حکایت های امر به معروف و نهی از منکر

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
حکایت‌های امر به معروف و نهی از منکر
مشخصات کتاب
Hekayat are be maroof-.jpg
نویسنده مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت
زبان فارسی
ناشر مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت
قطع وزیری
شابک -۵۶-۶۲۴۸-۹۶۴-۹۷۸
دانلود PDF

محتویات

پیشگفتار

«همه تلاش‌ها باید در جهت تفهیم این مهم به مردم باشد که هدف از امر به معروف و نهی از منکر ضدیت با سلطه ناصالحان و بدان است و ترویج این واجب الهی در جامعه مانع از تسلط آنان خواهد شد و برای این منظور باید با بهره گرفتن ازدرک و بینش عمیق دینی وسیاسی، منکرات خطرناک شناسایی شده و به مردم شود.» مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای به موازات طرح مسأله «تهاجم فرهنگی غرب» از سوی دیده بان بیدار انقلاب اسلامی، مقام معظم رهبری، و جلب توجه دست اندرکاران امور نظام اسلامی و مردم حاضر در صحنه به اهمیت فرهنگ و لزوم صیانت حراست از ارزشهای متعالی انقلاب اسلامی، مسأله امر به معروف و نهی از منکر نیز مقارن با آن با همان اهمیت و ضرورت و حساسیت از سوی معظم له مطرح می‌گردد. یقیناً طرح مسأله امر به معروف و نهی از منکر در جریان صف آرایی فرهنگی دشمنان علیه فرهنگ و ارزشهای اسلامی، تصادفی نیست .

درست است که این فریضه بزرگ الهی همواره مد نظر بوده است، لکن متروک ماندن آن که با حکومت فاسدان بر جوامع اسلامی تقارن دارد، به دشمنان میدان داده بود تا در همه ارکان زندگی مردم و شئون اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و نظامی آنان نفوذ کرده و مانع احیاء فرهنگ اسلامی و تجلی باورهای درخشنده ایمانی آنان گردد. هنگامی که دشمنان احیاء و ارزشهای دینی دست به تهاجم نظامی علیه انقلاب اسلامی زدند، « جهاد اسلامی» و ضرورت« دفاع» که از واجبات اسلام و ارزشهای ان بشمار می‌رود و مجد و عظمت و حیات امت اسلامی بدان وابسته است، احیاء می‌شود و حضور مردم در قالب، «بسیج» عطر جهاد و دفاع اسلامی را در سراسر جبه‌ها پراکنده می‌سازد.

آنگاه که دشمن ناکام از تهاجم هشت ساله، امید به رواج فرهنگ مبتذل خود بست تا با اشاعه آن بتواند عقبه انقلاب اسلامی، یعنی نوجوانان و جوانان، را بمباران فرهنگی نماید، و در واقع تفکر و تشکل بسیج را عقیم سازد، فریضه «امر به معروف و نهی از منکر » احیاء می‌شود تا دشمن در صف بندی تازه خود یکبار دیگر طعم تلخ شکست را بچشد.

سلطه ناصالحان و بدان بود که این ملت بزرگ را تحت اسارت قدرتهای ستمگر جهان قرار داد و شیوع منکرات و بی تفاوتی در برابر آن همان سرنوشت را مجدداً برای ملت رقم خواهد زد. راه جلوگیری از برگشت ظلمها و تباهیهای ستم شاهی نهی از منکر است و احیاء معروف‌ها با امر بدانها و این است راز حساسیت و پافشاری رهبر امت اسلامی بر احیاء و فراگیری و همگانی گشتن «امر به معروف و نهی از منکر» . یکی از بهترین راه‌های تهییج و ترغیب و آموزش این فریضه بزرگ و سلاح کار ساز مقابله با تهاجم و شبیخون فرهنگی دشمن، حکایت مردانی است که در شرایط مختلف زمانی و مکانی و در برابر انواع منکرات و مقابل زشتکاران دنیا به این وظیفه الهی اقدام نمودند. حکایت آنان و تحمل شده‌اند این راه، درسی بزرگ برای ملتی است که می‌خواهد تمدن نوین اسلامی را پایه گذاری نماید و جامعه خود را با عطر معروفها، نمونه و با پالایش آن از گنداب منکرات، « شایسته» جهان اسلام و انسانیت سازد.

حکایت مردان بزرگ الهی در میدان امر به معروف و نهی از منکر، حکایت راست قامتانی است، که اگر چه شرایط مختلف و اختناق ستمگران مانع و رادعی درانجام وظیفه بوده است، اما آنان راه و شیوه صحیح و متناسب با شرایط را برای اداء وظیفه یافتند و بدان عمل کردند.

آنچه در امکان چنین مجموعه‌ای بود، از این حکایت‌ها، گردآوری گشته و در اختیار ملت بخصوص نسل جوان و بسیجیان مشتاق پالایش جامعه و عطرآگین نمودن آن به ارزشهای اسلامی قرار داده می‌شود و برای تبرک آن، آیات و روایات اهمیت و ضرورت و نتیجه ترک یا انجام این فریضه به همراه احکام و شرایط و مراتب آن از فتاوای حضرت امام خمینی ، و قلم سازنده و تربیتی استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری بدان افزوده می‌گردد. مطالعه این مجموعه که با هدف آموزش و ترغیب گردآوری شده است نشان می‌دهد که در مسأله امر به معروف و نهی از منکر اصل مهم، تزکیه و تربیت نفس قرار دارد، تا آمر به مروف و ناهی از منکر را در جایگاه هدایتی قرار داده و عمل او را قرین نتیجه سازد و نمونه‌هایی که در این رابطه ارائه شده است با این هدف در این مجموعه قرار گرفته است، که براساس حدیث شریف: کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم، مردم را با عملتان نه زبانتان دعوت کنید، اعمال و رفتارشان بهترین معروف و دعوت به آن بود . در مرتبه بعد آگاهی به شرایط انجام این فریضه و ضرورت رعایت حدود و مراتب انجام آن قرار دارد. آشنایی به شرایط زمانی و مکانی و نوع امر به معروف و نهی از منکر مناسب با آن شرایط که کارساز و نتیجه بخش باشد از جمله مواردی است که از این مجموعه بدست می‌آید. امید آن داریم که موجب رضایت مقام معظم رهبری و امت وفادار و متعهد ایران و صا حب این مملکت و نظام، حضرت ولی عصر ارواحناالفداء، گردد.

انشاء الله تعالی

موسسه فرهنگی هنری قدر ولایت


مقدمه

بنا به ضرورت ، قبل از شروع مجموعه حکایت‌ها، بخش‌هایی از بیانات رهبر معظم رهبر انقلاب اسلامی را که در آنها به وظیفه امر به معروف و نهی از منکر و مسائل آن در شرایط زمانی و مکانی فعلی اشاره داشته‌اند و بسیار با اهمیت است، ارائه می‌گردد:

«بسیجی باید در وسط میدان باشد تا فضیلت‌های اصلی انقلاب زنده بماند. دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط فساد و فحشاء سعی می‌کند جوان‌های ما را از دست ما بگیرد. کاری که از لحاظ فرهنگی دشمن می‌کند نه تنها یک تهاجم فرهنگی بلکه باید گفت یک شبیخون فرهنگی، یک غارت فرهنگی و یک قتل عام فرهنگی است.

امروز دشمن دارد اینکار را با ما می‌کند. چه کسی می‌تواند از این فضیلتها دفاع کند؟ آن جوان مومنی که دل به دنیا و منافع شخصی نبسته است . او می‌توان بایستد و از فضیلت‌ها دفاع بکند. کسی که خودش آلوده و گرفتار است نمی‌تواند از فضیلت‌ها دفاع بکند. این جوان با اخلاص است که می‌تواند از انقلاب، اسلام و فضایل و ارزش‌های اسلامی دفاع کند.

بنده چندی پیش گفتم همه باید امر به معروف و نهی از منکر بکنند. الان هم عرض می‌کنم. نهی از منکر کنید. این واجب است . امروز امر به معروف و نهی از منکر، هم مسئولیت شرعی و هم مسئولیت انقلابی و سیاسی شماست. به من نامه می‌نویسند، بعضی تلفن می‌کنند و می‌گویند ما نهی از منکر می‌کنیم اما مأمورین رسمی طرف ما ر ا نمی‌گیرند ، طرف فرد مقابل را می‌گیرند. من عرض می‌کنم مأمورین رسمی چه مأمورین انتظامی و چه مأمورین قضایی حق ندارند از مجرم دفاع بکنند.

مأمورین باید از آمر ناهی شرعی دفاع کنند. دستگاه حکومت ما باید از آمر به معروف و ناهی از منکر دفاع بکند . این وظیفه است اگر کسی نماز بخواند و کس دیگری به نمازگزار حمله کند، دستگاه‌های ما باید از چه کسی دفاع بکنند؟ از نمازگزار یا ازآن کسی که سجاده را از زیر پای نمازگزار می‌کشد؟ امر به معروف و نهی از منکر هم همینطور است. امر به معروف هم مثل نماز واجب است. حضرت امیر (علیه السلام) در خطبه نهج البلاغه می‌فرماید: « و ما اعمال البر کلها و الجهاد فی سبیل الله عندالامر بالمعروف و النهی الا کنفثه فی بحر لجی» یعنی امر به معروف و نهی از منکر در مقیاس وسیع و عمومی حتی از جهاد بالاتر است. پایه دین را امر به معروف و نهی از منکر محکم می‌کند. اساس جهاد را امر به معروف و نهی از منکر استوار می‌کند. مگر مسئولین و مأمورین ما می‌توانند آمر به معروف و ناهی از منکر را با دیگران مساوی قرار بدهند چه برسد به اینکه نقطه مقابل او را تأیید بکنند؟! البته جوان باید باهوش باشد، چشمهایش را باز کند، نگذارد کسی در صفوف او رخنه کند و بنام امر به معروف و نهی از منکر فسادی ایجاد بکند که چهره حزب الله خراب بشود. باید مواظب باشید. این به عهده خودتان است. من یقین دارم و تجربه‌های چند ساله هم نشان داده که وقتی نیروهای مومن و حزب اللهی برای انجام کاری به میدان می‌آیند یک عده عناصر بدلی و دروغین با نام اینها در گوشه‌ای فسادی ایجاد می‌کنند تا ذهن مسئولین را نسبت به نیروهای مؤمن و حزب اللهی و مردمی چرکین و بد کنند. مواظب باشید.

مسأله امر به معروف و نهی از منکر مثل مسأله نماز یادگرفتنی است و شما باید بروید و مسایل آن را یاد بگیرید. در هر مورد اینکه در کجا و چگونه باید امر به معروف و نهی از منکر کرد، مسائلی وجود دارد.

البته من عرض بکنم، قبلاً هم گفته‌ام که در جامعه اسلامی تکلیف عامه مردم امر به معروف و نهی از منکر با لسان است اما اگر کار به برخورد بکشد، آن دیگر به عهده مسئولین است که باید وارد بشوند و آنها اینکار را بکنند. البته نقش مهمتر را هم، همین زبان دارد . چیزی که جامعه را اصلاح می‌کند همین نهی از منکر زبانی است. اگر مردم به آدم بدکار، خلافکار، کسی که اشاعه فحشا می‌کند و می‌خواهد قبح گناه را از جامعه ببرد، بگویند و ده، صد یا هزار نفر و بطور کلی افکار عمومی جامعه روی وجود و ذهن او سنگینی کند، این برای او شکننده‌ترین چیزهاست. اگر نیروهای مؤمن، بسیجی و حزب اللهی یعنی همه عامه مردم مومن، همین اکثریت عظیم کشور عزیز ما، همین‌هایی که جنگ را اداره کردند، همین‌هایی که از اول انقلاب تا بحال، باهمه حوادث، مقابله کردند، نبودند و اگر بسیج و نیروی عظیم حزب الله نبود، ما، هم در جنگ و هم در مقابل دشمنان گوناگون در این چند سال، شکست می‌خوردیم. ما آسیب پذیر بودیم . وقیت که کارخانه‌های ما را می‌خواستند به تعطیل بکشانند، نیروی حزب اللهی از داخل کارخانه بر سینه شان می‌زد. وقتی مزرعه ما را در اوایل انقلاب می‌خواستند آتش بزنند، نیروهای حزب اللهی از همان وسط بیابان‌ها و روستاها مزارع توی دهانشان می‌زد. گر خیابان را می‌خواستند به اغتشاش بکشند نیروی حزب اللهی می‌آمد در مقابلشان سینه سپر می‌کرد. در جنگ هم که معلوم است . این است آن نیروی اصلی این کشور، و نظام اسلامی متکی به این نیرو است. اگر مردم یعنی همین نیروهای مؤمن و حزب اللهی با نظام و دولت باشند (که بحمدالله هستند) هیچ دشمنی نمی‌تواند کاری از پیش ببرد. اگر این نیروی عظیم و شکست ناپذیر مردمی در کنار و پشت سر مسئولین باشد( که بحمدالله هست) هیچ قدرتی نمی‌تواند با جمهوری اسلامی مقابله بکند. دشمنان ما از این نیرو می‌ترسند.[۱] »

مسأله امر به معروف ، تکلیف همیشگی مسلمانهاست. جامعه اسلامی با امر به معروف و نهی از منکر زنده می‌ماند. قوام حکومت اسلامی به امر به معروف و نهی از منکر است . اگر این کار نشود آن وقت است که :«یسلطن الله علیکم شرارکم فید عواخیارکم فلا یستجاب لهم» قوام حکومت اسلامی و بقای حاکمیت اخیار به این است که در جامعه امر به معروف و نهی از منکر زنده باشد.امر به معروف و نهی از منکر فقط این نیست که ما برای اسقاط تکلیف دو کلمه بگوییم آن هم در مقابل منکراتی که معلوم نیست مهمترین منکرات باشند. وقتی همه آحاد یک جامعه را موظف به امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند، این به چه معناست؟ چه وقت ممکن است همه آحاد یک ملت آمر به معروف و خیر و ناهی از منکر باشند؟ آن وقت که همه در متن مسائل کشور به معنای واقعی حضور داشته باشد. همه باید به کارهای جامعه کار داشته باشند و اهتمام بورزند. همه باید آگاه باشند . همه باید معروف شناس و منکرشناس باشند . این به معنای نظارت، حضور و همکاری عمومی است، به معنی معرفت بالا در همه است . امر به معروف به این معناست. والا اگر ما امر به معروف را رد یک دایره محدود آنهم به وسیله افراد معلوم زندانی بکنیم و دشمن هم درتبلیغات خودش سمپاشی کند که در ایران قرار است از این به بعد نسبت به زن‌های بدحجاب اینجور عمل بشود، این صحیح نیست. آیا معنای امر به معروف این است که این واجب به این عظمت را که قوام همه چیز به اوست، بیاورند در یک دایره محدود در خیابان‌های تهران، آن هم نسبت به چند نفر زن که وضع حجابشان مثلاً درست نیست؟

این است معنای حضور نیروهای مؤمن در صحنه‌های گوناگون جامعه؟ خیر،قضیه بالاتر از این حرفهاست. تخلف‌ها یک اندازه و یکجور نیست. تخلف‌ها تنها تخلف‌های فردی نیست . بالاترین تخلف‌ها، تخلف‌ها و جرائمی است که پایه‌های نظام را سست می‌کند . نا امید کردن مردم، مایوس کردن دلهای امیدوار، کج نشان دادن راه راست، گمراه کردن انسانهای مومن و با اخلاص، سو استفاده کردن از اوضاع و ا حوال گوناگون درجامعه اسلامی، کمک کردن به دشمن، مخالفت کردن با احکام اسلامی و پیاده شدن مقررات اسلام،تلاش برای به فساد کشاندن نسل مومن، منکرهای مهم است . امروز دستهایی تلاش می‌کنند تا فساد را به صورت نامحسوس (نه آننجور که شما در خیابان ببینید و بفهمید و مشاهده کنید( به شکلهای گروهکی و باهدایت دشمن در بین جوانها ترویج کنند، پسرها را به فساد و بی تفاوتی بکشانند، اینها منکرات است .

منکرات، هم اخلاقی، هم سیاسی و هم اقتصادی است . همه جا هم جای نهی از منکر است. یک دانشجو هم می‌تواند در محیط درس و علم نهی از منکر کند. یک کارمند شریف هم در محیط کار خود می‌تواند نهی از منکر کند. یک کاسب مومن هم در محیط کار خود می‌تواند نهی از منکر کند. یک هنرمند هم باوسایل هنری خود می‌تواندنهی از منکر کند .

روحانیون در محیطهای مختلف یکی از مهمترین عوامل نهی از منکر و امر به معروف هستند . نمی‌شود این واجب بزرگ الهی را در دایره‌های کوچک محدود کرد. اینکار، کار همه است، اینجور نیست که مخصوص عده خاصی مثل نیروهای مسلح یا نیروهای دیگر باشد، کار همه است . البته هر کسی وظیفه‌ای دارد. من در پیام تشکری که منتشر شد عرض کردم که قشرهای مختلف باید جایگاه خود را در امر به معروف و نهی از منکر پیدا کنند. هر کسی جایگاهی دارد . اینکه کجا باید نهی از منکر بکنید و در مقابل کدام منکر می‌توانید مقاومت بکنید و بایستید و کدام را می‌شناسید، مهم است. کار،کار مردمی است. البته علمای دین باید مردم را هدایت و راهنمایی کنند. کیفیت نهی از منکر را برای مردم بیان کنند و منکر را برای آن‌ها شرح بدهند.

همه باید خطرها را بشناسیم ، نقاطی را که خطر از آنجاها جامعه اسلامی را تهدید می‌کند باید درست بشناسیم عبرتهایی را که از قضایای صدر اسلام عرض کردیم، برای مردم و برای خودمان باز کنیم. و مهمترین وظیفه‌ای که در صراط امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد این است که باید نیروهای مؤمن و حزب الهی و آمر به معروف و ناهی از منکر و آنهایی که انگیزه دارند باید در نظام اسلامی درصحنه باشند و همه جا باید حضور داشته باشند. حزب اللهی بودن به معنای آمادة انجام تکلیف الهی بودن یک ارزش انقلابی است. در نظام اسلامی کسی که دارای روحیة حزب الهی است بر کسی که روحیة حزب الهی ندارد، ترجیح دارد. نظام جمهوری اسلامی یک مدیر، استاد، صاحب منصب، فرمانده، هنرمند و نویسنده حزب اللهی بر دیگران برتری دارد. مباد گمان بشود که حزب اللهی یعنی یک جوان پر سرو صدا و پرهیاهویی که سواد و معلومات درستی هم ندارد، اینجور نیست. درمیان متخصصین، برگزیدگان، مدیران، علما و اساتید ما ، انسانهای حزب اللهی زیادند. تصور غلطی از حزب اللهی در ذهنمان نداشته باشیم. در محیطهای مختلف حضور عناصر حزب اللهی باید برجسته باشد و دستگاه‌های اجرایی اعم از دستگاه‌های قضایی و دستگاه‌های دولتی باید بطور عملی این ارزش را در مأموران و کارگزاران خود مورد توجه قرار بدهند. یک دستگاه اداری سالم کارآیی بیشتری می‌تواند داشته باشد. چه وقت دستگاه اداری ما می‌تواند سالم باشد؟ وقتی که عناصر مؤمن، خالص و به معنای حقیقی کلمه حزب اللهی در آن مؤثر باشند. وقتی که مدیران، مسؤلین و متخصصین خوب بر سر کار باشند. اینجور نباشد که ما همان بحثهای سالهای پیش را که دشمنان مطرح می‌کردند یعنی تفکیک بین عناصر مؤمن و متخصص، دوباره مطرح کنیم.(بنده یادم هست چه کسانی این بحثها را آن روزها تعقیب می‌کردند) اینکه آیا مؤمنین سر کار باشند یا متخصصین (کانه بین مؤمن و متخصص یک تضاد طبیعی وجود دارد)یک بحث انحرافی است عناصر مؤمن بحمدالله با گذشت ۱۳ سال از انقلاب در همه سطوح فراوانند. در سطوح مدیریت بالای جامعه و در سطوح مسؤلان نظامی از سپاه و ارتش و بسیج، عناصر مؤمن حضور دارند.

آحاد مردم هم که معلوم است، مردم مؤمن و امتحان داده‌ای هستند. مردم ما، مردمی نیستند که حاضر باشند بین آنها و اسلام، دین، قرآن و اهل بیت فاصله بیفتد. ملت ما، اولین ملتی هستند که به اتکاء قرآن و با شعار اسلام و قرآن توانستند یک نظام سیاسی با آن عظمت و آمریکا و دنیای استکبار را شکست بدهند. [۲]

فصل اول

حکایت‌ها

حضرت علی علیه السلام: ای ابوذر، تو به خاطر خدا خشم کردی، پس به همان کس که به خاطرش خشم کردی امیدوار باش، این مردم به خاطر دنیایشان از تو ترسیدند ولی تو به خاطر دینت از آن‌ها ترس داری که به واسطه سازش با آن‌ها و ملایمت در برابر آنان، به دین تو لطمه وارد شود. چقدر آن‌ها محتاجند به آن‌چه از آن منعشان می‌کردی، و چقدر تو به آن‌چه که آن‌ها از آن (دنیا) تو را منع می‌کردند بی نیازی؟! و به زودی در می‌یابی که چه کسی فردا برنده سود است.

با نرمی و ملایمت او را رام کردم!

عربی بیابانی و وحشی، وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد، تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد. هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حجت خویش را اظهار کرد و عطا نیز خواست . رسول اکرم چیزی به او داد، ولی او قانع نشد و آن را کم شمرد، به علاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد، و نسبت به رسول خدا جسارت کرد. اصحاب و یاران سخت در خشم شدند، و چیزی نمانده بود که آزاری به او برسانند، ولی رسول خدا مانع شد.

رسول اکرم بعداً اعرابی را با خود به خانه برد، و مقداری دیگر به او کمک کرد، ضمناً اعرابی از نزدیک مشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع روسا و حکامی که تاکنون دیده شباهت ندارد، و زر و خواسته‌ای در آن‌جا جمع نشده است.

اعرابی اظهار رضایت کرد و کلمه‌ای تشکر آمیز بر زبان راند. در این وقت رسول اکرم به او فرمود: «تو دیروز سخن درشت و ناهمواری بر زبان راندی که موجب خشم اصحاب و یاران من شد. من می‌ترسم از ناحیه آنها به تو گزندی برسد، ولی اکنون در حضور من این جمله تشکر آمیز را گفتی ، آیا ممکن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویی تا خشم و ناراحتی که آنان نسبت به تو دارند، از بین برود؟ » اعرابی گفت «مانعی ندارد.»

روز دیگر اعرابی به مسجد آمد، در حالی که همه جمع بودند، رسول اکرم رو به جمعیت کرد و فرمود: « این مرد اظهار می‌دارد که از ما راضی شده آیا چنین است؟» اعرابی گفت:« چنین است» و همان جمله تشکرآمیز که درخلوت گفته بود تکرار کرد. اصحاب و یاران رسول خدا خندیدند.

در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد، و فرمود: «مثل من و این گونه افراد، مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار می‌کرد. مردم به خیال این‌که به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند و به دنبال شتر دویدند. آن شتر بیشتر رم کرد و فراری‌تر شد. صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت : خواهش می‌کنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد، من خودم بهتر می‌دانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم.

همین که مردم را از تعقیب بازداشت، رفت و یک مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد، بدون آنکه نعره‌ای بزند و فریاد بکشد و بدود، تدریجاً در حالی که علف را نشان می‌داد جلو آمد. بعد با کمال سهولت مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.

« اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم، حتماً این اعرابی بدبخت به دست شما کشته شده بود- و در چه حال بدی کشته شده بود- در حال کفر و بت پرستی – ولی مانع دخالت شما شدم، و خودم با نرمی و ملایمت او را رام کردم.»[۳]

مردی که اندرز خواست

مردی از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید. از آن حضرت پندی و نصیحتی تقاضا کرد. رسول اکرم به او فرمود :« خشم مگیر» و بیش از این چیزی نفرمود.

آن مرد به قبیلة خویش برگشت. اتفاقاً وقتی که به میان قبیله خود رسید، اطلاع یافت که در نبودن او حادثه مهمی پیش آمده، از این قرار که جوانان قوم او دستبردی به مال قبیله‌ای دیگر زده‌اند، و آنها نیز معامله به مثل کرده‌اند، و تدریجاً کار به جاهای باریک رسیده، و دو قبیله در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده‌اند، و آماده جنگ و کارزارند. شنیدن این خبر هیجان آور، خشم او را برانگیخت. فوراً سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده همکاری شد.

در این بین، گذشته به فکرش افتاد، به یادش آمد که به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده، به یادش آمد که از رسول خدا پندی تقاضا کرده است، و آن حضرت به او فرموده، جلوی خشم خود را بگیرد.

در اندیشه فرو رفت که چرا من متهیج شدم، و به چه موجبی من سلاح پوشیدم، و اکنون خود را مهیای کشتن و کشته شدن کرده‌ام؟ چرا بی جهت من برافروخته و خشمناک شده‌ام؟ ! با خود فکر کرد الان وقت آن است که آن جمله کوتاه را به کار بندم.

جلو آمد و زعمای صف مخالف را پیش خواند و گفت: « این ستیزه برای چیست؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزی است که جوانان نادان ما کرده‌اند، من حاضرم از مال شخصی خودم ادا کنم علت ندارد که ما برای همچو چیزی به جان یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم»

طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند، غیرت و مردانگی شان تحریک شد و گفتند:« ما هم از تو کمتر نیستیم. حالا که چنین است ما از اصل ادعای خود صرف نظر می‌کنیم.» هر دو صف به میان قبیلة خود بازگشتند.[۴]

جمع کردن هیزم با من!

همین که رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکب‌ها فرود آمدند، و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد که برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده کنند.

یکی از اصحاب گفت: «سر بریدن گوسفند با من.»

دیگری: « کندن پوست آن با من.»

سومی: «پختن گوشت آن با من.»

چهارمی : ...

رسول اکرم: « جمع کردن هیزم از صحرا با من.»

جمعیت « یا رسول الله شما زحمت نکشید و راحت بنشینید، ما خودمان با کمال افتخار همه اینکارها را می‌کنیم.»

رسول اکرم: « می‌دانم که شما می‌کنید، ولی خداوند دوست نمی‌دارد بنده اش را در میان یارانش با وضعی متمایز بیند که، برای خود نسبت به دیگران امتیازی قائل شده باشد.»[۵]

سپس به طرف صحرا رفت. و مقدار لازم خار و خاشاک از صحرا جمع کرد و آورد.[۶]

هرگز از دیگران کمک نخواهید !

قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگی در سواران و در مرکبها پدید گشته بود. همین که به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود، قافله فرود آمد. رسول اکرم نیز که همراه قافله بود، شتر خویش را خوابانید و پیاده شد. قبل از همه چیز، همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند.

رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شد، به آن سو که آب بود روان شد، ولی بعد از آنکه مقداری رفت، بدون آنکه با احدی سخنی بگوید، به طرف مرکب خویش بازگشت. اصحاب و یاران با تعجب با خود می‌گفتند آیا اینجا را برای فرود آمدن نپسندیده است و می‌خواهد فرمان حرکت بدهد؟! چشم‌ها مراقب و گوش‌ها منتظر شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامی زیاد شد که دیدند همین که به شتر خویش رسید، زانوبند را برداشت و زانوهای شتر را بست، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شد.

فریادها از اطراف بلند شد: «ای رسول خدا! چرا ما را فرمان ندادی که این کار را برایت بکنیم، و به خودت زحمت دادی و برگشتی؟ ما که به کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم» در جواب آنها فرمود:« هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید، و به دیگران اتکا نکنید، ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد» [۷]

در محضر قاضی

شاکی شکایت خود را به خلیفه مقتدر وقت ،عمر بن الخطاب ،تسلیم کرد . طرفین دعوا باید حاضر شوند ودعوا مطرح شود . کسی که از او شکایت شده بود،امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام بود . عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست . طبق دستور اسلامی ،دو طرف دعوا باید پهلوی یکدیگر بنشینند واصل تساوی در مقابل دادگاه محفوظ بماند . خلیفه مدعی را به نام خواند، وامر کرد در نقطه معینی روبروی قاضی بایستد . بعد رو کرد به علی وگفت : « یا ابالحسن پهلوی مدعی خودت قرار بگیر.» به شنیدن این جمله،چهره علی در هم وآثار ناراحتی در قیافه اش پیدا شد . خلیفه گفت : «یا علی ،میل نداری پهلوی طرف مخاصمه خویش بایستی ؟» علی علیه السلام :«ناراحتی من از این نبود که که باید پهلوی طرف دعوای خود بایستم ،برعکس ناراحتی من از این بود که تو کاملا عدالت را مراعات نکردی ،زیرا مرا با احترام نام بردی و به کینه خطاب کردی و گفتی«یا اباالحسن »، اما طرف مرا به همان نام عادی خواندی .علت تاثر و ناراحتی من این بود.»[۸]

مرگ در این حال عبادت است

گرمی هوای تابستان شدت کرده بود. آفتاب بر مدینه و باغ‌ها و مزارع اطراف مدینه به شدت می‌تابید ،در این حال مردی به نام محمد بن منکدر - که خود را از زهاد و عباد و تارک دنیا می‌دانست . تصادفا به نواحی بیرون مدینه آمد، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامی افتاد که معلوم بود در این وقت ،برای سرکشی و رسیدگی به مزارع خود بیرون آمده ، وبه واسطه فربهی و خستگی به کمک چند نفر که اطرافش هستند و معلوم است کس و کارهای خود او هستند ،راه می‌رود .

با خود اندیشید : این مرد کیست که دراین هوای گرم خود را به دنیا مشغول ساخته است ؟! نزدیکتر شد ،عجب!این مرد محمد بن علی بن الحسین (امام باقر) است ؟ این مرد شریف دیگر چرا دنیا را پی جویی می‌کند ؟!لازم شد نصیحتی بکنم و او را از این روش باز دارم .

نزدیک آمد و سلام داد امام باقر نفس زنان و عرق ریزان جواب سلام داد. «آیا سزاوار است مرد شریفی مثل شما در طلب دنیا بیرون بیاید ، آن هم در چنین وقتی و در چنین گرمایی ،خصوصا با این اندام فربه که حتما باید متحمل رنج فراوان بشوید ؟! چه کسی از مرگ خبر دارد ؟ کی می‌داند که چه وقت می‌میرد؟ شاید همین الان مرگ شما رسید اگر خدای نخواسته در همچو حالی مرگ شما فرارسد، چه وضعی برای شما پدید خواهد آمد؟! شایسته شما نیست که دنبال دنیا بروید،وبا این تن فربه در این روزهای گرم ، این مقدار متحمل رنج و زحمت بشوید خیر ،شایسته شما نیست .»

امام باقر دستها را از دوش کسان خود برداشت و به دیوار تکیه کرد و گفت : « اگر مرگ من در همین حال برسد ومن بمیرم ، در حال عبادت وانجام وظیفه از دنیا رفته‌ام ، زیرا این کار ، عین طاعت وبندگی خداست . تو خیال کرده‌ای که عبادت منحصر به ذکر و نماز ودعاست من زندگی وخرج دارم ، اگر کار نکنم و زحمت نکشم ، باید دست حاجت به سوی تو و امثال تو دراز کنم . من در طلب رزق می‌روم که احتیاج خود را از کس وناکس سلب کنم . وقتی باید از فرا رسیدن مرگ ترسان باشم که در حال معصیت وخلافکاری وتخلف از فرمان الهی باشم . نه در چنین حالی که در حال اطاعت امر حق هستم ،که مرا موظف کرده بار دوش دیگران نباشم ورزق خود را خودم تحصیل کنم .

زاهد: « عجب اشتباهی کرده بودم ، من پیش خود خیال کردم که دیگری را نصیحت کنم . اکنون متوجه شدم که خودم در اشتباه بوده‌ام ، و روش غلطی را می‌پیموده‌ام واحتیاج کاملی به نصیحت داشته‌ام .»[۹]


من تو را امر به معروف و نهی از منکر می‌کنم و تو اینطور جواب مرا می‌دهی ؟!

علی – علیه السلام – در زمان خلافت خود کار رسیدگی به شکایات را شخصا به عهده می‌گرفت و به کس دیگری واگذار نمی‌کرد. روزهای بسیار گرم که معمولا مردم ، نیمروز در خانه‌های خود استراحت می‌کردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار می‌نشست که اگر احیاناً کسی شکایتی داشته باشد بدون واسطه و مانعی شکایت خود را تسلیم کند. گاهی در کوچه‌ها و خیابان‌ها راه می‌افتاد، تجسس می‌کرد ، واوضاع عمومی را از نزدیک تحت نظر می‌گرفت یکی از روزهای بسیار گرم ، خسته و عرق کرده به مقر حکومت مراجعت کرد ،زنی را جلو در ایستاده دید، همین که چشم زن به علی افتاد جلو آمد وگفت شکایتی دارم :

« شوهرم به من ظلم کرده ،مرا از خانه بیرون نموده، به علاوه مرا تهدید به کتک کرده و اگر به خانه بروم مرا کتک خواهد زد، اکنون به دادخواهی نزد تو آمده‌ام»

علی علیه السلام « بنده خدا ! الان هوا خیلی گرم است ، صبر کن عصر هوا قدری بهتر بشود ،خودم به خواست خدا با تو خواهم آمد و ترتیبی به کار تو خواهم داد.»

زن -« اگر توقف من در بیرون خانه طول بکشد، بیم آن است که خشم او افزون گردد و بیشتر مرا اذیت کند.» علی لحظه‌ای سر را پایین انداخت، سپس سر را بلند کرد ودر حالی که با خود زمزمه می‌کرد و می‌گفت : « نه به خدا قسم نباید رسیدگی به دادخواهی مظلوم را تاخیر انداخت. حق مظلوم را حتما باید از ظالم گرفت و ورعب را بایداز دل مظلوم بیرون کرد ، تا با کمال شهامت وبدون ترس و بیم در مقابل ظالم بایستد و حق خود را مطالبه کند .» - بگو ببینم خانه شما کجاست ؟» - « فلان جاست » - « برویم. » علی به اتفاق آن زن به در خانه شان رفت پشت در ایستاد و به آواز بلند فریاد کردند : - « اهل خانه ! سلام علیکم .» جوانی بیرون آمد، که شوهر همین زن بود، جوان علی را نشناخت ،دید پیر مردی که در حدود شصت سال دارد ، به اتفاق زنش آمده است فهمید که زنش این مرد را برای حمایت و شفاعت با خود آورده است ،اما حرفی نزد . علی علیه السلام -فرمود: « این بانو که زن تو است از تو شکایت دارد، می‌گوید: تو به اوظلم واو را از خانه بیرون کرده‌ای . به علاوه تهدید به کتک نموده‌ای . من آمده‌ام به تو بگویم از خدا بترس وبا زن خود نیکی ومهربانی کن.» - «به تو چه مربوط که من با زنم خوب رفتار کرده‌ام یا بد ، بلی من او را تهدید به کتک کرده‌ام ، اما حالا که رفته تو را آورده وتو از جانب او حرف می‌زنی او را زنده آتش خواهم زد.» علی از گستاخی جوان بر آشفت ،دست به قبضه شمشیر برد و از غلاف بیرون کشید . آنگاه گفت: « من تو را اندرز می‌دهم و امر به معروف و نهی از منکر می‌کنم ، تو این طور جواب مرا می‌دهی ،صریحا می‌گویی من این زن را خواهم سوزاند ، خیال کرده‌ای دنیا این قدر بی حساب است.»فریاد علی که بلند شد مردم عابر از گوشه و کنار جمع شدند ، هر کس که می‌آمد در مقابل علی تعظیمی می‌کرد و می‌گفت : « السلام علیک یا امیر المؤمنین .» جوان مغرور ، تازه متوجه شد با چه کسی روبرو است ،خود را باخت و به التماس افتاد. یا امیرالمؤمنین مرا ببخش ،به خطای خود اعتراف می‌کنم . از این ساعت قول می‌دهم مطیع و فرمانبر زنم باشم ، هر چه فرمان دهد اطاعت کنم . علی رو کرد به آن زن و فرمود : « اکنون برو به خانه خود، اما تو هم مواظب باش که طوری رفتار نکنی که او را به این چنین اعمالی وادار کنی !»[۱۰] اگر بگویم به کار می‌بندی؟! مردی با اصرار بسیاراز رسول اکرم یک جمله به عنوان اندرز خواست رسول اکرم به او فرمود: «اگر بگویم به کار می‌بندی ؟» - «بلی یا رسول الله !» - «اگر بگویم به کار می‌بندی؟» - «بلی یا رسول الله !» - «اگر بگویم به کار می‌بندی؟» - «بلی یا رسول الله !» رسول اکرم بعد از اینکه سه بار از اوقول گرفت واو را متوجه اهمیت مطلبی که می‌خواهد بگوید کرد،به او فرمود: « هر گاه تصمیم به کارگرفتی ،اول در اثر ونتیجه وعاقبت آن کار فکر کن وبیندیش اگر دیدی نتیجه وعاقبتش صحیح است آن را دنبال کن و اگر عاقبتش گمراهی وتباهی است از تصمیم خود صرف نظر کن .[۱۱]

امر به معروف و نهی از منکر در میدان مسابقه !!

جوانان مسلمان سرگرم زور آزمایی ومسابقه وزنه برداری بودند سنگ بزرگی آنجا بود مقیاس قوت و مردانگی جوانان به شمار می‌رفت ، وهر کس آن را به قدر توانایی خود حرکت می‌داد در این هنگام رسول اکرم رسید و پرسید : - « چه می‌کنید؟» - «داریم زور آزمایی می‌کنیم می‌خواهیم ببینیم که کدامیک از ما قوی تر و زورمند تر است.» - «میل دارید که من بگویم چه کسی از همه قوی تر و نیرومند تر است؟» - «البته ، چه از این بهتر که رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.» افراد جمعیت همه منتظر ونگران بودند ،که رسول اکرم کدامیک را به عنوان قهرمان معرفی خواهد کرد ؟ وعده‌ای بودند که هر یک پیش خود فکر می کردند، الان رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفی خواهد کرد. رسول اکرم :« از همه قوی تر و نیرومند تر آن کس است که اگر از یک چیزی خوشش آمد و مجذوب آن شد ، علاقه به آن چیزاو را از مدار حق وانسانیت خارج نسازد وبه زشتی آلوده نکند. واگر در موردی عصبانی شد و موجی از خشم در روحش پیداشد،تسلط بر خویشتن را حفظ کند،جز حقیقت نگوید وکلمه‌ای دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد. و اگر صاحب قدرت ونفوذ گشت ومانع‌ها ورادع‌ها از جلویش برداشته شد،زیاده از میزانی که استحقاق دارد دست درازی نکند.»[۱۲]

برو کنار ،خدا به آتش روانه ات کند!

علی بن ابیطالب با عده‌ای از ارادتمندان خود ابوذر را ،موقع پشت سر گذاشتن مدینه و رفتن به تبعید گاهش ، بدرقه می‌کردند ، مروان راه را بر او گرفت و خواست با طبیعت لاف زن و مغروری که که داشت وباد در پوستش انداخته بود خود را به حاضران نشان دهد،در حالیکه بر روی اسبش باد کرده بود اسب را راند تا بدان گروه وبه مردی که به بدرقه اش آمده‌اند برسد و راه آنان را سد کند . از میان آن گروه ،بلند قد تر از همه را انتخاب کرد تا همچون گرد نفرازان ودیکتاتوران باد در گلو انداخته با او سخن گوید .گفت : « علی !امیر المؤمنین مردم را منع کرده است که در این راه با ابوذر باشند یا او را مشایعت کنند ، اگر از این دستور با خبر نشده‌ای اکنون من آنرا به اطاعت می‌رسانم !» علی نتوانست این تهدید خشونت بار توام با شدت اجرا را تحمل کند، تازیانه اش را بلند کرد وبه صورت اسبی که راه را بر او بسته بود زد وبا فریاد گفت : «برو کنار خدا به آتش روانه ات کند!»[۱۳]


حکایت‌ها

عصاره امر به معروف و نهی از منکر

نامه‌ای به دست ابوذر رسید آن را باز کردوخواند.از راه دور آمده بود.شخصی به وسیله نامه از او تقاضای اندرز جامعی کرده بود.او از کسانی بود که ابوذر را می‌شناخت که چقدر مورد توجه رسول اکرم بوده ، ورسول اکرم چقدر او را مورد عنایت قرار می‌داده ، وبا سخنان بلند و پر معنای خویش به او حکمت می‌آموخته است .

ابوذر در پاسخ فقط یک جمله نوشت ،یک جمله کوتاه :«با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست می‌داری ، بدی و دشمنی مکن ».

آن شخص بعد از آنکه نامه ابوذر را باز کرد و خواند،چیزی از آن سر درنیاورد.با خود گفت ،یعنی چه؟مقصودچیست؟ با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست می‌داری بدی و دشمنی نکن ،یعنی چه؟ اینکه از قبیل توضیح واضحات است،مگرممکن است که آدمی ،محبوبی داشته باشد- آن هم عزیزترین محبوبها –وبا او بدی بکند؟بدی که نمی‌کند سهل است،مال و جان وهستی خود را در پای او می‌ریزد و فدا می‌کند .

از طرف دیگر با خود اندیشید که شخصیت گوینده جمله را نباید از نظر دور داشت،گوینده این جمله ابوذر است .ابوذر، لقمان امت است و عقلی حکیمانه دارد،چاره‌ای نیست باید از خودش توضیح بخواهم . مجددا نامه‌ای به ابوذر نوشت وتوضیح خواست .

ابوذر در جواب نوشت:«مقصودم از محبوبترین وعزیزترین افراد در نزد تو همان خودت هستی . مقصودم شخص دیگری نیست .تو خودت را ازهمه مردم بیشتر دوست می‌داری اینکه گفتم با محبوبترین عزیزانت دشمنی نکن ، یعنی با خودت خصمانه رفتار نکن مگر نمی دانی هر خلاف وگناهی که انسان مرتکب می‌شود، مستقیما صدمه اش بر خودش وارد می‌شود وضررش دامن خودش را می‌گیرد ؟»[۱۴] تو این را نوشته‌ای ؟!

عمار یاسر و گروهی از صحابه درمورد یکی از سنتهای رسول خدا که عثمان بر خلاف آن رفتار کرده بود به بحث پرداختند. بالاخره تصمیم گرفتند موضوع را ضمن نامه‌ای برایش بنویسند . همین که عمار بر او وارد شد خلیفه با نارضایتی ونگرانی نمایانی به وی گفت :

تو این را نوشته‌ای ؟ - آری -چه کسی با تو بود؟ - گروهی بودند که از ترس تو پراکنده شدند - چه کسانی بودند ؟ - نمی‌گویم . - چرا ازمیان آنان تو جرات این گستاخی را کردی ؟

- مروان که فرصتی برای رفع عطش بدخواهی وشرارت ومردم آزاریش فراهم دید گفت : « امیر المؤمنین این بنده سیاه مردم را نسبت به تو گستاخ می‌کند ،اگر او را بکشی دیگران را هم که در پشت سرش هستند به کیفر رسانیده‌ای ».

عثمان هم به سرعت این نظریه شگفت و زشت را تصویب کرده چوبدستی را برداشت وبه جان آن پیرمرد دادخواه افتاد. افراد بنی امیه وخانواده اش هم که در آن مجلس حاضر بودند دراین زدن به وی کمک کردند،آنقدر او را زدند که شکمش پاره شد،سپس اورا به کنار راه انداختند ،روز بارانی سردی بود، ومرگ وزندگیش از هم تمیز داده نمی‌شد.[۱۵]

امر به معروف ونهی از منکر خلیفه !!

هشام بن عبدالملک ،خلیفه اموی ،در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد. دستور دادیکی از کسانی که زمان رسول خدا را درک کرده وبه شرف مصاحبت آن حضرت نائل شده است حاضر کنند ،تااز او راجع به آن عصر وآن روزگاران سوالاتی بکند به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسی باقی نمانده است و همه در گذشته‌اند . هشام گفت :«پس یکی از تابعین[۱۶] را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم. طاووس یمانی را حاضر کردند .

طاووس وقتی که وارد شد ، کفش خود را جلو روی هشام ، روی فرش ، از پای خود در آورد وقتی هم که سلام کرد بر خلاف معمول که هر کس سلام می‌کرد می‌گفت:السلام علیک یا امیر المؤمنین ،طاووس به السلام علیک قناعت کرد و جمله یا امیر المؤمنین را به زبان نیاورد . بعلاوه فورا در مقابل هشام نشست ومنتظراجازه نشستن نشد،وحال آنکه معمولاًدرحضور خلیفه می‌ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد . از همه بالاتر اینکه طاووس به عنوان احوالپرسی گفت : «هشام !حالت چطور است ؟»رفتار وکردار طاووس ، هشام را سخت خشمناک ساخت رو کرد به او وگفت :

- «این چه کاری است که تو در حضور من کردی؟» - چه کردم ؟» - «چه کرده‌ای ؟!!! چرا کفشهایت را در حضور من در آوردی؟چرا مرا با عنوان امیر المؤمنین خطاب نکردی ؟ چرا بدون اجازه من در حضور من نشستی ؟ چرا این گونه توهین آمیز از من احوالپرسی کردی ؟»

- «اما اینکه کفشها را در حضور تو در آوردم ،برای این بود که من روزی پنج بار در حضور خداوند عزت آنها را در می‌آورم و از این جهت بر من خشم نمی‌گیرد .»

«اما اینکه تو را به عنوان امیر همه مومنان نخواندم ، چون واقعاً تو امیر مومنان نیستی ، بسیاری از اهل ایمان از امارت وحکومت تو ناراضیند.»

«اما اینکه تو را با نام خودت خواندم زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام می‌خواند و در قرآن از آنها به یاد داوود و یا یحی و یا عیسی یاد می‌کند واین کار ،توهینی به مقام انبیا تلقی نمی‌شود ،بر عکس ، خداوند ابولهب را با کنیه - نه به نام - یاد کرده است .»

« واما اینکه گفتی چرا در حضور تو پیش از اجازه نشستم ،برای اینکه از امیر المؤمنین علی ابن ابیطالب شنیدم که فرمود : « اگر می‌خواهی مردی از اهل آتش را ببینی ، نظر کن به کسی که خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده‌اند .»

سخن طاووس که به اینجا رسید ،هشام گفت :

« ای طاووس ! مرا موعظه کن » طاووس گفت :

« از امیر المؤمنین علی بن ابیطالب شنیدم که در جهنم مارها وعقربهایی است بس بزرگ ، آن مار وعقربها مامورگزیدن امیری هستند که با مردم به عدالت رفتار نمی‌کند .» طاووس این را گفت واز جا حرکت وبه سرعت بیرون رفت .[۱۷]

هر بدعتی گمراهی وهر گمراهی در آتش است!

عبدالله مسعود در کوفه از اعمال ولید حاکم وبرادر رضاعی عثمان وشخص خلیفه بشدت انتقاد می‌کرد ، خالدبن ولید بیت المال را از آن خود می‌پنداشت .

عثمان علاوه بر آنچه گفتیم جمعی از قاریان را مامور کرد تا از میان قرائتهای مختلف یک قرائت را ماخذ قرار دهند وقران را به آن صورت تدوین کنند ،چون اینکار شد نسخه‌ای به هر شهر فرستاد تا همه قرآن را با این نمط بخوانند ودستور داد قرآنهای دیگر را بسوزانند تا اختلاف در قرائت نباشد ، ابن مسعود که بهتر از هر کس قرآن را از بر داشت اینکار را نپسندید و اطاعت نکرد و هر بار طی سخنرانی هفتگی به بدعتها اشاره می‌کرد و می‌گفت هر بدعتی گمراهی وهر گمراهی در آتش است ،ولید که که می‌دید در این گفتارها کنایه از اعمال او و عثمان است از ابن مسعود خواست تا بس کند وچون بجائی نرسید به عثمان نوشت عاقبت بفرمان او ابن مسعود را روانه مدینه کرد،ابن مسعود ،صبح فردای ورود- صبح جمعه – به مسجد رفت عثمان از بالای منبر با او بدرشتی سخن زشت گفت ،عبدالله جواب داد چنانکه می‌گویی نیستم بلکه من در روزهای سخت بدر و احد با پیغمبر ( صلی الله علیه و آله وسلم ) همراه بودم عایشه نیز از پس پرده به حمایت ابن مسعود برخاست ، عثمان عایشه را گفت خاموش باشد ،آنگاه فرمان داد تا غلام درشت استخوانی عبدالله را بدوش گرفت و از مسجد بیرون برد، عبدالله فریاد می‌زد مرا از مسجد دوستم ( پیغمبر ) بیرون مکن ولی غلام او را به کوچه رساند و چنان سخت بر زمینش کوفت که دنده اوشکست . عثمان سهم عبدالله را از بیت المال برید و عبدالله موقع مرگ وصیت کرد که عثمان به جنازه او نماز نگذارد اینست که عمار بر او نماز خواند و این خود سبب مزید خشم عثمان بر عمار شد.[۱۸]

در ضمن محبت، او را متوجه عیبش ساخت !

به دستور منصور ، صندوق بیت المال را باز کرده بودند ، وبه هر کس از آن چیزی می‌دادند ، شقرانی ،یکی ازکسانی بود که برای دریافت سهمی از بیت المال آمده بود ،ولی چون کسی او را نمی‌شناخت ، وسیله‌ای پیدا نمی‌کرد تا سهمی برای خود بگیرد . شقرانی را به اعتبار اینکه یکی از اجدادش برده بوده و رسول خدا او را آزاد کرده بود، وقهرا شقرانی هم آزادی را از او به ارث می‌برد، « مولی رسول الله » می‌گفتند یعنی آزاد شده رسول خدا واین به نوبه خود افتخار وانتسابی برای شقرانی محسوب می‌شد و این نظر خود را وابسته به خاندان رسالت می‌دانست .

در این بین که چشمهای شقرانی نگران آشنا و وسیله‌ای بود تا سهمی برای خودش از بیت المال بگیرد ، امام صادق علیه السلام را دید ، رفت جلو و حاجت خویش را گفت امام رفت و طولی نکشید که سهمی برای شقرانی گرفته و با خود آورد . همین که آن را به دست شقرانی داد ،با لحنی ملاطفت آمیز این جمله را به وی گفت :« کار خوب از هر کسی خوب است ، ولی از تو به واسطه انتسابی که با ما داری و تو را وابسته به خاندان رسالت می‌دانند ، خوبتر و زیباتر است وکار برد از هر کس بد است ،ولی از تو به خاطر همین انتساب زشت تر و قبیح تر است ».

امام صادق این جمله را فرمود وگذشت .

شقرانی با شنیدن این مجلمه دانست که امام از سر او ،یعنی شرابخواری او ،آگاه است و اینکه امام با اینکه می‌دانست او شرابخوار است ،به او محبت کرد ،ودر ضمن محبت او را متوجه عیبش نمود،خیلی پیش وجدان خویش شرمسار گشت و خود را ملامت کرد . [۱۹]

علی را دوست دارم چون دادگر بود

معاویه موسم حج در مکه فرستاد زن سالخورده وفربه ( دارمیه ) را آوردند که از او بپرسد:چرا علی علیه السلام را دوست دارد و او را دشمن ؟دارمیه گفت : علی را دوست دارم چون دادگر بود ومستمندان را دوست داشت و تو را دشمن دارم زیرا با او که در خلافت از تو اولی بود جنگیدی ،تو خون مردم بخواهش دل می‌ریزی و به ستم حکم می‌کنی . معاویه با انتقام این اهانت گفت : :به همین جهت شکمت بر آمده شده ».

زن گفت :« مردم همه در بزرگی شکم بمادر تو هند مثل می‌زنند !»

معاویه پرسید : علی علیه السلم را چگونه دیدی واز سخنان او چه شنیدی ؟ گفت :« او را دیدم که بپادشاهی غره نشد و دنیا او را مانند تو نفریفت و سخنان او دلهای تاریک را چون آفتاب روشن می‌کرد و چون روغن زیت که زنگ جام تیره را می گیرد زنگ دلها را می‌زدود ». پسر ابوسفیان گفت : راست گفتی  ! از من چه می‌خواهی؟ گفت اگر روا کنی بصد شتر ماده سرخ موی نیاز دارم معاویه گفت  : اگر بدهم در دل تو همقدر علی علیه السلام خواهم شد ؟

این پیرزن حاضر الذهن جواب دلنشینی داد،مثل معروف عرب را آورد وگفت : « جوانمرد بسیار است اما نه مثل مالک » .[۲۰]

معاویه حاجت او را بر آورد وگفت :بخدا قسم اگر علی علیه السلام زنده بود چنین مالی بتو نمی‌داد» دارمیه گفت :« راست گفتی هرگز نمی‌داد ،علی علیه السلام حتی یک درهم از مال مسلمانان را بخواهش دل وبی حساب بکسی بیهودده نمی‌بخشید !»[۲۱]

من با علی انصاف نکردم!

عدی فرزند حاتم طائی اهل یمن و مثل سایرمردم یمن از دوستان مخلص امام بود عدی پس از شهادت امام بر معاویه واردشد، معاویه پرسید: فرزندان تو چه شدند؟ عدی گفت در رکاب علی علیه السلام کشته شدند ، گفت : علی علیه السلام با تو انصاف نداد، زیرا فرزندان تو را به کشتن داد وجگر گوشگان خود را حفظ کرد، عدی گفت :«من نیز با علی علیه السلام انصاف نکردم که او کشته و من ماندم .»

