احیاگری و جنبش احیاگرانه ی امام حسین(ع)

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۲۲ توسط User2 (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

احیاگری و جنبش احیاگرانه ی امام حسین علیه السلام

نویسنده : نوایی،علی اکبر

چـکیده

در نوشتار یادشده، نویسنده به مناسبت تحلیل واقعه‌ی عاشورا، به تبیین مسأله‌ی احیاگری پرداخـته اسـت. وی تـعریفی از احیاگری را ارائه نموده و آن را به معنای تجدید ساختمان، چه در مجموعه‌ی فکری و چه در مکتب اجتماعی و چه در تفکر دیـنی دانسته است. احیاگری زمانی ضرورت می‌یابد که تفکری اصیل و پایه‌ای، آسیب دیده بـاشد و وجود او را ابهامات و اوهام و خـرافات چـه از ناحیه‌ی حاملان آن تفکر و چه از ناحیه‌ی دشمنان خارجی، فراگرفته باشد. در چنین زمانه‌ای است که نیاز به احیاگری به عنوان یک ضرورت تاریخی، خود را می‌نمایاند. مسأله‌ی احیاگری در کتاب و سنت، مورد تأکید و توجه جـدی واقع گردیده و آن را در زمانه‌ای دانسته که دین حق، در معرض برداشت‌های سطحی و در معرض کژی‌ها و اعوجاج‌ها قرار گرفته باشد.

افول اندیشه‌ی دینی و احیای بدعت‌ها و سنت‌های غلط پس از دوره‌ی نبوی، ضرورت تام احیاگری را در سال ۶۰ هجرت مـی‌نمایاند. زیـرا جامعه‌ی دینی گرفتار حاکمی فاسد، جبار، ستمگر و هوسران واقع شده و زبونی عوام و انحراف خواص، سبب چنین بلیّه‌ای شده است.

در بخش دیگری به شرایط یک احیاگر، همچون دشمن‌شناسی، اهل مخاطره بـودن، تـعهد و دردمندی، دوری از عوام زدگی و مصلحت اندیشی را به عنوان عوامل و شرایط احیاگری دانسته.

سپس به این مسأله که حسین بن علی در قله‌ی احیاگری تاریخی دوره‌ی اسلامی قرار دارد و اسوه‌ی احیاگران است پرداخـته شـده.

لزوم تناسب عمل احیاگرانه، با عصر و زمانه نیز به بحث درآمده و نهضت حسین بن علی علیه‌السلام را نهضتی که تناسب روشنی با عصر و زمانه دارد، تحلیل نموده و این نهضت را الگوی همواره‌ی احـیاگران دنـیای اسـلام، تصویر نموده است، در نهایت راهـکارهای لازمـی را بـرای تحقق احیاگری در زمانه‌ی حاضر تحلیل نموده است.

مدخلی بر بحث

هر فکر و اندیشه‌ای و هر مکتب و مذهبی در مسیر پویش خویش با کـاستی‌ها، نـارسایی‌ها و کـژی‌هایی مواجه می‌شود، به گونه‌ای که در نتیجه‌ی این کـاستی‌ها، اصـل فکر و اندیشه‌ی مکتب، دچار ضربه‌ای بنیانی شده و پوسته‌ای از آن باقی می‌ماند و پس از این به پوسته‌ی ظاهری اکتفا می‌شود و روح و اصل آن به نـسیان سـپرده مـی‌شود. چنین عملی محصول آفت زدگی فکر و اندیشه است، که البـته این آفت زدگی در خصوص مکتب و دین، یا در عرصه مفاهیم دینی است، به این معنا که مفاهیم کلیدی و مـحوری و بـنیانی آن، دچـار کژفهمی می‌شوند و عناوینی همچون توحید، نبوت، ولایت و امامت و اعتقاد به قـیامت و دسـتورات بنیادی دیگری از این نوع همچون زهد، تقوی و توکل، دچار سوء تعبیر و انحراف و آفت می‌گردند، یا ایـنکه ایـن آفـت‌زدگی مربوط به مغفول ماندن بخشی عظیم از معارف دینی است (مثلاً عناوینی هـمچون امـر بـه معروف و نهی از منکر، به کلی مورد غفلت توده‌های مسلمین قرار می‌گیرد)، یا اینکه اصـلاً تـفکر مـسلمین رکود یافته و با نوعی دگردیسی همه جانبه مواجه می‌شود. مثلاً در حوزه حاکمیت، حکومت بـه نـااهلان معاند سپرده می‌شود و جامعه به اعمال و ریاکارانه نهاد حاکمیت، فریب می‌خورد و عناصری پلیـد، بـه جـای خلیفه اسلامی، بر مردمان حکم می‌رانند. جامعه هم حکم آنان را در ردیف حکم خدا و بـسان حـکم شریعت می‌پندارد.

برای جبران چنین آفت‌های سترگی، چه عملی می‌تواند راه‌گشا باشد؟

مسلما نـقطه مـطلوب و قـابل توجه در این خصوص، مسأله احیاگری است. احیاگران کسانی هستند عاشق فضیلت‌ها و پاکی‌ها، که درد دین در جـانشان، درد اصـلی است؛ کسانی که در دل خفقان و جمود حاکم بر زمانه، اندیشه‌ها را تکان داده و راه را از انحراف و کـژی بـه اسـتقامت و راستی می‌گردانند.

اکنون به دلیل اهمیت این مسأله، آن را به معرض بررسی گذاشته و از میان جنبش‌های احـیاگرانه، حـماسه‌ی حـسینی را به عنوان الگوی احیاگری در تاریخ سراسر مبارزه‌ی شیعه، تحلیل می‌نماییم.

احیاگری چیست؟

کـلمه احـیاگری، از پیراستن و زدودن ناخالصی‌ها حکایت می‌کند. نقطه‌ی مقابل احیاگری، اماته است. اینکه امری به مرحله مرگ رسـیده بـاشد و کسی دوباره به آن زندگی و حیات را باز گرداند، نام بردار به احیاگری اسـت. پسـ احیا، حیات مجدد بخشیدن به امری اسـت کـه بـه مرگ دچار شده است.

فکری موّاج و پویـا اگـر پس از مدتی دچار نابسامانی، توقف و ایستایی شده و دیگر آن پویایی پیشین را نداشته باشد، در واقع دچـار مـرگ شده است، چرا که آن فـکر بـه لحاظ رکـن تـوصیفی و تـبیینی دچار ناخالصی‌هایی گردیده و فرهنگ بیگانه‌ای کـه بـا روح اصلی آن در تعارض است در آن حلول نموده است. اینک اگر حاملان واقـعی و دلسـوزان اصلی این فکر بخواهند آن را به حـالت نخستین و پویایی اولیه‌اش بـرگردانند، بـاید کاری کنند که روح اصـلی و نـخستین به جان این تفکر برگردد تا تحولی در این تفکر پیدا شده و دوباره بـتواند هـمچنان موّاج و سازنده به حیات خـویش ادامـه دهـد. چنین عملی را احـیا و عـاملان به آن را احیاگر مـی‌نامند.

پس احـیاگری، تجدید ساختمان است؛ چه در مجموعه‌ای فکری، چه در مکتبی اجتماعی و چه در تفکری دینی. این تـجدید سـاختمان زمانی لازم است که یک مجموعه، مـکتب یـا تفکر، تـجزیه شـده، خـالی از مفاهیم عالی گردیده و یـا مفاهیم عالی‌اش واژگون تفسیر شده و نقش آفرین نیست.

احیاگری در دین هم با توجه به هـمین واقـعیت، مفهوم پیدا می‌کند.

