کلید اسرار

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۰۴ توسط Shirzad (نظرات | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
کلید اسرار
مشخصات کتاب
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمی‌توان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد
نویسنده مرتضی عبدالوهابی
زبان فارسی
ناشر نور السجاد
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۹۰
قطع رقعی
شابک ۹۷۸–۶۰۰-۵۲۲۰–۵۲-۰
دانلود [ PDF]

دعای پدر

جنازه آغشته به خون پیرمرد در میان جاده افتاده بود. جای چند زخم عمیق روی سینهاش دیده می‌شد. جوانی که بالای سر جنازه بود سراسیمه فریاد کشید:

- به دادم برسید! عمویم را کشتند! - سرو صدای او مردم قبیله را به آن سو کشاند. آنها کنار مقتول ایستادند. هرکس چیزی می‌گفت. یک نفر از بین جمع گفت:

- کار قبیله همسایه ماست! آن‌ها با ما دشمنی دارند. - مردم خشمگین می‌خواستند با قبیلهی همسایه درگیر شوندکه پیرمرد محاسن سفیدی جلوی آنها را گرفت وگفت:

- آرام باشید! از کجا مطمئنید کار آنهاست؟ - - قاتل عموی بیچاره من باید قصاص شود. - پیرمرد به صحبتش ادامه داد.

- بسیار خوب! نزد حضرت موسی می‌رویم. او پیامبر خداست. ما را راهنمایی می‌کند. - مردم به راه افتادند. خیلی زود به خانه حضرت موسی رسیدند. لحظاتی بعد آن حضرت از خانه بیرون آمد. انبوه جمعیت را که دید با تعجب گفت:

- چه خبر است؟ اتفاقی افتاده؟ - جوان به حضرت موسی نزدیک شد و گفت:

- ای پیامبر خدا! ساعتی پیش جنازه عمومی را میان جاده پیاده کردم. مردم می‌گویند او به دست قبیله همسایه کشته شده. ما نمی‌گذاریم خونش پایمال شود. حال به نزد شما آمدهایم تا مشکل را حل کنید و گرنه خودمان دست به کار می‌شویم و هر طور شده قاتل را پیدا می‌کنیم! - حضرت موسی نگای به جمعیت انداخت و گفت:

- من مشکل شما را حل می‌کنم! - جوان با تعجب گفت:

- چگوه یا نبی الله؟ - حضرت موسی لبخندی زد و گفت:

- خیلی آسان! باید گاوی را سر ببرید. - یک نفر از بین جمعیت گفت:

- ما را مسخره می‌کنید؟! یک نفر کشته شده آن وقت شما می‌گویید گاوی را سر ببریم. مگر می‌خواهید مهمانی برگزار کنید. - مردم خندیدند. حضرت موسی با جدیت گفت:

- به خدا پناه می‌برم از جاهلان باشم. - مردم متوجه شدند آن حضرت بسیار جدی است یکی از بزرگان قبیله گفت:

- حال که چنین است از پروردگارت بخواه برای ما مشخص کند چگونه گاوی باید بکشیم؟ - حضرت موسی لحظهای درنگ کرد و آن گاه گفت:

- خداوند می‌فرماید باید ماده گاوی باشد نه پیر و از کار افتاده نه جوان بلکه میان این دو باشد. - برای لحظاتی سکوت برقرار شد. حضرت موسی ادامه داد.

- آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهید. - پسر عموی مقتول گفت:

- یا نبی الله از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند آن گاه باید چه رنگی باشد؟ - آن حضرت پس از مکثی کوتاه گفت:

- خداوند می‌فرماید گاو مادهای باشد زرد یکدست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد. - پیرمردی از بین جمعیت گفت:

- از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند این گاو از نظر نوع کارکردن چگونه باشد؟ - حضرت موسی لحظهای سکوت کرد و آن گاه فرمود:

- خدا می‌فرماید گاوی باشد که باری شخم زدن رام نشده باشد و برای زراعت آبکشی نکند. بی عیب باشد و هیچ گونه رنگ دیگری در آن نباشد. - مردم سکوت کردند. دیگر کسی سؤالی مطرح نکرد. پیرمرد محاسن سفید خطاب به حضرت موسی گفت:

- حال حق مطلب را ادا کردید! - مردم پراکنده شدند. صبح روز بعد چند نفر از مردان قبیله مشغول جست و جو شدند. آنها به میان قبایل همسایه هم رفتند. پس ا زمدتها جست و جو خسته و ناامید در کنار چشمه آبی مشغول استراحت شدند. لحظاتی بعد صدای فریادهای یکی از آنها به گوش رسید.

- یافتم! یافتم. - او با دست به دشت هموار پیش رو اشاره کرد. جوانی گلهی گاوهایش را برای چرا آورده بود. گاوی زردرنگ در میان گلهی او دیده می‌شد. آنها با عجله به سمت گله رفتند و دور گاو جمع شدند. درست همان مشخصاتی را داشت که حضرت موسی گفته بود. یکی از آنها به سمت جوان رفت وگفت:

- این گاو زردرنگ را چند می‌فروشی؟ - جوان که متوجه اشتیاق آنها برای خرید گاو شده بود با خونسردی گفت:

- نمی‌فروشم! - - به هر قیمتی که تو بگویی می‌خریم! - جوان با شادمانی گفت:

- هر قیمتی؟ - - بله! - - بسیار خوب می‌فروشم. اما باید پوستش را برایم پر از طلا کنید. - مردان مشغول مشورت شدند. یکی از آنها گفت:

- چه خبر است! مگر ارزش یک گاو چقدر است؟ - دیگری گفت:

- باید قبول کنیم. اگر دوازده قبیله بنی اسرائیل را هم بگردیم دیگر مثل آن را پیدا نمی‌کنیم. - سومی گفت:

- دست نگه دارید! به سراغ حضرت موسی می‌رویم. ببنیم نظر ایشان چیست. - حضرت موسی وقتی از ماجرا مطلع شد گفت:

- چارهای نیست. اگر می‌خواهید حقیقت روشن شود و جنگ و خونریزی پیش نیاید گاو را به همان قیمت بخرید! - آنها بازگشتند و گاو را به همان قیمت خریدند. جوان را هم همراه خود بردند. به سراغ حضرت موسی رفتندو با خوشحالی گفتند:

- این هم گاو زردنگ! حال چه کنیم پیامبر خدا؟ - حضرت موسی گفت:

- جنازه را بیاورید! - چند نفر جنازه را آوردند. حضرت موسی ادامه داد:

- گاو را سر ببرید و قسمتی از بدن آن را به مقتول بزنید. - وقتی این کار را کردند. مقتول زنده شد و نشست!

مردم از ترس عقب عقب رفتند. حضرت موسی گفت:

- چه کسی تورا کشت؟ - پیرمرد نگاهی به جمعیت انداخت و با دست به پسرعمویش اشاره کرد.

- این قاتل من است. او تنها وارث من بود. از سالها پیش انتظار مرگ مرا می‌کشید تا ثروتم را تصاحب کند. اما وقتی دید عمرم دراز است مرا کشت وجنازهام را در بیابان انداخت. آن گاه به خون خواهیام برخاست! - جوان می‌خواست فرار کند مردم او را گرفتند تا قصاص کنند. حضرت موسی گفت:

- حال به وعده خود وفا کنید و قیمت گاو را به صاحبش بپردازید! - مردم پوست گاو را کندند. آن را پر از طلا کردند و به جوان دادند. حضرت موسی به او گفت:

- معاملهی پرسودی کردی! هیچ فکر می‌کردی گاوت را به این قیمت بفروشی؟ - جوان گفت:

- این پیامبر خدا هیچ گاوی این قدر نمی‌ارزد. اما لطف خدا شامل حال من شد. علتش را هم می‌دانم. - مردم کنجکاور منتظر ادامهی صحبت جوان بودند. حضرت موسی گفت:

- علتش را برای ما بگو. - جوان با فروتنی به صحبتش ادامه داد:

- چند ماه قبل معاملهای پرسود انجام دادم. می‌خواستم پول جنسهایی که خریده بودم بپردازم. به خانه رفتم تا ازداخل صندوق پول بردارم فروشنده بیرون خانه منتظر بود. خیلی هم عجله داشت. پدر پیرم خواب بود کلید صندوق زیر سرش بود. دلم نیامد او را بیدار کنم. از معامله صرف نظر کردم. فروشنده با ناراحتی رفت. ساعتی بعد پدرم از خواب بیدار شد وقتی ماجرا را فهمید خیلی خوشحال شد. دعایم کرد و همین گاو زردرنگ را به من بخشید. - حاتم دوران

روزی از روزهای گرم تابستان بود. عبدالله بن جعفر طیار برای سرکشی به یکی از باغهایش از مدینه خارج شد. باغ، بین راه مدینه و مکه بود. نزدیک ظهر به نخلستانی سرسبز رسید. زمان استراحت بود. غلام سیاهپوستی را دید که مشغول آبیاری نخلستان بود. نزدیک رفت و پس از سلام گفت:

- برادر! اگر اجازه می‌دهی ساعتی در این جا بیاسایم. - غلام دست از کار کشید و گفت:

- خوش آمدید. مهمان حبیب خداست! - او بعد از گفتن این حرف دوباره مشغول کار شد. عبدالله زیر سایه نخل کهنسالی نشست و غلام سیاهپوست را زیر نظر گرفت. غلام با جدیت تمام کار می‌کرد وآب را به زیر درختان نخل هدایت می‌کرد. کارش که تمام شد. گوشهای نشست. سفره غذایش را باز کرد. سه قرص نان در سفره بود. هنوز لقمهای نخورده بود که سگی وارد نخلستان شد. استخوانهای قفسهی سینهاش از شدت گرسنگی بیرون زده بود. سگ روبروی غلام روی زمین دراز کشید. دمش را چند مرتبه تکان داد. با زبان بی زبانی گفت گرسنهام. غلام که متوجه گرسنگی سگ شده بود یکی از قرصهای نان را به سمت او انداخت. سگ گرسنه به هوا پرید. نان را در هوا گرفت و با حرص و ولع مشغول خوردن شد. غلام قرص نان دیگری به سمت او انداخت. سگ نان دوم را هم خورد. اما معلوم بود هنوز گرسنه است. غلام آخرین قرص نان را هم به طرف سگ انداخت. بعد هم سفرهاش را جمع کرد. بدون آن که لقمهای نان خورده باشد. عبدالله از جا بلند شد به طرف او رفت و گفت:

- جیرهی غذای تو در روز چقدر است؟ - - سه قرص نان! - - همین سه قرصی که به سگ دادی؟ - - بله! - - چرا تمام غذای شبانه روزت را به او خوراندی؟ - - غلام لبخندی زد وگفت: - - آبادی ما سگ ندارد. فهمیدم این زبان بسته از راه دوری به این جا آمده و خیلی گرسنه است. برای من رد کردن چنین حیوانی گران و سنگین بود. - - پس خودت چه خواهی کرد؟ - - امروز را به گرسنگی می‌گذرانم. تا فردا خدا بزرگ است؟ - عبدالله با خود اندیشید.

- خدایا! من مردی اهل تجارتم. از این راه ثروت زیادی به دست آوردهام. املاک و باغهای زیادی هم دارم. مردم مرا به خاطر بذل و بخششهای بی حد و کمک به افراد تهی دست و آبرومند ملامت می‌کنند و می‌گویند تو در احسان به خلق زیاده روی می‌کنی اما این غلام در احسان و بزرگواری بر من پیشی گرفته است. - آن گاه رو به غلام کرد و گفت:

- تو بنده هستی یا آزاد؟ - - بندهی صاحب نخلستان هستم. - - صاحب نخلستان کجاست؟ - - در خانه است. - - بروبه او بگو عبدالله بن جعفر طیار با تو کار مهمی دارد. - غلام رفت و خیلی زود با صاحب نخلستان بازگشت. عبدالله را که دید با کمال احترام گفت:

- خوش آمدید! ما را سرافراز کردید. - عبدالله به نخلستان اشاره کرد و گفت:

- می‌خواهم این جا را از تو بخرم. با تمام لوازمش، به اضافهی این غلام. - - قابل شما را ندارد! - - تعارف را کنار بگذار. قیمت را بگو. - صاحب نخلستان لحظهای درنگ کرد. حساب و کتابی کرد و بعد قیمت را گفت. عبدالله دست در خورجین اسب کرد. کیسهای زربفت بیرون آورد و پول مرد را داد. بعد رو به غلام کرد وگفت:

- در راه خدا آزادت کردم. این نخلستان را هم به تو می‌بخشم. - غلام سیاه پوست نگاهی به نخلهای سر به فلک کشیده انداخت. لحظهای بعد سر به آسمان بلند کرد و زیر لب گفت:

- خدایا شکر! من هم این باغ را در راه تو برای استفاده عموم قرار می‌دهم! -

شمر

نیروهای اطلاعاتی مختار خبر آورده بودند شمر بن ذی الجوشن با گروهی از نزدیکان از شهر کوفه فرار کرده. مختار بلافاصله زربی غلام مخصوصش را صدا کرد و به او گفت:

- هر چه زودتر به جستجوی شمر برو و او را دستگیر کن! - زربی سوار بر اسبی چالاک و تیزپا گروه فراریان را تعقیب کرد. هنگامی که به آنان نزدیک شد. شمر او را شناخت به همراهان خود گفت:

- این غلام را به دنبال من فرستادهاند. شما بروید. من می‌مانم تا کارش را بسازم! - لحظاتی بعد او و غلام مختار وارد نبردی تن به تن شدند. زربی بسیار شجاعانه و با دلاوری می‌جنگید. اما شمر در یک فرصت کوتاه ضربهی غافلگیر کننده شمشیر خود را بر کمر زربی فرود آورد و او را به شهادت رساند. آن گاه به یارانش پیوست تا به فرار فرود آورد و او را به شهادت رساند. آن گاه به یارانش پیوست تا به فرار خود ادامه دهند. خبر کشته شدن زربی به مختار رسید. این خبر به شدت او را ناراحت کرد. شمر و همراهانش وارد روستایی به نام کلتانیه شدند. در ابتدای ورود به مردی برخوردند. شمر به سمت مرد رفت و بی هیچ دلیلی شروع به کتک زدن او کرد. مرد بیچاره با التماس گفت:

- نامسلمان چرا می‌زنی؟ مگر من چه گناهی کردهام؟ تو را به خدا نزن! شمر بی‌توجه به التماسهای مرد به زدن ادامه داد. وقتی او خونی ومالین روی زمین افتاد. بالای سرش رفت. نامهای دستش داد وگفت: - - خوب گوشهایت را باز کن! ضرب شصت مرا که دیدی؟ - مرد با ترس و لرز گفت!

- بله دیدم! - - این نامه را باید به مصعب بن زبیر فرماندار بصره برسانی. وای به حالت اگر دیر به دست مصعب برسد. فهمیدی؟ - - بله فهمیدم! هر چه شما بفرمایید. فقط دیگری مرا کتک نزنید. - مرد به سخنی از جا بلند شد. شمر او را سوار یکی از اسبهاکرد و نهیبی به حیوان زد. مرد با سرعت به سمت بصره حرکت کرد. باید نامه را هر چه زودتر به مقصد می‌رساند و خودش را از این گرفتاری نجات می‌داد. ساعتی بعد به روستایی وارد شد. می‌خواست کمی استراحت کند. درست در همان زمان ابوعمره فرمانده نیروهای ویژهی مختار با سربازانش وارد روستا شد. مختار می‌دانست فراریان از همان مسیر به سمت بصره حرکت می‌کنند. به همین خاطر او را مأمور کرده بود درروستاهای بین راه حرکت کند و ضمن کسب اطلاعات فراریان را به سزای عمل خود برساند. ابوعمره با دیدن مرد مشکوک شد و دستور داد او را دستگیر و بازرسی کنند. نامهای در خورجین اسب مرد پیدا کردند. ابو عمره به او نزدیک شد وگفت:

- این نامه چیست؟ - مرد در حالی که رنگش مثل گچ سفید شده بود گفت:

- به خدا قسم نمی‌دانم! من اهل کلتانیه هستم. روستایی در سه فرسخی این جا. چند نفر به روستای ما آمدند. یکی از آنها مرا به شدت کتک زد و این نامه را به من داد تا به مصعب بن زبیر در بصره برسانم. گفت اگر این کار را نکنم مرا خواهد کشت! - ابو عمره نامه را باز کرد و با شگفتی متوجه شد نامهی شمر بن ذی الجوشن است. او و یارانش بدون کوچکترین توقفی وارد کلتانیه شدند. تاریکی شب همه جا را فراگرفته بود. شمر و همراهانش با خیال راحت در خیمه خوابیده بودند. تنها یکی از آنها بیدار بود. او خیلی می‌ترسید. شمر قبل از خواب گفته بود:

- ما اگر سه روز هم در اینجا بمانیم هیچ‌کس به سراغمان نمی‌آید خیالتان راحت باشد! - با این وجود مرد بازهم می‌ترسید. نیمه‌های شب احساس کرد از دور صدای ملخهای زیادی به گوش می‌رسد. صداها نزدیکتر شدند. با دقت بیشتری گوش داد. چشمهایش را مالید. این صدای ملخ نبود. صدای پای اسبها بود. با وحشت از جا پرید. در این موقع گروهی سواره از تپه سرازیر شدند وخیمه آنها را محاصره کردند. با صدای فریادهای مرد شمر سراسیمه از خواب بیدار شد. شمشیرش را برداشت و از خیمه بیرون دوید. اما سربازان ابوعمره به او مهلت ندادند. یکی از آنان با شمشیر ضربهی شدیدی بر او وارد کرد. شمر روی خاک افتاد. مرد که شمر را شناخته بود با شادمانی فریاد کشید:

- الله اکبر! الله اکبر! به خدا قسم شمر را کشتم! - ابوعمره سر شمر را جدا کرد و با سرعت به سمت کوفه حرکت کرد. آفتاب تازه طلوع کرده بود که به مختار دادند ابوعمره با خبری خوش وارد شهر کوفه شده است. مختار به سوی او شتافت. ابوعمره سر بریدهی شمر را پیش پای مختار انداخت. مختار با دیدن این صحنه سجدهی شکر به جای آورد و دستور داد سر شمر ویارانش را در میدان کفشگران مقابل مسجد جامع کوفه بر نیزه کنند.

