آینه رشد ۵۰
عنوان: آینه رشد ۵۰ مجموعه ها: نشریات شناسه کتاب: ۶۰۷ نویسنده: گروه نویسندگان شابک: - تعداد صفحات: ۰ نام اپراتور: محمد خلیلی ایمیل اپراتور: ۲farizeh@gmail.com زبان: پارسي رتبه: 0 تصویر: cover دانلود فایل: دانلود آینه رشد ۵۰ توضیحات: رهنمودهای امام
خدمت کنید و خدمتتان را بگویید
آنی که برای شما مهم است، خدمت کردن به همۀ طبقات، خصوصاً مستضعفها، خصوصاً محرومین [است] که در طول تاریخ محروم بودهاند. به این بیچارهها، باید خدمت کنید و خدمتتان را بگویید به آنها و وقتی گفته میشود، عمل دنبالش باشد و انشاءالله امیدوارم که اگر انگیزه اینطور باشد و شما موفق بشوید و انشاءالله موفق میشوید ... .
سفارش دوم این است که بین خودتان، بین وزرایی که هستند، بین دولتیها که هستند، برادری باشد. شما برای اسلام میخواهید خدمت کنید، نمیخواهید که برای خودتان کاری بکنید. شما میخواهید برای این ملت محروم در طول تاریخ، خدمت بکنید، نمیخواهید که جیب خودتان را پر کنید. شما این جور نیستید، هیچگاه. وقتی این طور شد، داعیه بر این که با هم مبارزه و معارضه بکنید، نیست. نصیحت است من میکنم؛ ولو میدانم که شما هیچ کدام این وضع را ندارید و من امیدوارم که انشاءالله، خداوند شما را حفظ کند و هر کدام در کارهای خودتان موفق باشید.[۱]
رهنمودهای رهبری
آن چه در اختیار ماست امانت است
آن چه مهم است، این است که هر جا هستیم، چه شما، چه حقیر، چه بقیۀ مسئولین، توجه داشته باشیم که آن چه در اختیار ماست، امانت است. ادای این امانت هم واجب قطعی و شرعی است و خدای متعال از ما سوال خواهد کرد؛ هم دربارۀ آن چه کردیم و هم دربارۀ آن چه نکردیم. باید به این توجه داشته باشیم.
دورۀ مسئولیت هم گذراست. همۀ حوادث عالم همین جور سریع میگذرد. عمر انسان هم همین جور است ... با این نگاه، باید کار کرد. بعد هم در مقابل محاسبۀ الهی که «ما یلفظ من قول اِلّا لدیه رقیب عیتد»، هر کلمهای که از ما صادر میشود، ثبت میشود؛ ضبط میشود؛ هر حرکت ما، هر اقدام ما، بلکه هر اندیشۀ ما و فکر ما. باید با این توجه، کار کنیم. شما در کرسیهای مجلس، هیئت رئیسۀ محترم در جایگاه ریاست و مدیریت و این حقیر جای خودم، مسئولین دولتی همینجور، با این روش، باید نگاه کرد؛ امانتی است. این امانت را بایستی ادا کنیم ... ادای امانت هم به این است که آن چه وظیفۀ ماست، بشناسیم و در حد وسع- بیشتر از آن هم از ما نخواستهاند- و توان برای آن تلاش کنیم و تا جایی که میتوانیم، بدویم.[۲]
مدیر نه به حاشیه میرود و نه به حاشیه میبرد!
حسن ابراهیمزاده
حکیمی قصد داشت به حج برود. راهیان مکۀ مکرمه قبل از او، شتران را با ساربانان اجاره کرده بودند و راهی خانۀ خدا شده بودند؛ در میان ساربانان، تنها یکی باقی مانده بود و چند شترش.
حکیم، خادم خود را برای اجاره شتران، نزد خود خواست. خادم به حکیم گفت: این ساربان آنقدر بد دهن و دشنامگو است که کسی حاضر به همراهی با او و اجارۀ شتران او نیست؛ امّا چون ساربان و شتر دیگری نبود، حکیم ناچار به خادم خود گفت: او میتواند ما را به مقصد برساند؟ خادم گفت: آری.
حکیم با همراهانش بر شتران سوار و راهی خانۀ خدا شدند. کاروان نرسیده به منزلی از حرکت باز ایستاد و ساربان با خود چیزی میگفت و حکیم به خادمش گفت: چه میگوید؟ خادم گفت: شما و ما را دشنام میگوید. حکیم پرسید: از نبردن ما به مقصد که چیزی نمیگوید؟ خادم گفت: نه. حکیم گفت: با او کاری نداشته باشید. در مسیر حرکت، این رفتار ساربان، بارها و بارها تکرار شد و حکیم هر بار همان پرسش خود را تکرار میکرد و چون اطمینان مییافت که سخن از نرسیدن به مقصد نیست، با اطمینان قلب دوباره بر شترش سوار میشد و در مسیر حرکت، نه سخنی از بددهنی ساربان میگفت و نه خود با او درگیر میشد و نه اجازه میداد که کسی با درشتی با او سخن بگوید.
غرض از بیان این حکایت، نه مُهر تأیید بر «اهداف وسیله را توجیه میکند» است و نه در پیش گرفتن مشی سکوت در برابر ناسزاگویی و توجیه همراهی با نااهلان؛ غرض، بیان روحیۀ مدیر و حرکت یک فرد و جامعه به سوی مقصدی متعالی است؛ مقصدی که آن قدر بزرگ و مقدس است، که هرگز اجازه نمیدهد مدیر کاروان، خود و دیگران را به کارهای کوچک و سخنان کم اهمیت، مشغول کنند و گرفتار موضوعات فرعی و حاشیهای شوند. از دیدگاه این سالک درونی و یا مدیر بیرونی، اگر قرار باشد انسان در برابر هر حرکت جزئی و هر سخن ناشایستی، توان خود را مصرف کند، دیگر از رسیدن به مقصد، باز میماند و شاید رمز این که قران کریم از گذشته کریمانه در برابر هر لغوی و یا بسنده کردن به سلام در برابر جاهلان سخن به میان میآورد، همین نکته باشد و شاید مهمتر و بالاتر از این گذشت و گرفتار نیامدن سالک و مدیر در فرعیات و حاشیهها، حاشیهسازی و اصلیسازی فرعیات برای دیگران باشد.
کم نیستند، مدیرانی که با خردهگیری از نیروهای زیر دست خود و یا روحیۀ مچگیری و برجستهسازی برخی از جزئیات، محیط کار را برخود و دیگران، جهنم میکنند و با گرفتن شادابی و طراوت از فضای کار، بذر بدبینی و بد اخلاقی را بر محیط کار، حکم فرما میسازند و کم نیستند مدیرانی که با زیر نظر داشتن جزئیات و مواظبت و مراقبت از رها نشدن ماشین مدیریت از دستانشان، چنان با جزئیات و فرعیات میسازند که کاروان از حرکت باز نایستد. سرزنش و توبیخ نیرویی که ناخودآگاه و از سر عصبانیت، سختی بر زبان آورده یا رفتاری نامناسب از شخصی که ریشه در مشکلات خانوادگی او دارد و یا به سامان نرساندن امری که بالاتر از توناییاش بوده است، کار مدیر دانا و حکیم نیست؛ تا چه رسد به کسی که به دنبال این گونه رفتارها و گفتارها، اتاق اتاقِ حوزه کاریاش را جست و جو میکند و بدتر از آن، نوع سلیقۀ اخلاقی و سیاسی خود را نیز بر آن میافزاید و نام خود را هم مدیر میگذارد! این صفت نه تنها منکری در حوزۀ مدیریت و جامعه است، بلکه کلید منکرات دیگر است؛ زیرا جابهجایی مسائل فرعی با اصلی و حاشیه و متن، مردم را از راه به در و در بیراهه، سرگردان میسازد. از این رو، حکیم عصر کنونی، رهبر معظم انقلاب، مدیران و مسئولان را از چنین روحیهای باز میدارد و میگوید: «در بسیاری از اوقات، یک مسئله اصلی در کشور وجود دارد که همه باید همّت کنند و به سراغ این مسئلۀ اصلی بروند؛ باید مسئلۀ کانونی کشور، این باشد؛ اما ناگهان میبینیم از یک گوشهای یک صدایی بنلد میشود؛ یک مسئلۀ حاشیهای درست میکنند و ذهنها متوجه آن میشود. این، مثل این میماند که در یک مسافرت مهمّی، کاروانی، قطاری، دارد حرکت میکند و هدفش رسیدن به یک نقطۀ خاص است؛ ناگهان ذهنها را مشغول کنند به یک چیز حاشیهای در بیابان از راه باز بمانند و احیاناً امکان ادامۀ حرکت هم از آنها گرفته شود. مسائل حاشیهای، نباید به میان بیاید. مردم ما خوشبختانه قدرت تحلیل دارند؛ هوشمندند؛ هوشیارند؛ میتوانند مسائل فرعی و حاشیهای را از مسائل اصلی، جدا کنند. توجه شود که مسائل حاشیهای، کانون توجه افکار عمومی قرار نگیرد.[۳]
مدیر نباید خود را در حلقۀ مسائل فرعی و حاشیهای، گرفتار کند و نباید دیگران را به سوی پرتگاه حاشیهها و فرعیات، رهنمون سازد؛ هر چند حاشیهها و فرعیات هم جزئی از حرکت در مسیر مدیریت است و گریزی از آنها نیست؛ امّا اگر مدیر به درستی حاشیهها را مدیریت نکند، چه بسا حاشیه به متن و فرع به اصل تبدیل شود و این نیز بصیرت مدیر و هنر مدیریت را میطلبد که بخشی از آن هدیهای الهی و بخشی دیگر، اکتسابی است و با برخی جنبههای شخصیتی و ویژگیهای فردی و اجتماعی مدیر، گره خورده است.
نیایش مدیران
نیایش مدیران
الهی!
به درگاه تو سائلیم؛
هر چند صاحب امکانات و وسایلیم.
اگر طردمان کنی، ذلیلیم و
اگر جذبمان کنی، خلیلیم؛
فراموشمان مکن که محتاج دلیلیم.
الهی!
بیکاری، مشغلۀ ناتوانان است
و بی عاری، کار نادانان
و اصلاح امور، هدف مصلحان.
اگر صالح نباشیم، اصلاح نتوانیم؛
اگر پاک نباشیم، پاک سازی نمیتوانیم
و اگر کاردان نباشیم،
کارآفرینی ندانیم؛
اصلاحمان کن؛ تا مصلح شویم و
پاکمان کن؛ تا جامعه را پاک سازیم
الهی!
مشورت با خردمندان، غنای عقل آورد
و استبداد به رأی، مایۀ جهل گردد؛
توفیق ده که از نصیحت خیرخواهان، روی نتابیم و
از مشرت عاقلان، باز نمانیم؛
مشاور بخیل و ترسو نگزینیم
و دلسوزان را از خویش نرنجانیم.
الهی!
