کتابخانه:دعاها و آرزوی انسان از دیدگاه قرآن و حدیث
|
| |
| نویسنده |
به اهتمام: سید مهـدی امیــن با نظارت: دکتر محمد بیستونی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
محتویات
- ۱ تقدیم به
- ۲ مقدمه ناشر
- ۳ مقـدمـه مـؤلـف
- ۴ فصل اول: مبانی دعا
- ۵ فصل دوم: انواع دعا
- ۵.۱ دعـاهـای قـابـل قبـول و دعاهای غیرقابل قبول
- ۵.۲ دعاهای مکرآمیز و بیموقع
- ۵.۳ دعـا برای زینت ظاهری و باطنی اعمـال
- ۵.۴ دعـا برای اصلاح نسل انسان
- ۵.۵ خواستهای اخـروی انسان و شرایط تحقق آن
- ۵.۶ تــأمیـن خـواسـتهای دنیــوی انسـان
- ۵.۷ دعـا بـرای امور دنیوی و اخروی
- ۵.۸ دعـاهای حـق و دعاهای بـاطل
- ۵.۹ دعـــای شــــــرّ=
- ۶ فصل سوم: اجابت دعا
- ۶.۱ دعــا و وســایــل رسیــدن به هــدف آن
- ۶.۲ رابطــه دعـا با هـدف دعــا
- ۶.۳ خوف و رجاء نسبت به نتیجه دعا
- ۶.۴ شــرایـــط اجــابـــت دعـــا
- ۶.۵ شـرط قبـولی بدون قید و شـرط دعاها
- ۶.۶ دعا و توجه فطری به خدا در شداید
- ۶.۷ کیســت آن کــه دعــای وامـانـده را استجــابـت کنـد
- ۶.۸ دعــا در حـالت اضطرار و ناچاری
- ۶.۹ اطمینان فطری به قبول دعا
- ۶.۱۰ امـداد الهـی در تحقــق خــواستهــا و اعمــال انسـان
- ۶.۱۱ نتیجـــــه قبــول دعــاهـا
- ۶.۱۲ تقلیـد دعـا و عـدم تــأثیر آن
- ۶.۱۳ دلیــل عــدم استجــابـت دعــای کفـــار
- ۶.۱۴ دعـاهـا و طغیــانگـریها
- ۶.۱۵ آیــا قــوانیـن طبیعــی بـا دعــا لغــــو میشـونـد
- ۷ فصل چهارم: طرز دعا کردن
- ۸ فصل پنجم: دعای پیامبران و بزرگان
- ۸.۱ دعــای آدم علیهالسلام
- ۸.۲ دعــاهــای حضــرت نــوح ـ (۱)
- ۸.۳ دعـاهـای حضــرت نــوح (۲)
- ۸.۴ دعاهای تاریخی ابراهیم علیهالسلام (۱)
- ۸.۵ دعاهای حضرت ابراهیم علیهالسلام (۲)
- ۸.۶ دعـــاهـــای حضـــرت ابــــراهیــــم علیهالسلام (۳)
- ۸.۷ دعاهای حضرت ابراهیم علیهالسلام (۴)
- ۸.۸ دعـاهـای حضـرت ابراهیم و اسماعیل علیهالسلام (۶)
- ۸.۹ دعای حضـرت یعقوب
- ۸.۱۰ دعای ابراهیم برای اعطای حکمت و صلاح ذات (۷)
- ۸.۱۱ دعـای حضـرت یـوسف علیهالسلام (۱)
- ۸.۱۲ دعـای حضرت یـوسف علیهالسلام (۲)
- ۸.۱۳ دعاهای حضرت موسی علیهالسلام
- ۸.۱۴ دعـای حضرت سلیمـان علیهالسلام
- ۸.۱۵ دعــای حضــرت یــونــس علیهالسلام
- ۸.۱۶ دعای حضـرت ایوب علیهالسلام
- ۸.۱۷ دعـای زکریا علیهالسلام برای درخواست فرزند
- ۸.۱۸ دعــای حضــرت عیســی علیهالسلام
- ۸.۱۹ دعای حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامبر اسلام
- ۸.۲۰ دعا و درخواست پرهیزکاران
- ۸.۲۱ دعــا و چکیــده آرزوهـای بنــدهای شــایستـه در مسیـر عبـودیـت
- ۹ پانویس
تقدیم به
اِلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُـولِ اللّـهِ وَ خاتَـمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا
وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ
الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّـــةِاللّهِ فِیالاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ
الاَْوْلِیاءِوَیامُذِلَالاَْعْداءِاَیُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَیْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّـــرَّ فی غَیْبَتِـــکَ وَ فِراقِـــکَ وَ جِئْنـا بِبِضاعَـةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ
فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ
اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأئیدیه حضرت آیةاللّه محمد یزدی
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری و رییس شورایعالی مدیریت حوزه علمیه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
قرآن کریم این بزرگترین هدیه آسمانی و عالیترین چراغ هدایت که خداوند عالم به وسیله آخرین پیامبرش برای بشریت فروفرستاده است؛ همواره انسانها را دستگیری و راهنمایی نموده و مینماید. این انسانها هستند که به هر مقدار بیشتر با این نور و رحمت ارتباط برقرار کنند بیشتر بهره میگیرند. ارتباط انسانها با قرآن کریم با خواندن، اندیشیدن، فهمیدن، شناختن اهداف آن شکل میگیرد. تلاوت، تفکر، دریافت و عمل انسانها به دستورالعملهای آن، سطوح مختلف دارد. کارهایی که برای تسهیل و روان و آسان کردن این ارتباط انجام میگیرد هرکدام به نوبه خود ارزشمند است. کارهای گوناگونی که دانشمند محترم جناب آقای دکتر بیستونی برای نسل جوان در جهت این خدمت بزرگ و امکان ارتباط بهتر نسلجوان با قرآن انجامدادهاند؛ همگی قابل تقدیر و تشکر و احترام است. به علاقهمندان بخصوص جوانان توصیه میکنم که از این آثار بهرهمند شوند.
