کتابخانه:البیع بررسی گسترده ی فقهی بیع ج1

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۵:۲۸ توسط Razavi (نظرات | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
البیع بررسی گستردهٔ فقهی بیع ج1
مشخصات کتاب
Albey-amir khani.jpg
نویسنده سیدمحمدرضا مدرسی طباطبایی یزدی
زبان فارسی
ناشر دارالتفسیر
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۹۳
شابک ۱:۹۷۸-۹۶۴-۵۳۵-۴۳۳-۴


محتویات

پیش گفتار

«بیع» تأثیر عظیمی در حیات اجتماعی و اقتصادی بشر دارد؛ چراکه بسیاری از مبادلاتی که در سطح خُرد و کلان بین افراد، مؤسسات، جوامع و دولت‌ها صورت می‌پذیرد بر اساس «بیع» است. تبیین حقیقت بیع، فرق آن با سایر عقود و بیان احکام آن می‌تواند افق رفتار افراد و جوامع را روشن نماید. نظام حقوقی اقتصادی اسلام آن قدر دارای فروع، خصوصیات و احکام بوده و برترین دانشمندان و متفکران در تبیین و تحلیل آن به غور پرداخته‌اند که مطمئناً در هیچ کجای دنیا نمی‌توان نظیر آن را پیدا کرد.
کتاب شریف «مکاسبِ» شیخ انصاری قدس سره - وارث فکر هزار و چندین سالهٔ برترین متفکران و ژرف اندیشان از شیخ مفید گرفته تا شیخ طوسی، ابن ادریس حلّی، محقق حلّی، علامهٔ حلّی تا محقق ثانی، صاحب مفتاح الکرامه، کاشف الغطاء و صاحب جواهر قدس سرهم - می‌باشد؛ أعلامی که هر از چندگاهی با گذشت ده‌ها سال و چه بسا چند صد سال، خداوند متعال مانند آنان را به جامعهٔ بشری اعطاء می‌کند. لباب افکار این بزرگان در مکاسب انعکاس یافته و شیخ انصاری اعلی الله مقامه الشریف با آن دقت، احاطه و هنری که داشته تقریباً چیزی را فروگذار نکرده است، به حدّی که آن را غیر قابل قیاس با کتب حقوقی دنیا قرار داده و می‌توان گفت از فلسفه‌های دنیا نیز از حیث إعمال فکر در جهت کشف و نیل به مطلوب، غنی تر است.[۱] بعد از شیخ قدس سره - نیز افرادی که دارای ذهن خلاق، تحلیل گر، شکافندهٔ حقائق و معانی در عالی‌ترین رتبه‌ها می‌باشند، کلمه به کلمهٔ مطالب شیخ را که خود دریایی از اندیشهٔ جوشان و فکر فروزان بوده مورد ارزیابی قرار داده و در تأیید یا نقد آن قلم زده و زوایای تاریک را روشن کرده یا نظرات جدیدی را به آن افزوده‌اند.
سید یزدی قدس سره - با آن احاطه‌ای که داشته حاشیهٔ عمیقی[۲] بر مکاسب نگاشته و محقق ایروانی قدس سره - با آن حدّت ذهنی و با نگاهی که به حاشیهٔ سید داشته اعمال نظر کرده است.[۳] محقق اصفهانی قدس سره - آن اعجوبهٔ کم نظیر در دقت و تسلطِ بر مباحث فکری، حاشیه ی[۴] عمیق و مفصّلی بر مکاسب نوشته و میرزای نایینی قدس سره - با تدریس و محور قرار دادن مکاسب، مطالب زیادی را در مباحث معاملات و خصوص بیع ابراز[۵] فرموده که توسط دو نفر از مقرّران خوش قلم و دقیقشان شیخ محمد تقی آملی[۶] و شیخ موسی خوانساری[۷] به رشتهٔ تحریر در آمده است. امام خمینی قدس سره - نیز با محور قرار دادن مکاسب در تدریس شان بررسی گسترده‌ای انجام داده و مطالب عالی و دقیقی را بیان فرموده‌اند. سید خویی قدس سره - مطالب فراوانی را در تبیین و تنقیح آن بیان فرموده که به خاطر بیان شیرین و رسای ایشان و قلم روان مقررین شان در جایگاهی سهل التناول تر از کتب دیگر قرار گرفته است.[۸] ده‌ها حواشی علمی، انتقادی و توضیحی دیگر نیز وجود دارد که آن‌ها نیز حائز اهمیت است. در زمان حاضر فهم بسیاری از اندیشه‌های متبلور در این کتاب‌ها نیاز هر مجتهدی است تا از اعوجاج در اجتهاد و انحراف در استنباط مصون باشد.
به هر حال کتاب مکاسب علی الخصوص مبحث «بیع» به ضمیمهٔ حواشی آن، منبع پایان ناپذیری از علم و فکر در حوزهٔ تحلیل مسائل معاملی در زمینهٔ فقه و حقوق ارائه کرده که واقعاً بی نظیر است. بسیاری از قواعد مطرح شده در کتاب البیع قواعد سیالی است که در تمام ابواب معاملات کاربرد دارد، لذا با تسلّط بر مباحث بیع، حل بسیاری از مباحث مربوط به معاملات دیگر مانند اجاره، مضاربه، مساقات، شرکت، جعاله و ... آسان خواهد بود.[۹] بنابراین کتاب البیع، هم از آن جهت که قوام و حیات اقتصاد جامعه به بیع بستگی دارد دارای اهمیت است و هم از آن جهت که اهمّ مباحث سایر عقود مانند شرائط عقد، شرائط عوضین، شرائط متعاقدین و ... در آن روشن می‌شود. پس کسی که می‌خواهد متخصص در این رشته باشد و عن اجتهادٍ استنباط کند یا حداقل کلام دیگران را بفهمد باید در این مسائل غور کرده و از صرف وقت در آن ملول نشود. کسانی که در رشتهٔ حقوق نیز می‌خواهند کار کنند اگر بر این مباحث مسلط باشند حقوقدانی خواهند شد که قابل قیاس با اقرانشان نمی‌باشند.
این مباحث از آن جا که قدرت فکری زیادی به دارس و باحث آن می‌دهد، فرد را در مسائل فلسفی نیز توانمند می‌کند و به راحتی می‌تواند مفاهیم اعتباری را از مفاهیم حقیقی تمییز داده و رابطهٔ آن دو را درک کند. فلسفه‌های جدید نیز که به فلسفهٔ زبانی (لینگویستیک فیلاسفی)[۱۰] و فلسفهٔ تحلیلی (انالتیک فیلاسفی)[۱۱] معروف است و گفتارهای روزمرهٔ مردم را تحلیل می‌کند، دارای روش‌هایی است مشابه روش‌هایی که در اصول و فقه خصوصاً اصول به کار گرفته می‌شود، لذا اگر کسی با توان حاصل از آموزش اصول و مکاسب وارد آن مباحث شود می‌تواند نقّاد، بلکه مُبدِع و مبتکر خوبی در آن مسائل باشد.

مطالب کلّی پیرامون بیع

تعریف بیع در لغت و نکاتی پیرامون آن

بعضی مثل محقق نائینی قدس سره - قبل از ورود در اصل بحث و تعریف بیع، چگونگی تقسیم کتب و ابواب فقهی از جمله معاملات را تبیین کرده‌اند[۱۲] که فعلاً لزومی در طرح آن نیست، لذا وارد اصل بحث که شیخ ذکر فرموده می‌شویم. مرحوم شیخ در تعریف بیع می‌فرماید:
و هو فی الأصل کما عن المصباح المنیر[۱۳] مبادله مال بمال[۱۴] کلمهٔ «بیع» دارای حقیقت شرعیه یا متشرعه نیست و در آیات کریمه، روایات شریفه و لسان فقهاء به همان معنای لغوی و عرفی به کار رفته است، لذا اگر بتوانیم همان معنای لغوی را که در ارتکاز اهل لغت بوده و نسلاً بعد نسلٍ ادامه یافته و ظاهراً تغییری در آن ایجاد نشده تحلیل کرده و حدود و ثغور آن را به دست آوریم، می‌توانیم آیات و روایات مربوطه را معنا کرده و نتیجهٔ لازم را به دست آوریم.
مقصود از «اصل» در عبارت فوق یکی از این دو احتمال می‌تواند باشد:
۱. اصل در مقابل مجاز؛ یعنی معنای حقیقی لفظ بیع این چنین است.
۲. اصل به معنای ریشه؛ یعنی معنای حقیقی اوّل کلمهٔ بیع این چنین بوده، هر چند ممکن است از آن معنا منتقل شده و در معنای دیگری به نحو حقیقت استعمال شده باشد.
بعضی شواهد حاکی از آن است که اصل در این جا مقابل مجاز است؛ زیرا از مجموع عبارات فیومی[۱۵] در المصباح المنیر این طور به نظر می‌رسد که می‌خواهد معنای حقیقی بیع را در مقابل معنای مجازی آن بیان کند. عبارت فیومی این چنین است:
و الأصلُ فی البَیْعِ مُبَادَلَهُ مَالٍ بمَالٍ لِقَوْلِهِم (بَیْعٌ) رَابِحٌ و (بَیْعٌ) خَاسِرٌ و ذلک حقیقهٌ فی وَصْفِ الأَعْیَانِ لکِنَّهُ أُطْلِقَ علی العَقْدِ مجَازاً لأنَّهُ سبَبُ التَّمْلِیکِ و التَّمَلُّکِ اصل در بیع، مبادلهٔ مال به مال است به خاطر این که گفته می‌شود: بیع رابح و بیع خاسر و آن (اصل بیع یا رابح و خاسر[۱۶]) حقیقت است در وصف اعیان، لکن مجازاً بر عقد [مرکب از ایجاب و قبول] اطلاق شده است.
یعنی بیع در اصل برای مبادله ی[۱۷] اعیان وضع شده و در آن معنا به نحو حقیقت است، ولی مجازاً بر عقد [بعتُ و اشتریتُ] هم اطلاق می‌شود.
امّا با این حال اقرب به نظر می‌آید که مقصود از «اصل» در کلام فیومی[۱۸] و شیخ احتمال دوم باشد؛ یعنی لفظ بیع ابتدا برای مبادله مال بمال وضع شده، ولی به این معنا نیست که اگر در معنای دیگر استعمال شد به نحو مجاز باشد بله استعمال آن در عقد به نحو مجاز است بلکه از معنای اوّل به مناسبت منتقل شده است؛ مثلاً اگر مبادله بر روی چیزی واقع شد که مالیت نداشت باز حقیقتاً بیع بر آن اطلاق می‌شود، هر چند در اصل برای مبادلهٔ مال به مال وضع شده است.
شاهدی که فیومی برای وضع بیع بر مبادلهٔ مال به مال ذکر می‌کند آن است که بیع متصف به رابح و خاسر شده و گفته می‌شود: بیعٌ رابح و بیعٌ خاسرٌ و این نمی‌تواند وصف لفظ و عقد باشد، بلکه مربوط به آن مبادله‌ای است که در عالم اعتبار اتفاق می‌افتد و عقد سبب آن است؛ زیرا آن مبادله است که دارای ضرر یا منفعت می‌باشد، صیغه که سود و ضرر ندارد! فعلاً به همین مقدار توضیح بسنده می‌کنیم و نظر ما در تعریف بیع بعداً خواهد آمد إن شاء الله.

آیا در بیع باید هر یک از عوض و معوّض عین باشد

لزوم عین بودن معوّض به خلاف عوض در نظر شیخ قدس سره

اشاره

شیخ قدس سره - بعد از ذکر کلام فیومی می‌فرماید[۱۹]: ظاهر آن است که معوّض اختصاص به اعیان دارد، ولی عوض لازم نیست عین باشد، بلکه می‌تواند منفعت نیز باشد. مراد مرحوم شیخ این است که عبارت «ذلک حقیقهٌ فی وَصْفِ الأَعْیَانِ» در کلام فیومی که ظهور دارد در این که عوض و معوّض هر دو باید عین باشد مربوط به اصل است؛ یعنی بیع در اصل برای مبادلهٔ عین به عین وضع شده، ولی بعداً در اعم استعمال شده است. پس در جایی که عوض به جای عین، منفعت باشد مثلاً کتاب را در مقابل یک ساعت کار کردن بفروشد باز حقیقتاً بیع بر آن صادق است، و می‌فرماید: «لا یبعد عدم الخلاف فیه». امّا در ادامه مرحوم شیخ سخنی دارند که حاصل آن این است که در عین حال، کلام فیومی که هر دو طرف باید عین باشد حرف غریبی نیست؛ چون به بعضی از فقهاء نیز نسبت داده شده که قائلند باید هر دو طرف عین باشد و اگر عوض، منفعت باشد دیگر بیع بر آن صادق نیست.
البتهٔ همهٔ آن چه که بیان کردیم روی فرض آن است که شیخ قدس سره - همهٔ کلام المصباح المنیر را ملاحظه کرده باشند که گفته است «و ذلک حقیقه فی وَصْفِ الأعیان»[۲۰] و الا اگر فقط به کلام منقول در مکاسب یعنی «مبادلهُ مالٍ بمالٍ» از مصباح اکتفا کرده باشند که احتمال قوی شیخ با واسطه از آن نقل می‌کنند و بیش از آن نگاه نکرده‌اند شکی نیست که مفید لزوم عین بودن مبیع نیست؛ چه رسد به این که مفید عین بودن عوض باشد. طبق این فرض کلام شیخ در حقیقت ایراد بر مصباح است که چرا بیع را به این سعه معنا کرده است و می‌بایست حداقل می‌گفت: «مبادله عین بمال». همان طور که قبلاً اشاره شد بررسی بیشتر دربارهٔ تعریف مصباح خواهد آمد إن شاء الله.
به هر حال مرحوم شیخ معتقدند در صدق بیع لازم است که معوّض عین باشد، ولی عوض می‌تواند منفعت یا حق واقع شود.
بررسی کلام شیخ قدس سره - در لزوم عین بودن معوّض برای بررسی کلام شیخ باید در معنای عرفی کلمهٔ بیع و موارد استعمال آن تأمل کنیم تا ببینیم آیا همان طور که شیخ فرمودند، در بیع لازم است معوّض عین باشد و در نتیجه منافع و حقوق نمی‌تواند به عنوان مبیع قرار گیرد یا این که لازم نیست؟
معادل دقیق کلمهٔ «بیع» در زبان فارسی «فروختن»[۲۱] است، لذا اگر با ارتکاز زبان فارسی نیز تأمل کنیم ما را کمک خواهد کرد، ولی از آن جا که احتمال دارد معنای «بیع» و «فروختن» اندکی تفاوت داشته باشد، لازم است موارد استعمال بیع و مشتقات آن را در زبان عربی مورد دقت و تأمل ویژه قرار دهیم.
ولی این سؤال مطرح می‌شود که فرضاً اگر ما به این نتیجه رسیدیم که در عصر ما کلمهٔ «بیع» در فروش منافع و حقوق نیز به نحو حقیقت استعمال می‌شود، آیا این کافیست در این که بگوییم لفظ بیع و مشتقات آن در قرآن کریم، روایات شریفه و محاورات عرب صدر اسلام در معنای اعمی به کار رفته است یا کافی نیست؟ چراکه ممکن است تبدّل و تغیّری در معانی الفاظ پیدا شده باشد.
برای پاسخ به این سؤال معمولاً به قاعدهٔ أصاله عدم النقل تمسک می‌شود؛ یعنی اصل آن است که تغییر و تبدّلی در معانی الفاظ پیدا نشده و در قدیم هم به همان معنایی که الان استعمال می‌شود استعمال می‌شده است. ولی ما در اصول فقه و بحث‌های دیگر بیان کرده‌ایم که دلیلی بر این قاعده نه از سیرهٔ عقلاء و نه ادلّهٔ دیگر وجود ندارد. لذا برای حصول اطمینان به آن، راهی جز تتبع در موارد استعمال لفظ «بیع» در زمان نزول قرآن کریم و صدور روایات شریفه نیست.

اطلاق بیع بر فروش غیر عین در روایات

اشاره

جناب شیخ قدس سره - اعتراف می‌کنند در روایات متعددی بیع در فروش غیر عین استعمال شده است، ولی می‌گویند استعمال اعم از حقیقت بوده و این استعمال به نحو مجاز است؛ نه حقیقت.
مرحوم شیخ به سه دسته از این روایات اشاره می‌کنند که عبارتند از:
الف: فروش خدمت عبد مدبر صاحب وسائل قدس سره - روایات مربوط به فروش خدمت عبد مدبّر[۲۲] را در بابی تحت عنوان «باب جواز إجاره المدبّر» ذکر می‌کنند که معلوم می‌شود ایشان نیز استعمال بیع بر آن را به نحو مجاز می‌دانند. دو نمونه از این روایات عبارتست از:
صحیحهٔ أبی مریم الأنصاری:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ فَضَالَهَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِی مَرْیَمَ[۲۳] عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام - قَالَ: سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ یُعْتِقُ جَارِیَتَهُ عَنْ دُبُرٍ أَ یَطَؤُهَا إِنْ شَاءَ أَوْ یَنْکِحُهَا أَوْ یَبِیعُ خِدْمَتَهَا حَیَاتَهُ فَقَالَ: أَیَّ ذَلِکَ شَاءَ فَعَلَ.[۲۴] ابو مریم انصاری می‌گوید: از امام صادق علیه السلام - دربارهٔ مردی که کنیزش را بعد از وفاتش آزاد می‌کند سؤال شد آیا باز می‌تواند او را وطی کند یا به نکاح کسی در آورد یا خدمتش را در مدت حیاتش بفروشد؟ فرمودند: هر کدام از این‌ها را خواست می‌تواند انجام دهد.
این روایت از لحاظ سند تمام است؛ هر چند اگر تمام نبود هم می‌توانست شاهد بر مدعا باشد؛ چراکه ما دنبال استعمال لفظ هستیم و اگر روایت مجعول باشد نیز از آن جا که توسط کسی که آشنای به زبان و استعمالات آن است جعل شده، همین مقدار کفایت می‌کند.
در این روایت، بیع بر فروش خدمت عبد که منفعت می‌باشد اطلاق شده و این که بعضی آن را حمل بر اجاره کرده‌اند دلیلی بر آن وجود ندارد و خلاف ظاهر است.
إن قلت: چه فرقی می‌کند به نحو اجاره باشد یا به نحو بیع؟!
قلت: احکام اجاره با بیع فرق دارد؛ به عنوان مثال بعضی خیارات مخصوص بیع است و در اجاره جاری نیست.
روایت سکونی:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام - قَالَ: بَاعَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - خِدْمَهَ الْمُدَبَّرِ وَ لَمْ یَبِعْ رَقَبَتَهُ.[۲۵] سکونی از امام صادق علیه السلام - از پدرشان از امیرالمؤمنین- علیهم السلام - نقل می‌کنند که فرمودند: رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - خدمت [عبد] مدبّر را فروختند ولی رقبه اش را نفروختند.
این روایت از لحاظ سند به خاطر نوفلی ناتمام است و مانند روایت قبل بر فروش خدمت عبد مدبر، بیع اطلاق کرده است.
ب: فروش سُکنای دار موثقهٔ اسحاق بن عمّار:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ] بِإِسْنَادِهِ[۲۶] عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَهَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَهَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ عَبْدٍ صَالِحٍ علیه السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ فِی یَدِهِ دَارٌ لَیْسَتْ لَهُ وَ لَمْ تَزَلْ فِی یَدِهِ وَ یَدِ آبَائِهِ مِنْ قَبْلِهِ قَدْ أَعْلَمَهُ مَنْ مَضَی مِنْ آبَائِهِ أَنَّهَا لَیْسَتْ لَهُمْ وَ لَا یَدْرُونَ لِمَنْ هِیَ فَیَبِیعُهَا وَ یَأْخُذُ ثَمَنَهَا؟ قَالَ: مَا أُحِبُّ أَنْ یَبِیعَ مَا لَیْسَ لَهُ قُلْتُ: فَإِنَّهُ لَیْسَ یَعْرِفُ صَاحِبَهَا وَ لَا یَدْرِی لِمَنْ هِیَ وَ لَا أَظُنُّهُ یَجِی ءُ لَهَا رَبٌّ أَبَداً قَالَ: مَا أُحِبُّ أَنْ یَبِیعَ مَا لَیْسَ لَهُ قُلْتُ: فَیَبِیعُ سُکْنَاهَا أَوْ مَکَانَهَا فِی یَدِهِ فَیَقُولُ أَبِیعُکَ سُکْنَایَ وَ تَکُونُ فِی یَدِکَ کَمَا هِیَ فِی یَدِی قَالَ: نَعَمْ یَبِیعُهَا عَلَی هَذَا.[۲۷] اسحاق بن عمار می‌گوید: از عبد صالح [امام کاظم علیه السلام -] سؤال کردم دربارهٔ شخصی که منزلی را در دست دارد ولی مال خودش نیست اما [تا یاد دارد] در دست پدرانش [نسل به نسل] بوده و آن پدران به فرزندان می‌گفتند که این خانه مال ما نیست [فقط در آن سکنی داریم] و نمی‌دانند مال کیست، آیا می‌توانند آن را بفروشند و ثمنش را اخذ کنند؟ فرمودند: دوست ندارم آن چه را که مال خودش نیست بفروشد. عرض کردم: صاحب آن را نمی‌شناسد و نمی‌داند مال کیست و اصلاً گمان نمی‌کنم صاحبی برای آن پیدا شود. فرمودند: دوست ندارم آن چه را که مال خودش نیست بفروشد. عرض کردم: آیا می‌تواند سُکنی یا مکان آن را که در دست دارد بفروشد و بگوید سکنای خود را می‌فروشم و همان گونه که در دست من بود در دست تو باشد؟ فرمودند: بله به این نحو می‌فروشد.[۲۸] این روایت از لحاظ سند تمام است و بیان می‌کند منفعت خانه قابل فروش است؛ بدون این که إعمال عنایتی شده و احساس تجوّز شود.
ج: فروش اراضی خراجیه روایات مربوط به این دسته را در بحث اراضی خراجیه ذکر کرده‌ایم. از جملهٔ آن است:
روایت محمد بن شریح:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَهَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَهَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَارِثِ عَنْ بَکَّارِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ شُرَیْحٍ[۲۹] قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام - عَنْ شِرَاءِ الْأَرْضِ مِنْ أَرْضِ الْخَرَاجِ فَکَرِهَهُ وَ قَالَ: إِنَّمَا أَرْضُ الْخَرَاجِ لِلْمُسْلِمِینَ فَقَالُوا لَهُ: فَإِنَّهُ یَشْتَرِیهَا الرَّجُلُ وَ عَلَیْهِ خَرَاجُهَا فَقَالَ: لَا بَأْسَ إِلَّا أَنْ یَسْتَحْیِیَ مِنْ عَیْبِ ذَلِکَ.[۳۰] محمد بن شریح الحضرمی می‌گوید: از امام صادق علیه السلام - دربارهٔ شراء زمین‌های خراجی سؤال کردم، حضرت خوش نداشتند و فرمودند: أرض خراج مال مسلمین است. به حضرت عرض کردند اگر شخصی بخرد و خراجش را بپردازد چطور؟ فرمودند: اشکالی ندارد، مگر این که از عیب آن [که مانند اهل ذمه باید خراج بپردازد] حیا کند.
در این روایت نیز که شراء زمین خراجی را به شرط پرداخت خراج جایز می‌داند احساس تجوّز نمی‌شود.
غیر از این سه دسته، بعضی روایات دیگر هم وجود دارد که شراء در مورد منفعت به کار گرفته شده که لازمهٔ آن، مبیع بودن منفعت می‌باشد؛ مثل صحیحهٔ علی بن جعفر در شراء حق قَسْم:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْعَلَوِیِّ عَنِ الْعَمْرَکِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ۸ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ لَهُ امْرَأَتَانِ قَالَتْ إِحْدَاهُمَا لَیْلَتِی وَ یَوْمِی لَکَ یَوْماً أَوْ شَهْراً أَوْ مَا کَانَ أَ یَجُوزُ ذَلِکَ قَالَ إِذَا طَابَتْ نَفْسُهَا وَ اشْتَرَی ذَلِکَ مِنْهَا فَلَا بَأْسَ.
وَ رَوَاهُ عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِی کِتَابِه.[۳۱] جناب علی بن جعفر می‌فرماید: از برادرم موسی بن جعفر۸ سؤال کردم دربارهٔ مردی که دو زن دارد و یکی از آن دو به او می‌گوید: شب و روز من برای تو به مدت یک روز یا یک ماه یا مادامی که هست، آیا آن جایز است؟ فرمودند: اگر با طیب نفس باشد و مرد آن را از زن بخرد اشکالی ندارد.
به هر حال با تأمّل در موارد استعمال و رجوع به ارتکاز، لزوم عین بودن مبیع احساس نمی‌شود، بلکه حقوق و منافع نیز اگر به گونه‌ای ثبات داشته و از حیثیت تدرّج آن غمض عین شود می‌تواند به عنوان مبیع واقع شده و قابل فروش باشد، مانند خدمت عبد مدبّر در طول حیات مولایش که به عنوان یک واحد در نظر گرفته می‌شود و قابل فروش است، کما این که امروزه نیز فروش حق، مانند امتیاز آب، برق، تلفن، گاز، سرقفلی[۳۲] و ... کاملاً مرسوم است بدون این که مسامحه‌ای در آن باشد. تحقیق بیشتر دربارهٔ حقّ و وقوع آن به عنوان معوّض و عوض در آینده خواهد آمد إن شاء الله.
بنابراین فرمایش شیخ قدس سره - که مبیع باید حتماً عین باشد درست نیست، بلکه هر چیزی که مورد توجه عقلاء بوده و مالیت داشته و به گونه‌ای ثبات داشته باشد می‌تواند به عنوان مبیع واقع شود.

کلام شیخ قدس سره - در عدم لزوم عین بودن عِوَض

مرحوم شیخ در مورد عِوض قبول می‌کنند که منافع هم می‌تواند ثمن واقع شود و لازم نیست حتماً عین باشد. مرادشان از منافع، منافع مملوکه است مانند منفعتِ دار، منفعت عبد، منفعت دابه و امثال آن؛ مثلاً می‌تواند کتاب را در مقابل یک ماه سکونت منزل یا یک سال استفاده از ماشینِ مشتری بفروشد.
به نظر ما هم که قبول کردیم مبیع لازم نیست عین باشد، به طریق اولی در مورد عوض و ثمن می‌گوییم لازم نیست عین باشد.

آیا عمل حرّ می‌تواند عوض واقع شود

اشاره

مرحوم شیخ بعد از قبول این که منافع می‌تواند ثمن واقع شود، این مسأله را مطرح می‌کنند[۳۳] که آیا عمل حرّ که منفعت است می‌تواند به عنوان ثمن واقع شود مثلاً کتاب را در مقابل یک روز کار مشتری بفروشد یا نمی‌تواند؟
شیخ می‌فرماید: پاسخ این سؤال بستگی دارد به این که عمل حرّ را قبل از معاوضه مال محسوب کنیم یا خیر. اگر قبل از معاوضه مالیت داشته باشد می‌تواند ثمن واقع شود، اما اگر مالیت نداشته باشد مشکل است؛ چون احتمال دارد عوضین قبل از معاوضه باید مالیت داشته باشند [و صرف این که بعد از معاوضه مالیت پیدا کند در صحت بیع کفایت نمی‌کند] کما این که در تعریف مصباح آمده بود «مبادله مال بمالٍ» یعنی بالفعل و قبل از معاوضه باید مال باشد.
این که عمل حرّ بعد از معاوضه مالیت دارد شبهه‌ای در آن نیست، پس می‌تواند به عنوان ثمن قرار بگیرد. به عنوان مثال اگر کسی زید را برای یک روز کار اجیر کرد مالک آن عمل می‌شود و می‌تواند آن عمل را در معاملهٔ دیگری به عنوان ثمن قرار دهد.
امّا قبل از معاوضه مالیت دارد یا نه احتیاج به بررسی دارد. پیش از بررسی، مناسب است توضیحی دربارهٔ مال و تفاوت آن با ملک ذکر شود.

اشاره به تعریف مال و تفاوت آن با ملک

«مال» را مال می‌گویند چون «یمیل الیه الناس و یرغب فیه العقلاء» و «ملک» آن رابطهٔ اختصاصِ شیئی به فرد یا شیء دیگر است که دربارهٔ حقیقت آن دو إن شاء الله بعداً توضیح خواهیم داد.
بین مال و ملک نسبت عموم و خصوص من وجه برقرار است. ممکن است چیزی مال باشد ولی ملک نباشد؛ مثلاً طلاهایی که در دل معادن جای دارد مال است؛ چون یمیل الیه الناس و یرغب فیه العقلاء، ولی ملک نیست؛ زیرا به کسی اختصاص ندارد. یا پرندهٔ زیبایی که در هوا پرواز می‌کند، آهویی که در دشت چرا می‌کند مال است امّا ملک نیست. گاهی هم ممکن است چیزی ملک باشد ولی مال نباشد؛ زیرا آن قدر کم ارزش است که لا یرغب فیه العقلاء به نحوی که ثمن در مقابلش پرداخت کنند؛ مثلاً یک دانه گندم از یک کومه، ملک زید است ولی مالیت ندارد؛ یعنی چیزی نیست که عقلاء به آن رغبت داشته و در مقابلش پول بپردازند. گاهی هم هر دو در چیزی جمع می‌شوند که به آن مالِ مضاف گفته می‌شود؛ مانند کتاب زید، ماشین زید و ... که هم مالیت دارد و هم اختصاص به زید دارد. گاهی هم چیزی نه مال است و نه ملک، مانند یک قطره آب دریا که نه مورد رغبت است و نه ملک کسی.
با روشن شدن تعریف مال و تفاوت آن با ملک، باید بررسی کنیم آیا عمل حرّ قبل از معاوضه مالیت دارد و در صورت مال بودن آیا ملک نیز هست یا خیر؟ اگر اثبات شود عمل حرّ قبل از معاوضه مالیت داشته و ملک آن حرّ می‌باشد یعنی مال مضاف است ثمرهٔ عظیمی بر آن مترتب خواهد شد و آن این که:

ثمرهٔ مهم مالیّت عمل حرّ قبل از معاوضه

به عنوان مثال اگر کسی مانع رفتن پزشکی به مطب شد به این معناست که آن مقدار پولی را که پزشک می‌توانست در آن روز درآمد داشته باشد اتلاف کرده و در نتیجه ضامن است. یا اگر پای کسی را شکست علاوه بر دیهٔ پا، آن مقدار پولی را که در آن مدت به خاطر شکستگی پا نتوانسته استیفاء کند ضامن می‌باشد و این در خیلی از نظام‌های حقوقی دنیا مطرح بوده و اجرا می‌شود.[۳۴]

آیا عمل حرّ قبل از معاوضه مال است

اشاره

خیلی از أعلام از جمله سید یزدی قدس سره -[۳۵]، محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - [۳۶]، مرحوم امام قدس سره -[۳۷]، سید خویی - رحمه الله علیه - [۳۸] و برخی دیگر[۳۹] این رأی را اختیار کرده‌اند که عمل حرّ قبل از معاوضه مال است و مالیّت آن در گرو تحقق معاوضه نیست. در این میان محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - و مرحوم امام قدس سره - بهتر و فنّی تر از دیگران وارد بحث شده‌اند.
محقّق اصفهانی قدس سره - ابتدا دو وجه از جانب منکرین مالیّت عمل حرّ قبل از معاوضه ارائه کرده، سپس هر دو را نقد می‌کند.

ارائه و نقد وجوه عدم مالیّت عمل حرّ قبل از معاوضه از جانب محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه -

وجه اوّل محقق اصفهانی قدس سره -

هر وصف ثبوتی باید موضوعش نیز ثبوت و وجود داشته باشد، البتّه باید در نظر داشت که ثبوت کلّ شیء بحسبه؛ اگر چیزی جوهر باشد ثبوتش به نحو ثبوت جوهری است، عرض باشد به نحو عرضی است، امر انتزاعی و معقول ثانی فلسفی باشد ثبوتش به ثبوت منشأ انتزاع آن است و اگر اعتباری محض باشد ثبوت موضوعش نیز به همان نحو مناسب اعتباری است.
مالیّت (کون الشیء مالاً) نیز از آن جا که وصفی ثبوتی است، موضوع آن نیز باید به نحوی از أنحاء موجود باشد؛ چراکه معنا ندارد موضوعی که معدوم است دارای وصفی ثبوتی باشد. به همین خاطر عمل حرّ چون بالفعل معدوم است و تحقق پیدا نکرده نفس عمل معدوم است، هر چند توانایی آن بالفعل موجود است[۴۰] پس هیچ وصف ثبوتی حتّی به نحو اعتباری نمی‌تواند داشته باشد؛ چه رسد به وصف انتزاعی، عرضی یا جوهری. بنابراین وصف «مالٌ» بر عمل حرّ عارض نمی‌شود و عمل حرّ مالیّت ندارد.[۴۱]

مناقشهٔ محقق اصفهانی قدس سره - در وجه اوّل

محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - می‌فرماید: این وجه حلّاً و نقضاً قابل جواب است.

جواب نقضی

۱. عمل حرّ بعد از معاوضه که همه قبول دارند مالیّت دارد، آن هم معدوم است و به صرف معاوضه و أجیر شدن، عملِ معدوم موجود نمی‌شود. پس معلوم می‌شود ملاکی که گفته شد درست نیست.
۲. بیع کلّی در ذمّه در باب سلف، مانند بیع یک تُن گندم که در سال آینده در تیرماه تحویل دهد، با این که گندم بالفعل معدوم است ولی بیع آن صحیح می‌باشد.
۳. اجارهٔ منافع أعیان، مانند سُکنای دار، رکوب دابّه و ... در حالی که این منافع بالفعل معدوم بوده و متدرّج الحصول می‌باشد، ولی با این حال مالیّت دارد؛ چراکه مورد اجاره باید مال باشد.

جواب حَلّی

مالیّت یک اعتبار عقلائی است که از اشیاء به اعتبار رغبت و میلی که عقلاء به آن دارند انتزاع می‌شود. به عنوان مثال از یک مَنّ حِنطه عنوان مالیّت انتزاع می‌شود؛ چراکه مورد رغبت عقلاء است و علامتش این است که «یبذلون بإزائه شیئا» به خلاف یک مَنّ خاک در جایی که خاک فراوان است؛ چون مورد رغبت عقلاء نیست «و لا یبذلون بإزائه شیئاً» لذا مالیّت هم ندارد.
بنابراین مالیّت گرچه وصفی ثبوتی است ولی اعتباری بوده[۴۲] و بر هر چیزی که فی حدّ نفسه و فی حدّ ذاته متعلق رغبت عقلاء بوده و متحیّث به آن حیث باشد عارض می‌شود و لازم نیست آن ماهیت بالفعل موجود باشد، بلکه تارهً موجود و تارهً معدوم است.
بنابراین همین که ذات و ماهیت شیء، مورد رغبت عقلاء باشد کافی است که متصف به مالیّت شود.
بله! آن ماهیت تا لباس وجود به تن نکند حقیقتاً یا تقدیراً بالفعل ثمن در مقابلش پرداخت نمی‌شود. بنابراین طبق این بیان، عمل حرّ چون مورد رغبت عقلاء می‌باشد مالیّت دارد، ولی بذل ثمن در مقابل آن موقوف است به این که وجود تقدیری پیدا کند و آن وقتی است که شخص توانا تعهّد به انجام عمل دهد.[۴۳]

بررسی کلام محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - در نقد وجه اوّل

در بررسی کلام محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - می‌گوییم:
اوّلاً: ایشان ابتدا در تعریف مال فرمودند: «ما یمیل إلیه النوع و یرغبون فیه و یبذلون بإزائه شیئاً» و نتیجه گرفتند عمل حرّ قبل از معاوضه چون مورد رغبت عقلاء است و در مقابل آن بذل مال می‌شود پس مال می‌باشد، ولی در ذیل می‌فرمایند: «فعلیه البذل موقوفه علی تقدیر وجوده فی الذّمه» یعنی فعلیت بذل مال [در مقابل ماهیت صرف نیست، بلکه] در مقابل وجود تقدیری و در ذمّه مستقر شده است. بنابراین عمل حرّ نیز تا وجود تقدیری پیدا نکرده و در ذمه مستقر نشده، بالفعل در مقابل آن چیزی پرداخت نمی‌شود و این نقض کلام اوّل خودشان است؛ چراکه طبق این بیان در مقابل عمل حرّ قبل از معاوضه چیزی بذل نمی‌شود.
ثانیاً: این که فرمودند آن چه که عقلاء به آن رغبت پیدا می‌کنند و متصف به مالیّت می‌شود نفس شیء فی حدّ ذاته، صرف نظر از وجود و عدم (یعنی ماهیت صرف) است به هیچ وجه قابل قبول نیست؛ چراکه هیچ اثری بر ماهیت بما هی هی مترتب نیست و عقلاء هم رغبتی به آن ندارند و شأن آن حتی دون تر از ماهیت ذهنیّه است؛ چراکه ماهیت ذهنیه لاأقل وجود ذهنی و اثر مناسب آن را دارد؛ به خلاف ماهیت من حیث هی هی که عاری از لباس وجود بوده و هیچ اثری بر آن مترتب نیست.
محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - خودشان در اصول فقه در مبحث این که آیا اوامر به طبایع تعلق می‌گیرد یا به افراد و اشخاص، تصریح فرمودند[۴۴]: طبیعت بما هی طبیعت که مورد رغبت نیست تا امر و نهی به آن تعلق گیرد، بلکه وجود تقدیری طبیعت یا به تعبیر آقا ضیاء قدس سره - طبیعت خارج دیده شده مورد رغبت و امر و نهی است. بنابراین آن چه مورد رغبت است و مالیت دارد ماهیت در خارج یا ماهیت در طریق خارج است؛ مثلاً سیبی که در خارج است و کبوتری که موجود است مورد رغبت است، اما ماهیت سیب و کبوتر صرف نظر از وجود آن در خارج و بدون وصف خارجیت مرغوبیتی ندارد.</ref> پس عمل حرّ نیز تا وجود تقدیری پیدا نکرده و در ذمّه مستقر نشده عنوان مالٌ بر آن صادق نیست.</ref>

دفاع مرحوم امام قدس سره - از مالیّت عمل حرّ قبل از معاوضه

مرحوم امام قدس سره - که از طرفداران نظریهٔ مالیّت عمل حرّ قبل از معاوضه هستند، ظاهراً اشکالی که ما مطرح کردیم در ذهن مبارکشان بوده و خواسته‌اند با این کلام به آن پاسخ دهند:</ref> «إنّ عمل الحرّ مال سواء کان کسوباً أم لا؛ ضروره أنّ خیاطه الثوب أو حفر النهر، مال یبذل بإزائه الثمن، و لیس المال إلّا ما یکون مورداً لرغبه العقلاء و طلبهم، و معه یبذلون بإزائه الثمن. نعم، مالیته باعتبار توقّع حصوله و وجوده، لکن لا بمعنی أنّه قید لها، بل بمعنی کونه مالاً بلحاظه، فیکون ذلک کجهه تعلیلیّه لذلک»[۴۵] حاصل فرمایش ایشان این است که من قبول دارم ذات بما هی ذات مالیّت ندارد، بلکه به اعتبار توقع حصول و وجودش مالیّت دارد، ولی باید توجه داشت این توقع حصول و وجود، جهت تعلیله است نه تقییدیه و باعث می‌شود ذات بما هی ذات مطلوب شده و مالیّت پیدا کند. نظیر این که تابش خورشید حیثیت تعلیلیه در قرمزی سیب است، ولی قید در آن نیست. در این جا نیز علّت تحقق وصف مالیّت، وجود یا توقع حصول و وجود است، اما آن چه در حقیقت متصف به مالیّت می‌شود ذات بما هی ذات می‌باشد.</ref>

نقد فرمایش مرحوم امام قدس سره -

حقیقت آن است که تفکیک ماهیت و هویت از وجود، احتیاج به إعمال فکر دارد که گرچه فیلسوف و شبه آن به راحتی بین آن تفکیک می‌کند، امّا عرف اصلاً بین وجود و ماهیت تفکیک نمی‌کند و همیشه ماهیت موجود یا مقدّره الوجود[۴۶] را تصور می‌کند و کاری به ماهیت من حیث هی هی ندارد. لذا فرمایش امام - رحمه الله علیه - برای دفع اشکال کافی نیست و مالیّت که وصفی عرفی است، وصف برای ماهیت موجود یا مقدّره الوجود می‌باشد. بنابراین عمل حرّ از آن جا که وجود بالفعل ندارد و متدرّج الحصول است، زمانی دارای وصف مالیّت خواهد شد که به نحوی مقدّره الوجود شود و آن وقتی است که عاملِ توانا متعهّد به انجام عمل شود.[۴۷]

پاسخ نقض‌های محقق اصفهانی قدس سره - در وجه اوّل

با این بیان جواب نقض‌هایی که محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - ذکر فرمودند روشن می‌شود:
امّا کلی در ذمّه در باب سلف، از آن جا که به همراه تعهّد است پس وجود تقدیری دارد؛ علاوه آن که شروطی دارد تا به راحتی بتوان آن را تحصیل کرد؛ مانند فراوانی مصادیق آن کلی و ... .
امّا منافع اعیان در اجاره مانند سکنای دار، رکوب مرکب و ... از آن جا که این منافع تضمین شده است و عملاً قابلیت سکنی در دار و رکوب مرکب که در مدت زمان اتفاق می‌افتد هم اکنون به نحوی متراکم موجود است، پس نقض وارد نیست.
و امّا عمل حرّ بعد از معاوضه، آن هم همان طور که محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - فرمودند بعد از معاوضه وجود تقدیری دارد.
بنابراین نتیجه این شد که استدلال اوّل منکرین مالیّت عمل حرّ قبل از تحقق معاوضه تمام است و اشکال محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - و دیگران بر آن وارد نیست.

وجه دوم و نقد آن از جانب محقق اصفهانی قدس سره -

وجه دومی که محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - از قِبَل منکرین مالیّت عمل حرّ قبل از معاوضه ذکر می‌کند آن است که به صرف داشتن قدرت بر انجام عملی که ارزش اقتصادی بالایی دارد، فرد قادر ذومال محسوب نمی‌شود؛ مثلاً جرّاح حاذقی که می‌تواند روزی ده‌ها میلیون تومان درآمد کسب کند، قبل از انعقاد قرارداد برای انجام عمل ذومال محسوب نمی‌شود، بلکه می‌گویند به راحتی می‌تواند مال کسب کند امّا بالفعل ذومال نیست. در نتیجه مستطیع محسوب نمی‌شود و حج بر او واجب نیست و اگر ظالمی او را حبس کرد ضمان مالی بر عهده اش نیست.
ولی به مجرد این که معاوضه صورت گرفت و اجیر شد مستأجر ذومال می‌شود؛ یعنی مالک عملی می‌شود که ده‌ها میلیون تومان ارزش مالی دارد.
محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - دلیل دوم را نیز ابتدا نقض می‌کنند سپس می‌فرمایند[۴۸]: غایت آن چه که استدلال دوم اقتضاء می‌کند آن است که حرّ به صرف توانایی بر انجام عمل، ذومال و مالک عمل محسوب نمی‌شود و به اصطلاح آن عمل، مال مضاف نیست، ولی دیگر نفی مطلق مالیّت عمل نمی‌کند؛ چون همان طور که بیان کردیم بین ملک و مال، عموم و خصوص من وجه برقرار است و منافات ندارد جایی ملک صادق نباشد ولی مال صادق باشد.
بنابراین می‌توانیم بگوییم عمل حرّ قبل از معاوضه گرچه مالیّت دارد، ولی ملک آن حرّ نیست؛ به همین خاطر ذومال محسوب نمی‌شود و مستطیع نمی‌باشد و اگر کسی مانع کار او شد ضامن نمی‌باشد؛ زیرا ضمان برای مطلق اتلاف مال نیست، بلکه إتلاف مال غیر یعنی مال مضاف ضمان دارد و به همین دلیل إتلاف اموال مباح ضمان آور نیست.

انکار مالکیت حرّ بر عمل از جانب قائلین به مالیت آن

اشاره

بسیاری از قائلین به مالیت عمل حرّ قبل از معاوضه، مالکیت وی بر آن مال را انکار کرده‌اند؛ به همین جهت او را مستطیع محسوب نکرده و منع از عمل وی را ضمان آور نمی‌دانند. ولی جای این سؤال باقی است که چطور عملی که مالیت دارد و تحت اختیار و سلطنت آن حرّ قرار دارد مضاف به او نیست و او را ذومال محسوب نمی‌کنند؟!
این سؤال طبق مبنای ما که قائل به عدم مالیت عمل شدیم جایگاهی ندارد، ولی قائلین به مالیت عمل را به تکاپو انداخته تا تخلّصی از این تنگنا پیدا کنند که چطور عمل حرّ که مال است و تحت اختیار و سلطنت وی قرار دارد مضاف به وی نیست؟!

تخلّص از طریق لغویت جعل اعتباری و نقد آن

بعضی گفته‌اند: از آن جا که سلطنت حرّ به عملش به نحو ملکیت حقیقی است و فرض ملکیت اعتباری و قراردادی برای وی لغو بوده و دیگر عقلاء آن را اعتبار نمی‌کنند؛ چون اثری بر آن مترتب نمی‌باشد، پس حرّ مالکیت اعتباری بر عملش ندارد، به همین خاطر ذومال نیز بر او اطلاق نمی‌شود؛ زیرا ذومال فقط به کسی گفته می‌شود که مالکیت اعتباری داشته باشد.[۴۹] گرچه کبرای این کلام که اگر در جایی که ملکیت حقیقی وجود دارد و فرض ملکیت اعتباری لغو باشد عقلاء آن را اعتبار نمی‌کنند صحیح می‌باشد؛ زیرا به طور کلی تمام اعتبارات عقلاء در جایی است که اثر عملی بر آن مترتب باشد، ولی در ما نحن فیه لغو نیست و می‌توان فرض اثر برای ملکیت اعتباری کرد و آن این که استطاعت، ضمان و بعضی امور دیگر بر آن مترتب می‌شود. بنابراین چه مانعی دارد علاوه بر ملکیت حقیقی، ملکیت اعتباری نیز به خاطر ترتب این آثار جعل شود؟!

عدم ضمان در منع از عمل حرّ کَسوب قبل از معاوضه

طبق مبنایی که ما اتخاذ کردیم اگر کسی مانع از انجام عمل حرّ کسوب قبل از معاوضه شود مثلاً مانع از رفتن سر کار بنّایی که روزی صد هزار تومان درآمد دارد شود ضامن نیست؛ چون اصلاً اتلاف مال نکرده و در نتیجه مشمول «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» نمی‌شود؛ چراکه عمل آن فرد، معدوم بوده و متّصف به وصف مالیت نشده بود تا اتلاف مال صادق باشد.
ولی سید خویی - رحمه الله علیه - از طریق دیگری خواسته‌اند در این جا اثبات کنند ضمان دارد.

کلام سید خویی قدس سره - در اثبات ضمان از طریق سیرهٔ عقلائیه

سید خویی قدس سره - می‌فرماید: سیرهٔ جاری قطعی عقلاء بر این است که مانع حرّ کسوب از کسبش را ضامن می‌دانند و از آن جا که این سیره مردوعه نیست، کشف می‌کنیم که مورد امضاء معصوم علیه السلام - می‌باشد.[۵۰]

نقد کلام سید خویی قدس سره -

در نقد کلام سید خویی قدس سره - می‌گوییم:
اوّلا: در این که ایشان بین سیرهٔ عقلائیه و قاعدهٔ «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» تفکیک کرده‌اند کلامی داریم که إن شاء الله در مباحث آینده متعرض آن خواهیم شد و شاید مورد قبول ایشان نیز باشد.
ثانیاً: سیرهٔ عقلاء در صورتی حجت است که کاشف از امضاء معصوم علیه السلام - باشد[۵۱] و آن وقتی است که اگر به قهقرا برگردیم تا زمان معصوم علیه السلام - امتداد داشته و در مرئی و منظر ایشان بوده و ردع نفرموده باشند تا کشف کنیم مورد امضاء ایشان بوده است.[۵۲] این که بگوییم سیرهٔ عقلاء از زمان قدیم تا کنون بر این منوال بوده که اگر کسی مانع از کسبِ مثل بنّاء، کارگر، تاجر و ... می‌شد، علاوه بر تقبیح مزاحمت، حکم به ضمان مالی نیز می‌کردند که باید خسارت آن مدت را بپردازد، انصافاً مشکل است. حتی امروزه هم نمی‌توان گفت سیرهٔ عقلاء این چنین است. بله، گاهی در بعضی موارد چنین حکمی مشاهده می‌شود، امّا این که در حد سیره‌ای باشد که عقلاء بر آن مشی کنند هرگز نمی‌توانیم آن را احراز کنیم؛ چه برسد به این که بگوییم تا زمان معصوم علیه السلام - اتصال داشته است!
لازمهٔ وجود چنین سیره‌ای آن است که هرگاه فردی باعث مریضی دیگری شد عقلاء حکم کنند که علاوه بر هزینهٔ بهبودی باید هزینهٔ محروم شدنش از کار در مدت بیماری را بدهد، یا اگر باعث شد دست کسی از کار بیفتد باید عقلاء حکم کنند علاوه بر دیه‌ای که میان عقلاء مرسوم است، مقدار پولی هم که آن شخص می‌توانست و در صدد بود با آن دست کسب کند باید جبران کند و هکذا در امثلهٔ دیگر، در حالی که چنین سیره‌ای وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد با توجه به ابواب مختلف فقه می‌توان اطمینان حاصل کرد که شارع این سیره را امضاء نکرده است و احتمال این که گفته شود در مثل موارد پرداخت هزینهٔ معالجهٔ بیماری و دیه، مبلغ اتلاف عمل، دمج در هزینهٔ معالجه یا دیه شده ادّعای بدون شاهد است.
در روایات شریفه بیش از دیه، چیز دیگری به عنوان جبران خسارت محروم شدن از کسب حتی اگر آن شخص، کسوب فوق العاده باشد ذکر نشده و حتی یک بار هم مورد سؤال واقع نشده است. این بدین معناست که ذهن متشرعه و بلکه ذهن عقلاء از آن منصرف بوده و حتی احتمال آن را نمی‌دادند تا مورد سؤال قرار دهند. بله تنها یک روایت در مورد بیشتر شدن هزینهٔ مداوا علاوه بر دیه وارد شده که آن هم اوّلاً هیچ ربطی به جبران عمل حرّ ندارد؛ ثانیاً علی رغم تمام بودن سند روایت، مورد اعراض فقهاء واقع شده و فی ما أعلم احدی به آن فتوا نداده است.
اگر مانع شدن از عمل حرّ ضمان داشت، از آن جا که عمل افراد بسیار متفاوت است نحوهٔ محاسبه و مقدار ضمان آن مکرراً مورد سؤال واقع می‌شد و در مجامع روایی موجود، حداقل یک روایت هر چند ضعیف در این زمینه یافت می‌شد، در حالی که ما تا به حال به چنین روایتی برخورد نکرده‌ایم، اعلامی هم که احاطهٔ کامل بر فقه دارند چیزی ذکر نکرده‌اند. پس چگونه می‌توان گفت سیرهٔ عقلائیه قائم است بر این که مانع شدن از عمل حرّ کسوب ضمان دارد؟!
پس خلاصهٔ نقد کلام سید خویی قدس سره - این شد که اوّلاً چنین سیره‌ای حتی در عصر حاضر وجود ندارد؛ چه رسد به این که تا زمان معصوم علیه السلام - اتصال داشته باشد. ثانیاً اگر چنین سیره‌ای وجود داشته باشد نه تنها مورد امضاء نیست، بلکه می‌توان خلاف آن را با تتبع در فقه و روایات احراز کرد.

ثبوت ضمان در صورت استیفای عمل حر

باید توجه داشت این که گفتیم منع از عمل حرّ قبل از معاوضه ضمان ندارد، این طور نیست که اگر کسی عمل را استیفاء کرد نیز ضمان نداشته باشد، بلکه اگر حرّی را وادار به عمل کرد ضامن است[۵۳] و باید اجره المثل آن را پرداخت کند. دلیل این حکم، سیرهٔ مستمرهٔ عقلاء است که مورد ردع شارع واقع نشده، بلکه در موارد خاصی مورد تأیید نیز واقع شده و چه بسا اطلاقاتی مانند «لَا یَبْطُلُ حَقُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ»[۵۴] بر آن دلالت می‌کند.

ثبوت ضمان در منع از عمل حرّ بعد از معاوضه

اشاره

منع از عمل حرّ بعد از معاوضه، به سیرهٔ عقلاء ضمان دارد؛ چراکه به مجرد اجیر شدنِ حرّ بر انجام عمل، مستأجر مالک عمل[۵۵] و اجیر مالک عوض می‌شود. اگر کسی مانع اجیر از انجام عمل شود، مستأجر خیار فسخ خواهد داشت چون در اجاره شرط است اجیر مورد اجاره را تحویل دهد حال اگر مستأجر اجاره را فسخ کرد، از آن جا که اجره المسمّی که داخل ملک اجیر شده بود با فسخ مستأجر از ملک اجیر خارج شده [و اجیر متضرر می‌شود] پس مانع، ضامن آن اجره المسمّی خواهد بود و باید آن را به اجیر پرداخت کند. امّا اگر مستأجر به هر دلیلی اجاره را فسخ نکرد، از آن جا که مانع، عمل را که مال مستأجر بود اتلاف کرده ضامن است و باید اجره المثل[۵۶] آن را به مستأجر بپردازد.

آیا ممانعت کارمندان دولت ضمان دارد

در این جا بعضی این پرسش را مطرح کرده‌اند که آیا جلوگیری از انجام عمل کارمندان دولت ضمان آور است یا نه؟ در پاسخ به این سؤال، ابتدا باید بررسی شود قراردادهایی که فعلاً معمول است و بین کارمندان و دولت منعقد می‌شود چه نوع قراردادی است؟ آیا قراردادی شرعی و نافذ است یا این که به خاطر معلوم نبودن مدت و مبلغ آن و بعضی خصوصیات دیگر اصلاً قرارداد شرعی نیست؟ اگر قرارداد شرعی نباشد بالطبع منع آنان از عمل ضمان آور نخواهد بود[۵۷] و اگر شرعی باشد باید ببینیم چه نوع عقدی است تا احکام آن مترتب شود.
به نظر می‌رسد قراردادی که دولت با کارمندان خود در این زمان‌ها منعقد می‌کند مثلاً به معلم می‌گوید: اگر در آموزش و پرورش استخدام شده و با شرائطی که فی الجمله در قانون مشخص است کار کنی و به اتمام برسانی، ماهانه فلان مبلغی که مصوّب مجلس یا هیأت دولت بوده و پایهٔ آن مشخص است خواهم داد عقدی شرعی بوده و از نوع جُعاله می‌باشد؛ چراکه در جعاله تقریباً همه اتفاق دارند همین که عمل فی الجمله معلوم باشد کفایت می‌کند. عِوض نیز گرچه بعضی گفته‌اند باید از لحاظ کیل، وزن یا عدد معلوم باشد و به همین خاطر این قراردادها به خاطر کم و زیاد شدن حقوق و در نتیجه مشخص نبودن عِوض نمی‌تواند جعاله باشد ولی به نظر می‌رسد از ادلّه بتوان استفاده کرد که لازم نیست عوض کاملاً مشخص و معلوم باشد، بلکه همین اندازه که معامله از سفهی بودن خارج شود کفایت می‌کند. پس این قراردادها که عوض در آن، پایه ثابتی داشته و کم و زیاد شدن آن فی الجمله ضابطه مند است جعاله بوده و نافذ می‌باشد.
بنابراین اگر کسی بعد از شروع در کار مانع عمل کارمند دولت شود، فی الجمله حکم به ضمان او می‌شود. تفصیل آن إن شاء الله در جای دیگر.
امکان عوض واقع شدن عمل حرّ حتّی بنابر مبنای عدم مالیّت آن قبل از معاوضه مرحوم شیخ امکان وقوع عمل حرّ به عنوان ثمن را منوط به مالیّت آن قبل از معاوضه کرد، در حالی که به نظر می‌آید حتّی بنابر مبنای عدم مالیّت عمل حرّ قبل از معاوضه چنان که ما اختیار کردیم مشکلی وجود ندارد که عمل حرّ بتواند ثمن واقع شود و در این مسأله به جز افرادی معدود، کسی خلاف نکرده است.
نکتهٔ آن این است که در بیع لازم نیست ثمن قبل از معاوضه مال باشد، بلکه اگر به نفس بیع هم مالیّت پیدا کند کفایت می‌کند و اشکالات عقلی و فلسفی که بعضی در این جا مطرح کرده‌اند وارد نیست؛ چون این مباحث، مباحث تکوینی نیست، بلکه اعتبارات عرفی است و همین که عرف کافی ببیند به نفس بیع به خاطر تعهّدی که صاحب عمل می‌دهد و عمل وجود تقدیری پیدا می‌کند مالیّت پیدا می‌کند دیگر مشکلی ندارد و می‌تواند ثمن واقع شود. بنابراین برای رفع این اشکال احتیاجی به طرح نظریهٔ «عدم لزوم مال بودن ثمن در بیع» نیست. بلکه طبق تعریف فَیّومی در المصباح المنیر در تعریف بیع که «مبادله مالٍ بمالٍ» است و عوضین باید مال باشد نیز می‌توان پاسخ داد. البته در مورد لزوم یا عدم لزوم مال بودن ثمن و حتّی مثمن در آینده بحث خواهیم کرد إن شاء الله.

آیا حقوق می‌تواند عِوَض واقع شود

مرحوم شیخ قدس سره - بعد از بیان این که منافع می‌تواند ثمن واقع شود و در میان منافع، عمل حرّ را بالخصوص مورد بررسی قرار دادند که آیا می‌تواند ثمن واقع شود یا خیر، وارد این بحث می‌شوند که آیا حقوق نیز می‌تواند ثمن واقع شود یا خیر؟
مرحوم شیخ - رحمه الله علیه - قبل از ارائهٔ تعریفی از حق و تفاوت آن با مِلک و حکم، و واگذاری آن به ارتکاز قارئین، تقسیماتی برای حقوق بیان می‌فرماید که در ضمن بیان مطلب و احکام اقسام، نظر مبارک شیخ در تعریف حق نیز استفاده می‌شود.

