کتابخانه:کیش پارسایان
|
| |
| تدوین | پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه (زیرنظر علی اکبر رشاد) |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | دانش و اندیشه معاصر |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۰ |
| قطع | رقعي |
| شابک | ۹۶۴-۷۳۲۹-۴۰-۷ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ دفتر اول : پیام پارسایی
- ۳ دفتر دوم : صفات مؤ منان
- ۴ پانویس
مقدمه
هجم بهم العلم علی حقیقه البصیره ، و باشروا روح الیقین ، واستلانوا ما استعوره المترفون ، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون ، و صحبو الدنیا بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلی . . .[۱]
وجود پر برکت استاد فرهیخته ما ، فقیه عارف آیت الله مجتبی تهرانی - دام ظله - همچون کوهسارانی است که بر دامنههای نشاطانگیز و طراوت خیز آن ، چشمه ساران زلالی جاری است که شریعه انبوه دلهای تشنه ی معرفت و آبشخور خیل جانهای شیفته و شائق سلوک الهی است .
سالهاست کرسی دروس فقه و اصول استاد ، رکن و رکین سطوح عالی حوزه علمیه
تهران و مجمع فضلای مجد و مستعد ام القرای انقلاب اسلامی است ، هر صبحدم طلاب تشنه جان در محضر دروس استاد ، حاضر و سیراب از آن خارج میشوند .[۲]
جلسات نورانی دروس تفسیر استاد نیز ، جوانان تحصیل کرده و مشتاق معارف قرآن را کهربا گونه به دور خود گرد آورده است ؛ همچنین از دیرباز ، محفل اشراقی دروس اخلاق و عرفان معظم له ، کانون تجمع طالبان طهارت و معرفت است و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس[۳]سالهای سال است که هزاران جوان از سرچشمه ی صافی تعلیمات شرقانی استاد سیراب و سرشار میشوند و انفاس قدسی و مواعظ بالغه او ، بر نفوس مستعد و قلوب معد به گونهای شگرف تاءثیر قرار میگذارد و آنها را تزکیه میسازد .
ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او الق السمع و هو شهید[۴]چرا که استاد خود تندیس پارسایی و تجسم ساده زیستی و مظهر فروتنی و نفسانیت ستیزی است .
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
که سرفرازی عالم در این کله دانست
بر آستانه میخانه هر که یافت رهی
ز فیض جام جم اسرار خانقه دانست
استاد از شاگردان برجسته حضرت امام خمینی - سلام الله علیه - و از یادگاران ملکوتی آن بزرگوار و از ساقههای آن طوبای طیبه به شمار میرود که بر اثر الفت و مؤ انست بسیار با آن حضرت ، در شخصیت فقهی ، اخلاقی و عرفانی او فانی شده است . توتی اکلها کل حین باذن ربها[۵]؛ هم از این روست که خوشه چینان محضرتعلیم و تربیتش ، از او رایحه روح خدا را به دماغ دل میشوند . اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه[۶]
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
دروس معنوی استاد ، اخلاق نظری متعارف نیست و قرابتی با اخلاق فلسفی و یونانی ندارد . تعلیمات او با عرفان مسلکی نیز نسبتی ندارد ؛ دروس استاد آمیزهای از اخلاق نبوی و عرفان علوی است که با آیات و روایات آمیخته و از جویبار لسان او در کام تشنه طالبان سلوک الی الله فرو میریزد .
فطوبی لهم ثم طوبی لهم
هنیئا لارباب النعیم نعیمهم
مجموعه مباحث چندین ساله اخلاق و عرفان معظم له ، از یکهزار و هشتصد درس افزون گشته است . استاد از سر لطف و حسن ظن ، این ذخیره گرانبها را به این بی بضاعت وا گذار فرمودند ؛ بنده نیز از برخی دوستانم تقاضا کردم تا طبق برنامه و طرحی که تنظیم و ارائه شد ، دروس را از نوار پیاده کنند و به نگارش و آماده ساختن آنها جهت نشر اهتمام ورزند و اکنون ، این مباحث بر حسب موضوع به شکل رسالههایی مستقل سامان یافته است و به تدریج ویراسته شده و در دسترس علاقمندان مباحث معرفتی و اخلاقی قرار میگیرد . مجموعه این سلسله نورانی به دو بخش : سیرو سلوک و اخلاق اسلامی تقسیم میشود که در حال حاضر بخش سیرو سلوک آماده و عرضه میشود از حضرت منان توفیق عرضه بخش اخلاق را نیز مثئلت دارم .
بر اصحاب ذوق و معرفت روشن است
که عرفا در عدد و ترتیب منازل سلوک متفق القول نیستند : برخی یک ، برخی دو ، بعضی سه ، برخی دیگر هفت ، بعضی هفتاد و کسانی یکصد منزل برشمردهاند و بعضی تا هزار و حتی هفتاد هزار نیز ادعا کردهاند :
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کز صد هزار منزل بیش است در بدایت
البته غالبا این راه از یقظه آغاز و به وحدت منتهی دانستهاند ، بی گمان بسیاری از نظرات با هم قابل جمع هستند هر چند راههای سلوک و وصال به شمار آفریدگان است ، (الطرق الی الله بعدد انفاس الخلاق )[۷]
استاد در بیان منازل السالکین نخست از اوصاف الاشراف اثر گرانسنگ خواجه طوسی - رضوان الله علیه - پیروی کردهاند . خواجه منازل سلوک را در سی و یک منزه خلاصه کرده از که از ایمان آغاز و با توحید پایان میپذیرد . اما در ادامه بحث ، بنا را بر تکمیل مباحث به رویه منازل السائرین نهادند ، لهذا این مجموعه نیز بر اساس یکصد منزل تدوین و ارائه میشود . و طبعا سیر عناوین سلسله به ترتیب زیر خواهد بود :
۱ . یقظه ۲ . توبه ۳ . محاسبه ۴ . انابه ۵ . تفکر ۶ . تذکر ۷ . اعتصام ۸ . فرار۹ . ریاضت ۱۰ . سماع ۱۱ . حزن ۱۲ . خوف ۱۳ . اشفاق ۱۴ . خشوع ۱۵اخبات ۱۶ . زهد ۱۷ . ورع ۱۸ . تبتل ۱۹ . رجاء ۲۰ . رغبت ۲۱ . رعایت ۲۲ . مراقبت ۲۳ . حرمت ۲۴ . اخلاص
۲۵ . تهذیب ۲۶ . استقامت ۲۷ . توکل ۲۸ . تفویض ۲۹ . ثقه ۳۰ . تسلیم ۳۱ . صبر۳۲ . رضا ۳۳ . شکر ۳۴ . حیاء ۳۵ . صدق ۳۶ . ایثار۳۷ . خلق ۳۸ . تواضع ۳۹ . فتوت ۴۰ . انبساط۴۱ . قصد ۴۲ . عزم ۴۳ . اراده ۴۴ . ادب ۴۵ . یقین ۴۶ . انس ۴۷ . ذکر۴۸ . فقر ۴۹ . غنا ۵۰ . مقام مراد۵۱ . احسان ۵۲ . علم ۵۳ . حکمت ۵۴ . بصیرت ۵۵ . فراست ۵۶ . تعظیم ۵۷ . الهام ۵۸ . سکینه ۵۹ . طماءنینه ۶۰ . همت ۶۱ . محبت ۶۲ . غیرت ۶۳ . شوق ۶۴ . قلق ۶۵ . عطش ۶۶ . وجد۶۷ . هیمان ۶۹ . برق ۷۰ . ذوق ۷۱ . لحظ ۷۲ . وقت ۷۳ . صفا ۷۴ . سرور۷۵ . سر ۷۶ . نفس ۷۷ . غربت ۷۸ . غرق ۷۹ . غیبت ۸۰ . تمکن ۸۱ . مکاشفه ۸۲ . مشاهده ۸۳ . معاینه ۸۴ . حیات ۸۵ . قبض ۸۶ . بسط۸۷ . سکر۸۸ . صحو ۸۹ . اتصال ۹۰ . انصال ۹۱ . معرفت ۹۲ . فنا ۹۳ . بقا۹۴ . تحقیق ۹۵ . تلبیس ۹۶ . وجود۹۷ . تجرید۹۸ . تفرید ۹۹ . جمع ۱۰۰ . توحید .
در خور یاد آوری است :
۱ . پیش از انتشار دفاتر حاوی منازل نخست دو دفتر : یکی با نام در آمدی بر سیرو سلوک که حاوی درسهای استاد در زمینه مبادی و مقدمات مباحث معرفتی است و دیگری با نام کیش پارسایان که شامل بحثهایی در باب ایمان و صفات مؤ منان است آماده باشد تا به عنوان مدخلی بر این مجموعه مینوی و پیش از عناوین بالا ، در دسترس علاقه مندان قرار گیرد . که - به شکر خدا - این دو دفتر به طور مکرر به محض انتشار ، کمیاب شد و اکنون ، به عنوان بار چهارم تجدید چاپ میشود ، و دفتر دوم رسالهای ست که هم اکنون آن را پیش رو دارید .
این دفتر مشتمل بر سه بخش است با عنوانهای :
۱- ایمان ؛ ۲- صفات مؤ منان ؛ ۳- پیام پارسایی .
در بخش نخست ، امهات مسائل ایمان ، همچون : ماهیت ، مراتب ، عوامل کاهش و افزایش ، و آثاری فردی و اجتماعی ایمان بررسی شده است .
در بخش دوم ، صفات و حالات مؤ منان به استناد آیات و روایات ، بررسی و طبقه بندی شده است .
بخش سوم ، به شرح و تفسیر خطبه همام روایت منقول در اصول کافی اختصاص یافته است و حقا حاوی بحثهای روح بخش و دلپذیری است .
۲- در تنظیم مطالب این مجموعه ، از جمله این رساله اگر چیزی از محتوای القائات استاد کاسته نشده باشد بر آن افزوده نگردیده است ، لذا آنچه حسن در این دفترها مشاهده شود از آن استاد است و هر چه عیب در آنها ملاحظه گردد به بنده و همکارانم باز میگردد و از اخوان الصفا ، به ویژه شاگردان و ارادتمندان استاد ، مخلصانه تقاضا میکنم از تذکر خالصانه کاستیها و ارائه راهنماییهای سازنده جهت تکمیل این مجموعه ارجمند دریغ نفرمایند .
وفقه اللهم و ایانا لما تحب و ترضی و اهدنا الی السداد فانک خیر موفق و هاد .
اقل الطلبه علی اکبر رشاد
تهران ۴/۹/۷۶ - ۲۴ رجب ۱۴۱۸
دفتر اول : پیام پارسایی
فصل نخست : ماهیت ایمان
ایمان ، تعلق قلبی است . در روایات از ایمان ، به ما وقرفی القلب یعنی آنچه در دل جایگزین میشود ، تعبیر شده است . پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به امیرالمؤ منین علیه السلام فرمودند :
بنویس . عرض کردند . چه بنویسم . فرمودند :
بسم الله الرحمن الرحیم . الایمان ما وقر فی القلوب و صدقته الاعمال[۸]
ایمان چیزی است که در قلوب جای میگیرد و اعمال آدمی ملاک درستی آن است .
امام رضا علیه السلام در روایتی از ایمان به عقد قلبی تعبیر فرمودهاند :
الایمان عقد بالقلب[۹]
ایمان بر خلاف اسلام که امری زبانی است ، به دل مربوط است .
امام صادق علیه السلام فرمودهاند :
ملعون ملعون من قال : الایمان قول بلا عمل[۱۰]
نفرین ، نفرین بر کسی که بگوید ایمان فقط قول است و با عمل ارتباط ندارد .
بخشی از روایات ، ایمان را عبارت از عمل دانستهاند ، چنانکه فرمودهاند :
الایمان عمل کله[۱۱]
همه ایمان عمل است .
در خود ذکر است که مراد از عمل در این روایات عمل جوارحی ظاهری نیست ، بل هر یک از اعضای ظاهری و قوای باطنی ، عملی متناسب با خود دارد و ایمان که امری قلبی است ، عمل دل است .
در روایتی محمدبن مسلم از امام صادق علیه السلام روایت کرده که از امام علیه السلام درباره ایمان سؤ ال کردم فرمودند :
شهاده لااله الا الله و الاقرار بما جاء من عندالله و ما استقر فی القلوب من التصدیق بذلک قال : قلت : الشهاده الیست عملا ؟ قال بلی . قلت : العمل من الایمان ؟ قال : نعم .
الایمان لایکون الا بعمل و العمل منه و لایثبت الایمان الا بعمل[۱۲]
گواهی به واحدانیت حق و اقرار به وحی الهی نبوت و آنچه از تصدیق به این حقایق در دل مستقر میگردد . گفتم : آیا شهادت خودش عمل نیست ؟ فرمودند : بلی ، شهادت از اعمال زبان است . گفتم : آیا عمل عم از ایمان است ؟ فرمودند : بلی ، ایمان تحقق نمییابد مگر به عمل و عمل ناشی از ایمان است و ایمان جز به عمل ثابت نمیماند .
در این روایت نکات شریف بسیاری است . از جمله این که وقتی ایمان در خارج تحقق یافت ، سراسر ، عمل است . ابتدا پیوند قلبی و عمل دل پدید میآید . سپس زبان که ترجمان دل است به حرکت در میآید ، آنگاه اعضا و جوارح دیگر متناسب با آن پیوند به کار میافتند .
اعمالی خارجی انسان ، لازمه وجودی ایمان است . عمل ، جزو ماهیت ایمان نیست ، همان گونه که شیرینی از اجزای ماهیت عسل نیست اما هر جا عسل باشد ، شیرینی از آن انفکاک ناپذیر است ، بنابر این اعمالی همچون نماز ، روزه و حج جزو ایمان نیست ، اما آنگاه که ایمان تحقق یافت ، اینها مناسک لازمه وجودی آن به شمار میروند .
راوی از امام صادق علیه السلام سؤ ال کرد :
ای دانشمند ، مرا از بهترین اعمال در نزد خدا آگاه ساز .
حضرت فرمودند :
و ما لایقبل الله شیئا الا به
آن چیزی است که خداوند هیچ عملی را نمیپذیرد مگر به سبب او گفتم : آن چیست ؟ فرمود :
الایمان بالله الذی لا اله الا هو ، اءعلی الاعمال درجه و اشرفها منزله و اشناها حظا .[۱۳]
ایمان به خدایی است که هیچ معبودی جز او نیست . ایمان به خدا بالاترین اعمال است از حیث درجه ، و شریفترین کارهاست از لحاظ جایگاه و برترین علمهاست از نظر حظ و بهره .
گفتم : آیا به من میفرمایید : که ایمان قول همراه با عمل است یا قول بدون عمل است ؟
فرمودند :الایمان عمل کله
ایمان یکپارچه عمل است .
در برخی روایات ، ایمان را امری مرکب دانستهاند که عمل جزو آن است . مرحوم مجلسی در بحارالانوار بابی گشوده است با عنوان : ان العمل جزء الایمان اما همان طور که گفته شد . عمل لازمه وجودی ایمان است نه جزء حقیقت آن .
امام هشتم علیه السلام به نقل آبای گرامیشان از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل کردهاند :
الایمان معرفه بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالارکان[۱۴]
ایمان معرفت قلبی و اعتراف زبانی و عمل جوارحی است .
در روایت دیگری از امام رضا علیه السلام ابوالصلت هروی از ایمان پرسش نموده است . حضرت فرمودهاند :
الایمان عقد بالقلب باللسان و عمل بالجوارح ، لایکون الایمان الا هکذا[۱۵]
ایمان گره قلبی و گفتار زبانی و عمل جوارحی است و غیراز این ایمان نیست .
در روایتی دیگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز درباره ایمان ، نظیر همین تعبیر را فرمودهاند :
الایمان اقرار باللسان و معرفه بالقلب بالارکان[۱۶]
ایمان ، اقرار به زبان و شناخت به قلب و عمل به جوارح است .
مجموعه این روایات حاکی از آن است که ایمان وقتی پدید آمد ، لازمه اش اعتراف زبانی و عمل جوارحی است . آیه شریفه قرآن نیز به این مطلب تصریح کرده است :
قلت الاعراف امنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا[۱۷]
اعراب گفتند ایمان آوردیم بگو ایمان نیاوردهاید ولی بگوئید اسلام آوردیم .
از آنچه گذشت ، چند نتیجه حاصل میشود :
۱ . اسلام ظاهری ، امکان سازش با کفر باطنی دارد . ممکن است کسی به وحدانیت حق تعالی و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شهادت دهد ، حتی اقرار به امامت علی علیه السلام داشته باشد اما در باطن کافر باشد . منافقین از این دستهاند . چنانکه در سوره منافقین میفرماید :
بسم الله الرحمن الرحیم اذا جاءک المنافقون . قالوا : نشهد انک لرسول الله ، والله یعلم انک لرسوله ، والله یشهد ان المنافقین لکاذبون[۱۸]
فصل دوم : مراتب ایمان و کفر
تعبیرات قرآن درباره ایمان و کفر
۱ . نور و ظلمت
ایمان نوری از انوار الهی است که بر قلب مؤ من میتابد . این نور در لسان حکما ، اسامی مختلف یافته است . برخی عقل بالفعل گفتهاند . اما حقیقت همه اصطلاحات به ملکهای باز میگردد که دل را نورانی میکند .
الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات[۱۹]
خدا سرپرست مؤ منان است ، ایشان را از تاریکیها به روشنایی میبرد ، اما آنان که کافر شدهاند طاغوت سرپرستشان است که آنها را از روشنایی به تاریکیها میبرد .
حق تعالی ، در این آیه ، از کفر به ظلمت تعبیر میکند ، چون در حقیقت ظلمت حجابی است که مانع از رؤ یت میگردد و از ایمان نیز به نور تعبیر میکند چون ایمان ظاهر و مظهر است .
۲ . حیات و موت
ایمان ، حیات و زندگی است و کفر موت و مرگ است .
او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها[۲۰]
آیا کسی که مرده بود و او را حیات بخشیدیم و برایش نوری قرار دادیم که در بین خلق با آن نور حرکت کند همانند کسی است که در ظلمات گرفتار آمده است و قادر به خروج از آن نیست ؟
در توصیف منافقین در روز قیامت میفرماید :
یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین امنوا انظرونا نقتبس من نورکم قیل ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا[۲۱]
اهل نفاق به مؤ منان میگویند کمی از نورتان به ما بدهید . گفته میشود به دنیا باز گردید و از آنجا نور طلب کنید .
در برخی آیات خطاب به رسول الله علیه السلام میفرماید : برای هدایت دستهای از کفار تلاش مکن ، زیرا آنها مردهاند و مرده نمیشنود
فانک لاتسمع الموتی[۲۲].
پس تو ای رسول ما این مردم مرده دل را نتوانی سخن حق شنوائی .
و ما انت بمسمع من فی القبور[۲۳]
تو آن کسی را که در گورستان فرو رفته است شنوا نتوانی کرد .
توضیح آنکه آدمی در این نشئه دنیا دو تولد دارد : تولد غیر اختیاری و تولد اختیاری .
تولد اول ، طبیعی و غیر اختیاری است . تولد دوم که اختیاری است ، تولد معنوی و ولادت ملکوتی و ایمان است که در نزد عرفا به ولادت ثانیه یا ثانوی مشهور است . در آیات فوق به همین تولد اشاره شده است . هر حیاتی ، منوط به ولادتی است . تا قبل از ایمان آوردن ، شخص مرده است . آنگاه که ایمان آورد ، تولدی جدید پیدا میکند . تولدی انسانی ، الهی و معنوی که در روایات از آن به روح ایمانی تعبیر کردهاند : تا قبل از ایمان ، روح آدمی حیوانی است ، اما با ولادت معنوی انسان ، روح انسانی در او پدید میآید . از عیسی علیه السلام منقول است :
لن یلج ملکوت السموات من لم یولد مرتین[۲۴]
محال است که شخص به ملکوت آسمانها راه یابد بدون آنکه دو مرتبه متولد شده باشد .
انسان بدون ایمان ، حیوان دو پاست . مستقیم القامهای که در بساط طبیعت میچرد و از آن جهت که در ابتدا زمینه ولادت ملکوتی داشت ، اما آن را ضایع کرد ، از هر حیوانی بدتر است .
اولئک کالانعام بل هم اضل[۲۵]
آنها چون چارپایان و بلکه گمراه ترند :
انواع راههای تحصیل ایمان
علمای بزرگوار شیعه ، سه راه برای تحصیل ایمان پیشنهاد میکنند . مرحوم میرزا جواد
ملکی تبریزی در کتاب اسرار الصلوه در بحث خوف ، وقتی مسئله خوف ناشی از ایمان را مطرح میفرمایند ، به سه نوع یا سه مرتبه ایمان اشاره میکنند .
یک مرتبه از ایمان ، تقلیدی سماعی است . دوم تحقیقی برهانی و سوم شهودی عیانی . دیگران نیز ، از جمله محقق سبزواری ، در منظومه به این سه مرتبه اشاره کردهاند :
۱ . در خصوص ایمان تقلیدی سماعی ، در باب خوف ناشی از ایمان ، مرحوم ملکی در مقام تمثیل میفرمایند : پدر و مادر به کودکی میگویند : فلان جنبنده ، موذی و کشنده است . این اعتقاد در دل بچه نقش میبندد و طریقش شنیدن است . اکثر مردم عوام که با مسائل تحقیقی و برهانی بیگانهاند ، طریق تحصیل ایمانشان تقلیدی سماعی است . در موارد بسیاری ، این ایمان در دل جایگزین و منشاء آثار و برکات خیر میشود . بسیاری از مردم افراد صالحی از اولیا را شناسایی میکنند و آنها را از هر جهت صادق و صالح و وارسته میبینند . رفتار و گفتار آنان در دل این افراد تاءثیر میکند و به معارف الهی باور قلبی میآورند ، اگر چه از اقامه برهان در این مسائل ناتوان باشند .
۲ . طریق تحقیقی برهانی که مخصوص علماست . مرحوم سبزواری در منظومه میفرمایند روایت تفکر ساعه خیر من عباده سبعبن سنه[۲۶]یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است . اختصاص به این دسته از علما و اولیا دارد .
ذکر این نکته
ضروری است که کسانی که از طریق برهان وارد میشوند لزوما اهل ایمان نخواهند شد . چه بسا در استدلال استوار باشند اما اعتقاد به قلبشان رسوخ نکرده باشد ، از این رو آنان ایمان تقلیدی سماعی عوام الناس از این اعتقاد برهانی که اثری بر قلب نگذارده است افضل است . روایتی در موضوع بهشت است که فرمودهاند هفتاد غیر عالم وارد بهشت میشوند ، آنگاه یک عالم قادر به دخول در بهشت خواهد بود معنای این روایت چیست ؟ به نظر میرسد مقصود ، هفتاد مؤ من سماعی در مقابل یک محقق اهل برهان است .
۳ . مومنان شهودی عیانی ایمانشان نه تقلیدی است و نه تحقیقی ، بلکه دیداری و شهودی است . عیانی بدین معنی است که این دسته ، حقایق معنویه ، نظیر توحید ، نبوت ، معاد و جز آن را شهود میکنند . محقق سبزواری این اولیا را به پروانهای تشبیه میکند که داخل آتش میشود و میسوزد و حرارت را با همه وجودش لمس میکند . یا نظیر آهنی که در آتش گداخته شده و بر اثر حرارت دیدگی زیاد ، خود نیز جزیی از آتش و سوزندگی میشود . وضع خواص اولیا چنین است ؛ یعنی معرفتشان به حقایق این گونه است .
در مقایسه میان سه نوع ایمان ، نوع سوم ، اشرف و افضل است . مؤ من اهل شهود میگویند : دیدمش و عاشقش شدم
طرق زدودن حجابهای ایمان
برای وصول به ایمان ابتدا باید حجابهای که مانع از دیدار میگردد بر طرف
شود . البته در هر سه دسته از مؤ منان حجاب هست اما به انحای گونانگون . شهود دیدار است . بنابراین ، برای دیدار ، حجابها باید رفع شود . برطرف شدن حجابها به سه نحو متصور است .
۱ . در هنگام مرگ حجابها بر طرف میشود . اما آیا ایمان در هنگام مرگ ارزش دارد ؟ هرگز! مهم این است که انسان بر اثر کوشش و ریاضات شرعیه حجابها را بر طرف کند .
۲ . انسان با عمل به دستورهای شرعی ، رذایل را زایل کند و به فضایل آراسته شود . حجابها که از میان میرفت ، شهود تحقق پیدا میکند . بنابراین ، ابتدا از طریق تقلید و استماع ، پیوند قلبی پدید میآید و سپس سیر برهانی تحقیقی پیش میآید و شخص به مرتبه ایمان تحقیقی نایل میشود و بر اثر سلوک عملی و معنوی نیز ایمان شهودی و عیانی حاصل میشود . تا این مرحله جنبه عمومی دارد و برای همه کس مقدور است . حتی شخص میتواند اهل برهان نباشد اما بر اثر تهذیب نفس و تحمل ریاضات شرعیه ، چشم باطنی پیدا کند و آنچه را که به چشم ظاهر دیدنی نیست ، ببیند .
۳ . ممکن است افرادی به لحاظ روحی و قلبی قابلیت شهود حق را داشته باشند ؛ یعنی ، بر اثر ارتباط با یکی از اولیای خاص الهی ، رفع حجاب خدا صورت گیرد . از این نمونهها در تاریخ کم نبودهاند ، اینان همچون آهنی بودهاند که در کنار آتش قرار گرفتهاند و قابلیت اشتغال یافتهاند . از این رو اولیا را به کیمیا تشبیه کردهاند . اولیا ، مس وجودی مستعدین را طلا میکنند . حافظ میگوید :
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
از نمونههای بارز اشخاصی که بر اثر ارتباط با ولی خدا دگرگون شدند و به مرتبه شهود رسیدند زهیر از اصحاب عاشورایی امام حسین علیه السلام است .
در منازل سلوک از انقباض و انبساط بحث میشود . انبساط مخصوص اولیای خداست و در این منزل تصرفاتی در وجود سالک میکنند . امام حسین علیه السلام آنگاه که از مکه حرکت کردند ، در بین راه کوفه توقف فرمودند و متوجه خیمه شخصی شدند .
این خیمه ، جایگاه شخصی عثمانی مسلک بود و اصولا با اهل بیت میانهای نداشت . بر طبق نقل ، تعهد هم داشته که با امام حسین علیه السلام روبرو نشود . راوی میگوید امام حسین علیه السلام درکنار این عثمانی مسلک یهنی زهیر خیمهای بر پا کرد . وی نقل میکند که زهیر در خیمه اش مشغول غذا خوردن بود که پیکی از جانب حسین علیه السلام به در خیمه او آمد . زهیر انسان معنوی است و دارای کاروان و خویشاوندان زیادی بوده است . نماینده حسین علیه السلام رو به زهیر میگوید : یا زهیر اجب اباعبدالله یعنی بیا به سوی حسین علیه السلام .
راوی میگوید : وقتی پیک این جمله را میگفت ، تمام مجلس در سکوت فرو رفت.
لقمه در دهانها خشک شد . کانه علی روسهم الطیر یعنی چنان که پرندهای به سرهایشان نشسته باشد ، از حرکت باز ایستادند . در این هنگام همسر زهیر سکوت را شکست . فرمود : ای زهیر ، برو ببین حسین علیه السلام چه میگوید . زهیر به خیمه امام حسین علیه السلام رفت اما طولی نکشید که چهره زهیر عوض شد . قد اشرق وجهه چهره اش از نورانیت و انبساط میدرخشید . حسین علیه السلام با یک نگاه تمام حجابها را از پیش روی او کنار زد . عثمانی بود ، حسینی شد . وقتی از او حکایت حال را جویا شدند ، گفت : انی عزمت بصحبه الحسین علیه السلام تصمیم گرفتهام که با حسین علیه السلام باشم .
انواع کفر
کفر ، پوشاندن حق و عدم بستگی دل به حقایق معنوی است . منشاء و سبب کفر گوناگون است . ارباب معرفت کفر را بر سه قسم میدانند :
کفر جحود
کفر جحود ، انکار حقایق بر سبیل استکبار نفس و عناد ورزی با حق است . تکبر نفس در پارهای افراد به حدی است که در هر استدلال و تحقیقی ، حقایق را تحقیر میکنند و ناچیز میانگارند . دشمنی نفس با حقایق به حدی است که اجازه خطور ذهنی به حقایق نمیدهد . منشاء این کفر ، تکبر نفس است .
بنابراین ، سخن گفتن درباره معنویات با افراد مبتلا به این حالت با سکوت کردن یکسان است . حالت نفسانیشان مانع و رادع تفکر در حق است . قرآن درباره این قسم از کفر میفرماید :
ان الذین کفروا سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لایومنون[۲۷]
بدرستیکه کسانی که کافر شدند مساوی است برایشان چه انذارشان دهی یا انذارشان ندهی ایمان نمیآورند .
انذار و عدم انذار درباره ایشان یکسان است و قابلیت ایمان ندارند .
کفر نفاق
صاحب این نوع کفر فاقد ایمان قلبی ندارد ، اگر چه زبانی هم به حقایق و عقاید اعتراف کند و اعمال ظاهری عبادی را نیز انجام دهد . عاملی که موجب چنین کفری میشود حب دنیا است . علاقه به مال ، آبرو ، مقام و امور دنیوی از او مسلمانی ریاکار ساخته است . این مرتبه از کفر ، باطنی است اگر چه دارنده آن اقرار ظاهری به اسلام و معارف الهی دارد . این دسته مصداق این آیه شریفه قرآن اند :
و من الناس من یقول امنا بالله و بالیوم الاخره و ما هم بمومنین[۲۸]
و ایشان ایمان آورنده نیستند . برخی از مردم به زبان میگویند ایمان به خدا و روز بازپسین داریم اما دلشان پیوند نخورده است .
اذا جاءک المنافقون قالوا : نشهد انک لرسول الله ، و الله یعلم لرسوله والله یشهد ان المنافقین لکاذبون[۲۹]
و آنگاه که منافقان نزد تو آیند گویند شهادت میدهیم که تو رسول خدایی و خدا میداند که تو رسول اویی و خداوند گواهی میدهد که منافقان دروغ میگویند .
= کفر تعبد
در این مرتبه ، شخص از نظر علمی ، حق را دریافته است اما درک علمی را به مرتبه قلب نرسانده و برهان را به باور تبدیل نکرده است . به تعبیر دیگر باطنا به حقایق اقرار دارد اما ظاهرا انکار میکند . درست در نقطه مقابل منافقین ، قرآن درباره برخورد برخی با نبوت رسول الله صلی الله علیه و آله میفرماید :
فلما جائهم ما عرفوا کفروا به فلعنه الله علی الکافرین[۳۰]
و آنگاه که آن پیامبر آمد و با مشخصات شناختند که همان پیامبر موعود است بر او کافر شدند ، پس خشم و لعنت خدا بر کافران باد .
علمای یهود از تمام خصوصیات بعثت رسول الله صلی الله علیه و آله مطلع بودند و حتی به اطراف یثرب کوچ کرده بودند . اما آنچه را شناختند ، انکار کردند . این کفر ، کفر تعبد است .
الذین اتیناهم الکتاب بعرفونه کما یعرفون ابنائهم[۳۱]
برای آنهایی که کتاب فرستادیم همان گونه که فرزندان خود را میشناختند به پیامبر علم داشتند .
و ان فریقا منهم لیکتمون الحق و هم یعلمون[۳۲]
برخی از ایشان حقق را کتمان میکردند و حال آنکه به آن علم دارند!
تفاوت این کفر نفاق ، ظریف است . اهل معرفت ، ایمان را از مقوله علم نمیشناسند . و اگر برخی بزرگان از ایمان به ادراک قلبی تعبیر کردهاند ، مقصودشان پیوند قلبی است نه ادراک علمی .
اما سبب کفر تعبد چیست ؟ پاسخ این است : دنیای مذموم . علمای یهود میدیدند اگر به حقیقت اعتراف کنند ، تمام دستگاه دنیایی شان تعطیل خواهد شد . از این رو حق را پوشاندند . کفر ورزیدن به معنی پوشاندن است . اینان برای دنیا حقیقت را پوشاندند .
اگر در روایت ، اختلاف میان ایمان و کفر را از مقوله تضاد دانستهاند و نه تناقض ، به جهت اموری است که منشاء کفر و ایمان میشوند . در روایت مشهوری که امام صادق علیه السلام جنود عقل و جهل را شمارش میفرمایند ، ایمان را ضد کفر میدانند . الایمان وضده الکفر[۳۳]، حال آنکه نسبت کفر و ایمان نسبت عدم و وجود است و از نظر منطقی ، این نسبت تقابل تناقض دارد . البته در این روایت ، نظر به پیوند ناشی از کفر و ایمان دارد . پیوند با هواهای نفسانیه و امور دنیویه یا پیوند با حق که نسبت متعلق دو نوع پیوند از نوع تضاد است .
اهل معرفت نیز به چند گونه کفر قائل اند که هیچ یک از نظر فقهی کفر به شمار نمیآید اما در مسلک محبت مراتبی از کفرند . از جمله آنها جهل به امامت است ؛ کسی که امامش را نشناسد ، کافر است .
من مات و لم یعرف امام رمانه مات میته الجاهلیه[۳۴]
کسی بمیرد بی آنکه امام زمانش را شناخته باشد به مرگ جاهلی مرده است .
مرگ جاهلی ، یعنی مرگ کفری ، این افراد از نظر فقهی چه بسا پاک هستند اما به لحاظ باطنی دچار کفر شدهاند .
ضدیت با امام نیز نوعی کفر است . در این مرتبه ، شخص مطیع اوامر امام معصوم نیست . در مرتبه اول به مقام امام علیه السلام جاهل بود و چون نمیشناخت پیوند قلبی با امامت نداشت . اما در این مرتبه از کفر ، میشناسد و تخلف میورزد .
کسانی که خود را اهل ولایت میدانند اما در عمل ، متهورانه از دستورهای شریعت تخلف میکنند ، از نظر اهل سلوک کافرند . کسانی در وادی امامت و ولایت میتوانند گام بردارند که امام شناس و مطیع امام باشند . مؤ من اهل ولایت آنچه طلب میکند ، رضای ولی است و همه زندگی برای وی ، در برابر رضای اولیا و اطاعت از آنان جنبه ابزاری دارد .
فصل سوم : عوامل کاهش و افزایش ایمان
از آنجا که ایمان مراتب و درجاتی دارد ، پس میتواند به کمال برسد یا نقصان یابد . آیات و روایات بسیاری بر این نکته تاءکید میورزند . ایمان حقیقتی است دارای مراتب و هم مقول به تشکیک و ما به الامتیاز آن عین مابه الاشتراک آن است . خداوند در قصه حضرت ابراهیم علیه السلام در خواست ابراهیم برای افزایش ایمان را نقل میکند . آنگاه که ابراهیم علیه السلام از خداوند درخواست کیفیت زنده شدن مردگان را میکند ، از ساحت ربوبی پاسخ میشنود : اولم تؤ من آیا ایمان نداری ؟ ابراهیم میگوید بلی ولکن لیطمئن قلبی[۳۵]آری ایمان دارم اما میخواهم به مقام اطمینان نائل شوم . یعنی ابراهیم مرتبه بالاتری از ایمان را تقاضا میکند .
چند تذکر
قبل از ورود به بحث پرفایده عوامل تضعیف و افزایش ایمان ، ذکر چند نکته ضروری است .
۱ . خداوند همه آدمیان ، از انبیا تا ملحدان ، را دعوت به ایمان فرموده و در این دعوت تبعیض روا ندانسته است . این امر از مسلمات دین است .
۲ . هر کس به وادی ایمان قدم گذارد ، تاءیید الهی با اوست . در سوره مجادله در این زمینه آمده است .
