سیستم نظارتی علی(ع)
نوان: سيستم نظارتى على(ع) مجموعه ها: مقالات شناسه کتاب: ۷۱۹ نویسنده: -- شابک: ---- تعداد صفحات: ۰ نام اپراتور: محمد خلیلی ایمیل اپراتور: ۲farizeh@gmail.com زبان: پارسي رتبه: 0 تصویر: cover دانلود فایل: دانلود سيستم نظارتى على(ع) توضیحات: سيستم نظارتى على(ع)
على(ع) و نظارت بر كارگزاران سياسى اشاره: از نامه هاى اميرالمومنين(ع) در نهج البلاغه چنين برمىآيد كه آن حضرت برنظارت و مراقبت از امور بسيار تإكيد داشت, به گونه اى كه آن را ركن مهم در حكومت اسلامى مى دانست. امام على(ع) نظارت را براى تقويت و ثبات نظام و ايجاد عدل و داد در بين مردم مى خواست. نظارت آن حضرت به صورت مستقيم و غير مستقيم برهمه چيز و همه افراد (كارگزاران, بازاريان, بيت المال, عامه مردم و خانواده و فرزندان خود) بود. اميرمومنان(ع) از روش و عملكرد حكومت هاى پيشين رنج مى برد. بدين جهت در آغاز خلافت خود, نظارت را از بيت المال شروع كرد و برهمه جا اين سيستم را توسعه داد و بسيارى از مسائل را تحت پوشش قرار داد. آن حضرت با ايجاد اين سيستم نظارتى قوى, عملكرد اجرايى كارگزاران خود را به دقت زير نظر گرفت, تا همانند حكومت هاى قبل, آنان احساس آزادى مطلق ننمايند و كارها را طبق سليقه خود انجام ندهند. اين نوشتار كوتاه به بيان اين سيستم و دستگاه هاى نظارتى حضرت على(ع) مى پردازد: ۱ ـ نظارت از طريق نامه نگارى نامه هاى فراوانى از حضرت على(ع) برجاى مانده است. برخى از آن ها نامه هايى است كه آن حضرت به كارگزاران اجرايى خود نوشته است.
الف ـ تقدير از عملكردهاى اجرايى سعد (سعيد) بن مسعود ثقفى, عموى مختار بن إبى عبيده ثقفى, يكى از كارگزاران على(ع) و حاكم ((مداين)) بود. او از ياران خوشنام و با سابقه على(ع) بود.(۱) حضرت على(ع) با نظارت دقيقى كه بركار وى داشت, براى تقدير و تشكر از او, در نامه اى به وى چنين مى نويسد: تو ماليات خودت را (از محل فرمانروائيت) ادا كرده (و فرستادى) و فرمان پروردگارت را به جاى آوردى و امامت را از خود راضى و خوشنود گردانيدى... پس خداى گناهت را در اثر اين كار بخشيد و سعى و كوشش و تلاش تو را قبول فرمود و سرانجام نيكى خداوند براى تو فراهم كرد.(۲)
ب ـ هوشيارى دربرابر نقشه هاى دشمن بازار فرار و پناهندگى برخى از مسوولان خائن در اواخر حكومت حضرت على(ع) گرم بود. حضرت على(ع) براى بيدارى مسوولان و كارگزاران از نقشه خائنانه معاويه, به زياد بن ابيه ـ كه فرمانرواى بلاد فارس بود.ـ نامه اى نوشته و اين مسإله را به او چنين گوشزد كرد: آگاه شدم كه معاويه نامه اى به تو نوشته است و مى خواهد دلت را بلغزاند و در تيزى و تندى تو رخنه كند; پس از او برحذر باش و بترس. او شيطانى است كه از هر طرف به سراغ انسان مىآيد, تا ناگهان در هنگام غفلت و بى خبرى او در آيد و عقلش را بربايد.(۳) اميرمومنان(ع) با اين كه مى دانست زياد بن ابيه سرانجام به معاويه ملحق مى شود, هرگز از هوشيار كردن وى در برابر اتفاقات و جريانات و نقشه هاى خائنانه دشمنان خوددارى نكرد.