احیاگر دین هـمچون طـبیبی اسـت کـه مـی‌خواهد چهره‌ی دین را از زوائد، تـحریفات، بـدعت‌ها و... که بر دین تحمیل شده و حقیقت آن را مخفی کرده است، بپیراید و دین راستین را که به وسیله‌ی جـهل دیـنداران و اغـراض دین فروشان، کدر و زشت و بی خاصیت شـده اسـت، نـمایان کـند و تـفسیری درسـت از معارف دینی به جامعه‌ی دینداران عرضه کند و هر آنچه که از دین، مغفول و متروک مانده است، به دین و جامعه‌ی دینداران بازگرداند.[۱]

علامه‌ی شهید مطهری در باب سنّت احیاگری مـی‌نویسند:

تفکر مسلمین در عصر حاضر درباره‌ی اسلام آسیب دیده است، ما اگر بخواهیم این طرز تفکر را بررسی کنیم، اولین کار یک طبیب این است که او را تحت معاینه قرار می‌دهد، می‌خواهد بـیماری‌اش را تـشخیص دهد، کوشش طبیب این است که در درجه اول، بیماری‌اش را تشخیص بدهد. پس از آن در مقام معالجه برآید.[۲]

ناحیه‌ی خود مسلمین و چه از نـاحیه‌ی هـجو استعمار گران و دشمنان جهانی اسلام، و جلوگیری از تأخر تاریخی و انحطاط اجتماعی، احیاگری است که بزرگترین رسالت انسان‌های دردمند تاریخ و متدینان وارسته و الهی محسوب مـی‌شود. احـیاگران در راستای این رسالت سترگ و عـظیم تـلاش می‌ورزند که از مسخ مفاهیم دینی جلوگیری نموده و مجددا آن حالت آفرینندگی را در مفاهیم ایجاد نمایند؛ از سطحی نگری و ظاهر گرایی پرهیز نموده و عمق جان و باطن دین را عـملاً بـه جامعه باز گردانند.

احـیاگری در کـتاب خدا و سنّت معصومان

قرآن مجید، پیامبران را احیاگرانی می‌داند که به وسیله‌ی دین، جامعه را احیا می‌کنند، چنان که می‌فرماید:

«یا ایّها الذّین آمنوا استجیبواللّه و للرّسول اذا دعاکم لما یحییکم»[۳]

ای مؤمنان، اجابت کـنید خـدا و رسول را هنگامی که شما را به چیزی فرا می‌خواند تا زندگی‌تان بخشد.

تا اینجا در قرآن، عمل احیاگری دین توضیح داده شده، اما گاهی خود دین، به وسیله تبلیغات و سوء برداشت‌ها و تعبیرها حـالتی پیـدا می‌کند کـه نمی‌تواند نقش احیاگرانه داشته باشد. مسلما در آیه‌ی مذکور، این قضیه هم پنهان است، که اگر چیزی اقـتضای وجودی‌اش احیاگری است،اما به وسیله‌ی فهم‌های غلط بشری و دسیسه و نـیرنگ‌های حـاکم بـر جوامع دینی، از آن حالت پویایی احیاگرانه بازمانده، مسلما وظیفه‌ی جوامع دینی این است که در خود دین احیاگری کـنند تـا دین بتواند احیاگر جامعه باشد.

ما باید محیی دین باشیم و دین هم مـحیی مـا اسـت، یعنی ما باید زنده نگهداریم مایه‌ی زندگی خودمان را. مثل اینکه آب در حیات جسمانی ما، مـایه‌ی زندگی است، وسیله زندگی ما است، ولی ما باید همین آب را سالم، پاک، زنده و عاری از هـر نوع عفونت و آلودگی نـگه داریـم. ما نسبت به آب یک وظیفه داریم، آب هم در طبع خودش خاصیتی دارد که خدای تبارک و تعالی برای او قرار داده است.[۴]

در آیات دیگری از قرآن مجید، به سنت احیاگری اشاره شده که به مردمان دسـتور می‌دهد برای حیات و تکامل خودشان دعوت پیامبران را بپذیرند و اگر چنان نکنند، خدا را ناتوان نساخته‌اند.

در سنت معصومان دینی ما، فروان به سنت احیاگری اشاره شده است. علی علیه‌السلام در نهج‌البلاغه از فقدان یارانی انـدوهگین اسـت که در زمانه‌ی خطر، به احیاگری مفاهیم دینی می‌پرداختند، چنانکه فرموده است:

«اوّه علی اخوانی الذّین تلوا القرآن فاحکموه و تدّبر وا الفرض فاقاموه، احیوا السّنّة و اماتوا البدعة.»[۵]

آه «برفقدان» برادرانم، همان‌هایی که قرآن را تـلاوت مـی‌نمودند و پیاده شدنش را استوار می‌ساختند و واجبات را مورد تدبر قرار داده و پیاده‌اش می‌کردند، سنت را احیا می‌نمودند و بدعت را می‌می‌راندند.

در روایات معصومین ،واژه‌ی احیای امر ما فراوان آمده است که آن بزرگان با عـناوین گـونه‌گون رسالت عالمان وارسته و فرهیختگان شیعه را در دوره‌ی غلبه بدعت‌ها و ظهور تحریفات، احیای امر خودشان می‌دانسته‌اند و این سنّت را شیوه‌ی معمول متدینان و دانشمندان و درد آشنایان دینی معرفی فرموده‌اند. در روایات معصومان علیه‌السلام ، عمل بـزرگ حـضرت مـهدی علیه‌السلام ، عملی احیاگرانه محسوب شـده اسـت. عـلی علیه‌السلام ، در توصیف عمل امام زمان علیه‌السلام می‌فرماید: «یحیی میت الکتاب و السّنّة.»[۶] یعنی حضرت مهدی علیه‌السلام ، هنگام ظهور، آنچه را که از کتاب و سـنت مـرده اسـت، احیا می‌فرماید.

آیا دین حق می‌میرد؟

آیا دین، بـه مـثابه حقیقت، در معرض زوال و نیستی و نابودی قرار می‌گیرد و همچون دیگر پدیده‌های عالم دچار مرگ و نابودی می‌شود؟ یا اینکه حقیقت دین، به دلیـل ایـنکه فـطری و نهادی بشر و منطبق بر اصول و موازین و نوامیس اصلی جهان اسـت، هرگز نابود شدنی نیست؟

پاسخ این است که چون دین منطبق برمعیارهای عقلانی است و دارای حقیقت و گوهری فناناپذیر اسـت، هـیچ چـیز دیگری قادر نیست به جای آن بنشیند و این حقیقت در تاریخ همواره بـه حـیات نقش آفرین خود ادامه می‌دهد.

اگر چیزی باشد که در اجتماع بشر، آنچنان مقام و موقعیتی داشته بـاشد کـه هـیچ چیز دیگری قادر نباشد جای آن را بگیرد، آن خواسته‌ای که او تأمین می‌کند، هـنری کـه او دارد، کـاری که او دارد، هیچ چیز دیگر نتواند کار او را انجام دهد، نتواند هنر او را انجام بدهد، ناچار بـاقی مـی‌ماند.[۷]

حـقیقتی اگر می‌خواهد باقی بماند، باید جزء خواسته‌های نهادی بشر باشد و از جنبه پاسخ دهی بـه نـیازهای واقعی انسان، سخن اول را بگوید و قادر باشد سرگشتگی و اضطراب انسان را پاسخ بدهد و مقوله نـجات در دو نـشئه عـالم را به خوبی برآورده سازد. دین، از آن مقام و منزلتی برخوردار است که قادر است همه ایـن‌ها را بـرآورد و به آنها به خوبی پاسخ بدهد.

