دیوان حسبه و شروط احراز آن در عصر عباسیان

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۵۸ توسط User10 (نظرات | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
دیوان حسبه و شروط احراز آن در عصر عباسیان

دیوان حسبه و شروط احراز آن در عصر عباسیان

نویسنده : منتظری، غلامرضا

چکیده :

کلمات کلیدی :

‌‌‌فـصلنامه‌ علمى-تخصصى تاريخ در آينۀ پژوهش صفحات 111-126

سال پنجم،شمارۀ اول‌،بهار‌ 87‌

rorriM ni yrotsiH

hcraeseR fo

ylretrauQ cimedacA nA

8002 gnirpS,1.oN,5 loV

ديوان حسبه و شروط‌ احـراز آن در عـصر عـباسيان

غلامرضا منتظرى

دكترى تاريخ و تمدن اسلامى،استاديار دانشگاه‌ آزاد اسلامى واحد قائم‌ شهر‌

چكيده

پژوهش حـاضر داراى دو بخش است؛بخش نخست آن به سير تاريخى،حدود و اختيارات محتسب و شروط احراز آن در آرا و آثـار عالمان دينى و رجال ديوانـى عـصر عباسيان اختصاص يافته است‌ و در بخش دوم،ميزان انطباق بين انتصاب‌ها با ويژگى‌ها و معيارهاى لازم براى تصدى اين نهاد دينى بررسى شده و به افراد عالم،آشنا به مسائل فقهى و حقوقى و رجال امين و شايسته واگذار مـى‌شده‌ است‌، اما باوجوداين،شمارى از زمام‌داران منصبى را كه بايد امنيت و آرامش و رفاه نسبى مردم را فراهم آورد،در معرض فروش گذاشته و به افرادى واگذار مى‌كردند كه تعهد مالى بيشترى را‌ وعده‌ مى‌دادند.

واژگان كليدى:

عباسيان،تشكيلات ادارى،محتسب و شروط احـراز.

مـقدمه

حكومت اسلامى در سال‌هاى آغازين شكل‌گيرى خود،به دليل سادگى و محدوديت قلمرو جغرافيايى،به تشكيلات ادارى گسترده‌اى نيازمند نبود‌،بلكه‌ در پرتو مشورت و با به كارگيرى تنى چند از واليان،عاملان،قاضيان و...امور جامعه اسلامى اداره مـى‌شد.امـا با تغيير سيستم و روش حكومت در دوره اموى،مقدمات بسط تشكيلات‌ ديوانى‌ فراهم‌ آمد و در عصر عباسيان،به‌ دليل‌ گسترش‌ قلمرو جغرافيايى و سلطه سياسى-اجتماعى آنان بر غرب و شرق عالم اسلام،ديوان‌هاى متعددى شـكل گـرفت و سازمان ادارى به مراتب پيچيده‌تر و كامل‌ترى‌ از‌ ادوار‌ پيشين به وجود آمد.

بى‌شك،اداره چنين محدوده‌اى‌،بدون‌ برخوردارى از دستور العمل و راهنمايى براى اداره امور،و ضوابط و معيارهايى براى گزينش مديران و صاحب منصبان مورد نياز،مـيسور نـبود‌.اينـ‌ احساس‌ نياز،برخى از خلفا و زمـام‌داران را بـر آن داشـت تا‌ براى اداره بهينه امور كشور و در دست داشتن ملاك‌هايى براى احراز شايستگى متصديان،تهيه و تدوين دستور العمل‌هايى را‌ با‌ الهام‌ از تجارب ملت‌ها و دولتـ‌هاى پيشـرفته آن روزگـار،به ويژه ايرانيان در‌ دستور‌ كار خود قرار دهند.اين گام مـهم بـه اهتمام و پايمردى برخى از عالمان دينى،وزيران و رجال‌ با‌ فرهنگ‌ ديوانى،از جمله خواجه نظام الملك طوسى،ماوردى،غزالى،بيهقى،جيهانى،بـلعمى‌ و...بـرداشته‌ شـد‌ و در قالب آثارى،نظير سياست نامه،نصيحة الملوك،احكام السلطانيه،قـابوسنامه،ادب الوزير، ادب‌ الكاتب‌،ادب‌ القاضى و...به عنوان پاسخى عملى به اين نياز به رشته تحرير درآمد كه از‌ آن‌ها‌ مى‌توان به عـنوان آثـار مـربوط به آداب و آيين كشوردارى ياد كرد.1 (1).آثار مذكور‌ را‌ مى‌توان‌ به دو دسته تقسيم نمود:

الف-آثارى كه بـيشتر جـنبه فقهى داشته و تنى چند‌ از‌ عالمان دين،فقها و قاضيان با الهام از منابع و متون اسلامى براى استفاده حاكمان‌ و دولتـ‌مردان‌ اسـلامى‌ بـه رشته تحرير درآورده‌اند،كه از آن ميان مى‌توان به آثارى،نظير احكام السلطانيه،ادب‌ الوزير‌،ادب القـاضى،ادب الكاتـب و كتـاب‌هاى مربوط به خراج، حسبه،قضا و...اشاره نمود‌.گرچه‌ نويسندگان‌ اين آثار براى تبيين وظايف و تـعيين شـروط هـريك از مناصب،آموزه‌هاى دينى را مبناى كار‌ خويش‌ قرار‌ داده‌اند،اما از سنت و آراى خلفا و تجارب ديوانى پيشينيان،بـه ويژه سـازمان‌ ادارى‌ ساسانى نيز الهام گرفته يا به آن‌ها استناد كرده‌اند.نمونه بارز آن،احكام السلطانيه مـاوردى اسـت‌ كهـ‌ به عنوان سندى كليدى در زمينه انديشه حكومتى در اسلام،از سوى‌ فقهاى‌ قرن پنجم به بعد پذيرفـته شـد.

