آينه رشد 59

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۴۷ توسط Kazem (نظرات | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 59
مشخصات نشریه
Cover no 59.jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
ناشر نشر معروف
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۹6
قطع جیبی


دانلود فایل PDF آینه 59
http://wiki.fmaroof.ir/images/b/b8/Ayineh_No_59_web.pdfhttp://wiki.fmaroof.ir/images/b/b8/Ayineh_No_59_web.pdf

برای دانلود بر روی تصویر کلیک کنید


قانون را بپذیرند

رهنمودهای اماماگر می‌خواهید که از صحنه بیرونتان نکنند، بپذیرید قانون را، نگویید هی قانون و خودتان خلاف قانون بکنید. بپذیرید قانون را.

همه روی مرز قانون، عمل بکنید.

اگر همه روی مرز قانون عمل بکنند، اختلاف دیگر پیش نمی‌آید.

همه اختلافات این است که یک کسی این‌جا فرشش را انداخته، یکی هم این‌جا فرشش را.

اگر این روی فرش خودش بنشیند، و آن هم روی فرش خودش بنشیند، دعوا ندارد؛ اما اگر این پایش را دراز کرد روی فرش او، او پایش را کنار می‌زند و او هم می‌خواهد پایش را دراز کند این‌جا؛ دعوا این‌جا پیدا می‌شود. [۱]


نعمت مدیریت

رهنودی از آیت الله خامنه ایقدرت و توانايي مديريت و احراز مناصب مديريتي يک نعمت است ؛ يک روزي بود که ما و شما بايد همين طور در جريان تصميم مديران جامعه -که به دشمنان دين و دشمنان کشور وابسته بودند- حرکت مي کرديم ، بدون اينکه اختياري داشته باشيم ؛ امروز، بسياري از خود ما جزو مديران کشور هستيم - در هر بخشي که هستيم ، در هر حدي که هستيم - و قدرت ايجاد مسير، تغيير مسير، تصحيح مسير را خداي متعال به ما داده است ؛ خب اين يک نعمت است .

اين نعمت را چه جور مصرف مي کنيم ؟ اگر در جهت خدمت به مردم و هدايت جامعه به آن سمتي که مطلوب دين خدا است اين مديريت به کار رفت ، خب اين شکر نعمت است ؛ اگر چنانچه در اين جهت به کار نرفت ، معطل ماند يا عکسش به کار رفت ، اين کفر نعمت است .

گاهي اين کفران نعمت ها، به حدي است که قابل جبران هم نيست .

منشور برادری

جواد محدثی

حق و وظیفه، دو سوی یک سکه اند.

اگر کسی بر گردن ما حق دارد، یعنی ما در برابر او وظیفه داریم.

شناخت این حقوق دو جانبه میان ما و دیگران، گام اول است و گام، بعدی ادای حقوق و عمل به وظیفه است.

بر اساس آموزه‌های دینی، برخی از حقوقی که برادران مسلمان بر گردن ما دارند، از این قرارند:

1. رفتار منصفانه و دور از احجاب داشته باشیم،

2. شریک غمشان باشیم و با آنان همدردی کنیم

3. آنان را در شادی‌های خود شریک کنیم،

4. هّتاک، بد زبان و فحاش نباشیم،

5. پشت سرشان غیبت نکنیم و به آنان تهمت نزنیم،

6. شایعات مربوط به دیگران را نقل و پخش نکنیم،

7. مزاحم وقت و استراحتشان نشویم،

8. بی دعوت، بی خبر و سرزده، به خانه‌شان نرویم،

9. اگر مریض شدند، به عیادشان برویم،

10. اگر از سفر زیارتی آمدند، به دیدنشان برویم و خیر مقدم بگوییم،

11. اگر صاحب فرزند یا خانه نو شدند، تهنیت بگوییم،

12. اگر نزد یک مریض می‌رویم، هدیه ببریم،

13. اگر گرفتار مشکلی شدند، در حّل مشکلشان بکوشیم،

14. اگر نیازمند کمک بودند، به آنها رسیدگی و یاری‌شان کنیم،

15. اگر کسی از آنان غیبت کرد، جلو گیری کنیم یا گوش ندهیم و یا دفاع نماییم،

16. اگر در حق کسی ظلم و جفا شد، دفاع کنیم و به یاری‌اش بشتابیم،

17. در امور شخصی و خصوصی آنان، دخالت و تجسس نکنیم،

18. اگر از عیب آنان با خبر شدیم، آن را فاش و پخش نکنیم،

19. آبرو و اسرارشان را حفظ کنیم و راز دار باشیم،

20. اگر دچار خطا و اشتباه شدند، خیر خواهانه تذکر دهیم،

21. اگر محتاج به کمک ما شدند، مضایقه نکنیم و به کمکشان بشتابیم،

22. اگر با ما مشورت کردند، صادقانه و دل‌سوزانه نظر درست بدهیم،

23. اگر به ما بدهکار بودند، در وصول طلب خود، سخت‌گیری نکنیم و مهلت دهیم،

24. اگر بدهکارشان بودیم، در پرداخت به موقع، کوتاهی نکنیم،

25. اگر همسایه ما بودند، مراعات حالشان کنیم و آزار نرسانیم،

26. اگر با آنان همسفر شدیم، از بذل مال و توشه کوتاهی نکنیم،

27. در کارهای جمعی، بدون مشورت با آنان اقدام نکنیم،

28. اگر قول و وعده‌ای دادیم، بد قولی و تخلف نکنیم،

29. اگر رازی را با ما در میان گذاشتند، امین باشیم و خیانت نکنیم

30. هنگام حرف زدن با ما، به سخنانشان توجه کنیم و خوب گوش دهیم،

31. اگر از ما مسن تر بودند، ادب و احترام بیشتری کنیم

32. اگر از دنیا رفتند، در مراسم تشییع و دفن شرکت کنیم،

33. پس از مرگشان آنان را با احسان و دعای خیر، یاد کنیم و به زیارت قبورشان برویم،

34. به بازماندگان و فرزندانشان لطف و مهربانی داشته باشیم،

35. اگر حقی به گردن ما داشتند، حلالشان کنیم

36. آن چه برای خود می‌پسندیم، برای آنان هم بپسندیم و آن چه را برای خود نمی‌پسندیم، برای آنان هم نپسندیم.اینها گوشه‌ای از حقوق برادران مسلمان نسبت به یکدیگران.ستوفیقمان باد که رعایت کنیم.

دو رنگی خودکار

حسن ابراهیم زادهاگر بپذیریم که نزد برخی افراد، دو نوع قانون وجود دارد، قانونی نوشته شده و معلوم و قانونی نانوشته و مکتوم و آن‌چه در انجام امور، راهگشا و پیش برنده است و افراد را به نتیجه می‌رساند، همان قانون نانوشته و نادیده است، باید قبول کنیم که، نانوشته خواندن و نادیده دیدن نیز هنری است که کار هر کسی نیست و به غیر از داشتن ضریب هوشی بالا، نیازمند تجربه و تکرار است و شاید بر همین اساس است که برخی می‌دانند در چه روزی از روزهای هفته و در چه ساعتی از ساعات روز و در چه اوضاع و احوالی، باید به مدیری مراجعه کنند و امضایی بگیرند.

تازه با همۀ این رندی، امضا گرفتن هم شامل قانون نانوشتۀ دیگری می‌شود که اگر تبصره‌ها و پاورقی‌های بندهای نانوشتۀ آن را نخوانی، همان امضا هم جز در بایگانی عریضه‌ها و سیاهه‌های تو، ارزش دیگری ندارد.

گفته شده که برخی مدیران دو خودکار و بعضی چند خودکار با رنگ‌های متفارت دارند که هر کدام از آنان، مربوط به کاری است و معنایی خاص دارد؛ به عنوان نمونه، اگر روزی برای گرفتن وامی پس از گذر از مراحل گوناگون و درک درست از روز و ساعت و احوال مدیر، موفق شوی مجوز «موافقت می‌شود» را بگیری، باید بر علم رنگ خودکارها هم مسلط باشی؛ علمی که قانون نانوشته و توافقی پنهان پشت آن به چشم می‌خورد.

این‌که این دو واژه با کدام خودکار و با کدام رنگ نوشته شوند، نه تنها مشخص کنندۀ میزان زمان پرداخت وام است، بلکه خبر از جایگاه اجتماعی و سیاسی و گسترۀ قدرت و ثروت و انتساب تو به افراد را دارد.

یک رنگ می‌گوید: کار ساز است و کار درست و روزی به کار می‌‌‌‌‌‌ آید؛ سریع و بدون زمان و یک زنگ هم می‌گوید: بالقوه به جایی می‌رسد و قابلیت بالا رفتن و ارزش پس انداز شدن دارد و با تأخیر و گرفتن ضامن، ضمانت می‌شود و رنگی دیگر هم فریاد می‌زند: یک لاقباست و یک بار مصرف و ارزش بیش از یک بار دیدن را ندارد و اعطای وام، منتفی است.

تعجب نباید کرد که آن مسئول، چگونه موافقت می‌شود را به موافقت نمی‌شود، تبدیل می‌کند، زیرا برای کسی که منکر تبعیض و دورویی و نفاق و دزدی زمان از تو را به خوبی از بر است، چند بار فرستادن تو به دنبال نخود سیاه و نخودی به شمار آوردن تو در این عالم که چیزی نیست؛ تنها می‌توانی پرونده‌های چند میلیاردی بدون ضامن و قانون نانوشتۀ حقوق‌های نجومی را بنگری؛ تا ببینی رنگ قلم، چه معجزه‌ای می‌کند؟نباید تعجب کرد که این مسئول و آن مدیر هم حلقه‌ای از حلقاتی است که گاهی رئیس دفتر مدیر هم یکی از سهامداران آن است و در دفتر همین مدیران چند خودکاری، عنصری شیک پوش وجود دارد که او نیز از قانون نانوشتۀ و از پیش تعریف شده، تبعیت می‌کند و او هم صندلی و میزش را بر پایۀ منکری چون دروغ، استوار کرده است عنصر که خوردن صبحانۀ مدیر در اتاقش را حضور در جلسه، صحبت آقای مدیر با همسرش را گفت‌وگو با یک مقام برجسته و خواب ماندن مدیر را سخنرانی در یک کنفراس بین‌المللی، بیان و تفسیر می‌کند و با دیدن قیافۀ هر کس، با رجوع به آرشیو دستورالعمل‌های نانوشته، پاسخی برای او استخراج می‌کند که اگر زنده بمانی، روزی می‌فهمی که او آن روز، چگونه تو را دراز گوش به حساب آورد و تو دیگر توانی نداری که به حسابش برسی؛ مسئول دفتری از جنس کسانی که حتی سر وزیر امور خارجۀ روباه پیری چون انگلیس را هم می‌خواهد کلاه بگذارد.

نقل است که وزیر خارجۀ وقت انگلستان در سفری به آلمان، روزی به دیدار بیسمارک، صدر اعظم آلمان رفت و بیسمارک او را به منزلش برد و با وی از هر دری سخن گفت.

