آينه رشد ۵۲

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 52 - ویژه سبک زندگی
مشخصات نشریه
Faslname52.jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
محل انتشارات قم
قطع جیبی
دانلود PDF

محتویات

خودسازی و عدالت حاکمان در کلام امیر مؤمنان علیه السلام

امام علی علیه السلام فرمود:
«اَجَلَّ الملوک مَنَ ملِکَ نفسه و بسط العدل[۱]؛ والاترین حاکمان، کسی است که بر نفس خویش، مسلط باشد و عدل و داد بگستراند».
همچنین آن حضرت فرمود: «احسن الملوک حالاً من حَسُنَ عیشُ الناس فی عیشه وَ عَمَّ رعیتَه بعدله»[۲]. بهترین فرمانروایان از نظر حکومت داری، کسی است که زندگی مردم در دوران حکومت او، بهتر باشد و رعیت خود را به عدالت و داد خواهی، زیر بال گیرد».
در حدیث دیگری به همین مضمون چنین آمده است: «افضل الملوک من حَسُنَ فعله و نیته و عدل فی جنده و رعیته؛[۳] برترین کارگزاران، کسی است که کردار و اندیشه‌اش، نیکو باشد و در میان رعیت و سپاهیان خود، به عدالت رفتار کند».
از سه حدیث فوق، نکات زیر را دربارهٔ سبک زندگی مدیران استفاده می‌شود:
۱. گر چه بعضی مترجمان واژهٔ ملوک در این احادیث را به پادشاهان و سلاطین ترجمه کردند، امّا با توجه به این که اساسً اسلام برای برچیده شدن سباط سلطنت و پادشاهی و جایگزین کردن امامت و رهبری به جای آن بود، بعید به نظر می‌رسد که مقصود آن حضرت در این احادیث، توصیه‌های اخلاقی به پادشاهان و حاکمان باشد و از سوی دیگر، چون واژهٔ ملوک و مَلِک به معنای حاکم، حاکمان و فرمانروایان و کارگزاران نیز آمده است، شکی نیست که منظور آن حضرت در این گونه جملات، حاکمان، مدیران و مسئولان جامعهٔ اسلامی است.
۲. خودسازی، تهذیب نفس و داشتن رفتار و کردار پسندیده و اندیشهٔ نیکو، از جمله توصیه‌های امیرمؤمنان، علی علیه السلام در این احادیث نسبت به حاکمان و مدیران است.
در حدیث دیگری آن حضرت به گونه‌ای مستقل بر این موضوع تاکید کرده، فرمود: «من حق الملک اَن یَسُوسَ نفسه قبل جُنده[۴]؛ از حق حاکمان است، [یعنی بر او لازم و ثابت است] که پیش از زیر دستان و لشکریانش، خود را سیاست و تدبیر کند».
تجربهٔ عینی سی و شش سال گذشته در نظام اسلامی نیز این واقعیّت و حقیقت را به اثبات می‌رساند که اگر مدیران و مسئولان در کنار تخصص‌های گوناگون خود، ایمان، تعهد و تقوای لازم را نداشته باشند، در گرداب ناملایمات مدیریتی، گرفتار پیامدهای ناگواری مانند: کم کاری، خیانت به بیت المال، اختلاس، رشوه و حتی همکاری و همراهی با دشمن و جاسوسی به نفع بیگانگان خواهند شد.
۳. امام در فرازی از سخن خویش به بسط عدالت توسط فرمانروایان در میان امت تاکید کرد؛ یعنی بعد از خودسازی و رفتار و کردار و اندیشهٔ نیکو، نوبت به اجرای عدالت می‌رسد و گویا آن امام معصوم علیه السلام در این کلام یک نوع رابطه علت و معلولی میان این امور و اجرای عدالت، ترسیم کرد؛ به این صورت که تنها حاکمان و مدیرانی می‌توانند در جامعه به اجرای عدالت بپردازند که اولاً خود را از نظر اخلاقی بسازند و سیاست و تدبیر کنند و ثانیاً افکار و اندیشهٔ ناب اسلامی داشته باشند و به عبارت روشن‌تر، اجرای عدالت در جامعه، به آسانی میسّر نیست؛ بلکه نیاز به حاکمان و مدیرانی عادل دارد که اینان در مکتب اسلام ناب از نظر اخلاقی، تعلیم و تربیت شده باشند و اگر جامعه‌ای از چنین مدیران و حاکمانی برخوردار شد، آن جامعه و آن حکومت، رستگار و پایدار می‌شود و الگوی دیگران خواهد شد؛ چنان که همان امام عادل در این باره می‌فرماید:
«اذا نبی الملک علی قواعد العدل و دعم بدعائم العقل نصرالله موالید و خذل معادیه؛ وقتی حاکمی حکومت خود را بر پایهٔ عدالت بنا نهاد و ستون‌های آن را با عقل و خرد، استحکمام بخشید، خداوند، پیروان و دوستان او را یاری می‌کند و دشمنانش را خوار می‌گرداند»[۵].

فریاد اعتراض صحابه (شماره ۳)

نویسنده:محمود شریفی
مقداد بن اسود از پیش قدمان در اسلام و از افرادی است که در همان نخستین روزهای بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله به دین او گروید و در زمرهٔ هفت نفری بود که برای نخستین بار در مکه اسلام خود را اظهار کرد وا ز افراد ثابت قدمی بود که تا آخر عمرش محکم ایستاد و همیشه حامی امامت و آمر به معروف و ناهی از منکر بود و سرانجام در هفتاد سالگی در سال ۳۳ هجری، در جرف (یک فرسخی مدینه) از دنیا رفت. جنازه‌اش را به مدینه آوردند و طبق وصیت خودش عمّار بر او نماز خواند و در بقیع به خاک سپرده شد.[۶]
مقداد یکی از دوازده نفری بود که در نخستین روزهای رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، وقتی دید خلافت از مسیر اصلی منحرف شده، با عده‌ای از یارانش قیام کرد؛ تا وظیفهٔ خود را در مقابل بزرگ‌ترین منکر جهان اسلام، انجام دهد.
ابان تغلب می‌گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: فدایت شوم! آیا کسی در میان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در مقابل کار ابی بکر و نشستن او در جای آن بزرگوار، مخالفت کرد؟ امام فرمود: بله، دوازده نفر از مهاجران و انصار مخالفت کردند. از مهاجران، خالد بن سعید بن عاص -که اموی بود- سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن اسود کندی، عمّار بن یاسر و بریده ایلمی، و از انصار، ابوالهثیم بن تیهان، سهل و عثمان فرزندان حنیف، خزیمه بن ثابت، ابّی بن کعب و ابو ایوب انصاری.
هنگامی که ابوبکر به جای پیامبر نشست، اینها برای چاره‌اندیشی، گفت و گو کردند. بعضی گفتند: به خدا قسم! ما می‌رویم و او را از منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله پایین می‌آوریم. برخی دیگر گفتند: اگر این کار را انجام دهید، به ضرر شما تمام خواهد شد و نتیجهٔ بدی برای شما خواهد داشت و خداوند در قرآن فرمود: خود را به دست خود، به هلاکت نیندازید[۷]. سرانجام تصمیم گرفتند خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بروند و با آن حضرت مشورت کنند. از این‌رو، همه خدمت آن حضرت رسیدند و اظهار داشتند:
ای امیرمؤمنان! حق را که تو سزاوارتر آن به بودی، رها کردی؛ زیرا از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: علی با حق است و حق هواره با علی است. او با حق حرکت می‌کند و هر جا که حق باشد، او هم هست؛ پس ما تصمیم گرفتیم به طرف ابوبکر برویم و او را از منبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایین بکشیم؛ ولی اکنون آمده‌ایم تا با شما مشورت کنیم و ببینیم شما چه دستور می‌دهید؟
حضرت امیر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند! اگر این کار را کرده بودید، آنها جز جنگ، راه دیگری نداشتند؛ در حالی که شما از نظر تعداد، مانند نمک در برابر غذا و از نظر دوام، مانند سر مه در چشم هستید. قسم به خدا! اگر چنین کرده بودید، دیگر آنان برای من هیچ حرفی باقی نگذاشته، با شمشیرهای برهبه و آمادهٔ جنگ، نزد من آمده، می‌گفتند: بیعت کن و اِلّا ترا می‌کشیم، و من دیگر هیچ چاره‌ای جز تسلیم و موافقت نداشتم؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیش از وفاتش به من فرمود: ای أبا الحسن! این امّت در آینده با تو حیله کرده، سفارش مرا دربارهٔ تو زیر پا می‌گذارند و تو نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسی و پس از من، امت هدایت شده، مانند هارون و شیعیان او و امت گمراه نیز مانند سامری و پیروان او خواهند بود. گفتم: برای آن روز، چه سفارش به من می‌فرمایید؟ فرمود: اگر یار و یاور داشتی، جهاد کن و در غیر این صورت، دست بر دار و خون خود را مریز؛ تا این که مظلومانه به من ملحق شوی.
پس وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کرد، من مشغول غسل و تکفین شدم؛ سپس با خود پیمان بستم تا زمانی که قرآن را جمع‌آوری نکرده‌ام، به هیچ وجه، ردایی را بر دوش نگیرم؛ جز برای نماز و همین کار را انجام دادم، و بعد دست فاطمه علیها السلام و دو فرزندم حسن و حسین را گرفته، به سراغ اصحاب بدر و خوش سابقه رفته، آنان را قسم دادم و ایشان را به یاری خود فرا خواندم؛ ولی هیچ کس جز چهار نفر جواب مرا ندادند و آن چهار نفر، سلمان، عمار، ابوذر و مقداد بودند و من با بقیّه خاندانم نیز صحبت کردم؛ ولی آنان هم مرا به سکوت دعوت کردند؛ زیرا از کینهٔ این مردم نسبت به خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت او با خبر بودند.
پس شما همگی پیش آن مرد (ابوبکر) بروید و آن چه را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده‌اید، بازگو کنید، که این کار موجب تأکید بیشتر حجت شما و قطع عذر آنان شده، آنان را هنگام ورود به محضر پیامبر در قیامت، از او دورتر می‌سازد.
پس، آن گروه به طرف مسجد رفتند و دور منبر پیامبر صلی الله علیه و آله حلقه زدند و آن روز جمعه بود. وقتی ابوبکر بالای منبر رفت، مهاجرین به انصار گفتند: شما ابتدا سخن بگویید و انصار به مهاجرین گفتند: شما جلوتر صحبت کنید؛ چون خداوند، در قرآن از شما شروع کرده، زیرا فرمود:
«خداوند توجّه کرد بر پیامبر و مهاجرین و انصاری که در لحظه‌های سخت، از او پیروی کردند ...».[۸]
نخستین کسی که صحبت کرد، خالد بن سعید بن عاص بود و بعد بقیهٔ مهاجرین و بعد هم انصار سخن گفتند ... تا این‌که نوبت به مقداد رسید و او که چهارمین نفر از مهاجرین بود، چنین گفت:
ای ابوبکر! از ظلم و ستم خود برگرد (و کار ولایت را به صاحبش برگردان) و پیش پروردگارت، توبه کن و خانه نشین شو، و بر گناه و خطای خویش، گریه و زاری کن، و خلافت را به صاحب اصلی آن که بر تو اولویت دارد، تسلیم کن. تو خود از بیعتی که پیامبر صلی الله علیه و آله برای علی از تو گرفت، آگاه هستی. پیامبر صلی الله علیه و آله تو را ملزم ساخت تا از اسامه بن زید که از موالی او بود، اطاعت کرده، زیر پرجم او باشی و پیامبر صلی الله علیه و آله روشن کرد که امر خلافت، هیچ نسبتی با تو و همکارت (ابن خطاب) ندارد؛ زیرا تو و همکارت را در غزوهٔ ذات السلا به لشکر عمر و بن عاص ملحق ساخت که مرکز نفاق و دشمنی و تفرقه بود؛ همان کسی که خداودند در قرآن از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله درباره‌اش این آیه را نازل کرد:
«اّنَّ شانِئَکَ هُوَ الأَبتَر» و در این جهت، هیچ اختلافی میان اهل علم نیست که این آیه در مورد عمرو بن عاص، نازل شده است؛ در صورتی که در آن جنگ، عمر و بن عاص، امیر شما و سایر منافقین بود و شما نیز تحت ریاست او قرار گرفتید و او بود که حراست لشکر را به عهدهٔ شما گذاشت؛ پس حراست لشکر کجا و مقام خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله کجا؟
ای ابوبکر! از خدا بترس و این خلافت را برگردان، زیرا این کار در دنیا و آخرت، به نفع توست. فریب دنیا و قریش را نخور و به آن تکیه نکن به زودی زندگی دنیا پسری می‌شود و بازگشت تو به سوی خداست و خداوند، تو را به خاطر کارهایت مجازات خواهد کرد و تو خود می‌دانی و یقین داری که امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب علیه السلام، بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله خلیفهٔ واقعی است؛ پس آن را به او واگذر که این را خداوند برای او قرار داده است و این کار، برای حفظ شرافت و احترامت، بهتر و کامل‌تر است و گناه تو را سبک‌تر می‌کند. به خدا قسم! من در خیرخواهی و نصیحت تو، کوتاهی نکردم؛ اگر آن را بپذیری و بازگشت همه چیز، به سوی اوست[۹].
سلمان فارسی می‌گوید: مقداد یکی از آن چهار نفری بود که سه شب پشت سر هم، با سر تراشیده، در حالی که سلاح به همراه داشت، حاضر می‌شد تا با امیر المؤمنین علیه السلام، بیعت کند و تا سر حدّ مرگ، استوار ماند.[۱۰]
در جریان حمله به خانهٔ امیرالمؤمنین و حضرت زهرا علیهما السلام نیز وی حضور داشت و در حد توان، آنان را یاری می‌کرد و بعد هم همراه آنان به مسجد آمد و در آن‌جا هم همراه ابوذر و عمار به پا خواستند و به علی علیه السلام گفتند: چه دستور می‌دهید؟ بعد مقداد گفت: به خدا قسم. اگر امر کنی، آن قدر شمشیر می‌زنیم تا کشته شویم؛ امّا آن حضرت به آنان فرمود: خدا شما را رحمت کند؛ دست نگه دارید و پیمان پیامبر صلی الله علیه و آله و آن چه را به شما سفارش کرد، به یاد آورید و آنان نیز دست نگه داشتند.[۱۱]

