عکس زن

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۵۰ توسط Admin (نظرات | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

داستان_شب (قسمت اول)

عکس_زن


دربِ آهنی بزرگی، رو به ساختمان مدرسه باز می شد.


پس از گذشتن از سکوی میله پرچم، که عکسِ خورشید، شیر و شمشیر در رنگِ سفید آن درج شده بود، به درب سالنی که در انتهایش دو پنجره بزرگ قرار داشت می رسید.


کلاس های درس در دو طرف آن، به صورت منظم، تا نزدیک پنجرها چیده شده، و رنگ درب ها، از سبزِ قسمتِ بالای پرچمِ وسطِ حیاط، کم رنگ تر بود.


در کلاس (اول الف) معلم روی تختهٔ هم رنگِ، صفحاتِ تاریکِ تاریخِ آن زمان، با گچ قرمز، که رنگی مثل قسمت پایین پرچم ایران داشت، در حال حل مسئله ریاضی بود.


اسم ریاضی آمد؛ یاد حرف امام جماعتِ مسجدِ محله مان افتادم که می گفت؛ «اگر اعمال انسان را یک مسئله فرض کنیم به طور مثال؛ در یک روز پنج ثواب داشته ای و سه گناه؛ پنج - سه= دو، آن روز عملکرد خوبی نداشته ای». در کلاس، دو ردیف شش تایی میز فلزی، که به نیمکت هایش پیچ شده، قرار داشت. در هر کدام سه دانش آموز نشسته بود، اما هیچ کدام به حرف معلم و اعدادی که روی تخته سیاه، لَم داده بودند، دقت نمی کردند، چون در حال تماشا و رد و بدل کردن یک عکس بودند.


عکس بین بچه ها رد و بدل می شد، و پس از دیدن در اختیار نفر بعدی قرار می گرفت، صدای.... (ادامه دارد)


داستان_شب (قسمت دوم)


عکس_زن


صدای معلم در پچ پچ فضا گم شده بود. عکس، بعد از چرخیدن در کلاس، به مقصد نهاییش، میز آخر رسید.


تا چشم های علی به تصویر برهنه زن خارجی افتاد، آن را از دست کنار دستیش کشید و پاره کرد.


از صدای پاره شدن کاغذ، سرها همه به طرف میز آخر برگشت، علی بلند شد و با تعقیب نگاهِ تهدید آمیزِ دانش آموزان، تکه تکه های عکس را، به جهنم سطل زباله سپرد و سر جایش نشست. دوستش گفت:


_ علی! این چه کاریه، برای شاهین بود، دعوا دوست داری نه؟!


_ محمد! انگار یادت نیست، حرف های هفته پیش حاج آقا سعیدی؛ گناه و...


دبیر در حال جا به جا کردن اعدادِ لَم داده، روی تخته بود، و علی برای استراحت مطلق، آنها را به دفترش انتقال می داد.


در همین حال و احوال، زنگ تعطیلی مدرسه به صدا در آمد


با شنیده شدن صدا، چُرتِ اعداد، و دانش آموزان پرید و همه در تکاپوی رفتن بودند.


علی داشت کتاب و دفترهایش را، در کیف قرار می داد که سایهٔ شاهین، روی سرش افتاد و با صدای بلند گفت:


_ چرا عکس رو پاره کردی!


_ بی ارزش بود، بعدش گناه هم داشت! جای این چیزا مدرسه نیست! بقیه رو هم آلوده می کنه.


_ کلانتری مگه، آوردم که آوردم دوست داشتم، تو چشاتو درویش می کردی، بی شعور!


_ فحش نده، کار خوبی نیست، حیونا بی شعورند.


_ بی شعور!


_ هر چی بگی جوابی نمیشنوی، فقط حیفِ دهنت که نجس میشه.


شاهین با تکه های عکس پاره شده، در کلاس ماند، و علی کیف به دست خارج شد...


(ادامه دارد)


داستان_شب (قسمت سوم)


عکس_زن


...و علی کیف به دست خارج شد. ساعت دیواری سالن، شش بعد از ظهر را نشان می داد. حیاط را پشت سر گذاشت، خدمتگزار، کنار درب آهنی بزرگ منتظر بستن درب ها بود. پس از خارج شدنِ علی، مدرسه با تمام خاطرات روزش به خواب شبانه رفت.


وارد خیابان شهناز و شهباز(هفده شهریور فعلی) شد. همانطور که قدم بر می داشت، به برخورد شاهین و رفتار خودش فکر می کرد، که آیا کار درست را انجام داده است یا نه؟!


در همین فکر و احوالات، به میدان خراسان، که در میانه خیابانِ هفده شهریور واقع شده است رسید. اما از ساعت آمدن اتوبوس گذشته بود.


در انتظار ماشین، کنار پیاده رو ایستاد، اولین تاکسی پیکان، که انگار تازه از کمپانی بیرون آمده بود. جلو پایش ترمز زد، سوار شد، صندلی عقب نشست، چند دقیقه ای در سکوت گذشت، با فشارِ دستِ راننده، کاستِ نوار، داخل ضبطِ ماشین، قرار گرفت و صدای خواننده زن بلند شد؛


«چشمای تو جامِ شراب...»


علی عصبانیتش را، به کیفِ مدرسه بخشید، و آرام گفت؛


نوار و خاموش کنید، گناه داره!