ب-آثارى‌ كه‌ عمدتا‌ توسط رجال ديوانى(دبيران و وزيران)و ديگر نويسندگان‌ علاقه‌مند‌،برحسب ضرورت يا بـه تـقاضاى خـلفا و سلاطين تأليف شده‌اند كه از آن ميان‌ مى‌توان‌ به كتاب‌هايى،نظير سياست نامه‌ خواجه‌ نظام الملك‌،قابوسنامه‌،الوزراء‌ و الكتـاب جـهشيارى،تحفه الامراء هلال صابى‌، الفخرى‌،ادب الكاتب،عتبه الكتبه و آثار متأخرى،مانند آثـار الوزراء خـواندمير و نـسائم الاسحار‌...اشاره‌ كرد.اين‌گونه آثار براى آشنايى با‌ تشكيلات ديوانى دوره موردنظر‌،اهميت‌

شروط و ويژگى‌هاى ياد شده در‌ مـنابع‌ و آثـار مـوردنظر،گرچه بيشتر جنبه نظرى و آرمانى دارد،اما از آن‌جا كه بر‌ ديدگاه‌ و آثار دولت‌مردان اين عـصر و عـالمان‌ آشنا‌ با‌ امور ديوانى مبتنى‌ است‌،ارزش آن‌ها را به‌ لحاظ‌ واقع‌نمايى معيارها و شروط احراز، بيشتر نمود،تـصوير نـسبتا روشنى از اهم ويژگى‌ها و ملاك‌هاى احراز‌ مناصب‌،از جمله«منصب حسبه»ارائه كرده‌ است‌.

در پژوهـش‌ حـاضر‌ نيز‌ كه با استناد به‌ آثار مذكور صـورت پذيرفـته،در آغـاز از شروط و ويژگى‌هاى لازم جهت تصدى منصب حسبه بـه‌ اجـمال‌ سخن به ميان آمده است،آن‌گاه‌ ميزان‌ پايبندى‌ زمام‌داران‌ به‌ شروط احراز و عـوامل‌ مـؤثر‌ در عدم انطباق بين انتصاب‌ها بـا مـعيارهاى گزينش مـحتسبان،بـررسى شـده است.

شروط احراز منصب حسبه‌ مـعيارهاى‌ مـشترك‌

مراد از«شروط»،ويژگى‌ها و توان‌مندى‌هايى است كه‌ از‌ سوى‌ برخى‌ عالمان‌ دينى‌ و دولت‌مردان اين عـصر،بـه عنوان«معيارهاى تصدى منصب حسبه»مـطرح شده است.از آن‌جا كه بـيان و شـرح همه آرا و اقوال درباره ملاك‌هاى احـراز در اين مـقال نمى‌گنجد‌،تنها از ويژگى‌ها و معيارهاى مشترك در آراى عالمان دينى و رجال ديوانى،به عنوان«معيارهاى گـزينش»در مـباحث نظرى،و«مبناى سنجش»در مرحله عـمل،تـحت عـنوان«ويژگى‌ها و مهارت‌ها كه بـا الهـام‌ از‌ مدل‌ها و نظريه‌هاى موسوم در مـنابع مـديريت صورت پذيرفته،به منظور فراهم كردن زمنيه بهره‌مندى هرچه بيشتر علاقه‌مندان به مطالعات تطبيقى در عـرصه مـديريت،به ويژه مديريت اسلامى است.

Ẓبسيارى‌ دارنـد‌.گـرچه برخى از اين آثـار از گـزند افـراط و تفريط يا جانب‌دارى نويسندگان نـمانده‌اند، اما به واسطه انطباق با واقعيت‌هاى ديوان‌سالارى آن عصر و انعكاس‌ آرا‌ و سياست‌هاى حكّام،به ويژه در‌ مقام‌ عمل،در حـكم چـراغى است كه راه را براى دست‌يابى محق به مـقصود تـا حـدودى هـموار مـى‌نمايد.

(1).صفات و معيارهاى مـوردنظر،بـيشتر بر ابعاد شخصيتى‌ افراد‌ ناظر بوده و جنبه رسمى‌ و قانونى‌ نداشته است تا زمام‌داران خود را ملزم بـه رعـايت آنـ‌ها بدانند،بلكه به عنوان دستور العملى پيشـنهادى در دسـت‌رس آنـان بـوده اسـت تـا در صورت لزوم،به آن استناد كرده‌ و از‌ آن بهره ببرند.

ديوان حسبه

الف مفهوم‌شناسى

حسبه اسم مصدر و از ريشه حسب به معناى شمارش كردن است.[۱]البته كاربردهاى ديگرى نيز در كتاب‌هاى لغت براى آن آمده است،از‌ جـمله‌ طلب اجر‌ و به دست آوردن پاداش،[۲]نيكويى در تدبير،[۳]خبرجويى كردن،[۴]و انكار و خرده‌گيرى بر كار ناپسند كسى،[۵]كه هريك‌ از اين معانى با توجه به كاربردهاى اصطلاحى اين لغت و الهام‌ از‌ وظايف‌ اين منصب،نقل شده است.

حسبه در اصطلاح فقهى،وظـيفه‌اى دينـى بود كه متصدى آن،يعنى محتسب ‌‌در‌ چهارچوب امر به معروف و نهى از منكر اصناف بازار نظارت مى‌كرد.[۶]

از حسبه‌ تعريف‌هاى‌ متعددى‌ ارائه شده است كه همه آن‌ها را مى‌توان در دو گروه عمده تقسيم كرد:

1.

(2).

(3).

(4).

(5).

(6). (7).

(8).ماوردى،همان،ص 315.

را بـا تـوجه‌ به‌ حـدود‌ و مقررات،تأديب مى‌كند و مردم را‌ به‌ حفظ‌ مصالح عمومى شهر وامى‌دارد.[۷]ازاين‌رو برخى حسبه را منصب يا سازمانى مى‌دانند كه بـراى اجراى قاعده مشهور اسلامى(امربه معروف و نهى‌ از‌ منكر‌)در زمينه اخلاق و قـانون،پديد آمـده اسـت.[۸]

به‌ لحاظ‌ تاريخى بايد خاستگاه و سرچشمه اين نهاد دينى را كه در فريضه امر به معروف و نهى از منكر ريشه دارد‌،در‌ عصر‌ پيامـبر ‌ ‌اكرم صـلّى اللّه عليه و آله و خلفاى اوليه جست‌وجو كرد‌ كه شخصا به بازرسى و نظارت بر بازارها و اخلاق عمومى مبادرت مـى‌نمودند.[۹]

در دوره امـوى اين نـظارت توسط خلفا‌ و افرادى‌ كه‌ از آنان با عنوان مأمور يا عامل بازار ياد شده است‌،استمرار‌ يافت[۱۰]تـا اينكه در نيمه اول قرن دوم هجرى، حسبه به عنوان يك منصب رسميت يافت‌ و عاصم‌ بن‌ سـليمان بن احول در زمان خـلافت ابـو جعفر منصور به عنوان اولين‌ محتسب‌ براى‌ نظارت بر پيمانه‌ها و اوزان كوفه تعيين گرديد،[۱۱]آنگاه با اهتمام ديگر خلفا و زمام‌داران[۱۲]بر‌ اهميت‌ حسبه‌ افزوده شد و حدود اختيارات محتسب افزايش يافت.