معاویه گفت : قطره‌ای از خون عثمان مانده است وباید بر ریختن خون یکی از بزرگان تلافی شود یعنی عدی عدی گفت : « دلهای ما از کینه تو مالامال است و آن شمشیرها که درجنگ آزموده‌ای همه بر دوش ما است اگر باندازه یک انگشت بخیانت طرف ما بیائی باندازه یک دست به فتنه وشر به سوی تو آئیم ،اگر حلقوم ما ببری وسر ما را از تن جدا کنی دوست تر داریم از اینکه بفرزند ابوطالب ناسزا بگوئی ، شمشیر را بدست کسی ده که بتواند از نیام برکشد . معاویه گفت :سخنان عدی حکمت بود آنرا بنویسید وسپس خاموش شد.[۲۲]


تو به اصلاح اخلاق خود محتاج تری!!

ابوعلی سینا ، هنوز به سن بیست سال نرسیده بود،که علوم زمان خود را فرا گرفت ،ودر علوم الهی و طبیعی وریاضی ودینی زمان خود سر آمد عصر شد روزی به مجلس درس ابوعلی بن مسکویه ، دانشمند معروف آن زمان ،حاضر شد با کمال غرور گردویی را به جلوی ابن مسکویه افکند وگفت : « مساحت سطح این را تعیین کن .»

ابن مسکویه جزوهایی از یک کتاب ،که در علم اخلاق و تربیت نوشته بود کتاب طهاره الاعراق را جلوی ابن سینا گذاشت وگفت : « تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت سطح گردو را تعیین کنم ، تو به اصلاح اخلاق خود محتاج تری از من به تعیین مساحت سطح این گردو ». بو علی از این گفتار شرمسار شد ، واین جمله راهنمای اخلاقی او درهمه عمر قرار گرفت .[۲۳]

در بدرقه ابوذر

ابوذر غفاری از یاران مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم واز دلاور مردان راستگوی امت اسلامی بود ،که هرگز در راه آرمان مقدس دین خویش از ملامت ملامت کنندگان نهراسید ،پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم درباره او فرمود:

ما اقلت الغبراءوما اظلت الخصرا علی ذی لهجه اصدق من ابی ذر

« زمین به پشت نگرفت ، وآسمان سایه نیفکند بر کسی که راستگو تر از ابوذر باشد »

ابوذر در اوجی از قداست بود ،که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: « خداوند مرا به دوستی وعشق به چهار نفر فرمان داد ،وبه من خبر داد که آنان را دوست دارد ،که عبارتند از : علی علیه السلام ابوذر ،مقداد و سلمان »

درزمان خلافت عثمان ، نظر به اینکه عثمان ،بیت المال را به دلخواه خود به افراد می‌داد،بخصوص به بستگان خود چندین برابر می‌داد وهمانها را از فرمانداران و استانداران بلاد مسلمین کرده بود ،ابوذر با لحن وزبانی تند از عثمان انتقاد می‌کرد،وبا خواندن آیه ۳۴ سوره توبه ،او را آماج پیاپی تیرهای سرزنش خود قرار می‌داد که :

وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیم

«و آنانی را که طلا و نقره ،ذخیره می‌کنند ،وآنرا در راه خدا، انفاق نمی‌کنند ، به عذاب سخت ، بشارت بده ».

تا روزی به مردمی که در حضورش بودند،گفت :« آیا برای امام ورهبر ،روا است ،مالی را ( از بیت المال ) برای خود بردارد ،تا آنگاه که برایش ممکن شد ،قرض خود را ادا کند؟!»

کعب الاخبار (که در خانواده یهودی بزرگ شده بود وبظاهر در صف مسلمین بود وازیاران مخصوص عثمان به شمار می‌آمد گفت : «اشکالی ندارد»

ابوذر که در مجلس حضور داشت ، سخت بر آشفت ،وکعب الاحبار را مخاطب قرار داده و گفت : « ای یهودی زاده ، آیا تو دین ما را به ما می‌آموزی ؟!».

عثمان ناراحت شد و گفت :ای ابوذر ،چقدر آزارت به من ،وزخم زبانت به یاران من زیاد شده است ؟! از این پس حق نداری درمدینه بمانی ، برو به شام .

ابوذر غفاری به جرم حقگوئی ،به شام تبعید شد ، وتحت نظر استاندار شام یعنی معاویه قرار گرفت .

ابوذر در شام نیز درفرصتهای مختلف بر ضد روشهای طاغوتی معاویه ، سخن می‌گفت و به افشاگری می‌پرداخت . سرانجام معاویه احساس خطر کرد،ونامه‌ای برای عثمان نوشت و از وی خواست که ابوذر را به مدینه باز گرداند.

وقتی نامه به عثمان رسید ، عثمان در جواب نامه نوشت ابوذر را به مدینه باز گردان وپس از رسیدن جواب نامه ، معاویه ابوذر را با دشوارترین و ضعی به مدینه بازگرداند، به گونه‌ای که گوشت رانهایش از بدنش جداشد.

مورخ معروف ،واقدی نقل می‌کند: وقتی که ابوذر (پساز مراجعت از شام) بر عثمان وارد شد عثمان گفت: لاانعم الله بقین عینا: «خدا چشم«قین »را روشن نگرداند»(یاهیچ چشمی با دیدار قین،روشن نگردد).

ابوذر گفت: هرگز نام من «قین »نیست.

عثمان گفت:لاانعم الله بک عینا یا جنیدب:«ای جنیدب خدا هیچ چشمی را به وسیله تو روشن نگراند». ابوذر گفت: نام من «جندب»است،ورسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مرا عبدالله (بنده خدا) نامید،ومن برای خود ،همین نام را برگزیدم.

عثمان گفت:«تو می‌پنداری که ما می گوئیم دست خدا بسته شده ،خدا فقیر است و ما ثروتمند؟!». ابوذر گفت : اگر این را نمی گوئید ،می‌بایست مال خدا ( بیت المال ) را ،در راه خود انفاق می‌کردید وبه دست بندگان خدا می‌رساندید ،ولی من گواهی می‌دهم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که فرمود:

اذا بلغ بتوابی العاص ثلاثین رجلا جعلو مال الله دولا وعباده خولا ودینه دخلا « وقتی که دودمان عاص ، به سی تن برسند ، مال خدا را از آن خود بدانند، وبندگان خدا را غلام خود خوانند ، و دین خدا را مایه دخل خود گیرند.»

عثمان از حاضران سوال کرد: آیا شما این سخن را از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم شنیده‌اید ؟ حاضران گفتند :«نه ».

عثمان گفت: « وای بر تو ای ابوذر،آیا نسبت دروغ به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم می‌دهی ؟!» ابوذر از حاضران پرسید :«آیا نمی‌دانید که من راستگو هستم ».

گفتند :نه ، نمی‌دانیم

عثمان گفت :به سراغ علی علیه السلام بروید و او را به اینجا بیاورید ،رفتند وپیام عثمان را به علی علیه السلام گفتند و علی علیه السلام در مجلس حاضر شد .

عثمان به ابوذر گفت : حدیثی را که خواندی ،برای علی علیه السلام نیز بخوان . ابوذر ،همان حدیث را که اگر فرزندان عاص به سی نفر برسند ....) خواند عثمان به علی علیه السلام گفت :« آیا این حدیث را تو از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شنیده‌ای ؟». علی علیه السلام فرمود: نه ،نشنیده‌ام ، ولی ابوذر راست می‌گوید عثمان گفت : « از کجا راستگویی ابوذر را شناخته‌ای ؟»

علی علیه السلام فرمود : از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم فرمود : ما اضلت الخصراءولا اقلت الغبراء علی ذی لهجه اصدق من ابی ذر:آسمان سایه نیفکند،وزمین به پشت نگرفت ،صاحب زبانی را که راستگو تر از ابوذر باشد ».

حاضران همه گفتند:« ما نیز این مطلب را از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیده‌ایم».ابوذر روبه حاضران کرده و گفت : « من این خبر را در مورد دودمان عاص،از خود رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که شما مرا در صدق این خبر متهم کردید ، هرگز گمان نمی‌بردم که از اصحاب محمد صلی الله علیه وآله وسلم چنین بشنوم که اینک شنیدم ».

به این طریق ابوذر، همچنان اعتراض می‌کرد،ومطالب را آشکارا بیان می‌نمود .

سرانجام عثمان بعد از بگو مگو با ابوذر،او را از مدینه به ربذه ،( یکفرسخی مدینه ) اخراج وتبعید کرد. ابوذر به همراه همسرودو فرزندش که یکی دختر ودیگری پسر بنام «ذر»بود،با برداشتن اندک وسیله زندگی به سوی ربذه رفت،در حالی که در سن وسال پیری بود وبا اینکه عثمان دستور اکید داده بود که کسی ابوذر را بدرقه نکند امام علی علیه السلام همراه با امام حسن و امام حسین علیه السلام وعقیل وعمار و عده‌ای از بنی هاشم ابوذر را بدرقه کردند .[۲۴]

و در همان دشت سوزان ربذه پس از مدتی به شهادت رسید،در حالی که همسر وپسرش قبل ازاو درآن دشت، مظلومانه به لقاءخدا پیوسته بودند،وتنها یک دخترش بیادگار مانده بود...[۲۵]

مجلس بزم خلیفه در هم ریخت !

متوکل،خلیفه سفاک وجبار عباسی ، از توجه معنوی مردم به امام هادی علیه السلام بیمناک بود، واز اینکه مردم به طیب خاطر حاضر بودند فرمان او را اطاعت کنند و رنج می‌برد سعایت کنندگان هم به او گفتند ممکن است علی بن محمد امام هادی باطنا قصد انقلاب داشته باشد وبعید نیست اسلحه ویا لااقل نامه‌هایی که دال بر مطلب باشد در خانه اش پیدا شود لهذا متوکل یک شب بیخبر وبدون سابقه ، بعد از آنکه نیمی از شب گذشته وهمه چشمها به خواب رفته و هر کسی در بستر خویش استراحت کرده بود ، عده‌ای از دژخیمان واطرافیان خود را فرستادبه خانه امام ،که خانه اش را تفتیش کنند و خود امام را هم حاضر نمایند . متوکل این تصمیم را در حالی گرفت که بزمی تشکیل داده مشغول می‌گساری بود مأمورین سر زده وارد خانه امام شدند ، و اول به سراغ خودش رفتند ،او را دیدند که اطاقی را خلوت کرده وفرش اطاق را جمع کرده ،بر روی ریگ وسنگ ریزه نشسته به ذکر خدا وراز ونیاز با ذات پروردگار مشغول است .وارد سایر اطاقها شدند ،از آنچه می‌خواستند چیزی نیافتند .ناچار به همین مقدار قناعت کردند که خود امام را به حضور متوکل ببرند.

وقتی که امام وارد شد ، متوکل در صدر مجلس بزم نشسته مشغول می‌گساری بود . دستور داد که امام پهلوی خودش بنشیند . امام نشست . متوکل جام شرابی که در دستش بود به امام تعارف کرد امام امتناع کرد و فرمود :

« به خدا قسم که هرگز شراب داخل خون و گوشت من نشده ، مرا معاف بدار .» متوکل قبول کرد ، بعد گفت : « پس شعر بخوان وبا خواندن اشعار نغز وغزلیات آبدار محفل ما را رونق ده ».

فرمود: « من اهل شعر نیستم ،وکمتر از اشعار گذشتگان حفظ دارم.»

متوکل گفت : « چاره‌ای نیست ،حتما باید شعر بخوانی .»

امام شروع کرد بخواندن اشعاری[۲۶] که مضمونش اینست :«قله‌های بلند را برای خود منزلگاه کردند،وهمواره مردان مسلح در اطراف آنها بودند و آنها را نگهبانی می‌کردند،ولی هیچیک از آنها نتوانست جلو مرگ را بگیرد وآنها را از گزند روزگار محفوظ بدارد.»

«آخر الامر از دامن آن قله‌های منیع ،واز داخل آن حصنهای محکم ومستحکم به داخل گودالهای قبر پایین کشیده شدند،وبا چه بدبختی به آن گودالها فرود آمدند.»

«در این حال منادی فریاد کرد وبه آنها بانگ زد که:کجا رفت آن زینتها وآن تاجها و هیمنه‌ها وشکوه وجلالها ؟»«کجا رفت آن چهره‌های پرورده نعمتها که همیشه از روی ناز ونخوت ،در پس پرده‌های الوان ، خود را از مردم مخفی نگاه می‌داشت؟»

«قبر عاقبت آنها را رسوا ساخت آن چهره‌های نعمت پروده عاقبت الامر جولانگاه کرمهای زمین شد که بر روی آنها حرکت می‌کنند !».

« زمان درازی دنیا را خوردند و آشامیدند وهمه چیز را بلعیدند ،ولی امروزه همانها که خورنده همه چیزها بودند ، ماکول زمین وحشرات زمین واقع شده‌اند!».

صدای امام باطنین مخصوص وبا آهنگی که تا اعماق روح حاضرین واز آن جمله خود متوکل نفوذ کرد این اشعار را به پایان رسانید نشئه شراب از سرمیگساران پرید متوکل جام شراب را محکم به زمین کوفت واشکهایش مثل باران جاری شد . به این ترتیب آن مجلس بزم در هم ریخت ، ونور حقیقت توانست غبار غرور وغفلت را ،ولو برای مدتی کوتاه ، از یک قلب پر قساوت بزداید .[۲۷]

ترک مجلس گناه!

منصور دوانیقی ،هر چندی یکبار ، به بهانه‌های مختلف امام صادق را از مدینه به عراق می‌طلبید، وتحت نظر قرار می‌داد. گاهی مدت زیادی امام را از بازگشت به حجاز مانع می‌شد در یکی از این اوقات ، که امام درعراق بود، یکی از سران سپاه منصور پسر خود را ختنه کرد، عده زیادی را دعوت کرد و ولیمه مفصلی داد . اعیان واشراف و رجال همه حاضر بودند . از جمله کسانی که در آن ولیمه دعوت شده بودند ،امام صادق بود . سفره حاضر شد و مدعوین سر سفره نشستند ومشغول غذا خوردن شدند دراین بین ،یکی از مدعوین آب خواست به بهانه آب قدحی از شراب به دستش دادند قدح که به دست او داده شد، فورا امام صادق نیمه کاره از سر سفره حرکت کرد و بیرون رفت .خواستند امام را مجددا برگردانند ،برنگشت. فرمود رسول خدا فرموده است :« هر کس بر سر سفره‌ای بنشیند که در آنجا شراب است لعنت خدا بر او است »[۲۸]


حکایت‌ها

حکایت امام صادق (علیه السلام) از روش غلط یک مسلمان !

دو همسایه ، که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود ،گاهی با هم راجع به اسلام سخن می‌گفتند . مسلمان که مرد عابد ومتدینی بود آن قدر از اسلام توصیف وتعریف کرد که همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد ، وقبول اسلام کرد .

شب فرا رسید ،هنگام سحر بود که نصرانی تازه مسلمان ، دید در خانه اش را می‌کوبند ، متحیر و نگران پرسید :

- « کیستی؟» از پشت در صدا بلند شد : من فلان شخصم وخودش را معرفی کرد ،همان همسایه مسلمانش بود که به دست او به اسلام تشرف حاصل کرده بود . -«دراین وقت شب چه کاری داری ؟»-«زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که برویم مسجد برای نماز .»تازه مسلمان برای اولین بار در عمر خویش وضو گرفت ،وبه دنبال رفیق مسلمانش روانه مسجد شد . هنوز تا طلوع صبح خیلی باقی بود .

موقع نافله شب بود ، آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید وموقع نماز صبح رسید . نماز صبح را خواندند ومشغول دعا و تعقیب بودند که هوا کاملاً روشن شد تازه مسلمان حرکت کرد که برود به منزلش ،رفیقش گفت :«کجا می‌روی ؟»- می‌خواهم برگردم به خانه‌ام ، فریضه صبح را که خواندیم دیگر کاری نداریم .»-« مدت کمی صبر کن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع کند.»- « بسیار خوب .»تازه مسلمان نشست وآن قدر ذکر خدا کرد تا خورشید دمید برخاست که برود ، رفیق مسلمانش قرآنی به او داد و گفت : « فعلا مشغول تلاوت قرآن باش تا خورشید بالا بیاید،ومن توصیه می‌کنم که امروز نیت روزه کن ،نمی دانی روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد؟»

کم کم نزدیک ظهر شد گفت: « صبر کن چیزی به ظهر نمانده ،نماز ظهر را در مسجد بخوان »نماز ظهر خوانده شد به او گفت : « صبر کن طولی نمی‌کشد که وقت فضیلت نماز عصر می‌رسد، آن راهم در وقت فضیلتش بخوانیم »بعد از خواندن نمازعصر گفت :«چیزی از روز نمانده »او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حرکت کرد که برود افطار کند . رفیق مسلمانش گفت :« یک نماز بیشتر باقی نمانده و آن نماز عشاء است»صبر کن تا در حدود یک ساعت از شب گذشته ، وقت نماز عشاء (وقت فضیلت ) رسید ، ونماز عشاء هم خوانده شد تازه مسلمان حرکت کرد و رفت . شب دوم هنگام سحر بود که باز صدای در را شنید که می‌کوبند ، پرسید :«کیست ؟»- « من فلان شخص همسایه ات هستم، زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که به اتفاق هم به مسجد برویم .» -« من همان دیشب که از مسجد برگشتم از این دین استعفا کردم برو یک آدم بیکار تری از من پیدا کن که کاری نداشته باشد ،و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند. من آدمی فقیر و عیالمندم، باید دنبال کار وکسب روزی بروم »

امام صادق بعد از اینکه این حکایت را برای اصحاب ویاران خود نقل کرد ،فرمود: به این ترتیب ،آن مرد عابد سختگیر ،بیچاره‌ای که را که وارد اسلام کرده بود خودش از اسلام بیرون کرد بنابراین شما همیشه متوجه این حقیقت باشید که بر مردم تنگ نگیرید ،تا می‌توانید کاری کنید که مردم متمایل به دین شوند وفراری نشوند . آیا نمی‌دانید که روش سیاست اموی بر سختگیری وعنف وشدت است،ولی راه وروش ما بر نرمی ومدارا وحسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست . [۲۹]

رفق و مدارا رمز امر به معروف است

حضرت صادق علیه السلام فرمودند هنگامیکه عیسی علیه السلام خواست از پیروان خود وداع کند آنها را جمع نموده دستور داد که پشتیبان ضعفا و بیچارگان باشید و از همدستی وهمداستانی با ستمگران بپرهیزید سپس دو نفر از آنها را برای ارشاد و راهنمایی بطرف انطاکیه فرستاد نمایندگان حضرت عیسی علیه السلام در روز عیدی که تمام مردم اجتماع داشتند و روپوش از روی بتها برداشته به عبادت آنها مشغول بودند وارد انطاکیه شدند از مشاهده این وضع خشمگین شده خود را نتوانستند نگه داری کنند ( فعجلا علیهم بالتعنیف )درهمین برخورد اول شدیدا آنها را مورد ملامت وسرزنش قرار دادند .« معلوم است مردمی که سالها به یک عمل عادت کرده‌اند مخصوصااعمالی که جزء عقاید مذهبی آنها شمرده می‌شود گر چه باطل باشد به این سادگی وآسانی رها نخواهند کرد و نسبت به مخالفین خود شدت عمل به خرج می‌دهند مگر اینکه آرام آرام با استدلال وبرهان آنها را از اینگونه اعمال منصرف نمایند »

مردم انطاکیه از این برخورد شدیدا ناراحت شده‌اند آندو را با بندهای آهنین بستند وزندانی کردند ، شمعون که یکی از برگزیدگان حواریین بود از جریان اطلاع حاصل کرد. خود را به انطاکیه رساند وبه وسایلی وارد زندان شد،به آنها گفت مگر شما را نهی نکردم که با ستمگران وقوی دستان روبرو نشوید شمعون از زندان خارج شد ابتدا با ضعفای مردم نشست وسخنان خود را به آنها القاءمی نمود. رفته رفته ایشان نیز گفتار او را به بالاتر از خود می‌رساندند،به همین طریق کم کم جریان به پادشاه رسید پرسید از چه تاریخی این مرد در مملکت ماست جواب دادند دو ماه است دستور داد او را بیاورید .

وقتی وارد شد همین که چشم پادشاه به او افتاد محبتی از شمعون در قلب خود احساس کرد گفت باید تو فقط همنشین من باشی مدتی گذشت شبی خوابی هولناک دید به شمعون گفت او تعبیری نمود که باعث انبساط شاه گردید برای بار دوم خواب دیگری دید این بار هم چنان تعبیر کرد که مورد پسندش قرار گرفت کم کم تسلط برنفس شاه پیدا کرد و محل بزرگی در قلبش برای خود باز نمود در این هنگام که خود را مسلط بر او دید روزی گفت شنیده‌ام دو نفر را زندانی کرده‌اید چون بر کار شما عیب جویی کرده بودند جواب داد صحیح است شمعون اظهار داشت مایلم آنها را ببینم وقتی آمدند پرسید خدائی که شما عبادت می‌کنید چیست ؟ پاسخ دادند ما پروردگار جهانیان را می‌پرستیم سوال کرد:اگر در خواستی از آن خدا بکنید گفته شما را می‌شنود و آنچه خواسته‌اید انجام می‌دهد؟ گفتند آری .

شمعون گفت مایلم این اعتقاد شما را آزمایش کنم تا در صورت صحت شبهه‌ای باقی نماند اینک بگویید آیا خدا برای شما مریض مبتلا به برص را شفا می‌دهد؟ گفتند آری مریضی را آوردند درخواست خوب شدن او را نمود آندو دستی به موضع برص کشیدند شفا یافت شمعون گفت من هم این کار را انجام می‌دهم دیگری را آوردند شمعون بر موضوع برصش دست مالید او هم خوب شد . گفت اکنون آزمایش دیگری مانده اگر از عهده آن بر آیید من بخدای شما ایمان می‌آورم .

آیا مرده را می‌توانید زنده کنید ؟جواب دادند آری.روبه پادشاه نمود پرسید مرده‌ای هست که میل داشته باشید زنده شود؟ گفت : آری فرزندم شمعون اظهار داشت ما را برسر قبر او راهنمایی کنید اینک این دونفر تو را بر جان خود حکومت دادند اگر از عهده این کار بر نیایند می‌توانی آنها را بکشی بر سر قبرفرزند شاه رسیدند آندو دست بسوی آسمان دراز کردند شمعون نیز دستهای خود را گشود طولی نکشید که قبر شکافته شد وجوان خارج گردید درمقابل پدر ایستاده شاه پرسید چه شد ؟گفت من مرده بودم ناگهان وحشتی مرا فرا گرفت دیدم سه نفر دست نیاز به درگاه خدا دراز کرده درخواست می‌کنند من زنده شوم آنها همین سه نفر بودند اشاره به دو زندانی وشمعون کرد .

در این هنگام شمعون روبه آن دو نفر نمود گفت من به خدای شما ایمان می‌آورم پادشاه نیز همان جا ایمان آورد وزراء و سران مملکت هم پیروی کردند این عمل عمومی شد پیوسته طبقات ضعیف به پیروی ازطبقه اول ودوم شاه وزراء و اعیان ایمان می‌آوردند بطوریکه هر کس در انطاکیه بود خداپرست ومومن گردید [۳۰]

عاقبت تارک امر به معروف و نهی از منکر

وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ - فَجَعَلْناها نَکالاً لِما بَیْنَ یَدَیْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ [۳۱]

همانا دانستید داستان کسانی را که در روز شنبه تجاوز وتعدی می‌نمودند با ایشان گفتیم بوزینه‌ای مطرود و منفور شوید این کیفر را مایه عبرتی برای حاضرین وآیندگان قرار دادیم وهم پندی برای پرهیزگاران .

حضرت زین العابدین علیه السلام در ذیل این آیه شریفه می‌فرماید این دسته که خداوند به داستان آنها اشاره می‌نماید جمعیتی بودند که درکنار دریا زندگی می‌کردند خداوند آنها را از صید ماهی در روز شنبه نهی کرده بود انبیا نیز بایشان گفته بودند از راه حیله ونیرنگ خواستند صید ماهی را در روز شنبه بر خود حلال نمایند . جویها را از دریا جدا کرده آنها را منتهی به حوضهایی نمودند این عمل را طولی انجام دادند که ماهی‌ها به آسانی وارد جویها وسپس از آن داخل حوض می‌شدند هنگام بازگشتن به دریا دام طوری آماده شده بود که آنها را از بازگشت به دریا مانع بود ماهی‌ها بنا به عادت وامانی که خداوند به آنها داده بود ، روز شنبه خود را از صید صیادان درامان می‌دیدند از راه جویها داخل حوضچه می‌شدند شامگاه که خیال بازگشت داشتند راه را مسدود دیده به آسانی در دام می‌افتادند صیادان روز یکشنبه بدون هیچ زحمت ورنج ماهیهای به دام افتاده را صید می‌نمودند ، برای اینکه خود را دور از خطا و عصیان نشان دهند ، می‌گفتند ما روز شنبه صید نکردیم امروز که یکشنبه است صید می‌کنیم . صید ماهی در روز شنبه بر ما حرام است .

زین العابدین علیه السلام می‌فرماید : دروغ گفتند زیرا ایشان بوسیله جویها ودامهایی که روز شنبه آماده کرده بودند ماهیها را بدام می‌انداختند ، از اینرو که روز امان خدا حیله بکار می‌بردند ماهی بسیار زیادی نصیبشان می‌گردید ،ثروت سرشاری بهم بستند وکمال استفاده را از غریزه شهوانی وکیف ولذت زندگی می‌بردند . در آن شهر قریب هشتاد دو چند هزار نفر جمعیت زندگی می‌کردند هفتاد هزار نفر آنها به این نیرنگ خشنود بودند ،بقیه از مردم ایشان را از کردارشان نهی کرده واز مخالفت با خداوند بر حذر می‌داشتند چنانچه در این آیه اشاره به داستان آنها شده است .

« سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ..الخ»[۳۲]

دسته‌ای از جمعیت این شهر پیوسته حیله ورزان را می‌ترساندند و آنها را به کیفری دردناک تهدید می‌نمودند دسته دیگر بنابر روایت تفسیر برهان ساکت بودند و به نهی کنندگان می‌گفتند «لم تعظون قوما الله مهلکهم او معذبهم عذابا شدیدا» چرا اندرز می‌دهید کسانی را که خداوند آنها را هلاک خواهد کرد یا به کیفری شدید مبتلا می‌سازد .

درجواب ایشان می‌گفتند چون ماموریم امر به معروف ونهی از منکر نماییم آنها را تذکر می‌دهیم تا آشکار شود با ایشان هم اهنگ نیستیم وعملشان را دوست نداریم وشاید پند اندرز ما آنها را سودی بخشد و ازعمل زشت خود بپرهیزند ولی گفتار این دسته درحیله گران اثر نمی کر و به کردار زشت خود ادامه می‌دادند آنگاه که از قبول پند و اندرز جمعیتی که امر به معروف می‌کردند تکبر ورزیدند وقتی اثری از گفتار خویش در آنها ندیدند از آن محل دور شده ودرقریه دیگری مسکن گرفتند با خود گفتند هیچ اطمینان نیست از اینکه نیمه شبی عذاب نازل شود و ما درمیان آنها باشیم .

پس از رفتن آنها خداوند شبانگاهی تمامی ساکنین قریه را بصورت بوزینه مسخ کرده وصبح درب قلعه باز نشد ، نه کسی وارد گردید ونه از انجا احدی خارج شد بالاخره جریان به قرا اطراف رسید برای کسب اطلاع به کنار آن قریه آمدند از دیوار بالا رفتند ساکنین آنجا را بطور کلی بصورت بوزینه دیدند ، بعضی با قراین ونشانه‌هایی به یکی از آنها احتمال می‌داد از دوستان یا بستگانش باشد می‌گفت تو فلانی نیستی؟ اشک مژگان او را فرا می‌گرفت وبا سر اشاره می‌کرد چرا تا سه روز به همین شکل و وضع بودند آنگاه خداوند باران شدید و بادی سهمگین فرستاد و آنها را در میان دریا راند . [۳۳]

نامه انقلابی امام سجاد (علیه السلام)

امام سجاد علیه السلام نامه‌ای طولانی برای یکی از دانشمندان بنام«محمد بن مسلم زهری»[۳۴] [۳۵] نوشت که قسمتی از آن این است : « آیا دعوت آنها ( ظالمان ) از تو به این خاطر نبود که ترا قطب ومدار سنگ آسیای ظلمشان قرار داده ، و تو را پلی برای عبور به سوی مقاصد شومشان ، ونردبانی به طرف گمراهیشان ، و منادی ظلم ، وراه روند در مسیر ستمشان گرفتند؟آنها با میان گرفتن تو، در دل دانشمندان ،شک وتردید وارد ساختند وبه وسیله تو دلهای مردم نادان را به سوی خود جذب کرند آن استفاده‌ای که درمورد نیک جلوه دادن فسادشان وتوجه دادن خواص وعوام به سوی خودشان از تو نمودند ، از خصوصی‌ترین وزیران ( بله قربان گوهایشان ) و از نیرومندترین حامیشانشان نکردند ، بسیار اندک است آنچه را که در برابر آنچه دادی به تو دادند،وبسیارکم است آنچه را که در برابر آن همه خرابی‌ها برای تو آباد کردند درباره نفس خود بیندیش ،چه آنکه غیر از تو کسی به آن نمی‌اندیشد وآنچنان نفس خود را به پای حساب و محاکمه بکش که مرد مسئول و وظیفه شناس آنرا به حساب می‌کشد در بخشی از این نامه آمده است :

و خوشا به سعادت آنکه در دنیا ،هراسان باشد ، وسیه بخت آنکه بمیرد وگناهانش پس از او بماند.. اینکه آنها ( طاغوتها ) تو را به استخدام گرفته‌اند از جهت شایستگی ( علمی ومعنوی ) تو است بلکه

۱- طمع به دنیای تو دارند

۲- علمای راستین ، از دست رفته‌اند ( وقحط الرجال است )

۳- جهل و نادانی بر تو و آنها هر دو غلبه کرده است

۴- حب مقام و دنیا پرستی ، تو وآنها را بهم پیوند داده است ...

چرا از این چرت (و خواب خرگوشی) سر بر نمی‌داری ؟ چرا از اشتباه خود بر نمی‌گردی ؟ تا با صراحت بگوئی  :« به خدا من تا با حال ،یک بار هم برای زنده کرن دین خدا ،یا نابود کردن باطل ،قیام نکرده‌ام ، براستی این است حق شناسی تو راز خدایی که این بار گران ( علم ) را بر دوش تو نهاده است ؟!

بسیار ترس دارم که تو از آن گروهی باشی که خداوند درباره آنها فرموده أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا :«نماز را ضایع کردند ،وبه دنبال شهوتها رفتند وبزودی به کیفر گمراهی خود می‌رسند ».[۳۶]

خدا بار مسئوولیت قرآن را بر عهده تو نهاده ، وعلم آن را به تو سپرده ،اما تو تباهش کرده‌ای ، شکر و سپاس خداوندی را که ما را از آن بلاهایی که دامنگیر تو شده ، دور ساخته است»[۳۷]

پاسخ امام صادق علیه السلام به نامه منصور

منصور دوانیقی ( دومین خلیفه مقتدر عباسی )برای امام صادق علیه السلام در ضمن نامه‌ای نوشت که چرا مانند سایر مردم به اطراف ما نمی آئی ؟

امام صادق علیه السلام در پاسخ او نوشت :«نزد ما چیزی نیست که به خاطر آن از تو بترسیم ،ودر نزد تو درمورد آخرت چیزی نیست که به تو به خاطر آن امیدوار باشیم ،ونه در نعمتی هستی که به تو تبریک بگوئیم ،ونه آنچه را دارای بلا و عذاب می‌بینی که به تو به خاطر آن تسلیت بگوئیم ،پس برای چه نزد تو آئیم ؟»

منصور برای آن حضرت نوشت :«با ما همنشین شو تا ما را نصیحت کنی .»

امام علیه اسلام در پاسخ نوشت:«کسی که دنیا را بخواهد تو را نصیحت نمی‌کند .وکسی که آخرت را بخواهد همنشین تو نمی‌شود !»[۳۸]

برخورد شدید امام کاظم (علیه السلام) با هارون

روی امام کاظم علیه السلام در کاخهای سر بر افراشته هارون الرشید ،نزد هارون بود، هارون به آن حضرت گفت : « این خانه چیست ؟»

امام کاظم علیه السلام، بی آنکه به سلطنت وشوکت ظاهری هارون اعتنا کند، در پاسخ او فرمود : «این خانه ،سرای فسقان است ،که قرآن می‌فرماید :

سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ...

« بزودی کسانی را که در روی زمین بناحق ،تکبر می‌ورزیدند، از ایمان به آیات خود، منصرف می‌سازیم ( بطوری که ) که اگر هر آیه ونشانه‌ای را ببینند، به ان ایمان نمی‌آورند ، واگر راه هدایت را ببینند آن را انتخاب نمی‌کنند ،واگر طریق گمراهی را ببینند ،آنرا راه خود انتخاب می‌کنند .»[۳۹]

هارون گفت  :پس این خانه ،خانه کیست ؟ امام فرمود : این خانه : مدتی برای شیعیان ما بود و برای غیر آنها آتش شعله ور است ،هارون گفت : چرا صاحب خانه ( شیعیان ) آنرا تصرف نمی‌کنند ؟ امام (قریب به این مضمون )فرمود :«در وقت خودش که تعمیر آن امکان دارد ،خواهند گرفت ،واکنون هنوز وقتش نرسیده است !»

هارون گفت :«شیعیان تو کجایند ؟!»

امام این آیه را تلاوت فرمود: ل َمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتَّی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ.

«آن کسانی که از اهل کتاب ومشرکان ،کافر شدند (از انحراف )بازنایستند تا حجت روشن برای آنها بیاید ».[۴۰]

هارون گفت :آیا ما از کافران هستیم ؟

امام فرمود :نه بلکه آن هستید که خداوند می‌فرماید : أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ.

«آیا ندیدی آن کسانی را که نعمت خدا را بدل به کفر کردند وقوم خود را به سرای هلاکت فرود آوردند»[۴۱]

اینجا بود که هارون خشمگین شد و نسبت به ساخت آن حضرت گستاخی نمود .[۴۲]

آنچه خدا دوست دارد چیست ؟

شیخ الطایفه ابوجعفرطوسی رضوان الله علیه از حضرت صادق علیه السلام نقل می‌کند که خداوند دو ملک را برای هلاک ونابود کردن قریه‌ای ماموری داد وقتی به محل ماموریت آمدند مردی را دیدند دردل شب دست نیاز به درگاه خداوند دراز کرده مشغول تضرع وزاری و عبادت است .یکی از آن دو ملک به دیگری گفت خوبست درباره این مرد مراجعه کنیم که آیا او را نیز با دیگران هلاک نماییم ؟ ملک دیگر گفت من ماموریت خود را انجام می‌دهم ودراین باره پرسشی نخواهم کرد آن یک از خدا راجع به او کسب تکلیف کر خداوند به ملکی که کسب تکلیف نکرده بود و وحی کرد که آن مرد را هم با دیگران هلاک گردان (فقد حل به معهم سخطی ان هذا لم یتغیر وجهه قط غضبا) بر او نیز مانند دیگران خشمگینم زیرا هیچگاه نشد که از دیدن معاصی دیگران خشم او را فرا گیرد و چهره اش از ناراحتی تغییر کند.[۴۳]

کیفر مماشات با گناهکاران

محمد بن یعقوب کلینی رضوان الله علیه از حضرت باقر علیه السلام نقل می‌کند که آن جناب فرمود : خداوند به شعیب وحی نمود من از قوم تو صد هزار نفر را عذاب خواهم نمود چهل هزار نفر از آنها معصیت کار و بد کارند وشصت هزار نفر از خوبانند عرض کرد پروردگارا اشرار را به کیفر عملشان عذاب می‌کنی اخیار و نیک مردان چه تقصیری دارند ؟

فاوحی الله عزوجل الیه داهنو اهل المعاصی ولم یغضبو الغضی .

خداوند به شعیب علیه السلام وحی کرد: چون آنها با معصیبت کاران مماشات کردند و به سهل انگاری گذراندند وبواسطه خشم من بر آنها خشمگین نشدند .[۴۴]

علم به معروف ومنکر ،شرط لازم

عمربن خطاب شبی در کوچه‌ها جستجو می‌کرد وبرای کسب اطلاع از وضع عمومی پاسبانی می‌کرد وگذرش به در خانه‌ای افتاد و صدائی شنید که مشکوک شد از دیوار خانه بالا رفت دید مردی با زنی نشسته وکوزه‌ای شراب در پیش خودنهاده ، با درشتی خطاب کرد خیال می‌کنی خدا سرت را فاش نمی‌کند وقتی در پنهانی معصیت می‌کنی ؟

مرد رو به عمر کرد وگفت : آرام باش عجله نکن اگر من یک خطا کردم از تو سه خطا سرزده ،زیرا خداوند در قرآن فرموده:«لَا تَجَسَّسُوا»تو خطا کردی که تجسس کردی و نیز می‌فرماید :«وَأْتُواْ الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا»از در خانه وارد شوید تو از دیوار واردشدی در آیه دیگر می‌فرماید :«إِذَا دَخَلْتُم بُیُوتًا فَسَلِّمُوا»هر گاه وارد خانه‌ای شدید سلام کنید تو سلام نکردی عمر گفت اگر تو را ببخشم تصمیم به کار نیک می‌گیری جواب داد .آری به خدا دیگر این عمل را انجام نخواهم داد. گفت آسوده باش ترابخشیدم .[۴۵]

استدلال محکم و رسا!

روزهای دوشنبه و پنجشنبه که مامون برای رسیدگی به کارهای مردم می‌نشست حضرت رضا (علیه السلام) را در طرف راست خود می‌نشاند. محمد بن سنان گفت در یکی از همان روزها من خدمت علی بن موسی الرضا علیه السلام بودم به مامون گفتند مردی از صوفیه دزدی کرده دستور داد او را حاضر کردند. همین که چشمش به او افتاد آثار زهد و پارسایی از لبانش و جامه‌هایش آشکار بود و اثر سجده در پیشانی او مشاهده می‌شد گفت چه زشت است با این ظاهر نیکو و اثار زهد چنین عمل زشتی و قبیحی ،با این تظاهر فریبنده ات دزدی می‌کنی .

آن مرد جواب داد این عمل را از روی اضطرار انجام دادم چون حق مرا از خمس و غنیمت ندادی مجبور به دزدی شدم ،مامون گفت:

تو در خمس وغنیمت چه حقی داری ؟ جواب داد ... خداوند در قرآن برای ابن سبیل کسی که دور از وطن مانده ) وفقرا سهمی قرار داده من هم ابن سبیلم و هم فقیر تو حق مرا ندادی .

مامون گفت : می‌خواهی با این یاوه سرائی‌هایت حدی از حدود خدا را درباره دزد ترک کنم. آن مرد گفت : اول خودت را پاک کن و حد بر خودت جاری نما آنگاه به دیگری بپرداز و او را پاک کن و اقامه حد نما .

آن جناب فرمود این مرد می‌گوید تو دزدی کرده‌ای من هم دزدی کردم .

از جواب حضرت رضا (علیه السلام) مامون بی اندازه خشمگین شد رو به آن مرد کرده گفت بخدا دستت را قطع می‌کنم.

مجرم جواب داد : چگونه دست مرا قطع می‌کنی با اینکه بنده من هستی؟ مامون پرسید: من از کجا بنده تو شده‌ام جواب داد زیرا مادرت را از بیت المال مسلمین خریداری کرده‌اند تو بنده هر مسلمان که در شرق و غرب جهان زندگی می‌کند می‌باشی تا زمانی که آزادت کنند و من تو را آزاد نکرده‌ام؛ از طرفی متصدی خمسی شده‌ای و حق آل پیغمبر صلی الله علیه و اله وسلم را نمی‌دهی و هم حق من و امثالهم را جلوگیری می‌کنی،دیگر اینکه کسی که ناپاک است مانند خود را نمی‌تواند پاک کند أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ.

مردم را به نیکوکاری امر می‌کنید ولی خود را فراموش کرده‌اید با اینکه کتاب خدا را می‌خوانید آیا اندیشه وتعقل نمی‌کنید؟

مامون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد چه می فرمائید درباره این مرد ؟ آن جناب فرمود:خداوند در قرآن به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم می‌فرماید :

فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ از برای خداست استدلال محکم ورسا این حجت و استدلال همان است که اگر به جاهلی هم برسد آن را با جهلش در می‌یابد وچنانکه عالم نیز به علم ودانش خود متوجه آن می‌شود ،دنیا وآخرت با استدلال و برهان استوار است این مرد برای تو خوب استدلال کرد ،مامون دستور داد او را آزاد کردند . [۴۶]

وظیفه اهل علم در امر به معروف و نهی از منکر

هنگامی که حضرت موسی بن جعفر علیه السلام وفات کرد پیش وکلاءآن حضرت اموال بسیاری بود.بعضی از آنها بواسطه طمع در آن اموال ،فوت شدن موسی ابن جعفر علیه السلام را انکار کردند و مذهب واقفیه را تشکیل دادند از آن جمله در نزد زیاد قندی هفتاد هزار اشرفی بود پیش علی بن ابی حمزه سی هزار اشرفی .

یونس بن عبدالرحمن پیوسته مردم را به امامت حضرت رضا علیه السلام دعوت می‌کرد وبطلان مذهب واقفیه را آشکار می‌نمود برای او پیغام دادند تو را چه منظوری است که مردم را دعوت به امامت علی بن موسی الرضا علیه السلام می‌کنی اگر مال می‌خواهی ما تو را بی نیاز می‌کنیم . زیاد قندی و علی بن ابی حمزه ضامن شدند که ده هزار اشرفی به او بدهند که ساکت بنشیند. یونس به عبدالرحمن گفت : از حضرت باقر وحضرت صادق علیه السلام روایت شده‌ایم که هرگاه بدعت درمیان مردم آشکار شد برپیشوای آنها لازم است که علم و دانش خود را ظاهر کند و آنها را از منکر باز دارد اگر این کار را نکرد نور ایمان از اوگرفته خواهد شد . من به هیچ وجه وحالی جهاد در دین وامر خدا را ترک نخواهم کرد .از این جریان زیاد وعلی بن ابی حمزه با او دشمن شده اظهار عداوت با اونمودند .[۴۷]

پیامبر و فاطمه (سلام الله علیهما)

ابن سعد نویسنده طبقات الصحابه والتابعین به سند خود از علی علیه السلام روایت می‌کند روزی که زهرا را به همسری گرفتم ، فرش ما پوست گوسفندی بود که شب بر آن می‌خوابیدیم وروز ، شتر آبکش خود را بر آن ، علف می‌خوراندیم وجز این خدمتگزاری نداشتیم .

با این همه خویشتن داری وزهد، روزی پیغمبر به خانه زهرا سلام الله علیها می‌رود گردبندی را که علی علیه السلام از سهم خود- فیئ- خریده بود در گردن او می‌بیند می‌گوید : دخترم ! فریفته شدی که مردم می‌گویند دختر محمد هستی ! ولباس جباران بپوشی فاطمه گردنبند را فروخت وبا بهای آن بنده‌ای را آزاد کرد .

«صدوق در «امالی » می‌نویسد که : پیغمبر چون از سفری باز می‌گشت : نخست به دیدار فاطمه می‌رفت ، و مدتی در نزد او می‌نشست در یکی از سفرهای پیغمبر ،زهرا دستبندی از نقره ، وگردنبند وگوشواره‌ای برای خود فراهم آورده و پرده‌ای به در خانه آویخته بود پدرش به عادت همیشگی به خانه وی رفت وپس از توقفی کوتاه ناخرسندانه ، بیرون آمد و روی به مسجد نهاد طولی نکشید که فرستاده فاطمه با دستبند و گوشواره‌ها وپرده نزد پیغمبر امد و گفت : دخترت می‌گوید : این زیورها را بفروش ودر راه خدا مصرف کن پیغمبر گفت : پدرش فدای او باد!آنچه باید بکند کرد، دنیا برای محمد و آل محمد نیست.»[۴۸]

با گشاده رویی خورد!!

لقمان حکیم درآغاز کار غلامی مملوک بود،خواجه‌ای توانگر ونیک سرشت داشت اما درعین توانگری از عجز وضعف شخصیت مبرا نبود،دربرابر اندک ناراحتی شکایت می‌کرد و ناله می‌نمود، لقمان از این برنامه رنجیده خاطر بود ولی از اظهار این معنی پرهیز می‌نمود،زیرا می‌ترسید اگربا او دراین برنامه بصراحت گفتگو کند عاطفه خودخواهیش جریحه دار گردد ازاین رو روزگاری منتظر فرصت بود تا خواجه‌ای را از این گله و شکایت باز دارد، تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه‌ای برسم هدیه برای او فرستاد . خواجه که از مشاهده فضائل لقمان سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود ،آن میوه را از خود دریغ داشت ، تا به لقمان ایثار کند ،کاردی طلبید و با دست خود آن را برید وقطعه قطعه به لقمان داد واو را وادار به تناول کرد. لقمان قطعات خربزه را گرفت و با گشاده رویی خورد تا یک قطعه بیش نمانده بود که خواجه آن را به دهان گذاشت واز تلخی آن روی درهم کشید آنگاه با تعجب از لقمان سوال کرد چگونه خربزه‌ای تلخ را این چنین با گشاده رویی تناول کردی وسخنی به میان نیاوردی ؟ لقمان که از ناسپاسی خواجه دربرابر حق وهم چنین ازضعف واز زبونی او ناراضی بود ،دید فرصتی مناسب برای آگاه کردن او رسیده ازاین رو با احتیاط آغاز سخن کرد، وگفت : حاجت به بیان نیست ، که من ناگواری وتلخی این میوه را احساس می‌کردم واز خوردن آن رنج فراوان می‌بردم ولی سالها می‌گذرد که من از دست تو لقمه‌ای شیرین وگوارا گرفته‌ام واز نعمتهای تو متنعمم، اکنون چگونه روا بود که چون لقمه تلخی از دست تو بستانم شکوه و گله آغاز کنم و از احساس تلخی آن سخنی به زبان آورم ؟

خواجه از شنیدن سخن لقمان به ضعف روح خود توجه کرد،ودر برابر آن قدرت روانی به زانو در آمد واز آن روز در اصلاح نفس وتهذیب روح همت گماشت تا خود را دربرابر شدائد بزیور صبر بیاراید .[۴۹]


حکایت‌ها

بدترین و بهترین اعضاء !!

لقمان بزرگوار از بیهوده گوئی خواجه سخت ناراحت بود ومترصد فرصت که خواجه را بیدار کند ،روزی مهمان عالیقدری بر خواجه وارد شد لقمان را گفت تا گوسپندی ذبح کند واز بهترین اعضا ء او غذایی مطبوع بیاورد.

لقمان از دل وزبان گو سپند غذائی تهیه کرد وبر خوان گذاشت روز دیگر خواجه گفت گوسپندی ذبح کن وازبدترین اعضایش غذائی بساز این بار نیز غذائی از دل وزبان آماده ساخت .

خواجه از کار لقمان دچار حیرت شد ،پرسید چگونه می‌شود که دوعضو هم بهترین وهم بدترین اعضا باشد؟ لقمان گفت :

ای خواجه دل وزبان مؤثرترین اعضا در سعادت وشقاوتند چنانکه اگر دل از منع فیض ونور گردانند ،وزبان را در راه نشر حکمت وبسط معرفت واصلاح بین مردم و رفع خصومات بجنبش آورند،بهترین اعضا باشند ،ولی هر گاه دل به ظلمت بد اندیشی فرو رود وکانون کینه و عناد گردد ،وزبان به غیبت وفتنه انگیزی آلوده گردد از بدترین اعضاءخواهند بود .

خواجه از این داستان پند گرفت و از آن پس درصدد اصلاح خویش بر آمد.[۵۰]

حضرت علی (علیه السلام) و نهی از منکر

۱- حضرت علی علیه السلام در ضمن خطبه‌ای فرموده است :

- « سوگند به خدا ] برادرم [ عقیل را در شدت فقر و بی چیزی دیدم ، که یک من گندم ] از بیت المال [ شما را از من خواست وکودکانش را ازتهیدستی با موهای غبار آلوده ورنگهای تیره دیدم ،مانند آنکه رخسارشان با نیل سیاه شده بود. چند بار نزد من آمد و همان گفتار را تاکید و تکرار می‌کرد، ومن گفتارش را گوش می‌دادم ، ومی پنداشت دین خود را به او فروخته واز روش خویش دست برداشته دنبال او می‌روم ، پس پاره آهنی برای او سرخ کرده نزدیک تنش بردم تا عبرت گیرد. پس از درد آن ناله وشیوه کرد ،مانند ناله بیمار[۵۱] ونزدیک بود از اثر آن بسوزد، به او گفتم : ای عقیل ! مادران در سوگ تو بگریند ،[۵۲]آیا از پاره آهنی که آدمی آن را برای بازی خود سرخ کرده ،ناله می‌کنی ومرا به سوی آتشی که خداوند قهار ، برای خشم خود بر افروخته می‌کشانی ؟!آیا تو از این رنج می‌نالی ومن از آتش دوزخ ننالم ؟!».[۵۳] ۲- « روزی عقیل بن ابی طالب،نزد علی علیه السلام آمد و گفت : «مبلغی به من بده وا می‌دارم می‌خواهم بپردازم.

امام فرمود: « وام تو چقدر است ؟» عقیل پاسخ داد امام فرمود : من این مبلغ را ندارم ، صبر کن تا جیره‌ام از بیت المال پرداخت شود ، در اختیار تو خواهم گذاشت عقیل گفت : بیت المال در دست توست باز می گوئی ، صبر کن تا جیره‌ام پرداخت شود!تازه ، جیره تو چقدر است ،و اگر همه آن مبلغ را به من بدهی چه خواهد شد ؟ امام فرمود :من و تو هر کدام ، مانند یک تن از عموم مسلمانانیم وامتیازی بر دیگران نداریم ...اگر مایلی شمشیرت را بردار من هم شمشیرم را بر می‌دارم وبا هم می‌رویم به حیره،در آنجا بازرگانانی ثروتمند زندگی می‌کنند،به یکی از آنان شبیخون می‌زنیم واموالش را می‌گیریم ومی آییم .عقیل گفت:یعنی برویم دزدی کنیم ؟!امام فرمود :اگر مال یک تن را بدزدی بهتر نیست از این که مال همه را بدزدی ؟...».[۵۴]

۳- امام علی علیه السلام درنامه‌ای به زیادبن ابیه ، قائم مقام عبدالله بن عباس حکومت بصره ،به هنگامی که ابن عباس حاکم بصره و شهرهای اهواز وفارس وکرمان بود، چنین نوشت :-« ومن سوگند یاد می‌کنم به خدا سوگند راست اگر به من خبر رسد که تو در بیت المال مسلمانان به چیزی کم یا زیاد خیانت کرده‌ای ،بر تو سخت خواهم گرفت ،چنان سختگیری که تراکم مایه و گران پشت وذلیل وخوار گرداند. ]تو را از مقامت بر کنار می‌کنم وآنچه از بیت المال اندوخته‌ای می‌ستانم به طوری که درویش گردی وتوانائی کشیدن بار موونه و روزی عیال را نداشته باشی ودر نظر مردم پست گردی[»[۵۵]

۴- آن حضرت علیه السلام به عاملین خود نوشت :

نوک قلمهای خود را تیز کنید ،بین سطرهای نوشته زیاد فاصله نیندازید ،حرفهای زیادی را حذف کنید وروی کاغذ نیاورید وبه بیان اصلی معنی بپردازید ولفاظی نکنید و از زیاده روی در مصرف بپرهیزید چه ،بیت المال مسلمین تحمل اینگونه ضررها را ندارد.[۵۶]

۵- حضرت علی علیه السلام یک شب مشغول رسیدگی وحسابرسی بیت المال بود که طلحه و زبیربر حضرت وارد شدند، امیر المومین علیه السلام چراغی را که در مقابلش بود خاموش کرد و چراغ دیگری را روشن نمود،آن دو نهایت شگفتی وتعجب پرسیدند چرا چنین کردی ؟ فرمود: برای آنکه روغن آن از بیت المال بود ومن سزاوار ندیدم که در مصاحبت خصوصی با شما از آن استفاده کنم. [۵۷]

۶- حضرت علی علیه السیام هر روز صبح که می‌شد وارد بازار مسلمین می‌شد درحالیکه تازیانه اش بر دوش بود، اول بازار می‌ایستاد ومی فرمود: ای اهل بازار وتجار ،ازخداطلب خیر کنید وبا آسان گیری برمردم ،خیر وبرکت را به کسب خود وارد کنید ،شغل را به زینت حلم مزین نمایید ،حتما از دروغ وقسم پرهیز کنید ،از ظلم وبی انصافی اجتناب نمایید وبه داد محرومین برسید وبه هیچ وجه به ربا و معاملات ربوی نزدیک نشوید .[۵۸]

۷- یکی از شبها مقداری پول برای حضرت علی علیه السلام آوردند فرمود: هم اکنون آن را تقسیم کنید ،عرض کردند ،الان شب است صبر کنید تا فردا تقسیم کنیم . فرمود:آیا شما یقین دارید که من فردا زنده هستم . گفتند :ما هم برای خود چنین باوری را نداریم . فرمود:پس تاخیر نیندازید . شمعی آوردند،زیر نور شمع اموال را تقسیم کردند .[۵۹]

۸- در زمان حضرت علی علیه السلام مردم به سفره درهم ودینار معاویه هجوم می‌بردند ،عده‌ای از راه خیرخواهی می‌گفتند یا امیر المؤمنین از اموال بیت المال به اشراف عرب وقریش بده که اینقدر از کنار تو پراکنده نشوند می‌فرمود : آیا از من می‌خواهید که پیروزی را از طریق ظلم بدست آورم نه به خدا سوگند چنین کاری را نخواهم کرد. [۶۰]

اخلاق شریف!