توفیقات بیش از پیش ایشان را از خداوند متعال خواهانم.
محمد یزدی
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری ۱/۲/۱۳۸۸
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضی مقتدایی
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قــرآنی تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با یک باغستان گسترده پرگل و متنوع که بهطور یقین از معجزات قرآن است که این ابتکارات و روشهای نو و جالب را به ذهن یک نفر که باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده کودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس بهطوریکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهی و قرآنی نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقای دکتر محمد بیستونی است که این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جاری برای آخرت ایشان هست. به امید این که همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیتاللّهالاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضی مقتدایی
به تاریخ یوم شنبه پنجم ماه مبارک رمضانالمبارک ۱۴۲۷
متنتأییدیه حضرت آیةاللّهسیدعلیاصغردستغیب نماینده
محترمخبرگانرهبریدراستانفارس
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانا لِکُلِّ شَیْءٍ» [۱]
تفسیر المیزان گنجینه گرانبهائی است که به مقتضای این کریمه قرآنی حاوی جمیع موضوعات و عناوین مطرح در زندگی انسانها میباشد. تنظیم موضوعی این مجموعه نفیس اولاً موجب آن است که هرکس عنوان و موضوع مدّنظر خویش را به سادگی پیدا کند و ثانیا زمینه مناسبی در راستای تحقیقات موضوعی برای پژوهشگران و اندیشمندان جوان حوزه و دانشگاه خواهد بود.
این توفیق نیز در ادامه برنامههای مؤسسه قرآنی تفسیر جوان در تنظیم و نشر آثار قرآنی مفسّرین بزرگ و نامی در طول تاریخ اسلام، نصیب برادر ارزشمندم جناب آقای دکتر محمد بیستونی و گروهی از همکاران قرآنپژوه ایشان گردیده است. امیدوارم همچنــان از توفیقــات و تأییــدات الهی برخــوردار باشنـد.
سیدعلی اصغر دستغیب
۲۸/۹/۸۶
مقدمه ناشر
براساس پژوهشی که در مؤسسه قرآنی تفسیر جوان انجام شده، از صدر اسلام تاکنون حدود ۰۰۰/۱۰ نوع تفسیر قرآن کریم منتشر گردیده است که بیش از ۹۰٪ آنها به دلیل پرحجم بودن صفحات، عدم اعرابگذاری کامل آیات و روایات و کلمات عربی، نثر و نگارش تخصصی و پیچیده، قطع بزرگ کتاب و... صرفا برای «متخصصین و علاقمندان حرفهای» کاربرد داشته و افراد عادی جامعه به ویژه «جوانان عزیز» آنچنان که شــایستــه است نمیتـوانند از این قبیل تفاسیر به راحتی استفاده کنند.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان ۱۵ سال برای سادهسازی و ارائه تفسیر موضوعی و کاربردی در کنار تفسیرترتیبی تلاشهای گستردهای را آغاز نموده است که چاپ و انتشار تفسیر جوان[۲] و تفسیر نوجوان[۳] و بیش از یکصد تفسیر موضوعی دیگر نظیر باستانشناسی قرآن کریم، رنگشناسی، شیطانشناسی، هنرهای دستی، ملکه گمشده و شیطانی همراه، موسیقی، تفاسیـر گرافیکی و... بخشــی از خروجیهــای منتشــر شده در همیــن راستــا میباشــد.
کتابی که ما و شما اکنون در محـضر نـورانی آن هستیـم حـاصـل تــلاش ۳۰ ســاله «استادارجمند جناب آقایسیدمهدیامین» میباشد.ایشان تمامی مجلدات تفسیرالمیزان را به دقــت مطــالعه کــرده و پس از فیش برداری، مطالب را «بدون هیچ گونه دخل و تصرف در متن تفسیر» در هفتاد عنوان موضوعی تفکیک و برای نخستین بار «مجموعه ۷۰ جلدی تفسیر موضوعی المیزان» را تــدویــن نمــوده کــه هـم به صورت تک موضوعی و هم به شکل دورهای برای جـوانـان عزیز قـابــل استفاده کاربردیاست.
«تفسیر المیزان» به گفته شهید آیة اللّه مطهری (ره) «بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است». «المیزان» یکی از بزرگترین آثار علمی علامه طباطبائی (ره)، و از مهمترین تفاسیر جهان اسلام و به حق در نوع خود کمنظیر و مایه مباهات و افتخار شیعه است. پس از تفسیر تبیان شیخ طوسی (م ۴۶۰ ه) و مجمعالبیان شیخ طبرسی (م ۵۴۸ ه) بزرگترین و جامعترین تفسیر شیعی و از نظر قوّت علمی و مطلوبیت روش تفسیری، بینظیر است. ویژگی مهم این تفسیر بهکارگیری تفسیر قرآن به قرآن و روش عقلــی و استــدلالی اســت. ایــن روش در کــار مفسّــر تنها در کنار همگذاشتن آیات برای درک معنای واژه خلاصه نمیشود، بلکه موضوعات مشابه و مشتــرک در سورههای مختلف را کنار یکدیگر قرار میدهد، تحلیل و مقایسه میکند و برای درک پیام آیه به شیوه تدبّری و اجتهادی تـوسل میجوید.