تقسیمات حقوق در نظر مرحوم شیخ - رحمه الله علیه -

قسم اوّل (حقوق غیر قابل معاوضه با مال)

اشاره

در این که دقیقاً مراد شیخ - رحمه الله علیه - از این قسم[۵۸] کدام است ابهامی وجود دارد. چه بسا گفته شده ظاهر اوّلی کلام به قرینهٔ تعریف قسم دوم به «حقوق غیر قابل انتقال» آن است که این قسم از حقوق، قابل نقل بوده ولی قابل معاوضه به مال نیست.
مثالی که برای این قسم در کلام شیخ قدس سره - ذکر شده حق حضانت و حق ولایت است.
حضانت حقی است نسبت به حفظ، تربیت و رسیدگی به فرزند که در وهلهٔ اوّل حق مادر است تا مدتی که در آن اختلاف است آیا تا دو سالگی فرزند است یا تا هفت سالگی یا تا دو سالگی پسر و هفت سالگی دختر؟ آن گاه حق پدر است و در بعضی شرائط به دیگران نیز منتقل می‌شود.[۵۹] ولایت، حقی غیر از حضانت[۶۰] است که پدر بر فرزند و جدّ پدری بر نوه دارد. ولایتی نیز که حاکم شرع در محدودهٔ ولایت خود دارد از همین قسم است.
برخی هم گفته‌اند مقصود شیخ قدس سره - از این قسم از حقوق، یعنی حقوقی که اسقاط برنمی دارد؛ یعنی حتی نمی‌توان با پرداخت مالی، از صاحب آن حق درخواست کرد که حقّ خود را ساقط کند مثل حق ولایت به خلاف بعض حقوق که گرچه نمی‌توان آن را به دیگری منتقل کرد ولی امکان اسقاط آن هست.

بررسی قسم اوّل

بنا به احتمال اوّل در کلام شیخ قدس سره - کبرای کلام که می‌توان حقوقی را تصور کرد که قابل نقل باشد امّا قابل معاوضه به مال نباشد قابل تصدیق است، امّا این که این دو مثال خصوصاً ولایت مصداق آن بوده و در نتیجه قابل نقل بدون مال باشد مورد مناقشه است؛ زیرا مثلاً پدر نمی‌تواند ولایت خود را به دیگری منتقل کند؛ فقط می‌تواند در ولایتش وکیل اتّخاذ کند یا وصیّ برای بعد از مرگش قرار دهد امّا نمی‌تواند ولایت را از خود سلب کرده و به دیگری منتقل کند؛ به نحو مجانی یا غیر مجانی.
بعید نیست حضانت نیز این چنین بوده و قابل انتقال نباشد. بله، ظاهراً مادر می‌تواند از حق حضانت خود صرف نظر کند که در این صورت قهراً نوبت به حضانت پدر می‌رسد، ولی این غیر از آن است که بتواند حق حضانت خود را به دیگران منتقل کند.
و امّا بنابر احتمال دوّم در کلام شیخ قدس سره - که مقصود از این قسم حقوق، حقوقی باشد که حتی نمی‌توان آن را اسقاط کرد، اشاره شد که نسبت به ولایت این چنین است، امّا نسبت به حق حضانت چنین نیست.

قسم دوم (حقوق غیر قابل انتقال)

اشاره

مرحوم شیخ - رحمه الله علیه - می‌فرماید[۶۱]: قسم دوم حقوقی است که اصلاً قابل انتقال اختیاراً نیست؛ مانند حق شُفعه و حق خیار.[۶۲] چنین حقوقی نیز نمی‌تواند به عنوان ثمن واقع شود؛ چراکه حقیقت بیع تملیک غیر است و چیزی که قابلیت تملیک و تملّک و انتقال به دیگری نداشته باشد نمی‌تواند به عنوان ثمن در بیع واقع شود.
بهتر بود مرحوم شیخ در مقام استدلال بر مدعای خود به جای تعبیر «تملیک الغیر» در تعریف بیع، «تملیک در مقابل تملیک»، یا «تملیک معوّض و تملّک عوض» تعبیر می‌کردند؛ چراکه در بیع به نظر ایشان، بایع مثمن را تملیک مشتری می‌کند و ثمن را از مشتری تملّک می‌کند؛ گرچه ما گفتیم بیع اعم از تملیک و تملّک است و مثلاً اگر حق، ثمن واقع شده و به بایع منتقل شود به نحو حق منتقل می‌شود؛ یعنی بایع ذو الحق می‌شود نه مالک؛ چون حق و ملک بنابر مشهور قسیم یکدیگر بوده و با هم تفاوت دارند.
شبههٔ صاحب جواهر قدس سره - مبنی بر صحت بیع ما لا یقبل التملّک صاحب جواهر قدس سره - بر این کلام که «در بیع تملیک و تملّک لازم است و هر چیزی که قابل تملّک نباشد بیع بر آن واقع نمی‌شود» اشکال کرده و فرموده است: لازمهٔ این کلام آن است که بیع الدین علی من هو علیه جایز نباشد؛ یعنی اگر کسی به دیگری بدهکار و ذمّه اش مشغول بود نتواند ذمّه اش را از وی خریداری کند؛ چون کسی نمی‌تواند ذمّهٔ خود را تملّک کند و إلا لازمه اش آن است که هر کسی بتواند بی شمار ملک در ذمّهٔ خود داشته باشد در حالی که چنین بیعی صحیح است و این کاشف از آن است که در بیع، قابلیت تملّک و انتقال لازم نیست. بنابراین این استدلال بر عدم امکان ثمن واقع شدن حقوق غیر قابل انتقال مانند حق شُفعه و حق خیار تمام نیست و همان طور که بیع الدین علی من هو علیه صحیح است حق شُفعه و خیار نیز می‌تواند به عنوان ثمن واقع شود.[۶۳]

پاسخ مرحوم شیخ - رحمه الله علیه - به شبههٔ صاحب جواهر - رحمه الله علیه -

مرحوم شیخ قدس سره - می‌فرماید: انتقاض صاحب جواهر وارد نیست[۶۴]؛ زیرا مانعی ندارد «بیع الدین علی من هو علیه» از باب تملّک و انتقال باشد؛ به خلاف بیع حق شُفعه به شریک و حق خیار به من علیه الخیار؛ زیرا «بیع الدین علی من هو علیه» مربوط به ملک است و ملک اضافهٔ بین مالک و مملوک است و احتیاج به عنوان «من یُملک علیه» ندارد تا تحقق آن در جایی که مالک و «من یملک علیه» اتحاد دارند محال باشد؛ به خلاف «حق» که سلطنت[۶۵] است و در سلطنت علاوه بر سلطان (مُسَلِّط)، مُسَلَّطٌ علیه هم نیاز است؛ یعنی «سلطنت» تضایفی است که قوام آن به طرفین است و نمی‌تواند قائم به شخص واحد باشد؛ زیرا معقول نیست کسی سلطنت بر خود داشته باشد.
بنابراین نمی‌توان حق شُفعه را به شریک و حق خیار را به من علیه الخیار فروخت؛ زیرا اتحاد سلطان و مُسَلَّطٌ علیه لازم می‌آید که محال است به خلاف بیع الدین علی من هو علیه که چنین اتحاد محالی لازم نمی‌آید؛ زیرا در ملک «من یملک علیه» وجود ندارد، لذا بیع صحیح است. البتّه ملکیتی که برای «من علیه الدین» حاصل می‌شود فقط به نحو حدوثی است؛ یعنی آناًما مالک ذمّهٔ خودش می‌شود که نتیجهٔ آن سقوط از ذمّه است.

بررسی کلام شیخ - رحمه الله علیه - در قسم دوم

مطالب شیخ قدس سره - از جهاتی قابل تأمّل است که اهم آن عبارتند از:
۱. مرحوم شیخ - رحمه الله علیه - در تعلیل عدم وقوع حقوق غیر قابل انتقال، مانند حق شُفعه و حق خیار به عنوان ثمن فرمودند: از آن جا که بیع، تملیک غیر است پس این نوع حقوقِ غیر قابل انتقال نمی‌تواند به عنوان ثمن واقع شود.
ما در این تعریف شیخ - رحمه الله علیه - به «تملیک الغیر» یا «إنشاء تملیک عینٍ بمالٍ»[۶۶] که در نهایت خواهند پذیرفت که تملیک را در تعریف بیع ادراج کرده‌اند کلام داریم و در جای خود خواهیم گفت: بیع اعم از تملیک است و اگر دو طرف یا حداقل یک طرف به نحو تملیک نباشد نیز بیع صادق است.
۲. علی فرض صحت تعریف بیع به «تملیک الغیر»، این تعلیل اثبات نمی‌کند که این حقوق مطلقاً قابل انتقال نیست، بلکه فقط اثبات می‌کند قابل انتقال به بیع نیست. پس ادعای «لا تقبل النقل» ادعای وسیعی است که تعلیل با آن سازگار نیست.[۶۷] ۳. مرحوم شیخ - رحمه الله علیه - فرمود: حقوق که نوعی سلطنت است قائم به طرفین می‌باشد و باید طرفین آن تغایر داشته باشند؛ چون معقول نیست طرفین سلطنت اتحاد داشته باشند؛ زیرا معنا ندارد شخصی هم سلطان باشد و هم مُسلّطٌ علیه.
می‌گوییم دلیل این که سلطان و مُسلّطٌ علیه نمی‌تواند اتحاد داشته باشد چیست؟ اگر دلیل آن تضایف است می‌گوییم چه مانعی دارد دو عنوان متضایف قائم به شخص واحد باشد؟! به عنوان مثال دو عنوان عالم و معلوم که متضایفان هستند[۶۸] می‌تواند قائم به شخص واحد باشد و آن جایی است که علم به نفس داشته باشد که در این صورت شخص واحد هم عالم است و هم معلوم.
بله، در برخی موارد دو عنوان متضایف نمی‌تواند بر شیء واحد صادق باشد؛ مانند علّت و معلول که یک شیء نمی‌تواند از آن جهت که علّت است معلول نیز باشد، ولی آن به دلیلی غیر از جهت تضایف است. بنابراین از جهت تضایف هیچ مانعی ندارد که شخص واحد، هم سلطان (مُسلَّط) باشد و هم مُسلَّطٌ علیه و بلکه حتی در سلطنت حقیقی این اتفاق افتاده است چون هر شخصی بر خود سلطنت حقیقی دارد[۶۹] چه رسد به سلطنت اعتباری که سهل تر است.
البتّه فعلاً کلام در امکان جعل سلطنت اعتباری برای شخصی نسبت به نفس خود می‌باشد که بیان کردیم هیچ مانعی وجود ندارد، امّا این که در عالم اثبات آیا عقلاء چنین اعتباری کرده‌اند یا خیر بحث دیگری است.
۴. مرحوم شیخ قدس سره - در مورد بیع الدین علی من هو علیه فرمودند: از آن جا که در مِلک، علاوه بر مالک و مملوک «من یُملک علیه» لازم نیست، پس بیع الدین علی من هو علیه جایز است.
اگر مقصود جناب شیخ - رحمه الله علیه - این است که اعتبار «من یُملک علیه» ثبوتاً محال است می‌گوییم: در ملکیت مضاف به ذمم که کاملاً معقول است عنوان «من یملک علیه» برای صاحب ذمه اعتبار شود، فقط محالیتی که متصور است در بیع الدین علی من هو علیه است از حیث لزوم وحدت مالک و «من یملک علیه» که آن هم بیان کردیم مانعی ندارد متضایفان به دو اعتبار بر شخص واحد صادق باشد.
«من یُملک علیه» به معنای دیگر که اگر کسی مالک چیزی شد دیگران ممنوع از تصرف در مملوک او هستند نیز وجود دارد؛ زیرا با ملک بودن چیزی، غیر مالک ممنوع از تصرف در آن ملک است إلا ما خرج بالدلیل.
امّا اگر مقصود جناب شیخ - رحمه الله علیه - این است که اثباتاً عقلاء علاوه بر مِلک و مملوک، در عالم اعتبار «من یملک علیه» جعل و اعتبار نمی‌کنند، سید خویی قدس سره - در پاسخ می‌فرماید در ملکیت مضاف به ذِمَم چنین اعتباری محقق شده است.

کلام سید خویی قدس سره - در اعتبار «مَن یُملک علیه» در ملکیت مضاف به ذِمَم

سید خویی - رحمه الله علیه - می‌فرماید[۷۰]: در ملکیت مضاف به ذِمَم نه تنها عقلاء «من یملک علیه» نیز اعتبار می‌کنند، بلکه اصلاً ملکیت در آن جا بدون «من یملک علیه» معنا ندارد و قابل انفکاک از ملکیت نیست.
هرگاه چیزی مالیتش در گرو ذمّه مثل کلّی بود، آن کسی که ذمّه اش برای دیگری مشغول است «من یملک علیه» می‌باشد.

پاسخ مستفاد از کلام امام قدس سره - به سخن سید خویی قدس سره -

مرحوم امام قدس سره - در این جا کلامی[۷۱] دارند که می‌تواند به عنوان جواب کلام سید خویی - رحمه الله علیه - باشد و آن این که ذمّه برای کلّی به مثابهٔ خارج است برای اعیان و فقط ظرف تحقق آن محسوب می‌شود؛ یعنی همان طور که در مالکیّت عین در خارج، خارج نقشی در ملکیّت ندارد و لذا «من یملک علیه» نیز وجود ندارد، در مالکیّت کلّی نیز، ذمّه نقشی در ملکیت کلّی ندارد و مانند خارج فقط ظرف برای تحقق آن مملوک می‌باشد. لذا من یملک علیه در مالکیّت ذمّه وجود ندارد.

نقد کلام مرحوم امام قدس سره -

همان طور که در بحث مالیّت عمل حرّ بیان کردیم ذمّه بدون اضافهٔ به «من علیه الذمّه» اصلاً مالیّت ندارد؛ یعنی تا کسی تعهد نکرده باشد کلی را در خارج محقق کند مالیّت ندارد. بنابراین به نظر می‌رسد در مالکیّت مضاف به ذمّه باید «من علیه الذمّه» که همان من یملک علیه می‌باشد وجود داشته باشد و بدون آن اضافه که محقق عنوان «من یملک علیه» می‌باشد اصلاً صدق ملکیت نمی‌کند.[۷۲] پس حداقل در بیع کلی در ذمّه و بیع ذمّه «من یملک علیه» وجود دارد و از طرف عقلاء اعتبار می‌شود. بنابراین کلام شیخ - رحمه الله علیه - که فرمود: در بیع الدین علی من هو علیه چون «من یملک علیه» وجود ندارد بیع محقق می‌شود تمام نیست و صحیح آن است که «من یملک علیه» وجود دارد و اتّحاد بین مالک و «من یملک علیه» در بیع الدین علی من هو علیه به نحوی که لغویت لازم نیاید مانعی ندارد و آن این که در یک آن، مالک ذمّهٔ خود می‌شود و سپس ذمّه اش ساقط می‌شود.
۵. مرحوم شیخ قدس سره - برای حقوق غیر قابل انتقال مثال به حق شُفعه و حق خیار زدند در حالی که به نظر ما این دو حق، قابل انتقال است حتّی به أجنبی. به عنوان مثال در شراکت زید و عمرو در زمینی به نحو مشاع که عمرو سهم خود را به خالد می‌فروشد، زید می‌تواند حق شُفعهٔ خود را به بکر بفروشد و نتیجه اش این می‌شود که دیگر زید نمی‌تواند خودش إعمال حق شفعه کند، بلکه بکر می‌تواند اعمال شُفعه کرده با پرداخت ثمن آن به خالد، زمین را به مِلک زید در آورد. و اگر بکر نخواست اعمال حق شُفعه کند دیگر زید حقّی ندارد.
سید خویی قدس سره - با این که استدلال‌های مرحوم شیخ - رحمه الله علیه - بر عدم جواز نقل حق شُفعه و حق خیار را نمی‌پذیرند، امّا قبول دارند که حق شُفعه و حق خیار قابل انتقال به غیر نیست.

بیان سید خویی قدس سره - در عدم انتقال حق شُفعه به غیر شریک

اشاره

سید خویی - رحمه الله علیه - در مورد حق شُفعه می‌فرماید[۷۳]: حق شفعه یا به مشتری ملک فروخته می‌شود یا به اجنبی، اگر به مشتری ملک فروخته شود بیع لغو خواهد بود؛ زیرا مشتری قبل از انتقال حق شفعه، مالک حصهٔ مبیعه شده و دیگر معنا ندارد دوباره آن حصه را با حق شفعه مالک شود. و اگر به اجنبی فروخته شود از آن جا که حق شُفعه قائم به شریک است یعنی شریک می‌تواند با أخذ به حق شُفعه آن حصّهٔ فروخته شده به مشتری را از وی پس بگیرد و ضمّ به مِلک خود کند و شریک به عنوان موضوع برای این حق است، پس نمی‌توان آن را به أجنبی انتقال داد؛ زیرا لازمه اش آن است که غیر شریک حق شُفعه را اعمال کند در حالی که موضوع آن حکم نیست.

نقد کلام سید خویی قدس سره -

این بیان سید خویی - رحمه الله علیه - بر عدم انتقال حق شُفعه تمام نیست؛ زیرا آن اجنبی که حق شُفعه به او منتقل شده (منتقلٌ إلیه) یا حقش را اعمال نمی‌کند و اسقاط می‌کند که در این صورت روشن است که شریک نمی‌تواند بیع را فسخ کرده و ملک را از دست مشتری بازستاند و یا منتقلٌ إلیه حقش را اعمال می‌کند که در این صورت معامله فسخ شده و آن حصهٔ فروخته شده منضم به مِلک شریک می‌شود؛ نه به مِلک منتقلٌ الیه تا اشکال سید خویی قدس سره - وارد باشد که موضوع آن برای منتقلٌ الیه وجود ندارد.
هم چنین اشکال سید خویی قدس سره - در مورد فروش حق شُفعه به خود مشتری ملک نیز تمام نیست؛ زیرا استدلال ایشان این بود که فایده‌ای بر آن مترتب نیست؛ چون مشتری قبل از انتقال حق شُفعه به وی، مالک حصهٔ مبیعه شده و معنا ندارد دوباره دیگری مستحق تملک آن حصه با حق شُفعه شود.
در پاسخ به این استدلال می‌گوییم: فایده مترتب است و آن این که انتقال شُفعه به مشتری و اسقاط آن توسط وی باعث می‌شود که شریک نتواند از حق شُفعهٔ خود استفاده کرده، حصهٔ مبیعه را به مِلک خود درآورد.
بنابراین استدلال سید خویی - رحمه الله علیه - در عدم انتقال حق شُفعه صحیح نیست و حق شُفعه قابل انتقال به بیع است.

کلام سید خویی قدس سرهم - در عدم انتقال حق خیار

اشاره

سید خویی قدس سره - در مورد عدم انتقال حق خیار می‌فرماید[۷۴]: حق خیار در حقیقت به معنای «تحدید المِلکیه فی البیع إلی زمان فسخ من له الخیار» است؛ یعنی ملکیتی که با بیع برای بایع نسبت به ثمن و برای مشتری نسبت به مثمن حاصل شده تا زمانی باقی است که من له الخیار اعمال خیار نکرده است، ولی به مجرد اعمال خیار و فسخ بیع، آن ملکیت زائل می‌شود. در معامله‌ای که حق خیار وجود ندارد ملکیت حاصل از بیع، غیر محدود و إلی الأبد است، امّا در جایی که حق خیار وجود دارد ملکیت إلی الأبد نیست بلکه تا زمانی است که من له الخیار آن را فسخ کند.
اگر حق خیار قابل انتقال به غیر باشد لازمه اش آن است که غیر من جعل له الخیار بتواند معامله را فسخ کند، و این خلاف فرض است؛ زیرا حق خیار یعنی تحدید المِلکیه الی زمان فسخ من جعل له الخیار در حالی که اگر حق خیار به دیگری منتقل شود و بتواند فسخ کند تحدید المِلکیه إلی زمان فسخ غیر من جعل له الخیار می‌شود و این تشریع است و شارع چنین چیزی را قرار نداده است.

نقد کلام سید خویی قدس سره -

خدمت این فقیه بزرگوار عرض می‌کنیم: شما از اوّل «من له الخیار» را مختص به کسی کردید که ابتداءاً خیار برای او جعل شده باشد، در حالی که هیچ دلیلی بر این استظهار وجود ندارد، بلکه «من له الخیار» اعم است از کسی که حق خیار ابتداءاً برای او جعل شده یا بعداً به او منتقل شده است، بنابراین حق خیار یعنی تحدید الملکیه إلی زمان فسخ من له الخیار إمّا بالاصل أو بالانتقال.
پس این استدلال سید خویی - رحمه الله علیه - نیز درست نیست و حق خیار قابل انتقال می‌باشد. البتّه این نظرات، نظرات نهایی ما نیست و فعلاً روی ممشای قوم و مجاراهً للقوم بیان کردیم.

قسم سوم (حقوق قابل انتقال و معاوضه به مال)

اشاره

قسم سوم از حقوقی که مرحوم شیخ مطرح می‌فرماید[۷۵] حقوق قابل انتقال است؛ مانند حق تحجیر که قابل انتقال به غیر و قابل معاوضه حداقل از طریق صلح می‌باشد، امّا این که آیا می‌تواند به عنوان عوض در بیع واقع شود یا خیر، شیخ - رحمه الله علیه - تردید دارند و وجه عدم وقوع در بیع را این طور بیان می‌کنند که از لحاظ عرف و لغت در بیع شرط است که عوضین باید مال باشد در حالی که حق تحجیر مال نیست. هم چنین کلمات فقهاء در بحث شروط عوضین و در بحث اجاره که چه چیز می‌تواند به عنوان أجرت قرار گیرد ظهور دارد در این که ثمن یا أجرت باید مال باشد. به همین خاطر حق تحجیر نمی‌تواند به عنوان ثمن قرار گیرد.

بررسی کلام شیخ - رحمه الله علیه - در قسم سوم

علی فرض این که مالیّت در ثمن شرط باشد می‌گوییم شکّی در این نیست که حق تحجیر از حقوقی است که مالیّت دارد؛ زیرا تحجیر و سنگ چین کردن زمین به او این اولویت را می‌دهد که بتواند در آن ساختمان بنا کند و دیگران نتوانند در آن تصرف کرده ایجاد مزاحمت کنند و این چیزی است که عقلاء به آن رغبت دارند و «یبذلون بإزائه معلوم المالیه» لذا مال است و بدون اشکال می‌تواند ثمن واقع شود و بلکه طبق نظر ما چنان که قبلاً توضیح دادیم می‌تواند مثمن نیز واقع شود.

بیان میرزای نائینی و سیّد خویی قدس سرهما - در عدم وقوع حق به عنوان ثمن

محقّق نائینی - رحمه الله علیه - [۷۶] و سیّد خویی قدس سره - محکم تر از شیخ و به ضرس قاطع می‌فرمایند: حق نمی‌تواند به عنوان ثمن در بیع قرار گیرد.
سیّد خویی قدس سره - در تعلیل آن می‌فرماید[۷۷]: از آن جا که حقیقت حق، حکم است و در آن اضافهٔ ملکیّه یا هر اضافه‌ای که قابل مبادله باشد وجود ندارد یعنی اضافهٔ ذی حق به متعلق حق نه اضافهٔ ملکی است و نه اضافهٔ دیگری که قابل مبادله باشد پس اصلاً حقوق قابل معاوضه نیست؛ چه رسد به این که بتواند به عنوان ثمن در بیع قرار بگیرد.
بله! به نحو دیگری می‌توان حقوق را مبادله کرد و آن این که إسقاط حق را معاوضه کرده و به عنوان ثمن قرار دهد؛ زیرا إسقاط حق غیر از خود حق است و عمل ذی حق محسوب می‌شود و از آن جا که عمل حرّ می‌تواند به عنوان ثمن قرار گیرد پس إسقاط حق می‌تواند به عنوان ثمن واقع شود و از این جهت مورد معاوضه قرار گیرد.[۷۸] پس خلاصهٔ نظر سیّد خویی قدس سره - این شد که نفس حق نمی‌تواند به عنوان ثمن قرار گیرد و حتّی قابل معاوضه و مبادله نیست؛ چون حق حکم است و اضافهٔ ملکیه یا اضافه‌ای که قابل تبادل باشد نیست، پس نمی‌تواند مورد معاوضه واقع شود؛ هر چند ذی حق می‌تواند إسقاط حق را که عمل حرّ بوده و مالیّت دارد به عنوان ثمن قرار داده و آن را معاوضه کند.

بررسی کلام محقّق نائینی و سیّد خویی قدس سرهما -

برای بررسی کلام این دو محقّق بزرگوار ابتدا لازم است تحقیقی دربارهٔ حقیقت ملک، حق و حکم ارائه کنیم تا ببینیم آیا حقیقت حق همان طور که سیّد خویی فرمودند حکم است یا این که همان گونه که بعضی ادّعا کرده‌اند حقیقت حق با ملک تفاوت ندارد و حق مرتبهٔ ضعیف ملک است یا این که طبق نظر عدّهٔ قابل اعتنایی حق دارای حقیقتی متفاوت از ملک و حکم است؟

حقیقت مِلک چیست

در قرآن کریم کلمهٔ ملک و مشتقات آن زیاد استعمال شده است، مانند: (لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ)[۷۹]، (لاَ أَمْلِکُ إِلاَّ نَفْسِی وَ أَخِی)[۸۰]، (مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ)[۸۱] و ... .

مراتب مِلک

ملکیّت دارای سه مرتبه است:
۱. ملکیّت حقیقی (به نحو اضافهٔ اشراقی): مانند مالکیت خداوند متعال بر مخلوقات که مخلوقات با تمام هستی و هویت خود تحت قدرت، استیلاء و تصرف ذات حق تعالی قرار دارند و شأنی جز تعلق و ربط به او ندارند و حق تعالی احاطهٔ قیّومی نسبت به آنان دارد که در اصطلاح اهل معقول و عرفان به «اضافهٔ اشراقیه» تعبیر می‌شود.[۸۲] مالکیّت انسان نسبت به تصورات و محتَوَیات ذهنی خود نیز شبیه مالکیّت خداوند بر مخلوقات است هر چند تفاوت‌هایی نیز دارند از این جهت که تصورات و محتویات ذهنی هر شخصی قائم به ذهن اوست و تا التفات دارد صور موجود است و به مجرد سلب التفات نابود می‌شود. به همین خاطر این نوع ملکیّت نیز از نوع ملکیّت حقیقی و بالإضافه الإشراقیه[۸۳] است.
۲. ملکیّت تکوینی؛ مانند ملکیّت انسان بر قوا و اعضاء و جوارح خود، به این معنا که هر شخص مالکیّت تکوینی بر قوا و اعضاء و جوارح خود دارد و می‌تواند در آن تصرف کند.
تفاوت نوع دوم با نوع اوّل (ملکیّت اشراقیه) که هر دو ملکیّت تکوینی می‌باشد آن است که در اضافهٔ اشراقیه، مملوک عین ربط و تعلق به مالک است و اصل وجودش در اختیار مالک است به خلاف ملکیّت تکوینی که فقط مالک تکویناً می‌تواند در آن تصرف کند ولی اصل وجود آن از مالک نیست.
۳. ملکیّت اعتباری؛ مانند مالکیّت زید بر کتاب. این نوع ملکیّت ما بحذاء در خارج ندارد و صرف قرارداد است که با فرض فارض و اعتبار معتبر در عالم اعتبار پدیدار می‌شود و حقیقتی وراء آن ندارد؛ چراکه رابطهٔ تکوینی زید نسبت به کتاب در عالم واقع و خارج با رابطهٔ عمرو و دیگران نسبت به آن کتاب تفاوتی ندارد، ولی من له الاعتبار بر اساس معیارهایی که وجود دارد اعتبار می‌کند که آن کتاب، ملک زید باشد و آثاری را بر آن مترتب می‌کند.
پس ملکیت اعتباری مطابق آن چه معتبِر اعتبار کرده از حیث مدّت و کیفیّت آن در همان عالم اعتبار واقع می‌شود و تابع آن اعتبار است. ممکن است مالکیتی که برای زید اعتبار کرده از وی سلب کند یا از اوّل ملکیت موقت اعتبار کند و هکذا.
ملکیّتی که در باب فقه و حقوق مورد بحث قرار می‌گیرد از قسم سوم یعنی ملکیّت اعتباری است و جای توهّم این که از قسم اوّل یا دوم باشد وجود ندارد، گرچه بعضی دچار این اشتباه شده‌اند که در آینده دربارهٔ آن توضیح خواهیم داد، إن شاء الله.

روان شناخت فلسفیِ پیدایش ملک اعتباری

[۸۴] این قدرت در درون بشر به ودیعه نهاده شده که بتواند با نگاه به طبیعت و تکوین، شبیه آن را اقتباس و نسخه برداری کند؛ مثلاً با نگاه به سنجاقک و چگونگی پروازش شبیه آن را به نام بالگرد (هلی کوپتر) می‌سازد.
گاهی نسخهٔ اقتباس شده از طبیعت و تکوین به صورت ملموس و محسوس در خارج موجود می‌شود مانند مثالی که ذکر شد و گاهی صرف قرارداد است؛ یعنی شیء حقیقی در خارج افزوده نمی‌شود که ملموس و محسوس باشد، ولی آثاری که در تکوین بر اصل مترتب است بر آن نسخهٔ مقتبَس مترتب می‌کند. به عنوان مثال ذهن با دقت در پیکرهٔ انسان که در تکوین هر عضوی از بدن نقشی را ایفاء می‌کند مثلاً پا برای جابه جایی و انتقال، دست برای تصرفات و تقلّبات، سر برای راهنمایی و مدیریت و ... جامعهٔ بشری را به منزلهٔ یک پیکر فرض می‌کند و به هر یک از اعضاء جامعه مانند اعضاء بدن نقشی را محول می‌کند که عده‌ای مثلاً نقش پا، عده‌ای نقش دست و بازو، بعضی هم نقش سر در بدن را ایفاء کنند؛ یعنی مدیریت و کنترل جامعه را برعهده گیرند و همان طور که سر وضعیت بدن را تنظیم می‌کند، نیازها را تشخیص و برآورده می‌کند، فرمان به سایر اعضاء صادر می‌کند و سایر اعضاء حالت فرمان پذیری از سر را دارند، برای کسی که مدیریت جامعه را به عهده می‌گیرد چنین وظیفه‌ای را قرار داده و عنوانی مناسب آن اعتبار می‌کند؛ مثلاً می‌گوید: «تَرَأسَ» و «صار رئیساً» در حالی که در تکوین تفاوتی برای او نسبت به دیگران حاصل نشده است.
البته اعتباری که عقلاء جعل می‌کنند بی ملاک نیست و بر اساس اغراض متفاوت است؛ مثلاً به خاطر نیاز به فردی که بتواند مانند سر در بدن جامعه را مدیریت کند و مانع از مختل شدن امور شود عنوان رئیس را جعل می‌کنند و از کسی که این عنوان را کسب می‌کند توقع دارند این نیاز را برآورده کند.
گاهی ممکن است به خاطر خلاقیت و ابتکار ذهن، در اقتباسی که از تکوین اخذ می‌کند تصرف کرده و چه بسا چند صورت برگرفته از تکوین را با هم تلفیق کرده آن را در قالب یک صورت اعتبار کند، در طرف آثار نیز ممکن است تصرف کرده کم و زیاد کند یا آثاری را به آن اضافه کند. به هر حال محدودیتی در اعتبار نیست، مهم غرضی است که اعتبار به دنبال آن است.

مفهوم ملکیت به تلقی عموم یا اکثر فلاسفه، متکلمین و فقهاء از مفاهیم

اعتباری است که مستقیماً و بدون واسطه از تکوین اقتباس شده است، گرچه ظاهر کلمات بعضی از فقهاء و حتی فلاسفه این است که مفهوم ملکیت حاکی از یک رابطهٔ حقیقی بین مالک و مملوک در خارج است و هویت و ماهیت حقیقی و خارجی دارد و به اصطلاح از مقولات است.
به همین جهت محقق اصفهانی - رحمه الله علیه - در ابتدای بحث حقیقت ملک، مطالب تفصیلی عمیقی مطرح می‌کنند تا اثبات کنند که ملکیت از مقولات نیست؛ نه مقولهٔ جده است، نه مقولهٔ کیف و نه مقولهٔ اضافه، بلکه مفهومی اعتباری است.[۸۵] ولی به نظر ما اعتباری بودن مفهوم ملکیت واضح است و با توضیحاتی که داده شد شایسته نیست کسی احتمال دهد ملکیت مطرح در باب فقه و حقوق که عقلاء و عرف آن را اعتبار می‌کنند از باب مقولات عشر ارسطویی[۸۶] باشد و شاید علّت این که جناب محقق اصفهانی قدس سره - این گونه مفصل و عمیق وارد بحث شده‌اند این باشد که چون از مقولهٔ جده به مقولهٔ ملک و مقولهٔ «له» نیز تعبیر می‌شود و برای آن به مالکیت انسان نسبت به قوا و اعضاء و جوارح مثال زده‌اند، این طور به ذهن متبادر می‌شود که ملکیت اعتباری نیز از مقولات است. ولی با توضیحاتی که ذکر کردیم روشن شد که ملکیت فقهی و حقوقی و عرفی ملکیت اعتباری است و تحت هیچ یک از مقولات متأصله نمی‌گنجد.
ولی این سؤال مطرح است که ملکیت اعتباری که بلاواسطه از تکوین اقتباس شده از چه حقیقتی نسخه برداری شده است از مفاهیم ماهوی یا مفاهیم انتزاعی؟ از ماهیت اقتباس شده یا غیر ماهیت و اگر از ماهیت اقتباس شده جوهر است یا عرض و اگر عرض است تحت کدام یک از مقولات تسعهٔ عرضیه قرار دارد؟

احتمالات مطرح شده در مقولهٔ مقتبسٌ عنهای ملکیت اعتباری

احتمال اوّل: اقتباس از مقولهٔ جده

اشاره

در تعریف جده گفته شده[۸۷]: «الهیئه الحاصله من إحاطه شیءٍ بشیءٍ بحیث ینتقل المحیط بانتقال المحاط سواء کانت الإحاطه تامه أو ناقصه»[۸۸] مانند هیئت حاصله از إحاطهٔ عِمامه نسبت به سر، که عِمامه محیط بر سر است و سر محاط آن و با حرکت سر، عِمامه نیز حرکت می‌کند.
إحاطه گاهی ممکن است إحاطهٔ کامل باشد؛ مانند إحاطهٔ کفن و جلباب و گاهی ممکن است ناقص باشد؛ مانند عمامه نسبت به سر و پیراهن نسبت به بدن.

مناقشه در احتمال اوّل

مقولهٔ جده نمی‌تواند منشأ اقتباس ملکیت اعتباری باشد؛ چراکه «انتقال محیط به انتقال محاط» از مقوّمات تعریف جده است و باید در ملکیت اعتباری نیز که از آن اقتباس شده این معنا لحاظ شود، در حالی که چنین نیست؛ زیرا اگر مالک را محیط و مملوک را محاط فرض کنیم، مالک با انتقال مملوک منتقل نمی‌شود؛ نه حقیقتاً و نه اعتباراً. و اگر عکس آن، یعنی مالک را محاط و مملوک را محیط فرض کنیم باز با انتقال مالک، مملوک منتقل نمی‌شود، علاوه آن که چنین فرضی مناسبت ندارد.[۸۹]

احتمال دوم: اقتباس از مقولهٔ کیف (کیف نفسانی)

اشاره

بعضی گفته‌اند: ملک از مقولهٔ کیف نفسانی اقتباس شده است؛ زیرا ملک همان سلطنت است و سلطنت یعنی قدرت بر تقلیب و تصرف در شیء و از آن جا که قدرت از مقولهٔ کیف نفسانی است، پس ملک مقتبس از مقولهٔ کیف نفسانی است.

مناقشه در احتمال دوم

ملکیت، مناسبت چندانی با قدرت که کیف نفسانی است ندارد؛ چراکه قدرت بر افعال تعلق می‌گیرد؛ نه أعیان مانند قدرت بر بلند کردن شیء، قدرت بر جابه جا کردن شیء، قدرت بر ایجاد و اعدام شیء و ... که متعلق آن فعل می‌باشد؛ نه خود عین بر خلاف ملک که عمدتاً به اعیان تعلق می‌گیرد و آن عین، مملوک مالک است.[۹۰] علاوه آن که در ملکیت رابطهٔ عمیق تری بیش از صرف قدرت بر تصرف و تقلیب، بین مالک و مملوک ایجاد می‌شود که توضیح آن خواهد آمد، لذا ملک نمی‌تواند فقط مقتبس از قدرت که از مقولهٔ کیف نفسانی است باشد.

احتمال سوم: اقتباس از مقولهٔ اضافه

اشاره

احتمال سوم که محقق اصفهانی - رحمه الله علیه - به آن تمایل پیدا کرده آن است که ملک مقتبس از مقولهٔ اضافه است.
تعریف مقولهٔ اضافه این چنین است: «الهیئه الحاصله من نسبه الشیء إلی شیء من حیث أنه منسوب إلی ذلک الشیء»[۹۱] مثل أبوّت، بنوّت، فوقیّت، تحتیّت و ... که دو نسبت دارد؛ یعنی نسبت، متکرره است؛ مثلاً در ابوت، أب نسبتی به ابن دارد از این حیث که ابن نیز منسوب به اوست؛ یعنی در همان زمانی که نسبت اب را به ابن در نظر می‌گیریم توجه داریم که ابن نیز منسوب به أب است و از همان نظر أب را به ابن نسبت می‌دهیم. به خلاف مقولات دیگر که در آن نسبت یک طرفه است، مثلاً «أین» نسبت فرد است به مکان بدون ملاحظهٔ نسبت مکان به فرد و نیز «متی» نسبت فرد است به زمان و ... .
محقق اصفهانی قدس سره - می‌فرماید[۹۲]: ملک اعتباری مقتبس از مقولهٔ اضافه است؛ چون ملک به معنای «احتواء شیء علی شیء»[۹۳] یا «احاطه شیء بشیءٍ» است و همان طور که احاطه و احتواء امری اضافی است ملک هم امری اضافی است و از آن جا که قید «انتقال محیط به انتقال محاط» در آن اخذ نشده پس از مقولهٔ جده نمی‌باشد، کما این که ملاصدرا - رحمه الله علیه - [۹۴] نیز ملک را از مقولهٔ اضافه می‌داند؛ نه از مقولهٔ جده.
پس حق آن است که ملک مقتبس از مقولهٔ اضافه است، به این معنا که «لو وجد فی الخارج حقیقه لکان من مقوله الاضافه» و لکن چون اعتبار است نه ما بإزاء در خارج دارد و نه منشاء انتزاع.[۹۵]

بررسی احتمال سوم

برای دریافت حقیقت ملک اعتباری لازم است به ارتکازات عرفیه رجوع شود. به نظر می‌رسد بار معنایی ملک نزد عرف بیش از معنایی است که محقق اصفهانی - رحمه الله علیه - در تعریف ملک فرمود که «احتواء الشیء علی شیء» و این طور نیست که صرفاً مانند احتواء الکوز علی الماء و احتواء الصُندوق علی النقد باشد و فقط هیئتی نیست که از نسبت مالک به مملوک از این حیث که مملوک هم منسوب به مالک است حاصل شده باشد، بلکه نسبت ملکیت اعتباری مالک به مملوک نظیر ملک تکوینی انسان به قوا و اعضاء و جوارح خود می‌باشد؛ یعنی همان طور که انسان مالک دست، پا و سایر اعضاء و قوای باطنی خود بوده و بر آن سیطره داشته و امتداد وجودی او محسوب می‌شود به گونه‌ای که «یتقلّب فیه کیف یشاء» در ملکیت اعتباری نیز چنین آثاری اعتبار شده است؛ یعنی ملک یک نوع وابستگی وجودی به مالک داشته و قدرت بر تقلیب و تقلّب آن دارد؛ نه این که صرف احتواء و احاطه باشد.[۹۶]

نظر مختار در حقیقت ملک اعتباری

بنابراین اگر ملک را طبق اصطلاحات و معیارهای فلسفهٔ مشاء تعریف کنیم می‌گوییم: ملک مفهومی است که مقتبس از دو مقولهٔ اضافه و کیف نفسانی (قدرت) می‌باشد که از حیث مقولهٔ اضافه، مالک احتواء و احاطه بر مملوک دارد و از حیث مقولهٔ کیف نفسانی، قدرت بر تقلیب و تصرف در مملوک دارد.[۹۷] و اگر طبق اصطلاح حکمت متعالیه بیان کنیم می‌گوییم: همان گونه که در ملکیت حقیقی اشراقی، وجود مملوک عین ربط به وجود مالک است و اصل وجود و خصوصیات وجود مملوک مضمحل در وجود مالک است و مالک احاطهٔ قیومی بر مملوک دارد یا در ملکیت تکوینی، اعضاء و قوای انسان تعلق وجودی به نفس دارد که عین نفس و مرتبه‌ای از آن می‌باشد و از آن تعبیر به «النفس فی وحدتها کل القوی»[۹۸] می‌شود که «تتصرف فیها کیف تشاء» در ملک اعتباری نیز عرف چنین آثاری را اعتبار می‌کند؛ یعنی اعتبار می‌کند که مملوک به تمام معنا و تمام هویتش متعلق به مالک باشد.
طبق این تعریف اگر چیزی به تمام معنا و تمام هویت متعلق به کسی نباشد، بلکه از حیثی دون حیث دیگر متعلق باشد ملک گفته نمی‌شود هر چند بتواند به نحوی در آن تقلیب و تقلب کند.
هم چنین طبق این تعریف لازم نیست مالک حتماً انسان باشد، بلکه غیر انسان مانند کعبه زادها الله شرفاً مسجد و بعضی عناوین دیگر می‌تواند مالک باشد و آن در صورتی است که مملوک به تمام معنا و تمام هویت متعلق به آن عنوان (مالک) باشد.
پس خلاصهٔ نظر مختار دربارهٔ ملک این شد که مفهومی اعتباری است که یا مقتبس از دو مقولهٔ اضافه و کیف نفسانی قدرت است و یا مقتبس از ملکیت حقیقی یا تکوینی به نحوی که مملوک به تمام معنا و هویت متعلق به مالک بوده و مالک نسبت به آن مطلق العنان می‌باشد و اگر احیاناً در جایی تحدید و قیدی برای مالک باشد خارج از ذات ملک بوده و عارضی است.

حقیقت حق چیست

اشاره

حق در اصل لغت نزدیک به معنای ثبوت[۹۹] است. در آیهٔ شریفه که می‌فرماید: (حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَهُ الْعَذَابِ)[۱۰۰] یعنی ثَبتَت علیه کلمه العذاب. ولی در اصطلاح فقه و حقوق نمی‌تواند به معنای ثبوت تکوینی باشد، بلکه مراد ثبوت اعتباری است و این امر واضحی است؛ چون در نظام‌های حقوقی مختلف است، مثلاً در بعضی نظام‌های حقوقی حق خیار برای مشتری قرار داده شده و در نظام‌های حقوقی دیگر قرار داده نشده، پس معلوم می‌شود چنین حقی اعتباری است و به ید معتبر می‌باشد و إلا باید در همه جا ثابت باشد.
بعضی مانند محقق نائینی - رحمه الله علیه - در منیه الطالب[۱۰۱] فرموده‌اند که حق دارای دو استعمال است که با یکدیگر متفاوت است [یکی حق بالمعنی الأعم است که شامل هرچه که شارع وضع کرده می‌شود، طبق این معنا عین، منفعت، حکم و حق بالمعنی الأخص تحت این عنوان قرار می‌گیرد] و دیگری حق بالمعنی الأخص است که همان حق مورد نظر در اصطلاح فقه و حقوق بوده و امری اعتباری است که رابطهٔ ویژه‌ای را بین ذو الحق و حق ثابت می‌کند. ولی بعداً معلوم خواهد شد که لازم نیست حق همیشه وضعی و اعتباری باشد، بلکه حق نفس الامری هم وجود دارد.
و این که مرحوم امام قدس سره - معتقدند حق مفهوم واحد و ثابتی دارد[۱۰۲] و در همهٔ موارد به یک معنا استعمال شده، علی القاعده مقصودشان همان حق اعتباری بالمعنی الأخص می‌باشد، نه این که منکر دوگونه استعمال کلمهٔ حق باشند.
معنای اعتباری حق را همه به ارتکاز عرفی خود درک می‌کنند، ولی در تبیین حقیقت و نحوهٔ اعتبار آن بین علماء اختلاف است[۱۰۳] و نظرات مختلفی ارائه کرده‌اند از جمله:

نظرات مختلف در معنای حق اعتباری

اشاره

۱. حق به معنای سلطنت است.
۲. حق به معنای ملک ضعیف است.
۳. حق، ملک و سلطنت همه به یک معناست.
۴. حق به معنای حکم است.
۵. حق در موارد مختلف معنای خاص خود را دارد.
۶. حق، اعتباری خاص غیر از ملک، سلطنت و حکم است.

نظریهٔ مساوات حق با سلطنت

اشاره

همان طور که بیان کردیم ظاهر عبارت شیخ - رحمه الله علیه - که در قسم دوم حق فرمودند «إن هذا الحق سلطنه فعلیه»[۱۰۴] آن است که حق را به سلطنت فعلیه تعریف می‌کنند؛ یعنی مفهومی اعتباری است که مرادف با سلطنت می‌باشد و قید فعلیت شاید احتراز از سلطنت شأنیه باشد.
سید یزدی قدس سره - نیز در حاشیه بر مکاسب می‌فرماید: «الحق نوعٌ من السلطنه»[۱۰۵] گرچه ایشان مرتبهٔ ضعیفی از ملک نیز قائل است؛ یعنی در حقیقت قول سوم را انتخاب کرده که دو نظریه را با هم جمع کرده است، کما این که محقّق نائینی - رحمه الله علیه - نیز هر دو تعبیر را دارد: «الحق سلطنه ضعیفه علی الشیء» و «مرتبه ضعیفه من الملک».[۱۰۶] به هر حال معروف بین فقهاء همان گونه که محقّق اصفهانی قدس سره - فرمودند[۱۰۷] این است که حق، سلطنت است.

اشکال آخوند قدس سره - بر این نظریه

مرحوم آخوند - رحمه الله علیه - در حاشیهٔ موجز و دقیق شان بر مکاسب، ذیل این عبارت مرحوم شیخ - رحمه الله علیه - که «الحق سلطنه فعلیه» می‌فرماید: حقیقت و هویت حق، سلطنت نیست، بلکه سلطنت از آثار حق است و ذو الحق سلطنت بر حق دارد، کما این که در ملک نیز مالک سلطنت بر مملوک دارد، ولی سلطنت از آثار ملک است؛ نه حقیقت آن. پس همان طور که حقیقت ملک سلطنت نیست و سلطنت از آثار ملک است، حقیقت حق نیز سلطنت نیست بلکه سلطنت از آثار حق است.[۱۰۸]

اشکال مرحوم امام قدس سره - بر این نظریه

حضرت امام قدس سره - در ردّ نظریهٔ سلطنت بودن حق می‌فرمایند[۱۰۹]: از آن جا که در مواردی حق از سلطنت تخلف پیدا می‌کند یعنی حق صادق است ولی سلطنت صادق نیست معلوم می‌شود حق و سلطنت مساوق هم نیستند؛ چه رسد به این که ترادف داشته باشند و حتی رابطهٔ آن دو، عموم و خصوص مطلق هم نیست تا هر جا حق صادق بود سلطنت هم صادق باشد. به عنوان مثال در جایی که حقوقی مانند حق تحجیر، حق استحلاف، حق قذف و ... به صغیر ارث می‌رسد، صغیر ذو الحق می‌شود در حالی که سلطنت بر آن ندارد، لذا نمی‌تواند آن را بفروشد، اسقاط کند یا مصالحه کند، بلکه سلطنت برای ولیّ یا وصی است. یا در مواردی که ذو الحق، مجنون یا به هر دلیلی محجورٌ علیه بود، سلطنت بر استیفای حق خود ندارد و سلطنت برای ولیّ اوست. پس معلوم می‌شود حق از سلطنت افتراق دارد.
إن قلت: صغیر و محجورٌ علیه سلطنت دارند هر چند قاصرند از این که بالمباشره استیفاء کنند و ولیّ از طرف آنان استیفاء می‌کند.
قلت: قاصر دارای سلطنت نیست؛ چون مسلوب السلطنه است؛ نه مفوّض السلطنه؛ یعنی سلطنت از قاصر سلب شده و به ولیّ او داده شده است؛ زیرا سلطنت به معنای قدرت بر تصرف است که امرش دائر بین وجود و عدم است. معنا ندارد بگوییم سلطنت (سلطنت فعلیه) دارد امّا نمی‌تواند تصرّف کند؛ چون تناقض است. سلطنت ولی و وصی هم سلطنت مستقل است و مانند وکالت نیست که بگوییم از جانب صغیر و محجورٌ علیه اعمال سلطنت می‌کند.

پاسخ به دو اشکال مذکور، در کلام محقق اصفهانی - رحمه الله علیه -

پاسخ اشکال مرحوم آخوند و حضرت امام قدس سرهم - در کلام محقق اصفهانی - رحمه الله علیه - در حاشیهٔ مکاسب[۱۱۰] وجود دارد و آن این که مراد از سلطنت در این جا سلطنت اعتباری است؛ نه إعمال سلطنت خارجاً و تصرف عملی. بنابراین اشکال مرحوم آخوند - رحمه الله علیه - که سلطنت و قدرت بر تقلیب و تقلب و تصرف از آثار حق و ملک است؛ نه حقیقت آن، وارد نیست؛ چون مراد قائلین به سلطنت، إعمال سلطنت خارجاً نیست، بلکه سلطنت اعتباری است که بر خلاف سلطنت خارجی نمی‌تواند از آثار حق باشد؛ زیرا علاوه بر اعتبار اصل حق، اعتبار دیگری به نام سلطنت در آثار حق وجود ندارد.
هم چنین نقض مرحوم امام قدس سره - به حق صغیر و محجورٌ علیه که مسلوب السلطنه هستند نیز وارد نیست؛ زیرا صغیر و محجورٌ علیه نسبت به إعمال سلطنت خارجاً و تصرف عملی مسلوب هستند، امّا سلطنت اعتباری چه مشکلی دارد برای صغیر و محجورٌ علیه قائل شویم؟! نتیجهٔ چنین اعتباری آن است که ولی می‌تواند آن را برای صغیر و محجورٌ علیه إعمال کند یا اگر مصلحت باشد اسقاط کند یا معامله کند و ... و الا اگر سلطنت اعتباری نداشته باشد ولیّ نیز نمی‌تواند استیفاء کند، پس معلوم می‌شود همان سلطنت صغیر و محجورٌ علیه را إعمال می‌کند.
این جواب به نظر ما نیز تمام است و اشکال مرحوم آخوند و حضرت امام قدس سرهما - را دفع می‌کند.

اشکال دوم مرحوم امام قدس سره - بر نظریهٔ مساوات حق با سلطنت

اشکال دیگری که مرحوم امام قدس سره - ابتدا به عنوان مؤید افتراق حق از سلطنت بیان می‌کنند سپس ترقی کرده می‌فرمایند: «بل یدل علیه»[۱۱۱] این است که در برخی مواردِ اطلاق حق؛ مانند حق والد، حق جار، حق رَحِم، حق طفل، حق معلّم، حق دانش آموز و ... نمی‌توان حق را به سلطنت معنا کرد حتی سلطنت اعتباری چون نمی‌توان گفت طفل سلطنت بر أب دارد، دانش آموز سلطنت بر معلم دارد، همسایه سلطنت بر همسایه دارد و ... چون ذو الحق تسلطی ندارد و اگر قرار است در این موارد عملی انجام گیرد در حقیقت «من علیه الحق» باید انجام دهد؛ نه «من له الحق» مثلاً در حق ولد؛ یعنی ولد حق دارد که والد او را خوب تربیت کند، در حق معلم؛ یعنی معلم حق دارد دانش آموز او را تکریم کند، در حق رَحِم؛ یعنی رحم حق دارد منسوبین او را مورد صله قرار دهند و ... . پس در این موارد «من علیه الحق» باید عملی را انجام دهد و اگر احیاناً «من له الحق» باید کاری انجام دهد آن تبعی است و این چنین نیست که معنای سلطنت در حاقّ آن وجود داشته باشد.
پس معلوم می‌شود حق و سلطنت دو اعتبار جداگانه است و حق مرادف با سلطنت نیست.
إن قلت: در موارد مذکور مراد از حق، حق اعتباری نیست و معنایی غیر از معنای مورد نظر در بحث فقه و حقوق دارد و یا مجازاً بر آن حق اطلاق شده است، لذا نمی‌تواند شاهد بر افتراق حق از سلطنت باشد.[۱۱۲] قلت: کلّیت این ادعا قابل پذیرش نیست؛ چون وجدانی است که در بسیاری از موارد مذکور، حق مفهومی متفاوت از مثل حق شفعه، حق حضانت، حق خیار و ... ندارد و همان طور که مرحوم امام قدس سره - فرمودند کلمهٔ حق مشترک معنوی است و در همه جا به یک معنا استعمال می‌شود و اگر این کلام مرحوم امام - رحمه الله علیه - به نحو موجبهٔ کلّیه درست نباشد حداقل در اکثر موارد این چنین است و این آیت آن است که اعتبار حق، عین اعتبار سلطنت نیست.

اشکال سوم مرحوم امام قدس سره - بر این نظریه

شاهد دیگری که مرحوم امام قدس سره - بر افتراق حق از سلطنت ذکر می‌فرماید[۱۱۳] و شاید نظرشان این باشد که دلالت نیز دارد آن است که در مورد حق، حداقل در برخی موارد می‌توان تعبیر کرد «فلانٌ أدّی حق فلانٍ» در حالی که نمی‌توان به جای آن «سلطنت» گذاشت و گفت «فلانٌ أدّی سلطنه فلانٍ».
و اگر گفته شود این که در مورد حق می‌توان چنین تعبیر کرد به خاطر آن است که در کلمهٔ حق معنای اضافه به «من علیه الحق» إشراب شده به خلاف سلطنت، می‌گوییم: در سلطنت نیز اضافه به «مسلّطٌ علیه» لحاظ شده، پس از این جهت تفاوتی با هم ندارند.
این دو اشکال مرحوم امام - رحمه الله علیه - به نظر می‌آید وارد باشد و کافی است در این که بگوییم حق مرادف با سلطنت نیست و اعتبار حق با اعتبار سلطنت متفاوت است.

نظریهٔ مساوات حق با ملک ضعیف

اشاره

برخی مانند سیّد یزدی قدس سره -[۱۱۴]، محقّق نائینی - رحمه الله علیه - [۱۱۵] و ثلّه من الأعلام[۱۱۶] حق را به ملک ضعیف معنا کرده‌اند؛ یعنی حق مرتبهٔ ضعیفی از ملک است. طبق این نظریه، ملک مفهومی کشش دار و مشکّک است که قابلیت اشتداد و تضعّف دارد. از مرتبهٔ بالای آن تعبیر به ملک و از مرتبهٔ پایین آن تعبیر به حق می‌شود.

اشکال محقّق اصفهانی - رحمه الله علیه - بر این نظریه

محقّق اصفهانی قدس سره -[۱۱۷] طبق مبنای خود که ملکیّت را مقتبس از مقولهٔ اضافه می‌داند می‌فرماید[۱۱۸]: حق نمی‌تواند مرتبهٔ ضعیف ملک باشد؛ زیرا مقولهٔ اضافه بالذات قابلیت اشتداد و تضعّف ندارد؛ چون اضافه دائر بین وجود و عدم است؛ مثلاً در مورد أبوّت و بنوّت که از مقولهٔ اضافه است نمی‌توان گفت أبوّت زید أشد از ابوّت عمرو است، یا بنوّت خالد أشد از بنوّت بکر است.
بله، مقولهٔ اضافه بالعرض و به تبع معروضش می‌تواند متّصف به اشتداد و تضعّف شود؛ چون مقولهٔ اضافه احتیاج به معروض دارد و اگر معروض آن، خود عرضی باشد که قابلیت اشتداد و تضعف داشته باشد مانند حرارت، برودت، غضب، علم و ... به تبع آن، مقولهٔ اضافه هم می‌تواند متّصف به اشتداد و تضعّف شود؛ مثلاً احرّیت که اضافه است، به تبع حرارت که معروض آن است اشتداد می‌پذیرد و گفته می‌شود هذا الماء أحرّ من ذاک الماء.
امّا «ملک» از آن جا که معروضش جوهر است مثل زیدٌ مالک الکتاب که معروضش دو جوهر زید و کتاب است و جوهر قابلیت اشتداد ندارد، پس ملک نمی‌تواند حتی بالعرض متصف به اشتداد و تضعف شود، لذا دارای مراتب نیست تا گفته شود حق مرتبهٔ ضعیف ملک است.[۱۱۹] بنابراین نظریهٔ سید یزدی و محقق نائینی قدس سرهما - و تمام کسانی که قائلند حق، مرتبهٔ ضعیف ملک است درست نمی‌باشد.

نقد اشکال محقق اصفهانی قدس سره -

در نقد کلام محقق اصفهانی قدس سره - می‌گوییم:
اوّلاً: همان طور که قبلاً توضیح دادیم ملک مقتبس از مقولهٔ اضافه نیست. صرف این که مفهومی ذات اضافه است دلیل بر این نیست که مبدأ آن نیز از مقولهٔ اضافه باشد؛ زیرا ممکن است مفهومی اضافه باشد، ولی مبدأ آن از مقولهٔ اضافه نباشد؛ مثلاً «عالم»، «معلوم» و «عالمیت» مفهومی اضافی است عالمیت مضاف حقیقی است و عالم و معلوم به اصطلاح مضاف مشهوری[۱۲۰] است.
ولی مبدأ آن که «علم» باشد تقریباً همهٔ قدمای از فلاسفه به جز فخر رازی[۱۲۱] قبول دارند که از مقولهٔ اضافه نیست، بلکه بنابر نظر مشهور فلاسفه از مقولهٔ کیف نفسانی است.
ثانیاً: «ملک» مفهومی اعتباری و اختراعی است و مانعی ندارد مخترِعِ آن با این که از مقولهٔ اضافه اقتباس کرده، شدت و ضعف برای آن فرض کند. به عبارت دیگر آن چه تضعف و اشتداد نمی‌پذیرد نفس مقولهٔ اضافه است، ولی مفهوم اعتباری مقتبس از آن مانعی ندارد دارای اشتداد و تضعف باشد؛ چون اعتبار سهل المؤونه و به ید معتبر است و مانعی ندارد تخلّف از نسخهٔ اصل (مقتبسٌ عنه) داشته باشد؛ چه در ناحیهٔ اصل اعتبار و چه در ناحیهٔ آثاری که بر آن مترتب می‌کند.
بنابراین اگر حقیقت ملک همان طور که محقق اصفهانی قدس سره - فرمودند «احتواء شیء علی شیء» باشد که مقتبس از مقولهٔ اضافه است، باز مانعی ندارد برای آن اشتداد و تضعّف فرض کرد؛ به این معنا که مرتبه‌ای از ملک آن قدر محکم باشد که به آسانی زائل نمی‌شود و آثار بیشتری داشته باشد، امّا مرتبهٔ دیگر آن ضعیف بوده و به آسانی زائل شده و آثار کمتری داشته باشد.[۱۲۲] نظیر کلام محقق اصفهانی قدس سره - را یکی از شاگردان ایشان[۱۲۳] در مبحث طهارت و نجاست مطرح کرده و فرموده است: نجاست، قابلیت اشتداد و تضعف ندارد و نمی‌توان گفت نجاستِ نجسی، قوی تر و شدیدتر از نجاستِ نجس دیگر است. ولی همان طور که توضیح دادیم به خاطر اعتباری بودن این مفاهیم، مانعی ندارد معتبر آن را دارای شدت و ضعف فرض کند و این از طرف شارع در مورد نجاست اتفاق افتاده است؛ مثلاً نجاست بول را قوی تر از نجاست خون اعتبار کرده است؛ به این معنا که نجاست بول با یک مرتبه آب قلیل زائل نمی‌شود، ولی نجاست خون زائل می‌شود و معنای اشتداد در عالم اعتبار، چیزی غیر از این نیست.
اشکال مرحوم امام قدس سره - بر نظریهٔ مساوات حق با ملک ضعیف مرحوم امام قدس سره - در ردّ این نظریه می‌فرماید[۱۲۴]:
اوّلاً: با مراجعه به ارتکاز عرفی و عقلایی می‌یابیم که حق با ملک تفاوت جوهری دارد و حق به معنای ملک ضعیف نیست. و از آن جا که این مفاهیم اختراع عرفی و عقلایی است و حقیقت شرعیه ندارد، پس فهم عرف بر تغایر این دو مفهوم محکّم بوده و دلیل بر آن است که حق به معنای ملک ضعیف نیست.
ثانیاً: در بعضی موارد که حق صادق است، ملک صادق نیست و این نشانگر افتراق و تغایر این دو مفهوم است.
به عنوان مثال: کسی که به مکانی در مسجد سبقت می‌گیرد، بنابر مشهور نسبت به آن حق پیدا می‌کند[۱۲۵]، بدون آن که آن مکان داخل در ملک او شود؛ نه ملک شدید و نه ملک ضعیف، علی فرض این که اشتداد و تضعف در ملک قابل تصور باشد. یا در اراضی متسعه چه موقوفه باشد و چه ملک شخصی بنابر نظر مشهور[۱۲۶] هر کسی حق دارد در آن قرار گرفته [و برای تصرفات یسیره] استفاده کند و کسی نمی‌تواند مزاحم او شود، در حالی که هیچ گونه مالکیتی نسبت به آن زمین ندارد و ... .

