سیر اصلاحات در حکومت علوی
نویسنده: بهروز یدالله پور
محتویات
مقدّمه
این مقال، پژوهش در اندیشه تابناک امام همام علی بن ابی طالب(علیه السلام) است که عرصه جولان اندیشه بسیاری از اندیشمندان مسلمان و غیرمسلمان بوده است. ما که مبنای نظام سیاسی مان برگرفته از ساختار حکومتی پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است، نیاز به تحقیق بیشتر و امعان نظر در شعارها، آرمانها، اصلاحات و برنامه حکومتی آن حضرت داریم. در این راستا، به بررسی «سیر اصلاحات در حکومت علوی(علیه السلام)» پرداخته، فسادهای رایج و شایع قبل از حکومت آن حضرت و نیز اصلاحات آن حضرت در ابعاد سیاسی، اقتصادی، قضایی و دینی را بررسی خواهیم نمود، از منابع تاریخی شیعه و عامه شواهد متعدد در این زمینه فراهم، و به گونهای تلاش خواهیم کرد تا موانع اصلاحات در حکومت علوی(علیه السلام) را بیان کنیم. در پایان، فرجام اصلاحات به رشته تحریر درآمده، و تلاش شده است این مباحث در یک مقدمه و سه بخش و یک نتیجه مورد بررسی قرار گیرد.
امید است صاحبان اندیشه و اصحاب بصیرت و معرفت، ما را از نقد و نظر بی بهره نگذارند.
مفهوم شناسی اصلاحات
«اصلاح» از نظر لغوی، سامان بخشیدن و بسامان کردن است.[۱] در مقابل، افساد متضاد آن است و اصلاح اجتماعی، یعنی دگرگون ساختن جامعه در جهت مطلوب.
اصلاح طلبی یک روحیه اسلامی است. هر مسلمان به حکم اینکه مسلمان است، خواه ناخواه اصلاح طلب است و دست کم طرفدار اصلاح طلبی.[۲] پیامبران الهی برای انجام اصلاحات در جوامع بشری سختیها را به جان میخریدند و برای شکوفایی اندیشه بشری تلاش مینمودند.
در تعابیر قرآن، به کرّات واژه اصلاح طلبی و مصلحان مشاهده میشود و قرآن مجید، مصلحان را از مفسدان جدا میسازد و ویژگیهای آنان را برمی شمارد. مفسدان غالباً با شعار اصلاح، دست به تغییرات میزنند که قرآن، نقشه آنان را نقش بر آب مینماید تا جایی که در سوره بقره آمده است که مفسدان تنها و تنها خود را مصلحان حقیقی معرفی میکنند، حال آنکه خداوند سبحان آنان را مفسدان حقیقی میشمارد: (وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـکِن لاَّ یَشْعُرُونَ.)(بقره: ۱۱و ۱۲) پیامبران نیز فلسفه بعثت خود را اصلاح جامعه میدانند. چنان که حضرت شعیب به قوم خویش فرمود: (إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّهِ...)(هود: ۸۸)
با توجه به سیاق آیات قرآن مجید به خوبی میتوان فهمید که پیامبران، رسالت اصلاح جامعه انسانی را با تمام وجود پیگیر بودهاند و در این راه، لحظهای کوتاهی نکردهاند و با اصلاح اندیشه دینی جوامع انسانی، اصلاح ساختار اقتصادی و شیوه حکومتی جامعه بشری در طول تاریخ با توکل بر خدا در مقابل قدرتهای ستمگر ایستادگی کردهاند.
پیامبر گرامی اسلام و ائمّه اطهار(علیهم السلام) نیز، که تربیت یافتگان مکتب قرآن و اسلامند، همواره با قول و فعل خویش به شیوههای گوناگون و بر حسب مقتضیات زمان، در راستای اصلاح جوامع اسلامی و انسانی تا سرحد امکان کوشیدهاند. در این میان، نقش امام علی(علیه السلام) به دلیل قرار گرفتن در مسند حکومت، آن هم پس از ۲۵ سال فترت غمباری که ارزشهای اسلام واژگونه گردید، برجسته تر و در ابعاد مختلف قابل بحث و توجه جدی میباشد.
در گفتمان علی بن ابی طالب(علیه السلام) موعودگرایی یک مقوله انیمیشنی، مضحک، خیالاتی و اتوپیایی نیست، یک موعودگرایی واقع بینانه است... باید اصلاحات اجتماعی مان را در چارچوب تعریفی امام علی(علیه السلام) و امام زمان(علیه السلام)ادامه دهیم... افراد و جامعهای که از اول به نقشه درستی فکر کنند و به یک اصول مقدس معتقد باشند و راه را گم نکنند، فقط آنها میتوانند اصلاح طلب و ترقّی خواه باشند.[۳]
در حقیقت، امام علی(علیه السلام) به عنوان انسان حق محور و مبارزه گر با ستم و بی عدالتی، راهنمای اصلاح طلبی است: «اصلاح طلبی به خودی خود و با قطع نظر از اینکه واقعیت داشته باشد یا بهانه برای هدفهایی قرار گرفته باشد، یک امر مطلوب و با ارزش است.»[۴] علاوه بر اینکه در گذشته اسلامی، امر به معروف و نهی از منکر محدود به چند مسئله فقهی نبود و نصحیت ائمه مسلمین نیز در دایره امر به معروف و نهی از منکر قرار میگرفت «مسلمانان، امر به معروف و نهی از منکر را محدود به چهار مسئله عبادات نکرده بودند، بلکه این اصل را عمدتاً ضامن همه اصلاحات اخلاقی و اجتماعی خود میدانستهاند.»[۵]
از نظر فرهنگ علوی، هر شیعه یک اصلاح طلب علی الدوام است; یعنی تا در حکومت، یک بی عدالتی وجود دارد و تا در جامعه، یک نابرابری، ظلم و شرک و نفاق وجود دارد، جنبش اصلاح طلبی باید ادامه داشته باشد و هر کسی از صف اصلاح طلبان به این معنا یک گام بیرون بگذارد، از صف تفکر اسلامی و تشیع خارج شده است.[۶]
«اصلاحاتی که موردنظر امیرالمؤمنین است، به هیچ فساد و بی عدالتی رحم نخواهد کرد. هر کس که در جامعه مسئولیت دارد و به کار وارد نیست و مسئولیت قبول کرده یا کاری میکند که در ذیل قدرت او به کسانی ظلم شده، باید پاسخگو باشد. این منطق اصلاحات علوی و اسلامی است.»[۷]
اصلاحات در حکومت امام علی(علیه السلام) اصلاح هرگونه ساختار غلط سیاسی، اقتصادی، قضایی و تفکر دینی را شامل میشود و محدود به بعضی از فسادها و تباهیها نمیشود، بلکه هیچ گونه کجروی و نابسامانی را بر نمیتابد و با آن مقابله مینماید.
در اسلام، اصلاح به اندازه و نوع فساد باید صورت گیرد و با مقتضیات زمان تعیین میشود. «در اسلام جزمیّتی در شکل اصلاح از جهت کلی و جزئی و یا تند و کند بودن نمیتوان یافت، بلکه شکل آن را میزان فساد و شرایط و مقتضیات زمان و مکان تعیین میکند. در این مکتب، ملاک بر مشروعیت و قداست مبارزه است، هم از نظر هدف و هم از نظر وسیله;[۸] چنان که امام علی(علیه السلام)، هدف و غایت اصلاحات خویش را این چنین بیان میدارند: «اللهم اِنّک تَعلمُ اَنّه لم یکنِ الذی....»;[۹] خدایا تو می دانی که جنگ و درگیری ما برای به دست آوردن قدرت و حکومت و دنیا و ثروت نبود، بلکه میخواستیم نشانههای حق و دین تو را به جایگاه خویش بازگردانیم و در سرزمینهای تو اصلاح را ظاهر کنیم، تا بندگان ستمدیده ات در امن و امان زندگی کنند و قوانین و مقرّرات فراموش شده تو بار دیگر اجرا گردد.
اصلاحات سیاسی امام علی(علیه السلام)
الف) مسئله بیعت
یکی از عناصر مهم حکومت مقبولیت عمومی آن است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)به عنوان اولین حاکم اسلامی، مقبولیت کامل مردمی داشت. پس از ارتحال آن حضرت، مسئله بیعت با خلیفه مطرح شد. خلیفه اول که جایگاه امام علی(علیه السلام)را غصب کرده و نظام اسلامی را در درون با بحران مواجه ساخته بود، با بیعت اجباری و در حقیقت عدم مقبولیت، بر مسند خلافت نشست. «فقد جاءت الاخبار متواتره باکراه من اکره علی بیعة ابی بکر و عمر و عثمان فیجب ان تقطع علی فساد امامتهم بذلک والا کنت مناقضا عند العقلا... .»[۱۰] امام که حق خویش را از دست رفته میدید، ابتدا به اعتراض برخاست اما وقتی مخالفتهایی علیه اسلام از گوشه و کنار جزیرة العرب برخاست، به خاطر حفظ اسلام از مخالفت دست کشید.[۱۱]
از جمله اقدامات دیگر غاصبان خلافت آن بود که سعی کردند با تطمیع، موانع را از سر راه بردارند، از این رو، وقتی خبر اعتراض عباس و علی(علیه السلام) و بعضی صحابه به ابوبکر و عمر رسید و آن دو به ابوعبیده جراح و مغیرة بن شعبه پیام فرستادند و پرسیدند رأی و چاره چیست؟ مغیره گفت: رأی درست این است که هر چه زودتر عباس را ببینید و برای او و فرزندانش در این کار بهرهای قرار دهید تا به این ترتیب آنان از هواداری علی بن ابی طالب دست بردارند... . ابوبکر و عمر و مغیره شبانه به منزل عباس آمدند. ابوبکر پس از سخنانی گفت: و ما اینک به حضور تو آمدهایم و میخواهیم برای تو در این کار بهره و نصیبی قرار دهیم و برای فرزندانتان نیز بهرهای قرار میدهیم... .[۱۲]
آن گونه که در تاریخ اسلام به طور قطعی آمده است، زمینه سازی ابوبکر و عمر برای به دست گیری خلافت بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، مدتها قبل از رحلت آن حضرت صورت میپذیرفت و آنچه در سقیفه بنی ساعده اتفاق افتاد، نتیجه آن زمینه سازیها بوده است. آن دو در زمان حیات پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله)به طور علنی مخالفتهایی کرده بودند و با اندک دقتی میتوان فهمید که در سالهای آخر حیات مبارک آن حضرت حالت تعرض به ساحت قدس نبوی به خود گرفته بودند که مخالفت با کتابت وصیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) و آن جمله اهانت آمیز معروف عمر بدون هیچ عذرخواهی از طرف خود یا ابوبکر و یا هوادارانش، و نیز عدم حضور در جیش اسامه... دلایل روشنی بر این مدعاست. پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) نیز خلافت ابوبکر با حضور و بیعت دو نفر دیگر و بیعت اجباری باقی صحابه و انصار ـ که در کتابهای تاریخی مشهور است ـ و نیز در تنگنا قرار دادن امام علی(علیه السلام) برای بیعت آغاز گردید; یعنی با توجه به موقعیت خاص و ممتاز امام علی(علیه السلام)دیگران توانستند عرصه را بر امام تنگ کرده و با اجرای شگردهای خاص سیاسی، قدرت را به دست گیرند; به تضعیف شخصیت امام پرداخته، حضرت را منزوی سازند... .[۱۳]
پس از غصب خلافت با اجبار و رفتاری اهانت آمیز درصدد بیعت گرفتن از امام برآمدند، به گونهای که به بیت حضرت تعرض نموده، به خانواده اش هتک حرمت و تعدی کرده... و امام را کشان کشان به مسجد بردند. چنان که امام علی(علیه السلام) در نهج البلاغه در ضمن نامهای در پاسخ به نیش زبان ناسنجیده معاویه مرقوم میفرمایند: «قلتُ اِنّی کنتُ اُقادُ کما یقاد الجمل المخشوش حتی اُبایع و لَعمر الله لقد اردت اَن تَذُّم فمدحتَ و ان تفضح فافتضحت...»;[۱۴] ای معاویه! گفتهای که مرا چونان شتر مهار کرده به سوی بیعت میکشاندند، سوگند به خدا خواستی که مرا نکوهش کنی، اما ستودی، خواستی رسوا سازی که خود را رسوا کردی، مسلمان را چه باک که مظلوم واقع شود... و یا فرمود: بدان که خودکامگی و ظلم که نسبت به خلافت بر ما تحمیل شد در حالی که نسب ما برتر بود و پیوند خویشاوندی ما با رسول اللّه استوارتر بود و این جز خودخواهی و انحصارطلبی چیز دیگری نبود که گروهی بخیلانه به کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن دست کشیدند و ـ در این میان ـ داور خداست.[۱۵]
برخلاف خلفای گذشته، امام علی(علیه السلام) در موقعیتی حکومت را پذیرفت که با توجه به شرایط زمان و مسائل به وجود آمده و انحرافات ۲۵ ساله و اصرار مردم و مقبولیت همگانی ناچار به پذیرش بود که خود در این باره میفرمایند: «و بسطتم یدی فکففتها ...»;[۱۶] دست مرا برای بیعت میگشودید و من میبستم، شما آن را به سوی خود میکشیدید و من آن را میگرفتم; سپس چونان شتران تشنه که به طرف آبشخور هجوم آورند، بر من هجوم آوردید تا آنکه بند کفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد و افراد ناتوان پایمال گردیدند... و یا میفرمایند: «فتداکّوا علی تداکّ الابلِ الهیم...»; پس از کشته شدن عثمان مردم نزد من، خود را به یکدیگر زده و برای بیعت نمودن ازدحام نمودند... که گمان کردم میخواهند مرا به قتل برسانند، یا بعضی از ایشان قصد دارند در حضور من بعضی دیگر را بکشند.[۱۷]
با توجه به مجموع سخنان حضرت و استدلال امام به اصرار مردم، پذیرش حکومت را، بر پایه دو اصل میشمارد: «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران، حجت را بر من تمام نمیکردند و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش میساختم...»[۱۸]
حضرت در بیان حقانیت خود نسبت به حکومت اسلامی و غصب آن به وسیله دیگران در نهج البلاغه چنین میفرمایند: «لقد علمتم اَنّی احق الناس بها من غیری ...»[۱۹] همانا میدانید که من سزاوارتر از دیگران به خلافت هستم. سوگند به خدا، به آنچه انجام دادهاید گردن مینهم تا هنگامی که اوضاع مسلمانان رو به راه باشد و از هم نپاشد و جز من به دیگری ستم نشود... آگاه باشید! به خدا سوگند، ابابکر جامه خلافت را بر تن کرد در حالی که میدانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی، چون محور آسیاب است به آسیاب که دور آن حرکت میکند. او میدانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است و مرغان دور پرواز اندیشهها، به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من ردای خلافت را رها کرده و دامن جمع کرده از آن کناره گیری کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پا خیزم یا در این محیط خفقان زا و تاریکی که به وجود آوردند صبر پیشه سازم؟ پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلوی من مانده بود و با دیدگان خود مینگریستم که میراث مرا به غارت میبردند.[۲۰]
امام در بخش دیگر این خطبه به خلافت ابوبکر میپردازد و آن را نیز ناحق و غیرمردمی میشمارد: «فی ما عجبا! بینا هو یستقیلها فی حیاته اذ عقدها لاخر بعد وفاته لَشدَّ ما تشطرّا ضرعیها فصیَّرها فی حوزة خشناءَ... فصَبَرتُ علی طول المدّةِ و شدّة المحنة حتی اذا مضی لسبیله»;[۲۱] شگفتا ابابکر که در حیات خود از مردم میخواست عذرش را بپذیرند چگونه در هنگام مرگ خلافت را به عقد دیگری در آورد؟ هر دو از شتر خلاقت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره مند گشتند... و سرانجام، ابابکر حکومت را به دست کسی سپرد که مجموعهای از خشونت، سختگیری، اشتباه و پوزش طلبی بود... من در این مدت طولانی، محنت زا و عذاب آور، چارهای جز شکیبایی نداشتم تا روزگار ابوبکر هم سپری شد.
