پایه نظری موعظه پذیری (اتعاذ) بر اساس قران و حدیث

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۴۹ توسط User2 (نظرات | مشارکت‌ها)

پرش به: ناوبری، جستجو
پایه نظری موعظه پذیری اتّعاذ بر اساس قرآن و حدیث


نویسنده : پسندیده،عباس

نویسنده : عسکریان،فاطمه

چکیده

هدف این پژوهش، بررسی چارچوب نظری موعظه‌پذیری براساس قرآن و احادیث می‌باشد. این پژوهشِ کتابخانه‌ای - توصیفی با روش تحلیل محتوا به کشف و بررسی عناصر مؤثر در پذیرش موعظه پرداخته و سپس مناسبات میان آنها را بررسی کرده و نظام حاکم بر آنها را مشخص ساخته است. یافته‌های این پژوهش آن است که ایمان، تقوا، عقل، زهد، واعظ درونی، قلب نرم و منعطف و هوشیاری، از عناصر مؤثر در پذیرش موعظه هستند که در سه گروه عناصرِ شناختی، عاطفی و عملکردی طبقه‌بندی می‌شوند. بر این اساس، چارچوب نظری موعظه‌پذیری، مبتنی بر خودِ عقلانی، خودِ عاطفی، خودِ مهارگر و خودِ موعظه‌گر است. از سویی باید پیش از موعظه، این چهار «خود» را در افراد به وجود آورد و تقویت نمود که این وظیفة دستگاه‌های تبلیغی، آموزشی و پرورشی است. از سوی دیگر می‌توان با طراحی ابزار سنجش آن، به بازشناسیِ افراد موعظه‌پذیر از انسان‌های موعظه‌ناپذیر اقدام نمود.

کلمات کلیدی :

موعظه، موعظه‌پذیری (اتّعاذ)، قرآن، حدیث.

پایهـ نظری موعظه‌پذیری (اتّعاذ) براساس قرآن و حدیث

عباس پسندیده۱

فاطمه عسکریان۲

چکیده

واژگان کـلیدی

طـرح مـسئله

موعظه از موضوعات مهم اخلاق اسلامی است که موجب زنده شدن دل‌ها،۳ (نهج‌البلاغه: ۳۹۲)

۱. استادیار دانشگاه قـرآن و حدیث. pasandide@riqh.ac.ir

۲. کارشناس ارشد علوم قرآن و حدیث. تاریخ دریافت: ۲۹/۸/۱۳۹۳ تاریخ پذیرش: ۲۹/۴/۱۳۹۴

۳. الإمامُ علیٌّ× فـی وَصیَّتِهِ لابنِهِ و هُو یَعـِظُهُ: أحـی‌ِ قَلبَکَ بـِالمَوعِظَة.


جلادهنده قلب‌ها،۱ (تمیمی آمدی، ۱۴۱۰: ۱ / ۳۷۵) از بین برندة غفلت‌ها۲ (همان: ۳ / ۲۰۰) و موجب بیداری انسان‌ها (همان: ۳۲۲)۳ است. همه فرستادگان الهی از موعظه در هدایت مردم بهره برده‌اند. قرآن کریم برای هدایت مردم، حضرت محمد| را به سه روش، حـکمت، موعظه حسن و جدال احسن فرامی‌خواند.۴ (نحل / ۱۲۵۵) واعظ در روایات، منحصر در انسان نیست؛ بلکه مخلوقات،۵ (مفید، ۱۴۱۳: ۳۴۰) قیامت،۶ (نهج‌البلاغه: ۲۸۱) قبر،۷ (ابن‌شعبه حرّانی، ۱۴۰۴: ۱۸۸) تجربه۸(صحیفه سجادیه: ۱۶۶) و حتی روزه۹ (صدوق، ۱۳۸۵: ۱ / ۲۷۰۰) «واعظ» معرفی شده‌اند. افزون بر این، در متون دینی اموری مـانند: قـرآن،۱۰ (یونس / ۵۷) عبرت،۱۱ (نهج‌البلاغه: ۲۲۳) تـجـربـه،۱۲ (ابن‌شعبه حرّانی، ۱۴۰۴: ۸۵) عقـوبـت،۱۳ (بقره / ۶۶۶) آثـــار گذشـتـگان،۱۴ (ابن‌طاووس، ۱۴۰۹: ۱ / ۱۵۵) جــسد مردگان،۱۵ (راوندی، ۱۴۰۷: ۲۷۷) قبـور،۱۶ (طوسی، ۱۴۱۴: ۱۲۲) وضعیت مردم، جریان امور زندگی۱۷ (مجلسی، ۱۴۰۳: ۱۳ / ۴۲۷) و دهر۱۸ (کلینی، ۱۴۰۷: ۸ / ۴۶۶) موعظه معرفی شده‌اند و برخی از آنها هـمة

۱. عـنه×: المَواعِظُ صَقالُ النُّفوسِ و جَلاءُ القُلوبِ.

۲. عنه×: بـِالمَواعِظِ تَنجَلی الغَفلَةُ.

۳. عنه×: ثَمَرَةُ الوَعظِ الانتِباهُ.

۴. ادْعُ إِلَیٰ سَبـِیل‌ِ رَبِّکَ بـِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُمْ بـِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ.

۵. یَا بُنَیَّ اتَّقِ النَّظَرَ إِلَی مَا لَا تَمْلِکُهُ وَ أَطـِل‌ِ التـَّفَکُّرَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْض‌ِ وَ الْجِبَال‌ِ وَ مَا خَلَقَ اللَّهُ فَکَفَی بـِهَذَا وَاعِظاً لِقَلْبـِک.

۶. فَإِنَّ الْغَایَةَ الْقِیَامَةُ وَ کَفَی بـِذَلِکَ وَاعِظاً لِمَنْ عَقَلَ وَ مُعْتَبَراً لِمَنْ جَهـِل.

۷. الْقَبْرُ مَزَارُهَا فَکَفَی بـِهَذَا وَاعِظاً.

۸. أَعـْتَذِرُ إِلَیْکَ ـ یَا إِلَهـِی ـ مـِنْهُنَّ وَ مِنْ نَظَائِرِهِنَّ اعْتِذَارَ نَدَامَةٍ یَکُونـُ وَاعـِظاً لِمـَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنْ أَشْبَاهِهـِنَّ.

۹. الصَّائِمُ خَاشِعاً ذَلِیلًا مُسْتَکِیناً ... وَ لِیَکُونَ ذَلِکَ وَاعِظاً لَهُمْ فِی الْعَاجِل‌ِ وَ رَائِضاً لَهُمْ عَلَی أَدَاءِ مَا کَلَّفَهُمْ.

۱۰. یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْکُمْ مـَوْعِظَةٌ مـِنْ رَبـِّکُمْ وَ شِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَ هُدًی وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ.

۱۱. ... فـَاتَّعِظُوا بــِالْعِبَرِ.

۱۲. الْعَاقِلُ مَنْ وَعَظَتْهُ التَّجَارِب.

۱۳. فَجَعَلْنَاهَا نَکَالًا لِمَا بَیْنَ یَدَیْهَا وَ مَا خَلْفَهَا وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ.

۱۴. بَقِیَتْ آثَارُ الْمَاضِینَ عِظَةً لِلْبَاقِینَ وَ الشـَّهَوَاتُ غـَالِبَةٌ وَ اللَّذَّاتـُ مُجَاذِبَة.

۱۵. فَإِنَّ الْجَسَدَ الْخَاوِیَ عِظَةٌ بَالِغَةً.

۱۶. قُمْ عَلَی قُبُورِ الْأَمـْوَاتِ فَنَادِهِمْ بِالصَّوْتِ الرَّفِیعِ لَعَلَّکَ تَأْخُذُ مَوْعِظَتَکَ مِنْهُم.

۱۷. یَا بُنَیَّ اتَّعِظْ بـِالنَّاسِ قَبْلَ أَنْ یَتَّعِظَ النَّاسُ بـِکَ، یَا بُنَیَّ اتَّعِظْ بــِالصَّغِیرِ قـَبْلَ أَنـْ یَنْزِلَ بـِکَ الْکَبـِیر.

۱۸. فَإِنَّکَ مَوْقُوفٌ وَ مَسْئُولٌ وَ خُذْ مَوْعِظَتَکَ مِنَ الدَّهْرِ وَ أَهـْلِه.

حـالات،۱ (صدوق، ۱۳۷۶: ۵۵۶) بلکه همه‌چیز۲ (همان: ۵۰۹) را موعظه می‌داند.

ارکان اساسی این روش عبارتند از: محتوای موعظه، موعظه‌کننده و موعظه‌شونده. بـرای ثـمربخشی این روش بـاید هربخش، ویژگی‌های خاصّی داشته باشد؛ برای نمونه، وقتی موعظه از جنس کلام اسـت، خـیرخواهیِ واعـظ و بلاغتِ موعظه، در اثرگذاری وعظ مؤثر است. آنچه به این بررسی مربوط می‌شود، اینکه گاه دو بـخش اول (مـوعظه‌کننده و مـحتوای موعظه)، تمامی ویژگی‌ها را دارند؛ اما موعظه در برخی افراد تأثیری نمی‌گذارد؛ برای نمونه، انبیا و اولیای الهـی بـه‌عنوان برترین موعظه‌کننده‌ها، همه ویژگی‌های لازم را به‌تمام و کمال دارند و موعظه آنها نیز تمامی ویژگی‌های لازم را دارد؛ امـا تـمامی مـخاطبان ایشان، موعظه را نمی‌پذیرند. یا قرآن کریم، هرچند خود بلیغ‌ترین موعظه است، (کلینی، ۱۴۰۷: ۳ / ۴۲۳)۳ این‌گونه نیست کـه در تـمامی کسانی که آن را می‌خوانند، اثر مثبت بگذارد. در مقابل، برای برخی افراد، همه‌چیز مـوعظه است و از هـمة امـور پند می‌گیرند. اینجاست که چیزی به نام «اتعاظ»(پذیرش موعظه) .(فراهیدی، ۱۴۰۹: ۲ / ۲۲۸۸) در ادبیات دین معنا مـی‌یابد. سـؤال اصلی این است که در فرض تمام بودن دیگر شرایط موعظه، دلیل نپذیرفتن موعظه از طـرف بـرخی افـراد و پذیرفتن آن از طرف گروه دیگر چیست؟ چه ویژگی‌های در پذیرش و عدم پذیرش اثر دارد؟ چرا این ویژگی‌ها باعث پذیرفتن یا عدم پذیرش می‌شوند؟ آیا اینـ ویژگـی‌ها دارای نـظام و ساختار هستند؟ در این بررسی به دنبال پاسخگویی به این پرسش‌ها هستیم.