بازارها از نخستين عـهد سـال‌هاى شكل‌گيرى حكومت و دولت اسلامى‌،حتى‌ در‌ عصر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و خلفاى اوليه،تحت نظارت و مراقبت بوده است.روايت‌ شده‌ است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله«بر انبارى از طعام‌ گذر‌ كرد‌،دستش را در آن فرو برد،رطوبتى در آن ياف،فرمود:اى صـاحب طـعام،اين‌ چيست؟گفت يا‌ رسول‌ اللّه،باران بر آن باريده،پس فرمود:چرا آن را بر روى‌ طعام‌ نگذاشته‌اى تا مردم آن را ببينند؟هركه خيانت ورزد از ما نيست»(شيخلى،همان،ص 115).پيامبر اسلام علاوه‌ بر‌ حضور و مراقبت مستقيم، افرادى را براى نظارت بر بـازار مـدينه تعيين مى‌كرد‌(همان‌).عمر بن خطاب در زمان خلافتش درحالى‌كه‌ تازيانه‌ بر‌ دوش داشت در بازارها مى‌گرديد و به وضع‌ بازاريان‌ رسيدگى مى‌كرد(همان).امام على عليه السّلام نيز در بازارها قدم مى‌زد و گـمراهان‌ را‌ ارشـاد مـى‌كرد و به فروشندگان فرمان‌ مى‌دادكه‌ از فـساد‌ دورى‌ كنـند‌ و كالاهـاى خوب بفروشند و از خيانت در‌ پيمانه‌ و ترازو خوددارى نمايند(همان،ص 116).


2.گروهى ديگر،حسبه را با‌ توجه بـه كاركردهـاى آنـ‌ در‌ جامعه تعريف نموده‌اند. در اين‌ نگاه‌،حسبه از وظيفه شـرعى خـارج شده است و بيشتر جنبه عرفى و اجتماعى به خود‌ مى‌گيرد‌ كه بر اين اساس،علاوه‌ بر‌ وظايف‌ شرعى و توصيه‌هاى اخلاقى‌،انجام‌ امـورى،نـظير پيشـ‌گيرى از‌ سد‌ معبر،احتكار و نظارت بر امور شهرى نيز در زمره وظـايف و مأموريت محتسب به شمار‌ مى‌آيد‌.[۱۳]در اين نگاه،محتسب، مرتكبان اعمال‌ ناپسند‌ و خلاف شرع‌ را‌ با‌ توجه به حدود و مقررات‌ تـأديب مـى‌كند و مـردم را به حفظ مصالح عمومى شهر وامى‌دارد.[۱۴]اين‌ها وظايفى است كه در‌ عصر‌ مـا بـين شهردارى،نيروى انتظامى و دادگسترى‌ توزيع‌ و تقسيم‌ شده‌،به‌ همين سبب برخى‌ محققان‌ و صاحب نظران،حسبه را مـترادف«آيين شـهردارى»يا«عـلم مديريت شهر»معنا كرده‌اند.

در مجموع،حسبه‌ را‌ مى‌توان‌ برجسته‌ترين دستگاه رسمى دانست كه بـا تـشكيلات‌ اصـناف‌،رابطه‌ مستقيم‌ داشت‌ و متصدى‌ آن(محتسب)كه از سوى دولت با قدرت و اختيارات وسيعى براى رسيدگى به امـور مـردم و شـناخت مشكلات و مصالح آنان منصوب مى‌گردد،مأموريتى دينى،اجتماعى و اقتصادى را عهده‌دار‌ بود.[۱۵]اهميت و ضرورت وجـود چـنين نهاد يا سازمانى در جامعه از ديدگاه نظام الملك طوسى تا حدى است كه رواج بى‌عدالتى،آشكار شـدن فـسق و فـساد،بى‌رونق شدن شريعت را از‌ پيامدهاى‌ فقدان چنين منصبى قلمداد مى‌كند.[۱۶]

ب)شروط و ويژگى‌هاى محتسب

با تـوجه بـه آراى عالمان دينى و رجال ديوانى در مورد شروط احراز اين منصب، مى‌توان مجموعه ويژگى‌ها و شروط مـوردنظر را بـه‌ دو‌ بـخش تقسيم نمود:


شروط فقهى

1.بلوغ و تكليف؛[۱۷]

2.اسلام و ايمـان(مـسلمانى)؛[۱۸]

دليل شـرط بودن اسلام و ايمان به خدا روشن است،زيرا حسبت يارى دين است‌ و از‌ كسى كه منكر اصل‌ دين‌ است چـگونه صـورت تـواند بست.[۱۹]

3.علم و آگاهى به احكام شرعى و آداب احتساب؛[۲۰]

4.آزاد بودن؛[۲۱]

5.عدالت؛[۲۲]

به عقيده مـاوردى،عـدالت به اين است كه:

محتسب،راست‌گو،امين و بازدار گناه باشد،همچنين‌ گمان‌ بر او نرود از ناپسند،در غضب و رضا مـأمون بـوده،و در دين و دنيا چنان رفتار كند كه از او انتظار مى‌رود.[۲۳]

6.توان‌مندى(توانايى در انجام و اجراى امور).

