شبهات دین و حکومت دینی
از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۳۹ توسط Admin (نظرات | مشارکتها) (صفحهای تازه حاوی «عنوان: شبهات دین و حکومت دینی مجموعه ها: مقالات شناسه کتاب: ۲۷۰ نویسن...» ایجاد کرد)
عنوان: شبهات دین و حکومت دینی مجموعه ها: مقالات شناسه کتاب: ۲۷۰ نویسنده: آیت الله عبدالله جوادی آملی شابک: - تعداد صفحات: ۰ نام اپراتور: محمد خلیلی ایمیل اپراتور: ۲farizeh@gmail.com زبان: پارسي رتبه: 0 تصویر: cover دانلود فایل: دانلود شبهات دین و حکومت دینی توضیحات: شبهات دین و حکومت دینی
مجلات > عقيدتی، فرهنگی، اجتماعی > پاسدار اسلام > آذر ماه ۱۳۸۲ ، شماره ۲۶۴
پدید آورنده : آیت الله عبدالله جوادی آملی
آزادی انسان و وجوب امر به معروف و نهی از منکر
تهیه و تنظیم از: حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا مصطفی پور
با توجه به نفی اکراه در دین داری آیا می توان با امر به معروف و نهی از منکر، دیگران را وادار به اجرای احکام الهی کرد و یا اجرای این فریضه الهی با آزادی آدمی سازگاری ندارد؟ در پاسخ به این سؤال در آغاز لازم است به سنخ و جایگاه امر به معروف و نهی از منکر بپردازیم. خداوند متعال تعلیم را به همه انبیا(علیهم السلام) و اولیا(علیهم السلام) و جانشینان آنها و تعلّم را نسبت به توده مردم واجب کرده است. مردم باید عقاید و اخلاق و فقه و حقوق را از راهنمایان دین فرا بگیرند. آنچه که مربوط به اعتقاد است، بدان معتقد شوند و آنچه مربوط به اخلاق است، بدان متخلّق گردند و آنچه به اعمال مربوط می شود آن راعمل کنند. پس تعلّم بر مردم واجب است؛ «فاسئلوا أهل الذکران کنتم لاتعلمون»(۱)؛ و تعلیم بر رهبران مذهبی و جانشینان آنها، «و یعلّمهم الکتاب و الحکمة و یزکیهم»(۲)؛ «فلو لانفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقّهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم»(۳)؛ خداوند برای تأمین نیازهای فرهنگی جامعه با وجوب تعلیم و تعلّم فضاسازی می کند. پس از تأمین فضای فرهنگی جامعه و مشخص شدن محدوده اطاعت و عصیان و حلال و حرام، نوبت به امر به معروف می رسد. چون امر به معروف به معنای سخنرانی کردن، کتاب نوشتن، یاد دادن احکام و موعظه و نصیحت و ارشاد مردم نیست. امور یاد شده از سنخ تعلیم است. تعلیم جاهل امر به معروف نیست. بر عالم لازم است که جاهل را به احکام دین آشنا و هدایت کند. اما وقتی که فضای فرهنگی جامعه به نصاب لازم رسید و مردم اعم از اشخاص، احزاب، گروهها، دسته جات و قبایل به حلال و حرام آگاهی یافتند، اگر کسی از روی علم و عمد بخواهد معصیت کند، باید او را امر به معروف کرد. جایگاه امر به معروف پس از تعلیم و تعلّم است. یعنی جاهل را باید آگاه و عالم کرد، ناسی و ساهی و غافل را باید متنبّه ساخت و هشدار داد. یا اگر کسی از روی اضطرار یا اکراه کار خلاف انجام می دهد، باید در کار او گره گشایی کرد و ضرورتش را بر طرف ساخت. پس اگر کسی از روی جهل به موضوع یا جهل تصوری به حکم یا سهو و نسیان و غفلت و اضطرار و اکراه دست به گناه بزند، مشمول حدیث رفع است. منکری نیست تا نیازی به نهی داشته باشد. همه امور یاد شده مربوط به قبل از امر به معروف است چون هیچ یک از این ها معصیت و ترک معروف نیست، تا سخن از امر به معروف و نهی از منکر به میان آید. کسی که از روی اضطرار حرامی را مرتکب می شود، گرچه فعل او فی نفسه منکر است، اما او کار منکر انجام نداده است. چون بر پایه حدیث رفع یکی از امور برداشته شده موارد اضطرار است، «رفع عن أمتی تسعة...