دین... هم جزء نهاد بشر است، جـزء خـواسته‌های فـطری و عاطفی بشر است و هم از لحاظ تأمین حوائج و خواسته‌های بشر مقامی را دارد که جانشین ندارد و اگر تـحلیل کـنیم، معلوم می‌شود اصلاً امکان ندارد چیز دیگری جایش را بگیرد.[۸]

به این دلیـل، حـق، ابـدی، ثابت و ماندگار است و به همین روی در قرآن مجید، وعده پیروزی نهایی حق داده شده و دولت آینده حـق را جـهان‌گیر فـرض فرموده و باطل را همچون کف روی آب فرض نموده است. در روایات و مآثر دینی ما هـم آمـده است که «للحق دولة و للباطل جولة»[۹]، دولت نهایی از آن حق است و باطل را جولانی بیش نیست که با هـمه جـولان و رعد و برقی که ساطع نموده، نابود می‌شود و به خاموشی می‌گراید.

امّا انـدیشه دیـنی چگونه است؟

اکنون پرسش دیگری قابل طرح اسـت کـه آیـا اندیشه دینی، به عنوان پارادایم مطلوب اجـتماعی و ایـدئولوژی حاکم بر جوامع بشری در معرض مرگ و نابودی قرار می‌گیرد یا خیر؟

پاسخ این اسـت کـه فکر و اندیشه‌ی مطلوب دینی مـی‌تواند در مـعرض کاستی، کـژی، اعـوجاج، انـحراف و نهایتا مرگ قرار گیرد، یعنی هـنگامی کـه دست تحریف و خرافه نسبت به دین، در قلمروی اندیشه‌های متدینان، اثر بگذارد و بـرداشت از دیـن، به عنوان یک حقیقت متعالی، بـرداشتی ناقص، واژگونه و انحرافی بـاشد و دیـگر آن سازندگی و اثر بخشی و کارآیی اصـلی را ایـفا نکند، آن برداشت از دین، اندیشه‌ای مرده، انحرافی و محکوم به فنا و زوال است. در مورد تفکر دیـنی، بـاید اذعان کنیم که حقایق عـالی دیـن، بـا آن مقام عظیمی کـه دارنـد، اکنون در جوامع دینی مـطرح نـیستند.

است و علت اساسی گریز گروهی از مـردم، تـعلیمات غلطی اسـت کـه بـه این نام داده مـی‌شود. این دین مقدس در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر از ناحیه برخی از کسانی که مدعی حـمایت از آن هـستند ضربه و صدمه می‌بیند. هجوم استعمار غـربی بـا عـوامل مـرئی و نـامرئی‌اش از یک طرف و قـصور یـا تقصیر بسیاری از مدعیان حمایت از اسلام در این عصر، از طرف دیگر، سبب شده که اندیشه‌های اسلامی در زمینه‌های مـختلف، از اصـول گـرفته تا فروع، مورد هجوم و حمله قرار گـیرد.[۱۰]

مـسائلی هـمچون پیـدایش خـرافات بـه نام دین، بستن زوائدی بر دین،وجود تحریفات نسبت به مفاهیم دینی، جریانات تاریخی مربوط به دین، مورد غفلت و فراموشی واقع شدن بخشی از معارف دینی، صدور احکامی هـمچون تعارض میان عقل و علم با دین و... همه گواه بر این حقیقت هستند که اندیشه‌ی دینی می‌تواند افول کند.

پیشینه افول اندیشه‌ی دینی

در طول تاریخ اسلام، مواردی متعدد پیش آمده کـه انـدیشه‌ی دینی بر اثر تراکم اندیشه‌های انحرافی، سوء تعبیرها و سوء استفاده‌ها از عنوان دین، دچار افول شده، از بستر اصلی خارج گشته و در آن انحراف حاصل شده است. آغازین دوره افول اندیشه‌ی دینی را گرچه بـاید پس از رحـلت جانگداز پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله جستجو کنیم، ولی اوج افول این اندیشه را به تعبیر پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله ، باید در حاکمیت شجره‌ی خبیثه و ملعونه‌ی خاندان اموی جستجو کـنیم.

چـند صباحی پس از پیامبر دوباره ارتجاع پدیـد آمـد و نظام عشیره‌ای احیا شد که اولین آثار آن ایجاد تشتّت در میان مسلمین بود. در دوران بنی امیه هنگامی که این تشتّت‌ها عمیق شد و ارزش‌ها و منش جاهلی در بـنی امـیه بازگشت، آنها راه حل تـشتّت‌ها و خـطرات ناشی از آن را در توسل به استبداد و سرکوب دیدند. سیزده سال پس از رحلت حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله ، عثمان به خلافت رسید. او معاویه پسر ابوسفیان را حکومت شام داد و خاندان بنی امیه از همان زمان در اندیشه‌ی گسترش قدرت خـود وانـتقام شکست‌های خود از بازماندگان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله افتادند.[۱۱]

نقش انحرافی عمده‌ای که بنی امیّه ایفا کردند این بود که مفاهیم اصیل دین را مورد تحریف قرار داده و از آن در راه هدف‌های خبیث و شیطانی خود بهره جـستند. امـام حسین عـلیه‌السلام وضعیت عمومی بنی امیه را این گونه شرح می‌دهد.

«الا و انّ هؤلاء قد لزموا طاعة الشیطان و ترکوا عبادة الرحـمان... و احلّوا حرام اللّه و حرّموا حلاله.»[۱۲]

آگاه باشید که اینان (بنی امیه) طـاعت شـیطان را پذیـرا گشته و طاعت الهی را وانهاده‌اند...، حرام خدا را حلال نموده و حلال خدا را حرام کرده‌اند.

تحریفاتی که در اذهان عموم جـامعه آن روز پدیـد آمده، در واژگان اصلی و اساسی رخ نموده است. مثلاً اطاعت از ائمه علیه‌السلام ، که در قرآن مـجید هـمسنگ اطـاعت از خداوند است، را به اطاعت از رهبری جنایتکارانه‌ی خودشان فروکاسته‌اند و مردم هم همین را برای خود مبنا و اصـل قرار داده‌اند. لزوم حفظ جماعت را به مفهوم پیدا نشدن هیچ‌گونه حرکتی در برابر خود تـصویر نموده‌اند و بیعت را به مـفهوم کـنار آمدن با خودشان مطرح کرده‌اند.

چنین وضعیتی، یک انحراف عمیق را در انگاره‌های دینی به وجود آورد، به گونه‌ای که:

افرادی همچون عبداللّه عمر ـ که از جمله فقهای اهل سنت و محدثین آنان به شمار مـی‌رود، فکر می‌کرد که اگر مردم باهوسران بی‌لیاقتی مثل یزید هم بیعت کردند، او نیز باید آن را بپذیرد. به این جهت بود که درمورد بیعت با یزید به معاویه گفت: «فاذا اجتمع الناس عـلی ابـنک یزید لم اخالف»؛ وقتی مردم با فرزندت یزید بیعت کردند، من با آن مخالفت نخواهم کرد.[۱۳]

لزوم تجدید ساز واره تفکر دینی

هنگامی که پوسته‌ای از دین باقی می‌ماند و فرهنگ غیر خودی و بیگانه به درون مـکتبی سـرایت می‌نماید و فرهنگ دچار تجزیه می‌شود. در این شرایط، ظاهر دین برگزیده می‌شود (ظاهرگرایی) و روح و باطن آن از درون شریعت رخت بر می‌بندد و از عناوین دینی در خدمت اهداف پلید شیطانی بهره گرفته می‌شود و دیگر آن پویـایی و آفـرینندگی و تحرک وجود نخواهد داشت. در واقع، روح این تفکر مرده است.

هنگامی که در پایگاه قدرت دینی، فردی متجاهر به فسق و شراب خواره به نام امیر المؤمنین، بر مسند فرمانروایی تکیه مـی‌زند و بـه هـوس‌های خویش در میان مسلمین عمل مـی‌کند و بـه وعـّاظ درباری خودش دستور می‌دهد دین را به گونه‌ای سازگار با این حاکمیت جائرانه تفسیر کنند و...، مسلما، در چنین وضعیتی، آن تفکر از روح برخوردار نـیست بـلکه ضـربه‌پذیر شده و دیگر پویایی لازم را ندارد و اسلام، به تعبیر بـلند عـلی علیه‌السلام ، همچون پوستینی وارونه شده است:

«لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا»[۱۴]؛ اسلام، همچون پوستینی که وارونه پوشیده شود گـردیده اسـت.