ويژگـى‌هاى شـخصيتى و رفتارى‌

1.امين‌ و رازدار؛[۲۴]

2.شهامت‌ و شجاعت؛[۲۵]

3.هوشمندى و زيركى؛[۲۶]


4.ابهت و شكوه؛[۲۷]

5.پارسـايى و تقواپيشگى؛[۲۸]

غزالى مى‌نويسد:

بـايد كهـ‌ سلطان آزمايش كند حال‌ كسـى‌ را كه او را مـحتسب مى‌سازد،و از اهل خانه و همسايگان و افرادى كه با او معاشرت دارند،حقيقت تورع او را احراز نمايد.اگـر مـجتنب از محرمات،مكروهات و مشتبهات باشد او را‌ بـه احـتساب نـصب كند تا در احـقاق حـقوق بنابر خوف الهى و حـذر از عـقاب قيامت،بذل مجهود نمايد.[۲۹] 6.حسن تدبير؛[۳۰]

7.برخوردارى از آگاهى و دانش لازم نسبت به وظايف و آداب شغل يا‌ حـرفه‌اى‌ كه نـظارت بر آن را عهده‌دار خواهد شد؛[۳۱]

8.نرم‌خويى و دلسـوزى؛[۳۲]

بـايد سلطان جـهت احـتساب،كسـى را نصب كند كه از حسن خـلق برخوردار باشد. از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله‌ روايت‌ شده است كه فرمود:لا يأمر بالمعروف و لا ينهى عن المـنكر الاّ رفـيق ممّا يأمر به رفيق فيما ينـهى عـنه،حـليم فـيما يأمـر به،حليم فـيما ينـهى عنه، فقيه‌ فيما‌ يأمر به،فقيه فيما ينهى عنه؛امر به معروف نهى از منكر نكند الاّ كسـى كه صـاحب رفـق باشد در آنچه امر مى‌كند و در آنچه نهى مـى‌نمايد،و صـاحب حـلم‌ بـاشد‌ در‌ چـيزى كه بـدان امر يا‌ نهى‌ مى‌كند‌ و دانا و عالم باشد به چيزى كه امر يا نهى مى‌كند.[۳۳]

علما گفته‌اند كه محتسب نسبت به آنان كه در موردشان احتساب‌ مى‌كند‌،هم‌چون‌ طبيب باشد كه نسبت به مريض،كه طـبيب‌ را‌ سزاوار است كه با مريض نهايت رفق و


مجاملت كار فرمايد...آنچه را كه بدان امر‌ مى‌نمايد‌ و يا از آن نهى مى‌كند،به مثابت دارويى است كه طبيب،مريض را بدان علاج كند‌.[۳۴]

گويند‌ مردى‌ نزد مأمون رفـت و او را امـر به معروف و نهى از منمر كرد‌ و در‌ سخن‌ درشتى نمود.مأمون گفت:اى فلان،خداوند شخصى را كه نيكو از تو بود‌ (حضرت‌ موسى‌)به سوى كسى كه بدتر از من بـود(فـرعون)فرستاد و به موسى و هارون گـفت‌:بـا‌ وى(فرعون)به نرمى سخن گوييد،شايد كه بپذيرد و بترسد.[۳۵]آن‌گاه مأمون رو‌ گردانيد‌ كه‌ به وى نگريست.و نيز به نرمى بدان رسيد كه به درشتى نتوان رسيد،چـنان‌كه‌ رسـول‌ خدا فرمود:خدا نـرم‌گفتار اسـت و هر نرم گفتارى را دوست دارد.به نرمى‌ آن‌ بخشد‌ كه به درشتى نبخشد.[۳۶]

9.صبر و بردبارى؛[۳۷]

صبر در برابر ناملايمات و مشكلاتى كه در راه انجام‌ اين‌ مأموريت براى محتسب پيش مى‌آيد.و حق تعالى در قرآن مى‌فرمايد:

{/و أمر بالمعروف‌ و انـه‌ عـن‌ المنكر و اصبر على ما أصابك إنّ ذلك من عزم الأمور؛/}[۳۸]امر به معروف و نهى از‌ منكر‌ كن‌ و بر اين كار از مردم نادان هر آزار بينى صبر پيشه‌گير كه‌ اين‌ صبر و تحمل در راه تربيت و هدايت خلق،نـشانه‌اى از عـزم امور ثـابت(مردم بلند همت)در‌ امور‌ عالم است.

10.پاك‌دامنى و مناعت طبع؛[۳۹]

از شروط محتسب اين است كه‌ از‌ اموال مردم چشم بـرگيرد و پاكدامن باشد و از‌ كسبه‌ و پيشه‌وران‌ هديه نپذيرد كه رشوه باشد.و نيز پاكى‌ و درستى‌،آبـرو و هـيبت او را نـگاه مى‌دارد و از توجه به علايق مادى مى‌كاهد.و نيز‌ بايد‌

محتسب غلامان و يارانش‌ را‌ به شروط مذكور ملتزم كند،چه بيشتر تهمت‌ها از طريق غـلامان و ياران باشد‌.[۴۰]

11.آراستگى ظاهرى برمبناى سنت و آموزه‌هاى‌ دينى‌.[۴۱]

حكايت‌ كرده‌اند كه مردى‌ به‌ غزنه نـزد سلطان محمود‌ رفت‌ و از او حـسبت خـواست.سلطان در وى نگريست،شارب وى دهانش را پوشانيده بود‌ و دامنش‌ بر زمين كشيده مى‌شد.گفت:اى‌ شيخ‌!برو نخست‌ بر‌ خود‌ محتسب كن،آن‌گه باز‌ گرد و حسبت بر مردم بخواه.[۴۲]

وظايف و حدود اخيتارات محتسب

گرچه از امـر به معروف و نهى‌ از‌ منكر به عنوان دو ركن اساسى‌ از‌ وظايف‌ و صلاحيت‌هاى‌ محتسب‌ ياد شده است‌،[۴۳]اما‌ با توجه به ابعاد دينى،اجتماعى و اقتصادى مأموريت محتسب و نقش نظارتى و ارشادى او بر همه صاحبان‌ حرفه‌ها‌ و مشاغل‌، مـى‌توان حـدود اختيارات و اهم وظايف صاحب اين‌ منصب‌ را‌ در‌ موارد‌ زير‌ خلاصه كرد: 1.نظارت بر بازار به منظور كنترل قيمت‌ها،مراقبت از اوزان و مقادير، جلوگيرى از احتكار كالاها و پيش‌گيرى از خيانت و تقلب پيشه‌وران.[۴۴]نقل شده است در روزگار‌ وزارت على بـن عـيسى،محتسب بغداد غالبا در خانه خود مى‌نشست،وزير به او نوشت:

حسبت با پوشيدگى و دورى از مردم سازگار نيست،در بازارها بگرد تا روزى خدا به‌ تو‌ حلال باشد،و به خدا سوگند اگر در خانه بنشينى،مـستوجب كيفـر الهى خواهى بود.[۴۵]


2.رسـيدگى بـه پاكيزگـى فرآورده‌ها و ابزار توليد و محل كار پيشه‌وران و بازارها.