حرمله

عازم زیارت خانهی خدا بودم. از خانه بیرون آمدم تا خودم را به کاروان برسانم. در کوچه‌های کوفه چشم به حرمله افتاد. جنایتکاری که کودک شش‌ماههی امام حسین علیه السلام را در کربلا هدف تیر سه شعبه قرار داده و روی دستان پدر به شهادت رسانده بود. حرمله آزادانه رفت و آمد می‌کرد. انگار نه انگار مختار حکومت کوفه را به دست گرفته است. علت بی پروایی و آسوده خیالی او را می‌دانستم. اگر چه انتقام گرفتن از جنایتکاران لشکر یزد و مجازات کسانی که در کربلا علیه امام حسین علیهالسلام جنگیده بودند یکی از برنامه‌های اعلام شدهی مختار بود اما با توجه به دو دشمن بسیار قوی یکی زبیریان در حجاز و دیگری امویان در شام با آنها مدارا می‌کرد تا لااقل خیالش از یک جبهه آسوده گردد. آن گاه پروندهی جنایتکاران عاشورا را باز کند. کاروان به راه افتاد. عبور از صحرا در گرمای تابستان بسیار سخت و طاقتفرسا بود. اما سرانجام به مکه رسیدیم. باخبر شدیم امام سجاد علیهالسلام نیز در مکه حضور دارد. با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدم. همراه با همسفرانم به محضر آن حضرت مشرف شدیم. امام با دیدن من پرسید:

- ای منهال از حرمله چه خبر؟ - خواستم جواب دهم که یکی از همراهانم پیشدستی کرد وگفت:

- یاابن رسول الله! او زنده است ودرکوفه به سر می‌برد. - امام دستهای خود را به آسمان بلند کرد وگفت:

- خدایا! تیزی شمشیررا به او بچشان و سوزش آتش را نصیبش کن. - فریضهی حج به پایان رسید. در بازگشت مطلع شدیم شورشی در کوفه علیه مختار برپا شده، زمانی که به کوفه رسیدیم. شورش سرکوب شده بود. شورشیان جنایتکاران واقعهی کربلا بودند. همانها که از پروندهی سیاه خود آگاه بودند و به خوبی می‌دانستند مختار دیر یا زود به سراغشان خواهد رفت و به خاطر گناهان بزرگی که مرتکب شدهاند مجازاتشان خواهد کرد. مردم در میدان اصلی شهر جمع شده بودند تا به سخنرانی مختار گوش دهند. خودم را به میان جمعیت رساندم. در این هنگام صدای رسای مختار در فضا طنین انداز شد.

- شیوهی من این نیست که قاتلان امام حسین علیهالسلام را آزاد بگذارم تا با کمال اطمینان قدم بزنند. اگر این گونه باشد من یاور خوبی برای آل محمد نخواهم بود. بلکه همان گونه که دشمنان گفتهاند دروغگو خواهم بود. اکنون از خداوند کمک می‌خواهم تا از آنان انتقام بگیرم. سپاس خدای را که مرا شمشیر انتقام و نیزهی خونخواهی و قیامکنندهی به حق آل محمد قرار داد. اکنون دیگر آب و غذا گوارایم نیست مگر آن هنگام که زمین را از وجود ناپاک قاتلان امام حسین علیهالسلام پاک گردانم! - صبح روز بعد به دیدن مختار رفتم. از خانهاش بیرون آمده بود و سوار بر اسب عازم دارالحکومه بود. با دیدن من گفت:

- منهال چرا در این حکومت انقلابی ما را همراهی نمی‌کنی؟ - - من در مکه بودم و در این جا حضور نداشتم! - گرم صحبت بودیم که به محلهی کناسهی کوفه رسیدیم. مختار ایستاد گویی منتظر کسی بود. ناگهان گروهی به نزد او آمدند. فرمانده آنان گفت:

- جناب مختار مژده! حرمله دستگیر شد. اکنون او را می‌آورند. مختار با شنیدن این خبر خوشحال شد. حرمله را که آوردند بر سرش فریاد کشید. - - خدا تو را لعنت کند! فرصت پیدا نکردی به بصره فرار کنی! لحظهای بعد مختار به گروهی از سربازان اشاره کرد. - - هر چه زودتر هیزم بیاورید و آتشی بزرگ روشن کنید. عجله کنید! - آن گاه چند سرباز دیگر را مورد خطاب قرار داد وگفت:

- تا آتش آماده می‌شود دست و پای این نابکار را قطع کنید! - سربازان بی معطلی شمشیرها را از غلاف بیرون کشیدند و دستور را اجرا کردند. حرمله از شدت درد نعره می‌کشید. لحظهای بعد به دستور مختار او را زنده زنده در میان شعله‌های آتش انداختند. با دیدن این منظره به یاد نفرین امام سجاد علیهالسلام افتادم. نفرینی که با سرعت مستجاب شده بود. بی‌اختیار چند مرتبه سبحان الله! گفتم. مختار رو به من کرد و گفت:

- منهال! تسبیح خدا خوب است اما توچرا در در این لحظات تسبیح گفتی؟! جریان ملاقاتم با امام سجاد و نفرین آن حضرت نسبت به حرمله را بیان کردم. به محض آن که این مطلب را از من شنید از اسب فرود آمد و به شکرانه آن که خواست امام به دست وی انجام شده دو رکعت نماز و سجدهی بسیار طولانی به جای آورد. هنگام بازگشت به او گفتم: - - نهار را مهمان من باشید. - مختار لبخندی زد وپاسخ داد:

- ای منهال! خداوند دعای امام سجاد علیهالسلام را به دست من اجابت کرده است به شکرانهی این موهیت بزرگ امروز را نیت روزه کردهام. - عمر سعد

فکر و خیالش رهایش نمی‌کرد. خود را یکی از بدبختترین افرادی می‌دانست که در امتحان الهی شکست خورده. با وجودی که امام حسین علیهالسلام را می‌شناخت و به بزرگواری، حقانیت و درستی قیامش اطمینان داشت اما به خاطر حکومت ملی ری به جنگ آن حضرت رفت. اکنون در کوفه بود و آشنا و بیگانه ملامتش می‌کردند. مردم در کوچه‌های شهر او را به یکدیگر نشان می‌دادند و کودکان به طرفش سنگ پرتاب می‌کردند. شورش جنایتکاران واقعهی کربلا به تازگی در کوفه سرکوب شده بود و او اکنون بیش از هر زمان دیگر احساط خطر می‌کرد. می‌دانست مختار دیر یا زود به سراغش خواهد آمد و به خاطر گناهان بزرگی که مرتکب شده مجازاتش خواهد کرد. اگر چه پیش از آن به توصیهی عبدالله بن جعده به او امان نامه داده بود. در این هنگام در خانه به صدا درآمد. لباس پوشید و شمشیرش را به کمر بست. مردی درشت اندام پشت در بود. بدون این که کلامی بینشان رد و بدل شود به راه افتادند. هوا رو به تاریکی می‌رفت. صورتش را پوشانده بود تا شناخته نشود. آن مرد را اجیر کرده بود تا او را از کوفه فراری دهد و به بصره پناهگاه فراریان برساند. هنوز اندکی از شهر دور نشده بودند که رو به همسفرش کرد و گفت:

- میدانی چرا کوفه را ترک کردم؟ - مرد پاسخ داد:

- نه! - - مختار تصمیم به قتل من گرفته است. از ترس او فرار می‌کنم! مرد از رفتن باز ایستاد و گفت: - - عمر! تو فرزند سعد ابن ابی وقاص فاتح ایرانی. مختار کوچکتر از آن است که تو را بکشد. بیمی از او به دل راه نده و بی جهت فرار نکن. چون اگر این کار را بکنی بهانه به دستش می‌دهی تا اموالت را مصادره و خانهات را خراب کند. - عمر سعد به فکر فرورفت. سخنان مرد در او اثر گذاشته بود. به همین علت به کوفه برگشت. مختار که خبر فرار ناتمام اورا شنیده بود به ابوعمره رئیس نیروهای ویژهاش گفت:

- الله اکبر! عمر سعد اماننامهی ما را نقض کرده و قصد پیوستن به دشمن را داشته است. زنجیری در گردن اوست که هر چه تلاش کند نمی‌تواند از مجازات بگریزد. ابوعمره آمادهی اجرای فرمان باش. - در این هنگام سربازی وارد شد و گفت:

- قربان! حفص فرزند عمر سعد اجازهی ورود می‌خواهد. - - بگو داخل شود. - ابو عمره می‌خواست دارالحکومه را ترک کند که مختار مانع رفتنش شد. حفض به محض ورود سلام کرد و گفت:

- پدرم نگران امان نامهای است که به او دادهاید. مرا فرستاد تا از شما بپرسم آیا هنوز بر سر پیمان خود هستید؟ - مختار پاسخی نداد. لحظهای درنگ کرد و آن گاه ابوعمره را به گوشهای برد و در گوشش گفت:

- هم اکنون به سراغ عمرسعد برو! مواظب باش! وقتی وارد خانهاش شدی او به غلامش خواهد گفت لباسم را بیاور. این کلمه یک رمز است چون می‌خواهد غلام شمشیرش را بیاورد. درنگ نکن. او را بکش و همین امشب سرش را جدا کن و برای من بیاور. - ابو عمره عازم انجام مأموریت شد. مختار به سمت حفض رفت و مشغول گفتگو با او شد. ساعتی بعد ابوعمره بازگشت و بی مقدمه سر عمر سعد را پیش پای مختار انداخت. حفض با ناراحتی از جا بلند شد. مختار به او گفت:

- آیا این سر را می‌شناسی؟ - - آری! و دیگر پس از پدرم زندگی را نمی‌خواهم. - - باید هم نخواهی! تو نیز دستانت به خون شهیدان کربلا آغشته است. - آن گاه مختار به ابوعمره اشاره کرد.

- این ناخلف را به پدرش ملحق کن! عمرسعد در کنار دروازه جهنم چشم به راه اوست! - پس از کشته شدن حفض، مختار با کلماتی شمرده و رسا گفت:

- به خدا قسم اگر سه چهارم قریش را هم بکشم هرگز تلافی یک انگشت از انگشتان حسین بن علی علیهالسلام نخواهد شد. -

عبیدالله بن زیاد

مختار به تازگی شورش شهر کوفه را سرکوب کرده بود. او اکنون در اندیشه نبرد بالشکر شام و عبیدالله بن زیاد بود. اما این نبرد فرماندهی فوق‌العاده می‌خواست. به همین خاطر فرزند مالک اشتر را به حضور طلبید و به او گفت:

- به سوی لشکر شام حرکت کن. به خدا سوگند عبیدالله بن زیاد به دست تو کشته می‌شود و سپاه شام از تو شکست خواهد خورد. این خبر را کسی به من داده که از اخبار آینده آگاه است! - روز بعد جارچیان مختار مردم کوفه را به جهاد دعوت کردند. شیعیانی که از عبیدالله بن زیاد خاطره‌های تلخی داشتند شادمان مهیای این نبرد بزرگ شدند. ایرانیانی هم که در آن شهر حضور داشتند به ابراهیم پیوستند. آنها لشکر سرخ نامیده می‌شدند. مختار به احترام مجاهدان، مسافت زیادی را به بدرقهی آنان رفت. سپاه ابراهیم و لشکر شام در دشت خازر رو در روی هم قرار گرفتند.

سیاهی شب دشت را فرا گرفت. تنها نور ماه بود که با روشنایی شکوهمند خود زیبایی آسمان را دوچندن می‌ساخت. لشکر ابراهیم منتظر طلوع آفتاب بودند. گروهی اسلحه‌های خود را آماده می‌کردند. برخی سرگرم گفتگو در مورد اوضاع جبهه و نبرد فردا بودند. عدهای نیز مناجات و دعا می‌کردند. در این هنگام ابراهیم آنان را جمع کرد و گفت:

- فرزند زن بدکاره در مقابل شماست. جنایتکاری که فرزند زهرا را از نوشیدن یک جرعه آب بازداشت و فریاد کودکان تشنه کامش را به اوج آسمان رساند. او همان کسی است که حسین را لب تشنه شهید ساخت و اهل بیتش را به اسارت برد. امیدوارم پروردگار ما را پیروز گرداند و او با دستان توانمند شما کشته شود. زیرا خداوند می‌داند ما برای خونخواهی اهل بیت پیامبرش قیام کردهایم. سخنان حماسی ابراهیم خاطرات کربلاو عاشورا را زنده کرد. نماز صبح که پایان یافت او با شتاب هر چه تمامتر آرایش نظامی سپاه خود را تنظیم کرد و فرمان حمله داد. لشکریان او به قلب سپاه شام یورش بردند. فریاد یالثارات الحسین از گوشه و کنار بلند بود. صدای چکاچک شمشیرها، برخورد نیزه‌ها و صفیر تیرها لحظهای قطع نمی‌شد. عبیدالله بن زیاد که با غرور تمام و یقین به پیروزی همسرش را نیز همراه آورده بود وقتی اوضاع را خطرناک دید به برادر همسرش گفت: - - هر چه زودتر خواهرت را از صحنهی نبرد دور کن! - جنگ در طول روز با شدت هر چه تمامتر ادامه داشت. به تدریج لشکر عبیدالله درهم شکست و فقط مقاومتهای پراکندهای در گوشه و کنار دیده می‌شد. سپاهیان ابراهیم قاتلان اهل بیت را به خاک و خون می‌کشیدند و طومار زندگی آنان را درهم می‌پیچیدند. هنوز خورشید غروب نکرده بود که با نواخته شدن شیپور پیروزی، فریاد الله اکبر لشکر ابراهیم در دشت خازر طنینانداز شد. همه در جست و جوی عبیدالله بن زیاد بودند. کسی نمی‌دانست او مجروح است، کشته شده و یا باز هم از شمشیر انتقام گریخته است.

ابراهیم بن مالک اشتر به تمام این پرسشها پاسخ داد و گفت:

- من مردی را کشتم که پرچمی با او بود. او در کنار نهر خازر با من درگیر شد. بوی عطر تند او به مشامم رسید. گمان کنم همان عبیدالله باشد! - - یکی از فرماندهان لشکر ابراهیم گفت: - - من شنیدهام بعد از واقعهی کربلا قطرهای از خون اباعبدالله علیهالسلام به پای عبیدالله چکید و به زخمی عمیق و عفونی تبدیل شد. او برای پنهان کردن بوی آن عفونت عطرهای تند و زیاد استفاده می‌کرد. گروهی از سربازان با سرعت به طرف نهر رفتند. در آن جایی که ابراهیم گفته بود جنازهای را دیدند که دو نیم شده بود. سر و دستانش یک طرف و پاهایش طرف دیگر افتاده بود. معلوم بود ضربهای هولناک خورده. کلاه خود را از صورتش کنار زدند. باور کردنی نبود. او عبیدالله بن زیاد بود. سرش را جدا کردند و برای ابراهیم بردند. ابراهیم پیکی تندرو را مأمور کرد تا خبر پیروزی و همچنین سر عبیدالله را به مختار برساند. آن روز عاشورا سال ۶۷ هجری بود درست ۶ سال پیش عبیدالله و سپاهیانش امام حسین علیهالسلام و یاران پاک باز او را به خاک و خون کشیده بودند و اکنون در روز دهم محرم سال ۶۷ هجری خود و یاران پلیدش روانهی دوزخ می‌شدند. پیک خبر پیروزی و سر بریدهی عبیدالله را به مختار رساند. مختار در خانهاش برسر سفرهی غذا بود. با دیدن سر عبیدالله آن چنان خوشحال شد که می‌خواست پرواز کند. شکر خدای را به جای آورد و گفت: - - هنگامی که سر امام حسین علیهالسلام را برای عبیدالله بن زیاد بردند. آن ملعون مشغول خوردن غذا بود. اکنون سر او را برای من آوردهاند درست زمانی که مشغول خوردن غذا هستم! - مختار از جا برخاست. نگاهی عمیق به سر بریده انداخت. اینک هنگام تحقق وعدهای بود که میثم تمار ۶ سال پیش در زندان به او داده بود. میثم گفته بود:

- مختار! تو از زندان عبیدالله آزاد می‌شوی. قیام می‌کنی. بر او پیروز می‌شوی و همین پایی را که اکنون در غل و زنجیر است بر صورت او خواهی گذاشت! - مختار پای خود را بر صورت عبیدالله گذاشت. آن گاه کفش را بیرون آورد و به غلامش داد و گفت:

- این را تطهیر کن چون بر صورت کافری پا نهادم! - به دستور مختار سر ابن زیاد را به مدینه نزد امام سجاد علیهالسلام فرستادند. آن حضرت بسیار خوشحال شد. سجدهی شکر به جای آورد و گفت:

هنگامی که ما را به مجلس ابن زیاد بردند او غذا می‌خورد. همان‌جا نفرینش کردم و از خدا خواستم زنده باشم و سر بریدهی او را ببینم. اکنون دعایم مستجاب شد. خدا مختار را پاداش نیکو دهد.

گردش روزگار

زن سفره را پهن کرد و مرغ بریان را در وسط آن گذاشت. نان و سبزی و دوغ هم آورد. نماز مرد که تمام شد با لحنی محبت آمیز به او گفت:

- غذا حاضر است بفرما. - مرد سر سفره نشست. در همین موقع در خانه به صدا درآمد. مردی فقیر بود. صدایش به وضوح شنیده می‌شد.

- به خاطر خدا کمک کنید. گرسنهام. چند روز است چیزی نخوردهام. - - مرد گفت: - - مرغ را برای این فقیر ببر! - - زن پرسید: - - خودمان چه؟ - - اشکال ندارد. نان و ماست می‌خوریم. - - زن مرغ را برای مرد فقیر برد. وقتی برگشت؛ چشمانش اشک آلود بود. به آشپزخانه رفت و با یک کاسه ماست برگشت. مرد پرسید: - - چرا گریه می‌کنی؟ - - چیزی نیست! - - بگو اتفاقی افتاده؟ - زن کاسه ماست را داخل سفره کنار نان گذاشت و گفت:

- میدانی مرد فقیر چه کسی بود؟ - - نه! از کجا بدانم؟ - - شوهر سابقم بود! - مرد شروع به خوردن نان و ماست کرد. در همان حال گفت:

-حالا چرا گریه می‌کنی؟ تو که دل خوشی از او نداشتی.

- گریه من به خاطر یک موضوع دیگر است.

- چه موضوعی؟

زن با دست اشکهایش را از پهنای صورتش پاک کرد و گفت:

- سالها پیش یک روز مرغ بریانی درست کرده بودم. با شوهر اولم آمادهی خوردن غذا بودیم. مرد فقیری در زد. گرسنه بود. درخواست کمک کرد. درست مثل امروز. شوهرم... - - شوهرت چه؟ - - زن با لحنی اندوهناک گفت: - - به سراغ مرد بیچاره رفت و در حالی که فحش می‌داد او را هل داد و از خانه دور کرد. - - مرد فقیر چکار کرد؟ - - آهی کشید و رفت. فکر کنم دلش شکسته بود. از آن روز به بعد وضع زندگی ما به هم ریخت. شوهرم کار و سرمایهاش را از دست داد. بدهکار شد. طوری که مجبور شدیم به خاطر پرداخت قرض، خانه و زندگی را بفروشیم. مشکلات به حدی زیاد شد که از هم جدا شدیم. بعد هم من زن تو شدم. گریهام به خاطر یادآوری این خاطره بود. شاید اگر او هم مثل تو اهل گذشت و کار خیر بود هرگز به این حال و روز نمی‌افتاد. - - مرد دست از خوردن کشید و آرام گفت: - - میدانی مرد فقیری که شوهرت به او فحش داد و بی‌احترامی کرد چه کسی بود؟ - - زن با تعجب گفت: - - نه مگر تو او را می‌شناسی؟ - - البته! خیلی هم خوب می‌شناسم. آن فقیر گرسنه دل شکسته خود من بودم! -

خزانهی غیب

گوشهی اتاق کز کرده بود و به نقطهی نامعلوم خیره شده بود. زن با لحنی سرزنش بار گفت:

- بچه‌ها گرسنه هستند. چیزی برای خوردن نداریم! - مرد به فکر فرورفت. مقداری طناب در خانه داشتند. باید آنها را به بازار می‌برد و می‌فروخت. طنابها را برداشت و از خانه خارج شد. بازار دمشق شلوغتر از همیشه بود. ساعتی بعد طنابها را به قیمت یک درهم فروخت. با خوشحالی سکه را در مشت فشرد و به راه افتاد. می‌خواست برای خانوادهاش چیزی بخرد. در این هنگام متوجه ازدحام جمعیت در قسمتی از بازار شد. یکی از مغازهداران یقهی جوانی را گرفته بود و فریاد می‌کشید:

- یا همین حالا بدهیات را بده یا تو را پیش قاضی می‌برم تا زندانیات کند! - جوان بیچاره که لباسهای مندرسی پوشیده بود با التماس گفت:

- تو را به خدا رحم کن! آخر یک درهم که قابل این حرفها را ندارد! نیازی به قاضی و دادگاه نیست. چند روز دیگر طلبت را می‌دهم. - - مغازهدار به شاگردش اشاره کرد و گفت: - - هوای مغازه را داشته باش تا من این مال مردم خور را پیش قاضی ببرم! - مرد نزدیک رفت و گفت:

او را رها کن! بیا این هم یک درهم.

