فرهنگ مصادیق:راه درمان تکبر از نظر علمای اخلاقی- طهور

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۵ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۱۷:۴۵ توسط User1 (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
راه درمان تکبر از نظر علمای اخلاقی- طهور

–خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: «ویل لکل افاک اثیم؛ تباه باد هر چه دروغ بند گنهکاری هست» [۱]. «یسمع ایات الله تتلی علیه؛ آیات الهی را می‌شنود در حالی که بر او تلاوت می‌شود» [۲]، اما چه عکس العملی نشان می‌دهد؟ «ثم یصر مستکبرا کان لم یسمعها؛ در حالی که مستکبر است و تکبر می‌ورزد» [۳]
بالاترین و شنیع‌ترین تکبرها تکبر بر خداست. مقصود از تکبر بر خدا تکبر بر حقیقت است، یعنی انسان وقتی حقیقتی را به او عرضه بدارند کسر شأن خودش بداند که آن را قبول کند این را می‌گویند تکبر بر خدا. وقتی که انسان یک چیزی را حق ببیند و بعد زورش بیاید حق را قبول کند و کسر شأن خودش بداند که این حق را بپذیرد و تکبر کند بر قبول حق، این را می‌گویند استکبار بر خدا. قرآن می‌خواهد بگوید این حس می‌کند که حقیقت است اما آن تکبرش و آن خودخواهی و خودپرستی و خودپسندی اش به او اجازه نمی‌دهد، در حالی که مستکبر است پشت می‌کند، اعراض می‌کند، و قرآن کریم یک کلمه دیگر هم اضافه می‌کند، نمی‌فرماید: ثم یستکبر، می‌فرماید: «ثم یصر مستکبرا» در استکبار خودش اصرار می‌ورزد.
«و قال موسی انی عذت بربی و ربکم من کل متکبر لا یومن بیوم الحساب؛ حضرت موسی (ع) گفت: من به پروردگارم و پروردگار شما پناه می‌برم از هر متکبری که به روز حساب ایمان نمی‌آورد» [۴]. این گفتار موسی (ع) به خوبی نشان می‌دهد افرادی که دارای این دو ویژگی باشند آدمهای خطرناکی محسوب می‌شوند: تکبر و عدم ایمان به روز قیامت و باید از چنین افرادی به خدا پناه برد! تکبر سبب می‌شود که انسان جز خود و افکار خودش را نبیند، آیات و معجزات خدا را سحر بخواند، مصلحان مفسد، و اندرز دوستان و اطرافیان را محافظه کاری و ضعف نفس بشمرد. خداوند می‌گوید: هنگامی که به انسان نعمت می‌بخشیم (از حق) روی می‌گرداند، و متکبرانه دور می‌شود، و هنگامی که کمترین بدی به او می‌رسد (از همه چیز) مایوس می‌گردد. به یکی از ریشه دارترین بیماریهای اخلاقی انسانهای تربیت نایافته اشاره کرده می‌گوید: «و إذا أنعمنا علی الإنسان أعرض و نأی بجانبه و إذا مسه الشر کان یؤسا؛ هنگامی که به این انسان نعمت می‌بخشیم (غرور و استکبار به او دست می‌دهد) به پروردگار خود پشت می‌کند و با حالت تکبر، دور می‌شود اما هنگامی که نعمت را از او سلب کنیم، و حتی مختصر ناراحتی به او برسد یاس و نومیدی سر تا پای او را فرا می‌گیرد» [۵]. انسانهای بی ایمان و یا ضعیف الایمان به هنگام روی آوردن نعمتها آن چنان مغرور می‌شوند که به کلی بخشنده نعمتها را بدست فراموشی می‌سپارند، نه تنها فراموشش می‌کنند بلکه یک حالت بی اعتنایی و اعتراض و استکبار در برابر او به خود می‌گیرند.
جمله مسه الشر اشاره به کمترین ناراحتی است که به انسان دست می‌دهد، یعنی آنها بقدری کم ظرفیتند که با مختصر گرفتاری، دست و پای خود را گم می‌کنند و رشته افکارشان به کلی در هم می‌ریزد و ظلمت یاس و نومیدی بر قلبشان سایه می‌افکند. این سخن را بسیار از دیگران شنیده‌ایم و یا به دیگران گفته‌ایم که فلان کس دیگر خدا را بنده نیست، چرا که به نوایی رسیده و نیز بسیار دیده‌ایم که همین گونه اشخاص تازه به نوا رسیده و خدا را فراموش کرده، هنگامی که از آن حال سقوط می‌کنند یا گرفتار شدائد می‌شوند، چنان بیچاره و زبون و دستپاچه و مایوس می‌گردند که انسان باور نمی‌کند اینها همان آدمهای سابقند! آری چنین است حال همه افراد کوته فکر، بی ایمان و کم ظرفیت، به عکس دوستان خدا که روحشان همچون اوقیانوس است و سختترین طوفانها در آنان اثر نمی‌کند، چون کوه در مقابل حوادث سخت ایستاده‌اند و چون کاه در مقابل فرمان خدا، دنیا را به آنها ببخشی دست و پای خود را گم نمی‌کنند و جهان را از آنها بگیری خم به ابرو نمی‌آورند! عجب اینکه این انسانهای خودباخته کم تحمل که حالاتشان در بسیاری از سوره‌های قرآن آمده است[۶]در حال سختی، خداپرست می‌شوند و به فطرت الهی، و خویشتن خویش باز می‌گردند، اما با فرو نشستن طوفان حادثه، چنان تغییر جهت می‌دهند که گویی هرگز نام خدا را نشنیده‌اند.
این بلای بزرگی است، زیرا سبب می‌شود که هرگز نتوانند در زندگی موضع گیری مستقل و صحیحی داشته باشند، تنها راه درمان این بیماری خطرناک بالا بردن سطح فکر در پرتو علم و ایمان، و ترک وابستگی و اسارت در چنگال مادیات، و قبول زهد و پارسایی به معنی سازنده است. انسانهای کم ظرفیت هنگامی که بجایی رسیدند و برتری مختصری از نظر مقام و ثروت بر دیگران یافتند، غالبا گرفتار بلای غرور می‌شوند، نخست سعی می‌کنند امکانات خود را به رخ دیگران بکشند، و آن را وسیله برتری جویی قرار دهند، جمع شدن مگس صفتان را دور این شیرینی دلیل بر نفوذ خویشتن در دلها قرار دهند، این همان است که قرآن با جمله «أنا أکثر منک مالا و أعز نفرا؛ مال من از تو بیشتر است و از حیث افراد از تو نیرومندترم» (کهف/ ۳۴) از آن یاد کرده است. خودبینی و خودپسندیشان سبب می‌شود که برتری مادی را دلیل بر قرب در درگاه پروردگار بدانند، و برای خویشتن مقام فوق العاده‌ای نزد او قائل شوند: «و لئن رددت إلی ربی لأجدن خیرا منها منقلبا؛ اگر به سوی خدا بازگردیم و معاد و آخرتی در کار باشد جای ما در آنجا از اینجا هم بهتر است!» [۷]. خداوند می‌گوید: نه فقر دلیل ذلت است و نه ثروت دلیل عزت.

