پژوهشکده امر به معروف:حق تکثیر
آن روز وقتي صداي مادرم را شنيدم، غلتي زدم و دوباره خوابيدم؛ امّا مادر تند تند به پهلويم زد و گفت: احمد! احمد! ديرت شده مادر با بي ميلي سرم را از زير پتو بيرون كردم تا ساعت لب تاقچه را ببينم. ناگهان چشم به آفتابي افتاد كه از پنجره تا وسط اتاق آمده بود. بلند شدم و همين طور كه چشمهايم را ميماليدم، گفتم: چرا زودتر بيدارم نكردي؟ مدرسهام ديرشد! مادر پتويم را كنار زد و گفت: نترس احمد جون، دير نشده مادر، ميرسي. بعد لبهايش را به خنده باز كرد و ادامه داد: تازه! امروز كه صبحانه هم نميخواهي بخوري. يادم آمد كه روزهام. نفس راحتي كشيدم و تازه فهميدم كه چرا دير بيدار شدهام. چند روزي بود كه دوست داشتم من هم مثل مادر و پدر روزه بگيرم و غروب با شنيدن صداي اذان افطاري بخورم هر روز مادر و پدر را سر سفره افطار منتظر اذان ميديدم، آرزو ميكردم كاش من هم مثل آنها روزه بودم؛ مثل آنها دعا ميخواندم و راز و نياز ميكردم؛ بعد آب جوش و خرما ميخوردم و
پدر به من هم ميگفت: قبول باشد. همان طور كه به مادر ميگفت. با خوشحالي به طرف دستشويي دويدم. همين طور كه دستهايم را ميشستم، زبانم را هم درآوردم امّا هر چه نگاه كردم؛ فرقش را با روزهاي ديگر نفهميدم. توي مدرسه، بچههايي كه روزه بودند، زبانشان را در ميآوردند و به همديگر نشان ميدادند. امّا من هنوز نميدانستم كه فرق زبان روزهدار با زبان غير روزهدار چيست. دست و صورتم را شستم و زود آمادهي رفتن شدم. دلم يك جوري بود، درد نميكرد؛ امّا يك جوري بود. وقتي هم خواستم به مادرم بگويم، فقط گفتم: يك جوري است. و چيز ديگري نتوانستم بگويم. امّا مادر كه متوجه منظورم شده بود گفت:
ميدانم ميدانم كه چطوري است،
مال اين است كه روزهاي. من و پدرت هم روزهاي اوّل همين طور هستيم. خيالم راحت شد. كتابهايم را برداشتم و راه افتادم. سايهي درخت توت حياطمان كه سماور، زير آن قل قل ميكرد، توي ايوان افتاده بود. خواهر كوچكم مريم، پاي سماور نشسته بود و منتظر بود كه مادر برايش چاي بريزد. به مريم گفتم: مريم، من روزهام!