یکی از ابعاد چشمگیر المیزان، جامعهگرایی تفسیر است. بیگمان این خصیصه از اندیشه و گرایشهای اجتماعی علامه طباطبائی (ره) برخاسته است و لذا به مباحثی چون حکومت، آزادی، عدالت اجتماعی، نظم اجتماعی، مشکلات امّت اسلامی، علل عقب ماندگی مسلمانان، حقوق زن و پاسخ به شبهات مارکسیسم و دهها موضوع روز، روی آورده و بهطورعمیـق مورد بحث و بررسی قرارداده است.
شیوه مرحوم علاّمه بهاین شرح است که در آغاز، چندآیه از یکسوره را میآورد و آیه، آیه، نکات لُغوی و بیانیآنرا شرح میدهد و پس از آن، تحت عنوان بیان آیات که شامل مباحث موضوعی است به تشریح آن میپردازد.
ولــی متــأسفــانه قــدر و ارزش این تفسیر در میان نسل جوان ناشناخته مانده است و بنده در جلسات فــراوانــی که با دانشجـویان یا دانشآموزان داشتهام همواره نیاز فراوان آنها را به این تفسیر دریــافتــهام و به همین دلیل نسبت به همکاری با جنــاب آقــای سیدمهدی امیــن اقــدام نمــــــودهام.
امیــدوارم ایـــن قبیــل تــلاشهــای قــرآنــی مــا و شمــا بــرای روزی ذخیــره شــود کــه بــه جــز اعمــال و نیــات خـالصـانه، هیـچ چیـز دیگـری کـارسـاز نخواهد بود.
دکتر محمد بیستونی
رئیس مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
تهران ـ تابستان ۱۳۸۸
مقـدمـه مـؤلـف
اِنَّـــهُ لَقُـــــرْآنٌ کَـــریــمٌ
فـــی کِتــــابٍ مَکْنُـــــونٍ
لا یَمَسُّـــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
این قـرآنـی اســت کــریــم
در کتـــــابـــی مکنــــــون
که جز دست پــاکــان و فهـم خاصان بدان نرسد![۴]
این کتاب به منزله یک «کتاب مرجع» یافرهنگ معارف قرآن است که از «تفسیر المیزان» انتخـاب و تلخیــص، و بر حسب موضوع طبقهبندی شده است.
در تقسیمبندی به عمل آمده از موضوعات قرآن کریم قریب ۷۰ عنوان مستقل به دست آمد. هر یک از این موضوعات اصلی، عنوان مستقلی برای تهیه یک کتاب در نظر گرفته شد. هر کتاب در داخل خود به چندین فصل یا عنوان فرعی تقسیم گردید. هر فصل نیز به سرفصلهایی تقسیم شد. در این سرفصلها آیات و مفاهیم قرآنی از متن تفسیـر المیــزان انتخــاب و پس از تلخیص، به روال منطقی، طبقهبندی و درج گردید، به طوری که خواننده جوان و محقق ما با مطالعه این مطالب کوتاه وارد جهان شگفتانگیز آیات و معارف قرآن عظیم گردد. در پایان کار، مجموع این معارف به قریب ۵ هزار عنوان یا سرفصل بالغ گردید.
از لحــاظ زمــانی: کار انتخاب مطالب و فیشبرداری و تلخیص و نگارش، از اواخــر ســال ۱۳۵۷ شــروع و حــدود ۳۰ ســال دوام داشتــه، و با توفیق الهی در لیالی مبــارکه قدر سال ۱۳۸۵پایان پذیرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـردیـده است.
هــدف از تهیه این مجموعــه و نوع طبقهبندی مطالب در آن، تسهیل مراجعه به شرح و تفسیر آیات و معارف قرآن شریف، از جانب علاقمندان علوم قرآنی، مخصوصا محققین جوان است که بتوانند اطلاعات خود را از طریق بیان مفسری بزرگ چون علامه فقید آیة اللّه طباطبایی دریافت کنند، و برای هر سؤال پاسخی مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد.
سالهای طولانی، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهیم قرآن شریف میآموختیم اما وقتی در مقابل یک سؤال درباره معارف و شرایع دینمان قرار میگرفتیم، یک جواب مدون و مشخص نداشتیم بلکه به اندازه مطالب متعدد و متنوعی که شنیده بودیم باید جواب میدادیم. زمانی که تفسیر المیزان علامه طباطبایی، قدساللّه سرّه الشریف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ایرانی قرار گرفت، این مشکل حل شد و جوابی را که لازم بود میتوانستیم از متن خود قرآن، با تفسیر روشن و قابل اعتمادِ فردی که به اسرار مکنون دست یافته بود، بدهیم. اما آنچه مشکل مینمود گشتن و پیدا کردن آن جواب از لابلای چهل (یا بیست) جلد ترجمه فارسی این تفسیر گرانمایه بود. لذا این ضرورت احساس شد که مطالب به صورت موضوعی طبقهبندی و خلاصه شود و در قالب یک دائرةالمعــارف در دستــرس همه دیندوستان قرارگیرد. این همان انگیزهای بـود کـه مـوجب تهیه این مجلــدات گــردید.
بدیهی است این مجلدات شامل تمامی جزئیات سورهها و آیات الهی قرآن نمیشود، بلکه سعی شده مطالبی انتخاب شود که در تفسیر آیات و مفاهیم قرآنی، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهیم مطلب پرداخته است.
