فرهنگ مصادیق:آرزوهای طولانی - تلخیصی از معراج السعاده

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۳ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۱۲ توسط Golafshan (نظرات | مشارکت‌ها) (معالجه آرزوهای طولانی)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
آرزوهای طولانی - تلخیصی از معراج السعاده

مقدمه

طول امل(آرزو) عبارت است از: امیدهای بسیار در دنیا، و آرزوهای دراز، و توقّع زندگانی دنیا، و بقای در آن.
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است // به فکر باش که بنیاد عمر بر باد است
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد // که این عجوزه، عروس هزار داماد است
و سبب این صفت پلید دو چیز است:
یکی جهل و نادانی است، چون جاهل، اعتماد می‌کند بر جوانی خود و با وجود دوران جوانی، مرگ خود را دور می‌پندارد. و بیچاره مسکین ملاحظه نمی‌نماید که اگر اهل شهرش را بشمارند صد یک آن پیر نیستند و پیش از آمدن زمان پیری به چنگ گرگ أجل گرفتار گشته‌اند. تا یک نفر پیر می‌میرد هزار کودک و جوان مرده. و یا تکیه بر صحت حال عمومی خود می‌نماید و بعید می‌داند که مرگ ناگهانی، گریبان او را بگیرد. و غافل می‌شود از اینکه مرگ ناگهانی چه بعدی دارد. چه بسیار صاحبان بدن قوی که به مرگ ناگهانی از دنیا رفتند. اگر بر فرض مرگ ناگهانی بعید باشد امّا بیماری ناگهانی که بعید نیست، و هر مرضی ناگهانی عارض می‌شود. و چون مرض بر بدن رسید، مرگ استبعاد ندارد.
پیوند عمر بسته به موئیست هوش دار غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست مرگ، پیری و جوانی نمی‌شناسد. شب و روز نمی‌داند. و سفر و غیر سفر نزد او یکسان است. بهار و خزان و زمستان و تابستان، برای او تفاوت نمی‌کند. نه آن را وقتی است خاص، و نه زمانی است مخصوص.
ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد.
و جاهل از این‌ها غافل. هر روز چندین تابوت طفل و جوان را می‌برند و به تشییع جنازه دوستان و آشنایان می‌روند و جنازه خود را هیچ به یاد نمی‌آورند.‏
و سبب دوّم برای آرزوهای طولانی، محبّت دنیای پست و أنس به لذتهای گذرا است، زیرا انسان چون انس به شهوات و لذّات گرفت و در دل او دوستی مال و منال و أولاد و عیال و خانه و مسکن و املاک و مرکبها(وسایل نقلیه) و غیر این‌ها جای گیر شد، و جدایی از آنها بر او دشوار گردید دل او به زیر بار فکر مردن نمی‌رود. و از تصوّر مرگ خود، نفرت می‌کند. و اگر گاهی به خاطر او خطور کند خود را به فکر دیگر می‌اندازد. و از مشاهده کفن و کافور کراهت می‌دارد. بلکه دل خود را پیوسته به فکر زندگانی دنیا می‌اندازد. و خود را به امید و آرزو تسلّی می‌دهد. و از یاد مرگ غفلت می‌ورزد. و تصوّر نزدیک رسیدن آن را نمی‌کند. و اگر احیانا یاد آخرت و اعمال خود افتاد و مردن خود را تصوّر نمود، نفس أمّاره و شیطان او را به وعده فریب می‌دهد.