چرا دعایمان مستجاب نمی‌شود؟

از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند: چرا دعا می‌کنیم، ولی دعایمان مستجاب نمی‌شود؛ با آن که خداوند فرموده است: مرا بخوانید؛ تا شما را اجابت کنم (ادعونی استجب لکم)؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخ داد: برای این که دل‌های شما به ده سبب مرده است:
۱. این که شما خدا را شناخته‌اید؛ ولی حق طاعت او را ادا نمی‌کنید.
۲. شما قرآن می‌خوانید؛ امّا به آن عمل نمی‌کنید.
۳. ادعای محبّت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را دارید؛ امّا با فرزندانش دشمنی می‌کنید.
۴. مدّعی دشمنی با شیطانید؛ امّا با شیطان همراه و هماهنگید.
۵. ادّعا می‌کنید که دوستدار بهشتید؛ ولی کاری برای بهشت رفتن انجام نمی‌دهید.
۶. ادعای ترس از آتش جهنم دارید؛ ولی (با اعمالتان) خود را به دوزخ می‌افکنید.
۷. به عیب جویی از مردم می‌پردازید؛ امّا ازعیب‌های خویش غافلید.
۸. ادعا دارید که از دنیا بیزارید؛ ولی دنیا و ثروت می‌اندوزید.
۹. مرگ را قبول دارید؛ امّا آمادهٔ مرگ نیستید.
۱۰. مرده‌هایتان را به خاک می‌سپارید؛ امّا عبرت نمی‌گیرید.
به دلیل همین اسباب دهگانه، دعایتان مستجاب نمی‌شود.[۱۲]

رباعیات

خود باختن

شاعر:جواد محدثی
با چند سلام، خویش را گم نکنید
با شهرت و نام، خویش را گم نکنید
دنیا و ریاستش چو نقشی است بر آب
با پست و مقام، خویش را گم نکنید

سقوط

ره دور و دراز است و خطر بسیار است
آسیب و سقوط و نیستی در کار است
زین جادهٔ مرگ، جان سالم نبرد
جز آن که ز خود مراقب و هشیار است

بار اضافی

چون لاف به اندازهٔ کافی زده‌ایم
خود را به مسیر انحرافی زده‌ایم
ما را به حریم صالحان راهی نیست
چون بر دل خود بار اضافی زده‌ایم

پل دنیا

با غفلت و خواب، راه ایمان مسپار
جز در ره مستقیم حق، جان مسپار
تا از پل دنیا به سلامت گذری
فرمان دل خویش به شیطان مسپار

گل آخرت

یک عمر شعار داده و تاخته‌ای
در ذهن، ز خویش قهرمان ساخته‌ای
وجدان و خدا و آخرت داور ماست
آن روز اگر گل نزنی، باخته‌ای

چک بی محل

هر حرف که پشتوانهٔ آن عمل است
هنگام حساب، محکم و بی خلل است
بر گفتهٔ خشک، اعتباری نبود
گفتار بلا عمل، چک بی محل است

تماشاگر

در دام جسد مباش تا بتوانی
غافل ز اَحد مباش تا بتوانی
در صحنه چو نیستی تماشاگر خوب
بازی‌گر بد مباش، تا بتوانی

اختلال

در کشور دل، هلال پیش امده است
بین دل و دین، جدال پیش آمده است
در سیستم ارتباطی ما و خدا
جندی است که اختلال پیش آمده است.

نمایش ریا

آن روز که پشت پرده افشا گردد
سیمای گریم کرده رسوا گردد
تزویر و ریا نمایش ننگینی است
زشت است اگر چه خوب اجرا گردد.

رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر منکر اجتماعی

توبهٔ نخبگان

نویسنده:محمود شریفی
کعب بن مالک می‌گوید: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همراه یارانش، برای جنگ تبوک، حرکت کردند و من چون آماده بنودم، گفتم: یکی دو روز پس از وی کارهایم را انجام می‌دهم و به آنان می‌پیوندم؛ ولی امروز و فردا کردم و نرفتم. با این حال، هر وقت از خانه بیرون می‌امدم، اندوهگین می‌شدم؛ چون می‌دیدم فقط منافقان و بهانه تراشان در شهر باقی مانده‌اند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد ازورد به تبوک فرموده: کعب بن مالک چه کرد؟ مردی به طعنه گفته بود: علاقه به استراحت در زیر سایه، او را از سفر بازداشت و معاذبن جبل هم گفته بود: بسیار بد گفتی. به خدا سوگند ای رسول خدا! ما دربارهٔ او جز خیر و نیکی سراغ نداریم.
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از تبوک بازگشت، اندوه مرا فرا گرفت و نمی‌دانستم چه عذری بیاورم؛ تا سرانجام، تصمیم گرفتم راست بگویم و هیچ عذری نیاوم؛ چون هیچ عذری نداشتم و همهٔ شرایط شرکت در جنگ برای من مهیّا بود.
رسم رسول خدا صلی الله علیه و آله این بود که هر گاه از سفر باز می‌گشت، به مسجد می‌رفت و دو رکعت نماز می‌خواند؛ سپس می‌نشست و مردم به دیدنش می‌آمدند.
آن روز هم پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از نماز نشست و آنان که از رفتن به تبوک خود داری کرده بودند، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و به سوگند خوردن و عذر تراشی پرداختند که تعداد آنها هشتاد و چند نفر بود و در ظاهر، آن حضرت، عذرشان را می‌پذیرفت و برای آنها طلب آمرزش می‌کرد و باطن را به خدا واگذار می‌کرد.
نوبت من که رسید، نزد آن حضرت رفتم و سلام کردم. حضرت تبسّم خشمناکی به من کرده، فرمود: چه چیز سبب تخلف تو از جنگ شد؟ آیا تو با ما پیمان نبسته بودی؟ در پاسخ گفتم:
به خدا سوگند، اگر من نزد شخص دیگری جز شما نشسته بودم، می‌توانستم خود را از خشم او با عذر تراشی حفظ کنم؛ ولی به خدا! من به خوبی می‌دانستم که اگر امروز به شما دروغ بگویم، شما از من راضی خواهید شد؛ ولی ممکن است خدا بر من خشم گیرد و اگر به شما راست بگویم؛ شما از من دل تنگ خواهید شد؛ ولی امید عافیت و نیکی از خدا دارم وبه صراحت می‌گویم که من هیچ عذری نداشتم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: راست گفتی. اکنون از جای خود برخیز؛ تا خدا درباره‌ات حکم کند. من از جا برخاستم. در این هنگام، چند نفر از بنی سلمه پیش من آمده، گفتند: ما از تو گناهی ندیده‌ایم و خوب بود تو هم مثل سایرین برای ترک جنگ، عذر می‌آوردی و همان طلب مغفرت رسول خدا صلی الله علیه و آله گناه تو را جبران می‌کرد... من گفتم: آیا فرد دیگری هم مانند من بوده که راست گفته باشد؟ گفتند: آری، دو نفر دیگر هم مثل تو راست گفتند که یکی مراره بن ربیع عمری و دیگری هلال بن امیه واقفی است که هر دو به راستی، پیرو و مطیع رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده‌اند.
پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه و آله از میان همهٔ آن متخلفان، مردم را از سخن گفتن با ما (سه نفر) نهی کرد و مردم هم از ما رو گردان شده، با ما به هیچ وجه، سخن نمی‌گفتند و پاسخ ما را نمی‌دادند. پنجاه روز از این قضیه گذشت. تا من از خودم و از سرزمینی که در آن زندگی می‌کردم، بیزار شدم. آن دو رفیق من از خانه بیرون نمی‌آمدند؛ ولی من بیرون می‌رفتم و در کوچه و بازار گردش می‌کردم، ولی هیچ کس با من سخن نمی‌گفت و گاهی هم نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌رفتم و بعد از نماز پیش وی می‌نشستم و به او سلام می‌کردم؛ ولی آن حضرت به من اعتنایی نمی‌کرد و گاهی نزدیک او می‌نشستم و نماز می‌خواندم و رسول خدا صلی الله علیه و آله به من نگاه می‌کرد؛ ولی به محض این که من به آن حضرت نگاه می‌کردم، حضرت روی خودش را بر می‌گرداند. این کارها بر من خیلی گران بود. روزی به سراغ ابو قتاده، پسر عمویم رفتم و روی دیوار خانهٔ او قرار گرفتم و به او گفتم: ای ابو قتاده! تو را به خدا سوگند! آیا می‌دانی که من خدا و رسول او را دوست دارم؟ او پاسخ مرا نداد و من سه بار این جمله را تکرار کردم و بار چهارم که سوگندش دادم، گفت: خدا و رسول او داناترند. من وقتی این سخن را شنیدم؛ اشکم جاری شد و از بالای دیوار پایین آمدم و به بازار رفتم و دیدم مردی نبطی از مردم شام که برای فروش گندم به مدینه آمده بود سراغ مرا می‌گیرد؛ ولی کسی پاسخ او را نمی‌دهد و فقط مرا به او نشان می‌دهند. مردم آن مرد نزد من آمد و نامه‌ای از پادشاه غسال که در قطعه‌ای از حریر پیچیده بود، به من داد. من نامه را باز کردم؛ دیدم در آن نامه چنین نوشته شده است:
«به من خبر رسیده که صاحب تو بر تو جفا کرده است و خدا تو را در چنین جایی که به تو اهانت شود، قرار نداده، پس نزد ما بیا؛ تا از مهر و محبت ما بهره‌مند شوی».
وقتی نامه را خواندم، با خود گفتم: این هم بلای دیگری است که من به آن دچار شده‌ام که مردی مشرک در من طمع بسته است. از این رو، سریع به بالای تنوری رفته، آن نامه را در آتش انداخته، سوزاندم.
چون چهل روز از نهی رسول خدا صلی الله علیه و آله گذشت، رسول خدا شخصی را به سراغ ما فرستاد و دستور داد که باید از زنان خودتان کناره‌گیری کنید. من در جواب گفتم: یعنی باید زنم را طلاق دهم یا راه دیگری را در پیش گیرم؟ او گفت: نه، طلاقش نده؛ امّا از او دوری گزین. من به همسرم گفتم: برخیز و نزد بستگان خود برو؛ تا ببینم خداوند در این باره چه حکمی می‌کند؛ ولی زن هلال بن امیه نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و اجازه گرفت که پیش هلال که پیرمرد بود، بماند و پیامبر اجازه داد و فرمود: مواظب باش با تو نزدیکی نکند. او گفت: ای رسول خدا! او هیچ گونه توجهی به من ندارد و از آن روز تا کنون، کارش گریه است و من می‌ترسم کور شود. برخی از خاندان من هم گفتند: تو هم پیش رسول خدا برو و اجازه بگیر که همسرت پیش تو به عنوان خدمتکار، نزد تو بماند؛ ولی من گفتم: من جوان هستم و معلوم نیست پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه دهد. ده شب از این ماجرا گذشت و پنجاه روز کامل از دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله گذشت.
روزی من نماز صبح را خواندم بودم و راستی همان گونه که خدای تعالی فرمود، زمین بر من تنگ شده بود و جان من در بدنم تنگی می‌کرد؛ پس پشت کوه سلح رفتم و در آن جا خیمه‌ای زده، همان جا زندگی می‌کردم که ناگاه صدای مردی را از پشت کوه شنیدم که فریاد می‌زد: ای کعب بن مالک! مژده، من فوری به سجده افتادم و دانستم که گشاییشی پیش آمده است.
همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره چنین نقل کرده است: همان شب پیامبر صلی الله علیه و آله به من فرمود: ای ام سلمه! خداوند دربارهٔ پذیرش توبهٔ کعب و دو دوست او، آیه نازل کرده و فرموده است: بر آن سه تن که بر جای مانده بودند، تا آن جا که زمین با همه فراخی‌اش بر آنان تنگ شد، و از خود به تنگ آمدند و دانستند که پناهی از خدا جز به سوی او نیست، پس خدا به آنان (توفیق) توبه داد؛ تا توبه کنند و بی تردید، خدا توبه پذیر و مهربان است.
ام سلمه گفت: به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردم ای رسول خدا! آیا کسی را بفرستم و به آنها مژده بدهم؟ فرمود: اواخر شب است و موجب می‌شود مانع خواب تو شوند و تا صبح نشود، کسی آنان را نمی‌بیند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله نماز صبح را خواند، به مردم خبر داد که خدا توبه آن سه نفر را پذیرفته است.
مالک می‌گوید: من راه افتادم که به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله برسم و میان راه، مردم به من شاد باش تبریک می‌گفتند. چون به مسجد رسیدم، باز برخی به من تبریک گفتند و من به رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام کردم و دیدم که چهرهٔ او از شادی می‌درخشد و به من فرمود: مژده باد به تو که امرو زاز ان هنگام که مادر تو را زاییده است، بهترین روز زندگی توست و گفته‌اند که پیامبر به او فرمود:
بیا که امروز، بهترین روز است که هرگز پرتوی آن چنان بر تو نتابیده است. گفتم: ای رسول خدا! این لطف شماست یا از جانب خداوند است؟ فرمود: از جانب خداوند است.
چون مقابل آن حضرت نشستم، گفتم: می‌خواهم به خاطر پذیرفته شدن توبه از مال خود در راه خدا گذشت کنم، حضرت فرمود: نه، مالت را برای خودت نگه دار که برایت بهتر است. گفتم: سهم غنایم خود را برای خویش نگه می‌دارم و فرمود: نه. گفتم: نیمی از مال خود را می‌دهم. فرمود: نه، گفتم: یک سوم مالم را می‌دهم. فرمود: قبول می‌کنم. گفتم: پس من سهم خود را از غنایم خیبر هم وقف می‌کنم.[۱۳]

نیایش مدیران (۹)

نویسنده:جواد محدثی
الهی!
چنان کن که پا پوش ریاست، به پایمان گشاد باشد
و پذیرش منصب، در چشممان جهاد؛
حلقهٔ مدیریّت به انگشتمان تنگ گردد
و نگین ریاست، در چشمانمان سنگ.
الهی!
مدد کن که اگر به ریاست رسیم، از مردی نیفتیم
و اگر حُبّهٔ صدارت پوشیم، مغررو نگردیم؛
در حال توانگری، ما را به پاکدستی بیارای
و قلبمان را از حبّ دنیا بپالای.
الهی!
ای که سمیع و بصیری
و بندگان را ناظر و نصیری،
گوش مدیران، گاه کر می‌شود و گاهی رنگین
و ذائقهٔ امیران، گاهی تلخ است و گاه شیرین؛
چشمی عطا کن که تیره را رنگین نبیند
و گوشی که حرف حق را سنگین نشنود.
الهی!
اگر مقصّریم، عذرمان را بپذیر؛
اگر مغروریم، غرورمان را بشکن؛
اگر بر مدار حق می‌چرخیم،
از حرف این و آن، باکی نیست
و اگر در بیراههٔ باطلیم،
جزای ما جز مشت خاکی نیست.
الهی!
ما را چنان کن
که اگر امیر مردمیم، گدای تو باشیم؛
اگر خدمت می‌کنیم، در پی رضای تو باشیم؛
اگر مدیریم، ما را مرید خود ساز؛
تا کام مردم را تلخ نسازیم
و اگر به چرب و شیرین دنیا رسیدیم؛ خود را نبازیم.
الهی!
دنیا زدگان بی ظرفیت، علیلند
و حریصان بی قناعت، ذلیل؛
ما را از ذلّت حرص، بِرهان
و به عزّت قناعت، برسان
الهی!
صبر، صلاح مقاومت است
و تقوا، سپری در برابر فساد و آخرت؛
صبری عطا کن که از نقد ناقدان نرجیم
و تقوایی که از فتنهٔ فاسدان نلغزیم؛
طاقتی بخش،
که از آتش کینهٔ حاسدان نسوزیم.

حکایت

کارمندی هوس ریاست داشت و در دل، بذر آرزو می‌کاشت.
مدتی مراقب گفتار و کردار خویش بود؛ تا خطایی از او سر نزند و و از چشم رئیس، نیفتد و مرغ اقباش پر نکشد؛ مؤدّب بود و موقّر؛ گوش به فرمان بود و ورد زبانش «بله قربان».
همکاران در حیرت بودند و آبدارچی انگشت به دهان که آیا این رفتار، نفاق با رئیس است یا به قصد خدمت به یاران و مراجعان؟
آبدارچی- که در این وادی تجربه‌ها داشت- او را گفت:
ای برادر!
اگر این اندازه که از رئیس حساب می‌بری، از خدای رئیس حساب می‌بردی، مسابقه را می‌بردی و این حدّ که در پی جلب عنایت و رضایت رئیسی، اگر در پی رضای خالق بودی، از رئیس برتر بودی!

پندی از تاریخ

نویسنده:اسلام پناه
قاضی عبدالله گیلانی زوزنی از عالمان فاضل و ادیب بود و به بزرگواری مشهور.
سلطان محمود غزنوی او را برای تعلیم و تربیت فرزندان خود طلبید و احترامش را نگه می‌داشت و به شاهزادگان دستور داده بود که بیش از حد او را تکریم کرده، اوامرش را انجام دهند.
قاضی چون به غذا خوردن مشغول می‌شد، شاهزادگان را دستور می‌داد که مانند خدمت گزاران، یکی قدح آب به دست گیرد و دیگری دستمال، تا او از خوردن فارغ شود.
این کار بر شاهزادگان، بسیار ناگوار آمد؛ نزد پدر آمدند و از او شکایت نمودند که استاد با ما، همانند غلامان رفتار می‌کند و در هنگام غذا خوردن، ما را چون غلامان به پای می‌دارد.
این سخن بر شاه گران آمد و برای او پیغام داد که فرزندان من، شاگردان تو هستند؛ نه خادمان و در عالم انصاف و مروّت، خوار نمودن عزیزان، دور از خردمندی است. عبدالله در جواب گفت: تو فر زندان خود را برای تربیت و آموختن اخلاق، و ادب دین و دنیا، نزد من فرستادی و خود می‌دانی که غرض من از این کار، نمایش عظمت و بزرگی نیست؛ بلکه این کار، برای آن است که چون آنان به منصب سلطنت و شهریاری رسند و بر مائدهٔ تنعّم نشینند، قدر بر پای ایستادگان بدانند و از ایشان یاد کنند.
شاه جواب او را پسندید و از او معذرت خواهی کرد.1

پند مسئولیت

نویسنده:اسلام پناه
آورده‌اندکه قاضی بنام بغداد در زمان مهدی عباسی که «عاقبهٔ بن یزید» نام داشت، در یکی از روزها نزد خلیفه رفت و استعفای خود را از قضاوت تقدیم خلیفه کرد. خلیفه با تعجب پرسید: چرا استعفا می‌دهی؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟ اگر بستگان من یا کارمندان دولت، برایت مزاحمتی فراهم کرده‌اند، بگو تا دستور رفع مزاحمت دهم؟
قاضی گفت: نه، علّت، چیز دیگری است؛ دو نفر در ارتباط با نزاعی به محکمه آمدند و چون هر دو دارای شهود و ادله محکمی بودند، به امید این که با یکدیگر صلح کنند، آنها را موقتاً رد کردم و از این جریان، یک ماه می‌گذرد و تا کنون نتوانسته‌ام راه حلّی منطقی برای فیصله دادن آن قضیّه دشوار، پیدا کنم. روز گذشته که به منزل رفتم، متوجّه شدم که یکی از آنان که شنیده بود من به رطب علاقه دارم، برای جلب عواطف، در چنین فصلی، مقداری رطب اعلا که هنوز نوبرش را برای خلیفه نیاورده‌اند، به منزل من برده و چند درهم نیز به پیشکار من داده است. هر چند که من، طبق خرما را پس فرستادم و خادم را برای گرفتن رشوه راندم؛ امّا چون مردم، فاسد شده‌اند، ترس دارم که در من اثر بگذارد. بنابراین، دیگر حاضر نیستم به کار خود ادامه دهم و از شما می‌خواهم که مرا از بند مسئولیت، رها کنی[۱۴].