3.تلاش در جهت تعيين بازارها در محلى خاص براى هر صنف به‌ گونه‌اى‌ كه اسباب رنجش شهروندان‌ و آلودگـى‌ مـحيط را فـراهم نياورد.[۴۶]

4.بررسى ميزان دقت و خوبى كارها و آزمايش صـاحبان حـرفه‌ها به منظور آگاهى و اطمينان از ميزان مهارت و تخصص آنان در شغل و امورى كه بدان اشتغال داشتند.[۴۷]

5.نظارت بر‌ كم‌ و كيف فعاليت كارگزاران دولتـى.[۴۸]

6.نـظارت بـر حسن اجراى امور عبادى.

7.جلوگيرى از سد معبر و احداث ساختمان‌هاى مـشرف بر منازل مسلمانان از سوى اقليت‌هاى مذهبى.[۴۹]

با توجه به شباهت‌هاى موجود در‌ حدود‌ اختيارات محتسب‌ با قاضيان و واليان مظالم،مـاوردى از حـسبت بـه عنوان واسطه ميان احكام قضا و احكام مظالم ياد نموده‌ و وجوه شباهت و تـفاوت مـحتسب با قاضى و والى مظالم را بررسى كرده‌ است‌.[۵۰]

د)ويژگى‌ها‌ و خصال محتسبان در مرحله عمل

شروط احراز منصب حسبت و مـحتسب از لحـاظ نـظرى،بررسى شد كه از ‌‌آن‌ها‌


مى‌توان به عنوان«شروط و ويژگـى‌هاى آرمـانى و در‌ وضـعيتى‌ مطلوب»ياد كرد؛ يعنى شروط و معيارهايى كه بايد باشد.اما در اين باب،سخن از«وضع موجود» اسـت؛يعـنى وضعيتى كه در مقام عمل با آن مواجهيم.

معمولا مقايسه‌ اين‌ دو‌ وضعيت،نتايج متعدد و متفاوتى در‌ پى‌ داشته‌ است كه همگان انـطباق آن دو را نـشانه موفقيت مى‌دانند.بديهى است كه همواره وضع موجود،منطبق با ويژگى‌هاى آرمانى نـخواهد‌ بـود‌؛گاه‌ شكاف و فاصله‌اى زياد وجود دارد،و زمانى اين فاصله‌ كاهـش‌ يافـته و بـه‌طور نسبى علايمى از انطباق و اعتدال به چشم مـى‌خورد كه بـه عقيده نگارنده با توجه بررسى‌هاى به عمل‌ آمده‌ منصب‌ حسبه به گزينه و وضـعيت دوم نـزديك‌تر است.و براساس اسناد و مدارك‌،در حـوزه خـلافت بغداد و قـلمرو شـرقى آن،اين مـسئوليت بيشتر به افراد عالم،آشنابه مـسائل فـقهى و حقوقى،رجال‌ بزرگ‌ و امين‌ و خوش‌نام واگذار مى‌شده است.[۵۱]اما با وجود اين،در گـزارش‌هاى تـاريخى‌ نمونه‌هايى‌ از عدم توجه به شايسته‌سالارى ديده مـى‌شود كه نشان مى‌دهد برخى از انـتصاب‌ها بـا معيارهاى احراز‌ آن‌ منصب‌،مـنطبق نـبوده است،بلكه نهاد حسبه نيز هم‌چون ديگر مناصب و سمت‌هاى ديوانى‌، بازيچه‌ دست‌ صـاحبان قـدرت بوده است به گونه‌اى كه بـراى تـأمين مـنافع اقتصادى و فرونشاندن حـرص و آز‌ خـويش‌،منصبى‌ را كه بايد امنيت،آرامـش و رفـاه نسب مردم را فراهم آورد و از سوء استفاده‌ها‌ و تخلفات‌ متعدد مالى بيشترى را وعده مى‌دادند. وجود چنين سـياست‌ها و نـگرش‌هايى در برخى از‌ زمام‌داران‌ و دولت‌مردان‌،گروهى از چهره‌هاى شـايسته و عـالمان دينى را بـر آن داشـت تـا از پذيرش اين‌ منصب‌ و ديگر مـناصب دولتى پرهيز نمايند.[۵۲]


بـا توجه به مـقدمه‌ و مـباحث‌ گذشته‌،محتسبان اين عصر را با توجه به عملكرد و ويژگى‌هاى شخصيتى آنان مى‌توان به دو گروه‌ تقسيم‌ نمود‌ كه در هـر قـسمت بـه معرفى تنى چند از محتسبان،متناسب با‌ مـحور‌ مـوردنظر،مـبادرت خـواهد شـد.

گـروهى شايسته،كاردان،پرهيزكار كه از كارنامه خوبى نيز برخوردار بوده‌اند كه‌ از‌ آن ميان به ابو نصر منصور بن محمد حربى بخارى(م 381 ق)متصدى‌ حسبت‌ بخارا،[۵۳]ابو القاسم جهنمى والى حسبه بصره‌،[۵۴]احمد‌ بـن‌ طبيب سرخسى[۵۵]و ابو القاسم نورى از محتسبان‌ عصر‌ معتضد،[۵۶]ابو سعيد اصطخرى در زمان مقتدر و قاهر،[۵۷]و خواجه امام اوحد الدين[۵۸]در‌ عهد‌ سلجوقى،اشاره كرد.

گروهى كه‌ فاقد‌ كفايت و شرايط‌ لازم‌ براى‌ احراز اين منصب بـودند و بـرخى از‌ آنان‌ به دليل شخصيت و رفتارشان بيش از ديگران به حسبت و امر به معروف‌ محتاج‌ بودند و حضورشان در اين منصب اسباب‌ خشم و تنفر مردم را‌ فراهم‌

مى‌آورد‌ كه‌ از آن ميان مى‌توان دانيالى،[۵۹]محمد بـن ياقـوت،[۶۰]و احـمد بن حجاج (م 391 ق)يكى از شاعران عهد آل بويه و محتسب بغداد را نام برد.[۶۱]

ه‍‌)دستياران‌ محتسب؛وظايف و شروط احـراز‌

در‌ ديوان حسبه،به دليل تعدد وظايف و مسئوليت‌هاى مختلف محتسب،افرادى به عنوان دستيار و معين نـيز حضور داشتند تا در تـحقق اهـداف و رسالت ديوان،به ويژه نظارت بر امور اصناف و تعقيب‌ متخلفان‌،متصدى اين منصب را يارى نمايند كه در ميان آنان مى‌توان«عريف»را از مهم‌ترين دستياران محتسب به شمار آورد.[۶۲]

