تقريب دوم براي استدلال به آيه 104 از سوره آل‌عمران

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۳ توسط User10 (نظرات | مشارکت‌ها) (اشکال چهارم)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
تقریب دوم برای استدلال به آیه 104 از سوره آل‌عمران

تقریب دوم برای استدلال به آیه 104 از سوره آل‌عمران

رسیدیم به تقریب ثانی در استدلال به آیه شریفه برای وجوب امر به معروف و نهی از منکر.

حاصل تقریب ثانی این هست که ذیل آیه شریفه که فرمود «وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» این جمله مبارکه به خاطر اشتمالش بر تعریف مبتدا و خبر، و دوم وجود ضمیر فصل بین مبتدا و خبر که در ادبیات فرموده‌اند این دو باعث افاده حصر می‌شود، این جمله مبارکه دلالت می‌کند برای این که آمران به معروف و ناهیان از منکر تنها رستگاران هستند. این‌ها تنها رستگار هستند، قهراً مقتضای این حصر این است که غیر آمران به معروف و ناهیان از منکر ولو عامل به همه وظایف‌شان باشند و فقط امر به معروف و نهی از منکر نکردند، سایر وظایف را انجام دادند، این‌ها رستگار نیستند. لازمه این که سایر افرادی که وظایف دیگر را انجام دادند و فقط امر به معروف و نهی از منکر نکردند رستگار نیستند، این است که پس امر به معروف و نهی از منکر واجب است. و الا لازم می‌آید که فقط به خاطر ترک یک امرِ غیر واجب و امر مستحب، به فلاح و رستگاری نرسند و این واضح البطلان است. بنابراین با توجه به این مقدماتی که گفته شد، ادعا می‌شود که این جمله مبارکه به دلالت التزام دلالت می‌کند بر وجود امر به معروف و نهی از منکر.

اشکالات تقریب دوم

این استدلال محل مناقشات عدیده است که باید بررسی بشود.

اشکال اول

مناشقه أولی این است که این استدلال مبنی بر این است که این «مفلحون» مأخوذ از إفلاح لازم باشد نه إفلاح متعدی. یعنی معنای «مفلحون» این باشد که رستگاران هستند، نه به رستگاری رسانندگان هستند. اگر این دومی باشد خب آیه شریفه می‌فرماید این آمران به معروف و ناهیان از منکر هستند که مردم را به فلاح می‌رساند، این‌ها فقط مردم را به فلاح می‌رسانند نه کسانی که بی‌تفاوت هستند، حرف نمی‌زنند، امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنند. این‌ها هستند کسانی که مردم را به فلاح می‌رسانند. پس مفلحون به معنای متعدی باشد. معمولاً أفلح را فعل لازم می‌گیرند. «قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون» أفلح المؤمنین نگفته، أفلح المؤمنون. اما در طراز الاول که کتاب لغت بسیار خوبی است از سید علیخان شارح همان صمدیه و ریاض السالکین، شارح صحیفه سجادیه. ایشان یک کتابی دارند به نام الطراز الاول که شیخ اعظم هم گاهی لغت را از این کتاب نقل می‌کنند. ایشان در الطراز الاول در ماده «فَلَح» ابتدائاً من همه‌اش را بخوانم چون کار داریم با این فرمایشات:

«الفَلاحُ و الفَلَحُ، کسَبَبٍ: الفوزُ، و الظَّفرُ، و النَّجاحُ، و إِدراک البغیةِ و النَّجاةُ، و السَّعدُ، و البقاءُ فی الخیرِ أَو مطلقاً.

به این معانی آمده.

و أَفْلَحَ: فازَ و ظَفَر و دَخَل فی الفَلاَحِ. و بالشَّیءِ

یعنی افلح بالشیء

عاش به.

تا حالا این معانی که می‌گفتیم همه چه بود؟ أفلح، فاز، ظفر؛ لازم بود. دخل فی الفلاح، لازم بود.

و أَفْلَحَهُ: أصارهُ إِلی الفَلاحِ لازمٌ متعدٍّ،...

یعنی این افلح هم فعل لازم است مثل آن‌ها، هم متعدی است مثل این جا.

و علیه قراءةُ طلحةَ بن مصرِّفٍ: قد أُفْلِحَ المؤمنون.

یکی از قراء که طلحة بن مصرّف باشد آن آیه شریفه سوره مؤمنون را این جور قرائت کرده، قد أفلِح المؤمنون، یعنی به فلاح رسانده شده‌اند مؤمنون.

علی البناءِ للمفعولِ.»

