آینه رشد ۱۴

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 14 - ویژه سبک زندگی
مشخصات نشریه
Ayneh (14).jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
محل انتشارات قم
قطع جیبی
دانلود PDF

محتویات

آیینه ۱۴

کلام امیر

برترین روشنی چشم زمامداران‏

انّ افضل قرة عین الولاة استقامة العدل فی البلاد، و ظهور مودة الرّعیّة. و انّه لاتظهر مودّتهم الاّ بسلامة صدورهم، و لاتصحّ نصیحتهم الاّ بحیطتهم علی ولاة امورهم، و قلّة استثقال دولهم، و ترک استبطاء انقطاع مدّتهم.

از عهدنامه امیرمؤمنان (ع) به مالک اشتر همانا برترین روشنی چشم زمامداران، برقراری عدالت در شهرها و آشکار شدن محبت مردم است، که محبت دلهای مردم جز با پاکی قلب‌ها پدید نمی‌آید و خیر خواهی آنان به والیان زمانی است که با رغبت و شوق پیرامون زمامدار را گرفته، و از حکومت آنان بر دوش خود سنگینی احساس نکنند و گذشت روزگار سلطه آنان را کُند تلقی نکنند.[۱]

اکسیر محبت‏

هیچ سلاحی، برنده‌تر از محبّت و نافذتر از مهرورزی نیست.
لطف و مهربانی، گاهی سر سخت‌ترین افراد را نرم می‌سازد و مخالف را تبدیل به موافق می‌کند.
محیط خانه، مدرسه، اداره، بازار، کارگاه، پادگان، بیمارستان و... با عاطفه، دوستی و شفقت، خیلی بهتر اداره می‌شود و دل‌ها را جذب و کارها را هماهنگ و پیشرفت امور را تسریع می‌کند.
خدا مهربان‌ترین مهربانان و «ارحم الراحمین» است .
و مودت اهل بیت نیز اجر رسالت نبوی است.
بر طبق روایات، دوستی و مهرورزی با مردم، نیمی از خردمندی به شمار می‌رود.
وقتی جامعه، نیازمند قدرت و یکپارچگی است، چه چیزی جز عنصر عاطفه آن را پدید می‌آورد؟
وقتی خانواده، استحکام می‌طلبد، چه ملاطی بهتر از مودت و مهر، افراد را به هم پیوند می‌دهد؟
وقتی محیط کار و اداره، در سایه همدلی و همکاری، در مسیر اهداف تعیین شده پیش می‌رود، چه عاملی مؤثرتر از دوستی و ابراز علاقه و مهربانی، این وفاق را پدید می‌آورد؟
رمز جا افتادن و مقبولیت شعار«مهرورزی» که از زبان رئیس جمهور محترم بارها طرح شده است، همین عطش و نیاز مردم به این آموزه دینی و سرمایه همبستگی است.
با این حساب، هر چیزی به تقویت این پیوندها کمک کند، ضرورت اجتماعی است و هر چیزی که محیطی از تنش و رویارویی و تخاصم پدید آورد و به دوگانگی و اختلاف منتهی شود، مطرود است.
اگر دشمنان اسلام، بذر نفاق و کینه می‌افشانند، برای ضربه زدن به آن «هویت یکپارچه» است که در سایه تعالیم قرآنی و توصیه‌های نبوی پدید می‌آید.
اگر در درون جامعه اسلامی هم کسانی بر طبل تنازع بکوبند، به اهداف بیگانه کمک کرده‌اند.
فاجعه غمبار و سنگین هتک حرمت به حرم دو امام بزرگوار در سامرا، با همه تلخی و تحمل ناپذیری‌اش، باز هم عالمان بزرگ دین و آگاهان را از کوره به در نمی‌برد و به تقابل و صف‌آرایی درونی جبهه اسلام نمی‌کشد. چرا؟ چون دلسوزان درد آشنا، اعجاز همبستگی را از یک سو و قدرت تخریبی تفرقه را از سوی دیگر، لمس کرده‌اند و نمی‌گذارند دشمنان اسلام، دراین توطئه تفرقه افکنانه، کامیاب شوند.
نباید گذاشت از سلاح وحدت آفرینی همچون محبت و علاقه به اهل بیت، سلاحی مخرب برای تقابل، تخریب و نزاع داخلی فراهم آید.
باری اگر در این شماره از «آیینه رشد»، به موضوع مهرورزی پرداخته‌ایم، به سبب نیاز جامعه به صورت عام و مدیران و مسؤولان به صورت خاص، به این کیمیای دگرگون ساز و اکسیر اعظم است.
باشد که در سایه آن، کشوری با صلاح و ثبات، محیطی قرآنی و مکتبی و روابطی صمیمی و دوستانه داشته باشیم.
ان شاء الله‏

ایران را محیط محبت کنید

رهنمودی از امام خمینی

در دولت‌های اسلامی، محیط، محیط محبت است؛ محیط برادری است... خدای تبارک و تعالی، برای مؤمنینی که در خدمت اسلام هستند، دو خاصیت نقل می‌فرماید؛ یکی این که بین خودشان محیط محبت است؛ رُحَماء بینهم؛ با هم دوستند؛ رحیمند؛ همه به دیگری محبت دارند؛ در مقابل غیر، اشدا، در مقابل کفار و در مقابل اجانب، شدید هستند؛ محکم؛ بین خودشان، دوست و رفیق هستند... .
این محیط محبت را حفظ کنید. ایران را یک محیط محبت کنید... شما پاسدارها، شما ارتش، آن ژاندرمری، این پاسبان، همه و همه. اگر همه با هم یک وضع اسلامی - انسانی پیدا بکنیم، محیط، یک محیط محبت می‌شود؛ همه به هم خدمتگزار می‌شوند. در این نهضت و آن وقتی که مردم مشغول بودند به مخالفت، خوب دیدید که یک وضع انسانی پیدا شده بود؛ یک تحول پیدا شده بود که سرباز وقتی که می‌آمد توی کوچه‌ها، مردم گل به او می‌ریختند؛ او گریه می‌کرد و به آنها اظهار محبت می‌کرد. این، تحول روحی است که خدای تبارک و تعالی، این تحول را مرحمت فرموده بود. این تحول روحی را حفظ بکنید. این محبت را بین خودتان و اقشار ملت، حفظ بکنید؛ ولی در مقابل مخالفین، در مقابل اعدا، در مقابل مفسدین، شدید باشید؛ محکم، مثل یک سد در مقابل آنها؛ نرم در مقابل هم وطن‌های خودتان.[۲]

چگونه می‌خواهید محبت مردم را جلب کنید؟

از سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامی

نظام‌های دنیا، سه گونه اداره می‌شوند؛ یا با زور، مثل نظام‌های پلیسی دنیا که البته این اسمش اداره است؛ اداره نمی‌شوند؛ آخرش هم نمی‌مانند... . نوع دوم، آن سیستم‌هایی است که با تزویر و تبلیغات اداره می‌شوند؛ مثل این دمکراسی‌های غربی. یک نوع نظام هم نظامی است که با محبت و عطوفت مردم اداره می‌شود. باید مردم را مورد محبت و احترام قرار داد و به آنها اعتنا کرد تا به دستگاه حاکمه وصل باشند و پشت سرش قرار بگیرند. نظام ما تا حالا این گونه بوده است؛ بعد از این هم باید این طور باشد. بزرگ‌ترین بحران‌ها را هم همین عاطفه و محبت مردم از سرخواهد گذراند... .
شما چگونه می‌خواهید محبت و اطمینان مردم را جلب کنید؟ مردم باید به من و شما اعتماد داشته باشند. اگر ما دنبال مسائل خودمان رفتیم، به فکر زندگی شخصی خودمان افتادیم، دنبال تجملات و تشریفاتمان رفتیم، در خرج کردن بیت المال، هیچ حدی برای خودمان قائل نشدیم - مگر حدی که درد سر قضایی درست بکند - و هر چه توانستیم خرج کردیم، مگر اعتماد مردم باقی می‌ماند؟ مگر مردم کورند؟ ایرانیان، همیشه جزو هوشیارترین ملت‌ها بوده‌اند. امروز هم به برکت انقلاب، از هوشیارترین هایند.[۳]

بال خود را فرو گستر

سبحان بعد از تجهیز موسی علیه السلام به دو معجزه نیّر و نیرومند، فرمود:
«واضمم الیک جناحک من الرهب»؛[۴] یعنی در هنگام ترس، دست درگریبان بگذار یا وقتی که می‌خواهی امت خود را هدایت کنی، راهبانه و خاضعانه برخورد کن؛ نه متکبرانه. دست‌ها را بازنکن که این، نشانه فخر و کبریایی است؛ بلکه آنها را به پهلو بچسبان.
خداوند به رسول اکرم(ص) نیز فرمود: «و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین».[۵]
خفض جناح، گاهی برای احترام است؛ مانند این که قرآن کریم به فرزندان دستور می‌دهد که در برابر پدر و مادر، خفض جناح کنید؛[۶] یعنی احترام کنید و گاهی برای ترحم است؛ چنان که خداوند به پیغمبر فرمود: نسبت به امت، خفض جناح کن؛ یعنی ترحم کن؛ یعنی تو که می‌توانی اوج بگیری و به معراج بار یابی، پرهایت را پهن کن و امتت را زیر پرهایت بپروران.
خفض جناح، نشانه تواضع است. رابطه پیشوایان با امت هایشان، باید متواضعانه باشد.[۷]
لقمان حکیم در ضمن مواعظ خویش، خطاب به فرزندش، چنین گفت: «و لا تصعر خدَّک للناس»؛[۸] یعنی صورتت را به تکبر برنگردان و برخورد تحقیرآمیز با مردم نداشته باش. در این باره، خداوند به پیامبر اکرم فرمود: بال خود را برای پرورش محرومان و بی پناهان پهن کن و مؤمنان پیرو خود را در سیر و سلوک، رها مکن. لقمان در ادامه چنین گفت: «و لا تمش فی الارض مرحاً»؛[۹] یعنی فرحناک و مسرور و با فخر راه نرود؛ زیرا: «ان الله لا یحب کل مختال فخور».[۱۰]خدا، انسان‌های خیال باف، خیال زده و فخر فروش را دوست ندارد. مختال، یعنی خیال زده و متضاد عاقل است. عاقل، در همه شئون زندگی، تواضع دارد؛ اما مختال، در رفتار، گرفتار و... گردن‌کشی و گردن فرازی می‌کند.[۱۱]

مظهر رحمت الهی

خدای سبحان، شئون رحمت‌آموز پیغمبر را برای جوامع بشری تبیین کرده، به آن حضرت می‌فرماید: تو نسبت به مردم، رهبری مهربان و رئوف هستی و این، بر اثر برخورداری از رحمت الهی است؛ «فبمارحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضوا من حولک؛[۱۲] رحمت الهی شامل حال تو شده است که نسبت به امت اسلامی، نرم و مهربان شدی و اگر زمامداری خودسر، خود رأی، سر سخت و سنگین دل بودی، مردم از تو فاصله می‌گرفتند».[۱۳]
خدای سبحان دربارهٔ پیامبر می‌فرماید: رحمت خاص حق در او تجلی کرده و او مظهر آن شده است؛ زیرا خداوند با مؤمنان مهربان است؛ «و کان بالمؤمنین رحیماً»[۱۴] و پیامبر نیز چنین است.
از این رو، اگر به سختی و رنج گرفتار شوید، برای او خیلی سنگین است. او نسبت به‌ایمان شماآزمند است و با حرص و ولع، کوشش می‌کند تا شما ایمان بیاورید؛ «عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم».[۱۵]افراد دنیا طلب، به مال حریص، می‌باشند و پیامبر، به کمال هستی امت خود.
خداوند به پیامبر می‌فرماید: گویاداری از شدت اندوه، جان می‌سپاری؛ «فلعلک باخع نفسک علی آثارم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفاً».[۱۶] به پیغمبر تسلیت می‌دهد که این اندازه برخود سخت مگیر؛ گویا از شدت غم، قالب تهی می‌کنی. تو برای هدایتشان تلاش کردی، باید هم کوشش کنی؛ اما چرا از غصه خود را هلاک می‌سازی؟
در جای دیگر می‌فرماید: «فلا تذهب نفسک علیهم حسرات؛[۱۷] چنین نباشد که جانت بر اثر حسرت بی ایمانی آنها از دست برود». حرص پیامبر، به خاطر شدت علاقه آن حضرت به نجات امت خویش است. او مانند پدری آگاه و مهربان است که می‌کوشید فرزندش درس بخواند و به کمال علمی برسد و اگر فرزند منحرف شد، خون دل می‌خورد. سخن پیامبر که فرمود: انا و علی ابوا هذه الامه»،[۱۸] از همین مقوله است. هیچ پدری نسبت به فرزند خویش، به اندازه پیامبر و امیرالمؤمنین نسبت به امت اسلامی، دل سوز نیست. این اندازه تلاش و کوشش، نشانه ظهور رحمت خاص خدای سبحان در رسول اکرم(ص) است.
در جای دیگر خداوندمی فرماید: گرچه ما تو را به عنوان«رحمة للعالمین» فرستادیم، ولی لازم نیست این اندازه غصه بخوری و خودت راتسلیم مرگ کنی. تو فقط مأموری که به آنان بفهمانی که برای خوردن و خوابیدن و گفتن و خندیدن، خلق نشده‌اند؛ بلکه روز حسابی را در پیش دارند.[۱۹]

داستان دو برادر

نویسنده:جواد محدثی
دو برادر بودند در سن و سال نزدیک به هم؛ اما در فکر و حال، از هم دور.
یکی پیرو مکتب «ملامتیّه» و دیگری پایبند مرام «محبتیّه.» آن می‌خواست مهرش را از دیگران دریغ ورزد و بهره از محبت دیگران نبرد و این می‌خواست مهرورزد و محبوب باشد و خیررساند و اجر ستاند.
آن، راحت خود را بر رنج دیگران ترجیح می‌داد و ا ین، رنج خود را بر آسایش دیگران.
آن، هزار وعده می‌داد و یکی را هم عمل نمی‌کرد و این، به وعده‌هایش وفا می‌کرد تا به مردم دوستی‌اش را ثابت کند.
باری... دو برادر بودند با دو روحیه؛ دو مرام و دو عادت.
هر دو هم پستی داشتند و ریاستی ؛ مدیریت و ارباب رجوعی.
برادرِ ملامتی، خودخواه بودو خودپسند؛ عبوس و قمطریر؛ بدخلق و سخت دل. در شادی، انحصار طلب بود و در غم و اندوه، توسعه‌گرا. زبانش به انتقاد و توبیخ بیشتر می‌چرخید تا به تشویق و تحسین.
اما برادر محبتی، اهل نثار بود و ایثار؛ مردم دوست بود و مهرورز؛ خاکی بود و متواضع. با غصه‌های دیگران، شریک می‌شد و دیگران را در شادی‌های خود شریک می‌کرد. دردش، درد مردم بود و لذتش، رفاه مردم. چهره باز، لب‌خندان و زبان شیرین خود را نذر مردم کرده بود و از این که جایی در دل‌ها دارد، لذت می‌برد و از این که با رضایت خلق، خالق را راضی می‌ساخت، خوشنود بود.
آری، او آن چنان بود و این، این چنین.
از این رو، هر جا سخنی از این دو برادر می‌رفت و یادی از آن دو می‌شد، از او انتقاد می‌کردند و از این تعریف و ستایش. او را مثل حنظل، تلخ و مثل سرکه، ترش می‌دانستند و این را مانند عسل و حلوا، شیرین.
وقتی سروکارشان با او بود، عزا می‌گرفتند و ناامید به سویش می‌رفتند و چون با این کاری داشتند، شادمان و پرامید، به سراغش می‌رفتند و پیش رو، دعایش می‌کردند و پشت سر، تعریف. این، همان تجسم گفتار سعدی است؛ «هر که را در زندگی نانش نخورند، نامش به نیکی نبرند.» اوضاع، همچنان بودوبود تا آن که روزی این دو برادر به هم رسیدند و هر کدام راکاری پیش آمد؛ در ارتباط بادیگری و مشکلی رخ داد که حل آن، به دست برادر دیگر بود.
آن که ملامتی بود، برای برادر محبتی، قیافه گرفت؛ اخم و بی اعتنایی کرد؛ ناخرسند از این رویارویی، در راه اندازی کارش، این پا و آن پاکرد و عاقبت هم بخیلانه، برایش کاری نکرد و مهری نورزید و دلی نسوزاند.
آن که محبتی بود، خوشحال از دیدار برادر و از این که فرصتی برای خدمت و مجالی برای ادای حق برادری پیش آمده، آن چه در توش و توان داشت، در کف اخلاص گذاشت و مهربانانه آن قدر مهر و محبت به پای او ریخت که او را پای در گل و لایِ شرمندگی فرو رفت و در سیلاب محبت غراق شد و از آن برخوردِ سرد و نامهربانانه خویش، خجل شد و پیش خود چنین گفت:
اگر برادری این است که او دارد، من کیستم‏ و اگر مدیر و رئیس این است، پس من نیستم!
باری... بر آن شد که کاری بکند که جبران آن شرمندگی باشد و تصمیمی بگیرد که حق مردم و حق برادر را ادا کند و از ترشی و تخلی درآید و شیرین شود.
چاره را در تغییر وضع وموضع و موضوع دانست.
این بود که دست از مرام خود شست و به مرام برادر پیوست.
هر دو با هم، هم آیین شدند و همدل و همراه و همروح؛ یعنی اسلام را الگوی عملی خویش قرار دادند.
این حادثه و برخورد، سبب شد که به معجزه محبت، ایمان بیاورند و بپذیرند که «از محبت، خارها گل می‌شود...».

