فرهنگ مصادیق:بدعت از دیدگاه قرآن و حدیث

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۱۷ توسط Fayzi (نظرات | مشارکت‌ها) (تعصب‌های ناروا)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
بدعت از دیدگاه قرآن و حدیث

طرح مسأله: مفهوم شناسی بدعت

بدعت در لغت عبارت است از: تازه، نو، جزء نوی که بی سابقه و بدون الگو درست شده باشد.[۱] یکی از اوصاف خداوند بدیع می‌باشد و بدیع یعنی خالق، البته خالقی که مخلوقش الگو و سابقه ندارد.[۲]
مثلاً اگر یک بازی که سابقه ندارد وارد بازار شود یا یک قالی که نقشه اش هیچ سابقه نداشته باشد از نظر لغت بدیع است.
خلاصه هر کاری که در صنعت، خلقت و معاشرت الگوی پیشین نداشته باشد از نظر عرب بدعت است. [۳]
بنابراین بدعت در آیه شریفه (بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ)[۴] و آیه (مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ)[۵] به همین معنای لغوی می‌باشد که وقتی به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) می‌گفتند شما غذا می‌خورید و راه می‌روید پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: کار من چیز جدیدی نیست و پیشینیان از پیامبران مثل من بودند.
ولی بدعت در شرع، از نظر اصطلاح فقها به نوآوری گفته می‌شود که در شریعت نباشد اعم از اینکه این نوآوری فعل، یا کلام و عقیده باشد.
پس هر نوع اندیشه نو، فعل نو، کلام نو، که در شریعت نیست و وارد شریعت کنیم و بگوییم خدا فرموده و حال اینکه در شریعت دلیلی و ریشه‌ای ندارد بدعت می‌باشد رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود: «من أحدث فی أمرنا هذا ما لیس منه فهو رد»[۶].

فصل اول

ارکان بدعت در شریعت بدعت در شریعت دارای سه رکن می‌باشد که عبارتند از:

رکن نخست

افزودن یا کاستن از احکام دینی

رکن نخست بدعت، دستکاری و نوآوری در شریعت است. یعنی نسبت دادن چیزی به شریعت که در آن وجود ندارد. ولی اگر نظریه‌ای تازه مطرح شود که دستکاری و نوآوری در شریعت نبوده، بلکه تنها نظریه جدید علمی باشد که به شریعت ارتباطی نداشته باشد، بدعت به شمار نمی‌رود. گرچه ممکن است حرام باشد. به عنوان مثال، اختلاط زن و مرد با هم در مجلس عقد و عروسی در گذشته نبود ولی در اواخر دوران قاجار و بعد از قاجار این اندیشه در ایران رواج یافت. این بدعت لغوی است نه شرعی، چون به شرع نسبت داده نمی‌شود؛ اما با این که بدعت نیست کاری حرام است.
همچنین بازی‌های جدید مثل فوتبال و بسکتبال بدون برد و باخت و رانندگی زنان بدعت لغوی است؛ اما بدعت شرعی نیست چون به شرع نسبت داده نمی‌شود ولی در عین حال باید بررسی شود که آیا جایز است یا نه. ولی بحث ما در حرام بودن یا نبودن نیست، بلکه در حوزه ماهیت شناسی بدعت است. دلیل ما بر این قول (که بدعت عبارت است از نوآوری و دستکاری در شریعت)، آیات قرآنی است که به چند آیه اشاره می‌شود.
۱. مشرکان روزی خدا را به دو قسمت حلال و حرام تقسیم می‌کردند. خدا آنان را چنین نکوهش می‌کند:
(قُلْ أَرَأَيْتُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ لَكُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَرَامًا وَحَلَالًا قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ).[۷]
«بگو آیا به رزقی که خدا برای شما نازل کرده است، نگریسته‌اید؟ برخی را حرام شمردید و برخی دیگر را حلال؛ آیا خدا به شما چنین اجازه‌ای داده است که روزی خدا را به دو قسمت تقسیم کنید؟ یا بر خدا افترا می‌بندید».
مضمون این آیه شریفه گواهی می‌دهد، علت نکوهش این است که تحلیل و تحریم را به خدا نسبت می‌داده‌اند، و اگر از پیش خود(بدون نسبت به خدا) روزی را به دو نوع تقسیم می‌کردند یک امر شخصی حساب می‌شد و جای نکوهش نداشت زیرا هر فردی حق دارد از غذایی بهره بگیرد و از غذای دیگر امساک کند، اما نسبت دادن حکم حلال و حرام به شریعت امر دیگری است که نیازمند دلیل می‌باشد.
۲. قرآن اهل کتاب را نکوهش می‌کند که کتاب الهی را دستکاری می‌کردند و آن را به خدا نسبت می‌دادند و در مقابل این کار، از افراد و مقاماتی پاداش مادی دریافت می‌نمودند، چنان که می‌فرماید:
(فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ) [۸]
«پس وای بر آنهایی که کتاب را به دست خود می‌نویسند تا سود اندکی ببرند. می‌گویند که از جانب خدا نازل شده است پس وای بر آن‌ها از آنچه با دست خود نوشته‌اند و وای بر آن‌ها از آنچه به دست می‌آورند».
جمله ( هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ) مبین این است که علت نکوهش این بوده که تحریف‌ها را به خدا نسبت می‌دادند.
۳. خداوند متعال در نکوهش رهبانیت می‌فرماید:
( ...وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ) .[۹]
«در دل کسانی که از از او ] عیسی [ پیروی کردند رأفت و رحمت قرار دادیم و رهبانیتی که به بدعت آورده‌اند و ما بر آن‌ها مقرر نکرده‌ایم، اما در آن خشنودی خدا را می‌جستند، ولی حق آن را رعایت نکردند. ما از آن میان به کسانی که ایمان آورده بودند پاداش دادیم ولی بسیاری از آن‌ها نافرمان بودند.
از جمله «مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ»[۱۰] استفاده می‌شود که رهبانیت عمل مقدس دینی نیست؛ بلکه یک روش ساختگی و نوعی تصرف در دین و بدعت است.[۱۱]
۴. قرآن یهودیان و مسیحیان عصر رسالت را نکوهش می‌کند و می‌گوید که آنان علماء دینی خود را خداوند گاران خویش ساخته‌اند، آنجا که می‌فرماید:
( اتخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِیَعْبُدُواْ إِلَهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ) .[۱۲]
دانشمندان و راهبان خویش و مسیح پسر مریم را به جای خدا به خدایی گرفتند در حالی که مأمور بودند که تنها یک خدا را بپرستند که خدایی جز او نیست و منزَّه است از آنچه شریک او می‌سازند.
عدی بن حاتم در بین راه مدینه و شام در حالی که بر گردنش صلیب بود نزد حضرت آمد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) آیه یاد شده را تلاوت نمودند. عدی در جواب پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) عرض کرد که ما هرگز کشیش‌های خود را "رب" (خداوندگار خود) نمی‌دانیم. پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند که اگر علمای شما چیزی را حلال بدانند، در حالی که حرام باشد و یا چیزی را حرام بدانند که در کتاب شما حلال باشد، شما به کدام عمل می‌کنید؟ گفت به گفتار و نظر علما عمل خواهیم کرد.
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند که رب همین است، یعنی کسی که تشریع و قانون به دست اوست.
بنابراین اولین پایه بدعت، دستکاری در شریعت و نسبت دادن چیزی به خدا است در حالی که در واقع آن چیز به خدا منسوب نباشد.[۱۳]
در حدیث نبوی چنین وارد شده است:
«اما بعد فانّ أصدق الحدیث کتاب الله و إنّ افضل الهدی هدی محمد و شرّ الأمور محدثاتها و کل بدعة ضلالة و کل ضلالة فی النار» [۱۴]
راست‌ترین گفتارها کتاب خدا و بهترین راهنماییها، راهنمایی محمد، و بدترین کارها، کارهای نوپدید است و هر کار نوپدیدی در دین گمراهی، و هر گمراهی در آتش است.
مسلما مقصود از « شَرُّ الاُمور مُحدثاتها» هر نوآوری در هر رشته‌ای نیست، بلکه به قرینه ماقبل و مابعد، آن نوآوری بی سابقه‌ای است که مربوط به دین باشد، در حالی که دردین از آن خبری نیست.
این که گاهی برخی از افراد با این حدیث بر حرمت هر نوع آوری در عرصه زندگی استدلال می‌کنند، نوعی تحریف در معنای حدیث است، لکن این افراد درک نمی‌کنند که مطالبی می‌تواند بدعت باشد که به شریعت و به خدا و پیامبر او نسبت داده شود. ولی مسایلی که به دین نسبت داده نشود، بدعت نیست، حتی اگر حلیت آن برای ما مشخص نباشد.

