رسم خوبان (30)
رسم خوبان (۳۰)، امر به معروف و نهی از منکر
نام نویسنده
مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت
نام مترجم
-
ناشر
مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت
شابک
۶–۱۵۹-۴۹۵–۹۶۴-۹۷۸
نوع جلد
شومیز
تعداد صفحات
۱۴۰ صفحه
قیمت
۱۰۰۰۰ ریال
قطع
پالتویی
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ داستانها بخش اول
- ۲.۱ متانت و آرمش در بحث
- ۲.۲ نوعی تنبیه
- ۲.۳ جریمه
- ۲.۴ بحث شجاعانه و منطقی
- ۲.۵ تأثیر بر جوانان
- ۲.۶ رام رام شده بود
- ۲.۷ ولایت فقیه، فرماندهی اصیل
- ۲.۸ نمیگذاشت غیبت کنیم
- ۲.۹ آغاز هر کار با یاد خدا
- ۲.۱۰ رفتار مناسب با افراد لجوج
- ۲.۱۱ نگاهی به ویترین مغازه ات بینداز
- ۲.۱۲ میخواهیم سلامتی ات را برگردانیم
- ۲.۱۳ آب سرد روی دعوا
- ۲.۱۴ قلبهایمان با هم مهربان باشد
- ۲.۱۵ چرا به خاطر من گناه میکنند
- ۲.۱۶ متوجه اشتباهم شدم
- ۲.۱۷ صحبتهایت را ادامه نده
- ۲.۱۸ حرف حساب یعنی این
- ۳ داستانها بخش دوم
- ۳.۱ جاذبه ی عجیب در ساختن افراد
- ۳.۲ آقا کی هستند
- ۳.۳ شرمندهام، چقدر زحمت میکشی
- ۳.۴ سعی کن خونسردیت را حفظ کنی
- ۳.۵ یک سؤال داشتم
- ۳.۶ متانت و بزرگواری در برخورد
- ۳.۷ صلوات بفرستید
- ۳.۸ در انتخاب کتاب دقت کنید
- ۳.۹ جلوی سایرین، سرزنش نمیکرد
- ۳.۱۰ اعتراض دسته جمعی علیه منکرات
- ۳.۱۱ در محل غیبت نمیماند
- ۳.۱۲ رأفت اسلامی
- ۳.۱۳ با هم نگهبانی میدهیم
- ۳.۱۴ جذب بچهها به فعالیتهای انجمن
- ۳.۱۵ با خونسردی او را مجاب کرد
- ۳.۱۶ در مقابل خلاف بی تاب میشد
- ۴ داستانها بخش سوم
- ۴.۱ با خوردن دو کشیده همچنان خونسرد بود
- ۴.۲ در مراسم ازدواج ما نباید معصیت بشود
- ۴.۳ چرا از خدا نمیترسی
- ۴.۴ باید مردم نسبت به همه غیرت داشته باشند
- ۴.۵ روی اخلاق ما کار میکرد
- ۴.۶ انتقادها را از من شروع کنید
- ۴.۷ از این رو به آنرو شدند
- ۴.۸ با داستان راستان مرا متوجه کرد
- ۴.۹ سعی کنید از راهای بهتری استفاده کنید
- ۴.۱۰ مگر نمیدانید غیبت گناه کبیره است
- ۴.۱۱ با نوار و کتاب تذکر میداد
- ۴.۱۲ قدرت اسلام را به رخ ضد انقلاب کشید
- ۴.۱۳ کاری کن تا خدا از تو راضی باشد
- ۵ منابع
مقدمه
شنیده بودند پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی- که درود خدا بر او و خاندانش باد- جامعه را به کشتی تشبیه کرده و قانون شکنی را به کسی که قصد دارد محل نشیمن خود را سوراخ کند!
آیا تشابهی زیباتر و رساتر از این لازم بود تا وجوب امر به معروف و نهی از منکر را به تک تک سرنشینان کشتی (جامعه) گوشزد کند؟
کشتی انقلاب در خطر بود. دشمن قسم خورده ی اسلام تصمیم جدی بر غرق کشتی داشت.
یک روز حفرهای در ترکمن صحرا ایجاد کرد؛ به بهانه ی اختلافات قومی.
یک روز در خوزستان؛ به بهانه ی اختلافات در زبان.
و روزی در کردستان؛ به بهانه ی خود مختاری.
شیعیان مکرم اسلام، با رهبری حضرت روحالله، حفرهها را یکی پس از دیگری ترمیم کرده و کشتی انقلاب را نجات دادند. تا این که دشمن با سمبهای پر زودتر، جنگ احزاب راه انداخت و این بار مرز هزار کیلومتری ایران و عراق را جبهه ی خود ساخت.
حالا دیگر بزرگترین مصداق عملی نهی از منکر پدیده آمده بود.
کدام منکر از این بالاتر که حکومت اسلامی تهدید شود؟
نه فقط حکومت اسلامی، بلکه جان، مال و نوامیس مردم در معرض خطر جدی بود.
آنان که فرسنگها از بلا دور بودند، اما رنج یک مسلمان را در هر نقطه ی جهان رنج خود میشمردند، برای نهی از منکر، لباس جهاد به تن کردند. معرکه ی جهاد پر بود از لهجهها و رنگهای مختلف؛ و حتی نژاد و ملیت مختلف. آنچه دلها را یکی کرده بود، اسلام بود.
امت واحده ی اسلام نسبت به هر رنجی که در نقطهای از دنیا بر مسلمانان وارد می ش، اهتمام داشت. چرا که آنان به خوبی میدانستند که «مَن اَصبَحَ وَلَم یَهتَمَّ بِامورالمسلمین، فَلَیس بِمُسلِم.» هر کس صبح کند و در امور مسلمانان اهتمام نورزد، مسلمان نیست.
نهی از تجاوز به جان و مال و نوامیس مسلمین، بالاترین نهیها بود که مجاهدان راه خدا از آن سرفراز بیرون آمده بودند. چه رسد به نهی در مراتب پایینتر! حال آنکه آنان هیچ امر و نهی شرعی را پایین نمیشمردند؛ که اگر اینچنین بود به فوز امر و نهی بالاتر دست نمییافتند.
گاه خجالت مانع امر و نهی است؛ اما آنها خجالت از مردم نمیکشیدند از خدا حیا میکردند.
گاه منافع شخصی، هوای نفس، ترس و ... مانع انجام این واجب الهی است؛ اما آنها «و لا خوفٌ علیهم و لا هم یحزنون» بودند.
آنان پیش از شروع جنگ و در حین آن، نیز آمر به معروف بودند و ناهی از منکر. در محله ی خود، در محل کار، در مدرسه و دانشگاه، در خانواده، در میان رزمندگان، هر جا که نیاز به یادآوری معروفی بود، یادآور شدند و هر جا که ضرورت نهی از زشتی و عیبی بود، تذکر دادند، منطقی، با مهربانی، با آرامش و خیر خواهانه. پالایش مقدمه است برای آزمایش. کسی که آرزوی یار دارد، دل را به سودای حضورش پاک میکند و رفتار و سخن و نگاهش را نیز، که محیش را هم، تا آنجا که مقدور است. امر به معروف و نهی از منکر واجب الهی است که تعطیل بردار نیست مگر آن که شرایط آن به کلی سلب شود. این واجب بزرگ الهی برای پاکسازی است تا نورانیت ایمان، جامعه را در برگیرد و مشام جان معر به شمیم دوست شود.
تا اسیر رنگ و بویی، بوی دلبر نشنوی.
این خاطرات، حکایات امرها و نهیهای خواندنی از رزمندگان است در شرایط مختلف که هم آموزش است و هم الگوی عملی و هم شناخت بیشتر آنها.
دو صد گفته چون نیم کردار نیست.
مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت
داستانها بخش اول
متانت و آرمش در بحث
شهید یدالله کلهُر
آن سالها ما معلم دینی نداشتیم. فقط دو نفر از تهران میآمدند و به ما درس دینی و مسائل اخلاقی را یاد میدادند. در روستای ما «بهائیها» زیاد بودند و بیشتر وقتها با ما بحث میکردند و ما متأسفانه چون روحانی نداشتیم، نمیتوانستیم خوب از پس آنان برآییم و از این بابت، رنج میکشیدیم. اما کمکم با آمدن آن دو روحانی، ما آمادگی بیشتری پیدا کردیم. در میان ما، یدالله در این مورد، از همه زرنگتر بود. او قدرت و آرامش عجیبی در بحث کردن و جدل میپرداخت که یک روز آنان گفتند: «اگر میخواهید بحث کنید، بیایید با پدر و مادر ما بحث کنید یا با معلم دینی مان.»
خلاصه کمکم بحثهای ما با بهائیها بالا گرفت. البته در میان ما یدالله با متانت و آرامش بیشتری برخورد میکرد و عقیده داشت چون بچه محل هستند، باید با خونسردی، آرامش و استدلال دینی، آنان را به راه اسلام آوریم و همینطور هم شد. بعدها چند نفر از آنان به دین مبین اسلام ایمان آوردند.