نه غرور، جای سرور دارد و
نه موفقیّت، جای غرور؛
هر که به سرور مغرور گردد، خام است
و هر که به غرور مسرور گردد، ناکام؛
اگر دنیا را بشناسیم،
به داشتهها مغرور نگردیم
و اگر آخرت را بشناسیم،
به دنیا و جلوههایش مسرور نشویم.
الهی!
از دنیا تا آخرت، راهی دور و دراز است
و در این راه، هزاران رمز و راز.
راه خدمت و سعادت، پر پیچ و خم است و
راه خیانت و شقاوت،
باز؛ لطفی کن که در مسیرمان بینور نگردیم
و از مقصدمان، دور نگریدم
هفت خوان مدیریت
جواد محدثی
هماهنگی
همۀ افراد ذیربط، موافقت کرده بودند؛ کار، قانونی هم بود و مشکل اجرایی هم نداشت؛ ولی چون با بعضیها «هماهنگ» نشده بود، به بن بست خورد.
امضای مدیر
هفت خوان اتاقهای اداره را گذشتم؛ تا به امضای مدیر برسم؛ متأسفانه مدیر رفته بود.
مدیر و آبدارچی
وقتی در ادارهای، نفوذ آبدارچی بیش از مدیر باشد، خوب است جای مدیر و آبدارچی را عوض کنند.
باد مدیریّت
آنان که دچار «باد مدیریّت» و «چاقی تملّق» میشوند، با سوزن یک «انتقاد»، بادشان خالی میشود.
شناسنامه
کسی که بعد از ریاست و شهرت، خیلی عوض شده و کلّاً آدم دیگری شده بود، این پیامک را دریافت کرد: «شناسنامهات را گم کردهای»؟
استخاره
همۀ مقدمّات و مراحل کار به خوبی پیش رفته بود؛ امّا استخارۀ مدیر برای امضا، «بد» آمده بود. در شگفتم که مگر در مدیریت و اجرا هم به جای به کارگیری خرد و مشورت، باید استخاره کرد؟
موانع اجرا
پروندۀ من، با آن که امضای مدیر را هم داشت، پشت خاکریز «معاونت»، کُپ کرد و به اجرا نرسید.
زیرمیز و روی میز
دوربینی که زیر میز کار گذاشته شده بود، چیزی غیر از روی میز را نشان میداد. این بود که مدیر، تعلیق شد.
قیمت قالپاق وقتی قالپاق اتومبیل مدیر کلّ، بیش از میزان وام درخواستی ارباب رجوع میارزید، طبیعی بود که به تقاضای وام، اعتنا نکند.
عینک ریاست
حق داشت مرا نشناسد و اعتنا نکند؛ چون «عینک ریاست»، چشمش را ضعیف کرده بود.
جلسۀ مدیر
بیتوجّه به هشدار مسئول دفتر، وارد اتاق مدیر شد. مدیر با یکی از دوستان صمیمیاش مشغول خنده و گفت گو بود. بساط شیرینی و میوه هم برقرار بود و او تازه معنای «جلسه دارند» را فهمید.
دستور آسفالت
رئیس، بعد از پنچر شدن اتومبیلش در چاله چولههای جادۀ خاکی، دستور داد آن جا را آسفالت کنند.
کار زیاد
مقام محترم، آن قدر سرش شلوغ و کارش زیاد بود که به نماز اوّل وقت نمیرسید و گاهی هم اصلاً یادش میرفت.
ارتقاء و تنزّل
از وقتی که مقام و موقعیّت شغلیاش «ارتقاء» پیدا کرده بود، میزان رفت و آمدش با خویشان و صلۀ رحم هم «تنزّل» یافته بود.
سمعک
حرفهای ستایشگرانه را در هیاهوی بسیار هم خوب میشنید؛ اما وقتی کسی انتقادی داشت، احتیاج به «سمعک» پیدا میکرد!
آلزایمر
برای کسب محبوبیّت و نفوذ در دلها، مرتب وعده و قول میداد؛ امّا وقتی نشانی از اجرای وعدهها نبود و مراجعان، قول و قرارها را از او مطالبه میکردند، «آلزایمر» میگرفت.
صندلی ریاست
هر چند وقت یک بار، دستور میداد آرایش اتاق و میز و صندلی ریاست را نو کنند؛ تا افراد، شاهد تحوّل باشند. بیچاره نمیدانست که تحوّل در برنامه است؛ نه تزیین و آرایش اتاق و اعتبار مدیر هم به لیاقت و مدیریّت است؛ نه به میز و صندلی!
رئیس دفتر
در راستای سپردن اختیارات به دیگران و مسئولیت خواستن از آنان، همۀ امور را به رئیس دفترش واگذار کرده بود: نتیجه آن شد که به جای آن که مدیریّت کند، رئیس دفترش او را مدیریّت میکرد.
رجوع به بایگانی
از زیر مجموعۀ خود میخواست با دادن طرحها و پیشنهادهای نو و اجرایی، به تحوّل آفرینی در اداره کمک کنند. یکی از کارمندان قدیمی یادداشتی به دستش داد که بر روی آن نوشته شده بود: «بایگانی پرِ طرح است؛ به آن سر بزنید».
برای لحظات سرنوشت ساز باید کار کرد
محمود شریفی
از شریح قاضی نقل شده که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روزی به یارانش فرمود: منتظر وعدگاههای مرگ باشید و با آنها با کارهای نیک، برخورد کنید و به گنجینههای ثروت تکیه نکنید؛ تا شما را با فریب آرزوها، تخلیه کند. همانا دنیا، فریبنده، سقوط دهنده گول زننده، نیرنگباز و سحر کننده است که نهرهای آن درخشنده و میوههای آنان رسیده و ظاهرش شادی بخش و باطنش فریب و نیرنگ است، شما را با دندانهای مرگ، میخورد و با سختیها نابود مینماید و برای مردم در آن دنیا فرزندانی است که طعمۀ مرگ میشوند؛ ولی باز مردم زینت دنیا را برای خود انتخاب میکنند و در جست جوی مقام و رتبه در دنیا هستند.
نادان از این جهت دلباختۀ لذتهای دنیا شده و آنها جایگزین شادیهای او گردیده و خود را از فریبهایش در امان میبیند. دنیا شما را با دگرگونی و تنوع خود، احاطه کرده، شما را با تیرهای مرگ، نشانه میرود. پس دنیا روحهای شما را میگیرد؛ در حالی که شما برای دنیا جمع میکنید. شما برای مرگ متولد میشوید و به سوی گورها منتقل میشوید و روی خاک میخوابید و تسلیم کرمها میشوید و برای حسابرسی، برانگیخته خواهید شد.
ای صاحبان نیرنگها و نظرها و فهمها و خبرها، جایگاه پدران خود را به یاد آورید. گویا که جانهای شما گرفته شده و بدنهای شما برهنه گردیده و مال و ثروت شما، تقسیم شده است و شما ای صاحبان جمال و کمال و عظمت، به سوی منزل و محلی پر از گرد و غبار در حال حرکت هستید؛ سپس بر روی صورت در قبر میخوابید؛ در آن منزلی که دیدار کنندۀ شما اندک است و کارگردانان آن منزل، ملول و نگران هستند؛ تا اینکه قبرها شکافته و برای روز حشر و نشر برانگیخته میشوید، پس اگر عاقبت به خیر و خوشوقت شدید، به طرف شادی و شادمانی حرکت میکنید که در این صورت پادشاه و فرماندهی، فرمان بردار شده، در امنیت خواهید بود که فرزندانی دور شما را گرفته، گویا لؤلؤیی هستند که با جامهای شراب سفید، مایۀ لذّت بردن نوشندگان میشوند. اهل بهشت در ناز و نعمت خواهند بود و دوزخیان، شکنجه و عذاب میشوند. آنان در جامههای سندس و ابریشم، در ناز و نعمت هستند، و اهل جهنم در آتش جهنم جابهجا و زیر و رو میشوند.
جمجمۀ بهشتیان، پر از مِشک بهشتی میشود و بر دوزخیان گُرزهای آتشین، نواخته میشود. آنان با حوریان در حجلهها همراه میشوند و اینها در آتش جهنم، با زنجیرهای آتشین، گردانده میشوند. داغی در دلهای آنهاست که پزشکان از مداوای آنان بازماندهاند و دردی دارند که علاجی ندارد.
ای کسی که تسلیم کرمها و ارمغان آنها شدهای! پس عبرت بگیر از آنچه میشنوی و میبینی و به چشمت بگو از لذّت چرت، دوری کن و پیاپی اشک بریز که منزل تو، قبری است که در میان وحشت و گرفتاری قرار گرفته است.
ای غلفلت زده و در فراز و نشیب فرو رفته! بشنو از کسی که پنده دهند و آشناست؛ خداوند، روز قیامت و روز محشر را روز عرضۀ اعمال انسانها و سئوال و پاداش و کیفر دادن، قرار داده است؛ روزی که اعمال و رفتار مردم، بهسوی او بر میگردد و گناهان همۀ مردم، شمارش میشودند؛ روزی که [بر اثر مشاهدۀ؛ اعمال و گناهان خود] حدقۀ چشمهای انسانها ذوب میشود. در آن روز، زنان باردار [بر اثر وحشت]، جنین خود را سقط میکنند و هر کس از دوستش جدا میشود، و عقل هر خردمندی از ترس، حیران و سرگردان میشود؛ زیرا زمین بعد از ساختمان زیبا و نیکویی که داشت، نفرت انگیز شده، چهرۀ زیبای مخلوقات پس از شکوفایی و زیبایی، دگرگون میشود و زمین اشیای با ارزش خود را بیرون انداخته، به سوی خداوند فرو میریزد.
[آن] روزی است که مردم، وقتی وحشت شدید پیدا کنند، ترس، سودی نخواهد داشت و همه زمینگیر خواهند شد و گناهکاران با صورت و سیمای خود، شناخته میشوند و از خوبان، جدا میشوند.
گورها پس از مدتها بسته شدن، باز میشوند و همۀ نفوس در مقابل خدا، تسلیم میشوند و پردهها در آخرت، برداشته میشود. و حقایق و اخبار، برای مردم، آشکار میگردد و زمین به شدّت در هم کوبیده میشود. و بخ خاطر هدفی که برای آن در نظر گرفته شده، گسترش مییابد و مردم پراکنده، به بند کشیده میشوند و آنان به شدّت به طرف محشر هجوم میآورند و گناهکاران به عقب برگردانده میشوند و در این هنگام، چنین خطاب میشود:
ای انسان! وای بر تو، کار تو، سخت و دشوار است؛ یکی یکی برای حسابرسی جلو بیایید که فرمان پروردگار، رسید وفرشتهها صف در صف ایستاده و از اعمال و رفتار آنان قدم به قدم و حرف به حرف، سئوال میشود. آن مردم را با بدنهای برهنه میآورند، در حالی که چشمهای خود را پایین انداخته، رو به روی آنان حسابرسی و پشت سرشان جهنم قرار دارد که نعرههای آتش به گوش آنها میرسد و شعلههای آن را با چشم خود میبینند؛ در حالی که نه یاوری دارند و نه دوستی؛ تا آنان را از خواری و ذلت پناه دهد. پس آنان با سرعت به طرف جایگاهشان در محشر رانده میشوند، سپس آسمانها در هم پیچیده میشوند؛ همانند کتابچهای که در هم پیچیده میشود. پس مردم بر پل صراط قرار میگیرند؛ در حالی که در دل، هراسان هستند و باور میکنند که به سلامت نمیتوانند از پل بگذرند و اجازه ندارند که سخن بگویند و عذرشان پذیرفته نمیشود؛ زیرا بر دهان آنان مهر زده شده است و از دست و پای آنان در مورد کارهایی که انجام دادهاند، بازخواست میشود.
