کتابخانه:درمان

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۳۲ توسط Razavi (نظرات | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
درمان
مشخصات کتاب
Darman-gordanifar.jpg
نویسنده دکتر تیموتی برانتلی
مترجم مهندس سیامک گردانی فر
ناشر شمسا
محل انتشارات تهران
تاریخ نشر 87/02/09
زبان فارسی
رده دیویی 613

محتویات

پیشگفتار ناشر

دکتر تیموتی برانتلی بیشتر از بیست محققی بزرگ در علم داروهای طبیعی (ناتوروپاتیک) بوده است. در فعالیت‌هایی که ناشی از تجربیات ارزشمند او در سانتامونیکا و کالیفرنیا بود، تئوری‌های خود را با کار روی هزاران بیمار در مدت دو دهه تأیید کرد. مدرک BSc خود را از دانشگاه میامی، دو مدرک جداگانه در علم داروهای طبیعی را از مدرسه درمان طبیعی کلایتون و کالج بین المللی داروهای طبیعی و Ph.D. خود را از دانشگاه غربی پاسیفیک دریافت کرده است. دکتر برانتلی هم اکنون عضو هیأت مدیره سازمان پزشکی داروهای طبیعی آمریکا می‌باشد.

نشر شمسا افتخار دارد این اثر درمانی را که در نوع خود بی نظیر است منتشر کند شاید بتواند در امر بهبود بیماری‌های مختلف به ویژه سرطان و بیماری‌های قلبی و عروقی کمک بزرگی باشد.

طب سنتی و استفاده از گیاهان دارویی برای معالجه بیماری‌ها از گذشته‌ای دور (طب بوعلی) در فرهنگ پزشکی ما جایگاهی بس ارزشمند داشته و دارد. همچنین روایات فراوانی از ائمه معصومین (صلوات الله علیهم) در مورد شفابخش بودن برخی گیاهان و تأکید بر توکل به خداوند و اینکه هم درد و هم درمان از طرف اوست، در آموزه‌های دینی ما بسیار نقل شده است و جایگاهی والا دارد. از اینرو اتکاء به خداوند متعال در ارتقاء روحیه بیماران نقش اصلی را در فرایند بهبودی ایفا می‌کند، نکته مهمی که در این تألیف بسیار به چشم می‌خورد.

از ویژگی‌های دیگر این اثر اینکه دکتر برانتلی در عمل و در بوته آزمایش، روش‌ها و توصیه‌های علمی را آزموده است و از اینرو درمان‌های وی تجربه شده به حساب می‌آید و صرفاً ذهنی و نظری نیست. امید است این اثر علمی و تجربی بتواند به بهبودی بیماران کمک کند و اطلاعات پزشکی علاقه مندان را افزایش دهد.

در پایان از برادر ارجمند و خوش ذوق جناب مهندس سیامک گردانی فر که با کوشش فراوان این اثر را با ترجمه شیوا برگردانده و از جناب آقای هندیانی - مدیر محترم آزمایشگاه تخصصی بوعلی که با حمایت‌های خود انتشار این اثر را میسر ساختند، صمیمانه قدردانی می‌کنم. من ا... توفیق

مدیر نشر شمسا

مقدمه مترجم

با وابستگی و استعداد طبیعی در هنر درمان بیماری‌ها، وقتی مادرش به سرطان مبتلا شد، دکتر برانتلی به سمت روش‌های تغذیه جدا از روش‌های پزشکی رایج کشیده شد. تجربه مشاهده زجر کشیدن و مرگ مادرش در نوجوانی او را عمیقاً مصمم کرد که جهت کمک به مردم راه‌هایی بیابد تا بهتر از سلامتی آنها حمایت کند.

او در میامی به دنیا آمد و رشد کرد و برای توسعه اطلاعاتش در درمان‌های طبیعی به لس آنجلس رفت. امروزه با تعداد زیادی از مراجعان جهت درمان بیماری‌ها روش‌هایش را به کار می‌برد. دکتر برانتلی مهارت‌های ارتباطی اش را با دانش وسیعش در مورد درمان بیماری‌ها ترکیب می‌کند تا تمایلاتش را برای کمک به مردم به سمت سلامتی مناسب واقعیت دهد.

با تحقیقات پایان نیافتنی در مورد درمان بیمارانش او قادر به کشف روش‌های درمانی درهم شکنی بیماری‌ها شده است و با این کتاب سعی در شریک کردن اطلاعات و تجربیاتش با مردم دارد. مأموریت او تقویت مردم با نشان دادن راه‌های ساده و قدرتمندی است که حلال مشکلاتشان باشد. امروزه او به تولید محصولاتی با فرمول‌های گیاهی و مغذی ادامه می‌دهد و همچنان در حال توسعه آنها است. او در فواصل زمانی کوتاه در برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی برای شریک شدن اطلاعاتش با مردم به دلیل اهمیت خاصی که برای سلامت بودن و سلامت زیستن قائل است، ظاهر می‌شود.

اینجانب هم پس از مطالعه مندرجات این کتاب متوجه شدم که حقیقتاً برای رسیدن به شرایط سلامتی مناسب نیاز به تحولی اساسی در نحوه تغذیه ما با اراده شخصی و امکان دسترسی به مواد مغذی به جای مواد مضر تجاری است.

من یک مهندس مکانیک از دانشگاه ولورهمپتون انگلستان می‌باشم و سال‌ها است که پس از اتمام تحصیلاتم به کشور عزیزم بازگشته‌ام و مشغول به کار هستم. اکنون که بازنشسته شده‌ام با فراغت خاطر جهت انتقال محتویات این کتاب که به نظر من دانستن شان بسیار ضروریست اقدام به ترجمه آن کرده‌ام.

از همسر عزیز و مهربانم و خواهر و مادر گرامی ام که در تهیه و ترجمه این کتاب مشوقم بوده‌اند بسیار قدردانی می‌کنم. مطمئناً پس از مطالعه و درک مفاهیم پی خواهید برد که چقدر سلامتی شما ارزشمند و مقدس است و چگونه به آن برسید و از آن نگهداری کنید. مطمئناً هرگز به روش‌های غلط تغذیه سابق باز نخواهید گشت.

سیامک گردانی فر

آذر ۱۳۸۶

بخش اول: جستجو برای تعادل

فصل اول: تعادل و عدم تعادل

من خوش شانس بودم که در میامی فلوریدا، در میان یک پارک بسیار وسیع بزرگ شدم. تپه‌های پوشیده از چمن پشت خانه ما داخل زمین پارک سرازیر شده بود و بوی عطر چمن‌های درو شده را با تمام وجود حس می‌کردم.

زمین‌های ما پر از درختان بسیار بزرگ بود که هر وقت فرصت می‌کردم از آنها بالا می‌رفتم، درختان نارگیل در محوطه جلویی و گریپ فروت و انبه در قسمت عقب بودند. من روی بلندترین شاخه‌ها با پرندگان و سنجاب‌ها که با سر و صدای زیاد بر سر خوردن میوه‌ها دعوا می‌کردند، می‌نشستم. اینجا بهشت خصوصی من بود.

واقعاً مکانی مناسب برای بزرگ شدن و فرار از دنیا! از آنجا من تقریباً می‌توانستم سفیدی روی موج‌های اقیانوس را ببینم و هوای تازه و نمکین و عطر میوه‌های رسیده را تنفس کنم. احساس می‌کردم که به زمین متصل هستم و مانند یک دانشمند رشد گیاهان و به تکامل رسیدن آنها را مشاهده می‌کردم و هر روز به کشفی جدید دست می‌یافتم.

وقتی با پدرم در باغ کار می‌کردم و رشد سبزیجات را از یک دانه کوچک بدون کمک ما فقط با آب و عشق می‌دیدم، احساس آرامش می‌کردم. به نظر می‌رسید که طبیعت پاسخ همه سؤالات را دربرداشت. طبیعت در هر زمان یکنواخت، متعادل و سرشار از انرژی بوده است.

پدرم، سسیل در یک مزرعه در جورجیا بزرگ شده بود و هر چه در مورد زیبایی و تعادل طبیعت می‌دانست به من یاد داده بود. خانواده پدرم بسیار فقیر بودند و با آنچه که می‌توانستند در زمین بکارند، زندگی می‌کردند. خاک همه چیز آنها بود، به همین دلیل او بسیار سالم و قوی بود. او احتیاج به بلند کردن وزنه‌های سنگین برای داشتن بدنی قدرتمند نداشت و ژنتیکی آن طور بود، فیزیکی مناسب با چشمان سبز براق، موهای سیاه مجعد، بدن سلامت و سینه‌ای ستبر.

برادر بزرگ ترم، داگلاس نیز عاشق زمین بود. اگرچه ما مانند شب و روز بودیم او ساکت و آرام بود ولی من هرگز نمی‌توانستم لحظه‌ای آرام و بی تحرک باشم. ما با پدرمان در خاک کشت می‌کردیم. باغ سبزیجات ما نمونه‌ای از آن چیزی بود که پدرمان به ما یاد داد که چگونه به طبیعت احترام بگذاریم. من یک پشته از خاک می‌ساختم و دانه‌ای در آن قرار می‌دادم، وقتی جوانه می‌زد، شگفت زده فریاد می‌زدم که "خدای من چیز سبز کوچکی دارد بیرون می‌آید" و باعث خنده خانواده‌ام می‌شدم.

پدرم همیشه می‌گفت که داگلاس و من در کندن علف‌های هرزه، کندن زمین و آماده سازی آن برای کشت و آبیاری با او کار کنیم. او هنگام کار می‌گفت: "پسرها از این جا است که همه چیز آغاز می‌شود، خداوند پاسخ تمام سؤالات را می‌دادند، بنابراین به کندن ادامه دهید."

پدرم همیشه چنین زندگی نکرده بود، او دوران جوانی سختی را با رفتن به جنگ پشت سر گذاشته بود. وقتی که ماموریتش به پایان رسید و به خانه بازگشت، شرکت مبارزه با آتش و حشرات را دایر کرد. خیلی از صبح‌ها پس از شیفت کاری بیست و چهار ساعته در حالیکه بوی دوده می‌داد به خانه بازمی گشت. وقتی که آتش سوزی بزرگی رخ می‌داد، چشم‌هایش قرمز بود و بوی موهای سوخته سرش، دستها و مژه‌هایش احساس می‌شد، اگر او آشکارا ناراحت بود، می‌دانستم که شخصی در آتش کشته شده است، ولی او هرگز درباره اش حرفی نمی‌زد.

آشپزخانه ما درست برعکس "باغ بهشت" چیز کاملاً متفاوتی بود. در آن زمان، هیچ کدام از ما فکر نمی‌کردیم که عجیب است تولیدات تازه باغ و معجزه طبیعت، در میان غذاهای بسته بندی شده، مانده، تصفیه شده و بیش از حد به عمل آمده پنهان شده باشد. ما و بیشتر افراد مطابق رژیم غذایی استاندارد آمریکا تغذیه می‌کردیم، این رژیم غذایی به دلایلی که من بعداً فهمیدم SAD نامیده می‌شد.

آگهی‌های تلویزیونی و فعالیت‌های تبلیغاتی بر روی مادر و پدر تأثیر گذاشته و مانند بیشتر مردم این کشور، محدوده جنگی در آشپزخانه مان بوجود آوردند. همراه با تازه‌ترین میوه‌ها در جهان، قفسه‌ها و طبقات، انباشته شده بود از چیزهای بیهوده و غذاهای آماده، مانند جعبه‌های پر از شکر صبحانه، نان سفید، بیسکویت‌های سفید، روغن‌های حاوی مواد معدنی مانند روغن‌های سبزیجات، شیر پاستوریزه و انواع غذاهای کنسرو شده که با افزودنی‌های کشنده، سمی شده بودند. دسر، کیک‌های سفید پر از شکر، شیرینی‌ها، شکلات‌ها، بستنی، بستنی‌های یخی و مایع‌های شیرین هم جزء آنها بود.

جالب این بود که در میان این همه شکر، شیرین کننده‌های مصنوعی در بسته بندی‌های صورتی و آبی، نمک تصفیه شده، افزودنی‌ها و رنگ دهنده‌های خوردنی‌ها که فضای داخل کابینت‌های ما را اشغال کرده بود، مادرم نوشیدنی‌هایی را که رنگ‌های عجیب داشتند منع کرده بود و در حالی که قطعه‌ای از نان برشته شده را با مارگارین، شیرین کنندهای مصنوعی پودر شده و مربا گاز می‌زد، می‌گفت: "آنها برای سلامتی خوب نیستند".

نام مادرم وایولت بود و مانند پدرم در خانواده‌ای فقیر بزرگ شده بود. او در یک خانواده بزرگ که به سختی غذایشان را تأمین می‌کردند متولد شده بود. در نتیجه، من و برادرم مجبور بودیم که هر چه به ما می‌دادند، بدون شکوه و شکایت بخوریم. حق انتخاب یا رد کردن هیچ غذایی را نداشتیم، باید می‌خوردیم و شکر گزار بودیم. من مانند والدینم سپاسگزاری می‌کردم و هنوز هم چنین می‌باشد، ولی در آن زمان رژیم استاندارد غذایی آمریکا اساساً غذاهای آماده و تصفیه شده بود که در خانه ما هم بدون تفاوت با دیگران رایج بود.

هرچه به من می‌دادند می خوردم. چرا که نه؟ احساس خوبی می‌کردم. من انرژی فراوان داشتم و تا آنجا که ممکن بود وقتم را خارج از خانه می‌گذراندم و مشغول ماهیگیری، شیرجه و شنا در میان امواج اقیانوس می‌شدم و در حالیکه هوای تازه را تنفس می‌نمودم، آب نمکین به صورتم برخورد می‌کرد. طبیعت مرا احاطه کرده بود و من سخت بازی می‌کردم، هر مقدار که می‌خواستم می خوردم و باریک و متناسب باقی می‌ماندم، بنابراین فکر می‌کردم که سلامت هستم. اگر چه همیشه برای پر کردن شکمم بیشتر از حد کافی، خوردنی بود. در حقیقت بدن من کمبود تغذیه صحیح داشت، به معنی واقعی بسیار گرسنه بود و هیچ کس آن را نمی‌دانست تا وقتی که بدنم شروع به طغیان کرد.

وقتی که بچه بودم، به ندرت بیمار می‌شدم، بجز بیماری‌های معمولی بچه‌ها مانند سرخک و آبله مرغان. من هم مانند بچه‌های دیگر آنها را پشت سر گذاشتم، اگرچه نشانه‌هایی از بیماری‌های فیزیکی غیرقابل توضیحی در من به وجود آمد، مانند بیدار شدن با بینی پر، گاهی یبوست، و شرایط پوستی خجالت آور که باعث دردهای فیزیکی زیادی می‌شد اما تقریباً هرگز در مدرسه غیبت نکردم.

هفت ساله بودم که متوجه لکه‌های سفیدی روی پاهایم شدم که تدریجاً بزرگ تر شدند. آنها ترک خوردند و خون آمدند و مانند خزنده‌ها به نظر می‌رسیدند و من هرگز کفش‌هایم را در جمع در نمی‌آوردم. بسیار دردآور بودند و این بدترین قسمت بود. پاهایم همیشه درد می‌کردند و گاهی به سختی می‌توانستم راه بروم. این باعث شد که به دکتر مراجعه کنم، والدینم به من اطمینان دادند که "نگران نباش، متخصصان از عهده اش بر می‌آیند".

ظاهراً، روپوش سفید، این پزشک اطفال را یک متخصص می‌کرد و اگر می‌توانست به من کمک کند من آماده همکاری با او بودم. او تشخیص داد که مشکل پای من قارچ است و مقداری کرم داد تا روی آن بمالم. سپس من کاری غیرمنتظره کردم.

با وجود ترس از والدینم پرسیدم "علت آن چیست؟"، مادرم دستش را روی دهانم گذاشت. از این عمل متنفر بودم ولی به آن عادت کرده بودم. او این کار را وقتی من از پزشکی سؤال می‌کردم انجام می‌داد. چرا؟ چون مادرم سؤال کردن از متخصصان را گناه می‌دانست و هر بار که من چنین می‌کردم او به هم می‌ریخت.

خدای سفیدپوش سؤال گستاخانه مرا نادیده گرفت، بنابراین کرم را گرفتم و با مادرم بیرون آمدیم. دو هفته بعد، در حالی که کرم تأثیری نگذاشت، پاهایم بدتر شدند، به دکتر دیگری رفتیم، این دفعه یک مرد درشت قامت و چاق با عینک که او هم لباس سفیدی پوشیده بود. او با دقت به پاهای من نگاه کرد و گفت که پاهای من قارچ دارد. دکتر قبلی هم همین را گفته بود. او گفت که "این مقداری کرم است که باید آن را کنترل نماید، ولی تو باید به آن عادت کنی چون آن را برای مدت زیادی خواهی داشت." سپس من عمل غیرمنتظره خود را تکرار کردم و پرسیدم "علت آن چیست؟" او با لبخند جواب داد که "هرگز در مورد آن فکر نکرده‌ام." پرسیدم "چرا؟".

با آن پرسش، مادرم نگاهی غضب آلود به من کرد و دستش را دوباره روی دهانم گذاشت. لحظه‌ای که مطلب دکتر را ترک کردیم مادرم به دلیل سؤال کردن من از دکتر پشت سرم زد. می‌توانید احتمالاً حدس بزنید که بعد چه شد. دومین درمان هم کاری صورت نداد و برای یک بچه ده ساله این مشکل بود. وضعیت پوست من در سه سال بعدی بدتر شده بود. به "متخصصان" بیشتری که این بار "متخصصان ویژه" نامیده می‌شدند مراجعه کردم و هیچ کاری برای من انجام ندادند. هر "متخصص ویژه" مانند یک ماشین بود که در کارخانه، یا روپوش سفید و برنامه ریزی شده فقط به من یک کرم می‌دادند، معمولاً مانند کرم دکتر قبلی، و مرا به خانه می‌فرستادند.

وقتی که وضعیت پاهای من واقعاً بد شد، یک دکتر پیشنهاد کرد که هنگام خوابیدن کیسه پلاستیکی دور پاهایم ببندم تا کرم خوب جذب شود. تعجب می‌کردم که چرا باید اهمیت بدهم، زیرا درمان اثری نداشت، ولی آخرین سعی خودم را کردم، در حالی که فکر می‌کردم متخصصان شاید دارای مشکلات بزرگ تری باشند. به نظر می‌رسید که آنها نمی‌دانند در مورد پاهای من چه کنند، ولی آن را بیان نمی‌کردند. می‌دانستم که اگر شک و تردید خودم را اعلام کنم مادرم مرا می‌کشد. در عوض پاهایم را از همه پنهان می‌کردم، سرانجام والدینم حاضر نبودند برای پاهای من بیشتر خرج کنند و مرا نزد دکترهای بیشتری ببرند. به نظر آنها شرایط من خطر جانی نداشت و من باید یاد می‌گرفتم که اینگونه زندگی کنم.

عمل جراحی

وقتی که سیزده ساله بودم، هنوز مواظب بودم که هرگز در جمع کفش‌ها و جوراب‌هایم را درنیاورم. سپس سردردم شروع شد که مداوم بود، من فکر می‌کردم که شاید ربطی به کار پدرم دارد. چون من و داگ به او کمک می‌کردیم و به شوخی می‌گفتیم که ما کارگران ارزانی هستیم. ما در نزدیکی سمی‌ترین مواد شیمیایی شناخته شده کار می‌کردیم که آنها را برای کشتن حشرات و سوسک‌ها استفاده می‌کردند، این مواد در گاراژ خانه ما در بشکه‌های بدون حفاظ نگهداری می‌شد. من به فضای تاریک زیر خانه‌ها می‌رفتم تا موریانه‌ها را بکشم.

داگ و من اغلب ساعت‌ها زیر خانه‌ها بودیم و کانال‌هایی برای پمپ کردن و سمی در دیوارها می‌کندیم. وقتی که بیرون می‌آمدیم با مواد سمی خیس شده بودیم و عرق می‌ریختیم، صورت‌هامان ورم کرده و چشم هایمان قرمز شده بودند و می‌سوختند. همدیگر را کله کدو تنبلی صدا می‌کردیم و پدرم با گرفتن شیلنگ آب ما را شستشو می‌داد. او با خنده می‌گفت "فقط کمی سم است، پسرها"، شما را نخواهد کشت.

سردرم بدتر شد، ولی والدینم نمی‌دانستند که دیگر چه کاری انجام دهند. هر اتفاقی که می‌افتاد و تحت هر شرایطی که بودیم، همه، روزهای یکشنبه به کلیسا می‌رفتیم، مگر آنکه پدرم در جایی درگیر خاموش کردن آتش بود. من به اینکه آنان مقداری وقت برای کمک به فقرا و نیازمندان از طریق کلیسا صرف می‌کردند، احترام می‌گذاشتم، ولی مادرم همیشه می‌خواست که خواسته‌های خود را به خانواده و شوهرش تحمیل کند، رابطه بین والدینم خوب نبود.

زمانی که پدرم ناراحت بود، من به پارک بیرون خانه فرار می‌کردم و از بلندترین درخت بالا می‌رفتم و وقتی در طبیعت خود را به دست فراموشی می‌سپردم، احساس بهتری داشتم، ولی هیچ چیز به سردردهای من که بدتر می‌شد کمک نمی‌کرد و همچنان لکه‌های بزرگ روی پاهای من وجود داشت. ولی وقتی که مادرم تومور در سینه اش پیدا شد مشکلات من تحت الشعاع آن قرار گرفت. برای چندین ماه اندازه تومورها تغییری نکرد. او می‌خواست که فراموشش کند، ولی با اصرار دوستانش به دیدن یک متخصص رفت. دکتر آزمایش بیوپسی انجام داد و به مادرم گفت که اگر چه تومور کوچک است و برای چندین ماه بزرگتر نشده، اما او به سرطان سینه مبتلا گشته است. وحشت مادرم قابل تشخیص بود. او به دیدن دکتر دیگری رفت. هر دو دکتر هم عقیده بودند و به این نتیجه رسیدند که او باید تحت عمل جراحی برداشتن سینه قرار گیرد.

مادرم به من اطمینان می‌داد که "دکترها می‌دانند چکار کنند"، و در حالی که وحشت در صورتش پیدا بود، می‌گفت "هرچه که دکترها بگویند باید انجام شود".

در حالی که با پرسش این سؤال و گفتن "چرا؟" مادرم را عصابی می‌کردم، پرسیدم "ولی چرا آنها می‌خواهند سینه تو را بردارند" جواب او قابل پیش بینی بود "چون آنها متخصص هستند و می‌دانند چکار کنند".

وقتی که بعد از عمل جراحی یکی از سینه‌های بزرگ مادرم را برداشتند، به نظر بد شکل می‌رسید، سینه اش در یک سمت محدب بود و درد زیادی داشت، آنها به او دارو می‌دادند تا درد را تحمل کند. او دیگر مثل همیشه نبود. به جای شخصی قوی و دانا، بیشتر شبیه پرنده‌ای بود بدون روحیه که بالش شکسته است، "اگر چه خدا در لباس سفید اعلام کرد که او معالجه شده است". دکتر به ما گفت: "یک موفقیت بود و ما تمام سرطان را برداشتیم و حاشیه‌ها را نیز پاک کردیم".

"منظور شما چیست؟" این سؤالی بود که من از دکتر کردم و با اینکه مادرم تحت تأثیر داروها بود نگاهی غضبناک به من انداخت.

دکتر توضیح داد که آنها تمام اجزاء جانبی را در جایی که سلول‌های سرطانی می‌توانستند باشند، بریدند و با لبخندی روی صورتش گفت: "چیزی پیدا نکردیم".

پرسیدم: "دکتر اصلاً چرا او سرطان گرفت؟"

مادرم از او معذرت خواست ولی او به من گفت: "خوب، ما نمی‌دانیم چرا."

با اینکه به دردسر افتاده بودم پرسیدم "نمی‌خواهید بدانید؟".

او با صدای لرزانی گفت: "فکر می‌کنم که سؤال کردن کافی باشد."

مادرم دوباره به من نگاهی کرد، یک بار دیگر من مرتکب گناهی غیرقابل بخشش شدم که مجازاتش ضربات کمربند بود. من از شخص مسئولی سؤالی کرده بودم و آن شب وقتی به خانه برگشتیم برایم شب بدی بود. در حالی که پدرم بهبودی بیماری مادرم را اعلام می‌کرد من کتک مفصلی خوردم. آنها گفتند که این به معنی آن است که رشد سرطان متوقف شده است. پس چرا به منظر خوشحال نمی‌آمدند؟ در ملاقات بعدی دکتر تجویز کرد که با اشعه درمانی از بازگشت سرطان جلوگیری شود.


من گفتم ولی اگر مادرم بهبود یافته چرا شما برای او اشعه تجویز می‌کنید؟ به نظر می‌رسید که مادرم و دکتر می‌خواهند گردن مرا بشکنند، ولی من اهمیتی نمی‌دادم. به نظر من این کار درست نبود و من هرگز دست بردار نبودم. به من گفتند که درمان با اشعه یعنی سوزاندن سلول‌ها که با تاباندن اشعه به سلول‌های سرطانی و حتی سلول‌های سالم، از بازگشت سرطان جلوگیری می‌شود. دوباره سؤالات زیادی برای من به وجود آمد. اگر این روش برای شخصی که در حالت بهبودی قرار دارد ایمن و مؤثر بود، پس چرا اشعه درمانی را برای همه تجویز نمی‌کردند تا از بروز سرطان جلوگیری کنند. چرا دکترها، زن هایشان و بچه هایشان تحت تابش اشعه قرار نمی‌گیرند تا از مبتلا شدن به سرطان جلوگیری کنند؟

آنها در حقیقت با تاباندن حجم زیادی از اشعه، سینه مادرم را سرخ کردند. وقتی سوختگی‌های ناشی از تابش اشعه را روی سینه مادرم دیدم، تعجب می‌کردم که آیا درمان دیگری به جای این نوع درمان وجود ندارد؟ صدای فریاد او را در شب از درد می‌شنیدم و از خدا می‌خواستم که ای کاش من به جای مادرم درد می‌کشیدم. وقتی که گفتند درمان پایان یافته است، آهی از آسودگی کشیدم، ولی صدمه زده شده بود. مادرم سال بعد را در دوران نقاهت و تلاش برای بهبودی گذراند. هرچند درد او کمتر شده بود، اما از تغییر شکل در بدنش احساس ناراحتی شدیدی می‌کرد.

دوستان تظاهر می‌کردند که همه چیز خوب است و جای نگرانی نیست، ولی ما همه حقیقت را می‌دانستیم. سرطان دوباره بازگشت! یک بار دیگر شرایط بد پاهای من و سردردهایم تحت الشعاع بیماری مادرم که باید شیمی درمانی می‌شد، قرار گرفت. دکترها می‌گفتند که اگر شیمی درمانی انجام نشود سرطان پیشرفت می‌کند و تمام بدنش را می‌گیرد.

می‌خواستم بپرسم که "اگر شیمی درمانی انجام شود چه؟ آیا جلوی سرطان را خواهد گرفت؟ ولی نپرسیدم، همچنین نگفتم که "ببینید درمان شما دارد با او چکار می‌کند!" کس دیگری هم این را نگفت، هیچ کس به حرف‌های من و برادرم گوش نمی‌داد.

در حالی که مادرم از ظرف سرخ کردنی تابش اشعه به میان آتش شیمی درمانی می‌پرید، مریض تر از هر وقت دیگری که او را دیده بودم شد. موهایش همه ریخت، دست‌هایش خارج از اندازه ورم کرد و گیجی او دائمی بود. به سختی و ناله کنان می‌خوابید و تمام شب استفراع می‌کرد. داگ دانشگاه بود و من که از خانه تاریک و خلوت می‌ترسیدم آن را به ناله‌های مادرم ترجیح می‌دادم. دعا می‌کردم که اطرافم ساکت و تاریک است، حتی اگر لولو مرا می‌ترساند، هرچند برای ماه‌های متمادی به دلیل درد کشیدن و ناله‌های مادرم شب از خواب می‌پریدم. اینکه چطور او از شیمی درمانی حتی برای مدت کوتاهی جان سالم به در برد، برای من باعث تعجب است. او از طریق ژنی قابلیت تحمل سخت‌ترین درمان‌ها را داشت و به همین دلیل همه فکر می‌کردند او زنده مانده است، ولی من در این مورد اصلاً مطمئن نبودم.

همه دوباره درباره بهبودی صحبت می‌کردند، ولی اگر این مانند بهبودی با اشعه بود، من باور نکردم که مادرم درمان شده است، در این موقع، یک متخصص تغذیه قدیمی که بالای هفتاد سال را داشت و من دوستش داشتم، به نام دکتر جکسون، به خانه ما آمد تا ویتامین B21 به مادرم تزریق کند. مادرم مدتی حالش بهتر می‌شد و من می‌خواستم که او را با سؤالات گوناگون بمباران کنم و می‌دانستم که او به آنها جواب می‌دهد، ولی هیچ وقت شانس تنها بودن با او را نداشتم.

در حالیکه من و برادرم با مادر در مورد کلاه گیسش شوخی می‌کردیم و آن را شبیه موهای روی نارگیل که روی سر مانکن‌های داخل فروشگاه‌ها می‌گذاشتند می دانستیم، به اطرافمان نگاه می‌کردیم و در انتظار یک جواب ناراحت کننده بودیم. ما می‌دانستیم که چند نفر دیگر که معالجاتی شبیه مادرمان انجام داده‌اند، در حال مرگ هستند. احساس و منطق من یک چیز می‌گفت و دکترهای آنان چیز دیگری می‌گفتند. این وقتی بود که من تشخیص دادم که طبیعت در تعادل است ولی دکترها نیستند.

در مورد دختر عمویم دبی فکر کردم. وقتی که یک دختر جوان بود به سرطان مبتلا شد و دکترها را مجبور کرد که او را تحت نه یکی یا دوتا بلکه پنج شیمی درمان از نوع مختلف قرار بدهند. پدرش، عموی من باب، بسیار عصبانی شد وقتی فهمید که یکی از داروهایی که برای شیمی درمانی به کار رفته است در حقیقت باعث ایجاد غدد بیشتری شده است.

این معالجات داشت مادرمان را می‌کشت، من و داگ به این موضوع پی برده بودیم و سعی داشتیم که با مثال زدن سرنوشت دختر عمویمان دبی، این را به پدرم بفهمانیم و او فقط بیشتر گیج می‌شد. می‌گفتیم که شیمی درمانی در حقیقت می‌تواند باعث رشد سرطان شود. در حالی که شرایط سلامتی دختر عمویم دائماً بدتر می‌شد، عمو باب مصمم شد که موضوع را خود تحت کنترل بگیرد، او پدرم را راهنمایی کرد که معالجات مادرم را متوقف کند و دخترش را به یک کلینیک در مکزیک که توسط یک دکتر به نام دکتر کانترراس اداره می‌شد، برد. متأسفانه آن دکتر به او گفت که سیستم دفاعی بدن دبی به دلیل شیمی درمانی‌های زیادی بسیار ضعیف شده است. ولی عمو باب به جستجو ادامه داد، حتی وقتی دکترهای معمولی این نوع دکترها را که در این کلینیک‌ها طبیعت درمانی می‌کردند دروغگو و حقه باز می‌نامیدند.

از عمویم پرسیدم که چرا دکترهای طبیعت درمانی در مکزیک هستند؟ او توضیح داد که آنها چاره‌ای ندارند. این دکترها به جرم درمان‌های غیرشرعی و نادرست که در حقیقت داشت به مردم کمک می‌کرد دادگاهی و زندانی می‌شوند. سپس عمو باب درباره لااتریل که بعضی از سرطانی‌ها را شفا داده بود برای من توضیح داد.

"از دانه زردآلو درست شده است"، و "مردم با استفاده از آن درمان می‌شوند"، او گفت که در آمریکا به دلیل به خطر انداختن منافع کمپانی‌های تجاری بزرگ ممنوع می‌باشد. من هم ظنین شده بودم و حقیقت غیرقابل انکاری را که عمویم گفته بود شنیدم، او همواره غیر از حقیقت چیز دیگری نمی‌گفت ولی قبول واقعیت سخت بود. کمپانی‌های بزرگ داشتند از بیماران سرطانی پول درمی آوردند، رقبا را از میدان به در می‌کردند، و از درمان‌هایی که پول به حساب‌های بانکی مدیران کمپانی‌های صنعت داروسازی سرازیر نمی‌کرد، جلوگیری می‌کردند.

سپس ما درباره شخصی به نام دکتر برتون شنیدیم، یک دکتر آمریکایی که برنامه‌ای در مورد ساخت مجدد خون برای بیماران سرطانی تنظیم کرده بود و مطبش توسط مقامات پزشکی تعطیل شده بود. روش او بر اساس جایگزین کردن مواد مغذی بود که در خون بیمار وجود نداشت. او تا حدی موفق بود، ولی به جایی که می‌توانست کار خود را ادامه دهد، یعنی جامائیکا نقل مکان کرد. من نمی‌فهمیدم که چرا سازمان پزشکی کار او را تأیید نکرد و در عوض می‌خواستند که او برود. برای من مانند یک پرچم قرمز بزرگ بود. من به این حقیقت رسیدم که صنعت داروسازی خلاف کار و گاهی بسیار کوتاه فکر است و توجهی به معالجه بیماران ندارد. در عوض اینطور به نظر می‌رسید که آنها بیشتر به سودجویی از طریق این بیماری‌ها تمایل دارند و هر کسی که برای درمان این بیماری‌ها ممکن است جواب داشته باشد را متوقف می‌کنند. چشمانم داشت باز می‌شد و از چیزی که می‌دیدم متنفر بودم.

برای دختر عمویم دبی خیلی دیر شده بود، زیرا سیستم دفاعی بدنش را از بین برده بودند، ولی آیا این نوع معالجات برای مادرم مؤثر بود؟ ما شخصی به نام دکتر کری ریمز را که یک زیست شیمیست بود، پیدا کردیم او آزمایش‌های PH (اسید در مقابل آلکالاین) روی بزاق و ادرار اشخاص انجام می‌داد. تئوری او این بود که اگر بتوان PH شخصی را در حد ایده آل نگه داشت یا به آن حد برگرداند، آن شخص بدون مرض خواهد شد. ما سعی کردیم که با او تماس بگیریم ولی در دسترس نبود. مانند دکتر برتون، او هم بوسیله مسئولان پزشکی تحت نظارت دائم بود، با او مقابله می‌کردند، آزارش می‌دادند و عاقبت به دلیل اینکه معالجات پزشکی را بدون جواز انجام می‌داد، او را دادگاهی کردند. به بیان دیگر، اگر معالجات این دکترها مؤثر بود آنها کاری غیر قانونی انجام می‌دادند، مخصوصاً اگر از هیچ دارویی استفاده نمی‌کردند و فقط داروهای گیاهی، ویتامین‌ها، مواد معدنی و تغییرات در رژیم‌های غذایی را به کار می‌بردند. وقتی که دکتر ریمز گفت که از کمک به مردم خودداری نمی‌کند، بارها به زندان افتاد. مسئولان پزشکی با قدرتی که داشتند سیستم را به گونه‌ای اداره می‌کردند تا بتوانند بعضی از پزشکان را به راحتی به زندان بیندازند؟!

من خشکم زده بود، این آمریکا بود، با تصور سرزمین آزادی. آزادی ما کجاست که نمی‌توانیم معالجات خود را وقتی سرطان یا بیماری‌های دیگر داریم انتخاب کنیم؟ همه اش یک افسانه بود. ما آزاد نبودیم که آنطور که مناسب ماست درمان خود را انتخاب کنیم یا از هر چیزی که در طبیعت آفریده شده است بهره ببریم تا احساس بهتری داشته باشیم. به نظر می‌رسید که ما اصلاً به سلامتی توجه نداریم. وقتی که کاملاً فهمیدم که دولت ما علاقه دارد که با همکاری صنایع دارویی به پول بیشتری برسد، با عصبانیت و ناامیدی تسلیم شدم و به طرف دریا جایی که دنیای نوپایی که در آن مسائل منطقی وجود داشت و مردم به یکدیگر احترام می‌گذاشتند رفتم. من از خرابی حال مادرم وقتی که سرطان برای بار سوم بازگشت تعجب کردم. او چه انتظاری داشت وقتی که بدن خود را تحت اثرات سمی‌ترین مواد شیمیایی روی کره زمین قرار داده بود؟ وقتی به من گفته شد که او دوباره باید تحت شیمی درمانی قرار بگیرد حتی نمی‌توانستم چشمک بزنم. دیگر دکترها را شناخته بودم و داشتم اعتمادم را به سیستم از دست می‌دادم. مادرم می‌گفت: "ولی من دفعه آخر مریض تر شدم".

دکترها می‌گفتند: "خوب، می‌دانیم آنطور به نظر می‌رسد، ولی ما باید سرطان را تحت کنترل درآوریم" مگر آنان هیچ وقت سرطان را از ابتدا تحت کنترل داشتند؟! مادرم آنجا نشست مانند موشی که در تله افتاده باشد و سرش را در جهت موافقت تکان می‌داد. من مات مانده بودم، آیا دکترها فکر می‌کردند که ما همه احمق هستیم و مانند گوسفندان بی مغز به دره می‌پریم چون دیگران پریدند؟ ناگهان، سرم را بلند کردم و پرسیدم: "چطور است که نوعی معالجات طبیعی را مانند فرمول‌های گیاهی امتحان کنیم؟" نگاه غضبناک مادرم از میان من عبور کرد. دکتر جواب داد: "به آن مزخرفات گوش نکن آن مواد می‌توانند او را بکشند."

برای من در آن لحظه روشن شد که بیشتر دکترها قابلیت فکر کردن نوین را از دست داده‌اند و توسط کمپانی‌های صنعت داروسازی برنامه ریزی شده‌اند و از سوالات من متنفر بودند چون جواب آنها را نمی‌دانستند. عمو باب درست می‌گفت. فقط موضوع پول بود. آنها علاقه‌ای به روش‌های درمان رقابتی و جایگزین که مردم را شفا می‌داد نداشتند، چون پولی در آن نبود. وقتی که دوباره به دکتر نگاه کردم، به نظرم آمد که او شارلاتان است، نه بقیه دنیا و با صدای بلند خندیدم.

دکتر پرسید "چیزی شده است پسر؟" و از اینک من در آن لحظه خندیده بودم، ناراحت شده بود.

همه چیز غلط بود، ولی من مانند یک پسر باادب و با تربیت گفتم؟ "نه، آقا".

او بی ادبانه گفت: "خوب است"، "برای امروز کافی است" و بلند شد و از اتاق بیرون رفت. چیز عجیب این بود که ناگهان من احساس هیجان کردم. چرا دکترها این همه از درمان‌های بدون دارو وحشت داشتند. مطب را در حالی که مصمم بودم تا همه چیز را در مورد "کلاه بردارها و شارلان های" دنیا بیابم، یعنی درمان‌های کننده‌های واقعی ترک کردم. ولی اول مجبور بودم که موضوع را به پدرم بفهمانم.

گفتم: "پدر، اول مادرم قصابی و سپس با اشعه سرخ و مسموم شد. من از صحبت‌های احمقانه دکترها دیگر حالم به هم می‌خورد. شیمی درمانی، اشعه تاباندن، بهبودی. هیچ کدام کار نمی‌کند. نمی‌بینی آنها دارند او را سریع تر از سرطان می‌کشند؟ فکر می‌کنند که ما احمق هستیم؟". پدرم مانند این بود که می‌خواست سر من را بکند و احساس کردم که موهای پشت سرم سیخ شده است. به نظر تا بی نهایت چشم هایمان به هم دوخته شده بود، تا اینکه ناگهان حالتش عوض شد و چشم‌هایش را به زمین دوخت. او گفت: "آنها هر کاری که بتوانند انجام می‌دهند، فقط درمان جواب نمی‌دهد."

کنار پدرم روی نیمکت نشستم. گفتم: "آنها هر کاری که می‌توانند نمی کنند". مگر نمی‌گویند که سلامتی بیماران مهمترین مسئله است، پس چرا جلوی روش‌های درمانی دیگری را که ممکن است جواب بدهد می‌گیرند؟ ببینید به محض اینکه دبی شیمی درمانی شد چه بلایی سرش آمد. هیچ کسی نمی‌تواند حالا کمک کند. وقتی مادر شروع به اشعه و شیمی درمانی کرد چه اتفاقی افتاد. او همینطور بدتر شد. دیگر کافی است! او سرش را تکان داد و بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

سری بعدی شیمی درمانی، مادرم را بسیار مریض کرد، گلویش همیشه ورم کرده بود و تمام شب را ناله می‌کرد. فکر کردم که به دلیل کمبود خواب در شب‌ها، مقاومت من برای بیدار ماندن در مدرسه کاهش یافته، چیزی که بعد از نهار دچارش می‌شدم. هنوز تعجب می‌کنم که چرا هرگز فکر نکردم عادت غذایی ممکن است باعث خواب آلودگیم شود. امروزه احتمالاً این مسئله را اختلالات کمبود توجه می‌نامند و دارویی تجویز می‌کنند. ولی من آن موقع تحمل می‌کردم و سعی داشتم بیدار بمانم تا میزان قند در سیستمم عاقبت تحت کنترل قرار گیرد.

دکترها به مادرم داروی مخلوطی به نام مخلوط برامپتین دادند که عمدتاً مرفین بود و او پس از استفاده حواس اندکی داشت و به خواب می‌رفت. وقتی که بیدار بود کم کم داشت وابسته می‌شد. او شروع به صحبت در مورد موضوعی می‌کرد و ناگهان می‌گفت که ببخشید داشتم هذیان می‌گفتم. درست وقتی که فکر می‌کردم بدتر از این نمی‌شود، متوجه شدم مادرم به مرفین معتاد شده است. روزی که دکتر جکسون برای تزریق ویتامین B21مادرم آمده بود دیگر نتوانستم صبر کنم تا قیافه وحشت زده او را وقتی که دید دکترها چه بلایی سر مادرم آورده‌اند ببینم. من او را بیرون ملاقات کردم جایی که بتوانم با او حرف بزنم و برای چیزی که قرار بود ببیند، آماده اش کنم. به او گفتم: "دارند او را می‌کشند."

او کاملاً به آرامی گفت: "من اغلب این را دیده‌ام."

گفتم: "عمویم سعی دارد مقداری لااتریل به دست آورد، شاید بتوانیم مقداری به او تزریق کنیم."

دکتر جکسون گفت: خیلی دیر شده، رگ‌هایش به دلیل شیمی درمانی بسیار صدمه دیده‌اند، حتی اگر بتوانید لااتریل را پنهانی وارد کنید، رگ‌هایش آنقدر در وضعیت بدی هستند که به سختی می‌توانیم آن را تزریق کنیم. در ضمن من نمی‌توانم از آن استفاده کنم، زیرا جواز خود را از دست خواهم داد.

به او خیره شدم، قادر به پاسخ دادن نبودم که مادرم لنگان لنگان از در جلویی وارد شد و مقابل ما ایستاد. او گفت: "سلام، دکتر جکسون دارم راه می‌روم شاید امروز روز خوش شانسی من است".

دکتر جکسون به من نگاه کرد و گفت: "به کارت ادامه بده تیموتی، تو دارای قدرت تشخیص بالایی هستی." و به مادرم کمک کرد تا به رختخواب برگردد.

در طول هفته‌های آینده، مشاهده کرد که مادرم با مسموم کردن بدنش از زندگی دور می‌شود. او سعی می‌کرد استفراغ کند و چیزی بالا نمی‌آورد، می‌گفت که احساس می‌کند روده‌هایش پاره پاره شده‌اند. به نظر من اژدهایی گردن او را در دست‌هایش به شدت فشار می‌داد تا نفسش بند بیاید.

من در شیرینی‌های ژله‌ای، شکلات‌های شیری، نوشابه‌ها و پیتزا فرو رفته بودم و وقتی فهمیدم که علت سرطان چیست، بسیار نگران شدم، شروع به تحقیق بیشتر و عمیق تر در رژیم‌های غذایی پیشنهادی از طرف درمانگرهای جایگزین کردم. همه در سه اصل مشترک بودند: طبیعت گرایی، سادگی و ایمنی که با داروهای سمی و درمان‌های شیمیایی دکترها بسیار فاصله داشت.

در این موقع، از یک راه رفتن ساده پاهایم درد می‌گرفت و سردردهایم غیرقابل تحمل می‌شد و چون تمام پول خانواده ما صرف زنده نگه داشتن مادرم می‌شد، تصمیم گرفتم که خود، به دیدن یک پزشک بروم.

وقتی که با پزشک اطفالی که از کودکی می‌شناختم قرار ملاقات گذاشتم، یک پسر جوان بودم. امیدوار بودم که بتواند کمکم کند. به او گفتم: "این پاهای من است، آنها از قبل هم بدتر شده‌اند و همراه آن سردردهای سختی هم دارم" و به او لکه‌های سفید روی پاهایم را نشان دادم.

گفت: "پاهایت را این هفته مدل نکن، می‌تواند لاشخورها را هم بترساند."

هر دو خندیدیم و او گفت: "بیا کرم دیگری استفاده کنیم. از آخری قوی تر است، بنابراین اگر پاهایت نیفتند، ممکن است مؤثر باشد."

پرسیدم "و اگر مؤثر نباشد؟"

او برای اذیت کردن من گفت: "اره‌ای در خانه دارم، اگر جواب نداد، آن را می‌بریم".

از شوخ طبعی اش بسیار ممنون شدم زیرا مدت‌ها بود که نخندیده بودم. شانس خود را امتحان کردم و گفتم: "من در مورد رژیم غذایی و تغذیه اخیراً تحقیق می‌کنم و می‌خواهم بدانم که ارتباطی با مشکلاتم دارد یا نه؟ همچنین داستان مواد سمی که برای از بین بردن حشرات در بچگی با آنها کار می‌کردم را بازگو کردم و سپس پرسیدم نظر شما در این مورد چیست؟"

وقتی که او رفتاری کاملاً متفاوت با دیگر پزشکان از خود نشان داد و عکس العمل تهدید کننده‌ای نداشت، تشویق شدم. حتی به نظر می‌رسید که درباره گفته‌های من فکر می‌کند. سپس گفت: "مواد سمی ممکن است آن زمان پاهایت را تحریک کرده باشد، ولی حالا نه. چرا از انواع مختلف آسپرین برای سردردهایت استفاده نمی‌کنی تا ببینی کدام بهتر اثر می‌کنند؟"

سعی کردم به او توضیح دهم که خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم، حتی درباره نوع غذاهایی که می‌خوردم و اینکه آیا ممکن است رژیم غذایی من علت این موضوع باشد؟ همچنین شاید رژیم غذایی مادر نیز برایش بد است."

او با لبخند گفت: "نه، متأسفانه این طور نیست. کرم را امتحان کن و اگر پاهایت افتادند، مرا خبر نکن".

مطب او را خندان و ناراحت ترک کردم. به این دکتر یاد داده بودند که داروهایی را تجویز کند که بوسیله سازمان تغذیه و دارو معرفی شده باشد و نه هیچ چیز دیگری.

وقتی که کرم قوی تر را استفاده کردم، خارش پاهایم بهتر شد ولی برای جلوگیری از پیشرفت ترک‌ها مؤثر نبود.

همین طور که سردردهای من شدت می‌گرفت، تنش ما در خانه نیز بیشتر می‌شد. حالا مادرم برای تنفس به اکسیژن احتیاج داشت و ریه‌هایش پر از مایع شده بود. صدای ریه‌هایش برای تنفس با ماسک اکسیژن در فضای خانه پیچیده بود.

به سختی، به بیمارستان می‌رفت و برمی گشت و دست‌ها و پاهایش در حال از کار افتادن بودند. دانسته‌هایم درباره تغذیه و معالجات طبیعی به من یاد داد که نه تنها غذاهای آماده باید از رژیم غذایی اشخاص بیمار حذف شود، بلکه هیچ شخص دیگری هم نباید آنها را بخورد. اگر چه پزشکان خوردن این غذاها را بنیادین می‌دانستند، ولی من هر وقت به این موضوع فکر می‌کردم حقه بازها و شارلاتان‌ها به خاطرم می‌آمد و این آخرین تحقیقات من بود. در این زمان، می‌دانستم که مادرم از دنیا می‌رود، چون سیستم دفاعی بدنش از بین رفته بود، ولی اطلاعات را برای خودم می‌خواستم.

بسیار ناراحت می‌شدم وقتی که در مدرسه یا خانه غذاهای حاوی قند و آرد سفید را به دیگران می‌دادم، هرگز برای من کار ساده‌ای نبود. بلکه بسیار هم سخت بود، مانند یک معتاد که بخواهد هروبین را ترک کند.

دلم مواد قندی می‌خواست و وقتی به جای آن سبزیجات می‌خوردم، پدرم و دوستانم می‌گفتند که بیرون بروم و در چمنزار جلوی منزل بچرم. هیچکدام از والدینم، حتی مادرم - در شرایطی که بود - نمی‌توانستند درک کنند که چرا من رژیمم را تغییر داده‌ام، بارها به آنها گفتم ولی آنها بیشتر از آن درگیر روش‌های خود بودند که درک کنند من فقط می‌خواهم آسوده باشم.

وقتی که عکس العمل خانواده و دوستانم را مشاهده کردم متوجه شدم که ما عمیقاً توسط صنایع غذایی برنامه ریزی شده‌ایم. برای آنها فرقی نمی‌کرد که من داشتم از بین می‌رفتم یا مادرم تبدیل به مرده متحرک می‌شد، او آنقدر به داروها وابسته شده بود که دیگر حتی با من صحبت هم نمی‌کرد. دکترها همچنان به او دارو می‌دادند و این در شرایطی بود که هرچه صورتحساب‌های پزشکی ما افزایش می‌یافت، از سلامتی مادرم کاسته می‌شد.

یک روز عصر در بیمارستان، او با چشمان قهوه‌ای درشتش به من نگاهی کرد و به آرامی دستم را فشرد، سپس از حال رفت. به سرم‌هایی که از دست‌های کبودش آویزان بودند، خیره شدم، ماسک اکسیژن صورتش را پوشانده بود، اگر این اسمش نجات یافتن بود، من آن را نمی‌خواستم. ما به عنوان یک جامعه به انتها رسیدیم چون اجازه دادیم بوسیله صنعتی کنترل شویم که اصلاً برایش اهمیتی ندارد چگونه روش‌های درمانش روی سلامتی ما اثر می‌گذارد. مادرم را آن شب در بیمارستان تنها گذاشتم و در حالی که افکار مختلفی ذهنم را مشغول کرده بود به منزل آمدم. همه جا آرام بود و من خیلی سریع به خواب رفتم و وقتی که موج گرمی روی تمام بدنم را پوشاند، داشتم عمیقاً خواب می‌دیدم. پلک‌هایم به آرامی باز شدند و من با تمام وجود احساس آرامش و پاکی کردم. مدتی دراز کشیدم و به طلوع خورشید نگریستم، منتظر زنگ تلفن بودم. وقتی که تلفن زنگ زد، پدرم گوشی را برداشت، چند کلمه تشکرآمیز به شخصی گفت و داخل اتاق من شد. بغضی در گلویش گیر کرده بود. برای لحظه‌ای خودش را جمع وجور کرد و فقط توانست بگوید: "مادرت فوت کرد".

از پنجره به آسمان نگاهی کردم و گفتم: "می‌دانم".

نگاه کردن به صورت پدرم غیرقابل تحمل بود، غم درونی اش با رها شدن از مشکلات ناشی از بیماری مادرم درهم آمیخته بود. در همان حال که از رختخواب پایین می‌آمدم احساس کردم که تیری بزرگ از میان بدنم عبور کرد و سوراخ بزرگی به وجود آورد. خودم را در محوطه جلوی خانه رها کردم و به پشت دراز کشیدم. گفتم: "خدای من، ممنونم که مادرم را از زجر کشیدن نجات دادی".

در میان چمن‌ها نشستم و شروع به گریه کردم، از اینکه سختی‌ها پایان یافته بود شکرگزار بودم. مادرم آزاد شده بود، من هم آزاد شده بودم تا تحقیقاتم را برای یافتن درمان واقعی ادامه دهم، هدفی که تمام زندگی ام را صرف رسیدن به آن خواهم کرد.

فصل دوم: جستجو برای حقیقت

تا مدتی روی چمن‌ها دراز کشیدم، گرمای تابستان بدن داغ دیده مرا گرم می‌کرد. سال‌ها تنش، بی خوابی، کشمکش، زجر کشیدن، ناامیدی برای فریادهای شنیده نشده مانند حبابی به نظرم آمد، به آسمان خیره شدم.

حالا همه چیز تمام شده بود و مادرم در آرامش به سر می‌برد، اما در حالی که روی پاهایم بلند می‌شدم و به سوی خانه خالی بازمی گشتم، می‌اندیشیدم که نباید هرگز از پای بنشینم.

صدای همیشگی کپسول اکسیژن دیگر نبود، صدای جیغ زدن‌ها هم دیگر وجود نداشت، در گوشی صحبت کردن‌ها، التماس کردن‌ها و سراسیمه شدن‌ها همه، با فوت مادرم خاموش شدند. با تعجب از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتم و سعی داشتم که خودم را با محیط جدید وفق دهم. آرامشی را که همیشه آرزو داشتم آنجا بود، ولی من رهایی یا آرامش را حس نمی‌کردم.

یکی از آخرین روزها را به خاطر آوردم که روی زمین جلوی مادرم زانو زده بودم و به دکتر جکسون کمک می‌کردم تا رگی را روی دست مادرم پیدا کنیم که در اثر شیمی درمانی خراب نشده باشد. در حالیکه هر خراش سوزن باعث کبودی و خونریزی دستش می‌شد، می‌دانستم که هیچ امیدی به نجاتش نیست. مادرم بسیار آرام به نظر می‌رسید، اشک‌هایش روی گونه‌ها می‌غلطیدند، نمی‌خواستم متوجه شود که ناامید شده‌ام، ولی نمی‌دانستم چگونه پنهان کنم. مادرم به من نگاه کرد و به آرامی گفت، "تیموتی، خوبی؟" و من تظاهر به خوب بودن کردم.

او گفت: "تو باید برای توقف این بیماری هر کاری که می‌توانی انجام دهی. راهی پیدا کن، استعدادی که خدا به تو داده است را به کار ببر، چون سزاوار نیست هیچ کس اینگونه زجر بکشد."

اینها بعضی از آخرین کلماتی بود که قبل از اینکه از پیش ما برود به من گفت، کلماتی که هر وقت به خواب می‌رفتم، دوش می‌گرفتم، سر کار می‌رفتم یا هر کار دیگری می‌کردم به خاطرم می‌آمد. حساس ترس عجیبی داشتم وقتی که می‌دیدم تنها در مقابل کوهی از سؤالات بی جواب، همراه با مشاهده زجر کشیدن و عاقبت غم از دست دادن او قرار گرفته‌ام.


نقطه عطف در زندگی من برای رسیدن به آن هدف نهایی زمانی بود که بوسیله مادرم اراده‌ای محکم و قوی پیدا کردم تا بتوانم تحقیقاتم را برای یافتن پاسخی - این بیماری‌های "مرموز" ادامه دهم. من راه زندگی ام را انتخاب کرده بودم و می‌دانستم که جواب سؤالاتم در داروهای رایج نمی‌باشد. پزشکان تنها کاری که می‌کنند انجام آزمایش‌ها، تجویز دارو و عمل جراحی است. پس درمان بیماران چه می‌شود؟ و اینکه علت بیماری‌ها چیست؟ تغییر دادن شرایط فیزیکی جامعه برای مقابله با بیماری‌های پیشرو تخریب کننده چگونه انجام می‌شود؟

پدرم پس از این همه سختی و اندوه بسیار حساس به نظر می‌آمد و من برای سلامتی اش وقتی که درگیر پرداخت صورت حساب‌های سنگین بود و شب‌ها خوابش نمی‌برد نگران بودم. من مادرم را از دست داده بودم و فکر اینکه او نفر بعدی باشد، مردی که بسیار دوستش داشتم و به او احترام می‌گذاشتم، مرا در راه رسیدن به هدفم مصمم تر می‌کرد.

این کار را به شکل یک بازی پازل بزرگی می‌دانستم که باید قطعات آن را یک به یک پیدا کنم تا روزی که تمام آنها با هم جور شود و در نهایت به پاسخی منطقی برسم. من هرگز دوباره جامعه داروسازی را با دید قبلی مشاهده نکردم، اگر چه در بعضی از مواقع دیده بودم که داروهای متداول می‌توانستند مؤثر باشند. من موفقیت سیستم را در مواقع اتفاقات ناگوار، عمل‌های جراحی اورژانس، جراحات استخوانی، پارگی و جراحات ناشی از اسلحه، دیده بودم و حتی متوجه شده بودم که استفاده از داروها برای تسکین دردهای مشقت بار مفید هستند. معالجات معمولی برای این نوع مشکلات به نظر من قابل قبول بودند. می‌دانستم که همیشه موارد مفیدی در هر سیستمی وجود دارد و من نمی‌خواستم آنچه را که خوب و مفید است در کنار بدی‌ها از دست بدهم. در واقع بیماری دراز مدت مادرم و فوت ناراحت کننده او چشم‌های مرا باز کرد که ببینم تا چه حد سیستم، با عدم مسئولیت پذیری و تمایلش به پول، می‌تواند به جای درمان، صدمه بزند. به نظر من بدترین قسمت موضوع این بود که، افرادی که این سیستم را اداره می‌کردند، برای یافتن علت بیماری‌ها و از بین بردن آنها کار کافی انجام نمی‌دادند و حتی از اعتراف به این که سیستم به ضرر بیماران عمل می‌کند خودداری می‌کردند.

پدرم مجبور شد که دوباره به کار مبارزه با آتش و از بین بردن حشرات موذی برگردد تا صورتحساب‌های بسیار سنگین دوران بیماری مادرم را بپردازد و من به او کمک می‌کردم. حالا کار کردن با مواد سمی را ادامه می‌دادم، در حالیکه دنبال راهی بودم تا بتوانم بدنم را از مواد مضر پاک کنم. ولی کار دیگری نمی‌توانستم انجام دهم؟ پدرم تنها سرپرست من بود و من در کنارش در گرمای طاقت فرسای میامی و رطوبت بسیار، با مواد سمی شیمیایی که می‌توانستند پوستت را به راحتی بکنند کار می‌کردم، چون می‌ترسیدم، او هم از حمله قلبی بمیرد. شاید پدرم قبلاً قوی بود ولی زندگی قدرتش را گرفته بود و تنش‌های ناشی از مشکلات مالی داشت جسم و روحش را درهم می‌شکست.

وقتی که بعد از فوت مادرم، همسایگان را ملاقات کردم، متوجه شدم که بیشتر مردم نمی‌دانند وقتی که موضوع سلامتی شان در میان است، چه اتفاقاتی می‌افتد. ما در اینجا همه بسیار مغروریم که در یک جامعه آزاد و دموکراتیک زندگی می‌کنیم، ولی حقیقتاً آزادی کجاست وقتی که شخصی مریض می‌شود برای سوگند ظاهری پزشکان "هیچ صدمه‌ای زده نشود" چه اتفاقی می‌افتد؟

اولین قطعه پازل که یک سازمان درمانی را شکل بدهد چه بود؟ یک بار دیگر مسایل مربوط به بیماری خودم را کنار گذاشتم و سعی کردم به پدرم کمک کنم، اما قولی که به مادرم داده بوم تا راهی برای درمان بیماری‌های خاص پیدا کنم را فراموش نکردم، همچنان کلمات آخر مادرم که می‌گفت: "هیچ کسی نباید این چنین زجر بکشد" در مغزم تکرار می‌شدند و مرا به جلو هدایت می‌کردند.

واضح بود که تنش‌ها تا حدی باعث بیماری‌ها می‌شوند، ولی این تمام داستان نبود. در تحقیقاتم متوجه شدم که حیوانات وحشی در تنش دائمی هستند که به وسیله حیوانات دیگر خورده شوند، ولی سلامت بودند. باید موضوع مهم تر از اینها باشد و تنها این نیست که شرایط محیطی روی بدن تأثیر می‌گذارد.

پذیرفتن آنچه در طبیعت اتفاق می‌افتد و ادامه راه قوانین بدون تردید آفرینش، اولین قدم من برای تحقیق در مورد سلامتی بود. خوک آزمایشگاهی شده بودم و آزمایش‌ها را روی خودم انجام می‌دادم، در حقیقت بخشی از برنامه ریزی طبیعی آفرینش شدم. مصمم بودم و شروع به برنامه ریزی کردم.

پاک سازی

من علاقه مند به آزمایش PH شدم. متوجه شدم که یکی از اساسی‌ترین فشارسنج‌ها در بدن، سطح PH، بالانس اسید و الکالین را نشان می‌دهد. شروع با اعداد خط پایه که بالانس خوبی را نشان می‌دهد (که از شخصی به شخص دیگر اندکی تغییر می‌کند)، نوار آزمایش داخل شده به سیال بدن میزان عدم بالانس را نشان می‌دهد.

بدون هیچ تغییری در رژیم غذایی، اعداد مربوط به خودم را هر روز ثبت می‌کردم، از ابتدا متوجه شدم که به صورت خطرناکی اسیدی هستم، میزان اسید خارج از گراف اعداد به دست آمده از آزمایش‌ها بود. آزمایش قند و نمک هم نشان می‌داد که آنها خارج از بالانس هستند. تصمیم گرفتم که صادق باشم و این موضوع باعث تعجب بود، چون من مدت‌ها از احساساتم صرفنظر کرده بودم.

من ورزش‌های سختی که می‌کردم را ادامه دادم، تا اینکه متوجه شدم هرچند ظاهراً سلامت به نظر می‌رسم اما همواره از درون زجر می‌کشم.

توانایی من در فراموش کردن دردهایم به من تحمل کافی برای پذیرش فوت مادرم را می‌داد، ولی حالا دیگر فایده نداشت. عاقبت مجبور شدم به سردردهایم، درد پاها و مفاصلم، درد پشتم و خستگی مفرط اعتراف کنم. علاوه بر آن، دستگاه گوارش بدی داشتم، شکم نفخ کرده با بیرون روی بسیار بد. والدینم به من یاد داده بودند که درد فیزیکی را تحمل کنم ولی من می‌خواستم که درد از بین برود و من تنها کسی که می‌توانست به من کمک کند خودم بودم.

از ابتدا مقداری مکمل‌های مصنوعی مصرف کردم که توسط اشخاصی که مرا برای آزمایش‌های PHتشویق کردند، پیشنهاد شده بود. آنها فکر می‌کردند که می‌توانم دوباره به بالانس برسم، ولی وقتی که شروع به استفراغ کردم از خوردن قرص‌ها منصرف شدم. تصمیم گرفتم که رژیم خود را کنترل کنم و مواد غذایی را که روزانه می‌خوردم تغییر دهم. وقتی که مصرف زیاد مواد قندی سفید را از برنامه غذایی روزانه‌ام حذف کردم، بسیار امیدوار شدم، ولی نمی‌توانستم حدس بزنم که این کار می‌تواند چقدر مشکل باشد.

جعبه‌های حاوی غذاهای درست شد با قند مصنوعی را دور ریختم و شروع به خوردن غذاهای با ترکیبات گندم و دانه‌های طبیعی کردم که شامل عسل پاستوریزه، ماده قندی و شیرین کننده‌های دیگر بودند. البته من به آن شیر هم اضافه می‌کردم. اکنون صبحانه من خیلی بهتر از قبل شده بود و احساس بهتری داشتم تا اینکه تمایلم به مواد قندی زیاد شد.

این تمایلات را با نوشیدن مقدار زیادی آب میوه جبران کردم. آنها تازه نبودند ولی روی بطری‌ها نوشته بود: آب میوه‌های طبیعی و من آنها را از یک فروشگاه غذاهای سالم می‌خریدم و صبح‌ها می‌خوردم، اما آیا آب میوه‌های پاستوریزه برای بدن مضر بودند؟ آگهی‌ها و کتاب‌های سلامتی که می‌گفتند بسیار مفید هستند.

در حالیکه برای جبران مواد قندی، قند خرما، موز و کشمش می‌خوردم، فکر می‌کرد که پسر طبیعت هستم. چیزی که نمی‌دانستم این بود که من هنوز داشتم به اندازه کافی مواد قندی مصرف می‌کردم، اگر چه به شکل دیگری بود ولی بیماری‌هایم را زیادتر می‌کرد. البته در عین حال داشتم تغییرات دیگری را هم انجام می‌دادم، مانند کار گذاشتن نان سفید و استفاده از نان گندمی، پاستای گندم و اسفناج به جای پاستای معمولی و خوردن بیسکویت‌های درست شده از دانه‌های طبیعی و برنج به جای سیب زمینی‌های سرخ کرده یا ذرت سرخ شده.

سعی کردم که بیشتر خرما بخورم، چون در کتاب‌های سلامتی نوشته بود که بسیار مفید است، ولی باعث نفخ زیادی می‌شد و من مجبور بودم که با شکم نفخ کرده راه بروم و مشکل هضم غذایی داشتم، احساس می‌کردم که حامله هستم و به غلط تصور می‌کردم چون دیگر مواد قندی سفید نمی‌خورم، دارم پاک می‌شوم. مشکل اینجا بود که آب میوه‌های به نظر "طبیعی" در بطری‌ها که باید تمایل مرا برای مواد قندی جبران می‌کرد خودشان بخشی از مشکل بودند.

وقتی تصمیم گرفتم که غذاهای مضر را از رژیم غذایی ام حذف کنم، متوجه شدم که مقدار زیادی از موادی که روزانه مصرف می‌کنم شامل غذاهای آماده می‌باشد. به نظر عادی می‌رسید که یک دانشجوی کالج، همبرگر یا ساندویچ را از بیرون تهیه کند، چون هیچ کس وقت پختن غذا را ندارد. ولی وقتی که با دوستانم صحبت می‌کردم، متوجه شدم که آنها این غذاها را از صبح تا شب مصرف می‌کنند. حلقه‌های سرخ شده پیاز، همبرگرها و پنیرهای کباب شده و نوشابه‌های شیرین همه جزء برنامه‌های هر دانشجویی بود که من با او صحبت می‌کردم.

فرهنگ ما سرعت و راحتی شده بود، بدون در نظر گرفتن سلامتی. از سال‌های ۱۹۵۰ به بعد که صنعت غذاهای آماده آغاز شد، تبلیغات و نحوه بازاریابی آنان فرهنگ ما را تغییر داد و این روش تغذیه را رایج کرد. حتی شرایطی بوجود آمده بود که هر کسی از این راه پیروی نمی‌کرد، تهی مغز و نکته بین در سلامتی شناخته می‌شد. ولی هر چه افراد بیشتری به من طعنه می‌زدند و مرا متهم به مقابله با سیستم می‌کردند، مصمم تر می‌شدم.

سلامتی ام به تدریج بدتر شد و بیماری‌هایم شدت گرفت. ولی من انتخاب کرده بودم که عاقبتی مانند مادرم نداشته باشم حتی اگر مورد تمسخر دیگران واقع شوم.

برای مدتی طولانی، سعی کردم یبوستم را رفع کنم. داخل روده‌هایم سفت شده بود و باعث بیرون روی سخت می‌شد و این ناراحتی مرا دو برابر می‌کرد. از داروهای ضد یبوست بارها استفاده کردم، ولی هرگز با میزانی که مصرف می‌کردم مؤثر نبودند. با توجه به بدی وضعم میزان مصرف را بالاتر بردم و با این کار دچار گرفتی عضله شدم. حتی دستورالعمل روی بسته بندی به مصرف کننده هشدار می‌داد که استفاده بیشتر از مقدار تجویز شده اثرات جانبی دارد، ولی تنها راهی که می‌توانست به من کمک کند همین بود. بعد از درد شدید و ناامیدی، یک بار دیگر تصمیم گرفتم که از مواد مصنوعی استفاده نکنم و روش‌های طبیعی را به کار ببرم.