راننده که سبیل های تاب داده ای داشت، از آیینه نگاه کرد و با صدای کلفت گفت؛


- چی، چی؟ نشنیدم بچه! بلندتر بگو بینیم، چی گناه داره؟!


- گوش دادن به نواری که داره می خونه.


با دستش تابی به سبیل هایش داد و...


(ادامه دارد)


داستان_شب (قسمت چهارم)


عکس_زن با دستش، تابی به سبیل هایش داد، و با عصبانیت، وسط خیابان، میخکوب ایستاد و گفت؛


- تا چشامو وا و بسته می کنم، ریختتو نبینم، یالا پایین یالا، ماشین خودمه اختیارشو دارم!


تاکسی به همراه راننده، گناه و آواز زن، دور شد.


علی پیاده رو خیابان را به سمت مقصد دوید. کوچه پس کوچه های باریکِ محلهٔ غیاثی را، که بوی مهربانی می داد، رد کرد، پس از باز کردن درب، و سپردن تاریکی دالان، به نورِ کم زور خورشید، به حیاطی که اتاق ها و آشپزخانه، دور تا دورِ حوضِ وسطِ آن چیده شده بود، رسید.


مادرش در ایوان آشپزخانه، مشغول پاک کردن سبزی بود.


علی بعد از سلام و شنیدن جوابِ مادر، و نشستن کنارِ حوض پر از آب، به فکر فرو رفت، ای کاش مثل پاک کردن سبزی، هر روز وجودش را، با توبه از علف های هرز گناه پاک می کرد، با صدای مادرش که گفت؛


- علی جان، بی زحمت دوتا سطلِ کنار پاتو، از سر کوچه آب کن و بیار، فکرش پرید و گفت؛


- چشم مادر جان.


خانه های محلهٔ غیاثی که نزدیک میدان خراسان بود، آب لوله کشی نداشت.


مادر سبزی ها را پاک کرده، و منتظر او بود.


علی با سطل های پر از آب رسید و مادرش گفت؛


- خدا خیرت بده، جان مادر.


با پایین کشیدن خورشید توسط غروب، صدای دلنشین اذان، از گلدسته های مسجد موسی بن جعفر (ع) به گوش می رسید.


علی که با آبِ حوضِ وسط حیاط، وضو ساخته بود، رو به مادرش کرد و گفت؛


- مادر جان؟

- جانم؟


من میرم مسجد بعد نماز، جلسه هفتگی «امر به معروف و نهی از منکر» با حاج آقا سعیدی و نوجونای محله، دیر اومدم نگران نباشی.


- خدا به همرات، التماس دعا.


علی قبل از رفتن....


(ادامه دارد)


داستان_شب (قسمت آخر)


عکس_زن


علی قبل از رفتن، دفترچه کوچکش را، که هم رنگِ درب خانه بود، از قفس کیفش نجات داد، و در صفحهٔ «امر به معروف و نهی از منکر» نوشت؛


۱. پاره کردن عکس زن برهنهٔ هنرپیشه خارجی در مدرسه؛


۲. تذکر به همکلاسی در مورد فحش ندادن؛


۳. درخواست از راننده تاکسی، برای خاموش کردن نوار ترانه


مورخ: ۲۵/ ۷/ ۱۳۴۶.


دفترچه را داخل جیب پیراهنِ سفیدش گذاشت،


خانه و مادرش را به خدا سپرد، و دربِ سبز رنگِ حیاط را، بهم زد و به طرف مسجد به راه افتاد.


از دور مناره های بلند مسجد، با کاشی کاری آبی رنگ و خطوط سفید، که نام های خدا را در خود جا داده، پیدا بود.


مناره ها به همراه گنبد گرد فیروزه ای، تصویر انسانی که با دست های رو به آسمان، در حال دعا کردن است را، در ذهن می کشید.


به مسجد نزدیک شد، مغازهای اطرف، همه بسته شده بودند. وارد شد و به صف نماز جماعت پیوست، عطری خاص فضای آنجا را پر کرده بود. با صدای الله اکبر امام جماعت، سکوتِ مطلق مسجد را فرا گرفت.


بعد از نماز و رفتن مردم، جلسه هفتگی شروع شد. نوجوان ها کنار منبر، دور حاج آقای سعیدی حلقهٔ زده بودند، او نوشته های آنها را نگاه می کرد، و با علامت تکان دادنِ سر مهر تایید می زد.


نوبت به علی رسید، دفترچه اش را به حاج آقا نشان داد، آیت الله سعیدی پس از خواندن لبخندی زد و گفت؛


همهٔ کارها را در یک روز انجام داده ای؟!


ماشالله!


برای سلامتیش یه صلوات بفرستید.


علی از این که کار درست را انجام داده بود، در پوست خود نمی گنجیید، اما در نگاه دوستانش کنجکاوی موج می زد.


حاج آقا کیفش را باز کرد و گفت؛


بیا پسرم، اولین جایزه تقدیم شما، پاداش اصلی «امر به معروف و نهی از منکرت» انشالله روز قیامت از خود خدا می گیری!


جلسه تمام شد، علی از حاج آقا سعیدی و بچه ها خداحافظی کرد و به سمت خانه رفت.


در راه کاغذ کادو را باز کرد؛ جایزه، کتابِ «داستان راستان» نوشتهٔ استاد مرتضی مطهری بود.


(پایان)