پس می‌گوید که: امر پروردگار دراز است و هنوز تو در اوّل عمری، حال چندی به کامرانی و خوشگذرانی و جمع اسباب دنیوی مشغول باش تا بزرگ شوی در آن وقت توبه کن و مهیّای کار آخرت شو. چون بزرگ شد گوید: حال جوانی، هنوز کجاست تا وقت پیری، چون پیر شوی توبه خواهی کرد و به اعمال صالحه خواهی پرداخت. و اگر به مرتبه پیری رسید با خود گوید: ان شاء اللّه این خانه را تمام کنم، یا این مزرعه را آباد نمایم، یا این پسر را داماد کنم، یا آن دختر را برایش بگیرم بعد از آن دست از دنیا می‌کشم و در گوشه‌ای به عبادت مشغول می‌شوم. و هر شغلی که تمام می‌شود باز شغلی دیگر روی می‌دهد. و همچنین هر روز را امروز و فردا می‌کند تا ناگاه مرگ، گلوی او را بی‌گمان می‌گیرد و وقت کار می‌گذرد.
روزگارت رفت زینگون حالها همچو «تیه» و قوم موسی سالها سال بی‌گه گشت و وقتت گشت طی جز سیه روئی و فعل زشت نی هین مگو فردا که فرداها گذشت تا به کلّی نگذرد ایام کشت هین و هین ای راه رو بی‌گاه شد آفتاب عمرت اندر چاه شد این قدر عمری که ماندستت بتاز تا بزاید زین دو دم عمر دراز تا نمرده‌ست این چراغ با گهر هین فتیله‌اش ساز و روغن زودتر و این بیچاره که هر روز به خود وعده فردا می‌دهد و به تأخیر می‌گذراند غافل است از اینکه: آنکه او را وعده می‌دهد فردا هم با او است. و دست فریب او دراز است. بلکه هر روز قوّت او بیشتر می‌شود و امید این، افزون می‌گردد، زیرا اهل دنیا را هرگز فراغت از شغل حاصل نمی‌شود. و فارغ از دنیا کسی است که به یکبارگی دست از آن بردارد و آستین بر او افشاند.
و چون دانستی که منشأ آرزوهای طولانی، محبّت دنیا و جهل و نادانی است می‌دانی که خلاصی از این مرض ممکن نیست مگر به دفع این دو سبب به آنچه گذشت در معالجه حبّ دنیا، و به ملاحظه احوال این منزل موقت، و گوش دادن موعظه‌ها و نصیحتها از صاحبان نفوس مقدّسه طاهره و تفکّر در احوال خود، و تدبّر در روزگار خود. پس باید گاهی سری بر زانو نهد و آینده خود را به نظر در آورد و ببیند که یقینی تر از مرگ از برای او چه چیز است. و فکر کند که البّته روزی جنازه او را بر دوش خواهند کشید. و فرزندان و برادرانش گریبان در مرگش خواهند درید. و زن و عیالش گیسو پریشان خواهند نمود.
و او را در قبر تنها خواهند گذاشت و به میان مال و اسباب اندوخته او خواهند افتاد.
این سیل متّفق بکند روزی این درخت وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ و تأمّل کند که شاید تخته تابوت او امروز در دست نجّار باشد. یا کفن او از دست گازر (رختشوی‏) بر آمده باشد. و خشت لحد او از قالب در آمده باشد. پس چاره در کار خود کند و با خود گوید:
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره، ز که پرسی، چه کنی، چون باشی‏

معالجه آرزوهای طولانی

بدان که: معالجه مرض آرزوهای طولانی، یاد مرگ و خیال مردن است، زیرا یاد مرگ، آدمی را از دنیا دلگیر و دل را از دنیا سیر می‌سازد.