خب پس بنابراین قد یقال که این استدلال به ذیل مبنی است بر این که این الفلحون مأخوذ باشد از إفلاح لازم؛ آن وقت بله. اما اگر از إفلاح متعدی مأخوذ باشد، دیگر دلالت بر این نمی‌کند. بعد مطلبی هم هست تمام که می‌فرماید این‌هایی که امر به معروف می‌کنند و نهی از منکر می‌کنند و بی‌تفاوت راجع به محرمات و ترک واجبات نیستند، این‌ها هستند کسانی که مردم را به رستگاری می‌رسانند. غیر این‌ها نه ولو به سایر وظایف‌شان هم عمل می‌کنند ولی امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنند، این‌ها کسی را به رستگاری نمی‌رساند.

خب اگر این جور گفتیم پس استدلال عقیم می‌شود یا باید بگوییم باید این را گفت و یا لااقل این احتمال وجود دارد و ظهور در آن معنایی که مستدل می‌خواهد بگوید ندارد. چرا باید گفت؟ به خاطر این که تصدیق خود این مطلب که فقط آمران به معروف و ناهیان از منکر، فالح و رستگار هستند، غیر این‌ها نیستند و حال این که در آمران به معروف و ناهیان از منکر خیلی‌هایشان خودشان فاعلِ معروف نیستند. بعضی معروف‌ها را ترک می‌کنند یا بعضی منکرها را انجام می‌دهند چون وظیفه امر به معروف و نهی از منکر همان طور که بعداً ان شاء‌الله خواهد آمد شرطش این نیست که خود انسان مُأتمِر و مُنتهِی باشد ولو خودش گناهکار است، همان گناهی که خودش انجام می‌دهد اگر می‌بیند دیگری انجام می‌دهد، باید به او بگوید ترک کن ولو خودش دارد انجام می‌دهد. در همان حینی که خودش فاعل منکر است، همان منکر از دیگری اگر دارد سر می‌زند، شرعاً بر او واجب است که او را نهی کند. تارک نماز است، خودش نمی‌خواند ولی به بی‌نماز باید بگوید نماز بخوان.

پس بنابراین این امر مسلّم و ضروری در فقه است که خیلی وقت‌ها آمران بالمعروف و ناهیان از منکر خودشان گناهکار هستند معاذالله و آن وقت می‌شود گفت فقط این‌ها رستگار هستند.

سؤال: آن شرایط دیگرش ...

جواب: شرایط دیگرش کجاست؟

سؤال: در آیات دیگر آمده.

جواب: کجا آمده که باید این شرایط این جوری ...

سؤال: ...

جواب: حضرتعالی این إن شرطیه و چیزهای دیگر را از خودتان اضافه می‌کنید. این چیزها در آیه نیست.

سؤال: ...

جواب: آن جا دارد الذین هم فی صلاتهم. همه مؤمنون را نگفته آن جا. این جا این چنینی است. آن جا گفته الذین هم فی صلاتهم خاشعون و ...، تازه یک چیزهای بالایی هم...، خشوع در نماز که واجب نیست بلکه از کمالات نماز است. آن، چیز خاصی است، آن هم فلذا به قرینه همین مطلبِ بعدش، این آن فلاح خاص است.

پس بنابراین این احتمال که یا بگوییم به این قرینه که این مفاد یک مفادی است که مشکل است التزام به آن و تصدیق آن، پس این قرینه می‌شود که این إفلاح، إفلاح متعدی است نه لازم، یا لااقل بگوییم که محتمل الامرین است.

جواب اشکال اول: (9:54)

البته اگر بخواهیم بگوییم محتمل الامرین است ممکن است که اشکال کنیم به این که این خلاف ظاهر واژه إفلاح است. واژه إفلاح در لغت عرب معمولاً به همان معنای لازم استعمال می‌شود و این یک امر شاذی است و خلاف ظاهر ممکن است بگوییم. این راجع به اشکال اول.

سؤال: وقتی قرینه داریم خلاف ظاهر اشکال ندارد.

جواب: نه، برای اجمال عرض کردم. و اما قرینه هم حالا می‌گوییم که آن قرینه لازم اعم است یعنی راه‌های دیگر هم هست فلذا اثبات نمی‌شود که حتماً راه اول را بگوییم متعین است. چون توجیهات دیگر و مطالب دیگری هم در باب وجود دارد.

سؤال: ...

جواب: نه ممکن است لازم باشد.

سؤال: ...

جواب: جواب این است که این که شما لولا آن قرینه بخواهید بگویید مردد است این درست نیست. چرا؟ برای این که آن معنای متعدی یک معنای شاذی است و این واژه افلح ظهور دارد در همان معنای لازم. پس بنابراین بخواهید به این جواب بدهید که این مردد است بین این معنا و آن معنا، این درست نیست، این مردد نیست عرفاً. ولو در اصل لغت باشد اما عرفاً این واژه ظاهرش همان معنای لازم است نه متعدی. و اگر بخواهید بگویید که ما به واسطه آن قرینه اثبات می‌کنیم که این متعدی است، جواب این است که آن قرینه لازم اعم است. چرا؟ برای این که توجیهاتی که بعد داریم می‌تواند براساس آن قرینه مراد باشد. بنابراین آن قرینه این جور نیست که بگوید حتماً همین معنا مراد است. ممکن است آن وجه‌های دیگر که بعد می‌گوییم باشد. بنابراین نمی‌تواند کسی بگوید من إفلاح در این آیه را به معنای متعدی می‌گیرم به خاطر آن قرینه. چون آن قرینه لازم اعم است. هم می‌تواند آیه افلاحش متعدی باشد تا برخلاف آن قرینه عمل نشده باشد، هم می‌تواند معانی بعدی باشد که حالا عرض می‌کنیم.