و ما اضطروا الیه (۴)» همچنین اگر جاهل و غافل و ساهی و ناسی مرتکب کار خلافی شوند، کار آنها از سنخ معصیت نیست، تا نوبت امر به معروف برسد. امر به معروف و نهی از منکر مربوط به جایی است که کسی بخواهد از روی علم وعمد گناه کند. پس مقام اول، مقام ساخت و ساز فرهنگی فرد و جامعه توسط انبیاء و اولیا و فقها و مبلغان و نویسندگان و گویندگان است یعنی باید افراد را به عقاید و اخلاق و فقه و حقوق عالم کرد تا فضای فرهنگی جامعه به نصاب لازم برسد. در مقطع تعلیم انسان باید احکام الهی را یاد بگیرد و یاد دهد، چه مربوط به اصول دین باشد «ادع الی سبیل ربّک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتی هی أحسن»(۵) یا مربوط به فروع دین، «لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم» (۶)، به هر تقدیر احکام و حکم دین باید برای مردم روشن شود. اگر مسایل دینی برای فرد و جامعه مشخص نشد، نوبت به امر به معروف نمی رسد. پس از فضا سازی فرهنگی و آگاهی عمومی از معروف ها و منکرها اگر کسی معروفی را ترک یا منکری را انجام داد مقام اجرا و مربوط به امر به معروف و نهی از منکر است. یعنی اگر کسی از روی علم و عمد تصمیم به ارتکاب خلافی گرفت، باید او را امر به معروف و نهی از منکر کرد و در این کار نیز باید مراحل آن را رعایت کرد. انزجار قلبی، تذکر زبانی، تعرض عملی در صورتی که به ضرب و شتم نرسد، مراتب امر به معروف و نهی از منکر است. البته افزون بر دو مقام یاد شده، مقام سوّمی نیز متصور است که کار دستگاه اجرایی و قضایی است. یعنی اگر کار خلاف صورت گرفت و متخلف باید مجازات شود، اینجا جای امر به معروف و نهی از منکر نیست، بلکه دستگاه قضایی باید برابر «أیمان» و «بینات» مجرم را کیفر دهد. حکم و قضا واجب است. یعنی تشکیل دستگاه قضایی واجب است. هم بر قاضی حکم کردن واجب عینی و کفایی است. هم پذیرش حکم قضایی و محکمه عدل واجب است. بنابراین در فضای دینی هر سه مرحله یاد شده واجب است. هم وجوب تعلیم بر عالمان و تعلّم بر توده مردم در فضای فرهنگی جامعه امری قطعی است. هم (امر به معروف و نهی از منکر) واجب متقابل است؛ «والمؤمنون و المؤمنات بعضهم أولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر»(۷) مؤمنی باید مانع ارتکاب کار خلاف توسط مؤمن دیگر شود. هم (اجرای حدود و تعزیرات بر دستگاه قضایی) لازم و واجب است. بر این اساس می توان گفت: آیه شریفه «لااکراه فی الدین» نه با این واجب های سه گانه معارض است و نه مراد از آیه شریفه اباحه گری است بلکه باید گفت کسی که وارد دروازه دین شد، قدم به قدم احکام الزامی دین او را همراهی می کند و او باید نسبت به همه آنها ملتزم و پای بند باشد. نه این که هر گونه دلش بخواهد عمل کند و هیچ حکم الزامی نداشته باشد. آری، اگر کسی شاک متفحص باشد، تا زمانی که در مقام تحقیق در مورد اصل دین است و حق برای او روشن نیست، معذور است. اما وقتی حقانیت دین برایش ثابت شد و اصل دین را پذیرفت، باید به احکام و حِکمِ دینی پای بند باشد و نمی تواند از هیچ حکمی شانه خالی کند. چنانچه