پیشینه تحقیق

در مـوضوع کـلی موعظه، چند اثر وجود دارد. کتاب لؤلؤ و مرجان از میرزا حسین نوری درباره شیوه موعظه کردن، گام‌هایی در راه تـبلیغ از عـلامه محمدحسین فضل‌الله درباره اسلوب موعظه و ارزش عملی آن، موعظه از سیدمحمد ضیاءآبادی که بیشتر در قـسمت واعـظ و گاهی در مورد موعظه سخن گفته است، عـروج و سـقوط سـخن از زاهری درباره خصوصیات کلام و بهترین و بدترین کـلام. چـندین کتاب نیز به جمع‌آوری مواعظ ائمه پرداخته‌اند؛ ازجمله ظرائف الحکمة یا اندرزهای ممتاز از احـمد شـیبانی.

یک پایان‌نامه نیز با عـنوان «شـناخت واژه‌های تـبلیغی در قـرآن (دعـوت، موعظه و «ن، ص، ح») از سه دیدگاه ادبی، تفسیری و زبـان‌شناسی (فـنولوژی، مورفولوژی، سمانتیک)» نوشته شده است که در هر مورد

۱. ابْنَ آدَمَ الضَّعِیفُ أَیْنـَ یَهـْرُبُ مَنْ یَطْلُبُکَ فِی سَوَادِ لَیْلِکَ وَ بَیَاضِ نـَهَارِکَ وَ فِی کُلِّ حَالٍ مِنْ حـَالاتِکَ قـَدْ أَبْلَغَ مَنْ وَعَظَ وَ أَفْلَحَ مـَنِ اتـَّعَظَ.

۲. کَتَبَ هارُونُ الرَّشِیدُ إِلَی أَبـِی الْحَسَنِ مُوسَی بْن‌ِ جَعْفَرٍ عِظْنِی وَ أَوْجِزْ، قَالَ فَکَتَبَ إِلَیْهـِ: مـَا مِنْ شَیْء تَرَاهُ عَیْنُکَ إِلَّا وَ فـِیهِ مـَوْعِظَة.

۳. انـْتَفِعُوا بـِمَوْعِظَةِ اللَّهِ وَ الْزَمـُوا کِتـَابَهُ فَإِنَّهُ أَبْلَغُ الْمَوْعِظَة.

بـه جـمع‌آوری بیشتر نظرها پرداخته است. در هر قسمت، جدولی تنظیم شده و از آن گزارش داده شده است. در نهایت، چـندین مـقاله با عنوان‌های «هنر موعظه»، «موعظه در قـیاس بـا حکمت و خـطابه»، «مـوعظه حـسنه» ... منتشر شده است.

در قـسمت موعظه‌پذیری، پژوهشی به‌طور جداگانه صورت نگرفته است و تنها در برخی از منابع یادشده به‌اجمال بدان پرداخته شـده اسـت و در همین موارد اندک هم، براساس قـرآن و روایات نـیست؛ بـلکه بـیشتر آنـها جنبه روان‌شناختی دارنـد کـه در نصوص دینی ما از آنها سخنی به میان نیامده است. بیشتر افرادی که در این زمینه قلم زده‌اند، بـه مـطالب کـلی مانند: «قابلیّت قابل و فاعلیّت فاعل» (مکارم شـیرازی، ۱۳۷۵: ۳ / ۶۵۲) اکـتفا کـرده‌اند و گـاه در ادامـه، مـثال کوتاهی زده و از آن گذر کرده‌اند و توضیح نداده‌اند که این قابلیت چیست. در هیچ‌کدام از منابع به چارچوب نظری موعظه‌پذیری پرداخته نشده است.

مفهوم موعظه

شناخت مفهوم موعظه، نقش مهمی در یافتن چارچوب نـظری موعظه‌پذیری دارد. لغت‌شناسان هر کدام به بخش یا بخش‌هایی از ابعاد آن پرداخته‌اند. خلیل فراهیدی معتقد است موعظه، یادآوری خیر به‌گونه‌ای است که در قلب فرد رقت ایجاد کند.۱ (فراهیدی، ۱۴۰۹: ۲ / ۲۲۸۸) وی به ماهیت موعظه (یادآوری) و موضوع (خیر) و اثـر قـلبی آن (رقت) اشاره کرده است. ابن‌فارس معنای موعظه را ترساندن۲ (ابن‌فارس، ۱۴۰۴: ۶ / ۱۲۶) می‌داند که این اشاره به ماهیت آن است. وی تفاوت میان ترس و موعظه را بیان نکرده است؛ ولی راغب می‌گوید: موعظه دور کردن همراه با تـرس۳ (راغـب اصفهانی، ۱۴۱۲: ۸۷۶) است. وی همچنین کارکرد موعظه (دور کردن) و ماهیت آن (ترساندن) را بیان کرده است. ابن‌منظور می‌گوید: موعظه، نصیحت و یادآوری به وسیله عواقب است و از قول ابن‌سیده نقل کـرده کـه موعظه، یادآوری از طریق بیان ثواب و عـقاب اسـت که قلب را نرم کند. (ابن‌منظور، ۱۴۱۴: ۷ / ۴۶۶) تعریف وی به ماهیت (نصیحت و یادآوری) و وسیلة موعظه (بیان عواقب) نظر دارد. طریحی می‌گوید: موعظه به‌معنای ترساندن به‌وسیله بدی عاقبت و همچنین وصـیت بـه تقوا و تشویق و تحریک بـه طـاعت و دوری کردن از معاصی و مغرور شدن به دنیا و زینت‌هایش و مانند اینهاست.۴ (طریحی، ۱۳۷۵: ۴ / ۲۹۹)

۱. هو تَذکیرُکَ إیّاه الخیرَ و نَحوه مِمّا یرقّ له قلبُه.

۲. الوعظ: التخویف.

۳. زَجْر مقترنٌ بتخویفٍ.

۴. قوله تعالی: مَوْعِظَةً (۲ / ۶۶) ای تخویف بسوء العاقبة. ... و المَوْعِظَةُ أیضـاً: عـبارة عن الوصیة بالتقوی و الحثّ علی الطاعات و التحذیر عن المعاصی و الاغترار بالدنیا و زخارفها و نحو ذلک. و الوَعْظُ: النصح و التذکیر بالعواقب.

بخش نخست تعریف وی نیز به ماهیت (نصیحت و یادآوری) و وسیله موعظه (بیان عواقب) نظر دارد؛ بـا این تـفاوت که بـه بدیِ عاقبت تصریح کرده است. پس از نظر وی، موعظه شامل عاقبت مثبت نمی‌شود. وی در ادامه به بیان مصادیق و محتوای مـوعظه می‌پردازد که عبارتند از: وصیت به تقوا، تشویق به طاعت، تحذیر از مـعصیت و فـریفته شـدن به دنیا و زینت‌های آن، که در حقیقت تشویق و تحذیر، جزء مصادیق تقوا به‌شمار می‌روند؛ زیرا خویشتن‌داری به معنا ترک مـعصیت و انـجام طاعت می‌باشد. در المصباح المنیر موعظه به امر به طاعت و وصیت به آن۱ (فیومی، ۱۴۱۴: ۲ / ۶۶۵۵) تـعریف شـده کـه تنها به محتوا اشاره دارد.

در جمع‌بندی تمامی این تعاریف می‌توان گفت: اولاً محتوای موعظه، نصیحت، وصیت و یادآوری، امر بـه طاعت و نهی از منکر یا به‌طورکلی هر آنچه در آن خیر است می‌باشد؛ ثانیاً دورکنندگی، خصوصیت این کـلام است که به‌وسیله بـیان عـواقب آن با ایجاد ترس و رقت قلب شکل می‌گیرد. در یک کلام، موعظه سه مؤلفه اساسی دارد: یادآوری، رقّت قلب، پرهیز و دوری کردن. بقیه امور، ویژگی‌ها و مسائل حاشیه‌ای آن هستند؛ یادآوری در جهت خیر است و رقّت قلب نیز با بـیان عواقب منفی و مثبت صورت می‌گیرد و پرهیز از شرّ، موجب انجام طاعت و ترک معصیت و دنیا می‌گردد. پس موعظه یعنی نوعی از یادآوری که رقت قلب به وجود می‌آید و موجب پرهیز و دوری کردن می‌گردد.

در متون دینی (قـرآن و حـدیث) از معروف۲ (طبرسی، ۱۴۱۲: ۲۳۱) و قبیح۳ (کلینی، ۱۴۰۷: ۸ / ۲۰) به‌عنوان موضوع موعظه یاد شده است. همچنین غفلت‌زدایی و متذکر شدن،۴ (نحل / ۹۰) تقوا،۵ (اعراف / ۱۶۴) بازداری (بقره / ۲۷۵)۶ (مفید، ۱۴۱۳ ب: ۲۰۱)۷ و نیز دستیابی به خیر۸ (نساء / ۶۶۶) اهداف و نتایج موعظه شمرده شده‌اند کـه مـی‌توان سه مورد نخست را اهداف میانی دانست که در راه تحقق هدف نهایی (تحقق خیر) قرار می‌گیرند.

۱. أَمَرَهُ بـِالطَّاعَةِ و وَصَّاهُ بـِهَا.

۲. ذَکَرَ رَسُولُ اللَّهِ| النِّسَاءَ فَقَالَ عِظُوهُنَ بـِالْمَعْرُوفِ قَبْلَ أَنْ یَأْمُرْنَکُمْ بـِالْمُنْکَرِ.

۳. أَیُّهـَا النـَّاسُ فِی الْإِنْسَانِ عَشْرُ خِصَال‌ٍ یُظْهِرُهَا لِسَانُهُ ... وَاعِظٌ یَنْهَی عَنِ الْقَبـِیح‌ِ.

۴. إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بـِالْعَدْل‌ِ وَ الْإِحْسَان‌ِ وَ إِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَیٰ وَ یَنْهَیٰ عَن‌ِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ.

۵. وَ إِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمـَ تـَعِظُونَ قـَوْماً اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شـَدِیدًا قـَالُوا مـَعْذِرَةً إِلَیٰ رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ.

۶. فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَیٰ.

۷. سَلَکَ سَبـِیلَ الْقَصْدِ مِمَّن‌ِ اسْتَعَانَ عَلَی ذَلِکَ بـِالزُّهْدِ فَکَرَّرَ التَّفَکُّرَ وَ اتَّعَظَ بـِالْعِبَرِ فـَازْدَجَرَ.

۸. وَ لَوْ أَنـَّا کَتـَبْنَا عَلَیْهـِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیَارِکُمْ مـَا فـَعَلُوهُ إِلَّا قَلِیلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مَا یُوعَظُونَ بـِهِ لَکَانَ خَیْرًا لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبـِیتاً.

