فقیه مجاهد، حاج شیخ محمدتقی بافقی رحمه الله (۲)

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۶ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۴۹ توسط Setareh931001 (نظرات | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
فقیه مجاهد، حاج شیخ محمدتقى بافقى رحمه الله (۲)

نویسنده: سید عباس حسینی باقرآبادی

ماجرای حرم حضرت معصومه علیها السلام

عید نوروز سال ۱۳۰۷ش زوّار بسیاری از نقاط مختلف به سوی شهر قم روی آوردند، تا هنگام تحویل سال در حرم حضرت فاطمه معصومه علیها السلام حضور داشته باشند. کثرت جمعیت به حدی بود که در صحن، حرم و رواقها جای سوزن انداختن نبود. تاج الملک، همسر رضاخان و تنی چند از اعضای این خاندان منحوس که به قم آمده بودند، در غرفه بالای ایوان آیینه بدون حجاب نشسته بودند و نشستن آنان به گونه ای بود که جلب نظر می کرد و صدای اعتراض مردم را از هر سو بلند ساخته بود و شیعیان عصبانی، این طرز حضور در مکان مقدس مزبور را بی احترامی به حضرت فاطمه معصومه علیها السلام می دانستند؛ ولی کسی جرأت اعتراض نداشت. یک روحانی به نام «سید عبداللّه ناظم واعظ»، مردم را به امر به معروف و نهی از منکر فراخواند و از آنان خواست، جلوی این رفتار زشت را بگیرند.
خبر مزبور به مرحوم بافقى رسید و او به خانواده پهلوی پیام فرستاد که اگر مسلمان هستید، نباید با این وضع در چنین مکانی حضور یابید و اگر مسلمان نیستید، حق ندارید در این جایگاه بیایید. پیام مؤثر واقع نمی شود و آن روحانی بزرگوار و مشهور شخصاً به حرم می آید و به خانوادة رضاخان شدیداً اخطار می دهد و از آنان می خواهد یا سر و صورت خود را بپوشانند، یا آن مکان مبارک را ترک کنند.[۱] ارتشبد «حسین فردوست» می گوید: «زن رضاشاه برایم تعریف کرد که پس از رفع حجاب برای زیارت به قم رفته بودند؛ ولی در آنجا به دستور روحانیان، آنان را در اتاقی محبوس کردند و گفتند: حق ندارید وارد حرم مطهر شوید. این حادثه، منجر به قیام مردم شد. بلافاصله گروهی با تحریکات سوء از طریق شهربانی محل به شاه خبر می دهند. رضاخان شخصاً با یک واحد موتوریزه به قم آمد و با چکمه وارد صحن مطهر گردید و خود برای دستگیر نمودن مرحوم بافقى و آقا سید محمدباقر مرعشی تهرانی، معروف به سیدعبداللّه ناظم وارد عمل شد و به آستان مقدسة حضرت فاطمه معصومه علیها السلام هتک و توهین نمود، و به تیمور تاشِ خائن برای احضار آن روحانیِ زاهد فرمان داد.
این مأمورِ گستاخ به مسجد بالاسر رفت و شیخ بافقى رحمه الله را که در حال موعظه و نصیحت بود، با بی احترامی بیرون کشید و به ایوان آینه، نزد آن ظالم شقی آورد. به محض آنکه چشم رضاخان بر چهرة آن استوانة تقوا افتاد، عمامه اش را بر گردنش انداخت و با عصای ضخیمی که در دستش بود، به سر و صورت آن عالم عامل نواخت تا آنکه وی را نقش بر زمین نمود و با کلمات وهن انگیز که بوی کفر و الحاد می داد، لگدهای زیادی بر پهلو و شکمش زد. شیخ مدام فریاد می زد: «یا امام زمان(عج)! به فریادم برس.» چون رضاخان از غیظ شیطانی خویش خالی شد، امر کرد وی را به تهران ببرند و در زندان شهربانی محبوس نمایند. زعیم وقت شیعیان و مؤسس حوزة علمیه قم مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبدالکریم حائری رحمه الله که با هوشیاری شگرفی در آن عهد خفقان این توطئه ها را زیر نظر داشت، با اقدامات مستمری که انجام داد، پس از حدود شش ماه آیت اللّه بافقى رحمه الله را از زندان آزاد کرد. البته استقامت و استواری آن مرحوم و تأثیر اخلاق پیامبرگونه اش بر افسران جوان در محیط زندان نیز در تسریع استخلاص وی نقش عمده ای داشت؛ ولی کینه رضاخان، بیش از آن بود که بگذارد حاج شیخ به قم مراجعت نماید، و بنابر این وی را به شهرری تبعید نمود.[۲]