سؤال: جداً می‌فرمایید این دو تا آیه بر فرض معنایش این باشد با هم قابل جمع نیستند؟ این که این جا بفرماید مفلحون فقط کسانی هستند که امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند، آن جا هم بگوید قد افلح المؤمنون کسانی که این جوری باشند.

جواب: نه، آن به این ربطی ندارد.

سؤال: ربط ندارد ولی با هم تعارض دارند.

جواب: وقتی به هم ربط ندارند تعارض نمی‌کنند. دو چیز متعارضین باید مرتبطین باشند. دو تا چیزی که به هم ربط ندارند که تعارض نمی‌کنند.

سؤال: ...

جواب: نه، ایشان می‌فرماید در آن آیه شریفه با یک شرایطی گفته أفلح. می‌گوییم خب آن جا امام تأکید فرموده، خود خدای متعال فرموده که این‌ها هستند، آن هم به قرینه آن که یک امور خشوع در صلات و امثال ذلک گفته معلوم می‌شود فلاح بالا را دارد می‌گوید آن جا. اما به این آیه شریفه چه ربط دارد. این جا که نفرموده فلاح بالا، حالا فعلاً. این جا اصل فلاح را فرموده؛ هم المفلحون، یعنی این‌ها تنها رستگار هستند. آیا این چنین است؟ این‌ها فقط تنها رستگاران هستند؟

سؤال: نه اشکالی که فرمودید این بود که این‌ها رستگار هستند ...

جواب: نمی‌توانیم بگوییم. می‌گوید آمران به معروف. آن وقت شما باید چه کار کنید. اگر بخواهید این قدر به آن قید بزنید مثل تخصیص اکثر می‌شود. معمول آمران به معروف که تکلیف بر آن‌ها هست و واجب است بر آن‌ها، این‌ها این جور نیستند که خودشان مورد امر به معروف و نهی از منکر نباشند، معمولاً این چنین نیستند.

اشکال دوم

اشکال دوم و مناقشه دوم این است که این استدلال مبنی بر این است که مراد از ماده یعنی فلاح، مطلق الفلاح باشد نه مرتبه عالیه از فلاح. بگوید اصل رستگاری و رهیدن از عقوبت‌ها و عقاب‌های اله،ی این برای این‌ها است فقط. اگر این باشد، فلاح به معنای اصل رستگاری باشد، این استدلال تمام می‌شود اما اگر نه، این مرتبه عالیه از فلاح را مقصود باشد، خب اشکالی ندارد، این آمران به معروف و ناهیان از منکر هستند فقط که آن مرتبه‌های عالیه دارند، بقیه فلاح دارند اما مرتبه عالیه را ندارند. کسانی که به وظایف‌شان عمل می‌کنند حالا امر به معروف نکرده، خب این اگر با توبه از دنیا رفت، امر به معروف هم در دنیا آن اواخر عمرش توبه کرده و دیگر هیچ موردی پیش نیامد که امر به معروف و نهی از منکر بکند، از دنیا هم رفت، خب این فلاح دارد منتها آن مرتبه عالیه را ندارند. یا اگر نه، توبه نکرده و خدای متعال بخشید او را بعداً، خب باز هم فلاح دارد. یا نه، عقوبت هم پیدا کرد و یک مدتی هم عقوبت کشید و بعد دیگر وارد بهشت شد، آن هم فلاح دارد. علی ای حالٍ اصل فلاح را دارد منتها مرتبه عالیه را ندارد، این اشکالی نیست که بگوییم مرتبه عالیه را دارد. بسیاری از بزرگان تفسیر به تناسب همان که آن اشکال در ذهن‌شان بوده و به دلالت اقتضاء که آیه کذب از آن لازم نیاید، خلاف واقع از آن لازم نیاید، حمل کردند فلاح در این جا را به مرتبه عالیه. یعنی فلاح کامل، فلاح عالی مرتبه؛ بر این حمل کردند. حالا هم در خاصه و هم در عامه این وجود دارد. مثلاً در ذهنم بود که جناب طبرسی هم این جوری می‌گوید اما این جلد دوم تفسیر ایشان نبود کنار دستم در قفسه کتاب. من از روح المعانی نقل می‌کنم. ایشان فرموده که:

««و اولئک هُمُ الْمُفْلِحُونَ» أی الکاملون فی الفلاح و بهذا صح الحصر المستفاد من الفصل و تعریف الطرفین»

فرموده مقصود از فلاح، فلاح کامل است و چون این مقصود است، آن حصر درست می‌شود. و الا این حصر درست نبود.