اولین بار که از مواد ضد یبوست طبیعی گیاهی استفاده کردم نتیجه چندان خوب نبود، ولی لااقل داشتم بدنم را از اثرات مضر جانبی مواد مصنوعی حفظ می‌کردم. تنها خودم، با مدیریت میزان مصرف امید داشتم که به نتیجه مثبت برسم و استفاده از مواد طبیعی گیاهی را برای پاک کردن سیستم بدنم ادامه دادم.

داستان کارلوس

از بچگی ورزش بوکس را دوست داشتم، با بدنی لاغر اما بسیار قوی همه را شکست می‌دادم. وقتی که در کالج بودم، به ورزش بوکس برگشتم و آن را ادامه دادم. گاهی محل‌های ورزشی گوناگون برای دیدن مبارزه دیگران می‌رفتم.

یک روز به شخصی از اهالی کوبا که کارلوس نامیده می‌شد، برخوردم، کنار رینگ ایستاده بود. قد او ۱۷۰ سانتی متر بود، با موهای مجعد مشکی کوتاه، اضافه وزن داشت، وزنی حدود ۹۰ کیلوگرم، با شکمی برآمده که روی شلوارش افتاده بود. صورتش جوش‌های زیادی داشت به طوری که انبوه ریش‌های مجعدش به نظر می‌رسیدند به دمل‌هایش نفوذ کرده‌اند. بسیار بد دهان بود، و همه را در حال مبارزه با کلمات زننده صدا می‌زد.

به کارلوس نوزده ساله نگاه کردم که در یک دستش کوکاکولا و در دست دیگرش دو تکه شکلات بود. او تکه‌ای از آنچه باعث زخم معده می‌شد، می‌خورد و رویش جرعه‌ای از کوکاکولا می‌نوشید. این مرد یک مرده متحرک بود، ولی با تمام اینها چیزی در وجود او بود که من از آن خوشم می‌آمد. به او گفتم: "اگر نوشیدن آن چیز را متوقف کنی و به جای آن آب بنوشی، احساس بسیار بهتری خواهی کرد".

کارلوس با علاقه به من نگاه کرد. گفتم: "در حقیقت اگر اجازه دهی بدنت از مواد مضر پاک شود و آن شیاطین را خارج کنی (او نمی‌دانست که من از روی تجربه با او صحبت می‌کنم)، حتی بد دهانیت هم ممکن است درمان شود".

خندید، من هم همینطور. این شروع یک رابطه غیر معمولی بود و ما در آغاز این رابطه از یکدیگر خوشمان آمده بود. من درباره این کوبایی دیوانه هیچ فکر بدی نمی‌کردم. می‌دانستم که آدم خیلی درستی نیست، ولی از ظاهر او با ریش‌ها و جوش‌هایش و شکم برآمده اش می‌دانستم که مشکل سلامتی دارد. او حالتی تهاجمی داشت و اعمالش غیرقابل پیش بینی بود، ولی می‌توانستم بگویم که قلبی از طلا در سینه دارد.

وقتی با هم بیرون رفتیم، فهمیدم که چقدر ناامید است و درد می‌کشد. او مجذوب تحقیقات من درباره سلامتی شده بود و در حالیکه بیشتر مردم کار مرا مسخره می‌کردند، کارلوس شیفته آن شده بود. او مدت زیادی بود که درد می‌کشید و هرگز پزشکی را پیدا نکرده بود که بتواند به او کمکی بکند. در حالیکه صحبت خود را ادامه می‌دادیم، متوجه شدم در مقابل مشکلات کارلوس که سالهای زیادی از زندگی اش با آن درگیر بوده این مشکل پاها، سردردها و بیماری گوارشی من هیچ هستند.

وقتی شنیدم او قرار است شکمش را جراحی کند، خیلی متعجب نشدم. قبلاً گفته بود هر وقت چیزی می‌خورد معده اش درد می‌گیرد، داروی ضد ترش کردن معده را مدت‌ها بود که مصرف می‌کرد و بارها برای درد زخم معده اش به اورژانس مراجعه کرده بود. ورم حاد شکمش با چاقی تشدید شده بود و یبوست، خستگی مداوم، سردرد، و بدترین جوش‌هایی را که تاکنون دیده بودم اوضاع را وخیم تر کرده بود. به من گفت که جوش‌ها نه تنها از محل رویش موها تا روی گردن بلکه تمام سینه و پشتش را پوشانده و خجالت می‌کشد پیراهنش را در جمع در بیاورد. کرم‌های جوشی که پزشکان تجویز کرده بودند و حتی قرص‌هایی که باید مدام قورت می‌داد هیچ کدام مؤثر نبودند. در واقع، کت سفیدها او را در سن نوزده سالگی تبدیل به یک انبار متحرک دارو کرده بودند.

وقتی کارلوس به من گفت که فکر می‌کنی بهتر است چه کاری انجام دهم، از او خواستم که به من دقیقاً بگوید از وقتی که بیدار می‌شود تا وقتی که به رختخواب می‌رود چه می‌خورد و چه می‌آشامد. از اینکه شخص دیگری در راه درمان پیدا کرده بودم، بسیار هیجان زده شدم، کسی که مایل بود در تحقیقاتم برای سلامتی به من ملحق شود. او را به شوخی خوک آزمایشگاهی شماره دو نامیدم و شروع به کار کردم.

با وحشت به رژیم غذایی که او برایم توضیح می‌داد، گوش می‌کردم. وقتی کارلوس صبح‌ها از خواب بلند می‌شد، شیر یا نوشیدنی‌ها هاوایی می‌نوشید. سپس شیرینی دانمارکی یا دونات ژله می‌خورد. همیشه بسته‌های شکلات در جیبش داشت و کیسه‌های خالی چیپس و پفک در اتومبیلش پیدا می‌شد. هرگز او را بدون نوشابه در یک دست و شکلات یا چیپس در دست دیگرش ندیدم. چون اضافه وزن داشت، می‌گفت که سعی دارد نوشابه رژیمی مصرف کند ولی از مزه اش خوشش نمی‌آید. او همیشه بسیار تشنه بود. وقتی از او پرسیدم چقدر آب می‌نوشد، خندید و گفت: "احتیاجی به نوشیدن آب ندارد، چون روی بطری‌ها نوشته است که آب در نوشابه‌ها وجود دارد".

کارلوس به من گفت که در دبیرستان، گاهی خودش غذا می‌آورد یا برای خوردن ساندویچ، شکلات و آشامیدنی‌های دیگر به رستوران می‌رود. البته این خود تغییری بود از قوطی نوشابه‌ای که او همیشه می‌نوشید. روزهای دیگر، همبرگر با پنیر اضافه، سیب زمنی سرخ کرده یا پای سیب گرم می‌خورد. وقتی از او پرسیدم که چرا در مدرسه نهار نمی‌خورد، او گفت: غذاهای مدرسه حوصله آدم را سر می‌برد و زیادی سلامت هستند.

غذای معمول مدرسه همیشه برای همه ما معما بود. هرگز متوجه نمی‌شدیم چه می‌خوریم، چون غذاها آماده شده و از سس پوشیده بود. تنها راهی که می‌توانستیم بفهمیم چه می‌خوریم، لیست غذا روی تخته اعلانات کافه تریا یا شنیدن آن از بلندگوی مدرسه بود. ما منبع اصلی پروتئین را گوشت می‌دانیم و در کنار گوشت عجیب غریب، سبزیجات از قوطی درآمده بدون مزه که در مارگارین شناور بودند قرار داشت و در کنار آن یک قطعه کیک که با یخ یا ژله بدرنگ پوشیده شده بود همراه با قوطی کنسرو میوه می‌گذاشتند و حق انتخاب یک قطعه بزرگ نان سفید یا نان فانتزی با کره یا می‌توان گفت مارگارین را داشتیم.

ما اغلب نصف این غذای تنفرانگیز و غیرقابل خوردن را دور می‌ریختیم. حتی پس از آن، حسی به ما می‌گفت غذای داخل بشقاب برایمان خوب نیست. شگفت زده بودم که چه کسی هرم غذایی ما را تنظیم کرده چون واقعاً اشکال داشت. اگر این را رژیم غذایی سالم و متعادل می‌نامیدند جای تعجب نبود که سلامتی در کشور اینطور در هم ریخته است.

والدینم تنها به من و برادرم به اندازه‌ای پول می‌دادند که در مدرسه برای ناهار بپردازیم و ما را از خرید غذاهای آشغال بیرون منع می‌کردند. می‌گفتند که چرا وقتی در مدرسه غذای متعادل برای نهار وجود دارد ما بیهوده پول خرج کنیم.

کارلوس گفت که تقریباً شام هم از همین آشغال‌هایی است که برای نهار می‌خورد، مگر اینکه مادرش از سرکار به موقع به خانه بیاید تا یک غذای خانوادگی کوبایی بپزد. صبحانه و نهار کارلوس و من تقریباً مشابه بود اگر چه خانواده من غذاهای از نوع جنوبی می‌پختند ولی شام ما هر دو پر از چربی‌ها، آردها، برنج یا سیب زمینی با سس، انواع شکرها و مقدار زیادی نان بود. پس از شام هم کافئین و دسر وجود داشت.

کارلوس و من، هر دو ورزشکار بودیم و شروع به رقابت با یکدیگر کردیم تا سلامتی خود را به دست آوریم، در حالیکه مقابل سربالایی یک تپه بودیم بدون کمک خارجی.

به او هشدار دادم که "آسان نخواهد بود"، می‌دانستم که هیچ کسی نمی‌تواند کمکی بکند و سحر و جادو هم امکان نداشت و ما باید تنها صبر می‌کردیم، زیرا راه حل‌های طبیعی به تدریج ولی ایمن کار می‌کردند. توضیح دادم که "ما با مادر طبیعت و شرایط آن کار می‌کنیم نه با شرایط خودمان، ما باید به این روش اطمینان کنیم، سعی دارم آن را حتی از راه سختش پیدا کنم".

می‌خواستم کارلوس متوجه شود که آنچه پذیرفتنش برای خودم هم مشکل است، پایانی سریع یا خشنودی فوری ندارد. این افکار و انتظارات باید از پنجره به دور انداخته شوند و ما فکر تغییرات سریع را باید از ذهن خود بیرون کنیم.

از او خواستم که مشکلات فیزیکی خود را کاملاً برای من توضیح دهد. گفت که "امیدوارم تمام روز را وقت داشته باشی"، سپس لیست خود را شروع کرد: "من خوک چاق هستم، سردردهای مشقت بار دارم، شکمم می‌سوزد و مانند این است که می‌خواهد بیرون بیفتد. نفخ دارم و گاز زیادی از معده‌ام خارج می‌شود، بینی ام همیشه پر است، درد پشت و مفاصل دارم، احساس خستگی می‌کنم، نمی‌توانم بخوابم. دلواپسم و یبوست دارم یا اسهال. می‌توانم ادامه دهم؟" تصمیم گرفتم که او را از خوردن و آشامیدن هر چه در آن مواد قندی باشد، منع کنم، همان طوری که خودم انجام دادم. او هیجان زده شد و گفت: "کدام چیزها؟"

وقتی که شروع به اسم بردن غذاها و آشامیدنی‌هایی که شامل قندی بود کردم، نزدیک بود سکته کند، زیرا من تقریباً هر چیزی که در رژیم غذایی اش بود نام بردم. فریاد کشید: "حتماً شوخی می‌کنی. دیگر چیزی برای خوردن و آشامیدن من باقی نمانده است!"

برا کارلوس بدتر از آن بود که انتظار داشتم. وقتی به او گفتم لااقل روزی چهار تا لیوان آب به جای بطری‌های آب میوه بنوشد، مانند کسی که از کره دیگری آمده‌ام به من نگاهی انداخت و با تردید سؤال کرد: "آیا باید نوشابه‌ها را هم کنار بگذارم؟"

جواب دادم: "کاملاً، آنها پر از شکر هستند."

با دستپاچگی پرسید: "پس چه می‌توانم بنوشم؟"

وقتی مقدار کل نوشابه‌هایی را که کارلوس در طول زندگی اش مصرف کرده بود، در نظر گرفتم، خوردگی‌های روی باطری ماشینم را به خاطر آوردم که بسیار سخت و ضخیم بودند، درست مانند یک سنگ یا تخته سنگ که با چکش و آچار هم کنده نمی‌شدند. پدرم و همسایگان که روی ماشین کار می‌کردند، گفتند که یک قوطی از نوشابه کوکاکولا روی آنها بریزم و بگذارم خوب فش فش کند. سپس آنها پیشنهاد کردند که از یک مسواک استفاده کنم و روی آنها به آرامی بکشم. بعد از مدتی دیدم خوردگی‌های سنگ شده شکستند.

باورم نمی‌شد، همانطور که کوکاکولا روی آنها می‌ریختم و با مسواک می‌ساییم، سنگ‌ها شکستند و افتادند تا وقتی که خیلی زود بوسیله کوکاکولا کاملاً خورده شدند، در حقیقت کوکاکولا خوردگی‌ها را سوزاند و سپس ذوبشان کرد. بعد از آن روز، هرگز دوباره کوکاکولا ننوشیدم. می‌توانید تصورش را بکنید که با دندان‌های یک شخص چکار می‌کند؟ تعجبی ندارد که شکم کارلوس می‌سوزد و او در نوزده سالگی زخم معده دارد! اگر کوکاکولا می‌تواند یک سوراخ در خوردگی ایجاد کند، با اجزاء نرم و حساس شکم ما چه می‌کند؟

اگر کارلوس پنج قوطی نوشابه در روز می‌نوشید، یعنی ۱۸۲۵ قوطی در سال و یک قوطی از آن کافی بود که خوردگی‌هایی که سال‌ها روی باطری ایجاد شده بود را بشکند و از بین ببرد، و این خیلی آسان است که باطری اتومبیل خود را عوض کنی، ولی جایگزینی شکمت آسان نیست. به کارلوس پیشنهاد کردم که وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شود لیمو و آب بنوشد تا جگرش پاک شود و PH بدنش را متعادل کند، شاید فکر کنید که من او را محکوم به مرگ کردم ولی وقتی که در مورد روش‌های متفاوت درمان سرطان در زمان بیماری مادرم تحقیق می‌کردم یاد گرفتم که لیمو و آب ماده بسیار قوی است که جگر را تمیز می‌کند و PHاشخاص را متعادل می‌سازد.

کارلوس پرسید: آیا می‌تواند به جای آن نوشابه‌های لیمویی بنوشد؟ جواب دادم: "نه".

ولی وقتی دیدم نگران به نظر می‌رسد، با او قراری گذاشتم "نیم ساعت پس از نوشیدن آب گرم و لیمو، می‌توانی آب پرتقال خالص تهیه شده از فروشگاه‌های سلامتی را بنوشی".

کمی آرام شد، تا وقتی که از من پرسید در مورد غذا چه فکری کرده‌ای. وقتی گفتم من سبزیجات و میوه‌های تازه و مواد پروتئین دار مصرف می‌کنم، بسیار تعجب کرد ولی نصیحت مرا پذیرفت.

صبحانه جدیدش شامل تخم مرغ و قطعه‌ای از نان گندمی برشته شده بود. با توجه به موقعیت زمانی به نظر من یک صبحانه سالم بود. گفتم می‌تواند به جای تخم مرغ اگر مایل باشد میوه بخورد، و او به من مانند کسی که دیوانه شده نگاهی کرد.

برای نهار، کارلوس شروع به خوردن مرغ، ماهی و گوشت کرد. در نوزده سالگی، من خیلی در مورد روغن‌ها نمی‌دانستم، ولی به اندازه کافی از غذاهای سرخ شده در کره پرهیز می‌کردم. به کارلوس گفتم که "کره باعث چاقی می‌شود." و افراد فامیل را هنگامی که برای ملاقاتشان به جورجیا رفته بودم به یاد آوردم، بیشتر آنها به چاقی خوک‌هایی بودند که پرورش می‌دادند. عموی بزرگم در حالیکه روی شکم بادکرده اش بعد از صرف مرغ سرخ کرده و سیب زمینی مشت می‌زد، می‌گفت: "پسر نگران نباش، وقتی که به سن سی یا چهل سال رسیدی، تو هم نمی‌توانی پاهایت را از روی شکمت ببینی و وقتی قطعه بزرگی از کیک، بستنی و پای گردو را داخل دهانشان می‌گذاشتند، همه می‌خندیدند.

همچنان کتاب‌های زیادی مطالعه می‌کردم، در قسمت بالای منحنی فراگیری بودم و آزمایش‌ها را روی خودم و خوک آزمایشگاهی شماره دو انجام می‌دادم.

به کارلوس گفتم: "می‌خواهم که تو شروع به خوردن سبزیجات تازه کنی"، خودم هم باید از آنها بیشتر بخورم و به او یاد دادم که چگونه سبزیجات را بخارپز کند و آنها را مانند والدینمان در روغن نپزد. البته کارلوس از سبزیجات بخارپز شده متنفر بود، به نظر او آنها بی مزه بودند و گفت ترجیح می‌دهد که بمیرد تا این سبزیجات بخارپز را بخورد، حتی با ادویه‌هایی که من پیشنهاد کرده بودم. او برای یک ماه به این رژیم ادامه داد و من فکر می‌کردم که داریم موفق می‌شویم، تا اینکه از خوردن مواد قندی دست کشید. احساس همدردی با او می‌کردم و می‌دیدم که تمایل زیادی به خوردن مواد قندی دارد، ولی می‌دانستم که اگر پیشروی را متوقف کند چه اتفاقی خواهد افتاد.

برای چند روز اول، کارلوس سردردهای غیر قابل تحمل داشت و هنگام شب از خواب می‌پرید و برای تخلیه به حمام فرار می‌کرد. او گفت که می‌خواهد هر روز به طریق فیزیکی به من حمله کند. ناراحتی اش به دلیل ترک مواد قندی به نهایت رسیده بود و از شدت خشم داشت منفجر می‌شد. ظهر روز سوم، مرا صدا کرد و مانند دیوانه‌ای فریاد زد:

من خواستم بدانم "چه شده که فریاد می‌زند؟"

"اول فکر می‌کردم دارم خیال می‌کنم، ولی مواردی که با خوردن هر وعده غذا برایم پیش می‌آمد دیگر وجود ندارند. شکمم دیگر در زمان خوردن یا بعد از آن نمی‌سوزد. از وقتی که بچه بودم چنین احساسی نداشتم، این باور نکردنی است".

او بسیار خوشحال بود، من هم همینطور. هر دو تشخیص دادیم که واقعه‌ای بزرگ در پیش است و واقعاً هیجان زده بودیم.

تا روز پنجم که کارلوس می‌خواست خوردن ضد ترش کردن معده و زخم معده را متوقف کند، زیرا دیگر دردی نداشت. نمی‌دانستم به او چه بگویم، زیرا هنوز واقعیت‌های زیادی بودند که من از آنها آگاه نبود. تا آن موقع، دیگر کلماتی مانند: "با دکترت مشورت کن" که عادتم شده بود را دیگر نمی‌گفتم. احساس کسی را داشتم که در وسط اقیانوسی بزرگ نشسته و خشکی را نمی‌بیند، هیچ ابزاری هم وجود ندارد، فقط یک چوب برای پارو زدن.

در عرض دو هفته، کارلوس استفاده از داروهایش را متوقف کرد. چیزی که من پیشنهاد نمی‌کردم. سوزش شکمش دیگر بازنگشت و گرفتگی عضلات آن از بین رفت. موقع آن رسیده بود که مقداری مواد ضدیبوست گیاهی به رژیمش اضافه شود.

وقتی که این پیشنهاد را کردم که کارلوس لبخندی زد و گفت: "خوب است، هیچ چیز مانند خوردن یک جنس خوب نیست!"

با او متعادل تر از خودم شروع کردم، امیدوار بودم که او را از دردی که سال‌ها در اثر یبوست آزارش می‌داد، رهایی بخشم. حقیقت این بود که او در تمام مراحل درمان خوشحال بود و هر وقت اجابت مزاج می‌کرد مرا صدا می‌زد و شکل، رنگ و بویش را توضیح می‌داد، حتی اطلاعاتی خیلی بیشتر از آنچه من می‌خواستم بدانم و آن جزییات برای تحقیقات من بسیار حیاتی بودند.

تقریباً در این زمان، کارلوس و من متوجه تغییراتی در پوستش شدیم، تاول‌های بزرگ روی صورتش و بدنش دیگر کورک‌های قرمز با سر سفید به وجود نمی‌آوردند. التهاب پوستش به تدریج کم شد و او از این بابت بسیار مسرور بود.

به او گفتم که استفاده از داروهای پوست خود را متوقف کند، چون فکر می‌کردم که جلوی درمان پوستش را می‌گیرند و در حقیقت مواد سمی را دوباره به پوست برمی گردانند. او موافق بود و گفت: "استفاده از داروهای زخم معده را متوقف کردم و نتیجه خوبی داد، دارم درمان می‌شوم".

به او گفتم "تو داروهای زخم معده را دیگر استفاده نمی‌کنی؟ تو مگر دیوانه هستی؟"

کارلوس گفت "بله، من استفاده از داروها را متوقف کردم و به هیچ عنوان، دیگر حاضر نیستم آن آشغال‌ها را مصرف کنم. دکترها با آن همه دارو هیچ وقت به من کمکی نکردند. مادرم آن همه پول خرج کرد و من فقط با نوشیدن احمقانه مقداری آب و استفاده نکردن از نوشابه و مواد قندی دارد حالم بهتر می‌شود.

آب از آفرینش است و کوکاکولا ساخته دست بشر، آب برای پاک کردن بدن خوب است و کوکاکولا برای تمیز کردن باطری اتومبیل.

کارلوس قرار عمل جراحی زخم معده اش را به هم زد، در حالیکه کار دکترها را مردود می‌دانست و مادرش از این طرز فکر او می‌ترسید، ولی نباید دخالتی در نحوه درمان او می‌شد، چون حالش داشت روز به روز بهتر می‌شد.

شروع کردم به ثبت تغییراتی که در کارلوس پیش می‌آمد تا بتوانم الگوی تغذیه‌ای مناسبی که من و او از آن استفاده کرده بودیم را به دست آورم، تازه متوجه شدم که چقدر این طرز تغذیه آسان است.

آب سوزش شکم را متوقف می‌کند، بنابراین باید آب نوشید. وقتی که نوشابه‌ها از بدن کارلوس خارج شدند، او عاشق نوشیدن آب شد و این آب بسیاری از اجزاء بدنش را تمیز می‌کرد. وقتی مواد قندی از بدنش خارج شدند، نوسانات انرژی او متوقف شد و جوش‌هایش هم کم کم از بین رفتند و احساس سلامتی و قدرت در او پدیدار شده بود.

برای کارلوس بسیار هیجان زده شده بودم، ولی باید اقرار کنم که نگران هم بودم چون همینطور که تغییرات بسیار اساسی را در دوستم مشاهده می‌کردم، این تغییرات را در خودم کمتر می‌دیدم. فقط سال‌ها بعد متوجه شدم که مواد قندی در خرماهای طبیعی و کشمش‌ها که من به مقدار زیاد استفاده می‌کردم داشت اثراتی روی شرایط بد پاهایم می‌گذاشت. من به اشتباه تمایلم به مواد قندی آماده را با مواد قندی طبیعی جایگزین کرده بودم، ولی هنوز برای بدن من زیادی بود. کارلوس که هرگز میوه‌های خشک دوست نداشت، با خوردن میوه‌ها از جمله پرتقال و سیب به نتیجه بهتری رسیده بود.

من هم داشتم درمان می‌شدم، اگر چه سرعت تغییرات کمتر بود. انرژی بیشتری در روز داشتم، بعد از ناهار دیگر خوابم نمی‌آمد و سردردهایم از بین رفتند. خشکی بدن در صبح‌ها و ورم زانوها سبک تر شده بودند و می‌توانستم از موقعیت نشسته بدون درد زیادی بایستم. یبوستم خیلی بهتر نشد و پاهایم هنوز سست بودند.

تحقیقات را ادامه دادم، سعی داشتم که علت کندی تغییرات را در خودم پیدا کنم، خیلی از دوستان کارلوس که تغییرات را در او مشاهده کرده بودند، علاقه مند شده و می‌خواستند که با من تماس بگیرند و صحبت کنند. من تصمیم گرفتم با اشخاص دیگری هم کار کنم تا دانش بیشتری در مورد عکس العمل‌های آنها با استفاده از این سیستم تغذیه و پاک سازی به دست آورم. امیدوار بودم که به آنها کمک کنم و با کمک به آنها، پاسخ سؤالاتم را بیابم.

فصل سوم: افشای گستاخانه

عمویم باب یک روز مرا صدا زد تا بگوید که تحقیقات اخیر نشان می‌دهد موادی که ما برای کشتن حشرات استفاده کرده بودیم، طی سیکلی اثرات مخرب بسیاری دارد. DDTیکی از مواد شیمیایی که ما به کار می‌بردیم، در زنجیره تغذیه، غذای حیوانات بزرگ را سمی می‌کرد. آنقدر سمی بود که استفاده از آن را منع کردند.

عمو باب گفت: "فکرش را بکنید که ما با خودمان چه کردیم، تو، سسیل، داگ و من، تا حالا باید کاملاً مسموم شده باشیم".

البته من موافق بودم. سپس گفت: دکتر وینستون جبسون به خانه آنها می‌آید. سال‌ها پیش وقتی برای NASA در مورد برنامه فضای آپولو کار می‌کرد، دکتر جبسون کمک کرده بود که یکی دوربین مخصوص با عدسی‌های بسیار حساس ساخته شود تا بتواند دقیق‌ترین و نامحسوس‌ترین تغییرات در رنگ‌های سیاره‌ای در مناطق تقسیم شده یک عکس را بخواند. حالا داشت همان فناوری را برای خواندن تاریخچه بیماری‌ها در عنبیه چشم‌های مردم بکار می‌برد.

وقتی دکتر جبسون به خانه عمو باب رسید، برادرم، داگ و من به او خوشامد گفتیم. او گفت: "این دوربین، می‌تواند عمیقاً سلول‌ها را آنالیز کند و از عنبیه بگذرد و از عصب بینایی عکس بگیرد و سپس نقطه ضعف‌ها و واکنش‌های ناصحیح بدن را بررسی کند." فقط چند دقیقه بعد از آنکه داخل چشمان مرا با عدسی‌هایش نگاه کرد، گزارشی از سطح مسمومیت خطرناک در بدنم ارائه داد. با نگرانی پرسید: "تو در معرض چه چیزی قرار گرفته‌ای، تیموتی؟"

یک نگاه سریع به عمویم کردم و قسم خورد که هیچ چیزی در مورد من و یا تاریخچه کار کردنم با مواد سمی به دکتر جبسون نگفته است.

به دکتر در مورد کار کشتن حشرات گفتم. دکتر جبسون سرش را تکان داد و گفت: "من تا حالا اینقدر مسمومیت در کسی به سن تو ندیده‌ام، تو چنان با مواد فلزی سنگین مسموم هستی که تعجب می‌کنم چطور تا حالا زنده‌ای".

به خاطر آوردم که چگونه بچه‌ها دنبال کامیون حاوی مواد سمی کشتن پشه میدویدند و با بخار سمی مواد کامیون خیس می‌شدند. به دکتر توضیح دادم که از سن شش سالگی به پدرم کمک می‌کردم و با برادرم زیر خانه‌ها می‌رفتیم و برای مدتی طولانی این مواد را اسپری می‌کردیم و وقتی که بیرون می‌آمدیم با مواد سمی خیس شده بودیم. به او گفتم که بشکه‌های بزرگ این مواد بدون درپوش همیشه در گاراژ ما بود و من و داگ در اطراف آنها بازی می‌کردیم.

دکتر جبسون شروع به بررسی بیماری من کرد که به صورت ترسناکی دقیق و درست بود. او گفت: "نه تنها جگر و دیگر اعضای مهم داخلی تو آلوده شده‌اند، بلکه ممکن است فلزات سنگین داخل آن مواد شیمیایی در سلول‌ها و روده بزرگت محصور شده باشند. آیا یبوست داری؟" وقتی دیدم او چنین دقیق وضعیت مرا می‌داند، بدنم از ترس سرد شد.

سپس او درباره یک نوع آزمایش که شامل آنالیز کردن مو برای تأیید وجود مواد سمی در بدن بود به من توضیح داد. من موهایم را برای آزمایش به آزمایشگاه فرستادم و جواب آن را با پست دریافت کردم. آزمایش‌ها نشان می‌داد که میزان وجود سموم فلزات سنگین در من و برادرم داگ، خارج از اندازه زیاد بودند وبیرون گراف مجاز می‌افتادند. این برای من یک هشدار بود، از عمو باب پرسیدم آیا ممکن است که آزمایشگاه اشتباه کرده و نتایج غلط فرستاده باشد؟ او مطمئن نبود، پس من نمونه دیگری از موهایم را برای دومین بار جهت آنالیز فرستادم. در عرض دو هفته، نتایج مشابهی از سطح بالای مواد سمی در بدنم را که شامل آرسنیک، جیوه، روی، کادمیوم، آلومینیوم و فلزات سنگین دیگر بودند، دریافت کردم. این دیگر غیرقابل انکار بود، من به بدترین شکل مسموم شده بودم. ولی حالا که این اطلاعات را می‌دانستم چه کاری باید انجام می‌دادم؟ نتایج آزمایش‌ها را به دوست هیپی ام که در فروشگاه غذاهای سلامتی کار می‌کرد، نشان دادم. وقتی اعداد را دید گفت: "وووو...، اینها بسیار جدی است. تو حتماً روزی دوبار بیرون روی داری، اینطور نیست؟"

خجالت کشیدم بگویم که من باید بسیار خوش شانس باشم که هر دو یا سه روز یک بار بیرون روی داشته باشم. به دانش او در مورد سلامتی و تغذیه احترام می‌گذاشتم، او برای خودش بهترین نمونه بود، زیرا همیشه پرانرژی و چالاک به نظر می‌آمد و دلیل آن را خوردن غذاهای طبیعی و تازه می‌دانست. او یکی از کتاب‌هایش را به نام "جوان تر شدن" به من نشان داد که در ابتدا به وسیله دکتر نرمن والکر در سال‌های ۱۹۲۰ نوشته شده بود، او آغازکننده تحول استفاده از غذاهای طبیعی بود. کتاب را خریدم و هر چه بیشتر از غذاهای طبیعی در رژیم غذایی ام استفاده کردم.

به گذشته فکر کردم وقتی که برای یافتن روش متفاوتی برای درمان مادرم جستجو می‌کردم، شخصی "درمان روده بزرگ" را پیشنهاد کرده بود که بیشتر به نام "کلونیکز" رایج بود. تصمیم گرفتم که آن را انجام دهم و توانستم یک متخصص در میامی پیدا کنم. واقعاً این نوع درمان را دوست نداشتم، چون نمی‌دانستم روده بزرگ من همیشه فشرده و از مدفوع سخت شده و گرفته است وقتی که متخصص مربوطه به آرامی آب وارد روده بزرگم کرد، تا چیزهایی که در آن فشرده شده بود بیرون آورد، با وجود استقامت من در تحمل دردهای شدید به خاطر ورزشکار بودنم، مانند آن بود که دارد با چاقوی قصابی به من ضربه می‌زند، از بدشانسی، آب نتوانست از سد سخت بوجود آمده بگذرد و من دچار درد بسیار شدید شدم، ولی برای دومین جلسه برگشتم.

وقتی که مثل دفعه اول شد، تصمیم گرفتم راهی پیدا کنم تا قبل از اینکه مجبور شوم برای دفعه سوم برگردم، روده‌ام کار کند. شروع به نوشیدن قوطی‌های کوچک آب آلو کردم، هیچ سودی نداشت، چون مواد قندی داخل آنها مرا به خواب می‌برد. به فروشگاه غذاهای سلامتی رفتم تا مواد گیاهی ضدیبوست تهیه کنم، ولی چیز زیادی پیدا نکردم. قوی‌ترین آنها را برداشتم و تصمیم گرفتم که اگر مقدار مصرف آن یک قرص باشد من سه تا مصرف کنم. چرا که نه؟

انتظار داشتم که روده‌ام در عرض یکی، دو ساعت بعد کار کند، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. تصمیم گرفتم سه تای دیگر هم مصرف کنم. شاید به اندازه کافی نخورده بودم یا اینکه گیاهان نسبت به داروها ضعیف تر بودند. اگر چیزی در مورد گیاهان ضدیبوست می‌دانید، من داشتم برگ سنا مصرف می‌کردم، که اگر کسی آن را ناصحیح بکار برد برایش بسیار بد است.

داشتم از یک روز گرم زیبای میامی لذت می‌بردم، جلوی در ورودی پارک نزدیک خانه ایستاده بودم که روده‌ام به سختی جمع شد، خم شدم و روی زانوهایم افتادم. نمی‌توانستم بایستم، به سختی نفس می‌کشیدم، لحظه‌ای در آنجا خوابیدم، می‌لرزیدم و عرق می‌ریختم، با تعجب فکر کردم که شاید آپاندیسم درد گرفته است. یکه و تنها بودم و وقتی به خانه نگاه کردم، در جلویی به نظر میلیون‌ها مایل دورتر می‌رسید. مانند آن بود که من مشغول تماشا کردن یک فیلم سینمایی ترسناک هستم. نمی‌توانستم تصور کنم که چگونه به خانه خواهم رسید، با تنگ شدن عضله‌هایم مطمئناً نیاز داشتم که به دستشویی بروم. روده‌ام فرمانده بود و فکر و حرکت مرا کنترل می‌کرد.

به آهستگی شروع به خزیدن روی پیاده روی داغ کردم، در حالی که دستم را روی شکمم گذاشته بودم تا حمله روده‌هایم که درد مرا دوبرابر می‌کرد برطرف شود و نفسم دوباره برگردد. عاقبت، پس از آنکه دردم به دلیل دعایی که خوانده بودم کمتر شد، عضله خود را بستم و به طرف دستشویی دویدم و قتی رسیدم، دیگر اختیاری از خود نداشتم و همه چیز رها شد. ساعت‌ها در دستشویی بودم. در حالیکه احساس می‌کردم سنگ و آب از من بیرون می‌زند. در طول آخر هفته هم وضع همان طور بود و وقتی آب می‌نوشیدم دوباره به طرف دستشویی میدویدم. داشتم به روده‌ام التماس می‌کردم که دوست من باشد، در حالیکه به من می‌فهماند زیادی سوء استفاده کرده‌ام و رابطه اش با من تغییر کرده است.

صبح یکشنبه، پس از دو روز در خانه ماندن، به بیرون نگاه کردم و دیدم که همه چیز زنده تر و سبزتر از قبل است. خسته بودم، ولی در آن لحظه چنان احساس رهایی می‌کردم که برای سال‌ها نکرده بودم. احساس می‌کردم که مواد زائد پانزده سال را از بدنم خارج کرده‌ام. تصمیم گرفتم که از مقدار صحیح گیاهان ضدیبوست استفاده کنم تا ملاقات بعدی ام با دکتر آسان تر شود. آزمایش هنوز بسیار دردناک بود، ولی حداقل مواد زائد از بدنم خارج می‌شد. روده‌ام و من تصمیم گرفتیم که از این پس رابطه‌ای محترمانه داشته باشیم و با هم همکاری کنیم.

پس از دوسری بسیار حساس شامل شش بار آزمایش در هر سری، می‌خواستم بدانم که چگونه می‌توانم مواد سمی و زائد را که در عمق بیشتری قرار گرفته‌اند خارج کنم. این بار از یک ماده طبیعی به نام پوست پامچال استفاده کردم. ابتدا مؤثر نبود، چون اصلاً نمی‌دانستم که با آن باید مقدار بسیار زیادی آب نوشید. یبوست من حتی بیشتر هم شد، ولی همانطور ادامه دادم. برای مدتی، چنان نفخ کرده بودم که احساس می‌کردم مثل نهنگ ساحلی به این طرف و آن طرف می‌روم، ولی وقتی مقدار صحیحی مصرف کردم و همراه آن آب فراوان نوشیدم، شرایط شروع به متعادل شدن کرد.

به شکل ثابتی به دانستی‌ها و قدرت تشخیصم افزوده می‌شد. هر چه مصمم تر می‌شدم که سموم را از بدنم خارج کنم، بیماری‌هایم بدتر می‌شد، و از سردرد به عرق سرد و درد و تب کردن رسید. وقتی که به گذشته نگاه می‌کنم، متعجبم که چطور با روش‌های درمانی خودم از بین نرفته‌ام و این را مدیون استفاده از فرمول‌های طبیعی دانستم، زیرا اگر به مقدار مساوی از داروهای مشابه استفاده کرده بودم، شاید دیگر اینجا زنده نبودم تا داستانم را بگویم، روشی که استفاده می‌کردم سعی و اشتباه بود و من تمام قوانین را برای پیدا کردن چیزی که می‌خواستم، زیر پا گذاشته بودم. واقعیت این بود که چون هر بار پس از تخلیه مواد زائد حالم بهتر می‌شد، به ادامه این راه بیشتر تشویق می‌شدم ولی مجبور بودم به خودم یادآوری کنم که طبیعت برای مؤثر بودن به زمان خود احتیاج دارد، نه زمانی که من می‌خواهم.

در این مدت دردناک، به گذشته فکر کردم که چگونه دکترها به من اطمینان می‌دادند مشکل پاهایم، سردردهای و یبوستم ربطی به تغذیه ندارد. آنها کاملاً در اشتباه بودند و فقط وقتی که دردهایم کمی آرام تر شد، تشخیص دادم که تا چه اندازه بدن من آلوده بوده و چقدر این روش پاک سازی دردآور مؤثر و مهم است. من تصمیم گرفتم این کار را تا انتها ادامه بدهم و اهمیتی نمی‌دادم که چقدر می‌تواند ناراحت کننده باشد، ولی برای درمان شدن هر روز دعا می‌خواندم و سعی می‌کردم عادات زندگی ام را که باعث بروز چنین شرایط ناسالمی شده بود تغییر دهم. یک روز پدرم به من تلفن کرد و گفت که در بیمارستان کوچکی در جورجیا است و از دردی شدید و غیر عادی شکایت داشت و قرار بود که عمل جراحی شود. به او التماس کردم که دست نگه دارد تا به آنجا برسم و سوار اولین هواپیما شدم. مشکل اینجا بود که او می‌ترسید آپاندیس داشته باشد. دکترها هم هیچ کاری برای رفع ترس او نکرده بودند و وقتی که هواپیمای من نشست، پدرم در اتاق عمل بود.

بعد از عمل جراحی، در حالیکه باورم نمی‌شد، نشسته بودم و دعا می‌خواندم و او را که بیهوش آنجا دراز کشیده بود، تماشا می‌کردم. حتی در مورد عمل جراحی که روی او انجام شده بود، نتوانستم اطلاعاتی کسب کنم.

بعد از ظهر بود که دکترش وارد شد و در حالیکه من آنجا نشسته بودم، با او برخورد بسیار تندی کردم.

"با او چه کرده‌اید و چرا؟" همچنین پرسیدم: "آیا آپاندیس داشت؟"

دکتر گفت: "نه".

پرسیدم: "پس چرا عملش کردید؟"

دکتر کمی مکث کرد و گفت: "خوب، ما واقعاً مطمئن نیستیم، ولی به سرطان ظنین شدیم بنابراین یک سوم روده بزرگش را برداشتیم".

وقتی از او خواستم که نمونه آزمایش بیوپسی او را برای تأیید سرطان ببینم، او جوابی به من نداد و از اتاق بیرون رفت.

پدرم روزهای متمادی بی حال و در شرایط بدی قرار داشت و جای بزرگ عمل بر روی شکمش بود. بعداً متوجه شدم که او تقریباً در حین عمل مرده بود، زیرا دکترها قبل از عمل به طریق صحیحی شکمش را خالی نکرده بودند و به همین دلیل پریتونیت و شک سمی داشت او را می‌کشت. حالا که نتیجه مسموم شدن خودم را دیده بودم، احساس می‌کردم حال او باید شبیه من یا بدتر از من باشد. دو هفته پس از آن، پدرم از بیمارستان مرخص شد و به خانه بازگشت اما حال مساعدی نداشت، ولی لااقل زنده بود.

اکنون شش ماه از زمانی که دوستم کارلوس رژیم غذایی اش را عوض کرده بود گذشته است. تغییراتی که در او پدید آمده فوق العاده می‌باشد، شکمش طوری درمان شده که دیگر به هیچ وجه نمی‌سوزد، سردردهایش کاملاً خوب شدند و عدم دقت و تمرکز حواس دیگر مربوط به گذشته است. اما مهمترین موضوع درمان پوستش می‌باشد.

نه تنها زیاد شدن جوش‌ها متوقف شد بلکه آنهایی هم که روی پوستش بودند خشک شدند و از بین رفتند. ما فکر می‌کردیم که جای جوش‌ها باقی می‌مانند و آبله ور خواهد شد، ولی وقتی دیدیم که جای جوش‌ها هم دارند از بین می‌روند از خوشحالی نزدیک بود منفجر شویم. نیازی نیست که بگویم، کارلوس به وجد آمده بود. کاهش وزنش (۱۸ کیلوگرم در عرض پنج ماه) دوستانش را شگفت زده کرد، همچنین حالت‌هایش، او طوری راه می‌رفت که به نظر می‌رسید خودش را دوست دارد. مجبور بودم به او یادآوری کنم که به خاطر تصمیمی که خودش گرفت تا روش درمانی را دقیقاً انجام دهد درمان شده بود او قدرت و اراده لازم را داشت و حالا زمانی بود که باید از نتایج به دست آمده لذت می‌برد.

وقتی میدان دید خود را وسیع کردم، به مقایسه ماشین با بدن رسیدم. چرا ماشین‌های ما در حال حرکت و سرعت بهتر هستند ولی بدن‌های ما قدرت خود را از دست می‌دهند و خراب می‌شوند؟ پاسخ در این است که ما ماشین‌های خود را مطابق دستورالعمل‌ها و طراحی‌های سازنده نگهداری می‌کنیم. برای کنترل به تعمیرگاه می‌بریم، روغن عوض می‌کنیم و به آنها سوختی که باید بسوزانند می‌دهیم. ولی از بدنمان آن گونه که مناسب است نگهداری نمی‌کنیم، وقتی که احساس خستگی می‌کنیم سرعت و تحرک خود را کم نمی‌کنیم، خواب خوب و کافی که برای تولید مثل مورد نیاز است نداریم و غذاهایی را که آفریننده ما طراحی کرده است نمی‌خوریم.

در حقیقت ما از ماشین مان بهتر از بدن مان نگهداری می‌کنیم. آیا نحوه زندگی گذشته، ما را به این مشکل برگشت ناپذیر رسانده است؟ گفته می‌شود که انسان‌ها تکامل یافته‌ترین و باهوش‌ترین موجودات روی کره زمین هستند، اگر حقیقت دارد، پس چرا بیشتر حیوانات وحشی، گیاهان و حشرات سلامت و کامیاب هستند، در حالیکه ما نیستیم؟ پس هوش و ذکاوت ما چه شده است؟ اگر مراقبت از بدن ساده است پس رمز سلامتی باید نگهداری خوب و الگوی صحیح زندگی کردن باشد. به عبارت دیگر، ساده است ولی آسان نیست.

وقتی که بررسی کردم چه چیزی در مورد کارلوس اینقدر خوب عمل کرده و مؤثر بوده، متوجه شدم که بدن کارلوس سال‌های زیادی آب از دست می‌داده است بنابراین سوزش شکم و زخم معده او فوراً با آب تصحیح شد. چه دلیل ساده‌ای! غوطه ور شدن در کتاب‌های علوم کالبدشناسی و فیزیولوژی برای فراگیری اینکه ساختار اولیه پلاسمای خون ما آب ساده است. در حقیقت، سه چهارم بدن ما از آب ساخته شده، و هر روز زندگی‌های ما و بدن‌های ما احتیاج به مقدار مشخصی از آب برای عمل کردن و ادامه حیات دارند.

هرچه من و کارلوس بیشتر آب می‌نوشیدیم، احساس بهتری داشتیم. ما متوجه شدیم که آب وسیله ایست که مواد سمی را می‌شوید و خارج می‌کند. همچنین به این نتیجه رسیدیم که عدم وجود آب باعث تمرکز هر چه بیشتر مواد سمی می‌شود. پس شکم، جگر و اعضای سیستم گوارش احتیاج به آب دارند تا خود را شستشو دهند و تخلیه شوند. چون من و کارلوس، آب تازه می‌نوشیدیم و غذای خالص می‌خوردیم، نه تنها مواد سمی را از بین می‌بردیم، بلکه بیماری‌ها را نیز ریشه کن می‌کردیم، این موضوع تحقیقات من بود از وقتی که تصمیم گرفتم زندگی و رژیم غذایی ام را تغییر دهم.

تصور می‌کنم که پزشکان اول دنبال مسبب‌ها می‌گردند به جای آنکه با معالجات موقتی پیشرفت بیماری‌ها را کند کند، به عضوی حمله می‌کنند و سپس به بیمار بعدی می‌پردازند. تصور کنید که چه می‌شد اگر از تجویز دارهای پانسمان شکل مانند آسپرین برای سردرد دست می‌کشیدند؟ و به جای تجویز داروهایی که باعث تجمع مواد سمی در درون ما می‌شدند و جلوی خروج آنان را می‌گرفتند، به ما می‌گفتند که "مقدار بسیار زیادی آب بنوشید و فردا صبح با من تماس بگیرید؟" این طرز فکر می‌توانست کار و درآمد آنها را با مشکل مواجه سازد. بنابراین جای تعجب نبود که مصمم بودند شرایط را همان گونه که بود حفظ کنند.

خودم همراه با کارلوس مصمم بودم در جاده‌ای که قدم گذشته‌ام تا انتهای راه ادامه دهم تا ببینم به کجا می‌رسم. هنوز بعد از دوازده آزمایش روده بزرگ، یبوست داشتم. باید مقداری بیشتری پاک سازی می‌کردم. چون دوستان کارلوس هم از من راهنمایی می‌خواستند، من خوک‌های آزمایشگاهی زیادی داشتم.

ندانسته، این آغاز تمرینات خصوصی من بود. هر شخصی که پیش من می‌آمد و داستانش را می‌گفت، تمریناتی رشددهنده و پیشرفت کننده، با تغییرات متمادی که بیشتر شبیه بحث و گفت وگوی یک عده از متخصصان بود انجام می‌دادم. چون می‌خواستم که هر مراجعه کننده همان راهی را برای درمان برود که خودم در حال طی کردن آن بودم. همیشه به هوش و ذکاوت و منطق علاقه داشتم و آماده پذیرش ایده‌های تازه بودم و این طرز فکر تا به امروز هم ادامه دارد.

معجزه آنزیم‌ها

در تحقیقاتم به نکته مهمی رسیدم که مرض‌ها در بدن‌های سالم نه می‌توانند وجود داشته باشند و نه می‌توانند باقی بمانند. بدن مادرم سالم نبود، چون او در طول زندگی اش تغذیه بدی داشت. بدن پدرم هم همینطور، در نتیجه استفاده از غذاهای آماده و تصفیه شده، دود آتش، الکل و مواد سمی حشره کش‌ها، به بیماری مبتلا شده بود. سؤال این بود که چه چیزی باعث خارج شدن سیستم بدن انسان از تعادل و در نتیجه ناسالم شدن آن می‌شود یا اینکه چه چیزی بدن سالم و متعادل می‌آفریند؟

به کتاب دکتر نرمان والکر درباره خام خواری دوباره رجوع کردم، در حالیکه غذاهای خام بیشتری به رژیم روزانه‌ام افزوده بودم اطلاعات بیشتری را به مغز سیری ناپذیر خودم می‌رساندم. دکتر والکر تأکید کرده بود که ضروری است غذا را خوب بجویم. اگر ما غذا را قبل از قورت دادن آنقدر بجویم تا به شکل سیال درآید، می‌توانیم دیواره‌های سلول‌های گوارشی آنزیم‌ها را بشکنیم و به شکلی صحیح غذا را هضم کنیم در حالیکه از معجزات آنزیم‌ها به وجد آمده بودم و این یک موضوع کاملاً جدید برای من بود، تحقیات گسترده‌ای درباره این موضوع بوسیله دانشمند و محقق دکتر ادوارد هاول انجام گرفته بود و من عاشق اطلاعات جامع او در مورد تولید آنزیم و متابولیسم شدم.

برخلاف تئوری‌های جاری، تئوری دکتر هاول، "تطابق برای دفع آنزیم ها" بر اساس داده‌های ساده علمی بیان شده بود. او توضیح داده بود که بدن انسان دارای تعداد محدودی از آنزیم‌های متابولیسمی است. این آنزیم‌ها برای سلامتی و ادامه زندگی ما کلیدی هستند، چون آنها انرژی لازم برای بدن ما را تولید می‌کنند تا عملکرد صحیح داشته باشند. دکتر هاول بیان کرده بود که هر واکنش بدن، از خوردن تا خوابیدن، از قدم زدن تا خواندن کتابی، بوسیله دسترسی یا تراکم آنزیم‌های متابولیسمی که در حقیقت بدن انسان را اداره می‌کنند ممکن می‌شود. او معتقد بود که اگر ما همه ذخیره آنزیم‌های خود را استفاده کنیم. خواهیم مرد. مانند بستن حساب بانکی با بیرون کشیدن پول.

دکتر هاول سه نوع آنزیم مخصوص را نام برد: متابولیسمی، گوارشی و آنزیم‌های غذاها.

دوباره، مانند باز کردن حساب‌های بانکی متفاوت برای ذخیره سازی یا کنترل بسته به نیاز ما، یعنی دسترسی به آنزیم‌های متفاوت و تولید آن همانگونه که ما احتیاج داریم.

برای مثال، آنزیم‌های گوارشی وقتی که احتیاج به هضم کردن داریم، تولید می‌شوند. در همان زمان، حس کننده‌های داخل دهان به بدن علامت می‌دهند که آنزیم‌هایی تولید کنند که ممکن است وقتی غذای پخته می‌خوریم آنزیم‌هایش مرده باشند.

من به آنزیم‌هایی که در هر غذای گیاهی یا حیوانی وجود داشتند دقت کردم. متوجه شدم غذاهای ما شامل مقداری مشخص از آنزیم‌های مورد نیاز برای هضم صحیح هستند. اگر غذاهایتان را با درجه حرارت‌های تقریباً بین ۴۱ و بیشتر از ۴۸ درجه سانتی گراد برای بیشتر از چند دقیقه بپزید، این آنزیم‌ها می‌میرند. بنابراین ما باید این کمبود را با گرفتن آنزیم‌ها از ذخیره متابولیسم بدن جبران کنیم تا بتوانیم عمل هضم را کامل انجام دهیم. هر چه بیشتر ما از ذخیره خود استفاده کنیم تعداد آنزیم‌های بدن ما کمتر می‌شوند.

دکتر هاول نوشت که دانه‌ها، تخم‌ها و خشکبارها موانع تولید آنزیم‌ها هستند. فقط وقتی که آب به دانه، تخم و خشکبار می‌رسد آنزیم‌ها را تحریک می‌کند. سپس ما می‌توانیم آنها را به روشی صحیح هضم کنیم. او درباره خیس کردن و جوانه زدن دانه‌ها، تخم‌ها و خشکبار در آب قبل از خوردن توصیه کرده بود و هشدار می‌داد که اگر این کار را نکنیم، مانع‌های آنزیم‌ها بدن ما را مجبور می‌کنند که مقدار بسیار زیادی آنزیم تولید کنند تا آن خشکبار، دانه یا تخم شکسته شود.

دکتر هاول معتقد بود که آنزیم‌ها به حرارت حساس هستند و PHمشخصی دارند، به طوری که هر آنزیم فقط در محدوده مقدار مشخص PH خود عمل می‌کند. اگر ما آنزیم‌ها را با پختن سبزیجات، دانه‌ها، تخم‌ها، خشکبارها و گوشت‌ها، از بین ببریم باید از آنزیم‌های گرانبهای بدن خود جایگزین کنیم. اگر سیستم بدن مان در حد مشخصی از PH که در آن آنزیم‌ها عمل می‌کنند متعادل نباشد، آنها به طور صحیح کار نمی‌کنند.

در حقیقت هر آنزیم دارای یک PH مشخص است و فقط وقتی کار می‌کند که PH در حد عادی باشد. نتیجه این مطالعات و مقایسه آن با طرز تغذیه مراجعه کننده‌ها بسیار حیرت آور بود. چون خیلی از مراجعان تنها غذاهای پخته‌ای را می‌خوردند که آنزیم هایشان مرده بودند و از آنزیم‌های بدن خود استفاده می‌کردند. هیچ تعجبی نداشت که آنها نفخ و سوءهاضمه داشتند و خسته بودند چون از قند، نان و تولیدات پاستوریزه شده، شکلات و نوشابه همراه گوشت‌های زیاد پخته شده و چربی‌ها استفاده می‌کردند. مطابق آزمایش‌های روزانه PH، این غذاها در حال اسیدی کردن بدنشان بود و تعادل سیتمشان را به هم می‌زد. خیلی از آنزیم‌های مورد نیاز هضم این غذاها نمی‌توانستند عمل کنند.

به عبارتی دیگر، عادت تغذیه بسیار غلط ما کاملاً حدود PH را به هم زده است، در حالیکه تمام کاری که باید انجام دهیم دنبال طبیعت رفتن است تا خود را در تعادل نگه داریم.

عمل هضم غذا از همان لحظه‌ای که در دهان گذاشته می‌شود آغاز می‌گردد. غدد بزاقی موجود در دهان وقتی که عمل جویدن را انجام می‌دهیم شروع به خارج کردن آنزیم‌ها می‌کنند و اگر غذاها تا وقتی که سیال می‌شود جویده نشود، به اندازه کافی برای مرحله بعدی عمل هضم خرد نخواهد شد. تصور کنید که بدنتان سعی در پذیرش قطعه‌های غذای هضم نشده داشته باشد. آنها یا از بدن به صورت قطعات کوچک هضم نشده دفع می‌شوند، یا اینکه آن قطعات در روده یا خون باقی می‌مانند و در حالیکه از بین می‌روند باعث مسمومیت و بروز بسیاری از مشکلات متفاوت دیگر می‌شوند.

وقتی می‌دیدم که مردم فقط چند دفعه غذا را قبل از قورت دادن می‌جوند، وحشت می‌کردم. پس چطور ما انتظار داشتیم که مواد مغذی را در سلول‌ها، اعضا و بافت‌های خود وارد کنیم اگر به روش صحیح نجویم؟ کارلوس را به خاطر آوردم که یک برگر را گاز می‌زد و قبل از اینکه جویدن را تمام کند (فقط یک یا دو بار) کوکاکولایش را سر می‌کشید.

وقتی او رژیم غذایی اش را تغییر داد، خود را ملزم به جویدن صحیح کرد که واقعاً برایش مشکل بود. متوجه شدم که او باید سی تا چهل بار عمل جویدن را انجام دهد قبل از آنکه غذایش به سیال تبدیل شود. دوست داشتم دندان‌ها را "دروازه‌های مرواریدی بهشت" بنام، زیرا آنها قفل تغذیه بهشتی بدن مقدس ما هستند. وقتی که غذا از دروازه‌های مرواریدی بگذرد، شما می‌توانید بهشت یا جهنم در خود بیافرینید، در حالیکه بیشتر انسان‌ها دارای جهنم درون خود هستند.

عادت غذایی مردم، اغلب، شکستن قوانین آفرینش با خوردن غذاهای پخته شده و آماده با هیچ آنزیمی می‌باشد، به جویدن توجهی ندارند، با غذایشان نوشیدنی‌های بسیار سرد و داغ می‌نوشند، لذا آنزیم‌های غذاها را در خود حل می‌کنند و آنها را از عمل کردن باز می‌دارند. عدم تعادل در PH سبب می‌شود که آنزیم‌های هضم کننده به روش صحیح کار نکنند. بیشتر اوقات ما انرژی بیشتری صرف خرد کردن غذاها می‌کنیم تا از آنها انرژی به دست آوریم. دلیل اینکه ما در حالت خستگی می‌مانیم همین است. ما واقعاً مقدار زیادی انرژی از دست می‌دهیم.

واقعیت این است که ما نمی‌توانیم مواد قندی و کربوهیدرات‌ها را بدون وجود آنزیم‌هایی به نام‌های "آمیلاس" و "پیتیلین"، هضم کنیم. برای چربی‌ها، ما احتیاج به آنزیم‌هایی به نام "لیپاز" داریم و برای پروتئین‌ها به آنزیم‌هایی به نام "پروتیز". اگر ما آن آنزیم‌ها را به طور دائم و بیشتر از حد از بدن خود به دلیل خوردن غذاهایی مانند مواد قندی، نان و غذاهای پخته و آماده شده که در آنها آنزیم‌ها از بین رفته‌اند خارج کنیم، ذخیره آنزیم‌های خود را برای هضم آن غذاها از دست می‌دهیم و به همین دلیل است که ما غذاهایی را که در هیجده سالگی می‌خوردیم، نمی‌توانیم در چهل سالگی بخوریم.

کجا می‌توانم قطعات دیگر پازل خود را پیدا نمایم؟

پاستوریزه و هموژنیزه کردن

یک روز اطلاعاتی از دکتر پل آستر پیدا کردم، متخصص در پاستوریزه کردن و هموژنیزه کردن. او توضیح می‌داد حرارت‌های بالا که برای پاستوریزه کردن تولیدات لبنیاتی لازم بود، نه تنها آنزیم‌ها را می‌کشت، بلکه مواد شیمیایی سمی به نام اکسیداس اکزانتاین (فاکتور XO)، که مستقیماً داخل سیستم شریانی می‌شود و تشکیل جرم می‌دهد تولید می‌کرد. این هشداری برای من بود. بیماری‌های قلبی توسط جرم‌های سخت شده در شاهرگ به صورت گسترده در این کشور از صد سال گذشته به این طرف زیاد شده بود. همچنین مصرف روزانه تولیدات لبنیات پاستوریزه شده.

دکتر آستر می‌گفت که پاستوریزه کردن شیر، یک آنزیم بسیار مهم لبنیاتی را به نام لاکتاز می‌کشد. ما هم قادر به تولید آن نیستیم و بدون آن، غیرممکن است که لاکتاز را بشکنیم. من مصرف لبنیات خود را قطع کردم، اگر چه در رژیم غذایی ام بسیار مهم بودند، ولی تنها پس از چند روز، یک صبح زیبا بدون گرفتگی بینی بیدار شدم. برای اولین بار پس از سال‌ها با بینی ام می‌توانستم نفس بکشم. لک‌های روی پاهایم نیز کم کم ناپدد شدند. قبلاً هیچ چیزی بر آنها اثر مثبت نداشت و بسیار خوشحال شدم وقتی واکنش‌های روده‌ام نیز بهتر شدند.

به نظر می‌رسید که گردش خود در دست‌ها و پاهایم بهتر شده، چون دیگر زیاد خواب نمی‌رفتند. آیا تمام اینها به دلیل مصرف نکردن پنیر و شیر بودند؟ به تنها چیزی که می‌توانستم فکر کنم شعارهای تبلیغاتی مانند، "شیر بدن را می‌سازد" بود! ممکن است شیر پستان یا خام این کار را بکند، ولی لبنیات پاستوریزه نه! تعجب می‌کردم که مسئولیت تعدادی از مشکلات سلامتی مردم با لوئی پاستور بود. از همه گذشته، بازار شیرهای پاستوریزه بستگی به دستورالعمل‌های صنعتی داشت که برای ملت ما مشکلات سلامتی ایجاد کرده بود.

من سعی کردم مراجعان خود را متقاعد کنم که از مصرف شیر و پنیر پاستوریزه خودداری کنند، چون تهیه لبنات خام غیرقانونی بود، هیچ کس نمی‌خواست این چیزها را مصرف نکند، به جز افرادی که به آنها حساسیت داشتند و حاضر بودند هر چیزی را که برای حساسیتشان مضر است کنار بگذارند چون بینی دائماً گرفته، عطسه و ریزش آب بینی فراوان بسیار ناراحت کننده است. وقتی آنها لبنیات را از رژیم خود حذف کردند، بیشتر بیماری هایشان خوب شد و مشکلاتشان حل گردید.

بعضی از مراجعان سال‌ها هزاران دلار خرج تزریق‌های مربوط به حساسیت خود کرده بودند و کاملاً از درمان ساده و واقعی دور بودند.

با کنار گذاشتن لبنیات پاستوریزه دوباره می‌توانید نفس بکشید. این درس دیگری از آفرینش بود "آن را به طریقی که من آفریده‌ام، بخورید".


وقتی تصمیم گرفتم که به جنوب کالیفرنیا جایی که تحولاتی در امر سلامتی انجام شده بود، نقل مکان کنم، تازه از دانشگاه میامی فارغ التحصیل شده بود. با یک ساک ارتشی و چهارصد دلار پول در جیبم به هالیوود رسیدم و به یک دوست هم مدرسه‌ای برخوردم، روی سکاف، که در لس آنجلس غربی اقامت گزیده بود. ما هم اتاقی شدیم، پیاده دنبال کار می‌گشتم، تا اینکه دو روز بعد کاری به عنوان گارسون در رستوران بونو پیدا کردم.

در آن زمان چنان بی پول بودم که دو شیفت کار می‌کردم ولی همچنان به پاک کردن مواد سمی از بدنم ادامه می‌دادم. روزه می‌گرفتم و چیزی بنام "تخته کولما" پیدا کردم که سیستم روده‌ای (کلنی) شخصی بود و مرا قادر به انجام چیزی شبیه آزامیش روده بزرگ (تست کلنیک) وقتی که تنها در خانه بودم می‌کرد.

به شدت پاک سازی را ادامه می‌دادم و دو شیفت هم کار می‌کردم و مواد سمی حشره کش را از بدنم خارج می‌ساختم. وقتی که روده‌هایم را پاک می‌کردم، چیزی شبیه پلاستیک بودار از من بیرون می‌ریخت. یک روز احساس کردم نیاز شدیدی دارم که به پدرم تلفن کنم و به او بگویم که چقدر دوستش دارم. ضرورت این احساس را هنوز وقتی شماره اش را در میامی می‌گرفتم درک نکرده بودم.

او گفت: "سلام پسرم" و در حالیکه غصه‌های زندگی گلویم را می‌فشرد، عاقبت توانستم بگویم: "پدر، شما بسیار به من آموختید و برای همه کارهایی که برای من انجام دادید و برای تمام زندگی ام از شما تشکر می‌کنم". بعد از مکثی که به نظر تمام نشدنی می‌رسید کلماتی را که همیشه آرزو داشتم بگویم بر زبان آوردم: "پدر، خیلی دوستتان دارم."

پدرم خود را جمع کرد و گفت: "من هم تو را خیلی دوست دارم پسرم".

دو هفته بعد، پدرم حمله قلبی کرد و از دنیا رفت. عمری کوتاه داشت چون بدنش زودتر از موعد تضعیف شده بود، چیزی که با اطلاعات کافی و عملکرد مفید می‌توانست اتفاق نیفتد. حیرت زده بودم و دنیای من درهم ریخت. در روز تشییع جنازه، مطالب زیادی در مورد پدرم از کسانی که با او دوست بودند یا او را دوست می‌داشتند، فهمیدم. زندگی اش در کمک کردن به دیگران خلاصه شده بود و با اینکه دوران کودکی بسیار سختی داشت، در زندگی بر صدها بلکه هزاران نفر اثر مطلوب گذاشته بود.

بعد از مراسم، دوتا از دوستان پدرم او را شیرین‌ترین و با آداب‌ترین شخصی که تا به حال دیده بودند نامیدند. از خداوند برای آنکه به من اجازه داد تا بر جای قدم‌های پدرم گام بردارم و به همه مردم کمک کنم، تشکر می‌کنم.

ناامید شدن با وجود سیستمی که اجازه نمی‌داد درمان کننده‌های حقیقی درمان کند بسیار آسان بود. به نظر می‌رسید که به خطر انداختن تجارت‌های بزرگ یک جنایت به حساب می‌آید. ولی من قلباً می‌دانستم که سلامتی کامل نوری است برای هر انسانی و من از اینکه بنشینم و بگذارم صنایع پراشتها چیزی که حق مردم است را از آنان بگیرند، خودداری می‌کردم.

گفت وگویی را که با پدرم قبل از مرگ مادرم داشتم، به خاطر آوردم: "پسر تو بسیار با حرارت و پراشتیاق هستی، ولی نمی‌فهمی که سیستم چقدر فاسد است هر کاری بکنیم هیچ تغییری نمی‌کند، حتی در صد سال آینده و اهمیتی ندارد که چقدر سخت در این راه بکوشی".

من از قبول آن حرف خودداری کردم و در حالیکه به اطراف اتاق و به مردمی که پدرم به آنها کمک کرد تا زندگی شان تغییر کند، نگاه می‌کردم، متوجه شدم که خود او هم آن را قبول نکرده بود. هر عمل مهربانانه او به میراث ارزشمندش اضافه می‌کرد. برای خیلی‌ها او یک قهرمان بود، پدرم حالا مدل عملکرد من شده بود و من کار می‌کردم تا میراث او ادامه یابد. این کمترین کاری بود که می‌توانستم انجام دهم و باید شجاعت و اعتماد به نفس خود را با هم جمع می‌کردم تا سربلند با نام پدرم بایستم و از چیزهایی که قبول داشتم حمایت کنم. آماده بودم که به لس آنجلس برگردم و با پدرم که راه مرا با رفتنش به بهشت معلوم کرده بود، حقایق مربوط به نیروی درمان آفرینش را مثل نور روشن کنم.

فصل چهارم: درمان، درمان نشدنی‌ها

وقتی از میامی به لس آنجلس برگشتم، احساسم شبیه کسی بود که قطعه‌ای از قلبش را دزدیده باشند. بی نهایت بی تاب و درهم ریخته بودم، پشیمان از اینکه نتوانسته بودم برای آخرین کریسمس در میامی نزد پدرم باشم.

می‌دانستم که هر دو والدینم به دلیل سمی بودن نحوه زندگی شان زودتر از موعد فوت کرده بودند و نمی‌خواستم که الگوی آنان را تکرار کنم. اگر چه آنها بهترین کاری که می‌توانستند انجام داده بودند، ولی اطلاعات تغذیه‌ای نداشتند و با هر لقمه غذا، آهسته و آرام داشتند خودشان را می‌کشتند.

با خودداری از ادامه مسیر مرگبار آنها، پاک سازی خود را هر چه شدیدتر ادامه دادم. روزه گرفتن‌هایم قدم منطقی بعدی بود. همچنان از تخته کولمای خود استفاده می‌کردم. در آن زمان، درحالیکه روزه می‌گرفتم و آزمایش روده‌ای را انجام می‌دادم، روی داخل آپارتمان می‌شد و بینی اش را می‌گرفت. او از بوی زننده مواد سمی حشره کش وحشت کرده بود و فکر می‌کرد که کسی هنگامی که او بیرون بوده آن مواد را اسپری کرده است. فقط با تنفس در آتمسفر آنجا بود که می‌توانستم بفهممم مواد سمی وحشتناک دارند از بدنم خارج می‌شوند. دکترها دوباره اشتباه کرده بودند. مدت زیادی طول کشید تا با پاک سازی به مواد سمی حشره کش‌ها برسم و حالا بوی زننده اتاق را پر کرده بود. برای روزهای متمادی ما مجبور بودیم که پنجره‌ها را به بیرون باز نگهداریم تا هوا عوض شود.