جلوه‌هایی از مهرورزی‏

سنابرق

هر کس به حضور حضرت رسول(ص) می‌رسید، آن حضرت زیرانداز خود را برای او پهن می‌کرد و اگر آن شخص حاضر نمی‌شد روی آن بنشیند، پیامبر بااصرار، او را مورد لطف قرار داده، بر آن می‌نشاند.
وقتی پیامبر مشغول نماز مستحبی بود و کسی کنار او می‌نشست، نمازش را سبک‌تر می‌خواند و به آن شخص رو می‌کرد و می‌پرسید: کاری داری؟ وقتی کار او را انجام می‌داد و به مشکل او رسیدگی می‌کرد، دوباره به نماز می‌ایستاد.
روزی پیامبر در صحرا بود و می‌خواست غسل کند. نزدیک چاهی رفت. خدیفة بن یمان، پارچه‌ای را به عنوان حایل در دست گرفت تا آن حضرت از دید مردم پوشیده بماند و غسل کند؛ پس از آن، حذیفه نشست تا غسل کند. پیامبر پارچه را جلو او گرفت تا او را نبینند. هر چه حذیفه اصرار کرد که او چنین نکند، حضرت نپذیرفت و ایستاده، پارچه را نگه داشت تا خذیفه هم دور از نگاه مردم غسل کند.
روزی پیامبر در خانه بود و اصحاب، برای شنیدن کلامش به خانه او رفتند. اتاق پر شد. چون جریر بن عبدالله وارد شد، جایی برای نشستن نیافت و دمِ در نشست. پیامبر عبای خود را تا کرد و به ا و داد و گفت: این را پهن کن و رویش بنشین. جریر، پیوسته آن را می‌بوسید و به عنوان تبرک به صورتش می‌مالید و اشک می‌ریخت و حاضر نشد روی آن بنشیند و گفت: خدا بزرگت بدارد؛ آن گونه که مرا تکریم کردی. پیامبر نگاهی به اطراف انداخت و فرمود: هر گاه بزرگ قومی نزد شما آمد، احترامش کنید.
پیامبر، متواضعانه و از روی مهرورزی به مردم، دعوت به میهمانی آنان را می‌پذیرفت؛ به عیادت بیماران می‌رفت؛ در تشییع جنازه‌ها شرکت می‌کرد؛ بدون نگهبان و محافظ، میان مردم می‌رفت و فروتن و خاکسار بود.
مردی را به حضور پیامبر خدا(ص) آوردند. آن شخص، از هیبت پیامبر به لرزه افتاد. حضرت فرمود: راحت باش؛ من که پادشاه نیستم که از من می‌ترسی. من، فرزند همان زنی از قریش هستم که قدید (اشکنه) می‌خورد!
اسیرانی را از یمن به حضور پیامبر می‌آوردند. مأموران چون به «حجفه» رسیدند، پول و خرجی شان تمام شد و ناچار، یکی از دختران اسیر را که با آنان بود، فروختند. چون نزد پیامبر رسیدند. آن حضرت صدای گریه‌ای را شنید؛ پرسید: این گریه کیست؟ گفتند: یا رسول الله! نیاز به خرجی پیدا کردیم و دختر این زن را که گریه می‌کند، فروختیم. پیامبر، بهای آن را داد و گفت: بروید آن دختر را پس بگیرید و فرمود: یا هر دو را بفروشید و یا هر دو را نگه دارید.
رسول خدا(ص) می‌فرمود: اگر به کسی مهر و علاقه داشتی، از نام او و نام پدرش و خانه‌اش سؤال کن. اگر مریض شد، به عیادتش برو و اگر کاری داشت، کمکش کن.
وقت آن حضرت در خانه سه بخش بود؛ بخشی برای خدا و عبادت، بخشی برای خانواده و بخشی هم برای امور شخصی خود. وی، بخش مخصوص خود را بین خودو مردم تقسیم می‌کرد و در این فرصت، به کار دیگران نیز رسیدگی می‌کرد. پیامبر می‌فرمود: حاضران به غایبان خبر دهند؛ کسانی که نمی‌توانند نیازشان را به من منتقل کنند، شما حاجت و نیازشان را به من خبر دهید؛ چون هر کس حاجت نیازمندی را که نمی‌تواند نیازش را به حاکم برساند، به او برساند، خداوند، قدم‌هایش را در روز قیامت ثابت نگه می‌دارد.
آن حضرت، در مجلس، به همه توجه داشت و نگاهش را هم یکسان و عادلانه به همه می‌افکند تا هیچ کس احساس تبعیض در نگاه و توجه نکند و کسی که خدمت او می‌رسید، آن قدر از خودش تحمل نشان می‌داد تا آن شخص برخیزد و برود و چون باکسی دست می‌داد، آن قدر دستش را نگه می‌داشت تا طرف مقابل، دستش را عقب بکشد.
وقتی یکی از اصحاب را سه روز نمی‌دید، از حالش می‌پرسید. اگر به سفر رفته بود، دعایش می‌کرد؛ اگر در شهر بود، به دیدارش می‌رفت و اگر بیمار بود، عیادتش می‌کرد.
پیامبر، چنان بامردم مهربان بود که گاهی آنها بچه‌های خودشان را می‌آوردند تا آن حضرت برای آنها دعا کند یا نام برآنها بگذارد یا تبرکشان کند. در این حال، پیامبر(ص) کودک را می‌گرفت و در دامن خود می‌نهاد تا از خانواده او دل‌جویی کند. گاهی که نوزاد، در دامان پیامبر، ادرار می‌کرد، بستگانش بر سر بچه داد می‌کشیدند؛ اما پیامبر می‌فرمود: بر سر بچه داد نکشید؛ بگذارید کارش را تمام کند.پس از رفتن آنان، پیامبر (ص) لباسش را می‌شست.
هنگام غذا، همراه خدمتکاران و میهمانان غذا می‌خورد و از همان غذا می‌خورد و دوست داشتنی‌ترین غذاها نزد آن حضرت، طعامی بود که افراد بیشتری از آن بهره‌مند می‌شدند.
پیامبر خدا(ص) به مردم می‌فرمود: شما نمی‌توانید با اموال خود به همه رسیدگی کنید و آنان را از خودتان راضی کنید؛ پس با چهره باز و اخلاق خوب با آنان برخوردار کنید.
آن حضرت، هنگام سخن گفتن، به چهره اصحابش لبخند می‌زد و برای دل‌جویی از افراد، آنان را با کُنیه صدا می‌کرد؛ حتی برای بچه‌ها هم لقب و کنیه می‌گذاشت تا دلشان را به دست آورد. هدیه افراد را می‌پذیرفتت؛ حتی اگر یک جرعه شیر بود.
وقتی که در نماز جمعه و هنگام ایراد خطبه‌ها، صدای گریه کودکی را می‌شنید، نماز را زودتر تمام می‌کرد تا مادران به بچه‌هایشان برسندو پیوسته برای مراعات حال مردم، خطبه‌ها و نماز را کوتاه می‌خواند.
روزی مردی خدمت آن حضرت رسید و درخواستی کرد. حضرت فرمود: چیزی پیش من نیست؛ ولی برو و به حساب من بخر؛ اگر چیزی به دستمان رسید، ادا می‌کنیم. عمر گفت: یا رسول الله! خداوند بیش از توان، تکلیفت نکرده است. پیامبر از این کلام خوشش نیامد. آن مرد گفت: انفاق کن و از فقر نترس؛ خدا جبران می‌کند. پیامبر(ص) لبخند زد و ما شادمانی را در چهره‌اش مشاهده کردیم.[۲۰]

ششمین امام مهرورزان‏

معلی بن خنیس (از اصحاب حضرت صادق) می‌گوید: یک بار امام صادق‌علیه السلام در یک شب تاریک و بارانی، از خانه خود خارج شد و به سمت «ظلّه بنی ساعده» که محل خواب و پناهگاه غریبان و فقرا بود، می‌رفت؛ در حالی که انبانی از نان بر دوش داشت؛ هر چه ا صرار کردم، اجازه نداد که من آن را به دوش بکشم. همراه حضرت رفتم تا به آن محله رسیدیم. گروهی از فقرا در خواب بودند. حضرت زیر سروکنار هر یک از آنها، یکی دو قرص نان می‌گذاشت و رد می‌شد. وقتی همه نان‌ها را تقسیم کرد و برگشتیم، گفتم: آیا این فقرای بی سرپناه که کمکشان کردی، از شیعیانند؟ فرمود: نه، اگر شیعه بودند، به آنان در همه نیازهایشان، حتی نمک طعامشان هم کمک می‌کردیم و مواسات می‌نمودیم.[۲۱]
ابوجعفر خثعمی چنین نقل می‌کند: روزی امام جعفر صادق(ع) همیانی زر به من داد و فرمود: این را به فلان مرد هاشمی بده و مگو که چه کس داده است. چون آن مال را به او دادم، گفت: خدا جزای خیر دهد به کسی که این مال را برایم فرستاده است؛ همیشه برای می‌فرستد. من زندگی‌ام را با آن می‌گذرانم؛ ولی جعفربن محمد صادق، یک درهم هم برای من نمی‌فرستد؛ با آن که مال بسیار دارد![۲۲] یکی از کاروان داران حج در زمان ائمّه(ع) می‌گوید: من و دامادم بر مسئله ارث و میراث، مشاجره می‌کردیم. مفضل (از اصحاب امام صادق) از کنار ما عبور کرد؛ مدتی ایستاد و دعوای ما را تماشا کرد؛ سپس به ما گفت: با من به خانه‌ام بیایید. به خانه‌اش رفتیم. او، با پرداخت ۴۰۰ درهم به ما - از پولی که داشت - میان ما آشتی برقرار کرد و دعوایمان حل شد؛ سپس گفت: اینها از پول خودم نبود؛ بلکه امام صادق(ع) به من گفت: هر گاه میان دو نفر از پیروان ما، مشاجره و نزاعی بود، از این پول که در اختیار توست، برای اصلاح و آشتی خرج کن؛ پس این مال، متعلق به حضرت صادق(ع) است.[۲۳]
امام جعفر صادق(ع)، غلام خود را در پی کاری فرستاد. آن خدمتکار، دیر کرد. حضرت در پی او بیرون آمد؛ دید گوشه‌ای خوابیده است. بر بالین آن غلام نشست و او را آن قدر باد زد تا بیدار شد؛ سپس به او فرمود: فلانی! این درست نیست که هم شب بخوابی و هم روز؛ شب برای خودت هستی؛ ولی روز برای ما باش![۲۴]

بر سر آنان شمشیر مباش

۱-ابلغ ما تستدرُّ به الرّحمةَ اَن تُضمِرَ لجمیع الناسِ الرحمةَ؛ بهترین چیزی که می‌توانی رحمت خدا را به وسیله آن فراهم آوری، این است که مهر و محبت به همه مردم را در دل و جانت داشته باشی.

۲- اِذا عَجَزَ عَنِ الضُّعفاء نِیلُک فلتَسعهم رَحْمَتک؛ وقتی از کمک و بخشش به ضعیفان بازماندی، مهر و محبت تو آنان را فراگیر شود.

۳- ببذل الرحمة، تُستنزل الرحمة؛ در سایه بخشش، مهرورزی و دل‌سوزی به مردم، زمینه درخواست رحمت از خداوند فراهم می‌شود.

۴-کما تَرْحَمُ تُرحَمُ؛ همان طور که دل سوزی و مهربانی می‌کنی، مورد مهرورزی قرار می‌گیری.

۵- من لم یَرْحَم الناسَ مَنَعهُ اللهُ رَحْمَته؛ کسی که به مردم مهر نورزد، خداوند هم رحمت خویش را از او دریغ خواهد کرد.

۶-مِنْ اَوْکَد اسبابِ العقل رحمةُ الجُهّال؛ حکم‌ترین تدبیرهای عقل، دل‌سوزی و مهربانی به نادانان است.

۷- من لم تُسکِن الرحمةَ قَلْبَه قَلَّ لِقاؤُها له عندها حاجتِه؛ کسی که مهرورزی به مردم را در دلش جای ندهد، هنگام نیاز به مهرورزی دیگران، کمتر آن را خواهد یافت.

۸- اولی الناس بالرحمة المحتاج الیها؛ سزاوارترین مردم به رحمت و مهربانی، نیازمند به مهرورزی است.

۹- أشعر قَلبَک الرحمةَ لجمیع الناس و الإحسانِ‌َ الیهم و لاتنلهم حیفاً و لا تکن علیهم سَیْفاً؛ مهرورزی به توده مردم را در درون دلت جای بده و به آنها احسان و نیکی کن و به مردم، ستم روا مدار و بر سر آنان، شمشیر مباش!

۱۰- رحمة الضعفاء تستنزلُ الرحمة؛ مهرورزی به ناتوانان، رحمت خداوند متعال را فرود می‌آورد.

۱۱ اِنَّ المؤمنین مُشفقون؛ به یقین، مؤمنان [نسبت به هم‏] مهربان و دل سوزند.

۱۲ أحقُّ الناس بالرحمة، عالم یجری علیه حکم جاهل و کریم یَستولی علیه لئیم و برٌ تسلط علیه فاجر؛ شایسته‌ترین مردم به مهرورزی، چند گروه‌اند؛ دانشمندی که با وی معامله جاهل و نادان کنند، شخصیت بزرگواری که آدم پست بر او فرمان راند و انسان نیکوکاری که تبهکاری بر وی تسلط یابد.[۲۵]

مبانی مهرورزی

نویسنده:محمود مهدی پور
مهرورزی، یکی از شیرین‌ترین و دل‌پذیرترین مفاهیم و واژه‌های زندگی بشر است. دوست داشتن ومحبوب بودن، هر دو، مورد علاقه، محبوب و مطلوب انسان‌هاست.
مهرورزی، نه تنها در روابط انسانی، دارای ارزش است، بلکه ریشه در مهرورزی الهی دارد. انسان و جهان، مرهون و مدیون مهرورزی خدا هستند و بدون رحمت الهی، نه مخلوقی وجود دارد و نه خلقتی ؛ نه پیام آوری ظهور می‌کند، نه کتابی از آسمان نازل می‌گردد و نه انسان، راهی به سوی زندگی می‌یابد. هر چه نیکی در عالم وجود دارد، از امواج دریای رحمت الهی است و هر چه محرومیت شکل می‌گیرد، پیامد دوری ازالطاف و مهرورزی‌های خداست.
خداوند ،از روی مهرورزی، هستی را آفرید؛ از روی مهرورزی آن را حفظ و حمایت کرد؛ به دلیل مهرورزی، پیام‌آور فرستاد و از روی مهر و محبت، نعمت بخشید و خطاها را بخشود. او، کانون مهرورزی عالم است و انبیا و اولیا، به نسبت تقرب به او، از مهر و رحمت او برخوردارند و هر کس، به میزان تکامل معنوی خویش، به خدا و بندگان و آفریده‌های او عشق می‌ورزد.

