شهید منوچهرمدق

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۲ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۳۶ توسط Kazem (نظرات | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «<div class="head1">زندگی نامه شهیدمنوچهر مدق</div> ==زندگینامه جانباز شهید منوچهر مُدِ...» ایجاد کرد)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
زندگی نامه شهیدمنوچهر مدق

زندگینامه جانباز شهید منوچهر مُدِق

شهيد سيد منوچهر مدق، فرزند محمد، در روز سي و يكم خرداد ماه سال 1335 در تهران دنيا آمد.پس از طي دوران طفوليت در سن 7 سالگي به مدرسه رفت. او تا سال دوم دبيرستان ادامه تحصيل دادو با توجه به علاقه اي كه نسبت به امور فني خودرو و مكانيكي داشت، ترك تحصيل كرد و مشغول به كار شد.

منوچهر در اوايل بهار سال 1354 به خدمت سربازي اعزام شد. در بحبوحه مبارزات مردمي منجر به پيروزي انقلاب، همانند هزاران جوان انقلابي وارد عرصه فعاليت هاي سياسي شد. او در روز هاي تاريخي و سرنوشت ساز 21 و 22 بهمن سال 1357 به همراه تني چند از همرزمانش؛ بقاياي عناصر رژيم طاغوتي را از دانشكده پليس پاكسازي نمود.

منوچهر در سال 1359 ازدواج كرد و سالها بعد صاحب دو فرزند به نام هاي علي و بنت الهدي شد. او در سال 1359 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و با آغاز جنگ تحميلي، پس از طي دوره هاي آموزشي به لشگر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه و آله) پيوست.

مسئوليت هاي شهيد منوچهر مدق در جبهه عبارت بود از:مسئول تداركات گروهان، مسئول تداركات گردان،مسئول تامين لشگر. از جمله همرزمان شهيد او مي توان از؛ شهيد حاج محمد عباديان، شهيد ميرنوراللهي، شهيد فريدوني، شهيد عطري نام برد. جانباز شهيد منوچهر مدق در عمليات فتح المبين، بيت المقدس، كربلاي پنج و والفجر هشت شركت داشت. او در منطقه عملياتي مهران در جنوب غرب كشور روز اول ارديبهشت ماه سال 1361 با مصدوميت شيمايي روبرو گرديد. پس از پايان جنگ تحميلي و دفع دشمن متجاوز از ميهن؛ در پادگان دوكوهه و مقرهاي لشگر27 محمد رسول الله(ص) ادامه خدمت داد.او به تدريج با بروز علائم مصدوميت شيمايي( هفتاد درصدي) در تهران بستري و تحت درمان قرار گرفت. چندين بار مورد عمل جراحي ريه قرار گرفت و سرانجام پس از سالها تحمل درد و رنج ناشي از مجروحيت هاي شيميايي در روز دوم آذرماه سال 1379 در بيمارستان ساسان به شهادت رسيد.

خاطرات شهید منوچهر مدق

انقلابی بی حجاب

همسر شهید

توی یکی از تظاهرات چند مأمور دنبالمان کردند و چادر و روسري را از سر من کشیدند وبا باتوم به کمرم می زدند. یک لحظه موتور سواري که از آنجا رد می‌شد دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روي موتورش. پاهام رو میکشد روی زمین.کفشم داشت در می آمد. چند کوچه آن طرفتر نگه داشت.لباسم از اعلامیه ها باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون.پرسید : اعلامیه داري؟ کلاه سرش بود صورتش را نمی‌دیدم.گفتم:آره

- تو اعلامیه ي امام پخش میکنی؟ بهم برخورد.

