شهید علی عباس حسین پور

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۲ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۲ توسط Kazem (نظرات | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «<div class="head1">زندگی نامه شهیدبابا ساعی</div> ==درباره شهید علی عباس حسین پور== شهيد...» ایجاد کرد)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
زندگی نامه شهیدبابا ساعی

درباره شهید علی عباس حسین پور

شهيد علي عباس حسين پور در مرداد سال 1345 در خرم آباد به دنيا آمد،تحصيلات ابتدايي را در مدرسه سعيد به پايان برد و اين درست زماني بود كه شهيد محراب آيت ا...مدني به خرم آباد تبعيد شده بود .او مرادش را يافته بود و هميشه در منزل آن شهيد حضور مي يافت و در جلسات وي شركت مي ورزيد و مكبر نماز آن حضرت و دست پرورده و شاگرد آن شهيد بزرگوار بود.

او مقطع راهنمايي را در حالي به پايان برد كه انقلاب اسلامی با رهبري حضرت امام خميني (ره)به پيروزي رسيد و در دوران دبيرستان با توجه به اين كه مسئول انجمن اسلامي دبيرستان امام بود در اسلامي كردن جو دبيرستان تاثير فراوان داشت.

وی علاوه بر مسئوليت انجمن اسلامي دبيرستان و مسئوليت آموزش عقيدتي بسيج سپاه خرم آباد به ورزش هم علاقه وافري داشت و در يك مسابقه سراسری دو و ميداني توانسته بود مقام نايب قهرماني كشور را به دست آورد.

هنوز در سال سوم دبيرستان درس مي خواند كه تكليف و دين او را به جبهه هاي نبرد كشانيد و در اولين ماموريت در تاريخ 30 بهمن 61 در خرمشهر مجروح گرديد و پس از بهبودی برای عمليات خيبر مجدداً به خط مقدم رفت و براي بار دوم در طلائيه مجروح گرديد. با توجه به اينكه در هر 2 بار مجروحيت از ناحيه پا مورد اصابت تركش قرار گرفت نتوانست ورزش قهرماني را ادامه دهد.

شهید در كنكور سراسري دانشگاه شرکت کرد و در رشته علوم اسلامي دانشگاه رضوي براي كسب معارف اسلامي ثبت نام نمود و با رفتن به دانشگاه دوره تازه اي در زندگي او آغاز گرديد.همزمان با تحصيل در دانشگاه در حوزه علميه نواب مشهد مقدس نيز طلبه بود.

از نمونه های اخلاقی شهید این بود که هم دانشگاهی های وی تا بعد از شهادتش از دوبار مجروح شدن شهید خبر نداشتند.

با ايمان اسلامي و يقين روشني كه بر دل داشت نتوانست طاقت بياورد و دوباره به سوي جبهه هاي حق عليه باطل روي آورد و در طول مدتي كه در جبهه بسر برد از خود مديريت و قدرت و شجاعتهاي فراوان نشان دادو اين باعث شد كه مسئوليتهاي خطيري را در دفاع مقدس تقبل كند كه به برخي از آنها اشاره ميشود: معاونت اطلاعات عمليات قرارگاه نجف (محور2)فرمانده گروهان شناسايي لشگر وليعصر (عج)عضو واحد اطلاعات نظامي قرارگاه سلمان،عضو واحد اطلاعات سپاه لرستان و...

وي در عمليات والفجر 8 در حاليكه به گفته دوستانش 40 روز در استقبال از شهادت روزه بود به عنوان غواص خط شكن شركت كرد و در حاليكه در سياهي شب از موج هاي عظيم رودخانه وحشی اروند كه در اثر جزر و مد در شب به وجود مي آيد گذشت،توانست همراه با ديگر همرزمان خود خط مستحكم دشمن را در ساحل فاو بشكند و راه را براي عبور نيروهاي پياده هموار سازد.

وي در غروب 23 بهمن 64 در فاو هنگام گرفتن وضو از ناحيه گلو مورد اصابت تركش و بمب شيميايي قرار گرفت و در حال گفتن ذکر يا زهرا به شهادت رسيد.

نكته بسيار جالب و قابل توجه اينكه پيكر مطهر ايشان به جاي اينكه به زادگاهش خرم آباد انتقال يابد به مشهد مقدس فرستاده شد و اين نشانه اوج اخلاص و ارادت وي به علي بن موسي الرضا (ع)و همچنين لطف و عنايت حضرت به ايشان بود.به طوري كه بعد از رسيدن جنازه به مشهد مقدس پيكر او را در حرم مطهر به طواف بردند و سپس در دانشگاه به عنوان اولين شهيد دانشگاه به گرد او حلقه زدند .

پيكر مطهر وي فضاي دانشگاه را معنوي نمود كه در اين رابطه يكي از دانشجويان بيان كرده است:

او باز آمد و ما با او نماز گذارديم او امام جماعت شده بود،او خوابيده نماز مي خواند و بار ديگر در بالاي سر حضرت رضا (ع)از ولي نعمتش تشكر كرد.

در يكي از نشريات دانشجويان مسلمان خارج از كشور،مقاله اي در رابطه با وي به چاپ رسيد كه در آن اين جمله ذكر شده بود:او گفت من به درس 2 دانشگاه عمل مي كنم دانشگاه علم و دانشگاه كربلا.اما من همه چيز را به خاطر دانشگاه كربلا ترك مي كنم تا به بلندترين نقطه علم و دانش نائل شوم.

و يكي از اساتيد دانشگاه نيز مقاله اي در وصف او نوشته است كه جمله اي از آن به اين شرح است:اينك جاي تو در كلاس دانشگاه خالي است ولي تو كلاس فشرده تاريخي و خون سرخت معيار زندگي است.تو بدانجا سفر كردي كه نور عشق و حقيقت چشم را خيره مي كند تو به وصال رسيدي و ما توان ديدن خورشيد را نداريم.


