آیت الله شیخ محمدتقی بافقی
نوان: آیت الله شیخ محمدتقی بافقی مجموعه ها: اعلام شناسه کتاب: ۵۹۲ نویسنده: حسن ابراهیم زاده شابک: - تعداد صفحات: ۰ نام اپراتور: عباس خوش چشم ایمیل اپراتور: abbaskhadem۹۲@yahoo.com زبان: پارسي رتبه: 0 تصویر: cover دانلود فایل: دانلود آیت الله شیخ محمدتقی بافقی توضیحات: آیت الله شيخ محمدتقى بافقى هماى حرم (۱۲۹۲-۱۳۶۵هـ. ق)
برگرفته از کتاب گلشن ابرار جلد۷ حسن ابراهيم زاده
شهرستان بافق با ۳۰/۳۲ درجه عرض جغرافيايى، ۲۴/۵۵ درجه طول جغرافيايى و با ۹۵۵ متر ارتفاع از سطح دريا[۱] در مشرق استان يزد و در جنوب كوير لوت قرار دارد. اين شهرستان از شمال و شمال غربى به اردكان، از شمال شرقى به طبس، از مشرق به كرمان و زرند، از جنوب به رفسنجان و از مغرب به يزد و مهريز محدود است.
تاريخ بافق در قرنهاى نخستين اسلامى روشن نيست، اما قطعاً اين شهر در عصر سلجوقيان بوده است، مورخ قرن يازدهم از بافق به عنوان «قصبه طيبه» و «دارالشجاعه» ياد كرده است.[۲] مردم آن همگى مسلمان و پيرو مذهب شيعه اند،[۳] مردم اين ديار مردمى متعبد و دوست دار اهل بيت(عليه السلام) و سخت كوش هستند كه در طول قرنهاى متمادى در دل كوير خود را با طبيعت خشك و كويرى وفق داده اند. از آثار تاريخى اين شهر مى توان امامزاده عبدالله بافق، مسجد جامع بافق و مدرسه علميه، خانه منسوب به وحشى بافقى، تپه هاى قاضى ميرجعفر، قلعه كافر، محله كژد، خانه هاى قديمى و باغ تيتو[۴] نام برد.
در شهرستان بافق و دهستانهاى اطراف آن اماكن زيارتى بسيارى وجود دارد كه از آن جمله مى توان به امامزاده عبدالله در دهستان بافق، قدمگاه و نظرگاه اميرمؤمنان(عليه السلام)در دهستان بهاباد، قدمگاه ملاعبدالله بهابادى، زيارتگاه قاضى ميرجعفر در دهستان مير مباركه، امام زاده پير قطرم در دهستان مباركه، زيارتگاه و نظرگاه دوازده امام در دهستان بهاباد اسفيج، زيارتگاه پير سمكوييه[۵] اشاره كرد.
از مشاهير اين شهر مى توان به مولانا على بن شاه محمود بافقى از علماى فاضل، صالح و عابد قرن يازدهم و از معاصران شيخ بهايى و صاحب دو كتاب «منهاج الفلاح» در اعمال سنت و «مجمع المسائل» در فقه اشاره كرد.[۶]
ابوالحسين بن حسين حائرى از شاگردان آيت الله بهبهانى و سيد بحرالعلوم و نويسنده كتاب «الوجيزه فى الداريه» از ديگر عالمان اين شهر است.[۷]
شهر بافق، سخنوران و دانشوران بسيارى چون اشرف الدين على بافقى، نجاتى بافقى همتى بافقى و مرادى بافقى و... را در دامان خود پرورانده است اما از ميان همه سخنوران خود وحشى بافقى چون ستاره اى در آسمان ادب اين ديار و سرزمين ايران مى درخشد.[۸]
تولد
شيخ محمد تقى بافقى، فرزند مرحوم حاج محمد باقر تاجر بافقى در سال ۱۲۹۲هـ .ق. در شهر بافق ديده به جهان گشود. بافقى تا چهارده سالگى در مهد تربيت پدر و مادرى مؤمن و متقى سپرى نمود و پس از آن براى تحصيل علوم حوزوى به شهر يزد هجرت كرد.[۹]
تحصيلات
بافقى در تحصيلات چهارده سال دوم خود در يزد نزد بزرگان حوزه يزد زانوى ادب بر زمين زد و از خرمن علم و معرفت خوشه ها چيد. از جمله: ۱ ـ آيت الله ميرزا سيد على مدرس بزرگآيت الله العظمى ميرزا سيد على مدرس بزرگ در حدود سال ۱۲۶۲ در خانواده اى روحانى و پرهيزگار ديده به جهان گشود. پدرش حاج سيد عليرضا و مادرش بى بى مدرس نام داشتند. تحصيلات مقدماتى را در يزد به اتمام رساند و در سن ۱۷ سالگى به همراه هم بحث خود ميرزا سيد محمد مدرس در درس آيت الله آقا شيخ جعفر كرمانى حاضر شد. در سن كمتر از سى سالگى، در سال ۱۲۹۲ هـ. ق. به درجه اجتهاد رسيد و سپس براى ادامه تحصيل در سال ۱۲۹۵هـ. ق. رهسپار عتبات عاليات شد و در حوزه علميه كربلا و نجف اشرف از محضر بزرگان علمى آن ديار، مانند آيت الله حاج ميرزا محمد حسن شيرازى (۱۲۳۰-۱۲۱۲هـ. ق.) آيت الله فاضل اردكانى و سيد محمدتقى شهرستانى(۱۳۰۷هـ. ق.) بهره ها برد و در سال ۱۲۹۸ با دستاوردهاى علم و معرفت به شهر يزد بازگشت و رياست امور دينى يزد به وى واگذار شد. او را داراى كرامات متعدد دانسته اند. آثارى از اين عالم بزرگ برجاى مانده است كه مى توان به مقاصدالعليّه در شرح الفيه شهيد، وقايع الايام در شرح كفاية الاصول الاحكام سبزوارى، الهام الحجه در اعتقادات ذخيرة العباد در شرح ارشاد علامه و...اشاره كرد.[۱۰]
بافقى در حوزه علميه يزد در محضر وى، قوانين الاصول ميرزاى قمى را به اتمام رساند. آيت الله گلپايگانى از آيت الله حائرى(ره) نقل مى كند:
«اگر ميرزا سيد على در نجف باقى مى ماند از ساير مراجع عظام نجف نيز بالاتر مى رفت و سزاوار هم همين بود.»[۱۱]
آيت الله مير سيد على مدرس يزدى بزرگ، در شعر صاحب قريحه اى بس نيكو بود، و در اوايل به «شائق» و بعدها به «مشتاق» تخلص مى كرد.[۱۲]
وى به سال ۱۳۱۶هـ .ق. و در ۵۱ سالگى هنگام بازگشت از مشهد، در طبس درگذشت. مرقد مطهرش در صحن امامزاده حسين بن موسى الكاظم(عليه السلام) مزار اهل معرفت است.
۲ ـ آيت الله سيد على مدرس لب خندقىاز ديگر استادان بنام و تأثير گذاران فكرى و اخلاقى آيت الله بافقى در حوزه يزد، آيت الله العظمى حاج ميرزا سيد على مدرسى لب خندقى است. او در سوم شعبان سال ۱۲۸۳ برابر با سال روز ولادت فرخنده امام حسين(عليه السلام)در خانه تقوا و سيادت ديده به جهان گشود. پدرش ميرزا محمد صادق و مادرش بى بى فاطمه (بى بى آغا) فرزند آيت الله العظمى ميرزا محمد على مدرس بود.
وى در محضر بزرگانى چون ميرزا سيد على مدرس بزرگ، آقا شيخ مرتضى مدرس، حاج ملا محمد ابراهيم لادرى (حاجى آخوند طرزجانى) زانوى ادب زد و سپس رهسپار عتبات عاليات شد و از محضر عالمانى چون سيد محمد كاظم طباطبايى، آخوند خراسانى، ميرزا حسين خليلى تهرانى، محمد طباطبائى فشاركى اصفهانى، ميرزا ابراهيم محلاتى و ميرزا محمد حسن شيرازى بهره برد.[۱۳] از هم بحثان ايشان مى توان به ميرزا حسين نايينى، محمد تقى شيرازى (ميرزاى دوم) و حاج شيخ هادى بيرجندى اشاره كرد.
آيت الله مير سيد على پس از ۱۱ سال تحصيل به يزد بازگشت و علاوه بر تدريس، نظارت بر تقسيم آب و ياورى محرومان را بر عهده داشت.
نقش وى در خنثى نمودن توطئه انجمنهاى ايالتى و ولايتى در يزد و ماجراى تحريم تنباكو بسيار اساسى بود. در جلسه اى كه تجار و علما و اعيان حضور داشتند، درباره انتخاب وكيل دوم در جريان انجمنهاى ايالتى و ولايتى مشاوره مى شد، فرزندش «حاج آقا ميرزا آقا» كه زبان گويا و شمشير بران پدر به حساب مى آمد، به نيابت از پدر فرمود:
«ما نمى دانيم براى چه بايد وكيل به تهران بفرستيم! ما گويا مى خواهيم خودمان را گول بزنيم! واقعاً اين مجلس مشروع نيست. اين چه مجلسى است و اين چه اسلامى است؟!»