اصــول این مطالب باتوضیح و تفصیل در «تفسیر المیزان» موجود است که خواننده میتواند برای پیگیــری آنها به خود المیــزان مراجعه نماید. برای این منظور مستنــد هر مطلب با ذکــر شماره مجلــد و شماره صفحــه مربوطــه و آیه مورد استنــاد در هر مطلب قید گردیده است.
ذکرایننکته لازماست که چونترجمهتفسیرالمیزان بهصورت دومجموعه ۲۰ جلدی و ۴۰جلدی منتشرشده بهتراست درصورت نیازبهمراجعه بهترجمه المیزان، بر اساس ترتیب عددی آیات قرآن به سراغ جلد موردنظر خود، صرفنظراز تعداد مجلدات بروید.
و مقدر بود که کار نشر چنین مجموعه آسمانی در مؤسسهای انجام گیرد که با هــدف نشــر معــارف قــرآن شــریـف، به صورت تفسیر، مختص نسل جوان، تأسیس شده باشد، و استاد مسلّم، جنــاب آقـای دکتـر محمــد بیستونی، اصلاح و تنقیــح و نظــارت همــهجــانبـه بر این مجمــوعه قـرآنی شریف را به عهــده گیــرد.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان با ابتکار و سلیقه نوین، و به منظور تسهیل در رساندن پیام آسمانی قرآن مجید به نسل جوان، مطالب قرآنی را به صورت کتابهایی در قطع جیبــی منتشــر میکنــد. ایــن ابتکــار در نشــر همیــن مجلــدات نیــز به کار رفته، تــا مطــالعــه آن در هــر شــرایــط زمــانــی و مکــانی، برای جــوانان مشتاق فرهنگ الهی قرآن شریف، ساده و آسان گردد...
و ما همه بندگانی هستیم هر یک حامل وظیفه تعیین شده از جانب دوست، و آنچه انجــام شــده و میشـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله و خاندان جلیلش باد که نخستین حاملان این وظیفه الهی بودند، و بر علامه فقید آیةاللّه طباطبایی و اجداد او، و بر همه وظیفهداران این مجموعه شریف و آباء و اجدادشان باد، که مسلمان شایستهای بودند و ما را نیز در مسیــر شنــاخت اسـلام واقعی پرورش دادنـد!
لیله قدر سال ۱۳۸۵
سید مهدی حبیبی امین
فصل اول: مبانی دعا
مفهوم دعا و نظام حاکم بر آن
مفهـــــوم دعـــا
«وَ اِذا سَـأَلَـکَ عِبادی عَنّـی فَـاِنّـی قَـریـبٌ اُجیـبُ دَعْـوَةَ الـدّاعِ اِذا دَعانِ...،»
«و هرگاه بندگانم مرا از تو پرسند من نزدیکم چون صاحب دعا مرا خواند دعایش را اجابت کنــم پس مرا اجابت کننــد و به من ایمان آورنــد شاید رهبری شوند.»[۵]
«دُعــاء» و «دَعْــوت» عبـارت اســت از ایــن کــه صــاحــب دعــا نظــر طــرف را بــه خــودش متــوجــه کنـد.
«سُــؤال» ایــن اســت کــه بعــد از متــوجــه کــردن او فــائــده و بهــرهای از او درخــواســت نمــایــد. بنــابــرایــن، ســؤال در حکم غــرض و نتیجــه دعــاســت.
رابطه دعا با مالکیت الهی
باید دانست که این ملک حقیقی خداست که او را به تمــام معنــی نسبت به بندگان نزدیک و از هر چیزی نزدیکتر کرده است. مقتضای چنین ملکی که هرگونه تصرفی را بدون هیچ مانعی تجویز میکند این است که هر دعایی را بنــده بکنــد اجــابــت نمـاید و هر حاجتی را از او بخــواهــد بــرآورد زیــرا ملک او عام است و تسلط و احاطهاش مقید به هیــچ قیــد و شــرطـی نیســت. پس هر کاری را خدا خواست و بندهاش را مالک آن گردانید و اذن داد که واقــع شــود واقع میشود، و هر چه را نخواست و انسان را مالک آن نکــرد و اذن نــداد که واقع شــود واقع نمیشود هر چند در راه آن از هیچ کـوشـش و کــاوشــی دریـغ ندارد.
خواستن از روی فطرت
آیه شریفه علاوه بر این که موضوع اجابت دعا را بیان کرده به علل آن نیز اشاره نموده است. مثلاً علت نزدیکی خدا به ایشان این است که بندگان او هستند و همه چیزشان قائم به اوست، و چون به ایشان نزدیک است دعاهایشان را مستجاب میکند، و چون اجـابت را قید و شــرطی نیسـت هــر دعــایی کنند آن را مستجاب خواهد کرد.
تنهــا شــرط اجــابــت این است که دعاکننده خدا را بخواند. و این قید گر چه زائد بــر اصــل مطلــب نیســت ولی دلالت دارد بر ایــن که صــاحب دعا باید حقیقتا بخواهد و البتــه از خــدا بخواهد.
منظــور از ایـن شــرط این است که حقیقت این امور در مطلب دخالت دارد و صرف اســم و ظـاهـر کفـایت نمیکنــد.
