تکالیف شرعی; توهین یا تکریم؟
نویسنده: محمّدتقی سبحانی نیا
کلید واژهها: حق، تکلیف، انسان محوری، حق محوری، تکلیف محوری، انسان گرایی، خدامحوری، آزادی، کرامت، حقوق.
محتویات
چکیده
برخی مکاتب بشری همچون ادیان آسمانی مکلف بودن انسان را میپذیرند. اما دوران معاصر، دوران رشد مکاتب جدیدی است که بر مبنای انسان محوری شکل گرفته است; مکاتبی که غالباً حق محوری را بر تکلیف محوری ترجیح داده و انسان را به سوی آشنایی با حقوق خود و مطالبه آن فرا میخوانند، خدامحوری و تکلیف مداری را مربوط به انسانهای پیشین و قرنهای گذشته قلمداد میکنند! برخی از اندیشمندان معاصر، تکلیف مداری و خدامحوری را با کرامت انسان در تعارض میبینند و بر این باورند که انسان آزاد آفریده شده است و تکلیف، متعرض آزادی او میشود و کرامتش را به مخاطره میاندازد! این تفکر که از انسان گرایی افراطی ناشی میشود، در مقابل دیدگاه خداباوران، که تکالیف الهی را حکیمانه میدانند، قرار دارد.
این مقاله در صدد تبیین نقطه نظرات دو دیدگاه مزبور و بیان این نکته است که بر خلاف دیدگاه نخست، تکالیف الهی نه تنها هیچ گونه تنافی و تعارضی با کرامت انسان ندارد، بلکه نشان ارجمندی و تکریم او توسط خداوند است و مکلف ندانستن انسان مفهومی جز توهین به انسان و تضییع کرامت او نخواهد داشت.
مقدّمه
از میان نظریات دانشمندان معاصر در خصوص اینکه آیا تکالیف شرعی مایه تکریم انسان است و میان آنها و تکریم او رابطه مستقیم برقرار است، یا اینکه باعث توهین به انسان شده و کرامت او را از بین میبرد میتوان به دو نظریه دست یافت.
اغلب علمای دین اسلام و برخی از ادیان آسمانی دیگر معتقدند تکالیف شرع مقدّس، لطفی الهی است که شامل حال انسان شده و او را در راه رسیدن به سعادت ابدی دستگیری و هدایت میکند. بر این اساس، تکالیف برخاسته از شریعت نه تنها توهین به انسان نیست، بلکه او را در مسیر دست یابی به سعادت ابدی، راهنمایی اطمینان بخش است.
اما گروهی دیگر این نوع تکالیف را نمیپسندند و آن را ویرانگر کرامت انسان قلمداد میکنند. از جمله گونههای «انسان محوری» (اومانیسم) که نسبت به دین موضع تندی دارد، «اومانیسم اگزیستانسیالیستی» است. از ویژگیهای بارز این نوع اومانیسم اهمیت ویژه قایل شدن برای آزادی و اختیار انسان میباشد.ژان پل سارتر، از بنیانگذاران اومانیسم مبتنی بر اگزیستانسیالیسم، با تصریح به تقدّم وجود بر ماهیّت، مفهومی نو از آن قصد میکند. وی ابتدا آفرینش انسان را توسط خدا مورد نقد قرار داده، معتقد است که اگر انسان را مخلوق خدا بدانیم آزادی او را از بین بردهایم; زیرا در آن صورت بشر باید آن گونه باشد که در ذهن خالقش تصور شده و بر اساس آن آفریده شده است. از این رو، دیگر آزاد و صاحب اراده و اختیار نخواهد بود.[۱]سارتر انسان را فاقد یک ماهیّت واحد میداند و معتقد است که هر انسانی خودش ماهیّت خود را میسازد. او در تبیین فلسفه اگزیستانسیالیستی که خود را نماینده آن میداند میگوید:
اکنون باید دید که در این اگزیستانسیالیسم معنی تقدّم وجود بر ماهیّت چیست. این عبارت بدان معناست که بشر ابتدا به وجود میآید، متوجّه وجود خود میشود، در جهان سر برمی کشد و سپس خود را میشناساند; یعنی تعریفی از خود به دست میدهد.[۲]
سارتر با انکار ذات واجب الوجود که خالق بشر است، در خصوص اثبات آزادی انسان میگوید:
در مکتب اگزیستانسیالیسم تعریف ناپذیری بشر بدان سبب است که بشر نخست هیچ نیست، سپس چیزی میشود; یعنی چنین و چنان میگردد و چنان میشود که خویشتن را آن چنان میسازد. بدین گونه طبیعت بشری (طبیعت کلّی بشر) وجود ندارد; زیرا واجب الوجودی نیست تا آن را در ذهن خود بپرورد... (بنابراین) بشر نه فقط آن مفهومی است که در ذهن دارد، بلکه همان است که از خود میخواهد; آن مفهومی است که پس از ظهور در عالم وجود، از خویشتن عرضه میدارد. همان است که پس از جهش به سوی وجود از خود میطلبد. بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود میسازد.[۳]
سارتر پس از انکار ذات واجب الوجودی که آفریننده بشر است، نبوّت را نیز انکار میکند و ادعای پیامبران را تماماً خیالی میداند. او با مقایسه ادعای پیامبران مبنی بر مبعوث شدن از طرف خدا و ادعای زنی که گمان میکرد خداوند از پشت گوشی تلفن با او سخن گفته است; همه را نوعی خیالبافی و محصول اوهام و خیالات میشمارد[۴] و با این تبیین از فلسفه خود، انسان را کاملا آزاد معرفی مینماید و سعی میکند این فرصت را به انسان بدهد تا خودش آنچه را که برای خود میخواهد رقم زند و خویشتن خویش را بسازد.
بنابراین، بر اساس فلسفه اگزیستانسیالیسم انسان کاملا آزاد و مختار است تا ماهیّت خود را با اعمال و رفتار خویش بسازد و اعتقاد به وجود هرگونه تکلیفی که او را نسبت به انجام اعمال و رفتاری مکلّف و ملزم نماید، با روح آزادی او در تعارض بوده، اختیار، آزادی و فراغت ذهنی او را در این مسیر از بین میبرد، اجازه ساختن خویش را آن گونه که خودش به آن میل دارد از او سلب مینماید، حق آزادی او را پایمال ساخته و کرامت انسانی را لگدمال میسازد. بنابراین، به هیچ وجه نمیتوان به وجود تکالیف الهی معتقد بود و از آن دفاع کرد.
این گروه از اومانیستها معتقدند: بشر باید آزادی خود را تجربه کند و خودش بر سرنوشت خویش حاکم باشد; زیرا انسان، خود حقوق خویش را تعیین میکند و هیچ کس حق تحمیل تکالیفی بر او ندارد، حتی اگر آن کس خدا باشد. بنابراین، انسان براساس این تفکّر همواره صاحب حق است نه مکلّف به تکالیفی که از ناحیه موجودی دیگر بر او فرض شده است.
این نوشتار، ضمن تقویت و تأیید دیدگاه نخست، با بیان مطالبی دیدگاه اومانیستهای اگزیستانسیالیست را مورد خدشه قرار میدهد. برای این کار، نخستین گام، دانستن چیستی تکلیف و مفهوم آن و نیز تبیین تفاوتش با «اکراه» و «عدم تکلیف» است. نبود یا «عدم تکلیف» به معنای برخورداری از آزادی کامل بدون هیچ گونه محدودیت یا مسئولیت است، اما «اکراه» به معنای تحمیل امری بر کسی است که تا اندازهای آزادی و اختیار او را سلب مینماید. این در حالی است که «تکلیف» نه به معنای فراغت و آزادی است، و نه اکراهی که اراده و اختیار را سلب نماید. در «تکلیف» ضمن آنکه اختیار انسان به رسمیت شناخته میشود، از ترک چیزی که به آن موظف شده است بازداشته میشود و از عواقب ناخوشایندی که برای ترک آن مقرّر شده برحذر میگردد، و همچنین به پاداشهایی که برای فرض تبعیت و اطاعت از آن مقرّر گردیده بشارت داده میشود.