در این میان، وزیر خارجۀ وقت انگلستان از او پرسید: حضرت‌عالی با آدم‌های مزاحمی که بی‌جهت وقت شما را با سخنان بیهوده تلف می‌کنند، چه می‌کنید؟ بیسمارک گفت: قبلا به پیش‌خدمتم دستور داده‌ام نزد من بیاید و بگوید: قربان! امپراطور فوری شما را احضار کرده‌اند.

هنوز سخن بیسمارک به پایان نرسیده بود که پیش‌خدمت او وارد اتاق شد و گفت: «قربان! امپراتور شما را احضار کرده‌اند».

پرسیدم

مدیران از نگاه کارمندان

جواد محدثی

پرسیدم:در مجموعه‌ای به این وسعت و پیچیدگی، چه شد که موقعیت ممتاز و اثر گذاری پیدا کردی؟

گفت:همه را مدیون مدیریت مجموعه هستم. به پیشنهادها، طرح‌ها، توانمندی‌ها و انگیزه‌های من، توجه کرد و بها داد و زمینۀ رشد را برایم فراهم ساخت.

پرسیدم:فروشگاه شما قبلا خیلی پر مشتری و پر رونق بود؛ چه شد که فروشگاه تازه تاسیس و رقیب شما، جای شما را گرفت و مشتری‌های شما را قاپید؟

گفت:دو عامل داشت؛ یکی بد اخلاقی یکی از فروشنده‌های ما که پشت صندوق حساب بود و با مشتری‌ها رفتاری نامناسب و متکبرانه داشت و یکی هم فروشنده‌های خوش برخورد و کارکنان مؤدّب فروشگاه جدید که به مراجعین، احترام می‌گذاشتند و آنها را تحویل می‌گرفتند.

پرسیدم:در شرکت، جایگاه مهم و رو به رشدی داشتی و مورد اعتماد رئیس هم بودی؛ چه شد که اخراجت کردند؟

گفت:امان از حسادت! بعضی از همکاران، چشم دیدن من و موفقیت‌هایم را نداشتند؛ پشت سرم حرف و شایعه درست کردند و جوّی به وجود آمد که مدیر هم تحت تأثیر همان حرف‌ها و شایعات، بدون تحقیق و ریشه یابی این حرف‌ها، مرا کنار گذاشت. کاش حدّاقل یک بار با خود من صحبت می‌کرد؛ تا ذهن او را روشن می‌ساختم.

پرسیدم:قبلاً خیلی جدّی‌تر، پرکارتر و با انگیزه‌تر بودی؛ چرا اکنون سست و بی‌انگیزه شده‌ای و پیشرفت کار موسسه برایت مهم نیست؟

گفت:برای کی و برای چی کار کنم؟ وقتی تلاش و جدیت و ابتکار آدم دیده نمی‌شود و آدم‌های متملق و متظاهر، بیشتر محبوب می‌شوند و جا باز می‌کنند و به نیروهای مخلص و کاری و با سلیقه، اهمیتی داده نمی‌شود، انگیزه‌ام هم از بین می‌رود.

پرسیدم:شرکت شما روزگاری رونق و شهرت زیادی داشت و همواره در حال توسعه و سود آوری بود؛ چطور شد که دچار رکود و زیان دهی گشت؟

گفت:همه‌اش نتیجه بی‌برنامگی، بی ثباتی در مدیریت و سپردن کارها به دست افراد نالایق بود و هر چه به مدیر گفتیم، اثر نکرد. شرکت‌ ما دچار بچه بازی شد. کارهای مهم و کلیدی را که علم و تخصص و تجربۀ کافی لازم داشتند، از روی رفاقت و رابطه، به نو رسیده‌های خام و بی‌تجربه سپردند. از این رو، دچار پس رفت و خسارت شدیم. حیف از آن سابقه و موقعّیت!

پرسیدم:پشت سر مدیر شما حرف‌های زیاد و شایعات مختلفی وجود دارد؛ در حالی که می‌دانیم او آدم درستکاری است و این حرف‌ها صحّت ندارد؛ چرا این وضع پیش آمده است؟

گفت:تقصیر خود مدیر است او کارهایی می‌کند که شبهه آفرین و سوال برانگیز است و زمینه را برای شایعات، فراهم می‌کند. جلوی دهان مردم را که نمی‌شود گرفت. مردم بیشتر برابر آن چه در ظاهر مشاهده می‌کنند، قضاوت می‌کنند. خود آدم باید مواظب باشد و کاری نکند که در معرض تهمت قرار بگیرد.


پرسیدم:از وقتی فلانی رئیس شده، ادارۀ شما جنب و جوش مناسب یافته است و فضایی برادرانه‌تر دارد و افراد، با رضایت بیشتری از آن جا خارج می‌شوند.

گفت:همه اینها مدیون جلسۀ نقد و نظری است که مدیر راه انداخته و نسبت به برنامه‌ها و کارها از همکاران، نظر خواهی می‌کند؛ به انتقادها و پیشنادها به دقت گوش می‌دهد؛ از منتقدین نه تنها نمی‌رنجد، بلکه برای آنان احترام خاصّی قائل است و به پیشنهادهای درست و عملی هم ترتیب اثر می‌دهد.

پرسیدم:هیچ فکر کرده‌ای که چرا کارمندان، آقای مدیر را این همه دوست دارند و احترامشان از صمیم قلب است؛ نه ریاکارانه و ظاهری؟

گفت:صمیمیت و علاقۀ همکاران، باز تاب طبیعی صداقت و صمیمیت خود آقای مدیر است. او واقعاً دل‌سوز همکاران است؛ فروتنی و تواضع دارد خاکی و مردمی است و برای خودش، امتیاز خاّصی قائل نیست و با همه برادر وار برخورد می‌کند.

پرسیدم:میز و صندلی و وسایل اداره، کهنه و قدیمی‌اند؛ جرا مدیرتان دستور نمی‌دهد آنها را عوض کنند؟ وضع مالی‌تان که خوب است؟

گفت:مدیر ما معتقد است که کارآیی یک اداره، به مهارت و احساس مسئولیت و وجدان کاری کارکنان است؛ نه شیک بودن وسایل و مبلمان اداری . تا وقتی کارمندان تن به کار ندهند و به طور جدّی به ارائۀ خدمات نپردازند، از میز و صندلی و دکوراسیون و تجهیزات نو و براق، کاری ساخته نیست.

سه سرمایه برای مدیران

محمود مهدی پور

ما انسان‌ها در سراسر زندگی به سه گوهر آسمانی نیاز داریم؛ ولی مدیران جامعۀ اسلامی بیش از دیگران نیازمند این گوهرهای فرهنگی درخشان هستند.

مدیران به دلیل جایگاه اجتماعی اثر گذار در پیشرفت وهدایت و سعادت جامعه و یا عقب ماندگی و سقوط اخلاقی و اقتصادی آن، مسئولیتی بزرگ‌تر در کسب این سه سرمایۀ بزرگ دارند.

این سه گوهر گرانبها که مثلث ازادی و رهایی از مشکلات دو جهان محسوب می‌شوند، عبارتنداز:

1. اخلاق یا انگیزه الهی.

2. قرآن شناسی.

3. بصیرت اجتماعی.

1. اخلاص؛اخلاص و قصد قربت، داشتن انگیزۀ الهی و توجه به اهداف آسمانی، موتور حرکت آفرین و جهت بخش فعالیت انسان‌هاست.

اخلاص، همان گوهر تابناکی است که تمام تلاش‌ها و خدمات اجتماعی بر آن عرضه می‌شود و انسان به هر میزان از این گرهر نامرئی برخوردار باشد. ارج و بهای بیشتری می‌یابد.

کمیت‌ها و نمودها و بزرگی آمار و ارفام و انواع فعالیت‌ها، معیار ارزیابی اعمال مثبت انسان‌ها نیست؛ بلکه نیت الهی و انگیزۀ معنوی و قصد قربت، معیار سنجش و ترازوی ارزش‌هاست.

کارهای افراد، به دو بخش مهم عبادات و معاملات تقسیم می شوند.

در بخش عبادات، گوهر و جان‌مایۀ نماز و روزه و حج و قربانی و زیارت و دعا و اوراد و اذکار و عامل حیات عبادات، قصد قربت و انگیزۀ الهی و آهنگ رضای حق تعالی است.

1.جایگاه عبادت در نظام هستی

عبادت، هدف اصلی آفرینش انسان و جهان و تنها راه فلاح و سعادت و نیک‌بختی فرد و جامعه در دو گیتی است.

قرآن کریم در زمینۀ فلسفۀ آفرینش انسان و جنیان چنین می‌فرماید:« و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون » [۲]تنها هدف خلقت جن و انس، عبادت الهی و حرکت موجودات آزاد، برای دست‌یابی به مقام قرب الهی است.

هدف، توحید علمی و علمی و خداشناسی و خدا پرستی و رهایی عالم و آدم از بند جاذبه‌ها و زنجیرهای زمینی و پرواز در آفاق کمال و حرکت در مدار بندگی است.

ارزش عبادت، به میزان اخلاص و خلوص ان عبادت است و هر چه قصد قربت بیشتر و عمیق‌تر باشد، گوهر عبادت، سازنده‌تر و اثر گذارتر است.

معرفت و محبت و عبادت الهی، پلکان عروج انسان است.

عبادت انبیا و اولیای خدا، تحمیلی نیست؛ بلکه عبادتی عارفانه و عاشقانه است.

در سخنان مولا چنین می‌خوانیم:« الهی ما عبدتک خوفا من عقابک ولا طمعا فی جنتک و لکن و جدتک اهلا للعباده فعبدتک؛ خدایا! از بیم کیفر و به امید بهشت، تو را عبادت نکردم؛ بلکه تو را شایسته آن یافتم و عبادت کردم »در بخش فعالیت‌های اجتماعی و معاملات هم اگر انگیزه‌های الهی و معنوی حاکم شود، مدیریت‌ها و خدمات، رنگ و بوی عبادت به خود می‌گیرند و انسان می‌تواند تمام امور زندگی را در جهت رضای الهی و خدمت به بندگان او، قرار دهد.

2. قرآن شناسی و دین شناسی

قرآن شناسی و انس و الفت و تدبیر و فهم پیام‌ها و معارف قرآن، دومین گوهر آسمانی است که آفاق حرکت انسان را روشن می‌کند.

قرآن، قانون اساسی فرهنگ اسلامی است اگر مدیران ما با قران آشنایی لازم و کافی داشته باشند، گرفتار مواضع نادرست و خطرناک نمی‌شوند.

مدیران در جامعه اسلامی، وظیفۀ بزرگ و مقدس اجرای فرمان الهی را بر عهده دارند و اگر شناخت لازم از معارف و قوانین قرآنی نداشته باشند، در برابر تبلیغات و القانات شیطانی، مصونیت ندارند.

قرآن دانی، نه قرآن خوانی، یکی از شرایط مهم کارگزاران جامعه است و طبیعی است که بدون تلاوت، تدبر و انس با قرآن، هماهنگی با قانون الهی، مقدور نیست.