لاتجد قوما یومنون بالله و الیوم الاخر یوادون من حادالله و رسوله ولو کانوا اباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه[۳۶]
نمییابی که گروهی ایمان به خدا و معاد پیدا کرده باشند ، آنگاه با کسانی که با خدا و رسولش دشمنی میورزند ، دوستی کنند اگر چه این دشمنان ، پدران ایشان یا فرزندان ایشان یا برادران ایشان یا خویشاوندان آنها باشند آنان کسانی هستند که ایمان در قلوبشان نگاشته شده است و آنها با روحی از جانب خداوند مورد تاءیید قرار گرفتهاند.
کلمه منه در این آیه یعنی از ناحیه حق . دو احتمال در معنای این تاءیید هست . ظاهر آیه این است که مومن برای داشتن روحی از ناحیه حق تعالی تاءیید میشود . یعنی هر کس ایمان آورد حق تعالی جان تازهای به او میبخشد .
مسلم و غیر مسلم از نظر روح حیوانی مساویند اما ایمان حیات دیگری به مسلمان میدهد . چنانکه در آیه دیگری به همین معنی تصریح شده است :
من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤ من فلنحیینه حیاه طیبه[۳۷]
هر کس عمل صالح کند چه مرد و چه زن ، در حالی که توام با ایمان باشد او را به حیات طیبه و گوارایی زندگی خواهیم بخشید .
این همان تاءیید الهی است . اما اگر ضمیر در منه را به ایمان بازگردانیم معنا باز هم درست است . یعنی ، حق تعالی روحی از سنخ ایمان ، به ایمان آوردگان میبخشد .
در روایت مفصلی ، اصبغ بن نباته از علی علیه السلام نقل کرده است : خداوند در قرآن افراد بشر را به چند گروه تقسیم کرده است :
۱- سابقون ، ۲- اصحاب یمین ، ۳- اصحاب شمال . سپس حضرت هر یک از این گروهها را معرفی میکنند ، درباره سابقون میفرمایند :
فاما ما ذکر من امر السابقین فانهم انبیاء مرسلون و غیر مرسلین
پس آنچه ذکر شد از امر سابقین پس ایشان انبیاء مرسل و غیر مرسل هستند .
جعل الله فیهم خمسه ارواح : روح القدس و روح الایمان و روح القوه و روح الشهوه و روح البدن .
خداوند تعالی برای آنان پنج روح قرار داده است : روح القدس ، روح ایمان ، روح فوت ، روح شهوت و روح بدن .
روح القدس عبارت از عقل فعالی است که اتصال به مبداء غیبی پیدا میکند .
سپس درباره اصحاب یمین میفرمایند که این دسته از مؤ منان حقیقی هستند :
اصحاب المیمنه و هم المؤ منون حقا باعیانهم جعل الله فیهم اربعه ارواح روح الایمان و روح القوه و روح الشهوه و روح البدن[۳۸]
در این گروه خدا چهار روح قرار داده است : روح ایمان ، روح قوت ، روح شهوت و روح بدن .
به اصحاب شمال که میرسند می فرمایند ، اینان سه روح دارند . روح قوت ، روح شهوت و روح بدن .
ایدهم بروح منه که در آیه شریفه آمده است ، همان روح و جان تازهای است که به انسان به سبب ایمان افزوده میشود .
۳ . خداوند بندگان را به ایمان دعوت کرده است و پس از ایمان کسی را به کفر باز نمیگرداند ، مگر آنکه آدمی با اختیار روی از ایمان برگرداند . چنان که در ضمن روایتی که در کافی از امام صادق علیه السلام نقل شده ، آمده است :
قلت لابی عبدالله علیه السلام : لم یکون الرجل عندالله مؤ منا قد ثبت له الایمان عنده ثم ینقله الله بعد من الایمان الی الکفر
از امام صادق علیه السلام پرسیدم : چرا خداوند شخص مؤ منی را که در نزد خدا ایمانش به اثبات رسیده است ، به کفر باز میگرداند ؟
فقال : ان الله عز و جل هو العدل انما دعا العباد الی الایمان به لا الی لاکفر
فرمود : خداوند عز و جل عین عدل است و به ایمان دعوت کرده است نه به کفر
و لا یدعو احدا الی الکفر به
احدی را دعوت نکرده است که به خداوند کفر بورزد .
فمن آمن بالله ثم ثبت له الایمان عندالله لم ینقله الله عزوجل بعد ذلک من الایمان الی الکفر[۳۹]
کسی که ایمان به خدا آورد و عندالله ، ایمانش ثابت شد هیچ گاه خداوند او را از ایمان به سوی کفر باز نمیگرداند .
بنابراین ، اگر مؤ من به کفر گرایید به دلیل سوء اختیار خود اوست . خداوند دستت را گرفت و روح تازه بخشید ، این تو بودی که دستت را از دست خدا کشیدی . او تو را به وادی نور کشانید و هرگز راضی نبود که به وادی ظلمت کشانده شوی ، تو خود ظلمت را بر نور برگزیدی !
حال پس از این تذکارها ، راجع به عوامل تضعیف و تقویت ایمان سخن میگوییم .
عوامل کاهش ایمان
از نظر فقهی ، کفر بر دو قسم است : اعتقادی و عملی . کفر اعتقادی ، عدم اعتقاد به اصول عقاید است که یا از ابتدا وجود ندارد و یا پس از اعتقاد ، زایل میشود که از آن به ارتداد تعبیر میکنند . گاهی نیز اعتقاد قلبی ندارد اما در ظاهر ، بی اعتقادی واقعی اش را بروز نمیدهد . در این صورت ، در اعتقاد ، گرفتار کفر باطنی میشود . البته کفر باطنی با اسلام ظاهری قابل جمع است . آنچه در این بحث مد نظر است کفر عملی است : ارتکاب گناه یا ترک واجب در این زمینه دو دسته روایات داریم .
دسته اول ، روایاتی است که گناه را زایل کننده ایمان میدانند ؛ از باب نمونه :
۱ . محمد بن حکیم از امام کاظم علیه السلام روایتی بدین مضمون نقل کرده است :
قلت لابی الحسن موسی علیه السلام : الکبائر تخرج من الایمان ؟
گفتم آیا گناهان کبیره موجب خروج بنده از دایره ایمان میگردد ؟
فقال : نعم و ما دون الکبائر
فرمودند : بلی و نه فقط کبائر که صغائر هم باعث خروج از منطقه ایمان است .
۲ . قال رسول الله علیه السلام لایزنی الزانی و هو مؤ من ولایسرق السارق و هو مؤ من[۴۰]
رسول الله صلی الله علیه و آله فرمودند : زنا نمیکند زناکار در حالیکه او مؤ من است و سرقت نمیکند سارق در حالیکه او مؤ من است .
۳ . روایت دیگری را عبیدبن زراره نقل کرده است . میگوید این قیس ظاهرا ابوحنیفه بر امام باقر علیه السلام وارد شدهاند . رو کرد به حضرت و گفت :
انا لانخرج اهل دعوتنا و اهل ملتنا من الایمان فی المعاصی و الذنوب
ما کسانی را که مسلمان هستند و پیرو مکتب ما هستند ، به دلیل معاصی خارج از ایمان نمیدانیم .
فقال له ابو جعفر علیه السلام : یا ابن قیس اما رسول الله صلی الله علیه و آله فقد قال : لایزنی الزانی و هو مؤ من و لا یسرق السارق و هو مؤ من[۴۱]
امام باقر علیه السلام فرمودند : اما رسول الله زناکار را در حین زنا و دزد را در حین دزدی ، مؤ من نمیدانند .
از این دسته از روایات برداشت میشود که گناه ، قاطع ایمان است .
اما دسته دوم : از زوال موقت یا تضعیف ایمان به سبب گناه سخن میگوید از جمله:
۱ . مرحوم مجلسی روایت مفصلی را در بحار نقل میکند که قسمتی از آن چنین است :
جاء رجال الی امیرالمؤ منین علیه السلام فقال : یا امیرالمؤ منین ان ناسا زعموا ان العبد لایزنی و هو مؤ من و لایسرق و هو مؤ من و لایشرب الحمر و هو مؤ من و لا یاءکل الربا و هو مؤ من و لا یسفک الدم الحرام و هو مؤ من ؟
شخصی به نزد علی علیه السلام آمد و گفت : گروهی گمان میکنند که بنده نمیتواند زنا کند و مؤ من هم باشد .
دزدی کند ، شرب خمر نماید ، رباخواری کند ، خون حرامی را بریزد و در عین حال مؤ من باشد .
فقال امیرالمؤ منین علیه السلام : صدقک اخوک
حضرت فرمود آنچه را که دوستت گفته است ، راست است .
سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول والدلیل علیه کتاب الله[۴۲]
از رسول الله صلی الله علیه و آله این مطلب را شنیدم که روح ایمانی از گناهکار مفارقت میکند ؛ و دلیل آن هم کتاب خداست .
سپس حضرت به آیات ۸ تا ۱۰ سوره واقعه اشاره میفرمایند :
۲ . در روایتی دیگر ابن سبابه میگوید در خدمت امام صادق علیه السلام بودیم . به ایشان گفته شد .
تری الزانی حین یزنی و هو مؤ من ؟
دیدهاند زناکاری را و حال آنکه آن مؤ من باشد ؟
فقال علیه السلام : لا[۴۳]
فرمودند : خیر ، ایمان از وی سلب میشود .
۳ . در روایتی ابن بکبر از امام باقر علیه السلام نقل میکند که حضرت از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میفرمودند :
اذا زنی الرجل فارقه روح الایمان[۴۴]
هنگامی که شخص زنا میکند ، روح ایمان از وی جدا میشود .
۴ . در روایت دیگری فرمودهاند :
لایزنی الزانی و هو مؤ من و لایسرق السارق و هو مؤ من ، یفارقه روح الایمان مادام علی بطنها فاذا قام عاد الیه . . .[۴۵]
زنا نمیکند زناکار در حالی که او مؤ من است و سرقت نمیکند سارق در حالیکه او مؤ من است روح ایمان از او جدا میشود تا زمانیکه مشغول آن کار است . هنگامیکه برخاست روح ایمان به او باز میگردد .
مقصود روایات این نیست که چنین شخصی از نظر فقهی کافر میشود و نجس است ، بلکه بحث ، بحث باطنی است . این روایات دو معنا میتواند داشته باشد :
۱ . احتمال اول این که : مؤ من با ارتکاب گناه ، نزول درجه پیدا میکند . با عمل حرام ایمانش تضعیف میشود و در سراشیبی سقوط قرار میگیرد .
۲ . احتمال دوم که مصیبت بالاتری است ، مسئله قطع و وصل است . یعنی در حال ارتکاب حرام رشته ایمان قطع میشود و اگر موفق به توبه شد ، وصل میشود . قطع ایمان بر اثر گناه قطعی است ، اما وصل دوباره ایمان مسلم نیست .
چه بسا انسان عاصی موفق به توبه نشود و آیا کسی میتواند مطمئن باشد که پس از توبه به حالت قبلی اش باز میگردد ؟ !
در گذشته ، عمل را لازمه ایمان دانستم . گفتم که نمیشود عسل باشد و شیرینی نداشته باشد . در اینجا هم میگوییم . آیا میتوان تصور کرد گناه باشد و ظلمت که لازمه آن است نباشد و در عین حال نورانیت درونی هم وجود داشته باشد ؟ ! محال است . اگر بخواهیم حمل به صحت هم کنیم باید بگوییم مرتبه ایمان در گناهکار نزول پیدا میکند .
عوامل افزایش ایمان
تفکر در صنع الهی :
و آن سیر فکری است که ایمان را تقویت میکند . علی علیه السلام عادت
داشتند که در دل شب به آسمان بنگرند و بر اختلاف شب و روز و نشانههای خدا فکر کنند . یکی از اهل معرفت را میدیدم که در نیمه شبهای زمستان غالبا در حجره را باز میکرد و به ایوان میرفت و به آسمان نگاه میکرد و با خود زمزمه میکرد و بعد به نماز شب میایستاد . بارها خود من این عمل را از وی مشاهده کرده بودم . شب مردان خدا ، روز جهان افروز است .
توجه به نعم الهی :
تذکر به نعمتهایی که خداوند در اختیار انسان قرار داده است ، موجب افزایش ایمان میگردد .
تفکر در الطافی که حق تعالی در طول زندگی به انسان داشته است ، رشته و داد با حق را مستحکم میکند .
محبت به اولیای خدا :
پیوند قلبی با اولیا و دوستان خدا ، ایمان را محکم میکند . به نسبتی که محبت افزایش یابد ، ایمان رو به تزاید میگذارد . به یک معنای دقیق میتوان گفت که اصولا به دلیل رشته محبت به اولیا ، انسان میتواند به کمال ایمانی برسد . این طریق ، تاءثیر مستقیم بر افزایش ایمان آدمی دارد و حقیقت ایمان چیزی جز محبت به اولیا نیست .
امام باقر علیه السلام به فضیل بن یسار فرمودند :
لا یبلغ احدکم حقیقه الایمان حتی یکون فیه ثلاث خصال : حتی یکون الموت احب الیه من الحیاه و الفقر احب الیه من الغنی و المرض احب الیه من الصحه به حقیقت ایمان نمیرسید تا آنکه در شما سه خصلت پدید آید ، مرگ را بر زندگی و فقر را بر ثروت و مرض را بر صحت ترجیح میدهد .
فضیل میگوید :
چه کسی این طور است ؟
حضرت میفرماید :
کلکم ثم قال : ایما احب الی احدکم ؟ یموت فی حبنا او یعیش فی بغضنا .
همه شما ، کدام چیز پیش شما محبوبتر است ؟ اینکه بمیرید اما دوستی ما را داشته باشید یا زندگی کنید در حالی که ما از شما خشمگین باشیم .
فضیل میگوید : عرض کردم .
نموت والله فی حبکم احب الینا .
به خدا سوگند مرگ با محبت شما برای ما خوش تر است .
حضرت فرمود :
و کذلک الفقر و الغنی و المرض و الصحه
هم چنین است فقر و بی نیازی ، مرض و تندرستی .
فضیل بلافاصله پاسخ میدهد :
ای والله[۴۶]
به خدا قسم ، همین طور است که میفرمایید .
عمل صالح :
در مقامات معنوی ، قوس نزول و صعود مطرح است . ابتدا انسان از طریق عقل یک معنای عالی و والا را ادراک میکند .
آنگاه که تصدیق عقلی بر روی دل اثر گذارد ، دلبستگی پدید که از آن به ایمان تعبیر میکنند . این دلبستگی نزول میکند و حالتی نورانی برای نفس پیدا میشود و این حالت بر اعضا و جوارح اثر میگذارد ، در کلمات برخی بزرگان آمده است که مقامات معنوی مرکب است از معرفت ، حالت و عمل این سخن اشاره به قوس نزول دارد . از مرتبه تفکر شروع شده و به مرتبه عمل منتهی میشود .
عوالم وجود هم این چنین است . عوالم وجود از جبروت به ملکوت و سپس ناسوت تنزل مییابند . جبروت ، عالم عقل است ، ملکوت عالم نفس است و ناسوت عالم ماده است .
در کنار قوس نزول ، قوس صعود وجود دارد . این بار عمل انسان صعود پیدا میکند و بر نفس اثر میگذارد و حالت نفس ، ایمان را تقویت میکند . بنابراین ، همان طور که عمل لازمه ایمان است ، اثر آن بر ایمان نیز منعکس میشود .
بنابراین ، از عوامل مهم تقویت ایمان عمل صالح است . سؤ ال مهم در اینجا این است که چه اعمالی پایههای ایمان را تحکیم میکنند .
۱ . گوش دادن به سخن محبوب : انسان از سخن معشوق و محبوب لذت میبرد . تا وقتی که ترنم معشوق به گوش عاشق میرسد ، این محبت و پیوند و ایمان تازه میماند و از گزند زوال در امان خواهد بود .
۲ . سخن گفتن با محبوب : راز و نیاز و گفتگو با وی ، پیوند محبت را تحکیم میکند .
۳ . یاد محبوب : آنگاه که محبوب را مؤ ثر حقیقی بدانیم در جمیع کارها به یاد او خواهیم بود و در هر عملی به او تکیه میکنیم .
همچنین برای استحکام پیوند قلبی با خدا ، باید از دائره تاءثیر جاذبههای غیر الهی خارج شد . یعنی محبت غیر خدا را از دل بیرون کرد . در سوره انفال آمده است .
انما المؤ منون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون[۴۷]
همانا مؤ منان کسانی هستند که آنگاه که یاد خدا میشود دلهایشان از فرط محبت میلرزد و آنگاه که سخن محبوب را میشنوند ، بر ایمانشان افزوده میگردد و بر پروردگارشان توکل میکنند .
الذین . . . یقیمون الصلوه
کسانی که نماز را برپای میدارند .
به مرحله راز و نیاز عاشق با معشوق و جذب اشاره دارد .
آیه شریفه : و مما رزقناهم ینفقون[۴۸]
از آنچه روزشان کردهایم انفاق میکنند .
به عامل دفاعی اشاره دارد :
رزق - به معنای عام - شامل تمام نعمتهایی میشود که خدا در اختیار انسان قرار داده است و انفاق رد کردن و برگرداندن تمام الطاف و نعم به حق تعالی است . لذا ، در کنار ایمان و عمل ، مسئله انفاق مطرح است . انفاق پس از ادا یا انجام نماز ، مستحب است .
انفاق بعد از عمل از این نظر ضرورت دارد که پیوستن بدون گسستن از غیر ، خطرناک یا ناممکن است .
مثلا نمازگزاری که دلش در گروه تعلقات مادی است ، این انسان در خطر است . لهذا لازمه ورود در دایره جاذبه الهی ، بریدن از جاذبههای دیگر است .
البته باید دانست که همسر رزق است ، فرزند رزق است ، پدر ، مادر ، برادر ، دوست ، مال ، جاه و امثال اینها رزق هستند و هر یک به تناسب ، انفاقی دارند .
علی علیه السلام فرمودند :الایمان شجره اصلها الیقین و فرعها التق و نورها الحیاه و ثمرها السخاء[۴۹]
ایمان درختی است که اصلش یقین و شاخه اش تقوا ، شکوفه اش حیا و میوه اش جود و سخاوت است .
مقصود از تقوا در این روایت تنها پرهیز از گناه نیست . این تقوا ، احتراز از شبهات و مکروهات را نیز در بر میگیرد . انسان زندگی مادی خود را تداوم میبخشد ، اما از پیوند با خداوند لذت میبرد .
حیا که در روایت به شکوفه درخت نور تشبیه شده است ، شامل همه اقسام حیاست ، حیا از خود ، خدا و مخلوق . جود و سخاوت نه تنها در خصوص امور مالی بلکه درباره همه چیز است . شاید در اینجا سخاوت مرادف انفاق باشد چرا که سخا ، ملکهای است که به همتی بلند میبخشد و امور مادی را در دیدگان او حقیر میکند .
عوامل بقا و زوال ایمان
امام صادق علیه السلام از امام حسین علیه السلام و آن حضرت از امیرالمؤ منین علیه السلام نقل میفرمایند :
سئل امیرالمؤ منین علیه السلام ماثبات الایمان ؟ فقال الوار(ع )
از علی علیه السلام پرسیدند ، چه چیز موجب ثبات ایمان است ؟ فرمود : ورع
فقیل له : ما زواله . قال علیه السلام الطمع[۵۰]
پرسیدند : چه چیز باعث زوال آن است ؟ فرمودند : طمع
مشابه همین مضمون را در روایت دیگری ، ابان بن سوید از امام صادق علیه السلام نقل کرده است . روشن است که در این گونه روایات بحث اعتقادی منظور نیست . چون با بودن اعتقاد ایمان هم هست و اگر اعتقاد از دست برود ، ایمان هم زایل میشود . در این روایت ، ثبات و زوال ایمان از نظر عملی و به عنوان بحث اخلاقی و نفسانی مطرح است . ورع از جمله فضایل و طمع از زمره رذایل اخلاقی به شمار میآیند .
این روایت ، اشاره به معنای دقیقی دارد . تثبیت ایمان زمانی میسر است که بعد از پرهیز از حرام ، از شبهات هم پرهیز شود یعنی ورع ، و زوال آن به این است که نه تنها از شبهات که از حرام نیز پرهیز نشود یعنی طمع .
طمع ، هواهای نفسانی را لباس تحقق میدهد و هیچ حد و مرزی هم نمیشناسد . انسان طمع کار ، به حرام و شبه ، لباس شرعی میپوشاند و به آسانی حکم اصاله الحلیه و اصاله البرائه جاری میکند و از این رهگذار نفس را به گناه میآلاید . یکباره میبینیم با مسلمانی روبرو هستیم که در عمل ، لاابالی گری گریبانش را گرفته است . آنچه میخواهد انجام میدهد و برای کارهایش توجیه شرعی هم میتراشد .
طمع ، انسان را در دو جنبه مسخ میکند . بعد معنوی و بعد انسانی . در این روایت مسخ بعد معنوی حاصل از طمع مطرح شده است .
توضیح آنکه آدمی با هر چیزی انس بگیرد ، به آن محبت پیدا میکند . هر قدر انس انسان با خدا بیشتر شود ، محبتش افزون تر و هر قدر با غیر خدا ماءنوس باشد ، از محبت و علاقه او به خدا کاسته میشود . طمع ، انس انسان با غیر خداست .
بسیارند کسانی که خدا را قبول ندارند اما به دلیل سماحت و سخاوت انسانی ، به یک سلسله ارزشها و فضایل انسانی پایبندند . طمع کار ارزشهای انسانی را برای رسیدن به خواستههایش پایمال میکند .
فصل چهارم : آثار فردی و اجتماعی ایمان
ایمان آثار فردی و درونی ، و اجتماعی و برونی بسیاری دارد که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم :
آثار فردی ایمان
لذت معنوی و انبساط روحی :
ایمان در وجود انسان ، لذتی وصف ناپذیر ایجاد میکند ، البته همه مرتبه از ایمان با چنین لذتی همره نیست . لذات انسان در عالم دنیا دو دسته است .
الف - لذاتی که اعضا و جوارح ظاهری از ارتباط با عالم ماده کسب میکنند . چشم از دیدن زیباییها ، گوش از شنیدن صدای خوش و شامه از رایحه دل انگیز لذت میبرد .
ب - لذاتی که مادی نیستند و ابزار و آلات کسبشان نیز اعضای محسوس نیست . که این نوع لذایذ نیز گاه به امور دنیوی تعلق دارند مانند لذت شهرت و مقام ، لذت احساس موفقیت و یا به امور معنوی مربوطند مثلا در بعد انسانی لذت خدمت به همنوع ،و یا دلبستگی به خدا و رسول صلی الله علیه و آله و اولیای الهی که گاه به مرتبهای میرسد که در انسان لذت شعف انگیز و ویژهای پدید میآورد . میان لذتهای مادی و معنوی از دو جهت اختلاف است .
۱ . لذات معنوی قوی تر و ژرف تر از لذایذ مادی هستند .
۲ . لذتهای معنوی پایدار ترند .
در روایات از این نوع لذات معنوی گاهی به طعم ایمان یا حلاوت ایمان تعبیر کردهاند و این البته از باب تشبیه معقول به محسوس است و الا حقیقت آن ، فوق این معانی است .
طعم و شیرینی ناشی از ایمان برای هر کسی قابل ادراک نیست . این لذت از آن کسانی است که هم به لحاظ درونی و نفسانی و هم به لحاظ اعمال بیرونی شرایط خاصی دارند .
حرام علی قلوبکم ان تعرف حلاوه الایمان حتی تزهد فی الدنیا[۵۱]
بر دلهای شما درک حلاوت ایمان حرام شده است مگر آنکه نسبت به دنیا زهد بورزید .
زهد امری درونی است . در روایتی دیگر ، نمونهای از اعمال بیرونی ذکر شده است .
قال علی علیه السلام : لایجد عبد طعم الایمان حتی یترک الکذب ، هزله و جده [۵۲]
بنده طعم ایمان را نمیچشد مگر آنکه از دروغ ، به صورت شوخی و جدیش احتراز کند .
اما ما چرا طعم ایمان را نمیچشیم ؟ پاسخ ، یک کلمه است : دلبستگی به دنیا! یعنی کسی که حلاوت ایمان را درک کرد ، با گرایش به دنیا به تدریج طعم ایمان در ذائقه اش محو میشود . نمونه این افراد مؤ منانی هستند که با پوشش شرعی ، به نحو گستردهای به خواستههای نفسانی شان پاسخ میدهند .
رسول الله صلی الله علیه و آله فرمودند :
من کان اکثر همه میل الشهوات نزع من قلبه حلاوه الایمان .
کسی که بیشترین همتش اطفای شهوات است ، حلاوت ایمان از دلش کنده میشود .
از ظاهر روایت میتوان دریافت که میل به شهوات ناظر به امر حرام ؛ نیست شهوت حلال نیز درک طعم ایمان را از بین میبرد . آنکه وقتش در اغلب موارد صرف خوشگذرانیهای حلال و مباح میشود ، در نهایت نعمت درک طعم و لذت معنویات را از کف میدهد .
تغییر نگرش :
انسانی که به مراتبی از ایمان دست مییابد ، نگرش وی به اشیا و اشخاص با نگرش اهل دنیا متفاوت میشود . نفع و ضرر در نزد او غیر نفع و ضرر اهل دنیا است . اهل دنیا ، رسیدن به قدرت را از هر راهی نفع میشمارند ، حال آنکه مؤ من آن را ضرر محض میبیند ، امام صادق علیه السلام فرمودند :
ان من حقیقه الایمان ان توثر الحق ، و ان اضرک ، علی الباطل و ان نفعک[۵۳]
بدرستی که از حقیقت ایمان آن است که مقدم بداری حق را بر باطل حتی اگر حق تو را ضرر رساند و باطل تو را نفع رساند .
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود :
لایجد عبد طعم الایمان حتی یعلم . . . و اءن الضار النافع هوالله عزوجل[۵۴]
مؤ من طعم ایمان را نمیچشد تا آن که دریابد . . . به درستی که ضار و نافع حضرت حق تعالی است .
آرامش روح :
آنگاه که مؤ من به درجهای از ایمان واصل شد که تکالیف و دستورهای محبوب را با قلبی مطمئن انجام داد ، به آرامش روحی خاصی دست مییابد . قرآن شریف میفرماید :
هو الذی انزل السکینه فی قلوب المؤ منین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم ولله جنود اسماوات والرض و کان الله علیما حکیما[۵۵]
اوست کسی که آرامش را در قلوب مؤ منان نازل فرمود ، برای آنکه ایمانی بر ایمانشان بیفزاید و برای خداست سپاه آسمانها و زمین ، و خداوند ، علیم و حکیم است .
مفسران درباره سکینه بحث کردهاند که آیا سکینه غیر از روح ایمان است که خداوند مؤ من را به سبب آن روح تاءیید میکند ؟ در سوره مجادله آمده است :
لایجد قوما یومنون بالله والیوم الاخر یوادون من حاد الله و رسوله ولو کان آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم ، اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه[۵۶]
نمییابی کسانی را که خدا و روز واپسین را باور کردهاند ، دوست داشته باشند کسانی را که با خدا و رسول او دشمنی میورزند ، هر چند آنان پدران یا فرزندان یا برادران یا عشیره آنها باشند ، اینان کسانی اند که خدا بر دلهایشان ایمان را رقم زده و به روحی از خود تاییدشان فرموده است .
مطابق این آیه ، روح ، غیر از ایمان است . خداوند در قلوب مؤ منان ایمان را نگاشت و آن را تاءیید کرد به روحی از ناحیه خودش که روح ایمانی است . عدهای گفتهاند ، سکینه ، خلق جدیدی است در قلوب مؤ من ، این روح جدید ، آرامش بخش دل مؤ منان است . در آیه شریفه قلبی فرمود :لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم
معلوم میشود که این آرامش از سنخ ایمان است . این معنا ، در روایات متعدد تاءکید شده است . از امام صادق علیه السلام درباره سکینه پرسیدند . فرمود :السکینه الایمان[۵۷]
معلوم میشود که سکینه آسمان را محکم میکند به طوری که اضطرابی باقی نمیماند . ذیل آیه قبلی آمده بود :ولله جنود السماوات والارض وکان الله علیما حکیما[۵۸]
این قسمت آیه ، با قسمت قبلی چه نسبتی درد ؟ سپاه آسمانها و زمین از آن خداست و خداوند علیم و حکیم است .
جنود ، به گروهی گویند که با یکدیگر پیوندی خاص و هدف واحدی دارند . برخی گفتهاند لشگریان آسمانها و زمین مؤ ید مؤ من میشوند . این سخن درست است ، لکن مقصود قرآن بالاتر از این معناست . هر انسانی مجموعهای از عوالم وجود است ؛ از ناسوت تا لاهوت . عوالم ارضی و سماوی یا عوالم سفلی و علوی . مقصود از ولله جنود السماوات والارض اشاره به این مطلب است که ای انسان تو معجونی از همه عوالم وجود هستی ، و برای هر یک از این عوالم با جنود خود در نسبت با ایمان ، سکینهای است . عالم عقلی سکینهای متناسب با خود دارد ، و عالم روح و قلب و نفس نیز هر یک سکینه متناسب با عالم خویش دارند . مؤ منی که در مرتبهای عالی از ایمان قرار دارد در طریق ادای تکالیف الهی نه عقلش انحراف پیدا میکند و نه در تشخیص دچار اشتباه میشود و نه قلبش و نه حتی اعصابش دچار کژی و کاستی میگردد . چون در همه مراتب وجود خود سپاهیانی دارد . جنود السماوات والارض الهی به سراسر وجود انسان مؤ من ، آرامش و امنیت میبخشد .
رضاتمندی از حق ، و خود مقصر انگاری :
مؤ من در مراتب بالای ایمان ، هر آنچه به او میرسد را خیر و به صلاح خویش میبیند . در طریقت ، هر چه پیش سالک آید خیر اوست . این اثر ، حاصل بینش عمیق مؤ من در نسبت میان خالق و مخلوق است . در این مسیر اگر نقصی دید متوجه خویش میداند و اگر کمالی مشاهده کرد به خالق بر میگرداند . به عبارت دیگر ، مؤ من در حوادث و سوانح ، همواره خویش را محاکمه می ند که چه کردهام که ثمره اش چنین شد ؟ نه اینکه چرا او با من چنین کرد .
مؤ من همواره با نظر سوء به نفسش نگاه میکند و نظر حسن به خدای متعال دارد . رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود :اعلموا عبادالله ان المؤ من الایمسی و لایصبح الا و نفسه مظنون عنده[۵۹]
بدانید بندگان خدا که مؤ من شب را به صبح و صبح را به شب نمیآورد مگر آنکه درباره نفسش بدگمان باشد .
در اینجا اشکالی رخ مینماید . گاهی اعمال مؤ من زیباست اما ثمرهای به دنبال ندارد . یعنی وعده الهی را درباره آن عمل متحقق نمیبیند . در این موارد آیا مؤ من باز حسن ظن به خدا و سوء ظن به خود دارد ؟ پاسخ مثبت است . زیرا بسیاری از اعمال ما حسن فعلی دارد اما چون حسن فاعلی ندارد نا تمام است . ممکن است از بشر اعمال نیک صادر شود اما این اعمال بی بهره از حسن فاعلی باشد ؛ شرط قبولی اعمال خلوص نیت است . اخلاص نیت از مراحلی است که بسیار ظریف و خطیر است و شیطان ، در این مرحله حساس و مراقب است و در صدد بر هم زدن نیت خالصانه است .
علی علیه السلام میفرماید : لن یستکمل العبد حقیقه الایمان حتی یؤ ثر دینه علی شهویه و لن یهلک حتی یؤ ثر شهوته علی دینه[۶۰]
بنده حقیقت ایمان را به کمال نمیرساند مگر آنکه دینش را بر شهوتش مقدم کند . هلاک نمیشود مگر آنکه شهوت را بر دینش مقدم سازد .
در روایات ، استقامت مؤ من در دین را فوق تحمل کرده تصویر کردهاند چون از کوه میتوان کند ، اما بر ایمان مؤ من نمیتوان نقصان وارد کرد .
المؤ من نفسه اصلب من جبل[۶۱]
نفس مؤ من از کوه سخت تر است .
روایات دیگری ، مؤ من را از زبرالحدید یعنی پارههای آهن سخت تر دانسته است . چون پارههای آهن را میتوان در اثر حرارت نرم کرد اما دین مؤ من را نمیتوان سست نمود .
قال الصادق علیه السلام : ان المؤ من اشد من زبر الحدید ان زبر الحدید اذا دخل النار تغیر و ان المؤ من لو قتل ثم نشر ثم قتل لم یتغیر قلبه[۶۲]
مؤ من از پارههای آهن سخت تر است زیرا پارههای آهن بر اثر حرارت تغییر میکند اما اگر مؤ من را بکشند و زنده کنند و باز بکشند ، دلش عوض نمیشود .
احساس عزت و غلبه :
آیا کسی که دلش با حق تعالی پیوند خورده است ممکن است که ترس و بیم داشته باشد ؟ پاسخ منفی است . خوف از چه چیز ؟ او با همه کاره عالم سرو کار دارد ، پس ، از چه بترسد ؟ مؤ من همیشه خود را غالب میداند ، چون با موجودی پیوند دارد که همه عوالم وجود مسخر او هستند . در آیات قرآن صفت عزت اختصاصا برای مؤ من به کار رفته است . عزت حالتی است برای روح که خویش را غالب میبیند . چه کسی میترسد ؟ آنکه خود را مغلوب مینگرد ، آنگاه که از جنود نفس که دشمنان درونی اند شکست خورد ، از همه موجودات بیرونی نیز میترسد . امام صادق علیه السلام در این زمینه فرمودهاند : ان المؤ من من یخافه کل شی ء و ذلک انه عزیز فی دین الله . و لایخاف من شی ء و هو علامه کل مؤ من[۶۳] همانا همه موجودات از مؤ من میترسند ، زیرا که او به دین عزت یافته است یعنی محکوم هواهای نفسانی نیست و از چیزی نمیهراسد و این نشانه هر مؤ منی است .
آیا مؤ منیم ؟ ! آیا در مسیر دین ، بدون هراس هستیم ؟ در روایتی دیگر ، همین مضمون با تعبیری دیگر آمده است . امام صادق علیه السلام فرمودند : ان المؤ من یخشع له کل شی ء حتی الوحوش و طیر السماء[۶۴]
همانا همه موجودات موجب میشود که اهل دنیا در تاریخ همواره از اولیای الهی در اضطراب و رعب باشند .
آثار اجتماعی ایمان
علاوه بر آثار فردی که بر شمردیم ، ایمان آثار اجتماعی بسیاری نیز دارد .
تحکیم وحدت :
ایمان میتواند میان مؤ منان محبت برقرار سازد . محبت پایه و محور ایمان است . فضیل بن یسار از امام صادق علیه السلام سؤ ال کرد که آیا حب و بغض جزو ایمان است . حضرت فرمودند :و هل الایمان الا الحب و البغض[۶۵]
آیا ایمان جز حب و بغض چیز دیگری است ؟ !
در حقیقت ، ایمان تحت جاذبهای قرار گرفتن و از نفوذ جاذبهای روی گردان شدن است . سپس ، حضرت این آیه را تلاوت فرمودند : حبب الیکم الایمان[۶۶]و به این ترتیب ، خواستند به قرآن استشهاد کنند که سنخ ایمان از سنخ محبت است .
من احب کافرا فقد ابغض الله و من ابغض کافرا فقد احب الله[۶۷]
کسی که کافری را دوست بدارد خدا را دشمن داشته است و کسی که کافری را به دشمنی برگزیند پس خدا را به دوستی برگزیده است .
سپس حضرت این کلام را به صورت قاعدهای بیان فرمودند :صدیق عدوالله عدوالله[۶۸]
دوست دشمن خدا ، دشمن خداست .
