آینه رشد ۴۴

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 44 - ویژه سبک زندگی
مشخصات نشریه
Ayneh (44).jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
محل انتشارات قم
قطع جیبی
دانلود PDF

محتویات

آیینه 44

مقام، رفتنی است

رهنمودی از امام خمینی

من یک کلمه به آقای بنی صدر تذکر می‌دهم که آن یک کلمه، تذکر برای همه است؛ «حب الدنیا رأس کل خطیئة». هر مقامی که برای بشر حاصل می‌شود، چه مقام‌های معنوی و چه مقام‌های مادی، روزی گرفته خواهد شد و آن روز هم نامعلوم است.
توجه داشته باشند همه کسانی که برای بشر خدمت می‌کنند، کسانی که دارای مقامی هستند و دارای پستی هستند، مقام، آنها را مغرور نکند. مقام، رفتنی است و انسان در وجود خدای تبارک و تعالی ماندنی است .
من از آقای بنی صدر می‌خواهم که ما بین قبل از ریاست جمهوری و بعد از ریاست جمهوری، در اخلاق روحی شان، تفاوتی نباشد. تفاوت بودن، دلیل بر ضعف نفس است و من از همة کسانی که در مقامی هستند، چه مقام‌های کشوری و چه مقام‌های لشکری، می‌خواهم به مقامات خودشان مغرور نباشند و در راه اعتلای اسلام و اعتلای ملت مسلمان و اعتلای کشور ایران، کوشا باشند.

اقتصاد مقاومتی

رهنمودی از رهبر معظم انقلاب اسلامی

حماسة اقتصادی، فقط دست دولت نیست؛ البته برنامه ربزی‌های دولت،موثر است. حماسه،یعنی واقعة جهادگونه و پرشور. این را باید ملت ایران و مسئولان کشور، مورد نظر قرار دهند. ضعف‌ها را، خلاءها را پر کنند ... در همة برنامه ریزی‌ها،باید زندگی و معیشت طبقات ضعیف،مورد توجه قرار گیرد. بعد برای آنها برنامه ریزی کنند. این می‌شود حماسه ... .
روزمره فکر کردن در مسائل اقتصادی،مضر است. تغییر سیاست‌های اقتصادی به طور دائم،مضر است. در همة بخش‌ها،به خصوص در اقتصاد، تکیه کردن بر نظرات غیر کارشناسی،مضر است. اعتماد کردن به شیوه‌های تزریقی اقتصادهای تحمیلی شرق در غرب،مضر است. سیاست‌های اقتصادی باید سیاست‌های «اقتصاد مقاومتی» باشد.

نیایش مدیران

الهی!
مدیری صغیرم؛ اما در مدار بندگی ات، امیری کبیرم.
اگر در دست هوای نفس خویش اسیرم.
در پیشگاه تو، بنده‌ای سر به زیرم.
الهی!
صدارت و امارت، فرصت کار است؛ نه شعار و ایام وزارت و ریاست، مهلت کار است؛ نه شکار.
اگر خدمتی کنم، به خدمتم می‌نازم و اگر غفلتی کنم، آخرتم را می‌بازم الهی!
مددی کن تا گذرگاه دنیا را قرار گاه نپندارم و به قیمت راحت خویش، خلق تو را نیازارم.
الهی!
دنیا، گذرا و ناپایدار است و آخرت، باقی و پایدار.
مددی کن تا در مسیر سیل، خانه نسازم و برای دنیای دیگران، آخرت خویش را نبازم.

آدم‌ها و چهره‌ها

نویسنده:محمود شریفی
امام زین العابدین علیه السلام فرمود: اگر مردی را دیدید که راه و روش ظاهری او نیکو بود و در ظاهر بی علاقه به دنیا و حرکات و رفتار او متواضعانه بود و زهد فروشی می‌کرد، مواظب باشید و گول او را نخورید؛ زیرا افراد زیادی هستند که توان به دست آوردن دنیا و مال حرام را ندارد؛ پس دین خدا را وسیلة شکار مردم قرار می‌دهند و می‌خواهند همواره با نام دین و خدا،مردم را گول بزنند. بنابراین،اگر چنین کسی، توان دست یابی به حرام را پیدا کند، با قدرت، تمام آن را برای خود به جیب می‌زند،و هنگامی که دیدید او از مال حرام را می‌گذرد و به طرف آن نمی‌رود و به آن توجه نمی‌کند،باز گول او را نخورید؛زیرا شهوت انسان‌ها، مختلف است. چه بسا افرادی که از مال حرام، نفرت دارند و به آن روی نمی‌آورند؛ ولی در همان حال از هوسرانی از یک زن زشت،نمی‌گذرند؛تا چه رسد که به زن زیبا و دل ربایی دست رسی پیدا کنند. پس وقتی با این طور کسی رو به رو شدید، گولش را نخورید و ببینید عقل و اندیشة او چگونه است. ممکن است افراد زیادی باشند که از همة این زشتی‌ها دوری کنند؛ولی تابع عقل استوار و محکمی نباشند و در نتیجه،آن چه را با نادانی خود خراب می‌کنند، پیش از آن باشد که با دوری از آنها آباد می‌کنند.
بنابراین، اگر دیدی عقل او محکم و استوار است،باز هم فریب نخورید؛بلکه ببینید آیا در پیش آمدها و کارها،عقل او بر هوایش غالب و پیروز می‌شود و یا این که هوا و هوس او همیشه حاکم و غالب است و نیز ببینید که در مقابل ریاست‌های باطل، چه طور علاقه نشان می‌دهد و با آنها چگونه برخورد می‌کند؛ زیرا در میان مردم، کسانی هستند که در دنیا و آخرت، زیان می‌کنند و دنیای خود را برای دنیا دیگران، رها می‌سازند و فکر می‌کنند که لذت ریاست باطل،از لذت مال و ثروت و نعمت‌های حلال دیگر، برتر است؛ پس همة آن لذت‌ها را به خاطر به دست آوردن ریاست،رها می‌سازند؛ تا جایی که اگر به آنها گفته شود از این کار پرهیز کرده، دست از ریاست طلبی باطل بردارید، از روی نادانی و لجاجت، لذت گناه را انتخاب می‌کنند. پس جایگاه آنان، آتش جهنم است. پس چنین کسی کورکورانه حرکت می‌کند و همین ریاست طلبی باطل، او را به طرف زیان‌های جبران ناپذیر، به پیش می‌برد؛تا جایی که دیگر توان باز گشت نخواهد داشت. پس ریاست طلبی او را به جایی می‌کشاند که حرام خدا را حلال می‌کند و آن چه را که خدا حلال کرده، حرام می‌کند و به همین علت، باکی ندارد که دین و ایمانش از بین برود؛اما به ریاست او لطمه وارد نشود؛ همان ریاستی که به خاطر آن حاضر بود از همه چیز پرهیز کند. این نوع افراد، از کسانی هستند که خداوند بر آنان خشم می‌گیرد و عذاب دردناک و خوارکننده‌ای در انتظار آنان خواهد بود؛ اما مرد شایسته و نیکوکار،کسی است که هوا و خواسته‌های نفسی خود را تابع فرمان الهی قرار دهد و نیروهای او در راه خشنودی الهی صرف شود و خواری با حق را که همراه عزت ابدی باشد، بر عزت ظاهری در راه باطل،ترجیح دهد و بداند ضرر اندکی که از این رفتار عایدش می‌شود،سرانجام او را به سرایی که نعمت‌هایش دائمی و فناپذیر نیست، رهنمون خواهد کرد و به این نتیجه خواهد رسید که خوشی بسیار و هوا پرستی،او را گرفتار عذابی خواهد کرد که تمام شدنی و نابود شدنی نیست. پس چنین انسانی، انسانی تمام عیار است. بنابراین، به او تمسک جویید و به روش و منش او اقتدا کنید و به درگاه پروردگارتان به واسطة او و کمکش، متوسل شوید؛ زیرا دعای او مستجاب خواهد شد و خواسته اش ناکام نمی‌ماند و پیروز می‌شود.

نامه‌ای از سلمان

سنابرق

همچو سلمان در مسلمانی بکوش
ای که می‌خواهی چو سلمانت کنند
سلمان فارسی در زمان خلیفة دوم، به عنوان حاکم مدائن، انتخاب شد. وقتی وی به مدائن رفت،خانه‌ای ساده در کنار مسجد برای سکونت برگزید؛ مرکبش ساده و غذایش ساده بود.
او بیت المال را صرف مردم می‌کرد و حتی حقوق شخصی اش را هم به نفع جامعه و نیازمندان، خرج می‌کرد.
ساده زیستی سلمان، بر محبوبیتش افزود. رفتار و زندگی او به طور غیر مستقیم،نقد کسانی بود که از بیت المال برای خود بساطی درست کرده بودند. خلیفه از ساده زیستی سلمان در آن حد، ناراحت بود و آن را ضعف دستگاه حکومت می‌دانست. از این رو، نامه‌ای به سلمان نوشت و ضمن انتقاد از وی، از او خواست که نسبت به وضع زندگی حذیفه بن یمان (حاکم قبلی مدائن) نیز تحقیق و بررسی کند.
سلمان در پاسخ خلیفه و اعتارض‌هایش، نامه‌ای به این مضمون به مدینه فرستاد:
به نام خدا
از سلمان، آزاد شدة پیامبر به عمربن خطاب
نامة سرزنش کننده و ملامت بار تو به من رسید.
نوشته بودی که در صدد تحقیق از کارها و رفتار «حذیفه» باشم و کارهای نیک و بدش را گزارش کنم. خداوند در کتابش، از تجسس و غیبت و بدگمانی،نهی کرده است. بنابراین، با اطاعت از دستور تو، خدا را نافرمانی نمی‌کنم.
از حصیر بافی و نان جو خوردن من،ایراد گرفته بودی؛این چیزی نیست که یک مومن به خاطر آن ملامت شود. به خدا سوگند!نان جو خوردن و حصیر بافتن و از مردم بی نیاز بودن و چشم به سفرة دیگران ندوختن،نزد خداوند،محبوب تر و به تقوا نزدیک تر است. من پیامبر را دیدم که وقتی نان جوین می‌یافت، می‌خورد و ناراحت هم نبود.
اما این که از عطای من به نیازمندان نوشته بودی، من برای روز نیاز و تهیدستی ام (روز قیامت)، آن را از پیش می‌فرستم و ره توشة آخرت من است.
به خدا قسم!آن چه را که دندانم بتواند نرم کند،تا از گلو فرو رود،در نظر من تفاوتی نمی‌کند که نان گندم باشد یا مغز گوسفند یا آرد جو.
اما این که گفته‌ای با رفتارم،حکومت را ضعیف و خوار کرده و خود را زبون ساخته‌ام، تا آن جا که اهل مدائن از فرمانروایی من بی خبرند و مرا برای بار کشیدن هم به کار می‌گیرند و این موجب سستی و خواری حکومت الهی است، پس بدان که خواری در مسیر طاعت خدا،محبوب تر از عزت از نافرمانی خداست. می دانی که پیامبر خدا هم با مردم، نزدیک و مانوس بود و در عین حال که زمامدار مردم بود، مردم به او بسیار نزدیک بودند. مگر نه این که پیامبر ما غذای ساده می‌خورد و لباس خشن می‌پوشید و همه طبقات مردم نزد او از «مساوات دینی» برخوردار بودند؟
ای عمر!مگر پیامبر نفرموده است: «هر کس سرپرست هفت نفر از مسلمانان شود و به عدالت رفتار نکند، با خشم خدا رو به رو خواهد شد»؟ کاش من با این خواری و ضعفی که تو گفته‌ای،از حکومت مدائن به سلامت بگذرم.
من از حکومت بر یک شهر، ترسانم و نگران؛ حال آن کس که پس از پیامبر، بر تمام امت، حکومت می‌کند، چگونه خواهد بود؟ خداوند فرموده است: خانة آخرت، از آن کسانی است که در روی زمین،قصد سرکشی و فساد ندارند و عاقبت، برای متقین است.
بدان که حکومت من برای اقامة حدود در میان مردم است و این به راهنمایی یک شخص دانا و راهنما، صورت می‌گیرد و من بر اساس و روش او عمل می‌کنم.
نکته‌ها و درس‌های نامة سلمان:
۱. ساده زیستی و دوری از تکلف و تشریفات در مسئولین.
۲. حفظ بیت المال و تعهد و تقوای مالی.
۳. در دسترس بودن مسئولان و زندگی مردمی.
۴. نهراسیدن از پای بندی به اصول و مبانی.
۵. آبرو داری نسبت به مومنان.
۶. پاک دستی و مناعت طبع کارگزاران.
۷. نصیحت و خیرخواهی نسبت به مسئولان.
۸. صراحت لهجه و آزادگی مدیران.
۹. سردوراهی جلب نظر خدا و خلق،باید رضای خدا را برگزید.
۱۰. وابسته نبودن به پست و ریاست.