و از این جهت حضرت پیغمبر - صلّی اللّه علیه و آله - فرمود: «بسیار یاد آورید شکننده لذّتها را. عرض کردند: یا رسول اللّه آن چیست؟ فرمود: مرگ است، و هیچ بنده‌ای نیست که حقیقت آن را یاد کند مگر اینکه وسعت دنیا بر او تنگ می‌شود. و اگر سختی و دردی دارد و دل او به سبب کاری از دنیا تنگ شده است گشاده می‌گردد». و به آن حضرت عرض کردند که: «آیا کسی با شهدای أحد محشور خواهد شد؟ فرمود: بلی کسی که شبانه روزی بیست مرتبه مرگ را یاد کند». و فرمود: «کسی که شایسته عنایت و دوستی حقّ - سبحانه و تعالی - شود، و سزاوار سعادت گردد، أجل پیش چشم او آید، و همیشه در برابر او باشد، و آرزو و أمید دنیا به پشت سر وی رود - یعنی همیشه در فکر مرگ باشد و هیچ در یاد أمور دنیوی و اسباب زندگانی نباشد -. و چون کسی مستحقّ شقاوت و دوستی شیطان شود و شایسته آن باشد که: شیطان متولّی امور و صاحب اختیار او باشد بر عکس آن می‌شود. یعنی آرزو به پیش چشم وی آید و أجل به پشت سر او رود».
روزی از آن سرور پرسیدند که: «بزرگترین و کریمترین مردم کیست؟ فرمود: هر که بیشتر در فکر مردن باشد. و زیادتر آماده و مهیّای مرگ شده باشد. ایشان‌اند زیرکان که دریافتند شرف و بزرگی دنیا و کرامت و نعمت آخرت را». و از آن جناب روایت شده است که فرمود: «چاره‌ای از مردن نیست، مرگ آمد با آنچه در آن هست. و آورد روح راحت و رو آوردن مبارک را به بهشت برین برای کسانی که اهل سرای جاویدند که سعیشان برای آنجا، و شوقشان به سوی آن بود». و فرمود که: «مرگ تحفه و هدیه مؤمن است». بلی:
چون از اینجا وارهد آنجا رود در شکر خانه ابد ساکن شود گوید آنجا خاک را «می‌بیختم» زین جهان پاک می‌بگریختم ای دریغا پیش از این بودی أجل تا عذابم کم بدی اندر «وحل» از حضرت امام جعفر صادق - علیه السّلام - روایت شده است که: «چون جنازه کسی را برداری فکر کن که گویا تو خود آن کس هستی که در تابوت است و آن را برداشته‌اند.
و خود را چنان فرض کن که: به عالم آخرت رفته‌ای و از پروردگار خود درخواست نموده‌ای که تو را به دنیا برگرداند. و سؤال تو را پذیرفته و تو را دوباره به دنیا فرستاده است. ببین که چه خواهی کرد و چه عمل از سر خواهی گرفت». پس فرمود: «ای عجب از قومی که از اوّل تا به آخر ایشان را گرفته‌اند و محبوس ساخته‌اند و ندای کوچ رحیل ایشان بلند شده و ایشان مشغول بازی هستند». ابو بصیر به خدمت آن حضرت شکایت کرد از وسواسی، که او را در امر دنیا عارض می‌شد. حضرت فرمود: «ای أبو محمد یاد آور زمانی را که بندهای اعضای تو در قبر از یکدیگر جدا خواهد شد و دوستان تو، تو را در قبر خواهند گذاشت و سر آن را خواهند پوشید و تو را تنها در آنجا خواهند گذاشت و به خانه‌های خود برخواهند گشت و کرم از سوراخهای بینی تو بیرون خواهد آمد و مار و مور زمین گوشت بدن تو را خواهند خورد. و هرگاه این معنی را متذکّر شوی امور دنیا بر تو سهل و آسان خواهد شد.