خب این هم یک توجیه، دیگران هم در تفاسیر شیعه هم که نگاه کنید می‌بینید همین جور معنا کردند با کلمه «ای» خواستند به این مسأله اشاره کنند یعنی کسانی که فلاح بالا مرتبه را دارند و مرتبه عالیه را دارند.

خب اگر ما بگوییم که امر مردد است بین این که اصل الفلاح مقصود است که مستلزم آن اشکال است، یا نه، به دلالت اقتضاء خروجاً من ذلک الاشکال، مرتبه عالیه از فلاح مقصود است، بنابراین اگر این را هم گفتیم باز استدلال عقیم می‌شود.

سؤال: ...

جواب: نه دو تا است. یکی این که همه آمران به معروف و ناهیان از منکر این‌ها همه‌شان مفلح نیستند که بگویی فقط این‌ها رستگارند چون خیلی از این‌ها خودشان گناهکار هستند. دو، خارج از این محدوده هم افرادی می‌بینیم که آن‌ها هم فلاح دارند. هم حصر از این طرف اشکال پیدا می‌کند و هم از آن طرف اشکال پیدا می‌کند.

سؤال: ...

جواب: نه، فلاح درجه بالا را دارد حصر می‌کند. حالا می‌گوید فلاح درجه بالا برای این‌ها است البته این جا شاید شما این اشکال را می‌خواهید بفرمایید که کسی ممکن است بگوید همین هم خلاف واقع است. همه آمران به معروف درجه بالا را دارند؟ بله استدلال از بین می‌رود ولی این احتمال هم خودش اشکال جدید دارد یعنی همان اشکال آن جا. استدلال عقیم می‌شود برای وجوب امر به معروف ولی خود این مسأله هم باز باور کردنش مشکل است که فقط آمران به معروف و ناهیان از منکر هستند که آن فلاحِ بالا مرتبه را دارند. فقط این‌ها دارند، در غیر این‌ها پیدا نمی‌شود. خب ممکن است بگوییم در غیر این‌ها هم پیدا می‌شود آن مرتبه بالا. مثلاً گاهی هست که امر به معروف نکرده، نهی از منکر نکرده ولی در آخر عمرش یک توبه نصوح جانانه‌ای کرده و بعدش هم دیگر مسأله‌ای پیش نیامده که حالا بخواهد امر به معروف و نهی از منکر بکند و به رحمت خدا پیوسته. خب این آمر به معروف و ناهی از منکر نیست در عمرش، ترک کرده آن را. آخرین لحظات عمرش که هنوز یقین نکرده بود که می‌خواهد بمیرد تا توبه به دردش نخورد. نه، یک توبه واقعی و نصوح کرد، یک توبه این چنینی کرد مثل آن آقا طلبه‌ای که حالا یک وقت داستانش را بگویم حالا وقت می‌گذرد خیلی آموزنده است. و به خاطر آن به مقامات عالیه دست یافت حتی شد از اعوان حضرت سلام الله علیه. یک توبه جانانه کرد ولی هیچ وقت امر به معروف و نهی از منکر نکرد. بعد از آن توبه جانانه هم فوت شد. خب این هم فالح است، مفلِح است و هیچ امر به معروف و نهی از منکری هم از او صادر نشده.

سؤال: امثال ادله توبه و این‌ها حاکم نیست.

جواب: نه حاکم نیست.

حالا این اشکال دوم، در این که می‌تواند استدلال را عقیم کند، این موفق است، اما خود این اشکال دوم فی نفسه که ما مرتبه عالیه بخواهیم معنا بکنیم، باز حصرش خالی از دغدغه و اشکال نیست.

اشکال سوم

اشکال سوم این است که بعضی از مفسرین بزرگ فرمودند و آن این است که این آیه باز به خاطر همان دلالت اقتضاء و این که آن اشکال پیش نیاید، یک تصرفی باید کرد در آن. آن تصرف چیست؟ گفتند این ذیل می‌خواهد بگوید أحِقّاءِ به فلاح، آن‌هایی که استحقاق فلاح را دارند و رستگاری را دارند، نه رستگاران بالفعل. الأحقاء بالفلاح، اولئک هم المفلحون یعنی اولئک هم الأحقاء بالفلاح. این را مرحوم طبرسی در جامع الجوامع فرموده. الأحقاء بالفلاح. اولئک هم المفلحون الأحقاء بالفلاح دون غیرهم. دیگران احق نیستند، احق‌ها این‌ها هستند. ممکن است در باره دیگران هم باشد اما دیگران احق به این نیستند. اگر بنا شد فلاح تقسیم بشود، داده بشود، خب ممکن است به همه بدهند اما چه کسی احق است که اگر کم آمد مثلاً بگویند خب حالا که کم هست، به همه توزیع نکنیم. به چه کسی باید بدهند؟ به این‌هایی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کردند. به این‌ها که آمر به معروف و ناهی از منکر بودند. الأحقاء بالفلاح. پس مرتبه عالیه را نمی‌خواهد بگوید، نمی‌گوییم مرتبه عالیه فلاح است، نه، الاحقاء بالفلاح را در تقدیر گرفته ایشان رضوان الله علیه.