بنابراین ، مهمترین اثر اجتماعی ایمان ، تنظیم حب و بغضهای اجتماعی است .
قرآن کریم میفرماید :لاتجد قوما یومنون بالله و الیوم الاخر یوادون من حاد الله و رسوله ولو کان اباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم[۶۹]
ای رسول ما! هرگز نمییابی قومی را که به خدا و روز جزا ایمان آورده باشند اما به دشمنان خدا و رسول مهر بورزند اگر چه آنها پدران ، فرزندان ، برادران و اقوامشان باشند .
روشن است که بحث ایمان و محبت مطرح است و نه روابط اجتماعی اقتصادی که انسان مؤ من با غیر مؤ منان دارد . چون ارتباط لزوما با محبت تواءم نیست . این اثر موجب میشود که مؤ منان در مشکلات شریک هم باشند . و از یکدیگر دستگیری کنند . از مومنان در برابر کافران دفاع کنند و ایمان مؤ من را بر همین مبنا باید سنجید.
قال الصادق علیه السلام : ان من اوثق عری الایمان ان تحب فی الله و تبغض فی الله و تعطی فی الله و تمنع فی الله عز و جل[۷۰]
همانا از محکمترین دستگیرههای ایمان ، دوستی و دشمنی در راه خدا و عطا و امساک کردن در راه اوست .
قال الصادق علیه السلام : لا والله لا یکون المؤ من مؤ منا ابدا حتی یکون لاخیه مثل الجسد .[۷۱]
مؤ من ، از ایمان بهره ندارد مگر آنکه نسبت به برادر مؤ منش همچون پیکر باشد . یعنی ایمان ، جامعه را به صورت یک پیکر واحد در میآورد که دردی در یک عضو ، اعضای دیگر را نیز به درد میآورد .
استقرار عدالت اجتماعی :
ایمان ، باعث تعهدات اجتماعی است و مبنا و پشتوانه این تعهدات ، محبت است . از این رو ، برای برقراری عدالت اجتماعی هیچ عاملی برتر از تقویت روحیه ایمانی نیست . با تقویت ایمان از فشار موانع در تحقق عدالت کاسته میشود .
مقابله با فساد و انحراف :
انحراف اجتماعی
اشکال گوناگون دارد و مؤ من در برابر هر انحرافی که متوجه جامعه میشود ، مسئول است و باید به مقابله برخیزد . مثلا فساد عملی را میبیند ، باید برای دفع آن اقدام کند .
باب امر به معروف و نهی از منکر برای همین منظور گشوده شده است . گاهی فساد عملی نیست . بلکه انحراف بینشی است . خود دین در معرض انحراف و تحریف واقع شده است . مؤ من باید مقابله کند .
این گونه انحرافات اجتماعی دو وجه دارد و مبداء هر دو وجه ، هواهای نفسانی است .
وجه اول ، آن است که برخی انسانها با احکامی مواجه میشوند که با مزاج انسانی سازگار نیست لذا سعی میکنند دائره اسلام را تنگ کنند . مثلا اسلام دفاع و جهاد دارد ، این افراد به دلیل روحیه رفاه طلبی ، از جهاد و دفاع سر باز میزنند و اجرای این حکم را به امام معصوم علیه السلام واگذار میکنند .
وجه دوم ، آن است که قالب اسلام را تنگ میبینند و برای رسیدن به هواهای نفسانی در صدد بر میآیند تا این قالب را بسط دهند . هر دو صورت ، انحراف است و مؤ من باید در برابر آن بایستد . صاحب وسائل الشیعه به طور جمع از ائمه طاهرین علیه السلام نقل میکند :
قالوا اذا ظهرت البدع فعلی العالم ان یطهر علمه ، فان لم یفعل سلب نور الایمان[۷۲]
اگر عالم در برابر بدعتها ، عملش را آشکار نکند ، نور ایمان از وی سلب میشود .
اسلام لال نیست ، اگر گوش شنوایی باشد ، اسلام کاملا فصیح و گویا سخن میگوید ، لکن ترک هوی شرط این استماع است .
در باب اجتهاد ، امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - تارک هوی بودن را شرط میدانستند که مبنای این راءی ، روایتی از امام عسکری علیه السلام است :فاما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه ، حافظا لدینه ، مخالفا علی هواه ، مطیعا لامر مولاه فللعو ام ان یقلدوه و ذلل لایکون الا بعض فقهاء الشیعه لاجمیعهم[۷۳]
پس از میان فقها آنان که صائن نفس و حافظ دین و مخالف هواهای نفسانی و مطیع اوامر الهی باشند . بر عوام است که از اینان تقلید و البته این موارد در بعضی از فقهای شیعه است نه در همگی .
امام علیه السلام به نکته ظریفی اشاره میفرمایند . ممکن است مجتهدان شرط اجتهاد را داشته باشند ، علم و عدالت داشته باشند ، اما تارک هوی نباشند .
دفتر دوم : صفات مؤ منان
فصل نخست : اقسام صفات و حالات مؤ منان
بنابر آیات و روایات ، صفات مؤ من ، سه نوع است : معنوی ؛ انسانی ، مادی . معمولا کار بر کلمه صفت در مورد انسان ، ناظر به امور درونی است .
بنابراین معنا ، صفات مؤ من به دو بخش معنوی الهی ، و انسانی تقسیم میشود ،
صفاتی چون : توکل ، رضا و تسلیم از قسم اول به شمار میآید .
حالاتی چون : سخاوت ، عفو و بخشش ، وفای به عهد و جز آن ، از قسم دوم محسوب میشود . این معانی ، از سنخ حالات درونی آدمی است که صفات هم نامیده میشود : اعمال خارجی انسان را صفات نمیگویند . البته ، صفات وقتی به ظهور آمد به اعضا و جوارح نیز سرایت میکند .
تعداد صفات مؤ من بسیار است و برای برشمردن کامل آن نیز باید به آیا و روایات مراجعه کرد . ما در اینجا فقط به مهمترین این صفات معنوی و الهی ناشی شود میتواند پشتوانه منطقی محکمی داشته باشد ، وگرنه بدون اعتقاد به جنبههای معنوی ، صفات انسانی توجیه ناپذیر و بی پشتوانه است . در این مبحث از اعمالی سخن میرود که از درون نشاءت میگیرد .
مروری بر صفات مؤ منان در روایات
هنگام مطالعه روایات ، به دو دسته روایت بر میخوریم . در یک دسته ، کلیات صفات بیان شده است و در دسته دیگر اعمال مؤ منان به طور جزیی شمارش میشود ، چنان که در روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب به علی علیه السلام صد و چهار صفت مؤ منان بیان شده است که این امر البته جنبههای رمزی نیز داشته است . باید توجه داشت که مخاطب رسول خدا صلی الله علیه و آله چه کسی بوده است ؟ مخاطب در چه حد معرفت و در چه موقعیت زمانی و مکانی قرار داشته و القای آن چگونه بوده است . در آن روایت مخاطب علی علیه السلام است .
صفات کلی :
امام باقر علیه السلام از قول رسول الله صلی الله علیه و آله نقل فرمودهاند :الا اءنبئکم بالمؤ من ؟
میخواهید شما را از مؤ من خبر دهم ؟
المؤ من من ائتمنه المؤ منون علی اموالهم و امورهم .
مؤ من کسی است که مؤ منان وی را بر اموال و امور خودشان امین میدانند .
والمسلم من سلم المسلمون من لسانه ویده
مسلمان آن کسی است که مسلمانان از دست و زبان او در سلامت باشند .
در این روایت ، علاوه بر تعریف مؤ من و مسلم و بیان تفاوتهای اساسی آنها مهاجر نیز تعریف و توصیف شده :والمهاجر من هجر السیئات فترک ما حرم الله[۷۴]
مهاجر کسی است که از بدیها هجرت کند و آنچه را خداوند حرام فرموده ، ترک گوید .
در روایت دیگر از امام هشتم علیه السلام که عامه هم آن را نقل کردهاند ، آمده است :من سرته حسنته و سائته سیئته فهو مؤ من[۷۵]
مؤ من کسی است که از کار خوبش مسرور و از کار بدش پشیمان شود .
دقت کنید که این تعریفها از مؤ من درباره عمل اوست .
صفات جزئی
در دستهای دیگر از روایات ، صفات از حالت کلی در آمده و به نحو جزئی تبیین شده است . چنان که در روایتی از امام باقر علیه السلام یا امام صادق علیه السلام منقول است که :علی علیه السلام به مجلسی از قریش برخورد میکنند و بعد به مجلسی دیگر از اوس و خزرج و میبینند که در مجلس اول سخنان بیهوده میرانند اما در محفل دوم کارهای متین و صحیح انجام میدهند . علی علیه السلام از این حال شگفت زده میشوند و خدمت رسول الله میرسند و حکایت هر دو مجلس را باز میگوید . سپس از پیامبر صلی الله علیه و آله بیان صفات مؤ من را طلب میفرمایند : در این هنگام رسول الله صلی الله علیه و آله که سرشان را به زیر انداخته ، سرشان را بلند کرده ، فرمودند :عشرون خصله فی المؤ من بیست خصلت در مؤ من است .
فان لم یکن فیه لم یکمل ایمانه . ان من اءخلاق المؤ منین ، یا علی ، الحاصرون الصلاه .
اگر این خصال در او نباشد ایمانش به کمال نرسیده است ، یا علی مؤ منین در وقت نماز به نماز حاضر میشوند .
والمسارعون الی الزکوه
در پرداخت حقوق مالی شرعی تسریع میکنند .
والمطعمون المساکین
مساکین و فقرا را اطعام میکنند .
الماسحون راءس الیتیم
دست محبت بر سر ایتام میکشند .
المطهرون اطمارهم
لباسشان کهنه ، اما تمیز است .
کنایه از این است که آنچه شرع از نظر پوشش تعیین فرموده است ، میپوشند .
الذین ان حدثوا لم یکذبوا
آنچه به آنها میگویند فورا تکذیب نمیکنند .
مقصود این نیست که مؤ من آنچه را میشنود ساده لوحانه تصدیق میکند ، چه بسا آنچه را که به مؤ من میگویند دروغ باشد ، اما فورا تکذیب نمیکند .
واذا وعدوا لم یخلفوا
اگر وعده کنند تخلف نمیکنند .
واذا ائتمنوا لم یخونوا
در امانت خیانت نمیکنند .
و اذا تکلموا صدقوا
به راستی و صداقت تکلم میکنند .
رهبان باللیل و اسد بالنهار
پارسایان شب اند و شیران روز .
صانمون النهار قائمون اللیل
روزها روزه دار و شبها در قیام اند برای عبادت .
لایؤ ذون جارا ولا یتاذی بهم جار
همسایگان را نمیآزارند - اذیت ارادی - و به گونهای نیست که همسایه گان از آنها در آزار باشند - غیر ارادی .
شاید هم مقصود این است که نه تنها خود اذیت نمیکند ، مراقب است که عائله اش هم موجبات اذیت همسایگان را فراهم نکنند .
الذین مشیهم علی الارض هون
در زمین با نرمی و تواضع گام برمی دارند .
حالت تکبر ندارند .
و خطاهم الی بیوت الارامل
گامهایشان به سوی خانههای بی سرپرستان است .
وعلی اثر الجنائز .[۷۶]
و در تشییع جنازه مؤ منان شرکت میکنند .
در روایتی ، دیگر ، ابوحمزه ثمالی از امام سجاد علیه السلام نقل میکند :المؤ من خلط علمه بالحلم
مؤ من عملش با حلمش در آمیخته است .
علم در مؤ من تکبر و خود خواهی پدید نمیآورد .
ویجلس لیعلم
مینشیند تا بیاموزد .
در مجلسی که بهره علمی نداشته باشد شرکت نمیکند .
و یصمت لیسلم
سکوت میکند تا سالم بماند .
از آفات سخن گفتن احتراز میکند .
وینطق لیفهم
اگر صحبت میکند برای طلب فهم است .
لایحدث امانته الاصدقاء
آنچه از دوستانش به رسم امانت میداند به دوستانش نیز بازگو نمیکند . امانت به معنی مطلق آن منظور است .
ولایکتم شهادته اعداء
حق را کتمان نمیکند ، اگر چه به نفع دشمنش باشد .
دو جمله فوق بسیار زیبایی کنار هم آمده است . چیزهایی که از دوستان به امانت پیش او گذاشته شده است به دوستان نمیگوید ؛ چه رسد به دشمنان . در جمله بعد میفرماید ؛ در موضع کتمام حقیقت حتی علیه دشمنان هم کتمان حق نمیکند چه رسد علیه دوستان؛ یعنی دوستان را با کتمان شهادت آنها ، تضعیف نمیکند!
ولا یفعل شیئا من الحق ریائا ولا یترکه حیاء
هرگز چیزی را که در آن شائبه ریا هست ، انجام نمیدهد و به دلیل خجالت و حیا کار درست را ترک نمیگوید .
توضیح آنکه برای عمل نیک دو آفت است که یکی پسینی است یعنی پس از تحقق و در حال وقوع موجب تضییع آن میشود و دیگر پیشینی است یعنی پیشینی ، و شیطان در هر دو موضع فعال است .
ان زکی خاف ما یقولون
نسبت به آنچه درباره اش میگویند بیم دارد .
و یستغفرالله مما لایعلمون
نسبت به آنچه دیگران نمیدانند از بدیها استغفار میکند .
لا یغره قول من جهله
از تعریفهای جاهلانه و متملقانه مغرور نمیشود .
و یخشی احصاء من قد علمه[۷۷]
بیم دارد لغزشهایش از ناحیه کسی که از آنها با خبر است بر ملا شود .
مؤ من گول تعریفهای جاهل را نمیخورد ، چون خودش را خوب میشناسد و از اینکه عیوبش بر ملا شود ، نیز میهراسد . خدا و رسول و مؤ منان و فرشتگان الهی از اعمال آدمیان باخبرند و مؤ من همواره از بر ملا شدن سیئاتش میترسد .
المؤ من من طاب مکسبه وحسنت خلیفته و صحت سریرته
در آمدش پاکیزه است و خلقش نیکو و باطنش سالم است .
و انفق الفضل من ماله
بیش از مورد احتیاجش را انفاق میکند .
و امسل الفضل من کلامه
از گفتار اضافی در کلام خودداری میکند :
و کن الناس من شره وانصف الناس من نفسه[۷۸]
مردمان از شرش در امان هستند و درباره مردم ، هر چند به زبان خود ، انصاف میدهد.
فصل دوم : صفات و نشانههای مؤ منان در قرآن
در قرآن کریم صفات مؤ من از جنبههای گوناگون مطرح شده است :
۱ بعد معنوی و درونی ،۲ بعد حیوانی و غریزی ؛۳ بعد روابط اجتماعی ؛
علائم مؤ من از لحاظ باطنی و قلبی - بعد معنوی و درونی
اضطراب ناشی از محبت :
هرگاه مؤ من به یاد حق تعالی میافتد قلبش به تپش و لرزش در میآید ؛ حتی این اضطراب و تاءثر درونی ، در ظاهر او هم اثر میگذارد .
انما المؤ منون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم[۷۹]
مومنان آنها هستند که چون ذکری از خدا شود دلهاشان ترسان و لرزان شود .
ازدیاد ایمان در اثر شنیدن سخن حق :
و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا[۸۰]
و هنگامی که بر آنان آیات الهی تلاوت میشود ایمانشان فزونی میگیرد بدیهی است حالات قلبی به ظاهر تراوش میکند . از این رو ، زبان به مدح محبوب میگشاید .
و اذا یتلی علیهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا[۸۱]
و هنگامی که برایشان آیات الهی تلاوت میشود می گویند ایمان آوردیم ، همانا این سخن حق است و از ناحیه پروردگار ما است .
از این آیه در مییابیم که مؤ من سنخ سخن محبوب را میشناسد .
سجده و خضوع در برابر حق :
مؤ من آن گاه که سخن حق را میشوند ، از عظمت خدا با کرنش به خاک میافتد . سجده ، نشانه اوج عبودیت و خضوع است .
تحمید
و تسبیح حق : مؤ منان نه تنها در برابر حق سجده میکنند که تسبیح و تحمید حضرتش را نیز میگویند . تسبیح ، تنزیه و پیراستن است ، و تحمید ، آراستن ، تحمید و تسبیح با یکدیگر نسبت دارند . با تحمید ، تسبیح هم تحقق پیدا میکند . چون در کنار هر اثبات ، نفی هم هست .
مراقبت در نمازها :
یکی از علائم ایمان ، اهمیت دادن به نماز است ، در آیات قرآن درباره نماز خواندن مؤ من سه مطلب مطرح شده است .
الف - مؤ من اهل اقامه نماز است . یقیمون الصلوه[۸۲]
ب - نسبت به نمازهایش مراقبت دارد . والذین هم علی صلواتهم یحافظون[۸۳]
ج - در نماز از حالات درونی خاصی برخوردار است . در آیه شریفه پس از آنکه میفرماید : قد افلح المؤ منون به عنوان اولین نشانه ایمان میفرماید : الذین هم فی صلوتهم خاشعون
یعنی در نماز حالت خشوع دارند . درباره فرق میان خوع و خشوع گفتهاند که خضوع کرنش بدنی و خشوع شکستگی باطنی است . ممکن است کسی ظاهرا رکوع و سجود کند اما روحش متواضع نباشد و چه بسا کسی که کمتر خم و راست میشود ولی باطنا متواضع است . ارزش نماز به خشوع آن است .
در سوره فتح در وصف مؤ منان از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله میفرماید : محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم[۸۴]سپس خصوصیاتشان را بر میشمرد : تریهم رکعا سجدا اینان اهل رکوع و سجودند .
یعنی مؤ من اهل راز و نیاز با خداست . نماز برای مؤ من ، ادای وظیفه نیست ، معاشقه است . راز و نیاز برای مؤ من به صورت طبیعت ثانویه در آمده است . هرگز احساس تحمیل و اکراه نمیکند .
حق تعالی در آیهای دیگر میفرماید :تتجافی جنوبهم عن المضاجع[۸۵]پ
دور میشود پهلوهای آنان از بسترهایشان معنای آیه این نیست که از رختخواب بلند میشوند ، بلکه آیه میگوید خود به خود پهلویشان از رختخواب بلند میشود . دلبستگی به حق در آنان به قدری شدت دارد که با عشق پهلویشان را از رختخواب جدا میکنند .
همچنین آیه میفهماند که راز و نیازهای مؤ منان بیشتر در شبهاست . یدعون ربهم خوفا و طمعا . خدا را با خوف و طمع میخوانند . خوف در مراتب پایین ، خوف از عذاب است . و طمع در مراتب نازل ، رجا به بهشت است . اما خوف در مراتب بالا ، خوف از عظمت است . ما ، در برابر بزرگی که قرار میگیریم بدون آنکه کار بدی کرده باشیم ؛ در عین اظهار ارادت میلرزیم ، این خوف عظمت است .
رجاء هم در مراتب بالا رجاء دیدار است ؛ امید لقاء الله است . علی علیه السلام در روایتی میفرماید : مومنی که داری خوف عظمت و رجاء دیدار است وقتی روحش به عالم بالا صعود میکند ، فرشتگان در شگفت میمانند ، از بس روح این مؤ من عظمت دارد .
مؤ من خود را رهین فضل
حق میداند :تریهم رکعا سجدا یبتغون فضلا من الله و رضوانا سیماهم فی وجوههم من اثر السجود[۸۶]
ایشان را در حال رکوع و سجود میبینی که فضل و خوشنودی خدا را میجویند . سیما و رفتار ایشان در چهره آنها بر اثر سجده مشخص است .
علائم یلی الخلقی مؤ من - بعد حیوانی و عزیزی
مؤ من در بعد یلی الربی و نشئه الهی ویژگیهایی دارد که ذکرش رفت . اما مؤ من چون دیگران در دامن طبیعت و دنیا و عالم کثرت زیست میکند . نسبت مؤ من با دنیا چه نسبتی است ؟ سر آمد جنبههای طبیعی انسان ، شهوت و غضب است .
صیانت شهوت :
مؤ من شهوتش را با ایمان مهار کرده است .
والذین هم لفروجهم حافظون الا علی ازواجهم او ما ملکت ایمانهم[۸۷]
و آنان که فروج و اندامشان را از عمل حرام نگاه میدارند مگر بر جفتهاشان یا کنیزکان ملکی متصرفی آنها .
در این آیه ، شهوت جنسی مطرح است . شایان ذکر است که کشتن شهوت در متون دینی توصیه نشده است . در آیه فوق سخن از میراندن شهوت نیست ، بلکه مهار شهوت مورد نظر است . در روایات متعددی ، از مهار و غلبه بر شهوت به عنوان علامت ایمان نام بردهاند .
برای تشخیص ایمان باید ملاحظه کرد که شهوت بر انسان غالب است یا انسان بر شهوت ؟ اگر قبضه نفس مؤ من در اختیار اوست ، مؤ من بر شیطان نفس غالب است ، مومن ، امین است و بر جان خویشتن خیانت نمیکند . چون رها کردن این یاغی چموش خیانت به نفس است . مؤ من بر احساسات خویش حاکم است ؛ چشم ، گوش و اعضا و جوارح او در اختیار ایمان و عقل او است .
مهار خشم :
خشم و شهوت برای شعله ور شدن نیازمند مقدماتی است . در قرآن کریم ، توصیههایی برای پیشگیری غلیان غضب مطرح شده و نیز توصیههایی برای فرونشاندن آن پس از اشتغال بیان شده است . در سوره قصص در اوصاف مؤ منان میفرماید :واذا یتلی علیهم قالوا امنا به انه الحق من ربنا انا کنا من قبله مسلمین اولئک یوتون اجرهم مرتین بما صبروا و یدرون بالحسنه و السیئه و مما رزقناهم ینفقون
و چون آیات بر آنها تلاوت شود گویند ایمان آوردیم که این قرآن از جانب پروردگار ما نازل شده و ما پیش از این تسلیم بودیم اینان را دوبار پاداش نیکو دهند زیرا صبر و ثبات ورزیدند و بدی را به نیکی دفع میکنند و از آنچه روزی آنها کردیم انفاق میکنند .
یدرون به معنای یدفعون است . یعنی مؤ منان ، بدیها را با نیکیها دفع میکنند . این همان جنبه پیشگیری است . آنها زمینه خشم را از بین میبرند .
در آیه بعدی میفرماید :واذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اعمالنا و لکم اعمالکم
وقتی از جاهلی سخن بدی میشنوند ، توجه نکرده و اعراض میکنند و میگویند کارهای ما به خود ما مربوط میشود و کارهای شما به شما .
سپس میفرماید :سلام علیکم لا نبتغی الجاهلین[۸۸]
سلامت بمانید ، ما از نادان را نمیطلبیم .
در قرآن کریم در وصف عباد رحمان میفرماید : واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما[۸۹]
هنگامی که مخاطب اهل جهل قرار میگیرند می گویند : سلام بر شما .
این آیات نشان میدهد که مومنان با روش خاصی زمینههای غضب را از بین میبرند . یک جا به حرف جاهلان گوش نمیکنند و پیش خود میگویند :لانبتغی الجاهلین
از جهال پیروی نمیکنیم .
یعنی با روش جاهلانه با جاهلین برخورد نمیکنند . این برخوردها نوعی مهار نفس هم هست .
در برخی موارد هم مؤ من از خشم استفاده میکند و آن جایی است که بخواهد در برابر ظلمی بایستد . مومن ظلم پذیر نیست و لذا باید از نیروی غضب استفاده کند ، اگر شخصا توانست ظلم را بر طرف کند ، راءسا عمل میکند وگرنه از نیروی مومنان دیگر مدد خواهد گرفت . در آیهای از سوره شوری در توصیف مؤ منان در برابر مهار شرعی قوه خشم میفرماید :والذین اذا اصابهم البغی هم ینتصرون[۹۰]
اینان نسبت به ظلمی که درباره شان میشود از مومنان یاری میطلبند .
هم ینتصرون یعنی یا از سایر مومنان یاری میطلبند و یا آنکه وصف روحیه مومنان است که در برابر ظلم یکدیگر را یاری میکنند .
وجزاوا سیئه مثلها[۹۱]
و جزای بدی و ظلمی که در حق شما - مومنان - روا داشتند ، بدی در حد همان بدی است نه بیشتر .
به مؤ منان توصیه میکند که از نیروی خشمشان به اندازه استفاده کنند ، در باب قصاص هم قرآن به این مسئله توجه دارد . هنگام قصاص حق نداری از حد تعدی کنی؟
فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما عتدی علیکم[۹۲]
پس هر که به جور و ستمکاری شما دست دراز کند او را به مقاومت از پای در آورید بقدر ستمی که به شما رسیده .
قرآن به مؤ منان توصیه میکند که در موضوع خشم باید مماثله را مراعات کنند . البته ، همواره خداوند سفارش کرده که اگر بتوانی بدون استفاده از نیروی خشم جلوی تجاوز را بگیری ، اولی است .
فمن عفا و اصلح فاجره علی الله انه لایحب الضالمین[۹۳]
پس کسی که عفو کرد و اصلاح نمود اجرش بر خداست . خداوند ستمکاران را دوست ندارد .
از این آیه در مییابیم که اگر کسی توانست بدون استفاده از نیروی خشم ، دست به اصلاح زند ، در نزد خداوند پاداش دارد زیرا خداوند از تجاوز بدش میآید . البته اگر با این روش نتوانستی بر خشمت غلبه کنی آن را اعمال کن تا حق از بین نرود . لذا فورا در دنباله آیه میفرماید :ولمن انتصر بعد ظلمه فاولئک ما علیهم من سبیل[۹۴]
اگر برای جلوگیری از ظلمی که به شما شده است ، از دیگران یاری بگیرید . مانعی ندارد .
آیه بعدی میفرماید :انما السبیل علی الذین یظلمون الناس و یبغون فی الارض بغیر الحق اولئک لهم عذاب الیم[۹۵]
بدرستیکه مواخذه بر کسانی است که بر مردم ظلم میکنند و در زمین در پی امور باطل میگردند آنها را عذابی دردناک خواهد بود .
دنباله آیه ، از صبر و غفران تکلم فرموده است ، و تذکر میدهد که مومن در مقام خشم بی اعتنا نیست و در جایی که حق و معقول باشد ، میتواند از آن استفاده کند .
فلسفه جهاد با کفار و ستمگران همین است ؛ اما مؤ من مجاز به بعضی اعمال مثل مثله کردن کافر در جنگ نیست زیرا خشم مومن در دایره مهار شرعی است .
ترک معاصی :
مومن از محرمات پرهیز میکند و به اعمال شایسته و صالح رغبت دارد . در سوره سوری آمده است .
والذین یجتنبون کبائر الاثم والفواحش[۹۶]
کسانی که از گناهان بزرگ و فواحش اجتناب میکنند .
ذکر واژه الفواحش یک نوع ذکر خاص بعد از عام است . گناهان ، اعمالی هستند که شارع مقدس از آن نهی فرموده اگر چه از دید افراد متعارف زشت نباشد . چنان که قمار ، از نظر ظاهر ممکن است قبحی نداشته باشد . اما برخی گناهان از نظر شرافت انسانی قبیح هستند ، مانند زنا و لواط ، این اعمال ، زشتی ظاهری هم دارند . لذا خداوند این دو نوع معصیت را جدا ذکر فرموده است .
درباره عمل واجب نیز در آیه بعد ، ذکر خاص بعد از عام شده است :والذین استجابوا لربهم واقاموا الصلواه[۹۷]
مومنان به درخواست پروردگارشان پاسخ مثبت میدهند و نماز برپای میدارند چون نماز در میان اعمال واجب درخشندگی خاصی دارد ، به طور جداگانه ذکر شده است .
حالات مومن در روابط اجتماعی - بعد روابط اجتماعی
قبل از ورود به این بحث ، ذکر مقدمهای ضروری است : مومنان با یک واقعیت خارجی روبرو هستند و آن اینکه همه اعضای جامعهای که مومن در آن زندگی میکند مانند او ، با ایمان نیستند ، خواه ناخواه ، مومن با غیر مومنان و غیر مسلمین تماس رابطه دارد . از این رو ، باید رابطه اش را با مومنان و کفار جامعه بر اساس اصول مشخص تنظیم کند . حالات مومن در بعد روابط اجتماعی عبارتند از :
محبت به مومنان و شدت نسبت به کفار :
قرآن میفرماید : مناسبات مومن با مومنان باید بر اساس محبت ، دلسوزی و گذشت باشد اما در برابر کفار نباید بر اساس محبت و ولایت باشد . بلکه باید بر اساس شدت و سطوت برخورد شود ، در سوره فتح میخوانیم .
محمد رسول الله معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم[۹۸]
پیامبر و مومنانی که با وی هستند ، در برابر کفار غلیظ و شدید و در میان خود مهربان و با گذشت هستند .
از نظر قرآن ، مومن خود سرانه عمل نمیکند و پایبند مشورت با مومنان است . این دستور ، یک اصل کلی در روابط اجتماعی مومنان است که حقوق مومنان نباید نادیده گرفته شود . البته ، مشورت نسبت به مومنان است نه کفار ، در دنباله آیه فوق پس از آنکه فرمود : پروردگار را اجابت میکنند و نماز بر پای میدارند بلافاصله میفرماید: وامرهم شوری بینهم و مما رزقناهم ینفقون[۹۹]
کارهاشان را بر اساس مشورت انجام میدهند و از آنچه ما روزیشان کردهایم انفاق میکنند .
مرداد از امر در اینجا ، کار شخصی نیست ، بلکه امور مربوط به کل جامعه است .
البته ، کارهای که به مشارکت مومنان باز میگردد نیز مشمول این آیه است ؛ مثلا در کوچهای که چند مومن در آن زندگی میکنند ، امور کوچه میان آن مومنان به شور اداره میشود هر امری که مومن دیگری در آن حق دارد ، مشمول مشورت است و نباید خودسرانه عمل شود .
ولایت متقابل :
ارتباط مومنان با یکدیگر دو محور دارد : محور اول محبت است که پشتوانه ارتباط مومنان است .
محور دوم ، ولایت و سرپرستی است . مومنان در بین خود ، رابطه سرپرستی متقابل دارند . برای مثال ، رابطه میان پدر و فرزند ، یا مادر و فرزند را در نظر بگیرید ، رابطه جمعی است و بر دو اساس استوار است ، پدر یا مادر در عین این که فرزندانشان را دوست دارند ، سمت سرپرستی آنان را نیز دارند .
سرپرستی در اینجا ریشه در محبت دارد . عشق اولیا به فرزندان موجب میشود تا بر اعمال آنان مراقبت و نظارت داشته باشند و این اصل تنها شامل پدر و مادر نمیشود ، بلکه هر کسی که به دیگری علاقه مند است . از شخص مورد علاقه ، محافظت و مراقبت میکند . این مراقبت و یا محافظت در دو حیطه دفع ضرر و جلب منفعت صورت میگیرد . یعنی او را به سوی منافع خودش ارشاد و هدایت میکند و از مضرات باز میدارد .
مومنان به دلیل کمال محبتی که بینشان برقرار است . حق سرپرستی و ولایت بر یکدیگر پیدا میکنند . فقها میفرمایند ولایت ، امری جعلی است ، یعنی از جعل شارع مقدس پدید میآید . البته ، این جعل پشتوانه و تکیه گاهش محبت است . شارع مقدس بر این مبنا ، یک سلسله احکام را جعل فرموده است . در سوره توبه میخوانیم : والمؤ منون والمؤ منات بعضهم اولیاء بعض مردان مومن و زنان مومن نسبت به یکدیگر ولایت دارند .
هر مؤ منی نسبت به مومن دیگر اعم از مرد و زن سمت سرپرستی پیدا میکند . ولی هم به معنی سرپرست است و هم به معنای دوست . دوستی باعث جعل ولایت است .
مقتضای این دوستی چیست ؟ نظارت و مراقبت ، از اینجاست که حکم امر به معروف و نهی از منکر منشاء مییابد . در دنباله آیه شریفه آمده است .
یاءمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر[۱۰۰]
امر به معروف و نهی از منکر میکنند .
امر به معروف و نهی از منکر مرتبت بر همان ولایت است . امر به معروف یعنی هدایت و ارشاد و نهی از منکر یعنی مراقبت از این جهت که خدای ناکرده مؤ من به بد و منکری گرفتار نشود .
این رابطه ، مخصوص مؤ منان است اما رابطه میان منافقین به عکس است . نه تنها محبت و دوستی در کار نیست بلکه بین ایشان دشمنی حکمفرماست . در همان سوره توبه میفرماید :المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض یاءمرون بالمنکر و ینهون عن المعروف[۱۰۱]
منافقین و منافقات هم از یک قماش هستند اقتضای حال این گروه چیست ؟ امر به منکر و نهی از معروف میکنند .
مؤ منان بر خلاف منافقین ، نسبت به یکدیگر کاملا حالت مراقبت و دلسوزی دارند . اگر یکی از آنان مشاهده کرد که برادر یا خواهر مؤ منش دچار لغزش شده است بی تفاوت نمینشیند ، همان گونه که پدر از لغزش و خطای فرزندش رنجور میشود البته روشن است که نهی از منکر مراتب و شرایطی دارد .
اطاعت الهی و ولایی :
از ویژگی آثار مومنان در مناسبتهای اجتماعی ، اطاعه الله و اطاعه رسول است . شایان توضیح است که ما دو صنف احکام داریم .
در یک صنف از احکام ، رسول الله صلی الله علیه و آله واسطه خدا با بندگان است . دستورهایی را ابلاغ میکند . اجرای این نوع دستورها ، اطاعه الله است مثلا پیامبر صلی الله علیه و آله واسطه ابلاغ دستور نماز بوده است . اگر ما نماز خواندیم ، اطاعت از خدا کردیم .
در صنف دیگر احکام ، رسول الله صلی الله علیه و آله واضع است از قبیل ، امر به جنگ و بسیج سیاسی اجتماعی کنید ، اطاعت از رسول ، به اطاعت از خدا یار میگردد . در نتیجه ، مؤ من هرگز میان اطاعه الله و اطاعه رسول تفاوت قائل نمیشود . لهذا در ادامه آیهای که شرح داده شد ، آمده است .
والمومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یقیمون الصلوه و یؤ تون الزکوه و یطیعون الله و رسوله اولئک سیرحهم الله[۱۰۲]
مردان و زنان مومن نسبت به یکدیگر ولایت دارند ، امر به معروف میکنند و نهی از منکر مینمایند ، نماز بپای میدارند و زکوه میدهند و اطاعت خدا و رسولش را مینمایند . بزودی خدا اینان را مشمول رحمت خود قرار خواهد داد .
از این آیه نتیجه میشود که مومن نه تنها به احکام فردی ملتزم است که در امور اجتماعی ، سیاسی ، حکومتی نیز موظف به مشارکت و تکالیفی است که باید بدانها پایبند باشد .
فصل سوم : شرح خطبه همام
مقدمه
علائم مؤ منان
همام یکی از صحابه حضرت امیر علیه السلام ، شخصیتی پارسا ، متهجد و مجتهد بوده که از حضرت درخواست میکند صفات متقین را باز گوید ، حضرت نیز با مقدماتی اجابت میفرمایند . بیانات آن بزرگوار معروف است به خطبه همام و در نهج البلاغه نسخه صبحی صالح ، ص ۳۰۳ ، خطبه ۱۹۳ نقل شده است . روایت دیگری در اصول کافی[۱۰۳]از حضرت نقل شده که شبیه همان خطبه است اما به رغم نظر برخی که پنداشتهاند همان خطبه منقول در نهج البلاغه است ؛ یا اگر دو واقعه و دو خطبه است مضامین آنها ادغام شده است به نظر ما به دلیل تفاوتهای فراوان متن و مضمون آنها ، این دو خطبه یکی نیستند .
ما در اینجا برای تمام مباحث و تعمیم فائده ، خطبه منقول در اصول کافی را شرح و بسط میدهیم .