در بسیاری از کتابهای تاریخی معتبر آمده است که ابابکر دهها بار گفته بود: «اقیلونی فلست بخیرکم» با این حال، بعد از خود حکومت را با وجود علی(علیه السلام) به عمر وانهاد و او با افراط و به خطا رفتن و ... حکومت کرد و حضرت علی(علیه السلام) در مقابل غصب حق خود، باز هم سکوت کرد و اینکه حضرت میفرمایند: «صبر کردم ...» معلوم میشود به طور مسلم حق ولایت حضرت غصب شد. امام به روند شورای عمر در انتخاب خلیفه بعد از او اعتراض میکند و از همسان قرار دادن آن ۵ نفر اعضای شورا با خویش اعتراض دارد و با خلافت عثمان نیز مخالف است.
«عمر خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان میباشم. پناه بر خدا از این شورا! در کدام زمان در برابر شخص اولشان در خلافت مورد تردید بودم تا امروز با اعضای شورا برابر شوم که اکنون مرا همانند آنان پندارند؟ ناچار باز هم کوتاه آمده و با آنان هماهنگ گردیدم. یکی از آنان با کینهای که از من داشت، روی برتافت (سعدبن ابی وقاص) و دیگری دامادش (عبدالرحمن بن عوف) را بر حقیقت برتری داد و آن دو نفر دیگر که زشت است آوردن نامشان، تا آنکه سومی به خلافت رسید. دو پهلویش از پرخوری باد کرده، همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود و خویشاوندان پدری او از بنی امیه به پا خاستند و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند.»[۲۲]
حضرت در نهج البلاغه بارها به حقانیت خود و نیز چگونگی قبول حکومت اشاره میفرمایند; یعنی در حقیقت، سیره صحیح حکومت را مقبولیت و آرای عمومی میدانند که شکل حکومت نبوی نیز چنین بود. امام خمینی(قدس سره)بزرگ شاگرد مکتب اهل بیت و بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران نیز به تأسی از پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله)و امام علی(علیه السلام) در زمینه ساختار حکومت میفرمایند: «حکومت جمهوری اسلامی موردنظر ما از رویه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و امام علی(علیه السلام)الهام خواهد گرفت و متکی به آراء عمومی ملت خواهد بود و شکل حکومت را مراجعه به آرای ملت تعیین خواهد کرد.»[۲۳]
از آنچه که تاکنون دربارهٔ سیره امام علی(علیه السلام) در پذیرش حکومت بیان گردید، روشن میگردد که امام اولین اصلاح را در ساختار سیاسی حکومت اسلامی پس از خلفا پدید آورد و بر آرای عمومی تکیه کرد.
ب) عزل کارگزاران ناشایسته و نصب کارگزاران شایسته
یکی از اقدامات امام علی(علیه السلام) در پذیرش حکومت، عزل و نصب حاکمان بر ملاک حق محوری است. امام در نخستین روز حکومت دربارهٔ کارگزاران و مجریان گفتند: «الا و ان بلیتکم قدعادت کهئیتها یوم بعث الله نبیه(صلی الله علیه وآله) ... و الذی بعثه بالحق لتبلبلن و لتغربلن غربله و لتساطن سوط الغدر حتی یعود اسفلکم اعلاکم و اعلاکم اسفلکم...»[۲۴] در این عبارات، حضرت سوگند یاد میکند که چنان مردم را غربال و زیر و رو نماید که صدرنشینان فرو روند و فروتران صدرنشین شوند. و ساختار اجتماعی را تغییر دهد و ارزشهای الهی در حاکمیت مورد توجه قرار گیرد و شایسته سالاری، جایگزین قوم و قبیله سالاری گردد.
امام اصلاح فسادهای سیاسی را در بین مسلمانان بر فتوحات و تسخیر اراضی بیشتر مقدّم میدارد و در راستای این سیاست، ترجیح میدهد که کشور اسلامی در همین حدود جغرافیایی که دارد باقی بماند، اما در دوران ایشان فساد سیاسی حاکم نباشد و عناصری بر مردم حکومت کنند که در صلاحیت دینی و سیاسی آنان جای هیچ گونه شک و تردیدی نباشد.»[۲۵]
با توجه به فتوحات شرقی و شمال آفریقا به وسیله خلیفه دوم و نصب حاکمان با معیار نزدیکی به خود، و نه به خدا، حکومت اسلامی دچار انحراف شد. وی اصحاب پیامبر(صلی الله علیه وآله)را که در شهر بر سر کار بودند، عزل نمود و پسران بنی امیه و ابومعیط را بر گردن مردمان سوار کرد. چون مردمان به عملکرد تباه آنان خرده گرفتند، اعتنایی نکرد. عثمان، ولیدبن عقبه را به جای سعدبن ابی وقاص به حکومت کوفه منصوب کرد و عبدالله بن عامر را به جایابوموسی اشعری در بصره منصوب کرد و عبداللّه بن سعدبن ابی سرح را به جای مغیرة بن شعبه حاکم مصر گردانید و همه شام را به معاویه واگذاشت.[۲۶]
با آنکه عثمان پذیرفته بود عاملان عمر را از سر کار بر ندارد، طولی نکشید که همه آنان را از کار بر کنار کرد و خویشاوندان خود را به جای ایشان گماشت. این کار به اراده او بود یا به اشاره مروان؟ خدا میداند. آنچه مسلم است، این است که در میان کسانی که روی کار آمده بودند کسانی بودند که تقوای مالی یا تقوای سیاسی یا تقوای دینی یا هر سه را نداشتند.[۲۷]
نتیجه دخالت آنان (بنی امیّه) به راندن انصار از صحنه سیاست منتهی شد. در زمان عثمان «رهبران رده» به اشغال مناصب پرداختند که در حقیقت یکی از علل اصلی خرابی و فساد اوضاع، تصدی این اشخاص به کارهای مهم بوده است... .[۲۸]
ابوسفیان پس از آنکه عثمان به خلافت رسید گفت: «ای بنی امیه، حکومت را همچون گویی که به دست آوردهاید، محکم نگهدارید; زیرا قسم به آن کسی که سوگند میخورم، سالها بود که احراز این مقام را برای شما آرزو میکردم. حالا که به مقصود رسیدهاید بکوشید تا خلافت را به کودکانتان منتقل سازید.»[۲۹]
مخالفان علی(علیه السلام) میگویند: «وی مرد شجاعت بود نه مرد سیاست; زیرا او میتوانست در آغاز خلافت خود با عناصر مخالف، موقتاً از در آشتی و صفا درآمده و آنان را با مداهنه راضی و خشنود نگهدارد و بدین وسیله خلافت خود را تحکیم کند و سپس به قلع و قمع شان بپردازد... . حال آنکه اساساً دعوت اسلامی هرگز اجازه نمیدهد که در راه زنده کردن حقی، حق دیگری کشته شود، یا باطلی را با باطل دیگری دفع نمایند. آیات زیادی در قرآن کریم در این باره موجود است. گذشته از این، مخالفان علی(علیه السلام) در راه پیروزی و رسیدن به هدف، خود را از هیچ جرم و جناینی و نقض قوانین صریح اسلام فروگذار نمیکردند ... .»[۳۰]
امام معیار عزل و نصب را رعایت حقوق مردم و انجام تکالیف الهی میدانست و در مقابل فرمانداران بیدادگر میایستاد. در جایی به حضرت علی(علیه السلام)گزارش دادند که ناظر بازار اهواز اختلاس کرده و رشوه میگرفته است. حضرت پس از اطمینان از صحت موضوع، بخشنامهای به فرماندار ناحیه ارسال نمود مبنی بر اینکه فرد خلافکار را عزل کن و آنچنان که او هست، بدون افزودن یا کاستن از آن، به مردم بگو، آبرویش را بریز و حبسش کن که اگر آبروی او را نریزی، آبروی دین و حکومت دینی خواهد ریخت.[۳۱]
سوده همدانی (سوده بنت عماره) در مقابل معاویه میگوید: روزی برای شکایت از یکی از عاملان نزد حضرت رفتم. او را ایستاده، جهت انجام نماز یافتم. حضرت از نماز منصرف شد و با مهربانی و عطوفت فرمود: آیا حاجتی داری؟ او را از شکایتم آگاه کردم. پس گریست و فرمود: خدایا تو شاهد باش که من دستور به چنین ظلمی را ندادم. آن گاه نامهای نوشته به آن زن دادند تا به آن کارگزار برساند که محتوای آن نامه چنین بوده است: هنگامی که نامه به دست تو رسید آنچه در دست توست را حفظ کن تا جانشین تو برسد و از تو بستاند.[۳۲]
حضرت بدون هیچ مسامحهای با کارگزاران خاطی برخورد میکند و آنان را از مناصب عزل مینماید. چنان که در نامهای به فرماندار بصره مینویسد: همانا من به راستی به خدا سوگند میخورم، اگر به من گزارش کنند که در اموال عمومی خیانت کردی کم یا زیاد، چنان بر تو سخت گیرم که کم بهره شده و در هزینه عیال، درمانده و خوار و سرگردان شوی.[۳۳]
و یا کارگزاران هنگامی که در مجالس پر خرج شرکت میکنند، که در آن سرمایه داران و مرفهان شرکت دارند و محرومان نمیتوانند در آن حضور یابند و بدان دعوت نشدند، مورد سرزنش قرار میگیرند. نظیر آنچه که خطاب به عثمان بن حنیف فرمودهاند: «گمان نمیکردم مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندانشان با ستم محروم شده و ثروتمندان بر سر سفره دعوت شدهاند... سوگند به خدا، من از دنیای شما طلا و نقره نیندوخته و از غنیمتهای آن چیزی ذخیره نکردهام. بر دو جامهام، جامهای نیفزودم و از زمین دنیا حتی یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیای شما در چشم من از دانه تلخ بلوط ناچیزتر است.[۳۴] و یا میفرماید: «کیف تُسیغ شرابا و طعاما و انت تعلم اَنّک تاکُل حراماً...»;[۳۵] چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا کردی در حالی که می دانی حرام میخوری و حرام مینوشی؟ چگونه با اموال یتیمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدان، کنیزان میخری و با زنان ازدواج میکنی؟... پس از خدا بترس و اموال آنان را باز گردان و اگر چنین نکنی و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست یابم، تو را کیفری خواهم کرد که نزد خدا عذرخواه من باشد. با شمشیری تو را میزنم که به هر کس زدم، وارد جهنم گردید.