خب این هم یک احتمالی است که بگوییم این‌ها احقاء بالفلاح هستند.

خب حالا ما دلیل بر تعیین نداریم. ممکن است چنین باشد، بگوییم بله این‌ها احقاء بالفلاح هستند حتی نسبت به آن که توبه نصوح هم کرده، فرض کنید بنا شد که فلاح را تقسیم بکنند و فلاح کم آمد و خواستند به بعضی بدهند، می‌روند به او می‌دهند. چرا؟ برای این که آن آدم کالعابد است، این آدمِ آمر به معروف و ناهی از منکر همان است که در روایات در وصف علما گفته شده و فضیلت علماء بر عابد که عابد گلیم خود را فقط از آب می‌کشد. اما این آدمِ آمر به معروف خیلی‌ها را نجات داده. چون این منجی انسان‌ها شده، این احق است الان ولو خودش گناهکار بوده، خدای متعال این را فلاح نصیب او بفرماید. پس این احق است به فلاح چون أنقذ عباد الله عن حیرة الضلالة و این جور تعبیراتی که در روایات و این‌ها است. انقضهم، این.

و لکن باز ما معینی برای این نداریم ولو این که با این هم استدلال عقیم می‌شود و دیگر استدلال به ذیل آیه شریفه تمام نیست.

سؤال: ...

جواب: نه آن اشکالی ندارد.

سؤال: بقیه هم احق هستند؟

جواب: نه مستحق هستند. این‌ها احق هستند.

سؤال: ...

جواب: بله احق‌ها فقط این‌ها هستند. احق نه مستحق.

سؤال: چند تا احق داریم؟

جواب: یعنی چه؟

سؤال: جاهای دیگر هم غیر از امر به معروف و نهی از منکر داریم. خب پس چند تا احق داریم؟

جواب: حالا این جا این حرف درست می‌شود. حالا آن یک حرف دیگری است مثل چند تا افضل داریم، چند تا چه داریم، آن یک باب آخری است که آن‌ها را باید چه جور جمع کنیم. این جا گفته این افضل است، یک جا دیگر گفته آن افضل است، یک جا دیگر گفته آن افضل است. حالا آن یک جمع دیگری می‌خواهد، آن یک حرف دیگری است.

اشکال چهارم

راه چهارم این است که یک نکته‌ای را علامه طباطبایی قدس سره در تفسیر المیزان دارند در بحث این که آیا این «مِن» مِن تبعیض است یا مِن بیانیه است. و این واجب، واجب کفایی است یا نه، واجب عینی است.

ایشان تقریب می‌فرمایند که اولاً این واجب، واجب کفایی است. فقط این سنخ امور که مصلحتش یک جوری است که لازم نیست هر فردی آن را انجام بدهد و اصلاً زمینه ندارد، این سری امور باید بگوییم وجوباتش وجوبات کفائیه است. مثل دفن میت چه معنا دارد که واجب عینی بر همه واجب باشد. خب دفن کرده، دیگر چیزی باقی نمانده، مصلحتی باقی نمانده که بگوییم بر دیگران واجب است. امر به معروف؛ خب آن آقا امر به معروفش را کرد و او هم گوش کرد. خب دیگر حالا بر دیگران امر به معروف یعنی چه بگوییم واجب است. پس سنخ مطلب سنخی است که نمی‌شود بگوییم واجب عینی باشد، باید واجب کفایی باشد. وقتی واجب کفایی است این «مِن» در «و لتکن منکم» یعنی بعضی از شما، چون باید بعضی انجام بدهند. بعد ایشان در ادامه مطلب بعد از این مطالبی که راجع به کفائیت و «مِن» تبعیض و تبیین می‌فرماید، می‌فرماید خلاصه این است که در واجبات کفائیه می‌فرمایند که عبارت‌شان این است:

«المسئول بها الکل و المثاب بها البعض،...

در واجبات کفائیه مسؤول کل ناس هستند ولی مثاب یعنی کسی که ثواب گیر او می‌آید، و المثاب بعض. چرا؟ چون قهراً بعضی می‌روند انجام می‌دهند. آن بعضی که می‌روند انجام می‌دهند، مثاب هستند، ثوابی گیرشان می‌آید و تکلیف هم از بقیه ساقط می‌شود.