یک روز، در میان یکی از همان بحثهای پر سر و صدای همیشگی، یکی از بهائیها، کتابی آورده و با یدالله بحث را شروع کرد. آن پسر، از شدت ناراحتی، سرخ شده بود و با سر و صدا حرف میزد. در مقابل، یدالله با آرامش، در حالی که لبخندی بر لب داشت، با او صحبت میکرد. بالاخره توانست با حرفهایش آن پسر را مجاب کند. پس از آن، آنان کمتر بحث و سر و صدا میکردند و ما این را مدیون یدالله و قدرت او در بحثهای دینی بودیم. او میگفت: «باید با آرامش و صبوری و از راه دوستی، آنان را به طرف خودمان جذب کنیم.» (۱)
نوعی تنبیه
شهید یدالله کلهُر
هیچ وقت ندیده بودم حاج یدالله عصبانی شود یا کلام تندی از روی عصبانیت به کسی بگوید. آن روز توپخانه ی عراق، آتش سنگین خود را روی نیروهای ما گشده بود. از زمین و هوا، آتش و خاک و گلوله میبارید. یکی از بچهها که حدود سیزده، چهارده سال داشت، بدون اجازه، موتور را برداشته بود. تمام منطقه زیر آتش بود. آن جوان با این حرکت، هم خودش را مجروح کرد و هم باعث جراحت کس دیگری شد. همه ی ما از این حرکت، ناراحت و خشمگین بودیم و شاید اگر شرایط دیگری بود، حرکت او را با خشم پاسخ میگفتیم. وقتی حاجی به آن جا آمد، همه ی ما منتظر نوع برخورد ایشان با آن جوان مجروح و مقصر بودیم. حاجی چند لحظه به او نگریست، نگاهی عمیق و گویا، گویاتر از هزار کلام و سوزنده تر و محکمتر از صد سیلی، سپس آهسته و آرام، در حالی که سایه ی اخمی، صورت همیشه گشاده ی او را تیره و تار کرده بود، از آن جا دور شد. پس از رفتن حاجی، همه با حالتی انتقادی و خشمگین بر سر او فریاد کشیدیم: «این چه کاری بود تو کردی!» آن جوان شرمنده و نالان از کار خود و عبرت گرفته از برخورد حاجی، با گریه گفت: «تو را به خدا خجالتم را زیادتر نکنید، خودم دارم میسوزم و میمیرم!» (۲)
جریمه
شهید یدالله کلهُر
شهید بزرگوار خصوصیات خاصی داشت. هنگامی که در «گیلان غرب» بودیم، ایشان فرمانده ی مستقیم ما بود. آن روزها چند اصطلاح- از جمله اصطلاح «خالی بند» - در میان بچهها رواج پیدا کرده بود. شهید کلهُر، از این اصلاح و چیزهایی مانند آن خیلی بدش میآمد و میگفت بسیجیان مؤمن، نباید از این حرفها به هم بزنند. هرکس که این طور اصطلاحها- بخصوص خالی بند- را به کار میبرد، تنبیه میشد. تنبیه او این بود که از بالای تپه ی محل استقرار در گیلان غرب، تا رودخانه دو کیلومتر راه بود. آن فرد باید یک گالن را از رودخانه پر از آب میکرد و بالا میآمد. یک طرف راه سختی بود و تنبیه انضباطی و طرف دیگر، فرماندهای که برای مسائل اخلاقی، ارزش خاصی قایل بود. (۳)
بحث شجاعانه و منطقی
شهید محمد نصر اللهی
یک روز منافقین دور نصراللهی را گرفته بودند و نصراللهی برای آنها صحبت میکرد. آقای ایرانمنش و غلامحسین پور هم که از مسؤولین انجمن بودند به اعضاء انجمن میگفتند که دور و بر نصراللهی باشید که منافقین بنای درگیری نداشته باشند. خاطرم هست چند تا از بچههایی که نه این طرفی بودند و نه آن طرفی ایستاده بودند و نصراللهی را نگاه میکردند. یک نفر از منافقین زنبیلی پر از نشریه ی مجاهد آورده بود و همان حوالی که نصراللهی ایستاده بود پخش میکرد. ناظم مدرسه مان آقای رستمی بود. رفت کنار گوش نصراللهی و گفت اگر میدانید یک وقت درگیری میشود قضیه را تمام کنید. اما نصراللهی گفت: «نه ما با کسی درگیری نداریم. ما فقط بحث میکنیم و آن هم منطقی.»
حتی خود ما که جلسات جداگانه داشتیم، نتوانسته بودیم به این شکل بحث رو در رو بکنیم ولی او شجاعانه و در ضمن با منطق آنها را مجاب میکرد. (۴)
تأثیر بر جوانان
شهید حجت الاسلام و المسلمین شیخ فضل الله محلاتی
حاج آقا محلاتی میگفتند: «در زندان قزل قلعه یک جوان کمونیست را به سلول ایشان برده بودند؛ آن جوان بر اثر همنشینی و صحبت با ایشان اسلام آورد و نماز خوان شد.» برادر آن جوان میگفتند: «وقتی او را دیدم که نماز میخواند، تعجب کردم»
آن جوان، در جریان پیروزی انقلاب شهید شد. (۵)
رام رام شده بود
شهید یونس زنگی آبادی
یادم هست که یکی از این جوانهای زنگی آباد، موتور بزرگی سوار میشد و دائماً از این سر خیابان زنگی آباد به آن سر میرفت و میآمد و تک چرخ میزد. چرخ جلوی موتور را بلند میکرد و با سرعت زیاد با یک چرخ حرکت میکرد. هیچکس هم نمیتوانست به او چیزی بگوید. حاج یونس که به مرخصی آمد، به او گفتند که کسی چنین کاری میکند.
روزی دیدیم که حاج یونس، موتور آن جوان را به خانه آورده است. به آن جوان هم گفته بود که اگر خواستی موتورت را ببری، بیا به خانه ی ما.
آن جوان هم به خانه مان آمد. نمیدانم حاج یونس چطور با این جوان صحبت کرده بود که او رام رام شده بود. آن جوان هنوز که هنوز است، همه جا مینشیند و از حاج یونس تعریف میکند. (۶)
ولایت فقیه، فرماندهی اصیل
شهید جبّار قلاوند
همیشه بدانید که رهبری و فرماندهی اصیل شما ولایت فقیه است... نظم را در کارهایتان رعایت کنید... پیوسته خدا را در نظر داشته باشید ... قرآن زیاد بخوانید... نمازتان را با خلوص و با حضور قلب بخوانید...
اینها همه سفارشهای عارفانه و زاهدانه ی شهید «جبار قلاوند» است که بیش از همه خود به آنان عمل نمود. «جبار» در زمان رژیم ستمشاهی پهلوی به طور مخفی و حتی علنی در کلاسهای قرآن شرکت فعال داشت و میتوان گفت که وی به همراه دوستان خود یک تشکیلات قرآنی منسجم را جهت مبارزه ی مخفی و علنی با رژیم سر سپرده ی شاهنشاهی به وجود آورده بود. (۷)
نمیگذاشت غیبت کنیم
شهید سید محمد ابراهیمی
به شدت از غیبت بدش میآمد. هر وقت اسم یکی از بچهها را میآوردیم، مثلاً میگفتیم: «حسین» میگفت: «حسین اینجا هست یا نه؟» نمیگذاشت کوچکترین حرفی در مورد کسی که پیش ما نیست بزنیم. چنان ما را عادت داده بود که حاضر نبودیم یک کلام غیبت کنیم. (۸)
آغاز هر کار با یاد خدا
شهید حسین خرازی
در زید، برای شناسایی رفته بودیم. عراقیها جلوی ما را آب انداخته بودند. ما شبها کارمان را انجام میدادیم. در میان آب و گل، خنثی کردن مین کار سختی بود. چند شب کار کردیم، تا معبر باز شد. یک روز صبح، برادر خرازی آمد و درباره ی معبر سؤالاتی کرد. بدون بسم الله شروع به صحبت کردم. ایشان با خوشرویی گفتند: «انسان هر کاری میخواهد بکند، باید با نام خدا شروع کند» من خجالت کشیدم و درس خوبی گرفتم! (۹)
رفتار مناسب با افراد لجوج
شهید علی شفیعی
پس از ختم غائله ی بنب صدر و ضد انقلابیون دیگر، مسایل پیچیده تری مطرح شد. ما با ضد انقلاب رو به رو نبودیم؛ ولی کار بعضیها تداعی کننده کار ضد انقلاب بود. کسانی حجاب را رعایت نمیکردند، عدهای نوارهای مبتذل پخش میکردند. متلک میپراندند، مواد مخدر رد و بدل میکردند. همه ی اینها غصه ی دل علی بود. اما نمیتوانست به شیوه ی قبل عمل کند. اینجا درگیری و نزاع کارساز نبود که اثر سوء هم میگذاشت. پس باید با افراد صحبت میکرد. عدهای تحت تأثیر قرار میگرفتند و تغییر رویه میدادند؛ ولی همه اینطور نبودند. علی در برابر چنین افراد لجوجی که به هیچ صراطی مستقیم نبودند تندی میکرد؛ اما نه از نوع برخورد با ضد انقلاب. شرایط بحرانی آن سالها موقعیت مناسبی برای تحول آدمها بود و علی حداکثر استفاده را کرد. به قول حضرت علی (علیه السّلام) ما هم «استخوان در گلو» داشتیم. اگر رفتار نامناسبی پیش میگرفتیم، به دشمنان جمهوری اسلامی میافزودیم. علی میگفت: اینها دشمن نیستند؛ بلکه لجوج هستند. اینها نمیتوانند باور کنند که زمانه عوض شده. این ما هستیم که میتوانیم آنها را به راه آوریم. (۱۰)
نگاهی به ویترین مغازه ات بینداز
شهید علی شفیعی
غروبها میرفتیم بازار کرمان، میدان مشتاق، بازار مظفری، ارگ و اراف. هزار و یک رقم آدم بیرون میآمدند. بین آنها معتاد و قاچاقچی و پانک و ... هم بودند. به دو شیوه عمل میکردیم. ابتدا گفت و گو و نصیحت و هشدار؛ سپس برخورد قانونی. دکانی بود نزدیک خیابان شریعتی، صاحبش لوازم آرایش میفروخت. او برای جلب رضایت مشتری ویترین متنوعی درست کرده بود. قشنگ بود، اگر عکسهای آن چنانی را بر میداشت.
علی گفت: باید با او صحبت کنم.
گفتیم: شرطمان یادت نرود.
رفتیم داخل. فروشنده با دیدن سر و قیافه ی ما رنگ به رنگ شد و بنا کرد به چربزبانی. علی سر صحبت را باز کرد و از کسب و کار پرسید. طرف لحن صحبتش را عوض کرد و در دم شد حزباللهی دو آتشه. از آسمان گرفت و به زمین بافت و پس از بردن نام امام خمینی، صلوات هم فرستاد. علی گفت: یک نگاهی به ویترین دکانت میاندازی؟
یارو پرسید: چطور شده؟
علی گفت: فکر کنم کسی بی اجازه ات آمده و همچین ویترینی برایت درست کرده.
طرف فی الفور شروع کرد به جمع کردن عکسها و مجسمهها. قول داد مراعات کند. تأکید کرد که مسلمان است و طرفدار جمهوری اسلامی و علاقه ی خاصی به امام خمینی دارد و به جبهه هم کمک میکند و الی آخر.
آمدیم بیرون. علی گوش تا گوش سرخ شده بود. گفت: چه فرقی بین این منافق و آن منافق هست؟
گذشت و هفته ی بعد گذرمان به دکان افتاد. دیدیم همان بساط به راه است. علی سراسیمه داخل شد. مرد تا او را دید، عین یخ وا رفت. علی فقط یکی- دو تا توپ و تشر زد و آمد بیرون. بچههای دیگر رفتند و حسابی تذکر دادند و آمدند. آن غروب علی را خیلی پکر دیدیم. حتی برای یک مزاح معمولی زبانش نمیچرخید. بعدها فروشنده ی مؤمن و معتقد! خودش را جمع و جور کرد. (۱۱)
میخواهیم سلامتی ات را برگردانیم
شهید علی شفیعی
جوانکی معتاد بود. علی او را میشناخت و بالعکس. او را که میدید لب میگزید و میگفت: از دست رفت. مدتی تعقیبش کردیم و فهمیدیم که به هروئین اعتیاد دارد. هر روز زردتر از قبل میشد.
شبی ماشین برداشتیم و رفتیم در خانه ی جوان. ساعت دوازده بود. پسرک را آوردیم بیرون و سوارش کردیم. چون علی را میشناخت، بی تمرّد سوار شد. علی نشست کنارش و احوالپرسی کرد. جوان میلرزید. علی گفت: هم تو را میشناسم و هم خانواده ات را. ما هم که همشهری تو هستیم. تا جایی که ما میدانیم، تصمیم نداری مردم آزار کنی. حیفت نیست با معتادها رفت و آمد میکنی؟
جوان اول زیر بار نرفت. بهانه آورد که مریض شده و زیر نظر دکتر است و هزار و یک جور درد ناشناخته به خودش نسبت داد. علی گفت: هیچ دردی نداری و معتاد به هروئین هستی.