مغازهدار سکه را از مرد گرفت و یقهی جوان را رها کرد. جوان بیچاره نفسی به راحتی کشید و به پای مرد افتاد.

- خدا خیرت بدهد! نزدیک بود این از خدا بی خبر به خاطر یک درهم مرا روانهی زندان کند. - مرد بی آن که چیزی بگوید از آن جا دور شد. وقتی به خانه رسید زن پرسید:

- چکار کردی؟ چرا دست خالی هستی؟ - - طنابها را یک درهم فروختم! - - خوب؟! - مرد همه چیز را برای زنش تعریف کرد. زن با وجودی که ته دلش ناراحت بود اما به روی خودش نیاورد و گفت:

- اشکال ندارد! یک نفر را از گرفتاری نجات دادی. خدای ما هم بزرگ است. - مرد نگاهش را به اطراف چرخاند. در این موقع چشمش به گلیم کهنهی گوشهی اتاق افتاد. گلیم را به زن نشان داد وگفت:

- این را ببرم بفروشم؟! - - ببر ولی زود برگرد. - مرد گلیم را جمع کرد و به بازار برد. اما کسی آن را نخرید. نزدیک غروب بود. می‌خواست به خانه برگردد که چشمش به یک مرد ماهی فروش افتاد. ماهی فروش که متوجه شده بود او هنوز گلیمش را نفروخته نزدیک شد و به ماهی بزرگی که در دست داشت اشاره کرد.

- بیا این ماهی را بگیر و گلیمت را به من بده! - مرد موافقت کرد. گلیم را داد و ماهی را گرفت و به خانه برد. شب هنگام زن شکم ماهی را پاره کرد تا آن را تمیز کند و غذایی برای بچه‌ها بپزد. مرد در اتاق بود که صدای فریاد زن را شنید. با عجله به حیاط رفت وگفت:

- اتفاقی افتاده؟ - زن با خوشحالی به او اشاره کرد و گفت:

- بیا داخل شکم ماهی را نگاه کن! باور کردنی نیست. - مرد جلو رفت و نگاه کرد. داخل شکم ماهی یک مروارید درشت و درخشان بود. آن را بیرون آورد و گفت:

- فکر کنم خیلی با ارزش باشد! - - زن آهسته گفت: - - فرداصبح به بازار جواهرفروشان ببر و قیمت کن! اگر به قیمت خوبی خریدند بفروش! - مرد صبح روز بعد مروارید را به بازار برد. طلافروش بعد از بررسی مروارید گفت:

- از کجا پیدا کردی؟ هزار سکه طلا می‌ارزد! - - مرد گفت: - - آیا با همین قیمتی که گفتی از من می‌خری؟ - - البته که می‌خرم ولی یک شرط دارد! - - چه شرطی؟ - - من در حال حاضر این قدر پول ندارم. اگر کمی صبر کنی از همکارانم قرض بگیرم. - - اشکال ندارد. هر چند ساعت که لازم باشد صبر می‌کنم! - - طلا فروش رفت. اما خیلی زود با دست پر برگشت. پولها را شمرد و به مرد داد و مروارید را از او گرفت. مرد با خوشحالی به خانه برگشت. زن با دیدن سکه‌ها ذوق زده گفت: - - مروارید را چند فروختی؟ - - باورت نمی‌شود هزار سکه طلا! - در این هنگام در خانه به صدا درآمد. مرد رفت و در را باز کرد. پیرمرد فقیری پشت در بود. پیرمرد گفت:

به من مسکین کمک کنید!

مرد لحظهای مکث کرد و بعد گفت:

- پدر جان امروز خداوند پول زیادی به من داده. آن را با تو نصف می‌کنم تا دیگر مجبور نباشی دست نیاز پیش دیگران دراز کنی. با من به خانه بیا! - پیرمرد با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت:

- من فرستادهی خدا هستم. به مال تو احتیاجی ندارم فقط می‌خواستم امتحانت کنم! -

شاهدان بی زبان

مرد دستفروش سوار بر گاری در جادهی پر پیچ و خم کوهستای در حال حرکت بود. یابوی پیری گاری را می‌کشید. صدای حرکت چرخهای گاری بر سطح ناهموار جادهی خاکی سکوت کوهستان را می‌شکست. داخل گاری پر از پارچه و لباس و ظرف و چیزهای دیگر بود. صبح زود از شهر راه افتاده بود. شب در آخرین روستای مسیر می‌ماند و فردا به شهر برمیگشت. وقتی سر گردنه رسید سواری را دید که از دور نزدیک می‌شد. سوار صورتش را پوشانده بود. مرد دهانهی یابو را کشید. گاری ایستاد. با خود اندیشید:

- چرا صورتش را پوشانده؟ نکند راهزن باشد؟ - صدای ضربان قلبش را می‌شنید. سوار نزدیکتر شد. شمشیر به کمر بسته بود. هیکلی درشت و تنومند داشت. لحظهای بعد از اسب پیاده شد. داخل گاری را برانداز کرد. بعد به سمت مرد دستفروش رفت و بی هیچ کلامی یقهی او را گرفت و از گاری پایین کشید. مرد با صدایی لرزان گفت:

- داری چکار می‌کنی؟ - - حرف اضافه موقوف! - مرد راهزن مشت محکمی به سر دستفروش کوبید و او را که گیج شده بود کشان کشان به کنار جاده برد و با طناب به درختی بست. لحظهای بعد دست به قبضهی شمشیر برد و گفت:

- برای مردن آماده باش! - مرد دستفروش با التماس گفت:

- هر چه در گاری هست برای تو. کشتن من برایت چه سودی دارد؟ اگر من بمیرم فرزندان کوچکم در سختی زندگی می‌کنند. هر چه می‌خواهی بردار. با خدا عهد می‌کنم مالم را برتوحلال کنم. به کسی چیزی نمی‌گویم! - - مرد راهزن گفت: - - تو تا زمانی که در بند من هستی چنین می‌گویی. من سرت را می‌برم! از قدیم گفتهاند سر بریده صدا ندارد. - - من با تو عهد نبستم. با خدا عهد بستم به کسی چیزی نگویم و مالم را بر تو حلال کنم! - - اگر من طالب مال حلال بودم دزدی نمی‌کردم! - - با خدا و قیامت چه می‌کنی؟ - - چه کسی از آن دنیا خبر آورده؟ اصلاً قیامتی وجود ندارد! - دزد شمشیر را از غلاف بیرون کشید. مرد نگاهی به اطراف انداخت. کسی در آن نزدیکی نبود که به او کمک کند. روی تخته سنگی بزرگ در آن سوی جاده دو کبک در حال آواز خواندن بودند. مرد دستفروش فریاد کشید:

- ای کبکها شما در روز قیامت شاهد باشید این مرد مرا به ستم و ظلم کشت. - - امیر و همراهانش عازم شکار بودند. آنها صبح زود راهی کوهستان شده بودند. در راه به سواری برخوردند. سوار به احترام امیر از اسب پیاده شد. امیر پرسید: - - تو اهل همین منطقه هستی؟ - - بله قربان! - - راه را به ما نشان بده. به تو انعام می‌دهیم. - - کوره راه‌های کوهستان را مثل کف دستم می‌شناسم. شما را راهنمایی می‌کنم! - سوار تا بعد از ظهر امیر و اطرافیانش را همراهی کرد. آنها چند بز کوهی و تعدادی کبک شکار کردند. بعد از شکار در کنار یکی از چشمه‌های کوهستان فرود آمدند. چادری برای امیر برپا شد. آشپز مخصوص مشغول آماده کردن غذا شد. ساعتی بعد سفره پهن شد. امیر به راهنمای محلی اشاره کرد و گفت:

- امروز زحمت زیادی کشیدی. بیا بنشین! - آشپز سینیهای غذا را میان سفره گذاشت. داخل سینیها گوشت شکار و کبکهای کباب شده بود. وقتی نگاه مرد راهنما به کبکها افتاد آرام آرام شروع به خندیدن کرد. کم‌کم صدای خندهی او بالا گرفت. امیر با عصبانیت فریاد کشید:

- به چه می‌خندی مردک؟ ادب و نزاکت تو کجا رفته؟ فراموش کردهای در حضور چه کسی هستی؟ نگهبان! - نگهبان به سرعت نزدیک شدند.

- بله قربان؟ - امیر به مرد اشاره کرد.

- این گستاخ را به درخت کنار چشمه ببندید! - نگهبان مرد را کشان کشان کنار چشمه بردند و به درخت بستند، امیر از جا بلند شد. یکی از همراهانش گفت:

قربان غذا از دهان می‌افتد!

امیر برآشفته گفت:

- باید علت خندهی این مردک گستاخ را بدانم. - - به دستور امیر سربازان با چوب به جان مرد افتادند. او در زیر ضربات چوب آه و ناله می‌کرد. امیر گفت: - - حالا بگو برای چه می‌خندیدی. - - قربان! من به شما نمی‌خندیدم. - - پس به چه چیزی می‌خندیدی. - - چند سال پیش در این جاده با مردی درگیر شدم. او موقع کشته شدن از دو کبک که روی تخته سنگی بودند خواست روز قیامت شاهدش باشند. الان که نگاهم به کبکهای کباب شده افتاد خندهام گرفت. آخر کبک که زبان ندارد چگونه می‌تواند شهادت بدهد. - - آن مرد چکاره بود؟ - - دستفروش - - امیر داروغه را صدا کرد و آهسته در گوشش گفت: - - در این چند سال گذشته کسی در این منطقه کشته نشده؟ - - قربان! سه سال قبل دزدها مرد دستفروشی را نزدیک همین چشمه کشتند و مالش را به سرقت بردند. - - مقتول بازماندهای هم داشت؟ - - بله دو بچهی کوچک. - - بروید بچه‌هایش را بیاورید. - داروغه و چند سرباز عازم شهر شدند. امیر دزد را نگاه کرد و گفت:

- که این طور! پس کبک نمی‌تواند شهادت بدهد! اما این کبکهای کباب شده خوب تو را رسوا کردند. نگذاشتند کار به روز قیامت بکشد. - وقتی فرزندان دستفروش آمدند. امیر اموال قاتل را مصادره کرد و خونبهای مرد مقتول را به بچه‌هایش داد. به دستور امیر مرد راهزن را اعدام کردند. کبکهای کباب شده همچنان در سفره دست نخورده باقی مانده بودند.

راز دل

مقدس اردبیلی و پسر جوانش نماز صبح را که خواندند؛ گونیهای گندم را بار مرکب کردند و از شهر نجف خارج شدند. آسیاب قدیمی آن سوی نخلستان بیرون شهر در ابتدای جادهی کربلا بود. وقتی به آسیاب رسیدند: آسیابان را دیدند که مشغول کار بود. چند نفر زودتر از آنها آمده بودند و بارهای گندم را به نوبت کنار دیوار آسیاب گذاشته بودند. پسر جوان پرسید:

- پدرم دیر آمدیم؟ - - ما دیر نیامدیم. آنها زودتر آمدهاند. از قدیم گفتهاند سحرخیز باش تا کامروا شوی. اشکال ندارد. ساعتی دیگر نوبت ما می‌شود! نزدیک ظهر گندمهای آنها هم آسیاب شد. آسیابان آردها را داخل گونی ریخت. مقدس با کمک پسرش گونیها را بار مرکب کرد. آفتاب به میانهی آسمان رسیده بود که به خانه رسیدند. گونیهای آرد را به سرداب بردند. مقدس بعد از جابه‌جا کردن آنها به پسرش گفت: - - محمد برو کیسهای کوچک از مادرت بگیر! - پسر جوان رفت و خیلی زود با یک کیسهی کتان برگشت. مقدس کیسه را پر از آرد کرد و گفت:

- این را به مطبخ ببر. دم دست باشد. شاید مادرت بخواهد امروز یا فردا نان بپزد! - هنگام اذان ظهر بود. مقدس وضو گرفت و آمادهی رفتن به حرم امیرمؤمنان علیهالسلام شد. حرم شلوغ بود. مردم منتظر بودند تا نماز را به او اقتدا کنند. به سمت محراب رفت. نماز که تمام شد موقع بازگشت به خانه متوجه ازدحام جمعیت مقابل نانوایی شد. نانوا مردم را هل می‌داد و سعی می‌کرد آنها را از نانوانی بیرون کند. در همان حال با عصبانیت فریاد می‌کشید:

- مگر زبان آدمیزاد سرتان نمی‌شود. آردم تمام شده چگونه نان بپزم؟ - مقدس به جمعیت نزدیک شد و از یک نفر پرسید:

- چه خبر است؟ - - مرد ناامید و درمانده پاسخ داد؟ - - آقاجان! نانواییهای نجف تعطیل کردهاند. آرد ندارند. قحطی شده. می‌گویند گندم نایاب است! - مقدس به میان جمعیت رفت و گفت:

- برادران و خواهران آرام باشید! - - مردم ساکت شدند. او به سخنانش ادامه داد. - - بهتر است خودتان نان بپزید! - - زن جوانی گفت: - - حضرت شیخ! با کدام آرد؟ - - آرد از من، پختن از شما. بروید از خانه‌هایتان ظرف بیاورید. من در منزلم منتظر شما هستم! - - جمعیت با عجله پراکنده شدند. مقدس با گامهای شمرده به سمت منزل رفت. وقتی به خانه رسید در را باز گذاشت. پسرش را صدا کرد و گفت: - - محمد کمک کن! باید گونیهای آرد را از سرداب به حیاط بیاوریم. - - برای چه پدر؟ - - بعداً می‌فهمی! مادرت کجاست؟ - - به خانه همسایه رفته. - - در فاصلهای که مقدس و پسرش گونی‌ها را به حیاط می‌آوردند؛ آن جا پر از مردمی شد که ظرف به دست منتظر بودند. مقدس عبا و عمامه را گوشهی ایوان گذاشت و مشغول پرکردن ظرفهای مردم شد. در همان حال به پسرش اشاره کرد و گفت: - - محمد جان شما به بچه‌ها آرد بده! - در این موقع زن مقدس وارد حیاط شد. آنچه را به چشم می‌دید باور نمی‌کرد. گونیهای آرد در حال تمام شدن بود. سراسیمه به سمت شوهرش رفت و گفت:

- آقا جان! دارید چکار می‌کنید؟ اینها ذخیرهی یکسال ماست! - - امیدت به خدا باشد. این مردم گرسنهاند! - زن چیزی نگفت و گوشهای به تماشا ایستاد. آردها تمام شد. اما هنوز چند نفری ظرف به دست باقی مانده بودند. مقدس به آنها گفت:

- همین‌جا منتظر بمانید. الان برمیگردم. - - او بعد ازگفتن این حرف به سمت اتاق رفت. زن به دنبالش دوید مقدس وارد مطبخ شد؛ و کیسهی کوچک آرد را برداشت. زن با ناراحتی گفت: - - آقا! به فکر من و بچه‌هایت باش. اگر این کیسه را هم بذل و بخشش کنی با چه چیزی نان بپزم؟ - - گفتم که خدا بزرگ است. طاقت دیدن گرسنگی مردم را ندارم. - زن روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. مقدس چند نفر باقی مانده را هم راه انداخت. آنها که رفتند دستش را به آسمان بلند کرد و از خدا تشکر کرد. زن به حیاط آمد و با چشمان اشک آلود گفت:

- چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است! فردا که بچه‌هایت گرسنه ماندند یک نفر از همین مردمی که سنگشان را به سینه می‌زنی به ما کمک نمی‌کنند! - مقدس عبا و عمامهاش را برداشت و بالحنی غمگین گفت:

- من برای اعتکاف به مسجد کوفه می‌روم. خداحافظ... - کسی در می‌زد. زن مقدس با خوشحالی به سمت در دوید. به خاطر حرفهایی که به شوهرش زده بود ناراحت بود. می‌خواست از او دلجویی کند در را که باز کرد غریبهای را دید که مهار مرکبی را دست داشت. مرد با صدایی شمرده گفت:

- سلام خواهر! شوهرتان در مسجد کوفه معتکف است. سلام رساند و گفت این گونیهای آرد را به شما بدهم! - - مرد گونیها را در حیاط خانه گذاشت و رفت. طولی نکشید که مقدس به خانه آمد. زن به استقبالش شتافت و گفت: - - آقاجان بابت حرفهایی که به شما زدم و گله‌هایی که کردم معذرت می‌خواهم! آردهایی که فرستاده بودی رسید! - مقدس با شگفتی همسرش را نگاه کرد و گفت:

کدام آرد؟!

- مردی غریبه آنها را آورد. چه آردی! بوی عطر می‌دهد. سفید و خوشبو. هنوز داغ است. انگاز تازه از آسیاب آمده! - اشک در چشمان مقدس اردبیلی حلقه زد. سرش را به سمت آسمان بلند گرفت و گفت:

- الحمدالله رب العالمین! حبیب من. این چه حکمتی است؟ چه لطفی است که در حق من و فرزندان و عیالم کردی؟ من که راز دلم را با کسی در میان نگذاشته بودم. خدایا چگونه شکرت را به جا آورم؟! -

پاداش خدا

پدرم حاج میرزا خلیل تهرانی در آستانهی هشتاد سالگی هنوز سرحال و شاداب بود. عادت داشت هر روز به زیارت حرم امیرمومنان علیهالسلام برود من نیز همراهش می‌رفتم. با چنان سرعتی حرکت می‌کرد که از او جا می‌ماندم. بین راه مردم با او سلام و احوال پرسی می‌کردند. پدرم طبیب معروف بود. بیماران ا زکربلا و کاظمین و شهرهای دیگر عراق برای مداوا به نزدش می‌آمدند. شنیده بودم در قم و تهران آدمهای مهمی را معالجه کرده. آن هم به صورتی اعجاز آمیز. طوری که او را افلاطون زمان و جالینوس دوران لقب داده بودند. آن روز هم مثل همیشه برای زیارت و شرکت در نماز جماعت ظهر عازم حرم مطهر بودیم. تصمیم داشتیم سؤالی از او بپرسم. سؤالی که مدتها بود فکرم را مشغول کرده بود. البته دورادور چیزهایی از برادران بزرگم شنیده بودم. داما دلم می‌خواست به طور مفصل و کامل از زبان پدرم بشنوم. نماز جماعت که تمام شد گوشهی یکی از رواقها نشستیم برای پرسیدن سؤالم دودل بودم. پدر نگاه نافذش را به من دوخت؛ و پرسید:

- پسرم چیزی شده؟ - لبخند کمرنگی روی لبهایم نشست و گفتم:

سؤال کوچکی داشتم!