نقد اشکال مرحوم امام قدس سره -

استدلال اوّل امام قدس سره - که فرمودند: به حسب فهم عرفی و ارتکاز عقلایی تفاوت جوهری میان حق و ملک وجود دارد، فی الجمله مورد قبول است؛ یعنی با دقت در محاورات عرفیه می‌بینیم که حق را به معنای ملک ضعیف نمی‌دانند، هر چند ممکن است عند التحلیل بگویند حق مانند ملک ضعیف است، ولی نحوهٔ اعتبار حق را متفاوت از نحوهٔ اعتبار ملک می‌دانند. توضیح بیشتر در تفاوت بین حقّ و ملک خواهد آمد.

امّا استدلال دوم مرحوم امام - رحمه الله علیه - ظاهراً تمام نیست؛ چون کسانی که قائلند ملک

قابلیّت تضعّف و اشتداد دارد و حق به معنای ملک ضعیف است ادعا می‌کنند در موارد مذکور، ملک ضعیف صادق است و این استدلال نمی‌تواند علیه آنان باشد. بنابراین اگر اشتداد در ملک را بپذیریم مانعی از اطلاق ملک ضعیف بر موارد مذکور وجود ندارد. بله اگر مراد مرحوم امام قدس سره - این است که عند العرف در موارد مذکور، ملک ضعیف صادق نیست، این در حقیقت به استدلال اوّل برگشت می‌کند و در عرض آن نیست.

نظریهٔ محقق اصفهانی: تفاوت معنای حق به اختلاف موارد (اشتراک لفظی)

اشاره

محقق اصفهانی - رحمه الله علیه - نظریهٔ خاصی در مورد حق ارائه کرده که به قول خودشان به این صراحت مسبوق به سابقه نیست[۱۲۷] و آن این که حق، مشترک لفظی است و به اختلاف موارد آن، اعتبار مستقل و معنای متفاوت دارد. حق در هر موردی به معنای همان مضافٌ إلیه خود می‌باشد و به اصطلاح اضافهٔ بیانیه است نظیر قولی که بعض اشاعره[۱۲۸] در مورد وجود قائلند که وجود در هر ماهیتی به معنای همان ماهیتی است که موجود شده است مثلاً حق التولیه؛ یعنی اعتبار ولایت برای متولی که بر اساس آن می‌تواند در وقف تصرّف کند، حق النظاره؛ یعنی اعتبار نظارت برای شخص که بر اساس آن می‌تواند ناظر باشد و حق الرهانه؛ یعنی اعتبار رهانت و وثیقه بودن عین که بر اساس آن مرتهن می‌تواند عند الامتناع استیفای دین کند.
بله، در بعضی موارد علاوه بر اعتبار اصلی، اعتبار سلطنت هم شده مانند حق قصاص یا اصلاً معنایی جز همان اعتبار سلطنت ندارد مانند حق شفعه، حق خیار و... ولی این طور نیست که در همه جا حق، مجعولی مشترک بین موارد و به معنای سلطنت باشد.

نقد کلام محقق اصفهانی - رحمه الله علیه -

اگر مقصود محقق اصفهانی - رحمه الله علیه - این است که مفهوم حق در موارد مختلف هیچ اشتراکی ندارد و مشترک لفظی محض است همانند مفهوم وجود در نظر اشعری قابل پذیرش نیست؛ چون این خلاف فهم عرفی و ارتکاز عقلائی است.
فهم عرف و ارتکاز عقلاء که ملاک تشخیص معنای مفاهیم عرفی می‌باشد آن است که گرچه مواردِ حق ممیزاتی دارد، ولی معنای مشترکی نیز در تمام موارد اطلاق حق وجود دارد که این معنای مشترک (حق) به منزلهٔ جنس در مفاهیم ماهوی است و ممیزاتِ موارد به منزلهٔ فصل آن محسوب می‌شود، مانند مفهوم حیوان که مشترک بین مفهوم انسان، فرس، غنم و ... می‌باشد. بنابراین ظاهر کلام محقق اصفهانی قدس سره - که منکر حتی این مقدار اشتراک مفهومی است، درست نیست و خلاف فهم عرف و ارتکاز عقلاء می‌باشد.[۱۲۹]

نظریهٔ وحدت حقیقت حق و حکم

اشاره

از طرفداران محکم و با حرارت نظریهٔ وحدت حقیقت حق و حکم، سید خویی قدس سره - می‌باشد که قائلند حق همان حکم است و فقط از حیث آثار متفاوتند؛ مثلاً بر آن احکامی که قابل اسقاط می‌باشد حق اطلاق می‌شود.
ایشان در مصباح الفقاهه می‌فرماید:
«لا ینبغی الریب فی أن الحکم و الحق متحدان حقیقه، لأن قوامها بالاعتبار الصرف»[۱۳۰] سزاوار نیست کسی شک کند در این که حقیقت حق و حکم واحد است؛ چون قوام هر دو به اعتبار صرف است و هر دو امری اعتباری هستند.

تبیین سید خویی قدس سره - بر نظریهٔ وحدت حقیقت حق و حکم

سید خویی در توضیح وحدت حقیقت حق و حکم می‌فرماید: مجعولات شرعیه شش قسم است:
۱. تکلیفی الزامی، مانند واجبات و محرمات.
۲. تکلیفی غیر الزامی، مانند مستحبات، مکروهات و مباحات.
۳. وضعی لزومی که قابل انفساخ است، مانند بیع و اجاره که لازم است ولی قابل انفساخ به إقاله و نحو آن است.
۴. وضعی لزومی غیر قابل انفساخ، مانند عقد نکاح که جز در موارد نادری قابل انفساخ نیست و تنها راه إزالهٔ زوجیت، طلاق است.
۵. وضعی ترخیصی قابل اسقاط، مانند حق شفعه و حق خیار که ذو الحق می‌تواند آن را اسقاط کند.
۶. وضعی ترخیصی غیر قابل اسقاط، مانند جواز در هبه که اگر کسی هبهٔ غیر معوضه به غیر رحم کرد مادامی که عین آن باقی است ترخیص در رجوع دارد و این ترخیص قابل اسقاط نیست.
سید خویی قدس سره - می‌فرماید: این مجعولات گرچه از حیث آثار با هم اختلاف دارند، ولی در این که قوام همهٔ آن‌ها به اعتبار محض است مشترکند.
بنابراین وجهی برای تقسیم این مجعولات شرعی یا عقلائی به حق و حکم وجود ندارد تا دنبال بیان فارق بین آن‌ها باشیم، بلکه همهٔ آن‌ها حکم شرعی یا عقلائی است که برای مصالح خاصی بنابر مسلک عدلیّه که احکام تابع مصالح است اعتبار شده است.

ملاحظاتی بر کلام سید خویی قدس سره -

اوّلاً: فرمودید: از آن جا که قوام مجعولات شرعی و عقلایی به اعتبار محض است، پس حقیقت واحد دارند؛ گرچه از حیث آثار متفاوتند.
می‌گوییم: این کلام شما نظیر کلام بعض عرفا در وحدت شخصی وجود است که قائلند چون همهٔ موجودات به وجود قائمند پس دارای یک حقیقتند و یک حقیقت (وجود) در همهٔ هستی منبسط شده است؛ از وجود حق تعالی گرفته تا دون‌ترین موجودات، هر چند با کثراتی اعتباری در مقام تجلّی.
بنابراین همان اشکالی که خود شما بر نظریهٔ وحدت شخصی وجود وارد کردید که معنای محصل و معقولی ندارد[۱۳۱] یعنی این که بگوییم وجود واحد شخصی است و افتراقات قابل ملاحظه نیست معنای محصل و معقولی ندارد؛ چون بدیهی است وجودها متکثّر و متفاوتند، وجود عبد کجا و وجود حق تعالی کجا؟! بر کلامتان در این جا نیز وارد است؛ چون اعتبار، همان وجود فرضی است و اعتبار در عالم فرض به منزلهٔ وجود در عالم واقع است و معتبَرِ آن به منزلهٔ ماهیت. پس همان طور که با تکثر موجودات، وحدت شخصی وجود معقول نیست، با تفاوت معتبرها نیز وحدت اعتبار معقول نیست.[۱۳۲] ثانیاً: فرمودید همهٔ این مفاهیم در این که قوام آن‌ها به اعتبار محض است مشترکند، لذا وجهی برای بیان فارق بین حق و حکم وجود ندارد.
می‌گوییم: ملک نیز از مفاهیم اعتباری و مجعولات [عقلایی] است، در حالی که شما به طور مفصل دربارهٔ حقیقت ملک و فرق آن با حق بحث فرمودید[۱۳۳] و این نقض کلام خودتان است.
ثالثاً: مهم‌ترین بیانی که برای اثبات اتحاد حق و حکم ذکر کردید این بود که وقتی به دو مجعولِ شرعیِ نظیرِ هم که یکی حق است و دیگری حکم، نگاه می‌کنیم احساس تفاوت نمی‌کنیم؛ مثلاً بین جواز قتل مشرک که حکم شرعی است و سلطنت ولیّ دم بر قتل قاتل که حق شرعی است تفاوتی وجود ندارد [فقط تفاوتشان در آثار است که یکی قابل اسقاط و دیگری غیر قابل اسقاط است]. یا بین حق حضانت، ابوت و ولایت که قابل اسقاط نیست و بین حق خیار و شفعه که قابل اسقاط است هیچ فرقی وجود ندارد. تفاوت به قابلیت اسقاط و عدم قابلیت اسقاط نیز در واقع به اعتباری بودن این مفاهیم برمی گردد که به ید شارع است و شارع این طور اعتبار کرده است یعنی همانطور که اعتبار حدوثاً به ید شارع است بقاءاً هم به ید شارع است و می‌تواند حکم را قابل اسقاط یا غیر قابل اسقاط جعل کند. آن حکم‌هایی که به نحو قابل اسقاط جعل می‌کند می‌توان از آن تعبیر به حق کرد پس حق و حکم هیچ تفاوتی ندارد و این که بعضی تفاوت حق و حکم را از اوضح واضحات و اظهر من الشمس و أبین من الأمس دانسته‌اند سخت در اشتباهند.[۱۳۴] می‌گوییم: بالوجدان بین جواز قتل مشرک و حق قصاص احساس تفاوت می‌کنیم و آن این که در حق قصاص، نحوهٔ اعتبار به گونه‌ای است که حیثیت نفع برای ذی الحق لحاظ شده؛ یعنی قصاص برای ولیِّ دم و به نفع او جعل شده به همین خاطر می‌تواند حقش را اسقاط کند به خلاف جواز قتل مشرک که گرچه در آن به نوعی دست مسلمان را بازگذاشته، امّا در ماهیت آن، نفع مسلمان لحاظ نشده است.
به همین خاطر حق و حکم این تفاوت را دارند که در ماهیت حق، به نوعی دارایی برای ذو الحق لحاظ شده و «له» او جعل شده، ولی در ماهیت حکم چنین لحاظی نشده است، و اگر هم حکمی «له» کسی باشد، این انتزاع ذهن است و این طور نیست که در ماهیت آن لحاظ شده باشد و همین مقدار تفاوت در مفاهیم اعتباری کفایت می‌کند که ماهیتشان تفاوت داشته باشد.
تا این جا به این نتیجه رسیدیم که مفهوم حق دارای اشتراک معنوی است و این طور نیست که در هر موردی معنای متفاوتی داشته باشد و نیز معنای آن با ملک و حکم متفاوت است. مرحوم امام قدس سره - نیز تا این جا با ما هم گام هستند، ولی ایشان تبیینی در مورد این که حقیقت حق چیست نفرموده‌اند. اگر منظورشان این باشد که اصلاً حقیقت حق قابل تبیین نیست ما با سخن ایشان موافق نیستیم، ولی اگر منکر این نیستند که فی الجمله حق قابل تبیین است کلام ایشان با سخن ما مغایرتی ندارد.

نظریهٔ مختار در تبیین حقیقت حق (ثبوت شایسته تا بایسته)

اشاره

قبلاً بیان کردیم که حق در لغت به معنای ثبوت است، ولی با دقت بیشتر در معنای حق و رجوع به ارتکازات عرفیه در موارد استعمال آن، می‌بینیم که علاوه بر ثبوت، معنای شایستگی و بایستگی نیز در حاقّ آن إشراب شده است.
به عنوان مثال در آیهٔ شریفهٔ (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ)[۱۳۵] کلمهٔ «حق» معنایی فراتر از ثبوت را می‌خواهد افاده کند و آن این که ثبوت خداوند به نحو بایسته بوده و ضرورت دارد. یا در آیهٔ شریفهٔ (حَقِیقٌ عَلَی أَنْ لاَ أَقُولَ عَلَی اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ)[۱۳۶] کلمهٔ «حقیق» که از مشتقات حق است، واضح است که به معنای «سزاوار» می‌باشد، آن هم در حدّ ضرورت و بایستگی؛ یعنی بایسته است بر خدا نگویم جز آن چه ثابت است و شایسته.
وقتی به کتب لغت بیشتری رجوع کردیم دیدیم بعضی از لغویین نیز متوجه این معنا در کلمهٔ حق شده‌اند؛ مثلاً خلیل بن أحمد فراهیدی در کتاب العین و صاحب بن عباد[۱۳۷] در المحیط فی اللغه «حَقَّ الأمر» را به «وَجَبَ الأمر» معنا کرده‌اند[۱۳۸] که «وجوب» به معنای «ضرورت» و همان «بایستگی» در زبان فارسی است. هرچند به نظر ما «وجوب» و «بایستگی» به تنهایی نمی‌تواند مبیّن معنای حق باشد، بلکه ترکیبی از «ثبوت» و «اولویت» معنای حق را تشکیل می‌دهد. و مراد از اولویت معنای کشش دار و جامعی از «شایستگی تا بایستگی» است.
در میان لغویین هم فیومی در المصباح المنیر[۱۳۹] این دو را با هم ذکر کرده است: «حق الشیء إِذَا وَجَبَ و ثَبَتَ». هم چنین ابن فارس در معجم مقاییس اللغه[۱۴۰] حق را به «إحکام الشیء و صحته»[۱۴۱] معنا کرده که می‌توان گفت ایشان هم به نوعی بین دو معنای ثبوت و وجوب تلفیق کرده که همان إحکام باشد؛ «حَقَّ الأمر» أی أحکم الامر.

منشأ پیدایش حق اعتباری و تفاوت آن با حق نفس الامری

به هر حال معنای لغوی حق ترکیبی از ثبوت و اولویت است. مُدرِک ثبوت و اولویت [برای متعلق حق] گاهی عقل نظری است؛ مانند (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ) که عقل نظری درک می‌کند خداوند ثابت و ضروری است و گاهی عقل عملی است؛ مانند (حَقِیقٌ عَلَی أَنْ لاَ أَقُولَ عَلَی اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ) که ثابت و واجب است (حقیقٌ) به حسب درک عقل عملی که بر خدا جز حق نگوییم. بعضی موارد هم ممکن است ترکیبی از درک عقل عملی و عقل نظری باشد، مانند «حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَهُ الْعَذَابِ»[۱۴۲] یعنی ثابت است تکویناً به حسب عقل نظری و سزاوار است به حسب عقل عملی. چنین حقوقی را حقوق نفس الامری می‌خوانیم در مقابل حقوق اعتباری که نفس الامری ندارد تا عقل نظری یا عملی آن را درک کند، بلکه صرف مواضعه و قرارداد است که انسان با نسخه برداری از تکوین و حقوق نفس الامریه، به حسب نیازها و احتیاجاتی که دارد، شبیه آن را در عالم اعتبار وضع می‌کند و «ثبوت» و «شایستگی و بایستگی» در همان عالم اعتبار پدید می‌آید.
تفاوت دیگری که حقوق اعتباری با حقوق نفس الامری دارد آن است که در حقوق اعتباری حیثیت انتفاع ذی الحق در نفس اعتبار حق لحاظ شده، لذا اگر اعتباری ثبوت و وجوب داشته باشد امّا حیثیت انتفاع ذی الحق در آن لحاظ نشده باشد، آن مقدار که ما تتبع کردیم نسبت به آن حق اعتباری صدق نمی‌کند، امّا در حقوق نفس الامری لازم نیست ذو الحق منتفع شود.
نکته‌ای که در حقوق اعتباری لازم است به خاطر خفاء آن بر بعضی مورد توجه قرار گیرد آن است که حقوق اعتباری گرچه همه اعتبارند، ولی به خاطر تفاوت معتبَرهایشان با یکدیگر، هویتشان متفاوت بوده و هر اعتباری غیر از اعتبار دیگر است؛ مثلاً اعتبار حق در مثل حضانت، ولایت، شفعه، خیار و ... با هم متفاوت است؛ چراکه هر اعتباری متقوم به معتبَر خود بوده نظیر مفاهیم حقیقی ذات اضافه که بدون متعلَق معنا ندارند؛ مثل شوق و محبّت که بدون مشتاقٌ الیه و محبوب معنا ندارد و با تفاوت معتبر، اعتبار نیز متفاوت می‌شود، هر چند از این جهت که در همهٔ این حقوق، اعتبار ثبوت شایسته تا بایسته و به نوعی رعایت نفع ذی الحق در آن‌ها لحاظ شده، در این جهت با هم مشترکند[۱۴۳] و متباین به تمام ذات نیستند.[۱۴۴] آیا در حاقّ حقّ، علاوه بر لحاظ «له»، جنبهٔ «علیه» نیز لحاظ شده است؟
بیان کردیم در حقوق اعتباری حیثیت «له» و انتفاع ذی الحق در نفس اعتبار حق لحاظ شده است، سؤالی که این جا مطرح می‌شود آن است که آیا حیثیت «علیه» نیز در حاق حق لحاظ شده یا خیر؟
ممکن است کسی بگوید: از کلام امیر المؤمنین علیه السلام - در نهج البلاغه استفاده می‌شود حیثیت «علیه» نیز در حق لحاظ شده؛ چون می‌فرمایند: هیچ حقی برای کسی و به نفع وی جاری نشده، مگر این که علیه او نیز جاری شده است و هیچ حقی علیه کسی جاری نشده، مگر آن که برای او و به نفع او نیز جاری شده است.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً بِوِلَایَهِ أَمْرِکُمْ وَ لَکُمْ عَلَیَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِی لِی عَلَیْکُمْ [وَ الْحَقُ] فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْیَاءِ فِی التَّوَاصُفِ وَ أَضْیَقُهَا فِی التَّنَاصُفِ[۱۴۵] لَا یَجْرِی لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَی عَلَیْهِ[۱۴۶] وَ لَایَجْرِی عَلَیْهِ إِلَّا جَرَی لَهُ وَ لَوْ کَانَ لِأَحَدٍ أَنْ یَجْرِیَ لَهُ وَ لَا یَجْرِیَ عَلَیْهِ لَکَانَ ذَلِکَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ.[۱۴۷] همانا خداوند متعال حقی را برای من بر عهدهٔ شما قرار داده که همان ولایت امر شماست و برای شما هم حقی بر عهدهٔ من است مثل حقی که من بر شما دارم. حق وسیع‌ترین أشیاء هنگام وصف است [سخن گفتن درباره ی حق آسان است] و محدودترین اشیاء در مرحلهٔ انصاف است [کمتر کسی به آن عمل می‌کند]. حق به نفع کسی جاری نمی‌شود مگر این که علیه او هم جاری شده است، هم چنین علیه کسی جاری نمی‌شود مگر این که به نفع او هم جاری شده است. و اگر حقی باشد که به نفع کسی جاری باشد امّا علیه او جاری نباشد، اختصاص به خداوند متعال دارد.
در پاسخ می‌گوییم: حضرت با این کلام تنها در مقام بیان آثار حق هستند و توضیح این که اگر من بر شما حق دارم شما نیز بر من حق دارید و کلاً هر جا کسی حقی دارد علیه او نیز حقی وجود دارد، ولی در صدد این نیستند که بفرمایند این در حاق حق لحاظ شده است.
بعضی هم گفته‌اند: هر جا که حقی برای کسی اعتبار می‌شود، دیگران نسبت به آن «علیه الحق» محسوب می‌شوند؛ مثلاً حق تحجیر که برای محجِّر است، این حق «علیه» دیگران است؛ چون آنان را از مزاحمت با ذی الحق منع می‌کند.
در پاسخ می‌گوییم: بله! لازمهٔ چنین حقی برای محجِّر آن است که دیگران نمی‌توانند مزاحمت در مقابل حق او که آباد کردن آن زمین است ایجاد کنند، ولی این در حاقّ اعتبار حق لحاظ نشده و در ذات و ماهیت حق نهفته نیست. بلکه فقط از لوازم اعتبار حق برای ذی الحق است. بنابراین در حاقّ حق علاوه بر ثبوت شایسته تا بایسته، فقط حیثیت نفع ذی الحق لحاظ شده و چیز دیگری لحاظ نشده است.
با روشن شدن ماهیت حق که عبارتست از: «ثبوت شایسته تا بایسته که به نوعی منفعت برای ذی حق داشته باشد» فرق آن با ملک و حکم نیز مشخص می‌شود.

تفاوت بین حق و ملک

ملک وقتی به چیزی تعلق می‌گیرد آن شیء به تمام هویتش متعلق به مالک می‌شود؛ یعنی هم اصل وجود و هم تقلبات در آن چه تکوینی و چه اعتباری متعلق به مالک است و هیچ استثنائی [الا ما خرج بالدلیل] ندارد. به خلاف تعلق حق به فعل یا شیء که تمام هویت آن متعلق به ذی الحق نمی‌شود، بلکه حیثی است؛ یعنی از حیثی دون حیث دیگر تعلّق به ذی الحق پیدا می‌کند که می‌توانیم از آن تعبیر به ملکیت حیثی کنیم.
به عنوان مثال زمینی که ملک مالک است، آن زمین به تمام هویتش اعم از ذات و جمیع تقلبات در آن متعلق به اوست، لذا می‌تواند بفروشد، اجاره دهد، شخم بزند، ساختمان بنا کند و ... امّا اگر فقط حق عبور و مرور زمینی را داشته باشد، آن زمین از حیث عبور و مرور ملک اوست و فقط می‌تواند از آن عبور کند یا اگر زمینی را تحجیر کرده و حق تحجیر پیدا کرد، فقط مالک إحیاء آن می‌شود و تقلبات دیگر مانند فروش زمین، نگه داری بدون إحیاء و ... نمی‌تواند داشته باشد.
همچنین در ملکیت عبد، تمام هویت، آثار و تقلبات آن عبد الا ما خرج بالدلیل متعلق به مولاست؛ چنان که آیهٔ شریفه می‌فرماید: (عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلی شَیْ ءٍ)[۱۴۸]؛ یعنی عبد مستقلاً هیچ قدرتی ندارد، هر چه هست متعلق به مولایش است، امّا در حق ولایت أب، جد، وصی و حاکم این طور نیست که مولّی علیه با تمام هویتش تحت اختیار ولیّ باشد و هر کاری خواست بتواند با او انجام دهد؛ مثلاً بفروشد یا ...، بلکه فقط از حیث اداره و تمشیت زندگانی او مالک است و می‌تواند دخالت کند.
و نیز در حق خیار، من له الخیار فقط از حیث امضاء یا فسخ معامله بر عقد تسلط دارد و مالک است. در حقوقی مثل حق همسایه هم از حیث مثلاً احترام مالک است، لذا می‌تواند آن را طلب کند و در صورت عدم رعایت اعتراض کند چرا احترام نکردید؟! چرا به من رسیدگی نکردید؟! و ... .
بنابراین گرچه معنای ملک با حق متفاوت است، ولی در همهٔ مواردی که حق صادق است ملک حیثی نیز صادق است و با هم تساوق دارند، لذا اگر مراد قائلین به این که حق مرتبهٔ ضعیف ملک است این باشد که حق، ملک حیثی است، مورد پذیرش است، هر چند ظاهر کلامشان آن است که همان رابطهٔ شدید ملکی بین مالک و مملوک که به صورت مطلق است؛ نه حیثی بین ذی الحق و متعلق حق نیز وجود دارد، امّا به نحو ضعیف تر.
بنابراین به طور خلاصه می‌توان تفاوت حق و ملک را این چنین بیان کرد که:
۱. در ملک، تعلق مملوک به مالک مطلق است، ولی در حق، تعلق متعلق حق به ذی الحق حیثی است.
۲. ملک، قابلیت إعراض و نقل و انتقال دارد، ولی حق، فقط زمینه و استعداد اسقاط و نقل و انتقال دارد، امّا این که بالفعل قابلیت داشته باشد در ماهیت حق نهفته نیست، برخلاف بعضی که قائلند قابلیت فعلی اسقاط لازمهٔ حتمی و لاینفک حق است.
امّا در مورد فارقی که سید خویی قدس سره - بین ملک و حق فرمودند که ملک، هم به عین تعلق می‌گیرد و هم به فعل، ولی حق فقط به فعل تعلق می‌گیرد، می‌گوییم: در بیشتر موارد، حق به فعل تعلق می‌گیرد، ولی در بعضی موارد ممکن است به عین نیز تعلق گیرد[۱۴۹] و مانعی ندارد، لذا با اطمینان نمی‌توان گفت حق مطلقاً به عین تعلق نمی‌گیرد.
در این جا مناسب است به این نکته توجه شود که حق گاهی به «من له الحق» نسبت داده می‌شود مانند حق ابوّت و حق ولایت، گاهی به سبب و منشأ حق نسبت داده می‌شود مانند حق تحجیر و گاهی به متعلق حق نسبت داده می‌شود مانند حق فسخ، حق شفعه و ... که این نباید منشأ اشتباه شود.

تفاوت بین حق و حکم

حکم از حیث حکم بودن صرف اعتبار است که شایستگی و بایستگی و تعلق به نفع کسی در هویّت آن ذاتاً لحاظ نمی‌شود، گرچه ممکن است آن حکم به حمل شایع به نفع کسی باشد مثل ملک و نیز بایسته و شایسته به حمل شایع باشد. این اعتبار گاهی به نحو تکلیفی است مانند وجوب، حرمت، استحباب، کراهت و اباحه، که وجوب به معنای اعتبار ضرورت، حرمت به معنای اعتبار حرمان، استحباب به معنای اعتبار شایستگی و ... است. گاهی نیز به صورت وضعی است مانند زوجیت، قضاوت، ملکیت[۱۵۰] و ... . بنابراین به طور کلی می‌توان فرق حق و حکم را که حق به منزلهٔ نوع و حکم به منزلهٔ جنس آن است این چنین بیان کرد:
۱. در حاق حق، همیشه ثبوت و شایستگی و بایستگی لحاظ شده، بر خلاف حکم که این چنین نیست و حتی در حکم وجوبی و استحبابی هم که حکم خاص است ضرورت در متعلق وجوب و شایستگی در متعلق استحباب اخذ شده است؛ نه در خود حکم؛ یعنی در خود حکم لحاظ نشده که این اعتبار ضرورت و شایستگی، ضرورت یا رجحان دارد. بله ما می‌دانیم حاکم حکیم بدون ملاک، اعتبار ضرورت یا شایستگی نمی‌کند و احکام تابع مصالح است، امّا این در حاق حکم لحاظ نشده است. بر خلاف حق که در حاق آن لحاظ شده که نفسِ اعتبار شایستگی و بایستگی، ضرورت یا رجحان دارد.
۲. در حاق حق، حیثیت نفع ذی الحق لحاظ شده است، بر خلاف حکم بما هو حکم.
۳. حق، زمینه و استعداد اسقاط و نقل [با عقد] و انتقال [با ارث] را دارد؛ چون حیثیت نفع ذی الحق در آن لحاظ شده است، ولی حکم بما هو حکم اصلاً زمینهٔ اسقاط و نقل و انتقال ندارد؛ چون حیثیت نفع در آن لحاظ نشده و مربوط به شخص نیست، بلکه مربوط به موضوعش است که اگر موضوعش محقق شد آن حکم هم فعلی می‌شود و اثرش آن است که متناسب با آن باید رعایت شود احکام تکلیفی باید امتثال شود و در احکام وضعی باید احکام مترتب بر آن مورد عنایت قرار گیرد و اگر موضوع حکم محقق نشد حکم فعلی نیست. بله موضوع حکم ممکن است توسط مکلّف عوض شود؛ مثلاً متوطّن به سفر رود و موضوع نمازِ تمام را تغییر دهد، ولی این به معنای اسقاط حکم نیست.
بلی در مورد ملک سخنی وجود دارد که بعداً به آن خواهیم پرداخت و نهایت آن است که از میان احکام وضعیه ملک قابلیت اعراض دارد، ولی این نه بما هو حکمٌ بل بما هو حکمٌ خاصٌ است.

شک بین حق و حکم

بعد از تبیین حقیقت حق و حکم و تفاوت آن دو، دیگر اشتباه مفهومی بین این دو اتفاق نمی‌افتد، فقط از لحاظ مصداقی ممکن است اشتباه شود[۱۵۱] به این صورت که در دلیل اعتبار و جعل شک شود که اعتبار به نحو حق جعل شده تا قابلیت (زمینه) اسقاط و نقل و انتقال داشته باشد یا به نحو حکم جعل شده که قابلیت اسقاط و نقل و انتقال ندارد.
در این جا اگر بتوانیم از خود دلیل هر چند به مناسبت حکم و موضوع استفاده کنیم به نحو حق جعل شده یا حکم، به آن تمسک می‌کنیم و الا باید به عمومات و اطلاقات دیگر یا اصول عملیه رجوع کنیم.
البته اگر شک بین حکم و اصل حق باشد مثلاً جواز رجوع در هبه آیا به نحو حکم است یا به نحو حق محض[۱۵۲] از آن جا که اثر عملی ندارد، اصل عملی هم جاری نیست؛ زیرا همان طور که بیان کردیم حق ملازم با قابلیت اسقاط و نقل و انتقال بالفعل نیست، بلکه فقط زمینه و استعداد اسقاط و نقل و انتقال دارد، بنابراین چه به نحو حکم باشد و چه به نحو حق محض تأثیر عملی ندارد.
پس در صورتی که شک بین حق و حکم اثر عملی داشت؛ یعنی در شک بین حکم و حقی که قابل اسقاط، قابل نقل یا قابل انتقال است، می‌توان به اصول عملیه رجوع کرد که در این جا استصحاب عدم تأثیر اسقاط و عدم تحقق نقل و عدم تأثیر موت در انتقال جاری می‌شود. مثلاً اگر در جواز أکل مارّ شک شد که آیا به نحو حکم است یا حقی که قابلیت اسقاط و نقل و انتقال دارد، استصحاب عدم تأثیر اسقاط و عدم تحقق نقل و عدم تأثیر موت در انتقال جاری می‌شود[۱۵۳] و اگر این استصحاب‌ها جاری نبود استصحاب جواز اکل برای مارّ که استصحاب مسبّبی[۱۵۴] است جاری می‌شود.[۱۵۵] مهم بررسی حکم شک در قابلیت یا عدم قابلیت اسقاط و نقل و انتقال حقوق است؛ یعنی بعد از احراز این که اعتباری به نحو حق است و شک شد در این که آیا قابلیت اسقاط و نقل و انتقال دارد یا خیر، مرجع چیست؟
قبل از بررسی آن، اقسامی را که سید یزدی قدس سره - برای حقوق از حیث قابلیت و عدم قابلیت اسقاط و نقل و انتقال بیان کرده، ذکر می‌کنیم:

اقسام حقوق در کلام سید یزدی قدس سره -

سید یزدی قدس سره - حقوق را از حیث قابلیت و عدم قابلیت اسقاط و نقل و انتقال در شش قسم إحصاء کرده که عبارتند از:[۱۵۶] ۱) «ما لا ینتقل بالموت و لا یصحّ إسقاطه و لا نقله»؛ حقوقی که نه با موت ذی الحق، به ورثه منتقل می‌شود و نه با اسقاط و گفتن «اَسقطتُ حقی» ساقط می‌شود و نه با نقل آن [تحت یکی از عقود] به دیگری منتقل می‌شود. مانند حق أبوت، حق ولایت حاکم، حق استمتاع زوج از زوجه و نظایر این حقوق.
البته ممکن است کسی بگوید بعض این امثله از احکام است؛ نه حقوق یا مرحوم امام قدس سره - در مورد ولایت فرمودند: ولایت، اعتباری است در کنار حق، هرچند به نظر می‌آید که ولایت، اعتباری حقی است و زیر مجموعهٔ حق قرار می‌گیرد؛ چنان که نص نهج البلاغه[۱۵۷] و موارد دیگر بر آن دلالت می‌کند ولی به هر حال اگر حق باشد، قابلیت اسقاط و نقل و انتقال را ندارد.
۲) «ما یجوز إسقاطه و لا یصحّ نقله و لا ینتقل بالموت أیضا»؛ حقوقی که قابلیت اسقاط دارد امّا قابلیت نقل و انتقال ندارد، مانند «حقّ الغیبه أو الشتم أو الأذیّه بإهانه أو ضرب أو نحو ذلک» یعنی به نظر سید قدس سره - وقتی کسی مورد غیبت واقع می‌شود، مغتاب (بالفتح) حقی بر غیبت کننده (مغتاب بالکسر) پیدا می‌کند که از او طلب حلّیت شود، هم چنین مشتوم بر شاتم حقی دارد که شاتم طلب رضایت از او کند، مرحوم سید می‌فرماید: این حقوق قابل اسقاط است و ذی الحق می‌تواند بگوید من حق طلب حلّیت را اسقاط کردم، امّا قابل نقل نیست و با موت ذی الحق نیز به ورثه منتقل نمی‌شود.
البته در مورد غیبت حداقل به گونهٔ دیگری هم می‌توان حق را بیان کرد و آن این که: یکی از حقوق مسلمان این است که غیبت نشود، امّا اگر کسی بگوید راضی هستم غیبت من را بکنید و این حق را اسقاط بکند، بنابر احتمالی غیبت جایز است، هر چند ما در بحث غیبت این قول را نپذیرفتیم و بیان کردیم رضایت مغتاب (بالفتح) مجوز برای ارتکاب غیبت حرام نیست، مگر این که ممکن است در مواردی موضوع غیبت را منتفی کند.[۱۵۸] ۳) «ما ینتقل بالموت و یجوز إسقاطه و لا یصحّ نقله»؛ حقوقی که با موت منتقل می‌شود و اسقاط آن هم جایز است امّا نقل آن جایز نیست، مانند حق شفعه بنابر وجهی.
۴) «ما یصحّ نقله و إسقاطه و ینتقل بالموت أیضا»؛ حقوقی که هم قابلیت نقل و اسقاط دارد و هم با موت منتقل می‌شود، مانند حق خیار، حق قصاص، حق رهانه، حق تحجیر، حق شرط و ... .
۵) «ما یجوز إسقاطه و نقله لا بعوض»؛ حقوقی که اسقاط و نقل آن بدون عوض جایز است، مانند حق قَسْم که زوجه حق هم خوابی خودش در هر چهار شب یک بار را می‌تواند اسقاط کند یا به زوج بدون عوض[۱۵۹] بنابر نظر بعضی منتقل کند.
۶) «ما هو محلّ الشّکّ فی صحّه الإسقاط أو النّقل أو الانتقال»؛ حقوقی که در صحت اسقاط و نقل و انتقال آن شک وجود دارد، مانند حق رجوع در عدّهٔ رجعیه، حق نفقهٔ أقارب مثل ابوین و اولاد، حق فسخ به عیوب در نکاح، حق سبق در امامت جماعت برای امام راتب، حق مطالبه در قرض و ودیعه، حق عزل در وکالت، حق رجوع در هبه و ... .
مرحوم سید این تقسیم بندی را بر اساس بعضی فتاوا انجام داده‌اند، امّا این که این تقسیم بندی درست است یا نه و مثال‌هایی که ذکر شد تحت آن اقسام است یا نه، باید در جای خود با بررسی ادلّهٔ هر یک از این حقوق و یا با رجوع به سایر امارات، آن را مشخص کرد و ما فعلاً در صدد بیان آن نیستیم.

شک در قابلیت اسقاط و نقل و انتقال حق

اشاره

بعد از احراز این که اعتباری به نحو حق است، اگر شک شود از حقوقی است که قابل اسقاط و نقل و انتقال است یا حق محض است که قابلیت فعلی اسقاط و نقل و انتقال را ندارد، مرجع، اطلاق دلیل حق است که با تمسک به اطلاق می‌توان گفت حتی بعد از اسقاط و نقل نیز آن حق برای ذی الحق باقی است و در واقع اسقاط و نقل نشده است.[۱۶۰] و اگر دلیل اثبات حق اطلاق نداشت باید ببینیم عنوان، مقوّم موضوع است یا خیر. اگر عنوان مقوّم موضوع باشد مانند حق ولایت که برای مجتهد عادل وضع شده و این عنوان مقوّم ولایت است و غیر مجتهد عادل نمی‌تواند ولایت داشته باشد، یا حق وصایت که قوامش به شخص وصی است معلوم است که نمی‌تواند به دیگران منتقل کند.[۱۶۱] امّا اگر دلیل اثبات حق اطلاق نداشت و عنوان نیز مقوّم موضوع نبود و فرضاً دلیل دیگری هم وجود نداشت، آن گاه می‌توان با تمسک به اصل عملی مانند استصحاب عدم تأثیر اسقاط و عدم تحقق نقل که اصل سببی است یا استصحاب بقاء حق که اصل مسببی است حکم به بقاء حق برای ذی الحق کرد. همچنین با استصحاب عدم تأثیر موت در انتقال، حکم به عدم انتقال به ورثه بعد از موت کرد.
ولی مهم بررسی این مسأله است که اگر حقی عرفی و عقلایی نیز بود و در نظر عرف قابل نقل بود و عنوان هم مقوّم موضوع نبود و دلیل تعبدی نیز بر منع وجود نداشت، آیا می‌توان با تمسک به اطلاقات و عموماتی مانند (أوفوا بالعقود)، (أحلّ الله البیع) «الصلح جائز»، «المؤمنون عند شروطهم» و ... قابلیت نقل را شرعاً برای آن اثبات کرد تا نوبت به مرحلهٔ رجوع به اصول عملیه نرسد یا خیر؟

تمسّک به عمومات برای اثبات قابلیت نقل

حقوقِ مورد پذیرش عقلاء مانند حق تحجیر[۱۶۲]، خیار شرط[۱۶۳]، خیار غبن و هر حقی که عقلاء آن را به عنوان حق در میان خود پذیرفته‌اند چه حقوقی که عقلاء خود اختراع کرده‌اند و مورد امضاء شارع قرار گرفته یا حقوقی که شارع اختراع کرده و عقلاء آن را در میان خود پذیرفته‌اند در صورتی که عرفاً قابلیت نقل به وسیلهٔ نواقلی مانند بیع، هبه، صلح و ... داشته باشد، آیا می‌توان با تمسک به عموماتی مانند (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)[۱۶۴]، (أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ)[۱۶۵]، (تِجَارَهً عَنْ تَرَاضٍ)[۱۶۶]، «الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ»[۱۶۷]، «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»[۱۶۸] و ... قابلیت نقل شرعی را نیز اثبات کرد؟
فرض سؤال در جایی است که دلیل تعبدی بر عدم نقل وجود نداشته و موضوع حق، قائم به شخص ذی الحق یا عنوان خاص نباشد؛ یعنی مثل حق ولایت، حق وصایت، حق تولیت یا حق مضاجعت نیست که قائم به شخص ذی الحق یا عنوان خاص باشد.

اهمیت بحث

این بحث از اهمیت بسیار بالایی در فقه برخوردار است؛ چراکه اگر تمسک به عمومات برای اثبات قابلیات جایز باشد، راه برای تصحیح بسیاری از عقود باز می‌شود، هر چند بعض شروط آن شرعاً مورد شک باشد؛ به عنوان مثال در شک در امکان شرعی نقل مصحف یا عبد مسلم به کافر، شک در امضاء شرعی معاملات صبی، شک در مالکیت و امکان داد و ستد شخصیت حقوقی شرعاً و ... می‌توان با تمسک به عمومات همهٔ این‌ها را تصحیح کرد، البته به شرطی که قابلیت عرفی آن احراز شده باشد.

موضع بزرگان در این مسأله

اشاره

محقق اصفهانی[۱۶۹] قدس سره - در این جا ادعا کرده معروف[۱۷۰] بین فقهاء آن است که با تمسک به عمومات می‌توان قابلیت شرعی را اثبات کرد.
از جمله کسانی که در این جا خوب وارد مبحث شده و واضح سخن گفته سید یزدی قدس سره - در حاشیهٔ نفیسشان بر مکاسب است. محققین بعد از ایشان هم عده‌ای به دفاع از کلام سید و عده‌ای به نقد کلام سید پرداخته‌اند. از جمله محقق اصفهانی قدس سره - به نقد کلام سید پرداخته و سید خویی قدس سره - ظاهراً اشکال محقق اصفهانی قدس سره - را پذیرفته، ولی مرحوم امام قدس سره - به دفاع از کلام سید یزدی برخاسته و اشکال محقق اصفهانی و سید خویی قدس سرهما - را پاسخ داده، هر چند در آخر خودشان اشکال دیگری وارد کرده‌اند.

بیان سید یزدی قدس سره - در تمسّک به عمومات برای اثبات قابلیات

اشاره

سید یزدی قدس سره - می‌فرماید[۱۷۱]: اگر بعد از احراز این که حقی عرفاً قابلیت نقل داشت، شک کنیم این نقل مورد امضاء شارع قرار گرفته یا نه، با تمسک به عمومات می‌توانیم اثبات کنیم مورد امضاء قرار گرفته و شرعاً نیز قابلیت نقل دارد؛ مثلاً در حق تحجیر، حق خیار و بعض حقوق دیگر که در عرف با بیع، صلح و نواقل دیگر نقل و انتقال می‌شود، شک کنیم آیا شرعاً نیز نقل می‌شود یا نه، می‌توانیم با تمسک به اطلاق (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)، (أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ)، (تِجَارَهً عَنْ تَرَاضٍ)، «الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» بگوییم نقل می‌شود؛ چون همان طور که مرحوم شیخ فرمودند موضوع این عمومات مانند «عقد»، «بیع»، «تجارت»، «صلح»، «هبه» و ... حقیقت شرعیه ندارد و شارع همان معنای عرفی دارج بین عقلاء را امضاء فرموده و نهایت این که بعض افراد را تخصیص زده مانند بیع غرری و ربوی یا شروطی را به آن اضافه کرده است، بنابراین اگر در خروج موردی از تحت (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)، (أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ)، (تِجَارَهً عَنْ تَرَاضٍ)، «الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» شک داشتیم می‌توانیم با تمسک به اطلاق، شک را دفع کنیم.
إن قلت: معروف است که «إنّ العمومات لا تثبت القابلیّات» یعنی با خود عمومات نمی‌توان اثبات قابلیات کرد؛ مثلاً اگر در قابلیت طفل برای ایجاب و قبول شک شد، نمی‌توان با تمسک به اطلاق (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) گفت: عقدِ طفل مورد امضاء شرع واقع شده، در نتیجه طفل قابلیت ایجاب و قبول دارد. در ما نحن فیه نیز با تمسک به عمومات نمی‌توان اثبات کرد حق قابلیت نقل دارد.
قلت: «إن العمومات لا تثبت القابلیات» مربوط به شک در قابلیت عرفی است؛ یعنی با شک در قابلیت عرفی و عدم احراز آن، نمی‌توان با تمسک به عمومات، قابلیت شرعی را اثبات کرد. امّا اگر قابلیت عرفی محرز بود و فقط شک در قابلیت شرعی داشتیم، می‌توانیم آن را اثبات کنیم و اصلاً عمومات برای زدودن شک در قابلیت شرعی بعد از احراز قابلیت عرفی وارد شده است؛ به همین خاطر در مورد طفل ممیز که عند العرف قابلیت ایجاب و قبول دارد، می‌توانیم با تمسک به عمومات، قابلیت شرعی را اثبات کنیم. همچنین در ما نحن فیه که قابلیت نقل [مثلاً] حق تحجیر عرفاً محرز است، با تمسک به عمومات می‌توانیم بگوییم شرعاً نیز قابل نقل است.

اشکال محقق اصفهانی بر کلام سید یزدی قدس سرهما -

محقق اصفهانی قدس سره - در نقد کلام سید می‌فرماید[۱۷۲]: ادلهٔ معاملات مانند (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)، (أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ)، (تِجَارَهً عَنْ تَرَاضٍ)، «الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» و ... همه در مقام تنفیذ شرعی اسباب عرفیهٔ معاملات است مطلقاً؛ یعنی بعد از احراز [اصل] قابلیت نقل [شرعاً] اگر شک کردیم [این نقل فقط با سبب خاصی منتقل می‌شود یا مثلاً] با بیع نیز محقق می‌شود؟ در این جا با تمسک به اطلاق (أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ) می‌گوییم با بیع نیز محقق می‌شود، یا اگر شک کردیم با صلح نیز محقق می‌شود یا نه، به اطلاق «الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» تمسک می‌کنیم. [بلکه با تمسک به عموم (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) می‌توانیم بگوییم با تمام اسباب قابل نقل است و اختصاص به سببی دون سبب دیگر ندارد.] امّا اگر در اصل قابلیت شرعی نقل شک داشته باشیم دیگر نمی‌توانیم با تمسک به این عمومات، قابلیت را اثبات کنیم؛ زیرا این عمومات از حیث قابلیت در صدد بیان نیست، بلکه فقط در صدد تنفیذ اسباب معاملات [بعد از احراز قابلیات] است. به عبارت دیگر این عمومات و اطلاقات حیثی است؛ مثلاً دلیل صلح بیان می‌کند صلح از حیث ناقلیت مطلق است، امّا این که چه چیزی قابلیت دارد با صلح منتقل شود در صدد بیان آن نیست و باید از جای دیگر احراز شود. [لذا اگر منشأ شک، شک در سببیت صلح برای نقل چیزی بود، با تمسک به دلیل صلح می‌توان سببیت صلح را برای نقل آن اثبات کرد، امّا اگر منشأ شک، شک در اصل قابلیت آن چیز برای نقل بود نمی‌توان به دلیل صلح برای اثبات قابلیت تمسک کرد.] بنابراین بعد از احراز قابلیت شرعاً، از این عمومات استفاده می‌شود [معامله با هر یک از اسباب] نافذ است و اختصاص به سببی دون اسباب دیگر ندارد.

دفاع مرحوم امام از کلام سید یزدی در مقابل اشکال محقق اصفهانی قدس سرهم -

مرحوم امام قدس سره - می‌فرماید[۱۷۳]: اطلاقات و عمومات در مقام تنفیذ و امضاء هر معامله‌ای است که عرف تحت عنوان عقد، بیع، صلح، شرط و ... انجام می‌دهد. به تعبیر دیگر در مواردی که ارکان و شرائط عقد، بیع، صلح و ... عرفاً تمام است، این عمومات آن را از تمام جهات [بدون هیچ قید و شرطی] بالفعل تصحیح می‌کند، در حالی که اگر فقط از حیثی تصحیح می‌کرد، تصحیح بالفعل عقود محقق نمی‌شد و نمی‌توانستیم با استناد به عمومات بگوییم فلان عقد واجب الوفاء است، در حالی که چنین جواز استنادی واضح است.

دفاع سید خویی از محقق اصفهانی و اشکال بر سید یزدی قدس سرهم -

سید خویی قدس سره - آن چنان که از هر سه تقریر ایشان (مصباح الفقاهه، محاضراتٌ فی الفقه الجعفری و التنقیح فی شرح المکاسب)[۱۷۴] استفاده می‌شود به دفاع از کلام محقق اصفهانی قدس سره - برخاسته و کلام سید یزدی قدس سره - را نقد کرده است.
در تقریرات مصباح الفقاهه که معمولاً در این مباحث به آن اعتماد می‌کنیم می فرماید: «و دعوی أن الأصل جواز نقله تمسکا بالعمومات الداله علی صحه العقود و نفوذها دعوی جزافیه» و وجه آن را در تقریرات محاضراتٌ فی الفقه الجعفری و التنقیح فی شرح المکاسب این چنین بیان می‌کند:
عمومات در مقام اثبات سلطنت متعاقدین بر نقل و امثال آن نیست، بلکه در مقام بیان نفوذ اسباب نقل است در مواردی که سلطنت تامه احراز شده باشد.
بنابراین با این ادله نمی‌توان قابلیت شرعی حق برای نقل و سلطنت ذو الحق بر نقل حق را اثبات کرد.
تا این جا کاملاً روشن است که کلام ایشان به نفع محقق اصفهانی قدس سره - و علیه سید یزدی قدس سره - است، امّا در ادامه کلامی دارند که به نفع کلام سید یزدی قدس سره - است:
بل هی ناظره إلی نفوذ أسباب النقل و الانتقال فی موارد ثبوت السلطنه التامه لکل من المتعاقدین علی ماله ولو عند العرف و العقلاء.
یعنی اگر سلطنت تامه برای متعاقدین نزد عرف و عقلاء ثابت باشد هر چند در شرع ثابت نباشد آن عقد عند الشرع نافذ است و این همان کلام سید یزدی است. این عبارت در هر دو تقریر محاضرات فی الفقه الجعفری و التنقیح فی شرح المکاسب بعینه[۱۷۵] بدون مغایرت در الفاظ حتی در حروف عطف نقل شده است، لذا احتمال این که از همدیگر گرفته یا مصححین بعداً تصحیح کرده باشند زیاد است. احتمال ضعیف هم دارد که هر دو در مجلس درس، عین عبارت سید خویی قدس سره - را که بسیار خوش بیان بودند حفظ کرده و منعکس کرده‌اند.
به هر حال، گرچه این کلام سید خویی قدس سره - موافق با نظر سید یزدی قدس سره - است، ولی أظهر آن است که ایشان تمسک به عمومات نمی‌کنند، کما این که تعدادی از فتاوای ایشان نیز مناسب با آن است. مضاف به این که مثال نقضی که در ذیل آن ذکر می‌کنند نیز بر آن دلالت دارد و آن این که:
فرضاً اگر حرمت غنا و تغنی مشکوک باشد، قابلیت آن برای وقوع در بیع و اجاره [و هر عقد دیگری] نیز مشکوک خواهد بود؛ چون اگر غنا حرام باشد، عقد باطل است؛ زیرا در صحت بیع و اجاره شرط است که قدرت بر تحویل ثمن و مورد اجاره وجود داشته باشد و با حرمت و ممنوعیت عمل، مکلّف شرعاً قدرت بر تحویل آن نخواهد داشت و در نتیجه بیع و اجاره باطل است. حال با شک در قابلیت تغنی برای وقوع در بیع و اجاره آیا می‌توان با تمسک به عمومات و اطلاقاتی مانند (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)، (أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ) و «الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ»، اثبات صحت معامله کرد و نتیجه گرفت چون ملازمات أمارات حجت است[۱۷۶] پس تغنی جایز است؟!
معلوم است که چنین نتیجه‌ای نمی‌توان گرفت، پس کشف می‌کنیم عمومات فقط در صدد بیان نفوذ اسباب است و از حیث اثبات قابلیات و سلطنت متعاقدین بر عوضین در صدد بیان نیست.
این مثال سید خویی شبیه کلام مرحوم آخوند قدس سرهما - در کفایه[۱۷۷] ذیل بحث عدم جواز تمسک به عام در شبههٔ مصداقیهٔ مخصص است که از بعضی نقل کرده برای اثبات صحت وضوء به ماء مضاف مانند ماء الورد و گلاب چنان که جناب صدوق قدس سره - جایز می‌داند[۱۷۸] به عموم (وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ)[۱۷۹] تمسک کرده‌اند، به این صورت که اگر کسی نذر کند با گلاب وضوء بگیرد، عموم (وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ) شاملش می‌شود و در نتیجه وفای به آن واجب و نذر منعقد شده است و از آن جا که نذر منعقد نمی‌شود مگر این که منذور آن شرعاً صحیح باشد، پس صحّت نذر ملازم با صحت منذور یعنی وضوء با گلاب است.
بنابراین همان طور که مرحوم آخوند در آن جا فرموده این نوع استدلال صحیح نیست، سید خویی نیز در ما نحن فیه می‌فرماید تمسک به عمومات برای اثبات قابلیات درست نیست.

نقد کلام سید خویی قدس سره

به نظر می‌رسد همان طور که سید یزدی قدس سره - و مرحوم امام فرمودند، هرگاه قابلیت عرفی احراز شد می‌توان با تمسک به عمومات و اطلاقات قابلیت شرعی را اثبات کرد؛ چون عرف و اهل لسان با دریافت آیهٔ شریفهٔ (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) ظاهراً شک نمی‌کنند که باید به هر نوع عقدی که در میان خود دارند و هر چیزی را که قرارداد و پیمان می‌دانند پایبند باشند؛ زیرا جمع مُحلای به لام افادهٔ عموم می‌کند و طبق فرض، مفهوم عقد و مصادیق آن عرفی است؛ نه شرعی، لذا اجمالی نسبت به آیهٔ شریفه برای عرف باقی نمی‌ماند تا منتظر باشند شارع مراد خود از عقد و مؤلفه‌های آن را تبیین کند.
بله ممکن است شارع عقدی را از عموم خارج کرده و بیان کند وفای به آن لازم نیست، امّا این باعث نمی‌شود در موارد شک در اخراج فردی از افراد عقد بعد از فحص و عدم ظفر به مخصص و مقید کسی نتواند به عموم تمسک کند، و اگر در چنین فرضی با تمسک به استصحاب یا برائت، وفای به عقد نکرد عذر او پذیرفته نیست و مورد توبیخ مولا واقع می‌شود که چرا بعد از فحص و یأس از ظفر به مخصص، به عموم (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) عمل نکرد در حالی که عموم برای تمسک عند الشک بیان شده است؟!

پاسخ مثال نقض سید خویی قدس سره -

امّا در مورد مثال نقض سید خویی قدس سره - سه پاسخ بیان می‌کنیم:
پاسخ اوّل این پاسخ طبق مبنای کسانی از جمله سید خویی قدس سره -[۱۸۰] است که قائلند عموماتی مانند (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)، «الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» و ... فقط در مقام بیان حکم وضعی است و هیچ نظری به حکم تکلیفی ندارد. طبق این مبنا، عمومات فقط از حیث شکوک مربوط به حکم وضعی محض قابل تمسک است و در شک در حکم تکلیفی یا حکم وضعی که منشأ آن شک در حکم تکلیفی است قابل تمسک نیست. بنابراین مثال مذکور که منشأ شک در آن، حکم تکلیفی است نمی‌تواند به عنوان نقض باشد؛ چون از آن جهت در صدد بیان نیست. امّا در ما نحن فیه که آیا حقوق قابلیت نقل شرعی دارد، از آن جا که شک ما ناشی از حیثیت وضعی است نه تکلیفی، پس بدون اشکال می‌توان به عمومات تمسک کرد.
البته ما اصل این مبنا را که عمومات فقط در مقام بیان حکم وضعی است و هیچ نظری به حکم تکلیفی ندارد بإطلاقه قبول نداریم، گرچه مانند شیخ انصاری قدس سره -[۱۸۱] نیز قائل نیستیم که وضعیات اصلاً اصالت نداشته و منتزع از تکلیفیات پاسخ دوم بنابر این که ادلهٔ معاملات یا حداقل بعض آن ابتداءاً در صدد بیان حکم تکلیفی است و بالملازمه حکم وضعی را بیان می‌کند، چه مانعی دارد بگوییم ظاهر (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)، (أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ)، (تِجارَهً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ) و ... در صدد بیان آن است که هرگاه مؤلفه‌های وضعی عقد، بیع، تجارت و ... عرفاً تمام بود معامله صحیح است، امّا از حیث موانع تکلیفیهٔ جائیهٔ مِن قِبل شارع در صدد بیان نیست؟![۱۸۲] نتیجه اش آن است که از حیث مؤلفه‌های وضعی عقد می‌توان به عمومات تمسک کرد، امّا از حیث حرمت تکلیفی نمی‌توان تمسک کرد؛ چون در صدد بیان آن نیست.
پاسخ سوم جواب مهم تر این که سید خویی قدس سره - عدم جواز تمسک به عام برای اثبات جواز تکلیفی غنا را مسلّم و مفروغٌ عنه گرفتند، در حالی که عده‌ای از فقهاء در موارد مشابه با تمسک به عمومات، بالملازمه جواز تکلیفی حکم دیگر را اثبات کرده‌اند. مثلاً مرحوم آخوند قدس سره - بعد از مناقشه در تمسک به عموم (وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ) برای اثبات جواز توضؤ به ماء الورد نه از آن حیث که سید خویی و محقق اصفهانی قدس سرهما - مناقشه کردند، بلکه از این حیث که تمسک به عام است در شبههٔ مصداقیه؛ چراکه در متعلق نذر شرط است که راجح باشد، در حالی که نمی‌دانیم توضؤ به ماء الورد راجح باشد با صراحت می‌فرماید: اگر در متعلق عام، شرط خاصی مانند رجحان، جواز و ... اخذ نشده باشد، مانعی در تمسک به عام برای اثبات صحت موارد مشکوک و بالملازمه اثبات جواز فعل محتمل الحرمه نیست. عبارت آخوند قدس سره - این چنین است:
نعم لا بأس بالتمسک به فی جوازه بعد إحراز التمکن منه و القدره علیه فیما لم یؤخذ فی موضوعاتها حکم أصلا فإذا شک فی جوازه صح التمسک بعموم دلیلها فی الحکم بجوازها.[۱۸۳] یعنی فعلی [مانند غنا در مثال سید خویی قدس سره -] که حکمش مشکوک است اگر متعلق احکام ثانویه [مانند (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)] قرار گیرد، می‌توان با تمسک به عموم آن حکم ثانوی [(أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)] آن عقد را تصحیح کرده و بالملازمه حکم به جواز فعل [غنا] کرد. البته این در صورتی است که در موضوع حکم ثانوی بعد از مقدور بودن عقلی آن حکمی مانند رجحان، جواز و ... اخذ نشده باشد، کما این که در مثال مذکور اخذ نشده است.
محشّین محقق و مدقق کفایه و نیز خود سید خویی قدس سره -[۱۸۴] بر این کلام مرحوم آخوند از این جهت اشکالی وارد نکرده‌اند. بنابراین این طور نیست که تمسک به عموم عام برای اثبات جواز غنا در ما نحن فیه معلوم البطلان باشد.
پس تا این جا معلوم شد که کلام سید یزدی قدس سره - که فرمودند بعد از احراز قابلیت عرفی می‌توان به عمومات برای اثبات قابلیت شرعی تمسک کرد کلام محکم و مستدلی است و عمومات هیچ قصوری از این حیث ندارد.

