سربازان خدا

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۶ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۳۴ توسط Shirzad (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام، اصلاح سجاوندی، اصلاح املا)

پرش به: ناوبری، جستجو
سربازان خدا
مشخصات کتاب
490.jpg
نویسنده مرتضی عبدالوهابی
زبان فارسی
ناشر نور السجاد
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۷–۰۵–۱۸
شابک ۹۷۸–۶۰۰–۵۲۲۰–۰۳–۲
دانلود PDF

گزارش کار

دبیر ریاضی، پای تخته سیاه مشغول حل مسئله بود. بچه‌ها بیتوجه به درس در حال تماشای عکس هنرپیشهی زن خارجی بودند. هر میز بعد از دیدن عکس و پچ پچ و خنده آن را به میز دیگر تحویل می‌داد. سرانجام عکس در انتهای کلاس به دست دانشآموزی رسید. می‌خواست آن را نگاه کند که بغلدستیاش عکس را از دستش کشید. آن را تکه‌تکه کرد و برد داخل سطل زباله ریخت. بچه‌ها متوجه پاره شدن عکس شدند. با ناراحتی او را نگاه کردند. دانشآموز سر جایش نشست. دوستش گفت:

علی! چکار کردی؟ گناه داره! یادته جلسهی هفتهی قبل، حاج آقا سعیدی چقدر برامون صحبت کرد.

عکس مال شاهین بود. خودتو برا دعوا آماده کن.

علی چیزی نگفت. دفتر ریاضیاش را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. دبیر هنوز مشغول نوشتن اعداد و ارقام بود. زنگ که خورد، دانشآموزان آمادهی رفتن به خانه شدند. علی کتابهایش را داخل کیف گذاشت. در همان حال، شاهین را بالای سر خود دید.

چرا عکس رو پاره کردی؟

گناه داره!

نگاه نمی‌کردی.

تو چرا آوردی مدرسه؟

به تو ربطی داره بی‌شعور!

همهی آدما شعور دارن. حیوونا بی شعورن.

بی‌شعور!

اگه صدبار دیگه هم فحش بدی جوابتو نمیدم. فقط یه جمله میگم. فحش نده کار خوبی نیست. دهنت نجس میشه!

علی کیفش را برداشت و از کلاس خارج شد. ساعت ۶ بعد از ظهر بود. به میدان خراسان رفت. فرصت نبود به ایستگاه اتوبوس برود. اولین تاکسی که از راه رسید سوار شد. صندلی عقب نشست. غیر از او مسافری در ماشین نبود. کمی بعد راننده ضبط را روشن کرد. صدای خوانندهی زن بلند شد. علی کیفش را در دست فشرد و آرام گفت:

نوار را خاموش کنید. گناه داره!

راننده از آینه او را نگاه کرد و با پوزخند گفت:

چی گناه داره فسقلی؟!

گوش کردن به نواری که شما گذاشتید.

راننده با عصبانیت کنار خیابان ترمز کرد.

برو پایین بچه! ماشین خودمه اختیارشو دارم!

علی در پیادهروی خیابان به سمت خانه دوید. آن شب در مسجد محلهی غیاثی بعد از نماز جلسه داشتند. جلسهی امربه معروف و نهی ازمنکر که حاج آقا سعیدی برای نوجوانان محل می‌گذاشت. به خانه رسید. مادرش مشغول پاک کردن سبزی بود.

علی جان بیزحمت دو تا سطل از تو حیاط بردار برو از سر کوچه آب بیار.

چشم مادر.

خانهی آنها آب لولهکشی نداشت. مثل خیلی از خانه‌های محلهی غیاثی که نزدیک میدان خراسان بود. علی سطلها را برد سر کوچه از شیر آب فشاری پر کرد و برگشت. مادر سبزیها را پاک کرده بود و در حال شستن آنها بود.

خدا خیرت بده بذار تو آشپزخونه.

مادر؟

جونم؟

دار اذون میگن. من میرم مسجد. نماز که تموم شد میمونم، جلسه داریم نگران نباش.

به سلامت. التماس دعا.

علی قبل از رفتن کاغذی برداشت و شروع به نوشتن کرد.

۲۵/۷/۱۳۴۶

امر به معروف و نهی از منکرهای انجام شده:

پاره کردن عکس زن هنرپیشهی خارجی در مدرسه

تذکر به همکلاسی در خصوص فحش ندادن

درخواست از رانندهی تاکسی برای خاموش کردن نوار ترانه

علی کاغذ را تا کرد و داخل جیب پیراهنش گذاشت. کنار حوض حیاط وضو گرفت و به مسجد رفت. هوا تاریک شد. صدای مؤذن مسجد موسی بن جعفر (ع) را شنید. مغازهدارهای نزدیک مسجد مغازه‌هایشان را بسته بودند. بعد از نماز و رفتن مردم جلسهی هفتگی شروع شد. بچه‌ها دور آیت الله سعیدی حلقه زدند. او گزارش کار آنها را تک تک نگاه کرد. وقتی نوبت به علی رسید کاغذ را به حاج آقا نشان داد. آیت الله سعیدی پس از خواندن لبخندی زد و گفت:

ماشاءالله علی آقا! همهی این کارها را در یک روز انجام دادهای!

علی خوشحال شد. بچه‌ها او را نگاه کردند. کنجکاو بودند بدانند چه کاری انجام داده. آیت الله سعیدی کتابی را از کیفش بیرون آورد و به علی داد.

بیا پسرم. اولین جایزه را به شما می‌دهم به خاطر کارهایی که امروز انجام دادهای. جایزهی اصلی و پاداش امر به معروف و نهی از منکرت را هم ان شاءالله روز قیامت از خود خدا می‌گیری!

جلسه که تمام شد بچه‌ها با حاج آقا خداحافظی کردند. علی به خانه رفت. در راه جلد کتاب را نگاه کرد. کتاب داستان راستان نوشتهی استاد مرتضی مطهری بود.

مثلث آتش

سال ۱۳۵۱ شمسی بود. سیرک بزرگ مصری تازه به اهواز آمده بود. آنها چادر بزرگ سیرک را در خیابان ۲۴ متری اهواز برپا کرده بودند. کارشان حسابی گرفته بود. هر روز عدهی زیادی برای تماشا می‌آمدند. سید حسین چهارده ساله فرزند آیت الله علم الهدی در مسجد از قضیهی سیرک باخبر شد. یک روز برای شناسایی به آن جا رفت. زنان مصری را دید که با لباسهای نیمه عریان در صحنه مشغول اجرای برنامه بودند. با ناراحتی به خانه برگشت. باید جلوی کار آنها را می‌گرفت. او فهمیده بود سیرک بین ساعت یک تا سه بعد از ظهر تعطیل است. در این دو ساعت هیچ‌کس در آن جا نبود. حتی کارکنان هم نبودند. چادر بزرگ خالی بود. مدتها فکر کرد. سرانجام طرحی به ذهنش رسید. باید چادر بزرگ سیرک را با بمب دستساز به آتش کشید. ساختن بمب را یاد گرفته بود. اما انجام این کار به تنهایی امکانپذیر نبود. به یاد دوستانش محسن و جواد افتاد. قبل از این که تصمیم خود را با آنها در میان بگذارد؛ با قرآن کریم استخاره کرد. آیهی ۷ سورهی انفال آمد. پاسخ استخاره او را در انجام تصمیمش مصممتر کرد.

بمب دستساز آماده بود. سه نوجوان خودشان را به خیابان ۲۴ متری رساندند. خیابان به خاطر سینما آریا خیلی شلوغ بود. آنها تصمیم گرفتند از خیابان پشتی که ساختمان زینبیه در آن قرار داشت به داخل سیرک بروند. سید حسین ماند تا اوضاع را تحت نظر داشته باشد. از این که نمی‌توانست همراه دوستانش برود ناراحت بود. محسن و جواد سوار بر دوچرخهی مسابقهای حرکت کردند. در خیابان پشتی دوچرخه را به تیر برق تکیه دادند و از دیوار بالا رفتند. لحظاتی بعد چادر بزرگ سیرک طعمهی آتش شد. ابری از دود سیاه آسمان را پوشاند. ماشینهای آتشنشانی و پلیس آژیرکشان از راه رسیدند. سید حسین با عجله به سمت خانه دوید. هنگام غروب محسن و جواد را در مسجد دید. هر سه خوشحال بودند. عملیات با موفقیت انجام شده بود. محسن شادمانه گفت:

خب به سلامتی تموم شد.

سید حسین با دست به شانهی او زد و گفت:

نه هنوز! تمام نشده!

جواد و محسن با تعجب او را نگاه کردند.

تموم نشده؟

قسمت آخرش مونده!

سید حسین کاغذی را از جیب پیراهنش درآورد و گفت:

یه نامه برای رئیس سیرک نوشتم. میدونم محل کارش کجاست.

نامه؟

آره. سیرک بازهای مصری باید علت آتشسوزی رو بدونند.

محسن گفت:

ولی نامهنگاری خطرناکه! اصلاً چطوری نامه رو به دست اونا برسونیم؟ ممکنه ساواک بفهمه.

جواد پرسید:

حالا تو این نامه چی نوشتی؟ بخوون ببینم ارزش خطر کردن داره.

سید حسین شروع به خواندن نامه کرد. محسن و جواد سراپا گوش بودند.

کارگران سیرک وسایل را بار کامیونها کردند. آنها آمادهی حرکت بودند. رئیس سیرک برای آخرین بار به مرکز شهر رفت. می‌خواست قبل از حرکت در اهواز گشتی بزند. خیلی زود به ساحل کارون رسید. روی نیمکتی نشست. نگاهش به پل زیبای کارون افتاد. مردم زیادی در ساحل بودند. قایقهای کوچک و بزرگ در حال حرکت بودند. کاغذ تاشدهای را از جیبش درآورد. بارها آن را خوانده بود. وقتی مأموران سازمان امنیت ایران برای تحقیق در مورد آتشسوزی آمدند؛ از موضوع نامه چیزی به آنها نگفت. علتش را نمی‌دانست. اما نیرویی نامرئی او را از این کار بازداشت. با وجودی که از سوختن چادر سیرک و ناتمام ماندن کارش در اهواز ناراحت بود. این نامهی عجیب اثر زیادی روی او گذاشت. نامه از طرف کسانی بود که سیرک را به آتش کشیده بودند. به مردمی که در رفت و آمد بودند نگاه کرد. شاید کار یکی از همینها بود. نامه را باز کرد و برای چندمین بار شروع به خواندن آن کرد.

«... ما قصد آزار شما را نداشتیم. شما از یک کشور مسلمان آمدید تا با نمایش زنان، فحشا را در کشور مسلمان دیگری ترویج کنید. این در حالی است که اسرائیلیها به مصر و فلسطین تجاوز کردهاند و قصد نابودی اعراب را دارند. آیا سزاوار است ما مسلمانان به چنین بازیهای مسخرهای در سیرک سرگرم شویم و از دشمنانمان غافل بمانیم؟»

مجسمه ی چوبی

دهکدهی زیبای محمودیه در سال رود نیل قرار داشت. هنگام ظهر با تعطیلی مدرسه، بچه‌ها به سمت مسجد کوچکی رفتند که نزدیک مدرسه بود. با آمدن شیخ محمد سعید امام جماعت و حضور بزرگترها نماز جماعت شروع شد. بعد از نماز بچه‌ها به خانه‌هایشان رفتند. تنها یکی از آنها به جای رفتن به خانه راهش را به سمت ساحل کج کرد. می‌خواست در ساحل نیل قدم بزند. خیلی زود به کارگاه‌های ساخت کشتی رسید.

کارگران مشغول کار بودند. الوارهای بزرگ چوب را جابه‌جا می‌کردند. صدای کوبیدن چکش و ارّه کردن چوب از هر سو شنیده می‌شد. پسرک محو تماشا بود که ناگهان نگاهش به دکل یک کشتی بادبانی افتاد. بر فراز دکل مجسمهی چوبی بزرگی نصب شده بود. مجسمهی زنی برهنه بود. پسرک از شرم سر به زیر انداخت. در همین موقع زنان و دختران آبادی از کنارش رد شدند. آنها عازم ساحل بودند تا کوزه‌هایشان را پر از آب کنند. گرم صحبت بودند. متوجه مجسمه نشدند. پسرک با ناراحتی دور شد. خودش را به پاسگاه پخش رساند. افسر پاسگاه پشت میز مشغول مطالعهی یک پرونده بود. پسرک سلام کرد.

افسر پرونده را بست. سرتاپای پسر نوجوان را برانداز کرد.

سلام! کاری داشتی؟

من الان کنار ساحل بودم. نزدیک کارگاه‌های کشتی سازی!

خوب؟!

اون جا رو دکل یکی از کشتیها یه مجسمهی چوبی زدن!

مجسمه؟

بله مجسمهی یه زن برهنه! به صاحب کشتی بگید اونو برداره!

لحن صدای افسر تند شد.

پسر تو چند سالته؟

دوازده سال.

هنوز زوده تو کار بزرگترا دخالت کنی. چرا صاحب کشتی مجسمه رو برداره؟ تو نگاه نکن! اصلاً ببینم تو مگه درس و مشق نداری؟

آخه...

آخه و امّا نداره. زود برو خونه!

افسر پرونده را باز کرد و به مطالعه ادامه داد. پسرک سر جایش ایستاده بود. افسر متوجه شد.

هنوز که این جایی؟

زنها و دخترای آبادی از او جا رد میشن. میرن از ساحل آب بیارن. ممکنه تو رفت و برگشت نگاهشون به مجسمه بیفته. اون طرف پر ازکارگره. زشته!

افسر از غیرت پسر نوجوان شگفتزده شد. با دقت نگاهش کرد به نظرش آمد قبلاً او را جایی دیده است.

اسمت چیه؟

حسن!

حسن قیافهات برام آشناست. کجا دیدمت؟ آهان یادم اومد. تو پسر ساعتساز محمودیه نیستی؟

بله قربان!

مدرسه رشاد درس میخونی؟

قبلاً اون جا بودم. الان مدرسهی نزدیک مسجد هستم.

پسر جان! حالا که از زن و بچهی مردم حرف زدی قضیه فرق کرد.

افسر کلاهش را برداشت. به طرف حسن رفت. دستش را گرفت.

بیا بریم. کشتی رو نشون بده.

آن دو به ساحل رفتند. حسن با دست کشتی بزرگ را نشان داد و خودش کناری ایستاد.

تو نمی‌آیی؟

نه!

افسر صاحب کشتی را پیدا کرد. مجسمه چوبی را نشان داد. از حالت صورتش معلوم بود عصبانی است. صاحب کشتی که دست و پایش را گم کرده بود به یکی از کارگران اشاره کرد. کارگر جوان از دکل کشتی بالا رفت. مجسمه را پایین آورد. حسن لبخند زد. زنها با کوزه‌های پر از آب بازگشتند.

روز بعد در مراسم صبحگاه مدرسه، آقای محمود رشدی ناظم مدرسه همه چیز را برای دانشآموزان تعریف کرد. حسن سر به زیر انداخته بود. ناظم گفت:

پسرم سرت را با افتخار بالا بگیر! تو باید خوشحال باشی. افسر پاسگاه این جا بود. خیلی از تو تعریف می‌کرد. بچه‌ها شما هم مثل حسن باشید. اگر ناروایی از بزرگترها دیدید تذکر بدهید. چه اشکالی دارد. یک بارهم کوچکترها، بزرگترها را نصیحت کنند.

دست انتقام

صبح یکی از روزهای بهاری سال ۱۳۱۷ شمسی بود. پسرک ده دوازده ساله نشان می‌داد. جثهای استخوانی و نحیفی داشت. خیابان خلوت بود. از مقابل امامزاده ناصر (ع) گذشت. روی پل علیخانی ایستاد. آب گلآلود رودخانه با شتاب جریان داشت. بعد از بارندگی هفتهی قبل آب رود حسابی بالا آمده بود. به آن سوی پل رفت. یک گاری از دور پیدا شد که بارش سنگین بود. یابوی پیری به سختی آن را می‌کشید. مرد گاریچی شلاقی در دست داشت. یابو مقابل پل ایستاد. از سه راه تا پل سربالای بود. نمی‌توانست بالا برود گاریچی ضربهای بر پشتش زد. یابو تکان نخورد. پسرک ایستاد و نگاه کرد. گاریچی که عصبانی شده بود پیاده شد و چند ضربهی دیگر به حیوان زد.

بی صاحب مونده چلاق شدی برو دیگه!

پسرک نزدیک رفت. به چشمهای حیوان خیره شد. انگار چشمهایش پر از اشک بودند. تکه سنگها را نگاه کرد. بار گاری خیلی سنگین بود. گاریچی این بار به سرو گردن حیوان شلاق زد. یابو شیهه کشید. به سختی خودش را تکان داد. اما نتوانست حرکت کند. پسرک گفت:

آقا داری چی کار می‌کنی؟ چرا این زبون بسته رو این قدر می‌زنی؟

گاری چی برگشت سمت پسرک. جثهی نحیفش را نگاه کرد.

فضول به تو چه مربوطه! غلط می‌کنی تو کار دیگران دخالت می‌کنی!