در حالیکه ادامه می‌دادم، ترک‌های عمیق روی پاهایم عاقبت شروع به خوب شدن کردند. در عرض سه تا شش ماه از شروع روزه گرفتن، پاهایم کاملاً متفاوت از گذشته به نظر می‌رسیدند، و من گفته دکترها را به خاطر آوردم که می‌گفتند: پاهایم هرگز خوب نخواهند شد و من باید تا آخر عمرم با این مسئله کنار بیایم. آنها همچنین گفته بودند که مواد سمی حشره کش و رژیم غذایی هیچ دخالتی در وضعیت من ندارند، ولی آنان در اشتباه بودند. آنجا یک راه حل ساده بود که من آن را پیدا کرده بودم و وقتی تغییرات را می‌دیدم خوشحال می‌شدم. اگرچه این تغییرات سئوالات بیشتری برای من ایجاد می‌کرد.

گیج شده بودم وقتی که روزه می‌گرفتم پوست روی دست‌ها و پاهایم مرطوب و نرم بودند و با ترک‌ها، لکه‌ها و خشکی زیادی که قبلاً روی پاهایم وجود داشت، فرق می‌کردند، ولی وقتی دوباره شروع به خوردن می‌کردم، پوست‌های نرم و مرطوب خشک می‌شدند. چه دلیلی داشت که این اتفاق می‌افتاد؟

یک روز بعدازظهر با روی مشغول خوردن نیم کیلو خرما بودیم و در حالیکه در دو طرف کاناپه نشسته بودیم، دچار باد معده شدید شدیم. وقتی که چراغ‌ها را روشن کردم، به کاسه‌ای که روی میز جلوی کاناپه قرار داشت، خیره شدم و آه از نهادم برخاست، دلیل خارج شدن بدن من از حالت تعادل خوردن خرما، انجیر و کشمش‌هایی بود که روزانه مصرف می‌کردم. مهم نبود که آنها آلی، طبیعی یا چیز دیگری بودند. آب ذخیره شده در آنها با خشک کردنشان از بین رفته بود و این موضوع باعث تمرکز بیشتر مواد قندی می‌شد. اگرچه مواد قندی آماده شده را نمی‌خوردم، ولی هنوز داشتم مواد قندی میوه جات را بیش از آنکه متابولیسم بدنم بتواند قبول کند استفاده می‌کردم.

چون قارچ‌های روی پاهایم از مواد قندی می‌کردند، منطقی بود که پس از توقف استفاده از آنان، قارچ‌ها دیگر شد نکنند و پاهایم خوب می‌شدند. وقتی که دوباره خوردن مواد قندی را شروع می‌کردم، خشکی پوستم برمی گشت، چون قارچ‌ها دوباره تغذیه می‌شدند. پاسخ سؤال من در دسترس بود یا دقیق تر بگویم در دهان من بود که فوراً مسبب اصلی یعنی خرما را بیرون آوردم.

وقتی که روی می‌دید من چکار می‌کنم، اگرچه او هرگز قبلاً نه پاک سازی کرده بود و نه روزه گرفته بود، همراه من شد. او با خوردن غذاهای خام مانند چیزهایی که من می‌خوردم، شروع به پاک سازی معده اش پنج بار در روز کرد. در مدت کوتاهی با تعجب دیدم که بیماری آلرژی که سال‌ها همراه او بود و مشکلات شکمی اش همه خوب شدند و از بین رفتند.

نه ماه پس از هم اتاقی شدن با روی، مکانی برای خودم در همان نزدیکی پیدا کردم، در بلوار گیتوی در لس آنجلس غربی. در آنجا آزمایشگاه سلامتی شخصی خودم را ساختم. احساس می‌کردم که پدرم مرا به این کار تشویق می‌کند و من هر چیزی در رابطه با آزمایش‌های بیوشیمی بدن، همچنین ظروفی برای رشد دادن، آب میوه گیری‌های میوه‌های خام و هر نوعی از سبزیجات و وسائلی برای آزمایش‌های فرمول‌های گیاهی تهیه کردم. تبدیل به یک دانشمند دیوانه شده بودم، ولی هر ثانیه آن را دوست داشتم، دوستانم بسیار مجذوب شده بودند و مرا رشدولوجیست، خامولوجیست و آب میوه لوجیست می‌نامیدند. اما نام مورد علاقه آنها برای من پرفسور در همه چیزی بود.

هنوز تحت تأثیر فوت پدرم بودم که اتومبیلم از پشت با راننده مستی که بیشتر از صدکیلومتر در ساعت در خیابان داخل شهر سرعت داشت. تصادف کرد. این مسئله باعث صدمه دیدن شدید پشتم شد و برای ماه‌ها در رختخواب بودم. در این مدت هر مطلبی را که در مورد تغذیه به دست می‌آوردم، مطالعه می‌کردم.

از خوابیدن روی پشتم خسته شده بودم و موافق عمل جراحی هم نبودم، شخصی به نام فرانکو کلومبو را ملاقات کردم، او یک ماساژور و بدن ساز بود با روشی متفاوت. در حالیکه دیگران به من می‌گفتند که هیچ حرکت فیزیکی نکنم، فرانکو می‌گفت که عدم تحرک فقط باعث طولانی تر شدن درمان و بدتر شدن صدمه پشتم می‌شود. یک متفکر خارج از دایره، او راه‌هایی برای ساختن ماهیچه‌های تحلیل رفته، با استفاده از فرمول‌های گیاهی ام پیشنهاد کرد. در مدت کوتاهی، صدمات وارده به پشتم درمان شدند و من به اندازه‌ای که روش تغذیه‌ای خودم را ادامه دهم خوب شده بودم. هنوز تحقیقات بسیار زیادی باقی مانده بود ولی علاقه مند بودم که بیمارانی را که در مدت استراحاتم ندیده بودم و دلم برایشان تنگ شده بود را دوباره ببینم. روش‌های من بسیار سریع مورد توجه قرار گرفت و مطبم پر از کسانی بود که از طرف پزشکان طرد شده بودند در حقیقت سخت‌ترین موردها بودند، "درمان نشدنی ها"، برخورد با افرادی که در درد و بیماری به سر می‌بردند، موجب شد که عمیقاً تحقیق کنم، علت واقعی عدم تعادل بدن آنها چیست. همیشه با اطلاعات جامع گذشته بیمار شروع می‌کردم، تا جایی که ممکن بود اطلاعاتی شامل اینکه از زمان تولد تا امروز چه خورده و چه نوشیده است.

الگوها تقریباً خیلی سریع مشخص می‌شدند و من فقط با آنالیز کردن رژیم غذایی شان می‌توانستم بگویم چه دردی دارند. معمولاً می‌دانستم که چه آنزیمی زیادی ترشح شده و عدم تعادلی که به وجود آمده برای چیست. مطالعات عنبیه شناسی، عصب شناسی (خواندن چشم)، پوست شناسی و علائمی مانند ضعف، مرا به پیدا کردن عدم تعادل هدایت می‌کرد. همچنین روی آنالیزهای خودم که بر اساس الگوهای خانوادگی تکرار شده بود یعنی روش زندگی و رژیم غذایی کار می‌کردم. مردم تصور می‌کردند که من روانی هستم، ولی من فقط داشتم از منطق پیروی می‌کردم که در دنیای درمان امر مهمی می‌باشد.

داستان تاد

در میان مواردی که پزشکان رد کرده بودند با شخصی به نام تاد بریانت آشنا شدم، شرایط او یک معمای پزشکی بود که باعث شده بود او را در ردیف درمان نشدنی‌ها قرار دهند، عباراتی من اصلاً آن را قبول نداشتم. یکی از دوستان خوب من که تاد را می‌شناخت مرا به ملاقات او برد و من همه در محوطه جلوی خانه اش نشستیم تا صحبت کنیم.

او شخصی کم پول بود، با قدی حدود ۱۸۸ سانتی متر و وزنی در حدود ۸۰ کیلوگرم، جوان، بلوند، خوش تیپ و تنومند، با بدنی بسیار قوی که باعث حسادت دیگران می‌شد. فوراً از او خوشم آمد. به نظر می‌رسید که او یک ورزشکار منظم و حرفه‌ای باشد، ولی متوجه شدم که به زحمت نفس می‌کشد. وقتی او یکی از استنشاق کننده‌های خود را از جیبش بیرون آورد و در دهانش اسپری کرد، متعجب شدم، ولی نه برای کاری که می‌کرد بلکه از وحشتی که در چشم‌هایش موج می‌زد. او را تشویق کردم که داستانش را برایم بازگو کند.

تاد از کودکی مشکل تنفسی داشت. تنها کاری که او می‌خواست انجام دهد بازی با دوستانش بود، همیشه نیاز به اکسیژن داشت، و والدینش او را به دکتر بردند. پزشک اطفال تشخیص آسم داد و برای او ماتریس تجویز کرد. ولی او هنوز به اتاق اورژانس به دلیل حمله آسم برده می‌شد. در بیمارستان به او آدرنالین تزریق می‌کردند و یک ماسک اکسیژن روی دهان و بینی اش می‌گذاشتند و او سعی می‌کرد اکسیژن را وارد ریه‌هایش کند. بعد از مدتی که به نظر او تا قیامت طول می‌کشید راه‌های تنفسی باز می‌شدند و او دوباره شروع به نفس کشیدن می‌کرد. این وقایع ترسناک او را بسیار وحشت زده کرده بود، و چرا که نه؟ او نمی‌توانست نفس بکشد، روانش آسیب دیده بود و همیشه از واقعه بعدی می‌ترسید و این همان وحشتی بود که من در چشم‌هایش دیده بودم.

در دوران جوانی، وضعیت او بدتر شد تا جایی که دکترش را مجبور کرد داروهای بیشتری تجویز کند. او شروع به استفاده از ابزار تنفسی کمکی کرد تا تیوب‌های تنفسی اش فوراً باز شوند ولی موجب سردردهای شدید و تپش قلب او شدند.

تپش‌های قلبش گاهی چنان شدید می‌شدند که مجبور بود به جلو خم گردد تا سرگیجه اش بهتر شود. از اینکه از آن ابزار استفاده کند متنفر بود، ولی مجبور بود که این کار را انجام دهد زیرا ممکن بود بمیرد و این چیزی بود که به او گفته بودند. در نتیجه، همیشه دو تنفس دهنده همراهش بود و چند تای دیگر از آنها در اتومبیل و خانه اش وجود داشت. وقتی به من گفت که مجبور شده است مکانی نزدیک بیمارستان برای خودش پیدا کند تا بتواند در زمان حمله‌های آسمش خود را سریع به اتاق اورژانس برساند، متعجب بودم که چگونه او چنین زندگی وحشت انگیزی را می‌گذراند.

وقتی که او از دبیرستان فارغ التحصیل شد، از اینکه هرگز نمی‌توانست ورزش کند بسیار اندوهگین بود. می‌خواست که مانند افراد دیگر ورزشکار و قوی باشد، به یک سالن ورزشی رفت و ورزش را شروع کرد، ولی متوجه شد که هر نوع ورزشی که با قلب او در ارتباط است باعث حمله آسم می‌شود او را مستقیماً به اتاق اورژانس می‌فرستد. از او پرسیدم که آیا هرگز سعی کرده است تنفس دهنده را کنار بگذارد؟

گفت: "بله، برای مدتی سعی خودم را کردم ولی موفق نشدم". چون لااقل به نظر او، بدون دلیل، دوباره با شدیدترین حمله آسم به اتاق اورژانس رفته بود. به قدری باز شدن ریه‌ها و برگشت نفسش طول کشیده بود که تقریباً مرده بود. او پس از بازگشت به خانه آنقدر ترسیده بود که دوباره به طور جدی شروع به استفاده از داروها کرد.

وقتی که مشکلات سلامتی خودم را برای او گفتم و اینکه چگونه پیشرفت بیماری‌ها را متوقف و آنها را درمان کردم، بسیار هیجان زده شد.

گفت: "در تمام زندگی ام برای خوب شدن بیماری آسم درمان نشدنی ام دعا می‌کردم، می‌توانید به من کمک کنید؟"

ناامیدی و غضب را در چشمانش می‌دیدم. قلاب به من گیر کرده بود و من موافقت کردم که به او کمک کنم.

مطمئناً برای شما تعجبی ندارد که بگویم اول رژیم غذایی تاد را بررسی کردم. تقریباً مانند همه باید رژیم غذایی اش را کاملاً عوض می‌کرد و او مایل بود برای درمان بیماری اش هرنوع سختی را تحمل کند. در ابتدا مصرف تمام تولیدات لبنی از جمله شیر و پنیر را که باعث ترشح آنزیم‌های بدن می‌شدند، متوقف کردم. اما تا آب میوه‌های تازه می‌نوشید و موافقت کرد تا مدتی پاک سازی کند و اولین روزه واقعاً برایش مشکل بود. به من گفت که خیلی سخت بوده تمام روز آب میوه و آب بنوشد و پس از آن جلوی تلویزیون در شب بنشیند و با تبلیغات غذاهای آشغال زجر بکشد. طبیعتاً، در حالیکه تحت تأثیر آگهی‌ها قرار گرفته بود، به شدت به خوردن یک همبرگر بزرگ تمایل پیدا کرده بود و از آن بیشتر به پیتزا. تاد بیشتر از هر چیزی دلش پیتزا می‌خواست، ولی او احساس می‌کرد که سیستمش خیلی بیشتر از گذشته پاک شده و می‌تواند با نخوردن این چیزها خیلی بهتر نفس بکشد و به این روش ادامه داد.

خوشحال بودم که او همچنان به اجزای این رژیم مشغول است، ولی هنوز کارهای زیادی جهت انجام باقی مانده بود. کتابی از دکتر روبروت. او. بکر و گری سلدن را می‌خواندم، به نام "الکتریسیته بدن" ، اطلاعاتی در مورد الکتریسیته بدن کسب کردم که به معلوماتم در این مورد اضافه شد. همچنین کتاب دیگری پیدا کردم، از دکتر سی. ساموئل وست، به نام "هفت به علاوه یک طلائی"، که در آن نوشته بود ما احتیاج داریم جریان التکریسته را در تمام مواقع زنده نگه داریم تا ارتباطات بین سلول‌ها برقرار باشند. وقتی که الکتریسیته قطع شود، سلول‌ها به سرعت شروع به مردن می‌کنند. برای باقی ماندن آن ارتباط الکتریکی، سلول‌ها باید محکم یکدیگر را لمس کنند تا جریان بتواند برود و برگردد، وضعیتی که به آن فشار آتمسفر فرعی منفی یا وضعیت خشک می‌گویند. اگر سیال زیادتر از حد از سلول فرار کند و آن را احاطه نماید، سلول‌ها جدا می‌شوند و ارتباط الکتریکی متوقف می‌شود. این از دست دادن‌های متمادی الکتریسیته باعث مرگ سلول می‌گردد.

روزی مرد دانشمندی را در همایشی در مورد سلامتی ملاقات کردم، او در آنجا داشت کتابش را معرفی می‌کرد. بدون آنکه وارد جزییات علمی که به کشفیاتش منجر شده بود بشود، با مردم صحبت می‌کرد. به من گفت: "حتی حرکت‌های بسیار ساده بالا و پایین پریدن که به تنفس‌های عمیق منجر می‌شوند، می‌توانند اساساً ارتباط الکتریکی بین سلول‌ها را تغییر دهند."

دکتر وست گفت: وقتی شخصی تا بالاترین نقطه ممکن به هوا می‌پرد، در ثانیه‌ای که شروع به برگشت می‌کند، جهت جاذبه زمین معکوس می‌شود، در آن نقطه سیال به تله افتاده، در اطراف سلول‌ها و بین آنها شسته می‌شود. سپس سلول‌ها می‌توانند دوباره به طریق طبیعی به هم بیایند و هدایت الکتریکی خود را بازیابند.

او توضیح داد عوامل خاصی کمک می‌کنند قطبیت سلول‌ها در حالت اعتدال نگه داشته شوند که شامل غذاهای خام، آب میوه‌های تازه، طب سوزنی و گیاهان هستند. عکس آن، مواد قندی می‌توانند جریان الکتریکی سلول‌ها را قطع کنند. روشن شد که مقدار بسیار زیادی از مشکل تاد جمع شدن جدی سیال در ریه‌ها و اعضای تنفسی اش است. ایده من این بود که در حالیکه او به پاک سازی مواد سمی و خارج کردن سیال اطراف سلول‌هایش ادامه می‌دهد جریان الکتریکی را نیز در وضعیتی متعادل نگه داریم.

تاد یک تخت ژیمناستیک خرید و در حالیکه پرش به سمت سلامتی را شروع کرده بود، فرمولی گیاهی ساختم تا میزان عدم تعادل و ضعف بدنی خاص او را به سمت وضعیتی متعادل برگردانم. می‌دانستم که لازم است تاد را معدنی کنم مخصوصاً وقتی که مواد سمی را خارج می‌کرد. به او پیشنهاد کردم از کرفس و سبزیجات دارای برگ‌های سبز تیره استفاده کند.

چهره هیجان زده تاد فقط بعد از دو هفته از اجرای رژیمش واقعاً دیدنی بود، من از اراده و همکاری اش ممنون بودم، او داشت نتایج تلاش خود را می‌دید. پس از مدتی متوجه بهبودی کمی در تنفسش شد و سپس بعد از زمان کوتاهی، بدون آنکه من بدانم، ابزار تنفس دهنده اش را کنار گذاشت.

من هرگز این اعمال خطرناک را به بیمارانم پیشنهاد نمی‌کردم و حتی سعی داشتم از انجام چنین حرکات خودسرانه جلوگیری کنم، برای همین بود که به من چیزی نگفت. وقتی که فهمیدم، نگران شدم، ولی من در نهان باور داشتم که اگر او دائم از مواد داخل ابزار تنفسی اش که بنام دارو در تنفس دهنده‌ها مشهور بودند استفاده می‌کرد، درمان عمیق هرگز صورت نمی‌گرفت ومنطق حکم می‌کرد از تصمیم او پشتیبانی کنم.

پس از گفتن حقیقت، آشفتگی خود را بعد از به داخل سطل اشغال انداختن تنفس دهنده برای من توضیح داد. با همه اینها، او نیز مانند بقیه مردم فکر می‌کرد موضوع، استفاده از داروها می‌باشد و هنوز گاهی به دکتر می‌رفت تا تجویز آنتی بیوتیک عفونتش درمان شود. ولی هرچه بیشتر به این مسیر جدید اتکاء می‌کرد و فلسفه مرا می‌پذیرفت، بیشتر یاد می‌گرفت که به بدنش به عنوان بهترین درمان کننده متکی باشد. او خودش به این نتیجه رسید که داروها هیچ چیز را درمان نمی‌کنند و تنها هرچه بیشتر به مشکلات می‌افزایند. من عاقبت دانستم که داروها به تنها مشکل اصلی را حادتر می‌کنند بلکه وضعیت را برای بودن در شرایط عدم تعادل، مشکلات و بیماری‌های دیگر مساعدتر می‌سازند. پس از گذشت شش ماه دوری از داروها و اجرای دستورالعمل‌های من، تاد در حال پیشرفت بسیار زیادی بود. این روزها، وقتی او مشکل نفس کشیدن داشت، به جای استفاده از تنفس دهنده، لیوانی از آب کرفس تازه می‌نوشید. نتایج به سرعت استفاده از تنفس دهنده نبود، ولی داشت کم کم یاد می‌گرفت که اگر آب سبزی‌های تازه را بنوشد و آرام بگیرد، ریه‌هایش باز می‌شوند و می‌تواند به راحتی تنفس کند. حمله‌های آسم او وقتی که اتفاق جالبی می‌افتاد، متوقف شده بود. هر روز صبح که بیدار می‌شد، مقدار زیادی خلط سخت شده بودار زردرنگ با سرفه بیرون می‌داد که مقداری از آن سیاه بود و مانند سنگ سخت بود. از من پرسید: "فکر می‌کنم جریان چیست؟"

لحظه‌ای فکر کردم و سپس پاسخ دادم: "فکر می‌کنم که این تکه‌های خلط سال هاست که در ریه‌های تو بوده است" و منطقی بود که علت سخت شدن آن غذاهای فرم دهنده خلط که او خورده بود و داروهایی که در طول زندگی اش مصرف کرده بود، باشند. بدنش برای سال‌ها تولید خلط می‌کرد، آنها کجا می‌توانستند بروند؟ گفتم: "بدنت به سرعت لازم نتوانسته بود آنها را دفع کند و در ریه‌هایت جمع شده بودند، درست مانند مواد سمی حشره کشی که در بدن من مانده بود، ولی تو حالا داری آنها را دفع می‌کنی، آفرین".

پرسید: "آیا در این عمل مشکلی نیست؟" فکر می‌کرد شاید زیادی جلو رفته‌ایم. گفتم: "خیلی خوب است، فقط اجازه بده که خارج شوند، بدنت دقیقاً می‌داند به چه کاری نیاز دارد."

تاد به سرفه‌هایش برای بیرون دادن خلط سخت و زردرنگ ادامه داد و هر روز احساس بهتری داشت. سوت سینه اش متوقف شد و تقریباً بیماری آسم از بین رفت، و در حالیکه خارج کردن خلطهایش هفت سال طول کشید او شروع به نفس کشیدن عمیق کرد. طپش قلبش برطرف شد و می‌توانست بدون داشتن مشکلی در تنفس ۵/۶ کیلومتر بدود. خوابش به واقعیت پیوسته بود. آسم "درمان نشدنی" تاد رفته بود و هرگز برنمی گشت، و او پس از تصمیم بر درمان بدنش بوسیله مادر طبیعت از جمع درمان نشدنی‌ها خارج گشت، بالاخره او یک ورزشکار شد و به عنوان هنرپیشه بدل حرفه‌ای در فیلم‌های تلویزیونی و سینمایی در صحنه‌هایی که اجرایش سخت بودند، ظاهر شد.

فقط می‌توانستم بگویم که بدن انسان اگر برایش فرصت فراهم شود به آرامی خودش را ترمیم و درمان می‌کند کاری که تاد با آن خودش را درمان کرد. تمام کاری که تاد کرده بود و تمام کاری که من کرده بودم همین بود، بدن‌های ما کم کم شروع به متعادل شدن کرد، حالت طبیعی که ما همه دوست داریم به آن برگردیم. یکبار دیگر، من دیدم مسئله هرچه که باشد طبیعت تنها کلید واقعی درمان می‌باشد. امروز تاد بریانت، ورزشکار و بدل کار، زندگی می‌کند و نفس می‌کشد با دلیلی که بسیار روشن است.

یک بررسی کلان

در حالیکه با سادگی و منطق هدایت می‌شدم، داشتم به آرامی معمای داشتن سلامتی مسلوب را حل می‌کردم. با هر قطعه جدید برای پازل، متوجه می‌شدم که ما را وادار کرده بودند باور کنیم، سلامتی یک معما است. ولی اینطور نبود و من بسیار امیدوار بودم و تئوری‌های تحقیقاتم را در مورد مواد قندی، آب، غذای خام، آنزیم‌ها و تعادل PH به کار می‌گرفتم. سؤال مبهم این بود که:

کلید چیست؟ چه کاری را غلط انجام می‌دادیم؟ یا چه کاری را درست انجام نمی‌دادیم که باعث بروز مشکلات می‌شد؟ من در آزمایشگاه سلامتی ام که همیشه در حال توسعه بود و در هر گوشه از آپارتمانم آزمایش‌هایم را انجام می‌دادم. به سختی می‌توانستید بدون افتادن روی فرمول‌های گیاهی، ظرف‌های رشددهنده، آب میوه گیری و تخته‌های کولما وارد خانه شوید. زمانی که مادرم آخرین روزهای زندگی اش را می‌گذراند، در مورد سیستم تغذیه‌ای به نام ماکروبیوتیک‌ها مطالعه کردم که توسط مردی ژاپنی به نام میشیو کوشی که دید وسیعی داشت نوشته شده بود. او این روش شرقی را به غرب معرفی کرده بود. یک استثنا در این مورد به نظر من وجود داشت، زیرا نظر میشیو کوشی در مورد مقایسه غذاهای خام و پخته با نظر من متفاوت بود. او بر این باور بود که مردم مریض نمی‌توانند غذاهای خام را هضم کنند. من موافق نبودم، چون به این موضوع آگاهی داشتم که اگر کسی غذا را تا مرحله سیال شدنش بجود، آنزیم‌ها رها می‌شوند و غذا را به آسانی قابل هضم می‌کنند. ولی از اثرات ماکروبیوتیک‌ها روی تعادل PH بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم.

هرچه بیشتر مطالعه می‌کردم، مشخص می‌شد که اساساً ماکروبیوتیک یک چیز را هدف گرفته است: به وجود آوردن شرایط متعادل در بدن با خودن غذاهایی که مستقیماً از زمین بدست آمده بودند. در حالیکه لبخند می‌زدم فکر کردم که پس دوباره شروع کردیم، برگردیم به طبیعت. تمام پیشکسوتان مورد احترام در سلامتی، با هر روش مخصوصی که داشتند، همه در مورد غذاهای طبیعی و دوری از مصرف غذاهای آماده شده و داروها صحبت می‌کردند و اتفاق نظر داشتند. رژیم ماکروبیوتیک فقط بر خوردن دانه‌ها به شکلی که بودند تأکید می‌کرد و به شدت مشوق خوردن برنج پخته شده قهوه‌ای بود. برنج سفید، پاستاها، سرلاک‌ها، نان‌ها، همچنین کلیه دانه‌های پولیش شده، رنگ شده و بو داده شده ممنوع بودند، زیرا آها را غیرطبیعی و خراب شده می‌دانستند. افراد معتقد به ماکروبیوتیک‌ها با من موافق بودند که در "خوردنی‌های سفیدشده" هیچ نوع ماده مغذی وجود ندارد، زیرا آنها تغییر یافته، صدمه دیده و هر نوع ماده مفیدی که از ابتدا در دانه‌ها وجود داشته نابود شده است.

در مورد نان‌هایی که تماماً از دانه‌ها درست شده‌اند چه؟ آیا آنها خوب بودند؟

هنوز داشتم از نانی می‌خوردم که می‌گفتند تماماً از دانه‌های گیاهی است. ولی در حقیقت اینطور نبود، تا زمانی که دانه اولیه به نان تبدیل شود، دیگر دانه نبود. در مورد آردهای آماده، نان، پاستا، چپس و نان‌های همبرگر که همیشه می‌خوردم فکر کردم. حتی وقتی که رژیم غذایی ام را تغییر دادم، هنوز پاستاهای گندمی، نان‌های تماماً از دانه، نان‌های فانتزی و چیپس‌های ذرت که با روغن‌های هموژنه نشده درست شده بودند در برنامه غذایی ام بود و فکر می‌کردم که می‌دانم چه می‌خورم! خوب، همین‌ها هم خیلی بهتر از چیزهایی بود که دیگران می‌خوردند، ولی با این روش به مقصود اصلی ام نمی‌رسیدم. هنوز زمان‌های بسیار زیادی یبوست داشتم و خیلی از آنهایی که می‌شناختم مشکل مرا داشتند. فقط کافی بود که تلویزیون را روشن می‌کردم تا می‌دیدم که در بالای لیست، ملین‌ها هستند و خط پایینی، یکی از چیزهایی که هیچ کسی در آمریکا نمی‌تواند با آنها شکمش را تخلیه کند بود و این یکی از لذت بخش‌ترین و قابل دسترسی‌ترین شکل سرگرمی‌ها بود!

با تصمیم بر انجام روش ماکروبیوتیک‌ها، خوردن نان و پاستا را قطع کردم و شروع به خوردن برنج پخته شده قهوه‌ای نمودم، اگر چه هر چیز دیگری که می‌خوردم خام بود، ولی شکمم بدون استفاده از ملین‌های گیاهی کار کرد و این برای من تازگی داشت و هرگز کاهش انرژی پس از خوردن غذایی مانند برنج قهوه‌ای شامل حال من نشد.

حالا می‌فهمیدم که قبلاً با خوردن نان‌های دانه‌ای و پاستاها مواد قندی در سیستم بدنم سریع تر از حد رها می‌شد، چون بافت آنها دیگر در شکل اولیه اش نبود و بقیه دانه آسیاب می‌شد تا آرد شود. همچنین متوجه شدم که اگر دانه‌ها رشد داده نمی‌شدند، ما واکنش عکس داشتیم، چون ماده فیتاز در دانه اسید فیتیک آزاد نمی‌کرد. در نتیجه بدن ما شکل نادرست این غذا را به صورت یک عامل خارجی تشخیص می‌داد.

شروع کردم به مطالعه در مورد نقطه نظرات معروف در دنیای تغذیه، که این تولیدات نان‌های تمام دانه‌ای را به نام "کربوهیدرات‌های مرکب" می‌نامیدند. کتاب‌های زیادی در مورد این موضوع نوشته شده بود که می‌گفتند کربوهیدرات‌ها قسمت ضروری رژیم غذایی هستند. این درست بود. ولی بعد از آنکه این دانه‌ها به آرد تبدیل می‌شدند، حتی شبیه ترکیب اولیه خود نبودند و بیشتر شبیه مواد قندی ساده‌ای بودند که برای بدن ما بسیار مشکل تر از قبل بود که آنها را بسوزاند. بافت نان‌های دیگر در مقایسه با فرم نان تمام دانه شکسته شده بود.

تشخیص دادم که فقط به تجزیه یک ماده آنچه باقی می‌ماند تنها شباهت کمی کمی با ترکیب اولیه دارد. دانه‌های تصفیه شده از هر نوع سفید، تمام گندم، بلوط، انواع گندم، ارزن، گنه گنه، برنج و ذرت اگر به آرد تبدیل شوند برای بدن ما زیان آورند. تصمیم گرفتم از برنج قهوه‌ای جوانه زده به عنوان تغییر غذای یکی از بیمارانم که به آرد عادت داشت استفاده کنم.

پس از آن، متوجه شدم که دانه‌های تصفیه شده عامل بزرگی در خراب کردن سلول‌های بدن ما هستند، مخصوصاً وقتی آنها را خالص استفاده می‌کردیم. آنها نمی‌توانستند به سرعت کافی هضم شوند و وقتی باقی می‌ماندند در سلول‌ها تخمیر می‌شدند و موادی اسیدی تولید می‌کردند که اکسیژن را از سلول بیرون می‌راند. این در مورد اشخاصی که نام تمام گندم یا سفید، انواع گندم، یا ذرت‌های آلی می‌خوردند درست بود و من آن را این گونه تقسیم کردم:

هضم ناقص مواد قندی که باعث تخمیر می‌شد.

عمل تخمیر، اکسیژن را از سلول خارج می‌کرد، باعث خفگی سلول می‌شد.

خفگی سلولی به ویرانی و مرگ سلولی منجر می‌شد.

عدم وجود اکسیژن در سلول زمینه را برای رشد سرطان آماده می‌کرد.

فهمیدم که خود ما مسئول کمبود اکسیژن در سلول هایمان هستیم و این به دلیل انتخاب نادرست خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها بود.

چه جواب ساده‌ای! من خودم به تنهایی این موضوع را فهمیدم، پس دکترها چه؟ آنها دائماً دنبال راهی برای درمان سرطان می‌گردند. بعدها متوجه شدم که در سال ۱۹۳۱، مردی به نام اوتو واربرگ جایزه نوبل را دریافت کرده است. او کشف کرده بود که سرطان نمی‌تواند در بدنی که دارای سطح بالایی از اکسیژن باشد، رشد کند. آیا پزشکان فکر نمی‌کردند اگر واقعاً دنبال درمان سرطان بودند این راهی برای ادامه دادن بود؟

اوتو واربرگ معتقد بود که سرطان در محیط بدون اکسیژن یا با اکسیژن کم رشد می‌کند. ولی من هنگام معالجه بیمارانم، فهمیدم که الگوی واقعی تغذیه غلط باعث به وجود آمدن محیطی با اکسیژن کم می‌شود. به عبارت دیگر، من در حال یادگیری روش از بین بردن سرطان بودم. اگر صنایع پزشکی و دارویی ادعا می‌کنند که در حال جستجو برای درمان سرطان هستند، چرا به دنبال عواملی که مسبب آن است نمی‌گشتند؟

خودم و بیمارانم خوردن کلم، سبزیجات از هر نوع و اندازه، تربچه‌ها و انواع علف‌های دریایی که بخش حیاتی رژیم‌های ماکروبیوتیکی بودند را شروع کردیم. سبزیجات دریایی مواد غذایی بسیار منحصر به فردی دارند حتی بیشتر از آنچه در سبزیجات زمینی یافته می‌شود. ما رژیم غذایی ماکروبیوتیکی را دنبال می‌کردیم و من حتی مقداری از برنج قهوه‌ای جوانه زده پخته شده را می‌خوردم، غذایی که اهمیت خاصی در این رژیم داشت. یک ترکیب کربوهیدرات که در آن دانه خالص از آزاد شدن سریع ماده قندی جلوگیری می‌کرد و در نتیجه ترشح زیادی انسولین صورت نمی‌گرفت. ولی چون من با خوردن غذاهای خام احساس بهتری داشتم سعی کردم که بیشتر از آن برنج استفاده نکنم.

موارد زیادی بود که باید می‌آموختم! تصمیم گرفتم هرچه که خوب بود و برای بیمارانم منفعت داشت خودم هم استفاده کنم، در غیر این صورت آن را به کار نبرم.

با مطالعه مطالب دانشمندان دیگر، و کار روی بیمارانم، نظریه‌هایی در مورد اهمیت نگهداشتن سیال‌های بدن در شرایط متعادل داشتم. ولی واقعاً چطور کسی به این مرحله دست می‌یافت؟ به خاطر آوردم که بدن ما از ۷۰٪ سیال آفریده شده است چیزی شبیه کرده زمین، در حدود سه چهارم کره زمین هم از آب می‌باشد که بیشتر آن با آب دریا پوشیده شده است. از عناصری که سیال بدن ما در تشکیل می‌دادند، متحیر بودم که چطور آنهابا عناصری که در آب دریا وجود داشتند تناسب نزدیک دارند. می‌دانستم که سیال بدن نیاز به مقدار متناسبی از مواد معدنی ماکرو و میکرو و عناصر دیگر برای ماندن در شرایط تعادل دارد. با مطالعاتی که داشتم، به نظر می‌رسید که رژیم ماکروبیوتیکی درست به همین امر کمک می‌کند.

در مورد چیزهایی که از دکتر وست یاد گرفته بودم به اهمیت سیستم لنفاوی فکر می‌کردم. روش یاد دادن بسیار ماهرانه او را در مورد پروتئین‌های خون و فرار سیال از داخل سلول‌ها به خاطر آوردم. وقتی که این سیال‌ها فرار می‌کنند، سبب می‌شوند که سیال و سدیم اطراف سلول‌ها به تله بیفتند. این باعث عدم تعادل بین پتاسیم و سدیم داخل سلول می‌شود. همانگونه که دکتر وست بیان کرده بود: "هر چیزی که تعادل نسبت سدیم و پتاسیم را درهم بریزد، می‌تواند به سلول صدمه بزند یا آن را بکشد".

این مطلب حیاتی بود، گردش و پتاسیم به داخل و خارج سلول، باعث تولید میدان مغناطیسی می‌شد. می‌دانستم که هر سلول مولد الکتریسیته است، بنابراین انرژی تولید شده با سلول کلید اصلی ادامه زندگی بود.

وقتی که سلول‌ها سیال از دست می‌دهند، و در حقیقت ارتباط الکتریکی و الکتریسیته خودشان را از دست می‌دهند و می‌میرند. نمی‌توانستم فراموش کنم که در یک بدن الکتریکی زندگی می‌کنم، یکی از عوامل حیاتی که سبب زندگی یا مرگ سلول‌ها می‌شود. دکتر وست فرمول مخصوصی برای زندگی و فرمول مخصوصی برای مرگ سلولی کشف کرد، تئوری‌هایی که او به پرفسور آرتور گایتون ارائه کرده است. گایتون کتاب درسی "فیزیولوژی پزشکی" را نوشته بود. او بعد از کشمکش با بیماری فلج اطفال، رییس دپارتمان فیزیولوژی و بیوفیزیک دانشگاه آکسفورد شد. در این کتاب مشهور دانشگاهی، که در سال ۱۹۴۷ نوشته شده، او بیان کرده که بسیار مهم است سیال بدن خود را در حالت تعادل نگه داریم.

شرایط تعادل همواره متغیر بود. تعدادی از دکترها را به خاطر آوردم که به باورهایشان در مورد عدم ارتباط رژیم غذایی با شرایط ناتوانی افراد حتی در مورد بیمارانی با شرایط بسیار حاد مانند مادر و پدرم محکم چسبیده بودند. آیا آنان هرگز در مورد تعادل در طبیعت فکر کرده بودند؟ آیا آنان حتی خودشان با گذشت زمان علم می‌ساختند، ولی آیافکر می‌کردند مواد مغذی از کجا می‌آیند، آیا از پیتزا، نوشابه و غیره؟ باید راهی باشد که بدن ما تغذیه شود و سیال روزانه بسازد. وقتی که اطلاعات جامع دکتر وست را در کارم استفاده کردم، متوجه شدم بیمارانم سریع تر درمان می‌شوند و این موضوع مرا برای کسب دانش بیشتر حریص می‌کرد. باید اطمینان می‌یافتم که بیمارانم از رژیمی سرشار از مواد مغذی استفاده می‌کنند، ولی چگونه متوجه می‌شدم کدام عناصر در سیال بدنشان موجود است و چقدر هر روز استفاده می‌کردند؟ آیا آنها مواد مغذی کافی از غذاهای روزانه شان می‌گرفتند؟ آگر نه، چه اتفاقی برای بدنشان خواهد افتاد؟

چطور ممکن بود که آنها مواد غذایی کافی دریافت کنند چون اگر خاک مسموم بود میکرواورگانیک‌هایی که مواد مغذی را به گیاهان می‌رساندند از بین می‌برد و در نتیجه ما گیاهانی را می‌خوردیم که با شرایط بدی روییده بودند و آشکار بود که ما نیازهایمان را دریافت نمی‌کردیم.

ساخته انسان در مقابل ساخته طبیعت

نتایج تحقیقات مردی محقق و دانشمند به نام الکسی کارل را خواندم، قلب مرغی را در یک ظرف کوچک مخصوص کشت برای بیست و پنج سال زنده نگه داشت. آزمایش او در تاریخ ۱۷ ژانویه ۱۹۱۲ شروع شده بود. ظاهراً به سادگی با عوض کردن روزانه سیال و نگهداری آن در شرایط تازه و متعادل موفق به این کار شده بود. قلب کوچک مرغ کهنه نشد و در شرایطی کامل باقی ماند. فقط وقتی مرد که آقای کارل روزی به جایی رفت و همکار او فراموش کرد که سیال را عوض کند.

اگر ما فقط می‌توانستیم سیال بدن خود را عوض کنیم و غذاها و مواد معدنی صحیح بخوریم بسیار خوب می‌شد. ولی ما برعکس آن عمل می‌کنیم و سال‌ها غیرمتعادل باقی می‌مانیم تا تنها کاری که بدن ما می‌تواند انجام دهد مبارزه برای زنده ماندن باشد. در پایان ما مبارزه را می‌بازیم و آن وقتی است که نابودی ظاهر می‌شود.

من دو سؤال را هر روز از خودم می‌پرسیدم: چطور می‌توانیم تعادل سیال بدن خود را حفظ کنیم؟ و چطور آن را دائماً تازه و تجدید کنیم؟

آنچه که فکر می‌کردم تعادل صحیح باشد و به چه نسبتی تا در آن شرایط بماند مدت‌ها ذهن مرا مشغول کرده بود، اما خیلی سریع کشف کردم که حدود عناصر مورد نیاز بسیار گسترده است و وقتی از آنها استفاده می‌کردیم نیاز به جایگزین شدن دائمی داشتند. هیچ راهی برای برآوردن این نیاز از طریق رژیم غذایی نبود و مانند همیشه، طبیعت مادر باید پاسخ آن را می‌داد. ولی چگونه می‌توانستم برای سیال بدنی که بوسیله انسان مدیریت نشده و کاهش یافته جایگزین بیابم؟

به خوک آزمایشگاهی شماره یک برای آزمایش‌های تحقیقاتی رو آوردم یعنی خودم، چون هنوز از اثرات مواد سمی حشره کش‌ها ناراحت بودم. داشتم یک قطعه جدید برای پازل می‌یافتم، این قطعه جدید در حقیقت مطالعاتم در مورد مواد معدنی ماکرو و میکرو و الکترولیت‌ها و عناصر شناخته شده و شناخته نشده بودند. دکتر والکر گفته بود که نوشیدن آب میوه‌های تازه یکی از راه‌های جبران مقداری از کمبود مواد معدنی و مواد مغذی مورد لزوم می‌باشد.

مانند دیوانه‌ها شروع به نوشیدن آب میوه‌ها کردم و آنها را با مقداری آب مخلوط می‌کردم تا از تمرکز مواد قندی که بسیار بالا بود کاسته شود. آب میوه‌ها به من احساس سریعی از خوب بودن و تحرک داد و من الکترولیت‌های بیشتری می‌خوردم تا به الکتریسیته بدنم کمک کنم. هر چه بیشتر می‌نوشیدم، احساس بهتری داشتم، همچنین بیمارانم که صدای آب میوه گیری هایشان هر روز خبر از استفاده آنان از آب میوه‌ها می‌داد و آنها را به سوی سلامتی می‌برد ولی آنها هنوز از حدود وسیعی از مواد معدنی استفاده نمی‌کردند، پس من باید کارهای بسیار بیشتری انجام می‌دادم.

در آزمایش‌های کلینیکی ام، به موضوع بسیار مهم PH برگشتم و اینکه چگونه آنها بوسیله کمبود عناصر در سیستم مؤثر می‌شوند. اگر یکی از بیمارانم عناصر استفاده شده را دائماً جایگزین نمی‌کرد، PH او به طور خطرناکی خارج از تعادل قرار می‌گرفت و هر روز بیمارتر از روز قبل می‌شد. PH باید در حالت تعادل و ثابت باقی بماند و تغییراتش در حد بسیار کمی باشد. مهم نبود که بیماری آنها چه بود. توجه کردم که اگر به بدنشان تمام عناصر مورد نیاز را برسانند و به این کار ادامه دهند. عاقبت به حدود صحیح می‌رسیدند و درمان می‌شدند.

تغییرات زیادی در خودم احساس می‌کردم، ولی هر انسانی فقط مقدار مشخصی از آب میوه می‌تواند بنوشد! باید راه دیگری برای جایگزینی کمبود آن عناصر پیدا می‌کردم. پس شروع کردیم به خوردن مواد معدنی که در بطری‌ها و در فروشگاه‌ها غذاهای سلامتی فروخته می‌شد، ولی آنها مناسب بدن‌های ما نبودند از آنجایی که همه چیز را که ساخته انسان بود استفاده می‌کردم، مزه فلز می‌داد و حالم بد می‌شد. برعکس، وقتی از فرمول‌های گیاهی یا غذاهای طبیعی استفاده می‌کردم، آنها مزه عالم داشتند و من احساس شادی و سرحالی می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که منابع غذاهای حقیقی به طور اتوماتیک شامل مواد معدنی ماکرو و میکرو در تعادل صحیح همراه با عوامل جانبی که مواد معدنی به آنها متکی می‌باشند بودند. همچنین، منابع غذاهای حقیقی شامل مقدار صحیحی از آب و آنزیم‌ها که مواد معدنی را به اعضاء مختلف بدن می‌رسانند بود. مواد معدنی ساخت انسان نمی‌توانست با این نوع هماهنگی رقابت کند.

تمام تولیدات نان و آرد را از رژیم خودم و بیمارانم حذف کردم و فقط به آنها اجازه مصرف دانه‌های جوانه زده را دادم. ما همه مقدار بسیار زیادی از غذاهای خام و زنده می‌خوردیم که بسیار آسان هضم می‌شدند و به ندرت احساس خستگی می‌کردیم. ما آب میوه می‌نوشیدیم و به میزان زیادی پاک سازی می‌کردیم و هر روز سلامت تر به نظر می‌رسیدیم. برای اعضای تازه وارد که با کمبود شدیدی روبه رو بودند فرمول‌های گیاهی خود را اضافه می‌کردم، به خوبی می‌دانستم که ما همواره احتیاج به تغذیه شدن مجدد داریم. فرمول‌هایم را به طور مستقل برای هر شخص تدوین می‌کردم، تا مطابق ضعف‌های بدنی اش باشد.

به روزه‌های هفت تا بیست و یک روزه خود ادامه دادم و هر هفت هفته پاک سازی می‌کردم. به خودم خیلی فشار می‌آوردم و وقتی بدنم مواد فلزی و سمی که سال‌ها در من وجود داشت را تخلیه می‌کرد درد شدیدی می‌کشیدم. یک روز عصر در وان حمام دراز کشیده بودم و درد می‌کشیدم و از خدا می‌خواستم که یا بمیرم یا اینکه از این درد نجات یابم. آن لحظه‌ها گذشتند و حالا با وجود تمام رنج‌ها می‌دانم که انجام پاکسازی‌ها، زندگیم را نجات داد.

حالا که داشتم تنها زندگی می‌کردم، آپارتمانم پر از آزمایش‌های گیاهی بود و من سعی می‌کردم به ابتکارات جدیدی در سلامتی برسم. کتاب‌های تحقیقاتی و نتایج آزمایش‌های خودم و بیمارانم را به دانشم اضافه می‌کردم و تئوری‌های جدید می‌ساختم، ولی هیچ چیز نمی‌توانست مرا برای آنچه که سر راهم قرار گرفت آماده کند.

فصل پنجم: داستان کتی

زوجی به نام‌های لنی و نانسی را مدتی پیش ملاقات کرده بودم و لنی درمان یک بیماری سخت را تجربه کرده بود. معمولی بود که یک مراجعه کننده راضی درباره من صحبت‌هایی کند، ولی وقتی که لنی به من گفت، شخصی به نام کتی با من تماس خواهد گرفت، هیچ نمی‌دانستم که دارم وارد چه بازی می‌شوم.

وقتی که بچه‌های کتی خیلی کوچک بودند، شوهرش در یک حادثه اتومبیل کشته شد. از آن وقت او یک مادر مجرد بود که از سه بچه اش نگهداری می‌نمود و مبارزه می‌کرد تا سرش را از آب بیرون نگه دارد. اخیراً، در حالیکه فکر می‌کرد چگونه زندگیش را بگذراند، بدترین کابوس اتفاق افتاده بود. تشخیص داده شد که سرطان سینه و کلون دارد و به تشخیص دکترش به مرگ محکوم شده بود. در حقیقت، دکتر به او گفته بود، سرطانش آنقدر سریع در حال رشد است که او نمی‌داند چه باید بکند.

کتی غصه دار شده بود. پس بچه‌هایش چه می‌شدند؟ اگر او بمیرد چه بلایی سرشان می‌آمد؟ آنطور که مشخص بود، او به سختی غذا تهیه می‌کرد و هیچ گونه کمکی، از سوی خانواده یا پشتیبانی نداشت. در اولین ملاقاتش در آپارتمان من گریه کرد و دائماً شکوه می‌کرد که "چه باید بکنم؟"

با نگاهی غم انگیز به من خیره شد، هول شدم. برای یک پاسخ، یک امید، و برای راه حلی در مورد بدبختی اش به من نگاه می‌کرد. احساس می‌کردم دلم می‌خواهد از آنجا و کلاً از لس آنجلس فرار کنم. من هرگز با کسی که سرطان داشت کار نکرده بودم. همانطور که درباره وضعیتش صحبت می‌کرد، توصط مادرم ظاهر شد واقعاً نمی‌خواستم با چنین مشکلاتی روبه رو شوم. او التماس می‌کرد که کمکش کنم، بنابراین تصمیم گرفتم که به داستانش گوش دهم، این کمترین کاری بود که می‌توانستم انجام دهم.

با دقت به کتی نگاه می‌کردم و گوش می‌دادم، سه ساعت و نیم را پشت سرگذاشتیم. او بدنی ضمخت داشت، با پوست خاکستری و خمیری شکل. شکم بسیار بزرگش به طور غیر عادی متورم بو و دردی دائمی داشت. حالا با تشخیص چند سرطان و زنده ماندن فقط برای چند ماه، مجبور بود که به کار کردن ادامه دهد تا بتواند شکم بچه‌هایش را سیر کند. وقتی که به من گفت در تمام طول عمرش به شدت یبوست داشته، سرم را تکان دادم. ولی او در وضع بسیار بدی بود که من هرگز نبودم.

سال‌ها برای حل مشکلاتش به دکترها مراجعه کرده بود و آنها آزمایش‌هایی انجام می‌دادند و در حالیکه پولش را می‌گرفتند، به او می‌گفتند که جای هیچ نگرانی نیست و به او داروهایی برای یبوست می‌دادند که فقط کارها را بدتر می‌کرد. عاقبت او آنقدر ناامید شد که دیگر نزد دکترها نرفت.

وقتی که در مدفوعش خون دید و برآمدگی در سینه اش، دوباره پیش دکتر برگشت، چون او می‌دانست که باید این کار را بکند، از آنجا که به خاطر بچه‌هایش به پایداری و استقامت عادت داشت، واقعاً نگران نبود، تا آنکه دکتر به او گفت سرطان روده دارد. مثل اینکه دکتر گلوله‌ای به قلبش شلیک کرده باشد، بسیار یکه خورده بود. او با رازی بسیار بد به خانه رفت، چون خود را نمی‌توانست راضی کند که به بچه‌هایش بگوید چیزی از عمرش باقی نمانده است. و حالا او در اتاق پذیرایی من نشسته بود!

اصلاً نمی‌دانستم برای کتی چه کاری انجام دهم. حتی از کجا می‌توانستم شروع کنم؟ من در سال‌های اولیه دهه بیست بودم بدون اطلاعاتی یا تجربه‌ای در این نوع مسائل. من از آینده‌ای که شامل کار کردن با افرادی مانند کتی بودند، می‌ترسیدم و آن شب به رختخواب رفتم در حالیکه دعا می‌کردم کتی فردا صبح با من تماس نگیرد. من راهی برای حل مشکلش نداشتم و آرزو می‌کردم که به نحوی ناپدید شود. ولی او با من تماس گرفت و من جواب دادم، او بارها تماس گرفت و ما با یکدیگر سفری وحشتناک را شروع کردیم.

با بررسی گذشته کتی متوجه شدم که در تمام زندگی اش، او ملکه نان بوده است. او در حقیقت فقط با تولیدات نان زندگی می‌کرد، کلوچه، کیک، یا پای برای صبحانه، ساندویچ برای نهار و پاستا برای شام می‌خورد. آنها سریع، آرزان و ساده بودند، ولی بسیار مرگبار. با خودم فکر می‌کردم که آیا او اصلاً می خواهدتغییر صورت گیرد و آیا زمانی را می‌تواند صرف تغییر رژیم غذایی اش کند؟ من فوراً برای او مصرف کلیه تولیدات نانی را ممنوع کردم، این سخت‌ترین کاری بود که باید انجام می‌داد. اطمینان حاصل کردم که باید برنج قهره‌ای جوانه زده را به رژیمش اضافه کنم، چون برای او مشکل بود که همه تولیدات نانی را که تمام زندگیش مصرف کرده بود، کنار بگذارد. سپس صبر کردم و امیدوار بودم که او لااقل زمان کافی داشته باشد که برای بعد از مرگش ترتیبی ده که از بچه‌هایش نگهداری کنند.

کتی هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد نگران بچه‌هایش بود و می‌ترسید که آنها بی خانه شوند و عاقبت به پرورشگاه بروند. من سعی می‌کردم ردهای او را آرام کنم، در حالیکه فشار روی سیستم صدمه دیده اش نیز باید کم می‌شد. فکر می‌کردم که می‌دانم از کجا شروع کنم، ولی باید این تغییرات را بسیار هوشیارانه، آهسته و آرام انجام می‌دادم. با چنین حجمی از مواد سمی در روده‌ها و بقیه سیستم بدن کتی، اگر آنها را سریع تر از حد خارج می‌کردم، باعث شک سمی می‌شد.

هدف من از وقتی که کتی با تغییر رژیمش موافقت کرد، این بود که روده‌هایش را هر چه سریع تر باز کنم. با در نظر گرفتن تجربه‌ام در مورد بیماران، فهیمیدم که اندکی پاک سازی روده‌ها باعث کم شدن خستگی کتی خواهد شد. همچنین، از او خواستم که آزمایش PH انجام دهد. PH سالیوا و اورده اش خارج از تعادل بودند، کتی در حقیقت کیسه‌ای پر از اسید متحرک بود! دانش و تجربه خود را برای ساختن فرمولی طبیعی برای اینکه روده‌هایش را راحت و نرم کند، بکار بردم. او فرمول را به طور مرتب هر چند ساعت تعویض می‌کرد، اگر چه هر روز به سر کار می‌رفت. من شروع پاک سازی خودم را به خاطرم آوردم و ابداً به کتی حسودیم نشد. ولی واقعیت این بود که روده‌هایش باید باز می‌شدند و عاقبت این اتفاق افتاد.

همانطور که انتظار داشتم، اولین دفع روده‌هایش بسیار سخت و دردآور بود. او مصرف نرم کننده‌ها را اضافه کرد و رژیمش را تغییر داد. نیازی نیست که بگویم او دلش برای شیرینی‌های صبحانه اش تنگ شده بود، ولی به جای آن کمی میوه می‌خورد، البته مدتی طول کشید تا به آن عادت کند و به استفاده از فرمولی که من برای تغذیه روزانه اش تدوین کرده بودم ادامه داد. به دقت کار می‌کردم تا مطمئن شوم که او دچار ضعف روده‌ای نشود چون او سابقه اسپاسم کلون داشت. اولین روزی که با فرمول تدوین شده در سیستمش به سرکار رفت اتفاقی نیافتد. بعد از ظهر، به من تلفن زد و از تب و سردرد شکایت داشت. مهم نبود که چقدر من فرمول گیاهی ساده‌ای برای او تدوین کرده بودم، اوبه قدری با مواد مسموم پر شده بود که تب گاهی ظاهر می‌شد. حتی وقتی که به درجه حرارت ۴۰ درجه سانتی گراد در ظرف چند ساعت رسید، من دستپاچه نشدم. می‌دانستم که این اتفاق باید می‌افتاد، بدنش داشت گرم می‌شد تا گلبول‌های سفید تحریک شوند و مواد سمی را از خون دفع کنند. به خاطر آوردم وقتی که خودم تب داشتم، احساس می‌کردم که سرم دارد منفجر می‌شود، در وان حمام دراز می‌کشیدم و آرزوی مرگ سریعی را داشتم که از آن درد رهایی یابم. می‌دانستم که سم زدایی بدنی سمی بسیار ضروری است و تأسف خوردن سودی ندارد، لذا به او گفتم که از کمپرس سرد روی سرش استفاده کند و به فرمول تدوین شده ادامه دهد که او با کمال تعجب همین کار را کرد.

هر یک ساعت کتی با من تماس می‌گرفت و می‌خواست بداند که آیا نشانه‌هایی که می‌گوید عادی بودند یا خیر؟ یک بار، او به پزشکش زنگ زده بود و او گفته بود که سردردش نشانه عفونت زیادی است و آنتی بیوتیک تجویز کرده بود. می‌دانستم که او تنها آموزش دیده که دارو تجویز کند، ولی من به خرد موجود در بدن اطمینان داشتم، دلیلی بری گرم شدن داشت تا با تولید آنزیم‌های مورد نیاز به دنبال مواد سمی و سایر مواد خارجی برود. به عقیده من وارد کردن آنتی بیوتیک برای توقف آن بدترین راه حل ممکن بود. از خدا ممنونم که کتی با من موافق بود، چون همانگونه که همیشه با من است، تمام تصمیمات نهایی را به او واگذار کردم.

برای کتی یک روز بدون کار کردن روده گذشت، ولی می‌دانستم که بالاخره اتفاق می‌افتد. دو روز بعد بود که روده‌هایش باز شدند، اما آنچنان سخت و فشرده بود که درد بسیار شدیدی داشت. او در هر صورت به جلو می‌رفت، و من به او یک آب میوه گیری قرض دادم و به بچه‌هایش یاد دادم چگونه از آن استفاده کنند تا او بتواند هر ساعت آب میوه تازه بنوشد. روده‌های کتی هر روز نرم تر می‌شدند و هر چه که بیشتر مدفوع می‌کرد، تبش پایین تر می‌آمد و سردردش آرام تر می‌شد.

در روز چهارم، او به من زنگ زد که بگوید هرگز روده‌هایش به این خوبی کار نکرده بودند و احساس بسیار بهتری داشت. دردی که بدنش را فرا گرفته بود از بین رفت. به نظر عالی می‌رسید، ولی من هرگز مانند این بار به مبارزه طلبیده نشده بودم و فقط سعی در این داشتم که به کتی چیزی برای تسکین دردش بدهم و زمان بیشتری برای او ایجاد کنم تا به بچه‌هایش سر و سامان دهد. حالا که او تا حدی بهتر شده بود، اصلاً نمی‌دانستم بعد از این چه کاری برای او انجام دهم. هر شب قبل از خواب برای به دست آوردن راهی دعا می‌کردم.

و کتی به استفاده از فرمول من ادامه داد و همیشه به سر کار می‌رفت. حس می‌کردم که مجبورم هر روز آب میوه سبز تازه بگیرم، چون کتی آنقدر مشغول بود که وقت آب میوه گرفتن را نداشت. من شجاعت او را تحسین می‌کردم، او هرگز حتی یک روز کاری را از دست نداد و به سختی مراقب کودکانش بود، از فرمولش استفاده می‌کرد، آب میوه سبزش را می‌نوشید، و به توالت می‌رفت، این کار هر روزه او بود.

بعد از ده روز از تغییر رژیم و مصرف دائم فرمول گیاهی، حدود PH کتی را روی نوار آزمایش ثبت کردم. وقتی دیدم شرایط بیوشیمی او دارد چنین سریع بهتر می‌شود، یکه خوردم و به او شستشوی جگر و کیسه صفرا را توصیه کردم تا روده‌هایش مقدار بسیار زیادی پاک شوند. این عمل برای او بسیار دردناک بود و شب‌ها با دردی شدید در طرف راستش از خواب می‌پرید، یک شب او به من زنگ زد تا درباره اش صحبت کند. او ترسیده بود چون حالت تهوع داشت و استفراغ می‌کرد. نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد که بگوید هیچ تغییری صورت نگرفته است. سپس بیست دقیقه بعد، وقتی که گوشی را برداشتم و در مورد او ناراحت بودم، او اخبار خوبی داشت. در حقیقت، به نظر خوشحال می‌رسید و توضیح داد که موجی در جگرش به وجود آمد که باعث شد به توالت برود، آنجا او مقدار زیادی مواد زائد دفع کرده بود. "وقتی به داخل توالت نگاه کردم، دیدم مانند اینکه یک کیسه نخود سبز بزرگ آنجا خالی کرده باشند مقدار بسیار زیادی مدفوع سبز آنجا بود آنقدر زیاد که آب را نمی‌دیدم".

سنگ‌های کیسه صفرا داشتند از کیسه صفرا دفع می‌شدند، که برای دو ساعت ادامه داشت. او هر بیست دقیقه وضعیت اش را به اطلاع من می‌رساند و من دیگر از خوشحالی او سعی نکردم دوباره بخوابم. با هر کار کردن روده، او بهتر می‌شد. وقتی از او پرسیدم که آیا دکترش چیزی در مورد سنگ‌های کیسه صفرا به او گفته است؟ او گفت: خیر.

بعد از دفع سنگ‌های کیسه صفرا، فکر کردم که کتی ممکن است سنگ کلیه نیز دفع کرده باشد چون من برای او در فرمولم شستشوی مثانه و کلیه را نیز لحاظ کرده بودم. حالا من برای کتی تمام روز و شب فرمول می‌ساختم تا اعضای او نرم شود و مواد سمی را که در خود نگه داشته است، دفع کند. وقتی که شستشوی کلیه هم نتیجه داد، دردش ناپدید شد و ما هر دو خوشحال شدیم، اگر چه از کمبود خواب بسیار خسته بودیم.

حالا وقت آن بود که پاک سازی هفت روزه را شروع کنیم و من امیدوار بودم که باعث تغییراتی شود. او فرمول‌های مختلفی را که من می‌ساختم امتحان می‌کرد تا پاکسازی عمیق روده‌هایش را شروع کند و آن شامل روی تخته کولما رفتن دو بار در روز بود، که در زمان انجام آن در وسط شب به من زنگ می‌زد و از درد شدید شکایت می‌کرد. درد از ساعت ۳۰:۲ صبح شروع می‌شد، با پیغامی مانند "اووه، تیم، فوراً به من زنگ بزن من درد شدیدی دارم...... می‌توانی زنگ بزنی..... اووه لطفاً زنگ بزن!"

هر بار که تلفن زنگ می‌زد من از درون می‌مردم و میزان تنش در من به صورت بی سابقه‌ای بالا رفته بود. درست است، که در زمان بیماری مادرم نیمه شب‌ها بیدار می‌شدم و این کار بسیار سخت بود و من از آن متنفر بودم، ولی او مادرم بود. چطور وارد چنین دردسری با کتی شدم، کسی که تازه با او آشنا شده بودم! مسئولیت بزرگی بود که برای ادامه زندگی تنها امید او باشی. من برای این همه دردسر خیلی جوان بودم، فکر می‌کردم که خودم به حمایت نیاز دارم و می‌خواستم فرار کنم ولی جایی برای رفتن نبود و هیچ کسی برای کمک گرفتن پیدا نمی‌شد. برای یافتن جواب و راه حلی به خداوند التماس می‌کردم و در نهایت سرنوشت را به دست قدرت درمان آفرینش سپردم. سپس به آزمایش تئوری‌های خودم ادامه دادم. آیا یک سیستم مرگبار می‌تواند برگردد اگر از داخل تغذیه پاک و متعادل می‌شد؟ برای اولین بار کشف کردم که واقعاً آفرینش خداوند برای انجام چه کاری طراحی شده است.

در حالیکه کتی مقدار زیادی مواد بودار دفع می‌کرد، برای او یک فرمول لنفاوی تهیه کردم و از او خواستم که پنج بار در روز روی ترمپولین کوچکی بپرد. می‌خواستم کلیه راه‌های دفع مواد سمی را باز کنم، او تقریباً هزار لیتر آب می‌نوشید و ۷۰٪ میوه‌های خام و سبزیجات می‌خورد. او خوردن گوشت را کاملاً کنار گذاشت، گاهی ماهی پخته شده می‌خورد و من اولین فرمولم را مخصوصاً برای پشتیبانی بدن در مبارزه با سرطان ساختم.

کتی همچنان به زنگ زدن در طول شب ادامه داد، حتی وقتی که کارها خوب پیش می‌رفتند. مانند مردی که دارای بچه‌ای جدید شده بود، به تلفن‌های او در وسط شب عادت کرده بودم، خواب من بسیار سبک بود به طوری که سیستم عصبی بیچاره من قبل از زنگ تلفن مرا بیدار می‌کرد. و به این ترتیب ماه‌ها ادامه داشت، تا یک شب مخصوص. من کمی قبل از ساعت ۳۰:۲ مانند همیشه بیدار شدم، ولی تلفن هرگز زنگ نزد. چند دقیقه صبر کردم و سپس دوباره به خواب رفتم.

صبح که بیدار شدم، فکر کردم که چه صبح قشنگی است، تا آنکه متوجه شدم کتی آن شب زنگ نزده. از تختخواب پایین پریدم و دستپاچه شده بودم، آه خدای من، فکر کردم که او باید مرده باشد. حالا چه کار می‌توانستم بکنم؟

گوشی را برداشتم و شماره اش را با انگشتانی لرزان گرفتم، وحشت داشتم که چه شده است. قلبم داشت به شدت می‌زد که او از آن طرف به آرامی گفت: "الو؟"

گفتم: "کتی آیا خودتی؟" به شوخی گفت: "پس فکر کردی کی هست؟"

تلفن را به اطراف اتاق می‌کشیدم و در حال رقصیدن از خوشحالی به بالا و پایین می‌پریدم. او گفت: "تیم، مانند کسی که تازه از دویدن می‌آید، از نفس افتاده‌ای.

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که "کتی، نمی دانی!"

هر روز که می‌گذشت، متوجه شدم که هر چه کتی بیشتر روده اش پاک می‌شد، غده روی سینه راستش ناراحت تر به نظر می‌رسید و خودش را به سمت خارج فشار می‌داد. یک روز رنگ آن زرد و ارغوانی شد پس از باز شدن، چرک بد بو و غلیظی از آن تراوش کرد.

برای یافتن پاسخ به مطالعه کتاب‌های گیاه شناسان زمان قدیم روی آوردم، در مورد قدرت درمانی گیاهان بسیار مطمئن بودند و تجربه خودم نیز چنین اطمینانی را به همراه داشت. به مغزم فشار می‌آوردم که ضمادی درست کنم و روی غده کتی بگذارم تا تمام مواد سمی را از غده سرطانی او خارج کند. شروع به ساختن ضمادهای قوی گیاهی کردم (می‌توانستید استفاده می‌کرد و آن را روی غده اش می‌گذاشت. وقتی که آنها را طاقت فرسا بود! و هنوز به آهستگی پیش می‌رفتیم، در حالیکه او داشت مقدار زیادی مواد گیاهی را هم می‌خورد و هم روی غده اش می‌گذاشت. اراده اش را تحسین می‌کردم و به او برای سه ماه آینده مقدار زیادی فرمول‌ها و پاک کننده‌های روده‌ای دادم. هیچ کدام از ما نمی‌خواستیم که روده‌هایش دوباره کار نکنند و او اجازه تکرار این حالت را نداد.

می‌خواستم که خون کتی را اکسیژنه کنم، بنابراین در رژیمش یک فرمول گیاهی مولد اکسیژن اضافه کردم و آن را به صورت مادی درآوردم تا او بتواند راحت آن را جذب کند. این زمانی بود که بیوشیمی او شروع به بهتر شدن کرد. وقتی که نوار PH او سبز رنگ شد، از خوشحالی بالا پریدم و این نشانه امیدوار کننده بود که سیال بدنش در حالت تعادل قرار داشت.

کتی با بچه‌هایش به اقیانوش می‌رفت و در آفتاب قدم می‌زد. او دستور مرا برای انجام تمرینات با تنفس‌های عمیق برای اکسیژنه کردن خونش اجرا می‌کرد، او بسیار امیدوار و خوشحال بود. معجزه‌ای در حال وقوع بود وقتی که زندگی دوباره به بدن در حال مرگ او برمی گشت. او زنده بود و به آینده نگاه می‌کرد، این طور به نظر می‌رسید که او داشت از خودش در مقابل محکوم به مرگ بودنش دفاع می‌کرد. فقط گذشت زمان همه چیز را آشکار می‌ساخت.

تغییرات در کتی را بررسی می‌کردم. او پاک سازی می‌کرد، ۷۰٪ خام می‌خورد، آب میوه می‌نوشید و از فرمول‌های سبز و ضماد سینه و غیره استفاده می‌کرد و روی ترمپولین می‌پرید. او تمام آردها و مواد قندی را کنار گذاشته بود و غذاهای آماده را نمی‌خورد و مستقیماً از زمین تغذیه می‌کرد، و کنار میز شامی از طبیعت مادر می‌نشست. او هر کار که از دستش برمی آمد انجام می‌داد، ولی هنوز برای بچه‌هایش می‌ترسید.