بافقی و مبارزه با منکر

یکی از اموری که سخت مرحوم بافقى رحمه الله را متأثر می ساخت، تراشیدن ریش بود و هر جا چنین افرادی را می دید، به زبان نیکو نهی از منکر می نمود و حتی از آرایشگران دعوت می کرد و از تمامی آنان التزام می گرفت که صورت کسی را با تیغ و مانند آن نتراشند، آنان نیز جرأت سرپیچی از آن را نداشتند، به گونه ای که تا ایشان در شهر قم بود، هیچ آرایشگری ریش تراشی نمی کرد و احدی حق نداشت ریش خود را بتراشد، وگرنه با حاج شیخ طرف می شد و ایشان بدون هیچ گونه تعارفی با آنها برخورد جدی می کرد.
نقل شده است که روزی احمدشاه با رضاخان ـ که در آن زمان سردار سپه بود ـ به منزل مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری رحمه الله رفتند و مرحوم بافقى رحمه الله نیز در آنجا حضور داشت. ایشان احمدشاه را نصیحت و موعظه کرد که تو باید ریش داشته باشی و ظاهر اسلامی را حفظ کنی؛ چون پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده است: «مردم بر شیوة حاکمانشان هستند.» در این هنگام رضاخان برآشفت و گفت: «آقا شیخ! این فضولیها به تو نیامده.» مرحوم بافقى رحمه الله محکم به سینة او زد و گفت: «خفه شو زندیق! می بینم که به زودی علیه ایشان (احمدشاه) کودتا می کنی و ایشان را از بین می بری، سلطنت تشکیل می دهی، عمامه را از سر روحانیت و اهل علم برمی داری، چادر را از سر زنان می کشی و چه بدعتها که در دین خواهی گذاشت.» برخی معتقدند شاید عقده ای که رضاخان از مرحوم بافقى رحمه الله داشت، از همین برخورد بود.[۳] همچنین روزی در یکی از حمامها سرهنگی را در حال تراشیدن ریش ملاحظه کرد. نزدیک آمد و گفت: مگر نمی دانی که این کار در اسلام گناه و حرام است. آن مرد از سخن شیخ برآشفت و به گونه وی سیلی نواخت و فریاد زد: به تو چه مربوط است که من ریشم را می تراشم؟ مرحوم بافقى رحمه الله با کمال متانت طرف دیگر صورتش را گرفت و گفت: یک کشیده به این طرف هم بزن؛ ولی استدعا دارم این کار را نکن. سرهنگ متأثر شد و پس از شناختن معظم له دست ایشان را بوسید و عذرخواهی کرد و از نفسِ پاکِ شیخ، فرجامِ خوبی یافت.
حتی زمانی که ایشان در زندان بود امر به معروف و نهی از منکر را ادامه می داد. وضعیت زندان از گریه ها، ناله ها، مناجات و عبادات این مرد بزرگ متحول شد و به صورت مسجد درآمد. جمع زیادی از زندانیان متدین شدند و در اول وقت به امامت ایشان نماز جماعت می خواندند. معظم له نیز پس از موعظة ایشان مانند یوسف صدیق، آنها را به توحید و خداپرستی دعوت می نمود. و حتی مأموران که مراقب ایشان بودند، از دیدن حالات این مرد، متنبه و اهل عبادت شدند. دولت که دید نمی تواند برای ایشان مأمور مسلمان بگذارد، دو نفر یهودی را گماشت. آنها در مدت کمی مسلمان شدند و سپس احکام را یاد گرفتند و مشغول عبادت شدند. بعد دو مأمور مسیحی را برای مراقبت از ایشان گماشتند؛ اما آنها نیز مسلمان شدند؛ چرا که مؤمن واقعی چنان است که شیاطین و کفار نیز به او ایمان می آورند. ایشان در این فضیلت، ضرب المثل علمای اخلاق بودند.
روزی بازپرسی برای بازجویی با چند نفر نزد ایشان می رود تا کار را یکسره کند و یک نفر منشی نیز مشغول نوشتن می شود. او می پرسد: آقای شیخ! شما را چه کسی تحریک کرده که به خاندان سلطنتی امر و نهی کنی؟ شیخ می فرماید: اولاً بگو تو از کدام ملت هستی تا با تو بحث کنم؟ اگر یهودی، مسیحی یا مسلمان هستی از کتاب خودت با خودت مباحثه کنم. چون می بینم که صورت خود را مانند زنان کرده ای و از دستة مردان بیرون آمده ای، کدام دین به تو این دستور را داده است؟ ثانیاً چه کسی به تو دستور داده تا از من سؤال و جواب کنی؟ گفت: رئیسم به من دستور داده. فرمود: خوب، به من هم رئیسم دستور داده است. گفت: بفرمایید رئیس شما کیست؟ فرمود: نمی شناسی؟ رئیس من اعلی حضرت ولی عصر حجّت بن الحسن العسکری علیه السلام است. بازپرس دید که به جای بازجویی کردن، بازجویی می شود، گفت: این مردی است سرتا پا خدایی و متدین و مغلوب هیچ حرکتی نمی شود. ناچاراً برای اینکه اوضاع زندان بیشتر از این خدایی نشود، فرمان آزادی ایشان را نوشت. گفتند: کدام مکان را بیشتر دوست داری؟ گفت: دارالعلم و الایمان، قم؛ زیرا که حرم اهل بیت عصمت و طهارت و محل سکونت دوستان خدا است. گفتند: آنجا نمی شود. کجا را دشمن تر داری؟ فرمود: تهران؛ زیرا که محل سکونت ستمگران و بیشتر فاسقان (درباریان) است. و خدا فرموده: «وَ لا تَرْکَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّار.» گفتند: ناچار یا نجف و عتبات را انتخاب کن و یا تهران را. فرمود: به خاطر عذری که دارم نجف و عراق را نمی توانم؛ اما تهران هم که جای ستمگران است؛ ولی چون چاره ای نیست، جوار مقدس حضرت عبدالعظیم علیه السلام را که محدث العلیم و سید الکریم است، برمی گزینم. گفتند: چون آنجا هم جزء نواحی تهران است، مانعی ندارد. سپس ماشین گران قیمتی آوردند تا ایشان را ببرند. فرمود: من احتیاجی به ماشین ندارم و پیاده، روانة آستان مقدس حضرت عبدالعظیم علیه السلام گردید.[۴] تبعید نیز مرحوم بافقى رحمه الله را از فعالیت و پیکار بازنداشت. اگرچه وی تحت نظر بود، به طور پنهانی و به وسیلة نماینده ها و فرستاده های خود خدمات و فعالیتهایی را پی می گرفت و اقداماتی می کرد. مرحوم بافقى رحمه الله در طول مدت تبعید در آستان حضرت عبدالعظیم علیه السلام به تبلیغ معارف اسلامی، ارشاد مردم و اقامة نماز جماعت پرداخت و به دلیل ساده زیستی، تقوا و صفای درون، در میان مردم، محبوبیت فراوانی به دست آورد و در آنجا نیز با منکرات برخورد کرده، ریش تراشی را ممنوع کرد و تا زمانی که ایشان در آن شهر بود، ریش تراشی ممنوع بود.