چه کنیم، تا .... ؟

نویسنده:جواد محدثی
سؤال‌های بسیاری در ذهن داریم که به سعادت و کامیابی ما مربوط می‌شودند. برخی از این سؤالات را از محضر امیرمؤمنان علیه السلام می‌پرسیم و پاسخ را در فرازهایی از نامهٔ آن حضرت به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام می‌شنویم[۱۵]:
۱. چه کنیم که گرفتار پشیمانی در گفتار نشویم؟
سکوت را می‌توان جبران کرد؛ با سخن؛ امّا حرف که زدیم، قابل جران نیست. آن چه گفته می‌شود، قابل تدارک و بازگشت نیست؛ ولی ناگفته‌ها را هر وقت می‌توان گفت. پس زبان را در اختیار داشته باشید؛ زیرا نگفتن، آسان‌تر از توجیه و جبرانِ گفته‌هاست (و تلأقیک ما فرط من صَمتک ...) البته گاهی سکوت، به کتمانی تبدیل می‌شود که قابل جبران نیست.
۲. چه کنیم که رازمان فاش نشود؟
خودتان، رازدار خودتان باشید. وقتی خودتان نمی‌توانید اسرارتان را نگه دارید، از دیگران چه توقّعی دارید که رازدار شما باشند (وَ المرءُ احفظُ لِسرِّه ...).
۳. چه کنیم که دچار غصّه نشویم؟
فرصت‌ها را غنیمت شمارید و پیش از آن که فوتِ فرصت‌ها موبج غم و غصّه شود، از آن‌ها بهره ببرید. چنان نیست که انسان به هر چه می‌خواهد، برسد و همهٔ از دست رفته‌ها هم باز نمی‌گردند (بادر الفرصَهٔ قبلَ اَن تکونَ غصَّهً ...).
۴. چه کنیم که در دوستی‌ها و روابط، دست بالا داشته باشیم؟
اگر از شما بریدند، شما بپیوندید. اگر با شما دشمنی و سختی کردند، شما ملاطفت و دوستی کنید. اگر از شما دوری کردند، شما نزدیک شوید. اگر محرومتان کردند، شما عطا کنید. اگر تندی کردند، شما نرمش داشته باشید. اگر خطا کردند، عذرشان را بپذیرید؛ ولی مواظب باشید همهٔ این رفتارها نسبت به کسی باشد که لیاقت این خوبی‌ها را داشته باشد (احمل نفسک مِن اخیک عند صومه علی الصّله...).
۵. چه کنیم که از زمانه ضربه نخوریم؟
اوضاع زمانه همیشه یکسان نیست. نباید به روزگار، خاطر جمع شد و خیلی به آن دل بست. زمانه، همیشه بر وفق مراد شما نمی‌ماند. پس همیشه بر حذر باشید و به آن دل نبندید و از خیانت زمانه و نامردی آن، غافل نشوید (مَن امن الزَّمانَ خانَهُ...).
۶. چه کنیم که دچار قساوت قلب نشویم؟
دلتان را با موعظه و پند و پارسایی، زنده و با نشاط نگه دارید. با یاد مرگ، جلوی طغیان نفس را بگیرید. فاجعه‌ها و مصیبت‌های دنیا را همیشه پیش چشم داشته باشید و از دگرگونی اوضاع و رفت و آمد شب و روز و سرگذشت قبلی‌ها، عبرت بگیرید (احیِ قلبک بالموعظهٔ ...).
۷. چه کنیم که در زندگی از بازندگان نباشیم؟
آخرت خود را به دنیا نفروشید. برای آخرت خود، رهتوشه بردارید و از قدم گذاشتن در راهی که به درستیِ آن مطمئن نیستید، بپرهیزید (اَصلح مثواکَ و لا تبع آخرتک بدنیاک...).
۸. چه کنیم که آموخته‌هایمان به دردمان بخورند؟
اوّلاً بهترین حرف‌ها آن است که مفید باشد. بهترین علم‌ها هم آن است که به کار آید. آموختنی زیاد است؛ پس سراغ آموختن چیزهایی نروید که ثمری ندارند. از دانشی هم که شایستهٔ آموختن نیست. خیری به شما نمی‌رسد (لا خیرَ فی علمٍ لا ینفع...).
۹. چه کنیم که نیاز به تجربهٔ هر چیز نداشته باشیم؟
به تجربهٔ صاحبان تجربه بنگرید. عمر، فرصت تجربه آموختن و تجربه انداختن است. لازم نیست هر چیز را خودتان آزمایش کنید. درس آموزی از تجارب دیگران، شما را از آزمودن دوباره، بی‌نیاز می‌کند (وَ عوفیتَ مِن علاجِ التّجربه...).
۱۰. چه کنیم که دل بستهٔ دنیا نشویم؟
باید بدانید که شما مثل کاروانی هستید که امروز در دنیا فرود آمده‌اید و فردا کوچ می‌کنید. دنیا، گذرگاه است؛ نه قرارگاه. اگر به چشم‌اندازهای پر نعمت آخرت بنگرید، سختی‌های دینا را به راحتی تحمّل می‌کنید؛ تا زودتر به جایگاه اصلی برسید. دنیا برای هیچ کسی، خانهٔ اصلی و ابدی نیست (کمثل قومٍ سَفرِ نبا بهم منزُل جدیبُ...)
۱۱. چه کنیم که رفتار منصفانه داشته باشیم؟
خودتان را «میزان» قرار دهید. آن چه را برای خود دوست دارید، برای دیگران هم دوست بدارید و آن چه را برای خور نمی‌پسندید. بر دیگران هم نپسندید. همچنان که دوست ندارید به شما ظلم شود، شما هم به کسی ظلم نکنید. همان طور که دوست دارید به شما نیکی کنند. شما هم به دیگران نیکی کنید و آن چه را در دیگران زشت می‌شمارید، در خودتان هم زشت بدانید (اجعَل نفسک میزاناً فیما بینک و بینَ غیرک ...).
۱۲. چه کنیم که روحیهٔ ایثار و احسان و انفاق پیدا کنیم؟
زندگی مثل رودخانه‌ای خروشان است که باید از آن عبور کنید. باید از روی «پل مرگ» عبور کنیم؛ تا به آن طرف رود برسیم. به کسی که انفاق و احساس می‌کنید، مثل آن است که بار سنگین خود را بر دوش او گذاشته‌اید که آ ن سوی پل یا رود. به شما سالم تحویل دهد. پس این فرصت را غنیمت شمارید و از داشته‌های خود انفاق کنید؛ تا فردا که روز نیاز است، به شما پس داده شود (اذا وَجَدتَ مِن اهلِ الفاقِهٔ ...).
۱۳. چه کنیم از «پل مرگ» راحت عبور کنیم؟
سبک بار شوید و ساده زندگی کنید. ثروت اندوزی و جمع مال و ملک و توسعهٔ زندگی، بار انسان را سنگین می‌کند و عبور از این گردنه را مشکل می‌سازد. راه، طولانی و پر از ایستگاه‌های سؤال است. هر چه سبک بار تر باشید، راحت ترید (انّ اُمامک عقبهً کؤوداً...).
۱۴. چه کنیم که صبر و توانمان افزون شود؟
خودتان را به صبر، عادت دهید و برای تحمّل سختی‌ها آماده سازید. در همهٔ کارها هم به خدایتان تکیه و توکّل کنید، زیرا پناهگاهی است محکم و مدافعی است قدرتمند (عودّ نفسَک الصَّبر علی المکروه ...).
10/2/94

رهنمودهای امام

ضرورت اتحاد میان دولت و ملت

من گمان می‌کنم که بعضی تحولاتی که بعد از انقلاب در ایران پیدا شد، این تحولات بود که ما را به مسائلی که تا کنون رسیده‌ایم، رسانده است و من جمله از تحولات، این هماهنگی ملت با دولت است. این شاید در راس سایر تحولات باشد. ما باید این هماهنگی را به هر قیمتی که شده است، با هر زحمت که شده است، حفظ کنیم. اگر خدا ناخواسته از دست ما این هماهنگی بیرون برود، کارهای شما فَشَل خواهد شد و مملکت به همان مسائلی که سابق بود، خدای نخواسته کشانده خواهد شد. ما الآن در غیر ایران، گمان ندارم که در جای دیگری، لا اقل آن‌جاهایی که ما اطلاع از آنها داریم، این معنا باشد که این جور هماهنگی بین ملت و دولت باشد. ما بنای بر این نداریم؛ یعنی دولت ما بنای بر این ندارد که یک مسئله‌ای را در یک اتاق سر بسته، این مسئله را خودش طرح بکند بر ملت ... ما نمی‌خواهیم و شما نمی‌خواهید که برگردد مسئله به مسئلهٔ زمان محمد رضا شاه یا زمان رضا خان و اگر سست ما بیاییم و این هماهنگی را حفظ نکنیم، خوف این معنا هست که آنهایی که از اسلام سیلی خوردند ... یک کاری بکنند، یک راهی را پیش بگیرند که ملت را خسته کنند؛ اختلاف ایجاد کنند بین افراد ملت؛ اختلاف ایجاد بکنند بین دولت و ملت و یک راهی باز کنند که یک رضا شاهی را دوباره بیاورند.[۱۶]

رهنمودهای رهبری

مدیران و مسئولان حرف نزنند (مسئولان به جای حرف زدن، عمل کنند).