پس ابتدائاً المسؤول، الکل است اما چون در نهایت همه که نمی‌توانند این کار را انجام بدهند، زمینه ندارد، همه نمی‌توانند میت را دفن کنند، مثاب می‌شود همان‌هایی که دفنش کردند. مثاب می‌شود همان که غُسلش داد، ولو تکلیف ابتدائاً به گردن همه است. حالا در موارد امر به معروف و نهی از منکر هم همین طوری است. آن وقت بعد می‌فرماید:

و لذلک عقّبه بقوله: وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»

یعنی این هستی در که در ذیل ذکر شده با توجه به همین مطلبی است که ما گفتیم که حالا توضیحش را من این جوری می‌خواهم بدهم.

ببینید در لغت همان طور که خواندیم از طراز الاول، أفلح یعنی فاز، به معنای فاز آمده، به معنای ظَفَر هم آمده؛ ظَفَرَ. خب آدم فوز به چه پیدا می‌کند، یا ظفر به چه پیدا می‌کند؟ ظفر به ثواب، فوز به ثواب. کأنّ این آیه «و اولئک هم المفلحون» یعنی این آمران به معروف تنها کسانی هستند که فائر به ثواب امر به معروف و نهی از منکر می‌شوند. و ظفر به ثواب امر به معروف و نهی از منکر پیدا می‌کنند. این‌ها فقط کسانی هستند و این را خدای متعال به خاطر چه فرموده؟ به خاطر تشویق. مثل این که شما می‌گویید فقط نمازگزاران هستند که این مرتبه بهشت گیرشان می‌آید.

سؤال: ثواب امر به معروف یا کلاً ثواب؟

جواب: نه، قهراً ثواب امر به معروف و نهی از منکر. ثواب‌های دیگر چه ربطی دارد.

سؤال: عقل هم می‌فهمد ...

جواب: نه، درسته این بالدقه است، اما این گفتنش برای تشویق است. برای توجه دادن به این مسأله است که این ثواب فقط گیر این‌ها می‌آید. این ثواب‌های عجیب و غریب و چیزی که برای آمران به معروف و ناهین از منکر است، این فقط گیر همان‌ها می‌آید، حواس‌تان را جمع کنید که اگر انجام ندهید این بهره را شما نخواهید برد.

پس بنابراین این حصر از نظر علامه قدس سره به لحاظ ثواب‌بری است، فوز به ثواب است و ظفر به ثواب است. در لغت هم که أفلح به معنی فاز و ظفر آمده است. پس «و اولئک هم المفلحون»، یعنی اولئک هم الفائزون بثواب امر بالمعروف و النهی عن المنکر. این‌ها فقط فائز به این هستند.

سؤال: فرقش با فلاح ... چیست؟

جواب: نه فلاح یعنی رستگاری. ممکن این رستگاری آن چنانی نداشته باشد، جهنم هم باید برود، عقاب هم باید بشود ولی این ثواب را هم دارد چون همان طور که در آیه ذکر شده است «من یعمل مثقال ذرةٍ خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره» یک ذره خیر هم انجام بدهی یره. خب حالا ممکن است جهنم هم برود، عقوبت‌هایش هم بشود، آن فلاح آن چنانی را نداشته باشد.

سؤال: یعنی فلاح بسته به ثواب نیست.

جواب: نه، به هر ثوابی نیست، ممکن است یک ثوابی را هم نبرد.

این هم محتمل است.

متحمل هم هست که علامه نخواهد بفرماید که این أفلح به معنای فاز و به معنای ظَفَر است. می‌خواهد بفرماید که فلاح نسبی مقصود است. یعنی فلاح بالنظر الی الثواب مقصود است. فلاح، فلاح نسبی باشد که اگر این مقصود ایشان باشد می‌افتد در آن توجیهی که بعد خواهیم گفت.

سؤال: ...

جواب: این نه، مقدمه‌اش را خواستم عرض کنم که حقیقت واجب کفایی چون این است که در واجبات کفائیه مسؤول همگان هستند، مثاب بعضی هستند. چون این آیه هم دارد متعرض یک واجب کفایی می‌شود فلذا در واجب کفایی هم فقط بعضی مثاب هستند نه همگان، در ذیل فرموده و اولئک هم المفلحون. یعنی این که امر به معروف دارد می‌کند که آن بعض هست، آن فقط دست یابنده به ثواب امر به معروف و نهی از منکر هست.

سؤال: ...

جواب: ببینید امر به معروف کسی که می‌کند، تا آن انجام نداده باشد که همه بر آن‌ها واجب است که بگویند. وقتی امر به معروف به نتیجه رسید، دیگر جا ندارد دیگران بگویند، ساقط می‌شود.