أبو بصیر می‌گوید: به خدا قسم که هر وقت غم و اندوهی از امر دنیا به من می‌رسید چون به فکر این‌ها می‌افتادم از آن فارغ می‌شدم و دیگر از برای من غصه از امر دنیا باقی نمی‌ماند». و فرمود که: «یاد مرگ، خواهش‌های باطل را از دل زایل می‌کند. و گیاه‌های غفلت را می‌کند. و دل را به وعده‌های إلهی قوی و مطمئن می‌گرداند. و طبع را رقیق و نازک می‌سازد. و هوا و هوس را می‌شکند. و آتش حرص را فرو می‌نشاند. و دنیا را حقیر و بی‌مقدار می‌سازد. و بعد از آن فرمود: این معنی سخنی است که پیغمبر - صلّی اللّه علیه و آله - فرمود: «تفکّر ساعه خیر من عباده سنه». یعنی: «فکر کردن یک ساعت، بهتر است از عبادت یک سال». و این در وقتی است که آدمی طنابهای خیمه خود را از دنیا بکند و در زمین آخرت محکم ببندد . بیابانی که رونده در آن گمراه شود و راه به جایی نبرد، مثل: قوم موسی که سالها در بیابانی سرگردان بودند.
؟؟؟؟؟ و نداشته باشد که کسی که این چنین، مرگ را یاد کند رحمت بر او نازل می‌شود.
و بعد از آن فرمود که: «مرگ، اول منزلی است از منازل آخرت و آخر منزلی است از منازل دنیا، پس خوشا به حال کسی که در منزل اوّل او را اکرام کنند». بلی ای برادر عجب و هزار عجب از کسانی که مرگ را فراموش کرده‌اند و از آن غافل گشته‌اند و حال اینکه از برای بنی آدم امری از آن یقینی‌تر نیست. و هیچ چیز از آن به او نزدیکتر و شتابان‌تر نیست.
«أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ ۴: ۷۸». یعنی: «هر جا که بوده باشید مرگ شما را در خواهد یافت اگر چه در برجهای محکم داخل شده باشید». کدام باد بهاری وزید در آفاق که باز در عقبش نکبت خزانی نیست مروی است که: «هیچ خانواده‌ای نیست مگر اینکه ملک الموت شبانه روزی پنج مرتبه ایشان را بازدید می‌نماید». و عجب است که: آدمی خیره سر، یقین به مرگ دارد و می‌داند که چنین روزی به او خواهد رسید و باز از خواب غفلت بیدار نمی‌شود و مطلقا در فکر کار ساختن آنجا نیست.
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور غم مرگت چو غم برگ زمستانی نیست و بالجمله مرگ، قضیّه‌ای است که: بر هر کسی وارد می‌شود. و کسی را فرار از آن ممکن نیست. پس نمی‌دانم که این غفلت چیست بلی: کسی که داند عاقبت امر او مرگ است. و خاک، بستر خواب او، و کرم و مار و عقرب انیس و همنشین او، و قبر محل قرار او خواهد بود، و زیر زمین جایگاه او، و قیامت وعده‌گاه او، سزاوار آن است که: حسرت و ندامت او بسیار، و اشک چشمش پیوسته بر رخسار او جاری باشد. و فکر و ذکر او منحصر در همین بوده، و رنج او عظیم، و درد دل او شدید باشد.
آری:
خواب خرگوش و سگ اندر پی خطاست خواب خود در چشم ترسنده کجاست و خود را از اهل قبر بداند و از خیل مردگان شمارد، زیرا هر چه خواهد آمد نزدیک است. و دور آن است که نیاید.
