جلسه سی و چهارم درس امر به معروف استاد طائب
محتویات
خلاصه جلسه قبل
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث در شرط احتمال تأثیر در وجوب امر به معروف و نهی از منکر بود. به این معنا که در صورتی امر و نهی واجب است که احتمال تأثیر بر فرد مخاطب، نسبت به مورد امر و نهی وجود داشته باشد. اما اگر احتمال تأثیر نباشد، بلکه علم باشد که او قبول نمیکند یا ظن قوی بر عدم قبول، در این صورت، امر و نهی واجب نیست.
ادله شرط قبول امر به معروف و نهی از منکر
در جلسات گذشته عرض کردیم که این شرط در ادله وجوب امر و نهی، وجود ندارد. ادلهای که امر و نهی را بر ما واجب کردهاند، مطلقاند. برای اثبات وجود این شرط، به روایاتی تمسک کردهاند که ما تعدادی از آنها را عرضه کردیم و بحث داشتیم. چند روایت مانده است.
روایتی که بر این قید، استدلال آوردهاند، روایت داوود بن کثیر رقی است. این روایت را مرحوم صاحب وسائل در جلد 16 صفحه 159 نقل میکند. اصل روایت از مرحوم کلینی است. «محمد بن يعقوب عن محمد بن يحيى عن أحمد بن محمد بن عيسى عن الحسن بن محبوب عن داود الرقي قال: سمعت أبا عبدالله عليه السلام يقول: لا ينبغي للمؤمن أن يذل نفسه قيل له و كيف يذل نفسه؟ قال: يتعرض لما لا يطيق و رواه الشيخ بإسناده عن الحسن بن محبوب مثله.» برای مؤمن سزاوار نیست که خودش را به خواری بیاندازد. به حضرت عرض شد که چگونه خودش را به خواری میاندازد؟ حضرت فرمود زمانی که مؤمن به کاری خارج از قدرت خود بپردازد.
ایراد سندی و دلالی روایت داوود رقی
در این روایت در دو جهت بحث هست؛ یک جهت سندی که سند این روایت قابل قبول نیست. چون داوود بن کثیر رقی، توثیق ندارد.[1]
اما در بحث دلالی، ظاهر این روایت ربطی به امر به معروف و نهی از منکر ندارد. حضرت میفرماید کاری که در آن وارد میشوی و موجب میشود که خوار شوی، انجام نده. شخص مورد خطاب، از حضرت مصداق خواست که این چه کاری است که اگر وارد آن شوم خوار میشوم؟ حضرت فرمود اقدام به کاری کنی که نمیتوانی آن را انجام دهی. مثلا اگر برای تجارت ساخته نشدهای و وارد تجارت بشوی ورشکسته و خوار و ذلیل میشوی، این کار را نکن. شما را برای پزشکی تعلیمت ندادهاند. به مردم راهنماییهای پزشکی نکن؛ چون میروند انجام میدهند و حالشان بدتر میشود و تو خوار میشوی. یک باری اینجا هست، جلو میروی تا آن را بلند کنی، ولی وزنش بیش از حد توانت است و نمیتوانی و دیگران مسخره میکنند. اینها منظور حضرت هستند؛ اما چه ربطی به امر به معروف و نهی از منکر دارند؟
وجه استدلال و ایراد آن
میفرمایند اگر به کسی بگویید و قبول نکند، شما جلوی مردم خوار و ذلیل میشوید. حضرت فرمودند این کار را نکنید. پس از این باب، در مواردی که شما میدانید یا احتمال قوی میدهید که اگر بگویید قبول نمیکنند و شما خوار میشوید، اقدام به این کار نکنید.
استدلال به روایت، از این باب است که اگر ما بگوییم و او نپذیرد، موجب خواری است. پس دلیل اخص از مدعا است. زیرا مدعای ما این است که این شرط، شرط مطلق است. هر کجا احتمال اثر نباشد، واجب نیست. این ادعای ماست. چه دلیلی آوردیم؟ گفتیم آنجایی که شما بگویید و طرف قبول نکند، شما خوار و ذلیل میشوید. چون انسان نباید خودش را خوار و ذلیل کند، پس اشکال دارد.