نقش مدیران در سبک زندگی

نویسنده:محمود مهدی پور
بدون تردید مدیران عالی و میانی جامعه در روش زندگی مردم، نقشی برجسته دارند. روش کار و زندگی دارندگان ثروت، قدرت و دانش، خواه ناخواه در زندگی دیگر افراد جامعه، نقشی اجتناب ناپذیر ایفا می‌کند.
سه عنصر «مال»، «مقام» و «علم»، جاذبة طبیعی دارند. آنها که این عناصر برتری را در اختیار می‌گیرند، قول و عمل آنان از پشتوانه بیشتری برخوردار می‌شود و دیگر گروه‌های اجتماعی با تشبه و اقتدا به آنان، سعی می‌کنند که خود را دارای برتری نشان دهند.
افکار،اخلاق، منش، پوشش، گفتار و رفتار مدیران به دلیل جاذبة قدرت و ثروت، از بالا به پایین، سرایت می‌کند و هر مدیری با راه و روش زندگی خود، دانسته و ندانسته، مردم را به سمت و سوی سبک زندگی خویش فرا می‌خواند.
خانه، لوازم زندگی،وسیلة نقلیه، لباس، مراسم جشن و عروسی،عقاید و اندیشه‌ها و آداب و روسوم مدیران و هر چیزی که با قدرت، ثروت، شهرت، دانش و مدارج و مدارک علمی، پیوند برقرار کند،از جاذبه‌های عمومی برخوردار می‌شود و دیگران را به سمت و سوی خویش می‌کشد.
ضعف فرهنگی و ندیدن اقتدار و «غنا» و علم و آگاهی ذات مقدس ربوبی و اولیای او، عامل مهمی در جذب جامعه به سوی زندگی‌های تشریفاتی و رفاه زندگی و فراموشی زندگی برتر اخروی و همدردی با طبقات پایین جامعه است.
سبک زندگی الهی و اسلامی،بارها و بارها توسط انبیا و اولیای خدا برای جامعة بشری، تبیین شده است؛ امّا غفلت، غرور، انکار خدا و تکذیب منادیان زندگی بهتر و یا عدم انجام وظیفه توسط پاسداران دین، سبب پیدایش و گسترش سبک‌های زندگی شیطانی غربی و شرقی در اقتصاد، سیاست و فرهنگ شده است.
کمبود تدبیر و تقوا مشکلات اجتماعی کشور، مثل فقر،گرانی، و بیکاری به دلیل نداشتن مدیران مدبر و با تقواست. دو عنصر تدبیر و تقوا با هم،مدیریت اسلامی را پدید می‌آورند.
تدبیر فعالیت‌های اثباتی،فرد و جامعه را هدایت می‌کند و تقوا از فعالیت‌های نادرست و مشکل ساز، پیش گیری می‌کند.
امروز کم کاری،بی نظمی، قانون شکنی،خودرأیی انزوا گرایی و نداشتن روحیة همکاری، حسادت و بدبینی،اسراف و تبذیر، تنبلی و توقعات بی جا، تعصب قوی و تقلید از بیگانگان، گسترش فقر،فساد و تبعیض، مشکل طلاق و از هم پاشیدگی خانواده‌ها، مشکل اعتیاد و بی عدالتی، بی تفاوتی و عدم احساس مسئولیت اجتماعی، اندیشمندان و دل سوزان جامعه را رنج می‌دهد و آنان را به جست و جوی راهکار اصلاح وا می‌دارد.
رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی، در برابر این مشکلات اجتماعی، پرچم بازگشت به سبک زندگی اسلامی را برافراشته، سال هاست که همه را به مبارزه با فقر، فساد و تبعیض فرا می‌خواند. بازگشت دولت و ملت به موازین اسلامی، شرط رهایی از مشکلات اجتماعی، و اقتصادی و فرهنگی است.
حرکت بر اساس عقل و وحی،ضامن سلامت و موقعیت انسان در تمام عرصه هاست.
رعایت سبک زندگی اسلامی برای همة افراد، ضروری است؛اما رعایت «اصول زندگی اسلامی،توسط مدیران و پاسداری از معیارهای مدیریت اسلامی، نقشی مهم در اصلاح جامعه دارد.
مدیریت اسلامی، آمیزه‌ای از خرد ورزی، شکیبایی،شجاعت و قاطعیت، رازداری،ساده زیستی، خدمت رسانی،تحرک و تلاش و ده‌ها ویژگی علمی، عقیدتی، اخلاقی و رفتاری دیگر است.
هر چه مدیران در رعایت این اصول، قوی تر و جدی تر و از ایمان و تقوا و دانش و مهارت بیشتری برخوردار باشند،در سازندگی جامعه و اصلاح نظام اجتماعی، نقش برتری ایفا خواهند کرد.
امروز با وجود مدیران مخلص، فداکار و پرتلاش در بخش‌هایی از کشور، ما با برخی مدیران پرادعا،چندشغله،غرب زده، پروازی،بی نظم، کم سواد،دنیاگرا، رفاه طلب، رشوه خوار، سازشکار، بی عقیده،قانون گریز، متملق و ... نیز مواجه هستیم.
آمیختن نظام مدیریت اسلامی با مبانی مدیریت غربی،ریشة مشکلات کنونی است و تا نظام آموزشی ما اصلاح نشود، مدیریت توحیدی و اسلامی در سطح جامعه شکل نمی‌گیرد.
شرط اوّل مدیریت در جامعة اسلامی، توحید و پذیرش عقاید اسلامی است و بدون تربیت مدیران موحّد، اصلاح نظام اجتماعی و فرهنگی جامعه، امکان پذیر نیست.
سال هاست نظام شرک جهانی، عموم مردم را از طریق رسانه‌ها و تحصیل کردگان جامعه را از طریق نظام آموزشی، مورد هجوم قرار داده و فریاد رهبری برای مقابلة جدی با تهاجم فرهنگی،پاسخ مناسبی نیافته است.

فرهنگ سبک زندگی

نویسنده:حسن ابراهیم زاده
وقتی سبک زندگی به میان می‌آید، سخن از فرهنگی است که با آن زندگی می‌کنیم؛ فرهنگی که هویت فردی و جمعی ما را شکل می‌دهد. این فرهنگ به پرچمی می‌ماند که هویت ما را از هویت سایر فرهنگ‌های دیگر، متمایز می‌سازد.
سخن گفتن از فرهنگ از یک سو سخن از نگاه هستی شناسی و انسان شناسی ما و مجموعة اعتقادات و باورهای ماست و از سوی دیگر، سخن از بسترهایی است که اجازه و فرصت بروز و ظهور چنین باورهایی را در جامعه می‌دهد؛ به عنوان مثال،دوری گزیدن از تجمل و بسنده کردن به ضروریات زندگی به فراخور شأن و جایگاه هر فردی، نوعی سبک زندگی و یا به عبارتی دیگر، فرهنگ اسلامی است که از یک سو، ریشة در جهان بینی توحیدی ما و نگرش حرکت از خدا به سوی خدا دارد که در آن، انسان، مسافر این مکان و جایگاه اصلی او جای دیگری است و از سوی دیگر، نیازمند بسترهایی است که بروز و ظهور و در نتیجه، نهادینه شدن آن، منوط به تمهیدات خاصی است که بر عهدة متولیان و مدیران فرهنگی است و به زبان دیگر، سبک زندگی و حرکت از حوزة اعتقادات به عرصة عمل و عینیت جامعه، حاصل نمی‌شود؛مگر آن که حاکمیت،وارد عمل شود و به همین دلیل، وظیفة حاکمیت است که در اقامة نماز و ترویج فرهنگ نماز، بکوشد. وظیفة متولیان نظام اسلامی، ترویج ارزش‌ها و «سنت‌های الهی» در جامعه و نهادینه کردن سبک زندگی اسلامی است و نه ترویج سنت‌های اجتماعی؛زیرا بسیاری از سنت‌های اجتماعی و نیز تعاملات با سایر فرهنگ‌ها و تمدن‌ها،نه تنها ریشه در نگاه هستی شناسانة و انسان شناسانه اسلامی ندارد،بلکه زاییدة شهوات حیوانی و خرافه هاست.
این که رهبر معظم انقلاب، شکل گیری جامعة اسلامی و کشور اسلامی را منوط به شکل گیری دولت اسلامی است بر می‌شمارد و یکی از شاخصه‌های دولت اسلامی را اسلامی شدن همة مدیران آن می‌داند،به همین رابطة سبک زندگی اسلامی با قدرت و حاکمیت بر می‌گردد که بر خواسته از کلام وحیانی رابطة قدرت و نهادینه شدن سنت‌های الهی است.
مدیر اسلامی باید با تکیه بر اعتقادات و باورهای دینی، زمینه و بستر سنت‌های الهی را فراهم کند. بر این اساس،اگر ما مدیرانی را که سنت‌های اجتماعی و ملی را اسلامی تعریف می‌کنند،متهم به مخالفت با سنت‌های الهی در منظومة جهان بینی توحیدی نکنیم، بی شک می‌توان آنها را ناتوان و ناکارآمد از پیوند زدن حوزة اعتقادات با عرصة عمل بخوانیم. از این رو، چنین کسی در فرهنگ اسلامی،مدیر خوانده نمی‌شود؛ بلکه او چنین مقامی را غصب کرده است.
مدیری که نتواند پیوند انسان با محیط پیرامونش را تعریف و هندسة رابطة انسان با خدا و خود و طبیعت را به صورتی عالمانه ترسیم کند و با استفادة درست از منابع انسانی و مالی،مجموعة خود را به سوی عبودیت الهی سوق دهد، مدیر نیست و اصولاً از مدیری که مبانی و مبناهای سبک زندگی را رها می‌کند و به تعبیر رهبری،به دنبال کارهای ویترینی است و کارنامة محصولات فرهنگی او - اعم از دیداری،شنیداری و نوشتاری - افراد جامعه را به سمت لاابالی گری، اباحه گری و تجمل گرایی سوق می‌دهد،نباید امید داشت که مروج سبک زندگی اسلامی باشند؛تا چه رسد به نهادینه کردن آن.
مدیری که نفهمد هجوم فرهنگی غرب،اگر از حملة، چنگیز، محمود افغان و صدام، خانمان سوز تر نباشد،کمتر از آنها نیست و اگر چنگیز سیاست زمین سوخته دربارة شهرهای بزرگ ایران اعمال کرد و حتی دستور کشتن سگ و گربه‌های شهر نیشابور را هم صادر کرد،امروزه سبک زندگی چنگیزی غرب بر آن است که فرهنگ اسلامی و بنیان‌های آن را در شعله‌های آتش غفلت، اباحه گری و شرک نوین، بسوزاند.
اگر چنین مدیری، پلی برای گذشتن لشکریان دشمن از روی خاکریزهای جبهة خودی نباشد،حداقل مرزبانی است که فشنگی در اسلحة خود قرار نداده و سنگری برای خانواده‌ها، به ویژه جوانان این سرزمین در برابر بمباران‌های فرهنگی غرب،ساخته است.
سبک زندگی، نه خوردن و خوابیدن است و نه راه رفتن؛ بلکه چگونه خوردن و چگونه خوابیدن و چگونه راه رفتن و حتی چگونه فکر کردن است و این تفکر است که هویت فرهنگی جامعه را از دیگر جوامع، متمایز می‌کند؛ زیرا از جزئی‌ترین رفتارهای فردی تا بزرگ‌ترین تصمیمات در عرصة بین المللی، همگی ارتباطی منطقی و روشمند با هم دارند.
مدیری که در رفتار به ظاهر جزئی‌اش چون غذا خوردن، به گونه‌ای غذا سفارش دهد که باقی ماندة آن یا به سطل آشغال برود و یا قابل استفاده برای دیگری نباشد و به اصل قرآنی «اکلوا وشربوا و لا تسرفوا» عمل نکند، به یقین در تصمیم گیری‌ها و تعاملات کلان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و در مواجهه با دشمن و فرهنگ دشمن نیز به قاعدة قرآنی «نفی سبیل»، عمل نخواهد کرد.