و یا امام در مقابل خرید خانه توسط شریح قاضی به ۸۰ دینار غضبناک شده، او را هشدار میدهد و قاطعانه برخورد میکند.[۳۶]
نکته دیگر آنکه امام، کارگزاران را بر اساس صلاحیت شخصی و مسائل حوزه فرمانداری، عزل و نصب میکرد و رعایت حدود الهی و حقوق مردم را مهم میشمرد. در عزل محمّدبن ابی بکر از مصر به جهت رفع سوءظن احتمالی به هنگام نصب وی به عنوان فرماندار شهری دیگر چنین بیان میکند: «فقد بلغنی مَوجِدتُک من تسریح الاشتر الی عملک»;[۳۷] خبر یافتم که از فرستادن اشتر برای تصدی کاری که در عهده داری، دلتنگ شدهای ... اگر آنچه را در فرمان توست از دستت گرفتم، بر جایی حکومتت دادم که سر و سامان دادن آن بر تو آسان تر است و حکمرانی آن بر تو خوش تر. امام در عهدنامه معروف «مالک اشتر» چگونگی نصب کارگزاران و گزینش آنان، بازرسی از کار آنان،[۳۸] و.. را بر میشمارد و معیار صحیح به کارگیری فرمانداران را بیان میفرماید.
ج) احیای سنّت پپامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در حکومت
یکی دیگر از اصلاحات مهمی که امام در طی حکومت ۵ ساله خود انجام داد، احیای سنّت شریف نبوی بود. با توجه به انحراف خلفای قبلی، امام علی(علیه السلام)از همان ابتدا بر حفظ سنّت نبوی و حرکت بر محور سیره پیامبر(صلی الله علیه وآله) تأکید داشتند. امام در شورای پس از مرگ عمر، به خاطر تکیه بر قرآن مجید و سنّت و عدم پیروی از سیره شیخین، از خلافت دست کشید:[۳۹] «در اصل، مهمترین مسئله برای امام(علیه السلام)، احیای سیره پیامبر(صلی الله علیه وآله)از هر جهت و از هر حیث و اصلاح مشکلات و انحرافاتی بود که در آن زمان وجود داشت. این کار بسیار سختی بود; به ویژه که بازوان امام مردمی بودند که خودشان به شیخین معتقد بودند.»[۴۰]
فاصله علی(علیه السلام) از زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و تغییرات پدید آمده در طی ۲۵ سال خلافت خلفای سه گانه، طعم شیرین حکومت ناب اسلامی را از ذائقهها برده بود. اندک اندک مردم از سیره ناب حکومت نبوی غفلت کرده بودند و خاطره شیرین آن ایام از اذهان محو میشد. حضرت در ضمن خطبهای سیره و روش حکومتی خود را که منطبق با قرآن و سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله)بود بیان نمود و عملا نیز از همان آغاز مطابق گفته خود، عمل کرد.[۴۱]
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بین عرب و غیر عرب فرق نمیگذاشت و بیت المال را به طور مساوی بین مسلمانان تقسیم مینمود، اما خلفای سه گانه بر خلاف سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله) عمل نمودند. مثلا، خلیفه اول بزرگان انصار را در فتوحات، به سرکردگی لشکر نگماشت تا آنجا که صدای انصار به اعتراض بلند شد و او به اجبار، تنها ثابت بن قیس را از انصار را به سرکردگی لشکر تعیین کرد.[۴۲]
امام علی(علیه السلام) در طی حکومت سعی فرمودند با یادآوری فلسفه بعثت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و نحوه حکومت آن رسول گرامی و انطباق شیوه حکومتی خود بر آن روش، سعی در احیای مجدد اسلام ناب بنمایند، پیرایهها را بزدایند و به نوعی نامشروع بودن سیره خلفای پیشین را اعلام نمایند.
امام علی(علیه السلام) به واسطه سیرت عادلانه خود قیافه جذاب سیرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)را به مردم، بخصوص نسل جدید نشان داد. وی در برابر شوکت کسرایی و قیصری معاویه در زی فقرا و مانند یکی از بینواترین مردم زندگی میکرد. وی هرگز دوستان و خویشاوندان و خاندان خود را بر دیگران مقدم نداشت و توانگر را به گدایی و نیرومندی را بر ناتوانی ترجیح نداد.[۴۳]
اساساً حضرت یکی از حقوق مردم بر حاکم را عمل به کتاب خدا و سنّت نبوی میشمارد: «و لکم علینا العمل بکتاب الله تعالی و سیره رسول الله(صلی الله علیه وآله) و القیام بحقه والنعش لسنته»;[۴۴] حقی که بر شما برگردن ما دارید، عمل کردن به کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله) و قیام به حق و برپا داشتن سنّت اوست.
امام علی(علیه السلام) با بیان سیره پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) مردم را با اسلام ناب آشنا میکردند و به تأسی از آن سیره دعوت میکردند. «پس به پیامبر پاکیزه و پاکت اقتدا کن که راه و رسم او الگویی است برای الگوطلبان ... و محبوبترین بنده نزد خدا کسی است که از پیامبرش پیروی کند و گام بر جایگاه قدم او نهد... پیامبر(صلی الله علیه وآله) از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند و به دنیا با گوشه چشم نگریست ... همانا پیامبر(صلی الله علیه وآله) بر روی زمین مینشست و غذا میخورد و چون برده، ساده مینشست و با دست خود کفش خود را وصله میزد و جامه خود را با دست خود میدوخت و بر الاغ برهنه مینشست و دیگری را پشت سر خود سوار میکرد... .»[۴۵]
در واقع اعراض امام علی(علیه السلام) از پذیرش حکومت، به خاطر فسادها و انحرافاتی بود که در دوران خلفای سه گانه به دلیل دوری از سنّت نبوی(صلی الله علیه وآله)رخ داده بود، به طوری که جماعتی که به تبعیض و... عادت کرده بودند، در مقابل عدالت علوی و سنت نبوی(علیهم السلام)ایستادند.
امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در پی اقبال همگانی و اصرار مردم در حالی تشکیل دولت داد که تحولاتی اساسی در جهت بازگشت به سنتهای جاهلی طی یک دوره ۲۵ ساله روی داده بود; تحولاتی که به صورت تجدیدنظر در راه و رسم و سنّت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، در همه وجوه صورت گرفته بود و مسیری که آن حضرت به وجود آورده بود و راهی که برای آینده امت اسلامی مشخص نموده بود، در وجوه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دچار دگرگونیهای اساسی شد.[۴۶]
امام علی(علیه السلام) اصلاح روزگار را به پایداری راههای دین و نشانههای عدالت و سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله) و پای بندی بدانها میشمارد: «و قامت مناهج الدین و اعتدلت معالم العدل و جرت علی اذلالها السنن فصلح بذالک الزمان و طمع فی بقاء الدوله.»[۴۷]
اصلاحات اقتصادی (عدالت اجتماعی) در حکومت امام علی(علیه السلام)
یکی از شعارهای اساسی امام علی(علیه السلام) در قبول حکومت، اجرای عدالت اجتماعی در حکومت اسلامی و ممانعت از ستمگری ظالمان و... بوده است. پیش از آنکه امیرمؤمنان علی(علیه السلام) زمام امور را به دست گیرد، تحولات اقتصادی عظیمی به تدریج در جامعه و حکومت روی داد و مناسبات متعادل اقتصادی عصر پیامبر، به شدت دگرگون شد، عدالت اقتصادی رخ برتافت و استکبار اقتصادی جلوه یافت. این تحول در دوره خلیفه سوم به دلیل چپاول اقتصادی و مسکنت مالی مردم، جامعه را به بحران کشاند که در این زمانه جامعه به شدت گرفتار انبوه داری و فزونخواهی از یک سو، و نیازمندی و ناداری از دیگر سوی شده بود.[۴۸]
به دنبال فتوحات، اموال فراوان و زمینهای گستردهای در اختیار حکومت و مسلمانان قرار گرفت و در پی سیاستهای تبعیض در سهمیه بندی بیت المال و برتری بخشیدن عرب بر عجم و خواص بر عوام، و اختصاص دادن سهمهای کلان به خویشان و نزدیکان و حامیان، هیأت حاکمه، به ویژه در شش ساله دوم حکومت خلیفه سوم، خطرناکترین انحرافها چهره نمود.[۴۹]
وابستگی عثمان به خاندان اموی موجب شد قدرت امویان، که در زمان خلیفه دوم در شام پایه گذاری شده بود، بیشتر تقویت گردد. وقتی فرمانداری بسیاری از مناطق اسلامی به دودمان امیه و بستگان خلیفه سپرده شود، رفته رفته عدل اسلامی دستخوش تبعیض و قوم و خویش بازی یا اشرافیگری میگردد.[۵۰]
همه مورّخان اسلامی اجمالا به دو نکته در زمان خلافت عثمان اشاره کردهاند:
۱. سپردن تمام پستهای حساس به بنی امیه، بخصوص افراد بی بند و بار و غیرمتعهد;
۲. حیف و میل بیت المال در سطح وسیع و گسترده و بذل و بخششهای بیکران و غیر قابل توجیه;[۵۱]
دربارهٔ حیف و میلها و تبعیضهایی که در دوران خلیفه سوم اتفاق افتاد، در کتابهای متعدد تاریخی مطالب فراوانی نقل شده است که به اختصار به بعضی از آنها اشاره مینماییم.
عثمان خانهای برای خود در مدینه ساخت که مردم بر او بسیار خرده گرفتند و او در ضمن خطبهای که در پاسخ ایرادهای مردم بر این که چرا او از بیت المال مسلمانان برای خود چنین خانهای ساخته است، گفت: بر فرض که من خانهای از بیت المال برای خود ساخته باشم، مگر جز این است که در این خانه، کارهای شما را سامان میدهم و مگر من جز در پی برآوردن نیازهای شمایم؟ شما از حقوق خود چیزی را از دست ندادهاید و اگر من در فضل و بخشش آنچه را دوست دارم انجام ندهم، در آن صورت به چه منظور پیشوا و رهبر شما باشم؟![۵۲]
عثمان ۰۰۰/۳۰۰ درهم به حارث بن حاکم برادر مروان و شوهر دخترش عایشه بخشید و شتران صدقه را نیز به وی اهدا کرد.[۵۳]
از آن عجیب تر، ارقام دینارهایی است که به بستگان خود بخشید; به مروان ۰۰۰/۵۰۰ دینار، به یعلی بن امیه ۰۰۰/۵۰۰ دینار، به عبدالرحمن بی عوف۰۰۰/۲۵۶ دینار.[۵۴]
عبداللّه بن خالد از او (عثمان) پاداش خواست و عثمان ۰۰۰/۴۰۰ درهم بدو بخشید، حکم بن ابی العاص را که پیامبر از مدینه تبعید کرده بود بازگرداند و بدو ۰۰۰/۱۰۰ درهم بخشید. به عبدالله ابی سرح تمام غنایمی را که خداوند از فتح شمال غربی آفریقا نصیب مسلمانان کرده بود بخشید; بدون اینکه هیچ کس از مسلمانان را در آن شریک قرار دهد. به ابوسفیان در همان روز ۰۰۰/۲۰۰ درهم بخشید.[۵۵]
در سایه حکومت عثمان، عبدالرحمن بن عوف ساختمانی بنا کرد که در طویله اش ۱۰۰ اسب و ۱۰۰۰ شتر بود و یک چهارم دارایی اش پس از مرگ ۰۰۰/۸۴ دینار بود. زیدبن ثابت در هنگام مرگ به اندازهای طلا و نقره داشت که آنها را با تبر میشکستند. اموال خلیفه سوم در زمان مرگ ۰۰۰/۱۵۰ دینار و ۰۰۰/۰۰۰/۱ درهم پول نقد بود و قیمت مستغلات وی بالغ بر ۰۰۰/۱۰۰ دینار بود. طلحه، کاخ معروف خود را در کوفه بنا کرد و درآمد وی از عراق هر روز بیش از ۱۰۰۰ دینار بود... .[۵۶]
عثمان دخترش را به عبدالله خالد تزویج کرد و دستور داد تا ۰۰۰/۶۰۰ درهم به او داده شود و عبدالله بن عامر نوشت که آن را از بیت المال بصره بپردازند... عثمان هرگاه به یکی از خویشاوندان خود جایزهای میداد، آن را از بیت المال فراهم میساخت و خزانه دار امروز و فردا میکرد، پس بر او اصرار ورزید و گفت: تو خزانه دار ما بیش نیستی; پس هرگاه به تو بخشیدیم بگیر و اگر خاموش ماندیم، خاموش باش...[۵۷]
عثمان اراضی متعلق به عامه مسلمانان را در تیول اشخاص قرار داده بود.[۵۸] چراگاههای عمومی را به تصرف عدهای خاص از بنی امیه درآورد و در این روش، مخالف سنّت نبوی و سیره دو خلیفه قبل از خود عمل نمود.