آيت الله مدرس مردى زاهد و عابد بود و زندگى اش از مختصرى زراعت تأمين مى گشت. حافظه قوى و هوشمندى سياسى از ويژگيهاى اين شخصيت است.
وى كه در روز تولد امام حسين(عليه السلام) به دنيا آمده بود، در شب عاشورا ۱۳۶۴ در ۸۱ سالگى ديده از جهان فرو بست. هيئتهاى مذهبى پيكر اين مرد را تا امامزاده جعفر تشييع و ظهر عاشورا در جوار امامزاده به خاك سپردند.
هجرت به نجف
بافقى پس از پايان دروس سطح و گذراندن برخى ديگر از علوم متداول حوزوى براى ادامه تحصيل رهسپار نجف اشرف شد. بافقى كه در اين سال (۱۳۲۰هـ .ق) ۲۸ سال داشت، به همراه خود سرمايه اندكى براى امرار معاش خود و خانواده اش به نجف برد و در كنار تحصيل، مغازه اى كوچك داير كرد، اما دستگيرى بافقى از مستمندان و پول نگرفتن از برخى در كنار نسيه دادن به طلاب و افراد آسيب پذير، موجب از دست رفتن سرمايه و تعطيل شدن مغازه وى گشت.
اساتيد بنامى كه آيت الله بافقى در نجف در محضر آنان درس آموخت، عبارتند از:
۱ ـ ملامحمد كاظم خراسانى: خارج اصول.
۲ ـ سيد محمد كاظم يزدى: خارج فقه.
۳ ـ محدث نورى: علم حديث را از وى فراگرفت. هنگام تأليف مستدرك الوسايل توسط اين استاد، با چند نفر به تصحيح و مقابله آن براى چاپ مشغول شد.[۱۴]
۴ ـ سيد حسن صدر كاظمينى: از درس علم حديث وى بهره هاى فراوان برد.
۵ ـ سيد محمود مرعشى نجفى: نسابه را از وى آموخت و مفتخر به كسب اجازه گرديد.
۶ ـ سيد احمد كربلايى: در درس عرفان و اخلاق وى حاضر و فيض فراوان كسب كرد.
بافقى در قم
بافقى در بدو ورود به قم در محله باغ پنبه سكونت گزيد[۱۵] و همان سيره ساده زيستى خود را دنبال كرد.
در نگاه نخست به زندگى بافقى ـ خصوصاً در شهر مقدس قم ـ در كنار مشى زاهدانه، تلاشش براى پياده كردن احاديث براى طلاّب و اهل بصيرت قابل پيروى و براى برخى ديگر علامت پرسشى بود.
بافقى تأكيد داشت سبك معمارى خانه اش با احاديث منطبق باشد، لذا در پاسخ به پرسش يكى از اصحابش كه چرا ديوار خانه شما هفت ذراع است، گفته بود:
«من بنده ام مولايى كه دستور داده ديوار خانه هفت ذراع باشد، فكر دزد را هم كرده است. (فالله خير حافظاً و هو ارحم الراحمين).»[۱۶]
در انتخاب لباس و غذا گذشته از اين كه نماد زهد و پارسايى بود، در عصر سنت ستيزى، هويت زدايى و تبليغ تسليم پذيرى در مقابل فرهنگ بيگانه، بر سنت و هويت ملى ايران تأكيد داشت.
على اصغر فقيهى در اين خصوص مى گويد:
«منزل ايشان نزديك منزل ما بود. من شاهد بودم ايشان اصلا از اجناس خارجى استفاده نمى كرد. سرتا پا كرباس مى پوشيد، عبا، قبا و پيراهنش كرباس بود. چاى ايرانى با خرما يا توت خشك مى خورد. از سماور حلبى و فنجان و قورى گلى -كه همه ساخت قم بود- استفاده مى كرد. مطلقاً از اجناس خارجى استفاده نمى كرد. خوراكش بسيار ساده بود. نان دوغ، كشك و...[۱۷]
اعتقاد بافقى بر حرمت استفاده از لباس و غذاى بيگانگان - در عصرى كه همه برنامه هاى فرهنگى، سياسى و اقتصادى مردم را به سوى مصرف گرايى و استفاده از كالاهاى خارجى مى كشاند - را مى توان تلاشى در راستاى دفاع از سرمايه گذاران و توليدات ايرانى و پى ريزى اقتصادى غير وابسته تلقى كرد.
ويژگيهاى اخلاقى و چگونگى برخورد با اقشار مختلف او را در زمره فرزانگان قابل احترام و اقتدا قرار داده بود. شيخ محمد رازى، شاگرد آيت الله بافقى مى نويسد:
«در توكل به خدا، كم نظير و در يكتا پرستى و توحيد، عجيب و در ولايت به خاندان رسالت، غريب و به مولايش ولى عصر(عليه السلام) ايمانى حضورى داشت. دائم الذكر، دائم الحضور و دائم الحال بودنطقش ذكر، سكوتش فكر و نظرش اعتبار و مشى اش با تواضع همراه بود.
براى دانشجويان و طلاب، پدرى مهربان و براى دانشمندان و علما، برادرى ناصح و براى اقشار مردم، رهبرى دلسوز و لايق بود. موعظه مى كرد و نصيحت مى نمود. اندرز مى داد و براى همه معلمى مهربان به حساب مى آمد. منطقى جدى و بيانى قاطع و سخنانى آموزنده و بياناتى سازنده و تكان دهنده داشت. قلبى وسيع، دلى گشاده، زبانى گويا و بيانى برنده تر از شمشير داشت. كمتر كسى بود كه تحت تأثير سخنانش واقع نشودزيرا هرچه مى گفت از دل بود و بر دل مى نشست، از ديدن بدى ها و منكرات رنج مى برد، بر خود مى لرزيد و چونان دريايى ژرف موج مى زد، توفان مى كرد و به صدا در مى آمد و عامل منكر را متنبه و به ندامت و توبه وادار مى كرد و از همه مهم تر، بر خوردش با بيدادگران و ستم پيشگان و جباران زمان بود. آه كه چه مى كرد! آن ها را به روز سياه مى نشاند و بر آن ها مى خروشيد.»[۱۸]
علما و بزرگان همواره از او به عظمت ياد مى كردندتا جايى كه مرحوم حاج شيخ عباس تهرانى در جمع ثقات و مؤمنان تهرانى فرمود:
«آقاى حاج شيخ محمدتقى بافقى فقط يك عيب دارد و آن اين است كه در زير آسمان يكى است و دومى ندارد.»[۱۹]
سلوك بافقى در عرصه اجتماع تكليف مدارانه و متعهدانه بود به گونه اى كه مظهر امر به معروف و نهى از منكر در عصر خود بود، از منظر بافقى تراشيدن ريش در آن مقطع نماد تسليم در برابر فرهنگ بيگانه و پشت كردن به سنتهاى دينى و ملى بود.
«اگر كسى ريش مى تراشيد به او اخطار مى كردند، پى گير هم بودند كه اين اخطار عملى شد يا نه؟ در راه مسجد جمكران هم هر كسى را مى ديد كه خلافى مى كند فوراً به او تذكر مى داد.»[۲۰]
بافقى و دوران گذار حوزه علميه
دوران گذار حوزه تشيع از نجف به قم با دوران گذار حوزه هاى علميه در ادوار گذشته بسيار متفاوت و مخاطره آميز بود. شايد به جرأت بتوان گفت كه اين عصر سخت ترين و پرتنش ترين دوران در بين ادوار گذشته حوزه هاى تشيع چه در مرحله گذار، چه استقرار و چه زمان تثبيت به شمار مى رود.
همزمانى اين دوره با شكل گيرى مخالفتها با اسلام و آموزه هاى قرآنى، نزديكى زمان تأسيس حوزه با شكست و طرد روحانيت از معادلات سياسى- اجتماعى در زمان مشروطيت نزديكى حوزه نوپا به پايتخت سياسى كه بيگانگان و استعمارگران به چينش نيرو و سرمايه گذارى مادى مى پرداختند، فقدان حمايت مالى مطمئن و همزمانى دوران گذار حوزه نجف به قم با دوران گذار ايران از جامعه اى سنتى به جامعه اى مدرن را مى توان از چالشهاى فرا روى تأسيس حوزه در اين دوره برشمرد.