خاطرات شهیدعلی عباس حسین پور

بازی جوانمردانه

برادر شهید

دردرگيري هاي جلوي دانشگاه که محل برگزاري نمازجمعه بود، همراه آن ها بودم. طرفداران بني صدر شعار مي دادند و به بچه هاي انقلابي فحش مي دادند. يکي ازدوستان علي عباس اسلحه اي پنهان کرده بود تا تيراندازي کند. علي عباس تا متوجه شد جلوي او را گرفت و با تير اندازي مخالفت کرد. مي گفت: اگر آن ها برخورد فيزيکي داشته باشند، ماهم برخورد فيزيکي پيدا مي کنيم و باهاشون رو به رو مي شيم، اگه شعار دادند ما هم شعار مي ديم، نه بيشتر نه کمتر!


افسر جنگ نرم

یکی از دوستان شهید

علي عباس در مقابله با مخالفين به کار فرهنگي خيلي اعتقاد داشت. يادم هست که تصميم به برپايي يک نمايشگاه در مدرسه گرفتيم. مي خواستيم فعاليت هاي گروهکي ضد انقلاب را به تصوير بکشيم. گروهک ها هم نمايشگاه مستقل داشتند. آن ها در سمت ديگر دبيرستان امام (ره) بودند و با کتاب و برنامه هاي ضد انقلابي خودشان تلاش مي کردند تا نيرو جذب کنند. ولي بچه هاي انجمن زرنگ و خودجوش و به معناي واقعي انقلابي بودند. موفق هم بودند. به جرات مي گويم که موفقيت فعاليت ما حاصل اخلاص و مديريت و رهبري علي عباس بر مجموعه انجمن بود.


تیزتر از دشمن

مهدی شاهرخی

همیشه علی عباس به ما مي گفت صبح زود بياييد مدرسه. شما اولين نفر باشيد. بعد چند نفر را مأمور مي‌کرد بروند و ميزهاي دانش آموزان کل دبيرستان را بگردند. دبيرستان امام هم بزرگ بود. مي دانست که منافقين از فرصت استفاده کرده و در کشوي ميزها اعلاميه مي گذارند. لذا قبل از آمدن دانش آموزان آن ها را جمع مي کرد. اين ها از زيرکي و تيزهوشي علي عباس بود. او حواسش به همه جا بود.


منبر زخم خورده‌ها

مهدی شاهرخی

افرادي بودند به اسم تواب که زماني جزو منافقان بودند. بعد آمدند و گفتند ما جزو منافقين بوديم و به اين دلايل اشتباه کرديم. را زياد شنيده بوديم. علي عباس کار مهمي که در دبيرستان امام انجام داد، اين بود که اين افراد را دعوت مي کرد تا سر صف دبيرستان براي همه دانش آموزان صحبت کنند. با اينکار بسيار به دانش آموزان آگاهي داد.


آدم ربا

رحمت الله کرم اللهی

ما از علما شنيده بوديم که در حديثي آمده: مردم را با وسيله اي به غير از زبان خودتان به سوي خدا دعوت کنيد. علی عباس اينگونه بود. هرکس با او سلام و عليک مي کرد، با خوشرويي اين شخص مواجه مي شد. تأثير رفتار او به طور غير مستقيم همه را جذب مي‌کرد. علاوه بر اين ها، او از شاگردان ممتاز کلاس بود. معلم ها خيلي او را دوست داشتند. وقتي متوجه شديم او مسئول انجمن اسلامي است، ناخودآگاه به انجمن اسلامي جذب شديم.


نان خالی

آقای پور فرخ

اردو که مي رفتيم بچه ها در غذا خوردن اسراف مي کردند. اما ايشان با رفتارش به آن ها مي فهماند که نبايد بيش از اندازه غذا بگيريم و اسراف کنيم. بعضي مواقع مي ديم که ايشان نان خالي مي خورد! وقتي مي گفتم چرا؟ مي گفت دوست دارم. غذاها را زياد دلچسب و با حالت ولع جواني نمي خورد! .


لشکر بیدار

یکی از دوستان شهید

توی یکی از دست نوشته‌هایش برای من نوشته بود، در بعضي روایات از امام باقر علیه السلام نقل شده است که ابليس، در ساعت بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب لشکر خودش را بسيج مي کند که انسان ها را منحرف کند، بعضي ها نماز نخوانند و در خواب بمانند.

نوشته بود که خواب در اين وقت مکروه است. چون خدا نفرت دارد از کسي که در اين هنگام بخوابد و زمين ناله مي کند به عرش پروردگار عالم. و اگر کسي در اين لحظه بخوابد خواب او خواب شومي است. خودش همیشه به این حدیث عمل می‌کرد.


پرتگاه احتمالی

آقای شیرزادیان

آخرين ديداري که با ايشان داشتم در مسجد فاطميه بود. من هميشه مسائل و اتفاقاتي که در دبيرستان و يا بعد از دبيرستان رخ مي داد را دوست داشتم. شروع کردم براي ايشان تعريف کنم. خب در اين شرايط از ديگران هم صحبت مي شود و احتمال غيبت و گناههایی از این قبیل وجود دارد. باتعجب ديدم ايشان ناراحت است و از شنيدن اين حرف ها امتناع مي کند! مسائل روزمره اي که درجريان بود براي ما که به زمين تعلق داشتيم شايد جالب بود، اما اين حرف ها علي عباس را آزار مي داد. صحبتم را قطع کردم.


بازگشت به شهدا