ج ـ موعظه و ارشاد كارگزاران حكومت اسلامى براى كنترل خود و زيرمجموعه شان نياز به راهنمايى و ارشاد دارند. اميرمومنان(ع) به يكى از كارگزاران خود مى نويسد: پس از ستايش خدا و درود برپيامبراكرم(ص), كشاورزان شهرى كه تو در آن حكمفرماهستى, از درشتى و سخت دلى و خوارداشتن و ستمگرى تو شكايت نموده اند و من (در شكايت ايشان) انديشه نمودم, آنان را شايسته نزديك شدن تو (اكرام ومهربانى زياد) نديدم; به جهت آن كه مشرك هستند و نه در خور دور شدن و ستم كردن; به جهت آن كه با (مسلمانان) پيمان بسته اند, پس لباسى از نرمش همراه كمى شدت براى آنان بپوش, با رفتارى ميان شدت و نرمش با آن ها معامله كن, اعتدال را در رفتار با آنان رعايت نما, نه زياد آن ها را نزديك كن و نه زياد دور.(۴) حضرت على(ع) در نامه اى به زياد بن ابيه ـ كه جانشين عبدالله بن عباس در بصره بود.ـ مى نويسد: پس (در صرف مال) زياده روى مكن, ميانه رو باش, در امروز به ياد فردا باش و به اندازه نيازمندى خود از دارايى پس انداز نما و (زياده بر آن) را به جهت روز نيازمنديت پيش فرست. آيا اميدوارى كه خدا پاداش صدقه دهندگان را برتو واجب و لازم گرداند, در حالى كه تو در عيش و خوشگذرانى غلطيده اى و ناتوان, بيچاره, بيوه زن و درويش را از آن بهره نمى دهى؟ و جز اين نيست كه مرد پاداش داده مى شود به آنچه از پيش فرستاده و به آنچه كه قبلا براى خود نزد خدا ذخيره كرده است.(۵) امام على(ع) هنگامى كه عبدالله بن عباس را جانشين خود در بصره گردانيد, درنامه اى به او چنين نگاشت: با مردم گشاده رو و هم مجلس و درستكار باش و از خشم نمودن با مردم پرهيزكن, كه انگيزه اى از شيطان است و بدان هركارى كه تو را به خدا نزديك گرداند, از آتش دورت مى نمايد و هركارى كه تو را از خدا دور سازد, به آتش نزديكت مى گرداند.(۶)
د ـ گلايه از عملكردهاى نادرست برخى از كارگزاران با اين كه سوابق زيادى در امرحكومت داشتند و سخت مورد احترام اميرالمومنين(ع) بودند, گاهى كه مبتلا به لغزش هايى مى شدند, از طرف آن حضرت مورد گلايه ونكوهش قرار مى گرفتند. حضرت على(ع) براى نظارت و كنترل بر عملكرد اين گونه افراد با سابقه ـ كه از ياران رسول الله(ص) بودند و به خوبى برزندگى حضرت آگاهى داشتند و براى اين كه آن ها از كارگزاران حكومت وى بودند و بايد خط و مشى رهبر و رئيس حكومت اسلامى را پيشه مى كردند.ـ در نامه هايى به آنان گلايه خود را به آن ها اظهار مى داشت, تا از تكرار رفتار ناپسند خود, خوددارى كنند. ازجمله اين افراد, عثمان بن حنيف(۷), كارگزار على(ع) در بصره بود. به حضرت على(ع) گزارش داده بودند كه وى در يكى از ميهمانى هاى ثروتمندان شركت كرده بود و مستمندان از حضور در آن ميهمانى محروم بودند. اميرمومنان(ع) با شنيدن اين گزارش, كار ناپخته عثمان را تقبيح و از حضورش در آن ميهمانى گلايه كرد. در بخشى از نامه آن حضرت به عثمان بن حنيف چنين آمده است: اى پسر حنيف! به