پژوهشکده امر به معروف:حق تکثیر

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۴۹ توسط Admin (نظرات | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «آن روز وقتي صداي مادرم را شنيدم، غلتي زدم و دوباره خوابيدم؛ امّا مادر تند تند...» ایجاد کرد)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

آن روز وقتي صداي مادرم را شنيدم، غلتي زدم و دوباره خوابيدم؛ امّا مادر تند تند به پهلويم زد و گفت: احمد! احمد! ديرت شده مادر با بي ميلي سرم را از زير پتو بيرون كردم تا ساعت لب تاقچه را ببينم. ناگهان چشم به آفتابي افتاد كه از پنجره تا وسط اتاق آمده بود. بلند شدم و همين طور كه چشمهايم را مي‏ماليدم، گفتم: چرا زودتر بيدارم نكردي؟ مدرسه‏ام ديرشد! مادر پتويم را كنار زد و گفت: نترس احمد جون، دير نشده مادر، مي‏رسي. بعد لبهايش را به خنده باز كرد و ادامه داد: تازه! امروز كه صبحانه هم نمي‏خواهي بخوري. يادم آمد كه روزه‏ام. نفس راحتي كشيدم و تازه فهميدم كه چرا دير بيدار شده‏ام. چند روزي بود كه دوست داشتم من هم مثل مادر و پدر روزه بگيرم و غروب با شنيدن صداي اذان افطاري بخورم هر روز مادر و پدر را سر سفره افطار منتظر اذان مي‏ديدم، آرزو مي‏كردم كاش من هم مثل آنها روزه بودم؛ مثل آنها دعا مي‏خواندم و راز و نياز مي‏كردم؛ بعد آب جوش و خرما مي‏خوردم و

پدر به من هم مي‏گفت: قبول باشد. همان طور كه به مادر مي‏گفت. با خوشحالي به طرف دستشويي دويدم. همين طور كه دستهايم را مي‏شستم، زبانم را هم درآوردم امّا هر چه نگاه كردم؛ فرقش را با روزهاي ديگر نفهميدم. توي مدرسه، بچه‏هايي كه روزه بودند، زبانشان را در مي‏آوردند و به همديگر نشان مي‏دادند. امّا من هنوز نمي‏دانستم كه فرق زبان روزه‏دار با زبان غير روزه‏دار چيست. دست و صورتم را شستم و زود آماده‏ي رفتن شدم. دلم يك جوري بود، درد نمي‏كرد؛ امّا يك جوري بود. وقتي هم خواستم به مادرم بگويم، فقط گفتم: يك جوري است. و چيز ديگري نتوانستم بگويم. امّا مادر كه متوجه منظورم شده بود گفت:

مي‏دانم مي‏دانم كه چطوري است، 

مال اين است كه روزه‏اي. من و پدرت هم روزهاي اوّل همين طور هستيم. خيالم راحت شد. كتابهايم را برداشتم و راه افتادم. سايه‏ي درخت توت حياطمان كه سماور، زير آن قل قل مي‏كرد، توي ايوان افتاده بود. خواهر كوچكم مريم، پاي سماور نشسته بود و منتظر بود كه مادر برايش چاي بريزد. به مريم گفتم: مريم، من روزه‏ام!