قسمت اول
امام صادق علیه السلام میفرمایند : هنگامی که علی علیه السلام خطبه میخواندند ، همام بلند شد و عرض کرد .
صف لنا صفه المومن کاننا ننظر الیه فرمودند ای همام ! مومن زیرک و باهوش است .
برخی کیس و فطن را به یک معنا گرفتهاند و فطن را تاءکید کیس دانستهاند . اما با مراجعه به کتب لغت ، روشن میشود میان این دو واژه تفاوت است کیس در مقابل احمق است و به زیرکی خدادادی اطلاق میشود . معنی روایت این میشود که مومن عاقل و چیز فهم است . از این رو میتوان گفت کیاست به ادراک عقل خدادادی ، و فطانت به هوشی که حاصل تجربه است ادراک جزئیات اطلاق میشود . یکی از دلایل اختلاف فطانت و کیاست ، روایتی از رسول الله صلی الله علیه و آله است که نشان میدهد فطن تاءکید کیس نیست .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله المومن کیس الفطن الحذر[۱۰۴]
مؤ من عاقل و چیز فهم و محتاط است .
در روایتی دیگر ، همین معنا به صورت تمثیلی پرداخته شده است ، المؤ من لایلسع من حجر مرتین[۱۰۵]
مؤ من از روی یک سنگ دوبار نمیلغزد و به زمین نمیخورد .
متاءسفانه در سابق ، گاهی ساده لوحیها را علامت خوبی میدانستند . کسی که صابون را از پنیر تشخیص نمیداد ستایش میشد . در صورتی که بی شعوری هیچ گاه علامت خوبی نیست . به قول یکی از بزرگان رضوان الله تعالی علیه ، این نوع مدحها ترویج نادانی است . در اینجا ذکر نکتهای ضروری است که میان حیله زدن و حیله را درک کردن تفاوت است . یکی از بزرگان میفرمود حقه نزن اما حقه را بفهم ، چرا ؟ چون مؤ من کیس و فطن و حذر است . یعنی ، مؤ من هوشیار است و اوضاع را میباید . البته این کلمه حذر معانی متفاوت دنیوی و اخروی دارد . یکی از معانی آن هوشیاری مومن در نفروختن آخرت به دنیاست . از این روایت در مییابیم که اسلام دین شعور است ، حتی ، در وصول به مقامات معنوی به کار انداختن شعور را شرط میداند . در دنباله روایت علی علیه السلام فرمودند : بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه
صورت مومن بشاش و باز است و جزنش در قلبش است .
ما اصطلاحا میگوییم طراوت وجه ، روی باز و گشاده .
شایان ذکر است که اندوههای ما دو سنخ است .
۱ . حزن در امور دنیوی ، مانند مصیبتهای و گرفتاریهایی که برای انسان گاهی در دنیا پیدا میشود . مؤ منی که گرفتاری دنیوی برایش پیش آمده نباید در روابط اجتماعی آن را بروز دهد .
۲ . حزن در امور اخروی ، مانند خوف از خدا . در این موارد هم ، باید حزن در دل باشد و در ʘǙYǠو چهره منعکس نشود .
میگویند حضرت موسی علیه السلام برای مناجات به کوه طور میرفت . در راه شخصی را دید که بلند صحبت میکند ، اظهار محبت میکند ، پیراهنش را چاک میزند . وقتی به محل مناجات رسید حکایت حال او را با خدا باز گفت . خطاب رسید که ای موسی به او بگو نمیخواهد برای من سینه چاک کند ؛ دلش را چاک بدهد تا ما در آن قرار بگیریم .
البته غم و اندوه مؤ من با حزن اولیائش نسبتی مستقیم دارد . همان طور که نشاط او با فرح و شادی اولیائش نسبت دارد ؛ چون دلهای مؤ منان با یکدیگر مربوط است .
در روایتی یکی از ائمه معصومین علیه السلام درباره شیعیان ، فرمودهاند :
شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا[۱۰۶]
شیعیان ما از باقیمانده طینت ما آفریده شدهاند . شادی آنها با شادی ما و
حزنشان با حزن ما در ارتباط است .
آن گاه که اولیای ایشان اندوهناکند ، شیعیان نیز اندوهگین اند و وقتی شادند ، پیروانشان نیز مسرورند .
اوسع شی ء ضدرا
مؤ من از روحی وسیع برخوردار است .
برخی این جمله را به حلم تفسیر کردهاند . یعنی مؤ من اهل حلم است . برخی هم آن را به علم شرح کردهاند . البته تفسیر وسعت صدر به علم ، بعید است . صدر همان روح است . روح مؤ من با ظرفیت است و در برابر مشکلاتی که برای خیلیها تحمل ناپذیر است ، مقاومت میکند . در روایتی آمده است : قران کریم یعنی روح مؤ من به قدری با کرامت است که بسیاری از مشکلات و امور را نادیده میگیرد . هاضمه اش در تحمل مشقات بسیار قوی است . مؤ من مانند آب جاری است که بر اثر تماس با نجاست ، نجس نمیشود . بعضی مردم مانند آب قلیل هستند که بر اثر برخورد با اندکی نجاست ، نجس میشوند ؛ برخی نیز مانند آب کر هستند که باید به قدری نجاست در آن وارد شود که بو و طعم نجاست را بگیرند . اما مؤ من مانند آب جاری است که به منبعی عظیم از رودخانه یا دریا متصل است . آب جاری هرگز منفعل نمیشود . این روایت آنگاه که به مناسبتهای اجتماعی کشانده شود آثار و برکات بسیار زیادی دارد . از این رو ، مؤ من از گفتار بسیاری از جهال میگذرد و حلم به خرج میدهد .
و اذل شی ء نفسا
هواهای نفسانی در نزد مؤ من از هر چیز خوارتر است .
مؤ من به دلیل احساس فرا دستی که نسبت به هواهای نفسانی دارد هرگز تسلیم آن نمیشود .
زاجر عن کل فان خاض علی کل حسن .
از هر آنچه فانی است باز میدارد و در تحقق امور نیکو حریص است .
مراد از فانی امور دنیوی است که حال نفوس مضر است . زاجر هم اعم از زجر و بازدارندگی خود و دیگران است ، این روایت در حقیقت ، بیان دیگری است از امر به معروف و نهی از منکر . کان فان تنها محرمات را در بر نمیگیرد ، چه بسا امور مکروه و مباحی که ممکن است به جنبههای اخروی ضربه بزند یا لااقل موجب تنزل مراتب شود ، و مؤ من خود و دیگران را از آنها باز میدارد .
لاحقود و لاحسود ولا وثاب ولا سباب ولا عیاب ولا مغتاب
کینه ورز و حسود نیست ، به مردم نمیپرد و دشنام نمیدهد ، عیبجو و غیب کننده نیست .
حقد آن دشمنی است که در درون جای میگردد . میان حقد و عداوت اختلاف است . معمولا حقد را به کینه ترجمه کردهاند . حسد صفت کسی که آرزوی زوال نعمتی را از غیر دارد . به خلاف غبطه که خوب است و آن آرزوی داشتن کمالی است که در دیگری هم هست و در فارسی به رشک تعبیر میشود .
وثاب به معنی پریدن و جستن است . یعنی مؤ من به دیگران پرخاش نمیکند .
غیاب عیب جو را گویند و مغتاب
غیب کننده ، معنی روایت این است که مؤ من اهل کینه ، حسد ، پرخاشگری ، فحاشی ، عیب جویی و غیبت نیست .
مبالغه در نفی
برای فهم بیشتر این روایت ذکر نکتهای ضروری است : چرا حقود و حسود و وثاب و سباب و عیاب را به صورت صبغه مبالغه مطرح فرمودهاند ؟ آیا میخواهد فقط افراط در ناهنجاریها را از مومن نفی کند ؟ بدین معنا که اصل صفات ناهنجار ثابت است اما آن صفات زیاد از مؤ من سر نمیزنند ، با این بیان ، باید گفت مومن عیاب نیست اما ممکن است عیب جو باشد . زیاد زشت گویی نمیکند ، کم میگوید . برخی چنین تصور کردهاند ، اصطلاحا این نوع مبالغه را نفی مبالغه گویند . نوع دیگر مبالغه هم ، مبالغه در نفی است . نظیر این آیه قرآن که : وما انا بظلام للعبید[۱۰۷]آیا معنی آیه این است که خدا زیاد به بندگان ظلم نمیکند ، یعنی ممکن است ستم اندک از خدا سر بزند! هرگز . این مبالغه از نوع مبالغه در نفی است . یعنی هیچ گاه خداوند به بندگان ظلم نمیکند . در اینجا هم به اعتقاد من ، مبالغه در نفی است . یعنی مومن هیچ گاه حسد نمیورزد ؛ کینه به دل نمیگیرد ؛ منازعه و غیبت نمیکند .
یکره الرفعه ویشناء السمعه
مؤ من از خودنمایی عار دارد و شهوت طلبی را بد میداند .
سمعه از سمع است . مؤ من دوست ندارد که فضائلش به گوش دیگران برسد در روایات به جهت عکس سمعه توصیه شده است ؛ اگر از مؤ من ستایش کنند ، ناراحت میشود . به فرمایش امام سجاد علیه السلام .
ان زکی خاف ما یقولون و یستغفرالله مما لایعلمون
اگر او را تطهیر و ستایش کنند ، از آنچه درباره اش میگویند بیم دارد و استغفار میکند نسبت به عیوبی که دارد و دیگران از آنها بی خبرند .
لایغره قول من جهله
مومن از گفتار جاهلانهای که درباره او میگویند ، فریب نمیخورد .
ویخشی احصاء من قد علمه[۱۰۸]
و میترسد آنکه اعمال ناشایستش را بر ملا کنند .
انگیزه بسیاری از کسانی که در تاریخ بدعتی گذاشتند ، شهوت طلبی و تعریف و تمجید اطرافیان بوده است .
امیرالمؤ منین علیه السلام در ادامه خطبه میفرمایند :
طویل الغم و بعید الهم .
اندوهش بی پایان و همتش بی کران است .
علت بی پایانی اندوهش ، یاد مرگ و عوالم برزخ و قیامت است . خوف و ترس از سوء عاقبت ، از اقسام خوف ممدوح است . از همین رو ، میان طویل الغم و بعید الهم مناسبت است . همت مؤ من بلند است ، به بلندای برزخ و قیامت او هر چه همت دارد ، در امور اخروی مصرف میکند . شایان ذکر است که مومن به دلیل زیرکی ، امور دنیوی اش را نیز با آخرت پیوند میزند و به دنیای خود نیز رنگ الهی میزند .
کثیرا الصمت
خاموشی اش بسیار است .
علی علیه السلام در ضمن روایت دیگری فرمودهاند :
لاعباده کالصمت[۱۰۹]
عبادتی نظیر سکوت و خاموشی نیست .
خاموشی اش بسیار است . زیرا میخواهد سالم بماند .
البته سکوتی که با تفکر و تذکر همراه باشد . همچنین در روایت دیگری باز از علی علیه السلام آمده است :
ان کان فی الکلام البلاغه فق الصمت السلامه بن العثار[۱۱۰]
اگر در سخن بلاغت و زیبایی هست در خاموشی و سکوت سلامت از لغزش و شر و مهلکه است .
و همچنین : طوبی لمن صمت الا من ذکر الله[۱۱۱]
خوشا به حال کسی که سکوت کرد مگر از ذکر خدا .
قسمت دوم
در دنباله خطبه ، علی علیه السلام میفرماید :وقور
مؤ من دارای وقار است .
وقار را غالبا در راه رفتن معنا میکنند ، در حالی که معنی وقار شتاب نکردن در همه کارهاست . گاهی فکر میکنند عجلوا بالصلوه یعنی ، نمازت را با عجله بخوان . در حالی که عجلوا فی الصلوه نیست مقصود این است که وقت نماز شده است و نمازت را در اول وقت بخوان اما با طمانینه و وقار : در این روایت مقصود از وقور ایناست که مومن با شتاب از قوه غضب و شهوت استفاده نمیکند . وقور است یعنی : مهار کننده شهوت و غضب است .
ذکور
کثیرالذکر است . مصداق کاملترین ذکر ، ذکرالله است اما در اینجا میتواند شامل همه مراتب ذکر باشد . مومن هیچ امری از امور آخرتی را از یاد نمیبرد .
چون مومن ذکور است ؟ در روایتی در پاسخ چنین سؤ الی ، خود حضرت فرمودهاند :
الذکر مجالسه المحبوب[۱۱۲]
ذکر ، هم نشینی با محبوب است .
و نیز :الذکر مفتاح الانس[۱۱۳]
ذکر ، کلید انس با خداست
ذاکر از ذکر گفتن لذتی فراوان میبرد .
الذکر لذه المحبین [۱۱۴]
ذکر از گناه باز میدارد و برای روح امنیت میآورد .
ذکر الله دعامه الایمان و عصمه من الشیطان[۱۱۵]
ذکر خدا اساس ایمان و مصونیت در مقابل شیطان است .
آبادی دل به ذکر الله است .
من عمر قلبه بدوام الذکر حسنت افعاله فی السر و الجهر[۱۱۶]
کسی که قلبش را به دوام ذکر آباد میکنند ، افعال آشکار و پنهانش اصلاح میگردد .
سپس میفرمایند :صبور شکور
صبور و شکور است .
در روایتی آمده است آن گاه که ایمان در اعضا و جوارح اثر میگذارد ، در اثر آشکارتر است و آن اینکه ایمان ، پشتوانه صبر و تکیه گاه شکر میشود .
در برخی روایات فرمودهاند : نصف ایمان صبر است و نصف دیگر آن شکر[۱۱۷].
مومن صبور است در برابر بلا و مصیبت و طاعت و معصیت . شکور هم هست یعنی ، در هنگام راحتی و رفاه خداوند را فراموش نمیکند .
الایمان صبر فی البلاء وشکر فی الرخاء[۱۱۸]
ایمان دو چیز است ، صبر در بلایا و شکر در رفاه و راحت .
مؤ من شکور است در همه مراتب شکر ، اعم از زبانی ، عملی و قلبی .
مغموم بفکره
بخاطر فکر در امور مهم و آینده اش غمزده است .
مسرور بفقره
در خصوص کمبود جهات مادی اش ، شادمان است .
حکمت این سخن در آن است که در کثرت مال ، حساب هم بیشتر هست ، در قلت آن ، حساب کمتر است . زیاد داشتن تکلیف را هم بیشتر میکند . فی حلالها
حساب وفی حرامها عقاب مؤ من چون زیادی اموالش را انفاق میکند ، تکالیف کمتری هم خواهد داشت .
سهل الخلیقه
خوش خلق است
بنابر این ، در برخوردهایش غلظت و خشونت نیست . بلکه در برابر حق تسلیم است .
لین العریکه
خوی و سرشتش نرم است .
اشاره به همان عبارت بالاست . مومن جاذبه دارد ، چون سهل الخلیقه است .
برخوردهایش با نرمی تواءم است . در صفات حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمده است .
اصدق البربه لهجه و الینهم عریکه[۱۱۹]
صادقترین مردم بود و از نظر اخلاق نرمترین آنها قرآن کریم درباره رسول الله صلی الله علیه و آله میفرماید :لوکنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من خولک[۱۲۰]
اگر خشن بودی از اطرافت پراکنده میشدند .
خدا رحمت کند بزرگی را که میفرمود برخی گمان میکنند مقدس بودن باید با تلخی و عبوسی همراه باشد . مؤ من باید خوش اخلاق و نرم باشد . روشن است که در هنگامه نبرد هیچ کس قربان صدقه کی نمیرود اما حتی در باب امر به معروف و نهی از منکر فقها میفرمایند اگر میتوانی جلوی منکری را با نرمی و خواهش بگیری ، این روش بر روشهای دیگر مقدم است .
نرم خویی در روابط اجتماعی میان مومنان ، باید به صورت طبیعت ثانویه در آمده باشد .
قلیل الاذی .
کم آزار است ، اذیتش اندک است .
در معنای این جمله ، قول هائی بیان شده است . از جمله ، مرحوم مجلسی در بحار الانوار میفرماید غرض اذیتهای است که خوب است . مانند جهاد ، امر به معروف و نهی از منکر . ایشان میگویند در این نوع از اذیتها هم ، مومن کم آزار است . یعنی کمتر امر به معروف میکند یا کمتر اقدام به جهاد میکند! روشن است که این معنا صحیح نیست . به اعتقاد بنده ، مقصود این جمله چیز دیگری است .
آدمی در ارتباطات اجتماعی دو گونه میتواند به دیگران آزار برساند : عمدی و غیر عمدی . یک قسم آزاری است که از روی قصد و غرض است .
قسم دوم اذیتهایی است که شخص ممکن است از روی بی توجهی انجام دهد .
به اعتقاد من معنی روایت این است که مومن به قدری در رفتارش مراقبت و مواظبت دارد که در سخنش یا کردارش به عمد و غیر عمد اذیت کمتری متوجه دیگران میشود .
رصین الوفاه .
در وفاداری محکم است .
مؤ من در پیمانهایش با خالق و مخلوق پابر جاست .
لامتافک و لا متهتک .
دروغزن و پرده در نیست .
دروغ نمیگوید ، دروغ نمیبندد و باکی ندارد که به او دروغ ببندند همین طور مؤ من هتاک و پرده در نیست .
یکی از قطریات حیا است . مرحوم ملاصدرا رضوان الله تعالی علیه میفرماید : حیای فطری ، حیای آمیخته به خلقت است . البته فطریات زوال پذیرند ، حیا نیز میتواند از بین برود .
پرده حیای دیگران را نمی درد و اجازه نمیدهد دیگران پرده حیایش را بدرند . اصول پرده داری اساس مسائل تربیتی است و اگر لطمه بخورد ، تربیت ، معنایی نخواهد داشت .
ان ضحک لم یخرق
اگر بخندد ، از حد خارج نمیشود . یعنی از فرط خنده زیاد دست به عمل سفیهانه نمیزند .
و ان غضب لم ینزق
اگر هم عصبانی شود ، مرتکب اعمال سبک نمیشود .
صحکه تبسم
خنده اش ، لبخند است .
و استفهامه تعلم و مراجعته تفهم
سؤ ال مومن برای یادگیری است و مراجعه اش به عالم برای فهم است .
کثیر علمه
دانشش بسیار است .
عظیم حلمه
بردباریش بزرگ است .
کثیر الرحمه
مهربانیش فراوان است .
لایبخل و لا یعجل
بخل نمیورزد و عجله هم نمیکند .
البته بخل منحصر به مال نیست . هر چه را که سزاوار مصرف باشد و انسان دریغ کند ، مصداق بخل است . مثلا اگر بتواند کاری برای دیگری انجام دهد و دریغ کند بخل ورزیده است .
در نسخه دیگر آمده است .
لاینجل
بدون فکر سخن نمیگوید .
ولا یضجر ولا یبطر
مؤ من اهل ضجر و دلتنگی نیست و مستی نمیکند .
یعنی خستگی ناپذیر است . از این رو ملول و بی قرار نمیشود .
ضجر در اصطلاح عوامانه به معنای بریدن است . گاهی میگوییم فلانی در مسائل اجتماعی برید . از این جمله در مییابیم که مومن اهل بریدن نیست . از آن طرف هم ، از فرط خوشحالی به حالت بطر و مستی گرفتار نمیآید . یعنی خودش را گم نمیکند .
در قضاوت خلاف حق نگوید .
در حکم و قضاوتهای اجتماعی توجهی به اشخاص نمیکند ، به طوری که مثلا در خانواده یک بچه را از دیگری بیشتر دوست بدارد . مومن اهل تبعیض نیست .
ولا یجور فی علمه
در عملش ستم نمیکند .
مگر ممکن است کسی در علمش ستم کند؟ پاسخ این است که بلی ، علم مومن سبب ستمش نمیشود . مومن از آگاهی اش سوء استفاده نمیکند . تصور کنید دو تن را که یکی از قانون مطلع است و دیگری با آن ناآشناست . - ممکن است این قانون دادن از آگاهی اش سوء استفاده کرده و به آن فرد نا آگاه ستم کند . اما علم مؤ من اسباب ستم به جامعه نیست .
نفسه اصلب من الصلد
نفس مؤ من از سنگ ، سخت تر است .
این جمله کنایه از تحمل فوق العاده مؤ من در برابر شداید و مشکلات است . در برابر انحرافات مانند سنگ خاراست . در اجرای عدالت سفت و محکم است .
و مکادحته احلی من الشهید
مکادحه اش از عسل شیرین تر است .
کدح به معنای سعی و کوشش است و در برخی لغت نامهها کدح به معنای کسب آمده است . ولی کسب کردن مال برای خانواده از مصادیق کدح است .
چرا سعی مؤ من از عسل شیرین تر است ؟ چون تلاش مؤ من در دو جهت است : یکی جهت کوشش مؤ من برای تاءمین معیشت خود یا کسانی است که با وی مربوط اند که این خود ، عبادت است و مروت . جهت دوم تلاش مؤ من مربوط به اعمالی است که در آخرت از آنها بهره مند میشود .
مؤ من از کوشش خود در هر دو جهت لذت میبرد . آن گاه که در مسیر تاءمین معاش تلاش میکند به دو دلیل فطرت انسانی از این که وسیله است تا دیگران با حمایت او به زندگی ادامه دهند ، لذت میبرند ؛ مانند پزشکی که از درمان بیماران خویش احساس لذت میکند .
در بعد معنوی هم وقتی به اوامر حق تعالی گردن مینهد و دستورهای الهی را اجرا میکند ؛ می پیوند محبتی که میان او و محبوب است ، شدیدتر میشود و از این جهت لذتی وصف ناپذیر برایش حاصل میگردد . او باور دارد که تلاشش به ملاقات حق میانجامد . یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فما قیمه[۱۲۱]
قسمت سوم
لا جشع و لا هلع
نه حریض است و نه اسیر پوچی است .
جشع ، کثرت حرص به این معنا است که شخصی در عین دارایی باز هم افزون طلبی میکند و حال آنکه این تقاضا برایش مفید نیست . شدت حرص در جایی است که شخص نصیب خود را گرفته است و طمع در مال غیر دارد .
هلوع به معنای کسی است که توان تحمل در برابر هواهای نفسانی را ندارد . به تعبیر من آدم پوچی است . چنین شخصی ناشکیباست . اهل جزع و فزع است . بنابراین جشع و هلع ، حالت کسی است که حریص است و بی صبر .
ولا عنف ولا صلف
درشت گفتار و کم ظرفیت نیست .
خداوند پیامبرش را نصیحت میکند که در برخوردهای اجتماعی غلیظ و درشت نباشد . زیرا خشونت نظام اجتماعی را از هم میگسلد . درشتی در گفتار و کردار دریچهای است به سوی بی ایمانی . در این باره روایت جالبی از سلمان (ره ) روایت شده است :
قال اذا اراد الله عزوجل هلاک عبد نزع منه الحیاء
آنگاه که خداوند اراده هلاک بندهای را داشته باشد ، ابتدا حیایش را اخذ میکند . فاذا نزع منه الحیاء تلقه الا خائنا مخوفا آنگاه که حیا از او رخت بربست ، تبدیل به آدم خائنی میشود
و ان کان خائنا مخونا نزع منه الامانه
وقتی خائن شد ، امانت از او سلب میشود .
یعنی روحیه امانت داری را از دست میدهد و به امانات الهی خیانت میکند در اینجاست که توحید و ولایتش در خطر نابودی قرار میگیرد .
فاذا نزعت منه الامانه لم تلقه الا فظا غلیظا
وقتی امانت از او گرفته شد ، آنگاه او را آدم درشت و خشنی خواهی دید .
فاذا کان فظا نزعت منه ربقه الایمان
وقتی خشن و غلیظ شد ، ایمان از او برداشته میشود .
فاذا نزعت منه رقه الایمان لمن تلقه الا شیطانا ملعونا[۱۲۲]
پس هنگامی که ایمان از او گرفته شد ، به شیطان ملعونی بدل خواهد شد .
و لا متکلف و لا متعمق
اهل تکلف نیست و در چیزی که به او مربوط نیست فرو نمیرود .
تکلف از کلفت به معنی مشقت است . مؤ من در روابط اجتماعی به مقدار توانی که دارد عمل میکند و خود را به مشقت نمیافکند . از آن طرف در معاشرت با دیگران کارها و سخنان مؤ منان را زیر ذره بین نمیگذارد و در آن عمیق نمیشود . در نگرش به افکار و اعمال خود نیز متعارف و متعادل است .
جمیل المنارعه
منازعه اش زیباست .
به طوری که اگر شخصی ثالثی از بیرون نظاره گر این منازعه باشد از رفتار مؤ من لذت میبرد ، چون حتی در منازعه هم مسائل اخلاقی و انسانی را مراعات میکند .
کریم المراجعه
بازگشتش کریمان است .
کرامت به معنای بزرگواری است اما مراجعه در اینجا به چه معناست ؟ در اینجا احتمالات گوناگونی قابل طرح است .
۱ . ممکن است مقصود این باشد که وقتی مومن درباره شخصی مرتکب اشتباهی شد ، با بزرگواری عمل میکند و باز میگردد .
۲ . امکان دارد مراد این باشد که حتی در هنگام نیاز به کسی ، مراجعه اش به او با تملق و چاپلوسی همراه نیست ، بزرگوارانه و کریمانه است .
عدل ان غضب .
در وقت خشم از عدالت خارج نمیشود .
گاهی میگوییم : زید عادل ، و گاهی گفته میشود : زید عدل . زید عدل ، یعنی حقیقت زید عدالت است و زید با عدالت اتحاد پیدا کرده است .
رفیق ان طلب
ملایم است اگر چیزی خواهد .
لا یتهور ولا یتهتک
مومن اهل تهور و پرده دری نیست .
قوای نفس انسان به یک اعتبار عقل و شهوت و غضب است و هر یک از اینها سه حالت دارند : افراطی ، تفریطی و اعتدالی .
حد اعتدال در این قوا ، فضیلت است ، تهور ، حالت افراطی قوه غضب است ، و به معنای وارد شدن در امری است که عقلا و شرعا سزاوار نیست .
ولا یتجبر
مومن ، متکبر نیست .
تجبر را به تکبر معنا کردهاند . نه خود را بزرگ میبیند و نه خود را بزرگ مینمایاند .
خالص الود
دوستی اش خالصانه است .
در معنای این کلام سه تصویر محتمل است
۱ . مومن در روابط اجتماعی اهل خدعه و نیرنگ و نفاق نیست دوستی اش بی قید و شرط است .
۲ . مومن دوست میپذیرد و رفاقت میکند اما محور این رفاقتها الله تعالی است دشمنی اش هم برای خداست ، یعنی حبش خالصالله و بغضش نیز مخلصالله است .
۳ . مظروف دل مومن فقط محبت خداست . محبتش به خدا خالص است و در کنار هیچ محبت دیگری نیست .
وثیق العهد . وفی العقد
عهدهایش وثیق و محکم و به پیمانهایش وفادار است .
محکم به دو معنا است : ۱ . محکم در برابر منزلزل ؛ ۲ . محکم در برابر چیزی که کنده شود و از بین برود . عهدهای مومن نه تنها کنده نمیشود بلکه متزلزل هم نمیگردد ؛ چه عهدهای با خالق و چه پیمانهای با مخلوق .
شفیق وصول
مهربان پیوند زننده است .
به عبارت دیگر ناصح مشفق است . اصرار دارد که به مومنان خیر برساند . حرص مومن در این موارد است و در مهربانی کردن به مومنان حریص است .
وصول از صله به معنی بسیار پیوند زننده است . مؤ من همواره پیوند میزند ، قاطع و فاصل نیست . خواه در خصوص ارحام ، خواه در خصوص سایر مومنان . یکی از بزرگان میفرمود : هیچ گاه با کسی قطع ارتباط نکردهام ، مگر آنکه این قطع از ناحیه او بوده است . این صفت از بهترین صفات مؤ من است .
حلیم شکیبا است .
حلیم ، صاحب طماءنینه نفس است .
برخی تصور کردهاند غضب در مقابل ، کظم غیظ است و حال آنکه غضب ، مقابل حلم قرار دارد . کظم غیظ ، فرو نشاندن غضب است با فشاری که از درون به شخص میآید که در برابر عمل مکروهی خود را نگاه میدارد . اما حلیم ، نفسی است که به قدری آراسته شده که به محض برخورد یا مکروه به سبب طماءنینهای که دارد اصلا خشمش برانگیخته نمیشود در عظمت صفت حلم روایات زیادی وارد شده است ؛ از جمله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودهاند :
ابتغ الرفعه بالله تعالی
طلب کنید رفعت و بلندی را در نزد خدای تعالی
قالوا و ما هی یا رسول الله
عرض کردند این رفعت چیست یا رسول الله ؟
قال تصل من قطعک و تعطی من حرمک و تحلم من جهلک [۱۲۳]
فرمودند درباره کسی که با تو قطع کرده است پیوند بزن و به کسی که تو را محروم کرده عطا و بخشش کن و درباره کسی که عمل جاهلانهای در حق تو مرتکب شده ، حلم بورز .
در روایتی دیگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودهاند : اگر سه خصلت در کسی نباشد ، قابل اعتنا نیست . از جمله ، تقوایی که او را از گناهان باز دارد و حلمی که به سبب آن از سفاهت سفیه بگذرد تا با او بتواند زندگی کند و . . .
قسمت چهارم
خمول گمنام است .
مؤ من شهرت طلب نیست . البته معنای این سخن این نیست که اصل شهرت مذمت شده باشد .
قلیل الفضول
اضافات گفتاری و عملی او کم است .
به عبارت دیگر مختصر و مفید ، میگوید و انجام میدهد
راض عن الله عزوجل
مؤ من از خدایش خشنود است .
و هیچ گاه از خدایش شکوه نمیکند .
مخالف لهواه
با هوای نفسش مخالفت میکند .
لا یغلظ علی من دونه
مؤ من به زیر دستش خشونت ندارد .
ولا یخوض فی مالا یعنیه
در کاری که به او مربوط نیست فرو نمیرود .
خوض به معنای فرو رفتن است . خاض فی الماء یعنی به طوری در آب فرو رفت که از دیدهها پنهان شد . مثلا میگویند طلبهها در مطالب خوض میکنند یعنی دقت زیاد به خرج میدهند ؛ انگار در مطلب فرو میروند .
ناصر للذین
یاری کننده دین است .
محام عن المؤ منین
در این کلام ، علی علیه السلام یک مطلب را مفروض دانستهاند و آن اینکه مؤ من به برادر دینی اش ضرر نمیزند . اما اگر ضرری متوجه برادر ایمانی شده ، طبق این حدیث مؤ من به حمایت از او اقدام میکند و در صدد رفع مشکل او بر میآید . چه ، بی تفاوتی با ایمان ناسازگار است .
کهف للمسلمین
پناهگاه مسلمانان است .
لایخرق الثناء سمعه
تعریف دیگران ، او را از خود ، بی خود نمیکند .
خرق به معنی پاره کردن است . در این تعبیر ، امیرالمؤ منین علی علیه السلام استعارهای به کار میبرند که مومن از شنیدن تعریف گوشش پاره نمیشود . و به تعبیر دیگر خود را گم نمیکند . بزرگترین خطر برای انسان تعریفهای بی جاست که شخص را گول میزند .
لایتکی الطمع قلبه[۱۲۴]
طمع قلب او را نمیخراشد .
ینکی در لغت به معنی خراش زدن است . از این جمله ظاهرا در مییابیم که طمع نمیتواند دل مومن را بخراشد . یعنی توان نفوذ در آن را ندارد .
خراشیدن طمع ، چه آسیبی به قلب میرساند ؟
طمع حالتی است که برای نفس در برابر دنیا پدید میآید . دل آنچه را دیگران از نعم مادی دارند ، طلب میکند ، اگر چه بدان احتیاج نداشته باشد . طمع از رذائلی است که از شعبات حب دنیاست و روایات بسیاری در نکوهش آن وارد شده است ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند :
ایاک والطمع فی الناس فانه فقر حاضر[۱۲۵]
بپرهیز از طمع که تهیدستی حاضر است .
چون آدم طمعکار همواره با احساس نداری و نیاز زندگی میکند . به هر جلوه مادی چشم طمع میدوزد اگر چه به آن احتیاج نداشته باشد ؛ لذا پیوسته احساس نداری میکند . حرص با طمع از این نظر اختلاف دارد که حریص چیزی را که دارد ، بیشتر میطلبد ، امام باقر علیه السلام فرمود :
بسم العبد معبد له طمع یقوده[۱۲۶]
چه بد بندهای است ، بندهای که طمع جلودار اوست ،
حال ببینیم خراشیدن طمع چه آثاری دارد ؟
طمع و ایمان با یکدیگر ضدیت دارند . دنیا و آخرت با یکدیگر جمع شدنی نیستند . وقتی طمع در دلی وارد شد ، ایمان از آن خارج میشود . و چه خطری بالاتر از بی ایمانی است ؟ لذا در نقطه مقابل طمع ، ورع قرار دارد . از امام حسین علیه السلام پرسیدند که چه چیز ایمان را در بنده ، پا برجا میکند ؟
حضرت پاسخ فرمودند : ورع و سپس فرمودند :
والذی یخرج منه الطمع
آنچه موجب خروج ایمان از دل میشود ، طمع است .
طمع انسان را در معرض زوال ایمان قرار میدهد . از این رو در روایات از بی نیازی از مردم و استغنا از خلق به عنوان فضیلتی بزرگ یاد شده است .
علی علیه السلام در نهج البلاغه میفرماید :لیجتمع فی قلبک الافتقار الی الناس و الاستغناء عنهم
باید در قلبت دو حالت احتیاج به مردم و استغناء از مردم جمع شود .
فیکون افتقارک علیهم فی لین کلامک و حسن وجهک
با داشتن روحیه نیازمندی ، کلامت نرم و رویت گشاده میشود .
همان طور که انسان اگر از کسی چیزی بخواهد و احساس احتیاج کند ، هم سخنش نرم میشود و هم چهره اش باز و شکفته میشود .
همچنین است اگر در دلت استغنا از ناس هم باشد ، زیرا ؛ فی نزاحه عرضک و بقاء عزک
آبرویت و عزتت را حفظ کنی .
در این روایت ، جنبههای اجتماعی مورد نظر است . اما در بعد معنوی امام باقر علیه السلام میفرماید :ثلاثه هن فخر المومن وزینه فی الدنیا والاخره
سه چیز افتخار و زینت مؤ من در دنیا و آخرت است .
الصلوه فی آخر اللیل
نماز در آخر شب
و باسه مما فی ایدی الناس
ماءیوس بودن از آنچه در دست مردم است . کنایه از استغنا از مردم است .
و ولایه الامام من آل محمد[۱۲۷]
و پذیرش ولایت و امامت ائمه اطهار علیهم اسلام .
حال حتی اگر آنچه در دست دیگران است ؛ در اختیار کسی قرار گیرد، چه فایدهای برای شخص به بار میآورد ؟ اهل دنیا همه همتشان این است که بهتر بخورند و شهوترانی کنند و یک حیوان تمام عیار شوند . امام مومن چگونه است ؟
مومن دنیا را مزرعهای برای جهان دیگر میداند . امام حسن علیه السلام فرمودند :ابن آدم انک لم تزل فی هدم عمرک منذ سقطت من بطن امک
ای فرزند آدم ، عمرت از روزی که از بطن مادر خارج شدهای ، در حال نزول و سقوط است .
فخذ مما فی یدیک لا بین یدیک فان المومن یترود
پس آنچه که درا اختیار داری بگیر نه آنچه را که در پیش داری ، چرا که مومن در این دنیا برای سفرش زاد و راحله تهیه میشد .
اما کافر چه سرنوشتی دارد .
فو الکافر یتمتع
پس کافر در کشتزار طبیعت میچرد .