- بپرس! - - شما چطور در علم طب به این درجهی بالا رسیدید؟ پیش کدام استاد درس خواندید؟ - - من استادی نداشتم! - با شگفتی پرسیدم:

استاد نداشتید؟! غیرممکن است!

- هیچ چیز غیرممکن نیست. همهی اینها به برکت ایثار یک قرص نان است پسرم! - - نان! - پدر نگاهی به ضریح حضرت امیرعلیهالسلام انداخت و آن گاه لب به سخن گشود.

در جوانی به قصد زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام و تحصیل علوم دینی از تهران عازم قم شدم. در یکی از ججره‌های دارالشفاء ساکن شدم. آن جا محل اقامت افراد غریب بود. پایین مدرسهی فیضیه متصل به صحن شریف. سال ۱۲۲۰ هجری قمری بود. یک سال از شروع جنگ ایران و روس می‌گذشت روسها شهرهای قفقاز را گرفته بودند. علما فتوای جهاد داده بودند. اسرای زیادی آورده بودند و در شهرها پخش کرده بودند. ایام گرانی بود. نان به زحمت به دست می‌آمد. روزی به بازار رفتم و با زحمت نانی به دست آوردم. وقتی برمیگشتم بین راه به یکی از اسرای زن مسیحی برخوردم. طفلی دربغل داشت. رنگ صورتش از شدت گرسنگی زرد شده بود. نان را که دردست من دید گریه کنان گفت:

- شما مسلمانها رحم ندارید. مردم را اسیر می‌کنید و گرسنه نگه می‌دارید! - - دلم به حال زن سوخت. نان را به او دادم و خودم دست خالی به حجرهام برگشتم. آن روز چیز نخوردم. شب هنگام نیز چیزی برای خوردن نداشتم. تنها در حجره نشسته بودم که مردی وارد شد وگفت: - - بانوی من از درد بی طاقت شده! اگر طبیبی سراغ دارید به ما معرفی کنید. - - بی‌اختیار گفتم: - - دم کرده گل گاوزبان بخورد خوب می‌شود. - مرد رفت و ساعتی برگشت. سینی بزرگی پر از غذا آورده بود یک اشرفی طلا هم داخل سینی بود. معذرت خواهی کرد و گفت:

- قابل شما را ندارد! من خادم همسر فتحعلی شاه هستم. بانویم به محض این که جوشانده گل گاوزبان را خورد حالش خوب شد. معلوم می‌شود در طبابت خیلی مهارت دارید. ندیده بودم طبیبی نسخهای بپیچد و به این زودی افاقه کند. - فردای آن روز مریض دیگری آمد. او نیز از همراهان همسر شاه بود داستان سلامتی بانویش را شنیده بود. بیماریاش را گفت و تقاضای دارو کرد. بدون فکر اسم دارویی را گفتم. باور کردنی نبود. او هم به محض این که دارو راخورد خوب شد. از آن روز به بعد بیماران زیادی به حجرهام می‌آمدند. باید کاری می‌کردم. چون با نام گیاهان دارویی و خواص آنها آشنا نبودم به کتابفروشی نزدیک بازار رفتم و یک نسخه از کتاب تحفهی حکیم مؤمن را خریدم و با دقت مطالعه کردم. مدتی بعد به تهران برگشتم و مشغول خواندن کتابهای طبی شدم. استادی نداشتم. مردم از شهرهای مختلف برای معالجه به نزدم می‌آمدند. تا این که عازم نجف اشرف شدم. در این جا هم همان شهرت و معروفیت را دارم. مطمئن هستم موفقیت و ثروتی که به دست آوردهام نتیجهی ایثار همان قرص نان داشت. خداوند هیچ کار خالصانهای را بی پاداش نمی‌گذارد.

نفرین

تابستان سال ۱۲۲۹ هجری قمری بود. مردم نراق حال و روز خوشی نداشتند. آب قناتها کم شده بود. باغها در حال خشک شدن بودند. محصول جو و گندم خیلی کم شده بود. در همین حال خبر آمدن مأمور وصول مالیات مردم را بیشتر ناراحت کرد. مأمور مالیات از کاشان آمده بود. مثل همیشه رفته بود خانهی کدخدای نراق. چند روز آن جا می‌ماند تا به حساب مالیات تک تک مردم رسیدگی کند. مالیات سالیانه را می‌گرفت و رسید می‌داد. کارش دو هفتهای طول می‌کشید. بعد هم برمیگشت کاشان تا مالیاتها را به خزانهی دولت تحویل دهد. آدم بداخلاقی بود. سنگدل و بی رحم. روز اول در خانهی کدخدا استراحت می‌کرد تا خستگی سفر از تنش دربرود. بعد کارش را شروع می‌کرد. کدخدا سایه به سایه دنبالش بود و وضعیت مالی مردم را گزارش می‌داد. . آن شب خانهی سید یحیی سوت و کور بود. سید کشاورز بود. مالیات سال قبلش رابه زحمت داده بود. نمی‌دانست امسال چکار کند. فردا سر وکلهی مأمور پیدا می‌شد. زن که از حال و روز شوهرش با خبر بود به او دلداری داد و گفت:

- آقا! اگر مأمور آمد التماس کن. بگو چه وضعی داریم. به کدخدا بگو واسطه شود! - - از دست کدخدا کاری برنمیآید او هم دست نشاندهی حکومت است نمی‌دانم فتحعلی شاه روز قیامت چه جوابی می‌خواهد به خدا بدهد. در دارالخلافهی تهران نشسته از حال و روز رعیتش خبر ندارد. فقط بلد است زنهای حرمسرایش را زیاد کند. به فکر مردم بدبخت و بیچاره نیست. یا نمی‌فهمد یا خودش را به نفهمی زده. وقتی چند سال است بارندگی نشده. محصولی نیست. رعیت بیچارهای مثل من که در خرج زن و بچهاش مانده کجا مالیات بدهد! - زن یک استکان چای برای شوهرش ریخت و گفت:

- خودت را ناراحت نکن! خدا بزرگ است. ان شاءالله درست می‌شود. سید آهی کشید و گفت: - - گمان نکنم درست شود. این کلاف سردرگم بازشدنی نیست. - صبح روز بعد مأمور وصول مالیات کارش را شروع کرد. دفتر و دستکش را برداشت و همراه کدخدا راهی خانه‌های نراق شد. کیسهای همراهش بود مالیاتها را که می‌گرفت داخل آن می‌ریخت. سر ظهر نوبت به خانهی سید یحیی رسید. سید تازه از مزرعه آمده بود. سرو صورتش خاک آلود بود مأمور دفترش را نگاه کرد وگفت:

- امسال هم به اندازهی پارسال مالیات بده. مبلغش را اضافه نکردم تا به زحمت نیفتی! - سید یحیی با درماندگی گفت:

- به جدم قسم آه در بساط ندارم! - مأمور با عصبانیت گفت:

- من این حرفها سرم نمی‌شود. رعیت وظیفه دارد مالیاتش را بپردازد. اگر مالیات نباشد مملکت چطور اداره می‌شود؟ سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. بیخود التماس نکن. مالیات را بده خودت را خلاص کن! - - لااقل چند روز مهلت بده. از جدم رسول خدا شرم کن! - مأمور با صدای بلند خندید و گفت:

- اگر کاری از دست جدت برمیآید بگو یا شر مرا از سرت کوتاه کند یا حاجت تو را برآورده کند! یک روز به تو مهلت می‌دهم تا پول را جور کنی. اما باید ضامن معرفی کنی! - کدخدا سرفهای کرد و گفت:

- من ضامنش می‌شوم! - مأمور هنگام خارج شدن از اتاق سربرگرداند و به سید یحیی گفت:

- اگر فردا اول صبح مالیات ندهی؛ کثافت به حلقت می‌ریزم. به جدت بگو هر کاری می‌تواند انجام دهد! - عصر آن روز سید یحیی به هر دری زد نتوانست پول قرض بگیرد. شب هنگام خسته وناامید به خانه برگشت. زن پرسید:

- چکار کردی؟ - - هیچی! - - فردا مأمور می‌آید. - - واگذارش می‌کنم به جدم! - شب هنگام مأمور مالیات بعد از خوردن شام می‌خواست در اتاق بخوابد اما هوا گرم بود. کدخدا گفت:

- بگویم جایتان را بالای پشت بام بیاندازم؟ خنک است! - مأمور به نشانهی موافقت سرش را تکان داد. رختخوابش را بالای پشت بام پهن کرد. از پله‌ها بالا رفت. نسیم خنکی می‌وزید. خیلی زود خوابش برد. غذای چرب و نرمی خورده بود. نیمه‌های شب از خواب بیدار شد. باید به دستشویی می‌رفت. خواب آلود بود. در تاریکی شب اشتباهی به سمت انتهای پشت بام رفت. پایش را روی ناودان گذاشت. با ناودان پایین آمد و داخل چاه مستراح پشت خانهی کدخدا افتاد. فریاد کشید و کمک خواست. اما مردم خواب بودند. در میان نجاسات چاه دست و پا می‌زد. کثافات زیادی به حلق رفت. ساعتی بعد بی حرکت بر جای ماند. صبح روز بعد کدخدا هر چه منتظر ماند مأمور از پشت بام پایین نیامد. از پله‌ها بالا رفت تا بیدارش کند اما متوجه شد رختخواب خالی است. نگاهی به اطراف انداخت. ناگهان متوجه شد ناودان بزرگ پشت بام کنده شده. به سمت انتهای پشت بام رفت و پایین را نگاه کرد. از دیدن صحنه مقابل رویش وحشتزده شد. مأمور مالیات با شکم ورد کرده و چشمهای از حدقه درآمده درمیان کثافات چاه بود. دهان نیمه بازش پر از نجاسات شده بود. کدخدا به یاد روز قبل افتاد و حرفهایی که مأمور به سید یحیی زده بود.

«اگر فردا اول صبح مالیات ندهی کثافت به حلقت می‌ریزم! به جدت بگو هر کاری می‌تواند انجام دهد!»

کار خدا

آن روز عین الدوله صدراعظم ناصر الدین شاه برای دیدار شاه به شمس العماره رفته بود. پس از ملاقات با شاه سوار کالسکه شد و به خانه برگشت. احساس کسالت می‌کرد. باید استراحت می‌کرد. خانهی بزرگ او با شمس العماره فاصلهی چندانی نداشت. کالسکهچی مقابل خانه نگه داشت. عین الدوله پیاده شد. درویشی بیرون خانه روی قطعه پوستی نشسته بود و جملهای را مدام تکرار می‌کرد:

- کار خوب است عین الدوله درست نماید! - صدر اعظم نیم نگاهی به او انداخت و وارد خانه شد. در همین موقع درویش دیگری آمد و مقابل درویش اول نشست. شب هنگام در خانهی عین الدوله مهمانی بزرگی برپا بود. آشپز صدر اعظم غذای مفصلی پخته بود. برنج و مرغ مخصوص، دعوت شدگان همه از اعیان و بزرگان و رجال دولت بودند. در سالن پذیرایی پشت میز بزرگ غذاخوری نشسته بودند. خدمهی خانه سفرهی شام را آماده کردند. بعد از شام مهمانها تک تک پراکنده شدند. در این موقع عین الدوله متوجه شد دو نفر ازخدمتکاران در گوشی با هم صحبت می‌کنند. آنها در حین صحبت می‌خندیدند. یکی از آن دو نفر پیشکار مخصوص صدراعظم بود. عین الدوله عصای آبنوسش را تکان داد و پیشکارش را احضار کرد. پیشکار مخصوص نزدیک شد. دست به سینه ایستاد و با احترام گفت:

- فرمایشی داشتید جناب صدراعظم؟ - - باز که شما دارید در گوشی صحبت می‌کنید! به چه می‌خندید؟ - - قربان از صبح زود درویشی آمده درب خانه نشسته پشت سرهم جملهای را تکرار می‌کند. - - عین الدوله سرفهای کرد و گفت: - - درویش را دیدم. ذکرش را هم شنیدم. می‌گفت کار خوب است عین الدوله درست نماید. این که خنده ندارد! - - حضرت اشرف! خندهی ما به خاطر او نیست! - - پس به خاطر چیست؟ - - درویش دیگری آمده روبروی او نشسته اما ذکرش با این یکی از زمین تا آسمان فرق دارد! - - عین الدوله با کنجکاوی پرسید: - - جانت دربیاید. بگو آن یکی چه می‌گوید! - - می‌گوید کار خوب است. خدا درست کند! - عین الدوله به فکر فرورفت. پیشکار مخصوص همچنان دست به سینه ایستاده بود که با صدای صدراعظم به خود آمد.

- برو ظرفی برنج و مرغ با کیسهای اشرافی بیاور. - پیشکار رفت و خیلی زود با ظرف غذا و کیسهای اشرفی بازگشت.

عین الدوله به مرغ داخل ظرف اشاره کرد.

- کیسه را باز کن و سکه‌های طلا را داخل شکم مرغ پنهان کن! - پیشکار به دستو راعظم عمل کرد و بعد سرش را بالا گرفت و گفت:

- قربان حالا چکار کنم؟ - عین الدوله پوزخندی زد وگفت:

- غذا را ببر برای درویشی که می‌گوید کار خوب است عین الدوله درست کند! - - اطاعت می‌شود. - پیشکار از میان حیاط بزرگ خانه گذشت. در را باز کرد. ظرف غذا را به درویش داد و برگشت. درویش دلش می‌خواست غذا را بخورد اما از صبح دل درد داشت. می‌ترسید حالش بدتر شود. نگاهی به درویش دیگر انداخت و گفت:

- این برنج و مرغ را می‌خری؟ - - چند می‌فروشی؟ - - نیم قران! - - قبول است. می‌خرم. کار خوب است خدا درست کند! - درویش دوم پول را داد و ظرف غذا را گرفت. سرجایش نشست و مشغول خوردن شد. ناگهان متوجه شد داخل شکم پر از سکه‌های طلاست. غذا را داخل کشکول ریخت و بی آن که حرفی بزند بلند شد و با سرعت از آن جا دور شد. صبح روز بعد وقتی عین الدوله ازخانه بیرون آمد نگاهش به درویش افتاد که د رحال تکرار جملهی روز قبل بود.

- کار خوب است عین الدوله درست کند! - صدر اعظم پیشکار مخصوصش را صدا زد و گفت:

- مگر دیشب ظرف غذا را به این بندهی خدا ندادی؟ - پیشکار به صورت درویش خیره شد و گفت:

چرا قربان به همین یکی دادم!

عین الدوله به سمت درویش رفت و گفت:

- باز هم که این جا نشستهای! مگر دیشب ظرف غذا را نگرفتی؟ - - جناب صدراعظم! دل درد داشتم. غذا را به درویش دیگر فروختم! - - عین الدوله نگاهی به اطراف انداخت و گفت: - - تو که این جا تنهایی! پس آن یکی کو؟ - - شبانه از این جا رفت! - صدر اعظم با عصبانیت بر سر پیشکارش فریاد کشید:

- بزن این پدر سوخته را از این جا دور کن. کار خوب است خدا درست کند. عین الدوله خر کیست! - دست انتقام

نزدیک غروب به تمام سلولها و بندها سرزد و زندانیان را سرشماری کرد. همه چیز مرتب بود. آخرین بندی که بازدید کرد بند محکومین به اعدام بود. یکی از بستگانش هم جزو همین محکومین بود. او با دیدن رئیس زندان نزدیک شد و طوری که بقیه متوجه نشوند آهسته گفت:

- دلم برای زن و بچهام تنگ شده. اجازه بده بروم ورامین. فردا شب برمیگردم. - - بسیار خوب برو ولی به موقع برگرد. - - زندانی که صورتش از شدت خوشحالی گل انداخته بودگفت: - - ای به چشم! خیالتان راحت باشد. - اواخر شب بود. رئیس زندان آخرین سفارشها را به نگهبانان کرد و از زندان خارج شد. وقتی به خانه رسید شامش را خورد و خیلی زود خوابید خسته بود. صبح زود لباسش را پوشید که به محل کار برود. زنش گفت:

- چرا این لباس را پوشیدی؟ - - مگر اشکالی دارد؟ به این تمیزی! - - زن خندید و گفت: - - امروز اول ماه است! شاه برای سرکشی به زندان می‌آید. - - رئیس زندان با دست به پیشانیاش زد وگفت: - - بدبخت شدم! - - اتفاقی افتاده؟ - - به آن قوم و خویش ورامینی مرخصی دادم به زن و بچهاش سربزند. - - خوب برمیگردد! - - شب برمیگردد. ناصرالدین شاه و اطرافیانش یک ساعت دیگر به زندان می‌آیند. آمار زندانیان را می‌دانند! حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ - - اول یک لباس آبرومند بپوش. در راه یک فکری بکن. - رئیس زندان لباسش را عوض کرد و از خانه خارج شد. در همین موقع همسایهی قصابش را دید. همه چیز را برای او تعریف کرد و با التماس گفت:

- همسایهی عزیز جوانمردی کن و مرا از مرگ نجات بده. چند دقیقه جزو زندانیان باش تا آمار درست باشد. شاه که رفت تو هم برو دنبال کار خودت! - قصاب با شک و تردید گفت:

- اشکال ندارد اما مطمئنی مشکلی پیش نمی‌آید؟ - - خیالت راحت باشد! - ساعتی بعد آن دو در زندان بودند. زندانیان به صف شدند. ناصرالدین شاه سرساعت آمد. عدهای او را همراهی می‌کردند. جلاد مخصوص هم با شاه بود. آخرین صفی که شاه بازدید کرد صف محکومین به اعدام بود. مرد قصاب در همین صف ایستاده بود. شاه عادت داشت در هر مرحله بازدید به یکی از زندانیان محکوم به اعدام اشاره می‌کرد. این اشارهی او به معنای اجرای حکم برای آن محکوم بود. نگاه شاه در بین زندانیان به مرد قصاب افتاد که در اثر خوب خورد و خوشگذرانی تنی فربه داشت. شاه به او اشارهای کرد و از آن جا گذشت. جلاد جلو آمد و با دستهای نیرومندش گردن قصاب را گرفت و او را به طرف محل اعدام برد. مرد قصاب که فکر می‌کرد همه چیز شوخی است مقاومتی نکرد. اما وقتی جلاد شمشیرش را از غلاف بیرون کشید فهمید اگر دیر بجنبد کشته خواهد شد. نگاهی به اطراف انداخت تا رئیس زندان را پیدا کند. اما او همراه شاه از زندان خارج شده بود. با خواهش و التماس به پای جلاد افتاد و همه چیز را برای او تعریف کرد وگفت:

- به خدا هر چه گفتم عین حقیقت است. از کشتن من صرف نظر کن! - جلاد گفت:

- از ظاهرت معلوم است آدم دروغگویی نیستی ولی فرمان شاه باید اجرا شود. من مامورم و معذور. - - صبر کن رئیس زندان برگردد. او همه چیز را می‌داند. من به جای یک نفر دیگر دارم اعدام می‌شوم! - جلاد شمشیر به دست به مرد قصاب نزدیک شد و گفت:

- فرمان شاه باید بدون معطلی اجرا بشود و گرنه خود من هم مجازات می‌شوم. اصلاً بگوببینم تو چکار کردی که به این سرنوشت دچار شدی؟ قبلاً جنایت مرتکب نشدی؟ گناه بزرگی نکردی؟ بگو تا من هم طوری خلاصت کنم که اصلاً درد نکشی! - مرد قصاب به فکر فرورفت و بعد گفت:

- جوان که بودم همراه دوستانم برای شنا به یکی از استخرهای دربند رفتیم. من در استخر مشغول شنا بودم. دوستانم بعد از آب تنی رفتند. پسربچهای هم در میان استخر شنا می‌کرد. من از آب بیرون آمدم. او هم که خسته شده بود خودش را به کنارهی استخر رساند. رمقی برایش نمانده بود. دستش را به لبهی استخر گرفت. تا بالا بیاید. من که آن بالا بودم خواستم تفریح کنم. به طرفش رفتم. با پا دستش را پس زدم. داخل آب افتاد. دوباره خواست بالا بیاید. نگذاشتم. بیچاره التماس می‌کرد و کمک می‌خواست. توجهی نکردم. نمی‌دانم چه حالی به من دست داده بود که از حالت بین مرگ و زندگی او لذت می‌بردم. آن قدر سماجت به خرج دادم که طفلک غرق شد و جسدش روی آب قرار گرفت. من هم ترسیدم و از آن جا فرار کردم! - داستان مرد قصاب که به این جا رسید؛ چشمان جلاد مثل دو کاسهی خون شد و فریاد کشید:

- وای برتو! آن پسر بیگناه برادر کوچک من بود. تو قاتل او هستی. سالها بود دنبال علت مرگش می‌گشتم. حالا برایم روش شد خوشحالم که قاتل برادرم به دست خودم مجازات می‌شود. برای مرگ آماده باش! - جلاد این را گفت و شمشیرش را بالا برد و فرود آورد.