در فراگیری حکمی از احکام دین مسامحه کند. در مرحله نخست باید تعلیمش داد. تا آن را یاد بگیرد. اما اگر پس از فراگیری سهل انگاری کرد و سرباز زد، نوبت به امر به معروف و نهی از منکر می رسد. یعنی باید او را پس از یاد گرفتن احکام به اجرای آن وادار کرد. آنگاه اگر امر به معروف مؤثر نیفتاد، نوبت دستگاه قضایی است که باید متخلّف را کیفر دهد. شایان ذکر است: امر به معروف و نهی از منکر متوقف بر قدرت است. لکن بخش وسیعی از اعمال قدرت و اقتدار مربوط به حکومت است. وظیفه توده مردم اعتراض زبانی و فوق زبانی است. مثلاً اگر کسی مشغول حمل شراب است، انسان می تواند با دست جلویش را بگیرد، باید این کار را بکند، اما اگر بخواهد به زد و خورد برسد، وظیفه حکومت است. ضرب و شتم و بالاتر از آن که درجات نهایی امر به معروف و نهی از منکر می باشد، حکومت متصدی انجام آن است. پس اگر عده ای در صدد توطئه ای برآمدند تا جایی را منفجر کنند، ولی هنوز عملاً کاری انجام نداده اند، وظیفه مردم در مرحله نخست اعتراض زبانی، پس از آن جلوگیری عملی است، اما اگر کار به درگیری بیانجامد توده مردم وظیفه ای ندارند، و گرنه هرج و مرج می شود. بلکه وظیفه حکومت است که جلوی آنها را بگیرد، هرچند به قتل توطئه گران منفجر شود. از این رو، محقق در شرایع الاحکام و دیگران به این امر فتوا داده اند. یعنی آمر و ناهی حکومت در صورت نیاز می تواند جلوی کسی را که قصد تخریب جایی را دارد بگیرد. هرچند منجر به قتل او گردد و این بالاترین مرحله امر به معروف و نهی از منکر است. در چنین موردی به لحاظ این که حکم قضایی نیست چنانچه اولیای مقتول به محکمه قضایی مراجعه کنند، این شخص یعنی مأمور دولت باید بینه اقامه کند و ثابت نماید که برای جلوگیری از انجام توطئه ناچار به این کار (قتل توطئه گران) شده است. اگر ثابت کند، حرجی برای او نیست و گرنه مشکل دارد. ناگفته نماند مراد از معروف چیزی است که دین آن را به رسمیت بشناسد یعنی نزد دین معرفه باشد و منکر چیزی را گویند که دین آن را به رسمیت نمی شناسد. نزد دین نکره است. گفتنی است: تعبیر به معروف و منکر برای آن است که صبغه قبول داشته باشد. چون اگر گفته می شد: امر به واجب و نهی از حرام صبغه تکلیف داشت. «مکروه» در آیه شریفه «کل ذلک کان سیئة عند ربّک مکروهاً»(۸) هر چیزی را گویند که خدا آن را به رسمیت نشناخته است. یعنی نزد خدا ناشناخته (منکر) است. در مقابل چیزی که خدا آن را به رسمیت شناخته است یعنی نزد خداوند شناخته شده (معروف) است. از این رو خداوند فرمود: «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر». (۹) اما این که آیا در مستحبات هم امر به معروف است؟ پاسخ اش در فقه این گونه آمده است: امر به واجب، واجب؛ نهی از حرام، حرام؛ امر به حرام، حرام؛ امر به مستحب، مستحب؛ نهی از منکر مستحب! امر به مکروه، مکروه است. یعنی باید به مأمور به نظر کرد در این امر به معروف اگر معروف واجب بود، امر واجب است. اگر معروف مستحب است مثلاً نماز شب مستحب است. امر به آن هم مستحب است، چه این که نهی از مکروه نیز مستحب است، همچنان که امر به مکروه و ترغیب به آن مکروه است. به هر تقدیر، جزم علمی به لحاظ مبادی اختیاری اش (یعنی چگونگی تحصیل، انتخاب راه و کتاب و معلم، پرهیز از شبهات و مغالطات، امرپذیر است. همچنین در عزم عملی (ایمان) که زمامش به دست خود انسان است، در این فرض نیز از راه هایی که نفس بتواند اراده کند، باید امر کرد، نه اکراه چون امر غیر از اکراه است. همه این امرها، امرهای تشریعی است. معنای امر تشریعی این است که میان آمر و مأمور به اراده مأمور فاصله است.