البته مومن و کافر هر دو ، از دنیا بهره مند میشوند اما نگرش این دو ، به دنیا مختلف است .
از نظر مومن دنیا ابزار برای تحصیل آخرت است اما کافر به دنیا به عنوان هدف و غایت مینگرد .
ولا یصرف اللعب حکمه
مومن از کارهای بیهوده دوری میگزیند ، به دلیل بینش حکیمانهای که دارد . این معنا در صورتی است که حکم را به معنی حکمت بگیریم ، اما میتوان آن را به معنای قضاوت هم گرفت . یعنی امور دنیوی قضاوتهای وی را تغییر نمیدهد . مومن به حق حکم میکند و دنیا او را از حق باز نمیدارد .
ولا یطلع الجاهل علمه
و مرد نادان به دانشش پی نبرد
این معنا در روایتی دیگر آمده است .
کلم الناس علی قدر عقولهم[۱۲۸]
با مردم به مقدار فهمشان تکلم کنید .
سیره انبیا و اولیا این بود که وضع مخاطب را در گفتن حقایق در نظر میگرفتند ، چون در غیر این صورت ، هم علم ضایع میشد و هم مخاطب . کسی که قابلیت و ظرفیت ندارد ممکن است با شنیدن حقیقت به گمراهی و ضلالت بیفتد .
برخی در این روایت ، جاهل را به کسی که علمش اندک است ، اطلاق کردهاند ، بعضی هم غرض از جاهل را در این روایت ، مخالفان ائمه علیه السلام البته معنای دوم بعید است و مراد همان معنای اول است .
قسمت پنجم
قوال عمال عالم حازم
بسیار گوینده عمل کننده است ، دانشمندی است دوراندیش .
در اینجا به نسبت میان قول و عمل در مومن اشاره شده است . آنچه را که از نیکی میگوید ، خود به آن عمل است .
حزم به معنی دور اندیشی و هوشیاری است . مومن حساب شده کار میکند . مومن آن نیست که تسبیحی در دست بگیرد و برود و گوشهای بنشیند و ذکر بگوید . مومن در روایات چنین توصیف نشده است . این چنین کسی ، تنبل است و فریب شیطان را خورده است .
لا بفحاش ولا بطیاش
ناسزا گو و سبک نیست .
فحش به معنای از حد گذراندن بدی است . فحش یعنی بدی زیاد کرد ؛ و وقتی به کلام و الفاظ تعلق میگیرد به معنای بد زبانی است .
طیاش به انسان سبکی گویند که قدرت تصمیم گیری در امور ندارد .
این معنا خیلی ظریف است . آدم طیاش همواره در تردید و دو دلی است . اما مومن فکر میکند ، تدبیر به خرج میدهد و تصمیم میگیرد . برخی از افرادی که دائما در مسائل ریز و درشت زندگی استخاره میکنند ، مصداق این حالت هستند .
وصول فی غیر عنف
مؤ من معاشرتی است بدون زحمت .
وصول به کسی گویند که زیاد معاشرت میکند اما در معاشرت مراقب است که افراد را در زحمت و تعب نیندازد .
اصولا در باب صله ارحام ، بهترین صله رحم ، دستگیری از ارحام است والا رفتن و مزاحمت صله نیست . امام رضا علیه السلام فرمودهاند : صل رحمک ولو بشربه من الماء[۱۲۹]
صله ارحام کن اگر چه به دادن شربتی آب .
وافضل ما توصل به ارحم کف الاذی عنها[۱۳۰]
و با فضیلتترین چیزی که با آن میتوان صله رحم کرد ، این است که ارحام را آزار ندهی .
یدول فی غیر سرف .
اهل بذل و بخشش است بدون آنکه به اسراف دچار شود .
برای روشن روایت ، توضیح مطلبی ضروری است . بخل که اقتار هم گفته میشود ؛ نقطه مقابل اسراف است . بخل صفت شخصی است که در جایی که واجب است مصرف کند ، نمیکند . اسراف مصرف مواهب الهی است در جایی که لازم و شایسته نیست .
حد وسط اسراف و اقتار ، جود و سخاوت است . سخاوت ملکه انسانی است که مواهب الهی را در جایی که لازم است و سزاوار ، خرج میکند .
بعضی فکر میکنند کسی که بریز و بپاش دارد ، انسان سخاوتمندی است .
در حالی که چنین نیست و برای تشخیص سخاوت از اسراف باید موقعیت ، موارد ، مقدار و ضرورت مصرف ملحوظ گردد . امام هشتم علیه السلام در ضمن روایتی فرمودهاند که انسان به کمال ایمان نمیرسد مگر آنکه در وی سه خصلت باشد :
النفقه فی الدین
دین شناس باشد .
و حسن التقدیر فی المعیشه
در معیشت و زندگیش ، اهل اندازه گیری باشد .
والصبر علی الرزایا[۱۳۱]
در گرفتاریها صابر باشد .
حال ممکن است سؤ ال شود که موارد مصرف و محل شایسته برای انفاق کجاست ؟ پاسخ را باید از فقه جویا شد . و ابتدا باید از واجب النفقه شروع کرد . امام رضا علیه السلام فرمودند :صاحب النعمه یحب ان یوسع علی عیاله
کسی که خداوند به وی نعمت مادی داده واجب است که بر خانواده اش وسعت و توسعه دهد .
این وجوب ، وجوب استحبابی است . متاءسفانه ، برخی به نام ریاضت و خودسازی بر خانواده خود تنگ میگیرند . مقدس بازیها گاهی به چنین انحرافاتی منجر میشود . آدمی نمیفهمد که دارد به سوی جهنم سیر میکند .
گاهی هم ، بعضی فقط خود و خانواده شان را میبینند و از دیگران غافلند ، این هم درست نیست . باید در انفاق ، هر کس به وضع مالی خویش نظر کند . مطابق با در آمدش ، انفاق کند .
لابختال ولا بغدار
نیرنگ باز و حیله گر نیست .
ختل در لغت ، زشتترین حیلهها را گویند : ختال هم به معنی فریب دادن است . اهل لغت میگویند ختل رعت الصید یعنی گرگ پنهان شد تا فریب دهد .
معنی روایت این است که مومن نسبت به مومنان ، مکر و حیله نمیکند . غدار هم نیست ، غدار به معنی پیمان شکن است . پیمان شکنی هم ریشه در حیله و مکر دارد .
البته مکر کردن در جنگ واجب است و مومن باید زیرک باشد .
در تاریخ نوشتهاند وقتی مسلم بن عقیل در خانه هانی بود ، عبیدالله به عیادت هانی آمد . هانی به مسلم گفت از پشت پرده بیرون بیا و عبیدالله را به قتل برسان .
عبیدالله آمد و رفت و مسلم او را نکشت . وقتی مورد اعتراض واقع شد ، فرمود ، ما در صحنه جنگ نبودیم و من این عمل را با مروت سازگار ندانستم . به تعبیر ما ، این کار نامردی بود .
ولا یقتفی اثرا ولا یخیف بشرا
مومن در جستجوی عیوب مردم نیست و بر هیچکس ستم نکند .
کسانی که عیب جو هستند از نظر روایات ، از ایمان خارج میشوند . امام صادق علیه السلام فرمودند :ادنی مایخرج به الرجل من الایمان ان یواءخی الرجل علی دینه فیحصی علیه عتراته و زلاته لیعنفه بها یوما ما .[۱۳۲]
نزدیکترین کاری که شخص را از ایمان خارج میکند نزدیکی شخصی به مومن برای جستجو از عیوب ایشان است ، برای آنکه مدرک و مستندی از ایشان برای کوبیدنش داشته باشد .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودهاند :یا معشر من اسلم بلسانه و لم یخلص الایمان قلبه لاتزموا المسلمین
ای کسانی که به زبان اسلام آوردهاید و ایمان در قلبتان وارد نشده
است ، مسلمانها را مذمت نکنید .
ولا تتبعوا عوراتهم
و لغزشهای آنها را جستجو نکنید .
فانه من تتبع عوراتهم تتبع الله عورته و من تتبع الله عورته یفضحه ولو فی بینه .[۱۳۳]
هر کسی جستجو کند عیوب آنها خداوند جستجو میکند عیوب او را و کسی را که خدا جستجو کند عیوبش را ، رسوایش میگرداند گرچه در درون خانه اش باشد .
رفیق بالخلق
با نرمی برخورد میکند .
روحیه نرم دارد و با خلق با لطافت برخورد میکند .
مؤ من دشمن ساز نیست . غلظت و خشونت ندارد . در وسایل الشیعه بابی است تحت عنوان مدارا با مردم روایات در این باب زیاد است . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند :
مداراه الناس نصف الایمان[۱۳۴]
مدارا کردن با مردم نیمی از ایمان است .
در روایت ناس که عام است و اختصاص به مسلمان و مومن ندارد آمده :
الرفق بهم نصف العیش[۱۳۵]
برخورد نرم با مردم نصف زندگی است .
در این روایت به زیبایی ، هم به جنبه معنوی و هم مادی ، اشاره شده است . هم نصف ایمان تاءمین میشود هم نصف معیشت دنیوی . در نقطه مقابل فرمودهاند .
الانقباض من الناس مکسبه للعداوه[۱۳۶]
تنگ نظری با مردم وسیله کسب دشمنی است .
این روایات با آنچه قرآن در نسبت ارتباط مومن با مومنان ، منافقات و کفار مطرح میکند منافاتی ندارد . این روایات از بعد اخلاقی مد نظر است و آیاتی همچون اشداء علی الکفار رحماء بینهم مصداق مسائل حقوقی است . مثلا اگر در مسئلهای حقوقی ، طرف تو مومن باشد با رفق و محبت و گذشت و اگر کافر بود ، با غلظت و خشونت برخورد کن .
سارع فی الارض
کوشش کننده است در زمین :مؤ من اهل کار و تلاش است . دلبستگی مومن به خدا وی را از کار باز نمیدارد . بر عکس ، ایمان ، انسان را به تلاش وا میدارد . از طرفی مومن خود خواه نیست و صرفا برای خود تلاش نمیکند ، بلکه برای جامعه میکوشد . در جمله بعد به این مطلب اشاره میفرمایند :عون للضعف ، عوث للملهوف
کمک کار ضعیف و پناه بی کسان است .
ولا یهتک سترا ولایکشف سرا
مؤ من پرده در نیست و اسرار مردم را افشا نمیکند .
ستر به معنی پرده و هتک به معنای دریدن است . مؤ من نه پرده را می درد و نه پرده را بالا میزند . مسئله هتک در روابط اجتماعی موضوعی با اهمیت است . گاهی به قصد اصلاح ناخواسته ، افساد میکنند . مکرر گفتهام که محور تربیت ، پرده داری است نه پرده دری .
خلق مومن ، خلق الله است . خدای تعالی پرده در نیست و مؤ من که با حق تعالی پیوند خورده است ، متصف به صفات اوست ، بنابراین پرده دری نمیکند .
مؤ من ستار العیوب است نه کشاف العیوب . در روایتی با سندی بسیار عالی شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد :عوره المؤ من علی المؤ من حرام ؟
عورت مومن بر مومن حرام است ؟
حضرت فرمود : بلی ، از حضرت سؤ ال کرد مقصودتان از عورت پایین تنه است؟ قال لیس حیث تذهب فکرک فرمود : خیر ، فکرت ، در این مورد به انحراف رفته است . سپس حضرت فرمودند : مقصودم از حرمت عورت مؤ من ، حرمت افشای اسرار مؤ من است .
خوار کردن مؤ من ، آدمی را از ولایت خداوند خارج و در سایه ولایت شیطان قرار میدهد . مفضل میگوید حضرت صادق علیه السلام به من فرمودند :من روی علی مؤ من روایه یرید بها شینه و هدم مروته من اعین الناس ، اخرجه الله من ولایته الی ولایه الشیطان .
اگر کسی از مؤ منی چیزی : نقل کند که وی را خوار و سبک و پیش مردم کوچک کند ، خداوند او را از ولایت خویش خارج میکند و در ولایت شیطان قرار میدهد .
یعنی ، تو لیاقت نداری که من خدا حاکم بر تو باشم . جالب است بدانیم که شیطان هم وی را نمیپذیرد فلا یقبله الشیطان[۱۳۷]گاهی مسئله عیب هم در کار نیست . مؤ منی است که اهل یک سنخ عبادات است و نمیخواهد دیگران بفهمند . اضاعه السر مطلق است . در روایتی امام کاظم علیه السلام فرمودند :المجالس بالامانات[۱۳۸]
مجالس خصوصی در حکم امانات است .
یعنی ، اگر در مجلسی چند نفر مؤ من سخن خصوصی با یکدیگر میگفتند ، نقل آن صحیح نیست .
مؤ من خیر برادرش را میگوید و شرش را مستور میکند . یعنی مؤ من اصولا خوبیهای مؤ من را میبیند و زشتیها را میپوشاند . در روایات متعدد آمده است که خداوند عملی را از مؤ من مینگرد و به ملائکه مباهات میکند اما هیچ گاه در برابر عمل زشت مؤ من ، فرشتهها را خبر نمیکند که بیایید نگاه کنید .
کثیر البلوی ، قلیل الشکوی
ابتلائات مؤ من زیاد است ولی شکایت و گلابه اش کم است .
ان راءی خیرا ذکره و ان عاین شرا ستره
اگر عمل خیر و پسندیدهای را ببینید آن را متذکر میشود ، اما کارهای زشت و ناپسند را بازگو نمیکند .
یستر العیب و یحفظ الغیب
عیب را میپوشاند و حفظ غیب میکند .
به اعتقاد من ، حفظ غیب این است که در غیاب مؤ من ، بیشتر احترامش را حفظ میکند .
یقبل[۱۳۹]العثره
خطاها را نادیده میگیرد ،
اقاله به معنای برگرداندن است . در فقه ، در باب بیع ، میفرمایند طرفین میتوانند معامله را اقاله کنند ، یعنی معامله را به هم بزنند . در اینجا امیرالمؤ منین علیه السلام جنبه اخلاقی بدان دادهاند . میفرمایند اگر خطایی نسبت به مؤ من شد ، اقاله میکند یعنی نادیده میگیرد . انگار چیزی نشده و وضع به حال اول خود است .
و یغفر الزله
پوزش پذیر است .
مؤ من نه تنها خطاها را اقاله میکند بلکه اگر شخصی عذر خواست ، فورا میپذیرد . در وصایای پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است .
من لم یقبل من متنصل عذرا صادقا کان او کاذبا . لم ینل شفاعتی[۱۴۰]
اگر کسی عذر خواهی کسی را چه راست و چه دروغ نپذیرد ، شفاعت من شامل حالش نمیشود .
چه رابطهای میان شفاعت و پذیرش عذر در این دنیا است ؟
انسان در این عالم باید نمونهای از صفات و افعال الهی را نشان بدهد . به یاد دارم بزرگی که از وارستگان بود به من میفرمود فلانی من هر شش ماه یکبار ، تمام کسانی را که به من بدی کردهاند اما من نمیدانم ، عفو میکنم .
یک وقت بحث عذر خواهی است که غالبا این چنین است اما مطلب آن بزرگ فوق این مطلب است . افرادی به انسان تعدی کردهاند و برای عذر خواهی هم نیامدهاند لکن او همه شان را بخشیده است . اما چه نفعی عاید اولیا از عذر خواهی میشود ؟
این افراد قادرند روز قیامت سخن بگویند زبان حالشان این است که خدایا من بنده تو بودم ، گذشت کردم تو هم که خالق من هستی از من بگذار . یعنی یک نمونه از صفات الهی را در عالم بارز کرده است و لذا حق تعالی در خواستش را رد نمیفرماید .
لا یطلع علی نصح فیذره و لا یدع جنح حیف فیصلحه
به نصیحتی آگاه نشود که آنرا رها کند و هیچ کجروی را اصلاح نکرده نگذارد .
معنای دیگر این است که ممکن است اصلا جرمی از مومن صادر نشود تا محتاج اصلاح شود .
امین رصین تق تق زکی رضی یقبل العدر
امین باوفا ، پرهیزگار پاکدامن ، بی عیب ، پسندیده به مردم و خدا و عذرپذیر است .
مومن در جامعه به گونهای رفتار میکند که مردم به او اعتماد میکند رصین است یعنی ، در همه چیز یا در امانت داریش محکم است تقی است . از آلودگیها مبر است .
نقی است . چه بسا نقی اشاره به ذمائم اخلاقی است نه تنها تقی است یعنی ، افعال به معصیت آلوده نیست که ملکاتش نیز آلوده به نفسانیات نیست . یعنی ، اهل تزکیه نفس است . در دو صفت تقی و نقی جنبه سلبی مطرح است و در دو صفت بعد ، جنبه اثباتی است . تزکیه نفس ، مومن را رشد میدهد . راضی است یعنی ، رضایت خالق را جلب کرده است و مرضی است یعنی ، هم خالق از او راضی است و هم خلق .
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن
مومن مطلب بالاتری میجوید . نه تنها نمیرنجد بلکه همواره خشنود است .
رضی الله عنهم و رضوا عنه آنقدر دلش با محبوب وابسته است که از تاءدیب محبوب ، لذت میبرد . به تعبیر آن عارف بزرگ .
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی
او با اولیا سر و کار دارد و آنها را هدف گیری کرده است . اگر چه این وادی ، وادی دیگری است که بهتر است مکتوم بماند .
و یجمل الذکر
مومن در وقت یاد آوری مومن ، زیبا توصیف میکند .
مومن آنگاه که میخواهد دیگران را توصیف کند ، زیبا و آراسته وصف میکند .
و یحسن بالناس الظن
گمانش به دیگران نیک است .
سوء ظن بیماری است . بدگمانها معیوب اند . در جامعهای که صلاح بر فساد غلبه دارد ، اگر کسی به برادر یا خواهر مؤ منش بدگمان شود این شخص بیمار روحی است .
منشاء سوء ظن ، جبن و حقارت نفس است . به دلیل ضعف نفس ، شیطان در روح ضعیف نفوذ و او را وسوسه کرده و خواطر شیطانی را بدو القا میکند .
=قسمت ششم
مؤ من اهل حسن ظن به دیگران است و اجازه نمیدهد شیطان در زوایای روحش لانه کند .
دو جملهای که مولا فرمودند کاملا به یکدیگر مربوطاند . آنگاه که یاد آور دیگران است ، با زیبایی یاد آوری میکند و گمان نیک به دیگران دارد . وقتی که مومن در روابط اجتماعی از برادر یا خواهر مؤ منش ذکر جمیل داشت ، پیوندهای اجتماعی وثیق و محکم میشود . اصولا مومن مقید و متعهد است که پیوندهای اجتماعی مؤ منان را تحکیم بخشد .
از زبانی ، خوب وصف میکند و از نظر درونی حسن ظن دارد ، اساسیترین عامل حفظ هر جامعه حسن اعتماد عمومی است . ریشه این حفظ دل حسن ظن است . به دلیل حسن ظن ، اعتماد میکنیم و اگر اعتماد نباشد ، جامعه از هم میگسلد ، مؤ من باید به روابط اجتماعی استحکام ببخشد و مسائلی همچون ذکر جمیل نمونهای از ایجاد حسن اعتماد عمومی است .
و یتهم علی الغیب نفسه .
مومن خودش را در عیوب متهم میکند .
مومن خودش را متهم میکند نه دیگران را ؛ انسان دوگونه عیوب خفیه دارد : عیوب خفیه از مردم و عیوب خفیه از خودش . خداوند علام الغیوب است و فریب ظاهر الصلاحی مانند ما را نمیخورد ، پیامبر به ابوذر فرمودند :
ان الله تعالی لا ینظر الی صورکم [۱۴۱]
همانا خدای تعالی به صورتهای اعمال شما نگاه نمیکند .
انسان اگر به عیوب باطن خویش بپردازد ، تمام شدنی نیست . یک عیب را که بر طرف میکند ، میفهمد که دو عیب دیگر هم دارد . وقتی به آن دو پرداخت ، هشت عیب دیگر بروز میکند و همین طور به صورت تصاعدی بالا میرود .
بنابراین ، کسی که خود را بی عیب میبیند ، سراپایش عیب است .
یحب فی الله بفقه و علم .
برای خدا با فهم و علم دوست میدارد .
در این عبارت سه نکته مطرح شده است :
۱ . حب مومن مرتبط با خداست . همه محبتهایش برای الله است .
۲ . این حب مقرون به فقه و فهم است . چرا خدا را دوست میدارد ؟ چون ادراک قلبی کرده است .
۳ . مومن دوستی اش با مومنان بر مبنای حب فی الله است . اینجاست که باید به مقام دوستی ، عالم و دانا باشد . تشخیص اولیای خدا که انسان با آنها به مودت مراوده دارد ، مبنای حب الله است . این طور نیست که مومن دشمن را جای دوست فرض کند و با او طرح رفاقت بریزد . مؤ من زیرک است . حبش فی الله است و آن را با فقه و علم مییابد .
و یقطع فی الله بحزم و عزم
در راه خدا قطع میکند به حزم و عزم
در جمله قبل ، از پیوستن فرمودند و در این عبارت از گسستن ، قطع رابطه مؤ من برای خداست اما دو قید دارد : ۱ - حزم ؛ ۲ - عزم .
حزم به معنی تدبیر است ؛ آنگاه که انسان از نظر درونی با کسی قطع علاقه کرد در ظاهرش نیز منعکس میشود . قطع رابطه درون ، روابط برونی را نیز قطع میکند . اما مومن زیرک است . با آنکه قطع رابطه درونی کرده است .
مراقب است و در رابط برونی مواظب ؛ اگر قطع ارتباط باطنی باعث ضرر یا مشکلاتی برای او شود ظاهرش را درست میکند . انسان از دشمنی که قطع رابطه کرده است ، رویش را بر نمیگرداند ، مراقب است که از ناحیه دشمن ضربه نخورد .
عزم به معنی استواری است . یعنی مومن در قطع ارتباطش استوار است . قطع و وصلش حساب شده است . هم روابط درونی اش حساب شده است و هم روابط بیرونی اش ، هم قطع باطنی اش حساب شده است و هم بیرونی اش .
لا یخرق به فرح
شادی مومن صدمهای به ادراکات وی نمیزند .
ولا یطیش به مرح
خوشحالی بسیار عقلش را نبرد .
مرح شدت سرور و شادمانی را گویند . در دو مورد ، انسان ضعیف النفس به هم میریزد : خوشحالی و مصیبت زیاد ، در این دو موضع به ادراکات صدمه میخورد . سفاهت حاصل این دو حال است .
خوشحالی زیاد غالبا معصیت است . باطن در ظاهر اثر میگذارد و اعمال ظاهریش به انحراف میگراید .
مذکر للعالم ، معلم للجاهل
یاد آور دانا باشد و معلم نادان .
از این دو خصیصه در مییابیم که مومن به رشد توجه دارد ؛ رشد خود و لایتوقع له بائقه و لا یخاف له غائله از مومن انتظار شر نمیرود و کسی از بلای او نمیترسد .
کل سعی اخلص عنده من سعیه
اعمال دیگران را از اعمال خود خالص تر میداند .
مؤ من چون خود را میشناسد و از خباثتهای نفس آگاه است ، به اعمال خویش غره نمیشود .
و کل نفس اصلح عنده من نفسه
و همه را از خود شایسته تر میداند .
عالم بعیبه شاغل بغمه[۱۴۲]
عالم به عیب خود است و گرفتار غم خویش .
وقتی مؤ من با اندوه خویش سر در گریبان شد ، از توجه به عیوب دیگران باز میماند .
در این هنگام به علم میرسد . روایات در این زمینه بسیار زیاد است
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : ثلاث خصال من کن فیه او واحده منهن کان فی ظل عرش الله یوم ظل الا ظله[۱۴۳]
رسول الله صلی الله علیه و آله میفرمودند که سه خصلت همه اش یا یکی از آن ، اگر در کسی بود ، در سایه عرش الهی واقع میشود . روزی که سایهای جز سایه حق تعالی نیست .
رجل اعطی الناس من نفسه ما هو سائلهم لها
با مردم طوری رفتار میکند که دلش میخواهد مردم با او رفتار کنند .
و رجل لم یقدم رجلا و لم یوخر اخری حتی یعلم ان ذلک لله رضی اوسخط کسی که گامی به جلو یا به عقب نمینهد مگر آنکه رضای خدا را در آن بداند .
و رجل لم یعب اخاه المسلم بعیب حتی ینفی ذلک العیب من نفسه
و کسی که عیب برادر مؤ منش را جستجو نکند مگر آنکه آن عیب را از خودش دور کرده باشد .
فانه لا یبفی ذلک العیب منها عیبنا الا بداله عیب و کفی بالمرء شغلا بنفسه عن الناس[۱۴۴]
پس اگر عیبی را از خویش نفی کند ، عیبهای دیگر ظاهر میشود و کافی است برای مرد که مشغول به خود باشد از مردم .
در روایت دیگری رسول الله صلی الله علیه و آله بشارت دادهاند به کسانی که به اصلاح عیوب خویش مشغولند ، فرمودهاند :
طوبی لمن شغله خوف الله عز و جل خوف الناس[۱۴۵]
خوشا به حال کسی که خوف از خدا او را از خوف از مردم باز داشت .
طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب المؤ منین من اخوانه[۱۴۶]
خوشا به حال کسی که عیوبش وی را از پیگیری عیوب برادران مؤ منش بی نیاز کرده است .
امام باقر علیه السلام میفرمودند که دیدن عیب دیگری و ندیدن عیب خود ، عیب است ، مؤ من به عیبش علم پیدا میکند .
کل سعی اخلص عنده من سعیه و کل نفس اصلح عنده من نفسه
هر تلاشی در نزد او از تلاش خودش خالص تر و هر نفسی از نفس خودش شایسته تر است .
این نکته ، جذاب است نمیتوانم از آن بگذرم . آدمی در دو مورد بیچاره میشود :
۱ . در ارتباط با اعمال نیک : مطلب عجیبی است که اعمال خوب ، آدمی را به بدبختی بکشاند . تا کنون هر چه شنیده بودیم ، اعمال زشت بود که منجر به شقاوت میشد اما اعمال نیک هم اگر با عجب قرین شود ، نتیجه اش هلاکت است . طبق روایت فوق امیرالمؤ منین علیه السلام میفرماید برای پرهیز از عجب ، تمام اعمال نیکت را به زیر سوال ببر .
۲ . خود بزرگ بینی در معنویات : وقتی که کمالات ظاهری به تکبر منجر شد ؛ صاحب آن را تباه میکند . شجاع واقعی ، کسی است که وقتی متوجه خلاف خود شد ، اعتراف کند و شرمنده شود . شجاع کسی است که هوای نفس را بکوبد .
عالم بغیبه ، شاغل بغمه[۱۴۷]
به عیوب نفسانی خویش آگاه است و مشغول به غم و اندوه درونی خویش است .
لا یثق بغیر ربه
اعتماد نمیکند به غیر پروردگارش .
انسانی که غیر خدا تکیه کند ، بدون پشتوانه است . امام جواد علیه السلام میفرماید :
الثقه بالله تعالی ثمن لکل غال و سلم الی کل عال[۱۴۸]
اعتماد به خدا بهای هر چیز گران قیمت است و نردبانی است به سوی هر بلندی .
چه شده که به وعدههای الهی اعتماد نمیکنیم ؟ جز این است که ربوبیت حق را باور نکردهایم . در بخشی از روایت مفصل از امام عسکری علیه السلام آمده است :
فلا تعجل علی ثمره لم تدرک
در خصوص مسئلهای که به آن نرسیدهای عجله و شتاب مکن .
و انما تنالها فی اوانها
در فصل آن بهره مند خواهی شد .
و اعلم ان المدبر لک اعلم بالوقت الذی یصلح حالک فیه
آن کسی که تدبیر امور تو را میکند آگاه تر است به وقتی که اصلاح میشود حال تو در آن :
فثق بخیرته فی جمیع امورک یصلح حالک
پس به انتخابهای خیر او در تمام امورت اعتماد کن تا حالت اصلاح شود
ولا تعجل بحوائجک قبل وقتها
و تعجیل مکن در حوائج خود قبل وقت آنها .
فیضیق قلبک و صدرک و یخشاک القنوط[۱۴۹]
پس قلبت و سینه ات تنگ میشود و میترساند تو را تا امیدی و یاس .
در همین روایت آمده است که فشار روحی هم که بر اثر نرسیدن وقت به آدمی وارد میشود ، نفع دارد .
یکی از بزرگان با تعبیری عوامانه میفرمودند که پیش خدا و ابده یعنی راحت راحت باش . این اعمتاد است که روح را آرامش میبخشد .
قریب وحید حزین[۱۵۰]
مؤ من هم به خدا و هم به خلق نزدیک است ، تنها و اندوهناک است .
از این عبارت در مییابیم که مؤ من منزوی نیست ، اما وقتی در میان مردم است ، تنهاست ، چون انسش تنها با خداست . آنگاه که جنبه یلی الحقی مؤ من بر اثر جنبه یلی الخلقی کم رنگ شد ، حزن پدید میآید .
روایت را با مفهوم غربت هم میتوان معنا کرد . مؤ من در جمع مانند شخص غریبی است . معنای این سخن آن نیست که مؤ من کار اجتماعی نمیکند . خیر ، مسئله رشته اتصال قلب با عالم غیب است . همین تعبیر در نهج البلاغه آمده است :
کن فی الناس فلا تکن معهم
در مردم باش اما با مردم مباش .
امام حسن عسکری علیه السلام میفرماید :
من انس بالله استوحش من الناس و علامه الانس بالله الوحشه من الناس .
کسی که با خداوند ماءنوس است از مردم در وحشت است و علامت انس جدا وحشت از مردم است .
یحب فی الله و یجاهد فی الله لیتبع رضاه
دوستی مؤ من در راه خدا و مجاهده اش در طریق اوست تا تابع رضای او شود .
در این روایت از یک طرف به امر درونی اشاره میفرمایند محبت در راه خدا و از طرف دیگر به اثر خارجی و کار کرد بدن .
ولا ینتقم لنفسه بنفسه
برای خودش اهل انتقام نیست .
خداوند رحمت کند بزرگی را که میفرمود اگر یک غلط را کنار غلط دیگری بگذاریم میشود دو غلط ؛ مؤ من انتقام را به خداوند منتقم وا میگذارد . چون احتمال میدهد در انتقام گیری هوای نفسش مداخله کند .
ولا یوالی فی سخط ربه
دوستی مومن در ارتباط با خشم پروردگارش واقع نمیشود .
مجالس لاهل الفقر
همنشین اهل فقر است .
شاید علت همنشینی با اهل فقر ، حفظ روحیه قناعت باشد .
قرآن کریم میفرماید :
کلا ان الانسان لیطغی ان راه استغنی[۱۵۱]
چنین نیست به یقین انسان طغیان میکند چونکه خود را بی نیاز میبیند .
البته معنای روایت این نیست که هر کس از نظر مالی و رفاه ، غنی بود قرب به حق ندارد ؛ دقت بفرماید!
مصادق لاهل الصدق
تصدیق کننده است اهل صدق را .
فقط یک دوستی حقیقت دارد و آن ، دوستی با حق تعالی است . او صدق است و سایرین کذاب اند ، او بود است و بقیه نمود .
مؤ ازر لاهل الحق
کمک کار اهل حق است .
عون للغریب ، اب للیسیم ، بعل للارمله
یاور غریب و پدر یتیم و شوهر بیون زن است .
حق باهل المسکنه
به اهل مسکنت مهربان است .
حفی غیر از غریب است . تعبیر حفی از قرآن است .
انه کان بی حفیا[۱۵۲]
همانا خداوند به من مهربان است . با لطافت با بندگان برخورد میکند .
مؤ من در روابط اجتماعی با این شاءن الهی با خلق برخورد میکند . امام عسکری علیه السلام فرمود :خصلتان لیس فوقهما شی ء الایمان بالله و نفع الاخوان[۱۵۳]
دو خصلت است که فوق آن دو چیزی نیست . ایمان به خدا و سود رسانی به مؤ منان .
مؤ من مظهر صفات الهی است و باید و روابط اجتماعی خود این صفات را تسری بدهد .
قسمت هفتم
مرجو لکل کریهه ماءمول لکل شده مؤمن امید و پناهگاه برای رفع مشکلات است و در شداید امید و پناه مردم است .
از این روایت در مییابیم که مؤ من در جامعهای که زندگی میکند محور و حلال مشکلات است .
ماءمول از امل به معنی آرزو است . تفاوت رجاء و امل در این است که رجاء وقوعش نزدیک و امل دورتر است . مؤ من مشکل گشاست و جامعه از او توفع حل مشکلات دارد . امام صادق علیه السلام میفرماید :لایکون المومن مومنا حتی یکون کامل العقل
مؤ من ، مومن نیست مگر آنکه عقلش کامل گردد .
ولا یکون کامل العقل حتی کیون فیه عشر خصال
و عقلش به کمال نمیرسد مگر آنکه در او ده خصلت باشد .
مقصود از عقل در اینجا ، عقل عملی است . اولین خصلت چنین است .
الخیر منه ماءمول و الشر منه ماءمون
آنچه از او توقع میرود خیر است و از شر او در امان هستند .
یستقل کثیر الخیر من نفسه
کار خیر بسیارش را کم میداند .
و یستکثر قلیل الخیر من غیره
خیر کم دیگران را زیاد میداند .
و یستکثر قلیل الشر من نفسه[۱۵۴]
شر کم خودش را زیاد میداند .
از خطاهای بزرگ انسان ، قلیل شمردن خطاهایش است و از بزرگترین بیماریهای نفسانی ، بزرگ دیدن خیرات خویش و کوچک دانستن خدمات مردم است .
لا یتبرم بطلب حوائج
از مراجعه مکرر مردم به ستوه نمیآید .
هشاش بشاش طراوت وجه دارد و برخوردش با روی باز است .
لابعباس
عبوس نیست .
ولابحبساس
در عیوب دیگران جاسوسی نمیکند .
صلیب
پایدار است .
کظام بسام
دارای کظم غیظ و متبسم است .
کظم غیظ به معنای تحلم است . یعنی حلم به خود بستن . از نظر ظاهر کاظم با حلیم ، یکی است ، اما از نظر باطنی حلیم دارای آرامش است و کاظم در درونش طوفانی برپاست ، لکن جلوی این طوفان را سد کرده است . البته راه پیدا شدن ملکه حلم ، کظم غیظ است . علی علیه السلام میفرماید :ان لم تکن حلیما فتحلم فانه قل من تشبه بقوم الا اوسک ان یصر منهم[۱۵۵]
اگر صاحب حلم نیستی ، تحلم بورز ، زیرا کمتر کسی خودش را به گروهی شبیه میکند مگر آنکه مثل آنها میشود .
در روایتی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز به طریق یافتن ملکه حلم اشاره شده است :انما العلم بالتعلم
همانا علم با تعلم به دست میآید .
والحلم بالتحلم[۱۵۶]
و حلم با تحلم حاصل میشود .
حلم از کمالات ایمانی است . اما کظم غیظ در درجات ضعیف ایمان حاصل است . یعنی ، دلبستگی به خدا دارد اما هنوز کامل نشده است . در روایات آمده است که کظم غیظ مؤ من در برابر گفتار یا عملکرد اهل جهل ، بر عزت مؤ من میافزاید :ما من عبد کظم غیظه الا زاده الله عز و جل عزا فی الدنیا و الاخره[۱۵۷]
هیچ مؤ منی نیست که خشمش را فرو خورد مگر آنکه خداوند عزت دنیا و آخرت به وی عطا میفرماید .
مؤ من خشمناک که میتواند برای تشفی خاطرش عکس العمل نشان دهد اگر کظم غیظ به خرج بدهد ، در قیامت خداوند دلش را از رضا سرشار میکند . امام صادق علیه السلام میفرماید :من کظم غیظا ولوشاء ان یمضیه امضاه ، املا الله قلبه یوم القیامه رضاه[۱۵۸]
کسی که کظم غیظ میکند ، حال آنکه قادر به اعمال خشمش هست ، خداوند در روز قیامت دلش را از رضایت پر میکند .