هر چند دعوت از آيت الله حائرى به قم يك انديشه جمعى و از سوى بزرگانى چون آقا شيخ ابوالقاسم كبير، آقا ميرزا محمد ارباب، آقا حاج شيخ مهدى پايين شهرى و آقا ميرزا فخرالدين سيّدى، نوه دخترى ميرزاى قمى بود،[۲۱] نبايد نقش محورى آيت الله بافقى را در اين تصميم ناديده گرفت. آيت الله حائرى براى آمدن به قم به قرآن متوسل شد و آيه شريفه «فأتونى باهلكم أجمعين» تصميم وى را براى آمدن جدى ساخت. اين استخاره به توصيه[۲۲] آيت الله حائرى و توسط آيت الله بافقى گرفته شد. رازى در خصوص نقش آيت الله بافقى در ترغيب آيت الله حائرى در ماندن و فراهم شدن بودجه لازم براى اداره آن مى نويسد:
«مرحوم بافقى به آيت الله حائرى براى توقف و اقامت در قم اصرار زيادى نمود و ايشان تأمل داشت، تا در يكى از مجالس ديد و بازديد گفت: آيا اخبارى كه مى گويد در آخرالزمان علم درقم ظاهر شده و از آنجا به ساير بلاد افاضه مى شود، قبول داريد؟ فرمود: البته، گفت: آيا نمى خواهيد كه اين اساس به دست شما شده و سالهاى دراز در مثوبت آن شريك باشيد؟ فرمود: چرا؟ گفتند: پس چرا تأمل داريد؟ در اينجا بمانيد و بناى اين اساس را بگذاريد. فرمود: بودجه لازم است. گفتند: «و ما من دابة الا على الله رزقها».[۲۳]
ظاهراً فرموده بود: «ابى الله ان يجرى الامور الا باسبابها». گفتند: «هو مسبب الاسباب اذا اراد بعبد خيراً هيّاءَ اسبابه» فرمود: عده اى از فضلا در اراك مجتمع و مشغولند. گفتند: آوردن آن ها آسان است. به هر ترتيب ايشان را قانع نمودند كه در قم مانده و بنا و تأسيس اين كانون علم و اساس فضيلت را گذارد و از آن طرف تجار و رجال ديگر را كه در قم بودند، تحريك و تشويق نمودند كه به قدر وسع خود كوشش كرده و اين بار فضيلت را به خانه و شهرستان خود فرود آورند.»[۲۴]
به جرأت مى توان گفت آيت الله بافقى در كنار آيت الله حائرى و آيات عظام ديگر از پشتوانه هاى معنوى حوزه بود. دم مسيحايى او هر طلبه را به ماندن و مقاومت در برابر كمبودهاى مادى وامى داشت. در كنار اين نقش معنوى واگذارى مسئوليت مالى حوزه به آيت الله بافقى از سوى آيت الله حائرى ـ كه در اين مقطع زمانى مهم ترين مسئوليت حوزه به شمار مى رفت ـ به تنهايى بيانگر جايگاه وى در تأسيس حوزه و نزد آيت الله حائرى است.
آيت الله بهاءالدينى ضمن اشاره به ويژگيهاى اخلاقى آيت الله بافقى، به نقش پدرانه وى و چگونگى پرداخت محترمانه شهريه به طلاب اشاره مى كند و مى نويسد:
«طهارت نفس او فوق العاده بود. به صورتى كه محرز و مسلم بود شيخ در كارهايش به چيزى جز رضاى خدا، نظر و وابستگى ندارد. نسبت به روحانيت بسيار خدوم و به كرامت طلبه ها بسيار توجه داشت. در آن اوايل تأسيس حوزه در اوايل هر ماه حدود هزار تومان پول (سكه) كه وزنش هم زياد مى شد، درون كيسه اى مى ريخت و به سراغ تك تك حجره هاى فيضيه مى آمد و شهريه طلبه ها را مى داد.»[۲۵]
آيت الله بهاءالدينى در ادامه مى گويد:
«نسبت به طلبه اى كه در درس و امور تقوايى كوششى داشت، خيلى احترام و تواضع مى كرد. هنگام تعطيلى تابستان كه طلبه ها مسافرت مى رفتند، شهريه چند ماهه را يكجا پرداخت مى كرد كه مجبور نباشند هر ماه براى گرفتن شهريه، رنج مسافرت را تحمل كنند.»[۲۶]
طلاب و فضلايى كه دوران تحصيل شان همزمان با مسئوليت مالى آيت الله بافقى بود، همگى تأكيد مى كنند كه هنگام مراجعه به آيت الله بافقى، نيازهايشان بدون مشكل برآورده مى شد.[۲۷]
حاج ميرزا عبدالله تهرانى چهل ستونى در اين باره مى گويد:
«تا زمانى كه حاج شيخ بافقى در قم حضور داشتند، طلاب روزگار خوشى داشتند، وى از عمامه تا كفش آنان را تهيه مى كرد و به درد دل طلاب گوش فرا مى داد و نيازمندى هاى آنان را تأمين مى كرد. بافقى حتى پول كتب طلاب را نيز تأمين مى كرد.»[۲۸]
ترغيب آيت الله حائرى به پذيرش طلاب، توصيه به معظم له در راه ندادن ترس و واهمه از عدم ارسال وجوه شرعى در راستاى تغذيه مالى از سوى آيت الله بافقى، توسل و تهجد، شب زنده دارى در مسجد جمكران براى رسيدن به وجوهات شرعيه از ديگر حركتهاى اين عالم فرزانه است.
حضرت آيت الله اراكى(ره) در خصوص نقش توسل و تهجد آيت الله بافقى در گره گشايى از امور مالى حوزه نوپاى قم مى گويد:
«آقاى شيخ محمدتقى بافقى يزدى، در زمان مرحوم آقا شيخ عبدالكريم مقسم شهريه، بوده است كه بعدش پهلوى گرفت و شهيد كرد. اول ماه كه مى شد، مى آمد از آقاى حاج شيخ عبدالكريم پول بگيرد و بين طلاب تقسيم كند. يك بار به خانه شيخ آمد كه پول بگيرد، حاج شيخ فرمود: الساعة جز مايه توكل چيزى در دستم نيست. مى پرسد: چيزى نيست؟ مى فرمايد: نه. از همان دم در برمى گردد و مى رود مسجد جمكران. مرحوم آقا شيخ محمدتقى خيلى به مسجد جمكران اعتقاد داشت. نمى دانم آن جا با حضرت چه صحبتى مى كند كه طولى نمى كشد شهريه آماده مى شود. بارها اتفاق افتاده بود كه شهريه از اين طريق درست شده بود. مقام توكل مرحوم حاج شيخ عبدالكريم بسيار بلند بود.»[۲۹]
بينش توحيدى
در باور توحيدى بافقى، پديد آورنده هستى هيچ آفريده اى را، به حال خود رها نكرده است و خداوند هر موجودى را در عالم كائنات كفايت مى كند.
چنين باورى را به وضوح مى توان در سلوك فردى و اجتماعى و نيز سياسى بافقى مشاهده كرد و به عنوان الگويى كامل از توكل و توجه به خداوند ارائه داداين كه فردى تا چه اندازه به بينش توحيدى و تمسك به حبل متين الهى پايبند است، زمانى خود را مى نمايد كه فرد در استيصال كامل، دريچه توحيد را به روى خود گشوده ببيند و با تمسك به آن خود را رها سازدبراى بافقى پس از دستگيرى، چنين دريچه اى باز شداما اين بافقى بود كه در سخت ترين شرايط زندگى و فشارهاى روحى و جسمى هيچ گاه خود را خارج از حاكميت خداوند مشاهده نكرد و از امتحان بزرگ الهى در سخت ترين شرايط زندگى سربلند بيرون آمد. شيخ محمد شريف رازى، گرسنگى آيت الله بافقى و اين واقعه را از زبان آن عالم فرزانه چنين نقل مى كند:
«بعد از آن كه آن مرد شريف را زندانى كردند، در موقع غذا ظرفى از طعام زندان ـ كه براى تمام زندانى ها مى بردند ـ براى ايشان آورده و نزدش گذاردند، اصلا دست به آن دراز ننمود تا وقت ديگر كه خوراك جديد آوردند. ديدند غذاى شب قبل مانده، آن را برداشته و مرتبه سوم غذا آوردند. ديدند غذاى پيش كماكان مانده است. باز برداشتند تا سه روز. به ايشان عرض نمودد چرا غذا نمى خورى فرمود: غذاى سلطان جابر است حرام است.