عوامل موعظه‌پذیری

موعظه‌پذیری از عوامل مهم سعادت و خـوشبختی اسـت.۱ (صـدوق، ۱۳۶۲: ۶۲۱ / ۱۰) در متون دینی، کسانی که موعظه‌پذیر نیستند، سرزنش شده‌اند.۲ (نهج‌البلاغه: ۱۴۲) مـوعظه‌ناپذیری جزء ویژگی‌های اهل دنیا شمرده شده۳ (همان: ۱۶۰) و از مردم خواسته شده تا جزء موعظه‌ناپذیرها نباشند. (ابن‌شعبه حرّانی، ۱۴۰۴: ۸۳؛۴ نهج‌البلاغه: ۴۰۴)۵ پس از شـناخت مـوعظه، نـوبت به بررسی عوامل و مؤلفه‌های موعظه‌پذیری می‌رسد. در منابع دینی، برخی امور بـه‌طور صـریح و برخی به‌طور ضمنی به‌عنوان عوامل موعظه‌پذیری معرفی شده‌اند. در قرآن کریم، تنها به دو عامل موعظه‌پذیری، یعنی تـقوا و ایمـان اشـاره شده است. در روایات هم عقل، زهد، واعظ درونی، قلب نرم و منعطف و نـیز هـشیاری در زمـرة عوامل یادشده معرفی گشته‌اند.

الف) ایمان

قرآن کریم به داستان انبیا اشاره کرد، آنها را مـوعظه‌ای مـی‌داند کـه در اهل ایمان تأثیرگذار است: «وَ کُلاً نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبَاءِ الرُّسُل‌ِ مَا نُثَبِّتُ بـِهِ فُؤَادَکَ وَ جـَاءَکَ فـِی هَٰذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْرَیٰ لِلْمُؤْمِنِینَ». (هود / ۱۲۰) «لام» بر سر مؤمنین، جارة اصلیه است که تـخصیص را افـاده مـی‌کند در نتیجه خداوند موعظه را به مؤمنان اختصاص می‌دهد. حال سؤال این است که خصوصیات مؤمنان چـیست کـه موعظه می‌پذیرند و چرا پذیرش موعظه به مؤمنان اختصاص دارد؟

ایمان، مصدر از ماده «أمن» است کهـ بـر دو مـعنای نزدیک به هم دلالت دارد: یکی آرامش دل و دیگری تصدیق؛ زیرا انسان چیزی را تصدیق می‌کند و بر آن گواهی می‌دهد که نسبت بـه آن، اطـمینان داشته باشد و دلش آرام باشد؛ اما خودِ واژه «ایمان»، در لغت به‌معنای تصدیق است؛ اعم از تـصدیق قـلبی و زبـانی و عملی. (محمدی ری‌شهری، ۱۴۲۷: ۸ / ۵۸ ـ ۵۷) بنابراین ایمانْ ترکیبی از تصدیق و اطمینان است. با این

۱. امام علی×: السَّعیدُ مَن وُعـِظَ بــِغَیرِهِ فـاتَّعَظَ.

۲. امام علی× فی ذَمِّ أصحابـِهِ: أتلُو علَیکُم الحِکَمَ فتَنفِرونَ مِنها، و أعِظُکُم بـِالمَوعِظَةِ البـالِغَةِ فتَتفَرَّقونَ عَنها، و أحُثُّکُم علی جِهادِ أهلِ البَغیِ فما آتِی علی آخِرِ قَولی حتّی أراکُم مُتَفَرِّقینَ أیادِیَ سَبا تـَرجِعونَ إلی مـَجالِسِکُم، و تَتَخادَعونَ عَن مَواعِظِکُم.

۳. امام علی× فی صِفَةِ أهلِ الدُّنیا: قَد خَرَقَتِ الشـَّهَواتُ عـَقلَهُ، و أماتَتِ الدُّنیا قَلبَهُ ... لایَنزَجِرُ مِن اللّهِ بـزاجِرٍ، و لایَتـَّعِظُ مـِنهُ بواعِظٍ.

۴. امام علی×: لاتَکونَنَّ مِمَّن لایَنتَفِعُ مـن العـِظَةِ إلّا بما لَزِمَهُ؛ فإنّ العاقِلَ یَنتَفِعُ بالأدَبِ و البَهائمَ لاتَتَّعِظُ إلّا بـِالضَّربِ.

۵. امام علی× فی وصـیَّتِهِ لابـنِهِ الحَسَنِ×: و لاتَکُونَنَّ مِمَّن لاتَنفَعُهُ العـِظَةُ إلّا إذا بـالَغتَ فی إیلامـِهِ؛ فـإنّ العـاقِلَ یَتَّعِظُ بالآدابِ، و البَهائمَ (و الجاهِلَ) لاتَتَّعِظُ إلّا بـِالضَّربِ.

تـوصیف، نقش ایمان در موعظه‌پذیری روشن می‌شود. محتوای موعظه، معارف الهی است و کسی مـی‌تواند آنـ را بپذیرد که بدان اعتقاد داشته بـاشد. انسانِ با ایمان چـون بـه این معارف اعتقاد دارد و آنها را تصدیق مـی‌کند، آنـها را می‌پذیرد. وقتی انسان با موعظه مواجه می‌شود، آن را با اعتقادات و باورهای خود می‌سنجد؛ اگـر هـماهنگ بود، می‌پذیرد و اگر نبود، بـرنمی‌تابد. بـدیهی اسـت که وقتی کـسی ایمـان داشته باشد، موعظه را بـا آن هـماهنگ می‌بیند و به‌راحتی آن را می‌پذیرد.

ب) تقوا

تقوا، در چهار آیه قرآن، عامل پذیرش موعظه بیان شده است. در سوره بـقره، نـخست ماجرای عذاب صید روز شنبه بازگو شـده اسـت. سپس قـرآن آن را بـرای اهـل تقوا مایه موعظه مـی‌داند: «وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ».۱ (بقره / ۶۶) در سوره آل عمران، نخست به سرنوشت شوم پیشینیان پرداخته شده و سپس این ماجرا بـیانی بـرای عموم مردم، ولی موعظه‌ای برای اهل تـقوا دانـسته شـده اسـت. (آل‌عـمران / ۱۳۸ ـ ۱۳۷)۲ در سوره مائده، انـجیل مـایه هدایت و موعظه برای تقواپیشگان معرفی شده است. (مائده / ۴۶)۳ در سوره نور، خداوند آیات قرآن کریم را که دربردارنده سـرگذشت پیشـینیان اسـت، موعظه‌ای برای اهل تقوا می‌داند. (نور / ۳۴)۴ تـقریباً در هـمه این آیات، بـه‌نوعی سـرنوشت بـدِ پیشـینیان، دستمایة موعظه قرار گرفته است.

تقوا از ریشۀ «و ق ی» است. ابن‌فارس گوهر معنایی تقوا را «دفع چیزی از چیزی از طریق غیر خودش» (ابن‌فارس، ۱۴۰۴: ۶ / ۱۳۱)۵ می‌دانند. ابن‌منظور آن را به‌معنای «صیانت» (ابن‌منظور، ۱۴۱۴: ۱۵ / ۴۰۱)۶ و طریحی، آن را به‌معنای مـنع کردن می‌داند.۷ (طریحی، ۱۳۷۵: ۴ / ۵۴۱۱) راغب در کتاب مفردات می‌نویسد: «تقوا در حفاظْ قرار دادن نفس از چیزی است که مایه ترس می‌باشد». (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲: ۸۸۱)۸

۱. فَجَعَلناها نَکالاً لِما بَیْنَ یَدَیْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ.

۲. قَدْ خَلَتْ مِنْ قـَبْلِکُمْ سـُنَنٌ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبـِینَ * هَٰذَا بَیَانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدًی وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ.

۳. وَ قَفَّیْنَا عَلَیٰ آثَارِهِمْ بـِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ آتَیْنَاهُ الْإِنْجِیلَ فـِیهِ هـُدًی وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ هُدًی وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ.

۴. وَ لَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ وَ مَثَلًا مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمـُتَّقِینَ.

۵. الواو و القـاف و الیاء: کلمة واحدة تدلّ علی دفـع الشـیء عن شیء بغیره.

۶. وقاهُ اللهُ وَقْیاً وَ وِقایةً و واقِیةً صانَه، ... وَقَیْتُ الشیء أَقِیه إذا صُنْتَه و سَتَرْتَه عن الأَذی.

۷. التَّقْوی فعلی کنجوی، و الأصل فیه" وَقْوَیً من وَقَیْتُهُ: مـنعته.

۸. التـَّقْوَی جعل النّفس فی وِقـَایَةٍ مـما یخاف، هذا تحقیقه، ثمّ یسمّی الخوف تارة تَقْویً.

از مجموع آنچه بیان شد، معلوم می‌گردد که از دیدگاه لغت‌شناسان، تقوا به معنای دفع کردن، صیانت کردن، پوشندگی و حفاظت کردن از آسیب‌ها است (پسندیده، ۱۳۸۸: ۸۲) که این یعنی خـویشتن‌داریِ ایمـن‌کننده. از بررسی روایات نیز به دست می‌آید که تقوا به معنای توان خویشتن‌داری ایمن‌ساز است. این حقیقت در ادبیات پیشوایان دین با تعابیرهای دیگری همچون: اجتناب، ترک، حصن، حرز، جُنه، حاجز، وقایه، کف، عصمت و صـیانت آمـده است. (بـرای مطالعه بیشتر بنگرید به: همان: ۸۵)

با توجه به آنچه گذشت، اکنون می‌توان رابطه تقوا با موعظه‌پذیری را فـهمید. همان‌گونه که در تعریف گذشت، هدف موعظه بازداری از اشتباه است. بنابراین بـرای پذیرش مـوعظه و عـمل به آن، نیازمند نیروی بازدارنده هستیم و بدون این نیرو، پذیرش موعظه و عمل به آن بی‌معنا است. کسی که فاجر و افـسارگسیخته اسـت و هیچ مهاری بر نفس خود ندارد، نمی‌تواند موعظه را بپذیرد و از لذت خود دست بکشد و راه دیگـری را پیش بـگیرد. تـنها کسی موعظه‌پذیر است که دارای توان خویشتن‌داری و مهار نفس باشد.

ج) عقل

در برخی متون دینی، یکی از ویژگـی‌های انسان عاقل، پذیرش موعظه‌ها معرفی شده است. امام علی× کسی را عاقل می‌داند که از تـجربه‌های زندگی (ابن‌شعبه حرّانی، ۱۴۰۴: ۸۵؛۱ تـمیمی آمـدی، ۱۴۱۰: ۵۲۲)۲ و از اینکه پایان کار انسان قیامت است، (نهج‌البلاغه: ۲۸۱)۳ پند گیرد. حضرت بر این باور است که هر چیزی در زندگی می‌تواند موعظه باشد؛ اما برای اهل فکر و تعقل. (تمیمی آمدی، همان: ۵۲۱؛۴ ۵۴۵۵ و ۶۷۰۶ ) این بدان جـهت است که موعظه، نیازمند فهم و درک است. اگر پیام موعظه درک نشود، براساس موعظه عمل نمی‌شود و ازاین‌رو حضرت معتقد است مثلاً کسی که موعظه‌های زمانه را درک کند، دیگر به زمانه اعتماد نمی‌کند (هـمان: ۶۴۹)۷ و کـسی که اعتماد کند، معلوم می‌شود که موعظه‌های آن را خوب نفهمیده است. (همان)۸

واژه عقل در زبان عرب به‌معنای نگه داشتن، بازداشتن و حبس کردن است؛ همانند بستن شتر با

۱. العاقِلُ مَن وَعَظَتهُ التَّجارِبُ.