مشکلاتی که وجود دارد، اولاً با گفتن و حرف زدن، حل نمی‌شود و اقدام و ابتکار عمل لازم است. ثانیاً حل مشکلات اقتصادی کشور را در درون کشور، باید پیدا کرد. ستون فقرات هم عبارت است از تولید. ستون فقرات اقتصاد مقاومتی که ما عرض کردیم، عبارت است از تقویت تولید داخلی. اگر این کار تحقق پیدا کرد و همت‌ها متوجه به این مسئله شد، مسائل کار، به تدریج حل می‌شود و کار، ارزش پیدا می‌کند؛ کارگر، ارزش پیدا می‌کند و اشتغال عمومی می‌شود ... .
متولیان مبارزهٔ با فساد هم در این زمینه، نقش دارند. حالا اسم فساد زیاد آورده می‌شود. حرف زدن راجع به فساد که فایده ندارد؛ با دزد، دزد گفتن، دزد از دزدی دست بر نمی‌دارد؛ باید رفت؛ وارد شد. مسئولان کشور، روزنامه که نیستند که راجع به فساد حرف می‌زنند؛ بله، روزنامه راجع به فساد، ممکن است حرف بزند؛ امّا من و شما که مسئول هستیم، باید اقدام کنیم. حرف، دیگر نیست؛ وارد بشوند و اگر بلدیم، اقدام کنیم و جلوی فساد را به معنای واقعی بگیریم.[۱۷]

بریده‌ها

سفرهٔ خلیفه

شریک بن عبدالله نخعی یکی از فقهای قرن دوّم هجری، به علم و تقوا، معروف بود. مهدی، خلیفهٔ عباسی که به شیاستگی و لیاقت او اعتقاد خاصی داشت، بسیار علاقه‌مند بود که منصب قضاوت را به او واگذار کند؛ امّا شریک بن عبدالله از پذیرش این مسئولیت، سرباز زد. پس از مدتی به او پیشنهاد کرد که تعلیم و تربیت فرزندانش را بر عهده گیرد و معلم خصوصی آنان شود؛ اما شریک باز هم نپذیرفت که مسئولیتی بپذیرد و به همان زندگی آزادانه و ساده‌ای که داشت، قانع بود. روزی خلیفه او را فراخواند و به وی گفت: «باید امروز یکی از این سه کار را قبول کنی؛ یا عهده دار منصب قضاوت شوی، یا تعلیم و تربیت فرزندانم را بپذیری و یا این که امروز ناهار، میهمان ما باشی و بر سفرهٔ ما حاضر شوی. شریک، فکری کرد و ضمن بررسی این پیشنهادها، اندیشید وقتی بنا بر اجبار و اضطرار است، بهتر است پیشنهاد آسان‌تر و کم‌زیان‌تر را بپذیرد؛ سپس گفت: پیشنهاد سوم را می‌پذیرم و امروز میهمان شما می‌شوم. خلیفه به آشپز خویش دستور داد که امروز بهترین و لذیذترین غذاها را تهیه کند. وقتی شریک بر سر سفرهٔ خلیفه حاضر شد، با غذاهای گوناگون و رنگارنگ تهیه شده از مغز استخوان و آمیخته به نبات و عسل، روبه‌رو شد. او که تاکنون چنین غذاهایی نخورده بود، با اشتهای کامل، غذا خورد. طولی نکشید که شریک هم عهده‌دار تعلیم و تربیت فرزندان خلیفه شد و هم منصب قضاوت را پذیرفت و برایش حقوقی از بیت المال تعیین شد. روزی او با متصدی بیت المال بر سر حقوقش اختلاف پیدا کردم. مسئول بیت المال گفت: تو که گندم به ما نفروخته‌ای که بر سر حقوق خویش این گونه سماجت می‌کنی. شریک بن عبدالله نخعی گفت: چیزی بهتر و ارزشمندتر از گندم به شما فروخته‌ام؛ من دین خود را به شما فروخته‌ام.[۱۸]

تفکر خرچنگی

اگر چند خرچنگ را در جعبه‌ای قرار دهند و در جعبه هم باز باشد، هیچ یک از انها از جعبه خارج نمی‌شوند و در همان حال، باقی می‌ماندند؛ زیرا طرز تفکر خرچنگی به آنها اجازهٔ خروج نمی‌دهد؛ یعنی اگر یکی از آنها بخواهد از جعبه خارج شود، خرچنگ دیگری او را پایین می‌کشد و به این ترتیب، همه در جعبه باقی می‌مانند و سرنوشت نهایی آنها، مرگ است. انسان‌های حسود نیز چنین تفکری دارند. آنها نیز نه تنها هیچ گاه نمی‌توانند در زندگی پیشرفت کنند، بلکه در راه موفقیت دیگران نیز مانع ایجاد می‌کنند و آنها را از پیشرفت، باز می‌دارند.

خشم، کلید جهنم

سرلشکری از عارفی پرسید: آیا بهشت و جهنم وجود دارد؟
عارف پرسید: تو کیستی؟ گفت: من رئیس گارد امپراتور هستم.
عراف گفت: امپراتور، آدم احمقی است که کسی چون تو را به سرلشکری برگزیده است. سردار، خشمگین شد و شمشیر از غلاف کشید و به قصد حمله، پیش رفت. عارف گفت: اکنون نیمی از پاسخت را دریافتی و در جهنم را به روی خودت باز کردی! سردار به خود آمد و شمشیر در نیام کرد. عارف گفت: اکنون نیمی دیگر از پاسخت را دریافتی و درهای بهشت را به روی خودت گشودی.[۱۹]

نیرومندترین انسان

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از کنار گروهی عبور می‌کرد که بین آنها مردی پر قدرت و نیرومند، سنگ بزرگی را از زمین بلند می‌کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: این مرد چه می‌کند؟ گفتند: برای این که نیرومندترین شخص را بشناسیم، او این سنگ را از زمین بلند می‌کند. آن حضرت فرمود: نیرومندترین شما، کسی است که به وی دشنام دهند و خودنگه‌دار باشد و بر نفس خشمگین و انتقام جوی خود، پیروز شود. نیرومندترین شما، کسی است که چون خشنود شد و به جایگاهی رسید، خشنودی او، او را به گناه، نکشاند و چون خشم گیرد، خشمش او را از حق بیرون نبرد و چون قدرت یافت، به آن چه حق او نیست، دست درازی نکند.[۲۰]

زوال دولت

انوشیروان از موبدان (عالمان دین زرتشت) پرسید: زوال مملکت در چه چیز است؟ آنان گفتند: زوال مملکت به سه چیز وابسته است؛ پوشیده ماندن کارها و اخبار مملکت از پادشاه، ترقی جایگاه افراد فرومایه و پست در دولت و ظلم کارگزاران بر مردم. انوشیروان پرسید: دلیل شما چیست؟ گفتند: وقتی اخبار مملکت از پادشاه پنهان باشد، کارگزاران هر چه خواهند، انجام دهند و از این جهت، فتنه و آشوب، از هر نقطهٔ مملکت سر زند و مملکت، نا امن شود و به زوال و نابودی نزدیک گردد و چون مردم پست و فرومایه، ترفیع مقام یابند، به دلیل حرص و دنیا طلبی، به جمع آوری مال و ثروت روی می‌آورند و به هر چیز، طمع کنند و حرمت مردم نگه ندارند و به همین دلیل، مردم رنجیده خاطر شده، از دولت، روی گردان می‌شوند و به هر مقدار مردم از دولت روی گردان شوند، از قدرت دولت، کاسته و دولت به زوال، نزدیک می‌شود؛ زیرا حکیمان گفته‌اند: «تنزّل الدوله بارتفاع السّفله؛ ضعف و سستی دولت، به سبب بالا رفتن جایگاه افراد فرومایه است» و چون ظلم کارگزاران بر مردم زیاد شود، مردم از حمایت دولت دست می‌کشند و سر از اطاعت بر می‌تابند و از این طریق، رخنه در دولت و سلطنت، پدید می‌آید.[۲۱]

اسراف

روزی منصور عباسی به عمروبن عبید گفت: ما را پندی ده! عمرو بن عبید گفت: از دیده‌ها بگویم یا از شنیده‌ها؟ منصور گفت: از دیده‌ها. گفت: هنگامی که عمروبن عبدالعزیز کشته شد، یازده پسر داشت و مبلغ هفده دینار میراث از خود باقی گذاشت که بین یازده پسرش، تقسیم شد و از هشام بن عبدالملک نیز یازده پسر باقی ماند که به هر یک هزار بارِ هزار دیناری به ارث رسید. پس از مدتی یکی از پسران عمرو بن عبدالعزیز را دیدم که در یک روز، صد اسب در راه خدای عزّوجلّ قربانی کرد و یکی از پسران هشام را دیدم که بر سر راهی نشسته بود و از خلق، صدقه می‌خواست.[۲۲]

تأملی در شأن مدیران

نویسنده:محمود مهدی پور
واژه شأن از کلمات پر کاربرد و در عین حال، پر از ابهام است.
شأن معلم، شأن روحانیت، شأن ورزشکاران، شأن ملت و کشور و شأن مدیران و مسئولان از اصطلاحات متداول می‌باشند.
منظور از شأن چیست؟
وضعیّت، حالت، کار و مقام، از معانی قابل برداشت از واژه شأن می‌باشند. این که چه کاری در خور شأن یک فرد یا مقام یا گروه اجتماعی است و چه کاری در شأن نیست، روشن و تعریف شده نیست. آیا میزان تشخیص خود آن شخص یا مقام است یا نگاه عرف و غالب مردم، شاخص محسوب می‌شود؟
از نظر احتمالات عقلانی چند احتمال زیر وجود دارد:
۱. شأن هر کس به تشخیص خود او بستگی دارد.
۲. شأن هر کس به قوانین اجتماعی مربوط است.
۳. شأن هر کس به دیدگاه عمومی مردم ارتباط پیدا می‌کند.
۴. شأن هر کسی تابعی از قوانین الهی است.
هر فرد یا مقام در فعالیت‌هایی که انجام می‌دهد یا رفتارهایی که دیگران با او دارند، انتظاراتی از خود دارد و جایگاهی برای خویش در نظر دارد که برخی کارها را از خود یا دیگران، نمی‌پسندد و آنها را «دون شأن» خود می‌داند.
در انگلیسی، واژهٔ unworthy، below، beneath به معنای دون شأن است.
در نظام‌های سکولار، و غیر مکتبی، روش متداول، رفتار معمول، رویهٔ مقبول جمعی را می‌توان در حدّ شأن افراد یا مقامات دانست و برای هر گونه رفتاری می‌توان دو حدّ بالاتر و پایین‌تر از شأن، تعریف کرد. دو کلمهٔ فوق شأن و دون شأن، حد و مرز احترام به دیگران را تعیین می‌کنند که در هر دو صورت، با مخالفت ذهنی، گفتاری و رفتاری جامعه مواجه می‌شود.
برخی پژوهش‌گران می‌گویند:
«کار دون شأن، کاری است که خلاف عقل، حکمت، علم، اخلاق و احکام اسلام باشد و خلاف اذن خدا و برای غیر خدا باشد و به غیر از این، هیچ کاری دون شأن انسان نیست و بنابراین، کارهایی مثل راه رفتن در بازار، گرسنگی، خرید و فروش، ازدواج، طلاق، کارگری، کشاورزی، دامداری، خستگی، بیماری، قرض گرفتن و قرض دادن و ... هیچ کدام دون شأن یک مدیر و حتی امام معصوم نیست»[۲۳].
حال اگر کاری دون شأن امام معصوم نباشد قطعاً دون شأن مدیر جامعه اسلامی نیست؛ گرچه آنان از مدیران عالی و ارشد کشور باشند؛ ولی کارهای حرام و نامشروع، گرچه جامعه آنها را در شأن و موقعیت افراد و مقامات کشوری و لشکری بداند، در شأن مسئولان و مدیران و حتی دیگر افراد امت اسلامی نمی‌باشند.
برای شناخت مواردی که دون شأن شناخته می‌شوند، به عبارت زیر دقت کنید:
۱. دون شأن معلّم است که خواسته‌های خود را در کف خیابان مطالبه کند. (امام جمعه بردسکن، علی اصغر امینی).
۲. قدم زدن و زیر خارجه در ایام اهانت به رسول گرامی(ص) در پاریس دون شأن جمهوری اسلامی است. (امام جمعه تهران، محمد کاظم صدیقی).
۳.این جمله که دوران منبر و سخنرانی‌ها و تریبون‌های یک طرفه به سر آمده است. است و دون شأن یک رئیس است (امام جمعه بندر گز، سید مصطفی محمدی).
۴. مذاکره با آمریکا، دون شأن ایران اسلامی است. (حسین شریعتمداری).
این عبارات مسؤولان سیاسی و فرهنگی نمونه‌هایی از اقدامات دون شأن را نشان می‌دهد. که فراوان در گفتارهای مدیران فراوان به کار می‌رود.