این را گفت و با شلاق به جان پسرک افتاد و گریهاش را درآورد. یابو گردن کج کرده بود و نگاه می‌کرد. در همین موقع مردی با لباس نظامی از راه رسید. لباس آبی پوشیده بود. او که از دور شاهد ماجرا بود نزدیک شد و با مهربانی گفت:

چی شده برادر؟!

گاریچی پسرک را رها کرد. به یابو اشاره کرد.

میخوام برم اون ور پل حرکت نمیکنه.

شلّاقو بده کمکت کنم.

گاریچی شلاق را به مرد داد. با خود اندیشید از هیکلش معلومه خیلی زور داره. یه ضربهی شلاق بزنه یابو تا اون ور پل میره.

پسرک با چشم گریان شاهد ماجرا بود. مرد یک قدم به سمت یابو برداشت اما ناگهان برگشت و گاریچی را که هاج وواج مانده بود زیر ضربات شلاق گرفت. گاریچی نمی‌فهمید از کجا می‌خورد. دردی شدید در تمام بدنش احساس کرد. گر گرفته بود. مرد پس گردن او را گرفت و به سمت گاری هل داد.

حالا یادت میدم چه طوری بالا میره. زود باش سنگا رو بذار پایین.

چند رهگذر ایستاده بودند و نگاه می‌کردند. پسرک اشکها را از پهنای صورتش پاک کرد. درد شلاق را فراموش کرده بود. مرد ضربهای به پشت گاریچی زد او هم سنگ بزرگی را برداشت و با زحمت زمین گذاشت. ضربهای دیگر خورد سنگ دیگری برداشت. بار گاری که نصف شد مرد از زدن دست کشید.

حالا خوب نگاه کن ببین چه طوری حرکت میکنه.

مرد دهنهی یابو را گرفت. به راحتی به آن سوی پل برد و برگشت. شلاق را دست گاریچی داد و گفت:

یادت باشه از این به بعد بار حیوونو سنگین نکنی.

گاریچی با ترس و لرز به آن سوی پل دوید. مرد پسرک را نوازش کرد و گفت:

تو هم دیگره برو خونهتون. مواظب خودت باش.

این را گفت و از روی پل گذشت و به سمت حرم حضرت معصومه (س) رفت.

سفیر سحر

از پالایشگاه آبادان دور شد. به سمت شط رفت. د رساحل اروند کنار نخلها ایستاد. نور ماه شط را روشن کرده بود. به یاد ماجرای صبح افتاد. سر مهندسی انگلیسی پالایشگاه کارگر ایرانی را زیر مشت و لگد گرفت. سر و صورت کارگر بیچاره خونآلود شد. آن شب هم جلسه داشت. بعضی شبها کارگران شرکت نفت را جمع می‌کرد. برایشان از مسائل اجتماعی و سیاسی می‌گفت. احکام شرعی یادشان می‌داد. جلسه در منزل یکی از کارگران بود. همه آمده بودند در سکوت چشم به دهان سید مجتبی دوختند.

نفت برای ملت ایران است. خارجیها آمدهاند برای ما کار کنند نه این که ما را زیر سلطهی خود درآورند. قسمتهایی از آبادان را در اختیار گرفتهاند. اجازهی ورود به ما نمی‌دهند. تابلو زدهاند: «ورود ایرانی و سگ ممنوع» آنها ما را در ردیف سگها قرار دادهاند. در حالی که خودشان مستخدم ما هستند. امروز وحشیگری مهندس انگلیسی را با چشم خودتان دیدید. باید کاری کرد!

یک نفر از میان جمع گفت:

چه کنیم سید؟ تو بگو! هر کاری بگویی انجام می‌دهیم.

فردا صبح قبل از شروع کار مقبال ساختمان اداری پالایشگاه تجمع می‌کنیم.

صبح روز بعد کارگران مقابل ساختمان اداری پالایشگاه آبادان جمع شدند. سید مجتبی شروع به صحبت کرد.

ما مسلمانیم. قصاص یکی از احکام ضروری دین ماست. مهندس انگلیسی باید بیاید این جا و جلوی جمع از برادر ما معذرتخواهی کند. اگر این کار را نکند؛ عین کتکی را که زده به او می‌زنیم. عین جراحتی را که وارد کرده به او وارد می‌کنیم...

هنوز صحبت سید مجتبی تمام نشده بود که کارگران به طرف محل کار مهندسی انگلیسی هجوم بردند. در و پنجره‌ها را شکستند. می‌خواستند سقف ساختمان را روی سرش خراب کنند. مرد انگلیسی وحشتزده به گوشهی اتاق خزید. دستها را مقابل صورتش گرفت. ازشدت ترس می‌لرزید. لحظهای بعد آژیر خطر پالایشگاه به صدا درآمد. چیزی نگذشت که ماشین پلیس از راه رسید. مأموران امنیتی، مهندس انگلیسی را از دست جمعیت خشمگین نجات دادند. چند نفر ازآنها هم دستگیر کردند. مأموران دنبال سرنخ ماجرا بودند. می‌خواستند محرک اصلی را دستگیر کنند. اما در این کار ناموفق ماندند. کارگران سید مجتبی را از پالایشگاه دور کردند. شب هنگام سید مجتبی نواب صفوی از روی لنج، آبادان و نخلستانهای انبوهش را نظاره کرد. شهر هر لحظه کوچکتر می‌شد. او عازم عراق ونجف اشرف بود.

سربازان خدا

اهل شهرضا بود. محمدابراهیم همت را می‌گویم. دیپلمش را که گرفت در دانشسرای اصفهان مشغول ادامهی تحصیل شد. حالا هم آمده بود سربازی و در پادگان اصفهان مسئول آشپزخانه شده بود. به تمیزی و بهداشت اهمیت می‌داد. سال ۱۳۵۴ شمسی چند روز مانده به ماه رمضان سربازها را دور خودش جمع کرد و گفت:

هرکس بخواد روزه بگیره، سحری بهش میرسونم.

یک نفر از بین جمع گفت:

چطوری این کارو می‌کنی؟! اگه بفهمن اذیتت میکنن!

خندید و پاسخ داد:

نگران نباشید. نمیذارم بفهمن. فقط زودتر آمار بدید. باید بدونم برای چند نفر سحری تدارک ببینم.

آمار بالا بود. از شب اول ماه مبارک دست به کار شد. نصف شبها به آشپزخانهی پادگان می‌رفت. در سکوت و تاریکی، سحری بچه‌ها را آماده می‌کرد وبه خوابگاه می‌برد. یکی از سربازها رادیوی ترانزیستوری کوچکی داشت که آن را روشن می‌کرد. تا وقت اذان معلوم باشد. یک هفته نشده جاسوسها خبر سحری دادنها را به گوش سرلشکر ناجی رساندند. او هم مثل آجل معلق به پادگان آمد. دستور داد سربازها را در محوطه به خط کنند و یکی یک لیوان آب به خورد آنها بدهند. بعد هم با عصبانیت سرشان داد کشید و گفت:

شما را چه به روزه گرفتن! به سرباز با شکم خالی چطوری میخواد به ارتش شاهنشاهی خدمت کنه؟ وای به حال کسی که از این به بعد روزه بگیره. خوب حواستونو جمع کنید. ارتش با کسی شوخی نداره!

سربازها را برگرداندند. محمد ابراهیم روی تختش نشسته بود که ارشد خوابگاه به سراغش آمد و گفت:

بلند شو!

چی شده؟

خودتو معرفی کن دفتر فرماندهی!

چرا؟

لو رفتی! فهمیدن قضیهی سحری دادن زیر سر تو بوده.

محمد ابراهیم ۲۴ ساعت در انفرادی حبس بود. روز بعد که آزاد شد بلافاصله برگشت سرکارش. از پچپچ آشپزها فهمید سرلشکر ناجی بعد از ظهر برای بازدید می‌آید. او و چند سرباز دیگر را مجبورکردند کف آشپزخانه را بشویند و موزاییکها را برق بیاندازند. آنها هم این کار را کردند. اما آن قدر روغن به موزائیکها مالیدند که حسابی لیز و لغزنده شدند. بعد از ظهر محمد ابراهیم و دوستانش گوشهای ایستادند و منتظر ماندند. برای اولین بار خدا خدا می‌کردند سرلشکر زودتر بیاید. انتظارشان به طول نیانجامید. سرلشکر ناجی آمد. در درگاه آشپزخانه ایستاد. نگاه مشکوکی به اطراف انداخت. دو سه قدم برداشت. اما ناگهان لیز خورد وکف آشپزخانه ولو شد. پایش شکست. گماشته‌ها دویدد و او را بیرون بردند. بلافاصله آمبولانسی آمد و سرلشکر را به بیمارستان ارتش منتقل کردند. از آن شب به بعد محمدابراهیم با خیال راحت برای هم خدمتیهایش سحری می‌برد. تا آخر ماه رمضان کارش همین بود. هیچ مشکلی هم پیش نیامد. گچ پای سرلشکر ناجی را سه هفته بعد از عید فطر باز کردند.

سبز جامه

من یک پزشکم. از سالها پیش به حفظ قرآن مشغولم گاهی که فرصتی پیش می‌آید. در مطب و بیمارستان کلام الهی را آرام زیر لب زمزمه می‌کنم. موقع رانندگی نوار قرآن می‌گذارم. نوارهایی از قاریان مشهور. این کارها باعث تعجب پرستاران و همکاران پزشکم شده نمی‌دانم کجای این کار تعجبآور است. مگر یک پزشک نمی‌تواند حافظ قرآن باشد؟ با وجود مشغلهی فراوان آیه به آیه پیش می‌روم. خدا بخواهد مدتی دیگر حافظ کل قرآن خواهم شد. این فیض بزرگ را مدیون مردی سبز جامه هستم. گرچه یک بار بیشتر او را ندیدم اما همان یک بار کافی بود تا جرقهی انس با قرآن در ذهن من زده شود.

آخرین روزهای تابستان سال ۱۳۶۰ بود. یک سال ازشروع جنگ تحمیلی می‌گذشت، پزشک مأمور به خدمت بودم. نیمه شبی از تبریز عازم خوی شدم. باید خودم را به بیمارستان قمر بنی هاشم این شهر می‌رساندم، عمل جراحی داشتم، با سرعت رانندگی می‌کردم، برای این که خوابم نگیرد، ضبط ماشین را روشن کردم. صدای خوانندهی زن سکوت را شکست. شیشه ماشین را پایین کشیدم. باد خنکی به صورتم خورد. خواب از سرم پرید، در مسیر به گمرک تبریز رسیدم. مقابل ایست بازرسی توقف کردم. مأمور کمیته نزدیک شد، صدای ضبط را کم کردم. او که متوجه شدهبود خم شد و نوار رااز ضبط بیرون آورد.

این چیه گوش میدی؟

نواره، گذاشتم خوابم نگیره. پزشکم برای عمل جراحی میرم خوی.

مأمور با تندی گفت:

حق نداری نوار گوش بدی.

در همین موقع مردی با لباس سبز رنگ سپاه نزدیک شد. مأمور را کناری کشید و با او گرم صحبت شد. به نظرم رسید مسئول ایست بازرسی باشد. لحظاتی بعد نوار از مأمور گرفت و به من برگرداند.

اگه همکارم با شما تندی کرد معذرت میخوام.

محل نگذاشتم، می‌خواستم حرکت کنم مرد پاسدار به آرامی گفت:

امکان داره چند لحظه وقت شما رو بگیرم.

با بیمیلی گفتم:

خواهش می‌کنم، بفرمایید.

شما پزشکا شغل مقدسی دارید. سروکارتون با جسم مردمه. بهتر نیست روح و روانتون رو با کلام خدا و مسائل معنوی تقویت کنید.

با تعجب پرسیدم:

منظورتون چیه؟

به جای گوش دادن به نوار ترانه یه چیز دیگه گوش بدید!

مثلاً؟

مرد پاسدار نواری را از جیب پیراهنش بیرون آورد.

مثلاً اینو گوش بدید!

مال خودم؟!

یک هدیه از طرف من به شما!

با بیحوصلگی نوار را گرفتم و روی داشبورد انداختم.

ممنون! لطف کردید! اجازه دارم حرکت کنم!

یاعلی بفرمایید. خدا پشت و پناهتون

در نیمه راه خوی بودم. نگاهم به نوار روی داشبورد افتاد. حس کنجکاوی باعث شد آن را داخل ضبط بگذارم. جاده خلوت بود. ساعت از دوازده نیمه شب گذشته بود. صدای دلنشین تلاوت قرآن را که شنیدم وجودم از آرامشی عجیب سرشار شد. لحظاتی شگفت بود که تا آن زمان تجربه نکرده بودم.

یادگاری

به مجلس جشنی در منزل یکی از بستگان دعوت شده بودم. صاحب خانه نامهای نشانم داد و غافلگیرم کرد. نامه به خط شوهر شهیدم بود. صاحبخانه لبخندی زد و گفت:

یادته زمان جنگ اومده بودید ارومیه. شب مهمون ما بودید، روز بعدش که رفتید این نامه رو در اتاق، کنار جانماز و قرآن پیدا کردم.

نامه را گرفتم و خواندم. ماجرای آن شب دوباره در ذهنم تداعی شد.

مهدی بعد از مدتها مرخصی گرفته بود و ازجبهه آمده بود، خسته و خاکآلود بود. لباس بسیجی به تن داشت، رفتیم ارومیه. آفتاب غروب کرده بود که به شهر رسیدیم. به منزل یکی از آشنایان رفتیم، با دیدن ما خیلی خوشحال شدند. باورشان نمی‌شد آقا مهدی را ببینند. سفرهی سادهی شام پهن شد، غذایی خوردیم و خوابیدیم، صبح زود با صدای مهدی از خواب بیدار شدم، مثل همیشه با لحنی آرام گفت:

حاج خانم پاشو! نمازت قضا نشه!

وضو گرفتیم و نماز خواندیم. ساعتی بعد آفتاب طلوع کرد. اما اهل منزل هنوز خواب بودند. مهدی نگاهم کرد و گفت:

نمازشان قضا شد. باید یه طوری به اونا تذکر بدیم!

نمی‌دانستم چه فکری در سرش می‌گذرد.

چه طوری؟

تبسمی کرد وگفت:

باید به من کمک کنی تایک فیلم کوچک بازی کنیم!

فیلم؟!

آره، خوب گوش بده، من اون خلاص فیلمنامه رو برات بگم فقط یادت باشه موقع اجرای نقشت حس بگیری و اصلاً فکر نکنی داری فیلم بازی می‌کنی!

در این هنگام مهدی سکوت کرد. با علاقمندی منتظر ادامهی صحبت او بودم.

سر سفره صبحانه من از دست تو عصبانی میشم. سرت داد می‌کشم و میگم چرا پا نشدی نمازتو بخونی؟ چرا بیتوجهی کردی؟ چند تا از این جمله‌ها میگم. اما در حقیقت به در میگم که دیوار بشنوه، متوجه شدی؟ از پس اجرای نقشت برمیآی؟

نه نمیتونم!

چرا؟ نقش به این سادگی که کاری نداره! ما با این کارمون به اونا یه تذکر کوچولو میدیم طوری که ناراحت نشن.

آخه تا حالا ندیدم چه طوری عصبانی میشی، همین که دهانتو باز کنی تا سرم داد بکشی خندهام میگیره!

مهدی با اصرار گفت:

اما این کار لازمه

گفتم که نمیتونم.

مهدی دیگر اصرار نکرد. قلم و کاغذی از جیبش درآورد و شروع به نوشتن کرد. نمی‌دانستم چه می‌نویسد. چیزی هم نپرسیدم. ساعتی بعد برای خوردن صبحانه رفتیم. مهدی سر سفره ساکت بود. حالا بعد از گذشت سالها فهمیدم آن روز صبح مشغول نوشتن نامهای بوده تا در مورد اهمیت خواندن نماز به برادر مسلمانش تذکر بدهد. شهید مهدی باکری آدم عجیبی بود، بزرگ‌مردی که اسطوره شد.

ظهر روز بعد

جادهی خرمشهر به اهواز یکنواخت بود. نه پیچ و خمی داشت. نه فراز و نشیبی با سرعت رانندگی می‌کردم. جلسهی مهمی داشتیم. باید تا نیمه شب خودمان را به پادگان دو کوهه می‌رساندیم. حاجی کنار دستم نشسته بود. چشمهایش را بسته بود. نگاهش کردم نمی‌دانم خواب بود یا بیدار. خورشید در دور دستهای دشت غروب کرد. جاده خلوت بود. بیشتر ماشینهای نظامی در حال تردد بودند. شب هنگام به اهواز رسیدیم. ورودی شهر به سمت کمربندی پیچیدم. جای خلوتی نگه داشتم. وضو گرفتیم و نمازخواندیم. هنگام عبور از روی پل نیم نگاهی به کارون انداختم. رودخانه با عظمت به آرامی جریان داشت، نیمه‌های شب به اندیمشک رسیدیم. پادگان بیرون شهر بود. ابتدای جادهی پل دختر. آن سوی خط راه آهن، وارد محوطهی پادگان شدیم. ماشین را پارک کردم. حاجی پیاده شد. به طرف ساختمانها رفت. خودم را به او رساندم. به آقای عبادیان مسئول تدارکات لشکر برخوردیم. جلسه هنوز شروع نشده بود، احساس گرسنگی می‌کردم. حاجی هم چیزی نخورده بود. اما او کسی نبود که در این خصوص حرفی بزند. باید خودم اقدام می‌کردم. آقای عبادیان را کناری کشیدم و آهسته در گوشش گفتم:

ما هنوز شام نخوردیم!