شبهه: شک در قابلیات به نحو شبههٔ مصداقیهٔ مخصص است

اشاره

سید یزدی - رحمه الله علیه - بعد از اثبات عدم قصور عموماتِ مربوط به معاملات، برای اثبات قابلیات بعد از تحقق و ثبوت قابلیات عرفاً شبهه‌ای[۱۸۵] را مطرح و سپس آن را دفع می‌کنند[۱۸۶] و آن این که:
بعد از این که می‌دانیم شارع بعضی از قابلیات عرفیه را نپذیرفته است، اگر بخواهیم در موارد شک که آیا شارع قابلیتی را پذیرفته یا خیر، به این عمومات تمسک کنیم، تمسک به عام در شبههٔ مصداقیهٔ مخصص خواهد شد، در حالی که تمسک به عام در شبههٔ مصداقیهٔ مخصص حتی اگر مخصص لبّی باشد جایز نیست؛ مثلاً اگر عامی بیان کند «اکرم کلّ عالمٍ» و مخصصی وارد شود «لا تکرم العالم الفاسق» در مواردی که شک داریم عالمی آیا فاسق است تا از تحت عام خارج شده باشد یا غیر فاسق است که تحت عام باقی باشد، نمی‌توانیم به عموم عام تمسک کرده و اثبات کنیم وجوب اکرام دارد. بله! به کمک اصل محرز و استصحاب عدم فسق زیدِ عالم می‌توان با ضمّ وجدان به اصل، تنقیح موضوع عام کرد و گفت: زیدِ عالم تحت عام باقی است و در نتیجه وجوب اکرام دارد.
در ما نحن فیه نیز از آن جا که (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) و سایر عمومات نسبت به بعض قابلیات عرفیه تخصیص خورده است، پس اگر در مورد قابلیتی شک وجود داشته باشد که تحت عام باقی است یا داخل در مخصص است، دیگر نمی‌توان به عموم عام تمسک کرد؛ زیرا تمسک به عام است در شبههٔ مصداقیهٔ مخصص. بنابراین در هیچ یک از حقوقی که قابلیت نقل و انتقال آن مشکوک است نمی‌توان با تمسک به این عمومات، اثبات قابلیت آن کرد؛ چون تمسک به عام است در شبههٔ مصداقیهٔ مخصص.

پاسخ به شبهه

سید یزدی قدس سره - در پاسخ به این شبهه می‌فرماید: تمسک به عام در شبههٔ مصداقیهٔ مخصص در صورتی لازم می‌آید که خود شارع عنوانی را تخصیص زده و خارج کرده باشد و ما موردی را شک داشته باشیم که تحت آن عنوان قرار دارد یا خیر. امّا اگر عنوان جامعی را خارج نکرده، بلکه فقط موارد خاصی را خارج کرده باشد هر چند ذهن بتواند عنوان جامعی برای آن انتزاع کند و شک کنیم مورد منظور را نیز خارج کرده یا خیر، می‌توان به عموم عام تمسک کرد و الا تقریباً به هیچ عامی نمی‌توان تمسک کرد؛ زیرا مثلاً در (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) شارع عقود فاسد مانند عقد غرری و ربوی را خارج کرده در نتیجه اگر در صحت عقدی شک کردیم دیگر نمی‌توانیم به عموم (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) تمسک کنیم و هکذا سایر عمومات.
در حالی که از آیهٔ شریفهٔ (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) استفاده می‌شود هر چیزی که عرفاً عقد محسوب شود صحیح و لازم الرعایه است، فقط موارد خاص (مورد به مورد؛ نه تحت عنوان جامعی که خود شارع بیان فرموده باشد) خارج می‌شود و در مشکوکات باید رجوع به عموم عام شود و در حقیقت در چنین فرضی، شک به نحو شبههٔ مفهومیه در سعه و ضیق مخصص منفصل است که مرجع، عام می‌باشد.
پاسخ سید یزدی قدس سره - به این شبهه تمام است و هیچ یک از أعلام آن مقدار که مراجعه کردم نسبت به این کلام سید اعتراضی نکرده است؛ الا مرحوم امام قدس سره - که [در صغرای کلام سید اشکال کرده] و فرموده است: مخصصی با عنوان جامع از طرف خود شارع برای این عمومات بیان شده، بنابراین موارد شک به نحو شبههٔ مصداقیهٔ مخصص می‌باشد، لذا نمی‌توان به عموم عام تمسک کرد.