جوان نرم شد و گفت که چند بار بیشتر مصرف نکرده؛ آن هم برای تفریح. بعد هم زد زیر گریه. علی پرسید: چرا اینطور شدی؟
همه ی تقصیرها را انداخت به گردن دوست ناباب. علی گفت: خودت برای دیگران دوست ناباب نیستی؟
جوان قسم و آیه آورد که هیچکس را تشویق نکرده است. بعد قول داد به بیمارستان خواهد رفت و ترک خواهد کرد. علی گفت: قول معتاد پذیرفتنی نیست. می بریمت «کاتی تی» و ترکت میدهیم. کاتی تی شور آباد کرمانیهاست؛ محل ترک اعتیاد. اگر همچنین جایی هم وجود نداشت خدا میداند چه اتفاقی میافتاد.
جوان بنا کرد به عجز و التماس؛ قسم خورد، گریه کرد، دیگر وضع مشمئز کنندهای راه انداخت. علی سعی کرد آرامش کند. چارهای نبود. قدری تند کرد. جوان ساکت شد. علی گفت: فقط میخواهیم سلامتی ات را به تو برگردانیم. آیا این توقع بدی است؟
او را آوردیم و تحویل کمیته ی مبارزه با مواد مخدر دادیم. این گذشت تا پنج – شش ماه بعد. یک روز غروب دیدیم علی با جوانی ماچ و بوسه میکند. از بچهها پرسیدم: آقا کی باشد؟
گفتند: همانی است که نیمه شب رفتیم در خانه اش و ...
من وقتی او را دیدم زیر و رو شدم. رنگ به صورتش برگشته بود، چاق شده بود، ... یعنی همانی بود که یک جوان باید باشد. او که رفت، قیافه ی علی تماشایی بود. مثل بچهها خوشحالی میکرد و شکر خدا را به جای میآورد. از این دست ماجرا زیاد بود. (۱۲)
آب سرد روی دعوا
شهید علی شفیعی
وقتی یک تکه زمین توی ابوذر خرید و بنای ساختن را گذاشت، تفریح ما جور شد. اگر اوقات فراغتی به دست میآوردیم، میرفتیم سر خانه ی علی. کمکش میکردیم و خوش میگذراندیم. نگذاشتیم علی پول کارگر ساده بدهد. گاهی آجر هم میچیدیم.
خانه سازی علی برابربود با دعوای یکی از همسایهها. مادرش گفت: یکی از همسایهها زنش را میزند. بروید نصیحتش کنید.
مرد، هیکل تنومندی داشت، در عوض زنش نحیف و رنجور بود. علی گفت: تازه به این محل آمدهایم، برویم چه بگوییم؟
مادرش اصرار کرد. گفتیم: هر چه باداباد. علی را فرستادیم به خانه ی طرف. بنده ی خدا هی میرفت تا دم در و بر میگشت.
هم دلش میخواست قدم خیری بردارد و هم خجالت میکشید. خلاصه، رفتن علی آب سردی بود روی این دعوا. (۱۳)
قلبهایمان با هم مهربان باشد
شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی
از توصیههای اوست: «اگر کسی برخورد ناپسند با ما داشت و بعد طلب بخشش کرد، چه راست بگویی چه دروغ، باید او را عفو کنیم. اگر انتظار داریم گناهانمان عفو شود، باید خودمان هم عفو کنیم.»
«قهر کردن با دیگران، یعنی قطع علاقه ی قلبی، حالت حقد و بدبینی نسبت به برادران مسلمان را در دل داشتن حرام است و بروز دادن آن حرام دوم.»
«... ما دو کار مهم داریم: یکی ظاهری و دیگری باطنی؛ کار ظاهری این است که در همه ی مجامع و نمازها شرکت کنیم و کار باطنی این است که هر جا هستیم، صلح ایجاد کنیم و بغض را از بین ببریم. اگر قلبهایمان با هم مهربان باشد، خداوند رحمتش را نازل میکند.» (۱۴)
چرا به خاطر من گناه میکنند
شهید محمد بروجردی
وقتی با او مطرح میکردند که فلانی اینجوری گفته است، ناراحت میشد و میگفت: خدایا ما را ببخش. ما پیش خودمان فکر میکردیم که اینها چون پشت سرش گفتهاند ناراحت شده است و میگفتیم: حاج آقا ناراحت نباش. میگفت: از این ناراحت هستم که من خودم چیزی نیستم. من خودم آدمی بیارزش هستم. این آدمهای به این خوبی چرا برای یک آدم بیارزش گناه میکنند. انسان دلش میسوزد که اینها گناه میکنند.
به دروغ گفتن به هر صورتی حساسیت زیادی داشتند؛ مثلاً روزی بعد از نماز جماعت در ستاد سپاه مهاباد، برادران، دعای الهی عظم البلاء را میخواندند. بعد از پایان دعا به صورت تقریباً غیرمنتظرهای بلند شدند و رو به برادران کردند و گفتند: آیا واقعاً رسیدهایم به اینکه دچار بلا شدهایم؟ آیا واقعاً امیدمان از همه جا قع شده و فقط از خداوند کمک میخواهیم؟ برادران مواظبت کنید که دروغ نگوییم، پناه بر خدا. (۱۵)
متوجه اشتباهم شدم
شهید علی شفیعی
راز داری از خصیصه ی بارز علی شفیعی بود. حتی جزئیترین اطلاعات را به افراد خودی نمیداد، مگر در زمان عملیات. شیوه ی کارش این بود که بسیار عادی وارد منطقه میشد و با بسیجیها حرف میزد و حین سؤال و جواب متوجه موقعیت میشد. اکثر بچهها او را نمیشناختند. یعنی کارش را نمی دانشتند. او در همین زمانها کارش را نمیدانستند. او در همین زمانها کارش را پیگیری میکرد. در آن واحد با بچهها نشست و برخاست داشت و از کمبودها مطلع میشد برای رفع آنها اقدام میکرد. بعضی از بچهها به سختی توانسته بودند خانواده شان را راضی کنند تا به جبهه بروند. عدهای وقتی میآمدند، دلتنگی میکردند. علی به داد آنها میرسید. دلگرمشان میکرد تا آنها به خانواده شان تلفن بزنند یا نامهای بنویسند. معلّمی سراسیمه به جبهه آمد تا تعدادی از دانش آموزان خود را به شهر برگرداند. او خیال میکرد بچهها تحت تأثیر سخنرانیها قرار گرفته و به جبهه آمدهاند. از این موضوع ناراحت بود. وقتی وارد لشکر ما شد، لیست بلند بالایی را نشان داد و گفت که این افراد باید هرچه زود تر از منطقه خارج شوند. غروب بود که آمده بود. افتاد به تور صحبتهای شیرین و منطقی علی. ما میدیدیم که معلم لحظه به لحظه آرام میشد و لبخند میزد. علی گفت: خاطر جمع باش که ما بچهها را بر میگردانیم؛ ولی جبهه دنیایی است که در آن اسلام واقعی اجرا میشود.
صبح فردا معلم اعلام کرد که خواهد ماند.
پرسیدم: چطور شد؟
گفت: این برادر جوری صحبت کرد که من متوجه اشتباهم شدم؛ و حالا میخواهم جبران کنم. (۱۶)
صحبتهایت را ادامه نده
شهید محمد پژگاله
در جمع خانواده نیز محمد، مظهری از وارستگی و صدق و صفا بوده است. او سعی میکرد بیشتر با رفتار خود امر به معروف و نهی از منکر کند و همیشه اعتقاد داشت که دو صد گفته نیم کردار نیست. یکی از مسایلی که ایشان همیشه نسبت به آن سختگیری خاصی داشت و همیشه در مورد عوارض و کدورتهای آن سفارش میکرد، مسئله ی غیبت بود. یک بار مادر این بزرگوار شروع به درد و دل کردن با ایشان میکند و از شخصی صحبت میکند که فلان کارهای ناشایست را انجام داده است و به فامیل آنها توهین و بی ادبی روا داشته است. محمد نمیگذارد که حرف مادرش تمام شود و از او خواهش میکند که صحبتهایش را ادامه ندهد چون غیبت محسوب میشود.
مادرش میگوید: «آخر محمد جان، من که دارم حقیقت را میگویم.»
محمد با لبخندی جواب میدهد: «مادر جان، همین که حقیقت را میگویی غیبت است و اگر خدای نخواسته خلاف واقعیت بود که شامل تهمت میشد.» (۱۷)
حرف حساب یعنی این
شهید مهدی زین الدین
در ستاد لشکر بودیم. شهید زین الدین یکی از بچههای زنجان را خواسته بود، داشت خیلی خودمانی با او صحبت میکرد. نمیدانستم حرفهایشان درباره ی چیست.
آن برادر دائم تندی میکرد و جوش میزد. آقا مهدی با نرمی و ملاطفت آرامش میکرد. یکهو دیدم این برادر ترک ما یک چاقوی ضامن دار از جیبش درآورد، گرفت جلوی شهید زین الدین و با عصبانیت گفت: «حرف حساب یعنی این!» و چاقو را نشان داد.
خواستم واکنش نشان دهم که دیدم آقا مهدی میخندد. با مهربانی خاصی چاقو را از دستش گرفت، گذاشت توی جیب او بعد دستی به سرش کشید و با گشادهرویی تمام به حرفهایش ادامه داد.
ظاهراً این برادر اختلافی با یکی از هم شهریانش داشت که آقا با پا در میانی میخواست مسائلشان را رفع و رجوع کند.
بعدها شهید زین الدین ایشان را طوری ساخت و به راه آورد که شد فرمانده یکی از گردانهای لشکر! (۱۸)
داستانها بخش دوم
جاذبه ی عجیب در ساختن افراد
شهید مهدی زین الدین
در چند ساله ی جنگ که بنده با شهید زین الدین برخورد داشتم، هیچگاه ندیدم نیرویی را طرد کند. جاذبه ی عجیبی داشت و در ساختن افراد، استعداد ی خارقالعاده.
اگر میدید کسی در مسوولیت خودش از لحاظ مدیریت ضعیف است، طردش نمیکرد؛ او را از آن مسوولیت بر میداشت، میآورد پیش خودش در فرماندهی. آن وقت هر جا میرفت، او را هم با خودش میبرد؛ و به این شکل روحیه ی مسوولیت پذیری و حسن انجام وظیفه را عملاً به او میآموخت و بعد دوباره از او در جایی دیگر استفاده میکرد. با همین روحیه ی کریمانه بود که به هر دلی راهی میگشود. (۱۹)
آقا کی هستند
شهید مهدی زین الدین
روزی برای توجیه طرح عملیات «محرم»، در گرمترین ساعات روز زیر یک چادر محقر و ساده، کالک عملیاتی قرارگاه مقابل شهید زین الدین گشودم. او با تواضع تمام با ذره بین نقشه را میکاوید و روی خطوط آن حرکت میکرد.