- مگه من چمه بود؟ گفت: وقتی حرف امام رو خودت اثر نداشته،چرا این کار را میکنی ؟این چه وضعی است آمدي تظاهرات؟ و رویش را برگرداند. من به خودم نگاه کردم. هیچی سرم نبود.خب،آن موقع خیلی بد نبود تازه عرف بود. لباسهایم هم نامرتب بود. دستش را دراز کرد و گفت اگر اعلامیه هارا ندهی می برم تحویلت می دم. از ترس اعلامیه هارا دادم دستش. یکیش را داد به خودم.گفت: برو بخوان هر وقت فهمیدی توي اینها چی نوشته بیا دنبال این کارها. نتوانستم ساکت بمانم تا او هرچه دلش می خواهد بگوید .گفتم: شما که پیروخط امامید،امام نگفته زود قضاوت نکنید؟اول ببینید موضوع چیه بعد این حرفها را بزنید .من هم چادر داشتم هم روسري.آن هارا از سرم کشیدند." گفت:"راست می گویی؟" گفتم "دروغم چیه؟ اصلا شما کی هستید که من بخواهم به شما دروغ بگویم؟ اعلامیه ها را داد دستم و گفت بمانم تا برگردد.ولی دنبال موتورش رفتم ببینم کجا می رود و چه کار می خواهد بکند.با دو سه تا موتورسوار دیگر رفتند همان جا که من درگیر شده بودم.حساب دو سه تا از مامورها را رسیدند وشیشه ي ماشینشان را خرد کردند. بعد او چادر و روسری ام راکه همان جا افتاده بود برداشت و برگشت.نمی خواستم بداند که دنبالش آمده ام. دویدم بروم همان جایی که قرار بود منتظر بمانم اما زودتر رسید.چادر وروسري را داد وگفت:" باید می‌فهمیدند چادر زن مسلمان را نباید از سرش بکشند.


اسراف لباسی

همسر شهید

زيادی سخت می گرفت. تا آن جا که می توانست،جیره اش را نمی‌گرفت. بیشتر لباس خاکی می‌پوشید با شلوار کردي. توي دزفول یکی از لباسهاي پلنگی اش را که رنگ و روش رفته بود، برا ی علي درست کردم.اول که دید خوشش آمد، ولی وقتی فهمید لباس خودش بوده، عصبانی شد. ندیده بودم این قدر عصبانی شود.گفت"مال بیت المال است.چرا اسراف کردي؟" گفتم "مال تو بود." گفت"الان جنگ است.آن لباس هنوز قابل استفاده بود.ما باید خیلی بیشتر از اینها دلسوز باشیم .


ته دیگ خیس

همسر شهید

همیشه سفارش می کرد حتی ته دیگ ها را هم دور نریزم. بگذارم پرنده ها بخورند. میگفت: برای اینکه چربی ته دیگ مریضشان نکند یک پیت روغن را مثل آبکش سوراخ سوراخ کن، ته‌دیگ‌ها را توي آب خیس کن، و بگذار چربی هایش برود، بعد بریز براي پرنده ها.

مانع خلوص

همسر شهید

مدتی بود که توی دزفول زندگی میکردیم، شهر را که بمباران کردند. یکی از دوستانش آمد و مارا به اندیمشک برد. خبر سلامتی ما را که شنید، سریع خودش را رساند. با هم رفتیم و یک گشتی توی شهر زدیم بعد من را رساند شهید کلانتري.قبل از اینکه پیاده شوم گفت"نمی خواهم اینجا بمانید . باید بروید تهران."اما من تازه پیداش کرده بودم.

گفت: اگر اینجا باشی و خداي نکرده اتفاقی یبفتد، من می روم جبهه برای شهادت اما شما که باشید هدفم دیگر خالص نیست.فرشته! به خاطر من برگرد.


من می‌ترسم!

همسر شهید

شهادت هاي پشت سر هم و چشم انتظاری این که کی نوبت ما می رسد و موشک باران تهران افسرده ام کرده بود. می نشستم یک گوشه. نه اشتها داشتم، نه دست و دلم به کاری می‌رفت. منوچهر نبود. تلفنی بهش گفتم می ترسم. گفت: این هم یک مبارزه است.فکر کرده اي من نمی ترسم؟ منوچهر و ترس؟ توي ذهنم یک قهرمان بود. گفت: آدم هر چه قدر طالب شهادت باشد، زندگی را هم دوست دارد.همین باعث ترس می شود. فقط چیزی که هست: ما دلمان را می سپاریم به خدا. حرف هاش آنقدر آرامشم داد که بعد از مدت ها جرات کردم از پیش پدر و مادرم بروم خانه ي خودمان.