شأن در مدیریت مکتبی

برخی کارها در جوامع غیر اسلامی در شأن مدیر نمی‌باشند؛ ولی در مدیریت نظام اسلامی، نه تنها در شأن مدیر، بلکه از وظایف مدیر محسوب می‌شوند. برخی از این امور عبارتند از:
۱. حضور در خط مقدم.
۲. ارتباط مستقیم با مردم.
۳. پوشیدن لباس‌های ساده.
۴. کار و تلاش اقتصادی حلال.
۵. سادگی خانه و وسایل زندگی.
۶. نشستن با فقیران و طبقات پایین جامعه.
۷. رفت و آمد با وسایل نقلیه عمومی.
با این حال، بی‌نظمی، بدقولی، ژولیدگی، آرایش‌ها و پوشش‌های تشریفاتی و تحقیرآمیز در شأن مدیران جامعهٔ اسلامی نیست.
اصولاً در مدیریت مکتبی، «اسلام»، حرف اوّل را می‌زند؛ ولی در مدیریت غربی، خواسته‌ها و تمایلات شخصی و آداب و عادات و خواسته‌های مردم، حرف اوّل و آخر را می‌زند.
در مدیریت مکتبی، حدیث نبوی «سیّد القوم خادمهم»[۲۴] حاکم است؛ امّا در مدیریت غیر مکتبی، همه، نوکر و خادم مدیران و مقامات اجتماعی هستند. در مدیریت مکتبی، مدیر، شأنی فراتر از قوانین الهی ندارد؛ ولی در مدیریت‌های غربی، این مدیران هستند که شأن و شئون خود را تعریف می‌کنند.
در مدیریت مکتبی، تحفیر مدیران، مسخره کردن مدیران، کشیدن کاریکاتور مدیران، فحش دادن به مدیران و غیبت و تهمت به مدیران، جایز نیست؛ زیرا اگر شایسته‌اند، نباید آنان را به سخره و استهزا گرفت و اگر مجرم و خلافکارند، نباید آنان را به مدیریت گماشت.
شأن مدیر در جامعه اسلامی، این نیست که با تهمت، غیبت، لعن، نفرین، استهزاء و مسخره، مواجه شود. مدیریت در جامعهٔ اسلامی، باری بر دوش است و نه نانی در کف. بنابراین، هر کس «آگاهی»، «فداکاری» و «توانایی» بیشتری برای حل مشکلات امت اسلامی در چارچوب قوانین الهی دارد، باید پای در این میدان بگذارد؛ تا زمینهٔ سوء استفاده، به حداقل، کاهش یابد.
مدیریت در جامعه اسلامی، سه شرط اساسی دارد:
۱- تعهد و پای‌بندی به مکتب.
۲- تخصص و کارآیی در مسئولیت.
۳- توان به کارگیری نیروها در جهت اهداف الهی و اجتماعی.
دانستن، خواستن و توانستن از شرایط لازم برای موفقیت در هر کاری، به ویژه در فعالیت‌های مدیران می‌باشند. تعهد مکتبی، ضامن خدمت‌گزاری، تخصص کاری، زمینه ساز شناخت عوامل و موانع فعالیت‌های اجتماعی و توان هماهنگی نیروها و امکانات، موجب نظارت بر فعالیت افراد و سیب پیشرفت اهداف و آرمان‌هاست.
مدیریت مکتبی ترکیبی از دو عنصر «اقدام عبادی و جهادی» است؛ ولی مدیریت غربی، ترکیبی از «تهدید» «تزویر» و «تطمیع» است در مدیریت مکتبی، مدیر، تسلیم خدا و عاشق بندگان خداست؛ امّا در مدیریت غربی، مردم با تزویر و تطمیع و تهدید، در جهت اهداف صاحبان قدرت، به کار گرفته می‌شوند.
مدیریت مکتبی با سه «عین» تحقق می‌یابد؛ علم. عقل و عزم؛ ولی در مدیریت‌های متداول امروز، جامعه بدون دروغ و فریب و تهدید و تطمیع، قابل اداره شدن نیست.
ما امروز به مدیریت مکتبی، رسانه‌های مکتبی، جامعهٔ مکتبی، اقتصاد مکتبی، مدرسهٔ مکتبی و دانشگاه مکتبی، نظام داوری مکتبی و فرهنگ عمومی مکتبی نیاز داریم.
ایمان، ولایت و جهاد، ارکان سه گانهٔ مدیریت مکتبی‌اند. تقویت ایمان عمومی، تقویت پیوند مردم و حکومت اسلامی و تقویت فعالیت‌های جهادی فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی از شرایط موفقیت‌ها در جهان، محسوب می‌شوند.
باورهای اصیل اسلامی، بیعت با رهبری عادل الهی و تلاش همه جانبه، شرط موفقیت مدیران دنیای اسلام است، امام خمینی، شهید رجایی، شهید باهنر و مقام معظم رهبری الگوهای مدیریت مکتبی در عصر انقلاب اسلامی هستند. امید است مدیران گرامی با الگو گیری از آنان، راه و رسم مدیریت اسلامی را به جامعه و جهان نشان دهند.

اصول هفتگانه

امام، یک اصولی دارد؛ یک مبانی‌ای دارد. این مبانی در طول ده سال دوران حاکمیّت اسلامی و پیش از آن در طول پانزده سال دوران نهضت، در بیانات گوناگون، بیان شده است. اصول امام را در این بیانات، می‌شود پیدا کرد. این اصول را، این خطوط را کنار هم که بگذاریم، یک شاکله‌ای از امام بزرگوار تشکیل خواهد شد. شخصیّت امام، این است. نمی‌گویم به هر مطلب فرعی توجّه کنید. زندگی امام مثل زندگی همهٔ انسان‌های دیگر، فراز و نشیب‌هایی دارد؛ حوادثی در آن اتّفاق افتاده است و هر حادثه‌ای، اقتضایی داشته است؛ مطالب اصولی را عرض می‌کنیم، آن چیزهایی که قابل انکار نیست و جزو بیّنات امام است، در طول سال‌های متمادی، چه قبل از تشکیل حکومت اسلامی، چه در دوران تشکیل حکومت اسلامی، چه در دوران جنگ تحمیلی هشت‌ساله، چه قبل از آن و چه بعد از آن، این اصول را امام در بیانات خود، تکرار کرده است. این اصول را گزینشی هم نبایستی انتخاب کرد. آن چه را من امروز عرض می‌کنم، جزو مسلّماتِ منطق امام و مکتب امام و راه امام است.

اثباتِ و نفی

امام، اسلام ناب را در مقابل اسلام آمریکایی قرار داد. اسلام آمریکایی چیست؟ اسلام آمریکایی در زمان ما و در زمان امام و در همهٔ زمان‌ها - تا آن‌جایی که ما می‌شناسیم، ممکن است در آینده هم همین‌جور باشد - دو شاخه بیشتر ندارد؛ یکی اسلام سکولار و یکی اسلام متحجّر؛ لذا امام، آن‌کسانی را که تفکّر سکولاری داشتند - یعنی دین را، جامعه را، رفتار اجتماعی انسان‌ها را، می‌خواستند - همواره در ردیف کسانی گذاشت که نگاه متحجّرانهٔ به دین داشتند؛ یعنی نگاه عقب‌افتادهٔ غیر قابل فهم برای انسان‌های نواندیش و متعصّبانه‌برروی مبانی غلط، هردوی اینها را امام در کنار هم همواره ذکر کرده است. امروز که شما نگاه می‌کنید، می‌بینید هردو نمونهٔ اسلام، در دنیای اسلام وجود دارد، هر دو هم مورد حمایتِ قدرت‌های قلدر دنیا و مورد حمایت آمریکا است. امروز، هم و القاعده و امثال اینها مورد حمایت آمریکا و اسرائیلند و هم بعضی از جریان‌های به نام اسلام و بیگانهٔ از عمل اسلامی و فقه اسلامی و شریعت اسلامی، مورد حمایت آمریکا است. اسلام ناب از نظر امام بزرگوار، آن اسلام متّکی به کتاب و سنّت است که با فکر روشن، با آشنایی با زمان و مکان، با شیوه و مِتُد علمیِ جا افتاده و تکمیل‌شدهٔ در حوزه‌های علمیّه، استنباط می‌شود و به دست می‌آید. این‌جور نیست که روش استنباط، مورد توجّه نباشد و هرکسی بتواند قرآن را باز کند و اصول حرکت اجتماعی را استنباط بکند؛ نه، این یک مِتُد دارد. این، یک روش دارد، این است. کسانی هستند که می‌توانند این روش را دنبال کنند. اسلام ناب از نظر امام بزرگوار، این است؛ البتّه هرکسی هم که آن مِتُد را بلد است، آن روش را بلد است، قادر نیست؛ باید فکر روشن داشته باشد؛ باید آشنا با زمان و مکان باشد؛ باید نیازهای بالفعل جوامع بشری و جوامع اسلامی را بشناسد؛ باید دشمن را بشناسد؛ نحوهٔ دشمنی‌های او را بداند. آن‌وقت می‌تواند اسلام ناب را مشخّص کند و بشناسد و بشناساند. اسلام آخوندهای درباری - که امام مکرّر با همین تعبیر از آنها اسم می‌آوردند - اسلام داعشی از آن طرف، اسلامِ بی‌تفاوت در مقابل جنایات صهیونیستی، در مقابل جنایات آمریکا، اسلامِ چشم‌دوختهٔ به آمریکا و قدرت‌های بزرگ و به اشارهٔ آمریکا، اینها همه سر در یک آخور دارند و در یک جا اینها همه به هم می‌رسند. از نظر امام، اینها همه مردودند. اسلامی که امام معرّفی می‌کند، در مقابل همهٔ اینهاست و پیرو امام، باید مرزبندی داشته باشد؛ هم با اسلام متحجّر، هم با اسلام سکولار و اسلام ناب را شناسایی کند و دنبال کند.