رانندهای که کنار چادر منتظر نشسته بود، آنقدر شیفته ی حرکات متین و کلام دلنشینش شوک بیاختیار هر لحظه خود را به او نزدیک تر میکرد. آقا مهدی انگار که در عالم دیگری به سر میبرد، ناگاه سر بلند کرد و صورتی را نزدیک صورتی خود وسط نقشه دید. ملایم پرسید: «آقا کی هستند؟»
وقتی مسوولیت او را گوشزد کردم، گفت: «چرا نگفتید مهمان داریم و ایشان را پای این چادر گرم معطل کردهای؟»
بعد رو به راننده کرد: «دوست من! اینها برای شما مفهوم نیست. سر فرصت خودم همه را برایتان توضیح میدهم.»
سپس دستور داد محل مناسبی برای او مهیا کنند؛ همینطور هم وسیله ی پذیرایی. بعد از او عذر خواست.
در بازگشت به مقر، راننده از مسوولیت آقا مهدی و کار او پرسید. وقتی به او گفتم ایشان فرمانده ی عملیات و فرمانده ی لشکر هفده است به حدی منقلب شد که تا چند لحظه قادر به حرکت نبود.
پس از این واقعه هر وقت او را میدیدم از آقا مهدی میگفت؛ از اثر عمیقی که برخورد این مرد الهی بر او گذاشته بود! (۲۰)
شرمندهام، چقدر زحمت میکشی
شهید مهدی زین الدین
در مهاباد که مستقر بودیم، از لحاظ ارتباطی خیلی مشکل داشتیم. با کوچکترین بارندگی ارتباط مخابراتی ما قطع میشد. هر روز باید یکی دو نفر میرفتند، تمامی سیمها را کنترل میکردند.
صبح آنروز نیز برادر بخشی نیا، یکی از بچههای مخابرات، برای کنترل کردن سیمها رفته بود.
کارش تا ظهر طول کشید. وقتی خسته و کوفته بر میگشته مقر، آقا مهدی می بیندش. خستگی بخشی نیا توجه آقا مهدی را جلب میکند. تعقیبش میکند تا ستاد فرماندهی. آنجا اسم، مشخصات، محل کار و مأموریت بخشی نیا را میپرسد. آنوقت میرود، پیشانیش را میبوسد.
«من شرمندهام. جداً از شما خجالت میکشم که این همه زحمت میکشید .»
بخشی نیا که انتظار چنین برخورد غافل گیرانهای را نداشت، سرش را پایین میاندازد؛ شرمنده و حیران میگوید: «ما که کاری ...»
بغض امانش نمیدهد. هایهای مینشیند به گریه کردن. (۲۱)
سعی کن خونسردیت را حفظ کنی
شهید محمد ابراهیم همت
داخل سنگر فرماندهی نشسته بودم که ناگهان یکی از برادران در سنگر را باز کرد، داخل شد و بدون مقدمه شروع کرد سر حاج همت داد و فریاد کردن و در مقابل بچهها با لحن اهانت آمیز حرف زدن. من پریدم وسط حرفش و گفتم: «این حرفها را نزن زشت است. به فرض اینکه حق با تو باشد و همه ی مواردی را که میگویی درست باشد، ولی تو نباید این طوری صحبت کنی؛ هر چه باشد او فرمانده ی ماست .»
او گفت: «برو بابا! تو چه کارهای؟»
دوباره شروع کرد به بد و بیراه گفتن. حاج همت همینطور آرام و خونسرد نشسته بود و بدون اینکه تغییری در چهره اش ایجاد شود، به حرفهای آن شخص گوش میکرد. وقتی صحبتهای آن فرد تمام شد، حاج همت با تبسم و مهربانی گفت: «ناراحت نباش؛ سعی کن خونسردی خودت را حفظ کنی. ممئن باش که قضیه درست میشود. من قول میدهم که بعداً همه چیز را برای شما توضیح دهم .»
آن شخص را آرام کرئد وفرستاد برود. برخورد حاج همت برای ما جالب بود. وقتی خودم را جای او میگذاشتم می دیدم که تحمل چنین برخوردی را ندارد و اگر کسی با من این طورصحبت کند، حتماً او را با کتک از سنگر بیرون میکردم، ولی حاج همت با آن بزرگواری که داشت و با برخوردی که با آن شخص کرد به ما هم رفتار درست را یاد داد. (۲۲)
یک سؤال داشتم
شهید محمد ابراهیم همت
همیشه به نیروها طوری تذکر میداد که کسی ناراحت نشود. سعی میکرد با شوخی و لبخند مطلب را به طرف بفهماند.
یک بار، تدارکات لشکر مقدار زیادی کمپوت گیلاس به خط آورد و پشت خاکریز ریخت. ما هم تا به حال این همه کمپوت را یک جا ندیده بودیم، یکی یکی آنها را سوراخ میکرد، آبش را میخوردیم و بقیه اش را دورمی ریختیم.
در همین حین، حاج همت با رضا چراغی داشتند عبور میکردند. پیراهن پلنگی به تن داشت و دوربین وهم به گردنش انداخته بود. وقتی به ما رسید و چشمش به کمپوتها افتاد، جلو آمد و گفت: «برادر، میشود یک عکس با هم بیندازیم!»
گفتم: «اختیار دارید حاج آقا، ما افتخار میکنیم.»
کنار هم نشستیم و با هم عکس گرفتیم. بعد بلند شد، تشکر کرد و گفت: «خسته نباشید، فقط یک سؤال داشتم.»
گفتم: «بفرمایید حاج آقا»
گفت: «چرا کمپوتها را این طور باز میکنید؟»
گفتم: «آخر حاج آقا نمیشود که همه اش را بخوریم.»
در حالی راه افتاد برود، خندهای کرد و با دست به شانهام زد، و گفت: «برادر من، مجبور نیستی که همه اش را بخوری.»
بدون اینکه صبر کند، راه افتاد و رفت تا مبادا در مقابل او دچار شرمندگی شوم.
بعد از رفتن او، فهمیدم که او از اول میخواست این نکته را به من گوشزد کند ولی برای اینکه ناراحت نشوم، موضوع عکس گرفتن را پیش کشیده بود. (۲۳)
متانت و بزرگواری در برخورد
شهید محمد ابراهیم همت
در پایان یکی از مأموریتها، با او و شهید حاج عباس ورامینی در اردوگاه قلاجه داخل چادر بودیم. در آن لحظه، عده ی دیگری هم آمده بودند و حاج همت با آنها مشغول بحث بود. افراد در بحث مراعات شئونات اخلاقی را نمیکردند. هر چه حاج همت با متانت و وقار حرف میزد، آنها پرخاش میکردند و توجهی به جو جلسه نداشتند. من که شاهد این قضایا بودم، دیگر داشت کاسه ی صبرم لبریز میشد.
بحث به درازا کشید، تا آنجا که این افراد به حاج همّت توهین کردند. با دیدن این صحنه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. نیم خیز شدم تا عکس العملی از خودم نشان بدهم و با این افراد برخورد کنم ولی حاج عباس ورامینی دست مرا گرفت و نگذاشت از جایم بلند شوم.
بعد از این که آن افراد رفتند، پیش خودم فکر میکردم که حاج همّت دستور میدهد آنها را از لشکر اخراج کنند؛ چون برخوردشان با او خیلی بد بود. در آن لحظه فکر میکردم حاج همّت واقعاً ناراحت و عصبانی است، ولی در کمال تعجّب دیدم که بلند شد و با همان متانت و بزرگواری همیشگی، از چادر خارج شد و رفت تا وضو بگیرد.
لحظاتی بعد، در حالی که وضو گرفته بود، داخل چادر شد و به نماز ایستاد. دو رکعت نماز خواند و سپس آرام و با وقار، بدون این که توجّهی به بحث چند لحظه پیش داشته باشد، شروع به صحبت در مورد امور جاری لشکر کرد؛ مثل این که اصلاً هیچ اتفاقی نیافتاده است و انگار نه انگار که همین چند دقیقه قبل، عدّهای به او توهین کردند. (۲۴)
صلوات بفرستید
شهید یدالله کلهُر
یک روز توی پایگاه بسیج نشسته بودیم و یکی از بچهها داشت راجع به شخصی صحبت میکرد. صحبت او تا حدودی حالت غیبت داشت. نگاه کردم، دیدم حاج کلهر ناراحت است. ابتدا خواست حرف را عوض کند، نشد. به ناچار گفت: «بچه ها! صلوات بفرستید.»
همه صلوات فرستادند، ولی آن شخص متوجه قضیه نشد و به صحبتش ادامه داد. چند لحظه بعد، دوباره حاج کلهر گفت: «صلوات بفرستید.» همه صلوات فرستادند و باز هم او متوجه نشد. حاج کلهر، به ناچار به من اشاره کرد که طوری به آن بنده ی خدا اشاره کنم غیبت نکند.
روی یک تکه کاغذ چیزی نوشتم و به آن بنده ی خدا دادم که همین الان برو فلان کار را انجام بده و برگرد.
وقتی نوشته را دید، بلند شد و به دنبال کاری که فرستاده بودم، رفت. وقتی برگشت، او را صدا زدم و گفتم: «بیا کنار من بشین.»
وقتی آمد، گفتم: «دیگر آن صحبت را ادامه نده.» پرسید: «برای چی؟»
گفتم: «داشتی غیبت میکردی، حاجی هم ناراحت بود. دیدی که دوبار صلوات فرستاد تا بلکه حرفت را قطع کنی ولی متوجه نشدی و به صحبتهایت ادامه دادی.»
گفت: «شرمندهام. نمیدانستم، اصلاً حواسم نبود.»
از کاری که کرده بود، ناراحت شد. وقتی همه رفتند و جمع پراکنده شد، آمد پیش حاج کلهر و گفت: «حاجی! ببخشید. معذرت میخواهم.»