بدیهی است که تکلیف ذاتاً مطلوب انسان نیست و از سوی دیگر، تکالیفی که مطلوب بوده و مورد تأیید هر صاحب عقل و خردی باشد بسیار است. انسان موجودی نیست که بتواند به تنهایی زندگی کند و برای تداوم حیات خویش روزگار را بدون احساس نیاز به دیگران سپری نماید. او موجودی اجتماعی است و برای تداوم بقای خویش چارهای جز زندگی در اجتماعات انسانی ندارد. انسان مجبور است از طریق زندگی در اجتماع، بسیاری از نیازمندیهای خود را برآورده سازد; نیازمندیهایی که هرگز به تنهایی توان مرتفع ساختن آنها را ندارد. این وابستگی به اجتماع، محدودیتهای جدیدی را بر او تحمیل میکند، این محدودیتها در واقع همان حقوقی است که ماهیت زندگی اجتماعی به خاطر بقا و دوامش بر عهده افراد آن جامعه میگذارد.
البته آدمی به خوبی میداند منافعی که از طریق زندگی در اجتماع و پذیرفتن قواعد آن به دست میآید آن قدر ارزش دارد که وی بخشی از آزادیهای خود را برای به دست آوردن آنها فدا کرده و خویشتن را مجبور به رعایت برخی الزامات اجتماعی نماید. بنابراین، زندگی در اجتماع نه تنها برای انسان محدودیت ایجاد نمیکند، بلکه منافعی را نیز برای او به ارمغان میآورد. انسان برای دست یابی به آن منافع و برطرف شدن نیازمندیهای متعددش، به زندگی اجتماعی تن میدهد و بخشی از آزادیهای خود را فدا میکند. همچنین برخی از این منافع به دست آمده در واقع همان حقوقی است که او به خاطر پذیرش قواعد زندگی اجتماعی، بر دیگران پیدا میکند. به هر حال، زندگی اجتماعی انسان و لزوم تن دادن او به چنین معیشتی، منشأ شکل گیری بسیاری از الزامات یا تکالیفی است که تا پیش از ورود به زندگی اجتماعی وجود نداشت و آدمی نسبت به آنها هیچ گونه تعهد ناشی از آن تکالیف را بر عهده خویش احساس نمیکرد. بنابراین، لازمه زندگی بشری و مرتفع شدن نیازمندیهای حیاتی انسان، تن دادن به زندگی اجتماعی است، و لازمه زندگی اجتماعی و تحقق ارکان آن، از جمله نظم، امنیّت و عدالت، رعایت قوانین آن و انجام تکالیفی است که بر عهده فرد فرد انسانها در جامعه خواهد بود. این تکالیف هم مورد تأیید همگان است و هم مفید برای زندگی جوامع بشری.
تبیین این نکته که آیا تکالیف الهی توهین به بشر را به دنبال دارد و یا آدمی به واسطه تکالیف خداوند، تکریم شده و گرامی داشته میشود فرضیاتی را در ذهن مطرح میسازد. فرضیات موردنظر، که ساختار این نوشتار را شکل میدهند، بدین قرارند:
۱. بسیاری از تکالیف، از حقوق افراد ناشی میشود; یعنی حقوق دیگران تکالیفی را بر عهده فرد میگذارد.
۲. اغلب تکالیف نشانه شایستگی مکلّف است نه نشانه بی ارزشی و حقارت او;
۳. تکالیفی که منشأ وضع آنها خداوند است، علاوه بر آنکه واجد دو شاخص نخست است، منافعش نیز به طور کامل متوجه مکلّف میشود.
بنابراین، تکالیف الهی نه تنها تحقیر و توهین به بشر نیست، بلکه کرامت او را به دنبال داشته و خداوند بندگانش را به واسطه تکالیف شرعی و عقلی گرامی داشته و بر دیگر موجودات و مخلوقاتش برتری داده است. برای تبیین موارد مطرح شده، فرضیات سه گانه را مورد بررسی قرار میدهیم.
تکالیف انسان; حقوق دیگران
در تبیین این فرضیه که «تکالیف از حقوق ناشی میشود» ضروری است ابتدا به بررسی مختصر رابطه حق و تکلیف بپردازیم.
شاید در بادی نظر از دو واژه «حق» و «تکلیف» مفهومی مقابل هم که هیچ گونه سنخیتی با هم نداشته و حتی معارض یکدیگرند به ذهن متبادر شود، اما حقیقت این است که این دو واژه با یکدیگر مرتبط بوده، ارتباط تنگاتنگی میان آن دو برقرار است. ارتباط این دو کلمه به حدی است که هرگاه دربارهٔ یکی از آن دو سخنی به میان آید، پای دیگری نیز به میان میآید.
به طور کلی، میان حق و تکلیف رابطه تلازم وجود دارد; به این معنا که وجود هر حقی مستلزم شکل گیری تکلیفی بر عهده طرف مقابل است. برای هر حقی سه رکن قابل تصور است; ارکانی که در حقیقت تشکیل دهنده حق هستند. این ارکان عبارتند از:
الف. «من له الحق»: اگر حق به نفع کسی در جریان باشد «صاحب حق» یا «من له الحق» خوانده میشود. صاحب حق کسی است که صاحب سلطه است و به واسطه داشتن آن سلطه وظیفهای بر عهده دیگران واجب میشود.
ب. «من علیه الحق»: به کسی که حق به ضرر او در جریان است در اصطلاح، «من علیه الحق» میگویند. بنابراین، کسی که سلطه صاحب حق بر او بار شده و تکلیف بر عهده او گذارده شده است «من علیه الحق» خواهد بود.
ج. «متعلق حق»: در کنار صاحب حق و «من علیه الحق» امری را میتوان تصوّر نمود که حق به آن تعلق گرفته است. «متعلّق حق» ممکن است امری مالی یا غیرمالی باشد.
برای هر حق دو رکن یا دو طرف وجود دارد که یکی از آنها صاحب حق بوده و منافع احقاق حق متوجه او میشود، و طرف دیگرش کسی است که حق به ضرر او بوده، سنگینی آن بر دوش اوست. این فرد دوم در واقع همان کسی است که تعهدی نسبت به آن حق ندارد.[۵]پس میتوان گفت: از دل حقوق تکالیفی متولّد میشوند. این تکالیف بر ذمّه آنانی است که حقوق بر علیه آنان جاری میشود; یعنی «من علیه الحق» را باید همان «مکلّف» دانست و تعهد برخاسته از حق را «تکلیف». بنابراین، حق و تکلیف در واقع دو روی یک سکهاند; زیرا هر جا حقّی باشد هم صاحب حق وجود خواهد داشت و هم مکلّفی که موظّف به رعایت آن حق باشد. اگر برای خداوند حقی لحاظ شود حتماً در مقابلش تکلیفی متوجه آدمیان گردیده است، و اگر حقّی برای انسانها در نظر گرفته شده باشد لاجرم خداوند خود و یا گروهی دیگر از انسانها را مکلّف به ادای آن حق نموده است، و هیچ حقی را نمیتوان پیدا کرد که در طرف دیگرش تکلیفی متوجه مکلّف نشده باشد. به همین منظور، قرآن کریم وقتی حقّی را برای کسی ثابت میداند تکلیفش را متوجه طرف دیگر میکند و او را نسبت به رعایت آن حق مکلّف میشمارد. آیه شریفه زیر شاهد خوبی بر این مدعاست: (وَلِلّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلا)(آل عمران: ۹۷); برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه او کنند; آنان که توانایی رفتن به آن سوی را دارند. خداوند در این آیه، از عمل عبادی حج به عنوان فریضهای یاد میکند که ادای آن، حق خدا و تکلیف بندگان مستطیع اوست. پس عمل حج همچون سکهای است که اگر از سوی خداوند به آن نگریسته شود آن را حق خواهیم دید و اگر از سوی بندگان متمکّن به آن نگریسته شود آن را تکلیف خواهیم دید.
قرآن کریم در آیهای دیگر، حق هرگونه سلطه گری کافران را بر مؤمنان نفی کرده، هیچ گونه تکلیفی را از این حیث متوجه مؤمنان نمیداند و میفرماید: (وَلَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلا.)(نساء: ۱۴۱)
امام علی(علیه السلام) در حدیثی، در ازای هر یک از نعمات الهی حقی را برای خدا مفروض دانسته، بندگان را مکلّف به ادای آن حق میداند و میفرماید: «اِنَّ لِلّهِ فی کُلِّ نِعمَة حقّاً فَمَن اَدّاهُ زادَهُ فیها وَ مَن قَصَّرَ فیهِ خَاطَرَ بِزَوالِ نِعمَتهِ.»;[۶] در ازای هر نعمتی برای خداوند حقّی است، پس هر کس آن حق را ادا کند خدا بر نعمتهای او بیفزاید و هر کس در آن کوتاهی کند نعمت خود را در معرض زوال و نابودی قرار داده است.