عريف مى‌بايست براساس معيارهايى،نظير پاكدامنى،شهامت،دلبستگى و پشتكار،گزينش‌ شـود‌.[۶۳]محتسب با‌ استناد به حديث نبوى كه فرمود:استعينوا على كل صنعه بصالح اهلها؛در هر حرفه از شايستگان‌ آن يارى جوييد»،بايد از ميان افراد هر حرفه،عريفى آگاه‌ و دانا‌ به‌ اسرار آن حرفه را كه از معتمدان اهل بازار و از بـزرگان صـاحبان صنعت و متصف به امانت و شرف ‌‌باشد‌،براى دستيارى برگزيند،چنان‌كه ابو حنيفه كه حرير مى‌فروخت،به عنوان عريف بر‌ بافندگان‌ تعيين‌ شده بود.[۶۴]

مهم‌ترين وظيفه عريف،نظارت بر همه امورى بـود كه مـحتسب در رابطه‌اش با‌ اهل اصناف مى‌خواست كه آن‌ها را بشناسد،آگاه ساختن او از اخبار و اوضاع‌ پيشه‌وران.ازاين‌رو،عريف وضع‌ هم‌صنفان‌ خود را بازرسى مى‌كرد و محتسب نيز

غالبا براى شناخت عيب و نقص يا خوبى‌ كارهـا‌،بـه عـريف مراجعه1و عريف برمبناى اطلاعاتى كه از آنان در دفتر مخصوص خـود داشـت،اظهارنظر مى‌نمود.2

منابع

1.ابن اثير عز الدين على،الكامل فى التاريخ،بيروت،دار الصادر لطباعة‌ و النشر‌،1385 ق1965/ م.

2.ابن اخوه،محمد بن احـمد بـه قـرشى،آيين شهردارى در قرن هفتم هجرى(معالم القربه فى احكام الحسبه)،تـرجمه جعفر شعار،چاپ سوم:تهران،چاپخانه شركت انتشارات‌ علمى‌ و فرهنگى‌،1376. 3.ابن خلدون،عبد الرحمن‌،مقدمه‌ ابن‌ خلدون،تـرجمه مـحمد پروين گـنابادى،چاپ هشتم:تهران،شركت انتشارات علمى و فرهنگى،1375.

4.ابن طقطقى،محمد بـن عـلى بن طبا طبا‌،تاريخ‌ فخرى‌ در آداب ملك‌دارى و دولت‌هاى اسلامى،ترجمه محمد وحيد‌ گلپايگانى‌،چاپ سوم:تهران،شـركت انـتشارات عـلمى و فرهنگى،1367.

5.ابن كثير،ابو الفداء اسماعيل بن عمر،البدايه و النهايه،چاپ مـكتبة‌ المـعارف‌،1966‌ م.

6.ابـن منظور،لسان العرب،بيروت،دار الحياء التراث العربى.

7.ابن‌ نديم،اسحاق بن محمد،الفهرست،شـرح و تـعليق يوسـف على طويل،بيروت،دار الكتب العلميه،1996 م. 8.ابو يعلى،محمد‌ بن‌ حسين‌ فرّاء،الاحكام السلطانيه،تـصحيح مـحمد حامد،چاپ دوم:مصر،مركز النشر‌،مكتبة‌ الاعلام الاسلامى،1406 ق1357/ ش.

9.تنوخى،قاضى ابو الحسن بـن عـلى،النـشوار و المحاضرة،بيروت،[بى‌تا].

10.جرجى‌ زيدان‌،تاريخ‌ تمدن اسلام،ترجمه على جواهر كلام،چاپ ششم:تـهران،انـتشارات امير كبير‌،1369‌. 11‌.جوينى،منتخب الدين على بن احمد كاتب،عتبة الكتبه،تصحيح علامه فـقيد مـحمد قـزوينى‌ و عباس‌ اقبال‌،تهران،شركت سهامى چاپ،1329.

12.خطيب بغدادى،ابو بكر بن على،تاريخ بغداد‌،بـيروت‌،دار الفـكر،[بى‌تا].

13.خنجى اصفهانى،فضل بن روزبهان،سلوك الملوك،تهران،چاپ‌ محمد‌ عـلى‌ مـوحد،خـوارزمى،1362. 14.خواجه نظام الملك طوسى،ابو على حسن،سياست نامه،به‌ اهتمام‌ هيوبرت دارك،چاپ چهارم:تـهران، شـركت انـتشارات علمى و فرهنگى،1378.

15.ساكت،محمد‌ حسين‌،نهاد‌ دادرسى در اسلام،مشهد،انتشارات آستان قـدس رضـوى،1365.

16.سمعانى،ابو سعد عبد الكريم‌ بن‌ محمد محمد،كتاب النساب،چاپ اول:بمساعده وزاره المعارف و الشئون الثقافيه الحـكومت‌ الهـنديه‌ العاليه‌،1401 ق.

17.سيوطى،جلال الدين،تاريخ الخلفاء،تحقيق محيى الدين عبد الحميد،مصر،1952 م.

(1).همان‌.ص 121‌.

(2).هـمان‌.

18.شـيخلى،صباح ابراهيم سعيد،اصناف در عصر عباسى،تـرجمه هـادى عـالم‌زاده‌،تهران‌،مركز نشر دانشگاهى،1362.

19.شيزرى،عبد الرحـمن،نـهاية الرتبه فى طلب الحسبه،بيروت،دار الثقافه‌.

20.غزالى،ابو حامد،احياء علوم الدين،ترجمه مـؤيد الدين مـحمد خوارزمى،به‌ كوشش‌ حسين خـديو، تـهران،چاپ سـعه،انـتشارات عـلمى‌ و فرهنگى‌،1377‌.

21.فقيهى،على اصغر،آل بويه و اوضـاع‌ زمـان‌ ايشان،چاپ سوم:چاپخانه ديبا،1366.

22.قلقشندى،شهاب الدين احمد،صبح الاعشى‌ فى‌ صـناعة الانـشاء،تصحيح محمد حسين‌ شمس‌ الدين، لبنان‌،بـيروت‌،دار‌ الفكر لطباعة و النشر.