این خانه که خانه وبال است پیداست که وقف چند سال است انگار که «هفت سبع» خواندی یا هفت هزار سال ماندی آخر نه اسیر بایدت گشت چون هفت هزار سال بگذشت چون قامت ما برای غرق است کوتاه و دراز او چه فرق است بلی: غفلت مردم از مردن به جهت فراموشی ایشان از آن و کم یاد کردن آن است. و اگر کسی هم گاهی آن را یاد کند یاد آن می‌کند به دلی که گرفتار شهوتهای نفسانیه و علایق دنیویه است. و چنین یادی سودی نمی‌دهد بلکه باید مانند کسی بود که سفر درازی اراده کرده باشد که در راه آن بیابانهای بی‌آب و گیاه، یا دریای خطرناک باشد، و فکری به غیر از فکر آن راه ندارد. کسی که به این نحو بیاد مردن افتد و مکرر یاد آن کند در دل او اثر می‌کند. و به تدریج نشاط او از دنیا کم می‌شود. و طبع او از دنیا منزجر می‌گردد. و از آن دل شکسته می‌شود. و مهیای سفر آخرت می‌گردد. و بر هر طالب نجاتی لازم است که هر روز، گاهی مردن را یاد آورد. و زمانی متذکر گردد از امثال و اقران و برادران و یاران و دوستان و آشنایان را که رفته‌اند و در خاک خفته‌اند و از هم‌نشینی همصحبتان خود پا کشیده‌اند و در وحشت آباد گور تنها مانده، از فرشهای رنگارنگ گذشته، و بر روی خاک خوابیده‌اند. و یاد آورد خوابگاه ایشان را در بستر خاک. و به فکر صورت و هیئت ایشان افتد. و آمد و شد ایشان را با یکدیگر به خاطر گذراند. و یاد آورد که: حال چگونه خاک، صورت ایشان را از همریخته و اجزای ایشان را در قبر از هم پاشیده، زنانشان بیوه گشته و گرد یتیمی بر فرق اطفالشان نشسته، اموالشان تلف، و خانه‌ها از ایشان خالی مانده، و نامهاشان از صفحه روزگار بر افتاده.
پس یک یک از گذشتگان را به خاطر گذراند. و ایّام حیاتشان را متذکّر شود. و خنده و نشاط او را فکر کند. و امید و آرزوهای او را یاد آورد. و سعی در جمع اسباب زندگانیش را تصوّر نماید. و یاد آورد پاهای او را که به آنها آمد و شد می‌نمود که مفاصل آنها از هم جدا شده. و زبان او را که با آن با یاران سخن می‌گفت چگونه خورش مار و مور گشته و دهان او را که خنده‌های قاه‌قاه می‌نمود چگونه از خاک پر شده. و دندانهایش خاک گشته. و آرزوهایش بر باد رفته.
چند استخوان که هاون دوران روزگار خوردش چنان بکوفت که مغزش غبار کرد ای جان برادر گاهی بر خاک دوستان گذشته گذری کن، و بر لوح مزارشان نگاه عبرت آمیزی بنما. ساعتی به گورستان رو و تفکّر کن که در زیر قدمت به دو ذرع راه چه خبر، و چه صحبت است. و در شکافهای «زهره شکاف» قبر چه ولوله و وحشت است. همجنسان خود را بین که با خاک تیره یکسان گشته. و دوستان و آشنایان را نگر که ناله حسرتشان از فلک گذشته. ببین که: در آنجا رفیقان‌اند که ترک دوستی گفته و دوستان‌اند که روی از ما نهفته. پدران مایند مهر پدری بریده. مادران‌اند دامن از دست اطفال کشیده، طفلان مایند در دامن دایه مرگ خوابیده، فرزندان مایند سر بر خشت لحد نهاده، برادران‌اند یاد برادری فراموش کرده، زنان مایند با معشوق اجل دست در آغوش کرده و گردن کشان‌اند سر به گریبان مذلت کشیده، سنگدلان‌اند به سنگ قبر، نرم و هموار