احیای مساجد و مسجد مقدس جمکران

مرحوم بافقى رحمه الله در ساختن و احیای مساجد متروکه عزمی جدّی داشت، به گونه ای که در شهر مقدس قم، مساجد متعددی بنا کرد که از جمله می توان به «مسجد حسین آباد» واقع در بازار کهنه و «مسجد باغ پنبه» اشاره کرد. وی همچنین با نماز خواندن و بیتوته کردن در مساجد متروکه و افطاری دادن در آنها، موجبات آبادانی آنها را فراهم می کرد.
از جمله مساجدی که با عزم و همت ایشان رونق گرفت و معروف شد، مسجد مقدس جمکران است. جناب آقای علی اصغر فقیهی نویسندة کتاب «تاریخ مذهبی قم» می گوید: «مسجد جمکران را ایشان احیا کرد؛ چون تا آن زمان، تنها خواص می رفتند مسجد جمکران، و کسی خبر نداشت. ایشان شب چهارشنبه حرکت می کرد، با عده ای از طلاب آن موقع پیاده می رفت. اکثر مردم پیاده می رفتند. ما خودمان با خانواده پیاده می رفتیم. شبهای چهارشنبه تا صبح در حال تهجّد بود. خیلی دیدنی بود. مسجد آن موقع مخروبه بود. .... پشه های عجیبی داشت. حشرات گزنده داشت. به هر حال با این توجه مرحوم بافقی و حرکت دسته جمعی در شبهای چهارشنبه کم کم مردم قم فهمیدند که اینجا جای مقدسی است؛ بنابر این از آن موقع علاقه و توجه مردم به مسجد جمکران زیاد شد و از آن موقع مسجد رونق گرفت. سپس اقدام به تعمیر آنجا و ساختن آب انبار کرد. حتی خود نیز با شوق زیادی کار می کرد و به قدری در احیای مسجد کوشید که تا کنون مردم مرهون اقدام و همت ایشان هستند.[۵] آیت الله بافقى رحمه الله ، در شهرری نیز ضمن برنامه های عبادی، به عمران و احیای مساجد همت گماشت که از جمله آنها مسجد کوچة زنگنه، مسجد نو، مسجد دروازه باباخان و مسجد و مقبرة مرحوم سید علی اکبر تفرشی می باشد. غالب شبهای جمعه و احیا را در مسجد بیتوته داشت و به خواندن دعا و راز و نیازهای جان سوز مشغول بود و از سال ۱۳۴۷ ق تا ۱۳۶۰ ق ـ که به مدت چهارده سال در تبعید به سر برد ـ در مجالس عمومی و خصوصی به ارشاد مردم و بازداشتن افراد از گناه و توصیه به نیکی و اعمال صالح مشغول بود.»[۶]