راه شکستن غرور

یک انسان آزاده هنگامی که وسوسه‌های غرور بخاطر مال و مقام در اعماق دلش جوانه می‌زند باید ریشه آن را با توجه به تاریخچهٔ پیدایش خودش قطع کند، آن روز که خاک بی ارزش بود، آن روز که نطفه ناتوانی بود، آن روز که به صورت نوزادی ضعیف و غیر قادر بر حرکت از مادر متولد گشت، همانگونه که قرآن در آیات فوق برای شکستن غرور آن ثروتمند بی ایمان او را به گذشته اش باز می‌گرداند، و از زبان آن مرد باایمان می‌گوید: «أ کفرت بالذی خلقک من تراب ثم من نطفة ثم سواک رجلا؛ آیا به کسی که تو را از خاک و سپس از نطفه آفرید، آن گاه تو را به صورت مردی بیاراست کافر شدی؟!» [۸]
قرآن که یک کتاب عالی تربیتی است از طرق مختلف برای درهم شکستن این غرور استفاده می‌کند. گاه فنا و نیستی و ناپایدار بودن سرمایه‌های مادی را مجسم می‌کند [۹] و گاه هشدار می‌دهد که همین سرمایه‌های شما ممکن است دشمن جانتان شود[۱۰]. گاهی با ذکر سرنوشت مغروران تاریخ، همچون قارونها و فرعونها به انسانها بیدار باش می‌دهد و گاهی دست انسان را گرفته و به گذشته زندگی او یعنی زمانی که نطفه بی ارزش و یا خاک بی مقداری بود می‌برد، و یا آینده او را که نیز همین گونه است در برابر چشمانش مجسم می‌سازد، تا بداند در میان این دو ضعف و ناتوانی، غرور، کار احمقانه‌ای است [۱۱]
و به این ترتیب از هر وسیله‌ای برای درهم شکستن این خوی شیطانی که در طول تاریخ سرچشمه جنایات بزرگی شده است بهره می‌گیرد. ولی مسلم است افراد باایمان و پرظرفیت و واقع بین هرگز با رسیدن به مقام و یا ثروتی گرفتار این خوی زشت نمی‌شوند، نه تنها مغرور نمی‌شوند بلکه کمترین تغییری در برنامه زندگی آنها پدیدار نمی‌گردد، آنها همه این امور را زینتهای عاریتی می‌شمرند که با وزش یک نسیم فرو می‌ریزند!