کارگزاری علوی در حکومت عباسی

نویسنده:سید مجید حسن زاده
خدمت به مردم و به ویژه مسلمانان، بعد از انجام وظایف و تکالیف فردی، مهم‌ترین و ارزشمند‌ترین عمل محسوب می‌شود. ارزش این کار به اندازه‌ای است که هیچ عمل عبادی مستحبی با آن قابل مقایسه نیست و نیز اهمیت این کار به گونه‌ای است که فعالیت و کار و خدمت در حکومت ظالمان و غاصبان نیز اگر با انگیزة خدمت به مسلمانان و رفع نیازها و حل مشکلات آنان باشد، عملی پسندیده و جایز،شمرده شده است. یکی از افرادی که در این راه برای رفع نیازها و حل مشکلات شیعیان در دوران سیاه و ظلمانی عباسیان، به خدمت در دربار عباسیان مشغول شد، علی بن یقطین بود. علی بن یقطین در سال ۱۲۴ ق. در کوفه متولد شد. پدرش مورد خشم مروان، خلیفه اموی قرار گرفت و فرار کرد و مادرش نیز به همراه علی و فرزندانش عبید به مدینه گریختند و پس از سقوط امویان، به بغداد بازگشتند. وی در سال ۱۸۲ ق. هنگامی که امام کاظم علیه السلام در زندان بود، در سن ۵۸ سالگی درگذشت.
علی بن یقطین که از شیعیان خاص امام کاظم علیه السلام محسوب می‌شد،برای گره گشایی از مشکلات شیعیان و رفع نیازهای آنان،وارد حکومت عباسیان شد و در دربار آنان به خدمت پرداخت. او همواره حامی شیعیان و دوستان اهل بیت علیهم السلام بود و از هیچ کمکی به آنان دریغ نمی‌کرد.
هنگامی که امام کاظم علیه السلام به عراق رفت، علی بن یقطین که در دستگاه خلافت عباسیان به خدمت مشغول بود، خدمت آن حضرت رفت و از وی پرسید: وضعیت من در این حال چگونه است؟
امام علیه السلام فرمود: ای علی! خداوند در دستگاه ظالمان، دوستانی دارد که به وسیلة آنها بدی و ظلم را از دوستان خود دفع می‌کند و تو یکی از آنان هستی.
امام کاظم علیه السلام همچنین به او فرمود: تو یک چیز را برای من ضمانت کن؛ تا من در مقابل، سه چیز برای تو تضمین کنم.
علی بن یقطین گفت: فدایت شوم! آن چیزی که من باید برای شما ضمانت کنم، چیست و آن سه چیزی که شما ضمانت می‌کنید، کدامند؟ امام علیه السلام فرمود: آن سه چیزی که من برای تو ضمانت می‌کنم، عبارتند از: این که هرگز به وسیلة شمشیر، کشته نشوی؛ هرگز از بیچارگی و درماندگی، نمیری و هرگز به وسیلة خراب شدن سقف زندان بر روی سرت، از بین نروی. علی بن یقطین دوباره پرسید: آن چیزی که من باید برای شما ضمانت کنم، چیست؟
امام علیه السلام فرمود: یا علی! آن چیزی که تو باید برای من ضمانت کنی، این است که هر گاه یکی از دوستان و شیعیان ما [برای کاری] نزد تو آمد، او را اکرام کنی.
بدین طریق،علی بن یقطین در دربار عباسیان پناهگاه و حامی شیعیان و دوستان اهل بیت علیهم السلام بود و مشکلات و نیازهای مالی آنان را برآورده می‌کرد. وی همواره اموال و هدایایی نیز برای امام کاظم علیه السلام می‌فرستاد. اسماعیل بن جمیل و اسماعیل بن سلام می‌گویند: علی بن یقطین به ما گفت: دو حیوان سواری تهیه کنید؛ سپس نامه‌ها و اموالی را به ما سپرد و گفت: اینها را به امام موسی بن جعفر علیهما السلام برسانید و به ما گفت: که باید از بی راهه بروید. ما نیز به کوفه رفتیم و دو حیوان سواری خریدیم و توشة راه برداشته، از بیراهه رهسپار مدینه شدیم و آن اموال را به امام علیه السلام رساندیم.
علی بن یقطین با وجود خطرات فراوانی که او را تهدید می‌کرد، از خدمت به امام علیه السلام و شیعیان آن حضرت، کوتاهی نمی‌کرد. از این رو،نزد آن حضرت،جایگاه والایی داشت.
عبدالله بن یحیی کاهلی می‌گوید: نزد امام کاظم علیه السلام بودیم که علی بن یقطین وارد شد. امام علیه السلام روبه اصحاب کرد و فرمود: هر کس از دیدن یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله خوشحال می‌شود،به این شخص بنگرد. مردی از میان جمع گفت: در این صورت، او اهل بهشت است.
امام علیه اسلام فرمود: من شهادت می‌دهم که او از اهل بهشت است.
یعقوب بن یقطین می‌گوید: شنیدم که امام رضا علیه السلام فرمود: علی بن یقطین درگذشت؛ در حالی که امامش، امام کاظم علیه السلام از او راضی بود.
این مقام و جایگاه والای علی بن یقطین، به علت خدمات و تلاش‌های او در راه یاری و حمایت شیعیان و دوستان اهل بیت علیهم السلام بوده است و گرچه او از مومنان و پیروان راستین و متعبد بوده است، امّا در بیان جایگاه و مقام والای او هیچ گاه به اعمال عبادی او استناد نشده است و این همه فضیلت برای او، به دلیل خدمت به اهل بیت علیهم السلام و دوستان آنان بوده است.

ایجاد باید گردد

سنابرق

گفتم که «نقد»، گفتا آزاد باید گردد
گفتم اراده، گفتا پولاد باید گردد
گفتم چه راه حلی، داری برای مشکل
گفتا که چند تا نطق،ایراد باید گردد
گفتم بسی جوانان، بی خانه‌اند و بی کار
گفتا که شغل و مسکن،ایجاد باید گردد
گفتم که وضع مردم، آشفته و خراب است
گفتا که این خرابی،آباد باید گردد
گفتم چرا گروهی، بدپوش و بدحجابند
گفتا که بی حجابی، آزاد باید گردد
گفتم جوان امروز، در حسرت عروس است
گفتا که هر جوانی، داماد باید گردد
گفتم درون دل‌ها، بس عقده جمع گشته
گفتا که عقده‌هاشان، آزاد باید گردد
گفتم صدای ناله، از هر طرف بلند است
گفتا که ناله‌هاشان،فریاد باید گردد
گفتم که گشته رایج،هرزه به نام فرهنگ
گفتا وزیر فرهنگ، ارشاد باید گردد
گفتم دلار و سکه، هر روز رو به بالاست
گفتا که مثل برج میلاد باید گردد
گفتم چه شد، کجا رفت، افزایش درآمد؟
گفتا که دخل دولت، مازاد باید گردد
گفتم جواب‌هایت، همواره تند و تلخ است
گفتا که تلخ گفتار، قناد باید گردد
گفتم غم گرانی، خم کرد قامتم را
گفتا که قامتت چون شمشاد باید گردد
گفتم که کی برآید،خورشید عدل، گفتا
دنیا پر از فساد و بیداد باید گردد