اشاعه آن در میان مردم

رکن دوم بدعت این است که اندیشه‌ای را که به خدا نسبت داده می‌شود، در میان مردم اشاعه داده شود.
صرف وجود افکار شخصی و فردی افراد ممکن است، حرام باشد اما بدعت نیست. در واقع بدعت، گسترانیدن اندیشه‌ای است که به خدا نسبت داده شده.
بنابراین، کسانی که افکار شخصی خود را از آن خدا می‌دانند و آن‌ها را ترویج نمی‌کنند بدعت نخواهد بود ولی کار کسانی که افکار خود ساخته خویش را نوشته و انتشار می‌دهند و افکار خود را هر چند ارتباطی با خدا ندارد، به نام دین و خدا گسترش می‌دهند بدعت به حساب می‌آید.
از برخی روایات استفاده می‌شود که اگر کسی مردم را به کارهای خوب دعوت کند، در اجر و ثواب آن شریک می‌باشد ولی اگر آن‌ها را به کار بد دعوت کند، در گناه دیگران نیز شریک می‌شود.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) می‌فرمایند:
«من دَعا إلی الهدی کان له من الأجر مثل اُجور من تبعه، لا ینقص ذلک من أجورهم شیئاً و من دعا الی ضلالة کان علیه من الإثم، مثل آثام من یتبعه لاینقض ذلک من آثامهم شیئاً» [۱۵]
اگر انسان مردم را به کار خوب دعوت کند، هر کس به آن عمل کند، همان مقداری که به او ثواب می‌دهند، به آن فرد هم ثواب می‌دهند که پایه گذار این هدایت بوده است اما اگر به کار بد دعوت نماید مانند گناه کسی که آن را انجام می‌دهد برای او نیز هست.
ممکن است مقصود از ضلالت، روش‌های باطل باشد که در شرع وارد نشده بنابراین اگر دیگران را بر آن دعوت کند گناه او مضاعف می‌شود.

نبود دلیل عام یا خاص بر مشروعیت آن

رکن سوم بدعت در شریعت این است که در شریعت دلیلی بر مشروعیت آن نداشته باشیم «ما لیس منه» [۱۶] چون اگر در شریعت دلیل باشد؛ دیگر بدعت نیست هر چند چیز نو و جدیدی باشد؛ اما چون در شریعت ریشه دارد بدعت نیست. مثلاً قرآن مجید مردم را به حب اهل البیت(علیهم السلام) دعوت کرده است پس حب اهل البیت(علیهم السلام) اصلی است که در شریعت وجود دارد اما چراغانی و نورافشانی کردن در شب نیمه شعبان و ولادت ائمه(علیهم السلام) هر چند به صورت جزئی در شریعت نیست ولی چون ریشه در شریعت دارد که همان حب اهل البیت(علیهم السلام) و اظهار محبت نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) می‌باشد لذا خداوند متعال در قرآن مجید«حب اهل بیت نبی(علیهم السلام) »(قربی) را یکی از وظایف مؤمنان شمرده است.[۱۷]
پس کسانی که می‌گویند نورافشانی در نیمه شعبان بدعت است ـ چون پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و صحابه این کار را انجام نمی‌دادند ـ نیت سوء دارند و می‌خواهند نور الهی را خاموش کنند.
همچنین فرش کردن مسجد و مرقد پیامبر مظهر حبّ است و چون ریشه در شریعت دارد بدعت نیست هر چند صحابه این کار را نکرده باشند زیرا ترک عمل توسط صحابه دلیل بر حرمت و بدعت نمی‌باشد.
اگر انسان اندیشه‌ای را به خدا و پیامبر نسبت داده و آن را در میان مردم ترویج کند و دلیلی هم برای آن به صورت عام یا خاص در قرآن و سنت نباشد، بدعت خواهد بود. اما اگر برای گفته و نظر خود دلیلی از کتاب و سنت داشته باشد آن دیدگاه بدعت نخواهد بود. مثلاً مجهز بودن مسلمان به سلاح برای دفاع از خود، گرچه دلیل خاص ندارد ولی دلیل عام برای آن وجود دارد.
همچنین ساختن قبور، تعمیر و نگهداری حرم ائمه(علیهم السلام) و تجلیل از شخصیت آنان گرچه ممکن است دلایل خاصی نداشته باشد، اما دلایل عمومی بسیاری بر آن دلالت می‌کند که یکی اظهار محبت به این بزرگان می‌باشد و مفهوم عمومی آیه ذی القربی بر این مدعی و جواز آن دلالت دارد.
پس بدعت عبارت است از گسترش اندیشه‌ای که دلیلی به صورت کلی و یا خصوصی بر جواز آن در کتاب و سنت نباشد، اما آن را به خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نسبت دهند.
شهید اول در کتاب «القواعد و الفوائد» می‌فرماید هر نوع بدعتی حرام نیست بلکه بدعت به پنج قسم تقسیم می‌شود:
۱. بدعت واجب: نوشتن، گردآوری و تدوین سنت پیامبر. زیرا قوام شریعت به قرآن است و سیره نیز مقوم شریعت می‌باشد.
۲. بدعت حرام: شستن پا در وضو حرام است، زیرا وظیفه مسح می‌باشد نه شستن.
۳. بدعت مستحب: ساختن مدرسه که کاری نیکو و قابل ستایش است.
۴. بدعت مکروه: تغییر در امور مستحب، مکروه می‌باشد. مثلاً کسی که در تسبیحات حضرت زهرا(علیها السلام) ذکر را سی بار بگوید.
۵. بدعت مباح: تغییر و تحول در امور زندگی است. تغییر غذا، تغییر لباس و عادات دیگر. مثلاً گرفتن سبوس از آرد گندم که قبلاً در نان وجود داشت و اینک ندارد.[۱۸]
شهید اول دارای مقام والایی در فقه و گسترش علوم دینی است و کسی نمی‌تواند حق ایشان را ادا کند ولی با این همه می‌گوییم اگر منظور ایشان از انواع بدعت که پنج قسم است، بدعت لغوی باشد، کاملاً صحیح است. زیرا بدعت لغوی هر چیز تازه‌ای است که در جامعه رایج می‌شود اما اگر منظور ایشان از بدعت، بدعت شرعی باشد، این نوع بدعت فقط و فقط یک نوع است که حرام می‌باشد و آن دستکاری در شریعت است. یعنی نسبت دادن چیزی به دین بدون دلیل انتشار آن در جامعه .