مکافات عمل

پیرمرد کاروانسرا دار بیرون کاروانسرا روی چهارپهی چوبی نشسته بود و رفت و آمد مردم را تماشا می‌کرد. مرد قصابی که در همسایگی کاروانسرا مغازه داشت گوسفندی را کشته بود و مشغول کندن پوست آن بود. پیرمرد کارهای مرد قصاب را زیر نظر داشت. ساعتی بعد سگی که همیشه در آن حوالی پرسه می‌زد به مغازهی قصابی نزدیک شد. تکه استخوانی داخل مغازه روی زمین افتاده بود. سگ استخوان را به دندان گرفت. دراز کشید و مشغول خوردن آن شد. مرد قصاب که در حال خورد کردن گوشتها بود با دیدن سگ عصبانی شد. ساطور را روی پیشخوان گذاشت و چوب جارو را از کنار مغازه برداشت. حیوان بیچاره فرصت فرار پیدا نکرد. تا آمد به خودش بجنبد ضربات چوب با سرعت بر سرو وصورت و دست و پایش فرود آمد.

مرد قصاب در حال زدن فحش می‌داد. سگ از درد زوزه می‌کشید اما راهش بسته بود و نمی‌توانست از مغازه خارج شود.

- بی صاحب مانده! اگر یک بار دیگر این طرفها پیدایت شود خودم سلاخیات می‌کنم! سرانجام سگ به هر زحمتی بود از چنگ مرد قصاب فرار کرد. لنگ لنگان خودش را به دالان کاروانسرا رساند و همان‌جا روی زمین افتاد. مرد قصاب چوب به دست به سمت دالان دوید اما پیرمرد جلویش را گرفت. - - داری چکار می‌کنی؟ تو که حیوان بیچاره را کشتی! ولش کن. - - مگر قحطی است راه مغازهی ما را بلد شده. - مرد قصاب این را گفت و به مغازهاش برگشت. چوب جارو را کناری گذاشت و ساطور به دست مشغول خوردن کردن گوشتها شد. پیرمرد به سمت سگ رفت. حیوان بیچاره مچاله شده بود. دست و پایش می‌لرزید. بدنش سیاه و کبود شده بود. توان حرکت نداشت. پیرمرد به داخل کاروانسرا رفت. اما خیلی زود برگشت. نان و آبی جلوی سگ گذاشت و با روغن مشغول چرب کردن دست و پای او شد. کارش که تمام شد دوباره روی چهارپایه نشست. مشتریها تک تک می‌آمدند و از مرد قصاب گوشت می‌خریدند. بعضیها پول نقد می‌دادند. آنها هم که گوشت نسیه می‌بردند؛ مرد قصاب روی تکه چوبی برایشان علامت می‌گذاشت. سر ظهر پسر نوجوانی وارد مغازه قصابی شد. پیرمرد کاروانسرادار او را شناخت.

پسر میرغضب بود. مرد قصاب برایش گوشت کشید و داخل ترازو گذاشت. پسرک نگاهی به گوشتهای داخل ترازو انداخت و با اعتراض گفت:

- آقا دنبه کم گذاشتی. - - قصاب مغرور که پسرک را نشناخته بود و فکر می‌کرد او از یک خانوادهی معمولی است با تمسخر گفت: - - شازده! اگر فکر می‌کنی کم است بیا از دنبهی خودت قطع کنم رویش بگذارم! - او بعد از گفتن این حرفها با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. پسرک گوشت را گرفت. پولش را داد و با ناراحتی از آن جا دور شد پیرمرد کاروانسرادار تعجب کرد. مطمئن بود مرد قصاب پسرک را نشناخته و گرنه چنین برخوردی با او نمی‌کرد. کمی بعد پسر همراه پدرش برگشت. میرغضب هیکل بسیار درشتی داشت. سبیلهایش ازبناگوش دررفته بود. موهای سرش را تراشیده بود. پسرک با دست مرد قصاب را نشان داد. میرعضب وارد قصابی شد. مرد قصاب با دیدن او گفت:

- سلام جناب میرغضب باشی! امری داشتید؟ - میرغضب پوزخندی زد و گفت:

- امر که نه ولی یک عرض کوچولو داشتم! - - در خدمت شما هستم! - در این هنگام نگاه میرغضب به دستهی جارو افتاد. آن را برداشت و بدون این که حرفی بزند چوب را بلند کرد و محکم بر سر مرد قصاب کوبید. قصاب از درد نعرهای کشید و روی زمین افتاد. شدت ضربه به حدی بود که سرش گیج رفت و چشمانش تار شد. ضربات چوب به حدی بود که سرش گیج رفت و چشمانش تار شد. ضربات چوب بی محابا بر سر و صورت و دست و پایش فرود می‌آمد. قدرت دفاع نداشت. مردم مقابل مغازه جمع شده بودند اما از ترس میرغضب جرئت نمی‌کردند نزدیک شوند. تا این که خود میرغضب دست از زدن مرد قصاب برداشت. از مغازه بیرون آمد. دست پسرش را گرفت و از آن جا دور شد. پیرمرد کاروانسرادار جمعیت را شکافت و پیش رفت. مرد قصاب با سرو صورت خونآلود روی زمین افتاده بود. دست و پایش می‌لرزید وناله می‌کرد. توان حرکت نداشت. مردم با کنجکاوی بالای سرش جمع شده بودند. هرکس چیزی می‌گفت. یک نفر گفت:

- چرا از میرغضب کتک خوردی؟ - دیگری گفت:

- شاید گوشت بد فروخته - پیرمرد کاروانسرا دار لبخندی زد و از آن جا دور شد.

نگاهش به سگ افتاد که در سایهی دالان کاروانسرا به خواب رفته بود. طولی نکشید که خانوادهی مرد قصاب آمدند و او را به هرزحمتی بود با دست و پای شکسته به خانه بردند. روزها پشت سر هم می‌گذاشت. مغازه قصابی تعطیل بود. همسایه‌ها می‌گفتند خانوادهی مرد قصاب طبیب و شکسته بند بربالین او بردهاند درست چهل و پنج روز بعد حال سگ خوب شد. کمی راه رفت و برای پیرمرد دم تکان داد. پیرمرد کاروانسرادار که مثل همیشه روی چهارپایهی چوبی نشسته بود؛ نگاهش به مرد قصاب افتاد که لنگ لنگان از انتهای خیابان نزدیک می‌شد. مرد قصاب موقع بازکردن در مغازه از خجالت سربرگرداند تا پیرمرد او را نبیند. در همین موقع سگ عوعویی کرد دمی تکان داد و در انتهای گذر از نظر پیرمرد کاروانسرادار ناپدید شد.

قسم دروغ

با شروع بارانهای پاییزی هوا رفته رفته سردتر می‌شد. گونیهای گندم را بار الاغ کردم تا به آسیاب نزدیک باغ تولیت ببرم. سرو کهنسال نزدیک امامزاده احمد قاسم شاخه‌هایش را به اطراف گسترده بود. از میان کوچه باغها گذشتم. برگ درختان ریخته بود. صدای قارقار کلاغها از دوردست به گوش می‌رسید. ساعتی بعد به آسیاب رسیدم. پیرمرد آسیابان نبود. پسرش گندمها را برایم آرد کرد. می‌دانست با پدرش سلام و علیک دارم. سراغ پیرمرد را گرفتم. لباسهای آردیاش را تکاند و با لحنی بغض آلود گفت:

- مگر خبر ندارید؟ پدرم مریض احوال است! بیشتر از یک ماه است در خانه بستری شده. - پیرمرد آسیابان از دوستان قدیمی پدرم بود. روز بعد به دیدنش رفتم. خانهاش درمحلهی یخچال قاضی نزدیک گذرخان بود. خوشحال شد. لحاف کرسی را کنار زد و به پشتی تکیه داد. رنگ صورتش زرد شده بود. دستهایش می‌لرزید. سرفهای کرد و گفت:

- راضی به زحمت شما نبودم. خدا رحمت کند پدرت را رفیق خوبی بود! - میوه‌هایی را که از گذرخان گرفته بودم روی کرسی گذاشتم و گفتم:

- شرمنده! تا دیروز از مریضی شما بی خبر بودم. رفتم اسباب از پسرتان شنیدم. خدا بد ندهد. شما که سالم و سرحال بودی! - - بد نبینی! این مریضی گوشمالی خداست! - پیرمرد بعد از گفتن این حرف سکوت کرد. متوجه منظورش نشدم. لحظهای بعد تکه زغالی برداشت و خطی روی دیوار کشید. نگاهم به دیوار افتاد. پر از خط بود. پیرمرد به خط‌ها اشاره کرد و گفت:

- بی زحمت اینها را بشمر ببین چند تاست! - خطها را شمردم و گفتم:

- سی و هفت تا. روی دیوار چوب خط کشیدید؟ - پیرمرد در بستر جابه‌جا شد و با صدایی لرزان گفت:

به یک بنده خدا بدهکار بودم. نداشتم بدهم. آن قدر سماجت کرد که دست آخر بدهیام را انکار کردم. کار به محکمه و قاضی کشید. رفتیم پیش آیت الله ملاحسین حرم پناهی. آقا از طلبکارم رسید ومدرک خواست. او هیچ رسید و مدرکی نداشت. کار به قسم خوردن کشید. من هم قسم خوردم به آن شخص بدهکار نیستم. آقا به من گفت یادت باشد اگر قسم دروغ خورده باشی چهل روز دیگر می‌میری! به حرف ایشان اعتنایی نکردم. فکر می‌کردم برای ترساندن من این حرف را زده. اما درست از فردای آن روز بیماریام شروع شد! برای آن که حساب روزها را داشته باشم هر روز یک خط روی دیوار می‌کشم تا سر چهل روز چوب خط عمرم پر شود! حالا می‌دانم سه روز دیگر بیشتر زنده نیستم. پیش پای شما پسرم را فرستادم سراغ آن بندهی خدا تا بیاید طلبش را بدهم و از او رضایت بگیرم! پیرمرد آهی کشید و دیگر چیزی نگفت. به فکر فرورفتم. می‌دانستم آقا ملاحسین بی حساب و کتاب حرف نمی‌زند. او عالمی بزرگوار و فقیهی پرهیزکار بود. امامت جماعت مسجد بالاسر و تصدی امور آستانهی مقدسه را برعهده داشت. حاکم شرع و قاضی شهر قم بود. خداحافظی کردم و از خانه خارج شد. در همین موقع پسر پیرمرد آسیابان و مرد طلبکار از راه رسیدند. سه روز بعد پیرمرد از دنیا رفت. البته قبل ازمرگ رضایت طلبکارش را گرفته بود و بدهیاش را پرداخت کرده بود.

ایثار

سال ۱۲۲۸ هجری شمسی به پایان خود نزدیک می‌شد. کوچه‌ها و خیابانهای اصفهان پر از جنازه بود. جنازهی کسانی که براثر گرسنگی و بیماری مرده بودند. ملا اسماعیل در محلهی تل واژگون یکی از محله‌های قدیمی و شرقی شهر زندگی می‌کرد. خانهی او کنار مسجد خان قرار داشت. ملا اسماعیل اهل نماز و مسجد بود. همسایهی روبروی او مردی صوفی به نام ملا اسماعیل قطب بود. آن شب ملا اسماعیل به خانهی خواهرش رفت تا قدری نان برای زن و بچه‌هایش بگیرد. نانها را از خواهرش گرفت. داخل کیسهای که همراه داشت ریخت و برگشت. سر کوچهشان که رسید چشمش به یکی از همسایه‌ها افتاد. زن جوانی بود که شوهرش سال قبل مرده بود. دو بچهی صغیر داشت. زن که بسیار هم زیبا بود نگاهی به کیسه انداخت و با التماس گفت:

- ملا اساعیل! بچه‌هایم از گرسنگی بی طاقت شدهاند. اگر همراهت نان داری قدری از آن را به من بده به آنها بدهم. در عوض من در اختیار شما هستم! - - ملا اسماعیل که دلش به حال زن سوخته بود گفت: - - بفرما همشیره این کیسهی نان برای تو. بگیر و به فرزندانت رسیدگی کن و در اختیار آنها باش! - زن کیسه را گرفت. درش را باز کرد. داخل آن را نگاه کرد و بعد با خوشحالی از آن جا دور شد. ملا اسماعیل وارد خانه شد. بچه‌ها منتظر بودند. وقتی او را دست خالی دیدند شروع به گریه کردند. ملا اسماعیل آنها را آرام کرد وگفت:

- عزیزان من اگر غذا می‌خواهید وضو بگیرید تا با هم به بالای پشت بام برویم. هر کدام دو رکعت نماز بخوانیم. بعد از نماز من دعا می‌کنم شما آمین بگویید. حتماً خدا برای ما غذا می‌رساند! - حاکم اصفهان به آشپزش دستور داده بود غذای مفصلی بپزد. غذا که آماده شد؛ نوکرش را صدا زد و گفت:

- دو نفر مأمور مسلح بردار این غذاها را ببر محلهی تل واژگون درب منزل جناب ملااسماعیل قطب تحویل بده و برگرد. متوجه شدی؟ - - بله حضرت والا! - نوکر سینی غذا را برداشت و همراه مأموران به راه افتاد. محلهی تل واژگون را بلد بود. اما تا بحال به منزل ملا اسماعیل قطب نرفته بود. فقط او را دیده بود که گاهی به دیدار حاکم می‌آمد. وقتی به محلهی تل واژگون رسید چشمش به پیرمردی افتاد. او را صدا کرد و گفت:

- عمو جان شما اهل همین محل هستید؟ - - بله! - - خانهی ملا اسماعیل کجاست؟ - پیرمرد به مسجد خان اشاره کرد و گفت:

- آن جاست، چسبیده به مسجد. - نوکر حاکم نزدیک رفت و در زد. لحظاتی بعد ملااسماعیل در را باز کرد. با دیدن نوکر حاکم و مأموران مسلح جا خورد. با ترس و لرز گفت:

- بفرمایید! - نوکر حاکم که فکر می‌کرد او خادم خانه است گفت:

- این غذاها را جناب حاکم برای ملااسماعیل دادهاند! - ملااسماعیل سینی غذا را گرفت. غذای داخل سینی داغ بود. هنوز از آن بخار بلند می‌شد. برنج وگوشت و مرغ و نان و سبزی. یک غذای اعیانی بود.

قحطی تمام شده بد. یک روز ملا اسماعیل قطب به دیدار حاکم اصفهان رفت. حاکم با احترام او را در بالای مجلس نشاند. ساعتی بعد وقتی دید او بابت غذای مخصوصی که برایش فرستاده تشکر و قدردانی نمی‌کند. فکر کرد غذا مورد پسندش نبوده به همین خاطر گفت:

- جناب قطب ببخشید غذای آن شب کم بود! - ملا اسماعیل قطب گفت:

- کدام غذا؟! - - من غذای مخصوص برای شما فرستادم. نوکرم آورد! - - کسی غذا نیاورد! - حاکم نوکرش را احضار کرد و با عصبانیت گفت:

- آن شب غذای جناب قطب را درب منزلشان تحویل ندادی؟ - - نوکر با ترس و لرز گفت: - - قربان به سرمبارک قسم همان شب تحویل دادیم! نشان به آن نشان که منزلشان چسبیده به مسجد خان بود! - - ملا اسماعیل قطب گفت: - - منزل ما روبروی مسجد خان است! آن جا منزل یک بندهی خدای دیگر است او هم اسم من است! - حاکم لبخندی زد وگفت:

- جناب قطب انگار آن غذا روزی شما نبوده! - حسینیهی ملک در خیابان ملک و نزدیک محلهی تل واژگون بود. ملا اسماعیل برای شرکت در مجلس روضه به آن جا رفته بود. ناگهان در میان جمعیت چشمش به مردی خوش سیما افتاد. مرد به او اشاره کرد. ملا اسماعیل از بین جمعیت عبور کرد و خودش را به او رساند. مرد گفت:

- با شما کار دارم. همراه من بیایید! - - ملا اسماعیل بی آن که چیزی بگوید همراه مرد از حسینیه خارج شد. آن دو در امتداد رودخانهی زایندهرود به راه افتادند. وقتی از شهر خارج شدند؛ مرد زیر درختی ایستاد و به ملا اسماعیل گفت: - - آن شب عجب کار خداپسندانهای انجام دادی؟ - - کدام شب؟ - - آن شب قحطی که تمام نانها را به مادر بچه‌های یتیم دادی! - - شما از کجا میدانی؟ - - ما همه جا به یاد تو هستیم! یادت هست از یکی از دهات اصفهان باری برای پدرت می‌آوردی. وسط راه بار از روی چهارپا روی زمین افتاد. کسی نبود کمکت کند. شماهم به تنهایی قادر نبودی آن را بار حیوان کنی. من آمدم و کمکت کردم! - ملا اسماعیل لحظهای به فکر فرورفت و بعد گفت:

- بله یادم آمد! - - مرد ادامه داد. - - یادت هست سه سال قبل با یکی از بستگانت بر سر قطعه زمینی اختلاف داشتی. مردم حق را به او دادند. با این که حق با تو بود. کارتان به قاضی و محکمه کشید. من آمدم تو را همراهی کردم. حقت را ثابت کردم و زمین را به تو برگرداندم. - ملا اسماعیل حرفهای مرد را تأیید کرد و با ارادتی خاص به او نگاه کرد مرد لبخندی زد و گفت:

- سرت را بلند کن و به آسمان نگاه کن! - ملا اسماعیل آسمان آبی را نگاه کرد. مرد با دست چپ اشارهای به آسمان کرد. ناگهان پرده‌ها از پیش چشم ملا اسماعیل برداشته شد و او گناهکارانی را دید که در حال عذاب برزخی بودند.