اما بخش های افعال و تروک که زمام کار هم به دست خود شخص است هم در اختیار علل و عوامل بیرونی، اکراه پذیر است. کارهای خارجی نظیر رعایت حجاب یا بی حجابی، میگساری و ترک آن و.. این ها افعال و تروکی است که اختیار آن هم دست انسان است. هم در اختیار دیگری است. از این جهت اکراه پذیر است. امر به معروف و نهی از منکر به منزله بهداشت و دستگاه اجرایی و قضایی به مثابه درمان است. یکی پیش گیری و دیگری معالجه است. امر به معروف و نهی از منکر برای این است که گناه واقع نشود و این کار توده مردم است. اما کار دستگاه قضایی که اجرای حدود و تعزیرات است، مربوط به پس از وقوع جرم است. در امر به معروف و نهی از منکر به فرد یا جامعه گفته می شود: این کار را نکن، اما دستگاه قضایی پس از وقوع جرم، مجرم را مؤاخذه می کند که چرا مرتکب فلان جرم شدی و این مقام سوم بحث است که ناظر به تخلّف است. از آنجا که وجوب تعلیم و تعلّم و امر به معروف و نهی از منکر و حکم قضایی در عقاید نیز مطرح است، تعلیم و امر به معروف و نهی از منکر در عقاید هم واجب است. بنابر مبنایی که کفار مکلّف به فروعند، همچنان که مکلّف به اصول هستند.(۱۰) هر فرد لائیک و کافری که دین را نپذیرفته نیز زیر مجموعه این مباحث قرار می گیرد. پس اگر شعاع امر به معروف و نهی از منکر مسایل اصولی را هم در بردارد، چنانکه مسایل اخلاقی و فقهی و حقوقی را شامل می شود، نسبت به کافر نیز نخست باید فضای فکری او را روشن کرد و تعلیمش داد، سپس امر به معروف و نهی از منکر کرد، آنگاه حکم قضایی را جاری ساخت. کوتاه سخن: آیه شریفه «لا اکراه فی الدین» اگر ناظر به مسایل علمی باشد، در مورد جزم علمی اکراه معنا ندارد. چون جزم علمی (تصدیق،تکذیب، شک) هیچ یک در اختیار خود انسان نیست چه رسد به دیگری، عزم عملی یعنی اراده و نیت و اخلاص و ایمان و اعتقاد باشد، زمامش در اختیار صاحب نفس است. هیچ فشاری از بیرون اثر ندارد. چون میان عقیده و نفس اراده فاصله است. به رهبری اراده نفس، انسان چیزی را قبول می کند و گردن می نهد یا نکول می کند و نمی پذیرد. پس زمام قبول و نکول و تردید در اختیار اراده نفس، است. هیچ کس را نمی توان وادار به ایمان و کفر یا تردید کرد. تردید اصطلاحاً در بخش ایمان، بین قبول و نکول بکار می رود و شک در بخش علم میان تصدیق و تکذیب و تردید غالباً در مقابل عزم و شک در برابر جزم است. از این رو ایمان تحت تکلیف است چون فعل اختیاری است. علم وصف نفس و ایمان فعل نفس است. میان نفس و ایمان اراده انسان حایل است. پس باید این آیه و سایر آیاتی که دلالت بر آزادی و حریت انسان دارد را در کنار آیاتی که بر تکلیف، امر به معروف و نهی از منکر و عقاب الهی دلالت دارند، قرار داد و سنجید تا معنای آن ها روشن شود. آیه شریفه «لا اکراه فی الدین» و آیات مشابه در واقع تحلیل یک حقیقت کلامی و روانی است. نه فتوای به آزادی و گرنه تخویف به عذاب که در آیات فراوانی آمده است، معنا نخواهد داشت. آزادی یا رهایی تحلیل معنای آزادی به محدودیت