گشته، فرمانروایان‌اند در عزای نافرمانی نشسته، جهانگشایان‌اند در حجله خاک در بر روی خود بسته، تاجداران‌اند نیم خشتی بزیر سر نهاده، لشکرکشان‌اند تنها و بیکس مانده، یوسف جمالان‌اند از پی هم به چاه گور سرنگون، نکورویان‌اند در پیش آئینه مرگ زشت و زبون، نودامادان‌اند به عوض زلف عروس، مار سیاه بر گردن پیچیده، نو عروسان‌اند به جای سرمه، خاک گور در چشم کشیده، عالمان‌اند اجزای کتاب وجودشان از هم پاشیده، وزیران‌اند «چاقوی» مرگ، نامشان را از دفتر روزگار تراشیده، تاجران‌اند بی‌سود و سرمایه در حجره قبر افتاده، سوداگران‌اند سودای سود از سرشان در رفته، زارعان‌اند مزرع عمرشان خشک شده، دهقانان‌اند دهقان قضا بیخشان برکنده، پس خود به این ترانه دردناک مترنّم شو:
چرا دل بر این کاروانگه نهیم // که یاران برفتند و ما بر رهیم
تفرّج کنان، بر هوا و هوس // گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که از ما به غیب اندرند // بیایند و بر خاک ما بگذرند
پس از ما همی گل دهد بوستان // نشینند با یکدگر دوستان
دریغا که بی‌ما بسی روزگار // بروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دی ماه و اردی بهشت // بیاید که ما خاک باشیم و خشت
جهان بین که با مهربانان خویش // ز نامهربانی چه آورد پیش
چه پیچی در این عالم پیچ پیچ // که هیچ است ز آن سود و سرمایه هیچ
درختی است شش پهلو و چار بیخ // تنی چند را بسته بر چار میخ
مقیمی نبینی در این باغ کس // تماشا کند هر کسی یک نفس
و بعد از این در احوال خود تأمّل کن که تو نیز مثل ایشان در غفلت و جهلی. یاد آور زمانی را که: تو نیز مثل گذشتگان عمرت به سرآید و زندگیت به پایان رسد، خار نیستی به دامن هستیت در آویزد و منادی پروردگار ندای کوچ در دهد، و علامت مرگ از هر طرف ظاهر گردد و اطباء دست از معالجه‌ات بکشند، و دوستان و خویشان تو یقین به مرگ کنند، اعضایت از حرکت باز ماند، و زبانت از گفتن بیفتد، و عرق حسرت از جبینت بریزد، و جان عزیزت بار سفر نیستی بربندد، و یقین به مرگ نمایی. از هر طرف نگری دادرسی نبینی. و از هر سو نظر افکنی فریاد رسی نیابی، ناگاه ملک الموت به امر پروردگار درآید و گوید: که هان منشین که یاران برنشستند «بنه برنه» که ایشان رخت بستند و خواهی نخواهی چنگال مرگ بر جسم ضعیفت افکند و قلاب هلاک بر کالبد نحیفت اندازد و میان جسم و جانت جدایی افکند، و دوستان و برادران ناله حسرت در ماتمت ساز کنند. و دوستان و یاران به مرگت گریه آغاز کنند. پس بر تابوت تخته بندت سازند و خواهی نخواهی به زندان گورت درآورند. و درِ خلاصی بر رویت ببندند و دوستان و یارانت برگردند، و تو را تنها در وحشتخانه گور بگذارند.
و چون چندی به امثال این افکار پردازی به تدریج یاد مرگ در برابر تو همیشه حاضر می‌گردد. و دلت از دنیا و آمال آن سیر می‌شود. و آماده سفر آخرت می‌گردی.
و هان، هان از یاد مرگ، مگریز و آن را از فکر خود بیرون مکن که آن خود خواهد آمد.
چنان که خدای - تعالی - می‌فرماید: «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ۶۲: ۸».