و نیز میفرماید: «اقلُّ ما یَلزَمکم لِلّه ان لاتَستَعینوا بِنعمهِ عَلی مَعاصیِه»;[۷]کمترین وظیفه شما در برابر خداوند آن است که از نعمتهای او در جهت انجام گناه و معصیت او کمک نگیرید.
حدیث مزبور با اشاره به حقوق خداوند بر بندگانش، کمترین تکلیف یا وظیفه آنان را در مقابل حقوق خدا، قرار گرفتن در مسیر اطاعت و بندگی و پرهیز از مخالفت با او میداند. بنابراین، بندهای که با استفاده از نعمت خدا در طریق معصیت گام میگذارد، کسی است که تکلیف خود را در برابر خداوند به انجام نرسانده و از تضییع کنندگان «حق اللّه» خواهد بود.
حق همانند شمشیری دو لبه، یک لبه تیزش رو به دشمن و لبه دیگرش به طرف خود صاحب شمشیر است. به عبارت دیگر، هر حقی هم منافعی برای صاحب حق به دنبال دارد و هم تکالیفی را بر عهده او میگذارد. امام علی(علیه السلام)در نهج البلاغه به این معنا تصریح فرموده و در توصیف حق میفرماید: «لا یَجری لاحد الاّ جری عَلیه و لا یَجری عَلیهِ الاّ جَری لَه»;[۸] [ حق] به سود هیچ کسی جاری نمیشود، مگر آنکه [حقّی] به ضرر او جاری میسازد و به ضرر کسی جاری نمیشود، مگر آنکه به نفع او نیز جریان مییابد. آن حضرت در ادامه، تلازم به حق و تکلیف را مورد تأکید قرار داده، آن را مبرّا از هرگونه استثنایی میداند و میفرماید: «ولو کانَ لاحد ان یَجریَ لَه ولا یَجری علیه لکان ذلک خالصاً للّه سبحانَه دونَ خَلقِه، لِقُدرته عَلی عباده و لِعدلِه فی کُلِّ ماجَرَتْ عَلیهِ صروفُ قَضائِه، ولکنّهُ سبحانه جَعل حقّه علی العبادِ اَن یُطیعوهُ و جعل جزائهم علیهِ مُضاعفة الثوابِ تفضّلا منهُ و توسّعاً بِما هُوَ مِن المزیدِ اَهلُه»;[۹]و اگر قرار بود حق به سود کسی جریان یابد و مسئولیت یا تکلیفی بر عهده اش نیاورد باید چنین چیزی مخصوص خداوند میبود نه مخلوقاتش، به خاطر قدرتی که بر بندگانش داشته و عدالتی که به فرمانش بر همه چیز جریان دارد. اما خداوند در کنار حق خود که بر بندگانش قرار داده است مبنی بر اینکه او را اطاعت کنند، پاداش آنان را بر عهده ذات مقدّس خویش قرار داده، حتی از روی تفضّل آن را مضاعف و چند برابر عطا میکند و برای کسانی که اهلیّتش را داشته باشند بیش از آن مقرّر میفرماید.
بر اساس این کلام شریف، هر حقّی به دنبال خود تکلیفی را برای صاحب حق به دنبال خواهد داشت و این مسئله در جایی که طرفین حق و تکلیف صاحب عقل و خرد و شعور باشند هیچ استثنایی برنمی دارد.[۱۰]از این رو، خداوند نیز در قبال حقوقی که نسبت به بندگان خود دارد این حق را برای خودش قرار داده که مؤمنان را نصرت دهد. برای مثال، در یکی از آیات شریف قرآن میفرماید: (کَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ)(روم: ۴۷);[۱۱] بر ما فرض است که مؤمنان را یاری رسانیم. در آیهای دیگر، خداوند روزی مخلوقات را بر خود فرض دانسته میفرماید: (وَ مَا مِن دَآبَّة فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَی اللّهِ رِزْقُهَا)(هود: ۶); هیچ جنبندهای بر روی زمین نیست، مگر آنکه روزی او بر عهده خداوند است.
رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در حدیثی میفرماید: «اذا قالَ العبد "لاحولَ و لا قوة الا باللّه" فقد فوض أمرهُ الی اللّه و حقٌ علی الله ان یکفیه»;[۱۲]بر تو باد گفتن «لاحول و لا قوة الاّ باللّه»; زیرا هر کس آن را بگوید در حقیقت، امر خود را به خدا واگذار نموده است و بر خداست که او را کفایت کند.
امام صادق(علیه السلام)نیز در حدیثی میفرماید: «اِنَ اللّه تعالی اوحی الی داود(علیه السلام) ان بلغَ قومک انه لیس من عبد منهم آمره بِطاعَتی فَیطیعنی الاّ کانَ حقاً علی ان اعینه عَلی طاعَتی»;[۱۳] خداوند متعال به داود(علیه السلام)وحی کرد: به قوم خود بگو که هیچ یک از بندگان من نیست که او را به اطاعت خود فرمان داده باشم و او مرا اطاعت نماید، مگر آنکه بر من فرض است که او را در این فرمان برداری اش یاری نمایم.
بنابراین، هر حقّی دو نوع تکلیف را موجب میشود: نخست تکلیفی که بر عهده مکلّف لازم میسازد و دیگری، تکلیفی که بر عهده شخص صاحب حق ایجاد میکند. البته تکلیف دوم مستقیماً از حق نشأت نگرفته است، بلکه به تبع آن تکلیفی است که بر عهده مکلف لازم میآورد. بر اساس این تبیین، هیچ صاحب حقی نیست که تنها محقّ باشد و هیچ گونه تکلیفی متوجه او نگردد. از سوی دیگر، هیچ مکلّفی نیست که تکلیف صرف بر او بار شده باشد و در ازای آن تکلیف هیچ حقّی برای او در نظر گرفته نشده باشد. پس حق همراه تکلیف است و تکلیف نیز بدون حق نخواهد بود. شکل زیر رابطه حق و تکلیف را نشان میدهد.
حق صاحب حق ï تکلیف مکلّف
تکلیف صاحب حقً حق مکلّف
بنابراین، هیچ حقّی بدون آنکه تکلیفی را متوجه صاحب حق کند وجود نخواهد داشت. برای مثال، حقوق والی بر رعیت، حقوق رعیت بر والی; حقوق پدر بر فرزند، حقوق فرزند بر پدر; حقوق کارفرما بر کارگر، حقوق کارگر بر کارفرما; حقوق معلم بر شاگرد، حقوق شاگرد بر معلم; حقوق موجر بر مستأجر، حقوق مستأجر بر موجر و بالاخره، حقوق خدا بر بنده، حقوق بنده بر خدا را به دنبال خواهد داشت.[۱۴]
البته جمع حق و تکلیف نسبت به یک متعلّق ممکن نیست و یک نفر نمیتواند نسبت به یک مسئله از یک حیث هم مکلّف باشد و هم صاحب حق، مگر آنکه حیثیات آن متفاوت باشد. دکتر کاتوزیان در این باره مینویسد:
حق و تکلیف با هم نمیتوانند جمع شوند. حق سلطهای است که شخص در حدود قوانین بر دیگری پیدا میکند و چون تسلط انسان برخود او معقول به نظر نمیرسد باید پذیرفت که صاحب حق و تکلیف نمیتواند یک تن باشد. چنان که پارهای از فقها به همین دلیل انتقال حق را در هیچ صورتی به مدیون آن درست ندانستهاند.[۱۵]
اما اگر حیثیات متفاوت باشد در آن صورت، هم محق بودن و هم مکلّف بودن یک فرد نسبت به یک متعلّق ممکن خواهد بود. برای مثال، یک فرد در یک محله نسبت به همسایگان خود هم مکلّف است و هم محق، اما به دلیل آنکه این دو با هم، از یک منظر ممکن نیست، حیثیات آن حق و تکلیف متفاوت خواهد بود. بنابراین، از آن حیث که او «همسایه خانههای مجاور» است، دارای حق همسایگی بوده و همسایههایش مکلّف به رعایت حقوق همسایگی دربارهٔ او هستند، و از آن منظر که «اهل خانههای مجاور» همسایه او هستند او مکلّف به رعایت حقوق همسایگان خود بوده و آنان صاحبان حق همسایگی خواهند بود.