عذابهایی سخت و طاقتفرسا. بدنش از شدت ترس شروع به لرزیدن کرد. این بار مرد با دست راست اشاره کرد. صحنه عوض شد. ملااسماعیل ارواح مؤمنین را دید که در باغهای سبز بهشت برزخی در حال تفریح و استراحت بودند. مناظری که می‌دید آن قدر زیبا و شگفت‌انگیز بود که دلش می‌خواست همان لحظه پرواز کند و جزو آنها باشد. در این هنگام همه چیز به حالت عادی برگشت.

مرد نگاهی محبت آمیز به ملااسماعیل کرد و گفت:

- کدام سخن؟ - - امیرالمؤمنین علیهالسلام می‌فرماید: «همانا وحشتناکترین چیزی که بر شما می‌ترسم هواپرستی و آرزوهای دراز است. پس از این دنیا توشه برگیرید تا فردا خود را با آن حفظ نمایید.» - مرد این را گفت و خداحافظی کرد و رفت.

هدیهی دوست

آقا شیخ غلامحسین اهل داراب فارس بود. سال ۱۳۰۴ ش به نجف آمد. در یکی از مدارس علمیهی همجوار حرم امیرمومنان علیهالسلام حجرهای گرفت و مشغول تحصیل علوم دینی شد. آن روز ظهر مثل همیشه راهی مسجد محل شد تا نماز ظهر و عصرش را به جماعت بخواند. مسجد نزدیک حرم حضرت علی علیهالسلام بود. بین دو نماز مردی لاغر اندام با صورتی استخوانی و لباسهای مندرس از بین صفوف نماز گذاشت. مقابل نمازگزاران ایستاد؛ و با صدایی لرزان شروع به صحبت کرد.

- زن و بچهام گرسنهاند! به من کمک کنید. خدا عوضتان بدهد. - مرد فقیر همچنان به جمعیت حاضر در مسجد التماس می‌کرد.

اما هیچ‌کس به او کمکی نکرد. نماز دوم که تمام شد مردم مسجد را ترک کردند. آقا شیخ غلامحسین دست در جیب کرد و سکهای یک ریالی را بیرون آوردمیخواست با آن ناهار ظهرش را تهیه کند با خود اندیشید:

- اگر این فقیر راست بگوید و واقعاً تنگدست باشد و زن و بچهاش بدون غذا باشند من چه جوابی نزد خدا دارم؟ - سکه را در مشت فشرد. کف دستش عرق کرده بود. دو دل بود. همچنان سرجایش نشسته بود. دوباره به فکر فرورفت. ندایی از درون به او می‌گفت:

- فکر کن امروز روزه گرفتی! گرسنگی را تحمل کن. - از جا بلند شد و به سمت فقیر رفت. سکهی یک ریالی را به او داد وگفت:

- بیا برادر! شرمنده بیشتر از این نداشتم. - مرد فقیر با خوشحالی سکه را گرفت و گفت:

- دشمنت شرمنده باشد! اجرت با مولی علی علیهالسلام ان شاءالله خدا به همین زودی زود عوضش را به تو بدهد. بعد از رفتن مرد فقیر آقا شیخ غلامحسین هم از مسجد خارج شد. بین راه به نانوایی رسید. ایستاد و نگاه کرد. مردم در حال خرید نان بودند. بوی نان تازه در هوا پیچیده بود. برای یک لحظه شیطان وسوسهاش کرد. - - اگر پولت را به آن مرد نداده بودی، الان نان تازه می‌خریدی و نهار داشتی! - در حالی که زیر لب با خودش زمزمه می‌کرد از نانوایی دور شد.

- ای شیطان ملعون! دست از سرم بردار. من پولم را در راه خدا دادهام و پشیمان نیستم. - کمی جلوتر به مغازهی میوهفروشی رسید. قدمهایش شل شد. میوهفروش در حال مرتب کردن میوه‌ها بود. دوباره شیطان به سراغش آمد و مشغول وسوسه شد.

- چه میوه‌های خوشمزه و آبداری! اگر پولت را بذل و بخشش نکرده بودی الان میوهی تازه می‌خریدی! - دوباره شیطان را لعنت کرد و به راهش ادامه داد. به مدرسه رسید وارد حجرهاش شد. کتابی را از روی تاقچه برداشت. اما گرسنه بود و آمادگی درس خواندن نداشت چند وقت پیش به بیماری سختی مبتلا شده بود. برای معالجه هر چه پول داشت خرج کرد. حتی بعضی از وسایل حجره را هم فروخت و پولش را صرف مدارا کرد. رفقایش وقتی متوجه شدند دیگر چیزی در بساط ندارد به او کمک کردند تا بهبود پیدا کند. مادر برایش از ایران با واسطه پول حواله می‌کرد. اما مدتی بود از پول حوالهای هم خبری نبود. امروز آخرین سکهاش را به مرد فقیر داده بود. در این هنگام صدایی از پشت در حجره به گوش رسید. کسی او را صدا می‌کرد.

- آقا غلامحسین! آقا غلامحسین! - در حجره را باز کرد. مردی غریبه پشت در بود. سینی بزرگی در دست داشت که رویش را پوشانده بود. مرد گفت:

- این هدیه است. بگیرید! - سینی را گرفت. کنجکاو بود. نمی‌دانست داخل آن چیست مرد خداحافظی کرد و رفت. به اتاق برگشت. با خود اندیشید.

- یعنی این هدیه را چه کسی داده است؟ - کاش از مرد غریبه می‌پرسید. روی زمین نشست. پارچه را از روی سینی برداشت. باور کردنی نبود. داخل آن یک پیراهن، یک بشقاب پر از خرمای بی هسته و ۵ تومان پول بود! شیطان را لعنت فرستاد و گفت:

- ای ملعون! چقدر مرا وسوسه کردی که پشیمانم کنی. به لطف خدا موفق نشدی. من با یک ریال نمی‌توانستم این خوراک و پیراهنی را که به آن نیاز داشتم تهیه کنم. خداوند در برابر آن یک ریال ۵۰ ریال در این دنیا به من داد. پس در آخرت چه خواهد کرد؟ -

اسب سیاه

بهار با تمام زیباییهایش از راه رسید. برف زمستانی هنوز برفراز کوه سبلان دیده می‌شد. خاتون تخممرغها را از لانهی مرغها جمع کرد و داخل سبد ریخت. خانهی او در حاشیهی شهر اردبیل بود. دو دختر خردسال داشت. شوهرش سال پیش مرده بود. اسب سیاه رنگی کنار باغچه در حال خوردن علف بود. خاتون سبد تخم مرغ و ظرفهای ترشی را به حیاط آورد تا با نانهای محلی که روز قبل پخته بود به بازار ببرد و بفروشد. خرج زندگیاش را از همین راه درمیآورد. خورجین را روی اسب گذاشت. آمادهی رفتن بود که صدای در خانه بلند شد. در را که باز کرد جا خور مأمور مالیات بود. مأمور کیفش را باز کرد. کاغذی را بیرون آورد. نگاهی به آن انداخت و گفت:

- آباجی! باید مالیات بدهی. دفعهی قبل که آمدم سه ماه وقت گرفتی وقتت تمام شده! - خاتون با التماس گفت:

- ندارم! از کجا بیاورم؟ برو سراغ پولدارها! - - فقیر و پولدار ندارد. همه باید مالیات بدهند اگر مالیات نباشد اعلی حضرت رضا شاه چگونه مملکت را اداره کنند؟ - - تو اگر بخواهی می‌توانی مالیات نگیری. قلم و کاغذ دست خودت است یک خط روی اسم من بکش! - - برایم مسئولیت دارد؟! - مأمور در خانه چوبی خانه را کنار زد و وارد حیاط شد. خاتون با ناراحتی گفت:

- به پیر به پیغمبر ندارم! شوهرم مرده، بچهی صغیر دارم! - - برای من روضه نخوان! دولت روضهخوانی را ممنوع کرده! می‌خواهم بگردم ببینم اینجا چیز دندانگیری پیدا می‌شود به جای پول نقد ببرم! - در این هنگام نگاه مأمور به اسب سیاه افتاد. به طرف اسب رفت تا طناب آن را از درخت باز کند. خاتون به سمت او دوید.

- داری چکار می‌کنی؟ زندگی من و بچه‌هایم به این اسب بند است. - مأمور خاتون را هل داد و با عصبانیت گفت:

- برو کنار! مثل این که نمیدانی با چه کسی طرفی! من مأمور دولت هستم! - او بعد از گفتن این حرف طناب را باز کرد و حیوان را به کوچه برد. خاتون درمانده و ناامید دنبالش راه افتاد.

- تو را به حضرت عباس قسم می‌دهم اسب را نبر! - مرد در حالی که حیوان را سوار می‌شد گفت:

- حضرت عباس ۱۴۰۰ سال پیش مرده! از مرده که کاری برنمیآید! - اسب چند قدم برداشت. اما ناگهان شیه‌های کشید. روی دو پا بلند شد و سوارش را به زمین زد. خاتون آهسته نزدیک رفت. چند بار مأمور را صدا کرد اما جوابی نشنید خودش را به خانه کدخدا رساند. همه چیز را تعریف کرد و او را بالای سر مأمور آورد. کدخدا صورت سیاه شدهی مرد را که دید سری تکان داد و گفت:

- لااله الا الله! مرده. تمام کرده! آباجی شما برو خانه من چند نفر را می‌فرستم جنازه را به شهر ببرند. خودم برایت برگهی استشهاد محلی پر می‌کنم. نگران نباش. - آن روز خاتون دیرتر از همیشه به بازار رفت. مردم در حال صحبت بودند خبر کشته شدن مأمور مالیات به سرعت در اردبیل پخش شده بود. جنازهاش را به بازار آورده بودند تا همه ببینند.

تجارت پرسود

روستای کوهستان با بهشهر فاصلهی چندانی نداشت. چشماندازهای طبیعی، کوه‌های سرسبز، چشمه‌های متعدد و باغهای انبوه مرکبات زیبایی آن را دو چندان کرده بود. آیت الله کوهستانی اهل همین روستا بود. در جوانی برای ادامه تحصیلات حوزوی راهی نجف اشرف شد. پس از اخذ درجهی اجتهاد به ایران بازگشت. او تصمیم گرفته بود در روستای زادگاهش حوزهی علمیهای تأسیس کند. به همین خاطر وقتی از نجف به کوهستان آمد تصمیمش را با همسرش در میان گذاشت و گفت:

- حاضری در حق طلاب مادری کنی و من هم پدری تا آنها را تربیت کنیم و نزد پروردگار روسفید باشیم؟ - - جواب آن بانوی نیک نهاد مثبت بود و این گونه بود که در سال ۱۳۱۲ شمسی، در اوج خفقان رضاخانی حوزهی علمیهی کوچک روستای کوهستان شکل گرفت. طلاب علاقهمند از شهرها و روستاها مازندران عازم آن حوزهی کوچک اما پربرکت شدند. طلاب نوجوان و جوان آیت الله کوهستانی را پدر معنوی خود می‌دانستند و از شدت علاقه او را آقاجان صدا می‌کردند. همسر آقاجان هم برای طلاب نوجوان و جوان همچون مادری دلسوز و مهربان بود. همه را فرزند خود می‌دانست. هر طلبهای که احساس گرسنگی می‌کرد و در حجرهاش چیزی نداشت به این مادر مهربان ودلسوز مراجعه می‌کرد و او با محبت و خوشرویی از غذاهای منزل در اختیارش می‌گذاشت و کسی را ناامید برنمیگرداند. برایش فرقی نداشت طلبه روستایی باشد یا شهری. از طبقات محروم و فقیر باشد یا ثروتمند. همه را یکسان می‌نگریست و به آنها علاقه داشت. به خاطر همین محبتهای بیدریغ ومادرانه بود که طلاب او را همچون مادر خود می‌دانستند و ننه جان صدایش می‌کردند. - پاییز با تمام زیباییهایش از راه رسیده بود. برگ زرد درختان روی زمین ریخته بود. باد سردی از جانب کوهستان می‌وزید. آسمان پر از ابرهای خاکستری بود و پرنده‌های مهاجر خبر از زمستانی سرد می‌دادند آن روز صبح دو تن از فرزندان خردسال آقاجان به حمام رفته بودند. ننه جان برای گرم کردن فضای سرد حمام مقداری زغال آتش کرد. منقل را داخل حمام برد و خودش برای رسیدگی به کارهای منزل آنها را تنها گذاشت. زغالها کاملاً آتش نگرفته بود. گاز زغال بچه‌ها را بیهوش کرد. صدای آنها در اثر خفگی د رسینه حبس شده بود و نمی‌توانستند از کسی کمک بخواهد. در همین موقع آقا جان که به طور اتفاقی از آن جا می‌گذشت. متوجه شد صدای ناله‌های ضعیفی از داخل حمام می‌آید. با سرعت در حمام را باز کرد و دید فرزندانش بیحال داخل حمام افتادهاند. فوراً هر دو را بیرون آورد و مقداری آب به صورتشان پاشید. بچه‌ها به هوش آمدند و از مرگ حتمی نجات پیدا کردند. آقا جان نجات یافتن دو فرزندش را بی حکمت نمی‌دانست به همین خاطر در جست و جوی علت آن برآمد. از مادرشان پرسید:

- شما امروز چه کاری خیری انجام دادهاید؟ - - ننه جان کمی فکر کرد و بعد گفت: - - کار خاصی نکردم. فقط اول صبح دو نفر از طلبه‌ها برای گرفتن نان مراجعه کردند. به هرکدامشان یک قرص نان دادم! - آقا جان که متوجه جریان گردیده بود. لبخندی زد و گفت:

- دو قرص نان دادی در مقابلش دو تا بچه گرفتی! معاملهی پرسودی کردی. -

طغیان

پیرمرد جثهای نحیف و صورتی استخوانی داشت. عمامهی سادهای به سرش بسته بود و عبایی وصلهدار بر دوش گرفته بود. آن روز هم مثل همیشه عازم زیارت امامزاده محمد عابد بود. امامزاده نزدیک شهر اراک بود. زیارتش که تمام شد. پای پیاده به منطقهی گراو در پایین شهر اراک رفت. آن جا مزرعهی کوچکی داشت. کنار باغش آب انباری برای استفادهی عموم ساخته بود. درآمد باغ را صرف فقرا و نیازمندان می‌کرد. وقتی به مزرعه رسید مرد کشاورزی نفس زنان به او نزدیک شد وگفت:

- آقا سلام علیکم. - - علیکم السلام آقا صفر علی چه خبر؟ - - آقا مشکلی پیش آمده! - پیرمرد او را نگاه کرد و گفت:

- چه مشکلی؟ - - داشتم باغ را آبیاری می‌کردم. یک مرتبه آب بند آمد! - - مگر نوبت آب ما نیست؟ - - چرا اما وقتی سرقنات رفتم دیدم محمدرضا خان جلوی آب را بسته تا به باغ خودش برود! - پیرمرد با لحنی آرام گفت:

- الان خانه کجاست؟ - - سر قنات. - - برو به او بگو جلوی آب را باز کند. من می‌روم در باغ کمی دراز بکشم خیلی خسته هستم. - - چشم آقا جان. - بعد از رفتن کشاورز پیرمرد وارد اتاقک گلی باغ شد و روی تکه حصیری دراز کشید. چیزی نگذشت که در باغ با لگد باز شد. محمدرضا خان بود. مرد کشاورز هم پشت سرش وارد باغ شد. خان نگاه غضبآلودی به او انداخت و گفت:

- کجاست؟ - - مرد با ترس گفت: - - کی؟ - - خودت را به نفهمی نزن! آخوند ملا فتحعلی را می‌گویم! - - در اتاق است. - خان وارد اتاق شد. بالای سر پیرمرد رفت و بی مقدمه چند لگد محکم به پهلوی او زد. نفس در سینهی پیرمرد حبس شد. نالهای کرد و خواست از جا بلند شود اما نتوانست.

خان فریاد کشید:

- ارباب این منطقه منم. اول باید باغ و زمینهای من سیراب شود بعد نوبت دیگران است. شیرفهم شد؟ - او بعد از گفتن این حرف درچوبی اتاقک را با عصبانیت به هم زد و از آنجا دور شد.

پای راست خان ورم کرده بود. با کمک پسر بزرگش به اراک رفت. پزشکان بعد از مشورت به این نتیجه رسیدند باید پای او از پنجه بریده شود. همین کار را هم کردند اما بی فایده بود. عفونت در حال گسترش بود. این بار پا را از پاشنه بریدند. خان که می‌دانست گرفتاری و بیماری او در اثر جسارت به آخوند ملا فتحعلی است؛ پسرش را صدا کرد وگفت:

- محمد علی؟ - - بله خان بابا! - - برو سراغ ملا فتحعلی از جانب من از او حلالیت بطلب. بلکه از این وضعیت نجات پیدا کنم! - پسر جوان رفت اما خیلی زود به بیمارستان برگشت. آثار ناراحتی در چهرهاش پیدا بود. خان با نگرانی پرسید:

- چی شد؟ شیری یا روباه؟ - - ملافتحعلی در اراک نیست! - - کجا رفته؟ - دو سه روز بعد از این که شما به او جسارت کردید پیاده راهی نجف شد.

خان نگاهی به پای بریده شدهاش انداخت. گریهاش گرفته بود. با صدایی لرزان گفت:

- محمد علی؟ - - بله - - سریع آماده شو با اولین کاروان برو نجف. من می‌دانم اگر ملا فتحعلی حلالم نکند از این بیماری جان سالم در نمی‌برم! عجله کن. - پسر خان آماده سفر بود که برای بار سوم پای پدرش را از نقطهای بالاتر بریدند. وقتی به نجف رسید پرس و جو کنان محل اقامت آخوند ملا فتحعلی سلطان آبادی را پیدا کرد. او در یکی از مدارس علمیهی نزدیک حرم امیرمومنان علیهالسلام ساکن شده بود. پسر خان به حجرهی آخوند رفت. دو زانو مقابل او نشست. ماجرای بیماری پدرش را تعریف کرد و بعد با شرمندگی گفت:

- آقاجان! پدرم را حلال کنید. او اشتباه کرده. خیلی پشیمان است. - آخوند لبخندی زد و با مهربانی گفت:

- ما به پدرت نفرین نکردیم. رنجشی هم از او نداریم. از حق خود می‌گذریم و برای شفایش دعا می‌کنیم. اما هستند در این دنیا کسانی که این ستمهای ناروا را تحمل نمی‌کنند. - پسر جوان با آخوند خداحافظی کرد. چند روز بعد کاروانی از اراک به نجف اشرف آمد. همشهریانش خبرهای خوشی داشتند. درد پای پدرش آرام گرفته بود. عفونت به بقیهی پا نفوذ نکرده بود و او می‌توانست با عصا راه برود. پسر خان که از حال وهوای نجف خوشش آمده بود در آن جا ماند و مشغول تحصیل علوم دینی شد.