فصل دوم

اقسام بدعت

تقسیم بدعت به حسنه و سیئه

اهل سنت بدعت را به دو گونه پسندیده و ناپسند تقسیم کرده‌اند؛ ریشه این تقسیم، از گفتار خلیفه دوم است، زیرا قبلاً نماز تراویح در شب‌های ماه مبارک رمضان به صورت فرادی خوانده می‌شد، بعداً به پیشنهاد او به صورت جماعت انجام گرفت، و او وقتی مشاهده کرد که همه، پشت سر یک امام جماعت نماز تراویح را انجام می‌دهند چنین گفت: «نعمت البدعة هذه»[۱۹]
عبدالرحمن بن عبد القاری می‌گوید: من با عمربن خطاب در شبی از شب‌های ماه رمضان، وارد مسجد شدم. دیدیم مردم به صورت پراکنده مشغول نماز تراویح هستند در حالی که عده‌ای فرادا و گروهی به جماعت نماز می‌خوانند، عمر گفت: ای کاش می‌توانستم همه اینها را پشت سر یک قاری، گرد آورم، از این جهت ابی بن کعب را برای این کار انتخاب کرد. شب بعد که به مسجد آمد، دید همه پشت سر یک نفر اقتدا کرده‌اند، در این هنگام کسی گفت: این بدعت است، عمر در پاسخ گفت: «این بدعت نیکویی است»[۲۰]
در اینکه مراد از بدعت حسنه چیست؟ اهل سنت جوابی ندارند چون بدعت افترا بر خدا است و افترا بر خدا[۲۱] نمی‌تواند حسنه باشد بلکه همیشه سیئه است. زیرا برگزاری نماز تراویح با جماعت اگر در شرع وارد شده باشد، در این صورت برگزاری آن به صورت فرادی یا به صورت جماعت‌های مختلف یا با امام واحد مشروع بوده و اصلاً بدعت نبوده بلکه عین شریعت خواهد بود و اگر چنین اجازه‌ای در اقامه نماز تراویح در شرع وارد نشده باشد طبعاً بدعتِ قبیح و حرام خواهد بود نه بدعت حسنه.
از این بیان روشن می‌شود که تقسیم بدعت به دو دسته پسندیده و ناپسند با معنای واقعی بدعت که افتراء علی الله می‌باشد تطبیق ندارد؛ چون افترا همیشه سیئه است. بنابراین هر چه اهل سنت تلاش می‌کنند این تعبیر«هذه بدعة حسنة» را توجیه کنند نمی‌توانند چون امر دایر است بین اینکه یا موضوع نباشد که در این صورت اصلاً بدعت نیست و بین این که موضوع باشد که در این صورت هم بدعت است و هم سیئه می‌باشد.

بدعت حقیقی و نسبی

شاطبی متوفای ۷۹۰ در کتاب «الموافقات» بدعت را به دو قسم حقیقی و نسبی تقسیم می‌کند و می‌گوید:بدعت حقیقی چیزی است که برای آن دلیلی از کتاب و سنت و اجماع در کار نباشد، هر چند بدعت گزار مدعی است برای آن در شرع دلیل وجود دارد[۲۲] مثلاً در قرآن آمده است که یهودیان، احبار خود را و مسیحیان، رهبانهای خود را به جای خدا ارباب خود گرفتند[۲۳] یا برخی از غذاها و گوشت‌ها را بر خود حرام کرده بودند.[۲۴] که این دو نمونه مصداق بارزی از بدعت حقیقی می‌باشد.
اما بدعت نسبی این است که از طرفی چون برای آن فعل دلیل داریم بدعت نیست و از طرف دیگر چون به شارع نسبت می‌دهیم بدعت می‌باشد.
برای روشن شدن مطلب چند مثال بیان می‌کنیم.
مثـال اول: اگـر شخصـی تصمیم می‌گیرد که پنج شنبه‌ها روزه مستحب یا روزه قضا بگیرد؛ این کـار از یک نظر بدعت نیست؛ چون روزه گرفته است حال فرق نمی‌کند روزه قضا باشـد یا مستحب. اما از یک نظر بدعت است چون ملتزم شده است هر هفته پنج شنبـه‌ها روزه بگیرد؛و این التزام را به شریعت نسبت می‌دهد در حالی که پیامـبر(صلی الله علیه وآله وسلم) روز خاصی را برای روزه گرفتن اختصاص نداده است.
مثال دوم: در بعضی مناطق رسم است جلساتی مذهبی در شب‌های جمعه برگزار می‌کنند و به آن ملتزم می‌شوند که این بدعت نسبی است چون از یک نظر بدعت نیست چون جلسه برگزار می‌شود و قرآن تلاوت می‌شود اما از یک نظر که ملتزم هستند این جلسه فقط در شب جمعه برگزار شود نه در شب پنج شنبه و شب شنبه، این التزام به این شب موجب بدعت این عمل شده است.
اکنون باید بررسی شود که میزان و ملاکی که برای بدعت گفتیم وجود دارد میزان و ملاک در بدعت سه چیز می‌باشد:
۱. نسبت دادن عمل به خدا
۲. اشاعه عمل در میان مردم
۳. نبودن دلیل عام و خاص در کتاب و سنت.[۲۵]
این فردی که ملتزم شده هر پنج شنبه روزه بگیرد اگر بگوید خدا گفته فقط پنج شنبه روزه بگیر بدعت می‌شود چون تعیّن را به خدا نسبت داده.
اما اگر تعیّن را به خداوند نسبت ندهد ولی چون شرائط زندگی امروز اجازه نمی‌دهد که مثلاً در باقی روزها روزه بگیرد و یا در باقی شب‌ها جلسه برگزار کند؛لذا آن شب و آن روز را انتخاب می‌کند در این صورت بدعت نیست چون تعین را به خودش نسبت می‌دهد.
مثال سوم: جشن گرفتن در هفده ربیع الاول به خاطر میلاد پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از یک نظر بدعت است در صورتی که بگوییم خدا فرموده است ای مسلمانها روز میلاد پیامبر را جشن بگیرید و از یک نظر بدعت نیست و آن زمانی است که بگوییم خداوند متعال در قرآن کریم امر به تکریم پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) کرده است آنجا که می‌فرماید: «فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه»تعزیر[۲۶]به معنای تکریم می‌باشد و اطلاق دارد یعنی در همه ایام باید پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را تکریم نمایید ولی چون به خاطر شرایط زندگی در همه ایام امکان ندارد ما به مناسبت روز میلاد را انتخاب کردیم و در آن روز جشن می‌گیریم. پس انتخاب روز هفده ربیع الاول را به خداوند متعال نسبت نمی‌دهیم پس از این نظر بدعت نیست.
بنابراین آقای شاطبی به این مطلب توجه نکرده است که فرق است بین این که تعیّن را به خدا نسبت بدهیم و بگوییم خدا این روز را معین کرده است؛ که در این صورت بدعت می‌باشد. و بین اینکه تعیّن را به خداوند نسبت ندهیم بلکه بگوییم خداوند به صورت مطلق فرموده است؛ ولی به خاطر شرایط زندگی ما این روز را انتخاب کردیم که در این صورت بدعت نیست.