من خبر رسيده كه يكى از جوانان اهل بصره تو را به طعام عروسى خوانده است و به سوى آن طعام شتابان رفته اى و خورشت هاى رنگارنگ گوارا برايت خواسته و كاسه هاى بزرگ به سويت آورده مى شد و گمان نداشتم تو به ميهمانى گروهى بروى كه نيازمندشان را برانند و توانگرشان را بخوانند. پس نظر كن به آنچه دندان برآن مى نهى و مى خورى و چيزى كه به تو آشكار نيست بيفكن و آنچه را كه به پاكى راه هاى به دست آوردن آن دانايى, بخور. آگاه باش! هرپيروى كننده را پيشوايى است كه از او پيروى كرده, به نور دانش او روشنى مى جويد. بدان كه پيشواى شما از دنياى خود به دو كهنه جامه و از خوراكش به دو قرص نان اكتفا كرده است و شما برچنين رفتارى توانا نيستيد ولى مرا به پرهيزكارى و كوشش و پاكدامنى و درستكارى يارى كنيد. به خدا سوگند! از دنياى شما طلا نيندوخته و از غنيمت هاى آن مال فراوانى ذخيره نكرده ام و با كهنه جامه اى كه دربردارم, جامه كهنه ديگرى آماده ننموده ام... .(۸)
۲ ـ فرستادن هيئت هاى بازرسى دومين برنامه اى كه حضرت على(ع) در راستاى سيستم نظارتى بركارگزاران به كار برد, گماشتن نمايندگان ويژه اى بود كه به عنوان هيئت هاى بازرسى نظارت بركار واليان, به بعضى مناطق اعزام مى فرمود. امام على(ع) به كعب بن مالك(۹) كه از واليان آن حضرت بود, مإموريت مى دهد تا به كوره السواد(۱۰) و بهقباذات(۱۱) برود و كارگزاران را از نزديك بررسى و رسيدگى كند. در حكم اميرالمومنين(ع) به وى چنين آمده است: شخص ديگرى را به جاى خود بگمار و به همراه جمعى از يارانت از محل خود خارج شو تا به سرزمين كوره السواد برسى. پس در آن جا از گماشتگانم كه ما بين دجله و عذيب هستند, بپرس و نيز در روش وكردار آنان بنگر و تحقيق نما. سپس به بهقباذات برگرد و اداره امور آن جا را به عهده بگير و به طاعت و فرمان پروردگار خود عمل كن. البته در آنچه كه او به تو ولايت داده است. و بدان كه هريك از اعمال فرزند آدم براى او ذخيره شده و در برابرش, جزا و پاداش داده خواهد شد. پس تا مى توانى كارخير انجام بده تا خداوند براى ما و شما خير بخواهد و در پايان اين بازرسى نتيجه تلاش با صداقت خودت را برايم گزارش كن.(۱۲)
۳ ـ ارسال تراز مالى بسيارى از كارگزاران حضرت على(ع) مى دانستند كه اميرمومنان(ع) سخت مراقب عملكرد آنان مى باشد. اما برخى به خيال اين كه فاصله زياد محل فرمانروايى آنان با مركز حكومت اسلامى مانع رسيدن اخبار به حضرت على(ع) مى شود, به حيف و ميل و اختلاس در اموال مسلمانان مى پرداختند. اما بلافاصله با نامه شديد اللحن اميرمومنان(ع) مواجه مى شدند. زيرا پس از اين كه گزارشى از عملكرد ناصواب برخى كارگزاران مى رسيده حضرت على(ع) با فرستادن نامه اى از آن ها مى خواست تا فورا آخرين وضعيت مالى خود را ارسال نمايند و دريافتى هاى بيت المال و مقدار هزينه ها و موجودى فعلى آن را مشخص كنند. حضرت على(ع) به يكى از واليان خود نامه اى مى نگارد