وای که چه ساعت سخت و نفسگیری است؛ لحظهای که دو گروه از هم جدا میشوند! گروهی اهل بهشت شده، گروهی در جهنم قرار میگیرند. آری، جهنمی شدن، فرار کنند و اهل کار و تلاش، باید برای این لحظات سرنوشت ساز، کار کنند؛ تا منزل آخرت به کام آنها باشد.[۴]
مدیران و اصالحات فرهنگی
محمود مهدی پور
یکی از وظایف مدیران، اصلاح فکر و فرهنگ جامعه است. همانگونه مدیران نسبت به نیازهای مادی و اقتصادی مردم باید احساس مسئولیّت کنند، از اصلاح فکر و فرهنگ عموم نیز نباید غافل نباشند؛ بلکه اصلاح فرهنگ، از نان و آب مردم، واجبتر است. این موضوع، بدیهی و انکار ناپذیر است که داشتن افکار و اندیشهها و آرمانها و آرزوهای نادرست و انحرافی، هزاران بیماری جسمی و روانی در پی دارد. همه ما در زندگی خود و دیگران، بارها مشاهده کردهایم که افراد بسیاری از نان و آب و لوازم اولیه زندگی و بهترین غذاها هم درست استفاده نمیکنند. بیماریهای روحی هم دست کمی از بیماریهای جسمی ندارند.
بیماریهای معرفتی، اخلاقی و عاطفی، بیماریهایی مثل کفر و شرک، یاس و بدبینی، خودبرتربینی، آزمندی و احساس حقارت و تحقیر دیگران و عدم اعتماد به توان و نیروی خویش، بیماری نادانی و بیتفاوتی، دروغگویی، ترس و شرم بیجا ریشۀ بسیاری از بیماریهای اقتصادی و اجتماعی میباشند.[۵]
امام علی علیه السلام میفرماید:
«هان آگاه باشید که فقر، نوعی از بلاست و سختتر از فقر، بیماری جسمی است و از آن سختتر، بسیاری دل است و بهراستی یکی از نعمتها، و سعت مالی است و از آن برتر، سلامت جسمی و بالاتر از آن، تقوای دل است».
بیماری قلبی، بیماری فرهنگی اس؛، بیماری ادراک و احساس، انحراف در عقیده و اخلاق و آرمانها و اندیشههای انسان است.
این بیماری به گونهای است که بیمار به خوبی بیماری خود را نمیفهمد و گرچه از بیماری رنج میبرد و دیگران را به زحمت میافکند، ولی خود از بیماری خویش بیخبر است.
وقتی نگاهها، بینشها، عشقها و آرزوها وارونه میشوند و توان درک و فهم انسان از بین میرود، انسان خوب و بد را نمیبیند و یا وارونه احساس میکند؛ رنگها را عوضی میفهمد؛ جایی که باید غمگین باشد، احساس شادمانی میکند و آن جا که باید احساس سرور کند، اندوهگین میشود.
آن جا که باید احساس پیروزی و موفقیت کند، دل مرده و افسرده و ناراحت میشود و در حوادثی که باید احساس رنج و شکست کند، خود را پیروز و کامیاب میبیند و گرفتار بیماری گرسنگی و تشنگی بیمرز میشود.
انواع بیماریهای فرهنگی
بیمارهای فرهنگی هم شدت و ضف فراوان دارند و از تب فرهنگی آغاز میشوند؛ تا به بیماری و بیهوشی و احتضار و مرگ فرهنگی و مسخ فرهنگی میرسند. بیماریهای فرهنگی را به سه گروه متفاوت زیر میتوان دستهبندی کرد:
بیماریهای اعتقادی. بیماریهای اخلاقی. بیماریهای معاشرتی و رفتاری. مدیرانی که به سلامت، امنیّت، اقتصاد و عزت کشور میاندیشند، نمیتوانند نسبت به ایمان و اخلاق و عادات و رسوم جامعه، بیتوجه و بیتفاوت باشند.
قرآن و عترت، دو کانون تشخیص و سلامت فکری و فرهنگی افراد و جامعهاند و همه باید خود را با ترازوی قرآن و اهل بیت علیهم السلام بسنجیم و سلامت و بیماری خویش را تشخیص دهیم و با رهنمودهای این دو پایگاه معنوی، به سلامت عقل و قلب و فکر و فرهنگ خویش، مطمئن شویم.
شناخت قرآن و عترت و مراجعه به قرآن شناسان و عترت شناسان و بهرهگیری از رهنمودهای آنان، تنها راهکار شفای بیماریهای فکری و فرهنگی است.
مدیران در آغاز باید از سلامت فرهنگی خویش مطمئن شوند؛ عقاید و اخلاق و رفتار خویش را با قرآن و گفتار و رفتار اهل بیت علیهم السلام میزان کنند؛ سپس برای درمان بیمارهای جامعه، برنامهریزی و اقدام نمایند.
طبیعی که باشد خودش زردروی
از او داروی سرخرویی مجوی
بدون توحید باوری، معاد باوری، قرآن شناسی و عترت سالاری، اصلاحات فرهنگی، امکان پذیر نیست. بدون انس با قرآن و عترت، بدون تلاوت و تدبر در قرآن و بدون عشق اهل بیت علیهم السلام و معرفت و ارتباط و زیارت آنان، اصلاحات فرهنگی در جان مدیران و اعماق جامعه، انجام شدنی نیست.
عدالت گرایی، ایثارگری، سادهزیستی، صداقت و مردم دوستی، از فکر و فرهنگ آسمانی ریشه میگیرند و بدون دستیابی به عقاید و اخلاق قرآنی، هرگونه برنامهریزی برای اصلاحات فرهنگی و اجتماعی، تلاشی بیهوده و ناقص و کم اثر است.
اصلاحات بهداشتی، درمانی، آموزشی، تربیتی، اقتصادی، اداری و سیاسی و هر گونه اصلاح در رزندگی اجتماعی، بدون تکیه بر فرهنگ قرآن و سنت نبوی و سیره و سخن اهل بیت علیهم السلام، امکان پذیر نیست. اصلاحات اعتقادی و اخلاقی، زیر بنای تمام اصلاحات اجتماعی است. نیاز جامعه به انقلاب فرهنگی و فرهنگ انقلابی، همیشگی است و انسان همیشه در دوراهی خدا محوری و خود محوری قرار دارد. تلاش پیامبران و اولیای الهی، برای خدا محوری است و شیاطین پیدا و پنهان، مردم و مدیران را به سوی خود محوری، تشویق میکنند. مفاسد اقتصادی و اخلاقی، همه ریشه در در «خودمحوری» مردم و مدیران دارند. مدیرانی که دغدغۀ مشکلات مردم و کشور را دارند، باید بدانند که جامعه بیش از نیاز به طلا و نقره، به ایمان و عدالت نیاز دارد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«انّ الناس صالح الادب احوج منهم الی الفضّه و الذهب[۶]؛ نیاز مردم به ادبیات شایسته و نیک، بیش از نیاز انان به طلا و نقره است».
مشکل و اقتصاد، بدون تامین نیازهای فرهنگی، حل شدنی نیست و تنها در سایۀ ایمان عمومی، میتوان به زندگی دلپذیر و اسلامی راه یافت.
یخ به جای آب میوه !
محدثی
در یکی از نوبتهای حج، رو به روی حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله در مدینه منوره، زائر میانسالی که در ایران به آب میوه فروشی اشتغال داشت، با من همسخن شد و خاطرهای شگفتانگیز از زندگی خود اینگونه تعریف کرد:
بیش از این در کسب و کار خود، مقداری از حجم لیوان را با یخ و بقیه را با آب میوه پر کرده، به مشتریان میدادم و این بهضرر و اجحاف بر آنان میانجامید. همه روزه پیش از طلوع آفتاب، یخ مورد نیاز را در کنار مغازهها پیاده میکردند. روزی هنگام صبح، وقتی برای بردن یخها به درون مغازه آماده شدم، دیدم آتش از قالبهای یخ زبانه میکشد. این صحنۀ تکان دهنده، مرا به یاد این آیات از قرآن افکند: «کلّا لو یعلمون علم الیقین لتروُنَّ الجحیم» چنان نیست که شما خیال میکنید؛ اگر شما علم الیقین [به آخرت] داشتید، قطعاً شما جهنم را خواهید دید»[۷].
این تنبیه الهی، از خواب غفلت، بیدارم کرد و حقیقت آن خطا را برایم آشکار نمود. از آن پس، لیوانهای بزرگتری تهیه میکنم و به میزان بهایی که مشتریان میپردازند، در آنها آب میوه میریزم و یخ را به جای آب میوه، عرضه نمیکنم[۸].