۲. کَفـی عـِظَةً لِذَوی الألبابِ ما جَرَّبوا.

۳. إنّ الغایةَ القِیامَةُ، و کَفی بذلکَ واعِظاً لِمَن عَقَلَ، و مُعتَبَراً لِمَن جَهِلَ.

۴. کَفی عِظَةً لِذَوی الألبابِ ما جَرَّبوا.

۵. لِلکَیِّسِ فی کُلِّ شَیء اتِّعاظٌ.

۶. مَن کانَت لَهُ فِکرَةٌ فَلَهُ فـی کُلِّ شـَیء عِبرَةٌ.

۷. مَن فَهِمَ مَواعِظَ الزَّمانِ لَم یَسکُنْ إلی حُسنِ الظَّنِّ بالأیّامِ.

۸. لَم یَعقِلْ مَواعِظَ الزَّمانِ مَن سَکَنَ إلی حُسنِ الظَّنِّ بالأیّام.

«عقال». (محمدی ری‌شهری، ۱۳۷۶: ۱۸؛ به نقل از: النهایة، ۵ / ۲۱۳۹؛ جوهری، ۱۴۱۰: ۵ / ۱۷۶۹؛ فیومی، ۱۴۱۴: ۴۲۳ ـ ۴۲۲؛ ابن‌فارس، ۱۴۰۴: ۴ / ۶۹؛ راغب اصفهانی، ۱۴۱۲: ۵۷۸ ـ ۵۷۷؛ جـرجانی، ۱۴۱۶: ۶۵؛ فـراهیدی، ۱۴۰۹: ۵۶۵) بـه وسیله‌ای که پای شتر را با آن مـی‌بندند، از آن جـهت عـقال می‌گویند که شتر را از حرکت بازمی‌دارد. دیگر معانی عقل نیز از همین حقیقت برگرفته شده، با آن تناسب دارد. عقل در اصطلاح عرف، به اموری هـمچون عـلم و دانـش، قدرت تشخیص خوب از بد (تمییز) و سیاست‌مداری و هوشمندی اطـلاق مـی‌گردد؛ اما از روایات چنین برمی‌آید که اصطلاح اخلاقی عقل، با این معانی متفاوت بوده و در چنین مصادیقی به کار نرفته است. (برای مـطالعه بـیشتر بـنگرید به: پسندیده، ۱۳۸۸: ۵۷)

از مجموع روایات چنین استفاده می‌شود که عقل در اصطلاح اخـلاقی آن، نیرویی است که انسان را از جهل و لغزش در اندیشه و عمل بازمی‌دارد. (بنگرید به: محمدی ری‌شهری، ۱۳۷۶: ۱۸) رسول خدا| دراین‌باره می‌فرماید: «إِنَّ الْعـَقْلَ عـِقَالٌ مـِنَ الْجَهْلِ وَ النَّفْسَ مِثْلُ أَخْبَثِ الدَّوَابِّ فَإِنْ لَمْ تُعْقَلْ حَارَتْ فَالْعَقْلُ عـِقَالٌ مـِنَ الْجَهْلِ». (بنگرید به: همان: ۱۳۰) امام علی× نیز نفس را همانند چارپایان چموش، یله و رها دانسته که دستان عـقل‌ها، زمـام آن را از پسـتی‌ها بازمی‌دارد. (همو، ۱۴۲۷: ۱۳ / ۶۳۸۰) در حدیث دیگری از حضرت، به دو عنصر شناخت و بازدارندگی اشاره شده اسـت و ایشـان عـاقل را کسی می‌داند که وقتی بفهمد، از کار بد بازمی‌ایستد. (همان: ۱۸۰) در پاره‌ای از روایات درباره عقل نیز کـه بـه کـاربردهای آن پرداخته شده، می‌توان مفهوم تقوا، یعنی خویشتن‌داری و بازداری را یافت. (بنگرید به: پسندیده، ۱۳۸۸: ۵۷) از مجموع روایتـها چـنین برمی‌آید که در تحلیل معنای عقل، دو نکته را باید در نظر گرفت: نخست اینکه، عقل از جـنس فـهم و شـناخت است؛ دوم اینکه، بازدارنده و مهارکننده است.۱ شاید در یک کلام بتوان گفت عقل «نیروی بازداری ـ شناختی» اسـت.

بـا این توصیف، به‌خوبی نقش عقل در موعظه‌پذیری روشن می‌شود. انسان عاقل، هنگام مواجهه با مـوعظه‌ها، آنـها را خـوب فهم و درک می‌کند و سپس طبق آن، نفس خود را مهار می‌کند که زمینه برای عمل به آن فراهم مـی‌شود؛ این هـمان موعظه‌پذیری است. در طرف مقابل، «هوا» قرار دارد که به‌عنوان دشمن عقل (منسوب بـه جـعفر بـن محمد الصادق، ۱۴۰۰: ۱۰۳)۲ یادشده، جزء جنود جهل می‌باشد: «الْحِکْمَةُ وَ ضِدَّهَا الْهَوَی». (صدوق، ۱۳۶۲: ۵۹۱۱) به همین جهت، در روایتـی آمـده: انـسان‌هایی که از هوس خود تبعیت می‌کنند، از موعظه نفع نمی‌برند: «لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَی حـَذَرْتَ مـَا بَقِیَ وَ انْتَفَعْتَ مِنْهَا بِمَا وُعِظْتَ بـِهِ، وَ لَکِنَّکَ تَبِعْتَ هَوَاکَ وَ آثَرْتَه». (طوسی، ۱۴۱۴: ۲۱۷) پس این گروه به دلیل عدم شناخت اسـت کـه از هوا تبعیت می‌کنند و از موعظه شدن می‌پرهیزند و با آن به مخالفت برمی‌خیزند.

۱. مراد از این بـازدارندگی، تـوان بازداری در مرحله نفس است که نمود رفـتاری آنـ، یا عـمل است یا ترک.

۲. الْهَوَی عَدُوَّ الْعَقْلِ وَ مُخَالِفَ الْحـَق.

د) زهـد

گروه دیگری که در روایات، موعظه‌پذیر معرفی شده‌اند، زاهدان هستند. امام علی× فرمودند: «الزَّاهِدُ فـِی الدُّنـْیَا مَنْ وُعِظَ فَاتَّعَظَ». (ابن‌اشعث، بـی‌تا: ۲۳۳) زهـد به‌معنای بـی‌رغبتی بـه دنـیا است. ابن‌فارس اصل معنای زهد را «چـیز انـدک» می‌داند (ابن‌فارس، ۱۴۰۴: ۳ / ۳۰) ۱ راغب و ابن‌اثیر (ابن‌اثیر جزری، ۱۳۶۷: ۲ / ۳۲۱)۲ نیز همین معنا را برای آن برگزیده‌اند؛ راغـب «الزاهـد فی الشیء» را کسی می‌داند که از چیزی روی‌گـردان و بی‌میل است و به انــدکِ آن خـشنود باشد (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲: ۳۸۴)۳ فـراهـیـدی مـی‌گوید هـنگامی که زهد صفت فردی قرار می‌گیرد، یعنی آن شخص طمعِ کمی دارد. (فراهیدی، ۱۴۰۹: ۴ / ۱۲)۴ طریحی نـیز بـرای تفهیم معنای زهد، از ضد آن اسـتفاده مـی‌کند و مـی‌گوید: زهد نسبت بـه یکـ چیز، ضد رغبت و حـرص بـه آن است. (طریحی، ۱۳۷۵: ۳ / ۵۹)۵ ابن‌منظور نیز به همین طریق به توصیف زهد می‌پردازد. (ابن‌منظور، ۱۴۱۴: ۳ / ۱۹۶)۶ البته وی آن را مـحدود بـه دنیا کرده است.

فیومی معنای زهـد را «تـرک کردن و از آن اعـراض کـردن» دانـسته (فیومی، ۱۴۱۴: ۲ / ۲۵۷)۷ و مصطفوی اصل آن را چـیزی مقابل رغبت، یعنی میل شدید و رغبت نسبت به ترک آن شمرده است. (مصطفوی، ۱۳۸۵: ۴ / ۳۵۶)۸ در جمع‌بندی مـی‌توان گـفت به دلیل کم بودن چیزی، فرد نـسبت بـه آن بـی‌رغبت مـی‌شود.

در مـتون دینی، زهد بـه‌معنای «بـی‌رغبتی» است. قرآن زهد را به‌معنای بی‌رغبتی به کار برده است. (یوسف / ۲۰)۹ امام صادق× معنای مخالف زهد را رغـبت بـیان مـی‌کند: «الزُّهْدُ وَ ضِدَّهُ الرَّغْبَةَ» (کلینی، ۱۴۰۷: ۱ / ۲۱۱) و در روایتی دیگر، زهـد و رغـبت در مـقابل هـم بـه کـار رفته‌اند. (نهج‌البلاغه: ۵۵۵)۱۰ براساس این روایات مشخص می‌شود که معنای زهد بی‌رغبتی است؛ نه تباه کردن مال و تحریم کردن

۱. أصل یدلّ علی قلّة الشیء.

۲. الْمُزْهِدُ: القلیلُ الشّیء.

۳. الزَّهِیدُ: الشیء القلیل، و الزَّاهـِدُ فی الشیء عنه و الرّاضی منه بالزّهید.

۴. رجل زَهِیدٌ و امرأة زَهِیدَةٌ و هما القلیل طعمهما.

۵. الزُّهْدُ فی الشیء خلافُ الرغبة فیه.

۶. الزُّهد: ضد الرغبة و الحرص علی الدنیا.

۷. بـِمَعْنَی: تَرَکَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْهُ.

۸. أنـّ الأصـل الواحد فی هذه المادّة: هو ما یقابل الرغبة، أی المیل الشدید و الرغبة الی الترک.

۹. وَ شَرَوْهُ بـِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کَانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ.

۱۰. زُهْدُکَ فِی راغب فِیکَ نُقْصَانُ حَظٍّ وَ رَغْبَتُکَ فـِی زَاهـِدٍ فِیکَ ذُلُّ نَفْس.