البته حیثیات انواع گوناگونی دارد و به راحتی میتوان نمونههای دیگری از حیثیات متفاوت را برشمرد که جمع حق و تکلیف در آن مصداق داشته باشد. آقایکاتوزیان در ادامه عبارت خود، با ذکر یک نمونه، جمع شدن حق و تکلیف در یک فرد را امکان پذیر میداند:
با وجود این، گاه موقعیت شخص، آمیزهای از حق و تکلیف است; حق از آن جهت که میتوان آن را مطالبه کرد و تکلیف از آن رو که قابل واگذاری واسقاط نیست; مانند حضانت (نگه داری) کودک که حق و تکلیف پدر و مادر است.[۱۶]
بنابراین، وجود هر تکلیفی که بر ذمّه فردی بار شده است از وجود حقی حکایت میکند که موجد و منشأ آن تکلیف بوده است و نیز وجود هر حقّی نشان از آن است که تکلیفی به واسطه آن حق بر عهده شخص دیگری آمده و عمل به آن تکلیف ضامن احقاق آن حق خواهد بود. برای بازگشت تکالیف به حقوق، مفهوم دیگری نیز میتوان بیان کرد. به عبارت دیگر، از انجام تکالیف نه تنها میتوان احقاق حقوق دیگران را تضمین کرد بلکه میتوان آن را در بسیاری از موارد و مصادیق، حقوق خود مکلّف نیز برشمرد و این معنا یا با واسطه و یا بیواسطه محققّ میشود. برای مثال، رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی اگرچه در ظاهر بر همه شهروندان تکلیف است و آنان مکلّف و موظّف به رعایت آن هستند، اما منفعت این کار مشمول همه شهروندان گردیده و در راستای احقاق حقوق آنان است; زیرا حق همه شهروندان برخورداری از امنیت و سلامت ترافیکی در شهر است. پس کسی که به رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی پایبند است، به فرهنگ سازی در این خصوص کمک کرده و در نهایت، نفع عمل او به خود او باز میگردد و احقاق حق خود او را تضمین میکند.
همچنین در خصوص فریضه «امر به معروف و نهی از منکر» در بدو امر به نظر میرسد تکلیفی است که از سوی شارع مقدّس بر عهده همه مؤمنان و مسلمانان نهاده شده است، اما در واقع، انجام این تکلیف به احقاق حق مکلّفان مبنی بر بهره مندی از جامعهای سالم که در آن ارزشهای اخلاقی حاکم است باز میگردد. پس در واقع، انجام تکلیف از سوی آنان همان حق آنان است که احیا میگردد. ایمان به خدا و تصدیق او و تسلیم در برابر دین و پیامبرش نیز اگرچه به عنوان تکلیفی اساسی و مهم برای بشر به شمار میرود، اما علاوه بر آنکه ضامن ادای حق خداوند بر بندگان (ادای حق اطاعت خدا) است، انسانها را نیز به سعادت و رستگاری و قرب الهی رهنمون میسازد; سعادتی که هر انسانی حق دارد در سایه سعی و تلاش خود به آن نایل شود و از سوء عاقبت خود در قیامت رهایی یابد.
این مهم از نگاه بسیاری از اندیشمندان دین پژوه مخفی نمانده است و آنان به تناسب مباحث خود، مطالبی را در این خصوص بیان داشتهاند. آیة اللّه جوادی آملی معتقد است احکام و حقوق، هر یک بنا به نظر گاهی خاص به دیگری رجوع میکند. به عبارت دیگر، حقوق از یک نظر به احکام الهی بازگشت داشته، از نظرگاه دیگر احکام به حقوق باز میگردد. وی دربارهٔ بازگشت احکام به حقوق مینویسد:
بازگشت احکام به حقوق به این معنی است که خداوند برای آنکه بشر را به کمال برساند احکامی را بر او واجب کرده است. پس روح این احکام همان حق کمال یابی انسان است.[۱۷]
ایشان در جای دیگر تصریح میکند:
همه تکالیف به حقوق برمی گردد; یعنی اگر کسی به تکلیف خویش عمل نکرد، «حق» خود را تضییع کرده است... پس اگر ترک تکلیف منجر به تضییع حقوق شخصی دیگری میشد، ممکن بود بگوییم تکلیف بار دیگری است بر دوش مکلّف، اما وقتی ترک تکلیف منجر به تضییع حقوق فرد شود، نشان میدهد که تکالیف، راه استیفای حقوقند.[۱۸]
خیال میکنند تکلیف دینی بشر، بار زایدی است که وی برای دیگری به دوش میکشد و حال آنکه حقیقت امر این گونه نیست; بشر دین مدار، بار زایدی بر دوش نمیکشد، بلکه بار خود را به دوش دارد تا به حق خود دست یابد.[۱۹]
یکی از نویسندگان نیز ضمن آنکه لذّت بردن از زندگی را حق انسان میداند، معتقد است هیچ گاه زندگی مادّی در دنیا خالی از رنج و سختی نیست و ساختار طبیعت به گونهای است که همواره تلخ و شیرین با هم بوده و زندگی بدون تلخی و سختی در دنیا برای احدی محقّق نگردیده است. وی همچنین بر این باور است که برخی از تلخیها و ناکامیهای دنیا قابل رفع نیست و از این رو، گاهی زندگی به خاطر تلخی زیاد و یا به واسطه خوشیهای بسیار، مفهوم حقیقی اش را برای صاحبش از دست میدهد. در این میان، دین و شریعت که متشکل از مجموعهای از احکام، عقاید و اخلاقیات است، میتواند به زندگی بشر معنی و مفهوم بخشیده، حتی سختیها را نیز از نظر افراد به شیرینی تبدیل نماید. وی همچنین معتقد است: دین، یا به عبارت صحیح تر، دین داری و اعتقاد داشتن به آموزههای دین و عمل به تعالیم آن، که همان تبعیت و اطاعت از خداست، میتواند انسان را در دست یابی به حق لذت بردن از زندگی اش یاری رساند. بنابراین، دین به صرف محدود کردن برخی آزادیهای انسان نه تنها با حقوق انسان منافات ندارد، بلکه همسو با حقوق او و در راستای احقاق آن حقوق خواهد بود.[۲۰]
تکلیف، نشانه شایستگی
اغلب تکالیف از شایستگی مکلّف حکایت کرده، بر قابلیت و توانمندی و صلاحیت او دلالت میکند. برخی از تکالیف از سوی موجودی حکیم و خردمند وضع نشده است و منشأ آن حق، صاحب حق نیست. این تکالیف به ظاهر صورت تکلیف دارد و در واقع، تحمیل است نه تکلیف. بسیاری از امور که از ناحیه صاحبان قدرت و غلبه، بر دیگران فرض میشود از این قبیل است. اما تکالیفی که از حقوق ناشی میشود تقریباً همگی پیش از هر وضع تکلیف توسط واضع آن، شایستگی مکلّف آن احراز میگردد; زیرا «تکلیف» در واقع نوعی واگذاری مسئولیت است، و واگذاری مسئولیت اگر از ناحیه شخصی حکیم صورت پذیرد هرگز بدون احراز شایستگی فردی که قرار است مکلّف به انجام آن شود واقع نخواهد شد. همچنین اگر تکلیف به شخصی محوّل شود در حالی که او شایستگی انجام آن تکلیف را دارا نباشد، کسی که انجام آن تکلیف را به مکلّف غیر صالح واگذار نموده است پیش از همه تقبیح خواهد شد; زیرا بدون احراز شایستگی، مسئولیت را اعطا کرده است. پس ظاهر این است که به هر میزان، شایستگی بیشتر باشد، قابلیت پذیرش مسئولیتهای بزرگ تر، مهم تر و سنگین تر بیشتر خواهد بود. بدین روی، از یک سو، هرگاه مسئولیتهای مهم تر و سنگین تر به فردی محوّل شود نشان از آن است که اعطاکننده مسئولیت، او را بیش از دیگران دارای شایستگی دانسته است. این خود نوعی اعلان به شایستگی است که در واقع، تکریم و ارج نهادن به مکلّف از آن استنباط میشود. از سویی دیگر، کسی که بیشتر مسئولیت پذیرفته و مسئولیتهای مهم تر و بزرگ تر را بر عهده گرفته است، شایستگی خود را بیش از دیگران نمایان ساخته و قابلیتهای خود را بیشتر به منصه ظهور رسانده است. در مقابل، اگر از سوی مقامی متعالی، به کسی مسئولیتی محوّل نشود و تکالیفی واگذار نگردد، هیچ کس این رفتار را نشانه تکریم و ارج نهادن به او نمیداند و همگان گمان میبرند که آن مقام والا نسبت به آن شخص اعتماد لازم را نداشته و یا شایستگی و قابلیت پذیرش مسئولیت را در او ندیده است. یقیناً به همین دلیل است که شرع مقدّس برخورداری از عقل و رسیدن به سن بلوغ را ـ که زمان بلوغ عقلی نیز هست ـ شرط اولیه متوجه شدن تکالیف شرعی میداند. حاکمان کاردان نیز تا شایستگی فردی را احراز نکنند به او مسئولیتی واگذار نمیکنند و آنگاه که فردی را به مقامی منصوب میکنند در واقع، ضمن مکلّف ساختن او به تکالیفی جدید، او را شایسته انجام آن تکالیف دیده و اکرامش نمودهاند. همچنین والدین، هیچ گاه فرزندان خردسال خویش را که فاقد توانمندی عقلی و جسمی کافی میباشند به انجام امور مهم نمیگمارند و کارهای بزرگ را از آنها نمیخواهند. بدیهی است واگذار نکردن انجام کارهای مهم به آنها، نشانِ تکریم آنها نیست، بلکه حاکی از فقدان شایستگی لازم در آنان است. پس در واقع، اعطای مسئولیت و یا متوجه شدن تکالیف جدید نشانه تکریم و بزرگداشت است. به همین دلیل، بیشتر انسانها مسئولیتهای گوناگون را حتی اگر بهرههای مادّی و موقعیتی در اجتماع نداشته باشد با آغوش باز میپذیرند و به آن افتخار نیز میکنند و با اینکه پذیرش مسئولیت، تکالیف جدیدی را به دنبال دارد، هیچ گونه احساس توهین یا تحقیری به آنان دست نمیدهد.