و چـنانکه امام حسین علیه‌السلام در خصوص خلافت یزید می‌فرماید:

«انّا للّه و انا الیـه راجعون و علی الاسلام السّلام اذ قد بلیت الامة براعٍ مثل یزید و لقد سمعت جدّی رسول اللّه یقول الخلافة محرمة عـلی آل ابـی سـفیان: ویلک یا مروان الیک عنی فانک رجس...»[۱۵]

فرمود انا للّه و انا الیـه راجـعون، بنابراین باید با اسلام خداحافظی کرد که امت اسلامی به فرمانروایی چون یزید گرفتار شده. از جـدم رسـول اکـرم شنیدم که فرمود، خلافت بر آل ابی سفیان حرام است. سپس فرمود: وای بـر تـو ایـ مروان از من دور شو که تو نجسی.

در چنین زمانه‌ای شدیدا نیاز به بازسازی بنیان تـفکر دیـنی اسـت.

تجدید ساختمان، یعنی اینکه بازبگردیم و بجوییم در فرهنگ خودمان، در همه معانی و معارفی که موجود اسـت و درمـیان اسناد و تاریخ، شرح احوال، عوامل و عناصر شناخت این فکر و این شخصیت‌ها بگردیم و عـناصر اسـاسی را بـجوییم وابعاد اصیل انسان نمونه را که در شخصیت‌های تربیت شده به صورت واقعی و عینی هستند، نـه بـه صورت سمبل و مثل اساطیر و قهرمان‌های افسانه‌ای... و بشناسیم و این شخصیت‌ها را و این مکتب بزرگ را تـجدید بـنا کـنیم، یعنی باز انسان نمونه بسازیم و این کتاب به هم ریخته را که هر فصلش و هر ورقـش در دسـت کسی است، شیرازه بندی کنیم و از نو همچون اول تدوین کنیم... آن روح از بـین رفـته، در تـجدید بنای کلی این اندام پدید می‌آید.[۱۶]

چنین عملی همان سنت احیاگری است که مبدأ ایـن احـیاگری، سـاخت دوباره تفکر دینی و پالایش اندیشه‌ها و افکار جامعه است. در این صورت انتظارات از دیـن بـه نحو مطلوب و کامل بر آورده می‌شود، چنانکه در آیه کریمه قرآن مجید هم آمده است: «ان اللّه لایغیر مابقوم حـتی یـغیروا مابانفسهم.»[۱۷]

خداوند در میان جامعه و در اساس حرکت قوم و ملتی تغییر ایجاد نمی‌کند، مـگر ایـن که خودشان، آنچه را که دردرونشان است تـغییر دهـند؛ یـعنی افکار و اندیشه‌های خود را تجدید بنا و سازمان نـمایند.

نـکته‌ای را اقبال لاهوری از همین آیه استنباط کرده است، نکته‌ای بسیار عالی است. از ضمیر «حـتی یـغیروا» استفاده کرده است، می‌گوید: قـرآن مـی‌فرماید «حتی یـغیروا مـا بـانفسهم» نمی‌گوید: «حتی یُغَیَّرَ ما بانفسهم». اگـر چـنین می‌گفت، معنای آن این بود که خداوند اوضاع و احوالی را که برای مردمی وجـود دارد، چـه خوب و چه بد، عوض نمی‌کند مـگر آن وقت که اوضاع و احـوالی کـه مربوط به خودشان است، یـعنی مـربوط به روح، اخلاق و خصوصیاتی که در دست و عملشان است، عوض شود، نه، می‌فرماید: «یُغَیِّروا» تـا خـودشان به ابتکار و دست خود و اسـتقلال فـکری خـویش اقدام نکنند وضـعشان عـوض نمی‌شود، یعنی اگر مـلت دیـگری بیاید و بخواهد به قهر و جبر، اوضاع و احوال مردمی را عوض کند، مادامی که خود آن مـردم تـصمیم نگرفته‌اند، مادامی که خود آن مردم ابـتکار بـه خرج نـداده‌اند، مـادامی کـه خود آن مردم استقلال فـکری پیدا نکرده‌اند، وضع آنها به سامان نمی‌رسد.[۱۸]

متأسفانه چنین روحی در مسلمین غائب است و در واقع ایـن روح مـرده است. در سنت قرآن‌شناسی، دین‌شناسی و معرفت دیـنی و در کـارآمدی ایـن سـنت‌های تـعالی بخش، دچار کـاستی و چـالش عجیبی هستیم. مسلمین، امروزه گرفتار سلطه‌ی همه جانبه‌ی استکبار هستند و با چنان تعالی اندیشی که در جـوهره‌ی اسـلامی اسـت، وضعیت موجود، هرگز تناسبی ندارد.

امروزه از جـهات عـدیده‌ای در کـلیت جـهان اسـلام، در حـوزه‌ی تفکر دینی، نیاز به یک احیاگری کلی و همه جانبه داریم. م

باید بتوانیم ابهامات را از چهره‌ی بلند اسلام بزداییم و افکار بسته و راکد جهان اسلام را از بیخ و بن تغییر دهیم، دریـافت‌های از اسلام رهایی‌بخش را متحول سازیم، تا جنبه رهایی‌بخشی و عظمت آفرین اسلام از حالت قوه به حالت فعلیت عینی درآید.

تجدید این سازواره، نیاز فعلی نسل حاضر است و نسل حاضر کاملاً آمادگی چـنین تـجدید گری و تغییرات درونی را دارد و در دنیا این مسأله بارها اثبات شده است. در همین سال‌های اخیر، رخداد عظیم انقلاب اسلامی که به برکت احیاگری معمار سترگ انقلاب اسلامی به وجود آمد، مـحصول و رهـآورد یک چنین عمل احیاگرانه‌ای بوده است.

سابقه‌ی دیگر از این عمل احیا گرانه را در یک سطر فتوای تاریخی میرزای شیرازی بزرگ مشاهده می‌کنیم که چـگونه بـا صدور یک فتوا، استعمار بـریتانیا را رسـوا کرد.

هیچکس نه جنگید،نه کاری کرد، فقط و فقط مصرف نکردند، فقط مقاومت منفی و دسته جمعی کردند، که اولین درخت استعماری را که به صـورت صـریح و روشن، در اینجا غرس کـردند و مـی‌خواست ریشه بدواند ریشه کن کرد، و استعماری که هزاران میلیون خرج می‌کند تا کم کم بازارها و منابع تولید و معادن و حتی آدم‌ها را بخرد وسپس محصول بردارد، دید که اینجا، با این جـامعه‌ی مـسلمان که با یک فتوا برمی‌آشوبد و با این مذهبی که پیروانش تا از گیجی تخدیر به هوش می‌آیند، بی درنگ سیاسی می‌شوند، نمی‌شود سرمایه گذاری کرد.[۱۹]

این شورش‌گری، موج آفرینی و تکامل آوری، مـرهون تـلاش احیاگرانی اسـت که بتوانند موج آفریده و از روح سترگ و عظیمی که در میان ملت‌های اسلامی وجود دارد، موج بیافرینند و کلیت اسلام را در جهان ظـلمت زده‌ی امروز حاکم گردانند.

ویژگی‌ها و خصلت‌های لازم

در احیاگران دینی

احیاگر راسـتین دیـن، فـردی بی درد و بی دغدغه نیست، فردی ساکت و آرام و خاموش نیست و نهایتا فردی نیست که به وضعیت نامطلوب اجـتماعی تـن دهد و از خود سلب رسالت و مسؤولیت نماید بدین روی یک احیاگر راستین چنانکه نسخه‌های مـوجود تـاریخی آن هـم گواه است، دارای چند خصلت است که به برخی می‌نمائیم.