استفاده از تولیدات داخلی

این مرد بزرگ در مدت ۷۳ سال عمرش به هیچ وجه از جنس خارجی استفاده نکرد و جز لباس کرباس و قدک اصفهان و یزد نپوشید. حتی عمامه اش نیز از کرباس بود. ظروف چینی و بلور خارجه استفاده نکرد و در منزلش جز ظروف مسی و سفالین پیدا نمی شد. از خوراکیهای خارج از وطن مانند قند، شکر و نبات خارجی نیز استفاده نمی کرد.
آقای فقیهی در این زمینه می گوید: «منزل ایشان نزدیک منزل ما بود. من شاهد بودم ایشان اصلاً از اجناس خارجی استفاده نمی کرد. سر تا پا کرباس می پوشید. عبا، قبا و پیراهن او از جنس کرباس بود. چایی ایرانی با خرما یا توت خشک می خورد. از سماور حلبی و فنجان و قوری گلی که همه ساخت قم بود، استفاده می کرد. مطلقا از اجناس خارجی استفاده نمی کرد. خوراکش بسیار ساده بود؛ نان دوغ و کشک.»[۷] آیت الله بهاء الدینی رحمه الله نیز در این زمینه می فرمایند: «در وطن خواهی نظیر ایشان مثل اینکه کم باشد، به جوری که در سر تا پای ایشان از متاع و کالاهای خارجی خبری نبود، از عمامه و قبا و پیراهن و عبا و کفش. در تمام ضیافتهایی که از اهل علم می کرد، غیر از اجناس ایرانی چیزی مصرف نمی کرد. آن زمان هنوز بساط قند و چای در ایران دائر نشده بود و از خارج می آوردند. او به جای قند و چای، خرمای جهرم بین طلبه ها تقسیم می کرد. با اینکه افطاریهای خیلی مفصل می داد، از برنج و خورشت و اینها؛ ولی چای نمی داد. می گفت: پول ما نباید از مملکت خارج شود و در جیب خارجیها برود. حقیقت وطن خواهی را ما در ایشان دیدیم. از اموالی که در اختیار ایشان بود، حاضر نبود غیر از ایران در جای دیگری مصرف شود.»[۸] آیت الله اراکی رحمه الله نیز می فرمایند: «پیش از اینکه آیت الله حائری به قم بیایند، حاج شیخ محمد تقی بافقى رحمه الله در قم بود و ایشان شخص برجسته ای بود. اول زاهد دنیا بود. از فرق سر تا نوک پا همه اش کرباس بود... در خانه اش عوض قالی، زیلو بود و کاسه ها همه گلی. حتی قاشقهایش چوبی و چنان مهر و دوستی با طلبه جماعت داشت که معروف بود طلبه ها سرّ و رازی که نمی خواهند به مادرشان بگویند، به حاج شیخ محمد تقی می گویند.»[۹]