3. بصیرت اجتماعی؛

حسن نیت و قصد قربت، گوهری گران ارج است؛ اما هرگز ما را شناخت حلال و حرام الهی و قوانین دینی، بی‌نیاز نمی‌کند و کسب انگیزۀ معنوی و علم و دانش نیز بدون بصیرت اجتماعی کافی نیست.

بصیرت، شناخت دشمن، شناخت ترفندهای دشمن، شناخت اولویت‌ها و شناخت موانع حرکت سالم اجتماعی است.

بصیرت، چراغ راهنمای اقدام و عمل، برای پیش‌گیری از برخورد با موانع و عوامل دشمن است.

باید برای خدا گام برداشت.

باید قانون خدا را شناخت و باید اهداف دشمن و راه‌های دشمنی و شیوه‌ها و ابزار و نقاط مورد هجوم دشمنان فکر و فرهنگ و سرمایه‌های مهین را بشناسیم.

مدیران برای آن‌که از شیطان درونی شکست نخورند، به گوهر اخلاص، نیاز دارند و برای آن‌که از دشمن بیرونی فریب نخورند، به گوهر بصیرت محتاجند و برای آن‌که از جهل و نادانی آسیب پذیر نباشند، باید دین شناسی و قرآن شناسی بر اندیشه‌ها و افکار شان حاکم باشد.

بوی گناه

ج. سنابرق

بعضی شامه‌ها عوض شده و دچار کم کاری‌اند، یا از کار افتاده‌اند.

از این رو، بعضی‌ها از کنار برخی گنداب‌ها بی تفاوت و بی واکنش می‌گذرند و اصلا شامه‌شان آزرده نمی‌شود؛ ولی نسبت به بعضی بوهای بد، حساسند.

به این نمونه دقت کنید:بعضی‌ها وقتی از کنار بعضی فضاهای سبز، پارک‌ها یا باغ‌ها می‌گذارند، دماغشان را می‌گیرند؛ تا بوی بد «کود» را استشمام نکنند.

بعضی‌ها در آشپزخانه، حمام و توالت خانه‌هایشان «بوگیر» می‌گذارند؛ تا بوی نا مطبوع چاه و فاضلاب، مشامشان را آزار ندهد.

بعضی به لباس‌ها، رختخواب‌ها و حوله‌های خود، مواد «خوشبو کننده» می‌زنند؛ تا بوی عرق، آزارشان ندهد.

بعضی با عبور ماشین زباله از کنارشان، شیشه ماشین را بالا می‌کشند؛ تا بوی آن ناراحتشان نکند؛امّا اینها که این قدر حساسند، از بوی گند دروغ و گناه، آزرده نمی‌شوند.

تعفن خود نمایی، ریا و تزویر و فریب را اصلا حس نمی‌کنند؛ تا دماغشان را بگیرند.

رواج منکرات، شامه آنان را نمی‌آزارد؛ تا عکس العمل نشان دهند.

به گنداب پول پرستی، قدرت طلبی و جاه و مقام دوستی، خو گرفته‌اند و بوی گند فساد اداری، دزدی، اختلاس و تبانی و واردات قاچاق، آزارشان نمی‌دهد و عفونت ویژه خواری، رشوه، ربا، معصیت و هوا و هوس، مشامشان را نمی‌آزارد؛ چون به اینها عادت کرده‌اند.

گاهی این تعفن‌ها از چاه درو نشان بر می خیزد؛ ولی می‌خواهند با عطر و ادکلن و اسپری‌های خوشبو کننده، آن را بپوشانند.

اگر به قول سهراب « چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید »، به مشام‌ها و ذائقه‌ها هم باید رسید و آنها را تمیز کرد و طور دیگر باید استشمام کرد.

چرا بعضی‌ این همه تعفن را که فضا و محیط زیست را برای نفس کشیدن پاک، دشوار ساخته، نمی‌شنوند؟ شامۀ روح و وجدان را تعطیل نکنیم.

در پی خشنودی خدا

محمود شریفی

لقمان حکیم یکی از بزرگ‌ترین حکیمان است و قرآن کریم هم با صراحت فرمود: ما به لقمان، حکمت دادیم. [۳]

خداوند متعال در قرآن تعدادی از حکمت‌ها و سخنان او را بیان و تأیید کرده است و اهل بیت علیهم السلام نیز به پیروی از قرآن، تعدادی از آنها را برای پیروانشان نقل کرده‌اند.

تاریخ زندگی او به‌ طور دقیق مشخص نیست.

بعضی نوشته‌اند که آن بزرگوار در زمان حکومت حضرت داوود علیه السلام به دنیا آمد و تا زمان حضرت یونس علیه السلام زنده بود همچنین نقل شده که او در زمان حضرت داوود علیه السلام، پیرمرد کهن‌ سالی بوده است و بعضی هم گفته‌اند که او در فاصلۀ پیامبری حضرت عیسی علیه السلام و حضرت محمد صلی الله علیه و آله زندگی می‌کرد.

از اسناد تاریخی استفاده می‌شود که شام یا ترکیۀ قدیم، محل رشد و زندگی او بوده است و شغل او را خیاطی، نجاری، چوپانی و هیزم کشی، بیان کرده‌اند و گفته شده که فیثاغورت، حکیم یونانی و جاماسب‌حکیم از شاگردان او هستند. [۴]

مرحوم سید بن طاووس در کتاب فتح الابواب چنین نقل کرده است:روزی لقمان حکیم به فرزندش چنین گفت: فرزندم! به خشنودی مردم و تعریف و تمجید و سرزنش آنان، دل مبند؛ زیرا هر چه قدرت و توان خود را به کار بری، نمی‌توانی خشنودی آنان را به دست آوری.

فرزندش در پاسخ گفت: منظور شما از این سخن چیست؟لقمان گفت: اکنون من و تو با هم بیرون می‌رویم، و تو متوجه مقصود من می‌شوی: آن دو با هم، همراه یک چهار پا (الاغ) بیرون رفتند؛ در حالی که لقمان سوار بر حیوان شد و فرزندش پشت سر او پیاده راه می‌رفت.

وقتی آنان به گروهی از مردم رسیدند، آنها گفتند: عجب پیرمرد قسی القلب و نامهربانی است؛ خودش که توانمندتر است، چهار پا را سوار شده و این بچه را رها کرده که پیاده برود این، اندیشه و روش بدی است.

در این هنگام، لقمان به فرزندش گفت: سخن و اعتراض اینها را نسبت به سوار شدن من و پیاده روی خودت شنیدی؟فرزند گفت: بله.

لقمان گفت: حالا تو سوار شو و من پیاده می‌روم؛ پس فرزندش سوار حیوان شد و لقمان پیاده می رفت.

وقتی به گروهی دیگر رسیدند، آنان گفتند: عجب پدر و پسر بدی هستند؛ پدر چقدر بد است که این فرزند را تربیت نکرده است و کار به جایی رسیده که فرزند سوار شده و پدر پیرمرد، پیاده می‌رود؛ در حالی که پدر حق دارد که مورد احترام قرار گیرد و او سوار شود.

فرزند هم بد است؛ چون با این کار، عاق والدین خواهد شد؛ پس هر دو کار بد کرده‌اند.

لقمان رو به فرزندش کرد و گفت: حرف آنها را شنیدی؟ او گفت: بله.

لقمان گفت: اکنون هر دو سوار شویم؛ پس هر دو سوار حیوان شدند و حرکت کردند؛ تا به گروه دیگری از مردم رسیدند.

آن گروه با دیدن این منظره گفتند: اینها چقدر بی‌رحم و بی‌مروت هستند.

اینها بویی از خوبی ندارند؛ هر دو با هم سوار چهار پا شده‌اند و ممکن است کمر حیوان بشکند؛ چون حیوان توان حمل هر دو را ندارد و اگر یکی از ‌آنها سوار می‌شد و یکی پیاده می‌رفت، بهتر و شایسته‌تر بود.

لقمان رو به فرزندش کرد و گفت: شنیدی؟ او گفت: بله.

لقمان گفت: بیا این دفعه چهار پا را رها کنیم و پیاده برویم؛ پس هر دو پشت سر حیوان پیاده راه افتادند و هنگامی که گروه دیگری از مردم، آنان را دیدند، گفتند: کار این دو نفر، عجیب است.

اینها چهار پا را به حال خود رها کردند و خودشان پیاده راه می‌روند و آنان را برای این کار، سرزنش کردند همان‌گونه که در حالت‌های قبلی دیگران آنان را مورد عیب‌جویی قرار می‌دادند.

در این هنگام لقمان به فرزندش گفت: دیدی که به دست آوردن خشنودی مردم، چقدر سخت است و مکرو حیله می‌خواهد.

بنابراین، به مردم و خشنودی آنان توجه نداشته باش و دنبال خشنودی پروردگار بزرگ برو که خشنودی او، مایۀ سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت خواهد شد. [۵]


هنر نظام اسلامی

مقام معظم رهبریدشمن در تبليغات وسيع خود تلاش مي کند که کمبودهاي معيشتي و اقتصادي کشور را به نظام اسلامي و به جمهوري اسلامي نسبت بدهد؛ اين نقشه دشمن است .

آنها مي خواهند اين جور وانمود بکنند که نظام اسلامي قادر نبوده است و قادر نيست مشکل اقتصادي ملت ايران را و مشکلات اساسي ملت ايران را حل کند و گره ها را باز کند؛ يک سوءاستفاده اين جوري مي خواهند بکنند براي کوبيدن نظام اسلامي .

اين حرف ناشي از بغض و عداوت و کينه آنها به نظام اسلامي است .

اين يک حرف خلاف واقع است .

خدماتي که نظام اسلامي و جمهوري اسلامي به ايران و ملت ايران در اين مدت کرده است ، يک خدمات برجسته و فوق العاده است .

اگر وضع ملت را و وضع کشور را مقايسه کنيم با قبل از دوران اسلامي يعني در دوران طاغوت ، آن وقت معلوم مي شود که چه خدمات بزرگ و ارزشمندي را نظام اسلامي تقديم کرده است .

بله ، ضعف هايي وجود دارد؛ اين ضعف ها مربوط به مديريت ماها است ، اين مربوط به کمبودها و ناتوانايي هاي مديراني است که در بخش هاي مختلف مشغول کار بوده اند؛ اما نظام اسلامي توانايي هايي را در خود پرورش داده و مديراني را تربيت کرده است که توانسته اند کارهاي بسيار بزرگي را در طول اين سي و چند سال براي کشور انجام بدهند؛ آن هم درحالي که در اين سي و چند سال ، ملت از همه طرف در فشار تحريم و فشار اقتصادي دشمنان بوده است .

من چند نمونه را عرض مي کنم .

البته اينها فقط نمونه هايي است که من مي گويم والا آن فهرست خدمات نظام جمهوري اسلامي ، يک فهرست بسيار طولاني تر از اين حرف ها است .

ببينيد! جمعيت کشور از اول انقلاب تا امروز دو برابر شده است .

يعني از حدود چهل ميليون به نزديک به هشتاد ميليون رسيده است ، اما آنچه اتفاق افتاده و آن کارهايي که در زمينه هاي مختلف انجام گرفته است ، بحث دو برابر و سه برابر نيست ، [بلکه ] ارقام فوق العاده و بسيار چشمگيري است .