در خصوص تکالیف الهی که از ناحیه شریعت متوجه انسان میشود، از دو منظر میتوان انسان را مکلّف دانست و تکلیف را مساوی با تکریم او به شمار آورد و یا دست کم آن تکالیف را به معنای توهین به او قلمداد نکرد:
الف) بر اساس منظر نخست، انسان را در این دنیا باید به عنوان موجودی قلمداد کرد که از طرف خداوند مسئولیت جانشینی خدا در زمین بر عهده اش نهاده شده. (وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ)(بقره: ۳۰); و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من در روی زمین جانشینی قرار خواهم داد، آنان گفتند: آیا کسی را در آن قرار میدهی که در آنجا فساد به پا کرده و خونها میریزد و حال آنکه ما به تسبیح و حمد تو مشغولیم و تو را تقدیس میکنیم؟ [پروردگارت] فرمود: من به اموری آگاهم که شما از آن آگاه نیستید.
بنابراین، اگر دنیا مکانی باشد که انسان در آنجا جانشین و یا نماینده خداست، تکالیف ناشی از دین همان تکالیفی است که در راستای مسئولیتش به او محول گردیده است. در این صورت، اعطای مسئولیت دقیقاً مساوی با لیاقت و تصریح به شایستگی اوست نه به معنای توهین و تحقیر او و مساوق با سلب آزادی از او. پیروی از این سیره مغفول آدمیان نبوده و در مرحله گفتار آن را مورد تأیید قرار دادهاند. فرمانروایان و حاکمان نیز اغلب برای انتصاب افراد به مسئولیتهای مختلف، ابتدا صلاحیت آنان را احراز میکنند و سپس آنها را منصوب مینمایند. امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)زمانی که مالک اشتر را به ولایت مصر گماشت، در نامه معروفش که «منشور حکومت در اسلام» نیز خوانده میشود، بیش از هر چیز وی را به وظایف و تکالیفش آشنا کرده، به او سفارش میکند که آنها را به نحو احسن انجام دهد. این توصیهها و یا به عبارت دیگر تکالیف جدید، نه تنها توهین به مالک نیست، بلکه نشان از آن است که مالک اشترشایستگی انجام آن تکالیف را داشته و امام به اندازه کافی به او اعتماد داشته که چنین منصب خطیری را بر عهده او نهاده است. از این رو، اگر انسان را موجودی بدانیم که خدا به او مسئولیت داده و مقام جانشینی خود را در روی زمین به او واگذار نموده است، هرگز نباید تکالیف الهی را توهین به او قلمداد نماییم، بلکه باید آن را مغتنم شمرده و از آن فرصت، کمال بهره را ببریم. بنابراین، اطاعت از خداوند، مهمترین امری است که انسان در دنیا باید به آن اهتمام ورزد و از انجام آن احساس سرشکستگی ننماید، آن گونه که انبیا و اولیای الهی به آن بیش از هر چیزی اهمیت میدادند و هیچ امری را بر اطاعت از خدا و جلب رضایت او مقدم نمیداشتند.
ب) از منظر دوم، انسان را میتوان به عنوان دانش آموزی تصور کرد که دنیا برای او کلاس درس و محلی برای گذراندن پلکان ترقی است. انسان به دنیا آمده است تا با پیمودن مراحل تکامل به درجات عالیه انسانی نایل شده، از ملائک نیز پیشی بگیرد. از این رو، لازمه تحصیل و تعلیم، انجام تکالیف و تمرینها و ریاضتهای آن است. پس همان گونه که هیچ کس تکالیف مدرسه را که برای رشد و تعلیم و تربیت دانش آموزان مقرّر میشود توهین به آنان نمیداند، تکالیف الهی را نیز که در راستای دست یابی انسان به کمال حقیقی است نباید توهین به او به شمار آورد.
قرآن کریم برای اینکه انسانی مکلّف به انجام تکالیف شرعی شود، «عقل» و «اختیار» را به عنوان دو پیش شرط اصلی و اساسی فرض دانسته است و به آن تصریح کرده است; شرایطی که بدون هر یک از آن دو شایستگی لازم که به واسطه آن بتوان فردی را به انجام تکلیف شرع مکلّف دانست هرگز محقق نخواهد شد: (إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَة أَمْشَاج نَّبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعاً بَصِیراً إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً)(انسان: ۲ و ۳); ما انسان را از نطفهای مختلط آفریدیم و او را میآزماییم. بدین روی، او را شنوا و بینا قرار دادیم. ما راه هدایت را به او نمایاندیم ـ پس او آزاد و مختار است ـ که یا شاکر و سپاسگزار باشد و یا کفر ورزد و ناسپاسی کند.
در مورد پیش شرط اول، این آیه شریفه متذکر آن است که انسان دارای درک و فهم بوده، شنوایی و بینایی او کاملا با آن قوایی که در حیوانات قرار داده شده متفاوت است; یعنی آدمی همچون حیوانات نیست که راهی جز پیروی از غرایز نداشته باشد. انسان دارای عقل و تدبیر و اختیار آزادی است، و بینایی و شنوایی او همراه درک و فهم بوده، قوه تحلیل امور و تشخیص خوب از بد را دارد و نیز آزادی عمل به او اعطا شده است. در نهاد آدمی دو نوع گرایش زمینی و آسمانی قرار داده شده و هر یک از این دو نوع گرایش او را به سوی خود فرا میخواند. برخورداری از درک و فهم و نیز بهره مندی از اختیار و آزادی از پیش نیازهای تکلیف است که خداوند آنها را به انسان عطا کرده است. بنابراین، لازمه تکلیف، داشتن ابزار کسب آگاهی و شناخت است که آیه مزبور با عبارت (فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعاً بَصِیراً)به آن تصریح کرده است. شنوایی و بینایی ابزارهای کسب آگاهی است که بدون آن دو هیچ گونه معرفت قابل توجّهی را نمیتوان به دست آورد.
پیش شرط دوم، برخورداری از آزادی عمل و اختیار است که آیه شریفه با عبارت (إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً)آن را تأیید میکند. بر اساس این آیه و آیات دیگر، اختیار شکرگزاری نعمتهای الهی و خارج نشدن از مسیر هدایت و بندگی، و یا کفر ورزیدن و سرباز زدن از اطاعت پروردگار به انسان اعطا شده و مسئولیت انتخاب آن نیز بر عهده او نهاده شده است.
این آیه شریفه نمایانگر آن است که مکلّف شدن به تکالیف الهی و پذیرش چنین مسئولیتی نیاز به شرایطی دارد که بدون آنها شایستگی لازم به دست نخواهد آمد. از این رو، زمانی که انسان خلقتی این گونه یافت و ابزار تکلیف را دارا شد، شایستگی تکالیف الهی را پیدا کرد و قابلیت خلیفه الهی یا جانشین خدا شدن در روی زمین را به دست آورد. آیه شریفه ذیل به خوبی ناظر به این مطلب است: (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنسَانُ)(احزاب: ۷۲); ما امانت ـ تعهد و ولایت الهی ـ را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم; آنها از پذیرفتن آن سربرتافتند و از آن ترسیدند، اما انسان آن را قبول کرد و بار آن را بر دوش خود پذیرا شد.