تشرفات مرحوم بافقی

مرحوم حجت الاسلام ملا اسدالله بافقى رحمه الله ، برادر بزرگوار شهید حاج شیخ محمد تقی بافقى رحمه الله که شخصیت راستگو، و درستکار و مورد اعتمادی بود، در این باره می فرمود: «آیت الله بافقى رحمه الله از کسانی بود که بارها به دیدار حضرت ولی عصر(عج) نائل آمده بود. بارها می گفت: اگر مرا نکشند، زنده خواهم بود تا آن حضرت ظهور نمایند و اگر مرا بکشند، باز ان شاء الله در آمدن آن جناب رجعت خواهم کرد و به دنیا خواهم آمد تا در رکابش خدمت کنم و دین خدا را یاری نمایم.» نکتة مهم اینکه آنچه از تشرفات و توسلات ایشان به امام زمان علیه السلام بر می آید، نشانگر صمیمیت زیادی است که بین ایشان و امام و مقتدای خود بوده است. آن مرحوم نمونة آشکاری از اولیای الهی بود که نشان داد با وجود زمان غیبت، می توان با ایجاد سنخیت روحی از بُعد ملکی و ملکوتی به امام عصر (عج) نزدیک شد. آن هم در بدترین شرایط روزگار و دوران ظهور ظلم و فساد.
مرحوم رازی رحمه الله می فرمایند: آیت الله بافقى رحمه الله از شیفتگان و دلباختگان آن حضرت بود و در تمام شداید و گرفتاریها، جز به آن حضرت توسل نمی جست و می فرمود: غیر ممکن است که کسی درِ خانه امام زمان علیه السلام را بکوبد و در به روی او باز نشود. به یاد دارم که می فرمود: اگر مشکل مهمی برایتان پیش آمد، سحر شب جمعه در جای خلوتی ۷۰ بار با این کلمات به محضر امام عصر (ارواحنا فداه) استغاثه کنید که بسیار تجربه شده است: «یا فارس الحجاز ادرکنی، یا ابا صالح المهدی ادرکنی، یا ابا القاسم المهدی ادرکنی یا صاحب الزمان ادرکنی، ادرکنی ادرکنی و لا تدعنی فانی عاجز ذلیل» همچنین می فرمود: «نماز امام زمان(عج) در سحر شب جمعه، بسیار توسل مؤثری است.» مرحوم ملا اسد الله بافقى رحمه الله درباره تشرف حاج شیخ به محضر امام زمان(عج) این گونه می گوید: «ایشان از نجف اشرف پیاده به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف می شدند. در فصل زمستان وارد ایران شده و از کوه ها و دره های کردستان و مرز ایران و عراق می آمدند. نزدیک غروب آفتاب، در حالی که برف می بارید و تمام کوه و دشت را برف پوشانیده و هوا هم سرد بود، به یک قهوه خانه می رسد که نزدیک گردنه ای بود. با خود می گوید: امشب را در این قهوه خانه می مانم و صبح به راهم ادامه می دهم.
در قهوه خانه می بیند که عده ای مشغول لهو و لعب و قمار هستند. متحیر می شود که با این منکرات و افراد لاابالی چه کند و نهی از منکر نیز در اینجا وارد نشده است؛ زیرا در قلب سیاه و سنگی شیطان پرستها اثر نمی کند.
هوا تاریک شده و او در این فکر، که چه کنم؟ صدایی می شنود که او را به اسم می خواند. می بیند که در آن نزدیکی، درختی سبز و خرم است و در زیر آن شخص بزرگواری نشسته، سلام می کند. آن آقا می فرماید: محمد تقی! آنجا جای تو نیست، بیا نزد ما.
پس زیر سایة درخت رفته، مشاهده می کند که هوای لطیفی دارد، در حالی که تمام دشت و کوه را برف پوشانده بود؛ ولی زیر آن درخت، هوا مانند بهار است. شب را در خدمت آن بزرگوار بیتوته کرده، آنچه باید استفاده می کند و چون صبح طالع می شود، نماز صبح را خوانده و آن آقا می فرماید: اکنون که هوا روشن شد، می رویم.
من در کنارت ایستاده بودم و تو به ما التفات ننمودی پس به راه افتادند. مقداری که می روند، آن مرحوم از روی قرائن متوجه می شود که به چه فیض و فوز عظیمی رسیده است. آقا می فرماید: حالا ما را شناختی؟ و بعد وداع می کنند که بروند. عرض می کند: اجازه بفرمایید من هم در خدمت شما باشم! حضرت می فرمایند: «تو نمی توانی با من بیایی. عرض می کند: دیگر کجا خدمت شما برسم؟ می فرمایند: در این سفر دو بار نزد تو می آیم؛ اول: قم، دوم: نزدیک سبزوار. پس از نظرش غایب می شود و آن مرحوم به شوق وعدة دیدار قم به راه ادامه داده، پس از چندین روز وارد قم می شود و سه روز برای زیارت و وعدة تشرف توقف می نماید؛ ولی ظاهراً موفق نمی شود.
پس حرکت می کند و بعد از یک ماه، نزدیک سبزوار می رسد. همین که از دور شهر را می بیند، با خود می گوید: چرا خلف وعده شد؟ در قم که جمالش را ندیدم و این هم شهر سبزوار.
تا این طور فکر می کند، صدای پای اسبی به گوشش می رسد. برمی گردد، می بیند آقا، حضرت ولی عصر علیه السلام سواره می آید. ایشان ایستاده، سلام می کند و پس از ادای وظیفه و عرض ادب می گوید: آقا جان! وعده فرمودید که قم هم خدمت می رسم؛ ولی موفق نشدم.
حضرت می فرمایند: محمد تقی ما آمدیم، وقتی که از حرم عمه ام حضرت معصومه علیها السلام بیرون آمدی و زنی تهرانی از تو مسائلی می پرسید و تو سرت پایین بود و جواب او را می دادی، ما آمدیم. من در کنارت ایستاده بودم و تو به ما التفات ننمودی.[۱۰]

باز بودن راه ملاقات با امام زمان(عج)