مباحث مهرورزی‏

مهرورزی، دارای ابعاد و مسائل فراوانی است که شناخت آنها، مجالی گسترده‌تر از یک کتاب و نشریه می‌خواهد و هر کدام از موضوعات آن، نیاز به پژوهشی جمعی ومستقل دارد. دراین نوشتار، تنها به ارائه برخی از محورهای تحقیق و پرسش‌های مهم می‌پرداریم که عبارتند از:
۱- مهرورزی چیست و چه رفتار و اخلاقی ضد آن شناخته می‌شود؟
۲- عوامل مهرورزی کدامند؟
۳- نمونه‌ها و نمادهای مهرورزی چیست؟
۴- آثار فردی و اجتماعی مهرورزی چیست؟
۵- راه‌های تقویت مهرورزی چیست؟
۶- عوامل کاهش محبت در روابط گوناگون کدامند؟
۷- مهرورزی با خردورزی چه نسبتی دارد؟
۸ رابطه مهرورزی و عدالت چیست؟
۹- رابطه مهرورزی و ولایت و برائت چیست؟
۱۰- موانع مهرورزی کدامند؟
بررسی این مباحث در دانش‌های گوناگون و از نگاه‌های مختلف، می‌تواند به شناخت بهتر مبانی، مسائل و راهکارهای گسترش اندیشه مهرورزی کمک کند و عواطف عالی انسانی را از پشتوانه فکری نیرومندی برخوردار سازد.
در این مقاله کوتاه، تلاش بر این است که از نگاه قرآن و عترت، به سراغ این پدیده روانی - اجتماعی برویم و راه‌کارهای تقویت مهرورزی را جست و جو کنیم.

واژه‌های مهرورزی

محققانی که می‌خواهند با ابعاد گسترده مهرورزی در قرآن و حدیث آشنا شوند، می‌توانند از کلید واژه‌های زیر برای جست وجو در قرآن و روایات استفاده کنند:
۱- رحمت.
۲- رأفت.
۳- محبت.
۴- مودّت.
۵- عطوفت.
۶- شفقت.
۷- حنان.
واژه‌های قساوت، خشونت، خصومت، غضب، حِقد و... هم که ضد مهرورزی می‌باشند، کلید پژوهش محسوب می‌شوند.

مهرورز نخستین‏

خداوند، کانون مرکزی همه رحمت‌ها، محبت‌ها و مهرورزی هاست و آفرینش، ریشه در رحمت و مهرورزی خدا دارد.[۲۶]
او، هم بهترین حبیب است و هم بهترین محبوب؛ هم رحیم است و هم رحمان و این دو صفت، در صدر تمام سوره‌های قرآن، علاوه بر متن بسیاری از آیات، تکرار شده‌اند. در قرآن کریم، چهار بار از خداوند متعال به عنوان «ارحم الراحمین»؛ برترین مهربان، یاد شده است.[۲۷] شاید یکی از امید بخش‌ترین آیات قرآن، آیه دوازدهم سوره انعام باشد که در آن، خداوند نوید می‌دهد که مهرورزی را بر خویشتن حتمی کرده است.
خلقت، آیتی از مهربانی خداست و رسالت، شاهدی دیگر بر مهربانی‌های او و نزول قرآن کریم و دیگر کتاب‌های آسمانی، نشانه‌های رحمت عام او می‌باشند که زمینه را برای بهره‌گیری از رحمت خاص الهی فراهم می‌آورند.
رحمت الهی، بی کرانه است و مرزی برای مهربانی خدا نیست؛ «و رحمتی وسعت کلَّ شی‌ء».[۲۸]
بشر با استفاده درست از رحمت عام خداوند، شایستگی ورود به میهمان سرای خاص او را در بهشت برین، پیدا می‌کند.

مهرورزی مدیران

تمام تلاش مدیران مکتبی، هدایت بشر، به سوی استفاده بهتر از رحمت عام و خاص اوست. دانایی و توانایی یا دانش و ثروت، دو خواست عمومی انسانی و دو نیاز فراگیر زندگی بشری است. این دو نعمت بزرگ، اگر عادلانه توزیع شوند و عاقلانه به کار گرفته شوند، زمینه زندگی سعادت مندانه را برای همه فراهم می‌آورند.
مدیران مکتبی وظیفه دارند که جامعه را به سوی تولید بیشتر دانش و ثروت و توزیع عادلانه این دو نعمت بزرگ، هدایت کنند. مهرورزی مدیران، سبب می‌شود که دانش و ثروت، در خدمت بشریت قرار گیرند و ابزار استثمار، تحقیر و افتخار نگردند.
مدیران مکتبی می‌دانند که بدون مهرورزی باخلق خدا، نمی‌توان به مهر و محبت الهی دست یافت. از این رو، رفتار آنان بامردم، رفتاری مهرآمیز وخادمانه است؛ نه رفتاری کبر آلودو خصمانه.
در روایات اسلامی چنین آمده است:
مردی به پیامبر اکرم(ص) گفت: دوست دارم پروردگارم مرا مورد محبت خویش قرار دهد؛ چه کاری باید انجام دهم؟
حضرت فرمود:
«ارحم نفسک و ارحم خلق الله، یرحمک الله؛[۲۹] بر جان خویش و بر خلق خدا، رحم کن تا مورد محبت و مهرالهی قرار گیری.» انسان‌ها به طور عام و مدیران به طور خاص، در دو راهی عذاب و رحمت الهی قرار دارند و کسی می‌تواند از عذاب الهی برهد و مشمول مهرورزی خدا شود که به خلق خدا محبت کند. مدیریت کلان نظام هستی در دو جهان، به دست خداست و انسان، غیر از خدا، سرپرست و یاوری ندارد.[۳۰] کسی که انتظار مهرورزی از خدا دارد، باید با خلق خدامهربان باشد.

پشت سر اتومبیل مدل ۶۱

روایتی خواندنی از دیدار رهبر انقلاب باخانواده‌های شهدا

در یکی از شب‌های ماه مبارک رمضان، در تقاطع خیابان اسکندری جنوبی و آزادی هستیم؛ مانند همیشه، ترافیک سنگینی پشت چراغ قرمز ایجاد شده است. پیش از ماه مبارک، یک روز من خودم حدود نیم ساعت پشت این چراغ ماندم. این، مهم نیست؛ مهم این است که من به همراه تعدادی از کارکنان دفتر رهبری، پشت سر اتومبیل مدل شصت و یک هستیم که در صندلی عقب آن، رهبر انقلاب نشسته است. لابد اتومبیل از حیث معمولی بودن است که هیچ جلب توجه نمی‌کند و کسی رهبر را در آن نمی‌بیند؛ حتی سرنشینان اتومبیل‌هایی که در کنار اتومبیل مدل شصت و یک، کلافه ترافیک هستند و یا حتی عابرانی که از جلوی او می‌گذرند و...
رهبر، صبورانه، تهرانی‌ها را می‌بیند و احتمالاً بعضی مزه پرانی‌ها و غرغرهای رانندگان عصبی و یا عابران را می‌شنود! خوشبختانه به برکت ماه مبارک، آنان کمتر دعوا می‌کنند و...
چراغ که سبز می‌شود، ماشین ما برای این که از ماشین رهبر عقب نیفتد، اجازه عبور به عابر پیاده‌ای را نمی‌دهد و او نجابت به خرج می‌دهد و با صدایی رسا، چیزی نثارمان می‌کند و می‌گذریم!
اما با این همه، گویی راننده یک اتومبیل هیلمن، آقا را دیده است؛ با هیجان می‌کوشد از ما عقب نیفتد و تلاش می‌کند خود را به کنار اتومبیل رهبر برساند. از خیابان آزادی، پا به پای ما می‌آید. وقتی که در اتوبان تهران - کرج اتومبیل‌ها به بزرگ‌راه ستاری می‌پیچند، او غفلت می‌کند و تا به خود بیاید، از بریدگی دور شده و ما گذشته‌ایم. آقای صاحبدل، نفس راحتی می‌کشد؛ معلوم است آنها هم متوجه موضوع بوده‌اند. اما در بلوار فردوس، زن و مرد جوانی که می‌خواهند از خیابان رد شوند نیز گویی رهبر را می‌بینند و من از شیشه عقبی ماشین، لحظاتی آنها را می‌بینم که در کنار خیابان ایستاده‌اند و اتومبیل حامل رهبر را به همدیگر نشان می‌دهند. با این همه، دو جوان موتور سوار هم به ماشین ما گیر داده‌اند که چرا به آنها راه نداده‌ایم. خوش انصاف‌ها، سایه به سایه رهبر می‌رانند و به راننده ما لاطائلات بار می‌کنند. این بابا هم که زبانش، قاصر است؛ چند جمله‌ای می‌آید؛ اما ادبیات این کجا و آن کجا! از این رو، کوتاه می‌آید تا آنها بگازند و بگذرند!
اتومبیل حامل رهبر، بعد از طی بلوار نسبتاً شلوغ فردوس، به سمت چپ می‌پیچد و در خیابانی که به نام شهید مالکی است، وارد کوچه‌ای می‌شود که معطر به نام شهید دیگری است. بنگاهی سر کوچه، برای زوج جوانی نطق می‌کند!
لحظاتی بعد، در خانه‌ای هستیم که ساکنانش حیران و مبهوت، در مقابل رهبر نشسته‌اند؛ به راستی غافلیگر شده‌اند! البته آنان از سر شب، منتظر میهمانی بوده‌اند که قرار بوده از بنیاد شهید و یا وزارت‌خانه‌ای بیاید؛ اما گمان نمی‌کرده‌اند آن مقام مسئول، «آقا» باشد. من که محو عکس العمل‌های میزبانان هستم، لحظاتی بعد، حالی مانند آنان پیدا می‌کنم! وقتی آقا عکسی از شهید را می‌خواهد، هنوز نمی‌دانم در کجایم؛ ولی لحظاتی بعد، وقتی برادر شهید با قاب عکس برمی گردد، احساس می‌کنم عکس برایم آشناست و هنگامی که در زیرش می‌خوانم؛ «طلبه و دانشجوی شهید، علیرضا خانبابایی»، دلم فرو می‌ریزد و ناگهان هیجده سال به عقب برده می‌شوم؛ به «سد دز» در جنوب که در انتظار عملیات هستیم و سپس بر می‌گردیم به مهاباد و سرانجام عملیات «نصر ۱» در شمال غرب.
آقا، سراغ پدر شهید را می‌گیرد. مادر به عکس روی دیوار اشاره می‌کند و می‌گوید: «حاج آقا، سه سال پیش مرحوم شدند...». آقا از علت مرگ او می‌پرسد و مادر نیز به دقت توضیح می‌دهد. آقا می‌خواهد از شهید بگویند. مادر علیرضا می‌گوید: «همه‌اش در جبهه بود. یک بار به من گفت: مادر! دعا کن شهید شوم. گفتم نمی‌توانم چنین دعایی بکنم؛ اما قول می‌دهم ا گر شهید شدی، محکم بایستم. شهید که شد، این کار را کرد.» برادر کوچک‌تر که امروز معلم است، می‌گوید: «با این که دائم در جبهه بود، اما از درس و بحث غافل نبود...» کتابخانه‌ای که امروز از او باقی مانده با بعضی کتاب‌های فاخر در آن، نشان‌گر میزان فضل اوست.
در اثنای مجلس، جانبازی نیز وارد می‌شود. مادر معرفی می‌کند؛ آقای دکتر...، از دوستان و همرزمان شهید بوده، امروز پزشک است و در بخش طب اسلامی و سنتی فعالیت می‌کند. مادر شهید نیز با او همکاری دارد.
آقا می‌پرسد: «فعالیتتان نتیجه‌ای هم دارد»؟ دکتر توضیح می‌دهد...
بحث مبسوطی دربارهٔ طب سنتی در می‌گیرد. آقا نیز با تأسف از این که پزشکان غربی به تجارب ارزشمند طبیبان مسلمان و مشرق زمین، در طول تاریخ، بی‌اعتنایی کردند، اشاره می‌کند و می‌گوید: «مبنای کار طب اسلامی، برخلاف طب امروزی، یافتن ریشه بیماری است؛ نه علائم درمانی. در این شیوه، تشخیص، اصل مهمی است؛ زیرا تشخیص است که ذکاوت و حاذقیت پزشک را نشان می‌دهد...».
از بحث پیدا است که رهبر انقلاب، مسائل و جریانات این موضوع را پی‌گیری می‌کند و حتی نام تعدادی از محققان این رشته را می‌برد و تأکید می‌ورزد که: «باید وزارت بهداشت، سرانجامی به این تحقیقات بدهد...» بعد از این بحث علمی، دوباره باز می‌گردیم به شهید. مادر می‌گوید: منتظر آمدنتان بودم؛ هم خودم خواب دیده بودم و هم یکی از خانم‌های سادات...». او هر دو خواب را تعریف می‌کند. آقا با بیان این که «قد و اندازه شهید بیش از این است که ما بتوانیم به جا آوریم»، بحث را عوض می‌کند. قرآنی را امضا کرده، به مادر شهید هدیه می‌دهد. پس از گفت و گوی کوتاهی با خواهران شهید و بازدید از کتابخانه او که همسایگان از آن استفاده می‌کنند، از خانواده شهید خانبابایی خداحافظی می‌کنیم و بیرون می‌آییم. گویی هیچ یک از اهالی کوچه، متوجه این رفت و آمد نشده‌اند... .
مقصد بعدی، منزل شهید مجید مالکی در همان محله است. مدتی طول می‌کشد تا هیجانات اعضای خانواده فرو نشیند و با اتفاقِ افتاده، کنار بیایند. علاوه بر شهید مجید، این خانواده داغ جوان دیگری را هم دیده است. او که ناصر نام داشت، مبتلا به بیماری سرطان بوده و در ایام موشک باران، به علت نرسیدن به بیمارستان، فوت شده است.
آقا بعد از پرس و جویی از احوال خانواده و مخصوصاً وضعیت پدر که بازنشسته وزارت بهداشت است، وصیت‌نامه شهید را می‌خواند و خطاب به همراهان می‌فرماید: «ببینید چقدر لطیف و با حال است»! مخصوصاً روی این نکته تأکید می‌کند که: «خدایا مرا پاک کن؛ سپس خاک کن» پدر پیر، فرزندانش را معرفی می‌کند؛ یک پسر و دو دختر که همگی معلم هستند. او می‌گوید: «حالا دیگر، همین سه فرزند را دارم». آقا حرف او را تصحیح می‌کند؛ «این شهید را هم از دست نداده‌اید؛ او را هم پیش خدا ذخیره دارید. شهید، مثل یک امانت با ارزشی است که در بانکی و خزانه امنی گذاشته باشید. شاید انسان از دوری آن شی‌ء گرانبها، ناراحت باشد؛ اما خیالش راحت است که آن را از دست نداده، بلکه هنگام لزوم، به کارش می‌آید... شهید هم همین طور است.» برادر شهید، معلم مدارس اداره آموزش و پرورش منطقه دو تهران است. آقا از او راجع به آموزش و پرورش و مدارس می‌پرسد. او دل خوشی از اوضاع ندارد؛ می‌گوید: «باید به فرهنگ این مملکت رسید... جسارت است؛ اگر در بطن باشید، متوجه می‌شوید که جوانان چقدر نیاز به کار دارند». رهبر با تصدیق حرف‌های او تأکید می‌کند: «البته مسئولان ادعایشان این است که کار می‌کنند؛ نه این که منکر نواقص باشند... بهتر است اشخاصی مانند شما که هم تجربه و خبرویت دارید و هم جوانید و با نشاط، پیشنهادهایتان را به شکل درستی به افراد تصمیم‌گیر منتقل کنید؛ ان شاء الله مؤثر است...».
شهید بعدی که میهمان خانه‌اش هستیم، شهید محمد کاظم اعتمادیان است. پدر شهید، اشک شوق می‌ریزد و به همراهان آقا می‌تازد که «چرا نگفتید آقا تشریف می‌آورند»؟ آقا نیز به شوخی می‌گوید: «اگر ناراحتید، برویم» و توضیح می‌دهد: «در ا ین دیدارها، بنا نیست از پیش بگویند» و آن گاه پدر شهید فرزندانش را معرفی می‌کند؛ برادر بزرگتر، طلبه حوزه علمیه قم است و از شاگردان آیة الله جوادی آملی؛ اما دو برادر دیگر، هر دو مهندس هستند.
شهید محمد کاظم اعتمادیان، پیش از اعزام به جبهه، در زندان اوین، در دفتر شهید لاجوردی کار می‌کرده است. در سال شصت و پنج، با گروهی از نهاد ریاست جمهوری، عازم منطقه می‌شود و بعد از یک ماه، در اروند به شهادت می‌رسد. در دیوار خانه، عکس سه شهید دیگر هم هست که همگی از بستگان نزدیک هستند.
یکی از برادران شهید یادآوری می‌کند که آقا در دوران رئیس جمهوری‌شان هم یک بار به خانه آنها آمده‌اند و البته آن زمان، خانه شان در خیابان بهبودی بوده است. عجیب این که آقا هم به یاد می‌آورد و خطاب به پدر شهید می‌گوید: «بله، مثل این که در آن جلسه، داماد اخوی شما هم بودند». آقا حتی اسم او را هم می‌گوید و آنها با حیرت و تعجب تأیید می‌کنند!
چند نفر از همسایگان هم که خبردار شده‌اند، موفق می‌شوند داخل بیایند و در کنار خانواده شهید بنشینند. وقتی که بعد از امضای قرآن برای خانواده شهید اعتمادیان، آقا می‌خواهد بلند شود، ناگهان عموی شهید - که او نیز پدر شهیدی است - با همسرش نیز سر می‌رسند و بنای گریه را می‌گذارند. آقا مجدداً می‌نشیند و با آ نان صحبت می‌کند. از فرزندشان می‌پرسد که کی شهید شده و این که پدر خانواده چه کاره است و... جماعت که با چای پذیرایی می‌شوند، آقا برای آنان نیز قرآنی امضا می‌کند؛ اما مادر شهید می‌گوید: «این قبول نیست؛ ما در منزل، چشم ا نتظارتان هستیم.» لحظاتی بعد، باز ما در خیابان‌های تهران هستیم؛ البته حالا دیگر خلوتند و ماشین‌ها با سرعت از هم سبقت می‌گیرند.