تا بعد از سه روز كه پاسبانى بر او رفقت كرد، عرض كرد كه شما از بى غذايى تلف مى شويد، گفت: پس خوب است، اگر ممكن است سبزى تره و نخودچى گرفته و بياوريد. پس آن دو را تهيه نموده، تا مدتى به سر برد تا اينكه كم كم از قوت او كاسته شد و رو به ضعف نهاد. خودشان به اين ناچيز فرمودند كه: كارم به جايى رسيد كه قدرت نماز خواندن و عبادتم از دست رفت، از شدت ضعف و گرسنگى ديگر نمى توانستم ايستاده نماز بخوانم، تا يك روز به خدا عرضه داشتم: خدايا آخوندت مى جنبد، اشاره به اين كه تو گفته اى «و ما من دابة الا على الله رزقها» پس وعده «و من جاهد فينا لنهدينهم سبلنا» ايفا شده و مژده «و من يتق الله يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لايحتسب» او به سرحد وفا پيوسته، ديدم به وقت غذا سيدى از در وارد شد و با پاسبانى و شخصى كه مجموعه خوراك از چلو و خورشت و ساير لوازمات بود، در جلوى من گذارده و گفت: كل هنيئاً لك و طيّباً كه غذايى است حلال و طيب. پس مقدارى خورده بقيه را به زندانيان ديگر دادم. چنين شد غذاى من تا بعد از چهار ماه ديگر كه از زندان بيرون آمدم.»[۳۰]
بافقى و انديشه ولايى
در انديشه ولايى بافقى امام معصوم در هر عصر، نقطه پرگار وجودى است كه هر فرد بايد به آن رو كند. بافقى در راستاى همين رسالت مقدس، احياى مسجد جمكران را در رأس برنامه هاى فرهنگى خود قرار داداو كه سالهاى متمادى در عراق، هيچ گاه احيا و شب زنده دارى را در مسجد سهله ترك نكرده بود بر آن شد تا اين سنت حسنه و تهجد در شبهاى چهارشنبه را در مسجد جمكران عموميت بخشد. ازاين رو در گام نخست، عامه مردم، خصوصاً طلاب را به تعمير و بازسازى مسجد جمكران ترغيب كرد و با حضور شخصى و شركت در بازسازى و فراهم كردن امكانات مسجد براى پذيرايى از مشتاقان، زمينه استفاده بهينه از اين فضاى مقدس را آماده كرد. استاد على اصغر فقيهى در اين باره مى گويد:
«مسجد آن موقع مخروبه بود... . پشه ها و حشرات گزنده اى داشت، به هر حال، با اين توجه بافقى و حركت دسته جمعى در شبهاى چهارشنبه، كم كم مردم قم فهميدند كه اينجا جاى مقدسى است، لذا از آن موقع علاقه و توجه مردم به مسجد جمكران زياد شد و مسجد رونق گرفت... .[۳۱]
مسجد جمكران را ايشان احيا كردچون تا آن زمان تنها خواص مى رفتند مسجد جمكران، كسى خبر نداشت. ايشان شب چهارشنبه حركت مى كرد با عده اى از طلاب آن موقع پياده مى رفت. اكثر مردم پياده مى رفتند. ما خودمان با خانواده پياده مى رفتيم، شب هاى چهارشنبه تا صبح هم در حال تهجد بودخيلى ديدنى بود.»[۳۲]
بافقى همانند اكثر عالمان شيعى، قائل به مفتوح بودن باب ملاقات با امام زمان(عج) در عصر غيبت بود و وى خود بارها به خدمت حضرت حجت مشرف شده بود. رازى مى نويسد:
«خود اين بنده خدمتشان عرض كردم: باب ملاقات را مفتوح مى دانيد و يا مسدود؟ فرمودند: به چند دليل مفتوح. آن ها را بيان كردند و فرمودند: به گفته اصوليين و منطقيين ادل دليل بر امكان شيئى وقوع آن است، چطور باب ملاقات حضرت صاحب الامر اروحنا له الفدا مسدود است و حال آنكه به تواتر معنوى ثابت شده جماعتى در عصر غيبت كبرى چون سيد بحرالعلوم، حاجى على بغدادى و... به خدمتش رسيده اند. عرض كردم: شما هم مشرف شده ايد؟ اشاره به دهان كردند، فهميدم مرادشان كتمان تشرف خود مى باشد.»[۳۳]
رازى چگونگى تشرف وى به حضور امام را از زبان برادرش چنين بازگو مى كند:
«ارتباط و مراوده و توسلش با اعلى حضرت بقية الله اروحناله الفدا بسيار و مسلماً از كسانى بوده كه كراراً برايش تشرف به محضر امام عصر عجل الله له الفرج نصيب شده و اين فقير يكى از موارد آن را براى نمونه مى نگارم. حكايت كرد براى اين بنده حقير جناب حجة الاسلام و مروج الاحكام ثقة جليل حاج ملا اسدالله قائمى بافقى، برادر تقى و پرهيزكار مرحوم بافقى كه به گفته بعضى از بزرگان، اگر از آن مرحوم جلو نبوده، عقب هم نمى باشد. كه مرحوم اخوى حاج شيخ محمدتقى كراراً مشرف به حضور ولى عصر -رزقناالله رؤيته- شده. پرسيدم چگونه بوده؟ دو نوبت آن را شرح داد. كه يك مرتبه آن را بيان مى كنم.
مرحوم اخوى يك سفر از نجف به قصد تشرف به ارض اقدس پياده حركت مى كند و چون به كردستان مى رسد، به واسطه تصادف با فصل زمستان برف زيادى باريده، كوه و دشت را برف گرفته، نزديك غروب به قهوه خانه اى كه در آن نزديكى بود، پناه مى برد تا از سرما و برف خود را حفظ كند. چون وارد آن قهوه خانه مى شود، مى بيند كه جماعتى از الواط به قماربازى و لهويات مشغولند و مناسب نيست ايشان در آن جا بيتوته كند و مقتضى امر به معروف و نهى از منكر هم با افراد سنى لاابالى موجود نيستسرگردان و متحير از قهوه خانه دور شده. متفكر مى ماند كه چه كندناگاه صدايى مى شنود كه او را به نام مى خوانند. در اثر صدا مى رود به درخت سبز و خرمى مى رسد كه زير آن خشك و هواى آن معتدل، چون هواى بهار است با اين كه تمام آن صحرا و هامون را برف و كوران و سرماى سوزان احاطه كرده! در زير آن درخت، شخص نورانى و بزرگوارى را كه آثار وقار و شخصيت از سيمايش ظاهر است، مى بيند، سلام مى كند و جواب مى شنود كه به او مى فرمايد: فلانى! قهوه خانه چنانى شايسته تو نباشد. بيا در همين جا شب را صبح كنيم.
حاج شيخ زير درخت رفته مستغرق آن جمال و جلال مى شود و تا پايان صبح از فيض محضر و منظر و منطقش برخوردار مى گردد و چون طلوع فجر مى شود، نماز را با او خوانده و پس از آن قصد حركت مى كند. در اين وقت حاج شيخ حساب روشن دودو تا چهارتا را مى كند كه اين آثار و كرامات نيست مگر از مولاى من صاحب الامر(عج) خود را مؤدب نموده و معامله شناسايى و شناختن مى كند. آن جناب تبسم كرده، مى فرمايد: مى دانم كه حالا مرا شناخته اى، اينك وقت مفارقت است. حاج شيخ اضطراب كرده، التماس و تضرع از اين فراق و جدايى مى كند. او را تسلى داده، امر به صبر و سكوت مى نمايد. شيخ عرض مى كند: آقاى من، پس كى ديگر باز شما را ملاقات كنم؟ حضرت مى فرمايند: در اين سفر دو نوبت مرا خواهى ديد، يكى در قم و بار ديگر نزديك سبزوار.
اين را فرموده و پنهان مى شوند. حاج شيخ به شوق وعده قم با وجد و نشاط خود را به قم مى رساند و چند روزى توقف مى كند. لكن ظاهراً مشرف به شرف لقا نمى شود، به طرف مشهدحركت نموده و با اشتياق زيادترى براى وعده سبزوار مى آيدچون به نزديكى آن مى رسد، صداى پاى اسب مى شنود. به عقب مى نگرد، حضرت را سوار بر اسب مى بيند كه با وقار و هيبت ولايت و سلطنت مى آيد. سلام مى كند، جواب مى فرمايد. عرض مى كند: مولاى من، وعده شما خلف نمى شود، چگونه قم نيامديد؟ مى فرمايد: آمدم لكن شما ما را نشناختيد. عرض مى كند: چه موقع آقاى من؟ مى فرمايد: در فلان روز اول صبح از حرم عمه ام حضرت معصومه(عليه السلام) بيرون آمدى، در ميان صحن زنى به تو رسيد و فلان مسئله را پرسيد چنان پاسخ گفتى. من در مقابل تو ايستاده استماع سؤال و جواب شما را مى كردم و شما تمام توجه داشتى كه اشتباه جواب نگويى، حاج شيخ عذر مى خواهد و پس از لحظه اى آن حضرت مى روند.»[۳۴]
ارتباط با عالم معنا
دقت و مواظبت آيت الله بافقى در مصرف مال حلال، تقيد به موازين اسلامى، تهجد و شب زنده دارى و تلاش براى تطبيق رفتارهاى فردى و اجتماعى بر پايه آموزه هاى قرآنى و روايى، توسل به ائمه اطهار(عليه السلام) و... موجب شد تا وى به لطافتى از روح و معنويتى دست يابد كه در زمره اهل دل و مرتبط با عالم معنا و ماوراى طبيعت قرار گيرد.
زمانى كه آيت الله بافقى به همراه ديگر مؤمنان در حال ساختن مسجد حسين آباد بود، روزى هنگام كمك در بنايى به ديگران فرمود: «آجرها را از زير برف بيرون بياوريد، من مى بينم كه در اين مسجد نماز نخواهم خواند و مرا يا از قم يا از مسجد جمكران بيرون مى برند.»[۳۵] اين در مقطعى بود كه هنوز ماجراى آمدن زن رضاشاه و برخورد وى با رضاخان رخ نداده بود.
آيت الله بافقى هشت سال قبل از جريان قانون متحدالشكل شدن لباس و اجبار مردم به پوشيدن كلاه شاپو، در شهر رى در جمع عده اى از مردم قم كه پس از زيارت حضرت عبدالعظيم(عليه السلام) به ملاقات ايشان رفته بودند، فرمود: منتظريم! آن جمع گفتند: در انتظار چه هستيد؟ آيت الله بافقى ادامه داده بود: «منتظر آمدن كلاهى كه اطراف آن مانند (كيف) گهواره اطفال دوره دارد.» و به شرح اين كلاه پرداخته بود... .