متکبر مباش!

خداوند به مبارزه با کبر و غرور برخاسته و با تعبیر زنده و روشنی مؤمنان را از آن نهی می‌کند، روی سخن را به پیامبر (ص) کرده، می‌گوید: «و لا تمش فی الأرض مرحا إنک لن تخرق الأرض و لن تبلغ الجبال طولا؛ در روی زمین از روی کبر و غرور، گام برمدار چرا که تو نمی‌توانی زمین را بشکافی! و طول قامتت به کوه‌ها نمی‌رسد!» [۱۲]. اشاره به اینکه افراد متکبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهای خود را محکم به زمین می‌کوبند تا مردم را از آمد و رفت خویش آگاه سازند، گردن به آسمان می‌کشند تا برتری خود را به پندار خویش بر زمینیان مشخص سازند! ولی قرآن می‌گوید: آیا تو اگر پای خود را به زمین بکوبی هرگز می‌توانی زمین را بشکافی یا ذره ناچیزی هستی بر روی این کره عظیم خاکی. همانند مورچه‌ای که بر صخره بسیار عظیمی حرکت می‌کند و پای خود را بر آن صخره می‌کوبد و صخره بر حماقت و کمی ظرفیتش می‌خندد. آیا تو می‌توانی -هر قدر گردن خود را برفرازی- هم طراز کوه‌ها شوی یا اینکه حداکثر می‌توانی چند سانتیمتر قامت خود را بلندتر نشان دهی در حالی که حتی عظمت بلندترین قله‌های کوه‌های زمین در برابر این کره، چیز قابل ذکری نیست، و خود زمین ذره بی مقداری است در مجموعه جهان هستی.
پس این چه کبر و غروری است که تو داری؟!. جالب توجه اینکه قرآن، تکبر و غرور را که یک خوی خطرناک درونی است مستقیما مورد بحث قرار نداده بلکه روی پدیده‌های ظاهری آن، حتی ساده ترینش، انگشت گذاشته، و از طرز راه رفتن متکبران و مغروران خودخواه و بی مغز سخن گفته است، اشاره به اینکه تکبر و غرور، حتی در سطح ساده‌ترین آثارش، مذموم و ناپسند و شرم آور است و نیز اشاره به اینکه صفات درونی انسان، هر چه باشد خواه و ناخواه خود را در لابلای اعمالش نشان می‌دهد، در طرز راه رفتنش، در نگاه کردنش، در سخن گفتنش و در همه کارش. به همین دلیل تا به کوچکترین پدیده‌ای از این صفات در اعمال برخوردیم باید متوجه شویم که خطر نزدیک شده و آن خوی مذموم در روح ما لانه کرده است و فورا به مبارزه با آن برخیزیم. ضمنا از آنچه گفتیم به خوبی می‌توان دریافت که هدف قرآن از آنچه در آیه فوق آمده (همچنین در سوره لقمان و بعضی دیگر از سوره‌های قرآن) این است که کبر و غرور را به طور کلی، محکوم کند، نه تنها در چهره خاصی یعنی راه رفتن. چرا که غرور سرچشمه بیگانگی از خدا و خویشتن، و اشتباه در قضاوت، و گم کردن راه حق، و پیوستن به خط شیطان، و آلودگی به انواع گناهان است.
امام علی (ع) در خطبه همام دربارهٔ صفات پرهیزگاران می‌فرماید: «و مشیهم التواضع؛ آنها متواضعا راه می‌روند»[۱۳] نه تنها در کوچه و بازار که خط مشی آنها در تمام امور زندگی و حتی در مطالعات فکری و خط سیر اندیشه‌ها توأم با تواضع است. برنامه عملی پیشوایان اسلام سرمشق بسیار آموزنده‌ای برای هر مسلمان راستین در این زمینه است. در سیره پیامبر (ص) می‌خوانیم: هرگز اجازه نمی‌داد به هنگامی که سوار بود افرادی در رکاب او پیاده راه بروند، بلکه می‌فرمود: شما به فلان مکان بروید و من هم می‌آیم و در آنجا به هم می‌رسیم، حرکت کردن پیاده در کنار سواره سبب غرور سوار و ذلت پیاده می‌شود!