او همیشه از من می‌پرسید: "تیم، فکر می‌کنی دارم می‌میرم؟ آیا از جنگل نجات یافته‌ام؟"

تمام چیزی که می‌توانستم بگویم این بود که "نمی‌دانم"، چون واقعاً نمی‌دانستم و نمی‌خواستم به او امید واهی و ظاهری بدهم، همیشه برایش دعا می‌کردم، چون می‌دیدم زندگیش حقیقتاً در دست خداوند بود. ولی وضعیت او داشت با برگشت بیوشیمی اش به حالت تعادل بهتر می‌شد، سردردهایش پایان یافته بودند، و غده روی سینه اش کوچک تر شده بود و ترشح را متوقف و داشت خشک می‌شد و از بین می‌رفت. او همچنین هفت کیلوگرم وزن کم کرده بود (البته این هدف او نبود، ولی اضافه وزن داشت)، و شکم ورم کرده اش داشت کوچک می‌شد. در ماه‌های بعد غده اش کاملاً ناپدید شد و از وزن اولیه ۷۷ کیلوگرم به وزنی سالم تر حدود ۵۲ کیلوگرم رسید. امید من این بود که اگر او مطابق دستور طبیعی آفرینش که ما برای آن طراحی شده‌ایم، عمل می‌کرد، بدنش کاملاً برای ترمیم آماده می‌شد و بیماری فقط مربوط به گذشته بود.

بازگشت به کت سفیدها

وقتی که دوستان کتی، لنی و نانسی، - کسانی که او را به من معرفی کرده بودند - او را برای اولین بار بعد از چندین ماه دیدند، از تغییرات صورت گرفته متحیر شدند مخصوصاً از ظاهر و روحیه اش. می‌خواستند بدانند که آیا سرطان از بین رفته است، ولی چون من هیچ ابزاری برای انجام این نوع آزمایش‌ها از جمله بیوپسی نداشتم، هیچ راهی نبود که پاسخ آنان را با اطمینان بدهم. تمام هدفم این بود که او درمان شود، ولی نگران بودم که ممکن است دیر شده باشد. نظر من این بود که به بدنش اجازه دهم به طریق طبیعی هر کاری که می‌خواهد انجام دهد و بدنش هم واقعاً داشت این کار را به خوبی انجام می‌داد.

در عرض شش ماه، کتی واقعاً احساس خوبی داشت. هرگز از رژیم سلامتی اش دور نشد و در سه ماه بعد نیز او بسیار خوب بود. بر این باور بود که محکومیتش به مرگ که توسط دکترها تجویز شده بود، داشت بوسیله قدرت خوددرمانی بدنش، لغو می‌شد. در حدود سیزده ماه گذشته بود. شاید زمان آن رسیده بود که به کت سفیدها برگردد و آزمایش‌های دیگری از قبیل بیوپسی انجام دهد تا وضعیتش مورد تأیید قرار گیرد.

منشی دکتر با دیدن کتی بسیار تعجب کرد و دهانش بازمانده بود. او تصور می‌کرد که این مریض باید مدت‌ها پیش مرده باشد، چون دیگر پیش دکتر نیامده بود. وقتی که کتی وارد اتاق شد رنگ صورت دکتر پرید و مانند این بود که دارد روحی را می‌بیند. اگر چه آشکار بود که او متحیر شده ولی هرگز در مورد چگونگی سلامتی او چیزی نپرسید و اینکه چه کاری انجام داده است، حتی نگفت که از دیدنش خوشحال شده، به سادگی سینه‌های او را معاینه کرد و برنامه‌ای برای آزمایش‌ها و بیوپسی به او داد.

چند روز بعد، وقتی که نتایج آزمایش‌ها رسید، منشی دکتر به او تلفن کرده و گفت که فوراً به آنجا برود. "حتماً اشتباهی صورت گرفته چون نتایج آزمایش‌ها نشان می‌دهد که سرطان ناپدید شده، باید آزمایش‌ها تکرار شوند."

کتی دوباره آزمایش‌ها را انجام داد و نتایج مانند دفعه اول بود. هیچ سلول سرطانی وجود نداشت. وقتی که او به من زنگ زد، داشت از خوشحالی فریاد می‌کشید. او گفت: "سرطان رفته است!" همچنین به من گفت که دکتر هیچ واکنشی نشان نداد تا اینکه او درباره من به دکتر، گفته بود و همه کارهایی که با من برای درمانش انجام داده بودیم. ولی دکتر با تهدید و عصبانیت گفته بود که گیاهان و پاک سازی نمی‌توانند سرطان را درمان کنند. کتی سر او داد کشیده بود و از مطلب بیرون آمده بود، ولی این موضوع نمی‌توانست خوشحالی او را از بین ببرد. بدن تقریباً مرده او خودش را درمان کرده بود و حالا او دلیل کافی داشت. او معجزه آفرینش را تحسین می‌کرد و احساس قدرت، زنده بودن و شکرگذاری داشت و مصمم شده بود که باقی عمرش را با هماهنگی با طبیعت بگذراند. من هدیه‌ای بهتر از این نمی‌توانستم دریافت کنم.

چند ماه بعد از کتی خداحافظی کردم، زیرا او با بچه‌هایش به کوهستان نقل مکان کرد. حالا که او درک کرده بود چگونه از خودش و خانواده اش مراقبت کند، می‌خواست که هر چه ممکن است به طبیعت نزدیک تر باشد، یک زندگی راحت به دور از تنش‌ها و بیماری‌ها. می‌دانستم که هنوز درمان معجزه آسای کتی را کاملاً درک نکرده‌ام. ولی همانطور که هر مراجعه کننده قطعه‌ای از پازل را با خود می‌آورد، یک تصویر واضح و جهتی مشخص داشت شکل می‌گرفت. مطمئناً انتظار تلفنی را که دریافت کردم نداشتم، از طرف یک وکیل بود که می‌پرسید آیا کتی را می‌شناسم یا خیر. وکیل دکتر اینطور ادامه داد که مواظب کارهایم نیستم و برای انجام معالجات بدون داشتن مجوز کار به زندان خواهم افتاد. من از او پرسیدم "انجام معالجات بدون داشتن مجوز رسمی" یعنی چه؟ من به او اطمینان دادم که از هیچ دارویی استفاده نکرده‌ام و هیچ ادعایی ندارم. همه کاری که من کردم این بود که رژیمش را تغییر دادم و برای او مقداری فرمول گیاهی ساختم.

سپس پرسیدم: "آیا دکترش به شما گفته به من زنگ بزنید چون او درمان شده است؟ آیا آنها می‌خواهند بدانند که من چکار کرده‌ام یا اینکه می‌خواهند مرا بترسانند؟"

وکیل عصبانی شد و مرا تهدید کرد که به زندان می‌اندازد. من از تهدیدات تو خالیش نمی‌ترسیدم، چون من هیچ کار غیرقانونی انجام نداده بودم و به وکیل گفتم که حاضرم در هر دادگاهی بگویم که "تمام چیزی که می‌دانم این است که او سلامت شده و اگر این جرم است، مرا دستگیر کنید."

وکیل ساکت شد. با عصبانیت تهدید کرد که "بهتر است مواظب خودت باشی" و سپس گوشی را گذاشت.

تمام کاری که می‌توانستم بکنم این بود که در باطن لبخند بزنم و فکر کنم که من باید در حال انجام کار درستی باشم.

فصل ششم: آفرینش، درمان کننده واقعی

وقتی به کارم با کتی فکر می‌کردم، نعمت‌های داده شده به خودم را می‌شمردم. خداوند به من اجازه مشاهده قدرت فوق العاده درمان کننده طبیعت را داده بود مخصوصاً زمانی که کتی را تشویق می‌کردم، فقط هر چیزی را که طبیعت بوجود آورده بخورد. در انتها، مشخص بود که کتی تنها به وسیله زندگی کردن تحت قوانین آفرینش درمان شده بود.

وقتی که مطمئن شدم که کتی خودش را درمان کرده است، فهمیدم که بدن انسان قدرت درمان تقریباً همه بیماری‌ها را دارد. به من فرصت روبه رو شدن با سرطان داده شده بود، کابوس وحشتناکی که ایجاد ترس مطلق در منزل ما، عمویم و خانه‌های بسیاری از مردم کرده بود. مجبور بودم من هم مانند دیگران در شرایطی که توسط صنعت پزشکی بوجود آمده بود با ترس از سرطان زندگی کنم، آنها آن را به صورت معمایی معرفی کرده بودند. متخصصان، سرطان را یک محکومیت به مرگ می‌دانستند، همان طور که پزشک کتی امید بسیار کمی به او داده بود و شرایط او را پایان یافته می‌پنداشت.

خدا را شکر می‌کنم که نظر من فرق می‌کرد. متحیر شده بودم و ترس محترمانه‌ای داشتم، پس از تمام شدن کارم با کتی هرگز از روبرو شدن با افرادی که در شرایط بدی بودند، بیم نداشتم و مهم نبود که چقدر دکترشان شرایط آنها را وخیم می‌دانست و یا بیماری شان چه بود. تمام کارهایی که در مورد بدست آوردن و نگهدری سلامتی یاد گرفته بودم روی بیماران جدیدم ادامه می‌دادم و برای من کاملاً مشخص شده بود که اسم بیماری هر چه می‌خواست باشد، بیماری در بدنی سلامت نمی‌توانست وجود داشته باشد.

به چه دلیل صنعت پزشکی بیماری‌هایی را که نمی‌توانست درمان کند، به نام‌های مخصوصی می‌نامید، آیا مردم نمی‌توانستند این موضوع را تشخیص دهند؟

وقتی که یک مریض به دکتر مراجعه می‌کند، اگر دکتر نتواند تشخیص دهد که بیماری او چیست بیماری را به نام‌های ترسناک می‌نامد. سپس به بیمارش برای درمان دارو می‌دهد و همواره در مورد بیماری طوری صحبت می‌کند که انگار یک معمای عجیب و غریب است، "ما دنبال درمان می‌گردیم" این چیزی است که به بیماران می‌گویند. ولی باید برای درمان چیزی که او بیماری نامیده بود، بسیار صبر می‌کردند. البته آنان نمی‌توانستند بیماری را درمان کنند، چون دنبال سبب آن نمی‌گشتند.

به نظر می‌رسید که این روش صنایع پزشکی و دارویی باشد که هر دو صنایع بسیار سودآوری بودند. زیرا تا وتقی که می‌توانستند مسائل را بصورت ناشناخته معرفی کنند، همچنان موفق باقی می‌ماندند.

از نتایج کارم روی افراد مختلف، متوجه شدم که هیچ غذا یا داروی ساخت انسان نمی‌تواند با قدرت درمان آفرینش که به سلامتی منتهی می‌شود، رقابت کند. آفرینش به تنهایی قادر بود که پایه و اساس ساخت بدن ما باشد. آفرینش شامل گروه سازنده بدن بود که بسیار بیشتر از هر عامل دیگری توانایی داشت. در حققت تحقیقات من در مورد اینکه هر چه بیمارانم عمیق تر از طبیعت استفاده می‌کردند، سلامت تر می‌شدند و بیماری آنها ناپدید می‌شد ادامه داشت.

این موضوع برای من آنقدر جالب بود که در مورد فرضیات قبلی بیماری و تئوری "جرم" تحقیقاتی را شروع کردم. بر اساس مشاهده درمان بیمارانم و مقایسه اینکه چگونه طبیعت کار می‌کند، تئوری‌های پذیرفته شده جاری بیماری‌ها و جرم‌ها زیر سؤال می‌رفتند. برای من واضح بود که صنایع داروسازی، همان کسانی که ما برای ارزشیابی سیستم بدن انسان به آنها مراجعه می‌کردیم، این تئوری‌های جرم و بیماری‌ها را اراده داده‌اند. آنها قوانین خود را در مورد کاربرد داروها داشتند. ولی چگونه می‌توانستیم چنین سیستم‌هایی را با ارزش بدانیم؟ وقتی این همه مشکلات و بیماری‌ها وجود داشت، به نظر منطقی نمی‌رسید.

می‌دیدم که هر بیماری شناخته شده‌ای حتی با معالجات و داروهای فراوان پیشرفت می‌کرد، اما اگر برای یافتن پاسخ و به دست آوردن مواد سازنده بدن انسان برای سلامتی از طبیعت استفاده می‌کردیم با مقاومتی از جانب صنایع فوق مواجه می‌شدیم که این نوع فعالیت‌های درمانی را که خارج از سیستم شان بود متوقف می‌کردند. مانند شرایط بسیار بد کتی که بیماری اش را سرطان نامیده بودند اما عاقبت آفرینش خودش او را درمان کرد. به عبارت دیگر، خودتان مسبب هستید و خودتان نیز درمان آن می‌باشید.

مهمل ژنتیکی

وقتی که برگشتم به ابتدای مشکلات سلامتی خودم و خانواده‌ام، به نظر می‌رسید قطعات پازل دارند شکل می‌گیرند و تصویری از پاسخ حقیقی به بعضی از مشکلات در ذهنم به وجود می‌آمد. به موردهای اولیه خود رجوع کردم، الگوها را به هم ربط دادم و دیدم که چگونه بیشتر ما محیط نامتعادل داخلی خود را با توجه به نوع زندگی، الگوها و انتخاب نامتعادلی که داشتیم ساخته بودیم. ولی از کجا آن را فرا گرفته بودیم؟ پاسخ ساده است: پدر و مادرمان.

در حقیقت، این مشخص می‌کند که چگونه مشکلات سلامتی مخصوصی در یک خانواده رایج می‌شود. وقتی که دکترها نمی‌توانند تشخیص دهند که چگونه ما را با داروها درمان کنند، می‌گویند که "ژنتیکی است، در خانواده شما منتقل می‌شود."

دکتر وستون پرایس در سال‌های اولیه ۱۹۰۰ یک دندانپزشک بود که زندگی خود را صرف مطالعه رژیم‌های سنتی در اطراف دنیا کرده بود. او به این نتیجه رسیده بود که فرهنگ تغذیه مستقیم از تولیدات زمین به شکل خام (شامل پروتئین حیوانی) سلامت تر است. هر چه که فرهنگ‌های تغذیه متمدن تر می‌شدند، درصد مرگ ومیر بالا می‌رفت و ساختار جمجمه‌ای و وخیم تر می‌شد. مشخص بود که در فرهنگ‌هایی که از مواد قندی آماده شده استفاده می‌کردند و تغذیه مناسب نداشتند، بدن آنها مواد معدنی را از ساختار استخوانی خود می‌دزدید تا زنده بماند. این در نسل‌های آینده تأثیر خود را گذشته بود.

اگر این مسائل ژنتیکی بودند، پس چرا وقتی که من بیمارانم را از خوردن آشغال‌هایی که در بدن خود انبار می‌کردند، بازمی داشتم بیماری‌های ژنتیکی آنها ناپدید می‌شد؟ یک بار که آنها الگوی غذایی خود را تغییر می‌دادند و از فرمول‌های گیاهی استفاده می‌کردند، درمان می‌شدند. اگر آنها واقعاً ژنتیکی بودند، بنابراین هیچ مهم نبود که آنها چه کار می‌کردند، چون نمی‌توانستند شرایط خود را به سوی بهتر شدن تغییر دهند. اگر شما با یک بیماری ژنتیکی به دنیا می‌آمدید، الگوی صحیح تغذیه ممکن است به درمان آن کمک کند ولی نباید باعث شود که بیماری کاملاً از بین برود. اگر بیماری از بین نرود، ژنتیکی است! ولی وقتی که دکترها روش زندگی و تغذیه ناصحیح را ژنتیکی می‌نامند، باعث سردرگمی در موارد ژنتیکی می‌شوند. برای من واضح بود که بیشتر نقطه ضعف‌های انتقال یافته از نسلی به نسل دیگر از روی میز غذای خانواده انجام گرفته بود، درست مغایر با چیزی که به ما گفته‌اند تا باور کنیم.

شما حق انتخاب دارید، می‌توانید به انجام الگوی غلط تغذیه‌ای که والدینتان به شماداده‌اند، ادامه دهید و البته این کار باعث بروز مشکلات بیشتری می‌شود. با این کار، زمینه را برای رشد بیماری فراهم می‌کنید و مانند والدینتان به آن مبتلا می‌شوید. این تقصیر ژن‌ها نیست، ژن‌ها چیزهایی را که باعث بروز مشکلات شما شده‌اند، نه خورده‌اند و نه آشامیده‌اند.

انتخاب دیگر این است که شما الگوی نامناسبی را که والدینتان به شما داده‌اند، به کار نبرید و از ایجاد زمینه برای رشد مشکلات جلوگیری کنید. شما می‌توانید خوردن و آشامیدن صحیح را شروع کنید و ضعف‌هایی را که مسبب بیمای‌ها می‌شوند از بن ببرید. بنابراین مسائلی که به عنوان مشکلات سلامتی ژنتیکی خانواده نامیده می‌شوند، کلاً ناپدید می‌گردد. تصمیم و عملکرد شما غفلت ژنتیکی را که والدینتان طی نسل‌ها به شما داده‌اند، از بین خواهد برد و حالا شما قدرتمند هستید!

به همین سادگی شما می‌توانید راه تاریخی خود را تغییر دهید و دیگر لازم نیست که از بیماری‌هایی که در خانواده شما رایج بوده است، بترسید.

اگر برای ما زمینه رشد نقطه ضعف‌های بدنمان به صورت ژنتیکی مهیا شده باشد و ما آن را درمان کنیم و دوباره بسازیم، برای نسل بعدی بهتر خواهد شد. در حین کار متوجه شدم که ژنتیک در مقایسه با روش زندگی غلط و تغذیه ناصحیح یک عامل جزیی در بدی سلامتی است. مهم نیست که آن را مریضی، بدی سلامتی یا هر چیز دیگری بنامیم. همه فقط مربوط به خوردن و آشامیدن غلط در طول زندگی می‌باشد. وقتی که مسائل خانواده‌ام را به هم ربط می‌دهم، می‌بینم که مسبب تمام آنها خودمان بوده‌ایم.

تصمیم گرفتم که در مورد خودم در عقب برگردم و با دقت به بیماری‌هایم، اعضای بدن و هماهنگی بافت‌هایم نگاه کنم، چه چیزی در بدن من بوده است؟ چرا همه اعضای خانواده من بیمار بودند؟ چه چیز باعث ایجاد زمینه برای این همه عدم تعادل در خانواده برانتلی بوده است؟ رابطه بین تغذیه چیست؟ مادر مادرم چاق بود و از مرض قند فوت کرد. وقتی که مادربزرگم تولیدات مواد قندی و آرد مصرف می‌کرد، جای تعجب نبود که به بیماری دیابت مبتلا شود. فکر کردم، عجب رسم و رسومی، ولی تقریباً مانند هر خانواده دیگری بود. ما همه مریض و ضعیف بودیم، چون بدن ما هرگز شانس دیگری نداشت.

مادربزرگم مقدار زیادی مواد قندی و تولیدات آردی دانه‌ها را مصرف می‌کرد، میز غذایش مملو از غذاهای پر نشاسته و آشامیدنی‌های حاوی مواد قندی بود. به بچه‌هایش غذاهای پخته شده در روغن می‌داد و او گوشت را تا سرحد قهوه‌ای شدن سرخ می‌کرد. به این طریق با بدن خودش و اعضای خانواده اش چه می‌کرد؟ این نوع رژیم غذایی که سرشار از مواد قندی و دانه‌های آماده شده بود، باعث می‌شد که لوزالمعده زیادتر از حد کار کند و باعث ترشح زیادی انسولین شود. با توجه به اینکه مادربزرگم به این روش تغذیه می‌کرد و همین طور تمام بچه‌هایش لوزالمعده آنها دائماً زیادتر از حد کار می‌کرد تا انسولین ترشح کند. من تقریباً دودی که از زیادی کار کردن این عضو بدن مادر و پدرم بلند می‌شد، را می‌دیدم.

تصور کنید که لاستیک‌های نو برای اتومبیل تان گذاشته‌اید و دائماً دارد به دلیل کارکرد زیاد می‌سوزد. به زودی تمام لاستیک می‌سوزد و این چیزی است که برای لوزالمعده مادربزرگم اتفاق افتاده بود و به این دلیل او مرض قند گرفت. مصرف بیش از حد مواد قندی، لوزالمعده او را بسیار خسته کرد. روغن‌های سرخ کنند و چربی‌هایی که او مصرف می‌کرد، مانند ورق پلاستیکی سلول‌هایش را می‌پوشاند. او به قدری اشباع شده بود که اگر حتی بدنش انسولین کافی برای متعادل نمودن قند خونش تولید می‌کرد که اینطور هم نبود، انسولین نمی‌توانست راهی به درون سلول‌ها پیدا کند.

مادرم بوسیله مادربزرگم یاد گرفته بود که یک نوع خوردن و آشامیدن را انجام دهد. چون مادرم از وقتی که بچه بود از مادربزرگم پیروی می‌کرد و غذاهایی مغایر با سلامتی مصرف می‌کرد. او آن را غذای راحتی می‌نامید، که او هم به نوبه خود به خانواده اش یاد داد، بنابراین استفاده از مواد قندی و آرد سفید از طلوع آفتاب تا غروب ادامه داشت. اگر برای مادرش خوب بود، برای او و بچه‌هایش هم خوب بود. و این چیزی است که من آن را انتقال الگوی غفلت می‌نامم.

هنوز شب‌هایی را به خاطر می‌آورم که مادرم عاشقانه برای خانواده اش شام می‌پخت. او در کنار گاز آشپزخانه می‌ایستاد، در حالیکه روغن در ماهیتابه داغ می‌شد و آرد همه اطراف پخش شده بود، مرغ را برای سرخ کردن به آرد آغشته می‌کرد او در حین غذا پختن، عادت داشت که پشت سر هم قاشق‌های پر از شکلات رنده شده بخورد. حتی اگر او برای سالم تر شدن مرغ به جای اینکه آن را سرخ کند کباب می‌کرد، باز هم چون به روش جنوبی‌ها در روغن خیش شده بود از نظر سلامتی درست نبود.

خانواده من فکر می‌کردند که اگر ما به جای کره از مارگارین استفاده کنیم، سالم تر است. لااقل چیزی بود که آگهی‌ها می‌گفتند، ولی ما نمی‌دانستیم که با استفاده از مارگارین زمینه را برای بیماری‌های مزمن آماده می‌کنیم.

هر روز صبح کا مادرم بیدار می‌شد، یک فنجان قهوه با مقدار زیادی شکر می‌نوشید. سپس شیرینی دانمارکی و یکی یا دو نان شیرینی مربایی، دونات و یک کاسه فرآورده‌های آماده گندمی یا ذرتی با شیر و مقدار زیادی شکر می‌خورد. وقتی او نان شیرینی مربایی و فرآورده‌های آماده را به ما می‌داد، خودش نان تست با مارگارین و مربا را می‌خورد و تازه وقتی می‌نشست می گفت: "من برای صبحانه گرسنه نیستم، نمی‌دانم که چرا اینقدر وزنم زیاد می‌شود."

مادرم به این موضوع توجه نمی‌کرد که او حین پختن غذا مقدار زیادی می‌خورد و در نتیجه وزنش زیاد می‌شد، او خودش را به سمت بیماری‌ها بدون آنکه بداند سوق می‌داد و داشت به بدنش با چیزهایی که می‌خورد، صدمه می‌زد. هیچ کس، حتی یک دکتر یا یک دوست، به او نگفت که چقدر الگوی خوردن او مخرب است و او به سادگی داشت. جای پای مادرش قدم برمی داشت. یک الگوی فرا گرفته شده، مادرش مرغ سرخ کرده می‌خورد، ما هم همین طور، چون بسیار لذیذ بود.

وقتی که موارد فوق را در نظر گرفتم، متعجب بودم که بعضی از نقطه ضعف‌ها در بدن ما از طرف فامیل مادری به ما رسیده است. لوزالمعده بیچاره ما قبل از آنکه شروع کند به انتها می‌رسید. من این موضوع را غفلت فرا گرفته شده می‌نامم.

یک خانواده قبل از آنکه بدنشان را از بدترین ضدغذاها پر کنند، می‌گویند "ما عاشق سیب زمینی سرخ کرده و نان هستیم." آن را دوست داریم چون همه در خانواده دور میز شام می‌نشینند و از آن می‌خورند، در حالیکه با دیگران صحبت می‌کنند و می‌خندند. این بخشی از فرهنگ و آموزش خانوادگی بود که به ما یاد داده بود همه مانند یکدیگر بخوریم و بیاشامیم. بنابراین ما مانند یکدیگر بیمار می‌شدیم و فوت می‌کردیم.

برادرم و من همان شیوه مادر و مادربزرگم را داشتیم. آیا باید از این موضوع متعجب می‌شدیم؟ نه تنها لوزالمعده ما سختی می‌کشید بلکه تمام آن پروتئین‌های پخته شده، مقدار زیادی اسیداوریک تولید می‌کرد، که کلیه‌ها را خراب می‌کرد. سپس، بعد از گذشت سال‌ها، سموم و سنگ‌های جمع شده باعث عدم کارکرد صحیح کلیه‌ها می‌شود و ما را با سردرد، خشکی عضلات و بیماری‌های دیگر رها می‌کرد. این تاریخچه خانوادگی ما بود و هرنسل ضعیف تر و دارای عوارض بیشتری می‌شد. مادربزرگم به دلیل بدی رژیم غذایی اش دارای ضعف عضلانی بود، که آن را به مادرم داد و عاقبت به ما رسیده بود. چه میراثی!

داستان کلی

همانگونه که خانواده‌ام الگوهای مشخصی را که باعث مشکلات قند خون می‌شد به ما داده بودند، بیماران من نیز تحت تأثیر خانواده‌های خودشان بودند. برای مثال، کلی رووان، یکی از ستاره‌های سریال محبوب تلویزیونی او. سی، را چهارده سال قبل ملاقات کردم. کمی بعد از شروع ملاقاتمان تمرکزش را از دست داد و دست‌هایش ناگهان شروع به لرزیدن کردند و رنگش سفید شد. داشت از حال می‌رفت، ولی قبل از اینکه به او برسم، با عجله از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد برگشت، در حالیکه یک چیز قندی می‌خورد. او داشت به سرعت به سمت بیماری قند پیش می‌رفت. کلافه و وحشت زده بود، بدون اینکه بداند باید چه کاری انجام دهد.

یک دختر قابل احترام، کمی پف کرده که مانند دیوانه‌ها سعی داشت وزنش را کنترل کند، حساب هر کالری را داشت و نگران هر لقمه‌ای بود که می‌خورد. البته، وقتی که تاریخچه رژیم غذایی اش را بررسی می‌کردم، دیدم باید نگران باشد، نه در مورد وزنش، بلکه در مورد صدمه‌ای که با خوردنش داشت به او وارد می‌شد.

کلی در کانادا بزرگ شده بود، در آنجاوالدینش سیگار می‌کشیدند و الکل می‌نوشیدند و مانند بقیه ما تغذیه می‌کردند. شام خانواده اش گوشت، سیب زمینی، و سبزیجات کنسرو شده بود بود اما او خیلی اسپاگتی دوست داشت، صبحانه او شامل نان برشته، مربا و سرلاک بود، و برای میان وعده کره بادام زمینی و ساندویچ‌های مربایی که دورش را برش‌های پنیر آمریکایی گرفته بود می‌خورد و دوست داشت که به شیرینی فروشی‌ها برود تا انواع آب نبات‌ها و شکلات‌ها را تهیه کند. در هفده سالگی، او روزش را با نوشیدن قهوه و خوردن شیرینی آغاز می‌کرد تا به مدرسه برود. به ندرت آب می‌نوشید و دوست داشت آب میوه پاستوریزه و کوکاکولا بنوشد.

مانند یک بزرگسال، پاستا می‌خورد و لااقل چهار شب در هفته شراب می‌نوشید. شیرینی خود را هر روز حتماً باید با چند فنجان کاپاچینو می‌خورد. در حالیکه دائماً تحلیل می‌رفت، نمی‌توانست بدون خوردن کافئین روزانه کارش را شروع کند و وقتی که بیست و یک سالگی رسید، آنقدر ضعیف شده بود که برای بررسی به دکتر مراجعه کرده بود. چون ضعف او بسیار پیشرفته بود، فکر می‌کرد که تعادل گلبول‌های خونش به هم خورده و گلبول‌های سفیدش زیاد شده‌اند، ولی اینطور نبود. بعد از بررسی آزمایش خون، دکترش به او اطمینان داد که سلامت است، و او بیشتر از آنکه اهمیتی بدهد تحلیل رفته بود.

به او گفتم که اگر به طور جدی رژیمش را تغییر ندهد، به یک بیمار مرض قندی که احتیاج به تزریق انسولین دارد تبدیل می‌شود و تا پایان عمرش با بیماری‌های مختلف درگیر خواهد بود. من راه حل خود را به او پیشنهاد کردم تا سلامتی اش را بازیابد و او با کمال میل پذیرفت.

او بیمار بسیار مصمم و جدی بود و هر غذای آماده‌ای که مواد قندی داشت یا با هر نوع آرد درست شده بود را از رژیم غذایی اش حذف کرد. او خوردن پاستا، پیتزا، نان و هر نوع ماده قندی را برای دو سال کنار گذاشت. کار سختی بود ولی او می‌خواست که خوب شود.

به او دستور پاک سازی و روزه متوالی را دادم و او دائم از تخته کولما برای شستشوی روده‌هایش استفاده می‌کرد. به خاطر دارم روزی در وسط روزه هفت روزه اش به من زنگ زد و گفت: احساس بدی دارد و ناراحت است. به او گفتم که مواد سمی داخل بدنش باعث این حالت شده‌اند و باید از تخته کولما برای شستشوی روده‌هایش استفاده کند. یک ساعت بعد به من زنگ زد و گفت: مواد سمی بعد از شستشو از بدنش خارج شده و نمی‌داند که آنها چه مدتی در بدنش بودند ولی حالا احساس بسیار خوبی دارد و خوشحال است و این واقعاً معجزه یک پاک سازی موفق بود.

چهارده سال بعد، بدن کلی کاملاً تغییر کرد. قند خونش متعادل و وزنش کاملاً مناسب شده بود حالا او فهمیده بود که حساب کالری‌ها را داشتن بی معنی است و دیگر دائماً نگران نبود. کلی در حقیقت حالا بیشتر می‌خورد، مقدار زیادی از چربی خام که به او انرژی کافی می‌داد، ولی هرگز وزنش زیاد نشد. ورزش می‌کرد، چون از آن لذت می‌برد و نه برای آنکه مجبور بود، دوره‌های عادت ماهانه اش متعادل تر شده بود و انرژی او بسیار خوب بود.

از اینکه توانسته بود غذاهای آشغال را کنار بگذارد، احساس رضایت می‌کرد. او تغذیه خوب و انرژی زیادی داشت و می‌گفت: حالا احساس بهتری نسبت به زمانی که بیست و پنج ساله بود، دارد. پوستش بسیار زیبا شده بود و فقط کمی چین و چروک داشت، پس این روش تغذیه می‌توانست پاسخی برای جوان ماندن هم باشد. در حقیقت هر چه که طبیعت برای شما فراهم کرده است، بخورید تا پوستی سلامت و جوان داشته باشید.

کلی فکر می‌کرد که اگر رژیمش را تغییر نمی‌داد، با چه مشکلاتی مواجه می‌شد. به دلیل برنامه کاری بسیار سخت او در تلویزیون، می‌دانست که اگر الگوی قدیمی تغذیه اش را ادامه می‌داد تا به حال سقوط کرده بود. امروز کلی آرام و متمرکز است و هر روز انرژی بسیار زیادی دارد و متعادل می‌باشد. او هنرپیشه‌های همکارش را مشاهده می‌کند که چقدر برای بدنی مناسب در تلاش هستند. کلی می‌گوید که در آمریکا زنان باید ظاهر مناسبی داشته باشند. ما دائماً رژیم می‌گیریم و تحت فشار بسیاری در این فرهنگ نوپا هستیم، ولی رژیم‌ها بسیار سخت هستند و باعث محرومیت می‌شوند. من دیگر احساس محرومیت نمی‌کنم و اگر یک شیرینی خام یا شکلات‌های طبیعی بخورم، بسیار خوب است. اخیراً با تعدادی از دوستانم بودم که داشتند قطعه‌ای از کیک شکلاتی را می‌خوردند. من هم یک گاز زدم، بسیار شیرین بود، نتوانستم آن را تحمل کنم و دیگر لب نزدم. در آن لحظه، فهمیدم که چقدر بدنم، ظاهرم و عادت‌هایم عوض شده‌اند. این روش خوردن کاملاً زندگی مرا از نظر فیزیکی، روحی و فکری متحول کرده بود.

وقتی که کسی مقدار زیادی از دانه‌های تصفیه شده یا مواد قندی که کاملاً جذب نشده‌اند مصرف کند، عمل تخمیر صورت می‌گیرد که باعث ایجاد محیطی بدون اکسیژن می‌شود و اکسیژن را خارج می‌کند. وقتی کمبود اکسیژن پیش می‌آید، زمینه برای رشد سرطان مهیا می‌شود. همیشه به خاطر داشه باشید که مواد قندی آماده و تصفیه شده و گوشت پخته به ایجاد محیطی اسیدی کمک می‌کنند که باعث خروج اکسیژن می‌شود و یک محیط نامتعادل باقی می‌گذارد که زمینه‌ای است برای رشد سرطان و انواع بیماری‌های دیگر.

همه در آلبوم خانوادگی است. اگر غذاهای مورد علاقه خانواده تان را بنویسید، پاسخ معمای بیماری‌هایی را که دارید، می‌یابید. این واقعاً بیماری منتقل شده از نظر سلامتی خانوادگی نیست، بلکه بیماری انتقال یافته از چنگال‌ها و دهان هاست. به عبارت دیگر، روش تغذیه منتقل شده ما را احاطه می‌کند. حقیقت دارد که ما چیزی هستیم که می‌خوریم، می‌نوشیم و فکر می‌کنیم، بنابراین اگر ما الگوی فامیلی را فرا بگیریم و به آن روش تغذیه کنیم، باید این گفته قدیمی را به خاطر بسپاریم: احمق همان است که مانند احمق‌ها عمل کند. در این دنیا، وقتش است که درست عمل کنیم و همان گونه ادامه دهیم.

فصل هفتم: مرد حلبی

فلزات سنگین و مواد کانی

DDT، آفت کش‌ها، آب شهری و استفاده از غذاهای آشغال برای یک عمر، باعث جمع شدن فلزات سنگین و مواد کانی در بدن من شده بودند. اگر چه سلامتی من از وقتی که پاک سازی را آغاز کردم به مقدار زیادی آفزایش یافته بود، امام مفصل‌های زانوهایم هنوز درد می‌کردند و همیشه عضلات پشتم خشک می‌شدند، حالا که بدنم داشت به آهستگی خودش را درمان و متعادل می‌کرد، متوجه بیماری‌های بیشتری می‌شدم و مشتاق بودم که کاری انجام دهم، مخصوصاً در مورد درد مفصل‌هایم.

به کتاب دکتر والکر در مورد تغذیه با مواد خام رجوع کردم. او درباره مواد کانی، سمی و اسیدهای احاطه شده در مفصل‌ها مطالبی را بیان می‌کرد که به نظر من مناسب آمد. ولی چطور می‌توانستم فلزات سنگین و مواد کانی را از مفصل‌هایم خارج کنم؟ من توصیه‌های دکتر والکر را انجام می‌دادم و شروع به نوشیدن آب مقطر کردم، او معتقد بود به بدن کمک می‌کند تا مواد کانی از مفصل‌ها خارج شوند. آنقدر آب مقطر نوشیدم که داشت از گوش‌هایم بیرون می‌زد، اما احساس می‌کردم که نباید کافی باشد. منطق به من می‌گفت نیاز به ساختن فرمولی دارم که باقی مانده مواد سمی که در کلیه‌هایم هستند را خارج کنم.

اگر اجازه می‌دادم که آنها باقی بمانند، مطمئناً کلیه‌هایم پر از سنگ و آهک می‌شدند و سفت می‌گشتند. با خوردن غذاهای آماده و آشغال در طول سال‌های متمادی عضوهای بدن شروع به سفت شدن می‌کنند.

از خودم پرسیدم که سفت سازی، آهکی و سخت شدن چه هستند؟ به بیان ساده، اگر بدن نتواند چیزی را خرد و جذب کند و تبدیل به انرژی نماید یا کاملاً آن را از بین ببرد، آن چیز در داخل بدن باقی می‌ماند و گیر می‌افتد. وقتی که گیر افتاد، می‌تواند آن موضع مخصوص در بدن را سخت کند و صدمه آشکار شود.

برای مثال، اگر شما یک بستنی را روی پیاده رو بیندازید، روز بعد آب می‌شود و هر کجا که افتاد می‌چسبد. چطور می‌تواند از بین برود؟ کجا می‌تواند برود؟ اگر باران نبارد، برای مدت طولانی آنجا باقی می‌ماند. سیستم ما هم همین گونه است. اگر غذای هضم نشده یا مواد سمی جذب یا دفع نشوند، می‌توانند در آنجا برای همیشه باقی بمانند و مشکلات بزرگی ایجاد کنند.

شروع به ساختن یک فرمولی کردم که به آهستگی موانع موجود در کلیه و سنگ‌های آن را در خود حل کند. وقتی که از فرمول استفاده کردم و آب مقطر نوشیدم، ادرارم را در ظرف آزمایشگاهی مشاهده کردم، واقعاً می‌توانستم رسوبات سنگ مانند را که دفع شده بودند، ببینم. وقتی که آن را زیر میکروسکوپ گرفتم، نه تنها رسوبات سنگ را مشاهده کردم بلکه حتی ذرات حلزونی که در حالبم شکل گرفته بودند را می‌دیدم. این برایم تأییدی بود که فرمول‌هایم داشت درست همان کاری را که می‌خواستم انجام می‌داد. چه روش جالبی!

چند ماه بعد، وقتی که کلیه‌ها و مثانه‌ام پاک شدند، متوجه شدم که شدت جریان ادرارم افزایش یافته است. بسیار غیرمنتظره بود که درد پشتم و خشکی آن شروع به بهتر شدن کرد. تمام سال‌هایی که من درد و خشکی در پشتم داشتم، هرگز متوجه نشدم که می‌تواند علتش کلیه‌های من باشد. جوان تر از آن بودم که مشکل کلیه داشته باشم، یا اینکه من چنین فکر می‌کردم و نشانه‌های بیماری‌ها آن را نشان نمی‌دادم. ولی وقتی که فهمیدم که دارم آهک و سنگ دفع می‌کنم، حتی بیشتر مطمئن شدم که سفت سازی یک مشکل در سراسر بدن ما است. نه تنها افراد سالخورده به آن مبتلا می‌شوند. بلکه فرقی نمی‌کند که چه سنی دارید.

وقتی که به خودم و بیمارانی که در طول سال‌ها دیده بودم توجه کردم، فهمیدم دلیل اصلی در مورد بیماری هایمان یکی بودند: خوردن زیاده از حد غذاهای آشغال، ننوشیدن آب کافی یا نوع لازم از آن و ندادن زمانی برای استراحت و پاک سازی بدن. ما یک عمر مواد سمی، فلزات سنگین، سموم‌های مختلف، افزودنی‌ها، نگه دارنده‌ها، آلودگی‌ها و داروها را در خود جمع کرده بودیم. دیگر چه انتظاری داشتیم؟ رفتن به دستشویی به معنی این نیست که داشتیم تمام آن مواد زائد را دفع می‌کردیم. ما همه داشتیم بدن خود را با نحوه خوردن و آشامیدنمان سفت می‌کردیم و هیچ نمی‌دانستیم واقعاً چه چیزی داشت وارد سیستم مان می‌شد. چطور اعضاء ما می‌توانستند عملکرد عادی داشته باشند؟ بیشتر از آنکه بتوانند به طریق صحیح کار کنند، سفت شده بودند.

برای یک لحظه درم ورد بدن انعطاف پذیر یک بچه کوچک فکر کنید. وقتی که به دنیا می‌آییم، مفصل‌ها و بافت‌های ما همه نرم هستند، عضوهای ما معمولاً پاک و ظرفیت صددرصد کار می‌کنند و دارای هماهنگی خوبی می‌باشند. در طول سال‌ها، در اثر تغذیه ناصحیح، عضوها، بافت‌ها و غدد ما سخت و سخت تر می‌شوند، تا وقتی که مانند یک مرد حلبی احساس می‌کنیم، فرسوده تر از آن هستیم که حرکت کنیم. این چگونه است که وقتی سالخورده می‌شویم بدن ما انعطاف پذیری اش را از دست می‌دهد.

پیشرفت مراحل نابودی با عدم عملکرد صحیح عضو، غدد، یا بافت به ما علامت بیماری می‌دهد. وقتی که غیرقابل کنترل شد، سعی می‌کنیم این ناراحتی را با خوردن دارو متوقف کنیم. ولی آیا آن دارو برای بدن سفت شده، مفید است؟ البته که نه. ممکن است بیماری را بپوشاند و موقتاً فریاد بدن را برای کمک خواستن خاموش کند، ولی مشکل را هرگز حل نمی‌کند. چطور امکان دارد چیزی را خوب کند؟ تنها کاری که دارو می‌تواند انجام دهد، اگر دفع نشود، باعث به وجود آمدن مشکلات بیشتری می‌شود و حتی ممکن است سفت شدن بیشتر اعضا را به دنبال داشته باشد.

حقیقت این است که داروهای ساخت انسان بدن را عاری از سموم نمی‌کنند. حتی یک دارو نمی‌تواند سخت شده‌ها را از بدن خارج کند. با تحقیقات وسیعم متوجه شدم که تنها عناصری که مستقیماً از زمین به دست می‌آیند قادر به درمان هستند، آنها که بلوک‌های واقعی سازنده بدن انسان هستند. آفرینش عمل پاک سازی و احیاء را انجام می‌دهد اگر ما به عناصر طبیعی این شانس را بدهیم که عمل کنند. شاید یک عمر طول کشیده تا بدن شما سفت شده اما اگر ما بخواهیم که یک بدن جدید داشته باشیم، کاملاً ضروری است که به آهستگی هر چیزی که سیستم‌های مختلف بدن را از کار می‌اندازد، از بین ببریم.

فهمیدم فرمول‌های گیاهی برای حمایت بدن در از بین بردن موانع، مؤثر هستند. بسیار برای من جالب بود وقتی که مشاهده می‌کردم گیاهان به آهستگی، با قدرت و تحت روشی حمایتی برای برقراری تعادل در بدن هماهنگ عمل می‌کردند. بدن می‌توانست کاملاً درمان شود، چون گیاه غذای طبیعت بود و برای تغذیه و سلامتی آفریده شده بود. در حقیقت هیچ چیزی نمی‌تواند با تکامل طبیعت رقابت کند.

بانمک و بی نمک

در تلاشم برای متعادل کردن بدن به یک کشف با ارزش رسیدم و آن مصرف نمک بود. وقتی که روی میز را کاملاً از رژیم غذایی حذف کردم، مفصل‌هایم دیگر ورم نمی‌کردند. با تحقیقات بیشتر در مورد تعادل مواد معدنی و نمک در سلول‌ها، متوجه شدم که در اثر عمل تصفیه، نمک آشپزخانه نه تنها متعادل نبود، بلکه حتی برای بدن و سیستم درونی ما مخرب بود و این مسئله زمای پیچیده تر می‌شود که می‌فهمیدم ما برای زنده ماندن احتیاج به نمک داریم.

تئوری من این است که وقتی انسان از هر چیزی که در طبیعت استفاده می‌کند، حتی یک مولکول را منزوی نماید، باعث عدم تعادل‌های اساسی می‌شود. چون از مواد مانند آلومینیوم در مراحل تصفیه نمک استفاده می‌شود، استفاده از چنین نمکی می‌تواند به جذب زیاده از حد این فلز مضر منجر شود.

لطفاً توجه کنید که بعضی از محققان معاصر ارتباطی بین جمع شدن آلومینیوم و بیماری آلزایمر کشف کرده‌اند.

در حین تصفیه نمک، مواد معدنی ماکرو و میکرو، عناصر و ایزوتوپ‌ها اکثراً از بین می‌روند و مولکول‌های کلرایدسدیم از عناصر دیگر منزوی می‌شوند. وقتی که یک مولکول کلرایدسدیم خودش به تنهایی عمل کند، بدون عناصری که در نمک تصفیه نشده موجود می‌باشند، بدن مولکول تنهای کلرایدسدیم را به عنوان یک سم می‌پندارد و بنابراین، با توجه به روشی که صنعت غذایی آن را برای مصرف ارائه می‌کند، نمک تصفیه شده یک عنصر بسیار نامتعادل می‌باشد.

در نتیجه، بدن‌های بیچاره ما با عادت به اینکه نمک مصرفی یک ماده سمی است، رشد کرده‌اند و آن را از سلول‌ها دفع می‌کنند و وقتی که به مقدار زیادی مصرف می‌گردد باعث ورم و از دست دادن آب بدن می‌شود.

وقتی که مولکول کلرایدسدیم منزوی از سلول دفع می‌شود، به یک محلول آب که سلول را احاطه کرده وارد می‌گردد، که باعث وقفه در ارتباط الکتریکی بین سلول‌ها می‌شود. وقتی که آب و مولکول‌های کلرایدسدیم از سلول‌ها دفع می‌شوند، آنها آب را از دست می‌دهند و این دلیل تشنه شدن ما است.

به نظر من نمک می‌تواند باعث عدم تعادل در نسبت سدیم و پتاسیم شود، عناصری که اساس تولید انرژی سلولی ما هستند. در هر صورت باید بدانیم که یک رژیم غذایی بدون نمک برای سلامتی ما ضرر دارد. نمک دریایی تصفیه نشده برای زنده ماندن ما ضروری است. اگر به طور صحیح متعادل شود، نمک دریایی تصفیه نشده یک روش مؤثر در نگهداری آب در سیستم بدن می‌باشد که به متعادل کردن سیال و PH بدن کمک می‌کند و از اسیدی شدن نیز جلوگیری می‌نماید. نمک همچنین یک عنصر مهم برای استخوان هاست. اگر مقدار نمک بدن خیلی پایین باشد، می‌تواند منجر به افسردگی، عدم تعادل هورمونی و حتی سرطان شود.

با تجربه‌ای که دارم، هر چه کیفیت نمک و جذب آب بهتر باشد، بیشتر باعث سلامتی می‌شود. بسیار مشکل است که بین این همه نمک‌های گوناگون در بازار یکی را انتخاب کنیم، ولی خالص‌ترین آن، یعنی نمک دریایی تصفیه نشده، بهترین اثر را روی سلامتی خودم و بیمارانم داشته است.

دزدان مواد معدنی

وقتی که در مورد نمک‌ها تحقیق می‌کردم، همزمان به ساخت فرمول‌های آب میوه، برای مفصل‌های سفت شده‌ام نیز مشغول بودم و هنوز داشتم آب میوه، آب مقطر و فرمول‌های گیاهی استفاده می‌کردم که به پیشرفت‌هایی در مورد درد مفصل‌هایم و سفت شدن آنها دست یافتم. با خارج کردن مواد کانی و سموم از مفصل‌هایم دوباره انعطاف پذیری خودم را به دست آوردم و کمتر احساس پیری می‌کردم.

در حقیقت داشتم فعال می‌شدم و به راحتی قابلیت حرکت کردن را پیدا کرده بودم. من به زندگی عشق می‌ورزیدم و کشفیات جدیدم را ثبت می‌کردم.

یک روز متحیر بودم که آیا بدن ما به اندازه کافی مواد معدنی دریافت می‌کند؟ اگر لازم است این عناصر هر روز جایگزین شوند تا سیال بدن ما را متعادل نگه دارند و اعضا، غدد، بافت‌ها و استخوان‌های ما را تغذیه کنند، از کجا ما مواد معدنی درست و لازم را دریافت می‌کنیم؟ پاسخی که من در این مورد یافتم این بود: که ما داریم آنها را می‌دزدیم!

واقعیت دارد. ما دزدان بدون اطلاع مواد معدنی هستیم، مواد معدنی مورد نیاز را مستقیماً از استخوان‌های مان که به دلیل رژیم غذایی شامل مواد قندی آماده شده، آرد، سودا، و غیر است، می‌دزدیم. این قبیل غذاهای آشغال میزان بالای اسید تولید می‌کنند، ما به مقدار بسیار زیادی از مواد معدنی احتیاج داریم تا سیال بدن مان در تعادل باشد. به دلیل اینکه میزان مورد نیاز مواد معدنی را از غذا دریافت نمی‌کنیم، بدن مجبور است که آنها را از استخوان‌ها بدزدد. این مانند یک دزدی آهسته و آرام است که بر ضد ما بوسیله خود ما انجام می‌گیرد. وقتی که این مواد را می‌دزدیم، ساختار استخوانی خود را ضعیف تر می‌کنیم و عاقبت استخوان شروع به شکستن و جدا شدن از هم می‌کند. جای تعجب نیست که این همه بیماران استخوانی در این کشور وجود دارد!

آمریکایی‌ها از مواد لبنی مانند شیر و تولیدات دیگر آن بیشتر از کشورهای دیگر در جهان استفاده می‌کنند، بنابراین چرا تعداد کسانی که بیماری استخوانی دارند اینقدر زیاد است؟ درباره اش فکر کنید. ما مقدار زیادی شیر پاستوریزه می‌نوشیم، ولی هنوز استخوان هایمان شکننده هستند و سیال بدن مان خارج از تعادل است. ما فکر می‌کنیم وقتی شیر می‌خوریم چه کار خوبی انجام می‌دهیم و به خودمان می‌گوییم، داریم کلسیم دریافت می‌کنیم که باعث می‌شود استخوان‌های ما قوی شود. در حقیقت، بسیاری از ما برای مدت بسیار طولانی فکر می‌کردیم که (هنوز بعضی از ما همین طور فکر می‌کنند) با یک لیوان بزرگ پر از شیر سرد مواد معدنی کافی به بدن مان می‌رسد.

چند بار به ما اینطور اطلاع رسانی غلط شده است؟ حقیقت این است که کلسیم داخل شیر که به ساختن استخوان‌ها کمک می‌کند و سیال بدن ما را در تعادل نگه می‌دارد، نمی‌تواند این کار را به تنهایی انجام دهد. همانگونه که قبلاً هم گفتم، تمام مواد معدنی و عناصر باید به عنوان یک گروه با یکدیگر کار کنند تا برای سلامتی مفید باشند و این اهمیت خاصی دارد. کلسیم تنها کافی نیست، مخصوصاً وقتی که ما اثرات مضر لبنیات پاستوریزه و هموژنیزه را در نظر می‌گیریم. وقتی که بدن مواد معدنی را از استخوان‌های خودش می‌گیرد، به این طریق، نه تنها کلسیم می‌دزدد، بلکه سعی می‌کند هر مواد معدنی که نیاز دارد بدزد. در نتیجه، بدن ضعیف شده ما، مجبور می‌شود که از استخوان‌ها کمبود مواد معدنی مورد نیاز خود را جبران کند تا بتواند سیال بدن را در حالت تعادل نگه دارد. تا هنگامی که بدن مجبور به انجام چنین عمل وحشتناکی است، ما به آرامی و در طی سال‌ها درگیر مشکلات، بیماری‌ها و عدم تعادل می‌شویم. بنابراین، وقتی که می‌نشینیم و یک لیوان بزرگ شیر را می‌نوشیم و مقدار زیادی غذاهای مرگبار پخته شده می‌خوریم، سیستم بدن ما متحیر می‌ماند که با وجد این همه آشغال چه انتظاری از او داریم؟

دکتر والکر اصرار می‌کند که پختن، باعث تغییر ذرات غذا می‌شود، به این دلیل که ذرات هضم نشده مخصوصی تبدیل به لجن سمی شده و در یک جایی داخل بدن جمع می‌شوند و همراه با مواد کانی دیگر، در مفصل‌ها، بافت‌ها، اعضای بدن و سلول‌های چربی باقی می‌ماند و پس از صرف دسر که شامل مواد قندی بسیاری است بدن ما به صورت خطرناکی اسیدی می‌شود و این چرخه دوباره و دوباره تکرار می‌گردد.

پختن مرگبار غذاها

برای تحقیق در مورد پختن مرگبار غذا و اینکه برای چربی‌ها و پروتئین‌های پخته شده چه اتفاقی می‌افتد مطالعات زیادی کردم. یافته‌هایم بسیار عجیب و ناراحت کننده بودند. بعد از عمل پختن، علاوه بر نابود شدن چربی‌های مفید و آنزیم‌های مورد نیاز، مولکول‌های چربی باقی مانده به هیچ عنوان مانند حالت اولیه نبودند. این چربی‌های پخته شده روی بدن ما به شکل غیرقابل تصوری تأثیر می‌گذاشتند.

وقتی که در مورد اثرات چربی‌ها و پروتئین‌ها پخته شده مطالعه می‌کردم، رژیم‌هایی با پروتئین بالا و چربی کم رایج بود. مطابق گفته‌های دست اندرکاران این رژیم غذایی که سعی در اثبات نظرات خود داشتند، چربی چیز بدی بود. مگر شما چه تعداد غذا می‌توانید از مغازه بخرید که روی آنها نوشته باشد بدون چربی یا کم چربی هستند؟ ما فکر می‌کنیم اگر چربی کم بخوریم یا اصلاً نخوریم، دیگر چاق نمی‌شویم! ولی واقعیت ندارد. فقط با خوردن چربی کم نمی‌توانید جلوی چاق شدن خود را بگیرید یا باعث بالا نرفتن کلسترول یا نگرفتن رگ‌های قلبتان شوید. چربی‌های صحیح که به شکل خام خورده شوند، می‌توانند معجزه کنند. سازمان‌های دولتی که بر روی غذاهای ما برچسب می‌زنند و ادعای محافظت از مردم را دارند، باید مقداری کار علمی انجام دهند تا اطلاعات درستی در اختیار مردم بگذارند. سؤل من این است که از کجا آنها داده‌های علمی خود را می‌آورند؟ چون آفرینش قوانین خود را تغییر نمی‌دهد.

چون ما با حقیقت نمی‌توانیم مخالفت کنیم، یک لحظه به عقب برگردیم. در سال‌های اولیه ۱۹۰۰، آمار نشان می‌داد که یک در هزار نفر از بیماری قلبی رنج می‌بردند. در سال‌های ۱۹۴۰ به دلیل وجود غذاهای آماده، لااقل نیمی از مردم دچار یک نوع بیماری قلبی بودند. امروزه، از هر دو نفر یکی بیماری قلبی دارد که از آن فوت می‌کند. صنعت غذاهای فوری تمام گوشت‌ها و چربی‌ها را زیاده از حد می‌پزد و یا به عمل می‌آورد، و این اثرات بسیار مهلکی در بدن ما می‌گذارد.

مهم‌ترین موضوع در مورد چربی‌ها یا پروتئین‌ها این است که به شکل صحیح وارد بدن ما شوند، یعنی خام و نپخته، به طریقی که از طبیعت به دست آمده‌اند. آنها باید در شکل اولیه شان باقی بمانند، بدون دخالتی در شکل آنها یعنی، پخته نشده، تغییر نیافته و به عمل آورده نشده، چون بدن هر نوع دیگری را به عنوان متجاوز می‌داند.

وقتی که چربی برای مدت کمی مانند سه دقیقه در حرارت پایین پخته شود، نه تنها آنزیم‌های داخل آن که بسیار برای عمل هضم ضروری هستند، کشته می‌شوند، بلکه از هیدروژن، چربی‌های تبدیل شده می‌سازد که باعث تغییر در بیوشیمی بدن می‌شود، چون مولکول‌های آن بسیار ناپایدار هستند و به آسانی شکسته نمی‌شوند.

یکی از خواص مضر چربی‌های تبدیل شده، رسوب کردن آنها در رگ‌ها می‌باشد. چون مولکول‌های چربی پخته شده مانند آدامس خمیری و سفت می‌شوند، هرچه بیشتر این چربی‌ها در رگ رسوب کنند، ما بیشتر دچار گرفتگی و سخت شدن شریان خواهیم شد.

اگر این اتفاق بیفتد، در اثر تنش‌های زیاد یا تغذیه بد، جریان الکتریکی در آن شریان به قلب قطع می‌شود و باعث حمله قلبی یا سکته می‌گردد. بیشتر مکان‌هایی که غذاهای آماده ارائه می‌کنند، عمل پختن را با روغن‌های هیدروژنه انجام می‌دهند که به صورت چربی‌های تبدیل شده درآمده‌اند. به نظر من این یک معجزه است که دوستانم و من هنوز زنده هستیم.

سیستم شریانی ما تا به هجده سالگی برسیم چگونه است؟ حتی نمی‌خواهم فکرش را بکنم! در حقیقت دکترها از اینکه خیلی از کودکان امروزه دچار سخت شدن شریان‌ها شده‌اند، متحیر می‌باشند. ولی مانند همیشه این بلایی است که خودمان به وجود آورده‌ایم.

راه حل آن ساده است: آشغال خوردن را متوقف کنید!

آیا این یک معما برای سازمان‌های پزشکی است؟ ظاهرا آنها تمام این سال‌ها در حال جستجو برای یافتن درمان بیماری‌های قلبی بوده‌اند، ولی هنوز هم آمار مردمی که از حمله‌های قلبی در این کشور رنج می‌برند، بسیار بالاست. آیا وقتی که درمان را جستجو می‌کنید، نباید اول دنبال علت آن بگردید؟ پزشکان مانند همیشه شعار می‌دهند. ما داریم درمان را جستجو می‌کنیم. پس دلایل روشنی که ما برای سال‌ها از آنها باخبر هستیم چه می‌شوند؟ چرا هیچ کدام از این اطلاعات در دسترس مردم قرار نگرفته‌اند تا جزء دانستنی‌های عمومی شود؟

اجازه دهید که با حقیقت روبرو شویم. اگر شرکت‌های تجارتی بزرگ علاقه مند به سلامتی مردم بودند، دلایل این بیماری‌ها را همانگونه که من در این کتاب بیان می‌کنم به مردم می‌آموختند. ولی آنها علاقه مند نیستند!

این به آن معناست که ما باید چشم‌های خود را باز کنیم و این حقیقت را دریابیم که محافظت، تنها با شناخت و آگاهی خود ما نسبت به بدن مان و چیزهایی که می‌خوریم، صورت می‌گیرد.

ما هم مسبب هستیم و هم درمانگر. در حقیقت تنها بیمه واقعی خودمان هستیم.

مقایسه پخته شده با خام، زنده با مرده

تصور کنید که هر کودک مدرسه‌ای می‌دانست که فقط باید غذاهایی را بخورد که مستقیما از زمین یا دریا به دست آمده باشد، بدون تغییری و کاملا دست نخورده. اینها تنها غذاهای واقعی هستند که بوسیله آفرینش برای بدن انسان طراحی شده‌اند. بر اساس عملکردهای کلینیکی من، اگر همه، غذاهای واقعی بخوریم، سلامتی ما متحول خواهد شد و مرض‌ها به سرعت ناپدید می‌شوند. ولی متأسفانه، ما به کودکانمان غذاهای مضر می‌دهیم و سپس آنها را به مدرسه می‌فرستیم تا غذاهای آشغال بیشتری بخورند. وقتی مریض شدند، به آنها داروی سمی می‌دهیم دارویی که نمی‌تواند سبب بیماری را از بین ببرد، چون در مرحله اول خود ما مسبب آن هستیم. بیشتر داروها چیزی را درمان نمی‌کنند و دوباره دچار بیماری می‌شویم. با خوراندن غذاهای بد به کودکان بدن‌های آنها پر از مواد سمی و روغن‌های هیدروژنه می‌شود و ما فقط آنها را با پول نهارشان به مدرسه برمی گردانیم. ما نیاز به تغییر این سیکل غفلت داریم و باید در مورد آنهایی که بوجودشان آورده‌ایم (کودکان) احساس مسئولیت کنیم.

به همین دلیل، من سعی کردم بیمارانم را از روغن‌های هیدروژنه دور نگه دارم و مقدار زیادی از چربی‌های خام را در رژیم غذایی شان قرار دهم. چربی‌ها و روغن‌ها به شکل خام می‌توانند چربی‌هایی را که در رگ‌ها رسوب کرده‌اند به صورت ذرات معلق در آورند و خارج کنند. ولی پروتئین‌های پخته شده چطور؟ دکترها به ما می‌گویند که گوشت‌ها را خوب بپزیم و بسیاری از مردم استیک را کاملا سرخ شده دوست دارند.

یافته‌ها حاکی از آن است که پختن یک پروتئین حیوانی برای مدت طولانی در درجه حرارت بالا پروتیز آن را می‌کشد، پروتیز آنزیمی در پروتئین است که گوشت را به اسیدهای آمینه مستقل می‌شکند. پروتیز مانند یک پستچی برای هر آمینه اسید که بلوک‌های سازنده پروتئین هستند، مستقل عمل می‌کند. چطور انتظار دارید که نامه خود را دریافت کنید (آمینه اسیدها بلوک‌های سازنده بدن) اگر پستچی (آنزیم) را از بین ببرید؟ اگر پستچی نباشد از دریافت نامه هم خبری نیست. پروتئین‌های حیوانی هم همین گونه می‌باشند. هر چه بیشتر گوشت را بپزید، عمل هضم سخت تر می‌شود و شکسته شدن آن به اسیدهای آمینه مستقل مشکل تر می‌گردد.

وقتی که این اسیدهای آمینه کاملا نشکنند، تکه‌های پروتئین هضم نشده می‌توانند اسید اوریک اضافی بوجود آورند و سیستم را هر چه بیشتر اسیدی کنند. هر چه بدن اسیدی تر شود، اکسیژن بیشتری خارج می‌گردد و محیطی مناسب برای رشد سرطان و ویروس‌ها ایجاد می‌شود. در همان زمان، انگل‌ها عاشق این هستند که پروتئین‌ها خوب هضم نشوند، چون آنها نیز در محیط کم اکسیژن عمل می‌کنند. انگل‌ها از پروتئین‌های هضم نشده تغذیه می‌شوند.

بدن همواره دلیرانه سعی می‌کند این پروتئین‌های غیر قابل هضم را حل کند و هرگز از متعادل کردن خود دست برنمی دارد و این همیشه هدف اصلیش می‌باشد. در حقیقت ما باید هر چه بیشتر از آنزیم‌های خودمان استفاده کنیم یا بدزدیم تا بتوانیم پروتئین را بشکنیم و این برای بدن ما بسیار رنج آور است. این موضوع مرا به تحقیق در مورد چیزهای مشخصی که ما دائما استفاده می‌کردیم و باعث عکس العمل منفی در بدن می‌شد هدایت کرد. این اطلاعات مهم علت قرار گرفتن بدن را در شرایط عدم تعادل و مشکلات دیگر مشخص می‌کرد.

با تحقیق در مورد عکس العمل‌های سیستم حفاظت بدن، آموختم که وقتی چیزی وارد سیتم ما شود که بدن ما آن را نمی‌خواهد، چیزی شبیه ارتش را برای مقابله با آن می‌فرستد. ارتش بزرگ داخلی ما به نام سلول‌های سفید شناخته می‌شوند و مانند ارتش واقعی، دارای شاخه‌های مختلف نیروی دریایی و نیروی هوایی هستند.

سلول‌های سفید مانند لوکوسیت‌ها، فاگوسیت‌ها، ائوزینوفیل‌ها، نوتروفیل‌ها و مونوسیت‌ها شاخه‌های مختلف ارتش داخلی هستند که هر کدام متناسب با دشمنان، عکس العمل‌های خود را دارند. سیستم ما کاملا می‌داند که عامل خارجی نباید در آنجا باشد و خود را آماده می‌کند که آن را محاصره، نابود و دفع کند.

هر بار که بدن احساس خطر کند، نیروهایش را به حرکت در می‌آورد و تعداد سلولهای سفید زیاد می‌شوند. من وقتی فهمیدم تعداد سلول‌های سفید در عکس العمل به غذاهای پخته شده اضافه می‌شود، بسیار تعجب کردم چون بدن آن را به عنوان عامل خارجی یا ماده سمی پنداشته بود.

روش‌های غلط تغذیه در زندگی ما بسیار عادی می‌باشد، این در حالی است که به صورت غیرطبیعی بدن ما را مجبور به جنگ با روش‌های پخت می‌کند و در این راستا انرژی بسیار زیادی مصرف می‌شود. به همین دلیل است که بیشتر مردم همیشه خسته هستند، مخصوصاً پس از خوردن مقدار زیادی غذا. ما با استفاده از ذخایر آنزیم‌های متابولیسمی و آنزیم‌های گوارشی انرژی زیادی را پس از هر بار خوردن غذای پخته مصرف می‌کنیم و بدین ترتیب در حال ویرانی ذخایر بدن مان هستیم.

هرچه ما سریع تر آنزیم‌ها را مصرف کنیم، زودتر به سن پیری می‌رسیم و در مقابل عوامل خارجی آسیب پذیرتر می‌شویم و نه تنها عمرمان کوتاه تر می‌شود بلکه در کیفیت زندگی مان نیز تأثیر می‌گذارد.

در علم پاتولوژی، ذرات سفید اضافی خون به عنوان لوکوسیت‌ها شناخته می‌شوند که در ابتدا یعنی در سال ۱۸۴۶ معمولی تلقی می‌شد، چون به نظر می‌رسید که در خون همه تعدادش یکسان است. تا وقتی دکتر پل کوچاکوف این تئوری را با اثبات اینکه اگر غذا به صورت خام و نپخته خورده شود. بدن لوکوسیت تولید نمی‌کند، رد کرد. پختن غذا باعث تولید لوکوسیت‌های گوارشی می‌شود.

ویکتوراس کولوینسکاس در سال ۱۹۷۵ کتابی به نام "بقاء در ورود به قرن بیست و یکم" نوشته است که در مورد مطالعات دکتر کوچاکوف می‌باشد، او در این کتاب تولید لوکوسیت‌ها را به چهار گروه مطابق با نحوه عملکرد غذاهای زیر در خون تقسیم کرده است:

۱. غذاهای خام به تعداد سلول‌های سفید اضافه کرده است:

۲. غذاهای معمولی پخته شده تولید لوکوسیت می‌کنند.

۳. غذاهای پخته شده تحت فشار از غذاهای پخته شده بدون فشار بیشتر لوکوسیت تولید می‌کنند.

۴. غذاهای تولید شده در صنعت مانند شراب، سرکه، شکر سفید و کالباس خوک بیشترین صدمه را می‌زنند.

کولوینسکاس می‌گوید: "گوشت عمل آورده شده یا آماده (پخته شده، دودی و نمکی) بیشترین تولیدات لوکوسیت‌ها را دارد "همچنین او می‌گوید: رژیم غذایی با غذاهای خام اثر استفاده از مقدار کمی از غذای پخته را با تولید ننمودن لوکوسیت‌ها خنثی می‌کند.

کولوینسکاس بعدها نوشت: "غذای پخته بیشتر از ۸۵ درصد ارزش غذایی اش را از دست داده است و مانند سم در بدن عمل می‌کند، مخصوصاً اگر داغ مصرف شود، یعنی بیشتر از ۳۸ درجه سانتی گراد باشد. بیشتر غذاهای پخته شده در درجه حرارتی بیشتر از ۸۲ درجه سانتی گراد خورده می‌شوند و تا این درجه حرارت به درجه حرارت بدن کاهش یابد، تمام متابولیسم در حالت اضطراری است. درجه حرارت‌های پایین را در نظر بگیرید که آنزیم‌ها در آنان فعال هستند، شما همان صدمه را با خوردن غذای سرد می‌زنید. پروتئین منجمد شده به شکل بستنی، در سیستم گوارشی فاسد کننده است."

آیا می‌بینید غذای پخته چقدر صدمه می‌زند؟ عجیب زمانی است که این مطالعات انجام شد و از آن به بعد، یعنی از سال‌های ۱۹۴۰ این اطلاعات در دسترس بوده‌اند. فقط فکر کنید که اگر هر شخصی در آمریکا این اطلاعات را داشت، چند نفر از مرگ نجات می‌یافتند! من قانع شده بودم که پروتئین پخته شده می‌تواند به طور جدی باعث سرطان شود، چون اسید اوریک زیاده از حدی تولید می‌کند و باعث اسیدی شدن بیش از حد بدن می‌شود و اکسیژن را خارج کرده و در نتیجه شرایط را برای رشد سرطان آماده می‌سازد.