و زبانم را در آوردم تا ببيند؛ امّا مريم زبانم را كه ديد فقط خنديد. دوست داشتم هر چه زودتر به مدرسه برسم و من هم زبانم را به بچهها نشان بدهم. از مادرم خداحافظي كردم و با عجله از در بيرون رفتم. امّا مادر انگار كه چيزي يادش آمده باشد، بلند گفت: احمد! احمد. برگشتم و مادرم را ديدم كه با شتاب به سمت ايوان ميدود. يك اسكناس ده توماني دستش بود. آن را به من داد و گفت: نزديك بود يادم برود اين را پدر داد و گفت شيريني روزه گرفتنت، هر چه خواستي براي افطارت بگير. اين را كه شنيدم، شيريني روزه گرفتن برايم بيشتر شد، آنقدر كه توي كوچه هم هر كسي را ميديدم، خيال ميكردم از روزهام خبر دارد و هر كه نگاهم ميكرد، خيال ميكردم براي روزه گرفتن است. توي راه همهاش فكر ميكردم كه ده تومانيام گم شده است براي همين گاهگاهي دست به جيب شلوارم ميبردم و دنبالش ميگشتم. چند بار هم با دست لمسش كردم، بيرونش آوردم و نگاهش كردم. تا دستم روي آن بود، خيالم هم راحت بود، امّا همين كه دستم را برميداشتم، خيال ميكردم گم شده است. نميدانستم با آن چه چيزي بخرم. بستني چوبي را خيلي دوست داشتم. اتفاقاً يك بستني فروشي نزديك مدرسهمان بود و هميشه هم بستني چوبي داشت. قدمهايم را تند كردم و از ترس اينكه مدرسهام دير شود تا آنجا دويدم. به بستني فروشي كه رسيدم صاحبش كاغذي دست گرفته بود و ميخواست آن را روي شيشه مغازه بچسباند، امّا به تنهايي نميتوانست. اشاره كرد كه كمكش كنم. كاغذ را نگه داشتم و او هم چسب زد. كاغذ كه چسبانده شد. يك قدم به عقب رفتم و آن را خواندم. نوشته بود:
به علت ماه مبارك رمضان، تا اذان مغرب از فروش بستني معذوريم. يادم آمد كه روزهام. حالا ديگر نميدانستم كه با آن چه چيز بخرم. همين طور كه كاغذ را نگه داشته بودم، چشمم به شيرينيهاي مغازه بغلي افتاد. رفتم و خوب تماشايشان كردم. دهنم آب افتاده بود و دلم ميخواست از همهي آنها بخرم، امّا پولم نميرسيد. سبد گزهاي لقمهاي را كه ديدم، دهانم بيشتر آب افتاد. گزها درشت و پر از مغز پسته بودند. همين طور كه چشمهايم به آنها بود، فكر كردم يكي از آنها در دهانم است و صداي خرد شدن مغز پستههايش را هم زير دندانم شنيدم. مريم هم گز را دوست داشت. زود ده توماني را دادم و چهار دانه گز لقمهاي پر از پسته خريدم و راه افتادم تا مدرسهام دير نشود. نزديك مدرسه همين كه محمود را ديدم، زبانم را نشانش دادم و گفتم: محمود، محمود، من روزهام ميبيني؟! محمود سري تكان داد و گفت: من هم روزهام نگاه كن! بعد زبانش را در آورد و نشانم داد. هنوز زنگ نخورده بود. ميان بچهها رفتم و گفتم: بچهها، بچهها، من روزهام. بچهها دورم را گرفتند و آنها هم زبانشان را به من نشان دادند. از اينكه روزه بودم خيلي خوشحال بودم و خودم را بزرگتر از روزهاي ديگر حس ميكردم. دوست داشتم زودتر زنگمان بخورد و به معلممان هم بگويد كه روزهام. آن روز زنگ آخر انشاء داشتيم. هوا گرم شده بود و حسابي تشنه و گرسنهام شده بود. ميز من رديف آخر بود و آفتاب از پشت سرم ميتابيد و تشنهترم ميكرد. هر چه ظهر نزديكتر ميشد. هم گرسنهتر ميشدم و هم تشنهتر. ياد گزهايم افتادم. دلم ميخواست روزه نبودم و با خيال راحت يكيشان را گاز ميزدم و ميخوردم؛ ماه مبارك رمضان، تا اذان مغرب از فروش بستني