او نگاهی به حاجی انداخت و گفت:

با اجازه، تا جلسه شروع نشده بود براتون غذا بیارم یه چیزی بخورید. بفرمایید داخل ساختمون.

رفت و خیلی زود برگشت. در ظرف باقالی پلو با دو کنسرو ماهی در دست داشت غذا را جلوی ما گذاشت. کنسرو را باز کردم و گوشت ماهی را روی برنج ریختم. قاشقی برداشتم و شروع به خوردن کردم. حاجی در همان حال که مشغول صحبت بود اولین لقمه را به سمت دهان برد. اما انگار چیزی یادش آمده باشد. قاشق را داخل ظرف گذاشت. به مسئولتدارکات گفت:

بسیجیها شام چی خوردن؟

همین غذا را!

بله!

تن ماهی هم بود؟

باقالی پلو خوردن. فردا تن ماهی می‌دهیم!

حاجی ظرف غذا را پس زد. آقای عبادیان با شرمندگی گفت:

به خدا قسم فردا به همه کنسرو می‌دهیم!

به خدا قسم من هم فرداظهر می‌خورم ولی الان نمی‌خورم!

ظرف غذا را کنار گذاشتم، به حاجی نگاه کردم. همیشه با کارهایش مرا غافلگیر می‌کرد. روحیهی خاصی داشت. کارهایش عجیب بود. فرماندهی محبوب لشکر ما حاضر نبود یک کنسرو بیشتر از بسیجیان بخورد. حتی مراقب بود. لباسش هم در حد و اندازه آنها باشد. جلسه شروع شد. عقربهی ساعت دیواری اتاق فرماندهی دو نیمه شب را نشان می‌داد. جلسه تا نزدیک صبح طول کشید. ظهر روز بعد حاج همت مهمان سفرهی بیریای بچه‌های لشکر بود.

تشنه دلان

ظهر تابستان بود. مردم نجف از شدت گرمای سوزان آفتاب به خانه‌هایشان پناه برده بودند. منزل آیت الله سید محمدباقر صدر با حرم امیر مؤمنان فاصله چندانی نداشت. از چند ماه قبل منزل آیت الله صدر توسط نیروهای بعثی محاصره شده بود. جز عدهی معدودی از شاگردان و آشنایان کسی اجازهی ورود نداشت. ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود. آیت الله صدر مقابل پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد. کمی بعد شیخ محمد رضا نعمانی را صدا زد. شیخ محمد رضا که در کتابخانه خوابیده بود. با صدای استادش بیدار شد، سریع خود را به آقا رساند. آیت الله صدر همان‌طور که کنار پنجره ایستاده بود آهست زیر لب گفت:

«لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم، انا لله و انا الیه راجعون!...»

شیخ محمد با شگفتی پرسید:

اتفاقی افتاده حضرت استاد؟ ان شاءالله خیر است!

جلوتر بیا و نگاه کن.

شیخ محمد رضا بیرون را نگاه کرد. چند سرباز داخل کوچه زیر آفتاب ایستاده بودند.

چی شده آقا جان؟

سربازان را دیدی؟ بیچاره‌ها تشنهاند. عرق از پیشانیشان می‌ریزد! حتی یک نفر از فرماندهانشان هم در این گرما اینجا نیست. دلم برایشان می‌سوزد. کاش می‌توانستیم آب خنک به آنها بدهیم.

شیخ محمد رضا با تعجب گفت:

سرور من اینها جنایت کارند. مدتهاست با بیرحمی شما را محاصره کردهاند. در دل خانواده و فرزندانتان وحشت انداختهاند. دستشان به خون فرزندان عراق آغشته است. چگونه به آنها رحم می‌کنید.

آیت الله صدر پس از اندکی تأمل گفت:

احساس دردمندانهی شما را درک می‌کنم. اما یک چیز را بدانید. انحراف و بدبختی اینها ناشی از مساعد نبودن شرایط زمانه است. شاید در خانوادهی سالمی تربیت نشدهاند و گرنه دیندار و اهل ایمان می‌شدند. به همین خاطر شایسته است به آنها رحم کنیم.

شیخ محمدرضا در برابر عظمت روح بزرگ و قلب مهربان استادش حرفی برای گفتن نداشت. چند دقیقه بعد آیت الله صدر، حاج عباس خادم خانه را صدا کرد.

بله آقا جان امری داشتید؟

مقداری آب خنک ببر و به سربازانی که اطراف خانه هستند بده. تشنهاند!

حاج عباس برای این که مطمئن شود اشتباه نشنیده گفت:

آقا جان گفتید برای کی آب ببرم؟

سربازانی که بیرون منزل مشغول نگهبانی هستند!

پیرمرد پارچ بزرگی را پر از آب کرد و با یک لیوان به کوچه رفت. سربازان در آفتاب ایستاده بودند.

بفرمایید آب خنک!

سربازان تعجب کردند. پارچ و لیوان را از دست خادم گرفتند. یکی از آنها گفت:

ما که آب نخواستیم.

آقا چند دقیقه پیش شما را نگاه می‌کردند. متوجه شدند تشنهاید. گفتند برایتان آب بیاورم.

حاج عباس به خانه برگشت. یکی از سربازان گفت:

آقای صدر چقدر مهربونه. باورم نمی‌شد به فکر ما باشه!

دیگری گفت:

اون مرد بزرگیه. پس می‌خواستی کی به فکر ما باشه. رئیس اطلاعات نجف یا فرماندهامون. اونا الان دارن زیر باد کولر نوشابه میخورن.

سرباز سوم گفت:

چرا حکومت با این سید دشمنی میکنه؟

سرباز چهارم گفت:

به خاطر این که حرف حق میزنه. مخالف ظلم و دیکتاتوریه! بحث سربازان داغ شده بود.

با خوردن آب خنک و گوارا گرما را فراموش کرده بودند. محبت و توجه آیت الله صدر به آنها روزهای بعد هم تکرار شد. طوری که از مریدان و دلباختگان آقا شدند.

آن روز یکی از سران سازمان اطلاعات و امنیت عراق برای بازدید آمده بود. او از طریق جاسوسان متوجه علاقه سربازان نگهبان به آیت الله صدر شد. به دستور او سربازان را منتقل کردند. چند روز بعد شیخ محمدرضا نعمانی پیش آیت الله صدر رفت و گفت:

آقا جان. چند سربازی که به شما علاقهمند شده بودند به بغداد منتقل شدند. شنیدم آنها را اعدام کردهاند.

آیت الله صدر با اندوه گفت:

فرزندم دیدی بسیاری از اینها به خاطر مساعد نبودن زمینهی تربیتی و اجتماعی منحرف شدهاند. باید در برابر کسانی که به ظاهر کمی انحراف دارند صبور باشیم و با آنها با مهربانی رفتار کنیم. چون انحراف خیلی از افراد ظاهری است. اما فطرتشان سالم و پاک است. باید با رفتار ملایم وانسانی آنها را به راه راست هدایت کرد و به فطرت خدایی برگرداند...

کیمیای مهر

سبیلهای پرپشتی داشت. یک کمونیست دوآتشه بود. از مدتها پیش در سلول انفرادی حبس بود. روزها و شبهایش یکنواخت می‌گذاشت. گاه ساعتها بیحرکت گوشهای می‌نشست و به دیوارها و سقف سلول زل می‌زد. سکوی سیمانی کوچکی بود مخصوص استراحت و خواب که شبها رویش دراز می‌کشید و در تاریکی به فکر فرو می‌رفت. بعد از ۱۷ شهریور ۵۶ زندان حسابی شلوغ شد. طوری که تمام سلولهای انفرادی را پر کردند. حتی مسئولین زندان مجبور شدند سلولهای انفرادی را دو نفره کنند. آن شب روی سکو خواب بود که با صدای ناگهانی باز شدن در از خواب پرید. پتو را کنار زد و نگاه کرد. مأموران زندان، پیرمرد روحانی سیدی را وارد اتاق کردند. لاغر اندام بود. مرد زندانی عمامه را که سر پیرمرد دید دوباره پتو را به خودش پیچید و خیلی زود خوابش برد. صبح زود قبل از طلوع آفتاب حس کرد دستی به آرامی صورتش را نوازش می‌دهد. چشم باز کرد. پیرمرد بالای سرش بود. از جا بلند شد و با تعجب او را نگاه کرد.

آقای عزیز نمازتان قضا نشود.

مرد با عصبانیت گفت:

من کمونیست هستم. نماز نمیخونم!

پیرمرد با لحنی آرام گفت:

پس خیلی ببخشید. معذرت می‌خواهم شما را بدخواب کردم. منو عفو کنید.

مرد اخم کرد. بی آنکه جوابی بدهد دوباره دراز کشید. چشمانش را بست خوابش نبرد. پیرمرد مشغول خواندن نماز صبح شد. صدای نماز و صوت قرآنش برای مرد زندانی گوشنواز و دلنشین بود. بعد از آن شبها و روزهای بیپایان که در خاموشی و سکوتی آزاردهنده گذرانده بود این صدای ملایم و آرامبخش باعث شد به خواب فرورود. وقتی بیدار شد روی سکو نشست. پیرمرد لبخندزنان گفت:

باز هم بابت قضیهی صبح که از خواب بیدارتان کردم معذرت می‌خواهم!

چقدر مؤدب و مهربان بود. آن قدر که مرد کمونیست را از بدخلقی صبح زود پشیمان کرد. از روی سکو پایین آمد؛ و گفت:

آقا دیگه کافیه. چوب کاری نکنید. شما مسن هستید. تشریف بیارید روی سکو من پایین میرم.

نه! جای من خوب است راحت باشید. سابقهی شما بیشتر است. زودتر از من زندانی شدهاید. سختی بیشتری کشیدهاید حق شماست آن جا بمانید.

پیرمرد را بردند. دل مرد زندانی گرفت. حس و حال غریبی پیدا کرد. به او عادت کرده بود. به صورت مهربان و لبخند گرم پرمحبتش، به حرفهای قشنگی که می‌زد. به صداقت و صمیمیتش، پیرمرد در آن مدت کوتاه یک بار هم روترش نکرد و به او که یک کمونیست بود کم‌محلی نکرد. برعکس به قدری او را تحویل گرفت و احترامش گذاشت که دست آخر شرمندهاش کرد. در طول عمرش با یک چنین شخصیت بزرگواری روبرو نشده بود. روزی که پیرمرد را بردند؛ وقتی مأمور زندان ظرف غذایش را آورد قبل از این که برود از او پرسید:

این پیرمرد سید کی بود؟

هم سلولیات را می‌گویی؟

آره

دستغیب، دستغیب شیرازی

مأمور رفت. مرد به غذایش دست نزد. اشتها نداشت. چهرهی زیبا و نورانی پیرمرد از خاطرش محو نمی‌شد. آرام زیر لب زمزمه کرد:

دستغیب نه آقای دستغیب. آقای دستغیب شیرازی.

ستاره جبل عامل

شوق دیدار امام موسی صدر لحظهای رهایم نمی‌کرد. می‌دانستم او هم در مراسم شرکت می‌کند و سخنرانی دارد. فاصلهی منزل تا حسینیه را به سرعت طی کردم. حسینیهی بزرگ شهر نبطیه لبریز از جمعیتی بود که برای شرکت در مراسم آمده بودند. شیخ محمد جواد مغنیه بر فرازمنبر در حال سخنرانی بود. در این هنگام امام موسی صدر وارد مجلس شد و گوشهای نشست. تازه از سفر شوروی بازگشته بود. او و عدهای دیگر رفته بودند تا پروژهی ساختمان بیمارستان شیعیان را درآن جا به مناقصه بگذارند. شیخ مغنیه میانهی خوبی با امام موسی صدر نداشت. سیاستمداران حسودی مثل کامل اسعد فئودال بزرگ جنوب لبنان ذهنیت او را نسبت به امام موسی صدر خراب کرده بودند. همانها که با آمدن امام موسی صدر به لبنان از دامنهی نفوذ و قدرتشان کاسته شد. علمای دیگر را هم بر ضد او تحریک کردند. بین مردم شایع کرده بودند. عامل و جاسوس شاه ایران است. شیخ محمد جواد مغنیه از بالای منبر با لحنی طعنهآمیز گفت:

اسلام از کسانی که ادعای مسلمانی دارند ولی از بلاد کفر و الحاد دیدن می‌کنند بیزار است. من از حضور موسی صدر در لبنان اظهار تاسف می‌کنم و در یک جمله می‌گویم اگر بخواهیم این کشور رنگ آرامش و امنیت را ببیند ناگزیر از اخراج او از خاک لبنان هستم!

شیخ مغنیه در حضور مردم به جملات خود ادامه داد. امام موسی صدر هیچ عکسالعملی نشان نداد. نگاهش به زمین بود. آرامش و متانتش مرا شگفتزده کرد. بالاخره سخنان شیخ مغنیه به پایان رسید و از منبر پایین آمد. امام موسی صدر برخاست و جلوی مردم شیخ مغنیه را در آغوش کشید. جمعیت از این حرکت به شوق آمد. شیخ مغنیه یکه خورد. امام موسی صدر از پله‌های منبر بالا رفت. سکوتی سنگین بر فضای حسینیه سایه انداخت. همه در انتظار شروع صحبت رهبر شیعیان لبنان بودند. با خود اندیشیدم او چه خواهد گفت و چگونه در برابر اتهامات و سخنان شیخ مغنیه از خود دفاع خواهد کرد. اما برخلاف تصور من و خیلیها سخنرانی خود را با تجلیل کم‌نظیر از شیخ مغنیه آغاز کرد.

اگر بخواهیم عزت و کرامت را در این کشور احیاء کنیم و دانش و دوستی و تکریم بزرگان و فرهیختگان را به ملت بیاموزیم باید تصویر علامه شیخ محمد جواد مغنیه را قاب طلا بگیریم ودر کوی و برزن نصب کنیم. ما همگی مرهون او هستیم...

امام موسی صدر به سخنان خود ادامه داد شیخ مغنیه را نگاه کردم. آثار شرمندگی و خجالت در چهرهاش پیدا بود. انتظار این همه بزرگی، سعهی صدر، گذشت و تواضع را نداشت. سخنرانی امام موسی صدر که تمام شد شیخ مغنیه با عجله به سمت منبر رفت. تریبون را در دست گرفت به امام موسی صدر که هنوز بر فراز منبر بود اشاره کرد و خطاب به مردم گفت:

فقط یک جمله می‌گویم. یک جمله. من، محمد جواد مغنیه اکنون در برابر این کوه عظمتو صبر و اسوهی تواضع و فروتنی سرتعظیم فرود می‌آورم و در حضور شما با او بیعت می‌کنم.

ولولهای در میان جمعیت افتاد. در آن لحظات به یاد امامانمان افتادم و چگونگی برخوردشان با مخالفان و کسانی که به آنها توهین می‌کردند و فحش می‌دادند. سید موسی صدر هم در این زمینه به اجداد خود تاسی کرده بود.

چشم یاری

عصر پنجشنبه راهی قبرستان ابن بابویه شهر روی شدم. سماور را گوشهی مقبره گذاشتم. فاتحهای خواندم. در این موقع مردی حدود پنجاه ساله وارد شد و کنارم نشست.

آقا محمود منو می‌شناسی؟

قیافهاش آشنا نبود.

نه

اگه آدرس بدم می‌شناسی! خدا پدرتو بیامرزه! اجازه میدی من چای درست کنم!

بسم الله! بفرمایید.

مرد دست به کار شد. سماور را پر از آب کرد. کبریت زد. استکانها را داخل سینی مسی چید. قندان را پر از قند کرد. چای خشک را داخل قوری بزرگ چینی ریخت. با دقت نگاهش می‌کردم. بالاخره او را شناختم. خیابان مولوی جگرکی داشت. از آن داش مشدیهای قدیمی بود با صدای او به خود آمدم.

داداش خیلی تو بحر ما رفتی. بپا یه وقت غرق نشی. بالاخره شناختی یا آدرس بدم؟

شناختم! خیابون مولوی جگرکی داری. نزدیک نونوایی.

خدا شیخ رجبعلی خیاطو بیامرزه. البته او که آمرزیدس. خدا ما رو بیامرزه. آقا محمود اگه اجازه بدی هر هفته بیام این جا سمارو آماده کنم به خلق الله چای بدم.

بیا. کار خیر که اجازه نمیخواد مشدی! اما دلیلشو بگو. چرا میخوای وقت بذاری؟ مگه کسب و کار نداری؟

بی خیال کسب و کار. یه نصف روز کار نکنم از گرسنگی نمی‌میرم. خدا روزی رسونه. اصلاً کسب و کار من با همت شیخ پا گرفت. اگه اون دستمو نگرفته بود، الان معلوم نبود کجا بودم؟ تو زندون، جهنم، نمیدونم کجا؟

پدرم به شما کمک کرد؟

آره! چه کمک بزرگی! داستانش مفصّله.