در زمينه هاي زيرساختي ، کارهايي در کشور شده است که حقيقتا از نظر معيار و مقياسي ، [که ] انسان با کشورهاي ديگر مي سنجد، بسيار بزرگ و عظيم است .

از باب مثال : راه هاي کشور در اين مدت ، شش برابر شده است ؛ ظرفيت بنادر کشور در اين مدت ، بيست برابر شده است ؛ سدهاي مخزني کشور -که آب شرب و آب کشاورزي را تأمين مي کنند- سي برابر شده است ؛ توليد برق کشور، چاهرده برابر شده است ؛ صادرات غير نفتي کشور، ٥٧ برابر شده است - قبل از انقلاب ، [يعني ] در دوران طاغوت ، صادرات کشور تقريبا منحصر بود به نفت و يک مختصري اشياء توليدي ديگر که در جنب صادرات نفتي ، تقريبا هيچ بود؛ امروز صادرات غير نفتي ٥٧ برابر افزايش پيدا کرده است - توليد محصولات پتروشيمي سي برابر و توليد محصولات فولادي پانزده برابر [شده است ]؛ اينها کارهاي زيرساختي است ؛ هر کشوري بخواهد تحرک پيدا کند، پيشرفت اقتصادي پيدا کند، به اين چيزها احتياج دارد؛ اين کارها در دوران انقلاب انجام گرفته است .

در زمينه علم و فناوري ، از اول انقلاب [تاکنون ]، تعداد دانشجويان ٢٥ برابر شده است ؛ اول انقلاب ، همه دانشجويان کشور دويست وخرده اي هزار [نفر] بود، امروز نزديک پنج ميليون دانشجو در کشور مشغول تحصيل هستند؛ مقالات علمي شانزده برابر [شده ]؛ و فعاليت هاي علمي و فناوري فراوان ديگر.

در زمينه توسعه ي اجتماعي و انساني ، شاخص ها بسيار بالا است .

در زمينه خدمات -خدمت رساني - به مردم -مثل برق و گاز و تلفن و آبادي روستاها- آمارها بسيار خوب و مژده بخش است .

در زمينه فعاليت هاي نظامي ، آمارها فوق العاده است ؛ کشوري که قبل از پيروزي انقلاب ، از لحاظ نظامي وابسته محض به خارج از کشور بود - آن هم به دشمناني مثل آمريکا- امروز از لحاظ پيشرفت هاي نظامي ، آن چنان چشمگير است کهچشم دشمن را هم مي زند، او را هم خشمگين و نگران و هم عصباني مي کند.

اينها همه اش هنر نظام اسلامي است ؛ اينها کارهايي است که نظام اسلامي کرده است .

عرض کردم که اگر اين فهرست را بخواهم بگويم ، يک فهرست بسيار طولاني است و کار از اينها برتر و بالاتر است .

البته انقلاب متوقف نمي شود، پيشرفت متوقف نمي شود؛ کارهاي زيادي وجود دارد که بايد انجام بگيرد و به حول و قوه الهي انجام خواهد گرفت و در سياست هاي کلي نظام اسلامي [هم ] به آن کارهايي که بايد در آينده انجام بگيرد، تصريح شده است و ذکر شده است که چه کارهايي بايد انجام بگيرد [۶]


درنگ (3)

ج. ذوالجلالی 1. تمام گل‌هایی که در آینده خواهند رویید،در دل بذر‌های امروز نهفته اند.

2. کارهایی که در گذشته کرده‌ایم، مانند سایه، ما را تعقیب می‌کنند.

3. اگر به یک انسان، فرصت پیشرفت ندهید، لیاقت، چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت.

4. گاهی صدای پول، ندای عدل را خاموش می‌کند.

5. ثروت اگر صرف نیکوکاری نشود، باری است که باید به زحمت برُد و به حسرت گذاشت.

6. اگر پول در جیب نداری، عسل در دهان داشته باش.

7. کسی که می‌خواهد درو کند، باید بکارد.

8. کسی که خوار می‌کارد، نباید انتظار روییدن گل را داشته باشد.

9. آن که خندان گناه می‌کند، گریان وارد دوزخ می‌شود.

10. مردم، روزی برگ بی‌خار بودند و امروز، خار بی‌برگ شده‌اند.

11. اگر می‌خواهی بدانی چه بوده‌‌ای، بنگر که چیستی و اگر می‌خواهی بدانی چه خواهی شد، بنگر که چه می‌کنی.

12. پول برای شما، آشنا می‌آورد؛ ولی صفا و صّمیمیت نمی‌آورد.

13. کسی که تو را بترساند، تا به ایمنی برسی، بهتر از کسی است که تو را ایمن سازد؛ تا به کام ترس و خطر بیفتی.

14. اگر در بازار باشی و دلت در مسجد باشد، بهتر از آن است که در مسجد باشی و دلت در بازار باشد.

15. موفقّیت برای اشخاص کم ظرفیت، مقدّمۀ گستاخی است.

16. خطا کردن، یک کار انسانی است؛ ولی تکرار آن، یک کار حیوانی.

17. دنیا با هّمت جوانان و تجربۀ پیران، اداره می‌شود.

18. باید از خدا چنان بیم داشت که امید را از یاد ما ببرد؛ نه آن که چندان امید داشت که بیم را از یادمان ببرد.

19. آیا خودت با وفا و صادقی که انتظار وفا و صداقت داری؟

20. اگر سِندانی، پا بر جا باش و اگر چکشی، محکم تر بکوب.

21. آنان که نمی‌توانند خود را اداره کنند، ناچار از اطاعت دیگرانند.

22. راستی، یگانه سکّه‌ای است که همه جا قیمت دارد.

23. کسی که بر دیگران حکومت می‌کند، اوّل باید حاکم برخود باشد.

24. مردی که کوه را از میان برداشت، کسی بودکه شروع به برداشتن سنگریزه‌ها کرد.

25. ما در بارۀ آن چه داریم، کمتر فکر می‌کنیم و بیشتر در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم.

26. تمّلق، سکّه‌ای تقلّبی است که جاه طلبی ما، آن را رواج می‌دهد.

27. حقیقت، سنگین است؛ از این رو، افراد کمی حاضرند آن را تحمّل کنند.

28. برای آن‌که رو به روی قاضی نایستی، پشت سر قانون راه برو.

29. ریاست، باده‌ای است که هر کس بنوشد، نمی‌تواند از مستی آن مصون باشد.

30. کسی که در حضورت از تو می‌ترسد، در غیاب، از تو متنّفر است.

31. همیشه دم از صلح بزن؛ ولی آمادۀ جنگ باش.

اقتصاد مقاومتی در گلستان سعدی

ج. ابویاسر

سعدی، شاعر حکیم و دانشمند و آگاه از آموزه‌های دینی و تجارت اجتماعی، در قالب شعر، نثر و داستان، حکمت‌های گران بهایی را بیان کرده است.

باب سوم گلستان سعدی ( در فضیلت قناعت ) در قالب 28 داستان آمیخته به شعر، حاوی مطالب سودمندی در بارۀ قناعت، مقاومت بر سختی‌ها، پرهیز از تقاضا، زیر بار منت نرفتن، استعنای روحی، نداشتن طمع، تلاش برای تامین رزق، دست تمنا پیش دیگران نگشودن، صبر برداشته‌ها، ساده زیستی و...

است که همه به نوعی در سطح کلان به « اقتصاد مقاومتی » و رهایی از اسارت و وابستگی مربوط می‌شوند.

نگاهی گذرا به حکایت این باب از گلستان داریم:

1. در یک‌جا سخن از درویش فقیری است که شعارش این است:به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق که بار محنت خود به، که بار منت خلقاو حاضر است از گرسنگی بمیرد؛ ولی دست از حاجت پیش کسی نگشاید.

2. در حکایتی دیگر در پرهیز از پرخوری و مصرف زیاد، می‌گوید:خوردن برای زیستن و ذکر کردن است تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است

3. در داستان دیگری، سرنوشت دو درویش خراسانی را بیان می‌کند که همسفر شدند، یکی روزی سه بار غذا می‌خورد و دیگری هر دو شب یک بار افطار می‌کرد.

وقتی آنان به جرم جاسوسی دستگیر و زندانی می‌شوند و پس از دو هفته، بی‌گناهی آنان ثابت می‌شود و به حکم قاضی آزاد می‌شوند، آن پرخور پر مصرف، در زندان مرده بود و آن قانع کم خوراک، زنده مانده بود.

4. در حکایتی دیگر از بقاّلی سخن می‌گوید که از صوفیان طلبکار بود و بقال هر روز با سخنان تند، آنان را ملامت می‌کرد و طلب خود می‌خواست.

یکی گفت: نفس را وعده دادن به طعام، آسان‌‌تر است که بقال را به درم ( یعنی تا می‌توان، نباید رو به استقراض آورد؛ تا پشتوانۀ مصرف گردد ).

5. در حکایتی دیگر از درویشی سخن می‌گوید که نیازمند بود.

کسی شخص ثروتمندی را به او معرفی کرد و گفت: اگر نیاز تو را بداند، کمک می‌کند.

به توصیه او، نزد وی رفت؛ ولی او را شخصی عبوس و متکبر یافت و بی عرض حاجت، بیرون آمد و گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم.

6. داستانی دیگر می‌گوید: در اسکندریه، خشک‌سالی بود و مردم در فشار و کسی هم مال و ثروتی داشت و به این و آن می‌داد.

گروهی از درویشان به قصد حضور بر سر سفره‌اش، با سعدی مشورت می‌کنند.

وی موافقت نمی‌کند و می‌گوید:

نخورد شیر، نیم خوردۀ سگ ور بمیرد به سختی اندر غار

تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار

7. داستان دیگرش در بارۀ حاتم طائی است که خار کنی را که با زحمت و عرق ریختن، نان خود را در می‌آورد، بر سر سفره خویش دعوت کرد و گفت که خلقی از آن بهره‌مندند. او گفت:

هر که نان از عمل خویش خورد منت از حاتم طائی نبرد

8. در حکایتی دیگر از رنج و ناراحتی خود می‌گوید که پا برهنه بود و قدرت خرید کفش نداشته، در مسجد کوفه کسی را می‌بیند که پا ندارد. پس خدا را شکر می‌کند که اگر کفش ندارد، پا دارد؛ پس بر بی کفشی باید صبر کرد و قدر نعمت موجود را شناخت.

9. همچنین داستان بازرگان حریصی را می‌آورد که صد و پنجاه شتر بار و چهل بندۀ خدمتکار داشت و شبی در جزیره‌ای با سعدی هم حجره شد و تا صبح از مال التجاره و رویاهایش و برنامه‌های سفرهای آینده و تجارت‌های پر سود سالیان دیگرش می‌گفت و در پایان به سعدی گفت: تو هم از آن چه دیده و شینده‌‌ای، چیزی بگوی.