و زبانم را در آوردم تا ببيند؛ امّا مريم زبانم را كه ديد فقط خنديد. دوست داشتم هر چه زودتر به مدرسه برسم و من هم زبانم را به بچه‏ها نشان بدهم. از مادرم خداحافظي كردم و با عجله از در بيرون رفتم. امّا مادر انگار كه چيزي يادش آمده باشد، بلند گفت: احمد! احمد. برگشتم و مادرم را ديدم كه با شتاب به سمت ايوان مي‏دود. يك اسكناس ده توماني دستش بود. آن را به من داد و گفت: نزديك بود يادم برود اين را پدر داد و گفت شيريني روزه گرفتنت، هر چه خواستي براي افطارت بگير. اين را كه شنيدم، شيريني روزه گرفتن برايم بيشتر شد، آنقدر كه توي كوچه هم هر كسي را مي‏ديدم، خيال مي‏كردم از روزه‏ام خبر دارد و هر كه نگاهم مي‏كرد، خيال مي‏كردم براي روزه گرفتن است. توي راه همه‏اش فكر مي‏كردم كه ده توماني‏ام گم شده است براي همين گاه‏گاهي دست به جيب شلوارم مي‏بردم و دنبالش مي‏گشتم. چند بار هم با دست لمسش كردم، بيرونش آوردم و نگاهش كردم. تا دستم روي آن بود، خيالم هم راحت بود، امّا همين كه دستم را برمي‏داشتم، خيال مي‏كردم گم شده است. نمي‏دانستم با آن چه چيزي بخرم. بستني چوبي را خيلي دوست داشتم. اتفاقاً يك بستني فروشي نزديك مدرسه‏مان بود و هميشه هم بستني چوبي داشت. قدمهايم را تند كردم و از ترس اينكه مدرسه‏ام دير شود تا آنجا دويدم. به بستني فروشي كه رسيدم صاحبش كاغذي دست گرفته بود و مي‏خواست آن را روي شيشه مغازه بچسباند، امّا به تنهايي نمي‏توانست. اشاره كرد كه كمكش كنم. كاغذ را نگه داشتم و او هم چسب زد. كاغذ كه چسبانده شد. يك قدم به عقب رفتم و آن را خواندم. نوشته بود:

به علت ماه مبارك رمضان، تا اذان مغرب از فروش بستني معذوريم. يادم آمد كه روزه‏ام. حالا ديگر نمي‏دانستم كه با آن چه چيز بخرم. همين طور كه كاغذ را نگه داشته بودم، چشمم به شيريني‏هاي مغازه بغلي افتاد. رفتم و خوب تماشايشان كردم. دهنم آب افتاده بود و دلم مي‏خواست از همه‏ي آنها بخرم، امّا پولم نمي‏رسيد. سبد گزهاي لقمه‏اي را كه ديدم، دهانم بيشتر آب افتاد. گزها درشت و پر از مغز پسته بودند. همين طور كه چشمهايم به آنها بود، فكر كردم يكي از آنها در دهانم است و صداي خرد شدن مغز پسته‏هايش را هم زير دندانم شنيدم. مريم هم گز را دوست داشت. زود ده توماني را دادم و چهار دانه گز لقمه‏اي پر از پسته خريدم و راه افتادم تا مدرسه‏ام دير نشود. نزديك مدرسه همين كه محمود را ديدم، زبانم را نشانش دادم و گفتم: محمود، محمود، من روزه‏ام مي‏بيني؟! محمود سري تكان داد و گفت: من هم روزه‏ام نگاه كن! بعد زبانش را در آورد و نشانم داد. هنوز زنگ نخورده بود. ميان بچه‏ها رفتم و گفتم: بچه‏ها، بچه‏ها، من روزه‏ام. بچه‏ها دورم را گرفتند و آنها هم زبانشان را به من نشان دادند. از اينكه روزه بودم خيلي خوشحال بودم و خودم را بزرگتر از روزهاي ديگر حس مي‏كردم. دوست داشتم زودتر زنگمان بخورد و به معلممان هم بگويد كه روزه‏ام. آن روز زنگ آخر انشاء داشتيم. هوا گرم شده بود و حسابي تشنه و گرسنه‏ام شده بود. ميز من رديف آخر بود و آفتاب از پشت سرم مي‏تابيد و تشنه‏ترم مي‏كرد. هر چه ظهر نزديكتر مي‏شد. هم گرسنه‏تر مي‏شدم و هم تشنه‏تر. ياد گزهايم افتادم. دلم مي‏خواست روزه نبودم و با خيال راحت يكي‏شان را گاز مي‏زدم و مي‏خوردم؛ ماه مبارك رمضان، تا اذان مغرب از فروش بستني معذوريم. يادم آمد كه روزه‏ام. حالا ديگر نمي‏دانستم كه با آن چه چيز بخرم. همين طور كه كاغذ را نگه داشته بودم، چشمم به شيريني‏هاي مغازه بغلي افتاد. رفتم و خوب تماشايشان كردم. دهنم آب افتاده بود و دلم مي‏خواست از همه‏ي آنها بخرم، امّا پولم نمي‏رسيد. سبد گزهاي لقمه‏اي را كه ديدم، دهانم بيشتر آب افتاد. گزها درشت و پر از مغز پسته بودند. همين طور كه چشمهايم به آنها بود، فكر كردم يكي از آنها در دهانم است و صداي خرد شدن مغز پسته‏هايش را هم زير دندانم شنيدم. مريم هم گز را دوست داشت. زود ده توماني را دادم و چهار دانه گز لقمه‏اي پر از پسته خريدم و راه افتادم تا مدرسه‏ام دير نشود. نزديك مدرسه همين كه محمود را ديدم، زبانم را نشانش دادم و گفتم: محمود، محمود، من روزه‏ام مي‏بيني؟! محمود سري تكان داد و گفت: من هم روزه‏ام نگاه كن! بعد زبانش را در آورد و نشانم داد. هنوز زنگ نخورده بود. ميان بچه‏ها رفتم و گفتم: بچه‏ها، بچه‏ها، من روزه‏ام. بچه‏ها دورم را گرفتند و آنها هم زبانشان را به من نشان دادند. از اينكه روزه بودم خيلي خوشحال بودم و خودم را بزرگتر از روزهاي ديگر حس مي‏كردم. دوست داشتم زودتر زنگمان بخورد و به معلممان هم بگويد كه روزه‏ام. آن روز زنگ آخر انشاء داشتيم. هوا گرم شده بود و حسابي تشنه و گرسنه‏ام شده بود. ميز من رديف آخر بود و آفتاب از پشت سرم مي‏تابيد و تشنه‏ترم مي‏كرد. هر چه ظهر نزديكتر مي‏شد. هم گرسنه‏تر مي‏شدم و هم تشنه‏تر. ياد گزهايم افتادم. دلم مي‏خواست روزه نبودم و با خيال راحت يكي‏شان را گاز مي‏زدم و مي‏خوردم؛