مست کرده بودم. تو حال خودم نبودم. مادرم خیلی ناراحت بود. مرتب بهم فحش می‌داد و نفرین می‌کرد. بالاخره اومد تو اتاق بالای سرم. با عصبانیت شیشهی مشروب را پرت کرد و شکست.

پسر خجالت نمی‌کشی؟ این زهر ماری چیه کوفت می‌کنی؟ برو استغفار کن. به خداوندی خدا شیرمو حرومت می‌کنم!

شیشهی مشروب که شکست اوقاتم تلخ شد. از جا بلند شدم با پشت دست به دهان مادرم زدم. اشک در چشمان پیرزن حلقه زد. دهانش پر از خون شد اما چیزی نگفت. تلوتلو خوران ازخانه بیرون رفتم. کوچه‌ها خلوت بود. سرگذر که رسیدم خدابیامرز پدرت از مغازه بیرون آمد. یقهام را گرفت و گفت:

چرا مادرتو کتک زدی؟

برو ببینم، به تو چه مربوط است!

اگه دفعهی دیگه اونو بزنی منم تو رو می‌زنم. خجالت نمی‌کشی؟

مستی از سرم پرید. خودم را به خانه رساندم. مادرم کنار حوض نشسته بود. فریاد زدم:

چرا شکایت منو به پیرمرد خیاط کردی؟ چطوری با این سرعت مثل جن خودتو به او رسوندی؟

مادر با تعجب نگاهم کرد.

به پیر به پیغمبر من نگفتم! پامو از خونه بیرون نذاشتم!

دروغ نگو.

بامشت به کمرش کوبیدم. نزدیک بود توی حوض بیفتد. روز بعد وقتی از مقابل مغازهی پدرت رد می‌شدم تا مرا دید از مغازه بیرون آمد. این بار از دفعهی پیش عصبانیتر بود. با صدای بلند گفت:

بازم با مادرت دعوا کردی؟

چیه؟ دوباره اومد پیش شما شکایت؟

خجالت بکش! چرا عرق می‌خوری؟

سرم را پایین انداختم.

از شدت فکر و خیال

مشکلی داری؟

بیکارم! قبلاً جگرکی داشتم. سهیمهام را قطع کردند. محل کارمو گرفتند. آواره شدم. دیگه به من جگر نمیدن!

روزی چند تا جگر میخوای؟

اگه شش هفت تا بدن زندگیم میچرخه.

میگم روزی هشت تا جگر بدن! برو سر کارت. محل کارت را هم صحبت می‌کنم؛ ولی قول بده دست روی مادرت بلند نکنی. این زهر ماری رو هم بذار کنار.

چشم! چشم!

صحبت مرد که تمام شد، چای هم دم کشید. مقبره کم‌کم شلوغ شد. مرد استکانهای کمر باریک را پر از چای کرد. سینی را برداشت و به سمت جمعیت رفت.

دریا دل

بارانداز پر از کشتیهای باری بود. دورتر از اسکله قایقهای کوچک و بزرگ ماهیگیری در آبهای ساحلی باکو شناور بودند. چند مرغ دریایی در جست و جوی غذا لابه لای قایقها پرواز می‌کردند. ۱۵ اکتبر سال ۱۹۳۷ نزدیک بود. جنب و جوش عجیبی در شهر باکو دیده می‌شد. ادارات دولتی در تدارکات جشنهای انقلاب بلشویکی بودند. ساختمان بزرگ حزب کمونیست در مرکز شهر آذین بسته شده بود. آیت الله شیخ غنی بادکوبهای که برای انجام کاری به دهکدهی ناردان رفته بود به باکو بازگشت. ورودی شهر نگاهش به طاق نصرت افتاد. جاده به دو قسمت تقسیم شده بود. قسمتی برای ورود به باکو و دیگری برای خروج. مقابل طاق نصرت ستون بزرگی نصب شده بود و جلوی آن مجسمهی بزرگ استالین خودنمایی می‌کرد. شیخ غنی ایستاد. به یاد سه سال قبل افتاد. کمونیستهابه دستور استالین حرم حکیمه خاتون خواهر حضرت معصومه (س) را با دینامیت منفجر کردند و به جایش طاق نصرت ساختند. شیخ غنی راهش را عوض کرد. نمی‌خواست از روی قبر حکیمه خاتون رد شود. ده شیخ لر را دور زد. ساعتی بعد به خانه رسید. خانهی او در یکی از محله‌های قدیمی مرکز باکو بود. همسرش نگران و مضطرب گفت:

مأمورای حزب اومده بودن حاج آقا.

چه کار داشتند؟

نمیدونم. به اونا گفتم رفتید نارداران. عصر برمیگردید.

امیدت به خدا باشه. نگرانی به دل راه نده...

هنوز کلام شیخ غنی به پایان نرسیده بود که صدای در خانه بلند شد. زن از جا برخاست. شیخ با دست اشاره کرد.

شما بمان

خودش رفت و در را باز کرد. مأموران حزب کمونیست بودند.

بفرمایید.

دبیر کل شما را احضار کرده. با ما بیایید همین حالا!

کمی صبر کنید.

ساعتی بعد شیخ غنی در دفتر حزب کمونیست بود. میر جعفر باقر اف دبیر کل حزب کمونیست آذربایجان از پشت میز او را برانداز کرد. شیخ مقابل میز ایستاد. تسبیح در دست داشت. با بی اعتنایی زمین را نگاه می‌کرد. میر جعفر با مشاهدهی بیاعتنایی شیخ با عصبانیتدستش را روی میز کوبید و فریاد زد:

شیخ! میدانی من کیستم. میر جعفر باقر اف حاکم مطلق آذربایجان جانشین استالین بزرگ.

شیخ غنی نگاهی به میرجعفر انداخت. دستش را با صلابت روی میز کوبید و گفت:

تو هم میدانی من کیستم؟ شیخ غنی بندهی خدا. جانشین امام زمان (عج) شیخ دوباره دستش را محکم روی میز کوبید و فریاد زد:

می‌فهمی یعنی چه؟

دوات از روی میز پرت شد. مرکب سیاه بر سر وصورت میرجعفر ریخت و او را روسیاه کرد. میرجعفر با خشم شیخ غنی را نگاه کرد. از جا بلند شد. دندانهایش را به هم فشرد.

دست از تبلیغات دینی در برابر حزب کمونیست بردار. مردم را علیه ما تحریک نکن. گوشهای از خانهات به عبادت مشغول باش. دورهی دین و دینداری سرآمده؛ و گرنه...

وگرنه چی؟

کشته می‌شوی!

شیخ غنی به سمت در رفت. در همان حال گفت:

من یک جان بیشتر ندارم که روزی باید تسلیم جان آفرین کنم. چه بهتر که در راه تبلیغ دین او کشته شوم. من از مرگ در راه خدا نمی‌ترسم. شما هم هر غلطی می‌خواهید بکنید!

شیخ غنی می‌خواست از اتاق خارج شود. مامورها سد راهش شدند اما با اشارهی میرجعفر کنار رفتند.

نیمه‌های شب مأموران حزب کمونیست به خانهی شیخ غنی ریختند. او را دستگیر کردند و با خود بردند. ساحل دریا خلوت بود. هیچ‌کس در اسکله نبود. سربازان در دوردستهای ساحل تفنگ به دست آمادهی اجرای فرمان بودند. لحظاتی بعد صدای شلیک چند گلوله در فضا پیچید. پیکر غرقه به خون آیت الله شیخ غنی بادکوبهای روی زمین افتاد. جنازهاش را به دریا انداختند. بندر باکو غرق در سکوت و تاریکی بود. صدای امواج دریای خزر از دور به گوش می‌رسید.

ملکه شیطان

اکتبر سال ۱۹۹۶ میلادی با شروع بارانهای پاییزی همراه بود. سه ماه از دستگیری حاج علی اکرام علی اف رهبر اسلام گرایان جمهوری آذربایجان و دبیر کل حزب اسلامی این کشور می‌گذاشت. او در یکی از سلوله‌های کوچک و نمور سازمان امنیت زندانی بود. باران که می‌بارید مقداری از آب ناودان به درون سلول نفوذ می‌کرد. او در آن مدت تحت شدیدترین شکنجه‌ها بود. توهین، تحقیر، تمسخر، ضرب و شتم، فحش و ناسزا، بیخوابی، تشنگی، کتک زدن برای اعتراف گرفتن و... آن روز هم در سکوت و تنهایی به سقف اتاق خیره شده بود که مأموران بازداشتگاه سازمان امنیت آمدند و او را برای بازپرسی به اتاقی بردند. حاج علی اکرام را روی یک صندلی نشاندند. افسر بازپرس آن سوی میز مشغول یادداشت مطالبی روی برگه کاغذ بود. کنار اتاق تلویزیونی روشن بود. حاج علی اکرام گوشه چشمی به تلویزیون داشت. در همان لحظه مجری تلویزیون اعلام کرد:

با خبر شدیم! امروز برنامهی مترقیانهی انتخاب ملکهی زیبایی آذربایجان با حضور کارشناسان داخلی و خارجی در باکو برگزار شد.

حاج علی اکرام روی صندلی جابه‌جا شد و با عصبانیت گفت:

لااله الا الله

افسر بازپرس پرسید:

چی شده؟

ببین چه می‌گوید؟

افسر به ادامهی صحبتهای مجری گوش کرد. حاج علی کرام گفت:

ما قربانی این جنایتها شدهایم. می‌گوییم این کارهای غلط را نکنید. آبروی مردم مسلمان آذربایجان را بر باد ندهید. اما حکومت ما را سرکوب می‌کند. زبانمان را با زور و تهمت و شکنجه و بازجویی می‌بندد. آیا خود تو راضی به این زشتیها و پلشتیها هستی؟ آیا وجدانت قبول می‌کند دخترت یا زنت در تلویزیون جلوی چشم همه لخت و عریان ظاهر شوند و مردان نامحرم و هوسباز با شیوه‌های شیطانی آنها را به عنوان دختر یا زن زیبا انتخاب کنند؟ آیا غیرت تو این بی ناموسی را قبول می‌کند؟

افسر سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. حاج علی اکرام ادامه داد:

گناه وجرم ما مخالفت با این جنایتهاست. همین و بس. حالا هر چه می‌خواهی بپرس و بنویس؟

افسر بلند شد و رفت. لحظاتی بعد حاج علی اکرام را بدون بازپرسی به سلولش برگرداندند. غم و اندوه دنیا یکباره بر جان و دلش چنگ انداخت، به یاد سه سال قبل افتاد.

سال ۱۹۹۳ خبر انتخاب ملکهی زیبای آذربایجان، با آب و تاب از طریق مطبوعات و رادیو تلویزیون اعلام شد. حزب اسلامی با خبر شده بود فرماندار باکو پنجاه هزار دلار از اسرائیل و آمریکا گرفته تا این برنامهی ضد دینی و ضد ملی رااجرا کند. حاج علی اکرام که به شدت از این موضوع ناراحت بود. برای این که شرایط امر به معروف و نهی از منکر رامراعات کند با تعدادی از اعضای حزب اسلامی و چند نفر از مؤمنان باکو به فرمانداری رفتند. او به نمایندگی از بقیه شروع به صحبت کرد:

آقای فرماندار! تو به عنوان یک مسلمان آذربایجانی شرم نمی‌کنی دختران مسلمان و شیعهی کشورت را لخت و عریان به صحنه بیاوری و به حراج یهودیان و مسیحیان و مسلمان نمایان فاسد و فاسق بگذاری؟ غیرت نداری؟

فرماندار با گستاخی گفت:

ما این برنامه را اجرا می‌کنیم. به شما هیچ ربطی ندارد بروید و هر کار می‌خواهید بکنید!

اعضای حزب بلند شدند. حاج علی اکرام که از شدت عصبانیت می‌لرزید، فریاد زد:

تو کار خودرا بکن ما هم کار خودمان را می‌کنیم. آن وقت می‌فهمی چه غلطی کردی!

اعضای حزب پس از خروج از فرمانداری جلسهای تشکیل دادند و برای جلوگیری از اجرای برنامه طرحی ریختند. قرار شد خانم وفا عضو حزب اسلامی در روز انتخاب دختر زیبا در محل برنامه حاضر شود ونارنجکی مشقی و غیرواقعی را با خود به داخل ببرد. او که از اعضای بسیار مؤمن، با حجاب و پردل و جرأت حزب اسلامی بود اعلام آمادگی کرد. در ساعت شروع برنامه وارد تالار شد. وقتی خواستند دختران فریب خوردهی مسلمان را میان مردان نامسلمان و عیاش بیاورند تا زیباترین دختر را انتخاب کنند، خانم وفا خود را به صحنه انداخت و با در دست گرفتن نارنجک فریاد زد:

هرکس در تالار بماند کشته خواهد شد

مراسم به هم خورد. جمعیت برای فرار از سرو کول هم بالا می‌رفتند. در عرض چند دقیقه تالار خالی شد. برنامه در همان‌جا ناتمام ماند و تا سه سال بعد از آن همدیگر هیچ مقام و مرکزی از ترس اسلامگرایان و حزب اسلامی جرأت تکرار آن برنامه را پیدا نکرد.

نامهای استانبول

آخرین نامه را از استانبول برایت می‌فرستم. فکر می‌کنم زمانی دستت برسد که من به ایران بازگشته باشم. اکنون که این نامه را می‌نویسم؛ در ساحل بسفر روی نیمکتی نشستهام. بعد از ظهری آفتابی است. کشتیهای بزرگ توریستی، جهانگردان را دور دماغه می‌چرخانند، این جا نقطه تلاقی آسیا و اروپاست. زندگی روزمره جریان دارد. من در این دو سال خیلی تنها بودم. آن هم در شهری شلوغ مثل استانبول. به دلیل برخی مشکلات نتوانستم خانوادهام را به این جا بیاورم. چند بار مرخصی گرفتم، و برای دیدن آنها به ایران رفتم. راستی مسئولیت جدید تو را تبریک می‌گویم. خدمت در دفتر هواپیمایی ایران در رم وظیفهای خطیر است. می‌دانم از عهدهی انجام آن برمیآیی. اعتماد به نفس داشته باش. نامه رابه آدرس جدید تو در ایتالیا پست می‌کنم. از تجربهی دو ساله من در استانبول پرسیده بودی. در فرصتی مناسبت برایت توضیح خواهم داد. لازم است به نکتهی مهم اشاره کنم. در محیط کارت با هموطنان خودمان که اکثرشان هم مقیم خارج هستند؛ سروکار بسیار خواهی داشت. سعی کن با آنها تعاملی سازنده و انسانی داشته باشی. خود من در اوایل کار در دفتر هواپیمایی ایران در استانبول به معظلی بزرگ برخوردم. تجربهای گرانبها بود که می‌دانم به کارت می‌آید.

قبل از مدیریت من پشت شیشهی ورودی وداخل سالن دفتر چند جا نوشته بودند: «ورود بی حجاب ممنوع!» مدتی بعد متوجه شدم مسافرانی که برای تهیهی بلیت می‌آیند؛ و اکثرشان هم ایرانیان مقیم خارجند؛ بیحجابند. با شلوارک و پیراهنهای رکابی و یقهی باز می‌آیند. بیرون دفتر یک روسری و مانتو از کیفشان بیرون می‌آورند میپوشند و داخل می‌شوند بلیت می‌خرند و برمیگردند. بعد همان لباسها را به دوستان دیگرشان قرض می‌دهند تا آنان نیز بلیت بخرند. دوست عزیز نمیدانی با مشاهدهی این وضعیت چقدر ناراحت شدم. خیلی فکر کردم. بالاخره راه حلی پیدا کردم. دستور دادم تابلوهای مستقیم و آمرانهای مربوط به حجاب را جمع کنند. به کارمندان سفارش کردم هر کس را که حجابش خیلی بد بود. به اتاق من راهنمایی کنند و بگویند بلیت تو آن جاست. خانمهای ایرانی بد حجابی که وارد اتاقم می‌شدند به احترامشان از جا برمیخاستم. چای با قهوه را شخصاً جلوشان می‌گذاشتم. بعضیها می‌گفتند با رئیس کار دارم. فکر می‌کردند من پیش خدمت هستم. به آنها می‌گفتم خودم مسئول این جا و در خدمت شما هستم. پس از تحویل بلیت به آنها محترمانه خواهش می‌کردم اگر مایلند اجازه دهند چند کلمه غیر از موضوع بلیت با آنها صحبت کنم. اکثرشان موافقت می‌کردند با زبانی پر از مهر و احترام آمیز و آوردن مثالهای مختلف از آنها می‌خواستم به خاطر احترام به اعتقادات دیگران حجاب را رعایت کنند وقتی با این همه احترام و محبت روبرو می‌شدند؛ با کمال رغبت قبول می‌کردند به این ترتیب روز به روز از تعداد مراجعان بدحجاب کاسته می‌شد. هنوز نکتهی اصلی این تجربه را برایت نگفتهام. روزی با یکی از همین خانمهای بد حجاب ایرانی صحبت می‌کردم، صداقت مرا که دید کیفش را باز کرد، جانماز و مهرش را نشان داد. بغضش ترکید و گریه کنان گفت:

من هم در ابتدا بی حجاب نبودم. اما به خاطر همرنگ شدن با جماعت و ترس از ملامت دوستان و آشنایان به این وضع در آمدم.