و از او درخواست فرستادن تراز مالى مى نمايد, آن حضرت پس از حمد و درود برپيامبراكرم(ص) مى نويسد: درباره تو به من جريانى گزارش شده است كه اگر انجام داده باشى, پروردگارت را به خشم آورده اى, امامت را عصيان كرده اى و امانت (فرماندارى) خود را به رسوايى كشيده اى. به من خبر رسيده كه تو زمين هاى آباد را برهنه و ويران كرده اى و آنچه توانسته اى تصاحب نموده اى و از بيت المال كه زير دستت بوده است به خيانت خورده اى, فورا حساب خويش را برايم بفرست و بدان كه حساب خداوند از حساب مردم سخت تر است. والسلام.(۱۳)
۴ ـ احضار به مركز منذر بن جارودعبدى(۱۴) كه از طرف على(ع) حاكم بربعضى از شهرهاى بلاد فارس و ايران كنونى بود, نسبت به بعضى وظايف محوله و كارها خيانت كرده بود. حضرت على(ع) در نامه اى به وى, ضمن نكوهش كار او, جهت روشن شدن وضعيت, او را نزد خود طلبيد. در اين نامه چنين آمده است: پس از حمد خدا و درود برپيامبراكرم(ص) نيكى پدرت مرا فريب داد و گمان كردم از روش او پيروى مى كنى و به راه او مى روى. پس ناگاه به من خبر رسيد كه خيانت كرده اى و فرمانبرى از هواى نفس خود را رها نمى كنى و براى آخرتت توشه اى نمى گذارى, دنياى خويش را با ويرانى آخرتت آباد مى سازى و با بريدن از دينت, به خويشانت مى پيوندى و اگر آنچه كه از تو به من خبر رسيده است, راست باشد, شتر (باركش) خانواده ات و بند كفشت ازتو بهتر است و كسى كه مانند تو باشد, شايسته نيست به وسيله او رخنه اى بسته شود, يا امرى انجام گيرد, يا مقام او را بالا برند, يا در امانت شريكش كنند, يا براى جلوگيرى از خيانت و نادرستى بگمارندش. پس هنگامى كه اين نامه ام به تو مى رسد, نزد من بيا, اگر خدا خواست.(۱۵) از نامه اى كه يعقوبى در تاريخ خود آورده است چنين به دست مىآيد كه منذر بن جارود فردى عياش و خود خواه و گردنكش و هوسران, و به فرموده اميرمومنان(ع), كسى بود كه به خاطر شكار و سگ بازى و گردشگرى خود, بارها و بارها محل كار خود را ترك مى كرد.(۱۶)
۵ ـ هشدار و تهديد گاهى برخى از گزارش هاى رسيده از بعضى كارگزاران به حدى ناراحت كننده بود كه حضرت على(ع) را وا مى داشت تا نامه هايى شديداللحن براى برخى فرمانروايان بنويسد. به حضرت على(ع) خبر رسيد كه يكى از فرمانداران به نماينده ويژه على(ع) دشنام داد و اهانت كرد و در حضور مردم چيزى مى گويد اما در عمل, كار خلافكاران را مرتكب مى شود. نيز به آن حضرت گزارش رسيد كه ((زياد)) در اموال مسلمانان خيانت مى كند و تصرف ناحق مى نمايد. نيز به آن حضرت خبر رسيد كه ((ابوموسى)) نه تنها از بسيج مردم كوفه براى رفتن به بصره و مقابله با شورشيان خوددارى مى كند, بلكه با ايراد برخى خطبه ها مردم را دلسرد مى كند. حضرت على(ع) با فرستادن نامه هاى شديداللحن, اين گونه خلاف ها را پى گيرى مى كرد. اينك به چند مورد از اين نامه ها اشاره مى نماييم: نامه امام(ع) به يزيدبن قيس ارحبى(۱۷) حضرت على(ع) در