سعدی در انتقاد از آن همه مال دوستی و حریصی و افزون خواهی او گفت:گفت: چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند، یا خاک گور

10. حکایت دیگر در بارۀ مردی ثروتمند، اما بخیل و خسیس است که از آن همه دارایی، خیری به کسی نمی‌رساند و بعد در سفری دریایی، کشتی‌اش چار امواج شد و دست به دعا برداشت؛ به عادت همۀ غافلان که وقتی احساس خطر می‌کنند، به یاد خدا و دعا می‌افتند.

سرانجام، جان باخت و اقوام فقیرش در مصر از میراث او به نوایی رسیدند؛ یکی بر مرکبی سوار بود و به تاخت می‌رفت.

سعدی به او می‌گوید:

بخور ای نیک سیرت سره مرد کان نگون بخت، گرد کرد و نخورد.

پس، سرمایه باید به کار آید؛ هم برای خودت و هم برای دیگران!

11. حکایت بیست و هشتم و آخر، دربارۀ درویشی غار نشین و از جهان و جهانیان بریده است که به ملوک و اغنیا به دیدۀ بی‌اعتنایی می‌نگریست و متعقد بود که در سوال و در خواست را باید بست؛ تا از «وابستگی ابدی» رها شد.

آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع، بلند بود

یکی از ملوک، او را به نان و نمکی دعوت کرد و او پذیرفت؛ چون اجابت یک دعوت بود.

روزی دیگر آن پادشاه به دیدار عابد رفت.

عابد از جای جست و او را در آغوش کشید و مهربانی کرد.

چون پادشاه رفت، یکی از اصحاب پرسید: ای شیخ! چندین ملاطفت که امروز با پادشاه کردی، خلاف عادت تو بود.

گفت: مگر نشنیده‌ای که گفته‌اند: بر سر سفره هر که بنشینی، باید به خدمت او بر خیزی ( یعنی این گونه بهره وری از مال دیگران، استغنا و آزادگی را از بین می‌برد ).

پایان بخش این حکایت، این اشعار نغز است که همان اقتصاد مقاومتی را می‌رساند و ساختن به اندک و ساده، و نرفتن زیر بار اسارت و وابستگی:

گوش تواند که همه عمر، وی نشنود آواز دف و چنگ و نی

دیده شکیبد زتماشای باغ بی گل و نسرین به سر آرد دماغ

ور نبود بالش آکنده پر خواب توان کرد خزف زیر سر

ور نبود دلبر همخوابه پیش دست توان کرد در آغوش خویش

وین شکم بی هنر پیج پیچ صبر ندارد که بسازد به هیچ

پس، مصرف زدگی و حرص و تجمل و آز، بردگی می‌آورد و قناعت و صبوری و ساختن به داشته‌های خویش و دست نیاز پیش اجانب نگشودن، مایۀ عزت و سربلندی و استقلال است.

سعدی در جای دیگری از گلستان گفته است:

کهن جامۀ خویش پیراستن به از جامۀ عاریت خواستن

مدیریت پیشگیرانه

جواد محدّثی

آن چه فعالیت‌ها را به ثمر می‌رساند و زیان‌ها و آسیب‌ها و خطرها را در برنامه‌ها می‌کاهد، « مدیریت » است.

مدیریت، گاهی در صحنۀ حوادث و پی‌گیری امور است و گاهی قبل از بروز حادثه و پیش‌گیری از بروز مشکلات است.

مدیر موفق، کسی است که برای پیش‌گیری، هم برنامه و اتاق فکر و هم اقدام مناسب داشته باشد.

به چند نوع پیش‌گیری در مدیریت، در عرضه‌های اجتماعی، اخلاقی و... اشاره می‌شود:

1.پیش‌گیری از رسوایی؛

خطا و گناه، چه در امور اجتماعی و معاشرتی، چه در مسائل دینی و شرعی و چه درستسی در انجام مسئولیت‌ها، موجب رسوایی و بد نامی می‌شود.

دل‌سوزان، به افرادی که راه خطا می‌روند، هشدار می‌دهند و نصیحت می‌کنند.

کسی آن که نصیحت پذیر و پند آموز باشد و هشدارها را جدی بگیرد، از رسوایی، مصون می ماند؛ اما کسی که مغرورانه و خود خواهانه با نصیحت‌گر و هشدار دهنده رفتار کند، رسوا می‌شود.

امام علی علیه السلام می‌فرماید:« من قبل النصیحه، امن من الفضیحه ؛ [۷]هر کس نصیحت را بپذیرد، از رسوایی، ایمن می‌شود »

2. پیش‌گیری از مهلکه‌ها؛

بسیاری از آنان که به بن بست‌های اجتماعی می‌رسند، ورشکست می شوند، معتاد می‌گردند، در دام دوستان نا باب می‌افتند، مال و جان خود را از دست می‌دهند یا موقعیت شغلی و اعتبار مردمی خود را از دست می‌دهند، کسانی اند که بدون « عاقبت اندیشی » و « آینده نگری »، دست به کارهای نسنجیده و نپخته می‌زنند عاقل آن است که اندیشه کند پایان کار را .

امام علی علیه السلام می‌فرماید:« من فکر فی العواقب امن المعاطب؛1هر کس در عواقب بیندیشد، از معاطب (مهلکه‌ها ) در امان می‌ماند ».

مهلکه برای هر کس به نوعی است؛ ناکامی در مدیریت و به هم ریختن اوضاع و دست نیافتن به اهداف نیز نوعی مهلکه است.

3. پیش‌گیری از تاسف و تلف؛

افراد ارزشی و هدفمند، بر لغزش‌ها و از دست رفتن فرصت‌ها، اندوه می‌خورند.

هدر رفتن موقعیت‌ها و راه یافتن فساد به کار و کارمندان و مدیران، یک ضایعۀ اسفناک و تلف شدن سرمایه‌های انسانی و موقعیت‌های زمانی است.

در روایات، حتی در مورد « نگاه گناه » هم این تاسف و تلف، مطرح شده است.

اگر کسی مدیریت مناسبی بر نگاهش نداشته باشد، گرفتار درد سر و اندوه می‌شود.

امیر مومنان علیه السلام می‌فرماید:« من غض طرفه قل اسفه و امن تلفه؛ [۸]هر کس نگاهش را فرو بندد، تاسفش کم می‌شود و از تلف و خوف هلاک آن نگاه، ایمن می‌گردد ».

در مدیریت، پیش‌گیری از هر مسله تاسف آور، نشان آینده نگری است.

4. پیش‌گیری از زوال نعمت؛

اگر توفیق، یک نعمت به شمار آید، قدر آن هم دانسته می‌شود.

قدر دانی از نعمت، سبب بقای آن است و ناسپاسی، موجب زوال آن.

کسی که بخواهد از نعمت‌ها برخودار باشد، باید قدردان فرصت‌های ارزشمند خدمت‌گزاری باشد.

بسیارند کسانی که با ناسپاسی، دچار « زوال نعمت » شدند و عافیت و رفاه و توفیق آنان تبدیل به بلا و سختی و سلب توفیق گشت.

در سخنان امام علی علیه السلام آمده است:« شکر النعمه امان من تحویلها و کفیل بتاییدها ؛ [۹]سپاس نعمت، موجب ایمنی از دگرگون شدن نعمت و ضامن بقا و پایداری آن است ».

غیر از زمان محدود و دورۀ تعیین شده که مسئولیت‌ها و مدیریت‌ها را دست به دست می‌گرداند، خطاها و کفران نعمت‌ها هم گاهی سبب محرومیت از خدمت می شوند و نعمت از دست می‌رود.

مدیر موفق می‌تواند از این گونه زوال نعمت پیش‌گیری کند.

در روایات آمده است که « فرصت‌های خیر » را مغتنم بشمارید.

این فرصت‌ها گاهی مربوط به خود شخص و بهره مندی‌های مادی و معنوی و اخلاقی اوست و گاهی در ارتباط با دیگران است؛ مثل فرصت‌ها و زمینه‌های تربیت فرزند، نیرو پروری برای انقلاب، اصلاحات اجتماعی و اداری، امر به معروف و نهی از منکر، عمران و آبادانی کشور، ایجاد اشتغال و رفاه عمومی، حل مشکلات اجتماعی و بستر سازی برای خدمت دیگران در دوره‌های و نسل‌های آینده.

5. پیش‌گیری از لغزش‌ها؛

گاهی خود سری‌ها، تک روی‌ها، بی برنامگی‌ها و سهل انگاری‌ها، لغزش‌های جبران ناپذیری پدید می‌آورد.

عامل پیش‌گیری از این لغزش‌ها، مشورت و همفکری و تدبیر و جدی گرفتن امور و بها دادن به تذکرات دل‌سوزان و اتنتقادهای خیر خواهان است.

در کلام حضرت امیر علیه السلام آمده است:« شاور ذوی العقول تا من الزلل و الندم؛ [۱۰]با خردمندان، مشورت کن؛ تا از لغزش و پشیمانی مصون باشی ».

تاکید بر رایزنی با خردمندان، می‌رساند که در مشورت، باید به نظر صاحبان خرد و شعور و تجربه توجه کرد و مشاوران را از اهل فهم و درایت برگزید؛ نه بر اساس رفاقت و منفعت و هوای دوستان را داشتن وگرنه، مشورت با غیر عقلا به بیراهه می‌کشاند.

6. پیش‌گیری از بلاع و گرفتاری‌ها؛

در دوران مدیریت و فعالیت اشخاص، گاهی گرفتاری‌ها و بحران‌هایی پیش می‌آید که می‌توان از آنها پیش‌گیری کرد.

عامل در افتادن به این ورطه، گاهی دوستان ناباب و همنیشان غیر صالح و حلقه‌های رفاقتی ناسالم است که تاثیر منفی آنها روشن و اجتناب نا پذیر است.

مگر می‌شود با آتش بازی کرد و دچار سوختگی نشد یا چهره و لباسی دود نگیرد و سیاه نشود؟مولای متقیان می‌فرماید:« لا یأ من مجالسو الا سرار غوائل البلاء؛ [۱۱]همنشینان با اشرار، از غائله‌ها و مصیبت‌های بلا ایمن نیستند ».

می‌توان با تغییر در دوستان و جایگزین ساختن همنشینان و همکارانت خوب، از گرفتاری‌ها نجات یافت و از بروز برخی بلاها ایمن گشت.

این نیز نوعی عمل پیش‌گیرانه است.

7. پیش‌گیری از پیامدهای سخن؛

همیشه کارها ایمان برای ما درد سر ساز نیست.

گاهی هر چی می‌کشیم، از دست زمان و حرف‌های نسنجیده و بی‌فکری است.

راه پیش‌گیری از ندامت‌های تلخ برای حرف‌های نسنجیده، صحبت کردن با « تامّل و تدبّر » است.

مزن بی تامّل به گفتار، دم نکوگو، اگر دیر گویی چه غم؟

امیر مومنان علیه السلام می‌فرماید:« التانّی فی القول یو من الزلل؛ [۱۲]تامل و درنگ در گفتار، از لغزش ایمن می‌سازد ».

