دلایل عقلی و نقلی

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۱۵ توسط Admin (نظرات | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «عنوان: دلايل عقلى و نقلى‏ مجموعه ها: مقالات شناسه کتاب: ۴۳۶ نویسنده:...» ایجاد کرد)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

عنوان: دلايل عقلى و نقلى‏ مجموعه ها: مقالات شناسه کتاب: ۴۳۶ نویسنده: آيت الله سيدمحسن خرازى‏ - ترجمه: عبدالله امينى‏ پور شابک: - تعداد صفحات: ۰ نام اپراتور: محمد خلیلی ایمیل اپراتور: ۲farizeh@gmail.com زبان: پارسي رتبه: 0 تصویر: cover دانلود فایل: دانلود دلايل عقلى و نقلى‏ توضیحات:


 دلايل عقلى و نقلى‏

وجوب امر به معروف و نهى از منكر ________________________________________ آيت الله سيدمحسن خرازى‏ ترجمه: عبدالله امينى‏ پور ________________________________________

بحث امر به معروف و نهى از منكر از ديرباز مورد توجه عالمان و صاحبنظران علوم و معارف اسلامى بوده است. در اين ميان، فقيهان توجه ويژه‏اى به اين فريضه داشته و در آثار فقهى خود فصلى را به اين بحث اختصاص داده‏اند. پيوند بحث نظارت در جامعه اسلامى با بحث امر به معروف و نهى از منكر موجب شد كه نمونه‏اى از تلاش و مجاهدت علمى يكى از فقهاى معاصر در اين بحث را برگزيده، بخش كوچكى از آن را ترجمه كنيم و در اختيار خوانندگان عزيز مجله قرار دهيم. در اين بحث كه درباره «دلايل نقلى و عقلى وجوب امر به معروف و نهى از منكر» به رشته تحرير درآمده، آيت الله سيدمحسن خرازى استاد محترم حوزه علميه قم به موشكافى دقيق آيات، روايات و دلايل عقلى مطرح شده از سوى فقهاى برجسته پرداخته و وجوب عقلى اين فريضه اساسى را اثبات نموده و دلايل نقلى را اجمالا ارجاع به حكم عقل مى‏شمارد. معمولا مباحث فقهى به زبان عربى بسيار روانتر ارايه مى‏شود و برگردان آن به زبان فارسى از سهولت و روانى آن مى‏كاهد. اميد آنكه مورد استفاده علاقمندان قرار گيرد. «حكومت اسلامى»

در وجوب شرعى امر به معروف و نهى از منكر، اختلافى نيست، تا آنجا كه اجماعى و اتفاقى است. همانگونه كه محقق حلى، در «شرايع» براى اجماع تصريح كرده، بلكه وجوب آن به دليل كتاب و سنت از ضروريات است.

- آيات قرآن‏ [آيه نخست‏] «و لتكن منكم أمه يدعون الى الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و أولئك هم المفلحون».(۱) واژه «ولتكن» در آيه مباركه، دلالت دارد بر وجوب وجود گروهى از امت كه مردمان را به خير بخوانند و امر به معروف و نهى از منكر كنند. در اينجا كسى نگويد كه آيه دلالت بر وجوب نمى‏كند چرا كه «خير» اعم است از واجب و غير واجب، همانگونه كه معروف نيز عام است و شامل مندوب (مستحب) هم مى‏شود، پس چگونه ممكن است كه امر به مندوب واجب باشد؟! - پاسخ: ظهور فعل كه «و لتكن منكم امه...» باشد، مقدم بر ظهور متعلق آن است. بنابراين، «معروف» اختصاص به واجبات دارد، همانگونه كه «منكر» مختص محرمات است و دعوت به خير، عبارت است از امر به معروف و نهى از منكر. چنين سخنى شايد ظاهر آيه باشد، چنانكه برخى از معاصران بر اين سخن تصريح كرده‏اند. شيخ انصارى(ره) در مسأله استصحاب، در پايان دليل قول نهم مى‏گويد:(۲) «فعل خاص، مخصص متعلق عام خود مى‏شود؛ چنانكه در اين مثال آمده است: «لا تضرب أحد»، در اينجا «ضرب»، قرينه است بر اختصاص عام [أحداً] بر زنده‏ها و عموم «أحد» كه مردگان را نيز در بر مى‏گيرد، نمى‏تواند قرينه بر اراده مطلق از ضرب - به هر چيز؛ مانند جمادات - باشد.» نتيجه سخن شيخ آن ا ست كه: ظهور فعلى چون «لاتضرب أحد» مقدم بر ظهور متعلق آن (الاحد) است، از اين‏رو اطلاق «أحد» كه شامل زنده و مرده است، مقصود نيست، چرا كه «لاتضرب» در ضرب و زدنى ظهور دارد كه دردآور باشد و اين تنها شامل زنده‏ها است. از اين‏رو، شيخ انصارى‏رحمة الله معتقد به اختصاص [و وجود] استصحاب در صورت شك به وجود رافع است و استدلالش اين است كه: حكم يا حالتى كه اقتضاى بقا دارد، نقض مى‏پذيرد و چيزى كه اقتضاى بقا نداشته باشد، نقض نمى‏پذيرد. بنابراين، آيه كريمه دلالت مى‏كند بر وجوب دعوت به واجبات و امر به آن، و نهى از منكر، كه مطلوب ماست. از آنچه گفتيم اشكال سخن صاحب «زبده البيان» روشن مى‏شود. او درباره «و يأمرون بالمعروف» مى‏نويسد: ...« يعنى امر به طاعت مى‏كنند و امر در مورد مطلق رجحان است؛ چه ندب و چه واجب.» همچنين در ذيل «و ينهون عن المنكر» مى‏نويسد: ...« يعنى خلاف طاعت؛ چه مكروه و چه حرام. وجوب، كه از امر (ولتكن) بر مى‏آيد، نيز از «أولئك هم المفلحون» فهميده مى‏شود كه فقط آمران و ناهيان رستگارند، به اعتبار مجموع [يعنى واجب و مندوب‏] نيز برخى معناى آن‏[ = واجبات‏] است، گرچه ممكن است امر، به واجبات، و نهى، به محرمات، اختصاص داشته و صريح در وجوب باشد.»(۳) و چون دانستيم كه ظهور فعل، بر ظهور متعلق آن مقدم است، از اين‏رو، ظهور «ولتكن منكم امه...» بر ظهور معناى معروف و خير، مقدم بوده و به واجبات اختصاص مى‏يابد، چنانكه دانستيم «منكر» اختصاص به قبيح (محرمات) دارد و از مكروهات منصرف است. اما استفاده وجوب به اعتبار برخى معناى آن و مجموع - من حيث المجموع - مجازى است؛ زيرا «ولتكن» بنابر آن كه خير و معروف، اختصاص به واجبات نداشته و امر به مندوب را نيز شامل شود، فقط براى رجحان استفاده خواهد شد. در اين حال، ظاهر در وجوب نيست، كه در اين صورت ظهور متعلق بر ظهور فعل، مقدم شده باشد. در چنين مواردى اسناد وجوب به فعل، به اعتبار يكى از معانى آن، و از باب توسع و مجاز است. پس احتمالى كه صاحب «زبده‏البيان» در آخر عبارت خود داده؛ يعنى تخصيص امر به واجبات و نهى به محرمات، قوى‏ترين احتمال است؛ زيرا در اين حال ظهور فعل بر ظهور متعلق مقدم خواهد بود و اين كه فقط آمران و ناهيان رستگار شمرده شده‏اند (كه از «اولئك هم المفلحون» فهميده مى‏شود) مؤيد تخصيص است. پس آيه بر وجوب امر به معروف و نهى از منكر دلالت دارد و براى دلالت آن، نيازى به اخبار نيست، بلكه خود آيه بر وجوب دلالت مى‏كند، حتى - چنانكه در «جامع المدارك» آمده است - اگر اجماع نبود، اثبات وجوب امر به معروف - گرچه مستحب - و وجوب نهى از منكر - گرچه مكروه - امكان داشت؛ زيرا ممكن است تنها حصول فعل و ترك مقصود نباشد.(۴)