معذوريم. يادم آمد كه روزهام. حالا ديگر نميدانستم كه با آن چه چيز بخرم. همين طور كه كاغذ را نگه داشته بودم، چشمم به شيرينيهاي مغازه بغلي افتاد. رفتم و خوب تماشايشان كردم. دهنم آب افتاده بود و دلم ميخواست از همهي آنها بخرم، امّا پولم نميرسيد. سبد گزهاي لقمهاي را كه ديدم، دهانم بيشتر آب افتاد. گزها درشت و پر از مغز پسته بودند. همين طور كه چشمهايم به آنها بود، فكر كردم يكي از آنها در دهانم است و صداي خرد شدن مغز پستههايش را هم زير دندانم شنيدم. مريم هم گز را دوست داشت. زود ده توماني را دادم و چهار دانه گز لقمهاي پر از پسته خريدم و راه افتادم تا مدرسهام دير نشود. نزديك مدرسه همين كه محمود را ديدم، زبانم را نشانش دادم و گفتم: محمود، محمود، من روزهام ميبيني؟! محمود سري تكان داد و گفت: من هم روزهام نگاه كن! بعد زبانش را در آورد و نشانم داد. هنوز زنگ نخورده بود. ميان بچهها رفتم و گفتم: بچهها، بچهها، من روزهام. بچهها دورم را گرفتند و آنها هم زبانشان را به من نشان دادند. از اينكه روزه بودم خيلي خوشحال بودم و خودم را بزرگتر از روزهاي ديگر حس ميكردم. دوست داشتم زودتر زنگمان بخورد و به معلممان هم بگويد كه روزهام. آن روز زنگ آخر انشاء داشتيم. هوا گرم شده بود و حسابي تشنه و گرسنهام شده بود. ميز من رديف آخر بود و آفتاب از پشت سرم ميتابيد و تشنهترم ميكرد. هر چه ظهر نزديكتر ميشد. هم گرسنهتر ميشدم و هم تشنهتر. ياد گزهايم افتادم. دلم ميخواست روزه نبودم و با خيال راحت يكيشان را گاز ميزدم و ميخوردم؛
امّا روزه بودم و نميتوانستم. گزها حواسم را برده بودند. هر چه ميخواستم از فكرشان بيرون بيايم و به انشاء گوش بدهم، نميتوانستم. حساب كردم، چهار تا گز است و به هر كداممان يكي ميرسد. يكي به پدر، يكي به مادر يكي به مريم و يكي هم به خودم. خم شدم، در كيفم را باز كردم و كمي با گزها بازي كردم. صداي به هم خوردن زرورق رويشان زياد بود و اگر بچهها ساكت بودند، صدايش تا ميز معلم هم ميرفت. ناگهان نگاه معلممان به ميز من افتاد. آرام دستم را از كيفم بيرون آوردم و طوري نشستم كه يعني دارم به انشاي اكبري گوش ميدهم. اكبري انشايش را خواند و معلم نگاهي به دفتر انداخت تا نفر بعد را صدا بزند. دوست داشتم نفر بعد من باشم، تا هم انشاي خوبي را كه نوشتم بودم بخوانم و هم اين قدر به گزها فكر نكنم. دوست نداشتم كه كسي مرا به آن شكل ببيند. آخر من شاگرد درسخوان كلاس بودم و معلممان هم خيلي از من راضي بود. همين طور منتظر مانده بودم كه معلم، سرش را از روي دفتر برداشت گفت: اصغرنيا. اصغرنيا بغل دستي من بود، كلاس سوم و چهارم را با هم خوانده بود و حالا سر كلاس پنجم نشسته بود. او دفترش را برداشت و رفت. هر چه ميخواستم به گزهايم فكر نكنم نميتوانستم. حسابي گرسنه شده بودم و حواسم فقط و فقط به گزها بود. حالا كه اصغرنيا از كنارم رفته بود و تنها شده بودم، راحتتر ميتوانستم با گزهايم بازي كنم. دوباره خم شدم و آنها را تماشا كردم. دهانم دوباره آب افتاد نگاهي به معلم و نگاهي هم به دور و برم انداختم، هيچ كس متوجه من نبود. آهسته يكي از گزها را از كيفم بيرون آوردم و توي جا كتابي ميزم گذاشتم. ديگر مجبور نبودم خم و راست بشوم و مطمئن هم بودم كه اين طوري معلم هم چيزي نميفهمد.