۱) دشمن شناس و از نقشه‌های کلی دشـمن آگاه است و حیله و تزویرگری دشمن او را نمی‌فریبد.

۲) از عمق و روح اسلام مطلع است. او اسلام‌شناسی خبره، مـطلع و آشنا با روح اسلام اسـت و اسـلام را خلاصه در ظواهر نکرده، پوست را شکافته و به روح، لبّ و معنا رسیده و در اسلام و دیانت ذوب شده است.

۳) اهل خطر کردن است. احیاگری بدون عبور از میدان خطرها امکان ندارد، احیاگر باید بتواند ترسی را که در قلوب مـسلمین کاشته‌اند، به عنوان «جند ابلیسی»، در هم بشکند.

ترس چیست؟ نوعی واماندگی در نفس انسان که او را از مقاومت در برابر هر امر ناخوشایندی باز می‌دارد. ترس یک بیماری روحی و روانی است که نیروی حفظ وجود را، کـه خـدا رکنی از ارکان حیات طبیعی قرار داده است، از بین می‌برد... ترس پراکنده کننده اجتماعات است... ترس خائنان را وامی‌دارد تا در جنگ‌های میهنی خیانت کنند... ترس عار است و ننگ برای هر انسان دارای فـطرت سـالم... بنابراین می‌سزد که فرزندان امت اسلام، به مقتضای اصول اعتقادی و دینی خویش، دورترین مردم جهان از صفت رذیله «جبن» است.[۲۰]

این کار سترگ را تنها حاملان تفکر اصیل دینی می‌توانند انـجام دهـند و صفت رذیله جبن و ترس را از بین برده و به جای آن شجاعت و روحیه‌ی خطر کردن را به وجود بیاورند؛ اینان، همان مصلحان واقعی‌اند.

۴) اهل تعهد و دردمندی است. احیاگر دینی واجد درجه بـالای بـرخورداری از تـعهدات بوده و درد مقدسی همواره روح بزرگ او را آزار مـی‌دهد و تـلاش وی در آگـاهاندن غافلان، وابستگان و بی‌خبران است.

۵) از عوام گرایی و عوام زدگی به دور است. عوام زدگی و عوام گرایی، انسان را به نوعی تقلید سوق می‌دهد. در چـنین وضـعیتی، فـرد، فقط در اندیشه‌ی انطباق افکار و داشته‌های خود با پسـند عـوام است که در تاریخ اسلامی، همواره، سدّی در برابر تکامل و ره‌آوردهای آفرینندگی است. احیاگر واقعی، هرگز به مصانعه تن نمی‌دهد.

عـلی عـلیه‌السلام در تـوصیف احیاگران می‌فرماید:

«انّما یقیم امر اللّه من لایصانع و لایضارع و لایتبع المـطامع»[۲۱]

همانا کسی را سزد که امر خدا را برپای دارد که اهل مصانعه و سازش با عوام و دیگران نباشد و خود را شبیه مـعمول تـوده‌های اجـتماعی قرار ندهد و از آزها و طمع‌های درونی (که سنگ راه رسالت هستند) پیروی نـکند.

۶) مـصلحت اندیشی شخصی را بر نمی‌تابد.

احیاگر واقعی، هیچگاه در بند مصالح شخصی نیست، بلکه مصلحت اسلامی را اصل و مـبنا قـرار مـی‌دهد و برای حفظ این اصول، حتی هستی خود را در طبق اخلاص می‌نهد.

امام حـسین عـلیه‌السلام در قـلّه‌ی احیاگری

و اسوه‌ی احیاگران

امام حسین علیه‌السلام ، در اوج قله‌ی احیاگری ایستاده و نفس شریف او حاکی از ایمان سـرشار و درد و تـعهد اسـت. او از متن اسلام آگاهی دارد و اصول آن را با شیر قدسی مادرش، سیده‌ی زنان عالم، ادراک کرده و در محضر پیـامبر نـور و رحمت از جان وحی سیراب شده، خطر کردن در راه حفظ دین را درس آموخته و از دشمن غداری کـه از دورهـی فـتح مکه، و پس از آن، به انتظار فرصت نشسته و در پستوی خانه‌ی جنایت، کمین هدم اصول و امّهات اسـلام را دارد، کـاملاً مطلع است. او دشمن‌شناسی را در سیره‌ی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و در مکتب پدر بزرگوار و در گریه‌های ممتد مادر خود، «سـیده زنـان عـالم»، آموخته و از ترس، که مانع هر تلاش سازنده است، به دور است؛ چنانکه به حرّ ریاحی فـرمود:

«اخـبا الموت تخوفنی، لیس شأنی شأن من یخاف الموت... لیس الموت فی سـبیل العـزّ الاّ حـیاة خالدة... هیهات طاش سهمک و خاب ظنک لست اخاف الموت، انّ نفسی لاکبر من ذالک...»[۲۲]

آیا مـن را از مـرگ بـیم می‌دهی؟ شأن و جایگاهی که من در آن قرار دارم، جایگاه کسی نیست که ترسو و بـزدل بـاشد، مرگ در راه عزت اسلام جز زندگی جاودانه نیست. هیهات که نشانه‌ی تو کارگر نیفتاد و پندار تو نـاکام مـاند، من آن نیستم که از مرگ بترسد و همت من بالاتر از این است.

آنتون بـارا در تـوصیفی که از چهره‌ی

نورانی امام حسین علیه‌السلام ارائه مـی‌دهد، چـنین مـی‌نگارد:

حسین بن علی علیه‌السلام مردی است کـه زنـدگی خود را وقف شهادت نموده و پا به میدان نهاده و در راه آرمان بلند خویش جان خود و کـسان خـود را فدا کرده است. او شهیدی اسـت کـه معنایی کـامل و تـفسیری گـویا بر مفهوم قربانی شدن انبیا در راه آرمـان‌های خـود شمرده می‌شود. با آن مکانیسمی که انقلاب او دارد و با حجم تأثیری که احیاگری او گـذاشته او سـرور شهیدان بزرگ در راه آرمان‌های بلند ادیان پیـشین است، او همواره در هم شـکننده‌ی گـونه‌های ظلم و تحریف‌گری در تاریخ بشری اسـت.[۲۳]

لزوم تـناسب عمل احیاگری

با عصر و زمانه

عمل احیاگری باید با عصر و زمانه‌ای که بـاید در آنـ احیاگری شود تناسب بیّن و روشـنی داشـته بـاشد و همین تناسب، درجـه عـقلانی بودن حرکت احیاگرانه را هـم نـشان می‌دهد.

یک حرکت جمعی (شورش یا قیام) ممکن است خردمندانه یا غیر خردمندانه بـه نـظر آید و این بستگی به دیدگاه شـخصی دارد کـه به آن مـی‌نگرد.[۲۴]

بـه ایـن جهت عقلانی بودن مـاهیت قیام در هردوره‌ای، می‌تواند بسان پشتوانه‌ای بر انطباق زمانی آن قیام و عمل احیاگرانه پنداشته شده و تلقی گـردد. چـه آنکه در هر عصری، احیاگری مقتضیاتی دارد کـه بـدون تـوجه بـه آن مـقتضیات، نمی‌توان هیچ کـار مـثبت و موفقی را به سامان رساند. به عنوان مثال، احیاگری در عصر امامت حسین بن علی علیه‌السلام ، اولاً ضرورت ایـن دروهـی تـاریخی بوده که رهبر نهضت احیاگرانه، کاملاً بـه آنـ وقـوف دارد و مـی‌فرماید:

«امـا تـرون ان الحق لایعمل به و ان الباطل لایتناهی عنه... لیرغب المؤمن الی لقاء اللّه محقا»[۲۵]

و نیز به فرموده رسول گرامی اسلام استشهاد و استناد فرمود که:

از جدم رسول گرامی اسلام شنیدم که فـرمود: هر کس سلطان ستمگری را ببیند که حلال خدا را حرام نموده و پیمان خدا را شکسته، مخالف سنت فرستاده‌ی خدا است و در میان مردم به ستمگری می‌پردازد، و علیه او تغییری ایجاد نکند بر خدا سـزاوار اسـت که او را در جایگاهی سخت وارد نماید.[۲۶]

رهبری قیام معتقد است که اگر در چنین زمانه‌ای، چنین حرکتی و با چنین رویکرد و ماهیتی صورت نگیرد، همه‌ی اهداف دین به بوته‌ی نسیان، تحریف، جعل و ابـطال سـپرده می‌شود.