حالا سوال اینجاست که اگر یک جایی بگوییم و طرف هم قبول نکند و در عین حال ما خوار و ذلیل نشویم، اینجا چرا این شرط باشد؟
این روایت میگوید آنجایی که قبول نمیکند و موجب خواری شما میشود نگو. پس این، آن ادعای کلی را اثبات نمیکند. این روایت نهایت قوتش این است که هر گاه امر به معروف و نهی از منکر موجب شود که شما بین مردم خوار شوید، لازم نیست این کار را بکنید. ولی اگر خوار نشوید، باید انجام دهید. این را مرحوم صاحب جواهر آوردهاند و فقهای دیگر هم استدلال کردهاند. پس این روایت هم اشتراط را نتوانست به طور مطلق اثبات کند.
استدلال به روایت حارث بن مغیره
روایت بعدی که تمسک کردهاند، روایت حارث بن مغیره است. این را هم مرحوم کلینی نقل میکند. صاحب وسائل در جلد 16 صفحه 145 آورده است. «کلینی عن سهل عن ابن محبوب عن خطاب بن محمد عن الحارث بن المغيرة أن أباعبدالله عليه السلام قال له: لاحملنّ ذنوب سفهائكم إلى علمائكم ـ إلى أن قال: ـ ما يمنعكم إذا بلغكم عن الرجل منكم ما تكرهون و ما يدخل علينا به الاذى أن تأتوه فتؤنبوه و تعذلوه و تقولوا له قولا بليغا، قلت: جعلت فداك إذا لا يقبلون منا؟ قال: اهجروهم و اجتنبوا مجالسهم.»
تنها مشکل سند، خطاب بن محمد است که معلوم نیست چه کسی است و توثیق ندارد. اما اگر شما از کسانی شدید که به روایات حسن بن محبوب عمل میکنید، این روایت قابل قبول است.
امام صادق(ع) فرمودند که من گناه نادانهایتان را به گردن شما میدانم. سئوال شد یابن رسول الله چرا؟ حضرت فرمودند: چه چیزی شما را مانع میشود، وقتی میشنوید که فلان شیعه کار بدی انجام داده است یا دارد کاری انجام میدهد که به ما بدی میرسد، پیش او بروید و او را سرزنش کنید که چرا این کار را کردی و کاری کنید که این کار را کنار بگذارد؟ حضرت فرمودند اینکه نمیروید به آنها بگویید، گناه آنها گردن شما است.
حارث بن مغیره گفت که ما میگوییم، ولی آنها قبول نمیکنند. حضرت فرمودند که وقتی دیدید که نمیپذیرند، دیگر با آنها ارتباط برقرار نکنید و در مجالستان نیاورید.
به این روایت، استناد کردند که اگر میپذیرد بگو و اگر نمیپذیرد، گفتن لازم نیست. چرا که حضرت فرمود برو بگو. گفت ما میگوییم ولی قبول نمیکند. فرمود پس ترکش کن. پس شرط گفتن، قبول آن شد.
ایراد بر استدلال به این روایت
در این روایت صرف نظر از ضعف سندی، خدشهای هست و آن اینکه این روایت هیچ دالّ بر این نیست که اگر میگویید و قبول نمیکند، او را ترک کن و گفتن لازم نیست؛ بلکه حضرت فرمودند که برو بگو. این گفت ما میرویم و میگوییم، منتهی قبول نمیکند. حضرت فرمودند پس ترکش کن. نفرمودند که دیگر لازم نیست بگویی؛ گفتن را باید ادامه دهی. اتفاقاً این روایت بر خلاف مقصود، ادلّ است. یعنی هجر و ترک مجالست، متوقف گفتار و عدم القبول است، نه متوقف بر اینکه صرفاً قبول نمیکند.