گاهی پیامدهای سخنان بی مورد و بی تامل، آن قدر تلخ، زیان آور و رسواگر است که دیگر قابل جبران و جمع و جور کردن نیست و حیثیت یک عمر را بر باد می‌دهد.

کسی که نتواند بر گفته‌های خود مدیریت داشته باشد و مالک زبان و کلامش نباشد، باید تاوان عوارض و عواقب آن را هم بدهد.

چه بسیار پیش می‌آید که حرف‌های زشت دیگران یا افشارگری‌ها و آبروریزی‌ها، معلول یک سخن نا به جای شخص است.

هر که بد بگوید، بد می‌شنود.

توهین، توهین می‌آورد.

برای آن که از دیگران جواب ناپسند و توهین آمیز نشنویم، باید مواظب کلمات و سخنان خویش باشیم.

کسی که سخنان توهین آمیز و تحریک کننده بگوید، نباید انتظار جواب مودبانه و متین داشته باشد.

چه زیباست سخن امام علی علیه السلام که می‌فرماید:« لا تسی الخطاب، فیوک نکیر الجواب؛ [۱۳]خطاب و سخن بد مگو؛ تا جواب زشت و نا پسند تو را ناراحت نکند».

آن حضرت در جای دیگر فرمود: « هر کس ان چه را سزاوار نیست.

بگوید، آن چه را خوشایندش نیست می‌شنود ». [۱۴]

8. پیش‌گیری از متّهم شدن

جلوی زبان و فضاوت مردم و برخی شایعات را نمی‌توان گرفت.

زمینه ساز برخی بدبینی‌ها و شایعات و حرف‌هایی که پشت سر یک مدیر ‌می‌زنند، چه بسا رفتار خود اوست.

هر که بار سوا نشیند، عاقبت رسوا شود.

هر کس جاهای مشکوک برود یا با چهره‌های مسئله دار نشست و برخاست کند یا کارهای غیر قابل توجیه انجام دهد، او را فاسد و متهم می‌دانند.

در روایات آمده است که « از مواضع تهمت بپرهیزید ».

این هم نوعی از پیش‌گیری مدیرانه است؛ تا جلوی متهم شدن در نظر دیگران را بگیرد و حرف‌های بی حساب و کتاب جمع شود.

امیر مومنان علیه السلام می‌فرماید:« من عرض نفسه للتهمه، فلا یلو من اساء الظن به؛ [۱۵]هر کس خود را در معرض تهمت قرار دهد، اگر کسی به او بدگمان شد، او را سرزنش نکند ».

پیش‌گیری در این عرصه، داشتن رفتاری است که بهانه دست دیگران ندهد و آنان را بدبین نکند و در نتیجه، پشت سر شخص، به بد گویی نپردازد.

بنابراین، مدیریت، تنها در زمینۀ مهار بحران‌ها و حل مشکل‌ها نیست که ظهور می‌کند؛ بلکه گاهی هم در جلوگیری از پیش آمدن بحران و پیش‌گیری از پیدایش مشکل است. و...« علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد» و این، برترین مدیریت به شمار می‌آید.

2. همان، ص 316 ، حدیث 8540.

زشتی دروغ مدیران

سيد مجيد حسن زاده

يکي از عواملي که به اعتماد عمومي ضربه مي زند و انسان را خوار وبي ارزش و حقير مي کند، [۱۶]دروغ گويي است .

دروغ گو به گونه اي رسوا و بي اعتبار مي شود که همچون چوپان دروغ گو، سخنان راستش هم خريداري ندارد.

دروغ ، يکي از گناهان کبيره و از مفاسد بزرگ اخلاقي است .

دروغ گو، طعم ايمان را نمي چشد [۱۷] و بهره اي از حقيقت دين ، نصيب وي نمي شود. او خائن و از جوانمردي بي بهره است [۱۸] و روزي اش اندک مي شود. [۱۹]در قرآن آمده است :« انما يفتري الکذب الذين لا يومنون بآيات الله ؛ [۲۰] آنان که به آيات خداوند، ايمان ندارند، بر خدا دروغ مي بندند ».

امام باقر عليه السلام مي فرمايد: « ان الکذب هو خراب الايمان ؛ [۲۱] دروغ گويي ، موجب نابودي ايمان است ».

از امام حسن عسگري نيز چنين نقل شده است : « اگر همۀ پليدي ها در اتاقي جمع شوند، کليد آنها دروغ گويي است . [۲۲] دروغ ، موجب فراموشي مي شود و شخص دروغ گو، فراموشکار شده ، با دروغ هاي ديگري ، سخنان پيشين خود را بي اعتبار مي سازد و خود را رسوا مي کند.

امام صادق عليه السلام مي فرمايد: « يکي از چيزهايي که خداوند بر ضد دروغ گو [ و براي رسوايي او ] به کار مي گيرد، فراموشي است ». [۲۳]نا شايست بودن دروغ ، متوقف بر وجود مفسده نيستو حتي اگر مفسده اي نيز براين کار مترتب نشود، باز اين عمل ، زشت و ناپسند شمرده شده است ».

پيامبر اکرم صلي الله و آله در سفارش هايش به ابوذر فرمود: « واي بر کس که سخن دروغ بگويد؛ تا ديگران را بخنداند.

واي بر او؛ واي بر او؛ واي بر او »! [۲۴] اين تاکيد بر پرهيز از دروغ گويي ، بيان گر بزرگي گناه دروغ است .

دروغ گويي با گفتن دروغ هاي کوچک ، شروع مي شود و شخص کم کم بر گفتن دروغ هاي بزرگ هم جرات پيدا مي کند.

از اين رو، در تعاليم اسلامي از دروغ هاي کوچک و بزرگ نهي شده است .

امام باقر عليه السلام فرمود: امام سجاد عليه السلام همواره به فرزندانش مي فرمود: « از دروغ هاي کوچک و بزرگ در هر جدي يا شوخي سخن گفتن ، پرهيز کنيد؛ زيرا وقتي انسان دروغ کوچک بگويد، بر گفتن دروغ بزرگ نيز جرات پيدا مي کند [۲۵] ».

يکي از روش هاي مهم خود سازي ، تهذيب نفس و از بين بردن صفات ناپسند، ترک دروغ گويي است .

« شخصي خدمت پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله رفت و گفت : اي پيامبر! اخلاقي به من تعليم ده که خير دنيا و آخرت در آن جمع شده باشد.

پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله فرمود: دروغ نگو! وي مي گويد: گاهي در موقعيتي قرار مي گرفتم که مي خواستم کاري بر خلاف رضاي خدا انجام دهم ؛ اما آن را ترک مي کردم ؛ زيرا مي ترسيدم که کسي از من بپرسد: آيا فلان کار و فلان کار انجام دادي ، در اين حال ، اگر راست مي گفتم ، رسوا مي شدم و اگر دروغ مي گفتم ، بر خلاف سخن پيامبر صلي الله عليه و آله [ و قولي که به او داده بودم ] عمل مي کردم . [۲۶]

گرچه دروغ براي همۀ افراد، حرام از گناهان بزرگ شمرده شده است ، اما بدون شک براي مديران وکارگزاران نظام اسلامي ، زشت تر و گناه آن سنگين تر است ؛ زيرا آنان در جايگاه رهبري و هدايت نيروهاي زير دست قرار دارند و کارگران و کارمندان حوزة مديريتشان ، از آنان پيروي مي کنند و گاهي اعمال و رفتار آنها را الگو قرار مي دهند.

از اين رو، مديران و مسئولان علاوه بر آن که خودشان بايد صادق و راستگو باشند، نبايد با سخت گيري و عيب جويي ، زمينۀ دروغ گويي نيروهاي زير دست را فراهم کنند.

همچنين ارائه گزارش هاي نادرست از کمبودهاي جامعه و تهيۀ آمارهاي غير واقعي از فعاليت هاي انجام شده ، از دروغ هاي بزرگ محسوب مي شوند و تاثيرات زيان آوري در جامعه بر جاي مي گذارند.

يک مدير و مسئول در نظام اسلامي ، به گفتار چاپلوسان و سخن چينان در بارة ديگر نيروها، توجه نمي کند و بدون تحقيق و تفحض کامل ، گزارش ها را تاييد يا رد نمي کند.

پخش و انتشار شايعات و سخنان دروغين در جامعه ، از دروغ ها و گناهان بزرگ است و هر چه اين نوع دروغ ها از حيث موضوع ، مهم تر و دايرة انتشار آنها وسيع تر باشد، گناه آنها بزرگ تر است .

شايعۀ دروغين تقلب در انتخابات دورة دهم رياست جمهوري در سال ١٣٨٨ ش .

از طرف گروهي فتنه گر و ملتهب کردن فضاي جامعه و ايجاد هرج و مرج و بي نظمي و کشاندن مغرضان ، جاهلان و نا اهلان به خيابان ها و ايجاد آسيب هاي مادي و معنوي و ضربه زدن به حيثيت نظام و انقلاب ، گناهي نا بخشودني است که عاملان و مرتکبان اين خيانت بزرگ بايد در پيشگاه عدل الهي ، پاسخ گوي اين عمل ننگين خويش باشند و شايد به دليل همين اهميت و تاثيرات است که رسول خاتم ، صلي الله عليه و آله دروغ را در کنار شرک به خداوند و نافرماني پدر و مادر، از بزرگ ترين گناهان کبيره شمرده است .

رسول اکرم صلي الله عليه و آله در اين باره فرمود: « الا اخبرکم باکبر الکبائر؟ الاشراک بالله و عقوق الوالدين و قول الزوراي الکذب ؛ [۲۷] آيا شما را از بزرگ ترين گناهان کبيره آگاه کنم ؟شرک به خداوند و نافرماني پدر و مادر و دروغ .

نشانه های مدیران شایسته

عبدالرحیم اباذری

انتخاب مدیران شایسته و کار آمد در هر نظامی، مورد توجه و اهتمام ویژه است؛ به خصوص در نظام جمهوری اسلامی ایران؛ چرا که سپردن مسئولیت‌های اجرایی و غیره به افراد فاقد صلاحیت‌های لازم و ضعیف، آسیب‌ها و آفت‌های بسیاری به وجود می‌آورد که گاهی تدارک و جبران آن امکان پذیر نیست.

تجربۀ 38 سال گذشته نشان می‌دهد که گزینش و حضور مدیران قوی در رده‌های مختلف مدیریتی موجب رشد و شکوفایی و کار آمدی در نظام مدیریتی، کشور شده است. و انتصاب‌های نادرست، پیامدهای ناگواری را به نظام مدیریتی تحمیل کرده است.

معیار و ملاک در مدیران لایق و کار آمد چست و چه کسانی را به عنوان مدیران شایسته و کار آمد می‌توان معرفی و گزینش کرد؟ در این فرصت به ویژگی‌های مدیران شایسته و کار آمد به ترتیب زیر اشاره می‌شود:

1. به حلال و حرام خدا و بایدها و نبایدهای قانونی و اخلاقی پای‌بند هستند.

2. خود را در برابر مردم، واقعا خادم می‌دانند و این حس در وجودشان نهادینه شده است.