منظور از جمله «اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِاِذا دَعانِ،» این است که دعاکننده حقیقتادر مقام دعــا برآیــد و به حســب علــم فطــری و غـریــزی خــودش خــواستــار شود و زبانش با دلش همراه و همگام باشد. چه دعا و سؤال حقیقی را دل میکنــد و زبان فطرت میگوید نه زبانی که هر طور آن را بچرخانی میچرخد خواه راست باشد خواه دروغ، جدی باشد یا شوخی، حقیقت بــاشــد یا مجــاز. لــذا خــداونــد متعــال چیــزی را کــه زبــان در آن دخــالت ندارد «سؤال» نامیده و فرموده: «و از هر چه از او خواستید به شما داد، اگر بشمرید نعمت خــدا را شماره کردن آن نتوانید... .»[۶] پس نعمتهــای بیــرون از شماره خداوند مورد سؤال انسانهاست با این که با زبان ظــاهــری نیست بلکــه با زبــان فقــر و استحقاق و زبان فطرت و وجودشان میباشد ـ «هرکس که در آسمــانها و زمین است از او درخــواســت میکنــد، هــر روز او در کاری است» [۷]
مفهوم دعا و نظام حاکم بر آن
استجـابت دعای حقیقـی و خـواست فطـری
ســؤال حقیقــی با زبــان فطــرت همیشــه با اجابت قرین بوده و از آن تخطی و تخلــف نمیکنــــد.
دعاهایی که به اجابت نمیرسند فاقد یکی از این دو امر است: یا خواست حقیقی در آنها نیست بلکه بواسطه روشن نبودن مطلب برای دعاکننده اشتباها امری را خواستار میشــود و یا چیــزی را میخــواهــد که اگـر بر حقیقت امر مطلع میشد نمیخواست.
مثلاً دعاکننده کسی را مریض پنداشته و شفاء او را از خدا میخواهد در صورتی که عمر او تمام شده و شفاء مرض در آنجا مورد ندارد بلکه باید زنده کردن او را از خدا خــواست، و او چــون از زنــده شدن مرده بواسطه دعا مأیوس است حقیقتا آن را خـواستار نمیشود.
و یا این که سؤال هست ولی حقیقتا از خدا نیست. مثل این که کسی حاجتی را از خدا بخــواهــد ولــی دلش به اسباب عادی یا امور وهمی که گمان دارد کفایت امرش را میکند بسته بــاشــد. در این صــورت خــواسـت به حسب حقیقت از خدا نیست زیرا خدایی که دعاها را مستجاب میکند کاری را با شــرکت اسباب و اوهام انجام نمیدهد.
پس این دو دسته از دعاکنندگان گــر چــه بــا زبــان دعای خالص میکنند ولی در دلشان چنین نیست.
این خلاصه مطلبی است که از آیه استفاده میشود و بهواسطه آن معنای آیاتی که در این بـاب نـازل شده نیـز روشن میگـردد، مانند آیه:
«بگو پروردگار مــرا به شمــا اعتنــایی نیست اگــر دعــایتـان نبــاشــد.» [۸]
«بگو اگر راستگو هستید به من خبر بدهید که اگر عذاب خدا به سوی شما آید یا شما را رستــاخیــز در رسد جز خدا را میخوانید؟» [۹]
«بگو کیست که شما را از ظلمتهای خشکی و دریا نجات دهد؟ او را به زاری و نهانی میخوانید که اگر ما را از این ظلمت و خطر برهانید البته از سپاسگزاران خواهیم بود. بگو خدا شمــــا را از آن و از هــر انـدوهی میرهـاند ولی شمـا باز شـرک میورزیـــد.» [۱۰]
این آیات دلالت دارد بر این که انسان به حسب فطرت و به حکم غریزهای که دست آفــرینش در نهــاد او بــه ودیعــت گــذاشتــه خــدا را میخــوانــد و رفــع نیازهایش را از او میخواهد، جز این که هنگام رفاهیت و آسایش دلش به اسباب و وســایل بستگــی پیــدا میکند و آنها را در رفع حوایج شــریــک خــدا قــرار میدهــد و کــمکم امــر بر او مشتبــه شده و چنیــن میپندارد که رفع نیازمندیهایش را از خــدا نمیخــواهد بلکــه مطلب درست برعکس است و بــه حکــم تغییرناپذیر فطرت غیر از خدا را نمیخــواند.
استکبار و درخـواست
یکی دیگر از آیات موردنظر این است که «پروردگارتان گفت مرا بخوانید تا اجابتتان کنم و کسانی که بزرگی فروشند و از عبادت من سرپیچی میکنند بزودی سرافکنده به دوزخ درآینــد،» [۱۱] ایــن آیــه عــلاوه بر این که مردم را به دعاکردن دعوت میکند و به ایشان نوید اجابت میدهد دعا را عبادت شمــرده و تــرک کننــده آن را به جهنم تهــدیــد مینماید. تمام اقسام عبادت به مقتضــای این آیــه دعــاست (دقت فرمائید) .
و از ایــن جــا معنــای آیــات دیگــری که مــربــوط به موضوع دعاست نیز روشــن میشــود، مـانند آیـه:
«فَــادْعُــوهُ مُخْلِصیــنَ لَــهُ الــدّینَ ـ خدا را بخوانید در حالی که دین برای او خالص کــردهایــد»[۱۲]
«وَ یَدْعُونَنا رَغَبا وَ رَهَبا وَ کــانُوا لَنا خاشِعینَ ـ و ما را از روی بیم و امید میخوانند و در قبال ما خشوع پیشه بودند.»[۱۳]
«پــروردگــارتــان را بــه زاری و نهــانــی بخــوانیــد، او تجــــاوزکــــاران را دوســــــــت نـــــــدارد.» [۱۴]
«آنگــاه که پــروردگــارش را نــدا داد، نــدایــی نهــانی... و بــرای خواندن تو پروردگارا تیــرهبخــت نبـودهام.» [۱۵]
«اجابت کند آنان را که ایمــان آوردنــد و کــارهــای شــایستـه کــردند و از فضـــل خـود افـزونشـــان دهـــد.» [۱۶]
از این آیات ارکان دعا و آداب دعاکننده بدست میآید که عمده آنها اخلاص در دعاست، یعنی دعاکننده دلش با زبانش موافق باشد و دل از هر سببی ببرد و تنها به خدا ببندد. و لازمه آن بیم و امید و رغبت و ترس و دلنرمی و زاری و اصرار و ذکر و کار نیـک و ایمـان و ادب حضــور و امثــال آن اســت که در روایــات ذکــر شـــده است.