نه غرق شادی نه غرق غم

همسر شهید

دو سه روز بعد از قضیه ترسیدنم، دوباره زنگ زد.گفت: فرشته! با بچه ها بروید جاهایی که موشک زده اند را ببینید. ببینید، چه قدر آدم خود خواه است. دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم. نه این که ناراحت شده باشم. خجالت می کشیدم از خودم. با علی و هدي رفتیم جایی را که تازه موشک زده بودند. یک عده نشسته بودند روي خاكها. یک بچه مادرش را صدا می زد که زیر آوار مانده بود،اما کمی آن طرفتر، مردم سبزه می خریدند و تنگ ماهی دستشان بود. انگار هیچ غمی نبود من دیدم که دوست ندارم جز و هیچ کدوم از این آدم ها باشم. نه غرق در شادي خودم و نه حتی غم خودم. هر دو خود خواهی است. منوچهر می خواست این را به من بگوید. همیشه سر بزنگاه تلنگرهایی می زد که من را به خودم می آورد.


مدرک الکی

همسر شهید

بعد از جنگ، در کنار همه کارهایش، مدتی بود که ادامه تحصیل را هم شروع کرده بود.کیف می کرد از درس خواندن. اما دکترها اجازه ندادند ادامه بدهد.امتحان سال دوم را داد و چند درس سال سوم را خوانده بود که سر درد هاي شدیدش شروع شد. از درد خون دماغ می شد و از گوشش خون می زد. به خاطر ترکش هایی که توي سرش داشت و ضر به هایی که خورده بود، نباید به اعصابش فشار می آورد. بعضی از دوستانش می گفتند: چرا درس بخوانی؟ما برایت مدرك جور می کنیم. اگر بخواهی میفرستیمت دانشگاه. این حرف ها خیلی ناراحتش میکرد.

میگفت: دلم می خواهد یاد بگیرم. باید یه چیزی تو مخم باشد که بروم دانشگاه.مدرك الکی به چه درد می خورد؟


کاسب مرگ

همسر شهید

در روزهای اوج بیماری اش بود که از تلو یزیون آمدند خانه مان.از منوچهر خواستند خاطراتش را بگوید که یک برنامه بسازند. منوچهر هم گفت. دو سه ماه خبري از پخش برنامه نشد.می گفتند: کارمان تمام نشده. یک شب منوچهر صدام زد. تلو یزیون برنامه اي از شهید مدنی نشان می داد. از بیمارستان تا شهادت و بعد تشییعش را نشان داد.او هم جانباز شیمیایی بود.منوچهر گفت: حالا فهمیدم. اینها منتظرند کار من تمام شود. چشمهاش پر اشک شد. دستش را آورد بالا با تاکید رو به من گفت: اگر این بار زنگ زدند بگو بدتر این چیزی نیست که آدم منتظر مرگ کسی باشد تا ازش سوژه درست کند. هیچ وقت بخشیدنی نیست.


دل صاف کن!

همسر شهید

گاهی از نمازش می فهمیدم دلتنگ است.دلتنگ که می شد، نماز خواندنش زیاد می شد و طولانی. دوست داشتم مثل او باشم، مثل او فکر کنم،مثل او ببینم،مثل او فقط خوبی ها را ببینم. اما چه طوري؟ منوچهر می گفت: اگر دلت با خدا صاف باشد، خوردنت، خوابیدنت، خنده ها و گریه هات براي خدا باشد، اگر حتی براي او عاشق شوي، آن وقت بدی نميبینی ،بدي هم نمیکنی ،همه چیز زیبا میشود.



بازگشت به شهدا