زن همان‌جا روسریاش را که همراه داشت سر کرد و در حال رفتن گفت:

اگر همهی مأموران مثل شما با آدم رفتار کنند. هیچ‌کس لج نمی‌کند. اصلاً اخلاق اسلامی ونهی از منکر همین است که شما عمل می‌کنید.

زن رفت، آرامش عجیبی پیدا کردم. فکر می‌کنم مزد کارم را همان‌جا گرفتم. اگر نتیجهی تلاشم هدایت همان خانم باشد کافی است. خدا را شکر می‌کنم. امیدوارم این تجربه برای تو هم مفید باشد، به ایران که رسیدم برایت نامه می‌نویسم.

منبر لرزان

هوا سوز سردی داشت. برف سنگین شب قبل هنوز روی زمین باقی بود. بعضی جاها یخ زده بود. از خانه بیرون آمد. در امتداد کوچهی ارگ به راه افتاد. به مجلس عقدی در محلهی جویشور دعوت شده بود. جوی شور یکی از محله‌های دورافتادهی قم بود. با مرکز شهر فاصله داشت. کوچه باغها را پشت سر گذاشت. به خانهی میزبان رسید. مجلس به طول انجامید. دیروقت بود که راهی خانه شد. زیر نور مهتاب حرکت می‌کرد. کوچه باغها تمامی نداشت. ناگاه با دیدن منظرهی پیش رو از سرعت قدمهایش کم کرد. مردی قوی هیکل چوب دستی بزرگی در دست گرفته بود و تلو تلوخوران از آن سوی کوچه نزدیک می‌شد. مرد مست راه را بر او بست. چوب دستیاش را بلند کرد وگفت:

سید کجا میری این موقع شب؟

منزل

کجا بودی؟

مجلسی دعوت بودم.

چه کارهای؟

روحانی هستم.

مرد چوبدستیاش را در هوا چرخاند و گفت:

باید برام روضه بخونی همین حالا؟!

این جا که نمی‌شود.

چرا؟ کار نشد ندارد!

دیر وقتته هوا سرده مستمعی نیست باید اتاقی باشد یه صندلی!

مرد چوب دستیاش را گوشه‌ای پرت کرد. خم شد. چهار دست و پا روی زمین قرار گرفت. به کمرش اشاره کرد و گفت:

اینم صندلی. بیا بشین و روضه بخون!

مردد بود. از جایش تکان نخورد. مرد مست با بی حوصلگی فریاد زد:

چرا معطلی؟ داری استخاره می‌کنی؟ بیا بشین. اگه نخونی با این چوب دستی...

نزدیک رفت. با احتیاط روی کمر مرد مست نشست. نگاهی به آسمان انداخت. درختها شاخه‌های خشکیدهشان را خم کرده بودند و از داخل باغ او را نگاه می‌کردند.

بسم الله الرحمن الرحیم. والصلاه و السلامعلی نبینا ابوالقاسم محمّد...

صدای هق هق گریه را که شنید زیر چشمی پایین را نگاه کرد. منبر می‌لرزید. شش دانگ حواس مرد به روضه و ذکر مصیبت بود. روضه که تمام شد هر دو برخاستند. مستی از سر مرد پریده بود. پهنای صورتش خیس خیس بود. چوب دستیاش را برداشت.

بریم حاج آقا؟

کجا؟

مگه نمیخوای بری منزل؟

چرا.

خونهت کجاست؟

کوچهی ارگ.

من میرسونمت. دیروقته تو این کوچه باغا ممکنه گرفتار جنوری چیزی بشی.

صحن اتابکی شلوغ بود. مردم برای نماز جماعت به حرم حضرت معصومه (س) آمده بودند. بعد از نماز دور آقای مرعشی جمع شدند. در این موقع مردی درشت اندام دو زانو کنار سجادهی آقا نشست. با اصرار دستان ایشان را بوسید و با شرمندگی گفت:

منو ببخشید. من اشتباه کرد!

شما کی هستید؟

یادتونه مدتی قبل نصفه شبی تو کوچه باغای جویشور سر راه شمارو گرفتم و گفتم برام روضه بخونید. بابت اون شب معذرت میخوام حلالم کنید!

آقای مرعشی لبخندی زد و گفت:

یادم اومد. تو رو بخشیدم. اصلاً دلگیر نشدم.

مرد شروع به گریه کرد.

آقا شما پیش خدا آبرو دارید. میخوام توبه کنم. همین حالا سر سجادهی نماز ازش بخواهید توبهی منو قبول کنه. شما با برخورد اون شب و خوندن روضه منو عوض کردید به خدا خلافو کنار گذاشتم.

مرد بعد از گفتن این جملات خداحافظی کرد و رفت. کبوتر سفیدی روی پشت بام ایوان آینه نشسته بود و از آن بالا تصویر قرص کامل ماه را در حوض صحن بزرگ تماشا می‌کرد.

پلی به آسمان

بلشویکها به شمال افغانستان حمله کرده بودند. افغانها در سر حدات در حال جنگ با آنها بودند. خطهی شمال در آتش تجاوز می‌سوخت. مراد علی فرمانده دستهای از قشون نظامی افغانستان شیعه و اهل منطقهی جاغوری بود. آن روز از فرماندهی نظامی منطقه دستور رسید زنها، بچه‌ها و افراد غیرنظامی را از صحنهی جنگ دور کنند. نیروهای نظامی طبق دستور زنها و بچه‌ها را حرکت دادند. در مسیر رودخانهای نمایان شد. پلی وجود نداشت. فرماندهی افسری را برای شناسایی فرستاد. او رفت و ساعتی بعد برگشت.

فرمانده پرسید:

پایین دست رود پلی نیست؟

نه قربان! هیچ پل و گذرگاهی نیست. سرعت آب و عمق آن به اندازهای است که عبور زنها و بچه‌ها به تنهایی از عرض رودخانه مشکل است.

فرمانده گفت:

در طول رود حرکت می‌کنیم!

خیلی زمان می‌برد باید راه زیادی طی کنیم.

فرمانده به فکر فرورفت. زنها با نگرانی در حاشیهی رود ایستاده بودند. سربازان منتظر اجرای دستور بودند ناگهان راه حلی به ذهن فرمانده رسید.

به طرف سربازها رفت و فریاد زد:

زنها را بر دوش خود سوار کنید و از رود عبور دهید.

ولولهای در میان زنها افتاد. آنها ناراحت بودند. مرادعلی به فرمانده نزدیک شد و گفت:

قربان! سربازها نامحرمند. نباید زنهای جوان را بر دوش بگیرند، این کار زشت ونامشروع است!

فرمانده با تمسخر گفت:

تو پیشنهاد بهتری داری؟!

مراد علی خان به درختان اطراف رود اشاره کرد و گفت:

یک آبادی نزدیک این جاست. با کمک اهالی و سربازان یک گذرگاه موقت از سنگهای بیابان و تنهی درختان می‌سازیم. یکی دو روز بیشتر وقت نمی‌برد. این طوری بدون پیامد غیرشرعی به راحتی عبور می‌کنیم.

فرمانده با عصبانیت گفت:

ما برای ساخت پل وقت نداریم.

او پس از گفتن این حرف به سربازان اشاره کرد.

زود باشید زنها را از رود عبور دهید.

سربازان به طرف زنها رفتند. آنها با ترس و لرز عقب عقب رفتند. مرادعلی قبضهی تفنگ را در چنگ فشرد. به طرف ساحل رود دوید. لولهی اسلحهاش را به طرف سربازها گرفت.

هرکس این عمل زشت را انجام دهد با اسلحهی من طرف است!

فرمانده فریاد زد:

مراد علی از دستور سرپیچی می‌کنی؟

همین که گفتم!

فرمانده یکی از افسران را صدا زد و گفت:

سریع به ستاد فرماندهی کل برو و اطلاع بده یکی از افسران تمرد کرده از دستور سرپیچی می‌کند دستور چیست؟

افسر رفت و نزدیک غروب آفتاب برگشت. کاغذی در دست داشت. فرمانده کاغذ را باز کرد و خواند. از ستاد فرماندهی کل بود.

«افسر متمرد و خاطی محاکمه صحرایی وجهت عبرت در حضور سربازان اعدام شود.»

هوا رو به تاریکی می‌رفت. زمان مناسبی برای محاکمه واعدام نبود. به دستور فرمانده نیروها و افراد غیرنظامی به روستای نزدیک رودخانه رفتند. مراد علی خلع سلاح و در اتاق زندانی شد. شب هنگام از پنجره اتاق بیرون را نگاه کرد. آسمان ابری بود. سربازان دور آتش حلقه زده بودند. مراد علی نشست و به دیوار اتاق تکیه داد. خوابش نمی‌برد. می‌دانست فردا اعدام خواهد شد. اما از کاری که کرده بود پشیمان نبود. به یاد زن و پسر خردسالش افتاد. دو سال پیش که زادگاهش را ترک کرد تا به امروز آنها را ندیده بود. پسرش محمدعلی حالا چهارسالش تمام شده بود. شب از نیمه گذشت. صدای پای سربازان را شنید. آنها مشغول نگهبانی بودند. ساعت یک نیمه شب متوجه سر و صدایی در پشت دیوار اتاق شد. انگار کسی در حال سوراخ کردن دیوار بود. حدسش درست بود. ساعتی بعد شکافی بزرگ در دیوار پدید آمد. لحظاتی بعد دو مرد خاک آلود وارد اتاق شدند. صورتشان را پوشانده بودند.

عجله کن باید فرار کنی!

شما کی هستید؟

اهل همین آبادی هستیم. ریش سفیدهای آبادی گفتند نجاتت دهیم. می‌دانیم صبح اعدامت می‌کنند. باید قبل از طلوع آفتاب از منطقه دور شوی. زود باش!

خورشید بالا آمد. مرادعلی در امتداد دشت به سمت روستایش کرم خوش در خطهی خاربید منطقهی جاغوری در حرکت بود.

جماعت عاشقان

حاج علی اکبر محافظ حاج میرزا محمد فرزند آخوند خراسانی بود. برای سرکشی به املاک آقا به نیشابور رفته بود. در بازگشت بین راه شریفآباد و مشهد برف گیر شد. در آن باد و بوران شدید نمی‌توانست قدم به قدم بردارد. غروب آفتاب نزدیک بود. برف ریزی هم چنان می‌بارید. خودش را به قهوهخانهی «حوض» حاج مهدی رساند. درب چوبی قهوهخانه را فشار داد و داخل شد.

قهوهچی او را شناخت. سلام و علیک کردند. روی یک سکوی خالی نشست. گلیم رنگ و رورفتهای روی سکو پهن شده بود. به پشتی تکیه داد. نگاهی به اطراف انداخت. او تنها نبود. مسافران دیگری هم در آن شب برفی به قهوهخانه پناه آورده بودند. ساعتی بعد اتومبیلی بیرون قهوهخانه توقف کرد. چند مرد و زن جوان از آن پیاده شدند. مسافران جدید وارد شدند. نگاه‌ها به سمت آنها برگشت. از سرو وضع جوانها معلوم بود پولدار و خوشگذران هستند. یکی از آنها چند بطری مشروب و مقداری خوراکی در دست داشت. زنها سر و وضع مناسبی نداشتند. آرایش غلیظی کرده بودند. به نظر نمی‌رسید زن و شوهر باشند. جوانها به طرف سکوی بزرگ و خالی انتهای قهوهخانه رفتند. بساطشان را همان‌جا پهن کردند. نگاه‌ها هنوز به آنها بود. یکی از جوانها در بطریهای مشروب را باز کرد. زنها بی مقدمه مشغول رقص و آواز شدند. بزم عشرتی رایگان برای مسافران قهوهخانه فراهم شد. حاج علی اکبر سرش را پایین انداخت. خیلی ناراحت بود. به تنهایی کاری از دستش ساخته نبود. از جا بلند شد. به طرف پنجره رفت. بیرون را نگاه کرد. برف همچنان می‌بارید. در همین موقع چند مسافر از راه رسیدند. الاغهایشان را به درخت تنومند مقابل قهوهخانه بستند. حاج علی اکبر برگشت. سرجایش نشست. در قهوهخانه باز شد. پیرمردی روحانی و به دنبال او چهارمرد وارد شدند. حاج علی اکبر پیرمرد را شناخت. او حاج آخوند ملا عباس تربتی بود. زنها هنوز مشغول رقص و پایکوبی و آوازهخوانی بودند. حاج آخوند بی اعتنا به سمت قهوهچی رفت. سلام کرد و گفت:

اگر اجازه دهید ما امشب این جا بمانیم.

قهوه چی به یک سکو اشاره کرد وگفت:

خوش آمدید آن جا خالی است. بفرمایید!

حاج علی اکبر اسلحهی کمری زیر لباسش را لمس کرد. آماده بود. اگر جوانهای خوشگذران بخواهند مزاحم حاج آخوند شوند یا توهین کنند از او دفاع کند. حاج آخوند با خونسردی و بیاعتنایی به طرف سکو رفت. در همان حال از قهوهچی پرسید:

قبله کدام طرف است؟

قهوهچی جهت را نشان داد. حاج آخوند که وضو داشت به نماز ایستاد. همراهانش به او اقتدا کردند. حاج علی اکبر از جا بلند شد. با سرعت وضو گرفت و به نماز ایستاد. چند نفر از مسافران ازبزم عشرت روی گرداندند. آنها هم به وصف جماعت پیوستند. قهوهچی آخرین نفر بود. آستینهایش را بالا زد و گفت:

غنیمت است. اقلاً یک شب نمازی پشت سر حاج آخوند بخوانیم.

نماز مغرب و عشا که تمام شد حاج علی اکبر برگشت. سکوی بزرگ خالی بود. از جوانان و زنها خبری نبود. بساطشان را جمع کرده بودند و از آن جا رفته بودند. حاج علی اکبر از قهوهخانه بیرون آمد. برف همچنان می‌بارید. هوا سوز سردی داشت. روی برفها رد چرخهای اتومبیل دیده می‌شد.

درس بزرگ

تابستان آن سال هوای مشهد گرمتر از همیشه بود. حیاط بیرونی مطب دکتر ضیاءالاطباء پر از بیمارانی بود که بعضی روی نیمکت و عدهای روی زمین نشسته بودند. دکتر روی نیمکتی نشسته بود. مریضها یکی یکی پیشش می‌رفتند. نبضشان را می‌گرفت. زبانشان را می‌دید. نسخهی قبلی آنها را می‌گرفت و پس از دیدن، نسخهی دیگری برایشان می‌نوشت. در این هنگام پیرمردی روحانی وارد حیاط شد. دخترک خردسال مریضش را زیر عبا در بغل گرفته بود. شلوار و پیراهن و شال کمر و شال سرش یک دست از کرباس سفید بود. گیوه‌های تخت کلفت پوشیده بود. پیرمرد سلام کرد وآخر صف دورتر از همهی مریضها روی نیمکتی نشست. دکتر او را شناخت. به احترامش برخاست و گفت:

سلام حاج آخوند! چرا رفتید آخر صف؟ تشریف بیارید من مریض شما رو ببینم. معطل نشید!

پیرمرد لبخندی زد و گفت:

نه! این بیماران پیش از من آمدهاند. در نوبت خودم می‌آیم آقای دکتر! شما به کارتان برسید.

دکتر سرگرم معاینهی بیماران شد. او اگرچه در مدارس پزشکی جدید درس نخوانده بود؛ اما چون از اطبای قدیمی بود دولت برایش جواز طبابت صادر کرده بود. ساعتی بعد نوبت به یک زن بیمار روستایی رسید. لباس رنگ و رو رفتهای پوشیده بود و چادر وصلهداری به سر داشت. با لهجهی روستایی صحبت می‌کرد. به سختی می‌شد حرفهایش را فهمید. خیلی هم تند حرف می‌زد. دکتر پرسید:

نسخهی سابقت کو؟

خوردم!

داروهایی که نوشته بودم، خوردی؟

نسخه را خوردم!

دکتر با شگفتی زن را نگاه کرد وگفت:

کاغذ را جوشاندی و خوردی؟

بله!

دکتر با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. مریضها با کنجکاوی نگاه می‌کردند.

دکتر با تمسخر گفت:

حیف نونی که شوهرت میده تو بخوری!