اما علی(علیه السلام) با قبول حکومت، فلسفه پذیرش آن را احقاق حق مظلومان و ستمدیدگان برشمردند و افق جدیدی را فراروی جهانیان گشودند.[۵۹] ایشان در سیره حکومتی خود، بازگرداندن اموال عمومی غارت رفته به بیت المال و مبارزه با حیف و میل آن و سیاست قاطع ستیز با غارتگران بیت المال را اعلام فرموده، و حتی دامنه مبارزه را تا زمان قبل از حکومت خود گسترش دادند و به افرادی که در دوره خلفای پیشین به ناحق و با تبعیض به مطامعی رسیده بودند، هشدار دادند که اموال آنها را به بیت المال برخواهند گرداند; اگرچه با آن کنیز خریده باشند یا کابین زنان خود قرار داده باشند. «والله لو وجدته قد تزوَّج به النساء و مُلِکَ به الاماء لَرَددتُه.»[۶۰]
آن حضرت زمینهایی را که عثمان به خویشان خود بخشیده بود به مسلمانان بازگردانید. عمرو عاص پس از بیعت با امیرالمؤمنین(علیه السلام) به قصد تحریک معاویه در نامهای نوشت: «چه خواهی کرد آنگاه که هر چه داری از تو گرفته شود ـ مانند درختی که پوست آن را از تنه اش جدا کرده، لختش کنند ـ آنچه میتوانی بکن.»[۶۱] اما طبقه سرمایه دار فکر میکند امام در مقابل اطاعت و فرمانبرداری آنها، دست سازش با آنها خواهد داد. ولیدبن عقبه، ابی معیط را نزد آن حضرت فرستاد. وی به حضرت چنین گفت: ای ابوالحسن، ما از برادران و نزدیکان تو هستیم. تو همه ما را به یک تیر راندی. امروز میخواهیم با تو بیعت کنیم به این شرط که اموالی را که در زمان عثمان به ما داده شده، به حال خود واگذاری و بازپس نگیری! اما امام با قاطعیت تمام بار دیگر عزم خود را در پیمودن طریقی که آغاز نموده بود اعلام کرد و بدین ترتیب، تمامی اشکال تبعیض در توزیع اموال را الغا کرد.[۶۲]
«انطلق الامام مباشره بعدان بایعه الناس و تسلم زمام السلطه السیاسیه بحرکة الاصلاح حکومیه بداها من خلال شعار عداله الاجتماعیة و الاقتصادیة.» همین روش که علی(علیه السلام)دربارهٔ مساوات عمومی بین همه مردم پیش میگیرد، عامل اساسی است که موجب میگردد سرشناسان، فرزند ابوطالب را ترک کرده و چنان که خواهد آمد، به پسر ابوسفیان بپیوندند; زیرا علی(علیه السلام) هیچ یک از اشراف را بر مردم عادی برتری نمیداد; او هیچ عربی را بر عجم ترجیح نمیداد; چرا که انسان در خلقت و در وجدان علی(علیه السلام)برادر انسان دیگر بود و او به هیچ وجه با این رؤسا و زعمای قبیلهها، سازشکاری نداشت و از کسی با مال ملت به نفع خود دلجویی نمیکرد و به سوی خود نمیخواند.[۶۳]
در دوران عمر فرهنگ خاصی بر جامعه حکمفرما شد و روحیه خاص دوران عمر (خشونت) نسل آینده را شکل بخشید. دوران عثمان با ویژگیهای خاصی همچون احیای عصبیتها و سنتهای قبیلهای، زمینه یافتن ظهور اشرافیت قبیلهای و تبدیل اشرافیت معنوی دولت عمر به اشرافیت اقتصادی زمین دار، در مسلمانان آرمان طلب علیه این نظام کینه ایجاد کرد... در حالی که امام علی(علیه السلام)، در رفتار با دوستان و بستگان خود ذرهای و لحظهای از حدود و حقوق مردم فروگذار نکرد و هیچ انسانی را بناحق بر دیگری برتری نبخشید.
حضرت امیر(علیه السلام) که به حکومت رسید، این هرم طبقاتی را درهم شکست و بیت المال را بالسویه بین مردم تقسیم کرد و همچون پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)فرقی بین قریش و غیر قریشی نگذاشت; حتی خودش مانند بقیه مسلمانان سه دنیار برداشت و قنبر غلام ایشان هم سه دینار ... معاویه را از حکومت شام عزل نمود و درخواست طلحه و زبیر را برای احراز مقام رد کرد...»[۶۴]
علی(علیه السلام) پس از آنکه به خلافت شناخته شد، مالی را در میان مردم بالسویه تقسیم فرمود، چنان که سیره پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)نیز همان گونه بود و این روش زبیر و طلحه را سخت برآشفت و بنای تمرّد گذاشتند.[۶۵]
و بدین سان، بزرگان صحابه و قریش با مشاهده جدیت و دقت امام در تقسیم عادلانه بیت المال، فهمیدند که این سخنان علی(علیه السلام)فقط شعار سیاسی نبوده است. و یا برخورد عادلانه امام با خواهر، برادر و دخترش گواه صادقی بر روح عدالت خواهی علی است.[۶۶] به خواهرش ام هانی همان قدر از بیت المال عطا میکند که به برده عجمی خواهرش پرداخت کرده است و در مقابل اعتراض خواهر، پاسخ میدهد در کتاب الهی تفاوتی میان عرب و عجم مشاهده نکردهام. و یا در جای دیگر میفرماید: «والله لقد رایت عقیلا و قداملق حتی استما حنی من برکم صاعا...»; به خدا سوگند برادرم عقیل را دیدم که به شدت تهیدست شده و از من درخواست داشت تا یک من از گندم بیت المال را به او ببخشم. کودکانش را دیدم که از گرسنگی موهایشان ژولیده و رنگشان تیره شده بود. پی در پی مرا دیدار میکرد و درخواست خود را تکرار میکرد. چون به گفتههای او گوش دادم، پنداشت که دین خود را به او وامی گذارم و به دلخواه او رفتار میکنم و از راه و رسم عادلانه خود دست بر میدارم. روزی آهنی گداخته به بدنش نزدیک کردم تا او را بیازمایم; پس چونان بیمار از درد فریاد زد و نزدیک بود از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: ای عقیل، گریه کنندگان بر تو بگریند. از حرارت آهنی مینالی که انسانی به بازیچه، آن را گرم ساخته است. اما مرا به آتش دوزخی میخوانی که خدای جبارش با خشم خود آن را گداخته است.[۶۷]
و یا زمانی کهام کلثوم دختر امام علی(علیه السلام) از علی بن رافع ـ خزانه دار امام ـ گردنبندی را به رسم عاریت برای ۳ روز در ایام عید قربان درخواست مینماید و او عطا میکند و امام(علیه السلام) آن گردنبند را میبیند، اعتراض مینماید و هیچ توجیهی را نمیپذیرد و میگوید اگر چنین نبود که گردنبند را به عاریت گرفتهای، انگشتان دست تو را به خاطر سرقت میبریدم و اول هاشمی بودی که به جرم سرقت دستش بریده میشد.[۶۸]
هر انسان منصفی در تطبیق دوران حکومت عثمان و امام علی(علیه السلام)، چهره حقیقی اسلام ناب و عدالت اجتماعی را در سیره حکومت امام میبیند. حتی امام به مالک اشتر چنین دستور میفرماید: «مبادا به اطرافیان خود و یا نزدیکان خود زمینی را که بی صاحب و یا جزء بیت المال است، بدهی و در اختیار آنها بگذاری.»
مبادا کسی از خواص و نزدیکانت نسبت به قدرتی که تو داری به طمع افتند و از تو بخواهند که کشتزار و مراتعی را به آنها واگذاری و آنان با تکیه بر قدرت تو سوء استفاده کنند و به زمین کشتزار دیگران تجاوز کنند...»[۶۹]
در بینش الهی امام علی(علیه السلام) ظلم و بی عدالتی و تبعیض، در هر شکل و با هر هدفی که باشد محکوم است و ایشان هیچ نوع مصلحت اندیشی را در این عرصه برنمی تابند.
«منطق علی(علیه السلام) این است که هدف هر چه بزرگتر باشد، موجب اباحه ظلم نمیشود و شاید راز شکست او در بازار سیاست همین منطق بود.»[۷۰]
تبعیض و رفیق بازی و باندبازی و دهانها را با لقمههای بزرگ بستن و دوختن همواره ابزار لازم سیاست قلمداد شده است. اکنون مردی زمامدار کشتی سیاست را ناخدا شده است که دشمن این ابزار است. هدفوایده اش مبارزه با این نوع سیاست بازی است.[۷۱]
مقابله امام(علیه السلام) با تبعیض و بی عدالتی در میان امت اسلامی سبب شد تا عدهای بیمار دل علیه آن حضرت برخیزند و حفظ مطامع دنیوی را آن قدر بزرگ ببیند که در مخالفت با علی(علیه السلام)حدی نشناسند تا آنجا که قتل نفس پیامبر را بر خود روا دارند. «قتل علی فی المحرابه لشدة عدله.»
اصلاحات قضایی در حکومت امام علی (علیه السلام)
یکی از بیماریهایی که پس از ارتحال پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله)دامنگیر جامعه اسلامی شد و اندک اندک تبعات آن مردم را نسبت به دین نگران میکرد، مسئله قضاوت در حکومت اسلامی بوده است. مطابق آنچه که در تاریخ مسلم است، خلیفه اول در برابر فساد آشکار خالد بن ولید در قتلمالک بن نویره و همبستری با همسرش در همان شب، خاموش ماند و با این بهانه که او سیف اللّه است و من سیف اللّه را در غلاف نمیکنم و او اجتهاد کرده و به خطا رفته است: «اجتهد فاخطاء»، از مجازات وی صرف نظر کرد. در حالی که، در شرع مقدس اسلام، برای آن حدی معین شده و در قرآن بدان اشارت رفته است; لیکن خلیفه اول در قضاوت خود خلاف دین حکم کرد.
اشتباهات خلیفه دوم در قضاوت آن چنان زیاد است که نیاز به کتابی مستقل است تا حکمهای قضایی نادرست وی در آن نوشته شود. در دوره خلافت او چنان ترس در دل مردم افکنده شده بود که مردم در مقابل قاضی به راحتی نمیتوانستند از حق خود دفاع کنند.[۷۲]
خلیفه سوم در مسئله قضاوت مثل امور دیگر حکومتی اش، دچار افراط و تفریط بوده است. از سویی، ابوذر را به خاطر سخن حقش به ربذه تبعید و صحابه را از بدرقه وی منع میکند و از سوی دیگر، تبعیدشدگان زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را به مدینه برمی گرداند و به آنها صله و پاداش عطا میکند. از سویی، در مقابل اعتراض عبدالله بن مسعود دستور میدهد او را آنچنان لگدمال کنند که پس از چند روز میمیرد و از سوی دیگر، هنگامی که ولید بن عقبهدر کوفه شراب مینوشد و مردم بدان اعتراض میکنند، بر ولید حد الهی را جاری نمیکند و او را به عنوان مشاور خود به مدینه فرا میخواند.