نکته:
آیا کم کاری اداری، نوعی یخ فروشی به جای آب میوه فروشی نیست؟
مدیریت و خودشناسی
سید مجید حسنزاده
مردی خدمت رسول اکرم صلی الله علیه و آله رفت و از آن حضرت پرسید: «ای رسول خدا! راه شناخت و رسیدن به حق، کدام است»؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «خودشناسی»[۹]. معرفت نفس و خودشناسی، برترین و سودمندترین نوع شناخت و کلید همۀ معارف و شناختها و به ویژه کلید معرفت نسبت به خداوند متعال است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «هر کس که خود را بشناسد، واقعاً خدای خویش را نیز خواهد شناخت»[۱۰]. کسی که نسبت به خودش شناخت نداشته باشد، از راه حق و طریق نجات، منحرف شده، گرفتار جهل و گمراهی میشود؛ زیرا کسی که نتواند خود را بشناسد، به شناخت درستی از جهان و محیط زندگی و راه و روش صحیح زندگی نمیرسد. امام علی علیه السلام میفرماید: «نسبت به خویشتن جاهل نباش؛ به درتسی که هر کس خود را نشناسد، نسبت به هیچ چیز، آگاهی نمییابد»[۱۱]. خودشناسی، یعنی انسان، صفات و ویژگیهای شخصیتی وی اخلاقی خیوش را بشناسد و در این صورت وی نسبت به صفات ناپسند و ناشایست خویش، مانند تکبر، غرور، حسد، شهرت طلبی، ریاست طلبی، رشوهخواری، شکمپرستی، شهوترانی و تجاوز به حقوق دیگران، آگاهی مییابد و اگر خواهان هدایت، سعادت و رستگاری باشد، برای اصلاح صفات ناشایست خویش، تلاش میکند؛ زیرا شناخت بیماری، مقدمه و شرط لازم درمان آن است و افزون بر این، شخص نسبت به صفات شایستۀ خویش، مانند سخاوت، خدمت به مردم، وظیفه شناسی، ایثار، حیا، عفت، قناعت، سادهزیستی و کسب حلال نیز آگاهی مییابد و تلاش میکند که این اوصاف و ویژگیها را در خویش تقویت و تثبیت کند. خودشناسی، وظیفۀ همۀ مسلمانان و مؤمنان است؛ امّا نسبت به افرادی که عهدهدار مسئولیت و مدیریتی در جامعه میباشند، از اهمیّت بیشتری برخوردار است. مدیری که استعدادها و ویژگیهای اخلاقی و رفتاری خویش را بشناسد، حوزۀ مسئولیت و مدیریت خویش و جامعهاش را نیز خواهد شناخت. از این رو، در انجام مسئولیتی که بر عهده دارد، موفق خواهد شد. گاهی مدیری از مراجعان به اداره، در برابر انجام کار، هدیه دریافت میکند. گاهی مدیری از دوشیزگان و بانوان جوان به عنوان منشی، مشاور و معاون استفاده میکند؛ بدون این که اینان توان و شایستگی چنین مسئولیتهایی را داشته باشند. گاهی مدیری به بهانۀ جلسات اداری، مراجعه کنندگان را به حضور نمیپذیرد و در رفع مشکلات آنان، تلاشی نمیکند.
گاهی مدیری برای تملق و چابلوسی و به دست آوردن موقعیتی بهتر در اداره، بدون توجه به وظیفهاش، تنها در صدد رضایت مدیر فرادست میباشد. گاهی مدیری نسبت به انتقاد افراد فرودست، واکنش منفی نشان میدهد و اقدام به مقابله، توبیخ و یا اخراج آنها میکند. گاهی مدیری مستبد و خود رأی است و به سخن منطقی دیگران، حتی سخنان کارشناسان، اهمیّتی نمیدهد.
گاهی مدیری برای خرید لوازم مورد نیاز ادارهاش از فروشگاههای خاصی خرید میکند. گاهی مدیری در امور شخصی از ماشینهای اداری استفاده میکند و کارهای شخصی خانهاش را هم کارکنان اداره انجام میدهند. گاهی مدیری بزدل، ترسو و یا عافیت طلب است و در مقابل دشمنان کشور و نظام، ذلت پذیر است.
گاهی مدیری در پیمانها و قراردادها با کشورها، شرکتها، فروشگاهها و افراد، به منافع مردم، کشور و جامعه، توجهی ندارد و منفعت و مصلحت خود و خانوادهاش را در نظر میگیرد. اگر این مدیران به دنبال خودشناسی و شناخت و یژگیها و صفات شخصیتی خویش باشند، در مییابند که این قبیل رفتارها و اعمال، از صفات ناشایست، سرچشمه میگیرند و موجب گمراهی و خسران ابدی میشوند. از این رو، سودمندترین کار، آن است که شخص نسبت به عیوب خوش، آگاهی پیدا کند.
امام علی علیه السلام میفرماید: «آگاهی انسان به عیبهایش، سودمندترین شناختهاست»[۱۲].
محاسبۀ نفس
پس از شناخت بیماری، نوبت به درمان میرسد و اولین گام، محاسبۀ اعمال و رفتار است و پس از محاسبه، شخص تلاش میکند عیوب و بیماریهای اخلاقی خویش را اصلاح کند و در جهت تحکیم و استمرار صفات شایسته، تلاش کند امام علی علیه السلام دربارۀ محاسبه میفرماید: «کسی که به حساب خویش رسیدگی کند، بر عیبهای خویش آگاه میشود و بر گناهانش احاطه مییابد و از آنها بر میگردد و توبه میکند و عیبهای خویش را اصلاح میکند»[۱۳].
اگر مدیری در پایان هر روز کاری خویش، اعمال، رفتار و گفتار خویش را بسنجید، به مصالح و مفاسید رفتاری خویش آگاه میشود. وی در این محاسبه میفهمد که آیا به مسئول فرا دست، گزارشهای دروغ و جعلی نداده است؟
آیا در عزل و نصبهایش، معیارها و ضوابط را مبنا قرار داده و یا به روابط و مصالح و منافع شخصی، توجه کرده است؟
آیا به خاطر تحکیم موقعیت و حفظ جایگاهش، برای داوطلب شدن افراد مورد تأیید مدیر فرا دستش، تلاش نکرده و از اموال بیت المال در این راه هزینه نکرده است.
آیا در این روز برای تضعیف و یا اخراج برخی رقیبان، تلاش نکرده و به تهمت و غیبت، دچار نشده است؟
محاسبه، وظیفهای اخلاقی است که در انجام وظایف الهی، انسان را یاری میکند و موجب پیشرفت و تکامل اخلاقی شخص میشود و اهمیت آن به گونهای است که اگر کسی در هر روز، اعمال خویش را محاسبه نکند، از پیروان حقیقی اهل بیت علیهم السلام شمرده نمیشود. امام کاظم علیه السلام میفرماید: «از ما نیست کسی که هر روز به حساب خویش رسیدگی نکند؛ پس اگر عمل نیکی انجام داد، در افزایش آن بکوشد و اگر عمل بدی انجام داد، از خداوند، طلب مغفرت کند و به سوی او بازگردد»[۱۴].
بنابراین، اگر مدیری پس از محاسبۀ کارها و رفتارهای مدیریتی خویش، کارنامهای ضعیف و غیر قبابل پذیرش داشته، توان پیشرفت کاری در خود نمیبیند، باید از مقام و منصب خویش کنارهگیری کند و مسئولیت را به شخص شایستهای واگذار کند و اگر حقی را از کسی پایمال کرد، باید درصدد جبران برآید؛ زیرا اگر با مسامحه و بیتفاوتی از این موضوع بگذرد و در این جهان به حساب خویش رسیدگی نکند، در جهان واپسین، اعمال او را محاسبه میکنند و در این صورت، گرفتار خسران ابدی خواهد شد.
مدیر و طبیب
مدیری را عارضۀ کسالتی پیش آمد، بس مدهوش و موحش.
نزد طبیب رفت (نه، طبیب را به بالین مدیر آوردند).
طبیب: خدا بد ندهد مدیر! مشکل چیست؟
مدیر: مدتی است چشمم دچار عارضه گشته، میگویند: اوضاع خراب است؛ ولی من هر چه مینگرم، جز صفا و آبادانی و رفاه، چیزی نمیبینم.
طبیب: دیگر چه، جناب مدیر؟
مدیر: گوشم هم عیب کرده، نه نالۀ محروم میشنود و نه استغاثۀ مظلوم؛ البته مدحها، تملّقها، مبالغهها، و آمار و ارقام رشد و تحوّل را خوب میشنود؛ ولی انتقاد و پیشنهاد را نه.
طبیب: اینها قابل درمان است؛ دیگر چه مشکلی است؟
مدیر: دیری است زبانم لکنت دارد، نه تقدیر میکند، نه تحسین و نه تشویق؛ فقط توهین و تحقیر بر ان میگذرد. حس شامّه ما نیز از کار افتاده و تعفّن غیبت و افترا را حس نمیکند. ذائقۀ ما نیز هر انتقادی را تلخ مییابد و هر ثنا و ستایشی را شیرین حس میکند.
طبیب: علاج آن است که ... .
مدیر: طبیب حبیب، این را هم بگویم که میل به کار در من نیست. پاهایم رمق رفتن دنبال امور را ندارد و از انجام وظیفه زود خسته میشوم. دلم میخواهد بخوابم، یا کار تعطیل شود و در پی تفریح شتابم.
طبیب: مدّتی پنبۀ غفلت از گوش مبارک در آورید، پردۀ تظاهر و تصنّع از برابر چشمان کنار بزنید؛ قفل حسد و کبر از زبان بگشایید؛ صبحها بخور حقیقت استشمام کنید؛ روزها عصای عزم به دست گرفته، در صحن خدمت، قدم بزنید. امید است افاقه حاصل شود.
مدیر: اگر خوب نشدیم چه؟
طبیب: جسارتاً میز و منصب به دیگری بسپارید و استعفای خویش بنگارید و مدیر سالمی به جای خویش گمارید.
مدیر: یکباره بگویید بمیرید!
طبیب: البتّه راهی جز آن نیست؛ ولی ما را قدرت بیان نیست!
یک سیاستمدار صادق به یاد انقالبی رصیح آیت الله مهدوی کنی محمد باقر پورامینی همه جا و همه وقت در موضع یک عالم دینی و یک سیاستمدار صادق و یک انقلابی صریح، ظاهر شد و هرگز ملاحظات شخصی و انگیزههای جناحی و قبیلهای را به حیطۀ فعالیتهای گسترده و اثرگذار خود راه نداد. در همۀ عرصههای مهم کشور، در دوران انقلاب، شجاعانه و با صراحت تمام، نقشآفرینی کرد[۱۵]. ویژگی های ممتاز آیت الله مهدوی کنی، از او یک شخصیت جامع ساخته بود ؛ حضور به هنگام و به جای او در تحولات، نقش عمار یاسر را برای انقلابیون، تداعی می کرد. در حوادث و وقایع تاریخی مهم کشور، هر جا تصمیم و حرکتی مناسب لازم بود، با شکوه حضورش امور را سامان میبخشید. وقتی غبار فتنه ، مرزها را درهم می شکست و پیشکسوتان را زمین گیر میکرد، موضع شفاف و صریح او، مایۀ آرامش انقلابیون حق مدار بود؛ تا سره را از نا سره تشخیص دهند و دل در گرو مراد خود دهند و پیروی از ولایت را مشق زندگی خویش قرار دهند. تاریخ نظام اسلامی ، رفت و آمد مدیران متعددی را شاهد بوده است. وقتی موضع و حرکت مشکوک برخی مدیران از یک آبشخور واحد، او را نگران می ساخت؛ او اگر خطری را احساس میکرد؛ شجاعانه موضعگیری می کرد تا همگان را در برای ایستادگی با آن پدیدۀ مشکوک، همراه سازد. خاطرات ذیل، گوشه ای از نکته سنجی، پیش از انتخابات دورۀ ششم مجلس و دورۀ هفتم ریاست جمهوری است:
بنده قبل از انتخابات دور هشتم احساس خطر میکردم و گفتم احساس میکنم که مشروطه دارد تکرار میشود؛ چون می دیدم برخی از مدیران و مسئولان که در متن نظام و در دولت هستند و بودند، مطالبی را اظهار میدارند. که گویا بعضی از اصول قانون اساسی برای آنها قابل قبول نبود؛ اگر محترمانه بگویم، این اصول برایشان هضم نشده بود ... از این رو، در بعضی از سخنرانی هایم گفتم که من واقعا احساس خطر می کنم؛ همان احساس خطری که در مشروطیت می شد. بنابر این، با صراحت گفتم که مشروطیت، دارد برمی گردد. بعضی ها می گفتند که مگر بازگشت مشروطیت اشکال دارد؟ آنها میگفتند: بازگشت مشروطیت، یعنی قیام علیه استبداد و خودکامگی؛ این که بد نبود؛ ولی من مقصودم این بود که من میترسم حوادث ناگواری که بعد از مشروطه واقع شد، تکرار شود والا اصل انقلاب ما هم خوب بوده، چنان که مشروطه هم از اول تا حدودی خوب بوده (نمی گویم صد در صد خوب بوده، ولی مشروطه در برابر حکومت های جائر سلطنتی خوب بوده، هرچه باشد، علمای دینی آن را پذیرفتند و اقدام کردند)؛ لذا من احساس خطر می کردم و می گفتم مشروطه دارد برمیگردد؛ یعنی افرادی یا احزابی خودآگاه یا ناخوآگاه، به نام انقلاب، علیه انقلاب، فعالیت می کنند؛ چنان که عده ای به نام مشروطیت، علیه آن اقدام کردند و استبداد رضاخانی را به ارمغان آوردند. هشدار من در آغاز برای بسیاری قابل قبول نبود و غریب می نمود و احیانا مورد اعتراض قرار می گرفت ... خوب، من یک آشیخی هستم؛ مگر شما نمی گویید هر کسی نظر خودش را می تواند بگوید؟ من هم به عنوان یک ایرانی، نظر خودم را گفتم. شما ادعا دارید که می خواهید مردم سالاری را حاکم کنید؛ اما بعد می گویید شما چه کاره هستیدکه این حرف ها را می زنید! این تعبیر و این برخورد، نادرست است. اگر سخنان مرا با دلیل و برهان رد میکردید، حرفی نبود؛ ولی ایجاد خفقان، با مردم سالاری، سازگار نیست. این دیگر کم لطفی است. من به خودشان هم حضوری گفتم که کم لطفی کردید.