بدعت در تفسیر بدعت

وهابی‌ها سه قرن اول از هجرت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را مقیاس حق و باطل قرار داده‌اند و می‌گویند هر کاری که در این سه قرن، انجام گرفته حق است و هر کار و نوآوری که بعد از این سه قرن باشد بدعت است.
لذا برگزاری جشن‌های میلاد پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را که در سراسر جهان اسلام انجام می‌شود بدعت می‌خوانند و می‌گویند اگر چنین کاری درست و شایسته بود یاران پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و تابعان، آن را انجام می‌دادند در حالی که در خیرالقرون یعنی سه قرن نخست اول از هجرت، ما ندیدیم که مسلمانان جمع شوند و روز میلاد پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) را تکریم کنند یا برای پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) عزاداری کنند یا برای انبیاء و اولیاء گنبد و بارگاه بسازند.
مستند و مدرک این فکر و اندیشه که می‌گویند: سه قرن اول، مقیاس حق و باطل است؛ روایتی است که بخاری در صحیح خود از عبدالله بن مسعود نقل کرده است، که می‌گوید: پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «خیر الناس قرنی ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم»[۲۷] بهترین زمانها، عصر من است پس کسانی که پس ازمی آیند سپس کسانی که پس از آن‌ها می‌آیند... .
ما هر چند در بخش نخست تحت عنوان «شیوه سلفیه در استنباط عقاید»، پیرامون این حدیث سخن گفتیم ولی در این جا نیز اجمالاً موضوع را بررسی می‌نماییم.
در رد این عقیده می‌گوییم شما در تفسیر "قرن"، دچار بدعت شدید چون اولاً: قرن یک معنی اصطلاحی دارد که به معنای زمان است.[۲۸] و یک معنی لغوی دارد که به معنای نسل است.[۲۹] و شما معنای اصطلاحی را در نظر گرفتید و حال آنکه واژه قرن در قرآن در هفت مورد آمده و در هیچ کدام از اینها قرن به معنای اصطلاحی که صد سال باشد بکار نرفته است بلکه مقصود نسل و گروهی است که در زمان واحد زندگی می‌کنند.[۳۰] و در لغت عرب هم قرن به معنای اصطلاحی که صد سال باشد استعمال نشده بلکه در معنای لغوی که نسل است استعمال شده است.( [۳۱]
لذا اهل لغت در معنای قرن می‌گویند: «الامة تاتی بعد الامة» نسلی پس از نسلی [۳۲] لذا شاعر ابومحمد الیتمی می‌گوید:
اذا ذهب القرن الذی انت فیهم *** و خُلَّفتَ فی قرن فأنت غریب
هر گاه گروهی که تو در میان آن‌ها هستی از دنیا بروند و تو در گروه دیگری قرار بگیری، در این هنگام تو در میان آن‌ها غریب هستی.[۳۳]
بنابراین صاحبان این عقیده و اندیشه در تفسیر روایت مرتکب اشتباه شدند، چون:
اولاً : قرن را به معنای زمان گرفته‌اند در حالی که قرن به معنای زمان نیست بلکه به معنای نسل می‌باشد.
ثانیاً : هر قرن را صد سال فرض نموده‌اند در حالی که حد متوسط عمر یک نسل هفتاد سال می‌باشد.
ثالثاً : اصل حدیث دروغ است و از نظر محتوا مشکل دارد مگر آن را توجیه کنیم. و الا اگر ما بخواهیم سه قرن اول را ملاک قرار دهیم شرّ القرون همان سه قرن اول می‌باشد. چرا که در این سه قرن چه خونهای بیگناهی که ریخته نشد، و چه نهضت‌های اسلامی که سرکوب نگشت و چه کشتارهای بی رحمانه‌ای که انجام نشد؛ که نمونه آن فاجعه کربلا و کشته شدن حسین بن علی در سال ۶۱ و واقعه حرّه[۳۴] در سال ۶۲ و کشتارهای بی رحمانه حجاج بن یوسف و قیام زید بن علی در سال ۱۲۱ و جنگ‌های جمل و صفین و نهروان و سنگباران خانه کعبه توسط سپاه یزید می‌باشد.
بنابراین با توجه به این وقایع نمی‌توانیم بگوییم سه قرن اول، خیر القرون است؛ بلکه شرّالقرون می‌باشد؛ چون اگر خیر القرون می‌بود باید دارای برکات الهی باشد نه این همه بلاهای آسمانی و زمینی. مگر منظور از خیرالقرون این باشد که در این سه قرن، مجاهدان مخلصی بودند که دور از سیاست‌های وقت، به نشر اسلام، در اطراف جهان می‌پرداختند و غالب فتوحات اسلامی در همین دوره‌ها بوده است. که این از موضوع بحث خارج است.
با توجه به مطالبی که بیان شد این نکته قابل توجه است که در سال ۱۳۴۴ قمری برابر با ۱۳۰۴ شمسی قاضی القضات سعودی به مدینه آمد و یک استفتائی برای تخریب قبور ائمه اهل البیت نوشت و از علمای مدینه امضاء گرفت. که یکی از علت‌های استفتاء این بود که اصلاً گنبد و بارگاه ساختن در سه قرن اول نبوده و بعد از سه قرن ایجاد شده پس بدعت می‌باشد.
در رد این عمل می‌گوییم با صرف نظر از همه اشکالاتی که بر این تفسیر کردیم اگر به تاریخ نگاه کنید هنگامی که قدس، توسط مسلمانان بیت المقدس، فتح شد؛ تمام قبور انبیاء دارای مرقد، سایبان و بنا بود و عمر بن خطاب که با عده‌ای از صحابه به بیت المقدس آمد به خراب کردن این بناها نپرداختند حتی حقوقی برای کسانی که مأمور نظافت و مراقبت بودند معین کرد. حال اگر واقعاً این بناها بدعت بود باید طبق عقاید خود شما عمر بن خطاب آن‌ها را خراب و با خاک یکسان می‌کرد.
بنابراین کسانی که دارای این اندیشه و فکر می‌باشند در تفسیر بدعت مرتکب بدعت شده و برخی از امور را بی دلیل حرام می‌شمارند به گواه اینکه این امور، در عصر صحابه و تابعان وجود نداشته است.