آسیب‌های جوان گرایی در مدیریت‌ها

نویسنده:عبدالرحیم اباذری
در اوایل دهة پنجاه، چند سالی توفیق فعالیت به عنوان شاگرد مغازه در بازار یکی از شهرستان‌ها نصیبم شد. آن ایام، بازاریان به دو گروه عمده تقسیم می‌شدند. یک گروه جوان و بی تجربه بودند که مال و ثروت فراوانی از پدرانشان به ارث برده، با تکیه بر آن به کار تجارت مشغول بودند و گروه دوم،اگر چه سرمایة مادی زیادی نداشتند، اما جزء با تجربه‌های بازار به شمار می‌آمدند؛ سر شناس و مورد اعماد همه بودند و از خانواده‌های اصیل و نجیب بودند و همین امتیازات معنوی باعث شده بود که حضور و نقش گروه دوم در ثبات بازار و تعدیل قیمت‌ها، پررنگ باشد و حتی در اکثر رخدادهای سیاسی،اجتماعی و مذهبی نیز همین گروه، پیشتاز بودند و گروه اول را نیز به حرکت وا می‌داشتند. با گذشت زمان، گروه اول،تجربه بیشتری کسب کرده، دارای فضایل اخلاقی و اعتبار شدند و به تدریج،به جمع گروه دوم پیوستند و همین طور کار و کسب و ثبات در بازار،ادامه داشت.
در بحث مدیریت‌ها نیز شبیه همین تقسیم بندی را می‌توان مطرح کرد. مدیرانی هستند که جوان و بی تجربه‌اند و تنها به مدارک تحصیلی خود دل خوش می‌باشند و چون مدرک دارند، بعضی مسئولیت‌ها و مدیریت‌ها را بر عهده می‌گیرند؛اما فاقد امتیازات معنوی اند و دستة دوم،علاوه بر اصالت خانوادگی، ثبات شخصیت،صداقت و بزرگ منشی،از علم و تجربه نیز برخوردارند.
تاریخ سه دهه گذشته به روشنی نشان می‌دهد که هر وقت امور اجرایی و برخی مسئولیت‌های دیگر در رده‌های گوناگون در دست گروه اول قرار گرفته، مشکلات و پیامدهای ناگواری دامن گیر ساختار مدیریتی نظام اسلامی شده است و هر مقدار دایرة مدیریت‌ها مهم تر و بالاتر بوده، شعاع پیامدها نیز گسترده تر و شکننده تر شده است.
نمونه بارز این موضوع،ریاست جمهوری آقای بنی صدر بود که به دکترای اقتصاد خود تکیه داشت،اما فاقد امتیازات دیگر بود و نیز حضور بعضی از اعضای منافقین خلق در برخی مدیریت‌ها در اوایل پیروزی انقلاب که حوادث ناگواری را به دنبال داشت.
در چند سال اخیر نیز به انگیزة جوان گرایی،بدون این که به اصل تجربه و امتیازات معنوی دیگر توجه شود، افرادی تنها به خاطر داشتن مدرک دکترا و غیره، به مسئولیت‌های مختلفی گماشته شدند که آسیب‌های جدی به نظام مدیریتی کشور وارد شد.
هر انسان منصفی وقتی این گونه مدیران را به ویژه در رده‌های بالای مدیریتی مشاهده می‌کند، بی اختیار به یاد پسر بچه‌های پنج و شش ساله‌ای می‌افتد که کت و شلوار پدربزرگشان را پوشیده‌اند و معلوم است این جور آدم‌ها اگر قدم بردارند، با سر به زمین فرو خواهند آمد؛ البته اگر جوانی، شاخص‌های لازم مدیریت را داشته باشد، منافاتی با این بحث ندارد و می‌توان آن مسئولیت خطیر را به وی واگذار کرد؛ چنان که در صدر اسلام، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعضی مسئولیت‌ها و مدیریت‌ها را به امام علی علیه السلام می‌سپرد که این به خاطر جوان بودن آن حضرت نبود؛ بلکه به این دلیل بود که آن حضرت همه شاخص‌ها و ویژگی‌های لازم،مانند علم، اخلاق،تدبیر و کاردانی را دارا بود؛ همان طوری که در اوایل پیروزی انقلاب در کنار بنی صدر،جوان‌های دیگری هم بودند که علاوه بر مدرک تحصیلی در کوران مبارزات ستم شاهی از نظر شخصیتی و اخلاقی، کاملا ساخته شده بودند و شرایط لازم را برای نمایندگی مجلس، وزارت و ریاست جمهوری داشتند که نمونة آنها شهید محمد علی رجایی بود که امام خمینی در مورد او فرمود: رجایی، عقلش بیشتر از عملش است.
بنابراین در سیرة حکومتی پیامبر، جوان گرایی مطلق یا به تعبیر امروزی «جوان زدگی»، هیچ جایگاهی نداشت؛بلکه آن چه مورد توجه بود، «جوان گرایی مشروط و مقید» بود؛ یعنی یک جوان وقتی می‌تواند مدیریت و مسئولیت بپذیرد که علاوه بر علم، تخصص و مدرک،دارای ویژگی‌های اخلاقی و کاردانی بوده، مدیر و مدبر هم باشد.
مرحوم فیض الاسلام در شرح نهج البلاغه، ذیل خطبه ۲۲۹ می‌نویسد:
«از حکیمی دوراندیش پرسیدند: انقراض دولت ساسانیان را چه سبب شد؟ گفت: ایشان افراد کوچک را به کارهای بزرگ گماشتند که از عهدة آن کارها برنیامدند و مردم بزرگ را به کارهای کوچک واداشتند که به آن کارها اعتنا ننمودند.
از این رو،نظام کارشان از هم گسست و جمعیتشان پراکنده شد».
یکی از مورّخان دربارة عوامل سقوط سلسله مقتدر صفوی می‌نویسد:
«کارهای بزرگ را در کف مردمان بی رتبه گذاشتند. امور جزئیه را در عهدة بزرگان کار دیده نهاده و امور جزئیه از بی اعتنایی بزرگان ضایع گردید و مردمان بی رتبه از عهدة کارهای بزرگ نیامده، بنیان سلطنت ۲۳۰ سال را شکست و شیرازة اوراق ممالک محروسه را گسیخت؛تا آن که طایفة افغان قندهار سر از چنبر اطاعت کشیده، دست جلادت را از آستین تهور آورده،بر اریکة شاهی نشستند».
گاهی مدیریت در میادین نظامی با مدیریت در عرصه‌های سیاسی و اجرایی با هم خلط می‌شوند. فردی که در جبهه‌های جنگ، موفق و فرماندة خوبی بود، ممکن است در مدیریت‌های اجرایی نتواند مدیر خوبی باشد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اسامه بن زید را به فرماندهی لشکر منصوب کرد و فرمود: همه به لشکر او ملحق شوند؛ اما معلوم نبود که او را به مسئولیت‌های مهم اجرائی نیز به گمارد.
سخن پایانی این که جوان گرایی غیر از جوان زدگی است. جوان گرایی در مدیریت‌ها، امری مقدس و مطلوب است و هر جامعه و حکومتی ناگزیر از آن است؛ اما در مرحله عمل، بایستی کاملا مراقبت شود که مدیریت جوانان،به ویژه در مدیریت‌های مهم و رده بالا،زیر نظر و تحت نظارت مدیران با تجربه و شخصیت‌های اصیل و معتمد باشد؛تا جوانان به تدریج، تجربةمدیریتی کسب کنند و سخنان مقام معظم رهبری دربارة به کارگیری نیروهای جوان در مدیریت‌ها نیز ناظر به همین نوع جوان گرایی است؛ نه جوان زدگی یا جوان گرایی عنان گسیخته که متاسفانه در چند سال اخیر رواج پیدا کرد و زمینه‌های سوء مدیریت‌ها،عدم کارآیی، اختلافات و کدورت‌ها را به بار آورد.

زندگی به سبک رهبری

نویسنده: حسن ابراهیم زاده
بزرگی شخصیت‌های تاریخ و محدودیت‌های اجتماعی آنان، به خاطر نقش آفرینی در جامعه، گاهی مانع از آن می‌شود که مردم در جریان سبک زندگی در رفتار و گفتار آنان و یا به عبارت دیگر، پشت پردة زندگی سیاسی و اجتماعی شان قرار گیرند.
اتفاقات به ظاهر ساده و قرار گرفتن برخی در مسیر زندگی فردی و خصوصی این شخصیت‌ها، یکی از بزنگاه‌های نمایان شدن پشت پردة زندگی و سبک زندگی آنان است.
رهبر معظم انقلاب از آن دسته شخصیت‌هایی است که یا از زندگی خود چیزی بر زبان نمی‌آورند و یا اگر گاهی از زندگی خود سخنی به میان می‌آورد، به جنبة آموزشی به آن می‌نگرد. اکنون به بیان خاطراتی از زبان کسانی می‌پردازیم که به گونه‌ای در مسیر زندگی فردی وی قرار گرفته‌اند؛ خاطراتی که نمایان گر سبک زندگی این شخصیت برجسته می‌باشند.

مسافرت با هواپیمای عادی

آقای رضا میرکریمی می‌گوید: یک بار که در سفر به مشهد، توی هواپیما نشسته بودم، کسانی را می‌دیدم که از جاهای مختلف هواپیما، یکی یکی به قسمت جلو می‌رفتند و آن جا کنار یکی از صندلی‌ها می‌نشستند و با شخصی که روی آن صندلی نشسته بود، صحبت می‌کردند و بعد، خوشحال و راضی، برمی‌گشتند. از یکی از کسانی که از آن جا برمی‌گشت، موضوع را پرسیدم و او گفت: کسی که آن جا نشسته، مقام معظم رهبری است.
من هم به قسمت جلو هواپیما رفتم و از فردی که معلوم بود محافظ است، پرسیدم: می‌شود با آقا صحبت کرد؟
گفت: بله، قدری صبر کن؛ تا کسی که پهلوی آقاست، صحبتش تمام شود.
پرسیدم: چرا آقا با پرواز عمومی به مشهد می‌روند؟
گفت: آقا فقط سفرهای رسمی دولتی را با پرواز اختصاصی می‌روند؛ امَا سفرهای شخصی را مثل همة مردم، با پروازهای عمومی.
پرسیدم: یعنی می‌روند برایشان بلیط هم می‌خرید؟
گفت: بله، مثل همه مسافرهای معمولی، برایشان بلیط می‌خرند و بدون اطلاع یا تشریفات خاص، سوار هواپیما می‌شوند و راهی می‌شوند.
نقل از: محمدرضا سرشار

ارزش برای وقت دیگران

«من برای رفتن به نمازجمعه، شاید به طور متوسط سه ساعت مطالعه می‌کنم و همیشه هم ناراضی‌ام؛ به خاطر این که واقعا سه ساعت، وقت کمی است . به دلیل اشتغالات زیادی که همیشه داشتم، قبل از روز جمعه‌ای که می‌خواهم به نماز بروم، فرصت نمی‌کنم مطالعه کنم و روز جمعه از ساعت هشت صبح تا وقتی که به نماز می‌روم، می‌نشینم مطالعه می‌کنم؛ در عین حال، احساس می‌کنم وقت بسیار کمی است .
واقعا جا دارد که یک خطبة روز جمعه، هفت، هشت ساعت مطالعه پشت سر خودش داشته باشد . اگر ما بتوانیم این مهم را تأمین کنیم، احساس می‌شود که یک کلاس عمومی سراسری برای عامة مردم خواهیم داشت و این چیزی است که قطعا انقلاب را پیش خواهد برد . بنابراین، بایستی هم ارتباط و اتصال آقایان روزبه روز مستحکم تر بشود و هم آن چه که به مردم داده می‌شود، روزبه روز سطحش بالاتر رود .
نقل از: جواد مقصودی

احتیاط در بیت المال

«یک روز میهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان،آقا مصطفی نیز نشسته بود که سفره گسترده شد. آیة الله خامنه‌ای . به وی نگاهی کرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند؛من از وی درخواست کرده‌ام که با هم باشیم. آقا فرمود: این غذا از بیت المال است؛ شما هم میهمان بیت المال هستید. برای بچه‌ها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند. من در آن لحظه فهمیدم که چرا خداوند این همه عزت به مقام معظم رهبری عطا فرموده است».
نقل از آیة الله جوادی املی

عدم تبعیض

حضرت آقا به علت آن بمبی که در ششم تیرماه ۱۳۶۰ در مسجد ابوذر تهران منفجر شد، سینه اش احتیاج به رطوبت و هوای مرطوب دارد و دست راست وی هم بی حس است. در سفر چین، که در خدمت آقا بودم، دکترهای طب سوزنی به آقا گفتند: در عرض یک هفته دست شما را معالجه می‌کنیم. آقا فرمودند: در ایران معلولین مثل من زیاد هستند؛ اگر همة آنها آمدند، من هم می‌آیم.
نقل از امیر علی اصغر مطلق