روایت آخر بر لزوم قبول در امر به معروف و نهی از منکر
روایت آخری که استدلال کردهاند را هم مرحوم صاحب وسائل در جلد 16 صفحه 128 نقل کردهاند. این را هم مرحوم کلینی نقل کرده است. «کلینی و عن عدة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن الدهقان عن عبدالله بن القاسم و ابن أبي نجران جميعا عن أبان بن تغلب عن أبي عبدالله عليه السلام قال: كان المسيح عليه السلام يقول: إن التارك شفاء المجروح من جرحه شريك جارحه لا محالة ـ إلى أن قال: ـ فكذلك لا تحدثوا بالحكمة غير أهلها فتجهلوا و لا تمنعوها أهلها فتأثموا و ليكن أحدكم بمنزلة الطبيب المداوي إن رأى موضعا لدوائه و إلا أمسك.»
اشکال سندی
مشکل سند دو نفر هستند؛ منتهی در این روایت، یک نفرشان مشکل ایجاد میکند و آن عبدالله بن دهقان است که توثیق ندارد. عبدالله بن قاسم هم توثیق ندارد؛ ولی عبدالله بن دهقان از دو نفر نقل میکند؛ یکی از عبدالله بن قاسم و یکی از عبدالرحمن بن ابی نجران. عبدالرحمن بن ابی نجران توثیق دارد. پس مشکل این روایت، فقط دهقان است که باعث ضعف سند است.
امام صادق(ع) فرمودند که حضرت مسیح میفرمود: کسی اگر دید که زخمی افتاده است و او را مداوا نکرد، شریک آن کسی است که به او زخم زده است و در ادامه حضرت فرمود: برای آن کسی که اهلیت برای یک حکمتی ندارد، حکمت نگو؛ چون به تو اهانت میشود. به او حکمت میگویی، ولی او محل نمیگذارد و میگوید بیسواد هستی. از آن طرف هم اگر میبینی کسی اهل حکمت است، برایش بگو؛ اگر نگفتی، گناه کردی. پس حضرت مسیح فرمود اگر میخواهی مطلبی را برای کسی بگویی و او بیمحلی کرد، نگو. اما اگر میبینی که این فرد اهلش هست و قبول میکند، اگر نگویی گناه کردهای.
از این روایت استفاده کردهاند، اگر آن کسی که او را امر و یا نهی میکنید نمیپذیرد، حضرت مسیح فرمود که به او نگو. بعد حضرت فرمود: مانند پزشکی باشید که میخواهد افراد را معالجه کند. اگر طبیب دید که الآن باید دارو بدهد و جای دارو هست، میدهد؛ ولی اگر دید که این دارو برای اینجا مفید نیست، نمیدهد.
ظاهر روایت
بعضیها درباره این روایت گفتهاند که امر و نهی، حکمت است. تکالیف همه حکمت است. شما میخواهید به این فرد بگویید که این کار را انجام بدهد، ولی نمیپذیرد. بر اساس این روایت، به او نگو و او را رها کن.
این ظاهر روایت است. سند این روایت ضعیف است و نمیتواند مطلقات را تقیید کند؛ ولی از آن طرف هم این روایت ربطی به واجبات و محرمات ندارد و بحث معارف است. حضرت عیسی میفرماید که معارف، مراتب دارد. افراد هم در فهم، صاحب مرتبه هستند. مرتبه اول را اگر برای مرتبه دوم بگویی، ظلم کردهای. حضرت به پزشک تشبیه کرد. ما در باب امر به معروف و نهی از منکر، پزشک نیستیم. ما وظیفه داریم احکام الهی را برای مردم بگوییم. آنها هم وظیفه دارند که عمل کنند. اگر گفتیم و عمل کرد که هیچ، ولی اگر عمل نکرد، ما وظیفه خود را انجام دادیم. آن بحث در معارف است. این روایات را دیدیم که ضعف سندی دارد. از نظر دلالی هم نپذیرفتیم.