داستان کارول آلرت

در حدود ده سال پیش، یک تلفن از کارول آلرت داشتم، یک سوپر مدل قدیمی که بسیار عصبانی بود و سلامتی اش در وضعیت بدی قرار داشت. او از فیلم برداری فیلمی به نام سوپر مدل‌ها در جنگل بارانی برگشته بود، شکمش ورم کرده بود و دلیلش را نمی‌توانست پیدا کند. در حرفه او، شخص حتماً باید ظاهری متناسب داشته باشد. همچنین او مشکل سینوسی داشت و التماس می‌کرد که او را بپذیرم، من هم موافقت کردم.

کارول، یک زن بسیار زیبا بود که با رژیم غذایی استاندارد آمریکایی رشد کرده بود. عاشق آن بود که پاستا با گوشت قل قلی و سوسیس بخورد، همچنین پنکیک یا تست فرانسوی که پدرش برای خانواده در صبح‌های یکشنبه درست می‌کرد. سرلاک، شیرینی، کره، نوشابه‌های پرتقالی و خامه‌ای، شکلات، غذاهای روزانه او بود. به ندرت آب می‌نوشید. در نتیجه، دارای مشکلات سینوسی، قند خون پایین، خستگی و نقاط سفید رنگی روی بدنش به دلیل بیماری قارچی بود. به عنوان یک مدل، کارول مجبور بود که وزنی زیر نرمال داشته باشد. وقتی که احساس خستگی و بی میلی می‌کرد، مقداری از قطرات دارویی گیاهی می‌خورد تا انرژی اش بیشتر شود. او همیشه از اسپری‌های مربوط به بینی برای باز کردن بینی ای که همیشه پر بود استفاده می‌کرد، عفونت سینوسی داشت و دکترش چند دوره آنتی بیوتیک برای او تجویز کرده بود. او هشت تا نه عدد آب نبات را قبل از رفتن به رختخواب می‌خورد. در اولین مکالمه تلفنی، از او سؤال مورد علاقه‌ام را پرسیدم، آیا فکر می‌کند که تغذیه درستی دارد؟

گفت: "شوخی می‌کنی؟ نه! من هر بروز با ویسکی در قهوه شروع می‌کنم و الان هم دارم چیپس با پنیر می‌خورم! قهوه ایرلندی که عادت اصلی من است و بدون آن نمی‌توانم زندگی کنم!" لااقل به خودش دروغ نمی‌گفت. وقتی در که در مورد روش تغذیه اش توضیح می‌داد، دلواپسی او را حس کردم. با غرور همانجا به دستشویی رفت و باقیمانده قهوه ایرلندی اش را در آن ریخت، آخرین باری بود که از آن می‌خورد.

در اولین ملاقات مان، به او برنامه‌ای جهت تغذیه دادم و از همان روز آن را بکار بست. قبلاً داشت از آفرین سیپرو (که یک آنتی بیوتیک است)، آسپرین ۲۲۲ (که ترکیبی از آسپرین، کافئین و کودئین بود) و نیگوئیل استفاده می‌کرد. وقتی که به او گفتم بهتر است بعضی از داروها را کنار بگذارد، همه را به یک باره کنار گذاشت.

وقتی که رژیم کارول به ۷۵٪ مواد خام رسید، دیگر او تشنه یادگیری بود و روش مرا برای خودش با صدای بلند تکرار می‌کرد. چون او خیلی مصمم بود، تغییرات سریعی در بدنش بوجود آمد و فقط بعد از سه روز، آلرژی و گرفتگی بینی اش ناپدید گشتند، سردردش درمان شد و خستگی اشت داشت از بین می‌رفت.

چند ماه بعد، واقعاً باعث افتخار بود که مربی کارول هستم. در مدت یک ماه، بدن کارول جلوی چشم‌های ما شکل گرفت و متعادل شد. نقاط سفید روی بدنش ناپدید شدند و ورم شکمش نیز از بین رفت. ساعت‌ها در آشپزخانه‌ام به او طرز درست کردن غذاها و نوشابه‌هایی از مواد خام را آموختم.

او تا به امروز که سال ۱۹۹۶ است به اجرای رژیم غذایی ام ادامه می‌دهد. در حقیقت، روش‌های من در او بسیار تأثیر گذاشت، به طوری که شروع کرد به نوشتن کتابی به نام خام خوردن که بر اساس دستورالعمل‌های من بود.

داستان لوئی

وقتی که لوئی برای اولین بار مراجعه کرد، لنگ لنگان با یک کفش در دستش وارد دفتر من شد و داشت درد می‌کشید. لوئی از بیماری نقرس مزمن شده رنج می‌برد و لحظه‌ای که او از یک حمله نقرس رهایی می‌یافت، منتظر بعدی بود. همانطور که آن بعدازظهر در دفتر من نشسته بود، انگشت پایش ورم زیادی داشت و مانند یک توت فرنگی شده بود. دردش آنقدر زیاد بود که هیچ کاری نمی‌توانست بکند. با نگاهی به انگشتش فکر کردم که دوباره شروع شد! من چیزی در مورد نقرس یا چگونگی درمان آن نمی‌دانستم و لوئی در وضعیت بدی قرار داشت. ولی مطمئن بودم که تاریخچه تغذیه لوئی به من اولین راهنمایی‌ها را خواهد کرد.

قد لوئی ۱۷۳ سانتی متر و وزنی در حدود ۹۰ کیلوگرم داشت، با شکم بزرگی که مانند بابانوئل شده بود. او از ترشح اسید، گاز، ورم و یبوست شدید رنج می‌برد. آرنج‌ها و زانوهایش کاملاً سفت شده بودند و خانواده اش بیماری‌های قلبی داشتند. به عبارت دیگر، لوئی خرد و خمیر بود. وقتی که به تاریخچه رژیم غذایی اش رسیدیم، دلایل وضعیت خرابش مشخص شد.

لوئی گوشت پخته و استیک کبابی را بسیار دوست داشت، که هر دوی اینها به میزان آماده سازی محیط برای رشد سرطان در سیستم کمک می‌کردند. لوئی عاشق گوشت و سیب زمینی و تکه‌های بزرگ مرغ بود. به جای خوردن یک مقدار معمولی از غذای پخته شده، لوئی دیوانه وار گوشت پخته شده با هر غذایش می‌خورد و میوه و سبزیجات به مقدار کافی مصرف نمی‌کرد. زندگی اش با گوشت و شراب بود و این دائماً تکرار می‌شد، هرگز راضی نبود و همیشه تا لبه‌های میزش پر از غذا بود.

در کتاب ویکتوراس کولوینسکاس به نام بقاء در ورود به قرن بیست و یکم آمده است: "خوردن یک استیک ممکن است خطرناک تر از کشیدن سیگار باشد. یک پاند از استیک سرخ شده همان قدر بنزوپرین (عامل افزایش سرطان) دارد که ۳۰۰ سیگار کشیده شده." موشی که بنزومین به او داده شد بیماری سرطان خون گرفت و تومورهایی در شکمش به وجود آمد.

از آنجایی که خوردن گوشت کبابی و دودی برای لوئی تمامی نداشت. بسیاری از بیماری‌هایش، مخصوصاً پشت درد شدیدش و مشکلات کلیه‌هایش، نشانه مسومیت پروتئینی بودند. حتی قبل از آنکه با او کار کنم، فکر کردم شاید مقدار بیش از حدی از پروتئین هضم نشده در خونش باشد که مشکلات گردش خون و فشار بالا برای او به وجود آمده است. وقتی که بررسی کردن متوجه شدم، لوئی دارای HDL (کلسترول خوب) بسیار پایین و LDL (کلسترول بد یا خطرناک) بسیار بالایی بود. دکترها، با توجه به تاریخچه خانوادگی او در گرفتگی شریان، شروع به درمان فشار خون بالا و نقرسش کردند. البته به نظر می‌رسید که داروها مؤثر نبودند. باورم نمی‌شد که دکترش به او نگفته بود که دیگر آن همه پروتئین پخته شده مصرف نکند.

وقتی که PH لوئی را آزمایش کردم، سیستمش آنقدر اسیدی بود که مرا ترساند. نمی‌خواستم درهم ریختگی بدنش را تصور کنم. یک پرخور که دهانش را آنقدر با پروتئین پر کرده بود که دیگر سیستم گوارشی راهی برای مقابله با این مقدار را نداشت. او همیشه داغ بود و عرق می‌کرد و انرژی منفجر شونده‌ای داشت، همانطور که بدن و شخصیتش اینگونه بودند.

نمی‌توانستم به بوی تعفنی که از بدنش متصاعد می‌شد، توجه نکنم، البته ربطی به مسائل بهداشتی نداشت. در حقیقت وقتی که اولین بار در را باز کردم که داخل شود، مانند این بود که بوی ماندگی و سوختگی از راهرو می‌آید.

بلند گفتم: "آن بوی وحشتناک از کجا می‌آید؟" وقتی که به دفترم برگشتم، باز همان بوی بد می‌آمد. چطور ممکن است کسی اینقدر بوی بد بدهد؟

لوئی دارای گرفتگی شدید روده‌ای بود. چگونه می‌شود فکر کرد که شخصی می‌تواند با خوردن نصف گاو سرخ شده، عضلات دفعی اش کار کنند؟ او همچنین دارای سردردهای بسیار بدی بود که باعث تعجب من نشد. تنها چیزی که مرا متعجب می‌کرد این بود که او هنوز زنده است.

مانند بسیاری از بیمارانم، اولین کاری که کردم تغییر اساسی رژیم غذایی اش بود که می‌دانستم انجام دادن آن برای لوئی بسیار سخت است. البته وقتی که به او گفتم دیگر نمی‌تواند برای مدتی گوشت بخورد و باید رژیمش را تغییر دهد، وحشت کرد. سپس با فرمول‌ها گیاهی آهسته، طی دو هفته، هیدراته کردن و خوراندن مواد معدنی را شروع کردم. او را به نوشیدن آب سبزیجات به مقدار بسیار زیاد و آب مقطر مجبور کردم و کمی نمک دریایی تصفیه نشده به رژیمش اضافه نمودم تا عمل هیدراته کردن به خوبی انجام شود. همچنین رژیم غذایی اش را کم کم به ۵۰٪ غذای خام با مقدار زیادی سالاد تغییر دادم که برای او بسیار سخت بود. می‌دانستم که او مجبور است عضلات روده اش را به کار بیندازد تا مواد سمی را دفع کند، ولی این کار با لوئی بسیار آرام و آهسته صورت می‌گرفت، چون بدنش به سادگی نمی‌توانست دفع ناگهانی مقدار زیادی از اسید را تحمل کند.

سخت‌ترین کار برای لوئی زمانی بود که قرار شد ماهی خام بخورد. چون اصلاً آن را دوست نداشت، به او گفتم که می‌تواند از ماهی کمی حرارت دیده که وسط آن خام باشد، استفاده کند. لوئی از ماهی متنفر بود، چه پخته، چه خام ولی آن را به سختی پذیرفت، نمی‌توانست خیلی شکایت کند چون او واقعاً به دلیل نقرسش درد می‌کشید و به شدت دنبال تغییر بود.

وقتی که لوئی بدنش را همراه با انجام کارهای دیگر هیدراته می‌کرد، به من گفت که بیشتر از قبل ادرار می‌کند. خبر بسیار خوبی بود، با توجه به اینکه قبلاً لوئی در طی روز حتی یک بار هم ادرار نمی‌کرد. این نشان می‌دهد که او قبل از ملاقات با من در حقیقت اصلاً آب نمی‌نوشید. او هرگز در طول روز آب ننوشیده بود و حالا داشت چند بار ادرار می‌کرد.

خیلی مشکل بود، چون باید با انگشت دردناکش به دستشویی می‌رفت، ولی چاره‌ای نبود. لوئی واقعاً احتیاج داشت هیدراته شود و من باید کنترل آن را آهسته انجام می‌دادم. نمی‌خواستم که بدنش اسید و مواد پروتئینی هضم نشده را سریع تر از حد خارج کند، ولی در حالیکه لوئی به هیدراته شدن، آب نوشیدن و ادرار کردن ادامه می‌داد، فشار کمتری در پشت و اطراف کلیه‌هایش احساس می‌کرد. به نظر می‌رسید که لوئی در حال دفع کردن مقداری ماده سمی جمع شده از پروتئین از طریق کلیه‌هایش است.

نمی‌توانید ناراحتی اش را وقتی از او خواستم غذایش را ۳۰ تا ۶۰ بار قبل از قورت دادن بجود، تصور کنید. این موضوع لوئی را دیوانه می‌کرد، چون او قبلاً به خود می‌بالید که یک استیک بزرگ سرخ شده را در کمتر از ده دقیقه تمام می‌کند. حالا او باید غذایش را تا وقتی که سیال شود، می‌جوید و واقعاً برای او مشکل بود، مخصوصاً وقتی که ماهی می‌خورد.

حدس بزنید چه شد؟ مدتی که گذشت، لوئی نه تنها عاشق ماهی شد، بلکه خوردن ماهی خام را بسیار دوست داشت.

همانگونه که لوئی به انجام رژیمش مطابق برنامه داده شده از طرف من ادامه می‌داد، درد نقرسش کاهش یافت و حتی به من می‌گفت که احساس آرامش بیشتری می‌کنم. وقتی که دکتر فشار خون او را اندازه گرفت و دید به حد نرمال کاهش یافته، حرفی برای گفتن نداشت؟ او همان کسی بود به لوئی گفته بود فشار خون بالا دارد و حالا، حتی با اینکه لوئی داشت گیاهان دریایی و نمک دریایی تصفیه نشده می‌خورد، فشار خونش نرمال شده بود. دکتر هرگز چنین چیزی را ندیده بود البته لوئی هم به اندازه دکتر تعجب کرده بود و این موضوع باعث شد؟ او برنامه‌های مرا با جدیث بیشتری ادامه دهد.

مدتی بعد، اوئی دیگر معالجه فشار خون بالای خود را پایان داده بود، در حالیکه دکتر به او گفته بود، باید تا آخر عمر به دنبال درمان فشار خونش باشد. عاقبت برای لوئی آشکار شد که بدنش قوانین خودش را دارد، نه اینکه قوانین ساخته شده توسط انسان را.

ظرف ماه‌های آینده، وقتی از درد نقرس او کاسته شد، لوئی به وجد آمد. هیچ دکتری قادر به درمان و یا حتی کاهش دردش نبود و او از اتفاقی که داشت می‌افتاد، بسیار مسرور بود. در اوایل تغییر رژیم غذایی اش سوزش مزمن شکمش متوقف شد و شرایط او نسبتاً داشت نرمال می‌شد و دیگر احتیاجی به درمان ترشح اسیدی نبود. با در نظر گرفتن وضعیت قبلی او این تغییرات بسیار راضی کننده بودند.

لوئی قدم می‌زد و شنا می‌کرد، و آنقدر خوشحال بود که به من می‌گفت اگرچه بسیار بدهیکل است ولی احساس بدی که قبلاً داشت با ورزش کردن از بین رفته است. داشت قدرتش را دوباره بدست می‌آورد و حتی بهتر از آن، دیگر یبوست نداشت. حدس می‌زنم فرمول‌های من واقعاً داشتند کار می‌کردند!

در سه ماه اول، لوئی یازده کیلوگرم از دست داد. PH او هر چه بیشتر قلیایی می‌شد، گردش خون در دست‌ها و پاهایش شرایط بهتری پیدا می‌کرد و سردردهایش از بین رفته بود. بعد از یک سال کار کردن با لوئی، او ۲۳ کیلوگرم از دست داد. بهترین قسمت ماجرا این بود که او احساس می‌کرد مرد جدیدی شده، ولی واقعاً او یک مرد جدید شده بود. تمام کاری که باید انجام می‌داد فراهم کردن نیازهای بدنش بود چون بدنش بقیه کارها را به عهده می‌گرفت.

بدنش، خودش را درمان کرده بود. لوئی دلیل زنده‌ای بود. داروهایی که به او داده شده بود، نه تنها بیماری‌هایش را پوشانده بود، بلکه مشکلاتی را هم برای او به وجود آورده بود. دکترها نتوانسته بودند ریشه و علت شرایط او را به صورت مثبت تشخیص دهند. برای من به سادگی روشن بود که او باید خوردن آن همه گوشت پخته شده را متوقف می‌کرد. او نیاز بسیاری به هیدراته شدن و تغذیه صحیح داشت و با انجام آن‌ها، بدنش تغییرات لازمه را به سمت سلامتی انجام داد.

وقتی که به اولین ملاقاتم با لوئی فکر می‌کنم، او همه چیز داشت به غیر از امید به اینکه دوباره حتی ۵۰٪ احساس سلامتی کند. همواره بدنش داشت فریاد می‌زد: "فقط به من شانسی بده. من می‌توانم خودم را درمان کنم، اگر صحیح تغذیه شوم!"

خداوند بدن انسان را به شکلی طراحی کرده است که بصورت دائم یک مکانیزم خود درمان باشد. بدن لوئی، با این قانون منافاتی نداشت و تغییرات غیرمعمولی را در زمان بسیار کمی انجام داد. در حقیقت، تغییرات انجام شده در او آنقدر اساسی بودند که متخصص قلب او از اثرات مثبت روش من تعجب کرده و گفته بود که هرگز چنین تغییرات مهمی را در جهت بهبود بیماری جدی کسی ندیده است. او اصلاً نمی‌توانست این موضوع را درک کند، ولی به لوئی گفته بود که به همان کاری که باعث این تغییرات شده است، ادامه دهد. لوئی شرایط جدیدش را با الگوی صحیح زندگی کردن به دست آورد، وقتی که عادات مضرش را متوقف نمود، در نتیجه لوئی خودش را درمان کرد.

همه ما کلید سلامتی خودمان را در دست داریم، نه پزشکان. ما فقط باید شجاعت انجام تغییرات را داشته باشیم و این کاری است که لوئی کرد.

این دقیقاً همان کاری است که من و بیمارانم انجام می‌دهیم. ما مستقیماً از طبیعت تغذیه می‌کنیم و اجازه می‌دهیم بدنمان از طریق طبیعت خود را درمان و احیاء کند. برای من باعث افتخار است که در این نوع درمان متحیر کننده شریک بوده و شاهد درمان، با این روش عالی برای آموختن و رشد کردن باشم، باید از رفتن به این مسیرها پیروی کنیم چون ما را مستقیماً به مقصد سلامتی راهنمایی می‌کند.

فصل هشتم: داستان سونیا

من بیشتر از حد توانایی ام بیمار داشتم، ولی آنها از کجا می‌آمدند؟ تلفن دائم زنگ می‌زد و پیام گیر همیشه پر بود، من برای اولین ملاقاتم با هر بیمار، دو تا سه ساعت وقت می‌گذاشتم. ولی آنها به رفتن داخل مطب پزشکان برای چند دقیقه و خارج شدن از آنجا با نسخه تجویز شده، عادت کرده بودند. من باید به بیمارانم تمام موارد اساسی را که طی سال‌ها تجربه کسب کرده بودم می‌آموختم و دلیل واقعی مریض شدنشان را توضیح می‌دادم.

به آنها می‌گفتم که چه چیزی باعث ایجاد عدم تعادلشان شده و چطور خودشان مسبب آن هستند و چگونه می‌توانند درمان شوند. این روش برای من بسیار هدفمند و خسته کننده و برای بیمارانم بیشتر از حد انتظارشان بود. واقعیت نگران کننده این است که ما در سرزمینی رشد کرده‌ایم که در مورد سلامتی و تغذیه بی مسئولیت و ناآگاه عمل می‌کنند، و در شرایطی قرار گرفته‌ایم که در مقابل سلامتی با این گفته ناآگاهانه عده‌ای مواجه هستیم: "این مریضی‌ها همیشه اتفاق می‌افتند، آنها معما هستند، بنابراین شما باید به ما مراجعه کنید، یعنی حرفه ای‌ها، متخصصان و به سرعت با تعداد کمی قرص رنگی شروع به درمان بیماری می‌کنند".

امروزه، با بالا رفتن تعداد مشکلات سلامتی در این کشور، می‌توانیم بفهمیم که آن قرص‌های قشنگ کوچک هرگز جواب چیزی نبوده‌اند. نیستند و نخواهند بود.

درهم شکستن موانع

آپارتمانم تا کناره‌هایش پر از آزمایش‌ها و فرمول‌های گیاهی بود. همیشه اول آزمایش‌ها را روی خودم انجام می‌دادم و بعد روی دیگران. من فقط چیزها را به هم ارتباط می‌دادم و به عقب برمی گشتم تا علت عدم تعادل را بیابم و آن را تصحیح کنم.

بعد با مشاهده درمان مؤثرم، می‌دانستم راهی که رفته‌ام درست است. در مورد مشکلات سلامتی درمان نشدنی، شروع به تحقیق کردم، جدیدترین فرمول‌های گیاهی را به هم ارتباط دادم تا به تعداد کثیری از انسان‌هایی که بیماری‌های طولانی دارند، کمک کنم، و این احتیاج به صبر، ثبات قدم، سماجت و آزمایش داشت. مطابق با شواهد آزمایشگاهی ام که به من اطلاعات بسیار ارزنده‌ای می‌داد عمل می‌کردم و در مورد کشفیاتی که مربوط به گذشتن از موانع بود و چیزهایی که در تغذیه روزانه ما وجود نداشت ولی تعادل به وجود می‌آوردند، همچنین در مورد مواد مغذی که به شکل صحیح باید روزانه مصرف می‌شدند تا در سیستم، تعادل ایجاد کنند مطالعه می‌نمودم. سپس فرمول‌های گیاهی خاصی را درست می‌کردم که آهسته، ایمن و مؤثر بودند و نتایج بسیار خوبی می‌دادند. گیاهان یک راه حل مهم در روش‌های درمان بودند که درمان را بدون اثرات مضر برای بدن مغایر با اثرات داروهای پزشکان انجام می‌دادند.

طی سال‌ها، گیاه شناسان بزرگ بصورت واضح بیان می‌کردند که فرمول‌های گیاهی مؤثرتر و ایمن تر از داروها عمل می‌کنند. حالا متوجه می‌شوم که چرا آنها اینقدر مطمئن بودند. دانش آنها طی سال‌ها منتقل شده بود و می‌دانستند که برای پاسخ‌ها و درمان‌های صحیح باید از چیزهایی که آفرینش در اختیار ما قرار داده است استفاده کنیم.

در حال حاضر، حقایق نشان می‌دهد که صنایع پزشکی و داروسازی و آژانس‌های دولتی مربوطه به صورت خودکار استفاده از گیاهان طبیعی را به جای داروها در قرن گذشته منع کرده بودند. فشارهای زیادی به بیماران وارد آوردند تا از درمانی غیر از درمان‌های سنتی استفاده کنند و از انجام معالجات طبیعی جلوگیری می‌شده است. گاهی بیماران مجبور شده‌اند به کشورهای دیگر فرار کنند تا از درمان‌ها یا عناصر طبیعی که در معالجات سرطان و بیماری‌های جدی دیگر به اثبات رسیده بهره مند شوند. در سال‌های بعد، اطلاعات مهم و روش‌های بااهمیت، بی اعتبار شدند و اعمال کننده‌های این روش‌ها دادگاهی و به زندان رفتند، و همه این کارها در دست تعدادی از افراد با قدرت و صنایع کنترل کننده بود ولی زمان آن فرا رسیده است که افراد شجاع برای متوقف کردن این طریق برخوردها اقدام کنند.

در مورد سلامتی خودم، احساس بسیار خوبی داشتم و هرگز چنین سلامت و قوی نبودم، ولی هر روز تلفن‌هایی از مردم مریض و در حال مرگ داشتم. آنها دارای مشکلات سلامتی جدی یا تا حدی جدی بودند و به بسیاری از پزشکان بیمارستان‌ها یا سازمان‌های پزشکی مراجعه کرده و تنها تحلیل‌های سطحی شده بودند و در حالیکه داروهای بسیاری برای آنها تجویز شده بود، هنوز مریض بودند، بعضی از آنها شرایط بسیار بدی داشتند و دیگر نمی‌دانستند از چه کسی درخواست کمک کنند.

فشار کار زیاد، داشت انرژی بالایی از بدنم می‌گرفت و من احتیاج به استراحت داشتم. هر روز می‌خواستم به بیمارانم بگویم که روز بعد می‌خواهم استراحت کنم، ولی موفق نمی‌شدم. صبح روزی که تصمیم گرفتم استراحت کنم آماده شدم که این موضوع را به بیمارانم بگویم. ولی وقتی که خواستم گوشی تلفن را بردارم، تلفن زنگ زد. آن را جواب دادم. یکی از دوستان نزدیکم به نام سوزان بود که برای دو نفر که در وضعیت بدی بودند، وقت ملاقات می‌خواست، زنی به نام سونیا و شوهرش استیو.

وقتی که درخواستم را رد کردم، او شروع کرد به التماس که به خاطر او آنها را ببینم. سونیا بیست و سه ساله بود و تشخیص داده شده بود که مبتلا به سرطان گردنه رحم است. به بی میلی قبول کردم و که سونیا را ببینم ولی هرگز حدس نمی‌زدم که با چه مشکلی روبه رو خواهم شد. وقتی که سونیا و استیو را دیدم آنها شروع به توضیح دادن حقایق کردند:

سونیا، یک زن زیبای فرانسوی - کانادایی با موهای بلند و لهجه فرانسوی بود، وقتی که پزشک متخصص بیماری‌های زنان او که دکتری بسیار محترم در لس آنجلس بود، به او گفت که سرطان گردنه رحم دارد، سونیا متحیر شده بود و نمی‌توانست بفهمد چرا دچار چنین بیماری شده است. همچنین به او گفته شده بود که رحم و لنف باید بیرون آورده شوند.

لازم نیست که بگویم، او چقدر ترسیده بود و متحیر و افسرده شده بود. همیشه بچه می‌خواست، او و شوهرش باور نمی‌کردند که چه اتفاقی افتاده است، سونیا نه تنها می‌خواست زندگی کند، بلکه همیشه فکر می‌کرد که روزی بچه دار شود.

شاید یک دکتر دیگر نظر متفاوتی داشت و می‌توانست نحوه درمان آسان تری که خطرش کمتر باشد، پیشنهاد کند.

استیو، ملاقاتی با یکی از دکترهای معروف یک مؤسسه مخصوص درمان سرطان ترتیب داد، ولی دکتر جدید هم با برداشتن رحم و لنف موافق بود. وقتی که به کالیفرنیا برگشتند، تصمیم گرفتند که یکی از متخصصان معروف انکولوژی مراجعه کنند. وقتی که سونیا منتظر نتایج بود، اولین دکتر که از گستاخی او جهت مراجعه به دکترهای دیگر بسیار عصبانی شده بود، به سونیا فشار آورد که یک بیوپسی انجام دهد تا نظرش تأیید شود و دکتر جدید هم موافق خارج کردن رحم و لنف بود.

وقتی که داستانشان به پایان رسید، به آنها گفتم که اگر آنها می‌خواهند خارج از سیستم درمان پزشکی درمان شوند، تصمیم بسیار بزرگی باید بگیرند. در عرض چهار ساعت، به بهترین نحوی که می‌توانستم برای آنها توضیح دادم که برای از بین بردن سرطان تمرکز و اراده بسیار قوی لازم است. هر کسی که حتی دوست شما و شما را دوست دارد ممکن است که فکر کند شما دیوانه هستید که شروع به چنین درمانی کرده‌اید. اگر بخواهید با این روش خارج از محدوده معالجه شوید با مخالفت و موانع بسیار روبه رو می‌شوید. این موارد را برای آماده کردن آنها در مقابل یک مقاومت بسیار عاطفی گوشزد کردم.

سونیا و استیو نیاز به درک کامل تنش و فشاری که از طرف خانواده، دوستان و جامعه پزشکی (چون برخلاف گفته‌های پزشکان اقدام کرده بودند) بر آنها وارد می‌شد، داشتند. این همان مشکل قدیمی بود. به ما یاد داده بودند که درمان رایج سرطان تنها روش ایمن است، حتی اگر چه خیلی از مردم با پیمودن این راه فوت کرده بودند. در حالیکه جامعه پزشکی قسم می‌خورد که بیماران از سرطان خود فوت کرده‌اند، به عقیده من بیشتر آنها از نحوه درمان وحشیانه از بین رفتند و این نوع معالجات تنها باعث بروز مجدد سرطان می‌شد که اغلب هم همینطور بود.

نحوه غلط زندگی کردن سونیا، باعث ایجاد محیطی برای رشد سرطان شده بود. او مجبور بود که روشش را کاملاً تغییر دهد. ولی درک این موضوع و اراده‌ای که برای از بین بردن محیط سمی و عامل رشد سرطان نیاز بود، دو امر متفاوت به شمار می‌آمدند. می‌توانستم به سونیا پیشنهاد دهم که هر چه من برای او سلامت می‌دانم، بخورد و بنوشد و برای او فرمول‌های قوی گیاهی بسازم، ولی حتی اگر او صددرصد همکاری می‌کرد، هنوز نمی‌دانستم که آیا به مقدار کافی ذخیره متابولیسمی دارد که از عهده آنها برآید؟ در مورد وضعیت روحی او چطور؟ آیا او آمادگی و تمایل کافی برای انجام آن را داشت؟ آیا او می‌توانست ترسی را که تحلیل ناامیدکننده دکترها برای او ایجاد کرده بود، کنار بگذارد و از عهده چنین دستورالعمل‌هایی برآید؟ آیا می‌توانست ترسی را که از ملامت مردم در مورد راهی که برای درمان انتخاب کرده است، از بین ببرد؟ الگوی تغذیه سونیا از همان ابتدا غیرقابل انجام بود. شاید تعجب کنید که بفهمید او همیشه از طرفداران نوشیدن شیر بود. برای صبحانه، سرلاک با شیر پاستوریزه می‌خورد و شیر بیشتری در طول روز با شیرینی، ژله و تست می‌نوشید. او عاشق ساندویچ نان با آرد سفید و کوه بادام زمینی و مربا بود که حدس بزنید آن را با چه می‌خورد؟ بله یک لیوان بزرگ از شیر. در مدرسه، شیرینی‌های شکری با غذاهای کافه تریا می‌خورد. بعد از مدرسه هم سوپ‌های کنسرو شده یا پودر شده مصرف می‌کرد، بدون آنکه هیچ سبزیجات تازه‌ای بخورد. او همچنین عاشق کلوچه، چیپس و کیک بود و گاهی هم میوه می‌خورد، ولی واقعاً آن را دوست نداشت چون آنطور که او می‌گفت: "خیلی هیجان انگیز نبود."

شام حتماً گوشت و سیب زمینی بود، با سبزیجات کنسرو شده یا از ماکروویو درآمده، به من گفت که بعد صرف شام، چون لاغر بود خانواده اش به او اجازه می‌دادند بستنی و پای بخورد، او هر چیزی را هر قدر که می‌خواست می‌خورد و کسی او را ملامت نمی‌کرد. سونیا وقتی شیر نمی‌نوشید از سودا یا آب میوه‌های آماده شده استفاده می‌کرد. به ندرت لیوانی آب ساده می‌خورد. قهوه اش را با مقدار زیادی شکر می‌نوشید و یک چیز دیگر هم دوست داشت، آب سبزیجات پرنمک با نمک‌های تصفیه شده که فکر می‌کرد برای سلامتی خوب است. در حقیقت رژیم غذایی او شامل مواد قندی و غذاهای آشغال بود که باعث تخمیر می‌شدند و اکسیژن را از سلول‌ها بیرون می‌راندند و این محیط بسیار مساعدی برای رشد سرطان بود.

در مرحله اول تنها یک الگوی بد زندگی کردن و خوردن و آشامیدن غلط تولید مواد سمی و محیطی بیگانه در بدن می‌کند.

فهمیدم که موفقیت‌های بیمارانم ناشی از عواملی است که طی سال‌ها تجربه به هم ارتباط داده‌ام. حالا می‌توانستم تصمیم بگیرم که جه عواملی باعث تضعیف بدن می‌شوند و چه کار باید انجام بدهم تا اثر آنها را با تغییر نحوه خوردن و آشامیدن خنثی کنم. می‌دانستم چه نوع فرمول گیاهی به تعادل مجدد بدن کمک می‌کند، ولی بیماران باید همکاری می‌کردند. کنترل عدم تعادل و محیط خارج از کنترل داخل بدن سونیا واقعاً همکاری کامل او را نیاز داشت.

دارو برای نشانه‌ها

همواره نشانه‌ها و علائمی در مورد مشکلات سونیا بوده ولی همه آنها را نادیده گرفته بودند. دکترها از زمانی که یک دختر تازه بالغ بود، داروهایی برای عفونت و تخلیه مهبلی تجویز کرده بودند. علامت‌های عدم تعادل نزدیک دکترها بود، ولی آنها هرگز برای علت یابی اقدامی نکردند. به جای آن، نشانه‌ها را با دارو از بین بردند و امیدوار بودند که شرایط بد او معجزه آسا ناپدید شود. از آنجایی که نشانه‌ها، علائمی برای کمک به بدن هستند، اگر آنها را با دارو از بین ببریم، محیط درونی بیمار بدتر می‌شود. به خاطر داشته باشید که یک علامت بیماری جز با از بین بردن سبب آن از بین نمی‌رود.

برای اینکه یک دکتر اعلام کند که دیگر سرطان وجود ندارد، باید آنقدر محیط داخلی تغییر کند تا شرایط بافت‌ها عوض شود و این مدتی طول می‌کشد. وقتی که یک بار بافتی که در آن سرطان رشد می‌کند سلامت و اکسیژنه شود و محیط داخلی متعادل گردد، دیگر سرطان نمی‌تواند زنده بماند. ولی هیچ روشی در دسترس نبود که بدانم چه مدت طول خواهد کشید. استیو پرسید: "چه نوع ضمانتی می‌توانی به من بدهی که سونیا خوب خواهد شد؟" پرسش او نامعقول بود، ولی سرطان هولناک تر از آن بود که بشود به راحتی آن را تحت درآورد، مخصوصاً بعد از اینکه این همه دکتر می‌خواستند بدن سونیا را پاره پاره کنند.

گفتم: "هیچ راهی برای ضمانت نیست، ولی اگر می‌خواهید مطابق گفته‌های دکترتان عمل کنید، همان من باشید!"

استیو پرسید: "ممکن است به ما کمک کنید؟" از ترس پشتم تیر کشید. می‌دانستم که دارم وارد چه بازی می‌شوم، ولی موافقت کردم که کمکشان کنم. سونیا، استیو و من همه با سیستمی روبه رو بودیم که اصرار داشت به بیمار هرچه می‌گویند انجام دهد چه منطقی و چه غیرمنطقی و حق انتخابی نداشته باشد، ما داشتیم چیزی متفاوت را شروع می‌کردیم.

مغزم تا چند دقیقه پریشان بود تا اینکه بفهمم چگونه باید آغاز کنم. سونیا تصمیم گرفت که به دکترش بگوید عمل جراحی را انجام نخواهد داد. البته دکتر او را به خاطر ریسک کردن غیرضروری در زندگی اش بسیار سرزنش کرد.

بدون توجه به گفته‌های دکتر، فوراً سونیا را از خوردن تمام غذاهایی که مشکلاتش را تشدید می‌کرد، منع نمودم. خوش شانس بودیم که رییس سونیا به او مدتی مرخصی داد. تمرکزم روی مواردی بود که حق تقدم داشتند، تا با سرعت، مقداری زیادی از مواد سمی را که در جدار روده‌های سونیا جمع شده بودند خارج کنم، همچنین مواد سمی را که در جگر، کیسه صفرا و کلیه‌ها بودند باید همراه آنها دفع می‌شد. احتیاج به باز کردن همزمان تمام این کانال‌های تخلیه داشتم تاعمل دفع مواد به راحتی صورت پذیرد. مواد سمی موجود در سیستم اکسیژن را خارج کرده و در بدن حالت اسیدی به وجود می‌آورد که محیطی کامل برای رشد سرطان است.

در روز اول سونیا علاوه بر چندین بار مصرف فرمول دفع سموم و دیگر مواد گیاهی پاک کننده روده، از کولمای خود هم دو بار در آن روز استفاده کرد. او داشت مقدار زیادی مواد سمی و اسید از خود خارج می‌کرد و آنها در راه خروج باعث تاول‌های اسفناک و سوزش‌های شدید می‌شدند. روز بعد سونیا تب زیادی کرد، چون مواد سمی آنچنان وارد خونش می‌شدند که بدنش تعداد زیادی از نیروی دفاعی خود را صرف مقابله با آنها می‌کرد. درجه حرارت سونیا یک بار چنان بالا رفته بود که به استیو گفتم دور او حوله سرد بپیچد. برای چیزی مانند این آماده بودم، ولی عکس العمل سونیا خیلی بدتر از کتی بود.

سونیا تمام روز مشغول انجام برنامه‌های من بود و استیو و من از او به هنگام استفاده از فرمول‌های دفع مواد سمی حمایت می‌کردیم. به مفاد برنامه خود مطابق نشانه‌های دریافت شده از بدنش اضافه کردم تا به نوسانات بیوشیمی او مطابقت کند، منظور من از قلیایی کردن سیستمش بود تا به تعادل برسد. این فقط بخش کوچکی از کارهایی بود که باید انجام می‌شد.

استیو، سونیا را در مقابل فشارهای خارجی از طرف دکترها، خانواده و دوستانش محافظت می‌کرد، ترس آنها از طرف صنایع داروسازی و پزشکی نشأت می‌گرفت و این باعث فشار روی آنها می‌شد، درست همانگونه که من هشدار داده بودم. آنها کاری را که سونیا می‌کرد دیوانگی و با ریسک بالا می‌دانستند (فکر می‌کردند که پیشنهاد خودشان خیلی ایمن و شفاف بود!)، و به او فشار می‌آوردند که به سوی دکترهایش برگردد، قبل از آنکه دچار مشکلات بیشتری شود. من هم تحت فشار بود، چون مردم به من می‌گفتند که باید مراقب باشم تا دکترهای سونیا از من شکایت نکنند. ولی من هر کاری که می‌کردم کاملاً قانونی بود، چون قوانین طبیعت را به کار می‌بستم. شرکت‌های تجارت بزرگ از ما خوششان نمی‌آمد و به طریقی عمل می‌کردند که ما همیشه تحت فشار سیستم باشیم. کارهایی که من از سونیا می‌خواستم انجام دهد با معالجات رسمی سرطان در سیستم پزشکی همزمان بود.

سونیا داشت مواد سمی را از روده‌هایش دفع می‌کرد، مواد سمی و خلطی که تمام سالهای زندگی اش در او جمع شده بود و موانعی در سیستمش به وجود آورده بودند. زندگی سونیا بسیار ساده شده بود، چون شامل رفتن به دستشویی، آشپزخانه، اتاق خواب و دوباره برگشتن به دستشویی بود. مواد سمی در جگر و کیسه صفرای سونیا سال‌ها جمع شده بودند و او آنها را داشت پاک می‌کرد تا از سفتی خود خارج شده و نرم شوند و بتوانند کار خود را خوب انجام دهند.

اگر جگر که یکی از اعضای اصلی بدن در دفع سموم است کار خود را با راندمان بالا انجام ندهد، مواد سمی کاملاً دفع نمی‌شوند. در عوض به خون وارد و با آن جابه جا می‌شوند و سونیا نمی‌توانست اجازه دهد چنین کاری انجام گیرد. از آنجایی که جگر مسئول متابولیسم هورمون‌ها نیز هست، اگر پاک و احیا نشود آنها به طور جدی از تعادل خارج می‌شوند.

می‌دانستم که جگر با لوزالمعده و غده‌های فوق کلیوی، قند خون را کنترل و متعادل می‌سازند و به کنترل میزان اکسیژن در هر سلول کمک می‌کنند. وقتی که داخل سلول عدم تعادل صورت پذیرد، یک محیط با اکسیژن کم یا بدون آن ایجاد می‌شود. از آنجایی که سرطان در یک محیط بدون اکسیژن رشد می‌کند، متعادل کردن قند خون به سلامتی کلی بدن کمک می‌نماید. وقتی که کار پاک سازی سیستم سونیا را آغاز کردم، بدن او آنچنان مسموم بود که فقط با روش پاک سازی سنتی جگر و کیسه صفرا دفع سموم امکان پذیر نبود، پس فرمول‌هایی برای پاک سازی بدن او تهیه کردم. از آن فرمول‌ها برای پاک سازی روده‌ها، جگر، کیسه صفرا، لوزالمعده، طحال، غده تیموس، کلیه‌ها، مثانه، خون، رحم، تخمدان، گردنه رحم و کل سیستم هورمونی او استفاده کردم.

سونیا هر روز آب و آب میوه تازه می‌نوشید، کم کم داشت خودش را هیدراته می‌کرد و من هم سعی می‌کردم مواد معدنی همراه با فرمول‌های گیاهی و تغذیه مناسب به سیستم بدنش وارد کنم با مداوای آنزیم‌ها، او جدال سختی در پیش داشت تا بتواند به سرعت مواد سمی یک عمر را دفع کند و این نتیجه رژیم غلطی بود که برای بدن انسان مناسب نبود. تقریباً بیست و سه سال طول کشیده بود تا بدنش به این شکل اسفناک درآید. او با جوانی خودش ریسک کرده بود و داشت می‌باخت.

به خاطر داشته باشید که هیچ کسی نمی‌تواند با خوردن و آشامیدن هر چیزی که می‌خواهد، فقط به خاطر اینکه خوشمزه است یا در سن جوانی هست از مشکلات ناشی از آن فرار کند. در حالیکه سونیا دائماً آب میوه می‌نوشید، رژیم غذایی اش را از تغذیه مواد آشغال به یک ترکیب سلامت از هر دو نوع غذاهای پخته و خام تغییر داد. او کم کم تمام آن رسوباتی را که باعث سفت شدن اعضا می‌شدند خارج می‌ساخت، در حالیکه داشت خونش را با مواد مفیدی که تمام این سال‌ها وجود نداشتند، تغذیه می‌کرد. اما مشکل اینجا بود که هیچ راهی نبود تا او بتواند مقدار زیادی غذاهای متفاوت در روز بخورد تا کمبودهایش جبران شوند. من باید فرمولی گیاهی می‌ساختم که می‌توانست خونش را تغذیه و متعادل کند.

در چند ماه آینده، او باید مواد مغذی (بلوک سازنده) را که سال‌ها از آنها دور بود، وارد بدنش می‌کرد. اگر می‌توانستیم آن مواد مغذی را داخل بدنش کنیم، بافت‌ها، اعضا، غدد و خونش می‌توانستند خودشان را تصحیح کنند و به بدنش شانس برگشت به حالت تعادل را بدهند. ولی این مواد مغذی مخصوص باید در تعادل کامل باشند و به راحتی جذب شوند، تا بدنش از ذخائر متابولیسمی استفاده نکند. من باید از مصرف انرژی او جلوگیری می‌کردم و در عین حال به او غذا می‌دادم، بنابراین از گیاهان و غذاهای طبیعی دیگر استفاده نمودم. هیچ چیز مهمتر از تغذیه سونیا به گیاهان، غذاهای طبیعی دارای مقدار زیادی آنزیم و مواد مغذی الکتریسته دار برای بدن الکتریکی اش نبود. او همانگونه که به او می‌گفتم، می‌خورد و از فرمول‌های گیاهی من استفاده می‌کرد، می‌توانستم بگویم که داشت پیشرفت‌هایی حاصل می‌شد.

عاقبت برنامه اش را تغییر دادم تا تغییرات اساسی که در بدنش ایجاد شده، حفظ کنم، هر عضو از سیستم بدن او را که تنظیم می‌کردم درست مانند این بود که جلوی یک پانل کنترل نشسته باشم و با دقت با هر دکمه کار می‌کردم. کمترین تنظیمات برای همکاری تمام سیستم‌ها بسیار حیاتی بودند تا عمل متعادل نمودن روزانه انجام گیرد. ولی در حالیکه ما خون، سیال بدن، فات‌ها، اعضا و غدد او را متعادل می‌کردیم، رقص درمان کننده بدن سونیا جلوی چشم‌های ما آغاز شد. چه معجزه‌ای بهتر از این می‌توان مشاهده کرد؟

ما هر روز تا چهار ماه با هم کار می‌کردیم و بدن سونیا در حال تغییرات اساسی و جزیی بود. استیو تحت فشار شدید خانواده و دوستان قرار گرفته بود و آنها سعی داشتند او را مجبور کنند که به یک دکتر برای بیوپسی مراجعه کند. فشار وارده از باورهای غلط دوستان و خانواده واقعاً داشت او را خرد می‌کرد و در عین حال ما داشتیم برخلاف مداوای رایج پزشکی عمل می‌کردیم. استیو می‌دانست که دکترهای سونیا هیچ راه حلی یا امیدی برای برگرداندن سلامتی او ندارند. ولی عقیده عمومی این بود که اگر شما سرطان دارید، باید به دکترتان برای انجام آزمایش و مسموم شدن یا قطع عضو رجوع کنید.

عاقبت، بدون اطلاع من، استیو و سونیا تحت فشار دوستان موافقت کردند که برای بیوپسی بروند. کمی بیشتر از چهار ماه بود که از همکاری ما می‌گذشت و آنها احساس کردند که باید ببینند چه اتفاقی دارد می‌افتد و در مورد آن به من چیزی نگفتند.

دو روز از ماه پنجم گذشته بود که سوزان به من زنگ زد و گفت که سونیا و استیو می‌خواهند ملاقاتی با من و گروهی از همکاران سونیا در دفتری که قبل از بیمار شدن کار می‌کرد، داشته باشند. بسیار مشکوک بودم و وقتی که به داخل دفتر قدم گذاشتم، همه جمع بودند، تمام چشم‌ها متوجه من بود مانند آنکه روی صندلی داغی نشسته باشم.

به سونیا نگاه کردم با چشم‌هایش داشت مرا می‌نگریست، او گفت: "تیموتی، چیزی هست که باید به تو بگویم، من نزد متخصص آنکولوژی خود رفتم و آزمایش شدم".

قلبم ریخت. می‌ترسیدم که دکترش او را به عمل جراحی مجبور کند و سپس شیمی درمانی و اشعه، تصور می‌کردم که او هم از ترسش با انجام آنها موافقت نماید. ماه‌ها طول کشیده بود تا به اینجا برسیم و مانند آن بود که می‌خواهیم خط پایان را بعد از یک ماراتن طولانی بگذرانیم که مسابقه را در لحظه آخر لغو می‌کنند. چه شرم آور خواهد بود که به این زودی انصراف دهیم. اتاق به اندازه ارواح ساکت بود و سونیا به طرف من برگشت، قطره‌های اشک از روی گونه‌هایش می‌چکیدند، گفت: "سرطانم ناپدید شده و کاملاً از بین رفته است. آنها حتی نتوانستند اثری از آن را پیدا کنند!" و شروع به خندیدن کرد، در حالیکه اتاق از تبریک گویی‌ها داشت منفجر می‌شد. من احساس رهایی می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که بدنش به اندازه کافی برای درمان سریع، جوان بوده است. پس تمام عوامل درست بودند.

باید بگویم که من بعضی از موردهای سرطان را به طور طبیعی درمان کردم ولی همه بیمارانی که سرطان داشتند، درمان نشدند. بعضی آنچنان از شیمی درمانی و اشعه صدمه دیده بودند که حتی پزشکان از درمان آنها دست کشیده بودند. من فقط می‌توانستم به آنها کمک کنم تا زمان بیشتری داشته باشند و شرایطشان در روزهای آخر بهتر باشد. در حقیقت، بعضی از بیماران وقتی به من مراجعه می‌کردند که بیماری شان آنچنان پیشرفته بود که هیچ کسی نمی‌توانست کاری برای آنها بکند. با تشخیص سرطان، با هر روشی که برای درمانش اقدام کنی، از بین بردن آن سخت‌ترین کاری است که انجام داده‌ام.

باید به خاطر داشته باشیم که تعادل و جلوگیری همه چیز است و از هیچ چیز دیگری مهمتر نیست.

حرفه پزشکی، پزشکان و داروها درمان نیستند. نتایج آنها در مورد سرطان ملامت بار است و اگر شما از معالجات جان سالم بدر ببرید، قدرت بدنی خودتان باعث آن شده است.

در ضمن، سونیا نه تنها کاملاً درمان شد، بلکه هفت سال بعد دختر سالمی به دنیا آورد که اخیراً سه ساله شده است. به خاطر داشته باشیم که اگر ما قوانین طبیعت را رعایت کنیم، بدن ما می‌تواند آسیب‌ها را از بین ببرد و درمان کامل و متعادل انجام دهد.

فصل نهم: آب، رود زندگی

یکی از مهمترین عوامل برای سلول‌ها که زندگی واقعی داشته باشند و از مشکلات رهایی یابند، آب است. برای یک تعادل و سلامتی قابل قبول، ما باید کامل در تمام اوقات هیدراته شویم. در حقیقت، به نظر من آب خالص و عناصر زنده و فعال در آن مهم‌ترین منابع طبیعی هستند که از عوامل اصلی کنترل کننده سلامتی ما به شمار می‌آیند.

من به خوبی این موضوع را درک کرده بودم، چون وقتی خودم و کارول به طور صحیح بدنمان را هیدراته کردیم تغییرات اساسی در آنها صورت گرفت. به خاطر می‌آورم که کارول چه مقدار سودا و آب میوه‌های پاستوریزه می‌نوشید و همچنین گالن‌های آب شیر بود که من مصرف می‌کردم. در حقیقت، از زمانی که صبح‌ها بیدار می‌شدیم تا وقتی که شب به رختخواب می‌رفتیم، "رژیم نوشیدن" که در اصل شامل آب میوه‌های قوطی شده یا بطری شده با شکر یا شیرین کننده‌های اضافی، قهوه، سودا، نوشابه، نوشابه‌های رژیمی با شیرین کننده‌های مصنوعی، همراه با شیر پاستوریزه یا چای بودند. به ندرت آبا خالص می‌نوشیدیم و هرگز تشنگی مان رفع نمی‌شد، چون بیشتر آن نوشیدنی‌هایی که می‌خوردیم در حقیقت آب را از سلول‌های دی هیدراته شده ما خارج می‌کردند و آب شیر هم پر از مواد شیمیایی سمی بود.

متأسفانه، سوداها، نوشابه‌ها، آب میوه‌ها و آب با ساختار بد، فقط نصف مشکل بودند. ماده کافئین که همه از آن استفاده می‌کردند، نه تنها آب را از سلول‌ها خارج می‌کرد، بلکه در مدت طولانی اعضا و غدد را خسته می‌نمود.

چه اتفاقی می‌افتد وقتی شما قهوه یا چای کافئین دار یا نوشابه‌های دارای ماده کولا می‌نوشید؟ دکتر اف باتمنقلیچ در سال ۱۹۹۵ در کتابی به نام "فریاد بسیار بدن تان برای آب" نوشته است: شما بیمار نمی‌باشید، شما تشنه هستید! تشنگی را با دارو رفع نکنید...... دی هیدراته شدن مزمن سلولی باعث مرگ دردناک قبل از موعد می‌شود. ظهور اولیه نشانه‌ها تا به حال به عنوان بیماری‌هایی با منشأ ناشناخته دانسته شده‌اند...... چای، قهوه یا نوشابه‌های کولادار به جای آب...... باعث تحریک سیستم مرکزی اعصاب می‌شوند، در عین حال به دلیل اضافه کردن ادرار در کلیه‌ها باعث دی هیدراته شدن می‌گردند. یک فنجان قهوه حاوی ۸۵ میلی گرم کافئین، یک فنجان چای حاوی ۵۰ میلی گرم کافئین و نوشابه‌های کولادار نیز حاوی ۵۰ میلی گرم کافئین هستند..... اثر کافئین ممکن است گاهی خواستنی باشد، ولی جایگزین کردن دائم نوشیدنی‌های کافئین دار به جای آب، بدن را از استفاده از ظرفیت کاملش برای تشکیل انرژی هیدروالکتریکی باز می‌دارد. کافئین اضافی همچنین انرژی ذخیره شده ATP در مغز و بدن را از بین می‌برد، این عامل باعث کوتاه شدن زمان دقت در جوانان و نسل استفاده کننده از نوشابه‌های کولادار می‌شود، یا علت بیماری خستگی مزمن در سنین بالاتر در نتیجه مصرف زیادی قهوه است. مصرف اضافی کافئین عاقبت ماهیچه‌های قلب را با تحریک کردن زیادی خسته می‌کند...... اخیراً در بعضی از مدل‌های آزمایشگاهی، نشان داده شده است که کافئین از عملکرد مهم‌ترین سیستم آنزیم‌ها PDE(فوسفو - دی - استریس) که در مراحل یادگیری عمل می‌نماید، جلوگیری می‌کند". به نظر من، تمام این نوشیدنی‌ها باعث می‌شوند اعضا و غدد در عملکردشان دچار سختی شوند. این نوع عملکرد اعضا و غدد نیاز به انرژی اضافه دارد که از این نوع آشامیدنی‌ها بدست می آوردو طی سال‌ها، بیمارانی که از این نوع آشامیدنی‌ها استفاده می‌کردند، همیشه خسته بودند، چون سیستم آنها دائم در حال جدال در جهت عملکرد اعضاو غدد بود.

دکتر باتمنقلیچ کشف کرد که دی هیدراته مزمن می‌تواند به شرایط زیر منجر شود: فشار خون، زخم معده، سردرد، درد اختلال هاضمه، ورم مخاط روده بزرگ، درد آپاندیسم، درد رماتیسم مفاصل، درد پشت و گردن، درد گلو، تنش و افسردگی، کلتسرول بالا، اضافه وزن، پرخوری، آسم و آلرژی، بدخوابی، خستگی و درد.

در حالیکه معجزات هیدراته شدن را مطالعه می‌کردم، به این موضوع پی بردم که در بسیاری از مراجعه کنندگان، بیماری‌های گوناگون ناپدید شدند و این فقط با آشامیدن آب با نوع صحیح و مقدار درست صورت گرفت. متقاعد شدم که چه مقدار بدن ما به آب نیاز دارد و به آن متکی است.

بیانیه‌های قدرتمند این دکتر بر اساس تجربیات کلینیکی اش بوده که او در ابتدا از آب برای معالجه بسیاری از بیماری‌ها استفاده می‌کرد. بیشتر خون ما، سیال‌های بدن، اعضا و بافت‌های ما از آب ساخته شده‌اند. همانگونه که قبلاً بیان کردم، تقریباً سه چهارم کره زمین از آب پوشیده شده است و زندگی ما روی این کره کاملاً به کیفیت آب بستگی دارد.

همینطور، بدن ما تقریباً از ۷۰ تا ۷۵ درصد آب ساخته شده است و این بدان معنا است که ما همه با ساختاری شبیه به هم آفریده شده‌ایم و ساختار بدن ما کپی ساختار کره زمین است.

ماسارو اموتو در سال ۲۰۰۵ در کتابی به نام "پیغام‌های پنهان در آب" نوشته است: "زندگی ما به عنوان جنین با ۹۹٪ آب شروع می‌شود. وقت که به دنیا می‌آییم از ۹۰٪ آب هستیم و تا وقتی که به سن بلوغ برسیم به ۷۰٪ آب کاهش می‌یابیم. اگر از پیری بمیریم، احتمالاً از ۵۰٪ آب هستیم. به عبارت دیگر، بیشتر ساختار ما در سراسر زندگی از آب تشکیل شده است".

شرایطی که سیال‌ها در بدن ما گردش می‌کنند، عامل اصلی در سلامتی است که کاملاً بستگی به کیفیت و مقدار آبی دارد که روزانه مصرف می‌کنیم. در حقیقت، هر واکنش بیوشیمی داخل بدن ما کاملاً بستگی به کیفیت، ساختار و مقدار آبی دارد که سلول‌ها، بافت‌ها و اعضای ما دائماً دریافت می‌کنند.

دوستم کریستین یک مثال از شخصی است که از دی هیدراته شدن مزمن رنج می‌برد، این موضوع باعث ضربان قلبی غیرمنظم و درد دست چپش برای مدت ده سال شده بود. او که حرفه اش طب سوزنی بود، به افرادی با حرفه‌های دیگر مراجعه کرده بود و چند صد دلاری برای آزمایش‌های قلبی بوسیله متخصصان خرج نموده بود و با اینکه از مقدار زیادی فرمول‌های گیاهی، ویتامین‌ها و مواد معدنی استفاده می‌کرد تا از این مرض رهایی یابد ولی هنوز در حال رنج بردن بود.

مانند تعداد زیادی از بیماران دیگر، کریستین کارهای متفاوت بی فایده‌ای انجام داده بود که نتیجه اش جز ناامیدی نبود. او با این بیماری تا آنجا که می‌توانست کنار آمده بود، ورزش را محدود کرده بود و از پله‌ها زیاد بالا نمی‌رفت تا حمله قلبی نکند. در اواسط چهل سالگی، اضافه وزن نداشت، ولی هر روز در وحشت بود. به اندازه کافی آگاهی داشت که ضربان نامنظم قلب و درد دست چپش نشانه چیزی بودند، ولی تا به حال کسی نتوانسته بود دلیلش را بفهمد. کریستین چون در مورد فرمول‌های گیاهی من شنیده بود و یک فرمول خاص گیاهی قلب را در نظر داشت، مشتاق آغاز کردن برنامه من بود. ولی بعد از پرسیدن چند سؤال، دقیقاً می‌دانستم او چه کار باید بکند. خیلی ساده، او نیاز به نوشیدن آب داشت، چون او هرگز آب نمی‌نوشید مگر آنکه تا حد مرگ تشنه باشد.

وقتی به او گفتم که نیاز به هیدراته کردن بدنش با نوشیدن روزانه مقدار لازمی از آب، با کیفیت صحیح دارد (جزئیات بعداً در این کتاب توضیح داده شده است)، هنوز منظور مرا نفهمیده بود. او گفت: "خیلی خوب، من مقداری بیشتری آب می‌نوشم، ولی فرمول گیاهی برای قلبم چه می‌شود؟"

به او گفتم: "به نظر من، شما به هیچ چیزی غیر از آبی خالص و متعادل احتیاج ندارید". او گفت: "خیلی خوب، من آب می‌نوشم، قول می‌دهم. ولی چه وقت فرمول قلبم را می‌گیرم؟"

دوباره برای او گفتم: "شما به فرمول احتیاج ندارید و تکرار کردم شما در حال حاضر به چیزی دیگری غیر از آب نیاز ندارید."

بعضی اوقات این مطالب سخت فهمیده می‌شوند و کریستین فکر می‌کرد که من دیوانه‌ام. او گفت "حتماً مرا دست انداخته‌ای! منظورت چیست؟ من هر کسی را در لس آنجلس دیده‌ام تا ضربان قلبم را تصحیح کند و تو تنها به من می‌گویی که آب بنوشم؟"

به او گفتم: " بله".

او آن روز رفت و مصمم بود که سیستمش را هیدراته کند، ولی هنوز باور نکرده بود که تنها با نوشیدن آب، می‌تواند بیماری اش را درمان کند. چند هفته بعد، او به من زنگ زد و خبر بسیار خوبی داد. طبق گفته من عمل کرده بود و ضربان نامنظم قلبش خوب شده بود! این اولین باری بود که در مدت ده سال هیچ گونه بیماری نداشت.

او گفت: "باورم نمی‌شود! تمام کاری که کردم، نوشیدن مقدار مناسب آب با کیفیت درست بود (بعداً توضیح داده می‌شود). ممنونم خدای من کاری را کردم که تو به من گفته بودی!"

دی هیدراته شدن مزمن چه عوارضی در پی دارد

۱. هر عضو در بدن می‌تواند تنها مطابق سطحی که هیدراته شده است، عمل کند، یعنی ما تنها به اندازه هیدراته شدن بدن مان انرژی داریم.

۲. دی هیدارته شدن می‌تواند در مراحل هضم غذا اختلال ایجادکند. شما به آب نیاز دارید تا بدنتان آنزیم بسازد و آنان را مانند یک پستچی به هر جا که می‌خواهند، برساند. لااقل ۵۰٪ بیمارنی که یبوست داشتند به دلیل دی هیدراته شدن بود.

۳. ما برای دفع مواد زائد از طریق پوست، روده‌ها، کلیه‌ها و مثانه نیاز به آب داریم. یک بدن دی هیدراته شده به زحمت می‌تواند این مواد زائد را دفع کند. "راه حل آلودگی حل آن در آب است." ۴. همه پیغام‌ها در بدن از مغز به صورت جریان الکتریکی فرستاده می‌شوند. آب حمل کننده راه‌های عبور آن الکتریسیته می‌باشد.

۵. همه مواد مغذی بدن فقط در آب می‌توانند به سلول داده شوند. اگر شما دی هیدراته مزمن شوید، در حقیقت گرسنه آن مواد مغذی باقی می‌مانید!

۶. در مرحله متابولیسم در سلول، آب مواد مغذنی را که ما برای انرژی نیاز داریم، می‌شکند و استخراج می‌کند. دی هیدراته مزمن برابر است با خستگی مزمن.

۷. آب برای ساختن سلول، بافت و هر عضوی در بدن ما ضروری است. اگر ما دی هیدراته مزمن شویم، به طور صحیح عمل احیاء صورت نمی‌گیرد.

همه تشنگی را به طور دائم تجربه می‌کنید. ولی وقتی به مرحله‌ای می‌رسید که دیگر تشنه نمی‌شوید، میزان دی هیدراته شدن شما چنان بالا است که بدن شما فرستادن علامت‌های تشنگی را متوقف کرده است. دکتر باتمنقلیچ می‌نویسد: " در همین موقع، دهان خشک، تنها نشانه قابل قبول دی هیدراته شدن بدن است. همانگونه که توضیح داده‌ام، این علامت آخرین علامت به سمت خارج در مورد دی هیدراته شدن شدید می‌باشد. صدمه وقتی آغاز می‌شود که در مرحله دی هیدراته شدن دیگر این علامت داده نشود..... تا وقتی که شما تشنه هستید، صدمه به بدن هم صورت می‌گیرد". مطابق با نوشته‌های دکتر باتمنقلیچ، وقتی که ما احساس تشنگی می‌کنیم، صدمه زده می‌شود، بنابراین ما به طور دائم باید آب بنوشیم. حقیقت این است که ما به آب نیاز داریم و یک مصرف کننده آب به صورت سوخت برای بدن هستیم و این سوخت باید دائماً جایگزین شود.

با درک این موضوع، من به یافتن بهترین روش بیولوژیکی که کاملاً با طبیعت مطابقت داشته باشد و به هیدراته شدن بدن به روشی سلامت کمک کند، نیاز داشتم، تصمیم گرفتم که برای یافتن آب‌های مشخصی در بازار جستجو کنم. به کتاب دکتر والکر دوباره رجوع کردم، او نوشته بود که آب مقطر می‌تواند مواد غیرارگانیک را از مفصل‌ها خارج کند. من هنوز سفتی در مفصل‌هایم داشتم و تصمیم گرفتم که هیچ چیز به جز آب مقطر ننوشم تا ببینم بدنم چه عکس العملی نشان می‌دهد.

مفصل‌هایم و واقعاً شروع به بهتر شدن کردند، ولی بعد از نوشیدن آب مقطر به برای مدتی، احساس می‌کردم که ماهیچه‌هایم منقبض می‌شوند و دچار گرفتگی عضله در حال ورزش کردن در سالن ورزشی می‌شدم. همچنین فهمیدم که نوسانات انرژی ام متوقف شده‌اند. پس بدنم به چه چیز احتیاج داشت؟ آب مقطر خالص‌ترین و پاک‌ترین آب در جهان است. با قابلیت هدایت مواد زائد و مواد معدنی به خارج بدن، ولی چون از نظر بیولوژیکی مرده حساب می‌شد من در بدنم کمبود مواد معدنی داشتم، چگونه می‌توانستم آن کمبود را جبران کنم و هنوز آب خالص بنوشم؟

تئوری دکتر باتمنقلیچ در مورد اهمیت نمک در متعادل کردن حجم آب را مطالعه کردم. او نوشته بود: "آبی که می‌نوشیم حجم سلول را متعادل نگه می‌دارد و نمکی که مصرف می‌کنیم حجم آب را که خارج سلول است و گردش می‌کند متعادل نگه می‌دارد".

ساختار سیال‌های بدن بسیار شبیه به ساختار بیولوژیکی آب دریا است و میزان نمک مشخص می‌کند که آیا ما می‌توانیم هیدراته شدن را در بدن نگه داریم. من در مورد نمک میز غذا صحبت نمی‌کنم که بدن ما دی هیدراته می‌کند. مانند بسیاری از بیماران، هر بار که نمک روی میز را می‌خوردم، مفصل‌هایم درد می‌گرفتند، بدنم ورم می‌کرد و احساس خستگی می‌کردم. نمک روی میز غذاخوری از نظر مواد معدنی متعادل نیست و باعث دی هیدراته شدن می‌شود. تصمیم گرفتم نمک‌های خالص تصفیه نشده مختلف را بررسی کنم، وقتی که از آنها استفاده کردم، متوجه پرش زیادی در میزان انرژی ام شدم، آنها در موقع داشتند به بدنم کمک می‌کردند که هیدراته شدن را نگه دارد و سیال بدن در حالت تعادل باشد. وقتی که آنها را با مواد معدنی یددار ترکیب کردم، بدنم به میزان مناسب هیدراته شد و نشانه‌های کمبور مواد معدنی از بین رفت.

هرقدر از آب نوع صحیح بنوشی، به نظر می‌رسد که کافی نیست. ما یابد به تعادل صحیح سیال بدن هم توجه داشته باشیم.

برنده جایزه نوبل دکتر الکسی کارل، مثال بسیار خوبی به ما نشان داد، وقتی که قادر بود قلب مرغی را فقط با عوض کردن روزانه سیال زنده نگه دارد. او بیان کرد که "سلول‌ها قابل مردن نیستند. تنها سیالی که در آن غوطه ور است رو به انحطاط می‌رود. با جدید کردن این سیال در فواصل زمانی مشخص، به سلول‌ها چیزی را که برای تغذیه نیاز دارند، می‌دهد و تا آنجایی که ما می‌دانیم، ضربان زندگی برای همیشه می‌تواند ادامه یابد".

دکتر آلبرت سزنتگیورگی دانشمند و برنده جایزه نوبل می‌گوید: "از آنجایی که ساختار مولکولی آب ماهیت زندگی است، انسانی که بتواند آن ساختار را در سیستم‌های سلولی کنترل نماید دنیا را تغییر خواهد داد".

آب فقط آب نیست

می‌خواست بدنم را با بهترین آبی که می‌توانستم پیدا کنم، هیدراته کنم، ولی با مصرف روزانه آب مقطر چندان موافق نبودم، فهمیدم که می‌توانم بطری‌های آب مشخصی را بنوشم ولی هنوز خیلی تشنه بودم و به اندازه کافی هیدراته می‌کردند و لازم نبود مقدار زیادی آب بنوشم. می‌خواستم بدانم که چرا بعضی از آب‌ها جذب سلول‌ها می‌شوند و بعضی دیگر نمی‌شوند. این حتماً به دلیل ساختار آنها بود.

در مورد انواع آب‌ها مطالعه کردم، تا اینکه من با چیزی به نام آب‌های "ساختاری / کلاستری" آشنا شدم. فهمیدم که هر چه آب بهتر ساختاری شده باشد، بوسیله سلول‌ها هم بهتر جذب می‌شود. تفاوت عظیمی بیم ساختار آب‌های داخل بطری و آب‌های ساختاری / کلاستری که بوسیله انسان تولید شده‌اند، وجود دارد. برایم این سؤال مطرح شد که چه فرقی بین ساختار آب‌هایی که در طبیعت از زمین ظاهر می‌شوند با آب‌های ساخت بشر که آب‌های ساختاری / کلاستری نام دارند وجود دارد. این چیزی است که من فهمیدم:

"آب شیر": این آب به عنوان "آب محدود شده" شناخته می‌شود، چون ساختار مولکولی آن ساختار بسیار کمی است و از آنجایی که مولکول‌های آب شیر از نظر فیزیکی به مولکول‌های ساختاری دیگر محدود هستند، این باعث می‌شود که این آب مشکل بتواند به آزادی از میان دیواره‌های سلول‌ها بگذرد.