دعوت الهی و توفیق دعا
«...فَلْیَسْتَـجیبُـــــوا لـــی وَ لْیُــــؤْمِنُــــوا بــی لَعَلَّهُــــمْ یَــرْشُـــدُونَ!»
«پس مرا استجابت کنند و به من ایمان آورند شاید رهبری شوند!»[۱۷]
این جمله فرع بر مطلبی است که از لوازم جمله قبلی است و آن این است که: چون خدا به بندگانش نزدیک است و چیزی بین او و دعای ایشان حایل نمیشود و هم به خودشان و هم به خواستههایشان عنایت دارد، ایشان را به سوی خود میخواند و به دعا کردن وامیدارد، پس بندگان هم باید این دعوت الهی را اجابت کرده و متوجه او شوند و به این صفات او ایمان آورده و یقین داشته باشند که به ایشان نزدیک است و دعــاهــایشـان را بــه اجـابـت میرسـاند شـاید در خواندن او رهبــردار شـونــد. [۱۸]
دعـا و دعـوت حـق
«لَــهُ دَعْــوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا یَسْتَجیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ اِلاّ...،»
«دعوت حق خاص اوست و کسانی که جز او را میخوانند بههیچ وجه اجابتشان نمیکنند، مگر چون آن کس که دو دست سوی آب برد که آب به دهانش رسد، اما آب بهدهانش نخواهد رسید، و دعای کافران جز در گمراهی نیست.» [۱۹]
«دُعا» و «دَعوت» به معنای توجه دادن نظر «مَدْعُوّ» است به سوی «داعی» که غالبا با لفظ یا اشاره صورت میگیرد، و استجابت و اجابت به معنای پذیرفتن دعوت داعی، و روی آوردن به سوی اوست، این است معنای دعا، و اجابت.
امـــا درخــواســت حـــاجــت در دعـــا، و بــرآوردن حــاجـت در استجـابــت، جــزء معنــا نیست، بلکـه غایت و متمم معنای آن دوتاست.
چرا، این جهت در مفهوم دعا خوابیده که باید مدعو صاحب توجه و نظری باشد، که اگــر بخــواهــد بتــوانــد نظــر خــود را متــوجــه داعی بکند، و نیز باید صاحب قدرت و تمکّنی باشد که از استجابت دعا ناتوان و عاجز نگردد، و اما دعاکردن و خواندن کسی که درک و شعور نداشته، یا قدرت برآوردن حاجت را ندارد دعای حقیقی نیست، هـرچنـد صـورت دعــا را داشته باشد.
دعــای غیــر خــدا خــالی از استجــابت، و دعــای کــافــران در ضلالت است. دعــوت حــق و با دعــوت بــاطــل این فرق را دارد که در دعوت حق مدعو دعوت را میشنود و البتـه استجابت هم میکنـد.
این از صفات خدای تعالی و تقدس است، چه او شنوای دعا و قریب و جوابگوی دعا، و غنــی و دارای رحمت است: «اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِاِذا دَعانِ ـ اجابت میکنم دعوت دعاکننده
را وقتــی که مرا بخـواند.» [۲۰]
«ادْعُـــونــی اَسْتَجِــبْ لَکُــمْ ـ مــرا بخــوانیــد تــا استجــابتتان کنــم.» [۲۱]
خدای تعالی در گفتههای خود هیچ شرطی در استجابت دعا نکرده، جز این که حقیقت دعـا محقـق شود، و تنهـا او دعوت شود نه غیر. [۲۲]
دعـا و تقـدیـر الهی و مقدرات
۱ ـ از پیغمبــر اکرم صلیاللهعلیهوآله روایت شده که فرمود:
«...قلم تقدیر به هر چه تا روز قیامت خواهد بود جریان یافته و اگر همه آفریدگان بکوشند نتــواننـد نفعــی را که خـدا برای تو ننوشته به تو برسانند.»
منظور این است که تمام حوادث و جریانات از طرف پروردگار مقدر شده و اسباب و وسایل تأثیر استقلالی و حقیقی در آنها ندارند و تنها خداوند متعال است که ملک و سلطنتــش دائمــی بــوده و اراده و مشیتش پیوسته نفوذ دارد و سررشته امور را همواره به دست داشته و به هــر نحوی که بخواهد میگرداند. بنابراین باید تنها از او درخــواســت کــــرد و از او یــــاری جســت.
۲ ـ از ائمه اطهار علیهالسلام مکررا نقلشدهکه:
«دعا از مقدرات است.»
مقدر شدن یک امر باعث نمیشود که بدون اسباب و وسایل وجود پیدا کند. (مثلاً چیزی که سوختن آن مقدر شده لازمهاش این نیست که بدون جهت و با نبودن هیچ امر سوزانندهای بسوزد بلکــه معنــایش ایـن است که آتــش یا وسیله سوختن دیگری فراهم شده و آن را میسوزاند،) و دعا خود یکی از اسباب است، پس مــوقعــی که شخــص دعـــا مـیکنــد اسبــاب آن فــراهــم میشــود و لــذا تحقــق میپــذیــرد.