مرحوم رازی رحمه الله می گوید: «استاد بنده، عالم ربانی آیت الله بافقى رحمه الله می فرمودند: با استناد به ادلة اربعه، راه ملاقات با امام زمان (عج) باز است و علاوه بر آن، بالاترین دلیل بر امکان چیزی، واقع شدن آن است؛ زیرا ما شاهد هستیم که از زمان شروع غیبت صغری (۲۶۰ ق) تاکنون هزاران تشرف معتبر اتفاق افتاده که در کتابهای زیادی نقل شده است.» مرحوم رازی رحمه الله به نقل از جناب «سید مرتضی ساعت ساز» که از اشخاص بی رغبت به دنیا و مشغول به برنامه های دینی و عبادی خود بود، می فرمود: یک بار در خدمت آیت الله حاج شیخ محمدتقی بافقى رحمه الله به مسجد جمکران در قم مشرف شدیم. پس از انجام آداب و دعاهای وارده، من در حال سجده و میان خواب و بیداری بودم که کسی گفت: حاج شیخ محمد تقی! بیا که حضرت ولی عصر علیه السلام شما را خواسته است. من سر بلند کردم، دیدم حاج شیخ محمدتقی حرکت کرد و به سوی کوه خضر که نزدیک مسجد است، شتافت. با دیدگان جستجوگر خویش او را زیر نظر داشتم که دیدم در دامنة کوه با سه نفر که منتظرش بودند، به گفتگو پرداخت و پس از گفتگو بازگشت. از او پرسیدم: آنان که بودند؟ فرمود: یکی از آنها سالارم امام عصر (روحی له الفداء) بود.[۱۱]

مقام و منزلت حاج شیخ نزد امام زمان(عج)

آقای «سید مرتضی حسینی» که یکی از سادات متدین قم بوده است، می گوید: شبهای پنجشنبه در خدمت مرحوم بافقى رحمه الله به مسجد جمکران می رفتیم. در یکی از شبهای زمستان که برف سنگینی آمده بود، من در منزل نشسته بودم، ناگهان به یادم آمد که امشب شب پنجشنبه است، ممکن است آیت الله بافقى رحمه الله به مسجد (جمکران) بروند؛ ولی از طرفی چون آن وقتها مسجد مقدس جمکران، راهِ ماشین رو نداشت و مردم مجبور بودند که آن راه را پیاده بروند و به قدری برف روی زمین نشسته بود که ممکن نبود کسی بتواند آن راه را راحت بپیماید، با خود فکر کردم که معظم له به مسجد نمی روند. به هرحال دلم طاقت نیاورد. از منزل بیرون آمدم. بیشتر می خواستم آیت الله بافقى رحمه الله را پیدا کنم و نگذارم به مسجد مقدس جمکران بروند. به منزلشان رفتم. به هر طرف سراسیمه سراغ ایشان را می گرفتم تا آنکه به میدان میر که سر راه مسجد مقدس جمکران است، رسیدم. در آنجا دوست نانوایی داشتم که وقتی دید من این طرف و آن طرف را نگاه می کنم، از من پرسید: چرا مضطربی؟ چه می خواهی؟ گفتم: نمی دانم آیت الله بافقى رحمه الله به مسجد مقدس جمکران رفته اند یا امشب در قم مانده اند؟! نانوا گفت: من او را با چند نفر از طلاب دیدم که به طرف مسجد جمکران می رفتند! من با شنیدن این جمله خواستم پشت سر آنها بروم که آن نانوا گفت: آنها خیلی وقت است رفته اند، شاید الآن نزدیک مسجد باشند. من از شنیدن این جمله بیشتر پریشان شدم و ناراحت بودم که ایشان مبادا در این برف و کولاک به خطر بیفتد. به هر حال چاره ای نداشتم؛ به منزل برگشتم، ولی فوق العاده پریشان و مضطرب بودم و خوابم نمی برد، تا آنکه نزدیک صبح مرا مختصر خوابی ربود. در عالم رؤیا حضرت ولی عصر علیه السلام را دیدم که وارد منزل ما شدند و به من فرمودند: سید مرتضی! چرا ناراحتی؟ گفتم: ای مولای من! ناراحتیم برای آقای حاج شیخ محمدتقی بافقى رحمه الله است؛ زیرا او امشب به مسجد رفته و نمی دانم به سر او چه آمده است! فرمود: سید مرتضی! گمان می کنی ما از حاج شیخ دوریم؟ همین الآن به مسجد رفته بودم و وسایل استراحت او و همراهانش را فراهم کردم. از خواب بیدار شدم. به اهل منزل این بشارت را دادم و خواب خود را گفتم. اهل بیتم نیز چون به همین خاطر مضطرب بود، خوشحال شد. فردای آن شب که از منزل بیرون رفتم، به یکی از همراهان آیت الله بافقى رحمه الله برخوردم، پرسیدم: دیشب بر شما چه گذشت؟ گفت: جایت خالی بود. اول شب آیت الله بافقى رحمه الله ما را به طرف مسجد جمکران برد. ما یا به خاطر شوقی که در دلمان بود و یا کرامتی شد، مثل آنکه ابداً برفی نیامده و زمین خشک است، به طرف مسجد جمکران رفتیم و به آنجا رسیدیم. در آنجا کسی را ندیدیم و سرما به ما فشار آورده بود. متحیر بودیم که چه باید بکنیم.
آن زمانها مسجد جمکران ساختمانی نداشت و فقط یک مسجد بسیار غریبی بود که در وسط بیابان افتاده بود و تنها خواص به آن مسجد می رفتند و از بهره های معنوی آن استفاده می کردند. می گوید: ناگهان دیدیم سیدی وارد مسجد شد و به حاج شیخ گفت: می خواهید برای شما لحاف و کرسی و آتش بیاوریم؟ آیت الله بافقى رحمه الله با کمال ادب گفتند: اختیار با شما است. آن سید از مسجد بیرون رفت و پس از چند دقیقه لحاف، کرسی، منقل و آتش آورد و با آنکه در آن نزدیکیها کسی نبود، وسایل راحتی ما را فراهم فرمود. وقتی می خواست از ما جدا شود، یکی از همراهان به او گفت: ما باید صبح زود به قم برگردیم، این وسایل را به کجا بسپاریم؟ آن سید فرمود: هر کسی آورده، خودش می برد. او رفت. ما در فکر فرو رفته بودیم که این آقا وسایل را از کجا به این زودی آورده است؛ زیرا آن اطراف کسی زندگی نمی کند و اگر می خواست آنها را از دهِ جمکران بیاورد، اولاً در آن شب سرد و کولاک برف، کار مشکلی بود و ثانیاً مدتی طول می کشید. بالاخره شب را به راحتی به سر بردیم و صبح که از آنجا بیرون آمدیم، آن وسایل را همان جا گذاشتیم. من به او جریان خوابم را گفتم و معلوم شد که حضرت صاحب الزمان (روحی فداه) هیچ گاه دوستانش را وا نمی گذارد و به آنها کمک می کند.[۱۲]