آقاى رازى مى گويد:
حاج شيخ رجبعلى خياط، چند مرتبه قبل از فوت برايم تعريف كرد كه از پيش گوييها و اخبار غيبى مرحوم آيت الله بافقى از آينده، به اين نتيجه رسيدم كه وى رابطه اى با عالم حقيقت و ماوراى طبيعت و مركز ولايت آل عصمت دارد.» مرحوم رجبعلى خياط مى گويد:
«در سال ۱۳۴۷هجرى كه ايشان (آيت الله بافقى) از زندان آزاد شده بود، سيدى راستگو و فردى موثق از وى پرسيده بود كه چه وقت به قم مراجعت مى كند. مرحوم بافقى پاسخ داده بود: هر وقت كه شمالى ها (روس ها) از شمال و جنوبى ها (انگليس ها و آمريكايى ها) از جنوب وارد ايرانشده، پايتخت را محاصره كردند و رضاخان را بردند، من هم به قم باز خواهم گشت. اين سيد موثق مى گويد: اين مطالب را يادداشت كردم تا واقعه شهريور ۱۳۲۱ش رخ داد، پس از چند روز از واقعه تبعيد رضاخان پيش گويى آيت الله بافقى به ذهنم خطور كرد، جوياى او در شهر رى شدم، گفتند كه چند روز است به قم رفته.»[۳۶]
رازى مى گويد:
«آيت الله بافقى همواره بر اين نكته تأكيد مى كرد كه من زنده مى مانم و از بين رفتن رضاخان را خواهم ديد.»
بافقى چهار سال پس از مرگ رضاخان وفات كرد.[۳۷]
از آيت الله بافقى كرامات بسيارى ياد مى كنند. رازى مى نويسد:
«عده زيادى از آن دو مأمور نقل مى كنند كه آن ها مى گويند: ما ناچار بوديم در متابعت از ايشان هركجا كه مى رود، در اطراف تهران برويم. لذا شب يا روز، هر وقت كه به راه مى افتاد از پى او مى رفتيم حتى بعضى از شب ها كه در نيمه شب به راه مى افتاد از عقب او روان مى شديم. ولى غالباً او به طى الارض راه مى پيمود. زيرا هرچه ما تند مى رفتيم به او نمى رسيديم، با اين كه او آهسته و متعارف راه مى رفت. در بعضى از شب ها كه به زيارت امامزاده ابوالحسن عريضى، نزديك شهر رى مشرف مى شد و در نيمه شب مى رسيد، پشت در مى آمد و دعايى مى خواند كه درِ باغ امامزاده حرم امامزاده ابوالحسن بر وى گشوده و داخل مى شد و در بسته مى شد تا ما داخل نشويم و پس از مدتى بيرون مى آمد و باز در بسته مى شد. اين داستان و طى الارض او را به مافوق خود اطلاع داديم و ما را از در منزل ايشان برداشته، او را آزاد گذاردند.»[۳۸]
سلوك عبادى
سير و سلوك و رياضت منطبق بر شريعت اسلامى در حيات آيت الله بافقى از جايگاه محورى برخوردار بودآنچه حيات نورانى اين عالم فرزانه فراروى مخاطبان خود مى نهد، اين است كه هيچ حادثه و رخدادى، چه در زندگى فردى و چه در زندگى سياسى و اجتماعى نبايد فرد را از عبادت، تهجد و توسل بازدارداز اين رو بافقى را مى توان در زمره كسانى برشمرد كه از آغاز طلبگى، يعنى آن هنگام كه زانوى ادب در برابر بزرگان عرفان و دانش بر زمين زده، تا آن هنگام كه خود بر مسند استادى و ارشاد تكيه زده بود، سير و سلوك خود را ترك نكرد.
آيت الله بافقى طى هفده سالى كه در نجف اشرف مشغول تحصيل بود، تمام شبهاى پنجشنبه كه دروس حوزوى تعطيل مى شد، پياده به سوى مسجد سهله مى شتافت و در آن بيتوته مى كرد.[۳۹] به راز و نياز با خداى خود و توسل به وجود مقدس امام زمان(عج) مى پرداخت. بعدها با اين كه از بزرگان و عالمان قم به شمار مى رفت، اين شيوه را ادامه مى دادهمه شبهاى چهارشنبه پياده به سوى مسجد جمكران مى شتافت و تا سحرگاه به مناجات و توسل مى پرداخت.
بافقى در نجف اشرف از حرم مطهر اميرمؤمنان(عليه السلام) جدا نمى شد، در ايام اقامت خود در اين شهر مقدس هر هفته پس از شب زنده دارى، در شب پنج شنبه در مسجد سهله و خواندن نماز صبح، فاصله چهارده فرسنگى را پياده به طرف كربلا حركت مى كرد و براى اينكه شب به حرم مطهر حضرت اباعبدالله الحسين(عليه السلام) برسد، مجبور بود از راههاى سنگلاخ و سخت بيابان بگذرد و مسيرى را كه ديگران در حاشيه رودخانه در چند روز طى مى كردند، در يك روز طى كند.
بافقى پس از ورود به كربلاى معلا و به جا آوردن آداب زيارت و تشرف به روضه مباركه، در حالى كه شب گذشته را در مسجد سهله به شب زنده دارى پرداخته و روز را در مسافرت بود، شب جمعه را در حرم مطهر امام حسين(عليه السلام) به تهجد و توسل مى پرداخت و پس از به جا آوردن نماز صبح، براى عرض ارادت و زيارت، راهى مرقد مطهر حضرت ابوالفضل العباس(عليه السلام)مى شد. پس از زيارت نيز پياده به سوى نجف بازمى گشت و در پاى تپه سلام نجف، معروف به «خان مصلى» كه در دو و نيم فرسنگى نجف قرار داشت -از حركت مى ايستاد- نوشتارهاى درس روز بعد خود را مرور مى كرد و پس از دو شب تهجد و بيدارى و سفر پياده، به خواب مى رفت. صبح پس از به جاآوردن نماز صبح به سوى نجف و درس و بحث خود باز مى گشت.[۴۰] سيره پياده رفتن بافقى به حرم ديگر ائمه نيز در ايام اقامت خود در عراق به همين منوال بود.
سيد جليل محمدباقر قزوينى(ره) چنين نقل مى كند:
«در سامرا در نزديك پل رودخانه دجله آن شيخ بزرگوار را ديدم كه از شهر سامرا بيرون آمده، به سرعت به طرف بغداد روان است. به او گفتم: كجا مى روى؟ گفت: كربلا. گفتم: پياده؟ گفت: آرى. و حال آنكه بين سامرا و بغداد و كربلا را در دو روز و نصف قريب سه روز مى پيمود كه با وسيله هم طى اين راه دشوار بود، چه رسد به پياده.»
سيره آيت الله بافقى در تهجد و شب زنده دارى در حرم مطهر ائمه و امامزادگان نيز چنين بود. وى در كنار حرم حضرت معصومه(عليه السلام) نيز همان سيره بيتوته و شب زنده دارى را داشت. بافقى پس از تبعيد به شهر رى در كنار حرم حضرت عبدالعظيم(عليه السلام)نيز همين سيره را داشت و شبهاى جمعه پس از موعظه و برپاداشتن دعاى كميل تا سحر به تهجد و توسل مى پرداخت.
بافقى هيچ فرصتى را براى زيارت و تهجد و عبادت در اماكن متبركه از دست نمى داد. وى در ايام تبعيد در شهر رى، با اينكه از سوى دستگاه ستم شاهى رضاخان ممنوع الخروج و تحت حفاظت بود، پس از واقعه مسجد گوهرشاد براى تسلى خاطر به زيارت امامزاده داوود حسنى(عليه السلام)در چهار فرسنگى تهران شتافت. وى نخست به زيارت امامزاده ابوالحسن عريضى از راه اندرمان شهر رى و از آنجا به سوى زيارت امامزاده حسن تهران، معروف به كوكبى رفت و از آن جا به زيارت امامزاده داوود مشرف شد و پس از چند روز اقامت به زيارت امامزاده صالح در تجريش و از آن جا از راه لاريجان پياده به سمت مشهد امام رضا(عليه السلام)، حركت كرد. پس از ورود به حرم رضوى با صداى بلند از رضاخان برائت جست، اين سفر زيارتى و پياده آيت الله بافقى سه ماه به درازا كشيد.[۴۱]
بافقى در طول حيات نورانى و سير و سلوك عرفانى خود دوبار نيز پياده به مكه مكرمه مشرف شد.[۴۲]
احياى مساجد
عشق و علاقه بافقى به عبادت و زيارت چنان بود كه اگر ضرورت كارى و زندگى ايجاب نمى كرد، يك لحظه از بقاع متبركه و نيز مساجد و حسينيه ها گام به بيرون نمى نهاد.