مصرف چون مردم عادی

«مصرف گوشت خانة آیت الله خامنه‌ای در زمان ریاست جمهوری، تنها از طریق کوپن بود. ایشان در آن زمان به من فرمودند: من تاکنون غیر از همان گوشت کوپنی که به همة مردم داده می‌شود، گوشت دیگری از بازار نخریده‌ام. امروز هم زندگی ایشان مثل زندگی مردم محروم و مستضعف است.
نقل از آیة الله مصباح

زندگی ساده و زاهدانه

وظیفة خود می‌دانم این مهم را به مردم مسلمان و انقلابی ایران بگویم. من از داخل منزل ایشان مطلع هستم. مقام معظم رهبری در خانه، بیش از یک نوع غذا بر سر سفره ندارند. خانوادة معظم له روی موکت زندگی می‌کنند. روزی به منزل ایشان رفتم؛ یک فرش مندرس آن جا بود که‌من از زبری آن فرش، به موکت پناه بردم.
نقل از مرحوم سید احمد خمینی

مراسم عقد فرزندان

آقای حداد عادل دربارة خواستگاری پسر مقام معظم رهبری از دخترش می‌گوید: [آقا] گفتند: نظر شما چیست؟» گفتم: «آقا! اختیار ما دست شماست. آقا فرمودند؛ «نه، شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما، وضع مناسبی است؛ ولی وضع ما این جور نیست و اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب‌هایم، یک وانت بار می‌شود. این جا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسئولان در آن جا با من دیدار می‌کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه‌ای اجاره کرده‌ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می‌کنند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می‌شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می‌کنیم؛ اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی هم می‌خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همة اینها را به او بگو بداند. من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد.
خلاصه برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟ آقا فرمودند: اولا سر مهریه، اختیار با دختر شما باشد؛ ولی من چون برای مردم خطبة عقد می‌خوانم و این سنت من بوده که بیش از چهارده سکه عقد نمی‌خوانم و تا حالا هم نخوانده‌ام،اگر بخواهید، می‌توانید بیشتر از چهارده سکه هم بگذارید؛ولی من عقد را نمی‌توانم بخوانم؛ چون تا حالا نخواندم و برای عروسم هم نمی‌خوانم. ببرید یک آقای دیگر عقد را بخواند و از نظر من اشکالی هم ندارد.
گفتند: می‌توانید مراسم عقد را در تالار بگیرید؛ولی من نمی‌توانم شرکت کنم. گفتم: آقا هر جور شما صلاح می‌دانید. فرمودند: می‌خواهید این دو اتاق و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید؛ چند نفر زن و مرد می‌شوند؛نصف از خانواده ما و نصف از خانوادة شما دعوت می‌کنیم. خلاصه تعدادی از اقوام نزدیک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور و از غیر فامیل نیز، آقای خاتمی، رئیس جمهور و آقای هاشمی و آقای ناطق بوری و رؤسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند و یک نوع غذا نیز درست کردیم.
نقل از دکتر حداد عادل

احترام به پدر

آقای شاه پسندی دربارة رفتار مقام معظم رهبری با پدرش می‌گوید:
اگر جلسة ریاست جمهوری با یک رئیس‌جمهور خارجی هم بود، وقتی پدر ایشان وارد می‌شدند، ایشان تمام قد می‌ایستادند و باسرعت، به‌طرف پدرشان میدویدند و حتماً دست ایشان را می‌بوسیدند.
روزی پدرشان می‌خواست از فرودگاه بیاید؛ به ما می‌گفت: بروید آن‌جا و پدرم را بیاورید؛ ویلچر هم ببرید که پیاده نیاید و اذیت شود و بگویید: سیدعلی گفت: من مشکل دارم؛ اگه من بیایم، باید پنجاه نفر با من همراه بیایند. من شرمنده‌ام.
به ریاست جمهوری که می‌رسیدیم، آقای خامنه‌ای دم در ورودی می‌آمدند توی ماشین و کنار پدرشان می‌نشستند و تا کنار در ساختمان، همراهی می‌کردند. دم در ساختمان، هیچ‌کدام از ما اجازه نداشتیم که حتی یک انگشت از پدر ایشان را بگیریم و کمک کنیم. آقای خامنه‌ای خودشان پدرشان را کمک می‌کردند؛ تا از ماشین پیاده شود.
از پایین ساختمان ریاست جمهوری تا طبقة دوم که تشریفات است، ۲۵ پله است که این پله‌ها را پابه‌پای ایشان می‌آمدند. اگر سه‌ربع هم طول می‌کشید، آقای خامنه‌ای عجله نمی‌کرد و پابه‌پای ایشان آرام‌آرام می‌آمدند بالا و حتما پشتی پشت پدرش می‌گذاشت و چایی برای پدرش می‌آورد. آن‌قدر احترام می‌کرد که حد نداشت. همیشه می‌گفت: هر چه از خدا می‌خواهید، از پدرتان بخواهید. هر چه از خدا می‌خواهید از مادرتان بخواهید. اگر پدر و مادرتان در قید حیاتند، حتماً بگویید دعا کنند؛ مستجاب می‌شود و اگر نیستند، بروید سر قبرشان و بخواهید. قبر پدر و مادر هم کمک آدم می‌کند.
بر صلةرحم خیلی تأکید دارند و در این شرایطی که الآن هستند، حتماً منزل بچه‌های خودشان می‌روند؛ منزل آسیدمحمدآقا، آقا هادی، حسن‌آقا، - اخوی‌هاشان- حتماً می‌روند.
نقل از غلام شاه پسندی

عیادت از همة اقوام

وقتی مشرف می‌شوند حرم حضرت رضا علیه السلام، چند روز ایشان مشهد می‌مانند که همة فامیل‌هایشان را ببینند. تا روزی که پدرخانم و مادرخانمشان زنده بودند، مثل پدرومادر خودشان، احترام می‌گذاشتند و حتماً می‌رفتند به دیدار و هر موقع خدمت پدرخانمشان می‌رسیدند، دست پدر خانم را می‌بوسیدند؛ مثل پدر.
نقل از غلام شاه پسندی
منبع: امتداد امام، به کوشش رضا مصطفوی،حسن ابراهیم زاده

کسب حلال

نویسنده:محمد باقر پورامینی
ساعات کار هقتگی در قانون کار کشوری تا سقف ۴۴ ساعت، تعیین شده است؛ اما این قانون، تاکیدی بر میزان ساعات مفید کاری و وضعیت بهره وری از نیروی کار ندارد. متأسفانه برآوردها نشان می‌دهد که در خوشبیانه‌ترین حالت، ساعات کار مفید در ایران در هر روز، حدود ۲ ساعت است که میزان هفتگی آن به بیش از ۱۱ ساعت نمی‌رسد. این برآورد، نتیجة یافته‌های مرکز پژوهش‌های مجلس است.
برخی این برآورد را غیر منصفانه می‌دانند و پیشرفت‌های حاصل شده در کشور را مرهون تلاش این بدنة اداری می‌شمارند.
ورای این مدعا و رد آن، همگان انضباط مداری و وجدان کاری مجموعة مدیران و کارمندان اداری را ارج می‌نهند؛ اما این خادمان دل سوز میهن اسلامی نیز می‌دانند که مدیران ارشد ما از میران کاری که در ساعات مورد نظر انجام می‌شود، گله مندند و در پی حل آن، حداقل در محیط اداری خودشان هستند.
به طور کلی،صاحب نظران به بیان مهم‌ترین عوامل دخیل در پایین بودن ساعات کار مفید در کشور اشاره کرده، معتقدند چند شغله بودن کارمندان، پایین بودن سطح درآمد، عدم تناسب تخصص با شغل،عدم تعریف دقیق وظایف و عدم نظارت کافی و دقیق،از مهم‌ترین عوامل کاستی کار در ادارات می‌باشند.
با این حال، این نکته نیز جای درنگ دارد که عادت همگان، کسب روزی حلال است و به میزان ساعت حضور مفید یک فرد در اداره، حقوقی تعیین شده است و کم یا زیاد بودن آن نیز دخالتی در میزان کار او ندارد. هنر یک مدیر و کارمند، به جدیت و تلاشی است که حقوق دریافتی اش را پاک و گوارا سازد.
هرگز از یاد نبریم که پیروی آیینی هستیم که جست و جوی رزق حلال را عبادت می‌شمارد و پیامبر گرامی اش می‌فرماید:
آن که خانواده خویش را از حلال روزی می‌دهد، مجاهد در راه خداست.
علاوه بر این، هر مدیر و کارگزاری که به میزان حقوق دریافتی اش کار انجام ندهد و به تعهد کاری خویش پای بند نباشد،مرتکب گناه شده است و به مقداری که از کارش کم گذاشته، حقوق دریافتی اش حرام خواهد بود.
بر این باوریم که پیشرفت‌های جاری، مرهون پای بندی آن دسته از مدیران عزیزی است که بر کسب حلال و حراست از بیت المال، سخت می‌کوشند و دارای وجدان کاری بوده، انضباط مدار و مقید به انجام تکلیف می‌باشند.

از پند یا بند

در میان ما ، در اجرای امر به معروف و نهی از منکر ، آن چیزی که بیشتر مورد توجه بوده، دو وسیله بوده، الان هم می‌بینیم مردم در اجرای این اصل، توجهشان فقط به همین دو چیز است؛ آن دو چیز، یکی گفتن است و دیگری اعمال زور؛ یعنی اول بگوییم و بعد هم اگر از گفتن نتیجه نگرفتیم، اعمال زور بکنیم و به تعبیر دیگر که تعبیر سعدی است، ما به " پند " معتقد هستیم و " بند " ؛ اول پند می‌دهیم و اگر اثر نکند و قدرت داشته باشیم ، به زدن و بستن متوسل می‌شویم . این دو تا را خوب شناخته‌ایم و به این دو تا آشنایی داریم . البته شک نیست که گفتن و پند دادن ، وسیله‌ای است از وسایل و اعمال زور هم به سهم خود در مواردی، وسیلة دیگری است از وسایل؛ ولی آیا وسیلة امر به معروف و نهی از منکر منحصر است به همین دو و وسیلة دیگر و راه دیگری نیست ؟
در اخبار وارد شده که امر به معروف و نهی از منکر، سه مرحله و سه مقام دارد؛ مرحلة قلب، مرحلة زبان و مرحلة ید و عمل. ما معمولا از مرحلة قلب به جای آن که اخلاص و حسن نیت و علاقه به سرنوشت مسلمانان را درک کنیم، جوش و خروش و عصبانیت‌های بی جا می‌فهمیم و از مرحلة زبان به جای آن که بیان‌های روشن کننده و منطقی بفهمیم ... پندهای تحکم‌آمیز می‌فهمیم و از مرحله ید و عمل هم به جای این که تبلیغ عملی و حسن عمل و همچنین تدابیر عملی بفهمیم، تنها این مطلب را فهمیده‌ایم که باید اِعمال زور کرد. روی هم رفته ما برای گفتن و نوشتن و خطابه و مقاله، زیاده از حد، اعجاز قائل هستیم و خیال می‌کنیم با گفتن و زبان، کار درست می‌شود؛ در صورتی که سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی به عمل کار برآید به سخندانی نیست در حدیث است : «کونوا دعاه للناس بغیر السنتکم؛ مردم را به دین حق و صلاح دعوت کنید»؛ اما با ابزاری غیر از ابزار زبان؛ یعنی با ابزار عمل . در حدیث دیگری است که معمولا مورد استناد فقها در باب امر به معروف و نهی از منکر است، آمده است: «ما جعل الله بسط اللسان و کف الید و انما جعلهما یبسطان معا و یکفان معا»؛ یعنی چنین نیست که خدا اجازه داده باشد که تنها زبان باز باشد؛ ولی دست بسته باشد؛ بلکه اگر باز است، هر دو باید باز باشد و اگر می-خواهد بسته باشد، هر دو بسته باشد؛ یعنی اگر عمل در کار نباشد، خوب است زبان هم بسته باشد. امر به معروف و نهی از منکر از طریق حسن عمل، سبب مؤثر و کاملی است و ممکن نیست بی اثر بماند؛ خصوصا اگر به پند و اندرزهای خوب زبانی ضمیمه شود که هر مقامی، سخنی را ایجاب می‌کند و هر دردی، دوایی دارد .بهداشت و معالجة روح مردم، مشکل‌تر و پرپیچ و خم تر از معالجة بدن آنهاست .