حالا ديگر به راحتي دستم توي جا كتابي ميزم بود و با گز بازي ميكردم. همهاش دلم ميخواست گازش بزنم و كمي از آن را بخورم، امّا ياد افطار ميافتادم و آرزوي اينكه مثل مادر و پدر سر سفرهي افطاري بنشينم و با صداي اذان، افطاري بخورم. بر سر دو راهي مانده بودم، نه ميتوانستم از فكر گز بيرون بيايم و نه از آرزوي روزه گرفتن و افطاري خوردن. سفرهي افطاري مادر چه صفايي داشت! سبزي و پنير و خرما يك طرف و آب جوش و چاي تازه دم هم طرف ديگر. سماور قل قل ميكرد و مادر تند تند به قوري بالاي آن سر ميزد كه نجوشد. پدر قبل از اذان وضو ميگرفت و روي تخت چوبي زير درخت توت مينشست و قرآن ميخواند. از اوّل تا آخر اذان، دست مادر و پدر به سمت آسمان بلند بود و زير لب دعا ميخواندند. بعد هم پدر و مادر ميگفت: قبول باشد. و مادر همين جمله را به پدر جواب ميداد، دلم ميخواست من هم روزه بودم و به من هم ميگفتند: قبول باشد. ساعت تازه يازده شده بود و تا افطار هشت ساعت و نيم مانده بود! فكر كردم يعني تا هشت ساعت و نيم ديگر نبايد چيزي بخوردم؟! دوباره گزم را برداشتم و با حسرت نگاهش كردم. با دست فشارش دادم. نرم بود و با فشار دست فرو ميرفت. مغز پستهها لاي گز خوابيده بودند و تند تند به من چشمك ميزدند. دهانم بيشتر و بيشتر آب افتاد. از هر دو دستم كمك گرفتم تا گوشهي زرورق آن را پاره كنم و بهتر تماشايش كنم. حالا وسوسهام بيشتر شده بود و اگر روزه نبودم، آهسته و بدون اينكه معلم بفهمد، گازش ميزدم و خودم را راحت ميكردم. دوباره نگاهي به بچهها انداختم و نگاهي هم به معلم. بچهها اصلاً حواسشان به من نبود، معلم هم سخت مشغول شنيدن انشاي اصغرنيا بود. بياختيار گز را تا نزديك دهانم آوردم. لبهايم را به آن نزديك كردم، نزديك نزديك، هيچ كس حواسش به من نبود، امّا قدرت گاز زدن نداشتم. انگار كسي جلويم را گرفته بود و ميگفت نبايد اين كار را بكني.امّا ياد هشت ساعت و نيم ديگر كه افتادم، تصميم براي گاز زدن محكمتر شد. گز را به دندنهايم نزديك كردم و همين كه خواستم گازش بزنم، ناگهان صداي زنگ مرا از جايم پراند و از ترس اينكه كسي بفهمد، گز را دستپاچه داخل كيف گذاشتم و با بچهها از كلاس بيرون رفتم. توي راه، تا وقتي كه با بچهها بودم، گز را فراموش كرده بودم، امّا از آنها كه جدا شدم و تنها ماندم، دوباره ياد آن افتادم