حاج کلهر گفت: «چرا از من معذرت میخواهی؟ باید از آن کسی که غیبتش را میکردی حلالیت بطلبی؛ ما که کارهای نیستیم. (۲۵)
در انتخاب کتاب دقت کنید
شهید یوسف کلاهدوز
دیده بود که یکی از محصلان، کتاب ناجوری را میخواند؛ این برایش مسئله شده بود؛ پیش خود حساب کرده بود که او دارد وقتش را تلف میکند، اما نمیتوانست برود و به صراحت بگوید که فلانی به جای این کتاب، کتاب خوبی بخوان؛ یعنی شرم و حیا مانع شده بود. نمیخواست او را ناراحت کند. پس اول با او طرح دوستی ریخت بعد موضوع را وسط کشید و به طور غیر مستقیم او را متوجه کرد که در انتخاب کتاب دقت کند؛ با کسی مشورت کند؛ برای وقتش ارزش قائل شود. از این مسیر حرکت کرد و به نتیجه ی دلخواهخش رسید. (۲۶)
جلوی سایرین، سرزنش نمیکرد
شهید محمد ابراهیم همّت
حاج همت از اینکه کسی کار خودش را درست انجام ندهد، ناراحت میشد و او را توبیخ و سرزنش میکرد. همیشه با کارهای خلاف مقابله میکرد. افرادی را که اشتباه میکردند، نصیحت میکرد. اما همیشه آبروی افراد را حفظ میکرد. اگر کسی کار خلاف یا اشتباهی کرده بود، او را کنار میکشید و با او برخورد میکرد. جلوی سایرین، کسی را سرزنش نمیکرد و این یک اخلاق پسندیده است. (۲۷)
اعتراض دسته جمعی علیه منکرات
شهید حسین روح الامین
در شرایطی که دشمن غدّار، بسیاری از شهرهای کشور اسلامی ما را در تصرف داشت، مردم از یک طرف شاهد از دست دادن بهترین جوانان مرز و بوم بودند و از سوی دیگر عوامل و سمپاتهای استکبار جهانی با حضور نا مطلوب در صحنه ی اجتماع ریش خند تلخی به آرمان شهیدان راه حق میزدند.
حاج حسین برای مقابله با مفاسد اجتماعی و بی حجابی، تعدادی از افراد مؤمن و بسیجی را دور خود جمع کرد و با موتور سیکلت حرکتهای دسته جمعی را در اصفهان، ملک شهر و شاهین شهر سازماندهی کرد و به صورت خود جوش و مردمی به اعتراض علیه منکرات جامعه برخاست.
او در ایامی هم که برای گذراندن مرخصی به اصفهان میآمد امر به معروف و نهی از منکر را در همه جا و در همه حال انجام میداد. او در دفاع از آرمانهای اسلام و انقلاب آرام و قرار نداشت. (۲۸)
در محل غیبت نمیماند
شهید حسین روح الامین
اگر غیبتی میشنید یا حرفهایی که به کنایه موجب تضعیف انقلاب میشد، چهره اش بر افروخته میشد. دو دستش را به هم میمالید و بعضآً در آن محل نمیماند و کسی هرگز او را عصبانی ندید. (۲۹)
رأفت اسلامی
شهید حسین روح الامین
با خاموش شدن آتش تیر اندازی، توسم دلنشین صحبت حاج حسین را زیباتر کرد ولی ناگهان چهره اش بر افروخته شد. وقتی در جهت نگاه او چشم دوختم دو نفر از افراد خود فروخته ی گروهکها را دست بسته پایین میآوردند.
بسیجی نوجوانی که آن دو نفر را هل میداد با صدای بلند گفت: «حاجی نامردها تا آخرین تیرشان را شلیک کردهاند حالا التماس میکنند.» حاج حسین به طرف آنها رفت و با آرامش آنها را روی زمین نشاند و به آنها آب تعارف کرد و از اسم و رسم شان سؤال کرد.
نگاههای پر شر آن دو نفر که لباس کُردی به تن داشتهاند و آرامش حاجی خشم بسیجی نوجوان را چند برابر کرد، اما حاجی نظری داشت! با گرمی با اسیران صحبت میکرد.
وقتی در نگاه آن دو نفر خیره شدیم آثار تردید و دودلی حاکم بر افکارشان به وضوح پیدا بود. از یک طرف میدانستند که چقدر شقاوت کردهاند و از سوی دیگر باورشان نمیشد که اینهمه مهربانی به آنها بشود.
رأفت اسلامی حاج حسین، بنیان افکار و وجودشان را برهم زد و از هم پاشید؛ لذا هر دو نفر در ارائه اطلاعات و عملکرد کثیف گذشته ی خود از یکدیگر سبقت میگرفتند و آثار خجلت و شرمساری و اندوه در چشمان بی فروغشان دیده میشد. زیر نگاه رضایتمندانه ی نوجوان بسیجی با جمعبندی الاعات اخذ شده، کار تعقیب دیگر مزدوران ادامه یافت و آن دو نفر نادم، به محکمه ی عدالت سپرده شدند. (۳۰)
با هم نگهبانی میدهیم
شهید علی محمدی پور
توی گردان ما یکی بود که به هیچ صراطی مستقیم نبود! هیچکس هم حریفش نمیشد. می فرستادنش برای نگهبانی؛ پستش را ترک می گرد و میرفت میخوابید؛ جریمه اش میکردند؛ از زیر جریمه هم در میرفت. روزی او را با چهره ی خواب آلود دیدم. گفتم: «چی شده؟ انگار کسر خواب داری؟»
گفت: «آره! دیشب شش ساعت نگهبان بودم.»
گفتم: «نگهبانی را ول نکردی بروی بخوابی؟»
گفت: «نه!»
گفتم: «چرا؟ تو که اهل نگهبانی دادن نبودی.»
گفت: «اوّلش همین خیال را هم داشتم. مخصوصاً که جریمه هم شده بودم. حاجی خودش مرا برد سنگر نگهبانی. گفت همینجا میایستی و از جایت تکان هم نمیخوری. گفتم چشم. حاجی راه افتاد که برود. کمی که دور شد، من هم پشت سرش راه افتادم. برگشت و مرا دید. گفت کجا میروی؟ گفتم سنگر. گفت مگر تو نگهبان نیستی؟ برگرد ببینم. برگشتم. دیدم حاجی هم همراهم میآید. گفتم شما دیگر کجا میآیید حاجی؟ گفت میآیم که با هم نگهبانی بدهیم. از این به بعد هر وقت نگهبانی داشتی، من هم همراهت میآیم. دیگر نمیشد در رفت. با ناراحتی رفتم سر پستم. دو تایی نشستیم تو دیدگاه. حاجی شروع کرد به حرف زدن من کمکم جذب حرفهایش شدم. شش ساعت تمام کنارم نشست و درد و دل کرد. طوری با من برخورد کرد که از همه ی کارهای گذشتهام پشیمان شدم. دیگر حاضر نیستم حتی یک ساعت هم ترک پست کنم.»
حاجی آدم صبوری بود. میدانست با هر کسی چطور برخورد کند. معمولاً عصبانی نمیشد اگر هم میشد به جای پرخاش کردن فقط سرش را میانداخت پایین. همین کارش کافی بود تا طرف مقابل را متوجه اشتباهش بکند. (۳۱)
جذب بچهها به فعالیتهای انجمن
شهید محمد گرانی
بعد از انقلاب مدارس جولانگاه گروهکها شده بود چه منافقین، چه توده ایها و ... همه دنبال پایگاههای محکم برای خود بودند و چه جایی بهتر از مدارس؟ بنابراین طبیعی بود که برخورد انجمن اسلامی با گروهکها خیلی تند باشد. ما میخواستیم با زور بچهها را از قید نفوذ گروهکها خارج کنیم و خیلی طبیعی بود که آنها مقاومت و حتی مقابله میکنند. یعنی برخوردمان کاملاً دفعی بود و آنها صفت فالانژ به ما میدادند. فکر میکنم سر دمداران گرو هکها خیلی هم از این حرکت ما خوششان میآمد، چون موجب ایجاد حس ترحم بچهها میشد و آنها خود به خود به سمت مضروب که همان اعضای گروهکها بودند جذب میشدند طوری که مدت کوتاهی پس از بازگشایی مدارس از ششصد نفر دانش آموز حداقل نیمی از آنها جذب گروهکها شده بودند. توسط صد و سی نفر عضو فعال و شاخص که حتی بعضی از آنها به دلیل فعالیتهای خرابکارانه اعدام شدند، به خصوص فردی بود که یک دستش هم قطع شده بود و سردسته ی منافقین بود و بسیاری از بچهها را زیر نفوذ داشت. محمد که تیزهوش بود یک روز گفت: «با این وضع که پیش آمده فاتحه ی انجمن اسلامی خوانده است. فکرهایی کردهام که اگر اجرا شود بساط این منافقها و توده ایها از مدرسه بر چیده میشود.»
بچهها را جمع کرد و گفت: «برای فردا گرد هم آیی داریم. هر کس را میشناسید دعوت کنید. جلسه مان عمومی است.»
فردای آن روز وقتی وارد جلسه شدیم دیدیم از همه ی گروهها حضور دارند. منافقها، فداییها، کمونیستها، تودهای هاو ... ما به محمد تندی کردیم که: «اینها کی هستند که دعوت کردهای؟ اینها که بچههای انجمن نیستند.»
محمد تبسمی کرد و گفت: «اینها هم بچههای خوبی هستند بگذار بمانند کارشان دارم»
ما آن موقع فکر نمیکردیم که برخورد تند ما آنها را بدتر به دام گروهکها میاندازد. برخورد محمد کاملاً جذبی بود. میخواست در قالب فعالیتهای انجمن اسلامی آنها را جذب کند، برای همین اعلام کرد: «میخواهیم گروهای مختلف هنری از جمله موسیقی اصیل درست کنیم و فعالیتهای دیگر مثل تئاتر، نقاشی، شب شعر، فعالیتهای ورزشی ... این فعالیتها مخصوص گروه به خصوصی نیست. اگر چه انجمن اسلامی هدایت آن را به عهده دارد. هر کس میخواهد فردا برای ثبت نام بیاید.»