- نخستين آيه معارض‏ برخى گفته‏اند: وجوب امر به معروف و نهى از منكر، با آيه ذيل همخوان نيست: «يا أيها الذين آمنوا عليكم أنفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم».(۵) [ اينان مى‏گويند:] آيه دلالت دارد بر اينكه هر كس بايد به كار خود برسد، كه اصلاح نفس است، و در اين صورت، گمراهى گمراهان به او آسيب و زيانى نخواهد رساند. - پاسخ: شايد آيه درباره كافران نازل شده است كه تبليغ و دعوت و ارشاد و امر به معروف و نهى از منكر، به حالشان سودى ندارد. در اين صورت به سبب تأثير نداشتن، وجوب دعوت و ارشاد ساقط است. احتمال ديگر آنكه آيه به وسيله آياتى كه مى‏گويد: «با كافرانى كه اسلام را نپذيرند و به دادن جزيه راضى نشوند، جهاد واجب است» منسوخ گرديده. و يا شايد مشابه آيه كريمه زير باشد: «فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث أسفاً».(۶) چنانكه در «الميزان» آمده، مقصود از آيه اين است كه: «دعوت به سوى پروردگار و امر به معروف و نهى از منكر، بر مؤمن واجب است و به طور كلى مى‏بايد اسباب عادى را به كار گيرد، بعد امر مسببات را به خدا واگذارد، چون همه امور به دست اوست، اما اينكه شخص بخواهد در راه نجات ديگرى از تباهى، خود را به هلاكت اندازد، بدان امر نشده، بر عمل ناشايست ديگرى مؤاخذه نمى‏شود و در برابرش تكليفى ندارد.» علامه طباطبايى مى‏افزايد: «با اين بيان روشن مى‏شود كه آيه، با آيات دعوت و امر به معروف و نهى از منكر، منافاتى ندارد؛ زيرا آيه مؤمنان را نهى مى‏كند از اينكه به سبب گمراهى ديگران، از هدايت خود باز مانند و در راه رهايى و نجات مردم، خود را به هلاكت افكنند، بر اين اساس كه دعوت به سوى خدا و امر به معروف و نهى از منكر، از وظايف مربوط به مؤمن در مورد خود و پيمودن صراط الهى مى‏باشد. چگونه ممكن است آيه با آيات دعوت و امر به معروف و نهى از منكر منافات داشته يا آنها را نسخ كند، در حالى كه امر به معروف و نهى از منكر، از شاخصه‏هاى دين بوده و از شمار اصولى است كه اسلام بر آنها بنا نهاده شده است، چنانكه خداى متعال فرمود: «قل هذه سبيلى أدعوا الى الله على بصيره أنا و من اتبعنى...» .»(۷)

- دومين آيه معارض‏ «لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله...».(۸) - پاسخ: فرمايش خداوند «لا اكراه فى الدين...» نفى اجبارى دين است، چون دين مجموعه معارف علمى است كه به دنبال آن معارف عملى است و همگى اعتقادات به شمار مى‏آيند. اعتقاد و ايمان، از امور قلبى است كه اكراه و اجبار در آن راه ندارد؛ زيرا اكراه در اعمال ظاهرى و افعال و حركات مادى و مكانيكى بدن تأثيرگذار است اما اعتقاد قلبى، علل و اسباب قلبى ديگرى، از سنخ اعتقاد و ادراك دارد. محال است جهل، علم‏آور بوده يا پيدايش مقدمات غيرعلمى، تصديق علمى را بزايد. «لا اكراه فى الدين»، اگر جمله خبرى و حاكى از حال تكوين باشد، حكمى دينى را در مورد نفى اكراه در دين و اعتقاد به دنبال خواهد داشت. اما اگر جمله انشايى تشريعى باشد (چنانكه «قد تبين الرشد من الغى» گواه آن است) از اعتقاد تحميلى و ايمان اجبارى نهى مى‏كند. نهى متكى بر حقيقت تكوينى است، كه پيشتر گفتيم: اكراه در مرحله افعال بدنى تأثير گذار است، نه در اعتقادات قلبى. خداى متعال اين حكم را چنين بيان فرموده: «قد تبيين الرشد من الغى» كه در مقام تعليل [جمله نخست؛ «لا اكراه فى الدين»] است.(۹) فرمايش علامه طباطبايى، توسط بلاغى و برخى بزرگان پذيرفته شده است. نمى ‏توان گفت: دين (علاوه بر باور قلبى) شامل افعال و كردار نيز هست؛ زيرا نفى اكراه در دين، با مجبور كردن بدهكار متمكن براى پرداخت بدهى يا اجبار زوجه براى حرف‏شنوى از همسرش، ناهمخوان است. زيرا مقصود از دين در اين جا (به مناسبت حكم و موضوع، افزون بر آنچه در دنباله آيه آمده؛ يعنى «قد تبين الرشد من الغى...») اعتقاد و پايبندى به دين است، گرچه به معناى اعم آن باشد، كه شامل فروع هم مى‏شود، نه عدم اكراه در انجام فروع. برخى گفته‏اند: احكام اسلامى نيز «رشد» است و دليلى ندارد دين را فقط اعتقادات بدانيم. اين سخن پذيرفته نيست؛ زيرا گرچه احكام به حسب واقع چنين است، اما انسان همه احكام را چنانكه هست و بايد باشد نمى‏شناسد. [آيه دوم‏] از شمار آياتى كه بر وجوب امر به معروف و نهى از منكر دلالت دارد: «كنتم خير أمه أخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تؤمنون بالله...».(۱۰) در «كنزل العرفان» آمده است: «كان» تامه بوده و به معناى «وجدتم» است و «خير امه» منصوب است، چون حال مقيده است. «اخرجت للناس» يعنى به سود مردم و اينكه برخى به ديگران نفع رسانيد. اين جمله، اجمال جمله تفصيلى بعدى «تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر» است، كه حال «كنتم» نيست، بلكه حال «خير امه» است پس وجود امت، مقيد به خيريت بوده و خيريت مقيد به امر به معروف و نهى از منكر است. مقصود اين است كه از شمار كارهاى امت؛ امر به معروف و نهى از منكر است، نه آنكه اين ويژگى و صفت هم اكنون در ايشان وجود دارد، و گرنه لازم مى‏آمد اينان در حال خواب و سكوت از امر و نهى، بهترين امت نباشند. صاحب «كنزل العرفان» در ادامه چند نكته سودمند ارائه مى‏كند و مى‏گويد: ۱. گفته شده «تأمرون بالمعروف» جمله مستأنفه و خبر است، كه مقصود «امر» است؛ مانند «و الوالدات يرضعن أولادهن».(۱۱) ۲. بنابر هر دو تقدير، ظاهر آيه بر وجوب عينى امر و نهى دلالت دارد، چون مطلق است. نظريه صحيح‏تر همين است.(۱۲) مقصود از دو تقدير اين است كه «تأمرون بالمعروف» جمله استينافيه يا قيد «خير أمه» باشد. واضح است كه آيه در مقام مدح است و دليل مدح، حال و صفت مذكور«تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر» است. اما استفاده حكم وجوبى از اين آيه مشكل است؛ چه بگوييم آيه درباره كسانى است كه در صدر اسلام بودند؛ يعنى مهاجران و انصار - كه از پيشگامان نخست‏اند - يا بگوييم درباره تمامى مسلمانان، از ابتدا تا انتها است و يا بگوييم آيه درباره گروه مخصوصى است. اما اينكه جمله «تأمرون بالمعروف» استينافيه باشد، ثابت نشده است.