زنانی که نزدیک دکتر بودند پوزخند زدند. رنگ از صورت زن پرید. با شرمندگی سرش را پایین انداخت. دکتر او را معاینه کرد. دوباره نسخهای برایش نوشت. نسخه را مقابل صورت زن گرفت و با صدای بلند و شمرده گفت:

خوب نگاه کن. این نسخه است. داروهایی که باید بخوری داخل آن نوشتهام. دوباره این کاغذ را نجوشانی؟ برو عطاری. نسخه را نشان بده. داروها را بگیر و بخور تا خوب شوی. فهمیدی؟

زن سری تکان داد. نسخه را گرفت و زیر نگاه سنگین بیماران دور شد. نزدیک ظهر، دکتر همهی بیماران را معاینه کرد. دیگر کسی در مطب نمانده بود. پیرمرد روحانی از جا بلند شد. کنار دکتر وی نیمکت نشست. عبایش را کنار زد. صورت دخترک زرد و نحیف بود. چشمهایش را بسته بود و به سختی نفس می‌کشید. دکتر او را معاینه کرد. نبضش را گرفت. برایش نسخهای نوشت. آن را با احترام به طرف پیرمرد روحانی دراز کرد.

بفرماحاج آخوند. ان شاءالله خوب میشه. جای نگرانی نیست.

ممنون، عاقبت به خیر شوید. خداوند توقیف خدمت به مردم را از شما نگیرد. می‌خواستم نکتهای عرض کنم.

بفرمایید!

صحبتی که با آن زن بیمار کردید. زنها به او خندیدند. در میان جمع شرمنده شد. خوب نبود!

حاج آخوند خداحافظی کرد و رفت. دکتر که گویی از خوابی سنگین بیدار شده بود. با خود اندیشید چه بسیار از این شوخیهایی که می‌کنیم و به خیال خودمان خوشمزگی است. متوجه نیستیم چه اثری در دیگران می‌گذارد.

دکتر ضیاءالاطباء طبیب مشهور مشهد آن روز گرم تابستان از حاج آخوندملا عباس تربتی، درسی بزرگ فرا گرفت.

باید و نباید

در بازار حجره داشتم. حجره‌هایمان رو به روی هم بود. سابقهی رفاقتمان به دورهی جوانی برمیگشت. مدتی بود کار و کسبمان کساد شده بود. از مشتری خبری نبود. این در حالی بود که بقیهی پارچهفروشها فروش عادی خودشان را داشتند. از وضعیت پیش آمده ناراحت بودیم. نمی‌دانستیم مشکل کار کجاست. پارچه‌های مرغوب می‌آوردیم. گرانفروشی نمی‌کردیم. برخوردمان با مشتری خوب بود. حتی حساب دفتری هم داشتیم و نسیه می‌دادیم. با این همه گره کوری درکارمان افتاده بود که در فکر گشودن آن بودیم. به دنبال راه حل چارهای می‌گشتیم دوستی که از وضعیت ما باخبر شده بود؛ پیشنهاد کرد به دیدن حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی برویم. می‌گفت حاج شیخ بزرگوار و اهل نفس است. گره مشکلات را باز می‌کند. مریضها را به قدرت خدا شفا می‌دهد. پرس و جو کنان به منزلش رفتیم. جمعیت زیادی آمده بودند. بین آنها نشستیم. ناگاه حاج شیخ از اتاق بیرون آمد. بی مقدمه به من و دوستم اشاره کرد نزدش برویم. برایمان غیرمنتظره و باورنکردنی بود در محضرش نشستیم. سکوت کردیم. توان حرف زدن نداشتیم. نمی‌دانستیم از کجا شروع کنیم. اما او خیالمان را راحت کرد. نگاه نافذش را به ما دوخت و گفت:

یکی از شما باید کاری کند که نمی‌کند. دیگری کاری می‌کند که نباید بکند!

حاج شیخ بعد از گفتن این حرف مکثی کرد وادامه داد:

بروید و به وظیفهی خود عمل کنید. تا وضع شما اصلاح شود!

خداحافظی کردیم و از منزل او خارج شدیم. شانه به شانهی هم حرکت می‌کردیم بیآنکه صحبتی بین ما رد وبدل شود. در فکر صحبتهای کوتاه ولی تأثیرگذار حاج شیخ بودیم. مخاطب قسمت اول کلام او خودم بودم. من که باید کاری می‌کردم و نمی‌کردم. مدتها بود خواندن نمازهای روزانه را ترک کرده بودم. خواندن نماز برایم به امری سخت و طاقتفرسا تبدیل شده بود که علاقهای به انجام آن نداشتم. اگرچه ته قلبم از این مسئله ناراضی بودم. سکوت را شکستم و به دوستم گفتم:

می‌خواهم چیزی را اعتراف کنم. چند ماه است خواندن نماز را ترک کردهام! دوستم با شرمندگی گفت:

مبارک است! حالا که این طور شد من هم باید به مطلبی اقرار کنم. مدتهاست شراب می‌خورم. هیچ‌کس خبر ندارد. حتی زن و بچهام. سعی می‌کنم ترک کنم.

با ناراحتی گفتم:

سعی می‌کنی! باید ترک کنی! از همین امروز.

پس تو هم نمازت را بخوان. از همین امروز.

فرقی نمی‌کند. هر دو باید به وظیفهی خود عمل کنیم. چیزی نمانده ورشکست شویم.

خدا خواست. خودمان هم خواستیم. آستین همت بالا زدیم. برای عمل به وظیفهای که حاج شیخ سربسته به ما گوشزد کرده بود. سرمان حسابی شلوغ شد. مشتریها طاقه طاقه پارچه می‌بردند و ما هر روز ظهر با شنیدن صدای اذان حجره‌هایمان را می‌بستیم. برای شرکت در نماز جماعتی که درمسجد بازار تشکیل می‌شد.

قدرت مردم

دکتر ایوب تحصیل کردهی فرنگ بود. در خیابان امیرکبیر مطلب داشت. مطبش همیشه پر از بیمارانی بود که از راه‌های دور و نزدیک و حتی شهرستانها برای معالجه می‌آمدند. او سه دختر داشت. دخترانی که عاشق موسیقی بودند. دکتر برایشان معلم موسیقی گرفته بود. معلم موسیقی هر روز سر ساعت می‌آمد. دخترها پنجره اتاق را باز می‌کردند. صدای ساز و آوازشان محله را از جا برمیداشت. خانهی دکتر نزدیک منزل آیت الله شاهآبادیبود. همسایه‌ها از این وضعیت ناراحت بودند. امّا کسی جرأت نمی‌کرد گله وشکایت کند. آن روز ظهر آیت الله شاهآبادی برای خواندن نماز جماعت عازم مسجد شد. هنگام عبور از مقابل منزل دکتر ناخودآگاه صدای تار و تنبور و آواز دخترها را شنید. بعد از نماز جماعت سید عبدالله خادم مسجد را صدا زد و گفت:

آقا سید زحمتی برایت دارم. کلاس موسیقی منزل دکتر ایوب باعث ناراحتی همسایه‌ها شده. بعد از ظهر به مطبش برو. از قول من به او بگو کلاس موسیقی را تعطیل کند.

مطب مثل همیشه شلوغ بود. سید عبدالله روی میز منشی خم شد و گفت:

از جانب آقای شاهآبادی برای دکتر پیغام دارم.

منشی به اتاق دکتر رفت و چند لحظه بعد برگشت.

بفرما آقا سید.

سید عبدالله وارد اتاق شد. بیماری که پیش دکتر بود نسخهاش را گرفت و رفت.

دکتر سرش را بالا گرفت و گفت:

آقای شاهآبادی با من چه کار داره؟

آقا گفت به شما بگم کلاس موسیقی رو تعطیل کنید.

دکتر روی صندلی جابه‌جا شد. نگاهی به عکس رضا شاه که بالای سرش بود کرد. بادی به غبغب انداخت و با غرور گفت:

تعطیل کنم؟ من این کارو نمی‌کنم! هر کی ناراحته بره شکایت کنه!

سید عبدالله رفت. دکتر با عصبانیت از کنار پنجره خیابان را نگاه کرد. ماشینها در رفت و آمد بودند. هوا رو به تاریکی می‌رفت. عینکش را از چشم برداشت و زیر لب گفت:

مملکت قانون داره، فکر کردن دورهی قاجاره! کار خلاف قانون که نکردم.

چند روز گذشت. کلاس موسیقی هم چنان برقرار بودو دختران دکتر سرگرم تمرین موسیقی و آواز. روز جمعه از راه رسید هر هفته جمعه‌ها جلسهای در مسجد تشکیل می‌شد. آن روز آیت الله شاهآبادی خطاب به جمعیت حاضر در مسجد گفت:

در خصوص قضیهی کلاس موسیقی من به واسطهای تذکر لازم را به دکتر ایوب دادم. با وجود احترامی که برای ایشان قائلم گویا در این مورد خاص گوش شنوا ندارد. خوب است از این به بعد هرکس از خیابان امیرکبیر عبور می‌کند به مطب دکتر که رسید داخل شود و بعد از سلام با خوشرویی از دکتر بخواهد عمل خلاف شرع خود را ترک کند. همین و بس. نه کمتر و نه بیشتر. خدای نکرده کسی بدخلقی نکند.

از روز شنبه کابوس بزرگ دکتر ایوب شروع شد. هر روز ده‌ها نفر به مطب او می‌رفتند وقضیهی کلاس موسیقی را تذکر می‌دادند. دکتر روزهای اول را تحمل کرد. اما به تدریج طاقتش را از دست داد. نزدیک بود دیوانه شود. مرد و زن، پیر وجوان یک جمله می‌گفتند و می‌رفتند. آن هم با خوشرویی و لبخند. دکتر دیگر نتوانست تحمل کند. آخر هفته دوکارگر آمدند. وسایل موسیقی را بردند. پنجره‌ها بسته شد. معلم موسیقی هم نیامد. از آن به بعد کسی صدای آواز دختران دکتر را نشنید. مدتی بعد یک روز که آیت الله شاهآبادی عازم نماز جماعت مسجد بود دکتر ایوب را دید که به سمت او می‌آید. دکتر نزدیک شد و گفت:

آقای شاهآبادی با قدرت مردم کار را تمام کردید. هرگز فکر نمی‌کردم چنین پشتوانهی قدرتمندی در اختیار داشته باشید. گمان می‌کردم به مراجع قضایی و قانونی مراجعه می‌کنید که من به سادگی می‌توانستم جواب آنها را بدهم. اما هرگز دربارهی این روش مردمی نیندیشیده بودم.

شب برفی

سرفهی مرد قطع نمی‌شد. تب و لرز داشت. زن لحاف کرسی را روی او کشید. هوای اتاق سرد بود. روز قبل ته ماندهی زغالها را داخل منقل کرسی ریخته بود. گوشهی لحاف را بالا زد. منقل هیچ گرمایی نداشت. زن از اتاق بیرون رفت. بارش برف که از صبح زود شروع شده بود همچنان ادامه داشت. نزدیک ظهر چادر به کمر بسته بود و پارو به دست برفهای پشت بام را توی کوچه ریخته بود و حالا دوباره برف سنگینی روی پشت بام نشسته بود. زن در اندیشه فرو رفت. به دنبال راه چارهای می‌گشت. غذایی در خانه نبود که به شوهر مریضش بدهد. حتی یک شاهی پول نداشت که او را پیش دکتر ببرد. ناگهان فکری به خاطرش رسید. به اتاق برگشت. لباسهایش را پوشید. چکمهی شوهرش را پا کرد. چوبدستی او را برداشت. چراغ دستی را روشن کرد و از خانه خارج شد. خیلی می‌ترسید ولی چارهای نبود. کوچه‌ها پر از برف و گل بود. به سختی راه می‌رفت. همه جا تاریک بود. در راه هیچ‌کس راندید. نه مردی نه زنی. مردم برف پشت بامهایشان را داخل کوچه‌ها ریخته بودند. از گذر قلعه رد شد. به خیابان چهارمردان رسید. شهر قم در آن شب سرد و تاریک زمستانی یک پارچه سفیدپوش شده بود. به سمت حرم رفت. خانهی حاج شیخ عبدالکریم حائری را بلد بود. یک بار دیگر هم آن جا رفته بود. وارد کوچه شد. مقابل درب بزرگ چوبی ایستاد و حلقه آهنی آنرا به صدا درآورد. شیخ علی خادم حاج شیخ عبدالکریم از خواب پرید. در را باز کرد. زن با دیدن او ملتمسانه و بغض آلود گفت:

کمکم کنید. شوهرم مریضه. تو این شهر کسی رو ندارم. پول دوا و دکتر نداریم. خونهمون خیلی سرده.

شیخ علی گفت:

خانم این موقع شب که کاری نمیشه کرد. آقا هم الان چیزی نداره به شما کمک کنه. برو فردا بیا.

زن چیزی نگفت و ناامید برگشت. شیخ علی در را بست. با دیدن حاج شیخ در ایوان خانه در جا میخکوب شد.

شیخ علی؟

بله آقا؟

من همه چیز را شنیدم. اگر روز قیامت خدا از ما بازخواست کند که در آن ساعت شب بندهی من در خانهی شما آمد چرا او را ناامید کردید ما چه جوابی داریم؟

آقا ما الان چه کاری میتونیم برای اون انجام بدیم؟

زود باش، تا نرفته برو نشانی خانهاش را بپرس و برگرد. عجله کن.

شیخ علی با سرعت به دنبال زن رفت. حاج شیخ هنوز در ایوان ایستاده بود که برگشت.

آقا پرسیدم. محلهی خندق میشینن. نزدیک گذر قلعه اما..

اما چی؟

آقا این موقع شب توی این برف و سرما رفتن به اون جا مشکله!

شیخ علی بهانه نیار. آماده شو برویم.

ساعتی بعد حاج شیخ و خادمش در خانهی زن بودند. بیچاره راست می‌گفت. شوهرش حال خوشی نداشت. حاج شیخ گوشهی لحاف کرسی را بالا زد دستش را روی منقل گرفت. سرد سرد بود. خادمش را نگاه کرد.

شیخ علی!

بله آقا!

همین حالا برو منزل صدرالحکما بگو بیاید این مریض را معاینه کند.

شیخ علی رفت و ساعتی بعد با دکتر بازگشت. دکتر بعد از معاینه نسخهای نوشت و رفت. حاج شیخ نسخه را به خادمش داد و گفت:

برو دواخانه داروها را بگیر. یک گونی زغال هم به حساب من از زغال فروش بگیر. مقداری غذا هم از منزل بیاور.

این دفعه خیلی طول کشید تا شیخ علی بازگردد. اما بالاخره با دست پر آمد. مرد دارو را که خورد سرفهاش بند آمد. زن زغالها را بیرون اتاق آتش زد و صبر کرد حسابی سرخ شود. در این فاصله سفرهی غذا روی کرسی پهن شده بود. حاج شیخ به آرامی گفت:

شیخ علی روزی چقدر گوشت برای منزل می‌گیری؟

هفت سیر آقا.

نصف آن را هر روز به این خانه بیاور. نصف دیگرش هم فعلاً برای ما کافی است.

شب از نیمه گذشته بود. برف زمستانی همچنان می‌بارید. رد پای دو نفر که تازه سر بالایی محله خندق را پشت سر گذاشته بودند به تدریج دربارش دانه‌های ریز برف محو می‌شد.

بچه‌های مدرسه علویّه

اداره پست دمشق در خیابانی بود که به میدان مرکزی شهر منتهی می‌شد. نامهرسان بسته‌های پستی و نامه‌ها را تحویل گرفت تا به مقصد برساند. آنها را داخل خورجین دوچرخهاش گذاشت و از ادارهی پست خارج شد. میدان را دور زد و خودش را به محلهی امین رساند. مقابل مدرسهی علویه ایستاد. از دوچرخه پیاده شد. با دست به دانشآموزی که در حیاط مدرسه بود اشاره کرد. نوجوان نزدیک شد.

بفرمایید؟

آقای امین هستند؟

بله بروید دفتر مدرسه.

از خارجه نامه دارند. من عجله دارم. این نامه را به ایشان بده.

دانشآموز نامه را گرفت. نامه رسان سوار دوچرخهاش شد و رکاب زنان از محلهی امین دور شد. نوجوان به دفتر مدرسه رفت. در زد و وارد شد. آقا سید محسن امین مشغول مطالعه بود.

سلام علیکم

آقای امین سربلند کرد.

علیکم السلام و رحمت‌الله! آقای علی قضمانی. اسمت را درست گفتم؟

بله آقای من

شنیدهام به عنوان مودن مدرسه انتخاب شدهای.

از دو هفته قبل.

تبریک می‌گویم. کاری داری؟

علی به طرف میز رفت.

این نامه برای شماست. نامهرسان عجله داشت. از من خواست بیاورم.

آقای امین نامه را گرفت و گفت:

ممنون پسرم. شما برو. درست و مشقت دیر نشود.

علی رفت. آقای امین نگاهی به پشت و روی نامه انداخت. از آمریکا پست شده بود. تاریخ ارسال آن اول نوامبر بود. با دیدن نشانی فرستنده لبخند بر لبش نشست. نامه را بسّام حسین نوشته بود. دانشآموز شیعهی مدرسهی علویه که سال قبل برای ادامهی تحصیل راهی آمریکا شد. آقای امین پاکت را باز کرد و شروع به خواندن نامه کرد.