خلیفه سوم هنگامی که عبدالله بن عمر در مقابل قتل پدرش، سه نفر را قصاص میکند و بدون محاکمه قضایی به قتل میرساند، از مجازات وی درمی گذرد و اعتراض صحابه را وقعی نمینهد; بدین گونه که عبیدالله خودسرانه نزد هرمزان رفت و او را کشت، سپس به سراغ جفینه رفت و او را از پای درآورد، آنگاه به خانه ابولولوء رفت و دختر او را نیز کشت... عثمان که نمیخواست در آغاز زمامداری خود فرزند کسی را که بر او حقوقی مسلم داشته است، بکشد و نیز از خویشاوندان و تیره خود جانبداری میکرد، گفت: من خون بها را از جانب عبیدالله از بیت المال میپردازم!
چون شش سال از خلافت عثمان سپری شد مردم از او بدگویی کردند و کسانی دربارهٔ او به سخن آمدند و گفتند: خویشاوندان خود را برگزید و چراگاه را قرق کرد. با مال خدا و مسلمانان خانه ساخت و مزرعهها و مالها فراهم آورد و ابوذر صحابی پیامبر(صلی الله علیه وآله) و عبدالرحمن بن حنبل را تبعید کرد و دو تبعید شده پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)حکم بن ابی العاص و عبدالله بن سعدبن ابی سرح را جای داد و خون هرمزان را پایمال کرد و عبیدالله بن عمر را نکشت.[۷۳]
امام علی(علیه السلام) دربارهٔ قضاوت رایج در جامعه اسلامی آن روز اصلاحاتی پدید آورد که در تاریخ، نمونه است. از سویی، دستور لازم برای انتخاب قاضی را صادر میفرماید و از سوی دیگر، به قضات چگونه قضاوت کردن را میآموزد و رعایت عدالت را متذکر میشود.
علی(علیه السلام) در حکومت خویش یکی از یاران خود به نام ابوالاسود را که از مریدان ایشان بود، عزل نمود. وی نزد حضرت آمده و میپرسد: چرا عزلم کردید؟ من که نه خیانت کردم و نه جنایت. حضرت علی(علیه السلام) در پاسخ میفرمایند: تو را در دادگاه دیدم در حالی که صدای تو از صدای شاکی و متهم بلندتر بود. در دادگاه اسلامی همه باید احساس امنیت کنند و ـ به راحتی ـ حرف بزنند.[۷۴] و یا حضرت زمانی که به عنوان شاکی در دادگاه حضور پیدا میکند، به قاضی که علیه وی حکم صادر کرد، خشم نمیکند و حکم را میپذیرد. «وقتی امام علی(علیه السلام)میبیند زره جنگی اش به سرقت رفته است، حتی زمانی که سارقش را پیدا میکند و زره مسروقه را به چشم خویش نزد او میبیند، به هیچ روی از قدرت خود استفاده نمیکند، بلکه همچون یک فرد عادی برای اقامه دعوی و احقاق حق از طریق قانون به قاضی محکمه مراجعه میکند و بالاتر از این، وقتی که میبیند قاضی برای او احترام بیشتری قایل شده و در برخورد با امام و سارق، مساوات را رعایت نمیکند، خشمگین میشود و محکمه را ترک میکند.»[۷۵]
امام علی(علیه السلام) برای حاکمیت قانون و سلامت دستگاه قضایی، دستوراتی فرمودند که کسی که در منصب دشوار و حساس قضاوت جای دارد، باید بدانها متصف باشد:
ـ بهترین و برترین افراد باشد.
ـ پرحوصله و دارای شرح صدر باشد و تمام اطلاعات لازم برای یک قضاوت عادلانه را از زوایای مختلف به دست آورد.
ـ با شهامت اخلاقی اشتباهات خود را بپذیرد و زود از اشتباهاتش برگردد و آنها را جبران کند.
ـ زود به خشم نیاید و به ویژه در مقابل پافشاری طرفین دعوا در احقاق حقشان، کنترل خود را از دست ندهد.
ـ روح نیرومند داشته باشد و از قدرتمندان نترسد.
ـ عزّت نفس و همت عالی داشته باشد و اسیر طمع و آز نگردد و توسط ثروتمندان و رشوه دهندگان تطمیع نشود.
ـ اهل تحقیق باشد و با سهل انگاری و آسان گیری از کنار مسائل نگذرد و بدون کسب اطلاعات کافی به قضاوت نپردازد و با برخورد سطحی و بر اساس اولین شنیدههایش حکم صادر نکند.
ـ در مواجهه با امور مشتبه، گنگ و پیچیده احتیاط و تأمل را از دست ندهد و در کشف واقعیات بر اساس دلایل و براهین قطعی، کنجکاو و مصرّ باشد.
ـ با طرفین دعوا گشاده رو باشد و بدون ابراز خستگی و ناراحتی به هر کدام از طرفین فرصت سخن گفتن بدهد.
ـ گرفتار مکر و حیله فریبکاران نشود و در مقابل تملّق و چاپلوسی، اراده خود را از دست ندهد.
ـ و سرانجام پس از اتمام این شرایط و خصوصیات از قاطعیت تمام برخوردار باشد...[۷۶]
با تأمّل در سیره قضایی امام علی(علیه السلام) موارد متعددی از قضاوتها و اصلاحات قضایی حضرت امیر(علیه السلام) را میتوان یافت که عمل به آنها با بی توجهی به دنیا، قومیت، نسب و حسب، ثروت و مقام و... میسر است و امام دستگاه قضایی شایسته این چنینی را میخواست.
بنابراین، شایسته است در حکومت اسلامی ما نیز دستگاه قضایی موردنظر امام علی(علیه السلام) به وجود آید که با عدالت و انصاف حکم نماید.
اصلاحات در تفکر دینی
در به دست آوردن آرای عمومی و مقبولیت مردمی و اجبار مردم برای بیعت با اولی و فشار روزافزون بر امام علی(علیه السلام) و طرفدارانش به قبول خلافتابوبکر و عدم بیعت حضرت و یارانش با توجه به ناشایستگی خلیفه و اطرافیان، غاصبان خلافت تلاش بسیاری کردند تا از یک سو، جایگاه پیامبر(صلی الله علیه وآله)را مانند انسانهای عادی و خودشان تنزل دهند و ارزش و رتبه آن حضرت را بشکنند و از سوی دیگر، برای سخنان و اعمال خود به عنوان صحابیان پیامبر، حجیت قایل شوند و اجتهاد به رأی در دین داشته باشند; اگرچه در مقابل دستور صریح پیامبر گرامی اسلام باشد. این حرکت در زمان خلیفه اول شروع، در زمان خلیفه دوم توسعه یافته و در زمان خلیفه سوم به اوج خود رسید; به حدی که ارزشهای جاهلی در عرصه اندیشه دینی نمودار گردید و ثروتمندی و قبیله گرایی رواج یافت و روح و باطن دین و تفکر دینی تا حد برداشتهای غلط مروان و عثمان سقوط کرد.
اینکه اجتهاد خلیفه اول، دوم و سوم به عنوان منبعی برای دستیابی به حکم الهی و اندیشه دینی محسوب گردد، اولین اشتباه و انحراف در تفکر دینی به شمار میرود. شعار «حسبنا کتاب الله»[۷۷] گویای این اندیشه غلط است که حتی سنّت نبوی(صلی الله علیه وآله)هم حجت نیست و ما خود با اندیشه و اجتهاد، حکم صحیح را از کتاب قرآن دریافت میکنیم و نیازی به سنت شریف نبوی نداریم.
با این تفکر و در واقع به منظور پنهان ساختن فضایل امام علی(علیه السلام) و دور ساختن مردم از سرچشمه معارف الهی و راست نمودن پیراهن خلافت بر اندام ناموزون خویش، درصدد محو و نابودی احادیث نبوی برآمدند; یعنی بعد از آنکه پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله)رحلت کرد و آنگاه که امیرالمؤمنین را از مقام امامت و رهبری مردم کنار گذاشتند، از جمله سیاستهایی که حکام برای خود طرح ریزی کرده و آن را به مصلحت خویش یافتند، این بود که سانسوری فراگیر نسبت به احادیث رسول الله(صلی الله علیه وآله)اعمال کنند تا آنجا که حتی آن مقدار از مکتوبات صحابه را که از سخنان پیامبر(صلی الله علیه وآله)بود و بدان دسترسی پیدا کردند آتش زدند. پس از آن، تا مقداری که شرایط به آنها اجازه میداد، هر کس که با این سیاست مخالفت و از آن تخطی میکرد، معاقبه کردند.[۷۸]
از طرفی، غاصبان خلافت، امام علی(علیه السلام) را از حق الهی اش محروم کردند و از سوی دیگر، خلافت را جایگزین ولایت و امامت کردند.
از شکوههای دردمندانه امام است که میفرمایند: «اَری تُراثی نَهباً» (میراث خود را تاراج رفته میدیدم); منصب خلافت را غصب کردند و فساد آن در روی زمین تا قیام قائم آل محمد(صلی الله علیه وآله)باقی است.[۷۹]
آنان اولین انحراف را در اندیشه دینی پدید آوردند; اجتهاد خود را همسنگ و همسان روایت نبوی به شمار میآوردند و برای خود به گونهای قدرت تشریع قایل بودند. در واقع، مهمترین انحراف در دوره خلفای سه گانه مصلحت اندیشی به جای تمسک به نص قرآن و سنّت نبوی(صلی الله علیه وآله) بود که قریب هفتاد مورد آن در کتاب النص و الاجتهاد علّامه شرف الدین گردآوری شده است. دقت در آنها این نکته را بیش از پیش روشن میسازد که این مصلحت اندیشیها، مشفقانه و از سر نصح و خیرخواهی نیست، بلکه جاه طلبانه و یا آلوده به اغراض سیاسی است. این در حالی است که، حتی پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)نیز از نصوص قرآن و دستورات الهی نمیتواند سرپیچی کند و در فرض تحریف از جانب خداوند به سختی تهدید میشود(وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ)(الحاقه: ۴۴ـ۴۶) (و اگر بعضی سخنان را میگفت که حقیقت نداشت، ما او را با قدرت میگرفتیم، آنگاه رگ جان او را قطع میکردیم.) اما عمر بی هیچ دغدغه خلاف نص قرآن دستور میدهد و تلاش دارد که سنّت پیامبر را به آرامی و متناسب با زمان تغییر دهد. در تاریخ بغداد ابن تیفور آمده است که عمر از عبدالله بن عباس میپرسد: علی کجاست؟ گفت: در نخلستان هامشغول کشیدن آب از چاه است.
گفت: آیا هنوز فکر میکند پیامبر او را به خلافت منصوب کرده است؟ گفت: بله. حتی پدر من نیز چنین میاندیشید. عمر گفت: بله پیامبر(صلی الله علیه وآله)گفت، امّا ما به مصلحت ندیدیم.
امام علی(علیه السلام) در مقابل این اندیشه ناصواب مصلحت اندیشی، بازگشت به سیره نبوی(صلی الله علیه وآله) را مبنای اندیشه سیاسی و دینی خود قرار میدهد که در همین مقاله به طور مبسوط بیان گردید. به عبارت دیگر، یکی از کارهای پر اهمیت امام در طول حیاتش به عنوان یک سیاست و برخورد منطقی با مسائل زندگی، حفظ اصول و فروع دینی و قرار دادن کتاب خدا و سنّت رسول خدا به عنوان تنها محور تلاشهای خود و مردم است.[۸۰]
امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) حتی شرط پذیرش حکومت را عمل به کتاب اللّه و سنّت ذکر فرمود و در مقابل عبدالرحمن بن عوف که اصرار داشت سیره شیخین نیز شرط شود، حضرت حتی به بهای از دست رفتن خلافت، حاضر نشد سیره شیخین را در کنار سیره نبوی قرار دهد.