امّا روزه بودم و نمي‏توانستم. گزها حواسم را برده بودند. هر چه مي‎خواستم از فكرشان بيرون بيايم و به انشاء گوش بدهم، نمي‏توانستم. حساب كردم، چهار تا گز است و به هر كداممان يكي مي‏رسد. يكي به پدر، يكي به مادر يكي به مريم و يكي هم به خودم. خم شدم، در كيفم را باز كردم و كمي با گزها بازي كردم. صداي به هم خوردن زرورق رويشان زياد بود و اگر بچه‏ها ساكت بودند، صدايش تا ميز معلم هم مي‏رفت. ناگهان نگاه معلممان به ميز من افتاد. آرام دستم را از كيفم بيرون آوردم و طوري نشستم كه يعني دارم به انشاي اكبري گوش مي‏دهم. اكبري انشايش را خواند و معلم نگاهي به دفتر انداخت تا نفر بعد را صدا بزند. دوست داشتم نفر بعد من باشم، تا هم انشاي خوبي را كه نوشتم بودم بخوانم و هم اين قدر به گزها فكر نكنم. دوست نداشتم كه كسي مرا به آن شكل ببيند. آخر من شاگرد درسخوان كلاس بودم و معلممان هم خيلي از من راضي بود. همين طور منتظر مانده بودم كه معلم، سرش را از روي دفتر برداشت گفت: اصغرنيا. اصغرنيا بغل دستي من بود، كلاس سوم و چهارم را با هم خوانده بود و حالا سر كلاس پنجم نشسته بود. او دفترش را برداشت و رفت. هر چه مي‏خواستم به گزهايم فكر نكنم نمي‏توانستم. حسابي گرسنه شده بودم و حواسم فقط و فقط به گزها بود. حالا كه اصغرنيا از كنارم رفته بود و تنها شده بودم، راحت‏تر مي‏توانستم با گزهايم بازي كنم. دوباره خم شدم و آنها را تماشا كردم. دهانم دوباره آب افتاد نگاهي به معلم و نگاهي هم به دور و برم انداختم، هيچ كس متوجه من نبود. آهسته يكي از گزها را از كيفم بيرون آوردم و توي جا كتابي ميزم گذاشتم. ديگر مجبور نبودم خم و راست بشوم و مطمئن هم بودم كه اين طوري معلم هم چيزي نمي‏فهمد.