اعتماد به صدق

یکی از اصول امام، اتّکال به کمک الهی، اعتماد به صدق وعدهٔ الهی و نقطهٔ مقابل، بی‌اعتمادی به قدرت‌های مستکبر و زورگوی جهانی است. این، یکی از اجزاء مکتب امام است. خدای متعال وعده داده است به مؤمنین و ... فرموده است: «اِن تَنصُروا اللهَ ینصُرکُم». باید به این وعده، اعتماد و اتّکال کرد و در نقطهٔ مقابل، به دل‌خوش‌کُنَک‌های دشمنان، مستکبران، قدرت‌های جهانی، مطلقاً نباید اعتماد کرد. این هم در عمل امام، در رفتار امام، در بیانات امام، به‌طور کامل مشهود است. این اتّکال به قدرت پروردگار و اعتماد به او، موجب می‌شد که امام بزرگوار در مواضع انقلابی خود صریح باشد. امام با صراحت صحبت می‌کرد. آن‌چه را مورد اعتقاد او بود، صریح بیان می‌کرد؛ چون اتّکاء به خدا داشت؛ نه این که نمی‌دانست قدرت‌ها بدشان می‌آید؛ نه این که نمی‌دانست آنها عصبانی می‌شوند؛ می‌دانست؛ امّا به قدرت الهی، به کمک الهی، به نصرت الهی باور داشت و در برابر حوادث، دچار رودربایستی نشد؛ به یکی از نامه‌ها - امام شاید به دو نامه از نامه‌های سران مستکبر دنیا یا وابستگان به مستکبر، که به او نوشته بودند، جواب داد. امام به آن نامه، با صراحت تمام، مطلب را جواب داد که همان‌وقت در صدا و سیمای جمهوری‌اسلامی پخش شد؛ البتّه امام مؤدّبانه حرف می‌زد؛ امّا مواضع قاطع و روشن خود را در آن نامه‌ها بیان کرد و این توکّل خود را امام مثل خونی در شریان ملّت، جاری کرد. ملّت هم اهل توکّل به خدای متعال شد و به نصرت الهی، معتقد شد و در این راه وارد شد. این که امام به مستکبرین هیچ اعتمادی و هیچ اعتقادی نداشت، موجب می‌شد که به وعده‌های آنها، اعتنایی نکند. رئیس‌جمهور آمریکا - ریگان که رئیس‌جمهور مقتدری هم بود - به امام نامه نوشت و پیغام فرستاد و آدم فرستاد. امام به او اعتنائی نکرد و پاسخی به او نداد و اعتنایی نکرد و وعده‌ای را که او داده بود، امام به هیچ گرفت.
در یک مورد دیگر، یک وعده‌ای در مورد پایان جنگ تحمیلی، یکی از دولت‌های وابستهٔ به آمریکا داده بود؛ بحث صدها میلیارد یا هزار میلیارد در میان بود. امام، اعتنایی به آن نکردند. ما حالا در قضایای گوناگون جاری خودمان داریم همین معنا را لمس می‌کنیم و می‌بینیم که چطور نمی‌شود به وعدهٔ مستکبرین اعتماد کرد و به حرف‌هایی که در جلسهٔ خصوصی می‌زنند، نمی‌شود و اعتماد کرد. این را داریم لمس می‌کنیم. امام آن را جزوِ خطوط اصلیِ کار خود قرار داد؛ اعتماد به خدا و بی‌اعتمادی به مستکبران. این البتّه به معنای قطع رابطهٔ با دنیا نبود؛ [چون] سران کشورها به مناسبت‌های مختلف برای امام پیام تبریک می‌فرستادند و امام هم به پیام تبریک آنها جواب می‌داد. ارتباط این‌جوری، در حدّ معمول، مؤدّبانه و محترمانه، وجود داشت؛ امّا هیچ‌گونه اعتمادی به مستکبرین و قلدران و تبعه و دنباله‌روان آنها وجود نداشت.

اعتقاد به نیروی مردم و مخالفت با تمرکزهای دولتی

این از جملهٔ خطوط اصلیِ حرکت امام است. در آن‌روزها سعی می‌شد به‌خاطر یک برداشت نادرست، همهٔ کارهای اقتصادی کشور به دولت، موکول و وابسته شود؛ امام بارها و بارها هشدار می‌داد - و این هشدارها در بیانات ایشان به‌طور واضح منعکس است - که این مسائل را به مردم بسپارید و اعتماد به مردم داشت در مسائل اقتصادی. اعتماد به مردم داشت در مسائل نظامی. این را توجّه کنند. امام از اوّل، پشتیبان ارتش بود. کسی که مانع از انحلال ارتش در کشور شد، شخص امام بود و با وجود این، نیروی سپاه را به‌وجود آورد و بعد هم نهاد بسیج را به‌وجود آورد و حرکت نظامی را یک جریان مردمی قرار داد. در مسائل اقتصادی، تکیهٔ به مردم؛ در مسائل نظامی، تکیهٔ به مردم؛ در مسائل سازندگیِ کشور، تکیهٔ به مردم [داشت] که جهاد سازندگی را به راه انداخت؛ در مسائل تبلیغات، تکیهٔ به مردم [داشت] و بالاتر از همه مسئلهٔ انتخابات کشور و آراء مردم در مدیریّت کشور و تشکیلات نظام سیاسی کشور. در تمام طول این مدّت - دوران حاکمیّت امام بزرگوار ما ده سال است که از این ده سال، هشت سال در این کشور جنگ بود؛ شهرها بمباران می‌شد و جبهه‌ها مشغول جنگ بودند - که شاید در حدود ده انتخابات در کشور انجام گرفت، انتخابات‌های گوناگون یک روز از تاریخ مقرّر خودش عقب نیفتاد و در همهٔ مراحل، در همهٔ احوال، در همهٔ شرایط، امام بزرگوار اصرار داشت که انتخابات در وقت مقرّر خود انجام بگیرد. این که در بعضی از کشورها معمول است حالت فوق‌العاده اعلام می‌کنند، امام یک روز حالت فوق‌العاده اعلام نکرد. به انتخابات، اهمّیّت می‌داد و در روز انتخابات، جزو اوّلین کسانی که پای صندوق رأی حاضر می‌شد، شخص امام بزرگوار بود. اعتقاد به مردم و به معنای حقیقی کلمه، احترام برای آرای مردم و افکار مردم و تشخیص مردم، قائل بود. ممکن بود آن چیزی را که مردم انتخاب می‌کنند، مورد نظر امام در یک موردی هم نباشد؛ امّا درعین‌حال برای آرای مردم، احترام قائل بود و آنها را محترم می‌شمرد و آنها را معتبر می‌شمرد. امام در مورد مردم به اینها هم اکتفا نکرد و مردم را ولی‌نعمت مسئولان معرّفی کرد و مکرّر امام ذکر کردند که این مردم، ولی‌نعمت ما هستند و مواردی خود را خادم ملّت معرّفی کرد و می‌گفت: اگر به من خادم ملّت بگویند، بهتر از این است که رهبر بگویند. این، خیلی حرف بزرگی است و نشان‌دهندهٔ جایگاه برجستهٔ مردم و افکار مردم و آرای مردم و حضور مردم در نظر امام است؛ مردم هم پاسخ مناسب دادند و در صحنه حضور پیدا کردند. آن‌جایی که انگشت اشارهٔ او بود، مردم با جان و دل در آن جا حاضر شدند و این، متقابل بود؛ امام به مردم اعتماد داشت و مردم به امام اعتماد داشتند. امام مردم را دوست داشت و مردم امام را دوست داشتند و این رابطهٔ متقابل، یک امر طبیعی است.

حمایت از محرومان و مستضعفان

در بُعد مسائل داخلی کشور، امام طرف‌دار جدّی حمایت از محرومان و مستضعفان بود. امام نابرابری اقتصادی را با شدّت و حدّت، رد می‌کرد؛ اشرافی‌گری را با تلخی، رد می‌کرد و به معنای واقعی کلمه، امام، طرف‌دار عدالت اجتماعی بود. طرف‌داری از مستضعفان، شاید یکی از پر تکرارترین مطالبی است که امام بزرگوار ما در بیاناتشان گفتند و این، یکی از خطوط روشن امام و یکی از اصول قطعی امام است. ... امام مکرّر می‌گفت که این کوخ‌نشینانند، این فقرایند، این محرومانند که این صحنه‌ها را با وجود محرومیّت‌ها پر کرده‌اند و اعتراض هم نمی‌کنند و در میدان‌های خطر هم حاضر می‌شوند؛ [امّا] آن کسانی که برخورداری‌های بیشتری داشتند، در موارد مختلف، اگر مشکلی پیش می‌آمد، اتّفاقاً آنها بیشتر ابراز نارضایی می‌کردند. این وفاداری طبقات متوسّط مردم و طبقات محروم مردم، از نظر امام، یک امر برجسته بود و این را تأکید می‌کرد. بر مصرف درست بیت‌المال تأکید می‌کرد، بر پرهیز کردن از اسراف تأکید می‌کرد. این هم یکی از خطوط اساسی است. مسئلهٔ عدالت اجتماعی، طرف‌داری از محرومان و دوری از خوی اشرافیگری و خوی تجمّل‌گرایی و عمل در این جهت.

مخالفت با قلدران بین‌المللی و مستکبران

در بُعد خارجی امام صریحاً در جبههٔ مخالف قلدران بین‌المللی و مستکبران قرار داشت و هیچ ملاحظه‌ای نمی‌کرد. این است که امام در مقابلهٔ میان قلدران و مستکبران و قدرت‌های زورگوی عالم با مظلومان، در جبههٔ مظلومان بود؛ صریح و بدون ملاحظه و بی‌تقیّه، این را بیان می‌کرد و طرف‌دار جدّیِّ مظلومان جهان بود. امام با مستکبرین، سرِ آشتی نداشت. واژهٔ «شیطان بزرگ» برای آمریکا، یک ابداع عجیبی از سوی امام بود. امتداد معرفتی و عملی این تعبیر شیطان بزرگ، خیلی زیاد است. وقتی شما یک کسی را، یک دستگاهی را شیطان دانستید، معلوم است که باید رفتار شما در مقابل او چگونه باشد؛ باید احساسات شما نسبت به او چگونه باشد. امام تا روز آخر، نسبت به آمریکا، همین احساس را داشت و عنوان شیطان بزرگ را، هم به کار می‌برد و هم از بن دندان اعتقاد به این معنا داشت و در مقابل از اوّل انقلاب کسانی بودند که توجّه نمی‌کردند که آمریکا عقبهٔ تغذیه‌کنندهٔ رژیم طاغوتی است که به وسیلهٔ ملّت ایران برافتاد. ملّت ایران، رژیم طاغوت را ساقط کردند؛ امّا کسانی بودند آن روز که با حضور آمریکایی‌ها، با فعّالیّت آنها - حتّی فعّالیّت برخی از نهادهای آمریکایی - در داخل کشور، موافق بودند! اختلاف عمدهٔ دولت موقّت با امام بزرگوار، سر این قضیّه بود. ما از نزدیک می‌دیدیم. آنها توجّه نمی‌کردند که آمریکا تغذیه‌کنندهٔ رژیم طاغوت بود و این رژیم حالا برافتاده است؛ امّا آن دستگاه تغذیه‌کننده، هنوز باقی است؛ فعّال است و اگر به او میدان داده شود، مجال داده شود، دوباره مشغول خواهد شد و ضربه خواهد زد و نقاط ضعف را جست و جو خواهد کرد و از آن نقاط ضعف، وارد خواهد شد و این را توجّه نمی‌کردند. امام این را می‌دید؛ لذا موضع‌گیری امام در زمینهٔ مسئلهٔ لانهٔ جاسوسی، ناشی از همین نگاه و همین دیدگاه بود. در دنیا کسانی به این نقطه توجّه نکردند و ضربه‌اش را خوردند که حالا نمی‌خواهیم کسانی را شماتت و ملامت کنیم؛ امّا این ضربه‌ای است که بعضی خوردند؛ به‌خاطر این که رژیم‌های مرتجع و مستکبر را ساقط کردند؛ [ولی] عقبهٔ آنها را نادیده گرفتند. امام این عقبه را از روز اوّل دید و با آن مقابله کرد؛ لذا تا آخر، امام علیه آمریکا و دستگاه سیاسی و امنیّتی آمریکا، موضع داشت.
امام بزرگوار در طول این سالیان دراز، از فلسطین حمایت و دفاع کرد؛ از افغانستان دفاع کرد. آن روزی که شوروی‌ها وارد افغانستان شدند، با این که ما گرفتار دشمنی آمریکا بودیم - دولت‌ها معمولاً در این مواقع که با یک طرف گرفتاری دارند، با طرف دیگر می‌سازند- امام بزرگوار در همان حال، در مقابل شوروی موضع، قاطع گرفت که این موضع قاطع را حتّی بعضی از دولت‌هایی که گرایش غربی داشتند هم نگرفتند؛ امّا امام بزرگوار بدون هیچ ملاحظه‌ای از ملّت افغانستان حمایت کرد؛ از ملّت لبنان حمایت کرد و فلسطینی‌ها را با کمال صمیمیّت، مورد حمایت خودش قرار داد. این، منطق امام است. با این منطق، امروز می‌شود قضایای دنیا را شناسایی کرد و موضع درست را می‌شود فهمید. امروز ما به همان اندازه‌ای که با رفتار وحشیانه و ظالمانهٔ جریان داعش در عراق و در سوریه مخالفیم و به همان اندازه با رفتار ظالمانهٔ پلیس فدرال آمریکا در داخل کشورشان مخالفیم. اینها هر دو مثل هم هستند. به همان اندازه که با محاصرهٔ غزّه که محاصره‌ای ظالمانه‌ای است علیه مردم مظلوم غزّه، مخالفیم و به همان اندازه با بمباران مردم مظلوم و بی‌پناه یمن مخالفیم، به همان اندازه با سخت‌گیری‌هایی که علیه مردم بحرین به‌وجود می‌آید، مخالفیم و به همان اندازه با حملهٔ هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا به مردم در افغانستان و در پاکستان مخالفیم. این منطق، منطق امام است. هرجا ظلم هست، دو طرف وجود دارد؛ ظالم و مظلوم. ما طرف‌دار مظلومیم و مخالف با ظالمیم. این موضع‌گیری‌ای است که امام به صراحت انجام می‌داد و این، یکی از خطوط اصلی است.