دومین نکته در اصلاح مصلحت اندیشی خلفای سه گانه در عرصه دین، آن است که امام علی(علیه السلام) به شناساندن جایگاه امامان و اهل بیت(علیهم السلام)در معرفی و نشر دین میپردازد; یعنی جایگاه امامان را تنها جایگاه اصیل تفسیر دین میشمارد که این اصلاح تفکر دینی است که طی آن منبع و مرجع صحیح دینی را به مردم معرفی مینماید: «ایها الناس ان احق الناس بهذا الامراقواهم علیه و اعلمهم بامر الله فیه...»[۸۱]
«داع دعا و راع رعی فاستجیبوا للداعی و اتبعوا الراعی قد خاضوا بحار الفتن واخذوا بالبدع دون السنن... نحن الشعار و الاصحاب و الخزنه و الابواب و لا توتی البیوت اّلا من ابوابها...»; دعوت کننده حق (پیامبر اکرم) دعوت خویش را به پایان رسانید. رهبر امت به سرپرستی قیام کرد. پس دعوت کننده حق را پاسخ دهید و از رهبرتان پیروی کنید. گروهی در دریای فتنهها فرو رفته، بدعت را پذیرفته و سنّتهای پسندیده را ترک کردند... مردم، ما اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه وآله)چونان پیراهن تن او و یاران راستین او و خزانه داران علوم و معارف وحی و درهای ورود به آن معارف میباشیم که جز از در، هیچ کس به خانهها وارد نخواهد شد.[۸۲]
و میفرماید: شما میدانید که من برای خلافت از هر کس شایسته ترم. با این حال، او (عثمان) را به خلافت میگمارید. سوگند به خدا! خلافت را به دیگری رها مینمایم، مادامی که امور مسلمانان منظم باشد.[۸۳]
حضرت در معرفی اهل بیت(علیهم السلام)، آنان را ستونهای استوار اسلام و پناهگاه مردم، اندیشمندان، عاملان و عالمان دینی میشمرد: «و هم دعائم الاسلام و ولائج الاعتصام بهم عاد الحق الی نصابه و انزاح الباطل عن مقامه...»[۸۴]
امام در پاسخ به پرسش شخصی از طایفه بنی اسد که پرسید: «چگونه شما را از مقام امامت که سزاوارتر بودید کنار زدند؟» فرمود: «اما الاستبداد علینا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا والاشدون برسول الله(صلی الله علیه وآله) نوطا ...» پس بدان که ظلم و خودکامگی نسبت به خلافت بر ما تحمیل شد ـ در حالی که، ما را نسبت برتر و پیوند خویشاوندی با رسول خدا استوارتر بود و این جز خودخواهی و انحصارطلبی چیز دیگری نبود که گروهی بخیلانه به کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن دست کشیدند.[۸۵]
امام هیچ گاه از اظهار این امر که خلافت تنها حق اوست، خودداری نکرد و مکرر با برشمردن فضایل خود و اهل بیت(علیهم السلام)، تقدم آنان را گوشزد میکرد. جملاتی که در این زمینه در نهج البلاغه آمده به اندازه کافی در این باره صراحت دارد و این، علاوه بر تلاشهای دیگر آن حضرت برای استقرار پایههای امانت الهی خویش از روشهای دیگر است.[۸۶]
نکته دیگر در اصلاح تفکر دینی، مقابله امام علی(علیه السلام) با اندیشه متحجرانه خوارج است. خوارج به گونهای دیگر بدعت گذاشتند و در اندیشه دینی دچار انحراف گردیدند. به گمان غلط اینان همه امت گمراه بودند و فقط همین دسته و گروه، حق اند. حضرت استدلال میکند: «فان ابیتم الاان تزعموا انی اخطات و ضللت فلم تضللون عامه امه محمد بضلالی و تأخذونهم بخطئی و تکفرونهم بذنوبی...» اگر مخالفت با من از این روست که میپندارید من خطا کردهام و گمراه شدهام، پس چرا همه را از دم شمشیرهایی که بر شانه حمایل کردهاید، میگذرانید و کسی که گناه کرده با کسی که گناه نکرده درهم میآمیزید؟[۸۷] خوارج در نماز جماعت به علی اقتدا نمیکردند; زیرا او را کافر میپنداشتند. به مسجد میآمدند و با علی نماز نمیگزاردند و احیاناً او را میآزردند.[۸۸]
سرانجام، امام علی(علیه السلام) پس از اقدام خوارج به قیام مسلحانه علیه حکومت اسلامی و سلب امنیت اجتماعی، ناچار گردید برای فرونشاندن غبار غلیظ فتنه آنان و زدودن ابرهای تیره ضلالت، جمود و تحجر جاهلانه از آسمان دین، به جنگ با آنها برخیزد. امام علی(علیه السلام)روی مردمی ظاهرالصلاح و آراسته، قیافههای حق به جانب، ژنده پوش و عبادت پیشه شمشیر کشید و همه را از دم شمشیر گذرانید.
حضرت دو تعبیر جالب دارد:
۱. شبهه ناکی و تردیدآوری این جریان;
۲. حالت این خشکه مقدسان را به کلب (سگ هاری) تشبیه میکند... وای به حال جامعه اسلامی از آن وقت که گروهی خشکه مقدس، یک دنده، جاهل و بی خبر، پا را در کفش کنند و به جان این و آن بیفتند. این است که امام به عنوان یک افتخار بزرگ برای خود یاد میکند و میگوید: «این من بودم و تنها من بودم که خطر بزرگی را که از ناحیه این خشکه مقدسان به اسلام متوجه میشد درک کردم. پیشانیهای پینه بسته، جامههای زاهد مآبانه، زبانهای دائم الذکرشان و حتی اعتقاد محکم و پابرجایشان نتوانست مانع بصیرت من گردد. من بودم که فهمیدم اگر اینها پا بگیرند همه را به درد خود مبتلا خواهند کرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهرگرایی و تقشر و تحجری خواهند کشانید که کمر اسلام خم شود.»[۸۹]
در جریان جنگ با مارقین، هنگامی که امام گروهی را دیدکه فریب تأویلات غلط از آیات قرآنی را خورده و جامعه اسلامی را به فساد میکشند، برای پراکندن جمعیت آنان کارایی نظامشان را در هم کوبید. امام این جهاد و تلاشها را در مقابل گروهی از مسلمانان انجام میداد که دچار انحراف دینی شده و به صورت منافقان در دام شیطان غلتیده بودند.
امام با اشاره به گروهی که همانند خوارج فهم صحیحی از دین نداشتند و فقط به عبادت بدون اندیشه روی آورده بودند، میفرماید: عابد بی علم، همچون خر آسیاب است که همواره در یکجا میچرخد و گامی به پیش نمیرود.[۹۰]
امام علی(علیه السلام) برای احیای دین و روشنگری همیشه تلاش میکرد و در سختترین شرایط نیز از این مهم غفلت نمیورزید. در هنگامه جنگ جمل مرد عربی خدمت علی(علیه السلام)عرض کرد: یا امیرالمؤمنین تو میگویی خدا واحد است؟ مردم از هر طرف به وی حمله کردند، گفتند: ای مرد عرب، مگر پراکندگی قلب و تشویش خاطر علی(علیه السلام) را مشاهده نمیکنی که به بحث علمی با علی(علیه السلام)میپردازی؟ علی(علیه السلام)به اصحاب خود فرمود: این مرد را به حال خود واگذارید; زیرا من در جنگ با این قوم هم جز روشن شدن عقاید درست و مقاصد دین، منظوری ندارم. سپس به تفصیل به پاسخ سؤال عرب پرداخت.[۹۱]
امام در طول حکومت کوتاه مدت خود هم رشد اندیشه قابل توجهی به جامعه اسلامی بخشید. شاید بتوان گفت بحثهای کلامی و فلسفی نهج البلاغه از بدیعترین و جذابترین بحثهای توحیدی است. در عین حال، امام با جهت دهی به اندیشه امت اسلامی به سوی فهم دقیق دین و رواج سنتهای الهی، از دنیاگرایی و سطحی نگری مردم جلوگیری مینماید. همچنان که مهمترین انحراف دینی از بین رفتن بینش و کاستی گرفتن شعور دینی در میان مردم بود; چیزی که سبب میشد تا آنها نه در راستای تحقق اهداف دین مبین، بلکه برای جذب بیشتر سهمشان از بیت المال تلاش کنند و شکل و ماهیت زندگی خود را نیز در همان جهت تنظیم کنند. امام(علیه السلام) در زمینههای مختلف دینی میکوشید تا احیاگر قرآن و سنت رسول اللّه باشد و از سیاستهای فکری خاصی که باعث پیدایش بدعتها و از بین رفتن سنتهای الهی میشد، جلوگیری کند.[۹۲]
امام خود را مجری آگاه و راستین سیره پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)میدید. هنگامی که سرکشی بعضی از مردم را مشاهده میکرد می فرمود: «لوغبت عنکم من یسیر فیکم بهذه السیره» اگر من از دید شما غایب شوم، چه کسی به روش رسول خدا در میان شما رفتار خواهد کرد؟ به همین منظور، امام مصرّ بود تا در زمینههای مختلف سیره پیامبر(صلی الله علیه وآله)را به مردم گوشزد کرده و همان را به عنوان سنت در بین مردم به اجرا در آورد.[۹۳]
یکی از زمینههای انحرافات دینی نشت و گسترش اندیشههای جعلی اهل کتاب بوده است که با حضور کعب الاحبارها و... از زمان خلیفه دوم رواج یافته بود. امام به عنوان مصلح تفکر دینی با نشر آنها مخالفت ورزیدند و پیروی از آنها را نهی کردند. هنگامی که فرهنگ اهل کتاب در قالب اسرائیلیات، به جامعه اسلامی سرایت کرد و بعضی برای ترویج آن روی خوش نشان دادند، امام مخالفت خود را آشکارا بیان کرده، مرم را از پیروی آثار اهل کتاب پرهیز داد.[۹۴]
کوتاه سخن آنکه، با حضور امام علی(علیه السلام) در مسند قدرت و انجام اصلاحات در امور اقتصادی و عدالت اجتماعی، قضایی، سیاسی و اندیشه دینی، اسلام بار دیگر احیا شد و تباهیها، فسادها و پیرایههای اسلام خلفای سه گانه بر همه جهانیان الی الابد مشهود گردید.
امام علی(علیه السلام) به عنوان نماد یک انسان مسلمان الهی و پیرو سنّت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) درخشید و اسلام ناب را معرفی کرد.
موانع حکومت حضرت امام علی(علیه السلام)
بیعت با امام، به شکلی خودجوش با اصرار مردم و اقبال عمومی زایدالوصل صورت پذیرفت که بیعتهای گذشته همانند آن نبوده است و امام با توجه به حضور بیعت کنندگان و اقامه حجت الهی به وجود یاران آماده، زمام امور را به دست گرفت و به محض استقرار حکومت الهی اش انجام اصلاحات سیاسی، اقتصادی، قضایی و دینی را آغاز کرد. اما امام در مسیر اصلاحات به موانعی برخورد نمودند که آهنگ اصلاحات را کند میکرد و یا به انسداد آن میانجامید. ما در این بخش به موانع موجود در سر راه امام(علیه السلام)برای انجام اصلاحات و بررسی علل عدم توفیق امام در به دست آوردن حکومتی منسجم، همراه، بسامان و مطیع میپردازیم. این موانع عبارتنداز:
غارتگران بیت المال
نخستین گروه از مخالفان حضرت که امام در جای جای نهج البلاغه آنها را هشدار میدهد و از حیف و میل بیت المال باز میدارد، آنانی هستند که در زمان خلفای گذشته سهم بیشتری از بیت المال داشتند و از حاتم بخشی خلیفه وقت بهره مند بودند. تبعیض در دریافت بیت المال سبب شده بود که در مقابل عدالت حضرت علی(علیه السلام)مخالفت کنند. آنانی که امید نوازش امام در به دست آوردن سرمایه بیشتر را داشتند، در مقابل سخنان حضرت که میفرمود: «والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الاماء لرددته ...» از عدالت امام ترسیدند و سر به مخالفت برداشتند; هرچند در ظاهر خود را موافق نشان میدادند، اما به محض اینکه زمینههای ابراز مخالفت پدیدار شد، به یاری دیگر مخالفان، جبهه مشترکی تشکیل دادند و دشمنی خود را آشکار نمودند. این گروه را بیشتر، اطرافیان عثمان و مرفهان دوران حکومت وی تشکیل میدادند که موارد متعددی از کلام عادلانه امام علی(علیه السلام) در نهج البلاغه، دربارهٔ آنان است. به گونهای که سرانجام دربارهٔ امام گفته شد: «قتل علی فی محرابه لشدة عدله»[۹۵] یعنی امام به خاطر شدت عدالت خواهی و دادگستریش به شهادت رسید.