حالا ديگر به راحتي دستم توي جا كتابي ميزم بود و با گز بازي مي‏كردم. همه‏اش دلم مي‏خواست گازش بزنم و كمي از آن را بخورم، امّا ياد افطار مي‏افتادم و آرزوي اينكه مثل مادر و پدر سر سفره‏ي افطاري بنشينم و با صداي اذان، افطاري بخورم. بر سر دو راهي مانده بودم، نه مي‏توانستم از فكر گز بيرون بيايم و نه از آرزوي روزه گرفتن و افطاري خوردن. سفره‏ي افطاري مادر چه صفايي داشت! سبزي و پنير و خرما يك طرف و آب جوش و چاي تازه دم هم طرف ديگر. سماور قل قل مي‏كرد و مادر تند تند به قوري بالاي آن سر مي‏زد كه نجوشد. پدر قبل از اذان وضو مي‏گرفت و روي تخت چوبي زير درخت توت مي‎نشست و قرآن مي‏خواند. از اوّل تا آخر اذان، دست مادر و پدر به سمت آسمان بلند بود و زير لب دعا مي‏خواندند. بعد هم پدر و مادر مي‏گفت: قبول باشد. و مادر همين جمله را به پدر جواب مي‏داد، دلم مي‏خواست من هم روزه بودم و به من هم مي‏گفتند: قبول باشد. ساعت تازه يازده شده بود و تا افطار هشت ساعت و نيم مانده بود! فكر كردم يعني تا هشت ساعت و نيم ديگر نبايد چيزي بخوردم؟! دوباره گزم را برداشتم و با حسرت نگاهش كردم. با دست فشارش دادم. نرم بود و با فشار دست فرو مي‏رفت. مغز پسته‏ها لاي گز خوابيده بودند و تند تند به من چشمك مي‏زدند. دهانم بيشتر و بيشتر آب افتاد. از هر دو دستم كمك گرفتم تا گوشه‏ي زرورق آن را پاره كنم و بهتر تماشايش كنم. حالا وسوسه‏ام بيشتر شده بود و اگر روزه نبودم، آهسته و بدون اينكه معلم بفهمد، گازش مي‏زدم و خودم را راحت مي‏كردم. دوباره نگاهي به بچه‏ها انداختم و نگاهي هم به معلم. بچه‏ها اصلاً حواسشان به من نبود، معلم هم سخت مشغول شنيدن انشاي اصغرنيا بود. بي‏اختيار گز را تا نزديك دهانم آوردم. لبهايم را به آن نزديك كردم، نزديك نزديك، هيچ كس حواسش به من نبود، امّا قدرت گاز زدن نداشتم. انگار كسي جلويم را گرفته بود و مي‏گفت نبايد اين كار را بكني.امّا ياد هشت ساعت و نيم ديگر كه افتادم، تصميم براي گاز زدن محكمتر شد. گز را به دندنهايم نزديك كردم و همين كه خواستم گازش بزنم، ناگهان صداي زنگ مرا از جايم پراند و از ترس اينكه كسي بفهمد، گز را دستپاچه داخل كيف گذاشتم و با بچه‏ها از كلاس بيرون رفتم. توي راه، تا وقتي كه با بچه‏ها بودم، گز را فراموش كرده بودم، امّا از آنها كه جدا شدم و تنها ماندم، دوباره ياد آن افتادم