گرفتن عبا از امام زمان(عج) برای طلاب

آیت الله سید محمدرضا گلپایگانی رحمه الله می فرمودند: «درعصر آیت الله حائری که عدة محصلین حوزه به چهارصد نفر رسیده بود، در زمستانی طلاب از شیخ محمدتقی بافقى رحمه الله که مقسّم شهریة مرحوم حاج شیخ بود، عبای زمستانی خواستند و ایشان از مرحوم حائری رحمه الله خواست و آن مرحوم فرمود: چهارصد عبا از کجا بیاورم؟ گفت: از حضرت ولی عصر(عج) بگیر. فرمود: من راهی ندارم. گفت: پس من ان شاء الله می گیرم. و شب جمعه به مسجد جمکران رفت و روز جمعه به مرحوم حائری رحمه الله گفت: آقا صاحب الزمان علیه السلام وعده فرمودند فردا که شنبه است، چهارصد عبا مرحمت می فرمایند، آن گاه روز شنبه به وسیلة مردی از تجار چهارصد عبا رسید و بین طلاب تقسیم کردند.[۱۳]

سلام مرا به حاج شیخ برسان

حاج علی محمد قمی می گوید: «مرحوم پدرم چنین نقل فرموده اند: من نذر کرده بودم که چهل شب جمعه یا چهارشنبه (تردید از گوینده است) به خاطر جنبة اقتصادی و آفاتی که به زراعت رسیده بود، به مسجد جمکران مشرف شوم. سی و نه شب رفتم. شب جمعه یا چهارشنبه آخر بود که به مسجد رفتم و اعمال را انجام داده، نماز حضرت ولی عصر علیه السلام را خوانده، بیرون آمدم. هوس چای کردم، گشتم تا آشنایی پیدا کنم و چای بخورم. به عده ای از آشنایان برخوردم که اسباب چای داشتند؛ لکن آب نداشتند. من ظرف آب را گرفتم تا به آب انبار نزدیک مسجد بروم و آب بیاورم. نصف پله ها را رفتم. وسط آنجا چراغ نفتی نصب کرده بودند. ناگهان متوجه شدم آقایی دارد بالا می آید سلام کردم، با محبت جواب داد و از من احوال پرسی کرد. مثل کسی که سالها با من رفیق و آشنا است. سپس فرمود: به مسجد آمدی؟ گفتم: آری. پرسید: چند هفته است؟ گفتم: هفتة چهلم است. فرمود: حاجتی داری؟ گفتم: آری؟ فرمود: برآورده شده؟ گفتم: نه. فرمود: از کدام راه می آیی؟ عرض کردم: از جادة قدیم (آسیاب لتون). فرمود: بین باغ آقا و آسیاب دو سه پل است، وقتی شما از پل اول بالا می روی، شیخ محمد تقی بافقى رحمه الله را می بینی که می آید، در حالی که عبایش را زیر بغل گذاشته و سنگها را از جاده به کنار می ریزد. این برخورد را به او بگو و سلام مرا به او برسان و بگو از آنچه ما نزد او داریم، یک مقدار به تو بدهد. وقت بازگشت من از همان راه برمی گشتم که در همان مکان به شیخ محمدتقی بافقى رحمه الله برخوردم. دیدم که عبا را زیر بغل گذاشته است و خم می شود سنگها را از جاده به کنار می ریزد؛ چون به او برخورد کردم و جریان را تعریف نمودم و گفتم: آقا به تو سلام رسانید. نشست و خیلی گریه کرد، بعد گفت: آقا دیگر چه فرمودند؟ گفتم: فرمودند: از آنچه که از ما نزد شما هست، مقداری به من بدهید. ایشان کیسه ای در آورد و مقداری پول خرد که داخل کیسه بود، کف دستم ریخت و چند قِرانی به من داد و فرمود: آقا مطلب دیگری نفرمودند؟ گفتم: نه. مرحوم شیخ فرمود: خداوند به شما خیر و برکت دهد و سپس رفت. بعد از این جریان مرحوم پدرم می گفت: من وضعم خوب و اوضاع کارم رو به راه شد.»[۱۴]