باورمان نمیشد. کارش خیلی مؤثر بود. کسانی که نسبت به عملکرد انجمن اسلامی بی تفاوت بودند یا حتی موضوع منفی داشتند برای ثبت نام میآمدند، حتی کسانی که انتظارش را نداشتیم میگفتند در این زمینه تخصص داریم و میتوانیم فعالیت بکنیم و با چنان شور و شوقی کلاسهای مختلف را راه انداختند که فعالیتهای گروهکها کاملاً ناکام ماند. منافقین نه میتوانستند بگویند مسلمان هستیم، چون باید در جلسات انجمن شرکت میکردند و نه میتوانستند بگویند مسلمان نیستیم، چون زیر سؤال میرفتند. کمونیستها هم وقتی جذب فعالیتهای انجمن اسلامی میشدند که محمد در کنار هر کلاس جلسات بحث و خداشناسی را برگزار میکرد. خود به خود به طریق حق هدایت میشدند. وقتی رؤسای گروهکها به موضع انفعالی رسیدند، دیگر در مدرسه جایی نداشتند و به این ترتیب دست ما در جذب و هدایت بچهها باز تر شد. محمد برای کسانی مثل توده ایها و چپیها، فعالیتهای جمعی میگذاشت و منظور به خصوصی را دنبال میکرد مثلاً آنها را همراه بچههای انجمن اسلامی به کوهنوردی میبرد و ظهر که از کوه پایین میآمدیم کنار دامنه و قبل از ناهار نمار جماعت برگزار میکرد و چپیها را وادار میکرد نماز بخوانند و در دعای دسته جمعی شرکت کنند. حال و هوای آن نماز در دامنه کوه روی آنها تأثیر میگذاشت که دیگر محدودهای برای اعضای انجمن اسلامی وجود نداشت و همگی به بچههای مخلص انقلابی تبدیل شده بودند. گروهکها چند بار سعی کردند ضربههایی به محمد وارد کنند. چه با برخورد فیزیکی، چه اثر طریق فعالیتهای سیاسی. یک بار سه راهی (وسیله ی انفجاری) روی پشت بام خانه اشان انداختند که خوشبختانه منفجر نشد. چند بار به او حمله کردند اما مگر کسی حریف او میشد؟ (۳۲)
با خونسردی او را مجاب کرد
شهید محّمد گرامی
یک روز یکی از بچهها بحث تندی را با او شروع کرد و وقتی کم آورد شروع کرئ به توهین کردن و ناسزا گفتن. محمد اگر آدم خودداری نبود میتوانست با یک سیلی او را نقش زمین کند ما هم جری شده بودیم که چرا او به رفیقمان فحش میدهد؟ اما محمد خیلی خونسرد خندید و گفت: «حالا چرا فحش میدهی؟»
نشست با او مفصل صحبت کرد تا طرف مجاب شد آنقدر خجالت کشید که صورت محمد را بوسید و از او عذر خواهی کرد. (۳۳)
در مقابل خلاف بی تاب میشد
شهید محمد گرامی
یک بار خبر آوردند که پیر زنی در ماهان ساعتها به انتظار تاکسی ایستاده ولی کسی او را سوار نمیکند. پیرزن هم عصبانی میشود و فریاد کنان اعتراض میکند که رانندههای تاکسیها فقط دخترها و زنهای جوان را سوار میکنند و من پیر زن باید این همه مدّت در خیابان بمانم. حاجی آنقدر ناراحت شد که همان موقع با فرماندار تماس گرفت و لیست تاکسی دارها را خواست و ابلاغ کرد که از این به بعد تاکسی به کسانی واگذار میشود که توسط سپاه گزینش شوند. حالت چهره اش در آن لحظهای که این خبر را شنید فراموشم نمیشود. اصولاً حاجی هر وقت خلافی میدید دستهایش میلرزید و رنگش میپرید و حتی حالت ضعف به او دست میداد. این خصلت آدمها ی مؤمن است که در مقابل خلاف بی تاب میشوند. (۳۴)
داستانها بخش سوم
با خوردن دو کشیده همچنان خونسرد بود
شهید محمد گرامی
روزی یک جوان صوفی با خترانی از خانقاه به سپاه آوردند. موهای بلند و تبرزین و کشکول داشت. حاج محمد وقتی او را دید جلو رفت و با صدای چنان آهسته با جوان صحبت کرد که ما در فاصله ی یکی دومتری چیزی نمیشنیدیم. ناگهان جوان صوفی کشیدهای به صورت حاجی زد. ما جا خوردیم و منتظر واکنش آن ماندیم، اما حاجی خونسرد به صحبت خود ادامه داد. صوفی که قدش تا شانه ی حاجی هم نمیرسید سیلی دیگری به صورت محمد آقا زد. ما که سه نفر بودیم حرسمان در آمد. پریدیم سر جوان که او را بزنیم اما حاجی مانع شد و گفت: «شما را که نزده مرا زده.»
من گفتم: «آخر شما چرا هیچی نمیگویید؟»
حاجی تبسمی کرد و دستور داد جوان را بازداشت کنند و او را به اتاقی برد و در را بست و دور از چشم ما به صحبت با او ادامه داد.
برایمان عجیب بود که حاجی آنقدر در نفس خود مسلط بود که با خوردن دو کشیده همان خونسرد عزم جزم کرده بود، که این جوان را ارشاد کند. دل توی دلمان نبود. تا آنکه در باز شد و جوان صوفی بیرون آمد. کشکول و تبرزین دستش نبود. وقتی با او صحبت کردیم پاک از مرامش برگشته بود. حالا حاجی به او چه گفته بود، ما نفهمیدیم و وقتی هم پرسیدیم لبخندی زد و سری تکان داد که هیچی. (۳۵)
در مراسم ازدواج ما نباید معصیت بشود
شهید محمد گرامی
ازدواج خیلی ساده برگزار شد. حاج محمد به چند تا از دوستانش گفته بود پلا کارتهایی بنویسید و به در و دیوار نصب کنند مثل جملهای از شهید بهشتی که (زن در اسلام زنده، سازنده و رزمنده است به شرط آنکه لباس رزمش، لباس عفتش باشد)
و کتابهایی تدارک دیده بودند و متنهایی زیبا روی جلد کتاب نوشتند که به مهمانها هدیه بدهند. روی دو تا پارچه بزرگ هم نوشتند «عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.»
من پرسیدم: «علّت نوشتن این مطالب چیست؟»
گفت: «این نوشتهها جایشان همین جاست. در هیچ مجلسی و هیچ کجا انسان نباید گناه کند، به خصوص در مراسم ازدواج ما ...»
در آن مجلس سخنران آوردند. آقای حاج سلیمانی در مجلس مردانه صحبت کردند. نماز مغرب و عشاء هم به صورت جماعت برگزار شد.
فیلمی هم از یک عملیات نمایش دادند. موقع جاری شدن عقد او خیلی اصرار داشت که حتماً با وضو باشم و تمامی مستحبات را رعایت کردند. سه چها رصفحه قرآن خواندند و بعد از عقد یکی دو ساعت در مورد زندگیمان صحبت کردند که باید فقط رضای خدا در نظر بگیریم و بس. (۳۶)
چرا از خدا نمیترسی
شهید محمد گرامی
حاج محمد اهل امر به معروف و نهی از منکر بود، یعنی همیشه سعی در ارشاد و راهنمایی دیگران داشت، به خصوص در مورد نزدیکانش.
یادم میآید یک بار من خیلی راحت در یک مجلس مهمانی شروع کردم به غیبت کسی. وقتی از مجلس بر میگشتیم، محمد گفت: «می دانی که غیبت کردی. حالا باید برویم در خانه شان و تو بگویی این حرفها را پشت سرش زدهای.»
گفتم: «این طوری که آبرویم میرود!»
گفت: «تو از بندگی خدا اینقدر میترسی و خجالت میکشی، چرا از خدا نمیترسی؟»
این حرفش باعث شد من دیگر نه غیبت کننده باشم نه شنونده ی غیبت. (۳۷)
باید مردم نسبت به همه غیرت داشته باشند
شهید محمد گرامی
حاجی کانون تبلیغ و نشر حجاب را راه انداخت. خیلی نگران تهاجم فرهنگی بود و عقیده داشت که یکی از راههای سلطه ی دشمن بر کشور ما و خری که برای انقلاب وجود دارد، همین تهاجم فرهنگی است. افراد کانون از غشر خاصی نبودند، سپاهی، بسیجی، افراد عادی و هر کس که مخلص انقلاب بود. اولین جلسه کانون در منزل ما برقرار شد. محمد از کسانی که ارزشها و اعتقادات ما را به تمسخر میگیرند، متنفر بود و در این جلسه با قاطعیت گفت که باید جلوی این امر گرفته شود. همه نظرشان روی برخورد فیزیکی بود، امّا حاج محمد گفت که باید از طریق معنوی و برنامههای فرهنگی حجاب را جا بیندازیم. پلا کارتهایی در مورد حجاب تهیه کردند و بی آنکه کسی متوجه شود از طرف سپاه است، آنها را در سطح شهر نصب کردند. همینطور گشتهایی را هم به راه انداختند که رفتارهای سوء را کنترل کنند. افراد آن به انتخاب حاجی از مؤمنترین افراد سپاه بودند، طوری که بدون وضو دنبال این کار نمیرفتند.
خیلی علاقهمند و پیگیر بودم که نتیجه کار چه خواهد بود. حاجی میگفت دادستان انقلاب خیلی راضی است، چون در سه ماه تابستان سال ۶۴، با راهاندازی کانون، منکرات به شدت کاهش یافت. طوری شد که حتی خود دادستان هم با بچههای گشت میرفت. حاج محمد میگفت باید مردم نسبت به نامحرم حساس و آگاه شوند، یعنی همان غیرتی را که نسبت به اقوام نزدیک خود دارند، نسبت به سایرین هم داشته باشند.
همینطور خواهران باید نسبت به نامحرم حساس باشند و این فرهنگ باید جا بیفتد. (۳۸)
روی اخلاق ما کار میکرد
شهید علیرضا عربی (ابوفاضل)
اولین باری بود که با چشم باز و دستان بدون دستبند از زندان خارج میشدم. از زندان شهربانی آمدیم بیرون و به سمت فلکه انقلاب و از آنجا به جاده ی بشرویه رفتیم و از شهر خارج شدیم. بعد از طی مسافتی نه چندان دور، به سمت چپ پیچیدیم. اتوبوس پشت یک کوه، وسط بیابان نگه داشت. برای زندانیهایی مثل من، موقعیت خطرناکی بود. هر احتمالی وجود داشت.
کنار اتوبوس به خط شدیم. همان پاسدار ایستاد. لباس سبز پاسداری تنش بود. به او میآمد. قد بلند و قوی هیکل بود. باز هم قرآن خواند. گفت:
- من مسلح نیستم. سرباز مسلح هم با خودم نیاوردهام. هیچ دیوانهای یک همچین کاری نمیکند. امّا من با مسؤولیت خودم و با ضمانت حاج آقا فردوسی پور نماینده مجلس و دادستانی محترم فردوس این کار را کردم. گردن خودم را گذاشتم زیر تیغ مردانگی شما. ما چند مدت با هم کار کردیم. نتیجه در پایان کار مشخص میشود.
بعد مرا صدا زد:
- علی جان، پاشو بیا کنار من.
با دلهره بلند شدم و با تردید جلو رفتم. مرا به طرف افراد چرخاند و گفت:
- این علی جان رئیس شماست. هم قو ی هیکل و هم جوانمرد است. گوش به حرفش کنید، ضرر ندارد.
شغل و تخصص افراد را نوشتم: بنا، مکانیک، کارگر، با سواد، بی سواد، پولدار و بیپول.
بیابانی که در آن پیاده شدیم، بعدها به یک پادگان تبدیل شد به نام پادگان قدس. من به دلیل مسؤولیتم، ارتباط زیادی با او پیدا کردم. به نظرم نمیآمد هدفش بیگاری از ما باشد.
تند تند استراحت میداد و پذیرایی میکرد.
شبها که به زندان بر میگشتیم، برخورد مأمورین هم کمکم با ما فرق کرد. چند وقتی که گذشت، برای مرخصی ثبت نام کرد. بدون هیچ چک و سند و سفتهای، زندانی میرفت و سر موعد بر میگشت. از هر فرصتی استفاده میکرد تا با زندانیها صحبت کند. میگفت:
- علی جان، می دانی ناموس چیه؟ همه ی آدمها فطرتاً به ناموس غیرت دارند. علی جان، من به چشم خودم دیدم عراقیها دختر ایرانی را با خودشان بردند. وارد خط که شدم، دیدم بچهها گریه میکنند. اوایل جنگ بود. پرسیدم که چی شده؟
گفتند: با دوربین نگاه میکردیم، دو عراقی، یک دختر را از تو شهر بردند. آتش گرفتم. اصلاً حال خودم را نمیفهمیدم. تا دختر از دست عراقیها نجات دادم، ننشستم.