آقا جان سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد. می‌خواستم زودتر از اینها برایتان نامه بنویسم. از اینکه نوشتن آن به تأخیر افتاد معذرت می‌خواهم. هنوز خاطرات شیرین دوران تحصیل در مدرسهی علویه در ذهن من باقی مانده است. افسوس آن دوران به سرعت برق و باد گذشت. اگر چه من برای ادامهی تحصیل ناگزیر به مهاجرت به آمریکا سرزمینی دور در آن سوی اقیانوس شدم؛ اما قلب من در دمشق مدرسهی علویه جا مانده و هنوز چهرهی نورانی و سخنان دلنشینتان را فراموش نکردهام. وضعیت فرهنگی واجتماعی در این جا خیلی متفاوت است. طوری که در بدو ورود به نیویورک شوکه شدم. این جا آزادی به تمام معنا وجود دارد. قید و بندی در کار نیست. اما من سعی کردم از ابتدا مفید باشم. فرایض دینی را در منزل به جای می‌آورم. درسم را با دقت و منظم می‌خوانم. در یک خوابگاه دانشجویی اقامت دارم که تا دانشگاه فاصلهی چندانی ندارد. آقاجان زیاد وقت شما را نمی‌گیرم. نامهام را با ذکر خاطرهای به پایان می‌برم و منتظر پاسخ شما و زیارت خط مبارکتان هستم. من پس از ورود به نیویورک در دانشگاه بزرگ این شهر و رشتهی مهندسی ساختمان ثبت نام کردم. همان رشتهای که مورد علاقهام بود و شما هم مرا به ادامهی تحصیل در آن تشویق کردید. اما خاطرهای که می‌خواستم برایتان نقل کنم. دو هفته قبل ازنوشتن این نامه امتحانات سالیانهی دانشگاه بود. آن روز عصر تمام دانشجویان به سالن امتحانات آمده بودند. البته امتحان به صورت فردی بود. هیئت ممتحنه در یکی از اتاقهای کنار سالن مستقر شدند. دانشجویان تک تک برای امتحان به آن جا می‌رفتند. سؤالات شفاهی و مدت امتحان هر دانشجو حدود ده دقیقه بود. من در لیست جزو آخرینها بودم. غیر از من دانشجوی مسلمان عرب دیگری هم در دانشگاه بود. او لبنانی و اهل طرابلس بود. آن روز من نماز ظهر را در منزل خوانده بودم. سالن به تدریج خلوت شد. اما هنوز نوبت من و دوستم نرسیده بود. برخاستم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. آفتاب در حال غروب بود. به یاد نماز عصر افتادم. به طرف درب خروجی رفتم. دوستم گفت:

کجا میری؟

میرم نماز بخونم.

چیزی نونده نوبت ما بشه.

وقت نماز میگذره

امتحان هم وقتش میگذره. هیئت ممتحنه به خاطر تو جلسهی خصوصی نمیذارن.

هر چه باداباد. من از تکلیف دینی خود صرف نظر نمی‌کنم.

از سالن امتحانات بیرون رفتم. خودم را به محوطهی بزرگ دانشگاه رساندم وضو گرفتم و در جای خلوتی زیر درختها نمازم را خواندم. وقتی برگشتم. به جز دوست لبنانیام هیچ دانشجویی در سالن نبود. مرا که دید با خوشحالی به طرفم آمد وگفت:

باورت نمیشه هیئت ممتحنه می‌خواست برات غیبت رد کنه. گفتم رفتی نماز بخونی. میدوی چی گفتن. گفتن چون این دانشجو در انجام وظیفهی دینی خودش جدیه روا نیست. براش غیبت رد کنیم. حالا هم به خاطر قدردانی برات جلسه خصوصی گذاشتن زود باش برو.

آقا سید محسن امین نامه را داخل پاکت گذاشت. اشک در چشمانش حلقه زد با خود اندیشید.

الحمدالله. بچه‌های مدرسهی علویه مقید به ادای فرایض دینی هستند. حتی در بلاد غربت. بچه‌هایی که اگر به دریا بیفتند دامنشان تر نمی‌شود.

مسافر آمریکا

آخرین روزهای سال ۱۹۴۸ میلادی بود. کشتی بزرگ مسافربری از بندر اسکندریهی مصر عازم آمریکا بود. سید قطب آخرین مسافری بود که چمدان به دست وارد عرشهی کشتی شد. صدای سوت کشتی در فضای بندر پیچید. ملوانان در تکاپو بودند. مسافران روی عرشه ایستادند. بدرقهکنندگان در اسکله جمع شده بودند. کشتی آرام آرام از بندر فاصله گرفت. سید قطب به اتاق نرفت. روی عرشه ایستاد. محو دریای باعظمت شده بود. خورشید به آرامی در دل دریای مدیترانه فرورفت. غروب دریا زیبا و شگفتانگیز بود. به فکر فرورفت. تسخیر دریا برای انسانها و امکان حرکت کشتیها روی آب یکی از نعمتهای بزرگ خدا بود و او هنوز عمق این نکته را این گونه درنیافته بود. کشتی نقطهای کوچک بود در میان دریای پهناور که مسافران را سوار بر دوش خود پیش می‌برد. در حالی که امواج در تلاطم بودند و در فضای پیرامون، کشتیها به صورت پراکنده این جا و آن جا روی آب شناور بودند. جز قدرت خدا و لطف وعنایتش و جز قانون طبیعی مقرّرش که این نقطهی کوچک را بر سینهی امواج و جریان هولناک آن حمل می‌کرد هیچ عامل دیگری در کار نبود با تاریک شدن هوا مسافرانی که روی عرشه بودند به اتاقهایشان رفتند. سید قطب هنوز ایستاده بود با دیدن این پدیده‌های شگفت ایمان و اطمینانش را به خداوند مستحکمتر می‌دید. کشتی چون باد روی امواج پیش می‌رفت. او در آن لحظات روحانی و شاعرانه نوعی موسیقی والا و فراگیر را حس می‌کرد. موسیقی هستی را. آن هم برای نخستین بار. با خود اندیشید آیا در آمریکا همچون اعزامیهای عادی به خور و خواب اکتفا کنم یا با صفاتی ویژه متمایز گردم؟ این تمایز غیر از اسلام و پایبندی به فرهنگ و آموزه‌های آن در ناز ونعمت و رفاه مجهز به ابزارهای لذتجویی و وسایل حرام چه می‌تواند باشد؟ من قصد دارم در آن جا فرد دوم باشم!

چمدانش را برداشت. به اتاقش رفت. تصمیمش را گرفته بود. می‌خواست دو سالی که در آمریکا می‌ماند به اصول اسلام پایبند باشد و به تبلیغ آن بپردازد. وارد اتاق شد. چمدان را گوشهای گذاشت. اتاق ساده بود. با تختی کوچک و پنجرهای دایرهای شکل که از پشت شیشهی ضخیم آن می‌شد دریا را دید. کنار تخت، کمدی چوبی بود و آینهای که به دیوار زده بودند. در همین موقع در اتاق به صدا درآمد. در را باز کرد. از دیدن منظرهی مقابل رویش حیرت‌زده شد. زنی جوان، زیبا و بلند قامت را با لباسهای نیمه عریان دید. زن با زبان انگلیسی شروع به صحبت کرد. از لحن صدایش معلوم بود مست است.

سرورم اجازه می‌دهید امشب مهمانتان باشم!

سید میان چارچوب در ایستاد و قاطعانه گفت:

عذر می‌خواهم. اتاق یک تخت دارد آن هم یک نفره است.

زن جوان که می‌خواست با زور وارد اتاق شود ادامه داد:

بسیاری اوقات یک تخت برای دو نفر کافی است! خواهش می‌کنم کنار بروید من وارد شوم!

سید قطب در برابر بیشرمی وتلاش زن برای ورود اجباری مجبور شد در اتاق را به رویش فشار دهد. زن افتاد. صدای افتادنش را روی کف چوبی راهرو شنید. در را قفل کرد. برگشت و روی تخت نشست. دستهایش را روی صورتش گذاشت. می‌لرزید میخاست در غربت پایبند به اسلام باشد و خدا چه زود به وسیلهی این زن بیگانه اورا امتحان کرد که در عهد خود صادق است یا تصمیمش فقط تمایلی گذرا است و شکر خدا از این آزمایش سربلند بیرون آمد. صبح روز بعد سید به عرشهی کشتی رفت. جمعه بود و او خود را سرشار از نیروی ایمان می‌دید. مبلّغی مسیحی عدهای از مسلمانان را دور خود جمع کرده بود و آیین مسیحیت را تبلیغ می‌کرد. خورشید به میان آسمان نزدیک می‌شد. احساسات دینی سید با دیدن مبلّغ مسیحی به جوش آمد. فکری به خاطرش رسید. به اتاق ناخدای کشتی رفت. اجازه گرفت و وارد شد.

سلام

ناخدا در همان حال که سکّان را در دست گرفته بود پرسید:

کاری داشتید؟

اگر اجازه دهید می‌خواهم نماز جمعه را در عرشهی کشتی برای مسلمانان اقامه کنم.

شما در انجام فرایض دینی خودتان آزادید. فکر نمی‌کنم برای اقامهی یک امر دینی نیازی به اجازه ی من باشد.

سید قطب به سراغ جمعی رفت که اطراف کشیش مسیحی بودند. همه از مسلمانان عرب بودند. موضوع نماز جمعه را به آنان گفت. آنها پذیرفتند. وضو گرفتند و صفوف نماز را روی عرشهی کشتی تشکیل دادند. این مسئله موجب تعجب سایر مسافران شد. آنها به عنوان تفریح به تماشا ایستادند. سید قطب امامت نمازگزاران را بر عهده گرفت و به خواندن خطبه پرداخت. بعد از نماز زنی مسیحی که اهل یوگسلاوی بود پیش او رفت و گفت:

سخنرانی و قرآن خواندنتان مرا به شدت تحت تأثیر قرار داد! کشتی همچنان به راه خود ادامه می‌داد. سرانجام به تنگهی جبل الطارق رسید. یک سو اروپا بود و سوی دیگر آفریقا. قرنها پیش مسلمانان با عبور از این تنگه اسلام را به اروپا بردند؛ و حال سید قطب سوار بر کشتی با عبور از تنگهی جبل الطارق وارد اقیانوس اطلس می‌شد تا به آمریکا برود. شبی آرام و مهتابی بود. نسیم می‌وزید و ماه در سکوتی شاعرانه به دیدار ستاره‌ها می‌رفت.

در امتداد جادّه

سال ۱۲۸۵ شمسی بود. زن کنار جادهی مشهد- گناباد روی تخته سنگی نشسته بود. پسرک دست کوچکش را سایهبان چشمهایش کرد و امتداد جاده را نگاه کرد.

مادر کی میریم شهر؟

زن لبخندی زد وگفت:

صبر داشته باش. باید یه درشکه بیاد ما رو سوار کنه.

اگه نیاد چی؟

مییاد ولی معطلی داره.

نمیشه پیاده بریم؟

نه. میدونی تا گناباد چقدر راهه؟

چقدر؟

باید تا شب راه بریم.

پسرک به سمت تک درخت کنار جاده رفت. زن صدایش کرد.

کجا میری؟ برگرد!

الان میآم مادر.

پسرک زیر سایهی درخت نشست و به لانهی مورچه‌ها خیره شد.

هوا رو به گرمی می‌رفت. غرق تماشای مورچه‌ها بودکه صدای مادرش را شنید.

محمد تقی بیا!

درشکهی کنار جاده توقف کرده بود. محمدتقی با خوشحالی به طرف مادرش دوید. هر دو سوار شدند. درشکه به راه افتاد. خورشید به وسط آسمان رسید. تا گناباد راه زیادی در پیش بود. زن به درشکهچی گفت:

آقا وقت نمازه نگه دار من نماز بخونم.

مرد با بی تفاوتی جواب داد:

تو این بیابون چه وقت نمازه!

زن اصرار کرد. اما او توجهی نکرد. کمی بعد کنار جاده دار و درختی نمایان شد. زن گفت:

نگه دار. گفتم میخوام نماز بخونم!

درشکهچی اسب را نگه داشت. برگشت و با اخم گفت:

من عجله دارم. نمیتونم معطل تو بشم!

زن دست پسرش را گرفت و پیاده شد.

بفرما راه باز و جاده دراز. خدای ما هم بزرگه!

درشکه دور شد. زن به سمت درختها رفت. کنار جوی آب وضو گرفت. سنگ کوچکی پیدا کرد و مشغول خواندن نمازشد. محمد تقی ترسیده بود. گوشهی چادر مادرش را چسبید. گریهاش گرفته بود. نماز زن که تمام شد پسرش را نگاه کرد.

چرا گریه می‌کنی؟ آروم باش.

من می‌ترسم. حالا چطوری بریم شهر. درشکه رفت.

خدای ما هم بزرگه مادر. خودش کمک میکنه.

زن به تنهی دخرت تکیه داد ونشست. ساعتی بعد درشکهای از راه رسید. فرماندار گناباد عقب درشکه نشسته بود. درشکهچی اشاره کرد محمد تقی و مادرش نزدیک رفتند. فرماندار پیاده شد و گفت:

کجا میری خواهر؟

گناباد!

بفرما سوار شو.

فرماندار جلو رفت و کار درشکهچی نشست. درشکه دو اسبه بود و با سرعت حرکت می‌کرد. نسیم ملایمی صورت محمدتقی را نوازش می‌کرد. چشمانش را بست و زیر لب آخرین سورهای را که در مکتبخانهی خاله خانم حفظ کرده بود خواند:

بسم الله الرحمن الرحیم. اذا جاء نصر الله و الفتح...

تا سپیده

پنج شنبه پانزدهم اردیبهشت ماه بود. کوچه باغهای شیراز سرشار از عطر شکوفه‌های بهاری شده بود. خانهی کوچک ما در یکی از محله‌های قدیمی دروازه کازرون قرار داشت. دختر خردسالم مریض بود. کنار بسترش بودم. صدایی آشنا به گوشم رسید.

مصطفی! درو باز کن.

حاج عمو بود. کنار دخترم نشست.

هنوز حالش خوب نشده؟

نه. ناخوش احواله.

پیش حکیم بردید؟

حکیم اومد این جا. دارو داد.

در این هنگام همسرم با سینی چای وارد اتاق شد. حاج عمو گفت:

چای نمی‌خورم. باید چند جای دیگر برم. اومدم شما رو دعوت کنم عقدکنان دخترم. امشب تشریف بیارید. خوشحال میشیم!

سکوت کردم. همسرم گفت:

آقا مصطفی! شما برو. من مواظب فاطمه هستم.

حاج عمو بلند شد و در حال رفتن گفت:

کاش هر سه نفرتون بیایید. قدمتون روی چشم. من رفتم. خداحافظ.

همسرم متکای زیر سر فاطمه را جابه‌جا کرد. آرام گفت:

چه کار کنم؟

برو!

بدون شما!

آره! چه اشکالی داره؟ اصلاً نگران نباش. من مواظب فاطمه هستم.

نزدیک غروب بود به دروازه اصفهان رسیدم. سر در عمارت اعیانی حاج عمو را آذین بسته بودند. اوبازاری بود. روی تخته‌های چوبی دورحیاط میوه و شیرینی گذاشته بودند. هوا رو به تاریکی می‌رفت. جمعیت زیادی به مهمانی آمده بودند. حاج عمو داماد را نشانم داد وگفت:

پدرش از صاحب منصبای حکومتیه!

شب هنگام ولولهی عجیبی میان میهمانان افتاد. گروهی مطرب وارد حیاط عمارت شدند. زن جوانی با آنان بود. آنها بلافاصله برنامهی خود را آغاز کردند. چند نفر می‌نواختند. یکی می‌خواند. زن هم شروع به رقصیدن کرد. خیلی ناراحت شدم. جمعیت دور نوازندگان حلقه زده بودند و با شگفتی تماشا می‌کردند. برایشان تازگی داشت. با دیدن این منظره خودم را به حاج عمو رساندم. او هم ناراحت بود. آهسته گفت:

شرمنده! اینهارو پدر داماد دعوت کرده.

اجازه ندیدعقدکنان دخترتون به معصیت آلوده بشه.

چه کار کنم؟ می‌ترسم اگه چیزی بگم؛ کدورت حاصل بشه مجلس به هم بخوره.

من رفتم. خداحافظ!

حاج عمو دنبالم دوید.

صبر کن! کجای میری؟ نمیدونی این وقت شب رفت و آمد قدغنه.

سربازی حکومتی زندانیت میکنن!

فکراین جایش را نکرده بود.

نمیتونم این وضعیتو تحمل کنم!

این که ناراحتی نداره! بیا بریم داخل عمارت.

حاج عمو مرا به اندرونی برد. در اتاقی را باز کرد وگفت:

بسم الله! بفرما، تا صبح همین‌جا باش. مهر و جانماز و قرآن هم هست. در اتاق را هم ببند. راحت باش. خداحافظ.