اطرافیان
عربی بادیه نشین، در برابر سلیمان بن عبدالملک (خلیفۀ اموی) ایستاد و گفت:
سخنی با تو دارم که کمی تُند است و هر چند ناخوشایند توست، ولی آن را تحمّل کن؛ چرا که به سود توست.
گفت: بگو.
گفت: من زبانم را آزاد میگذارم؛ تا تو را نصیحتی کند که زبانهای دیگر از گفتن آن لالند؛ تا از این راه، حق خدا را ادا کرده باشم.
کسانی دور تو را گرفتهاندکه برای خود، گزینش بدی کردهاند؛ دینشان را به دنیایشان فروختهاند؛ با دنیا ساخته و با آخرت به جنگ پرداختهاند. آنان را امین مشمار؛ چرا که امانت را ضایع کردهاند و به مردم، ستم میکنند و تو مسئول کارهای آنانی؛ ولی آنان مسئول کارهای تو نیستند.
دنیای آنان را با تباه کردن آخرت خودت، آباد نکن. زیان کارترین افراد، کسی است که آخرتش را به دنیای دیگران بفروشد.
سلیمان گفت: ای اعرابی! تیغ زبانت را که برندهتر از شمشیر است. برضد ما آختهای!
گفت: آری، تیغ آختهام؛ امّا به سود تو، نه به زیان تو![۱۶]
مدیریتهای ضد استعماری امیرکبیر
عبدالرحیم اباذری
شب سه شنبه ششم شوال ۱۲۶۴، محمد شاه قاجار در قصر محمدیۀ شمیران که خود به تازگی ساخته بود، پس از چهارده سال و سه ماه سلطنت، به علت مرض «نِقرس» از دنیا رفت. ولیعهد او، ناصرالدین میرزا طبق روال معمول ولیعهدهای دورۀ قاجار، در تبریز به سر میبرد. یازدهم شوال، خبر مرگ محمد شاه در تبریز به ولیعهد که آن روز هفده سال و هشت ماه داشت، رسید. ناصرالدین میرزا که از امروز میخواست ناصرالدین شاه قاجار بشود، فوری به وزیر خود، میرزا فضل الله نصیرالملک دستور داد که مبلغی پول برای پرداختن قرضها که تقریباً هیجده هزار تومان بود و مخارج سفر به تهران، تهیه و مقدمات حرکت را آماده کند.
نصیرالملک نتوانست پول را تهیه کند و این معذرت خواست. ولیعهد از میرزا محمدتقی خان فراهانی که در آن زمان، وزیر نظام در تبریز بود و به طور غیر رسمی، تصدی شغل «امارت نظام» را بر عهده داشت، خواست حل این مشکل کند. میرزا تقی خان، این مسئولیت را پذیرفت و ضمناً به ناصرالدین میرزا تذکر داد که از این به بعد متوجه باشد که پادشاه و مرکز قدرت کشور است و نباید در مقابل مسائل بزرگ و کوچک و مخصوصاً از نوع تهیه پول، اظهار عجز و ناتوانی کند و تأکید کرد و قول داد که اگر به نصیحتها وراهنماییهای او توجه کند، تمام مشکلاتی را که در راه سلطنت او وجود دارد، از میان بردارد و راه را برای حل مشکلات کشور، هموار کند.
شاه جوان و کمتجربه، از اظهارات امیرکبیر در خود، احساس اطمینان کرد و به درخواست وی، فرمانی به نام او صادر کرد که برای تهیۀ پول، اقدام کند و از طرف شاه جدید، سند امضا نماید.
در گذشته مرسوم بود که در این گونه موارد، از دولتهای خارجی انگلیس و روس، قرض میگرفتند، چنان که وقتی در سال ۱۲۵۰ ق فتحعلیشاه فوت کرد و محمد شاه ولیعهد میخواست از تبریز به تهران انتقال یابد، میرزا ابوالقاسم قائم مقام، برای تهیۀ مخارح سفر، از وزیر مختار انگلیس، «سرجان مکنیل» پول گرفته بود؛ امّا میرزا تقی خان فراهانی، چون تصمیم به مبارزه با استعمار در تمام ابعادش گرفته بود، توسل به یک مقام خارجی را برای گرفتن پول، شایسته برنامههای خود نمیدید و به همین سبب، به یکی از تجار تبریز، به نام حاج شیخ کاظم، پدر شیخ محسن مشیرالدوله مراجعه کرد و مبلغ سی هزار تومان از وی قرض گرفت.
روز ۱۴ شوال، امیرکبیر در تبریز، ناصرالدین شاه را طی مراسم رسمی به مقام سلطنت رساند و روز ۱۹ شوال، موکب همایونی را با تشریفات سلطنتی به طرف تهران حرکت داد.
هنگام حرکت، شاه حفاظت و حمایت ارمنیهای مقیم تبریز را که طبق عادت غلط گذشته، تحت حمایت قنسولگری انگلستان بودند، با صدور فرمانی، به قنسول انگلیس اعطا کرد و در واقع، این حکم را تنفیذ و تمدید نمود. در این هنگام، امیرکبیر از این اقدام منافی با استقلال و حق حاکمیت، بر آشفت و خطاب به شاه جوان گفت: برازندۀ یک کشور و دولت مستقل نیست که اصلاح امور اتباع خود را به دست عمال یک دولت خارجی بسپارد و این حق را از خود سلب کند.
گرنت واتسن، دبیر سفارتخانۀ وقت انگلیس در تهران، پس از نقل این ماجرا مینویسد: «هر فرد بی طرفی باید اعتراف کند که حق حاکمیت از اتباع شاه که وزیر مختارهای خارجی آن را تصدی میکردند، با آن که تا حدودی خود دولت ایران آن را تفویض میکرد، با اصول حقوق بینالمللی، منافات داشته است؛ اما همین که امیر نظام خواست از سوءِ استفاده مزبور جلوگیری کند، وزیر مختارهای خارجی در دربار ایران، به هیچ وجه حاضر نشدند رسمی را که رعایت آن، نفوذ فراوانی به آنها در مورد صدر اعظم و اتباع شاه میداد، از دست بدهند».
امیر کبیر از زمان آغاز کار، تکلیف خود و همه را روشن ساخت و با این گونه برخوردهای استقلال طلبانه و استعمار ستیزانه، زنگ خطر و هشدار را برای کسانی که عادت کرده بودند در همۀ شنون مملکت ایران دخالت کنند، به صدا درآورد. او به ایادی داخلی اجانب نیز که در لابلای حکومت قاجاریان خوش خزیده بودند، فهمانید که شخصیت وی از قماش کسانی نیست که بخواهد در امور کشور به اجانب تکیه کند؛ تا چه برسد به این که از منابع آنان دفاع نماید.[۱۷]
چهار پرده از چهره حکام رژیم پهلوی
ملّت ایران یکپارچه وارد میدان شدند؛ لبّیک گفتند به امام عزیز و شجاع و الهى و معنوىشان و گلاویز شدند با رژیم فاسد. این رژیمى که ملّت با آن گلاویز شد، چه بود؟ چه کسى بود؟ این خیلى مهم است. دو سه خصوصیّت را من عرض میکنم؛ چون عرض کردم امروز انگیزهها وجود دارد براى تحریف؛ یعنى سعى میکنند چهرۀ خبیثترین و زشتترین و سیاهروترین عناصر حُکّام تاریخىِ اواخر این ملّت را به شکلى آرایش کنند که حقیقت براى مردم، مکشوف نشود و نفهمند با این انقلاب چه کردند.
یکى از خصوصیّات آن رژیم فاسد، دیکتاتورىِ سیاه و خفقان عجیب علیه مردم، با قساوتآمیزترین روشها [بود] که ممکن است در جاهاى دیگرى از کشورها هم وجود داشته باشد. در اینجا خود ما از نزدیک مشاهده کردیم که چه میکردند و چه رفتارى داشتند با آحاد مردم؛ هم در دوران رضاخان که گذشتگان ما، بزرگترهاى ما آن را دیده بودند و براى ما نقل کردند، هم در دوران اخیر که خود ماها، آحاد مردم، در میدان بودیم. جوانها البتّه آن دوران را ندیدند. حرفهاى فراوان و موثّق [وجود دارد] از آنچه اینها با مردم، با مبارزین و با کسانى که انتقاد داشتند - ولو انتقادهاى اندک - داشتند انجام میدادند؛ رفتارهایى که اینها میکردند، آن شکنجهها، آن فشارهاى عجیب و غریبِ جسمى و روحى، آن زندانهاى مخوف که امروز برخى از نشانههاى آنها هست که افراد میروند مىبینند؛ تعجّب میکنند. یکى از کارها این بود که اینها با قدرت زور و استبداد و فشار بر مردم، حکومت خودشان را ادامه میدادند؛ و همین کسانى که امروز دَم از حقوق بشر میزنند و این ادّعاهاى رسوا را مرتّب، پىدرپى تکرار میکنند، با همۀ وجود، طرفدار اینها بودند؛ نمیشود هم گفت خبر نداشتند. چرا؟ دستگاه جهنّمى ساواک را خود صهیونیستها و خود آمریکایىها و سیاى آمریکا بهوجود آورده بودند. روشها را آنها بهشان یاد داده بودند. چطور ممکن بود خبر نداشته باشند. حالا که اخیراً معلوم شد خود اینها هم دچار یکچنین مشکلات عظیمى هستند. این افشاگرىهایى که در این اواخر انجام گرفت نسبت به رفتار سازمانهاى جاسوسى آمریکا با مخالفین و معاندین، اینها کجا، سخن از آزادى بیان و لیبرالیسم و دموکراسى و اعتناى به حرف مردم کجا! اصلاً عالم عجیبى است! در کشور ما، آن رژیم خبیث، یکى از خصوصیّاتش این بود: شدّتعمل و قساوت کامل نسبت به هرکسى که اندکاعتراضى به آنها داشت و مطّلع میشدند.