روایت محفوظ اسکاف
در برابر این روایات، ما روایتی داریم که درست مخالف اینها است؛ یعنی جایی که اثر نداشته است، معصوم خودش نهی از منکر کرده است. روایت محفوظ اسکاف در کافی جلد 5، صفحه 62 است. علت اینکه از کافی آدرس دادم، این است روایت را صاحب وسائل نقل به معنا کرده و در 5 کلمه خلاصهاش کرده است. این روایت را کلینی اینچنین نقل میکند: «محمد بن يحيى عن أحمد بن محمد عن محمد بن سنان عن محفوظ الإسكاف قال: رأيت أباعبدالله عليه السلام رمى جمرة العقبة و انصرف فمشيت بين يديه كالمطرق له فإذا رجل أصفر عمر كي، قد أدخل عودة في الأرض شبه السابح و ربطه إلى فسطاطه و الناس وقوف لا يقدرون على أن يمروا فقال له أبوعبدالله عليه السلام: يا هذا اتق الله فإن هذا الذي تصنعه ليس لك، قال: فقال له العمر كي: أما تستطيع أن تذهب إلى عملك لا يزال المكلف الذي، لا يدرى من هو يجيئني، فيقول: يا هذا اتق الله، قال: فرفع أبوعبدالله سلام الله علیه بخطام بعير له مقطورا فطأطأ رأسه فمضى و تركه العمركي الأسود.»
اشکال سندی
در سند این روایت، تنها اشکال، محفوظ اسکاف است؛ ولی بقیه قابل قبول هستند. محفوظ اسکاف، توثیق ندارد و مجهول است.
مفهوم روایت
محفوظ اسکاف میگوید دیدم ایشان در ایام حج، رمی جمره کرد. حضرت بعد از رمی جمره رفت و من هم جلوتر میرفتم؛ مثل کسی که راه را باز میکند. ایشان ظاهراً سوار شتر است و یا پیاده مهار شتر در دستش بوده است. فرد قد کوتاهی راه را بسته بود. مردم ایستاده و نگاه میکردند. حضرت به او فرمود که تو حق این کار را نداری؛ حرام است. راه مردم را بستهای.
او در جواب حضرت گفت: «أما تستطيع أن تذهب إلى عملك؟ لا يزال المكلف الذي، لا يدرى من هو يجيئني، فيقول: يا هذا اتق الله» یعنی نمیتوانی پی کارت بروی؟ یعنی به شما ربطی ندارد. بعد هم گفت که این و آنی که معلوم نیست چه کسی هستند، به من میگویند تقوا پیشه کن.
«فرفع أبوعبدالله علیه السلام بخطام بعير له مقطورا فطأطأ رأسه فمضى» این فردی که مورد اعتراض حضرت قرار گرفته بود، شترانی را گردنهایشان را به صورت قطار به هم بسته بود، اینها را یک طرف گذاشته بود و یک طرف هم یک چوب در زمین کوبیده بود و طنابی را از آن به چادرش بسته بود؛ کل راه را بسته بود. حضرت فرمودند این چه کاری است که میکنی؟ راه را بستهای، لااقل این چوب و طناب را بردار.
شخص هم در جواب حضرت، به اصطلاح من گفت که برو پی کارت. حضرت هم از آنجایی که چوب و چادر بود، راه را بسته بود و مردم هم ایستاده بودند و نمیتوانست رد شود، از بین شترها که به صورت قطاری بسته بودند، یک مقداری طناب را بالا دادند و سرشان را پائین آوردند و از بین دو شتر رد شدند. «فرفع أبوعبدالله بخطام بعير له مقطورا فطأطأ رأسه فمضى و تركه العمركي الأسود.» حضرت وقتی از آنجا عبور کردند، آن شخص حضرت را رها کرد والا میخواست با ایشان دعوا کند!
برداشت ما از ظاهر روایت
ظاهر این روایت این است که حضرت به او فرموده و او هم گوش نکرده است. اگر شرط اثر در وجوب امر به معروف و نهی از منکر باشد، حضرت چرا این کار را کردند؟ نمیتوانید بگویید که امام صادق(ع) احتمال اثر میداده است و خلاف در آمده است. معلوم میشود که این شرط نیست.