در حالی که اگر به قصد تشفی خاطر عصبانی شود ، دری از جهنم به روی او گشوده خواهد شد . چون در اغلب موارد ، عصبانیت با ابراز معصیت تواءم است پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند :ان لجهنم بابا لا یدخله الا من شفی غیظه بمعصیه الله تعالی[۱۵۹]
همانا برای جهنم بابی است که داخل آن نمیشود مگر کسی تشفی پیدا کند به معصیت خدا .
بسام اهل تبسم است .
دقیق النظر غظیم الحذر
تفکرش دقیق و تقوایش عظیم است .
نظر در نسبت با عقل و تعقل است و به دید باطنی اطلاق میشود . ترس او به مقدمات گناه ، بزرگ است ، چنان که از پولدار شدن ، از ریاست و مقام برحذر است .
عقل فاستحی[۱۶۰] تعقل میورزد و آنگاه حیا میکند .
حیای او ناشی از تعقل و ادراک است ، حیا در آشکارا و در میان جمع ، ارزش چندانی ندارد . کدام حیا پشتوانه اش عقل است ؟ آن حیایی که در سر یعنی در مخفیترین جاها که انسان قرار گرفت ، وجود داشته باشد . حیایی که سر و علن درباره آن یکی است .
عقل به انسان میگوید که خالق ، پنهان و آشکار ندارد . نحن اقرب الیه من حبل الورید[۱۶۱]در نزد حق تعالی سر معنا ندارد . تعقل در این حد ، پشتوانه حیای مؤ من است . خدا رحمت کند امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - را که میفرمود : عالم محضر خداست ، در محضر خدا گناه نکنید .
لا یبخل و ان بخل علیه صبر
مؤ من بخل نمیورزد و اگر بر او بخل ورزیده شود صبر میکند .
کثرت استعمال واژه بخل ، در مال است و الا بخل به معنای امساک و قبض بیجای نعمتها است . این رزیله ، نسبت مستقیمی با سنین عمر دارد . هر قدر سن افزایش یابد این ملکه راسخ تر خواهد شد . چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند :یهدم ابن آدم و یشب منه الثنتان : البخل و طول الامل[۱۶۲]
فرزندان آدم هر قدر پا به سن میگذارند دو خصلت در آنان تازه تر میشود : بخل و آرزوی دراز :بخل انسان را از قرب حق محروم میکند چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود :البخیل بعید من الله ، بعید من الناس ، بعید من الجنه قریب من النار[۱۶۳]
بخیل از خدا ، خلق و بهشت دور است اما به آتش جهنم نزدیک است .
در روایتی دیگر تعبیر معنوی درباره این رذیله شده است .
البخل شجره تنبت فی النار
بخل درختی است که در آتش میروید .
فلا یلج النار الا البخیل[۱۶۴]
در آتش وارد نمیشود مگر بخیل
این تعبیر که انحصار را میرساند ، بخل را از دایره بخل مادی خارج میکند و تذکار به معنای وسیع بخل میدهد . روایت میفرماید فقط اهل بخل وارد آتش میشوند .
بنابراین کسانی که اطاعت خدا نمیکنند و از آن سرباز میزنند ، مصداق بخیل هستند چگونه ؟ چون جمیع اموری را که خداوند به عنوان سرمایههای الهی ، به افراد بشر داده است ، باید در راه خدا و در طریق اجرای تکالیف الهی به کار گرفته شود . طاعت ما ، ابزاری میخواهد و ابزارش نعمتهای مادی و غیر مادی است که در اختیار داریم . اگر از مصرف ابزارها امساک کردیم ، بخیل هستیم .
در روایتی آمده است که مؤ من نمیتواند مؤ من باشد و بخل بورزد :خصلتان لا تجتمعان فی مؤ من : البخل و سوء الظن[۱۶۵]
دو خصلت در مومن جمع نمیشود : بخل و سوء ظن
یکی از دعاهای رسول الله صلی الله علیه و آله این که :اللهم انی اعوذ بک من البخل[۱۶۶]
پروردگارا به تو از بخل پناه میبرم .
توضیح آنکه ما دو گونه بخل داریم : ۱ . بخل ابتدایی ۲ . بخل مجازاتی بخل ابتدایی معنایش روشن است ؛ مثال در مورد بخل مالی ، در جایی است که انسان شرعا باید مالی را مصرف کند اما مصرف نکند . مانند ادا نکردن حقوق واجب النفقه ، یا در غیر مالی ، جایی که میتواند گرهی از کار دیگری باز کند ، اما امساک کند .
نوع دیگر بخل ، مجازاتی است و آن چنین است که شخص مورد بخل دیگری قرار گیرد ، مثلا مشکلی داشته و کسی قادر به حلش بوده و حل نکرده است . پس از چندی فرد بخیل دچار مشکل میشود و حل آن از شخصی اولی بر میآید ؛ در اینجا اگر او مشکل فرد بخیل را حل نکند ، این بخل را بخل مجازاتی گویند . جزای بخل را با بخل دادن . علی علیه السلام در این خطبه به این مطلب اشاره فرمودهاند :
لا بیخل وان بخل علیه صیر
پس مؤ من هیچ گاه بخل نمیورزد نه بخل ابتدایی و نه مجازاتی .
فنع فاستغنی
مؤ من قانع گردید پس بی نیاز شد .
قناعت از فضائل نفسانی است . مؤ من راضی است به آنچه دارد و به مازاد از آن چشمداشت ندارد . قناعت برای وصول به یک سنخ معنویات از صفات محوری است . در مقابل ، حرص ، ایمان سوز است . هلاکتی که از ناحیه حرص حاصل میشود آدمی را به جهنمی میکشاند که منتهاالیه آن معلوم نیست .
قناعت و حرص هر دو به امور دنیوی مربوطند ، چرا قناعت نقش محوری دارد ؟ پاسخش این است که اگر انسان از نظر معیشت مادی آسوده خاطر باشد ، رشدش در ناحیه معنویات گسترش مییابد ؛ در حالی که اگر گرفتاری خاصی داشته باشد ، همه فکر متوجه آن میشود . آرامش دل ، مبداء سیر معنوی است . وقتی آرامش تاءمین معاش پدید آمد احساس کمبود معنویات رخ مینماید . با نماز و روزهای که عادت شده است ، نمیتوان سیر معنوی کرد . از آن طرف ، حرص ، رذیلهای محوری است که جایی برای توبه و تذکر به خدا معنویات باقی نمیگذارد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند :منهومان لا یشبعان ، منهوم علم و منهوم مال[۱۶۷]
گرسنه علم و مال ، سیری پذیر نیستند .
در مقابل ، درباره قناعت فرمودهاند :طوبی لمن هدی الاسلام و کان عیشه کفافها وقنع به[۱۶۸]
خوشا به حال کسی که هدایت اسلامی یافت و زندگیش بر اساس کفاف و قناعت است .
در روایات متعددی آمده است که قناعت ، یکی از ریشههای شکر است . فتح فاستغنی قناعت ، غنا میآورد . شایان توضیح است که دو گونه غنا در امور مادی داریم . غنای با مال و غنای از مال .
همچنین غنا ، به غنای ظاهر و غنای باطن تقسیم میشود .
غنای ظاهر لزوما با غنای باطن همراه نیست . چه بسا اغنیایی که از نظر باطن و روح فقیرند و فقرایی که از نظر باطنی غنی هستند . غنای با مال ، غنای ظاهری است . غنای از مال بی نیازی از مال است ، اگر چه این بی نیازی از مال اخذ شده باشد .
کسی که به دنبال غنای ظاهری است همواره از فقر باطنی رنج میبرد .
انسان غنی ولی حریص ، روحش گدا صفت است ، در مقابل ، قانع ، که غنی از مال است نه بی نیاز به سبب مال ، و نسبت به دنیا بی اعتناست ، ثروتمند است . در روایت فوق مقصود از غنا غنای از مال است . امام صادق علیه السلام درباره این غنا میفرماید
من قنع بما رزقه الله تعالی فهو من اغنی الناس[۱۶۹]
کسی که به روزی الهی قانع شد ، از بی نیازترین مردم است .
چون ملاک ثروت و فقر حقیقی ، بی نیازی و احتیاج روح است ، پس قانع ، ثروتمند واقعی است .
قسمت هشتم
حیاؤ ه یعلو شهوته
حیای مؤ من ، شهوتش را میپوشاند .
علو در اینجا ، کنایه است از تسلط حیا بر شهوت . حیای مؤ من اجازه اعمال گسترده قوه شهوت را نمیدهد .
مبداء این حیا ، عقل است چنان که در جملههای قبلی از امام علیه السلام نقل شده که فرموده بودند : عقل فاستحیی وده یعلو حسده
دوستی مومن حسادتش را میپوشاند .
تمنای زوال نعمت از غیر را حسد گویند ، مرضی که درمانش بسی مشکل است .
در این روایت اشاره به نکته لطیفی شده است . ریشه حسد عداوت و دشمنی است و اگر کهنگی پیدا کند . از آن به حقد یا کینه تعبیر میکنند . کینه دشمنی در دل مانده است و عداوت دشمنی تازه را گویند . بنابراین اگر دشمنی به دوستی تبدیل شود ، حسادتی باقی نخواهد ماند . مومن رابطه دوستی اش با دیگران به قدری قوت دارد که حسادت را از بین میبرد . محبت عامل بسیار ارزندهای است . همه علمای اخلاق متفق اند . که سریعترین راه ریشه کن کردن رذایل نفسانی ، تحکیم مودت بالله و عشق به اولیای الهی است .
ود ، اظهار محبت است . مؤ من در ارتباطش با مؤ منان ، محبت از سراپای وجودش میجوشد و ظاهر میشود .
محبت دو گونه است : انفعالی و فعلی . محبت در زن اغلب انفعالی است و در مرد فعلی است .
از جمله : وده یعلو حسده در مییابیم که محبت مؤ من فعلی است .
و عفوه یعلو حقده
عفو و گذشت مؤ من ، حقد و کینه اش را میپوشاند .
حقد ، عداوت کهنه شده است ، به حق و یا ناحق . زمانی که آدمی از شخص دیگری عصبانی و خشمگین میشود اما قادر به انتقام گیری نیست ، این خشم در درون جایگیر میشود . به تعبیر دیگر ، در قلب لانه میکند . از روایت فوق در مییابیم که مؤ من وقتی خشمگین میشود و آتش خشم در دلش شعله ور میگردد ، آن آتش را خاموش میکند ، نه آنکه آتش را پنهان کند .
افراد عادی خشم را در نهانخانه دل پنهان میکنند . از این رو ، علمای اخلاق در تعریف حقد فرمودهاند : اضمار عداوت در قلب . در روایت آمده است :شر ما سکن القلب الحقد[۱۷۰]
از جمله بدترین شروری که در دل لانه میکند ، کینه است .
الحقد من طبایع الاشرار[۱۷۱]
کینه ورزی ، طبیعت افراد شرور است .
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند که مؤ من آنگاه که نتوانست انتقام گیرد ، کینه را در دل نگاه نمیدارد .
المؤ من لابحقود[۱۷۲]مؤ من خیر مؤ من را میطلبد حتی اگر درباره اش به ناروا عمل کرده باشد . مؤ من به ملکه مقابل حقد که نصیحت است آراسته است . حقد ، شر خواهی و نصیحت خیر خواهی است . علی علیه السلام میفرماید :لاعداوه مع تصح[۱۷۳]
دشمنی و خیر خواهی با یکدیگر جمع نمیشوند .
ولایلبس الا الاقتصاد
مؤ من نمیپوشد مگر به اقتصاد .
اگر به ظاهر روایت تمسک کنیم ، آدمی از نظر پوشش و لباس سه گونه میتواند عمل کند .
اگر به ظاهر روایت تمسک کنیم ، آدمی از نظر پوشش و لباس سه گونه میتواند عمل کند :
- در پوشش اهل اسراف باشد .
پوشش اهل دنائت را به تن کند ، با آنکه قدرت بر لباس بهتر دارد .
پوشش متعارف و متوسط داشته باشد .
برخی متشرعین به دلیل دوری از اسراف ، به تفریط افتادهاند . در حالی که بر طبق روایت ، توجه به عرف معیشت یک اصل است .
ان الله تعالی یحب ان یری اثر تعمانه علی عبده[۱۷۴]
خدای تعالی دوست دارد ظهور نعمتش را در ظاهر بندگانش مشاهده کند . برخی لباس را در اینجا ، استعاری دانستهاند مطابق این نظر ، مقصود از این روایت دستور میانه روی به مؤ منان در جمیع امور است . مومن اهل حد وسط است ، نه به سوی افراط میل میکند نه به سوی تفریط . روایات زیادی در این باره نقل شده است .
از جمله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند : ثلاث منجیات سه چیز موجب نجات انسان میشود .
۱ - خشیه الله فی السر و العلانیه
اول خشیت از خداوند است در نهادن و آشکار خشیت ، ترسی است که مبتنی بر بینش و فهم است . خوف از خداست هنگامی که عظمت او ادراک میشود . قرآن کریم میفرماید :
انما یخشی الله من عباده العلماء[۱۷۵]
تنها علما ، اهل خشیت هستند .
والقصد فی الفقر و العنی
میانه روی و اعتدال در حال فقر و توانگری
والعدل فی الرضاء و الغضب[۱۷۶]
در حالت رضا یا هنگامه غضب ، معتدل است .
اعتدال ، تاءکیدی بر جمله قبل امیرالمؤ منین علیه السلام هم هست اما در جنبه نفسانی ، سرخوشی ، مومن را از اعتدال بیرون نمیبرد و مرزها را نمیشکند و غضب و عصبانیت اعتدال وی را بر هم نمیزند .
و مشیه التواضع
راه رفتن مؤ من متواضعانه است .
مومن نه دچار تکبر میشود و نه ذلت و خواری . مشی هم به راه رفتن گفته میشود و هم به روش . مؤ من هم در راه رفتن و هم در روش زندگی از تواضع بر خوردار است
خاضع لربه بطاعته
مؤ من برای اطاعت پروردگار اهل خضوع است .
برخی گفتهاند خضوع ، تواضع جوارح ظاهری و خشوع ، تواضع باطن است . بعضی دیگر معتقدند خشوع در نگاه و صورت است ولی خضوع ، با همه پیکر است . این معنا را از آیات قرآن اخذ کردهاند : خاشعه ابصارهم[۱۷۷]و خشعت الاصوات للرحمن[۱۷۸]؛ بعضی نیز خضوع را کرنش درونی دانستهاند . مؤ من خاضع است اما به سبب اطاعت پروردگارش ، دل آن گاه در برابر حقیقتی کرنش میکند که درک عظمت نماید .
آدمی در میان موجودات به دلیل قدرت انتخاب ، خضوع را از طریق تفکر و شناخت و معرفت به دست میآورد . البته آنگاه که برای مؤ من خضوع ، حاصل شد ، همه موجودات در برابرش خاضع میشوند . علی علیه السلام میفرماید :من خضع لعظمه الله ذلت له الرقاب[۱۷۹]
کسی که برای خداوند تعالی خاضع شد ، همه موجودات در برابرش خاضع خواهند بود .
خاضع انتخابی ، خاضعان جبری را به دنبال خود میآورد . اختیار عالم را به دست میگیرد .
راض عنه فی کل حالاته
مومن از پروردگار در تمام حالات راضی است .
مؤ من اهل شکایت از خداوند نیست . هیچ گاه نعم الهی را فراموش نمیکند و بلا را هم به مصلحت خویش میداند .
امام حسین علیه السلام در هنگامه روز عاشورا که همه یاران به شهادت رسیدهاند و غرق دریای ابتلائات بودند ، فرمودند :الهی رضا یقضائک و تسلیما لامرک
پروردگارا من خشنودم به قضای تو و به امر تو تسلیم هستم.
نیته خالصه
نیت مؤ من ، خالص است .
نه تنها حسن فعلی دارد که حسن فاعلی هم دارد .
اعماله لیس فیها غش ولا خدیعه
در اعمالش غش و نیزنگ نیست .
غش خوب جلوه دادن چیزی است . مانند شیری که آب در آن مخلوط شده اما تشخیص دادنی نیست . این جمله میتواند با خلوص نیت مربوط باشد .
یعنی ، مؤ من ظاهر عمل را آراسته نمیکند حال آنکه باطن آلوده است ؛ چون اهل غش در معامله نیست . نیرنگ باز هم نیست ؛ خوب میداند که نمیتوان سر خدا کلاه گذاشت .
من خادع الله خدع[۱۸۰]
کسی که بخواهد با خدا خدعه کند خود را فریب داده است .
قرآن کریم میفرماید :ومکروا ومکر الله والله خیر الماکرین[۱۸۱]
مکر کردند و خداوند نیز مکر میکند و خدا بهترین مکر کنندگان است .
نظره عبره و سکوته فکره
این روایت را بنابر اینکه نظره را به چه معنایی اخذ کنیم ، متفاوت میشود .
نظر با رؤ یت متفاوت است . رؤ یت ، ادراک شی ء مرئی است اما نظر ، تاءمل و دقت در شی ء است . گاهی نظر را به اقبال با بصر به سوی شی ء مرئی تعبیر میکنند . بنابراین ، نظر به معنی تاءمل است .
عبرت از عبور و به معنی پند است . شکافتن شی ء است . عبرالسبیل یعنی راه را شکافت . مطابق این تعریف ، مؤ من در ارتباط با خود و غیر خود اهل دقت و تاءمل است و نظرش شکافنده است . پس مؤ من نگرش سطحی ندارد ؛ آنگاه که عمیقا در امری اندیشه کرد ، از بدیهای آن عبرت میگیرد ، پس عبرت ، محصول تفکر است . در جمله فوق نظره عبره نظر سبب عبرت است ، نه آنکه نظر خود عبرت باشد . و سکوت سبب تفکر است ، نه خود تفکر ، آنگاه که مؤ من ساکت است ، قوای باطنی اش در کارند . اما قوای باطن چه میکنند ؟ تفکر . تا اینجا این دو جمله را به صورت ظاهری معنی کردیم . اما معنای عمیق تری هم برای روایت محتمل است . نظر ، منظور الیه میخواهد .
فکر ، متعلق میخواهد . راجع به چه فکر میکند ؟ در روایت ، متعلق خاصی ذکر نشده و میتوان گفت تاءمل و تفکر مومن ، درباره همه امور است . در آیات و روایات بر این نکته تاءکید فراوان شده است .
از نظر اعتقادی در وجود و عظمت و صفات حق تعالی تفکر و تاءمل میکند :یقلب الله اللیل و النهار ان فی ذلک لعبره لاولی الابصار[۱۸۲]
مؤ من از گردش شب و روز عبرت میآموزد و صاحب بصیرت میشود . ابصار غیر از اعیان است . چشم نیست ؛ نیرو است . همه موجودات نیست .
نطق آب و نطق خاک و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
اهل دل قابلیت درک گفتار موجودات را دارند . جمادات میگویند ؛
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم
با شمانا محرمان ما خامشیم
پس تفکر درباره حضرت حق و اسما و صفات او دارای فضیلت بی شماری است . امام صادق علیه السلام فرمود :افضل العباده ادمان التفکر فی الله و فی قدرته[۱۸۳]
با فضیلتترین عبادت تفکر دایمی درباره خدا و قدرت اوست .
در روایتی از امام باقر علیه السلام در فضیلت ابوذر آمده است .
کان اکثر عباده ابی ذر خصلتین . التفکر و الاعتبار[۱۸۴]
بیشترین عبادت ابوذر دو خصلت تفکر و پند گرفتن بود .
امام رضا علیه السلام در ضمن روایتی در معنای عبادت میفرمایند :لیس العباه کثره الصلاه و الصوم
عبادت زیاد نماز خواندن و روزه گرفتن نیست .
انما العباده التفکر فی امر الله عز و جل[۱۸۵]
همانا عبادت تفکر کردن در امر خدای عز و جل است .
شاید اشاره در اینجا به عالم امر و غیر محسوس باشد . چنان که روح از عالم امر پروردگار است : قل الروح من امر ربی[۱۸۶]تفکر در موجودات عالم امر ، بسیار عالی و ثمراتش بیشتر است .
میتوان گفت : برای مؤ من همه چیز سخن میگوید و او گوش میکند تا پند گیرد .
در دنیا به هر موجودی مینگرد به عمق آن توجه میکند و در مییابد که همه موجودات دستخوش فنا و زوال هستند . دنیا با زبان رسا با همه سخن میگوید ، اما قابلیت دریافت این سخن گوناگون است . روایات زیادی در نهج البلاغه در همین زمینه وجود دارد .
المومن ینظر الی الدنیا بعین الاعتبار و یقتات منها ببطن الاضطرار و یسمع فیها باذن المقت و الابغاض[۱۸۷]
مؤ من به دنیا دیده عبرت مینگرد . بهره گیریش از دنیا به مقداری است امور دنیویش را بگذراند و میشنود در دنیا با گوش عداوت و دشمنی با دنیا .
اذا احب الله عبدا وعظه بالعبر[۱۸۸]
آنگاه که خداوند بندهای را دوست بدارد ، با عبرتها پندش میدهد .
قال رسول الله اغفل الناس من لم یتعظ بتغیر الدنیا من حال الی حال[۱۸۹]
غافلترین مردم کسی است که از انقلاب احوال در دنیا ، بیدار نشود .
گوش دارند اما سخن دنیا را نمیشنوند . دنیا برای مؤ من مایه عبرت است نه برای غیر مؤ من
تو تاج دیدی و من تخت رفته بر تاراج
تو تاج دیدی و من مشت استخوان دیدم
تو تخت دیدی و من تخت واژگون از بخت
تو صخره دیدی و من سخره زمان دیدم
تو سکه دیدی و من در رواج سکه سکوت
تو حلقه دیدی و من نام بی نشان دیدم
این دید از آن مومن است و کسی با وی در این امر شریک نیست .
ما اکثر العبر و اقل الاعتبار[۱۹۰]
چه بسیار است مایههای عبرت و چه کم هستند پند گیرندگان .
یعنی چقدر کرها زیاد هستند . تفکر آدمی را به اعمال خیر دعوت میکند .
امام صادق علیه السلام میفرماید :التفکر یدعو الی البر و العمل به[۱۹۱]
تفکر ، انسان را به کار نیک عمل به نیکی دعوت میکند .
قسمت نهم
کلامه حکمه
سخنش حکمت است .
در تفاوت علم و حکمت گفتهاند : که علم ، دانش است و حکمت بینش ، علم مفهوم است و بینش ، نگرش و دید . در مباحث معقول ، حکمت را چنین تعریف کردهاند : علم به حقایق اشیا به قدر طاقت بشر . به این ترتیب مومن آنگاه که سخن میگوید طرح بینش میکند ، مفهوم القا نمیکند ، بلکه نگرش و دید میدهد . در حالات اولیای الهی زیاد نوشتهاند که گاهی یک سخن ، فردی را منقلب میکرده است . چنین تصرفی از مفهوم ساخته نیست .
چنان که در احوال ملا حسین قلی همدانی ، آن عالم ربانی ، متواتر نقل شده است که وقتی با فرد منحرفی که استعداد و زمینه داشت بر میخورد کلامش وی را دگرگون و وارد جرگه متقین میکرد .
مؤ من سخنش کیمیا اثر است . مس را طلا میسازد و مرده را زنده میکند .
مناصحا متبادلا
مؤ من پندپذیر و پند دهنده است و اهل بذل و بخشش .
مناصح به فردی گویند که هم نصیحت میکند و هم نصیحت میپذیرد . برخی فقط نصیحت کردند هستند و گوش نصیحت شنیدن ندارند . برخی هم اهل شنیدن تذکر هستند اما حاضر به تذکر دادن نیستند . البته اولی بیشتر رایج است . مؤ من چنین نیست .
هم تذکر میدهد و هم تذکر میپذیرد .
متباذل از بذل است . بذل متعلق ندارد . مؤ من نسبت به مؤ منان ، چه از نظر امور مادی و چه معنوی ، بذل میکند و اگر مؤ من دیگری بخواهد به او بذل کند ، میپذیرد .
متواخیا
رابطه مؤ من بر اساس اخوت و برادری است .
اخوت ، علقه درونی است . مؤ منان نسبت به یکدیگر علقه روحی و باطنی دارند .
ناسح فی السر و العلانیه
مؤ من در آشکار و پنهان اهل نصیحت کردن است .
البته شرایط و موقعیتها کاملا فرق میکند .
گاهی باید نصیحت علنی کرد و گاهی مخفی .
از این رو در مییابیم که مؤ من موقع شناس است و ظرافتهای اخلاقی را درک میکند . معنای دیگری که از این روایت مستفاد میشود ؛ این است که مؤ من هم در آشکار خیر خواه مؤ من است و هم در باطن ، هم به زبان تذکر میدهد . هم قلبا اصلاح مؤ من را خواستار است .
لایهجر اخاه
از برادر مؤ منش دوری نمیگزیند .
هجران که به معنای جدا شدن و قطع است وقتی به کار میرود که قبلش وصلی بوده است . قطع بدون وصل معنا ندارد . از این کلمه در مییابیم که مؤ من با برادران مؤ منش رابطه دارد و هجر و دوری معنای ثانوی است .
روابط انسان در جامعه ، گاهی بر محور پیوندهای خویشاوندی است ، گاهی نیز شغلی یا آموزشی ، و روابط غیر رسمی به صورت دوستیها و رفاقتها است .
در میان این چهار محیط ، آنچه از نظر اصلاح و افساد ، عاملی مؤ ثر شده است ، محیط رفاقتهای صمیمی است . رفاقت در انتقال روحیات و افکار خوب یا بد تاءثیر بسزایی دارد ؛ ارتباط مؤ من در پیوندهایی که برقرار میسازد ، مبتنی بر ایمان است . چرا مؤ من از برادر مؤ منش میبرد ؟
هجران برای مومن گاهی جنبه وجوب و گاهی حرمت پیدا میکند . در نهی از منکرها گاهی هجران سبب اصلاح است . در این موارد قطع رابطه واجب است . البته در رسالههای عملیه ، همه فقها فرمودهاند که هجران و قطع پس از این است که با راههای دیگر ، منکر قابل دفع نباشد . روایت امیرالمؤ منین علیه السلام ناظر به این هجران نیست ؛ مقصود حضرت ، قهرها و بریدنهایی است که ریشههای نفسانی دارد . حتی در موردی که حقی از مؤ من ضایع شده است ؛ چنان که علی علیه السلام میفرماید : اذا ابغضت فلا تهجر[۱۹۲]
هنگامی که خشمگین شدی پس قطع رابطه نکن .
لا خیر فی من یهجر اخاه من غیر جرم[۱۹۳]
خیری نیست در کسی که برادر مؤ منش را بی آنکه جرمی از او سر زده باشد ، رها کند .
در روایتی امام صادق علیه السلام میفرماید حتی مؤ منان نمیتوانند توافق کنند که با یکدیگر رابطه نداشته باشند :
لاخیر فی المهاجره[۱۹۴]
خیری در قطع رابطه دو طرفه نیست .
رسول الله صلی الله علیه و آله میفرمودند که جایز نیست قطع رابطه مؤ من بیش از سه روز به طول انجامد ؛ برخی فقهای ما به استناد این روایات ، حکم به حرمت کردهاند . حکمت این نهیها این است که مکاتب الهی مبتنی بر وصل هستند نه قطع ، آنگاه که جامعه اسلامی متصل به همه شد ، آثار مبارک زیادی پدید خواهد آمد .
از نظر فردی نیز این گونه قطعها مبتنی بر عداوت ، حقد و حسد است و اسلام با پیوند برادر مؤ من با مؤ منان ، بیماریهای مهلک نفسانی را میسوزاند . از این رو ، در اسلام به تزاور مومنان توصیه شد است . در روایات متعدد ذکر شده که مؤ من آنگاه که برای دیدار برادرش میرود به هر گامی ثوابهای زیادی عایدش میشود . ملائکه از او استقبال میکنند . باب مصافحه سلام عبادت ، همه اینها در کتب روایی برای وصل و وحدت است ، به قطع و تفرقه ، شیطانی و اتحاد ، رحمانی است .
در بعد معنوی و سیر و سلوک نیز آخرین مرحله مطابق نظر اهل معرفت ، اتحاد و وحدت و فنای فی الله است .
وقتی شراع مقدس به جدایی دو تن مؤ من راضی نیست ، چگونه از تفرقه جامعه اسلامی ، میتواند راضی باشد ؟ ! از اینجا در مییابیم که تمام عواملی که بخواهد روابط اجتماعی را در جامعه اسلامی به تفرقه بکشاند ، از شیطان هستند . در روایات برای مؤ منی که برای پیوند یک قدم جلوتر است ، ثواب دخول در بهشت در نظر گرفتهاند . یعنی اگر هر دو به بهشت بروند پیشگام در اتصال ، زودتر به بهشت داخل میشود .
ولا یغتابه
مؤ من از مؤ من غیبت نمیکند .
در تعریف غیبت آمده است :ذکرک اخاک بما یکره[۱۹۵] یعنی در غیاب برادرت یاد آوری چیزی را که او دوست ندارد .
این تعریف اختصاص به زبان ندارد . کنایه ، کتابت ، اشاره ، همه مصداق غیبت میتوانند باشند . چیزی هم که گفته میشود مطلق است ، میتواند صفات نفسانی ، افعال یا جهتی از جهات خلقت مؤ من را در برگیرد .
غیبت از معاصی بزرگ است و آدمی را به سرعت به وادی جهنم میکشاند . پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله فرمودند :من مشی فی عیب اخیه و کشف عورته ، کانت اول خطوه خطاها و وضعها فی جهنم .
کسی که به قصد غیبت از برادر مؤ من و کشف عیوب او گام بر میدارد ، اولین گامی که بر میدارد در جهنم قرار میگیرد .
وکشف الله تعالی عورته علی رئوس الخلائق[۱۹۶]
خداوند تعالی عیوب او را در قیامت برای همگان آشکار میکند .
حتی اگر مغتاب ، توبه کرد و از برادر مؤ منش حلیت طلبید آیا نظیر کسی است که غیبت نکرده است . مطابق روایات پاسخ منفی است . در روایتی ، وحی به حضرت موسی علیه السلام شد :من مات تائبا من الغیبه فهو آخر من یدخل الجنه
اگر کسی تائب از غیبت بمیرد ، آخرین کسی است که داخل در بهشت میشود .
در مقابل ، کسی که از غیبت پشیمان شده و عملا آن را تکرار میکند ، اولی کسی است که وارد جهنم میشود :
و من مات مصرا علیها فهو اول من یدخل النار
اولی کسی که داخل نار میشود کسی است که اصرار بر عیبت داشته باشد .
ولا یمکربه
با برادر مؤ منش نیرنگ نمیبازد .
مؤ من ، مؤ منان را مانند خود میداند و چون نسبت به خود نیرنگ نمیزند ، درباره مؤ منان نیز چنین رفتاری ندارد . پیوند ایمانی ، وحدت روحی پدید میآورد . در این روایت به عوامل هجران و بریدنها که در روایت قبل مطرح شده بود ، اشاره شده است . غیبت ، از مهمترین عوامل قطع ارتباطهاست .
اگر انسان بفهمد که معاشر و رفیقش سر او کلاه گذاشته است ، آیا تصمیمی غیر از قطع ارتباط میگیرد ؟
بنابر این مؤ من نه خود جدا میشود و نه سبب جدایی را فراهم میکند .
ولا یاءسف علی مافاته ولا یحزن علی ما اصابه
تاءسف برای از دست رفته نمیخورد و محزون از آنچه روی داده نمیشود .
کلمه مای موصوله در ما فاته و ما اصابه امور دنیوی است . در روایتی از امیرالمؤ منین علیه السلام آمده است :اذا فاتک من الدنیا شی ء فلا تحزن[۱۹۷]
هنگامی که چیزی از دنیا از دستت رفت ، پس اندوهگین مشو .
اما اگر از دست رفته ، موضوعی معنوی بود ، حزن در اینجا ممدوح است چنان که فرمودهاند :ولا یفشل فی الشده[۱۹۸]
مؤ من در شداید ، مست نمیشود .
فشل ، مستی است که با ترس و اضطراب تواءم است . در اصطلاحات معمولی هم که میگویند که فشل شد ، یعنی به هدف نرسید . مؤ من در سختیها نه تنها نمیبرد که کالجبل الراسخ است . یعنی مؤ من در حوادث هضم نمیشود ، بلکه هاضمه اش به قدری قوی است که حوادث در او هضم میشود .
ولا یبطر فی الرخاء
در آسایش دشتخوش شادمانیها نمیشود .
بطر ، شادی است که انسان را از خود بیخود کند ، به طوری که نتواند قوای درونی و بیرونیش را مهار کند . زیرا بینشی عمیق به دنیا دارد . مؤ من میداند که دنباله خوشیهای دنیوی ، رذایل نفسانی است . خوشیها زمینه مناسبی فراهم میکند تا برخی رذایلی که در نهانخانه دل مخفی بودند ، بروز و ظهور کنند . تا وقتی در آسایش نبود ، این رذایل ، قدرت خودنمایی نداشتند . مؤ من این حقیقت را با همه وجود حس کرده است که :البطر یسلب النعمه و یجلب النقمه[۱۹۹]
خوشحالی زیاد نعمتها را سلب و نقمتها را جلب میکند .
دریافت مؤ من از حقیقت دنیا ، فنا و نیستی است ، بنابراین خوشیها و ناخوشیهای دنیوی را پایدار نمیداند . به علاوه ، خوشیها و ناخوشیها نقض میشوند . اگر آدمی تحت تاءثیر فرح و حزن دنیوی قرار گیرد ، سلب فرح و حزن ، عکس العمل نفسانی پدید میآورد . کسی که تصور میکند صد درجه خوشی کسب کرده ، با از دست رفتنش صد درجه دچار ناراحتی میشود و بالعکس ، اما اگر میزان خوشی و ناراحتیها تنزل پیدا کند تا به صفر درجه برسد ، عکس العمل به همراه نخواهد داشت .
در این زمینه خود حضرت میفرمایند :کل سرور متنغص[۲۰۰]
هر خوشحالی ، نقض و شکسته میشود .
بقدر السرور یکون التنغیص[۲۰۱]
شکستها به مقدار سرور و شادمانی هاست .
یعنی به هر مقدار که آدمی خوشحال میشود به همان مقدار میشکند . بالاتر از این گاهی خوشیهای ناپایدار ، الم جاودانه به دنبال دارد .
چه بسیار شادمانی که در پی آن حزن و اندوه جاودانه است .
یمزج الحلم بالعلم و العقل بالصبر
مؤ من حلم را به علم و عقل را با صبر در میآمیزد .
اهل ادبیات تفاوتی میان خلط و مزج قایل اند . خلط ، ترکیب دوشی ء است اما نه به گونهای که از این ترکیب ، شی ء سومی پدید آید . مزج ، آمیختگی و ترکیبی است که اجزا در ترکیب منحل شده باشند . ترکیب حلم با علم و عقل با صبر از نوع ترکیب مزجی است . علم ، ادراکات آدمی است ، و عقل اعم از نظری و عملی ، نیرویی است که آدمی به واسطه آن ، حق از باطل را تشخیص میدهد .
عقل ، قوهای درونی ، و علم ادراکاتی است که منشاء آن ، خارج است .
حلم ، آرامش نفس است آنگاه که با حوادث مکروه مواجه میشود . به تعبیر دیگر اضطراب ندارد . صبر هم ثبات نفس است و اقسام گونه گون دارد نظیر صبر در مصائب . و نقطه مقابل صبر ، جزع است . صبر در شداید ، که به ویژه در جنگ پدید میآید و از آن به شجاعت تعبیر میکنند و ضدش جبن و ترس است . صبر بر طاعات و ترک معاصی که ضدش را به قسق تعبیر میکنند . صبر در کنترل شهوات که به عفت تعبیر میشود .