خصوصیّت دوّم، وابستگى ذلّتآمیزى بود که اینها به قدرتهاى خارجى داشتند. حالا در این کتابهایى که براى تبرئه و بىگناه نشان دادن رژیم خبیث پهلوى مینویسند، این را منکر میشوند که [البتّه] قابل انکار نیست. رضاخان به دستور انگلیسىها آمد و به دستور انگلیسىها هم رفت؛ به مجرّد اینکه انگلیسىها پیغام دادند که باید برود، بعد از هفده هجده سال سلطنت، ناچار [رفت]؛ یعنى پشتیبان دیگرى نداشت. آنها او را آورده بودند؛ حالا هم لازم میدانستند او برود و رفت؛ به دستور انگلیسىها آمد و به دستور انگلیسىها رفت. بعد هم که محمّدرضا را انگلیسىها سرِ کار آوردند، تا آخر دهۀ ۲۰ و از اوایل دهۀ ۳۰ آمریکایىها وارد میدان شدند، همۀ امور را قبضه کردند و در اختیار گرفتند؛ سیاستها سیاستهاى آمریکا [بود]؛ آنچه منافع آمریکا ایجاب میکند، چه در رفتار داخلى، چه در رفتار منطقهاى، چه در رفتار بینالمللى، عیناً آن چه آنها لازم میدانستند، یعنى تحقیر عظیم ملّت ایران. این، یکى از خصوصیّات آن رژیم خبیث این بود. این که شما مىبینید آمریکایىها با چه لجى، با چه دشمنى و بغضى به ملّت ایران و به انقلاب اسلامى و به نظام اسلامى نگاه میکنند، بهخاطر این است. اینها یک چنین دورانى را گذراندند. چنین کشورى، چنین نظامى از دست آنها رفته است؛ لذا دشمنى آنها با انقلاب، تمامشدنى نیست. خصوصیّت سوّم این رژیم خبیث، فساد بود؛ انواع فساد، از فسادهاى جنسى بگیرید که مبتلابه تقریباً همۀ دربارىها و دوروبرىها و مانند اینها بود که دیگر حالا داستانهایش شرمآور است. آن روز، خیلى از آحاد مردم هم میدانستند؛ اگرچه جرأت نمیکردند بر زبان بیاورند. گاهى از قلم خارجىها در میرفت و چیزهایى را میگفتند؛ فساد جنسى، فساد مالى، نه فقط در سطوح متوسّط که هر وقتى ممکن است پیش بیاید؛ نخیر، در عالىترین سطوح کشور. از طرف شخص محمّدرضا و دوروبرىهایش، بالاترین فسادهاى مالى، بزرگترین رشوهها، بدترین دستاندازىها، خباثتآلودترین فشارها بر منابع مالى ملّت بهوجود مىآمد. براى خودشان، ثروت درست میکردند به قیمت فقیر کردن مردم و بیچاره کردن مردم. فساد، فساد جنسى، فساد مالى، اعتیاد، ترویج اعتیاد و ترویج موادّ مخدّر صنعتى بهوسیلۀ عناصر اصلى حکومت آن روز، در ایران بهوجود آمد و اتّفاق افتاد. یکى از خواهرهاى محمّدرضا را در فرودگاه سوئیس با چمدان پر از هروئین، پلیس سوئیس دستگیر کرد! [خبر آن در] همۀ دنیا پیچید؛ منتها زود ماستمالى کردند؛ خب، مربوط به خودشان بود؛ قضیّه را برطرف کردند؛ گره را باز کردند؛ یکچنین وضعیّتى [بود].
بىاعتنایى به مردم؛ ازجملۀ خصوصیّات مهمّ رژیم طاغوت، بىاعتنایى به مردم بود؛ مردم بههیچ قیمت، بهحساب نمىآمدند. ما در دوران عمرمان، در دوران جوانى در رژیم گذشته، یک بار هم نه در انتخاباتى شرکت کرده بودیم و نه از مردم کوچه و بازار معمولى مىشنیدیم که شرکت کنند. انتخاباتى وجود نداشت. در یک برههاى خیلى صریح، در یک برههاى کمتر صریح، دخالتهاى آنها بود؛ یک مشت مزدور را میبردند؛ مىنشاندند آنجا و بهوسیلۀ آنها در مجلس شورا و مجلس سنا، کار خودشان را انجام میدادند. مردم اصلاً نمیدانستند چه کسى در رأس کار است. اصلاً رابطۀ بین مردم و حکومت، قطع بود. آگاهى مردم، اطّلاع مردم از مسائل کشور، از مسائل سیاسى که شما امروز مىبینید، این درست نقطۀ مقابل آن چیزى است که آن روز وجود داشت؛ رژیم خبیث، به کل منقطع بود با آحاد مردم.
بىاعتنایى به پیشرفت علمى، ترویج خودکمبینى ملّى و بزرگنمایى غربى؛ حالا کار علمى که پیشرفت نمیکرد، حرکت علمى به معناى واقعى کلمه که اصلاً وجود نداشت، در رسانهها، ذائقۀ مردم را به واردات، عادت دادند که این عادت متأسّفانه تا امروز باقى است. عادات طولانىمدّتى که براى مردم بهوجود مىآید، بهآسانى از بین نمیرود. اینها به جاى کشاندن کشور به سمت احیاى تولیدات داخلىو منابع حقیقى یک ملّت، مردم را با پول نفت، عادت دادند به واردات. ذائقۀ مردم را عوض کردند. کشاورزى کشور را نابود کردند. صنایع واقعى و ملّى کشور را از بین بردند. کاملاً کشور را وابسته کردند به خارج و به دشمنان این ملّت. ملّت را تحقیر کردند. توانایىهاى ملّت را دستِکم گرفتند و به زبان آوردند. فرهنگ غربى را بزرگنمایى کردند؛ مردم هم احساس میکردند. ملّت ایران، ملّت باهوشى است؛ حقایق را میفهمند و احساس میکنند؛ منتها یک دستى لازم است؛ یک صداى رسایى لازم است؛ یک دل مؤمنى لازم است که دیگران را وارد به میدان مبارزه کند. مبارزات، گوشه و کنار بود. این که مردم بیایند وارد میدان بشوند، این کار یک مرد الهى بود که خداى متعال این مرد الهى را به مردم داد. امام بزرگوار ما، همان فریادى شد که همۀ خواستههاى مردم را در خود جمع داشت. مردم هم پاسخ گفتند و اجابت کردند؛ جان دادند؛ فداکارى کردند و وارد میدان شدند. ملّت با چنین رژیمى، گلاویز شد و پیروز شد.
علّت دشمنى دشمنان با نظام اسلامى در درجۀ اوّل، همین است که در یک نقطۀ حسّاس، در یک کشور ثروتمند، در یک کشورِ از لحاظ موقعیّت راهبردىْ فوقالعاده مهم - که اینها توانسته بودند یک رژیم دستنشاندۀ فاسد متّصل و مرتبط به خودشان را در آن جا احیا کنند و تقویت کنند - در یک چنین جایى، اسلام، ملّت، آرمانهاى مردمى، آمده است و جایگزین شده است؛ اعتنایى به خواستههاى دشمنان ندارد و درست در جهت مقابل آن جهاتى که آن رژیم حرکت میکرد، حرکت میکند. بزرگترین خدمتِ حرکت اسلامى و انقلاب اسلامى، این بود که مردم را از شرّ آن رژیم، خلاص کرد. همۀ آنچه بعداً پیش آمده است تا امروز، این عزّت ملّى، این حرکت عظیم مردمى، این آگاهى و بصیرت عمومى، این پیشرفت علمى، این جایگاه برجستۀ ایران در جهان و در منطقه، اینها همه و همه بهخاطر این است که آن مانع بزرگ از پیش پاى ملّت برداشته شد و این را مردم انجام دادند. این را دین انجام داد. این را اعتقادات انجام داد.
والیان گدا
انوری
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت: این والیّ شهر ما گدایی بیحیاست
گفت: چون باشد گدا، آن کز کلاهش تکمهای
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست؟
گفت: ای مسکین! غلط اینک از این جا کردهای
کان همه برگ و نوا، دانی که آنها از کجاست؟
درّ و مروارید طوقش، اشک طفلان من است
لعل و یاقوت سنامش، خون ایتام شماست
آن که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است
گر بجویی، تا به مغز استخوانش مال ماست
خواستن، کدیه[۱۸] است، خواهی عُشر دان، خواهی خراج
زان که گر ده نام باشد، یک حقیقت را، رواست
در مذمت چاپلوسی
یکی پرطمع نزد خوارزم شاه شنیدم که شد با مدادی پگاه
چو دیدش، به خدمت دو تا گشت و راست دگر روی بر خاک مالید و خاست
پسر گفتش ای بابک نامجوی یکی مشکلت میپرسم بگوی
نگفتی که قبله است راه حجاز چرا کردی امروز این سو نماز
مبر طاعت نفس شهوت پرست که هر ساعتش قبلۀ دیگر است[۱۹]
موریانۀ فساد
شراب کوردوبا، نذر جوانان مسلمان
سیاست «اندلیزه» کردن کشورهای اسلامی، یکی از اهداف شرم استعمار است. آن چه میخوانید، بخشی از کتابچۀ «غروب آفتاب در اندلس»، اثر محمد طنطاوی الجوهری است.
شراب اروپا به آندلس سرازیر میشد؛ تا جوانان مسلمان را فاسد کند. یکی از کشیشان مسیحی، این را کافی ندانست و همۀ انگور تاکستانهای کوردوبا را پیش خرید کرد؛ شراب انداخت و سوگند خورد که آن شراب را جز به دانشآموزان و دانشجویان مسلمان نفروشد؛ به ویژه نوجوانان و جوانانی که در مدارس کشیشان درس میخواندند! جوانان مسلمان نیز با تعلیمات جدیدی که یافته بودند، از این هدیه، بسی شادمان و خشنود شدند.