لذت‌های حلال (حرّ عاملی، ۱۴۰۹: ۱۶ / ۱۵)۱ و پوشیدن لباس خشن و زِبر و خوردن طعام سخت و خشک. (نوری، ۱۴۰۸: ۱۲ / ۴۴)۲ زهد آن است که انسان به دنیا دلبسته نـباشد تـا نه از کسب دنیا سرمست شـود و نـه از فقدان آن ناراحت گردد. (حر عاملی، همان: ۱۹)۳

با این بیان می‌توان نقش زهد را در پذیرش موعظه‌ها تبیین کرد. موعظه در هر موضوعی که باشد، مستلزم دست کشیدن از دنـیای مـذموم و روی آوردن به آخرت و امور اخـروی اسـت. این دست کشیدن و تغییر رویکرد، نیازمند ویژگی بی‌رغبتی به دنیا است. اگر کسی دلبسته به دنیا باشد، نمی‌تواند پیام موعظه را بپذیرد و از امور دنیوی دست بکشد. به همین جهت، امام علی× یکـی از نـتایج حب دنیا را موعظه‌ناپذیری می‌داند و آن را به بی‌اثر بودن دارو در بیمار به دلیل شدت بیماری تشبیه می‌کند:

إِذَا شَرِبَ الْقَلْبُ حُبَّ الدُّنْیَا لَمْ تَنْجَعْ فِیهِ کَثْرَةُ الْمَوَاعِظِ کَالْجَسَدِ الَّذِی إِذَا اسْتَحْکَمَ فِیهِ الدَّاءُ لَمْ یَنْجَعْ فِیهِ کَثْرَةُ الدَّوَاء. (ورام بـن ابـی‌فراس، ۱۴۱۰: ۲ / ۲۴۸)

همچنین آن حـضرت، یکی از خصوصیات عاشق را موعظه‌ناپذیر بودن آن می‌داند: «لَایَنْزَجِرُ مِنَ اللَّهِ بـِزَاجِرٍ وَ لَایَتَّعِظُ مِنْهُ بـِوَاعِظٍ.» (نهج‌البلاغه: ۱۰۶)

پیش از آن، حـضرت به تبیین کارکرد منفی عشق پرداخته، می‌فرماید: «هر که عاشق چیزی شـود، چـشمش را کور و دلش را بـیمار می‌کند، آنگاه با چشمی غیرسالم نظر می‌کند و با گوشی غیرشنوا می‌شنود، خواهش‌های نفسانی عقلش را دریده، و دنیا دلش را می‌رانده، و او را بـر امـور مادی، واله و شیدا نموده، ازاین‌رو او برده دنیا است و بنده کسی که اندکی از دنیا در اختیار دارد. دنـیا بـه هـر طرف بگردد، او هم می‌گردد، و به هر سوی روی کند، او هم روی می‌آورد». (نهج‌البلاغه: ۱۶۰)۴ امام علی× در این روایت به‌روشنی دلیل نـپذیرفتن موعظه را بیان می‌کند. زمانی که گوش ناشنوا باشد، چگونه سخنان واعظ را بشنود؛ چـگونه با عقل دریده‌شده کـه نـتیجه آن، عدم شناخت و قدرت بازداری است، به موعظه عمل کند و زمانی که برده دنیا است، آخرت را که محتوای موعظه است، بپذیرد.

۱. الامام الصادق×: لَیْسَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیَا بـِإِضَاعَةِ الْمَالِ وَ لَا بـِتَحْرِیم‌ِ الْحَلَال،ِ بـَل‌ِ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیَا أَنْ لَا تَکُونَ بـِمَا فِی یَدِکَ أَوْثَقَ مِنْکَ بـِمَا فِی یَدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

۲. الرسول الاعظم|: لَیْسَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیَا لُبْسَ الْخَشِنِ وَ أَکْلَ الْجَشِبِ وَ لَکِنَّ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیَا قَصْرُ الْأَمَل.

۳. الامام علی×: الزُّهـْدُ بـَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ الْقُرْآنِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: «لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَیٰ مَا فَاتَکُمْ وَ لَاتَفْرَحُوا بـِمَا آتَاکُمْ» وَ مَـنْ لَمْ یَـأْسَ عَلَی الْمَـاضِی وَ لَـمْ یَـفْـرَحْ بـِالْآتِی فَقَدِ اسْتَکْمَلَ الزُّهْدَ بـِطَرَفَیْهِ.

۴. مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَی بـَصَرَهُ وَ أَمـْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ یَنْظُرُ بـِعَیْن‌ٍ غَیْرِ صَحِیحَةٍ وَ یَسْمَعُ بـِأُذُنٍ غَیْرِ سَمِیعَةٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْیَا قَلْبَهُ وَ وَلِهَتْ عَلَیْهَا نَفْسُهُ فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا وَ لِمَنْ فِی یَدَیْهِ شَیْء مِنْهَا حـَیْثُمَا زَالَتـْ زَالَ إِلَیْهَا وَ حَیْثُمَا أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَیْهَا لَایَنْزَجِرُ مِنَ اللَّهِ بـِزَاجِرٍ وَ لَایَتَّعِظُ مِنْهُ بـِوَاعِظ.

به دیگر بیان، دوست داشتن در انتخاب نقش بسزایی دارد. اگر انسان بر سر دوراهی قرار گیرد، آن را برمی‌گزیند کـه مـورد عـلاقه اوست. حب‌الله و حب‌الدنیا در تقابل بـا هـم هـستند؛ ازاین‌رو زمانی که انسان یکی از این حب‌ها را داشته باشد، نمی‌تواند دیگری را برگزیند. (ابن‌شعبه حرّانی، ۱۴۰۴: ۵۰۳)۱ به همین دلیل، انسانی که حب دنیا دارد، زمانی کـه مـوعظه مـی‌شود، به دلیل اینکه محتوای آن خلاف حب وجودی اوست، آن را نـمی‌پذیرد و مـوعظه نمی‌شود. محتوای موعظه، هدایت به‌سوی خدا است و انسانی که حب به خدا داشته باشد، آن را برمی‌گزیند. بنابراین کسانی که رغـبتی بـه دنـیا ندارند، راحت می‌توانند از آن دست بکشند و در نتیجه پذیرش موعظه برای آنان راحـت‌تر است.

ه‍) واعظ درونی

از دیگر عوامل پذیرش موعظه، وجود واعظ درونی است. امام علی× می‌فرماید: اگر کسی واعظ درونـی نـداشته بـاشد، واعظ بیرونی در او اثر نکند (نهج‌البلاغه: ۱۲۳)۲ و خداوند او را محافظت نخواهد کرد. (مجلسی، ۱۴۰۳: ۳۴ / ۳۳۵)۳ امـام بـاقر× نیز می‌فرماید: بدون واعظ درونی، واعظ بیرونی سودی نمی‌بخشد. (ابن‌شعبه حرّانی، ۱۴۰۴: ۲۹۴)۴ ابن‌میثم و خوئی، شارحان نهج‌البلاغه، بـر این بـاور هـستند که مقصود از واعظ درونی همان «نفس ناطقه انسان» است. (بحرانی، ۱۳۶۲: ۶۷۸۸؛ هاشمی خـوئی ۱۳۵۸: ۶ / ۲۸۱) اسـت. نـواب لاهیجی، یکی دیگر از شارحان، واعظ درونی را «عقل» می‌داند. (نواب لاهیجانی، بی‌تا: ۸۸) می‌داند. محمد جـواد مـغنیه نـیز در شرح خود، سه احتمال در نظر می‌گیرد: «واعظ درونی: عقل سلیم یا ضمیر حیّ یا وجدان بـیدار مـی‌باشد». (مغنیه، ۱۳۵۸: ۱ / ۴۵۷)

سؤال این است که واعظ درونی، چه تأثیری در پذیرش موعظه دارد و چرا یکی از عـوامل در روایات مـعرفی شـده است؟ پاسخ این است که «هدایت‌ها باید از درون جان انسان سرچشمه بگیرد. تا زمینه‌های درونِ ذات آمـاده نـباشد، سخنان واعظ برون، تأثیر نخواهد کرد. بنابراین نخست باید انسان تصمیم بر احیای وجـدانش بـگیرد و امـدادهای الهی به سراغش بیاید، تا واعظِ درون بر کرسی وعظ بنشیند و غوغاهای هوس‌ها خاموش گردد و صـدای او بـه گوش جان برسد، اینجاست که انسان، آماده پذیرش سخنان انبیا، اولیا و پیام حق از هر واعـظی مـی‌شود و این نـکته‌ای است بسیار مهم در مسائل تربیتی و خودسازی». (مکارم شیرازی، ۱۳۷۵: ۳ / ۶۵۲)

۱. در روایتی آمده است که حضرت موسی× بـه قـومش چـنین خطاب می‌کند: «بـِحَقٍّ أَقُولُ لَکُمْ إِنَّ الْعَبْدَ لَایَقْدِرُ عَلَی أَنْ یَخْدُمَ رَبـَّیْن‌ِ وَ لَا مـَحَالَةَ أَنَّهُ یُؤْثِرُ أَحَدَهُمَا عَلَی الْآخَرِ وَ إِنْ جَهَدَ کَذَلِکَ لَایَجْتَمِعُ لَکُمْ حُبُّ اللَّهِ وَ حُبُ الدُّنْیَا».

۲. اعْلَمُوا أَنَّهُ مـَنْ لَمـْ یُعَنْ عَلَی نَفْسِهِ حَتَّی یَکُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظٌ وَ زَاجِرٌ لَمْ یَکُنْ لَهـُ مـِنْ غَیْرِهَا لَا زَاجِرٌ وَ لَا وَاعِظٌ.

۳. الإمامُ علیٌّ×: ألَا و إنّهُ مـَن لَمـ یَکُنـ لَهُ مِن نَفسِهِ واعِظٌ لَم یَکُن لَهُ مِن اللّهـِ حـافِظٌ.

۴. الإمامُ الباقرُ×: مَن لَم یَجعَلِ اللّهُ لَهُ مِن نفسِهِ واعِظاً، فإنَّ مَواعِظَ النّاسِ لَن تـُغنیَ عـَنهُ شیئاً.