صبر اهمیتش به حدی است که راءس ایمان شمرده شده است الصبر راءس الایمان[۲۰۲]
ایمان صبر است .
در توضیح این کلام فرمودند :لانه اکثر اعماله و اشرفه
برای آنکه اکثر و اشرف اعمال به این صفت مربوط است .
توضیح آنکه باعث دین دو چیز است . یکی به عقل نظری و دیگری به عقل عملی مربوط است . عقل نظری ، ادراکات انسان در ابعاد عقیدتی است ، ادراک کلیات است . اما عقل عملی ، ادراک حسن و قبح است . آنچه عقل نظری صحیح تشخیص داد ، عقل عملی اراده میکند و آن را به اعضا و جوارح عرضه میکند . باعث دین در اینجا ثبات و صبر است .
در مقابل ، باعث هوای نفس ، قوای حیوانی ، شهوت و غضب و امثال اینهاست . صبر و ثبات موجب میشوند که باعث هوای نفس نتوانند عقل نظری و عملی را متزلزل کنند . آنها که نفوس قدسیه الهیه دارند که در تصور من و شما نمیگنجند ، از سرادقات اعلی خطاب میشوند : یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ریک[۲۰۳]از این نفوس مطمئنه تعبیر میکنند .
گروهی هم هستند که باعث هوا بر باعث دینشان غلبه دارد و آنان کفارند . برخی هم بینابین هستند . گاهی باعث هوا مغلوب و گاهی باعث دین . متوسطین از نفوس زبان حالشان این است ، رب انی مغلوب فانتصر باعث دین و باعث هوا ، هر دو دارای جنودی هستند . از جنود باعث دین به رحمانی و از جنود باعث هوا ، به جنود شیطانی تعبیر شده است . در روایتی از علی علیه السلام آمده است :نعم وزیر العلم الحلم[۲۰۴]
خوب یاوری است حلم برای علم .
در روایتی دیگر شرط ثمر بخشی علم را ، حلم دانستهاند :
لن یثمر العلم حتی یقارنه الحلم[۲۰۵]
علم هرگز ثمر نمیدهد مگر وقتی که قرین حلم شود .
در روایتی دیگر علی علیه السلام اهمیت حلم را در سطحی برتر مطرح فرمودهاند . اساسا علم بدون حلم را مصداق علم نمیدانند .
لا علم لمن لا حلم له[۲۰۶]
علم ندارد کسی که حلم ندارد .
زیرا علم بدون حلم ، علم لاینفع است . دانستن آنگاه مفید است که در کنارش آرامش نفس باشد تا دانستنیها به کار گرفته شود . گاه آدمی میداند عملی را که انجام میدهد ، جهنمی است اما چون فاقد آرامش و ثبات است نمیتواند مقاومت کند .
قسمت دهم
من غلب عقله شهوته و حلمه غضبه کان جدیرا بحسن السیره[۲۰۷]
حسن سیرت در کسی است که عقلش بر شهوتش و حلمش بر غضبش پیشی گرفته باشد .
چرا مؤ من علمش با حلمش و عقلش با صبرش ممزوج است ؟ پاسخ این است که بینش مؤ من این امتزاج را تعلیم میکند . مومن اهل مقایسه است . او باور دارد که پایداری در برابر هواهای نفسانی ، اگر چه مقرون به فشار و تلخی است اما در مقایسه با صبر بر عقوبت الهی ، بسی سهلتر است . رنج موقت را تحمل میکند تا از درد جاویدان رهایی یابد .
الصبر علی طاعه الله اهون من الصبر علی عقوبته[۲۰۸]
صبر بر طاعات الهی سهل تر از صبر بر عقوبت الهی است .
قرین بودن حلم با علم این معنا را هم تفهیم میکند که مؤ من در برابر جهل جاهل ، حلیم است .
تراه بعیدا کسله دائما نشاطه
او را میبینی در حالیکه کسالت از او دور و نشاطش دائمی است . کسالت رخوف و سستی و کاهلی روح در مقابل شادابی روح است .
میان روح و جسم تناسب است . تاءلمات روحی بر روی بدن تاءثیر میگذارد و بالعکس بیماریهای جسمی ، روح را تحت تاءثیر قرار میدهد . البته برخی افراد تحت تاءثیر ارتباطات روحانی به بیماریهای روحی مانند افسردگی مبتلا نمیشوند . در امور دنیوی این مسئله کاملا محسوس است . طالبان جاه و مال که صبح تا شب میدوند ، آخر شب اگر چه اکثرشان از نظر جسمی کاملا خستهاند ، اما روحشان نشاط دارد .
امیرالمؤ منین علیه السلام در وصف مؤ من ، کسالت را از او به دور میدانند .
روح مؤ من ، تنبل نیست . شاد است و شاداب و آماده تلاش و حرکت . مؤ من اهل نشاط روحانی است . روایات در این زمینه فراوان است . امام صادق علیه السلام فرمودند :آیاک وخصلتین لضجر و الکسل
از دو حالت پرهیز کن : اضطراب درونی که موجب عدم تحرک است و تنبلی .
فانک ان ضجرت لم تصبر علی حق
چون اگر دارای حالت ضجر باشید ، نمیتوانید به هیچ حقی پایداری کنید . نه حق الله را میتوانی ادا کنی و نه حق الناس را و نه حق خودت را .
و ان کسلت لم تود حقا[۲۰۹]
و اگر روحیه کسل و تنبل داشته باشند نمیتوانی حق کسی را ادا کنی . در روایتی دیگر علی علیه السلام از تنبلی هشدار میدهند ، زیرا ؛ من کسل لم یؤ د حق الله علیه[۲۱۰]
کسی که سستی بورزد نمیتواند حق خدا را ادا کند . یعنی به واجبات عمل نمیکند .
در ضمن ، روایتی ، روند اثر گذاری حالت کسالت مطرح شده است . امام صادق علیه السلام میفرماید :قال لقمان لابنه : للکسلان ثلاث علامات : یتوانی حتی یفراط . و یفرط حتی یضیع . و یضیع حتی یاثم[۲۱۱]
لقمان به فرزندش فرمود : اهل کسالت دارای سه علامت هستند . سستی میکند تا آنکه به کوتاهی منجر میشود - یعنی سستی کردنش باعث میشود تا کوتاه بیابد . وقتی کوتاه آمد ، ضایع میکند . آنگاه که تضییع کرد به معصیت و گناه دچار میشود .
تنبلیها حقوق را ضایع میکند . چنانکه علی علیه السلام در نهج البلاغه فرمودهاند :من اطاع التȘǙƙɠضیع الحقوق[۲۱۲]
آنکس که از سستی اطاعت کند حقوق را ضایع گرداند .
مؤ من شاداب است . چون متصل به مبداء پایدار و جاویدی است که زوال نمیپذیرد .
ممکن است کسی را طلب مال یا جاه با نشاط کند ، اما این گونه نشاطها زوال پذیرند .
در روایات تاءکید فراوان شده است که در عبادات ، بویژه اعمال عبادی استحبابی ، با نشاط به عبادت بپردازید . در روایت توصیه شده که برای پیدا کردن نشاط یکی از راهها این است که عبادت با خدا را همچون معاملهای در نظر آورد . همان طور که در مسائل دنیوی ، در معاملهای که سودی عاید انسان میشود ، روح نشاط پیدا میکند ، در مسائل عبادی چرا نباید چنین محاسبهای کرد .
ان کان الثواب من الله فالکسل لماذا[۲۱۳]
اگر معتقدیم که در ازای عبادت ثواب و پاداش است ، ޘӠکسالت چرا ؟ !
اتقوا الله ولا تملوا من الخیر ولا تکسلوا[۲۱۴]
تقوای الهی پیشه گزینید و ملول و افسرده از کار خیر نشوید و تنبلی نورزید .
فان الله عز و جل و رسوله غنیان عنکم و عن اعمالکم انتم الفقراء الی الله
پس خدا و رسول از اعمال آدمیان بی نیازند . و شماها به خداوند محتاج هستید .
انما اءراد الله عز و جل بلطفه سببا ید خلکم به الجنه[۲۱۵]
این است و جز این نیست که خدای تعالی از روی لطفی که نسبت به بندگان دارد ، اراده کرده است که مؤ منین را داخل در بهشت گرداند .
علی علیه السلام فرمود :بالعمل یحصل الثواب لا بالکسل[۲۱۶]
با عمل ، ثواب و پاداش تحصیل میشود نه با تنبلی
تاءخیر العمل عنوان الکسل[۲۱۷]
علامت کسالت ، تاءخیر انداختن عمل است .
از نظر تربیتی ، بزرگان دستور دادهاند که با تنبلی و کسالت ، از ادای مستحبات چشم پوشی کنید . در واجبات هم دستور فرمودهاند که نفس را قبل از عبادت ، آماده سازید . یکی از بزرگان میفرمودند که خوب است قبل از نماز ، انسان یکی دو دقیقه با خود فکر کند و در انعام الهی که خداوند به وی داده است توجه کند و حمد و شکر الهی کند و آنگاه به عبادت بپردازد . علی علیه السلام در ضمن نامهای به حارث همدانی مرقوم فرمودند :و خارع نفسک فی العباده و ارفق بها ولا تقهرها
نفست را در هنگام عبادت گول بزن و با آن مدارا کن و بر آن فشار و زور نیاور .
وخذ عفوها و نشاطها
وقتی آن حالت گذشت و شادابی در نفس پدید آمد ، از آن بهره گیر .
الا ماکان مکتوبا علیک من الفریضه[۲۱۸]
مگر آنچه به عنوان واجب بر تو نوشته شده است .
یعنی در واجبات این حرفها نیست .
و انه لابد من قضایها و تعاهدها عند محلها[۲۱۹]
در واجبات ناگزیر از ادای آن هستی و در وقت و شرایطی که برای آن مقرر شده است باید انجام بدهی .
از مطلب فوق نتیجه میشود که مؤ من تحت تاءثیر فشارها جسمانی ، افسردگی خاطر پیدا نمیکند . نقل است که یکی از انبیا به جایی میرفت . در راه کسی را دید که دست و پایش فلج است و چشمانش هم کور و بر لب ذکر الحمدالله میگوید . یکی یکی نعمتی که خدا در حقش کرده بود میشمرد . این شادابی روح به واسطه اتصال به مبداء وجود است . اصولا آلام و دردهای دنیوی با عبادات تخفیف پیدا میکند .
الا بذکر الله تطمئن القلوب[۲۲۰]
یاد رسول خدا به دلها آرامش میبخشد .
قریبا امله
آرزویش نزدیک است .
مقصود از امل آرزوهای دنیوی است که به طول امل نیز تعبیر کردهاند . یعنی انسان معقد شود که در دنیا سالها باقی خواهد بود . قهرا چنین تفکری منجر به تحصیل توابع حب بقا در دنیا خواهد شد . توابع بقا چیست ؟ پول زندگی ، تجارت . روشن است که کسی که میداند فردا میمیرد ، محبتش به دنیا با کسی که فکر میکند هزار سال عمر خواهد کرد متفاوت است .
استمرار بقا در دنیا ، آرزوی مذموم است که با حب به توابع بقا همراه است . از نظر علمی ، یک شاخه طول امل به رذیله عقلانی جهل و شاخه دیگر آن به رذلیه شهوانی حب دنیا مربوط است .
آرزوی دراز دو اثر زشت دارد که موجب بدبختی انسان میشود :
۱ . آدمی را از اعمال صالح باز میدارد و به کارهای زشت دچار میکند . علی علیه السلام فرمود :اطول الناس املا اءسوء هم عملا[۲۲۱] هر چه آرزوها بلندتر باشد ، اعمال قبیح تر است .
ما اءطال احد فی الامل الا قصر فی العمل[۲۲۲]
هیچ کسی آرزوی دراز پیدا نکرد مگر آنکه کوتاه کرد در عمل .
یسیر الامل یوجب فساد العمل[۲۲۳]
آرزوهای بیجا فساد عمل میآورد .
۲ . باعث فراموشی مرگ میشود . علی علیه السلام فرمود :الامل ینسی الاجل[۲۲۴]
آرزو فراموش میگرداند مرگ را .
آرزو حجاب اجل و مانع دیدن مرگ است .
در روایتی علی علیه السلام فرمودهاند :ان اشد ما اءخاف علیکم خصلتان اتباع الهوی و طول الامل[۲۲۵]
شدیدترین چیزی که بر شما میترسم دو خصلت است : تبعیت از هوای نفس و آرزوی دراز .
واما اتباع الهوی فانه یعدل عن الحق
اما پیروی از نفسانیات باعث میشود که آدمی از حق باز بماند .
یعنی چشمانی که آلوده و عملا کور است . نمیتواند حق را مشاهده کند .
واما طول الامل فانه یورث الحب للدنیا ثم قال الا ان الله تعالی یعطی الدنیا من یحب و یبغض
اما آرزوی دراز ، موجب حب به دنیاست . سپس فرمودند : همانا خدای تعالی دنیا را به هر کس ، چه دوست بدارد یا ندارد ، میدهد .
اما کسی را که دوست دارد چیزی اضافه میدهد .
و اذا احب عبدا اعطاه الایمان
بندهای را که دوست ندارد به او ایمان عطا میکند .
مطابق سخن علی علیه السلام ، مومن آرزویش اندک است . چون زندگی بدون آرزو امکان ندارد . آرزوی مؤ من ، نزدیک است ؛ یعنی مال امروز و به مقدار متعارف است . وقتی آرزو کم بود ، دنباله اش آثاری پدید میآید .
قسمت یازدهم
قلیلا زلله متوقعا لاجله
لغزشهایش کم و مرگ را محقق میبیند .
طول امل دو اثر داشت : ۱ . عمل را فاسد میکرد ؛ ۲ . موجب فراموشی مرگ میشد .
مؤ من آرزویش اندک است ، به همین دلیل مبتلای به آثار شوم طول امل نمیشود . از این رو ، لغزشهایش اندک است و انتظار مرگ را میکشد . دلبستگی به حق تعالی ، مرگ را در نزد انسان به صورت رها شدن از آزارها جلوه میدهد . انتظار مرگ برای مومن ، در حکم فرج بعد از شدت است . دنیادار ابتلا و اذیت و در نزد اولیا تلخ است . حقیقت دنیا ، زشت و کریه است و مفارقت از آن آرزوی انبیاست .
خاشعا قلبه ذاکرا ربه قانعه نفسه منفیا جهله
مؤ من قلبش خاشع است ذاکر پروردگار است ، نفس او قانع است و جهلش زدوده است .
قوای درونی انسان مطابق اصطلاح اهل معرفت ، قلب و نفس و عقل است .
قلب محور محبتها و احساسات آدمی است . نفس محور خواستههای حیوانی است ، اعم از شهوت و غضب ، و عقل محور ادراکات کلی است . در این روایت ، امیرالمؤ منین علیه السلام هر سه محور عقل و نفس و قلب را مطرح میفرمایند .
خشوع امری است قلبی ، مؤ من قلبش خاشع است و اگر در ظاهر هم فروتنی دارد ؛ این تواضع و فروتنی ناشی از همان خشوع قلبی است ؛ اما خشوع مومن به چه کسی است ؟ جمله بعد توضیع میدهد .
ذاکرا ربه
به پروردگارش متذکر است .
ذکر در اینجا مطلق است و شامل ذکر باطنی و ظاهری است . فروتنی قلب مؤ من از ذکر رب ناشی میشود .
چرا حضرت ، تعبیر رب به کار بردهاند و کلمه الله را ذکر نکردهاند ؟ رب ، صفت ربوبیت و مقام تربیت است . مومن آنگاه که متذکر الطاف و مراحم حضرت حق میشود ، دلش خاشع میشود . از نظر زمانی هم محدودیتی ندارد .
مؤ من در همه زمانها در همه زمانها ذاکر رب است ؛ اما نفس مومن چگونه است ؟
حضرت در دنباله روایت میفرمایند :قانعه نفسه
نفسش به آنچه دارد قانع است .
قناعت از ملکات فضایل نفسانی است . مومن به حد کفاف قافع است . اما کفافی که مقرون به رضا و خشنودی است . قناعت ضد حرص و فزون طلبی است . حرص از صفات جهنم است . آنگاه که به جهنم خطاب میشود :هل امتلات
آیا پر شدی .
جهنم میگوید :هل من مزید[۲۲۶]
آیا باز هم چیزی هست .
قناعت ، در مومن یک اصل است ؛ علی علیه السلام فرمود :لن یلق المؤ من الا قانعا[۲۲۷]
هیچ گاه مؤ منی را نخواهی دید که قانع نباشد .
القناعه علامه الاتقیاء[۲۲۸]
قناعت نشانه اهل تقواست .
از نظر عقلی ، علی علیه السلام درباره مومن میفرمایند :منفیا جهله
جهل از مومن منفی است .
یعنی مؤ من ، به علاوه جهل نیست ، منهای جهل است . جهل گاهی در برابر علم قرار میگیرد و علم را اگر به معنای یادگیری بدانیم ، مؤ من از این نظر منفی از جهل است . مومن اهل یادگیری است و اجازه نمیدهد چیزی برایش مجهول باشد .
دین آمیخته با نافهمی نیست ؛ منافاتی ندارد که انسان متدین باشد و همه چیزهای مفید را بداند .
زمانی به غلط میان دین و علوم ، به ویژه علوم تجربی قائل به ناسازگاری بودند ؛ اما این مطلب به صورت حیلهای از جانب اجانب مطرح شده بود . به بهانه تضاد علم و دین قصد ترویج بی دینی داشتند . در صورتی که متون دین چنین نسبتی را درست نمیداند .
علی علیه السلام میفرماید :الایمان و العلم اخوان تواءمان و رفیقان لا یفترقان[۲۲۹]
ایمان و علم دو برادرند که با یکدیگر تواءمند و دو رفیقند که جدایی ناپذیرند .
علی علیه السلام میفرماید :تعلموا العلم و تعلموا مع العلم السکینه و الحلم فان العلم خلیل المومن و الحلم وزیره[۲۳۰]
علم را بیاموزید و بیاموزانید با علم آرامش و حلم را که علم دوست مؤ من و حلم وزیر اوست .
مقصود ، علوم آموختنی است . گاهی هم جهل در برابر عقل قرار دارد . یعنی همان شعور باطنی که ادراک کلیات میکند . چنان که در روایت مشهور کافی امام صادق علیه السلام جنود عقل را در برابر جنود جهل مطرح میفرمایند .
این عقل ، اعم از نظری و عملی است ؛ به این معنی مؤ من اهل تفکر است .
در روایتی ، امام علی علیه السلام کمال ایمان را در سه چیز دانستهاند :من کن فیه کمل ایمانه ، العقل و الحلم و العلم[۲۳۱]
سه چیز اگر در شخصی باشد ایمانش کامل میشود ، عقل ، حلم و علم للمؤ من عقل و فی و حلم مرضی و رغبه فی الحسنات و فرار من السیئات[۲۳۲]
مؤ من عقل وافی دارد و بردباریست پسندیده و رغبت به حسنات دارد و از سیئات فرار میکند .
جملههای این روایت با آنچه در سابق درباره طول امل بحث کردیم کاملا مناسبت دارد . عاقل هیچ گاه اعتماد به آرزوهای بیجا نمیکند ، طول امل ناشی از جهل است .
چنان که در روایت آمده است :
العاقل یعتمد علی عمله الجاهل یعتمد علی امله [۲۳۳]
عاقل بر عمل و جاهل بر امل تکیه میکند .
سهلا امره
کارش آسان است .
امر در اینجا میتواند چند معنا داشته باشد .
۱ . از نظر امور دنیوی خیلی آسان زندگی میکند . چنان که در روایتی درباره رسول الله صلی الله علیه و آله تعبیر به خفیف المؤ ونه وارد شده است .
۲ . در برخورد با جاهل خیلی راحت تحمل میکند .
۳ . اهل تکلف نیست و دیگران را هم وادار به تکلف نمیکند .
حزینا لذنبه
مؤ من در خصوص گناهانش اندوهناک است .
در جملههای سابق از حزن مذموم بحث کردیم . امیرالمؤ منین علیه السلام با تعبیر ولا یحزن علی ما اصابه این حزن را از مومن مبر دانستند . اما حزن درباره گناهان را حزنی ممدوح تلقی فرمودند . چون آن حزن ، حزن برای دنیا بود در حالی که این حزن جهت اخروی دارد .
ریشه این حزن فهم و بینش مؤ من است . آنگاه که مؤ من لذت معصیت را با سختیها و ناراحتیهای آخرت مقایسه میکند از گناهانش سخت پشیمان و اندهناک میشود ، بنابراین حزن از معصیت ریشه عقلایی دارد .
در روایتی از علی علیه السلام در این زمینه آمده است .
لاتوازی لذه المعصیه فضوع الاخره و اءلیم العقوبات[۲۳۴]
لذت معصیت با رسوا شدن در آخرت و عذاب الیم قابل قیاس نیست .
لاتهتکوا استارکم عند من یعلم اسرار کم[۲۳۵]
پرده دری نکنید در پیش روی کسی که اسرار شما را میداند .
حزن ممدوح آثار مثبت سازندهای در زندگی انسان دارد .
از جنبه عملی ، حزن ممدوح سازنده است . این حزن جلب رحمت حق میکند .
رسول خدا صلی الله علیه و آله در ضمن روایتی در این باره میفرمایند :اذا کثرت ذنوب العبد و لم یکن له من العمل ما یکفرها ابتلی الله تعالی بالحزن لیکسرها . فان فعل ذلک و الا عذبه فی قبره[۲۳۶]
آنگاه که گناهان بنده فزونی گرفت و اعمال حسنه اش توان پوشش سیئات را نداشت ، حق تعالی وی را به حزن مبتلا میکند . اگر این حزن اصلاحش کرد وگرنه خداوند او را در قبر و عالم برزخ عذاب میکند .
شایان توضیح است که برای مؤ من عالم برزخ از دنیا و آخرت سخت تر است . چون در دنیا توبه وجود دارد و در قیامت شفاعت اما در برزخ شفاعت هم نیست .
در دنباله این روایت ، حضرت رسول صلی الله علیه و آله عذاب قبر را هم لطف الهی دانسته و در حکمت این لطف فرمودهاند :فیلقاه الله عز و جل یوم یلقاه و لیس شی ء یشهد علیه لشی ء منه
برای آنکه میخواهد پاکش کند تا وقتی در قیامت خدای تعالی را ملاقات کرد چیزی نباشد تا شهادت بر گناهان او دهد .
رسول الله صلی الله علیه و آله در مدح حزن ممدوح فرمودهاند :ان الله تعالی یحب کل قلب حزین[۲۳۷]
خداوند تعالی دوست میدارد آدمی را که اندوهگین باشد .
حزن ممدوح در نسبت با عقاید و روابط روحانی با بحث محبت گره خورده است ؛ به ویژه درباره شیعه که ارتباط محبتی شدید با ائمه اطهار علیه السلام دارد .
اللهم ان منا شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا[۲۳۸]
خدایا شیعیان ما از ما هستند و از باقیمانده طینت ما خلق شدهاند :یعنی رابطه تنگاتنگی از نظر حالات روحی ، همچون فرح و حزن میان ائمه اطهار و شیعیان وجود دارد .
یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا
از شادی ما شادمان و از حزن ما اندوهگین میشوند[۲۳۹]
مطابق آنچه از مدارک دینی استنباط میشود ، در میان حزن رسول الله صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و ائمه شیعه علیه السلام ، حزنی فوق شهادت صدیقه طاهره ، حضرت زهرا سلام الله علیها ، وجود ندارد .
میته شهوته
مؤ من شهوتش مرده است .
عین این مضمون را علی علیه السلام درباره عاقل به کار بردهاند :العاقل من امات شهوته[۲۴۰]
عاقل کسی است که شهوتش را بمیراند .
شکی نیست که قوا و نیروهایی که خداوند به ما عنایت فرموده است ، خیر است .
شهوت و غضب نعم الهی اند ؛ شهوت نیروی جاذبه و غضب قوه دافعه در انسان است .
اگر این جذب و دفعها در بدن انسان نباشد ، بقایی برای پیکره نخواهد بود . خیر بودن این قوا در این است که وسیله استکمال انسان هستند .
تفاوت انسان و حیوان در نیروی عقل و قلب اوست . حد استفاده از شهوت و غضب را عقل معین میکند . در روایات ، آنگاه که در باب شهوت و غضب سخن گفته شده است ، آنچه مورد نهی است غلبه شهوت است نه خود شهوت . خود شهوت به طور مطلق مذمت نشده است .
ایاکم و تحکم الشهوات علیکم فان عاجلها ذمیم و آجلها و خیم[۲۴۱]
بترسید از اینکه خواستههای نفسانی ، بر قلبهای شما حاکم شود . پس آنچه از آنها بزودی به شما میرسد نکوهیده است و آنچه از آنها در آینده نصیب شما میشود وخیم است .
طاعه الشهوه تفسد الدین[۲۴۲]، الانقیاد للشهوه اءدوء الداء
انقیاد در برابر شهوات ، بالاترین دردهاست .
شهوت اعم از شهوت جنسی است . مطلق میل و رغبت انسان به امور مادی را شهوت گویند . در تحلیل موضوع شهوت با سه مسئله کمیت مصرف شهوت ، کیفیت و موضع و مقام استفاده روبرو هستیم . بنابراین شهوت ، ابزار تکامل معنوی انسان است ؛ بحث
درباره نحوه استفاده از آن است . چنان که علی علیه السلام فرمودند :اغلب الشهوه تکمل لک الحکمه[۲۴۳]
چیره شو بر شهوت تا حکمت برایت به کمال برسد .
من ملک شهوته کان تقیا[۲۴۴]
کسی که مالک شهوتش است ، پرهیزگار خواهد بود .
تقدم شهوت بر دین هلاک کننده است ؛ بنابراین ، رابطه انسان و شهوت از نوع رابطه حاکم و محکوم ، مالک و مملوک و راکب و مرکوب است .
مردن در این روایت به معنای از بین بردن نیست . مقصود این است که در برابر حکم عقل و شرع ، قوای غضب و شهوت در مالکیت نباشند . چنان که وقتی قرآن کریم از غیبت سخن میگوید به خوردن گوشت مرده برادر مثل میزند .
مقصود قرآن این نیست که آیا از شما کسی دوست دارد گوشت برادر ، آن هم مرده اش را بخورد ؟ !مقصود این نیست که برادر مؤ من در وقت غیبت حضور ندارد تا از خودش دفاع کند . مگر آدمی غیب کسی را که میکند ، مرده است ؟ مرده که غیبت ندارد . مقصود این است که برادر مومن فاقد قدرت دفاعی است . همان طور که مرده از خود حرکتی ندارد و عکس العمل نشان نمیدهد ، قوای حیوانی انسان مؤ من ، در برابر عقل وی چنین حکمی دارند .
انسانی که شهوتش مرده نباشد و شهوت را بر عقلش حاکم کند ، از نظر متون دینی ، انسانی است که اسیر و برده و مصداق انسان آزاد نیست . علی علیه السلام بردگی شهوت را فوق بردگی ظاهری تلقی فرمودهاند :عبدالشهوه اذل من عبد الرق[۲۴۵]
بنده شهوت خوارتر از بنده زرخرید است .
مغلوب الشهوه اذل من مملوک الرث[۲۴۶]
مغلوب شهوات خوارتر از برده است .
قسمت دوازدهم
کظوما غیظه
خشمش را بسیار فرو میخورد .
درباره این جمله ، قبلا هم بحث شده است . در حقیقت این جمله به موضوع قبل مربوط است . همان طور که شهوت مؤ من در اختیار عقل است غضبش هم مرده است و در اختیار عقل و شرع است . اما چرا این جملهها تکرار حکمت آن در نکاتی است که فوق العاده برای سازندگی روح موثر است .
صافیا خلقه
خوی مؤ من مصفاست .
صافی در مقابل کدر است . خوی مومن کدورت ندارد . کدورت بر اثر چه عواملی پدید میآید ؟ جملههای قبل در واقع روشن کننده این معناست . خوی مؤ من آنگاه کدر میشود که شهوت و خشمش افسار گسیخته باشد ؛ آنگاه که شهوت و غضب بمیرند کدورتی نمیماند ؛ مرحوم مجلسی فرمودهاند که معنای سخن مولا این است که مومن برخوردهایش با نرمی است و خشونت در رفتار ندارد . این سخن درست است اما تمام نیست . این معنا یکی از شاخههای خوی مومن است .
آمنا منه جاره
همسایه مومن از وی در امان است .
یک زمان به مناسبتی به سراغ روایات مربوط به جار رفتم . حدود چهار تا پنج حدیث عجیب یافتم . همسایه مشمول هیچ یک از محیطهای تاءثیر گذار که بر شمردیم ، نیست . همسایه نه قوم و خویش است ، نه همدرس ، نه همکار و نه رفیق ، این رابطه ، نوعی رابطه اجتماعی است که بسیار هم شایان توجه است . در روایتی از امام صادق علیه السلام ، منقول از رسول خدا صلی الله علیه و آله ، خوب همسایهای داری کردن شاخصه ایمان شناخته شده است :اعمل بفرائض الله تکن اتقی الناس[۲۴۷]
عمل به واجبات کن تا متقیترین مردم باشی .
تا آنجا که میفرماید :واحسن مجاوره من جاورک تکن مومنا[۲۴۸]
خوب همسایه داری کن با کسی که همسایه تو شده است تا مومن شوی .
تعبیر ، خیلی والاست . معلوم میشود اگر این صفت نباشد ، ایمان زیر سؤ ال میرود . شخصی آمد خدمت رسول الله صلی الله علیه و آله و عرض کرد خانهای خریدهام و همسایهای دارم که نه به وی امید خیری دارم و نه از شرش آسوده خاطر ، پیامبر صلی الله علیه و آله دستور دادند که علی علیه السلام و ابوذر و سلمان و گاه مقداد در مسجد با صدای بلند اعلام کنند :المؤ من من آمن جاره یوائقه[۲۴۹]
مؤ من کسی است که همسایه اش از ظلم و شر او ایمن باشد .
ضعیفا کبره
خود بزرگ پنداری مؤ من ضعیف است .
یعنی انتزاع رذیله باطنیه تکبر نمیشود . کبر در این روایت به معنای تکبر نیست . بزرگ منشی است . البته مورد بحث ما در اینجا مؤ منان هستند ، و ما درباره صفات اولیای خدا بحث نمیکنیم ، این صفاتی که امیرالمؤ منین علیه السلام میفرماید مختص خودشان نیست ، عدهای از مومنان را هم در بر میگیرد .
قانعا بالذی قدرله
مؤ من درباره آنچه درباره اش مقدر شده است ، قانع است .
مؤ من قناعت نمیورزد برای آنکه راحت طلبی را پیشه کند ، بلکه این صفت را به عنوان ایمان میطلبد . راحت طلبی ، خود خواهی است ؛ خدا خواهی مومن ، او را به قناعت میرساند .
متینا صبره
صبر مومن متین است .
در جملهها و عبارت قبل ، از عقل ممزوج به صبر سخن گفتن شد ، در این جمله خود صبر محل بحث است ؛ از این روایت میتوان دریافت که صبر به یک اعتبار به متین و غیر متین تقسیم میشود .
از نظر لغوی متین به معنای محکم است . حبل متین یعنی ریسمان محکم . صبر نیز مطابق آنچه در سابق گذشت عبارت از آرامش روح و پایداری آن در برابر شداید و مشکلات است . یکی از معانی متانت در صبر این است که انسان در برابر تمام مراتب مصائب و مشکلات پایداری بورزد .
ممکن است شخصی در برابر معصیتی پا بر جا باشد ، اما در مقابل معصیتی دیگر از جا کنده شود . مومن صبرش متین است ، یعنی هیچ گاه صبر از وی جدا نمیشود و بی صبری از مومن مشاهده نمیشود ، گرچه صبر در مواقعی ممکن است کم شود .
امیرالمؤ منین علیه السلام که تجسم کلمات نورانی بحث ، در این روایت است در یک مورد اظهار میفرمایند که صبرم کم شد و نمیفرمایند صبرم تمام شد و آن در وقت تدفین همسر بزرگوارشان ، حضرت زهرا سلام الله علیهاست . در تاریخ مینویسد وقتی
علی علیه السلام بدن زهرا علیه السلام را تجهیز فرمود دو رکعت نماز خواند و بعد صورت مبارکشان را به سوی آسمان بلند کردند و این عبارت را فرمودند :هذه فاطمه بنت نبیک اخرجتها من الظلمات الی النور[۲۵۰]
خدایا این فاطمه دختر پیامبر توست که او را از ظلمت مادیت به سوی نور معنویت کشاندی .
حضرت علی علیه السلام در تدفین حضرت زهرا علیه السلام به دو مشکل برخورد . ۱ . مشکل اول علی علیه السلام ، انی است که همسری که تنها او مقامات وی را درک کرده است و در عالم وجود بی نظیر است ، از دستش رفته ؛ مشکل این است که چگونه این وجود مقدس را دفن کند ؟ در خطبه ۲۰۳ نهج البلاغه ، به هر دو شکل اشاره میفرماید : در آن خطبه میفرماید آنگاه که خواست پیکر زهرا (س ) را دفن کند ناگاه دو دست ظاهر شد .
این دستها را علی علیه السلام خوب میشناسد . به وسیله این دستها بزرگ شده است .
تا دستان رسول الله صلی الله علیه و آله را مشاهده نمود ، عرض کرد :السلام علیک یا رسول الله منی و من ابنتک الناز له فی جوارک[۲۵۱]
سلام بر تو ای رسول خدا از ناحیه خودم و از ناحیه دخترت
مشکل اول را با رسول الله صلی الله علیه و آله در میان نهاد ؛ فرمود ای پیامبر صلی الله علیه و آله بدادم برس که صبرم کم شد .
۲ . مشکل دوم علی چیست ؟ زهرا (س ) امانتی بود در نزد علی ؛ به رسول الله صلی الله
علیه و آله عرض کند ؛ فلقد استرجعت الودیعه و اخذب الرهینه
اما متوجه میشود که این زهرا ، زهرایی نبود که از رسول الله صلی الله علیه و آله تحویل گرفته است ؛ به پیامبر عرض میکند :ستنبئک ابنتک بتضافر امتک علی هضمها فاحفها السوال
بزودی تو را خبر میدهد که چگونه امتت فراهم گردیدند و بر او ستم ورزیدند از او بپرس .
ای رسول خدا من معذرت میخواهم . من کوتاهی نکردم ، این کار کاری بود که امت تو درباره دخترت روا داشتند .
محکما امره
امر مؤ من ، محکم است .
مراد از امر در اینجا این نیست که وقتی مومن امر میکند به چیزی ، محکم امر میکند ، بلکه مقصود این است که در امور دنیوی و اخروی مومن محکم است . نه در کارهای دنیایی اش تزلزل دارد و نه اخروی ، آخرت مومن او را از دنیا و دنیایش او را از آخرت باز نمیدارد ؛ چنان که امام صادق علیه السلام در ضمن روایتی فرمودند :قال لقمان لابنه : خذ من الدنیا بلاغا ولا ترفضها فتکون عیالا علی الناس ولا تدخل فیها دخولا یضیر بآخرتک[۲۵۲]
لقمان به فرزندش میفرمود : از دنیا به اندازه کفافت بهره بردار اما چنین نباشد که دنیا را طرد کنی (چون هیکل انسانی زندگی میخواهد) که سربار بر مردم باشی و داخل در دنیا نشو به گونهای که ضرر به آخرتت بزند .
پس اگر تلاش نکنی ، باید سربار دیگران باشی . اما مطلب اساسی این است که جنبه دنیوی به امر آخرتی ضرر نرساند .
کثیرا ذکره
مومن ذکرش زیاد است .