نامه اى به يزيد بن قيس ارحبى مى نويسد: فرستادن خراجت را به تإخير انداختى. نمى دانم چه چيز باعث شده است كه چنين كنى. من تو را به پرهيزكارى و صلاح سفارش مى كنم, همچنين به تو هشدار مى دهم از اين كه اجر خود را ضايع گردانى و جهاد و كوششت را به وسيله خيانت به مسلمانان باطل كنى. پس از خدا بترس و نفس خود را از حرام دور گردان و خود را در معرض قهر و سلطه من قرار نداده كه چاره اى جز اين كه درباره تو بدگويى كنم, نخواهم داشت. (اى قيس!) مسلمانان را عزيز شمار و به همپيمانان ظلم نكن و بخواه آنچه را كه خداوند در آخرت به تو داده و هيچ گاه سهم و نصيب خود را از دنيا فراموش مكن و احسان كن, همان گونه كه خداوند به تو احسان كرده است و طلب فساد در روى زمين منما كه خداوند مفسدين را دوست نمى دارد.(۱۸) نامه تهديدآميز امام على(ع) به ابوموسى اشعرى درنامه حضرت على(ع) به ابوموسى چنين آمده است: سخنى از تو به من رسيده كه هم به سود تو و هم به زيان تو است. پس هرگاه آورنده پيغام من نزد تو آمد, دامنت را به كمر زن و بندت را استوار ببند و از خانه ات بيرون بيا و آن ها كه با توهستند, (را) بخوان و برانگيز. پس اگر حق را يافتى و تصميم خود را گرفتى, به سوى ما بيا و اگر ترسيدى, دور شو. و سوگند به خدا! هرجا باشى, تو را مىآورند و رها نمى كنند, تا گوشت و استخوان و تر و خشكت را به هم درآميزند. اين كار را انجام ده پيش از آن كه دربازنشستگى و بركناريت تعجيل گردد و از آن چه پيش روى تو است همان گونه خواهى ترسيد كه از پشت سر (آن چنان برتو سخت گيرند كه سراسر وجودت را ترس فراگيرد و در دنيا همان قدر وحشت زده خواهى شد كه در آخرت). و فتنه اصحاب جمل فتنه اى نيست كه تو آن را آسان پندارى بلكه مصيبت و دردى بسيار بزرگ و سختى است كه بايد شتر آن را سوار شده, دشواريش را آسان و كوهستانش را هموار گردانيد. پس خردت را مقيد نما و بركارت مسلط شو و نصيب و بهره ات را بياب. اگر نمى خواهى ما را يارى كنى, دور شو به جاى تنگى كه رهايى در آن نيست, (برو به جايى كه رستگارى نبينى) كه سزاوار آن است كه ديگران اين كار را به سر رسانند و تو خواب باشى, به طورى كه گفته نشود: فلانى كجاست؟ و سوگند به خدا! اين راه حق است و به مرد حق انجام مى گردد و من باكى ندارم كه خدا نشناسان چكار مى كنند.(۱۹) نامه امام على(ع) به زيادبن ابيه از جمله نامه هاى شديداللحنى كه امام به زياد بن ابيه ـ قائم مقام ابن عباس در بصرهـ نگاشت, اين بود: ومن سوگند به خدا ياد مى كنم. سوگند از روى راستى و درستى! اگر به من خبر برسد كه تو در بيت المال مسلمانان به چيزى اندك يا بزرگ خيانت كرده اى و بر خلاف دستور صرف نموده اى, برتو سخت خواهم گرفت, چنان سخت گيرى كه تو را كم مايه و گران پشت و ذليل و خوار گرداند.