طالبان قدرت و حکومت (ناکثین)
یکی از موانع عمده حضرت امیر برای رسیدن به نظام اصلاحی، کسانی بودند که در حکومت حضرت برای خود جایگاهی در نظر گرفته بودند، ولی هنگامی که امام علی(علیه السلام) به حکومت رسید، آرزوی آنان ناکام ماند، به گونهای که آنان در همان نخستین روزهای حکومت امام و در همان برخوردهای آغازین دریافتند که حضرت در تخصیص بیت المال و تقسیم مناصب دولتی بسیار ظریف و دقیق بوده و بر اساس حق و عدل، عمل نموده و اهل مسامحه و سازش نیست. آقای محمّدی ری شهری در این باره مینویسد: «حساسیت و دقت شخص امام در بیت المال نیز شگفت انگیز است. او حاضر نبود حتی برای پاسخگویی به کسانی که برای کار شخصی در شب به او مراجعه میکنند، از نور چراغی که به درآمدهای عمومی تعلق دارد استفاده کند. از این رو، هنگامی که در خزانه مشغول نوشتن چگونگی تقسیم بیت المال بود و طلحه و زبیر برای کار شخصی خدمت او رسیدند، فوراً چراغی که متعلق به درآمدهای عمومی بود را خاموش کرد و دستور داد چراغ دیگری از خانه اش بیاورند.»[۹۶]
بعضی از افراد پیمان شکن که در شورای عمر برای انتخاب خلیفه سوم شرکت کرده بودند، خود را همتای امام به حساب میآوردند و از اینکه امام حکومت را دور از دسترس آنان اداره نمایند، برایشان بسیار گران آمد; از این رو، سر به مخالفت برداشته و زبان به اعتراض گشودند که حضرت نیز به آنها پاسخ میفرمایند: و اما اعتراض شما که چرا با همه به تساوی رفتار کردم; این روشی نبود که به رأی خود و یا به خواسته دل خود انجام داده باشم، بلکه من و شما این گونه رفتار را از دستورالعملهای پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)آموختیم که چه حکمی آورد و چگونه آن را اجرا فرمود. پس در تقسیمی که خدا به آن فرمان داد، به شما نیازی نداشتم. سوگند به خدا، نه شما و نه دیگران را بر من حقی نیست که زبان به اعتراض میگشاید.[۹۷]
خوارج یا منحرفان از دین (مارقین)
یکی دیگر از موانع عمده امام علی(علیه السلام) در انجام اصلاحات، قشری نگری و متحجر بودن عدهای مدعی دین داری و دین مداری بود. گروهی که شعار دین داری و حکومت دینی میدادند، ولی در عمل بهره عمیق و دقیقی از دین نداشتند، تنها به چند شعار ظاهر فریب اکتفا نمودند و فهم غلط خود از دین را تنها فهم قابل قبول از دین میدانستند و تمام کسانی را که از دایره آن برداشت غلط خارج بودند کافر به شمار میآوردند. در فلسفه سیاسی خوارج میتوان اندیشه فریبنده معاویه و عمرو عاص را به نحوی مشاهده کرد که آن دو از سادگی این خشکه مقدسان احمق، بهترین سود را در بازار سیاست بردهاند. همانهایی که یک روز با شعار حکمیت، جنگ را به صلح کشاندند، مسبب آتش افروزی در جنگ دیگری شدند که مبنای آن فقط پذیرش حکمیت بوده است و اعتراض به اینکه چرا علی(علیه السلام)به حکمیت تن داد و اکنون که به حکمیت گردن نهاده کافر شده است و... .
همیشه در طول تاریخ قشری نگری و تحجر از بزرگترین موانع فهم دقیق و صحیح دین بوده است و در دوران امام علی(علیه السلام)که جامعه اسلامی به نوعی دچار بحران هویت دینی شده بود این مسئله، نمود بیشتری دارد; زیرا از یک سو تفکر دینی در دام توطئه گرانی همچون معاویه، عمرو عاص، ابن کواء،ابوموسی اشعری و... گرفتار آمده بود و از سویی، خلافت عثمان و بیدادگری وی و اطرافیانش موجب وهن خلافت اسلامی شده بود و از ایمان مردم نسبت به دستگاه حکومت کاسته بود و مجموعه این عوامل سبب گردید که اطاعت مردم از امام علی(علیه السلام) به عنوان مرجع دینی کاهش یابد. بنابراین، امام علی(علیه السلام) در ارائه دیدگاهها و عملکردهای خویش دو مسئولیت بزرگ بر دوش خود احساس میکردند: ارائه تفسیر صحیح از دین و دین داری; مقابله با اندیشههای باطل و خرافات و جهالت.
امام علی(علیه السلام) در جبهه نشر اندیشههای حق، با قاطعیت ایستاد و لحظهای درنگ نکرد و در بسیاری از خطبهها به بیان اندیشه صحیح دینی پرداخت. بسیاری از خطبهها به تقوای الهی اختصاص یافت و راز و رمز جهان هستی را برای مردم بیان نمود، خطبههای توحیدی امام علی(علیه السلام) از برترین مباحث اندیشههای دینی است که امام با طرح این مباحث و پرورش اندیشمندان دینی، روح تازهای به کالبد جامعه دینی دمیدند و خرافات و پیرایههایی را که توسط علمای اهل کتاب وارد حوزه تعالیم دینی گردیده بود، زدودند. ولی چهره زاهد مآبانه متحجران تا حدود زیادی مانع از نفوذ کلمه امام بود. به جرئت میتوان گفت خطر دینداران منحرف در عرصه فهم دینی، بسیار بیشتر از بی دینان و کافران است و اسلام در این عرصه در طول تاریخ ضربههای بزرگی خورده است و یکی از راز و رمزهای عدم موفقیت امام علی(علیه السلام) نیز همین بوده است.
رفاه طلبی و دنیازدگی مردم
یکی از موانع جدی در سر راه اصلاحات امام علی(علیه السلام)، دنیازدگی مردم در دوران حکومت ایشان بوده است. مردمی که طعم رفاه و متاع دنیا را در زمان خلیفه سوم چشیده بودند، از جنگهای طولانی مدت حضرت امام(علیه السلام) خسته شده و از فرمان امام برای حضور در جبهههای نبرد به دلیل روحیه رفاه طلبی و عافیت جویی ناشی از دنیامداری تبعیت نمیکردند. هرگاه امام(علیه السلام)دستور به انجام کاری میداد، آنها عمل نمیکردند و بهانههای مختلف میآوردند. یک روز جنگ را به بهانه گرمای تابستان ترک میکردند و یک روز به خاطر سرمای زمستان،... چنان که امام بارها از آنان شکوه نموده، روش ایشان را تقبیح مینمایند.[۹۸]
نکته دیگر در عدم توفیق حضرت علی(علیه السلام) عدم انسجام نیروهای تحت فرمان در جبهه حق بوده است. آزادی مشروع که امام علی(علیه السلام)در دوران حکومت خود برای مردم فراهم آورده بود و نفوذ کلمه بعضی افراد و شخصیتها در امت، سبب گردیده بود که تفرقه و عدم انسجام در لشکر و اصحاب امام(علیه السلام) مشاهده شود، به طوری که امام(علیه السلام) مشتاق است تا ۱۰ نفر از یاران خود را در مقابل یک نفر از یاران معاویه تعویض نماید.
«ای مردم که هرگاه فرمان دادم، اطاعت نکردید. هر زمان شما را دعوت کردم، پاسخ ندادید، هرگاه شما را مهلت میدهم، در بیهودگی فرو میروید و در هنگامه جنگ سست و ناتوانید... شگفت آور نیست که معاویه انسانهای جفاکار و پست را میخواند و آنها بدون انتظار کمک و بخششی از او پیروی میکنند و من شما را برای یاری حق میخوانم... ولی از طرف من پراکنده میشوید و به تفرقه و اختلاف روی میآورید.»[۹۹]
جهالت و ناآگاهی مردم
رشد نایافتگی جامعه انسانی یکی از عوامل شخصیت پرستی و توجه به مصداقها به جای تکیه بر معیارهاست. جامعه توسعه یافته، جامعهای است که معیارهای حق در آن ظهور و بروز داشته باشد و اندیشههای انسانی شکوفا شود که فلسفه بعثت پیامبران، شکوفایی اندیشههای بشری بوده است. چنان که امام علی(علیه السلام) در این باره میفرمایند:[۱۰۰] جهالت و ناآگاهی مردم، از چند منظر قابل تأمّل است. از یک سو، تحت تأثیر شخصیت انسانهای ظاهرالصلاح در شناخت حق و باطل دچار تحیّر و سرگردانی شده و حتی در حقانیت امام علی(علیه السلام)و یاری ایشان تردید میکردند. به عنوان نمونه، در جنگ جمل یکی از یاران امام که شخصیت زدگی سبب شک و تردید ایشان در حق بودن جبهه امام گردیده بود، از امام(علیه السلام)میپرسد: حق با کدام گروه است؟ از طرفی شما و عمار و ابن عباس و... و از طرفی جبهه مقابل عایشه و زبیر و طلحه و...؟ امام در پاسخ میفرماید: عیب شما در این است که حق را از روی مصداقها جستوجو میکنی. تو اول حق را بشناس، آن گاه اهل حق را میشناسی و باطل را بشناس، آن گاه اهل باطل را میشناسی.
از سوی دیگر، معاویه و مروان و عمروعاص و... با استفاده از ساده لوحی و جهل عرب، هر روز نقشه جدیدی برای مقابله با امام(علیه السلام)طرح میکردند و بذر شک و تردید در حقانیت امام(علیه السلام)را در دل مردم میافکندند. از سویی، مردم معاویه را باهوش تر و سیاستمدارتر از امام میدانستند و حیله گری و فریب سیاسی را از هوش سیاسی تشخیص نمیدادند و جهالت دیگر آنان، اینکه امام را با شخصی همچون معاویه قیاس میکردند. نتیجه همه این توهمات، دوری آنان از امام(علیه السلام) و تنها گذاشتن حضرت در صحنههای مختلف بود.
روزی حارث بن حوت نزد امام آمد و گفت: آیا چنین پنداری که من اصحاب جمل را گمراه میدانم؟ چنین نیست. امام فرمود: «ای حارث! تو زیر پای خود را دیدی، اما به پیرامونت نگاه نکردی پس سرگردان شدی، تو حق را نشناختی تا بدانی که اهل حق چه کسانی میباشند؟ و باطل را نشناختی تا باطل گرایان را بشناسی.»
حارث گفت: من و سعیدبن مالک و عبداللّه بن عمر، از جنگ کنار میرویم، امام فرمود: «همانا سعد و عبدالله بن عمر نه حق را یاری نمودند و نه باطل را خوار ساختند.»[۱۰۱]
تغییر معیارهای الهی و بازگشت مردم به ارزشهای جاهلی
یکی دیگر از موانع امام در راه انجام اصلاحات، نمودار شدن ارزشهای جاهلی در جامعه و از بین رفتن و کم رنگ شدن ارزشهای الهی بوده است. پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله)بار دیگر تعصبهای قومی و قبیلهای جان گرفت و سرمایه داری و دنیاطلبی ارزش یافت. به رستگاری، تقوای الهی، خدامحوری و حق طلبی کمتر توجه میشد. یکی از جنبههای تذکر پی در پی امام علی(علیه السلام) به تقوا، توحید، آخرت و اهل بیت(علیهم السلام) در نهج البلاغه بیدارگری اصحاب و احیاگری ارزشهای دینی است. اینکه امام بارها به فلسفه بعثت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)پرداخته، جاهلیت را وصف کرده و مقابله مشرکان با اسلام را بیان نموده، در حقیقت هشدار مردم به خدامحوری و بازگشت آنان به برنامه صحیح الهی است. یعنی فاصله ۲۵ ساله بین حکومت پیامبر گرامی اسلام و امام علی(علیه السلام)سبب گردید تا ذائقه امت اسلامی تغییر یابد... پس از این استحاله عمیقی که در جامعه اسلامی رخ داد، امام در راه بازگرداندن امور به سیره رسول الله و عمل بر طبق آیات قرآن با دشواریهای زایدالوصفی روبه رو بودند که حقیقتاً مانعی جدی در راه مقاصد الهی ایشان محسوب میگردید.
کینه جمعی از بزرگان قریش از مبارزات امام علی(علیه السلام)
از دیگر موانع اصلاحات در حکومت امام علی(علیه السلام)کینهها و حقدهایی است که از مبارزات حق طلبانه امام علی(علیه السلام) در دوران رشد و شکوفایی اسلام به همراه پیامبر گرامی نشأت میگیرد. بسیاری از مسلمانان دوره حکومت امام(علیه السلام) که تا سال هشتم یا پس از آن نامسلمان، بلکه مخالف اسلام باقی مانده بودند و به زور شمشیر یا ترس و وحشت از قدرت خیره کننده مسلمانان، ظاهراً اسلام آورده بودند، در دوره عثمان به مسند قدرت تکیه زده و صاحب قدرت شدند و در دوره امام علی(علیه السلام)دوباره از قدرت کنار گذاشته شدند. این گروه با آن کینهها، هر روز مخالفت و نارضایتی خود را به نوعی با ایجاد تنش و نافرمانی بروز میدادند: «قد وتر فیه صنادید العرب و قتل ابطالهم و ناوش ذؤبانهم فاودع قلوبهم احقاداً بدریةً و خیبریةً و حنینیة و غیرهن فاضبّت علی عداوته و اکبت علی مُنابذته...»; در راه خدا خونهای گردنکشان عرب را به خاک ریخت و پهلوانانشان را به قتل رساند و سرکشان را مطیع و منقاد گردانید و دل هایشان را پر از حقد و کینه از واقعه جنگ بدر و خیبر و حنین و غیر آنان ساخت که در این جنگها بزرگانشان زیر شمشیر علی(علیه السلام)به خاک هلاکت افتادند و بازماندگانشان کینه علی(علیه السلام) را به دل گرفتند و در اثر آن کینه به دشمنی او قیام کردند و به مبارزه و جنگ با او هجوم آوردند... .[۱۰۲]
امام علی(علیه السلام) در نهج البلاغه دربارهٔ علت دشمنی قریش میفرماید: به خدا سوگند، قریش از ما انتقام نمیگیرد، جز به علت آنکه خداوند ما را از میان آنان برگزید و گرامی داشت و ما هم آنان را در زندگی خود پذیرفتیم.[۱۰۳]
امام علی(علیه السلام) با وجود همه این موانع، که هر یک از آنها کافی است تا حکومتی را متوقف نماید، در انجام اصلاحات توفیق بسیار داشت که ذیلا بدان خواهیم پرداخت.