- [آيه سوم‏] «و المؤمنون و المؤمنات بعضهم أولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلاه و يؤتون الزكاه و يطيعون الله و رسوله...».(۱۳) از ظاهر «و المؤمنون و المؤمنات بعضهم أولياء بعض» بر مى‏آيد كه جمله، خبرى بوده ولى مقصود انشا است نه خبر محض؛ زيرا در واقع و بيرون، اوليا [=ياور] يكديگر نبودند و مقصود آيه آن است كه بر مؤمنان لازم است برخى ياور و عهده‏دار امور ديگران و ناظر و مراقب باشند. در قرآن، اوليا معنايى جز اين ندارد اما اگر در مورد كافران و ظالمان، اوليا آمده، از باب استهزا و ريشخند است. به هر روى، مناسب انشا است، چون از آن انشا بر مى‏آيد، گرچه به صورت اخبار است، در غير اين صورت، كذب لازم مى‏آمد؛ زيرا همه مؤمنان چنين [=اولياى يكديگر] نبودند. اطلاق «معروف»، به واجبات شرعى، عقلى و عقلايى مقيد مى‏شود و به سبب تقديم ظهور فعل بر ظهور متعلق، موارد ديگر را شامل نمى‏گردد. در مورد آيات كريمه‏اى كه خواهد آمد، «امر» در آنها نيز چنين است. [آيه چهارم‏] اگر احكام شرايع و اديان گذشته را استصحاب كنيم و بر اين باور باشيم كه نسخ نشده‏اند، - و حق نيز همين است - آيه زير يكى ديگر از آياتى است كه بروجوب امر به معروف و نهى از منكر دلالت دارد: «يا بنى أقم الصلاه و أمر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ماأصابك ان ذلك من عزم الامور».(۱۴) بعضى گفته‏اند: آيه مزبور، بر وجوب امر به معروف و نهى از منكر بر مسلمانان دلالت ندارد، بلكه پندهاى لقمان به فرزندش را بازگو مى‏كند، گرچه نصيحت، با ظهور امر در وجوب منافاتى ندارد! برخى خطابهاى خداوند ما نند «واصبر» كه براى رجحان است، موجب رفع يد از ظاهر ديگر امرها نمى‏شود. [آيه پنجم‏] «خذالعفو و أمر بالعرف و أعرض عن الجاهلين».(۱۵) چنانكه در «جامع المقاصد»(۱۶) بدان استدلال شده است. صاحب «مجمع البيان» مى‏نويسد: «و أمر بالعرف» يعنى به معروف (كار نيكى) كه انجامش عقلا يا شرعاً نيكو است و به نظر خردمندان، منكر و قبيح نيست.»(۱۷) علامه در «الميزان» مى‏نويسد: «والعرف»، سنتها و سيره‏هايى است كه نزد خردمندان جامعه به زيبا شناخته مى‏شود و ميان آنان رواج دارد، به خلاف اعمال ناشايست و غيرمرسومى كه مورد پسند جامعه نبوده و خرد جمعى آن را نمى‏پذيرد. بديهى است لازمه «امر به پيروى از معروف» آن است كه امر كننده به آنچه امر مى‏كند، خود نيز عمل كند. از اين‏رو، مى‏بايد شيوه «امر» و دستور دادنش، نيكو و پسنديده باشد، نه آنكه [تحكم‏آميز و] ناپسند باشد. پس مقتضاى «وأمر بالعرف» آن است كه به هر «معروف و پسنديده‏اى» فرمان دهد و شيوه دستور دادنش براى انجام كار نيك، ناپسند و زشت نباشد.(۱۸) پوشيده نماند كه «معروف» مختص محسنات عقلايى نيست، بلكه محسنات شرعى و عقلى را نيز در بر مى‏گيرد و از آن‏رو كه امر ظاهر در وجوب است، مختص واجبات شرعى و عقلى و عقلايى است؛ بنابراين، اختصاص «معروف» بدانچه كه خردمندان مى‏شناسند، دليلى ندارد؛ چنان كه تعميم و گسترش آن به هر «مستحسن» و نيكى، با ظهور امر در وجوب، مناسب نيست. به هر روى، امر در «و أمر بالعرف» ظاهر در وجوب است. [آيه ششم‏] درباره يهود، خداوند مى‏فرمايد: «و ترى كثيراً منهم يسارعون فى الاثم و العدوان و أكلهم السحت لبئس ماكانوا يعملون لولاينهاهم الربانيون و الاحبار عن قولهم الاثم و أكلهم السحت لبئس ماكانوا يصنعون».(۱۹) در تفسير «الميزان» آمده است: ظاهراً مراد از «اثم» در «يسارعون فى الاثم» خرده‏گيرى بر آيات دينى است كه بر مؤمنان نازل مى‏شد؟ نيز ايراد به سخنان گناه‏آميز درباره معارف دينى است كه موجب كفر و فسق مى‏شود؛ به دليل آيه بعد؛ «عن قولهم الاثم و أكلهم السحت». صاحب «الميزان» مى‏افزايد: «در دنباله، عالمان و دانشمندان يهودى را سرزنش كرده است؛ زيرا كه در برابر [كردار زشت‏] مردم سكوت نموده، آنان را از انجام گناهان و معاصى بزرگ نهى نمى‏كردند، با آنكه مى‏دانستند معصيت و گناه است. آيه، صريح در مذمت و سرزنش كسانى است كه نهى از منكر را ترك كردند. كسى نگويد كه آيه مزبور مربوط به يهود است؛ زيرا در آن صورت پاسخ داده مى‏شود كه: احكام شريعتهاى پيشين، در دين ما ثابت است، تا وقتى كه نسخ نشده باشد و اين افزون بر احاديث ويژه‏اى است كه دلالت دارد امام(ع) بدين آيه تمسك مى‏جست تا لزوم نهى از منكر را بيان كند. پس مى‏توان در اين زمينه به منابع حديثى مراجعه كرد. [آيه هفتم‏] «لعن الذين كفروا من بنى اسرائيل على لسان داود و عيسى بن مريم ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون. كانوا لايتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون».(۲۰) صاحب «مجمع البيان» در ذيل «كانوا لايتناهون عن منكر فعلوه»مى‏نويسد: يكديگر را نهى نمى‏كردند و نهى ‏پذير نبودند؛ يعنى از آنچه نهى مى‏شدند، دست نمى‏شستند. اين سخن به دو معنا اشاره دارد: ۱. از معاصى دست برنمى‏داشتند، بلكه بر آن اصرار مى‏ورزيدند ۲. يكديگر را از منكر نهى نمى‏كردند. هر دو معنا در لغت ثابت است. در «اقرب الموارد» مى‏نويسد: «تناهى عن الشى‏ء تناهياً: كف القوم عن المنكر، أى نهى بعضهم بعضاً عنه.» هر دو معنا در روايات ثابت است؛ از جمله «ثواب الاعمال» به نقل از اميرمؤمنان(ع) آورده است: «لما وقع التقصير فى بنى‏اسرائيل جعل الرجل منهم يرى أخاه على الذنب فينهاه فلا ينتهى فلا يمنعه من ذلك أن يكون أكيله و جليسه و شريبه حتى ضرب الله تعالى قلوب بعضهم ببعض و نزل فيهم القرآن حيث يقول عزوجل: (لعن الذين كفروا) الى قوله عزوجل (كانوا لايتناهون عن منكر فعلوه...).» «تقصير و كوتاهى ميان بنى اسرائيل بدان حد رسيد كه هر كسى، ديگرى را مى‏ديد كه گناه مى‏كند و او را نهى مى‏كرد. پس گناهكار دست از گناه بر نمى‏داشت، ليكن اين وضع او را باز نمى‏داشت از اينكه همنشين، همخوراك و هم پياله او باشد، تا اينكه خداوند ميان دلهايشان اختلاف افكند و درباره‏شان آيه نازل كرد و فرمود: «لعن الذين كفروا» تا «كانوا لايتناهون عن منكر فعلوه...».»(۲۱) همچنين «تحف العقول» به نقل از امام حسين(ع) به روايت از امام على(ع) آورده است: «اعتبروا أيها الناس بما وعظ الله به أولياءه من سوء ثنائه على الاحبار، اذ يقول: «لولا ينهاهم الربانيون...» و قال: «لعن الذين كفروا من بنى اسرائيل» الى قوله: «لبئس ما كانوا يفعلون» و انما عاب الله ذلك عليهم لانهم كانوا يرون من الظلمه المنكر و الفساد فلا ينهونهم عن ذلك رغبه فيما كانوا ينالون منهم و رهبه مما يحذرون والله يقول: «فلا تخشوا الناس و اخشون»....» «اى مردم، پند گيريد به موعظه‏اى كه خداوند به اولياى خود، با سرزنش عالمان يهودى داد و فرمود: «لولا ينهاهم الربانيون...» نيز: «لعن الذين كفروا من بنى‏اسرائيل» تا «لبئس ماكانوا يفعلون». خداوند عمل عالمان يهود را زشت شمرد؛ زيرا ظلمت منكر و فساد را مى‏ديدند، اما از آن نهى نمى‏كردند، چون بدانچه از مردم مى‏گرفتند، طمع داشتند و از آنچه بر حذر بودند، مى‏ترسيدند، در حالى كه خداوند مى‏فرمايد:«فلا تخشوا الناس و اخشون...».»(۲۲) در صورتى مى‏توان به آيه تمسك كرد كه از آن نهى بر آيد، نه كف [= حفظ و بازداشتن‏]. با وجود اين دو احتمال، تمسك به آيه مشكل است. [آيه هشتم‏] «واتقوا فتنه لاتصيبن الذين ظلموا منكم خاصه و اعلموا أن الله شديد العقاب».(۲۳) در «الميزان» مى‏گويد: كلام الهى اينگونه معنا و تأويل مى‏شود كه مسلمانان از كنار امورى كه در امر اختلافات داخلى وحدتشان را تهديد مى‏كند و موجب دو دستگى مى‏شود و يكپارچگى‏شان را از بين مى‏برد، به آسانى نگذرند. سپس مى‏افزايد: اين فتنه‏اى است كه گروهى خاص؛ يعنى ستمكاران انجام مى‏دهند، اما اثر گناه فراگير است و همگان را در بر مى‏گيرد و در نتيجه، دچار ذلت و خوارى مى‏شوند و در اثر اختلاف ميان خود، به تلخ كامى گرفتار مى‏آيند اما همگى نزد خدا مسؤول‏اند، كيفر خدا سخت و شديد است. صاحب «الميزان» پيش از اين گفته است: «مقتضاى چنين وضعى آن است: به رغم اينكه فتنه مذكور توسط برخى از افراد قوم به پا شده، اما بر همه امت است كه مبادرت به دفع فتنه كرده، ريشه آن را بركنند و شعله آتش فتنه را فرونشانند؛ از طريقى كه خداوند بر آنان واجب كرده؛ يعنى نهى از منكر و امر به معروف.(۲۴) اما چنين برخوردى مختص برخى منكرات اجتماعى است. [آيه نهم‏] «فلولا كان من القرون من قبلكم اولوا بقيه ينهون عن الفساد فى الارض الا قليلا ممن أنجينا منهم واتبع الذين ظلموا ما أترفوا فيه و كانوا مجرمين».(۲۵) در «الميزان» آمده است: «لول» به معناى «هل» و «ألا[ »= هان چرا] است و تعجب و توبيخ را مى‏فهماند. معنا چنين است: در قرونى‏[[و اقوامى‏] كه پيش از شما بودند و ما به عذاب و هلاكت، آنان را از بين برديم، چرا صاحبان قدرت؛ يعنى قومى مانا و ماندگار نبودند كه از فساد در زمين نهى و جلوگيرى كنند تا از اين راه در زمين اصلاحگرى كرده، امت خود را از فنا و نابودى حفظ نمايند؟!(۲۶) صاحب «مجمع البيان» مى‏نويسد: آيه بر وجوب نهى از منكر دلالت دارد؛ زيرا خداى سبحان به سبب ترك نهى از فساد، اينان را سرزنش كرد و خبر داد كه اندكى از آنان را نجات مى‏دهم، چون نهى از فساد كردند. خداوند آگاه كننده است كه اگر افراد بسيارى، چونان گروه اندك نهى از منكر مى‏كردند هلاك نمى‏شدند.