در خصوص این آیه، برخی از مفسّران مراد از بار امانت و پذیرش مسئولیت را، بار اطاعت و سنگینی انجام فرایض و تکالیف الهی دانستهاند. همچنین دربارهٔ عرضه بار امانت به آسمانها و زمین گفتهاند: خداوند هرگز این امانت را در عالم اعیان بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه نکرد، بلکه این مطلب را مجازاً و بنابر شیوه بیان عرب آورده است که میگویند: «عرضت الحمل علی البعیر فابی ان یحمله، این: وجدت البعیر لایصلح للحمل و لاللعرض»; بار را بر شتر عرضه کردم و او از تحمل آن سرباز زد; یعنی شتر را چنان یافتم که به درد حمل بار و عرضه کردن بار بر او نمیخورد و از توان او خارج است. پس زمین و آسمان و موجودات آن، چنان بودند که خداوند صلاحیت و شایستگی واگذاری این مسئولیت بزرگ را در آنها ندید; زیرا ابزار آن را در اختیار نداشتند. اما چون آن ابزار توسط خداوند به انسان اعطا شده بود آنگاه که آن امانت را به او عرضه کرد، او آن را پذیرفت; زیرا هم ابزار آن را داشت و هم شایستگی اش را.[۲۱]پس خداوند انسان را با توجه به بار امانت و مسئولیتی که میخواست به او محوّل نماید سنجید و او را در پذیرش این مهم توانمند یافت; زیرا خود چنین توانمندی را به او عطا کرده بود و از ابتدا برای چنین امر مهمی او را آفریده بود.
بازگشت منافع تکالیف الهی به مکلّفان
به طور کلی، تکلیف را میتوان از یک حیث، به سه دسته تقسیم نمود: قسم نخست تکالیفی است برخاسته از اغراض شخصی و سودجوییهای فردی که تکلیف را بر دیگری وضع میکند. این گونه تکالیف را میتوان تکالیف تحمیلی نامید. همان گونه که گذشت، در این نوع تکالیف از خواست و اراده مکلّف کاری ساخته نیست و او نمیتواند چیزی غیر از آنچه بر او تکلیف شده انجام دهد. در حقیقت، انجام تکالیف با قهر و غلبه از سوی تکلیف کننده بر مکلّف تحمیل شده است. این نوع رفتار، که قدرتی برتر بر انسان تحمیل میکند در واقع، تکلیف نیست بلکه تحمیل یا اکراه و اجبار است; زیرا جبر باعث میشود که فاعل، کار را از روی اختیار خود انجام ندهد و چون نمیتوان او را مصدر فعل نامید، از این رو، این نوع تحمیل را نیز باید تکلیف گذاردن مسامحی بدانیم. فلسفه این نوع احکام و تکالیف، غالباً رسیدن حاکم به منافع بیشتر است. به عبارت دیگر، در این نوع تکلیف، بنا بر آن نیست که حقوق مکلّفان مراعات شود، بلکه تمام تلاش حاکم آن است که بیشتر سود برده و کمتر به مکلّفان منفعت رساند، و تا آنجا که ممکن است حقوق آنان را پایمال کرده، از ادای آن خودداری کند. البته اگر حاکم بخشی از حقوق آنان را میپردازد تنها از آن روست که مانع خشم و طغیانشان شود و منافع خویش را به مخاطره نیندازد.
نوع دوم از تکالیف، تکالیف برخاسته از حکمت، عدل و انصاف است. این نوع احکام از سوی حکومتی عدل گستر و یا انسانی عادل وضع میشود که در آن، سود طرفین بر اساس عدل و انصاف مورد توجه قرار گرفته و تأمین میشود. تکالیف برخاسته از مشاغل موجود در جامعه را میتوان از این نوع تکالیف دانست. در این نوع مشاغل، کارفرما ضمن تلاش برای دست یابی به سود خود، حقوق کارگران را نیز بدون کم و کاست میپردازد. نتیجه آنکه، در این نوع تکالیف، هم کارفرما به عنوان محق به حقوق خویش میرسد و هم به تبع انجام تکالیف از سوی مکلّفان حقوق آنان را مراعات مینماید; یعنی هر یک از طرفین هم مکلفند و هم محق، هم وظایفی دارند و هم منافعی میبرند.
اما نوع سوم از تکالیف، تکالیفی است که در آن تنها مصلحت و منفعت شخص مکلّف موردنظر است; یعنی حاکم یا ولی، احکامی را وضع میکند و مردمان را به عمل به آنها مکلّف میسازد. این نوع تکالیف، اگرچه ممکن است ظاهری آمرانه داشته و برای سرپیچی کنندگان از آن، کیفر سختی از سوی تکلیف کننده در نظر گرفته شده باشد، اما در واقع، تماماً مصلحت و منفعت مکلّف را به دنبال دارد و به طور کلی، فلسفه وضع آن نفع رسانی به او بوده است. بنابراین، اگر احکام وضع شده در این نوع تکالیف حکیمانه و از روی عقل و درایت وضع شده باشد بهترین نوع تکلیف خواهد بود; زیرا از هر دو جهت منافعش نصیب مکلّفان میشود و هیچ نفعی برای حاکم لحاظ نشده است. برای مثال، پدری که سرمایهای را در اختیار فرزندش میگذارد تا به کار کسب و تجارت بپردازد، برای اینکه او را مجرّب سازد ممکن است احکام سختی را وضع کند و یا برای موفقیت او در امر تجارت، پاداش و جایزه نیز مقرّر نماید. همچنین علاوه بر پاداش موردنظر، تصمیم داشته باشد که هم سرمایه مذکور و هم منافع آن را به فرزندش تملیک کند و برای خود هیچ منفعتی در نظر نگیرد. با این کار پدر، منافع همه جانبه وضع احکام نصیب فرزند میشود، اگرچه ممکن است فرزند (مکلّف) از فلسفه کار پدر ناآگاه بوده، او را بسیار سختگیر قلمداد نماید.
با این توضیح، باید متذکر شویم که قیاس وضع تکالیف از سوی خداوند به تکالیفی که پدر برای رشد و ترقّی فرزندش مقرّر میکند و نیز قیاس خیرخواهی پروردگار نسبت به بندگانش با خیرخواهی پدر نسبت به فرزندانش، قیاسی بسیار ناقص و نارساست، اما در جایی که هیچ شبیهی برای پروردگار عالمیان نمیتوان پیدا کرد برای تقریب مطلب به ذهن، چارهای از ذکر چنین مثالی نیست. بنابراین، شاید بتوان احکام وضع شده از سوی خداوند را که تکالیفی بر عهده بندگان او مفروض ساخته است از این نوع تکالیف به شمار آورد.
خدای متعال واجد ذاتی است که جامع همه کمالات است و هیچ کاستی و یا نقصانی در ذات مقدّس او راه ندارد. این بی نیازی مطلق و برخورداری از تمامی کمالات و وجود لایتناهی ایجاب میکند انجام آنچه در دین برای بندگانش وضع نموده است کوچکترین منفعتی را نصیب او نسازد و همچنین ترک تمام دستورات الهی از سوی بندگان کمترین غباری را بر دامن کبریایی اش ننشاند. خداوند در آیات متعدد، بارها بندگانش را به این مطلب متذکر ساخته است:
ـ (إِن تَکْفُرُواْ أَنتُمْ وَ مَن فِی الأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ)(ابراهیم: ۸); اگر شما و تمام انسانهای روی زمین کافر شوید (بدانید) که همانا خداوند بی نیاز و ستوده است (و کفر ورزیدن شما هیچ زیانی به او نمیرساند.)
ـ (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَصَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الهُدَی لَن یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیُحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ)(محمّد: ۳۲); آنان که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند و پس از آنکه راه هدایت برایشان آشکار شد باز هم به مخالفت با خدا و رسول او سماجت کردند، (بدانند) هرگز نمیتوانند هیچ زیانی به خدا برسانند و خداوند به زودی اعمالشان را نابود خواهد ساخت.
ـ و... .