بنابراین واعظ بیرونی بـدون وجـود واعظ درونـی بـی‌فایده اسـت. این یک قاعده است که هر امر بـیرونی بـاید پایه‌ای در درون داشته باشد تا ثمربخش شود. این اصل، علاوه بر واعظ درونی، مـصادیق دیگـری هم دارد که یکی از آنها حجت اسـت که درونی (عقل) و بـیرونی (انـبیا) دارد. (کلینی، ۱۴۰۷: ۱ / ۱۶)۱ تا زمانی که انـسان، حـجت درون را نداشته باشد، حجت بیرون کارساز نیست. همچنین شیطان با اشاره‌های پنهانی سخن گـفته، فـرد مقابلش را وسوسه می‌کند؛ (انعام / ۱۲۱)۲ امـا چـیرگی شـیطان تنها بر افـرادی اسـت که ولایت او را می‌پذیرند و اگر کـسی بـه شیطان راه ندهد، او هم نمی‌تواند بر وی مسلط شود. (نحل / ۱۰۰)۳ شیطان باید نماینده‌ای در درون انسان داشـته بـاشد تا زمانی که وسوسه می‌کند، آن نـماینده تـحت‌تأثیر قرار بـگیرد. آنـ نـماینده نفس انسان است. (یوسـف / ۵۳)۴ اگر نفس اماره در انسان وجود نداشت، دیگر دست شیطان بسته می‌شد. خود شیطان می‌گوید: «قـَالَ فـَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ». (ص / ۸۳ ـ ۸۲)

شـاید بـتوان گـفت واعـظ درونـی، نشانه طلب انـسان اسـت. تا انسان نخواهد، چیزی اتفاق نمی‌افتد و انسانی که واعظ درونی دارد، یعنی طالب موعظه است، نصیحت واعـظ بـیرونی را مـی‌پذیرد. وقتی فردی خودش را وعظ می‌کند، به‌معنای آنـ اسـت کـه مـی‌خواهد پیامـدهای بـازدارنده را بشنود و زمانی که در بیرون این اتفاق می‌افتد، پذیرای آن می‌شود و بدان گوش می‌دهد. شاید بتوان گفت تا انسان نخواهد تغییر کند، دنیا نمی‌تواند او را تغییر دهد. او برای ایجاد تغییر، نیازمند واعـظ است و زمانی که واعظ درونش فعال شد، یعنی تلاش می‌کند به آن عمل کند، پس وعظ بیرونی را هم می‌شوند و سعی در عمل کردن می‌کند و واعظ بیرون را به‌عنوان کمک‌رسان می‌بیند، نه کسی کـه جـلوی او جبهه گرفته است و اجازه نمی‌دهد وی هر کاری انجام دهد.

و) قلب نرم و منعطف

یکی از عوامل پذیرش موعظه، داشتن قلبی نرم و لطیف است و افراد سنگدل نمی‌توانند موعظه را بپذیرند. به همین جهت امـام صـادق× در دعای خواندن قرآن، از قساوت قلب به خداوند پناه می‌بردند: «نَعُوذُ بـِکَ مِنْ قَسَاوَةِ قُلُوبـِنَا لِمَا بـِهِ وَعَظْتَنَا». (کلینی، ۱۴۰۷: ۲ / ۵۷۵) قساوت یعنی شدت و سختی

۱. یَا هـِشَامُ! إِنـَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاس‌ِ حُجَّتَیْن‌ِ: حـُجَّةً ظـَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً، فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبـِیَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ^، وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ.

۲. وَ إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَیٰ أَوْلِیَائِهـِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ.

۳. إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ.

۴. وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنـَّ النـَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بـِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحـِمَ رَبـِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ.

(ابن‌فارس، ۱۴۰۴: ۵ / ۸۷؛۱ فیومی، ۱۴۱۴: ۲ / ۵۰۳؛۲ راغب اصفهانی، ۱۴۱۲: ۶۷۱؛۳ فراهیدی، ۱۴۰۹: ۵ / ۱۸۹)۴ و در روایت جنود عقل و جهل، ضد آن رأفت بیان شده «الرَّأْفَةُ وَ ضِدَّهَا الْقَسْوَةَ» (کلینی، ۱۴۰۷: ۱ / ۲۱) که به معنا رقت و رحمت است (ابن‌فارس، ۱۴۰۴: ۲ / ۴۷۱؛ فراهیدی، ۱۴۰۹: ۸ / ۲۸۲؛ راغب اصـفهانی، ۱۴۱۲: ۱ / ۳۷۳) پس آنـچه در پذیرش موعظه مؤثر است، رأفت قلب و نرمی و انعطاف‌پذیری آن است.

جایگاه موعظه، قلب انسان است و همان‌گونه که در مفهوم آن بیان شد، موعظه باعث رقّت قلب می‌شود. پس موعظه با عواطف انسانی کار دارد و زمانی اثـر مـی‌کند که قـلب او نرم باشد. انسان برای پذیرش موعظه، نیازمند قلب لیّن است تا بتواند عواطف را درک کند و جملات بر دلش نقش بـبندد؛ امّا زمانی که فرد دارای قساوت قلب و دل او نیز نفوذناپذیر باشد، عواطف در آن نـفوذ نـمی‌کند؛ مـانند بارانی که بر تخته‌سنگ ببارد. انسانی که قساوت قلب دارد، به دلیل نفوذناپذیری قلبش نمی‌تواند موعظه را بپذیرد. (انعام / ۴۳ ـ ۴۲)۵ بـه بـیان دیگر، جنس موعظه احساسی است و در قلبی اثر می‌کند که هم‌جنس خودش، یعنی حـساس و لیّن بـاشد. زمـانی که مخاطب از عواطف بهره‌ای نداشته باشد، جملات و الفاظ عاطفی نیز در وی اثرگذار نبوده، او را تحریک نخواهد کـرد.

ک) هوشیاری

از دیگر عوامل پذیرش موعظه، بهوش بودن است. افراد هوشیار و متوجه می‌توانند از موعظه بـهره برده، اثر بپذیرند. افـراد غـافل و ناهوشیار نیز توان درک موعظه را ندارند؛ ازاین‌رو رسول اکرم| می‌فرماید: «أَغْفَلُ النَّاس‌ِ مَنْ لَمْ یَتَّعِظْ بـِتَغَیُّرِ الدُّنْیَا مِنْ حَال‌ٍ إِلَی حَال». (صدوق، ۱۴۱۳: ۴ / ۳۹۵؛ کراجکی، ۱۴۱۰: ۱ / ۳۰۰) غفلت باعث می‌شود آنها از دگرگونی دنیا موعظه نشوند و از آن بهره نبرند. غـفلت، سهو و لغزشی است که انسان را به سبب پایین بودن مراقبت، هوشیاری و بیداری فرا می‌گیرد (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲: ۶۰۹)۶ که در برابر ذکر و یادآوری قرار دارد. (فیومی، ۱۴۱۴: ۲ / ۴۴۹؛ مصطفوی، ۱۳۸۵: ۷۷ / ۲۹۹۹) «غفلت» در

۱. یدلُّ علی شِدّةٍ و صلابةٍ. من ذلک الحجر القاسی، و القَسْوة: غِلَظ القَلْب و هـی مـن قسوة الحَجَرِ.

۲. إِذَا صَلُبَ وَ اشْتَدَّ.

۳. الْقَسْوَةُ: غلظ القلب، و أصله من: حجر قَاس.

۴. الصلابة فی کل شیء.

۵. وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَیٰ أُمَم‌ٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَخَذْنَاهُمْ بـِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ * فَلَوْلَا إِذْ جَاءَهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَ لَٰکِنْ قـَسَتْ قـُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ.

۶. سهو یعتری الإنسان من قلّة التّحفّظ و التّیقّظ.

متون دینی به معنا «بی‌توجهی یا کم‌توجهی و در نتیجه نادیده گرفتن» آمده است. (یونس / ۷؛۱ روم / ۷)۲ افراد غافلْ، گوش دارنـد؛ ولی نـمی‌شنوند؛ چشم دارند؛ ولی نمی‌بینند؛ قلب دارند؛ اما درک نمی‌کنند (اعراف / ۱۷۹)۳ و به همین جهت، موعظه را نمی‌پذیرند.

در روایتی از «غره» به‌عنوان یکی دیگر از موانع موعظه‌پذیری یاد شده که همچون حجابی بین قلب و موعظه عمل مـی‌کند. (نـهج‌البلاغه: ۵۲۵)۴ غـرّة به معنا غفلت است (ابـن‌فارس، ۱۴۰۴: ۴ / ۳۸۲؛۵ راغـب اصـفهانی، ۱۴۱۲: ۶۰۳؛۶ فیومی، ۱۴۱۴۴: ۲ / ۴۴۴؛ طریحی، ۱۳۷۵: ۳ / ۴۲۲)۷ که به‌دلیل تجربة کم حاصل می‌شود؛ (فراهیدی، ۱۴۰۹: ۴ / ۳۴۶)۸ اما غفلتی که موجب فریب انسان می‌گردد. (ابن‌منظور، ۱۴۱۴: ۵ / ۱۱)۹

موعظه نیازمند انسان‌های هـوشیاری اسـت کـه به‌خوبی اطلاعات دیداری و شنیداری را بگیرند و آن را به‌وسیله قلبشان به‌خوبی تـحلیل کـنند؛ اینان فریب ظاهرسازی را نخورده، حقیقت را خوب درک می‌کنند. بنابراین برای پذیرش موعظه، نیازمند هوشیاری و بیداری هستیم.

تحلیل عوامل و چارچوب نـظری مـوعظه‌پذیری

بـا تبیین ماهیت موعظه و عوامل آن، اکنون وقت آن است که این عـوامل و اطلاعات تحلیل شوند تا چارچوب نظری موعظه‌پذیری به دست آید.۱۰ در تحلیل اطلاعات با دو امر مواجه هستیم: خود موعظه و عـوامل آنـ. خـود موعظه چند ویژگی دارد:

۱. موعظه یادآوری به خیر است که محتوای آن را تشکیل مـی‌دهد. این مـحتوا، هرچند ممکن است

۱. إِنَّ الَّذِینَ لَایَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَ رَضُوا بـِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ اطْمَأَنُّوا بـِهَا وَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ آیَاتـِنَا غـَافِلُونَ.

۲. یَعـْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ.

۳. وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجـَهَنَّمَ کَثـِیرًا مـِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْس‌ِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَایَفْقَهُونَ بـِهَا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لَایُبْصِرُونَ بـِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لَایَسْمَعُونَ بــِهَا أُولَٰئِکَ کَالْأَنـْعَام‌ِ بـَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَٰئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ.

۴. الامام علی×: بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الْغِرَّة.

۵. هذا الغـَرَارة، و هـی کالغَفْلة، ...؛ لأنّه من نقصان الفِطْنةِ.

۶. الْغِرَّةُ: غفلةٌ فی الیقظةٍ.

۷. الْغِرَّةُ: بـِالْکَسْر،ِ الْغَفْلَةُ.

۸. و الغـِرُّ: الذی لمـ یجـرّب الأمورَ مع حداثة السنّ، و هو کالغمر، و مصدره الغَرَارَة و الجاریة غِرَّةٌ غَرِیرَةٌ.

۹. خدعه و أَطعمه بـالباطل ... الغـِرُّ الذی لایَفْطَن للشرّ و یغفلُ عنه، و الخَبُّ ضد الغِرّ.

۱۰. در این تحلیل، از راهنمایی‌های ارزشمند دکتر محمدعلی مـظاهری و دکـتر فـرید براتی‌سده استفاده کردیم که از ایشان تشکر می‌کنیم.

موضوعات مختلفی را دربرگیرد، در یک عنوان کلی قابل طـرح اسـت و آن ترک دنیا و هوس‌های نفسانی و گرایش به آخرت و خواست خداوند متعال می‌باشد. در زنـدگی، گـاه دنـیا و آخرت و نیز خواست خداوند و هوای نفس، مقابل هم قرار می‌گیرند و سعادت و موفقیت انسان در گرو گـرایش بـه آخـرت و عمل براساس خواست الهی است که این به بُعد شناخت و منطق انسان مـربوط مـی‌شود.