قلب یک مدیر

نیروی محبت از نظر اجتماعی، نیروی عظیم و مؤثری است. بهترین اجتماع‌ها، آن است که با نیروی محبت اداره شود؛ محبت زعیم و زمامدار به مردم و محبت و ارادت مردم به زعیم و زمامدار.
علاقه ومحبت زمامدار، عامل بزرگی است؛ برای ثبات و ادامه حیات حکومت و تا عامل محبت نباشد، رهبر نمی‌تواند و یا بسیار دشوار است که اجتماعی را رهبری کند و مردم را افرادی منضبط و قانونی تربیت کند؛ ولو این که عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار کند. مردم آن گاه قانونی خواهند بود که از زمامدارشان علاقه ببینند و آن علاقه‌هاست که مردم را به پیروی و اطاعت می‌کشد.
قرآن، خطاب به پیغمبر می‌کند که ای پیغمبر! نیروی بزرگی را برای نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست داری؛ «فیما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لا نفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر؛[۳۱]
به موجب لطف و رحمت الهی، تو برایشان نرم دل شدی که اگر تندخوی سخت دل بودی، از پیرامونت پراکنده می‌گشتند؛ پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار، با آنان مشورت کن.»
در این جا، علت گرایش مردم به پیغمبر اکرم را علاقه و مهری دانسته که نبی اکرم نسبت به آنان مبذول می‌داشت. باز دستور می‌دهد که ببخششان و برایشان استغفار کن و با آنان مشورت نما. اینها، همه از آثار محبت و دوستی است؛ همچنان که رفق و حلم و تحمل، همه از شئون محبت و احسانند.
او به تیغ حلم، چندین خلق را
واخرید از تیغ، چندین حلق را
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر[۳۲]
و باز در قرآن می‌فرماید: «و لاتستوی الحسنة و لا السیّئة ادفع بالتی هی زحسن فاِذا الذی بینک و بینه عداوة کأنَّه ولی تحمیم؛ نیک و بد، یکسان نیست. با اخلاق نکوتر، دفع شر کن که آن گاه، آن که بین تو و او دشمنی است، گویا دوستی خویشاوند است.»
ببخش ای پسر، کآدمیزاده صید
به احسان توان کرد و وحشی به قید
عدو را به الطاف گردن ببند
که نتوان بریدن به تیغ این کمند[۳۳]
قلب زمامدار، بایستی کانون مهر و محبت باشد؛ نسبت به ملت. قدرت و زور، کافی نیست. با قدرت و زور، می‌توان مردم را گوسفند وار راند؛ ولی نمی‌توان نیروهای نهفته آنها را بیدار کرد و به کار انداخت؛ نه تنها قدرت و زور کافی نیست؛ عدالت هم اگر خشک اجرا شود، کافی نیست؛ بلکه زمامدار، همچون پدری مهربان، باید قلباً مردم را دوست بدارد و نسبت به آنان مهر بورزد و هم باید دارای شخصیتی جاذبه‌دار و ا رادت آفرین باشد تا بتواند اراده آنان و همت آنان و نیروهای عظیم انسانی آنان را در پیشبرد هدف مقدس خود به خدمت بگیرد.[۳۴]

مهر و قهر

نویسنده:مسلم صاحبی
مهر و قهر، از پدیده‌های جهان هستی‌اند و در شئون هستی، ساری و جاری می‌باشند و حتی خدای متعال که مصداق کامل وجود است، به دو هر دو صفت مهر و قهر، متصف است؛ چنانکه در دعای افتتاح می‌خوانیم: «و ایقنت انک انت ارحم الراحمین فی موضع العفو و الرحمة و اشد المعاقبین فی موضع النکال و النقمه؛ و یقین دارم که تو (ای خدای من!) مهربان‌ترین مهربانان عالمی؛ به هنگام گذشت و بخشش و سخت‌ترین کیفر دهندگانی؛ به وقت مجازات و انتقام».[۳۵]
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
ای عجب من عاشق این هر دو ضد[۳۶]
تقابل مهر و قهر، به این معنا نیست که این دو، همیشه و در همه جا، نسبتی مساوی و برابر دارند؛ بلکه کفه ترازوی هر یک، به اقتضای موقعیت و شرایط، میان صفر تا صد در نوسان است. با این همه، خدای متعال که آفریننده عالم و آدم و پروردگار آنهاست، مهربانی را برخود واجب فرمود[۳۷] و خود را سرآمد مهرورزان قرار داده است و در آفرینش موجودات، طینت آنها را بر مهر و محبت سرشته است و از همین روی، جهان هستی بر مدار مهر و محبت گردش می‌کند و وجه غالب در تعامل همه موجودات - که برابر آموزه‌های دینی، از فهم و درک و شعور برخوردارند - مهر، محبت و دوستی است. این حقیقت، مورد تأکید حکمای اسلامی نیز قرار دارد. حکیم الهی، ملاصدرای شیرازی در اثبات «حرکت جوهری»، شیفتگی و شیدایی تمام موجودات نسبت به مبدأ آفرینش را، دلیلی محکم و خدشه‌ناپذیر، تلقی کرده است.
در میان موجودات، انسان، شأن و منزلت ویژه‌ای دارد. او، نزدیک‌ترین موجودات به خدای متعال است و خدای متعال، برابر نص صریح «انی جاعل فی الارض خلیفه؛[۳۸] به یقین من، بر روی زمین جانشینی قرار خواهم داد»، او را به جانشینی برروی زمین برگزیده است. بنابراین، او، سزاوارترین موجودات به مهربانی و مهرورزی نسبت به همه موجودات و به ویژه همنوعان خویش است و همواره از سوی خدای متعال و پیامبران و اوصیا و اولیای الهی، به این مهم دعوت شده است. در میان افراد بشر نیز رهبران و مدیران جامعه، سلسله جنبانان مهرورزی شمرده می‌شوند. آنان هستند که باید از توده مردم تفقد و دل جویی کنند و دست نوازش بر سر و روی آنان کشند؛ با آنها، همدل و همدرد و همنوا شوند و دل سوز و خیرخواه آنان باشند؛ در هر کاری، مصلحت آنان را مقدم شمارند و پیوسته در صدد جلب رضایت و خشنودی آنان باشند. امام علی (ع)در فرازی از نامه خود به مالک اشتر، چنین می‌فرماید:
ای مالک! قلب خویش را نسبت به شهروندان دولت شهر خود، از مهر و محبت آکنده ساز و چونان حیوان درنده‌ای مباش که خوردنشان را غنیمت شماری؛ چه آنان دو گروه‌اند؛ یا مسلمانند و برادران دینی تواند و یا غیر مسلمانند و انسان‌هایی همچون تو می‌باشند. گاهی گرفتار افراط و تفریط می‌شوند و نگرانی‌ها و ناراحتی‌هایی بدیشان روی می‌آورد و از روی عمد یا به طور اشتباه، دست به کارهای ناخوش آیندی می‌زنند.
در این حال، از عفو و گذشت خود، آن اندازه بدیشان عطا کن که دوست داری خدای متعال، از عفو و گذشتش، نصیب تو سازد؛ زیرا تو، مافوق آنها هستی و پیشوای تو، مافوق توست و خدای متعال، مافوق کسی است که تو را زمامداری داده است و امور آنان را به تو سپرده و تو را به وسیله آنها، مورد آزمایش و امتحان قرار داده است».[۳۹]

چرا مهرورزی؟

نویسنده:سید مجید حسن زاده‏
مهرورزی یکی از مفاهیم اساسی و ارزشمند در تعالیم اخلاقی اسلام ا ست. ارزش و اهمیت این امر به گونه‌ای است که اساس دین و ایمان شمرده شده است.[۴۰] مهرورزی گستره بسیار وسیعی دارد و حتی شامل غیر مسلمانان نیز می‌شود. یکی از مؤثرترین راه‌های هدایت و راهنمایی افراد، نرم خویی و مهرورزی در بیان و گفتار است. بیان احکم و دستورات اسلام نیز با ملایمت و مهرورزی بوده است. از این طریق، می‌توان افراد سرکش را رام کرد؛ در قلب‌ها نفوذ و تفرقه‌ها را به اتحاد تبدیل کرد.
مهرورزی، نظام خانواده را استوار و نظام جامعه را مستحکم و کشور را در برابر بیگانگان و دشمنان متحد می‌سازد.
در جامعه برخوردار از مهرورزی، افراد به حقوق یکدیگر تعدی و تجاوز نمی‌کنند؛ زیرا دیگران را چون افراد خانواده خویش دوست دارند؛ مسئولان، مدیران و کارمندان، در برخورد با مراجعه کنندگان، عدل و انصاف را رعایت می‌کنند و در رفع مشکلات آنان تلاش می‌کنند و از گره‌گشایی از کار مردم، لذت می‌برند.
برخورد مهربانانه با مراجعه کنندگان، موجب رضایت و خشنودی آنان شده، حتی در صورت عدم انجام کارشان، آنها با رضایت اداره را ترک می‌کنند.
در جامعه‌ای که مهرورزی حاکم باشد، اختلافات اساسی در بین مسئولان، مدیران و کارمندان پیش نمی‌آید و اختلافات سلیقه‌ای نیز خللی در اداره امور و نظم جامعه ایجاد نمی‌کند. در چنین جامعه‌ای، افراد همچون یک خانواده، همنوعان خویش را یاری می‌کنند؛ از لغزش‌ها و خطاهای جزئی آنان چشم‌پوشی می‌کنند و نسبت به خطاهای بزرگ آنها واکنش نشان می‌دهند و با امر به نیکی و نهی از بدی، در اصلاح همنوعان و جامعه خویش، تلاش می‌کنند. جامعه محبت محور و مهرورز، جامعه‌ای پرتلاش، زنده، پرنشاط و متحد خواهد بود.
با این حال، مهرورزی نیز چون دیگر تعالیم اخلاقی دارای حدود و شرایطی است. مهرورزی مطلوب و پسندیده، آن است که در مسیر رشد و تکامل جامعه مانعی ایجاد نکند؛ بلکه همنوعان و برادران دینی - فارغ از هر مذهب و گرایشی - در جهت رشد و شکوفایی جامعه بکوشند؛ اما مهرورزی نسبت به مفسدان، جنایتکاران و کسانی که مانع ترقی، تکامل و سعادت جامعه و دشمن انسانیت و تعالیم انسانی و اخلاقی هستند، به هیچ وجه، پسندیده و مطلوب نیست.
امید است با روی آوردن به این صفت پسندیده و کاربرد صحیح آن، در جهت رسیدن به جامعه‌ای آکنده از صفا، صمیمیت، صداقت و درستی، گام برداریم.