در روایات معصومان(علیهم السلام) نیز به این مهم تصریح شده و بندگان خدا به عدم انتفاع الهی از اعمال نیک آنان و عدم خسران و زیان او به واسطه گناهانشان موعظه شدهاند. امام علی بن ابیطالب(علیه السلام) در یکی از جملات نورانی خویش میفرماید: «الخالق جل و علا لیس لشیء منه امتناع و لا له بطاعة شیء انتفاع»;[۲۲] آفریننده جلیل القدر و بلندمرتبه هیچ چیز در برابر قدرتش یارای مقاومت ندارد و از عبادت و اطاعت موجودات بهرهای نمیبرد. آن حضرت در جملهای دیگر، در توصیف پروردگار میفرماید: «اما بَعد فَاِنَّ سُبحانَهُ و تعالی خَلَقَ الخَلْقَ حینَ خَلَقَهُم غَنیَاً عَن طاعَتِهِم آمناً مِن مَعصیَتِهِم و لِاَنَّهُ لاتَضُرُّهُ مَعصیةُ مَن عَصاهُ و لاَ تَنفعُهُ طاعَةُ مَن اطاعَهُ»;[۲۳]پس آنگاه که خداوند سبحان مخلوقات را آفرید، از اطاعت و فرمانبرداری شان بی نیاز بود و از آفات سرپیچی آنها در امان. گناه و نافرمانی گناهکار به او آسیب و زیانی وارد نمیسازد و فرمانبرداری و اطاعت آن کس که اطاعتش میکند سودی را نصیب او نمیکند.
اقتضای وضع احکام از سوی خالقی حکیم و بی نیاز، که بندگان خویش را نیز دوست میدارد، آن است که در راستای رساندن سود و منفعت به مخلوق ضعیف و ناتوانش باشد و مخلوقاتش را در مسیر دست یابی به سعادت ابدی و نیل به کمال مطلوب و مقصود، دستگیری نماید. چگونه ممکن است خدایی که هم قادر و تواناست و هم حکیم و دانا، هم عالم است و دانا و هم بی نیاز و مبرّا از هر نقص و عیب، هم دوستدار بندگان خویش است و هم خیرخواه آنان که هیچ گونه بخلی نیز دربارهٔ مخلوقاتش نمیورزد، احکامی را وضع نماید که منافعی برای آنان نداشته باشد و یا منفعتش به غیر بندگان برسد؟! از همین روست که قرآن در آیات فراوان، مصالح نزول کتاب و ارسال رسل و وضع احکام را به تمامه خاص بندگان دانسته، مکلّفان به تکالیف الهی را تنها منتفعان حقیقی آن احکام میخواند:(لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ) (بقره: ۲۸۶); خداوند هیچ کسی را بیش از اندازه توانش مکلّف نمیکند. (پس انسان) هر کار نیکی انجام دهد به سود خویش انجام داده و هر کار بدی را نیز انجام دهد به زیان خود انجام داده است. همچنین در آیهای دیگر میفرماید: (مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاء فَعَلَیْهَا ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ)(جاثیه: ۱۵); هر کس کار نیکی انجام دهد به سود خودش انجام داده و هر کس کار زشتی مرتکب شود به زیان خویش عمل کرده است و سپس به سوی پروردگار خویش باز خواهید گشت.
بنابراین، نتیجه اطاعت از خداوند و تبعیت از احکام اسلامی چیزی نیست جز هدایت شدن به راه راست و رهایی از تاریکیها و گمراهیها و رهنمون شدن به سعادت ابدی که همگی در راستای دست یابی بشر به حیات ابدی و سعادت و کمال حقیقی است.
نتیجه
تکالیف خدا، تکریم بشریت
همان گونه که گذشت، بر اساس سیره عقلا، واگذاری تکلیف یا مسئولیت به افراد باید همواره به دنبال احراز شایستگی باشد; زیرا بدون وجود شایستگی و توانمندی، تکالیف و مسئولیتها ضایع میشوند. قرآن کریم نیز بر این مهم تصریح نموده، تکالیف را نشانه تکریم مکلّف از سوی واضع تکلیف میداند: (وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) (بقره: ۳۰); هنگامی که پروردگار تو به فرشتگان فرمود که من میخواهم جانشینی در روی زمین قرار دهم، آنان گفتند: آیا کسی را در روی زمین به جانشینی برمی گزینی که در روی زمین فساد و تباهی کرده، خونها میریزد، در حالی که ما تو را تسبیح و تقدیس میکنیم؟ خداوند فرمود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید.
شایستگی انسان ـ که البته قابلیتی الهی و عطیهای آسمانی بود ـ او را در نزد پروردگار عزیز گردانید و به همین دلیل، خداوند او را در روی زمین خلیفه خویش گرداند و تکریمش نمود: (وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیر مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلا) (اسراء: ۷۰); و همانا ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و او را در خشکی و دریا بر مرکبهای رهوار حمل کردیم و از انواع روزیهای پاکیزه به او روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کردهایم برتری دادیم.
به راستی، خدایی که پس از آفرینش آدم، خود را برترین آفریننده خواند و به خود آفرین گفت، از روح خود به او دمید و او را مسجود فرشتگان مقرّب خود قرار داد و خلیفه خویش بر روی زمینش نمود، چگونه او را خوار و ذلیل میپسندد و موجبات توهین به او را فراهم میآورد؟! بنابراین، اگر رسولان باطنی و ظاهری (عقل و پیامبران) خود را برای هدایت او فرستاد و اگر او را به احکام و تکالیف دینش مکلّف گردانید، نه به خاطر توهین و تحقیر او، بلکه بدان روست که زمینه هدایت و ارشاد او و در نتیجه، سعادت او را فراهم آورد و او را به مقامی که شایستگی آن را دارد برساند. روشن است که لازمه رسیدن به چنین مقام والایی (مقام خلیفة اللهی) انتخاب و اختیار خود او و تلاش او در راه رسیدن به آن است. اگر خدا دست او را میگرفت و بدون اختیار و اراده اش به آن مقام رفیع میرساند، چه تفاوتی با فرشتگان میداشت و چه فضیلت و برتری بر آنان مییافت؟ انسان کسی است که میتواند خود را به قلّه کمالاتی که برای مخلوقات دیگر قابل تصور نیست برساند و بر ملایک نیز پیشی بگیرد و یا اینکه در درّههای دهشتناک گمراهی و ضلالت سقوط کند و از حیوانات نیز پست تر شود. احکام و تکالیف الهی چراغ راهنمایی است که انسان را به سوی کمال مطلوبش میرساند و در این مسیر او را یاری میرساند. این نه تنها تحقیر یا توهین به انسان نیست، بلکه تکریم او از سوی خداوند متعال است. امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)میفرماید: «اِن اللّه قَد اکرمکم بِدینهِ و خلقکم لِعبادِته فانصبوا انفسکم فی أدائها»;[۲۴]خداوند با دینش شما را تکریم کرده است و شما را برای بندگی عبادتش آفریده است، پس شما (قدر این نعمت و تکریم الهی را بدانید و) خود را برای ادای آن مهیا سازید. آن حضرت همچنین میفرماید: «اِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ جَعَل الطاعَةَ غَنیمَةَ الا کیاسِ عِندَ تَفریطِ العَجَزَةِ»;[۲۵] خدای سبحان اطاعت از خود را غنیمتی برای باهوشان و زیرکان قرار داده است، آنگاه که ناتوانان سستی و اهمال میکنند.
حضرت علی(علیه السلام) انسان را به هنگام عمل به فرایض الهی و اطاعت از دستورات او ـ اکرام کننده خویش میشمارد و آنگاه که راه گناه و معصیت را در پیش گیرد، اهانت کننده به شخصیت خویش میداند: «اذا اخذت نفسک بطاعة الله اکرمتها و ان ابتذلتها فی معاصیه فقد اهنتها»;[۲۶] هنگامی که خود را در مسیر اطاعت به کار گرفته، خود را تکریم نموده و اگر آن را در مسیر گناه و تخلّف از دستورات خداوند به کار گیرد، به خود اهانت کرده است.