۲. موعظه ابزاری است که موجب رقّت قلب می‌شود و بر احساس انسان نیز اثر می‌گذارد، نه فـقط بـر شناخت او. موعظه یک بعد عاطفی دارد که نقطه تأثیر آن است و در حقیقت موعظه به حـوزه عـقل و فکر محدود نمی‌شود و بعد احساس و عاطفه را نـیز دربـر مـی‌گیرد.

۳. موعظه برای آن طراحی شده که فرد را از یک رویة غـلط بـاز دارد و این مربوط به نتیجه و هدف آن، یعنی تغییر سبک و اصلاح یک مسیر نادرست و بازداری از امـور نـاپسند می‌باشد.

بنابراین در موعظه با یک پدیدة شـناختی ـ عـاطفی روبه‌رو هـستیم کـه دعـوت به خیر می‌کند و موجب بازداری از شـرّ و بـدی می‌گردد.

از سوی دیگر، با عوامل پذیرش موعظه مواجه هستیم. نکته بسیار مـهم اینـکه، بررسی مجموعیِ عوامل نشان می‌دهد آنـها تأمین‌کننده ابعاد مختلف مـاهیت مـوعظه می‌باشند. ماهیت موعظه ابعادی دارد کـه تـحقق آن، به تحقق ابعاد مختلف آن وابسته است. مراد از تحقق موعظه، به وجود آمدن شـرایطی اسـت که موجب پذیرش موعظه می‌گردد. بـنابراین مـاهیت مـوعظه در کانون قرار مـی‌گیرد و امـور دیگر ازجمله عوامل مـوعظه‌پذیری، مـتناسب با آن تنظیم می‌شوند؛ همان‌گونه که شرایط موعظه‌شونده و نوع موعظه نیز باید متناسب بـا آن نـقطه کانونی تنظیم شوند. پس هر کدام از عـوامل در حـقیقت، ناظر بـه بـعد یا ابـعادی از ماهیت می‌شوند تا آن ابـعاد را تحقق بخشند و موعظه پذیرفته شده، ثمربخش گردد. با این توضیح، چند نکته در تحلیل عوامل وجود دارد:

۱. از آنـجا کـه موعظه یک بُعد محتوایی دارد که حاوی یک پیام اسـت و در آن یک امـر خـیر یادآوری مـی‌شود، بـرای پذیرش آن به چند مـؤلفه نـیاز داریم: یکی هوشیاری برای اینکه فردْ متوجه موقعیت باشد (عنصر هوشیاری)، و دیگری خردمندی برای ارزیابی درست و صـحیح مـوقعیت (عـنصر عقل) و سومی پایه معرفتی متناسب با محتوای مـوعظه (عـنصر ایمـان). مـوعظه‌پذیر کـسی اسـت که اولاً فردی به‌هوش و متوجه باشد؛ ثانیاً عاقلانه با موعظه مواجه شود، نه احساسی و هیجانی؛ ثالثاً به معارف بنیادینی که موعظه بر آنها بنا نهاده شده، باور داشـته باشد.

۲. از آنجا که موعظه بُعد عاطفی نیز دارد، از یک‌سو به قلب نرم و منعطف برای اثرپذیری عاطفی از موعظه (عنصر قلب نرم) و از سوی دیگر، به قلب گریزان از دنیا و هوای نفس و مایل به خـدا و آخـرت

(عنصر زهد) نیاز داریم. فرد موعظه‌پذیر کسی است که اولاً قلبی نرم و منعطف دارد که تحت‌تأثیر موعظه منقلب می‌شود؛ ثانیاً قلبی وارسته از تعلق به دنیا و وابسته به آخرت دارد؛ ازاین‌رو به‌راحتی از اموری دنـیوی کـه موعظه، وی را از آن باز می‌دارد، رویگردان می‌شود و به امور اخروی که وی را بدان می‌خواند، روی می‌آورد.

۳. از آنجا که کارکرد موعظه، بازداری از شرّ و بدی است، به مـهار نـفس و بازداری آن از خواهش‌های نفسانی (عنصر تـقوا) نـیازمندیم. فرد موعظه‌پذیر کسی است که توان مبارزه با نفس و مهار خواسته‌های نادرست آن را داشته باشد.

۴. از آنجا که موعظه، یک امر بیرونی است، به یک نفس موعظه‌گر در درون نـیاز داریم تـا زمینه نفوذ و تأثیر مـوعظه بـیرونی را فراهم آورد (عنصر واعظ درونی). فرد موعظه‌پذیر نسبت به سرنوشت خود حساس است و مراقب نفس خویش می‌باشد و خود را از بدی‌ها بازمی‌دارد و به خوبی‌ها دعوت می‌کند. چنین افرادی، منتظر موعظه‌گر بیرونی نمی‌مانند و نـخست خـود به وعظ خود می‌پردازند.

جدول طبقه‌بندی عوامل و ارتباط آنها با مؤلفه‌ها

مؤلفه موعظه عوامل پذیرش موعظه

یادآوری خیر (بُعد شناختی) هوشیاری

عقل

ایمان

رقّت قلب (بعد عاطفی) قلب نرم و منعطف

قلب رهـا و نـاوابسته (زهد)

پرهـیز و بازداری (بعد عملی) خویشتن‌داری (تقوا)

درونی بودن (جایگاه) واعظ درونی

نفس موعظه‌پذیر

با این تحلیل، اکنون مـی‌توان ویژگی‌های نفس موعظه‌پذیر را مشخص و تبیین کرد. نفس در لغت، به روح و ذاتِ یک چـیز گـفته مـی‌شود؛ (بنگرید به: ابن‌منظور، ۱۴۱۴: ۶ / ۲۳۳؛ طریحی، ۱۳۷۵: ۳ / ۱۸۱۳؛ راغب اصفهانی، ۱۴۱۲: ۸۱۸) اما در ادبیات شفاهی جامعه، کلمه نفس دارای بار معنایی منفی است و مـترادف هـوا و هوس دانسته می‌شود. هرچند این کاربرد، در متون دینی نیز به چشم می‌خورد، معنای دقـیق آن نـیست. در ادبـیات دین و ادبیات عرب، از برایند وجودی هر شخص، به «نفس» تعبیر می‌شود. نفس یعنی «خودِ» فرد و بـرایند وجودیِ او. در اینجا صحبت از یک بخش وجود انسان نیست؛ بلکه سخن از هیئت ترکیبی وجـود اوست. نفس (یا خود) یک عـنوان عـام است که شامل کلیت انسان و همه ابعاد

درونی وی می‌شود. این عنوان عام می‌تواند متناسب با ابعاد وجودی انسان قید بخورد و تنها ناظر به یک بعد باشد؛ مانند نفس امّاره، لوّامه و مطمئنّه؛ ازاین‌رو در مـوعظه‌پذیری، ترکیبی از چند خود (نفس) است که فرایندی مشخص داشته، ارتباطی منظم و سازمان‌یافته میان آنها وجود دارد. این «خود»ها عبارتند از:

خودِ ایمانی: یعنی نفسی که خدا را با اطمینان باور دارد و به همین جهت، بـه هـمه لوازم آن نیز اعتقاد دارد (ایمان). موعظه در چارچوب دین، بر برخی مبانی نظری استوار است. پس فرد موعظه‌پذیر باید آنها را باور داشته باشد و بدون باور به آنها، موعظة بیرونی راهی به درون نـمی‌یابد؛ چـراکه سنخیت و همانندی میان این دو وجود نخواهد داشت. بنابراین خود ایمانی باید به خدا و همه معارف هستی‌شناختی، انسان‌شناختی و مانند آن باور داشته باشد تا یکی از عناصر موعظه‌پذیری شکل گیرد.

خودِ عقلانی: یعـنی نـفسی که با پدیده‌ها مواجهه خردمندانه دارد. این خردمندی خود دو بعد دارد:

اولاً هوشیار و متوجه است و گیج و غافل نیست و دارای هدفی و به دنبال آن است و به آن اقبال دارد (هوشیاری). موعظه براساس هدفمندی، حساس بودن به سـرنوشت و دقـیق بـودن در رفتار و کردار شکل می‌گیرد. افـرادی کـه زنـدگی را به بیهودگی می‌گذرانند و متوجه واقعیت‌های هستی و نظام زندگی نیستند، نمی‌توانند موعظه‌ها را بپذیرند. پذیرش موعظه، نیازمند هوشیاری و مراقبت است.

ثانیاً موعظه را ارزشیابی کـرده، آن را مـی‌سنجد و دربـاره درستی یا نادرستی آن داوری می‌کند (عقل). از آنجا که موعظه‌های دین مـبتنی بـر مصلحت واقعی انسان است ـ نه خواست او ـ انسان نیاز به حاکمیت عقل دارد تا همه امور، خردمندانه صورت گیرد. عقل، پدیدهـها را خـردمندانه ارزیابـی می‌کند و براساس منطق سلیم انتخاب کرده، اقدام به عمل مـی‌نماید. این داوری براساس باورهای پذیرفته‌شده می‌باشد. در مقابل آن، هوس و هیجان قرار دارد که همه‌چیز براساس هوای نفس ارزیابی می‌شود. کسانی که بـه جـای خـودِ عقلانی، خودِ شهوانی دارند، نمی‌توانند موعظه مبتنی بر حکمت و مصلحت را بـپذیرند.

شـاید بتوان ترکیب این دو را نفسِ «هوشیارِ قضاوت‌گر» نامید. بنابراین الگوی عقلانی موعظه‌پذیری عبارت است از: «هوشیاری ـ خردمندی».

خودِ عـاطفی: یعـنی نـفسی که از موعظه تأثیر مثبتِ عاطفی می‌پذیرد. قلبی می‌تواند عواطف موعظه‌پذیر داشته بـاشد کـه از دو ویژگـی بهره‌مند باشد:

اولاً، رقیق و لطیف باشد، نه سخت و سفت (رقت قلب). از آنجا که موعظه مـاهیتی مـتأثرکننده دارد، بـه قلبی نرم و لطیف نیاز است تا فرد منقلب شود. موعظه در قلب سخت نفوذ نـمی‌کند و آنـ قلب از آن موعظه متأثر نمی‌شود.

ثانیاً، حبّ دنیا نداشته باشد. از آنجا که پیام موعظه، دل کـندن از امـور دنـیوی و دلبسته شدن به امور معنوی و الهی است، پس نیازمند قلبی وارسته از دنیا و وابسته به آخـرت هـستیم (زهد). قلبی که وابسته به دنیا باشد، نمی‌تواند از موعظه تأثیر پذیرد؛ ازاین‌رو نباید مـحبت بـه دنـیا را در دل داشته باشد؛ بلکه باید دلبسته آخرت باشد.