(۲۰) نامه امام على(ع) به ابن عباس: حضرت على(ع) در نامه اى به يكى از كارگزاران خود كه اموال مسلمين را غارت كرده بود, او را سخت مواخذه نمود و از وى درخواست كرد تا اموال مسلمانان را به جايگاه خود برگرداند و الا با شمشير قهر على(ع) و حكومت اسلامى مواجه و كشته خواهد شد. در بين شارحين نهج البلاغه اختلاف است كه مخاطب اين نامه چه كسى مى باشد; آيا عبدالله بن عباس, پسرعموى حضرت على(ع) مخاطب نامه است يا شخص ديگرى؟ ابن ابى الحديد مى نويسد: نظر اكثر براين است كه مخاطب نامه, ابن عباس مى باشد. (۲۱) مرحوم فيض الاسلام ضمن طرح اختلاف و احتمال اين كه شايد مراد عبيدالله بن عباس باشد, اگرچه آن را هم به نحوى رد مى كند, اظهار مى دارد: معلوم نيست كه امام اين نامه را به كدام يك از پسرعموهايش كه حاكم بصره بود, نوشته است.(۲۲) متن نامه نسبتا طولانى است كه به بخشى از آن اشاره مى نماييم: (شگفتا) آيا تو به معاد و بازگشت ايمان ندارى؟ يا از موشكافى در حساب و بازپرسى نمى ترسى؟ اى آن كه نزد ما از خردمندان به شمار مىآمدى, چگونه آشاميدن و خوردن (آن مال) را جايز و گوارا مى دانى با اين كه مى دانى حرام مى خورى و حرام مىآشامى, چگونه با اموال ايتام و مساكين و مومنان و مجاهدان راه خدا كنيز مى خرى و زنان را به همسرى مى گيرى در حالى كه مى دانى اين اموال را خداوند به آنان اختصاص داده كه اين شهرها را به وسيله آن ها محافظت ونگاهدارى نموده است. پس از خدا بترس و مال هاى اين گروه را به خود بازگردان, كه اگر اين كار نكرده باشى و خدا مرا به تو توانا گرداند, درباره (به كيفر رساندن) تو نزد خدا عذر بياورم و تو را به شمشيرم كه كسى را به آن نزده ام, مگر آن كه در آتش دوزخ داخل شده است, بزنم! و به خدا سوگند! اگر حسن و حسين اين كار را كرده بودند, هيچ پشتيبانى و هوا خواهى از ناحيه من دريافت نمى كردند و در اراده من اثر نمى گذارد تا آن گاه كه حق آن ها را بستانم... .(۲۳) حضرت على(ع) به نعمان بن عجلان كه اموال بحرين را به غارت برده بود و به مصقله بن هبيره شيبانى, فرمانرواى امام بر ((ارد شير خره))(۲۴) نيز نامه نوشت و از عملكردشان اشكال گرفت و آن ها را تهديد به تنبيه نمود.
۶ ـ عزل و بركنارى برخى از كارگزاران مغرور و خودپسند با تخطى از خط مشى و سياست اميرمومنان(ع), گاهى به قدرى خلاف و كجروىهايشان بالا مى گرفت كه به هيچ وجه حاضر نبودند با نصايح و تهديد آن حضرت دست از خلافشان بردارند و طبق مصالح امت اسلامى عمل كنند. حضرت على(ع) در اين موارد با كمال قدرت وارد عمل مى شد و با صدور حكمى عزل او را ـ يا در محل كار خود و يا پس از احضار به مركز ـ صادر مى فرمود. به چند نمونه دقت كنيد: ۱ ـ منذر بن جارود عبدى كه از طرف اميرمومنان(ع) بر ((اصطخر))(۲۵) حكومت داشت, كارهاى خلافى از او ديده شد و به حضرت گزارش رسيد. آن حضرت پس از ارسال نامه اى شديداللحن, او را به كوفه احضار فرمود و اولين تصميمى كه درباره اش اتخاذ نمود, عزل و بركنارى او بود.