- روايات‏ روايت معتبره مسعده بن صدقه است كه «كافى» آن را روايت مى‏كند: از على بن ابراهيم، از هارون بن مسلم، از مسعده بن صدقه، از ابو عبدالله [امام صادق‏](ع) نقل شده كه فرمود: پيامبر(ص) فرموده است: «چگونه خواهيد بود زمانى كه زنانتان فاسد و جوانانتان فاسق شوند، اما امر به معروف و نهى از منكر نكنيد؟! پرسيدند: اى پيامبر خدا، آيا چنين‏ وضعى رخ خواهد داد؟! فرمود: آرى و بدتر از آن خواهد شد كه به منكر بخوانيد و از نيكى باز داريد! پرسيدند: اى پيامبر خدا، چنين خواهد شد؟! فرمود: آرى، حتى بدتر از اين، كه معروف را منكر بدانيد و منكر را معروف!»(۲۷) از مسعده بن صدقه در «كامل الزيارات» روايت شده، كه او كثيرالروايه است. صاحب «معجم الرجال» مى‏گويد: بدين عنوان، در اسناد بسيارى از روايات آمده است كه به ۱۳۹ مورد مى‏رسد.(۲۸) بزرگانى مانند: على بن ابراهيم و فرزندش، روايات وى را به واسطه هارون بن مسلم نقل كرده‏اند. افزون بر اين، وحيد بهبهانى(ره) تعليقه‏اى دارد و مى‏گويد: جدم، مجلسى اول مى‏فرمايد: از خبرهاى مربوط به وى در كتب بر مى‏آيد كه ثقه است؛ زيرا تمام آنچه را كه روايت مى‏كند، در غايت متانت و استوارى است و نيز با آنچه عالمان ثقه شيعى نقل مى‏كنند موافق است. از اين رو، طايفه شيعه به آنچه وى و ديگر سنيان مانند وى نقل كرده‏اند، عمل نموده‏اند، بلكه اگر تحقيق كنم، اخبار وى را بهتر و متين‏تر از اخبار امثال جميل بن دراج و حريز بن عبدالله خواهم يافت.(۲۹) متانت و استحكام در نقل روايات زياد، كه به ۱۳۹ مورد مى‏رسد، همچنين همخوانى آنها با روايات ثقه، گواه بر اين است كه «مسعده» امين در نقل است. روايتى كه گذشت، فى الجمله دلالت دارد كه ترك امر به معروف و نهى از منكر، مبغوض شارع، قبيح و شر است و همين براى اثبات وجوب كافى است. ۲. معتبره مسعده بن صدقه، با همان سند، به نقل از «كافى»، از ابوعبدالله [امام صادق‏](ع) روايت كرده است كه: پيامبر(ص) فرمود: «خداى عز و جل از مؤمن ضعيف كه‏ دين ندارد، ناخشنود است.» پرسيدند: مؤمنى كه دين ندارد كيست؟ فرمود: «آن كه نهى از منكر نمى‏كند.»(۳۰) واضح است كه صرف نفى ديندارى، دلالت بر حرمت [ترك نهى از منكر] نمى‏كند چون چنين اصطلاحى [=نفى دين‏] در اخلاقيات بسيار استفاده مى‏شود. شايد اين تعبير به ضميمه «ليبغض المؤمن» بر حرمت ترك نهى از منكر دلالت كند. ۳. باز معتبره مسعده بن صدقه با همان سند مى‏گويد: «شنيدم ابو عبدالله [امام صادق‏](ع) كه فرمود: «از امر به معروف و نهى از منكر پرسيده شد كه آيا بر تمامى امت واجب است، فرمود: نه! عرض شد: چرا [پس بر چه كسانى واجب است‏] فرمود: بر توانمندى كه از او حرف شنوى داشته باشند، نيز معروف را از منكر بشناسد، نه بر ضعيفى كه نمى‏تواند به راه، هدايت كند، بلكه از حق به باطل مى‏خواند. دليل سخن، كتاب خداى عز و جل است كه فرمود: «ولتكن منكم امه يدعون الى الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر»، اين دستور خاص است، نه عام، چنانكه خداى عز و جل فرمود: «و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون» و نگفت: «على امه موسى، يا على كل قوم» و مى‏بينيم كه امروز اينان امتهاى گوناگون و بيشتر از يك امت‏اند، چنانكه خداى عز و جل فرمود:«ان ابراهيم كان امه قانتا لله».(۳۱) از ظاهر حديث - فى الجمله - وجوب امر به معروف و نهى از منكر استفاده مى‏شود. استدلال امام به آيه، گوياى آن است كه مفاد آيه، وجوب بوده و درستى نظر ما را، كه در بحث آيات گفتيم تأييد مى‏كند. ۴. موثقه طلحه بن زيد كه در «وسائل الشيعه» به نقل از «المحاسن» روايت شده، از پدر طلحه، از محمد بن سنان و عبدالله بن مغيره و اين دو از طلحه بن زيد از ابوعبدالله (امام صادق)(ع) نقل كرده‏اند: «مردى از قبيله خثعم نزد پيامبر خدا(ص) آمد و عرض كرد: اى پيامبر خدا، بهترين عمل در اسلام چيست؟ فرمود: ايمان به خدا. عرض كرد: بعد از آن، چه‏ چيز؟ فرمود: صله رحم. پرسيد: بعد، فرمود: امر به معروف و نهى از منكر. مرد پرسيد: كدام عمل نزد خداوند بدترين است؟ فرمود: شرك به خدا. پرسيد: بعد چه چيز؟ فرمود: قطع رحم. عرض كرد: بعد از آن چه چيز؟ فرمود: امر به منكر و نهى از معروف!»(۳۲) دلالت روايت بر وجوب روشن است؛ زيرا امر به معروف را پس از صله رحم قرار داده است. معلوم است صله رحم از واجبات مؤكد است، پس رتبه امر به معروف و نهى از منكر، بر رتبه واجبات ديگر مقدم است، از آن رو كه پيامبر(ص) آن را پس از صله رحم قرار داده است، چنانكه ملاحظه مى‏شود. ۵. معتبره مسعده بن صدقه، كه در «علل الشرائع» آمده، [به سند] محمد بن على بن الحسين، از پدرش، از عبدالله بن جعفر، از هارون بن مسلم، از مسعده بن صدقه، از جعفر بن محمد(عليهماالسلام) نقل كرده كه امير مؤمنان(ع) فرمود: «اگر گروهى به طور پنهانى - بى‏آنكه همگان بفهمند - منكرى را مرتكب شوند، خداوند همگان را به سبب گناه آن گروه عذاب نمى‏كند اما اگر آن گروه آشكارا مرتكب منكر شوند و همگان با آنان برخورد نكنند، هر دو گروه (خاص و عام) مستوجب مجازات خداى عز و جل هستند.»(۳۳) همچنين در كتاب «عقاب الاعمال» به نقل از محمد بن حسن، از محمد بن ابوالقاسم، از هارون بن مسلم مانند اين روايت آمده و بر آن افزوده است كه پيامبر(ص) فرمود: «اگر بنده‏اى پنهانى مرتكب معصيت شود، جز براى فاعل زيانى ندارد اما اگر آشكارا گناه كند و ديگران با او برخورد نكنند، آسيبش به همگان مى‏رسد.» جعفر بن محمد(عليهماالسلام) [درباره علت چنين پيامدى‏] فرمود: «زيرا چنين كسى با عمل خود، دين خدا را خوار كرده و دشمنان خدا در اين عمل، از وى پيروى مى‏كنند.»(۳۴) ظاهرا عبدالله بن جعفر همان حميرى است؛ كه ثقه است چنانكه محمد بن ابوالقاسم در سند «عقاب الاعمال» ثقه و عالم و فقيه و آشنا به ادب و شعر معرفى شده است. به هر روى، حديث موثقه مزبور، بر حرمت ترك نهى از منكر دلالت دارد؛ زيرا فقط حرام مجازات دارد، از اين رو، نهى از منكر بر همگان واجب است. ۶. موثقه سكونى: به نقل از «كافى»: از على بن ابراهيم، از پدرش، از نوفلى، از سكونى، از ابوعبدلله(ع) نقل مى‏كند كه امير مؤمنان(ع) فرمود: «پيامبر خدا(ص) به ما فرمان داد كه با گناهكاران با چهره عبوس برخورد كنيم.»(۳۵) شيخ كلينى به اسناد محمد بن يعقوب، حديث را روايت كرده، مى‏گويد اميرمؤمنان فرمود: «كمترين برخورد آن است كه با چهره عبوس با گناهكاران روياروى شود.»(۳۶) از روايت بر مى‏آيد چنين برخوردى بر همگان واجب است؛ زيرا دستور و امر به كارى، وجوب انجام آن را مى‏فهماند. ۷. خبر محمد بن عرفه، روايت شده در كافى: جمعى شيعى، از احمد بن محمد بن خالد، از محمد بن عيسى، از محمد بن عرفه نقل كرده‏اند كه شنيدم ابوالحسن الرضا(ع) فرمود رسول خدا(ص) مى‏فرمود: «اگر امتم امر به معروف و نهى از منكر را به يكديگر واگذارند، بدانند به جنگ سختى با خداى متعال برخاسته‏اند!»