تا اینجا در بین روایات چیزی که سنددار باشد و دلالت محکم داشته باشد، پیدا نکردیم. جلسه بعد یک بحث اجمالی راجع به این که از این روایت استفاده کنیم برای توسعه دایره اثر خواهیم کرد.
منظور از تأثیر امر به معروف نهی از منکر
گاهی شما امر به معروف و نهی از منکر میکنید، هیچ گونه اثری ندارد؛ نه اثر تبلیغی دارد، نه اثر اجتماعی دارد، نه اثر بازدارندگی عمومی دارد و نه اثری بر فرد مورد امر و نهی دارد. یعنی عمل شما لغو است. مثل اینکه به یک دیوار بگویید که دیوار این کار را نکن. مثل اینکه در اروپا یک فردی در حال شراب خوردن است. همه هم مسیحی هستند و هیچ کس از اسلام چیزی نمیداند. به او بگویید شراب نخور. نگاهت میکند و میرود. کاری هم با شما ندارد. آیا این نهی از منکر است؟ نه؛ چون هیچ اثری ندارد. نه تبلیغ اسلام بود، نه اثر اجتماعی داشت و نه اثر دیگری؛ اما اگر شما نهی و امر کنید، یکی از این آثار را دارد. یعنی شما در جامعه به یک فرد گفتید شراب نخور، او گوش نکرد، ولی اطرافیان فهمیدند که این کار بدی است. از عادی شدن جلوگیری میکند. افرادی اینجا بودند که نمیدانستند شراب حرام است، فهمیدند. در اینجا شما باید بگویید.
پس در اینجایی که امام صادق(ع) فرمودهاند، اینجا حضرت میدانستند اثر دارد، ولی در این فرد اثر ندارد. حضرت اگر او را نگاه کنند و عبور کنند، دیگران هم به دلیل اینکه ایشان فرزند رسول الله(ص) است، نگاه میکنند و آن کسی که گفته بود، میگوید عجب کار اشتباهی کردیم. اگر این کار بد بود، ابن رسول الله(ص) یک چیزی میگفت. درست است که حضرت بیانشان در او اثر ندارد، ولی در اینکه رؤیت گناه و بیتفاوتی در جامعه باشد، از این جلوگیری میکند. پس نهی از منکر اثر دارد. در نتیجه ما این طور میگوییم. اگر در جایی امر به معروف و نهی از منکر مطلقا فاقد اثر است و هیچ اثری، نه اجتماعی، نه فردی، نه بر شنونده و نه بر اشخاص در آن محیط ندارد، اینجا واجب نیست؛ چون لغو است. اما اگر اثر دارد، واجب است که امر و نهی انجام شود.
پاورقی
[1] درباره داوود بن کثیر رقی مطلبی رجالی است. داوود بن کثیر رقی را مرحوم نجاشی به تبعیت از استادش ابن غضائری تضعیف کرده است. مرحوم نجاشی داوود رقی را تضعیف و او را از غالیان معرفی کرده است. بعضیها اشکال گرفته و گفتهاند تضعیف نجاشی به استناد سخن استادش است و استاد او ابن الغضائری است و ردها و تضعیفهای ابن الغضائری مقبول نیست؛ پس تضعیف نجاشی، مقبول نیست.
پاسخش این است که تضعیفهای ابن الغضائری در صورتی مردود است که مستند به کتاب موجود باشد. چون این کتاب سند ندارد. اما اگر تضعیفهای ابن الغضائری با قول نجاشی اثبات شد، این دیگر مردود نیست. چون نجاشی ثقه است. نجاشی و ابن الغضائری گفتهاند ضعیفٌ؛ اما کشی و شیخ طوسی و در پی آنها علامه حلی فرمودهاند که او ثقه است.