پانویس

  1. برای بررسی اعتبار فکر در کشف و نیل به مقصود، می‌توانید رجوع کنید به صفحهٔ ۲۸-۳۱ از کتاب فلسفهٔ اخلاق اثر حضرت استاد دام ظله
  2. حاشیه المکاسب (للیزدی)، ۲ مجلد، نشر مؤسسه اسماعیلیان
  3. حاشیه المکاسب (للإیروانی)، ۲ مجلد، نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
  4. حاشیه کتاب المکاسب (ط- الحدیثه) للإصفهانی، ۵ مجلد، نشر انوار الهدی
  5. در مقدمهٔ المکاسب و البیع تقریر شیخ محمد تقی آملی آمده که وقتی محقّق نائینی می‌خواستند مبحث مکاسب را شروع کنند فرمودند: «خذوا عنی المکاسب؛ إنی رجلٌ مقبوضٌ» مکاسب را از من بگیرید؛ چراکه من رجلی مقبوضم. در این که مرادشان چه بود، ظاهراً خواسته‌اند چند مطلب را با هم القاء کنند. یکی این که عمر من رو به غروب است این مطالب را هر چه زودتر از من بگیرید، دیگر این که این مطالب را به این سادگی نه از من و نه از کس دیگر به دست نمی‌آورید، حالا که در اختیار شما می‌گذارم خوب از آن بهره بگیرید
  6. المکاسب و البیع، تقریر شیخ محمد تقی آملی، ۲ مجلد، نشر دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم
  7. منیه الطالب فی حاشیه المکاسب، تقریر شیخ موسی خوانساری، ۲ مجلد، نشر المکتبه المحمدیه
  8. سید خویی قدس سره - حداقل دو دوره مکاسب را تدریس فرموده که به حسب اطلاع من سه تقریر از آن توسط اعاظم تلامیذ ایشان در دسترس قرار دارد. یکی «مصباح الفقاهه» تقریر مرحوم توحیدی است که آن مقداری که خودش ناظر بر چاپ بوده بسیار روان و زیباست، ولی عمده اش بعد از رحلت ایشان چاپ شده که مورد رسیدگی قرار نگرفته است. دیگری «محاضراتٌ فی الفقه الجعفری» تقریر مرحوم سید علی شاهرودی است که آن هم تقریری خوب و رساست، بخش مکاسب محرمه در زمان حیات و ظاهراً بقیه بعد از رحلت ایشان چاپ شده است. تقریر دیگر «التنقیح فی شرح المکاسب» مربوط به مرحوم میرزا علی غروی است که به دست عوامل صدام ملعون به شهادت رسید و آن هم بعد از شهادت ایشان به چاپ رسیده است
  9. خیلی از مباحث مربوط به این معاملات در کتاب البیع بررسی می‌شود، نسبت به بعضی دیگر هم باحث چنان قدرتی پیدا می‌کند که دیگر نیازی به بررسی و إعمال فکر زیاد ندارد
  10. Linguistic philosophy
  11. Analytic philosophy
  12. المکاسب و البیع (للمیرزا النائینی)، ج ۱، ص۸۲: و ینبغی أن نحقق أولا أن البیع مندرج فی أی باب من أبواب الفقه فاعلم أنهم قسموا الفقه الی عبادات و معاملات و أحکام و العباده تطلق علی معان (الأول) ما یتوقف صحته علی إتیانه بقصد القربه و هذا هو العباده بالمعنی الأخص (الثانی) ما یؤتی به بقصد القربه و لو لم تکن صحته منوطه بإتیانه کذلک و هذا هو العباده بالمعنی الأعم (الثالث) الوظائف التعبدیه المقرره للمکلفین مما لا یتوقف علی إنشاء أصلا و هذا أعم من المعنی الثانی و یشمل مثل القضاء و الشهادات و المواریث و نحوها (و المعامله أیضا تطلق) علی معان (الأول) مالا یتوقف صحته علی إتیانه بداعی القربه و هو المعامله بالمعنی الأعم المقابل للعباده بالمعنی الأخص، سواء لم یکن متوقفا علی الإنشاء أو توقف من جانب واحد أو من جانبین (الثانی) ما یتوقف علی الإنشاء مطلقا و لو من جانب واحد و هذا أخص من الأول (الثالث) ما یتوقف علی الإنشاء من جانبین و هذا أخص من الثانی أیضا لانحصاره بالعقود. ثم ان العقود تنقسم إلی اذنیه و عهدیه، و المراد بالاذنیه ما یتوقف علی الاذن حدوثا و بقاء بحیث یرتفع بارتفاع الاذن و لو لم یعلم به المأذون کالوکاله الإذنیه و الأمانه و نحوهما، و فی إدراجها فی العقود مسامحه لأن العقد عباره عن العهد المؤکد و لا عهد فی العقود الإذنیه لأن قوامها انما هو بالاذن فقط و انما ادرجوها فی العقود لمکان اشتمالها علی الإیجاب و القبول و علی هذا فلا یشملها عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ تخصصا لا تخصیصا، و انما قیّدنا الوکاله بالاذنیه لإخراج ما کان منها مندرجا تحت العقود حقیقه و هی التی تشتمل علی شرائط العقد علی ما قرر فی محله، و یترتب علیه عدم بطلانها بمجرد رجوع الموکل بل یتوقف علی بلوغ الرجوع عن الاذن الی الوکیل. و المراد بالعقود العهدیه هی ما تشتمل علی العهد و الالتزام، و هی تنقسم إلی تعلیقیه و تنجیزیه و المراد بالتعلیقیه ما کان المنشأ معلقا علی أمر کالجعاله (بناء علی کونها من العقود لا من الإیقاعات) و کذا المسابقه و المراماه و الوصیه. و المراد بالتنجیزیه ما لم تکن کذلک. و کل واحد منهما ینقسم إلی تملیکیه و غیر تملیکیه و التملیکیه أیضا تنقسم الی ما یتعلق بالأعیان و الی ما یتعلق بالمنافع، و کل واحده منهما اما معوضه أو غیر معوضه، فالمعوضه المتعلقه بالأعیان مثل الصلح و البیع، و غیر المعوضه المتعلقه بها کالهبه سواء کانت معوضه أو لا، و سواء کان العوض شرطا فیها أو لا، فإن الهبه هی التملیک بلا عوض، و انما العوض فی المعوضه منها بإزاء التملیک بمعنی انها تملیک بإزاء تملیک لا مبادله مملوک بمملوک و لذا لا تقع بلفظ و هبتک هذا بهذا بل هذا تعبیر عن البیع بلفظ الهبه، و فی وقوع البیع به کلام یأتی تحقیقه و الغرض هنا بیان أنه لیس بهبه بل هو بیع مردد بین الصحیح و الفاسد بناء علی اعتبار الألفاظ الحقیقیه فی العقود و عدم وقوعها بالألفاظ المجازیه و المشترکه بالاشتراک اللفظی أو المعنوی أو عدم اعتبارها بل وقوعها بکل لفظ دال علی المقصود و لو بالقرینه و لا فرق فی الهبه فی ما ذکرنا بین ما کانت مشروطه بالعوض کما إذا قال و هبتک هذا بشرط أن تهبنی ذاک أو لم یکن، بل وهبه المتهب شیئا ابتداء بعوض هبته و إن کان بینهما فرق من وجه آخر و هو جواز الرجوع و عدمه حیث لا یصح الرجوع فی الأول و یصح فی الثانی ما لم یهبه المتهب علی تفصیل فیهما موکول الی محله (و الغرض) بیان دفع توهم کون الهبه المعوضه من العقود التملیکیه المعوضه. و أما العقود التملیکیه المعوضه المتعلقه بالمنافع فکالاجاره، فإنها من العقود المعاوضیه و ان کانت من جهه أخری تعدّ فی باب العقود الأمانیه لکون العین المستأجره امانه فی ید المستأجر، و لأجل هذه المناسبه أدرجها العلّامه (قده) فی باب الأمانات کما یمکن إدراج الرهن أیضا فیها بتلک المناسبه لکون العین المرهونه امانه فی ید المرتهن، کما یمکن إدراجه فی باب الدین أیضا لکونه من ملحقاته. و أما غیر المعوضه المتعلقه بالمنافع فکالعاریه بناء علی أن تکون تملیک المنفعه لا إباحتها و إلا فتندرج فی العقود الإذنیه، (فقد تحصل) أن البیع من العقود التنجیزیه التملیکیه المعاوضیه المتعلقه بالأعیان. ثم إن الفرق بینه و بین الصلح الواقع علی الأعیان مما لا یخفی (و توضیحه) أن الصلح عباره عن حقیقه واحده و هی التسالم المعبر عنه بالفارسیه (با هم بر آمدن) لکن ما وقع علیه التسالم یختلف، فقد یکون التسالم علی مبادله العین بالمال فیفید (ح) فائده البیع، و اخری یکون علی مبادله المنفعه بالمال فیفید فائده الإجاره و ثالثه یقع التسالم علی تملیک العین من غیر عوض فیفید فائده الهبه، و رابعه یقع علی إباحه المنفعه فیثمر ثمره العاریه و هکذا،. و لکن المعنی و هو التسالم فی الجمیع واحد، و لذا یجب أن یتعدی بکلمه «علی» فلو قیل صالحتک هذا بهذا لم یکن صلحا بل هو بیع اما فاسد أو صحیح علی ما تقدم فی الهبه آنفا (نعم) عن بعض الأصحاب صحه تعدیته بکلمه «عن» فیقال: صالحتک عن کذا، لکن الظاهر انحصار مورد استعمالها بما فی الذمه لا مطلقا (و بالجمله) فالصلح حقیقه أخری مغایره مع البیع و یکون أوسع من حقیقه البیع: بل مع کل معامله یفید فائدتها، و لذا یقع علی الحقوق بل علی إسقاط الحقوق أیضا
  13. المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج۱، ص۶۹: باعَه: (یَبیعُهُ) (بَیْعاً) و (مَبِیعاً) فهو (بَائِعٌ و بَیِّعٌ) و (أَبَاعَهُ) بالأَلِفِ لغهٌ قاله ابنُ القطَّاعِ و (البَیْعُ) من الأضْدَادِ مثلُ الشِّرَاءِ و یُطْلَقُ علی کلِّ وَاحِدٍ من المُتَعَاقِدَینِ أَنَّه (بَائِعٌ) و لکنْ إذا أُطْلِقَ (البائِعُ) فالْمُتَبَادِرُ إلی الذِّهْنِ بَاذِلُ السِّلْعَهِ و یُطْلَقُ (البَیْعُ) علی الْمَبِیعِ فیُقَالُ (بَیْعٌ جَیِّدٌ) و یُجْمَعُ علی (بُیوعٍ) و (بِعْتُ) زَیداً الدارَ یَتَعَدَّی إلی مَفْعُولَیْن و کثُر الاقْتِصَارُ علی الثانِی لأنَّه المقْصُودُ بالإِسْنَادِ و لهذا تَتِمُّ بِهِ الفَائِدَهُ نحوُ بِعْتُ الدَّارَ و یَجُوزُ الاقْتِصَارُ عَلَی الأوّل عند عَدَمِ اللَّبْسِ نحوُ بِعْتُ الأمِیرَ لأنّ الأمیرَ لا یَکُونُ ممْلُوکاً یُبَاعُ و قد تَدْخُلُ مِنْ عَلَی المفْعُولِ الأوّلِ علی وَجْهِ التوْکِیدِ فیُقَالُ بِعْتُ منْ زَیدٍ الدارَ کَمَا یُقَالُ کَتَمْتُهُ الحَدِیثَ و کتمْتُ مِنْهُ الحَدِیثَ و سَرَقْتُ زَیداً المَالَ و سرَقْتُ منه المَالَ و رُبَّما دَخَلَتِ اللامُ مَکَانَ مِنْ یقالُ بعتُکَ الشی ءَ و بِعْتُه لَکَ فاللامُ زَائِدَه زِیادَتَها فی قولِهِ تعالی (وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ) و الأصْلُ بَوَّأَنا إِبْرَاهِیمَ و (ابْتَاعَ) زیدٌ الدَارَ بمعنَی اشْتَرَاها و (ابْتَاعَهَا) لِغَیْرِه اشْتَراهَا لَهُ (بَاعَ) علیهِ القَاضِی أی من غَیْرِ رِضَاهُ و فی الحَدِیثِ «لا یَخْطُبِ الرَّجُلُ علی خِطْبَهِ أَخِیهِ و لا یَبعْ علی بَیْعِ أخِیهِ» أی لا یَشْتَرِ لأن النَّهْیَ فی هذَا الحدِیثِ إِنَّمَا هُوَ عَلَی المُشْتَرِی لا عَلَی البَائِعِ بِدَلِیلِ روایهِ البُخَارِیِّ «لَا یَبْتَاعُ الرَّجُلُ علی بَیْعِ أخِیهِ» و یُؤَیِّدُه «یَحْرُمُ سَوْمُ الرَّجُلِ علی سَوْمِ أَخِیهِ» و (الْمُبْتَاعُ) (مَبِیعٌ) علی النقْصِ و (مَبْیُوعٌ) علی التّمَامِ مثلُ مَخِیطٍ و مَخْیُوطٍ و الأصلُ فی البَیْعِ مُبَادَلَهُ مَالٍ بمَالٍ لِقَوْلِهِم (بَیْعٌ) رَابِحٌ و (بَیْعٌ) خَاسِرٌ و ذلک حقیقهٌ فی وَصْفِ الأَعْیَانِ لکِنَّهُ أُطْلِقَ علی العَقْدِ مجَازاً لأنَّهُ سبَبُ التَّمْلِیکِ و التَّمَلُّکِ و قولُهُم صحَّ البَیْعُ أَوْ بَطَلَ و نَحوُه أَیْ صیغَهُ البَیْعِ لکنْ لمَّا حُذِفَ المُضَافُ و أُقِیمَ المُضَافُ إِلیهِ مُقَامَهُ و هو مُذَکَّرُ أُسْنِدَ الفِعْلُ إلیْهِ بلَفْظِ التذْکِیرِ و (البَیْعهُ) الصَّفْقَهُ علی إیجابِ الْبَیْعِ و جمعُهَا (بَیْعاتٌ) بالسکُونِ و تُحَرَّکُ فی لُغَهِ هُذَیْلٍ کما تَقَدَّمَ فی بَیْضَهٍ و بَیْضَاتٍ و تُطْلَقُ أیْضاً علی المُبَایَعَهِ و الطَّاعَهِ و منه (أَیْمَانُ البَیْعَهِ) و هی التی رتَّبَهَا الحَجَّاجُ مُشْتَمِلهً علی أمورٍ مُغَلَّظَهٍ من طَلَاقٍ و عِتْقٍ و صَوْمٍ و نَحْوِ ذلکَ و (البِیعَهُ) بالکسْرِ لِلنَّصَارَی و الجَمْعُ (بِیَعٌ) مثلُ سِدْرَهٍ و سِدَرٍ
  14. المکاسب المحرمه (ط - الحدیثه)، ج ۳، ص۷
  15. منسوب به فیّوم مصر
  16. معلوم نیست اسم اشاره به اصل بیع برمی گردد یا به رابح و خاسر
  17. باید مراد ایشان مبادلهٔ اعتباری باشد؛ زیرا ممکن است مبادلهٔ خارجی صورت بگیرد ولی بیع محقق نشود
  18. چون در المصباح المنیر در موارد متعددی بعد از آن که لغت را معنا می‌کند می‌گوید: گرچه در اصل به این معناست، ولی بعداً در معنای دیگری به نحو حقیقت به کار رفته است. • المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج۲، ص۵۸۰: الْمِنْحَهُ: بِالْکَسْرِ فِی الْأَصْلِ الشَّاهُ أَوِ النَّاقَهُ یُعْطِیهَا صَاحِبُهَا رَجُلًا یَشْرَبُ لَبَنَهَا ثُمَّ یُرُدُّهَا إِذَا انْقَطَعَ اللَّبَنُ ثُمَّ کَثُرَ اسْتِعْمَالُهُ حَتَّی أُطْلِقَ عَلَی کُلِّ عَطَاءٍ وَ (مَنَحْتُهُ) (مَنْحاً) مِنْ بَابَیْ نَفَعَ و ضَرَبَ أَعْطَیْتُهُ وَ الاسْمُ (الْمَنِیحَه)
  19. المکاسب المحرمه (ط - الحدیثه)، ج ۳، ص۷: و الظاهر اختصاص المعوّض بالعین، فلا یعمّ إبدال المنافع بغیرها، و علیه استقرّ اصطلاح الفقهاء فی البیع. نعم، ربما یستعمل فی کلمات بعضهم فی نقل غیرها، بل یظهر ذلک من کثیرٍ من الأخبار، کالخبر الدالّ علی جواز بیع خدمه المدبّر، و بیع سکنی الدار التی لا یُعلم صاحبها، و کأخبار بیع الأرض الخراجیه و شرائها، و الظاهر أنّها مسامحه فی التعبیر، کما أنّ لفظ الإجاره یستعمل عرفاً فی نقل بعض الأعیان، کالثمره علی الشجره. و أمّا العوض، فلا إشکال فی جواز کونها منفعه، کما فی غیر موضع من القواعد، و عن التذکره و جامع المقاصد، و لا یبعد عدم الخلاف فیه. نعم، نُسب إلی بعض الأعیان الخلاف فیه؛ و لعلّه لما اشتهر فی کلامهم: من أنّ البیع لنقل الأعیان، و الظاهر إرادتهم بیان المبیع، نظیر قولهم: إنّ الإجاره لنقل المنافع
  20. و نیز قبول کنیم که ظاهرش آن است که عوضین هر دو عین باشد
  21. در این جا نباید غفلت کرد که گفته‌اند «بیع» از اضداد بوده و به معنای خریدن هم آمده است، گرچه بدون قرینه منصرف به فروختن می‌باشد
  22. عبد مدبّر، عبدی است که مولایش به او بگوید: أنتَ حرّ دُبُرَ وفاتی، که بعد از وفات مولا آن عبد آزاد می‌شود
  23. رجال النجاشی، ص۲۴۷: عبد الغفار بن القاسم بن قیس بن قیس بن قهد أبو مریم الأنصاری روی عن أبی جعفر و أبی عبد الله۸ ثقه. له کتاب یرویه عده من أصحابنا أخبرنا ابن نوح عن الحسن بن حمزه عن ابن بطه عن الصفار قال: حدثنا أحمد بن محمد بن عیسی عن الحسن بن محبوب عنه بکتابه
  24. وسائل الشیعه، ج ۲۳، کِتَابُ التَّدْبِیرِ وَ الْمُکَاتَبَهِ وَ الِاسْتِیلَادِ، أَبْوَابُ التَّدْبِیر، باب۳، ح۱، ص۱۱۹؛ تهذیب الأحکام، ج ۸، ص۲۶۳ و من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص۱۲۱
  25. همان، ح۴، ص۱۲۰ و تهذیب الأحکام، ج ۸، ص۲۶۰
  26. تهذیب الأحکام، المشیخه، ص۷۵: و ما ذکرته فی هذا الکتاب عن الحسن بن محمد بن سماعه فقد اخبرنی به احمد بن عبدون عن ابی طالب الانباری عن حمید بن زیاد عن الحسن بن محمد بن سماعه، و اخبرنی أیضا الشیخ ابو عبد اللّه و الحسین بن عبید اللّه و احمد ابن عبدون کلهم عن ابی عبد اللّه الحسین بن سفیان البزوفری عن حمید ابن زیاد عن الحسن بن محمد بن سماعه
  27. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب عقد البیع و شروطه، باب۱، ح۵ ، ص۳۳۵ و تهذیب الأحکام، ج ۷، ص۱۳۰
  28. معلوم می‌شود حق سکونت در آن دار را داشته و به نحو غصب نبوده است
  29. این روایت از لحاظ سند به خاطر علی بن الحارث و بکّار بن ابی بکر ناتمام است
  30. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، أبواب عقد البیع و شروطه، باب۲۱، ح۹، ص۳۷۰ و تهذیب الاحکام، ج۷، ص۱۴۸
  31. وسائل الشیعه، ج ۲۱، کتاب النکاح، ابواب القسم و النشوز و الشقاق، باب۶، ح۲، ص۳۴۴؛ تهذیب الأحکام، ج ۷، ص۴۷۴ و مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، ص۱۷۴
  32. سرقفلی حقی است معنوی که تاجر برای تقدم در اجارهٔ محل و ادامهٔ تجارت در محل کار خود دارد. مبنای این حق مالی بر این پایه استوار است که مؤسّسات تجاری بیش تر اوقات در ساختمان‌هایی فعالیت می‌کنند که مالکیت آن‌ها متعلق به دیگران است و این ارزش را باید سوای ارزش مادی آن ملک و متعلق به کسی دانست که آن را به وجود آورده است. از سوی دیگر ادامهٔ فعالیت تاجر که آن را می‌توان به هر پیشهٔ خدماتی یا حتی تولیدی نیز تسرّی داد تا حد زیادی مستلزم استقرار او در مکان اولیه است. این حق به صاحب آن اجازه می‌دهد ثمرهٔ فعالیت خود را از مالک یا کسی که پس از او قصد اجارهٔ محل را دارد دریافت کند و همچنین اختیار تام مالک برای بیرون کردن مستأجر را از بین می‌برد. • زبده الأحکام (للإمام الخمینی)، ص۲۳۹: السرقفلیه و هی علی قسمین: حرام و حلال. فالأول ما لو استاجر محلا- دکانا او دارا او غیرهما- و بعد تمام الاجاره ادّعی شیئا بعنوان السرقفلیه، فإن الأخذ حرام مؤکد سواء أخذها من المالک أو غیره، إذ لا حق له بعد تمام الإجاره مع فرض عدم شرط مع المالک. الثانی: علی أقسام: منها: ما لو استأجر محلا للتجاره مثلا فی مده طویله و کان له حق إیجاره من غیره و اتفق ترقی اجره المحل فی المده، فله إجارته بمقدار ما استأجره أو اقل، و أخذ مقدار بعنوان السرقفلیه لکی یؤجره منه حسب توافقهما. و منها: ما لو استأجر دکه مثلا سنه و شرط علی المؤجر أن لا یزید علی مبلغ الإجاره إلی عشرین سنه مثلا، و شرط أیضا أنه لو حوّل المکان إلی غیره و هو إلی غیره و هکذا، یعمل المؤجر معه معاملته، ثم اتفق ارتفاع أجرته، فله أن یحول المحل الی غیره، و یأخذ منه مقدارا بعنوان السرقفلیه لیحوّل المحل إلیه. و منها: ما لو شرط علی المؤجر فی ضمن العقد ان لا یؤجر المحل من غیره و یؤجره منه سنویا بالاجاره المتعارفه فی کل سنه، فله اخذ مقدار بعنوان السرقفلیه لإسقاط حقه أو لتخلیه المحل. (مسأله) للمالک أن یأخذ أی مقدار شاء بعنوان السرقفلیه من شخص لیؤجر المحل منه، کما أن للمستأجر فی أثناء مده الاجاره أن یأخذ السرقفلیه من ثالث للایجار منه اذا کان له حق الایجار
  33. المکاسب المحرمه (ط - الحدیثه)، ج ۳، ص۸: و أمّا عمل الحرّ، فإن قلنا: إنّه قبل المعاوضه علیه من الأموال، فلا إشکال، و إلّا ففیه إشکال؛ من حیث احتمال اعتبار کون العوضین فی البیع «مالًا» قبل المعاوضه؛ کما یدلّ علیه ما تقدّم عن المصباح
  34. در قانون مجازات اسلامی نیز این موضوع فی الجمله مطرح شده بود، ولی فقهای محترم شورای نگهبان به خاطر عدم قبول اطلاق چنین ضمانی، آن را رد کردند
  35. حاشیه المکاسب (للیزدی)، ج ۱، ص۵۵: ففیه [فی عمل الحرّ قبل وقوع معاوضه علیه] وجوه: أحدها: أن یقال إنّه مال عرفیّ مطلقا إذ لا فرق بینه و بین عمل العبد مع أنّه لا إشکال فی کونه مالا. الثّانی: أن یقال إنّه لیس بمال فعلا و لذا لا یتعلّق به الاستطاعه إذ لا یجب الحجّ علی من کان قادرا علی الکسب فی طریق الحجّ أو إجاره نفسه و صرف الأجره فی الحجّ و أیضا لو حبسه الظّالم لا یکون ضامنا لما یمکنه أن یکتسب فی ذلک الیوم مثلا بخلاف ما إذا حبس العبد أو الدّابّه فإنّه ضامن لمنافعهما و إن لم یستوفها. الثّالث: أن یفرق بین عمل الکسوب و غیره و یقال إنّ الأوّل مال عرفیّ دون الثّانی و هذا غیر بعید من الصّواب للصّدق العرفی فی الأوّل دون الثّانی و یمکن هذا الفرق فی مسأله الضّمان و تعلّق الاستطاعه أیضا بل فی مسأله الکلّی فی الذمّه أیضا یمکن الفرق بین من کان من شأنه بحسب العاده تملّک ذلک المقدار کما إذا کان له مزرعه یحصل منها ذلک المقدار عاده و بین غیره
  36. حاشیه کتاب المکاسب (للأصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۱۶: ... فتلخص مما ذکرنا: أنّ الاشکال فی عمل الحرّ إن کان من جهه عدم المالیه، ففیه: أنّه مال لما مرّ، و إن کان من جهه عدم الملکیه، ففیه: أنّه لا یجب فی المبیع و لا فی العوض أن یکون مملوکا، بل قابلا لأن یملک بالبیع أو الإجاره
  37. کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۳۷: ثمّ إنّ عمل الحرّ مال سواء کان کسوباً أم لا؛ ضروره أنّ خیاطه الثوب أو حفر النهر، مال یبذل بإزائه الثمن، و لیس المال إلّا ما یکون مورداً لرغبه العقلاء و طلبهم، و معه یبذلون بإزائه الثمن. نعم، مالیته باعتبار توقّع حصوله و وجوده، لکن لا بمعنی أنّه قید لها، بل بمعنی کونه مالًا بلحاظه، فیکون ذلک کجهه تعلیلیّه لذلک، فالفرق بین عمل الکسوب و غیره من جهه صدق «المال» فی الأموال دون الثانی، کما التزم به الطباطبائی (قدّس سرّه) فی «تعلیقته» لیس علی ما ینبغی
  38. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۳۴: و الحق: أنه لا یفرق فی صدق مفهوم المال علی عمل الحرّ بین وقوع المعاوضه علیه و عدمه. و الوجه فی ذلک ما ذکرناه سابقا من أن مالیه الأشیاء متقومه برغبه الناس فیها رغبه عقلائیه. و لا یعتبر فی ذلک صدق الملک علیها، لأن النسبه بینهما هی العموم من وجه. إذ قد یوجد المال و لا یتحقق الملک. کالمباحات الأصلیه قبل حیازتها، فإنها مال و لیست بمملوکه لأحد. و قد یوجد الملک، و لا یصدق علیه مفهوم المال. کحبه من الحنطه، فإنها ملک لصاحبه، و لیست بمال، إذ لا یبذل بإزائها شی ء. و قد یجتمعان و هو کثیر. و من المعلوم أن عمل الحر- قبل وقوع المعاوضه علیه- من مهمات الأموال العرفیه و إن لم یکن مملوکا لأحد بالملکیه الاعتباریه. بل هو مملوک لصاحبه بالملکیه الذاتیه الأولیه علی ما عرفته فی أول الکتاب
  39. حاشیه المکاسب (للآخوند)، ص۳: قوله (ره): (و امّا عمل الحرّ، فان قلنا انه قبل المعاوضه- إلخ-) لا إشکال انه من الأموال، بداهه انّ حاله حال عمل العبد، فی کونه ممّا یرغب فیه، و یبدل بإزائه المال، و ان کان قبل المعاوضه، لا یکون ملکا، بخلاف عمل العبد، لانّه ملک لسیّده بتبعه، و لا شبهه فی عدم اعتبار الملکیّه قبلها، لوضوح جعل الکلی، عوضا فی البیع، مع عدم کونه ملکا قبله. • نهج الفقاهه (للسید الحکیم)، ص۵: مالیه المال تکون بحدوث الرغبه فی الشی ء علی نحو یتنافس فیه و هذا المعنی لا یتوقف علی الوجود فان الذهب و الیاقوت مما یرغب فیهما وجدا أو عدما کما هو ظاهر. ثم انه لا یظهر الفرق بین عمل الحرّ و بین الأعیان الذمیه مثل المبیع فی السلف و الثمن فی النسیه فإنه لا وجود لهما فی الذمه قبل المعاوضه مع انه لا إشکال فی صحه المعاوضه علیهما و کونهما مال
  40. باید توجّه داشت نفس عمل، موضوع است؛ نه توانایی بر عمل [یا اثر آن]. بعضی از محشّین در این جا دچار اشتباه شده‌اند. • غایه الآمال فی شرح کتاب المکاسب، ج ۲، ص۱۶۹: و المراد بکونه بعد المعاوضه کونه بعد وجود العمل بمقتضی المعاوضه و الا فمطلق کونه بعدها و ان لم یباشر العمل لا یوجب تغیرا فی حال العمل حتّی یدخل بسبب ذلک فی عنوان المال. ثمّ انا نقول ان المراد بعمل الحرّ اثر عمله و الا فنفس العمل قبل الوجود معدوم و فی حال الوجود مستدرج یوجد منه شی ء و یفنی ثم یوجد الأخر و هکذا فهو غیر فارّ الذات کما انّه بعد الفراغ منه فإن بالمره غیر موجود أصلا فلا یقبل الاتصاف بعنوان المال فی شی ء من الأحوال لکن مع ذلک إطلاق الکلام (المصنف) (رحمه الله) لا (یخلو) من اشکال؛ لأن أثر عمل الحرّ علی قسمین: محسوس کالحاصل من الصیاغه و الخیاطه و نحوهما و غیر محسوس کالصّلوه و الصّوم الصادرین ممن استوجر لهما و القسم الأوّل مما لا بأس بصدق المال علیه و فی صدقه علی القسم الأخیر اشکال ان لم نقل بأنّ الظّاهر عدم صدقه علیه
  41. حاشیه کتاب المکاسب (للأصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۱۵: وجه عدم کونه مالا قبل المعاوضه، إمّا کون المالیه صفه وجودیه و لو بوجود منشأ انتزاعها، فلا ینتزع من المعدوم، و إمّا لأنّه لا یصدق عرفا علی الحرّ بملاحظه عمله أنّه ذومال، و لذا لا یتعلق به الاستطاعه و لا یضمن عمله إذا حبسه الظالم، بخلاف ما إذا کان أجیرا للغیر فإنّه مال له. فإن کان الوجه هو الأول ففیه: أنّه لا فرق فیه بین وقوع المعاوضه علیه و عدمه، لبقائه علی عدمه، و ینتقض بالکلی الذمی فی باب السلف، فإنّه أیضا معدوم فلا یکون مالا، و بمطلق المنفعه فی الإجاره، مع أنّها أیضا لا تتعلق إلّا بالمال. و إن کان الوجه هو الثانی کما یشهد له الفرق بین وقوع المعاوضه علیه و عدمه ففیه: بعد النقض بالمبیع الکلی الذمی، بل بالثمن الکلی الذمی و بخصوص المنافع العملیه فی باب الإجاره، أنّ غایه ما یقتضیه هذا الوجه هو نفی الملکیه و کونه ذا مال لا نفی المالیه. توضیح المقام: أنّ المالیه و الملکیه اعتباران عقلائیان، تنتزع الاولی من الشی ء بملاحظه کونه فی حد ذاته مما یمیل إلیه النوع و یرغبون فیه و یبذلون بإزائه شیئا، فالمنّ من الحنطه فی حد نفسه لیس کالمنّ من التراب مثلا، بل ینتزع عنه عنوان المالیه بالاعتبارات المتقدمه، فهی و إن کانت صفه ثبوتیه إلّا أنّها اعتباریه، و موردها ما یکون متحیّثا فی حد ذاته بتلک الحیثیات، غایه الأمر أنّ هذا الشی ء الذی هو فی حد ذاته مال، تاره یکون موجودا، و أخری معدوما. نعم فعلیه البذل موقوفه علی تقدیر وجوده فی الذمه، أو تقدیر وجوده بوجود العین- کالمنفعه التی هی من حیثیات العین و شؤونها. و ینتزع الثانیه بملاحظه ...
  42. اگر تعریف مالیت «ما یمیل إلیه النوع و یرغبون فیه و یبذلون بإزائه شیئا» باشد دیگر نمی‌توان گفت مالیت عنوانی اعتباری است و حقیقتی وراء اعتبار عقلاء ندارد، بلکه باید گفت عنوانی انتزاعی است؛ چراکه منشأ انتزاع آن یعنی رغبت عقلاء حقیقتاً وجود دارد و صرف فرض فارض نیست؛ مگر این که گفته شود مراد محقق اصفهانی از اعتباری، همان انتزاعی است یا در تعریف مالیت تجدید نظر کرده و گفته شود «مالیت عنوانی اعتباری است که عقلاء در جایی که به چیزی رغبت داشته باشند آن را جعل می‌کنند و واقعیتی وراء جعل و اعتبار ندارد» ولی التزام به این مشکل است، لذا مناسب است بگوییم مالیت عنوانی انتزاعی است؛ نه اعتباری. طبق این بیان، دیگر شارع بما هو شارع نمی‌تواند در مورد شیئی سلب عنوان مالیت کند؛ چراکه به ید شارع نیست و همین که منشأ انتزاع آن یعنی رغبت عقلاء وجود داشته باشد این عنوان از آن انتزاع می‌شود. بله شارع می‌تواند احکام وضعی و تکلیفی برای آن جعل کند. (امیرخانی)
  43. حاشیه کتاب المکاسب (للأصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۱۶: توضیح المقام: أنّ المالیه و الملکیه اعتباران عقلائیان، تنتزع الاولی من الشی ء بملاحظه کونه فی حد ذاته مما یمیل إلیه النوع و یرغبون فیه و یبذلون بإزائه شیئا، فالمنّ من الحنطه فی حد نفسه لیس کالمنّ من التراب مثلا، بل ینتزع عنه عنوان المالیه بالاعتبارات المتقدمه، فهی و إن کانت صفه ثبوتیه إلّا أنّها اعتباریه، و موردها ما یکون متحیّثا فی حد ذاته بتلک الحیثیات، غایه الأمر أنّ هذا الشی ء الذی هو فی حد ذاته مال، تاره یکون موجودا، و أخری معدوما. نعم فعلیه البذل موقوفه علی تقدیر وجوده فی الذمه، أو تقدیر وجوده بوجود العین کالمنفعه التی هی من حیثیات العین و شؤونها
  44. الاصول علی النهج الحدیث، ص۱۰۳: فی انه یمکن تعلق الأمر بالطبیعه أو لا یمکن إلا بالفرد ... فلا بدَّ من رسم أمور یتضح به الحال: (و منها)- انه بعد إمکان وجود الطبیعی لا بدَّ من ان یتعلّق الأمر بنفس وجود الطبیعی لا بنفس الطبیعی، لا لما أفاد شیخنا الأستاذ (قده) «من ان الماهیّه من حیث هی لیست إلا هی لا هی مطلوبه و لا غیر مطلوبه»، لأن هذه العباره تقال فی مقام ان الماهیه بحسب وجدانها الماهوی غیر واجده إلا لذاتها و ذاتیاتها، فما عداها لیس عین الماهیه و لا جزءها حتی لوازم الماهیه، فالماهیه بحسب ذاتها لا کلیّه و لا جزئیّه، مع انها بالحمل الشائع اما کلیّه أو جزئیّه، فالصلاه- مثلًا- و ان لم یکن الطلب عینها و لا جزءها لا وجوداً و لا عدماً لکنها بسبب تعلق الطلب بها مطلوبه و مع عدمه غیر مطلوبه. و إنّما لا یتعلّق الطلب بالماهیه لأن الجعل التشریعی لا یتعلق إلا بما هو قابل للجعل التکوینی. و قد حقق فی محله ان الجعل البسیط متعلّق بالوجود لا الماهیه للبراهین المذکوره فی محلّه، و یکفیک برهاناً علیه ان الماهیه غیر واجده بوجدان ماهوی إلا لذاتها و ذاتیاتها، و لیست جزئیّه الماهیه إلا بلحاظ فیضانها من جاعلها، و لیس بین الجاعل و ذات المجعول امر آخر یکون مصداقا للفیض إلا الوجود، فانه بلحاظ قیامه بجاعله إفاضه و بلحاظ قیامه بالماهیه مجعول مفاض، و لا یعقل جعل الماهیه المتحصّله، و إلا لکان التحصّل فی مرتبه ذاتها، و کلّ شی ء کان التحصّل فی مرتبه ذاته کان واجب الوجود. (و منها)- ان الوجود المضاف إلی الطبیعی أو إلی الفرد لیس نفس الوجود الخارجی التحقیقی، فانّه یستحیل ان یکون مثله متعلّقاً للشوق النفسانیّ و لا متعلّقاً للبعث الاعتباری، و إلا لزم تقوّم الصفه النفسانیّه بالخارج عن أفق النّفس و تقوّم البعث الاعتباری، بالأمر المتأصّل، فیلزم خارجیه النفسانیّ و تأصّل الاعتباری و بالعکس، و کما لا یعقل تعلّقهما بالموجود المحقق کذلک لا یعقل تعلقهما بالوجود العنوانی الفانی فی الموجود المحقق، فان محذورهما طلب الحاصل، بل المراد بالوجود المضاف إلی الطبیعی أو الفرد هو الوجود الخارجی الفرضی التقدیری فی قبال الوجود الخارجی التحقیقی، و الشوق و البعث یتعلقان به لإخراجه من حد الفرض و التقدیر إلی حد الفعلیّه و التحقیق. و مما ذکرنا تبین ان المحذور و دفعه غیر مختصین بوجود الفرد بل جار فی وجود الطبیعی أیضا
  45. کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۳۷: ثمّ إنّ عمل الحرّ مال سواء کان کسوباً أم لا؛ ضروره أنّ خیاطه الثوب أو حفر النهر، مال یبذل بإزائه الثمن، و لیس المال إلّا ما یکون مورداً لرغبه العقلاء و طلبهم، و معه یبذلون بإزائه الثمن. نعم، مالیته باعتبار توقّع حصوله و وجوده، لکن لا بمعنی أنّه قید لها، بل بمعنی کونه مالًا بلحاظه، فیکون ذلک کجهه تعلیلیّه لذلک، فالفرق بین عمل الکسوب و غیره من جهه صدق «المال» فی الأموال دون الثانی، کما التزم به الطباطبائی قدس سره - فی «تعلیقته» لیس علی ما ینبغی
  46. یعنی ماهیتی که همراه وجود است می‌بیند
  47. بعد از تأمّل در فرمایشات بلند محقق اصفهانی، حضرت امام قدس سرهما - و حضرت استاد دام ظله شاید بتوان نکات ذیل را تحصیل کرد: الف) همان طور که حضرت استاد دام ظله فرمودند ماهیتِ صرف و شیء فی حد نفسه نمی‌تواند مورد رغبت عقلاء باشد؛ چون هیچ اثری بر آن مترتب نمی‌شود، لذا برای این که مورد رغبت عقلاء قرار گیرد لازم است به نوعی فرض وجود برای آن شود که حضرت امام قدس سره - از آن تعبیر به توقّع حصول و وجود کردند و حضرت استاد دام ظله به وجود تقدیری. ب) استقرار در ذمه و تعهد در مواردی که شیء بالفعل موجود نیست دخیل در مالیت آن نیست؛ چون دخیل در رغبت نیست و معمولاً رغبت قبل از تعهد و استقرار در ذمه وجود دارد که محرک شخص برای ایجاد قرارداد و گرفتن تعهد برای تحویل می‌شود. بله تعهد ممکن است در فعلیت بذل مال در قبال آن دخیل باشد، ولی این ضربه‌ای به مالیت داشتن قبل آن نمی‌زند. به عنوان مثال ماشین نزد عقلاء مالیت دارد و یُبذل بإزائه شیءٌ، هر چند فعلیت بذل وقتی است که صاحب ماشین تعهد به تحویل آن دهد. گاهی هم شیئی که بالفعل موجود نیست آن چنان مورد رغبت عقلاء واقع می‌شود که حاضرند بالفعل برای به دست آوردن آن در جایی که توقع حصولش وجود دارد بذل مال کثیر کنند؛ هر چند دریافت کنندهٔ بذل تعهدی به تحویل نداده باشد. به عنوان مثال داروی فلان بیماری که هنوز کشف نشده به شدت مورد رغبت است و عقلاء حاضرند برای به دست آوردن آن به محققینی که در این زمینه تحقیق می‌کنند مال کثیری پرداخت کنند، بدون این که تعهد داده باشند آن را بتوانند کشف کنند. بنابراین تعهد و استقرار در ذمه دخیل در مالیت و رغبت عقلاء نیست، هر چند ممکن است دخیل در فعلیت بذل مال باشد و باید توجه داشت «یبذلون بإزائه شیئاً» در کلام محقق اصفهانی قدس سره - با «فعلیه البذل» تفاوت دارد و آن چه دخیل در مالیت است «یبذلون بإزائه شیئا» است؛ نه «فعلیه البذل». با این توضیحات روشن می‌شود که عمل حرّ قبل از معاوضه و تعهد، مالیت دارد، هر چند فعلیت بذل طبق بیان محقق اصفهانی قدس سره - علی تقدیر وجوده فی الذمه می‌باشد. ج) مرحوم امام قدس سره - فرمودند توقع حصول، حیثیت تعلیلیه برای مالیت پیدا کردن شیء فی حد ذاته می‌باشد؛ نه حیثیت تقییدیه، این کلام همان طور که حضرت استاد دام ظله فرمودند قابل پذیرش نیست؛ زیرا رغبت عقلاء اولاً و بالذات بر آن آثار تعلق گرفته است که از لوازم وجود ماهیت است؛ نه ماهیت فی حدّ نفسه و بما هی هی. بنابراین توقع حصول حیثیت تقییدیه است؛ نه تعلیلیه. (امیرخانی)
  48. حاشیه کتاب المکاسب (للأصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۱۵: و إن کان الوجه هو الثانی: کما یشهد له الفرق بین وقوع المعاوضه علیه و عدمه ففیه: بعد النقض بالمبیع الکلی الذمی، بل بالثمن الکلی الذمی و بخصوص المنافع العملیه فی باب الإجاره أنّ غایه ما یقتضیه هذا الوجه هو نفی الملکیه و کونه ذا مال لا نفی المالیه
  49. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۳۶: و قد عرفت قریبا: أن عمل الحر- قبل وقوع المعاوضه علیه- غیر مملوک له کذلک، لأن ثبوت شی ء لشی ء بالإضافه الاعتباریه إنما یصح فی غیر موارد الثبوت الحقیقی. و إلا کان الاعتبار لغوا محضا، و تحصیلا للحاصل. و من المفروض أن عمل الحرّ مملوک له بالإضافه الذاتیه. کما أن اللّه تعالی مالک لمخلوقاته بالإضافه الذاتیه الإشراقیه
  50. همان: و أما الوجه فی أن إتلاف عمل الحرّ لا یوجب ضمانه علی المتلف فهو أن قاعده الضمان بالإتلاف لیست بروایه لکی یتمسک بإطلاقها فی الموارد المشکوکه. بل هی قاعده متصیده من الموارد الخاصه. و إذن فلا بد من الاقتصار فیها علی المواضع المسلمه المتیقنه. و مع الإغضاء عن ذلک، و تسلیم کونها روایه أنها غریبه عن عمل الحر. إذ المستفاد منها أن إتلاف مال غیره موجب للضمان. و من الواضح أن الظاهر من کلمه (المال) هو المال المضاف الی مالکه بالإضافه الاعتباریه. و قد عرفت: أن عمل الحر- قبل وقوع المعاوضه علیه- لیس کذلک. و علیه فلا یکون مشمولا لقاعده الضمان بالإتلاف. نعم إذا کان الحرّ کسوبا: و له عمل خاص یشتغل به کل یوم- کالبنایه و التجاره و الخیاطه و غیرها- فان منعه عن ذلک موجب للضمان، للسیره القطعیه العقلائیه
  51. چون حجت نزد ما کتاب، سنت، اجماع و عقل است. اجماع هم در واقع به سنت برمی گردد، پس در حقیقت حجت فقط کتاب، سنت و عقل است. سیرهٔ عقلا همان طور که بارها تذکر داده‌ایم غیر از عقل است، بلکه اگر به گونه‌ای باشد که کاشف از امضاء معصوم علیه السلام - باشد داخل در سنت قرار می‌گیرد و از این طریق حجت می‌شود
  52. بله در مرئی و منظر معصوم بودن به گونه‌ای در برخی موارد شرط نیست که در جای خود بیان خواهد شد، ولی ما نحن فیه از مصادیق آن نیست
  53. در فقه از آن تعبیر به «ضمان الأمر» می‌شود: • العروه الوثقی (المحشی)، ج ۵، ص۱۱۲: (مسأله ۱۹): إذا أمر بإتیان عمل فعمل المأمور ذلک فإن کان بقصد التبرّع لا یستحقّ علیه اجره و إن کان من قصد الآمر إعطاء الأُجره و إن قصد الأُجره و کان ذلک العمل ممّا له اجره استحقّ و إن کان من قصد الآمر إتیانه تبرّعاً سواء کان العامل ممّن شأنه أخذ الأُجره و معدّاً نفسه لذلک أو لا، بل و کذلک إن لم یقصد التبرّع و لا أخذ الأُجره، فإنّ عمل المسلم محترم ... . • موسوعه الفقه الإسلامی طبقا لمذهب أهل البیت علیهم السلام، ج ۴، ص۳۰۸: لو أمر شخص العامل بعمل فأتی به لا بقصد التبرّع استحق العامل اجره المثل إن کان للعمل اجره عاده، و إن کان من قصد الآمر التبرّع إذا لم یکن العامل عالماً بذلک، و لا فرق فی ذلک بین کون العامل ممن شأنه أخذ الاجره و معدّاً نفسه لذلک أو لا، بلا خلاف بین الفقهاء. و فی حکم الأمر ما لو أذن له فی العمل- و لو بالفعل- کأن جلس بین یدی الحلاق لحلق رأسه
  54. وسائل الشیعه، ج ۲۹، کِتَابُ الْقِصَاصِ، أَبْوَابُ الْقِصَاصِ فِی النَّفْس، بَابُ ۳۵، ح۱، ص۸۹: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِیِّ عَنْ أَبِی عُبَیْدَهَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ۸عَنْ أَعْمَی فَقَأَ عَیْنَ صَحِیحٍ؟ فَقَالَ: إِنَّ عَمْدَ الْأَعْمَی مِثْلُ الْخَطَإِ هَذَا فِیهِ الدِّیَهُ فِی مَالِهِ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ مَالٌ فَالدِّیَهُ عَلَی الْإِمَامِ وَ لَا یَبْطُلُ حَقُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ. وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ وَ کَذَا الصَّدُوقُ
  55. چون بیان کردیم عمل به مجرد تعهد، وجود تقدیری پیدا کرده مالیت پیدا می‌کند و مال مضاف می‌شود؛ یعنی مستأجر، مالک آن عمل که مالیت دارد می‌شود
  56. عمل از اموال قیمی است، لذا متلف ضامن قیمه المثل است، به خلاف عوض که اگر پول باشد مثلی است و باید مثل آن را بپردازد. (امیرخانی)
  57. چون در صورت بطلان عقد شرعاً، عمل به ملک دولت در نیامده؛ لذا طبق مبنایی که حضرت استاد دام ظله اختیار کردند آن عمل مال مضاف نیست تا اتلاف آن موجب ضمان باشد. (امیرخانی)
  58. المکاسب المحرمه (ط - الحدیثه)، ج ۳، ص۸: و أمّا الحقوق، فإن لم تقبل المعاوضه بالمال کحقّ الحضانه و الولایه فلا إشکال. • نهج الفقاهه (للسید الحکیم)، ص۹: الظاهر بقرینه المقابله لما بعده کون عدم قبوله المعاوضه و لو بنحو یستتبع السقوط و حینئذ فلا بد أن یکون عدم قبوله لذلک من جهه عدم کونه ما لا عند العقلاء، و حینئذ فعدم صلاحیته لأن یکون عوضا فی البیع ظاهر، إذ لا بد فی العوض ان یکون بحیث یصح بذل المال بإزائه لئلا یکون أکل المعوض أکلا للمال بالباطل من دون فرق بین الحق و غیره. • حاشیه کتاب المکاسب (للأصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۵۳: المقابله بین عدم قبول الحق للمعاوضه علیه و عدم قبوله للنقل، باعتبار أنّه و إن لم یقبل النقل، لکنه ینتفع بسقوطه عنه کحق الخیار و حق الشفعه، فی قبال ما لا ینتفع بسقوطه لعدم قبوله له کحق الولایه
  59. تحریر الوسیله، ج۲، ص۳۱۲: مسأله۱۶: الأم أحق بحضانه الولد و تربیته و ما یتعلق بها من مصلحه حفظه مده الرضاع أی الحولین؛ إذا کانت حره مسلمه عاقله، ذکرا کان أو أنثی، سواء أرضعته هی بنفسها أو بغیرها، فلا یجوز للأب أن یأخذه فی هذه المده منها و إن فطمته علی الأحوط، فإذا انقضت مده الرضاع فالأب أحق بالذکر و الأم بالأنثی حتی تبلغ سبع سنین من عمرها ثم یکون الأب أحق بها، و إن فارق الأم بفسخ أو طلاق قبل أن تبلغ سبع سنین لم یسقط حقها ما لم تتزوج بالغیر، فلو تزوجت سقط حقها. عن الذکر و الأنثی و کانت الحضانه للأب، و لو فارقها الثانی لا یبعد عود حقها، و الأحوط التصالح و التسالم. مسأله۱۷: لو مات الأب بعد انتقال الحضانه إلیه أو قبله کانت الأم أحق بحضانه الولد - و إن کانت مزوجه ذکرا کان أو أنثی- من وصی أبیه، و کذا من باقی أقاربه حتی أبی أبیه و أمه فضلا عن غیرهما، کما أنه لو ماتت الأم فی زمن حضانتها فالأب أحق بها من غیره، و إن فقد الأبوان فهی لأب الأب، و إذا عدم و لم یکن وصی له و لا للأب فلأقارب الولد علی ترتیب مراتب الإرث، الأقرب منهم یمنع الأبعد، و مع التعدد و التساوی فی المرتبه و التشاح أقرع بینهم، و إذا وجد وصی لأحدهما ففی کون الأمر کذلک أو کونها للوصی ثم إلی الأقارب وجهان لا یترک الاحتیاط بالتصالح و التسالم
  60. حضانت فرزند تا دو سالگی یا هفت سالگی حق مادر است، اما ولایت از همان ابتداء حق پدر و جد پدری است، به عنوان مثال اگر کسی پولی به فرزند دهد فرزند مالک نمی‌شود، مگر این که پدر آن را قبول کند. اما تربیت و نگه داری فرزند حق مادر است
  61. المکاسب المحرمه (ط - الحدیثه)، ج ۳، ص۹: و کذا لو لم تقبل النقل، کحقّ الشفعه، و حقّ الخیار؛ لأنّ البیع تملیک الغیر
  62. البتّه مراد مرحوم شیخ از عدم انتقال حق خیار، انتقال اختیاری است و إلا انتقال قهری به ارث خود شیخ بعداً تصریح می‌کنند واقع می‌شود
  63. جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، ج ۲۲، ص۲۰۹: و عن بعض المتأخرین اعتبار عینیه العوضین، و هو وهم نشأ من قولهم: البیع لنقل الأعیان، و لیس المراد به علی العموم بل خصوص المعوض، کقولهم فی الإجاره لنقل المنافع نعم فی شرح الأستاد اعتبار عدم کونه حقا مع أنه لا یخلو من منع لما عرفته من الإطلاق المزبور المقتضی لکونه کالصلح الذی لا إشکال فی وقوعه علی الحقوق، فلا یبعد صحه وقوعها ثمنا فی البیع و غیره، من غیر فرق بین اقتضاء ذلک سقوطها کبیع العین بحق الخیار و الشفعه علی معنی سقوطهما، و بین اقتضائه نقلها کحق التحجیر و نحوه، و کان نظره رحمه الله فی المنع إلی الأول باعتبار معلومیه کون البیع من النواقل لا من المسقطات بخلاف الصلح، و فیه أن بیع الدین علی من هو علیه لا ریب فی اقتضائه حینئذ الإسقاط و لو باعتبار أن الإنسان لا یملک علی نفسه ما یملکه غیره علیه، الذی بعینه یقرر فی نحو حق الخیار و الشفعه، و الله أعلم
  64. المکاسب المحرمه (ط - الحدیثه)، ج ۳، ص۹: و لا ینتقض ببیع الدین علی من هو علیه؛ لأنّه لا مانع من کونه تملیکاً فیسقط؛ و لذا جعل الشهید فی قواعده «الإبراء» مردّداً بین الإسقاط و التملیک. و الحاصل: أنّه یعقل أن یکون مالکاً لما فی ذمّته فیؤثّر تملیکه السقوط، و لا یعقل أن یتسلّط علی نفسه. و السرّ: أنّ هذا الحقّ سلطنه فعلیه لا یعقل قیام طرفیها بشخص واحد، بخلاف الملک، فإنّها نسبه بین المالک و المملوک، و لا یحتاج إلی من یملک علیه حتی یستحیل اتّحاد المالک و المملوک علیه، فافهم
  65. از این جا معلوم می‌شود جناب شیخ قدس سره - حق را نوعی سلطنت می‌دانند
  66. المکاسب المحرمه (ط - الحدیثه)، ج ۳، ص۱۱: فالأولی تعریفه بأنه إنشاء تملیک عین بمال
  67. ادعای مرحوم شیخ قدس سره - این بود که حقوق غیر قابل انتقال نمی‌تواند به عنوان ثمن در بیع قرار گیرد؛ چراکه بیع تملیک غیر است و باید چیزی قابل انتقال باشد تا بتواند به عنوان ثمن قرار گیرد، بنابراین این اشکال خارج از محل کلام است؛ چون کلام در این نیست که آیا این حقوق قابل انتقال است یا قابل انتقال نیست، بلکه بعد از فرض غیر قابل انتقال بودن بعضی حقوق، آن حقوق نمی‌تواند به عنوان ثمن قرار گیرد. (امیرخانی)
  68. چون معنا ندارد عالمی بالفعل باشد ولی معلومی نباشد یا بالعکس، پس این دو عنوان متکافئند قوهً و فعلاً
  69. مثلاً سلطنت دارد بخشی از ساعات خودش را تلف کند یا استفاده کند
  70. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۴۰: ذکر المصنف: أن الملکیه لا تتوقف علی المملوک علیه. و السلطنه تتوقف علی المسلط علیه. و التحقیق: أن هذا المعنی و إن کان صحیحا بالإضافه إلی الملکیه المضافه إلی الأعیان الخارجیه. إلا انها لا تصح فی الملکیه المضافه إلی الذمم. فإن الکلی ما لم یضف إلی ذمه شخص خاص لا یبذل بإزائه شی ء. و لا یرغب فیه العقلاء
  71. کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۴۳: و یؤیّد المدّعی بل یدلّ علیه: أنّ الملک فی جمیع الموارد إضافه بین المالک و المملوک، حتّی فی مالکیّه شی ءٍ فی ذمّه الغیر؛ لأنّ الملکیّه متقوّمه بالإضافه الحاصله المذکوره، و تکون ذمّه المدیون کمحفظه للمال، لا دخاله لها فی اعتبار الملکیّه. و إن شئت قلت: حال الذمّه حال الخارج بالنسبه إلی الأعیان الخارجیّه المملوکه، فکما أنّ الخارج ظرف للمملوک من غیر دخاله له فی اعتبار الملکیّه، کذلک الذمّه
  72. نظیر این کلام که ذمه بدون اضافهٔ به «من علیه الذمه» اصلاً مالیت ندارد را دربارهٔ عین خارجی هم می‌توان بیان کرد که بدون تحقق آن در خارج طبق نظر حضرت استاد دام ظله مالیت ندارد. کلام حضرت امام قدس سره - این بود که ذمه که ظرف تحقق کلی است در اعتبار ملکیت کلّی دخیل نیست نه این که عنوان «من علیه الذمه» وجود ندارد همان گونه که خارج در تحقق ملکیت عین دخیل نیست. (امیرخانی)
  73. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۴۰: و التحقیق: أن حق الشفعه لا تجوز المعاوضه علیه. لا من ناحیه المحذور الذی ذکره المصنف، فإنه واضح الاندفاع، (و سیأتی قریبا) بل من جهه أن حق الشفعه إما أن یباع من المشتری، أو من غیره. و علی الأول فیکون البیع لغوا محضا، إذ المشتری مالک للحصه المبیعه قبل انتقال حق الشفعه إلیه و علیه فلا معنی لاستحقاقه تملک تلک الحصه ثانیا بحق الشفعه. و علی الثانی فلأن حق الشفعه استحقاق الشریک للحصه المبیعه فی شرکته لکی یضمها الی حقه. فالشریک قد أخذ موضوعا لهذا الحق. و من البین الذی لا ریب فیه أنه لا یعقل ثبوت الحکم لغیر موضوعه، بدیهه أن نسبه الحکم الی موضوعه کنسبه المعلول الی علته، فکما یستحیل انفکاک المعلول عن علته کذلک یستحیل انفکاک الحکم عن موضوعه. و بتعبیر آخر: أنا إذا لاحظنا آثار حق الشفعه وجدنا خصوصیه فی مورده و تلک الخصوصیه هی العله التامه لثبوته للشریک فقط، دون غیره. نعم تجوز المعاوضه علی حق الشفعه من حیث الإسقاط بأن یجعل إسقاطه ثمنا فی البیع، أو اجره فی الإجاره، أو عوضا فی الصلح و الهبه، أو صداقا فی النکاح، و لکن هذا أجنبی عما نحن فیه، فان مورد بحثنا إنما هو جواز المعاوضه علی حق الشفعه، و جعله عوضا فی العقود المعاوضیه، لا المعاوضه علی إسقاطه، فإن الإسقاط بنفسه عمل. و قد عرفت سابقا: أن عمل الحرّ یجعل عوضا فی البیع و غیره من العقود المعاوضیه
  74. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۴۲: و صفوه ما ذکرناه: أنه لا مانع من نقل حق الخیار الی شخص آخر من الناحیه التی ذکرها المصنف قدس سره. نعم ان الخیار المجعول بجعل المتبایعین، أو بجعل شرعی ترجع حقیقته- علی ما حققناه فی مبحث الخیارات- الی تحدید الملکیه فی البیع الی زمان فسخ من له الخیار. و من الظاهر أن هذا غیر قابل للنقل إلی غیر من له الخیار. نعم هو قابل للإسقاط، و الانتقال إلی الوارث بأدله الإرث. و تمام الکلام موکول الی مبحث الخیارات. و یأتی الکلام فیه إن شاء اللّه
  75. المکاسب المحرمه (ط - الحدیثه)، ج ۳، ص۹: و أمّا الحقوق القابله للانتقال کحقّ التحجیر و نحوه فهی و إن قبلت النقل و قوبلت بالمال فی الصلح، إلّا أنّ فی جواز وقوعها عوضاً للبیع إشکالًا، من أخذ المال فی عوضی المبایعه لغهً و عرفاً، مع ظهور کلمات الفقهاء عند التعرّض لشروط العوضین و لِما یصحّ أن یکون اجره فی الإجاره فی حصر الثمن فی المال
  76. منیه الطالب فی حاشیه المکاسب، ج ۱، ص۴۳: بعد الفراغ من عدم إمکان جعل الحق مبیعا لما ظهر من اعتبار کونه من الأعیان فلا یصحّ جعله منفعه فضلا عن کونه حقا فیقع البحث فی أنه هل ینحصر المعاوضه علیه بالصّلح و نحوه أو یمکن جعله ثمنا للمبیع وجهان بل قولان و الأقوی عدم قابلیّه الحقّ لوقوعه ثمنا فی البیع کعدم قابلیّه وقوعه مثمنا سواء جعل نفس الإسقاط و السّقوط ثمنا أو جعل نفس الحق. أمّا الأوّل فلأنّ الثمن لا بد من دخوله فی ملک البائع و الإسقاط بما أنّه فعل من الأفعال و السّقوط بما أنّه اسم المصدر لیس کالخیاطه و سائر أفعال الحرّ و العبد ممّا یملکه البائع و یکون طرفا لإضافه ملکیّه البائع و یقوم مقام المبیع فی الملکیّه فإنّ هذا المعنی معنی حرفی غیر قابل لأن یتموّل إلّا باعتبار نفس الحقّ و سیجی ء ما فیه. و بالجمله نفس الإسقاط بما أنّه فعل و أثره بما أنّه اسم المصدر لا یقبل الدّخول فی ملک الغیر بحیث یتحقّق بالنّسبه إلیه الخروج عن ملک المشتری إلی ملک البائع و یکون البائع مالکا لهذا العمل و لا یقاس بشرط الإسقاط فی ضمن عقد لازم لأنّ فی باب الشّرط یملک المشروط له علی المشروط علیه إسقاط الحقّ أو سقوطه و لا ملازمه بین قابلیته للدّخول تحت الشرط و بین قابلیّه وقوعه ثمنا لأنّ إسقاط الحقّ یصیر بالشرط مملوکا للغیر علی صاحب الحقّ و لکنّه لا یمکن أن یکون بنفسه مملوکا و یحل محلّ المبیع فی الملکیّه. و أمّا الثانی و هو جعل نفس الحقّ ثمنا بعد فرض کونه قابلا للنّقل إلی الغیر کحقّ التّحجیر فلما عرفت أنّ فی باب البیع یعتبر أن یکون کلّ من الثمن و المثمن داخلا فی ملک مالک الآخر و لا شبهه أنّ الحق لا یکون قابلا لذلک فإنه مباین مع الملک سنخا و إن کان من أنحاء السلطنه بالمعنی الأعم و من المراتب الضّعیفه للملک و لکن کونه کذلک غیر کاف لوقوعه عوضا لأنه لا بد من حلول الثّمن محل المثمن فی الملکیّه فلا بدّ أن یکون کلّ منهما من سنخ الآخر. • المکاسب و البیع (للمیرزا النائینی)، ج ۱، ص۹۴: (و حکم هذه الاقسام) هو عدم قابلیه شی ء منها لأن یقع ثمنا و ذلک لوجهین (أحدهما) مشترک فی الجمیع (و الآخر) جار فی بعضها دون الآخر أما البرهان المشترک فتقریره أنه لو جاز المبادله بین الملک و الحق بجعل الأول مبیعا و الآخر ثمنا للزم انقلاب الملک حقا و الحق ملکا و التالی باطل بیان الملازمه: أن البیع کما عرفت عباره عن تبدیل طرفی الإضافه و خروج کل من العوضین عن طرفیته للإضافه الی من هو له و صیرورته طرفا لإضافه الآخر، و یعتبر فیه أمور ثلاثه (أحدها) کون کل من العوضین طرفا للإضافه و لو فی رتبه البیع لا قبلها کما فی بیع الکلی (ثانیها) کون خروج کل منهما عن ملک أحدهما إلی الآخر فی قبال خروج بدله عن ملک صاحبه الیه و ذلک فی قبال ما لیس فیه عنوان المعاوضه کالهبه و نحوها (و ثالثها) أن یدخل کل واحد من العوضین فی ملک من خرج منه العوض الآخر لا إلی الأجنبی و ذلک فی قبال خروج المعوض عن ملک زید و دخول الثمن فی ملک شخص آخر کما فی بیع الغاصب لنفسه إذا أجازه المالک فإنه خارج عن حقیقه البیع العرفی (إذا عرفت هذا فنقول) لو باع الملک بالحق کان الخارج عن تحت علقه البائع هو الملک و الداخل تحت علقته هو الحق و قد تقدم أن البیع هو المبادله بین طرفی العلقه لا بین نفس العلقتین، فالعلقه التی بین البائع و المبیع هی العلقه الخاصه التی یعبر عنها بالملکیه و التی بین المشتری و العوض هی التی یعبر عنها بالحق و طرف علقه البائع کان ملکا لکونه طرفا للملکیه و طرف علقه المشتری کان حقا، و تبدیل الطرفین مع بقاء العلقتین یقتضی أن یصیر الملک الذی کان طرفا لإضافه الملکیه التی کانت بینه و بین البائع طرفا للسلطنه الفعلیه التی کانت بین المشتری و بین ما قام به الحق مثل الأرض المحجره و الحق الذی کان طرفا للإضافه الخاصه التی بین المشتری و بینه طرفا للملکیه التی هی بین البائع و الملک فیلزم انقلاب الملک حقا و الحق ملکا أی صیروره ما کان طرفا للملکیه طرفا للحق و ما کان طرفا للحق طرفا للملکیه و هذا خارج عن حقیقه البیع
  77. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۴۲: و أما القسم الثالث: فهو ما یقبل النقل و الانتقال- کحق التحجیر و نحوه- و قد عرفت اعتراض المصنف علی وقوعه ثمنا فی البیع، لعدم صدق المال علیه. و یرد علیه ما ذکرناه فی أول الکتاب من أن المال ما یرغب فیه العقلاء، و یبذلون بإزائه شیئا. و من البین أن حق التحجیر مورد لرغبه العقلاء و تنافسهم. فیکون مالا بالحمل الشائع. و إذن فلا محذور فی جواز المعاوضه علیه من هذه الناحیه. نعم یتوجه علیه أن الحق و إن کان قابلا للنقل و الانتقال، أو السقوط و الاسقاط، مجانا، أو بعوض. إلا أنه لا یمکن جعله ثمنا فی البیع، بداهه أن الحق حکم شرعی غیر قابل لأن تتعلق به إضافه ملکیه أو غیرها. و قد عرفت سابقا: أن البیع لا بد فیه من التبدیل، بأن یقوم أحد العوضین مقام الآخر. نعم نقل الحق أو إسقاطه فعل من أفعال المکلف. فیصح جعله ثمنا. و إذن فیملک البائع علی المشتری هذا الفعل. و یلزم علیه تسلیمه الی البائع بعد البیع. کما هو الحال فی بقیه الأفعال المجعوله ثمنا. و قد نوقش فی جعل الحق ثمنا فی البیع بمناقشه اخری. و حاصلها: أن البیع- فی الواقع و نفس الأمر- لیس إلا إزاله الإضافه المالکیه عن کل من العوضین، و إیجاد إضافه أخری مالکیه فیه. و علیه فلا یمکن جعل الحق ثمنا فی البیع. و السر فی ذلک أن الملکیه من المفاهیم الإضافیه. فأحد طرفیها قائم بالمالک، و طرفها الآخر قائم بالمملوک. و من آثار هذه الإضافه أن یفکّ المالک- عند التبدیل- إضافته القائمه بالمتاع، و یجعلها قائمه بالثمن، و یفکّ مالک الثمن إضافته القائمه بالثمن، و یجعلها قائمه بالمتاع. و هذا هو البیع بالحمل الشائع. و یقابله باب الإرث، فإن فیه یتبدل المالک مع بقاء المملوک علی حاله. و من الظاهر أن التبدیل فی باب الحقوق من القبیل الثانی. ضروره أنه إذا جعل الحق عوضا فی معامله کان معناه زوال الحق من ذی الحق و ثبوته لشخص آخر، کما أن مال المورث ینتقل منه الی وارثه. و لیس معناه وقوع التبدیل بین المعوض و بین متعلق الحق کالأرض المحجره مثلا. و لا أن معناه وقوع المعاوضه بین المعوض و نفس الحق ضروره أن الحق لیس إلا إضافه خالصه و من البدیهی أن مقابله هذه الإضافه بشی ء تحتاج إلی إضافه أخری لکی یقع التبدیل فی تلک الإضافه. و یلزم منه التسلسل. و علی هذا فلا یصدق مفهوم البیع علی تبدیل حق بحق. و لا علی تبدیله بغیره. کما أنه لا یصدق علی قیام النائب مقام المنوب عنه فی الجهات الراجعه إلیه- کالامامه، و القضاوه. و الوزاره، و السلطنه، و أشباه‌ها- و لأجل هذه المناقشه یلزمنا أن نمنع عن جواز تبدیل حق بحق. أو تبدیله بغیره، منعا مطلقا: أی سواء أصدق علیه مفهوم المال أم لم یصدق علیه ذلک. و أنت خبیر بأن المانع من تبدیل الحقوق، و جعله ثمنا هو ما ذکرناه من استحاله تعلق الملکیه بالحکم الشرعی. و إلا فلو أمکن تعلقها به لم یکن مانع من تبدیله، و جعله ثمنا. و بذلک تنقطع السلسله کما فی مبادله الأعیان و المنافع
  78. اما محقق نایینی قدس سره - می‌فرماید حقوق حتی به نحو اسقاط نیز نمی‌تواند به عنوان ثمن در بیع قرار گیرد؛ چون در بیع شرط است که ثمن از ملک مشتری خارج و به ملک بایع درآید، در حالی که در اسقاط بایع نمی‌تواند آن را مالک شود. و بالجمله نفس الإسقاط بما أنّه فعل و أثره بما أنّه اسم المصدر لا یقبل الدّخول فی ملک الغیر بحیث یتحقّق بالنّسبه إلیه الخروج عن ملک المشتری إلی ملک البائع و یکون البائع مالکا لهذا العمل و لا یقاس بشرط الإسقاط فی ضمن عقد لازم لأنّ فی باب الشّرط یملک المشروط له علی المشروط علیه إسقاط الحقّ أو سقوطه و لا ملازمه بین قابلیته للدّخول تحت الشرط و بین قابلیّه وقوعه ثمنا لأنّ إسقاط الحقّ یصیر بالشرط مملوکا للغیر علی صاحب الحقّ و لکنّه لا یمکن أن یکون بنفسه مملوکا و یحل محلّ المبیع فی الملکیّه. (امیرخانی)
  79. سورهٔ مبارکهٔ آل عمران، آیهٔ ۱۸۹
  80. سورهٔ مبارکهٔ مائده، آیهٔ ۲۵
  81. سورهٔ مبارکهٔ فاتحه الکتاب، آیهٔ ۴
  82. شرح الکافی (للمولی صالح المازندرانی مع تعلیقه العلامه الشعرانی)، ج ۳، ص۱۸۷: المذهب الصحیح أن الممکن لا یستغنی عن العله بعد الایجاد فهو من هذه الجهه نظیر النور بالنسبه الی السراج اذا طفی انتفی النور و لیس نظیر البناء و البانی و قد تفوه بعض المعتزله بخلاف ذلک و قالوا لو جاز علی الواجب العدم لما ضرّ عدمه وجود العالم یعنون انه لو لم یکن الواجب تعالی بعد ایجاد العالم بقی السماء و الارض و الحیوان و الانسان و النبات و سایر المتغیرات بحاله واحده فلم یتفق موت و لا فساد و لا مرض و لا حیاه جدیده و لا کون جدید و لا یشفی مریض و لا یولد أحد الی غیر ذلک نعوذ باللّه من الجهل فتشبیه العالم بالبناء و اللّه تعالی بالبانی صحیح من جهه اصل الاحتیاج لا من جهه استمراره و لا یجب من تشبیه شی ء بشی ء مشارکه المتشابهین فی جمیع الصفات بل فی وجه الشبه فقط، و زید کالاسد فی الشجاعه لا فی عدم النطق و اما تصور کیفیه الارتباط بین الواجب و الممکن الّذی یقتضی عدم الممکن بفرض انتفاء ارتباطه فغیر ممکن لنا، و قد تکرر فی کلام أمیر المؤمنین علیه السلام - هذا المعنی حیث قال «داخل فی الاشیاء لا بالممازجه و خارج عنها لا بالمباینه» و کل مثال نتمثل به غیر کلامه مقرب من وجه و مبعد من وجه و قد یعبر عن الارتباط بالإضافه الاشراقیه، و قد تحقق أن الوجود الحق واحد و سایر الکثرات موجودات غیر مستقله بأنفسها و ربط محض لا قیام لها بذاتها و کل من یعتقد انه تعالی خارج عن الاشیاء بالمباینه بینونه عزله یلزمه أن یعتقد عدم احتیاج الممکن إلیه تعالی فی استمرار الوجود فبینونته بینونه صفه لا بینونه عزله. (شعرانی)
  83. اضافهٔ اشْراقِیّ: اضافهٔ مقولی نیاز به دو طرف دارد بر خلاف اضافهٔ اشراقی که یک طرفی است و مضافٌ الیه نفس اضافه است، چنان که گویند علم خدا به اشیاء به نحو اضافهٔ اشراقی است؛ یعنی علم او عین وجود اشیاء است و از اضافهٔ علم او در عالم ابداع موجودات از کتم عدم به وجود آمده‌اند و چنین نیست که اشیائی باشند و میان آن‌ها و ذات حق اضافه و نسبت علمی حاصل شود مانند علم انسان به اشیاء خارج از خود، بلکه علم او عین وجود اشیاء است و از بسط علم و فیض حق، اشیاء موجود شده‌اند. (شرح منظومه، ص۱۶۳)