عصام بن مصطلق شامی گفت وارد مدینه شدم چشمم به جمال زیبای حسین بن علی علیه السلام افتاد،منظر پاکیزه وباشوکت وجلالت او مرا به حسد واداشت وحسد هم سبب شد که بغض و دشمنی را که در سینه از پدر او داشتم ظاهر کنم . به او نزدیک شده واز روی تحقیر وتوهین گفتم ای پسر ابوتراب؟امام علیه السلام فرمود:بلی. «قال فبالغت فی شتم وشتمه ابیه». عصام گفت:هرچه توانستم به آن حضرت وپدرش ناسزا گفتم «فنظرالی نظره عاطف روف ». پس از روی عطوفت ومهربانی نگاهی به من کرد وفرمود:

«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم - بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ - خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِینَ ». این آیه به اشاره به مکارم اخلاق رسول خداصلی الله علیه و آله وسلم است وبعد فرمود:با من آهسته وآرام برخورد کن و کار را بر خود وبر من آسان کن واز خداوند تبارک و تعالی طلب آمرزش بنما و سپس فرمود : اگر تو از ما طلب یاری کنی تو را یاری خواهیم کرد و اگر چیزی بخواهی به تو خواهیم داد و اگر طلب ارشاد وهدایت داری هدایتت می‌نماییم عصام گفت من از گفته وحرفهای غلط خود پشیمان شدم و آن بزرگوار با فراست فهمید که من پشیمانم فرمود : آنچه را که یوسف به برادران خطا کار خویش فرمود من نیز می‌گویم : « لاَ تَثْرَیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَکُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ  » .

عتاب وملامتی نیست بر شما ، خداوند بیامرزد شما را و اوست ارحم الراحمین .عصام گفت :از این اخلاق شریف آن حضرت در مقابل آن جسارتها وناسزاها که از من سرزد چنان زمین بر من تنگ شد که دوست داشتم به زمین فرو بروم . ناچار آرام از مجلس حضرت بیرون آمدم ونبود نزد من شخصی محبوبتر از حضرت حسین وپدرش علی بن ابیطالب علیه السلام .[۶۱]

هدف قیام حضرت امام حسین (علیه السلام)

حضرت امام حسین علیه السلام با اهل بیتش هنگامی که خواست از مکه بیرون بیاید در خطبه‌ای که روز هشتم ذی الحجه خواند صریحاً فرمود:

« انما خرجت لامر بالمعروف وانهی عن المنکر لااشراً ولابطراً»

« من برای امر به معروف ونهی ازمنکر قیام می‌کنم نه برای هوس یا فتنه انگیزی ».[۶۲]

برنامه حسین همان برنامه جدش وپدرش بود دعوت مسلمانان به تقوی ، آنها را وادار در زمین برتری نجویند ،یعنی به اصطلاح قران مجید علواًفی الارض [۶۳] نکنند وتطمیع‌های حکومت یزیدآنان را نفریبد که بشر پرست شوند بلکه باید خدا پرست گردند، دنیا بالاخره می‌گذرد حرص و غفلت برای چه ؟ مگر چقدر اینجا می‌مانند ؟

حضرت امام حسین علیه السلام علاوه بر گفتار با کردار نیز امر به معروف کرد چه معروفی بالاتر از نماز، شنیده‌اید ظهر عاشورا ابونمامه گفت یا اباعبدالله از عمر ما چیزی نمانده لشکر هم نزدیک شده‌اند اینک زوال است همه آرزو داریم نماز دیگری با تو بخوانیم .حسین علیه السلام نگاهی به اسمان کرد، او را دعا فرمود:خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد ودر آن گیرودار نماز خواند وعملا امر به نماز کرد ( اشهد انک قد اقمت الصلوه زیارت حسین علیه السلام) [۶۴]

او هم بشری است مثل ما !

اول سلام ،مسلمانان گرفتار مشرکین بودند ناچار شدند هجرت کنند ، پناهنده شدند به حبشه ونجاشی (مشرکین نماینده‌ای ) فرستادند که مسلمانها را تحویل آنها بدهد این دو نفر به نمایندگی از طرف مشرکین آمدند حبشه پیش نجاشی ،عمر وعاص طرف راست نشست و عماره هم طرف چپ از جمله آداب سلطنتی حبشه این بود که هر کس که وارد مجلس می‌شد باید سجده بکند ، عمر عاص وعماره مقابل سلطان سجده کردند ورفتند ونشستند .

جناب جعفر بن ابیطالب برادر امیر المؤمنین علیه السلام به اتفاق مسلمانها وارد شدند فقط گفتند :«السَّلَامُ عَلَی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَی».نجاشی گفت از این چند مسلمان بپرسید شما چرا رعایت ادب ملوکانه را نکردید ؟ از جعفر پرسیدند چرا رعایت ادب ملوکانه نکردی ؟ گفت ما مسلمانیم ، مسلمان حق ندارد برای غیر خدایش سجده کند إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ [۶۵].

سلطان کوچکتر از آن است که ما برای او سجده کنیم ، چکاره است آن هم بشرعاجزی است مثل ما هر دو از خاکیم ، هر دو محکوم احکام هستی هستیم وهر دو آخرش در محکمه عدل الهی حاضر خواهیم شد حرام است بر مسلمانی که سجده کند در برابر غیر خدا، هر کس ملاحظه خدا کرد خدا هم ملاحظه او را می‌کند ،نجاشی را مرعوب کرد ،فی المجلس منقلب گردید ، اسلامی که اینها می‌گویند دین راستین است ،حقیقت از اینجا آشکار است بعد هم اظهار اسلام کرد هر چه آن دو ملعون کوشیدند مسلمانها را ببرند نگذاشت بلکه علاوه بر نگهداری برایشان خانه تدارک کرد،معیشتشان را تامین نمود.

قُلْ إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ . [۶۶][۶۷]


ببینید کدام یک از ما بهتر وضو می‌گیریم !!

امام حسن و امام حسین علیه السلام در حالی که طفل بودند پیر مردی را در حال وضو گرفتن می‌بینند و متوجه می‌شوند که وضوی او باطل است برای اینکه هم او وضوی صحیحی را یاد بگیرد وهم به شخصیتش توهین نشود واز طرف دیگر نتیجه عمل نیز مثبت باشد هر دونزد پیرمرد رفتند وفرمودند :

هر دو می‌خواهیم در حضور شما وضو بگیریم ببینی کدام یک از ما بهتر وضو می‌گیریم .پیرمرد قبول کرد .

وقتی آن دو وضو گرفتند ،متوجه شد که وضوی خودش غلط وباطل بود لذا گفت : آقازاده‌ها ! وضوی شما هر دو صحیح است وضوی من خراب بود .[۶۸]


ابوفراس، شاعر متعهد و پیکارگر

امیر«ابوفراس حمدانی»[۶۹] [۷۰] یکه سوار میدان عقل وهوش وشجاعت وستایشگر اهل بیت علیه السلام ومدافع حقوق آنهاست.وی وقتی که ستمها وجنایات بنی عباس را دید،جان خود را در معرض خطر جدی قرار داد،ودستور داد پانصد نفر با شمشیرهای برهنه همراه او باشند وبا این حال در راه حق وارد بغداد شد ودر پادگان ارتش بنی عباس در برابر شمشیرهای لشگر دشمن ایستاد وقاطعانه قصیده حماسی«میمه»خود را که در راه دفاع از حق و اهل بیت علیه السلام وسرزنش ستمگران سروده بود، بلند خواند که قسمتی از آن ،اشعار زیر است :


۱- الحق مهتضم و الدین مخترم/و فیئ آل رسول الله مقتسم

۲- یا للرجال امالله منتصر؟! / من الطغاه وما للدین منتقم

۳- بنو علی رعایا فی دیارهم / والامر تملکه النسوان والخدم

۴- ما نزهت لرسول الله مهجته / عن السیاط فهلا نزه الحرم

۵- مانال منهم بنو حزب و ان عظمت / تلک الجرائم الادون نبلکم

۶- کم غدره لکم فی الدین واصحه / وکم دم لرسول الله عندکم

یعنی :

۱- حق در هم شکسته شده ودین پاره پاره گشته ، وارث رسول خدا صلی الله علیه و اله وسلم بین دیگران تقسیم گردیده است .

۲- ای مردم دنیا! آیا خدا مردم را از شر ستمگران یاری نمی‌کند ؟ ودین خدا انتقام گیرنده ندارد ؟

۳- اولاد علی علیه السلام در خانه‌های خود بجای صاحبان پرچم، زیر پرچم قرار گرفته‌اند ولی رهبری و امور مملکت بدست زنها ونوکران است

۴- قلب پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بر اثر تازیانه‌ها ،جریحه دار است ، پس چرا حرم پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم مورد احترام قرار نمی‌گیرد؟!

۵- اولاد حرب (ابوسفیان)-یعنی بنی امیه با آن همه جنایات بزرگشان کمتر از شما بنی عباس خیانت کردند .

۶- وچه بسیار جنایتهائی که در دین نمودید وچه خونهائی که ازفرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برگردن شما است .

اشعار ششگانه فوق از قصیده « امیر ابوفراس » است که مشتمل ۵۹ شعر می‌باشد [۷۱] ومادر اینجا تنها شعر اول وهشتم ونهم و ۳۲ و ۳۳ و ۳۴ را انتخاب کردیم .

براستی بسیار شجاعت وفداکاری وجرات می‌خواهد که امیر ابوفراس این قصیده کوبنده را با کمال قاطعیت در برابر ارتش مجهز بنی عباس ،آن هم در پادگان آنها خواند سرانجام این مرد خدا بدست ترک کنندگان کارهای نیک ، وبجا آورندگان بدیها وفساد وظلم ،کشته شد .[۷۲]

طلب مغفرت برای دشنام دهنده !!

شخصی به مالک اشتر دشنام داد و بعد فهمید این مالک اشتر بود رفت دنبالش تا از وی عذر خواهی کند ایشان مسجد رفته و مشغول نماز بود ،رفت و عذر خواهی کرد ،مالک اشتر گفت : « من نیامدم در مسجد الا اینکه برای تو طلب مغفرت کنم ».[۷۳]

تعطیلی درس برای امر به معروف و نهی از منکر !!

معروف است در زمان شیخ مرتضی انصاری اعلی الله مقامه ، والی ، طلبه‌ای را گرفته وبه بغداد آورده بود به محض اینکه شیخ فهمید ، در درس حاضر نشد طلبه‌ها جمع شدند در مسجد هند و دیدند که آقا تشریف نیاوردند وقتی که موقع درس گذشت چند نفر به خدمتشان رفتند فرمودند : نمی‌خواهم درس بدهم بلکه می‌خواهم از نجف هم بیرون بروم گفتند آقا ، چرا ؟ علت چیست ؟

گفت : برای اینکه شنیدم والی افرادی را فرستاده وطلبه‌ای را گرفته‌اند ،طلبه باید درجایی زندگی کند که امن باشد تا بتواند تحصیل کند ،فردا هم من را بگیرند ، من چه کنم ؟ به دنبال تعطیل درس شیخ ،نجفی‌ها تعطیل کردند ،در کربلا هم فهمیدند که طلبه‌ها درس را تعطیل کرده‌اند ، والی مجبور شد همان خطبه را با کمال عزت و احترام خدمت شیخ بفرستد.[۷۴]


پول چه کسی را به شما بدهم ؟

درشرح احوال آخوند خراسانی،آورده‌اند که هر وقت بازاریان پارچه‌های ابریشمی و گرانبها به نجف می‌آوردند وفرزندان آخوند، هوس پوشیدن آنها را می‌کردند واز او پول خرید آنها را می‌خواستند می‌فرمود: من پول چه کسی را به شما بدهم که بروید ولباسهای ابریشمی بپوشید ؟[۷۵]


دقت کم نظیر

از جمله ویژگی‌های شهید بزرگوار قدوسی ورع و تقوا و احتیاط بود درجمیع امور ... در امور مالی حتی از مزایای حوزه استفاده نمی‌کردند وشهریه نمی‌گرفتند واز املاک موروثی خود استفاده وامرار معاش می‌نمودند .با اینکه گاهی محتاج به استقراض می‌شدند ،از کسانی که «شهریه »در مالشان بود،قرض نمی‌گرفتند .[۷۶]

«...از اتلاف وقت واتلاف نیرو واتلاف اموال ،حتی یک سنجاق یا یک ورق کاغذ،جدا بیزار بود .بعداز تجدید بنای مدرسه حقانی ونصب شوفاژ،غالباکلاسها گرم و راحت بود اما دفتر کار ایشان – که مدیر و مسئول مدرسه بود سرد بود وقتی علت را می‌پرسیدیم می‌گفتند : در مواقع تنهائی ضرورت ندارد برای من تنها ،یک اتاق به این بزرگی گرم باشد .اگر از تلفن مدرسه استفاده شخصی می‌شد ،از جیب خودشان وجه آن را می‌پرداختند ..وچه بگوییم که این انسان چگونه زیست وچگونه به ملاقات خدا شتافت .»[۷۷]

«شهید قدوسی در این خصوصیت تقریبا زبانزد خاص و عام بود ومعروف بود که ایشان در مصرف «بیت المال»وبرای جلوگیری از مصارف غیر ضروری ،سخت امساک به خرج می‌دهد وجانب احتیاط را رعایت می‌کند گر چه بعضی به ایشان اشکال می‌کردند که این رویه مانع شروع بعضی از اقدامات رفاهی واصلاحی شده وموجب بروز مشکلاتی در جریان عادی امور می‌گردد ،لکن آنچه مهم بود طرز تلقی از بیت المال مسلمین در یک مسئول مملکتی دادستان کل انقلاب بود که برای حفظ بیت المال مسلمین واستفاده بجا و در حد ضرورت از آن ،نقشی بسزا داشت وهمین خاصیت ایشان بود که با کیاست خاصی موجب جمع آوری بسیاری از لوازم وابزار مربوط به بیت المال که به دست هر خلف وناخلفی افتاده بود ،شد .

آنچه برای نگارنده از این روح بزرگ ودر این مورد بخصوص ، درس بوده است ،اصرار ایشان برنفی رفاه طلبی و زدودن احساس راحتی شخصی در استفاده از بیت المال بود ومصر بودند که استفاده کننده بیت المال باید برایش ملکه شودکه آنچه در اختیار اوست ، مربوط به ضعفا ومظلومینی است که دستشان از آن کوتاه است وباید از دینار ،دینار مخارجش عنایت به این مهم داشته باشد که مبادا خدای ناکرده غرق در معاصی گردد وقبح اسراف در ذهن او از بین برود»[۷۸]


میهمانی مقدمه امضاء سند!!

مرحوم همائی درباره استاد خود،آیت الله سید محمدباقر درچه‌ای ،چنین می‌گوید:«آن بزرگ در علم وورع وتقوا آیتی عظیم ،وبه حقیقت جانشین پیغمبراکرم وائمه معصومین (سلام الله علیهم اجمعین )بود .در سادگی وصفای روح وبی اعتنائی به امور دنیوی گوئی فرشته‌ای بود که از عرش به فرش آمده و برای تربیت خلایق با ایشان همنشین شده است مکرر دیدم که سهم امامهای کلان برای او آوردند و دیناری نپذیرفت با اینکه می‌دانستم که بیش از چهار پنج شاهی پول سیاه نداشت .وقتی سبب می‌پرسیدم می‌فرمود: من فعلا بحمدالله مقروض نیستم وخرجی فردای خود را هم دارم و معلوم نیست که فردا و پس فردا چه پیش بیاید، وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدًا [۷۹] بنابراین اگر سهم امام را بپذیرم،ممکن است حقوق فقرا تضییع شود.

گاهی دیدم چهار صدپانصد تومان که به پول امروزی چهارصدپانصد هزار تومان بود برایش سهم امام آوردند وبیش از چند ریال که مقروض بود قبول نکرد. اگر احیانا لقمه‌ای شبهه ناک خورده بود، برفور انگشت در گلو می‌کرد و همه را بالا می‌آورد.واین حالت را یک بار مخصوصا برای العین دیدم.ماجرا از این قرار بود :یکی از بازرگانان ثروتمند ،آن بزرگوار را با چند تن از علما وطلاب دعوت کرده بود.سفره‌ای گسترده بود و غذاهای متنوع با انواع تکلف وتنوق. آن مرحوم به عادت همیشگی مقدار کمی غذا تناول کرد.پس از آن که دست ودهان شسته شد، میزبان قباله‌ای را مشتمل بر مسأله‌ای که به فتوای سید حرام بود برای امضا حضور آن مر روحانی آور وی دانست که آن میهمانی مقدمه‌ای برای امضای این سند بودوشبهه رشوه داشته است رنگش تغییر کرد وتنش به لرزه افتاد وفرمود من به توچه بدی کرده بودم که این زقوم را به حلق من کردی ؟ چرا این نوشته راپیش از ناهار نیاوردی تا دست به این غذا آلوده نکنم پس اشفته حال برخاست ودوان دوان به مدرسه آمد وکنار باغچه مدرسه مقابل حجره اش نشست وبا انگشت به حلق فروکرد همه را استفراغ کرد وپس از آن نفس راحتی کشید .[۸۰]


آب‌های چرکین را بنوش !!

در دوران زعامت ورهبری شیخ انصاری (ره)وهنگامی که سیل حقوق شرعی از اطراف جهان تشیع ،به سوی او سرازیر بود،خانواده شیخ در وضع سختی به سر می بردندوازنظراقتصادی در مضیقه بودند ،زیرا شیخ برای هزینه منزل ،مبلغ ناچیزی اختصاصی داده بود که کافی نبود.

خانواده پیش یکی از علما- که نزد شیخ ازاحترام ومنزلتی برخوردار بود- از کمی مقرری خود شکایت کردند واز او خواستند تا در باره ،با شیخ گفتگوکند که اندکی بر مقرری افزوده شود ،تا بتوانند از عهده هزینه ضروری منزل،برآیند .

آن عالم -که دراین امر واسطه بود - خدمت شیخ شرفیاب شد وجریان را گفت وخواسته خانواده را بیان کرد،شیخ به سخنان وی ،کاملا گوش فرا داد، ولی هیچ پاسخی نفیاوثباتا نداد.

روز بعد، وقتی شیخ به منزل آمد به همسرش فرمود : لباسهای مرا شستشو ده وآبهای چرکین آنها را نگه دار و دور مریز همسر وظیفه شناس و متدین ،فورا فرموده شیخ را انجام داد و نزد شیخ آمد.

شیخ انصاری فرمود : آبهای چرکین را بیاور وقتی که آورد خطاب به همسر فرمود: بنوش! – بنوشم ؟این چه امری است ؟ اینها مورد تنفر طبع است وعاقل چنین نمی‌کند !- پس اینک،ژرف بنگر و نیک گوش دار ، این مالهایی که نزد من است در نظرم مانند همین آب چرکین است ،همان گونه که تو نمی‌توانی ونمی خواهی از این آب بنوشی ،من هم حق ندارم و برایم جایز نیست به شما بیش از آنچه اکنون می‌دهم ، بپردازم ،زیرا این اموال ،حقوق فقر است ،وشما با سایر مستمندان در نظرم یکسانید.[۸۱]


پدرت یک نهار می‌خواهد به من بدهد و ...!!

یکی از سران اصناف بازار که از ذکر نامش معذور می‌باشم وفعلا حدود هشتاد سال دارد برای نگارنده مکرر حمایت کرده که پدرم با مدرس ارتباط داشت واز طرفدارانش در بازار بود و در مواقع انتخابات لیست کاندیدای او را می‌گرفت وبه نفع آنها تبلیغ می‌نمود نزد مدرس رفت و او را به نهار دعوت کرد مدرس عذر آورد وبه وقت دیگری موکول نمود پدرم مکرر نزد مدرس رفت و دعوت به نهار عدس پلو را که مورد علاقه مدرس بود تکرار کرد مدرس هر نوبت به بهانه‌ای عذر می‌خواست تا بالاخره روزی را تعیین کرد روز معهود پدرم من را فرستاد که به منزل مدرس رفته او را برداشته با هم به منزل بیائیم ضمنا پدرم اکیدا سفارش کرده بود که هنگامیکه وارد محله خودمان در خوانگاه می‌شوم طوری وانمود و تظاهر نمایم که همه اهل محل بدانند که مدرس برای نهار به منزل ما می‌آید من هم طبق دستور پدرم به منزل مدرس رفتم اتفاقا هوا بارانی بود وقتی وارد منزل شدم خود را معرفی کردم مدرس سوال کرد در شکه آورده‌اید ؟ گفتم خیر ،مدرس به شوخی گفت : خدا گردن ... را بشکند که در این باران مرا به منزلش می‌کشاند پیاده به راه افتادیم تا نزدیک سقاخانه نوروز خان ، دراینجا مدرس ایست کرد وگفت تو برو من خودم می‌آیم گفتم پدرم دستور داده که در خدمت شما باشم مدرس به لهجه اصفهانی گفت : پدرت بیجا گفته به تو هم می‌گویم برو احتیاجی به تو ندارم ، خودم بلدم. من اصرار کردم ،مدرس اندکی متغیر شده گفت : پدرت یک نهار می‌خواهد به من بدهد وتو را همراه من کرده که به اهل محل بگوید من آن چنان کسی هستم که مدرس به خانه من می‌آید وبعد چه می‌دانم که از این دعوت و من را به خانه خود کشیدن چه منظوری دارد به تو می‌گویم برو ناچار به طرف منزلمان راهی شدم همین که به منزلمان رسیدم پدرم گفت : پس آقا مدرس چه شد ؟ گفتم : به من دستور داد که احتیاج به راهنما ندارم خود منزل را بلد هستم می‌آیم پدرم متغیر شد که ناچار داستان را بازگو کردم پدرم خیلی ناراحت شده و گفت :

عجب سید زرنگ است فکر اشخاص را می‌خواند.[۸۲]


حکایت‌ها

سگی که پای بچه صاحبخانه را گرفت دیگر بدرد نمی‌خورد!!

آورده‌اند که : قاطعیت ومقاومت «سید حسن مدرس» درمقابل «سردارسپه» باعث نگرانی بسیاری ازروشنفکران وابسته،منجمله سوسیالیستها شده بود.

سوسیالیستها مکررا جلسات دستجمعی تشکیل می دادندودرحول وحوش نحوه به نرمش کشانیدن «سیدحسن مدرس »وعدم مخالفت وی با «سردار سپه »سخن می‌راندند.

بالاخره دریکی از جلسات سوسیالیستها نماینده‌ای را که آشنائی هم با «مدرس» داشت مامور می‌کنند که در این باره با « مدرس»صحبت کرده و وی را قانع کند که دست از مخالفت با سردار سپه بردارد ویا حداقل از شدت مخالفت خود نسبت به وی بکاهد نماینده سوسیالیستها ،بلافاصله فردای همان روزی به منزل سید می‌رود پس از ورود به منزل وطی تعارفات معمول نماینده سوسیالیستها خطاب به مدرس می‌گوید :

تصور نمی‌کنید برای متنبه شدن سردار سپه ، این اندازه اقدام کافی باشد ؟ مدرس پاسخ می‌دهد : خیر ،مخالفت من ادامه دارد تا دستش از ریاست الوزراکوتاه شود نماینده سوسیالیستها ادامه می‌دهد :

آخر ،جناب مدرس،در این شش،هفت ماهه ریاست الوزرائیش خوب کار کرده و قدرت وعظمت قشون را خیلی زیاد نموده و به واسطه قدرت نظامی مالیاتهای عقب مانده هم وصول شده ودوایرنظم و اعتباری پیدا کرده‌اند که نظیر آنها مدتهاست در این کشور کسی ندیده است حیف است این قدرت واختیار و وحدت ومرکزیت از بین برود وهرج و مرج و ضدیت‌های سابق جانشین آن بشود امروز بواسطه قدرت ومواظبت این مرد ومرکز گرفتن حکم دولت ،هر تصمیم در هر قسمت از کارها بگیرند روی کاغذنمی ماند وفورا اجرا می‌شود ، حکام و عمال از او ملاحظه دارند، کارها بلاقیدی و بی اعتنایی وسرهم بندی برگزار نمی‌شود ونظم ونسق حسابی درکار آمده است !!!

توجه داشته باشید که اظهارات فوق ، از نماینده سوسیالیستها در تمجید از رضا خان پالانی وبه نرمش واداشتن مدرس، روحانی مبارز می‌باشد).

بالاخره «سید »در قبال تعاریف وتمجیدهای نماینده سوسیالیستها در کمال خونسردی پاسخ می‌دهد : سگ هر قدر هم خوب باشد ، همین که پای بچه صاحبخانه را گرفت دیگر به درد نمی‌خورد وباید از خانه بیرونش کرد.[۸۳] سلیمان میرزا می‌شود میرزا سلیمان !!

آورده‌اند که : هنگامی که سلیمان میرزا لیدر حزب سوسیالیست سنگ طرفداری سردار سپه وجمهوری را به سینه می‌زده مدرس متلک شیرینی گفته و به او چنین پیغام داده است : «به شاهزاده از قول من بگوئید : اینقدر سنگ طرفداری سردار سپه وجمهوری را به سینه نزند، در صورت جمهوری شدن ایران تنها فایده که می‌برد این است که میرزا را از «دمش »برمی دارند به « سرش» می‌زنند وسلیمان میرزا می‌شود میرزا سلیمان »[۸۴]


ما از مرگ نمی‌ترسیم !

آوره‌اند که : روزی از روزها ،عده‌ای از مزدوران رضا خان تصمیم به قتل « مدرس » گرفتند . روز مناسب فرا رسید . « آقا سید ابوالحسن سدهی »که از طلاب مدرسه جده بزرگ اصفهان بود ،«مدرس» را به ناهار دعوت کرده بود ضاربین در مکانهای مناسب جای گرفته بودند مزدوران ،همه چیز را برای اجرای نقشه پلید خود آماده کرده بودند اما درآخرین لحظات یکی از کسانی که در نقشه ترور مدخلیت داشت ،پشیمانی بر او غالب شد و بدون آنکه به همکارانش چیزی بگوید هراسان چگونگی نقشه را به « سید ابوالحسن سدهی » میزبان « آقا » رساند و ما وقع را گزارش داد وتقاضا کرد که امروز به حجره اش تشریف نیاورند .

مرحوم « مدرس » که ترس نمی‌شناخت پیش خود اندیشید که باید مسأله حل شود و مردم دریابند که چه برسرشان می‌آید . بدین جهت «آقا سید ابوالحسن » را آرام کرد و با تاکید دستور داد که برنامه ناهار برقرار باشد .

سپس « مدرس» با سید لرزان ورنگ پریده به طرف مدرسه حرکت کرد وقتی وارد صحن مدرسه شدند «مدرس» تالب جوی آبی که از وسط می‌گذشت راه رفت که ناگاه« شیخ عبدالله»از اهالی« سمیرم» جلوی او دوید وبا ششلول سینه اش را هدف قرار داد .

« مدرس » با کمال خونسردی وچابکی به شدت زیر دست شیخ زد طوریکه ششلول از دستش رها شده ودر جوی آب افتاد شیخ عبدالله پا به فرار گذاشت.

درهمین هنگام ضارب دیگری که روی پشت بام مدرسه کمین کرده بود چند تیر پی در پی به سوی مدرس شلیک کرد ، ولی این مجتهد کوچک اندام چابک ، با هشیاری جای خالی کرد و تیرها بجای سینه او به دیوار مدرسه اصابت کرد

سپس،مردم« مدرس » را به حجره « آقا سید ابوالحسن » بردند پس از لحظه‌ای ضاربین دستگیر وکشان کشان بحضور « مدرس » آورده شدند . با دیدن مزدوران « مدرس » اظهار می‌دارد:

قاتل من شخص دیگری غیر از شماست ، من از شما هیچگونه شکایتی ندارم . بالاخره « مدرسه » سر سفره« آقا سید ابوالحسن» حاضر می‌شود حاضرین می‌گویند :«آقاچون ممکن است شما ترسیده باشید سکنجبین نخورید .« مدرس » با شنیدن این توصیه بلافاصله سکنجبین را سر می‌کشید و می‌گوید : « ما از مرگ نمی‌ترسیم ».[۸۵]


درجلوی دسته به حرکت آمد!!

چون « انقلاب مشروطه » به ثمر رسید . مشروطه خواهان انجمن ولایتی را تشکیل دادند صمصام السلطنه بختیاری به ریاست انجمن ولایتی برگزیده شد. سید حسن مدرس که یکی از انقلابیون پر شور مشروطه بود نایب رئیس انجمن ولایتی گردید .یاران مدرس « مشروطه » را « مشروعیتش » را رها کرده وکم کم به دامن « استعمار»و « کفر » غلطیدند .

مدرس که همواره می‌کوشید امور اجتماعی وسیاسی کشور را طبق قوانین الهی وموازین انسانی بگذراند، با دیگران که بدین معنی توجه نداشتند، اختلاف پیدا کرد. آورده‌اند که یکی از موارد اختلاف مدرس با شبه انقلابیون در رابطه با « باج گیری » صمصام السلطنه بختیاری بوده است .

صمصمام السلطنه بختیاری حاکم مشروطه بابت مبارزاتش با مستبدین از مردم اصفهان غرامت می‌خواست . معلوم است که مدرس نمی‌توانست ببیند که زیر نام مشروطه وحکومت عدل، حکام و سرکردگان بر مردم بینوا همان کنند که اسلاف مستبدشان می‌کردند . بنابراین در انجمن ولایتی از اعمال صمصام السلطنه به شدت انتقاد کرد و بنام اعتراض از انجمن خارج شد . فردای آن روز سواران ، مدرس را که از مجلس درس مدرسه جده کوچک باز می‌گشت ،توقیف کردند و از او خواستند که با آنها به خارج شهر برود. مدرس بدون کوچکترین تامل گیوه‌های خود را از پای در آورد وزیر بغل زد و بعد در جلوی آن دسته به حرکت در آمد. در طی راه مردم کم کم اطلاع یافته ،دوروبر مدرس را گرفتند .

هر دم اعتراض مردم شدیدتر می شدو آهسته ،آهسته کار بال می‌گرفت اما مدرس دانا می‌دانست که درگیری مردم با سوارانی که تنها گماشتگان اربابند ، آن هم بصورت نزاعی سازمان نیافته مسأله را فیصله نمی‌دهد، بلکه باید کار را از بن بست درست کرد بدین جهت به مردم خروشان گفت : « مایل نیستم بر سر این مسأله کوچک نزاع رخ دهد، شما بروید بکار خود مشغول شوید ، من هم به « تخت فولاد» می‌روم تا تکلیف قطعی را روشن کنم ». دراین جمله کوتاه از مدرس درنهایت مهارت ایجاز اولا محل تبعید خود را به مردم گفت تا بدانند او را کجا می‌برند .

ثانیا با ذکر کلمات « تکلیف قطعی » مردم را برای پشتیبانی کامل از خود وایجاد یک جنبش بزرگ آماده کرد . در نتیجه هنوز یک شب از تبعید او نگذشته بود که اصفهان یکپارچه غوغا شد .«بازارها تعطیل گشت وعلما ومردم مانند سیل به حرکت در آمدند » بالاخره صمصام السلطنه بختیاری ، مجبور شد مدرس را با عذر خواهی فراوان ودر نهایت احترام به خانه اش باز گرداند ، واز غرامت کذائی که در حقیقت باج سبیلی ازمردم مستضعف بود، بگذرد.[۸۶]


سرمشق و الگو برای مردم

از حضرت امام صادق (علیه السلام) منقول است که : «کونوادعاه الناس بغیر السنتکم لیروا منکم الورع والاجتهاد والصلوه والخیر فان ذلک داعیه » این روایت بطور خلاصه می‌گوید که یک انسان متعهد و وارسته نه تنها با زبان وبیانش تبلیغ وارشاد می‌کند ،بلکه اعمال و رفتار نیز برای مردم سرمشق ،الگو و اندرز بخش است واصولا یک انسان مهذب و خود ساخته بگونه‌ای است که عملکرد اونیز موجب پند ، هدایت و ارشاد مردم می‌گردد، و راستی که نمونه بارز اینگونه انسانها امام خمینی است که حرکت و سکون ایشان آموزنده پنده دهنده وارشاد کننده است ومن شخصا در این زمینه خاطرات ارزنده‌ای از عملکرد ایشان به یادگار دارم:

۱- روزی در نجف اشرف امام خمینی برای برگزاری نماز جماعت خواستند وارد اطاق بیرونی شوند،کفش کن اطاق از کفشهای مردمی که برای شرکت در نماز جماعت آنجا گرد آمده بودند انباشته شده بود بطوریکه جای پا گذاشتن نبود و ما و دیگر روحانیون و بسیاری از فضلا بدون توجه ،پا روی کفشهای مردم می‌گذاشتیم ورد می‌شدیم وجز این چاره‌ای نبود . امام وقتی به کفش کن رسید وآن وضع را دید توقف کرد واز پاگذاشتن روی کفش مردم خود داری ورزید و دستور داد کفشها را از سر راه جمع کنند و راه را باز نمایند . و تازه خیلی از ما متوجه شدند که پاگذاشتن روی کفش مردم تصرف در مال غیر است وخالی از اشکال نیست . البته ما دراینگونه موارد خود را دلخوش می‌کنیم که انشاء الله صاحبان این کفشها به این مقدار رضایت دارند ، لیکن رهبر انقلاب دقیقتر وباریک بین تر از آنست که ما فکر می‌کنیم چه آنکه به« عقبات » و مکافات روز جزا باور دارد.

۲- امام در آن روزگاری که هنوز نهضت را آغاز نکرده بود می‌دیدیم وقتی وار مجلسی می‌شد هر جا که بود می‌نشست وغالبا دم در ودر جمع مردم کوچه وبازار می‌نشست ، بر خلاف بسیاری که حتما باید روی مسند بنشینند ، هر چند که جا تنگ باشد و استخوانهایشان درهم فشرده شود و موجب اذیت و زحمت آنانی بشود که در کنارشان نشسته‌اند ،اصولا امام همیشه از مسند نشینی گریزان بوده‌اند وگریزانند .

۳- امام در رفت و آمدها و دید و بازدیدها همیشه تنها حرکت می‌کرد ، با دارودسته نمی‌رفت واز راه انداختن اصحاب وعساکر واطرافی متنفر بود آقای صانعی نقل می‌کرد که روزی در قم امام می‌خواستند دیدن یکی از علما بروند لیکن آدرس او را نداشتند واز من آدرس خواستند ، من هر چه اصرار کردم که بعنوان راهنمایی تا درب آن منزل ایشان را همراهی کنم نپذیرفتند . خاطره‌ای از نجف دارم که هر وقت یادم می‌آید خنده‌ام می‌گیرد . روزی بعد از پایان درس امام در مسجد شیخ انصاری دوستان ما خبر دار شدند که امام می‌خواهد به عیادت مرحوم علامه امینی رحمه الله علیه که درمنزل من بستری بود برود گروهی دنبال امام راه افتادند تا ایشان را در عیادت علامه امینی همراهی کنند . امام وقتی دم درب منزل آن مرحوم ایستاده بود تا اذن ورود بدهند متوجه شد که جمعی با ایشان آمده‌اند ومی خواهند همراه ایشان وارد منزل شوند . از آنجا که نمی‌خواست رسماً آنرا رد نماید دست به حرکت جالبی زد: منزل مرحوم علامه امینی دو در داشت ،یکی درب کوچه که وارد راهرو بزرگی می‌شد ودرب دوم در راهرو قرار داشت که به حیاط منزل متصل بود.درب راهرونیمه باز بود،امام با یک حرکت سریع وارد راهرو شدند وبا کمال خونسردی در را پشت سرخود بست ودر راهرو ایستاد تا اذن ورود برسد.[۸۷]


عتاب پدر!

استاد مطهری می‌گوید:«وحید بهبهانی دو پسر داشته است یکی به نام آقا محمد علی ودیگری به نام آقا محمد اسماعیل این مرد بزرگ روزی عروسش ( زن آقا محمد اسماعیل)را دید که جامه‌های عالی و فاخر پوشیده است ،به پسرش اعتراض کرد که چرا برای زنت اینجور لباس می‌خری؟ پسر جواب داد :«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِیَ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالْطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ [[۸۸]] بگو چه کسی زینتها ورزقها وغذاهای پاکیزه را که خداوند برای بندگانش آفریده ،حرام کرده است . مگر اینها حرام است ؟

لباس فاخر وزیبا را چه کسی حرام کرده است ؟ گفت : پسرم ! نمی‌گویم که اینها حرام است البته حلال است ،من روی حساب دیگری می‌گویم ،من مرجع تقلید و پیشوای این مردم هستم ،در میان مردم غنی و فقیر ومتمکن و غیر متمکن هست ، افرادی که از این لباسها فاخر و فاخرتر بپوشند هستند ،ولی طبقات زیادی هم هستند که آنها نمی‌توانند اینجور لباسها را بپوشند لباس کرباس می‌پوشند ، ما که نمی‌توانیم این لباس را که خودمان می‌پوشیم برای مردم هم تهیه کنیم ونمی توانیم که آنها را در این سطح زندگی بیاوریم ،ولی یک کار از ما ساخته است وآن همدردی کردن با آنها است ، آنها چشمشان به ماست یک مرد فقیر وقتی زنش از او لباس فاخر مطالبه می‌کند ، یک مایه تسکین خاطر دارد می‌گوید : گیرم ما مثل ثروتمندان نبودیم ، ما مثل خانه آقای وحید زندگی می‌کنیم بین زن یا عروس وحید اینجور می‌پوشند که تو می‌پوشی؟ وای به حال آن وقتی که ما هم زندگیمان را مثل طبقه مرفه و ثروتمند کنیم ،این یگانه مایه تسلی خاطر و کمک روحی فقرا هم از دس می‌رود ، من به این منظور می‌گویم ما باید زاهدانه زندگی کنیم که زهد ما همدردی با فقرا باشد .[۸۹]


تو کجا و اظهار نظر در مورد ملاعلی کنی کجا!!

«دختر شیخ انصاری فرموده است :روزی دختر ناصرالدین شاه ،برای زیارت ودیدار با شیخ ،وارد منزل ایشان در نجف اشرف شد ، آثار زهد عیسوی وعلائم ورع یحیوی را ،در پیشانی شیخ یافت . در اتاق او ،کمی پشکل به جای ذغال در منقل مشتعل بود ویک سفره حصیری به دیوار آویزان در کنار منقل گلی یک « پیه سوز سفالی » اتاق را نیمه روشن کرده بود . اینها بود اسباب اتاق آن قطب دائره فقاهت !شاهزاده چون وضع اتاق را براندازکردنتوانست از اظهار مطلب درونی خود،خودداری کنداز این رو ،گفت :اگر ملا ومجتهداین است پس حاج ملا علی کنی[۹۰] چه می‌گوید ؟! سخنش هنوز تمام نشده بود که شیخ انصاری از جا برخاست وبا ناراحتی فرمود:چه گفتی :این کلام کفر آمیز چه بود؟بدان که خود را جهنمی کردی ،برخیز واز نزد من دور شو،وحتی یک لحظه هم در اینجا نمان ،زیرا می‌ترسم عقوبت تو مرا هم بگیرد و...شاهزاده از تهدیدات شیخ به گریه افتاد و گفت : آقا ! توبه کردم ،نفهمیدم ،مرا عفو کنید ،دیگر از این غلطها نمی‌کنم ! شیخ از خطای او گذشت وفرمود: تو کجا و اظهار نظر درباره ملا علی کنی کجا؟....»[۹۱]


گریه من برای جسارت نیست !

شیخ احمد دشتی که مقرب آقای آخوند خراسانی بود وآراء و مسائل فقهی او را برای زوار در حرم حضرت امیر علیه السلام بازگو می‌کرد ورساله علمیه آخوند را هم او چاپ کرده بود ،تعریف می‌کرد : در زمانی که وضع مالی آخوند وهمه ما خراب بود یک شب که آخوند مجلس درس خصوصی داشت ودر آن مجلس شاگردان مبرزاو مثل میرزای نائینی ومرحوم سید ابوالحسن اصفهانی وآقا ضیاالدین عراقی وشیخ عبدالله گلپایگانی وعده‌ای دیگر حضور داشتند وقتی مجلس درس و بحث تمام شد ما دیدیم سیدی که از خانواده « روفی عی »بود به اتفاق یک نفر زائر آمدند خدمت ایشان وآن مرد زائر مقداری وجوهات در آورد وبه آقای اخوند دادو ایشان هم پولها را گذاشتند زیر تشکشان ما که ناظر جریان بودیم وهمه سخت بی پول ،به هم نگاه کردیم وخوشحال شدیم که عنقریب استاد چیزی به ما خواهد داد اما بزودی امید ما مبدل به یاس شد ،زیرا دیدیم بعد از آنکه آقای اخوند پولها را زیر تشک گذاشتند آن مرد سید بلند شد و رفت در گوش ایشان آهسته چیزی گفت آقای آخوند قلم دواتی دم دستشان بود به او دادند وبا اشاره به او گفتند : بنویس آن سید هم چیزی مختصر نوشت وداد به ایشان. آقای آخوند وقتی آن را خواندند اخمهایشان را در هم کرده و کاغذ را پاره کردند و بعد دست زیر تشک بردند وپولها را در آوردند و به آن سید دادند و آن سید هم پولها را برداشت وبا زائر تشکر کنان بیرون رفت .

شیخ احمد دشتی می‌گفت : ما که ناظرین صحنه بودیم ونمی دانستیم جریان امر از چه قرار است و حس کنجکاوی ما هم سخت برانگیخته شده بود ، همه می‌خواستیم سر از این ماجرا در بیاوریم ،ولی رفقا جرات نمی‌کردند سوالی بکنند ،ولی چون رویم به ایشان بازتر بود رفقا به من اشاره کردند که تو داستان را سوال کن .

من هم از ایشان پرسیدم : حضرت آقا ،ممکن است بفرمائید داستان از چه قرار است ؟ ایشان فرمودند :کدام داستان؟ عرض کردم این که این دو نفر آمدند ویکی پولی داد وشما آن پولها را زیر تشک گذاشتید وبعد آن سید در گوش شما چیزی گفت وبعد چیزی نوشت وداد به شما وشما نوشته او را خواندید وپاره کردید وپولها را به آن سید دادید وبعد هر دو بلند شدند و رفتند ،ما هیچ کدام معنای این را نفهمیدیم.

آقای آخوند فرمودند : خیلی چیزها توی دنیا هست که ما معنای آن را نمی‌فهمیم این هم یکی از آنها .شیخ احمد می‌گفت : ولی من موضوع را دنبال کردم و یکی دو نفر از حاضرین هم مرا تأیید ، واصرار نمودند تا اگر ممکن است ایشان توضیحی بدهند. آقای آخوند فرمودند : حالا که اصرار دارید ، پس بدانید که آن مرد زائر آمد و چهار صد لیره پول برایم آورد من که گرفتم آن سید به من گفت که دو پسر دارد ومی خواهد هر دو را داماد کند ، اما پول ندارد برای اینکه کسی متوجه نشود من به او گفتم : بنویس به چقدر پول احتیاج داری او هم نوشت صد لیره من دیدم این مبلغ برای داماد کردن دو پسرش کافی نیست هر چهار صد لیره را به او دادم .

وقتی آقای آخوند این مطلب را فرمودند همه شاگردان شروع کردند به قال مقال که آقا این چه وضع است ؟ شما که خودتان بهتر می‌دانید وضع مالی همه ما خراب است ما به جهنم ،شما چرا به فکر خودتان نیستید . الان که شما وبچه هایتان این قدر در مضیقه هستید ، چطور یک هو چهار صد لیره به آن سید دادید ؟ لا اقل فکری به حال خودتان می‌کردید ویا لااقل فکری به حال شاگردان خودتان می‌کردی؟ و...

شیخ احمد می‌گفت :

ما که داشتیم این اعتراضات را می‌کردیم ، ناگهان دیدیم آقای آخوند شروع کردند به گریه کردن وقتی ما گریه ایشان را دیدیم همه ساکت وناراحت شدیم واز ایشان معذرت خواستیم وتاکید کردیم هیچ کدام قصد جسارت به ساحت مقدس استاد خود را نداشتیم . آقای آخوند بعد از چند دقیقه ساکت شدند وفرمودند :

ناراحتی وافسردگی من از این نیست که شما مرتکب جسارتی نسبت به من شده‌اید یا نشده‌اید افسرگی من از این است که می‌بینم تمام زحماتی را که من در عرض سالها برای شما کشیده‌ام همه به هدر رفته است زیرا مشاهده می‌کنم که شما در رکن اول اسلام ، که توحید است ،وامانده‌اید!واز آن غافلید ونمی دانید که رزق و روزی را خدا می‌دهد نه بنده خدا اگر منظورتان از این حرفها این است که من این قبیل پولها را برای خود برداریم وپس انداز کنم من احتیاج به پس انداز ندارم زیرا وقتی از مشهد به نجف آمدم جز یکی دو جلد کتاب هیچ نداشتم وخداوند این همه نعمت وعزت به من مرحمت فرمود واگر منظورتان بچه‌هایم است که آنها هم وضعشان خوب است وخدا رزاق آنها ست واگر منظورتان خودتان است شما هم باید به خدا اتکا داشته باشید وامید به او ببندید نه به کس دیگر من متاثرم از اینکه می‌بینم شما خدا را فراموش کرده‌اید وبه بنده او چشم دوخته‌اید .

وقتی آقای آخوند این نصایح را فرمودند همه شاگردان از حرف استاد خود سخت منفعل شدند و همه سرها را به زیر انداختند .»[۹۲]

دعا به شاگرد اذیت کننده !!

سید جزائری می‌گوید :

برخی از شاگردان ،مرا بسیار مورد اذیت وآزار قرار دادند و بسی ناراحت و اندوهگین کرند ولی درباره آنها دعای خیر می‌کنم ومی گویم خدایا! درمقابل بدیهای آنها نسبت به من به آنان احسان کن و دربرابر اذیت هایشان ،آنها را مورد لطف ورحمت خویش قرار ده ، وبه همه کارهای خیر موفق گردان به حق محمد وآل پاکش .[۹۳]


بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی احسن الی من اسا (سعدی )

من بد کنم وتوبد مکافات دهی پس فرق میان من وتوچیست بگوی (خیام)


چگونه جدایی به دوستی مبدل شد؟!

آقا محمود،نواده وحید بهبهانی واز علمای بزرگ والاقدر است ولی ،حاج میرزا مسیح که یکی از علمای معاصر ایشان بود،در اثر سوءتفاهمی ،آقا محمود راتکفیر کرده بود.مدتی گذشت ،تا این که حاج میرزا مسیح به قصد زیارت آستانه مقدسه حضرت معصومه (علیه السّلام)به قم مشرف شد. درآن شهر در مسجد امام حسن عسکری علیه السلام یکی از بزرگترین مساجد قم نماز جماعت می‌خواند . از قضا ، آقا محمود نیز برای زیارت قبلا به قم آمده بودند ودر آن روزها ،متوجه شد که میرزا مسیح اقامه جماعت می‌کند برای شرکت در نماز حاضر شد وبه میرزا اقتدا نمود!پس از اتمام نماز،نزدیکان آقا محمود با شگفتی تمام از وی سوال کردند: میرزا مسیح شما را تکفیر کرده وشما در نماز جماعت ایشان حاضر می‌شوید ؟!در پاسخ گفت : مسأله‌ای رخ نداده ،چیزی نیست ،منافاتی ندارد که امر بر میرزا مشتبه شده باشد و مرا کافر بداند ولی ،من وی را عادل بدانم وطبق مبانی فقهی ، هر دو نفر مطابق نظریه خویش عمل نموده ، مثاب وماجور باشیم ..

جریان که به اطلاع حاج میرزا مسیح رسید ،شگفت زده به دیدار آقا محمود شتافت و جدائی به دوستی تبدیل شد وهمواره از اخلاق والای آقا محمود در تعجب بود.[۹۴]

نظیر این داستان ،درمورد میرزای قمی و حکیم بزرگ آخوند ملا علی نوری نیز نقل شده است .

سائل بی ادب

آورده‌اند :

روزی شیخ جعفر کاشف الغطاء مبلغی بین فقرای اصفهان تقسیم کرد و پس از اتمام پول ،به نماز جماعت ایستاد بین دو نماز که مردم مشغول خواندن تعقیب بودند ، سیدی فقیر و بی ادب آمد و آمد تا مقابل امام جماعت رسیده گفت : ای شیخ ،مال جدم – خمس – را به من بده شیخ فرمودند : قدری دیر آمدی ،متاسفانه چیزی باقی نمانده است سید بی ادب با کمال جسارت آب دهن خود را به ریش شیخ انداخت ! پیشنماز ،نه تنها هیچ گونه عکس العمل خشونت آمیزی از خود نشان نداد، بلکه ، برخاست و در حالی که دامن خود را گرفته بود در میان صفوف نمازگزاران گردش کرد و گفت : هر کس ریش شیخ را دوست دارد به سید کمک کند .

مردم که ناظر این صحنه بودند اطاعت نموده ، دامن شیخ را پر از پول کردند سپس همه پولها را آورده وبه آن سید تقدیم کرد و به نماز عصر ایستاد.[۹۵]

موضعگیری هوشمندانه

نقل شده است که :«کسی از مردم سامرا که به دلیل عاطفی نسبت به میرزای شیرازی ،کین می‌ورزید،پسر بزرگ میرزا ،میرزا محمد شیرزای را مضروب ساخت و میرزا محمد به علت این ضربت در گذشت . میرزای شیرازی،در این واقعه ، لام تا کام نگفت وکمترین واکنشی نشان نداد دشمنان آن روز اسلام ،واقعه را مورد توجه قرار دادند ،وخواستند برای ایجاد فتنه‌ای در دنیای اسلام ،از آن بهره برداری کنند .بدین منظور عده‌ای به سامرا آمدند وبه خدمت میرزا رسیدند واز وی در خواست کردند تا در مورد از دست رفتن فرزندش وکار ناشایستی که به خصوص،با توجه به مقام میرزا واقع شده است ، اقدام کند ودستوراتی بدهد میرزای بزرگ به شدت آنان را از خود راند و فرمود : می‌خواهم خوب بفهمید شما حق ندارید در هیچیک از امور مربوط به ما مسلمانان وسرزمینهای ما مداخله کنید ، این یک قضیه ساده است که میان دو برادر اتفاق افتاده است .

آن عده ، با بینی‌های به خاک مالیده ، از حضور میرزا مرخص شدند . این جریان ، در آن ایام ، در استانبول به « باب عالی » رسید ،خلیفه عثمانی از این موضعگیری هوشمندانه مرجع شیعه ، شادمان شد و به والی بغداد دستور داد، که خود به حضور میرزا برسد واز وی تشکر کند ،واز وقوع حادثه اعتذار جوید وابراز تاسف نماید....»[۹۶]


حکایت‌ها

زبان ملاطفت آمیز

در احوال خواجه نصیر الدین طوسی آورده‌اند : وقتی شخصی به خدمت خواجه آمد و نوشته‌ای از دیگری تقدیم وی کرد که درآن نوشته ،به خواجه بسیار ناسزا گفته و دشنام داده شده بود ،ونویسنده نامه خواجه را کلب بن کلب خوانده بود خواجه در برابر ناسزای وی ،با زبان ملاطفت آمیزی ،این گونه پاسخ گفت :اینکه او مرا سگ خوانده اس درست نیست ، زیرا که سگ از جمله چهار پایان و عوعو کننده وپوستش پوشیده از پشم است و ناخنهای دراز دارد این خصوصیات در من نیست قامت من راست است وتنم بی پشم ،وناخنم پهن است وناطق وخندانم ،وفصول و خواصی که مراست غیر از فصول وخواص سگ است وآنچه در من است متناقض است با آنچه صاحب نامه درباره من گفته است .

و بدین گونه او را پاسخ گفت ،با این زبان نرم ،بی آنکه کلمه درشتی بر زبان راند،یا فرستاده او را برنجاند.»[۹۷]

با بد اندیش هم نکوئی کن دهن سگ به لقمه دوخته به (سعدی )

محدث قمی پس از نقل داستان می‌فرماید :خواجه در این امر اقتدا کرده است به امام محمد باقر علیه السلام زیرا از جا حظ نقل شده است که روزی ،مردی مسیحی به امام گفت:انت بقر نعوذبالله امام پاسخ دادن: لاانا باقر ،نصرانی گفت :انت ابن الطباخه امام فرمودند : ذاک حرفتها آن شخص گفت : انت ابن السوداء الزنجیه البذیه امام فرمودند : اگر راست می گوئی ،خداوند مادرم را بیامرزد،واگر دروغ می گوئی خدا تو را ببخشد آن مرد مسیحی وقتی این گونه برخورد را از حضرت امام مشاهده کرد هدایت یافته مسلمان شد.[۹۸]

اگر باز هم گرفتار شدی پیش من بیا !!

در احوال آخوند خراسانی (ره )نوشته‌اند:

« آن همه ناملایمات که دراین اواخر نسبت به ایشان از علما سوءاشتها یافت ،همه را تحمل می‌نمود،بلکه تعارفات مرسوم وخوش لسانی را نسبت به آن منابع سوء از کثرت حیا می‌افزود واهمیت می‌داد و اگر به مشکلی گرفتار می‌شدند با کوشش تمام ، دادرسی می‌نمود واگر ذکر آنها در مجلس آن جناب می‌رفت ، اسامی آنها را با تعظیم یاد می‌نمود وکسی جرات نداشت درمحضرش،اسم آنها را به بدی ذکر کند.»[۹۹]

«دروقایع مشروطیت که دو دستگی بین روحانیون ایجاد شده بود،بسیار اتفاق می‌افتاد که تنی چند از دسته مخالفت ،مجبور می‌شدند برای رفع گرفتاریهایشان ،سراغ آخوند بیایند از ایشان تقاضاهائی می‌کردند واو با کمال سعه صدر ،درخواستشان را انجام می‌داد.

