شعله های آتش

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو

داستان شب (قسمت اول) شعله های آتش خورشید، مهمان همیشگی آسمان شهر، جایش را به صدای دلنشین اذان داد، حسین در امتداد رودخانه کارون، با شالِ سبزی که به گردن داشت، در راه مسجد رکاب می زد. پیرمرد مثل همیشه حیاط را آب و جارو زده، و بوی نم فضا آنجا را پر کرده بود. دوچرخه را به دیوار تکیه داد، و پس از گرفتن وضو، وارد مسجد شد. به صف نماز جماعت پیوست، و با نوای شیرین الله و اکبر پدرش، آقای علم الهدی، نمازش را بست. پس از تمام شدن و خواندن دعای فرج، پچ پچ نمازگزارها در مسجد پیچید، آنها به آرامی در مورد موضوعی صحبت می کردند، زیرا ساواکی ها و نیروی های نفوذی حکومت، همه جا بودند. سید حسین که یک سال تا سن بلوغ فاصله داشت، به هم سن و سال های خودش پیوست و پس از شنیدن، و پرسش چند سوال، از آنها خداحافظی کرد. همانطور که به طرف خانه رکاب می زد، موضوع فکرش را مشغول، و حس کنجکاویش را برانگیخته بود و تصمیم گرفت فردا حتما سری به آنجا بزند. از تابیدن آفتاب به زمین چند ساعتی می گذشت، سید به میدانی رسید که در وسط آن، برجی به ارتفاع پنج متر قرار داشت و ساعت ها در چهار جهت بالای آن چیده شده بودند و ساعت ده را نشان می دادند. میدان ساعت را به عقربه های زمان سپرد و به طرف خیابان ۲۴ متری به راه افتاد....

(ادامه دارد)

داستان شب (قسمت دوم) شعله های آتش در انتهای آن چادر بزرگ سیرک با رنگ قهوه ای تیره خود نمایی می کرد. صدای دست و جیغ و هورا از فاصله دور می آمد، اما نمی دانست آنجا چه می گذرد. پس از تهیه بلیط وارد فضای گرد و بزرگ سیرک شد، جمعیت محو تماشای زنهای نیمه برهنهٔ مصری بودند، که روی سکوی بلندتر از کف، برنامه اجرا می کردند. سید با رنگ پریده و ناراحت از دیدن صحنه، بیرون زد، و از عصبانیت، شروع به راه رفتن کرد. تمام سلول های خاکستری ذهنش را به کار کشید و به این نتیجه رسید، قبل از هر کاری باید عملیات شناسایی انجام دهد. اما با وجود نیروهای امنیتی که دور تا دور سیرک مراقب اوضاع بودند، بسیار سخت و خطرناک بود. به همین خاطر در آن حوالی ماند و زاغ سیاه آنها را چوب می زد. بالاخره برنامه مبتذل سیرک تمام شد و جمعیت که در چشم هایشان، آتش گناه موج می زد، با هیاهو، از خروجی کوچکی که در پشت چادر وجود داشت، بیرون می آمدند. ساعت نزدیک یک بود، که نگهبان های منکر و گناه، آنجا را ترک کردند و کارکنان به همراه خدم و هشم به جای که در همان نزدیکی تهیه شده بود منتقل شدند. آرام آرام و با ناراحتی به طرف خانه به راه افتاد، نمی دانست چگونه باید بساط گناه و منکر آنها را جمع کند و به این وضع پایان دهد، در همین فکر....

(ادامه دارد)

داستان شب (قسمت سوم) شعله های آتش در همین فکر آموزش ساخت بمب دست ساز که سال قبل یاد گرفته بود به خاطرش آمد، استاد می گفت؛ خب بچه ها، سید حسین چی نیاز داریم، سیم، چاشنی، خرج و.... با دیدن تصویر آتش چادر سیرک، در چشم های ذهن، از فکر و خیال بیرون آمد، سید به خانه رسید، اما سر دو راهی گیر کرده بود و می گفت؛ نیروهای ساواکی همه جا هستند، تنهایی که نمیشه انجام بدم، اگه گیر بیفتم چی، یعنی راه دیگه نیست با صحبت و.... حسین وارد اتاق شد، چشم هایش به طاقچه ای افتاد، که قرآن مجید روی رحل قهوه ای با نقش و نگار، قرار داشت، پس از نیت آن را باز کرد، آیه هفت سوره انفال آمد؛ «.... حق را ثابت و استوار سازد و ریشه و دنباله کافران را قطع نماید...» رودخانه کارون، به آرامی در امتداد غروب در جریان و سید با شور و هیجان، در پی صدای اذان، به مسجد می رفت. نماز تمام شده بود، سید محسن را صدا و زد گفت؛ سلام محسن جان، خوبی.. «سلام سید، خوبم تو چطوری؟ نیستی...»  ببین جواد رو ندیدی، پیداش کن بی زحمت، کار مهمی دارم. چند دقیقه گذشت جواد و محسن آمدند.  «سلام سید، محسن گفت کار داری، بگو بگوشیم»؛ سلام ببینید اینجا نمیشه ساواکیا همه جا هستند، فردا صبح ساعت ده بیاید خونه ما، محسن جعبه ابزار رو بیار...

(ادامه دارد)