3. در برابر رخدادها صبور، حلیم و بردبار بوده، در عین حال، قاطع و انقلابی عمل می‌کنند.

4. از ظرفیت‌ها و امکانات موجود، بهره‌برداری بهینه می‌کنند و فرصت‌ها را از دست نمی‌دهند.

5. همواره در برابر مسئولیتی که پذیرفتند، پاسخ‌گو هستند و هرگز فرافکنی نمی‌کنند.

6. در کنار اعتماد به نفس قوی، توکل به خدا دارند و از عنایات سبحانی، غافل نیستند.

7. دشمن را خوب می‌شناسند و هرگز به او اعتماد نمی‌کنند و در برابر تهدیدها و ترفندهای بیگانگان، موضع قاطع و مناسب و برنامه ریزی شده می‌گیرند.

8. در گفتار و کردار، صداقت دارند و هرگز دچار تعارضی و فراموشی نمی‌شوند.

9. خود را مانند سایر آدم‌ها می‌دانند و به همین سبب، اگر اشتباهی را مرتکب شدند، به گردن می‌گیرند و بعد عذر خواهی کرده، جبران می‌کنند.

10. کاری را که از عهده شان خارج است و از دستشان بر نمی‌آید، به مردم وعده نمی‌دهند.

11. هر مسئولیتی را که بر عهده می‌گیرند، سعی می‌کنند آن را به خوبی و با استحکام و با پشت‌کار لازم، انجام داده، سر وقت به انجام برسانند.

12. از ختلاف و حاشیه سازی دوری می‌کنند و همواره ندای وحدت و صمیمیت سر می‌دهند.

13. قانون گرا و قانون محور بوده، در زندگی فردی و اجتماعی، منظم و مرتب هستند و به وقت و حقوق دیگران احترام می‌گذارند.

14. خلاقیت و توانایی بالایی دارند، و دیگران را به ناتوانی متهم نمی‌کنند.

15. ثبات شخصیتی دارند و برای اثبات خود، به ریا کاری، چاپلوسی و عوام فریبی پناه نمی‌برند.

16. در قاموس مدیران کار آمد، هرگز هدف وسیله را توجیه نمی‌کند.

از این رو، آنها حاضر نمی‌شوند حتی برای رسیدن به اهداف متعالی، دست به کارهای ضد ارزشی و خلاف شرع و اخلاق بزنند.

17. چون معیار و ملاک مشخصی در حیطۀ مسئولیت دارند، قابل پیش بینی هستند؛ نه خود سر درگم می‌شوند و نه دیگران را سرگردان می‌کنند.

18. هر جا زمینۀ کار و خدمت فراهم باشد، با آغوش باز از پیشنادها استقبال می‌کنند و در هر موردی نیاز نبود، بدون حاشیه کنار می‌روند؛ یعنی شیفتۀ خدمت هستند؛ نه تشنه قدرت

19. چون حیوان درنده به تعبیر حضرت امیر علیه السلام مسئولیت را وسیلۀ غنیمت و خوردن حقوق مردم و بیت المال تلقی نمی‌کنند و امانت دار خوبی هستند.

20. در برابر خدمتی که می‌کنند، هیچ منتی بر مردم نمی‌گذارند و از آنان انتظاری ندارند و آنها را بزرگ و ولی نعمت‌ خود می‌شمارند.

21. برای کارها و تلاش‌های دیگران هم ارزش قائل می‌شوند؛ اگر چه از گروه، جناح و دسته خودشان نباشند.

22. برای دورترین مردم، همانند نزدکت‌ترین آنان، سهم مساوی در نظر می‌گیرند و اطرافیان و منسوبان را تافتۀ جدا بافته نمی‌پندارند.

23. امین اسرار مردم هستند و هرگز به زندگی خصوصی آنان وارد نمی شوند.

بریده‌ها

جواب ناسزا

حکیمی را ناسزا گفتند؛ امّا او هیچ جوابی نداد.

گفتند: ای حکیم! از چه روی جوابی ندادی؟ گفت: از آن رو که در جنگی داخل نمی‌شوم که برنده آن بدتر از بازندۀ آن است.

حسرت بهشت

روزی هارون الرشید از ابن شّماک موعظه‌ای در خواست کرد.

این سماک گفت: ای هارون! بترس از این که وسعت بهشت به مقدار آسمان‌ها و زمین است؛ ولی به تو به اندازه جای پایی هم نرسد.

صبر خدا

سهراب سپهری می‌نویسد:

خداگر پرده بردارد زروی کار آدم

چه شادی‌ها خورد برهم،

چه بازی‌ها شود رسوا

یکی خندد زآبادی

یکی گرید زبر بادی

یکی از جان کند شادی

یکی از دل کند غوغا

چه کاذب‌ها شود صادق،

چه صادق‌ها شود کاذب

چه عابدها شود فاسق،

چه فاسق‌ها شود عابد

چه زشتی‌ها شود رنگین

چه تلخی‌ها شود شیرین

چه بلاها رود پایین.

عجب صبری خدا دارد

که پرده بر نمی‌دارد!

همنشین بی‌آزار

از بهلول پرسیدند: چرا این قدر به قبرستان می‌روی؟ گفت: در آن‌جا راحت ترم؛ چون با جمعی می‌نشینم که به من اذیت و آزار نمی‌رسانند؛ حسادت نمی‌کند؛ تهمت نمی‌زنند؛ طعنه و کنایه نمی‌زنند؛ خیانت نمی‌کنند؛ قضاوت نمی‌کنند؛ چاپلوسی هم نمی‌کنند و از همه بالاتر، اگر از پیششان بروم، هرگز پشت سرم بد گویی و غیبت نمی‌کنند.

آیینه ای در تابوت

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، متوجه شدند که اطلاعیه‌ای در تابلو اعلانات گذاشتند که روی آن نوشته شده بود: فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود، در گذشت و شما را در ساعت 10صبح، به مراسم تشییع جنازۀ او دعوت می‌کنیم.

همه از شنیدن این خبر، ناراحت ‌شدند کنجکاو شدند که بدانند این کدام همکارشان است که موجب عدم پیشرفت آنها می‌شده!ساعت 10صبح، تابوت را آورند.

کارمندان یکی یکی نزدیک آن رفتند.

وقتی چشمانشان به درون تابوت افتاد، متوجه شدند آیینه‌ایی درون آن است و هر کس تصویر خود را در آن می‌بیند.

دل به دست آر

عارفی را گفتند: فلان کس، بر روی آب راه می‌رود.

شیخ گفت: این که سهل است؛ وزغ هم این را بلد است.

گفتند: فلان کس در هوا می‌پرد.

شیخ گفت: زغنی و مگسی هم در هوا بپرد.

بعد گفتند: شخصی در یک لحظه از شهری به شهر می‌رود.

شیخ گفت: شیطان هم در یک نفس از مغرب به مشرق می‌رود.

این گونه کارها، قیمتی نیست؛ مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بجنبد و با خلق، داد و ستد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدا غافل نباشد.

خواجه عبدالله گوید: اگر در هوا پری، مگسی باشی و اگر بر آب شوی، خسی باشی؛ دل به دست آر؛ تا کسی باشی.

گوهر قناعت

عارفی به مسجدی رفت كه دو ركعت نماز بخواند.

در آن مسجد، كودكان درس می خواندند و وقت نان خوردن كودكان بود.

دو كودك نزدیك او نشسته بودندیكی پسر ثروتمندی بود و دیگری پسر فقیری.

در زنبیل پسر ثروتمند، پاره ای حلوا بود و در زنبیل پسر فقیر، نان خشك.

پسر فقیر از او حلوا می‌خواست.

آن كودك می گفت: اگر خواهی كه پاره ای حلوا به تو دهم، سگ من باش و چون سگان بانگ كن.

آن بیچاره بانگ سگ كرد و پسر ثروتمند پاره ای حلوا به او می داد.

باز دیگر باره بانگ می‌كرد و پاره ای دیگر می گرفت.

وهمچنین بانگ می كرد و حلوا می گرفت.

آن عارف در آنان می نگریست و می گریست.

كسی از او پرسید ک:تو را چه رسیده است كه گریان شده ای؟عارف گفت: نگاه كنید كه طمع كاری به مردم چه رسانَد؟اگر آن كودك به آن نان تهی قناعت می كرد و طمع از حلوای او برمی داشت، سگ همچون خویشتنی نمی شدآدم از بی بصری، بندگی آدم کردگوهری داشت، ولی نذر قباد و جم کردیعنی از خوی غلامی ز سگان خوار تر استمن ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد.

ترس از شایعه

در سال های دور در اصفهان مسجدی می ساختند.

کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند.

پیرزنی از آنجا رد می‌شد.

ناگهان ایستاد و گفت: به نظرم منارۀ این مسجد کج است.

کارگران، خندیدند؛ ولی معمار با صدای بلند فریاد: زد ساکت!بعد دستور داد چوب آورند و چوب را به مناره تکیه دادند و بعد گفت: حالا همه باهم فشار دهیدو مرتب از پیرزن می پرسید: مادر! درست شد؟بعد از چند دقیقه، پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند: مگر می شود مناره را با فشار راست کرد ؟معمار گفت : نه؛ ولی با این کار می‌توان جلوی شایعه را گرفت.

بعد گفت: اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می‌گفت که مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می‌گرفت، دیگر هرگز نمی‌شد مناره را در نظر مردم راست کرد؛ ولی من با یک چوب و کمی فشار ، مناره را برای همیشه راست کردم!از شایعه بترسید.

در تجارت و کسب و کار و حتی در زندگی‌تان، از شایعه بترسید.

!اگر به موقع وارد عمل شوید، به ‌راحتی منارۀ زندگی‌تان راست خواهدشد.

حکایت حکیمانه از یک حکیم

محمود شریفی

هر مدیری در هر سطح و مقامی، باید برای پیشبرد اهداف خود و وظایفی که به عهده دارد، برنامه ریزی کرده، سعی کند.

وظایف و مسئولیت‌های خود را حساب شده و طبق مقررات، پیش ببرد.

یک مدیر موفق، باید قسمتی از وقت خود را برای بررسی عملکرد خود و میزان موفقیت خود در کارهایش، اختصاص دهد و کارهایش رامورد باز بینی قرار داده، برای پیشرفت بیشتر، برنامه‌ریزی دقیق‌تری انجام دهد و در حد توان و امکان، کارها را زمان بندی کند.

علاوه بر این، یک مدیر موفق باید نسبت به مسائل و حوادثی که برای او پیش می‌آید، خوش بین باشد و اگر با اتفاقی به ظاهر نا خوشایند رو به رو شد، بگوید شاید خیری در این باشد که من از آن آگاهی ندارم و در این صورت است که او سعی می‌کند انسانی صبور حلیم و بردبار باشد.

روزی لقمان حکیم به فرزندش گفت: فرزندم! هر کار و اتفاقی که برای تو پیش آید، چه از آن خشنود شوی و چه آن را دوست نداشتی، آن را به فال نیک بگیر و آن‌ را برای خود نیک بدان.