یک بار ،یکی از بزرگترین بدگویان ایشان – که دائما ودر همه جا پشت سر ایشان بدو ناسزا می‌گفت – خدمتشان رسید این مرد که از سخنرانان معروف کربلا بود،می‌خواست خانه خود را بفروشد وقروض خود را بپردازد،خریدار به وی گفته بود : اگر آقای آخوند ،سند فروش خانه را امضاء کرد،من حاضرم آن را بخرم وگرنه ،نخواهم خرید .

مرد واعظ به هیچ وجه حاضر نبود نزد آخوند برود، چه بارها به طور آشکار ،به علت مشروطه خواهی آخوند به او ناسزا گفته بود،ازطرفی می‌ترسید که درمنزل آخوند،متعرض او بشوند وبا رفتن به خانه او ،جان خود را در مخاطره بیفکند .اما او قرض داشت واز این رو به ناچار ،از کربلا به نجف آمدوخدمت آقای آخوند رسید .

آخوند به او احترام فراوان گذاشت و وی را بالای دست خود نشانیده از ملاقات او اظهار خوشوقتی کرد آن مرد علت مزاحمت را بیان داشت وگفت :

خواهش می‌کنم که ذیل این سند را امضا بفرمائید تا بتوانم منزل خود را به فروش برسانم آقای آخوند سند را از دست او گرفت وآن را مطالعه کرد و سپس سند را زیر تشک خود پنهان ساخت . در دل مرد واعظ شوری به پا شده بود او می‌گفت : با خود گفتم : دیدی این مرد آخر باطن خود را نشان داد ونه تنها سند را امضا نکرد بلکه آن را هم از ما گرفت تا ما را به زحمت بیندازد.

درهمین حال ،آخوند از جای برخاست واز داخل گنجه چند کیسه لیره در آورد وبه مرد واعظ داد و به او گفت : شما از اهل علم هستید ومن هرگز راضی نیستم کسانی که اهل علمند گرفتار وپریشان باشند ، این پولها را بگیرید وبا آن بدهکاری خود را بپردازید ،خانه تان را هم نفروشید وزن وبچه خود را آواره نسازید ،واگر خدای نکرده باز گرفتار شدید ، نزد من تشریف بیاورید چنانچه داشته باشم ،ممنون شما خواهم بود .

ناقل جریان می‌گوید: از مشاهده این همه گذشت وبزرگواری ،این مرد چنان شرمنده و خجل گردید که از آن پس جزء ارادتمندان آخوند در آمد.»[۱۰۰]

با تو گویم که چیست غایت حلم هر که زهرت دهد شکر بخشش

کم مباش از درخت سایه فکن هرکه سنگت زندثمر بخشش[۱۰۱]

بهترین درس به یک مقلد

روزی در بیرونی منزل آخوند در نجف ،در خدمت ایشان نشسته بودیم واین در ایامی بود که نهضت مشروطیت در ایران شروع شده بود و ما بین علما افتراق افتاده بود آن روز ،سیدی به منزل آخوند آمد و به ایشان عرض کرد : من مقلد آیه الله سید کاظم یزدی هستم ومی خواهم با فلان شخص فلان معامله را بکنم ومهر وامضا واجازه سید کاظم یزدی را برای خریدار برده‌ام ، ولی چون خریدار مقلد شماست ،قبول نکرده وبه من می‌گوید : برو و اجازه اقای آخوند را بیاور استاد ما آخوند حرف او را قطع کرده وفرمود:

برو از قول من به او بگو آخوند گفت :اگر تو واقعا مقلد من هستی ،باید مهر وامضای اقای سید کاظم یزدی را روی سرت بگذاری وفوری اطاعت بکنی »[۱۰۲]

آنکه زهرت دهد بدو ده قند وآنکه از تو برد بدو پیوند

ورنجوید تورا ،تو می جویش ور نجوید تو را ،تو می جویش (سنائی )

سعه صدر میرزای شیرازی (ره)

«آن جناب در خوش برخوردی ،خوش سلیقگی وشیرینی گفتار نمونه نداشت در برخورد با هر کس ، آن چنان که شایسته او بود حقش را ادا می‌کرد به طوری که شخص مزبور در هنگام جدا شدن از میرزا،در نهایت شادمانی ورضایت ایشان را ترک می‌گفت .

هیچ کس به سعه صدر او نبود، وارد شوندگان وملاقات کنندگان او بسیار بودند ودر میان آنها از مومن ومنافق ،خائن وامین ، درستکار وتبهکار ،دیده می‌شد وایشان با هر کدام بنابرشان ومنزلتشان سخن می‌گفت .

به خدا قسم ،حتی بر مستحق ناسزا هم یک کلمه زشت ادا نمی‌کرد و روی کسی را هرگز در هم وتیره نمی‌ساخت خطا کار را جز به احسان پاداش نمی‌داد،بلکه بعکس به نیکوترین زبان همراه با تبسم وعذر طلبی با او به تکلم می‌نشست . واین همان خلق عظیمی است که از پیامبر عظیم الشان اسلام به ارث برده بود ».[۱۰۳]

اگر نشاند به زندان درون سلیمان دیو تو دیو طبع به زندان کن و سلیمان باش

مکر بدان به خود آنان برسد!

یکی از شاگردان علامه می‌نویسد :

« استاد بزرگوار در برخورد با بد اندیشان وشیطان صفتان ، نیز شیوه‌ای الهام گرفته از کتاب وسنت داشتند به خاطر دارم هنگامی که نابخردی از روی غرض ورزی،اقدام جاهلانه‌ای در جهت تضعیف شخصیت علمی ایشان انجام داده بود، وجمعی از علاقمندان اجازه می‌خواستند که او را توبیخ نمایند با کمال آرامش ومتانت فرمودند  :« وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ »[۱۰۴] وطولی نکشید که مصداق این آیه شریفه درحق وی تحقق یافت .[۱۰۵]

قرآن جواهر نشان

آورده‌اند : «قرآنی نفیس،که به خط یکی از خطاطان مشهور کتابت شده بود، وجلد آن را با دانه‌های یاقوت الماس وزبرجد ودیگر سنگهای گرانبها مرصع ( جواهر نشان ) کرده بودند،از سوی سلطان زمان ، به رسم هدیه ،برای آقا محمد باقر معروف به وحید بهبهانی آورده شد یکی از آن کسانی که مامور بوده‌اند قرآن یاد شده را نزد مرجع بزرگ ببرند چنین می‌گوید :

چون با آن قرآن به در خانه آقا آمدیم ودر زدیم ،ایشان خود دم در آمد ودر را باز کرد،در حالی که آستینش بالا بود و قلم در دستش پرسید : چکار دارید؟ گفتیم : حضرت سلطان قرآنی برای شما فرستاده‌اند نگاهی به قرآن انداخت وفرمود : این زیورها ودانه‌ها چیست که قرآنی برای شما فرستاده‌اند .

نگاهی به قرآن انداخت و فرمود : این زیورها ودانه‌ها چیست که بر جلد قرآن نصب شده است ؟ گفتیم : دانه‌های گرانبهاست که جلد قرآن را با آنها مرصع کرده‌اند فرمود : چه جهت دارد که کلام الله را چنین کنند تا باعث حبس وتعطیل آن شود این دانه‌ها را جدا کنید وبفروشید وبهای آن‌ها را به مستمندان بدهید . عرض کردیم این قرآن به خط میرزای نیریزی است وبهای زیادی دارد،قبول فرمائید .فرمود: هر کس قرآن را آورده است نزد خود نگاه دارد وپیوسته از روی آن تلاوت کند . این سخن را فرموده ودر خانه را بست ورفت وما برگشتیم .[۱۰۶]

بهترین علماء و بهترین پادشاهان !

میرزای شیرازی بزرگ در سال ۱۲۸۷ ،درزمان خلافت شریف عبدالله حسنی ، به حج مشرف شد و در خانه موسی بغدادی در مکه سکنی گزید . صاحبخانه ورود میرزا را به اطلاع شریف رساند . شریف تکلیف کرد که میرزا را نزد او ببرد. او قضیه را برای میرزا نقل کرد: میرزا برای

شریف پاسخ فرستاد که : «اذا رایتم العلما ءعلی باب الملوک فقولوا بئس العلماء وبئس الملوک واذا رایتم الملوک علی باب العلما فقولو نعم العلماونعم الملوک ».

اگر علما را برسرای پادشاهان یافتید بگویید اینان بدترین علما هستند وبدترین پادشاهان واگر پادشاهان را برسرای علما دیدید بگوئید اینان بهترین علما هستند و بهترین پادشاهان .

شریف چون این سخت بشنود ،خود مبادرت به دیدار میرزا کرد و پس از آن او را به خانه خویش برد.[۱۰۷]

همه به او تاسی کردند!

معروف است ،روزی که در کربلا آب طغیان کرده بود،شیخ زین العابدین مازندرانی [۱۰۸]از شهر بیرون رفت و با عبای خود شخصا خاک بر می‌داشت تا جلوی آب را بگیرد مردم چون دیدندکه آن روحانی بزرگ دارد برای سد سازی خاک برداری می‌کند به او تاسی کردند و همگی به پا خاستند وسدی در برابر آب بستند که تا چند سال باقی بود.

به ما بیش از این نمی‌رسد!!

مرحوم آخوند خراسانی با سه فرزند و سه عروسش درخانه‌ای بسیار کوچک و هر کدام در یک اتاق زندگی می‌کردند یک روز فرزند ارشدش مهدی نزد پدرآمدو از تنگی جا شکایت کرد و آخوند به سخنانش گوش فرا داد و سپس فرمود: بابا اگر قرار باشد منزلهای این شهر را میان مستحقانش قسمت کنند به ما بیش از این نمی‌رسد.[۱۰۹]

نان تنها برای او بفرستید !

دختر شیخ انصاری نقل کرده : درایام کودکی که به مدرسه می‌رفتم مرسوم بود بعضی از روزها ناهار دانش آموزان را به مکتب می‌آوردند ودسته جمعی همه باهم با معلم غذا می‌خوردند .

روزی به مادرم گفتم از منزل ... سینی‌های غذا که در آن چند نوع خوراک یافت می‌شود می‌آورند، ولی شما برایم نان و قدری تره می‌فرستید به گونه‌ای که من شرمنده می‌شوم شیخ ،کلام مرا شنید وبا حالت تغیر فرمود: دگر باره نان تنها برای او بفرستید تا نان وتره به دهانش خوش آید .[۱۱۰]

چرا از احوال همسایه ات بی خبری ؟!

سید جواد عاملی ، فقیه معروف- صاحب کتاب مفتاح الکرامه- شب مشغول صرف شام بود که صدای در را شنید وقتی که فهمید پیشخدمت استادش سید مهدی بحرالعلوم ،دم در است با عجله به طرف او دوید پیشخدمت گفت : حضرت استاد،شما را الان احضارکرده است ،شام جلو ایشان حاضر است اما دست به سفره نخواهد برد تا شما بروید .

جای معطلی نبود،سید جواد بدون آنکه غذا را به آخر برساند،با شتاب تمام به خانه سید بحرالعلوم رفت ،تا چشم استاد به سید جواد افتاد با خشم وتغیر بی سابقه‌ای گفت :

- سید جواد از خدا نمی‌ترسی از خدا شرم نداری ؟!

سید جواد غرق حیرت شد که چه شده وچه حادثه‌ای رخ داد،تاکنون سابقه نداشته این چنین مورد عتاب قرار بگیرد ،هر چه به مغز خود فشار آورد تا علت را بفهمد ممکن نشد ناچار پرسید : ممکن است حضرت استاد بفرمایند تقصیر این جانب چه بوده است ؟

- هفت شبانه روز است فلان شخص همسایه ات وعائله اش گندم و برنج گیرشان نیامده ،در این مدت ،ازبقال سر کوچه خرمای زاهدی نسیه کرده وبا آن به سربرده‌اند.امروز که رفته تا باز خرما بگیرد،قبل از آنکه اظهار کند ،بقال گفته نسیه شما زیاد شده است او هم بعد از شنیدن این جمله خجالت کشیده تقاضای نسیه کند ،دست خالی به خانه برگشته است وامشب خودش وعائله اش بی شام مانده‌اند .

- به خدا قسم ،من از این جریان بی خبر بودم ،اگر می‌دانستم به احوالش رسیدگی می‌کردم . - همه دادو فریادهای من برای این است که تو چرا از احوال همسایه ات بی خبری؟چرا هفت شبانه روز ،آنها به این وضع بگذرانند وتو نفهمی ؟اگر با خبر بودی واقدام نمی‌کردی که تو اصلاً مسلمان نبودی،یهودی بودی .

- می فرمائید چه کنم ؟

- پیشخدمت من ،این سینی بزرگ غذا را بر می‌دارد،همراه هم تا دم در منزل آن مرد بروید ، دم در پیشخدمت بر گردد وتو در بزن واز او خواهش کن که امشب با هم شام صرف کنید این پول را هم بگیرو زیر فرش یا بوریای خانه اش بگذار ، واز این که درباره او که همسایه توست کوتاهی کرده‌ای ،معذرت بخواه مجمعه را همانجا بگذار و برگرد من اینجا نشسته‌ام وشام نخواهم خورد تا تو برگردی وخبر آن مرد مومن را برایم بیاوری .

- پیشخدمت سینی بزرگ غذا را که انواع غذاها مطبوع در آن بود برداشت،وهمراه سید جواد روانه شد دم در پیشخدمت برگشت وسیدجواد پس از کسب اجازه وارد شد صاحبخانه پس از استماع معذرت خواهی سید جواد وخواهش او دست به سفره برد لقمه‌ای خورد و غذا را مطبوع یافت . حس کرد که این غذا دست پخت عرب نیست ،فورا دست کشید و گفت : این غذا دست پخت عرب نیست ،بنابراین از خانه شما نیامده آن مرد خوب حدس زده بود .غذا در خانه بحر العلوم ترتیب داده شده بود .آنها ایرانی الاصل واهل بروجرد بودند و غذا ،غذای عرب نبود .سید جواد هر چه اصرار کرد که تو غذا بخور ،چه کار داری که این غذا در خانه کی ترتیب داده شده ،آن مرد قبول نکرد و گفت : تا نگوئی دست دراز نخواهم کرد. سید جواد چاره‌ای ندید ، ماجرا را از اول تا آخر نقل کرد . آن مرد بعداز شنیدن ماجرا ،غذا را تناول کرد ،اما ،سخت درشگفت مانده بود. می‌گفت : من راز خود را به احدی نگفتم ،از

نزدیکترین همسایگانم پنهان داشته‌ام ،نمی‌دانم سید از کجا مطلع شده است!

سرخدا که عارف سالک به کس نگفت درحیرتم که باده فروش از کجا شنید؟!

این داستان با تفصیل بیشتر در کتاب کلمه طیبه حاجی نوری واز قول ملا زین العابدین سلماسی که یکی از خواص سید بحر العلوم است هم نقل شده است مرحوم نوری می‌نویسد:آن همسایه فقیر شیخ محمد نجم عاملی نام داشت وآن کیسه حاوی شصت عدد شوش – از واحدهای پول آن زمان – بوده است. [۱۱۱]

ساده زیستی و زیستن با مردم بهترین امر به معروف و نهی از منکر

شهید مظلوم ،بهشتی ، در یک سخنرانی به مناسبت سالگرد شهادت استاد مطهری ، درباره مردمی بودن حاج شیخ ابراهیم نجف آبادی فرمودند :

...خدایش رحمت کند آقای حاج شیخ ابراهیم را ،ایشان از فضلای برخاسته از قم بود ،عالمی ارزنده وخدوم ومردمی ، که این مدرسه علمیه فعلی نجف آباد را ایشان ساخته و برای اینکه با هزینه کمتر ساخته بشود سنگها و آجرها را می‌آوردند سر خیابان می‌ریختند وقبل و بعد نماز ، خود ایشان با مردم اینها را پای کار می‌آوردند . از ویژگی‌های ایشان مردمی بودنش بود دوستان نجف آبادی برای من نقل می‌کردند که حاج شیخ همیشه در خدمت به مردم آماده است ، گاهی اتفاق می‌افتاد که زن و شوهری نصف شب دعوایشان می‌شد همه آنها که درمنزل هستند حریف نمی‌شوند که دعوا را بخوابانند بالاخره یک نفر در ساعت دو بعد از نیمه شب می‌آید در منزل حاج شیخ را می‌زند آهای حاج شیخ ! ایشان در خواب هستند ، بیدار می‌شوند ومی آیند : خانه کربلائی علی دعوا هست بین زن و شوهر ،برویم اینها را آشتی بدهید .ایشان نمی‌گفت : صبح ،می‌گفت : برویم لباسش را می‌پوشید می‌آمد وارد خانه می‌شد با روئی گشاده وخندان می‌گفت : فعلا چای را درست کنید ببینم. می‌نشست پای سماور یک چای خودش می‌خورد، یک چای به آنها می‌داد زن وشوهر را با هم آشتی می‌داد، دعوا را تمام می‌کرد و بلند می‌شد می‌رفت خانه اگر روحانی در متن جامعه زندگی می‌کند وبا وجدان جامعه رابطه برقرار می‌کند ،برای این است که به راستی با مردم زیست می‌کند .[۱۱۲]

شبهه احتکار !!

مرحوم همائی درباره استادش آقا سید مهدی درچه‌ای برادر آیت الله سید محمد باقر درچه‌ای می‌گوید:« این مرد در علم وتقوا وامانت وصداقت نسخه ثانی برادر بود... از جلوه‌های تقوا وزهد آن بزرگ یکی آن که در اوائل ایام قحط ومجاعه سال ۱۳۳۵ تا سال ۱۳۳۷ ق که مصادف بود با جنگ بین الملل اول ،ده بیست من آرد در خانه داشت، وعائله سنگینی هم داشت به محض این که آثار گرانی نمودار شد مرحوم آسید مهدی آن ده بیست من آرد را فروخت . وچون به او گفتند لازم بود که شما احتیاط می‌کردید وحتی مقدار دیگری هم می‌خریدید،جواب داد ترسیدم شبهه احتکار داشته باشد خدا بزرگ است»[۱۱۳]

اثر لحن پدرانه!

حجه الاسلام عقیقی از شاگردان شهید سعیدی خاطرات خود از آیت الله سعیدی را در زمینه امر به معروف ونهی از منکر چنین می‌گوید :

« مدتی بود که کسبه ومعتمدین محل با معضلی برخورد کرده بودند وآن ظاهر شدن زنی جذاب وزیبا با لباسهای زننده که در آخر محله سکونت گزیده بود این زن هر روز بطور زننده‌ای طول مسیر خیابان ومحله غیاثی تاسرایستگاه اتوبوس راپیاده طی می‌کرد ونظر جوانان را به خود جلب می‌نمود از آنجا که محله غیاثی با نفوذ سعیدی وهمکاری مردم از خودنمایی زنان به این صورت در امان مانده بود برای اهل محل این حرکت که تا حدودی هم حساب شده به نظر می‌رسید قابل تحمل نبود. از این رو کسبه وبعضی از مردم این موضوع را با شهید سعیدی در میان گذاشتند .

شهیدآنان را از هر گونه عکس العملی باز داشت ومنتظر ماند تا خود به امربه معروف ونهی از منکر او بپردازد .روز بعد شهید با بعضی دیگر از اهل محله راه را بر این زن گرفتند وشهید با لحنی پدرانه شروع به موعظه او کرد خواهرم : دارند شما را گول می‌زنند ... چرا شخصیت خود را فراموش کرده‌ای ؟... جواب خدا را چه می‌دهی؟ سخنان سعیدی چنان در روح آن زن اثر کرد که هیچگاه او را در محله غیاثی بی حجاب ندیدیم .[۱۱۴]

اول کمک کرد بعدامر به معروف نمود!

شهید سعیدی از کنار یکی از شیرهای آب می‌گذشت ( بعضی از خانه‌ها لوله کشی آب نداشتند با سطل آب را تا خانه حمل می‌کردند ) متوجه زنی شد که به سختی دو سطل آب را با دو دست بلند کرده است وهمین امر موجب شده بود که زن نتواند حجاب خود را بطور کامل مراعات کند بطوریکه روسریش عقب رفته بود و موی سرش پیدا بود شهید عبای خود را به من داد و سریع به طرف زن رفت ودو سطل آب را با اصرار زیاد از او گرفت مسافت خانه تا شیر آب طولانی بود واو قبول نکرد که من دراین امر خیر کمک کنم شهید سطل‌های آب را به مقصد رساند ومودبانه امر به معروف کرد زن که گفتار وکردار مولایش علی علیه السلام را در رخسار این فرزند علی علیه السلام به خوبی از نزدیک حس کرده بود امر به معروف شهید سعیدی را پذیرفت .[۱۱۵]

لحن امر به معروف با بچه ها!

روزی با شهید از کوچه‌ای می‌گذشتیم که ایشان متوجه دختر بچه‌ای شد که درب خانه‌ای مشغول به بازی بود ودامان کوتاهی بر تن داشت سعیدی آرام نزد او رفت و پس از سلام با لحنی مهربانانه وکودکانه با او لب به سخن گشود و گفت :

- دختر جون تو خونه شلوار داری !

- دختر بچه گفت : بله آقا

شهید گفت : پس بدو شلوارت را بپوش...آفرین دختر خوب ودختر بچه به طرف خانه دوید هنوز به پیچ کوچه نرسیده بودیم که دختر با سرعت خود را به شهید سعیدی رساند و در حالی که شلوار به پا کرده بود گفت : آقا ،آقا ببین شلوارم را پوشیدم .[۱۱۶]

امر به معروف و نهی از منکر همگانی !

شهید سعیدی در پایگاه مسجد موسی بن جعفرعلیه السلام درمحله غیاثی ، جوانان ونوجوانان را برای امر به معروف ونهی از منکر بسیج می‌کرد .برنامه او در این امر الهی به این صورت بودکه هر نوجوان وجوان درطول روز و یا طول هفته مواردی را که به امر به معروف ونهی از منکر می‌پرداخت بر صفحه کاغذ می‌نوشت وبه نزد سعیدی می‌برد تا ضمن رهنمودهای لازم کار خود را تقدیم او نماید.بر روی کاغذهایی که نوجوانان بر آن تلاش خود را در اجراءفرامین الهی نقش بسته بود گاهی این جملات به چشم می‌خورد: - به راننده گفتم موسیقی را خاموش کن .

- به فلان پسری که فلان حرف زشت را بر زبان می‌آورد گفتم نگو.

- فلان عکس زشت و زننده را پاره کردم.

شهید در بسیاری از موارد ضمن تقدیر از این جوانان و نوجوانان به آنان جایزه می‌داد او درمسیر پاکسازی محله غیاثی نیز از جوانان وافراد قوی نیز استفاده می‌کرد گاهی گوشه و کنارهای متروک این محله تبدیل به محل جمع شدن قمار بازان می‌شد وکلانتری‌ها نیز به اعتراض مردم رسیدگی نمی‌کردند . گاه ۳۰ الی ۴۰ تن از جوانان محله دسته جمعی با چوب وسنگ به مبارزه قمار بازان می‌پرداختند واین قسمت از پایتخت رابه محله‌ای نا امن برای افراد اراذل و اوباش مبدل ساخته بودند .[۱۱۷]


حکایت‌ها

حکم به بی گناهی متهمین !

یکی از برنامه‌های استعمار برای تامین منافع نامشروع خود در کشورهای مسلمان در دراز مدت،سست کردن اعتقادات دینی مردم است او برای این کار از مزدوران قلم بدست خود در این کشورها بهره می‌جوید .

احمد کسروی از جمله افرادی بود که برای یاری دادن استعمار در چپاول ملتهای مسلمان ، درنوشته‌های خود،اسلام،شیعه وروحانیت را مورد اهانت قرار می‌داد و با ارائه نظریاتی پوچ،بی دلیل وعوام فریب ،سعی در بی دین کردن مردم داشت .

نواب صفوی ،وقتی از عقاید این مرد با خبر شد ، از نجف به ایران آمد وبا او به بحث و گفتگو نشست اما این بحثها ره به جایی نبرد و نواب دریافت که این شخص اهل منطق ودلیل نیست وبا برنامه ریزی استعمار دست به این کار زده است ،از این رو تصمیم گرفت او را از بین ببرد.به همین خاطر فدائیان اسلام او را در روز ۲۴ اردیبهشت سال ۱۳۲۴ ه ش درمیدان حشمت الدوله تهران ،هدف گلوله قرار دادند اما کسروی زخمی شد و ازمرگ نجات یافت.

ولی آنهامصمم به اجرای این حکم بودندوبالاخره درروز بیستم اسفند ۱۳۲۴ه.ش ساعت ده صبح،چهار تن به نامهای سید حسین امامی ،سید علی امامی ،جواد مظفری وعلی فدایی واردکاخ دادگستری شدند و کسروی رابه قتل رساندند.

در پی این جریان ،پلیس این چهار نفر را دستگیر وزندانی کرد. به دنبال زندانی شدن این افراد،آیه الله کاشانی واردمیدان شدو از کار فدائیان اسلام پشتیبانی نمود و آزادی آنهارا خواستار گردید و درهمین رابطه نقشه جالبی ریخته شد مردم در روز صدور حکم درباره فدائیان اسلام ،ساختمان دادگستری واز آنجا تا خانه کاشانی را چراغانی وآذین بندی کردند از این رو قضات در آن روز ، هنگام ورود به دادگستری با چراغانی وجشن بی سابقه‌ای در محوطه کاخ دادگستری روبرو گشتند . وقتی از علت آن سوال کردند،جواب شنیدند که این جشن به خاطر بی گناه شناخته شدن فدائیان اسلام ترتیب داده شده است .

قضات گفتند : ولی ماهنوز حکمی صادر نکرده‌ایم .

درجواب گفته شد : فدائیان اسلام به عدالت شما رای دادند .

درهمین بین ،قضات چند راس گوساله را در مقابل درب خروجی دادگستری دیدند و گفته شد که آیه الله دستور داده است این گوساله‌ها ،زیر پای فدائیان اسلام قربانی شوند آنگاه قضات فهمیدند که این چراغانی تا منزل کاشانی ادامه دارد و او متهمین رابرای صرف غذا در یک جشن با شکوه به مناسبت آزادی آنان ، به منزل خود دعوت کرده است وقتی که قضات به محکمه وارد شدند ،روی نیمکتهای تماشا گران ،از علما ، طلاب ودیگر مردم پر بود وبه این ترتیب در مقابل عمل انجام شده قرارگرفتند و چاره‌ای ندیدند جز این که طبق نظر کاشانی حکم به بی گناهی متهمین دهند .

به این ترتیب فدائیان اسلام آزاد و از ساختمان دادگستری خارج گشتند ومردم آنها را تا منزل آیه الله با شادی همراهی کردند.[۱۱۸]


مانع او نشوید !!

رضا خان پس از قلدریهای بسیار با پشتیبانی ،برنامه ریزی وصحنه سازیهای مختلف استعمار پیر انگلیس وتبلیغات عده‌ای جیره خوار برای او به عنوان تنها ناجی ایران ، توانست بر اندک مخالفانی که هنوز حاضر به پذیرش او نبودند، پیروز گردد ودر سوم اسفند ۱۲۹۹ هـ.ش با یک کودتا سلطنت را از آن خود سازد.

او پس از رسیدن به قدرت برای پیاده کردن برنامه‌های از پیش تهیه شده اربابش انگلیس،لازم دید شخصیتی چون مدرس را که به هیچ عنوانی حاضر به کنار آمدن با او نبود،از بین ببرد. از این جهت این روحانی مبارز را دستگیر ،تبعید وبه شکل مظلومانه‌ای به شهادت رساند.

رضا خان با آن که از قبل تظاهر به دینداری می‌کرد ودر مراسم ومجالس عزا داری سالار شهیدان ، حضرت امام حسین (علیه السلام) شرکت می‌نمود،ولی بعد از محکم نمودن پایه‌های حکومت خویش ، برای اجرای مأموریتی که از طرف استعمار انگلیس ،به منظور بیگانه کردن مردم مسلمان ایران از فرهنگ اسلامی و ملی خود وترویج فرهنگ مبتذل غربی ، بر عهده اش گذاشته شده بود،بنای مخالفت با دین وملت گذاشت ومجالس عزا داری را ممنوع وقانون یک شکل شدن لباس وکشف حجاب زنان را مطرح نمود.

دراین هنگام بسیاری از علما ومردم به مخالفت با برنامه‌های رضا خان قلدر برخاستند ، از جمله آیه الله حاج آقا حسین قمی به عنوان اعتراض از مشهد به سوی شهر ری حرکت کرد رضا خان با شنیدن این خبر ، دستور داد که این شخصیت روحانی را در محلی به نام «باغ سراج» بازداشت واز ملاقات مردم با او جلوگیری کنند .

چون خبر این واقعه به روحانی مجاهد، کاشانی رسید ، بدون اعتنا به بازداشت بودن آقای قمی و ممنوعیت دیدار با وی ،عازم باغ سراج گردید وقتی مامور بازداشت ،عزم راسخ و گامهای استوار کاشانی را مشاهده کرد،جرات جلوگیری از ورود او را به باغ سراج در خود ندید . از این رو جریان را با تلفن به رضا خان اطلاع داد. رضا خان که از شجاعت وبیان تند و صریح کاشانی می‌ترسید ،دستور داد مانع او نشوند بدین ترتیب او یک ساعت ونیم با آیه الله قمی صحبت کرد وپس از بازگشت ،فوری دستور تعطیلی بازار را صادر کرد.[۱۱۹]


دیگر تا آخر عمر ریشش را نتراشید!

حاج شیخ محمد تقی بافقی یکروزی درحمام رفته دید که شخصی مشغول تراشیدن ریش و موی صورت است گفت چرا ریش می‌تراشی؟فاعل که سرهنگ ارتش بود متغییر شده و بی مهابا سیلی بصورت ایشان می‌زند حاج شیخ بدون تامل طرف دیگر صورت را آورده و می‌گوید یکی هم اینطرف بزن و دیگر ریش متراش.

آن سرهنگ ازاین اخلاق خوش و استقامت ایشان متعجب شده و از دلاک سوال می‌کند این کیست؟ دلاک معرفی می‌نماید سرهنگ سراسیمه گشته و از ایشان عذرخواهی نموده و بدست ایشان توبه می‌کند که دیگر ریش نتراشد و تا آخر عمر هم نتراشیده و از مخلصین ایشان می‌شود.[۱۲۰]


نهی از منکر به خانواده رضا خان!

در ماه مبارک رمضان سال ۱۳۴۶ هجری قمری که مصادف با تحویل سال عید نوروز ۱۳۰۶ شمسی بود و زوّار ازهر طرف به قصد زیارت به قم مشرف شده و برای ساعت تحویل درحرم مطهر ومسجد وتمام بیتوتات آستانه درصحن‌ها ومدرسه‌ها اجتماع نموده بودند در میان آنها خانواده سلطنتی هم به حرم آمده و در غرفه بالای ایوان آئینه بارویهای باز مشغول تماشای مردم بودند،مردم متوجه به آن منکر بزرگ شده وصداها بلند وبه گوش مرحوم شیخ بافقی رسانیدند ایشان پیغام فرستاد که شما چه کسانید ؟ اگر از غیر دین اسلامید پس در این مکان شریف چه می‌کنید واگر مسلمانید پس در حضور چندین هزار جمعیت در غرفه حرم چرا مکشفه الوجه والشعری» (کشف صورت ومو) نشسته‌اید ؟ این پیغام را که به ایشان رسانیدند و هیاهو هم بلند شد آنها که نسوان بودند وحشت زده گشته وتلگراف به دربار پادشاه رضا شاه جابرنمودند بطوری که او با عده زیادی از ارتش حرکت به قم وبا قوای ارتشی وارد وفرمان حکومت نظامی داده و اطراف صحن را محاصره نمودند وخود (شاه ) برای گرفتن شیخ بافقی وبعضی از خواص او وارد صحن شده وبه ایوان حرم با کفش قدم هتک گذارده وتوهین بزرگ بر حرم وکانون اهل بیت عصمت و طهارت نموده و به تیمورتاش خائن احضار ایشان را فرمان داد تیمورتاش باکفش اهانت به مسجد بالای سر ،همان مکانی که اسس علی التقوی من اول یوم » بود با همان پای داخل شده وجناب فقیه بافقی را که به عادت همه روز مشغول موعظه ونصیحت وامر به معروف ونهی از منکر بود گرفته وبا جسارت بیرون کشیده ودر ایوان آئینه نزد رضا خان آورد به مجردی که چشم او ( شاه ) به این مجسمه توحید وحقیقت (بافقی )افتاد عمامه او را به گردنش انداخته وباحربه‌ای که در دستش بود به سروصورت او می‌نواخت تا به زمینش انداخته وبا کلمات جسارت وکفر آمیز لگدهای زیادی بر پهلو وشکم او می‌زد ولی آن مرد خدا متصل می‌گفت یا صاحب الزمان تا آن فرعون زمان از غیظ خود خالی شده ودستور به جلب او نمود.[۱۲۱]


همین که متوجه شدم سخنش را تغییر داد!

محدث قمی از خود شروع کرد وبه دیگران رسید.او هرگز گرد گناه نمی‌گشت ودرذهنش هم فکر گناه را جای نمی‌داد. از منکرات ناراحت می‌شد و دیگران را از ارتکاب آن باز می‌داشت کسی جرات غیبت در محضر او را نداشت و از دروغ گفتن ناراحت می‌شد. نگاه کردن به نامحرم را شدیدا زشت می‌داشت وسفارش می کردخود را ازنامحرم حفظ کنید و با نامحرم صحبت نکنید مگر در صورت ضرورت از فرزند بزرگوارش نقل شده است که یکی از اشخاص متنفذ ومحترم می‌گفت در زمان حیات حاج شیخ عباس به مکه مشرف شده بودم که زنی بود می‌آمد پیش من و مسائل حج را ازمن می‌پرسید روزی مسأله‌ای پیش آمد که با او شوخی کردم .وقتی از سفر حج مراجعت نمودم،شیخ عباس را در نجف اشرف دیدم وی بدون مقدمه فرمودند: مناسب نبود در سفر حج با نامحرم شوخی کنی .همین که متوجه شدم سخنش را تغییر داد و حرف دیگر به میان آورد .[۱۲۲]


میلاد حضرت مسیح و شاخه‌های گل امام (قدس سره)

یک مسأله‌ای که بسیار قابل توجه بود طرز رفتار وبرخورد امام در نوفل لوشاتو بود،بطوریکه تمام اهالی محل را بخود جذب کرده بود، اهالی محلی که شاید در بدو ورود امام به نوفل شاتوممکن بود ناراضی بودند از اینکه وقتی رهبر ایران بیاید در آن محل ،ایاب و ذهاب زیادی خواهد شد وآرامش محل از بین خواهد رفت ، وظاهرا یکی از همسایگان گله کرده بود که اینجا ماشین زیاد می اید و می‌رود وآرامش را بهم زده اما به مرور زمان تمام آنان جذب اعمال ورفتار امام شدند از جمله یکی از برنامه‌های امام که آنجا اجرا کردند و خیلی مؤثر بود این بود که شب تولد حضرت عیسی مسیح امام یک پیام برای مسیحیان جهان دادند که خبر گزاریها پخش کردند ودر کنار این پیام به ما دستور دادند که این هدایایی که از ایران آوردند برادرانی که از ایران می‌آمدند احیاناً سوغات می‌آوردند مثل گز، آجیل،شیرینی- امام فرمودند این هدایایی که از ایران آورده‌اند را تقسیم کنید به اهالی نوفل لوشاتو، ما آن شب شیرینی‌ها و گزها را تقسیم کردیم و در کنار هر یک از بسته‌ها یک شاخه گل وآن شب برادران تقسیم شدده بودند ، هر چند نفر بطرفی می‌رفتند ، من آن چند جایی که رفتم دیدم اصلا این مسأله برای آن افرادی که در غرب بودند و اثری از این عاطفه‌ها ومحبت‌ها و این رفت و آمدها وبرخوردها ندیده بودند حتی پدران با فرزندان خودشان یک چنین حالتی نداشتند وبه صورت خشک زندگی می‌کردند ، بسیار عجیب است ،شب میلاد حضرت عیسی یک رهبر ایرانی که متمسک به یکی از ادیان الهی می‌باشد که اسلام است اینقدر به آنها نزدیک هست واینقدر محبت می‌کند .من یادم هست،یکی ازاین خانه‌هایی که هدیه بردم زنگ زدم ، خانمی دررا باز کرد ،هدیه امام را دادم، چنان هیجان زده شد که قطرات اشک از چهره اش فروریخت .این برخوردها وطرز رفتار امام آن چنان اثر گذاشته بود که یک روز دیدیم که یکی از اهالی نوفل لوشاتو وقتی خواست از امام که نمایندگان محل می‌خواهند خدمت ایشان برسند ، امام هم بی درنگ وقت دادند وروزبعد بود که ده پانزده نفر از اهالی محل با شاخه‌های گل آمدند . امام به مترجم فرمودند که احوال آنان را بپرسند وببینید که آیا نیاز و یا کار خاصی دارند که آنها گفتند نه ما هیچ کاری نداریم فقط آمدیم خدمت امام برسیم وامام را از نزدیک ببینیم ،و. این شاخه‌های گل را بعنوان هدیه آوردیم وامام هم با تبسم شاخه‌های گل را یکی یکی از دست آنها گرفتند و در میان ظرف وتنگی که در کنار شان بود قرار دادند وآنها هم خیلی خوشحال از حضور امام رفتند . [۱۲۳]


دقت امام ،بزرگترین درس و بالاترین امر به معروف و نهی از منکر

یکی از همراهان امام خمینی (ره) در نجف اشرف چنین می‌گوید :

مرحوم حاج آقا مصطفی فرزندامام که به نظر من فردی بود بی نظیر ، هفته به هفته به خدمت پدر می‌آمد و خرج هفته اش را می‌گرفت . امام به هیچ وجه ،بیش از مخارج ضروری زندگی به او نمی‌داد، وهنگامی که حاج اقا مصطفی خواست به مکه مشرف شود ، از پول خانه‌ای که در قم فروخته بود ونیز مبلغی که تعلق به همسرش داشت ،استفاده کرد امام همواره می‌فرمود: هیچ کس حق ندارد از اینجا به جائی تلفن کند ، تلفن داخل نجف را اجازه می‌دادند،اما به کربلا یا جای دیگر ،نمی‌توانستیم تلفن بزنیم ، زیرا امام تحریم کرده بود، حتی به فرزند خود فرمود: تو حق نداری به تهران یا جای دیگر تلفن کنی ولی اگر در مسیر انقلاب بود، مانند نشر اعلامیه به وسیله تلفن یا گرفتن خبر ، اجازه می‌داد. مورد دیگر، صرفه جویی کاغذ بود یک بار برادری که مسئوول امور مالی امام بود ، پشت یک پاکت چیزی نوشت و خدمت امام فرستاد، ایشان در یک کاغذ کوچک ،جواب داد و زیر آن نوشت شما در این قطعه کوچک هم می‌توانستید بنویسید از این رو ، آن برادر ،کاغذهای خرده را جمع و جور می‌کرد و در کیسه‌ای می‌گذاشت ، وهنگامی که می‌خواست برای امام چیزی بنویسد، روی آن کاغذ پاره‌ها می‌نوشت .

امام هم زیرش جواب را می‌نوشتند.

بسیار اتفاق می‌افتاد که ایشان شبها از اندرون بیرون می‌آمدند و اگر چراغی روشن بود خاموش می‌کردند و فردا توبیخ می‌کردند که چرا چراغ را روشن گذاشتید .

مسائل تلفنی بسیار شدید بود ، حتی یک بار ،فرزند امام تلفنهایی کرده بود و احتمال می‌داد امام راضی نباشد ،ناچار شد از جائی مبلغی گیر بیاورد وبه مسئوول امور مالی بدهد که من چند تلفن شخصی کرده‌ام ![۱۲۴]

یکی از اعضای فعلی دفتر امام نیز در این مورد چنین اظهار می‌دارد:

زندگی ساده و بی آلایش امام- که مزایای آن بیش از زندگی افراد معمولی نیست- گواهی است زنده وگویا بر روح مردمی ایشان همیشه مبالغ زیادی از وجوه شرعی ، نزد امام است ولی دقت بسیار عجیبی ، روی مصارف به کار می‌رود . بارها به افراد دفتر شدیدا اخطار فرموده‌اند که راضی نیستم از تلفنهای دفتر برای کارهای شخصی استفاده کنید . ما برای کارهای خصوصی و شخصی ، از تلفنهای عمومی استفاده می‌کنیم.

شما در منزل امام ، یک چراغ نمی‌بینید که بیهوده روشن باشد وبعضی مواقع که امام مشغول ملاقات با شخصیت‌ها بوده‌اند و ناگهان متوجه شده‌اند که مثلا چراغ دستشویی بی جهت روشن است ،بلند شده‌اند بدون اینکه به دیگران امر کنند خودشان آن را خاموش کرده‌اند . چراغی که اگر دو شبانه روز هم روشن باشد برق زیادی مصرف نمی‌کند .

در هنگام وضو گرفتن یک قطره آب اضافه مصرف نمی‌کند و حتی در فاصله بین مسح و شستشوی دست راست وچپ ، شیر آب را می‌بندد در صورتی که بعضی افراد برای یک وضو،بیشتر از ده بار ، در آب شیرجه می‌روند .

مرتب امام تذکر می‌دهند که در مصارف دقت شود ،وگاه می‌پرسند ، چرا زیاد شده ؟مواظف باشید ، دقت کنید ... نامه‌ای که امام در جواب رئیس دیوانعالی کشور- آیت الله شهید بهشتی- مبنی بر ارائه صورت دارائی واموال امام داده بودند ، بسیار جالب توجه است و در خور دقت وخواندنی سطوری است از نور که باید سرمشق همه روحانیون ومسوولین باشد اکنون من دسترسی به متن آن ندارم که در اینجا بیاورم .[۱۲۵]

آری ،امام- به قول یکی از نویسندگان - « هرگز نخواست از خوان یغمای وجوه مسلمین ، سفره فرزندان و کسان خود را رنگین کند و بر خانه‌های آنان ماشینهای زیبای هفت رنگ امریکایی بنشاند»[۱۲۶]

حجاب اسلامی باید رعایت شود !

حجه الاسلام محتشمی یک جریانی که درنوفل لوشاتو محل اقامت امام در پاریس اتفاق افتاد این مسئله بود که طبیعتا درغرب خانمها بی حجاب هستند و حجاب اسلامی ندارند و خبرنگارهائی که می‌آیند واحیاناً کسانیکه می‌آمدند برای دیدن امام در آنجا بدون حجاب اسلامی بودند و در محوطه منزل امام می‌آمدند ورفت و آمد می‌کردند و احیاناً در بحث‌ها هم دیده می‌شد که بعضی از برادران غیر روحانی با بعضی از این خانمها بی حجاب بحث و صحبت می‌کنند و این منظره خوبی نداشت ،لذا خدمت امام نوشتیم که یک همچین مسأله‌ای هست ،این محوطه مربوط به شماست وصرف نظر از اینکه اینجا غرب هست می‌بایست موضوع حجاب مراعات شود که منزل امام است و امام فرمودند که درداخل محوطه منزل حجاب اسلامی بایستی رعایت شود و از آن به بعد درمحوطه داخلی منزل امام این مسئله سخت رعایت می‌شد و وسائل حجاب اسلامی هم آن جا فراهم شد تا کسانی که حجاب اسلامی نداشتند مثل خبر نگارها بتوانند وارد شوند .[۱۲۷]


تازه ما متوجه شدیم !

روزی در نجف اشرف امام خمینی برای برگزاری نماز جماعت خواستند وارد اطاق بیرونی شوند ، کفش کن اطاق از کفشهای مردمی که برای شرکت در نماز جماعت آنجا گرد آمده بودند انباشته شده بود بطوری که جای پا گذاشتن نبود و ما و دیگر روحانیون وبسیاری از فضلا بدون توجه ، پا روی کفشهای مردم می‌گذاشتیم و رد می‌شدیم وجز این چاره‌ای نبود اما وقتی به کفش کن رسید و آن وضع را دید توقف کرد و ازپا گذاشتن روی کفش مردم خود داری ورزید و دستور دادکفشها را از سر راه جمع کنند و وراه را باز نمایند وتازه خیلی از ما متوجه شدند که پا گذاشتن روی کفش مردم تصرف در مال غیر است و خالی از اشکال نیست. [۱۲۸]

این چه طرز برخورد است؟!

یک شب فقیری برای عرض حاجت به بیرونی آمد، بعضی از آقایان که مسئوول اداره بیرونی بودند با او برخور خوبی نکردند حضرت امام که از دور با دقت مواظب بود هنگامیکه برای زیارت از مجلس بلند شد ، به درب بیرونی که رسید به مسوول بیرونی سخت اعتراض کرده و گفت : این چه طرز برخورد است ؟ جواب داد: او دیروز آمده است وروز قبل نیز آمده است وروز قبل نیز آمده است امام فرمود : « بگذارید بیاید محتاج است ،نیازمند است و حاجتش او را واداشت که اینجا بیاید و صاحب الحاجه اعمی لایری الاحاجته حاجتمند نمی‌بیند الاحاجت خود را یا باید حاجتش را بر آورده کنیم ویا با یک بیانی او را راضی نمائیم نرنجانید مردم را بطوری امام عصبانی بودند که آثار خشم وناراحتی در ایشان ظاهر بود که چرا باید با یک صاحب حاجت اینطور برخورشود.[۱۲۹]

نهی از تبلیغ شخصی

آیت الله حکیم در کاظمین فوت کردند، هنوز جنازه را به نجف نیاورده بودند امام یک خادمی داشت بنام مشهدی حسین او آمد به من گفت آقا می‌فرمایند بیا ، اول صبح بود که من به دم اندرون رفتم امام تشریف آوردند در دالان منزل وفرمودند  :« به رفقای من بگویید صحبتی نکنند ».

این بدان جهت بود که رفقایی که به امام علاقه داشتند برای امام تبلیغ نکنند وامام با این هشدارشان جلوی ما را بستند .[۱۳۰]

نهی از منکر با گفتن یک داستان !

من یک وقتی سیگار می‌کشیدم ودر اواخر حس کردم برایم مضر است یعنی طوری بود که سرفه زیاد می‌کردم ، تنگی نفس داشتم و گاهی سر گیجه هم داشتم چون امام در رساله اشان دارند که هر چه مضر باشد استعمالش جایز نیست (مضمونش اینجور است ) من می‌خواستم از امام سوال کنم که آیا این سیگارها جزء همان مسأله است یا نه ؟

از حرم می‌آمدیم ، من خدمت ایشان مشرف بودند واین مسئله را سوال کردم عرض کردم که آقا این سیگار کشیدن ضرر دارد؟

امام نفرمودند ضرر دارد ونفرمودند ضرر ندارد یک حکایتی را برای من فرمودند، فرمودند  :« 

مرحوم میرزا ظاهرا مرحوم میرزای شیرازی شطب ( پیپ) می‌کشیدند وکسی خدمتشان رفته بود، دیده بود دورادور منقلشان شطب چیده ، آن شخص به مرحوم میرزا عرض کرده بود که اینها ضرر ندارد؟ آقا فرموده بود : احتمال ضرر می‌دهی؟ گفته بود بله گفت : جمع کن. [۱۳۱]


تغییر رشته سخن

از قول یکی از نزدیکان امام خمینی نوشته‌اند :

« از مسائلی که تمام دوستان امام بر آن اتفاق داشتند ،این بود که مطلقا غیبت نمی‌کردند ، از همان ایام جوانی ،در مجلسی که نشسته بودند ، به هیچ وجه اجازه نمی‌دادند کسی غیبت کند ، و اگر کسی صحبت می‌کرد و می‌خواست شروع به غیبت کند ،فورا ایشان مطلب را بر می‌گرداندند ورشته سخن را تغییر می‌دادند .»

و این جاست که می‌بینیم این مرد بزرگ،قبل از آن که حرف بزند و شعار بدهد، خود عمل می‌کند و هر کلامی که بر زبان می‌آورد ، پیش از آن در عمل پیاده کرده است . از این روست که مواعظش بر دل می‌نشیند وروح تشنه طالبان سعادت را سیراب می‌نماید.[۱۳۲]


ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم

استاد مطهری (ره) درباره عالم وارسته ،میرزا عسکری شهیدی مشهدی،معروف به آقا برزگ می‌نویسد: «مرحوم آقا بزرگ به وارستگی وصراحت لهجه وآزادگی وآزاد منشی ،شهره بود.با این که در نهایت فقر می‌زیست از کسی چیزی نمی‌گرفت .یکی از علمای مرکز که با او سابقه دوستی داشته است پس از اطلاع از فقر وی ،در تهران با مقامات بالا تماس می‌گیرد وابلاغ مقرری قابل توجهی برای اوصادر می‌شود ،آن ابلاغ همراه نامه آن عالم مرکزی به آقا بزرگ داده می‌شود .مرحوم آقا بزرگ پس از اطلاع از محتوا، ضمن ناراحتی فراوان از این عمل دوست تهرانی اش ،درپشت پاکت می‌نویسد:« ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم ... وپاکت را با محتوایش پس می‌فرستد.»[۱۳۳]

آبی است آب رو ،که نیاید به جوی باز از تشنگی بمیرو مریز آبروی خویش (صائب )

در آن مجلس نماند و بیرون رفت!!

محدث قمی ( رضوان الله علیه )در شرح حال سید صدر الدین عاملی اصفهانی می‌نویسد:

«در امر به معروف ونهی از منکر ،بسیار ساعی بود و اقامه حدود به اصفهان می‌نمود و چندان معصیت در نظرش عظیم بود که گویند :وقتی ،چنان اتفاق افتاد که حاضر شد در مجلسی ، که بر پا شده بود برای اقامه عزای حضرت سید الشهداء (ارواحنافداه) ودر آن مجلس جماعتی از اعیان واشراف بودند، ناگاه وارد شد در آن مجلس یکی از شاهزادگان که ریشش را تراشیده بود سید چون نظرش به او افتاد فرمود که حلق اللحیه من شعار المحبوسوصارمن عمل اهل الخلاف ،تراشیدن ریش از شعار گیران وعمل اهل خلاف است و این مرد ریش خود را تراشیده وآمده در این مجلس، که منعقد شده برای عزای سید الشهداء علیه السلام ومن می‌ترسم که هر گاه روضه خوان بالای منبر رود و این مرد در این جا باشد ، سقف فرود آید پس در آن مجلس نماند وبیرون رفت »[۱۳۴]

شاه و حکیم

«ناصر الدین شاه در سفر خراسان ،به هر شهری که وارد می‌شد طبق معمول ،تمام طبقات به استقبال و دیدنش می‌رفتند موقع حرکت از آن شهر نیز او را مشایعت می‌کردند ، تا اینکه وارد سبزوار شد. در سبزوار نیز عموم طبقات از او استقبال ودیدن کردند ، تنها کسی که به بهانه انزوا وگوشه نشینی ،از استقبال ودیدن ،امتناع کرد حکیم وفیلسوف وعارف معروف ،حاج ملاهادی سبزواری بود.از قضا تنها شخصیتی که شاه در نظرگرفته بود، در طول مسافرت راه خراسان، او را از نزدیک بییند همین مرد بود که تدریجا شهرت عمومی در همه ایران پیدا کرده بود واز اطراف کشور ،طلاب به محضرش شتافته بودند و حوزه علمیه عظیمی در سبزوار تشکیل یافته بود .

شاه که از آن همه استقبالها ودیدنها ، کرنشها وتملقها خسته شده بود ، تصمیم گرفت خودش به دیدن حکیم برود به شاه گفتند :حکیم ، شاه و وزیر نمی‌شناسد.شاه گفت :ولی شاه حکیم را می‌شناسد .

جریان را به حکیم اطلاع دادند . تعیین وقت شد و یک روز در حدود ظهر ،شاه فقط به اتفاق یک نفر پیشخدمت به خانه حکیم رفت خانه‌ای بود محقر با اسباب و لوازمی بسیار ساده شاه ضمن صحبتها گفت :هر نعمتی شکری دارد شکر نعمت علم ،تدریس وارشاد است،شکر نعمت مال ،اعانت ودستگیری است ،شکر نعمت سلطنت هم البته انجام دادن حوائج است ،لهذا من میل دارم شما از من چیزی بخواهید تا توفیق انجام ]دادن[ آن را پیدا کنم .

- من حاجتی ندارم چیزی هم نمی‌خواهم .

شنیده‌ام شما یک زمین زراعی دارید ،اجازه بدهید دستور دهم آن زمین از مالیات معاف باشد . - در دفتر مالیات دولت ،مضبوط است که از هر شهری چقدر وصول شود ،اساس آن با تغییرات جزئی به هم نمی‌خورد،اگر دراین شهر از من مالیات نگیرند، همان مبلغ را از دیگران زیادتر خواهند گرفت تا مجموعی که از سبزوار بایدوصول شود تکمیل گردد شاه راضی نشوند که تخفیف دادن به من ، یا معاف شدنم از مالیات،سبب تحمیلی بریتیمان و بیوه زنان گردد . به علاوه دولت که وظیفه دارد حافظ جان و مال مردم باشد هزینه هم دارد و باید تامین شود ما با رضا ورغبت خودمان این مالیات را می‌دهیم . - شاه گفت : میل دارم امروز در خدمت شما غذا صرف کنم ،واز همان غذای هر روز شما بخورم ، دستور بفرمایید نهار شما را بیاورند .

حکیم بدون آنکه از جا حرکت کند صدا کرد غذای مرا بیاورید فورا آوردند طبقی چوبین که بر روی آن چند قرص نان و چند قاشق ویک ظرف دوغ ومقداری نمک دیده می‌شد ،جلو شاه وحکیم گذاشتند حکیم به شاه گفت : بخور که نانی حلال است زراعت و جفت کاری آن ، دسترنج خودم است شاه یک قاشق خورد،اما دید به چنین غذایی عادت ندارد. واز نظر وقابل خوردن نیست .از حکیم اجازه خواست که مقداری از آن نانها را به دستمال ببندد وتیمنا وتبرکا همراه خود ببرد. پس از چند لحظه شاه با یک دنیا بهت وحیرت، خانه حکیم را ترک کرد.»[۱۳۵]

چوحافظ درقناعت کوش واز دنیای دون بگذر که یک جومنت دو نان به صد من زر نمی‌ارزد


اول گربه را بیرون کردم سپس تو را نهی از منکر نمودم !!