(۲۶) ۲ ـ دومين مورد, عزل يكى از مسوولان جمع آورى صدقه و زكات است كه براثر شكايت سوده, دختر عماره همدانيه در نزد اميرمومنان(ع) صورت گرفت. على بن عيسى اربلى آورده است كه روزى سوده برمعاويه وارد شد و اين ماجرا را چنين تعريف كرد: به خدا سوگند! روزى نزد او (على(ع)) رفتم و درباره فردى كه از طرف او متولى صدقات ما بود و به ما ظلم كرده بود, به امام شكايت كردم. تصادفا آن حضرت در وقت ورود من مشغول نماز بود, تا مرا ديد, نماز را تمام كرد و با رويى گشاده, همراه با لطف و بزرگوارى كه از خود نشان داد, به من روى كرد و فرمود: آيا حاجتى دارى؟ عرض كردم: آرى. و خبر ظلم كردن آن متولى را به حضرت گزارش كردم. امام(ع) در حالى كه گريه اش گرفته بود, رو به آسمان كرد و فرمود: ((اللهم انت الشاهد على و عليهم و انى لم آمرهم بظلم خلقك و لابترك حقك)); خدايا! تو برمن و برآنان شاهدى كه من هرگز دستورشان نداده ام كه به بندگانت ظلم كرده و يا حقى از حقوقت را ترك كنند. سپس يك قطعه پوست را بيرون آورد و در آن چنين نوشت: ((بسم الله الرحمن الرحيم, (قدجإتكم بينه من ربكم فاوفوا الكيل و الميزان و لا تبخسوا الناس إشيإ هم و لا تفسدوا فى الارض بعد اصلاحها, ذلكم خيرلكم ان كنتم مومنين)(۲۷); دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است. بنابراين حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از اموال مردم چيزى نكاهيد و در روى زمين بعد از آن كه اصلاح شده است, فساد نكنيد. اين براى شما بهتر است, اگر با ايمان هستيد. پس اگر نامه مرا خواندى, آنچه در اختياردارى, نگهدارى كن تا كسى بيايد و از تو تحويل بگيرد. والسلام. سوده مى گويد: حضرت على(ع) آن نامه را بدون آن كه لاك و مهر كند, به دست من سپرد تا به وى برسانم. من نيز چنين كردم. آن والى از نزد ما در حالى كه بركنار شده بود, بيرون رفت.(۲۸) ۳ ـ حضرت على(ع) ابوالاسود دوئلى(۲۹) را براى عدم رعايت برخى از مسائل قضاوت, عزل مى كند و وقتى كه ابوالاسود اعتراض مى كند, آن حضرت در پاسخ مى فرمايد: ديدم كه سخنت بلندتر از سخن طرف دعوا در دادگاه مى باشد.(۳۰)
۷ ـ زندان براى پرداخت غرامت حضرت على(ع) پس از احضار و عزل منذربن جارود عبدى, وى را ۰۰۰ / ۳۰ ـ دينار يا درهم ـ غرامت و جريمه نقدى كرد. اما چون با سماجت او در نپرداختن اين جريمه نقدى مواجه شد, دستور داد تا او را به زندان ببرند. منذر در زندان بود تا زمانى كه صعصعه بن صوحان عبدى بيمار شد و حضرت على(ع) كه به ملاقات وى رفت و صعصعه از امام خواست تا منذر را آزاد كند و سى هزار را خود ضمانت خواهد كرد كه بپردازد. يعقوبى مى نويسد: غيات گفت: پس صعصعه به او گفت: اى اميرمومنان! اين دختر جارود است كه هر روز براى آن كه برادرش, منذر را حبس كرده اى, اشك مى ريزد. پس او را از زندان آزاد كن و من ضامن آنچه كه در اموال ربيعه تصرف كرده است مى باشم. پس على(ع) به او گفت: تو چرا ضامن او شوى با اين كه خودش به ما مى گويد كه من آن را نبرده ام! پس بايد سوگند بخورد تا كه او را آزاد نمايم. صعصعه گفت: به خدا قسم! گمان مى كنم كه سوگند مى خورد. حضرت فرمود: و من نيز چنين گمان مى كنم... پس منذر سوگند ياد كرد و آزادش فرمود.(۳۱)