  84. مطالبی که در این جا ذکر می‌شود برگرفته از مطالب محقق اصفهانی قدس سره - در رسالهٔ حق و حکم، حاشیه بر مکاسب و حاشیه بر کفایه و نیز مطالب شاگرد ایشان علامهٔ طباطبایی - رحمه الله علیه - در کتب مختلف شان می‌باشد که در کتاب فلسفهٔ اخلاق در بخش عقل عملی و عقل نظری نیز جمع آوری کرده‌ام و به طور خلاصه در قالب اصطلاحات مناسب این جا بیان می‌کنم
  85. رساله فی تحقیق الحق و الحکم، ص۲۵: أمّا أنّ الملک المذکور لیس من المقولات العرضیه رأسا و أصلا فلوجوه: أحدها: أنّ المقوله ما یقال علی شی ء یصدق علیه فی الخارج، فلا بد من أن یکون لها مطابق و صوره فی الأعیان، کالسواد و البیاض و ما شابههما من الاعراض، أو یکون من حیثیات ما له مطابق و من شؤونه الوجودیه، فیکون وجودها بوجوده کمقوله الإضافه، حیث إنّها لمکان کون فعلیتها بإضافتها و لحاظها بالقیاس إلی الغیر لا یعقل أن یکون لها وجود استقلالی، علی تفصیل تعرضنا له فی بعض تحریراتنا الأصولیه. و من الواضح أنّه بعد وجود العقد مثلا لم یوجد ما له مطابق فی الخارج، و لم یتحیّث ذات المالک و المملوک بحیثیه وجودیه، بل علی حالهما قبل العقد، و صدق المقوله بلا وجود مطابق أو تحیثه بحیثیه واقعیه أمر غیر معقول. ثانیها: أنّ المقولات لمکان واقعیتها لا تختلف باختلاف الانظار، و لا تتفاوت بتفاوت الاعتبارات، فإنّ السقف الملحوظ إلی ما دونه فوق فی جمیع الانظار، و بالإضافه إلی السماء تحت بجمیع الاعتبارات، مع أنّ المعاطاه مفیده للملک عرفا، و غیر مفیده له شرعا، فالآخذ بالمعاطاه و المأخوذ بها مالک و مملوک فی نظر العرف دون الشرع، مع أنّ الحیثیه الخارجیه العرضیه لو کانت ذات واقعیه کانت کالفوقیه و التحتیه اللتین لا تختلف فیهما الانظار. و ثالثها: أنّ العرض کونه فی نفسه کونه لموضوعه، لأنّ نحو وجوده ناعتی لغیره، فیحتاج إلی موضوع محقق فی الواقع، مع أنّ الإجماع واقع علی صحه تملیک الکلی الذمی فی بیع السلف و نحوه، و المشهور علی مالکیه طبیعی الفقیر للزکاه، و الحال أنّه لم یعتبر فی موضوعه الوجود الخارجی أو لا وجود له أصلا، و لا یعقل أن تکون المالکیه بلحاظ تشخّص الفقیر عند أخذه للزکاه، أو المملوکیه بلحاظ تشخص الکلی عند الوفاء، فإنّ المالکیه و المملوکیه متضائفان، و المتضایفان متکافئان فی القوه و الفعلیه، فالمالکیه الفعلیه تستدعی المملوکیه الفعلیه و بالعکس، و تقدیر الوجود فی الذمه یستدعی تقدیر وجود الملکیه لا الملکیه التحقیقیه
  86. ارسطو و عموم فلاسفهٔ مشاء، ماهیات را به ده قسم تقسیم کرده‌اند که به آن مقولات عشر گفته می‌شود. ماهیات در یک تقسیم بندی به جوهر و عرض تقسیم می‌شود. جوهر، آن ماهیتی است که اگر موجود شود قائم به نفس است، ولی عرض قائم به نفس نیست و احتیاج به موضوع دارد. أعراض به حسب استقراء نُه قسم است البته شیخ اشراق فقط چهار مقوله [علاوه بر جوهر] قبول دارد و بعضی فقط دو مقوله . که هفت قسم از آن اعراض نسبیه است مثل (أین، متی، وضع، جده، اضافه، فعل و انفعال) و دو قسم آن (کم و کیف) مقولهٔ غیر اضافی است. هر کدام از این مقولات هم تقسیماتی دارد مانند کمّ متصل و کمّ منفصل ، کیف محسوس و کیف نامحسوس و ... . • رسائل ابن سینا، ص۱۶: کل لفظ مفرد یدل علی شی ء من الموجودات: فإمّا أن یدلّ علی جوهر، و هو ما لیس وجوده فی موصوف به قائم بنفسه مثل إنسان و خشبه، و إما أن یدل علی کمیه: و هو ما، لذاته، یحتمل المساواه بالتطبیق أو التفاوت فیه، إما تطبیقا متصلا فی الوهم مثل الخط و السطح و العمق و الزمان، و إما منفصلا کالعدد؛ و إما علی کیفیه و هو کل هیئه غیر الکمیه مستقرّه لا نسبه فیها، مثل البیاض و الصحّه و القوّه و الشکل؛ و إما علی إضافه کالبنوّه و الأبوّه؛ و إما علی أین کالکون فی السوق و البیت؛ و إما علی متی کالکون فیما مضی أو فیما یستقبل أو فی زمان بعینه؛ و إما علی الوضع ککلّ هیئه للکلّ من جهه أجزائه کالقعود و القیام و الرکوع؛ و إما علی الملک و الجده کالتلبّس و التسلّح؛ و إما علی أن یفعل شی ء، مثل ما یقال: هو ذا یقطع، هو ذا یحرق؛ و إما علی أن ینفعل شی ء، کما یقال: هو ذا ینقطع، هو ذا یحترق. فهذه هی المقولات العشر. • شرح حکمه الاشراق (الشهرزوری)، ص۴۱۸: اقول: قد عرّف الحرکه فی کتبه بعده تعریفات، منها هذا التعریف المذکور فی الکتاب، و زاد فی هذا التعریف فی «التلویحات» قیدا آخر، فقال: «الحرکه هیئه غیر قارّه بالضروره و لا بدّ منه»؛ و شرح هذا التعریف: ان الموجودات الممکنه تنحصر فی خمس مقولات: الجوهر، و الکم، و الکیف، و الاضافه، و الحرکه علی ما اقام البرهان علیه فی «التلویحات» و غیره فبقید «الهیئه» یخرج الجوهر و بقوله «غیر قارّه» المساوی لما ذکره فی «حکمه الاشراق» لا یتصور ثباتها یخرج ما هو ثابت من الکم و الکیف و الاضافه؛ و بقید «الضروره» یخرج الزمان، اذ ما لیس بقارّ و هو کل ما یکون اجزائه الفرضیه غیر مجتمعه فی الاعیان ینقسم الی: غیر قارّ الذات لذاته، و هو الذی یکون کذلک بالضروره، و هی الحرکه؛ و الی ما لیس بالذات کذلک، بل بالعرض، و هو الزمان الذی یمنع ثبات اجزائه الفرضیه لا لذاته بل لمحله، و هو الحرکه، فان الزمان مقدار الحرکه؛ و زاد فی «المطارحات» قیدا آخر، فقال: «الحرکه هیئه لا یتصور ثباتها الا بالتجدد». و معناه ان الهیئه الغیر القارّه انما یتصور ثباتها و استمرارها بالتجدد الدائم، فان الحرکه لیست من الموجودات التی لا تثبت و الا لانقطعت بالکلیه، بل تثبت دائما بالتجدد، و هو قید کثیر الفائده
  87. الشیخ الرئیس ابو علی سینا که رئیس فلسفهٔ مشاء و بلکه رئیس فلاسفهٔ اسلامی است در جاهای متعددی مانند نجاه و برهان منطق شفاء می‌نویسد: «لست أحصله» (النجاه من الغرق فی بحرّ الضلالات، ص۱۵۷) یا «و اما مقوله الجده فلم یتفق لی إلی هذه الغایه فهمها» (منطق شفاء، ص۲۳۵) یعنی تا این زمان معنای جده را تحصیل نکرده و نفهمیده‌ام! در حالی که ایشان واقعاً انسان فوق العاده‌ای بوده است. در شانزده سالگی کتاب قانون را در طب نوشته که چقدر مشتمل بر تتبعات و تجربیات علاوه بر مسائل علمی و فکری بوده که تا حدود صد و پنجاه سال پیش، کتاب درسی دانشگاه‌های غرب بوده است و در بیست و یک سالگی کتاب شفاء را نوشته که افتخار فلاسفه آن است که بتوانند آن را خوب تدریس کنند. [أبو عبید عبد الواحد الجوزجانی] به نقل از استادش بو علی می‌گوید: «فلما بلغتُ ثمانی عشر سنه من عمری فرغت من هذه العلوم کلها، و کنت اذ ذاک للعلم أحفظ و لکنه الیوم معی أنضج و الا فالعلم واحد لم یتجدد لی شی ء من بعد». در کتاب المباحثات آمده که در جواب شاگردش بهمنیار که مسأله‌ای را پرسیده بود گفت: «و أنا إلی هذه الغایه لم احصّلها، و ما عندی أن احصّل بعد هذا السنّ شیئا لم احصله قبل، فلا یجب إن تطلب من جهتی فی هذا تحصیل، بل یجتهد فیه الشبّان الأذکیاء الفارغو القلوب» (المباحثات، ص۲۴۹). به هر حال بوعلی سینا با این عظمت علمی دربارهٔ مقولهٔ جده در کتب متعددش می‌فرماید من آن را نفهمیدم، ولی صاحب شوارق می‌فرماید: خواجهٔ طوسی معنای جده را تحصیل کرده‌اند. • شوارق الإلهام فی شرح تجرید الکلام، ج ۲، ص۴۹۳: السابع: الملک و یقال له «الجده» و «له» أیضا و یفسّر بانّه نسبه الجسم الی امر حاصر له او لبعضه منتقل بانتقاله کالتقمص و التختم. قال الشیخ: و امّا مقوله الجده فلم یتفق لی الی هذه الغایه فهمها و لا اجد الامور التی تجعل کالانواع لها انواعا لها بل انّما یقال علیها باشتراک الاسم او تشابه و کما یقال الشی ء من الشی ء و الشی ء فی الشی ء و الشی ء علی الشی ء و الشی ء مع الشی ء و لا اعلم سببا یوجب ان یکون مقوله الجده جنسا لتلک الجزئیات لا یوجب مثله فی هذه المذکوره و یشبه ان یکون غیری یعلم ذلک فلیتامّل ذلک من کتبهم ثم قال ما حاصله انّه ان احتیل فی تواطؤ هذه المقوله و عنی بها نسبته الی ملاصق ینتقل بانتقال ما هو منسوب إلیه کالتقمص و التسلح و التغلّ ففیه مجال و یزول التشکیک و یکون منه جزئیّ و منه کلّی و أیضا یکون منه ذاتیّ کحال الهرّه عند اهابها و منه عرض کحال الانسان عند قبضه لکن لیس هذا المعنی من القدر ما یعدّ فی عداد المقولات. و المصنف حصل معناه فقال و هو نسبه التملک و لعلّ المراد هنا هو التفسیر الّذی ذکرنا و هو الاحتیال المذکور فی کلام الشیخ و فی نسخه شرح العلّامه قوله و لخفائها عبّر المتقدمون عنها بعبارات مختلفه کالجده و الملک و له. • مصارع المصارع (للخواجه نصیر الدین الطوسی)، ص۹: سیره الشیخ الرئیس أبو علی الحسین بن عبد اللّه بن حسن بن علی بن سینا: ولد فی الیوم الثالث من شهر صفر الخیر سنه ۳۷۳ الهجریه. مکانته فی العلم أشهر من أن یحتاج الی تعریف، و مکارمه أبین من أن توصف. و رعایه للادب نقتصر علی ما ذکره هو فی ترجمه نفسه حسب ما رواه تلمیذه الشهیر أبو عبید الجوزجانی و هو: کان والدی من أهل بلخ، و انتقل منها الی بخاری فی أیام الامیر نوح بن منصور، و اشتغل بالتصرف و تولی العمل فی أثناء أیامه بقریه من ضیاع بخاری یقال لها «خرمیثن»، و هی من أمهات القری بتلک الناحیه، و بقربها قریه یقال لها «أفشنه». فتزوج أبی منها بوالدتی و قطن بها، و ولدت أنا فیها، ثم ولد أخی ... ثم ابتدأت بقراءه کتاب ایساغوجی علی الناتلی، فلما ذکر لی حد الجنس: أنه المقول علی کثیرین مختلفین بالنوع فی جواب «ما هو؟». فأخذت فی تحقیق هذا الحد بما لم یسمع بمثله و تعجب منی کل العجب و کان أی مسأله قالها تصورتها خیرا منه، و حذر والدی من شغلی بغیر العلم، حتی قرأت ظواهر المنطق علیه، و أما دقائقه فلم یکن عنده منها خبر. ثم أخذت أقرأ الکتب علی نفسی و أطالع الشروح حتی أحکمت علم المنطق. فأما کتاب أوقلیدس فانی قرأت علیه من أوله خمسه أشکال أو سته، ثم تولیت حل بنفسی بقیه الکتاب بأجمعه. ثم انتقلت الی المجسطی، و لما فرغت من مقدماته و انتهیت الی الاشکال الهندسیه قال لی الناتلی: تول قراءتها و حلها بنفسک ثم أعرضها علی لا بین لک صوابه من خطائه. و ما کان الرجل یقوم بالکتاب فحالمته، فکم من مشکل ما عرفه الا حین عرضته علیه و فهمته ایاه. ثم فارقنی الناتلی متوجها الی کرکانج. و اشتغلت أنا بتحصیل الکتب من الفصوص و الشروع من الطبیعیات و الالهیات و صار أبواب العلم تنفتح علی. ثم رغبت فی علم الطب و قرأت الکتب المصنفه فیه. و علم الطب لیس هو من العلوم الصعبه، فلذلک برزت فیه أقل مده حتی بدأ فضلاء الاطباء یقرأون علی علم الطب. و تعهدت المرضی فانفتح علی من أبواب المعالجات المقتبسه من التجربه ما لا یوصف. و أنا مع ذلک مشغول بالفقه و أناظر فیه، و أنا یومئذ من أبناء ست عشره سنه. ثم توفرت علی العلم و القراءه سنه و نصفا، فأعدت قراءه المنطق و جمیع أجزاء الفلسفه، و لم أنم فی هذه المده لیله واحده بطولها و لا اشتغلت بالنهار بغیره. و جمعت بین یدی ظهورا، فکل حجه کنت أنظر فیها أثبت (فیها) ما فیها من مقدمات قیاسیه و ترتیبها و ما عساها تنتج، و أراعی شروط مقدماتها حتی تتحقق لی تلک المسأله. و الذی کنت أتحیر فیه من المسائل و لا أظفر فیه بالحد الاوسط فی القیاس أتردد بسبب ذلک الی الجامع و أصلی و ابتهل الی مبدع الکل حتی یفتح لی المنغلق منه و یسهل المتعسر، و أرجع باللیل الی داری و أحضر السراج بین یدی و اشتغل بالقراءه و الکتابه. فمهما غلبنی النوم أو شعرت بضعف عدلت الی شرب قدح من الشراب لکیما یعود الی قوتی ثم أرجع الی القراءه. و مهما أخذنی نوم کنت أری تلک المسائل بأعیانها فی منامی، و اتضح لی کثیر من المسائل فی النوم، و لم أزل کذلک حتی استحکم معی جمیع العلوم و وقفت علیها بحسب الامکان الانسانی. و کل ما علمته فی ذلک الوقت فهو کما علمته الان لم أزل ازدد الی الیوم فیه شیئا. حتی أحکمت علم المنطق و الطبیعی و الریاضی. و انتهیت الی العلم الالهی و قرأت کتاب ما بعد الطبیعه فلم أفهم ما فیه و التبس علی غرض واضعه حتی أعدت قراءته أربعین مره و صار لی محفوظا و أنا مع ذلک لا أفهمه و لا المقصود به. و أیست من نفسی و قلت: هذا کتاب لا سبیل الی فهمه. فخصرت یوما وقت العصر فی الوراقین فتقدم دلال بیده مجلد ینادی علیه، فعرضه علی فرددته رد متبرم معتقد أن لا فائده فی هذا العلم. فقال لی: اشتره فصاحبه محتاج الی ثمنه و هو رخیص و أبیعکه بثلاثه دراهم فاشتریته فاذا هو کتاب أبی نصر الفارابی فی أغراض کتاب «ما بعد الطبیعه» و رجعت الی داری و أسرعت فی قراءته فانفتح علی فی الوقت أغراض ذلک الکتاب لانه کان قد صار لی محفوظا علی ظهر القلب. و فرحت بذلک و تصدقت فی الیوم الثانی بشی ء کثیر علی الفقراء شکرا للّه تعالی. و اتفق لسلطان الوقت ببخاری و هو نوح بن منصور مرض تحیر الاطباء فیه، و قد کان اشتهر اسمی بینهم بالتوفر علی العلم و القراءه، فأجروا ذکری بین یدیه و سألوه احضاری، فحضرت و شارکتهم فی مداواته و توسمت بخدمته و سألته یوما الاذن فی الدخول الی دار کتبهم و مطالعتها و قراءه ما فیها. فأذن لی و أدخلت الی دار ذات بیوت کثیره فی کل بیت صنادیق کتب منضده بعضها علی بعض، ففی بیت منها کتب العربیه و الشعر، و فی آخر الفقه، و کذلک فی کل بیت علم مفرد. فطالعت فهرست کتب الاوائل و طلبت ما احتجت الیه و رأیت من الکتب ما لم یقع اسمه الی کثیر من الناس و لم اکن رأیته قبل ذلک و لا رأیته أیضا من بعد. فقرأت تلک الکتب و ظفرت بفوائدها و عرفت مرتبه کل رجل فی علمه. فلما بلغت ثمانی عشر سنه من عمری فرغت من هذه العلوم کلها، و کنت اذ ذاک للعلم أحفظ و لکنه الیوم معی أنضج و الا فالعلم واحد لم یتجدد لی شی ء من بعد. و کان فی جواری رجل یقال له ابو الحسن العروضی، فسألنی أن أصنف له کتابا جامعا فی هذا العلم، فصنفت له المجموع و سمیته باسمه و أتیت فیه علی سائر العلوم سوی العلم الریاضی، ولی اذ ذاک احدی و عشرون سنه. و کان فی جواری أیضا رجل یقال له أبو بکر البرقی خوارزمی المولد فقیه النفس متوجه فی الفقه و التفسیر و الزهد مائل الی هذه العلوم، فسألنی شرح الکتب، فصنفت له کتاب الحاصل و المحصول فی قریب من عشرین مجلده، و صنفت له فی الاخلاق کتابا سمیته کتاب البر الاثم، و هذان الکتابان لا یوجدان الا عنده فانه لم یعر احدا ینسخ منهما ... . قال الشیخ ابو عبید: فهذا ما حکاه لی الشیخ من لفظه
  88. موسوعه مصطلحات علم المنطق عند العرب، ص۷۸۸: العرض الذی یعبّر عنه ب (له) و قد یسمّی ب (الجده) و لما مثل هذا ب (المنتقل) و (المتسلّح) و (المتطلّس) فلا یتحصّل له معنی سوی أنه نسبه الجسم إلی الجسم، المنطبق علی جمیع بسیطه أو علی بعضه؛ إذا کان المنطبق ینتقل بانتقال المحاط به المنطبق علیه «له» یدلّ علی المتنعّل و المتسلّح «له» تقال علی أنحاء شتی: أحدها علی طریق الملکه و الحال ... و الثانی علی طریق الکمّ ... و الثالث علی ما یشتمل علی البدن ... و الرابع علی نسبه الجزء إلی الکلّ ... و الخامس ... نسبه الشی ء إلی الوعاء الذی هو فیه ... و السادس علی طریق الملک. • الجوهر النضید، ص۳۰: الملک و الجده و له و هو التملک للشی ء و قیل کون الشی ء مشمولا بما ینتقل بانتقاله کالتلبس و التختم أقول الملک أحد الأجناس العالیه قال الشیخ أبو علی رحمه الله فی الشفاء مقوله الملک لا أحققها و یشبه أن تکون عباره عن کون الشی ء مشمولا لغیره ینتقل بانتقاله کالتلبس و التختم. أما المصنف رحمه الله فإنه جعلها عباره عن نسبه التملک للشی ء قال رحمه الله و باعتبار وقوع الاشتباه فیها وضع الأوائل لها الملک و الجده و له لیوقف علی معانیها و أشکل علیه بأن التملک من باب المضاف و للمانع أن یمنع من ذلک و إن کانت الإضافه عارضه له. • شرح المصطلحات الفلسفیه، ص۷۳: الجده هی نسبه الجسم إلی الجسم المنطبق علی بسیطه أو علی جزء منه. (مفاتیح العلوم/ ۱۴۵) هو عباره عن کون الجوهر فی محیط بکلّه أو بعضه، منتقل بنقله. (مجموعه مصنّفات شیخ إشراق ۱/ ۱۱) هو کون الجسم فی محیط بکلّه أو ببعضه بحیث ینتقل المحیط بانتقال المحاط. (نفس المصدر ۱/ ۲۷۶) هو هیئه تحصل بسبب کون جسم فی محیط بکلّه أو بعضه بحیث ینتقل المحیط بانتقال المحاط مثل التسلّح و التّقمّص. (الحکمه المتعالیه ۱/ ۲۲۳) هی نسبه التملّک. (الشّواهد الرّبوبیّه/ ۲۳) هیئتی است که حاصل می‌شود از احاطه جسم بجسم دیگر کلّا یا بعضا بحیثیتی که محیط منتقل شود بانتقال محاط مثل هیئتی که حاصل می‌شود از برای شخص از قبا پوشیدن. (لمعات إلهیّه/ ۲۱۷) هیئه تحصل لأجل ما یحیط. نسبه الشّی ء إلی ما یحیط به بحیث ینتقل بانتقاله. (شرح المنظومه/ ۱۴۳ و ۱۴۴)- الملک. • الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، ج۴، ص۲۲۳: و مما عد فی المقولات الجده و الملک و هو هیئه تحصل بسبب کون جسم فی محیط بکله أو بعضه بحیث ینتقل المحیط بانتقال المحاط مثل التسلح و التقمص و التعمم و التختم و التنعل و ینقسم إلی طبیعی کحال الحیوان بالنسبه إلی إهابه و غیر طبیعی کالتسلح و التقمص و قد یعبر عن الملک بمقوله له. • شرح المنظومه، ج ۲، ص۴۹۱: الجده هیئه تحصل لأجل ما یحیط فیکون إضافه الهیئه لأدنی ملابسه. و یمکن کون ما مصدریه- بالشی ء جده حال کون تلک الهیئه بنقله أی بنقل المحیط لنقله أی لنقل الشی ء مقیده کما یقال الجده نسبه الشی ء إلی ما یحیط به بحیث ینتقل بانتقاله
  89. رساله فی تحقیق الحق و الحکم، ص۲۹: و أمّا عدم کونه من المقولات الثلاث بالخصوص: فلأنّ الجده هی الهیئه الحاصله للجسم بسبب إحاطه جسم بکله أو ببعضه، کالتختم للإصبع بسبب إحاطه الخاتم، و کالتعمم للرأس بسبب إحاطه العمامه، و کالتقمّص للبدن بسبب إحاطه القمیص، و انتفاء مثل هذه الهیئه الخارجیه للملک بسبب إحاطه المالک، أو للمالک بسبب إحاطه الملک واضح جدا. • همان، ص۳۱: ثم إنّ الملک الشرعی و العرفی حیث کان اعتباریا بالمعنی المذکور، فهل هو اعتبار للجده، أو اعتبار للإضافه، أو اعتبار جده ذات إضافه؟ الأوسط منها الأوسط، لأنّ الجده لیست هیئه إحاطه جسم بجسم، حتی یقال إنّه اعتبر إحاطه المالک بالمال، فیکون المعتبر جده بحسب المفهوم و المعنی، بل الجده هی الهیئه الحاصله للجسم بسبب إحاطه جسم به کالهیئه الحاصله للرأس من إحاطه العمامه بالرأس، لا نفس إحاطه العمامه بالرأس، و لا محاطیه الرأس للعمامه، و إن کان عنوان المحیط و المحاط لازما لمورد الجده و لمورد الأین و متی
  90. همان: و أمّا مقوله الکیف فهی فی غایه السخافه، لما عرفت من أنّ القدره لا تتعلق بالافعال، و الملکیه متعلقه ابتداء بالعین، فکیف تکون متعلقه للقدره النفسانیه و للقوه الجسدانیه حتی تکون عباره عن الملکیه، هذا کله فی عدم کون الملک الشرعی و العرفی من المقولات العرضیه عموما و خصوصا
  91. الجوهر النضید، ص۲۸: المضاف و هو ما یعقل بالقیاس إلی غیره و لا وجود له سوی ذلک کالأبوه و البنوه و قد یعرض للمقولات جمیعا أقول المضاف من الأجناس العالیه و فیه مباحث أحدها فی رسمه و هو الذی یعقل بالقیاس إلی غیره و لا وجود له سوی ذلک و تحقیق هذا الرسم أن من الماهیات ما یستقل بالمعقولیه من غیر حاجه إلی غیره یقاس إلیه و منه ما لا یعقل إلا بالقیاس إلی غیره. و الثانی هو المضاف و هو قسمان حقیقی و مشهوری و ذلک لأنه إذا عقل بالقیاس إلی غیره فإما أن یکون له وجود خاص سوی ذلک و هو المضاف المشهوری کالأب و الابن فإن للأب وجودا مغایر المعقولیه بالقیاس إلی غیره و إما أن لا یکون له وجود سوی معقولیته بالقیاس إلی غیره و هو المضاف الحقیقی کالأبوه و البنوه و هو المراد هاهنا. و ثانیها اختلف الناس فی وجود الإضافه فأثبته جماعه لأن فوقیه السماء لیس أمرا تقدیریا لا غیر بل هو أمر متحقق ثابت خارج الذهن و هو غیر السماء و غیر العدم الصرف فهو ثابت. و أنکره جماعه و استدلوا بأن الإضافه لو کانت موجوده و هی عرض لافتقرت إلی المحل و یکون حلولها فی ذلک المحل إضافه أخری و یلزم التسلسل. أجاب الشیخ عنه بأن من المضاف ما هو مضاف بذاته و منه ما هو مضاف باعتبار غیره و هذا الأخیر یرجع إلی الأول و ینقطع التسلسل و ذلک لأن الأبوه مثلا مضافه لذاتها إلی الابن و حلولها مضاف لذاته إلی المحل فانقطع التسلسل. هذا خلاصه ما ذکره الشیخ و هو غیر واف بالمطلوب لأن السائل لم یلزم التسلسل باعتبار أن المضاف دائما إنما یکون مضافا بإضافه مغایره له و إنما ألزم التسلسل من حیث إن الإضافه إذا کانت موجوده کانت عرضا فتکون حاله فی محله و تکون هناک إضافتان إحداهما الأبوه و ثانیهما الحلول و کل واحد منهما مضاف لذاته إلی غیره لکن الحلول من حیث إنه عرض موجود یفتقر إلی محل فیکون حلوله فی ذلک المحل إضافه أخری و یلزم التسلسل و کلام الشیخ یصلح جوابا علی تقدیر إیراد السؤال علی الوجه الأول إما علی هذا الوجه فلا. و ثالثها اعلم أن الإضافه قد تعرض لجمیع المقولات أما الجوهر فکالأب و الابن مثلا و أما الکم فکالأعظم و الأصغر و أما الکیف فکالأسخن و الأبرد و أما المضاف فکالأبعد و الأقرب و أما الأین فکالأعلی و الأسفل و أما المتی فکالأقدم و الأحدث و أما الوضع فکالأنصب و أما الملک فکالأکسی و أما الفعل فکالأقطع و أما الانفعال فکالأشد تسخنا. • شرح المصطلحات الفلسفیه، ص۲۲: الإضافه نسبه شیئین کلّ واحد منهما ثباته بثبات صاحبه (رسائل الکندیّ الفلسفیّه/ ۱۶۷). أعلی جنس یعمّ جمیع الأنواع الّتی تعرّفنا فی مشار مشار الیه أنّه مضاف، یسمّی الإضافه (الحروف/ ۷۲). هی نسبه الشّیئین یقاس أحدهما إلی الآخر (مفاتیح العلوم/ ۱۴۴). ماهیّه تعقل بالقیاس إلی غیرها، و لا یصحّ فی مثل هذه الماهیّه إلّا أن توجد مع غیرها (التّعلیقات/ ۹۴). هی حاله للشّی ء یکون کونه بسببه، و به یعلم أنّ آخر مقابله (نفس المصدر/ ۱٫۷۴) هی حاله للجوهر تعرض بسبب کون غیره فی مقابلته، کالأبوّه و البنوّه (مقاصد الفلاسفه/ ۹۸). کلّ موجود فی الموضوع إمّا ان یتصوّر ثباته [أو لا ...] و ما یتصوّر ثباته فإمّا ان تعقل ماهیّته دون القیاس إلی غیرها، أو لا تعقل إلّا بالقیاس إلی غیرها. و هذه هی الإضافه. (مجموعه مصنّفات شیخ إشراق ۱/ ۷) هی حاله نسبه متکرّره. (شرح الهدایه الأثیریّه/ ۲۷۱) هی النّسبه الّتی تعرض للشّی ء بالقیاس إلی نسبه اخری. (إیضاح المقاصد من حکمه عین القواعد/ ۱۶۱، شرح حکمه العین/ ۲۶۳) عرض یا تصوّر کنند ثبات او را لذاته، یا تصوّر نکنند ثبات او را لذاته اگر تصوّر ثبات او لذاته کنند یا تعقّل او کنند دون النّسبه الی غیره یا تعقّل او نکنند دون النّسبه ... و آنچه تعقّل او نتوان کرد دون النسبه الی غیره اضافه است (درّه التّاج ۳/ ۵۱). هی النّسبه العارضه للشّی ء بالقیاس إلی نسبه أخری (مطالع الأنظار/ ۷۱ و ۷۲). هی النّسبه المتکرّره أی نسبه تعقّل بالقیاس إلی نسبه أخری معقوله أیضا بالقیاس إلی الأولی، کالابوّه. (شرح المواقف/ ۱۹۴) الإضافه الحقیقیّه هی تکون إضافه السّطح الّذی هو العارض إلی الجسم الّذی هو المعروض. (حاشیه المحاکمات/ ۱۳۱) الماهیّه إن تصوّر ثباتها فإمّا أن لا یعقل دون القیاس إلی غیرها فهی الإضافه. (الحکمه المتعالیه ۱/ ۵) هی نسبه متکرّره من الجانبین معا، و یجب فیهما التّکافؤ فی العدد. و هی عارضه لجمیع الموجودات سیّما ما هو مبدأ الکلّ. (الشّواهد الرّبوبیّه/ ۲۳) عرضی است که تعقّل آن، بسته به تعقّل دیگری باشد به حیثیّتی که تعقّل دیگری نیز بسته به تعقّل آن باشد مثل أبوّت و بنوّت و أخوّت.(لمعات إلهیّه/ ۲۱۷)- المقولات، المعیّه، النّسبه، النّسبه المتکرّره. • المعجم الفلسفی، ج ۱، ص۱۰۱: الاضافه فی الفرنسیه/Relation فی الانکلیزیه/Relation فی اللاتینیه/Relatio الإضافه، فی اللغه، نسبه الشی ء الی الشی ء مطلقا، و فی الاصطلاح، نسبه اسم الی اسم، جر ذلک الثانی بالأول نیابه عن حرف الجر أو مشاکله. و قیل: الاضافه ضمّ شی ء الی شی ء، و منه الاضافه فی اصطلاح النحاه، لأن الأول منضم الی الثانی، لیکتسب منه التعریف و التخصیص. و للاضافه عند الفلاسفه عده معان: ۱- الاضافه هی المقوله الرابعه من مقولات أرسطو، و هی جمع تصورین أو أکثر فی فعل ذهنی واحد، کالهویه، و المعیه، و التعاقب، و المطابقه، و السببیه، و الأبوه، و البنوه، و غیرها. و الاضافه تلحق جمیع المقولات، و ذلک انها تعرض للجوهر، کالأبوه و البنوه، أو تعرض للکم، کالضعف و النصف و القلیل و الکثیر، أو تعرض للکیف، کالشبیه و العالم و المعلوم، أو تعرض للأین، کالمتمکن و المکان، أو تعرض للزمان، کالمتقدم و المتأخر، أو تعرض للوضع، کالیمین و الیسار، أو توجد فی الفعل و الانفعال. قال ابن رشد: «و الفرق بین هذه الخمس- الکلام علی المقولات- التی تتقوم بالنسبه، و بین الإضافه التی أیضا وجودها فی النسبه، ان النسبه المأخوذه فی الاضافه هی نسبه بین شیئین، تقال ماهیه کل واحد منهما بالقیاس الی الثانی، مثل الأبوه و البنوه. و أما النسبه المأخوذه فی الأین و متی و سائر تلک المقولات فانما یقال ماهیه أحدهما الی الثانی فقط. و مثال ذلک: ان الأین، کما قیل، هو نسبه الجسم الی المکان، فالمکان مأخوذ فی حده الجسم ضروره، و لیس من ضروره حد الجسم أن یوجد فی حده المکان، و لا هو من المضاف، فان أخذ من حیث هو متمکن لحقته الاضافه، و صارت هذه المقوله بجهه ما داخله تحت مقوله الاضافه. و کذلک سائر مقولات النسب ... و قد تلحق الاضافه سائر لواحق المقولات مثل التقابل، و التضاد، و العدم، و الملکه. و هی بالجمله قد تکون من المعقولات الأول، و من المعقولات الثوانی کالإضافه التی بین الجنس و النوع». (ابن رشد، کتاب ما بعد الطبیعه، ص: ۸- ۹). ۲- و الاضافه هی إحدی مقولات (کانت) التی تتضمن نسبه العرض الی الجوهر، و نسبه العله الی المعلول، و نسبه الاشتراک (أی التأثیر المتبادل بین الفاعل و المنفعل). و تنقسم الأحکام عند (کانت)، من حیث الإضافه، الی ثلاثه أقسام: ۱) الحملیه المطلقه (Categoriques) و هی التی لا یتقید الاسناد فیها بشرط أو فرض، ۲) الشرطیه المتصله (Hypothetiques) کقولک: ان کان الجوّ معتدلا، خرجت من البیت، ۳) الشرطیه المنفصله (Disjonctifs) کقولک: اما أن یأتی، و اما ان لا یأتی. ۳- و الاضافه هی نسبه بین شیئین تصور احدهما یمنع التصدیق بالآخر، و لکنه لا یمنع التفکیر فیه، و ذلک لأنهما یتضمنان تصور شی ء ثالث یربط بینهما. قال (هاملن) Hamelin : کلّ إثبات لشی ء یمنع إثبات عکسه، و کل تصدیق برأی یمنع التصدیق بضده، و لا معنی للرأیین المتضادین إلا اذا حال أحدهما دون الأخذ الآخر. و هذا المبدأ الأول یتمّم بآخر لیس أقل منه ضروره، و هو أنه لما کان لا معنی لأحد المتضادین إلا بالنسبه الی الآخر وجب أن یکون المتضادان متصورین معا، لأنهما جز آن من کلّ واحد. و لذلک یجب أن نضیف الی المرحلتین اللتین وجدناهما فی التصور الذهنی مرحله ثالثه، و هی مرحله التألیف، فالرأی، و ضده، و التألیف بینهما قانون عام، و هو فی مراحله الثلاث أبسط قانون للأشیاء، و نحن نطلق علیه اسم الاضافه». ۴- الإضافه هی علاقه بین شیئین من شأن أحدهما أن یتبدل بتبدل الثانی، کتبدل التابع الریاضی بتبدل المتغیر، أو کتبدل کمیه محصول الأرض بتبدل کلف الشمس (جیفولس)Jevons . و تسمی الاضافه فی هذه الحاله علاقه، و تطلق علی کل قانون یعبر عن رابطه بین شیئین، أو عده أشیاء متغیره، کما فی قول کورنو: «یجب معارضه مسلمات الملاحظه بالاضافات- أی بالعلاقات- التی عرضتها النظریه». و تقسم الاضافه الی ما یختلف فیه اسم المتضایفین، کالأب و الابن، و الی ما یتوافق فیهما الاسم، کالأخ مع الأخ، و الی ما یختلف فیه بناء الاسم مع اتحاد ما منه الاشتقاق، کالعالم و المعلوم، و الحاس و المحسوس. و اماره اللفظ الداله علی الإضافه هی التکافؤ من الجانبین، فان الأب أب للابن، و الابن ابن للأب. و من شرائط هذا التکافؤ أن یراعی فیه اتحاد جهه الاضافه حتی یؤخذ کله بالفعل او کله بالقوه. و من خواص الإضافه انه اذا عرف أحد المضافین محصلا به عرف الآخر أیضا کذلک، فیکون وجود أحدهما مع وجود الآخر لا قبله و لا بعده. (ر: الغزالی، معیار العلم، ص۲۰۵)
  92. رساله فی تحقیق الحق و الحکم ، ص۳۱: بل التحقیق: أنّ اعتبار احتواء المالک بالمملوک و کون المملوک محویا، أو إحاطه المالک بالمملوک و کون المملوک محاطا، من اعتبار مقوله الإضافه، و لذا قال بعض الأکابر: فی شرح الهدایه الأثیریه بعد شرح حقیقه الجده (و قد یعبر عن الملک بمقوله «له» و هو اختصاص شی ء بشی ء من جهه استعماله إیاه و تصرفه فیه، فمنه طبیعی ککون القوی للنفس، و کذلک کون العالم للباری جلّ ذکره، و منه اعتبار خارجی ککون الفرس لزید و فی الحقیقه الملک بالمعنی المذکور یخالف هذا الاصطلاح.) و قال بعده فی کتاب آخر: (فإنّه من مقوله المضاف لا غیر) انتهی. • حاشیه کتاب المکاسب (للأصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۱۷: أنّ الملکیه الشرعیه و العرفیه- کما حققناه فی الأصول خصوصا فی مبحث الأحکام الوضعیه- لیست من المقولات الواقعیه- لا بمعنی الموجود بوجود ما بحذائه، و لا بمعنی الموجود بوجود منشأ انتزاعه- فهی لیست من الاعراض المقولیه حتی مقوله الإضافه- و إن کان مفهوم المالکیه و المملوکیه من الإضافات العنوانیه- لما ذکرنا من البراهین القطعیه علی خروجها من حدود المقولات. و إنّما هی اعتباریه لا بمعنی المجامع للمقولیه، کمقوله الإضافه التی تکون مقولیتها باعتبار منشأ انتزاعها، و اعتباریتها بملاحظه فعلیتها المتقوّمه بلحاظ شی ء بالقیاس إلی شی ء آخر علی ما حقق فی محله. بل بمعنی أنّ الملکیه لها نحوان من الوجود، بأحد نحویه یکون مقوله، و بالآخر موجودا بالاعتبار، فالاعتبار الواجدیه هی الملکیه الاعتباریه، و إن کان نفس الواجدیه الحقیقیه من مقوله الجده أو الإضافه، و هذا النحو من الوجود لا اختصاص له بمقوله الإضافه، بل یصح اعتباره فی کل معنی مقولی- کاعتبار الشجاع أسدا، و اعتبار علم زید فوق علم عمرو، و اعتبار القلب أبیض إلی غیر ذلک- علی ما أوضحنا القول فیه فی محله فلیراجع. • نهایه الدرایه (ط- القدیمه)، ج۳، ص۱۴۴: ثمّ إن اعتبار الملک- شرعاً أو عرفا- هل هو اعتبار الملک بمعنی الجده؟ أو اعتبار بمعنی الإضافه؟ و الصحیح هو الثانی، لأن مقوله الجده لیست نفس الإحاطه، و هو المبدأ للمحیط و المحاط، حتّی یتوهم أنّ اعتبار الملک هو اعتبار المبدأ المستلزم لانتزاع عنوانی المالک و المملوک بقیام المبدأ الاعتباری بذات المالک و المملوک. بل الجده هی الهیئه الحاصله للجسم بسبب إحاطه جسم آخر به، بحیث ینتقل المحیط بانتقال المحاط، و لذا یعبر عنها بالتختم و التعمم و التقمص. و من الواضح أنّ المحیط فی الملک الشرعی هو المالک و لا ینتقل بانتقال المحاط، بل المحاط هنا ینتقل بانتقال المحیط، فلیس اعتبار الملک شرعاً أو عرفاً، إلّا اعتبار المالکیه و المملوکیه. و لذا قال بعض الأکابر [و هو صدر المتألهین] بعد بیان الجده: و قد یعبر عن الملک بمقوله «له» و هو اختصاص شی ء بشی ء من جهه استعماله إیاه و تصرفه فیه، فمنه طبیعی ککون القوی للنفس و کذلک کون العالم للباری جل ذکره. و منه اعتباری خارجی ککون الفرس لزید، و فی الحقیقه، الملک بالمعنی المذکور یخالف هذا الاصطلاح. و قال بعده فی موضع آخر: فانه من مقوله المضاف لا غیر إلخ. و غرضه ان المعنی معنی مقولی إضافی، لا أنه مقول حقیقه، کیف و مطابق الملک فی الباری تعالی من جمله الأمثله و لا یعقل اندراجه تحت مقوله فضلًا عن مقوله المضاف التی هی من أضعف الأعراض. و غرضه من الاعتبار الخارجی فی قبال الاعتبار الذهنی، و قد مر مراراً شرح حقیقتها فراجع
  93. رساله فی تحقیق الحق و الحکم، ص۳۲: و هل الملک مفهوما هو الاحتواء أو الإحاطه أو السلطنه أو الوجدان؟ الظاهر أنّه لیس بمعنی السلطنه، فإنّها مفهوما تتعدی إلی متعلقها بحرف الاستعلاء، و الملک یتعدی بنفسه، کما أنّ الإحاطه تتعدی تاره بالباء، و أخری بحرف الاستعلاء، و المظنون أنّه یساوق الاحتواء و الوجدان تقریبا
  94. الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، ج۴، ص۲۲۳: و مما عد فی المقولات الجده و الملک و هو هیئه تحصل بسبب کون جسم فی محیط بکله أو بعضه بحیث ینتقل المحیط بانتقال المحاط مثل التسلح و التقمص و التعمم و التختم و التنعل- و ینقسم إلی طبیعی کحال الحیوان بالنسبه إلی إهابه و غیر طبیعی کالتسلح و التقمص- و قد یعبر عن الملک بمقوله له فمنه طبیعی ککون القوی للنفس و منه اعتبار خارجی ککون الفرس لزید ففی الحقیقه الملک یخالف هذا الاصطلاح فإن هذا من مقوله المضاف لا غیر. • شرح الهدایه الاثیریه، ص۳۰۵: و أما الملک و یسمی الجده أیضا، فهو حاله تحصل للشی ء بسبب ما یحیط به إحاطه تامه أو ناقصه طبیعیه، کحال الحیوان بالنسبه إلی إهابه، أو غیر طبیعیه و بقوله و ینتقل بانتقاله یخرج مقوله الأین ککون الإنسان یعنی به الحاله الحاصله له لأجل کونه متعمما و متقمصا و قد یعبّر عن الملک بمقوله له و هو اختصاص شی ء بشی ء من جهه استعماله إیاه و تصرفه فیه. فمنه طبیعی ککون القوی للنفس، و کذلک کون العالم للباری جلّ ذکره. و منه اعتبار خارجی ککون الفرس لزید، و فی الحقیقه الملک بالمعنی المذکور یخالف هذا الاصطلاح
  95. رساله فی تحقیق الحق و الحکم، ص۳۰: بل التحقیق الحقیق بالتصدیق فی جمیع الوضعیات العرفیه أو الشرعیه: أنّها موجوده بوجودها الاعتباری، لا بوجودها الحقیقی، بمعنی أنّ المعنی سنخ معنی بحیث لو وجد خارجا بوجوده الخارجی لکان إمّا جوهرا بالحمل الشائع، أو کیفا کذلک، أو إضافه أو جده بالحمل الشائع، لکنه لم یوجد بهذا النحو من الوجود، بل أوجده من له الاعتبار بوجوده الاعتباری، مثلا الأسد بمعنی الحیوان المفترس معنی لو وجد بوجوده الحقیقی لکان فردا من نوع الجوهر، لکنه قد اعتبر زید أسدا، فزید أسد بالاعتبار، حیث اعتبره المعتبر أسدا، و الفوقیه معنی لو وجد فی الخارج حقیقه لکان من مقوله الإضافه، لکن قد اعتبر علم زید فوق علم عمرو، قال تعالی: (وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ) و البیاض و السواد لو وجدا فی الخارج لکانا فردین من مقوله الکیف المبصر، لکنهما ربّما یوجدان بوجودهما الاعتباری، فیقال «قلب زید أبیض» و «قلب عمرو أسود». فکذا الملک معنی لو وجد فی الخارج لکان جده أو إضافه مثلا، لکنه لم یوجد بذلک النحو من الوجود، بل وجد بنحو آخر عند اعتبار المتعاملین مالکا شرعا أو عرفا، و العین مملوکه شرعا أو عرفا، و هذا نحو آخر من الوجود سار و جار فی کل موجود بلحاظ جهه داعیه إلی الاعتبار به یکون موضوعا للاحکام و الآثار شرعا و عرفا، فالعین الخارجیه ربّما تکون جدته الخارجیه الحقیقیه لزید وجدته الاعتباریه لعمرو مثلا
  96. حاشیه الکفایه (للعلامه الطباطبایی)، ج۲، ص۲۵۰: ان الملک یقع بالاشتراک علی ثلاثه معان أحدها مقوله برأسها و هی الهیئه الحاصله من إحاطه شی ء بشی ء بحیث ینتقل المحیط بانتقال المحاط و الثانی و الثالث الاختصاص الخاصّ المشترک بین الاختصاص الحقیقی کملک الباری تعالی للعالم و سببه الاستناد الوجودیّ من المملوک إلی المالک و هو الإضافه الإشراقیه و بین الاختصاص الاعتباری و سببه اما امر اختیاری کالتصرف و الاستعمال أو سبب غیر اختیاری کالإرث و نحوه و هذا القسم هو محل الکلام و هو خارج محمول من مقوله الإضافه لا محمول بالضمیمه من مقوله الملک و الجده. أقول و فیه أولا ان ما وقع فی الوهم و سلم فی الدفع ان مقوله الجده محموله بالضمیمه من واضح الخطاء و انما هی مقوله نسبیه من قبیل الخارج المحمول و لیرجع فیه إلی محله. و ثانیا ان عد التصرف و الاستعمال من أسباب الملک یناقض ما صرح به سابقا ان التصرفات من آثار الملک المترتبه علیه المتأخره عنه. و ثالثا ان عد الملک الاعتباری من مقوله الإضافه غیر مستقیم إذ لا یجوز ان یکون الملک من مقوله الإضافه لا حقیقه و لا اعتبارا اما حقیقه فلان الإضافه الحقیقیه من المقولات الخارجیه التی لها وجود خارجی لا یختلف و لا یتخلف باختلاف الأنظار و من الواضح ان الملک الّذی هو اعتبار عقلائی یختلف باختلاف الأنظار و یتخلف فربما یصدق حده علی مورد و لا یصدق اسمه و ربما یصدق اسمه و لا یصدق حده و هو ظاهر. و اما اعتبارا فلان جعل شی ء شیئا اعتبارا مستلزم لصدق حده علیه دعوی و لا یصدق علی الملک حد الإضافه و هو نسبه حاصله بین ماهیتین بحیث لا تعقل إحداهما الا مع تعقل الأخری فهی نسبه متکرره و من المعلوم ان لا نسبه متکرره بین الإنسان و بین ما یملکه و ان کانت بینهما نسبه ما فما کل نسبه بإضافه. و اما تکرار النسبه بین المالکیه و المملوکیه فهی إضافه جعلیه حاصله بأحد النسبه المتوسطه بین المنسوب و المنسوب إلیه مع کل واحد من الطرفین فتتکرر ح النسبه و یصدق علیه بهذا الأخذ حد الإضافه کأخذ النسبه الواحده المتوسطه بین الضارب و المضروب و الناصر و المنصور مع الطرفین فیتحقق بذلک الضاربیه و المضروبیه و الناصریه و المنصوریه و هی نسبه الإضافه المقولیه و اما نفس النسبه بین زید الضارب و عمر و المضروب مثلا فغیر متکرره و لیست من الإضافه المقولیه فی شی ء. و الشاهد علی انها جعلیه غیر حقیقیه ارتفاعها بارتفاع الجعل المذکور و عروضها لنفس الإضافه و تسلسلها بتسلسل الأخذ و الاعتبار و انقطاع السلسله بانقطاع اعتبار العقل کفوق و تحت و فوقیه الفوق و تحتیه التحت و فوقیه فوقیه الفوق و تحتیه تحتیه التحت و هلم جرا. فقد تحصل ان الملک غیر داخله تحت مقوله الإضافه لا حقیقه و لا اعتبارا و کذا تحت مقوله الجده لا حقیقه و لا اعتبارا لعدم صدق حدها علیه لا حقیقه و لا دعوی و قد عرفت مضافا إلی ذلک فیما تقدم ان شیئا من الاعتباریات غیر مأخوذ من شی ء من المقولات أصلا بل من أوصاف وجودیه و روابط خارجیه تترتب علیها آثار خاصه مطلوبه هذا بالنسبه إلی الکل. و اما الملک خاصه فهو اعتبار الملک الحقیقی الّذی هو قیام وجود شی ء بشی ء بحیث یکون کل ما للقائم فهو للمقوم و یلزمه إمکان تصرف المالک فی المملوک ذاتا و آثارا بحسب سرایه اعتبار الملک إلی المملوک و الدلیل علی ذلک صدق حده علیه و کون الآثار المترتبه علی الاعتباری دعوی هی التی للحقیقی فما لملک العقلائی الاعتباری اعتبار للملک العقلی الحقیقی
  97. شاید کلام محقق اصفهانی قدس سره - در رد این که ملک مقتبس از مقولهٔ جدهٔ ذات اضافه باشد بتواند در این جا نیز کاربرد داشته باشد: • رساله فی تحقیق الحق و الحکم، ص۳۲: و أمّا عدم کونه جده ذات إضافه، بتوهم عروض الإضافه لجمیع المقولات، فلأنّ عروض الإضافه للجده معنی، و عروض الإضافه علی مورد الجده معنی آخر، مثلا فی مقوله الأین عنوان المحیط و المحاط المتضایفین موجود، لکنهما منتزعان من الجسم و المکان، لا من مقوله الأین و هو الکون فی المکان، بل الإضافه العارضه لمقوله الأین کالعالی و السافل، فکذا عروض الإضافه للجده کالأکسی، فإنّه لو لوحظت الجده فی التقمّص- من حیث زیادتها علی الجده فی التعمم- کان التقمّص أکسی من التعمم، و تمام الکلام فی محله. • نهایه الدرایه (ط- القدیمه)، ج۳، ص۱۴۲: و التحقیق: أن الملک من المفاهیم العامه، و هو بنفسه لا یقتضی أن یکون مطابقه امراً مقولیاً، و لا جده، و لا إضافه و إنما یدخل تحت المقوله إذا کان صادقاً فی الخارج علی ما یقتضیه طبع تلک المقوله. کما أنّ المفاهیم الإضافیه من العالمیّه و المعلومیّه، و المحبّه و المحبوبیّه و المحیطیّه و المحاطیّه کذلک. و لذا یصدق العالمیّه و المعلومیّه، و المحبیّه و المحبوبیّه علیه تعالی مع انه تعالی لا یندرج تحت المقولات، لوجوب وجوده تعالی. فالمفهوم إضافه عنوانیه، و المطابق تاره وجود واجبی، و أخری وجود مطلق غیر محدود، و ثالثه وجود عقلائی أو نفسانی و رابعه مقوله الإضافه. و علیه نقول: نفس معنی الإحاطه لا یأبی أن یکون مطابقه وجوداً محضاً، کما لا یأبی أن یکون باعتبار کون مطابقه هیئه خاصه حاصله للجسم مندرجاً تحت مقوله الجده. و حیث أنّ هذه الهیئه إذا حصلت فی الخارج قائمه بجسم، فطرفاها- و هما ذات المحیط و المحاط- یکتسبان حیثیه المحیطیه، و حیثیه المحاطیه و هما من مقوله الإضافه. کما أنّ العلم بنفسه- عند المشهور- کیف نفسانی و قیامه بالعالم و تعلقه بالمعلوم- بالذات- یوجب تحیث ذات العالم بحیثیه العالمیه، و ذات المعلوم بحیثیه المعلومیه، و هما من مقوله الإضافه. فالملک یعنی هیئه الإحاطه جده، و المالکیه و المملوکیه مقوله الإضافه. و حیث عرفت- أنّ حیثیه المحیطیه و المحاطیه قائمه بجوهر ذات المحیط و المحاط- تعرف أنّ معروض مقوله الإضافه جوهر، لا جده حتّی یکون الملک الحقیقی الواقعی جده ذات إضافه. بل إنما تکون الجده ذات إضافه فی قبال مطلق الجده، إذا کانت بنفسها معروضه لمقوله الإضافه، کما إذا لوحظت جده التعمّم بالإضافه إلی جده التقمص، و وجد تفاوتهما بالزیاده و النقص، القائمین بنفس مقوله الجده، کانت نفس معروضه لمقوله الإضافه. فتدبر فانه حقیق به
  98. الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، ج ۸، ص۲۲۱: ان النفس کل القوی بمعنی أن المدرک بجمیع الإدراکات المنسوبه إلی القوی الإنسانیه هی النفس الناطقه و هی أیضا المحرکه لجمیع التحریکات الصادره عن القوی المحرکه الحیوانیه و النباتیه و الطبیعیه و هذا مطلب شریف و علیه براهین کثیره بعضها من جهه الإدراک و بعضها من جهه التحریک
  99. لسان العرب، ج ۱۰، ص۴۹: حَقَّ الأَمرُ یَحِقُّ و یَحُقُّ حَقّاً و حُقوقاً: صار حَقّاً و ثَبت و فی التنزیل: (قالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ)؛ أی ثبت و قوله تعالی: (وَ لکِنْ حَقَّتْ کَلِمَهُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرِینَ)؛ أی وجبت و ثبتت، و کذلک: (لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی أَکْثَرِهِمْ)؛ و حَقَّه یَحُقُّه حقّاً و أحَقَّه، کلاهما: أثبته و صار عنده حقّاً لا یشکُّ فیه. • المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج۱، ص۱۴۴: الْحَقُّ: خِلَافُ البَاطِلِ و هُوَ مَصْدَرُ (حَقَّ) الشَّی ءُ مِنْ بَابَیْ ضَرَبَ و قَتَلَ إِذَا وَجَبَ و ثَبَتَ و لِهَذَا یقَالُ لِمَرَافِقِ الدَّارِ (حُقُوقُهَا) و (حَقَّتِ) الْقیَامَهُ (تَحُقُّ) مِنْ بَابِ قَتَلَ أَحَاطَتْ بِالْخَلَائِقِ فَهِیَ (حَاقَّهٌ) و مِنْ هُنَا قِیلَ (حَقَّتِ) الْحَاجَهُ إِذَا نَزَلَتْ و اشْتَدَّتْ فَهِیَ (حَاقَّهٌ) أَیْضاً و (حَقَقْتُ) الأَمْرَ (أَحُقُّهُ) إِذَا تَیَقَّنْتُهُ أَوْجَعَلْتُهُ ثَابتاً لَازِماً
  100. سورهٔ مبارکهٔ زمر، آیهٔ ۱۹: (أَفَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَهُ الْعَذَابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النَّارِ)
  101. منیه الطالب فی حاشیه المکاسب، ج ۱، ص۴۱: فإنّ الحق یطلق علی عنوان عام یشمل کلّ ما وضعه الشّارع و جعله فالحکم و العین و المنفعه و الحقّ بالمعنی الأخص داخل تحت هذا العنوان فإن الحق معناه اللّغوی هو الثبوت و حقّ الجار علی الجار و الوالد علی الولد و نحوهما من الأحکام عباره عن ثبوته و هکذا ملکیه العین أو المنفعه من الحقوق و الأمور الثّابته کحق الخیار و حقّ الشّفعه و بعباره أخری إطلاق الحقّ علی العین و المنفعه إطلاق شائع کإطلاقه علی الحکم. نعم الحق بالمعنی الأخص مقابل لذلک کله فإنه عباره عن إضافه ضعیفه حاصله لذی الحقّ و أقواها إضافه مالکیه العین و أوسطها إضافه مالکیّه المنفعه و بتعبیر آخر الحق سلطنه ضعیفه علی المال و السّلطنه علی المنفعه أقوی منها و الأقوی منهما السّلطنه علی العین
  102. کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۳۹: لا شبهه فی أنّ الحقّ ماهیّه اعتباریّه عقلائیّه فی بعض الموارد، و شرعیّه فی بعض الموارد، کاعتباریّه الملک، و السلطنه و الولایه، و الحکومه و غیرها، فهو من الأحکام الوضعیّه. کما لا ینبغی الریب فی أنّه ماهیّه واحده و معنی وحدانی فی جمیع الموارد، و لیس له فی کلّ مورد معنی مغایر للآخر. و بعباره اخری: أنّه مشترک معنوی بین مصادیقه کأخواته
  103. خیلی از مباحث اصول و فقه، در واقع تحلیل و شکافتن ارتکازات عرفیه است، چنان که مباحث ادبیات هم این گونه است؛ مثلاً تمام عرب زبانان ارتکازاً فاعل را رفع و مفعول را نصب می‌دهند، امّا نمی‌توانند آن را تحلیل کنند که چرا فاعل مرفوع است. هم چنین است جمع‌های عرفی نظیر تقدیم ظاهر بر نص، اظهر بر ظاهر، وارد بر مورد، تقدیم عناوین ثانویه بر عناوین اولیه و ... که در ارتکازات عرفیه انجام می‌شود، ولی نمی‌توانند آن را تحلیل کنند. با تحلیل درست ارتکازات عرف می‌توان آن را قانونمند نمود تا در جای مناسب خود به نحو صحیح استعمال کرد بدون این که غفلتی رخ دهد
  104. المکاسب المحرمه (ط - الحدیثه)، ج ۳، ص۹: و أمّا الحقوق، فإن لم تقبل المعاوضه بالمال کحقّ الحضانه ... و کذا لو لم تقبل النقل، کحقّ الشفعه، و حقّ الخیار؛ لأنّ البیع تملیک الغیر ... و السرّ: أنّ هذا الحقّ سلطنه فعلیه لا یعقل قیام طرفیها بشخص واحد، بخلاف الملک، فإنّها نسبه بین المالک و المملوک، و لا یحتاج إلی من یملک علیه حتی یستحیل اتّحاد المالک و المملوک علیه، فافهم
  105. حاشیه المکاسب (للیزدی)، ج ۱، ص۵۵: أنّ کثیرا ممّا یعدّ من جمله الحقوق یمکن دعوی کونها من باب الحکم الشّرعی الّذی لا مجال فیه لجعله عوضا فی المعامله فلا بدّ من بیان الفرق بینهما أوّلا فنقول أمّا بحسب المفهوم و الحقیقه فالفرق واضح فإنّ الحقّ نوع من السّلطنه علی شی ء متعلّق بعین کحقّ التّحجیر و حق الرّهانه و حقّ الغرماء فی ترکه المیّت أو غیرها کحقّ الخیار المتعلّق بالعقد أو علی شخص کحقّ القصاص و حقّ الحضانه و حق القسم و نحو ذلک فهی مرتبه ضعیفه من الملک بل نوع منه و صاحبه مالک لشی ء یکون أمره إلیه کما أنّ فی الملک مالک لشی ء من عین أو منفعه بخلاف الحکم فإنّه مجرّد جعل الرّخصه فی فعل شی ء أو ترکه أو الحکم بترتّب أثر علی فعل أو ترک مثلا فی حق الخیار
  106. المکاسب و البیع (للمیرزا النائینی)، ج ۱، ص۹۲: الکلام یقع تاره فی تعیین الحق و تمییزه عن الحکم، و اخری فی جواز وقوعه ثمنا (أما الأول) فالکلام فیه أیضا تاره فی بیان حقیقه الحق ثبوتا، و اخری فی بیان المائز بینه و بین الحکم فی مرحله الإثبات (أما المقام الأول) فالحق هو السلطنه علی الشی ء و مرتبه ضعیفه من الملکیه قائمه بمن له الحق و من علیه و قد کان بعض الأساطین یعبّر عنه ب (ملکیه نارسیده)
  107. حاشیه کتاب المکاسب (للأصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۲۰: و تفاوت الملک و الحق فی ترتب الآثار کلا و بعضا لا یقتضی التفاوت فی المفهوم و المعنی، بل ذلک من ناحیه تعلق الملک تاره بالعین، و أخری بالمنفعه، و ثالثه بالانتفاع، و رابعه بالفسخ و نحوه ... نعم لا یمکن الالتزام بأنّه بمعنی الملک کلیا، إذ من موارده حق الاختصاص بالخمر و حق الأولویه فی الأرض المحجره، فإنّه لا معنی لملک الخمر، کما لا معنی لملک الأرض قبل الأحیاء، فیعلم منه أنّ الحق إمّا لیس بمعنی الملک کلیه، أو فی خصوص هذه الموارد، کما أنّ کون الحق بمعنی السلطنه کما هو المعروف لا مانع منه
  108. حاشیه المکاسب (للآخوند)، ص۴: لا یخفی ان الحق بنفسه لیس سلطنه، و انما کانت السلطنه من آثاره، کما انّها من آثار الملک، و انّما هو کما أشرنا إلیه، اعتبار خاص، له آثار مخصوصه، منها السلطنه علی الفسخ، کما فی حقّ الخیار، أو التملّک بالعوض، کما فی حقّ الشّفعه، أو بلا عوض، کما فی حقّ التحجیر، الی غیر ذلک. و هی لا یقتضی ان یکون هناک من یتسلّط علیه، و الّا کانت من آثار الملک أیضا، و ان لم یکن نفسه، فیلزم فی بیع الدّین، إمّا محذور تسلّط الشّخص علی نفسه، و إمّا التفکیک بین الملک و أثره، مع انّ ذلک انّما یلزم فی بیع الحقّ، ممّن کان علیه، لا من غیره، و قد عرفت انه أجنبیّ عمّا هو بصدده، کما یظهر من صدر کلامه و ذیله
  109. کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۴۰: فإذا صحّ ما ذکرناه من وحدانیّه حقیقته- کما هو کذلک عرفاً و لغه و تبادراً - فالتحقیق أنّه غیر الملک و السلطنه. و الشاهد علیه: مضافاً إلی فهم العرف و ارتکاز العقلاء صدقه فی موارد لا یعتبر فیها الملک و لا السلطنه، فلو سبق إلی مکان فی المسجد و الأراضی المتّسعه من الأملاک و الموقوفات، فلا شبهه فی أنّه لا یملک المکان المسبوق إلیه بوجه من الوجوه؛ لا ملکاً ضعیفاً، و لا شدیداً، لو سلّم تصوّر الشدّه و الضعف فی الملک، مع أنّ المعروف أنّه أحقّ به من غیره، و یتعلّق به حقّ له علی المکان. و توهّم: مالکیّته للتمکّن فیه، کلام شعری لا ینبغی الإصغاء إلیه، و مخالف لاعتبار العقلاء. و لو حفر نهراً و أوصله إلی الشطّ، فما لم یدخل الماء فی نهره لا یکون مالکاً للماء بلا شبهه بوجه من الوجوه، و لکن یمکن أن یقال: إنّ له حقّ الحیازه، و فی مورد التحجیر یثبت حقّ علی الأرض، و لا تصیر ملکاً له بلا ریب. و من أمثال ما ذکر یظهر: أنّ اعتباره غیر اعتبار الملک، و لا یکون مساوقاً له، و لا أخصّ منه. کما أنّ تخلّفه عن السلطنه أحیاناً دلیل علی عدم مساوقته لها، و لا أخصیّته منها، فإذا انتقل حقّ التحجیر و الاستحلاف و القذف و غیرها إلی الصغیر، أو کانت تلک الحقوق للمحجور علیه بسفه و غیره، فلا شبهه فی اعتبار الحقّ لهم کاعتبار الملک، کما لا شبهه فی عدم اعتبار السلطنه لهم حتّی لدی العقلاء بالنسبه إلی بعضهم، کالصغیر غیر الممیّز و المجنون، فالسلطنه فیها لولیّه القانونی العرفی أو الشرعی. و ما قد یقال من أنّ سلطنتهم سلطنه القاصر لیس بشی ء؛ لأنّ القاصر مسلوب السلطنه لا مفوّضها، و للوصی، و القیّم، و الجدّ، و الأب، و الحاکم، سلطنه مستقلّه علیه و علیها، و لیس حالهم حال الوکیل، و هو واضح. و ربّما تعتبر السلطنه فی بعض الموارد، و لا یعتبر الحقّ و لا الملک، کسلطنه الناس علی نفوسهم؛ فإنّها عقلائیّه، فکما أنّ الإنسان مسلّط علی أمواله، مسلّط علی نفسه، فله التصرّف فیها بأیّ نحو شاء، لولا المنع القانونی لدی العقلاء، و الشرعی لدی المتشرّعه
  110. حاشیه کتاب المکاسب (للأصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۲۰: و دعوی: أنّ السلطنه من أحکام الملک و الحق لا نفسهما کما عن شیخنا الأستاذ إنّما یتجه إذا أرید منها السلطنه التکلیفیه المساوقه لجواز التصرف، لا ما إذا أرید اعتبارها کاعتبار الملکیه، فإنّها کالملک یترتب علیها طبعا جواز التصرف شرعا بل ربّما یکون فی بعض أفراده منصوصا، کما فی حق القصاص حیث قال تعالی فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فالحق المجعول للولی هو نفس سلطانه شرعا لا أمر آخر یترتب علیه السلطنه التکلیفیه المساوقه لجواز القصاص فی قبال حرمته، فضلا عن کونه عین السلطنه التکلیفه التی لا إسقاط لها، و لا قابلیه الصلح عنها بشی ء
  111. کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۴۳: فتحصّل ممّا ذکر: أنّ الحق لیس ملکاً، و لا مرتبه منه، و لا سلطنه، و لا مرتبه منها؛ أی لا یکون عینهما، و لا أخصّ منهما، و إلّا لما تخلّف عنهما. و یؤیّد المدّعی بل یدلّ علیه: أنّ الملک فی جمیع الموارد إضافه بین المالک و المملوک، حتّی فی مالکیّه شی ءٍ فی ذمّه الغیر؛ لأنّ الملکیّه متقوّمه بالإضافه الحاصله المذکوره، و تکون ذمّه المدیون کمحفظه للمال، لا دخاله لها فی اعتبار الملکیّه. و إن شئت قلت: حال الذمّه حال الخارج بالنسبه إلی الأعیان الخارجیّه المملوکه، فکما أنّ الخارج ظرف للمملوک من غیر دخاله له فی اعتبار الملکیّه، کذلک الذمّه. و أمّا الحقّ، فکثیراً ما یعتبر بین ذی الحقّ و منْ علیه الحقّ، ففی حقّ الاستحلاف یکون للمدّعی حقّ علی المدّعی علیه لأن یستحلفه، فیکون الاستحلاف مورد الحقّ، و المدعی صاحبه، و المنکر من علیه الحقّ، و إذا حلف المنکر أدّی ما علیه، و لیس فی شی ءٍ من الموارد حال الملک کذلک، حتّی فی ملکیّه ما فی الذمّه کما عرفت. و ما یری من اعتبار «علیه» فی الذمم، فإنّما هو باعتبار الدین لا الملک؛ إذ الدین له إضافه إلی الدائن و إلی المدیون، فیکون فیه اعتبار «له» و «علیه» دون الملک؛ فإنّ اعتبار «علیه» لیس فی شی ءٍ من موارده دخیلًا فی اعتباره. و یؤیّده أیضاً: أنّه یعتبر فی الحقّ أحیاناً الأداء کالدین، دون الملک؛ لأنّ الحقّ کالدین یعتبر فی بعض الموارد علی الغیر، فیصحّ فیه الأداء، و یصدق علیه، و أمّا الملک فلا تعتبر فیه العهده، و لا یصحّ فیه الأداء و التأدیه، کما لا یصحّ ذلک الاعتبار فی السلطنه، فلا یقال: «أدّی سلطنته أو سلطانه» کما یقال: «أدّی حقه». ثمّ إنّ الظاهر أنّ الحقّ فی مثل استحقاق العقوبه فی العاصی، و استحقاق الثواب فی المطیع، بل و حقّ الجار علی الجار فی الجمله و أنحائها، من هذا القبیل فیکون للّه تعالی حقّ علی العاصی أن یعاقبه، و للمطیع- علی ما قالوا حقّ علی اللّه تعالی أن یثیبه، مع عدم اعتبار الملکیّه و السلطنه فی نحو الأخیر بالضروره
  112. منیه الطالب فی حاشیه المکاسب، ج ۱، ص۴۲: إطلاق الحقّ علی ما ذکره من الأمثله مثل إطلاق الحقّ علی سائر الأحکام کحقّ المؤمن علی المؤمن و حق الجار علی الجار فإنّ الأبوّه و الولایه و نحوهما من الأمثله لیس لعلاقه حاصله للأب و الحاکم إذ لم یجعل للولی إضافه أثرها السّلطنه علی المولی علیه أو علی ماله فلا یکون من مقوله الجده بل من الأحکام الشّرعیه کما هو قدس سره أیضا یحتمل هذا المعنی حیث قال و یمکن أن یقال إنّها أو جمله منها من الأحکام لا من الحقوق
  113. کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۴۴: و یؤیّده أیضاً: أنّه یعتبر فی الحقّ أحیاناً الأداء کالدین، دون الملک؛ لأنّ الحقّ کالدین یعتبر فی بعض الموارد علی الغیر، فیصحّ فیه الأداء، و یصدق علیه، و أمّا الملک فلا تعتبر فیه العهده، و لا یصحّ فیه الأداء و التأدیه، کما لا یصحّ ذلک الاعتبار فی السلطنه، فلا یقال: «أدّی سلطنته أو سلطانه» کما یقال: «أدّی حقه»
  114. حاشیه المکاسب (للیزدی)، ج ۱، ص۵۵: أنّ کثیرا ممّا یعدّ من جمله الحقوق یمکن دعوی کونها من باب الحکم الشّرعی الّذی لا مجال فیه لجعله عوضا فی المعامله فلا بدّ من بیان الفرق بینهما أوّلا فنقول أمّا بحسب المفهوم و الحقیقه فالفرق واضح فإنّ الحقّ نوع من السّلطنه علی شی ء متعلّق بعین کحقّ التّحجیر و حق الرّهانه و حقّ الغرماء فی ترکه المیّت أو غیرها کحقّ الخیار المتعلّق بالعقد أو علی شخص کحقّ القصاص و حقّ الحضانه و حق القسم و نحو ذلک فهی مرتبه ضعیفه من الملک بل نوع منه و صاحبه مالک لشی ء یکون أمره إلیه کما أنّ فی الملک مالک لشی ء من عین أو منفعه بخلاف الحکم فإنّه مجرّد جعل الرّخصه فی فعل شی ء أو ترکه أو الحکم بترتّب أثر علی فعل أو ترک مثلا فی حق الخیار
  115. المکاسب و البیع (للمیرزا النائینی)، ج ۱، ص۹۲: الکلام یقع تاره فی تعیین الحق و تمییزه عن الحکم، و اخری فی جواز وقوعه ثمنا (أما الأول) فالکلام فیه أیضا تاره فی بیان حقیقه الحق ثبوتا، و اخری فی بیان المائز بینه و بین الحکم فی مرحله الإثبات (أما المقام الأول) فالحق هو السلطنه علی الشی ء و مرتبه ضعیفه من الملکیه قائمه بمن له الحق و من علیه و قد کان بعض الأساطین یعبّر عنه ب (ملکیه نارسیده)
  116. نهج الفقاهه (للسید الحکیم)، ص۶: الحق فی اللغه و العرف الأمر الثابت فی قبال الباطل غیر الثابت و فی الاصطلاح الحقیه عباره عن نوع من الملکیه التی هی نوع خاص من الإضافه بین المالک و المملوک و الاعتبار الخاص بینهما الذی هو معنی لام الملک فی مثل قولک الفرس لزید، فان اللام حاکیه عن اضافه بین زید و الفرس علی نحو خاص یری فیه الفرس من توابع زید و شؤونه و لواحقه یعبر عنها بملکیه زید للفرس، فإذا باع زید الفرس علی عمرو صار الفرس ملکا لعمر و کانت الإضافه المذکوره بین الفرس و عمرو بعد ما لم تکن، کما انها حینئذ لا تکون بین الفرس و زید بعد ما کانت و اما إضافه الحقیه فهی نوع من الإضافه المذکوره تختلف معها باختصاصها بمورد خاص
  117. این فیلسوفِ فقیهِ اصولی گرچه معروف به اصفهانی است، ولی اصالتاً نخجوانی است، جدّ ایشان بعد از قرارداد ننگین ترکمن چای و سخت شدن زندگی برای مسلمانان در نخجوان، به اصفهان رهسپار شد و در آن جا رحل اقامت افکند و بعد از مدتی اولاد ایشان به کاظمین رفتند که جناب محقق در آن جا متولد شدند و بعد از مدتی برای تحصیل به نجف اشرف عازم و مفتخر به غروی گردیدند. این محقق بزرگ همان طور که در علم و تحقیق أعجوبه بودند در عبادت و تهجّد نیز سرآمد بودند. والد و استاد معظم ما حضرت آیت الله سید جواد مدرسی یزدی قدس سره - از یکی از بزرگان نجف نقل می‌کردند که ایشان هر روز به زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام - مشرف می‌شدند و زیارت عاشورا را با صد لعن و صد سلام می‌خواندند. رضوان الهی بر ایشان باد