شخصی هر روز مقداری گوشت از قصاب می‌خرید ودر کنار آن برای گربه‌ای که در منزل داشت مقداری آشغال گوشت از همان قصاب می‌گرفت .روزی متوجه شد که قصاب گناهی را مرتکب می‌شود ،اول به خانه رفت و گربه را از خانه بیرون کرد،سپس برای نهی از منکر به سراغ قصاب آمد وبا شدت او رانهی از منکر نمود.

قصاب به اوگفت :از این پس گربه شما غذایی نخواهد داشت ،آن شخص گفت:اول گربه را از خانه بیرون کردم وسپس تو را نهی از منکر نمودم.[۱۳۶]


شیوه تبلیغ شیعیان اهل بیت (علیهم السلام)

مرحوم سید محسن امین (ره ) نقل می‌کند : عده زیادی شیعه در آن دیار ساکن هستند و من برخی از حجاج آنها را در دمشق دیده واز احوال شیعه آن جا سوال کردم گفتند:

تعدادشان روز به روز در افزایش است از علت این پرسش کردم گفتند : ما اجتماعی تشکیل داده و تصمیم گرفتیم وسیله‌ای برای تبلیغ مذهب خودمان قرار دهیم ،در آن جمع به این نتیجه رسیدیم که بهترین وسیله عبارت است از نیکو کردن اعمال واخلاقمان با استفاده از صداقت ،امانت واخلاقی که اسلام به مراعات آن دستور داده و چون این چنین کردیم و مردم دیگر این رفتار را دیدند، گفتند اگر دین اینان حق نبود این چنین صاحب اخلاق حسنه و رفتار زیبا نبودند . پس به دین ما روی آورده و دوگانه پرستان ودیگران شروع کردند به پذیرش مذهب ما . [۱۳۷]


مثال امر به معروف و نهی از منکر

گروهی از مردم در یک کشتی سوار شدند وکشتی سینه دریا را می‌شکافت ومی رفت اگر یکی از مسافران به عذر اینکه اینجا که نشسته‌ام جایگاه خودم است و تنها به خودم تعلق دارد با وسیله‌ای که در اختیار داشت به سوراخ کردن همان نقطه پرداخت اگر سایر مسافران همانجا دست او را گرفته ومانع می‌شدند خود غرق نمی‌شدند ومانع غرق شدن آن بیچاره نیز می‌شدند . [۱۳۸]


انجام منکر بنام نهی از منکر

می‌گویند در زمان ریاست ] حوزه علمیه اصفهان [ مرحوم آقا نجفی اصفهانی یک روز عده‌ای که نام طلبه روی خود گذاشته بودند ولی طلبه واقعی نبودند- طلاب واقعی همیشه از اینگونه اعمال وماجراها خود را دور نگه می‌داشته‌اند- در حالی که نفس می‌زدند ویک دایره شکسته ویک دمبک شکسته در دست داشتند آمدند به منزل مرحوم آقا نجفی ، ایشان پرسیدند چه خبر است ؟ از کجا می آئید اینها چیست به دست شما ؟ گفتند درمدرسه بودیم که به ما اطلاع دادند درچندین خانه آنطرف مدرسه مجلس عروسی است ودر آنجا دایره و دمبک می‌زنند ، از پشت بام درسه از روی بامهای خانه‌ها از این پشت بام به آن پشت بام رفتیم تا به آن خانه رسیدیم ، داخل آن خانه شدیم ومردم را زدیم ودایره ودمبک آنها را شکستیم ، یکی از آنها جلو آمد و گفت : من خودم رفتم جلو سیلی محکمی به گوش عروس زدم ، مرحوم آقا نجفی گفت : حقیقتا نهی از منکر هم همین است که شما کردید ،چندین منکر بنام نهی از منکر مرتکب شدید .اولا مجلس عروسی بود ،ثانیا شما حق تجسس نداشته‌اید ثالثا شما چه حق داشتید از پشت بامهای مردم بروید . رابعاً کی به شما اجازه داد که بروید زدوخورد کنید ؟


تحریم مصرف برق!

رضا خان و عاملان دیگر غرب در ایران برای کوبیدن اسلام خصوصا مکتب حیاتبخش تشیع به ترویج کنندگان مرام بهابیگری میدان دادند به طوری که در اندک زمان سرمایه داران بهائی و آذربایجان بویژه مناطق اطراف تبریز برصنایع عظیم استان از جمله کارخانجات برق مسلط شدند واین قبضه کردن شریانهای اقتصادی روز به روزکارگران شیعه شاغل در این مراکز را با خطرهای فکری وعقیدتی نیز مواجه ساخت .

آیت الله مدنی که در این ایام درحوزه علمیه قم مشغول درس و بحث علمی بود ،این آشفتگی اوضاع منطقه را تاب نیاورد وبی درنگ روانه زادگاه خود شد و با عشق وایمان به مکتب خود وقلبی آکنده از خشم به دشمن ، مبارزه اش رابرضد بهائیت آغاز کرد.

داماد ایشان از آن اوضاع آشفته چنین یاد می‌کند :«آن طوری که خود معظم له تعریف می‌کرد یک موقع ایشان احساس می‌کند که زادگاه اصلی شان( آذر شهر) در خطر محاصره اقتصادی فرقه ضاله و مضله بهائیت این مسلک ومرام استعماری صهیونیستی قرار گرفته ، مراکز حساس شهر مانند کارخانه تولید برق وغیره به دست آنهاست.

ایشان می‌رود وبا بیانات آتشین خود مردم را علیه آنان بسیج می‌کند ، تا آنجا که مصرف برق آنها را تحریم می‌کند، ومردم از چراغهای نفتی استفاده می‌کنند . از این بالاتر ،آذر شهر که نزدیک به تبریز واقع شده در آن زمان مقدار زیادی از نان تبریزرا تامین می‌کرد،که به دستور معظم له ،مردم ازفروش نان ومایحتاج زندگی به این فرقه گمراه خود داری می‌کنند وآنان مجبور می‌شوند از این شهر مذهبی واسلامی کوچ کنند .وبدین ترتیب تب مبارزات ضد بهائی بالا گرفته وکم کم به مبارزه‌ای خونین تبدیل می‌شود .

تمام این حوادث از طرف شهر بانی وقت پیگیری شده وآن بزرگوار تنها عامل همه تحریکات ضد بهائی شناخته می‌شود .در نتیجه او را به همدان تبعید می‌کنند .ولی قیام معظم له به ثمر می‌رسید مردم دست از ادامه مبارزه برنداشته وبالاخره این شهر مذهبی را از لوث این فرقه استعماری صهیونیستی نجات می‌دهند.»[۱۳۹]


قصاص

دکتر برجیس،یک یهودی بود که بهایی شده بود . شاید به وسیله این شخص بیشتر ازصد نفر مسلمان کشته شده بودند . دکتر برجیس به مسلمانهایی که ضد بهایی بودند ، داروی اشتباهی می‌داد و آنان را می‌کشت . وی در کاشان مشغول طبابت وتبلیغ بهائیت بود و بی پروا به ناموس مسلمانان تجاوز می‌نمود.

قضیه کم کم به گوش عده‌ای از مسلمانان متعهد کاشان رسید و چون چاره‌ای ندیدند و از طرف دولت هم ناامید بودند ، تصمیم به قتلش گرفتند ومدتی پی فرصت می‌گشتند تا روزی تصمیم خود را عملی کنند هشت نفر هم پیمان شدند تااین کار را به انجام رسانند ،از جمله آقای رسول زاده بود. دکتر برجیس را به سزای اعمالش رسانیدند و خود را در اختیار مأمورین انتظامی گذاردند . به مجرد دستگیری آنها ، بازار کاشان بسته شد و مردم از علمای شهر تقاضای آزادی آنها را کردند شهربانی کاشان برای رهایی از دست مردم آن هشت نفر را به تهران منتقل نمود .

آیت الله برودجردی به آیت الله سید محمد بهبهانی وآیت الله کاشانی فرموده بودند تا اقداماتی برای آزادی هشت نفر ضد بهایی انجام دهند .

بهایی‌ها وکیلی به نام دکتر عبدالله رازی داشتند وی به دفاع از دکتر برجیس می‌پرداخت چند روز جریان محاکمه طول کشید روزی که بنا بود دادگاه رای خود را صادر نمایند ناگهان وضع دادگاه بهم خورد سه نفر با هم وارد دادگاه شدند امیر عبدالله کرباسچیان که نویسنده فدائیان اسلام بود ،اول وارد دادگاه شد وواحدی ونواب صفوی هم بعد از وی آمدند . در این هنگام جلسه علنی دادگاه به هم خورد ، دکتر رازی فریاد زد:« آقای رئیس دادگاه ، فدائیان اسلام مرا تهدید کردند.» رئیس اعلام تنفس کرد .

حضرت نواب با رسول زاده صحبت کرد و گفت : « مطمئن باشید برادران شما زنده هستند واین دادگاه هیچ غلطی نمی‌تواند بکند .»

علی منصور استعفا داده وسپهبد رزم آرا نخست وزیر شده بود .حکومت رزم آرا شب وروز در تعقیب رهبر فدائیان اسلام بود .ماموران متوجه ورود نواب صفوی شده وکاخ دادگستری را محاصره نمودند . نواب به کمک فدائیان اسلام از دادگستری خارج و سوار تاکسی گردید . ماموران مانع حرکت شدند . جمعیت به مأمورین حمله برده و درگیر شدند . آقای واحدی که شبیه حضرت نواب بود شروع به فرار کرد ومأمورین را متوجه خود نمود و نواب با تاکسی دیگری از صحنه خارج شد .[۱۴۰]


با عصا حمله می‌کنند !!

آورده‌اند که رضا خان ، روزی با یکی از علما به نام سید اسدالله خرقانی درگیر می‌شود. «... از قرار در حین ملاقات ، خرقانی که از علمای تهران بود کارش از مباحثه بود مناقشه کشیده می‌شود وبا عصای خود به سردار سپه حمله می‌کند ... می‌گویند نظیر این درگیری را در موقعی که رئیس دیویزیون قزاق بوده ویااوایل وزیرجنگی که با ماه رمضان مصادف بوده پیدا کرده است وماجرا از این قرار بود که سردار سپه سیگار می‌کشیده و سید مرتضی گلستانه او را نهی می‌کند و سردار سپه توجهی نکرده گلستانه با عصای خود به او حمله می‌کند ولی اطرافیان مانع می‌شوند ».[۱۴۱] سرتو را با سفال می‌برم!!

حاج آقا حسین قمی که یکی از مراجع دوران به شمار می‌رفت،به رضا خان پیام داده بود که اگر از خیانت به اسلام دست برنداری شخصا به تهران می‌آیم وسرتو را با سفال می‌برم.[۱۴۲]

حضرت علی (علیه السلام) :

هر کس سه خصلت در او باشد ،دنیا و آخرتش سالم می‌شود :

۱- امر به معروف کند و خود نیز بدان عمل نماید.

۲- نهی از منکر کند و خود گرد آن نگردد.

۳- نگهبان حدود خداوند بزرگ باشد.

فصل دوم : آیات و روایات در باب امر به معروف و نهی از منکر و احکام آن

حضرت امام باقر (علیه السلام) :

امر به معروف و نهی از منکر فرضیه بزرگی است که در پرتو آن ، سایر فرایض برپاداشته می‌شود ،راه‌ها امن ،تجارت وکسب‌ها حلال ، مظالم به صاحبان اصلی آن بازگشته ،زمین آباد ،حق از دشمنان ستانده شده و امر حکومت تحکیم می‌یابد.

آیات امر به معروف و نهی از منکر

۱- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ - وَ الْعَصْرِ - إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ - إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ.

سوگند به عصر ،که انسان در زیان است مگر آنانکه ایمان آورده وکارهای نیک انجام دادند و یکدیگر را به حق وراستی وشکیبایی وصبر سفارش کردند .[۱۴۳]

صاحب تفسیر « مجمع البیان »در ذیل سوره عصر می‌نویسد:

جمله «وتواصو بالحق »اشاره به امر به معروف ونهی از منکر است .

۲- یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ .

(لقمان در وصیت خویش به پسرش )پسرم !نماز را برپا دار و امر به معروف ونهی از منکر کن ودرمقابل رنج ومصائبی که به تومی رسد شکیبا باش که این از کارهای مهم و اساسی است.[۱۴۴]

۳- وَلْتَکُن مِّنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.

باید از شما ( مسلمانان ) گروهی باشند که ( مردم را ) دعوت به خیر نمایند و امر به معروف و نهی از منکر کنند و آنان رستگارانند[۱۴۵]

۴- وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاَةَ و...

مردان وزنان مومن ،دوستان یکدیگرند ومیان آنان رابطه مودت و دوستی حکمفرماست امر به معروف ونهی از منکر کنند و نماز را بپای دارند و....[۱۴۶]

۵- کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ.

شما بهترین امتی بودیدکه پدید آمدید ( ازاین جهت که ) امر به معروف و نهی از منکر می‌کنید و به خدا ایمان دارید.[۱۴۷]

۶- وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَیُطِیعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ .

مردان و زنان مومن ،دوستان یکدیگرند ،امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند ، نماز بپا می‌دارند ، زکات را ادا می‌کنند ، خدا و پیامبر را اطاعت می‌نمایند اینان کسانی هستند که رحمت الهی شامل حالشان می‌شود همانا خداوند غالب وحکیم است .[۱۴۸]

۷- االْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُم مِّن بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمُنکَرِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَیَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ.

مردان وزنان منافق برخی برخی دیگر را امر به منکر ونهی از معروف می‌کنند ومشتهای خویش را علیه شماگره می‌زنند .[۱۴۹]

۸- فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُواْ بِعَذَابٍ بَئِیسٍ بِمَا کَانُواْ یَفْسُقُونَ.

پس چون آنچه را به آنان تذکر داده شده بود ،فراموش کردند، ما نهی کنندگان از بدی را نجات دادیم وکسانی را که فسق می‌ورزیدند،به عذاب زیانبار گرفتار کردیم .[۱۵۰]

۹- قرآن مجید در وصف اسماعیل پیامبر (علیه السلام )می‌فرماید:

وَکَانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلَاةِ وَالزَّکَاةِ وَکَانَ عِندَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا.

اوبستگان خویش را به نماز و(دادن) زکات وامی داشت وپروردگارش از او راضی بود.[۱۵۱] ۱۰- کَانُواْ لاَ یَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا کَانُواْ یَفْعَلُونَ.

از کار زشتی که دیگران انجام می‌دادند، نهی نمی‌کردند چه بدکاری می‌کردند. [۱۵۲] ۱۱- ...یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ .

(از صفات پیامبر اسلام این است که ) مردم را به نیکیها،دستور می‌دهد،وازمنکر (بدیها )بازمی دارد .[۱۵۳]

۱۲- واَسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتَانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعًا وَیَوْمَ لاَ یَسْبِتُونَ لاَ تَأْتِیهِمْ کَذَلِکَ نَبْلُوهُم بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ - وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِیداً قالُوا مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ - فَلَمَّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِیسٍ بِما کانُوا یَفْسُقُون - فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ.

( ای پیامبر ) از آنها(یهود) درباره (سرگذشت ) شهری که در کنار دریا بود بپرس،و به خاطر بیاور هنگامی که درروز شنبه آنها (جمعی از بنی اسرائیل در برابر قانون خدا)تجاوز می‌کردند، همان هنگام که ماهیانشان روز شنبه ( که روز تعطیل واستراحتشان بود ) آشکار می‌شدند،اما در غیر روز شنبه به سراغ آنها نمی‌آمدند ،اینگونه آنها را به چیزی آزمایش کردیم که در برابر آن نافرمانی می‌نمودند .

و هنگامی را که گروهی از آنها به گروه دیگر گفتند : چرا جمعی ( گنهکار ) را نصیحت می‌کنید که سرانجام ،خداوند آنها را هلاک خواهد کرد و یا به عذاب شدیدی گرفتار خواهد ساخت؟ ( آنها رابه حال خود واگذارید تا نابود شوند ) گفتند : ( این اندرزها ) برای رفع مسوولت وعذر در پیشگاه پروردگار شما است ،به علاوه ،شاید آنها بپذیرند و از گناه بازایستند و تقوی پیشه کنند .

اماهنگامی که تذکراتی به آنها داده شده بود، آن را فراموش کردند، نهی کنندگان از بدی را رهائی بخشیدیم،و آنها را که ستم کردند بخاطرنافرمانیشان به عذاب سختی گرفتار ساختیم . هنگامی که در برابر فرمانی که به آنها داده شده بود،سرکشی نمودند ،به آنها گفتیم به شکل میمونها در آئید و طرد شوید .[۱۵۴] این آیات «ماجرای شنبه» را بیان می‌کند که خلاصه ی آن این است : جمعی از بنی اسرائیل در بندری به نام «ایله» کنار دریا (ظاهرا دریای احمر) زندگی می‌کردند ، از طرف خداوند توسط پیامبرشان به عنوان امتحان به آنها دستور داده شد که در روز شنبه صید ماهی را تعطیل کنند ، ولی آنها به اصطلاح از راه کلاه شرعی وارد شده ، حوضچه‌هایی کنار دریا کندند ، روز شنبه که ماهیان به آن حوضچه‌ها می‌آمدند ، هنگام غروب بندهای حوضچه را می‌بستند و در روزهای بعد ، آن ماهی‌ها را صید می‌کردند ، و می‌گفتند خداوند ما را از صید ماهی در روز شنبه نهی کرده و ما هم روز شنه صید نمی‌کنیم واز بعضی از روایات استفاده می‌شود : که آنها با کمال بی اعتنایی به فرمان خدا ، در همان روز شنبه صید ماهی از دریا می‌کردند خداوند آنها را شدیدا مجازات کرد ، چنانچه در متن خاطر نشان شده است[۱۵۵]

۱۳- لَیْسُواْ سَوَاء مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَآئِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ آنَاء اللَّیْلِ وَهُمْ یَسْجُدُونَ - یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَیُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَأُوْلَئِکَ مِنَ الصَّالِحِینَ.

آنها ( اهل کتاب) همه یکسان نیستند ، از اهل کتاب ، جمعیتی وجود دارند که قیام به حق و ایمان می‌کنند و پیوسته در اوقات شب،آیات خدا را می‌خوانند،در حالی که سجده می‌نمایند ، به خدا وروز دیگر ( قیامت ) ایمان می‌آورند،امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند ،ودر انجام کارهای نیک بر یکدیگر سبقت می‌گیرند و آنها را صالحانند.[۱۵۶]

۱۴- الَّذِینَ إِن مَّکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ. یاران خدا کسانی هستند که هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم ،نماز را برپا می‌دارند وزکات را ادا می‌کنند ، و امر به معروف و نهی از منکر می‌نمایند وپایان همه کارها در دست خداست[۱۵۷]

روایات در باب امر به معروف و نهی از منکر

۱- حضرت علی علیه السلام

« قوام الشریعه الامر بالمعروف والنهی عن المنکر ».

قوام وجوهره وجودی شریعت، امر به معروف ونهی از منکر است.[۱۵۸]

۲- امام باقر علیه السلام امر به معروف ونهی از منکر فریضه بزرگی است که در پرتو آن ، سایر فرایض برپاداشته می‌شود .در آنجا ( که امر به معروف ونهی از منکر را ترک کنند )غضب خدای عزوجل به مرحله کمال می‌رسد وخداوند همه را با عقابش فرا می‌گیرد . پس نیکان در خانه بدان و خردسالان در خانه بزرگسالان نابود می‌شوند همانا امر به معروف ونهی از منکر راه پیامبران وشیوه صالحان است . فریضه بزرگی است که در پرتو آن واجبات دیگر برپا می‌گردد،راه‌ها امن ،تجارت وکسبها حلال ،مظالم به صاحبان اصلی اش بازگردانده ،زمین آباد،حق از دشمنان گرفته می‌شود وامر (حکومت ) تحکیم می‌باید[۱۵۹]

۳- از امام صادق علیه السلام سوال شد:آیا امر به معروف و نهی از منکر بر همه واجب است ؟ امام صادق علیه السلام فرمودند  : بر همه واجب نیست زیرا :

این تکلیف بر عهده کسی است که توانمند ،مورد اطاعت وعالم به معروف و منکر باشد ،نه فرد ضعیفی که خود ، راه به جایی نمی‌برد .[۱۶۰]

۴- امام صادق علیه السلام کسی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کند باید سه خصلت در او باشد : اول ودوم آنکه به آنچه که امر می‌کند خودش عامل باشد و آنچه را که نهی می‌کند ، خود ترک کند...[۱۶۱]

۵- عده‌ای به پیامبر عرض کردند ما امر به معروف نمی‌کنیم مگر این که به تمام خوبیها عمل کنیم و نهی از منکر نمی‌کنیم مگر اینکه از همه بدی‌ها اجتناب کنیم پیامبر صلی الله علیه و اله وسلم فرمود: لا بل امروا بالمعروف وان لم تعملوا به کله وانهوا عن المنکر وان لم تنتهوا عنه کله نه (اینچنین نباشید )بلکه امر به معروف نمائید اگر چه به تمام خوبی‌ها عمل نمی‌کنید و نهی از منکر کنید اگر چه از همه بدی‌ها اجتناب نمی‌کنید[۱۶۲]

۶- امام صادق علیه السلام صاحب الامر بالمعروف یحتاج الی ان یکون عالما بالحلال والحرام .امر به معروف ،در کار خود به شناخت حلال وحرام نیازمند است[۱۶۳]

۷-حضرت علی علیه السلام فرض الله الامر بالمعروف مصلحه للعوام والنهی عن المنکر روعا للسفهاء خداوند ، امر به معروف را برای اصلاح مردم و نهی منکر را برای جلوگیری از سفیهان و بی خردان از ارتکاب حرام،واجب فرموده است.[۱۶۴]

۸- حضرت علی علیه السلام ایاکم والتدابروالتقاطع وترک الامر بالمعروف والنهی عن المنکر بر شما باد دوری از روی از هم برتافتن وپیوند بین خود را بریدن و ترک کردن امر به معروف و نهی از منکر .[۱۶۵]

۹- رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم الجهاد اربع: الامربالمعروف والنهی عن المنکر والصدق مواطن الصبرو شنان الفاسق . جهاد چهار قسم است : امر به معروف و نهی از منکر وراستی در جاهایی که بایستی صبر نمود وتنفر از بدکاران .[۱۶۶]

۱۰- امام صادق علیه السلام خداوند متعال دو ملک رابه سوی شهری فرستاد تا آن شهر رازیر ورو کنند ، وقتی آن دو ملک به شهر رسیدند مردی را در حال دعا و تضرع دیدند . یکی از آن دو به دیگری گفت : آیا این شخص دعا کننده را نمی‌بینی ؟ جواب داد: دیدم ولکن آنچه پروردگارم دستور داده انجام می‌دهم . او گفت نه من کاری انجام نمی‌دهم تا به درگاه ربوبی بازگردم . پس برگشت و عرضه داشت :پروردگارا! من به آن شهر رسیدم وبنده ات فلان شخص را در حال مناجات و تضرع به درگاه تو دیدم خداوند فرمود : انجام ده آنچه را امر کرده‌ام زیرا این مرد هرگز به خاطر من چهره اش رنگ غضب به خود نگرفته است . [۱۶۷]

۱۱- رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم هر کس از شما منکر وناشایسته‌ای را ببیند پس باید با دست خویش مانع آن شود واگر نتواند به زبان واگر نتواند به دل مانع شودکه حداقل ایمان همین است.[۱۶۸]

۱۲- حضرت علی علیه السلام انما یجمع الناس الرضا والسخط فمن رضی امر افقد دخل فیه ومن سخطه خرج منه. همانا مردم را خشنودی وخشم آنان جمع می‌کند پس کسی که راضی به امری باشد در آن کار وارد می‌شود و کسی که ناخرسند از امری باشد از آن دور می‌شود . [۱۶۹]

۱۳- امام صادق علیه السلام همانا امر به معروف و نهی از منکر نماید کسی که سه خصلت دارد: داناست بدانچه امر یا از آن نهی می‌کند ، در آنچه امر یا نهی می‌کند عادل است ، با نرمش یا نهی می‌نماید .[۱۷۰]

۱۴- علی علیه السلام در یکی از خطبه‌هایش می‌فرماید : وما اعمال البرکلها و الجهاد فی سبیل عند الامر بالمعروف والنهی عن المنکر الا کنفثه فی الجی تمام اعمال نیک و حتی جهاد در اه خدا در مقابل امر به معروف و نهی از منکر مانند آب اندک دهان در برابر دریای ژرف وعمیق است . [۱۷۱]

۱۵- حضرت باقر علیه السلام ان الامر بالمعروف والنهی عن المنکر سبیل الانبیا ءومنهاج الصلخاء ،فریضه عظیمه بهاتقام الفرائض ....

امر به معروف و نهی از منکر راه پیامبران وروش صالحان است ،فریضه بزرگی است که به سبب آن واجبات ( اسلامی ) بر پا می‌شود .[۱۷۲]

۱۶- حضرت علی علیه السلام .... مع رد المظالم ومخالفه وقسمه الفی والغنائم واخذ الصدقات من مواضعها و وضها فی حقها . ( امر به معروف و نهی از منکر ) با برگرداندن مظالم ( به صاحبان اصلی آن ) ومخالفت با ستمگر همراه است همچنین تقسیم ( عادلانه ) بین المال وغنائم را در پی دارد وصدقات ( مالیات‌های شرعی ) از جاهای لازم گرفته شده در جای حق و مناسب مصرف می‌شود . [۱۷۳]

۱۷- پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آـله وسلم لا تزال امتی بخیر ما امروا بالمعروف ونهوا عن المنکر امت من تا زمانی که امر به معروف و نهی از منکر کنند در خیر و سلامتی اند . [۱۷۴]

۱۸- امیر مومنان علی علیه السلام فمن امر بالمعروف شد ظهور المؤمنین من نهی عن المنکر ارغم انوف المنافین هر کس امر به معروف کند و مومنان را قدرتمند می‌کند کسی که نهی از منکر کند ،بینی منافقین را به خاک می‌مالد .[۱۷۵]

۱۹- حضرت امیر علیه السلام

من کانت فیه ثلاث ،سلمت له الدنیا ولاخره یامر بالمعروف ویاتمربه وینهی عن المنکر وینتهی عنه ویحافظ علی حدود الله جل وعلا. هر کس سه خصلت در او باشد ، دنیا و آخرتش سالم می‌شود : ۱- امر به معروف کند و خود نیز بدان عمل نماید ۲- نهی از منکر کند و خود هم گرد آن نگردد ۳- نگهبان حدود خداوند بزرگ باشد . [۱۷۶]

۲۰- امام باقر علیه السلام الامر بالمعروف والنهی عن المنکر خلقان من خلق الله فمن نصر هما نصره الله ومن خذلهما خذله الله . امر به معروف و نهی از منکر دو آفریده الهی هستند که هر کس آنها را یاری کند خدا یاریش می‌کند و هر کس آن دو را تنها گذارد ، خدا تنهایش می‌گذارد.[۱۷۷] ۲۱- حضرت علی علیه السلام ان الامر بالمعروف والنهی عن المنکر لایقربان من اجل ولا ینقضان من رزق امر به معروف و نهی از منکر مرگ را نزدیک نمی‌کند واز روزی نمی‌کاهد .[۱۷۸]

۲۲- امیر مومنان علیه السلام فمن امر بالمعروف شد ظهور المؤمنین ». هر کس امر به معروف کند ، پشت مؤمنین را محکم گرداند .[۱۷۹]

۲۳- امام علی علیه السلام لکن یضاعفان الثواب ویعظمان الاجر . امر به معروف ونهی از منکر ثواب را دو چندان واجر را بزرگ می‌کنند . [۱۸۰]

۲۴- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم شبی در خواب دیدم که شعله‌های آتش دوزخ مردی را در بر گرفته‌اند ولی امر به معروف و نهی از منکر آمدند واو را از آتش نجات داده با فرشتگان قرارش دادند.[۱۸۱]

۲۵- رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم الامر بالمعروف کفاعله. آنکه به کار نیک فرمان دهد مانند کسی است که آن را انجام می‌دهد . [۱۸۲]

۲۶- رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم من امر المعروف ونهی عن المنکر فهوه خلیفه الله فی ارضه وخلیفه رسول الله و خلیفه کتابه . کسی که امر به معروف و نهی از منکر کند جانشین خداوند در زمین و جانشین رسول خدا وجانشین کتاب خداست .[۱۸۳]

۲۷- امام باقر علیه السلام بئس القوم قوم یعیبون الامر بالمعروف والنهی عن المنکر بد گروهی هستند مردمی که امر به معروف و نهی از منکر را عیب می‌دانند . [۱۸۴]

۲۸- حضرت علی علیه السلام لعن الله الامرین بالمعروف التارکین له ،ولناهین عین المنکر العاملین به .خدا لعنت کند کسانی را که به معروف امر می کنند وخود آن رابه جا نمی‌آورند ، و منکر را نهی می‌نمایند و خود مرتکب آن می‌شوند . [۱۸۵] ۲۹- امیر المؤمنین علیه السلام

ای مردم بدرستی که خداوند ، عامه مرم را به جهت گناه عده‌ای خاص عذاب نمی‌کند در صورتی که آن عده ، گناه را مخفیانه و بدون اطلاع عامه مردم ، انجام دهند اما اگر افراد ، اعمال زشت را آشکار انجام دهند واکثریت مردم به آنها اعتراض نکنند ، هم آن افراد گناهکار وهم اکثریت ساکت ،مستحق عقوبت الهی می‌گردند . [۱۸۶]

۳۰-امام باقر علیه السلام خداوند به شعیب پیامبر وحی کرد که من قوم تو را که صد هزار نفر هستند عذاب می‌کنم چهل هزار نفر از افراد خوب قومت را شعیب عرض کرد پروردگارا آن عده شصت هزار نفر اشرار هستند ،اما گناه نیکان چیست ؟ خداوند متعال به او وحی کرد: نیکان امت تو در مقابل معصیت اشرار ، سستی کردند و به خاطر خشم من با آنها غضب آلود بر خورد نکرد.[۱۸۷]

۳۱- امام صادق علیه السلام کسی که منکری را مشاهده کند و قدرت جلوگیری از آن را دارد و لی مانع آن نمی‌شود بدرستی که دوست دارد خدا نافرمانی شود. و هر کس که دوست دارد خدا نافرمانی شود ، بدرستی که دشمنی خود را با خداوند آشکار کرده است . و هر کس که بقاء ستمگران را دوست داشته باشد، بدرستی که دوست دارد خداوند معصیت شود براستی که خداوند متعال خود را بر هلاکت ستمکاران ستایش کرده است .[۱۸۸]

۳۲- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم من امر بمعروف اونهی عن منکر اودل علی خیر اواشاربه فهو شریک و من امر بسو اودل علیه اواشار به فهو شریک . کسی که به معروفی امر کند یا از منکری نهی کند یا بر کار خوبی راهنمایی کند یا به آن اشاره کند شریک در آن نیکی است وکسی که به بدی امر کند یا به آن راهنمایی کند یا به آن اشاره کند ، درآن بدی شریک است . [۱۸۹]

۳۳- امام رضا علیه السلام والامر بالمعروف والنهی عن المنکر عن المنکر باللسان واجب . امر به معروف و نهی از منکر با زبان واجب است .

۳۴- امام علی علیه السلام .... من ترک انکار المنکر بقلبه ویده لسانه فهو میت بین الاحیاء. کسی که انکار منکر را با قلب ودست و زبانش ترک کند ، مرده‌ای میان زندگان است .[۱۹۰] ۳۵- امیر مومومنان علیه السلام فمن لم یعرف بقلبه معروفا ولم ینکر منکرا قلب فجعل اعله اسفله واسفله اعلاه هر کس با قلبش معروف را نپذیرد ومنکر را انکار نکند، قلبش واژگون می‌گردد پس برترها را پایین وپست‌ها را بالاقرار می‌دهد . [۱۹۱]

۳۶- رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم من رای منکر افغیر بیده فقد بری ومن لم یستطع ان یغیره بیده فغیره بلسانه فقد بری و من لم یستطع ان یغیره بلسانه فغیره بقلبه فقد بری وذلک اضعف الایمان . هر کس منکری را مشاهده کند و عملا از آن جلوگیری کند ،بی گناه است . و هر کس که قدرت جلوگیری عملی را ندارد و با زبان آن را نکار کند بی گناه است و هر کس که نمی‌تواند با زبانش انکار کند و با قلبش آن را انکار کند ، بی گناه است و این ضعیف‌ترین درجه ایمان است . [۱۹۲]

۳۷- امام صادق علیه السلام ویل لقوم لایدینون الله بالامر بالمعروف و النهی عن المنکر. وای بر کسانی که با امر به معروف و نهی از منکر ،خود را به خدا نزدیک نمی‌کنند .[۱۹۳]

۳۸- امیر مؤمنان علیه السلام ایها الناس یجمع الناس الرضا والسخط وانما عقرناقه ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا . ای مردم ،انسانها را رضایت وخشمشان گرد هم جمع می‌کند ( یعنی وقتی عده‌ای به چیزی راضی بودند ،همه با هم یک گروه محسوب می‌شوند ) بدرستی که شتر قوم ثمود را یک نفر سر برید ، اما خداوند همه آنها را عذاب کرد زیرا همگی به آن رضایت داده بودند .[۱۹۴]

۳۹- پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم لتامرون بالمعروف ولتنهن عن المنکر اولیعمنکم عذاب الله . امر به معروف ونهی از منکر کنید و گرنه عذاب خدا شامل همه شما خواهد شد .[۱۹۵]

۴۰- امام صادق علیه السلام ایما ناش نشا فی قوم ثم لم یودب علی معصیه فان الله عزوجل اول مایعاقهم فیه ، ان ینقص من ارزاقهم . هر گناهی که درجامعه رواج پیدا کند وبر آن معصیت ،اعتراضی صورت نگیرد ، اولین چیزی که خداوند ،آنها را به آن عقاب می‌کند ، این است که ارزاق آنها را کم می‌کند .[۱۹۶]

۴۱- پیامبر اکرم صلی الله و علیه وآله وسلم لایزال الناس بخیر ما امروا بالمعروف ونهوا عن المنکر وتعاونوا علی البر و التقوی فاذاکم یفعلوا ذلک ، نزعت عنهم البرکات وسلط بعضهم علی بعض ولم یکن لهم ناصر فی الارض ولا فی السماء. مردم همیشه در خیر هستند تا زمانی که امر به معروف و نهی از منکر کنند و همدیگر را بر خوبی یاری دهند و هر گاه این امور را انجام ندهند ، برکات از آنها گرفته می‌شود بعضی از آنها بر بعضی دیگر سلطه پیدا می‌کنند و هیچ یاوری در زمین وآسمان برای آنها نخواهد بود . [۱۹۷]

۴۲- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در شب معراج به گروهی برخورد کردم که لبانشان را با قیچی می‌بریدند . گفتم ای جبرئیل اینها چه کسانی هستند ؟ گفت سخنوران ودانشمندان از امت تو که قدرت ابلاغ احکام ودستورات الهی را داشتند ، اما در این کار مسامحه کردند . [۱۹۸]

۴۳- امام باقر علیه السلام فرمود : ویل لقوم لایدینون الله بالامر بالمعروف والنهی عن المنکر وای به حال ملتی که با امر به معروف ونهی از منکر ، تسلیم خدا نمی‌گردند .( دین خدا را با امر به معروف ونهی از منکر اختیار نکردند . )[۱۹۹]

۴۴- امام باقر علیه السلام فرمود : بئس القوم قوم یعیبون الامر بالمعروف والنهی عن المنکر. بد قومی هستند ، قومی که به امر به معروف ونهی از منکر ،عیب می‌گیرند و آنرا بی ارزش می‌پندارند .[۲۰۰]

۴۵-امام صادق علیه السلام فرمود :« مردی از خاندان «خثعم » به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آمد و عرض کرد: به من خبر بده که در اسلام چه چیز بهتر است ؟ حضرت فرمود : «ایمان به خدا »او پرسید بعد از آن چه چیز بهتر است ؟حضرت فرمود «صله رحم وپیوند با خویشاوندان »، او پرسید بعد از آن چه چیز بهتر است ؟ حضرت فرمود : « امر به معروف ونهی از منکر » او پرسید  : چه عملی را خداوند از همه چیز ، بیشتر دشمن دارد؟ حضرت فرمود : « شرک به خدا » سپس پرسید : بعد از آن چه چیز ؟ حضرت فرمود : « قطع پیوند با خویشاوندان » آنگاه پرسید:بعد از آن چه چیز ؟ حضرت فرمود : « ترک امر به معروف و نهی از منکر »[۲۰۱]

۴۶- امیر مؤمنان علی علیه السلام در سخنی می‌فرماید: « گروهی از مردم با دست( عمل ) وزبان وقلب بر مبارزه با منکرات، بر می‌خیزند ،آنها تمام خصلتهای نیک را بطور کامل در خود جمع کره‌اند ،گروهی دیگر تنها با زبان و قلب ، نهی از منکر می‌کنند ( نه با دست ) اینها به دو خصلت نیک تمسک کرده‌اند ویکی را از دست داده‌اند ،گروهی دیگر تنها با قلبشان مبارزه می‌کنند ،اما مبارزه با دست و زبان را ترک کرده‌اند این گروه بهترین خصلت‌ها را از این سه ،ترک گفته وتنها یکی را گرفته‌اند ، وگروهی دیگر نه به زبان و نه با دست ونه با قلب ، نهی از منکر می‌کنند فد لک میت الاحیا « اینها در حقیقت مردگانی در میان زندگان هستند ( بدانید ) تمام کارهای نیک و بد جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر ،همچون قطره‌ای است ( مقدار آبی که با یک دمیدن در دهان جمع شود ) در مقابل دریای پهناور و بدانید امر به معروف ونهی از منکر نه مرگ کسی را نزدیک می‌کنند ونه از روزی کسی می‌کاهند ، و اما از همه اینها مهمتر سخنی است که برای دفاع از عدالت ، در برابر پیشوای ظالم وستمگر گفته می‌شود » . [۲۰۲]

۴۷- امیر مومنان علی علیه السلام در فرازی از « خطبه قاصعه » می‌فرماید :

فان الله سبحانه لم یلعن القرن الماضی بین ایدیکم الالترکهم الامر بالمعروف والنهی عن المنکر ،فلعن الله السفها لرکوب المعاصی، والحلما لترک التناهی !. خداوند متعال ،پیشینیان را از رحمت خود دور نساخت جز به خاطر اینکه امر به معروف و نهی از منکر را ترک کردند ، خداوند افراد سفیه را بخاطر گناه ،وافراد عاقل و دانا را به خاطر ترک نهی از منکر ، از رحمتش دور ساخت . [۲۰۳]

۴۸- امیر مؤمنان علیه السلام وقتی بر اثر ضربت ابن ملجم (لعنه الله علیه ) در بستر شهادت قرار گرفت ،به دور فرزندش امام حسن و امام حسین علیه السلام وصیتی کرد ،و در ضمن آن فرمود : لا تترکو الامر بالمعروف والنهی عن المنکر فیولی علیکم شرارکم ثم تدعون فلا یستجاب لکم. امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که در صورت ترک اشرار بر شما مسلط می‌شوند ، سپس هر چه دعا کنید مستجاب نمی‌گردد . [۲۰۴]

۴۹- نیز امیر مؤمنان علیه السلام فرمود : الی الله اشکومن معشر یعیشون جهالا ویموتون ضلالا،لیس فیهم سلعه ابورمن الکتاب ،اذا تلی حق تلاوته ولا سلعه انفق بیعا ولا اغلی ثمنا من الکتاب اذا حرف عن مواضعه ولا عندهم انکرمن المعروف ولا اعرف من المنکر . شکایت به خدا می‌برم از جمعیتی که در جهل ونادانی ،زندگی می‌کنند ، و در گمراهی می‌میرند ، و در میانشان متاعی ، کسادتر از قرآن نیست ، اگر آن را آنچنان که باید تلاوت کنند و نیز متاعی پر مشتری تر از آن نتواند یافت اگر آن را تحریف سازند و معنی آن را دگرگون نمایند و در نظر آنان چیزی زشت تر از « نیکی‌ها » و زیباتر از «زشتی‌ها » وجود ندارد . [۲۰۵]

۵۰- حضرت رضا علیه السلام نقل می‌کند که پیامبر فرمود: «وقتی که امت من ،از ( مسئوولیت دو فریضه ) امر به معروف و نهی از منکر ،شانه خالی کردند ،وآن را به یکدیگر واگذار نمودند ، حتماً بدانند که با هلاکت و عذاب الهی روبرو خواهند شد». [۲۰۶] (وسرانجامشان با عذاب سخت است ) .

۵۱- امام علی علیه السلام فرمود : فرض الله ایمان تطهیرا من الشرک .... والامر بالمعروف مصلحه للعوام . والنهی عن المنکر ردعا للسفهاء خداوند ایمان را به خاطر پاکسازی انسان از هر گونه شرک ،واجب فرمود... وامر به معروف را به خاطر اصلاح توده مردم ، ونهی از منکر را به خاطر باز داشتن بی خبران ( و کور دلان ، از کارهای زشت ) واجب ساخت .[۲۰۷]


احکام امر به معروف و نهی از منکر

این دو ( امر به معروف و نهی از منکر ) از والاترین و شریفترین واجبات می‌باشند و به وسیله آن دو دیگر واجبات بر پای شوند و و وجوب اینها از ضروریات دین است که منکر آن در صورت توجه به لازمه انکار وملتزم شدن به آن ،از کفار بشمار می‌رود.[۲۰۸]

هر یک از امر ونهی در مقام امر به معروف و نهی از منکر به واجب ومستحب تقسیم می‌شود بنابراین ، آنچه که عقلاً یا شرعاً واجب است ، امر به آن واجب خواهد بود . و چیزی که عقلاً قبیح یا شرعاً حرام است ، نهی از آن واجب می‌باشد . و چیزی که مندوب و مستحب باشد ،امر به آن هم ( مستحب ) است و آنچه مکروه باشد ، نهی از آن نیز چنان است . [۲۰۹]

وجوب ۲ نوع است :

واجب عینی :

به واجبی گفته می‌شود که انجام آن بر همه افراد مکلف واجب است و با انجام دادن بعضی از عهده بعضی دیگر ساقط نمی‌شود مثل نماز و روزه

واجب کفائی :

به واجبی گفته می‌شود که وجوب ابتدائی به همه افراد مکلف تعلق گرفته است لکن اگر بعضی آن را انجام دهند از عهده دیگران ساقط شود مثل نماز ، غسل،کفن ودفن میت . اگر اقامه فریضه یا ریشه کن ساختن منکری متوقف بر اقدام گروهی در امر ونهی باشد، با اقدام وقیام تعدادی از آنان ، به تکلیف عمل نشده و لازم است به اندازه کفایت بر تعداد خود بیفزایند . اگر عده‌ای که کمتر از مقدار کفایند قیام کنند و بقیه با آنان همکاری ننمایند وبرای قیام کننده ،جمع کردن بقیه ممکن نباشد واجب از اقدام کننده ساقط می‌شود وگناه بر گردن متخلف باقی می‌ماند . اگر شخصی یا اشخاصی به وظیفه خود قیام نمایند ، ولی اثر نکنند ، اما دیگری با دیگران احتمال تأثیر بدهند ، با اجتماع شرایط بر آنان واجب باشد اگر قطع یا اطمینان پیدا کندکه دیگری برای انجام این وظیفه بپا خاسته بر او واجب نیست بپا خیزد . احتمال یاگمان به اینکه دیگری قیام نموده ، یا کسی که قیام نموده کفایت می‌کند ،کافی نیست ، بلکه با دادن احتمال یا داشتن گمان نیز بر او واجب است ولی اگر بینه ( شهادت دو عادل ) قائم شود کفایت می‌کند . اگر بر پا داشتن واجب یا بر کندن منکری متوقف بر ارتکاب حرام یا ترک واجبی باشد ، ظاهر آن است که باید ملاحظه اهمیت را بنماید . در امر کردن ونهی نمودن ، قصد قربت واخلاص معتبر نیست ، بلکه اینها دو واجب توصلی هستند ، برای ریشه کن کردن فساد وبپا داشتن واجبات البته اگر قصد قربت داشه باشد در مقابل امر به معروف و نهی از منکر ماجور خواهد بود .

سزاوار است امر کننده ونهی کننده بر امر ونهی ودر مراتب جلوگیری از خلاف مثل طبیب مهربان پدر رئوفی که رعایت مصلحت بیمار و فرزند را می‌کند ،باشد و اینکه انکار او لطف رحمتی خاص بر فاعل ولطف ورحمتی عام برای امت باشد ،( چون برای او تادیب است نه انتقام ، و تادیب، رحمت است وبرای عموم چون عبرت است واینکه نیت خود را برای رضای خدای عزوجل خالص کند و این عمل خود را از شوائب هواها و از اظهار علو پاک بدارد و در حال نهی از منکر خود را شخصی منزه و ما فوق فاعل نبیند ،چون بسیار می‌شود که مرتکب یک گناه ویا چند گناه فضائلی دارد که خدای تعالی آن را دوست می‌دارد، هر چندکه از عمل او خشمگین است و چه بسیار می‌شود که خود امر به معروف و ناهی از منکر بر عکس این فرض است ، یعنی در باطن صفات نکوهیده‌ای دارد که مورد خشم خداست وخودش خبر ندارد.[۲۱۰]

وجوب امر به معروف و نهی از منکر ، با ظن به عدم تأثیر ،ساقط نمی‌شود ولو اینکه این ظن وگمان قوی باشد ، بنابراین با احتمال تأثیر که این احتمال در نزد عقلا مورد اعتنا و توجه است امر به معروف واجب است .[۲۱۱]

اگر بداند که انکارش از منکر ،تأثیر نمی‌کند مگر آنکه آن را با خواهش و موعظه همراه سازد ، ظاهرا واجب می‌شود ، به همان طریق نهی از منکر کند و.اگر بداند که تنها خواهش و موعظه اثر می‌گذارد بدون امر و نهی ، بعید نیست که همان دو واجب باشد . [۲۱۲]

اگر بداند و یا احتمال دهد که امر و نهی او با « تکرار » مؤثر می‌شود واجب است تکرار کند .[۲۱۳]

اگر بداند که نهی از منکرش فعلا هیچ اثری ندارد ولکن در آینده اثر می‌گذارد،واجب است نهی ازمنکر را انجام دهد [۲۱۴]

اگر بداند که فلان شخص معین ،امر و نهیش در طرف مؤثر است نه امر و نهی خودش واجب است به آن شخص امر کند که او ، طرف را امر به معروف و نهی از منکر کند .[۲۱۵]

اگر بداند و یا احتمال دهد اگر در حضور جمعی او را نهی از منکر کند مؤثر می‌شود نه در خلوت ،اگر فاعل کسی است که علناً گناه می‌کند ،واجب است او را بین جمع نهی کند و در غیر این صورت وجوب نهی از منکر بلکه جو از آن محل اشکال است . [۲۱۶]

اگر معروف و منکر از اموری باشد که شارع اقدس به آن اهتمام دارد، نظیر حفظ نفوس یک قبیله و هتک نوامیس آنان و یا محو آثار اسلام و از بین رفتن حجت آن ،بطوری که باعث گمراه شدن مسلمانان باشد ... باید بین آن مفاسد و مفاسدی که از امر به معروف و نهی از منکر بر می‌خیزد ، مقایسه شود و آنچه مهمتر است حفظ شود و صرف ضرر هر چند ضرر جانی و یا حرج باشد ،باعث رفع تکلیف نمی‌شود . [۲۱۷]

راضی بودن به ارتکاب خلاف حرام است بلکه بعید نیست کراهت قبلی از آن واجب باشد و وجوب کراهت غیر از خود امر به معروف و نهی از منکر است[۲۱۸]

این وظیفه حرمت رضایت و وجوب کراهت مشروط به هیچ شرطی نیست و در هر حال واجب است . [۲۱۹] تحریر الوسیله ج ۱ ،ص۴۷۷

امر و نهی گفتاری

اگر بداندکه از مرحله اول امر به معروف و نهی از منکر نتیجه نمی‌گیرد ،واجب است از مرتبه دوم استفاده کند در صورتی که احتمال اثر بدهد .[۲۲۰]

اگر احتمال دهد که با موعظه و زبان نرم نتیجه گرفته می‌شود نباید تجاوز کند به مراحل بعدی .[۲۲۱]

اگر بداند که مرحله قبلی اثر ندارد و بایستی با تندی و قیافه و لحن آمرانه امر و نهی کند باید همین کار را بکند در عین حال باید رعایت درجات تندی را بکند خلاصه اگر با مرتبه قبلی احتمال اثر می‌رود نباید تجاوز کند به مرتبه بعدی ، مخصوصا اگر مورد از جاهایی باشد که با تندی کردن او هتک احترام آن شخص می‌گردد .[۲۲۲]

اگر از بین بردن منکر ،یا به پاداشتن معروف،منوط شد به تندی و با شدت امر و نهی کردن وتهدید برمخالفت نمودن،جایزاست این کارها بلکه واجب است،به شرط اینکه از دروغ اجتناب کند(مثل اینکه بگوید تورا می‌زنم در صورتی که قدرت وعرضه کتک را ندارد). [۲۲۳]

مکلف باید مواظب باشد در امر و نهی خودش خلافی مرتکب نشود مثل فحش و دروغ وتوهین کردن مگر در صورتی که خلاف از چیزهای مهم باشد که خدا به هر طور شده می‌خواهد که آن ، انجام نگردد هر چند با فحش ودروغ وتوهین باشد ، در صورتی که برای جلوگیری ،اینها همه لازم باشد . [۲۲۴]

اگر بعضی از مراتب گفتار ، توهین واذیتش کمتر باشد مثل پند واندرز دادن از بعضی از مراتب مرحله قبلی مثل ابروگره کردن و دوری کردن باید به این مرتبه اکتفا کرد ،و روی ترش ننمود . پس اگر فرضا وعظ وارشاد به گفتار نرم و روی گشاده اثر قطعی یا احتمالی داشت ، وایذا واهانتش کمتر بود از دوری وپشت کردن وامثال آن ،باید به همان اندازه اکتفا کرد و نباید از آن حد تجاوز شود به دوری از او و پشت کردن به او و در این مسأله بایستی عمیقا فکر کرد زیرا اشخاص آمر و ناهی ،خیلی تفاوت دارند ، همچنانکه افراد مرتکب خلاف هم خیلی مختلفند کسانی هستندکه دوری کردن و پشت کردن نسبت به آنها بسیار سنگین تر و ایذاء واهانتشان شدید تر است از حرف زدن با آنها وامر ونهی کرن آنان و کسانی هم هستند که عکس همه این مطلب در مورد آنها صادق است بطورکلی باید مراتب امر به معروف و نهی از منکر را رعایت کرد ،وملاحظه اشخاص را نمود . وباید اکتفا کرد به هر مرحله‌ای که آسانتر ونتیجه بخش تر است . [۲۲۵]


امر و نهی قدرتی

اگر معلوم شدکه طرف آدم سمجی است واز مرحله اول ودوم نمی‌شود نتیجه گرفت ، بایستی از مرحله سوم شروع کرد و با اعمال قدرت باید وارد شد ،منتهی مراحل را باید در نظر گرفت و از مرحله سبکتر باید شروع کرد . [۲۲۶]


اگر توانست حایل شود بین او و عمل خلاف ،(که قهرادستش از عمل خلاف کوتاه شود مثلا بین او وزن نامحرم جدائی اندازد )باید ،اگر اشکالش کمتر از سایر مراتب اعمال قدرت باشد ،به همان اندازه اکتفا کند. [۲۲۷]


اگر در حایل شدن ( بین خلافکار وعمل خلاف)لازم شد تصرفی در خلافکار یا اسباب کارش بکند ،مثلا دستش را بگیرد یا هلش دهد،یا کاسه شرابش و یا کاردش را بگیرد جایز،بلکه واجب است.[۲۲۸]

اگر لازم شد برای جلوگیری کردن از کار خلاف ،وارد خانه مرتکب آن شود ،یا در ملکش وارد شود یا در اموالش ، مثل فرش و اثاث البیت او تصرف کند این کارها در صورتی جایز است که خلاف از چیزهای مهمی باشد که خدا می‌خواهد به هر طور هست از آن جلوگیری شود مثل قتل نفس محترم و در غیر اینصورت اعمال نامبرده بی اشکال نیست و هر چند بعید نیست بعضی از مراتب تصرف در بعضی از منکرات جایز باشد . [۲۲۹]

اگر کشمکش در این مرتبه به جائی برسد که ضرری به مرتکب خلاف بخورد مثل شکستن کاسه شراب، یا چاقو،و این مقدار ضرر لازمه کشمکش باشد بعید نیست که ضامن نباشد و اگر ضرر بر آمر و ناهی وارد شد از ناحیه خلافکار ، مرتکب آن گناهکار وضامن است .[۲۳۰]

اگر شیشه شراب خلافکار ،یا جعبه‌ای که اسباب قمار او در آن بود را شکست ،و این لازمه کشمکش نبود، آمر یا ناهی ضامن می‌باشد و در این عمل او گناه کرده است [۲۳۱]

اگر از مقدار لازم کشمکش تجاوز کرد، و نتیجه آن شد که به خلافکار ضرری وارد شد ،آمرو ناهی ضامن است ، وتجاوز او حرام است [۲۳۲]

اگر برای جلوگیری از خلاف ناچار شد خلافکار را در جایی حبس کند ،یا نگذارد از منزلش بیرون بیاید ،این عمل جایز بلکه واجب است به شرط اینکه مراحل عمل را در نظر بگیرد و رعایت کند .[۲۳۳]

اگر نتیجه گرفتن میسر نیست،مگر به یک نحوی تنگ گرفتن بر مرتکب ،واو را در فشار گذاشتن ،ظاهرا جایز است ،بلکه واجب است ،به شرط اینکه مراحل را رعایت کند .[۲۳۴]

اگر نتیجه گرفته نمی‌شود مگر با کتک کاری ومثل آن ، پس ظاهرا جایز است ،مشروط بر اینکه مراعات مراحل عمل را بکند وسزاوار است در این صورت بلکه صورتهای قبل ،اجازه از مجتهدی که شرایط زعامت وتقلید در او باشد گرفته شود .[۲۳۵]

اگر جلوگیری از خلاف شخص ، کار را بکشاند به زخم زدن و کشتن او ،این کارها جایز نیست ، مگر با اجازه امام علیه السلام ودر این زمان ( که امام از نظرها غایب است ) با اجازه مجتهد جامع الشرایط که جانشین آن بزرگوار است . [۲۳۶]

اگر خلاف از چیزهایی است که خدا راضی نیست انجام شود در هیچ حال مثل قتل نفس محترمه جایز است. جلوگیری کردن ، بلکه واجب است هر چند کار به زخم زدن یا کشتن مرتکب برسد واین عمل احتیاج به اذن امام علیه السلام ندارد تا چه رسد به مجتهد جامع الشرائط پس اگر کسی هجوم کرد به کسی که او را بکشد، واجب است جلوگیری از او ،هر چند کار به کشتن او منتهی شود درصورتی که چنین دفاعی کارش به فسادی که بدتر از خود جلوگیری از قتل می‌باشد نرسد وبنابراین قاتل مسوول نیست . [۲۳۷]

جایز نیست تجاوز کردن از مرحله زخم زدن به مرحله قتل با این که نتیجه در مرحله اول گرفته می‌شود و بایستی مراعات را در خود مرحله زخم زدن هم کرد و اگر تجاوز کرد ،ضامن است . همچنان که اگر در بین کشمکش از خلافکار زخمی وارد شد به کسی که جلوگیری می‌کند ، خلافکار ضامن است واگر او را کشت بایستی قصاص شود . [۲۳۸]

حضرت علی علیه السلام :

امر به معروف ونهی از منکر را ترک نکنید،که در صورت ترک آن اشرار بر شما مسلط می‌شوند ،سپس هر چه دعا کنید مستجاب نمی‌گردد»

فصل سوم : شرایط و مراحل و اقسام امر به معروف و نهی از منکر

استاد شهید مرتضی مطهری

ما باید امر به معروف و نهی از منکر را از نظر اسلام بشناسیم ، که این چه اصلی است؟ این چیست که آن چنان اصالت و قدرت دارد و آن چنان از نظر اسلام اهمیت دارد که مردی مانند حسین بن علی علیه السلام را وادار می‌کند که در آن راه جان خودش را از دست بدهد و تن به فاجعه‌ای بدهد که واقعاً در دنیا کم نظیر است .