نمونه‌هایی از بدعت در اسلام

بعد از قرآن، سنتِ پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) رکن است و کلمات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مثل قرآن است با این تفاوت که الفاظ قرآن، از جانب خدا است، موجز است ولی الفاظ حدیث از جانب پیامبر است؛ لذا باید بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) سنتِ پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) نوشته شود تا جلو جعل حدیث و بدعت‌ها گرفته شود؛ اما متأسفانه دستگاه خلافت به جای این که به این سنت اهمیت بدهد نوشتن حدیث را بدعت شمرد.
در حالی که خداوند متعال در قرآن کریم برای حفظ حقوق مردم، دستور داده است که وامها و بدهکاری‌ها ثبت شود.
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلَا يَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ)[۳۵]
ای کسانی که ایمان آورده‌اید! چون وامی تا مدت معینی به یکدیگر می‌دهید آن را بنویسید و باید در میان شما نویسنده‌ای باشد که آن را به درستی بنویسد و نویسنده نباید در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپیچی کند و مدیون باید بر نویسنده املاء کند.
عمر بن خطاب نه تنها نوشتن حدیث را بدعت شمرد بلکه تمام کسانی که حدیثی نوشته بودند را خواست و به آن‌ها گفت هر حدیثی نوشته‌اید بیاورید و مردم فکر کردند می‌خواهد به آن‌ها جایزه بدهد یا استنساخ کند ولی عمر بن خطاب همه احادیث را جمع کرد و آتش زد.[۳۶]
به خاطر منع نوشتن احادیث پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مجال برای احبار و داستان سرایان یهودی و مسیحی که به ظاهر اسلام آورده بودند پیدا شد تا در مسجد نبوی بر منبر و ستونی تکیه کنند؛ و داستان‌های تورات و انجیل محرّف را و بسیاری از احادیث کتاب‌های محرّف خود را در میان مسلمانان پخش کنند؛ و گروهی فرصت طلب با جعل حدیث به درآمدزایی و سودجویی بپردازند؛ که این کار سبب شد تعداد احادیث، چند برابر شمار واقعی آن‌ها شود؛ به عنوان نمونه، در صحیح بخاری ۲۷۶۱ حدیث با حذف مکررات دارد که این احادیث را از بین ششصد هزار حدیث انتخاب شده است.[۳۷] و صحیح مسلم، چهار هزار حدیث خود را از بین سیصد هزار حدیث و مسند احمد، سی هزار حدیث خود را از بین هفتصد و پنجاه هزار حدیث انتخاب کرده‌اند.[۳۸]
بنابراین این نوع کارها که بر خلاف کتاب و سنت رسول خدا بود سبب شد که بسیاری از عقاید خرافی اهل کتاب وارد احادیث اسلامی شود و تا به امروز گرفتاری‌هایی ایجاد کند.
در حقیقت منع کتابت حدیث، اولین بدعتی است که گذارده شد و اگر واقعاً در آن روز احادیث پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) نوشته می‌شد؛ دیگر بعداً افراد کذاب و دروغگو پیدا نمی‌شدند که جعل حدیث کنند. واگر واقعاً کلام پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) زیر نظر علما و دانشمندان صحابه و در رأس آنان امیرمؤمنان(علیه السلام) نوشته می‌شد دیگران نمی‌توانستند حدیثی را اضافه یا کم کنند.
یک قانون کلی داریم که انسان هر چه به سرچشمه نزدیک شود جریان آب بیشتر و قوی تر می‌شود اما هر چه از سرچشمه فاصله بگیرد جریان آب کمتر و ضعیف تر می‌شود.چون خانه‌هایی که در مسیر آب هستند از آن آب استفاده می‌کنند؛ ولی این قانون کلی در حدیث بر عکس است چون هر چه به زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) نزدیک می‌شویم غالباً عدد روایاتی که نقل شده کمتر می‌شود؛ اما هر چه از زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) به این طرف بیاییم شمار روایات افزایش پیدا می‌کند؛ که این نشان از تقلبی و جعلی بودن احادیث دارد. چون اگر چنین نبود می‌بایست مانند سرچشمه آب باشد؛ که هر چه به سمت چشمه برویم جریان آب قوی تر شود.
اولین ضرری که بر اسلام متوجه شد مربوط به همین منع کتابت حدیث بود البته این منع حدیث در خاندان پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) اثر نگذاشت. و امام علی(علیه السلام) روایات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را نوشت و به این تحریم اعتنا نکرد همچنین مصحف فاطمه(علیها السلام) که در حقیقت اخبار غیبی است توسط حضرت زهرا (علیها السلام) املاء و توسط امام علی (علیه السلام) نوشته شد.
یاران امیرمؤمنان(علیه السلام) مانند سلمان و ابوذر ابداً به این تحریم اعتنا نکردند و روایاتی که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیده بودند را نقل کردند؛ لذا بخش عظیمی از احادیث اهل بیت(علیهم السلام) در کتاب امام علی (علیه السلام) نوشته شده و نزد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) محفوظ می‌باشد. اما مسلمانان ضرر کردند چون جنس خوب و دُر را از دست دادند و در مقال خَزف و اسرائیلیات را گرفتند. لذا بخشی از روایاتی در تاریخ طبری، صحیح مسلم و صحیح بخاری است که مسلّماً اهل کتاب از تورات و انجیل در میان محدثان پخش کرده‌اند. از جمله از الدّرالمنثور سیوطی نقل شده است که داوود چشمش به زن یکی از افسرانش افتاد و شیفته او شد لذا شوهرش را به جنگ فرستاد و دستور داد از پشت سر او را بکشند هنگامی که خبر قتلش رسید با زن او ازدواج نمود.[۳۹]
در مجموع عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) انحراف روشنی در میان پیروان آن حضرت رخ نداد، ولی سخنان اخیر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) حاکی از شکل گرفتن دگراندیشی در میان آن‌ها بود و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) هم این بدعتها را پیش بینی می‌کرد و در آخرین روزهای زندگی این حدیث را فرمودند که:
«شر الامور محدثاتها، و کل محدثة بدعة و کل بدعة ضلالة و کل ضلالة فی النار» [۴۰]
همچنین در روایتی دیگر خبر از وجود کذاب‌ها و کسانی که بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) دروغ بسته‌اند می‌دهند و می‌فرمایند:
«قد کثرت علیّ الکذابة فی حیاتی، و ستکثر بعد وفاتی، فمن کذب علیّ فلیتبوأ مقعده من النار». [۴۱]
(در زندگیم، دروغگو بر من فراوان شده و پس از درگذشت من نیز فراوان خواهد شد هر کس دانسته بر من دروغ ببندد، جای خود را در دوزخ آماده سازد.)
بنابراین رسول گرامی(صلی الله علیه وآله وسلم) پیش بینی می‌کرد که در آینده در دین او بدعت‌هایی خواهند گذارد و لذا این جمله‌ها را فرمود. اتفاقاً پیش بینی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) برای نخستین بار در محرومیت فاطمه زهرا(علیها السلام) از ارث پدر تحقق پذیرفت.
توضیح این که اموال پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) به دو قسمت قابل تقسیم می‌باشد:
۱. اموالی که ملک مقام نبوت و مقام رسالت و مقام ولایت است که این اموال قابل ارث نیست. که مؤید این مطلب روایتی است که در آن نقل شده ابوعلی پسر راشد گفت خدمت حضرت هادی(علیه السلام) عرض کردم فدایت شوم چیزی برای ما می‌آورند بعد می‌گویند این مال متعلق به حضرت امام جواد(علیه السلام) است که پیش ما مانده است من آن را چه کنم. فرمود:«هر چه مال ابو جعفر(علیه السلام) باشد بواسطه امامت متعلق به من است و اگر از جهت دیگری متعلق به آن جناب بشود، طبق کتاب خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ارث حساب می‌شود».[۴۲]
۲. ملک شخصی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مانند گلیم، و آفتابه.
دراموالی که راجع به مقام ولایت است احدی نمی‌گوید که قابل ارث است؛ ودر آن بحثی نیست اما بحث در قسم دوم است که چرا باید ورثه پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از ملک شخصی ایشان محروم باشند.
کسی که مرتد باشد یا قاتل پدر خود باشد از ارث محروم می‌شود.حال دختر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) چه کاستی داشته که دیگران از پدرانشان ارث ببرند اما ایشان از ارث پدر بزرگوارشان محروم باشد.
بنابراین اولین بدعتی که بعد از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در آیین اسلام به وجود آمد محرومیت حضرت زهرا(علیها السلام) از ارث پدر بود. در حالی که فدک اصلاً ارثی نبود بلکه فدک را پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در زمان حیات به تملیک حضرت زهرا(علیها السلام) در آوردند اما غیر از فدک، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) اموال شخصی هم داشت که حضرت را از آن محروم کردند.
اگر واقعاً پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) چیزی ارث بجا نمی‌گذارد و همه اموال وی صدقه است؛ باید هیچ یک از همسران ایشان نیز ارث نبرند نه اینکه فقط حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) را محروم سازد بلکه باید همه زنها را از خانه هایشان بیرون کنند.
پس معلوم می‌شود تمام این بازی‌ها و نقشه‌ها برای مسئله فدک بود که در طول زمان برای خاندان حضرت زهرا(علیها السلام) و اولاد ایشان درآمدزا و برای مسئله رهبری و ولایت مایه رفع مشکلات مردم بود.
برخی می‌گویند: آیه مربوط به ارث سلیمان، مربوط به ارث علم است چنانکه می‌فرماید: (وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ)[۴۳] گاهی گام فراتر می‌نهند و می‌گویند مقصود ارث نبوت است.[۴۴]
در پاسخ یادآور می‌شود:
اولاً: ارث، در لغت عرب به ارث مال اطلاق می‌شود[۴۵] نه ارث علم نبوت ثانیاً: نبوت قابل ارث نیست؛ چون قابل انتقال نیست؛ [۴۶] بلکه بستگی دارد خدا این مقام را به چه کسی عطا کند؛ قرآن مجید بر این مسئله تصریح دارد که خلاق متعال رسالت را در هر کجا بخواهد قرار می‌دهد اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ) . [۴۷]
ثالثاً: آیه دلیل است بر اینکه این ارث، ارثِ مال است نه ارث نبوت و علم چرا که اگر واقعاً مراد از ارث در این آیه شریفه ارث علم بود باید به جای لفظ «قال» «فقال» می‌بود تا ذیل آیه متفرع بر صدر آیه باشد. پس معلوم می‌شود مراد از ارث، ارث مال است نه ارث نبوت.
همچنین است در آیه شریفه (وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِنْ وَرَائِي وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِرًا فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا، يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا)[۴۸] زکریا بن آدم می‌فرماید: بارالها من از پسر عموهای خودم می‌ترسم دلم می‌خواهد فرزندی به من عطا کنی تا وارث من باشد. مراد از (وَلِيًّا، يَرِثُنِي) در اینجا وارثْ فرزند است چون فرزند، وارث و اولی به مال می‌باشد.پس مقصود در این وراثت، وراثتِ در نبوت نیست.
بنابراین در جواب کسانی که می‌گویند حضرت زکریا از خداوند تقاضای فرزند کرد تا بعد از ایشان وارث مقام نبوت باشد می‌گوییم:
اولاً : نبوت ارثی نیست.
ثانیاً : اگر واقعاً چون زکریا فرزندی می‌خواهد که نبی شود این با ذیل آیه شریفه (وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا) خدایا او را پاک دامن قرار بده که مورد رضایت تو باشد سازگار نیست چون اگر مقصود، نبی باشد قهراً مورد رضایت خدا خواهد بود و در این صورت دعا لغو می‌شود.
خلاصه مصادره فدک، به عنوان این که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند «لانورث، ما ترکناه، صدقة»[۴۹] در حالی که قرآن بر خلاف آن گواهی می‌دهد و می‌فرماید: (وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ[۵۰] و در آیه دیگر از زکریا نقل می‌کند که از خدا می‌خواهد به او فرزندی دهد که از فرزندان یعقوب ارث ببرد (فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا، يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا)[۵۱] گذشته از این اگر حدیث یاد شده سخن پیامبر بود، شایسته بود که اولاً آن را به دختر خود بگوید، نه به مرد بیگانه مانند ابی بکر که اصلاً مورد ابتلاء نیست.
بر فرض این جمله را پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده باشد؛ شما در نحوه بیان اشتباه کردید و در مقام قرائت بین «لا نورث» و«ما ترکناه صدقه» وقفه و فاصله ایجاد می‌کنید در حالی که باید بدون فاصله باشد به عبارت دیگر شما «ما» را مبتدا گرفتید در حالی که مفعول می‌باشد که در نتیجه معنای حدیث این گونه می‌شود: آنچه را که به عنوان صدقه گذاردیم آن قابل ارث نیست و به عبارتی آنچه را که به عنوان صدقه ترک کردیم«لا نورث» که اگر این باشد ما هم این مطلب را قبول داریم.