سرانجام، این نتایج به دست آمد:
۱. میخوارگی که تا آن زمان نزد مسلمانان عملی حرام، شرمآور و ننگین بود (و اگر برخی بادهگساری میکردند، تنها در مجالس محرمانه و میهمانیهای خصوصی بود)، از این پس، کاری عادی و معمولی و رایج گردید؛ به ویژه اینکه جوانان مسلمان تحصیل کرده در مدارس مسیحیان اروپایی، در نوشیدن شراب، پیشگام بودند و به همین خاطر، بادهنوشی، یکی از ویژگیهای دانشآموختگان و روشنفکران و نوگرایان به شمار میآمد. بنابراین، هر کس از این کار سرباز میزد او را کهنه پرست، مذهبی، خشک و متعصب میدانستند.
۲. مسملانان با نوشیدن شراب، لباس وقار و متانت و حیا را از خویش دور کردند و بد مستی و خمارآلودگی، به ویژگیهای اخلاقی و رفتاری آنها افزوده گشت.
۳. جوانان میخواره و بادهگسار، اخلاق و روحیات پدران خود را بیارزش و حقیر شمردند و نیاکان و پدران خویش را نادان و عقب مانده خواندند.
۴. مردم، لباسهای پشمین و مویین را که پوشش مجاهدان اسلام و لباس صبر و تحمل و سعی و کوشش بود، از تن به در آوردند و لباس حریر و دیبا، یعنی جامۀ تنپروری در بر کردند.
۵. مردم از تعالیم اسلام، به ویژه گردآمدن در مسجد و ادای فریضه نماز که اساس دین اسلام و نگهبان روحیات و معنویات مسلمانان بود، غفلت کردند. مساجد به صورتی متروک و کثیف درآمدند که گهگاه پیرمردان و پیرزنانی از کار افتاده برای نماز در آنجا جامع میشوند و مردمان دیگر را با مسجد و نماز، کاری نبود.
۶. در عشرتکدهها و مراکز عیش و نوش، دختران مسیحی (که از سوی کشیشان برای به فساد کشاندن جوانان مسلمان استخدام شده بودند)، به دلربایی نوجوانان و جوانان مسلمان مشغول بودند و جوانان مسلمان تا دیری از شب در آن میهمانخانههایی که محل زنان و دختران بدکاره بود، بیپرده به خوشگذرانی، بادهنوشی و رقص و پایکوبی میپرداختند.
۷. خوشگذرانی و تجملگرایی به اندازهای رایج شد که درآمد عادی مردم برای گذراندن زندگی آنها کفایت نمیکرد و افزون بر این، همچشمی و رقابت در بهرهگیری از تجملات و زینتهای زندگی، به اندازهای بالا گرفت که همه میخواستند از نظر خانۀ مجلّل و تزیینات آن و پوشیدن لباسهای گرانقیمت و استفاده از زینت آلات برای خانه و خانوادۀ خود، از دیگران پیشی بگیرند. و از ان جا که تأمین این خواستهها با درآمدهای مشروع ممکن نبود، کارگزاران، حاکمان، امیران و فرمانروایان مسلمان برای تأمین خواستههای خود به اخّاذی، رشوه و اختلاس از بیتالمال مسلمانان پرداختند و فساد اداری رواج گرفت!
طبقات تولید کنندۀ ثروت- یعنی دهقانان، روستاییان، کارگردان و صنعتگران- مجبور بودند برای پاسخگویی به حرص و طمع طبقات ممتاز، همۀ دسترنج خود را تقدیم کنند و در نتیجه، روز به روز طبقات تولید کننده، فقیرتر و ناراضیتر و طبقات بالا در گرداب تنپروری، گناه و پردهدری، بیشتر غوطهور میشدند و کشیشان نیز در این میان با همۀ وسایل ممکن، خوشگذرانی و فساد اخلاقی و اداری را ترویچ میکردند.
بریدهها
مقاومت کشاورزان
هنگامی که مدرس، تولیت مدرسۀ سپهسالار را عهدهدار بود، نمایندهای را برای امور موقوفات انتخاب کرد. روزی شخصی به نام سپهبد امیر احمدی، همراه با پانزده نظامی قصد داشتند زمینهای مزرعۀ گل تپه را که از موقوفات مدرسه بود، تصاحب کنند. نمایندۀ مدرس و گروهی از کشاورزان، مانع آنها شدند و بعد، جریان را به مدرس گزارش دادند. مدرس گفت: در زمین موقوفه، تصرف به هیچ شکلی درست نیست. کشاورزان گفتند: آنها پانزده تفنگچی دارند. مدرس در پاسخ آنها گفت: اگر آنها پانزده تفنگچی دارند، شما هم صد بیل دارید و با همین بیلها میتوانید آنها را از زمین بیرون کنید و من هم در تهران پاسخش را میدهم. هفتۀ بعد که دار و دستۀ سپهبد امیر احمدی آمدند، نمایندۀ مدرس و کشاورزان جلو آنها را گرفتند و از تصرف زمینها جلوگیری کردند و سپهبد و اطرافیانش با آشفتگی از محل دور شدند[۲۰].
چکمههای پدر
در سال ۱۳۴۲ ش. شاه از طریق تیمسار پاکروان، پیام محرمانهای برای امام خمینی فرستاد. در این پیام آمده بود: اگر از انتقاد و تحریک مردم بر ضد دولت دست برنداری، چکمههای پدرم را به پا میکنم. امام خمینی که در آن وقت یک مرجع و عالم بلند مرتبه بود، به نمایندۀ پاکروان پاسخی نداد؛ امّا در اواخر همان روز به مسجد رفت و در حضور مردم، ضمن تکرار پیام شاه با تحقیر آمیزترین لحن گفت: جواب من به او این است که چکمههای پدرت برایت خیلی بزرگ است![۲۱]
قتل بیگناه
هرمزان، امیر سپاه خوزستان، در جنگ با مسلمانان اسیر و به لشکر اسلام پناهنده و بعد مسلمان شد؛ امّا عبیدالله فرزند دوم عمر، به گمان این که او در قتل پدرش دست داشته است، بدون محاکمه او را به قتل رساند. امام علی علیه السلام از عثمان، خلیفۀ وقت، قصاص عبیدالله را خواستار شد و عثمان به بهانۀ این که سخت است خانوادۀ خلیفۀ دوم، داغدار مصیبت دیگری شوند، از قصاص او شانه خالی کرد. امام علی علیه السلام فرمود: اگر بر این فاسق دست یابم، او را به قصاص خون هرمزان خواهم کشت. سرانجام، عبید الله در میدان صفین و در لشکر معاویه، به دست یکی از یاران امام علی علیه السلام به هلاکت رسید.[۲۲]
رازداری
مردی نزد شیخ ابوسعید ابوالخیز رفت و گفت: آمدهام تا از اسرار حق، چیزی به من بیاموزی. شیخ گفت: امروز بازگرد و فردا بیا. هنگامی که مرد رفت، ابوسعید فرمان داد که موشی را در صندوقی گذاشته، در آن را محکم ببندند. روز که مرد دوباره نزد ابوسعید آمد، او صندوق را به آن مرد داد و گفت: این صندوق را نزد خودت نگاه دار و هرگز در آن را باز نکن. مرد صندوق را گرفت و به خانه رفت؛ امّا همواره در این اندیشه بود که چه چیزی در صندوق است که شیخ سفارش کرد در آن را باز نکنم. پس نتوانست صبر کند و صندوق را گشود و موش بیرون جست. فردا نزد شیخ آمد و گفت: من از تو سر خدا طلب کردم و تو موشی به من دادی! شیخ گفت: تو موشی را نتوانستی پنهان نگاه داری؛ سر خدا را چگونه نگاه خواهی داشت؟[۲۳]
شجاعت در داوری
فتحعلی شاه قاجار که گاهی شعر میسرود، روزی شعری سرود و از شاعرا درباره دربارۀ آن شعر، داوری خواست. شاعر دربار که آن شعر را نپسندیده بود، بیپروا نظر خویش را بیان کرد. فتحعلی شاه خشمگین شد و دستور داد او را در طویله در کنار چهارپایان به آخر ببندند. پس از چند ساعت، شاه دوباره او را خواست و دوباره شعر را برایش خواند و پرسید: حالا چطور است؟
شاعر بیآن که سخنی بگوید، راه خروج را پیش گرفت.
شاه پرسید: کجا میروی؟ شاعر گفت: به طویله.[۲۴]
با من هم بله
پسر جوان یکی از سیاستمداران کهنهار، معاون وزارتخانهای شد. پدرش ضمن اندرز به وی گفت: فرزندم! مردمداری در این کشور، مشکل است؛ زیرا توقعات مردم، حد و مرزی ندارد و با مقررات، تطبیق نمیکند. مرد سیاسی و اجتماعی برای اینکه جانب احتیاط را نگاه دارد، باید با مردم، مدارا کند؛ تا هم خلافی از او سر نزند و هم کسی را نرنجاند و برای این کار در مقابل هر تقاضای مردم، جواب منفی مده و در پاسخ هر تقاضا، فقط بگو: بله، چشم و در مقام عمل هم لازم نیست کاری انجام دهی. پسر، نصحیت پدر را به کار بست و در برابر هر پاسخ ودرخواستی، فقط میگف ت: بله، چشم، درست میشود. روزی پدرش برای کار مهمّی به وی مراجعه کرد. پسر نیز به جای انجام کارش گفت: بله قربان، چشم! پدر خشمگین شد و گفت: ابله، این روش را من خودم به تو آموختم؛ با همه بله، با من هم بله![۲۵]
پرواز در قلاویزان
محسن اصغری نژاد
مقدمه
سردار شهید محمد رضا عسکری از فرماندهان سخت کوش و دلاور میادین نبرد و از مدیریتی قوی برخوردار بود. برخی از ویژگیهای این شهید بزرگ را از زبان دوستان و همر، از نظر میگذرانیم:[۲۶]
نقش های متفاوت
صداقت
بعد از عملیات والفجر ۶، قرار بود که در چیلات دهلران، نیز عملیات انجام شود و شناسایی هم صورت پذیرفت. وقتی عسکری برای نیروها از تکلیف و ادای وظیفه صحبت کرد، چون در گفتارش صداقت داشت، بچه ها روحیه می گرفتند و برای ادامۀ عملیات، اظهار آمادگی می کردند؛ گرچه عملیات در آن منطقه ادامه نیافت .