یعنی: «بگو به مردمان که: موت، آن چنان که از او می‌گریزید او شما را در می‌یابد و به ملاقات شما می‌رسد». و ملاحظه کن حکایت جناب سیّد انبیاء را به ابو ذر غفاری که فرمود: «ای ابا ذر غنیمت شمار پنج چیز را پیش از رسیدن پنج چیز: جوانی خود را غنیمت دان پیش از آنکه ایّام پیری در رسد. و صحّت خود را غنیمت دان پیش از آنکه بیماری، تو را فرو گیرد. و زندگانی خود را غنیمت دان پیش از آنکه مرگ، تو را دریابد. و غنای خود را غنیمت شمار پیش از آنکه فقیر گردی. و فراغت خود را غنیمت دان پیش از آنکه به خود مشغول شوی». پیش از آن برون کنندت از ده، رخت بر گاو، و بار بر خر نه. حضرت رسول - صلّی اللّه علیه و آله - چون از اصحاب خود غفلت را مشاهده فرمودی فریاد برکشیدی که: «مرگ، شما را در رسید و شما را فرو گرفت، یا به شقاوت یا به سعادت». مروی است که: «هیچ صبح و شامی نیست مگر اینکه منادی ندا می‌کند که:
«ایها النّاس الرحیل، الرحیل». آورده‌اند که: «در بنی اسرائیل مردی بود جبّار، با اموال بی‌شمار و غرور بسیار، روزی با یکی از حرم، خلوت نموده بود که شخصی با هیبت و غضب داخل شد. یعنی: هفت هفتم. اشاره به این است که همه چیز را خواندی.
[۲] . شکافنده زهره، یعنی: شکافهایی که از هیبت آن، انسان، زهره ترک می‌شود.
آن مرد غضباک شده گفت که: تو کیستی و که تو را اذن دخول داده؟ گفت: من کسی هستم که احتیاج به اذن دخول ندارم. و از ابهت ملوک و سلاطین نمی‌ترسم. و هیچ گردن کشی نمی‌تواند مرا منع کند. پس لرزه بر اعضای آن مرد افتاد و از خوف بیهوش شد. بعد از ساعتی سر برداشت در نهایت عجز و شکستگی گفت: پس تو ملک الموتی؟ گفت: بلی. گفت: آیا مهلتی هست که من فکری از برای روز سیاه خود کنم؟ گفت:
«هیهات انقطعت مدتک و انقضت انفاسک فلیس فی تأخیرک سبیل». یعنی: مدّت زندگانی تو تمام شد و نفسهای تو به آخر رسیده. گفت: مرا به کجا خواهی برد؟ عزرائیل گفت: به جانب عملی که کرده‌ای. گفت: من عمل صالحی نکرده‌ام و از برای خود خانه‌ای نساخته‌ام. گفت: ترا می‌برم به سوی آتشی که پوست از سر می‌کند.
حضرت عیسی - علیه السّلام - کاسه سری را دید افتاده پایی بر آن زده گفت: «به اذن خدا تکلّم کن و بگو چه کس بودی. آن سر به تکلّم آمده گفت: یا روح اللّه من پادشاه عظیم الشّأنی بودم، روزی بر تخت خود نشسته بودم و تاج سلطنت بر سر نهاده و خدمتگزاران و حشم و جنود و لشکر در کنار و حوالی من بود، ناگاه ملک الموت بر من داخل شد. به مجرّد آمدن، اعضای من از همدیگر جدا شده و روح من به جانب عزرائیل رفت و جمعیّت من متفرّق گردید. ای پیغمبر خدا؛ کاش هر جمعیّتی اوّل متفرّق باشد».
فغان کاین ستمکاره «گوژ» پشت یکی را نپرورد کاخر نکشت
سر سروران رو به خاک اندراست //تن پاکشان در «مغاک» اندر است
از آن خسروان خوار و فرسوده بین // به خاک سیه توده در توده بین
چراغی نیفروخت گیتی به مهر // که آخر «نیندود» دودش به چهر
نیفشاند تخمی کشاورز دهر // که ندرود بی‌گاهش از داس قهر
نهالی در این باغ سر بر نزد // که دهرش به کین ارّه بر سر نزد
سری را زمانه نیفراخته // که پایانش از پا نینداخته
کجا شامگه اختری تابناک // برآمد که نامد سحرگه به خاک گودال.[۱]

پانویس

  1. با اندکی تلخیص از معراج السعاده- ملا احمد نراقی، ص ۳۵۸.
بازگشت به آرزوی طولانی