فصل سوم

عوامل پیدایش بدعت

در معنای اصطلاحی بدعت گفتیم بدعت به معنی افزودن چیزی بر دین و یا کاستن از آن می‌باشد حال این سؤال پیش می‌آید که چرا گروهی دست به این کار می‌زنند و انگیزه بدعت گزار از بدعت چیست؟
اسباب و انگیزه‌های بدعت فراوان است که به چند سبب اشاره می‌کنیم:

تقدس جاهلانه

یکی از عوامل واسبابی که باعث پیدایش بدعت شد تقدس جاهلانه بعضی از مقدس مآبان بود که از روی ناآگاهی اعمالی را انجام می‌دادند و به شرع نسبت می‌دادند، به عنوان نمونه:
۱.عثمان بن مظعون از صحابه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) است که روزها روزه می‌گرفت، شب‌ها هم عبادت می‌کرد و خودش را به زحمت انداخته بود و با همسرش نزدیکی نمی‌کرد همسرش جریان را به عرض پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) رساند، پیامبر عثمان بن مظعون را خواست و فرمود این چه کاری است که تو می‌کنی من هم که پیامبر و رهبرم شب می‌خوابم و با همسر نزدیکی می‌کنم.[۵۲]
عثمان بن مظعون به خاطر ناآگاهی فکر می‌کرد این نوع کار خیلی خوب است لذا جهل او را وادارِ به بدعت کرده بود.
۲.رسول گرامی(صلی الله علیه وآله وسلم) مردی را دید که در زیر آفتاب ایستاده است فرمود: چه شده است؟ گفتند: نذر کرده که سخن نگوید و زیر آفتاب بنشیند و روزه بگیرد، حضرت فرمودند: به او بگویید سخن بگوید، زیر سایه برود و با مردم نشست و برخاست کند، ولی روزه خود را به پایان ببرد.[۵۳]
خلاصه پیامبر به او گفتند این کار اشتباه است و در شریعت من روزه سکوت وجود ندارد.
۳.نمونه دیگری از تقدس جاهلانه بدعت گزاری که به انگیزه تقرب بیشتر به خدا انجام شد در آیه اول سوره مبارکه حجرات مطرح شده است که خداوند متعال می‌فرماید:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ)[۵۴] .
ای افراد با ایمان بر خدا و بر پیغمبر پیشی نگیرید.
مراد از (لاَ تُقَدِّمُوا) این نیست که در راه رفتن بر پیامبر پیشی نگیرند، بلکه مراد این است که در اندیشه و عقیده پیشی نگیرید.
در شأن نزول این آیه نقل شده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) در روز دهم از سال هشتم هجرت در ماه مبارک رمضان از مدینه به قصد فتح مکه حرکت کردند در میان سپاهیان او، سواره و پیاده، فراوان بود. آنگاه که به نقطه‌ای به نام «کراع الغمیم» رسیدند، کاسه آبی خواست و آن را در بین نماز ظهر و عصر نوشید و امر کرد که دیگران نیز روزه خود را بشکنند ولی گروهی به خیال اینکه روزه در سفر که با رنج بیشتری همراه است، ثواب فزون تری دارد، از شکستن روزه خودداری کردند، رسول گرامی اسلامی(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند آنان گنه کارند.[۵۵]

تعصب‌های ناروا

عامل دوم پیدایش بدعت، تعصب‌های ناروای بدعت گذار، نسبت به عقاید موروثی از نیاکان است که در میان آنان زندگی کرده است و سبب می‌شود که عده‌ای خود را به گناه آلوده کنند.
این عامل مثل عامل اول نیست که جاهلانه باشد بلکه عالمانه است و با کمال آگاهی حاضرند این بدعت را ایجاد کنند که در این جا به تبیین نمونه‌هایی از تاریخ می‌پردازیم.
۱.نمونه اول مسئله فتح طائف، توسط پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) است که ایشان بعد از فتح مکه، برای فتح طائف به آنجا رفت ولی چون طائف دیوار بلندی داشت و امکان این که بتوانند دیوار را بشکافند و داخل طائف شوند نبود چون هر کس می‌خواست دیوار را بشکافد از بالا آتش می‌ریختند و می‌سوخت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از فتح آنجا منصرف شد و به مدینه برگشت؛ مردم طائف، مردم تاجری بودند؛ و چون دیدند همه شبه جزیره عربستان مسلمان شدند تصمیم گرفتند آن‌ها هم مسلمان شوند لذا هیئتی را به نام نمایندگان طائف به حضور رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) فرستادند و خواهان پیوستن به مسلمانان شدند اما به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) گفتند باید بین ما و شما پیمانی بسته شود. پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به امام علی(علیه السلام) فرمودند علی جان ببین این‌ها چه می‌گویند پیمانشان را بنویس تا من امضاء کنم.
نمایندگان طائف گفتند ما حاضریم اسلام بیاوریم اما مشروط بر اینکه:
اولاً : ربا که در اسلام حرام است و می‌فرماید (وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا)[۵۶] برای ما حلال باشد.
ثانیاً : زنا آزاد باشد.
ثالثا : وجوب نماز از ما برداشته شود.
رابعاً : تا یک سال و نیم بتخانه‌های ما برای زنان سرپا باشد.
امام علی(علیه السلام) حاضر به نوشتن این شروط نامشروع نشد، لذا آن‌ها به فردی اموی گفتند بنویسد سپس به محضر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) تقدیم کردند.
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) روی مصالحی توانایی خواندن و نوشتن نداشت. چون اگر خدا این توانایی را به او می‌داد دشمنان این را وسیله تهمت قرار می‌دادند لذا این نعمت را خداوند به او نداد تا مورد تهمت قرار نگیرد و نگویند که آئین خودش را از تورات و انجیل گرفته است ولی در مقابل نعمت برتری به او عطا نمود که بدون خواندن و نوشتن از تمام محتویات انجیل و تورات آگاه بود.
لذا رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بدون خواندن متن پیمان هیچ کدام از شرایط را نپذیرفت و در مقابل شرط اول که حلیت ربا باشد فرمودند: ( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا مَا بَقِیَ مِنَ الرِّبَا) [۵۷] و در برابر شرط دوم که آزادی عمل جنسی زنان بود حضرت فرمودند: (وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَا إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً) [۵۸] و در جواب این شرط که نماز بر آن‌ها واجب نباشد فرمودند «لا خیر فی دین لا صلاة فیه» ([۵۹] و در مقابل شرط چهارم فرمودند: اصل این شرط قابل ذکر نیست چون اصلاً هدف من برچیدن بتخانه‌ها می‌باشد لذا نامه را پاره و دور انداختند.[۶۰]
۲.نمونه دیگری از تعصب جاهلانه‌ای که سبب پیدایش بدعت شد تعصب جاهلانه عمر بن خطاب بود که هنگامی که به خلافت رسید مصلحت شخصی را بر دین مقدم کرد و متعه زنان و جمع بین عمره تمتع و حج را ممنوع اعلام کرد.