کوردل

بخشدار هرسین دستنشاندهی رضا شاه بود. دستور داده بود چادر از سر زنها بکشند. آن روز در حالی که با عصبانیت در حیاط بخشداری قدم می‌زد به یکی از مأمورین گفت:

- ببینم مگر در هرسین زن وجود ندارد؟ - مأمور با ترس و لرز جواب داد:

- وجود دارد قربان! - - پس چرا من یکی از آنها را در کوچه و بازار نمی‌بینم؟ - - آقا دستور داده هیچ زنی از خانه خارج نشود! - - کدام آقا! - - آقا شیخ محمد حسین حجتی! - - من این حرفها سرم نمی‌شود. همین حالا بروید داخل خانه‌ها چادر زنها را پاره کنید و بیاورید. می‌خواهم بفرستم مرکز! - شب هنگام افرادی ناشناس به داخل بخشداری سنگ پرتاب کردند. بخشدار با وحشت از خواب پرید. در این موقع شیشهی اتاق شکست و سنگی به داخل افتاد. نامهای به آن بسته بود. بخشدار نامه را باز کرد و خواند در آن نوشته بود:

«این جا مرز عشایر است. اگر از این به بعد مامورهای شما به خانهی مردم بروند؛ شبانه تو را از بخشداری خواهند ربود و در کوه‌ها خواهند کشت!»

روز بعد سنگها را از داخل بخشداری جمع کردند. بخشدار بر سر رئیس پاسگاه فریاد کشید و گفت:

- پس این امنیه‌های تو چه غلطی می‌کنند؟! دیشب می‌خواستند مرا بکشند. نامهی تهدید آمیز برایم فرستادهاند. - رئیس پاسگاه گفت:

- قربان نگران نباشید. از امشب مأمور می‌گذارم تا صبح بیرون بخشداری کشیک بدهند. - - بخشدار پس از لحظهای سکوت گفت: - - می‌دانم این قضیه از کجا آب می‌خورد. کار آخون حجتی است! این آتش را او روشن کرده. مرد نیستم اگر عمامه را از سرش برندارم! - - قربان جسارت است ولی آقای حجتی جواز اجتهاد و عمامه دارد. نمی‌توانیم این کار را بکنیم. - - بخشدار پوزخندی زد وگفت: - - جواز را ول کن! من خودم آن را باطل می‌کنم! - آن شب بخشدار برای کاری از خانه خارج شد. در راه به آقای حجتی برخورد. بین آنها بگو مگو در گرفت. بخشدار که صورتش از شدت عصبانیت برافروخته شده بود عمامه را از سر آقا برداشت و با خودش به بخشداری برد. ساعتی بعد اوضاع هرسین دگرگون شد. تمام مردم از ماجرا ذخیره شده بودند. بخشدار نگران عکس العمل مردم بود. اما وقتی به یاد پاسگاه و امنیه‌ها افتاد به خودش دلداری داد و سعی کرد بخوابد. نیمه‌های شب نالهکنان از خواب پرید. کابوس وحشتناکی دیده بود. در خواب او را به سمت جهنم بردند و صورت و چشمهایش را مقابل شعله‌های آتش گرفته بودند. زن بخشدار که با صدای ناله‌های شوهرش از خواب بیدار شده بود وحشتزده پرسید:

- چی شده؟ خواب بدی دیدی؟ - بخشدار که رعشه به اندامش افتاده بود با صدایی که انگار از ته چاه درمیآمد گفت:

- آره! نزدیک بود از ترس بمیرم! بد کردم عمامهی آقا را برداشتم. چراغ را روشن کن. - - زن چراغ گردسوز را روشن کرد. بخشدار فریاد کشید: - - چرا چراغ را روشن نمی‌کنی؟ - زن با دست لرزان چراغ را مقابل صورت بخشدار گرفت و گفت:

به خدا روشن کردم! مگر نمی‌بینی؟

بخشدار از حرارت چراغ فهمید روشن است. دو دستی به سرش زد و گفت:

- کور شدم! هیچ جا را نمی‌بینم. خدایا غلط کردم. توبه کردم! بینایی چشمم را برگردان. همین فردا صبح با دو کله قند و شیرینی به منزل آقا می‌روم و خودم عمامه را تقدیم ایشان می‌کنم. - صبح روز بعد بخشدار در کمال ناباوری متوجه شد بینایی چشمش بازگشته. مأموری به خانهی آقا فرستاد تا همه چیز را تعریف کند و اجازه بگیرد و به دیدن ایشان برود. مأمور رفت و همه چیز را تعریف کرد. آقا اجازه داد. مردم هرسین از ماجرا باخبر شدند. حیاط و اتاقهای خانه مملو از جمعیت شد. بخشدار از راه رسید. پشت سرش مأمور سینی به دست در حال حرکت بود. داخل سینی دو کله قند، جعبه شیرینی و عمامهی آقا قرار داشت. بخشدار عمامه را برداشت و با احترام تقدیم آقا کرد و در حضور مردم از ایشان عذرخواهی کرد. آقا عمامه را برسر گذاشت و با آن که روضهخوانی و منبر ممنوع بود. ذکر مصیبتی کرد و مردم هم گریه کردند. از آن روز به بعد بخشدار تا زمانی که در هرسین بود کاری به آقا و مردم نداشت!

کبک دری

جنگ جهانی دوم به پایان رسیده بود. پس از سالها اسارت در زندان کابل به شهر مزارشریف تبعید شدم. قرار بود دو ماه در این شهر بمانم و بعد به شهر خلم انتقال داده شوم. به محض ورود مرا به خانهی خواجه نعیم رئیس شهربانی مزارشریف بردند. از قبل او را می‌شناختم. آن زمان رئیس پلیس کابل بود. مرا که دید با لحنی احترامآمیز گفت:

- جناب شیخ بهلول! خوش آمدید. در کابل که من شما را زندانی کرده بودم به دستور شاه نخست وزیر بود. مجبور بودم اطاعت کنم. آن روز من اختیاری که امروز دارم نداشتم. شما به حکم من در مزار شریف آزادید و منزل من محل استراحت شماست. اما خواهش میکم بدون ضرورت در کوچه و بازار گردش نکنید و بدون مشورت با من دعوت کسی را برای مهمانی قبول نکنید. در ضمن بدون صلاحدید من به مجلس روضهخوانی شیعه‌های شهر نروید. - روزها و هفته‌ها به سرعت می‌گذشت. زمستان سرد مزار شریف از راه رسید. یک روز جمعه که هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی می‌وزید خواجه نعیم برای انجام کاری به شهر خلم رفت. آن روز مرد فقیری با لباسهای مندرس وارد خانهی خواجه نعیم شد و با دیدن من گفت:

- آقا! مادرم مرده. بیایید و بر مردهاش نماز بخوانید به او گفتم: - - من ظاهراً آزادم. اما در باطن زندانی و تحت مراقبت شهربانی هستم. نمی‌توانم بدون اجازهی رئیس شهربانی به جایی بروم. برو سراغ یک نفر دیگر! - مرد با گریه گفت:

- در این سوز و سرما ملا پیدا نمی‌شود. مرده شور را هم با هزار زحمت پیدا کردهام! - به فکر فرورفتم. با خود اندیشیدم تو که از رضا شاه پهلوی نترسیدی و در مخالفت با واقعهی کشف حجاب قیام مسجد گوهرشاد را برپا کرد چرا از یک رئیس شهربانی که ادعای دوستی تو را دارد می‌ترسی و نماز خواندن برجنازهی یک مسلمان را که واجب کفایی است ترک می‌کنی؟

با مرد راهی خانهی محقر او شدم. موقع بازگشت در بازار بزرگ شهر چشمم به جوانی کوتاه قامت افتاد که کبکی در دست داشت و در حال جرو بحث با یک مأمور پلیس بود. می‌دانستم در افغانستان جنگ دادن خروس رواج دارد و جوانان افغان روزهای جمعه و عید و روزهای بیکاری دو کبک یا خروس را به جان هم می‌اندازند و تماشا می‌کنند. حیوانات بیچاره هم به قصد کشت با یکدیگر زد و خورد می‌کنند. اما این کار از طرف شهربانی ممنوع شده بود و اگر پلیس می‌دید جلوگیری می‌کرد. ایستادم و به صحبتهای آن دو گوش دادم. پلیس به جوان گفت:

- تو می‌خواهی این پرنده را به جنگ بیاندازی. یا حق و حساب مرا بده با آن را از تو می‌گیرم! - جوان پاسخ داد:

- من این کبک را به خاطر آواز خواندنش نگه داشتهام! نگه داشتن که ممنوع نیست. جنگ دادنش ممنوع است. هروقت دیدی این کار را کردم مرا بگیر و هر کاری می‌خواهی بکن! - صورت مأمور پلیس ازشدت خشم و عصبانیت برافروخته شد. بی آنکه چیزی بگوید کبک را از دست جوان گرفت و با یک حرکت سریع سر حیوان بیچاره را از بدنش جدا کرد و در خیابان انداخت. پرنده پرپر زد و مرد پلیس پوزخندی زد و گفت:

- حالا برو هر جا می‌خواهی از من شکایت کن! - جوان جرئت اعتراض نداشت. مأمور پلیس از آن جا دور شد. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که کامیون بزرگی از راه رسید و با او برخورد کرد مرد پلیس روی زمین پرت شد و کامیون از روی بدنش رد شد. صدای ترمز شدید ماشین همه را متوجه کرد. مردم اطراف کامیون جمع شدند به آن سمت رفتم. جمعیت را شکافتم و خودم را به صحنهی تصادف رساندم باورکردنی نبود. سرو دست پلیس یک طرف افتاده بود. پاها و کمرش طرف دیگر. درست همان گونه که پرندهی بیچاره را چند لحظه قبل به دو نیم کرده بود.

داستان خوشبختی

بازار تهران شلوغ بود. زن وارد یکی از حجره‌های تیمچهی فرش شد و به جوانی که پشت میز نشسته بود گفت:

- پسر حاجی پدرت کی می‌آید؟ - - چند دقیقه دیگر، کاری داشتید؟ - - با خودش کار دارم. منتظر می‌مانم. - زن این را گفت و از حجره بیرون رفت. جوان او را شناخت. سه ماه قبل برایش قالی ابریشم دومتری زده بودند. خانهاش پشت بازار بود. جوان دوباره مشغول حساب و کتاب شد. کمی بعد سربلند کرد و پدرش را دید که بیرون حجره در حال صحبت کردن با زن بود. زن موقع حرف زدن گریه می‌کرد. بعد از رفتن او پدر وارد حجره شد.

جوان بلند شد و سلام کرد.

- زود آمدید بابا؟

- نگران سفارش مشتری بودم. قالی لچک ترنج رفو شد؟

- اسماعیل را فرستادم از کارگاه بگیرد.

- خوب کاری کردی!

- بابا؟

- بله؟

- این خانم با شما چکار داشت؟

پدر لبخندی زد وگفت:

- می‌خواست مزدش را پیش پیش بگیرد. دختر عقدبسته دارد. می‌خواهد برایش جهیزیه جور کند. عصر با اسماعیل به خانهاش بروید. سری به قالی بزنید. مزدش را یکجا بدهید. - - یکجا؟ - - آره احمد آقایکجا! - - شما خیلی دل نازک هستید! این جوری ورشکست می‌شویم چرا باید برای کاری که هنوز انجام نشده دستمزد بدهیم؟ - پدر قالی ابریشمی را گوشهی حجره جابه‌جا کرد و گفت:

- پسرم! عوض کار خیر با خداست. گاهی در مقابل یک کار کوچک آن قدر عوض می‌دهد که باورت نشود! - احمد با ناراحتی دفتر حساب مغازه را بست و گفت:

- اینها همهاش شعار است. - پدر که از حرفهای پسرش ناراحت شده بود گفت:

- شعار؟ اتفاقاً عین واقعیت است. حالا که این طور شد خوب گوش بده تا یک قصهی کوچولو برایت تعریف کنم. - احمد با بی حوصلگی گفت:

- قصه مال بچه‌هاست. بابا! - پدر با لحنی جدی گفت:

- اما این یکی با بقیه قصه‌ها فرق دارد. واقعی است! قصهای که می‌خواهم برایت تعریف کنم دو تا قهرمان دارد که تو هر دو را خوب می‌شناسی. حالا برایت تعریف کنم؟ - - احمد که کنجکاور شده بود روی صندلی جابه‌جا شد و گفت: - - تعریف کنید. - پدر نفس عمیقی کشید و پس از لحظهای مکث گفت:

- چهل سال پیش جوان حمالی در بازار سید اسماعیل کار می‌کرد. جوان با مادر پیرش زندگی می‌کرد و از مال دنیا یک خانهی کلنگی داشت که از پدرش به او ارث رسیده بود. خانه آنها در یکی از کوچه پس کوچه‌های قدیمی جنوب شهر بود. یک روز غروب قبل از رفتن به خانه به کبابی بازار رفت و چند سیخ کباب خرید. در راه به یک خرابه رسید. از داخل خرابه صدای نالهی یک سگ می‌آمد. وارد خرابه شد. سگ مادهای را دید که گوشه دیوار خوابیده بود. شکم سگ از شدت گرسنگی به کمرش چسبیده بود. سه تا تولهی کوچولو به سینه‌های مادرشان چسبیده بودند اما سگ بیچاره شیری نداشت که آنها بخورند. جوان دلش سوخت. نان و کبابها را جلوی سگ ریخت و از خرابه خارج شد. صبح روز بعد مثل همیشه به بازار رفت. نزدیک ظهر دختر مرد ثروتمندی برای خرید به بازار آمد وقتی خریدش تمام شد از جوان حمال خواست چیزهایی که خریده بود برایش به خانه ببرد. در راه که می‌رفتند دختر برای لحظهای او را انذار کرد. جوان خوش قد وبالا و زیبارو بود. با خودش گفت حیف از این جوان که باید در بازار حمالی کند. دلش می‌خواست سر صحبت را با او باز کند. به همین خاطر گفت: - - خدا قوت! دلم به حال مردهای بیچاره می‌سوزد. به خاطر یک لقمه نان برای زن و بچه باید چقدر زحمت بکشند! - جوان با شرم گفت:

- همشیره! من هنوز ازدواج نکردهام. با مادرم زندگی می‌کنم. - دختر با تعجب گفت:

- چرا ازدواج نکردید؟ - - با کدام پول؟ اصلاً چه کسی به یک حمال زن می‌دهد؟ - - کار که عار نیست. شما دارید زحمت می‌کشید. پدرم می‌گوید خدا آدمهای بیکار را دوست ندارد. شما چند سال دارید؟ - جوان که بر سرعت قدمهایش افزوده بود نفسزنان گفت:

- ۳۰ سال! - - من ۲۵ سالم است! اما هنوز ازدواج نکردهام. خواستگارهای زیادی داشتم؛ ولی همهی آنها چشمشان دنبال مال و منال پدرم بود. من هم به آنها جواب رد دادم. پدرم تاجر فرش است. در بازار حجره دارد. البته الان زمین گیر شده. در بستر بیماری افتاده. من از او مراقبت می‌کنم. همیشه به من می‌گوید دختر داری چکار می‌کنی! می‌ترشی روی دستم می‌مانی! راستی شما خواهر و برادر دارید؟ - - نه! - - چه جالب! من هم یکی یکدانهی پدرم هستم! - دختر حس کرد ته قلبش به جوان علاقمند شده. پسر نجیب و سربزیری بود. وقتی به خانه رسیدند؛ در را باز کرد و گفت:

- بی زحمت بیاورید داخل! - جوان یا الله گفت وسایل را داخل حیاط گذاشت. می‌خواست برگردد که دختر از داخل کیفش دو اسکناس درآورد و به او داد. جوان یکی از اسکناسها را برگرداند و گفت:

- همین کافی است! - - دختر خندید و گفت: - - هم چشم و دل پاکی هم با انصاف. به قول معروف هر چه خوبان همه دارند شما یکجا دارید. می‌توانم به تقاضای کوچک از شما بکنم؟ - - بفرمایید! - - دختر لحظهای سکوت کرد و گفت: - - با من ازدواج می‌کنید؟! - جوان جا خورد. با لکنت گفت:

- چی؟! - - گفتم با من ازدواج می‌کنید؟ - جوان سرش را بالا گرفت. برای اولین بار دختر جوان را نگاه کرد. خیلی زیبا و باوقار بود.

- آخر... - - آخر ندارد! من به شما علاقمند شدم. خب حالا چه می‌گویید؟ - جوان با ناباوری گفت:

- شما دارید مرا مسخره می‌کنید؟ - دختر اخم کرد و گفت:

- نه به خدا! حرفهایم عین حقیقت است. به فاطمهی زهرا راست می‌گویم. باور کنید. - - پدرتان چه؟ - - نظر او نظر من است! - - حتی اگر بخواهید با یک حمال ازدواج کنید؟ - - پدرم روی حرف من حرفی نمی‌زند! - جوان چیزی نگفت. دختر خندید و ادامه داد:

- سکوت علامت رضاست! گفتی با مادرت زندگی می‌کنی؟ - - بله! - - پس در اولین فرصت همراه او بیا خواستگاری. من چشم به راهم. - پدر سکوت کرد. احمد پوزخندی زد و گفت:

- بابا آن دختر ثروتمند با جوان حمال ازدواج کرد؟ - - بله ازدواج کرد! - - خسته نباشید. افسانهی قشنگی بود! - - افسانه! اختیار داری. هر چه گفتم عین حقیقت بود. آن جوان حمال الان مقابل چشم توست. دختر جوان قصه هم مادرست است! این حجره هم ارث پدربزرگت است که به من و مادرت رسیده! - پدر بعد از گفتن این حرفها از حجره بیرون رفت. احمد مات و مبهوت روی صندلی جابه‌جا شد و نگاهش به گلهای قالی ابریشمی خیره ماند.

همسایه بی رحم

خانهی ما نزدیک میدان اصلی شهر ری بود. هر روز صبح آن مسیر کوتاه را پیاده طی می‌کردم تا خودم را به بیمارستان فیروزآبادی برسانم. بیمارستاان در کنار میدان اصلی شهر ری قرار داشت. روی سر در کاشی شدهی فیروزهای رنگش با خطی خوش نوشته بود:

«این مریض خانه وقف است بر فقرا و رعایا و بیچارگان. لعنت بر کسانی که تخلف نمایند.»

چند ماه پیش وقتی از دانشکدهی پزشکی دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شدم؛ در آن جا مشغول به کار شدم. آن روز صبح وقتی به حیاط بیمارستان رسیدم. پرستاری به طرفم آمد و گفت:

- آقای دکتر؟ - - بله! - - دکتر مسعود مظفری دراتاق عمل منتظر شما هستند. - به اتاق عمل رفتم. دکتر مظفری از جراحان قدیمی و با تجربه بود. از همان ابتدا که به بیمارستان فیرزوآبادی رفتم به عنوان دستیار در عملهای جراحی سنگین به او کمک می‌کردم. وقتی وارد اتاق عمل شدم پیرمردی رادیدم که روی تخت جراحی خوابیده بود. تازه بیهوش شده بود دکتر با دیدن من یکی از همان لبخندهای همیشگیاش را زد و گفت:

- خوش آمدید! یک عمل مهم دارید. آمادهاید؟ - بالای سر بیمار رفتم و گفتم:

- البته! - دکتر به پای راست مریض اشاره کرد.