"آب بهاری": وقتی بعضی از آب‌های طبیعی بهاری آزمایش شدند، اگر چه آلودگی‌های آنها کمتر از آب‌های شیر بود ولی بعضی از آنها قابلیت هیدراته کردن کمتری نسبت به آب شیر داشتند!

"آب در بطری شده": بستگی به کیفیت آب در بطری دارد، ثابت شده است که تمیزتر و ایمن تر از آب شیر برای نوشیدن است. در بطری‌های آب، تعادل ساختاری و مواد معدنی از آب به آب متفاوت است. بعضی از بطری‌های آب بهتر از دیگر آب‌ها هیدراته می‌کنند و چون هر کدام دارای تعادل متفاوت در مواد معدنی هستند، هر کدام سیال بدن را متفاوت تغذیه می‌کنند. من بر این باور بودم که آشامیدن ترکیبی از آب‌های مختلف بهترین انتخاب است.

"آب مقطر": آب مقطر بسیار هیدراته می‌کند. ولی چون از نظر بیولوژیکی مرده است (تمام مواد معدنی از بین رفته‌اند)، مطابق گفته‌های دکتر والکرز، می‌تواند به مواد معدنی غیرارگانیک دیگر اتصال یابد و آنان را به خارج بدن هدایت کند. ولی وقتی بیمارانی را مشاهده کردم که، بعد از مدتی استفاده از آب مقطر دچار عدم تعادل و انقباض ماهیچه‌ها می‌شدند متوجه شدم که آب مقطر بعضی از مواد مدنعی و عناصر مفید را خارج می‌کند.

"آب ساختاری / کلاستری": منشأ آب ساختاری خداوند است. برای نوع بشر به شکل آب باران و برف آمده و کامل‌ترین هدیه هیدراته شدن طبیعی است. ولی متأسفانه با گذشت زمان، آب باران یا برف داخل آتمسفر دارای آلودگی‌های زیادی شدند و ساختارشان را از دست دادند. این آب‌ها اثرات بسیار مخربی روی بدن انسان دارند.

دو نوع آب در بدن وجود دارد. سیال‌های اینترسلولی در خارج سلولها و اینتراسلولی در داخل سلول‌ها. اگرچه هر دو برای عملکرد صحیح سلول حیاتی هستند، اما ساختار آب آشامیدنی به صورت حیاتی در نگهداری مقدار سیال اینتراسلولی اهمیت دارد.

اگر آب آشامیدنی دارای تعداد بیش از حدی از ساختار مولکولی باشد، قادر نیست و به سولول وارد شود و اطراف آن قرار می‌گیرد، و آن را دی هیدراته باقی می‌گذارد. اگر آب آشامیدنی به صورت صحیح ساختاری باشد، اگرچه می‌تواند داخل سلول شود، اما شرایطی از هیدراته زیاد ایجاد می‌کند. مولکول‌های ساختاری یا کلاستری آب با هم بوسیله گروهی از حلقه‌ها نگه داشته می‌شوند. این مولکول‌ها به طور صحیح شکل یافته‌اند، به صورتی که ساختار شش صلعی آنها می‌تواند به راحتی داخل کانال‌های شش ضلعی شکل شود یا از میان آنها بگذرد و داخل سلول گردد. این آب ساختاری در هیدراته شدن بسیار مؤثر است.

اگر سلول‌های ما بطور صحیح هیدراته شوند، ورم کرده و یک واکنش درمانی نیروبخش ایجاد می‌کنند. این به تعادل صحیح PH منجر می‌شود، قابلیت سوزاندن چربی را افزایش می‌دهد، مصونیت در مقابل بیماری‌ها را زیاد می‌کند و از صدمات اساسی جلوگیری می‌نماید. از طرف دیگر، سلول‌های دی هیدراته شده مشوق ایجاد شرایط کاتابولیکی هستند که باعث افزایش التهاب، پیری زودرس و انحطاط بافت‌ها می‌شوند.

دی هیدراته شدن سلول‌ها می‌تواند اکسیژن را از سلول خارج نماید و از قابلیت سلول در تولید انرژی جلوگیری کند، به DNA سلول صدمه بزند و خاصیت اسیدی سلولی را افزاش دهد و باعث مرگ سلولی شود. همچنین ممکن است که تعداد بیش از اندازه‌ای از سلول‌های جمع شده که به شدت دی هیدراته شده‌اند، به مرض‌های جدی منتهی گردد.

نیازی به گفتن ندارد که سلامت سلول‌ها و بدن ما، بستگی به مقدار آبی دارد که حقیقتاً وارد سلول‌ها می‌شود. در کودکی بدن ما حاوی مقدار زیادی آب کلاستری است، ولی متأسفانه با بالاتر رفتن سن، سطح آب ساختاری نشده که در بدن گردش می‌کند افزایش می‌یابد و این باعث می‌شود عوامل متابولیسمی و تغییرات ساختاری استخراج شده در بافت‌های ما از بین برود.

من در حال مطالعه روی بعضی از عوامل بودم، مانند اینکه آب، سلول‌ها را چقدر هیدراته می‌کند و یا چه میزانی از مواد معدنی یددار و عناصر را آن آب می‌رساند. مطالعاتم مرا متقاعد کرد که آب‌های مورد استفاده خودم و بیمارانم را آزمایش کنم تا بفهمم کدام یک بدن و خون را بهتر هیدراته می‌کند. باید از یک میکروسکوپ زمینه سیاه که می‌توانست تغییرات در خون را به خونی نشان دهد استفاده می‌کردم.

در حالیکه من و بیمارانم آب‌های ساختاری / کلاستری می‌نوشیدیم، سطح هیدراته شدن بدن ما به سرعت تغییر می‌کرد. با آزمایش‌های دیگر متوجه شدم که هدایت الکتریکی بدن نیز در حال بهبود است. آب شیر را آزمایش کردیم که دارای قابلیت هیدراته کردن ضعیفی بود و بعد بعضی از آب‌های داخل بطری‌ها را که بیشتر مردم استفاده می‌کردند آزمایش کردم، آنها قابلیت هیدراته کردن بهتری نسبت به آب شیر داشتند، ولی بیشتر مردم با استفاده از بطری‌های آب، خود را کاملاً هیدراته شده احساس نمی‌کردند و این با نتایج آزمایش خون شان تأیید می‌شد. وقتی که همه ما آب‌های ساختاری / کلاستری نوشیدیم، نه تنها تشنگی مان رفع شد، بلکه مقدار کمتری نیاز به نوشیدن داشتیم و این موضوع مهم هم با آزمایش خون تأیید شد. چرا اینطور بود؟

به بیان ساده، آب یک ساختار واقعی دارد. هرچه آب، بیشتر ساختاری / کلاستری باشد، میزان تنش سطحی آن پایین تر است و هرچه میزان تنش سطحی آب پایین تر باشد، آب مرطوب تر و برای سلول‌های بدن به صورت الکتریکی در دسترس تر و قابل قبول تر است. آزمایش‌هایم تأیید کردند که ساختار آب نشان می‌دهد که چقدر بدن بهتر هیدراته می‌شود. تا به حال، آب ساختاری / کلاستری مسابقه را با فاصله زیاد داشت برنده می‌شد، ولی آیا یکی بالاتر از دیگری قرار می‌گرفت؟ چنین نیست. هیچ آبی آنقدر کامل نیست که کاملاً هیدراته نماید و دائماً تمام عناصر ضروری برای متعادل نمودن سیال بدن را جایگزین کند.

شروع کردم به استفاده از ترکیبی که شامل تعداد زیادی از آب‌های ساختاری / کلاستری و آب‌های طبیعی داخل بطری بود. همچنین، تصمیم گرفتم که مواد معدنی یددار مختلف و نمک‌های تصفیه نشده متفاوت را با هم به بدنم وارد کنم. خودم ساختن آب را شروع کردم و تا به امروز هم این کار ادامه داده‌ام. در حقیقت، آنقدر مطالب برای یاد گرفتن در مورد آب‌های ساختاری / کلاستری، مواد معدنی یددار و نمک‌های تصفیه نشده وجود دارد که اطلاعات اضافی را در سایت اینترنتی ام قرار داده‌ام، تا به آموزش مردم ادامه دهم. برای دسترسی به مطالبی در مورد آب‌ها، مواد معدنی و نمک‌ها، به سایت من به آدرس www.Brantleycure.com مراجعه کنید.

ماسارو ایموتو، در کتاب "پیغام‌های پنهان در آب" می‌نویسد: "آموختن درباره آب مانند جستجو برای کشف گیتی و نظام آن می‌باشد و کریستال‌هایی که آب را تشکیل می‌دهند مانند دروازه‌ای برای رسیدن به ابعاد دیگر هستی هستند. در حالیکه آزمایش‌های خود را در عکس گرفتن از کریستال‌ها ادامه می‌دادیم، متوجه شدیم که ما آماده شده‌ایم که به سمت ستارگان برای درک گیتی و نظام آن برویم."

در حالیکه هیدراته نمودن خودتان را در بخش دوم این کتاب آغاز می‌کنید، "برنامه برای تعادل"، منطقی است که به ورودی‌ها و خروجی‌های خود دقت کنید. به عبارت دیگر، اگر شما زیاد می‌نوشید ولی کم ادرار می‌کنید، بنابراین باید ورودی آب آشامیدنی تان را آهسته زیادتر کنید. اگر تشخیص داده شود که شما مشکل کلیه دارید یا داروهایی را که به کلیه هایتان اثر می‌گذارد، مصرف می‌کنید، مراقب باشید که آب ورودی تان را به سرعت افزایش ندهید. به شما پیشنهاد می‌کنم که حتماً قدم بعدی را بردارید. بدن شما برای دریافت آب صحیح سال‌ها فریاد کشیده، بنابراین شانسی به او جهت درمان شدن بدهید. من عقیده دارم که آب یکی از مهمترین کلیدها برای سلامتی بدن انسان است و آب‌های درمانی یکی از داروهای آینده خواهند بود. در فصل ۱۳، "چه بنوشیم و چه وقت"، من چند نوع آب مورد علاقه شخصی ام را عنوان کرده‌ام. بدنتان را در آب زندگی شستشو دهید، محاسن آن غیرقابل شمارش است.

فصل دهم: مطالعاتم

متقاعد شده بودم که بیشتر مشکلات سلامتی ناشی از خوردن، نوشیدن، فکر کردن و الگوی غلط زندگی می‌باشد، ولی هنوز در مورد چیزهایی که بدن آن را به عنوان بلوک‌های ساختاری صحیح می‌پذیرد، به جواب نرسیده بودم.

اگر چه من ایده‌های بسیاری داشتم، ولی می‌خواستم که هر چیزی را که آفرینش به عنوان صحیح یا ناصحیح می‌داند، تأیید کنم.

تئوری من این بود که اگر یک خوردنی یا آشامیدنی غیرقابل قبول باشد، در بدن نشانه‌ای بروز خواهد کرد که می‌تواند به صورت عدم تعادل اندازه گیری شود و این باعث نامتعادلی‌های دیگر می گرد. پس می‌توانستم خوردنی‌ها و آشامیدنی‌های مشخصی را که با به خطر افتادن سلامتی در ارتباط بودند ثبت کنم. سپس با انتخاب‌های صحیح می‌توانستیم به تعادل برسیم و از آن نگهداری کنیم. تصمیم گرفتم که از خودم بعضی از داوطلبان به عنوان خوک آزمایشگاهی استفاده کنم، ولی هیچ یک از بیمارانم را برای این کار انتخاب نکردم، چون آنها تازه سلامت شده بودند و از اینکه احساس بسیار خوبی داشتند خوشحال بودند. در عوض، از آنها خواستم که دوستانی را که سلامت می‌دانستند و تغییرات آنها را دیده بودند و تمایل به داوطلب شدن داشتند، به کار بگیرند.

گروه‌های خوراکی

در پایان دوازده نفر را که از سه گروه متفاوت خوراکی‌ها تغذیه می‌کردند آزمایش نمودم. این یک بررسی کنترل شده نبود (خیلی وقت می‌برد و کرایه تمام وقت ابزار و دستگاه‌ها بسیار گران بودند)، و از داوطلبان خواستم که به زندگی معمولی شان ادامه دهند.

به شرکت کنندگان در آزمایش یک لیست از خوراکی‌هایی که می‌توانستند در عرض شش تا هفت هفته مصرف کنند یا اجازه نداشتند مصرف کنند، دادم. می‌توانستند هر خوراکی را از لیستی که در گروه خوراکی‌ها بود، انتخاب کنند. در پایان این دوره، آنها دوباره آزمایش می‌شدند تا هر تغییری را گزارش نمایند. آزمایش‌ها برای دوره دو ساله برنامه ریزی شده بود، بنابراین می‌توانستم داده‌هایی از آغاز کار هر یک داشته باشم. من خوراکی‌های لیست شده را برای صبحانه، نهار، شام یا بین غذاها جدا نکرده بودم و این انتخاب را به عهده خود داوطلبان گذاشته بودم.

گروه خوراکی A (رژیم استاندارد آمریکایی)

رژیم استاندار آمریکا تیپیکال (SAD)؛ آنها می‌توانستند همه خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها را مصرف کنند، حتی تصفیه شده، آماده شده، بسته بندی شده و لبنیات پاستوریزه را. این لیست شامل نان‌ها، سرلاک‌ها، تست‌ها، ژله‌ها، مواد قندی، شیرینی‌ها، کیک‌ها، بیسکویت‌ها و بستنی‌ها بود. آنها می‌توانستند از یک قوطی یا بسته بندی هم بخورند، مانند سبزیجات آماده شده در قوطی، سوپ‌ها، میوه‌ها، گوشت‌ها و هر شکل از پروتئین، پخته شده در فر، سرخ شده و گوشت‌های بسته بندی شده یا آماده شده مانند کالباس، همبرگر، استیک، مرغ، جوجه، ماهی و سوسیس.

گروه خوراکی B (رژیم انتقالی)

محدودتر از گروه A، شامل غذاهایی بود که مستقیماً از زمین یا دریا به دست می‌آمدند، میوه‌ها، سبزیجات، خشکبار، دانه‌ها، بنشن‌ها، جوانه‌ها، سیب زمینی‌ها، قارچ‌ها، پروتئین‌های حیوانی و لبنیات پاستوریزه شده جزء این گروه بودند. پختن مجاز بود، ولی هیچ گونه خوراکی آماده شده یا تصفیه شده یا آشامیدنی‌ها مجاز نبود. آنها آب در بطری شده، چای، قهوه و آب میوه‌ها و سبزیجات در بطری شده پاستوریزه بدون هیچ ماده قندی یا شیرین کننده‌های اضافی می‌نوشیدند.

گروه خوراکی C (رژیم عمدتاً خام)

داوطلبان لازم بود که لااقل ۷۵٪ تا ۸۰٪ درصد خام بخورند (بدون حرارت دادن)، مستقیماً از زمین یا دریا. غذا قابل تغییر نبود مگر مقدار کمی (۲۰٪ یا کمتر) که آنها می‌توانستند در فر درست کنند، بخار بدهند، خشک کنند، یا در آب بپزند، میوه‌ها، خشکبار، سبزیجات، دانه‌ها، بنشن‌ها، پروتئین‌های حیوانی، لبنیات طبیعی و جوانه‌های آماده شده شامل این گروه می‌شدند. هیچ میوه خشک شده‌ای مجاز نبود. تنها آب خالص و آب سبزیجات و میوه‌های تازه مجاز بودند.

درست قبل از آزمایش‌ها، وقتی که با اشخاصی که خودشان را سلامت دارند که شامل صدمات مزمن نبود. آنها همگی اعتراف کردند که بعد از بیشتر وعده‌های غذایی مانند کسی که می‌خواهد بخوابد، احساس خستگی می‌کردند و نیاز به انرژی بیشتری داشتند، آنها آگاه نبودند که انرژی با نوسانات زیاد در طول زیاد، خواب بد و خسته بیدار شدن، امری معمولی نبود. به نظر من جالب بود که هر کسی که به این نحو برای مدت طولانی زندگی می‌کرد، انتظارش از عکس العمل بدنش بیشتر از این نبود.

روش‌های سنجش و آزمایش

من شش روش سنجش و آزمایش زیر را به کار بردم: - آزمایش قند خون و خوراکی

- آزمایش الکترودرمال (Eav)

- آنالیز خون زنده (میکروسکوپ با زمینه تاریک)

- اصول مکانیزم اعمال شده بدن (کینسیولوژی اعمال شده)

- آزمایش PH

- مصاحبه‌ها، عکس العمل‌ها و فیدبک بیماران

نتایج آزمایش با هر گروه بعد از هر روش مشخص شدند.

آزمایش‌های قند خون و خوراکی

داوطلبان با یک داده به عنوان داده پایه سطح قند خونشان قبل از غذا خوردن را بدست می‌آوردند و هر پانزده تا بیست دقیقه قبل از دو ساعت آنها را دوباره اندازه گیری می‌کردند تا تغییرات در سطح قند خونشان مشخص شود.

نتایج آزمایش

خوراکی‌های گروه A (رژیم استاندارد آمریکایی): سطح قند خون (گلوکز خون) به سرعت بالا رفت. با مصرف این خوراکی‌های آماده و مواد قندی تصفیه شده، نامتعادلی‌های بی شماری به وجود آمد. با تشخیص شرایطی خطرناک، بدن مجبور شد از سیستم نجات اورژانش خود برای پایین آوردن قند خون استفاده کند.

خوراکی‌های گروه B (رژیم انتقالی): بالا رفتن قند خون آهسته تر شد و داوطلبان احساس افزایش انرژی ناگهانی در شروع وعده غذایی یا پایین رفتن ناگهانی آن بعد از غذا خوردن را نداشتند. سطح گلوکز خون نیز تغییرات سریع نداشت. داوطلبان پایدارتر بودند ولی عدم تعادلشان باقی بود.

خوراکی‌های گروه C (رژیم عمدتاً خام): قند خون به آهستگی افزایش یافت. فقط وقتی ناگهانی و با سرعت بالا افزایش یافت که داوطلبان آب میوه‌ها را سریع تر از حد نوشیدند. هیچ کس احساس خواب آلودگی و رخوت بعد از غذا نکرده، افزایش ناگهانی انرژی در شروع وعده غذایی و کاهش ناگهانی آن بعد از خوردن غذا صورت نگرفت و هیچ کدام در مورد نوسانات زیاد قند خون گزارشی ندادند.

آزمایش الکترودرمال (EAV)

این سیستم، که بوسیله دکتر رینمولد ول در سال‌های ۱۹۴۰ ابداع شده است، می‌تواند عملکردهای غیرمعمول و عقونت را در هر کدام از سیستم‌های نصف النهار طب سوزنی بدن بیابد. وقتی که یک جریان الکتریکی داخل یک الکترود روی نصف النهار مشخصی قرار داده شود، یک مقاومت الکتریکی مشخصی را در آن نقطه طب سوزنی یا نصف النهار مشخص ثبت می‌کند. یک اختلال یا عفونت که باعث تغییر مقدار معمولی شود، چه بیش از حد زیادتر و چه بیش از حد کمتر باشد، می‌تواند مشخص کند که عضو یا سیستم در آن نصف النهار در شرایط نامتعادل و غیرسلامتی است. آزمایش کننده که از کاوشگر در نقاط نصف النهار طب سوزنی روی پوست دست‌ها و پاها استفاده می‌کرد، اطلاعات را با خواندن فیدبک الکتریکی جمع آوری می‌نمود، مانند انرژی‌های تلف شده در آن سیستم، مواد زائد ممکنه، التهابات، آزردگی‌ها و انحطاطات به وجود آمده.

نتایج آزمایش

خوراکی‌های گروه A (رژیم استاندارد آمریکایی): در اولین وعده غذایی درست بعد از پایان آن، داوطلبان در بیشتر نقاط نصف النهار داده‌هایی با مقدار بالا داشتند که نشانه عملکرد بیش از حد یا تحریک بیش از حد در سیستم بدن بود. با آزمایش دوم، داوطلبان کمی بی ثبات بودند ولی بیشتر به مقدار داده‌های پایین تر متمایل بودند که نشانه اتلاف انرژی بسیار زیاد در آن سیستم بود. عدم تعادل‌ها باعث ایجاد سیستم‌های تحت فشار و عملکردهای زیادی در بدن می‌شوند که عاقبت آنها را فرسوده می‌کنند. آزمایش سوم مشخص کرد که تقریباً هر سیستم، خستگی و اتلاف انرژی را ثبت می‌کند.

خوراکی‌های گروه B (رژیم انتقالی): در اولین آزمایش درست بعد از غذا، داوطلبان بین داده‌های بالا و پایین در بیشتر نقاط نصف النهار بی ثبات بودند که نشانه کار بیشتر از حد یا تحرک زیاد از حد در سیستم بدن بودند، ولی به هیچ عنوان نزدیک داده‌های خوراکی‌های گروه A نبودند. با آزمایش دوم، داوطلبان بین بعضی از داده‌های بالا بی ثبات بودند و به داده‌های پایین تر می‌آمدند که نشانه اتلاف انرژی در آن سیستم بود. دوباره، داده‌های پایین هیچ کدام حتی نزدیک به رده پایینی خوراکی‌های گروه A نبودند. نوسانات خفیف بین داده‌های بالا و پایین نشانه آن بود که با بهتر شدن وضع بعضی از نامتعادلی‌ها و ثبات بهتر انرژی، این غذاها تنش کمتری به بدن وارد می‌ساختند. با آزمایش سوم، تقریباً در هر سیستمی بیشتر داوطلبان اتلاف انرژی و خستگی کمی را ثبت کردند.

خوراکی‌های گروه C (رژیم عمدتاً خام): در آزمایش اول درست بعد از غذا، داوطلبان دارای بی ثباتی کمی بین داده‌های بالا و پایین در بیشتر نقاط نصف النهار بودند که نشانه مقدار بسیار کمتری از کار یا تحریک اضافی بود. آزمایش‌های دوم و سوم نشان می‌داد که نوسانات و عدم تعادل بسیار جزیی است.

آنالیز خون زنده (میکروسکوپ با زمینه تاریک)

آنالیز کننده، یک قطره خون از انگشت داوطلب می‌گرفت و آن را زیر یک میکروسکوپ با زمینه تاریک آنالیز می‌کرد که با تغییر لنز، تصاویر متفاوت می‌داد و عوامل متفاوتی را در خون و پلاسما مشخص می‌نمود. اطلاعات در مورد سلامتی سلول‌های سفید و قرمز خون جمع آوری می‌شدند، و همچنین داده‌هایی از خون و پلاسما و اینکه آیا سلول‌ها با ریشه‌های آزاد صدمه خورده‌اند؟ آیا محیطهای دی هیدراته و سمی به آنها آسیب می‌رسانند؟ همچنین بعضی از کمبودهای مواد مغذی، میکروب‌ها، اختلالات و قارچ را نشان می‌داد. به علاوه، مشاهده حرکت خون را مقدور می‌ساخت و می‌توانست فعالیت، سلامتی و نوسانات سلول‌ها را مشخص کند. این فقط بعضی از عوامل هستند که با آزمایش خون قابل مشاهده می‌باشند.

نتایج آزمایش

خوراکی‌های گروه A (رژیم استاندارد آمریکایی): هر چه که داوطلبان از این رژیم بد طولانی تر استفاده می‌کردند، پروفیل خونشان بدتر شد، با افزایش تکثیر عمل تخمیر (نوعی قارچ)، ایستایی افزایش یافت، خون به آهستگی زنده بودنش را از دست داد و تنش‌های هورمونی، اختلالات، میکروب‌ها و کمبودهای ویتامین مشاهده شدند. سلول‌های بدون اکسیژن خون به هم چسبیدند که نشانه از دست دادن زندگی الکتریکی بود. این دی هیدراته بودن و تکثیر عمل تخمیر اضافی به دلیل قند زیادی در خون باعث خستگی، نفخ، گاز، ناراحتی روده‌ای و مشکلات شکمی می‌شد. کریستال‌های اسید اوریک را که با دی هیدراته شدن ایجاد می‌شوند و همچنین سلول‌های خون را که به یکدیگر چسبیده بودند، یافتم شرایطی بسیار مغایر با سلامتی وجود داشت، (شرایطی که به آن لوله می‌گویند) کمبود مواد مغذی هم ظاهر شد.

خوراکی‌های گروه B (رژیم انتقالی): داوطلبان کاهش تقریباً زیاد و آهسته‌ای در تکثیر عمل تخمیر (نوعی قارچ) در مقایسه با گروه A نشان دادند. حرکت سلول‌های قرمز خون بسیار بهتر شد و آنها بسیار محرک تر و فعال تر شدند. هنوز مقدار زیادی باید بهتر می‌شدند، ولی میکروب‌های کمتری نسبت به خوراکی‌های گروه A وجود داشت که نشانه مقداری زیاد مواد زائد و هضم نشده بود. تنش هورمونی کمی بهتر شد، بیشتر در زن‌ها تا مردها، کمبود ویتامین هنوز بود و سلول‌های خونی، اگر چه کمتر آهسته بودند ولی هنوز به هم چسبیده بودند. دی هیدراته شدن بهتر شد ولی یک مشکل با اهمیت باقی ماند. لوکوسیتوسیس در آنهایی که از خوراکی‌های گروه B مصرف نمودند یافته شد، چونبدن به غذای پخته شده به عنوان یک متجاوز خارجی نگاه می‌کرد.

خوراکی‌های گروه C (رژیم عمدتاً خام): هر چه طولانی تر از غذای خام خالص خوردند، پروفیل خونی آنها بهتر شد.

همه کاهش بسیار زیادی در تکثیر عمل تخمیر (یک نوع قارچ) نان دادند که دلیلش را حذف جوانه‌ها، سیب زمینی‌ها و بیشتر بنشن‌ها می‌دانستم مگر مورادی که رشد داده شده یا کمی پخته شده بودند. اگر چه مقدار از ایستایی یا کمبود فعالیت سلول‌های قرمز خون باقی ماند، اما اکمی بهتر شد. خون این گروه محرک تر و فعال تر از آنهایی بود که مقداری غذاهای پخته شده خورده بودند و تعداد میکروب‌ها نسبت به آنهایی که از خوراکی‌های گروه A مصرف کرده بودند کمتر بود، که نشانه مواد زائد و مواد هضم نشده کمتری در خون بود.

اصول مکانیزم اعمال شده بدن (کینسیولوژی اعمال شده)

برتون گولد در سال ۲۰۰۲ کتابی به نام "داروی متناوب، راهنمای قطعی" نوشته است که در آن آمده: "کینسیولوژی اعمال شده یک آزمایش مقاومت قدرت ساده را روی ماهیچه به کار می‌گیرد که در ارتباط با عضو یا بخشی از بدن مورد آزمایش می‌باشد. اگر ماهیچه قوی باشد (مقاومتش را نگه دارد)، سلامتی را نشان می‌دهد. یک آزمایش ضعیف به معنی عفونت یا بد عمل کردن است".

رابرت بلایچ، از دنور کلرادو، یک متخصص معروف در کینسیولوژی اعمال شده، می‌گوید: "به دلیل ارتباط نزدیک کلینیکی بین عملکرد بد یک ماهیچه مشخص و اعضا یا عملکرد بد غدد در ارتباط با آن، کینسیولوژی اعمال شده می‌تواند تعداد زیادی از مشکلات سلامتی مختلف را بیابد و درمان کند، این مشکلات می‌توانند از ماهیچه غدد یا عضو شروع شده باشند."

نتایج آزمایش

خوراکی‌های گروه A (رژیم استاندارد آمریکایی): تمام نقاط بدن دائماً نوسان می‌کرد و تضعیف می‌شد که بستگی به مقدار مواد قندی تصفیه شده، تولیدات آرد آماده و آشامیدنی‌های مصرف شده داشت. این رژیم باعث عدم تعادل در بیشتر سیستم‌های نصف النهاری می‌شد.

خوراکی‌های گروه B (رژیم انتقالی): بیشتر نقاط بدن، مانند لوزالمعده، کلیه‌ها و غده فوق کلیوی، در تمام داوطلبان بهتر شدند. دلیل این را حذف مواد قندی تصفیه شده، تولیدات آرد و گوشت‌های آماده می‌دانم. غذاهایی که به این شکل خورده می‌شوند تعادل کمتری نسبت به خوراکی‌های گروه A ایجاد می‌کنند.

خوراکی‌های گروه C (رژیم عمدتاً خام): با خوردن غذاهایی که مستقیماً از زمین بدست می‌آیند به شکل دست نخورده و خام، قوی‌ترین نتایج حاصل شد. لوزالمعده، کلیه‌ها و غده فوق کلیوی در داوطلبان به آهستگی بهتر شدند، عدم تعادل بالا که در رژیم مواد تصفیه شده یا غذاهای پخته شده عمدتاً بروز می‌کند، در رژیم غذایی خام به وجود نمی‌آید.

آزمایش PH

آزمایش PH که قبلاً درباره اش گفتم، یک راه مشاهده بیوشیمی بدن است و شرایط اسید / الکالاین تعادل سیال‌های مشخصی از بدن را به دست می‌آورد. وقتی که PH خارج از تعادل است، سیستم‌های آنزیم بد کار می‌کنند و شخص مستعد آسیب پذیری از سوی متجاوزان می‌شود، مواد مغذی جذب نمی‌شوند و فرد به کمبود مواد مغذی و خستگی دچار می‌گردد. انواع مشخصی از آزمایش PH می‌تواند میزان عدم تعادل مواد قندی، نمک، سطوح پروتئین، و غیره را اندازه گیری کند.

نتایج آزمایش

خوراکی‌های گروه A (رژیم استاندارد آمریکایی): این غذاها باعث بروز عدم تعادل زیادی در آزمایش PH شدند، بهترین نشانه گویا تمایل دائم به اسیدی کردن و ایجاد کمبود مواد معدنی در سیستم بدن همه بود.

خوراکی‌های گروه B (رژیم انتقالی): این غذاها باعث عدم تعادل در PHشدند ولی تغییراتش به اندازه خوراکی‌های گروه A نبود. تمایل آهسته تری به اسیدی شدن وجود داشت، اگرچه همه تا حدی اسیدی باقی ماندند.

خوراکی‌های گروه C (رژیم عمدتاً خام): خوردن غذاهای خام گروه C، بهترین اثر متعادل نمودن را روی PH داشت.

اگر چه هنوز مقداری عدم تعادلات در PH همه وجود داشت، اما این غذاها باعث تغییرات زیادی که با خوردن خوراکی‌های گروه A بروز می‌کرد، نشدند. آنهایی که از خوراکی‌های گروه C مصرف کرده بودند شرایطشان بسیار بهتر از آنهایی بود که از خوراکی‌های گروه B تغذیه شده بودند.

مصاحبه‌ها، عکس العمل‌ها و فیدبک بیماران

عکس العمل‌های بیمارانم را به خوردن خوراکی‌ها از این گروه‌های مشخص ثبت کردم، اگر خوردن آنها را دوست داشتند، چه احساسی قبل و بعد از خوردن غذا پیدا می‌کردند و هفته بعد از آن، چه احساسی داشتند. چگونه این غذاها بر روحیه شان اثر می‌گذاشت؟ آیا انرژی شان تغییر می‌کرد؟ انرژی شان در طول روز چطور بود؟

خوراکی‌های گروه A (رژیم استاندارد امریکایی): داوطلبان همگی نوسانات انرژی داشتند و مکرراً انرژی خود را کنترل می‌کردند تا کاری انجام دهند و سپس انرژی شان پایین می‌افتاد. همه آنها گفتند که هرگز تشخیص ندادند که چقدر به مواد قندی و محرک‌های دیگر، مانند کافئین نیاز دارند تا عملی را انجام دهند. بالا و پائین رفتن اثری روحیه آنان را خوب و بد می‌کرد، و بعضی از آنها به طور جدی بیمار شدند.

خوراکی‌های گروه B (رژیم انتقالی): تعداد کمتری از داوطلبان دچار نوسان روحیه خوب و روحیه بد سریع شدند و انرژی کلی شان باثبات تر بود و احساس افسردگی و خستگی کمتری داشتند، آنها اغلب بیمار نمی‌شدند، که این موضوع باعث تعجب همه بود.

خوراکی‌های گروه C (رژیم عمدتاً خام): عقیده همه این بود که آنها احساس بسیار بهتری با خوردن خوراکی‌های گروه C داشتند تا وقتی که خوراکی‌های گروه A یا گروه Bمصرف می‌کردند. در حقیقت، داوطلبان گفتند که اثرات کلی خوردن خوراکی‌های گروه C در مقایسه با خوردن خوراکی‌های گروه Aبسیار متفاوت است. آنها بسیار خوشحال تر از قبل بودند و استفاده از خوراکی‌های گروه C کمتر از وقتی که از خوراکی‌های گروه‌های A یا B استفاده می‌کردند، مریض می‌شدند.

در فعالیت‌های کلینیکی ام، کشف کردم که اگر از عوامل مشخصی دائماً استفاده شود، بیمران می‌توانند به شرایطی بازگردند که متعادل باشند. اگر آنها به اعمال این عوامل دائماً ادامه دهند، متعادل باقی می‌مانند وسلامتی راضی کننده‌ای دارند. همانگونه که اشاره شد، مرض‌ها در بدنی که سلامت و متعادل باشد، نمی‌توانند رشد کنند.

خوردن خوراکی‌های عمدتاً خام ثابت کرد برای بیماران و موفقیت آمیزتر بوده است، من این مطالعات را برای ثبت عکس العمل‌های واقعی بدن انسان انجام دادم. در هر حال متوجه شدم که اشخاص مورد مطالعه هنوز کمبودهایی داشتند که از متعادل شدن و بدست آوردن سلامتی کاملشان جلوگیری می‌کرد.

با بررسی مجدد واکنش‌ها، تشخیص دادم که باید یک مطالعه کوچک با استفاده از تمام قطعاتی که کشف کرده بودم، انجام دهم. این گروه کوچک فقط غذاهایی را خوردند که از گروه C بود و مطمئن شدند که هیدراته در تمام مواقع با استفاده از آب‌های ساختاری / کلاستری و آب‌های دارای یدهای زیاد انجام می‌شود. آنها همچنین همراه خوراکی‌های گروه C از فرمول‌های گیاهی من نیز بدلیل ضعف ارثی شان استفاده می‌کردند و حتماً سعی داشتند غذاهایی را بخورند که پر از مواد مغذی باشد. آنها همچنین مواد سمی و سفتی را که سال‌ها داشتند با استفاده از فرمول‌های گیاهی من دفع کردند و از بین بردند. در مدت زمانی مشخص، همه در این گروه کوچک متوجه شدند که بیماری‌های شان ناپدید شده و آنها قادرند سلامتی خود را بدست آورند. زیبایی خوردن و نوشیدن از میز مادر طبیعت!

عوامل ناگفته

۱- حتی اگر چه گروه C به سمت درست می‌رفت، یعنی خوردن مستقیم از زمین و نگهداری آن به شکل صحیح، اما انتخاب الگوی نامناسب خوردن غذاهای محدود شده به آنها قابلیت دستیابی گسترده به مواد مغذی مورد نیاز بدنشان را نمی‌داد. در واقع، آنها هنوز گرسنه مواد مغذی بودند.

۲- خوردن غذاهای تصفیه شده و آماده شده (گروه A) سبب ازیاد موارد غلط، مانند ورود مواد سمی زائد به داخل بدن و ایجاد عدم تعادل و تنش‌های دائمی سیستم می‌شود. همچنین بدن مجبور می‌گردد برای این مواد اضافی از ذخایر خودش دزدی کند تا تعادل ایجاد شود.

۳- اگر در مورد ضعف‌های به ارث رسیده کاری انجام نگیرد تا تصحیح شوند، آن ضعف‌ها می‌توانند باعث عدم تعادل شوند.

۴- اگر شخصی در خانواده شان دخانیات مصرف می‌کرد، آنها باید مواد فلزی سنگین در بدنشان را با تقویت ریه‌ها دفع می‌کردند.

۵- اگر هر کدام از والدین ضعف قند خون داشت، آنها باید لوزالمعده، جگر، غده فوق کلیوی و کلیه هایشان را تقویت می‌کردند.

۶- یک عامل دیگر گفته نشده است: درمان سفتی، راجع به این موضوع به زودی بحث خواهم کرد.

عدم تعادلات تصحیح شده

وقتی که بیماران گروه C عدم تعادل مشخص شان تصحیح گردید، کل بدن عاقبت به شرایط تعادل رسید و مشکلات سلامتی و بیماری ناپدید شد. اینجا به بعضی از نتایج جالب اشاره می‌کنم:

۱. هیدراته کردن هر عضو، غدد و بافت سلول‌های شان را متعادل نمود و قدرت فعالیت‌های آنها را به حداکثر رساند.

۲. خون بیشتر اکسیژنه و تحریک شد، کمتر سمی گشت و متعادل تر شد.

3. PH سیال بدن متعادل شد، سلول‌ها را بسیر اکسیژنه کرد و آنها را در همان شرایط نگه داشت. سرطان، ویروس‌ها، قارچ‌های مغایر سلامتی، میکروب‌های بد و اختلافات نمی‌توانند در چنین محیطی زندگی کنند.

۴. اعضا، غدد و بافت‌ها، یک بار از مواد زائد پاک شدند و به شرایط سلامتی و تعادل بازگشتند.

۵. سیستم‌های نصف النهار بدن تعادلشان را دوباره بدست آوردند و هماهنگ عمل می‌کردند.

بخش دوم: برنامه برای تعادل

فصل یازدهم: نقشه جاده برانتلی به سمت تعادل

من حالا فهمیده‌ام که مردم باید انرژی شان را افزایش دهند، حرص خود در خوردن را از بین ببرند و تعادل را بدست بیاروند و نگه دارند. ولی می‌دانستم که همه در یک زمان انجام نمی‌گیرد. بنابراین باید سیستمی را ایجاد می‌کردم که شامل تمام مراحل لازم برای بدست آوردن و نگهداری تعادل باشد. من این را نقشه جاده برانتلی به سمت تعادل نامیدم. شما چه غذای آشغال بخورید و چه غذای خام، چه مریض باید یا سالم، این نقشه جاده، سلامتی کلی شما را افزایش خواهد داد.

راهکارها

۱. هیدراته نمودن، به آهستگی بدن را هیدراته کنید و تعادل را همه وقت نگه دارید. همچنین، دائماً سیال‌های بدن را تغذیه نمایید.

۲. به آهستگی غذاهای آماده را حذف کنید. در فصولی که خواهد آمد به شما نشان داده خواهد شد که چگونه می‌توان یک تغییر آهسته و ایمن از رژیم غذاهای آماده شده انجام دهیم.

۳. آنچه را که بدن تان لازم دارد و می‌خورید، همیشه در حد وسیعی برای آن تأمین کنید. حتی به بیمارانی که از خوراکی‌های گروه C خورده بودند، هنوز مجبور بودم کمک کنم تا تعادل شان را به دست آورند و آن را نگه دارند. همچنین بتوانند همه عناصر بیولوژیکی صحیح را در شکل درستش از منابع غذایی مختلف تأمین کنند. چه سیاست بیمه عالی ای" سپس بدنشان می‌تواند هر چیزی را که برای تعادل نیاز دارد انتخاب کند تا بلوک‌های ساختاری را برای احیاء و ساخت و ساز فراهم نماید.

۴. قطع الگوهای تعریف شده، مواضع ضعیف شده را حمایت و بازسازی کنید. من به بیماران کمک می‌کردم که تداوم الگوهای به ارث رسیده را که باعث ایجاد ضعف یا کمک به ادامه آن می‌شدند، قطع کنند.

برای مثال، دیابت، مشکلات قند خون، مشکلات قلبی یا سرطان که در خانواده‌ای رایج است، هر شخصی از آن خانواده به دلیل رعایت الگوهای خوردن و آشامیدن خانوادگی ممکن است این مشکلات را داشته باشد یا به آنها حساس باشد. در این صورت ما باید روی این نقطه ضعف‌ها کار کنیم و تداوم این الگوها را قطع نماییم. بنابراین من برای این موارد فرمول‌های گیاهی مخصوصی ساختم تا این نقطه ضعف‌ها تقویت نمایند.

۵. دفع مواد سمی و از بین بردن سفتی، هیچوقت فکر کرده‌اید که چرا دیگر نمی‌توانید چیزهای که قبلاً هضم می‌کردید، هضم کنید؟ و چرا با اینکه همان غذها را حتی به مقدار کمتری می‌خورید وزن اضاف می‌کنید؟ این بدان دلیل است که بدن و اعضای آن دیگر با ظرفیت سابق کار نمی‌کنند، آنها خسته هستند، زیادی کار کرده‌اند و موانعی در آنها وجود دارد. به آهستگی مواد سمی، غیرکانی، اسیدهای ناخواسته، فلزات سنگین و خلطهای سخت شده یا غذاهای هضم نشده که مانع کار هر سیستمی می‌شوند و سال‌ها جمع شده‌اند را دفع کنید. سفتی باعث ایجاد موانعی می‌شود که به مواد مغذی اجازه نمی‌دهد به درستی متابولیسم شوند و جذب سلول‌ها گردند. مواد سال‌ها جمع شده، می‌توانند در روده‌ها، جگر، کیسه صفرا، کلیه‌ها، مثانه، لوزالمعده و مغز، موانعی ایجاد کنند و حتی بر سطح بافت‌های بدن اثر بگذارند. اینها دائماً باعث آزردگی و التهاب می‌شوند و التهاب، اولین قدم بدن به سمت از دست دادن سلامتی و بیماری‌ها است. موانع می‌توانند تا حدی باشند که از عملکرد صحیح این سیستم‌ها جلوگیری کنند.

به آهستگی مواد سمی سیستم‌ها را یک به یک دفع کنید. هر سیستم باید مکرراً در فواصل معینی پاک گردد تا مواد زائدی که سال‌ها جمع شده و مانع ایجاد کرده است، خارج شوند. این عمل دفع مواد زائد و از بین بردن سفتی دارای برنامه‌ای است که در فصل پانزدهم توضیح داده می‌شود.

۶. از فرمول‌های گیاهی استفاده کنید و به موارد زیر توجه نمایید:

- دفع مواد زائد

- از بین بردن سفتی

- نگهداری

- مواضع ضعیف شده را تقویت و بازسازی کنید.

- یک حد وسیع از مواد مغذی را تأمین کنید.

به خاطر داشته باشید که من بیمارانم را درمان نکردم. آنها خودشان این کار را کردند و به شرایط متعادل بازگشتند.

شما می‌توانید خودتان را درمان کنید. زندگی در یک شرایط متعادل، انتخاب خودتان است. یک بار شروع کنید، نگران اینکه از برنامه خارج شوید، نباشید. از همان جایی که هستید دوباره شروع نمایید، خودتان را با کس دیگری مقایسه نکنید. یک بار که این مبانی را برای مدتی اعمال کردید برایتان عادت می‌شوند.

در اینجا تمام موارد مهمی که شما نیاز دارید تا به تعادل برسید و در نتیجه به سلامتی دلخواه دست یابید، را بیان می‌کنم.

دوازده کلید برانتلی به سمت تعادل

۱. بدن خود را به درستی در طول روز با نوع صحیح آب ساختاری / کلاستری و یا آب در بطری لبریز از مواد معدنی هیدراته کنید.

۲. تداوم الگوهای غلط تغذیه به ارث رسیده را با برنامه‌های صحیح تغذیه جایگزین کنید.

۳. مشکلات روزمره خود را پیدا کنید و سعی کنید آنها را درمان نمایید.

۴. نقاط ضعفی که در خانواده‌ها رایج بوده‌اند، را از بین ببرید یا بازسازی کنید.

۵. هر روز صبح و قبل از هر وعده غذایی، آب لیموی تازه با آب بنوشید.

۶. ابتدا از چیزهایی که نباید وارد بدنتان شود دوری کنید، سپس از حدود وسیعی از مواد مغذی به شکل صحیح در هر وعده غذایی به شکل روزانه استفاده نمایید و اجازه دهید که بدنتان آنهایی را که نیاز دارد، انتخاب کند.

۷. به جای استفاده از نمک میز آشپزخانه از نمک دریایی تصفیه نشده، استفاده کنید.

۸. بیشتر غذاهای خام، دست نخورده (بکر)، همانگونه که در طبیعت آفریده شده‌اند، بخورید.

۹. غذای خود را قبل از قورت دادن خوب بجوید تا سیال شود.

۱۰. از آنزیم‌ها قبل از غذا و با غذای پخته شده استفاده کنید.

۱۱. سعی کنید که با غذا آشامیدنی ننوشید، ولی اگر مجبورید، فقط مقدار کمی آب با درجه حرارت هوای اتاق میل کنید. آشامیدنی‌های داغ یا سرد از هضم غذا جلوگیری می‌کنند.

۱۲. مواد زائد را دفع کنید و مواد آهکی و سفتی اعضا را از بین ببرید.

اگر شما مصصم هستید که الگوهای خود را تغییر دهید و به سمت سلامتی بروید، این کلیدها را هر روز در زندگی تان به کار ببرید. هیچ تغییر سریع یا معجزه‌ای در کار نیست. بدن تان فقط منتظر فرصتی است تا درمان شود. این کارها را انجام دهید و منتظر بمانید، به زودی باور نمی‌کنید که چگونه به این احساس خوب دست یافته‌اید. دوازده کلید من شما را به سوی سلامتی کامل هدایت می‌کند. بنابراین خیلی از بیمارانم طی سال‌هایی که از مبانی من استفاده می‌کردند موفق شدند بیماری خود را درمان نمایند. یکبار که تمام راهکارهای مرا که شامل دفع مواد زائد، از بین بردن مواد آهکی و سفتی اعضا است به کار ببرید، التهاب از بین می‌رود و از بروز آن در نقاط دیگر بدن جلوگیری می‌کند.

فصل دوازده: کمی انگیزه

حالا که من تمام برنامه‌ها را برای تغییر الگوی تغذیه شما بیان کردم، امیدوارم که راهکارهای مرا برای بقیه زندگی تان به کار برید! از همه گذشته، این یک سیاست بیمه کردن خود و خانواده تان می‌باشد، یک برنامه که همه درباره جلوگیری است. نکته این است که شما این کارها را انجام می‌دهید تا دچار بیماری‌های جدی نشوید. لطفاً تا دیر نشده، درنگ نکنید.

یکی از بیمارانم خوش شانش بود. او الگوی تغذیه خود را از روی ناچاری تغییر داد، زندگی اش روی لبه بود و به سرعت تشخیص داد که چاره دیگری ندارد. در حقیقت، هیچ کدام از ما چاره دیگری نداریم. به عقیده من اگر شما امروز نحوه خوردن و آشامیدن تان را تغییر ندهید، زندگی خود و بچه‌های تان را به خطر انداخته‌اید.

در فعالیت‌های کلینیکی ام، بسیار می‌دیدم که چگونه بیمارانم وقتی متوجه می‌شدند که می‌توانستند زندگی خود را با استفاده نکردن از ضدغذاها نجات دهند، پشیمان شده بودند. اگر چه شروع خوبی است، فقط خواندن این کتاب کافی نیست. شما باید به آن عمل کنید و همیشه به خاطر داشته باشید که:

شما مسبب و شما درمان هستید.

لطفاً داستان هاوی را برای بدست آوردن انگیزه بیشتر برای تغییر چیزهایی که به دهان می‌گذارید برای همیشه به خاطر داشته باشید! این کاری بود که هاوی کرد و خوش شانش بود که به موقع به من مراجعه نمود. حالا نوبت شماست که از برنامه من استفاده کنید تا سلامتی را برای خودتان و آنهایی که دوستشان دارید، تضمین نمایید.

داستان هاوی کلین

هاوی کلین، رییس شرکت ضبط موسیقی ریپرایز بود، وقتی به او گفتند که سرطان پروستات دارد، متحیر شده بود، چون او سال‌ها بود که از رژیم به اصطلاح سلامتی استفاده می‌کرد. یک گیاه خوار از زمان نوجوانی، مردی که ماکروبیوتیک را جستجو کرده بود، هاوی قبلاً در آمستردام فقط غذاهای طبیعی می‌خورد. البته او اعتراف کرد که مواد قندی زیادی مصرف می‌کند. وقتی که به آمریکا بازگشت، اگرچه از غذاهای آماده نمی‌خورد، ولی از رژیم سلامتی با خوردن مکرر ماهی و مرغ پخته شده، منحرف شد. عاقبت به عنوان رییس یک شرکت بزرگ موسیقی، زیر فشار تنش‌های بیست و چهار ساخته درهم شکست و او بدن اینکه بداند چه می‌خورد، تغذیه می‌کرد.

با یک نگاه به چشمان هاوی متوجه شدم که او برای سالها از دارو استفاده می‌کرده است. واقعیت این بود که از سال ۱۹۶۹ مصرف آنها را متوقف کرده بود، ولی بعد از چنین عادت مخربی، مبتلا شدن به بیماری سرطان پروستات خیلی باعث تعجب نبود.

هاوی تمایل داشت که به طور جدی برنامه مرا بکار برد. او دیگر قهوه نمی‌خورد، نوشابه‌ها را از سال‌های ۱۹۶۰ کنار گذاشته بود، هرگز سیگار نکشیده و حتی به مشروب لب نزده بود. اینها همه برای من کمک بودند و کار رابرایم ساده تر می‌کردند که به او بگویم که دیر مواد قندی و آردی نخورد. چون مشتاق از دست دادن وزن و درمان سرطان بود، فوراً پیتزا، آرد، مواد قندی و هر چیز دیگری را که برایش خوب نبود، کنار گذاشت.

در عرض شش ماه، او ۱۸ کیلوگرم کم کرد. دوستانش می‌گفتند: "تو نصف شده‌ای" و او هیجان زده متوجه شده بود که دکترها فقط با قسمتی از او کار کرده‌اند، در حالیکه من روی تمام وجودش کار می‌کردم. در واقع، از دست دادن وزن مماس بر انجام درمان، مشکل اصلی او بود، ولی هنوز بخشی از کل بود. در نتیجه پاک سازی، کف پاهایش دیگر نمی‌خاریدند (او در مورد آن به من نگفته بود تا اینکه بهتر شدند)، و شوره سیزده ساله سرش نیز ناپدید شد.

مهم تر از همه احساس خوبی بود که او داشت. بیشتر ورزش می‌کرد و هر روز بیست دقیقه نور خورشید روی صورتش می‌تابید و پیاده به همه جا می‌رفت. آب خوردنش را افزایش داد، از فرمول‌های ضد سرطان من استفاده می‌کرد، همانگونه که به او گفته بودم می‌خورد و می‌نوشید تا بدنش را دوباره به شرایط تعادل برگرداند. از آنجایی که بیماری در بدن سالم نمی‌تواند زندگی کند، سرطانش ناگهان بی خانمان شد و احساس کسی را داشت که میلیونر شده است. او دیگر سرما نخورد، در حالیکه افرادی که همکار او بودند، بسیار بیمار می‌شدند.

متخصص بیماری داخلی او به برنامه‌های من بسیار علاقه مند شده بود. از طرف دیگر متخصص بیماری‌های ادراری اش، بسیار عصبانی شد که او خارج از برنامه‌های پزشکی عمل کرده است. او عمل جراحی را تنها راه درمان می‌دانست. آزمایش‌های نشان دادند که سرطان هاوی ناپدید شده است.

هاوی به من گفت: که "وتقی صبح‌ها در ساعت شش بیدار می‌شوم، با احساس بسیار خوبی از تختخواب بیرون می‌جهم و آماده تصرف دنیا هستم و به دکترم فکر می‌کنم".

او فلسفه غذای طبیعی مرا از آن خود کرد و فرمول‌هایم را برای حفظ سلامتی و جلوگیری از سرطان، روزانه به کار می‌برد. بسیار خوشحال شدم وقتی که او یک داستان واقعی درباره آمدن هاروارد دین، پزشک و فرماندار ورمونت برایم تعریف کرد. او در سال ۲۰۰۳ برای صرف صبحانه به خانه هاوی آمده بود.

به عنوان یک کمک کننده به حزب جمهوری خواهان، هاوی گفت: " به شرکت هاروارد دین در انتخابات ریاست جمهوری علاقه مند بودم، چون او به نظر شخصی پیشرو می‌رسید. من هرچه می‌خوردم به او تعارف می‌کردم که شامل دانه‌ها و آب میوه‌ها تازه بود. بعدها او به دوستانش گفته بود که برای شروع روز به جای ژامبون، تخم مرغ، نان تست، مربا و یک بشکه کافئین یک صبحانه سبک خورده است".

آنها در مورد سیستم مخرب سلامتی آمریکایی بحث کردند و هاوی دوست جدیدی برای همراهی او در این رژیم سلامتی پیدا کرد.

حالا زمان آن است که شما و خانواده تان کار را شروع کنید. مشکلات شما چیست؟ آیا شما دائم درد می‌کشید؟ آیا شما سال هاست که بیماری مزمن دارید؟ آیا شما کلافه، افسرده و چاق شده‌اید؟ آیا واقعاً می‌توانید بیشتر صبر کنید؟ هیچ کدام از ما دوباره جوان نمی‌شویم. زمان در حال گذر است. چرا بقیه عمرتان را با تحمل بیماری‌ها به خطر بیندازید، وقتی که می‌توانید به بدنتان شانس درمان خودش را بدهید؟

فصول بعدی می‌توانند زندگی شما را تغییر یا نجات دهند. اگر شما به تمام مبانی برنامه‌های من برای تعادل عمل کنید، در عرض دوازده هفته بهترین احساسی را خواهید داشت که تمام طول زندگی تان داشته‌اید.

فصل سیزدهم: چه باید نوشید و چه وقت

اگر درمورد به دست آوردن مجدد سلامتی تان جدی هستید، ضروری است که آب ساختاری / کلاستری متعادل و خالص بنوشید. برنامه دو هفته‌ای هیدراته شدن در اطراف نوشیدن این نوع آب دور می‌زند. این یک دوره اندازه گیری است که در آن شما خود را برای انجام کارهایی که روزانه برای بقیه عمرتان انجام می‌دهید، آماده می‌کند، اجازه دهید تا آن را ساده نگه داریم.

چقدر آب روزانه باید بنوشم

شما باید لااقل روزانه ۴٪ تا ۶٪ وزن بدتان آب بر حسب لیتر بنوشید. این بدان معناست که اگر شما وزنتان ۶۸ کیلوگرم، روزانه باید ۳ تا ۴ لیتر از آب خالص بنوشید. در اینجا قوانینی برای هیدراته شدن ذکر می‌شوند:

۱. اگر به ندرت آب می‌نوشید، نیاز دارید که به آهستگی و روزانه نوشیدن آن را افزایش دهید. با مقداری که در حال حاضر می‌نوشید شروع کنید و هر روز یک لیوان ۲۵۰ سانتی متر مکعبی اضافه کنید. ممکن است کمی طول بکشد تا بدنتان را کاملاً هیدراته نمایید ولی اگر سلول‌های بدن را با سرعت و آب زیادی مملو کنید، باعث ایجاد عدم تعادل می‌شود.

۲. تقریباً بیست تا سی دقیقه قبل از غذا، یک لیوان پر از آب بنوشید تا بدن و شکم را آماده عمل هضم کنید. این زمان بسیار مناسبی است که آنزیم اضافه نماییم. این آب همچنین لایه خلط مانند شکم را هیدراته می‌نماید و از تحریک شدن یا سوختن بافت‌های شکم بوسیله اسیدهای شکم جلوگیری می‌کند. همچنین به محافظت در برابر برگشت اسید کمک می‌نماید. هیدراته نمودن لوزالمعده، جگر و اعضای درگیر در عمل هضم، باعث می‌شود که این اعضا بهتر عمل کنند. با فشردن آب یک چهارم لیموی ارگانیک تازه در آب به عمل هضم بهتر کمک کنید. (میوه‌های ارگانیک، میوه‌های طبیعی هستند که بدون سم پاشی و کودهای شیمیایی پرورش داده می‌شوند).

۳. اگر ممکن است هنگام خوردن غذا آشامیدنی ننوشید. این قدرت و اثرات آنزیم‌های داخلی را چه آنهایی که پنهان هستند و چه آنهایی که به صورت کپسول مصرف کرده‌اید در خود حل می‌کند. تمام آشامیدنی‌های داغ یا سرد آنزیم‌ها را از کار می‌اندازند و از عمل هضم صحیح جلوگیری می‌نمایند. جویدن تا وقتی که غذا سیال شود، به رفع تشنگی در حال خوردن کمک می‌کند. به خاطر داشته باشید که دندان‌ها برای جویدن هستند و شکم تان دندان ندارد. اگر واقعاً نمی‌توانید در زمان غذا خوردن ننوشید، در این مدت دو هفته‌ای انتقال، می‌توانید به هنگام غذا خوردن ۱۲۵ سانتی متر مکعب آب با درجه حرارت محیط اتاق بنوشید. سعی کنید که لااقل یک ساعت بعد از صرف غذا آشامیدنی ننوشید.

۴. هر نیم ساعت آب بنویشید. دو ساعت صبر نکنید تا یکباره بنوشید. شما باید هر یک ساعت دو بار بنوشید، بنابراین باید بدانید وزنتان چقدر است و مقدار لیتر آبی که نیاز دارید هر ساعت بنوشید چه اندازه است. هرگز فراموش نکنید که شما یک ماشین هستید که آب می‌سوزاند. اگر ورزش سنگینی را انجام می‌دهید، آب را دست داده را با نوشیدن هر پانزده یا بیست دقیقه در حین ورزش جبران کنید.

۵. آب تمیز و خالص برای هیدراته کردن سیستم تان بنوشید. برای من مشمئز کننده است که فکر کنم کسی برای نوشیدن از آب شیر استفاده می‌نماید. لطفاً این کار را انجام ندهید! و به حقایق زیر توجه کنید:

در سال ۱۹۹۳، بیشتر از ۴۰۰۰۰۰ نفر در میلواکی از آب آلوده شیر بیمار شدند و لااقل ۱۰۴ نفر آنها فوت کردند. حقیقت متحیر کننده این بود که در همان وقت، سیستم آب میلواکی با تمام استانداردهای کشور مطابقت داشت.

در سال ۱۹۹۲، آژانس محافظت از محیط (EPA)، ۸۱۰۰ سیستم آب شهری را آزمایش نمود و کشف کرد که ۱۰٪ آنها دارای سطح ناایمن فلز سرب می‌باشند. این ۸۱۰ سیستم آب به بیشتر از ۳۰ میلیون نفر آب می‌رساند.

این داستان‌های وحشتناک همچنان ادامه دارند. در آب شیر شما همین حالا چه چیزی وجود دارد؟ هیچ کدام از ما واقعاً نمی‌دانیم پس حال چه کنیم؟

پیشنهاد می‌کنم که شما بطری‌های آب تمیز و معتبر بنوشید. در لس آنجلس، بیمارانم در کلینیک بطری آب خود را با کمی نمک دریایی و آب لیموی تازه برای هیدراته کردن بهتر خودشان مصرف می‌کنند و بطری خود را به شدت برای چند ثانیه قبل از نوشیدن تکان می‌دهند. بر اساس سال‌ها تحقیق به نظر من آبی که از نظر ساختاری / کلاستری ایمن باشد در فروشگاه‌ها دست نیافتنی است. اگر علاقه دارید که این آب‌ها را بشناسید، لطفاً به سایت اینترنتی ام به آدرس www.brantleycure.com مراجعه کنید.

کمک لیمو

لیمو یکی از قوی‌ترین خوردنی‌ها برای کمک به عملکرد اعضای هضم غذا می‌باشد، چون به استفاده بدن از انرژی خود کمک می‌کند و جگر را تمیز و فعال می‌سازد. وقتی صبح‌ها از خواب بلند می‌شوید ۲۵۰ سانتی متر مکعب از آب بطری یا ساختاری / کلاستری را با کمی نمک دریایی و آب لیموه تازه فشرده شده بنوشید.

لیمو یکی از تنها خوراکی‌هایی است که از همان نوع انرژی که جگر دارد برخودار می‌باشد. جگر و لیمو حاوی یون‌هایی با انرژی شارژ الکتریکی منفی می‌باشند، در حالیکه بیشتر خوراکی‌ها حاوی یون‌هایی با انرژی شارژ الکتریکی مثبت هستند. بنابراین لیمو به تغذیه، تقویت و به کار انداختن جگر در حالیکه سوخت به آن می‌رساند کمک می‌کند. در علم شیمی، این دو شارژ متضاد تولید انرژی می‌نمایند.

وقتی خوراکی‌هایی با شارژ مثبت به بدن می‌رسند، نیروهای متضاد به هم برخورد می‌کنند و باعث انفجار انرژی مفید می‌شوند و این یکی از راه‌هایی است که از غذاها انرژی بدست آوریم. وقتی که در آغاز صبح آب لیمو و آب می‌نوشید، با موفقیت جگرتان را به کار می‌اندازید، موتور را گرم می‌کنید، و جگر را آماده تقویت عمل هضم می‌نمایید. اگر شب قبل، شام را خیلی دیروقت خورده باشید، آب لیمو اول وقت صبح به تحریک مواد سیال عمل هضم کمک می‌کند تا وارد خون شوند و آن را از ذرات خوراکی‌های هضم نشده تمیز نمایند.

برای افزایش قدرت عمل تمیز کردن، به آب و لیمو کمی گرد فلفل قرمز، زنجبیل رنده شده و یا اگر مایلید نصف قاشق چای خوری شیره چوب درخت افراد درجه B اضافه کنید. در زمان دفع مواد زائد، این نوشیدنی، تمیزکننده بسیار مؤثر برای آغاز روز می‌باشد، چون برای گردش خون بسیار مفید است. حتی اگر شما از آب لیمو در آب خسته شده‌اید، خود آب لیمو دارای قدرت تمیزکنندگی بالایی است. لیموها پر از ویتامین C می‌باشند که از مشتقات گیاهی با خواص ضد اکسیده شدن و ضدالتهاب هستند.

وقتی که یک نوجوان بودم و تئوری‌های PH کاری ایمز را مطالعه می‌کردم، خواندم که او عاشق اثرات قوی لیمو روی بیوشیمی و سطح PH بدن بود. مقدار پتاسیم در لیمو بالا است، پتاسیم یکی از مواد معدنی مهم میکروسکوپی می‌باشد که برای سلامتی بدن بسیار ضروری است. پیشنها می‌کنم که بیست تا سی دقیقه قبل از هر وعده غذایی لیمو و آب بنوشید.

نشانه‌ها در زمان هیدراته شدن

۱. بعضی مواقع وقتی که شروع به هیدراته شدن می‌کنید، بدن تان در بعضی نقاط ورم می‌کند. این مسئله زمانی که شما به آهستگی خودتان را هیدراته کنید، ناپدید می‌شود. فقط صبور باشید و اطمینان داشته باشید که کار درست انجام می‌شود.

۲. به صورت یک سیاست بیمه اضافه شده، اطمینان داشته باشید که خودتان را با مواد معدنی مغذی همراه با نوشیدن آب تغذیه می‌کنید. پیدا کردن ترکیبی متعادل از مواد معدنی مایع مشکل است، چون شما نمی‌توانید هر نوع مواد معدنی مایع قدیمی و ارزان را از فروشگاه‌های سلامتی تهیه کنید. سال‌های زیادی را صرف یافتن بهترین منابع کردم، بنابراین چرا این کار دوباره انجام شود؟ یک لیست شامل مواد معدنی یونی مورد علاقه‌ام، در سایت اینترنتی ام درج شده است.

۳. رنگ ادرار خود را نگاه کنید. باید تقریباً بدون رنگ یا زرد کمرنگ باشد. اگر از ویتامین‌های مصنوعی مکمل یا ویتامین B استفاده می‌کنید، ادرارتان زرد شفاف خواهد بود. بهترین کار این است که از قرص‌های ویتامین B یا مولتی ویتامین در طول دو هفته آینده استفاده نکنید تا بتوانید به درستی رنگ ادرارتان را تشخیص دهید. به نظر من ابداً ویتامین‌های مصنوعی نباید استفاده شوند.

۴. اگر متوجه شدید که رنگ ادرارتان تیره تر از معمول می‌باشد، مطمئن باشید که بدن به اندازه لازم هیدراته نشده است. شاید شما یک روز به درستی مقدار آب لازم را روزانه نوشیده‌اید و سپس روز بعد، به علت مشغله زیاد، فراموش کرده‌اید هر ساعت آب بنوشید. بدن اهمیت نمی‌دهد که شما چقدر کار دارید و چه موقع کارتان تمام می‌شود؟ تمام چیزی که می‌داند این است که نیاز به هیدراته شدن در طول روز دارد، در غیر این صورت کارش را نمی‌تواند صحیح انجام دهد. اگر کارش را نتواند انجام دهد، شما را نتیجه اش آزرده خواهید شد!

۵. اگر مشکل خوابیدن دارید، یک لیوان آب بنوشید. سپس کمی نمک متعادل تصفیه نشده روی نوک زبان تان بگذارید و اجازه دهید تا حل شود، سقف دهان را لمس نکنید، چون نمک می‌تواند آن را تحریک نماید. این روش همچنین می‌تواند برای سردردهای میگرن هم مؤثر باشد، ولی حتماً یک لیوان آب سرد بنوشید، این تنها زمانی است که پیشنهاد می‌کنم آب سرد بنوشید.

۶. اگر مشکل وزن دارید، حرص شما برای خوردن غذا شاید نشانه‌ای از تشنگی باشد، نه گرسنگی! شاید بدن نمی‌تواند نشانه‌ها را به درستی تشخیص دهد. در طول سال‌ها، بسیاری از بیمارانم گزارش دادند که با هیدراته کردن مناسب، ولع خوردن غذا نیز از بین رفته است.

۷. اگر بدنی بسیار سمی دارید، هیدراته کردن آن کاری بسیار سخت خواهد بود، ولی ناامید نشوید. شما در ابتدای راه هستید و وقتی مقدار مناسبی آب، این مواد سمی که سال‌ها جمع شده را حل کند و خارج سازد بدن شما به وجد می‌آید.

هیدراته کردن آهسته بدن، قدم اول برای دفع مواد سمی است. شما باید از جایی شروع کنید و بدون هیدراته کردن، ممکن نیست سلامتی را به دست آورید.

دکتر باتمنقلیچ هزاران نفر از بیمارانش را تنها با آب معالجه کرد. تعداد بی شماری از بیماری‌های که با دارو درمان نشدند با مصرف آب از بین رفتند. من هم معجزات زیادی از آب مشاهده کردم، بنابراین دو هفته آینده را با این روش بگذرانید. در پایان، شما تنها کسی هستید که قدرت آن را دارید که بدن تان را سلامت کنید.

=مراحل عمل

۱. صبح را با ۲۵۰ سانتی متر مکعب از آب خالص و آب یک چهارم لیموی ارگانیک شروع کنید.

۲. روزانه ۴٪ تا ۶٪ وزن بدنتان به لیتر آب بنوشید.

۳. همیشه آبی که می‌نوشید در درجه حرارت محیط اتاق باشد.

۴. با غذایتان آشامیدنی مصرف نکنید. لااقل یک ساعت بعد از غذا خوردن صبر کنید و سپس آب خالص بنوشید.

۵. بیست تا سی دقیقه قبل از غذا خوردن، یک لیوان آب با آب لیمو بنوشید. اگر لیمو در دسترس نیست، آب را در هر صورت بنوشید. می‌توانید از آنزیم‌های گیاهی هم استفاده کنید.

۶. هر سی دقیقه آب بنوشید و هرگز بیشتر از یک ساعت بدون آب خالص نباشید.