شرایط امر به معروف و نهی از منکر

شهید آیت الله مطهری ، ضمن مباحث بسیار مهم و ارزشمند پیرامون نهضت امام حسین علیه السلام به مسأله امر به معروف و نهی از منکر ،که یکی از اهداف مقدس قیام اباعبدالله علیه السلام است ،می‌پردازند و شرایط و نقش این واجب الهی را در حادثه کربلا باز گو می‌کنند از آنجا که قلم و فکر استاد بغایت رسا و آموزنده و بطور کامل مورد تأیید حضرت امام می‌باشد ، ذکر این بحث را در آشنایی و آموزش مناسب دیده و از کتاب حماسه حسینی جلد دوم نشر صدرا بر گزیدیم.

معلوم شد که در نهضت حسینی مجموعا سه عامل مؤثر بوده است یکی امتناع از بیعت ، دیگر پذیرش دعوت کوفیان ، سوم که از آندو مستقل است ،امر به معروف و نهی از منکر و معلوم شد که هر یک از این سه عامل خود بخود برای امام علیه السلام وظیفه بخصوصی را ایجاب می‌کرده است عکس العمل خاصی را بوجود می‌آورده است وهم عرض کردیم که ارزش این نهضت بر حسب هر یک از این سه عامل مختلف ومتفاوت می‌شود اگر تنها عامل دعوت کوفیانرا در نظر بگیریم یک حد معینی از ارزش را دارا خواهد بود اگر عامل امر به معروف و نهی از منکر را در نظر بگیریم ،ارزش آن ده‌ها برابر بالاتر می‌رود و مهمتر می‌شود به جهت اینکه در عامل دعوت لااقل احتمال موفقیتی در حدود صدی پنجاه ویا کمتر هست ولی در عامل امتناع از بیعت چنین احتمالی هم وجود ندارد یک مقاومت صد درصد خطرناک است عامل امر به معروف و نهی از منکر هم این تفاوت عظیم را با عامل بیعت دارد در عامل بیعت تقاضا از طرف دشمن است یعنی در زمینه یک تقاضای نامشروع و ناروا است . لذا امام درمقابل این تقاضا « نه » می‌گوید،امتناع می‌ورزد ونمی پذیرید اگر تنها این عامل را در نظر بگیریم معنی اش اینست اگر آنها چنین تقاضایی از امام نمی کرند امام در برابر آنها قرار نمی‌گرفت چون آنها چنین تقاضایی کردند . امام بعنوان شخصی که آن تقاضا را نمی‌پذیرفت در برابر آنها قرار گرفت ودر عامل اول ، دعوت امام را در مقابل آنها قرار داد اما اگر عامل سوم را که امر به معروف و نهی از منکر است در نظر بگیریم ، نه دعوت ،امام را در برابر آنها قرار می‌دهد ،ونه تقاضای بیعت ، بلکه این خود امام است که در برابر آنها قرار می‌گیرد ودر واقع فساد اوضاع ، شیوع بدیها و منکرات و به تعبیر خود امام حلال شدن حرامها و حرام شدن حلال‌ها و بالاخره مشاهده وضع نابسامان وفاسد اجتماع امام را در برابر آنها قرار می‌دهد و وادار به قیام می‌کند روی همین جهت ارزش قیام امام بر حسب این عامل خیلی بالا می‌رود و این درس شکل دیگری بخود می‌گیرد حساب دیگری باز می‌کند و عمده سبب و علتی که به این نهضت آن شایستگی را داده است که برای همیشه در پیشانی تاریخ بدرخشد ، برای همیشه زنده بماند ، یک درس جاویدان و یک نهضت بی نظیر در دنیا باشد ، نهضت را بسیار بالا می‌برد و به همین دلیل ما باید امر به معروف و نهی از منکر را از نظر اسلام بشناسیم ، که این چه اصلی است ، این چیست که آنچنان اصالت و قدرت دارد وآنچنان از نظر اسلام اهمیت دارد که مردی مانند حسین بن علی علیه السلام را وادار می‌کند که در آن راه جان خودش را از دست بدهد، خون خود را بریزد، خون عزیزان خود را بریزد،خون یاران خود را بریزد و تن به فاجعه‌ای بدهد که واقعا در دنیا کم نظیر است آنوقت ما بعد از هزار و سیصد سال در مقابل امام بایستیم و اینطور گواهی بدهیم : اشهد انک قد اقمت الصلوه واتیت الزکاه وامرت بالمعروف ونهیت عن المنکر و جاهدت فی الله حق جهاده حتی اتیک الیقین ( زیارت وارث)

در مفهوم این شهادت و گواهی درست فکر کنید : ما گواهی می‌دهیم که تو نماز را بپا داشتی ،تو زکات و انفاق را به همه مراتبش ادا کردی. « وامرت بالمعروف و نهیت عن المنکر» تو آمر به معروف وناهی از منکر هستی تو امر به معروف و نهی از منکر کردی . یعنی تمام نهضت تو امر به معروف و نهی از منکر است «و جاهدت فی الله حق جهاده» در راه خدا کوشیدی ، آن حد اعلای کوشش ، آن کوششی که سزاوار است یک بشر در راه حق از خود بروز دهد نکته قابل توجه این است که ما در زیارت وارث می‌گوییم :« ما گواهی می‌دهیم »گواهی برای چه کسی می‌دهیم ؟ معمولاً نزد قاضی که می‌رویم گواهی می‌دهیم .وقتی که مطلبی برای قاضی ثابت نیست ومی خواهیم مدعائی را ثابت کنیم ،می گوئیم : آقای قاضی من گواهم که فلان شخص در فلان وقت این مقدار تحت فلان عنوان از این آقا طلبکار بود در زیارت وارث هم شهادت می‌دهیم . نزد چه کسی شهادت می‌دهیم ؟ آیا نزد خدا شهادت می‌دهیم ؟ به نفع چه کسی؟ به نفع امام حسین علیه السلام ؟

علمای معانی و بیان نکته‌ای را ذکر می‌کنند که خیلی عالی است وآن این است که انسان گاهی مطلبی را در مقامی می‌گوید نه برای اینکه مطلب را به شنونده تفهیم کند ،بلکه برای اینکه می‌خواهد به او تفهیم کند که من این را می‌فهمم . این خیلی شایع هم هست . شما گاهی در حضور کسی به یک مطلب گواهی می‌دهید نه به عنوان اینکه او بداند ، می‌دانید خودش می‌داند ، ولی با این گواهی می‌خواهید به او بفهمانید ، نزد او اقرار کنید که شما می‌فهمید ومی دانید . در اینجا شهادت معنایش اعتراف است « من گواهی می‌دهم » یعنی من هم مثل هر آدم فهمیده و محققی به این حقیقت اعتراف می‌کنم ، من معترفم یا اباعبدالله که نهضت تو ،نهضت امر به معروف و نهی از منکر بود یعنی من این را می‌فهمم که تو تنها به خاطر دعوت اهل کوفه قیام نکردی.

قبل از اینکه دعوت اهل کوفه‌ای پیدا شود قیام کردی. تو اول قیام کردی بعد مردم کوفه ترا دعوت کردند . من گواهی می‌دهم و اعتراف می‌کنم که نهضت تو تنها این نبود که من بیعت نمی‌کنم . نهضت تو شامل مطلب دیگری بود ،اصل دیگری در اسلام را اجرا کردی و آن ،اصل امر به معروف ونهی از منکر است. عرض کردم که امر به معروف و نهی از منکر مقام و ارزش نهضت حسینی را خیلی بالا برده است ،بعلاوه یک خصوصی و بلکه خصوصیات دیگر خصوصیتی که عرض می‌کنم بطور کلی نهضت‌های پیامبران و اولیا الله و مؤمنین را از نهضت‌هایی که سایر رهبران یا غیر رهبران بشر می‌کنند ، ممتاز می‌کند امتیاز می‌بخشد یعنی چه ؟ عمل بشر ،پیکری دارد و روحی یک کار را ممکن است من و شما هر دو مثل هم انجام بدهیم ، اما از چه نظر مثل هم ؟از نظر اینکه پیکر کار من و پیکر کار شما یکجور است فرض کنید ما هر دو نفرمان نماز می‌خوانیم هر دو نفرمان در فلان راه خیر پول می‌دهیم من صد تومان می‌دهم ، شما هم صد تومان ،من چهار رکعت نماز می‌خوانم شما هم چهار رکعت ،اینها که با هم فرقی ندارد . اما ممکن است چهار رکعت نماز می‌خوانم شما هم چهار رکعت ،اینها که با هم فرقی ندارد امام ممکن است شما از یک خلوص نیت و خضوع و خشوعی ،از یک اخلاص و محبتی از یک عشقی از یک هیجان روحی بهره مند باشید که من نباشم . این امر ، ارزش کار شما را هزاران برابر ارزش کار من می‌کند خیلی‌ها در راه خدا جهاد کردند اما چرا ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین ،یک ضربت علی آن مقدار ارزش پیدا می‌کند چرا ؟ برای اینکه علی به آنجایی رسید ، که به قول اهل عرفان فانی فی الله است یعنی دروجود او از انانیت و خودی چیزی باقی نیست وقتی که دشمن در آن حال آب دهان به صورتش می‌اندازد، از بریدن سر دشمن امتناع می‌کند ، مبادا خشمی پیدا کرده باشد که تأثیری در عمل او بگذرد، در روحش عملش دخالتی بکند می‌خواهد خودش در اینجا وجود نداشته باشد در روح او فقط خدا وجود داشته باشد این جهت را شما فقط در مکتب اولیاء و انبیاء می‌بینید در غیر مکتب انبیا چنین چیزی را نمی‌توانید ببینید در این آیه‌ای که در آغاز تلاوت شد «التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنکَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ» [۲۳۹] بعد از چند کلمه دیگر آمده التائبون : بازگشت کنندگان به حق عرفا می‌گویند اولین منزل سلوک توبه است . چون توبه یعنی بازگشت . آنکس که راه عوضی می‌رود یکدفعه بر می‌گردد به راه حق ،بر می‌گردد بسوی خدا «التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ» پس از توبه است که اینها پرستندگان خدا می‌شوند ، خدا را می‌پرستند ،غیر خدا را نمی‌پرستند ،خدا حاکم بر وجودشان است ،غیر از خدا حاکمی نیست ، فقط امر خدا را می‌پذیرند ،امر غیر خدا را نمی‌پذیرند .جز خدا موجود دیگری را ستایش نمی‌کنند اصلا موجود دیگری را قابل ستایش ومدح ونیایش نمی‌دانند ، اینها ستایشگر و نیایشگر خدا هستند «السَّائِحُونَ» احتگران راجع به سیاحتگران در تفاسیر بیانات مختلفی شده است بعضی گفته‌اند مقصود روزه است یعنی سیاحت معنوی که در روزه پیدا می‌شود ولی بسیاری از محققین مانند علامه طباطبائی در المیزان این را قبول نمی‌کنند چون قرآن بشر را به سیر در زمین دعوت کرده است . یعنی چه سیر در زمین ؟ یعنی مطالعه در جهان ، نه سیاحتی که هدفش فقط تفنن و ولگردی است اسلام عمر انسان را عزیزتر از این می‌داند که او فقط برای اینکه تماشایی کرده باشد ، سیاحت کند ولی اسلام سیاحتی را که بشر در آن تفکر کند ، درس بیاموزد، توصیه می‌کند قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ (انعام -۱۱) این درس و فکر است السائحون آن مطالعه کنندگان در تاریخ ، آن مطالعه کنندگان در اوضاع اجتماع بشری آن مطالعه کنندگان در قوانین خلقت ، آنها که در مغز خود انبوهی از افکار و اندیشه‌های روشن دارند بعد دو مظهر از عبادت را ذکر می‌کند الراکعون الساجدون آنها که در حال رکوع وسجود، خدای خود را تسبیح می‌کنند ، در رکوع می‌گویند : « سبحان ربی العظیم وبحمده » در سجود می‌گویند : « سبحان ربی الاعلی و بحمده » آن سبحان ربی العظیم وبحمده گویان ، سبحان ربی الاعلی وبحمده گویان ، آنها «الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنکَرِ» با چنین روحی با چنین اندیشه‌هایی، با چنین توشه‌های معنوی ، با چنین سرمایه معنوی ،صلاحیت این را دارند که مصلح اجتماعی باشند،آنهائیکه اول صالح شدند بعد می‌خواهند مصلح باشند امر به معروف و ناهی از منکر یعنی مصلح مگر ناصالح می‌تواند مصلح باشد؟ آنانکه اول خودشان را اصلاح کرده‌اند ، اول خودشان را تادیب وتربیت کرده‌اند ، می توانند مصلح باشند علی بن ابی طالب می‌فرماید :«من نصب ومودبها احق بالاجلال من معلم الناس ومودبهم » (نهج البلاغه – کلمات قصار ۷۰ ) یعنی آن کسیکه خود را پیشوای مردم معرفی می‌کند معلم و مربی مردم معروفی می‌کند ،واعظ وخطیب مردم معرفی می‌کند ، هادی وراهنمای مردم معرفی می‌کند ،اول باید از خودش شروع کند ،اول خودش را تعلیم بدهد، بداند که یک جاهل در اندرون خودش هست ،اول به آن جاهلی که که در درون خودش بنام نفس اماره هست تلقین کند ویاد بدهد .

یک موجود تربیت نشده‌ای در درون خودش هست ، اول خودش را تربیت و تادیب بکند، اول نفس خودش را موعظه کند ،ملامت کند ،از نفس خودش حساب بکشد . همین که خودش را اصلاح و تهذیب کرد و صالح شد ،آنوقت می‌تواند مدعی شود که من می‌توانم راهنما وهادی مردم باشم ، واعظ مردم باشم ، معلم مردم باشم ،مودب و مربی مردم باشم مصلح اجتماع باشم ،فرمود: آن کسی که خودش را تعلیم و تربیت می‌کند بیشتر شایسته احترام است تا آن کسی که مردم را تعلیم و تربیت می‌کند ، چون آن مشکل تر و مهمتر است. باز علی بن ابی طالب فرمود : « الحق اوسع الاشیاء فی التواصف و اضیقها فی التناصف» [۲۴۰] چه جمله‌ها دارد اینها را باید بر لوح دل بنویسند . فرمود : حق و عدالت در مقام سخنگویی وسخنرانی و در مقام زبان ،دائره اش از همه چیز وسیع تر است یعنی در مقام سخن ، میدانی به اندازه میدان حق باز نیست اگر انسان بخواهد سخنرانی کند ،بخواهد حرف بزند از هر موضوعی بیشتر ، در اطراف حق می‌شود حرف زد اما در مقام عمل،میدانی از میدان حق تنگ تر نیست آن وقت است که انسان می‌بیند چقدر مشکل است همان که آنقدر می‌توانست در اطراف حق حرف بزند ، موقع عمل که می‌رسد ، می‌بیند برداشتن یک گام هم مشکل است.

اینجا هم قرآن بعد از آنکه می‌گوید: « االتَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدونَ » می‌گوید. « االآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنکَرِ » اینها هستند که در راه اشاعه خیر قدم بر می‌دارند ، در راه مبارزه با شر و فساد قدم بر می‌دارند . و اینها تنها کسانی هستند که چنین صلاحیتی را دارند و بشر المؤمنین در اینجا به مؤمنین نوید و بشارت بده که اگر تائب ،عابده سائح ، راکع وساجد شدند و پس از آن امر به معروف و ناهی از منکر شدند ، آنگاه موفق خواهند شد اما اگر همه آنها را داشند ،ولی امر به معروف ونهی از منکر را نداشتند بجائی نخواهند رسید . اگر امر به معروف ونهی از منکر را داشتند اما امرین به معروف وناهین از منکر خودشان آلوده بودند و توبه فرمایان خود توبه کمتر کردند ، باز هم بجائی نخواهند رسید . امیر المؤمنین فرمود : لعن الله الامرین بالمعروف التارکین له ،و الناهین عن المنکر العاملین به [۲۴۱] خدا لعنت کند آن مردمی را که امر به معروف می‌کنند وخودشان بر خلاف آن معروف عمل می‌کنند وآن مردمی را که نهی از منکر می‌کنند وخودشان همان منکراتی را که نهی می‌کنند مرتکب می‌شوند یعنی آن آمرین به معروف وناهون عن المنکری که التائبون نیستند ، العابدون نیستند ،الحامدون نیستند ، السائحون نیستند ، الراکعون نیستند ، الساجدون نیستند. هنوز این مراحل ومنازل را طی نکرده ، می‌خواهند امر به معروف و نهی از منکر باشند خدا چنین مردمی را لعنت کند. عرفا اصطلاحاتی دارند ،مدعی هستند که سالکان چهار سیر مختلف دارند :

۱- سیر من الخلق الی الحق یعنی سیر از خلق و طبیعت به سوی خداوند

۲- سیر بالحق فی الحق سیر در خداوند یعنی کشف معارف الهی

۳- سیر من الحق الی الخلق سیر از خداوند به سوی خلق یعنی آمدن برای ارشاد مردم

۴- سیر بالحق فی الخلق در واقع می‌خواهند بگویند آن کسی شایستگی دارد که دستگیر دیگران باشد

،هادی و راهنمای دیگران باشد امر به معروف و نهی از منکر باشد که خودش رفته است به آن منزل و بعد ماموریت یافته که مردم را به آنجائیکه خودش درآنجا قرار گرفته،ببرد.

معلوم شد که نهضت حسینی ارزش اصلی خودش را از امر به معروف و نهی از منکر گرفته است . پس باید این اصل را شناخت که این اصل مگر چه اندازه اهمیت داردکه حسین بن علی علیه السلام خودش را در راه آن شهید می‌کند و شایسته است مثل حسین در این راه قربانی شود امر به معروف و نهی از منکر یگانه اصلی است که ضامن بقا اسلام است به اصطلاح علت مُبقیه است . اصلا اگر این اصل باشد ، اسلامی نیست رسیدگی کردن دائم بوضوع مسلمین است . آیا یک کارخانه بدون بازرسی ورسیدگی دائمی مهندسین متخصص که ببینند چه وضعی دارد ،قابل بقا است ؟ اصلاً آیا ممکن است یک سازمان همینطور بحال خود باشد ،هیچ درباره اش فکر نکنیم ودر عین حال بکار خود ادامه دهد؟ ابدا جامعه هم چنین است یک جامعه اسلامی اینطور است بلکه صد درجه برتر وبالاتر شما کدام انسان را پیدا می‌کنید که از پزشک بی نیاز باشد ؟ یا انسان باید پزشک بدن خود باشد ، یا باید دیگران پزشک باشند و او را معالجه کنند، متخصص چشم ،متخصص گوش و حلق و بینی ، متخصص مزاج، متخصص اعصاب ، انسان همیشه انواع پزشکها را در نظر می‌گیرد برای آنکه اندامش را تحت نظر بگیرند ، ببینند در چه وضعی است آنوقت جامعه نظارت وبررسی نمی‌خواهد؟ جامعه رسیدگی نمی‌خواهد؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟

ابدا حسین بن علی علیه السلام در راه امر به معروف و نهی از منکر یعنی در راه اساسی‌ترین اصلی که ضامن بقا اجتماع اسلامی است کشته شد در راه آن اصلی که اگر نباشد دنبالش متلاشی شدن است دنبالش تفرق است ، دنبالش تفکک و از میان رفتن و گندیدن پیکر اجتماعی است بله ، این اصل ، این مقدار ارزش دارد آیات قران در این زمینه بسیار زیاد است قران کریم بعضی از جوامع گذشته را که یاد می‌کنند و می‌گوید اینها متلاشی و هلاک شدند ، تباه و منقرض شدند ، می‌فرماید :

بموجب اینکه در آنها نیروی اصلاح نبود نیروی امر به معروف ونهی از منکر نبود حس امر به معروف ونهی از منکر در میان این مردم زنده نبود حال ببینیم امر به معروف و نهی از منکر چه شرایطی دارد و چگونه ما می‌توانیم امر به معروف و نهی از منکر کنیم ؟ اولا معروف یعنی چه؟ امر به معروف و نهی از منکر یعنی چه ؟ اسلام از باب اینکه نخواسته موضوع امر به معروف و نهی از منکر را به امور معین ، مثل عبادات، معاملات ،اخلاقیات ،محیط خانوادگی و .... محدود کندکلمه عام آورده است معروف یعنی هر کار خیر و نیکی امر به معروف لازم است نقطه مقابلش ،هر کار زشتی . نگفت شرک یا فسق یا غیبت یا دروغ یا نیمه (سخن چینی ) یا تفرقه اندازی یا ربا یا ریا ،بلکه گفت : منکر ، هر چه که زشت وپلیدست .


« امر » یعنی فرمان « نهی » یعنی باز داشتن ،جلوگیری کردنت ،اما این فرمان یعنی چه ؟ آیا مقصود ازاین فرمان ،فرمان لفظی است ؟ آیا امر به معروف ونهی از منکر فقط در مرحله لفظ است ؟ فقط باید با زبان امر به معروف ونهی از منکر کرد ؟ خیر ،امر به معروف و نهی از منکر در مرحله دل و ضمیر هست ،در مرحله زبان هست ، در مرحله دست و عمل هم هست. تو باید با تمام وجودت آمر به معروف و ناهی از منکر باشی. از علی بن ابیطالب علیه السلام سوال کردند اینکه قرآن در مورد بعضی از زنده‌های روی زمین می‌گوید اینها مرده‌اند ،یعنی چه ؟ میت الاحیا مرده در میان زنده‌ها کیست و چیست ؟

فرمود مردم چند طبقه‌اند ،بعضی وقتها که منکرات را می‌بینند در ناحیه دل متاثر می‌شوند تا مغز استخوانشان می‌سوزد،زبانشان به سخن در می‌آید ،انتقاد می‌کنند ،می‌گویند ،ارشاد می‌کنند به این مرحله هم قانع نشده وارد مرحله عمل می‌شوند. با هر نوع عملی که شده است ، با مهربانی باشد با خشونت باشد ،با زدن باشد ، با کتک خوردن باشد ، بالاخره هر عملی را که وسیله ببینند برای اینکه با آن منکر مبارزه کنند انجام می‌دهند . فرمود این یک زنده به تمام معنی زنده است بعضی دیگر وقتی منکرات را می‌بینند دلشان آتش می‌گیرد به زبان می‌گویند،داد و فریاد می‌کنند، استغاثه می‌کنند،نصیحت می‌کنند ،موعظه می‌کنند ،ولی پای عمل که در میان می‌آید دیگر مرد عمل نیستند .فرمود:این هم دو سه خصلت از حیات را دارا است،ولی یک خصلت از حیات را ندارد .

صنف سوم،دلش آتش می‌گیرد اما فقط جوش می‌زند فقط ناراحت می‌شود مثلا روزنامه را می‌خواند می‌بیند ایام عید نمی‌خواهند احترام حسین بن علی را حفظ کنند،روزنامه‌ها تبلیغ می‌کنند ،رادیو هم تبلیغ می‌کند که از این فرصت برای تفریح استفاده کنید چه نشسته‌اید نصف مردم تهران رفتند جاها را گرفتند،ده روز تعطیلی دارید اینها را می‌خواند ،در دل می‌گوید اینها چه کسانی هستند؟ چرا با حسین بن علی علیه السلام مبارزه می‌کنند ؟ چرا یک نفر یک کلمه در روزنامه یا جای دیگر نمی‌نویسد که بابا تفریح وقت زیادی دارد. ما مدعی هستیم که حسین بن علی با روح ما پیوند دارد ما از این مکتب‌ها استفاده کرده‌ایم ومی کنیم این کشور ، کشور حسین بن علی است . کشور ما شیعه است ! حسین بن علی علیه السلام شعار این ملت است . شعار این کشور است این اهانت به حسین بن علی علیه السلام است که شما این ایام را به دنبال تفریح و تفنن بروید در روزنامه می‌خواند ، جوش هم می‌زند اما حاضر نیست یک کلمه حتی به رفیقش بگوید که احترام حسین بن علی علیه السلام را حفظ کن تا سوم شهادت حسین بن علی باش لااقل این مقدار احترام اباعبدالله را حفظ کنید ما حسین را نگهداری نکرده‌ایم ،حسین بوده است که تاکنون ما را نگهداری کرده است . بقول اقبال لاهوری «  هیچ وقت مسلمانان اسلام را نگهداری نکرده‌اند ، همیشه اسلام بوده است که مسلمانان را نگهداری کرده است» هر وقت خطر عمیق کشور را تهدید می‌کند آن وقت می‌بینید می‌آیند سراغ علی بن ابی طالب علیه السلام و نهج البلاغه اش سراغ حسین بن علی علیه السلام و یاد او . ما ازآن مردمی هستیم که إِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ [۲۴۲] بعضی از مردم سوارکشتی که می‌شوند ، هنگامی که دریا طوفانی می‌شود ،صدای یا الله یا الله ، خدا خدایشان بلند است با خلوص نیت ،درباره چیزی جز خدا فکر نمی‌کنند ولی وقتی خدا نجاتشان می‌دهد به ساحل نجات که می‌رسند ،وقتی خطر را دور می‌بینند ، بکلی یادشان می‌رود منکر خدا می‌شوند . برای خدا مشرک می‌سازند ما در همین کشور خودمان مگر ندیدیم حدود بیست وپنج سال پیش چقدر نام حسین بن علی علیه السلام و علی بن ابی طالب علیه السلام را آنها که نمی‌بردند ،می‌بردند همین که نجات پیدا کردند ،گفتند ما بابک خرم دین داشتیم ،المقنع داشتیم ما زیار داشتیم وقتی که خطری این ملت را تهدید می‌کند ،بابک خرم دین کدام جهنم دره است ؟ به جنگ حسین بن علی می‌آیند قهرمان در مقابل او درست می‌کنند . خجالت نمی‌کشند.بجای اینکه افتخار کند اسم پسرش را حسین بگذارد بابک و مازیار و جمشید و فرشید می‌گذارد.

بخدا تمام اینها مبارزه با اسلام است ،میراندن اسلام است . شعارهای دینی را زنده نگهدارید . یکی از شعارهای دینی اسمهاست من نمی فهم اینکه می‌گویند فلان اسلام دِ مُده شده ،کهنه شده یعنی چه؟ مگر اسم هم نو وکهنه دارد . چون اسم فلان کلفت فاطمه است ،پس فاطمه اسم کلفتهاست .

خیلی عجیب است . پس دیگر ما اسم دخترمان را فاطمه نگذاریم . همین خودش یک امر به معروف ونهی از منکر است یک درجه امر به معروف و نهی از منکر این است که مردم بر فرزندانشان اسمهای اسلامی بگذارند ( این امر به معروف است ) ، مبارزه کنید با اسمهای غیر اسلامی ( این نهی از منکر است) برای موسساتتان نام اسلامی بگذارید زبان عربی ،زبان یک قوم نیست زبان اسلام را زنده نگهدارید زبان عربی زبان عرب نیست زبان اسلام است اگر قرآن نبود اصلا این زبان در دنیا وجود نداشت از اهم وظائف ما این است که این زبان را حفظ کنیم ، هر فرهنگی، هر تمدنی اگر بخواهد زنده بماند باید زبانش زنده بماند . اگر زبانش مرد، خودش مرده است ، این مبارزه علنی را که با زبان عربی می‌بینید باید بیدار بشوید باید بفمید باید شعور داشته باشید ، عقل داشته باشید والله این مبارزه با اسلام است با حروف الفبا که کسی مبارزه ندارد بخدا قسم ما در مقابل زبان عربی وظیفه داریم که این زبان اسلام را حفظ کنیم ، نگهداری کنیم کی جلوی شما را گرفته است ؟ کلاس هائی تشکیل بدهید و از کسانی که زبان عربی را می‌دانند دعوت کنید خودتان ، همسرتان و فرزندانتان این زبان را یاد بگیرید . اگر یاد بگیرید نه تنها ضرر نکرده‌اید خیلی هم سود برده‌اید چون یکی از زبان‌های زنده دنیاست . این همه انگلیسی زبان‌ها ، زبانشان را تبلیغ کردند وآنرا آنچنان به ما تحمیل کردند که تا اندرون خانه‌های ما نفوذ کرده است برای چه ؟ دلشان به حال ما سوخته بود؟ برای اینکه عادتشان را به ما تحمیل کنند ، افکارشان را به ما تحمیل کنند . تمدن خودشان را به ما تحمیل کنند ،روح خودشان را به روح ما تحمیل کنند ،برای اینکه روح ما را خرد کنند . چقدر ما مسلمان‌ها غافل بودیم و هستیم . نه تنها ما ایرانی‌ها به هر جای دنیای اسلام که انسان قدم می‌گذارد، می‌بیند قرن‌ها درخواب بوده‌اند . خوشبختانه کم کم مسلمانان در حال بیداری هستند . چقدر انسان باید متأسف و متأثر باشد که دو نفر مسلمان از دو کشور مختلف وقتی یکدیگر را در مکه یا در مدینه ملاقات می‌کنند زبان یکدیگر را نمی‌فهمند . باید با زبان انگلیسی تفاهم کنند . اینها نقشه‌های سیصد و چهار صد ساله است ، آیا هنوز وقت آن نرسیده که ما اندکی در مقابل این نقشه‌ها بیدار شویم ؟ کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ [۲۴۳]

این وظیفه بزرگ ( امر به معروف و نهی از منکر ) دو رکن ،دو شرط اساسی دارد: یکی از آنها رشد ،آگاهی و بصیرت است .حالا که من گفتم امر به معروف و نهی از منکر ، لابد همه ما خیال کردیم که خوب از اینجا برویم و امر به معروف و نهی از منکر کنیم . از شما می‌پرسم اصلاً من و شما می‌فهمیم که امر به معروف و نهی از منکر چیست و چگونه باید انجام شود ؟ تا حالا که امر به معروف و نهی از منکرهای ما در اطراف دگمه لباس و بند کفش مردم بوده است ،در حول وحوش موی سر و دوخت لباس مردم بوده است . ما اصلاً معروف چه می‌شناسیم که چیست ؟ منکر چه می‌شناسیم که چیست ؟ ما گاهی معروف‌ها را بجای منکر می‌گیریم ومنکرها را بجای معروف بهتر اینکه ما جاهل‌ها امر به معروف ونهی از منکر نکنیم . چه منکرها که به نام امر به معروف و نهی از منکر به وجود نیامد . آگاهی و بصیرت می‌خواهد خبرت و خبرویت می‌خواهد دانائی ، روانشناسی وجامعه شناسی می‌خواهد تا انسان بفهمد که چگونه امر به معروف و نهی از منکر کند، یعنی راه معروف را تشخیص بدهد، ببیند ، معروف کجاست منکر را تشخیص بدهد ریشه منکر را بدست بیاورد از کجا آن منکر سرچشمه می گیر ،و لهذا ائمه دین فرموده‌اند : جاهل بهتر است امر به معروف و نهی از منکر نکند چرا ؟ لانه مایفسده اکثر ممایصلحه[۲۴۴]چون جاهل هنگامی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کند می‌خواهد بهتر کند ، بدتر می‌کند . و چقدر در این زمینه مثال‌ها زیاد است . شاید شما بگوئید ما جاهلیم پس امر به معروف و نهی از منکر از ما ساقط شد. جواب شما را داده‌اند قرآن می‌فرماید  : لِّیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَن بَیِّنَةٍ[۲۴۵] لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ[۲۴۶] از یکی از معصومین می‌پرسند . بعضی از مردم جاهلند . در روز قیامت با اینها چگونه عمل می‌شود ؟ می‌فرماید : در آن روز عالمی را می‌آورند که عمل نکرده است می‌گویند چرا عمل نکرده‌ای ؟ جواب ندارد.

باید به سرنوشت ننگین و سهمگین خود دچار شود . شخصی را می‌آورند ومی گویند تو چرا عمل نکردی ؟ می‌گوید نمی‌دانستم ،نمی‌فهمیدم می‌گویند هلا تعلمت [۲۴۷][۲۴۸]نمی‌دانم ، نمی‌فهمم هم عذر شد؟ خدا عقل را برای چه آفریده است ؟ برای اینکه بفهمی موشکافی کنی ،بروی کاوش کنی ، تحقیق کنی ،تو باید از آن کسانی باشی که نه تنها اوضاع زمان خودت را درک بکنی باید آینده را هم بفهمی ودرک بکنی. امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ولا نتخوف قارعه حتی تحل بنا [۲۴۹]مردم ما نادان شده‌اند ، بلایائی را که به آنها رو می‌آورد، تا رو نیاورده تشخیص نمی‌دهند. پیش بینی ندارند باید پیش بینی کنند . نه تنها باید به اوضاع زمان خودشان آگاه باشند بلکه باید آنچنان جامعه شناس باشند که مصائبی را که در آینده می‌خواهد پیش بیاید

تشخیص بدهند وبفهمند که در پنجاه سال بعد چنین خواهد شد . وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ [۲۵۰] یکی از چیزهائی که نهضت حسین بن علی علیه السلام ارزش زیاد می‌دهد روشن بینی است . روشن بینی یعنی چه؟ یعنی حسین علیه السلام در آنروز چیزهایی را در خشت خام دید که دیگران در آینه هم نمی‌دیدند . ما امروز نشسته‌ایم واوضاع آن زمان را تشریح می‌کنیم . ولی مردمی که در آن زمان بودند آنچنانکه حسین بن علی علیه السلام می‌فهمید نمی‌فهمیدند.

مراحل و اقسام امر به معروف و نهی از منکر

علمای اسلامی برای امر به معروف و نهی از منکر مراتب و درجات وهمچنین اقسامی قائل شده‌اند . تنفر و انزجار داشته باشد . یعنی باید ریشه‌ای در روح و قلب وضمیرش داشته باشد .در مرحله بعد گفته‌اند اولین درجه و مرتبه نهی از منکر هجر و اعراض است یعنی وقتی شما فریاد یا افرادی را می‌بینید که مرتکب منکراتی می‌شوند . مرتکب کارهای زشتی می‌شوند . به عنوان مبارزه با او ( نه مبارزه با شخص او بلکه مبارزه با کار زشت او)وبرای اینکه او را از کار زشتش باز دارید ،از او اعراض می‌کنید وی را مورد هجر قرار می‌دهید . یعنی با او قطع رابطه می‌کنید به عنوان مثال شخص ، رفیق و دوست شماست ، با یکدیگر صمیمی و محشور ومعاشر هستید ، روابطتان با یکدیگر دوستانه است ،رفت و آمد دارید، با هم گرم می‌گیرید ، مسافرت می‌روید ،میانتان هدایایی رد و بدل می‌شود ، یک وقت اطلاع پیدا می‌کنید که همین رفیق و دوست صمیمی شما دچار فلان عمل زشت شده است ،فلان کار زشت را مرتکب می‌شود ، فلان گناه قطعی و مسلم را مرتکب می‌شود ،یکی از درجات و مراتب امر به معروف و نهی از منکر و در واقع یکی از اقسام تنبیه که در مواردی باید اجرا شود این است که شما نسبت به او سردی نشان دهید ، بی اعتنایی کنید و آن صمیمیتی را که سابقا به او نشان می‌دادید بعد از این نشان ندهید ،این خود نوعی تنبیه است.


البته انسان باید در باب امر به معروف و نهی از منکر منطق بکار ببرد،عمل او منطبق با منطق باشد . این موردی است که اگر شما با آن شخصی که با او صمیمیت دارید قطع رابطه کنید و نسبت به او سردی نشان دهید . این عمل شما نسبت به او تنبیه باشد وتنبیه تلقی شود . یعنی تحت یک زجر و شکنجه روحی قرار گیرد و این عمل شما در جلوگیری از کار به او تأثیر داشته باشد والا مواردی هم هست که کسی،فرزند شما ،دوست شما ، جوانی ، مبتلا به عادت زشتی شده است و رابطه او با شما روی عادتی است که از گذشته داشته است چه بسا از اینکه شما با او قطع رابطه کنید استقبال می‌کند تا او هم با شما قطع رابطه کند و آزادتر دنبال منکرات و کارهای زشت برود در اینجا قطع رابطه شما با او نه تنها اثر تنبیهی ندارد، بلکه اثر تشویقی نیز دارد . یعنی او را بیشتر در کار خود آزاد می‌گذارید و عملا به آن کار تشویق می‌کنید در چنین مواردی این کار درست نیست .پس اینکه علما می‌گویند یکی از درجات امر به معروف و نهی از منکر اعراض وهجر است،در موردی است که کار شما اثر بگذارد و اثر آن هم تنبیه طرف باشد البته اعراض و هجر دیگری نیز هست که نهی از منکر نیست و عنوان دیگری دارد شما با خانواده‌ای محشور بوده‌اید ،رابطه دوستی و احیانا خویشاوندی داشته‌اید ، می‌بینید این خانواده فاسد شده است ،به خاطر حفظ خود وخانواده تان برای اینکه معاشرت با بیمار ، بیماری می‌آورد:

می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها از ره پنهان ، صلاح و کینه‌ها

افراد به طور مخفی دریکدیگر اثر می‌گذارند و برای اینکه عادت زشت آنها در خانواده شما سرایت نکند با آنها قطع رابطه می‌کنید .حساب این مورد از موارد دیگر جدا است . پس در مواردی که انسان خود بهتر تشخیص می‌دهد، درمواردی که انسانی دچار عادت زشتی شده است که اگر شما دوستی خود را با او ادامه دهید به منزله تشویق اوست ، ولی اگر با او قطع رابطه کنید ،زجر روحی می‌کشد و تنبیه می‌شود ،قطعا بر شما واجبست که با این شخص قطع رابطه کنید ، از او اعراض کنید این یک درجه است درجه دومی که علما و دانشمندان برای نهی از منکر ذکر کرده‌اند ، مرحله زبان است . مرحله پند و نصیحت وارشاد است . یعنی با هست آن بیماری که دچار منکری هست و عمل زشتی را مرتکب می‌شود ،به خاطر جهالت ونادانی او است تحت تأثیر یک سلسله تبلیغات قرار گرفته است ،احتیاج به مربی دارد احتیاج به هادی و راهنما ومعلم دارد احتیاج به روشن کننده دارد،احتیاج به فردی داردکه با او تماس بگیرد ،باکمال مهربانی با او صحب کند ،موضوع را با او در میان بگذارد ،معایب ومفاسد را برای او تشریح کند تا آگاه شود و باز گردد این مرحله نیز یک درجه از نهی از منکر است . به این معنی که در مواردی که کسی با ما تماس دارد ونیز به یک عمل منکر وزشتی ابتلا دارد و ما می‌توانیم با منطقی روشنگر او را به ترک آن عمل قانع کنیم بر ما واجب است که با چنین منطقی با آن شخص تماس بگیریم . مرحله سوم ،مرحله عمل است .گاهی طرف در درجه‌ای و در حالی است که نه اعراض وهجران ، تأثیری بر او می‌گذارد ونه می‌توانیم با منطق وبیان و تشریح مطلب او را از منکر باز داریم بلکه باید وارد عمل شویم . اگر وارد عمل شویم ،می‌توانیم چطور وارد عمل شویم ؟ وارد عمل شدن مختلف است معنای وارد عمل شدن تنها زورگفتن نیست کتک زدن ومجروح کردن نیست.


البته نمی گوئیم در هیچ جا نباید تنبیه عملی شود بله مواردی هم هست که جای تنبیه عملی است اسلام دینی است که طرفدار حد است طرفدار تعزیر است یعنی دینی است که معتقد است مراحل ومراتبی می‌رسد که مجرم را جز تنبیه عملی چیز دیگری تنبیه نمی‌کند و از کار زشت باز نمی‌دارد اما انسان نباید اشتباه کند و خیال کند که همه موارد ، موارد سختگیری وخشونت است علی علیه السلام درباره پیغمبر اکرم این طور تعبیر می‌کند طبیب دوار بطبه قداحکم مراهمه واحمی مواسمه [۲۵۱]می‌فرماید :او طبیب بود : پزشکی بود که بیمارها وبیماریها را معالجه می‌کرد بعد به اعمال اطبا تشبیه می کندکه اطباء هم مرهم می‌نهند وهم جراحی می‌کنند واحیاناً داغ می‌کنند می‌گوید پیغمبر دوکاره بود پزشکی بود هم مرهم نه وهم جراح وداغ کن . مقصود اینست که پیغمبر دو گونه عمل می‌کرد . یک نوع عمل پیغمبر ،مهربانی ولطف بود . اول هم احکم مراهمه را ذکر می‌کند یعنی عمل اول پیغمبر همیشه ، لطف و مهربانی بود . ابتدا از راه لطف و مهربانی معالجه می‌کرد ، با منکرات ومفاسد مبارزه می‌کرد اما اگر به مرحله‌ای می‌رسید که دیگر لطف و مهربانی و احسان و نیکی سود نمی‌بخشید ،آنها را بحال خود نمی‌گذاشت . اینجا بود که وارد عمل جراحی وداغ کردن و جراحی درمیان بود،عمیق داغ می‌کرد و قاطع جراحی می‌نمود سعدی ما هم این را می‌گوید ولی بدون آنکه حق تقدمی برای مهربانی قائل شده باشد می‌گوید :

درشتی ونرمی بهم دربه است چو رگزن که جراح ومرهم نه است

می‌گوید : هم درشتی باید باشد وهم مهربانی ،مثل رگزن که هم جراحی می‌کند و هم مرهم می‌نهد. این در مورد مبارزه با منکرات .ولی در مورد امر به معروف و چطور ؟ به چه شکل ونحوی باید انجام شود ؟ امر به معروف هم عینا همین تقسیمات را داردبا این تفاوت که امر به معروف یا لفظی است یا عملی . امر به معروف لفظی این است که انسان با بیان ،حقایق را برای مردم بگوید ، خوبیها را برای مردم تشریح کند ،مردم را تشویق کند و به آنها بفهماند که امروز کار خیر چیست . امر به معروف عملی این است که انسان نباید تنها به گفتن قناعت کند ،گفتن کافی نیست ، می‌توانیم بگوئیم یکی از بیماریهای اجتماع امروز ما این است که برای گفتن بیش از اندازه ارزش قائل هستیم . البته گفتن خیلی ارزش دارد ،نمی‌خواهم منکر ارزش گفتن باشم . تا گفتن نباشد ، کاری درست نمی‌شود کرد مقصودم این است که ما می‌خواهیم همه چیز با گفتن درست شود مثل آن کسانی که می‌خواهند با ورد همه چیز را درست کنند . وردی بخوانند ، زمین آسمان شود و آسمان زمین، ما می‌خواهیم فقط با قدرت لفظ وبیان وارد شویم وحال اینکه مطلب اینجور نیست گفتن شرط لازم هست ولی کافی نیست، باید عمل کرد هر یک از امر به معروف لفظی وامر به معروف عملی به دو طریق است مستقیم و غیر مستقیم گاهی که می‌خواهید امر به معروف یا نهی از منکر کنید ،مستقیم وارد می‌شوید ، حرف را مستقیم می‌زنید . یعنی اگر می‌خواهید کسی را وادار به کاری کنید می گوئید من از جنابعالی خواهش می‌کنم فلان کار را انجام دهید ولی یک وقت هم بطور غیر مستقیم به او تفهیم می‌کنید ،که البته مؤثر و مفید تر است . یعنی بدون آنکه او بفهمد که شما دارید با او حرف می‌زنید از کسی که فلان کار را کرده است تعریف می‌کنید ،کار او را توجیه وتشریح می‌کنید می گوئید فلان کس در فلان مورد چنین عمل کرده این طور رفتار کرده و .... تا او بداند وبفهمد این بهتر در او اثر می‌گذارد .کما اینکه عمل هم بطور غیر مستقیم مؤثرتر است .


حال برای روش غیر مستقیم ،حدیث معروفی را برای شما ذکر می‌کنم. این روش چقدر مؤثر است : حسنین ( امام حسن و امام حسین علیه السلام ) درحالیکه هر دو طفلی بودند ،به پیرمردی که در حال وضو گرفتن بود برخورد می‌کنند ، متوجه می‌شوند که وضوی او باطل است . این دو آقا زاده که به رسم اسلام ورسوم روانشناسی آگاه بودند فورا متوجه شدند که از یک طرف باید پیرمرد را آگاه کنند که وضویش باطل است واز طرف دیگر اگر مستقیما به او بگویند آیا وضوی تو باطل است ، شخصیتش جریحه دار می‌شود ،ناراحت می‌شود . اولین عکس العمل که نشان می‌دهد این است که می‌گوید نخیر ،همین طور درست است . هر چه هم بگوئی گوش نمی‌کند بنابراین جلو رفتند و گفتند ما هر دو می‌خواهیم درحضور شما وضو بگیریم ،ببینید کدامیک از ما بهتر وضو می‌گیریم معمولا آدم بزرگ درباره بچه می‌پذیرد می‌گوید وضو بگیرید تا میان شما قضاوت کنم . امام حسن یک وضوی کامل درحضور او گرفت بعد هم امام حسین تازه پیرمرد متوجه شد که وضوی خودش نادرست بوده بعد گفت وضوی هر دوی شما درست است .وضوی من خراب بود .این طور از طرف اعتراف می‌گیرند .

حالا اگر در اینجا فورا می‌گفتند : پیرمرد خجالت نمی‌کشی ؟ با این ریش سفیدت تو هنوز وضو گرفتن را بلد نیستی ؟ مرده شور ترکیبت را ببرد او از نماز خواندن هم بی زار می‌شد . یکی از آقایان خطبا نقل می‌کرد که مردی در مشهد اصلا با دین پیوندی نداشت نه تنها نماز نمی‌خواند و روزه نمی‌گرفت بلکه به چیزی اعتقاد نداشت یک آدم ضد دین بود . ایشان می‌گفت : ما مدت زیادی با این آدم صحبت کردیم تا اینکه نرم و ملایم و واقعا معتقد ومومن شد و روش خود را بکلی تغییر داد. نمازش را می‌خواند، روزه اش را می‌گرفت و کارش به جائی کشید که با اینکه اداری بود وپست حساسی هم در خراسان داشت مقید شده بود که نمازش را با جماعت بخواند، می‌رفت مسجد گوهر شاد، پشت سر مرحوم آقای نهاوندی ، لباسهایش را می‌کند ، عبائی هم می‌پوشید در جلسات ما هم شرکت می‌کرد . مدتی ما دیدیم که این آقا پیدایش نیست . گفتیم لابد رفته است مسافرت رفقا گفتند نه ،او اینجاست و نمی‌آید . حالا چطور شده است که در جلسات ما شرکت نمی‌کند،نمی‌دانیم . بعد کاشف بعمل آمد که دیگر نماز جماعت هم نمی‌رود تحقیق کردیم ببینیم که علت چیست ؟ این مردی که آنطور رو آورده بود به دین و مذهب چطور یک مرتبه از دین و مذهب روبرگرداند؟رفتیم سراغش ،معلوم شد قضیه از این قرار بوده است . این آقا چند روز متوالی که رفته نماز جماعت ودر صف چهارم ،پنجم می‌ایستاد . یک روز یکی از مقدس مابهائی که در صف اول پشت سر امام می‌نشینند وتحت الحنک می‌اندازند و نمی‌دانم مسواک چه جوری می‌زنند وهمیشه خودشان را از خدا طلبکار می‌دانند ،درمیان جمعیت موقع نماز از آن صف اول بلند می‌شود ،می‌آید تا این آدم را پیدا می‌کند . روبرویش می‌نشیند ومی گوید آقا ! می گوید بله یک سوالی از شما دارم .بفرمائید شما مسلمان هستید یا نه ؟ این بیچاره در می ماندکه چه جوابی بدهد . می‌گوید این چه سوال است که شما از من می‌کنید؟ می‌گوید نه خواهش می‌کنم بفرمائید شما مسلمان هستید یا نیستید ؟ این بدبخت ناراحت می‌شود می‌گوید من مسلمانم ، اگر مسلمان نباشم در مسجد گوهرشاد درصف جماعت چکار می‌کنم؟ می‌گوید : اگر مسلمانی چرا ریشت را این طور کرده‌ای ؟ از همانجا سجاده رابر می‌دارد ومی گوید این مسجد واین نماز جماعت و این دین و مذهب مال خودتان رفت که رفت . این هم یک جور به اصطلاح نهی از منکر کردن است .یعنی فرار دادن وبیزار کردن مردم از دین . برای مخالفت تراشی ،برای دشمن تراشی ،چیزی ازاین بالاتر نیست .

یک وقتی یک داستان خارجی در مجله‌ای خواندم . نوشته بود دختری خیلی مذهبی بود یکی از شاهزادگان عاشق وعلاقمند این دختر بود ولی مرد شهوتران و عیاشی بود و می‌خواست او را در دام خودش بیندازد واین دختر روی آن عفت ونجابتی که داشت واینکه پابند اصول دیانت بود ،هیچ تسلیم این آقا نمی‌شد هر وسیله‌ای بر انگیخت که او را گول بزند، نشد که نشد دیگر تقریبا مایوس شده بود گذشت، یک روز دیدکسی از طرف این دختر پیغامی آورد وخلاصه او آمادگی خود را برای اینکه با هم باشند ومدتی خوش باشند ،اعلام کرد شاهزاده تعجب کرد رفت سراغ او دید بله آماده است در زمینه این قضیه تحقیق کرد و که این دختر که آنقدر به نجابت وعفت خودش پایبند بود چگونه یکدفعه رو آورد به عیاشی و فسق وفجور؟معلوم شد قضیه از این قرار بوده که یک آقای کشیش بعد از اینکه احساس می‌کند که این دختر ،یک روح مذهبی دارد، بخیال خودش برای اینکه او را مذهبی ترکند ، روزی از این دختر وقت می‌گیرد ومی آید سراغ او،می‌گوید من برای تو هدیه‌ای آورده‌ام ، ظرفی بوده و روی آن حوله‌ای قرار داشته است هدیه را جلوی او می‌گذارد وحوله را بر می‌دارد تا آنرا نشان بدهد یکوقت آن دختر می‌بیند یک کله مرده از قبرستان آورده تا چشمش می‌افتد،تکان می‌خورد . می‌گوید این چیست ؟ می‌گوید این را آورده‌ام تا شما درباره اش فکر و مطالعه کنید ببینید دنیا چقدر بی وفاست . آنچنان نفرتی در دل این دختر بوجود آورد که نه تنها اثر موعظه‌ای نبخشید ،بلکه از آن وقت فکر کرد،گفت من به عکسش عمل می‌کنم ،دنیائی که عاقبتش این است، این چهار روز عمر را اساساً چرا به این اوضاع بگذارنیم ؟بسوی عیاشی کشیده شد اینهم یکجور موعظه ونصیحت کردن است وباور کنید که در میان مواعظ ونصایحی که افراد می‌کنند ، امر به معروف‌ها ونهی از منکرهایی که صورت می‌گیرد، بسیاری از خود همین‌ها منکر است.