پى نوشتها: ۱ ـ رجال شيخ طوسى, ص ۴۴. ۲ ـ تاريخ يعقوبى, ج ۲, ص ۲۰۱ و نهج السعاده, ج ۵, ص ۱۴. ۳ ـ شرح نهج البلاغه فيض الاسلام, نامه ۴۴, ص ۹۵۳. ۴ ـ همان, نامه ۱۶, ص ۸۶۰ و تاريخ يعقوبى, ج ۲, ص ۲۰۳. ۵ ـ همان, نامه ۲۱, ص ۸۶۲. ۶ ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج ۱۸, ص ۷۰. ۷ ـ از ياران رسول خدا(ص) بود كه در تمام جنگ هاى پيامبر(ص) شركت جست. (تهذيب التهذيب, ج ۷, ص ۱۰۴.) ۸ ـ شرح نهج البلاغه فيض الاسلام, نامه ۴۵, ص ۹۶۶. ۹ ـ وى يكى از ياران رسول خدا(ص) و اميرمومنان على(ع) مى باشد و به گفته واقدى, در سال پنجاه هجرى و به گفته برخى ديگر, در سال چهلم هجرى وفات كرد. (ر. ك: تهذيب التهذيب, ج ۸, ص ;۳۹۵ جامع الروات, ج ۲, ص ۲۹ و رجال شيخ طوسى, ص ۲۶. ) ۱۰ ـ منظور از كوره السواد اطراف و نواحى سوادات است كه در زمان عمربن الخطاب فتح گرديد, كه طول آن از موصل تا آبادان و عرض آن از عذيب تا حلوان است. (معجم البلدان, ج ۳, ص ۲۷۲.) ۱۱ ـ يكى از روستاهاى مداين است كه سلمان فارسى در آن جا مدفون گرديده است. (مجمع البحرين, ص ۲۲۳.) ۱۲ ـ تاريخ يعقوبى, ج ۲, ص ۲۰۴. ۱۳ ـ شرح نهج البلاغه, امامى آشتيانى, ج ۳, ص ;۱۱۳ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج ۱۶, ص ۱۶۴ و السياسه من واقع الاسلام, ص ۱۳۱. ۱۴ ـ او همان فردى است كه امام حسين(ع) پيش از حركت خود به كربلا وى را طى نامه اى به يارى خود دعوت كرد. اما منذر به جاى آن كه به نامه حضرت پاسخ مثبت بدهد, فرستاده امام را به نزد عبيدالله بن زياد والى بصره برده و به دستور عبيدالله قاصد امام را گردن زدند. (منتهى الامال, ج ۱, ص ۳۰۶). ۱۵ ـ شرح نهج البلاغه فيض, نامه ۷۱, ص ۱۰۶۵. ۱۶ ـ تاريخ يعقوبى, ج ۲, ص ۲۰۴. ۱۷ ـ وى يكى از مجاهدان در جنگ صفين و از تحريك كنندگان مردم به جنگ با معاويه است. (كامل ابن اثير, ج ۳, ص ۱۷۸.) ۱۸ ـ تاريخ يعقوبى, ج ۲, ص ۲۰۰. ۱۹ ـ نهج البلاغه, نامه ۶۳. ۲۰ ـ همان, نامه ۲۰, ص ۸۶۱. ۲۱ ـ يكى از بزرگ ترين شهرهاى فارس (ايران قديم) مى باشد. (معجم البلدان, ج ۱, ص ۱۴۶.) ۲۲ ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج ۱۶, ص ۱۶۹. ۲۳ ـ شرح نهج البلاغه فيض الاسلام, نامه ۴۱, ص ۹۴۹. ۲۴ ـ نهج البلاغه, نامه ۴۱. ۲۵ ـ يكى از شهرهاى فارس (ايران قديم) كه دوازده فرسخ با شيراز فاصله دارد. (معجم البلدان, ج ۱, ص ۲۱۱.) ۲۶ ـ تاريخ يعقوبى, ج ۲, ص ۲۰۴. ۲۷ ـ سوره اعراف, آيه ۸۵. ۲۸ ـ السياسه من واقع الاسلام, ص ۱۲۸. ۲۹ ـ يكى از فضلاى ياران اميرمومنان(ع) و از بزرگان تابعين مى باشد. (سفينه البحار, ج ۱, ص ۶۶۹.) ۳۰ ـ مستدرك الوسائل, ج ۱۷, ص ۳۵۹. ۳۱ ـ تاريخ يعقوبى, ج ۲, ص ۲۰۴.
منبع:
ماهنامه كوثر ـ شماره ۴۸ ـ اسفند ۷۹