زبان و گوش

این یک غفلت عظیم و اشتباه بزرگی است که ما در اجتماع برای گفتن و نوشتن و خطابه و مقاله و خلاصه برای زبان و مظاهر زبان، بیش از اندازه ارزش قائلیم و بیش از اندازه، انتظار داریم و در حقیقت از زبان، اعجاز می‌خواهیم. گفتن و نوشتن، خصوصا اگر همان‌طوری باشد که قرآن فرموده، یعنی حکمت و موعظة حسنه باشد و حقایق را روشن کند و تنها به صورت پندهای تحکم‌آمیز و آمرانه نباشد، شرط لازمی است؛ ولی به اصطلاح، شرط کافی و یا علت تامه نیست و چون از زبان بیش از اندازه انتظار داریم و از گوش مردم هم بیش از اندازه انتظار داریم و می‌خواهیم تنها با زبان و گوش، همة کارها را انجام دهیم و انجام نمی‌شود، ناراحت می‌شویم و ناله و فغان می‌کنیم و می‌گوییم: گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالة من، آن چه البته به جایی نرسد فریاد است. این شعر برای ما در همة زمان‌ها صادق بوده است. ما بیش از اندازه از این گوش و زبان بیچاره، انتظار داریم. گاهی هم - بلکه بیشتر اوقات - باید از راه عمل و چشم، استفاده کنیم. ما با دست خود و عمل خود، باید خوب رفتار کنیم؛ تا آنها با چشم خودشان ببینند و باید یک مقداری هم به این گوش و زبان بیچاره، استراحت بدهیم .

توبه نصوح

نویسنده:محمدباقر پورامینی
زیباترین توبه ، توبة خالص ، راستین و بدون بازگشت دوباره به گناه است؛ با توبه‌ای که نیاز برخی از مدیران امروز است. چنین پشیمانی و ندامتی را توبه نصوح نامیده‌اند؛ همان که پروردگار، آدمیان را این گونه به آن فرا می‌خواند:
«یا اءیها الذین آمنو توبوا الی الله توبه نصوحا»؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید! به درگاه خدا، توبه راستین کنید».
خاتم الانبیا نیز همگان را به چنین توبه‌ای فرا می‌خواند و می‌فرماید:
«باب التوبه مفتوح لمن اءرادها فتوبوا الی الله توبه نصوحا؛ هر که بخواهد توبه کند، در توبه به روی او باز است . بنابراین ، پیش خداوند، همانند توبه نصوح ، توبه کنید».
روزی یکی از یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله از چیستی توبه نصوح جویا شد. آن حضرت فرمود:
توبه کننده آن چنان به خدا روی آورد که دیگر به گناه باز نگردد؛ بدان سان که شیر دوشیده، هرگز به پستان باز نمی‌گردد.
جلال‌الدین مولوی به حکایت جوانی «نصوح» نام چنین اشاره می‌کند: «او در گرمابه‌ای زنانه، به کار شست شوی زنان می‌پرداخت . صورتش شبیه رخسار زنان بود و صدایی مانند صدای زنان داشت و با این حال، شهوت مردی او بیدار و کامل بود. چند سال، این مرد گنه کار ، چادر و سرپوش و نقاب می‌پوشید و دختران بزرگان را بدین شیوه می‌شست. روزی مروارید دختر سلطان، گم شد؛ بی‌درنگ درب حمام را بستند و به جست جوی افراد پرداختند.
پس در حمــام را بستند سخت
تا بجوینـد اولش در پیچ رخت
رخت‌ها جستند و آن پیدا نشد
دزد گوهر نیز هم رسوا نشد
نصوح به مکان خلوتی آمد و در حالی که سراپایش به لرزه افتاده بود، پیاپی سجده می‌کرد.
آن نصـــوح از ترس شـد در خلــوتی
روی زرد و لب کبود از خشیتی
پیش چشم خویش او می‌دید مرگ
رفت و می لـرزید او مانند برگ
گفت : یا ربّ ، بارهــا برگـشتـــه‌ام
توبه‌ها و عهد‌ها بشکسته‌ام
در جگـــر افتــاده استـَم صـد شــرر
در مناجاتــم ببیــن سـوز جگـــر
این چنیـن اندوه ، کافــــر را مبــــاد
دامـن رحمت گرفتــم ، داد، داد
گــــر مـــرا این بــار سـتاّری کنــی
تـوبه کــردم من زهـر نا کـردنی
ای خـدا وای خـدا ، چنـدان بگفـت
کان در و دیوار با او گشت جفت
جست جوگران به سراغ نصوح آمدند و او را صدا زدند. با این سخن، او بیهوش به زمین افتاد و ناگهان خبر رسید که گوهر را یافتیم؛ با او کاری نداشته باشید! سپس در پی نصوح آمدند؛ تا دختر پادشاه را دلاکی کند؛ اما او نپذیرفت و عهدشکنی با خدای خویش را روا ندانست و چنین خطاب کرد:
گفت رو رو دست من بی‌کار شد
وین نصوح تو کنون بیمار شد
رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت
که مرا والله دست از کار رفت
با دل خود گفت کز حد رفت جرم
از دل من کی رود آن ترس و گرم
من بمردم یک ره و باز آمدم
من چشیدم تلخی مرگ و عدم
توبه‌ای کردم حقیقت با خدا
نشکنم تا جان شدن از تن جدا

بریده‌ها

مدح و ستایش

هرگاه از محمدعلی جناح نخستین رهبر شایستة استقلال پاکستان،تجلیل و ستایش می‌شد، او با آن مخالفت می‌کرد. روزی او وارد شهری شد و از طرف مردم،مورد استقبال قرار گرفت و جمعیت فروانی فریاد می‌زدند: «زنده باد مولانا محمد علی جناح». او جمعیت را وادار به سکوت کرد و بعد گفت: «از خطاب مولانا به من، خودداری کنید. من رهبر مذهبی شما نیستم و تنها رهبر سیاسی شما می باش. مرا قفط آقای جناح یا محمدعلی جناح خطاب کنید.

دروغ مصلحت آمیز

پادشاهی به کشتن اسیری فرمان داد. او در حال ناامیدی به پادشاه ناسزا گفت. پادشاه گفت: چه می‌گوید؟ یکی از وزیران که راضی به کشتن او نبود،گفت: می‌گوید مرا عفو کن. وزیری فضول گفت: چرا به شاه دروغ گفتی؛ آن بی ادب به پادشاه دشنام داد.
شاه از وزیر سخن چین ناراحت شد و گفت: برای من، دروغ پسندیده، بهتر از راست گفتن توست. در دروغ او مصلحتی نهفته بود؛ اما در راست تو، چیزی جز خباثت نیست. از این رو، حکیمان گفته‌اند:
دروغ مصلح آمیز
به ز راست فتنه انگیز

ستایش مردم

کرامول، انقلابی معروف انگلیسی ،هنگامی که پس از فتوحات بسیار، وارد لندن شد، جمعیت زیادی در محل عبور او اجتماع کرده، با فریادهای وصف ناپذیر، به تشویق و مدح او پرداختند. یکی از اطرافیان متملق او گفت: «قربان! ملاحظه بفرمایید چه جمعیتی است»؟ کرامول با صراحت لهجة مخصوص خویش گفت: «اگر من امروز مغلوب شده بودم و حالا مرا به زندان می‌بردند که به دار بیاویزند، باز همین جمعیت برای تماشا و هو کردن من حاضر می‌شدند.

حیای امام

روزی ابوهریره پیش امام علی علیه السلام آمد و سخنان ناروایی به آن حضرت گفت و سخنانش را به گونه‌ای ادا می‌کرد که آن حضرت بشنود. چند روز بعد، وی برای کاری به آن حضرت نیازمند شد و به حضور آن حضرت رفت. امام علی علیه السلام نیاز او را برآورده کرد. این روش امام علی علیه السلام موجب نارضایتی یاران آن حضرت شد. امام علی علیه السلام خطاب به یاران خویش فرمود: «من حیا می‌کنم از این که جهل او بر علم من و گناه او برعفو من و درخواست او بر سخاوت من غلبه کند».

چابلوسی

قاآنی یکی از شاعران دورة قاجار، در قصیده‌ای،حاج میرزا آقاسی،صدراعظم نالایق محمد شاه را ستایش کرد و ضمن ستایش، او را قلب گیتی و روح عالم و انسان کامل خواند. پس از مدتی که میرزا تقی خان امیرکبیر به صدارت رسید، قاآنی در ستایش وی، چکامه‌ای بسیار زیبا سرود و در حضور امیر کبیر، شروع به خواندن کرد.
هنگامی که به این بیت رسید:
به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی
که مؤمنان متقی، کنند افتخارها
امیرکبیر خشمگین شد و گفت: کسی را که تو دیروز عادل و متقی خطاب می‌کردی،امروز ظالم و شقی می‌خوانی؛ قطعاً مرا هم که امروز عادل می‌خوانی، فردا که از کاربرکنار شدم، ظالم خواهی خواند. بعد دستور داد که حقوق درباری وی را قطع کنند و برای این که او بتواند هزینة زندگی اش را تأمین کند، دستور داد کتابی به زبان فرانسوی دربارة کشاورزی در اختیار او قرار دهند؛ تا آن را به فارسی ترجمه کند و از این راه،مزدی به دست آورد.