۷. این مراحل را هر روز انجام دهید. تطابق با این روش یعنی همه چیز!

در کنار اکسیژن، آب مهمترین عنصر در سلامتی کلی بدن است. شما می‌توانید مدتی نسبتاً طولانی بدون غذا زنده بمانید، ولی بدون آب تنها مدت کوتاهی می‌توانید به زندگی ادامه دهید. پاتریشیا کروتلر در کتاب "تجسم مواد مغذی"، می‌نویسد: "یک انسان بدون آب در طول ۳ تا ۴ روز فوت می‌کند".

به خاطر داشته باشید که شما این الگوی جدید نوشیدن را برای زندگی تان به کار می‌برید، چون نمی‌توانید حتی نصف روز را بدون هیدراته کردن بدنتان بگذرانید! دیگر نمی‌توانید بهانه بیاورید که فراموش کرده‌اید آب بنوشید، یا اینکه مزه آب را دوست ندارید، یا خیلی مشغول بوده‌اید. شما نمی‌توانید آشامیدنی دیگری را جایگزین آب خالص کنید، حتی اگر فکر کنید که آشامیدنی جایگزین شده، نوشیدنی طبیعی است. من وقتی که آب میوه‌های تازه مصرف می‌کنم آب خالص ضروری روزانه‌ام را هم می‌نوشم. فط به خاطر اینکه شما آب میوه تازه می‌نوشید نباید مقدار آب لازم خود را ننوشید.

برای جلوگیری از سردرگمی، می‌خواهم شما را به بهترین آب‌های در بطری و آب‌های ساختاری / کلاستری راهنمایی کنم. من هنوز ساعت‌های بی شماری را صرف تحقیق روی بازار آب که دائماً در حال تغییر است می‌کنم و می‌خواهم که شما از کشفیات من سود ببرید. لطفاً به سایت اینترنتی ام مراجعه کنید، به شما کمک می‌کنم آب‌هایی را انتخاب نمایید که برای بدن تان مناسب هستند.

فصل چهاردهم: چه باید خورد و چه وقت

من به شما برداشتن اولین قدم برای تجدید سلامتی به وسیله هیدراته کردن سیستم بدن تان تبریک می‌گویم. حالا نوبت دو هفته دیگر از برنامه است. خیلی از مردم بدون هیچ تغییری دیر از خواب بلند می‌شوند، یک دوش می‌گیرند، لباس می‌پوشند، مقداری سرلاک آماده شده، مواد قندی، یک کاسه شیر پاستوریزه، مارگارین و مربا روی نان تست می‌خورند و در حالیکه فنجانی قهوه در دست دارند به طرف در می‌دوند، این سریع‌ترین و آسان‌ترین صبحاه است. حتی قبل از آنکه به سر کار برسید بدن خود را به صورت یک آشغال دانی در آورده‌اید، چون غدد فوق کلیوی شما به دلیل افزایش کافئین در حال کوبیدن است و میزان قند خون به شدت بالا رفته است. شما بیوشیمی بدن را به هم ریخته‌اید و بدن حالت اسیدی پیدا کرده، اکسیژن را از سلول‌ها بیرون رانده و محیط آماده رشد ویروس‌ها، سرطان و ازدیاد باکتری‌ها شده است. باید عمیقاً از انرژی ذخیره شده استفاد کنید، چون قهوه سلول‌های تشنه شما را بیشتر دی هیدراته کرده است. بنابراین با این نوع صبحانه کم کم هر روز صبح بدان شما از هم پاشیده می‌شود و آماده صدمه دیدن می‌گردد. شما مقدار زیادی غذا ولی از نوع مرده، آماده شده، بی خاصیت، بدون مواد مغذی و مخرب سلامتی استفاده کرده‌اید و روزتان را با سفر به سمت عدم تعادل آغاز نموده‌اید.

به خاطر داشته باشید که همه سلامتی در مورد تعادل است، یعنی خوردن روزانه از غذاهای مغذی و متعادل که شامل حدود وسیع تری از ویتامین‌ها، مواد معدنی ماکرو و میکرو، اسیدهای آمینه، اسیدهای چرب ضروری، چربی اشباع شده، پروتئین و آنزیم‌ها در شکل صحیح می‌باشد.

اجازه دهید که در هفته‌های آینده صبحانه شما کاملاً تغییر کند. در حال حاضر، در مورد نهار یا شام نگران نباشید. اول به خوردن یک صبحانه صحیح و شایسته عادت کنید، سپس به وعده غذایی بعدی بروید. با خواندن دستورالعمل‌های خوردن یک غذای متعادل آغاز کنید.

دستور العمل‌های خوردن یک غذای متعادل

به موارد زیر توجه کنید: در مورد هر چیزی که در دهان می‌گذارید، هوشیار باشید.

بیست تا سی دقیقه از خوردن غذا، آب خالص و لیمو بنوشید تا شکم آماده عمل هضم شود. میوه‌های خام و سبزیجات بخورید تا سطوح PH خود را متعادل کنید.

خوردن غذاهای پخته شده برای یک عمر چنان ذخیره آنزیم‌های بدن ما را از بین برده است که دیگر نمی‌توانیم از همان غذاهایی که در سن کودکی می‌خوردیم، استفاده کنیم و از ضرر و زیان آنها دور بمانیم. پیشنهاد می‌کنم که غذاهای خام زیادی بخورید، چون آنزیم هایشان دست نخورده هستند. اگر غذاهای نیمه پخته می‌خورید، باید از آنزیم‌های گیاهی تازه قبل از غذا، در زمان خوردن و بعد از آن استفاده کنید. من خودم همیشه وقتی غذای نیمه پخته می‌خورم از آنزیم‌های گیاهی مصرف می‌کنم. این کار هم از ذخیره آنزیم‌ها و هم از سیستم دفاعی بدن محافظت می‌کند و به مقابله با پیری می‌رود. فراموش نکنید که پختن غذاها آنزیم‌ها و ویتامین‌ها را از بین می‌برد و به چربی‌های اسیدی و چربی‌های اشباع شده ضروری صدمه می‌زند و آنها را برای بدن خطرناک می‌کند.

از طرف دیگر، وقتی که غذای خام یا زنده می‌خورید آنها به عمل نیاورده هستند و مستقیماً از زمین به دست آمده‌اند، پس انرژی بیشتری نصیب شما می‌گردد تا برای انجام عمل هضم صرف شود.

مانند حیوانات وحشی بخورید، مستقیماً از طبیعت. حیوانات شکل غذایی را که می‌خورند تغییر نمی‌دهند و بسیار سلامت هستند. این بدان معناست که شما نباید غذاهای آماد شده یا آشغال بخورید تا بدن تان از مواد سمی انباشته شود.

غذاهایی را انتخاب کنید که باعث بالا یا پایین رفتن سریع میزان قند خون نشوند. از تمام تولیدات دانه‌های تصفیه شده مانند نان، پاستا، چیپس و شیرینی‌ها دوری کنید.

ترکیب صحیح غذا، عمل هضم را آسان می‌کند. پروتئین، دانه‌ها و نشاسته را با هم نخورید، زیرا آنزیم‌های استفاده شده برای هضم هر کدام از آنها باعث ایجاد محیطی می‌شود که برای PH هضم مضر است، عمل هضم را آهسته می‌کند و باعث تخمیر می‌شود. پس هرگز نباید گوشت را با سیب زمینی و به صورت ساندویج خورد، چون نمی‌توانید پروتئین را با نان با هم یا در یک زمان بخورید. میوه‌ها باید سی دقیقه قبل از غذا یا یک تا دو ساعت بعد از آن خورده شوند. دانه‌های جوانه زده با سبزیجات بخورید.

ما همه میل داریم که یک غذا را بارها بخوریم، ولی اگر آن را متغیر نسازید، نمی‌توانید مواد مغذی لازم را کسب کنید. یک سالاد کاهو با گوجه فرنگی و خیار به شما همه چیز را که از سبزیجات نیاز دارید نخواهد داد. اطمینان حاصل کنید که انتخاب تان در غذاهای مختلف شامل حدود وسیعی از ویتامین‌ها، مواد معدنی، اسیدهای آمینه، اسیدهای چرب ضروری، چربی اشباع شده، پروتئین و آنزیم‌های زنده، در شکل بدون تغییرات باشد.

غذایتان را تا سیال شدن کامل بجوید، تا منابع غذایی بتوانند انرژی و مواد مغذی که روزانه احتیاج دارید به شما بدهند. اگر باید حتماً با غذا آشامیدنی بنوشید، مقدار کمی از آب متعادل با کیفیت خوب و با حرارت محیط اتاق مصرف کنید.

از روغن‌های هیدروژنه دوری کنید. آنها را نخرید یا غذا با آنها نپزید. مگر آنکه روغن خام باشد، غذا را در کمی آب و ادویه بپزید تا کم رنگ شود. سپس روغن خام را بعد از کم رنگ شدن غذا اضافه کنید. اگر حتماً مجبور هستید، غذا را در کمی روغن نارگیل یا روغن زیتون تا حد ممکن کوتاه حرارت دهید.

از هیچ نمک آشپزخانه تصفیه شده‌ای استفاده نکنید. فقط نمک‌های دریایی تصفیه نشده متعادل با کیفیت بالا یا نمک‌های متعادل مواد معدنی و گیاهی قابل قبول هستند.

سبزیجات و میوه‌های ارگانیک، همچنین گوشت‌های غیرهورمونی مصرف کنید.

بعد از غذا دسر نخورید، مخصوصاً مواد قندی بعد از خوردن پروتئین.

ماکروویو را دور بیندازید. می‌دانم که برای خیلی از شما این کار سخت است، ولی در اینجا حقایقی در مورد غذایی پخته شده در ماکروویو می‌گویم. وقتی که غذا را از ماکروویو خارج می‌کنید، هنوز دارد می‌پزد! وقتی آن غذا را در چنین حرارتی بخورید، نه تنها مواد غذایی از بین می‌رود، بلکه به نظر من حتی می‌تواند به بافت‌های شما صدمه بزند. ماکروویو برای هیچ چیزی خوب نیست و حتی بسیار مضر است!

یک ویتامین فقط یک ویتامین نیست

خیلی از ما ویتامین‌ها و مواد معدنی را در صبحانه استفاده می‌کنیم، ولی شاید تفاوت بین مکمل‌های تهیه شده از داروخانه با آنهایی که در فروشگاه سلامتی وجود دارد را متوجه نشویم. سه نوع مکمل ویتامین‌ها امروزه در بازار یافت می‌شوند. بعضی غذایی هستند، ولی بسیاری از مواد معدنی و مکل ویتامین‌هایی که از غذا استخراج می‌شوند یا در آزمایشگاه آنها را می‌سازند از نظر سودمندی حتی نزدیک به غذاهای طبیعی نیستند. استخراج ویتامین‌ها از غذاها بدن را سردرگم می‌کند، زیرا ویتامین‌ها و مواد معدنی بازیکنان تیم هستند و به تنهایی عمل نمی‌کنند.

بدن شما مکمل ویتامین‌های مصنوعی را به صورت متجاوز در نظر می‌گیرد و هیچ نمی‌داند با آنها چه کند. مکمل مصنوعی بیش از اندازه انرژی و آنزیم را صرف هضم شدن می‌کند و در نهایت تبدیل به عنصری می‌شود که بدن می‌خواهد آن را دفع نماید. مهندسان هم گاهی از پتروشیمی برای استخراج ویتامین مخصوصی از منبع غذایی استفاده می‌کنند. بنابراین مکملی که شما فکر می‌کنید سودمند است فشار بیشتری را روی سیستم تان وارد می‌آورد. این تئوری را با قرار دادن مکمل ویتامین در فر با درجه حرارت ۲۱۸ سانتی گراد برای سی دقیقه آزمایش کنید. اگر در خانه بوی مواد شیمیایی بپیچد و یا قرص سیاه یا قهوه‌ای شود، عامل استخراج شده چیزی نیست که بدن تان را تغذیه کند.

یک مکمل ویتامین تهیه شده از داروخانه داستان ترسناک دیگری است، زیرا اشخاصی که در آزمایشگاه ویتامین کار کنند، می‌گویند یک ویتامین یک ویتامین است. چرا باید آن را با قیمت بیشتر از فروشگاه سلامتی تهیه کرد، آنها ما را شستشوی مغزی می‌دهند، کجا می‌توانید هزار قرص ویتامین را غیر از اینجا با قیمت نازل تهیه کنید؟ بله درست است شما تقریباً با قیمت نازل آنها را تهیه می‌کنید ولی سودمندی آنها نیز در مدت طولانی هیچ است. در حقیقت، ضررش برای شما بیشتر از منفعتش است، چون بیشتر ویتامین‌های ارزان داروخانه‌ها حاوی مواد شیمیایی مرده است.

به نظر من، مکمل‌های ویتامین مصنوعی مرده همراه کل داروهای مضر باید دور ریخته شوند. البته پیشنهاد نمی‌کنم که داروهای تجویز شده توسط پزشک را مصرف نکنید. نکته این نیست، فقط مانند گوسفندی که کورکورانه راه می‌رود، نباشید. با نگاهی دقیق، تحقیق و تفکر انتخاب کنید که چگونه از بدنتان محافظت نمایید. سپس با امتیازات در نظر گرفته، تصمیم بگیرید. مطمئن باشید که می‌توانید از انتخاب خود به نتیجه مطلوب برسید.

کاشتن دانه‌های تغییرات

تغییر دادن رژیم و نخوردن مواد بی فایده و مضر ابداً یک معمای حل نشدنی نیست، راه حل این است که دیگر مواد مضر یا بی فایده را نخرید. یا اگر در اختیار دارید، چند کیسه آشغال تهیه کنید، به قفسه‌ها، یخچال و فریزر بروید و هر چیزی که برای سلامتی مضر است حتی اگر در یک بسته بندی، جعبه و قوطی قرار دارد آن را دور بیندازید. گلایه نکنید که شما پول به زحمت درآورده را صرف تهیه ضدغذاهایی کرده‌اید که برای سلامتی خطرناک هستند! آنها شما را می‌کشند و در طولانی مدت اگر دچار بیماری‌های جدی شوید از نظر مادی بیشتر صدمه می‌زنند! آنها را بیرون بیندازید، به قفسه‌ها و یخچال خالی خیره شوید و صبر کنید. راحت باشید، نفس بکشید و لبخند بزنید! وقتی که به اندازه کافی گرسنه شدید، غذاهای واقعی به نظر عالی می‌رسند!

این روزها، از هر دو نفر یکی از بیماری‌های قلبی فوت می‌کند، مانند پدر من، و یکی از هر دو نفر و نصفی از سرطان و اثرات معالجه خطرناک آن از بین می‌روند، مانند مادرم. حالا می‌دانم و اطمینان دارم که دلیل مرگ زودرس آنها نحوه تغذیه شان بود. بنابراین اگر خودتان نمی‌خواهید غذاهای مضر بخورید، آیا می‌خواهید که بچه شما این چیزها را بخورد؟ چه نوع قوانینی برای سلامتی جستجو می‌کنید؟ خوردن آشغال و غذاهای مضر عادت بسیار بدی است و اگر آن را به بچه هایتان به دلیل تغییر ندادن منتقل کنید، یک تراژدی است! آیا واقعاً نمی‌خواهید که از بیماری‌ها دور باشید یا آنها را درمان کنید، فقط به خاطر آنکه به ادامه راه غلط خود صرار دارید؟ زمانی فرا می‌رسد که ما همه باید مسئولیت سلامتی مان را بپذیریم. تمام بیمارانم که خودشان را درمان کردند. در این کار موفق شدند چون تمام آشغال‌های داخل قفسه هایشان را دور انداختند. آنها تحصیل کرده شدند، مسئولیت پذیرفتند، عمل کردند و خود را درمان نمودند. بنابراین بدون درنگ و از همین امروز کار را شروع کنید!

برای صبحانه چه داریم

سیال‌های هضم کننده ما بیشتر بین ساعات هفت تا یازده صبح در دسترس هستند. وقتی از خواب بیدار می‌شوید، در هر حال، بعد از یک شب خواب، شما دارید روزه تان را می‌شکنید، بنابراین شکمتان را با غذای زیاد و با سرعت بالا بمباران نکنید. به محض بیدار شدن آب و لیمو بنوشید. سی دقیقه بعد، اگر مایلید، قطعه‌ای میوه بخورید.

همیشه میوه‌های فصل را بخورید و اطمینان حاصل کنید که ارگانیک (طبیعی) هستند، ولی ابتدا باید بدانید که آیا بدنتان می‌تواند میوه‌ها را هضم کند. اگر شما مبتلا به یک نوع قارچ هستید، باید از مصرف بیشتر میوه‌ها دوری کنید تا وقتی که سیستم هضم غذا یعنی جگر و کیسه صفرا تصحیح شوند، و فلور طبیعی روده‌ها متعادل گردد. حتی بدون قارچ، اگر شما تقریباً یک ساعت پس از خوردن هر نوعی از میوه احساس نفخ و داشتن گاز کردید، بقیه غذاهای انتخابی برای شروع روز را به بعد از متعادل شدن بدنتان مؤکول کنید.

فهرستی از میوه‌هایی که دارای خواص سم زادیی هستند و باعث بالا رفتن سریع تر از حد قند خون هم نمی‌شوند در زیر آمده است:

- میوه‌های حبه‌ای یا دانه‌ای: از هر نوعی.

- میوه‌های ترش و شیرین: سیب، انگور، هلو، گلابی و آلو.

- میوه‌های مناطق گرمسیر: نارگیل، انبه، انبه هندی و آناناس

- میوه‌های اسیدی: گریپ فروت و پرتقال

- میوه‌های پوست ضخیم: هر نوع خربزه یا هندوانه باید به تنهایی خورده شوند.

- میوه‌های شیرین کننده: موز و میوه‌های شیرین باید کمتر خورده شوند، چون آنها باعث نفخ شده و تولید گاز می‌کنند. اگر آنها را برای خوردن انتخاب کردید، فقط یک یا دوبار در هفته مصرف کنید. از میوه‌های خشک شده به هیچ وجه استفاده نکنید، مگر آنکه آنها را تمام شب در آب خیس نمایید، چون باعث کاهش قند خون می‌شوند.

به خاطر داشته باشید که تمام گفتار ما در مورد مصرف غذاهای متعادل و مغذی روزانه می‌باشد که حداکثر مقدار ممکن از ویتامین‌ها، مواد معدنی ماکرو و میکرو، اسیدهای آمینه، اسیدهای چرب ضروری، چربی اشباع شده، پروتئین‌ها و آنزیم‌ها به صورت صحیح از آنها بدست می‌آید. این نیاز به آماده سازی، سعی، تلاش و وقت دارد که بیشتر روزها ما آنها را نداریم، بنابراین من یک راه حل ساده ارائه دادم که مواد مغذی لازم را به شما برساند.

می‌دانم چقدر شکل است غذاهایی را که برای تمام زندگی تان مصرف کرده‌اید، کنار بگذارید.

روش آماده سازی

پودر یک غذای خام ارگانیک را در آب متعادل با بهترین کیفیت قرار دهید، یا به دانه جوانه زده خام، یا شیره خشکبار اضافه کنید. میوه‌های مورد علاقه تان را مانند، توت فرنگی، آب نارگیل و خود نارگیل، ذغال آخته، شاه توت و غیره را اضافه کنید.

به این مخلوط که شیک نامیده می‌شود روغن گل گاوزبان و روغن کتان یا روغن کنجد اضافه کنید. همانگونه که قبلاً گفته شد، مقداری از نوعی چربی اشباع شده مناسب سلامتی مانند روغن نارگیل خام اضافه نمایید تا به متعادل کردن هورمون‌ها و به وجود آمدن انرژی طولانی مدت باثبات کمک کند. به نظر من شما می‌توانید از یک مولکول چربی خام دو و نیم برابر انرژی نسبت به یک مولکول پروتئین و یا کربوهیدرات به دست آورید. شما همچنین می‌توانید یک آواکادو اضافه کنید.

اگر بیشتر از یک میوه هم زمان استفاده کنید، از مزه آن خسته نمی‌شوید و صبحانه روزانه تجربه جدیدی خواهد بود. غذاهای مناسب یکدیگر را مخلوط کنید و به خاطر داشته باشید که مقدار مناسبی از غذا بخورید. در شیک‌هایم (مخلوطهایم)، از موز کمتر استفاده می‌کنم چون دارای قند میوه بالاست. ولی موز می‌تواند به دلیل دارا بودن مقدار زیادی از تریپتوفان که یک اسید آمینه آرام بخش است، سیستم اعصاب ضعیف را آرام نماید.

آیا تابه حال نارگیل تایلندی جوان را خورده‌اید؟ آب و گوشت آن شیرین، لذیذ و نرم است و دارای چربی‌های سلامتی اشباع شده و خام زیاد و ویتامین D می‌باشد. می‌توانید هم گوشت و هم آب را به مخلوطتان اضافه کنید و خوب به هم بزنید. به وب سایت من برای تهیه مخلوطهای بیشتر رجوع نمایید.

نارگیل جوان تایلندی را می‌توانید در فروشگاه سلامتی بیابید. آب نارگیل را ظرفی شیشه‌ای بریزید و گوشت نارگیل را به آن اضافه کنید و این مخلوط را در مخلوطهای دیگر بریزید. مخلوطهای زیر چند تا از مخلوطهای مورد علاقه بیماران و دوستانم می‌باشد که در آغاز روز بسیار مفید هستند. فرمول‌های غذای متفاوتی را به این دستورها برای بدست آوردن حداکثر جذب مواد غذایی توسط سلول‌ها اضافه کرده‌ام.

مخلوط اساسی نارگیل تایلندی برانتلی

- آب و گوشت نارگیل تایلندی

-یک فنجان توت فرنگی یا ذغال آخته ارگانیک (تازه یا یخ زده)

- نصف قاشق چای خوری آب لیموترش، برای مزه

مواد فوق را خوب مخلوط نمایید تا یکنواخت شود.

مخلوط گرمسیری برانتلی

- آب یک نارگیل تایلندی

- نصف قاشق چای خوری عصاره وانیل

- کمی دارچین

- یک فنجان انبه یا آناناس تازه یا یخ زده

- نصف یا تمام موز یخ زده

مواد فوق را خوب مخلوط کنید تا یکنواخت شود.

مخلوط شکلات برانتلی

- دو فنجان شیره خشکبار

- یک فنجان قطعات موز یخ زده

- یک تا دو قاشق چای خوری شیره اگو (گیاهی است با برگ‌های مارپیچ روی ساقه‌های بلند)

- دو تا سه قاشق غذاخوری پودر یا خورده‌های کاکائوی ارگانیک

مواد فوق را خوب مخلوط کنید تا یکنواخت و غلیظ شود.

مخلوط آب سبزیجات برانتلی

اگر از بیماری قارچ پیشرفته رنج می‌برید یا دارای مشکلات قند خون بالا هستید، روز را با این مخلوط آب سبزیجات آغاز کنید. می‌توانید یک فرمول غذایی نیز به آن اضافه نمایید.

- یک مشت اسفناج ارگانیک

- یک خیار ارگانیک متوسط

- یک گوجه فرنگی ارگانیک

- سه ساقه کرفس ارگانیک

این سبزیجات ارگانیک را آب بگیرید و با مقدار مساوی از آب فیلتر شده مخلوط کنید.

برای دوستداران سرلاک

برای بعضی از اشخاص، صبحانه بدون سرلاک صبحانه نیست. بچه‌ها نیز ممکن است آن را دوست داشته باشند، ولی بیشتر سرلاک‌های تجاری حاوی شکر تصفیه شده یا شیرین کننده‌های دیگری که به سرعت قند خون را بالا می‌برند، هستند. همچنین آرد و دانه‌هایی که نرسیده‌اند، افزودنی‌ها، رنگ‌ها و ویتامین‌های مصنوعی یک غذای مرده درست می‌کنند که باعث بروز عدم تعادل فیزیکی و ضررهای دیگر می‌شود و بدن را برای مبتلا شدن به مشکلات جدی سلامتی آماده می‌کند، چون بدن شما این سرلاک را به عنوان یک متجاوز خارجی در نظر می‌گیرد و سلول‌های سفید خون را بدون جهت برای مقابله با آن بسیج می‌کند. در این صورت بدن در شرایط نامناسبی قرار می‌گیرد و تمام اینها به خاطر مصرف حتی مقدار کمی از این سرلاک‌های رنگی است.

حتی اگر یک سرلاک تجاری برچسب طبیعی داشته باشد، ولی دانه‌های آنها نرسیده باشند و تبدیل به آرد شده باشد، قند خون را افزایش خواهد داد و به سطوح انسولین صدمه می‌زند و روی سیستم ایمنی تنش وارد می‌کند.

دانه‌های نرسیده بازدارنده آنزیم‌ها هستند. آرد تصفیه شده و شیرین کننده‌ها باعث کارکرد اضافه لوزالمعده، جگر، شکم و روده‌ها می‌شوند زیرا مواد قندی را سریع تر از حد آزاد می‌کنند. باید خودتان را صبح‌ها با مقداری مواد مغذی تغذیه کنید تا بدنتان بتوانید مواد مفیدی که لازم دارد، انتخاب نماید و جذب کند. اگر پشتکار و جدیت دارید، می‌توانید سرلاک خود را بسازید و از دستور شیره بادام زیر استفاده کنید.

سرلاک خشکبار رسیده برانتلی

- نصف فنجان دانه گل آفتاب گردان، که بیشتر از دو ساعت خیس خورده باشد.

- دو فنجان مغز بادام، تمام شب خیس خورده

- سه فنجان پیکن (گردوی آمریکایی)، تمام شب خیس خورده

- دو فنجان گردو، تمام شب خیس خورده

- یک قاشق غذاخوری شیره وانیل

- یک قاشق چای خوری دارچین آسیاب شده

- کمی نمک دریایی برای مزه

کمی مواد فوق را آسیاب نمایید. صبح، آب آنها را خالی کنید. بعد از اولین استفاده، فوراً در یخچال قرار دهید. به این ترتیب برای دو روز بیشتر می‌ماند. شیره خشکبار را روی مخلوط فوق بریزید. شیره اگو به آن اضافه کنید تا کمی مزه بگیرد و مقداری از میوه‌های مورد علاقه تان را نیز اضافه نمایید. میوه مورد علاقه من ذغال آخته ارگانیک (تازه یا یخ زده) و برش‌های سیب ارگانیک تازه می‌باشد.

دستور تهیه سریع شیره خشکبار برانتلی

- یک فنجان آب فیلتر شده با حرارت محیط اتاق

- کمی نمک دریایی

- نصف تا یک قاشق غذاخوری شیره اگو برای مزه

- نصف تا یک قاشق چای خوری وانیل

- کمی دارچین (انتخابی)

- کمی جوز هندی (انتخابی) - یک قاشق غذاخوری کاکائوی ارگانیک یا پودر آن (انتخابی)

- یک قاشق غذاخوری کره خشکبار رسیده خام

همه این موارد را خوب مخلوط کنید تا یکنواخت شود، سپس فوراً در یخچال بگذارید یا استفاده کنید.

شیره خشکبار پیشرفته برانتلی

- یک فنجان پیکن (گردوی آمریکایی) خام، خیس خورده در شب

- سه فنجان آب فیلتر شده با درجه حرارت اتاق

- سه قاشق غذاخوری شیره اگو

- یک تا دو قاشق چای خوری شیره وانیل

- دو قاشق غذاخوری کره نارگیل یا یک قاشق غذاخوری روغن نارگیل (انتخابی)

آب را از پیکن خام خالی کنید. و مواد را تا یکنواخت شدن به هم بزنید و سپس داخل یخچال بگذارید.

در اینجا چند پیشنهاد دارم که شما را برای انتقال از خوردن شیرینی و قهوه به غذاهای سالم برای صبحانه هدایت می‌کند. وقتش رسیده است که از تحریک مصنوعی بدن یا شکر و قهوه دست بردارید. هر چه زودتر اقدام کنید تا صبحانه تان را تغییر دهید. بدنتان زودتر درمان خود را شروع می‌کند تغذیه برای تحریک کردن نیست، فقط برای جذب مواد مغذی و تعادل است.

همه باید روز را با صرف یک مخلوط غذای خام آغاز کنند و این به دلیل مواد مغذی زیادی است که فراهم می‌شود، این مهم‌ترین بخش برنامه من است، اگر می‌خواهید به تعادل برسید و سلامتی خود را بدست آورید، باید این کار را حتماً انجام دهید.

اگر نمی‌خواهید همه چیز را به یکباره کنار بگذارید، مثلاً نمی‌توانید از خوردن تکه‌ای نان تست در صبح دوری کنید، نان‌هایی با دانه‌های رسیده بهترین هستند، چون آنها دارای مانعی برای آنزیم‌ها نیستند تا عمل هضم را مختل کنند. نان‌هایی با دانه‌های رسیده چون آرد دارند بر روی قند خونتان تأثیر خواهد گذاشت. کره خام یا روغن خام نارگیل و یا کره‌های خشکبار خام رسیده روی نان بمالید تا مواد قندی آن به سرعت آزاد نشوند. برای شیرین کردن تست، از عسل خام حرارت ندیده یا شیره اگو استفاده کنید و از مربا که شامل مقدار زیادی از مواد قندی میوه‌ای است بپرهیزید. لطفاً مارگارین یا هر نوع کره دیگری مصرف نکنید، چون آنها دارای مواد شیمیایی هستند که برای بدن انسان مناسب نیست. کره‌های مصنوعی را دور بریزید، این کار برای آنها مناسب تر است. امیدوارم این نان تست را هم وقتی که کاملاً رژیم تان را تغییر دادید و به آن عادت کردید، کنار بگذارید.

اگر بیشتر از یک فنجان قهوه در روز می‌نوشید، می‌توانید با نوشیدن آب اضافه جبران کنید. اگر می‌خواهید صبح‌ها تخم مرغ بخورید، فقط ارگانیک آن را استفاده نمایید. سعی کنید آنها را زیاد نپزید، در غیر اینصورت فقط با روغن نارگیل یا روغن زیتون خالص بپزید. سبزیجات خام نیز اضافه نمایید و آنزیم‌های گیاهی در زمان خوردن یا قبل از آن مصرف کنید.

می‌توانید مخلوطی از میوه‌های مختلف برای خود تهیه کنید. به سایت اینترنتی من برای دستورات لازم رجوع نمایید.

مخلوط میوه برانتلی

یک مشت از هر یک از مواد زیر:

- ذغال اخته یا توت فرنگی ارگانیک (تازه یا یخ زده)

- قطعات مکعب شکل سیب ارگانیک

- انبه ارگانیک

- پیکن یا گردو (از شب قبل در آب خیس کنید و در یخچال قرار دهید)

- یک قاشق غذاخوری روغن خام نارگیل

- نصف موز تازه

- کمی دارچین آسیاب شده

کم کم روی آن از روغن خام نارگیل بریزید.

چند دستور دیگر که برای دوستان و بیمارانم تهیه کردم، به صورت زیر است:

صبحانه شروع سریع برانتلی

- قطعات مکعب شکل یک تا دو پرتقال ارگانیک

- قطعات مکعب شکل یک آواکادوی متوسط

- یک مشت از گردوی رسیده یا ترکیبی از خشکبارهای مورد علاقه تان (از شب قبل خیس کرده و در یخچال قرار دهید)

این مواد را خوب مخلوط کنید و لذت ببرید.

غذای جوی سریع برانتلی

جو که از شب قبل خیس شده باشد، زمان پختن را کاهش می‌دهد. (خوردن خام این غذا بهتر است ولی من پخته آن را ترجیح می‌دهم)

- پیکن و گردو (از شب قبل خیس کرده و در یخچال بگذارید)

- شیره برای مزه

- کمی دارچین آسیاب شده (انتخابی)

- قطعات گوشت یک نارگیل تایلندی

- یک قاشق غذاخوری از کره خام یا روغن نارگیل خام

- کمی نمک دریایی

- شیره خشکبار مورد علاقه تان (انتخابی)

صبحانه دریایی برانتلی

ماهی قزل آلا یا هالیبوت (طبیعی نه پرورشی) را در کمی آب فیلتر شده حرارت دهید. بعد از پختن، کم کم روغن زیتون خالص روی آن بریزید. پودر سیر، پودر فلفل و نمک دریایی اضافه کنید تا مزه بگیرد. یک هویج ارگانیک و نصف چغندر ارگانیک را رنده کنید. کم کم روی آن روغن زیتون خالص و یک چهارم آب لیموی ارگانیک بریزید، به سالاد کمی نمک دریایی اضافه کنید.

آنهایی که مبتلا به قارچ‌های پیشرفته یا قند خون بسیار بالا هستند، غذاهایی را انتخاب کنند که در آنها میوه نباشد. می‌توانید از غذاهای مختلف دریایی برانتلی برای صبحانه استفاده کنید. یا می‌توانید پنیر خام به کلوچه خام با آواکادو، گوجه فرنگی و پیاز اضافه نمایید.

راهنمای خرید برای صبحانه

تا آنجا که ممکن است از گوشت‌ها، میوه‌ها و سبزیجات ارگانیک استفاده کنید.

میوه‌ها، خشکبار، و دانه‌های زیر را مخلوط و هماهنگ کنید. نوآور باشید. اجازه دهید که پیشنهادهای من تصور شما را برای یک غذای مغذی و رضایت بخش واقعی نماید.

میوه‌ها: سیب، گلابی‌های آسیایی، نارگیل تایلندی، میوه‌های دانه‌ای، گیلاس، گریپ فروت، کیوی، انبه، پرتقال، هلو، گلابی، آلو و آناناس.

خشکبار و دانه‌ها: بادام‌ها و کره خالص بادام رسیده، دانه‌های کتان، ماکامدیاها، پیکن (گردو آمریکایی)، دانه‌های کنجد و گل آفتاب گردان و گردوها.

سبزیجات: هیچ محدودیتی ندارند!

به خودتان برای تغییر یکباره رژیم فشار نیاورید. برای دو هفته فقط روی صبحانه تمرکز کنید، تا وقتی که تغییرات حاصل شوند. شما دارید الگوی جدیدی برای خودتان تهیه می‌کنید و این مدتی طول می‌کشد. وقتی که احساس راحتی کردید و مطئمن شدید، به سراغ ناهار بروید.

برای ناهار چه هست

می‌دانید شما پس از اتمام کار صبح چه احساس دارید؟ واقعاً گرسنه تان است، وقت ندارید و همه همکارتان به طرف غذاهای آماده پرچرب و ارزان هجوم می‌برند. شاید شما عجله دارید که به غذای مورد علاقه تان یعنی ساندویچ بوقلمون دودی و پنیر آمریکایی همراه با سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه برسید.

برای خیلی از ما، ناهار بدون یک ساندویچ ناهار نیست! کسانی را می‌شناسم که هر روز از یک نوع ساندویچ می‌خورند و هرگز از آن خسته نمی‌شوند. آیا ما این گونه هستید؟ ممکن است شما از ساندویچ خسته نشوید ولی ساندویچ شما را خسته خواهد کرد! در حقیقت، یک ساندویچ که حاوی مواد پروتئینی، لبنیات پاستوریزه و کربوهیدرات‌های تصفیه شده است، یکی از بزرگ‌ترین دشمنان تان می‌باشد.

موضوع بدتر این است که بعضی از این گوشت‌های سرد نیترات‌های بالایی دارند که باعث سرطان شکم می‌شود و سیستم گوارشی شما باید با غذایی که حاوی ادویه جات، نگهدارنده‌ها و مواد قندی است، همچنین سیب زمینی سرخ کرده یا چیپس که در روغن هیدروژنه سرخ شده، نمک آشپزخانه، نوشابه پر از مواد قندی تصفیه شده، مواد شیمیایی مصنوعی و کافئین کنار بیاید. ناهار یکی از مهمترین وعده‌های غذایی است که باید تغییر کند، ولی نگران نباشید، اجازه دهید که در مورد انتخاب یک ناهار سلات صحبت کنیم.

تا آنجا که ممکن است از گوشت‌ها، میوه‌ها و سبزیجات ارگانیک استفاده کنید.

پیشنهاد من این است که هفته آینده تجربه ناهار خود را عوض کنید. اگر نمی‌توانید همین حالا ساندویچ خود را کنار بگذارید، سعی کنید که به روش زیر عمل کنید:


۱. باید ساندویچ‌ها را خودتان درست کنید، چون شک دارم که بتوانید نان با دانه‌های رسیده را برای ساندویچ در رستوران‌ها پیدا کنید. نان مزبور، پنیر خام و برش‌های بوقلمون و مرغ را از مغازه سلامتی بخرید و اطمینان حاصل کنید که حاوی مواد نیترات‌ها یا نیتریت‌ها نباشند. کنسرو تن ماهی در آب بدون نمک غذای خوبی برای تغییر رژیم است. ادویه جات باید از مغازه سلامتی تهیه شوند و مطمئن شوید که حاوی هیچ روغن یا قندی نباشند.

۲. اگر می‌خواهید آرد خود را در خانه درست کنید، نان ذرت رسیده بخرید. اطمینان حاصل کنید که شامل هیچ چربی نباشد و از پنیر پاستوریزه دوری نمایید.

۳. برای چیزی ساده مانند سبزیجات و برنج قهوه‌ای، دستور العمل‌های زیرا را برای دانه‌ها، بذرهای رسیده و خشکبار به کار ببرید.

روش آماده سازی و پختن دانه‌ها، بذر و خشکبار

دانه‌ها: به دانه‌ها مقدار مساوی از آب خالص فیلتر شده، بطری شده یا آب مقطر اضافه کنید، سپس یک قاشق غذاخوری از سرکه سیب یا آب لیمو ارگانیک (انتخابی) در آن بریزید. روی آن را بپوشانید، بگذارید تمام شب در درجه حرارت اتاق باشد (هفت تا ده ساعت). آب آن را خالی کنید، دانه را بشویید و آن را دوباره در ظرف قرار دهید و به میزان مساوی آب خالص به آن اضافه کنید. آن را بپزید. زمان پخت برای دانه‌های خیس شده کمتر است.

بذرها و خشکبار: آنها را در یک کاسه قرار دهید و در آن آب خالص شده بریزید. اگر مایل هستید، کمی نمک دریایی تصفیه نشده متعادل به آن اضافه کنید. (استفاده از نمک دریایی دلخواه است). آن را شب در درجه حرارت اتاق بگذارید. صبح بشویید و آن را بخورید، یا بشویید و آن‌ها را روی حوله‌ای پهن کنید و در هوای اتاق خشک نمایید. اگر بیشتر از مصرف تان تهیه کرده‌اید، خشکشان کنید و در یخچال بگذارید.

ظرف دو تا سه روز آنها را بخورید. آنها را می‌توانید تا زمان مصرف دو بار در روز بشویید. تمام نان‌ها با دانه‌های رسیده و نان‌های ذرت، همچنین برش‌های گوشت سرد آماده مانند بوقلمون و مرغ، غذاهای انتقال دهنده هستند.

پیشنهادها برای ناهار مناسب

آنزیم‌های وسیع گیاهی را هم بیست دقیقه قبل از هر وعده غذایی و هم هنگام صرف غذا حتماً میل کنید، ولی اگر فراموش کردید، هر زمانی که مشغول خوردن هستید، مصرف کنید. اگر شما ماهی یا گوشت می‌خورید، ادامه دهید. اگر نه، به جایش دانه‌ها، خشکبار، سبزیجات و بنشن‌های آماده شده مصرف کنید (پنیر خام دلخواه است).

ماهی قزل آلا و لوبیا سبز برانتلی: ماهی قزل آلا را کمی بپزید (وسطش تا آنجا که ممکن است خام باشد)، کمی کلم و لوبیاسبز را بخارپز کنید (یک تا سه دقیقه بخار دهید). کره خام یا روغن خالص و نمک دریایی تصفیه نشده متعادل را بعد از بخار دادن اضافه کنید و آن را با سالاد مخلوط میل نمایید.

دستور برانتلی فقط برای ماهی هالیبوت: کمی هالیبوت را بپزید (وسطش تا آنجا که ممکن است، خام باشد)، به آن کره خام و آب لیمو اضافه کنید و با سلاد گوجه فرنگی، خیار جعفری و ریحان خرد شده، زیتون‌های ارگانیک یونانی، پیاز قرمز، فلفل قرمز بریده شده به قطعات باریک با روغن زیتون، لیمو یا سرکه سیب خام ارگانیک میل کنید.

غذای ماهی مورد علاقه برانتلی: برش‌های ماهی تن که به صورت خام است با یک سالاد سبزیجات و کاهو، روغن زیتون، لیمو و ادویه جات میل کنید.

خشکبار و قطعات برانتلی: سالاد خام قطعه شده: از هر رنگ سبزیجات انتخاب کنید. روی بشقاب، گوجه فرنگی قطعه شده، فلفل‌های قرمز، هویج، چغندر، کلم ارغوانی و کدوی رنده شده و جعفری خرد شده، قرار دهید و از یک سس ایتالیایی با روغن زیتون، آب لیمو، ادویه و جعفری خرد شده استفاده نمایید. برش‌های آواکادو را اضافه کنید و روی آن دانه‌های کنجد، دانه‌های گل آفتاب گردان، بادام، پسته، یا گردو (یا هر خشکبار یا دانه‌های رسیده‌ای که خودتان ترجیح می‌دهید) بریزید.

سالاد دریایی برانتلی: جلبک دریایی را برای پنج تا سی دقیقه در آب خیس کنید و سپس بشویید. آن را برش دهید، همچنین پیاز سبز و خیار را خرد کنید و روی مخلوط روغن کنجد و سرکه سیب خام بریزید. به آنها ادویه، نمک دریایی متعادل و تصفیه نشده و بذرهای جوانه زده (رسیده) یا خشکبار اضافه نمایید. آن را تمام شب در اتاق بگذارید. با ذرت یا سیب زمینی شیرین بخار داده شده و کره خام و نمک دریایی تصفیه نشده، مصرف نمایید.

اندوختن با برانتلی: شامل هاموس خام، آواکادو، گوجه فرنگی و کاهو با ادویه می‌باشد (می‌توانید اگر دوست دارید از بذرهای جوانه زده و خشکبار استفاده کنید). به جای کاهو، می‌توانید از جلبک سیاه دریایی استفاده نمایید.

احساس ریسکی با برانتلی: شامل هویج، چغندر رنده شده، ذرت خام با روغن زیتون، لیمو، ادویه و نمک دریایی نشده می‌باشد. اگر می‌خواهید پروتئین اضافه نمایید، آزاد هستید. می‌توانید با آواکادو و کره خام یا روغن نارگیل خام روی کلوچه‌های دانه‌های رسیده میل کنید.

چگونه به روش صحیح ماهی و گوشت را آماده کنیم

هر کدام را که دوست داشته باشید گوشت قرمز یا ماهی، فقط سعی کنید تا آنجا که ممکن است، خام باشند.

گوشت را با کمی روغن زیتون یا روغن نارگیل خام بپوشانید و سطح بیرون آن را در یک ماهیتابه برای دو تا سه دقیقه حرارت دهید، تا آنجا که ممکن است خام بماند. سلامت‌ترین روش برای آماده سازی ماهی این است که آن را اول روی بشقابی با ادویه جات قرار دهیم. ماهی و ادویه را داخل ماهیتابه‌ای بگذارید و کمی آب به آن اضافه نمایید و آن را تا سفید شدن حرارت دهید، سعی کنید که وسط ماهی تا آنجا که ممکن است خام تر باشد. بعد از سفید شدن، آن را از ماهیتابه بیرون آورید و روی آن روغن زیتون یا کره خام بریزید. می‌توانید آن را در روغن خام برای مدت بسیار کمی حرارت بدهید.

راهنمای خرید برای ناهار

غذاهای زیر را برای ناهار هماهنگ و مخلوط کنید. قبل از خرید، اگر انگیزه بیشتری نیاز دارید، به سایت اینترنتی من رجوع کنید تا دستورهای غذایی بیشتری بگیرید.

ماهی: هر نوع ماهی آب‌های سرد با فلس خوب است، از طبیعت گرفته شده باشد نه آنکه پرورشی باشد، مانند قزل آلا، هالیبوت، اسنپرهای قرمز، باس دریایی و تن.

گوشت: گوشت‌های حیوان علف خورده بدون هورمون، شامل گوشت گوساله، همبرگر و گوشت گوسفند.

سبزیجات: کرفس، لوبیا سبز، نخود سبز، براکلی، خیار، مارچوبه، انواع کاهو، گل کلم، کلم‌های سبز و ارغوانی، انواع گوجه فرنگی، انواع شلغم، انواع سیب زمینی، هویج، چغندر، کدوهای تابستانی و زمستانی، کنگر، آواکادو، سبزیجات دریایی و جعفری، اسفناج خام (پخته نشده)، ذرت، ترب، فلفل (قرمز، زرد، و نارنجی) و غیره.

لبنیات: پنیر خام، شیر خام، خامه خام، کره خام (هیچ کدام پاستوریزه یا هموژنیزه نباشند).

آهسته ولی با اطمینان، در هفته آینده هر چه برای ناهار می‌خورید را تغییر دهید. به خاطر داشته باشید که الگویی را تغییر می‌دهید که یک عمر به آن عادت کرده‌اید. بله، نظم و ترتیب می‌خواهد، ولی شما ارزش آن را دارید، شما برای خودتان، سلامتی تان و زندگی تان مبارزه می‌کنید. شما اراده اش را دارید، ولی مجبور هستید به خودتان زمان بدهید. اگر می‌توانید این تغییرات را در یک هفته انجام دهید، زمان آن را طولانی کنید. فقط تا آنجایی که می‌توانید انجام دهید، خودتان را آزرده نکنید و نوشیدن آب را ادامه دهید! به زودی عادات اولیه غذایی تان کاهش می‌یابد و دیگر مغزتان به شما اعلام تمایل به خوردن یک قطع شکلات را نمی‌کند.

وقتی تمایل شدید به خوردن سالاد سبزیجات یا سرلاک‌های خام پیدا کردید، شما در مسیر صحیح قرار گرفته‌اید. به خاطر داشته باشید که شما در حال حل مشکلات سلامتی خود هستید.

برای شام چه هست

تا به حال، شما قدرت درمان غذاهایی را که از زمین به دست می‌آیند تجربه و درک کرده‌اید. بیماری‌های تان احتمالاً در حال از بن رفتن هستند، احساس انرژی بیشتری می‌کنید و تمام شب را می‌خوابید. شما یک برنامه برای صبحانه و ناهار دارید و سعی می‌کنید با بدن تان دوست شوید. روزتان را با موفقیت پشت سر گذاشته‌اید و از آن ناهارهای آماده دوری کرده‌اید. سعی کنید رستوران‌هایی را پیدا کنید که غذاهای سالم ارائه می‌کنند. شاید به دوستانتان هم بگویید که دارید به یک شخص سلامت تبدیل می‌شوید. اگر چنین است شما مطمئناً مسیر را درست می‌روید. به زودی به این روش تغذیه مانند نفس کشیدن عادت می‌کنید.

پیشنهادهای زیر مربوط به انتخاب‌های سالم برای شام هستند. پس از چیدن میز اجازه دهید تا بدن تان هر ماده مغذی که نیاز دارد انتخاب کند.

هفته آینده را صرف تغییر شام کنید. اگر بدنتان را هیدراته کرده‌اید و انتقال صبحانه و ناهار را انجام داده‌اید، پس به اندازه کافی از غذاهای آشغال دور شده‌اید و آماده پذیرش پیشنهادهای من در مورد شام هستید.

در حالیکه تمام مواد مغذی مورد نیاز روزانه را می‌خورید، مانند حدود وسیعی از ویتامین‌ها، مواد معدنی ماکرو میکرو، آنزیم‌ها، چربی اشباع شده، اسیدهای چرب، اسیدهای آمینه، بدن شما در حال متعادل شدن است و کل سیستم تغذیه صحیح دارد. به خاطر داشته باشید که بدن تان یک ماشین خود درمان طراحی شده است.

رسم است که این یک وعده غذایی سبک باشد. شام را دیر وقت نخورید و سه ساعت قبل از خوابیدن شام خود را تمام کنید. اگر باید شب دیروقت شام میل کنید، آن را هر چه می‌توانید خام تر بخورید. غذای شام باید برای هضم آسان و ساده باشد. اگر خوب نمی‌خوابید، سیب زمینی پخته شده با سبزیجات بخارپز شده، کره خام، یا نوعی از روغن خام بخورید.

پیشنهادهایی برای شام مناسب

تا آنجا که ممکن است از گوشت‌ها، میوه‌ها و سبزیجات ارگانیک استفاده کنید. ریز باران نارگیل برانتلی. روی یک کاسه از میوه‌های انتخابی تان کم کم روغن نارگیل خام یا خامه خام بریزید. خشکبار و بذرهای رسیده انتخابی است.

مرا کمی حرارت بده برانتلی: ماهی کمی حرارت دیده با هویج، چغندر رنده شده، روغن زیتون، و لیمو.

مواد بالا برای پاک سازی جگر و کیسه صفرا بسیار خوب هستند.

پوست‌های قرمز خامه‌ای برانتلی: کاهو، گوجه فرنگی، کدوسبز، لوبیا سبز خام، سیب زمینی پوست قرمز کمی بخار داده شده که برش خورده باشد با یک سس آواکادوی خامه‌ای روی آن.

داخل یک همزن، آواکادو بریزید، کمی آب، کمی آب لیمو، ادویه و نمک دریایی متعادل تصفیه نشده به آن اضافه کنید.

سبزیجات چغندر برانتلی: کمی سبزیجات را مانند انواع کلم، با برگ‌های چغندر بخار دهید و روی آن کم کم روغن زیتون یا کره خام با آب لیمو و ادویه بریزید.

پخته در خام برانتلی: سیب زمینی در فر پخته شده با کره خام یا روغن زیتون و سس مکزیکی سبزیجات.

ماهی قزل آلای برانتلی: ماهی را با سالاد کلم خانگی و بلال حرارت دهید. سالاد کلم آماده در فروشگاه‌ها معمولاً دارای مقدار زیادی سس مایونز و مواد قندی است. کلم قرمز و سبز و پیاز قرمز را برش دهید و با روغن زیتون، سیر، پودر پیاز و نمک دریایی مخلوط کنید و روی آن بلال با کره خام و کمی فلفل قرمز بگذارید.

این پیشنهادهای آسان و ساده یک شروع بسیار خوب هستند. ولی اگر غذاهای مضر را گاهی هوس کردید، لذتش را ببرید و خود را آزرده خاطر نکنید. بعد از آنکه این پیشنهادها را برای یک هفته به کار بردید، مطمئناً در مهمانی‌ها یا رستوران‌ها با غذاهای مرده یا مضر روبه رو می‌شوید و گرسنه هستید ولی نمی‌دانید که چه باید بکنید. لذا به شما یاد می‌دهم که چطور خود را راضی نگه دارید.

خوراک سریع

حال که با صبحانه، ناهار و شام ارتباط برقرار کردید، مطمئنم که تا حدی از خودتان راضی هستید که می‌دانید کنترل دست شما است. دیگر بی اختیار مسیری را دنبال نمی‌کنید، آگهی‌های تلویزیون دیگر شما را گول نمی‌زنند و حالا می‌دانید که قدرت یعنی فراگیری، اگر آن را به کار ببرید.

اگر غذای سالم را نخورید و به جای آن تمایل زیادی برای خوردن ناهار پیدا کردید چه کار می‌کنید؟ ساعت سه بعدازظهر است، شما سر کار هستید، به شدت گرسنه، خسته و عصبی، به طرف آبدارخانه می‌روید و شیرینی‌هایی را که از صبح مانده می‌بینید، چند قدم به طرفشان بر می‌دارید و سپس به خاطر می‌آورید که: شما مسبب و شما درمان هستید! حالا چه؟

این می‌تواند یک دام بزرگ برای همه ما باشد و احساس تکذیب آن می‌تواند فروش شکلات بارها (بسته‌های یکبار مصرف برای استفاده سریع) را به شدت بالا ببرد! بنابراین قبلاً خود را با بردن بارهای غذای خام مناسب به محل کار آماده کنید. اگر تصمیم به انتخاب غذای سلامت تر دارید، تعداد زیادی بارهای پروتئین در بازار موجود است که هیدروکربورها، چربی‌ها و مواد قندی پائین تری دارند.

اگر می‌خواهید تعدادی بارهای غذای سریع بدست می‌آورید، همه چیز در آن باید زنده، سلامت و خام باشند. تعداد کمی بارهای خام سالم در دسترس هستند، ولی باید برچسب روی آن را بخوانید. حتی اگر بار خام باشد، می‌تواند مواد قندی بالایی داشته باشد. ولی خیلی از بیمارانم درخواست کردند که جایگزینی برای غذاهای سریع ترد و شکننده مانند چیپس پیدا کنم چون بدون آنها نمی‌توانند زندگی کنند.

در دو سال گذشته، تعداد زیادی از شرکت‌ها محصولاتی از کلوچه‌ها و چیپس‌های خام و دی هیدراته به بازار عرضه کرده‌اند که بیشتر مزه خاک اره می‌دهند. مواد ترد و شکننده باید متعادل، زنده و پر از مواد مغذی باشند. شما باید کلوچه‌های خام رسیده که مزه خوب می‌دهند را بیابید. به سایت اینترنتی من رجوع کنید تا آنان را به شما معرفی نمایم.

اگر غذای سریعی باعث شود به چیز شیرین دیگری تمایل پیدا کنید، بدنتان کمبود چربی و پروتئیت خام دارد. در این صورت، به بیمارانم پیشنهاد می‌کنم که نصف قاشق چای خوری روغن نارگیل خام یا کره خام بخورند. اگر خواستید آنها را با یک کلوچه خام رسیده میل کنید، بسیار خوشمزه است و تعجب می‌کنید که چطور سریع تمایل تان باری مواد قندی از بین می‌رود. - پیشنهادهای دیگر برانتلی در این خصوص به شرح زیر است:

- سیب، گردو، پسته یا بادام

- ساقه‌های کرفس با کره بادام یا بلارد خام رسیده

- برش‌های خیار و هویج

- کلوچه‌های رسیده خام با سس سلسا

یک بار دیگر، همه چیز درباره تعادل است و اینکه قادر هستید تشخیص بدهید که بدتان چه می‌خواهد به شما بگوید.

رستوران‌ها

تصورش سخت است که شما واقعاً خوب می‌خورید، بدون اینکه در رستوران‌های غذاهای سلامت باشید. هیمشه اینگونه نیست.

وقتی بیرون می‌روید تا در رستورانی غذا بخورید، با پس دادن سبد نان قبل از نشستن، شروع کنید. سپس در مورد رژیم غذایی تان در ارتباط با صبحانه، ناهار و شام فکر کنید. حتی بهتر است، قبل از اینکه بیرون بروید، چیزی سریع بخورید تا خیلی گرسنه نباشید در غیر این صورت به اولین چیزی که دیدید با ولع دست درازی می‌کنید. اگر قبل از ترک خانه، گرسنه هستید، یک نوشیدنی مخلوط (شیک) از مواد خام درست کنید و بنوشید.

ترکیب غذاهای صحیح راه حل مهمی است که به معنی حذف خوردن گوشت با سیب زمینی یا برنج (حتی برنج قهوه‌ای) می‌باشد. ساده و تازه فکر کنید. همیشه می‌توانید سالادی بخورید که سس آن روغن زیتون و لیمو باشد و می‌توانید نمک دریایی را با خود ببرید، چون سس‌های تجاری پر از مواد قندی و نگهدارنده‌ها هستند.

ماهی را پخته سفارش دهید، ولی وسطش خام باشد و از آنها بخواهید از نمک آشپزخانه یا روغن استفاده نکنند. می‌توانید روغن زیتون را پس از آوردن غذا به سر میز روی آن بریزید. از آنها بخواهید سریع دو طرف گوشت قرمز را در آب حرارت دهند و از هیچ روغنی استفاده نکنند. در هر دو مورد، مواد پروتئینی در دسترس ارگانیک نمی‌باشند، بنابراین شاید بخواهید سالاد با سیب زمینی و سبزیجات بخار داه شده به جای آن سفارش دهید. هر طور که مایل هستید.

دسر انتخاب خوبی نیست چون حاوی مواد قندی زیادی می‌باشد، به خاطر داشته باشید که خوردن دسر فوراً پس از غذا خودکشی گوارشی است، مخصوصاً بعد از خوردن غذایی که حاوی پروتئین حیوانی باشد. هرچه بیشتر از غذاهایی که بدنتان احتیاج دارد، بخورید، کمتر هوس دسر بعد از غذا می‌کنید. اگر میوه‌ها بعد از غذا در دسترس باشند، همراه آن‌ها آنزیم‌ها را میل کنید. بستنی، سس یا خامه برای خوردن با میوه سفارش ندهید.

مهمانی‌های شام

وقتی که کنار میز شام کسی نشسته‌اید که با پیتزا و اسپاگتی با سس شروع می‌کند، پیدا کردن راهی برای انجام عمل صحیح، بسیار مشکل است. اما من پیدا کردم، اغلب که صاحبخانه سالاد تعارف می‌کند، از آن داخل بشقابم می‌کشم و از خوردن آن لذت می‌برم و از آنها تشکر می‌کنم تا آنها از اینکه من فقط سالاد خورده‌ام ناراحت نشوند.

من به سادگی اجازه نمی‌دهم که سلامتی ام فقط به خاطر اینکه اشخاص ناراحت نشوند، به خطر بیفتد. اگر آنها اصرار کنند که از آن غذای مرده بخورم، می‌خندم و موضوع را عوض می‌کنم. همیشه هویج یا کرفس بر روی میز پیدا می‌شود. در حقیقت، دوستانم می‌گویند که حتی در وسط کویر نیز می‌توانم چیزی سلامت برای خوردن پیدا کنم و من مطمئنم که می‌توانم.

در مورد کیک‌های جشن تولد دوستان چه؟ هیچ قانونی نیست که بگوید شما باید هر چه دیگران می‌گویند یا انجام می‌دهند شما هم برای نرنجاندن آنها انجام دهید. چه کسی این قانون را وضع کرده است؟ آرزوی روز تولدی شاد برای دوستان و دور نگه داشتن خود از مواد قندی تصفیه شده مضر توصیه مهمی است که پیشنهاد می‌شود. در واقع، خوب است که بدانیم کیک خیلی قشنگ به نظر می‌رسد، ولی ارزش صدماتی که به سیستم بدن می‌زند را ندارد. شما بیشتر از آنکه تسلیم خواسته هایتان شوید، سعی کرده‌اید که سلامت تغذیه کنید.

در حقیقت، حالا تمام آن دسرهای شیرین خوش آب و رنگ به نظر من تنفرانگیز هستند که نتیجه تغذیه صحیح برای تعادل است. ولی اگر از کیک خوردید، خود را آزرده خاطر نسازید. هر کسی گاهی تقلب می‌کند. باید وقتی به خانه برگشتید مقداری از آنزیم‌های گیاهی و تولیدات سم زدایی مصرف کنید. این باعث جلوگیری از هر صدمه‌ای می‌شود.

اگر در مقابل یک بوفه بزرگ ایستاده‌اید، از نان‌ها، پاستاها، سالادهای پاستا، دسرها، چیپس‌ها، پنیرها، کلوچه‌ها و هر چیز قشنگی که به نظر می‌رسد با چربی‌های هیدروژنه تهیه شده باشند بگذرید. دنبال ماهی، گوشت، سبزیجات پخته (بدون سس)، و سبزیجات خام بگردید. سپس بشقاب خود را قبل از آنکه شانسی برای اشتباه به خودتان بدهید پر کنید! من بشقابم را با سبزیجات پر می‌کنم و از آن لذت می‌برم.

آخرین سفارشم این است که قبل از آنکه از غذاهای سؤال برانگیز استفاده کنید، خود را با چیزهای قشنگی مانند مخلوط مواد غذایی خام با روغن اضافه تغذیه کنید. این مخلوط چنان شما را سیر می‌نماید که می‌توانید با شادی و مؤدبانه برای باقی شب فقط به سبزیجات ناخنک بزنید.

لطفاً به خاطر داشته باشید که غذاهای سریع، غذا خوردن بیرون و مهمانی‌ها بهانه‌ای برای مصرف غذاهای مرده نمی‌باشند. بدن کاری ندارد که شما در مهمانی هستید و یا کسی می‌خواهد شما کیک و بستنی بخورید. بدن تان مشغول انجام وظایفش است و سعی می‌کند شما را زنده و متعادل نگه دارد. کار را سخت تر نکنید. همیشه هوشیار باشید و نگویید این فقط یک مشت چیپس است مگر چه می‌شود؟ فقط بدن خود را با مواد طبیعی تغذیه کنید، همیشه از خودتان بپرسید که آیا عمل امشب شما به بدنتان صدمه می‌رساند یا آن را درمان می‌کند؟

از اینکه خود را از مردمی که سلامت زندگی نمی‌کنند، دور نگه دارید، نترسید. به جایش، از غذاهایی که مستقیماً از زمین و دریا بدست می‌آیند استفاده کنید و لذت ببرید. درست بخورید و درست بنوشید تا خوشبخت باشید!

اجازه دهید که با لیست کامل من برای غذاهایی که باید از آنها دوری کنید، شروع نماییم. می‌خواهم کار را برای شما ساده کنم تا مجبور نباشید در مورد آنها حدس و گمان بزنید. این لیست را بعد از کار کردن با هزاران بیمار که در طی سال‌ها الگوی زندگی شان را با من هماهنگ نمودند، تهیه کرده‌ام. بر این اساس متوجه شدم که مصرف چه چیزهایی باعث بروز مشکلات سلامتی شان شده است. این لیست را روی یخچالتان بچسبانید، یا روی میز کارتان قرار دهید، یا در کیف تان بگذارید، چون می‌تواند زندگی شما را نجات دهد.

برای سلامتی مناسب، غذاهای بدون ارزش غذایی زیر را نخورید:

۱. پاستا یا پیتزا

۲. نان‌هایی از دانه‌های تصفیه شده

۳. تولیدات آرد، شامل شیرینی جات و نان‌های تست گندمی یا سفید

۴. کلوچه یا بیسکوییت‌هایی از آرد تصفیه شده یا به عمل آمده یا هر نوع چیپس

۵. کیک‌های برنج

۶. سرلاک‌های تجاری

۷. نمک آشپزخانه

۸. نان‌های فانتزی

۹. شیرین کننده‌های مصنوعی و مواد قندی

۱۰. لبنیات پاستوریزه از هر نوع

۱۱. سس‌ها و گوشت‌های سرد شامل نیترات یا نیتریت‌ها، گوشت‌های دودی به لایه‌های محافظ داخل شکم صدمه می‌زنند.

۱۲. ژامبون‌ها

۱۳. میوه جات و سبزیجات کنسرو شده

۱۴. غذاهای بسته بندی شده یا آماده

۱۵. غذاهای یخ زده و غذاهای آماده یخ زده

۱۶. شکر، آبنبات، بستنی، کلوچه، پای و کیک

۱۷. غذاهای آماده سریع

۱۸. غذاهای سرخ شده

۱۹. ذرت بوداده با کره

۲۰. ادویه جات با مواد قندی، نمک آشپزخانه یا نگهدارنده‌ها، شامل کچاپ‌های شیرین و مایونز

۲۱. نگهدارنده‌ها، افزودنی‌ها و روغن‌های هیدروژنه

۲۲. کافئین و چای‌های کافئینی

۲۳. آب میوه‌ها یا سبزیجات در بطری شده یا بسته بندی شده

۲۴. مارگارین یا کره

حالا که این لیست را خواندید، شاید نمی‌دانید که چه باید بخورید. در ادامه شما را به دنیای خوب خوردن و خوب زندگی کردن راهنمایی می‌کنم.

سرزمین میوه‌ها و سبزیجات

به بخش تولید فروشگاه سلامتی بروید. به اطراف بنگرید. غذاهای واقعی، غذایی است که از زمین بدست می‌آید. زیبا نیست؟ مقدار زیادی از غذاهای واقعی در این بخش از فروشگاه است و شما می‌توانید هرچه که می‌خواهید از این غذاها بخرید و در سبد خود بگذارید. تولیدات ارگانیک همواره برتر هستند، ولی اگر چنین فروشگاهی در نزدیکی شما نیست، می‌توانید میوه و سبزیجات بخرید و آنها را پاک کنید و خوب بشویید تا مواد سمی کشت آفات از آنها شسته شوند.

همیشه به خاطر داشته باشید که غذاهای آشغال، غذاهای آماده و بسته بندی شده و غذاهایی که در تاریکی می‌درخشند، برای مصرف انسان مناسب نیستند! فقط فکر کنید، قبلاً با غذاهای آشغال زنده بودید و کمتر غذاهای واقعی مصرف می‌کردید، شاید دلیل بیماری‌های کنونی تان همین است.

وقتی افراد به من می‌گویند که اگر نتوانند غذای آشغال بخورند، دیگر چیزی برای خوردن نیست، من مردم گرسنه‌ای را مثال می‌زنم که اگر در یک میوه فروشی این همه نعمت خدا را ببینند، می‌گریند. اگر می‌خواهید زندگی تان تغییر کند و خوب زندگی کنید، باید به امپراطوری میوه جات و سبزیجات نزدیک شوید. انتخاب دیگری ندارید، چون با این غذاهای در دسترس فوری یا مضر نمی‌توانید سلامت شوید.

سعی کنید دو تا سه میوه و سبزیجات جدید را هر دو هفته در رژیم غذایی تان قرار دهید. تا وقتی که اعضای جدید خانواده تان شوند. صبوری و تحمل لازم است، ول وقتی شروع به خارج کردن مقداری از آن مواد سمی از بدنتان کردید، دیگر به طرف غذاهای آشغال نمی‌روید و غذاهای واقعی برایتان مزه بهتری دارند.

گوشت‌ها و ماهی‌ها

اگر فروشگاه شما ماهی‌های طبیعی نه پرورشی یا گوشت‌های ارگانیک بدون مواد هورمونی ندارد، آنجا را ترک کنید! با شستن می‌شود مواد آفت زدا را پاک کرد ولی هیچ چیز نمی‌تواند مواد هورمونی و شیمیایی را از ماهی یا گوشت بیرون کند.

به فروشگاهی بروید که گوشت تازه ارگانیک بدون هورمون و ماهی تازه و طبیعی بفروشد. به خاطر داشته باشید که مجبور نیستند آنها را سرخ کنید، یا باربکیو، یا خورشت، یا داخل دیگ زودپز بپزید تا خوشمزه شوند. آنها را تا آنجا که ممکن است خام بخورید می‌توانید آنها را در کمی آب و ادویه بپزید تا سفید شوند یا کمی با روغن خام و ادویه سرخ کنید. فقط آنها را ساده بپزید.

روغن‌های خام سرد فشرده شده

سلامت‌ترین روغن‌های خام معمولاً در سایت اینترنتی یا فروشگاه‌های سلامتی یافته می‌شوند. سوپرمارکت‌ها در مورد هر چیزی که برای سلامتی مفید باشند، بسیار عقب هستند. اگر هرگز غذا نمی‌پزید و از آن متنفرید یا بلد نیستید، بنابراین مناسب‌ترین راه خوردن غذاهای خام است، راهی که ما انتخاب کرده‌ایم!

نمک دریایی تصفیه نشده متعادل

استفاده کردن از نمک تصفیه نشده دریایی یکی از روش‌های مهم بدست آوردن مجدد سلامتی است. پیدا کردن این نمک، یکی از مشکلات مهم من بود، چون اگر چه انواع نمک‌ها در فروشگاه‌ها وجود دارند ولی بیشتر آنها تصفیه شده هستند و برای سلامتی مضر می‌باشند. حتی بعضی که روی آنها نوشته نمک دریایی طبیعی معمولاً تصفیه شده و غیر متعادل هستند، بنابراین هوشیار باشید. با نمک‌های متعادل، اثرات مضر نمک‌های آشپزخانه را روی خود نخواهید داشت، مانند تشنگی، دی هیدراته شدن یا ورم دست و پاها. بسیار خوب است که این نمک‌های تصفیه نشده را بدون اثرات مضر استفاده کنیم، چیزی که با نمک‌های آشپزخانه امکان پذیر نیست.