و گرسنهام شد. زبانم هم خشك شده بود. به پارك نزديك خانهمان كه رسيدم خود را به زير سايهي درختها كشاندم. نسيم خنكي بر سر و صورتم نشست. دلم ميخواست مدتها مينشستم. چه آب خنكي بود! از بس گرمم شده بود تند تند آب را مشت ميكردم و به صورتم ميزدم و هر بار هم بيشتر خوشم ميآمد. كمي كه خنك شدم، در كيفم را باز كردم و از ميان گزها، همان را كه گوشهاش پاره بود درآوردم و دوباره نگاه كردم. هر چه بيشتر نگاهش ميكردم، آب دهانم بيشتر ميشد و گرسنهتر ميشدم. همين كه آن را به دهانم بردم صداي اذان از مسجد محلّهمان بلند شد. بياختيار از دهانم دورش كردم و قدري هم ناراحت شدم. ديگر دوست نداشتم آن را بخورم. دوباره ياد افطار و آرزوي هميشگيام افتادم. كيفم را برداشتم و خواستم راه بيفتم كه پسري اندازهي مريم در حالي كه دست مادرش را گرفته بود و آب نبات چوبياش را تند تند ليس ميزد، به سمت من آمد. او هر چه به من نزديكتر ميشد، دهانم بيشتر آب ميافتاد. دوست داشتم جاي او بودم و آب نبات را ليس ميزدم. وقتي هم به من رسيد، آب نبات را از دهانش در آورد و به من نشان داد. من هم لجم گرفت و گزم را درآوردم و نشانش دادم. پسرك همان طور كه به گز من نگاه ميكرد، عقب عقب دنبال مادرش كشيده ميشد و ميرفت. خوب كه دور شد، نگاهش را از من و گزم گرداند. گز ميان دستهايم مانده بود و هر چه ميخواستم آن را داخل كيفم بگذارم نميتوانستم. دوباره شروع كردم به آن نگاه كردن و با آن بازي كردن. دوباره دلم هوس خوردن كرد، دوباره ياد اين همه وقت تا افطار افتادم. ناگهان آن را به دهان بردم و گاز كوچكي به آن زدم، چقدر خوشمزه بود و چقدر مغز پسته داشت.
آرام آرام آن را جويدم و همين كه خواستم قورتش بدهم، انگار وسط گلويم گير كرده پايين نرفت. ناراحت شدم، آنقدر كه ميخواست گريهام بگيرد. ديگر روزهام باطل شده بود، نميدانستم چه كار كنم. بلند شدم و راهي خانه شدم. امّا آنقدر ناراحت شده بودم كه پاهايم به دنبالم نميآمد. آفتاب داشت غروب ميكرد. ديگر حتي روي شاخههاي بلند درخت توتمان هم اثري از آفتاب نبود. هر چه وقت افطار نزديكتر ميشد، ناراحتيام بيشتر ميشد. تا آن وقت هيچ چيز - جز كمي از گزم - را نخورده بودم. هم گرسنه بودم و هم ناراحت كه روزهام باطل شده است. مادرم تند تند ميرفت و ميآمد. سبزيها را در بشقاب گذاشته بود و رويشان هم پنير. بشقاب خرما را هم آماده كرده بود. ميگفت خوردن خرما موقع افطار، ثواب دارد. آن روز آش هم پخته بود. آش رشته. پدر مثل هميشه، روي تخته چوبي نشسته بود، عبايش را هم روي دوشش انداخته بود و قرآن، ميخواند. هوا تاريك و تاريكتر ميشد. پدر قرآنش را بوسيد و در جلد گلدوزي شدهاش گذاشت و بلند شد و به مادرم گفت: اگر كاري هست، كمكت كنم. مادر گفت: نه، تو روزهاي پدر گفت: خوب تو هم روزهاي. روزه چقدر آنها را مهربان و دوست داشتني ميكرد. صداي اذان از گلدستههاي مسجد بلند شد. بغض گلويم را گرفته بود و ميخواست گريهام بگيرد. مادرم گفت: احمد جون، برو نان بگير و بيا.