حالا این‌ها توضیحات این جهات ان شاء الله می‌آید بعداً در همین که این وجوب وجوب کفایی است، ثمره‌اش چیست، خصوصیتش چیست ان شاء‌الله می‌آید. این هم احتمال چهارم.

اشکال پنجم

احتمال پنجم این است که اصلاً این فلاحی که در آیه ذکر شده مقصود همان فلاح است ولی فلاح نسبی نه مرتبه عالیه. فلاح نسبی مقصود است. «اولئک هم المفلحون» یعنی وقتی این‌ها را بسنجیم با سایر مردم ولو گناهکار هم باشند اما این‌ها واجد فلاح نسبی هستند. چون آن فلاحی که از رهگذر امر به معروف و نهی از منکر حاصل می‌شود، فقط برای این‌ها است. یک فلاحی از رهگذر امر به معروف و نهی از منکر برای انسان پیدا می‌شود، یک تقرب به خدایی از این ناحیه برای انسان پیدا می‌شود. یک تخلق به اخلاق الله از این ناحیه پیدا می‌شود چون خدا آمر به معروف و ناهی از منکر است. چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام آمر به معروف و ناهی از منکر هستند، «تخلقوا بأخلاقهم» این است که همان اخلاق آن‌ها را هم شما در خودتان پیاده کنید و داشته باشید. ما هر چه اخلاقیات آن‌ها را در خودمان پیاده کنیم، به همان مقدار فلاح نسبی پیدا کردیم.

سؤال: ...

جواب: به خاطر آن قرینه.

سؤال: ...

جواب: بله این‌ها فقط آن فلاح نسبی. آن فلاح نسبی را هم که داریم حساب می‌کنیم نسبت به چیست؟ فلاحی است که بالنسبه به این وظیفه پیدا می‌شود. و کسی که نماز می‌خواهد فلاح نسبی دارد نسبت به کسی که نمی‌خواند. یعنی آن فلاحی که از راه رستگاری پیدا می‌شود، از راه نماز خواندن پیدا می‌شود، آن، آن را دارد. پس این جا نظیر همان حرفی می‌شود که در آن جا احتمال دادیم علامه هم شاید نظرش به همین مطلب باشد. این احتمال را در تفسیر تسنیم بیان فرمودند، شاید جاهای دیگر هم باشد که علامه هم گفتیم لعل نظر شریفش به همین باشد که می‌شود فلاح نسبی. وقتی فلاح نسبی شد باز استدلال عقیم می‌شود.

اشکال ششم

احتمال دیگر احتمالی است که مرحوم فاضل مقداد در کنز العرفان که در آیات الاحکام است از او نقل شده که فرموده و در تفسیر تسنیم هم شبیه آن را بیان فرمودند ولو نسبت ندادند به فاضل مقداد. و آن این است که این حصر که می‌گوید فقط این‌ها رستگار هستند، رستگار به همان معنای خودش است، همان مطلق رستگاری. اما اسناد حصری به آمران به معروف و ناهیان از منکر، برای خاطر این است که این‌ها فقط مشتمل هستند بر آن آدم‌هایی که فلاح کامل را دارند. تو جاهایی دیگر نمی‌بینیم. مفلحونِ کامل عیار در همین‌ها دیده می‌شوند و جای دیگر نیست.

سؤال: ...

جواب: در خارج این جوری است.

چون این چنینی است، این فلاح را به آن‌ها نسبت دادند. مثلاً یک کسی بگوید اگر شما سرآمد اولیاء را بخواهید ببینید، در حوزه علمیه است. ان شاء الله امیدواریم این جور باشد که آن اولیاء سرآمد خدای متعال فقط در حوزه‌های علمیه باشند. اگر این جوری شد، آن وقت فقط حوزه علمیه هست که سرآمد است به خاطر اشتمال این جا بر آن افراد. و این اشتمال بر آن افراد باعث شده که این فلاح مطلق را به کل نسبت بدهند. این وصف برای بعضی است اما به خاطر اشتمال این گروه بر آن بعض و این که آن بعض در غیر این گروه یافت نمی‌شود، از این باب گفته شده. پس نمی‌خواهد بگوید همه آمران به معروف و ناهیان از منکر مفلح هستند. این را نمی‌خواهد بگوید. بلکه می‌خواهد بفرماید آن فلاح و رستگاری که شما می‌بینید، در بین آمران به معروف و ناهیان از منکر یافت می‌شود. این یک تعبیر.

سؤال: آن جا رستگاری کامل معنا کردیم.

جواب: نه حالا رستگاری کامل معنا نکنیم. حالا فعلاً اصلش. بگوییم این را می‌خواهد بگوید.

یا از باب عام مجموعی باشد یعنی من حیث المجموع. بله من حیث المجموع هم تنها این‌ها مفلح هستند. اگر مفلح فقط در بین این‌ها باشد، اگر بخواهیم جمعیت‌ها را من حیث المجموع محاسبه بکنیم. خب من حیث المجموع محاسبه بکنیم، نه کل فردٍ فردٍ. عام استغراقی نه بلکه عام مجموعی. این این‌ها هستند.