(۳۷) مشابه حديث، آيه ربا است: «يا ايها الذين آمنوا اتقواالله و ذروا مابقى من الربا ان كنتم مؤمنين فان لم تفعلوا فأذنوا بحرب من الله و رسوله»(۳۸) تفسير «آلاء الرحمن» مى‏نويسد: «فأذنو» يعنى بدانيد. گويا از «علم» از راه شنيدن با گوش گرفته شده است. در «مجمع البيان» است: يعنى يقين داشته و بدانيد كه به جنگ با خدا و رسولش برخاسته‏ايد يعنى مطمئن باشيد در دنيا مستحق كشتن هستيد و در آخرت، سزاوار آتش؛ زيرا با دستور خدا و رسولش مخالفت كرده‏ايد. اگر «فاذنو» خوانده شود، معنا چنين است، به هر كس دست از اين كار بر ندارد اعلام جنگ كنيد معناى جنگ دشمنى با خدا و رسول است، كه بزرگ بودن گناه را مى‏فهماند. افزون بر آنچه ذكر شد، شايد مقصود در اين مقام آن باشد كه: بدانند جنگ سختى رخ خواهد داد. به هر روى، روايت با بيانى رسا و مؤكد، بر حرمت دلالت دارد، اما سند روايت به خاطر محمد بن عرفه ضعيف است. ۸. روايت در «كافى» است: جمعى شيعى از سهل بن زياد، از عبدالله بن الرحمان، از ابو نجران، از عاصم بن حميد، از ابو حمزه، از يحيى بن عقيل، از حسن، كه اميرمؤمنان خطبه خواند و خدا را شكر گزارد و ثنا گفت و فرمود: «اما بعد، كسانى كه پيش از شما بودند هلاك شدند، چون معصيت مى‏كردند و عالمان و دانايان آنان را از اين كار باز نداشتند. آنان چون به گناه خود ادامه دادند و عالمان و دانشمندان از گناه باز شان نداشتند، گرفتار مجازات شدند. پس امر به معروف و نهى از منكر كنيد. بدانيد امر به معروف و نهى از منكر، مرگ را نزديك نكرده، رزق را نمى‏برد، خواست خدا از آسمان به زمين فرود مى‏آيد، همچون باريدن باران به هر كس كه خدا براى او زياد يا كم را رقم زده است.»(۳۹) ۹. روايت در «كافى» است به نقل از جمعى شيعى، از احمد بن محمد بن خالد از برخى شيعى، از بشر بن عبدالله، از ابوعصمه «قاضى مرو»، از جابر، از ابو جعفر(عليهماالسلام) كه فرمود: «در آخر الزمان گروهى خواهند زيست كه ميانشان عده‏اى هستند رياكار، تظاهر به خواندن قرآن* و انجام عبادات كرده،** بدعتگذار و نادانند. امر به معروف نكرده و نهى از منكر نمى‏نمايند مگر آنكه ايمن از ضرر و زيان باشند. براى خود عذر و بهانه مى‏تراشند و دنباله‏رو لغزش و كجرويهاى عالمان و عمل*** فاسدشان هستند.**** نماز و روزه تا وقتى به جاى مى‏آورند كه براى جان و مالشان ضررى نداشته باشد، اما اگر نماز به امورى كه با اموال و جسمشان انجام‏ مى‏دهند، ضرر رساند، نماز را نمى‏پذيرند، چنانكه والاترين و بهترين واجبات را نپذيرفته بودند. امر به معروف و نهى از منكر، فريضه‏اى بزرگ بوده، ديگر واجبات به وسيله آن استوار مى‏گردد. غضب خداى عز و جل بر مردمان، در آن جا كه [فريضه ترك شود] صورت مى‏پذيرد و همگان را گرفتار عذابش مى‏كند، پس نيكان در سراى فاجران هلاك مى‏شوند و خردسالان در خانه بزرگسالان [از آن رو كه در برابر گناه بى‏اعتنا بودند]. امر به معروف و نهى از منكر، راه پيامبران و شيوه صالحان است؛ فريضه‏اى بزرگ مى‏باشد كه بدان واجبات برپا شده، راهها ايمنگرديده***** كسب و كار روا گشته، مظالم بر طرف مى‏شود. نيز زمين آباد شده، حق از دشمنان گرفته مى‏شود و كارها سامان مى‏يابد. پس با دلهايتان [منكر را] زشت شمريد و با زبانهايتان بگوييد [و از كار ناروا باز داريد] و به وسيله امر به معروف و نهى از منكر با گناهكاران رويارويى كرده، در راه خدا از سرزنش ملامتگران نهراسيد. اگر پند پذيرفتند و به راه حق باز گشتند، بر آنان مجازاتى نيست. كيفر براى كسانى است كه به مردم ستم كرده، بنا حق روى زمين ظلم مى‏كنند. براى اينان عذاب دردناك است. در اين حال با تمام وجودتان با اينان جهاد كرده، در دل دشمنان باشيد اما قدرت طلب نبوده غارتگر اموال نباشيد و نخواهيد بنا حق پيروزى و ظفر يابيد تا آن زمان كه تسليم خواست خدا شده در راه طاعتش سر سپرند...» امام(ع) افزود: «خداى عزوجل به شعيب پيامبر(ع) وحى فرستاد كه صد هزار نفر از قومت را عذاب مى‏كنم. چهل هزار نفر از اشرار و شصت هزار نفر از نيكان را! عرض كرد: پروردگارا! اشرار كه جا دارد، اما گناه نيكان چيست؟! خداوند وحى فرستاد: از آن رو كه با معصيتكاران سازش كرده، به رغم خشم من، خشمگين نگرديدند.»(۴۰) ۱۰. در «كافى» روايت شده از محمد بن يحيى، از احمد بن محمد، از على بن نعمان، از عبدالله بن مسكان، از داود بن فرقد، از ابوسعيد زهرى، از ابوجعفر و ابوعبدالله(عليهماالسلام) كه فرمودند: «واى بر قومى كه با امر به معروف و نهى از منكر از خدا اطاعت نمى‏كنند!»(۴۱) روايت از زهرى در «كامل الزيارات» است. بنابراين روايت معتبر است. ۱۱. در «وسائل الشيعه» روايت شده، از على بن ابراهيم (در تفسيرش) از پدرش، از بكر بن محمد كه شنيدم ابوعبدالله(ع) فرمود: «اى مردم، امر به معروف و نهى از منكر كنيد كه امر به معروف و نهى از منكر مرگ و اجل را نزديك نكرده، رزق و روزى را دور ننموده است.»(۴۲) ظاهراً بكر بن محمد، ازدى كوفى بوده، ثقه و موجه است. ۱۲. در نهج البلاغه، در وصيت اميرمؤمنان به امام حسن و امام حسين‏عليهم‏السلام پس از ضربت ابن ملجم آمده است: «امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد و گرنه اشرار بر شما چيره مى‏شوند. خدا را خواهيد خواند اما دعايتان برآورده نمى‏گردد.»(۴۳) ۱۳. در «اكمال الدين» به نقل از سيد فضل الله راوندى در «نوادر» به سند صحيح، از موسى بن جعفر(عليهماالسلام) از پدرانش، از على بن ابى‏طالب روايت شده كه: «پيامبر خدا نزد اهل صفه مى‏آمد و اينان ميهمان آن حضرت بودند... [در ديدارى‏] سعد بن اشج برخاست و عرض كرد: خدا و رسول و هر كسى را كه حضور دارد، شاهد مى‏گيرم كه خواب شب بر من حرام است [از بس هميشه شب زنده دارى مى‏كنم‏] پيامبر(ص) فرمود: [در اين صورت‏] كارى نكرده‏اى! چگونه خواهى توانست امر به معروف و نهى از منكر كنى، اگر با مردم نشست و برخاست نداشته باشى؛ كناره‏گيرى از مردم پس از آن كه با آنان حشر و نشر داشته‏اى كفران نعمت است!...» امام على(ع) افزود: «سپس پيامبر خدا فرمود: قومى كه امر به معروف و نهى از منكر نكنند، قوم بدى هستند! كسانى كه آمران به معروف و ناهيان از منكر را مورد تهمت قرار دهند، بد مردمانى هستند! بدند كسانى كه براى خداى متعال به عدل قيام نكنند! بدند كسانى كه دعوت كنندگان به بر پايى عدل و داد ميان مردمان را بكشند! مردمى كه طلاق نزدشان بهتر از عهد و پيمان خدايى‏[ ازدواج‏] باشد بدند! اگر مردم به جاى اينكه از خدا اطاعت كنند، از پيشوايان [ستمگر] خود پيروى نمايند، بدند! كسانى كه دنيا را بر دين [ترجيح دهند و] برگزينند، بدند! قومى كه حرام و شهوات و شبهات را حلال شمرند، بد كسانى‏اند.»(۴۴) ۱۴. در «كافى» روايت كرده از جمعى شيعى از سهل بن زياد، از على بن اسباط، از علاء بن رزين، از محمد بن مسلم كه ابو عبدلله(ع) به شيعيان نوشت: «مى‏بايد بزرگسالان شما [بر خردسالان‏] مهربان بوده، نادانان و رياست طلبان را نهى [از منكر] كنند و گر نه نفرينم تمامى شما را خواهد گرفت!»(۴۵) حديث دلالت دارد كه بايد به نادانان و رياست طلبان، با امر به معروف و نهى از منكر توجه شود. معناى روايت در «مرآه العقول» چنين است كه: «مى‏بايد بر نادانان رحم و توجه داشت و از منكراتى كه انجام مى‏دهند، نهى‏شان كرد.» افزون بر اين، روايات ديگرى هست كه تصريح دارد امر و نهى از واجبات است؛ مثل مرسله ابان بن عثمان كه مى‏گويد: «سپس بر او [يعنى پيامبر(ص)] امر به معروف و نهى از منكر واجب شد.»(۴۶) ۱۵. از جمله روايات، معتبره عبدالعظيم بن عبدالله حسنى است كه مى‏گويد: بر سرورم على بن محمد(عليهماالسلام) وارد شدم و بدو عرض كردم: اى زاده پيامبر خدا! مى‏خواهم‏[ عقايد] دين خود را بر شما عرضه كنم... معتقدم فرايض واجب، پس از ولايت، نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر است. على بن محمد(عليهماالسلام) فرمود: «اى ابوالقاسم، به خدا سوگند! اين همان دينى است كه خدا براى بندگانش مى‏پسندد. بر آن ثابت قدم باش!»(۴۷) افزون بر اين، روايات ديگرى است كه دلالت دارد: از جمله پايه هايى كه اسلام بر آنها بنا شده امر به معروف و نهى از منكر است: ۱۶. از جمله صحيحه زراره از ابو جعفر(عليهماالسلام) است كه فرمود: «پيامبر خدا(ص) فرمود: اسلام بر ده تيرك بنا شده، بر شهادت لا اله الا الله، امر به معروف كه وفا به عهد الهى است و نهى از منكر كه حجت است...»(۴۸) براى اثبات وجوب شرعى [امر و نهى‏] آيات و رواياتى كه ذكر شد كافى و بى نياز كننده است، افزون بر اجماع و ضرورتى [عقلى‏] كه وجود دارد:

- وجوب عقلى‏ در وجوب عقلى امر به معروف و نهى از منكر، ميان علما اختلاف است. از سيد مرتضى و علامه حلى و حلبى و نصيرالدين طوسى و كركى‏قدس سرهم حكايت شده كه وجوب، فقط سمعى‏[ =نقلى‏] است؛ بلكه «مختلف» اين قول را به اكثر علما نسبت مى‏دهد و «سرائر» آن را به تمامى متكلمان و فقيهان ژرف‏انديش منسوب مى‏كند.

- نظرات فقها در برابر اينان شيخ طوسى در «اقتصاد» مى‏نويسد: «به نظر من، ديدگاه بهتر آن است كه امر به معروف و نهى از منكر، عقلا واجب‏اند به دليل قاعده لطف. براى وجوب كافى نيست به استحقاق ثواب و عذاب علم داشته باشيم؛ زيرا اگر بگوييم علم به استحقاق ثواب و عذاب كفايت مى‏كند و هر دليلى، زياده بر آن، در حكم مستحب است و واجب نيست، لازم مى‏آيد كه امامت واجب نباشد، پس شايسته‏تر آن است كه امر و نهى به دليل عقل واجب باشد.»(۴۹) شهيد اول در «دروس» مى‏گويد: «مدرك وجوب امر به معروف و نهى از منكر، عقل و نقل است و وجوب آنها بر خداى متعال، بدين معنا نيست كه اثر امر و نهى حاصل آيد؛ زيرا اجبارى در كار نيست [كه اختيار را از بندگان بگيرد].»(۵۰) كاشف الغطا در «كشف الغط» مى‏نويسد: «امر و نهى راجح هستند، در جايگاه وجوب، واجب‏اند و در موقعيت استحباب، مستحب، با تمامى شرايطى كه خواهد آمد، به دليل عقل؛ زيرا در باب شكر منعم و يارى خداوند و تقويت دين و شرع مبين مؤثرند؛ نيز به دليل شرع...»(۵۱) شهيد اول و ثانى در «لمعه» و «شرح» آن مى‏گويند كه امر به معروف و نهى از منكر عقلا و نقلا واجب‏اند.(۵۲)

- نظريه اشاره السبق‏ در «اشاره السبق» آمده است: «آيا عقلا واجب‏اند يا نقلا؟ اقوى وجوب عينى آن دو است به دليل نقل، مگر وقتى دفع ضرر بر نفس پيش آيد كه وجوب دورى از ضرر و دفع آن، به دليل عقل فهميده مى‏شود.»(۵۳) صاحب «قواعد» مى‏نويسد: «اختلاف در دو مورد است: يكى اينكه واجب كفايى‏اند يا عينى، دوم: واجب عقلى‏اند يا نقلى؟ قول نخست در هر دو مورد اقوى است.»(۵۴) علامه در «مختلف» مى‏نويسد: «اختلاف در دو مورد است: نخست اينكه واجب عقلى‏اند يا نقلى، كه سيد مرتضى و ابوالصلاح و بيشتر فقيهان، معتقد به دليل دوم‏اند و شيخ طوسى‏رحمة الله در كتاب «الاقتصاد» آن را تقويت كرده، اما بعدا دليل نخست [= عقلى‏] را پذيرفته است. اقرب، قول برگزيده شيخ بوده، دليل نخست، سخن ابن ادريس است.»(۵۵) در «ايضاح الفوائد» آمده است: «اقوى نزد من وجوب عقلى امر و نهى است، به دليل قائده لطف، كه هر لطفى واجب است.»(۵۶)

- قاعده لطف‏ براى اثبات وجوب عقلى امر و نهى، به قاعده لطف استدلال شده، چنانكه در «الاقتصاد» و «المختلف» و «ايضاح الفوائد» و... آمده است. - توضيح قاعده: براى انجام هدف الهى (نزديك كردن [و رساندن‏] بندگان به مصالح و دور كردنشان از مفاسد) طبق حكمت لازم است رسولان فرستاده شده، تكليف و بيم و اميد (وعد و وعيد) و انذار و تبشير و نيز انتصاب امامان توسط خداى متعال صورت گيرد. همچنين حكمت مى‏طلبد آنچه موجب نزديكى بندگان [به طاعات‏] و دورى‏شان [از گناه‏] است، فراهم آيد؛ زيرا ملاك (حكمت مزبور) عام بوده، مختص خداى متعال نيست، بلكه هر خردمند و حكيمى را شامل مى‏شود. پس حكمت چنين اقتضايى را از هر حكيم دارد. آيا ملاحظه نمى‏كنيد اگر از خردمندان جامعه خواسته شود به هدف والاى ويژه‏اى برسند، اما به رغم علم به وظايف خاص، به مسؤوليتهاى خود عمل نكنند، مورد تقبيح و سرزنش قرار مى‏گيرند؟! نيز هر كس ناظر اين وضع بوده و مى‏توانسته امر و نهى كند، اما سكوت كرده و امر و نهى ننموده تا آنان تباه گشته‏اند، سرزنش مى‏شود؟! بنابر باور مذهب شيعه، امر به معروف موجب نزديك شدن بندگان به مصالح است؛ چنانكه نهى از منكر آنان را از مفاسد دور مى‏كند. پس به حكم قاعده لطف - كه بر حكمت مذكور استوار است - امر و نهى لازم است، چنانكه دانستيد.