بافقى در راستاى حركت دينى و افزودن بر محل عبادت بندگان خدا و نيز حركت فرهنگى خود، آن هم در عصر رضاخانى، بنيان نهادن و تعمير مساجد را سرلوحه زندگى خود قرار داده بود. وى كه در تعمير و بازسازى مسجد مقدس جمكران نقش محورى را ايفا كرده بود، در زمان حيات خود در قم چند مسجد را تأسيس كردو خود در نقش كمك بنا يا كارگر به كار مشغول مى شد. مسجد ميدان كهنه و نيز مسجد حسين آباد (خيابان آذر) را مى توان از مساجدى برشمرد كه وى شخصاً در ساخت آنها حضور داشت.[۴۳]
بافقى در هنگام تبعيد در شهر رى نيز به احيا و بازسازى مساجد و معابد بسيارى پرداخت كه از آن جمله مى توان مسجد كوچه زنگنه، مسجد نو در راه محله نفرا، مسجد دروازه باباخان و محله درويش ها و نيز تعمير مقبره حجت الاسلام سيد على اكبر تفرشى را نام برد.
بافقى در راستاى توجه دادن مردم به احياى مساجد و معابد مخروبه و جلوگيرى از محو برخى از آنان به علت تخريب بسيار، نماز را در آنان اقامه مى كرد و غالباً در ماه مبارك رمضان در حالى كه روزه بود، پس از نماز مغرب و عشا، پياده به حركت در مى آمد و در مساجد متروكه شهر رى نماز بر پا مى كردبه گونه اى كه دو ساعت و نيم پس از اذان مغرب افطار مى كرد.[۴۴]
همراه با اهل معنا و معرفت
مراوده و نشست و برخاست بافقى با اهل معنا و دوستى با عارفان و زاهدان عصر خود يكى ديگر از ويژگيهاى حيات سراسر پاكى اين اهل صفا و دل است وى كه از نوجوانى محضر بزرگان زهد و عرفان چون مرحوم سيد على مدرس بزرگ و مدرس كوچك در يزد، سيد كاظم يزدى، آخوند خراسانى، محدث نورى و سيد احمد كربلايى را در نجف درك كردبا كسانى چون محدث قمى و ميرزا جواد ملكى تبريزى دوستى و مراوده داشت خود در زمره مردانى قرار داشت كه جويندگان حقيقت پروانه وار گرد وى حلقه مى زدند و گوهر گرانبهاى معنا و معرفت را، در منزل كوچك وى در قم و تهران جست و جو مى كردند. شيخ محمد رازى مى نويسد:
«...همواره اطرافش افرادى روشن بين از افاضل سادات بودند و با اهداف مقدس او، همگام او بودند. از آنان مى توان اشخاص زير را نام برد:
۱ ـ آيت الله العظمى نايب الامام خمينى.
۲ ـ آيت الله حاج سيد محمود طالقانى.
۳ ـ آيت الله سيد شمس الدين ابهرى.
۴ ـ آيت الله سيد محى الدين طالقانى.
۵ ـ آيت الله سيد محمدباقر مرعشى(ناظم).
۶ ـ آيت الله سيد عبدالرسول رضايىتهرانى.
۷ ـ آيت الله حاج سيد محمود يزدى مدرسى.
۸ ـ آيت الله حاج سيد مرتضى سجادى.
۹ ـ آيت الله حاج سيد حسن مدرسى يزدى.
۱۰ ـ حاج سيد على نقى جلالى تهرانى و ده ها نفر ديگر كه براى اختصار از ذكر آنان صرف نظر مى شود.»[۴۵]
كسانى چون عارف بزرگ مرحوم آيت الله بهاءالدينى، دنياگريزى چون شيخ بهلول و... از مريدان اين بزرگمرد بودند.
مرحوم دولابى، از وارستگان اهل معنا، از مريدان و شاگردان آيت الله بافقى بود كه مدتى تحت سرپرستى آن نادره روزگار به سير و سلوك پرداخت.[۴۶]
از كسان ديگرى كه با ايشان مراوده داشت ملا اسدالله بافقى برادر عارف آيت الله بافقى بود كه اهل مناجات و شب زنده دارى بود. خرج لباس و زندگى خود را از مزرعه اى كه داشت تأمين مى كرد.[۴۷]
شكل گيرى عرفان ستيز
آيت الله بافقى كه از شاگردان عارف بزرگ سيد احمد كربلايى به شمار مى رفت با حركت شجاعانه خود در راستاى عملى سازى امر به معروف و نهى از منكر در عينيت جامعه در حقيقت بنيانگذار عرفان ستيز پس از مشروطيت به شمار مى رود، عرفانى كه در آن بايد به دل حادثه ها رفت و با توكل به خدا از هيچ چيزى نهراسيد. شاخصه هاى چنين عرفانى را به صورت كامل مى توان در حركت امام خمينى(ره) مشاهده كرد كه از يك سو وامدار انديشه هاى ناب عرفانى آيت الله شاه آبادى ـ از عرفاى ستم ستيز ـ و از سوى ديگر آيينه خروش آيت الله بافقى بود. امام خمينى (ره) نه تنها خود را تشنه ديدار و بهره بردن از مرادش مى ديد، بلكه شاگردانش را نيز به درس گرفتن از مكتب بافقى فرا مى خواند و در ايامى كه بافقى در شهر رى تبعيد بود، آنان را به سفر به رى و بهره گيرى از عرفان ناب او دعوت مى كرد و در درسش اين مطلب را چنين بر زبان مى آورد:
«هركس بخواهد در اين عصر مؤمنى را زيارت و ديدار كند كه شياطين تسليم او و به دست وى ايمان مى آورند، مسافرتى به شهر رى نموده پس از زيارت حضرت عبدالعظيم(عليه السلام) مجاهد بافقى را ببيند.
گاهى نيز شعر معروف را كه براى همين موضوع سروده شده، مى خواند:
چه خوش بود كه برآيد كرشمه، دوكار *** زيارت شه عبدالعظيم و ديدن يار»[۴۸]
رويارويى با رضاخان
رضا خان از ديدگاه بافقى، همان زنديقى بود كه در آخرزمان از قزوين خروج مى كرد و باورها و اعتقادات اسلامى را مورد هجمه قرار مى داد. وى بارها بر اين باور تكيه مى كرد و مى گفت:
«حبّ اين پادشاه را در دل مگيريدزيرا وى آن كسى است كه فرموده اند: انه زنديق يخرج من القزوين.»[۴۹]
بافقى كه به وجوب امر به معروف و نهى از منكر قائل بود و در راستاى اجراى احكام نورانى اسلام، بين تذكر به شاه و غير شاه تفاوتى قائل نبود، تنها حوزه تنبّه و تنوير را در گستره جامعه محدود نكرد، بلكه به سراغ كسى رفت كه از ديدگاه وى كانون همه فتنه هاى فرهنگى به شمار مى رفت و دست به كارى زد كه در آن موقعيت اختناق و قتل و شكنجه... از هر كسى برنمى آمد. بافقى به سراغ رضاخان رفت و چندين بار شفاهى و كتبى او را امر به معروف و نهى از منكر كرد و سرانجام در آخرين نامه براى او سوره تكاثر را نوشت.[۵۰]
«بسم الله الرحمن الرحيم الهكم التكاثر(۱) حتى زرتم المقابر(۲) كَلّا سوف تعلمون(۳) ثم كَلّا سوف تعلمون(۴) كلا لو تعلمون علم اليقين(۵) لترون الجحيم(۶) ثم لترونها عين اليقين(۷) ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم(۸)»
دوم شهريور سال ۱۳۰۶ (۲۷ صفر ۱۳۴۶) طى بخشنامه اى ممنوعيت امر به معروف و نهى از منكر اعلام شد. اين حركت سكوتى سنگين را بر جامعه حكمفرما كرد، اما آيت الله بافقى مردم و كسبه بازار قم را به تعطيلى و گرد آمدن در حرم مطهر و حضرت معصومه(عليه السلام) فراخواند.
محمد رازى از زبان شاهدان عينى، به فراخوانى مردم و دستور به تعطيلى بازار از سوى اين عالم آگاه، گرد آمدن مردم در صحن حضرت معصومه(عليه السلام) در اعتراض به ابلاغيه دستگاه، سخنان پرشور آيت الله بافقى در صحن حضرت معصومه(عليه السلام) و بازتاب و عقب نشينى دستگاه ستم شاهى اشاره مى كند و مى نويسد:
«اعلان قدغن از امر به معروف و نهى از منكر صادر و به در و ديوار نصب نموده و از عاملين آن بناى تعقيب را گذارد.