فرجام اصلاحات
از آنجا که امامت در نگرش شیعه، استمرار حرکت نبوت است و امام احیاگر آیین خداوندی در جامعه بشری است، حضور امام در عرصه حیات اجتماعی همیشه اصلاحگرانه و رو به رشد بوده است که نمونه بارز آن، توفیقات قابل توجه امام علی(علیه السلام) در عرصه اصلاحات ـ در طول حکومت اندک ایشان با آن همه مشکلات و مصایبی که بر ایشان پدید آوردند ـ میباشد. سه جنگ بزرگ بین مسلمانان در طول حکومت امام(علیه السلام) به وقوع پیوست، به نحوی امام(علیه السلام)را از پرداختن به امور اساسی و کلیدی بازداشتند; ولی با این همه، توفیقات امام علی(علیه السلام) در تبلیغ و احیای دین و بازگرداندن ارزشهای الهی به جامعه اسلامی آنچنان چشمگیر بوده که برای همه مسلمانان از شیعه و عامه و حتی مسیحیان ... قابل توجه و تأمل برانگیز بوده است. اهم نتایج و دستاوردهای اصلاحات امام علی(علیه السلام) عبارتند از:
ـ معرفی اسلام واقعی و ناب بعد از ۲۵ سال پیرایه بستن به آن;
ـ ارائه فهم جدید، دقیق و صحیح از دین و مقابله با اندیشه و فهم غلط و باطل از دین;
ـ بازگشت به کتاب خدا و سنّت نبوی(صلی الله علیه وآله) و باطل کردن بسیاری از روشهای غلط خلفای پیشین;
ـ رفع تبعیض در تعامل اقتصادی و اجتماعی و اجرای عدالت اجتماعی در عرصه حکومت دینی;
ـ شایسته سالاری در نصب کارگزاران و عزل کارگزاران نالایق بدون مسامحه و مصلحت اندیشی;
ـ اصلاح قضایی و معرفی ساختار قضاء و داوری در اسلام;
ـ تربیت اندیشمندان اسلامی و نشر اندیشه اسلام ناب و مقابله با تحجر و قشری نگری;
ـ فرهنگ سازی دینی و رهبری فرهنگ صحیح مبتنی بر دین در جامعه.
پانویس
- ↑ محمّد معین، فرهنگ معین، ج ۱، ص ۲۹۳.
- ↑ مرتضی مطهری، نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، ص ۸.
- ↑ حسن رحیم پور ازغدی، اصلاحات; ضرورتها و چالشها، ص ۷۶ و ۷۷.
- ↑ علی مطهری، اصلاح طلبی، ص ۸.
- ↑ مرتضی مطهری، ده گفتار، ص ۷۹.
- ↑ مرتضی مطهری، قیام و انقلاب مهدی، ص ۴۵ـ۴۷.
- ↑ محمّدجواد صاحبی، اندیشه اصلاحی در نهضتهای اسلامی، ص ۴۵.
- ↑ حسن رحیم پور ازغدی، مکاتبه و اندیشه (۷)، اصلاحات از دیدگاه امام علی(علیه السلام)، ص ۱۴۳.
- ↑ نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۱۳۱، ص ۱۲۹.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، ص ۱۱۵.
- ↑ ثقفی، غارات، ص ۳۰۷.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، مهدی دامغانی، ج ۱، ص ۱۰۲.
- ↑ رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ج ۱، ص ۵۰.
- ↑ نهج البلاغه، محمّد دشتی، نامه ۲۸، ص ۵۱۵.
- ↑ همان، خطبه ۱۶۲، ص ۳۰۴.
- ↑ همان، خطبه ۲۲۹، ص ۴۶۶.
- ↑ همان، خطبه ۵۴، ص ۱۰۵.
- ↑ همان، خطبه ۳، ص ۴۸ و ۴۹.
- ↑ همان، خطبه ۷۴، ص ۱۲۲ و ۱۲۳.
- ↑ همان، خطبه ۳، ص ۴۴ و ۴۵.
- ↑ همان، خطبه ۳، ص ۴۶.
- ↑ همان، ص ۴۶ و ۴۷.
- ↑ امام خمینی، صحیفه نور، ج ۴، ص ۳۳۴.
- ↑ ر.ک: العقد الفرید، ج ۴، ص ۱۳۲.
- ↑ رسول جعفریان، پیشین، ج ۱، ص ۵۲.
- ↑ ابن اعثم کوفی، فتوح البلدان، ج ۲، ص ۱۴۹ / مسعودی، مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۳۴.
- ↑ ر.ک: سیدجعفر شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام.
- ↑ شکراللّه خاکرند، علل شکل گیری خوارج، ص ۵۲ و ۵۳.
- ↑ مسعودی، پیشین، ج ۲۰، ص ۳۵۲.
- ↑ سید محمّدحسین طباطبائی، شیعه در اسلام، ص ۱۹.
- ↑ حسن رحیم پور ازغدی، اصلاحات; ضرورتها و چالشها، ص ۹۴.
- ↑ المنهج القوم لتعلیم لغه القرآن الکریم، رفاعه، متقی زاده، میرحاجی، ص ۳۲ و ۳۳.
- ↑ نهج البلاغه، محمّد دشتی، نامه ۲۰، ص ۴۹۹.
- ↑ همان، نامه ۴۵، ص ۵۵۲ و ۵۵۳.
- ↑ همان، نامه ۴۱، ص ۵۴۸ و ۲۴۹.
- ↑ همان، نامه ۳، ص ۴۸۱ و ۴۸۲.
- ↑ نهج البلاغه، سیدجعفر شهیدی، نامه ۳۴، ص ۳۰۹.
- ↑ همان، نامه ۵۳، ص ۳۲۷ـ۳۳۹.
- ↑ مرتضی عسگری، معالم المدرستین، ج ۱ ،ص ۱۸۶.
- ↑ ر.ک: رسول جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام (سیری در سیره خلفا)، ج ۲.
- ↑ مرتضی عسگری، نقش ائمّه در احیاء دین، ج ۱۴، ص ۹۲.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۹ / ثقفی، غارات، ص ۳۲.
- ↑ نهج البلاغه، محمّد دشتی، خطبه ۱۶۹، ص ۳۲۲.
- ↑ همان، نامه ۱۶۰، ص ۳۲۰.
- ↑ هاشم معروف الحسنی، الائمّه اثنی عشر، ج ۱، ص ۳۹۳ و ۳۹۴.
- ↑ نهج البلاغه، محمّد دشتی، خطبه ۲۱۶، ص ۴۴۲
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف، ج ۶، ص ۱۴۶.
- ↑ مصطفی دلشاد تهرانی، دولت آفتاب، ص ۳۳.
- ↑ همان، ص ۳۴.
- ↑ شناخت اسلام، دکتر بهشتی، باهنر، غفوری، ص ۴۰۹.
- ↑ ناصر مکارم شیرازی، پیام امام (شرح نهج البلاغه)، ج ۱، ص ۳۷۷.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج ۹، ص ۶.
- ↑ ابوهلال عسکری، الاوائل، ص ۱۳۱.
- ↑ علّامه امینی، الغدیر، ج ۸، ص ۲۸۶.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۹۷.
- ↑ مسعودی، پیشین، ج ۲، ص ۳۴۱ / رسول زاده، حکومت عدالت خواهی، ص ۳۰۶.
- ↑ صادق آئینهوند، تاریخ سیاسی اسلام، ص ۱۰۹.
- ↑ مرتضی مطهری، بیست گفتار، ص ۱۴ / شرح نهج البلاغه، عبده، خطبه ۱۵.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۳.
- ↑ نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۱۵.
- ↑ مسعودی، پیشین، ج ۲، ص ۳۵۴.
- ↑ عادل ادیب، نقش امامان معصوم در حیات اسلام، ترجمه مینا جیگاره، ص ۱۰۴.
- ↑ جرج جرداق، امام علی صدای عدالت انسانی، ج ۱، ص ۲۴۳.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۶۰ / مسعودی، پیشین، ج ۲، ص ۳۶۲.
- ↑ موسوعه الامام علی بن ابیطالب، ج ۴، ص ۱۴.
- ↑ نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۲۲۴، ص ۴۶۱ و ۴۶۲.
- ↑ ر.ک: تهذیب الاحکام، ج ۱۰، ص ۱۵۱ / ابن شهرآشوب، المناقب، ج ۲، ص ۱۰۸.
- ↑ علی انصاریان، قانون اساسی حکومت امام علی(علیه السلام)، ص ۲۹.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۳۲.
- ↑ مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص ۱۱۶.
- ↑ مرتضی عسگری، نقش ائمّه در احیاء، ج ۱۴، ص ۱۰۱.
- ↑ محمدعلی شیخ، قضاوتهای حضرت علی(علیه السلام)، ص ۹۸ـ ۱۰۶.
- ↑ صادق آئینهوند، تاریخ سیاسی اسلام، ص ۱۱۰ و ۱۱۱.
- ↑ حسن رحیم پور ازغدی، اصلاحات، ضرورتها و چالشها، ص ۹۳.
- ↑ محمّد فاضل لنکرانی، کشورداری از دیدگاه امام علی(علیه السلام)، ص ۱۸۶ / مرتضی مطهری، داستان راستان، ج ۱، ص ۳۴.
- ↑ همان، ص ۱۵۳.
- ↑ احمدبن حنبل، ج ۶، ص ۴۷ و ۱۰۶ (میبینم روزی را که بر جایم مینشینید می گویید قرآن بس است و راه را باز میکند که تأویل گرا شوید.)
- ↑ رسول جعفریان، تدوین حدیث، مقدمه علّامه جعفر مرتضی عاملی، ص ۲.
- ↑ نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۳، ص ۴۷.
- ↑ رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ج ۱، ص ۶۸.
- ↑ نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۱۷۲، ص ۵۵۹.
- ↑ نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۱۵۴، ص ۲۸۴ و ۲۸۵.
- ↑ همان، فیض الاسلام، خطبه ۷۳، ص ۱۷۱.
- ↑ همان، محمّد دشتی، خطبه ۲۳۹، ص ۴۷۴ و ۴۷۵.
- ↑ همان، خطبه ۱۶۲، ص ۳۰۴ و ۳۰۵.
- ↑ لبیب بیضون، تصنیف نهج البلاغه، ص ۴۱۹ و ۴۲۲.
- ↑ همان، خطبه ۴۸۰، ۱۲۷ و ۴۸۱.
- ↑ مرتضی مطهری، جاذبه و دافعه علی(علیه السلام)، ص ۱۴۴.
- ↑ همان، ص ۱۵۴ و ۱۵۵.
- ↑ ر.ک.به: آمدی، غررالحکم و دررالکلم.
- ↑ محمّدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۲، ص ۶۵.
- ↑ همان، ص ۶۳.
- ↑ همان، ص ۶۷.
- ↑ همان، ص ۶۴.
- ↑ مرتضی مطهری، بیست گفتار، گفتار اول و دوم.
- ↑ محمد محمدی ری شهری، «اصلاحات»، کتاب نقد، ش ۱۶.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۵، ص ۴۲۶ و ۴۲۷.
- ↑ همان، خطبه ۲۷، ص ۷۷.
- ↑ همان، خطبه ۱۸۰، ص ۳۴۳.
- ↑ همان، خطبه اول.
- ↑ همان، حکمت ۲۶۲.
- ↑ شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، «دعای ندبه»، ص ۹۷۸.
- ↑ نهج البلاغه، محمّد دشتی، خطبه ۳۳، ص ۸۴.