- [اشكال سيدمرتضى‏] كسى مانند سيدمرتضى نگويد كه اگر امر و نهى عقلا واجب بود، معروفى ترك نمى‏شد و منكرى رخ نمى‏داد، مگر اين كه خداى متعال به واجب اخلال وارد آورد. هر دو بخش سخن باطل است؛ زيرا سخن نخست [= وجوب عقلى‏] نيز رد است. - توضيح: جمله شرطيه: اگر امر به معروف به معناى اجبار بر انجام آن بوده و حقيقت نهى از منكر، بازداشتن و منع باشد و هر دو [= امر و نهى‏] عقلا واجب باشند، بر خداى متعال چنين كارى واجب بود؛ زيرا هر عملى به دليل عقل واجب شود، بر هر كس كه بر دليل وجوب آگاه گردد، انجام آن عمل واجب است؛ از اين‏رو، بر خدا واجب بود بر انجام معروف اجبار كند و از منكر باز دارد؛ به اين صورت كه خود امر و نهى كند تا معروفى ترك نشده، منكرى رخ ندهد، در نتيجه اجبار لازم مى‏شد، يا اينكه [خدا نخواهد اجبار كند] و امر و نهى را به جا نياورد، كه در اين صورت به كار واجب اخلال وارد آورده است!»(۵۷) [پاسخ‏] وجوب امر و نهى بر خدا به دليل قاعده لطف، بيش از اين نيست كه به سبب اين برهان، بر ديگران واجب كند به امر و نهى برخيزند اما همچنانكه به رغم بعثت پيامبران و فرستادن رسولان، اختيار و آزادى انسان محفوظ است، همچنين لازم است به رغم وجوب امر به معروف و نهى از منكر، اختيار آدمى محفوظ باشد و گرنه اخلال در غرض و هدف خلقت است؛ هدف از آفرينش، رسيدن آدمى به كمال اختيارى است، كه با اجبار و جبر به دست نمى‏آيد. پس وجوب امر به معروف و نهى از منكر بر خدا، فقط موجب مى‏شود كه به انجام واجبات دستور دهد و از ارتكاب محرمات نهى نمايد و دستور دهد ديگران امر به معروف و نهى از منكر نمايند. اما اجبارى در كار نيست، چنانكه روشن است. از اين‏رو برخى مراتب اين كار مانند تحميل بر انجام معروف و منع به معناى بازداشتن مكلف از انجام منكر، توسط خدا واقع نشده، گرچه دليلى وجود ندارد كه ديگر مراتب - كه ما نعى ندارد - ساقط شوند.

- [سخن شهيدثانى‏] از آنچه گفتيم ايراد كلام شهيد ثانى(ره) معلوم مى‏شود. وى مى‏گويد وجوب عقلى امر و نهى به دليل قاعده لطف است كه به مقتضاى قواعد، اصل عدل واجب مى‏باشد، اما بدان سبب، بر خدا وجوب امر و نهى لازم نمى‏آيد كه اگر بدان اقدام كرد، خلاف واقع [= اختيار آدمى‏] عمل كرده، يا اگر اقدام نكرد، اخلال به حكمت الهى شده باشد؛ زيرا در اين صورت‏[ نخست‏] كسى را كه از انجام تكليف سرباز زده، مجبور كرده است، چنانكه با اختلاف موارد وجوب - به ويژه در صورت ظهور مانع - مراتب واجب گوناگون است. از اين رو، در حق خداوند، فقط، انذار و ترساندن [بنده‏] در صورت مخالفت واجب است تا تكليف بيهوده و لغو نباشد، و چنين كارى را خدا كرده است.(۵۸) وقوع بعضى درجات و مراتب [فراتر از] امر به واجب و نهى از حرام، در مورد خدا متصور بوده، با امكان چنين مراتبى، دليلى ندارد به انذار و ترساندن بسنده كند، چنانكه فقط تكليف به امر به معروف و نهى از منكر كافى نيست، به دليل اين كه تكليف، موجب تحقق معروف و منكر شده، اما تكليف كردن - به خودى خود - امر به معروف و نهى از منكر نيست.

- ايراد جواهر الكلام‏ در «جواهر الكلام» اشكال كرده: ادعاى اينكه وجوب امر و نهى به دليل قاعده لطف است، در نتيجه عقل به وجوب‏امر و نهى بر خدا گواهى مى‏دهد، درست نيست؛ زيرا روشن است كه مى‏توان در مورد خدا به تشويق و تنبيه بسنده كرد كه عبد را به طاعت نزديك كرده، از معصيت دور مى‏كند، بى‏آنكه براى انجام واجب و ترك حرام نياز به اجبار باشد. صاحب «جواهر الكلام» مى‏افزايد: دليل اصلى وجدان است؛ زيرا ضرورتاً حكم عقل به اين مقدار نيست كه سرزنش و عذاب مترتب شود، گرچه مى‏توان ا دعا كرد فى الجمله عقل به رجحان و برترى امر و نهى مى‏رسد اما نه آن گونه كه گفته شد [كه دليل وجوب امر و نهى گردد].(۵۹) پاسخ: توضيحى كه در مورد قاعده لطف گفتيم، كافى است ثابت كند كه عقل بدان حكم و نتيجه مى‏رسد، تا بدان حد كه اگر [با حكم عقل‏] مخالفت شود، مذمت و تقبيح پيش آيد؛ مانند ديگر پيامدهايى كه به اقتضاى قاعده لطف است، چون نزديك كردن بندگان به مصالح [و كارهاى شايسته‏] لازم و دور كردنشان از فساد، به مقتضاى حكمت، از جمله امورى است كه عقل بدان حكم مى‏كند. مسامحه و سهل‏انگارى در اين مورد موجب استحقاق تقبيح و مذمت است. افزون بر اين، با توضيحى كه درباره قاعده لطف ارائه كرديم، امر به معروف و نهى از منكر، بر هر خردمند و حكيمى واجب است و تنها بر خدا واجب نيست، كه از گفته صاحب جواهر بر مى‏آمد.

- سخن جامع المقاصد صاحب «جامع المقاصد» مى‏نويسد: مشكل است بگوييم وجوب عقلى به لحاظ قاعده لطف، در مورد هر «معروف» وجود دارد و ظاهر خلاف آن است، اما اگر در مورد برخى «معروف» و «منكر»ها باشد، پذيرفتنى است، ليكن ظاهراً به هنگام طرح اين مسأله، چيزى غير از آنچه گفتيم مقصود است، گرچه شايد بيشتر برآيد كه وجوب [امر و نهى‏] نقلى است.(۶۰) [پاسخ‏] اگر مقصود صاحب جامع المقاصد، از برخى معروف‏ها، مواردى باشد كه عقل در آنها به لزوم امر حكم نمى‏كند؛ مانند معروفى كه مستحب است، فرمايش درستى است، اما اگر مقصود معروف واجب باشد، نمى‏پذيريم كه عقل در اين موارد، حكم به وجوب نكند، به خصوص كه بنابر مذهب عدليه [اماميه‏] در تقريب بندگان به طرف مصالح لازمه نقش داشته باشد، اما اگر ملاك وجوب [امر و نهى‏] فساد جامعه باشد، امكان دارد گفته شود: برخى معاصى براى فرد ضررى ندارد ا ما دانستيم كه ملاك، تقريب فرد و جامعه به مصالح، و دور كردنشان از مفاسد است؛ در اين صورت جاى تبعيض [و تفاوت نهادن در ملاك‏] نيست.

- سخن سرائر در «سرائر» براى اثبات وجوب امر به معروف و نهى از منكر در برخى موارد، به وجوب دفع ضرر از نفس استدلال كرده، مى‏گويد: امر و نهى كه براى دفع [ضرر نفسى‏] است، وجوبش عقلا فهميده شده؛ زيرا خرد مى‏گويد كه را ندن و دفع ضرر از نفس [و وجود آدمى‏] واجب است.(۶۱) در اين مسأله اختلافى نبوده، گرچه بدون اشكال نيست؛ زيرا دفاع از نفس، در صورت امكان واجب است، گرچه احتمال ضرر يا هلاكت دهد، به دليل نص خاص يا حكم عقلى كه داريم، و اين برخلاف امر به معروف و نهى از منكر است؛ زيرا اين دو مشروطاند به استثناى وقتى كه ايمن از ضرر باشيم. در كل [بايد گفت‏] به دليل مذكور نمى‏توان براى اثبات عقلى وجوب امر به معروف و نهى از منكر برخى موارد استدلال كرد، بلكه دليل وجوب دفاع [و رويارويى‏] است.

- سخن كشف الغطا در «كشف الغط» براى اثبات وجوب عقلى، به شكر منعم استدلال شده،(۶۲) شايد جهتش آن باشد كه عبد مى‏بايد در تمامى مقاصد و اهدافى كه مولا دارد، مطيع و فرمانبر او باشد. از آن رو كه از شمار مقاصد قطعى مولا در آفرينش انسان، فراهم آوردن اسبابى است كه مى‏تواند بندگان را به طرف مصالح كشانده، از فساد دورشان كند، مقتضاى بندگى آن است كه بنده در جهت مقصد، سعى و تلاش داشته باشد، كه جز با امر به معروف و نهى از منكر محقق نمى‏شود.