من خودم داستانی دارم : در ایامی که قم بودیم تازه این شرکتهای مسافربری راه افتاد بود آمدیم به مقصد مشهد سوار شدیم . بعداز مدتی من احساس کردم راننده اتوبوس نسبت به شخص من که معمم هستم ،یک حالت بغض ونفرتی دارد نه من او را می‌شناختم ونه او مرا می‌شناخت ما یک سابقه شخصی نداشتیم در ورامین که توقف کرد،وقتی خواستم از او بپرسم که چقدر توقف می‌کنید با یک خشونتی مرا رد کرد که دیگر تا مشهد جرات نکنم یک کلمه با اوحرف بزنم پیش خودم توجیهی کردم . گفتم لابداین لااقل مسلمان نیست مادی است ،یهودی است ...پیش خودم قطع کردم که چنین چیزیست یادم هست آنطرف سمنان که رسیدیم بعد از ظهربود من وقتی رفتم وضو بگیرم تا نماز بخوانم،همین راننده را دیدم که دارد پاهایش را می‌شوید. مراقب او بودم دیدم بعد که پاهایش را شست وضو گرفت وبعد نماز خواند حیرت کردم اینکه مسلمان ونماز خوان است ولی رابطه اش با من همان بود که بود شب شد پشت سر من دو تا دانشجوی تربیتی بودند آنها هم می‌خواستند ایام تعطیلات بروند خراسان ( تربت ) ،او بر عکس هر چه که نسبت به من اظهار تنفر و خشونت داشت ، نسبت به آنها مهربانی می‌کرد آنها را دوست داشت شب که معمولا مسافرین می‌خوابند از یکی از آنها خواهش کرد که بیابد پهلو دستش با هم صحبت کنند ،تا خوابش نبرد، او هم رفت . هنگامی که همه خواب بودند ،یک وقت من گوش کردم دیدم این راننده دارد سرگذشت خودش را برای آن دانشجو می گوید من به بدقت گوش می‌کردم که بشنوم اولا از مردم مشهد گفت که از آنهایشان که با آخوندها ارتباط دارند بدم می‌آید فقط از آنها که اعیان هستند در ارک هستند ، خوشم می‌آید گفت خلاصه این را بدان که در میان همه فامیل من ،تنها کسی که راننده است ،منم ،باقی دیگر دکتر هستند مهندس هستند ،تاجر هستند ،افسر هستند ،بدبخت فامیل منم گفت : علتش چیست ؟ گفت من سرگذشتی دارم :

پدر من آدم مسلمان وبسیار مرد متدینی بود من بچه بودم مرا به دبستان فرستاد پیش نماز محله تا از این مطلب خبر دار شد ،آمد پیش پدرم ،گفت تو بچه ات را به مدرسه فرستاده‌ای ؟ گفت : بله گفت ای وای مگر نمی دانی که اگر بچه ات به مدرسه برود لامذهب می‌شود ؟ پدر من هم از بس آدم عوامی بود ،این حر ف را باور کرد من هم که بچه بودم ، پدرم دیگر نگذاشت دنبال درس بروم ، مرا دنبال کارهای دیگر فرستاد یک روز بعد از اینکه زن وبچه پیدا کردم ، فهمیدم که اصلا من سواد ندارم ، معما برای من حل شدکه این آدم بیچاره خودش مسلمان است ولی خودش را بدبخت صنف من می‌داند . می‌گوید این عمامه بسرها هستندکه ما را بد بخت کردند این یک جور نهی از منکر است،یعنی رماندن ،بدبخت کردن مردم ودشمن ساختن مردم با دین و روحانیت بعد من پیش خود گفتم : خدا پدرش را بیامرزد که فقط با آخوندها دشمن است ، با اسلام دشمن نشد ، باز نمازش را می‌خواند. روزه اش را می‌گیرد به زیارت امام هشتم ( امام رضا علیه السلام ) می‌رود . این به طور غیر مستقیم بر ضرر اسلام عمل کردن است.

یک داستان دیگر هم برایتان عرض می‌کنم : مرد محترمی از طلبه‌های بسیار فاضل بود مرد بسیار روشنفکر و متدینی است اول باری که این آدم کلاهی می‌شود ،وقتی که وارد یکی از مجامع می‌شود ، تمام دوستان ورفقایش او را می‌بینند شروع می‌کنند به حمله کردن وتحقیر کردن آن چنان او را ناراحت وعصبانی می‌کنند که با اینکه طبعا آدم حلیمی است ،بر می‌گردد یک حرف بسیار منطقی به آنها می‌زند،می‌گوید: رفقا من یک حرفی با شما دارم : شما دوست دشمنانتان هستید ودشمن دوستانتان برایتان توضیح می‌دهم من یکی از شما هستم مثل شما ، مثل شما فکر می‌کنم مثل شما به خدا وقرآن وپیغمبر وائمه معتقدم ،مثل شما درس خوانده‌ام ، مثل شما تربیت شده‌ام من با شما درهزار چیز اشتراک دارم حداکثر بقول شما یک گناه مرتکب شده‌ام اگر این گناه باشد ) لباسم را عجالتا تغییر داده‌ام ، رفته‌ام دنبال کاری ،کسبی ، زندگی ای ، فرض می‌کنیم این گناه باشد شما با من آن چنان رفتار می‌کنید که مرا مجبور می‌کنید که با شما قطع رابطه کنم و یک انسان هم که بی ارتباط نمی‌تواند باشد مجبورم بعد از این باصنف مخالف و دشمن شما دوست باشم چون شما دارید به زور مرا از خودتان طرد می‌کنید پس به این دلیل شما دشمن دوست خودتان هستید که من باشم ، ولی شما دوست دشمنانتان هستید بعد مثال می‌زند می‌گوید :

فلان شخص درهمه عمرش هیچوقت اساسا تظاهری هم به اسلام نداشته است علامتی از اسلام در او نبوده ،نه به قرآن اظهار اعتقاد کرده است نه به اسلام ،معروف است به اینکه ظالم وستمگر وفاسق وشرابخوار است همین آدم که شما از او انتظار ندارید ، یکدفعه می‌بینید آمد به زیارت حضرت رضا علیه السلام ،همه تان می گوئید معلوم می‌شود آدم مسلمانی است این دفعه وقتی او را می‌بینید با او خوش وبش می‌کنید یعنی از هزار خصلت او نهصد ونودونه تای آن برضد شما و دین شماست چون از او انتظار ندارید ، همین قدر که یک زیارت حضرت رضا علیه السلام آمد ،می گوئید نه ،معلوم شد مسلمان است اما در مورد آن کسی که از هزار خصلت ، نهصد و نود و نه خصلتش مسلمانی است ،یک خصلتش به قول شما خلاف است ، بخاطر این خصلت می گوئید این دیگر مسلمان نیست و از حوزه اسلام خارج شده پس شما دوست دشمنانتان هستید یعنی کمک به دشمنانتان می‌کنید و دشمن دوستانتان هستید یعنی در واقع دشمن خودتان هستید . شما اگر بخواهید به شکل غیر مستقیم امر به معروف بکنید یکی از راه‌های آن این است که خودتان صالح وبا تقوا باشید، خودتان اهل عمل و تقوا باشید وقتی خودتان این طور بودید مجسمه‌ای خواهید بود از امر به معروف ونهی از منکر هیچ چیز بشر را بیشتر از عمل تحت تأثیر قرار نمی‌دهد شما می‌بینید مردم از انبیاء واولیا زیاد پیروی می‌کنند ولی از حکما و فلاسفه آنقدرها پیروی نمی‌کنند چرا ؟ برای اینکه فلاسفه فقط می‌گویند ، فقط مکتب دارند فقط تئوری می‌دهند. در گوشه حجره اش نشسته است هی کتاب می‌نویسد وتحویل مردم می‌دهد . ولی انبیاء واولیا تنها تئوری وفرضیه ندارند . عمل هم دارند ،آنچه می‌گویند اول عمل می‌کنند حتی اینطور نیست که اول بگویند بعد عمل کنند اول عمل می‌کنند بعد می‌گویند وقتی انسان بعد از آنکه خودش عمل کرد ،گفت ،آن گفته اش اثرش چندین برابر است علی ابن ابی طالب می‌فرماید:

(وتاریخ هم نشان می‌دهد که این طور است): ما امرتکم بشی الا وقد سبقتکم بالعمل به ولا نهیتکم عن شی الا وقد سبقتکم بالنهی عنه [۲۵۲] هرگز شما ندیدید که امر کنم شما را به چیزی مگر اینکه قبلا خودم عمل کرده‌ام تا اول عمل نکنم به شما نمی‌گویم ومن هرگز شما را نهی نمی‌کنم از چیزی مگر اینکه قبلا خودم آنرا ترک کرده باشم چون خودم نمی‌کنم شما را نهی می‌کنم .

کونوا دعاه للناس بغیر السنتکم [۲۵۳] مردم را بدین دعوت کنید اما نه با زبان با غیر زبان دعوت کنید یعنی با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت کنید انسان وقتی عمل می‌کند خود بخود با عمل خود جامعه را تحت تأثیر قرار می‌دهد فیلسوف معروف معاصر ژاپن پل سارتر حرفی دارد البته حرف او تازگی ندارد ولی تعبیری که می‌کند تازه است می‌گوید من کاری که می‌کنم ضمنا جامعه خود را به آن کار ملتزم کرده‌ام او راست هم هست هر کاری که شما بکنید ، کار بد یا خوب جامعه خود را به آن کار ملتزم کرده‌اید ، خواه ناخواه کار شما موجی بوجود می‌آورد تعهدی برای جامعه ایجاد می‌کند بایدی است برای خود شما وبایدی است برای اجتماع شما یعنی هرکاری ضمنا امر به اجتماع است واینکه توهم چنین کن وقتی من کاری می‌کنم ، زبان عمل من است که برادر تو هم مثل من باش هر چه هم بگویم مثل من نباش ،نمی‌شود من هر چه به شما بگویم بقول من عمل کن ولی به کردار من کاری نداشته باشد فایده ندارد شما نمی‌توانید به گفتار من توجه کنید ولی به کردار من توجه نکنید آنچه در شما التزام وتعهد بوجود می‌آورد، در درجه اول کردار من است در درجه دوم آنچه در شما التزام وتعهد بوجود می‌آورد ،در درجه اول کردار من است ، در درجه دوم گفتار من هر مصلحی اول باید صالح باشد تا بتواند مصلح باشد او باید برود پیش ،به دیگران بگوید پشت سر من بیائید خیلی فرق است میان کسی که ایستاده وبه سربازش فرمان می‌دهد،برو به پیش ، من اینجا ایستاده‌ام وکسی که خودش جلو می‌رود ومی گوید من رفتم تو هم پشت سر من بیا در مکتب انبیا و اولیا این را می‌بینیم همیشه می‌گویند ما رفتیم علی علیه السلام می‌گوید من اول می‌روم بعد به مردم می‌گویم پشت سر من بیائید.

پیغمبر اسلام اگر در آنچه که دستور می‌داد اول خود پیشقدم نبود محال بود دیگران پیروی کنند اگر می‌گفت نماز و نماز شب خودش بیش از هر کس دیگر عبادت می‌کرد إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنَی مِن ثُلُثَیِ اللَّیْلِ [۲۵۴] اگر می‌گفت انفاق در راه خدا وگذشت وایثار ،اول کسی که ایثار می‌کرد خودش بود یعنی اول از خود می‌گرفت وبه دیگران می‌داد اگر می‌گفت جهاد فی سبیل الله در جنگها اول خود جلو می‌رفت ،عزیزان خود را جلومی برد . وقهرا دیگران نیز علاقمند می‌شدند .

شیفته می‌شدند ، عشق وشور پیدا می‌کردند که این مرد در راه هدف خود عزیزترین عزیزان خود را به کام مرگ می‌فرستد واول خود مسلح می‌شود و در قلب لشکر دشمن قرار می‌گیرد خود ضربت می‌خورد دندانش می‌شکند ، پیشانیش می‌شکند آنوقت حقیقت را در وجود چنین شخصی می‌دیدند برای پیغمبر چه کسی عزیزتر از علی علیه السلام بود ؟ چه کسی عزیزتر از حضرت سید الشهدا بود در جنگ بدر چه کسانی را اول به میدان فرستاد؟ علی علیه السلام را فرستاد که داماد و پسر عمویش بود و درواقع به منزله فرزندش بود چون علی از کودکی در خانه پیغمبر بزرگ شده بود ،پیغمبر پسر نداشت علی به منزله پسر پیغمبر بود عمویش حمزه را فرستاد که چقدر او را گرامی می‌داشت. پسر عموی خود ابوعبیده بن الحارث را فرستاد که چقدر نزد او عزیز بود حسین بن علی چقدر خطابه خواند وچقدر عمل کرد؟ حجم خطابه‌هایش چقدر کم وحجم اعمال او چقدر زیاد بود. وقتی عمل باشد گفتن زیاد نمی‌خواهد . حسین علیه السلام در خطابه اش فریاد می‌کشد فمن کان باذلافینا محجته موطنا علی لقا الله نفسه فلیرحل معنا فانی راحل مصبحا ان شاالله [۲۵۵] هر کس آماده است که خون دلش را در راه ما ببخشد، هر کس که تصمیم گرفته است لقاء پروردگار را ،با ما کوچ کند.

تأثیر امر به معروف و نهی از منکر أهل بیت (علیهم السّلام)

تعبیری دارد امیر المومین علی علیه السلام درباره تقوا که باصطلاح منطق، شبه دور است می‌فرماید : الا تصونوها وتصونوابها [۲۵۶] ایها الناس تقوا را صیانت و حفظ کنید وخودتان را به وسیله تقوا صیانت کنید به نظر می‌رسد این دور است ما باید تقوا را صیانت کنیم یا تقوا باید ما را صیانت کند؟ جواب این است که هر دو،این دور است اما نه دور محال گفت : سلسله این قوم جعد مشگبار مسأله دور است ،اما دور یار چون نگهداری ما از تقوا به یک شکل است ونگهداری تقوا از ما به شکل دیگر ما باید تقوا را صیانت کنیم وتقوا باید ومی تواند ما را صیانت کند در اینجا هم همین طور است ما باید امر به معروف ونهی از منکر را احیا کنیم وامر به معروف ونهی از منکر متقابلا باید ما را احیا کند و خواهد کرد.ما پیرامون عنصر امر به معروف و نهی از منکر در نهضت حسینی ، فقط از آن جنبه اش بحث کردیم که این عنصر چه اندازه تأثیر داشته است محرک وباعث بوده است ،انگیزه حسینی بوده است

.ولی غیر از این مطلب دیگری هم هست وآن اینکه در این نهضت چقدر امر به معروف و نهی از منکر عملا صورت گرفت؟ وجود مقدس حسین بن علی علیه السلام در این نهضت عملا یک آمر به معروف و ناهی از منکر بود واز او بیشتر ،بعد از شهادت اباعبدالله علیه السلام اهل بیت بزرگوار آن حضرت از بعد از روز عاشورا از همان روز یازدهم و حداقل از روز دوازدهم بعنوان یک گروه امر به معروف و نهی از منکر در آمدند وتا پایان این ماجرا هر جا که بودند ،امر به معروف ونهی از منکر کردند آنها هرگز بصورت یک جمعیت شکست خورده در نیامدند آنها هم مثل خود اباعبدالله پایان کار را زنده ماندن یا کشه شدن نمی دانستندکه بگویند مطلب این بود که حسین زنده بماند و به خلافت برسد یا حداقل درگوشه‌ای برود زندگی کند پس حال که حسین کشته شد مطلب تمام شد ،نه آنها دنبال همان هدف حسینی بودند کشته شدن اباعبدالله از یک نظر برای آنها آغاز کار بود نه پایان کار ،وچقدر زیبا وجالب توجه است وضع اهل بیت پیغمبر ،وراستی وقتی انسان اینها را تجزیه و تحلیل می‌کند ،در مقابل این عظمت وزیبائی، در مقابل این قوت، در مقابل این قدرت روح ، در مقابل این همه ایمان ویقین ، در مقابل آنها سر تعظیم فرود می‌آورد وکار دیگری نمی‌تواند بکند تا آخرین لحظه تبلیغ کردند . نهی از منکر وامر به معروف کردند . دعوت به اسلام کردند محبت و بلکه معرفت علی علیه السلام واهل بیت پیغمبر اساساً درهمه شام وجود نداشت یعنی کسی آنها را نمی‌شناخت واگر هم می‌شناخت بصورتهای بسیار زشتی می‌شناختند ولی ببینید اهل بیت پیغمبر چه کردند ؟ فقط یک نمونه اش را عرض می‌کنم وبعد وارد مطالب دیگری می‌شوم.

می‌دانیم که روز عاشورا وضع به چه منوال بود وشب یازدهم را اهل بیت پیغمبر چگونه برگزار کردند روز یازدهم جلادهای ابن زیاد می‌آیند اهل بیت را سوار شترهای بی جهاز می‌کنند و یکسره حرکت می‌دهند واینها شب دوازدهم را شاید تا صبح یکسره با کمال ناراحتی روحی وجسمی ،طی طریق می‌کنند فردا صبح نزدیک دروازه کوفه می‌رسند دشمن مهلت نمی‌دهد همان روز پیش از ظهر اینها را وارد شهر کوفه می‌کنند ابن زیاد در دارالاماره خودش نشسته است یک مشت اسیر،آنهم مرکب از زنان ویک مرد که در آنوقت بیمار بود ،لقب بیماری برای حضرت سجاد علیه السلام فقط درمیان ما ایرانیها پیدا شده است . نمی‌دانم چطور شده است که فقط ما این لقب را می‌دهیم . امام زین العابدین بیمار ،ولی در زبان عرب هیچوقت نمی‌گویند علی بن الحسین المریض ( یا المراض ) این لقبی است که ما به ایشان داده‌ایم . ریشه اش البته همین مقدار است که در ایام حادثه عاشورا امام علی بن الحسین علیه السلام سخت مریض بود ( هر کسی در عمرش مریض می‌شود . کیست که در عمرش مریض نشود؟)مریض بستری بود،مریضی که حتی به زحمت می‌توانست از بستر حرکت کند . در همان حال امام را بعنوان اسیر حرکت دادند . امام را بر شتری که یک پالان چوبی داشت وروی آن حتی یک جل نبود، سوارکردند .چون احساس می‌کردند که امام بیمار ومریض است وممکن است نتواند خودش را نگهدارد، پاهای حضرت را محکم بستند غل بگردن امام انداختند . با این حال اینها را وارد شهر کوفه کردند دیگر کوفتگی ،زجر ، شکنجه به حد اعلا است . معمولا وقتی می‌خواهند از یک نفر مثلا بزور اقرار بگیرند ،یا اعصابش را خرد کنند ، اراده اش را در هم بشکنند ، یک بیست وچهار ساعت، چهل و هشت ساعت به او غذا نمی‌دهند،نمی‌گذارند بخوابد، هی زجرش می‌دهند در چنین شرایطی اکثر افراد مستاصل می‌شوند می‌گویند هر چه می‌خواهی بپرس تا من بگویم آنوقت شمات ببینید اینها وقتی که وارد مجلس ابن زیاد می‌شوند ،بعد از آن همه شکنجه‌های روحی وجسمی چه حالتی دارند زینب سلام الله علیها را وارد مجلس ابن زیاد می‌کنند. او زنی است بلند بالا ،عده‌ای تعبیر کرده‌اند  : و حفت بها امارها یعنی کنیزانش دورش را گرفته بودند .

برای زینب سیادت وبزرگواری قائل بودند . خودشان را مثل کنیز می‌دانستند . اینها دور زینب را گرفته بودند وزینب در وسط اینها وارد مجلس ابن زیاد شد ولی سلام نکرد. اعتنا نکرد،ابن زیاد از اینکه او احساس مقاومت کرد ناراحت شد . سلام نکردن زینب معنایش این است که هنوز اراده ما زنده است . هنوز هم ما به شما اعتنا نداریم. هنوز هم روح حسین بن علی علیه السلام در کالبد زینب می‌گوید: هیهات مناالذله هنوز می‌گوید : «اعطیکم بیدی اعطاء الدلیل ولاافرفرار العبید- یا لااقر اقرار العبید [۲۵۷]ابن زیاد از این بی اعتنایی سخت ناراحت شد .می‌فهمید این کیست همه گزارشها به او رسیده بود .وقتی زنی از همه محترم تر است وزنان دیگر با احترام خاص دورش راگرفته‌اند،لابد حدس می‌زد که او کیست چون خبر داشت که کی هست ،کی نیست ، در عین حال گفت من هذه المتکبره؟ یا من هذه المتنکره؟ این متکبر، این زن پر نخوت کیست ؟ یا این ناشناس کیست ؟ کسی جواب نداد دو مرتبه سوال کرد می‌خواست از همانها کسی جواب بدهد بار دوم وسوم بالاخره زنی جواب داد هذه زینب بنت علی بن ابیطالب .

این زینب دختر علی ابن ابیطالب است این مرد دنی پست که یک جو شرافت نداشت (از یک طرف کسی که این همه مصیبت دیده است یک آدم شریف بخودش اجازه نمی‌دهد که نمک به زخم او بپاشد واز طرف دیگر زن باصطلاح جنس لطیف است در هیچ قانون جنگی ، مردمی که یک ذره شرافت دارند متعرض زن نمی‌شوند . به هیچ شکلی زن را زخم زبان نمی‌زنند . جراحت به او وارد نمی‌کنند . زن را اسیر می‌گیرند ولی درعین حال احترام می‌کنند ) ،شروع کرد به سخت‌ترین وجهی زخم زبان زدن، گفت : الحمدلله الذی فضحکم واکذب احدوثتکم خدا را شکر می‌کنم که شما را رسوا ودروغتان راآشکار کرد زینب (سلام الله علیه)درکمال جرات و شهامت گفت : الحمدلله الذی اکرمنا بالشهاده خدا را شکر می‌کنم که افتخار شهادت را نصیب ما کرد خدا را شکر می‌کنم که این تاج افتخار را بر سر بردار من گذاشت ،خدا را شکر می‌کنیم که ما را از خاندان نبوت و طهارت قرار داد . بعد درآخر گفت :انما یفصح الفاسق و یکذب الفاجر وهو غیرنا .رسوائی مال فاسقهاست ما در عمرمان دروغ نگفتیم وحادثه دروغ هم بوجود نیاوردیم دروغ مال فاجرهاست فاسق وفاجر هم ما نیستیم ،غیر ماست یعنی تو ،رسوا تویی دروغگو هم خودت هستی این مقدار شهامت وشجاعت وایمان عملی ،این امر به معروف و نهی از منکر است تازه این یک درجه ویک مرحله اش است وداستان درازی دارد زین العابدین چه گفت :

یکی از دختران امام حسین علیه السلام چه گفت : کنار بازار کوفه ،زینب چه خطابه‌ای انشاء کرد.زین العابدین در آنجا چه خطابه‌ای انشاء کرد. در بین راه چه کردند .در خرابه یا در خیابانها وکوچه‌ها با مردم که مواجه می‌شدند چه می‌گفتند .واز همه اینها به نظر من بالاتر آن خطابه بسیار غراء زینب (سلام الله علیه) در مجلس یزید بن معاویه است در آنجا دیگر صحبت بیست و چهار ساعت و چهل وهشت ساعت نیست. نزدیک یک ماه است که زینب در چنگال اینها اسیر است وحداکثر زجری را که به یک اسیر می‌دهند به او دادند ولی ببینید در مجلس یزید چه کرده است . پس در نهضت حسینی عنصر امر به معروف ونهی از منکر را از این وجهه جهت هم باید در نظر گرفت که این نهضت ،یک نهضت امر به معروف ونهی از منکر بود وآثار این امر به معروف و نهی از منکر را هم باید کاملا بررسی کرد مخصوصا در خود شام ه چگونه شام را زیرو رو کرد . مطلب دیگری که خواستم برای شما عرض کنم این است : فقهای ما در باب امر به معروف نهی از منکر دو مطلب گفته‌اند که باید آنها را توضیح دهیم یکی این است که امر به معروف ونهی از منکر در جائی است که انسان احتمال اثر بدهد معنی این جمله چیست؟ امر به معروف ونهی از منکر یک قانون تعبدی مثل نماز یا روزه نیست که البته حکمت وفلسفه و اثری دارد ولی به ما مربوط نیست که ببینیم اگر اثر خودش را می‌بخشد، انجام بدهیم واگر اثر خودش را نمی‌بخشد،انجام ندهیم بما گفته‌اند شما نماز را به هرحال باید بخوانید این در اختیار تو نیست تو نمی‌توانی حساب بکنی که این نماز اثر دارد یا اثر ندارد تو باید تحت این فرمول وقاعده بخوانی اینکه این کار به نتیجه می‌رسد یا نمی‌رسد از حوزه منطق بشر خارج است ولی امر به معروف و نهی از منکر را بشر باید با منطق خودش اداره کند یعنی همیشه درکارها باید روی آن نتیجه‌ای که باید بر آن مترتب بشود، حساب بکند نیرو مصرف می‌کنی،مایه مصرف می‌کنی ،امر به معروف ونهی از منکر می‌کنی ولی حساب کن ببین در این کار تو چقدر به نتیجه وهدف می‌رسی مثل تاجری باش که وقتی سرمایه اش راخرج می‌کند ،روی حساب لا اقل حساب احتمالات می‌خواهد سودی که از این کار می‌برد،بیش از سرمایه‌ای باشد که مصرف می‌کند و این بسیار حرف منطقی ای است یعنی اگر ما در جائی امر به معروف ونهی از منکر می‌کنیم ،یک سرمایه مالی یا جانی یا لااقل یک سرمایه وقتی و زمانی مصرف می‌کنیم ولی یقین داریم که کوچکترین اثری نمی‌بخشد یا اثر معکوس می‌بخشد آیا باز باید انجام دهیم ؟ نه خیلی حرف منطقی ودرستی است این در مقابل منطق خوارج است در فقه خوارج امر به معروف ونهی از منکر یک تعبد محض است یعنی انسان حق ندارد حساب و منطق را در آن وارد کند او باید کورکورانه وچشم بسته امر به معروف و نهی از منکر کند ولو یقین دارد که در اینجا سرمایه را مصرف می‌کند و سودی هم نمی‌برد می‌گوید به ما مربوط نیست خدا گفته تو باید به هر حال امر به معروف ونهی از منکر کنی ائمه ما به ما گفتند این اشتباه است ،خدا این جور امر به معروف و نهی از منکر را دستور نداده است در امر به معروف ونهی از منکر قطعا باید حساب- تدبیر- فکر ومنطق بکار برده شود علمائی که در مسائل اجتماعی مطالعه کرده‌اند گفته‌اند که راز انقراض خوارج همین بود که در امر به معروف ونهی از منکر ،منکر منطق بودند می‌آید مثلا در حضور یک جبار گردنکش درحالی که شمشیرش را کشیده بود،یقین داشت که در اینجا حرفش کوچکترین اثری ندارد ولی می‌گفت او هم آناً او را معدوم می‌کرد باصطلاح تاکتیک نداشتند ،منطق وحساب در کارشان نبود . بی گدار خودشان را به آب می‌زدند،نتیجه انقراضشان شد. ولی ائمه ما علیه السلام گفتند این کار غلط است تقیه هم که شما شنیده‌اید یعنی به کار بردن تاکتیک در امر به معروف و نهی از منکر ،از ماده وقی به معنی نگهداری است یعنی چه؟ یعنی امر به معروف و نهی از منکر مبارزه است در مبارزه انسان وسیله دفاعی هم باید بکار برد یعنی بزن ولی کوشش کن نخوری . اما تو می‌خواهی بگوئی بر من جهاد واجب است ولی چرا سلاح بپوشم چرا زره بپوشم مگر اگر کشته بشوم به بهشت نمی‌روم ؟ چرا پس من همین طور خودم را می‌زنم به قلب لشکر تا کشته بشوم. بروم به بهشت می‌گوید اینکار را نکن . تو داری نیروی اسلام را مصرف می‌کنی ،تو خود خشتی در بنای اسلام هستی نیرویی از نیروهای اسلام هستی برو بزن ولی کوشش کن تا حد امان کمتر بخوری اگر با این خیال بروی ،اسلحه نپوشی وبخاطر اسلحه نپوشیدن کشته شوی،نیروی اسلام راهدر داده‌ای . برو بزن وتا حدامکان کشته نشو برو تا حد ممکن طرف را از بین ببر ولی خودت را حفظ کن این معنی مطلبی است که آقایان گفته‌اند وبسیار مسأله منطقی ای است مطلب دیگری ما در باب امر به معروف ونهی از منکر داریم که این هم در اخبار وروایات ما هست متن حدیث است که در فقه ما هم آمده است :

انما یجب علی القوی المطاع [۲۵۸] امر به معروف و نهی از منکر بر کسی واجب است که قدرت داشته باشد یعنی آدم ناتوان نباید امر به معروف ونهی از منکر بکند این هم وابسته مطلب است ،یعنی حساب این است که امر به معروف و نهی از منکر برای رسیدن به نتیجه است برای این است که نیرو را حفظ کن و نتیجه بگیر اما آنجا که تو ناتوان هستی یعنی نیرویت را از دست می‌دهی وبه نتیجه نمی‌رسی ، نه در اینجا یک اشتباه بسیار بزرگ برای بعضی‌ها پیدا شده است وآن اینکه ممکن است کسی بگوید من که قدرت ندارم فلان کار را انجام دهم اسلام هم که گفته اگر قدرت نداری نکن ، پس دیگر من خیالم راحت است دیگری می‌گوید اسلام گفته است امر به معروف و نهی از منکر در وقتی است که در آن احتمال نتیجه دادن باشد خوب من احتمال نمی‌دهم پس خیالم راحت است .

این اشتباه است این احتمال غیر از احتمالی است که شما در باب طهارت ونجاست می‌دهید من نمی‌دانم فلان چیز پاک است یا نجس ؟ می‌گوید آیا احتمال می‌دهید که پاک است ،بله احتمال می‌دهم ، خوب بگو پاک است معنای آن احتمال همان احتمال ذهنی است یعنی تو در هر جا که شک داری که چیزی پاک است یا نجس (اگر احتمال می‌دهی که پاک باشد بگو پاک است) مثلا دوایی را که از خارج وارده کرده باشند تو صد درصد یقین نداری که نجس باشد صدی نود ونه احتمال می‌دهی که نجس باشد ولی صدی یک هم احتمال می‌دهی که پاک باشد ، همان احتمال ذهنی تو کافی است برای اینکه بگویی این دوا پاک است ،آیا من وظیفه دارم که بروم تحقیق بکنم ببینم آیا پاک است یا نجس ؟ ابدا هیچ چنین وظیفه‌ای نداری همان احتمال یعنی همان حالت ذهنی باصطلاح مثل علمی که می‌گویند علم موضوعیست ،احتمال موضوعیست ،این احتمال برای تو موضوع حکم است دیگر بیش از این تو تکلیف نداری اما اینجا که می‌گویند احتمال نه معنایش این است که برو در خانه ات بنشین بعد بگو من احتمال اثر می‌دهم، احتمال اثر نمی‌دهم.

اینکه پاکی و نجسی نیسته در این مورد باید بروی کوشش بکنی حداکثر تحقیق رابکنی تا ببینی و بفهمی که آیا به نتیجه می‌رسی یا نمی‌رسی کسی که بی اطلاع است و دنبال تحقیق هم نمی‌رود تا بفهمد از این امر به معروف و نهی از منکرش به نتیجه می‌رسد یا نمی‌رسد چنین عذری را ندارد یا آن دیگری می‌گوید: آقا من که قدرت ندارم اسلام هم می‌گوید ،بسیار خوب ولی برو قدرت را بدست بیاور ،این شرط وجود است نه شرط واجب بعضی گفته‌اند تا ناتوانی دست بکاری نزن که به نتیجه نمی‌رسی ولی برو توانایی را بدست آور تا بتوانی به نتیجه برسی حالا برایتان مثالی ذکر می‌کنم در فقه مسئله‌ای مطرح است به نام ولایت از قبل جائر مخصوصا درزمان ائمه این مسئله را زیاد سوال می‌کردند می‌گفتند یابن رسول الله این خلفا، خلفای جور و ظلم هستند ما از اینها پست دولتی باصطلاح بگیریم یا نگیریم ؟ اسلام دستورش این است که نه ،از اینها پست نگیرید ولی بعد فرمود اگر تو از ناحیه آنها پستی می‌گیری که آن پست وسیله می‌شود که تو بر امر به معروف ونهی از منکر قدرت پیدا کنی این کار را قطعا انجام بده در کتب فقهی ما این مسأله مطرح است محقق در شرایع دارد شهیدین یعنی شهید اول و شهید ثانی رحمه الله علیهما دارند منتهی بعضی می‌گویند استحبت و بعضی می‌گویند وجبت بعضی می‌گویند اینکاری که کمک دادن واعانت به ظلم است مثلا علی بن یقطین می‌خواهد بشود وزیر هارون ظالم ستمگر غاصب بشود واجب است یعنی این کاری که فی حد ذاته حرام است اگر وسیله‌ای باشد برای اینکه قدرتی بدست آوری که از این قدرت در راه امر به معروف و نهی از منکر استفاده کنی نه تنها بر تو حرام نیست بلکه واجب است اما موسی بن جعفر علیه السلام راجع به محمد بن اسماعیل بن بزیع وعلی بن یقطین دو نفر از شیعیان که در دستگاه ظلم خلفا بودند ولی در آن دستگاه رفته بودند برای اینکه مقاصد الهی را پیش ببرند می‌فرماید شما ستارگان خدا در روی زمین هستید . تو نرفتی آنجا که منفعت پرستی بکنی ، جاه طلبی بکنی برای اینکه پول بدست آوری تو در آنجا رفتی تا هدف اسلام را پیش ببری ببینید کار تحصیل قدرت برای امر به معروف و نهی از منکر تا آنجا مهم است تا آنجا واجب است که اسلام می‌گوید یک عمل صد درصد حرام را بخاطر آن می‌توانی مرتکب بشوی و اگر در آن هیچ هدف امر به معروف ونهی از منکر یعنی هدف خدمت به اسلام نداشته باشی حرام است به منظور خدمت به اسلام که واقعا به اسلام خدمت بکنی این حرام تبدیل به واجب وبه قول بعضی از فقها مثل محقق در شرایع مستحب می‌شود .حداقل حرام تبدیل به مستحب می‌شود ،از اینجا شما بفهمید که مسأله قدرت این نیست که اگر تصادفا قدرتی پیدا شود امر به معروف ونهی از منکر بکنی و اگر تصادفا قدرتی پیدا نشد ،نه دلیل دیگر نادرست بودن این حرف که می‌گویند قدرت اگر تصادفا پیدا شد امر به معروف ونهی از منکر واجب می‌شود اگر نه،نه .

پس تحصیل قدرت واجب نیست این است که ما باید ببینیم اسلام برای امر به معروف ونهی از منکر چه ارزشی قائل است ببینیم با ارزشی که اسلام برای امر به معروف ونهی از منکر قائل است است اصلا ایا امکان دارد که بگوید این وظیفه را مسلمین هنگامی باید انجام بدهندکه اتفاقا وتصادفا قدرت داشته باشند ولی اگر قدرت نداشتند دیگر نه و هیچ وظیفه‌ای هم ندارند که بروند قدرت را بدست بیاورند تا امر به معروف ونهی از منکر بکنند؟ شما اگر می‌خواهید بفهمید که مقام امر به معروف و نهی از منکر دراسلام چیست این روایتی را که در کافی فروع کافی ج ۵ ص ۵۵ است واز روایات بسیار معروف وقطعی ومسلم ما است ودر تمام کتب فقهی وحدیثی معتبر آمده است ومفصل‌ترین حدیث در این باب است مطالعه کنید . من قسمتهائی از آن را برای شما می‌خوانم چون همه اش مفصل است یک قسمتش که اول حدیث هم هست این است که فرمود: در آخر الزمان ،مردم ریا کاری پیدا می‌شوند که هی آیه قرآن و دعا می‌خوانند (ویتنسکون) اظهار مقدس مابی می‌کنند (حدثاء سفهاء) یک مردم تازه به دوران رسیده احمقی هم هستند .

تنها چیزی که این مقدس مابها به آن اعتنا ندارند امر به معروف ونهی از منکر است ( لایوجبون امرا به معروف ولانهیا عن منکر الا اذا امنواالضرر) اینها تا مطمئن نشوندکه امر به معروف و نهی از منکرکوچکترین ضرری به ایشان نمی‌زند ،به آن تن نمی‌دهند (یطلبون لانفسهم الرخص والمعاذیر)دائم دنبال این هستند که یک راه فراری برای امر به معروف ونهی از منکر پیدا کنند.

یک عذری بتراشند که خوب دیگر نمی‌شود دیگر ممکن نیست یقبلون علی الصلاه والصیام ومالا یکلفهم فی نفس و لا مال دنبال آن عبادتهایی هستند که نه به جان نه به مال ونه به حیثیتشان ضرر می‌زند مثل نماز وروزه اما اگر وظیفه‌ای ، ضرری بجائی می‌زند دیگر آنرا قبول ندارند تا آنجا که می‌فرماید اگر نماز هم به کار یا حیثیت یا جانشان ضرر می‌زد، آن را رها می‌کردند ( کما رفضوا اسمی الفرائض واشرفها) همان طوری که عالترین وشریفترین فریضه‌ها را رها کردند نماز را هم رها می‌کردند آن عالیترین وشریفترین فریضه‌ها کدام است؟ (ان الامر بالمعروف والنهی عن المنکر فریضه عظیمه بها تقام الفرائض ) فریضه بزرگیست که سایر فرائض بوسیله آن بپا می‌شود باید امر به معروف ونهی از منکر باشد تا نمازی باشد ،تا زکاتی باشد ،تا حجی باشد ،تا خمسی باشد ، تا معاملاتی باشد، تا قانونی باشد،تا اخلاقی باشد باز قسمتی از حدیث را حذف می‌کنم فرمود : ( ان الامر بالمعروف والنهی عن المنکر سبیل الانبیاء) همانا امر به معروف ونهی از منکر ،راه همه انبیا وپیامبران است (منهاج الصلحاء بها تقام الفرائض وتامن المذاهب ) واجبات خدا به این وسیله بپا داشته می‌شود و راه‌ها به این وسیله امن می‌گردد کسبها باین وسیله حلال ومظالم باین وسیله باز می‌گردد زمین به این وسیله آباد می‌شود شما از اینجا بفهمید که حوزه امر به معروف ونهی از منکر تا کجا است تا حدود آباد شدن زمین .

خدا می‌داند آدم گاهی که یک چیزهایی را می‌بیند ودر تاریخ اسلام مطالعه می‌کند دود از کله اش بلند می‌شود که ما چه بودیم وچه شدیم دلم می‌خواهد این کتاب ( الاحکام السلطانیه ) ماوردی را که یکی از معتبرترین کتابهای اسلامی است و مخصوصا اروپائیها ومستشرقین روی آن خیلی حساب می‌کنند مطالعه کنید این کتاب نظامات اجتماعی اسلام را در حدود هزار سال پیش بیان کرده است ببینید چه نظاماتی در دنیای اسلام بوده است واصلا امر به معروف و نهی از منکر چه معنی ای داشته وچه می‌کرده است از آن مهمتر کتابی است به نام ( معالم القربه فی احکام الحسبه ) که خوشبختانه این کتاب را ظاهرا یک مستشرق فرنگی ( باز هم خدا پدر این فرنگیها را بیامرزدکه اقلا می‌روند این کتابهای نفیس خطی ما را ازکتابخانه‌ها در می‌آورند وچاپ می‌کنند ما که این عرضه را هم نداریم ) از یکی از کتابخانه‌های ترکیه در آورده وچاپ کرده است این کتاب در قرن نهم نوشته شده (حسبه )درآنجا یعنی همان امر به معروف ونهی از منکر اصطلاحی بوده که از قرن دوم هجری امر به معروف ونهی از منکر را ( حسبه ) می‌گفته‌اند . محتسب که شما می‌بینید در اشعار ما آمده است یعنی امر به معروف وناهی از منکر آن تشکیلاتی که درکشورهای اسلامی بنام تشکیلات حسبه‌ای یا احتسابی بوده است ،افرادش یعنی آمرین به معروف وناهین از منکر را می‌گفتند (محتسب ) که در اصطلاح شعرای ما زیاد آمده است مولوی ،حافظ و سعدی ،این لغت را استعمال کرده‌اند . سعدی می‌گوید چندانکه مرا شیخ اجل شمس الدین ابوالفرج الجوزی ... می‌گوید استادم ابوالفرج بن الجوزی به من که جوان بودم می‌گفت نرو در این مجالس اینجا نرو،آنجا نرو،ومن حرف این شیخ واستاد را نمی‌شنیدم . چون جوان بودم وگاهی مسخره اش می‌کردم ، می‌گفتم :

قاضی ار با ما نشیند،برفشاند دست را محتسب گر مِی خورد ،معذور دارد مست را

به هر حال ،اسم این کتاب ( معالم القربه فی احکام الحسبه ) است وقتی انسان این کتاب را مطالعه می‌کند که اصلا امر به معروف ونهی از منکر چه مفهومی داشته ،می‌بیند سراسر زندگی را در بر می‌گیرد ،تمام کارهایی که امروز شهرداریها انجام می‌دهند جز امر به معروف ونهی از منکر بوده است تمام کارهایی که شهربانی انجام می‌دهند نیز در حوزه احتساب بوده است در همین کتاب آمده است که یکی از وظایف محتسب این است که وقتی دم دکان بقالی می‌رود ومی بیند روی ظرفهای ماست باز است ومگس می‌نشیند باید بقال را موظف کند که روی ظرف ماست خودش را بپوشاند . لباسهای آن بقای را نگاه کند که کثیف نباشد . آن پیشبندی که می‌بندد چند روز یکبار یا مثلا روزی یکبار عوض کند ،بشوید در حمامها چه بکنند در مسجدها چه بکنند و .. وقتی آدم اینها را می‌بیند می‌گوید خدایا ، این ما بودیم که چنین روزی داشتیم واین ما هستیم که به چنین روزی گرفتار هستیم ؟ خدایا ،این ما هستیم که در روایات کافی ما ودر تمام کتب فقهی ما می‌گوید امر به معروف ، آنی است که زمین بدان آباد می‌شود ،وتعمر الارض ونیتصف من الاعدا با امر به معروف ونهی از منکر می‌شود از دشمن انتقام گرفت یعنی امر به معروف ونهی از منکر را زنده کن تا بتوانی در مقابل اسرائیل بایستی اگر در مقابل اسرائیل ناتوانی ،ریشه اش را از چند صد سال پیش پیدا کن که امر به معروف و نهی از منکر را از میان بردی و در نتیجه دشمن بر تو مسلط شد ( ویسقیم الامر ) بدین وسیله است که کارها همه بر روی اساس استواری قرار می‌گیرد (فانکروا بقلوبکم و الفظوا بالسنتکم وصکوابها جباههم ولاتخافوا فی الله لومه لائم فان اتعظوا والی الحق رجعوا فلا سبیل علیهم إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُوْلَئِکَ لَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ.) [۲۵۹]

دیگر فرصت ترجمه این قسمت و ذکر قسمت‌های دیگر نیست یک فرضیه‌ای که در اسلام چنین مقامی و ارزشی را دارد آیا می‌شود احتمال داد که درباره اش گفته‌اند اگر یک روزی دید اتفاقا،تصادفا یک نیرویی یک قدرتی دارای انجام بده واگر قدرت نداری دیگر تکلیف ساقط است این تکلیف ساقط است ،یعنی اسلام ساقط است چون امر به معروف و نهی از منکری که اسلام برای ما معرفی می‌کند به منزله پایه خیمه اسلام است . چطور ممکن است که خود اسلام بگوید اگر تصادفا دیدی می‌توانی اسلام را نگهداری ،نگهدار اگر تصادفا دیدی نه نمی‌توانی ، دیگر نمی‌خواهد خیالت راحت باشد ؟در مورد احتمال اثر هم همین طور است . بنده بروم در اطاقم بنشینم بگویم من که احتمال اثر نمی‌دهم تو حق نداری احتمال اثر بدهی یا ندهی تو که اصلا مطالعه نداری ، تو که از اوضاع خبر نداری ،جریانات را نمی دانی ، تو که نمی دانی راه امر به معروف و نهی از منکر چیست ،تو که روانشناسی نمی دانی که برای نفوذ در بشر از چه راهی باید با روح او مواجه شد تو که جامعه شناسی نمی دانی توکه چیزی نمی دانی حق نداری بگوئی من احتمال اثر می‌دهم یا احتمال اثر نمی‌دهم این است که دو رکن این اصل اساسی ، قدرت و آگاهی است . وهر دو را هم باید تحصیل کرد و به دست آورد غیر ازاین نمی‌شود . شما در روزنامه‌های خودمان می‌خوانید که در آمریکا بیش از سیصد وهشتاد کمیته جمع آوری اعانه برای اسرائیل وجود دارد من از این نظر اینها را تقدیر می‌کنم که ملت بیداری هستند برای خودشان دارند کار می‌کنند این ملت می‌فهمند که راهش همین است هر مردمی در هر محله‌ای در هر گوشه‌ای هستند خودشان باید بنشینند فکر کنند کار کنند آگاهی واطلاع بدست آورند عاقبت را بیندیشند این آگاهی است و تحصیل آگاهی واجب است این قدرت است و تحصیل قدرت واجب است. باز گردم به آن مطلبی که در ابتدا عرض کردم یعنی بررسی عنصر امر به معروف ونهی از منکر در نهضت حسینی. از این نظر از این وجه که اهل بیت پیغمبر (سلام الله علیه) چگونه از این فرصت حداکثر استفاده را کردند خدا رحمت کند مرحوم آیتی رضوان الله تعالی علیه را چه مرد بزرگواری بود چه عالم متقی ای بود که از دست ما رفت ایشان کتابی دارد به نام بررسی تاریخ عاشورا که شاید خیلی از شماها دیده باشید کسانی هم که ندیده‌اند، ببینند و بخوانند

مجموعه سخنرانیهائی است که ایشان در رادیو کرده است بعداز فوت ایشان این سخنرانیها را چاپ کرده‌اند در میان کتابهایی که به زبان فارسی در این زمینه نوشته شده است اگر نگوئیم بهترین آنهاست،قطعا از بهترین آنهاست . حالا اگر از نظر تجزیه و تحلیلها نگوئیم در درجه اول یا فرد اول است ،ولی از جنبه استناد یعنی از جنبه این که مطالبش مستند به تواریخ معتبر است قطعا بی نظیر است . در انجا این مرد روی این مطلب خیلی تکیه کرده است که اصلا تاریخ کربلا را اسرا زنده کردند یعنی اسرا نگهداری کردند وبزرگترین اشتباهی که دستگاه اموی کرد مسأله اسیر گرفتن اهل بیت علیه السلام وسیر دادن آنها به کوفه و شام بود واگر آنها این کار را نکرده بودند شاید می‌توانستند تاریخ این نهضت را محو کنند یا لا اقل یک مقداری آنرا از اثر وقدرت بیاندازند ولی بدست خودشان کاری کردند که برای اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم فرصت ایجاد کردند وآنها این تاریخ را دردنیا مسجل نمودند آنها باور نمی‌کردند که یک عده زن وبچه خرد شده مصیبت دیده ، حداکثر استفاده از این فرصت‌ها را ببرند وکی باور می‌کرد و چطور اینها تبلیغ کردند.

در روز جمعه‌ای در شام نماز جمعه است ناچار خودیزید نماز جمعه خطیب باید اول دو خطابه که بسیار مفید وارزنده است بخواند، بعدا نماز شروع می‌شود اصلا این دو خطابه بجای دو رکعتی است که از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط ونماز جمعه تبدیل به دو رکعت می‌شود اول آن خطیبی که با اصطلاح دستوری بود رفت و هر چه قبلا به او گفته بودندگفت تجلیل فراوان از یزید ومعاویه کرد هر صفت خوبی در دنیا بود برای اینها ذکر کرد و بعد شروع کرد به سب کردن ودشنام دادن علی علیه السلام وامام حسین علیه السلام بعنوان اینکه اینها ( العیاذ بالله ) از دین خدا خارج شده‌اند چنین کردند ، چنان کردند زین العابدین از پای منبر نهیب زد ایها الخطیب اشتریت مرضا المخلوق بسخط الخالق تو برای رضای یک مخلوق ، سخط پروردگار رابرای خودت خریدی بعد خطاب کرد به یزید که آیا به من اجازه می‌دهی از این چوبها بالا بروم ؟ ( نفرمود منبر خیلی عجیب است ،بقدری اهل بیت پیغمبر علیه السلام مراقب ومواظب این چیزها بودند مثلا در مجلس یزید نمی‌گوید یا امیر المؤمنین یا ایها الخلیفه یا حتی به کینه هم نمی‌گوید یا ابا خالد می‌گوید یا یزید هم زین العابدین وهم زینب در اینجا هم نفرمودند که اجازه می‌دهی من بروم روی این منبر یعنی این که منبرنیست این چوبهای سه پله‌ای که در اینجا هست که چنین خطیبی می‌رود بالای آن وچنین سخنانی می‌گوید ما این را منبر نمی‌دانیم این چهار تا چوب است اجازه می‌دهی من بروم بالای این چوبها دو کلمه حرف بزنم ؟ یزید اجازه نداد، آنهایی که اطراف بودند از باب اینکه علی بن الحسین حجازی است اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شیرین ولطیف است برای اینکه به اصطلاح سخنرانیش را ببینند گفتند اجازه بدهید مانعی ندارد ولی یزید امتناع کرد پسرش آمد و به او گفت: پدر جان اجازه بدهید ما می‌خواهیم ببینیم این جوان حجازی چگونه سخنرانی می‌کند گفت : من از اینها می‌ترسم اینقدر فشار آوردند تا مجبور شد یعنی دید دیگر بیش از این اظهار عجز و ترس است. اجازه داد. ببینید این زین العابدین که در آن وقت از یک طرف بیمار بود (منتهی بعدها دیگر بیماری نداشت باائمه دیگر فرق نمی‌کرد) و از طرف دیگر اسیر وبه قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجیر تا شام آمده بود

وقتی بالای منبر رفت چه کرد چه ولوله‌ای ایجاد کرد یزید دست وپایش را گم کرد گفت : الان مردم می‌ریزند و مرا می‌کشند دست به حیله‌ای زد ظهر بود یکدفعه به موذن گفت اذان وقت نماز دیر می‌شود. صدای موذن بلند شد زین العابدین خاموش شد موذن گفت الله اکبر امام حکایت کرد الله اکبر الله اکبر موذن گفت اشهد ان لا الله الا الله اشهدان لا الله الا الله باز امام حکایت کرد تا رسید به رسالت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) تا به اینجا رسید زین العابدین فریاد زد : موذن سکوت کن رو کرد به یزید و فرمود یزید اینکه اینجا اسمش برده می‌شود وگواهی به رسالت او می‌دهید کیست ؟ ایها الناس ما را که به اسارت آورده‌اید کیستیم ؟ پدر مرا که شهید کردید که بود واین کیست که شما به رسالت او شهادت می‌دهید تا آنوقت اصلا مردم درست آگاه نبودند که چه کرده‌اند آنوقت شما می‌شنوید که یزید بعدها اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را از آن خرابه بیرون آورد و دستور داد که آنها را با احترام ببرند . نعمان بن بشیر را که آدم نرمتر و ملایم تری بود ملازم قرار داد و گفت حداکثر مهربانی را با اینها از شام تا مدینه بکن این برای چه بود . آیا یزید نجیب شده بود؟ روحیه یزید فرق کرد؟ ابداً. دنیا و محیط یزید عوض شد . شما می‌شنوید که یزید بعد دیگر پسر زیاد را لعنت می‌کرد .هی می‌گفت تمام گناهان از او بود اصلاً منکر شد که من چنین دستوری ندادم ابن زیاد از پیش خود چنین کاری کرد چرا؟ چون زین العابدین علیه السلام و زینب (سلام الله علیه) اوضاع را بر گرداندند.


فصل چهارم : شرح احوال بعضی از علمایی که از آنان حکایت نقل شده است

حضرت رسول اکرم( صلی الله علیه و آله):

جهاد چهار قسم است: امر به معروف، و نهی از منکر، و راستی در جاهایی که بایستی صبر نمود، و تنفر از بدلکاران».

خواجه نصیر الدین طوسی

نام او محمد و کنیه اش ابو جعفر و لقبش «نصیر الدین» ، «محقق طوسی» و شهرتش خواجه است وی در روز شنبه ۱۱ جمادی الاول سال ۵۹۷ ه.ق هنگام طلوع آفتاب دیده به جهان گشود. پدر وی شیخ وجیه الدین محمدبن حسن از علمای جهرود قم است که در طوس (مشهد) اقامت گزید و خواجه نصیر در این دیار متولد گشت. وی دروس مقدماتی از قبیل خواندن و نوشتن، قرائت قرآن، قواعد زبان فارسی و عربی، معانی و بیان و مقداری از علوم منقول مانند حدیث را نزد پدر روحانی خود فرا گرفت. پس نزد دائی خود« نورالدین علی بن محمد شیعی» که در منطق، حکمت، ریاضی و طبیعی استاد بود به تحصیل اشتغال یافت و در نزد «محمد حاسب» دانشمند معروف و متبحر در ریاضیات رفت و از وی استفاده‌ها برد. خواجه نصیر قصد مهاجرت داشت که پدرش بیمار و سپس از دنیا رحلت نمود و روح خواجه آکنده از غم و اندوه گشت. او پس از یک سال از فوت پدرش بنا به وصیت پدر و توصیه دائی اش به نیشابور که یکی از چهار شهر بزرگ خراسان و مرکز علم و دانش بود مهاجرت نمود. او در مدرسه سراجیه نزد امام سراج الدین که مردی فاضل و متدین بود فرود آمد و یک سال از محضر درس وی بهره مند شد. خواجه نصیر از محضر درس« فرید الدین داماد نیشابوری» که با چهار واسطه شاگرد ابن سینا بود بهره گرفت و «اشارات ابن سینا» را از وی آموخت. همزمان کتاب «قانون» ابن سینا را از قطب الدین درس گرفت. او به ری و قم و اصفهان و عراق عزیمت و در هر شهر نزد بهترین مدرسین رفته و بر علم و معرفت خود می‌افزود. وی در عراق بود که اخبار هجوم مغول به ایران را شنید. خواجه نصیر از شنیدن اخبار ناگوار تجاوزات مغولان اندوهگین گشته و بسوی ایران باز می‌گردد و به نیشابور می‌رسد و سپس به زادگاه خود طوس می‌رود. وی در قائن دختر فخرالدین نقاش را به همسری بر می‌گزیند و ازدواج می‌نماید.