این یک احتمال که ما اصل الفلاح را بگیریم که فقط در این جا است. خب این جور معنا کردن یک مشکله‌ای دارد و آن این است که باز اصل الفلاح را ما می‌خواهیم بگوییم در میان این‌ها است فقط؟ در میان آمران به معروف است؟ این بحث فقط این جا پیدا می‌شود که اصل الفلاح را دارد؟ خارج از این پیدا نمی‌شود؟ این همان اشکال را دارد که قبل گفتیم که کسی آمر به معروف و ناهی از منکر نبوده ولی فی اواخر عمره تاب توبةً نصوحاً واقعاً و بعد مات رحمه الله بدون این که حتی یک امر به معروف و نهی از منکر هم کرده باشد. خب این هم فلاح دارد. نسبی هم که نگرفتیم، فلاح را مطلق گرفتیم.

سؤال: ...

جواب: برای او آمر به معروف می‌نویسد؟

سؤال: ...

جواب: نه این که این آمر به معروف می‌شوند، این جا دارد می‌گوید آمر به معروف باشد. آن فوقش این است که برای او ثوابش را بنویسد. نه این که این جا آمر به معروف و ناهی از منکر است. آمر به معروف نمی‌شود.

خب این یک احتمال.

احتمال دوم این است که باز بیاییم بگوییم همان مرتبه کامله مقصود است اما باز مرتبه کامله را چه جور دارد نسبت می‌دهد به این‌ها؟ ممکن است در غیر این‌ها هم مرتبه کامله فلاح باشد ولو از غیر راه امر به معروف و نهی از منکر. مثل همان کسی که گفتیم امر به معروف و نهی از منکر نکرده و آمد توبه نصوح کرد، رفت در راه خدا در رکاب امام معصوم شهید شد. این فاز بالفلاح الاولیاء خب این هم فلاح درجه اعلی را دارد. ممکن است از خیلی آمرین به معروف و ناهین از منکر هم بالاتر باشد. این وابسته به آن اخلاصش هست. چقدر اخلاص داشته باشد، این اخلاص صد درصد دارد اوج گرفت. خب این هست. پس بنابراین ما بخواهیم آن جور معنا بکنیم و بگوییم مرتبه اولیاء، خب این اشکال را دارد. اما اگر این جوری بگوییم، بگوییم یک واقعیتی است مثل قضیه خارجیه که آن مرتبه اولیاء و فلاح عالی مرتبه فقط در این‌ها پیدا می‌شود. این‌ها هستند فقط ولو امکان عقلی است که در خارج از این‌ها هم باشد. محاسبات عقلی بخواهیم بکنیم در خارج، اما خدای متعال با آن احاطه‌ای که دارد، حالا دارد إخبار می‌فرماید و إخبار می‌فرماید که این‌ها فقط هستند کسانی که آن مرتبه عالیه را دارند، نه همه‌شان. این هم که دارد نسبت به این‌ها فقط می‌دهد از باب اشتمال این‌ها بر آن بعض یا از باب این که عام را عام مجموعی گرفته و دارد می‌فرماید. این عبارت را هم من از تسنیم بخوانم.

در تسنیم فرموده:

«ممکن است راز این که خداوند همه را اهل فلاح و رستگاری معرفی فرموده این باشد که بیشتر آمران و ناهیان اهل عمل هستند یعنی وصف غالب را به مثابه صفت کلی ذکر فرموده.»

چون بیشترشان این جوری هستند این‌ها را این طور فرموده.

این عبارت هم من بخوانم از زبدة البیان. آن جا فرموده:

«و من حصر الفلاح فی الآمران و الناهون المفهوم من قوله «و اولئک هم المفلحون» باعتبار المجموع و بعض الافراد.»

این هم مطلبی است که آن‌ها فرمودند.

فتحصل مما ذکرنا که استدلال به ذیل؛ «و اولئک هم المفلحون» این تمام نیست به خاطر این که با توجه به وجود این مشکلاتی که عرض کردیم و این دلالت اقتضاء، حداقل این می‌شود که آیه شریفه این ظاهرش را نباید اخذ کنیم. حالا یا باید فلاحش را فلاح متعدی بگیریم یا آن توجیهات دیگری که در کلمات بزرگان دیگر بود بگیریم که بعضی‌هایش را هم اشکال کردیم. بنابراین چون بر آن معنایی که یصح الاستدلال به، حجیتی نداریم که به آن اخذ کنیم، پس باید از آن بگذریم به معنای دیگر و معنای دیگر هم قابل استدلال نیست فلذا استدلال به ذیل برای وجوب تمام نیست.

و صلی الله علی محمد و آله.


بازگشت به دروس خارج