و گرسنه‏ام شد. زبانم هم خشك شده بود. به پارك نزديك خانه‏مان كه رسيدم خود را به زير سايه‏ي درختها كشاندم. نسيم خنكي بر سر و صورتم نشست. دلم مي‏خواست مدتها مي‎نشستم. چه آب خنكي بود! از بس گرمم شده بود تند تند آب را مشت مي‏كردم و به صورتم مي‏زدم و هر بار هم بيشتر خوشم مي‏آمد. كمي كه خنك شدم، در كيفم را باز كردم و از ميان گزها، همان را كه گوشه‏اش پاره بود درآوردم و دوباره نگاه كردم. هر چه بيشتر نگاهش مي‏كردم، آب دهانم بيشتر مي‏شد و گرسنه‏تر مي‏شدم. همين كه آن را به دهانم بردم صداي اذان از مسجد محلّه‏مان بلند شد. بي‏اختيار از دهانم دورش كردم و قدري هم ناراحت شدم. ديگر دوست نداشتم آن را بخورم. دوباره ياد افطار و آرزوي هميشگي‏ام افتادم. كيفم را برداشتم و خواستم راه بيفتم كه پسري اندازه‏ي مريم در حالي كه دست مادرش را گرفته بود و آب نبات چوبي‏اش را تند تند ليس مي‏زد، به سمت من آمد. او هر چه به من نزديكتر مي‏شد، دهانم بيشتر آب مي‏افتاد. دوست داشتم جاي او بودم و آب نبات را ليس مي‏زدم. وقتي هم به من رسيد، آب نبات را از دهانش در آورد و به من نشان داد. من هم لجم گرفت و گزم را درآوردم و نشانش دادم. پسرك همان طور كه به گز من نگاه مي‏كرد، عقب عقب دنبال مادرش كشيده مي‏شد و مي‏رفت. خوب كه دور شد، نگاهش را از من و گزم گرداند. گز ميان دستهايم مانده بود و هر چه مي‏خواستم آن را داخل كيفم بگذارم نمي‏توانستم. دوباره شروع كردم به آن نگاه كردن و با آن بازي كردن. دوباره دلم هوس خوردن كرد، دوباره ياد اين همه وقت تا افطار افتادم. ناگهان آن را به دهان بردم و گاز كوچكي به آن زدم، چقدر خوشمزه بود و چقدر مغز پسته داشت.

آرام آرام آن را جويدم و همين كه خواستم قورتش بدهم، انگار وسط گلويم گير كرده پايين نرفت. ناراحت شدم، آنقدر كه مي‏خواست گريه‏ام بگيرد. ديگر روزه‏‏ام باطل شده بود، نمي‏دانستم چه كار كنم. بلند شدم و راهي خانه شدم. امّا آنقدر ناراحت شده بودم كه پاهايم به دنبالم نمي‏آمد. آفتاب داشت غروب مي‏كرد. ديگر حتي روي شاخه‏هاي بلند درخت توت‏مان هم اثري از آفتاب نبود. هر چه وقت افطار نزديكتر مي‏شد، ناراحتي‏ام بيشتر مي‏شد. تا آن وقت هيچ چيز - جز كمي از گزم - را نخورده بودم. هم گرسنه بودم و هم ناراحت كه روزه‏ام باطل شده است. مادرم تند تند مي‏رفت و مي‏آمد. سبزيها را در بشقاب گذاشته بود و رويشان هم پنير. بشقاب خرما را هم آماده كرده بود. مي‏گفت خوردن خرما موقع افطار، ثواب دارد. آن روز آش هم پخته بود. آش رشته. پدر مثل هميشه، روي تخته چوبي نشسته بود، عبايش را هم روي دوشش انداخته بود و قرآن، مي‏خواند. هوا تاريك و تاريكتر مي‏شد. پدر قرآنش را بوسيد و در جلد گلدوزي شده‏اش گذاشت و بلند شد و به مادرم گفت: اگر كاري هست، كمكت كنم. مادر گفت: نه، تو روزه‏اي پدر گفت: خوب تو هم روزه‏اي. روزه چقدر آنها را مهربان و دوست داشتني مي‏كرد. صداي اذان از گلدسته‏هاي مسجد بلند شد. بغض گلويم را گرفته بود و مي‏خواست گريه‏ام بگيرد. مادرم گفت: احمد جون، برو نان بگير و بيا.