۲۵ اصل در مدیریت مهرورزی

نویسنده:محمدباقر پورامینی
چه مالکی!
خداوند چه نیکی‌ها که به مالک داده بود!
مالک، چه مالکی!
اگر کوه می‌بود، کوهی عظیم بود ؛ اگر سنگ می‌بود، سنگی سخت بود..
«أینَ مثلُ مالکٍ» ؟

آیا مردی چونان مالک هرگز می‌توان یافت؟[۴۱]

مالک اشتر، فرزند حارث نخعی بود و در کوفه می‌زیست؛ در جنگ یرموک و فتح دمشق، تیری گوشه چشم وی را مجروح ساخت و از آن پس، «اشتر» شهرت یافت‏[۴۲].
او، قامتی بلند، سینه‌ای فراخ و زبانی گویا داشت و از هیبت، ابهت، حیا و مزایای اخلاقی بسیار بهره می‌برد.[۴۳]
در دوران خلافت عثمان، به شام تبعید شد و به دستور معاویه، مدتی نیز در حبس به سر برد.[۴۴]
با آغاز خلافت امیر مؤمنان (ع)، مالک تمام توان خود را در خدمت امام قرار داد.
امام او را بسیار دوست می‌داشت و دیدگاه‌هایش را محترم می‌شمرد.
نقش محوری مالک اشتر در دو نبرد جمل و صفین، زبانزد همگان بود. او محور جنگ جویان بود و نبردش، روح حماسه را در کالبد سپاهیان می‌دمید.
چون فرجام پیکار صفین به پذیرش حکمیت انجامید، او این گونه وفاداری خود را به امام اعلام نمود:
جایی که تو باشی، ما را نرسد که رأیی بزنیم و مصلحتی بیندیشیم. اگر این قضیه را که می‌گویند، قبول می‌کنی، تو امامی رشید و خلیفه‌ای بزرگوار ؛ حکم تو را است و اگر آن را کراهت می‌داری، شمشیر می‌زنیم و از خدای مدد می‌خواهیم.[۴۵] مالک اشتر یک مدیر تمام عیار نیز بود.
کارگزاری بی مانند که امیرش از او خشنود بود و وی را چنین می‌ستود:
بنده‌ای از بندگان خدا
که در روزهای بیم نخوابد؛
در ساعت‌های ترس، از دشمن روی برنتابد؛
بر بدکاران، تندتر است از آتش سوزان،
او شمشیری از شمشیرهای خداست؛
نه تیزی آن کند شود و نه ضربت آن بی اثر بود،[۴۶]
و کسی است که :
به کمک او دین را به پای می‌دارم و نخوت سرکشان را قلع و قمع می‌کنم و خلأهای هولناک را پر می‌کنم.[۴۷]
مالک، پیش و پس از نبرد صفین، بر منطقه وسیع «جزیره» فرمانروایی داشت و چون کار بر محمد بن ابی بکر در مصر تنگ شد، به دستور امام، به حکومت مصر منصوب شد. او بی درنگ فرمان معروف به«عهدنامه» را از امام ستاند و راهی محل ماموریت جدید خود شد؛ امّا با دسیسه معاویه، در میانه راه مسموم شد و به شهادت رسید. خبر شهادتش بر امام بسیار گران آمد و آن را بزرگ‌ترین مصیبت‌ها نامید[۴۸]و بر عروجش گریست و فرمود:
به خدا سوگند ای مالک!
مرگ تو، بسیاری را لرزانید و بسیاری را خوشدل کرد.
گریندگان باید بر چونان تویی بگریند.[۴۹]

۲۵ اصل

فرمان امیرمؤمنان (ع) به مالک اشتر، مرام نامه و منشور کاری و رفتاری هر مدیر است. با الهام از توصیه‌های امام، به ۲۵ اصل در«مدیریت مهرورزی» و نوع تعامل مدیران ارشد با مردم اشاره می‌شود:
۱- مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده.
۲- با همه دوست و مهربان باش.
۳- هرگز چونان حیوان درنده مباش که خوردن آنان را غنیمت دانی.
۴-بر آنان آسان گیر؛ آن گونه که دوست داری خدا تو را ببخشاید و بر تو آسان گیرد.
۵- بر بخششی که کرده‌ای، هرگز پشیمان مباش.
۶- از پرخاش و غضبی که توانی از آن رها گردی، شتاب نداشته باش .
۷- دوست داشتنی‌ترین چیزها نزد تو، در حق، میانه‌ترین، در عدل، فراگیرترین و در جلب خشنودی مردم، گسترده‌ترین باشد.
۸- در مردم عیوبی است که شایسته‌ترین انسان‌ها برای پوشاندن آنها زمامدار است؛ پس آن چه را که از تو پوشیده است، کشف مکن .
۹- گره هر کینه را از دلهای مردم باز کن .
۱۰- رشته هر دشمنی را از خود قطع کن.
۱۱- اقدامات تو طوری باشد که خوش گمانی مردم برای تو فراهم آید؛ زیرا امید و خوش گمانی (مردم)، مشقت و رنج‌های دامنه دار را از تو قطع می‌کند.
۱۲- آداب پسندیده‌ای را که بزرگان این امت به آن عمل کردند و مردم با آن پیوند خورده، همگان بر مبنای آن رشد می‌یابند، بر هم مزن.
۱۳- تلاش هر کسی را به حساب بیاور و تلاش هیچ کسی را به حساب دیگری منظور مدار.
۱۴- تلاش تو در آبادانی زمین، بیشتر از توجه به گرفتن مالیات باشد؛ زیرا مالیات بدون آبادی، قابل دریافت نیست.
۱۵- هرگز آن تخفیفی که برای اصلاح وضع مردم انجام دادی، بر تو سنگین نیاید؛ زیرا این نوعی ذخیره است که نفع آن در آباد کردن شهرهایت و زینت بخشیدن زمامداری ات به تو خواهد رسید.
۱۶- برای دورترین مسلمانان، همانند نزدیک‌ترین آنان، سهمی مساوی وجود دارد و تو مسئول رعایت آنی.
۱۷ همواره در فکر مشکلات محرومان باش و از آنان روی برمگردان؛ به ویژه به کسانی بیشتر رسیدگی کن که از کوچکی به چشم نمی‌آیند.
۱۸- بخشی از وقت خود را به کسانی اختصاص ده که نیاز دارند شخصا به امور آنان رسیدگی کنی و در مجلس عمومی با آنان بنشین.
۱۹- درشتی و سخنان ناهموار محرومان را بر خود هموار کن.
۲۰- تند خویی و خود بزرگ بینی را از خود دور ساز تا خدا درهای رحمت خود را به روی تو بگشاید.
۲۱- هیچ گاه خود را فراوان از مردم پنهان مدار؛ زیرا که پنهان بودن رهبران، نمونه‌ای از تند خویی و کم اطلاعی در امور جامعه است .
۲۲- هرگاه مردم بر تو بدگمان شدند، عذر خویش را آشکارا با آنان در میان بگذار و با این کار، از بدگمانی نجاتشان بده که این، ریاضتی برای خودسازی و مهربانی نسبت به مردم است.
۲۳ مبادا هرگز دچار خودپسندی گردی و به خوبی‌های خود اطمینان کنی و ستایش را دوست داشته باشی!
۲۴ مبادا هرگز با خدمت‌هایی که انجام دادی، بر مردم منت گذاری، یا آنها را بزرگ بشماری و یا مردم را وعده‌ای داده، سپس خلف وعده نمایی!
۲۵ هرگز در آن چه که با مردم مساوی هستی، امتیازی مخواه.

رضای خدا، رضای مردم‏

نویسنده:محمود حسن زاده
دل‌ها در دست خداست. گاهی دل مردم از کسی یا چیزی زده می‌شود و آن کس و آن چیز، منفور می‌گردد. گاهی قلب‌ها، شیفته و شیدای شخصی یا چیزی می‌شوند؛ مقلب القلوب، اوست که دل‌ها را به سویی جذب می‌کند و از سویی بر می‌گرداند. هر کس خواهان محبوبیت مردمی است، باید قبل از آن که به جلب نظر و محبت مردم بیندیشد، در اندیشه جلب رضایت خداوند متعال باشد.
توجه به رضایت مردم و مراجعان، مهم است؛ ولی مهم‌تر از آن، توجه به رضای خدا و مصلحت مردم است. خداوند توسط پیامبران اعلام فرموده است که برخورد احترام‌آمیز و رعایت حقوق مردم، وظیفه مدیران است؛ ولی مدیران هم معمولاً با انتظارات نادرست روبه رو می‌شوند.
اصولاً اقدامات دولت مردان ، چهار نوع است؛ ۱- گاهی هم مورد رضای خداست و هم مورد رضای خلق.
۲- گاهی نه مورد رضای الهی است و نه مورد رضایت مردم مسلمان.
۳- گاهی مورد رضای الهی است؛ ولی مردم از آن ناراضی‌اند.
۴- گاهی مردم از آن استقبال می‌کنند؛ ولی خدا آن را خوش ندارد.
در نوع اول، مدیران هیچ مشکلی ندارند و قوانین، برنامه‌ها، سیاست‌ها و اقدامات اجرایی مدیران، به آسانی و بدون هیچ گونه مانع جریان می‌یابد و خدمت‌رسانی به آسانی و به موقع صورت می‌گیرد.
در نوع دوم که اقدامات مورد رضای خدا و خلق نیست، فقط در نظام‌های دیکتاتوری و عملکرد خودخواهانه برخی حکام ستم‌گر تا مدتی محدود امکان‌پذیر است و به زودی، این رفتارها و نظام‌ها، با مشکل جدی مواجه می‌شوند.
دشواری مدیریت در نظام‌های مردمی و اسلامی، مربوط به اقدامات نوع سوم و چهارم است که گاهی مدیران مکتبی رضای خدا را مقدم می‌دارند و مردم، ناخشنود می‌باشند و گاهی برخی مدیران، در پی رضایت مردم، خدا را از خویش ناخشنودی می‌سازند.
اگر مدیران مکتبی، فرهنگ قرآن و عترت را تقویت کنند و اندیشه‌های اسلامی را در جامعه گسترش دهد، کمتر با این مشکل مواجه می‌شوند؛ ولی اگر به سازندگی اقتصادی بیش از سازندگی فرهنگی بیندیشند، در دو راهی رضای الهی یا رضایت مردم، مجبور می‌شوند که به رضای مردم تن بسپارند و دست از فرمان خدا بردارند.

مشکل مدیران میانی

مدیران میانی در نظام اسلامی، وقتی گرفتار مشکل می‌شوند که قوانین، بخش‌نامه‌ها و دستورهای مقامات عالی‌تر - آگاهانه یا ناآگاهانه - برخلاف رضای خدا یا بندگان خدا و یا هردو باشد. در این صورت، مدیران میانی، باید پیش از آن که برای اجرای قوانین تلاش کنند، برای اصلاح آن بکوشند و از مشروعیت آن مطمئن شوند و وقتی می‌دانند که قانونی با احکام قرآن و عترت(ع) هماهنگ نیست، حق ابلاغ و اجرای آن را ندارند؛ گرچه از سمت خویش معزول شوند.
حضرت علی(ع) می‌فرماید: «لاطاعة لمخلوق فی معصیة الخالق؛[۵۰] در کاری که عصیان خداست، هیچ مخلوقی حق اطاعت ندارد.»
پیامبر(ص) می‌فرماید: «من ارضی سلطاناً بها اسخط الله خرج من دین الاسلام؛[۵۱]هر کس قدرتمندی را با کاری که موجب خشم خداست، خشنود سازد، از دین اسلام بیرون رفته است». بدون تردید، فطرت‌های سالم، چیزی جز رضای الهی نمی‌خواهند و فاصله‌ای که بین خواست الهی و خواست افراد و جوامع انسانی وجود دارد، مولود دوری مردم از فرهنگ الهی و دور شدن آنان از فطرت الهی خویش است. اگر مدیران جامعه اسلامی، زمینه در آمد حلال را برای مردم فراهم آورند و در گسترش فرهنگ اسلامی بکوشند و با تبلیغات انحراف‌آمیز در جامعه اسلامی، با تمام توان مبارزه کنند، هیچ گاه در دو راهی خواست خدا یا خواست مردم، قرار نخواهند گرفت.
استفاده از غذای حرام، فطرت حق جوی انسان‌ها را گرفتار آسیب می‌سازد و تغذیه فرهنگی از اطلاعات و آگاهی‌های نادرست و دروغین، بصیرت را از انسان سلب می‌کند.
وقتی انسان‌ها به رویارویی با دین خدا و اولیای الهی کشیده می‌شوند که شکم‌ها از اموال حرام انباشته شود و یا آگاهی‌ها و اطلاعات دروغ از رسانه‌ها، فضای فکری و فرهنگی را تیره و تار کند.
رسول گرامی اسلامی می‌فرماید:
«من اکل لقمة حرام لم تقبل له صلاة اربعین لیلة...؛[۵۲] هر کس یک لقمه حرام بخورد، تا چهل روز، نمازش مورد قبول قرار نمی‌گیرد.»
مدیران جامعه اسلامی، اگر می‌خواهند که میان خواسته‌های مردم و اهداف نظام اسلامی تعارض پدید نیاید و مهرورزی مدیران و مردم، روز به روز تقویت شود، باید در دو جبهه، با تمام توان تلاش کنند؛ ۱- نظام معیشت مردم از راه حلال تأمین گردد.
۲- نظام رسانه‌ای کشور، اطلاعات درست و خوراک فکری سالم به جامعه برساند.

بریده‌ها

از القاب معافم دارید

میرزا کوچک خان جنگی، وقتی از سوی طرفداران و توده مردم، مورد استقبال قرار گرفت ومفتخر به القاب گوناگون گردید، طی انتشار اعلامیه‌ای تحت عنوان «تمنا»، خطاب به مردم چنین نوشت:
«یکی از علل خرابی‌های ما، تقید به القاب، احترامات بی مأخذ صوری است که غالباً تمایل به آنها، تولید مفسده کثیره می‌کند. هر کس که دو قدم در راه اصلاح مملکت برداشت و یا دوکلمه برای آزادی ملتی نطق و تحریر کرد و یا دو روزی به خدمات نوع خود مشغول شد، فورا یک لقب و یا عنوان بزرگی از خود یا دیگران به او چسبیده و همان سبب غرور گشته، بلکه تهیه وسایل و تجملی که لازمه آن لقب است، آن را از طریق حق و صواب منصرف می‌کند.کسی که مقصودش خدمت به وطن وملت و نیتش خالص است، نباید مقید به این پیرایه هاگردد. این بنده که شاید اغلب بدانند قصدم خدمت به دیانت و ایرانیت است؛ نه برای جاه و جلال، از عموم تمنا می‌کنم که از القاب معمول معافم داشته و به همان اسم خودم مخاطبم دارند و در این کار، منتی بزرگ بر کوچک بگذارند. کوچک جنگلی.[۵۳]

چرا بی خبری؟!

سیدجواد عاملی (مؤلف مفتاح الکرامه)، شب مشغول صرف شام بود که صدای در را شنید. وقتی فهمید خادم استادش سیدمهدی بحرالعلوم است، با عجله به طرف او آمد. خادم گفت: حضرت استاد شما را احضار کرده است. شام جلو او حاضر است؛ اما دست به سفره نخواهد برد تا شما بروید. سید جواد بدون آن که غذا را به آخر برساند، با شتاب تمام به منزل استاد رفت. تا چشم سیدبحرالعلوم به او افتاد، با خشم و تغییر بی‌سابقه‌ای گفت: سیدجواد! از خدا نمی‌ترسی؟ از خدا شرم نداری؟
سیدجواد غرق در حیرت شد. تاکنون سابقه نداشت که این چنین مورد عتاب قرار بگیرد. هر چه فکر کرد تا علت را بفهمد، ممکن نشد؛ ناچار پرسید: ممکن است حضرت استاد بفرمایید که تقصیر این جانب چه بوده است؟ استاد گفت: هفت شبانه روز است که فلان شخص همسایه‌ات، گندم و برنج ندارد. در این مدت، از بقال سرکوچه، خرمای زاهدی نسیه کرده و با آن به سر برده است. امروز که رفته تا باز خرما بگیرد، قبل از آن که اظهار کند، بقال گفت: نسیه شما زیاد شده است. او هم خجالت کشیده که دوباره تقاضای نسیه کند و دست خالی به خانه برگشته است و امشب خود و عائله‌اش، بی شام مانده‌اند سیدجواد عرض کرد: به خدا قسم! من از این جریان بی خبر بودم و اگر می‌دانستم، به احوالش رسیدگی می‌کردم. استاد گفت: همه داد و فریادهای من برای این است که تو چرا از احوال همسایه‌ات بی‌خیری؟ اگر با خبر بودی و اقدام نمی‌کردی که اصلاً مسلمان نبودی و یهودی بودی.
بعد استاد مقداری غذا و مبلغی پول توسط سیدجواد و خادم خود به منزل آن شخص فرستاد.[۵۴]