ترکیب این دو را می‌توان نفسِ «لطیفِ ناوابسته» نامید. بنابراین الگـوی عـاطفی موعظه‌پذیری عبارت است از: «تأثر ـ گذر».

خودِ مهارگر: یعنی نفسی که توان مـقاومت در بـرابر خـواسته‌های نفس را دارد و می‌تواند فرد را از راه نادرست بازگرداند (تقوا). موعظه برای ایجاد بازداری است و تا فردی تـوان بـازداری نـداشته باشد، نمی‌تواند موعظه را بپذیرد. پذیرش موعظه، منوط به توانمندیِ فرد در مهار خواهش‌های نـفسانی مـی‌باشد.

خودِ موعظه‌گر: یعنی نفسی که از درون، حالت موعظه‌گری نسبت به خود داشته باشد و پیوسته انسان را نصیحت و هـدایت کـند. این، نشانة حساس بودن نسبت به سرنوشت خود است. نفسی که نسبت بـه سـرنوشت خود حساسیت نداشته باشد، چطور می‌تواند مـوعظه بـیرونی را بپذیرد؟ مـهم موعظه درونی است و این حالت، نشانة باز بـودن فـرد نسبت به هر چیزی است که به مصلحت وی می‌باشد.

نتیجه

همه از موعظه‌ناپذیری، نـاراحت و نـگران هستیم؛ اما باید درپی راه حل بـود. اقـدام درباره پذیرش مـوعظه، مـتوقف بـر داشتن چارچوب نظری لازم می‌باشد. برخورداری از یک نـظریه مـشخص در موعظه‌پذیری، عملکرد ما را در این زمینه سامان می‌دهد و موفقیت آن را تضمین می‌کند. با توجه بـه مـشخص شدن پایه نظری موعظه‌پذیری، اکنون می‌توان بـه طراحی برنامه‌های لازم برای پذیرشـ مـوعظه اقدام نمود.

اولاً پذیرش موعظه شرایط خـاصی دارد و این شـرایط به ماهیت موعظه برمی‌گردد. پس حتی اگر دو رکن دیگر کامل باشند، نمی‌توان انتظار داشـت کـه حتماً موعظه‌پذیری اتفاق افتد. اینـ از آن جـهت مـهم است که بـرای سـنجش موفقیت یک موعظه، نمی‌توان پذیرش آن را مـلاک قـرار داد؛ چه‌بسا دو رکن نخست کامل باشند؛ اما رکن سوم، شرایط پذیرش را نداشته باشد.

ثانیاً، همه افـراد مـوعظه‌پذیر نمی‌شوند و لذا شناسایی موعظه‌پذیر از موعظه‌ناپذیر، یک مسئله مـهم اسـت. بدین مـنظور بـاید مـتخصصان به طراحی ابزارهای لازم بـرای سنجش افراد موعظه‌پذیر اقدام نمایند. این می‌تواند مشخص سازد که چه کسی آمادگی پذیرش دارد و آیا کاربست روش موعظه دربـاره وی کـارآمد خواهد بود یا نه.

ثالثاً، برای پذیرش مـوعظه بـاید بـرنامه‌ریزی کـرد. اکـنون مشخص شد کـه نـظریه پذیرش موعظه چیست؛ ازاین‌رو دستگاه‌های فرهنگی جامعه باید برای ایجاد شرایط پذیرش برنامه‌ریزی کنند. خانواده‌ها باید بدانند کـه چـه شـرایطی را باید در تربیت لحاظ کنند تا فرزندشان مـوعظه‌پذیر شـود. نـهادهای آمـوزش و پرورش و آمـوزش عـالی باید با ایجاد تغییراتی در دروس و برنامه‌های آموزشی و پرورشی خود، زمینه‌های رشد عوامل موعظه‌پذیری را به وجود آورند. همچنین رسانه‌ها و صداوسیما می‌توانند براساس این چارچوب نظری، به رشد و تقویت موعظه‌پذیری در جـامعه اقدام نمایند. مبلغان و روحانیان محترمی که بر منبر وعظه و خطابه می‌نشینند نیز باید بدانند که به جای تحکّم برای پذیرش موعظه و توبیخ مردم برای نپذیرفتن آن، باید سخنرانی‌های خود را به‌گونه‌ای طراحی کـنند کـه زمینه‌های رشد عوامل و عناصر پذیرش موعظه را فراهم آورند.

فهرست منابع

۱. قرآن کریم.

۲. نهج‌البلاغه، ۱۴۱۴ ق، للصبحی صالح، قم، هجرت.

۳. الصحیفة السجادیة، ۱۳۷۶، قم، دفتر نشر الهادی.

۴. ابن‌اثیر جزری، مبارک بن محمد، ۱۳۶۷، النهایة فـی غـریب الحدیث و الأثر، ۵ ج، قم، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان.

۵. ابن‌اشعث، محمد بن محمد، بی‌تا، الجعفریات، تهران، مکتبة النینوی الحدیثة.

۶. ابن‌شعبه حرانی، حسن بن علی، ۱۴۰۴ ق / ۱۳۶۳، تحف العـقول عـن آل الرسول|، قم، جامعه مدرسین.

۷. ابن‌طاووس، عـلی بـن موسی، ۱۴۰۹، إقبال الأعمال، ط ـ القدیمة، تهران،دار الکتب الإسلامیة.

۸. ابن‌فارس، احمد بن فارس، ۱۴۰۴، معجم مقائیس اللغة، قم، مکتب الاعلام الاسلامی.

۹. ابن‌منظور، محمد بن مکرم، ۱۴۱۴، لسان العـرب، بـیروت، دار الفکر للطباعة و النشر و التـوزیع ـ دار صـادر.

۱۰. بحرانی، میثم بن علی بن میثم، ۱۳۶۲، شرح نهج البلاغه، قربان علی محمدی‌مقدم، ۵ ج، بی‌جا، دفتر نشر الکتاب.

۱۱. پسندیده، عباس، بهار ۱۳۸۸، اخلاق‌پژوهی حدیثی، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سـمت).

۱۲. تـمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، ۱۴۱۰، غرر الحکم و درر الکلم (مجموعة من کلمات و حکم الإمام علی×)، قم، دار الکتاب الإسلامی.

۱۳. جرجانی، علی بن محمد، ۱۴۱۶، التعریفات، بیروت، دارالکتب العلمیة.

۱۴. جوهری، اسماعیل بن حماد، ۱۴۱۰، الصحاح تـاج اللغـة و صحاح العـربیة، تحقیق احمد بن عبد الغفور عطّار، بیروت، دار العلم للملایین.

۱۵. حر عاملی، محمد بن حسن، ۱۴۰۹، وسائل الشیعة، قـم، مؤسسة آل البیت^.

۱۶. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، ۱۴۱۲، مفردات ألفاظ القرآن، بـیروت ـ دمـشق، دار القـلم ـ الدار الشامیة.

۱۷. راوندی، سعید بن هبةالله قطب‌الدین، ۱۴۰۷ ق، الدعوات (للراوندی) / سلوة الحزین، قم، انتشارات مدرسه امام مهدی#.

۱۸. صدوق (ابـن‌بابویه)، مـحمد بن علی، ۱۳۶۲، الخصال، ۲ ج، قم، جامعه مدرسین.

۱۹. ـــــــــــــــ ، ۱۳۷۶، الأمالی، تهران، کتابچی.

۲۰. ـــــــــــــــ ، ۱۳۸۵ / ۱۹۶۶م، علل الشرائع، قم، کتـابفروشی داوری.

۲۱. ـــــــــــــــ ، ۱۴۱۳، مـن لا یحـضره الفقیه، تصحیح علی‌اکبر غفاری، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قـم.

۲۲. طبرسی، حسن بن فضل، ۱۴۱۲ ق / ۱۳۷۰، مکارم الأخلاق، قم، الشریف رضی.

۲۳. طریحی، فخرالدین بن مـحمد، ۱۳۷۵، مجمع البحرین، تهران، مـرتضوی.

۲۴. طـوسی، محمد بن حسن، ۱۴۱۴ ق، الأمالی، قم، دار الثقافة.

۲۵. فراهیدی، خلیل بن احمد، ۱۴۰۹، کتاب العین، قم، نشر هجرت.

۲۶. فیومی، احمد بن محمد، ۱۴۱۴، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، قم، مؤسسه دار الهجرة.

۲۷. کراجکی، مـحمد بن علی، ۱۴۱۰، کنز الفوائد، مصحح عبدالله نعمة، قم، دار الذخائر.

۲۸. کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، ۱۴۰۷، الکافی، تهران، دار الکتب الإسلامیة.

۲۹. مجلسی، محمدباقر، ۱۴۰۳، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، بیروت، دار إحیاء التراث العـربی.

۳۰. مـحمدی ری‌شهری، محمد، ۱۳۷۶، خردگرایی در قرآن و حدیث، ترجمه مهدی مهریزی، قم، دارالحدیث.

۳۱. ـــــــــــــــ ، ۱۴۲۷ ق / ۱۳۸۵، دانش‌نامه میزان الحکمة، ترجمه حمیدرضا شیخی، قم، دارالحدیث.

۳۲. مصطفوی، حسن، ۱۳۸۵، التحقیق فی کلمات القرآن، تهران، مکتبة الاسلامیة.

۳۳. مغنیه، محمدجواد، ۱۳۵۸، فـی ظـلال نهج البلاغة، ۴ج، بیروت، دار العلم للملایین.

۳۴. مفید، محمد بن محمد، ۱۴۱۳الف، الإختصاص، قم، المؤتمر العالمی لالفیة الشیخ المفید.

۳۵. ـــــــــــــــ ، ۱۴۱۳ ق، الأمالی، تصحیح حسین استادولی و علی‌اکبر غفاری، کنگره شیخ مفید.

۳۶. (منسوب به) جعفر بـن مـحمد، امام ششم×، ۱۴۰۰، مصباح الشریعة، بیروت، اعلمی.

۳۷. مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۷۵، پیام امام، شرح تازه و جامعی بر نهج‌البلاغه، تهران، دارالکتب الاسلامیة.

۳۸. نواب لاهیجانی، میرزا محمدباقر، بی‌تا، شرح نهج‌البلاغة، تهران، اخوان کتابچی.

۳۹. نـوری، حـسین بـن محمدتقی، ۱۴۰۸ ق، مستدرک الوسائل و مستنبط المـسائل، قـم، مـؤسسة آل‌البیت^.

۴۰. هاشمی خوئی، میرزا حبیب‌االله، ۱۳۵۸، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه، مصحح سید ابراهیم میانجی، تهران، المکتبة الاسلامیة.

۴۱. ورام بن ابی فـراس، مـسعود بـن عیسی، ۱۴۱۰، تنبیه الخواطر و نزهة النواظر المعروف بمجموعة ورّام، قـم، مـکتبة فقیه.

بازگشت به مقالات