امّا پدر گفت: نه احمد روزه است، خودم ميگيرم. مادر با پشيماني گفت: اصلاً يادم نبود. تو هم نميخواهد بگيري. به اندازه افطارمان هست. براي سحر بعد از افطار ميگيريم. بعد رو كرد به من و گفت: حتماً خيلي گرسنهات شده، نه؟ امّا من نتوانستم جواب مادرم را بدهم. همين طور زل زده بودم به حوض كوچك حياطمان و شمعداني هاي كنار آن. مريم در حل يكي از مسئلههاي رياضياش درمانده بود و نميتوانست جوابش را پيدا كند. پرسيد: دادش احمد، هفت تا سيب دارم، چهار تاي ديگر هم ميگذاريم روي آن، با همديگر چند تا ميشود؟ پدر با شنيدن صداي مريم گفت: مريم جون داداش احمد روزه است، بيا خودم كمكت كنم. حالا ديگر بيشتر گريهام گرفته بود و از اينكه روزهام را باطل كرده بودم، خودم را نميبخشيدم. صداي مناجات از گلدستههاي مسجد، هم چنان ميآمد. مادر راديو را به ايوان آورد و روشن كرد. دعاي قبل از افطار خوانده ميشد. سفره انداخته شد و همه چيز مثل هر شب چيده شد. سماور با اينكه فتيلهاش پايين بود، به قل قل افتاده بود و بوي چاي تازه دم بلند شده بود. مادر و پدر دستشان را به سمت آسمان برده بودند و زير لب دعا ميخواندند. پدر گفت: احمد جون، گناه تو كمتر است بابا، به امّام دعا كن، به امّام و رزمندهها. اين را كه شنيدم بغض گلويم را گرفت و ميخواستم بلند گريه كنم. آنقدر گريه كنم كه خدا مرا ببخشد و روزهام را قبول كند. نميدانم صورتم چطور شده بود كه ناگهان مادرم گفت: بميرم الهي، ببين صورت بچهام چطور شده! فردا نميخواهد روزه بگيري مادر.
پدر هم گفت: آره احمد، اگر خواستي بگيري، يك روز در ميان بگير. بعد مادر سرش را نزديك گوش پدر برد و نميدانم چه گفت كه پدر پرسيد: احمد جون، چيزيت نيست؟ خواستم بگويم نه، امّا نتوانستم؛ فقط سرم را تكان دادم و از آنجا بلند شدم. به بهانهي كتابهايم به اتاق رفتم و ميخواستم همان جا بزنم زير گريه. چرا من روزهام را باطل كرده بودم؟! چرا تحمل نكرده بودم؟! چرا؟!
همين كه راديو شروع كرد دعاي ربّنا... را خواندن، ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم زدم زير گريه و از ترس اينكه مادر و پدر بفهمد، سرم را روي رختخوابها گذاشتم و بيصدا گريه كردم. دوست داشتم هيچكس نبود تا راحت گريه ميكردم، راحت و با صداي بلند. مادر گفته بود اگر كسي گناهي بكند و به خدا پناه ببرد، خدا گناهش را ميبخشد، دلم ميخواست آنقدر گريه كنم؛ تا خدا گناهم را ببخشد. همين كه صداي الله اكبر از گلدستههاي مسجد بلند شد،
بغضم بيشتر تركيد و بلندتر گريه كردم. ناگهان مادر و پدر به اتاق دويدند و مادر دستپاچه پرسيد: احمد، چي شده؟! چرا گريه ميكني؟!
سرم را از روي رختخوابها برداشتم و مادرم را در آغوش گرفتم. پدر با تعجّب گفت: احمد؟! چرا گريه ميكني؟! هر دو نگران من بودند. مريم هم دويد و به اتاق آمد. دلم ميخواست هر چه زودتر قضيّه را به آنها بگويم و از نگراني بيرونشان بياورم؛ امّا نتوانستم، گريه رهايم نميكرد. دلم براي مادر و پدر سوخت و به هر زحمتي بود گفتم: روزهام... روزهام باطل شد... خودم باطلش كردم. پدرم كنارم نشست و دستش را روي سرم گذاشت، چند بار بدون آنكه چيزي بگويد سرم را نوازش كرد. من هنوز گريه ميكردم. مادر و مريم هم مثل پدر سكوت كرده بودند. از راديو آخرين جملههاي اذان پخش ميشد. پدر همان طور كه مرا نوازش ميكرد گفت: احمد جون، پشيماني تو پيش خدا خيلي عزيز است، خيلي...مطمئن باش دفعهي بعد كه روزه بگيري، ديگر باطلش نميكني. حالا بيا با هم سر سفره بنشنيم و از خدا بخواهيم كه روزهي همه روزهداران، و پشيماني همهي خطاكاران را قبول كند.