و نیز می‌خوانیم: پیامبر (ص) بر روی خاک می‌نشست و غذای ساده همچون غذای بردگان می‌خورد و از گوسفند شیر می‌دوشید، بر الاغ برهنه سوار می‌شد. این گونه کارها را حتی در زمانی که به اوج قدرت رسید -مانند روز فتح مکه- انجام می‌داد، تا مردم گمان نکنند همین که به جایی رسیدند باد کبر و غرور در دماغ بیفکنند و از مردم کوچه و بازار و مستضعفان فاصله بگیرند و از حال توده‌های زحمت کش بیگانه شوند. در حالات علی (ع) نیز می‌خوانیم که او برای خانه آب می‌آورد و گاه منزل را جارو می‌کرد. و در تاریخ امام مجتبی (ع) می‌خوانیم که با داشتن مرکبهای متعدد، بیست مرتبه پیاده به خانه خدا مشرف شد و می‌فرمود: من برای تواضع در پیشگاه خدا این عمل را انجام می‌دهم.
انسان چون روح ملکوتی است، جنسش جنس عظمت است زیرا جنس ملکوت عظمت است. وقتی انسان خود ملکوتی را احساس کند تن به حقارت نمی‌دهد: «من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته؛ هر کس که کرامت نفس خودش را احساس کند شهوات در نزد او کوچک و حقیر می‌شود» [۱۴]. انسان وقتی که آن خودش را که از عالم عظمت و عین عظمت است احساس کند تن به حقارت نمی‌دهد، مثل یک آدمی که یک تابلوی بسیار عالی، مثلا تابلوی رافائل را می‌بیند، ارزشش را درک می‌کند و محال است که بتواند اجازه بدهد که یک کثافتی، آلودگیی در آن قرار بگیرد، چون عظمت آن را احساس می‌کند. انسان چون خودش را به علم حضوری درک می‌کند که از عالم قدرت است، از ضعف و ناتوانی تنفر دارد. یعنی وقتی کرامت نفس خودش را احساس می‌کند، تن به ضعف و زبونی و عجز نمی‌دهد، غیبت نمی‌کند. زیرا بر طبق روایات حس می‌کند که غیبت، عجز و ناتوانی است. تکبر نمی‌کند چون می‌فهمد تکبر ناشی از حقارت نفس است. انسان تا حقارت نفس نداشته باشد تکبر نمی‌کند.
امام علی (ع) در خطبه ۱۹۲ نهج البلاغه پس از اشاره به پاره‌ای از اخلاق رذیله از قبیل سرکشی، ظلم و کبر می‌فرماید: «و عن ذلک ما حرس الله عباده المؤمنین بالصلوات و الزکوات، و مجاهده الصیام فی الایام المفروضات، تسکینا لاطرافهم، و تخشیعا لابصارهم، و تذلیلا لنفوسهم، و تخفیضا لقلوبهم، واذهابا للخیلاء عنهم؛ از این رو خداوند بندگانش را به وسیله نمازها و پرداخت زکات‌ها و سختی روزه داری در روزهای واجب (از گزند ابلیس) حراست نموده، تا اعضا و جوارحشان را آرام سازد، و دیدگانشان را فروافکند، و جان‌هاشان را فروتن کند، و دل‌هاشان را نرم سازد، و خودبینی و بزرگمنشی را از آنان بزداید».

فهرست منابع

مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن ۵- صفحه 176
مرتضی مطهری- سیری در نهج البلاغه- صفحه ۹۱-۹۲ و 97
ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد ‏۱۲- صفحه ۱۲۴-۱۲۲ و ۲۴۴ و 449

پانویس

  1. (جاثیه/ 7)
  2. (جاثیه/ 8)
  3. (جاثیه/ 8).
  4. (غافر/ 27)
  5. (اسراء/ 83)
  6. (یونس/ 12، لقمان/ 32، فجر/ 15-16، فصلت/ 48-49)
  7. (کهف/ 36)
  8. (کهف/ 37).
  9. (همچون آیات 45-46 سوره کهف)
  10. (مانند آیه 55 سوره توبه)
  11. (مانند آیه 6 سوره طارق، آیه 8 سوره سجده، 38 سوره قیامت).
  12. (اسراء/ 37)
  13. (نهج البلاغه/ خطبه 193).
  14. (نهج البلاغه/ حکمت 449)
منبع:تاریخ برداشت:۱۲/۰۶/۹۴ منبع در دسترس نمی‌باشد
بازگشت به تکبر