استقلال کشور و ردّ

یکی دیگر از نقاط اصلی و خطوط اصلی تفکّر امام، مسئلهٔ استقلال کشور و ردّ سلطه‌پذیری است. این هم یکی از سرفصل‌های مهم است... . استقلال، یعنی آزادی در مقیاس یک ملّت. این، معنای استقلال است. این که بعضی در زبان یا در شعار، دنبال آزادی‌های فردی باشند، امّا علیه استقلال کشور حرف بزنند، این، یک تناقض است. چطور ممکن است آزادی فردیِ اشخاص محترم باشد؛ امّا آزادی یک ملّت، آزادی در مقیاس یک کشور، در مقابل تحریم‌های مخالفان و بیگانگان، محترم نباشد؟ این، اصلاً قابل فهم و قابل قبول نیست. متأسّفانه کسانی هستند که تئوری‌سازی می‌کنند برای نفی استقلال کشور و استقلال را گاهی به انزوا معنا می‌کنند و گاهی به این عنوان که امروز استقلال کشورها یک ارزش به حساب نمی‌آید، قلم‌زنی می‌کنند و حرف می‌زنند. این حرف‌ها هم در بین جامعه پخش می‌شود و کسانی این‌جوری حرکت می‌کنند. این، یک غلط بزرگ، یک خطای بسیار مهم و خطرناک است. امام معتقد به استقلال کشور بود؛ معتقد به ردّ سلطهٔ [بر] کشور بود. دشمن ما در طول این سال‌ها، بسیاری از فعّالیّت‌هایی که علیه کشور ما و ملّت ما کرده است، برای این بود که خدشهٔ در استقلال به‌وجود بیاورد؛ چه تحریم، چه تهدید. اینها استقلال را هدف گرفته‌اند. باید همه هوشیار باشند. بدانند که هدف‌های دشمن چیست. این هم یکی از خطوط اصلی است.

وحدت ملّی و توجّه به توطئه‌ها

یکی دیگر از خطوط اصلی تفکّر امام و راه امام و خطّ امام، مسئلهٔ وحدت ملّی است و توجّه به توطئه‌های؛ چه تفرقهٔ بر اساس مذهب، شیعه و سنّی و چه تفرقهٔ بر اساس قومیّت‌ها، فارس و عرب و ترک و کرد و لر و بلوچ و امثال اینها. تفرقه‌افکنی، یکی از سیاست‌های قطعی دشمن بود و امام بزرگوار ما از اوّل بر روی وحدت ملّی و اتّحاد آحاد ملّت، یک تکیهٔ کم‌نظیر داشت که این، یکی از خطوط است. امروز ما این خط را هم باید دنبال بکنیم. امروز شما می‌بینید در دنیا مسئلهٔ تفرقهٔ دنیای اسلام، یکی از سیاست‌های اصلی استکبار است. آمریکایی‌ها کارشان به آن جا رسیده است که حالا دیگر اسم شیعه و سنّی می‌آورند؛ اسلام شیعه، اسلام سنّی و از یکی حمایت می‌کنند؛ به یکی حمله می‌کنند؛ در حالی که جمهوری اسلامی ایران از اوّل نسبت به این مسئلهٔ اختلاف مذهبی، یک نگاه کاملاً یکسانی داشت. ما با برادران فلسطینی‌مان که سنّی‌اند، همان جور عمل کردیم که با برادران حزب‌الله لبنان که شیعه هستند، عمل کردیم. همه جا یک جور عمل کردیم. نگاه امام بزرگوار ما در داخل کشور، این بود. در دنیای اسلام، نگاه جمهوری اسلامی، نگاه امّت‌ساز است و امّت اسلامی، مورد نظر است. این که نوکرهای دست دوّم آمریکا می‌آیند مسئلهٔ هلال شیعی را مطرح می‌کنند، این نشان‌دهندهٔ سیاست‌های تفرقه‌افکن است. این که آمریکایی‌ها علی‌رغم تبلیغات فراوان، نسبت به همین گروه‌های تفرقه‌افکن تکفیری در عراق و سوریه مماشات می‌کنند - احیاناً در مواردی هم به آنها به‌صورت بی‌خبر و مخفیانه کمک می‌کنند و عواملشان به صورت صریح از آنها حمایت می‌کنند - این، نشان‌دهندهٔ این است که نقش تفرقه‌افکنی از نظر دشمنان اسلام و مسلمین و دشمنان جمهوری اسلامی، نقش بسیار برجسته‌ای است. این را همه توجّه کنند؛ هم شیعه توجّه کند و هم سنّی؛ بازی دشمن را نخورند. آن تسنّنی که آمریکا از آن حمایت کند و آن تشیّعی که از مرکز لندن به دنیا صادر بشود، اینها مثل هم هستند. هر دوی آنها برادران شیطان و از عوامل آمریکا و غرب و استکبارند.
همدلی و هم‌زبانی‌ای که ما امسال اوّل سال بر آن تکیه کردیم و مکرّر بعد از آن تکرار کردیم، بر همین مبنا استوار است. در داخل کشور، خواهران و برادران از اقوام مختلف، از مذاهب گوناگون، در کنار هم، یدِ واحده تشکیل بدهند؛ همچنان‌که بحمدالله تا امروز بوده است. جاذبه و دافعهٔ امام بر مبنای این اصول بود. ما هم می‌خواهیم جاذبه و دافعه داشته باشیم؛ جاذبه بر اساس این اصول و دافعه بر اساس این اصول.

مرا به زیور شایستگان بیارای

نویسنده:محمد باقر پورامینی
دعا، افزون بر این که ابزار انس و شیدایی با خداست ، روشی تاثیرگذار بررشد و تربیت آدمی، در ساحت فردی و اجتماعی و شاخصی برای ساخت یک سیک زندگی اسلامی است.
وقتی به صحیفهٔ سجادیه می‌نگریم و از میان نیایش‌های جامع و فرحبخش آن ، نیایش ۲۰ آن را به نظاره می‌نشینیم، منشوری از خصلت‌های نیک، برایمان ارائه می‌شود؛ دعایی با مضامینی عالی و اثر بخش که می‌تواند بر اعتلای زندگی ما سایه افکند.
در این فراز، تنها آن بخش از دعا را که به حوزهٔ روابط اجتماعی ما می‌پردازد، مرور می‌کنیم؛ بدان امید که مشق حیاتمان گردد:
۱. مرا بر آن دار که خیر خواه کسی باشم که بدخواه من است.
۲. به آن کسی که از من کناره می‌گیرد، پاسخ نیک دهم.
۳. به کسی که مرا محروم می‌کند، بخشش نمایم.
۴. کار کسی را که از می‌برد، با آشتی، تلافی کنم.
۵. کسی را که دربارهٔ من غیبت می‌کند، به نیکی یاد آورم.
۶. خوبی را سپاس گویم.
۷. از بدی چشم بر گیرم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد ...
مرا به زیور شایستگان بیارای و به جامهٔ پرهیزگاران بپوشان؛
۱. در گستردن عدل و داد
۲. و فرو خوردن خشم
۳. و میراندن آتش دشمنی
۴. و به هم پیوستن دل‌های پراکنده
۵. و به سامان کردن کار بندگان
۶. و بر ملاکردن پسندیده‌ها
۷. و پوشاندن کارهای ناپسند
۸. و نرم‌خویی و فروتنی و خوش‌رفتاری و بردباری و خوش‌رویی
۹. و پیشی جستن در فضیلت‌ها
۱۰. و گرویدن به شیوهٔ احسان
۱۱. و سرزنش نکردن دیگران
۱۲. و بخشش نکردن به کسی که سزاوار بخشش نیست
۱۳. و گفتن سخن حق؛ اگر چه دشوار باشد
۱۴. واندک شمردن کردار و گفتار نیک خود؛ اگرچه بسیار شد.
۱۵. و بسیار شمردن کردار و گفتار بد خویش؛ اگر چه اندک باشد.
خدای من ...!
این صفات را در من به کمال رسان؛ به وسیله طاعت پیوسته و همراهی با جماعت مومنان و دوری گزیدن از بدعت‌گذاران و پیروان اندیشه‌های ساختگی ... .

پا نویس

  1. آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ص 339.
  2. همان، ص340.
  3. همان.
  4. همان، ص 341.
  5. همان، ص 340.
  6. کلینی، کافی، ج8، ص 331.
  7. «و لا تُلقوا بأیدیکم إلی التهلکهٔ » (بقره، آیهٔ 195).
  8. توبه، آیهٔ 117.
  9. طبرسی، احتجاج، ج 1، ص 194.
  10. دائرهٔ المعارف صحابه پیامبر، ج2، ص 633.
  11. مجلسی، بحارالانوار، ج 28، ص 275.
  12. المواعظ العددیّه، ص 377.
  13. تلخیص از دائرهٔ المعارف صحابه پیامبر، ج 7، ص102- 109؛ به نقل از سیره نبویه ابن هشام، ج2، ص 533.
  14. حکایات گزیده از ندگانی علما و سلاطین ص 53 بر گرفته از کتاب العقد، ص 170.
  15. ر.ک: نهج البلاغه، نامهٔ 31.
  16. صحیفه امام، ج 15، ص353.
  17. از سخنان مقام معظم رهبری در جمع کارگران، 9/2/1394.
  18. مسعودی، مروج الذهب، ج2، حالات مهدی عباسی؛ به نقل از مرتضی مطهری، داستان و راستان، انتشارات صدرا، ج1، ص 102- 104.
  19. محسن سلامی نژاد، پندها و لطیفه‌ها، ج1، ص9- 10.
  20. صدوق، معانی الاخبار.
  21. روضهٔ الانوار، ص 217 (با تصرف و تلخیص).
  22. جوامع الحکایات، باب 15.
  23. Xshohe.com
  24. مکارم الاخلاق، ص265.