پیش گاهی
یکی از ویژگیهای فرماندهان جبهۀ حق، این بود که در ظاهر با رزمندگان هیچ فرقی نداشتند و اگر معرفی نمی شدند، تشخیص فرماندهان از دیگران، کار سادهای نبود. در خط و در کوران عملیات نفس گیر، فرماندهان و از جمله عسکری، جلوتر از سایر رزمندگان بودند. در عملیات والفجر ۸، مرتضی قربانی(فرمانده لشکر)، حاج حسین بصیر، طوسی، نوریان، عسکری و دیگر فرماندهان، پا به پای رزمندگان حضور داشتند و اغلب جلوتر بودند و این از تفاوت های عمدۀ فرماندهان دفاع مقدس ما با فرماندهان جبهۀ مقابل بود .[۲۷]
حضور در جمع
کمتر پیش می آمد که عسکری تنهایی غذا بخورد. او توی واحدها، دستهها، گروهها یا گردانها، با نیروهایش غذا میخورد. وی گفت: «مگر ما کی هستیم و چه چیزمان بالاتر از آنان است» ؟
بیاعتنایی به مقام
فرماندهی گردان، محور، تیپ یا مسئولیتهای بالاتر، برایش فرقی نداشت. در عملیات کربلای یک ـ که معراج و نقطۀ پرواز او بود ـ جانشین آقا مرتضی قربانی، فرماندۀ نستوه لشکر ویژۀ ۲۵ کربلا بود؛ اما صدارت و فرماندهی، نمیتوانست در تواضع وی تأثیر منفی بگذارد. برای عسکری، تفاوتی نداشت که فرمانده باشد یا فرمان بر. وی در اوج دارا بودن مقامهای عالی سازمانی، مثل زمان رزمنده بودنش، بیریا، دوست داشتنی، مخلص و افتاده بود .
صبر و نشاط
عسکری از هیاهو به دور بود و در هجمۀ دشمن، صبر و بردباری چشمگیری از خود نشان میداد. نشاط در اوج سختی و شدت و رشادت در هنگامۀ بحران و مشکلات ، از عسکری انسان ویژه ای ساخته بود . صبر هم بی علت به دست نمی آید. این صبوری، نشان استواری در عقیده و توکل او به خدا بود .
عزت
غلامرضا صادقی مقدم همرزم شهید عسکری میگوید: وقت غذا خوردن، بالای سر دسته ها حاضر میشد؛ تا ببیند مسئول تقسیم غذا، چگونه غذا را تقسیم میکند. اگر شام کسی یا دستهای کم بود ، سعی در جبران داشت؛ به چادر بر میگشت و هر چه را موجود بود، برای آنان میبرد و میگفت: «خط شکنی مال آنان است؛ باید خوب تغذیه شوند. اگر این گونه به آنان رسیدگی نکنیم، فرمانده شان نیستیم». همین کارهایش سبب میشد که به دل بنشیند و رزمندگان را عاشق خود کند. در رزم، جلوتر از همه بود و حتی در رزم شبانه که از رزمندگان میپخواست خیز بردارند، خود جلوتر خیز بر میداشت و این گونه بود که عزیز شد .
معرفی کتاب
س.م. آب لشکری
نام کتاب: دیباچهای بر مدیریت اسلامی
نویسنده: عبدالمجید رشید پور
ناشر: مؤلف
مرکز پخش: بنیاد فرهنگی امام مهدی علیه السلام
کتاب «دیباچهای بر مدیریت اسلامی»، اثر عبدالمجید رشیدپور، کلیاتی از مباحث مربوط به رهبری و مدیریت را تبیین کرده است. نویسنده در پیش گفتار این کتاب مینویسد: بیشترین شکستها، معلول فقدان مدیریت صحیح بوده است ... مدیریت اسلامی، بر امور معنوی و اخلاقی، استوار است و روی این اصل، یک فرق کلی و اساسی بین مدیریت اسلامی و مدیریت غربی این است که در مدیریتهای اسلامی، معمولاً افراد، خود داوطلب پذیرش مسئولیت و مدیریت نمیشوند؛ بلکه با تقاضا و درخواست مردم و جامعه، مسئولیت را میپذیرند؛ اما در مدیریتهای غربی،^ افراد خود را به جامعه عرضه میکنند و با توصیف شایستگیها و توانهای مدیریتی خویش، طالب مدیریت وریاست میشوند. برخی از موضوعات این کتاب عبارتند از:
نیاز به مدیریت و رهبری. نقش اساسی مدیریت. مدیریت و مظاهر دینی. مدیریت و روحیۀ خدمتگزاری. اهداف مدیریت از نظر اسلام. معیارهای مدیریت در روایات. وقار و هیبت مدیر. ریاست طلبی. دشواری مدیریت. مدیریت و خلوص نیت. مدیریت ذاتی است یا اکتسابی؟ ضرورت رشد در مدیریت. آفت بزرگ مدیریت. دید جمعی در مدیریت. شکیبایی در مدیریت. مدیریت و سعۀ صدر. مدیریت و توبیخ و تشویق. مدیریت از پشت درهای بسته. معیارهای عزل و نصب در مدیریت. مدیریت و شناخت زمان. مدیریت و مشورت. مدیریت و استفاده از فرصتها. مدیریت و اعتماد بخشی به زیر دستان. مدیریت و دوراندیشی. در موضوع اهداف مدیریت از نظر اسلام، چنین آمده است:
مدیریت از نظر اسلام، مطلوبیت ذاتی ندارد و علاوه بر این در متون اسلامی، انسانها از پذیرش آن بر حذر داشته شدهاند؛ زیرا انسانهای مسئول، باید پاسخگوی همۀ تجاوزها و تعدیاتی باشند که در حوزۀ مدیریت آنها انجام میشود. از این رو، مدیریت از نظر اسلام به عنوان ثانوی، مورد توجه قرار گرفته است و این عناوین ثانوی عبارتند از:
۱. ایستیفای حقوق مسلمانان. ۲. کمکرسانی به مردم و رفع نیازهای آنها.
در بحث ریاست طلبی، چنین آمده است:
روحیۀ ریاست طلبی، مورد سرزنش پیشوایان دینی قرار گرفته است.
امام علی علیه السلام میفرماید: «اگر دو گرگ درنده به گلهای بدون چوپان حمله کنند، ضرر و زیان آن کمتر از زیان ریاستطلبی برای دین یک مسلمان است.
امام باقر علیه السلام نیز میفرماید:
«لا تَطلُبنَّ الریاستَه و لا تکن ذئباً؛ ریاست را طلب نکن و گرگ نباش».
با این حال، ریاست، یک واقعیت عینی و خارجی است و انسانها بدون رئیس نمیتوانند به زندگی ادامه دهند؛ امّا کسی باید ریاست را بپذیرد که لیاقت و صلاحیت لازم را داشته باشد و کسی که دارای صلاحیت و شایستگی باشد، به دنبال ریاست و مدیریت نمیرود و تنها هنگامی که احساس وظیفه کند، مسئولیت و مدیریتی را میپذیرد.
امام صادق علیه السلام میفرمیاد: «اِنّ حُبَّ الشرف و الذکر لا یکونان فی قلب الخائف الراهب؛ علاقه به بزرگی و شهرت، هرگز در قلب بندۀ خدا ترس و پارسا وارد نمیشود».
نویسنده در موضوعی با عنوان دشواری مدیریت، چنین نوشته است:
مدیریت، کار دشواری است؛ زیرا مدیر با اموال وا عراض و نفوس مردم، سر و کار دارد و این امور از حقوق الناس میباشند و چون جنبۀ حقوقی دارند، اگر حقی از کسی ضایع شود، مدیر، ضامن است و حتی در صورت توبه، قبول توبه مشروط به ادای حقوق مردم و یا رضایت آنان است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «هر کسی که مسئول و متولی امری از امور مسلمانان است، در روز رستاخیز، در حالی محشور میشود که دستهایش به گردانش آویخته شده، پس نامۀ عمل او گشوده میشود؛ اگر به عدل و داد رفتار کرده باشد، نجات مییابد و اگر ستم کرده باشد، به دوزخ افکنده میشود».
[۱] . صحیفه امام، ج۱۸، ص.
[۲] . از سخنان رهبر معظم انقلاب در جمع نمایندگان مجلس شواری اسلامی، ۴/۳/۱۳۹۳.
[۳] . از سخنان مقام معظم رهبری؛ در جمع زائران و مجاوران حرم مطهر رضوی، ۱/۱/۱۳۹۰.
[۴] . مجلسی، بحارالانوار، ج۷، ص۳۷۳؛ (به نقل از امالی صدوق).
[۵] . الا و انّ من البلاء الفاقه
و اشدمن من الفاقه مرض البدن
و اشد من ذالک مرض القپلب
و انّ من النعم سعۀ المال
و افضل من ذلک صحۀ البدن
و افضل من ذالک تقوی القلب؛ (مجلسی، بحار الانوار؛ ج۶۷، ص۵۱/ نهجالبلاغه/، حکمت ۳۸۱).
[۶] . غرر الحکم، حکمت ۳۵۶۰.
[۷] . تکاثر، آیۀ ۵- ۶.
[۸] . آیت الله جوادی آملی، حیات حقیقی انسان در قرآن ، ص۱۹۹.
[۹] . «یا رسول الله! کیف الطریق الی معرفه الحق؟ فقال معرفۀ النفس» (مجلسی، بحارالانوار، ج۷۰، ص۷۲).
[۱۰] . «من عرف نفسه، فقد عرف ربّه» (همان، ج۲، ص۷۲).
[۱۱] . «لا تجهل نفسک فانَّ الجاهل معرفه نفسه، جاهل بکل شیءٍ» (تمیمی آمدی، تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، مکتب الاعلام الاسلامی، ص۲۳۳).
[۱۲] . «معرفه المرءبعیوبه انفع المعارف» (همان، ص۳۱۸).
[۱۳] . «من حاسب نفسه، وقف علی عیوبه و احاط بذنوبه و استقال الذنوب و اصلح العیوب» (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص۳۱۸).
[۱۴] . «لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم فان عمل حسناً استزادمنه و ان عمل سیئاً استغفرالله منه و تاب الیه» (حرانی، تحف العقول، ص۲۹۲؛ حکیمی، الحیاۀ، ج۱، ص۱۲۸).
. [۱۵]فرازی از پیام تسلیت آیت الله خامنه ای ، سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۳.
[۱۶] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۸، ص۱۴۸.
[۱۷] . امیرکبیریا قهرمان مبارزه با استعمار، ص۴۰- ۳۷، (با اندکی تصرف و تلخیص).
[۱۸] . کدیه: گدایی.
[۱۹] . بوستان سعدی، باب ششم.
[۲۰] . سید قاسم یاحسینی، تاریخ پهلوی، قشون پهلوی، انتشارات مدرسه، ص۱۶- ۱۷.
[۲۱] . علی شجاعی صائین، تاریخ پهلوی، چکمههای پدرم، انتشارات مدرسه، ص ۱۵۸.
[۲۲] . سید حسن صدر، علی، مرد نامتناهی، ص۲۷.
[۲۳] . هزار و یک حکایت تاریخی، ج۴، ص۴۳.
[۲۴] . جواد حدیدی، از سعدی تا آراگون.
[۲۵] . پرتوی، امثال و حکم، ج۱، ص۱۶۶.
[۲۶]. عیسی جمالی، پرواز در قلالویزان، نشر شاهد، چاپ اول، ۱۳۸۷.
[۲۷]. ص ۳۳