فصل چهارم

روش‌های بنیادین برای پیشگیری از بدعت

سخن در اینجا دربارهٔ اصول پیشگیری از ظهور بدعت‌ها در دین و بستن راه‌های بدعت، و صیانت جامعه از این پدیده پلید است. آیا رسول گرامی(صلی الله علیه وآله وسلم) در شریعت خود برای چنین پیشگیری برنامه ریخته بود که لااقل از شیوع بدعت، مقداری بکاهد؟
برای پیشگیری از بدعت‌ها، می‌توان اموری را یادآور شد که برخی از آن‌ها در روایات نیز آمده است از جمله حدیث «شرالامور محدثاتها»[۶۱]
این احادیث تا حدی از شیوع بدعت پیشگیری می‌کند. اما پیشگیری عملی هم می‌خواست توسط پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) انجام بگیرد؛ که واقعاً اگر این عمل انجام می‌گرفت بدعت، در این حد شایع نمی‌گشت. نمونه آن داستانِ یوم الخمیس است. بخاری در صحیح خودش می‌گوید ابن عباس جمله «یوم الخمیس و ما ادراک یوم الخمیس» را می‌گفت در حالی که اشگ مانند دانه مروارید بر صورتش جاری بود.[۶۲] رسول گرامی در بخش پایانی عمر خود فرمودند: قلم و کاغذی بیاورید تا من برای شما چیزی بنویسم که گمراه نشوید. در این هنگام حاضران در مجلس به دو گروه تقسیم شدند و گروهی علاقه مند به آوردن قلم و کاغذ و نوشتن نامه و گروهی دیگر مخالف آن شده و در رأس آنان عمر بن خطاب بود که با شعار «حسبنا کتاب الله» از نگارش نامه جلوگیری کرد. ابن عباس می‌گوید تمام مصیبت‌ها روزی رخ داد که نگذاشتند رسول خدا نامه خود را بنویسد.[۶۳]
از جمله برنامه‌های دیگر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ، برای جلوگیری از بدعت، مشخص کردن وصی و مرجعیت امیر مؤمنان(علیه السلام) بود که اگر محقق می‌شد این همه بدعت و فرقه در میان مسلمین پیدا نمی‌شد.
بنابراین برنامه‌های اسلام برای پیشگیری از بدعت در این موارد دسته بندی می‌شود:

پیروی از اهل بیت عصمت

یکی از برنامه‌های پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) برای جلوگیری از گسترش بدعت حدیث پایانی و تاریخی ایشان بود که از نگارش آن جلوگیری شد؛ اما رسول گرامی اسلام از طریق دیگر و با بیان این حدیث شریف «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی فمن تمسّک بهما هدی»[۶۴] با کنایه، محور حق و باطل را معرفی کردند.
با این که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) می‌توانست با گفته عمر مخالفت کند و نامه را بنویسد اما این کار را انجام نداد چون همان کسانی که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را متهم به بیماری کردند همین نامه را هم اثر بیماری می‌شمردند؛ که در این صورت دیگر نامه‌ها و آثار پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) زیر سؤال می‌رفت؛ لذا پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) از این کار صرف نظر کرد ولی در مسجد به نوعی این برنامه را اجرا و جبران نمود.[۶۵]

پی ریزی نظام امر به معروف و نهی از منکر

برنامه دوم برای جلوگیری از شیوع بدعت، نظام امر به معروف و نهی از منکر می‌باشد که بر حکومت اسلامی لازم است سازمانی را پدید آورد که این دو فریضه الهی را بر عهده گیرد.
اتفاقاً خود قرآن نیز بر وجود گروه قوی و نیرومند، که بتواند این دو کار را انجام دهد در آیاتی تأکید کرده است از جمله ( وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُون) [۶۶] باید از میان شما جمعی دعوت به نیکی و امر به معروف و نهی از منکر کنند و آن‌ها همان رستگارانند.
در آیه‌ای دیگر یکی از وظایف حکومت اسلامی را همین می‌داند، چنان که می‌فرماید:
(الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ).[۶۷]
کسانی که چون به ایشان در زمین قدرت بخشیدیم، نماز را به پا می‌دارند و زکات می‌دهند و امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند و پایان همه کارها به دست خداست.