  118. رساله فی تحقیق الحق و الحکم، ص۴۳: ربّما یقال: أنّ الحق مرتبه ضعیفه من الملک و أول مراتبه، فعدم کون الخمر أو الأرض ملکا- یراد به کسائر الأملاک، لا الملک بهذه المرتبه الضعیفه. و فیه: أنّ حقیقه الملک سواء کانت من مقوله الإضافه أو مقوله الجده لیس لها مراتب مختلفه بالشده و الضعف، حتی یکون اعتبارها فی مواردها مختلفا باعتبار مرتبه قویه تاره، و اعتبار مرتبه ضعیفه أخری. بیانه: أنّ مقوله الإضافه کما حقق فی محله لیس لها وجود استقلالی، بل تابعه للمقوله التی تعرضها الإضافه، فإن کانت من مقوله تختلف بالشده و الضعف- کالکیف مثلا- فلا محاله تتصف مقوله الإضافه بهما تبعا، فالحراره قابله للشده و الضعف فتتصف مقوله الإضافه بالأحرّ و هکذا، و إن کانت من مقوله لا تجری فیها الشده و الضعف فلا تتصف مقوله الإضافه بهما- کمقوله الجوهر مثلا- فإنّ زیدا المحیط علی عین فی الخارج لیس له و لا لتلک العین شده و ضعف، حتی تتصف الإحاطه بهما بالعرض. و أمّا مقوله الجده فهی لا تتصف فی نفسها بالشده و الضعف، بل تتصف بالزیاده و النقص، فإنّ الهیئه الحاصله للرأس من العمامه أنقص من الهیئه الحاصله للبدن من القمیص، فإنّ الثانی أزید إحاطه من الأول، لسعه المحیط و المحاط فی الثانی دون الأول، و اللازم هنا هو التفاوت بالشده و الضعف، فان شخص هذا المانع لم تتفاوت جدته باعتباره ملکا أو اعتباره حقا، فلا معنی لدعوی تفاوت مراتب الملک شده و ضعفا، و أمّا زیاده و نقصا فهو أجنبی عما نحن فیه، ضروره أنّ المالک للعین و المنفعه أزید ملکا ممن یملک أحدهما، فتبیّن أنّ جعل الحق بمعنی الملک لا وجه له، و دعوی اختلافه بالمراتب فاسده. • حاشیه کتاب المکاسب (للأصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۱۹: نعم ربّما یقال: بأنّه مرتبه من الملک، نظرا إلی عدم ترتب جمیع آثار الملک علیه، و قد بینا فی محله أنّ الملکیه بأی معنی مقولی کانت لیس لها تفاوت بالشده و الضعف، حتی یصح فی مقام اعتبار ذلک المعنی المقولی اعتبار شدیده تاره، و اعتبار ضعیفه أخری
  119. آیا ملک نمی‌تواند به غیر عین که عرَضِ قابل اشتداد و تضعف باشد تعلق گیرد؟ آیا نمی‌تواند کسی مالک حرارت و برودت باشد؟! (امیرخانی)
  120. الجوهر النضید، ص۲۸: المضاف من الأجناس العالیه و فیه مباحث: أحدها فی رسمه و هو الذی یعقل بالقیاس إلی غیره و لا وجود له سوی ذلک و تحقیق هذا الرسم أن من الماهیات ما یستقل بالمعقولیه من غیر حاجه إلی غیره یقاس إلیه و منه ما لا یعقل إلا بالقیاس إلی غیره. و الثانی هو المضاف و هو قسمان حقیقی و مشهوری و ذلک لأنه إذا عقل بالقیاس إلی غیره فإما أن یکون له وجود خاص سوی ذلک و هو المضاف المشهوری کالأب و الابن فإن للأب وجودا مغایر المعقولیه بالقیاس إلی غیره و إما أن لا یکون له وجود سوی معقولیته بالقیاس إلی غیره و هو المضاف الحقیقی کالأبوه و البنوه و هو المراد هاهنا. و ثانیها اختلف الناس فی وجود الإضافه فأثبته جماعه لأن فوقیه السماء لیس أمرا تقدیریا لا غیر بل هو أمر متحقق ثابت خارج الذهن و هو غیر السماء و غیر العدم الصرف فهو ثابت. و أنکره جماعه و استدلوا بأن الإضافه لو کانت موجوده و هی عرض لافتقرت إلی المحل و یکون حلولها فی ذلک المحل إضافه أخری و یلزم التسلسل. أجاب الشیخ عنه بأن من المضاف ما هو مضاف بذاته و منه ما هو مضاف باعتبار غیره و هذا الأخیر یرجع إلی الأول و ینقطع التسلسل و ذلک لأن الأبوه مثلا مضافه لذاتها إلی الابن و حلولها مضاف لذاته إلی المحل فانقطع التسلسل. هذا خلاصه ما ذکره الشیخ و هو غیر واف بالمطلوب؛ لأن السائل لم یلزم التسلسل باعتبار أن المضاف دائما إنما یکون مضافا بإضافه مغایره له و إنما ألزم التسلسل من حیث إن الإضافه إذا کانت موجوده کانت عرضا فتکون حاله فی محله و تکون هناک إضافتان إحداهما الأبوه و ثانیهما الحلول و کل واحد منهما مضاف لذاته إلی غیره لکن الحلول من حیث إنه عرض موجود یفتقر إلی محل فیکون حلوله فی ذلک المحل إضافه أخری و یلزم التسلسل و کلام الشیخ یصلح جوابا علی تقدیر إیراد السؤال علی الوجه الأول إما علی هذا الوجه فلا. و ثالثها اعلم أن الإضافه قد تعرض لجمیع المقولات أما الجوهر فکالأب و الابن مثلا و أما الکم فکالأعظم و الأصغر و أما الکیف فکالأسخن و الأبرد و أما المضاف فکالأبعد و الأقرب و أما الأین فکالأعلی و الأسفل و أما المتی فکالأقدم و الأحدث و أما الوضع فکالأنصب و أما الملک فکالأکسی و أما الفعل فکالأقطع و أما الانفعال فکالأشد تسخنا. • شرح المصطلحات الفلسفیه، ص۳۷۱: المضاف الحقیقی هو نفس الإضافه- کالأبوّه- مأخوذه مجرّده عن الذّات الّتی یعرض لها. (إیضاح المقاصد من حکمه عین القواعد/ ۲۱۲) المضاف یطلق بالاشتراک علی نفس الإضافه، أی الأمر النّسبی العارض و هو المضاف الحقیقی. (مطالع الأنظار/ ۱۰۷) الأبوّه هی المعقوله بالقیاس إلی الغیر، و لا حقیقه لها إلّا ذلک، أی لیس حقیقتها سوی أنّها نسبه معقوله بالقیاس إلی نسبه أخری معقوله بالقیاس إلی الأولی، و حاصلها النّسبه المتکرّره، و هی الإضافه الّتی تعدّ من المعقولات و تسمّی مضافا حقیقیّا. (شرح المواقف/ ۳۴۶) المضاف المطلق ماهیّته تکون معقوله بالقیاس إلی غیره. (تعلیقه علی الشّفاء لصدر الدّین/ ۴۶۲)- الإضافه، المضاف المشهوری. المضاف المشهوری هو الماهیّه الّتی عرضت لها الإضافه مأخوذه مع الإضافه، کالأب. (إیضاح المقاصد من حکمه عین القواعد/ ۲۱۲) یقال الإضافه علی الأمر النّسبی العارض، و هو المضاف الحقیقی. و علی معروض الإضافه وحده، و لیس غرضنا متعلّقا به. و علی المجموع الحاصل من الإضافه و المعروض الّذی تعرض له الإضافه، و هو المضاف المشهوری
  121. نسبت این که فخر رازی قائل است علم از مقولهٔ اضافه است مشکل است؛ زیرا بالصراحه رد می‌کند مجرد اضافه باشد، بلکه می‌گوید کیفیت ذات اضافه است. گرچه جناب ملاصدرا نیز این نسبت را به ایشان می‌دهد که علم را مجرد اضافه بین عالم و معلوم می‌داند، ولی شاید مرادشان این نیست که فخر رازی علم را از مقولهٔ اضافه می‌داند نه کیف نفسانی، بلکه دربارهٔ چگونگی این کیف نفسانی می‌گوید مجرد اضافه بین عالم و معلوم است. (امیرخانی) •المباحث المشرقیه فی علم الالهیات و الطبیعیات، ج ۱، ص۳۲۴: (التعقل) لا یخلو اما ان یکون امرا عدمیا او یکون امرا ثبوتیا و ان کان ثبوتیا فاما ان یکون کیفیه عاریه عن الاضافه او کیفیه مع الاضافه او نفس الاضافه فهذه اقسام اربعه* (و قد اضطرب کلام الشیخ) فی حقیقه العلم غایه الاضطراب فتاره یجعله امرا عدمیا ... و تاره یجعله عباره عن الصور المرتسمه فی الجوهر العاقل المطابقه لماهیه المعقول ... و تاره یجعله عباره عن کیفیه ذات اضافه الی الشی ء الخارجی و ذلک عند ما یبین ان العلم داخل فی مقوله الکیف بالذات و فی مقوله المضاف بالعرض (و ایضا) عند ما یبین ان تغیر المعلوم یوجب تغیر العلم الذی هو کیفیه ذات اضافه ... (فلنرجع) الی عقولنا و لنجتهد فی طلب الحق (فنقول): اما القسم الأول و هو ان التعقل لیس امرا سلبیا فذلک ظاهر من حیث انه لو جعل سلبیا لما کان ای سلب اتفق هو العلم بل سلب ما یقابله و هو الجهل فلا یخلو اما ان یکون عباره عن عدم الجهل البسیط الذی هو عباره عن عدم العلم فیکون العلم عباره عن عدم عدم العلم فیکون امرا ثبوتیا و اما ان یکون عباره عن سلب الجهل المرکب لکن لا یلزم من سلب الجهل المرکب حصول العلم لاحتمال خلو المحل عنهما ... فثبت بهذا ان التعقل بهذا لا یمکن ان یکون عباره عن سلب الماده او عن سلب شی ء آخر. (و اما القسم الثانی) و هو ان یکون عباره عن حضور صوره المعقول عند العاقل فقد ابطلناه ... (و اما القسم الثالث) و هو ان یکون العلم حاله اضافیه من غیر ان یکون هناک امر آخر فذلک باطل ایضا لما بینا ان الاضافات لا تتحصل الا عند وجود المضافات و نحن قد ندرک ما لا وجود له فی الاعیان. (و اما القسم الرابع) فهو متعین لان یکون هو الحق و ذلک لان العلم عباره عن کیفیه ذات اضافه. • المباحث المشرقیه فی علم الالهیات و الطبیعیات، ج ۱، ص۳۴۱: فقد اقمنا البرهان علی ان التعقل حاله اضافیه و ذلک یوجب کونها مغایره للذات (نعم القوم لما اعتقدوا) ان التعقل هو مجرد الحضور ثم عرفوا انه لا یمکن ان یحضر عند الذات منها صوره اخری زعموا ان وجود تلک الذات هو العقل* (و اما نحن فلما بینا) انه حاله اضافیه لا جرم حکمنا بان العاقلیه صفه مغایره للذات العاقله بل نجعل هذا مبدأ البرهان القوی علی صحه ما اخترناه. (فنقول) ادراک الشی ء لذاته زائد علی ذاته و الا لکانت حقیقه الادراک هی حقیقه ذاته و حقیقه ذاته هی حقیقه الادراک و کان لا یثبت احدهما الا و الآخر ثابت لکن التالی باطل فالمقدم باطل فثبت ان ادراک الشی ء لذاته زائد علی ذاته و ذلک الزائد یستحیل ان یکون صوره مطابقه لذاته بالبرهان المشهور فهو اذا امر غیر مطابق لذاته و ذلک الغیر المطابق ان کان له نسبه و اضافه الی ذاته فذاته انما صارت معلومه لاجل تلک النسبه و العلم و الادراک و الشعور هو تلک النسبه و ان لم تکن له الیه نسبه و تلک الصوره غیر مطابقه له و لا مساویه فی الماهیه لم یصر ذلک الشی ء معلوما اصلا لان حقیقته غیر حاضره و لا للذهن الیه نسبه فالذهن منقطع الاختصاص بالنسبه الیه فیستحیل ان یصیر معلوما (فهذا برهان قاطع) علی ان العلم حاله نسبیه. • الحاشیه علی الهیات الشفاء (لملا صدرا)، ص۱۲۶: (قوله فصل فی العلم و أنه عرض إلی آخره) أن من جمله الأجناس المندرجه تحت مقوله الکیف هی الکیفیات النفسانیه من الشهوه و الغضب و العلم و القدره و الإراده و المحبه و الکراهه و الشجاعه و الکرم و الحلم و الحیاء و الخوف و غیر ذلک و قد بحث عنها و عن عرضیتها فی مباحث النفس من الطبیعیات لکن فی إثبات العرضیه للعلم الذی هو من جمله الکیفیات النفسانیه صعوبه شدیده فهذا الفصل معقود لبیانه قال و أما العلم فإنه فیه شبهه إلی آخره قد علمت أن للأشیاء أی الماهیات وجودا فی الخارج به یترتب علیه آثارها و أحکامها و وجودا فی الذهن لا یترتب به علیها آثارها و أحکامها و العلم لنا بکل شی ء عباره عن حصول ماهیاتها عند نفوسنا مجرده عن موادها الخارجیه و العلم بکل ماهیه یکون عین تلک الماهیه و بکل مقوله یکون عین تلک المقوله فالعلم بالجوهر جوهر کما أن العلم بالأعراض أعراض و حینئذ یشکل کون العلم من الموجودات الخارجیه و الکیفیات النفسانیه و لأجل صعوبه هذا الإشکال أنکر بعضهم الوجود الذهنی للأشیاء و جعل بعضهم ک [الفخر] الرازی العلم مجرد الإضافه التی بین العالم و المعلوم و بعض أجله المتأخرین أنکر کون العلم کیفیه نفسانیه بل جعله أمرا ذهنیا فقط من مقوله المعلومات و أن العلم بکل مقوله لیس شیئا سوی تلک المقوله من غیر أن یکون له وجود فی نفسه و جعل السید السند و الصدر الأمجد الصور العلمیه الحصولیه کلها من مقوله الکیف لا غیر و جعل الشارح الجدید للتجرید العلم عرضا قائما بالنفس و المعلوم شیئا آخر مغایرا له حاصلا فی الذهن غیر قائم و کل هذه الآراء ظنون فاسده و أوهام باطله قد نقضناها و تفصینا عنها و أبطلناها فی کتاب الأسفار
  122. گرچه اعتبار سهل المؤونه و به ید معتبر است و حقیقتی وراء فرض فارض و اعتبار معتبِر ندارد و ممکن است معتبِر از أعراض مختلفی اقتباس کرده باشد، ولی کلام در این است که این مفهوم اگر در خارج موجود شود تحت کدام یک از مقولات قرار می‌گیرد [لو وجد فی الخارج لکان من مقوله ...] و معلوم است که شیء اگر در خارج تصور شود فقط تحت یکی از مقولات می‌تواند باشد. به عبارت دیگر مقوله، جنس عالی حقیقت شیء است و همان طور که یک شیء نمی‌تواند دو جنس عالی داشته باشد، در مفاهیم اعتباری نیز آن چه که به منزلهٔ جنس برای آن است نمی‌تواند مرکب باشد. بله در مورد ملک می‌توان گفت: همان طور که علم از مقولهٔ کیف نفسانی است و در عین حال ذات اضافه است نه این که از مقولهٔ اضافه باشد ملک نیز اگر در خارج محقق شود به نحو کیف نفسانی ذات اضافه خواهد بود و شاید مراد حضرت استاد دام ظله در حقیقت این باشد. (امیرخانی)
  123. فقه الشیعه (للسید الخویی)، کتاب الطهاره، ج ۳، ص۱۲۷: أنه قد استدل علی نجاسه ولد الزنا بجمله من الروایات الّتی یأتی ذکرها ... فمنها: مرسله الوشاء عمن ذکره عن أبی عبد اللّه علیه السلام -: «أنه کره سئور ولد الزنا، و سئور الیهودی، و النصرانی، و کلّ من خالف الإسلام، و کان أشدّ ذلک عنده سؤر الناصب». و فیه: أن الکراهه أعم من النجاسه المصطلحه، فإن الکراهه فی الأخبار و إن لم تکن ظاهره فی الکراهه المصطلحه، لکنها لیست ظاهره فی خصوص الحرمه فیمکن أن یکون الوجه فیه القذاره المعنویه. و ذکر ولد الزنا فی سیاق الأنجاس لا یصلح قرینه لإراده النجاسه، لإمکان أن یکون الوجه فی الجمیع هو القذاره المعنویه، کما یشهد لذلک التصریح بأشدّیه سئور الناصب، فإنها هی القابله للتشکیک دون النجاسه الظاهریه
  124. کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۴۰۰: فإذا صحّ ما ذکرناه من وحدانیّه حقیقته کما هو کذلک عرفاً و لغه و تبادراً فالتحقیق أنّه غیر الملک و السلطنه. و الشاهد علیه: مضافاً إلی فهم العرف و ارتکاز العقلاء صدقه فی موارد لا یعتبر فیها الملک و لا السلطنه، فلو سبق إلی مکان فی المسجد و الأراضی المتّسعه من الأملاک و الموقوفات، فلا شبهه فی أنّه لا یملک المکان المسبوق إلیه بوجه من الوجوه؛ لا ملکاً ضعیفاً، و لا شدیداً، لو سلّم تصوّر الشدّه و الضعف فی الملک، مع أنّ المعروف أنّه أحقّ به من غیره، و یتعلّق به حقّ له علی المکان. و توهّم: مالکیّته للتمکّن فیه، کلام شعری لا ینبغی الإصغاء إلیه، و مخالف لاعتبار العقلاء. و لو حفر نهراً و أوصله إلی الشطّ، فما لم یدخل الماء فی نهره لا یکون مالکاً للماء بلا شبهه بوجه من الوجوه، و لکن یمکن أن یقال: إنّ له حقّ الحیازه، و فی مورد التحجیر یثبت حقّ علی الأرض، و لا تصیر ملکاً له بلا ریب. و من أمثال ما ذکر یظهر: أنّ اعتباره غیر اعتبار الملک، و لا یکون مساوقاً له، و لا أخصّ منه
  125. لذا کسی نمی‌تواند مزاحم او شود
  126. تحریر الوسیله، ج ۱، ص۱۴۸: مسأله۶: یجوز الصلاه فی الأراضی المتسعه کالصحاری و المزارع و البساتین التی لم یبن علیها الحیطان، بل و سائر التصرفات الیسیره مما جرت علیه السیره کالاستطراقات العادیه غیر المضره و الجلوس و النوم فیها و غیر ذلک، و لا یجب التفحص عن ملاکها، من غیر فرق بین کونهم کاملین أو قاصرین کالصغار و المجانین، نعم مع ظهور الکراهه و المنع عن ملّاکها و لو بوضع ما یمنع الماره عن الدخول فیها یشکل جمیع ما ذکر و أشباه‌ها فیها إلا فی الأراضی المتسعه جدا، کالصحاری التی من مرافق القری و توابعها العرفیه و مراتع دوابها و مواشیها، فإنه لا یبعد فیها الجواز حتی مع ظهور الکراهه و المنع. • موسوعه السید الخویی، ج ۱۳، ص۱۹۴: ینبغی التفصیل بین الطرق الواقعه فی الأراضی المتسعه الباقیه علی إباحتها الأصلیه، فإنّه لا حرمه حینئذ و لا بطلان، لجواز الانتفاع منها لأیّ أحد کیف ما شاء بعد أن کان الناس کلهم فیها شرعاً سواء. فکما یحق للمارّه المرور علیها فکذا للمصلین الصلاه فیها، و لغیرهم الانتفاع بشکل آخر من غیر أحقیّه لأحد بالإضافه إلی غیره. و بین الطرق الواقعه فی المدن الحضاریه التی تحدثها الحکومه لغرض الاستطراق بحیث یستوجب حقاً عرفیاً للمارّه مع فرض بقائها علی الإباحه الأصلیه، فإنّ المزاحمه و إن حرمت حینئذ کما لا یخفی، إلا أنّها لا تستوجب البطلان بعد افتراض إباحه المکان. نعم، لو فرض أنّ تلک الطرق موقوفه لهذه الغایه و لم تکن من المباحات الأصلیه بطلت الصلاه حینئذ أیضاً، لأنّ حکمها حکم الصلاه فی الأرض الغصبیه التی حکمنا فیها بالبطلان من جهه اتحاد المأمور به مع المنهی عنه حال السجود، و امتناع التقرب بالمبغوض حسبما سبق فی محله. فتحصّل أن الصور ثلاث: فقد یثبت الحکم التکلیفی و الوضعی معاً، و قد یثبت أحدهما دون الآخر، و قد لا یثبت شی ء منهما
  127. رساله فی تحقیق الحق و الحکم، ص۴۴: و یمکن أن یقال:- و إن لم أجد من وافق علیه صریحا- أنّ الحق مصداقا فی کل مورد اعتبار مخصوص له آثار خاصه، فحق الولایه لیس إلّا اعتبار ولایه الحاکم و الأب و الجد، و من أحکام نفس هذا الاعتبار جواز تصرّفه فی مال المولّی علیه تکلیفا و وضعا، و لا حاجه إلی اعتبار آخر، فإضافه الحق إلی الولایه بیانیه، و کذلک حق التولیه و حق النظاره، بل کذلک حق الرهانه، فإنه لیس إلّا اعتبار کون العین وثیقه شرعا، و أثره جواز الاستیفاء ببیعه عند الامتناع عن الوفاء، و حق التحجیر أی المسبب عنه لیس إلّا اعتبار کونه أولی بالأرض من دون لزوم اعتبار آخر، و حق الاختصاص فی الخمر لیس إلّا نفس اعتبار کونه أولی بالأرض من دون لزوم اعتبار آخر، و حق الاختصاص فی الخمر لیس إلّا نفس اعتبار اختصاصه به فی قبال الآخر، من دون اعتبار ملک أو سلطنه له، و أثر الأولویه و الاختصاص عدم جواز مزاحمه الغیر له. نعم لا بأس بما ساعد علیه الدلیل من اعتبار السلطنه فیه کحق القصاص، حیث قال عز من قائل (فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطانا) و کذا لو لم یکن هناک معنی اعتباری مناسب للمقام کما فی حق الشفعه، فإنّه لیس إلّا السلطنه علی ضم حصه الشریک إلی حصته بتملّکه علیه قهرا، فإنّ الشفع هو الضم، و الشفعه- کاللقمه- کون الشی ء مشفوعا، أی مضموما إلی ملکه، و لا معنی لاعتبار نفس الشفعه، و إلّا کان معناه اعتبار ملکیه حصه الشریک، مع أنّه لا یملک إلّا بالأخذ بالشفعه لا بمجرد صیرورته ذا حق. و کذا حق الخیار هو السلطنه علی الاختیار- و هو ترجیح أحد الأمرین من الفسخ و الإمضاء- لا اعتبار کونه مختارا، فإنّه فی قوه اعتبار کونه مرجحا أی فاسخا أو ممضیا، مع أنّه لا فسخ و لا إمضاء بمجرد جعل الحق، نعم لیس حق الخیار ملک الفسخ و الإمضاء معا و إلّا نفذ إمضائه و فسخه معا، مع إنّه لا ینفذ منه إلّا أحدهما، و کذا السلطنه فإنّ حالها حال الملک، و لا أحد الأمرین من الفسخ و الإمضاء، فإنّ أحدهما المردد لا ثبوت له حتی یتقوم به الملک و السلطنه، بل الملک أو السلطنه یتعلق بترجیح أحد الأمرین علی الآخر، فالمقوّم لاعتبار الملک أو السلطنه أمر واحد و هو ترجیحه لأحد الأمرین. و یمکن أن یقال: بأنّ المعنی الاعتباری المعقول هنا بحیث یناسب الخیار جعله مفوضا، فاعتبار کونه مفوّضا یترتب علیه جواز الفسخ و الإمضاء تکلیفا و وضعا من دون لزوم اعتبار آخر. •حاشیه کتاب المکاسب (للاصفهانی، ط - الحدیثه)، ج ۱، ص۲۰: الذی یترجح فی نظری- و لم أقف علی موافق صریحا- أنّ الحق فی کل مورد اعتبار خاص له أثر مخصوص، ففی مثل حق الولایه و حق الوصایه و حق التولیه و حق النظاره لیس الاعتبار المجعول إلّا اعتبار ولایه الأب و الجد و الحاکم، و اعتبار کون الشخص نائبا فی التصرف عن الموصی، و اعتبار کون الشخص متولیا و ناظرا، فإضافه الحق إلی هذه الاعتبارات بیانیه. بل حق الرهانه أیضا کذلک، فإنّه لیس إلّا اعتبار کون العین وثیقه أو محبوسه علی الدین، و أثره جواز استیفاء الدین منه، و أمّا مثل حق التحجیر فهو حق مسبب عن التحجیر، و الاعتبار الموجود فی مورده مجرد کونه أولی بالأرض من غیره فی تملکها بإحیائها، فلا یجوز لغیره مزاحمته، و مثل حق الاختصاص فی الخمر المتخذ للتخلیل نفس اعتبار اختصاصه به لسبق ملکه له فیملکه بتخلیله لا مجرد جواز تخلیله، أو جواز تملکه بتخلیله. نعم فی مثل حق الشفعه و حق الخیار و الحق المسبب عن الجنایه لا بأس بأن یکون بمعنی اعتبار السلطنه علی ضم حصه الشریک ببذل مثل الثمن للمشتری، و اعتبار السلطنه علی الفسخ، و اعتبار السلطنه علی الاسترقاق مثلا، و بقیه الکلام فی الرساله المعموله فی تحقیق الحق
  128. بعض اشاعره و معتزله در مورد وجود قائلند که در هر ماهیتی به معنای همان ماهیتی است که وجود پیدا کرده است؛ مثلاً وجود انسان یعنی انسان، وجود فرس یعنی فرس و ... : • الدره الفاخره، ص۲: الظاهر من مذهب الشیخ أبی الحسن الأشعری و أبی الحسین البصری من المعتزله أن وجود الواجب بل وجود کل شی ء عین ذاته ذهنا و خارجا، و لما استلزم ذلک اشتراک الوجود بین الوجودات الخاصّه لفظا لا معنی. • کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص۲۴: و اعلم أن الناس اختلفوا فی أن الوجود هل هو نفس الماهیه أو زائد علیها فقال أبو الحسن الأشعری و أبو الحسین البصری و جماعه تبعوهما أن وجود کل ماهیه نفس تلک الماهیه. • رسائل الشجره الالهیه فی علوم الحقایق الربانیه، ص۲۱۵: ذهب قوم من المتکلّمین- الذین هم فی الحقیقه من عوامّ الناس- إلی أنّه لا یزید علی الماهیات لا عینا و لا ذهنا؛ و هو فاسد؛ لأنّه لو کان کذلک لکان قولنا: «الإنسان موجود» جاریا مجری قولنا: «الإنسان إنسان» و «الموجود موجود» و کذلک إذا قلنا: «الخلأ لیس بموجود» یکون کأنّا قلنا: «الخلأ لیس بخلأ»
  129. به نظر نمی‌رسد محقق اصفهانی قدس سره - منکر هر گونه اشتراک مفهومی بین مثلاً اعتبار تولیت، اعتبار نظارت و اعتبار رهانت باشد، بلکه منکر مفهوم مشترکی به نام حق می‌باشد که این حق به معنای سلطنت یا چیز دیگر باشد، لذا برای ردّ نظر محقق اصفهانی باید اثبات کرد که این مفاهیم دارای مفهوم مشترکی به نام حق هستند و این طور نیست که حق در هر یک از این موارد به معنای مضافٌ الیه آن باشد، بلکه حق، مستقلاً و بدون در نظر گرفتن مضافٌ الیه آن دارای مفهوم است که این مفهوم در تمام موارد آن واحد است. (امیرخانی)
  130. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۴۵: لا ینبغی الریب فی أن الحکم و الحق متحدان حقیقه، لأن قوامها بالاعتبار الصرف. و توضیح ذلک: أن المجعولات الشرعیه علی سته أقسام: ۱) التکلیفی الإلزامی، کالواجبات و المحرمات. ۲) التکلیفی غیر الإلزامی. کالمستحبات و المکروهات و المباحات. ۳) الوضعی اللزومی الذی یقبل الانفساخ. کالبیع و الإجاره و الصلح و نحوها، فإنها و إن کانت لازمه فی نفسها. و لکنها تنفسخ بالإقاله و نحوها. ۴) الوضعی اللزومی الذی لا یقبل الانفساخ، کالزواج، فإنه لا ینفسخ إلا فی موارد خاصه. ۵) الوضعی الترخیصی الذی یقبل الاسقاط، کحق الشفعه و حق الخیار، فلصاحب الحق أن یرفع یده عن حقه و یسقطه. ۶) الوضعی الترخیصی الذی لا یقبل الاسقاط، کالجواز فی الهبه، فإنه حکم مجعول للشارع. و لا یرتفع بالإسقاط. و هذه الأمور الاعتباریه و إن اختلفت من حیث الآثار اختلافا واضحا، و لکنها تشترک فی أن قوامها بالاعتبار المحض و إذن فلا وجه لتقسیم المجعول الشرعی أو العقلائی إلی الحق و الحکم لکی نحتاج إلی بیان الفارق بینهما. بل کلها حکم شرعی، أو عقلائی قد اعتبر لمصالح خاصه. بناء علی مسلک العدلیه من تبعیه الأحکام للملاکات الواقعیه. نعم تختلف هذه الأحکام فی الأثر- کما أشرنا إلیه قریبا- اختلافا ظاهرا. فبعضها یقبل الاسقاط. و بعضها لا یقبله و السر فی هذا الاختلاف هو أن زمام تلک الأمور بید الشارع حدوثا و بقاء فقد یحکم ببقائه، کما حکم بحدوثه، و قد یحکم بارتفاعه و لو کان ذلک باختیار أحد المتعاملین أو کلیهما. نعم المتبع فی ذلک- فی مقام الإثبات- هو الأدله الشرعیه. و علی الجمله: إن الجواز و اللزوم الوضعیین. کالجواز و اللزوم التکلیفیین، فان جمیعها من الأحکام الشرعیه و لا تفاوت فی ماهیتها و ذواتها و إن اختلفت آثارها. فاعطف نظرک هل تری فارقا بین جواز قتل المشرک- الذی یسمی حکما شرعیا- و بین سلطنه ولی الدم علی قتل القاتل الذی یسمی حقا شرعیا، لقبوله الاسقاط. ثم أرجع البصر کرتین هل تری فارقا بین حق الحضانه و الأبوه، و الولایه و أشباه‌ها مما لا یقبل الاسقاط، و بین حق الشفعه و حق الخیار القابلین للإسقاط، فافهم و اغتنم. و من الغریب أن جمعا من الفقهاء تصدوا لبیان الفارق بین الحق و الحکم، حتی أن بعضهم قد ألحقه بالبدیهیات، زعما منه أن الاختلاف بینهما أظهر من الشمس، و أبین من الأمس، و ذکر جماعه: أن الحق مرتبه ضعیفه من الملکیه، و صاحبه مالک لشی ء یرجع أمره إلیه، بخلاف الحکم، فإنه مجرد جعل الرخصه فی فعل شی ء أو ترکه، أو الحکم بترتب أثر علی فعل أو ترک. و ذکر طائفه: أن الحق ما یقبل السقوط و الإسقاط، أو النقل و الانتقال، بخلاف الحکم، فإنه لا یقبل شیئا من هذه الأمور. إلی غیر ذلک مما ذکروه فی هذا المقام. و لکنک قد عرفت: أنه لا یرجع شی ء من ذلک إلی محصل. نعم لا مانع من تخصیص إطلاق الحق اصطلاحا بطائفه من الأحکام: و هی التی تقبل الإسقاط، إذ لا مشاحه فی الاصطلاح. و أظن- و إن کان الظن لا یغنی من الحق شیئا- أن هذا الإطلاق صار سببا لاختلاف العلماء فی حقیقه الحق و الحکم. و بیان الفارق بینهما. و اللّه العالم. و مما یدل علی اتحاد الحق و الحکم أن لفظ (الحق) فی اللغه بمعنی الثبوت. و لذا یصح إطلاقه علی کل أمر متقرر فی وعائه المناسب له، سواء أ کان تقررا تکوینیا أم کان اعتباریا. و هو بهذا المعنی قد استعمل فی عده موارد من الکتاب العزیز و من هنا یصح إطلاق کلمه (الحق) علی الخبر الصادق، لثبوت مضمونه فی الواقع. و لهذا أیضا یطلق الحق- بقول مطلق- علی اللّه تعالی، لبطلان غیره فی جنبه سبحانه ... و إذن فمفهوم الحق یعم جمیع المجعولات الشرعیه. بل جمیع الأمور الثابته فی أی صقع من الأصقاع، فلا وجه لتخصیصه بالأحکام فضلا عن تخصیصه بحصه خاصه منها
  131. التنقیح فی شرح العروه الوثقی، الطهاره، ج۲، ص۸۱: القائل بوحده الوجود إن أراد أن الوجود حقیقه واحده و لا تعدد فی حقیقته و أنه کما یطلق علی الواجب کذلک یطلق علی الممکن، فهما موجودان و حقیقه الوجود فیهما واحده و الاختلاف إنما هو بحسب المرتبه، لأن الوجود الواجبی فی أعلی مراتب القوّه و التمام و الوجود الممکنی فی أنزل مراتب الضعف و النقصان و إن کان کلاهما موجوداً حقیقه و أحدهما خالق للآخر و موجد له، فهذا فی الحقیقه قول بکثره الوجود و الموجود معاً نعم حقیقه الوجود واحده، فهو مما لا یستلزم الکفر و النجاسه بوجه بل هو مذهب أکثر الفلاسفه بل مما اعتقده المسلمون و أهل الکتاب و مطابق لظواهر الآیات و الأدعیه، فتری أنّه (علیه السلام) یقول: «أنت الخالق و أنا المخلوق و أنت الرب و أنا المربوب» و غیر ذلک من التعابیر الداله علی أن هناک موجودین متعدِّدین أحدهما موجد و خالق للآخر، و یعبّر عن ذلک فی الاصطلاح بالتوحید العامِّی. و إن أراد من وحده الوجود ما یقابل الأول و هو أن یقول بوحده الوجود و الموجود حقیقه و أنه لیس هناک فی الحقیقه إلّا موجود واحد و لکن له تطورات متکثره و اعتبارات مختلفه، لأنه فی الخالق خالق و فی المخلوق مخلوق کما أنه فی السماء سماء و فی الأرض أرض و هکذا، و هذا هو الذی یقال له توحید خاص الخاص و هذا القول نسبه صدر المتألهین إلی بعض الجهله من المتصوفین، و حکی عن بعضهم أنه قال: لیس فی جبتی سوی اللَّه، و أنکر نسبته إلی أکابر الصوفیه و رؤسائهم، و إنکاره هذا هو الذی یساعده الاعتبار فان العاقل کیف یصدر منه هذا الکلام و کیف یلتزم بوحده الخالق و مخلوقه و یدعی اختلافهما بحسب الاعتبار. و کیف کان فلا إشکال فی أن الالتزام بذلک کفر صریح و زندقه ظاهره، لأنه إنکار للواجب و النبیّ (صلّی اللَّه علیه و آله و سلم) حیث لا امتیاز للخالق عن المخلوق حینئذ إلّا بالاعتبار، و کذا النبیّ (صلّی اللَّه علیه و آله و سلم) و أبو جهل مثلًا متّحدان فی الحقیقه علی هذا الأساس و إنما یختلفان بحسب الاعتبار. و أمّا إذا أراد القائل بوحده الوجود أن الوجود واحد حقیقه و لا کثره فیه من جهه و إنما الموجود متعدِّد، و لکنه فرق بیّن بین موجودیه الوجود و بین موجودیه غیره من الماهیّات الممکنه، لأنّ إطلاق الموجود علی الوجود من جهه أنّه نفس مبدأ الاشتقاق و أمّا إطلاقه علی الماهیات الممکنه فإنما هو من جهه کونها منتسبه إلی الموجود الحقیقی الذی هو الوجود لا من أجل أنها نفس مبدأ الاشتقاق و لا من جهه قیام الوجود بها حیث إن للمشتق إطلاقات فقد یحمل علی الذات من جهه قیام المبدأ به کما فی زید عالم أو ضارب لأنّه بمعنی مَن قام به العلم أو الضرب، و أُخری یحمل علیه لأنّه نفس مبدأ الاشتقاق کما عرفته فی الوجود و الموجود، و ثالثه من جهه إضافته إلی المبدأ نحو إضافه و هذا کما فی اللّابن و التامر لضروره عدم قیام اللبن و التمر ببائعهما إلّا أنّ البائع لما کان مسنداً و مضافاً إلیهما نحو إضافه و هو کونه بائعاً لهما، صح إطلاق اللّابن و التامر علی بائع التمر و اللّبن، و إطلاق الموجود علی الماهیات الممکنه من هذا القبیل، لأنه بمعنی أنها منتسبه و مضافه إلی اللَّه سبحانه بإضافه یعبّر عنها بالإضافه الإشراقیه فالموجود بالوجود الانتسابی متعدِّد و الموجود الاستقلالی الذی هو الوجود واحد. و هذا القول منسوب إلی أذواق المتألهین، فکأن القائل به بلغ أعلی مراتب التأله حیث حصر الوجود بالواجب سبحانه، و یسمّی هذا توحیداً خاصیاً. و لقد اختار ذلک بعض الأکابر ممن عاصرناهم و أصرّ علیه غایه الإصرار مستشهداً بجمله وافره من الآیات و الأخبار حیث إنّه تعالی قد أُطلق علیه الموجود فی بعض الأدعیه و هذا المدعی و إن کان أمراً باطلًا فی نفسه لابتنائه علی أصاله الماهیّه علی ما تحقّق فی محلّه و هی فاسده لأنّ الأصیل هو الوجود إلّا انه غیر مستتبع لشی ء من الکفر و النجاسه و الفسق. بقی هناک احتمال آخر و هو ما إذا أراد القائل بوحده الوجود وحده الوجود و الموجود فی عین کثرتهما فیلتزم بوحده الوجود و الموجود و أنه الواجب سبحانه إلّا أن الکثرات ظهورات نوره و شؤونات ذاته، و کل منها نعت من نعوته و لمعه من لمعات صفاته و یسمّی ذلک عند الاصطلاح بتوحید أخصّ الخواص، و هذا هو الذی حقّقه صدر المتألهین و نسبه إلی الأولیاء و العرفاء من عظماء أهل الکشف و الیقین قائلًا: بأن الآن حصحص الحق و اضمحلّت الکثره الوهمیه و ارتفعت أغالیط الأوهام، إلّا أنّه لم یظهر لنا إلی الآن حقیقه ما یریدونه من هذا الکلام. و کیف کان فالقائل بوحده الوجود بهذا المعنی الأخیر أیضاً غیر محکوم بکفره و لا بنجاسته ما دام لم یلتزم بتوال فاسده من إنکار الواجب أو الرساله أو المعاد. • فقه الشیعه، کتاب الطهاره، ج ۳، ص۱۴۸: حکم القائلین بوحده الوجود الاحتمالات- أو الأقوال- فی وحده الوجود أربعه: أحدها: و هو المسمّی عند الفلاسفه بالتوحید العامی ان یقال بکثره الوجود و الموجود، بمعنی أن یکون للوجود حقیقه واحده، بحیث لا تعدد فی أصل حقیقته، فیطلق علی الواجب و الممکن علی حدّ سواء، إلّا أن له مراتب مختلفه بالشدّه و الضعف، فالواجب فی أعلی مراتب القوه و الشدّه، و الممکن فی أدنی مراتب الضعف، و إن کان کلاهما موجودا حقیقه، و أحدهما خالق و الأخر مخلوق. و هذا القول لا یوجب الکفر و النجاسه، بل هو ما علیه أکثر الناس و عامتهم، بل مما اعتقده المسلمون، و أهل الکتاب و علیه ظاهر الآیات و الأدعیه، کما ورد فی بعضها: «أنت الخالق و أنا المخلوق، و أنت الربّ و أنا المربوب.» إلی غیر ذلک مما یدل علی تعدد الواجب و الممکن وجودا. ثانیها: و هو المسمّی عندهم بتوحید خاص الخاص أن یقال بوحده الوجود و الموجود فی قبال القول الأوّل، أی لیس هناک إلّا موجود واحد، إلّا أن له أطوارا مختلفه، و شئونا متکثره، فهو فی السماء سماء، و فی الأرض أرض، و فی الخالق خالق، و فی المخلوق مخلوق، و هکذا. و هذا القول نسبه صدر المتألهین إلی بعض جهله الصوفیّه، حتّی قال: إنّه لیس فی جبتی إلّا اللّه، و أنکر نسبته إلی أکابر الصوفیّه. و هذا القول مما لا یساعده العقل السلیم، بل لا ینبغی صدوره عن عاقل و کیف یلتزم بوحده الخالق و المخلوق، و یقال باختلافهما اعتبارا؟! إذ یلزمه القول بأن الواجب و النبی صلّی اللّه علیه و آله واحد غیر أنهما یختلفان بالاعتبار، کما أن النبی صلّی اللّه علیه و آله و أبو جهل- مثلا- کذلک. و هذا القول یوجب الکفر و الزندقه، لأنه إنکار للواجب حقیقه. ثالثها: و هو توحید خاصیّ أن یقال بوحده الوجود و کثره الموجود. و هو المنسوب إلی اذواق المتألهین، بزعمهم أنهم بلغوا أعلی مراتب التوحید. و المراد به: ان الموجود بالوجود الاستقلالی و الحقیقی واحد، و هو الواجب سبحانه و تعالی، و إطلاق الموجود علیه إنما یکون من جهه أنه نفس مبدء الاشتقاق، انما التعدد فی الموجود بالوجود الانتسابی، و هی الممکنات بأسرها، حیث أنها منتسبه إلی الموجود الحقیقی نحو انتساب، و لیست هی متصفه بالوجود حقیقه، لعدم قیام المبدء بها. فلا یکون إطلاق الموجود علی الممکن نظیر إطلاق العالم علی زید القائم به العلم حقیقه، بل ینسب إلی الموجود الحقیقی لقیام المبدء بغیره، کما فی اللّابن و التامر. ضروره عدم قیام اللّبن و التمر ببایعهما، غیر أن البائع لما کان مسندا و مضافا إلیهما نحو إسناد و إضافه من جهه کونه بایعا لهما صح إطلاق اللّابن و التامر علی بایعهما، فکذلک الحال فی إطلاق الموجود علی الممکن. و قد إختار هذا القول بعض الأکابر ممن عاصرناهم. و کان مصرا علیه أشدّ الإصرار. مستشهدا له بجمله من الآیات و الأخبار و قد أطلق علیه تعالی فی بعض الأدعیه انه الموجود. و هذا القول و إن کان باطلا فی نفسه، لابتنائه علی أصاله الماهیّه المقر فی محله بطلانها، إلّا أنه لا یوجب الکفر و النجاسه، لعدم کونه منافیا للتوحید، أو إنکارا لضروریّ الدین. رابعها: و هو توحید أخص الخواص. أن یقال بوحده الوجود و الموجود فی عین کثرتهما. و هذا إن أرید به الاختلاف بحسب المرتبه، و ان الموجود الحقیقی واحد، و هو اللّه سبحانه و تعالی، و باقی الموجودات المتکثره ظهورات نوره، و شئونات ذاته، لأنها رشحات وجودیه ضعیفه منه تعالی و تقدس فهو راجع إلی القول الأول. و إن أرید به أن الوجود مع فرض وحدته الحقیقیّه متکثر و متعدد بحسب المصادیق من دون رجوعه إلی اختلاف المراتب، فانا لم نتصوره إلی الان، و لم نتحققه مع کمال الدقه و التأمل. و قد صاحبت بعض العرفاء و أردت منه توضیح هذه المقاله صحیحه کانت أو فاسده فلم أ تحصل منه معنی معقولا، لأنه لا یخلو عن المناقضه. و مع ذلک فقد اختاره و حققه صدر المتألهین، و نسبه إلی الأولیاء و العرفاء من عظماء أهل الکشف و الیقین، مدّعیا: أن الان حصحص الحق، و اضمحلت الکثره الوهمیّه، و ارتفعت الأوهام. و لکن قد أشرنا إلی حقیقه الأمر فی ذلک، و أنه علی تقدیر یرجع إلی القول الأوّل، و علی التقدیر الأخر لیس له معنی محصل معقول. و کیف کان فهو لا یوجب الکفر، لعدم استلزامه إنکار الواجب تعالی و تقدس. • الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، ج ۲، ص۲۹۹: اعلم أیها السالک بأقدام النظر و الساعی إلی طاعه الله سبحانه و الانخراط فی سلک المهیمیین فی ملاحظه کبریائه و المستغرقین فی بحار عظمته و بهائه أنه کما أن الموجد لشی ء بالحقیقه ما یکون بحسب جوهر ذاته و سنخ حقیقته فیاضا بأن یکون ما بحسب تجوهر حقیقتها هو بعینه ما بحسب تجوهر فاعلیتها فیکون فاعلا بحتا- لا أنه شی ء آخر یوصف ذلک الشی ء بأنه فاعل فکذلک المعلول له هو ما یکون بذاته أثرا و مفاضا لا شی ء آخر غیر المسمی معلولا یکون هو بالذات أثرا حتی یکون هناک أمران و لو بحسب تحلیل العقل و اعتباره أحدهما شی ء و الآخر أثر فلا یکون عند التحلیل المعلول بالذات إلا أحدهما فقط دون الثانی إلا بضرب من التجوز دفعا للدور و التسلسل فالمعلول بالذات أمر بسیط کالعله بالذات و ذلک عند تجرید الالتفات إلیهما فقط فإنا إذا جردنا العله عن کل ما لا یدخل فی علیتها و تأثیرها- أی کونها بما هی عله و مؤثره و جردنا المعلول عن سائر ما لا یدخل فی قوام معلولیتها- ظهر لنا أن کل عله عله بذاتها و حقیقتها و کل معلول معلول بذاته و حقیقته. فإذا کان هذا هکذا یتبین و یتحقق أن هذا المسمی بالمعلول لیست لحقیقته هویه مباینه- لحقیقه عله المفیضه إیاه حتی یکون للعقل أن یشیر إلی هویه ذات المعلول مع قطع النظر عن هویه موجدها فیکون هویتان مستقلتان فی التعقل إحداهما مفیضا و الآخر مفاضا إذ لو کان کذلک لزم أن یکون للمعلول ذات سوی معنی کونه معلولا لکونه متعقلا من غیر تعقل علته و إضافته إلیها و المعلول بما هو معلول لا یعقل إلا مضافا إلی العله فانفسخ ما أصلناه من الضابط فی کون الشی ء عله و معلولا هذا خلف فإذن المعلول بالذات لا حقیقه له بهذا الاعتبار سوی کونه مضافا و لاحقا و لا معنی له غیر کونه أثرا و تابعا من دون ذات تکون معروضه لهذه المعانی کما أن العله المفیضه علی الإطلاق إنما کونها أصلا و مبدأ و مصمودا إلیه و ملحوقا به و متبوعا هو عین ذاته فإذا ثبت تناهی سلسله الوجودات من العلل و المعلولات إلی ذات بسیطه الحقیقه النوریه الوجودیه متقدما عن شوب کثره و نقصان و إمکان و قصور و خفاء بری ء الذات عن تعلق بأمر زائد حال أو محل خارج أو داخل و ثبت أنه بذاته فیاض- و بحقیقته ساطع و بهویته منور للسماوات و الأرض و بوجوده منشأ لعالم الخلق و الأمر تبین و تحقق أن لجمیع الموجودات أصلا واحدا أو سنخا فاردا هو الحقیقه و الباقی شئونه و هو الذات و غیره و أسماؤه و نعوته و هو الأصل و ما سواه أطواره و شئونه و هو الموجود و ما وراءه جهاته و حیثیاته و لا یتوهمن أحد من هذه العبارات أن نسبه الممکنات إلی ذات القیوم تعالی یکون نسبه الحلول هیهات أن الحالیه و المحلیه مما یقتضیان الاثنینیه فی الوجود بین الحال و المحل. و هاهنا أی عند طلوع شمس التحقیق من أفق العقل الإنسانی المتنور بنور الهدایه و التوفیق ظهر أن لا ثانی للوجود الواحد الأحد الحق و اضمحلت الکسره الوهمیه و ارتفعت أغالیط الأوهام و الآن حصحص الحق و سطع نوره النافذ فی هیاکل الممکنات یقذف به علی الباطل فیدمغه فإذا هو زاهق و للثنویین الویل مما یصفون إذ قد انکشف أن کل ما یقع اسم الوجود علیه و لو بنحو من الأنحاء فلیس إلا شأنا من شئون الواحد القیوم و نعتا من نعوت ذاته و لمعه من لمعات صفاته فما وضعناه أولا أن فی الوجود عله و معلولا بحسب النظر الجلیل قد آل آخر الأمر بحسب السلوک العرفانی- إلی کون العله منهما أمرا حقیقیا و المعلول جهه من جهاته و رجعت علیه المسمی بالعله و تأثیره للمعلول إلی تطوره بطور و تحیثه بحیثیه لا انفصال شی ء مباین عنه فأتقن هذا المقام الذی زلت فیه أقدام أولی العقول و الأفهام و أصرف نقد العمر فی تحصیله- لعلک تجد رائحه من مبتغاک إن کنت مستحقا لذلک و أهله
  132. گرچه سید خویی قدس سره - به دنبال اثبات وحدت اعتبار نیستند و می‌خواهند بیان کنند که این مفاهیم چون اعتباری است، پس حقیقت واحدی دارد هر چند آن حقیقت به نحو کثرت اعتبار در مصادیق متعدد باشد یعنی همان طور که وجوب و استحباب دو حکم با دو اعتبار جداگانه است ولی حقیقتِ هر دو، حکم است، سایر مجعولات شرعی و عقلایی نیز حقیقتشان حکم است هر چند اعتبار جداگانه دارند و آثارشان متفاوت است ولی در صورتی می‌توانند از اعتباری بودن مفاهیم این نتیجه را بگیرند که قائل به وحدت اعتبار باشند و الا با کثرت اعتبار [که به منزله ی وجود در عالم واقع است] چگونه می‌توان به این نتیجه رسید که حقیقت مفاهیم اعتباری واحد است؟! بنابراین برای اثبات حقیقت واحدِ مفاهیم اعتباری ناچارند قائل به وحدت اعتبار نظیر وحدت وجود در عالم واقع شوند تا نتیجه بگیرند معتبرها نیز واحد است، که در این صورت همان اشکالی که خود ایشان بر مبنای وحدت وجود وارد کردند بر این مبنا نیز وارد است. علاوه آن که بحث در ما نحن فیه دربارهٔ حقیقت اعتبار که به منزلهٔ وجود در عالم واقع می‌باشد نیست، بلکه اگر بخواهیم تشبیه کنیم مانند بحث دربارهٔ مفاهیم ماهوی است؛ یعنی همان طور که با پذیرش مبنای وحدت وجود نمی‌توان منکر تفاوت ماهوی بین انسان، فرس، غنم، حجر و ... شد، در اعتباریات نیز با پذیرش مبنای وحدت اعتبار نمی‌توان منکر تفاوت مفهومی بین معتبرها شد و ادعای این که تفاوت مفهومی وجود ندارد بی دلیل است. (امیرخانی)
  133. دربارهٔ حقیقت ملک بعد از بحث مفصل به این نتیجه رسیدند که «سلطنت و احاطهٔ اعتباری» است و فرق آن با حق را این طور ذکر کردند که «إن الفارق بین الحق و الحکم، و بین الملک: أن الأولین لا یتعلقان إلا بالأفعال بخلاف الملک فإنه یتعلق بالأعیان تاره و بالأفعال اخری». (مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۴۵)
  134. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۴۶: و هذه الأمور الاعتباریه و إن اختلفت من حیث الآثار اختلافا واضحا، و لکنها تشترک فی أن قوامها بالاعتبار المحض و إذن فلا وجه لتقسیم المجعول الشرعی أو العقلائی إلی الحق و الحکم لکی نحتاج إلی بیان الفارق بینهما. بل کلها حکم شرعی، أو عقلائی ... فاعطف نظرک هل تری فارقا بین جواز قتل المشرک- الذی یسمی حکما شرعیا- و بین سلطنه ولی الدم علی قتل القاتل الذی یسمی حقا شرعیا، لقبوله الاسقاط. ثم أرجع البصر کرتین هل تری فارقا بین حق الحضانه و الأبوه، و الولایه و أشباه‌ها مما لا یقبل الاسقاط، و بین حق الشفعه و حق الخیار القابلین للإسقاط، فافهم و اغتنم. و من الغریب أن جمعا من الفقهاء تصدوا لبیان الفارق بین الحق و الحکم، حتی أن بعضهم قد ألحقه بالبدیهیات، زعما منه أن الاختلاف بینهما أظهر من الشمس، و أبین من الأمس، و ذکر جماعه: أن الحق مرتبه ضعیفه من الملکیه، و صاحبه مالک لشی ء یرجع أمره إلیه، بخلاف الحکم، فإنه مجرد جعل الرخصه فی فعل شی ء أو ترکه، أو الحکم بترتب أثر علی فعل أو ترک. و ذکر طائفه: أن الحق ما یقبل السقوط و الإسقاط، أو النقل و الانتقال، بخلاف الحکم، فإنه لا یقبل شیئا من هذه الأمور. إلی غیر ذلک مما ذکروه فی هذا المقام. و لکنک قد عرفت: أنه لا یرجع شی ء من ذلک إلی محصل. نعم لا مانع من تخصیص إطلاق الحق اصطلاحا بطائفه من الأحکام: و هی التی تقبل الإسقاط، إذ لا مشاحه فی الاصطلاح. و أظن- و إن کان الظن لا یغنی من الحق شیئا- أن هذا الإطلاق صار سببا لاختلاف العلماء فی حقیقه الحق و الحکم و بیان الفارق بینهما. و اللّه العالم
  135. سورهٔ مبارکهٔ حج، آیهٔ ۶: (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَی وَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ) • سورهٔ مبارکهٔ حج، آیهٔ ۶۲ : (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ) • سورهٔ مبارکهٔ لقمان، آیهٔ ۳۰: (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبَاطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ)
  136. سورهٔ مبارکهٔ أعراف، آیهٔ ۱۰۵: (حَقِیقٌ عَلَی أَنْ لاَ أَقُولَ عَلَی اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ قَدْ جِئْتُکُمْ بِبَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرَائِیلَ)
  137. خلیل بن أحمد فراهیدی و صاحب بن عباد از بزرگان اهل لغت به شمار می‌روند و شیعه بوده‌اند. أشعار صاحب بن عباد در محبت اهل بیت- علیهم السلام - معروف است؛ مثلاً در شعری می‌گوید: لو شقّ عن قلبی یری وسطه سطران قد خطا بلا کاتب العدل و التوحید فی جانب و حب أهل البیت فی جانب • أمالی المرتضی، غرر الفوائد و درر القلائد، ج ۱، ص۴۰۰: و قال الصاحب اسماعیل بن عباد: لو شقّ قلبی لرأوا وسطه سطرین قد خطّا بلا کاتب العدل و التّوحید فی جانب و حبّ أهل البیت فی جانب این شعر به شافعی نیز نسبت داده شده است: • الکشکول (للشیخ یوسف البحرانی)، ج ۲، ص۹۰: مما نسب للشافعی: لو شقّ قلبی لرأوا وسطه خطّین قد خطا بلا کاتب الشرع و التوحید فی جانب و حبّ أهل البیت فی جانب
  138. العین، ج ۳، ص۶: الحَقّ نقیض الباطل. حَقَّ الشی ء یَحِقُّ حَقّا أی وجب وجوبا. و تقول: یَحِقُّ علیک أن تفعل کذا، و أنت حَقِیق علی أن تفعله. و حَقِیق فعیل فی موضع مفعول. و قول الله عزّ و جلّ حَقِیقٌ عَلی أَنْ لا أَقُولَ معناه مَحْقُوق کما تقول: واجب ... و الحَقِیقه: ما یصیر إلیه حَقّ الأمر و وجوبه. و بلغت حَقِیقه هذا: أی یقین شأنه. • المحیط فی اللغه، ج ۲، ص۲۸۶: الحَقُّ: نَقِیْضُ الباطِلِ، و الحَقَّهُ: مِثْلُه، هذه حَقَّتی: أی حَقِّی. و حَقَّ الشَّیْ ءُ: وَجَبَ، یَحُقُّ و یَحِقُّ، و هو حَقِیْقٌ و مَحْقُوقٌ. و بَلَغْتُ حَقِیْقَهَ الأمْرِ: أی یَقِیْنَ شَأْنِه. و أَحَقَّ الرَّجُلُ: قال حَقّاً؛ أو ادَّعی حَقّاً فَوَجَبَ له، من قَوْلِه عزَّ و جلَّ: لِیُحِقَّ الْحَقَّ. • تهذیب اللغه، ج ۳، ص۲۴۱: قال اللیث: الحقّ: نقیض الباطل، تقول: حَقّ الشی ءُ یَحِقّ حَقّا معناه: وجب یجب وجوباً
  139. المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج۱، ص۱۴۳: الْحَقُّ: خِلَافُ البَاطِلِ و هُوَ مَصْدَرُ (حَقَّ) الشَّی ءُ مِنْ بَابَیْ ضَرَبَ و قَتَلَ إِذَا وَجَبَ و ثَبَتَ و لِهَذَا یقَالُ لِمَرَافِقِ الدَّارِ (حُقُوقُهَا) و (حَقَّتِ) الْقیَامَهُ (تَحُقُّ) مِنْ بَابِ قَتَلَ أَحَاطَتْ بِالْخَلَائِقِ فَهِیَ (حَاقَّهٌ) و مِنْ هُنَا قِیلَ (حَقَّتِ) الْحَاجَهُ إِذَا نَزَلَتْ و اشْتَدَّتْ فَهِیَ (حَاقَّهٌ) أَیْضاً و (حَقَقْتُ) الأَمْرَ (أَحُقُّهُ) إِذَا تَیَقَّنْتُهُ أَوْجَعَلْتُهُ ثَابتاً لَازِماً و فِی لُغَهِ بَنِی تَمِیمٍ (أَحْقَقْتُهُ) بِالْأَلِفِ و حَقَّقْتُهُ بالتَّثْقِیلِ مُبَالَغَهً و (حَقِیقَهُ) الشَّی ء مُنْتَهَاهُ و أَصْلُهُ الْمُشْتَمِلُ عَلَیهِ و فُلَانٌ (حَقِیقٌ) بکذا بِمَعْنَی خَلِیقٍ وَ هُوَ مَأْخُوذٌ مِنَ الْحَقِّ الثَّابِتِ و قَوْلُهُمْ هُوَ (أَحَقُّ) بکَذَا یُسْتَعْمَلُ بِمَعْنَیَیْنِ أَحَدُهُمَا اخْتِصَاصُهُ بِذلِکَ مِنْ غَیْرِ مُشَارَکَهٍ نحوُ زَیْدٌ (أَحَقُّ) بِمَالِه أَیْ لَا حَقَّ لِغَیْرِهِ فِیهِ و الثَّانِی أَنْ یَکُونَ أَفْعَلَ التَّفْضِیلِ فَیَقْتَضِی اشْتِرَاکَهُ مَعَ غَیْرِهِ و تَرْجِیحَهُ عَلَی غَیْرِهِ کَقَوْلِهِمْ زَیْدٌ أَحْسَنُ وَجْهاً مِنْ فُلَانٍ و مَعْنَاهُ ثُبُوتُ الْحُسْنِ لَهُما و تَرْجِیحُهُ لِلْأَوَّلِ قَالَهُ الْأَزْهَرِیُّ و غَیْرُهُ و مِنْ هَذَا الْبَابِ. • أساس البلاغه، ص۱۳۵: قال أبو زید: حَقَ اللّهُ الأمرَ حَقّاً: أثبته و أوجبَه
  140. معجم مقاییس اللغه سعی در پیدا کردن اصل و ریشهٔ لغات دارد و بیان می‌کند که اولاً: این اصل صحیح است یا نه، و ثانیاً: آیا معنای اصل واحد است و برای یک معنا وضع شده یا این که متعدد و به نحو مشترک لفظی است. مثلاً دربارهٔ حق می‌گوید: «أصلٌ واحد» یعنی حق از ابتدا برای یک معنا وضع شده و اشتراک لفظی ندارد و اگر بعداً در معنای دیگری استعمال شده باشد، به مناسبت منتقل شده است
  141. معجم مقائیس اللغه، ج ۲، ص۱۵: حق الحاء و القاف أصلٌ واحد، و هو یدل علی إحکام الشی ء و صحّته. فالحقُّ نقیضُ الباطل، ثم یرجع کلُّ فرعٍ إلیه بجَوده الاستخراج و حُسْن التّلفیق و یقال حَقَّ الشی ءُ وجَبَ
  142. سورهٔ زمر، آیه ی۱۹: (أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَهُ الْعَذَابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النَّارِ)
  143. بر خلاف محقق اصفهانی قدس سره - که فرمود حق در هر موردی به معنای همان مورد است و کلمهٔ حق در این موارد به نحو اشتراک لفظی است
  144. در حقوق نفس الامری نیز حق احتیاج به متعلق دارد و به تغایر متعلقش حق نیز در آن جا متفاوت است و از این جهت فرقی با حقوق اعتباری ندارد؛ مثلاً در «الله حق»، «الجنه حق»، «النار حق» و ... متعلق حقوق با هم متفاوت است و در غیر مشترکات (ثبوت و وجوب) با هم تفاوت دارند. همچنین با سایر مفاهیم اعتباری مانند ملک و حکم نیز از این جهت تمایزی ندارد؛ چون ملک و حکم نیز احتیاج به متعلق دارد و با تفاوت متعلق، تفاوت پیدا می‌کند. (امیرخانی)
  145. در نسخهٔ کافی چنین نقل شده است: • الکافی (ط - الإسلامیه)، ج ۸، ص۳۵۲: عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ الْمُؤَدِّبُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ وَ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ التَّیْمِیِّ جَمِیعاً عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَارِثِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ۸ قَالَ: خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام - النَّاسَ بِصِفِّینَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ صَلَّی عَلَی مُحَمَّدٍ النَّبِیِّ۹ ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ تَعَالَی لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً بِوَلَایَهِ أَمْرِکُمْ وَ مَنْزِلَتِیَ الَّتِی أَنْزَلَنِی اللَّهُ عَزَّ ذِکْرُهُ بِهَا مِنْکُمْ وَ لَکُمْ عَلَیَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِی لِی عَلَیْکُمْ وَ الْحَقُّ أَجْمَلُ الْأَشْیَاءِ فِی التَّوَاصُفِ وَ أَوْسَعُهَا فِی التَّنَاصُفِ لَا یَجْرِی لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَی عَلَیْهِ وَ لَا یَجْرِی عَلَیْهِ إِلَّا جَرَی لَهُ وَ لَوْ کَانَ لِأَحَدٍ أَنْ یَجْرِیَ ذَلِکَ لَهُ وَ لَا یَجْرِیَ عَلَیْهِ لَکَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خَالِصاً دُونَ خَلْقِهِ ... . • مرآه العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج ۲۶، ص۵۱۷: الحدیث ضعیف بعبد الله بن الحارث، و أحمد بن محمد معطوف علی علی بن الحسن و هو العاصمی، و التیمی هو ابن فضال، و قل من تفطن لذلک ... . قوله علیه السلام -: «و الحق أجمل الأشیاء فی التواصف» أی وصفه جمیل، و ذکره حسن، یقال: تواصفوا الشی ء أی وصف بعضهم لبعض، و فی بعض النسخ [التراصف] بالراء المهمله و التراصف تنضید الحجاره بعضها ببعض أی أحسن الأشیاء فی إحکام الأمور و إتقانها «و أوسعها فی التناصف» أی إذا أنصف الناس بعضهم لبعض فالحق یسعه و یحتمله، و لا یقع للناس فی العمل بالحق ضیق. و فی نهج البلاغه «فالحق أوسع الأشیاء فی التواصف، و أضیقها فی التناصف» أی إذا أخذ الناس فی وصف الحق و بیانه کان لهم فی ذلک بحال واسع لسهولته علی ألسنتهم، و إذا حضر التناصف بینهم فطلب منهم ضاق علیهم المجال لشده العمل بالحق و صعوبه الإنصاف. • شرح الکافی (للمولی صالح المازندرانی)، ج ۱۲، ص۴۷۷: قوله (و الحق أجمل الاشیاء فی التواصف) أی فی أن یصفه بعضهم لبعض و یذکر کل واحد للآخر نعته لینشر و یرغب فیه (و أوسعها فی التناصف) أی فی انصاف بعضهم بعضا من نفسه و العمل به فان فیه سعه العیش و حسن النظام و فی نهج البلاغه «أوسع الاشیاء فی التواصف و أضیقها فی التناصف» معناه أنه اذا أخذ الناس فی وصف الحق و بیانه کان لهم فی ذلک مجال واسع لسهولته علی ألسنتهم و اذا حضر التناصف بینهم فطلب منهم ضاق علیهم المجال لشده العمل بالحق و صعوبه الانصاف به لاستلزام ترک بعض المطالب المحبوبه لهم، ثم اکد ما سبق بان سنه اللّه جاریه علی أن من له حقا علی الغیر کان لذلک الغیر أیضا حق علیه فقال ...
  146. شرح الکافی (للمولی صالح المازندرانی)، ج ۱۲، ص۴۷۷: (لا یجری لاحد إلا جری علیه و لا یجری علیه ان جری له) أشار بالحصر الاول الی أن کون الحق لاحد لا یفارق من کونه علیه، و بالحصر الثانی الی عکس ذلک لیفید التلازم بین الحقین تسکینا لنفوسهم بذکر الحق لهم و توطینا لها علی الوفاء به اذ هو لا یترک حقهم فیجب أن لا یترکوا حقه ثم أثبت الحصرین بقیاس شرطی استثنی نقیض تالیه لینتج نقیض مقدمه و هو (لو کان لاحد أن یجری ذلک) أی الحق له (و لا یجری علیه لکان ذلک للّه عز و جل خالصا دون خلقه) اذ الخلق لعجزهم یحتاج کل واحد الی الاخر فلا محاله اذا کان لاحدهم حق علی الغیر کان للغیر أیضا حق علیه و تبین الملازمه. قوله (لقدرته علی العباد) فیقدر علی ابقائهم و افنائهم و أخذ حقه و الانصاف منهم و لیس لهم أن یقولوا لا نعطی حقک حتی تعطی حقنا، فیقال لهم أی حق لکم علیه و أنتم و کل مالکم من حقوقه علیکم (و لعدله فی کل ما جرت علیه ضروب قضائه) مثل الفقر و المصیبه و المرض و أمثالها فان القضاء بجمیع ذلک مصلحه و حق علیهم و لیس لهم فی مقابله حق علیه و أیضا هو عادل یفعل ما ینبغی فلو أجری أن له حقا علیهم لا علیه لکان عدلا، ثم أشار الی استثناء نقیض التالی باستثناء ملزومه
  147. نهج البلاغه (للصبحی صالح)، خطبه ی۲۱۹، ص۳۳۲: أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً بِوِلَایَهِ أَمْرِکُمْ وَ لَکُمْ عَلَیَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِی لِی عَلَیْکُمْ- [وَ الْحَقُ] فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْیَاءِ فِی التَّوَاصُفِ وَ أَضْیَقُهَا فِی التَّنَاصُفِ لَا یَجْرِی لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَی عَلَیْهِ وَ لَا یَجْرِی عَلَیْهِ إِلَّا جَرَی لَهُ وَ لَوْ کَانَ لِأَحَدٍ أَنْ یَجْرِیَ لَهُ وَ لَا یَجْرِیَ عَلَیْهِ لَکَانَ ذَلِکَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ لِقُدْرَتِهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ لِعَدْلِهِ فِی کُلِّ مَا جَرَتْ عَلَیْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ وَ لَکِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَی الْعِبَادِ أَنْ یُطِیعُوهُ وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَیْهِ مُضَاعَفَهَ الثَّوَابِ تَفَضُّلًا مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِیدِ أَهْلُه
  148. سورهٔ مبارکهٔ نحل، آیهٔ ۷۵: (ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلی شَیْ ءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنَّا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ)
  149. مانند حق تحجیر که تحجیر گرچه فعل است، ولی سبب و منشأ حق است؛ نه متعلق حق. حق به خود زمین تعلق گرفته که عین است. (امیرخانی)
  150. و اگر در ملک که حکم وضعی است حتی نفع مالک لحاظ شده باشد، به عنوان ملک که حکم خاص است می‌باشد؛ نه به عنوان حکم بما هو حکم
  151. اشتباه مصداقی بین «حق» و «ملک» اگر اتفاق بیافتد بسیار نادر است
  152. منظور از حق محض چیست؟ آیا می‌دانیم که قابلیت اسقاط و نقل و انتقال ندارد یا نمی‌دانیم؟ یا اصلاً قابلیت و عدم قابلیت اسقاط و نقل و انتقال آن مغفولٌ عنه است؟ (امیرخانی)
  153. یعنی شک می‌کنیم مارّ با گفتن «أسقَطتُ حقی» حقش ساقط شد یا خیر، استصحاب عدم تأثیر اسقاط جاری می‌شود. یا شک می‌کنیم مارّ با فروش حق خود به دیگری، آیا حقش به او منتقل شد یا خیر، استصحاب عدم تحقق نقل جاری می‌شود. یا شک می‌کنیم با موت وی این حق به ورثه اش منتقل شد [تا ورثه بتواند علاوه بر حق مارّی که خود پیدا می‌کند حق مارّی را نیز با ارث داشته باشد] یا خیر، استصحاب عدم تأثیر موت در انتقال جاری می‌شود. (امیرخانی)
  154. به این صورت که قبل از اسقاط یا نقل، جواز أکل برای مارّ وجود داشت، شک می‌کنیم با اسقاط یا نقل این جواز از بین رفت یا خیر، استصحاب جواز أکل جاری می‌شود. البته این استصحاب در صورتی جاری می‌شود که استصحاب عدم تأثیر اسقاط و استصحاب عدم تحقق نقل جاری نباشد و الا نوبت به آن نمی‌رسد؛ چون جواز أکل مارّ مسبّب از عدم تأثیر اسقاط و عدم تحقق نقل است
  155. در صورتی هم که مردّد باشد بین حکم یا حقی که نمی‌دانیم قابلیت اسقاط و نقل و انتقال دارد یا خیر، این استصحاب‌ها جاری است. (امیرخانی)