- قسمتی از پا باید بریده شود. عفونت کرده. اگر زودتر نبریم عفونت به قسمتهای بالاتر سرایت می‌کند. من نظارت می‌کنم. شما عمل کنید. - همه چیز برای عمل جراحی آماده بود. برای اطمینان بیشتر به مچ پای مریض اشاره کردم و گفتم:

- از این جا ببرم؟ - دکتر مظفری جواب داد:

برو بالاتر!

به قسمت بالای مچ پا اشاره کردم.

- از این جا؟ - - برو بالاتر! - به هر قسمت پا اشاره می‌کردم دکتر می‌گفت برو بالاتر تا این که به بالای ران رسیدم. در این موقع بود که گفت:

- از همین‌جا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته. - دست به کار شدم. پای پیرمرد را از بالای ران بریدم. طنین صدای دکتر هنوز در گوشم بود.

-برو بالاتر! برو بالاتر!

این دو کلمه خاطرهی تلخ از دوران کودکی را در ذهنم تداعی کرد. عمل که تمام شد از اتاق بیرون رفتم. پرستاران پانسمان محل زخم بودند. دکتر مظفری به طرفم آمد وگفت:

- نگران نباش! خیلی خوب عمل کردی. مراقبت بودم. اعتماد به نفست خیلی بالاست. فقط دلم برای پیرمردی بیچاره می‌سود. نمی‌دانم وقتی به هوش بیاید و بفهمد پای راستش از بالای ران قطع شده چه حالی پیدا می‌کند. - - روی نیمکت کنار راهروی بیمارستان نشستم. دوباره به فکر فرورفتم. دکتر مظفری نگاهم کرد و گفت: - - از چیزی ناراحتی؟ چارهای نداشتیم باید پا را قطع می‌کردیم. - روی نیمکت جابه‌جا شدم و گفتم:

ب- یاد یک خاطرهی تلخ از دوران کودکیام افتادم. همان موقع که شما می‌گفتید برو بالاتر!

- چه خاطرهای؟ - - اگر حوصله داشته باشید تعریف می‌کنم. - دکتر لبخندی زد وگفت:

- هفت ساله بودم. درمحلهی پامنار زندگی می‌کردیم. متفقین تازه ایران را اشغال کرده بودند. تهران پر شده بود از سربازان آمریکایی و روسی و انگلیسی. آنها تمام گندم بازار را به قیمت بالا خریده بودند. قحطی شده بود. گندم نایاب بود. خیلی از نانواییها تعطیل شده بود. چند خواهر و برادر قد و نیم قد داشتم. چیزی در خانه برای خوردن نداشتیم. پدرم می‌خواست کمی گندم بخرد تا آرد کنیم و مادرم با آن در خانه نان بپزد. دست مرا گرفت و با هم به خانهی مرد همسایه رفتیم. او دلال بود. از کشاورزان ورامین گندم و جو می‌خرید و در تهران می‌فروخت. قبل از اشغال تهران مقدار زیادی گندم خریده بود و در انبار خانهاش ذخیره کرده بود. پدرم از او خواست مقداری گندم به قیمتی که الان در خاطرم نیست به ما بفروشد. مرد همسایه پوزخندی زد وگفت: - - برو بالاتر! - پدرم را بالا برد. اما او هر بار می‌گفت:

- برو بالاتر! - خلاصه پدرم هر مبلغی می‌گفت همین دو کلمه را تکرار می‌کرد. بالاخره پدرم مجبور شد تمام پس اندازش را بدهد تا مقداری کمی گندم از او بخرد. وقتی به خانه برمیگشتیم نگاهی به صورت پدرم افتاد. چشمهایش پر از اشک شده بود. این خاطرهی تلخ برای همیشه در ذهن من باقی ماند. حتی تا به امروز که در آستانهی چهل سالگی هستم. وقتی شما به من می‌گفتید برو بالاتر دوباره قضیهی خرید گندم در ذهنم تداعی شد. دکتر مظفری از جا بلند شد و گفت:

- عجیب است! یعنی انسان می‌تواند این قدر سنگدل باشد که حتی به همسایهی خودش هم رحم نکند! - دکتر این را گفت و دور شد. ساعتی بعد به اتاق بیماران رفتم. پیرمرد را از اتاق عمل آورده بودند و روی تخت خوابانده بودند. تازه به هوش آمده بود. پرستار آمپولی به او زد و گفت:

- پدر جان! این هم آقای دکتر که سراغش را می‌گرفتی. پیرمرد مرا نگاه کرد و گفت: - - سلام آقای دکتر! - - سلام پدر جان - - آقای دکتر؟ - - جان! - - جانت سلامت. نمی‌شد پای مرا قطع نکنید؟ - - اگر قطع نمی‌کردیم عفونت به تمام بدنت سرایت می‌کرد. - به صورت پیرمرد خیره شدم. قیافهاش آشنا بود. مطمئن بودم قبلاً او را دیدهام. کی و کجا نمی‌دانستم. موی سرو صورتش سفید بود. پیشانیاش پر از چین و چروک بود. از او پرسیدم:

- اسمت چیه پدر جان؟ - - غلام! - - اهل کجایی؟ - - بچهی تهرانم. قبلاً پامنار زندگی می‌کردم. اما چند سال است که آمدهام شاه عبدالعظیم آقای دکتر - - شغلت چیه؟ - - قبلاً دلال بودم. خیلی سال پیش. آن موقع که سر پا بودم. گندم و جو می‌فروختم! - ناگهان جرقهای در ذهنم زده شد. او را شناختم. خودش بود. همسایهی قدیمی ما! همان که پدرم از او گندم خرید. با ناراحتی از آن جا دورشدم. پیرمرد ناله کنان گفت:

- آقای دکتر کجا رفتی؟ چرا این سؤالها را پرسیدی؟ مگر مرا می‌شناسی؟ - در حال دور شدن گفتم:

- نه همین طوری پرسیدم! - به حیاط بیمارستان رفتم. زیر سایهی درختی نشستم. باورم نمی‌شد آدمی بعد از این همه سال این گونه به مکافات عملش برسد. یاد آن بیت شعر معروف افتادم:

از مکافات عمل غافل مشو

گندم از گندم بروید جو ز جو

شب زلزله

روزهای گرم تابستان سال ۱۳۴۱ به پایان خود نزدیک می‌شد. از پنجرهی اتوبوس بیرون را نگاه کرد. دیوارهی بلند البرز از دو سو تا دوردستها کشیده شده بود. ساک کوچک را باز کرد و به بسته‌های اسکناس خیره شد. این پولها حاصل ماه‌ها کار مداوم در تهران بود به یاد زن و بچهاش افتاد. دلش برای آنها تنگ شده بود. هنوز نگاهش به پولها بود که متوجه سنگینی نگاه مسافر بغل دستی شد. مردی حدود چهل ساله و آبله رو بود زیرچشمی او را زیر نظر داشت. ساک را بست و آن را محکم در دست گرفت. باید حواسش را جمع می‌کرد. مرد آبله رو چشماش را بست و به خواب رفت. شاید هم خودش را به خواب زده بود. پیراهن راه راه آستین کوتاه پوشیده بود. دستهایش خالکوبی شده بود و روی صورتش جای زخم چاقودیده می‌شد. اتوبوس به قزوین رسید. پیاده شد. به سمت بازار رفت گاراژ آبادی نزدیک بازار بود. سوار مینی بوس روستا شد صندلیها زود پر شد. فقط صندلی کنار دست راننده خالی بود. در این موقع مسافری از راه رسید و آن جا نشست. برای یک لحظه نگاهشان درهم گره خورد مرد آبله رو بود! سرش را پایین انداخت ماشین حرکت کرد. آرام آرام خوابش برد. وقتی چشم باز کرد مینی بوس در میدان گاهآبادی ایستاده بود. پیاده شد و به سمت خانه رفت. نیمه‌های راه ایستاد. احساس کرد کسی او را تعقیب می‌کند. بر سرعت قدمهایش افزود. به خانه رسید. در نیمه باز بود. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. مرد آبله رو انتهای کوچه بود وارد خانه شد در را پشت سرش بست. کارهای مرد غریبه مشکوک بود. با خود اندیشید نکند دزد باشد! شاید هم از تهران برای دیدن یکی از اقوامش آمده! اصلاً از قدیم گفتهاند مالت را محکم نگه دار همسایهات را دزد نکن. زن کنار حوض مشغول شستن لباس بود. با دیدن مرد گل از گلشن شکفت. لباسها را نیمه کاره رها کرد به اتاق رفتند. مرد ساک را باز کرد و گفت:

- ببین چقدر کار کردم! - - زن ذوق زده گفت: - - یعنی تعران این قدر حقوق می‌دهند؟ - - پس چی! اگر یک مدت دیگر می‌ماندم می‌توانستم بیشترپس انداز کنم. اما... - پسرش را بغل کرد و بوسید و بعد ادامه داد:

- اما دیگر طاقت نداشتم. دلم برای شما یک ذره شده بود! - بچه غریبی می‌کرد. شب هنگام موقع خواب ساک را زیر سرش گذاشت. نیمه‌های شب با صدای خش خش از خواب بیدار شد. ساک را برداشت. پولها سرجایش بود. بالش را روی ساک گذاشت و دراز کشید. نگاهش به سوراخ گنبدی اتاق افتاد. یک لحظه احساس کرد سایهای از بالای سوراخ سقف عبور کرد. انگار خیالاتی شده بود.

خستگی این چند ماه به تنش مانده بود. باید از فردا سروسامانی به وضع خانه و زندگی می‌داد. برای زنش لباس و طلا می‌خرید. به چند نفر هم بدهکار بود. اما حالا وقت خواب بود. پلکهایش آرام آرام سنگین شد. ساعاتی بعد با صدای گریه از خواب بیدار شد. در تاریکی شب به اطراف نگاه کرد. زن سراسیمه فریاد کشید:

- یا فاطمه زهرا! بچه نیست. خدا مرگم بدهد! - صدای گریه از حیاط بود. هر دو از اتاق بیرون دویدند. قنداقهی بچه آخر حیاط کنار دیوار بود. انگار کسی به صورتش چنگ زده بود. زن کودکش را بغل کرد و با ترس گفت:

- بسم الله! کی این طفل معصوم را آورده اینجا؟ زبانم لال شاید کار از ما بهترون باشد! - مرد خمیازهای کشید وگفت:

- برویم بخوابیم. هر چه بوده به خیر گذشت. باید در اتاق را قفل کنیم. - آنها می‌خواستند برگردند که ناگهان زمین با شدت هر چه تمامتر به لرزه درآمد. سقف خانه در یک چشم به هم زدن فروریخت. لحظاتی بعد زلزله بند آمد. همه چیز آرام شد. سپیدهی صبح بود. مرد بر فراز ویرانه‌های خانه ایستاد. گیج و منگ بود. نمی‌دانست باید بخندد یا گریه کند هم خوشحال بود هم ناراحت! خوشحال از اینکه در اثر چیزی شبیه معجزه همراه زن و بچهاش از مرگ نجا یافته و ناراحت از اینکه دیگر سرپناهی برای زندگی ندارد. با طلوع آفتاب چرخی در آبادی زد. بیشتر خانه‌ها خراب شده بود. خیلیها زیر آوار مانده بودند. از هر سو صدای گریه و شیون می‌آمد مردم در میدان گاه آبادی جمع شدند. بعد از مشورت تصمیم گرفتند بیل و کلنگ بردارند و زخمیها وجنازه‌ها را از زیر آوار خارج کنند. این کار تا نزدیک غروب طول کشید. مرده‌ها را به مسجد نزدیک آبادی بردند. روز بعد آنها را غسل دادند و در قبرستان آبادی به خاک سپردند. مرد به سراغ ساک پولش رفت. به زحمت خاکها را کنار زد. ساک را پیدا کرد اما با وحشت عقب عقب رفت. بند ساک میان انگشتان دستی خونآلود بود. با زحمات آوار را کنار زد و جنازه را بیرون کشید.

گرد و صورتش را از صورتش پاک کرد. باورکردنی نبود. جسد متعلق به مرد آبله رو بود. کنار جنازه نشست. به فکر فرورفت. کم‌کم همه چیز دستگیرش شد. مرد دزد در اتوبوس متوجه پولهای داخل ساک شده. او را تعقب کرده. نیمه شب از سوراخ سقف دیده که او ساک را زیر سرش گذاشته. بچه را از اتاق بیرون برده. به صورتش چنگ زده و او را به گریه انداخته. بعد هم گوشهای مخفی شده. آنها که از اتاق خارج شدهاند با سرعت به سراغ پولها رفته. ساک را برداشته. اما در همان لحظه زلزله شده. او فرصت فرار پیدا نکرده. سقف روی سرش خراب شده. دزد بخت برگشته مرده تا آنها زنده بمانند. ساک را برداشت و در تاریکی شب به سمت خانهی کدخدا رفت. باید همه چیز را برای او تعریف می‌کرد تا فکری به حال جنازهی دزد بکنند.

تقاص

میمی بچه گربهی زیبا و با هوشی بود که در خانهی ما زندگی می‌کرد. البته منظورم از خانه زیرزمینی بود که پدرم اجاره کرده بود. از وقتی یادم می‌آمد خانه به دوش بودیم. پدرم به این بچه گریه علاقمند بود. میمی هم خیلی او را دوست داشت. وقتی پدر از سر کار برمیگشت با سرعت از پله‌های زیرزمین بالا می‌رفت و خودش را به پاهای او می‌مالید. آن روز صبح پدر مثل همیشه سرکار رفت. در زیر زمین نیمه باز مانده بود. میمی آرام آرام از پله‌ها بالا رفت. از در نیمه باز سرک کشید و خیابان را نگاه کرد. ترسیدم از خانه بیرون برود و گم شود یا کسی او را بدزدد. از پله‌ها بالا رفتم. در را باز کردم. میمی در آستانه در دراز کشید. می‌خواستم او را بردارم که تورج پسر صاحبخانه را دیدم. مثل همیشه می‌خواست سوار موتورش شود و به باشگاه پرورش اندام برود. قوی هیکل و قد بلند بود. در ضمن خیلی بداخلاق و بی تربیت بود. چند بار هم سر به سر پدرم گذاشته بود. سلام کردم بی آنکه جواب سلامم را بدهد نگاهی به میمی انداخت و گفت:

- چه بچه گربه نازی! اسمش چیه امید؟ - - می می! - - آمده هواخوری؟ - - نه یواشکی آمده بیرون ترسیدم در خیابان گم شود. آمدم برش گردانم خانه! - تورج نگاهی به پله‌های زیر زمین انداخت. بعد پوزخندی زد و گفت:

- الان یک کاری می‌کنم می می مثل پرنده‌ها پرواز کند برود توی زیرزمین! - او بعد از گفتن این حرف پای راستش را عقب برد و لگد محکمی به بچه گربه بیچاره زد. می می از آن بالا پرت شد داخل زیرزمین. با عجله پایین رفتم. تورج خندهکنان به طرف موتورش رفت. میمی گوشهای افتاده بود و ناله می‌کرد. پایش شکسته بود. توان حرکت نداشت. از شدت درد میومیو می‌کرد. مادر از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: چی شده؟ چه اتفاقی برای این زبان بسته افتاده؟

همه چیز را برایش گفتم، آهی کشید و گفت:

- خدا لعنت کند آدم مردمآزار را! - بعد از ظهر پدر به خانه برگشت اما هر چه منتظر ماند از میمی خبری نشد. از پله‌ها پایین آمد. موضوع را فهمید، اشک در چشمانش حلقه زد. میمی را برداشت. مادر با نگرانی پرسید: میخوای چه کار کنی؟

می‌روم سراغ این پسر لندهور! شورش را درآورده!

تو را به خدا ولش کن! با او دهن به دهن نشو. پدرش لج می‌کند سر زمستان آواره می‌شویم!

- مگر خانه قحط است!؟ - پدر حسابی عصبانی شده بود. دنبالش رفتم. زنگ بالا را به صدا درآورد. تورج در را باز کرد. پدر را که دید اخم کرد و گفت: فرمایش؟

پدر به پاهای میمی اشاره کرد و گفت:

- پاهایش شکسته! تو این کار را کردی؟ - - فکر کن من شکستم! حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ - - فقط یک جمله می‌گویم. از خدا می‌خواهم یک نفر قویتر از خودت همین بلایی که سر این حیوان زبان بسته آوردی سرتو دربیاورد! - تورج با لحنی تمسخر آمیز گفت:

- به دعای گربه سیاه باران نمی‌آید! - او بعد از گفتن این حرف در را به هم زد و رفت. پدر با صدای بلند طوری که پدر و مادر تورج بشنوند گفت:

- ما فردا وسایلمان را جمع می‌کنیم. از این خراب شده می‌رویم! - پدر میمی را به من داد و گفت:

- تا هوا تاریک نشده می‌روم به چند تا بنگاه سربزنم. به مامان بگو نگران نباشد. - شب هنگام پدر برگشت. انگار جایی برای اجاره پیدا کرده بود. صبح سر کار نرفت. شروع کردیم به جمع کردن وسایل خانه. در همین موقع صدای خندهی تورج را شنیدیم. موتورش را روشن کرد و راه افتاد. نزدیک ظهر وانت باری برای بردن اثاث خانه آمد. پدر مشغول صحبت با راننده بود که پدرو مادر تورج گریهکنان از خانه خارج شدند. پدرم به طرفشان رفت و گفت:

- چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ - پدر تورج با نگرانی گفت:

- از بیمارستان زنگ زدند. تورج روی تخت بیمارستانه! - پدر که دلش به حال پدر و مادر پیر تورج سوخته بود به راننده گفت:

- داداش بی زحمت فردا همین موقع تشریف بیارید. من بابت معطلی امروز تلافی می‌کنم. - راننده غرولندی کرد و رفت بعد از ظهر پدر به خانه برگشت.

مادر با نگرانی پرسید:

- چی شده؟ حال تورج چطوره؟ - - صبح در خیابان با موتورش زده به یک ماشین سواری چهارنفر در ماشین بودند. تورج به آنها فحش داده. آنها هم نامردی نکردند. کتکش زدند و با دست و پای شکسته پرتش کردهاند کنار خیابان. اورژانس آمد بردنش بیمارستان. الان هم پاهایش را گچ گرفتهاند! - روز بعد تورج با پای گچ گرفته به خانه آمد. همان موقع وانت بار هم از راه رسید تا وسایل ما را حمل کند. تورج که موضوع را فهمیده بود دست پدرم را گرفت و گفت:

- جان امید اگر بروید! به این پای گچ گرفته نگاه کن. این تقاص آزار و اذیت بچه گربهی بیگناه است! اگر شما از این جا بروید ومرا نفرین کنید نمی‌دانم چه خاکی به سرم بریزم! - پدر ومادر تورج هم به التماس افتادند. خلاصه آن قدر اصرار کردند تا پدرم از رفتن منصرف شد. یکماه بعد پای میمی خوب شد و او توانست راه برود. روزی که میمی شروع به راه رفتن کرد؛ گچ پای تورج را هم باز کردند.