فرزندش گفت: چطور چیزی را که دوست ندارم، برای خودم نیک بدانم و آن را هم به فال نیک بگیرم؟لقمان گفت: فرزندم! خداوند، پیامبری را مبعوث کرده، بیا پیش او برویم؛ تا آن را بیان کند؛ زیرا توضیح آن، پیش اوست.

لقمان و فرزندش هر یک سوار بر الاغی شدند و به اندازه نیاز، توشه با خود برداشتند و از شهر خارج شدند.

آنان چند شبانه روز راه رفتند؛ تا به غاری رسیدند؛ پس وارد آن غار شدند و راه رفتند؛ تا این‌که از غار بیرون آمدند؛ در حالی که روز بالا آمده بود و هوا به شدت گرم شده بود و زاد و آب و غذای آنان هم تمام شده بود و مرکب‌های آن دو خسته و کند و بی حال گردیده بودند.

لقمان و فرزندش از مرکب‌ها پیاده شدند و آنها را جلو انداختند و به راه ادامه دادند.

همان طور که در حال حرکت بودند، لقمان از دور یک سیاهی و دودی دید و پیش خود گفت سیاهی، درخت و دود هم نشان آبادی و وجود مردم است.

در این هنگام که به حرکت ادامه می‌دادند، پای فرزندش روی استخوانی قرار گرفت استخوان و در پای او فرو رفت؛ به طوری که از بالای پایش بیرون آمد.

فرزند بیهوش شد و روی زمین افتاد.

لقمان فوری به سوی او دوید و او را به سینه چسبانید و استخوان پای او را بیرون کشید و با پارچه‌ای پای او را بست و بعد به صورت فرزندش نگاه کرد، و گریه‌اش گرفت و اشگش سرازیر شد در این هنگام، قطره‌ای از اشک چشمش به صورت فرزندش افتاد، و به هوش آمد.

رو به پدر کرد و گفت: ای پدر! تو می‌گویی که این پیش آمد برای من خیر بود؛ اگر چنین است، چرا گریه می‌کنی؟بعد گفت، چگونه می‌شود خیر باشد؛ در صورتی که تو بر اثر این حادثه، برای من در حال گریه و زاری هستی و آب و غذای ما هم تمام شده است و در این بیابان، بی یار و یاور مانده‌ایم و نمی‌دانیم چه کنیم.

اگر تو با من این‌جا بمانی، هر دو خواهیم مرد و اگر تو مرا این‌جا رها کنی و بروی، تا وقتی که تو زنده هستی، حزن اندوه را با خود همراه خواهی داشت؛ پس چگونه باور کنم که این پیش آمد، خیر و نیک و به صلاح ما بوده است؟لقمان حکیم گفت: فرزندم! گریۀ من برای این است که من پدر هستم و این گریه از رقّت قلب پدری است که اشک را جاری ساخته است.

من تو را به قدری دوست دارم که حاضرم همۀ هستی خود را فدای تو کنم؛ تا تو زنده و سالم بمانی و اما این‌که گفتی: چگونه این پیش آمد برای من خیر است؛ شاید مشکلی که می‌خواست برای تو پیش آید و اتفاق نیفتاد، بزرگ‌تر و سخت‌تر و شدیدتر از این مشکلی بود که اکنون برای تو اتفاق افتاد و این مشکلی که برای تو پیش آمد، خیلی آسان‌تر از آن مشکلی بود که از تو دور شد.

در همین حال که آنان با هم گفت‌گو می‌کردند، لقمان به جلو نگاه کرد و آن سیاهی و دود را ندید و پیش خودش گفت: چیزی جلوی خود نمی‌بینیم در صورتی که قبلا آن را دیدم در همین اندیشه بود که شخصی سفید پوش را دید که با اسبی زیبا به سوی او می‌آید.

او به لقمان نزدیک شد سپس از چشم او پنهان شد و بعد صدایی شنید که به او گفت: تو لقمان هستی؟لقمان گفت: بله.

او گفت: تو حکیم هستی؟لقمان گفت: این‌طور گفته می‌شود و پرودگارم مرا چنین توصیف کرده است.

او گفت: این فرزند نادان تو چه می‌گوید؟لقمان گفت: ای بندۀ خدا! تو کیستی که من سخن تو را می‌شنوم؛ ولی صورت تو را نمی‌بینم؟ او گفت: من جبرئیل هستم؛ مرا جز فرشتۀ مقرب یا پیامبر مرسل، نمی‌بیند و اگر غیر از این بود، تو مرا می‌دیدی؛ فرزند تو چه گفت؟در این هنگام، لقمان پیش خودش گفت: اگر تو جبرئیل هستی، پس تو نسبت از من آگاه‌تری.

جبرئیل گفت: پروردگار من، به من فرمان داده بود که این شهر و آن‌چه کنار آن و همۀ کسانی را که در آن هستند، نابود کنم و بعد به من خبر رسید که شما هم قصد ورود به آن شهر را دارید؛ پس از خدا خواستم که هر طور که می خواهد، از ورود شما به این شهر جلوگیری کند و خداوند به واسطۀ آن مشکلی که برای فرزند تو رخ داد، مانع ورود شما به آن شهر شد و اگر آن مشکل پیش نمی‌آمد، شما دو نفر نیز با آن کسانی که نابود شدند، نابود می‌شدید.

سپس جبرئیل دستش را به پای فرزند او کشید و او به پا خاست و بعد هم دستی بر ظرف آب و غذای آنها کشید و آنها پر از غذا و آب شدند.

سپس آن دو و الاغ‌هایشان را بالا برد؛ همان‌گونه که پرنده بالا می‌رود، و بعد آنها را در خانه‌ای که از آن بیرون رفته بودند، قرار داد. [۲۸]

بنابراین، باید مشکلات را با برد باری تحمل کنیم و با انتخاب راه صحیح و خوش بینی، کارها را با علاقه و با سرعت، به پیش ببریم.

براده‌ها

1. انتقاد از دیگران خوب است؛ به شرطی که ما شکممان را از این راه سیر نکنیم.

در غیر این صورت، دعای شب و روزمان این می شود: خداوندا! دیگران بلغزند تا ما گرسنه نمانیم.

2. انسان علم زده، انسانی است که با تشریع یک قوطی کنسرو، به گمان می‌افتد که به راز همۀ اقیانوس‌ها پی برده است.

3. آن که برای خدا می‌جنگد، برای شیطان صلح نمی‌کند.

4. کاش می‌توانستیم برای دل‌های تاریک، از آفتاب انشعاب می‌گرفتیم.

5. زانوان یک مومن واقعی، فقط در برابر خدا طعم خاک را می‌چشد.

6. وجدان، بعد از بازنشستگی، حقوق بگیر شیطان می‌شود.

7. کسی که برای زیبایی زنی با وی ازدواج می‌کند، مثل کسی است که به خاطر طرح روی جلد، کتابی را می‌خرد.

8. هر گاه در زمینه‌ای اطلاعات شخص بیشتر از اعتقادات او باشد، ریا سر بلند می‌کند.

9. حسود، کرمی است که سرانجام زیر پای خودش له می‌شود.

10. من بر آنم که قافیه «مرد» با «درد»، اتفاقی نیست.

11. تملق، رشوه معنوی است و رشوه، تملق مادی.

12. من معمولا با دیدن میمون، به یاد داروین نمی‌افتم؛ به یاد طرفداران او می‌افتم. [۲۹]

پانویس

  1. صحفیۀ امام، ج14، ص378.
  2. امثال و حکم،دهخدا،ج1ص131.
  3. سوره لقمان آیه 12.
  4. حکم لقمان،ص19.
  5. فتح الابواب،ص307،مجلسی بحارالانوار،ج13،ص433،گرچه این داستان به نقل از ملانصرالدین مشهورشده،اما این قول صحیح نیست.
  6. از سخنان مقام معظم رهبري1/1/ ١٣٩٦.
  7. غرر الحکم، ( ج 5، ص 277 )، حدیث 8344.
  8. همان، ص 450 ، حدیث 9125.
  9. همان، ( ج 4، ص 159 )، حدیث 5660.
  10. همان، ص 179، حدیث 5752.
  11. همان، ( ج 6 ، ص 412 )،حدیث 10824.
  12. همان، ( ج 1، ص 346 )، حدیث 1311.
  13. همان، ( ج 6، ص 300 )، حدیث 10324.
  14. همان، ( ج 5، ص 291 )، حدیث 8417.
  15. همان، ص 390 ، حدیث 8889.
  16. عن ابي عبدالله عليه السلام قال : « قال عيسي بن مريم : من کثر کذبه ذهب بهاوة » ( شيخ عباس قمي ، سفينه البحار، دارالا سوه للطباعه والنشر، ج ٧، ص ٤٥٥ ).
  17. قال امير المومنين عليه السلام : « لايجد عبد حقيقه الايمان حتي يدع الکذب جده و هزله » ( همان ).
  18. قال الصادق عليه السلام : « ليس لکذاب مروه » ( همان ).
  19. قال امير المومنين عليه السلام : « اعتياد الکذب يورث الفقر »، (همان ).
  20. نحل ، آيۀ ١٠٥.
  21. سفينه البحار، ج ٧، ص ٤٥٣.
  22. « جعلت الخبائث کلها في بيت واحده و جعل مفتاحها الکذب ؛ محمد بن مکي العاملي ( شهيد اول )، الدره الباهره من الا صداف الطاهره موسسه طبع و نشر لآستانه الرضويه المقدسه ، ص ٤٣ ».
  23. قال امام صادق عليه السلام : ان مما اعان الله علي الکذابين ، النسيان ( سفينه البحار، ج ٧، ص ٤٥٣).
  24. عن النبي صلي الله عليه و آله في وصيه له قال :... « ويل للذي يحدث فيکذب ليضحک به القوم ، ويل له ، ويل له ، ويل له ( محمد بن الحسن الحرالعاملي ، وسائل الشيعه ، دار احيا التراث العربي ، ج ٨، ص ٥٧٧-٥٧٨ ).
  25. عن ابي جعفر عليه السلام ، قال : کان علي بن الحسين عليهما السلام يقول لولده : « اتقوا الکذب الصغير منه و الکبير في کل جد و هزل ، فان الرجل اذا کذب في الصغير، اجترا علي الکبير ... ( سفينه البحار، ج ٧، ص ٤٥٢).
  26. « وي ان رجلا اتي رسول الله صلي الله عليه و آله : فقال : يا رسول الله علمني خلقا يجمع لي خير الدنيا و الآخره ، فقال : لا تکذب ، فقال الرجل : فکنت علي حاله يکرهها الله فترکتها خوفا من ان يسا لني سائل « عملت کذاو کذا »؟ فافتضخ او اکذب فاکون قد خالفت رسول الله صلي الله عليه و آله فيما حملني عليه » ( همان ، ص ٤٥٥ ).
  27. قرنصي انصاري ، کتاب المکاسب ، منشورات دارالحکمه ، ج ١، ص ٣٣٦.
  28. حکیم لقمان ص 151؛ ابن ابی الدنیا، الرضا عن الله، ص 65؛ سیوطی، الدرالمنشور، ج 6، ص 514.
  29. حسن حسینی؛ براده‌ها.