  156. حاشیه المکاسب (للیزدی)، ج ۱، ص۵۶: و أمّا الحقوق فهی بحسب صحّه الإسقاط و النّقل بعوض أو بلا عوض و الانتقال القهری بإرث و نحوه أقسام فمنها ما لا ینتقل بالموت و لا یصحّ إسقاطه و لا نقله و قد عدّ من ذلک حقّ الأبوّه و حقّ الولایه للحاکم و حقّ الاستمتاع بالزّوجه و حقّ السّبق فی الرّمایه قبل تمام النّضال و حقّ الوصایه و نحو ذلک و یمکن أن یقال إنّها أو جمله منها من الأحکام لا من الحقوق. و منها ما یجوز إسقاطه و لا یصحّ نقله و لا ینتقل بالموت أیضا کحقّ الغیبه أو الشتم أو الأذیّه بإهانه أو ضرب أو نحو ذلک بناء علی وجوب إرضاء صاحبه و عدم کفایه التّوبه. و منها ما ینتقل بالموت و یجوز إسقاطه و لا یصحّ نقله کحقّ الشّفعه علی وجه. و منها ما یصحّ نقله و إسقاطه و ینتقل بالموت أیضا کحقّ الخیار و حقّ القصاص و حقّ الرّهانه و حقّ التحجیر و حقّ الشّرط و نحو ذلک. و منها ما یجوز إسقاطه و نقله لا بعوض کحقّ القسم علی ما ذکره جماعه کالعلّامه فی القواعد علی ما حکی عنه و الشّهید فی اللمعه حیث قال و لا یصحّ الاعتیاض عن القسم بشی ء من المال و حکی عن الشیخ أیضا و لکن فیه ما لا یخفی فإنّه مضافا إلی ورود النّصّ به کخبر علی بن جعفر علیه السلام - المتقدّم لا وجه له إلّا دعوی أنّ المعوّض و هو کون الرّجل عندها أعنی عند الموهوبه و هی الضّرّه للواهبه ممّا لا یقابل بالمال و فیه منع واضح. و منها ما هو محلّ الشّکّ فی صحّه الإسقاط أو النّقل أو الانتقال و عدّ من ذلک حقّ الرّجوع فی العدّه الرّجعیّه و حقّ النّفقه فی الأقارب کالأبوین و الأولاد و حقّ الفسخ بالعیوب فی النّکاح و حقّ السّبق فی إمامه الجماعه و حقّ المطالبه فی القرض و الودیعه و العادیه و حقّ العزل فی الوکاله و حقّ الرّجوع فی الهبه و حقّ الفسخ فی سائر العقود الجائزه کالشّرکه و المضاربه و نحوهما إلی غیر ذلک و أنت خبیر بأنّ جمله من ذلک من باب الحکم. ثمّ إنّ تحقیق الحال فی کلّ واحد من هذه المذکورات و أمثالها موکول إلی بابه و الّذی یناسب المقام بیان مقتضی القاعده فی ما لم یثبت من الخارج جواز إسقاطه أو نقله فنقول لا یخفی أنّ طبع الحقّ یقتضی جواز إسقاطه و نقله لأنّ المفروض کون صاحبه مالکا للأمر و مسلّطا علیه فالمنع إمّا تعبّدی أو من جهه قصور فی کیفیّته بحسب الجعل و الأوّل واضح و الثّانی کأن یکون الحقّ متقوّما بشخص خاصّ أو عنوان خاص کحقّ التّولیه فی الوقف و حقّ الوصایه و نحوهما فإنّ الواقف أو الموصی جعل الشّخص الخاصّ من حیث إنّه خاصّ موردا للحقّ فلا یتعدّی عنه و کولایه الحاکم فإنّها مختصّه بعنوان خاصّ لا یمکن التّعدی عنه إلی عنوان آخر و مثل حقّ المضاجعه بالنّسبه إلی غیر الزّوج و الزّوجه و کحقّ الشفعه بالنّسبه إلی غیر الشّریک و هکذا فإنّ شکّ فی کون شی ء حقّا أو حکما فلا یجوز إسقاطه و لا نقله و إن علم کونه حقّا و علم المنع التّعبدی أو کون الشّخص أو العنوان مقوما فلا إشکال أیضا. و إن شکّ فی المنع فمقتضی العمومات صحّه التّصرّفات فیه و کذا إن شکّ فی کون الشخص أو النّوع مقوما بحسب الجعل الشّرعی بعد إحراز القابلیّه بحسب العرف بحیث یکون الشّخص موردا عندهم لا مقوما فإنّ مقتضی العمومات من قوله تعالی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ و قوله علیه السلام - الصّلح جائز و المؤمنون عند شروطهم بل فحوی قوله علیه السلام - لنّاس مسلّطون علی أموالهم و نحو ذلک صحّه التّصرّفات فیه بعد فرض صدق عناوینها نعم مع الشک فی إحراز القابلیّه العرفیّه بحیث یرجع إلی الشّک فی صدقها لا یمکن التّمسّک بها
  157. نهج البلاغه (للصبحی صالح)، خطبه ی۲۱۹، ص۳۳۲: أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً بِوِلَایَهِ أَمْرِکُمْ وَ لَکُمْ عَلَیَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِی لِی عَلَیْکُمْ ...
  158. مقالات فقهی (۳) بررسی گستردهٔ فقهی غیبت، ص۴۹۹ ۴۹۵: آیا رضایت مغتاب (بالفتح) موجب حلّیت غیبت می‌شود؟ گاهی از بعضی شنیده می‌شود که می‌گویند هر کسی مرتکب غیبت من شود رضایت دارم. گاهی هم برخی اهل علم می‌گویند: آقا! اجازه می‌دهید غیبت شما کنیم؟ یا بناست بعداً غیبت شما کنیم، راضی باشید. اگر رضایت، بعد از غیبت باشد معلوم است که عمل پسندیده‌ای است، اما اگر قبل از عمل باشد آیا این رضایت موجب سقوط حرمت غیبت می‌شود؟ البته فرض کلام در مواردی است که ابراز رضایت مغتاب (بالفتح) جایز باشد، اما در جایی که ابراز رضایت جایز نباشد (مثل موارد قذف) بود و نبود رضایت، تأثیری ندارد. پس فرض کلام در مواردی است که رضایت جایز است؛ مثلاً کسی دربارهٔ عیب دنیوی مستور خود، به بعضی می‌گوید اگر شما این عیب مرا بگویید راضی هستم. آیا این رضایت، برای جواز غیبت کافی است؟ در پاسخ این پرسش، عرض می‌کنیم: دو صورت دارد. صورت اول؛ مغتاب راضی است، امّا در عین حال، ناراحت هم می‌شود. مثل این که یکی از بستگانش، مال او را تصرّف کند، ناراحت می‌شود، گریه هم می‌کند، ولی می‌گوید: من روز قیامت، به خاطر این کار مؤاخذه ات نمی‌کنم. پس رضایت به این معناست که حاضر نیست به خاطر غیبت او، کسی به جهنّم برود. در رضایت به این معنا می‌گوییم مادامی که موضوع غیبت با وجود رضایت باقی باشد، یعنی «کشف عما ستره الله» صدق کند، وجهی برای سقوط حرمت آن وجود ندارد، مگر دو بیان که باید بررسی شود: بیان اول: استحلال از غیبت واجب است و بعضی روایات بر آن دلالت دارد. پس معلوم می‌شود «غیبت» [نکردن] حق مغتاب (بالفتح) است و با رضایت او حرمتش ساقط می‌شود. مانند حرمت تصرّف در مال مؤمن که اگر راضی به تصرّف باشد و اذن تصرّف بدهد، حرمتش ساقط می‌شود «لایحل لأحد أن یتصرف فی مال أخیه إلا باذنه». پس در مورد عِرض هم می‌گوییم: «لایحلّ لاحد أن یغتاب مؤمناً إلا بإذنه». نقد بیان اول: از آن جایی که وجوب استحلال برای ما ثابت نشد و آن روایات از لحاظ دلالت یا سند، تام نبود، پس از این طریق نمی‌توانیم بگوییم با رضایت، حرمت غیبت ساقط می‌شود. علاوه این که هر حق الناسی با اسقاط، ساقط نمی‌شود. گرچه برخی حقوق الناس با اسقاط، ساقط می‌شود، ولی این کلیت ندارد. حتی می‌توان گفت: گاهی خود طرف ذی حق هم حق ندارد ابراز رضایت کند؛ زیرا عمل مرضیّ او، موجب ذلّت و حطّ شأن او نزد مردم می‌شود. در حالی که عِرض مؤمن، توسط هر کسی از جمله خودش باید حفظ شود. چندین روایت به این مضمون هست که در بین آن‌ها روایت معتبر هم داریم، از جمله: روایت سماعه: (الکافی، ج ۵، ص۶۳) «عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَهَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام - إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَی الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ کُلَّهَا وَ لَمْ یُفَوِّضْ إِلَیْهِ أَنْ یُذِلَّ نَفْسَهُ، أَلَمْ تَسْمَعْ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (وَ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ)؟ فَالْمُؤْمِنُ یَنْبَغِی أَنْ یَکُونَ عَزِیزاً وَ لَا یَکُونَ ذَلِیلًا یُعِزُّهُ اللَّهُ بِالْإِیمَانِ وَ الْإِسْلَامِ»؛ پس اگر کسی عیبی مخفی حتی دنیایی تا چه رسد به دینی داشته باشد که ذکر آن موجب ذلّت نفس مغتاب (بالفتح) گردد، چنین ذکری جایز نیست. حتی خود صاحب عیب هم حق ندارد چنین عیبی را ابراز کند؛ مثلاً گناهی مرتکب شده است، باید آن را بپوشاند و مخفی کند و حق ابراز آن را ندارد. بیان دوم: ادلّهٔ حرمت غیبت از صورتی که مغتاب (بالفتح) راضی باشد، منصرف است. نقد بیان دوم: وجهی برای این انصراف وجود ندارد و ادلّهٔ حرمت، مادامی که «کشف عمّا ستره الله» صادق باشد، شاملش می‌شود. پس در صورت اول، رضایت مغتاب نمی‌تواند موجب سقوط حرمت شود؛ زیرا اطلاق (لا یَغتَبْ بَعضُکُم بَعضاً)، شامل چنین فردی هم می‌شود. چون فرض این است که مغتاب ناراحت هم می‌شود، ذکر عیب مستور هم هست، پس مقوّمات غیبت فراهم است. نهایت این که در قیامت طلبکار نیست، ولی این مجوّز غیبت نمی‌شود. صورت دوم؛ رضایت مغتاب کاملاً از طیب خاطر باشد؛ یعنی با گفتن دیگری هیچ ضربه‌ای به او نمی‌خورد و مانند آن است که گفتن دیگری و نگفتن او حداقل نسبت به شخص غیبت شونده مساوی است. به عنوان مثال یک شخصِ با روحیه‌ای است که چند کلمه پشت سر او حرف زدن تأثیری در او ندارد. قول به حرمت این فرض مشکل است؛ زیرا همان گونه که قبلاً گفتیم ما اطلاقی در مورد غیبت نداریم و باید قدر متیقّن‌ها را أخذ کنیم. از آن جا که بسیاری از لغویین، تعریف غیبت را «ذکرک أخاک بما یسوءه» یا «أن یذکر الانسان خلفه بما یسوءه» ذکر کردند؛ یعنی ذکری که طرف را ناراحت می‌کند و فرض ما این است که واقعاً طیب خاطر دارد و ناراحت نمی‌شود، مشکل است ملتزم به حرمت چنین فرضی باشیم؛ چون از اول نمی‌دانیم واقعاً این فرض مشمول غیبت می‌شود یا نه. بنابراین، هرچند احتیاط، اجتناب از این موارد است ولی با این قید، دیگر نمی‌توانیم حکم به حرمت کنیم
  159. ولی روایت صحیحه‌ای در مورد حق قَسْم وارد شده که حداقل ظاهر بدوی آن چنین است که زوجه می‌تواند حق قَسْم خود را با عوض منتقل کند: • وسائل الشیعه، ج ۲۱، کتاب النکاح، أبواب القسم و النشوز، باب۶، ح۲، ص۳۴۴ و تهذیب الاحکام، ج۴، ص۴۷۴ و مسائل علی بن جعفر، ص۱۷۴: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْعَلَوِیِّ عَنِ الْعَمْرَکِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ۸ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ لَهُ امْرَأَتَانِ قَالَتْ إِحْدَاهُمَا لَیْلَتِی وَ یَوْمِی لَکَ یَوْماً أَوْ شَهْراً أَوْ مَا کَانَ أَ یَجُوزُ ذَلِکَ قَالَ إِذَا طَابَتْ نَفْسُهَا وَ اشْتَرَی ذَلِکَ مِنْهَا فَلَا بَأْسَ. وَ رَوَاهُ عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِی کِتَابِهِ. • همان، ح۱، ص۳۴۳ و الکافی، ج۵، ص۴۰۳: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ مُوسَی بْنِ بَکْرٍ عَنْ زُرَارَهَ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام - فِی حَدِیثٍ: مَنْ تَزَوَّجَ امْرَأَهً فَلَهَا مَا لِلْمَرْأَهِ مِنَ النَّفَقَهِ وَ الْقِسْمَهِ وَ لَکِنَّهُ إِنْ تَزَوَّجَ امْرَأَهً فَخَافَتْ مِنْهُ نُشُوزاً وَ خَافَتْ أَنْ یَتَزَوَّجَ عَلَیْهَا أَوْ یُطَلِّقَهَا فَصَالَحَتْ مِنْ حَقِّهَا عَلَی شَیْ ءٍ مِنْ نَفَقَتِهَا أَوْ قِسْمَتِهَا فَإِنَّ ذَلِکَ جَائِزٌ لَا بَأْسَ بِهِ
  160. البته با تمسک به اطلاق نمی‌توان اثبات کرد که با موت هنوز حق برای ذی الحق باقی است و به ورثه منتقل نشده است؛ چون با موت موضوع حکم منتفی می‌شود
  161. اما در مورد نقل مجتهد عادل به مجتهد عادل دیگر می‌گوییم: اگر قائل شویم هر مجتهدی ولایت دارد، نقل لغو خواهد بود و اگر بگوییم ولایت برای مثلاً اول مجتهد عادل متصدی جعل شده، عنوان مقوّم می‌باشد
  162. اگر شخصی زمین مواتی را مقدمهً للإحیاء تحجیر کند عرف و عقلاء او را أحق از دیگران به إحیاء آن زمین می‌دانند. البته سنگ چین کردن به عنوان علامت است و در زمان‌های مختلف ممکن است تفاوت داشته باشد
  163. این که بایع یا مشتری توسط شرط برای خود خیار فسخ قرار دهد، مورد پذیرش عقلاء است
  164. سورهٔ مبارکهٔ مائده، آیهٔ ۱: (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَهُ الْأَنْعَامِ إِلاَّ مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ مَا یُرِیدُ)
  165. سورهٔ مبارکهٔ بقره، آیهٔ ۲۷۵: (الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَهٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَی فَلَهُ مَا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَی اللَّهِ وَ مَنْ عَادَ فَأُولئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ)
  166. سورهٔ مبارکهٔ نساء، آیهٔ ۲۹: (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ إِلاَّ أَنْ تَکُونَ تِجَارَهً عَنْ تَرَاضٍ مِنْکُمْ وَ لاَ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِکُمْ رَحِیماً)
  167. وسائل الشیعه، ج ۱۸، کتاب الصلح، باب۳، ح۱، ص۴۴۳ و الکافی، ج۵، ص۲۵۹: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام - قَالَ: الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ النَّاسِ. وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ مِثْلَهُ • همان، ح۲ و من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳۲: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ۹: الْبَیِّنَهُ عَلَی الْمُدَّعِی وَ الْیَمِینُ عَلَی الْمُدَّعَی عَلَیْهِ وَ الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ إِلَّا صُلْحاً أَحَلَّ حَرَاماً أَوْ حَرَّمَ حَلَالًا
  168. همان، ج ۲۱، کتاب النکاح، أبواب المهور، باب۲۰، ح۴، ص۲۷۶ و تهذیب الاحکام، ج۷، ص۳۷۱ وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَن] عَنْ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی عَنْ مَنْصُورٍ بُزُرْجَ عَنْ عَبْدٍ صَالِحٍ علیه السلام - قَالَ: قُلْتُ لَهُ: إِنَّ رَجُلًا مِنْ مَوَالِیکَ تَزَوَّجَ امْرَأَهً ثُمَّ طَلَّقَهَا فَبَانَتْ مِنْهُ فَأَرَادَ أَنْ یُرَاجِعَهَا فَأَبَتْ عَلَیْهِ إِلَّا أَنْ یَجْعَلَ لِلَّهِ عَلَیْهِ أَنْ لَا یُطَلِّقَهَا وَ لَا یَتَزَوَّجَ عَلَیْهَا فَأَعْطَاهَا ذَلِکَ ثُمَّ بَدَا لَهُ فِی التَّزْوِیجِ بَعْدَ ذَلِکَ فَکَیْفَ یَصْنَعُ؟ فَقَالَ: بِئْسَ مَا صَنَعَ وَ مَا کَانَ یُدْرِیهِ مَا یَقَعُ فِی قَلْبِهِ بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ قُلْ لَهُ فَلْیَفِ لِلْمَرْأَهِ بِشَرْطِهَا فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ۹ قَالَ: الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ. وَ رَوَاهُ الْکُلَیْنِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ مَنْصُورٍ بُزُرْجَ نَحْوَهُ
  169. رساله فی تحقیق الحق و الحکم، ص۵۰: و إن کان منشأ الشک مع القطع بکونه حقا احتمال کونه سنخ حق له الإباء عن الاسقاط و النقل و الانتقال- کحق الولایه- فالمعروف أنّه مع إحراز القابلیه عرفا یتمسک بإطلاق دلیل الصلح، لنفوذ الصلح علی سقوطه و نقله، أو بعموم أدله الإرث لانتقاله، و لیس من التمسک بعموم العام فی الشبهه المصداقیه
  170. در یک نگاه اجمالی به کلام بزرگان می‌توان گفت: شیخ طوسی، ابن ادریس، فاضل آبی، علامهٔ حلی، سید عمیدالدین عمیدی، فخر المحققین، فاضل مقداد، محقق کرکی، شهید ثانی، مقدس اردبیلی، میرزای قمی، محقق ایروانی ، سید یزدی۴ و ... برای اثبات قابلیات به عمومات تمسک کرده‌اند، ولی جمعی از متأخرین آن را منع کرده‌اند، مانند: محقق اردبیلی در زبده البیان، فاضل کاظمی، صاحب حدائق، وحید بهبهانی، صاحب مفتاح الکرامه، صاحب ریاض، سید محمد مجاهد، مولی احمد نراقی، شیخ حسن کاشف الغطاء، صاحب جواهر۴ و ... . (امیرخانی) • الخلاف، ج ۳، ص۱۷۶: لیس لأصحابنا نص فی جواز إقراض الجواری، و لا أعرف لهم فیه فتیا، و الذی یقتضیه الأصول أنه علی الإباحه، و یجوز ذلک سواء کان ذلک من أجنبی أو من ذی رحم لها، و متی أقرضها ملکها المستقرض بالقرض، و یجوز له وطؤها إن لم تکن ذات رحم محرمه. و به قال داود، و محمد بن جریر الطبری ... دلیلنا: أن الأصل الإباحه، و الحظر یحتاج الی دلیل. و أیضا الأخبار التی رویت فی جواز القرض و الحث علیه عامه فی جمیع الأشیاء، إلا ما أخرجه الدلیل. و أیضا روی عن النبی صلی اللّه علیه و آله انه قال: «الناس مسلطون علی أموالهم» و قال: «لا یحل مال امرئ مسلم إلا بطیب نفس منه». و قال اللّه تعالی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و القرض عقد بلا خلاف. • السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج ۲، ص۳۲۸ و قال شیخنا أبو جعفر فی مبسوطه: بیع العصیر ممّن یجعله خمرا، مطلقا مکروه، و لیس بفاسد، و بیعه ممّن یعلم أنّه یجعله خمرا حرام، و لا یبطل البیع، لما روی عن النبی علیه السّلام أنّه لعن الخمر و بائعها. و کذلک الحکم فیمن یبیع شیئا یعص اللّه به، من قتل مؤمن، أو قطع طریق، و ما أشبه ذلک، هذا آخر کلام شیخنا فی مبسوطه. و هذا الذی یقوی عندی، لأنّ العقد لا دلیل علی بطلانه، لقوله عز و جل: «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و لیس انضمام هذا الشرط الفاسد الباطل إلیه، مما یفسده، بل یبطل الشرط، و یصح العقد. • کشف الرموز فی شرح مختصر النافع، ج ۱، ص۴۴۷: «قال دام ظله»: و لو بیع و لمّا یختبر، فقولان، أشبههما الجواز. قال الشیخان و سلّار: البیع باطل، و تردد فیه المتأخّر، قال: تحمل الروایه- الوارده بالبطلان- علی من لم یشهد طعمه و لا وصف البائع، فمع عدم الوصف و الطعم، فالبیع باطل، فامّا مع الوصف یصحّ البیع (فالبیع خ ل) و لکن یعتبر فیه ما یعتبر فی بیع خیار الرّؤیه. ثم قال: و یمکن ان یقال: انّ البیع بالوصف، لا یکون فی الأعیان المشاهده المرئیّه فلا بد فیها من الشّم أو الذوق. ثم أقول: مقتضی الأصل انعقاد البیع و صحته، و یؤیّده أیضا قوله تعالی: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ وَ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ فان وردت روایه بالبطلان، فلیقل به (بالبطلان خ). • تذکره الفقهاء (ط - الحدیثه)، ج۱۴، ص۳۹۰: عقد الکفاله یصحّ دخول الخیار فیه، فإن شرط الخیار فیها مدّه معیّنه، صحّ؛ لقوله علیه السلام: «المؤمنون عند شروطهم» و قولِه تعالی: «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» أمر بالوفاء بالعقد، و إنّما وقع العقد علی هذا الشرط، و لیس منافیاً لمقتضاه، کما لا ینافی غیره من العقود. • کنز الفوائد فی حل مشکلات القواعد، ج ۱، ص۳۸۲: قوله رحمه اللّه: «و فی اشتراط تقدیم الإیجاب نظر». أقول: وجه النظر من حیث إنّ الأصل بقاء الملک علی مالکه إلّا مع تعیّن السبب المزیل، و لم یثبت عند تقدیم القبول. و من أنّه عند تقدیمه عقد، و الأصل فیه الصحّه، و لقوله تعالی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و هو عام. • إیضاح الفوائد فی شرح مشکلات القواعد، ج ۲، ص۵۹۹: قال دام ظله: و لو زوجت المریضه نفسها فالأقرب الصحه و عدم اشتراط الدخول. أقول: وجه القرب عموم قوله تعالی وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ و عموم قوله عز و جل أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و ان النص انما جاء فی الذکر (و لانه) اکتساب لوجوب المهر و النفقه لها و النکاح لا یوجب علیها مالا بخلاف الذکر لانه یثبت علیه مالا (و یحتمل) مشارکتهما فی الحکم لمشارکتهما فی علته و هی مزاحمه الوارث فی المیراث و الأصح الأول بل لا وجه لهذا الاحتمال عندی. • التنقیح الرائع لمختصر الشرائع، ج ۲، ص۳۰۵: إذا وقف و حصلت جمله شرائطه الا أنه شرط عوده الیه عند الحاجه فهل یبطل بذلک أو یکون صحیحا و له شرطه، قال المرتضی بالثانی، و قال انه مما انفردت به الإمامیه. و نقله العلامه فی المختلف عن المفید و الشیخ فی النهایه و القاضی و سلار، و اختاره و احتج له بالأصل و بقوله تعالی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و بقوله صلی اللّه علیه و آله و سلم: المؤمنون عند شروطهم. یقول العسکری علیه السلام: الوقوف علی حسب ما یوقفها أهلها، رواه محمد بن الحسن الصفار عنه مکاتبه. •جامع المقاصد فی شرح القواعد، ج ۴، ص۲۶۸: قوله: (و الحمام جنس علی اشکال). قد تقدم فی الحج ضابط الحمام، و منشأ الاشکال: من الشک فی أن مقولیته علی ما تحته مقولیه النوع علی الأصناف، أم الجنس علی الأنواع، و الوقوف علی الذاتیات عزیز، و لا قاطع من قبل الشرع علی واحد من الأمرین. و عموم قوله تعالی (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) یقتضی صحه البیع الجاری علی بعض ببعض، و قوله علیه السلام: «ما اجتمع الحرام و الحلال إلّا غلب الحرام الحلال» و العمل باتحاد الجنس أقرب إلی الاحتیاط. • جامع المقاصد فی شرح القواعد، ج ۵، ص۴۵: قال فی التذکره: و هل یشترط فی الصیغه اللفظ العربی؟ الأقرب العدم. قلت: یشکل، بأن الإطلاق محمول علی المتعارف من العربی، و لأن هذا من العقود اللازمه، فیتوقف لزومه علی العربیه، لأصاله العدم بدونه. لأنا نقول: نمنع صدق العقد بالعجمیه مع إمکان العربیه. • مسالک الأفهام إلی تنقیح شرائع الإسلام، ج ۳، ص۳۲۰: قوله: «الحمام جنس واحد. إلخ». قد تقدّم فی الحجّ تعریف الحمام علی اختلاف فیه، و أنّ الفخاتی و الورشان من أفراده. و وجه الخلاف هنا الشکّ ...و بهذا یحصل الفرق بین أفراد الحمام و أفراد البقر بالنسبه إلی الجاموس، فإنّه قد ثبت شرعا أنّهما نوع واحد، و من ثمَّ ضمّ أحدهما إلی الآخر فی الزّکاه. و عموم قوله تعالی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یقتضی جواز بیع بعضها ببعض کیف کان إلی أن یتحقّق المنع. •مجمع الفائده و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان، ج ۸، ص۱۶۵: قوله: «و یجوز ان یتولی الولیطرفی العقد» الظاهر من کلامهم عدم الخلاف فی ذلک، بل ادعی الإجماع فی المنتهی عن ابن إدریس، و یفهم الخلاف فی شرح الشرائع. فللأب و الجد ان یشتری مال ولده لنفسه، و یشتری له من نفسه، بل فی النکاح أیضا بأن یزوج جاریه ولده من صبی ولده الآخر، و کذا الوکیل الولی ان یفعل ذلک. و انما الخلاف فی الوکیل، بان یکون شخص واحد وکیل البائع و المشتری معا و یوقع العقد، أو یکون وکیلا لأحدهما و یوقعه لنفسه. و الوصی بأن یوقع العقد لنفسه من مال الطفل، أو یکون ولیا لأطفال یشتری للبعض من مال الآخر. و عموم أدله جواز العقود و الإیفاء بها یدل علی الجواز، لصدق العقد علیه من غیر نزاع، فیکون تحت أَوْفُوا بِالْعُقُودِ، و أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ من غیر نزاع، و لانه عقد صدر من أهله فی محله مع الشرائط، فیصح، و الأصل عدم شرط آخر، و عدم کونه من شخص واحد مانعا، و عدم اشتراط التعدد، و لان الغرض الرضا لا غیر لما مرّ، عدم مانعیه الوحده و عدم اشتراط التعدد. •رسائل المیرزا القمی، ج ۱، ص۴۶۲: تحقیق المراد من الآیه الکریمه فنقول: معنی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یجب الوفاء بکلّ عهد موثّق بینکم و بین اللّه، کالنذر و أشباهه، أو بین أنفسکم بعضکم مع بعض، کالبیع و أشباهه، أو بین أنفسکم مع أنفسکم، کالالتزامات و الاشتراطات علی النفس من غیر جهه النذر، أو من اللّه إلیکم، کالإیمان به فی عالم الذرّ و بعده. فالأصل وجوب الوفاء بکلّ عهد موثّق، و هو المسمّی بالعقد، خرج ما خرج بالدلیل، کالشرکه و المضاربه، فإنّه و إن کان صحیحا بسبب قوله تعالی: إِلّا أَنْ تَکُونَ تِجارَهً عَنْ تَراضٍ و داخل تحت عموم الآیه، و لکنّه لیس بلازم بسبب الإجماع و غیره، و کالمغارسه و شرکه الأبدان، فإنّها ممنوعه رأسا بدلیل خارجی. فکلّما یندرج فی التجاره عن تراض تثبت صحّته منه و لزومه بهذه الآیه، و ما لا یندرج فیه کالطلاق بعوض إن قلنا إنّه إیقاع، لا أنه تجاره ثبت صحّته منه و لزومه بهذه الآیه. بل نقول: ثبت الصحّه و اللزوم معا فی جمیع العقود بالآیه، خرج ما خرج من الصحّه و اللزوم المستفادین من تلک الآیه، و بقی الباقی. فما ذکروه فی بعض المقامات من المنع من جهه أنّ العقود من الوظائف الشرعیه، و موقوف علی التوظیف، و أنّه لم یرد علیه نصّ بالخصوص، مثل ما ذکره فی المسالک فی المغارسه، فإمّا غفلوا عن عموم الآیه، أو منعوا انصراف عمومها إلیه، و لذلک تفطّن بعضهم لذلک، و ردّ بمنع عدم التوظیف؛ مستندا بأنّ عدم ورود النصّ الخاصّ لا یدلّ علی عدم التوظیف؛ لثبوته من العموم. •حاشیه المکاسب (للإیروانی)، ج ۱، ص۷۳: أنّ کلّ حقّ شکّ فی قبوله للنّقل شرعا جاز التّمسک بقبوله له بعموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و تجاره عن تراض و أحلّ اللّه البیع بعد تعلّق البیع به و کذا تعلّق سائر المعاملات به عرفا و تحقّق عناوین البیع و التجاره و العقد الّتی هی عناوین الأدلّه. • زبده البیان فی أحکام القرآن، ص۴۵۶: ... و لا یکفی أیضا فیه عموم مثل «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» إذ کون الرهن بدون القبض عقدا شرعیّا متلقّی منه داخلا تحته غیر معلوم و لا مظنون، مع ما ذکرناه من الوجه. • مسالک الأفهام إلی آیات الأحکام (للکاظمی، فاضل)، ج ۳، ص۷۵: و الذی ثبت بالشرع کونه وثیقه شرعیه، بالإجماع و ظاهر الآیه و الخبر السابق هو الرهن المقبوض و لم یثبت فی غیره، فیبقی علی الأصل الذی هو العدم، و لا یکفی فیه «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» فانا لا نسلم أن الرهن بدون القبض عقد شرعی یجب الوفاء به لعدم ظهور ثبوته من الشرع کذلک. و أیضا ان کان المراد العقود الصحیحه فلا نسلم صحه العقد الواقع بدون القبض، و کون الأصل فیه ذلک غیر ظاهر، فإنه یعتبر فیه شروط زائده علیه، و لیس حصولها معلوما و لا مظنونا بدون اعلام الشارع. • الحدائق الناضره فی أحکام العتره الطاهره، ج ۱۸، ص۳۷۴: و قوله: ان عموم الأمر بالوفاء بالعقد یشمله، إشاره إلی قوله عز و جل «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» مردود بالاتفاق علی ان المراد بالعقود: العقود الصحیحه، و الا لتناول العقد حال الإکراه. • حاشیه مجمع الفائده و البرهان (للوحید)، ص۵۳۷: مع أنّ هذا العقد من العقود الجائزه قطعا، فکیف یناسبه الوجوب و الإلزام؟! فغیر ظاهر شمول هذا، و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و غیره للعقد الجائز، إلّا أن یقال: یجب الوفاء بما یقتضیه العقد، إن کان اللزوم فباللزوم، و إن کان الجواز فبالجواز، و غیر ذلک ممّا یقتضیه. لکن الکلام فیما یقتضیه عقد الشرکه، فلا یمکن الإثبات بمجرّد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و غیره. مع أنّه إن بنی علی ما هو معناه لغه، أیّ عقد عاقد تم بأیّ نحو اخترعتم و تخیّلتم و أحدثتم یجب الوفاء، و یصیر حکما شرعیّا و داخلا فی الدین، و شرعا من شرع خیر المرسلین من غیر حدّ و ضبط، یلزم أن لا یکون العقود و المعاملات علی النهج المقرّر فی الفقه و المسلّم عند الفقهاء، بل یلزم عدم الانضباط فی المعاملات أصلا، فتأمّل فیه، إذ یمکن أن یقال: خرج ما خرج بالإجماع و غیره من الأدلّه و بقی الباقی. لکن، لا بدّ من التأمّل فی صحّه هذا القدر من الإخراج و التخصیص، کما أشرنا، و مع ذلک یشکل رفع الید عن الاستدلال بها فی المسائل الخلافیّه، لأنّ المدار فی الفقه علیه. إلّا أن یقال ببطلان الاستدلال بها علی صحّه المعامله الّتی اخترعت من المتعاملین، و صحّه الاستدلال بها علی صحّه البیع اللغوی و العرفی، و کذلک صحّه الهبه اللغویّه و العرفیّه، و الصلح اللغوی و العرفی، و الإجازه اللغویه و العرفیّه، و غیر ذلک من العقود الّتی کانت متعارفه حین نزول الآیه، لأنّ الخطاب مختصّ بالحاضرین- علی ما هو الحقّ و المحقّق- و العقود المحقّقه و المتعارفه و المتداوله یفهم جزما، أمّا الفرضیّه و التقدیریّه، ففهمها ربّما لا یخلو عن الإشکال. • مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه (ط - الحدیثه)، ج ۱۲، ص۵۲۰: و فیه بعد تسلیم کون مثل ذلک عقداً أنّا نشکّ فی دخوله تحت عموم قوله سبحانه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و إن کان للعموم لغه بناءً علی عدم حملها علیه من حیث خروج أکثر العقود منها إجماعاً، فیکون الإجماع قرینه علی کون العقود الّتی أمرنا بالوفاء بها هی کلّ ما کان متداولًا فی زمن الخطاب لا مطلقاً، و کون ما نحن فیه من تلک غیر معلوم، فلم یصل إلینا ما یدلّ علیه أصلًا، فلزم الرجوع إلی الأصل. • ریاض المسائل (ط - الحدیثه)، ج ۸، ص۲۱۴: و ممّا حقّقناه من الأصل و غیره یظهر وجوب الإتیان بکلّ ما اختلف فی اعتباره هنا بل العقود مطلقاً، کالعربیّه و الماضویه و تقدیم الإیجاب علی القبول و غیر ذلک، وفاقاً لجماعه. خلافاً لآخرین، فاکتفوا بمجرّد الإیجابین، إمّا مطلقاً، أو مع اعتبار بعض ما مرّ لا کلّاً، التفاتاً إلی أنّه عقد فیشمله عموم ما دلّ علی لزوم الوفاء به، کقوله سبحانه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ. و فیه نظر؛ إذ بعد تسلیم کون مثل ذلک عقداً یحصل الشک فی دخوله فی الآیه جدّاً و إن کانت للعموم لغه، بناءً علی عدم إمکان حملها علیه، من حیث خروج أکثر العقود منها علی هذا التقدیر إجماعاً، فلیس مثله حجّه، فیکون الإجماع حینئذٍ قرینه علی کون المراد بالعقود المأمور بالوفاء بها کلّاً ما تداول فی زمان الخطاب لا مطلقاً، و دخول المفروض فیه غیر معلوم جدّاً و لم یصل إلینا ما یدلّ علیه أصلًا. • مفاتیح الأصول (للمجاهد، سید محمد)، ص۵۴۱: اعلم أن المعامله الغیر المنهی عنها الصادره عن البالغین الأصیلین المشتمله علی الإیجاب و القبول اللفظیین لا یخلو إما أن تکون مما قام الدلیل الشّرعی علی صحته أو مما قام الدلیل الشرعی علی فساده أو مما لم یقم الدلیل الشرعی علی صحته و لا علی فساده فإن کانت من الأولین فالحکم فیها واضح و إن کانت من الثانی فلا بد من الحکم بفسادها نظرا إلی ما قدمناه من أن الأصل فی المعاملات الفساد اللهم إلا أن یدعی أن الأصل فی خصوص محل الفرض الصحه التفاتا إلی عموم قوله تعالی یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ لأن الأمر بالوفاء لا یتحقق إلا مع الصحه دون الفساد کما صرح به جدی قدس سره فقال لو لم یکن صحیحه شرعا لما أمر بوجوب الوفاء لأنه ظاهر فی الإمضاء و التقریر انتهی و یظهر من المقدس الأردبیلی فی زبده البیان و السیوری فی کنز العرفان و غیرهما المصیر إلی الأصل المذکور للآیه الشریفه قال جدی قدس سره إن المدار فی تصحیح کثیر من المعاملات بل کل المعاملات علیه. و قال والدی العلامه دام ظله العالی فی الریاض إجماله و عدم التمسک به فی شی ء مما عدا محل الوفاق مخالف لسیره العلماء و طریقتهم المسلوکه بینهم بلا خلاف یظهر فی ذلک أصلا من جهه استنادهم إلیه فی محل النزاع و الوفاق انتهی و قد یقال الآیه الشریفه لا تنهض لإثبات الأصل المذکور لوجوه منها ما ذکره جدی قدس سره فقال إنه تعارف الآن أن العلماء یستدلون علی صحه العقود الخلافیه بقوله تعالی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و لا یخلو عن إشکال لأنه إن بنی علی معناه اللّغوی أی أیّ عقد عاقدتم بأیّ نحو اخترعتم و تخیلتم و أحدثتم یجب الوفاء به و یصیر حکما شرعیا و داخلا فی دین الرسول صلی اللّه علیه و آله و شرعا من شرعه من غیر حدّ و ضبط و حصر فمع أنه لا یخلو عن حزازه ظاهره یلزم أن لا یکون المعاملات و عقودها علی النهج المقرر فی الفقه و المسلم عند الفقهاء من انحصارها شرعا فی البیع و الصلح و الهبه و الإجاره و غیرها من المعاملات المعهوده المضبوطه المقرره المعروفه المثبته فی کتب الفقه بل یلزم عدم الانضباط شرعا فی المعاملات أصلا و رأسا و عدم الانحصار فی کیفیه و نحو ذلک و إن بنی علی أنه خرج ما خرج بالإجماع أو النص و بقی الباقی لزم التخصیص الذی لا یرضی به المحققون لخروج الأکثر بل الباقی فی جنب الخارج فی غایه القله بل بمنزله العدم و إن بنی علی أن المراد العقود المتحققه الموجوده المتداوله فی ذلک الزمان یشکل الاستدلال لأنه فرع ثبوت التداول و التعارف انتهی و قد تبعه والدی العلامه دام ظله العالی فیما أشار إلیه بقوله و إن بنی علی أنه خرج ما خرج بالإجماع إلی آخره و فیما أشار إلیه بقوله و إن بنی علی أن المراد العقود المتحققه و منها ما ذکره بعض الأجله و قال و من الظاهر أن وجوب الوفاء إنما یترتب علی العقد الصحیح و حینئذ فلا بد أولا من النظر فی العقد صحه و بطلانا لیتمکن من ترتب وجوب الوفاء علیه فالاستناد إلی هذا الاستدلال بهذا العموم قبل النظر فی العقد کما ذکرنا مجازفه ظاهره. • عوائد الأیام فی بیان قواعد الأحکام، ص۵: قال اللّه سبحانه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ. قد اشتهر عند الفقهاء الاستدلال بهذه الآیه الکریمه، فی تصحیح العقود، و لزومها. و به یجعلون الأصل فی کل عقد عرفیّ، و کل إیجاب و قبول، اللزوم. و استشکل جماعه فی دلالتها، فاللازم تحقیق مدلولها، حتی تعلم دلالتها، و عدمها ... . ص۲۲: ... و من جمیع ذلک ظهر ضعف التمسک بتلک الآیه الشریفه فی إثبات لزوم بعض ما یعدّونه عقدا فی الکتب الفقهیه. و حیث انحصر الدلیل علی أصاله لزوم کل عقد بتلک الآیه، فتکون تلک الأصاله غیر ثابته، بل الأصل عدم اللزوم، إلّا أن یثبت لزوم عقد بدلیل خاص، کالبیع و أمثاله. • رسائل و مسائل (للنراقی)، ج ۱، ص۱۰۸: در تمامیّت دلالت أَوْفُوا بِالْعُقُودِ بر صحّت و لزوم این عقود متداوله کلام طویل، و میان علماء تنازع و تشاجر بسیار است، و حقیر در عایدهٔ اوّل از کتاب عوائد الأیّام مبسوط بیان کرده‌ام عدم تمامیّت آن را و عدم تمسّک به آن در اثبات لزوم عقود، و بر فرض تمامیّت نظر به عموم آن، تخصیص آن به ادلّهٔ خاصّهٔ دالّهٔ بر بطلان آن عقد لازم خواهد بود. • أنوار الفقاهه(لکاشف الغطاء، حسن)، ص۳: ثامنها: لا ملازمه بین الملک و بین جواز النقل و التملیک فی المشکوک بجواز نقله و تملیکه لأصاله العدم سواء کان النقل بمعاوضه أو مجاناً لأن النقل بأسباب شرعیه فلا بد من القطع بحصول السبب و عمومات الصلح و البیع لا تدل إلا علی أن القابل للنقل یجوز أن ینقل بالبیع و الصلح و أنهما سببان للنقل و لیس مساق أدلتهما کأحل الله البیع و الصلح جائز قاض بجواز بیع کل شی ء مشکوک بنقله و انتقاله و بالجُمله فهما مبینان للنقل لا قاضیان ببیان ما ینقل و ما لا ینقل و قد یحتمل ذلک کما أستدل بعض الفقهاء علی جواز نقل المشکوک بانتقاله بعمومات (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) و ب (وَ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ) الأول أوجه. • جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، ج ۲۶، ص۱۶۱: ... و فیه: إمکان منع صحه هذه الحواله، لعدم إطلاق فی نصوص المقام یتناولها، و «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ انما یراد منه العقود المتعارفه، أی البیع و الصلح و الحواله و نحوها، فلا شمول فیه للمشکوک فیه من أفرادها بعد فرض عدم إطلاق فیها یتناولها
  171. حاشیه المکاسب (للیزدی)، ج ۱، ص۵۶: و الّذی یناسب المقام بیان مقتضی القاعده فی ما لم یثبت من الخارج جواز إسقاطه أو نقله فنقول لا یخفی أنّ طبع الحقّ یقتضی جواز إسقاطه و نقله لأنّ المفروض کون صاحبه مالکا للأمر و مسلّطا علیه فالمنع إمّا تعبّدی أو من جهه قصور فی کیفیّته بحسب الجعل و الأوّل واضح و الثّانی کأن یکون الحقّ متقوّما بشخص خاصّ أو عنوان خاص کحقّ التّولیه فی الوقف و حقّ الوصایه و نحوهما فإنّ الواقف أو الموصی جعل الشّخص الخاصّ من حیث إنّه خاصّ موردا للحقّ فلا یتعدّی عنه و کولایه الحاکم فإنّها مختصّه بعنوان خاصّ لا یمکن التّعدی عنه إلی عنوان آخر و مثل حقّ المضاجعه بالنّسبه إلی غیر الزّوج و الزّوجه و کحقّ الشفعه بالنّسبه إلی غیر الشّریک و هکذا فإنّ شکّ فی کون شی ء حقّا أو حکما فلا یجوز إسقاطه و لا نقله و إن علم کونه حقّا و علم المنع التّعبدی أو کون الشّخص أو العنوان مقوما فلا إشکال أیضا و إن شکّ فی المنع فمقتضی العمومات صحّه التّصرّفات فیه. و کذا إن شکّ فی کون الشخص أو النّوع مقوما بحسب الجعل الشّرعی بعد إحراز القابلیّه بحسب العرف بحیث یکون الشّخص موردا عندهم لا مقوما فإنّ مقتضی العمومات من قوله تعالی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ و قوله علیه السلام - الصّلح جائز و المؤمنون عند شروطهم بل فحوی قوله علیه السلام - النّاس مسلّطون علی أموالهم و نحو ذلک صحّه التّصرّفات فیه بعد فرض صدق عناوینها. نعم مع الشک فی إحراز القابلیّه العرفیّه بحیث یرجع إلی الشّک فی صدقها لا یمکن التّمسّک بها و من ذلک ظهر أنّ ما یقال إنّ العمومات لا تثبت القابلیّات مدفوع بأنّ ذلک إذا کان الشّکّ فی القابلیّه العرفیّه و فی المقام الشّکّ إنّما هو فی القابلیّه الشّرعیّه و شأن العمومات إثباتها
  172. رساله فی تحقیق الحق و الحکم، ص۵۰: بقی الکلام: فیما إذا شک فی القبول للإسقاط و النقل و الانتقال، فإن کان منشأ الشک احتمال کونه حکما فلا مناص من الرجوع إلی الأصول دون العموم، لأنّ موضوعه الحق و هو مورد الشک، و لا یجوز التمسک بالعام فی الشبهه المصداقیه. و إن کان منشأ الشک مع القطع بکونه حقا احتمال کونه سنخ حق له الإباء عن الاسقاط و النقل و الانتقال- کحق الولایه- فالمعروف أنّه مع إحراز القابلیه عرفا یتمسک بإطلاق دلیل الصلح، لنفوذ الصلح علی سقوطه و نقله، أو بعموم أدله الإرث لانتقاله، و لیس من التمسک بعموم العام فی الشبهه المصداقیه، بتوهم احتمال اندراجه تحت الحق القابل و الحق الغیر القابل، فإنّهما عنوانان انتزاعیان من الحق الداخل تحت العموم و الخارج عنه، لأنّ العام معنون بعنوان القابل و المخصص معنون بعنوان غیر القابل. و یمکن أن یقال: إنّ أدله المعاملات فی مقام إنفاذ الأسباب شرعا عموما أو إطلاقا، فتاره یقطع بأنّ العین الفلانیه قابله للملکیه و النقل و یشک أنّه یعتبر فیه سبب خاص أو لا، فبعموم دلیل الصلح أو الشرط نقول أنّه یملک بالصلح و الشرط، و أخری یشک فی أصل قبوله للنقل لا من حیث خصوصیه سبب من الأسباب، لیقال إنّ الصلح سبب مطلق، و إنّه کسائر أسباب النقل و الاسقاط مثلا، و المفروض هنا الشک فی أصل قبول الحق الخاص للإسقاط و النقل، لا من حیث قصور الصلح عن السببیه فی هذا المورد، فکونه قابلا للصلح عرفا معناه أنّ الصلح کغیره من الأسباب فی هذا الموضوع، فلا منافاه بین إحراز القابلیه العرفیه من هذه الجهه مع الشک فی أصل قابلیته للإسقاط و النقل. تقریر اشکال محقق اصفهانی در بیان مرحوم امام قدس سره -: • کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۵۰: و ربّما یردّ ذلک: بأنّ أدلّه إنفاذ المعاملات فی مقام بیان إنفاذ الأسباب شرعاً عموماً أو إطلاقاً، فإذا أُحرزت قابلیّه النقل، و شکّ فی اعتبار سبب خاصّ، فدلیل عموم المعامله کدلیل الصلح و الشرط یرفع هذا الشکّ، و أمّا إذا شکّ فی قبوله للنقل، لا من حیث خصوصیّه سبب من الأسباب، فلا یمکن رفعه بأدلّته. • کتاب البیع (تقریرات، للخرم آبادی)، ص۵۸: و قد أورد المحقّق الأصفهانی- بعد ذکره لکلام السیّد، و الکلام المعروف- بقوله: «یمکن أن یقال: إنّ أدلّه المعاملات فی مقام إنفاذ الأسباب شرعاً؛ عموماً أو إطلاقاً، فتاره: یقطع بأنّ العین الفلانیه قابله للملکیه و النقل، و یشکّ فی أنّه یعتبر فیه سبب خاصّ أو لا، فبعموم دلیل الصلح أو الشرط نقول: إنّه یملک بالصلح و الشرط، و اخری: یشکّ فی أصل قبوله للنقل، لا من حیث خصوصیه سبب من الأسباب لیقال: إنّ الصلح سبب مطلقاً؛ و إنّه کسائر أسباب النقل و الإسقاط مثلًا، و المفروض هنا الشکّ فی أصل قبول الحقّ الخاصّ للإسقاط و النقل، لا من حیث قصور الصلح عن السببیه فی هذا المورد» انتهی موضع الحاجه من کلامه. و ملخّص ما أفاده المحقّق رحمه الله: أنّه یمکن التمسّک بالعمومات فی مقام الشکّ فی السببیه، کما إذا احرز و ثبت صحّه النقل شرعاً فی معامله کذا، و شکّ فی أنّ له سبباً خاصّاً، کالطلاق و النکاح مثلًا، أو لیس له سبب خاصّ، بل یقع بالصلح و البیع و الشرط، فحینئذٍ یجوز التمسّک بعمومات الصلح و البیع و غیره من أدلّه المعاملات، و أمّا إذا شکّ فی أصل صحّه النقل، و لم یکن شکّ فی سببیه الصلح و العمومات الاخر للمورد، فلا مجال للتمسّک بالعمومات. و المفروض أنّ ما نحن فیه من قبیل الثانی
  173. کتاب البیع (للإمام الخمینی)، ج ۱، ص۴۹: إنّه لو شکّ فی کون شی ء حقّا أو حکماً، فلا أصل لإثبات أحدهما، فلا بدّ من الرجوع إلی الأُصول العملیّه. و أمّا لو شکّ فی کون حقّ قابلًا للإسقاط أو النقل، فإن کان الشکّ لأجل الشکّ فی القابلیّه العرفیّه، فلا یصحّ إحرازها بالعمومات؛ لرجوع الشکّ إلی الصدق. و إن کان فی القابلیّه الشرعیّه، فقد یقال: بجواز التمسّک بعمومات تنفیذ العقد و الصلح و الشرط و سلطنه الناس علی أموالهم؛ لتصحیح المعامله و کشف القابلیّه؛ إذ شأن العمومات رفع هذا الشکّ. و ربّما یردّ ذلک: بأنّ أدلّه إنفاذ المعاملات فی مقام بیان إنفاذ الأسباب شرعاً عموماً أو إطلاقاً، فإذا أُحرزت قابلیّه النقل، و شکّ فی اعتبار سبب خاصّ، فدلیل عموم المعامله کدلیل الصلح و الشرط یرفع هذا الشکّ، و أمّا إذا شکّ فی قبوله للنقل، لا من حیث خصوصیّه سبب من الأسباب، فلا یمکن رفعه بأدلّتها. و فیه: أنّه لا شبهه فی أنّ قوله تعالی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ، أو قوله (علیه السّلام) الصلح جائز بین المسلمین أو المؤمنون عند شروطهم ظاهر فی لزوم الوفاء بکلّ معاقده أو صلح أو شرط تصدق علیها تلک العناوین عرفاً، فعدم وجوب الوفاء فی مورد أو موارد، مخالف لهذه العمومات و الإطلاقات. فإذا أُلقیت تلک العمومات إلی العقلاء، لا یشکّون فی أنّ الشارع بصدد إنفاذ کلیّه العقود و الشروط و ماهیّه الصلح بلا قید و شرط، و الشکّ فی عدم القابلیّه الشرعیّه، راجع إلی الشکّ فی اعتبار الشارع شرطاً و قیداً فی المثمن أو الثمن؛ و بالجمله إلی عدم إنفاذه معامله خاصّه، فإذا شکّ فی أنّ البیع الربوی صحیح، یرجع ذلک الشکّ إلی احتمال اعتبار الشارع شرطاً فی العوضین بعد کون المعامله عقلائیّه، و لا شبهه فی أنّ العمومات رافعه له، و لا دلیل علی دعوی کونها بصدد إنفاذ الأسباب فقط، حتّی ترجع إلی الحکم الحیثی، بل الظاهر منها أنّها أحکام فعلیّه، بصدد إنفاذ المعاملات العقلائیّه و العقود العرفیّه، و لا یزال الفقهاء- الذین هم من العرف و العقلاء یتمسّکون بها لإثبات صحّه المعاملات. هذا مع عدم جریان الإشکال فی مثل الناس مسلّطون علی أموالهم. • کتاب البیع (تقریرات، للخرم آبادی)، ص۵۹: أقول: هنا کلامان: أوّلهما: بیان الحقّ من الکلام المعروف و المحقّق المذکور؛ و حلّ المناظره بین السیّد الموافق للمشهور، و ما أفاده المحقّق رحمه الله فی جوابه. و ثانیهما: تحقیق أصل المطلب. أمّا بیان الحقّ من کلام السیّد و ما أفاده فی جوابه، فالأقرب إلی النظر و الصحّه کلام السیّد؛ إذ المراد بالقابلیه لیس معناها الفلسفی المقول فی الجسم: «بأنّه قابل للقسمه إلی کذا و کذا» بل المراد القابلیه العرفیه؛ أعنی اعتبار العقلاء، لأنّ المعاملات کلّها اعتبارات عقلائیه، فما یعتبره العقلاء عقداً و معاهدهً- بأیّ عنوان کان- لا مانع من شمول الأدلّه له، و لیس المراد بالأدلّه إنفاذ الأسباب، کما قاله رحمه الله، بل هی إنفاذ و إمضاء لما هو المتداول فی العرف؛ فإنّ باب المعاملات لیس کالعبادات تأسیسات للشارع، بل إمضاء ما هو المرسوم عند العقلاء
  174. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۴۹: و إذا شککنا فیما یطلق علیه الحق اصطلاحا أنه یقبل النقل أولا فإن الأصل عدم قبوله إیاه، إذ الظاهر من الأدله المثبته لذلک هو اختصاصه بذی الحق فقط. فثبوته لغیره یحتاج إلی دلیل. و دعوی أن الأصل جواز نقله تمسکا بالعمومات الداله علی صحه العقود و نفوذها دعوی جزافیه، فإن تلک العمومات ناظره إلی بیان الحکم الوضعی: و هو إمضاء المعاملات العرفیه: أعنی بها ما یکون مورد المعامله فیها قابلا للانتقال إلی غیره. و مع الشک فی ذلک کان التمسک بتلک العمومات تمسکا بها فی الشبهه المصداقیه. و قد ثبت فی محله عدم جواز التمسک بالعام فی الشبهات المصداقیه. • محاضراتٌ فی الفقه الجعفری (تقریرات سید علی شاهرودی)، ج۲، ص۲۷: نعم تبقی فی البین عمومات (اوفوا بالعقود)، (احل الله البیع) و قوله علیه السلام - «الصلح جائز بین المسلمین» فهل یمکن أن یستفاد منها قابلیه الحکم للنقل إذا وقع علیه شیء منها أم لا؟ الظاهر العدم، لأنها لا تکون مشروعه و مبینه لما یکون للمتعاقدین السلطنه علیه و ما لا یکون، بل هی ناظره إلی نفوذ أسباب النقل و الانتقال فی موارد ثبوت السلطنه التامه لکل من المتعاقدین علی ماله ولو عند العرف و العقلاء و لذا إذا فرضنا أن أحداً آجر نفسه للغناء أو جعل فعله هذا عوضاً فی البیع و نفرض أنا نشک فی حرمه الغناء و کونه تحت سلطنته وضعاً، فإن الحرام لا یجعل عوضاً و لا تقع المعامله علیه لا یمکنا التمسک بعموم (أوفوا بالعقود) و الحکم بدلالته بالالتزام علی صحه العقد و جواز الغناء تکلیفاً، و هذا لیس الا لما ذکرناه من أن هذه العمومات لا تثبت السلطنه علی اصل النقل، بل ناظره الی أسبابه. فالحق أن مقتضی الاصل عند الشک فی قابلیه الحکم للنقل هو العدم. • التنقیح فی شرح المکاسب، ج ۱، ص۳۸: وبالجمله: أنّ مقتضی القاعده الاقتصار علی الموارد المتیقّنه و عدم ثبوت تلک الأحکام فی حقّ غیر من ثبت فی حقّه أوّلًا. و دعوی أنّ مقتضی عمومات «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ» و «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و «تِجَارَهً عَنْ تَرَاضٍ» وغیرها من أدلّه التجاره ونحوها صحّه نقل الحکم إلی الغیر و ثبوت آثاره فی حقّ المشتری، مدفوعه بأنّ هذه العمومات لم ترد فی مقام تشریع أنحاء السلطنه کالسلطنه علی النقل، بل هی ناظره إلی نفوذ أسباب النقل فی موارد ثبوت السلطنه التامّه لکلّ من المتعاقدین علی ماله ولو عند العرف و العقلاء و لذا لو فرضنا أحداً آجر نفسه للغناء أو جعل فعله هذا عوضاً فی البیع و نفرض أنّا نشکّ فی حرمه الغناء و کونه تحت سلطنته وضعاً- فإنّ الحرام لا یجوز جعله عوضاً و لا تقع المعامله علیه- لا یمکننا التمسّک بعموم «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و الحکم بدلالته بالالتزام علی صحّه العقد و جواز الغناء تکلیفاً، و لیس هذا إلّا لما ذکرناه من أنّ هذه العمومات لا تثبت السلطنه علی أصل النقل، بل هی ناظره إلی أسبابه. فالصحیح أنّ مقتضی الأصل عند الشکّ فی قابلیه الحکم للنقل هو العدم
  175. محاضراتٌ فی الفقه الجعفری (تقریرات سید علی شاهرودی)، ج۲، ص۲۷: بل هی ناظره إلی نفوذ أسباب النقل و الانتقال فی موارد ثبوت السلطنه التامه لکل من المتعاقدین علی ماله ولو عند العرف و العقلاء و لذا إذا فرضنا أن أحداً آجر نفسه للغناء أو جعل فعله هذا عوضاً فی البیع و نفرض أنا نشک فی حرمه الغناء و کونه تحت سلطنته وضعاً، فإن الحرام لا یجعل عوضاً و لا تقع المعامله علیه لا یمکنا التمسک بعموم (أوفوا بالعقود) و الحکم بدلالته بالالتزام علی صحه العقد و جواز الغناء تکلیفاً، و هذا لیس الا لما ذکرناه من أن هذه العمومات لا تثبت السلطنه علی اصل النقل، بل ناظره الی أسبابه. فالحق أن مقتضی الاصل عند الشک فی قابلیه الحکم للنقل هو العدم. • التنقیح فی شرح المکاسب، ج ۱، ص۳۸: بل هی ناظره إلی نفوذ أسباب النقل فی موارد ثبوت السلطنه التامّه لکلّ من المتعاقدین علی ماله ولو عند العرف و العقلاء و لذا لو فرضنا أحداً آجر نفسه للغناء أو جعل فعله هذا عوضاً فی البیع و نفرض أنّا نشکّ فی حرمه الغناء و کونه تحت سلطنته وضعاً- فإنّ الحرام لا یجوز جعله عوضاً و لا تقع المعامله علیه- لا یمکننا التمسّک بعموم «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و الحکم بدلالته بالالتزام علی صحّه العقد و جواز الغناء تکلیفاً، و لیس هذا إلّا لما ذکرناه من أنّ هذه العمومات لا تثبت السلطنه علی أصل النقل، بل هی ناظره إلی أسبابه. فالصحیح أنّ مقتضی الأصل عند الشکّ فی قابلیه الحکم للنقل هو العدم
  176. یعنی همان طور که حرمت تغنی موجب بطلان معامله است، صحت معامله هم کاشف از جواز تغنی است
  177. کفایه الأصول (ط- آل البیت- علیهم السلام -)، ص۲۲۳: وهم و إزاحه: ربما یظهر عن بعضهم التمسک بالعمومات فیما إذا شک فی فرد لا من جهه احتمال التخصیص بل من جهه أخری کما إذا شک فی صحه الوضوء أو الغسل بمائع مضاف ف یستکشف صحته بعموم مثل أوفوا بالنذور فیما إذا وقع متعلقا للنذر بأن یقال وجب الإتیان بهذا الوضوء وفاء للنذر للعموم و کل ما یجب الوفاء به لا محاله یکون صحیحا للقطع بأنه لو لا صحته لما وجب الوفاء به و ربما یؤید ذلک بما ورد من صحه الإحرام و الصیام قبل المیقات و فی السفر إذا تعلق بهما النذر
  178. من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص۶: وَ لَا بَأْسَ بِالْوُضُوءِ وَ الْغُسْلِ مِنَ الْجَنَابَهِ وَ الِاسْتِیَاکِ بِمَاءِ الْوَرْدِ ... . • الهدایه فی الأصول و الفروع، ص۶۵: و لا بأس أن یتوضأ بماء الورد للصلاه، و یغتسل به من الجنابه فأما الذی تسخنه الشمس فإنه لا یتوضأ به و لا یغتسل به و لا یعجن به لأنه یورث البرص
  179. سورهٔ مبارکهٔ حج، آیهٔ ۲۹: (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتیقِ)
  180. مصباح الفقاهه، ج ۲، ص۱۴۲: قوله (تعالی) أَوْفُوا بِالْعُقُودِ: لا ریب فی دلاله هذه الآیه الکریمه علی ... لزوم کل عقد، لأن معنی الوفاء هو التمام. و من هنا یقال: الدرهم الوافی: أی الدرهم التام. و معنی العقد إما العهد المطلق کما صرح به بعض أهل اللغه أو العهد الوثیق کما صرح به بعض آخر من أهل اللغه أیضا. و المراد من الأمر بالوفاء بالعقد هو الإرشاد إلی لزومه، و عدم انفساخه بالفسخ، إذ لو کان الأمر بالوفاء تکلیفیا لکان فسخ العقد حراما و هو واضح البطلان
  181. فرائد الأصول (ط- مجمع فکر)، ج ۳، ص۱۲۵: ثمّ إنّه لا بأس بصرف الکلام إلی بیان أنّ الحکم الوضعیّ حکم مستقلّ مجعول- کما اشتهر فی ألسنه جماعه- أو لا، و إنّما مرجعه إلی الحکم التکلیفی؟ فنقول: المشهور- کما فی شرح الزبده- بل الذی استقرّ علیه رأی المحقّقین- کما فی شرح الوافیه للسیّد صدر الدین-: أنّ الخطاب الوضعیّ مرجعه إلی الخطاب الشرعیّ، و أنّ کون الشی ء سببا لواجب هو الحکم بوجوب ذلک الواجب عند حصول ذلک الشی ء، فمعنی قولنا: «إتلاف الصبیّ سبب لضمانه»، أنّه یجب علیه غرامه المثل أو القیمه إذا اجتمع فیه شرائط التکلیف من البلوغ و العقل و الیسار و غیرها، فإذا خاطب الشارع البالغ العاقل الموسر بقوله: «اغرم ما أتلفته فی حال صغرک»، انتزع من هذا الخطاب معنی یعبّر عنه بسببیّه الإتلاف للضمان، و یقال: إنّه ضامن، بمعنی أنّه یجب علیه الغرامه عند اجتماع شرائط التکلیف. و لم یدّع أحد إرجاع الحکم الوضعیّ إلی التکلیف الفعلیّ المنجّز حال استناد الحکم الوضعیّ إلی الشخص، حتّی یدفع ذلک بما ذکره بعض من غفل عن مراد النافین: من أنّه قد یتحقّق الحکم الوضعیّ فی مورد غیر قابل للحکم التکلیفی، کالصبیّ و النائم و شبههما. و کذا الکلام فی غیر السبب؛ فإنّ شرطیّه الطهاره للصلاه لیست مجعوله بجعل مغایر لإنشاء وجوب الصلاه الواقعه حال الطهاره، و کذا مانعیّه النجاسه لیست إلّا منتزعه من المنع عن الصلاه فی النجس، و کذا الجزئیّه منتزعه من الأمر بالمرکّب. • المکاسب المحرمه (ط - القدیمه)، ج ۲، ص۳۰۶: قد حقق فی الأصول أن لا معنی للحکم الوضعی إلا ما انتزع من الحکم التکلیفی است. بلکه همان طور که در ابتدای مکاسب محرمه در بحث تحلیلی و تفصیلی دربارهٔ بعض عمومات مثل (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) بیان کردیم، ابتداءاً حکم تکلیفی از آن استفاده می‌شود و بالملازمهِ العرفیه البیّنه استفادهٔ حکم وضعی می‌شود و بعضی اطلاقات مانند «الصُّلْحُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» نیز مستقیماً حکم وضعی را بیان می‌کند و بعضی مثل (أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ) بیان گر حکم وضعی و تکلیفی هر دو می‌باشند
  182. یعنی حتی با قبول این که مثلاً آیهٔ شریفهٔ (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) بیان حکم تکلیفی وجوب وفای به عقد می‌کند و بالملازمه از آن صحت وضعی عقود استفاده می‌شود، می‌توان گفت آیهٔ شریفه در مقام بیان از حیث مؤلفه‌های وضعی عقود است ولی از حیث موانع تکلیفی که ممکن است شارع بیان کند در صدد بیان نیست و عمومیت ندارد. به همین خاطر در موارد شک در صحت عقد از حیث موانع تکلیفی نمی‌توان به عموم آیهٔ شریفه تمسک کرد
  183. کفایه الأصول (ط- آل البیت- علیهم السلام -)، ص۲۲۴: و التحقیق أن یقال إنه لا مجال لتوهم الاستدلال بالعمومات المتکفله لأحکام العناوین الثانویه فیما شک من غیر جهه تخصیصها إذا أخذ فی موضوعاتها أحد الأحکام المتعلقه بالأفعال بعناوینها الأولیه کما هو الحال فی وجوب إطاعه الوالد و الوفاء بالنذر و شبهه فی الأمور المباحه أو الراجحه ضروره أنه معه لا یکاد یتوهم عاقل إذا شک فی رجحان شی ء أو حلیته جواز التمسک بعموم دلیل وجوب الإطاعه أو الوفاء فی رجحانه أو حلیته. نعم لا بأس بالتمسک به فی جوازه بعد إحراز التمکن منه و القدره علیه فیما لم یؤخذ فی موضوعاتها حکم أصلا فإذا شک فی جوازه صح التمسک بعموم دلیلها فی الحکم بجوازها و إذا کانت محکومه بعناوینها الأولیه بغیر حکمها بعناوینها الثانویه وقع المزاحمه بین المقتضیین و یؤثر الأقوی منهما لو کان فی البین و إلا لم یؤثر أحدهما و إلا لزم الترجیح بلا مرجح فلیحکم علیه حینئذ بحکم آخر کالإباحه إذا کان أحدهما مقتضیا للوجوب و الآخر للحرمه مثلا
  184. محاضرات فی أصول الفقه، ج ۵، ص۲۳۳: ذکر المحقق صاحب الکفایه (قده) انه «ربما یظهر من بعضهم التمسک بالعمومات فیما إذا شک فی فرد لا من جهه احتمال التخصیص، بل من جهه أخری کما إذا شک فی صحه الوضوء أو الغسل بمائع مضاف فیکشف صحته بعموم مثل أوفوا بالنذور فیما إذا وقع متعلقاً للنذر بأن یقال وجب الإتیان بهذا الوضوء وفاء للنذر للعموم و کلما یجب الوفاء به لا محاله یکون صحیحاً للقطع بأنه لو لا صحته لما وجب الوفاء به. و ربما یؤید ذلک بما ورد من صحه الإحرام و الصیام قبل المیقات و فی السفر إذا تعلق بهما النذر کذلک» ملخص ذلک هو أنه لا مانع من تصحیح عباده لم تثبت مشروعیتها من ناحیه النذر حیث ان وجوب الوفاء به یکشف عن صحتها و الا لم یجب الوفاء به جزماً نظیر الصوم فی السفر و الإحرام قبل المیقات فانه کالصلاه قبل الوقت فی عدم المشروعیه کما فی بعض الروایات، و مع ذلک یصح بالنذر، و کذا الصوم فی السفر فانه غیر مشروع، و مع ذلک یصح بالنذر، حری بنا أن نتکلم فی هذه المسأله فی مقامین: (الأول) فی صحه هذا النذر و فساده (الثانی) فی صحه الإحرام قبل المیقات و الصوم فی السفر بالنذر. أما المقام الأول: فلا شبهه فی أن صحه النذر مشروطه بکون متعلقه راجحاً فلا یصح فیما إذا تعلق بأمر مباح فضلا عن المرجوح، ضروره ان ما کان للَّه تعالی لا بد و ان یکون راجحاً حتی یصلح للتقرب به إلیه تعالی فان المباح لا یصلح أن یکون مقرباً، فإذاً لا بد أن یکون متعلقه عملا صالحاً لذلک. و علی ضوء ذلک فلو شک فی رجحان عمل و عدمه لم یمکن التمسک بعموم أوفوا بالنذور لفرض ان الشبهه هنا مصداقیه و قد تقدم أنه لا یجوز التمسک بالعامّ فی الشبهات المصداقیه، بل هو من أظهر أفراد التمسک به فی الشبهه المصداقیه، و لعل من یقول به لم یقل بجوازه فی المقام یعنی فیما إذا کان المأخوذ فی موضوع حکم العام عنواناً وجودیاً کما هو المفروض هنا، فان موضوع وجوب الوفاء بالنذر قد قید بعنوان وجودی و هو عنوان الراجح. و علیه فلا یمکن الحکم بصحه الوضوء بمائع مضاف من جهه التمسک بعموم وجوب الوفاء بالنذر لفرض ان الشک فی رجحان هذا الوضوء، و معه کیف یمکن التمسک به. فالنتیجه أنه لا یمکن تصحیح الوضوء أو الغسل بمائع مضاف من ناحیه عموم وجوب الوفاء بالنذر. • مصباح الأصول (مباحث الفاظ)، ج ۲، ص۴۳۳: عبارت مصباح الاصول دقیقاً مانند محاضرات است
  185. فرق این شبهه با شبههٔ قبلی سید خویی و محقق اصفهانی قدس سرهما - در آن است که شبههٔ قبلی به نحو «ضیّق فم الرکیه» بیان می‌کرد که اصلاً عمومات نسبت به قابلیات از آن جهت مورد بحث شمولی ندارد، ولی این شبهه بعد از قبول شمول عام بیان می‌کند تمسک به عام در موارد مشکوک به نحو تمسک به عام در شبههٔ مصداقیهٔ مخصص است
  186. حاشیه المکاسب (للیزدی)، ج ۱، ص۵۶: أمّا دعوی أنّ الشّکّ یرجع إلی الشّبهه المصداقیّه لأنّ الحقّ المختصّ بشخص أو عنوان خارج عن العمومات و بعباره أخری هی مخصّصه بغیر القابل فلا یجوز الرّجوع إلیها مع الشّکّ فی القابلیّه فمدفوعه بمنع ذلک إذ الخارج خصوصیات الحقوق الثّابته کونها مختصّه بأدلّتها الخاصّه و لم یخرج عنوان واحد عامّ نعم یمکن انتزاع عنوان عامّ کما فی غیر هذا المقام أیضا فإنّه یمکن أن یقال خرج من العمومات العقود الفاسده فمع الشکّ فی الصحّه و الفساد لا یمکن التمسّک بها و هکذا