امّا پدر گفت: نه احمد روزه است، خودم مي‏گيرم. مادر با پشيماني گفت: اصلاً يادم نبود. تو هم نمي‏خواهد بگيري. به اندازه افطارمان هست. براي سحر بعد از افطار مي‏گيريم. بعد رو كرد به من و گفت: حتماً خيلي گرسنه‏ات شده، نه؟ امّا من نتوانستم جواب مادرم را بدهم. همين طور زل زده بودم به حوض كوچك حياطمان و شمعداني هاي كنار آن. مريم در حل يكي از مسئله‏هاي رياضي‏اش درمانده بود و نمي‏توانست جوابش را پيدا كند. پرسيد: دادش احمد، هفت تا سيب دارم، چهار تاي ديگر هم مي‏گذاريم روي آن، با همديگر چند تا مي‏شود؟ پدر با شنيدن صداي مريم گفت: مريم جون داداش احمد روزه است، بيا خودم كمكت كنم. حالا ديگر بيشتر گريه‏ام گرفته بود و از اينكه روزه‏ام را باطل كرده بودم، خودم را نمي‏بخشيدم. صداي مناجات از گلدسته‏هاي مسجد، هم چنان مي‏آمد. مادر راديو را به ايوان آورد و روشن كرد. دعاي قبل از افطار خوانده مي‏شد. سفره انداخته شد و همه چيز مثل هر شب چيده شد. سماور با اينكه فتيله‏اش پايين بود، به قل قل افتاده بود و بوي چاي تازه دم بلند شده بود. مادر و پدر دستشان را به سمت آسمان برده بودند و زير لب دعا مي‏خواندند. پدر گفت: احمد جون، گناه تو كمتر است بابا، به امّام دعا كن، به امّام و رزمنده‏ها. اين را كه شنيدم بغض گلويم را گرفت و مي‏خواستم بلند گريه كنم. آنقدر گريه كنم كه خدا مرا ببخشد و روزه‏ام را قبول كند. نمي‏دانم صورتم چطور شده بود كه ناگهان مادرم گفت: بميرم الهي، ببين صورت بچه‏ام چطور شده! فردا نمي‎خواهد روزه بگيري مادر.

پدر هم گفت: آره احمد، اگر خواستي بگيري، يك روز در ميان بگير. بعد مادر سرش را نزديك گوش پدر برد و نمي‏دانم چه گفت كه پدر پرسيد: احمد جون، چيزيت نيست؟ خواستم بگويم نه، امّا نتوانستم؛ فقط سرم را تكان دادم و از آنجا بلند شدم. به بهانه‏ي كتابهايم به اتاق رفتم و مي‏خواستم همان جا بزنم زير گريه. چرا من روزه‏ام را باطل كرده بودم؟! چرا تحمل نكرده بودم؟! چرا؟!

همين كه راديو شروع كرد دعاي ربّنا... را خواندن، ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم زدم زير گريه و از ترس اينكه مادر و پدر بفهمد، سرم را روي رختخوابها گذاشتم و بي‏صدا گريه كردم. دوست داشتم هيچكس نبود تا راحت گريه مي‏كردم، راحت و با صداي بلند. مادر گفته بود اگر كسي گناهي بكند و به خدا پناه ببرد، خدا گناهش را مي‏بخشد، دلم مي‏خواست آنقدر گريه كنم؛ تا خدا گناهم را ببخشد. همين كه صداي الله اكبر از گلدسته‏هاي مسجد بلند شد،

بغضم بيشتر تركيد و بلندتر گريه كردم. ناگهان مادر و پدر به اتاق دويدند و مادر دستپاچه پرسيد: احمد، چي شده؟! چرا گريه مي‏كني؟! 

سرم را از روي رختخوابها برداشتم و مادرم را در آغوش گرفتم. پدر با تعجّب گفت: احمد؟! چرا گريه مي‏كني؟! هر دو نگران من بودند. مريم هم دويد و به اتاق آمد. دلم مي‏خواست هر چه زودتر قضيّه را به آنها بگويم و از نگراني بيرونشان بياورم؛ امّا نتوانستم، گريه رهايم نمي‏كرد. دلم براي مادر و پدر سوخت و به هر زحمتي بود گفتم: روزه‏ام... روزه‏ام باطل شد... خودم باطلش كردم. پدرم كنارم نشست و دستش را روي سرم گذاشت، چند بار بدون آنكه چيزي بگويد سرم را نوازش كرد. من هنوز گريه مي‏كردم. مادر و مريم هم مثل پدر سكوت كرده بودند. از راديو آخرين جمله‏هاي اذان پخش مي‏شد. پدر همان طور كه مرا نوازش مي‏كرد گفت: احمد جون، پشيماني تو پيش خدا خيلي عزيز است، خيلي...مطمئن باش دفعه‏ي بعد كه روزه بگيري، ديگر باطلش نمي‏كني. حالا بيا با هم سر سفره بنشنيم و از خدا بخواهيم كه روزه‏ي همه روزه‏داران، و پشيماني همه‏ي خطاكاران را قبول كند.