خواجه نصیر، از طرف محتشم قهستان، ناصرالدین عبدالرحیم بن ابی منصور، که به مذهب اسماعیلیه و در قلعه‌های آنان حکومت می‌راند، به قلعه برده شد ولی آزادانه به قائن رفت و آمد می‌کرد و از آنجا که مذهب وی با آنان سازگار نبود شعری در مدح خلیفه عباسی به بغداد نوشت و از او یاری طلبید. لکن وزیر خلیفه از بیم ارج و قرب خواجه نزد خلیفه، خبرنامه را به ناصر الدین محتشم قهستانی اطلاع داد و از آن هنگام تا مدت ۲۶ سال خواجه در قلعه‌های آنان تحت نظر و در حالت اسارت به سر برد. بعد از پایان حکومت اسماعیلیان در ایران و فتح قلعه‌های آنان توسط هلاکوخان مغول، خواجه نصیر نزد هلاکو ارج و احترامی یافت. خواجه نصیر از این ارج و قرب استفاده شایانی برای حفظ بلاد مسلمین از غارت و ویرانی توسط مغولان، جلوگیری از آتش زدن کتابخانه‌ها منجمله کتابخانه بزرگ حس صباح در قلعه الموت. جلوگیری از کشتن علماء از جمله «ابن ابی الحدید» شارج نهج البلاغه و برادرش «موفق الدوله» که هر دو از دانشمندان اهل سنت بودند و.... بعمل آورد. تاسیس رصدخانه و مکتب بزرگ مراغه و تالیف ده‌ها کتاب و ترجمه کتب مشهور عربی به فارسی از خدماتی است که خواجه نصیر در سخت‌ترین شرایط «اسارت در قلعه‌های اسماعیلیه و اوضاع نابسامان ممالک اسلامی در تحت سلطه مغولان» انجام داد. وی شاگردان مشهوری تربیت نمود که می‌توان از علامه حلی، ابن میثم بحرانی، قطب الدین شیرازی و سید رکن الدین استر آبادی نام برد. خواجه نصیر که همواره برق شمشیر مغولان را بالای سر خود می‌دید و آن همه خدمات را در شرایط سخت به عالم اسلام و شیعیان عرضه داشت، سرانجام در هجدهم ذی الحجه ۶۷۳ ه.ق در بغداد بدرور حیات گفت.

آیت الله شیخ مرتضی انصاری

آیت الله شیخ مرتضی انصاری فرزند محمد امین، از مشاهیر علمای شیعه، نسبش یه جابر ابن عبدالله انصاری از صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌رسد. وی در سال ۱۲۱۴ ه.ق در دزفول پا به عرصه وجود گذاشت. مقدمات علوم را در زادگاهش نزد پدر و عمش شیخ حسین انصاری فرا گرفت. در ۱۲۳۲ ه.ق رهسپار عراق گردید و چهار سال در کربلا از محضر درس سید مجاهد و شریف العلمای مازندرانی بهره مند گردید. سپس در ۱۲۳۶ ه.ق به دزفول بازگشت لکن یکسال بعد مجددا به کربلا رفت و پس از توقف یکساله عازم نجف گردید و به حلقه ی شاگردان شیخ موسی کاشف الغطاء پیوست. در سال ۱۲۴۰ ه.ق پس از بازگشت به زادگاهش به مشهد جهت زیارت عزیمت و در سر راه خود از حوزه‌های علمیه شهرهای بروجرد، اصفهان و کاشان دیدن کرد و مدت چهار سال در کاشان توقف نموده در خدمت ملا احمد نراقی به تکمیل تحصیلات خود پرداخت و پس از کسب اجازه روایت و اجتهاد از ایشان رهسپار مشهد شد در سال ۱۲۵۳ ه.ق برای همیشه به عتبات رفت و یکسال در درس شیخ علی بن شیخ جعفر کاشف الغطاء حاضر شده و سپس مستقلا به تدریس پرداخت. پس از درگذشت شیخ محمد حسن اصفهانی معروف به صاحب جواهر، بزرگترین مجتهد شیعه و به مقام «مرجع کل» شیعیان رسید و مدت پانزده سال هدایت و مرجعیت شیعه را به عهده گرفت. دانش شیخ چندان زیاد بود که او را « خاتم الفقها و المجتهدین» لقب داده‌اند. وی چون درگذشت برای دو دخترش که تنها فرزندان وی بودند هفده تومان ماترک بر جای گذارد که معادل همان مقدار به دیگران بدهکار بود. شمار شاگردان شیخ را تا ۵۰۰ تن ذکر کرده‌اند که بعدها عالمی بزرگ و مجتهدی مسلم گردیده‌اند از جمله می‌توان از آخوند خراسانی، میرزا محمد حسن شیرازی، شیخ جعفر شوشتری، شیخ محمد حسن ممقانی، محمد حسن آشتیانی نام برد. شیخ انصاری بیش از ۳۰ کتاب و رساله نوشته که از مهمترین آنها یعنی مکاسب یا متاجر و معاملات در فقه، فرائد الاصول، نام برده می‌شود. شیخ انصاری در سال ۱۲۸۱ ه.ق در نجف اشرف دنیا را وداع و به جوار رحمت حق تعالی پیوست.

آیت الله میرزای شیرازی برزگ

حاج میرزا محمد حسن شیرازی، معروف به میرزای شیرازی بزرگ در ۱۵ جمادی الثانی سال ۱۲۳۰ ه.ق پا به عرصه وجود گذاشت و پس از فراگیری مقدماتی در سن هفده سالگی به اصفهان جهت ادامه تحصیل وارد شد و سپس به نجف رفت و در حوزه درس صاحب جواهر(علامه فقیه شیخ محمد حسن صاحب) شرکت نمود. بعد از او به درس شیخ انصاری رفت و از شاگردان طراز اول شیخ بود. بعد از شیخ انصاری مرجعیت عامّه یافت و حدود ۲۳ سال مرجع علی الاطلاق شیعه بود. شاگردان زیادی در حوزه درس ایشان تربیت شدند از قبیل «آخوند ملا محمد کاظم خراسانی» ، «سید محمد کاظم طباطبایی یزدی» ، «حاج آقا رضا همدانی» ، «حاج میرزا حسن سبزواری» ، «سید محمد فشارکی اصفهانی» ، «میرزا محمد تقی شیرازی» و غیر اینها. در جریان واگذاری امتیاز تنباکو به کمپانی رژی که توسط «ماژور تالبوت» انگلیسی و مشاور نزدیک «سالیسبوری»

نخست وزیر انگلیس، تاسیس شده بود، ابتدا آیت الله شیرازی به ناصر الدین شاه نامه‌ای نوشته و وی را از مداخله اتباع بیگانه در امور مملکت بر حذر داشته و امتیاز تنباکو را عملی ننگین نامید. ناصر الدین شاه اهمیتی به اعتراض میرزای شیرازی نداد و لذا میرزا مجددا تلگرافی با لحن شدید تر به شاه می‌کند و شاه پاسخ می‌دهد که هرگز دولت استقلال رعیت خود را به دیگران نداده است. میرزای شیرازی که از دولت و شاه ناامید می‌شود روز نیمه اول جمادی الاول ۱۳۰۹ ه.ق ( آذر ۱۲۷۰ ه.ش) حکم تحریم استعمال تنباکو را صادر و با حمایت وسیع مردم موجب ابطال قرار داد می‌شود. وی در ۲۴ ماه شعبان سال ۱۳۱۲ ه.ق در سن ۸۲ سالگی برحمت حق پیوست.

آیت الله آخوند ملاکاظم خراسانی

آخوند ملاکاظم خراسانی فرزند مرحوم ملاحسین هراتی، روحانی وارسته، در سال ۱۲۵۵ ه.ق در مشهد بدنیا آمد. دوران کودکی را نزد پدر وارسته و عالم خود گذرانید و سپس وارد حوزه علمیه مشهد شد و بیش از ۶ سال به فراگیری ادبیات عرب، منطق، فقه و اصول فقه نزد اساتید بزرگ حوزه پرداخت. وی در ۱۸ سالگی ازدواج کرد. وی در سن ۲۲ سالگی به قصد هجرت به نجف براه افتاد. لکن در سبزوار از فرصت استفاده کرد و در درس آیه الله ملا هادی سبزواری شرکت جست و چنان شیفته استدلال وی گردید که ماه‌های رجب و شعبان و رمضان ۱۲۷۷ ه.ق را در آن شهر ماندگار شد. سپس سفر خود را ادامه داد و در تهران حدود ۱۳ ماه در یکی از حجره‌های مدرسه صدر سکنی گزید و در درس ملاحسین خویی و میرزا ابوالحسن جلوه شرکت کرد و بالاخره پس از یک سال از آغاز سفر به نجف رسید و رحل اقامت افکند و در حلقه درس دو تن از اساتید بزرگ حوزه علمیه نجف یعنی شیخ انصاری و میرزا حسن شیرازی راه یافت. آخوند از سال ۱۲۷۸ ه.ق تا سال ۱۲۹۱ ه.ق بیش از ۱۳ سال در درس خارج فقه و اصول چند تن از سرشناس‌ترین اساتید حوزه علمیه نجف و بیش از دو سال در درس شیخ انصاری شرکت کرد و پس از وفات شیخ(۱۲۸۱ ه.ق) حدود دو سال در درس آیت الله سید علی شوشتری حاضر شد. وی بیش از ۱۳ سال در درس آیت الله میرزا حسن شیرازی حضور یافت. میرزای شیرازی در سال ۱۳۱۲ ه.ق از دنیا رفت. اخلاق استاد و رهبری او در قیام تنباکو در آخوند تاثیر بسیار داشت و لذا از دست رفتن استاد برای او بسیار غم انگیز و تلخ بود. بعد از رحلت استاد، توجه همگان بسوی نجف و محفل درس آخوند خراسانی جلب گردید و شاگردان میرزای شیرازی نیز به درس او حاضر شدند. گویند حدود ۳۰۰۰ شاگرد از درس او بهره می‌گرفتند.

آخوند ملا کاظم خراسانی در جریان مشروطیت ایران همراه با شیخ عبدالله مازندرانی و میرزا حسین تهرانی تلاش بسیاری نمود، نامه‌های وی به دربار و محمد علی شاه و علمای تهران و مردم و عشایر و تحریم دادن مالیات به دولت محمد علی شاه و.... در پیشبرد نهضت مشروطیت نقش درجه اول را داشت. لکن بعد از پیروزی مشروطه طلبان، اعمالی چون ترور آیت الله بهبهانی و توهین به علماء و آیت الله آخوند ملاقربانعلی زنجانی در روزنامه حبل المتین و اعدام شیخ فضل الله نوری، آخوند خراسانی را بسیار متاثر ساخت بطوریکه فرمودند:

«ما کشمش را ریختیم تا سرکه بشود، چرا شراب شد!؟»

زمانیکه آخوند و بسیاری از علمای نجف و کربلا و کاظمین به همراه مجاهدان و سپاه اسلام آماده حرکت بسوی ایران برای دفاع از مملکت اسلامی می‌شدند، در آخرین شب که در حرم حضرت علی علیه السلام به راز و نیاز مشغول بود تا صبح بسوی معبود خود شتافت. شایع است که جاسوسان روسی و انگلیسی وی را مسموم و به شهادت رسانده‌اند.

آیت الله آقا بزرگ شهیدی

آقا میرزا عسکری( آقا بزرگ شهیدی) فرزند میرزا ذبیح الله در تاریخ ۱۲۸۵ ه.ق در مشهد پا به عرصه وجود نهاد. مقدمات علوم را در مشهد نزد آقا شیخ موسی منطقی و میرزا محمد سروقدی و آخوند ملا غلامحسین فرا گرفت و آنگاه به تهران آمد و نزد میرزا ابولحسن جلوه، میرزا هاشم اشکوری و میرزاحسن کرمانشاهی حکمت و فلسفه آموخت و سپس به نجف اشرف جهت تکمیل تحصیلات در فقه و اصول رفت و در سال ۱۳۳۳ ه.ق به مشهد بازگشت و حوزه درس فلسفه دائر نمود. او در نهایت وارستگی و ریاضت زندگی می‌کرد. رساله «حکومت در اصالت وجود و اصالت ماهیت» از نوشته‌های وی است. او شاگردان بسیاری پرورش داد که می‌توان از آقا شیخ سیف الله ایسی ، سید حسن بجنوردی، مهدی الهی قمشه‌ای، حاج آقا حسین قمی نام برد. آقا بزرگ شهیدی در تاریخ ۱۳۵۵ ه.ق در مشهد دار فانی را وداع گفت.

---آیت الله محمد حسین کاشف الغطاء===

آیت الله محمد حسین کاشف الغطاء [۲۶۰] فرزند آیت الله علی کاشف الغطاء در نجف اشرف در سال ۱۲۹۴ ه.ق/ ۱۲۵۴ ه.ش پا به عرصه وجود گذاشت. وی پس از فراگیری خواندن و نوشتن در ۱۰ سالگی وارد حوزه علمیه نجف شد. فراگیری دروس مقدماتی، حساب و نجوم، منطق و علم اصول فقه در نزد اساتید، استعداد درخشان او را نمودار ساخت. حکمت و فلسفه و عرفان در مرحله بعدی فراگیری وی بود تا اینکه در سن ۱۸ سالگی به درس فقه آیت الله سید محمد کاظم یزدی راه یافت و درس خارج اصول فقه را نزد آیت الله آخوند خراسانی فرا گرفت. او در کنار آموزش و حضور در حلقه تدریس اساتید بزرگ، به خودسازی پرداخت و دعا و توسل و زیارت بارگاه حضرت علی علیه السلام برنامه دائمی وی بود.

او که از تفرقه دنیای اسلام و سلطه دنیای بر مسلمانان رنج می‌برد پس از رحلت پدرش و آیت الله خراسانی و علامه نوری (اساتیدش) بار سفر بست. به حجاز رفت، سوریه و لبنان مقاصد بعدی او بودند، در تمامی این سفرها بحث با اندیشمندان سنی و دعوت آنها و مردم به وحدت و تدوین کتابهای متعدد مانند «الدین والاسلام» ، «النقود و الردود» و «المطالعات و المراجعات» که حاوی تمام سخنان وی با امین ریحانی فیلسوف مسیحی لبنان است، از برنامه‌های آیت الله کاشف العظاء بود. او در لبنان ازدواج نمود و سپس به مصر رفت و مورد استقبال دانشجویان و رئیس الازهر قرار گرفت. جنگ جهانی اول که شعله ور گردید، انگلستان بسیاری از شهرهای عراق را اشغال کرد. کاشف الغطاء در لبنان بود که خبر اشغال عراق را شنید، بار سفر بست و پس از سه سال دوری به عراق بازگشت، لباس رزم پوشید و تفنگ بدست گرفت و دوشادوش رزمندگان سلحشور در خط مقدم جبهه به دفاع برخاست. با رحلت آیت الله سید محمد کاظم یزدی و تقاضای مردم، به نوشتن رساله احکام پرداخت و نظرها بسوی او جلب و سوالات شرعی را پاسخ می‌گفت بطوریکه این مجموعه سوالها در کتاب «سوال و جواب» گرد آوری و چندین بار به زبانهای فارسی و عربی چاپ گردید. زادالمقلدین نام کتاب دیگر کاشف الغطاء است که فتواهای وی در آن گردآوری شده است. بنا به درخواست علامه شیخ آقا بزرگ تهرانی، مقدمه‌ای بر کتاب «الذریعه الی تصانیف الشیعه» که در ۲۹ جلد و حاصل ۶۰ سال تلاش وی بوده است بنویسد که از سوی کاشف الغطاء اجابت شد. کتاب «الآیات البینات» را کاشف الغطاء درباره فلسفه عزاداری امام حسین علیه السلام و رد پندار وهابیون نگاشت. وی در کنگره‌ای که از جمیع اندیشمندان جهان اسلام در فلسطین- که هنوز اشغال نشده بود- تشکیل گردید شرکت کرد و با سخنرانی خود همه را متوجه اندیشه ناب اسلام و توانائیهای جهان اسلام و دردهای آنان ساخت. سخنرانی وی در تمام روزنامه‌ها پخش شد و چنان جلب توجه نمود که شاعران درباره سخنرانی وی و نماز جماعتش در مسجد الاقصی بیش از ۰۰۰/۱۰ بیت شعر سرودند!

کاشف الغطاء که مظلومیت شیعه و تهمتهای بی شمار علیه آنها را می‌دید و می‌سوخت کتابی تحت عنوان « اصل الشیعه و اصولها» به زیباترین بیان و محکم‌ترین دلایل نگاشت و آنان را معرفی کرد. وی سپس به ایران آمد و به زیارت امام هشتم علیه السلام شتافت و ۸ ماه در ایران ماند و در قم به زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیه) شتافت و میهمان آیت الله عبدالکریم حائری یزدی موسس حوزه علمیه قم بود. کاشف الغطاء درباره ولایت فقیه و اختیارات وی کتاب نوشت و پس از اشغال فلسطین توسط صهیونیستها، مسلمانان را بر علیه اشغالگران دعوت و تجهیز و به مبارزه فرا خواند و در کنفرانسهای مربوط به آن شرکت جست. آیت الله کاشف الغطاء بیمار شد و بنا به توصیه پزشکان به کرند- بین کرمانشاه و خانقین – رفت تا در این نقطه خوش آب و هوا حالش بهتر شود. سفر وی در ۱۵ ذیقعده ۱۳۷۳ ه.ق بود لکن پس از سه روز حال وی دگرگون و دعوت حق را لبیک گفت و در ۷۹ سالگی به جوار معبود شتافت.

آیت الله سید نعمت الله جزایری

سید نعمت الله جزایری [۲۶۱] فرزند سید عبدالله جزایری در صباغیه در سال ۱۰۵۰ ه.ق بدنیا آمد. وی پس از آموختن صرف و مقدمات نزد اساتیدی چند در حالیکه یازده سال داشت همراه برادرش «نجم الدین» به شیراز رفت و در مدرسه منصوریه نزد شیخ جعفر بحرانی رسیدند و به آموختن اصول فقه مشغول شدند و در ضمن نزد اساتیدی چون میرزا ابراهیم بن ملاصدرا، شیخ صالح بن عبدالکریم کزکزانی به تحصیل اشتغال یافتند. پس به اصفهان عزیمت نمود و در درس سید محمد میرزا جزایری و میرزا رفیعی، شیخ عماد الدین یزدی، محقق سبزواری ، شیخ حر عاملی و اساتید دیگری حاضر شد و علاوه بر آنها در درس ملامحسن فیض کاشانی و علامه سید محمد باقر مجلسی شرکت جست و بهره‌ها گرفت. پس از سالها تحصیل در مدرسه دولت آبادی اصفهان به تدریس پرداخت. وی با دعوت فتحعلی خان حاکم خوزستان و نامه‌های متعدد مردم برای اقامت در شوشتر و ارشاد آنان روبرو شد و بر خود تکلیف دید که این دعوت را بپذیرد و در سال ۱۰۷۹ ه.ق به آن شهر پای نهاد. تلاش خستگی ناپذیر او سبب شد که تنها در شوشتر و حومه ، تعداد مساجد به ۷۰ باب برسد و در آن شهر حدود ۳۰ مدرسه دینی گشایش یابد. شاه سلیمان صفوی با شنیدن تلاش‌های موفقیت آمیز سید نعمت الله ، چنان تحت تاثیر قرار گرفت که بی درنگ فرمانی صادر و همه مناصب شرعی آن ناحیه را به وی واگذار کرد. وی در شب جمعه ۲۲ شوال ۱۱۱۲ ه.ق در سن ۶۲ سالگی در بازگشت از زیارت حضرت امام رضا علیه السلام در جایدر، منزلی نزدیک پل دختر – از دنیا دیده فرو بست و پیکرش غریبانه در آنجا بخاک سپرده شد.

آیت الله وحید بهبهانی

آیت الله محمد باقر ملقب به وحید بهبهانی فرزند محمد اکمل در سال ۱۱۱۸ ه.ق در شهر اصفهان پا به عرصه حیات نهاد. وی دروس اولیه را نزد پدر آموخت ولی هنوز نوجوان بود که پدرش را از دست داد. او بسوی نجف مهاجرت کرد و در آنجا از درس فلسفه آقا سید محمد طباطبائی بروجردی استفاده نمود و سپس در درس فقه، سید حیدرالدین همدانی حاضر شد و از محضر وی بهره‌ها گرفت. او به اصفهان بازگشت و سپس در بهبهان چند صباحی را به تدریس و اصلاح امور و افکار مردم پرداخت. سپس به قصد نجف عزیمت و در کربلا که آن هنگام میانه چندانی با اصول فقه نداشت سکنی گزید. او با جدیت تمام با اخباری گری مبارزه کرد و توانست مجلس درس با عظمتی در کربلا تشکیل دهد. او پس از عمری تهذیب نفس و تدریس و تلاش، دعوت حق را لبیک گفت و بسوی معبود شتافت.

آیت الله حاج شیخ عباس قمی (محدث قمی)

حاج شیخ عباس قمی فرزند حاج محمد رضا قمی در سال ۱۲۹۴ ه.ق در قم پا به عرصه وجود نهاد. وی دوران کودکی و نوجوانی را در زادگاهش گذراند و دروس مقدماتی را نزد استادانی بزرگ همچون آیت الله حاج میرزا محمد ارباب قمی فرا گرفت. سپس در سال ۱۳۱۶ ه.ق به نجف اشرف عزیمت نمود. در آنجا شیفته آگاه و محدث و محقق بزرگ، حاج میرزا حسین نوری طبرسی گشت و در درس ایشان شرکت جست و حدیث شناسی را در محضر وی آموخت و به «محدث قمی» شهرت یافت. در سال ۱۳۲۲ ه.ق به قم مراجعت و تا سال ۱۳۳۱ ه.ق در آنجا اقامت و مشغول تالیف و تدریس و ارشاد مردم گردید. وی بنا به عللی در این سال به مشهد مقدس مهاجرت و در آنجا سکونت گزید. وی در هر هفته شبهای پنجشنبه و جمعه در مدرسه میرزا جعفر مشهد درس اخلاق برقرار می‌نمود. هنگامیکه آیت الله شیخ عبدالکریم حائری، حوزه علمیه قم را پایه گذاری و تاسیس فرمود از علماء و مدرسین بلاد از جمله محدث قمی دعوت نمود تا در قم به تدریس اشتغال یابند و ایشان با همه علاقه و انسی که به بارگاه ملکوتی امام هشتم علیه السلام داشت این دعوت را پذیرفت و به قم بازگشت. تالیفات محدث قمی به بیش از ۶۰ جلد می‌رسد که از جمله آنها می‌توان از سفینه البحار، منتهی الآمال، مفاتیح الجنان و در النظیم و منازل الآخره نام برد. وی در سال ۱۳۵۲ ه.ق به قصد زیارت بارگاه ملکوتی امام علی علیه السلام رهسپار نجف اشرف گشت و دیگر از آن جدا نشد تا اینکه در سال ۱۳۵۹ ه.ق در شب سه شنبه ۲۳ ذی الحجه الحرام رخت از این جهان بربست و به سوی منزل جاودان کوچ کرد و در صحن مطهر امام اول شیعیان در باب القبله کنار تربت استادش مرحوم میرزا حسین محدث نوری مدفون گردید.

آیت الله حاج ملاعلی کنی

حاج ملا علی کنی در سال ۱۲۲۰ ه.ق در دوره سلطنت فتحعلی شاه در «کن» (قریه‌ای در شمال تهران) متولد شد. پدرش کشاورز بود. ملا علی مقدمات دروس اسلامی را با جدیت فرا گرفت و در ۲۰ سالگی در کمال سختی معشیت عازم نجف شد. وی از محضر درس بزرگترین علمای زمان از جمله صاحب جواهر برخوردار شد. وی در زمانی که وارد تهران شد جزو مجتهدین طراز اول و مورد احترام مردم و حکومت قرار گرفت. وی در زمان ناصرالدین شاه دارای قدرت بسیار گردید بطوریکه در مواردی به شاه دستور می‌داد. وی در دو مساله مهم سیاسی دخالت مستقیم کرد، یکی در مورد تشکیلات فراماسونری که میرزا ملکم خان بوجود آورده بود به شدت به مخالفت برخاست و تا دستور انحلال و برچیده شدن آن را شاه صادر ننمود، از پای ننشست. ودیگری در مورد امتیاز رویتر که تمام منابع ایران به کمپانی انگلیسی واگذار شده بود، آن را بر خلاف اسلام و مصالح کشور شناخت و شاه را به لغو آن وادار ساخت. آیه الله کنی در سن ۸۶ سالگی در سال ۱۳۰۶ ه.ق در تهران بجوار رحمت حق پیوست.

آیت الله شیخ محمد تقی نجفی

آیت الله حاج شیخ محمد تقی نجفی معروف به آقا نجفی (اصفهانی) فرزند آیت الله حاج شیخ محمد باقر نجفی صاحب کتاب «هدایه المستمر شدین» است که در سال ۱۲۶۲ ه.ق متولد شد. وی از جمله شاگردان برجسته میرزای شیرازی بود. آقا نجفی با شیخ فضل الله نوری همکفر و همگام در تحصیل و مبارزه می‌باشد. وی از سال ۱۳۰۰ ه.ق در اصفهان حوزه علمیه را اداره می‌کرد. مبارزات وی در مقابل بیگانگان و به دنبال «فتنه بابیه» در اصفهان موجب شد تا از جانب ناصرالدین شاه به تهران تبعید گردد. در اثر حمایت‌های میرزای شیرازی از سامرا و حاج شیخ فضل الله نوری در تهران، ناصر الدین شاه مجبور شد از آقا نجفی رفع محدودیت نماید و در نتیجه به اصفهان بازگردد. بازگشت آقا نجفی به اصفهان، اعتراض نماینده انگلیس را در تاریخ ۱۳۰۷ ه.ق باعث شد. وی بهمراه برادرش حاج آقا نورالله پس از اعلان مشروطیت، ظل السلطان حاکم مستبد و برادر شاه را از اصفهان بیرون کردند. آقا نجفی در سال ۱۳۳۳ ه.ق در سن ۷۵ سالگی برحمت حق پیوست.

مجاهد شهید آیت الله حاج شیخ محمد تقی بافقی

حاج شیخ محمد تقی فرزند مرحوم حاج محمد باقر، تاجر بافقی در سنه ۱۲۹۴ هجری قمری در قریۀ بافق که در ده فرسخی یزد قراردارد بدنیا آمد و تا حدود چهارده سالگی در تحت تربیت پدر پرهیزکار خود قرار داشت. مرحوم شیخ محمد تقی، قوانین الاصول مرحوم میرزای قمی را در یزد پیش میرزا سید علی مدرس یزدی، اعلی الله مقامه، و سایر علوم از فقه و غیره را نزد سایر اساتید خواند و به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام پیاده به قم و از قم به ری و سپس به مشهد مقدس مشرف شد. و سپس به یزد بازگشت در سنه ۱۳۲۰ ه.ق در سن ۲۸ سالگی به عتبات عالیات (نجف اشرف) مشرف و بقیه تحصیلات و کمالات خود را در آن سامان گذراند. او با سرمایه مختصری که از یزد با خود برده بود جهت امرار معاش و مصارف تحصیلی خود، در کنار تحصیل و اخذ کمالات به کسب حلال نیز پرداخت. او هفده سال در نجف اقامت داشت. او در مدت اقامت و تحصیل خود در نجف، در تمام شبهای پنجشنبه که دروس تعطیل می‌شد به مسجد سهله که حضرت ادریس پیامبر بنا نموده و انبیاء و اولیاء گرام الهی در آنجا با خدا مناجات هائی داشته‌اند می‌رفت و شب را در آنجا بیتوته می‌نمود سپس صبح از آنجا پیاده عازم کربلا می‌شد با اینکه تا کربلا چهارده فرسخ راه است آن را یک روزه می‌پیمود و شب جمعه را در حرم مطهر حضرت سید الشهداء علیه السلام بیتوته و به عرض ادب می‌پرداخت و صبح به روضه منوره حضرت عباس علیه السلام مشرف گشته و سپس به نجف مراجعت می‌نمود و تا تپه سلام نجف معروف بخان مصلی که در دو فرسنگ و نیم نجف است می‌آمد و شب را در آنجا مانده مطالعه دروس خود را می‌نمود و استراحت می‌کرد و نزدیک صبح حرکت کرده و اول درس خود را به حوزه درس می‌رساند. او دو سفر پیاده به مکه مشرف و مراجعت نموده است . اساتید مرحوم شیخ محمد تقی ، مشایخ و اساتیدی چون آخوند ملا کاظم و آقا سعیدمحمد کاظم یزدی ، سید احمد کربلایی ، آخوند ملا حسین قلی دره جزینی همدانی ، شیخ محمد بهاری همدانی و سید حسن صدر کاظمینی بوده‌اند.

مرحوم شیخ محمد تقی در سنه ۱۳۳۷ هجری قمری بعد از هفده سال توقف در نجف به ایران مراجعت و در قم ساکن گردیدند . هنگامی که آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری ، اعلی الله مقامه ، از اراک به قم مشرف شدند مرحوم بافقی علاوه بر تشویق مردم برای استقبال پر شکوه از ایشان ، اصرارشان بر توقف استاد در قم و برپائی و رونق گرفتن حوزه علمیه قم از همه بیشتر بود .

مرحوم بافقی در قم به تدریس و تهذیب و امر به معروف و نهی از منکر اشتغال داشت تا در سال ۱۳۴۶ هجری قمی که مصادف با عید نوروز ۱۳۰۶ بود واقعه آمدن خانواده رضاخان به قم باوضع غیرشرعی پیش آمد که در جای خود شرح داده شده است و سپس توسط شخص رضاخان دستگیر و به تهران منتقل می‌شود . پس از گذراندن پنج ماه حبس در زندان شهربانی مرکز ، دیگر به وی اجازه ندادند در قم اقامت گزیند و مجبورش ساختند در تهران بماند وی تا سقوط رضاخان د رشهریور ۱۳۲۰ در جوار حضرت عبدالعظیم زندگی می‌کرد .در سال ۱۳۱۴ شمسی یعنی هشت سال پس از واقعه حرم مطهر حضرت معصومه ، علیهاسلام و دستگیری وی ، کشتار مسجد گوهر شاد مشهد صورت گرفت ، شیخ محمد تقی بافقی پس از شنیدن این کشتار از فرط ناراحتی و عصبانیت و عشقش به اسلام و مسلمانان دچار سکته گردید و مدتی بستری شد . پس از بهبودی نسبی ، تقریبا سه ماه پس از کشتار با توجه به ممنوع الخروج بودن از تهران به طرف مشهد حرکت کرد تا از نزدیک فضای خون آلود گوهرشاد را استشمام کند. مرحوم بافقی در سن هفتاد ودوسالگی در شهر ری جان به جان آفرین تسلیم نمود و به لقاءالله شتافت و در مقبره آیت الله حائری در قم [مسجد بالا سر حرم حضرت معصومه سلام الله علیها] دفن گردید


پانویس

  1. بخشی از بیانات مقام معظم رهبری در تاریخ 22/4/71
  2. بخشی از بیانات مورخ 7/5/1371 مقام معظم رهبری نقل از کوثر ولایت – موسسه فرهنگی قدس -1371
  3. داستان راستان- استاد شهید مرتضی مطهری
  4. اصول کافی، جلد2، صفحه 404- نقل ازداستان راستان
  5. ان الله یکره من عبده ان یراه متمیزاً بین اصحابه
  6. کحل البصر، صفحه 68- نقل از داستان راستان
  7. لا یستعن احدکم من غیره ولو بقضمۀ من سواک کحل البصر محدث قمی ، صفحه 69 – نقل از داستان راستان
  8. الامام علی صورت العداله الانسانیه ،صفحه 49 ورجوع شود به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،چاپ بیروت ،ج 4،ص 185- نقل از داستان راستان
  9. بحار الانوار ،چاپ کمپانی ، جلد 11،حالات امام باقر ،صفحه 82
  10. داستان راستان
  11. داستان راستان
  12. وسائل ،جلد 2 ،صفحه 469- نقل از داستان راستان
  13. امام علی بن ابیطالب علیه السلام عبد الفتاح عبد المقصود- سید محمد مهدی جعفری- شرکت سهامی انتشار -1350
  14. ارشاد دیلمی نقل از داستان راستان
  15. امام علی بی ابیطالب علیه السلام عبد الفتاح عبدالمقصود
  16. تابعین به کسانی گویندکه به شرف مصاحبت پیغمبر اکرم نرسیده‌اند ولی مصاحبت اصحاب پیغمبر را درک کرده‌اند
  17. داستان راستان
  18. کتاب «وعدالحق »تالیف طه حسین- ترجمه احمد آرام
  19. الانوار البهیه محدث قمی ،صفحه 76 ،به نقل از ربیع الابرار زمخشری- نقل از داستان راستان
  20. مراد از مالک که جوانمردی وفتوت او ضرب المثل عرب بود ، مالک بن نویره رئیس وقائده قبیله یربوع است
  21. مرد نامتناهی- حسن صدر- انتشارات امیر کبیر 1353
  22. همان
  23. داستان راستان
  24. امام علی (علیه السلام) در بدرقه ابوذر ( که او را حکومت وقت به ربذه تبعید می‌کرد ) خطاب به ابوذر چنین فرمود: « ای ابوذر، تو به خاطر خدا خشم کرده‌ای ، پس به همان کس که به خاطرش خشم کردی امیدوار باش، این مردم به خاطر دنیایشان، از دو ترسیدند ولی تو به خاطر دینت از آنها ترس داری که به واسطه سازش با آنها و ملایمت در برابر آنها، به دین تو لطمه وارد شود، پس آنچه را که آنها برایش در ترسند، به خودشان واگذار، و از آنچه می‌ترسی آنها گرفتارش شوند ( مجازات الهی ) فرار کن چقدر آنها محتاجند به آنچه که از آن منعشان می‌کردی، و چقدر تو به آنچه که آنها از آن (دنیا) تو را منع می‌کردند بی نیازی؟! و به زودی میابی که چه کسی فردا برنده سود است و چه کسی بیشتر مورد حسد قرار می‌گیرد و اگر درهای آسمان‌ها و زمین به روی بنده‌ای بسته شود، اما او از خدا بترسد، خداوند او را از بن بست نجات می‌دهد، آرامش خود را تنها در حق جستجو کن ، و غیر از باطل چیزی تو را به وحشت نیفکند اگر دنیا آنها را پذیرفته بودی، تو را دوست می‌داشتند ( و در غیر اینصورت) اگر به دنیا و مادیاتی که در اختیار آنهاست، نظر می‌داشتی و چیزی از آن ، قبول می‌کردی با تو کنار می‌آمدند و تو را به هراس نمی‌افکندند»
  25. داستانهای نهج البلاغه - محمدمحمدی اشتهاردی - انتشارات پیام محراب سال 1369
  26. یا تو اعلی قلل الاجبال تحرسهم غلب الرجال فلم تنفعهم القلل واستنز لو ابعد عز عن معاقلهم واسکنوا حفرا یا بئس ما نزلوا ناداهم صارخ من بعد دفنهم این الاساور والتیجان و الحلل این الوجوه التی کانت منعمه من دونها تضرب الاستار و الکلل فاصفح القبر عنهم حین سائلهم تلک الوجوه علیها الدود تنتقل قد طال ما اکلوا دهرا و ما شربوا فاصبحوا الیوم بعد الاکل قد اکلوا
  27. بحار الانوار ،ج 2 ،احوال امام هادی ،ص 149،نقل از داستان راستان
  28. بحار الانوار ،جلد 11،صفحه 115- نقل از داستان راستان
  29. داستان راستان
  30. پند تاریخ جلد پنجم صفحه 21نوشته موسی خسروی
  31. سوره بقره آیه 66 و 65
  32. سوره اعراف آیه 163
  33. پند تاریخ جلد پنجم صفحه 14
  34. محمد بن مسلم زهری از دانشمندان و فقهای معروف از تابعین است که به درک حضور ده نفر از صحابه رسول خدا علیه السلام رسیده بود، وبسیاری از راویان احادیث از وی نقل حدیث می‌کنند ،در مدح وذم وی از دیدگاه شیعه ،اختلاف نظر است ،ولی از قرائن تاریخی بر می‌آید که وی با طاغوتهای زمان خود ، طریق مماشات ومساحمه کاری داشته است ونامه فوق حاکی است که او در آن زمان جزء علمای درباری به حساب می‌آمده است ،وی بسال 185ه ق در بغداد در گذشت ودر قبرستان باب التین به خاک سپردده شد
  35. الکُنی و الالقاب ج 2 ص 301
  36. سوره مریم آیه 59
  37. این نامه در کتاب تحف العقول ص313 تا 317 بطور کامل آمده است
  38. مستدرک الوسائل ج 2 ص 438
  39. اعراف – 146
  40. سوره بینه آیه 1
  41. ابراهیم -28
  42. بحارالانوار جلد 47 صفحه 156
  43. پند تاریخ جلد پنجم صفحه 24
  44. همان سند صفحه 25
  45. پند تاریخ جلد پنجم صفحه 29
  46. پند تاریخ جلد پنجم صفحه 30
  47. پند تاریخ جلد پنجم صفحه 28
  48. سیمای فرزانگان صفحه 443
  49. همان سند
  50. لقمان حکیم- حسین انصاریان- انتشارات المهدی - 1362
  51. یکی از فضلا واساتید معاصر،اینجا را چنین ترجمه کرده‌اند :« پس چون شتر گر گرفته ، از رنج آن ناله بر آورد » مجموعه مقالات  »109
  52. استاد مذکور ،این قسمت راچنین ترجمه کرده‌اند :«زنان گم کرده فرزند ،تو را کم بینند »
  53. نهج البلاغه،صبحی صالح/ 346-347،خطبه 224
  54. «بیدار گران اقالیم قبله »/241-215نقل از «بحار الانوار »،ج41/114
  55. «نهج البلاغه » فیض الاسلام ص 862 ،با تصرف وتغییر در تحریر
  56. بحار الانوار جلد 41صفحه 105
  57. الامام علی بن ابیطالب علیه السلام صفحه 500
  58. بحار الانوار جلد 41صفحه 104
  59. امالی شیخ طوسی،صفحه 257
  60. بحار الانوار جلد 41 صفحه 109
  61. منتهی الامال ،ص 350
  62. نفس المهموم
  63. تلک الدار الاخره نجعلها للذین لایریدون علواً فی الارض ولافساداً والعاقبه للمتقین سوره قصص آیه 83
  64. امر به معروف ونهی از منکر ،شهید آیت الله دستغیب
  65. سوره انعام آیه 79
  66. سوره انعام آیه 162
  67. امر به معروف ونهی از منکر ،شهید آیت الله دستغیب
  68. همان سند
  69. امیر ابوفراس حمدانی از سلسله امرا وحکام حمدانی، شاعری دانشمند و متعهد ومدافع حقوق اهلبیت (علیه السلام) بود ،در عصر او ،عبدالله بن معتز عباسی ، قصیده‌ای در ذم آل علی (علیه السلام) گفت ،او در رد آن قصیده پر از دروغ ، قصیده کوبنده‌ای سرود که 59 شعر از این قصیده در کتاب مجالس المومنین ج 2 ص 413 ذکر شده است او همواره می‌کوشید که حکومت را از چنگال دشمن خارج سازد ، سرانجام به شهر حمص( برای تصرف آن) لشکر کشید و با همراهان با قوای دشمن همچنان جنگید تا شهید شد و این واقعه در سال 320 ه ق واقع شد
  70. مجالس المومنین ج 2 ص 412
  71. این اشعار در کتاب مجالس المومنین ج2ص 413-415آمده است
  72. شهداء الفضیله ص 21- الکنی والالقاب ج 1ص 134 نقل از امر به معروف ونهی از منکر
  73. حضرت امام خمینی ( ره ) صحیفه نور
  74. روزنامه جمهوری اسلامی 1/10/73
  75. مرگی در نور صفحه 377
  76. یادنامه شهید آیت الله قدوسی ،صفحه 55
  77. همان کتاب صفحه 90-91
  78. همان کتاب صفحه 108
  79. سوره لقمان آیۀ 34
  80. همائی نامه صفحه 17-18
  81. المکاسب ج 1 /128 -129 مقدمه ،تصحیح وتعلیق کلانتر
  82. مدرس قهرمان آزادی ،حسین مکی ،ج 2ص 843
  83. حکایتهائی از زبان سرخ روحانی شهید سید حسن مدرس- انتشارات نور 1359 صفحه 40
  84. همان ،صفحه 43
  85. همان صفحات 79 و 78
  86. همان ،صفحات 50و51
  87. سرگذشت‌های ویژه از زندگی حضرت امام خمینی
  88. سوره اعراف آیه 32
  89. سیری در نهج البلاغه ، استاد شهید آیت الله مطهری
  90. حاج ملا علی کنی ( ره ) از فقهای بزرگ واز شاگردان صاحب جواهی و صاحب ضوابط است کنی پس از رسیدن به مراتب بلند علمی رهسپار تهران شد ودر آن شهر به وظائف شرعی خویش و رتق و فتق امور جامعه مشغول شدودر سال 1306 ه ق بدرود حیات گف ودر جوار حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد
  91. زندگانی وشخصیت شیخ »427 پانوشت
  92. سیمای فرزانگان
  93. انوار نعمانیه »3/92
  94. «قصص العلماء» صفحه 146- 147
  95. فوائد الرضویه صفحه 74
  96. شیخ آقا بزرگ صفحه 28- 29
  97. بیدارگران اقالیم قبله »صفحه 218 ونیز ر ک « فوائد الرضویه » صفحه 609
  98. فوائد الرضویه صفحه 609 ونیز ر ک :داستان راستان ج 1 صفحه 22
  99. مرگی در نور صفحه 395
  100. مرگی در نور»صفحه 381- 382
  101. «مقامات العلیه» صفحه 49
  102. «مرگی در نور» صفحه 95-96
  103. میرزای شیرازی» ترجمۀ هدیۀ الرازی صفحه 48- 49
  104. سوره فاطر آیه 43،نرسد مکر بد مگر به آنکه حیله و مکر ورزیده است
  105. مهر تابان- یادنامه علامه طباطبایی
  106. بیدارگران اقالیم قبله صفحه 219
  107. میرزای شیرازی ،هدیه الرازی
  108. شیخ زین العابدین مازندرانی از شاگردان صاحب جواهر وشیخ انصاری است
  109. زندگانی آخوند خراسانی
  110. زندگانی آخوند خراسانی
  111. داستان راستان ج 2 صفحه 50
  112. «صحیفه » شماره 27 صفحه 19
  113. همائی نامه صفحه 21
  114. شهید سعیدی فریادی درسکوت - دیدار با ابرار انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی
  115. شهید سعیدی فریادی در سکوت
  116. همان سند
  117. شهید سعیدی فریادی درسکوت
  118. آیت الله کاشانی رایت استقلال – دیدار با ابرار (22) – علی محمدی – سازماان تبلیغات اسلامی 1373
  119. همان – صفحات 51و 50
  120. مجاهد شهید حاج شیخ محمد تقی بافقی
  121. مجاهد شهید حاج شیخ تقی بافقی تالیف حجت الاسلام والمسلمین محمد رازی
  122. شیخ عباس قمی مرد تقوی وفضیلت
  123. سرگذشت‌های ویژه از زندگی حضرت امام خمینی
  124. فرازهائی از ابعاد روحی  »صفحه 74-75، نقل به تلخیص واندکی تغییر
  125. دارائی حضرت امام(ره) به اعلام معظم له نام : روح الله- نام خانوادگی : مصطفوی معروف به خمینی - شماره شناسنانمه 2744 محل صدور : خمین سمت روحانی 1 دارائی غیر منقول (با ذکر مشخصات) 1 یک باب منزل مشتمل بر بیرونی و اندرونی در قم، محله باغ قلعه که معروف است 2 قطعه زمینی است ارث پدری است وبه حسب اطلاع حضرت آقای پسندیده مشاع است بین اینجانب ومعظم له و ورثه مرحوم اخوی آقای هندی ، که اجازه سهمیه اینجانب از قرار اطلاع آقای اخوی سالی چهار هزار ریال است که داده نمی‌شود 2 دارای منقول اعم از نقدی ، موجودی یا سپرده بانکی، سهام واموال غیر منقول دیگر با ذکر قیمت تقریبی: 1 وجه مختصری اسکه در تهران نذورات و هدایای شخصی است 2 اثاث منزل ندارم ،مختصر اثاثی است در قم و تهران ملک همسرم می‌باشد دو قطعه قالی در منزل است داده اندکه اگر خواستم بابت خمس حساب کنم ومال اینجاست و ورثه نیست باید به سادات فقیر بدهند چند جلد کتاب ،بقیه کتبی است که در زمان شاه مخلوع به غارت رفت و نمی‌دانم چقدر است و چند جلد کتاب که در مدتی که در تهران هستم از طرف مولفین هدیه شده است که قیمت تقریبی آنها را نمی‌دانم ولی قدر قابلی نیست ،اثاثی که در منزل مسکونی فعلی در تهران است ملک صاحبان منزل است احمد اطلاع دارد 3 کلیه وجهی که در بانکها یا در منزل یا نزد اشخاص است که آقای پسندیده مطلع هستند ، به استثناء وجه مختصری که اشاره شد ،وجوه شرعیه می‌باشد وملک اینجانب نیست و ورئه اینجانب در آنها حقی ندارند و تکلیف آنها را به حسب وصیت تعیین نموده‌ام (تاریخ 24دیماه 1359 7 ربیع الاول 1401)
  126. فرازهائی از ابعاد روحی صفحه 46- 47
  127. سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی (ره )
  128. همان سند
  129. سرگذشتها ی ویژه از زندگی امام خمینی (ره)
  130. همان سند
  131. همان سند
  132. سیمای فرزانگان
  133. خدمات متقابل اسلام وایران ،صفحه 615 استاد شهید مرتضی مطهری
  134. منتهی الامال ج 5 صفحه 63-64
  135. داستان راستان ،ج 2 صفحه 68
  136. جامع السادات ج 2 صفحه 248
  137. اعیان الشیعه ج صفحه 199
  138. اسلام آئین زندگی – علی حجتی کرمانی صفحه 153
  139. یادواره شهید محراب آیت الله مدنی ،به نقل از خاطرات آقای بروجردی نقل از دیدار با ابرار شهید مدنی
  140. فصلنامه یاد،شماره ششم ،سال دوم ،بهار 1366،ص 46-45 وفصلنامه تاریخ وفرهنگ معاصر، ج 5 ،ص 36-35 نقل از دیدار با ابرار ،شهید نواب صفوی
  141. مکی- حسین- تاریخ بیست ساله- جلد چهارم صفحه 37
  142. نهضت امام خمینی صفحه 518
  143. سوره والعصر آیات 3-1
  144. سوره لقمان آیه 17
  145. سوره آل عمران آیه 104
  146. سوره توبه آیه 71
  147. سوره ال عمران آیه 110
  148. سوره توبه آیه 71
  149. سوره توبه آیه 67
  150. سوره اعراف آیه 165
  151. سوره مریم آیه 55
  152. سوره مائده آیه 179
  153. سوره اعراف ایه 157
  154. سوره اعراف آیه 163تا 166
  155. تفسیر مجمع البیان و صافی ذیل آیات فوق
  156. سوره آل عمران ایه 113و 114
  157. سوره حج آیه 41
  158. غررالحکم جلد 4 صفحه 518 چاپ دانشگاه
  159. فروع کافی جلد 5 صفحه 56
  160. کتاب امر به معروف و نهی از منکر انتشارات مرکز تحقیقات اسلامی سپاه پاسداران
  161. وسایل الشیعه جلد 7 صفحه 403 نقل از امر به معروف و نهی از منکر تالیف آیت الله حسین نوری
  162. امر به معروف ونهی از منکر ،مرکز تحقیقات اسلامی سپاه پاسداران
  163. مصباح الشریعه صفحه 272
  164. نهج البلاغه ، صبحی صالح کلمات قصار صفحه 252
  165. غررالحکم جلد 1 صفحه 159
  166. نهج الفصاحه حدیث 1338
  167. المحجه البیضا جلد 4 صفحه 104
  168. نهج الفصاحه حدیث 3010
  169. وسایل الشیعه جلد 11 صفحه 41
  170. تحف العقول صفحه 376
  171. نهج البلاغه فیض الاسلام ص 1263
  172. وسایل الشیعه جلد 11 صفحه 395
  173. وسایل الشیعه جلد 11 صفحه 413
  174. وسایل الشیعه جلد 11 صفحه 398
  175. نهج البلاغه ،فیض الاسلام صفحه 1100
  176. شرح غررالحکم جلد 5 صفحه 440
  177. وسایل الشیعه جلد 11 صفحه 398
  178. نهج البلاغه ،فیض الاسلم حکمت 366
  179. نهج البلاغه فیض الاسلام حکمت 31
  180. شرح غرر، جلد 2 صفحه 611
  181. وسایل الشیعه جلد 11 صفحه 529
  182. نهج الفصاحه حدیث 1048
  183. مجمع البیان جلد 3 صفحه 484
  184. وسایل الشیعه جلد 11 صفحه 314
  185. نهج الفصاحه فیض الاسلام خطبه 129
  186. همان سند صفحه 75
  187. تفسیر صافی جلد 1 صفحه 287
  188. بحار الانوار جلد 100 صفحه 73
  189. وسایل الشیعه جلد 11 صفحه 398
  190. تهذیب جلد 6صفحه 181
  191. نهج البلاغه فیض الاسلام حکمت 367
  192. میزان الحکمه جلد 6 صفحه 275
  193. مستدرک الوسایل جلد 12 صفحه 181
  194. نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 201 صفحه 237
  195. وسایل الشیعه جلد 11 صفحه 407
  196. بحار الانوار جلد 100 صفحه 78
  197. همان سند صفحه 94
  198. لئالی الاخبار جلد 2 صفحه 285
  199. وسایل ط جدید جلد 11 صفحه 392 نقل از امر به معروف ونهی از منکر ایت الله حسین نوری
  200. مدرک قبل صفحه 394
  201. همان سند ،صفحه 397
  202. امر به معروف و نهی از منکر آیت الله حسین نوری
  203. نهج البلاغه صبحی صالح خطبه 192 صفحه 299
  204. نهج البلاغه نامه 47 صفحه 422 (صبحی صالح) نقل از امر به معروف ونهی از منکر
  205. نهج البلاغه خطبه 17 صفحه 60
  206. وسائل الشیعه جلد 11 صفحه 349 نقل از امر به معروف و نهی از منکر
  207. نهج البلاغه صبحی صالح کلمات قصار شماره 252نقل از امر به معروف ونهی از منکر
  208. تحریر الوسیله حضرت امام ره جلد 2 صفحه 285
  209. همان سند صفحه 286
  210. تحریر الوسیله جلد دوم صفحات 286 – 271.
  211. تحریر الوسیله جلد 1 صفحه 467 مسأله 1
  212. همان ، مسأله 3
  213. همان ، مسأله 5
  214. همان ،مسأله 8
  215. تحریر الوسیله جلد 1 صفحه 468 مسأله 10
  216. صفحه 468 مسأله 6
  217. همان صفحه 472 مسأله 477
  218. همان صفحه 477
  219. همان
  220. همان
  221. همان صفحه 478
  222. تحریر الوسیله جلد 1 صفحه 478
  223. همان سند
  224. همان صفحه 315
  225. همان سند
  226. تحریر الوسیله جلد1 صفحه 479
  227. همان صفحه 480
  228. همان
  229. همان
  230. همان
  231. همان
  232. همان
  233. همان
  234. همان
  235. همان صفحه 481
  236. همان
  237. همان
  238. تحریر الوسیله جلد 1 صفحه 481
  239. التوبه - ۱۱۲
  240. نهج البلاغه خطبه ۲۱۴
  241. نهج البلاغه – خطبه ۱۲۹
  242. عنکبوت – ۶۵
  243. آل عمران - ۱۱۰
  244. کافی ج ۱ ص۴۴
  245. انفال – ۴۲
  246. نسا- ۱۶۵
  247. آیا نمی‌توانستی یاد بگیری؟
  248. امالی مفید – ۲۲۸
  249. نهج البلاغه - خطبه ۳۲
  250. انبیا – ۵۱
  251. نهج البلاغه- خطبه ۱۰۷
  252. نهج البلاغه – خ ۱۷۵
  253. کافی ج ۲ ص ۷۸ باب ورع
  254. مزمل – ۲۰
  255. لهوف ص ۲۶
  256. نهج البلاغه – خ ۱۸۹
  257. ارشاد مفید ، ۲۳۵
  258. فروع کافی ج ۵ ص ۵۹
  259. شوری – ۴۲
  260. کاشف الغطاء به معنای کنار زننده ی پرده هاست و این لقب بخاطر تألیف کتابی در علم فقه به نام «کاشف الغطاء عن مبهمات الشریعة العزاء» که توسط آیت الله شیخ جعفر صورت گرفت ، به این خانواده داده شد.
  261. جزایری به جزایر بصره منسوب است. جزایر نام مجموعه‌ای از جزیره‌ها مانند بنی منصور ، بنی حمید ، نهرعنتر ، نهر صالحی و صباغیه است که برخی از آنها اینک در آب فرو رفته و وجود خارجی ندارند.