شب جمعه بود. فرصت را غنیمت شمردم. جانماز را پهن کردم. صدای مطربها از دور به گوش می‌رسید. شب از نیمه گذشت. به تدریج سر و صداها خاموش شد وجمعیت خسته به خواب رفتند. دمدمه‌های صبح ناگهان زمین با شدت به لرزه درآمد. از جا بلند شدم. به سمت در رفتم. باز نشد. تکانهای شدید ادامه داشت. گرد وخاک از سقف می‌ریخت. پنجرهی اتاق را باز کردم. شاخه‌های درخت وسط عمارت در اثر زلزله به سمت پنجره خم شد. شاخهای را گرفتم. درخت سر جایش برگشت. در همان حال ساختمان با خاک یکسان شد. آویزان به شاخهی درخت میان زمین و هوا معلق بودم. زلزله تمامشد. خودم رابه زمین انداختم. هیچ‌کس به جز من زنده نمانده بود. همه زیر آوار مانده بودند. با عجله دور شدم. نگران زن وبچهام بودم. خانه‌ها ومغازه‌های مسیر دروازه اصفهان تا دروازه کازرون با خاک یکسان شده بود. به محلهی خودمان رسیدم. خانهام به تلی از خاک تبدیل شده بود. نگاهم به همسرم افتاد. فاطمه را بغل کرده بود. کنار باغچهی حیاط ایستاده بود و می‌لرزید. به طرفش رفتم. با دیدن من گریه کنان گفت:

الهی شکر! تو سالمی؟

آره! شما چطوری نجات پیدا کردید؟

نزدیک سحر حال فاطمه به هم خورد. می‌خواست بالا بیاره. آوردمش کنار باغچه. همون موقع زلزله شد. خیلی ترسیدم. نگران تو بودم. خدارو شکر سالمی.

آخرین سرقت

شب از نیمه گذشته بود. آسمان غرق ستاره بود و شهر در تاریکی شبانهی خویش انتظار صبح را می‌کشید. صدای پارس سگی از دور به گوش می‌رسید.

دزدها دو نفر بودند. سن و سالی نداشتند. آهسته روی پشت بامهای کاه گلی و گنبدی شکل خانه‌ها راه می‌رفتند. پشت بام بیشتر خانه‌ها به هم وصل بودطوری که می‌شد بدون پا گذاشتن در کوچه و خیابان به هر سوی شهر رفت.

دزدها برادر بودند. از حرکاتشان معلوم بود حرفهای هستند. هر شب برای دزدی به یک محله می‌رفتند. شب قبل برادر بزرگتر پیشنهاد آمدن به این محله را داد و چون با مخالفت برادر کوچکتر روبرو شد، برای توجیه حرفش گفت:

داداش من چند تا پیراهن بیشتر از تو پاره کردم. چرا فکر می‌کنی همیشه آدمهای پولدار در محلات بالای شهر زندگی می‌کنند. بعضی پولدارا برای رد گم کردن میرن جاهای فقیرنشین و بی نام و نشون. این طوری جون و مالشون از دست امثال ما در امونه فهمیدی؟

برادر کوچکتر چیزی نفهمیده بود. اما به نشانهی قبول و تأیید چند بار سر تکان داده بود. آن دو پاورچین پاورچین راه می‌رفتند. گاهی در حیاط خانه‌ها سرک می‌کشیدند. برادر کوچکتر که خسته شده بود گفت:

خونه پولدار پیدا نکردی؟

عجله نکن. باید چشاتو باز کنی. از روی نشونه‌ها پیدا کنی.

نشونه؟

آره مثلاً بزرگی حیاط، تعداد اتاقها وسایل توی حیاط و خیلی چیزای دیگه.

ساعت دونیمه شب بود. شیخ هادی به عادت همیشه از خواب بیدار شد. آستینها را بالا زد و از اتاق بیرون رفت. نمی‌خواست اهل خانه بیدار شوند. در حیاط خانه کنار حوض آب نشست. زیر لب دعایی زمزمه می‌کرد. وضو گرفت. در حال رفتن به اتاق نگاهش به دیوار حیاط افتاد. باورکردنی نبود. مردی بی حرکت روی دیوار نشسته بود. شیخ را که دید سراسیمه از جا بلند شد. اما پایش لیز خورد و داخل حیاط میان باغچه افتاد. از درد نالهای کرد. شیخ هادی به سوی او رفت. دستش را گرفت و بلند کرد. با لحنی مهربان گفت:

پایت که نشکست؟

دزد چیزی نگفت. فقط شیخ را نگاه کرد.

بیا بریم روی تخت بشین ببینم چیزیت نشده!

دزد سلانه سلانه راه می‌رفت. پایش دچار کوفتگی شده بود. روی تخت دراز کشید. شیخ هادی که دست روی پایش گذاشت. صدای نالهاش دوباره بلند شد.

چیزی نیست. بذار ببینم شکسته.

شیخ پاچهی شلوار دزد را بالا زد و نگاه کرد.

نه الحمدالله چیزی نشده. همین‌جا دراز بکش من الان برمیگردم.

شیخ هادی رفت. دزد بلند شد و نشست. نمی‌دانست خواب است یا بیدار.

در همان حال برادر کوچکش روی لبهی پشت بام ظاهر شد و گفت:

چکار می‌کنی؟ زود باش فرار کن!

برادر بزرگتر چیزی نگفت. چند دقیقهی بعد شیخ هادی با سینی و استکان چای و چند تکه نان برگشت. سینی را مقابل جوان روی تخت گذاشت. در همان حال نگاهش به پشت بام افتاد. دزد دوم را که آن بالا دید لبخندی زد و گفت:

فکر کردم تنهایی. اما مثل این که همکارت روی پشت بامه. بگو بیاد پایین.

دزد اشاره کرد. برادر کوچکتر با ترس و لرز از راه پله پایین آمد.

سلام. خوش آمدی. بفرما.

شیخ هادی از جا بلند شد. جانمازش را کنار حوض پهن کرد. مهمانانش را نگاه کرد و گفت:

راحت باشید. تا من نماز میخونم از خودتون پذیرایی کنید.

شیخ مشغول نماز شد. برادر کوچکتر با تعجب پرسید:

داداش!

چیه؟

این پیرمرد چقدر عجیب و غریبه!

آره. خیلی!

تو رو که دید داد و بیداد نکرد؟

نه. اومد کمکم کرد.

نماز شیخ طولانی شده بود. دائم به رکوع و سجود می‌رفت.

داداش؟

دیگه چیه؟

نمازش چقدر طولانی شده. مگه نماز صبح دو رکعت نیست.

من چه میدونم؟

تازه هنوز اذون نگفتن. یادته ننه بابامون صبح‌ها موقع نماز بیدارمون میکردن؟

آره. یادمه.

ولی ما خودمونو به خواب می‌زدیم.

نماز شیخ هادی که تمام شد جانمازش را جمع کرد. به سمت تخت رفت.

فرزندای عزیزم. اگه اجازه بدید، میخوام براتون روضه بخونم!

دو برادر به هم نگاه کردند. این عجیبترین شب زندگیشان بود. در طول چند سال شبگردی این طورش را ندیده بودند. آن دو سری به علامت رضایت تکان دادند و پای منبر شیخ نشستند. سپیدهی صبح نزدیک بود.

ظهر روز بعد دو برادر که توبه کرده بودند برای شرکت در نماز جماعت شیخ هادی نجم‌آبادی راهی مسجد بزرگ شهر شدند.

نمک دوست

مرد همسایه رفقایش را دعوت کرده بود. مجلس شراب و قمارشان تا خروس خوان صبح ادامه داشت. صبر و تحمل مرد تمام شد. می‌خواست برود و یک دعوایی حسابی راه بیندازد که زنش مانع شد.

آروم باش. خوبی نداره. غریبه که نیست. همسایه است. هر روز چشممان در چشم هم می‌افتد. دندون رو جگر بذار اصلاح میشه.

تازگیها مزاحمتهای همسایهی مردم آزار بیشتر شده بود. اگر پیش از آن هفتهای یک شب بود. حالا دیگر هر شب رفقای مثل خودش را جمع می‌کرد و شب زندهداری می‌کردند. صدای خندهی مستانهشان تا چند خانه آن طرف تر شنیده می‌شد. آن شب تا صبح خواب به چشم مرد نیامد. صبحانه را که خورد، کسل و خوابآلود روانهی مغازه شد. در بازار قیصریه نزدیک میدان نقش جهان عطاری داشت. ظهر مغازه را بست و برای حل مشکل به سراغ دوست دیرینش ملامحمد تقی مجلسی رفت. ماجرا را برای اوتعریف کرد. ملا محمد تقی به فکر فرورفت. به دنبال چارهای می‌گشت. سرانجام راه حلی به نظرش رسید. مرد عطار چشم انتظار پاسخ شیخ بود.

مشکلت را حل می‌کنم. بدون دعوا و شکایت. اما باید همکاری کنی.

جناب شیخ هر کار بگویی انجام می‌دهم.

امشب همسایهات و رفقایش را برای شام دعوت کن. من نیز خواهم آمد.

آن روز مرد عطار زودتر از همیشه به خانه رفت. زن باتعجب پرسید:

زودی آمدی! مشتری نبود؟

امشب مهمان داریم. فکر شام باش. نان و گوشت گرفتهام.

مهمان؟

بله، چند مهمان عزیز! کمی صبر داشته باش می‌فهمی.

مرد عطار به سراغ همسایهاش رفت. او و دوستانش را برای شام دعوت کرد. همسایهی شرابخوار که از این دعوت غیرمنتظره جا خورده بود گفت:

چی شده؟ تا دیروز جواب سلامم را نمی‌دادی. حالا مرا به سفرهات دعوت می‌کنی. آن هم با دوستانم!

تعارف نیست. نان و ماستی می‌خوریم. برای رفع کدورت.

همسایه خندید و گفت:

حتماً می‌آییم. ببینم نکند تو هم می‌خواهی هم پیالهی ما شوی! راستش را بگو.

مرد عطار چیزی نگفت ورفت. شب هنگام قبل از آمدن مهمانها ملا محمد تقی به خانهی دوستش رفت و گوشهی اتاق نشست.

همسایهی شرابخوار و دوستانش آمدند. ملا محمدتقی را که دیدند تعجب کردند. همسایه کنار مرد عطار نشست و گفت:

غیر از ما مهمان دیگری هم داری؟

او را می‌شناسی؟

بله که می‌شناسم. او ملا محمد تقی مجلسی است.

مرد شرابخوار آهسته به دوستانش گفت:

رفقا می‌خواهم این ملا را از میدان به در کنم.

مرد پس از آن رو به ملا محمد تقی کرد وگفت:

جناب شیخ اجازه می‌دهید سؤالی بپرسم؟

بفرما

شیوهای که شما در زندگی دارید بهتر است یا کاری که ما پیش گرفتهایم؟

همه منتظر جواب شیخ بودند. ملا محمد تقی با ملایمت گفت:

اول هر کدام شیوهی کار خود را بیان می‌کنیم. بعد قضاوت می‌کنیم کدام بهتر است!

مرد با مشاهدهی برخورد مؤدبانهی شیخ گفت:

سخن نیکویی گفتی. ما شراب می‌خوریم و قمار می‌کنیم. اما اگر نمک کسی را خوردیم به او خیانت نمی‌کنیم.

ملا محمد تقی گفت:

من این مطلب را قبول ندارم!

چرا قبول نداری؟ من عین حقیقت را گفتم. به خدا سوگند راست گفتم!

ملا محمد تقی پس از مکثی طولانی آرام و شمرده گفت:

آیا تا به حال نمک خدا را خوردهاید؟

این سخن آب سردی بر آتش طغیان و غرور مرد ریخت. سکوت مجلس را فرا گرفت. مهمانها با شرمندگی همدیگر را نگاه کردند و بدون این که سخنی بگویند خانه را ترک کردند صاحب خانه که شاهد این گفت و گو بود با ترس و دلهره به ملا محمدتقی گفت:

جناب شیخ کار را بدتر کردی.

صبر داشته باش. نتیجهاش بعداً معلوم می‌شود.

صبح روز بعد درب خانهی ملا محمدتقی مجلسی به صدا درآمد. مرد شرابخوار بود. در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت:

جناب شیخ یک جمله گفتی و مرا آتش زدی تا صبح خوابم نبرد. غسل کردم و آمدم توبه کنم.

لبخند رضایت بر لبان ملامحمد تقی مجلسی نشست. با روی گشاده مرد را به داخل خانه دعوت کرد.

لقمهی حرام

سال ۱۷۷ ه. ق است. پدر در بستر بیماری دراز کشیده. تنها پوست واستخوانی از او به جای مانده. ناله می‌کند. در انتظار است. انتظار مرگ. یک قرن از خدا عمر گرفته. شب سیاه کوفه پایانی ندارد. لحظه‌ها کش می‌آیند و در سکوتی طاقتفرسا با ناله‌های گنگ او درهم می‌آمیزند. دست و پایش حرکتی ندارد. جان به گلویش رسیده. هنوز تمام نکرده. نمی‌دانم تقاص کدامین گناه را پس می‌دهد. او را تنها می‌گذارم. از خانه خارج می‌شوم. به سراغ طبیب می‌روم. شاید او چارهای برای این مشکل بیابد. کوچه‌های تنگ وباریک کوفه را پشت سر می‌گذارم. از حاشیهی نخلستانهای انبوه می‌گذرم. شب از نیمهگذشته. به خانهی طبیب می‌رسم. می‌خواهم در بزنم. دو دل هستم. فکرم مشغول است. به طبیب چه بگویم؟ بگویم جان کندن پدرم به درازا کشیده؟ صد سال زندگی برای او کافی نیست. البته این چند سال آخر زندگی نکرد. تنها زنده بود. زخم بستر گرفته. بدنش پر از زخمهای چرکین است. پدر در دستگاه خلافت مهدی عباسی عهدهدار منصب قضاوت بود. تعلیم کودکان خلیفه را هم به او سپرده بودند. حال از آن همه شهرت و اعتبار و مقام تنها تکه گوشتی بیحرکت بر جای مانده که حتی قدرت ندارد چند مگس کوچک را از مقابل صورت خود دور کند. از خانهی طبیب فاصله می‌گیرم. برمیگردم. با دیدن منظرهی داخل اتاق وحشت تمام وجودم را فرا می‌گیرد. پدر تمام کرده. با دهان باز و چشمهایی که به نقطهای نامعلوم در سقف اتاق خیره مانده. نزدیک می‌روم. چشم ودهانش را می‌بندم. هنوز تا صبح زمان زیادی باقی مانده. از اتاق بیرون می‌آیم. گوشهی ایوان می‌نشینم. به آسمان نگاه می‌کنم. مهتاب همه جا را روشن کرده است. به یاد پدر می‌افتم و خاطرهای تلخ که از گذشته‌های دور برایم تعریف کرد. زمان ورودش به دستگاه خلیفهی عباسی.

سال ۷۵ ه. ق در خراسان به دنیا آمدم. در نوجوانی همراه خانواده به عراق رفتم و به تحصیل علم مشغول شدم. از دنیا روگردان بودم. بعدها رهسپار بغداد شدم. روزگارم به درس و بحث و عبادت می‌گذشت. دورهی خلافت مهدی عباسی بود. روزی قاصد خلیفه در مسجد به سراغم آمد و گفت:

یا شیخ! برخیز و با من به دارالخلافه بیا. خلیفه تو را احضار کرده.

خلیفه مرا احترام بسیار کرد و گفت:

ای شریک بن عبدالله! سه درخواست از تو دارم. مختاری یکی از سه کار را انجام دهی. منصب قضاوت را بپذیر. معلم فرزندانم باش. یا یک مرتبه مهمان سفرهی من شو!

در اندیشه فرو رفتم. علاقهای به قبول منصب قضاوت و تعلیم کودکان خلیفه نداشتم. به نظرم رسید خوردن یک وعده غذا آسانترین و بیخطرترین کاری باشد. دعوت غذا را قبول کردم. مهدی عباسی آشپز مخصوصش را احضار کرد و خطاب به او گفت:

مهمان عزیزی داریم. خوشمزهترین غذاها را فراهم کن.

شب هنگام سفرهی بزرگی در تالار مخصوص پهن شده بود. داخل سفره پر بود از طعامهای گوناگون. نوشیدنیها و میوه‌های مختلف. به سفرهی گستردهی غذا نگاه کردم. قدرت انتخاب نداشتم. سرانجام ظرف غذایی پیش کشیدم و مشغول خوردن شدم. آشپز مخصوص از دور مرا برانداز می‌کرد. نگاهش کردم پوزخندی زد. انگار می‌خواست بگوید:

تمام شد شریک. بعد ازخوردن طعام خلیفه رنگ رستگاری را نخواهی دید. همان‌طور هم شد. لقمه‌های حرام کار خود را کردند. چنان در گوشت و خونم اثر گذاشتند که هم منصب قضاوت را پذیرفتم و هم معلم اطفال خلیفه شدم. روزی حوالهای داشتم. به خزانه رفتم تا وجه آن را بگیرم. خزانه دار مشغول حساب و کتاب بود. عجله داشتم. چند بار او را صدا زدم. خزانهدار با عصبانیت گفت:

چه خبر است؟ مگر گندم فروختهای که در گرفتن پول آن این قدر شتاب می‌کنی؟

آهی کشیدم وگفتم:

گندم؟ چیزی مهمتر از گندم فروختهام! دینم را فروختهام!