حال اگر چنین قیامی، که پشت سر آن قیام‌های دیگر صورت گرفت، نمی‌بود، اسلام و امویت آنچنان به هم آمیخته می‌شد که تـفکیک آنـها ممکن نبود و با زوال اموی‌ها اسـلام نـیز از بین رفته بود.[۲۷]

آنتون بارا، در توصیف عمل احیاگرانه‌ی امام حسین علیه‌السلام ، بیانی بسیار عالی دارد. او می‌نویسد:

انقلاب امام حسین، دفاعی همه جانبه از تمام رسالت‌های آسـمانی و الهـی بوده است، زیرا هـمه‌ی رسـالت‌ها در مخاطره قرار گرفته بودند و حسین علیه‌السلام آنچه را که همه رسالت‌ها انجام دادند به پایان برد.

سپس چنین می‌نگارد:

در کیفیت مبارزه و در وسائلی که در آن به کار رفته، هیچ انقلابی مانند انقلاب حـسینی نـیست. در واقع نوه‌ی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله ، اصلاحگر بزرگی است که از میان تمام امت‌ها جوشیده و دارای صفات برجسته‌ی بشری است... بر او سزاوار بوده که در جوشش قلبی خود مسیری بشری و انسانی را طی نماید و بـر ضـد حاکم سـتمگر و نابخردی که سلطه‌ی ظالمانه دارد و بر ضد بشریت اقدام نموده، قیام نماید؛ حاکمی که در زیر پرچم خود انـحرافات سترگی را فراآورده است. مسأله مهمی که برابر حسین بن علی عـلیه‌السلام قـرار داشـت و کار آن گرامی را به شدت سخت می‌نمود، این بود که اسلام تازه ولادت یافته، نزدیک بود به نابودی گـراید و ایـن فرایندی بود که از آغاز اسلام تا زمان او طی شده بود. در این دوره ،امت اسـلامی، دچـار خـلأهای فراوانی شده بودند و مسائل خلاف و انحرافی گونه گونی فراروی آنها قرار گرفته بود؛ به گـونه‌ای که طمع‌ها و آزهای دنیوی، امت اسلامی را دچار انحراف ساخته بود. درحالی که سـیاست اموی بر انحراف امـت تـأثیر گذاشته بود، آنها (امویان) سلطنتی کسرایی و اریستوکرات را حاکم ساخته بودند.[۲۸]

تناسب عمل احیاگری حسین‌بن علی علیه‌السلام با بایسته‌های زمانه

عمل احیاگری باید با عصر و زمانه‌ای که قرار است در آن احیاگری انجام شـود، تناسب بیّن و روشنی داشته باشد و همین تناسب، درجه عقلانیت حرکت احیاگرانه را نشان می‌دهد.

یک حرکت جمعی (شورش یا قیام) ممکن است خردمندانه یا غیر خردمندانه به نظرآید و این بستگی دارد به دیـدگاه شـخصی که بدان می‌نگرد.[۲۹]

در هر عصری، عمل احیاگری با مکانیسم خاص و با شکل وسوگیری و تاکتیک ویژه‌ای صورت می‌پذیرد. لازمه چنین عملی، آگاهی وسیع احیاگر و عقلانی عمل کردن او است؛ عقلانیتی که احـیاگر را بـه نتیجه روشن برساند و لذا از میان طرق متفاوت احیاگری، روشی برگزیده می‌شود که واقعا منتج باشد. مثلاً از میان چند صورت که برای عمل احیاگرانه‌ی امام حسین علیه‌السلام قابل تصور بود، هـمچون رفـتن به عراق یا ایران و تنظیم زمینه‌ی مبارزه‌ی احیاگرانه و یا پرداختن به روشنگری دینی در جامعه‌ی آن روز، و مسأله‌ی شهادت و رنگین ساختن حادثه‌ی عاشورا، آن حضرت، گزینه سوم را با زمان متناسب دانست و هیچ گـزینه‌ی دیـگری را مـقرون به موفقیت ندید. لذا برای کـندن ریـشه انـحراف در تاریخ و برای بسط روشنگری در کلیت دنیای آن روز و تاریخ آینده، دست به مهمترین و قوی‌ترین حرکت تاریخی زد. چنانکه در اسناد تاریخی آن دوره موجود است، اسلام و امـویت طـوری بـه هم گره زده شده بود که در نظر مردم آن دروه چـنین مـی‌نمود که اگر نظام اموی نباشد از اسلام هم خبری نخواهد بود.

«اگر چنین قیامی که پشت سرش قیام‌های دیگر صـورت گـرفت، نـمی‌بود، اسلام و امویت آنچنان به هم آمیخته می‌شد که تفکیک آنـها ممکن نبود و بازوال اموی‌ها اسلام نیز از میان رفته بود.»

این واقعیت را هنگامی می‌توانیم به خوبی فهم کنیم کـه تـأمل نـماییم، چگونه مردمی که قلبا حسین علیه‌السلام را دوست می‌داشتند و او را نوه‌ی پیامبر صـلی‌الله‌علیه‌وآله مـی‌دانستند، علیه او بسیج شدند؛ چنانکه فرزدق شاعر، در جمله کوتاهی به آن حضرت، عرض نموده:

«قلوب الناس معک و سـیوفهم عـلیک.»[۳۰]

چـرا چنین حالتی روی می‌دهد، که حاضر می‌شوند با همه برهان و حجتی که بـر آنـها اقـامه شده که کار سخت تباهی انجام می‌دهند، اما درعین حال میان اطاعت از یزید و کـشتن بـهترین ذریـه‌ی پیامبر علیه‌السلام و بهترین نسل پاکان و ادامه وجودی سلسله رسالت‌های آسمانی، دومی را بر می‌گزینند و در عـین حـال گمان بهشت هم می‌برند؟

یکی از سپاهیان کوفه، با افتخار به این نکته که «مـا اطـاعت امـام را کنار نگذاشته و از جماعت کناره گیری نکردیم»[۳۱] تصریح می‌کند.

او هنگامی که سپاه کوفه را به بـسیج عـلیه امام معصوم فرا می‌خواند، به آنان چنین می‌گوید:

«الزموا طاعتکم و جماعتکم ولاترتابوا فـی قـتل مـن مرق عن الدین و خالف الامام.»[۳۲]

طاعت خلیفه را نگهداشته و از جمعیت مردم خارج نشوید و در کشتن کسی کـه از دیـن خارج شده و از در مخالفت با امام در آمده، تردید روا مدارید.

لذا همه‌ی آنها در هنگام کـشتن آن حـضرت، یـکدیگر را به رفتن به بهشت نوید و بشارت می‌دادند. در تاریخ مضبوط است که در بعضی از منازل بین راه، سـر مـطهر سـرور و سالار شهیدان را بر زمین نهادند و ناگاه بر دیوار آن محل نگاشته شد: اتـرجوا امـّة قتلت حسینا

شفاعة جده یوم الحساب؟[۳۳]

آیا امید دارند امتی که حسین علیه‌السلام را کشته‌اند، به دست جـدش در روز قـیامت شفاعت شوند.؟

بنابراین، با توجه به انحراف بزرگی که در تفکر دینی مـسلمانان آن روز پدیـدار شد، هیچ اقدامی نمی‌توانست این انحراف عـظیم را بـزداید، جـز نقشی که حسین بن علی علیه‌السلام بـا شـهادت خود به انجام رساند.