- سخن شرح تبصره‏ بر وجوب عقلى، در شرح تبصره اشكالاتى وارد آورده كه: امر و نهى عقلا واجب‏اند، از آن رو كه پنداشته‏اند مقدمه انجام فرايض‏اند؛ فرايضى كه حسن آنها معلوم است، يا به دليل‏ حسن اطاعت، با به دليل حسن ذاتى، كه لازمه آن، امر به انجام آنها است، بنابر آنچه با تحقيق ثابت شده كه واجبات شرعى، در واجبات عقلى، لطف به شمار مى‏آيند، و يا به دليل اين كه امر و نهى، مقدمه حفظ نظام و عدم گسيختگى آن است. صاحب شرح تبصره مى‏افزايد: اما در تمامى وجوه مذكور، اشكال است؛ زيرا مقدم [و پيش‏نياز] بودن امر به معروف براى حفظ نظام - كه به دليل عقل واجب است - پذيرفتنى نيست. نيز مى‏گويد: حسن ذاتى كه لازم داشت به امر به معروف در دلايل نقلى دستور داده شود، نمى‏تواند مدرك حكم عقل براى اثبات مدعا باشد؛ زيرا لازمه آن، ارجاع تمامى دلايل نقلى براى هر تكليف، به دليل عقلى است و نمى‏توان‏گفت عقل به حسن آن امر حكم كند، از آن رو كه فقط مقدمه‏اى براى اطاعت اوامر است؛ زيرا در صورتى چنين وضعى پيش خواهد آمد كه مطلوب بودن عمل گرچه به لحاظ سببى، از خارج احراز شود، بدين طريق كه امر به معروف به دليل حسن طاعت، حسن شمرده شود، اما احراز چنين وضعى در نهايت اشكال است. بنابراين، راهى براى اثبات اين مرتبه از مطلوبيت نيست مگر با دلايل نقلى كه بروجوب مطلوبيت استوار است، پس با اين وضع، منحصراً دليل نقلى است؛ يعنى اجماع يا كتاب و سنت و همين مقدار براى مدعى كافى است. امر به معروف و نهى از منكر - چنانكه دانستيم - نقش بسيارى در فراهم آوردن عوامل تقريب بندگان به طرف مصالح‏شان و دورى از مفاسد دارد؛ زيرا با امر و نهى، مردم به سمت عمل به معروف و دورى از منكر مى‏روند. و عقل به روشنى حكم مى‏كند بر هر چه كه مصالح را به ما نزديك مى‏كند، دست يابيم، به دليل حكمت، كه توضيح آن گذشت. افزون بر اين، نپذيرفتن نقش امر و نهى در تحقق فرايض يا انكار تأثير آن دو در حفظ نظام توسط صاحب «شرح تبصره»(۶۳) صحيح‏ نيست؛ زيرا نظامى كه حفظش واجب است، نظام اسلامى است كه به امر و نهى بستگى دارد شگفت آنكه وى منكر حكم عقل به حسن امر و نهى به دليل حسن اطاعت است، چه رسد به وجوب آن دو. حكمت اقتضا دارد واجب باشد بندگان را به طرف مصالح نزديك كرد و از مفاسد دور نمود، كه اين دليل ديگرى غير از حسن اطاعت است. حكم عقلى مختص خداى متعال نيست و در مورد هر كس كه مى‏تواند تأثير و نقشى داشته باشد، سارى و جارى است؛ زيرا نزديك كردن جامعه انسانى به طرف هدف آفرينش؛ يعنى كمال و سعادت، از شمار وظايف هر خردمندى است و اين بر ارباب بصيرت پوشيده نيست. بايد دانست حسن ذاتى، اجمالا گوياى دلايل نقلى است؛ زيرا بنابر مذهب عدليه‏[ =اماميه‏] احكام مبنى بر مصالح و مفاسد است؛ از اين‏رو، ارجاع تمامى دلايل نقلى در مورد هر تكليف به دليل عقلى، اجمالا اشكالى ندارد، گرچه تفصيلا نمى‏توان دلايل نقلى را به عقلى ارجاع داد، اما ارجاع اجمالى در مسأله مورد بحث ما كافى است؛ از اين‏رو اقرب آنكه امر به معروف و نهى از منكر وجوب عقلى دارد. چنين باورى، با نظريه گروهى از متقدمان و متأخران همخوانى دارد. ________________________________________ پى نوشت ها:

  • در چاپ قديم كافى، به جاى «يتفرؤون»، «ينعرون» و «ينفرون» است.
    • در چاپ قديم كافى، به جاى «يتنسكون»، «يسكنون» و «ينسكون» است.
      • در تهذيب، چ قديم، «علم» است.
        • در مرآه العقول چنين معنا شده: لغزشهاى علما را افشاء مى‏كنند تا نزد مردم دانش عالمان را بدجلوه داده، از آنچه مى‏دانند لغزش است، پيروى نمايند پس مقصود، فساد دانش اينان يا علم عالمان است اما معناى نخست اظهر است.
          • در مرآه العقول «مذاهب» حفظ مسالك دين از بدعت باطل‏گرايان، يا راهها و جاده‏ها، يا هر دو معنا است.

________________________________________ ۱- آل عمران: ۱۰۴ ۲- رسائل، ص‏۳۳۶، چ قديم و ج‏۲، ص‏۵۷۴، چ جديد. ۳- زبده البيان، ج‏۱، ص‏۳۲۱ ۴- جامع المدارك، ج‏۵، ص‏۳۹۹ ۵- مائده: ۱۰۵ ۶- كهف: ۶ ۷- يوسف: ۱۰۸؛ ر.ك.به: الميزان، ج‏۲، ص‏۱۷۶ ۸- بقره: ۲۵۶ ۹- الميزان، ج‏۲، صص‏۳۶۱و۳۶۰ ۱۰- آل عمران: ۱۱۰ ۱۱- بقره: ۲۳۳ ۱۲- كنزالعرفان، ج‏۱، صص‏۴۰۵-۴۰۶ ۱۳- توبه: ۷۱ ۱۴- لقمان: ۱۷ ۱۵- اعراف: ۱۹۹ ۱۶- جامع‏المقاصد، ج‏۱، ص‏۲۰۰، چ قديم. ۱۷- مجمع البيان، ج‏۴، ص‏۵۱۲ ۱۸- الميزان، ج‏۸، ص‏۳۹۷ ۱۹- مائده: ۶۳و۶۲ ۲۰- مائده: ۷۹و۷۸ ۲۱- نورالثقلين، ج‏۱، ص‏۵۴۸ ۲۲- وسائل الشيعه، ج‏۱۱، صص‏۴۰۳و۴۰۲ ۲۳- انفال: ۲۵ ۲۴- الميزان، ج‏۹، صص‏۴۹و۴۸ ۲۵- هود:۱۱۶ ۲۶- الميزان، ج‏۱۱، ص‏۶۳ ۲۷- كافى، ج‏۵، ص‏۵۹ ۲۸-معجم الرجال، ج‏۱۸، ص‏۱۳۵ ۲۹- بهجه الامال، ج‏۷، ص ۱۸ ۳۰- كافى، ج ۵، ص ۵۹ ۳۱- همان، ص‏۶۰ ۳۲- وسائل الشيعه، ج‏۱۱، ص‏۳۹۶ ۳۳- همان، ص‏۴۰۷ ۳۴- همان. ۳۵- كافى، ج‏۵، ص‏۵۹ ۳۶- وسائل الشيعه، ج‏۱۱، ص‏۴۱۳؛ تهذيب، ج‏۲، ص‏۵۷ ۳۷- كافى، ج‏۵، ص‏۵۹ ۳۸- بقره: ۲۷۹و۲۷۸ ۳۹- كافى، ج‏۵، ص‏۵۷ ۴۰- كافى، ج‏۵، صص‏۵۶-۵۵ ۴۱- همان، ص‏۵۶ ۴۲- جامع الاحاديث، ج‏۱۴، ص‏۳۸۸ ۴۳- همان، ص‏۳۸۹ ۴۴- جامع الاحاديث، ج‏۱۴، ص‏۳۹۲ ۴۵- وسائل الشيعه، ج‏۱۱، ص‏۳۵۹؛ جامع الاحاديث، ج‏۱۴، ص‏۳۹۲ ۴۶- جامع الاحاديث، ج‏۱، ص‏۴۸۶ ۴۷- همان، ص‏۴۸۰ ۴۸- همان، ص‏۴۷۵ ۴۹- الاقتصاد، ص‏۱۴۷ ۵۰- الدروس، ص‏۱۶۸ ۵۱- كشف الغطا، ص‏۲۰۸ ۵۲- شرح لعمه، ص‏۱۹۲ ۵۳- الينابيع الفقهيه، ص‏۱۸۸ ۵۴- همان، ص‏۲۶۸ ۵۵- المختلف، ص‏۱۵۸ ۵۶- ايضاح الفوائد، ج‏۱، ص‏۳۹۸ ۵۷- المختلف، ص‏۱۵۸ ۵۸- شرح لمعه، ج‏۱، ص‏۱۹۲ ۵۹- جواهر الكلام، ج‏۲۱، صص‏۳۵۹-۳۸۵ ۶۰- جامع المقاصد، ج‏۱، ص‏۲۰۱ ۶۱- سرائر، ص‏۱۶۰، چ قديم. ۶۲-كشف الغطاء، ص‏۴۱۹، چ قديم. ۶۳- شرح تبصره، ج‏۶، صص‏۵۳۱ و۵۳۲