از فقرا خجالت می‌کشم‏

در شرح حال آخوند خراسانی چنین آمده است: «پول دو ریگ، در نظر او یکسان بود؛ با آن که نسبت به مقام منیع خود تهیدست بود و صفرالید، معذالک ماهی شش‌صد تومان وظیفه خور داشت که همه پول نقد به آنها می‌رسید و چقدر از خانواده‌های محترم که ممَّری به جهت گذراندن آنها نبود؛ الا به توجهات این بزرگوار و به این لحاظ، شئوناتشان در خارج محفوظ مانده بود.
هر وقت به زیارت کربلا می‌رفت، دست کم صدوپنجاه الی دویست لیره، به فقرا و طلاب آن جا می‌بایست برساند و اگر این مقدار ممکن نمی‌شد، و لو به قرض کردن، به کربلا نمی‌رفت. این بود که این اواخر، در عرض سال، یک مرتبه یا دو مرتبه بیش، مشرف نمی‌شد و هفت صد نفر از فقرا و ناتوانان و طلاب را همیشه نان می‌داد و یک دکان نانوایی منحصر بود برای نان فقرا و ماهی قریب سی صد تومان پول نان می‌داد. گاهی که سه چهار ماه پولش تأخیر می‌شد، نانوا چهار صد لیره طلبکار می‌شد و ایشان هم دست خالی بودند؛ لاعلاج نانوا چون بی‌مایه می‌ماند، نان را قطع می‌نمود و اگر کسی ندانسته خدمتش عرض می‌کرد که شما سفارش مرا به نانوا بکنید که از مرا قطع نکند، تبسم کرده، می‌فرمود: اگر سفارش من کارگر بود، سفارش همه را کرده و می‌کنم؛ لکن اثر ندارد. بارها می‌فرمود هر وقت این بیچاره‌ها را که نانشان قطع شده، می‌بینم، خجالت می‌کشم. همیشه درِ منزل باز و بیرونی پر از ارباب حوایج بود. از درِ منزل تا کفش کن حرم مطهر که قریب صد قدم بیش نبود، در این راه، روزی قریب چهار پنج تومان که در آن زمان، مبلغ زیادی بود، به فقرا و ارباب سؤال داده می‌شد و اگر گاهی طلبه‌ای اظهار پریشانی می‌کرد، دست به جیب می‌کرد؛ یک قبضه می‌گرفت‏[و] می‌داد؛ بدون آن که بداند چه مقدار است. بسا می‌شد که در میان دو سه تومان پول سفید، یک، دو لیره هم داده می‌شد. چنان سعه صدری داشت که نظیرش نادر بود».[۵۵]

لطف و خشم

خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی وقت، هیبت برد. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.[۵۶]

به زآدمیان مردم آزار

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند؛ بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: هر که خدای را - عزوجل - بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.
آتش سوزان نکند با سپند
آن چه کند دود دل دردمند
سرجمله حیوانات گویند که شیر است و اذلَّ جانوران خر و به اتفاق، خر باربر به که شیر مردم در.
مسکین خر اگر چه بی تمیزست‏
چون بار همی بَرَد، عزیزست‏
گاوان و خران بار بردار
به زآدمیان مردم آزار[۵۷]

هلاک من اولی ترست

یکی را از ملوک، مرضی هایل(سهمگین) بود که اعادت ذکرآن ناکردن، اولی. طایفه حکمای یونان متفق شدند که مراین درد را در دوایی نیست؛ مگر زَهره (کیسه صفرا) آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن. دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند. پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانید و قاضی فتوا داد که خون یکی از رعیت ریختن، سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد؛ پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد. ملک پرسیدش که در این حالت، چه جای خندیدن است؟
گفت. ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند؛ اکنون پدر و مادر به علت حُطام دنیا، مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوا دادو سلطان، مصالح خویش، اندر هلاک من همی بیند؛ به جز خدای عزوجل، پناهی نمی‌بینم.
سلطان را دل ازین سخن به هم بر آمد و آب دردیده بگردانید و گفت: هلاک من، اولی ترست از خون بی گناهی ریختن. سر و چشمش بوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزادی کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.
همچنان در فکر آن بیتم که گفت‏
پیل بانی بر لب دریای نیل‏
زیر پایت گر بدانی حال مور
همچوحال توست زیر پای پیل‏[۵۸]

گرمی مهر

دلی کز محبت نشانی ندارد
بود خارسنگی که جانی ندارد
دل مهرورزان بود خانه حق‏
جز این کعبه، یزدان مکانی ندارد
اگر گرمی و پرتو مهر نبود
جهان، سبزه و بوستانی ندارد[۵۹]

یار هم باشیم

بیا تا شمع هم، پروانه هم، یار هم باشیم‏
در این گلشن، بهار هم، گل هم، خار هم باشیم‏
پریشان خاطران برگردهم از جان و دل گردیم‏
ز شهر آوارگان در دشت غم، غمخوار هم باشیم‏
به صحرای صفا در پرده با هم، راز هم خوانیم‏
به گلزار وفا هم ناله هم، زار هم باشیم‏
شبان تیره را روشن کنیم از مهر یکدیگر
در این تاریک محفل، شمع گل رخسار هم باشیم‏
چو یاران نبی، در صُفّه توحید بنشینیم
صفای هم، گل هم، باغ هم، گلزار هم باشیم‏
اویس و بوذر و مقداد و سلمان و حبیب هم‏
کمیل و زید و حُجر و میثم و عمار هم باشیم‏
گر از دام بلا رستیم، هم پرواز هم باشیم‏
ور از تیر فلک خستیم، در طومار هم باشیم‏
«الهی»، دشمنان دادند دست دوستی با هم‏
چرا ما دوستان، پیوسته در پیکار هم باشیم؟[۶۰]

مهرورزی؛ هدف یا تاکتیک

نویسنده:اکبر مظفری
امروزه اکثر نظام‌های سیاسی، خواهان جلب رضایت مردم هستند؛ زیرا عدم خشنودی مردم از حاکمیت، به طور طبیعی، پایه‌های آن را حکومت را سست و آن را در معرض آسیب قرار می‌دهد و به مرور زمان، موجب نابودی آن نظام خواهد شد و رضایت‌مندی عمومی از حکومت، به مثابه دیوارهای بلند دژی است که حاکمیت را از گزند هر تیر و تیغی مصون نگاه می‌دارد.
بنابراین، حکومت‌ها برای ادامه حیات خود، نیاز به رضایت مردم و مقبولیت عمومی دارند. منشأ و رستنگاه جلب رضایت مردم چیست و چرا حاکمان خود را ملزم به خدمت‌گزاری و محبت‌ورزی به مردم می‌دانند؟ در پاسخ بدین سؤالات، ناگزیر از اشاره به شماری از خاستگاه‌های این رویکرد هستیم که عبارتند از:
۱- قومیت گرایی؛ منشأ و انگیزه مهرورزی حاکمان قومیت‌گرا، به روحیه و باورهای نژاد پرستانه آنها باز می‌گردد. آنها، نژاد خود را نسبت به نژادهای اقوام دیگر، برتر تصور می‌کنند و به اعتبار این که مردمشان از نسل و ریشه‌ای اصیل‌تر و دارای مزایای غالب‌تری نسبت به ملیت‌های دیگر می‌باشند، آنها را شایسته و لایق خدمت‌گزاری و مهرورزی قلمداد می‌کنند. در واقع، انگیزه خدمت‌رسانی در این نگاه، به گرایش نژادی و قومی باز می‌گردد. «آدلف هیتلر»، نمونه بارز این نوع نگرش است.
۲- وطن پرستی؛ منشأ مهرورزی حاکمان وطن پرست، آب، خاک و مرزهای جغرافیایی کشورشان می‌باشد. وطن، در نگاه آنها، واجد هویت ملتشان است و شناسنامه آنها محسوب می‌شود. از این رو، حاکمان وطن پرست، برای رشد و اعتلای کشورشان، به استحکام پایه‌های آن - که همان جلب رضایت عمومی است - مبادرت می‌ورزند و برای افراشته نگاه داشتن پرچم کشورشان، به جلب خشنودی مردم می‌پردازند. وطن‌پرستی از این نگاه، عامل جلب رضایت عمومی و منشأ مهرورزی به آنهاست.
۳-انسان دوستی؛ منشأ مهرورزی حاکمان انسان محور، خود انسان است. انسان در این نگاه، فارغ از ملیت و وطن، لایق و شایسته مهرورزی و خدمت‌رسانی است؛ زیرا شأن و منزلت بی‌مانندی نسبت به مخلوقات دیگر دارد.
حاکمان انسان محور، از چشمه‌سار این نوع نگاه، به مردم خویش مهر می‌ورزند و آنها را به عنوان انسان، لایق مهرورزیدن می‌دانند.
مهرورزی برای حکومت؛ هر چند در حوزه نظر و مباحث علمی و نظری، می‌توان برای منشأ مهررورزی حاکمان، عوامل و سرچشمه‌های مختلفی را یافت؛ اما مهرورزی مبنی بر قومیت‌گرایی، وطن‌پرستی و انسان دوستی اکثرحاکمان، تنها سرپوشی برای ادامه حکومت آنان است.
اگر حاکمان نسبت به جلب رضایت مردم اهتمام می‌ورزند، به این دلیل است که خواهان استمرار حاکمیت خود هستند. در واقع، خدمت‌گزاری و مهرورزی برای آنها، بیش از آن که هدف باشد، وسیله است.
از این رو، آن جا که بدون جلب رضایت عمومی، امکان حکومت وجود داشته باشد، خدمت صورت نمی‌گیرد و به راستی حاکمانی که بدون رضایت مردم بر آنها ریاست می‌کنند، چگونه می‌توانند نسبت به مردم مهر بورزند و برای آنها خدمت کنند؟
مهرورزی به انگیزه کسب قدرت و ادامه حکومت که روش اکثر حاکمان معاصر است، واقعیت ملموس و غیرقابل اجتناب تاریخ زندگی بشر است؛ واقعیتی که سایه سنگین آن بر سر دیروز، امروز و فردای انسان‌ها افکنده شده است.
مهرورزیدن برای خدا؛ خداوند انسان را خلیفه خود بر روی زمین قرار داد و در آفرینش او، به خود آفرین گفته است. از این رو، مهرورزیدن به انسان‌هایی که بر مسند جانشینی خدا نشسته‌اند، مهرورزیدن به خدا قلمداد می‌شود.
مهرورزی در اندیشه اسلامی، از تکالیف و احکام دینی محسوب می‌شودکه حاکم از باب عمل به وظایف شرعی، ملزم به آن شده است. از این رو، امیرالمؤمنین(ع) در نامه جاودانه خود به سردار بزرگ اسلام، مالک اشتر نخعی می‌نویسد:
مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده و با همه، دوست و مهربان باش...
دوست داشتنی‌ترین چیزها در نزد تو، در حق، میانه‌ترین و در عدل، فراگیرترین و در جلب خشنودی مردم، گسترده‌ترین باشد...
مبادا با خدمت‌هایی که انجام دادی، بر مردم منت‌گذاری یا آن چه را انجام داده‌ای، بزرگ بشماری یا مردم را وعده‌ای داده، سپس خُلف وعده نمایی.[۶۱]
چنان که از متن نامه بر می‌آید، مهرورزی و جلب رضایت عمومی در اندیشه اسلامی، وسیله‌ای برای استمرار و بقای حکومت نیست؛ بلکه حکومت و قدرت، وسیله‌ای برای مهرورزیدن به مردم و حل مشکلات مادی و معنوی آنها و ابزار و مرکبی است که به وسیله آن، اندیشه‌های الهی رنگ واقعیت می‌گیرد و گلستان «مدینه فاضله اسلامی»، به شکوفه می‌نشیند. بنابراین، وقتی شأن حکومت، مهرورزی و خدمت‌گزاری به مردم باشد، حاکم تنها در صورت محبت و خدمت به مردم، شایسته پاداش دنیا و آخرت می‌باشد و تنها در این صورت است که از اعماق جان، به انجام و ایفای وظایف خود مبادرت می‌ورزد؛ زیرا معامله‌اش خداست و وقتی منشأ مهرورزی جلب رضایت خدای باشد که بندگانش را بیش از خودشان دوست دارد، بدیهی است که این مهرورزی، آکنده از اخلاص خواهد بود.

خدمت بی منت

نویسنده:عبدالرحیم اباذری
آیة الله شهید بهشتی، یکی از شخصیت‌های بارز انقلاب اسلامی است که طلایه‌دار مهرورزی و خدمت به مردم به شمار می‌رود. او در ردیف اندیشمندان نادری است که نظریه‌های حیات‌بخش خویش را در عمل به محک تجربه نشاند و با برائت از تشنگان قدرت، تجسم، مظهر و شیفته خدمت به مردم شد. او از اولین کسانی بود که ندای مهرورزی به مردم و خدمت به آنان را در عمل،در سطح کشور، طنین انداخت؛ ولی چون اهل تزویر، ریا، تبلیغ و تفاخر نبود و همواره به مهرورزی کلان و عدالت محوری اساسی می‌اندیشید، افراد جامعه و حتی خواص، شناخت درستی از وی نداشتند و مغرضان و دشمنان نیز این عالم بزرگ را به ناحق سرمایه‌دار و مدافع سرمایه داران و مخالف مردم معرفی کردند و بر مظلومیت او افزودند.
اکنون بخشی از مبانی فکری و اندیشه‌های شهید بهشتی، در عرصه‌های مهرورزی و خدمت به مردم را مرور می‌کنیم.

حق حاکمیت مردم

آیة الله شهید بهشتی، با این که خود یکی از طراحان و مدافعان اصل ولایت مطلق فقیه بود و این اصل در واقع، با مدیریت و حمایت همه جانبه وی در مجلس خبرگان قانون اساسی به تصویب رسید، اما وی به اصول مربوط به حق حاکمیت مردم نیز به شدت توجه داشت. او نه تنها ولایت مطلق فقیه جامع شرایط و حق حاکمیت مردم را منافی و متضاد نمی‌دانست، بلکه هر دو را لازم و مکمل هم معرفی می‌کرد؛ به طوری که از دیدگاه وی، هر کدام بدون دیگری، فاقد ارزش و کارآیی لازم و کافی می‌باشد.
او در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی، به عنوان دبیر شورای عالی انقلاب، در این مورد می‌گوید:
«من یادم هست که سال گذشته )قبل از پیروزی) در همین مواقع، ما بحث می‌کردیم با دوستان؛ دربارهٔ مسائل و ملت هم برای خودش مسائل را بررسی می‌کرد و گاهی می‌دیدیم آن چیزی را که ملت انتخاب کرده، به ذهن ما نرسیده و حال آن که نظر ملت صحیح بوده است. بنابراین، ابتکار، اصلاً گاهی در دست ملت است و شورای انقلاب دائماً هم خودش ایده می‌دهد و هم از ملت ایده می‌گیرد.
من می‌خواهم بگویم که بین ملت و شورای ا نقلاب، یک رابطه متقابل وجود دارد و من اصلاً رابطه یک طرفه را نمی‌پسندم و می‌گویم در هر جامعه‌ای که رهبری، رابطه یک طرفه دارد، جامعه به رشد واقعی خودش نرسیده است».[۶۲]
«ما باید با مردم و برای آنان حرف بزنیم؛ بگوییم چه می‌کنیم و چه کردیم و چه خواهیم کرد؛ چه نقطه نظرهایی را دنبال خواهیم کرد و متقابلاً ببینیم مردم چه می‌گویند. من به این شیوه، خیلی اهمیت می‌دهم و به آن معتقد هستم. خلاصه باید رابطه میان مردم انقلابی و مسئولان انقلاب، رابطه‌ای آگاهانه و متقابل باشد.[۶۳]
این، همان کلام و اندیشه حضرت امام خمینی است که به آراء محموده مردم، احترام می‌گذاشت و تأکید داشت که میزان رأی ملت است؛[۶۴] همان طوری که امروز رهبر معظم انقلاب از آن به عنوان «مردم سالاری دینی» تعبیر و تأکید می‌کند که خدا ما را موظف کرده، رأی و اراده مردم را معتبر بشماریم».[۶۵]