می انجامد. مکتب های گوناگون، اخلاق، اعمال و مسایل حقوقی فراوانی که در جهان وجود دارد، هر یک از دیگری متمایز است. آنان که ندای آزادی سرمی دهند نیز معتقد به تساوی این ها نیستند، بلکه به یقین بعضی حق و برخی باطلند. پس میان این امور تساوی نیست تا انسان مخیر به انتخاب یکی باشد. توضیح: در بخش مربوط به مکتب انسان یا مارکسیستی فکر می کند، یا الهی می اندیشد. آن که مارکسیست است، نفی الوهیت را حق می پندارد و آن که موحد است، اثبات آن را حق می داند، برپایه قانون استحاله جمع نقیضین، یکی حق و دیگری باطل است. در جهان یا خدایی هست یا نیست، اعتقاد به وحی و عصمت و دین و معاد یا حق است یا باطل. همه مکاتب و آرای گوناگونی که در این زمینه وجود دارد،یکی حق است و دیگری باطل. حق پنداشتن دو طرف، اجتماع نقیضین است که محال است. پس اگر یکی از طرفین حق است و دیگری باطل و انسان میان حق و باطل آزاد و مخیر نیست، بلکه یا ملحد است یا موحد، پس ناگزیر است یکی را برگزیند. بنابراین آزادی به معنای رهایی نیست تحلیل آزادی خود فتوا به محدودیت آن می دهد. همچنین است اخلاق و حقوق و اعمال؛ عفاف و بی عفتی، سرقت و عدم سرقت، رشوه و عدم رشوه، خون ریزی و سلطه گری و سلطه پذیری (نظام سلطه) و نظام عدالت و... نیز هر یک در دو طرف نقیض حق و باطل قرار دارند. یکی حق و دیگری باطل، یکی زشت و دیگری زیبا، یکی حسن و دیگری قبیح است و انسان ناگزیر از انتخاب یکی از این دو است. حتی کسی که زندگی گیاهی یا حیوانی دارد، همه اشیا و امور جهان نسبت به او یکسان نیست. به هر تقدیر یکی را باید برگزیند. ملحد طبیعت را مطابق با واقع می پندارد و زندگی اش را بر این محور قرار می دهد و موحد حق و واقع را خدا می داند. «الحق من ربّک»(۱۱)، چون انسان باید هماهنگ با نظام طبیعت باشد. مثلاً رعایت بهداشت یا حق است یا باطل، هر فردی ناگزیر از انتخاب یکی از این دو است، یعنی انسان رهای محض نیست. پس قبل از ورود و پذیرش مکتب آنگاه که نه دین دار است نه بی دین، یکی از این دو حق است. کسی که بی دینی را حق می پندارد، بی دین می شود و آن که دین را حق می داند، دین دار می گردد. بنابراین آزادی به معنای رهایی مطلق وجود ندارد. زیرا انسان مافوق قانون جهان نیست و هنگامی که مکتبی را پذیرفت، قهراً باید در چهار چوب آن حرکت کند و به محدودیت های آن تن در دهد. چون هیچ مرام و مکتبی رهایی محض نیست. هر مرامی برای خود مرامنامه ای دارد. دیواری دور تا دور آن را احاطه کرده است. چه مکتب اسلام باشد یا مرام کمونیستی و مارکسیستی که مارکس و انگلس آورده اند. پس انسان هم وقتی که بیرون دروازه مکتب قرار دارد، محدود است، هم زمانی که مکتبی را پذیرفت، محدودتر می شود. مفهوم این سخن همان است که گفتیم. تحلیل معنای آزادی به محدودیت آن فتوا می دهد. آزادی کاذب و صادق آزادی به معنای رهایی و بی بند و باری از محدوده اندیشه بیرون است. یعنی چنین معنایی از آزادی محصول پندار باطل است. خداوند متعالی در داستان قوم شعیب (علیه السلام) به این معنا اشاره فرمود؛ «قالوا یا شعیب أصلاتک تأمرک أن نترک ما یعبد آباؤنا أو أن نفعل فی أموالنا ما نشاء انک لأنت الحلیم الرشید» (۱۲)؛ قوم حضرت شعیب (علیه السلام) از چنین اندیشه ای برخوردار بودند. آنان به شعیب (علیه السلام) گفتند: نماز تو مانع