23.كانـپورى،مـحمد‌ عبد‌ الرزاق،برمكيان(دورنمايى از عصر طـلايى اسـلام و دستگاه خلافت عباسى)، ترجمه و نگارش‌ سيد‌ مصطفى طباطبايى،چاپ پنجم:كتابخانه سنايى‌.

24.كتـانى،عـبد الحى‌،نظام‌ ادارى مسلمانان در صدر اسـلام‌،تـرجمه‌ عـليرضا ذكاوتى قراگزلو،چـاپ اول: پژوهـشگاه حوزه و دانشگاه،1384.

25.لمبتون،ا.ك.س،تـداوم و تـحول‌ در‌ تاريخ ميانه ايران،يعقوب آژند‌،چاپ‌ اول‌:تهران،نشر نى‌،1372‌. 26.لمبتون،ا.ك،سيرى در‌ تاريخ‌ ايران بعد از اسلام،تـرجمه يعـقوب آژند،تهران،انتشارات امير كبير،1381.

27.مـاوردى‌،ابـو‌ الحسن عـلى بـن مـحمد،الاحكام السلطانيه‌،قم‌،مـكتب الاعلام‌ الاسلامى‌،1406‌ ق.

28.مقدسى،ابو عبد‌ اللّه،(1906 م)احسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم،ليدن.

29.ياقوت حموى،شهاب الدين،معجم البـلدان‌،بـيروت‌،دار الكتب العلميه.