پرهیز از تحمیل به مردم‏

در مکتب فکری شهید بهشتی، مهرورزی به مردم و خدمت به آنان، معنا و مفهوم عمیق و دقیقی دارد. در قاموس او، آزاد گذاشتن مردم در انتخاب راه رستگاری و عدم تحمیل هر گونه فکر، دین و مذهب به آنان، مصداق کامل مهرورزی و خدمت به مردم است. شهید بهشتی می‌گوید: همان طوری که تحمیل افکار انحرافی به مردم گناه نابخشودنی است، به همان اندازه نیز تحمیل صراط مستقیم به آنان، خطرناک و به دور از روش صحیح اسلامی می‌باشد.
شهید بهشتی معتقد است که به جای تحمیل راه درست اسلامی، ما باید زمینه‌های آن را فراهم آوریم تا مردم، با اختیار، علاقه و اشتیاق خویش، به صراط مستقیم متمایل شوند.
او تنها پس از بیست و دو روز از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، طی سخنانی در مدرسه فیضیه، خطاب به طلاب و روحانیان حاضر، چنین گفت:
«من یک پیشنهاد دارم و آن این است: به مردم ایران فرصت بدهید تا آگاهانه و آزادانه، خود را بر مبنای معیارهای اسلامی بسازند و این خودسازی را به مردم ما تحمیل نکنید. به مردم کمک بکنید؛ آگاهی بدهید؛ زمینه برای رشد اسلامی آنها بدهید؛ ولی به مردم، هیچ چیز را تحمیل نکنید.
انسان، بالفطره خواهان آزادی است؛ می‌خواهد خودسازی داشته باشد؛ اما خودش، خودش را بسازد. مبادا برخلاف دستور قرآن، مسلمان بودن و مسلمان زیستن را به مردم تحمیل کنید. [اگر چنین کردید]، آنها بر علیه شما طغیان خواهند کرد...».[۶۶]
شهید بهشتی برای حضور آگاهانه و آزادانه اقشار مختلف مردم، اهمیت زیادی قائل بود و در این باره می‌گفت:
«ما اگر توفیق پیدا کنیم با آگاهی و همکاری و همراهی همه قشرهای مختلف، این خط پاک و نورانی و اصیل اسلام را ادامه بدهیم، به خواست خداوند، با پرتوانی و یاری شما مردم با ایمان، موفق خواهیم شد آن امت وسط و آن جامعه الگو و نمونه را به وجود آوریم و این وظیفه، نه تنها برای مردم یک شهر است که برای همه شهروندان، در همه شهرها و روستاهای این سرزمین جمهوری اسلامی است. ما امروز، در این خط پاک، بحمدالله، قرار داریم...».[۶۷]

اصالت خدمت به مردم

در نگاه شهید بهشتی، هیچ حکومت و حاکمیتی، اصالت ندارد؛ مگر این که در خدمت مردم باشد. در نگرش او، حکومت‌ها، تنها وسیله‌ای برای خدمت به مردم تلقی می‌شوند و به همین سبب، هر فردی که از حاکمیت بیشتر و مهم‌تری برخوردار است، باید بیش از دیگران، مهرورزی و خدمت به مردم را در برنامه‌هایش قرار بدهد. او می‌گوید:
«حکومت، یعنی شرایط و امکانات بیشتر خدمت را در اختیار گرفتن. هر کسی شرایط و امکانات بیشتر خدمت در اختیارش بگذارند، وظیفه و مسئولیتش در جهت خدمت به مردم، خود به خود سنگین‌تر می‌شود. انقلاب اسلامی ما،تا وقتی که تمام افراد قرار گرفته در شبکه حکومت، عاشقان خدمت بی‌منت به مردم نشوند، به مرحله مطلوبش در بافت و ساخت حکومت نرسیده است... .
برادرها و خواهرها! انقلاب در درجه اول، انقلاب ارزش‌هاست و در آن، هدف نهایی هم انقلاب در ارزش‌هاست و الا از دگرگونی شکل‌ها، کاری ساخته نیست... . من وقتی می‌بینم مسئولان مختلف جمهوری اسلامی، از هر نظر می‌کوشند ساده و مردمی باشند، دل قوی می‌دارم و خدای را سپاس می‌گزارم که خدایا می‌توان به ادامه رحمتت امیدوار بود که ما هم همچنان هر چه جلو می‌رویم، مسئولانی از این قبیل داشته باشیم. وقتی فرماندارها، استاندارها، وقتی وزرا، معاونان، وقتی مسئولان گوناگون را می‌بینم که اینها رفتارشان با مردم، رفتاری پرمهر و متواضعانه است، احساس شعف می‌کنم و امیدوار می‌شوم که این خط پاک، پرفروغ، همچنان به جلو می‌رود. جز این، راهی وجود ندارد. جز این، زمینه امید به آینده‌ای وجود ندارد. اگر این جا کشور شیعیان علی(ع) است، اگر این جا سرزمین پیروان محمد(ص) است، باید رفتار و روش همه حکومت کنندگان چنین باشد».[۶۸]
در یک جمع‌بندی کلی، می‌توان به این حقیقت دست یافت که در سیره و نگاه این شهید بزرگ انقلاب، مهرورزی، هرگز به معنای ترحم به مردم و نوازش آنان به عنوان دل‌سوزی نیست؛ بلکه به معنای تکریم مردم و حق مسلم امت است و کارگزاران نظام، به عنوان یک اصل و وظیفه شرعی، قانونی و وجدانی، ملزم به مهرورزی و خدمت به مردم می‌باشند.

انگیزه‌ها و شاخه‌های مهرورزی

نویسنده:محمد عابدی‏

ضرورت مهرورزی‏

«مهرورزی» با مردم و مراجعان، یکی از توصیه‌های هر نظام اداری به کارکنان خویش است و مدیران با هر مرام و گرایشی، از زیر مجموعه‌های خود می‌خواهند که در برابر مراجعان، رفتاری سرشار از مهر و رأفت از خود بروز دهند و با چهره‌ای شاداب و خندان، با آنان برخورد کنند.

مهرورزی سود مدارانه‏

اکثر نظام‌های مدیریتی، ابزارهایی برای تأمین بهتر منافع سرمایه داران و حاکمان هستند و توصیه آنان به مهرورزی با مردم، از آن روست که موجب افزایش بهروری از توده‌ها شود. در این نظام‌ها، مهرورزی، ابزاری برای استعمار بیشتر مردم و سود افزون‌تر سرمایه داران و حاکمان است و چون اصالت با سرمایه است، مهرورزی تا جایی توصیه می‌شود که موجب رونق قدرت و سرمایه شود.
براین اساس، هر گاه منافع سرمایه‌داران و حاکمان در تعارض با منافع مردم باشد، توصیه این نظام‌های مدیریتی، این است که مردم باید فدا شوند. این نوع مهرورزی، در لایه رویی رفتارها متوقف می‌شود و چون چیزی جز نوعی ریاکاری نیست، هرگز به لایه‌های زیرین تعاملات اجتماعی، مانند سیاست‌گذاری‌ها و اجرای قوانین نفوذ نمی‌کند. در این نظام، کارگزاران به مانند منشی‌های حاکمان و قدرتمندان رفتار می‌کنند و با ظاهری آراسته، کار استعمار توده‌ها را با کمترین مقاومت و اعتراض اجت، به انجام می‌رسانند.

مهرورزی قرآنی‏

از نگاه قرآن کریم، مهربانی، فراتر از بروز دادن یک رفتار، برای جلب منفعت بیشتر یا حفظ قدرتِ موجود است. در مکتب وحی، مهربانی و مهرورزی، اصالتی الهی دارد و در روابط چهارگانه خدا با مردم، مردم با خدا، مردم با حاکمان و حاکمان با مردم، جاری است که به تشریح آنها می‌پردازیم:

خدا با مردم

«ان الله بالناس لرءوف رحیم؛[۶۹] همانا خداوند نسبت به مردم، دل‌سوز و مهربان است.» نه تنها اصل محبت و مهرورزی، مبنایی الهی دارد، بلکه جاری شدن آن در دل پیروان پیامبران هم الهی است؛ «و در دل کسانی که از او (عیسی) پیروی کردند، رأفت و مهربانی و... قرار دادیم».[۷۰] مهرورزی مردم به مؤمنان و صاحبان عمل نیک هم کار خداوند است؛ «کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، خداوند آنها را به زودی محبوب می‌گرداند»[۷۱] و محبتی که از سوی پیامبر اکرم(ص) به مردم می‌شد، نیز رحمتی الهی است؛ «فبما رحمة من الله لنت لهم؛ به سبب رحمتی از سوی خدا، با آنان نرمی کردی».[۷۲]
اگر مدیران نظام اداری، در جمهوری اسلامی، با این دیدگاه، اصل مهرورزی را مورد توجه قرار دهند، هرگز آن را موضوعی غیر اصیل و سطحی نخواهند پنداشت و این اصل مهم را که شعار دولت مکتبی حاضر نیز می‌باشد، در همه سطوح قانون‌گذاری، برنامه‌ریزی و اجرا، اعمال خواهند کرد.

مردم با خدا

خداوند انتظار دارد به همان میزان که او با بندگانش در همه عرصه‌های زندگی مهربانی پیشه می‌کند، بندگان هم نسبت به این محبت، شکرگزار باشند و بیشترین محبت و علاقه و مهرورزی خویش را نثار او و اولیای او کنند. از این جهت، می‌فرماید: «والذین امنوا اشد حباً لله؛[۷۳] و کسانی که ایمان آوردند، دوستی‌شان به خدا شدیدتر است.» خداوند از این که بندگان محبت و مهر خود را به جهتی غیرالهی سوق دهند، ابراز ناراحتی می‌کند؛ «و من الناس من یتخذ من دون الله انداداً یحبونهم کحب الله؛[۷۴] برخی از مردم، غیر خدا را مانند خدا می‌گیرند و مانند خدا آنها را دوست می‌دارند.»

مردم با حاکمان الهی‏

آنان که به اصالت الهی مهرورزی اعتقاد دارند، همان طور که نهایت مهربانی را نثار خدا می‌کنند، در برابر حاکمان الهی هم با پیروی و تبعیت در عمل، مهرورزی می‌کنند و نماد واقعی بودن مهر آنان به خدا، تبعیت از پیامبران و حاکمان الهی است؛ «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی، یحببکم الله؛[۷۵] بگو اگر خدا را دوست دارید، پیروی‌ام کنید؛ خدا شما را دوست دارد.» این آیه، به خوبی، وظیفه مردم را در برابر حاکمان روشن می‌سازد و معنای مهرورزی نسبت به خدا و حاکمان الهی را پیروی عملی و اطاعت از آنان می‌داند.
بنابراین، بهترین نماد دوستی و مهربانی مردم با حاکمان الهی، اطاعت‌پذیری از حاکمان خواهد بود.

حاکمان الهی با مردم

همان گونه که مهرورزی بین خدا و خلق، دو سویه است، خداوند نیز همین تناسب را در رابطه مردم و حاکمان در نظر گرفته است و مهربانی آنان نیز دو طرفه است. اگر مردم موظف به مهربانی عملی (اطاعت) هستند، حاکمان الهی و پیامبران هم با خلق مهربان بودند و به دلیل جایگاه حکومتی و مدیریتی که آنان داشتند، همواره مهرورزی آنان به مردم، بیشتر و در حد غیرقابل تصوری بوده است و این، باید الگوی رفتاری حاکمان، در هر عصر و زمانی باشد. به این آیات توجه کنیم:
«[ای رسول‏] نزدیک است که اگر امتت به قرآن ایمان نیاورند، جان خود را از شدت حزن و تأسف بر آنان هلاک سازی.»[۷۶] «همانا رسولی از جنس شما، برای هدایت خلق آمده که از فرط محبت و نوع‌پروری، فقر و پریشانی و جهل و فلاکت شما بر او سخت می‌آید و بر آسایش و نجات شما بسیار حریص و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است».[۷۷]

آثار مهرورزی‏

«به سوی فرعون بروید که طغیان کرده است؛ با او سخن نرم بگویید؛ شاید یادآوری کند یا بترسد».[۷۸]
«به لطف الهی، با آنان نرم‌خویی کردی و اگر درشت خویی سخت دل بودی، بی‌شک از پیرامون تو پراکنده می‌شدند».[۷۹]
مجموعه آیات فوق نشان می‌دهد که مهربانی و مهرورزی هم حق مردم و حاکمان و هم وظیفه هر یک از آنان در برابر دیگری می‌باشد؛ گرچه مدیران و مسئولان، باید قبل از دیگران و بیش از توده مردم، به این خصلت نیک آراسته باشند.

مصادقة الإخوان

معرفی کتاب

نویسنده:محمود شریفی
شیوه دوستی و مهرورزی با مردم و برادران ایمانی، در منابع حدیثی شیعه، به وضوح و کمال، آمده است. یکی از مجموعه‌های حدیثی شیعه که هر چند کم حجم و مختصر است، امّا بسیار مفید و کارآمد است، کتابِ «مصادقة الإخوان» از عالم بزرگ شیعه، شیخ صدوق است.
در این کتاب، همچنان که از نام آن بر می‌آید، روایات مربوط به دوستی با برادران مسلمان و تحکیم علاقه‌ها و مودّت‌ها و بایسته‌ها و نبایسته‌های این موضوع، مطرح است.
این کتاب، در سال ۱۴۰۲ ق. زیر نظر آقای سید علی خراسانی و با همکاری سید محمد مشکوة، سعید نفیسی و محمدتقی دانش پژوه، با تکیه بر نسخه‌های کهن، تحقیق، تدوین و منتشر شده و همراه با ترجمه فارسی است و مقدمه‌ای مبسوط نیز دربارهٔ زندگی و آثار مرحوم صدوق دارد.
ترجمه فهرست ابواب ۴۳ گانه این کتاب، از این قرار است:
انواع برادران، حدود برادری، مهرورزی با برادران، دوست گزینی، گردآمدن با برادران، مواسات، حقوق متقابل برادران مسلمان، آیینه بودن برای برادر مسلمان، اطعام، خورانیدن، سودرسانی، بهره گرفتن، مؤمن برادر مؤمن، فایده بردن از یکدیگر، قهر وجدایی، هراس داشتن از هم، دوستی و محبت، تبسم به چهره دیگران، انجام خواسته مردم، نهی از نیازطلبی، دیدار، توجه به برادران، مصافحه و دست دادن، شاد کردن، بخل ورزی، شِکوه و شکایت، پاداش شادمان ساختن، برخوردهای ناراحت کننده، نیکی به برادران، تلاش برای قضای حوایج، پوزش‌پذیری، آزمودن، اعتماد، راستی و صداقت در برادری، کوشش در کارهای برادران، خوار ساختن برادران، معطر ساختن دیگران، دوست داشتن برادران، دشنام، دعا کردن، مهربانی و ملاطفت، پوشاندن برادران و کسانی که از دوستی با آنان باید پرهیز کرد.
در باب ملاطفت و مهربانی این کتاب، از حضرت رسول(ص) چنین نقل شده است:
«ما فی امتی عبد الطف اخاً فی الله بشئ من لطف الا اخدمه الله من خدم الجنة؛ هر کس از امت من که دربارهٔ برادر دینی خویش، مهر بورزد، خداوند خادمان بهشت را به خدمت او خواهد گماشت.»