بنابراین، همان گونه که رسیدن به سن هفت سالگی و اولین روز ورود به مدرسه، با اینکه مرحله جدیدی از تکالیف را برای فرزندان به دنبال خواهد داشت، به عنوان روزی مبارک برای فرزندان و والدینشان قلمداد میشود و بسیاری از خانوادهها چنین روزی را جشن میگیرند، ورود به سن تکلیف و رسیدن به مرحلهای که انسان شایستگی و قابلیت مخاطب پروردگار عالمیان قرار گرفتن را پیدا میکند و مسئولیتی عظیم را برای دست یابی به بالاترین مراحل کمال انسانی و سعادت ابدی خود میپذیرد، مهمترین حادثه در طول زندگی انسان و شیرینترین خاطره در دوران حیات این دنیایی او خواهد بود. این روز مبارک اگرچه همچون وقایع پیشین مملو از تکالیف جدید و مسئولیتهای تازه است، اما چون حاکی از شایستگی انسان بوده و امکان دست یابی به پیشرفت و تکامل را فراهم میآورد بسیار میمون و ارزنده خواهد بود. از این رو، همان گونه که تکالیف آموزگار برای دانش آموز توهین قلمداد نمیشود، تکالیف الهی نیز هیچ گاه از سوی انسان فهیم و خردمند توهین محسوب نمیگردد و با آغوش باز آن را میپذیرد و عزم خود را بر انجام آن تکالیف جزم مینماید. همچنین اگر جامعهای را از تعلیم و تعلم که ظاهر آن سراسر تکلیف و زحمت است، محروم کنند هیچ عقل سلیمی آن را مطلوب نمیشمارد و به بانیان و مسبّبان این محرومیت خرده گرفته، رفع محرومیت را خواستار میشوند.
پانویس
- ↑ ر. ک. ژان پل سارتر، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ترجمه مصطفی رحیمی، انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۰، ص ۲۶.
- ↑ همان، ص ۲۷ و ۲۸.
- ↑ همان، ص ۲۸ و ۲۹.
- ↑ همان، ص ۳۵.
- ↑ در زبان عربی، صاحب حق با حرف «لام» و مکلّف با کلمه «علی» مشخص میگردد. از این رو، عبارت «للّه علی الناس» ناظر به حق خدا و تکلیف انسان است
- ↑ نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانی و محمّدجعفر امامی، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.
- ↑ نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانی و محمّدجعفر امامی، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.
- ↑ نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانی و محمّدجعفر امامی، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.
- ↑ نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانی و محمّدجعفر امامی، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.
- ↑ بدیهی است اگر کسی که حق به سود او در جریان است دارای عقل و خرد نباشد شایستگی تکلیف را ندارد و نمیتوان او را در برابر حقوقش مکلّف دانست. برای مثال، حیوانات و نباتات دارای حقوقی هستند، که انسانها مکلّف به رعایت آن هستند، امّا حقوق آنها مستلزم آن نیست که ما نیز بر عهده آنان حقوقی داشته باشیم تا به واسطه آن حقوق تکالیفی متوجه آنان گردد.
- ↑ در آیه ۱۲۰ سوره بقره، خداوند به مسلمانانی که پس از آگاهی از راه درست از یهود و نصارا تبعیت میکنند، متذکر میشود که از خدا توقع هیچ گونه یاری و نصرتی را نداشته باشند. امّا در این آیه شریفه یاری مؤمنان را بر خود ثابت شده و فرض میداند. به نظر میرسد خداوند در این آیه شریفه حق مؤمنان میداند که آنان را یاری رساند; زیرا آنان از هر آن کس که غیر اوست اعراض کرده و تنها به او پناه بردهاند و هرگز خواست و رضای او را با رضای هیچ مخلوقی معاوضه نکردند.
- ↑ احمدبن محمّدبن خالد البرقی، المحاسن، قم، مجمع جهانی اهل بیت(علیهم السلام)، ۱۴۱۳ ق، ج ۱، ص ۴۲ / محمّدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، ۱۴۰۳، ج۹۳، ص ۱۸۹، ح ۲۲.
- ↑ محمّدباقر مجلسی، پیشین، ج ۱۴، ص ۳۷، ح ۱۳.
- ↑ همان گونه که اشاره شد، لطف و عنایت و مرحمت پروردگار، آن چنان بر بندگانش بسیار است که اولیای الهی هرگز به خود اجازه نمیدادند چنین جسارتی نسبت به خداوند نموده، سخن از حقوق خود بر ذات مقدسش بر لب برانند; خدایی که معدن لطف و رحمت است، خدایی که همه هستی بشر و تمام نعماتی که شامل حال او شده و به شمارش نمیآید از اوست. از این رو، در دعاهای مأثور نهایت تذلل و خشوع از سوی ائمّه معصومان نسبت به خداوند بیان شده، همه تقصیرها متوجّه بندگان او شده است. برای مثال، در دعای شریف «کمیل» امیرالمؤمنین خود را شرمنده در پیشگاه مقدسش میشمارد، خداوند را بلندمرتبه و عظیم معرفی میکند و عرضه میدارد: «اللهم عظم سلطانک و علا مکانک و خفی مکرک و ظهر امرک و غلب قهرک و جرت قدرتک و لا یمکن الفرار من حکومتک.» آنگاه تمام تقصیرها، اسرافها، ظلمها، معاصی، قبایح و جهالتها و نادانیها را متوجه خود میداند و سپس با تمام وجود اظهار ندامت کرده، عرضه میدارد: «و لقد اتیتک یا الهی بعد تقصیری و اسرافی معتذراً، نادماً، منکسراً، مستقیلا، مستغفراً، منیباً، مقراً، مذعناً، معترفاً.» و با التماس از او میخواهد که عذرش را بپذیرد و لطفش را همچنان شامل حالش گرداند: «اللهم فاقبل عذری و ارحم شدة ضری و فکنّی من شد وثاقی یا رب ارحم ضعف بدنی...» اکنون بندهای که چنین در پیشگاه پروردگار خویش باید متواضع باشد، و چنین نسبت به او جفاکار است، در مقابل خدایی که نهایت لطف و مرحمت و بنده نوازی را در مورد او به انجام رسانده است، چگونه میتواند نسبت به او حقی داشته باشد و یا دم از حقوق خویش زند؟! از این رو، حضرت علی(علیه السلام)در این دعای شریف هیچ حجتی را برای خود در برابر خداوند قایل نیست و معروض میدارد: «فلک الحمد علی فی جمیع ذلک ولا حجة لی فی ما جری فیه قضاؤُک.» بنابراین اگر در اینجا سخن از حق انسان بر خداوند رانده میشود تنها به دلیل بحث علمی است و فرض بر آن است که اگر خداوند متعال، بندگان خود را مکلّف به انجام احکام شریعت میکرد، بدون آنکه ابزار موردنیاز بشر را برای انجام آن تکالیف به او بدهد; ابزاری همچون عقل، آگاهی، قدرت، و تمکن بر انجام آن تکالیف. آنگاه چنین تکلیفی صحیح و حکیمانه نبود و آنان میتوانستند در پیشگاه مقدسش اقامه حجت کنند و نسبت به عدم مراعات حقوق مکلّفان اقامه دعوا نمایند، و حال آنکه ذات مقدس پروردگار منزّه از هرگونه ظلم و یا انجام فعل غیر حکیمانه است، از این رو، هم عقل و بلوغ را شرط تکلیف میداند و هم تمکن را، و تصریح میفرماید: «لا یکلف اللّه نفساً الّا وسعها.» علاوه بر اینها، پیامبران را به همراه کتب آسمانی برای آگاهی آنان از راه سعادت و رستگاریشان میفرستد تا علاوه بر آگاه نمودن آنان، از ایشان دستگیری نمایند.
- ↑ ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، تهران، سهامی انتشار، ۱۳۷۸، ص ۲۵۰.
- ↑ ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، تهران، سهامی انتشار، ۱۳۷۸، ص ۲۵۰.
- ↑ عبداللّه جوادی آملی، فلسفه دین، قم،اسراء،۱۳۸۰،ص۷۶و۷۷.
- ↑ همو، «حق و تکلیف»، مجله حکومت اسلامی، ش ۲۹ (پاییز ۱۳۸۲)، ص ۵۴ / ص ۵۵.
- ↑ همو، «حق و تکلیف»، مجله حکومت اسلامی، ش ۲۹ (پاییز ۱۳۸۲)، ص ۵۴ / ص ۵۵.
- ↑ ر.ک. مصطفی ملکیان، اقتراح دربارهٔ «انتظار بشر از دین»، مجله نقد و نظر، ش ۲ (۱۳۷۵)، سال دوم، ص ۳۴ و ۳۵.
- ↑ محمّدبن احمدالانصاری القرطبی، تفسیر قرطبی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ج ۱۴، ص ۲۵۶.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۹، ص ۲۵۲.
- ↑ نهج البلاغه، خ ۱۹۳.
- ↑ ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۳، ص ۱۸۵.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۳۱.
- ↑ علی بن محمّدالیثی الواسطی، عیون الحکم و المواعظ، قم، دارالحدیث،۱۳۷۶،ص۱۳۶/محمّدتمیمی آمدی،غررالحکم،ح۴۰۸۵.