روزهای پایانی

مرحوم بافقى رحمه الله با شنیدن فاجعة خونین مسجد گوهرشاد مشهد و کشته شدن تعداد زیادی از مردم سکته کرد و این سکته او را به بیماری مدت داری دچار ساخت که ۱۲ سال طول کشید.
مرحوم رازی رحمه الله می نویسد:
«در این اواخر که اصلا توان حرکت هم از او سلب شده بود و به جز زبان و حواس خمسة ظاهره اش قوة دیگری در بدنش نبود و با زبانش هم پیوسته مشغول ذکر و یا موعظه و امر به معروف و نهی از منکر بود و به طوری کسالت او را احاطه کرده بود که بعضی از علما با او مزاح نموده، می گفتند: شما مردة زبان دار هستی؛ ولی مع ذلک خود همیشه بشاش بود و به راستی مصداق « الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ» بود و هرگز اظهار نگرانی و کسالت نمی کرد. همواره می فرمود: من خیلی هم خوبم، تا آن نفس آخر هم زبانش به رضایت گویا بود، تا بالاخره به رسیدن «إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُون» مبتلا به مرض کفگیرک[۱۵] شده و به عمل نمودن محتاج گردید. او را به بیمارستان بردند و بعد از دو روز عمل کردند و حدود پنج ساعت بعد از عمل در دوازدهم جمادی الاولی سال ۱۳۶۵ ق بر اثر همان عمل جراحی، دنیا را بدرود گفت و جان به جان آفرین تسلیم نموده، به ریاض قدس پرواز کرد.
پیکر مطهر ایشان را در شهرری تشییع و برای دفن به قم آوردند و در قم نیز بعد از تشییع با شکوهی در قسمت بالاسر حضرت فاطمه معصومه علیها السلام دفن کردند.

پانویس

  1. تاریخ بیست ساله ایران، حسین مکی، انتشارات علمی، تهران، بی‏تا، ج‏۴، ص‏۲۶۲.
  2. شرح زندگانی حاج شیخ محمدتقی بافقى رحمه الله ، علی موسوی گرمارودی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، چاپ اول،۱۳۸۸ ش،.ص۳۲.
  3. مفاخر بافق، سید محمد میرسلیمانی بافقى رحمه الله ، انتشارات مفاخر، یزد، چاپ اول، ۱۳۸۵ش، ص‏۶۳.
  4. مجاهد شهید آیت الله حاج شیخ محمد تقی بافقى رحمه الله ، محمد شریف رازی، انتشارات شهید گمنام، قم، بی‏تا، ص۱۵۲.
  5. مجله کوثر، تیر ۱۳۷۷، شماره ۱۶، ص۷۹، گفتگو با علی اصغر فقیهی.
  6. مجاهد شهید آیت الله حاج شیخ محمد تقی بافقى رحمه الله ، محمد شریف رازی، ص‏۱۱۳.
  7. مجله کوثر، تیر ۱۳۷۷، شماره ۱۶، ص۷۹، گفتگو با علی اصغر فقیهی.
  8. سیری در آفاق، زندگینامه آیت الله بهاء الدینی، حسین حیدری کاشانی، نشر اعتماد، قم، چاپ دوم، ۱۳۷۹ش،‏ ص‏۲۶۵.
  9. مفاخر بافق، سید محمد میرسلیمانی بافقى رحمه الله ، ص‏۵۰.
  10. کرامات صالحین، محمد شریف رازی، نشر حاذق، قم، چاپ اول، ۱۳۸۹ش، ص‏۸۱.
  11. همان، ص‏۸۴.
  12. مجاهد شهید آیت الله حاج شیخ محمد تقی بافقى رحمه الله ، محمد شریف رازی، ص‏۷۹.
  13. داستانهای شگفت‏انگیزی از مسجد مقدس جمکران، حیدر قنبری، انتشارات فاتح خیبر، قم، چاپ اول، ۱۳۸۶ش،‏ ص‏۱۴۲.
  14. همان، ص۱۱۷.
  15. کفگیرک، نوعى عفونت از میکروب استافیلوکوک است.
بازگشت به مقالات