در گذشته هم ذکر ربه فرمود . در اولی فرمود که مومن اهل ذکر است و در اینجا به کثرت ذکر مومن اشاره فرموده است . در هر دو جا هم ذکر مومن از باطن به ظاهر سرایت میکند . یعنی ، مومن در اکثر اوقات ؛ دلش مترنم به یاد حق است .
چرا مومن به ذکر محتاج است ؟ پاسخ این است که روح مانند جسم محتاج تغذیه است . ذکر حق تجدید عهد و پیمان با حق است . در دوستیهای ظاهر هم اگر دوستمان را نبینیم ، بقای این پیوند به این است که به یادش باشیم . مدتی که گذشت و به یادش نبودیم ، یادمان میرود که چنین پیوندی بوده است . مثلا تصور کنید ده سال حتی به یاد دوستتان هم نیفتید ، دیگر دوستی نمیماند . به تعبیر دیگر دوستی امر اضافی است . محب ، محبوب می خواهدو محبت رشتهای است که به سوی محبوب متمایل است . اگر محبوب فراموش شود ، مضاف الیه باقی نمیماند . در نتیجه ، دوستی باقی نمیماند . آنچه محبت را حیات میبخشد ، یاد محبوب است . لذا دائم الذکر بودن از ویژگیهای مومن است .
علی علیه السلام فرمود :المؤ من دائم الذکر[۲۵۳]
مومن دائم الذکر باشد .
مداومه الذکر قوت الارواح و مفتاح الصلاح[۲۵۴]
مداومت ذکر ، غذا و قوت ارواح و کلید صلاح است .
ذکر الله قوت النفوس و مجالسه المحبوب[۲۵۵]
ذکر خدا قوت نفسها و همنشینی دوست است .
و فی الذکر حیاه القلوب[۲۵۶]
در یاد آوری خدا زنده شدن دل است .
اثر ذکر کثیر ، غیر از آنچه غذای روح است ، تقویت و تشدید پیوند دوستی با خداست ؛ در دوستیهای دنیوی هم این قاعده جاری است ؛ چنان که در مصیبتها ، اگر متوفا برای نزدیکان خیلی محبوب باشد کاری میکنند که محاسن و نیکیهای متوفا را به یاد شخص بیندازند تا از این طریق با او پیوند دوبارهای برقرار کند و آرامش یابد . ذکر زیاد تقویت کننده رشته و داد است .
کثرت ذکر اثر سلبی خوبی هم دارد و آن طرد شیاطین است . چون دل باید فقط به یکی بسته شود .
علی علیه السلام فرمود :ذکر الله دعامه الایمان و عصمه من الشیطان[۲۵۷]
ذکر خدای تعالی ستون قوی ایمان و موجب محافظت از شیطان است .
علی علیه السلام فرمود :ذکر الله راءس مال کل مؤ من و ربحه السلامه من الشیطان[۲۵۸]
یا خدای تعالی سرمایه مؤ من است و سود و بهره اش سلامت از شیطان در آیات قرآن ، حقیقت عبادت و پرستش ، ذکر خدا است . ذکر الله مغز عبادت است . در زمینه نماز که مطابق روایات ، ترکش موجب کفر عملی میشود ، خدای تعالی میفرماید :
اقم الصلوه لذکری[۲۵۹]
بپادار نماز را برای یاد من
یعنی نماز بدون ذکر ، نماز نیست . علی علیه السلام در ابتدای خطبه البلاغه در این زمینه میفرمایند :استدیموا الذکر فانه القلب و هو افضل العباده[۲۶۰]
مداومت بر ذکر کنید که ذکر الله قلب را نورانی میکند و با فضیلتترین عبادت است .
ذکر الله حتی در دید عقلی و تفکر فلسفی اثر میگذارد . الذکر نور العقل[۲۶۱]
در روایات بسیاری آمده است :المؤ من ینظر بنورالله[۲۶۲]
مؤ من با نور خود نظر میکند .
نظر مومن بسیار موشکافانه است . آنگاه که مومن در مسئلهای به دقت تفکر میکند ، این دقت از آن وابستگی به الله تعالی ناشی میشود .
زمانی من به حضرت امام خمینی (ره ) عرض کردم که دقت در مسائل علمی ، استعداد مغزی زیادی میطلبد . ایشان میفرمودند این گونه دقتها حاصل بستگی به خداست .
اثر دیگر ذکر الله ، آرامش قلوب است . الا بذکر الله تطمئن القلوب[۲۶۳]
در امور دنیوی هم اگر برای کسی مصیبتی رخ دهد برای آرامش بخشی به وی ، محبوبش را به یادش میآوریم . آن محبوب به او آرامش میدهد . خداوند محبوب مؤ منان است و یادش آرامش دهنده است .
قرآن علمی را که منهای ذکر خداست ، تاءیید نکرده است .
فاسئلوا اهل الذکر[۲۶۴]
از اهل ذکر بپرسید .
برخی در معنای این آیه گفتهاند اهل الذکر یعنی اهل البیت در جواب گفتهاند ، که قرآن میتوانست بگوید : فاسئلوا اءهل البیت چرا اهل ذکر فرمود .
برخی گفتهاند مقصود اهل علم است . باز سؤ ال میکنیم که چرا نفرمود فاسئلوا اءهل العلم . حقیقت این است که خداوند خواسته است مقام ذکر را امتیاز دهد . از دنبال آیه که میفرماید : فاسئلوا اءهل الذکر ان کنتم لا تعلمون در مییابیم که علم بی ذکر ، مفید نیست .
از نظر عملی ، مداومت بر ذکر ، موجب میشود که نهان و آشکار مؤ من نیکو شود ؛ علی علیه السلام فرمود :من عمر قلبه بدوام الذکر حسنت اءفعاله فی السر و الجهر[۲۶۵]
کسی که قلبش را به دوام ذکر معمور کرد افعالش در نهان و آشکار نیک میشود .
همه این آثار مثبتی که درباره ذکر گفته شد اختصاص به ذکری دارد که از درون ناشی میشود ؛ صرف لفظ ، منشاء آثار نیست . اهل معرفت ذکر بی مغز را گناه میدانند .
زبان میگوید استغفرالله اما دل بی خبر است . این استغفار مصداق ذنب یحتاج الی التوبه و الاستغفار یعنی گناهی است که خود محتاج توبه و استغفار است .
البته وصول به مقام ذاکرین دشوار است ؛ چنان که رسول الله صلی الله علیه و آله در وصیتی که به علی علیه السلام فرمودند سه عمل را دشوار توصیف فرمودند ، به طوری که طاقت بشر را طاق میکنند ، عمل اول مواسات داشتن با برادران ایمانی در مسائل مادی است ؛ عمل دوم انصاف دادن مردم است از پیش خود ، و عمل سوم ذکر الله تعالی علی کل حال است . یعنی به یاد خدا بودن در همه حال .
این عمل را از اعمال دشوار است که کمتر کسی موفق به تحقق آن میشود ، زیرا ذکر خدا تکرار الفاظ نیست ، چنان که امام صادق علیه السلام در روایتی حقیقت ذکر را تشریح فرمودهاند :ولکن اذا ورد علی ما یحرم علی خاف الله و عز و جل عنده و ترکه[۲۶۶]
آنگاه که با حرامی برخورد کرد از خداوند تعالی بیم کند و عمل را ترک نماید .حقیقت یاد خدا ، این است .
یخالط الناس لیعلم
با مردم ارتباط دارد برای آنکه یاد بگیرد .
مؤ من با مردم ارتباط دارد ، اما این ارتباط بی هدف و لغو یا مضر نیست . مؤ من از ارتباط با مردم بسیاری چیزها یاد میگیرد .
قسمت سیزدهم
و یصمت لیسلم
مؤ من سکوتش برای سالم ماندن است .
سالم ماندن مؤ من به معنای سلامت از آفات گفتار است .
ویساءل لیفهم
مؤ من سؤ الش برای فهمیدن است .
ویتجر لیعنم
مؤ من برای بی نیاز شدن به دنبال کار و تجارت میرود .
غنیمت در اینجا مالی است که مومن با تلاش به دست میآورد و هم حوائج زندگی اش را مرتفع میسازد . این عبارت مولا با آیه یا ایها الذین آمنوا هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم[۲۶۷]تطبیق میکند .
لاینصت للخیر لیفجر به (یالیفخر به )
سکونت مؤ من از گفتار خیر برای فخر فروشی نیست .
حضرت ، با این عبارت ، حالت انحصارطلبی در دانش را نکوهش کردهاند . مثلا شخصی که طرحی یا کشفی در مسائل علمی میکند اما آن را نعلیم نمیدهد ، مؤ من نیست . دوست دارد یاد بگیرد . در برخی نسخهها لیفجر به آمده است ؛ یعنی مؤ من در برابر فجور و گناهی که کسی میخواهد انجام دهد ساکت نمینشیند .
ولا یتکلم لیتحبر به علی من سواه
تکلمش از روی فخر فروشی و برتری طلبی بر دیگران نیست .
نفسه منه فی عناء و الناس منه فی راحه اتعب نفسه لاخرته فاراح الناس من نفسه .
خودش را برای آخرتش به زحمت افکنده و مردم را از خود راحت ساخته . درباره این روایت ، علما دو معنای مختلف کردهاند :
۱ . رنج مؤ من از خود به دلیل اهتمام به طاعات و ریاضات است و چون به کار خویش مشغول است طبعا نمیتواند مزاحمت و تعرضی به دیگران داشته باشد . جمله بعد هم تفسیر همین سخن است که . اتعب نفسه لاخرته فاراح الناس من نفسه
۲ . مؤ من تسلیم نفس اماره نمیشود . آنچه از ناحیه مؤ من در عذاب است .
نفس اماره است که از ناحیه مومن در رنج و مشقت است ؛ اما اینکه مردم از او در آسایش اند ، جهت این است که مومن خودسازی کرده و حالت حلم و بردباری برای روحش پدید آمده است . از این رو ، با مردم تعرض و برخوردی ندارد .
از عبارت فوق ، میتوان دریافت که میان راحتی مردم و ناراحتی مؤ من رابطهای وجود دارد ؛ مؤ من راحت طلب نیست ، آسایش را برای دیگران میخواهد اگر چه به قیمت ناراحتی خود او تمام شود . به اعتقاد من معنای عبارت ، فوق چنین مطلبی است . نفسه منه فی عناء نفس حیوانی من و شما راحت طلب است و روح ایمان است که قادر به مهار اوست . بنابراین ، مؤ من نه تنها آسایش خود را به بهای اذیت دیگران نمیخواهد بلکه حاضر است ناراحتی برادر مؤ منش را تحمل کند تا او راحت باشد . اما جهت مشقت مؤ من اخروی است چنان که در متن روایت آورده است .
برخی ممکن است سوال کنند ، چه فرقی میکند که چه جهتی داشته باشد ؟ جهت مادی و انسانی باشد یا جهت اخروی ؟
پاسخ این است که جهت مشقت ، تاءثیر عملی دارد . اگر مومن برای خدا تحمل مشقات کند ، هرگز توقع تشکر ندارد ؛ در حالی که اگر مشقتها برای باقیات دنیوی باشند ، عکس العمل فردی که شخص خود را به خاطر وی به مشقت انداخته است در روحیه اش اثر میگذارد . عدم تشکر یا کفران نعمت ، عکس العمل منفی در ایجاد خواهد کرد .
اما این که مؤ من راحت طلبی نیست به دلیل بینش عمیقی است که دارد . مومن در دنیا راحت طلب نیست چون آسایش آخرت را میطلبد . ناراحتیهای دنیا را به جان میخرد که در آخرت راحت باشد .
جامعه اسلامی اگر تنها به همین یک حدیث مولا امیرالمؤ منین علیه السلام پایبند باشد ، در این جامعه نه یک تن در آسایش مطلق است و نه یک تن در مشقت مطلق ، بلکه همه افراد آسایش نسبی دارند . در چنین جامعهای وداد و محبت روز به روز بیشتر میشود ؛ چون ما از کسی که خود را برای آسایش ما به زحمت بیندازد ، ممنون خواهیم بود و محبتمان به او افزونی مییابد .
ان بغی علیه صبر حتی یکون الله تعالی الذی ینتصر له
اگر نسبت به او ستم روا دارند صبر میکند تا آنکه خداوند تعالی او را یاری دهد .
معنای بغی این است که شخص از نظر پذیرش حق روحیه جبهه گیری داشته باشد ؛ میتواند بغی ، عقاید ، حقوق و اخلاق را در برگیرد .
باغی به دلیل روحیه تجاوز ، مرز شکن است . بغاه کسانی هستند که از اطاعت انسانی که خداوند اطاعتش را واجب کرده است ، سرباز میزنند . از نظر روانی و اخلاقی ، بغی از شعب ، کبر است . مطابق روایت فوق ، اگر حق اخلاقی مومن پایمال شود ، چیزی نمیگوید و صبر میکند . روشن است که صبر در برابر بغی ، در روایت مشمول مسائل حقوقی نمیشود . در اسلام ظلم پذیری و ظالم پروری وجود ندارد . مثال بارز بغی اخلاقی ، غیبتها یا ناسزاهایی است که درباره مؤ من گفته میشود . در این موارد ، مؤ فق اهل انتقام نیست و مخالفینش را به خدای تعالی واگذار میکند . دلیل عمل مؤ من بینشی است که از آن برخوردار است .
برخی گناهان در دنیا هم مجازات دارند . از جمله آنها بغی است . در روایتی حضرت صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میفرمایند که :ان اسرع الخیر ثوابا البر
سریعترین خوبی که به ما میرسد پاداش اعمال نیک است .
و ان اسرع الشر عقابا البغی[۲۶۸]
و سریعترین شر از نظر عقوبت ، بغی است .
در روایتی دیگر علی علیه السلام میفرماید :ثلاث خصال لایموت صاحبهن ابدا حتی یری و بالهن . البغی و قطیعه الرحم و الیمین الکاذبه[۲۶۹]
سه خصلت است که صاحبش در همین دنیا وبال آن خصائل زشت را خواهد دید
. بغی ، قطع رحم و قسم دروغ .
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در ضمن حدیثی فرمودند چهار چیز کیفرش زود به انسان اصابت میکند :رجل احسنت الیه فکافاک بالاحسان الیه اساءه
شخصی که تو در حقش نیکی کردی و او در مقابل ، به تو بدی روا میدارد .
و رجل لاتبغی علیه و هو یبغی علیک[۲۷۰]
شخصی که تو تجاوزی به حق او نکردهای ، اما او درباره تو تجاوز میکند .
بیماری روانی بغی ، آدمی را به وادی مهلک کفر میکشاند . باعث سلب نعمت از انسان میشود و خودش هم نمیفهمد که از چه ناحیهای صدمه میخورد . امام صادق علیه السلام فرمود :الذنوب التی تغیر النعم البغی[۲۷۱]
گناهانی که نعمتها را تغییر میدهد بغی است .
خداوند در خصوص ستم ، غلیظ و شدید است . در روایات متعدد ، این مضمون آمده است که اگر کوهی بر کوهی بغی کند ، ما آن کوه را متلاشی میکنیم .
این روایت تعبیری است که امیرالمؤ منین علیه السلام در ضمن مشاهده درگیری شخصی با شخصی فرمودند :لو بغی جبل عن جبل لهلک الباغی[۲۷۲]
اگر کوهی بر کوهی هجمه برد خودش مغلوب است .
باغی از نظر ظاهر هم منکوب میشود .
علی علیه السلام مشاهده فرمودند که کسی به دیگری با تعبیری سفیهانه گفت مثلا : اگر مردی بیا جلو طرف مقابل گفت ، نه بابا ما مرد نیستیم ، حضرت به او فرمود : من هم چون این روحیه را در تو دیدم چنین پیشنهادی کردم ، اگر با او مبارزه کرده بودی او را از بین میبردی چون او اهل بغی بود ؛ سپس این جمله را فرمود :لو بغی جبل علی جبل لهلک الباغی منشاء بغی ، همان گونه که گفتیم ، کبر است . گاهی انسان خودش را به لحاظ ظاهر در موضع بالایی مینگرد و این نگرش منشاء بغی و ستم میشود ؛ به ویژه این روحیه ، در خانوادهها زیاد است ؛ زن و مرد به عنوان همسر نباید به حقوق یکدیگر تجاوز کنند ، همین طور پدر و مادر و فرزندان .
بعده ممن تباعد منه بغض و نزاهه و دنوه ممن دنا منه لین و رحمه درویش از هر که دوری میکند قطع و کناره گیری از آلودگی است و نزدیکی اش به هر که نزدیک میشود ملایمت و مهربانی است .
مؤ من در ارتباطات اجتماعی گاهی قطع و گاهی وصل میکند . مؤ من صلح کل نیست بلکه هم افرادی دوری میگزیند و هم به افرادی نزدیک میشود .
دور شدنش از افراد ممکن است ریشه اعتقادی یا عملی داشته باشد .
انحراف اعتقادی در شخص میبیند ، کفر و ارتداد وی او را دور میکند .
همچنین مؤ من از فساق دوری میگزیند . چرا ؟ چون میخواهد آلوده نشود .
نزاهت و پاکی را میطلبد . نزاهت بدین معنا است که انسان برای حفظ پاکی از قذر و کثافات دوری میکند .
و دنوه ممن دنا منه لین و رحمه نزدیکی مؤ من هم معیار دارد . به دلیل هم سخنی قصد دارد به دیگری عطوفت و مهربانی کند . آنگاه که اعتقادات و اعمال شخصی را مطابق موازین الهی ملاحظه کرد به او نزدیک میشود و در حقش لطف میکند .
لیس تباعده تکبرا ولا عظمه ولا دنوه خدیعه ولا خلابه
دوری کردن مؤ من نه از سر تکبر و خود بزرگ بینی است و نزدیکی اش نه به سبب نیرنگ و خدعه است .
چون نیرنگها و کلاهبرداریها در مواردی است که محبت و سنخیت نباشد .
اما اگر محبت و صمیمیت بود ، جایی برای خدعه نمیماند .
بل یقتدی بمن کان قبله من اهل الخیر فهو امام لمن بعده من اهل البر[۲۷۳]
مؤ من به کسانی که قبل از او بودهاند از اهل خیر اقتدا میکند و پس از پیروی از اولیا ، خود راهبر پس از خویش میشود .
والسلام .
پانویس
- ↑ نهج البلاغه ، صبحی صالح ، کلمه ی ۱۴۷، ص ۴۹۷
- ↑ تقریرات دروس فقه و اصول معظم له در دست تنظیم است که - ان شاء الله - در آینده منتشر خواهد شد.
- ↑ سوره انعام ، آیه ۱۲۲
- ↑ سوره ق ، آیه ۳۷
- ↑ سوره ابراهیم ، آیه ۲۵
- ↑ سوره مجادله ، آیه ۲۲.
- ↑ منسوب به پیامبر اکرم علیه السلام ، علم الیقین ، ج ۱، ص ۱۴
- ↑ بحار الانوار، ج ، ۵، ص ۲۰۸
- ↑ عیون اخبارالرضا علیه السلام ج ۱، ص ۲۲۸
- ↑ بحار الانوار، ج ۶۹، ص ۱۹
- ↑ همان ، ص ۲۳
- ↑ همان : ص ۲۲
- ↑ همان ، ص ۲۳
- ↑ عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج ۱، ص ۲۲۶
- ↑ معانی الاخبار، باب معنی اسلام و ایمان ، ص ۱۸۶
- ↑ عیون اخبار الرضا علیه السلام ،ج ۲، ص ۲۸
- ↑ سوره حجرات ، آیه ۱۴
- ↑ سوره منافقین ، آیه ۱.
- ↑ سوره بقره ، آیه ۲۵۷
- ↑ سوره انعام ، آیه ، ۱۲۲
- ↑ سوره حدید، آیه ۱۳
- ↑ سوره روم ، آیه ۵۲
- ↑ سوره فاطر، آیه ۲۲
- ↑ شرح اصول کافی ، صدرالمتاءلهین ، ص ۵۶
- ↑ سوره اعراف ، آیه ۱۷۹
- ↑ تفسیر خلاصه المنهج ، ج ۳، ص ۸۵
- ↑ سوره بقره ، آیه ۶
- ↑ سوره بقره ، آیه ۸
- ↑ سوره منافقین ، آیه ۱
- ↑ سوره بقره ، آیه ۸۹
- ↑ سوره بقره ، آیه ۱۴۶
- ↑ سوره بقره ، آیه ۱۴۶
- ↑ اصول کافی ج ۱، ص ۲۱
- ↑ وسائل الشیعه ، ج ۱۶، ص ۱۴۶، حدیث از امام حسن عسکری علیه السلام از آباء گرامی شان علیه السلام
- ↑ سوره بقره ، آیه ۲۶۰
- ↑ سوره مجادله ، آیه ۲۲
- ↑ سوره نحل ، آیه ۹۷
- ↑ اصول کافی ، ج ۲، ص ۲۸۲
- ↑ همان ، ص ۴۱۶
- ↑ وسایل ، ج ۱۵، ص ۳۲۵
- ↑ بحار الانوار، ج ۶۹، ص ۶۳
- ↑ همان : ص ۱۷۹، به نقل از کافی ، و جمله صدقک اخوک در صفحه ۱۸۱ به روایت بصائر الدرجات است
- ↑ همان ، ص ۱۹۰
- ↑ همان .
- ↑ بحار الانوار، ج ۶۸، ص ۲۷۴
- ↑ معانی الاخبار باب معنی حقیقت ایمان ، ص ۱۸۹، و نیز بحار الانوار، ج ۷۲، ص ۴۰
- ↑ سوره انفال ، آیه ۲.
- ↑ سوره بقره ، آیه ۳
- ↑ غررالحکم و دررالکلم ، ج ۲، ص ۴۷
- ↑ وسایل ، ج ۱۶، ص ۲۵
- ↑ مشکاه الانوار فی غررالاخبار، ص ۱۱۶، نورالثقلین ، ج ۵، ص ۸۳
- ↑ وسائل ، ج ۱۲، ص ۲۵۰، بحار، ج ۷۸ت ص ۲۵۲
- ↑ خصال شیخ صدوق ، ص ۵۳
- ↑ وسایل ، ج ۱۵، ص ۲۰۱
- ↑ سوره فتح ، آیه ۴
- ↑ سوره مجادله ، آیه ۲۲.
- ↑ معانی الخبار باب معنی سکینه ص ۲۸۴
- ↑ سوره فتح ، آیه ۴
- ↑ بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۷۸
- ↑ همان ، ج ۷۸ت ص ۸۱
- ↑ همان ، ج ۶۸، ص ۳۰۴
- ↑ همان
- ↑ همان ، ص ۳۰۵
- ↑ با اندک تفاوت : مشکاه الانوار ص ۱۱
- ↑ وسایل ، ج ۱۶، ص ۱۷۰
- ↑ سوره حجرات ، آیه ۷
- ↑ وسایل ، ج ۱۶، ص ۱۸۰
- ↑ همان
- ↑ سوره مجادله ، آیه ۲۲
- ↑ بحار الانوار، ۶۹، ص ۲۳۶
- ↑ همان ، ج ۷۴، ص ۲۳۳
- ↑ وسایل ، ج ۱۶، ص ۲۷۱
- ↑ بحار الانوار، ج ۲، ص ۸۸
- ↑ بحار الانوار، ۶۷، ص ۳۰۲
- ↑ خصال ، ص ۴۷
- ↑ بحار الانوار، ج ۶۸، ص ۲۷۶
- ↑ همان ، ص ۳۹۱
- ↑ همان ، ص ۲۹۳
- ↑ سوره انفال ، آیه ۲
- ↑ سوره انفال ، آیه ۲
- ↑ سوره قصص ، آیه ۵۳
- ↑ سوره بقره ، آیه ۳
- ↑ سوره مؤ منون ، آیه ۹
- ↑ سوره فتح ، آیه ۲۹
- ↑ سوره سجده ، آیه ۱۶
- ↑ سوره فتح ، آیه ۲۹
- ↑ سوره مؤ منون ، آیات ۵ و ۶
- ↑ سوره قصص ، آیات ۵۳ تا ۵۵
- ↑ سوره فرقان ، آیه ، ۶۳
- ↑ سوره شوری ، آیه ، ۳۹
- ↑ تا ۱۸۰
- ↑ سوره بقره ، آیه ۱۹۴
- ↑ سوره شوری ، آیه ۴۰
- ↑ همان ، آیه ۴۱
- ↑ همان ، آیه ۴۲
- ↑ همان ، آیه ۳۷
- ↑ همان ، آیه ۳۸
- ↑ سوره فتح ، آیه ۲۹
- ↑ سوره شوری ، آیه ۳۸
- ↑ همان
- ↑ همان ، آیه ۶۷
- ↑ همان ، آیه ۷۱
- ↑ اصول کافی ، جلد ۲، کتاب ایمان و کفر، بابمومن و نشانهها و صفات او، بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۳۶۷.سند و مطلع و روایت چنین است ، محمدبن جعفر، عن محمدبن اسماعیل ، عن عبدالله بن داهر، عن الحسن بن یحیی ،عن قثم بن ابی قتاده الحرانی ، عن عبدالله من یونس ، عن ابی عبدالله قال ، قام رجل یقال همان - کان عابدا، تارکا، مجتهدا، الی امیرالمؤ منین علیه السلام و هو یخطب ، فقال ، یا امیرالمؤ منین ! صفت لنا صفه المومن کاننا ننظر الیه ؟. الی آخره
- ↑ دعوات راوندی ، ص ۳۹
- ↑ من لایحضره الفقیه ، ج ۴، ص ۳۷۸
- ↑ امالی شیخ صدوق ، ج ۱، ص ۳۰۵
- ↑ سوره ق ، آیه ۲۹
- ↑ بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۲۹۱
- ↑ غرر، ج ۶، ص ۳۵۱
- ↑ همان ، ج ۳، ص ۵.
- ↑ همان ، ج ۴، ص ۲۳۸
- ↑ همان ، ج ۱، ص ۸۵
- ↑ همان ، ج ۱، ص ۱۳۵
- ↑ همان ، ج ۱، ص ۱۷۶
- ↑ همان ، ج ۴، ص ۳۰
- ↑ همان ، ج ۵، ص ۳۸۷
- ↑ جامع الاخبار، ص ۳۵
- ↑ غرر، ج ۱، ص ۳۵۶
- ↑ وسایل ، ج ۹ ص ، ۹۰
- ↑ سوره آل عمران ، آیه ۱۵۹
- ↑ سوره انشقاق ، آیه ۶.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۱۰ تا ۱۱۲.
- ↑ وسائل ، ج ۸، ص ۵۲۱
- ↑ نسخه بحار الانوار لاینکی
- ↑ میزان الحکمه ، ج ۵، ص ۵۵۲ به نقل از بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۴۰۸
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۱۷۰
- ↑ بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۱۰۷، به نقل از امالی شیخ صدوق .
- ↑ وسایل ، ج ۱۱، ص ۲۰۸
- ↑ وسایل ، ج ۱۵، ص ۲۷۴
- ↑ همان ، ج ۱۵،ص ۲۵۵
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۳۵
- ↑ بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۴۷
- ↑ بحار الانورا، ج ۷۵، ص ۴۷
- ↑ اصول کافی ، چ ۲، ص ۱۱۷
- ↑ همان
- ↑ همان ، ص ۶۳۸
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۶۸
- ↑ همان ، ج ۴۸، ص ۱۲۷
- ↑ نسخه بحارالانواریقبل
- ↑ وسائل ، ج ۸، ص ۵۵۳
- ↑ بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۲۴۸
- ↑ بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۳۶۶
- ↑ همان ، ج ۷۷، ص ۱۴۸
- ↑ خصال صدوق : ص ۸۰
- ↑ بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۱۳۴
- ↑ همان : ج ۱، ص ۱۹۹
- ↑ بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۳۶۶
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۶۴
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۷۹
- ↑ در برخی نسخ به جای حزین ، جرید ضیط شده است .
- ↑ سوره علق ، آیه ۶ و ۷
- ↑ سوره مریم ، آیه ۴۷
- ↑ بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۳۷۴
- ↑ بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۹۶
- ↑ غرر، ج ۳، ص ۱۱
- ↑ المحجه البیضا، ج ۵، ص ۳۱۱
- ↑ اصول کافی ، ج ۲، ص ۱۱۰، چاپ آخوندی
- ↑ اهمان ، ص ۱۱۰
- ↑ المحجه البیضا، ج ۵، ص ۲۶۵
- ↑ در نسخه بحار الانوار، این عبارت بعد از عبارت ، لابیخل ... صبر آمده است البته در نسخه اصول کافی چاپ اسماعیلیه ترجمه سید جواد مصطفوی نیز چنین میباشد
- ↑ سوره ق ، آیه ۱۶
- ↑ با این لفظ یافت نشد. در نسخه بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۲۲ و اثبات الهداه ، ج ۲، ص ۳۰۱ یشیب ابن آدم و یشب فیه خصلتان : الحرص و طول الامل
- ↑ وسایل ، ج ۷، ص ۱۳
- ↑ اخلاق محتشمی ، تاءلیف خواجه نصیرالدین طوسی ، ص ۳۲۱
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۱۷۲
- ↑ ۱، ص ۱۷۲، المحجه ، ج ۲، ص ۳۳۱
- ↑ خصال ، ص ۵۳
- ↑ وسایل ، ج ۱۵، ص ۲۳۱
- ↑ اصول کافی ، ج ۲، ص ۱۳۹ چاپ آخوندی
- ↑ غرر، ج ۴، ص ۱۶۴
- ↑ غرر، ج ۲، ص ۱۶۳
- ↑ وسایل ، ج ۱۱، ص ۱۸۰
- ↑ غرر، ج ۶، ص ۳۶۰
- ↑ مجمع البیان ، ج ۱، ص ۳۸۷
- ↑ سوره فاطر، آیه ۲۸
- ↑ بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۶
- ↑ سوره قلم ، آیه ۴۳
- ↑ سوره طه ، آیه ۱۰۸
- ↑ غرر، ج ۵، ۳۹۷
- ↑ سوره آل عمران ، آیه ۵۴
- ↑ سوره آل عمران آیه ۵۴
- ↑ سوره نور، آیه ۴۴
- ↑ اصول کافی ج ۲ ص ۵۵
- ↑ خصال ، ص ۴۲
- ↑ اصول کافی ، ج ۲ ص ۵۵
- ↑ سوره اسراء، آیه ۸۵
- ↑ غرر، ج ۲، ص ۱۴۴، این روایت در نهج البلاغه نیز آمده است در ذیل قص ۳۶۷ که البته این گونه آمده ، انما ینظر المومن الی الدینا
- ↑ غرر، ج ۳، ۱۲۸
- ↑ روضه الواعظین ، ص ۴۴۲
- ↑ غرر، ج ۶، ۶۸
- ↑ اصول کافی ، ج ۲، ص ۵۵
- ↑ غرر، ج ۳، ص ۱۱۵
- ↑ همان ، ج ۶، ص ۳۹۶
- ↑ وسایل ، ج ۸، ص ۵۸۴
- ↑ مسالک الانهام ، شهید ثانی ، ج ۲، ص ۴۱۵
- ↑ بحارلانوار، ج ۷، ص ۲۱۶
- ↑ غرر، ج ۳، ص ۱۷۴
- ↑ قبل از این عبارت در خطبه ذکر شده در اصول کافی دارد. ولا یرجو ما لا یجوز له الرجاء.
- ↑ غرر، ج ۲، ص ۱۶۶
- ↑ همان ، ج ۴، ص ۵۲۸
- ↑ همان ، ج ۳، ص ۲۱۶
- ↑ همان ، ج ۱، ص ۶۷
- ↑ سوره فجر، آیه ۲۸
- ↑ غرر، ج ۶، ص ۱۶۴
- ↑ مان ، ج ۵، ۶۳
- ↑ همان ، ج ۶، ص ۴۰۳
- ↑ همان ، ج ۵، ص ۳۸۹
- ↑ همان ، ج ۲، ص ۳۵
- ↑ وسایل ، ج ۱۱، ص ۱۷۷
- ↑ بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۴۲۰
- ↑ تحف العقول ، ص ۵۹
- ↑ نهج البلاغه ، حکمت ۲۳۹
- ↑ روضه المتقین ، ج ۱۳، ص ۹۲
- ↑ بحار الانوار، ج ۶۹، ص ۴۰۶
- ↑ همان ، ج ۶۹، ص ۴۰۵
- ↑ غرر، ج ۳، ص ۲۲۸
- ↑ همان ، ج ۳، ص ۲۷۸
- ↑ بحارالانوار، ج ۳۳ ص ، ص ۵۰۹
- ↑ همان ، ج ۳۳ ص ۵۰۹.
- ↑ سوره رعد، آیه ۲۸.
- ↑ غرر، ج ۲، ص ۴۹
- ↑ همان ، ج ۶، ص ۵۸
- ↑ همان ، ج ۶، ص ۴۵۷
- ↑ همان ، ج ۱، ص ۲۲۰
- ↑ مسکن الفواد، ص ۲۶
- ↑ سوره ق ، آیه ۳۰
- ↑ غرر، ج ۵، ص ۶۲
- ↑ همان ، ج ۱، ص ۱۶۵
- ↑ همان ، ج ۲، ص ۴۷
- ↑ همان ، ج ۳، ص ۳۰۶
- ↑ همان ، ج ۳، ص ۳۳۵
- ↑ همان ، ج ۵، ص ۴۳
- ↑ همان ، ج ۱، ۳۲۴
- ↑ همان ، ج ۱، ص ۴۲۳
- ↑ همان ، ج ۶، ص ۲۷۷
- ↑ روضه المواعظین ، ص ۴۲۳
- ↑ الکافی ، ج ۲، ص ۹۹
- ↑ جنه الماوی ، ص ۳۰۳
- ↑ بحار الانوار، ج ۱۰، ۱۱۴
- ↑ غرر، ج ۱، ص ۳۱۳
- ↑ همان ، ج ۲، ص ۳۲۴
- ↑ همان ، ج ۴، ص ۲۴۹
- ↑ همان ، ج ۲، ص ۱۷۶
- ↑ همان ، ج ۲، ص ۲۶۵
- ↑ همان ، ج ۴، ۳۵۲
- ↑ همان ، ج ۶، ص ۱۳۸
- ↑ بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۳۶۸
- ↑ همان
- ↑ وسایل ، ج ۸، ص ۴۸۸
- ↑ نهج البلاغه ، جطبه ۱۹۳
- ↑ بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۱۹۰، در نهج البلاغه ترجمه دکتر شهیدی دارد عنی و عز ابنتک .
- ↑ بحارالانوار، ۱۳، ص ۴۱۱
- ↑ غرر، ج ۲، ص ۸۴
- ↑ همان ، ج ۶، ص ۱۳۷
- ↑ همان ، ج ۴، ص ۲۹
- ↑ نورالابرار ص ۸۸، غرر، ۴، ص ۳۹۴
- ↑ غرر، ج ۴، ص ۳۰
- ↑ همان ، ج ۴، ص ۳۰
- ↑ سوره طه ، آیه ۱۴
- ↑ غرر، ج ۲، ص ۲۵۵
- ↑ همان ، ج ۲، ص ۱۰۸
- ↑ بحارالانوار، ج ۷، ص ۳۲۳.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷، ص ، ص ۳۲۳
- ↑ سوره نحل ، آیه ۴۳
- ↑ غرر، ج ۵، ص ۳۸۷
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۵۱
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۵۱
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۹۵
- ↑ الکافی ، ج ۲، ص ۳۴۷
- ↑ بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۶۵
- ↑ همان ، ج ۱۰۴، ص ۳۷۲
- ↑ همان ، ج ۷۵، ص ۲۷۶
- ↑ همان ، ج ۶۷، ص ۳۶۷ و اصول کافی ، جلد ۲، کتاب الایمان و الکفر و باب صفات مؤ من .