«دوستی» برای مدیران

معرفی کتاب

نویسنده:محمود شریفی
کتاب دوستی در قرآن و حدیث، تألیف محمد محمدی ری شهری با همکاری محمد تقدیری و با ترجمه سیدحسن اسلامی، توسط مؤسسه تحقیقاتی دارالحدیث، برای اولین بار در سال ۱۳۷۹ش. منتشر شد.
این کتاب، ترجمه کتاب المحبة فی الکتاب و السنة است که توسط همان مؤسسه تألیف شده است و در واقع، ششمین مجموعه مستقل از موسوعه میزان الحکمه است که حاصل سال‌ها تتبّع و تحقیق در مرکز فوق است و در ایران و لبنان، به زبان عربی چاپ شده است.
این کتاب، مجموعه نصوص اسلامی دربارهٔ موضوع محبت و مهرورزی را به شکلی نو و ابتکاری، در اختیار جامعه فرهنگی می‌گذارد.
در مقدمه این کتاب، روش تحقیق توضیح داده شده و اظهار امیدواری شده است که این کتاب، در جهت کاهش تنش‌ها در کشورهای اسلامی، نزدیک‌تر کردن دولت‌ها و ملت‌های مسلمان به یکدیگر، بازگرداندن عظمت و عزت امت اسلامی و ساختن امتی نمونه براساس محبت و برادری، گامی برداشته باشد.
در درآمد کتاب، به نکات مهمی از قبیل معنای محبت ونام‌های متعدد آن و اهمیت آن در بین مردم، اشاره شده و بعد در یک دید کلی، نظر اسلام را در مورد محبت چنین بیان می‌کند: از نظر اسلام، محبت بیشترین نقش را در سامان دهی جامعه آرمانی انسانی دارد. جامعه مطلوب انسانی در اسلام، جامعه‌ای است که براساس محبت مردم نسبت به یکدیگر شکل بگیرد.
اسلام می‌خواهد جامعه‌ای بسازد که همه مردم خود را برادر یکدیگر بدانند و تا سرحدّ ایثار، نسبت به هم عشق بورزند و این، بدین جهت است که هیچ چیزی مانند محبت، در سامان‌دهی جامعه دل خواه انسانی، کار ساز نیست.
محبت، مؤثرترین عنصر پرورش انسان‌های شایسته و کارآمدترین ابزار پیشبرد اهداف فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است.
محبت به قدری شیرین است که همه تلخی‌های زندگی را با کمک آن می‌توان شیرین کرد و بسیاری از ضعف‌ها و نابسامانی‌ها و مشکلات فردی و اجتماعی را به وسیله آن، می‌توان جبران کرد.
همچنین به آثار زشت عداوت و دشمنی و تلخی‌های آن و آن گاه به برنامه‌های اسلام، برای ایجاد الفت و محبت و پیش‌گیری از دشمنی، اشاره شده است.
در قسمت آخر درآمد، اشاره می‌کند که از نظر اسلام، چگونه و به چه کسانی باید محبت ورزید و با آنان دوست شد و عقل و منطق چه حکم کندو سرانجام به نقش محبت در تکامل وسرنوشت انسان نگاهی دارد.
کتاب در سه بخش کلی تنظیم شده است و در این سه بخش، تمام بحث‌های مربوط به موضوع، به طور جامع و کامل مورد توجه قرار گرفته و نظر اسلام، با بهره گرفتن از آیات قرآن واحادیث اهل بیت علیهم السلام بیان شده است.
بخش اول کتاب به دوستی مردم اختصاص پیدا کرده که در ده فصل با عنوان‌های دوست داشتن یکدیگر، دشمنی با یکدیگر، عوامل دوستی، موانع دوستی، گزینش‌دوست، آداب دوستی، احکام دوستی، حقوق دوستی، آثار دوستی و عشق، مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.
بخش دوم نیز با عنوان دوستی خدا، دارای هفت فصل است که شامل عنوان‌ها و مباحث زیر است: تشویق به خدا دوستی، اسباب خدا دوستی، اسباب محبوبیت نزد خدا، موانع خدا دوستی نشانه‌های دوست‌داران خدا، ویژگی‌های محبوبان خدا و آثار دوستی خدا.
بخش سوم کتاب، دوستی در راه خداست که فصل اول آن، مربوط به دوستی در راه خدا، فصل دوم مربوط به برادری در راه خدا و فصل سوم، در آثار دوستی در راه خدا می‌باشد.
موضوعات کتاب برای عموم مردم، به ویژه مدیران و مسئولان، بسیار مفید و آموزنده است.

آیین مهرورزی

معرفی کتاب

ابویاسر

«آیین مهرورزی»، نگارش آقای محمدرضا کاشفی، کتابی بر محور مسائل مربوط به محبت و مهرورزی نسبت به خداوند، حضرت رسول و اهل بیت، دوست، همسر، فرزند، پدر، مادر، استاد و شاگرد است.
در پیش گفتار این کتاب، ضرورت بحث از محبت و نیازهای بدنی و روانی انسان مطرح شده و در فصل اول و دوم نیز نظریه محبت، راهی به سوی عفاف و اتحاد، معنای محبت، اقسام محبت و در جات و اسباب محبت تبیین شده است.
نقشی که مهرورزی در زندگی فردی و اجتماعی انسان دارد و نیاز انسان به محبوب شدن و عواملی که این محبوبیت را نزد خدا و رسول، همسر و خانواده، دوستان و همکاران ایجاد می‌کند و آثار مثبت و سازنده‌ای که این عنصر دگرگون ساز دارد، در خلال فصل‌های نُه گانه این کتاب، مورد بررسی قرار گرفته است.
در جای جای این کتاب، از آیات قرآن، روایات اسلامی و نمونه‌های تاریخی و سیره پیشوایان دین بهره گرفته شده و نثر روان و تنوع مباحث و کاربردی بودن موضوعات کتاب، آن را مفیدتر ساخته است. موضوعات این کتاب، برای همه مردم، به ویژه مدیران و مسئولان، بسیار کارساز است و شیوه تعامل صحیح و رفتار مناسب با اقشار گوناگون را آموزش می‌دهد.
کتاب آیین مهرورزی، در ۲۹۶ صفحه، با قطع وزیری، در سال ۱۳۷۶ ش. از سوی «بوستان کتاب -» قم منتشر شده است.
در این کتاب - در بحث شیوه‌های ابراز محبت به دوست - دستورات اسلام دربارهٔ آداب معاشرت، این گونه بیان شده‌اند:
۱- سلام.
۲- خوشرویی و تبسم ۳- خوش‌خویی و خوش‌زبانی.
۴- اظهار علاقه و محبت.
۵- جویا شدن از اسم و رسم.
۶- احترام دوستان.
۷- فروتنی.
۸- گوش فرادادن به سخنان دوست.
۹-احترام به آرای دیگران.
۱۰- مسرورسازی دوستان.
۱۱- خوش‌بینی.

نویسنده، آداب مصاحبت و همراهی را چنین معرفی می‌کند:
۱- دید و بازدید.
۲-هدیه و سوغات.
۳-تقدیر و تشکر.
۴-ضیافت و میهمانی.
۵-دعا برای دوستان.

همچنین وی نشانه‌های کمال دوستی و محبت را اینها می‌داند:
۱- سازگاری با دوستان.
۲-ثابت قدم بودن در دوستی.
۳-معذرت خواهی از خطای خود.
۴-نیکی در مقابل بدی.
۵- حفظ اسرار دوستان.
۶- دفاع از شئون دوستان.
۷- هواخواهی آنان.
۸-ارشاد و هدایت دوستان.
۹- مشورت.
۱۰- همکاری و همدردی و مواسات.
۱۱- اهمیت دادن به منافع صحیح و واقعی دوست.
۱۲- اعتماد به دوستان.
۱۳- وفای به عهد و پیمان.
۱۴-نامه نگاری و پاسخ به آن.

صفای بچه‌های جبهه

نویسنده:محمد اصغری نژاد

سرم را برگرداندم!

روز دوم عملیات بود. هنگام پیش روی به سوی دشمن، به افراد واحدی برخوردیم که قبل از ما وارد عمل شده و تعدادی شهید و مجروح داده بودند. در آن بین، نگاهم متوجه صحنه‌ای شد که تا عمر دارم، از یادم نمی‌رود و جا دارد آن را در تاریخ به ثبت برسانند؛ برادری که یک دست خود را از دست داده بود، برادر زخمی دیگری را که یک پایش از ناحیه ران قطع شده بود، به پشت گرفته، به عقبه نیروهای خودی می‌آورد. این منظره، آن قدر دردآورد، شکنده و تکان دهنده بود که نتوانستم زیاد به آن نگاه کنم و برای همین، سرم را برگرداندم و به راه خود، ادامه دادم.[۸۰]

ایثار جلیل‏

جلیل برادر بزرگم، در عملیات کربلای ۴ - جنوب خرمشهر و غرب جزیره مینو - شهید شد. جریان شهادتش از این قرار بود که بعد از عملیات، مجبور به عقب‌نشینی شدیم. برای این که ما بتوانیم برگردیم، جلیل به اتفاق شهید هاشم شیخی و چند نفر دیگر، چند ساعت با عراقی‌ها درگیر شدند. پیکر جلیل، بعد از شهادت، همان‌جا ماند.[۸۱]

بی سیم چی‏

فرمانده لشکر ۱۹ فجر، حاج نبی رودکی بود. شبی در یکی از سنگرهای تاکتیکی شهر آبادان، خوابیده بودیم. در آن شب، به طور اتفاقی از خواب بیدار شدم. در آن حال، حاج نبی را دیدم که وقتی بی‌سیم چی او از فرط خستگی کنار بی‌سیم خوابش برده بود، او بدون آن که بی‌سیم چی را از خواب بیدار کند، خودش آهسته کنار دستگاه آمد و بعد از کم کردن صدایش، به فرستادن پیام و گرفتن پیام مشغول شد.[۸۲]

نادیده بگیر

در عملیات بدر، حاج علی قوچانی، از ناحیه پا تیر خورد و خون از پایش جاری شد. به او گفتم:
آقای قوچانی! شما تیر خورده‌اید!
گفت: چیزی نیست؛ نادیده بگیرید.
هر چه التماس کردیم که لااقل بگذارد پایش را ببنیدم و پانسمان کنیم، قبول نکرد. چیزی نگذشت که یک تیر هم به پای من خورد و زمینگیر شدم. به خاطر دارم که آقای قوچانی با وجودی که زخمی بود و تا صبح عملیات را هدایت می‌کرد، گاهی هم به من سر می‌زد و جویای احوالم می‌شد.[۸۳]

شلاق و باتون

در یکی از روزهای اسارت، گروهی از سربازان بعثی، در حالی که شلاق و باتون در دست داشتند، به داخل آسایشگاه ریختند و همه بچه‌ها را مورد ضرب و شتم قرار دادند. در همان هنگام، یکی از بچه‌های بسیجی به نام عباس مظلومی، وقتی مشاهده کرد من زیر دست و پا افتاده‌ام، باوجود آن که ضربات شلاق به طور مرتب بر سرو رویش فرود می‌آمد، خودش را به من رساند و دستم را گرفت تا از آن مهلکه نجاتم دهد. همان لحظه، چند سرباز دور او جمع شدند و همچنان که ضربات خود را بر بدنش فرود می‌آوردند، سعی داشتند او را از من جدا کنند؛ اما او به هیچ وجه دستم را رها نکرد و گفت: هر طوری هست، باید تو را از این جا خارج کنم و سرانجام موفق شد مرا از آن مهلکه نجات دهد؛ در حالی که خودش بیش از من، ضربات شلاق و باتون را تحمل کرده بود.[۸۴]

وقتی همه می‌خوابیدند

شهید منتظری در عملیات والفجر یک، مسئول دسته ما بود. احساس مسئولیت در وجودش موج می‌زد. نگرانی او این بود که روز قیامت به عنوان مسئول دسته، جواب قانع کننده نداشته باشد. منتظری، شب‌ها با حوصله‌ای که داشت، صبر می‌کرد تا تمامی اعضای دسته بخوابند و وقتی همه می‌خوابیدند، از چادر خارج شده، ظرف‌ها را می‌شست و اطراف چادر را نظافت می‌کرد. او تا صبح، چند مرتبه روی بچه‌ها را می‌انداخت تا سرما نخورند. همچنین همیشه وضو می‌گرفت و تا پاسی از نیمه شب، به راز و نیاز و تهجد می‌پرداخت.[۸۵]

پا نویس

  1. نهج البلاغه، نامه 53.
  2. صحیفه امام، ج‏6، ص‏440، 444 و 445.
  3. حدیث ولایت، ج‏7، ص‏257.
  4. قصص، آیه 32.
  5. شعراء، آیه 215.
  6. اسراء، آیه 24.
  7. سیره پیامبران در قرآن،ج‏7، ص‏124.
  8. لقمان، آیه 18.
  9. همان.
  10. حجرات، آیه 2.
  11. سیره پیامبران در قرآن، ص‏232.
  12. آل عمران، آیه 159.
  13. سیره رسول اکرم در قرآن، ج‏8، ص‏288.
  14. احزاب، آیه 43.
  15. همان.
  16. کهف، آیه 6.
  17. فاطر، آیه 8.
  18. مجلسی، بحارالانوار، ج‏16، ص‏95.
  19. سیره رسول اکرم،ج‏8، ص‏288-293.
  20. ر.ک: طبرسی، مکارم الاخلاق ؛ فیض کاشانی، محجة البیضاء، (ج‏3 و 4)؛ علامه طباطبایی، سنن النبی.
  21. شیخ عباس قمی، منتهی الامال، ج‏1، ص‏244.
  22. همان.
  23. کلینی، کافی، ج‏2، ص‏209.
  24. فیض کاشانی، محجه البیضاء، ج‏3، ص‏448.
  25. آمدی، غررالحکم و دررالکلم.
  26. هود، آیه 119.
  27. اعراف، آیه 151.
  28. اعراف، آیه 156.
  29. کنزالعمال، حدیث 44154.
  30. عنکبوت، آیه 21و22.
  31. آل عمران، آیه 159.
  32. مثنوی معنوی.
  33. بوستان سعدی.
  34. مرتضی مطهری، جاذبه و دافعه امام علی(ع).
  35. مفاتیح الجنان، اعمال ماه مبارک رمضان.
  36. مثنوی مولوی.
  37. انعام، آیه‏54.
  38. بقره، آیه 30.
  39. نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه 53، ص‏590.
  40. ر.ک: کلینی، اصول کافی، ترجمه سید جواد مصطفوی، ج‏3، ص‏193.
  41. از سخنان امیر مومنان (ع)؛ ابراهیم بن محمد ثقفی، الغارات، ترجمه آیتی، ج‏1، ص 265.
  42. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج 56، ص 380.
  43. نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص 255.
  44. ابن اعثم، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفی، ص 335.
  45. همان، ص 692.
  46. نهج البلاغه، نامه 38.
  47. جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص 697.
  48. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج‏6، ص 77.
  49. الغارات، ج‏1، ص 265.
  50. نهج البلاغه، ترجمه دشتی، حکمت 165.
  51. مجلسی، بحارالانوار، ج‏72، ص‏380.
  52. قمی، سفینة البحار، ج‏1، ص‏102.
  53. میرزا کوچک خان جنگلی، ماه در محاق، ص‏115.
  54. سیمای فرزانگان، ج‏3، ص‏351.
  55. همان، ص‏353.
  56. گلستان، در آداب صحبت.
  57. همان، در سیرت پادشاهان.
  58. همان.
  59. احمد علی رجایی.
  60. مهدی الهی قمشه‌ای.
  61. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، نامه 53، ص‏565.
  62. شهید بهشتی، سیدمظلوم امت، دفتر دوم، ص‏685.
  63. همان.
  64. صحیفه امام.
  65. روزنامه کیهان، شماره 18427، 19/10/84، ص‏14.
  66. روزنامه کیهان، ش 10654، 15/12/57، ص‏6.
  67. او به تنهایی یک امت بود، دفتر اول، ص .
  68. او به تنهایی یک امت بود، دفتر اول، ص‏336.
  69. بقره، آیه 143.
  70. حدید، آیه 27.
  71. مریم، آیه 96.
  72. آل عمران، آیه 159.
  73. بقره، آیه 165.
  74. همان.
  75. آل عمران، آیه 31.
  76. کهف، آیه 6.
  77. توبه، آیه 128.
  78. طه، آیه 44-45.
  79. آل عمران، آیه 159.
  80. فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج‏10، ص‏117.
  81. همان، ج 7، ص 167.
  82. همان، ج‏7، ص‏135.
  83. جان عاریت، ص‏125 و 126.
  84. سرود آزادی، ص‏83.
  85. داستان‌هایی از اخلاق شهدا، میرخلف زاده، ج‏3، ص‏19.