اين خبر چون گوش زد متدينين از علما و اصناف ديگر گرديد، مضطرب شده. انجمن ها كردند، ولى هيچ كس را طاقت و جرأت حرف زدن نبود. با اين كه آن روز قم مركز علم و دانش و منبع فضلا و مؤمنان بود و رجالى بزرگ وجود داشتند. تا اينكه خبر را به جناب «معظم له الآمر الناهى الذى لاتخافه فى الله بأس ظالم او جابر او غير ذلك» رسيد غيورانه از جا برخاست و براى اصناف پيغام فرستاد كه بايد تمامى از عالم و جاهل و تاجر و غير ذالك سه ساعت به غروب در صحن بزرگ حاضر باشيد، تا ببينيم آيا كسى مى تواند قرآن خدا را پشت سر انداخته و از احكام و اركان دين اعراض و جلوگيرى كند؟ اين خبر در شهر پراكنده و دكان ها بسته، مأموران دولت در راه ها مشغول انتظامات و متفرق ساختن مردم و درهاى صحن را بسته، اعتصاب عجيبى رخ داد. چه مى شود؟ آيا آقاى آخوند بافقى حاجى شيخ محمدتقى مى آيد؟ آيا مى تواند با دولت وقت مبارزه و حكم او را ملغى و خنثى كند؟
ناگاه ديدند با يك روح شجاعت و دل قوى و قلب محكم با جمعى حاضر شد. يك مرتبه مردم كه از دل و جان او را دوست داشته و معتقد بودند در اطرافش جمع شده، به درصحن آمده در را گشوده و وارد صحن مطهر گرديدند و براى جميع علما پيغام فرستادند كه بايد در صحن حاضر شويد و بعضى از آن ها هم كه فعلا حاضر و از مراجع و مدرسين بزرگ فعلى قم و خداى تعالى وجود ذيجودشان را از بلاها حفظ فرمايد، فرمودند آن روز كه پيغام ايشان به ما رسيد، جمعى بوديم كه از خود مأيوس شده و كلمه شريفه «انا لله و انا اليه راجعون» را بر زبان رانده و در آن انجمن شركت نموديم و آقاى حاج شيخ(قدس سره) از جا حركت كرده، به منبر رفت و در انجمنى كه بالغ بر چندين هزار جمعيت قم بود و صحن شريف را مملو نموده بودند، آيه «و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر» را تلاوت كرده قريب به اين مضامين فرمودند كه امر به معروف و نهى از منكرى كه عبارت از حس مسئوليت بوده باشد، بر هر فردى لازم، مخصوص بر علما و طلاب كه مجريان اين قانون و اين اصل محكمند و هيچكس را حق ردع و منع در آن نباشد و دولت جابر نتواند از چنين قانونى جلوگيرى نمايد و خود هم لياقت اجراى آن را ندارد زيرا علم به موارد و كيفيت آن لازم است و دولت و مأموران آن جاهل آنند.
بعد خطاب به جمعيت فرمود و به صداى بلند و رسا فرياد زد: اما فيكم رجل رشيد؟ آيا در ميان شما يك مرد حسابى پيدا نمى شود تا جواب اين فراعنه را گويد و قانون و اعلان آن ها را ملغى كند؟ چنان از اين صداى حق كه از حنجره حق گوى او بيرون آمد، در مردم ايجاد حرارت گرديد و در اعوان دولت رعب حاصل گشت كه اعلان ها را فوراً برداشته، اين امر بزرگ و حس مسئوليت را با خود افراد آزاد گذاردند.»[۵۱]
ستيز چهره به چهره
واقعه عيد نوروز ۱۳۰۶ كه به رويارويى مستقيم و چهره به چهره شدن بافقى با رضاخان انجاميد، حركت غيرتمندانه و شجاعانه بافقى در مقابل هتك حرمت حرم حضرت معصومه(عليه السلام) توسط زنان و دختران شاه بودحركتى كه به عنوان صفحه اى در كتاب پر افتخار رويارويى عالمان دين در مقابل منكر و مستبدان زمان براى هميشه ماندگار شد و هنوز تاريخ نگاران و تحليل گران از آن به عنوان نقطه عطفى در تاريخ حوزه ها و ايران ياد مى كنند.
حسين مكى در تاريخ بيست ساله اين گونه وارد مقطعى از تاريخ رضاشاه مى شود كه برگ زرينى از تاريخ روحانيت و رويارويى آن ها با ابتذال به شمار مى آيد:
«در موقع عيد نوروز ۱۳۰۶ش كه مصادف با ۲۷ ماه مبارك رمضان ۱۳۴۶هـ. ق. هم بود، زوار بسيارى از نقاط مختلف به سوى شهر قم روى آوردند، تا هنگام تحويل حمل را در حرم حضرت معصومه(عليه السلام) بگذرانند و به قدرى جمعيت و ازدحام در صحن و حرم و رواق ها بود كه جاى سوزن انداختن نبود، اعضاى خانواده پهلوى -كه همسر رضاشاه(مادر محمدرضا) جزو آنان بود- نيز به قم آمده و در غرفه بالاى ايوان آيينه بدون حجاب كامل نشسته بودند و به طورى جلب نظر مى كردند كه صداى اعتراض مردم از هر سو بلند شده بود اين طرز حضور در اماكن مقدس را بى احترامى نسبت به حضرت معصومه(عليه السلام) مى دانستند، ولى هيچ كس جرأت نمى كرد قدم پيش بگذارد و به آن ها تعرض نمايد.»[۵۲]
حسين مكى به ميدان آمدن آيت الله بافقى پس از مواعظ سيد ناظم زاده را چنين مى آورد:
«در همين موقع هم سيّد ناظم واعظ كه مشغول وعظ در مسجد جنب حرم بود، مردم را تهييج نمود كه امر به معروف و نهى از منكر حكم مى كند كه مردم جلوگيرى نمايند، خبر به حاج شيخ محمدتقى بافقى رسيد و او به خانواده دربار پيغام فرستاد كه: شما اگر مسلمان هستيد، نبايد با اين وضع در اين مكان مقدس حضور يابيد و اگر مسلمان نيستيد، بازهم حق نداريد در اين مكان حضور يابيد.
پيام مؤثر واقع نشد، حاج شيخ محمدتقى شخصاً به حرم آمد و سخت به آنان اعتراض نمود و خواست كه سر و صورت خود را بپوشانند يا از آن جا خارج شوند.»[۵۳]
تلفن همسر رضاشاه به ديكتاتور پهلوى، خشم اين قزاق هتاك را برافروخت و او با يگان رزمى مجهز از تهران به سوى قم حركت كرد و دستور داد تا رسيدن او به قم از خروج آيت الله بافقى از حرم جلوگيرى كنند رضاخان هتاكانه وارد حرم شد و يك راست به سمت جايگاهى رفت كه آيت الله بافقى در آن مشغول مناجات بود.
آيت الله العظمى مرعشى نجفى از شاهدان عينى اين فاجعه، كتك خوردن آيت الله بافقى پس از ورود چكمه پوشان رضاخانى به صحن حرم معصومه(عليه السلام) را چنين به تصوير مى كشد:
«پاى اين ايوان مبارك ايستاده بود. سرهنگ ها با چكمه وارد حرم دختر پيغمبر شدند. حاج شيخ محمدتقى هم در بالاسر ايستاده بود و صحبت مى كرد، من هم شب ماه رمضان بود، دعاى افتتاح مى خواندم. در يك گوشه اى به حال خودم بودم يك وقت ديدم صداى هاى و هوى و چكمه بلند شد ريختند و زدند به طلاب و حاج شيخ محمدتقى را كشيدند. اصلا پاهايش را گرفته بودند گاهى مى كشيدند، رساندند به پاى ايوان، «پهلوى» خودش هم پاى ايوان بود، پايين آوردند از ايوان اين قدر با آن لگد نجس به اين پيرمرد عالم ربانى -كه واقعاً زاهد زمانه بود- زد و آن وقت مرحوم حاج شيخ محمدتقى را كشيدند ببرند تهران.»[۵۴]
آيت الله طالقانى از مريدان آيت الله بافقى و از شاهدان عينى اين فاجعه، در اوايل انقلاب در سخنرانى خود در جمع طلاب و روحانيون در مدرسه فيضيه صحنه كتك خوردن آيت الله بافقى را چنين بر زبان آورد:
«گو اين كه من الان دارم مى بينم و مى شنوم، اينجا كه رضاخان با چكمه هايش وارد حرم شده و شيخ محمدتقى بافقى را خوابانده و با عصا و شلاق به سر و صورتش مى زند! من دارم الآن آن صداى ناله هاى شيخ محمدتقى را مى شنوم كه فقط مى گفت: يا امام زمان(عج) و رضاشاه او را مى زد و مى گفت(عذر مى خواهم از شما): پدر سوخته، هيچكس به دادت نمى رسد.[۵۵]
پس از دستگيرى و اعزام آيت الله بافقى به تهران، در قم حالت فوق العاده اعلام شد. عصمت الملوك دولتشاهى، همسر چهارم شاه كه در آن موقع در قم حضور داشت، به برقرارى حكومت نظامى توسط رضاخان پس از كتك زدن و دستگيرى آيت الله بافقى اشاره مى كند و مى گويد:
«آنچه بعداً شنيديم، اين بود كه شاه در نهايت عصبانيت وارد صحن مطهر شد و دستور داد، شيخ را به پشت روى زمين دراز كنند و بعد هم با عصايى كه در دست داشت، پياپى ضرباتى به او زد. درنتيجه اين پيشامد، شهر به هم خورد و چند روزى در قم حكومت نظامى برقرار شد.»[۵۶]
به گفته رازى، آيت الله بافقى مدت شش ماه در زندان شهربانى زندانى شد. حوادث دوره زندان آيت الله بافقى و عوض كردن زندانبانهاى وى مؤيد طولانى بودن ايام زندان اوست.[۵۷]
آيت الله بافقى در زندان رضاخان مشى خاصى را در پيش گرفت كه در حقيقت مى توان نفى مشروعيت رضاخان و مبارزه اى منفى با دستگاه ديكتاتورى به حساب آورد. آيت الله محمدصادق تهرانى در خاطرات خود به خوددارى آيت الله بافقى از خوردن غذا تا مرز از پاى افتادن اشاره مى كند و مى گويد:
«ايشان، وقتى در زندان بود، غذاى زندان را نمى خورد. مى گفت: هنگامى كه مرا به زندان شهربانى بردند، هرچه غذا آوردند نخوردم. با پولى كه همراه داشتم، مقدارى نخودچى خريدم و با همان امرار معاش كردم. پس از مدتى پولهايم تمام شد و گرسنگى فشار آورد، گفتم خداوندا! تو خود در قرآن فرموده اى: «و ما من دابة فى الارض الا على الله رزقها» هيچ جنبده اى روى زمين نيست مگر اينكه رزقش بر خداست، خدايا! من جنبنده ام، ببين دارم مى جنبم و حركتى كردم. چندى نگذشت كه تاجرهاى تهران برايم غذا آوردند و غذاى دولتى را نخوردم.»[۵۸]
بافقى در سياهچالهاى رضاخان شكنجه هاى روحى و جسمى شد اما به خاطر نفوذ معنوى و جايگاه خاص وى نتوانست او را اعدام كند و مجبور شد تا پس از چندى او را به رى تبعيد كند.