فصل پانزدهم: خارج نمودن مواد زائد

سم زدایی روده‌ای

باورتان نمی‌شود که به خاطر رژیم جدید غذایی تان بافت‌ها، اعضای بدن، خون و غدد چه جشنی گرفته‌اند. ممکن است توجه نکرده باشید، ولی شما دارید به آهستگی از مواد آشغال دور می‌شوید. حالا زمان آن رسیده که آشغال‌های قدیمی را از بدن خارج کنید. فقط در آن صورت است که می‌توانید به سلامتی مناسب برسید.

باید با آن روبه رو شوید. چه کسی می‌تواند بوی بد فاضلاب را تحمل کند؟ چرا فکر نمی‌کنیم که آشغالی که در ما جمع شده همان بوی بد را می‌دهد؟ اگر آشغال‌ها را خارج کنی، خانه دیگر بو نمی‌دهد. اگر این کار را نکنید، بوی بد تا آسمان می‌رود. این مسئله همین حالا در بدن شما دارد اتفاق می‌افتد. شما مواد غذایی خوب می‌خورید، ولی غذای هضم نشده سابق هنوز آنجاست. همانطور که پاستا به دیوار می‌چسبد، به داخل روده‌ها نیز می‌چسبد و آن را مسدود می‌کند.

اگر هنوز فکر می‌کنید که روده هایتان نیاز به پاک سازی اساسی ندارند، به این موضوع توجه کنید، یک مسیر روده کثیف یا بسته شده می‌تواند باعث مشکلاتی در نقاط دیگر بدن شود. دکتر نورمن والکر داستان جالبی در مورد زن جوانی که همراه والدینش آمده بودند تا او را ببینند، تعریف می‌کند: او در سال‌های اولیه بیست بود و از سیزده سالگی از بیماری صرع رنج می‌برد. بعد از آزمایش اشعه ایکس روده بزرگ که والدین او این کار را غیرعادی می‌دانستند، دکتر والکر مشکل را در روده بزرگ او تشخیص داد و گفت او نیاز به یک سری پاک سازی‌های مربوط به روده بزرگ دارد (کلونیکز). او همچنین توصیه کرد که این زن آب میوه‌های خام بنوشد و غذاهای خام بخورد. مشکوک بود که مسمومیت روده‌ای او بیماری اش را بدتر کند، همچنین دکتر به او گفت احتمالاً دارای انگل است و باید شش روز در هفته برای پنج تا شش هفته کلونیکز دریافت کند و در مورد رژیم غذایی پیشنهادی او جدی باشد، او بدون کمترین تمایلی قبول کرد، ولی اصلاً نمی‌فهمید بیماری صرع او چه ربطی به روده بزرگش دارد. آیا دلیلش مغز او و سیستم الکتریکی او نبود؟ والدینش فکر کردند که این نحوه درمان پیشنهادی به نظر عجیب می‌رسد، ولی موافقت نمودند زیرا نمی‌دانستند چه کار دیگری می‌توانند انجام دهند. سه هفته گذشت و هیچ چیز غیرمنتظره‌ای در لوله شیشه آزمایشگاه مشاهده نشد. او داشت ناامید می‌شود و والدینش احساس می‌کردند که دارند وقت و پولشان را تلف می‌کنند. ولی دکتر والکر به آنها اطمینان دادکه باید دوران درمان تمام شود و آنها موافقت کردند.

در پایان هفته پنجم، او ناگهان روی میز کلونیکز نشست و مقدار زیادی لجن مواد سمی را خارج کرد. بعد از آن شش هفته، استفاده از آب میوه‌های خام، غذاهای خام و کلونیکز را پایان داد و صرع او از بین رفت و هرگز بازنگشت. بنابراین حتی اگر فکر می‌کنید که مشکل تان ربطی به جمع شدن مواد مسموم در روده هایتان ندارد، ممکن است در اشتباه باشید.

حالا که شما هیدراته شدید و رژیمتان نسبتاً پاک است، به خاطر داشته باشید که نمی‌توانید روده هایتان را با نوشابه در یک دست و شکلات در دست دیگر پاک کنید! اولین قدم این است که نوشیدن آب سبزیجات تازه را روزانه دوبار صبح‌ها و عصرها شروع کنید.

وقتی از خواب بیدار شدید، ۲۵۰ سانتی متر مکعب از آب گرم با یک چهارم آب لیموی ارگانیک بنوشید. برای بیشتر مشکلات روده‌ای مانند یبوست، ورم مخاط روده‌ها، ورم معده یا روده مسموم، من پیشنهاد می‌کنم که ترکیب آب هویج و اسفناج بنوشید تا روده را تشویق به پاک شدن کند. این ترکیب همچنینی روده‌ها را تازه می‌کند و فضایی برای پاک سازی ایجاد می‌نماید.

با ۲۵۰ سانتی متر مکعب از آب میوه تازه (فوراً پس از آب گیری بنوشید) شروع کنید و مقدار روزانه را برای یک هفته افزایش دهید تا وقتی که حداقل به ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ سانتی متر مکعب روزانه برسید و سپس آن را قطع کنید. اگر قند خون دارید و بعد از صرف این آب میوه احساس خستگی می‌کنید، مقدار آب هویج را کم کنید چون دارای مقدار زیادی قند طبیعی است.

سال‌ها پیش، برای پاک سازی روده تولیدات اندکی موجود بود. امروزه حد وسیعی از تولیدات سم زدایی در دسترس هستند. شما کار خود را انجام دهید.

اول فرمولی بیابید که با پاک سازی مواد زائد کل بدن شروع کند. وقتی که آن مواد زائد خارج می‌شوند، عکس العمل تحرکات روده‌ای در طول یک هفته شروع می‌شود. این اولین قدم خیلی مهم است. باید لااقل دو یار یا بیشتر روده‌ها درطول روز کار کنند. به بدنتان زمان دهید تا تنظیم شود. خروج آهسته مواد سمی خیلی بهتر از نفوذ این مواد به خون است.

وقتی که روده‌ها هر روز دارند کار می‌کنند، می‌توانید از یک فرمول گیاهی که برای نرم تر کردن مواد زائد سخت شده که به دیواره روده‌ها چسبیده‌اند استفاده کنید. این فرمول مانند یک جارو عمل می‌کند و مواد زائد سال‌ها جمع شده را خارج می‌نماید و مقدار مدفوع را افزایش می‌دهد. اگر روده‌ها از مواد زائد و لجن‌ها پر شده باشند، یک روغن کرچک ساده را روی شکم تان هر شب برای سی دقیقه بمالید این می‌تواند کمک زیادی باشد. از نوع خوب روغن کرچک استفاده کنید، بدون افزودنی‌ها و نگهدارنده‌ها و یک پارچه پشمی را به آن کاملاً آغشته سازید و روی شکمتان بگذارید و آن را با یک پلاستیک و حوله بپوانید. یک عامل گرم کننده روی آن قرار دهید و به آرامی برای سی دقیقه بنشینید یا دراز بکشید. آنها را بردارید و دوش بگیرید. اگر پاک کردن روغن کرچک از روی پوست مشکل است، آن را با یک پارچه بمالید و بشویید تا پاک شود.

اگر می‌خواهید پاک سازی را عمیق تر انجام دهید، وقتی فرمول گیاهی را استفاده می‌کنید روزه بگیرید. اگر برای بار اول پاک سازی روزه گرفتید، بیشتر از دو تا سه روز روزه نگیرید. روزه گرفتن در حین این دوره پاک سازی بدن را به خارج کردن سریع تر مواد زائد تشویق می‌کند. اگر سردرد دارید، بدنتان درد می‌کند یا خسته می‌شوید، این به معنی دست دادن مواد زائد است. در هر حال، اگر این نشانه‌ها زیادتر از حد باشند، چند روز به خود استراحت دهید و وقتی این علائم کمتر شدند، دوباره شروع کنید. اگر نشانه‌های سم زدایی شما را ناراحت می‌کند، در پایان روز یک حمام داغ بگیرند. یک فنجان نمک فرنگی اصل (سولفات دومنیزی) را داخل وان بریزید، برای تقریباً بیست تا سی دقیقه خود را خیس کنید. دائم آب گرم اضافه نمایید تا سرد نشود. بعد از خیس خوردن، در زیر دوش خود را بشویید. این کار مواد زائد را از منفذهایتان خارج می‌کند.

در روزهای دیگر، داخل وان جوش شیرین بریزید. این باعث می‌شود که سیستم اسیدی الکالایز شود و به شما احساس آرامش و تازگی دهد. آن را با آب داخل وان مخلوط کنید. برای بیست تا سی دقیقه خود را خیس نمایید و بعد زیر دوش خود را بشویید. سپس، فوراً خود را در حوله‌ای بپیچد و برای تقریباً بیست دقیقه دراز بکشید.

فقط به خاطر داشته باشید که وقتی پاک شدید، استراحت مناسب بسیار مهم و مورد نیاز است. از ساعت ده شب دیرتر نخوابید. بدن شما محتاج شانسی است که به او داده شود تا کارش را انجام دهد. آیا می‌توانید برای تمیز کردن خانه از انرژی ذخیره استفاده کنید؟ بدن شما به طور طبیعی یک گردش پاک سازی در شب دارد. پس باید آخرین وعده غذایی را لااقل سه ساعت قبل از رفتن به رختخواب تمام کرده باشید، بنابراین اگر تا دیروقت کار می‌کنید، چیزی طبیعی برای خوردن در ساعات اولیه شب با خود ببرید.

این روش احتیاج به صبر و حوصله دارد. بعضی‌ها ممکن است لایه‌های مواد زائد را فوراً دفع کنند. بعضی دیگر به عملیات پاک سازی در چند دفعه نیاز دارند تا همان نتیجه را بگیرند. در هر دو صورت شما خلط باریک و نخی مانند لاستیکی یا سخت شده می‌بینید، لایه‌های سخت تر به شکل داخل روده تان دفع می‌شوند. به طور معمول، رنگ و بافت آن برای هر کسی متغیر است و بستگی به تاریخچه تغذیه و شرایط سلامتی حال حاضر وی دارد.

برای هر روزی که روزه می‌گیرید، یک هفته صبر کنید تا دوباره پاکسازی را آغاز نمایید. برای مثال، اگر در حین پاک سازی سه روز روزه گرفتید، سه هفته صبر کنید تا دوباره پاک سازی کنید. اگر برای هفت روز، روزه گرفتید، تا قبل از تکرار پاک سازی، هفت هفته صبر کنید.

وقتی که پاک سازی را برای چند ماه انجام دادید، شما باید آن را برای تمام عمر دو تا سه بار در سال تکرار کنید. مانند تمیز کردن خانه یا سطح بیرونی بدنتان، نام این بازی پاک سازی و پاک نگهداری می‌باشد. بدنتان از شما به خاطر این کار بسیار ممنون خواهد بود.

حالا به مرحله بعدی دفع مواد زائد می‌رویم: جگر و کیسه صفرا.

سم زدایی جگر و کیسه صفرا

جگر بیست و چهار ساعت در روز کار می‌کند و عهده دار کارهای سختی است تا شما زنده بمانید. مسئولیت اصلی جگر پاک سازی خون بدون توقف است. فیلتر کردن، خنثی سازی و دفع هر چیزی که می‌تواند شما را مسموم کند شامل آنچه خورده‌اید، تنفس کرده‌اید یا جذب نموده‌اید. جگر به طور دائم سعی در به تله انداختن داروهای پزشکی، ذرات هضم نشده غذاها، ویروس‌ها، باکتری‌ها، قارچ‌ها، سلول‌های مرده، آشغال‌ها، الکل‌ها، تمیزکننده‌های خانگی، عطرها، رنگ‌ها، نگهدارنده‌ها و افزودنی هاست. به موارد بالا مواد بهداشتی که از طریق پوست جذب می‌شوند، مانند اسپری موها، بوگیرها، کرم‌ها، صابون‌ها، آرایش کننده‌ها، مواد سمی ساخت انسان، آفت کش‌ها و هر چیزی که پس از استفاده به مواد شیمیایی تبدیل می‌شود را اضافه کنید.

شاید متوجه شده‌اید که دیگر نمی‌توانید غذاهای چرب بخورید. زیرا جگر و مخصوصاً کیسه صفرا شما مسدود شده است. یکی از کارهایی که کیسه صفرا انجام می‌دهد، ذخیره صفر است، ذخیره صفرا ماده زائد جگر می‌باشد که حاوی سم خنثی شده است. البته این ماه باعث تحریک عمل هضم می‌شود و به جداسازی چربی‌ها و عملکرد روده‌ها کمک می‌کند. چون جگر و کیسه صفرا برای عمل هضم صحیح و سلامتی بسیار ضروری هستند، اگر خوب عمل نکنند، شما هم خوب عمل نخواهید کرد! هر بیماری که تا به حال دیده‌ام بعد از پاک سازی جگر و کیسه صفرا، بهتر شده است. به نظر من، همه نیاز به این پاک سازی دارند.

در حین انجام این روش پاکسازی، باید اطمینان داشته باشید که اعضای دفع کننده دائم کار می‌کنند و مواد سمی را خارج می‌نمایند. اگر این مواد باقی بمانند و وارد گردش خون شوند، غدد لنفاوی شما بار زیادتر از حدی را باید تحمل کنند و مواد سمی دوباره داخل گردش خون می‌شوند، و در جایی دیگر در بدن جمع می‌گردند و این اصلاً خوب نیست!

از فرمول‌های قوی گیاهی استفاده کنید که بطور مؤثر جگر و کیسه صفرا را پاک می‌کنند. برای جگر، شما نیاز به فرمول گیاهی دارید که مواد سمی سال‌ها جمع شده سخت را نرم کند و دفع نماید. این فرمول باید همچنین حاوی گیاهانی باشد که بتوانند جگ شما را تغذیه کنند. برای کیسه صفرا، شما نیاز به یافتن یک فرمول گیاهی دارید که به آهستگی سنگ‌های کیسه صفرا و سلول‌های سخت شده کلسترول را نرم و حل کند تا به مایع تبدیل شوند و به راحتی عمل دفع انجام گیرد.

اگر سنگ کیسه صفرا دارید و درد می‌کشید، دستور زیرا را به کار ببرید:

آب سیب خام: از ۲۵۰ سانتی متر مکعب سیب خام ارگانیک که معمولاً برای این بیماری خوب است و درد را کاهش می‌دهد، استفاده کنید. از آب سیب داخل بطری که از مغازه خریده‌اید، استفاده نکنید. اثر مفید نخواهد داشت. آب سیب تازه به کاهش التهاب کمک می‌کند، ولی اگر مشکلات قند خون دارید، آب سیب را با آب بنوشید.

برنامه روزانه

من اعتقاد دارم که باید بدن را از پیش آماده کرد و به آهستگی وارد مرحله پاک سازی جگر و کیسه صفرا شده تا ناگهان به آنها شک وارد نشود. اگر شما سنگ صفرا دارید، با احتیاط عمل نمایید. باید جگر و کیسه صفرا را پنج تا هفت روز قبل از پاک سازی آماده کنید. اگر قبلاً آن را انجام داده‌اید، ممکن است سه روز هم برای آماده سازی کافی باشد. آماده سازی به صورت زیر می‌باشد:

آشامیدن روزانه: مواد زیر را در مخلوط کن کاملاً مخلوط کنید و تمام روز بنوشید، هر روز تا دفع کامل:

- ۳۰ سانتی متر مکعب آب لیموی ارگانیک

- ۳۰ سانتی متر مکعب آب لایم ارگانیک

- ۵۰۰ سانتی متر مکعب آب پرتقال ارگانیک

- ۵۶۰ سانتی متر مکعب آب مقطر خالص

- یک برش زنجبیل تازه

- یک حبه سیر (انتخابی است ولی نتیجه را بهتر خواهد نمود)

اگر مایل هستید می‌توانید، از آب سیب خام به جای لیمو، لایم و آب پرتقال استفاده کنید. آب سیب خام می‌تواند باعث نفخ شود، چون قند طبیعی بالایی دارد، بنابراین هر چیزی را که مناسب بدن است، انتخاب کنید.

یک ماده گیاهی حلال سنگ صفرا به نوشیدنی روزانه اضافه نمایید.

کم کم سنگ‌ها و مواد سمی سختی که سال‌ها در کیسه صفرا جمع شده را نرم و حل می‌کند. همچنین به پاک سازی جگر کمک می‌نماید.

نوشیدن آب: تا ۴٪ وزن بدن به لیتر روزانه آب خالص بنوشید. برای مثال، اگر وزن شما ۸۰ کیلوگرم است، باید روزانه ۳ لیتر آب خالص بنوشید.

خوردن غذا: ساده بخورید، مانند میوه تازه در صبح و سالادهای سبزیجات ارگانیک خام در بعدازظهر و عصر. از تمام غذاهای پخته دوری کنید.

هر روز عصر: در ساعت شش، سم زدایی گیاهی جگر و کیسه صفرا را شروع کنید. در ساعت نه، ۳۰ سانتی متر مکعب از روغن زیتون خالص را با ۳۰ سانتی متر مکعب آب گریپ فروت به هم بزنید و فوراً بنویشید.

این برنامه را هر روز تکرار کنید تا جگر و کیسه صفرا برای پاک سازی نهایی آماده شوند و به آهستگی و آرامی اعضای سخت شده و همچنین سنگ‌هایی که شما ممکن است داشته باشید را نرم کنند. زمان برای آماده سازی سه روز قبل از پاک سازی است. نیاز دارید که به بدنتان وقت بدهید تا کل لایه‌های سمی در جگر و کیسه صفرا را از بین ببرد.

روز پاک سازی جگر و کیسه صفرا

در روز آخر، بسته به مدت آماده سازی، بعد از صبحانه باقی روز را روزه بگیرید. بعضی‌ها معتقدند که اگر دو تا سه روز قبل از پاک سازی نهایی روزه بگیرند، مؤثرتر است.

نوشیدن روزانه خود را با فرمول حلال سنگ صفرای گیاهی ادامه دهید.

- ساعت شش بعدازظهر: یک سم زدایی گیاهی استفاده کنید.

- ساعت نه بعدازظهر: مخلوط زیر را تهیه و فوراً بنوشید:

- ۱۱۵ تا ۱۷۰ سانتی متر مکعب روغن زیتون خالص

- ۱۷۰ سانتی متر مکعب آب گریپ فروت ارگانیک تازه

- آب یک لیموی ارگانیک

فوراً پس از نوشیدن این مخلوط، روی پهلوی راست مانند جنین دراز بکشید، یک بطری آب داغ روی جگر و کیسه صفرا (زیر دنده‌ها روی طرف راست) برای سی دقیقه قرار دهید.

چه انتظار می‌رود

بعد از خوردن نوشیدنی مخصوص پاک سازی، ممکن است کمی حالت تهوع داشته باشید و مقدار کمی هم استفراغ کنید. البته اغلب این اتفاق نمی‌افتد ولی کاملاً نشانه معمولی است که جگر و کیسه صفرا از مواد سمی پر است. اگر شما استفراغ هم بکنید، پاک سازی هنوز نتیجه خواهد داد.

سعی کنید صبور باشید، چون معمولاً ساعت‌ها طول می‌کشد که روده‌ها باز شوند. در زمان پاک سازی، حرکت روده‌ها بسیار راحت و نرم صورت می‌گیرد. اگر می‌خواهید ببینید چه دفع می‌شوند. همچنین ممکن است تکه‌های سخت شده زرد رنگ، سبز یا سفید بین چیزهای دیگر باشند. اگر چیزی را ندیدید، نگران نباشید، مواد سمی و سنگ‌ها ممن است کاملاً حل و دفع شده باشند. متوجه باشید که اولین بار که شما پاک سازی جگر و کیسه صفرا انجام می‌دهید، بوی مواد سمی غیرقابل باور است! این یک نمونه از تمام آن موادی است که سال‌ها در بدن شما جمع شده است.

روز بعد از پاک سازی، جگر، کیسه صفرا و روده بزرگ معمولاً خالی شدن را به صورت متناوب تا اواسط یا اواخر صبح انجام می‌دهند. اگر کیسه صفرا خیلی پر باشد، ممکن است نشانه‌های ناراحت کننده‌ای تا نرم شدن و آزاد شدن کیسه صفرا در شما بروز کند، بنابراین صبور باشید. بعد از آن، اشتهای شما بر می‌گردد. لطفاً سبک و عاقلانه بخورید تا روز پایان یابد، آب مقطر خالص با لیموی تازه بنوشید و استراحت کنید. در شب، به حرکت دادن مواد سمی با مصرف سم زدای گیاهی ادامه دهید.

جگر و کیسه صفرا به دفع مواد سمی بعد از پاک سازی ادامه می‌دهند، لذا متعجب نباشید که اگر برای چند روزی احساس خستگی می‌کنید. بدنتان انرژی زیادی صرف خارج کردن مواد سمی می‌کند، ولی این انرژی مفید مصرف شده است. اگر سنگ صفرایی نبینید که دفع می‌شود، ناامید نشوید. جگر و کیسه صفرا به آهستگی نرم می‌شوند و به زودی آن سنگ‌ها اگر موجود باشند بیرون خواهند آمد. حتی اگر شما سنگ صفرا ندارید، مواد سمی سال‌ها جمع شده را دارید دفع می‌کنید. اگر هنوز در جگر و کیسه صفرا احساس ناراحتی دارید، این پاک سازی را بعد از سه هفته دیگر تکرار کنید. برای سلامتی مناسب، دوبار این عمل پاک سازی را در طول سال انجام دهید.

سم زدایی کلیه و مثانه

اگر سنگ کلیه ندارید یا مبتلا به بیماری‌های کلیوی نمی‌باشید یا عفونت مزمن مثانه ندارید، این بدان معنا نیست که کلیه شما دارد صددرصد ظرفیتش عمل می‌کند. اگر غذای آشغال در زندگی تان خورده‌اید، احتمالاً بخشی از کلیه هایتان پر از مواد سمی هستند و مؤثر عمل نمی‌کنند. ما در دنیای تکامل نیافته‌ای زندگی می‌کنیم. در هوای کثیف نفس می‌کشیم، غذای کثیف می‌خوریم، مایعات کثیف می‌نوشیم و همه باید از روده‌ها، کلیه‌ها یا پوست دفع شوند. اگر آنها را پاک سازی نکنید، تعادل بدن در خطر است و اگر بر یک عضو تأثیر بگذارد، بقیه نیز تأثیر می‌پذیرند، چون همه به صورت یک تیم عمل می‌کنند. اگر روده‌ها، جگر و کیسه صفرا را پاک سازی ولی کلیه‌ها را فراموش نمایید، در رسیدن به نتیجه دچار مشکل می‌شوید

هندوانه: برای پاک سازی کلیه‌ها و خون بسیار مفید است، یک راه بسیار خوب برای قبل از عمل سم زدایی کلیه و مثانه، خوردن هندوانه در تابستان است، این میوه خنگ کننده، تازه کننده و راضی کننده است و به بدن کمک می‌کند تا مواد سمی را سریع دفع نماید.

روزه هندوانه: هیچ چیزی به جز هندوانه برای دو روز نخورید. هیچ آب میوه یا غذای دیگری، ولی حتما آب بنوشید.

بیرون آمدن از روزه هندوانه: این کار را آهسته انجام دهید و با قطعه‌های میوه دیگری شروع کنید. سالاد خام بخورید. دو روز صبر کنید، سپس خشکبار، بذرها یا غذاهای دیگر بخورید.

برنامه پاک سازی کلیه و مثانه

به صورت زیر برای هفت روز عمل کنید.

شما به یک ترکیب گیاهی بسیار اساسی ولی سبک برای پاک سازی کلیه‌ها و مثانه نیاز دارید. به دفعات، کلیه‌ها یا مثانه در معرض مواد سمی، عفونت‌ها یا التهابات بدون نشانه‌ای قرار گرفته‌اند. ضروری است که یک ترکیب کامل گیاهی برای این پاک سازی یافته شود.

بسیار مهم است محصولی را بیابیم که بتواند به طور مؤثر سنگ‌های کلیه و مثانه را حل کند تا عمل پاک سازی انجام گیرد ولی یافتن چنین محصولی کار آسانی نمی‌باشد.

خوردن غذا: ساده بخورید، از میوه‌های خام و سبزیجات خام استفاده کنید. از هیچ غذای پخته شده‌ای وقتی در حال انجام این برنامه هستید، استفاده نکنید، مخصوصاً پروتئین‌های گوشتی، چون به کلیه‌ها فشار وارد می‌آورند.

روزه گرفتن: این برای یک پاک سازی عمیق تر، انتخابی است، به کلیه‌ها استراحتی در دفع مواد سمی از هر دو نوع غذاها و نوشیدنی‌های هضم شده و نشده می‌دهد. روزه آب کرفس، جعفری و هویج بگیرید و فقط مقدار کمی آب هویج بنوشید.

برای انتخابات دیگر محصولات پاک سازی به سایت اینترنتی من رجوع کنید.

فصل شانزدهم: خورشید، روحیه، ورزش، استراحت، آسایش، شادی و بخشش

حلالا که بدن دارد متعادل می‌شود (پیروزی بزرگی است)، زمان آن رسیده که به عوامل دیگری که برای دستیابی به تعادل در زندگی روزانه مؤثر هستند، بپردازیم. من این فصل را خورشید، روحیه، ورزش، استراحت، آسایش، شادی و بخشش می‌نامم.

خورشید: نور خورشید، یکی از عناصر اساسی برای سلامت کلی بدن می‌باشد که بوسیله صنعت مدرن پزشکی بد تعبیر شده است. کمی آفتاب روی پوست (بیست تا سی دقیقه روزانه) برای تولید ویتامین 3 D(کولکالسیفرول)، جذب کلسیم و مواد معدنی دیگر بسیار ضروری است. اشعه‌های UVB خورشید با کلسترول داخل بدن و روی پوست واکنش می‌دهد و تولید ویتامین 3D می‌کند، که به جذب و استفاده کلسیم کمک می‌نماید.

ویتامین 3D باعث می‌شود که مواد مغذی سلولی عمل گردش متابولیسمی صحیحی داشته باشند و یون‌های کلسیم که به رساندن مواد مغذی به سلول‌ها کمک می‌کنند، وابسته به ویتامین 3D هستند. یک رژیم متعادل پر از امگا ۳ (اسیدهای چرب ضروری) نیز به شما ویتامین 3 Dمی‌دهد. اگر شما در کمربند خورشیدی یا روی کوه‌ها در جایی که اشعه‌های UBVقوی تر هستند، زندگی نمی‌کنید، بهتر است از روغن جگر سرد استفاده کنید، که حاوی ویتامین‌های 3D طبیعی است. بعد از ماه‌های تابستان، می‌توانید ویتامین‌های طبیعی 3D را از گوشت، تخم مرغ و ماهی‌های ارگانیک بدست آورید و هرگز با ویتامین مصنوعی 2 D(ارگوکالسیفرول) مکمل نکنید. می‌دانستید که در فرهنگ‌های اولیه، در جاهایی که مستقیم از زمین و دریا تغذیه می‌کردند، تعداد اندکی مشکلات سرطان پوست یا ملانوما (تومور سیاه رنگ قشر عمیق پوست) وجود داشته است؟ کسانی که صد سال یا بیشتر عمر کرده‌اند، تمام بدنشان را در معرض تابش آفتاب روزانه قرار داده‌اند، بنابراین مراقب رژیم تان باشید و از خورشید لذت ببرید. فقط خیلی بیرون زیر آفتاب نمانید.

روحیه: هر کدام از ما باید روحیه مان را مثبت و زنده نگه داریم. پیشنهاد می‌کنم مراقب صحبت کردن با خودمان باشیم، چون آمار غیرقابل تردید نشان می‌دهد که چیزی که به خودمان می‌گوییم، از تجربه مان است. آیا در مورد خودتان و دیگران ژیزهای خوب می‌گویید، یا دائما خود تحقیر می‌کنید و دیگران را مؤاخذه می‌نمایید؟ حالا که دارید خوب می‌خورید و می‌آشامید، وقت آن رسیده که نظرخود را در مورد درمان تغییر دهید، متوجه باشید که هر بیماری که شما را آزار می‌دهد، از بین رفتنی است. به خاطر بیاورید که خداوند بدن‌های ما را با قدرت خوددرمانی آفریده و سلامتی حق مسلم هر انسانی از بدو تولد است.

وقتی که روحیه خود را تقویت کنیم، می‌توانیم به دیگران که نیازمندند توجه و کمک نماییم. کمک کردن به دیگری اندورفین‌ها (هورمون‌های سلامتی) را در شما و آنان که دوستشان دارید، آزاد می‌کند. دعا کردن روزانه و آرزوهای خوب برای خود و دیگران می‌تواند شما را به عمیق‌ترین عشق و درمان در دنیا مرتبط کند.

ورزش: بدن برای فعالیت روزانه ساخته شده است و عضله‌ها را به پاره شدن و دوباره ساخته شدن با قدرت بیشتر تشویق می‌کند. وقتی که ورزش می‌کنیم، گردش خون بهتر می‌شود و با وارد کردن اکسیژن به ریه‌ها برای مبارزه با سرطان، ویروس‌ها، باکتری‌ها، قارچ‌ها و دیگر مخرب‌های اساسی که نمی‌توانند در بدنی که اکسیژنه شده باشد زنده بمانند، آماده می‌شویم. هنمانگونه که گفتم، ورزش به دفع سیال دور سلول‌ها که به تله افتاده و مواد سمی در آنجا کمک می‌کند و قابلیت الکتریکی هر سلول و همچنین ارتباط بین سلول‌ها را افزایش می‌دهد.

ورزش‌های سبک که به مفصل‌های شما زیاد تنش وارد نکنند، ایمن‌ترین هستند، بنابراین هر چه می‌خواهید انتخاب کنید، قدم زدن، شنا کردن یا دوچرخه سواری. ضمناً، قدم زدن به طرف آشپزخانه برای برداشتن یک بسته چیپس و سپس برگشتن به مبل و تلویزیون تماشا کردن ورزش نامیده نمی‌شود. ورزش دادن مغز با خواندن یک کتاب خوب و یادگیری چیزی جدید برای سلامتی کلی بسیار مهم است. با ورزش دادن مغز و بدن نیازمند اکسیژن، به رقابت بپردازید، به جلو بروید و زندگی خود را جشن بگیرید. بیدار شوید و برای بوییدن گل‌های رز که در چند بلوک ساختمانی آن طرف تر هستند، پیاده بروید!

استراحت و آسایش: خداوند جهان را در شش روز آفریده، همانگونه که در بایبل گفته در روز هفتم، استراحت کرده است. اگر استراحت برای خداوند خوب است، بنابراین فکر نمی‌کنید که برای شما هم خوب باشد؟ نمی‌توانم بیان کنم که چقدر استراحت و خواب مناسب برای سلامتی شما ضروری است. از قدیم گفته‌اند: رفتن به موقع به رختخواب و بیدار شدن صبح زود، انسان را سلامت، ثروتمند و عاقل می‌سازد. سیکل طبیعی بدن ما به گونه‌ای است که به دنبال سیکل خورشید و ماه باشیم.

ما اینطور طراحی شده‌ایم که وقتی خورشید غروب می‌کند، بخوابیم و وقتی طلوع می‌کند، بیدار شویم و تغذیه سلامتی در بین آنها داشته باشیم. اهمیت ندارد که چقدر ما ناله کنیم و دندان هایمان را به هم بفشاریم، بدن ما اینگونه طراحی شده است و انحراف از این سیکل به سیستم ایمنی بدن صدمه می‌زند. بعد از غروب خورشید، وقت آن است که ریتم بدن آهسته شود تا بتواند استراحت نماید و خود را ترمیم کند. اگر دیر وقت در شب غذا بخوریم، بدن باید انرژی خود را وقتی که در سیکل استراحت و ترمیم است صرف هضم غذا کند. اگر قرار است انرژی مصرف شود، باید برای احیاء باشد، نه هضم کردن. نوز ماه بر غده هیپوفیز اثر می‌گذارد، این غده در تولید هورمون و سیستم غده مترشحه داخلی بسیار اهمیت دارد و کمبود مواد مغذی در غده هیپوفیز باعث صدمه خوردن اعضای داخلی و خارجی می‌شود.

تعادل بدن شما به این موارد اساسی بستگی دارد. ذخایر متابولیسمی با فکر کردن، خوردن و خوابیدن خوب محافظت می‌شوند. ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که این بدن معجزه آسا از یک زندگی شلوغ و خسته کننده پر از مصرف مواد مخدر، نوشیدن الکل و تغذیه بد حمایت کند. اگر به غده فوق کلیوی در اثر کار زیادتر از حد تنش زیادی وارد شود، باعث بالا رفتن سطح کورتیزول (هورمون تنش) می‌شود، بدن را اسیدی می‌سازد، اکسیژن را خارج می‌کند و از بیماری‌ها دعوت به عمل می‌آورد.

وقتی که حیوانات خسته می‌شوند، می‌خوابند. تمام موجودات زنده به استراحت نیاز دارند. اگر اجازه ندهیم که خاک استراحت کند و ترمیم و احیاء شود، به آن خاک خسته می‌گوییم که از محتویات معدنی تهی است و باعث رشد تولیدات غذایی بی خاصیت می‌شود. من همواره بیمارانی را که بیماری آنها خیلی شدید نیست، تشویق می‌کنم که به خود در مصرف مکمل‌ها و فرمول‌های گیاهی یک روز در هفته استراحت دهند. شخصاً، من برای بیست و چهار ساعت یکبار در هفته روزه می‌گیرم. هر شب قبل از خوابیدن، نصف شب و اول صبح، با خداوند صحبت می‌کنم تا روحم را آرامش دهد و تغذیه کند.

شادی: بیشتر ما زیادتر از حد کار انجام می‌دهیم و کمی بازی می‌کنیم. به خاطر بیاورید که وقتی مانند بچه‌ها بازی می‌کردید چه احساس داشتید؟ آیا دلتان نمی‌خواهد که با خانواده و دوستان باشید و کودکانه و بی خیال عمل کنید؟ زمان آن رسیده که مقداری شادی داشته باشید، مانند قدم زدن بدون کفش روی چمن‌ها. ما همه نیاز به شادی داریم تا لذت آزاد شدن اندورفین طبیعی را درک کنیم و این برای بدن، مغز و روحیه بسیار مفید است.

بخشش: اهمیت ندارد که در چه شرایط بدی هستید، کمبود بخشش به شما عاقبت صدمه می‌زند، مانند چرک تنفر که به ابتلا به سرطان یا بیماری قلبی کمک می‌کند. همچنین سلامتی در مغز و احساسی که در قلب دارید می‌باشد. هر چقدر هم منحصر بفرد باشید، من شاهد بودم که عدم تمایل به بخشش می‌تواند یک شرایط اسیدی در بدن ایجاد نماید، اکسیژن را از سلول‌ها خارج کند و انرژی بدن را راکد نگه دارد. مطالعات علمی در مورد قدرت بخشندگ ثابت کرده است که این یک موضوع خیالی نیست، بنابراین اگر شخصاً نمی‌توانید کسی را ببخشید سعی کنید خود را خالی نمایید و آن را به همه بگویید.

ما همه اشتباه می‌کنیم، هیچ کسی کامل نیست. بسیار ممنونم که پدرم به من یاد داد که هرگز با عصانیت و خشم برای خواب شب به رختخواب نروم. در کودکی ارزش عشق، بغل کردن، ابراز محبت و سپاسگزاری را از آنهایی که دوستشان داشتم آموختم. از همه اینها بگذریم، هرگز نمی‌دانیم که چه مدت روی این زمین زنده هستیم.

پدرم می‌گفت هرگز با پشیمانی به خواب نروید، فکر خود را به کمک خدا آزاد کنید و بگویید که متأسفید، قبل از اینکه چراغ را خاموش کنید، در آن صورت مانند بچه‌ها به خواب خواهید رفت. او درست می‌گفت. فقط با بهترین تغذیه، خوردن، آشامیدن و افکار خوب است که می‌توانیم حقیقتاً از رنج، درد و منفی بافی رها شویم.

فصل هفدهم: درمان مرض چاقی

راه حل درمان مرض چاقی یافتن رژیم مناسب نیست. بلکه بدست آوردن تعادل است! خیلی از شما هر کاری که تصورش را می‌توان کرد برای از دست دادن وزن خود انجام داده‌اید ولی دهانتان را دوخته‌اید! بیشتر مواقع، حتی اگر وزن کم کرده‌اید، اعتیاد به غذا، فیزیکی یا روحی، آنقدر قوی هست که تقریباً غیرممکن است وزن را برای مدت طولانی کم شده نگه دارید. ما می‌خوریم تا خالی بودن وجودمان را پر کنیم و خود را از دردهای روحی رها سازیم.

همه می‌دانیم که پر کردن دهان از غذا چه احساس خوبی را سبب می‌شود، حتی وقتی گرسنه نیستیم، خوردن مقدار بسیار زیاد غذا قبل از آنکه شکم بیچاره بتواند شانس علامت پر شدن را داشته باشد. اگر ما قادر باشیم که با یک رژیم نه چندان قوی مقداری وزن کم کنیم، گرسنه باقی می‌مانیم و سیستم باید با مواد سمی که قبلاً در بدن در بافت‌های چربی قرار گرفته به جای مواد غذایی تغذیه کند. وقتی که سطح میزان مواد سمی در بدن بالا رود، گرسنگی باز خواهد گشت و ما دوباره آن ضدغذاها را می‌خوریم، فقط برای برگرداندن یک عمر الگوی رژیم غلط. وقتی که دوباره آن غذاهای ممنوعه را می‌خوریم، وزن بالا می‌رود و ما دوباره روحیه خود را از دست می‌دهیم و بیشتر از خودمان متنفر می‌شویم.

اگر هنوز دارید می‌پرسید که چرا نتوانستید در مبارزه کوچک کردن برآمدگی شکمتان پیروز شوید، علت این است که شما از اصولی‌ترین قوانین استفاده نکردید، همه چیز در مورد تعادل است. بدن مواد سمی اضافی را که در بعضی بافت‌های چربی ذخیره شده‌اند حمل می‌کند، در حقیقت، بدن هرگز برای انجام وظایفش آزادی عمل ندارد. وقتی که رژیم تان را تغییر می‌دهید و از خوردن آشغال‌ها خودداری می‌کنید، بدن دیگر نیاز به استفاده از انرژی برای تبدیل قند اضافی به چربی را ندارد. اگر شما از ضدغذاها نخورید بدنتان می‌تواند چربی اضافی را که ذخیره شده است، بسوزاند.

برای رسیدن به پیروزی، نیاز به شروع سم زدایی روده هایتان دارید، تا از جمع شد مواد زائد در بدن جلوگیری شود. با سم زدایی جگر و کیسه صفرا می‌توانید مولکول‌های سخت شده کلسترول را خارج کنید و آنها را آزاد بگذارید تا از چربی اضافی برای تولید انرژی استفاده کنند. وقتی که کیسه صفرا از سنگ‌ها پاک شد، می‌تواند صفرا را با راندمان بالاتری برای درهم شکستن چربی‌های خام که در غذا هست، آزاد کند، تا تبدیل به انرژی شوند، نه چربی. خبر خوب این است که اگر دارید صحیح می‌خورید، چربی‌های خام دشمنان شما نخواهند بود. اگر وزن اضافی دارید، شما باید پنج روز در هفته به نرمی تا سی دقیقه ورزش کنید که باعث قوی شدن متابولیسم خواهد شد و به سوختن چربی اضافی کمک می‌کند. همیشه وقتی بیماران تغذیه و پاک سازی صحیح را شروع کردند، وزنشان به سادگی کاهش می‌یافت، حتی وقتی که آنها برای کاهش وزن مراجعه نکرده بودند. اضافه وزن کوچک‌ترین مشکل آنها بود، چون به بیماری‌های جدی دیگری مبتلا بودند، ولی با پیروی از فلسفه من با ناپدید شدن وزن‌های اضافی، بیماری‌های قندی و قلبی و سرطان نیز به تعادل رسیدند.

فراموش نکنید که همه چیز در مورد تعادل است. موضوع تحمل گرسنگی نیست یا آنکه فقط آب بنوشید یا مسافت ده کیلومتر را بدوید تا عرق بریزید و وزن کم کنید. چه کسی می‌تواند این نوع فعالیت‌ها را ادامه دهد؟ رژیم غذایی کاری صورت نمی‌دهد. در حقیقت، باعث عدم تعادل می‌شود. روی وزن متمرکز نشوید. اگر صحیح عمل کنید عاقبت به آن می‌رسید و بدن تعادل و سلامتی خود را باز می‌یابد.

داستان مادلین هاموند

هیچ مثالی بهتر از سرگذشت مادلین هاموند ناشر مجله "واریتی" نیست. وقتی که او را در تاریخ دوم آوریل ۱۹۹۹ دیدم، بیست و دو کیلو اضافه وزن داشت. افسرده بود و از حساسیت‌های حاد رنج می‌برد. نتایج آزمایش سیستم ایمنی بدن را بسیار ضعیف نشان می‌داد و وجود انگل‌ها و قارچ‌ها، عدم تعادل، کریستال‌های مخمر و اسید اوریک، کمبودهای ویتامین و مواد معدنی، عدم متعادل هورمونی، جگر مسموم و ترکیب هیستامین را تأیید می‌کرد. او از نظر فیزیکی و روحی واقعاً در وضع بدی بود، چون او سه بچه اش را پشت سر هم از دست داده بود. یک تا دوبار در روز خود را با تنفر می‌نگریست و عمیقاً احساس نارضایتی داشت.

در این زمان، حساسیت‌هایش چنان حاد بودند که همیشه بینی اش را خالی می‌کرد، چشم‌هایش می‌خاریدند و با بسته شدن ورم می‌کردند و صورتش هم پف می‌کرد.

این بقیه داستان از زبان خودش است:

وقتی که آلرژی‌های من آغاز شدند، صورتم چنان خشک شد که با خودم یک توده دستمال و یک حوله کوچک صورت حمل می‌کردم. ولی برنامه دکتر برانتلی به قدری قوی بود که آلرژی‌هایم زود برطرف شدند. در سال‌های بعد، فقط دو حمله آلرژی داشتم، یک بار وقتی تصمیم گرفتم چهار هات داگ بخورم. روز بعد از آن دکتر برانتلی خندید. خوب بود که متوجه شدم برنامه مؤثر بوده است. وقتی که از ادامه انجام برنامه خودداری کنید (خوردن آشغال و ضد غذاها)، بدن فوراً به شما می‌گوید که از تعادل خارج شده‌اید. وقتی من تقلب کردم، تقریباً می‌توانستم حس کنم که تولید ترکیب هیستامین دوباره شروع شده است. در سال‌های بعد، اگر نان می‌خوردم، آلرژی‌های من فوراً باز می‌گشتند. اصلاً ارزش یک لحظه لذت را نداشت.

سیستم دکتر برانتلی پیچیده نبود و اصولش بسیار ساده بودند. او توضیح داد که غذاهای زنده تولید بافت‌های زنده و غذاهای مرده تولید بافت‌های مرده می‌کنند. غذا را از زمین بخورید و هیچ چیزی از تنگ، قوطی یا بسته بندی نخورید. آب سبزیجات ضروری هستند و به من گفت که هر چهار ساعت یک بار غذا بخورم.

در رژیم غذایی من کافئین، مواد قندی و نان وجود نداشت. باید آب سبزیجات می‌نوشیدم، نه آب میوه و بگذارید که بگویم هرگز فکر نمی‌کردم که بتوانم چیزی سبزرنگ را بنوشم. اصلاً نمی‌توانستم با آن روبه رو شوم، بنابراین با هویج و آب پرتقال، شروع کردم ولی برای من زیادی شیرین بودند. با آب کرفس و خیار عوض کردم و تا امروز من به آن معتادم. در واقع، صبح اول وقت هیچ چیزی بهتر از خوردن آنها نیست.

نیاز به نوشیدن آب در تمام روز داشتم، و لیمو و آب در صبح. آب بخش بحرانی برنامه‌ام بود و قدرت دفع مواد مرا کاملاً تغییر داد. من آنزیم‌های دکتر برانتلی را مصرف نمودم و جگر و کیسه صفرا و تمام نقاط دیگر را پاک سازی کردم.

ولی مبارزه واقعی برای من و پیروی از چیزهای ساده‌ای که او گفته بود، چندان آسان نبود! قبلاً، غذا افکار و روحیه مرا کنترل می‌کرد و یک صدا دائماً در مغزم بود. غذا یک جایزه، یک تنبیه و یک دوست همیشگی برای من بود. اما بدنم به من خیانت کرد، عصبانی بودم و داشتم داروی ضدافسردگی مصرف می‌کردم، آن قسمت از هر عکسی که خودم در آن بودم را می‌بریدم. پس از رها شدن از غذاهای مضر هنوز می‌توانم به خاطر بیاورم که چگونه به تله افتاده بودم و چقدر سخت کوشیدم و چقدر غمگین بودم. نصف شب داشتم به طرف خانه رانندگی می‌کردم که یک همبرگر فروشی را دیدم، داخل رفتم و یک همبرگر با سیب زمینی سرخ کرده خوردم، در آن لحظه حال خوبی داشتم، ولی خیلی زود احساس بدی پیدا کردم چون داشتم نوع غلطی از غذا را می‌خوردم. من بسیار به غذاهای آماده سریع معتاد شده بودم!

سپس دکتر برانتلی به من گفت باید در مورد چیزهایی که می‌خوری، مسئولیت بپذیری تا بدون شک تغییرات حاصله را ببینی. از اینکه بیشتر افکارم را غذا کنترل می‌کرد خسته شده بودم، می‌خواستم این کنترل را یکبار برای همیشه درهم بشکنم. بنابراین. در دوم آوریل ۱۹۹۹، تمام غذاهای آشغال و بد را حذف کردم.

می‌خواستم وزن کم کنم و لاغر و سلامت رها شوم. می‌خواستم صاحب قدرت باشم، لباس تنیس بپوشم و پیراهنم را داخل شلوارم کنم و نمی‌خواستم از اینکه با دوستانم به استخر بروم خجالت بکشم.

به خاطر می‌آورم که قبل از برنامه، خودم را راضی کرده بودم که دارم پیر می‌شوم و از من گذشته است. می‌توانم چاق، بدون جذابیت ظاهری و با عیب باشم. ولی وقتی که برنامه را آغاز کردم، دوباره با بدنم مرتبط شدم. در حقیقت، هر کسی می‌تواند انگیزه، قدرت جنسی و روحیه خود را بیابد ولی نه با افسردگی و غمگین بودن. وقتی شب‌ها به خواب می‌رفتم احساس بسیار خوبی داشتم که دارم هر کاری را تا آنجا که ممکن است برای سلامتی بدنم انجام می‌دهم.

تغییرات واقعاً داشت انجام می‌گرفت. اولین تغییری که متوجه شدم در دفع مواد زائد بود. بعد از سال‌ها گرفتگی عضله مزمن، یبوست و اسهال، شروع به استفاده از سم زدایی دکتر برانتلی کردم.

شلوارم برایم گشاد شد، هرچه بیشتر وزن کم می‌کردم، احساس بهتری داشتم و اعتماد به نفس بیشتری در من به وجود می‌آمد. انگیزه و اشتیاقم قوی تر از همیشه شد و تمایلم به متعادل کردن و دفع مواد مهم‌ترین موضوع در مغزم بود. مطمئن بودم که دارم به سلامتی نسبی می‌رسم و آن درست اتفاقی بود که افتاد.

در حالیکه وزن کم می‌کردم، می‌دانستم که موضوع از دست دادن وزن نیست بلکه رسیدن به سلامتی است. سه ماه بعد از اینکه برنامه را شروع کردم، به یک مغازه لباس فروشی رفتم و برای اولین بار در زندگیم، یک ژاکت سایز کوچک خریدم. داشتم با زندگی هماهنگ می‌شدم، دوست داشتم تپه پیمایی کنم، صبح‌ها آب سبزیجات بنوشم و شب خسته به خواب روم، البته خسته شده از کار روزانه نه از داروی ضدافسردگی. دلم می‌خواست که با احساس سلامتی و امید به آینده از خواب بیدار شوم، نه با احساس خشکی بدن و خستگی و شکست خوردگی.

می‌دانم که مقداری از تغییرات با ورزش کردن صورت گرفت. دکتر برانتلی به من گفت حتماً باید ورزش کنم. با قدم زدن سبک و بازی تنیس یک بار در هفته شروع کردم. یک ماه بعد، هنوز میدویدم و تنیس بازی می‌کردم. ماه دیگر، شروع کردم به دویدن و از تپه بالا رفتن. هر چه بیشتر دوندگی، تنیس و نرمش را انجام می‌دادم، بیشتر مایل بودم که این کار را ادامه دهم و انرژیم افزایش می‌یافت.

دکتر برانتلی به من گفت که حتماً باید هر روز فعالیتی فیزیکی داشته باشم تا متابولیسم قوی تر شود و من این کار را صبح‌ها انجام می‌دادم.

پیروزی‌هایی که با این رژیم نصیب بدنم شد، در عرض یک سال، وزنم از ۸۴ به ۶۵ کیلوگرم رسید، کمرم از ۹۵ سانتی متر به ۷۶ سانتی متر رسید، سینه‌ام از ۱۲۰ به ۸۰ سانتی متر رسید و سایزم از ۱۶ به ۸ تنزل کرد! این بار من رژیم فشرده نگرفتم. به جای آن داشتم سلامت تغذیه می‌کردم و بدنم هم تغییر نمود.

به خاطر آوردم که دکتر برانتلی مرا تشویق می‌کرد که مادلین، آن قدرت را به دست آور، به تو گفتم که چه کار کن و تو انجامش دادی. هر چقدر بیشتر در مورد این برنامه سعی کنی بیشر موفق می‌شوی. اگر می‌خواهی ۲۰٪ مواقع تقلب کنی، پس تو به ۸۰٪ موفقیت می‌رسی. ولی اگر ۱۰۰٪ برنامه را انجام دهی، پس نتیجه ۱۰۰٪ می‌گیری.

معمایی در مورد این برنامه وجود ندارد. مردم به بیرون بدن شما نگاه می‌کنند، جایی که می‌توانند تغییرات را ببینند ولی تغییرات درونی بیشتر از آن است که توضیح داده شوند!

حالا به گذشته می‌نگرم و به خاطر می‌آورم که چقدر غمگین و عصبانی بودم و همه را به دکتر برانتلی مدیونم. با برنامه اش، احساس گناه وحشتناک از دست دادن بچه‌هایم فراموش شد. او مرا مجبور کرد که مسئولیت بپذیرم و تشویقم کرد که به گذشته برنگردم، ولی تشخیص دهم که به چه رسیده‌ام. او مرا به سفری برد که هرگز نمی‌دانستم امکان رفتنش است.

وقتی که من از احساس یک مظلومی که خدا به او بد کرده دست کشیدم و یکباره مسئولیت همه چیزهایی را که به دهانم می‌گذاشتم، به عهده گرفتم، دنیایم تغییر کرد. از سرزنش دیگران و شرایط دست برداشتم، مسئولیت بدبختی‌هایم را پذیرفتم و تشخیص دادم که خودم مسئول وقایع اتفاق افتاده هستم. من صاحب بدن و خودم هستم! روزی که این موضوع را فهمیدم سرزنش کردن‌ها دور شدند و من بودم و خودم. دکتر برانتلی گفت: "بسیار ساده است،" شما مجبور به انجام دادن یک میلیون کار نیستید. فقط در مورد هر چیزی که در دهان می‌گذاری، مسئولیت بپذیر."

اخیراً شخصی از من پرسید که دلت برای یک ساندویچ تنگ نشده است؟

گفتم که چرا بعضی مواقع، ولی الان به تو می‌گویم که دلم برای چه چیزی تنگ نمی‌شود.

داشتن انبوهی از دستمال کاغذی در دستم، یا وقتی که به یک جمعی می‌رسم ناگهان به عطسه کردن بی انتها دچار شوم. دلم برای آلرژی دوازده ساعته بعد از بو کردن عطر کسی تنگ نمی‌شود. بنابراین ساندویچ را کنار گذاشته‌ام و برایم بسیار خوب است.

هیچ احساسی بهتر از احساس خوردن یک چیز خوب نیست، نوشیدن آب کافی و مراقبت از خودتان، چون بدن به شما بصورت احساسی غیرقابل توصیف جایزه می‌دهد. بهترین کاری که می‌توانیم برای خودمان انجام دهیم تغذیه بدن با هر چه که نیاز دارد، است.

اخیراً پزشکی به من گفت که سطح استروژنم پایین افتاده و باید مواظب قند خونم باشم، این موضوع حتی کمی مرا نگران نکرد. با آموخته‌هایم از دکتر برانتلی، دقیقاً می‌دانستم که چه کنم. فوراً مقدار آب مصرفی ام را افزایش دادم، خوردن میوه در صبح را متوقف کردم و به برنامه ورزشی ام بازگشتم. فکر می‌کنم شما هم متوجه شده‌اید که هیچ راه میانبری وجود ندارد. باید دائماً ادامه دهید تا عاقبت به هدف برسید. تمام کاری که باید بکنیم این است که مسبب را از بین ببریم. دیگر در این مورد معمایی غیرقابل حل وجود ندارد.

چیز دیگری ندارم که بگویم. فقط امیدوارم که خودتان را مجبور به انجام ۱۰۰٪ این برنامه بکنید، همانگونه که مادلین کرد.

زندگیتان را متعادل سازید، شما خودتان درمان هستید!

فصل هیجدهم: درمان ضد پیری

چه چیزی پیرتان می‌کند

آیا هیچ وقت فکر کرده‌اید که واقعاً چه چیز باعث پیری شما می‌شود؟ عدم تعادل‌ها به وسیله تغذیه بد، داروهای داروخانه‌ای و مواد سمی در محیط می‌توانند سبب جمع شدن مواد سمی شوند و ویرانی و ناهماهنگی سریع در سطح سلولی به وجود آورند. در همان وقت، بنیان بدن در هر لحظه از روز صدمه می‌بیند و بافت‌ها، غدد، اعضا، پوست پیر می‌شوند.

وقتی که سلول‌ها از اکسیژن استفاده می‌کنند تا انرژی بسازند، بنیان بدن در نتیجه واکنش‌های روزانه مانند گوارش، متابولیسم، و گردش خون تولید می‌شود. بنیان بدن همچنین از آلودگی هوا، آفت کش‌ها، دود سیگار، تمیزکننده‌های جاری خانگی و غیره نیز تولید می‌گردد. این مولکول‌های ناپایدار به اطراف بدن برخورد می‌کنند و به هر چه برخورد نمایند، صدمه می‌زنند. اگر به یک پوست چروک خورده نگاه کنیم فقط ظهور خارجی صدمان بنیانی را می‌بینیم. در نهان، اعضا، غدد، بافت‌ها و عضلات نیز از صدمات وارده رنج می‌برند و این صدمات بنیانی می‌تواند به سرطان و مرض‌های جدی دیگر منجر شود.

در ابتدا باور بر این بود که صدمات بنیانی به DNA سلول‌ها صدمه می‌زنند. سپس در سال ۱۹۷۸، دتر ایمرنگی، یک دانشمند اهل بلغارستان، سلول‌هایی را از اشخاصی که صد سال سن داشتند، مورد تجزیه و تحلیل قرار داد تا بفهمد که سلول هایشان هنوز می‌توانند تولید شوند و آیا سلول DNA آنها صدمه دیده است؟ بعد از سال‌ها تحقیق، دکتر نگی نتیجه گرفت که در فرضیه پیری پوسته بدن، صدمات بنیانی به لایه خارجی سلول وارد می‌شوند، نه به DNA. یک بار که پوسته سلول صدمه دید، قابلیت جذب مواد مغذی و دفع مواد زائد را از دست می‌دهد. وقتی که مواد زائد و نمک‌ها مانند پتاسیم جمع شوند، فضای مفید داخل سلول را اشغال می‌کنند، آب داخل سلول به زور خارج می‌شود و سلول دی هیدراته می‌گردد.

با تمام این صدمات روزانه، سلول‌هایم که در حال انجام کار هستند، نجات می‌یابند، چون بدن با سیستم دفاعی خودش، سم زدایی را شروع می‌کند تا با عوامل صدمات بنیانی مبارزه نماید. مواد ضد سموم به بنیان بدن الکترون‌های لازم را با چفت شدن به مولکول‌های ناپایدار می‌دهد. وقتی که آنها به هم متصل شدند، مولکول‌های ناپایدار راضی می‌شوند و دیگر سعی نمی‌کنند به قسمت‌های دیگر سلول چفت شوند.

اگر ما به صدمات وارده اضافه کنیم و غذاهای بد بخوریم، انبار شخصی ضدسموم ما بر اثر استفاده زیاد از آن تمام می‌شود و ما دچار پیری زودرس می‌شویم. این است که رژیم میوه‌ها و سبزیجات خام پر از مواد ضد سموم ضروری است تا ما را بر علیه این حملات دائم محافظت کند. همچنین، استراحت و آسایش بسیار لازم است اگر می‌خواهیم بدن هر صدمه‌ای را در مراحل زندگی ترمیم کند.

اگر می‌خواهیم جوان تر به نظر برسیم و احساس جوانی کنیم، لازم است در ساتی مناسب به رختخواب رویم. اگر تنش داریم، روی پوست اثر خود را نشان می‌دهد و هیدراته کردن صحیح هم بسیار مهم است. یکی از دوستانم می‌تواند هر روز ده سال پیرتر به نظر برسد، اگر تنش داشته باشد و هیدراته نشده باشد.

دلیل دیگر پیری کاهش مقدار هورمون رشد انسان (HGH) است که بدن تولید می‌کند و از سال‌های بیست تا سی سالگی آغاز می‌شود. لطفاً برای اطلاعات بیشتر در مورد HGH، فرمول‌های ضد پیری و تولیدات برای پوست به سایت اینترنتی من رجوع کنید.

داستان تونی

چه در مورد چین و چروک‌ها اهمیت قائل باشید و چه نباشید، انرژی برای همه مهم است. وقتی که جوان هستید، احساس می‌کنید که برای همیشه می‌توانید ادامه دهید، هشت تا ده ساعت کار می‌کنید، به خانه می‌آیید و تمام شب به مهمانی می‌روید و این کارها را همچنان تکرار می‌کنید. ولی بسیاری از ما نمی‌تواند بعد از سن معینی این گونه ادامه دهد. ما کار می‌کنیم، به خانه می‌آییم و روی مبل می‌افتیم، حتی نمی‌توانیم به آشپزخانه برویم و شام درست کنیم، به نظر می‌رسد تخلیه انرژی هر روز بدتر از روز دیگر است. برای بیمار من تونی، این وضعیت روی آینده کاری، روابط و طرز فکرش اثر گذاشته بود. او کاملاً خسته بود و اصلاً نمی‌فهمید که دلیلش چیست. همسر تونی برای دیدن من چند ماه پیش آمده بود و تونی از دیدن تغییرات در همسرش خیلی تعجب کرده بود و می‌خواست مرا ببیند. در اولین ملاقات در سال ۱۹۹۴، او کاملاً بی حال و سست بود، قد ۱۸۰ سانتی متر و وزنی در حدود ۹۰ کیلوگرم داشت. او گفت، وقتی صبح دوش می‌گیرم، آنقدر خسته‌ام که می‌خواهم گریه کنم. دو، سه سالی است که این وضعیت ادامه دارد.

او توضیح داد که به سختی و به هر نحوی که هست کار را خوب انجام می‌دهد اما در خاه، به چیزی علاقمند نبود و هیچ گونه انرژی هم نداشت.

تونی پنجاه و هشت ساله بود و نمی‌فهمید که چگونه رژیم غذایی بر سلامتی او تأثیر می‌گذارد. او به سر کار می‌رفت و هر چه که در کافه تریا برای ناهار سرو می‌شد می‌خورد. ژامبون، تخم مرغ، ساندویچ‌ها، یا هر آشغال دیگری که بود. مقدار زیادی شکر مصرف می‌کرد، و من بسیار تعجب کردم وقتی به من گفت که او پانزده تا بیست فنجان قهوه در روز می‌نوشد. سیگار کشیدن را در سال ۱۹۷۴ ترک کرده بود، ولی قبل از آن، مدت بیست و سه سال ده سیگار در روز می‌کشید.

او بیماری‌های دیگری نیز داشت، ولی تونی در وضعیتی نبود که بداند تنگی نفس دارد و من به او بعد از اولین ملاقات گفتم. او از پله‌ها که بالا می‌رفت به سختی نفس می‌کشید و وقتی که وارد اتاق من شد به آن توجهی نکرد چون برایش عادی شده بود که چنین بیماری‌هایی داشته باشد. بعد از اولین ملاقات، یک برنامه تغذیه به او دادم و او با جدیت آن را انجام می‌داد، که اگر چه قبلاً هرگز چنین کاری را انجام نداده بود. آن وقت ماه نوامبر بود و دختر دومش در آوریل عروسی می‌کرد. می‌خواست تا ماه آوریل حالش بهتر شود و وقتی با برنامه و پیشنهادهای گیاهی من شروع کرد، متوجه شد که در عرض یک هفته میزان انرژی او تغییر یافته است. هر هفته بعد از آن، بهتر و بهتر شد تا خستگی دائم او کاملاً از بین رفت.

قبلاً برای انجام هر کاری وقت زیادی نیاز داشت، ولی با استفاده از فرمول‌های گیاهی من، احساس خوبی در مورد بدنش اتفاق افتاده بود. او گفت: می‌خواستم مقدار مصرفی فرمول‌ها را دو برابر کنم، ولی هرگز این کار را نکردم. استفاده همیشگی از این فرمول‌ها باعث می‌شود که احساس بسیار خوبی داشته باشم. حتی تا به امروز، من فرمول‌های گیاهی تیموتی را دوست دارم و بدون آنها نمی‌توانم زندگی کنم.

او همچنان مشغول بهتر کردن سلامتی اش در همه نقاط بدن بود و تا ماه آوریل، تونی از وزن ۹۰ کیلوگرم به ۷۴ کیلوگرم رسید، درست به موقع برای آنکه همراه دخترش قدم بزند و تنها کاری که او انجام داد تغذیه صحیح و حذف قهوه و شکر بود. او قصدش کاهش وزن نبود، ولی خوشحال بود که وزنش کم شده است.

تا زمانی عروسی دخترش، آنقدر خوب شده بود که با تمام تنش‌ها کاملاً کنار می‌آمد و هرگز نمی‌دانست که می‌تواند آنقدر احساس خوبی داشته باشد.

باعث افتخارم بود که با تونی و همسرش کار کردم، آنها می‌گفتند، نمی‌توانستند بهتر از این باشند. تونی به من گفت که حتی از بچگی اش هم احساس بهتری دارد و چقدر عالی است که می‌توانیم این کار را انجام دهیم. بدن هایمان حتماً به ما جایزه می‌دهد. خیلی ساده است.

گفتار نهایی: سلامتی حق مقدس تولد شماست

تصور کنید که در یک بدن سلامت و پرانرژی زندگی می‌کنید، هر روز در زندگی احساس خوبی دارید. اگر به شما بگویند که این یک رؤیا نیست چه فکر می‌کنید؟ واقعیت این است که شما در حال حاضر در بدنی زندگی می‌کنید که برای تعادل و سلامت مناسب طراحی شده است. در حقیقت، سلامتی حق مقدس تولد شماست، شرایطی که آفریننده برای هر یک از ما در نظر گرفته است.

بدن تنها یک چیز را مطمئناً می‌داند، چگونه متعادل و درمان شود و خود را بازیابد، البته اگر به آن شانسی داده شود که چنین کاری انجام دهد. تعادل برابر است با سلامتی مناسب و طراحی بدن برای برگشت دائم به حالت تعادل و سلامتی می‌باشد، چون بیماری‌ها نمی‌تواند در بدنی سالم باقی بمانند. تمام کاری که شما باید انجام دهید این است که مسیر آفرینش را به سمت تعادل دنبال کنید.

کلید را در صفحات قبلی به شما داده‌ام و حالا مربوط به شماست که آن را بردارید و حق تولد خود را با ایجاد یک محیط داخلی سلامت در بدنتان بخواهید. شما کلید سلامتی را در دست دارید، بنابراین اجازه دهید اصول اساسی را بگویم:

قوانین آفرینش را دنبال کنید، تنها قوانین معتبر.

با دستورالعمل‌های آفرینش زندگی کنید و به خاطر داشته باشید که خویشتن داری کلید اصلی است.

همیشه تعادل را حفظ کنید.

مطالبی را که آموختید درک کنید و بفهمید که چرا آنها نتیجه می‌دهند.

وقتی مطلبی را می‌فهمید، سؤال کنید و تا پاسخ تان را دریافت نکرده‌اید، دست برندارید.

مسئول عملکرد خود و چیزهایی که در دهان تان می‌گذارید، باشید.

قبل از آنکه دچار مشکل شوید اقدام کنید.

عملکرد و تغذیه صحیح خودتان بهترین بیمه سلامتی است.

یک زندگی طولانی و سراسر سلامتی برای هر کسی ممکن است. چون با حمایت شما، بدن می‌تواند خود را در مورد هر چیزی درمان کند! من یک شاهد زنده و در حال نفس کشیدن هستم، چون پزشکان به من گفتند که باید بقیه عمرم را با دردهایم زندگی کنم. من آن را نپذیرفتم، شما هم نباید آن را قبول کنی. وقتی که برای شما مشخص شد، به کسانی برای مشکلات سلامتی تان رجوع کرده‌اید که قوانین آفرینش را که تنها درمان کننده واقعی است نمی‌فهمند، موقع آن است که به جایی دیگر بروید.

نکته پایانی اینکه هر چیزی که از آفرینش به دست می‌آید برای بدن انسان صحیح است. این حقیقت همیشه بوده و خواهد بود. بیمارانی که در عرض دو دهه به من رجوع کردند، به این نتیجه رسیدند که آفرینش زندگی شان را نجات داده است، حتی بعد از آنکه پزشکان دیگر، به آنها امیدی نداشتند. آفرینش همیشه بدون عیب و صحیح بوده است و من افتخار می‌کنم که سرانجام متوجه شدم که چه چیز باعث درمان واقعی می‌شود. آفرینش خودش.

فقط نگاه کنید که ما چه عالی طراحی شده‌ایم، آفریده شده‌ایم تا در سلامتی مناسب با استفاده از غذایی که از زمین و دریا بدست می‌آید زندگی کنیم. هر چیزی که بوسیله انسان ساخته شده باشد هرگز حتی نزدیک آفریده‌های خداوند هم نیست، این عناصر اعجازآفرین برای خوردن، نوشیدن و داروها مناسب هستند و به هیچ چیز دیگری نیاز نداریم. آیا فکر می‌کنید که آن قدر ارزش دارید؟ آیا به اندازه کافی خود را دوست دارید و به خود احترام می‌گذارید که مسئول سلامتی خودتان باشید و انتخاب‌هایی کنید که برای مغز، بدن و روحتان مفید باشد؟

بهترین بیمه سلامتی شما انتخاب‌هایی است که برای تغذیه بدنتان انجام می‌دهید. نتیجه اش یا مریضی و بیماری‌ها است یا تعادل و سلامتی. حالا که می‌دانید چه بکنید و چگونه آن را انجام دهید، چرا در میان چیزهایی که خداوند برای ما آفریده است سلامتی و رضایت را انتخاب نمی‌کنید؟ هرگز فراموش نکنید مهم نیست که چقدر بیمار هستید یا گفته‌های دیگران چیست، خودتان می‌توانید، خودتان را درمان کنید.

زندگی تان را متعادل کنید. درمان خودتان هستید.