پانویس

  1. فراهیدی خلیل بن احمد، العین، ج2، ص54؛ طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، ج4، ص299.
  2. همان.
  3. معلوف، لویس، المنجد فی اللغة، ج1، ص93؛ ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج1، ص244.
  4. بقره / 117؛ ترجمه: هستی بخش آسمان و زمین است.
  5. احقاف / 9؛ ترجمه: بگو « من پیامبر نوظهوری نیستم » .
  6. مسلم، الصحیح،ج 5، ص 133، کتاب الأقضیة، باب 8؛ احمد ابن حنبل، مسند أحمد، ج 6، ص 270.
  7. یونس / 59.
  8. بقره / 79.
  9. حدید / 27.
  10. حدید / 27.
  11. سبحانی، جعفر، تبرک ـ توسل ـ بدعت، ص 75 الی 79.
  12. توبه / 31.
  13. سبحانی، جعفر، تبرک-توسل-بدعت، ص 79.
  14. احمد ابن حنبل، مسند أحمد، ج 3، ص310،
  15. مسلم بن حجاج، صحیح مسلم،جزء8، ص 62.
  16. آیة الله العظمی سبحانی، رسائل و مقالات، ج56، ص 399.
  17. (قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى) شوری / 23. بگو من برای رسالت خویش پاداشی جز مهر و محبّت نزدیکانم نمی‌جویم.
  18. عاملی، شهید اول، محمد بن مکی القواعد و الفوائد، ج2، ص 145.
  19. بخاری، محمد ابن اسماعیل، صحیح بخاری، ج 3، ص 44، باب فضل من قام رمضان من کتاب الصوم.
  20. همان.
  21. قمّی، صدوق، محمّد بن علی بن بابویه، من لا یحضره الفقیه ـ ترجمه غفاری، ج4، ص32 ـ.
  22. سبحانی، جعفر، تبرک ـ توسل ـ بدعت، ص 89.
  23. توبه /31.
  24. آل عمران / 93.
  25. سبحانی، جعفر، رسائل و مقالات، ج 5، ص 426.
  26. اعراف / 157؛ ترجمه: پس کسانی که به او ایمان آوردند و تکریم و یاریش کردند.
  27. بخاری، محمد ابن اسماعیل بن بردزیه، صحیح بخاری، حدیث 2652؛ صحیح مسلم بشرح النووی، ج8، ص84 .
  28. طیب، سید عبد الحسین، أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج92، ص 388 .
  29. فیروز آبادی، محمد ابن یعقوب، قاموس اللغه، ماده قرن .
  30. انعام / 6؛ مریم / 47 و 94؛ ص / 3؛ ق / 36؛ انعام / 6؛ مؤمنون / 31.
  31. طیب، سید عبد الحسین، أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج9، ص 388 .
  32. ابن منظور محمد بن مکرم، لسان العرب، ج13، ص333، ماده قرن.
  33. فیروز آبادی، محمد ابن یعقوب، قاموس اللغه، ماده قرن.
  34. بعد از شهادت حسین بن علی (علیه السلام) مردم مدینه گفتند جمعی را بفرستیم شام ببینیم یزید چگونه خلیفه‌ای است لذا ده نفر از اوتاد که یکی از آن‌ها عبدالله بن حنظله بود به شام رفتند و دیدند یزید مردی شرابخوار، سگ باز، میمون باز و اصلاً مسلمان نیست لذا برگشتند به مردم مدینه خبر دادند، مردم مدینه بعد از مطلع شدن از این خبر از بیعت خود با یزید برگشتند؛ این خبر به شام رسید یزید لشکری جرار و بی رحم به مدینه فرستاد و سه روز تمام در مدینه قتل عام و به صدها دختر تجاوز کردند و قنداقه بچه شیرخوار را در حالی که پستان مادر را گرفته و در حال شیر خوردن بود به دیوار کوبید و مغز این بچه در برابر چشمان مادر پراکنده شد.
  35. بقره / 282.
  36. خطیب بغدادی، ابی بکر احمد ابن علی بن ثابت، تقیید العلم،ص52 .
  37. قسطلانی، احمد ابن محمد، ارشاد الساری بشرح صحیح البخاری، ج1، ص28.
  38. ابن الجوزی، ابو الفرج عبدالرحمن بن علی بن محمد، المنتظم فی التاریخ، ج5، ص 32.
  39. سیوطی، جلال الدین،الدر المنثور فی تفسیر المأثور،ج7، ص 157ـ 158.
  40. أحمد ابن حنبل، مسند أحمد، ج 3، ص 310 .
  41. مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، ج 2، ص 274.
  42. عَلِیِّ بْنِ رَاشِد عَنْ صَاحِبِ الْعَسْکَرِ قَالَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ نُؤْتَی بِالشَّیْءِ فَیُقَالُ هَذَا کَانَ لاَبِی جَعْفَر عِنْدَنَا فَکَیْفَ نَصْنَعُ فَقَالَ مَا کَانَ لأَبِی جَعْفَر (علیه السلام) بِسَبَبِ الإِمَامَةِ فَهُوَ لِی وَ مَا کَانَ غَیْرَ ذَلِکَ فَهُوَ مِیرَاثٌ عَلَی کِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّه. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج 50، ص 184؛ خسروی، مؤسس، زندگانی حضرت جواد و عسکریین (علیهما السلام) ،ص165. علی بن راشد، خدمت امام هادی (علیه السلام) رسید و عرض کرد: جانم به فدای تو؛ گاهی مال را پیش من می‌آورند و می‌گویند: این مربوط به أبی جعفر(امام جواد (علیه السلام) ) است، تکلیف من چیست؟ فرمود: آنچه که مربوط به أبی جعفر به خاطر امامت اوست، آن از آن من است و غیر از آن ملک شخصی اوست و باید میان وارثان، طبق کتاب خدا و سنت پیامبر (صلی الله علیه وآله) تقسیم شود.
  43. نمل / 16؛ ترجمه : و سلیمان از داوود ارث برد و گفت: ای مردم به ما زبان پرندگان تعلیم داده شده و همه چیز به ما داده‌اند که این برتری آشکاری است.
  44. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج15، ص 349؛ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمرو، تفسیر القرآن العظیم( ابن کثیر)، ج 6، ص 192، طنطاوی، سید محمد، التفسیر الوسیط للقرآن الکریم، ج 10، ص 313.
  45. امین، سیده نصرت، مخزن العرفان فی تفسیر قرآن، ج9، ص 315.
  46. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج15، ص 349.
  47. انعام /124؛ ترجمه: خدا بهتر می‌داند که در کجا رسالت خود را مقرر دارد.
  48. مریم / 5 و6؛ ترجمه : و من از این وارثان کنونی (که پسر عموهای من هستند) برای پس از خود بیمناکم (مبادا که پس از من در مال و مقامم خلف صالح نباشند و راه باطل پویند) و زوجه من هم نازا و عقیم است، تو از لطف خاص خود فرزندی به من عطا فرما.که او وارث من و همه آل یعقوب باشد و تو ای خدا او را وارثی پسندیده و صالح مقرر فرما.
  49. صحیح بخاری،حدیث شماره 2441 .
  50. نمل / 16.
  51. مریم /آیه 5
  52. سیوطی، جلال الدین،الدر المنثور فی تفسیر بالمأثور، ج 2، ص 307.
  53. الموطأ، مالک بن انس، کتاب الایمان و النذور، ص317.
  54. حجرات / 1؛ ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده‌اید (در هیچ کار) بر خدا و رسول تقدّم مجویید و از خدا پروا کنید، که خدا شنوا و داناست.
  55. کلینی، محمد ابن یعقوب، کافی، ج4، ص127، حدیث 5.
  56. بقره / 275؛ ترجمه : خدا تجارت را حلال و ربا را حرام کرده.
  57. بقره / 278؛ ترجمه : ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا بترسید و زیادی ربا را رها کنید اگر به راستی اهل ایمانید.
  58. الإسراء / 32؛ ترجمه: و هرگز به عمل زنا نزدیک نشوید، که کاری بسیار زشت و راهی بسیار ناپسند است.
  59. ابن اثیر، اسد الغابه، ج1، ص216 .
  60. سبحانی، جعفر، فی ظلال التوحید، ص 109؛ ابن اثیر، أُسد الغابة، ج1، ص 216، ماده تمیم، و ج 3، ص 406؛ ابن هشام، السیرة النبویة، ج2 ص 537 و 543؛ اقترح تمیم بن جراشة علی النبیّ ـ عندما جاء علی رأس وفد من الطائف یخبره بإسلام قومه ـ أن یکتب لهم کتاباً، بأن یفی لهم بأُمور، یقول: قدمتُ علی النبیّ (صلی الله علیه وآله وسلم) فی وفد ثقیف فأسلمنا وسألناه أن یکتب لنا کتاباً فیه شروط فقال: اکتُبوا ما بدا لکم ثمّ إیتونی به، فسألناه فی کتابه أن یُحلّ لنا الربا والزنا، فأبی علیّ رضی الله عنه: أن یکتب لنا، فسألنا خالد بن سعید بن العاص، فقال له علی: تدری ما تکتب؟ قال: أکتب ما قالوا، ورسول اللَّه (صلی الله علیه وآله وسلم) أولی بأمره، فذهبنا بالکتاب إلی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله فقال للقارئ: اقرأ، فلمّا انتهی إلی الربا قال: » ضع یدی علیها فی الکتاب «فوضع یده فقال: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا مَا بَقِيَ مِنَ الرِّبَا)بقره؛ آیه 278 الآیة، ثمّ محاها، وأُلقیت علینا السکینة فما راجعناه، فلمّا بلغ الزنا وضع یده علیها (وقال:) (وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَا إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً)الإسراء / 32 الآیة، ثمّ محاها و أمر بکتابنا أن ینسخ لنا.
  61. احمد ابن حنبل، مسند أحمد، ج 3، ص310.
  62. صحیح بخاری، ج1، باب کتابت حدیث.
  63. بخاری، محمد ابن اسماعیل، صحیح بخاری، حدیث شماره 1100.
  64. طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج1 ، ص 149.
  65. سبحانی، جعفر، تبرک ـ توسل ـ بدعت، ص113.
  66. آل عمران / 104؛ ترجمه : و باید برخی از شما مسلمانان، خلق را به خیر و صلاح دعوت کنند و امر به نیکوکاری و نهی از بدکاری کنند، و اینها (که واسطه هدایت خلق هستند) رستگار خواهند بود.
  67. حج / 41 .
بازگشت به بدعت