تصمیم آزادانه ما در کارهای مان می شود. چون در نماز عمود دین است و خیمه دین به وسیله آن برپاست. ما اختیار مال خود را داریم. پس در چگونگی مصرف آن آزادیم. چه رشوه بدهیم یا ربا بگیریم، یا هر کاری که می خواهیم انجام دهیم، نماز تو جلوی آزادی ما را می گیرد. مراد از نماز، دین است. یعنی دین تو ما را محدود می کند و... حضرت شعیب (علیه السلام) به قومش فرمود: این آزادی که شما از آن سخن می گویید، آزادی کاذب است. کجا می خواهید بروید؟! این که گفتید: ما در چگونگی مصرف اموال خود آزادیم، این سخن ناروا است. چون اولاً این مال را دیگری به شما داده است. پس مال شما نیست. ثانیاً عمل به دستورات الهی به سود شماست. پس آزادی به معنای رهایی آزادی کاذب است و همه پیامبران الهی علیهم السلام با این نوع آزادی مبارزه کرده اند. هر دینی از ادیان الهی آزادی صادق را تثبیت و پشتیبانی می کند و جلوی آزادی کاذب را می گیرد. همان گونه که تشخیص فجر صادق و کاذب به تعلیم الهی بر عهده منجّم است و تشخیص عطش صادق و کاذب بر عهده طبیب حاذق و معالج است، بیماری که عمل جراحی اش تمام شده است، پس از به هوش آمدن احساس عطش شدیدی دارد. لکن این عطش، تشنگی کاذب است. از این رو، پزشک معالج او دستور می دهد که یک قطره آب نباید به دستگاه گوارش او برسد. زیرا بخش جراحی شده آسیب می بیند. تشخیص این عطش کاذب از عطش صادق بر عهده پزشک است. همچنین تشخیص آزادی صادق و کاذب بر عهده کارشناس دین است. خداست که آزادی صادق را از کاذب تمییز می دهد. به هر تقدیر، این سخن نارواست که اگر دین حکومت کند، مردم باید در مسایل اعتقادی، اخلاقی، فقهی و حقوقی تابع دین و حکومت دینی باشند و این با آزادی انسان هماهنگ نیست. پس دین نمی تواند حکومت داشته باشد. زیرا دین چه سیاست و حکومت داشته یا نداشته باشد. محدودیت هایی را به همراه دارد. کسی که به جدایی دین از سیاست اعتقاد دارد، نیز در بخش عقاید، باید اعتقادات خاصی داشته باشد، همچنان که در بخش اخلاق و فقه و حقوق هم آداب و سنن و صفات خاصی را می پذیرد. در هر صورت محدودیت هست. چه این که بی دینی نیز این گونه است. یعنی کسی که دین را افیون می داند و با او معامله مواد مخدر می کند، هم خودش از دین فاصله می گیرد هم اگر بتواند مانع تبلیغات دینی می شود و اجازه نمی دهد کسی به مسایل، اخلاق و اعمال دینی عمل کند. پس در بی دینی هم محدودیت وجود دارد. ان که فکر باطل افیون بودن دین و حکومت دینی را در سر می پروراند، با دین معامله ای قاچاق می کند. اکنون همان گونه که خرید و فروش هروئین در جمهوری اسلامی ایران ممنوع است، خرید و فروش قرآن و نهج البلاغه و... نیز در بعضی از کشورهای کمونیستی مانند چین و بخشی از روسیه فعلی ممنوع و جرم است. تبلیغات دینی در قانون این کشورها جرم شمرده شده است. بنابراین بی دین ها هم در محدوده کار خود محدودیت دارند. پی نوشت ها: - ۱. سوره نحل، آیه ۴۳. ۲. سوره بقره، آیه ۱۲۹. ۳. سوره توبه، آیه ۱۲۲. ۴. بحار، ج ۲، ص ۲۷۴. ۵. سوره نحل، آیه ۱۲۵. ۶. سوره توبه، آیه ۱۲۲. ۷. سوره توبه، آیه ۷۱. ۸. سوره اسراء، آیه ۳۸. ۹. سوره توبه، آیه ۷۱. ۱۰. برخی از فقها مانند آیة اللّه العظمی خویی (ره) درباره مکلّف بودن کفار به فروع خدشه کرده است. ۱۱. سوره آل عمران، آیه ۶۰. ۱۲. سوره هود، آیه ۸۷.