بنابراین مقدر بودن یک امر با تأثیر دعا منافات ندارد زیرا معنای مقدربودنش این است که بواسطه دعاکردن و مستجاب شدن وجود بیابد، چنان که تقدیر سوختن معنایش این است که بوسیله وجود آتش در شرایط مخصوصی بسوزد.
۳ ـ از پیغمبــر اکـــرم صلیاللهعلیهوآله روایــت شــــده کــه فــرمــودنــد:
«قضـــا را جــــز دعـــا برنمیگــردانـــد.»
و از حضرت صادق علیهالسلام روایت شـده که:
«دعـــا قضــــائی را کــه محکــم و پــابــرجـــا شــده برمیگـــرداند.»
و از حضــــرت مـــوســی بــن جعفــر علیهالسلام روایــت شــــده کــه:
«بــر شمـا باد دعا کردن، زیرا دعا و درخواست از خدا بلایی را که از مرحله قدر و قضا گــذشتــه و جــز امضــاء آن نمــانــده (یعنــی تمامی اسباب آن فراهم شده ولی هنوز در خــارج وجـــود پیــدا نکـرده،) برمیگـردانـد.»
و از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده که :
«دعا قضاء پابرجا شده را برمیگرداند پس زیاد دعا کنید زیرا دعاکردن کلید رحمتهای الهی و موجب برآمدن حاجتهاست، و جز بوسیله دعا به چیزهایی که نزد خداست نمیتوان نائل شد؛ و هر دری را که زیاد بکوبی بالاخره بازمیشود.»
جمله آخــر اشــاره به اصــرار در دعــا است، و اصرار از چیزهایی است که درخواست را جــدّی و حقیقــی میکنــد زیــرا انســان هر چه بیشتر یک مطلب را بطلبد قصد و توجهش صــافتر و خـالصتـر میشود. [۲۳]
هـدایـت درخـواستهـا و دعـاهـا بـوسیلـه فطـرت
«وَ اِذا مَسَّکُـــــمُ الضُّــــرُّ فِـــی الْبَحْـــرِ ضَـــلَّ مَــنْ تَــدْعُــونَ اِلاّ اِیّـاهُ،»
«وقتی در دریا کارتان به سختی کشید و بیچاره شدید و نزدیک شد غرق شوید آنـوقت دیگـر همه آلهـه خــود را که همواره از آنها حاجت میخواستید فراموش هدایت درخواستها و دعاها بوسیله فطرت
میکنیــد الاّ خــدای تعــالی!» [۲۴]
«فَلَمّا نَجّیکُمْ اِلَی الْبَرِّ اَعْرَضْتُمْ»
«چــون شمــا را از غــرق شــدن نجــات داده و گرفتاری و بیچارگیتان را بـرطــرف نمـــود، و شما را باردیگر به خشکی رسانید، دوبــاره از او و از دعــای او اعراض کردید.» [۲۵]
آیه فوق دلالت دارد بر این که یاد خدایتعالی هیچ وقت از دل آدمی بیرون نمیرود، و در هیــچ حالی به غفلت سپرده نمیشود.
و اگر انسان دعا میکند ذات و فطرت او وادارش میکند که در ضراء و سراء و در شدت و در رخاء او را بخواند، زیرا اگر بعضی از او اعراض میکنند لابد او هست، وگرنه اگر چنین چیزی در ذات و فطرت آدمی وجود نداشت دیگــر اعــراض معنی نداشت، پس این که آیه مورد بحــث میفــرمــایــد: انســان خــدای را در بیچارگیهایش میخواند ولی در خــوشحـالیهـا از او اعـراض میکند بدینمعنی است که انسان همیشه بوسیله فطــرتش بــه ســوی خـدا هدایت میشود.
«وَ کـانَ الاِْنْسـانُ کَفُـورا»[۲۶]
یعنی کفران نعمت عــادت انســان اســت و از این جهــت اســت که دارای طبیعت انسانی است که همــه سر و کــارش با اسباب مادی و طبیعی است و در اثــر عادت و خــوکــردن با اسبــاب مــادی و طبیعی مسببالاسباب را فراموش میکند، با این که در هر آنــی در نعمتهایی از او غوطهور است.
آیــه فــوق میفهمــانــد اعــراض آدمــی از یــاد خــدا در غیر حال بیچارگی امری غریزی و فطری نیست بلکه امری عــادی اســت، و عــادت زشتــی است از انســان کـه او را به کفــران نعمــت وامیدارد.
هدایت درخواستها و دعاها بوسیله فطرت
در آیه فوق دلیلی مهم بر توحید ربوبیت الهی هست و حاصلش این است که اگر آدمی در حادثهای کار دلش به جایی برسد که از هر سببی از اسباب ظاهری جهان منقطع و مأیوس شود از کلیه سبب و از اصل سبب منقطع نمیشود، و امید نجاتش به کلی باطل نمیگردد بلکه هنوز امید نجات داشته و به سببی که توانای بر اموری باشد که هیچ سببی قادر در آن نیست، امیدوار است.
در واقع اگر چنین سببی که مافوق همه اسبــاب عــالــم و مسبب همه آنها یعنی خدای سبحان وجود نمیداشت چرا بایستی در دل آدمی و در فطرت او چنین ارتباط و تعلقـی یافت میشــد ؟[۲۷]
تحلیــل روایتـی دربــاره دعـا و درخـواستهای انســان
از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روایت شده که خداوند فرموده است: «آفریدهای نیست که به آفریده دیگری پناهنده شود جز این که اسباب آسمانها و زمین را از او ببرم، پس اگر چیزی خواهد عطا نکنم و اگر مرا خواند اجابت ننمایم و آفریدهای نیست که تنها به من پناهنده شود جز این که آسمانها و زمین را ضامن روزی او کنم اگر دعا کند مستجاب گردانم و اگر چیزی درخواست کند عطا نمایم و اگر طلب آمرزش کند او را بیامرزم.»