فرهنگ آپارتمان نشینی

نویسنده:غلامرضا گلی زواره

نکوهش ساختمان بلند

احداث ساختمان‌های بلند در فرهنگ اسلامی، به دلیل عوارضی که به دنبال دارند، نکوهش شده است. رسول اکرم صلی الله علیه واله می‌فرماید: حق همسایه، آن است که شخص بنای خود را از بنای همسایه اش بالاتر نبرد و جریان هوا را بر او نبندد.
خانه‌های مرتفع در محلاتی که مسکن اغلب مردم،عادی است، علاوه بر آن که برای صاحب خانه، نوعی غرور و خودخواهی به وجود می‌آورد، امنیت روانی مناطق مسکونی اطراف را نیز مورد تهدید قرار می‌دهد و زمینه‌های خلاف را فراهم می‌کند. روزی رسول اکرم صلی الله علیه و اله ساختمان بزرگ و قبه مانندی را مشاهده کرد و پرسید: این بنا به چه کسی تعلق دارد؟ گفتند: از آن فلان مرد انصاری است.
چند روز بعد که صاحب خانه به محضر پیامبر صلی الله علیه و اله شرفیاب شد، حضرت از وی روی برتافت؛ زیرا اعتقاد داشت محل سکونت این شخص برای مجاورین، مزاحمت ایجاد می‌کند. آن فرد،که متوجه این وضع شد، بنای مزبور را به خانه‌ای عادی تبدیل کرد.

ساخت و سازهای مشکل آفرین

رعایت موازین قانونی،زیبا سازی و ایمن سازی شهرها، استفاده از دانش روز و مهندسی سازه‌ها، از مسائل بسیار مهمی هستند که معمولا از سوی طراحان و برنامه ریزان، رعایت می‌شوند؛ اما در روند احداث این بناهای بلند مرتبه، نظارتی صورت نمی‌گیرد. تقریبا در تمام ماه‌های سال در شهرهای بزرگ و به ویژه در شهرک‌ها و نواحی اقماری کلان شهرها، حقوق شهروندان، عابران پیاده و همسایگان، پایمال می‌شود. گرچه هر مالکی نسبت به ملک خود، حق همه گونه تصرف و انتفاع دارد، اما این تصرف، نباید مستلزم زیان دیگران باشد؛ بلکه باید به قدر متعارف و رفع نیاز و دور کردن ضرر از خود باشد.
تخریب ساختمان‌های قدیمی توسط کارگران و استفاده نکردن از ابزارهای جدید در این زمینه،گودبرداری،تخلیه نخاله‌های ساختمانی توسط ماشین آلات سنگین در شب، تخلیة مصالح‌جلوی ساخمان‌ها و ایجاد سد معبر برای عابران و اهل محل، از اموری هستند که به نوعی باعث نقض حقوق شهروندان می‌شوند و علاوه بر این، استمرار این وضع، به محیط زیست و زیبایی محل نیز آسیب وارد می‌کند.

آسیب‌های آپارتمان نشینی

فرهنگ همسایه داری و رعایت حقوق همسایگان باید در آپارتمان‌ها مراعات شود. هر خانواده، حق دارد رفت و آمدهایی داشته باشد؛ اما باید دقت کند که این رفت و آمدها و میهمانی‌ها، مخلّ آسایش نباشد. عده‌ای صدای وسایل صوتی، تصویری را چنان بلند می‌کنند که آلودگی صوتی ایجاد می‌کند و یا به کودکان و نوجوانان خود اجازه می‌دهند به بهانة نداشتن مکان بازی، در همان محل سکونت، بازی کنند و بالا و پایین بپرند. این وضع برای همسایه‌ای که در طبقه زیرین زندگی می‌کنند، رنج آفرین است. برخی ساکنین آپارتمان‌ها برای اعمال سلیقه و افزایش تجملات و تشریفات، در خانة خود، دست به تصرف می‌زنند و همواره مشغول بنایی و جابه جایی مصالح هستند که این کار برای همسایگان، مزاحمت ایجاد می‌کند.
از سوی دیگر، تمیز کردن این ساختمان‌ها با دشواری‌هایی روبه رو است و گاهی آشفتگی ناشی از این وضع، نزاع‌ها و اختلاف‌ها و آزردگی‌هایی را بین ساکنین بناها به وجود می‌آورد و هر کسی می‌کوشد خود را از این مسئولیت، معاف کند.
شیوة ساخت این بناها نیز گاهی مفسده انگیز است. قرار دادن درب‌های رفت و آمدهای دو خانواده روبه روی هم یا در کنار یکدیگر، برای اهل منزل، امنیت و آسایشی باقی نخواهد گذاشت؛ ضمن این که زمینه‌های گناه و مفاسد اخلاقی را به وجود می‌آورد. اگر در ساختمان‌ها، تاسیسات مربوط به آب، برق، گاز،کنتور جداگانه و مستقلی برای هر واحد داشته باشد، علاوه بر این که جلوی اختلافات را می‌گیرد،اجازه نمی‌دهد عده‌ای به اسراف روی آورند و هزینة این زیاده خواهی را به دیگران تحمیل کنند.

مشکلات اجتناب ناپذیر

برخی مشکلات در زندگی آپارتمان نشینی، اجتناب ناپذیرند.
در این مواقع باید مقداری ظرفیت‌ها را بالا برده، آستانة تحمل ساکنین این بناها تقویت شود و روحیة عفو، گذشت،فداکاری و واقعیت نگری را در آنان احیا کرد.

بلند مرتبه سازی و معایب آن

بلند مرتبه سازی در شهرهای بزرگ و پرجمعیت، به دلیل کمبود زمین، ضرورتی انکار ناپذیر است و مزایایی نیز به همراه دارد.
افزایش کیفیت ساختمان به دلیل استفاده از اصول فنی و نظارت‌های اصولی، هماهنگ سازی تعداد افزون تری از واحدهای مسکونی برای تحویل به افراد بدون مسکن، استفادة بیشتر از زمین و در نتیجه، کاهش بهای تمام شدة خانه و کاهش هزینة تاسیسات زیربنایی. از مزایای این نوع ساختمان‌ها هستند.
با وجود این مزایا، این نوع ساختمان‌ها دارای عیوب زیر می‌باشند:
۱.روند بلند مرتبه سازی در درون بافت بومی و سنتی، به ویژه در شهرهای مذهبی و کهن، توازن و تناسب این بافت‌ها را بر هم می‌زند و معماری مطابق فرهنگ ایرانی- اسلامی را تهدید می‌کند.
۲.مردم ایران با تاثیر پذیری از ارزش‌های دینی و اخلاقی در خانه سازی، مسائلی چون محرم و نامحرم، مهار نگاه‌ها و رعایت حیا و شرم را کاملا در نظر داشته‌اند و به همین دلیل، خانه‌های آنان به گونه‌ای ساخته شده که نه بر دیگر منازل اشراف دارد و نه اهالی خانه‌های مجاور بر خانه‌های ایشان مشرفند؛ اما ساختمان‌های بلند مرتبه در این مناطق،بر ساختمان‌های کم ارتفاع، مشرف می‌شوند و این وضع علاوه بر آن که مفاسد اخلاقی را به دنبال دارد باعث اختلافات و اعتراضات نزاع برانگیز اهل محل می‌شود.
۳.ساختمان‌های مرتفع با ایجاد سایه بر روی ساختمان‌های مجاور و معابر عمومی، مانع روشنایی طبیعی و هوای پاک و سالم می‌باشند و مردم و شهرداری، ناگریز از به کاربردن وسایل روشنایی و تهویة مصنوعی هستند که موجب بالا رفتن هزینة برق می‌شود.
۴.اجتماع افراد در فضای بسته و ساختمان‌های بلند، زمینه‌های انتقال بیماری‌های ویروسی و میکروبی را فراهم می‌سازد و بر اثر تداخل شبکه‌های آب و فاضلاب و وجود فضاهای بسته و تاریک، حشرات موزی ناقل بیماری‌های خطرناک، افزایش می‌یابند.
بنابراین،برای رعایت حقوق دیگران، باید از ایجاد سر و صدای ناهنجار و برگزاری مراسم پر رفت و آمد پرهیز کرد و اگر چنین مسائلی پیش آمد،باید با زبانی نرم و با مهربانی تذکر دهیم و در هر کاری قبل از منافع و حقوق خویش،به منافع و حقوق همسایگان بیندیشیم.

آبرویم را بخر

در جبهه، خیلی اهل دعا و نیایش شده بود و حال عجیبی داشت. روزی به همسنگر روحانی اش آمد و گفت: حاج آقا! می‌خواهم وصیت نامه‌ام را برای شما بخوانم. در حالی که پیشانی اش غرق عرق شده بود، گفت: حاج آقا! این وصیت نامه،رازی است بین من و خدای من؛ قول بدهید تا زنده هستم، برای کسی بازگو نکنید و بعد گفت: من قبل از انقلاب، از لات‌های سر محله بودم. وقتی جنگ شد، یک روز جوان‌هایی کم سن و سال را دیدم که برای اعزام به جبهه، توی صف ایستاده بودند. گفتم: این صف چیست: گفتند: صف دیدار با خداوند است. چنان حرفشان پر از معنویت و اخلاص یود که از خود بی خود شدم. به خودم نهیب زدم که تا کی می‌خواهی در گناه غرق باشی؟ احساس کردم که خودم را پیدا کردم؛ توبه کردم؛ اما ناراحت بودم که چرا زودتر از این، میهمان سفرة خدا نبودم. یاد خدا،نام خدا و ذکر خدا، پلیدی‌های درونم را شست و شیرینی مناجات با او، تلخی گناه را به من چشاند و فهمیدم که وقتی نور بیاید،ظلمت می‌رود. من فهمیدم که کمترین ضرر گناه، سوزاندن فرصت عمر است و راه پیش‌گیری از آن، راه خدا و راه شهداست و برای همین، به جبهه آمدم؛ اما از این ناراحتم که هر کسی می‌خواهد به میهمانی خدا برود، باید با بدن و قلبی پاک برود؛ ولی من با بدنی گنه کار، باید به میهمانی خدا بروم و بعد در حالی که عرق، گونه‌هایش را خیس کرده بود، پیراهنش را بالا زد و با صدایی پر از شرم و حیا گفت: حاج اقا! روی بدنم را ببین. همسنگرش می‌گوید:در کمال ناباوری دیدم روی بدنش عکس زنی خال کوبی شده است. من از سنگر بیرون آمدم و سه چهار ساعت بعد به سنگر برگشتم. ناگاه یکی از دوستان گفت: وقتی حسن سوار ماشین شد که به سمت خط برود، با اصابت یک خمپارة عراقی، شهید شد و بعد یک کیسه پلاستیک را نشان داد و گفت: این هم قطعات بدن اوست. من خیلی جا خوردم و با بغض گفتم: حسن جان!شهادت، گوارایت باد. در وصیت نامه اش نوشته بود: مادر! ناراحت نشو که پسرت توبه کرد و عاقبت به خیر شد. در بخش دیگری از وصیت نامه اش چنین آمده بود: خدایا! اگر قرار است بمیرم،دوست دارم در راه تو شهید شوم. می‌دانم زیاد گناه کرده‌ام؛ اما خدایا! دل این بندة گناهکارت را نشکن. خدایا! دوست ندارم بعد از شهادتم، مردم، عکس‌های مبتذل روی بدنم را ببینند. بیا و آبرویم را بخر و خداوند هم چه زیبا به درخواست او پاسخ گفت و آبرویش را حفظ کرد. بدنش سوخت و روحش به ابدیت پرواز کرد.