احیاگری نیاز زمانه‌ی ما

اکنون با توجه به پیـدایش افـق‌های جدید در شرایط نوین جهانی و بـا تـوجه به پیـدایش حـساسیت‌های تـاریخی همچون توجه جهانی به دین، پیـدایش انـتظاراتی از دین در سطح جهان، امپریالیسم خبری، توطئه‌ی جهانی علیه اندیشه‌ی اسلامی، تصور ایـجاد نـظام تک قطبی بر پایه حکومت اسـلامی در ایران، اوج تهاجمات علیه کـلیت دنـیای اسلام و تبلیغات زهرآگین علیه انـدیشه‌ی دیـنی و صدها مسأله‌ی دیگر، اقتدا به عمل احیاگرانه‌ی امام حسین علیه‌السلام یک ضرورت حـیاتی و اصـلی در جامعه ما است. بنابراین بـاید احـیاگرانی نـستوه در شرایط کنونی بـپاخیزند، از چـهره‌ی اسلام ابهام زدایی کـنند، بـه پاسخگویی عمیق به شبهات بپردازند، دولت دینی را یاری نمایند و الگوی موفق آن را به جهان عـرضه بـدارند و چهره‌ی مقتدری از دین را به نمایش بـگذارند.

البـته امداد غـیبی الهـی بـا چنین روندی خواهد بـود. در قرآن مجید می‌خوانیم:

«والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان اللّه لمع المحسنین.»[۳۴]

کسانی که در راه ما پیکار نـمایند، راهـهای خیر را به آنها می‌نمایانیم و همانا خـدا بـا نـیکوکاران اسـت.

هـرگز نمی‌توان پنداشت کـه دربـاره‌ی حاکمیت دین و غلبه‌ی اندیشه‌ی دینی در جهان، یکباره دستی غیبی از آستین بیرون می‌آید و کاری می‌کند. هرگز! چـنین کـاری خـلاف ناموس خلقت و سنن حاکم بر جهان اسـت، یـعنی بـاید افـرادی بـپاخیزند، دیـن حق را یاری کنند، تا خداوند هم آنها را یاری کند.

اجمالاً اگر احیاگری باشد و تن به طوفان بلا و حوادث سهمگین بدهد و برای تغییر فکر و اندیشه‌ی جامعه در راه خـدا و برای خدا قیام احیاگرانه بکند، از جانب خداوند مورد حمایت قرار می‌گیرد.

این راهی است که در ابتدا بر انسان مجهول است ولی اگر آغاز شود، نصرت و تأیید الهی را در پی خواهد داشت.

[این مـسأله] کـار خیلی سختی نیست، مراحل اولیه‌اش آسان است، انسان می‌تواند با پیمودن راه خدمت به خلق، کمک به ضعیفان، به شرط اخلاص و حسن نیت، آثار لطف خدا را همراه خود ببیند.[۳۵]

راهـی مـهم برای تحقق احیاگری

احیاگری روشی منطقی دارد که بدون آن، هرگز نمی‌توان امید توفیق داشت. آن روش که در سلسله‌ی سنن الهی هم قرار داد، ایجاد باور در وجدان اجـتماعی اسـت که بدون ایجاد این بـاور اجـتماعی، عمل احیاگری میسور نمی‌باشد.

یعنی باید در وجدان خفته‌ی جامعه، بسیجی عمومی و همگانی را حاکم ساخت.

اسملسر یکی از صاحب نظران جامعه‌شناسی انقلاب‌ها و جنبش‌های اجتماعی می‌گوید: اگـر مـردم بسیج نشوند، اگر بـسیج گـسترش نیابد» هیجان به وجود آمده در مردم به وسیله‌ی یک حادثه‌ی ناگهانی و غیر منتظره کم رنگ شده و مردم سرگردان می‌شوند.[۳۶]

این بسیج اجتماعی را در درون آموزه‌های شیعی به خوبی مشاهده می‌کنیم. از وقـتی کـه اندیشه‌های متعالی عاشورا تبیین شده، با الهام از آن قیام ستیهنده و بزرگ و با تکیه بر همان باورها و مایه‌ها، نوعی بسیج عام اجتماعی در میان توده‌های مسلمان شیعه شکل گرفته است.

از نظر سـیاسی ایـن واقعه (عـاشورا) به دو دلیل مهم است، اول این که امام حسین علیه‌السلام تنها امام مذهب شیعه‌ی اثنی عشری بود کـه احقاق حق خلافت [امامت] خود را با قیام مسلحانه توأم کرد. سـایر ائمـه مـواضع سیاسی خود را یا از طریق رویه‌های عادی قانونی اتخاذ کردند [امام اول و هفتم] یا پس از بیان مخالفت خود با حـکام وقـت، صلح ظاهری کردند [امام دوم[ یا از جریان‌های سیاسی کناره گرفتند و عمر خود را بـه تـحقیق گـذراندند و امام دوازدهم پیش از آنکه به یکی از این شقوق اقدام نماید، غایب شد. دیگر اینکه عـنصر شهادت، که در این واقعه هست، آشکارا جاذبه‌ای نیرومند برای همه‌ی نهضت‌های شیعی کـه نظام حاکم را به مـبارزه طـلبیده‌اند داشته است. بدینسان امام حسین علیه‌السلام تنها امامی است که فاجعه‌ی پایان عمرش می‌تواند نصب العین حماسی و اساطیری شیعیان مبارز اثنی عشری گردد.[۳۷]

نویدی بر تحقق بسیج احیاگرانه

در حادثه‌ی عاشورا ایـن بسیج در میان عناصری اندک صورت گرفت، ولی اکنون می‌رود که این بسیج، حالتی عام و فراگیر به خود بگیرد و حتی از مرزهای محصور در میان شیعه فراتر رفته و عالم اهل سنت را نیز فتح نماید.

در پانـزده سـال اخیر، به کوشش تعدادی از نواندیشان (تجدد خواهان) شیعه که نمی‌توانسته‌اند نیروی نهفته در این نمایش فاجعی را به عنوان وسیله‌ای خطابی برای بسیج عمومی نادیده بگیرند، گرد و غبار تسلیم‌طلبی از رخسار این واقـعه زدوده شـده است. نواندیشان [احیاگران] کوشیده‌اند این نیروی نهفته را به عنوان بخشی از کشش کلی به سوی تنسیق مجدد مضامین تاریخ اسلام درآورند، ولی یک همزمانی طنزآمیز بین تعبیر و تفسیر مجدد آنان از ایـن واقـعه و جلب توجه شدید عده‌ای از نواندیشان اهل سنت به این واقعه وجود دارد. ستایش از امام حسین علیه‌السلام یا فرد دیگر از اعضای اهل بیت پیامبر در آثار و متون قدیم سنّی، به ویژه شـافعی و حـنبلی، وجـود دارد. ولی آنچه از آثار و متون جدید سـنّی در ایـن زمـینه جالب توجه است رد تخطئه شدید انتقادهایی است که از او (امام حسین علیه‌السلام ) درمنابع قدیم به عمل آمده و تجلیل از او به عنوان یک قـیام کـننده و مـثل اعلای همه کسانی که با اجماع دروغین در افـتاده‌اند. ایـن تحولِ دید، نمونه‌ی مهمی از وفاق نظری و بین فرقه‌ای است... محتمل‌تر این است که آثار و متون «تجدید نظر طلبانه و احـیاگرانه»ی یـک فـرقه (شیعه) انگیزه‌ی نواندیشی فرقه‌ی دیگری (اهل سنت) شده باشد.[۳۸]