این پاسدار روش خاصی داشت. بیشتر روی اخلاق ما کار میکرد. نگاهش این جوری بود که چون زندانیها از من حساب میبرند، اگر من عوض شوم، آنها هم تغییر میکنند. قاپ من را که بد جور دزدیده بود. خیلی زود رام شدم؛ اهلی اهلی. علی جان که تمام منطقه سه قلعه و بغداد و دو حصاران از او حساب میبردند، ساعتها مثل یک بچه مدرسهای رو به روی این پاسدار مینشست و او برایش حرف میزد. از دین و قرآن و ناموس و غیرت و ائمه و ...
حال و روز من تنها نبود. هم به او مبتلا شده بودیم. با همه میجوشید و شوخی میکرد.
خودش ساعتها زیر آفتاب مثل ما کار میکرد.
شبها از شوق نمیخوابیدیم که کی صبح بشود دوباره پا بشویم و کامیونهای نان خشک، انبار و لباس دستهبندی کنیم برای رزمندهها. از همه جای منطقه، از اسلامیه گرفته تا آیسک و سرایان و بشرویه کمکها مردمی میآمد. بستهبندی میشد و میرفت جبهه. کمکم ما هم هوایی شدیم. بیرون هم برایمان زندان بود. هر وقت صحبت جبهه میشد و از خاطراتش میگفت: با تمام وجود گوش میکردیم. (۳۹)
انتقادها را از من شروع کنید
شهید مهدی وحیدی
هفتهای دو بار توی یکی از سنگرها که از همه دنج تر و تمیزتر بود. کلاس انتقاد را تشکیل میدادیم. حسن و جواد بیشتر از همه ی ما انتقاد میکردند. علی گفت: «مگر خودتان هیچ ایرادی ندارید که این همه از دیگران ایراد میگیرید؟»
حسن گفت: «خوب، این کلاس برای همین گذاشته شده که ایرادهای همدیگر را بگوییم.»
من گفتم: «تا جایی که من میدانم، انتقاد به معنی نقد و بررسی است. یعنی میشود نکات مثبت همدیگر را هم بگوییم و یاد بگیریم.»
عباس گفت: «بابا، بیایید کلاس را شروع کنیم.»
یک نفر پرده ی سنگر کنار زد و آمد تو.
- اجازه هست؟
حاج مهدی بود.
- سلام حاج مهدی، بفرمایید.
بعد از مکه رفتنش، به آقا مهدی، حاج مهدی میگفتیم. گفت: «شنیدهام یک کلاس جالب تشکیل دادهاید. میشود من هم توی کلاستان شرکت کنم.»
همه یک صدا گفتند: «چرا که نه، حتماً بفرمایید.»
همان دم در نشست. مرتضی گفت: «حاج مهدی! نظرت را درباره ی کلاس عجیب و غریب ما بگو. فکر میکنم خوشت بیاید.»
خندید.
- فکر کنم جالب باشد.
چشمهایش میدرخشید. سریع گفت:
«میشود انتقادها را ازمن شروع کنید؟ عیب و ایرادهایم را بگویید. دوست دارم اشتباهاتم را بدانم و اصلاح کنم.»
به صورت همدیگر نگاه کردیم. معلوم بودیم هر کدام توی ذهنمان دنبال میگردیم که چه انتقادی میتوانیم از او بکنیم. اما انگار ایراد گرفتن از کارهای او بیشتر شبیه شوخی بود.
گفتم: «حاج مهدی، کم لطفی میکنید»
مرتضی گفت: «ما از شما جز خوبی چیزی ندیدهایم. مهربان و وظیفه شناس هستید. اهل مطالعه هستید. بارها دیدهام که نهج البلاغه و قرآن و کتابهای استاد مطهری و آقای دستغیب را میخوانید.»
حاج مهدی گفت: «تعارفات را کنار بگذارید. اگر زمانی کسی را اذیت کردهام، همین الان بگوید.»
بچهها شروع کردند به زمزمه کردن. عباس گفت: «راستش حاج مهدی، ببخشیدها شما خیلی سختگیرید. آدم از شما میترسد.»
- سختگیری ام را ببخشید. باور کنید فقط به خاطر این است که کارها درست پیش برود. جنگ و جبهه شوخی بر دار نیست. میدانید که.»
جواد گفت: «همیشه گفتند حرف راست را از بچه بشنو. عباس راست میگوید.»
و سرش را دزدید. حاج مهدی خندید. همه مان خندیدیم. عنایت گفت: «یک ایراد دیگر هم دارید. خیلی عبادت میکنید. گاهی دلم برایتان میسوزد. روزها این همه کار و شبها به جای استراحت، میروید روی خاکها نماز میخوانید. گاهی هم به حالتان غبطه میخورم.»
حاج مهدی چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت و صورتش سرخ شد.
وقتی کار و مأموریتی نداشتیم، عنایت عادت داشت میرفت و توی دشت گشت میزد. بارها از او شنیده بودم که میگفت حاج مهدی را توی یک جای دور و پرت از سنگرها، در حال عبادت دیده است.
عباس گفت: «این که ایراد نیست. خیلی هم خوب است.» (۴۰)
از این رو به آنرو شدند
شهید محمود کاوه
حول و حوش عملیات قادر، روزی ده پانزده تا کامیون پر از مهمات، وارد پادگان شدند. قرار بود محموله را در زاغه ی مهمات پادگان، خالی کنند. اما مسؤول تدارکات تیپ ویژه، مانع شد و گفت: «دستور عوض شده، باید اینها راببرید منطقه ی عملیاتی.»
رانندهها تا این را شنیدند، بنای اعتراض را گذاشتند. گفتند: «ما وظیفه داشتیم فقط تا این جا بیاریم، دیگر بقیه اش به ما مربوط نیست.»
حدود سی نفر بودند. وقتی فهمیدند دستور جدی است، دامنه ی اعتراضات را بیشتر کردند و در میدان صبحگاه جمع شدند. میخواستند زود تر تکلیفشان مشخص شود. چند نفر از مسؤولان و فرماندهان، با آنها صحبت کردند، امّا قانع نشدند و کوتاه نیامدند. پا توی یک کفش کرده بودند که بارشان را همانجا خالی کنند و پی کارشان بروند. چند تا از نیروهایی بسیجی هم از روی کنج کاوی، دور آنها جمع شده و منتظر بودند ببینند بالاخره این قضیه به کجا ختم میشود؟ موضوع که به گوش کاوه رسید، خودش آمد توی میدان صبحگاه. از طرز برخورد رانندهها معلوم بود که کاوه را نمیشناختند و نمیدانستند که او فرمانده ی تیپ است. فکر میکردند او هم یکی مثل بقیه است خلاصه، همان حالتهای خاص خودشان راداشتند.
کاوه، با همه ی آنها دست داد و خیلی گرم حال و احوال کرد و به آنها خدا قوت گفت. این حرکت کاوه، خلاف انتظار همه بود. رانندهها و کمم هایشان که از جمع شدن نیروها دور و بر کاوه، بو برده بودند که او باید مسؤولیت بالایی داشته باشد، دورش حلقه زدند. شاید فکر میکردند کاو هگره گشای کارشان خواهد شد و آنها را از رفتن به خط خلاص خواهد کرد.
وقتی صحبتها و اعتراضهای آنها تمام شد، کاوه شروع به صحبت کرد. از بچههای جنگ و روحیات آنها گفت و تأکید کرد: «ما این جا هیچکس را با جبرز و زور به خحط مقدم نمیبریم. خیلی از این بچهها که شما الان میبینید، برای رفتن به خط التماس میکنند و سعیشان این است که از هم سبقت بگیرند. بنای ما اصلاً این نیست که نیروهای ناراضی را به خط بفرستیم.»
سپس از شرایطی که بچهها در خط مقدم داشتند و از نیاز فوری آنها به مهمات، برای آنها گفت. بعد هم بدون اینکه در خواست رفتن از آنها را بکند، گفت: «انشاءالله سعی میکنیم بار کامیون هایتان را همینجا خالی کنیم.»
رانندهها، بیش از آنکه حواسشان به جمعیت و هم همه آنها باشد، خیره به کاوه نگاه میکردند و به حرفهایش گوش میدادند. از چهره و طرز نگاهشان معلوم بود که صحبتهای کاوه روی آنها تأثیر گذاشته است.
کاوه، وقتی ازدحام بچهها رادید، گفت: «بهتره بریم دفتر، بقیه ی حرفها را آنجا به هم میزنیم.»
آنها راه افتادند طرف ساختمان فرماندهی. در حال رفتن، به نیروهای کم سن و سال که چشمشان میافتاد، با نوعی خجالت نگاه میکردند. به هر حال، به اتاق محمود رفتند.
نیم ساعت بیشتر نگذشت که جلسه کاوه با آنها تمام شد و بیرون آمدند. خیلی عجیب بود. بعضی داشتند گریه میکردند!
نمیدانم کاوه به آنها چه گفته بود که از این رو به آنرو شده بودند. همان روز، کامیونهای پر از مهمات را به منطقه عملیاتی رساندند. (۴۱)
با داستان راستان مرا متوجه کرد
شهید حسین جوانان
دیشب در خانه ماند، با دختر خالهام صحبت میکردیم. گفتم ما در یک اتاق دوازده متری بدون فرش روی زمین زندگی میکنیم، امّا شغل مان قالی بافی است. او خندید و گفت:
- خوب، کوزهگر از کوزه ی شکسته آب میخورد! بعد از رفتن آنها، حسین کتاب داستان راستان را آورد و گفت:
- داستان هشتاد و پنج کتاب را بخوان. صبح در کارگاه در موردش صحبت میکنیم.
اسم داستان «شکایت از زندگی» است.
این حسین است که بسته ی ناهار را از دست من میگیرد. نخها را مرتب میکنم. کتاب داستان راستان را روی نیمکت چوبی میبیند و میپرسد:
- خانم، داستان را خواندی؟
بله خواندم. داستان مفضل بن قیس است. او زندگی سختی دارد؛ فقیر و تنگدست است. در حضور امام صادق (علیه السلام) از مشکلات زندگی خود صحبت میکند. از امام میخواهد که برای او دعا کنم تا از این وضع خلاص شود. امام صادق (علیه السلام) مبلغی پول به او میدهد. مفضل میگوید که برای گرفتن پول نیامده است.
حضرت میفرمایند:
- بسیار خوب، دعا هم میکنم امّا مهمتر از دعا این است که هرگز سختیهای زندگی خود را برای دیگران بازگو نکنی. آنها تو را در نبرد زندگی یک شکست خورده فرض میکند و در نظرشان کوچک میشوی و شخصیت و احترامت از بین میرود.