ما یک روایت داریم که سند این روایت صحیح است. سند به مفضل بن عمر میرسد. مفضل، سؤالاتی از امام صادق(ع) دارد. ضمن سؤالاتش یک سؤالی دارد؛ عرض میکند که نظر شما راجع به داوود بن کثیر رقی چیست؟ حضرت میفرمایند داوود برای ما مانند مقداد، برای علی بن ابی طالب است. مفضل، اگر میخواهی راجع به داوود رقی قضاوت داشته باشی، تو مقداد را میشناسی که برای علی بن ابی طالب چه بوده است؛ یعنی لاریب فیه است. این روایت به کلام شیخ طوسی و کشی و علامه قوت میبخشد.
مرحوم آقای خوئی در استدلال به این روایت تشکیک کردند. دقت کنید یک ظرافت بحث رجالی در آن هست که میخواهم بیان کنم. ایشان میفرمایند ما نمیتوانیم به این روایت استناد کنیم؛ چون این روایت خبر واحد است. اگر بخواهد دلیل حجیت خبر واحد شامل این روایت شود، قول نجاشی و ابن غضائری که گفتهاند این رجل ضعیف است، تضعیف آنها هم روایت است. چون آنها هم بیاستناد نمیگویند. در حقیقت وقتی نجاشی و ابن الغضائری میگویند که داوود رقی ضعیف است، اینها قول معصوم را نقل میکنند. قال المعصوم داوود الرقی ضعیفٌ؛ حرف آنها این است. این روایت میگوید داوود الرقی، تقةٌ. اگر شما بخواهید به روایت دوم عمل کنید، با عمل به روایت اول معارض است. «خذ بقول الثقه» درست است؟ نجاشی ثقةٌ. راویان این روایت هم ثقه هستند. «خذ بقول الثقه» حرف نجاشی را شامل میشود. «خذ بقول الثقه» حرف مفضل بن عمر را هم شامل میشود. شمول دلیل حجیت نسبت به این دو تا، شمول دلیل حجیت است نسبت به متعارضین. در حالیکه دلیل حجیت، دو متعارض را نمیتواند اثبات کند. پس این روایت از کار میافتد.
ما یک ملاحظهای بر این بیان مرحوم آقای خوئی داریم و آن اینکه اگر استناد کلام نجاشی به متن روایت بود، این کلام صحیح است. اما ما احتمال قوی میدهیم که کلام نجاشی ناشی از اجتهاد او در روایات است؛ یعنی مرحوم نجاشی مجموعه ادله را نگاه کرده و گفته به نظر من مجموع این ادله میگوید که داوود رقی ثقه نیست. پس مرحوم نجاشی این روایت را رد نمیکند. مرحوم نجاشی میگوید طبق عقیده من، با توجه به سایر روایات، این روایت درست نیست. هیچ گاه اجتهاد یک فرد با روایت، برای ما تعارض ایجاد نمیکند.
یعنی مرحوم نجاشی نظر اجتهادیش در بررسی کل ادله، این شده است که داوود رقی ضعیف است. شما مجموعه روایات را نگاه میکنید و میبینید که برداشت مرحوم نجاشی درست نبوده است. به عبارت دیگر، ما یقین نداریم که قول نجاشی عن حسٍ باشد. ایشان وقتی میفرمایند داوود الرقی ضعیفٌ من الغلات، احتمال میدهیم این قول عن حدسٍ است. یعنی برداشت از مجموعه روایات ایشان است. اجتهاد حدس است، حس نیست. در حالی که این روایتی که برای ما میگوید، عن حسٍ است و عن حدسٍ نیست. میگوید امام صادق(ع) فرمودند این مانند مقداد است. پس قول مرحوم نجاشی عن حدسٍ است و قول روایت عن حسٍ. هیچگاه عن حدسٍ، با عن حسٍ تعارض نمیکند. لذا قول علامه، کشی و طوسی که رقی را توثیق کردهاند، بر کلام نجاشی مقدم است. این بحث رجالی بود که انشاالله در ذهنتان میماند.