مـی‌توان در همین راستا این نکته را نیز یاد کرد که متقدمان از اهل سنت، همچون ابن العربی، ابن خلدون و... از امام حـسین عـلیه‌السلام انـتقادهایی را روا دانسته‌اند. ولی متجددان از اهل سنت، نه تنها آن انتقادات را بی انصافانه تلقی نـموده‌اند، بـلکه تجلیل‌ها و دستایش‌های فراوانی را از عمل قهرمانانه امام حسین علیه‌السلام نموده‌اند و او را مثل اعلای احیاگری دانسته‌اند. مثلاً محمد عـبده، عـبدالقادر مـازنی مصری و نظایر آنها به تمام شبهات و شکوکی که پیشینیان درباره امام حـسین عـلیه‌السلام پراکـنده‌اند، پاسخ قاطع داده‌اند.[۳۹]

در همین زمینه توجه به کتاب کاملاً آرمان خواهانه‌ی خالد محمد خـالد بـه نـام ابناء الرسول فی کربلا [فرزندان پیامبر در کربلا] ضروری است. حمید عنایت در این زمینه مـی‌نگارد:

کـتاب آرمان جویانه‌ی خالد محمد خالد به نام ابناء الرسول فی کربلا... (حادثه کـربلا را) حـاصل مـعارضه بین برداشت علی از خلافت به عنوان نهادی که باید مظهر عمده‌ترین فضایل عهد پیـامبر بـاشد و تصمیم بی‌رحمانه‌ی امویان در اینکه آن را صرفا تبدیل به ابزار سلطه بسازند، می‌داند... خالد نـه تـنها مـعاویه را تبرئه نمی‌کند، بلکه او را مسؤول واقعه‌ی خونین کربلا می‌شمارد.[۴۰]

بالاخره این راه گشوده شده (احیاگری و بسیج در آن) و بـایسته اسـت که با تکیه بر پایه‌های عظیم نهضت عاشورا، حاملان این تفکر و پرچـمداران واقـعی انـدیشه‌های اسلامی و رفتارهای امام شیعه، چنانکه شایسته شأن و منزلت و هدف‌های بلند پرچمدار حادثه کربلا است، بـر آیـند و از نـوسامانی را پدید آورند که با خواسته‌ها و رویکردهای عصر جدید و ترفندهای پیچیده و متنوع و رنـگارنگ و در هـم رفته مدعیان سلطه بر بشر و کسانی که خود را به دلیل برخورداری از مکنت و قدرت، صاحب حق مـی‌دانند، تـناسب داشته باشد.

راهکارهایی دیگر در احیاگری

در پایان این بحث به طور کلی چـند راه دیـگر را برای تحقق احیاگری توسط احیاگری راستین مـورد اشـاره کـوتاه قرار می‌دهیم. سنت احیاگری، قاعدتا نیازمند بـه رعـایت قواعدی‌است که ذیلاً اشاره‌می‌شود.

تکیه بر واقعیتهای موجود اجتماعی

فرد احیاگر باید واقـعیت‌های مـوجود اجتماعی را در اِعمال احیاگری مورد تـوجه قـرار دهد. هـمچنین بـاید در واقـعیت اجتماعی و توده‌های انسانی تکانه‌ای را پدید بـیاورد.

تـکیه بر بایستگی‌هایی در جامعه

هر جامعه‌ای به تناسب خویش بایستگی‌هایی دارد که رعایت آنـها، احـیاگر را زودتر به نتیجه‌ی منطقی و مطلوب مـی‌رساند.

بومی سازی احیاگری

بـومی سـازی احیاگری، تناسب و درجه‌ی انطباق آن را بـا شـرایط عینی جامعه، تعیین کرده و ضریب موفقیت را بالاتر می‌برد. بومی گرایی قادر است بـخش‌های مـختلف جامعه‌ی دینی و افکار آن را در رویکردی واحـد مـتحد سـازد. بومی گرایی قـادر اسـت آزادانه و به سادگی گـنجینه‌ی ارزشـهای سنتی و مذهبی را به یاری خود بطلبد. لحن هماهنگ و خودمانی بومی گرایی اعجاز آفرین اسـت.

هـمسانی با باورهای پنهان توده‌های اجتماعی

تـوده‌های اجـتماعی علی رغـم تـظاهرات رفـتاری خود، باورهای پنهان و نـهفته‌ای دارند که آنها را کمتر بروز می‌دهند، همچون زجر و تنفری که از وضعیت و سیستم موجود دارند. بـر ایـن نسق، برای شکستن این وضعیت، احـیاگر بـاید بـا بـاورهای پنـهان توده‌های اجتماعی هـمسان بـاشد. امام حسین علیه‌السلام ، علی رغم رفتارهای

ناپسند ظاهری مردم، در راستای باورهای پنهان آنها حرکت نمود.


پانویس

  1. دژاکـام، عـلی، معرفت دینی، تحلیلی از نظرگاه‌های استاد مطهری، نـشر نـهاد نـمایندگی مـقام مـعظم رهـبری در دانشگاه‌ها، چاپ اول، ص 137.
  2. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار (3)، انتشارات صدرا، ص 268.
  3. قرآن مجید، سوره انفال، آیه 24.
  4. مطهری، ص 270.
  5. صبحی صالح، نهج‌البلاغه، خطبه 182، ص 264.
  6. همان، ص 136.
  7. مطهری، ص 387.
  8. همان، ص 388.
  9. حکیمی، محمدرضا و دیگران، الهیات (1)، ص 68.
  10. مطهری، مـرتضی، مجموعه آثار (1)، انتشارات صدرا، چاپ پنجم، ص 38.
  11. باقی، عمادالدین، جامعه‌شناسی قیام امام حسین و مردم کوفه، نشرنی، ص 23.
  12. بلاذری، انساب الاشراف (2)، ص 171.
  13. جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، معاونت فرهنگی سازمان تبلیغات اسـلامی، چـاپ اول، ص 129.
  14. صبحی صالح، نهج‌البلاغه، ص 385.
  15. فرهنگ جامع سخنان امام حسین، گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم، سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ دوم، ص 223.
  16. شریعتی، علی، اقبال، معمار تجدید بنای تفکر اسلامی، صص 12 و 13.
  17. قرآن مجید، انـفال، آیـه 53.
  18. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار (17)، انتشارات صدرا، چاپ سوم، ص 224.
  19. شریعتی، ص 56.
  20. حکیمی محمد رضا، بیدارگران اقالیم قبله، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، صص 5-6-8.
  21. ر.ک: صبحی صالح، نـهج‌البلاغه.
  22. فـرهنگ جامع سخنان امام حسین، ص 403.
  23. بـارا، آنـتون، الحسین فی الفکر المسیحی، المطبقةالثانیة،1400 ه، 1980م کویت، ص 58.
  24. باقی، ص 404.
  25. فرهنگ جامع سخنان امام حسین، ص 404.
  26. همان.
  27. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار (17)، ص 543.
  28. بارا، ص 167.
  29. باقی، ص 65.
  30. بلاذری، 64.
  31. طبری، تاریخ (4)، ص 289.
  32. همان، ص 275.
  33. ابـن حـجر، مجمع الزوائد (9)، ص 199 و ابن عساکر، تـاریخ (2)، ص 342.
  34. قـرآن مجید، سوره عنکبوت، آیه 69.
  35. مطهری مرتضی، مجموعه آثار (17)، انتشارات صدرا، ص 543.
  36. باقی، ص 64.
  37. عنایت، حمید، اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، انتشارات خوارزمی، ص 358.
  38. همان، ص 313.
  39. مازنی، عبدالقادر، مجله الرساله، آوریل 1936، ص 180.
  40. ر.ک: عـنایت، ص 324، بـه نقل از محمد خالد، خالد، ابناء الرسول فی کربلا، قاهره (1968)، ص 35.
بازگشت به مقالات