میدانید! کارهای حسین روی حساب و کتاب است و هر یک حکمت و دلیلی دارد. حتی این خندهای که الان صورتش را قشنگتر از قبل کرده است. مطمئنم او دیشب حرفهای من را شنیدهاند و این داستان را از روی قصد انتخاب کرده است. (۴۲)
سعی کنید از راهای بهتری استفاده کنید
شهید جلال الدّین موفّق یامی
آن شب پاسبخش بودم. یکی از نگهبانها تأخیر کرده بود. مسؤول نگهبانی آن شب به من اعلام کرد که: اگر تا یک ربع دیگر نگهبانت نیامد، یک تیر هوایی شلیک میکنم. بعد از ۱۵ دقیقه گلوله را شلیک کرد.
وقتی جلال الدین متوجه صدای گلوله شد، موضوع را از ما سؤال کرد. گفتیم: «این تیر هوایی به خاطر این است که یک نفر به عهدش وفا نکرده و بی نظمی کرده است.»
او گفت: «اشکال ندارد. تا زمانی که نگهبان بیاید من بجایش شلیک میدهم؛ ولی سعی کنید بعد از این از راه و رفتارهای پسندیده تری استفاده کنید.» (۴۳)
مگر نمیدانید غیبت گناه کبیره است
شهید انوشیروان رضایی فاضل
یک روز با خواهرانم نشسته بودیم و درباره ی همسایهها صحبت میکردیم. انوشیروان وارد شد و صحبت ما را شنید. با ناراحتی و با جدّیت گفت: «دو کلمه از خودتان بگویید، چرا از مردم حرف میزنید؟ دیگر نبینم پشت سر کسی صحبت کنید، مگر شما نمیدانید این کار غیبت و از گناهان کبیره است.» (۴۴)
با نوار و کتاب تذکر میداد
شهید محمد طاهر (محمد علی) رثایی
تذکر نمیداد. نوارهایی سخنرانی اصول عقاید و اخلاق استاد مظاهری را گرفته بود؛ چیزهایی هم نوشته بود.
اگر خطایی از نیروی وظیفه سر میزد، جزوهها را میداد به او. میگفت: «اینها را بخوان، چند تا سؤال از آن طرح کن.»
بین رسمیها هم اگر مشکلی در اخلاق و رفتار کسی میدید، به بهانه یی نواری را که در مورد همان موضوع بود میداد به طرف. میگفت: «این نوار جالبیه! حتماً ببر گوش بده.»
میگفت: «این طوری بچهها خجالت زده نمیشوند، رفتارشان را هم حتماً اصلاح میکنند.» (۴۵)
قدرت اسلام را به رخ ضد انقلاب کشید
شهید محمد طاهر (محمد علی) رثایی
اوج درگیریهایی منافقین بود. بجنورد معروف شده بود به پاریس کوچولو. دستور دادند با لباس نظامی تو شهر نگردید. آنقدر پافشاری کرد تا موافقت کردند. ساعت ۶ صبح هر روز۱۲۰۰ نفر نیرو با آرایش نظامی دور شهر میدویدند. ورزش صبحگاهی را هم در میدان اصلی شهر انجام میدادند.
میآمد می ایستاد جلوی صف، شعار میداد «روح من خمینی، بتشکنی خمینی». بچهها هم همانطور که ورزش میکردند، تکرار میکردند. آخر سر هم برای سلامتی امام (ره) دعا میکرد.
همانطور شد که خودش میگفت. منافقها آنقدر ترسیده بودند که تا مدتی سر و کله شان آن طرف پیدا نشد. (۴۶)
کاری کن تا خدا از تو راضی باشد
شهید حمزه چوبین
شغل خبازی اش را دوست داشت. چرا که وی معتقد بود در این شغل بهتر میشود به خلق خدا خدمت کرد. مدتی شاگردش بودم و در کنار وی کار میکردم.
یک روز گفت: «محمد رضا! کاری کن تا مشتریها از ما راضی باشد تا خدا هم لطفش شامل حال ما شود. یادت باشد فقط به خاطر پول کار نکن. اول فکر کن که آیا خودت از کارت راضی هستی؟ اگر از کارت راضی بودی معلوم میشود خدا هم از تو راضی خواهد بود.» (۴۷)
منابع
۱- ابو فاضل: مهرداد سید علیرضا – نشر ستارهها – ۱۳۸۶
۲- آشنا با موج: فردی امیر حسین- نشر کنگره ی بزرگ داشت سرداران شهید سپاه – ۱۳۷۶
۳- افلاکی خاکی: متقی تقی – دبیر خانه کنگره بزرگ داشت سرلشکر پاسدار شهید مهدی زین الدین – ۱۳۷۳
۴- تا اوج آسمان: عربلو احمد – نشر کنگره بزرگ داشت سرداران شهید سپاه و ۳۶ هزار شهید استان تهران – کمیته ی انتشارات – ۱۳۷۶
۵- تا بهشت: فرهمند راد (ماروسی) براتعلی – کنگره بزرگ داشت سرداران شهید و ۲۳ هزار شهید استان خراسان و نشر سخن گستر- ۱۳۸۴
۶- حاج یونس: ناصری محمدی – نشر لشکر ۴۱ ثارالله – ۱۳۷۶
۷- حماسه کاوه: صدوقی حمیدرضا – نشر کنگره بزرگ داشت سرداران شهید و ۲۳ هزار شهید استان خراسان و نشر سنبله – ۱۳۸۳
۸- حماسه سازان عصر امام خمینی (ره): مجمع مقالات کنگره سرداران شهید سپاه و ۳۶ هزار شهید استان تهران – مؤسسه ی حفظ و نشر آثار سرداران شهید سپاه – ۱۳۷۷
۹- در انتظار آن لحظه: بایرامی محمد – لشکر ۴۱ ثارالله – ۱۳۷۶
۱۰- در میان آتش: فراهانی مهدی – معاونت امور مطبوعاتی و تبلیغاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با همکاری کمیته انتشارات کنگره بزرگ داشت سرداران شهید استان تهران – ۱۳۷۶
۱۱- دل دریایی: بهشتی الهه – لشکر ۴۱ ثارالله – ۱۳۷۶
۱۲- دلتنگی: شجاعی محمد – نشر ستارهها – ۱۳۸۶
۱۳- رد پای عشق: فرهمند را (ماروسی) براتعلی- کنگره ی بزرگ داشت سرداران شهید و بیست و سه هزار شهید استان خراسان و نشر سخن گستر – ۱۳۸۴
۱۴- ستارهای در ز مین: پرویز محسن - کنگره بزرگ داشت سرداران شهید سپاه و ۳۶ هزار شهید استان تهران – کمیته ی انتشارات – ۱۳۷۶
۱۵- سردار خیبر: فراهانی مهدی – معاونت امور مطبوعاتی و تبلیغاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با همکاری کمیته ی انتشارات کنگره ی بزرگ داشت سرداران شهید استان تهران – ۱۳۷۶
۱۶- سلام سردار: داوری حمید – نشر شاهد – ۱۳۷۹
۱۷- صبح پر کشیده: کمیته ی تألیف و تدوین – نشر کنگره ی سرداران و چهارده هزار شهید استان فارس – ۱۳۸۰
۱۸- عشق در ساعت ۹:۱۰: غلامی پروانه – نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران و ۳۷۰۰ شهید استان یزد
۱۹- کاش ما هم ... : یغمایی تکتم – نشر ستارهها – ۱۳۸۵
۲۰- لبخند ماندگار: قربانی محمدعلی – نشر لشکر ۴۱ ثارالله – ۱۳۷۶
۲۱- مثل علی، مثل فاطمه: محمدی پاشاک محمدرضا – لشکر ۴۱ ثارالله – ۱۳۷۶
۲۲- مجروح جنگی: صائب سارا – نشر ستارهها – ۱۳۸۵
۲۳- معبر: لشکر ۱۴ امام حسین (علیه السلام) – ۱۳۷۵
۲۴- نسیم صبح: اسلامی پور غلام عباس – نشر ندای مهر آفرین – ۱۳۷۹
۲۵- همدم یاد شما: محّمدی پاشاک محمدرضا – کنگره ی بزرگداشت سرداران شهید سپاه و ۳۶ هزار شهید استان تهران – کمیته ی انتشارات – ۱۳۷۶
پینوشتها
۱- آشنا با موج، صص ۱۸–۱۷
۲- آشنا با موج، صص ۵۶–۵۵
۳- آشنا با موج، ص ۸۷
۴- لبخند ماندگار، صص ۳۵–۳۴
۵- تا اوج آسمان، ص ۶۸
۶- حاج یونس، صص ۴۲–۴۱
۷- نسیم صبح، ص ۱۲۰
۸- عشق در ساعت ۹:۱۰، ص ۱۲۱
۹- معبر، ص ۸۶
۱۰- مثل علی، مثل فاطمه، ص ۹۶
۱۱- مثل علی، مثل فاطمه، صص ۱۶۷–۱۶۵
۱۲- مثل علی، مثل فاطمه، صص ۱۶۸–۱۶۷
۱۳- مثل علی، مثل فاطمه، ص ۱۶۹
۱۴- حماسه سازان عصر امام خمینی (ره)، ص ۶۳
۱۵- حماسه سازان عصر امام خمینی (ره)، صص ۱۲۰–۱۱۹
۱۶- مثل علی، مثل فاطمه، صص ۹۸–۹۷
۱۷- صبح پر کشیده، ص ۶۴
۱۸- افلاکی خاکی، ص ۲۰
۱۹- افلاکی خاکی، ص ۸۷
۲۰- افلاکی خاکی، صص ۱۱۹–۱۱۸
۲۱- افلاکی خاکی، ص ۱۲۴
۲۲- سردار خیبر، صص ۱۲۷–۱۲۶
۲۳- سردار خیبر، صص ۱۴۵–۱۴۴
۲۴- سردار خیبر، صص ۱۶۳–۱۶۲
۲۵- در میان آتش، صص ۸۷–۸۶
۲۶- همدم یاد شما، صص ۱۴–۱۳
۲۷- ستارهای در زمین، ص ۱۲۴
۲۸- سلام سردار، صص ۳۸–۳۷
۲۹- سلام سردار، ص ۴۸
۳۰- سلام سردار، صص ۵۱–۵۰
۳۱- در انتظار آن لحظه، صص ۹۰–۸۹
۳۲- دل دریایی، صص ۳۵–۳۳
۳۳- دل دریایی، ص ۴۲
۳۴- دل دریایی، ص ۵۰
۳۵- دل دریایی، صص ۵۷–۵۶
۳۶- دل دریایی، ص ۶۸
۳۷- دل دریایی، صص ۷۱–۷۰
۳۸- دل دریایی، صص ۷۳–۷۲
۳۹- ابو فاضل، صص ۵۱–۴۸
۴۰- مجروح جنگی، صص ۵۹–۵۶
۴۱- حماسه کاوه، صص ۱۶۷–۱۶۵
۴۲- دل تنگی، صص ۱۶–۱۴
۴۳- رد پای عشق، ص ۵۹
۴۴- رد پای عشق، ص ۸۵
۴۵- کاش ما هم ... ، ص ۱۰
۴۶- کاش ما هم... ، ص ۱۶
۴۷- تا بهشت، ص ۱۱۴