پانویس

  1. گروهى‌ نظير ماوردى(م 450 ق)،ابـو يعـلى(م 458 ق)،غزالى(م 505 ق)كه حسبه را از منظر‌ فقهى بررسى كرده و بايدها‌ و نبايدهاى‌ آن را برشمرده‌اند.در اين ديدگاه كه با الهام از آيه 104 سوره آل عمران،7تعريف شده است،حسبه امر به كردار نيك است،چون تـركش آشـكار شود،نهى از كار‌ بد است،چـون عـمل بدان آشكارگردد.8براساس اين ديدگاه،محتسب،مرتكبان اعمال ناپسند و خلاف شرع (1).ابن منظور،لسان العرب،ماده حسب.
  2. «احتساب به معناى اجر است و اگر بگوييم كارى را از‌ روى‌ حـسبه(حـسبة)انجام مى‌دهيم؛يعنى بـراى خـداوند و به دست آوردن پاداش الهى»(همان،ج 3،ص 164).
  3. «و انه لحسن الحسبه فى الامر،اى حسن التدبير و النظر فيه و ليس هو من احتساب الاجر؛در‌ امر‌ حسبه نيكوست؛يعنى در اداره و مديريت،خوش تدبير و شايسته نظر است،و كاربرد حسبه در اينـجا از بـاب احتساب و طلب اجر نيست».(همان،ص 166).
  4. همان.
  5. همان.
  6. ماوردى،الأحكام السلطانيه،ص 315‌؛سمعانى‌،الأنساب،ج 12،ص 113.
  7. ابن خـلدون،مقدمه،ج 1،ص 433.
  8. صباح ابراهيم سعيد‌ شيخلى‌،اصناف در عصر عباسى،ص 117.
  9. ابن اخوه،آيين شهردارى در قرن هفتم،ص 13‌؛شيخلى‌،همان‌،ص 118؛محمد حسين ساكت،نهاد دادرسى در اسلام،ص 300؛عبد الحى كتانى،نظام ادارى‌ مسلمانان‌ در صدر اسلام،ص 141.
  10. همان،ص 118
  11. همان.
  12. غزالى،احياء علوم الدين‌،جخ‌ 2،ص 687.
  13. ابن خلدون،همان،ج 1،ص 432-433؛ابن اخوه،همان،ص 32-33 و شيخلى،همان،ص 115-121.
  14. ابن خلدون،همان،ج 1،ص 433.
  15. شيخلى،اصـناف‌ در‌ عـصر عباسى،ص 118.
  16. خواجه نظام‌ الملك‌،سياست نامه،ص 60
  17. ابو يعـلى،هـمان،ص 292؛غـزالى،ص 676 و ابن اخوه،همان،ص 51.
  18. غزالى،همان،ج 2،ص 676‌؛ابن اخـوه،هـمان،ص 48 و خنجى اصفهانى،سلوك الملوك،ص 178.
  19. غزالى،احياء‌ علوم‌ الدين‌،ج 2،ص 719؛خنجى،سلوك الملوك،ص 180.
  20. ماوردى،هـمان،ص 92؛شـيزرى،نهاية الرتبه فى طلب الحـسبه،ص 6 و ابـن اخوه،هـمان‌،ص ‌‌49‌.
  21. مـاوردى،هـمان،ص 241؛ابو يعلى،همان،ص 285 و ابن اخوه،هـمان،ص 49.
  22. هـمان.
  23. ماوردى‌،همان‌،ص 66‌.
  24. همان و ابن اخوه،همان،ص 239.
  25. خواجه نظام الملك،همان،ص 60؛خنجى اصـفهانى،هـمان،ص 178.
  26. ابن اخوه،همان،ص 49 و 239
  27. خواجه نظام الملك،همان،ص 06.
  28. شيزرى،همان،ص 7؛خنجى اصفهانى،همان،ص 18 و لبتون‌،سيرى‌ در‌ تاريخ ايران بعد از اسلام، ص 148.
  29. غزالى،همان،ج 2،ص 719.
  30. ابن‌ اخوه،همان،ص 49.
  31. غزالى،همان،ج 2،ص 719؛ابن اخوه،هـمان،ص 56 و 256.
  32. غـزالى،همان،ص 719؛شيزرى،همان،ص 7 و روزبهان خنجى‌،همان‌،ص 180‌.
  33. غزالى،همان،ص 720.
  34. روزبهان خنجى،همان،ص 180-181‌.
  35. طه‌(20)آيه‌ 24‌:{/«فقو‌ لا له قولا ليّنا لعـلّه ‌ ‌يتـذكّر‌ أو‌ يخشى»./}
  36. ابن اخوه،همان،ص 54-55.
  37. روزبهان خنجى،همان،ص 180
  38. لقمان(31‌)آيه‌ 17.
  39. شيزرى،همان،ص 6-10؛ابن اخـوه‌،هـمان،ص 54 و 239 و روزبـهان‌ خنجى‌،همان،ص 180.
  40. ابن اخوه،همان،ص 54؛لمبتون،سيرى در تاريخ ايران بعد از اسلام،ص 148.
  41. ابن اخوه‌،همان‌،ص 53
  42. همان.
  43. ماوردى،همان،ص 242؛ابو يعلى،الاحكام السلطانيه،ص 278.
  44. ماوردى،همان،ص 243 و 258؛شيخلى،همان،ص 118-119؛خواجه نظام الملك طـوسى،هـمان‌، ص 60‌ و ابـن خلدون،همان،ص 447.
  45. شيخلى‌،همان‌،ص 118-119
  46. .همان.
  47. برخى از خلفا حصول اطمينان از تخصص و مهارت صاحبان مـشاغل بـه آزمـايش‌ آنان‌ علاقه‌ نشان مى‌دادند.خليفه هاورن الرشيد فرمان داد كه بزرگان اصناف را كه 73 تن بودند‌.بيازمايند تـا شـايستگى هـريك كه ثابت شد او را ابقا كنند و غير اين‌ صورت،معزولش سازند و ديگرى‌ را‌ بگمارند(همان،ص 119). خليفه مـقتدر نـيز(به سال 319 ق)از سنان بن ثابت خواست تا همه پزشكان بغداد را كه 860 پزشك بودند، بـه مـنظور شـناخت ميزان مهارت و تخصص شغلى بيازمايند‌ و به محتسب فرمان داد تا وقتى سنان بن ثابت پزشـكى را نـيازمود،اجازه كار به آن پزشك ندهد(همان.)براى آزمايش هر گروه از آنان معيار خاصى امـتحان داشـتند،چـنان‌كه چشم‌ پزشكان‌ را،محتسب براساس حنين بن اسحاق،يعنى كتاب ده مقاله در چشم امتحان مى‌كرد و سپس اجـاز امـتحان مى‌داد(ابن اخوه،همان،ص 48-49).
  48. ماوردى،همان،ص 242-243 و ابو يعلى،همان‌،ص 278‌.
  49. ماوردى،همان،ص 258،ص؛جـرجى زيدان،تـاريخ تـمدن اسلام،ج 1،ص 242؛ترجمه فارسى،ص 191 و كانپورى،برمكيان،ص 141.
  50. .ر.ك:ماوردى،همان و ابن اخوه،همان،ص 50-51.
  51. ر.ك:ماوردى،همان،ص 24؛سمعانى،همان،ج 4،ص 115-117؛ج 2،ص 113‌؛مقدسى‌، احسن‌ التقاسيم،ج 1،ص 528؛قلقشندى،صبح الاعشى،ج 11،ص 210 و على اصـغر فـقيهى،آل بويه و اوضاع زمان ايشان‌،ص 366‌.
  52. لمبتون،تـداوم و تـحول در تـاريخ مـيانه،ص 340-341.
  53. سمعانى،همان،ج 4،ص 115-117 و ج 2،ص 113‌-114‌.ابو نصر«محدثى برجسته و صاحب تأليف بـود...كه مـدتى در نيشابور و فرغانه عهده‌دار‌ منصب‌ قضا بود و در روزهاى پايانى‌ عمر‌ و در‌ مراجعت به بخارا‌،محتسب‌ بخارا گرديد»(همان).
  54. وى‌ والى‌ بصره بود،فردى متين و با هيبت بـود بـه گونه‌اى كه در دل خرد و كلان‌ جاى‌ داشـت.بـه دليل شايستگى و آگاهى دقيق‌ از‌ راز و رمز‌ حرف‌ و اصناف‌،توانست با درايت و اقتدار‌ همه امور را سازمان داده و تا حد امكان از سوء استفاده و دغل‌كارى‌ها در قلمرو مأموريت‌ خويش‌،جلوگيرى كند(قـاضى ابـو على محسن‌ بن‌ عـلى‌ تـنوخى‌،نشوار‌ المحاضره،ج 2،ص 108).
  55. ابن‌ طبيب‌،فيلسوف ايرانى نژاد و شاگرد كندى بود كه در آغاز،سمت نديمى و معلمى داشت و تأليفى هم براى‌ راهنمايى‌ عملى‌ محتسبان به نگارش درآورد كه به نام‌هاى‌ كتاب‌ اغتشاش‌ و صناعة‌ الكبير‌ و كتـاب‌ غـش الصناعات و الحسبه الصغير موسوم بود.مدتى محتسب بغداد بود و سرانجام پس از مصادره اموالش به قتل رسيد(ابن نديم،الفهرست،ص 320-321 و ياقوت حموى، معجم الادباء‌،ج 1،ص 287-289).
  56. ابن اخوه،همان،ص 60-61.
  57. خطيب بغدادى،تاريخ بغداد،ج 7،ص 268-269؛سـيوطى،تـاريخ الخلفاء،ص 386.
  58. در بـخشى از منشور انتصاب او حد الدين به احتساب مازندران بعد از‌ ذكر‌ اهميت و رسالت اين منصب آمده است:«چون خواجه امام اوحد الدين احـسن اللّه توفيقه به عفت و سداد طريقت و حسن سيرت و عقيدت موصوف و معروف اسـت و بـه دانـش رسوم شرعيات و صلابت‌ در‌ دين و احياء سنت مشهور و مذكور،احتساب مازندران به شهامت و ديانت او تفويض فرموده شد و اين مهم دينـى ‌ ‌او را تـقليد كرده آمد...»(منتجب‌ الدين‌ جوينى،عتبة الكتبه،ص 83).
  59. دانيالى كه فردى نالايق بود،عهده‌دار امر حسبه گـرديد و اسـباب نارضايتى مردم را فراهم آورد.به گونه‌اى كه يكى از شاعران در هجو حسين بن‌ قاسم وزير،و دانيالى محتسب،چنين سروده است:"هرگاه وزير مملكت ابو الجمال و محتسب دانيالى باشد بايد از آن مملكت چشم پوشيد زيرا به زودى روز روشن چـون شـب تـار خواهد شد‌ و زيبايى‌ رخت خـواهد بـست..."(ابـن طقطقى،تاريخ فخرى،ص 376).
  60. .ابن اثير،الكامل،ج 8،ص 225.
  61. ر.ك:ابن كثير،البدايه و النهايه،ج 11،ص 329.
  62. شيخلى،همان،ص 120.
  63. همان.
  64. همان.
بازگشت به مقالات