آيت الله حائرى كه مى ديد رويارويى مستقيم حوزه و علماى آن با رضاخان در دفاع از آيت الله بافقى زمينه را براى رضاخانى كه دنبال بهانه براى نابودى حوزه بود فراهم مى سازد، به مبارزه منفى دست زد و ضمن اعلام حوزه به سكوت، خود به گونه اى ديگر خشم خود را نسبت به عملكرد رضاخان در خصوص برخورد با آيت الله بافقى را آشكار كرد.
آيت الله حائرى به موازات اين موضع گيرى و بيان انگيزه هاى خود -كه براى بسيارى خصوصاً طلاب جوان كه به آيت الله بافقى به چشم پدر و پير و مراد خود مى نگريستند غير مترقبه بود- به عنوان اعتراض به زنبيل آباد هجرت كرد. آيت الله حاج شيخ محمدرضا طبسى در خاطرات خود مى گويد:
«در اين ماجرا، مرحوم حاج شيخ عبدالكريم، به عنوان اعتراض از شهر خارج مى شود و به زنبيل آباد مى رود و مى گويد: هر كسى كه از طلبه هاى من است، نبايد هيچ دخالتى در اين جريان بكند.»[۵۹]
حضور آيت الله بافقى در رى بركات بسيارى را در پى داشت احياى مساجد مخروبه، برگزارى نماز جماعت و دعاى كميل و پرورش جوانان جوياى عرفان و ادب - چون مرحوم دولابى و... - منزل او به مركزيتى براى طلاب انقلابى و علما و فضلا تبديل شد. به گونه اى كه منزل او مأواى كسانى چون شيخ بهلول، آيت الله طالقانى، آيت الله بهاءالدينى و... گرديد.
آيت الله بافقى كه در پيش گوييهاى خود اعلام كرده بود زنده مى ماند و مرگ و ذلت رضاخان را خواهد ديد، پس از خارج شدن رضاخان از ايرانبه قم مسافرت كرد و سپس به شكرانه ديدن چنين روزى به عتبات عاليات رفت و سپس به رى بازگشت.
وفات
اين روحانى مبارز و مجاهد سرانجام، پس از سالها تلاش و جهاد و تحمل بيمارى و درد در ۱۲ جمادى الاول ۱۳۶۵ هـ.ق دارفانى را وداع كرد. پيكر مطهر او با احترام فراوان تشييع و به قم منتقل شد و در مسجد بالاسر دركنار قبر شيخ عبدالكريم حائرى به خاك سپرده شد. او در مكانى براى هميشه آرام گرفت كه روزى براى پاسدارى از دين در همان مكان تازيانه ها و لگدهاى رضاخان را به جان خريد و اين است پاداش خداوند و عنايت اهل بيت عصمت و طهارت به همه مؤمنان و موّحدانى كه فداكارانه شكنجه ها را به جان مى خرند.
________________________________________
[۱]. فرهنگ آبادىها و مكانهاى مذهبى كشور، محمد حسين يزدى، ص ۸۹.
[۲]. دانشنامه جهان اسلام، زير نظر سيد مصطفى ميرسليم، ج ۱، ص۶۱۹.
[۳]. دايرةالمعارف تشيع، مؤسسه دائرةالمعارف تشيع، چاپ اول، ج ۳، ص ۶۲.
[۴]. يزد نگين كوير، ابوالفتح قهرمانى، ص ۱۵۱، ۱۵۲.
[۵]. ر. ك. به: امامزادههاى ايران، استان يزد، محمد حسين مقبلى، ص ۱۵ الى ۲۱.
[۶]. ر.ك. به: رياض العلماء و حياض الفضلاء، ميرزا عبدالله افندى، ج ۴، ص ۱۰۴.
[۷]. الذريعه الى تصانيف الشيعه، آقا بزرگ تهرانى، ج۲۵، ص ۴۸.
[۸]. ديوان وحشى بافقى، حسين نخعى، چ هفتم، ص۱۷.
[۹]. ر.ك. به: آثار الحجه، شيخ محمد راضى، ص ۳۱.
[۱۰]. ر.ك. به: نسل نور، شرحى بر زندگانى سلسله مدرسيه، محمد كاظم مدرس، ص ۴۱۴ - ۴۲۰.
[۱۱]. همان.
[۱۲]. آئينه دانشوران، سيد عليرضا ريحان يزدى، ص ۱۰۲ـ۹۹.
[۱۳]. نسل نور، ص ۴۲۶.
[۱۴]. ر.ك. به: مجاهد شهيد، ص ۶۰.
[۱۵]. همان، ص ۶۱.
[۱۶]. همان. در روايات، بلند بودن ديوار خانه از هفت ذراع، مكروه دانسته شده است.
[۱۷]. ماهنامه كوثر، ش ۱۷، ص ۷، گفتوگو با استاد علىاصغر فقيهى.
[۱۸]. مجاهد شهيد، ص ۶ و ۷.
[۱۹]. آثارالحجه، ص ۳۲.
[۲۰]. ماهنامه كوثر، همان.
[۲۱]. همان، ش ۳۴، ص ۶۲ و ۶۳، مصاحبه با آيتالله محمدرضا طبسى.
[۲۲]. همان.
[۲۳]. سوره هود، آيه ۶.
[۲۴]. آثارالحجه، ص ۳۲.
[۲۵]. مجله حوزه، ش ۱۶، ص ۴۰، مصاحبه با آيتالله بهاءالدينى.
[۲۶]. همان.
[۲۷]. مجاهد شهيد، ص ۱۰.
[۲۸]. تاريخ شفاهى انقلاب اسلامى، غلامرضا كرباسچى، ص ۴۴.
[۲۹]. مجله حوزه، ش ۱۲، ص ۳۳، دى ۱۳۶۴.
[۳۰]. مجاهد شهيد، ص ۹۵ و ۹۶.
[۳۱]. ماهنامه كوثر، ش ۱۷، همان.
[۳۲]. همان.
[۳۳]. آثارالحجه، ص ۳۴.
[۳۴]. آثارالحجه، ص ۳۲، ۳۳ و ۳۴.
[۳۵]. مجاهد شهيد، ص ۱۲۸.
[۳۶]. همان، ص ۱۳۰.
[۳۷]. همان، ص ۱۳۱.
[۳۸]. همان، ص ۱۰۱.
[۳۹]. همان، ص ۵۴.
[۴۰]. همان، ص ۵۵ و ۵۶.
[۴۱]. همان، ص ۱۲۰.
[۴۲]. همان، ص ۵۶.
[۴۳]. آثارالحجه، ص ۳۴.
[۴۴]. مجاهد شهيد، ص ۱۱۳ و ۱۱۴.
[۴۵]. همان، ص ۸ و۹.
[۴۶]. ر.ك. به: عارف كامل، ص ۷۸، ۸۰.
[۴۷]. ر.ك. به: گنجينه دانشمندان، ج ۳، ص ۱۷۹.
[۴۸]. قيام گوهرشاد، سينا واحد، چ چهارم، ص ۳۰.
[۴۹]. مجاهد شهيد، ص ۱۱۵.
[۵۰]. آثارالحجه، ص ۳۵.
[۵۱]. مجاهد شهيد، ص ۸۸-۹۱.
[۵۲]. تاريخ بيست ساله ايران، حسين مكى، چ سوم، ج۴، ص ۲۶۲.
[۵۳]. همان، ص ۲۶۲ و ۲۶۳.
[۵۴]. مجله پيام انقلاب، ش ۶۶، شهريور ۶۱، ص ۷۹.
[۵۵]. فصلنامه بنياد تاريخ، ش ۳۶ و ۳۵، پاييز و زمستان ۱۳۷۳، ص ۷۱.
[۵۶]. روزنامه جام جم، پنجشنبه ۲۰/۷/۱۳۸۱، ص۳۱.
[۵۷]. مجاهد شهيد، ص ۹۹.
[۵۸]. تاريخ شفاهى انقلاب، ش ۶۶، شهريور ۶۱، ص ۷۹.
[۵۹]. مجله حوزه، ص ۳۴، ص ۶۴.
کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه فناوری اطلاعات پژوهشکده باقرالعلوم(ع) می باشد
http://nbo.ir/fa-ir