آرمان‌ها و واقعیت‌ها

منظومه آرمان‌های نظام اسلامی

آرمان‌های نظام اسلامی - که در حقیقت آرمان‌های اسلامی است - یک منظومه‌ای است، یک مجموعه‌ای است، مراتب مختلفی هم دارد؛ بعضی از اینها اهداف غائی‌تر و نهائی‌ترند، بعضی‌ها اهداف کوتاه‌مدت اند، اما جزو آرمان هایند؛ همهٔ اینها را باید دنبال کرد.
مثلاً فرض بفرمائید جامعهٔ عادلانه و عادل و پیشرفته و معنوی - با این خصوصیات - خب، یک آرمان است؛ جزو آرمان‌های درجهٔ یک و جزو برترین آرمان‌ها است. اسلام در پی آن است که اولاً یک جامعه‌ای ایجاد کند که عادلانه اداره شود؛ یعنی مسئولان و مدیران جامعه به عدالت رفتار کنند؛ ثانیاً خود جامعه، جامعهٔ عادلی باشد - عدالت مخصوص مدیران نیست؛ آحاد مردم هم باید نسبت به یکدیگر عدالت داشته باشند - و آنگاه جامعه، جامعهٔ پیشرفته‌ای باشد. اسلام به‌هیچ‌وجه برنمی تابد جامعهٔ عقب‌افتادهٔ در مسائل علمی، در مسائل سیاسی، در مسائل تمدنی و در هر عرصهٔ دیگری را؛ اسلام دنبال ایجاد یک جامعهٔ پیشرفته است؛ بخش مهمی از احکام اسلام این را فریاد می‌زند. بنابراین، این جزو آن مجموعهٔ کلان جامعهٔ اسلامی است.
اسلام همچنین در پی ایجاد جامعهٔ معنوی است. در نظام اسلامی، جامعه، هم عادلانه اداره می‌شود، هم در درون خود جامعهٔ عادلی است، هم جامعهٔ پیشرفته است، هم جامعهٔ معنوی است؛ یعنی از معنویت سیراب است، برخوردار است؛ معنویتی که موجب می‌شود انسان اهداف حقیر مادی و شهوات روزمرهٔ زندگی را اهداف بلند خود نشمارد؛ هدف‌های والاتری، هدف‌های بالاتری برای او مطرح باشد؛ ارتباط آحاد انسان، ارتباط دل‌ها با خدا، محفوظ باشد؛ این جامعهٔ مورد نظر اسلام است. خب، این شد یک آرمان. البته یک چنین جامعه‌ای آن‌وقت الگو هم خواهد شد. اگر ما بتوانیم با کوشش جمعی، یک چنین جامعه‌ای را به‌وجود بیاوریم - که البته به نظر من کاملاً ممکن و کاملاً قابل تحقق و عملی است و بخش زیادی هم ما در این زمینه پیش رفتیم - این جامعه الگو خواهد شد؛ نه فقط برای جوامع مسلمان و کشورهای مسلمان، بلکه حتّی برای کشورهای غیر مسلمان. خب، ایجاد یک جامعه‌ای با این خصوصیات، یکی از آرمان هاست.
یک آرمان دیگر، ÇÞÊÕÇÏ ãÞÇæãÊì <http://farsi.khamenei.ir/keyword-content?id=1932> است؛ که نسبت به آرمان قبلی که گفتیم، یک آرمان خُرد است. با اینکه خود اقتصاد مقاومتی چیز مهمی است، اما در واقع در ذیل آن آرمان قبلی تعریف می‌شود. سلامت در جامعه، صنعت برتر، کشاورزی برتر، تجارت پر رونق، علم پیشرو، اینها همه‌اش جزو آرمان‌ها است. نفوذ فرهنگی در جهان، نفوذ سیاسی در جهان و در منظومهٔ سیاسی سلطه در عالم، اینها همه‌اش جزو آرمان‌ها است. رسیدن به ÚÏÇáÊ ÇÌÊãÇÚì <http://farsi.khamenei.ir/keyword-content?id=1031>، جزو آرمان‌ها است. بنابراین وقتی می گوئیم آرمان، ذهن ما به یک امر غیر قابل تعریفِ دور از دسترسی نرود؛ آرمان یعنی اینها، اینها همه آرمان هایند؛ البته در درجات مختلف.
مجموعهٔ این خواسته‌ها و هدف‌ها، منظومهٔ آرمانی اسلام را تشکیل می‌دهد. شما برای هر کدام از اینها که تلاش کنید، تلاش برای آرمانها کرده‌اید. آن مجموعه‌ای که فرض کنیم در راه اقتصاد مقاومتی کار می‌کند، یا آن مجموعه‌ای که در زمینهٔ گسترش فرهنگ انقلابی و اسلامی در دنیای اسلام تلاش می‌کند، اینها همه دارند کار آرمانی می‌کنند. آن کسی که همین تلاش را در زمینهٔ سیاسی و دیپلماسی دارد انجام می‌دهد، کارش آرمانی است. آن کسی که فرضاً در زمینهٔ سلامت تلاش می‌کند، دارد کاری برای آرمان‌ها انجام می‌دهد. آرمان‌ها اینهایند؛ مجموعهٔ رتبه‌های مختلف برای آرمان‌ها، و همه لازم.

نسبت آرمان‌ها با واقعیت‌ها

نسبت آرمان‌ها با واقعیت هائی که وجود دارد، چیست؟ مثلاً فرض بفرمائید ÊÍÑíã <http://farsi.khamenei.ir/keyword-content?id=1226>. تحریم یک واقعیتی است. خب، یکی از آرمان‌های ما پیشرفت اقتصادی کشور است، از آن طرف هم واقعیتی وجود دارد به نام تحریم. یا در مسائل گوناگون سیاسی؛ در انتخابات، در غیره، غیره. آنچه که من می‌توانم عرض کنم، این است که ما ÂÑãÇä ÑÇÆì <http://farsi.khamenei.ir/keyword-content?id=983>را صددرصد تأیید می‌کنیم، دیدن واقعیت‌ها را هم صددرصد تأیید می‌کنیم. آرمان گرائی بدون ملاحظهٔ واقعیت‌ها، به خیال پردازی و توهّم خواهد انجامید. وقتی شما دنبال یک مقصودی، یک آرمانی حرکت می‌کنید، واقعیت‌های اطراف خودتان را باید بسنجید و بر طبق آن واقعیت‌ها برنامه‌ریزی کنید. بدون دیدن واقعیت‌های جامعه، تصور آرمان‌ها خیلی تصور درست و صحیحی نخواهد بود، چه برسد به دستیابی به آرمان‌ها.
اگر بخواهیم مثال بزنیم، باید بگوئیم آرمان‌ها مثل قله‌اند. کسانی که اهل گردش در کوهستان و رفتن به سمت قله‌ها هستند، قله را درست تصور می‌کنند. رسیدن به قله، یک آرمان است؛ آرمان‌ها را به این تشبیه کنید. انسان دوست می‌دارد به آن قله برسد. وقتی شما این پائین هستید، دوست می‌دارید بروید و برسید به آن نقطهٔ اوج و ستیغ این بلندی و ارتفاع؛ منتها واقعیتی وجود دارد؛ اگر بی‌توجه به این واقعیت بخواهید این کار را بکنید، نیروی خودتان را هدر می‌دهید؛ آن واقعیت این است که راه رسیدن به این قله، این نیست که شما جلوی چشمت مشاهده می‌کنی که حالا اینجا قله است، این هم دامنه است، بگیر و برو بالا؛ اینجوری نیست، راه دارد. اگر چنانچه شما بی‌احتیاطی کردید، همینی که جلوی چشم شما است، دامنه را گرفتید رفتید بالا، قطعاً به نقاطی خواهید رسید که نه راه پیش رفتن دارید، نه راه عقب آمدن. اینهائی که اهل رفتن به کوه و گردش در کوهستان هستند، چنین چیزی برایشان پیش می‌آید؛ برای بنده هم پیش آمده. وقتی انسان بدون آشنائی با راه حرکت می‌کند، به نقطه‌هائی می‌رسد که راه جلو رفتن و عقب ماندن ندارد؛ با زحمت زیاد انسان باید خودش را از مشکل خلاص کند. واقعیت عبارت است از همین راه؛ راه را باید پیدا کرد.
البته باید واقعیت‌ها را به معنای واقعی کلمه دید، نه آنچه که به عنوان واقعیت القاء می‌شود. شما جوان‌ها خیلی خوب می‌دانید؛ در جنگهای روانی که امروز در دنیا معمول است، یکی از کارها القای واقعیت‌های غیر واقعی است؛ چیزهائی را به عنوان واقعیت القاء می‌کنند که واقعیت ندارد؛ شایعه درست می‌کنند، حرف می‌زنند، که واقعیت نیست؛ اگر چنانچه کسی چشم باز و بینا نداشته باشد، دچار اشتباه می‌شود. اینکه ما می گوئیم بصیرت، به خاطر این است. یکی از کارکردهای بصیرت همین است که انسان واقعیت‌ها را آنچنان که هست، ببیند. در تبلیغات گاهی یک واقعیتی را از آنچه که هست، چندین برابر بزرگتر نشان می‌دهند؛ در حالی که بعضی از واقعیت‌های دیگر را اصلاً نشان نمی‌دهند. مثلاً فرض بفرمائید یکی از واقعیت‌ها این است که بخشی از نخبگان کشور از کشور خارج می‌شوند؛ بله، این یک واقعیتی است؛ اما در قبال این، یک واقعیت دیگری هم وجود دارد و آن عبارت است از افزایش نخبه، افزایش دانشجویان نخبه. ما کِی این همه دانشجوی نخبه داشتیم؟ به تاریخ دانشگاه کشور نگاه کنید؛ در این ده بیست سال اخیر، فراوانی دانشجویان نخبهٔ ما در بخشهای مختلف کاملاً چشمگیر است. چقدر ما استاد نخبه داریم. جمهوری اسلامی وقتی که پیروز شد، تعداد اساتید دانشگاه‌های کشور، یک تعداد معدودی بود - که البته چون دقیقش یادم نیست، نمی‌خواهم بگویم، اما تعداد خیلی معدودی بود؛ حدودش یادم هست - امروز بیش از ده برابر، این تعداد بالا رفته؛ خب، اینها همه نخبگانند. حالا گیرم از این مجموعهٔ عظیم äÎÈå <http://farsi.khamenei.ir/keyword-content?id=1666> <http://farsi.khamenei.ir/keyword-content?id=1666>Çì <http://farsi.khamenei.ir/keyword-content?id=1666> که در دانشگاه‌های کشور پروریده شده‌اند - اعم از دانشجو و استاد و نخبه‌های علمی و اینها - یک تعدادی هم رفتند خارج. اگر انسان آن واقعیت را می‌بیند، این واقعیت را هم ببیند. کسانی که علیه نظام جمهوری اسلامی تبلیغات می‌کنند، آن یکی را بزرگ می‌کنند، این یکی را ندیده می‌گیرند؛ اصلاً اسمی از آن نمی‌آورند. بنابراین واقعیت را باید دید. آرمان‌ها با نگاه به واقعیت‌ها است که قابل تحقق خواهند بود. اما واقعیت را ببینیم، نه آنچه که با شگردهای دشمنانه، به‌عنوان واقعیت به ما القاء می‌شود.