تحلیل روایتی درباره دعا و درخواستهای انسان
رابطـه اسباب ظـاهری با درخواستهای فطری
مطلبی را که این روایت افاده میکند همان اخلاص در دعا است و منظور باطل کردن سببیت و وساطت اسبابی که خداوند عالم آنها را واسطه و وسیله برای رسیدن اشیاء به حوائج وجودی خودشان قرارداده نیست، و البته اسباب و وسایل هم علت مستقل و فیاض وجود نیستند (بلکه مجرای فیض وجودند،) و انسان این مطلب را با یک شعور و ادراک باطنی درک میکند، یعنی با فطرت خود میفهمد که یک نیروی بخشنده هست که نیازهای او را مرتفع میسازد و کار او قابل تخلف نیست، ولی کارهایی که از اسباب ظاهری ساخته است تخلف بردار بوده و قابل اعتماد نیست.
بنابراین، آن نیرویی که سرچشمه هر وجودی است، و آن پایه محکمی که هر موجودی به او متکی و نیازمند است غیر از این اسباب و وسایل ظاهری میباشد. انسان نباید تمام اعتمادش بر اسباب ظاهری بوده و سخت به آنها بچسبد و کارساز حقیقی را فراموش کند .
این حقیقت را با کمترین توجه به باطن و فطرت خود میتوان دریافت، بنابراین هرگاه انسان چیزی را خواست و خواستهاش به وقوع پیوست کشف میکند که حاجت خود را که با ادراک باطنی از راه اسباب درک نموده از خــدا خــواستــه و خــدا هم آن را افــاضــه فــرمــوده است، ولی هرگاه چیزی را از اسباب خواست این دیگر از روی ادراک فطری و باطنی نیست بلکــه از روی خیــالی اســت که بــواسطــه عللی برای او دســت داده، و ایــن از مــواردی است که بــاطــن با ظــاهـر مخالفت دارد.
نظام فطری و نظام خیالی حاکم بر دعا و درخواستهای انسان
بسا اتفاق میافتد انسانی چیزی را دوست داشته و همت بر تحصیل آن میگمارد ولی موقعی که بر آن دست مییابد میبیند که برای امور پرسودتر و محبوبتری زیانآور است لذا آن را رها کرده و به آن امر مهمتر میپردازد، و بسا از چیزی فرار میکند و از ضرر و خطر آن میهراسد ولی موقعی که اتفاقا با آن مصادف میشود میبیند از چیزهایی را که با علاقه مخصوصی نگهداری میکرده برایش بهتر و ســودبخـشتــر است لــذا دنبــال همــان را گــرفتــه و دســت از آنهــا برمیدارد.
همچنین کودک مریض هنگامیکه داروی تلخی را به او تکلیف میکنند از خوردن آن خودداری کرده و گریه و زاری آغاز میکند در صورتی که با ادراک باطنی و فطریاش خواستار سلامتی بوده و به مقتضای آن درخواست دارو مینماید. ولی گفتار و کردار ظاهری او با آن موافق نیست. پس زندگانیانسان تحت دونظام اداره میشود: یکی نظام فطری که موافق باشعور باطنی است، و دیگری نظامخیالیکه طبق ادراک ظاهری تنظیم میشود. در نظام فطری خبط و خطایی وجود ندارد، در صورتی که خطا و اشتباه در نظامخیالی فراواناست.
چهبساآدمی بهحسب صورتخیالیخودشچیزی را میخواهد در حالی که زبان فطرتش همین خواستن را به درخواست چیز دیگری تفسیر میکند.[۲۸]
فصل دوم: انواع دعا
دعـاهـای قـابـل قبـول و دعاهای غیرقابل قبول
«قُــلْ اَرَءَیْتَکُــمْ اِنْ اَتکُــمْ عَــذابُ اللّهِ اَوْ اَتَتْکُمُ السّاعَةُ اَغَیْرَ اللّهِ تَدْعُونَ...،»
«بگو به من خبر بدهید اگر راست میگویید در صورتی که عذاب خدا شما را دریابد و یا قیامتتان بپا شود، آیا باز هم غیرخدا را میخوانید؟ نه بلکه تنها و تنها او را میخــوانیـد، پس اگــر بخــواهــد حاجتتان را برمیآورد.»[۲۹]
مسئله قیامت قضائی است محتوم که درخواستِ نشدن آن ممکن نیست، همچنان که ممکن نیست انسان به طور حقیقت آن را طلب کند.
اما عذاب الهی، اگر رفع آن عذاب را از مسیر واقعیاش بخواهد، یعنی توبه کند و ایمان حقیقی به خدا بیاورد که به طور قطع حاجت را برمیآورد، همچنان که از قوم یونس عذاب را برداشت، چون رفع آن را از مسیر واقعیاش خواستند، یعنی توبه کردند و ایمــان حقیقی آوردنـــد.[۳۰]
دعاهای مکرآمیز و بیموقع
اگر دعا را از مسیر واقعی خود نکنند بلکه بخواهند کلاه بگذارند و برای نجات خود نیرنگ بزنند قطعا مستجاب نمیشود، چون طلب و خواستن، خواستن حقیقی نیست بلکه مکــر و نیــرنـگ است.
در صــورت طلــب، همچنــان کــه نظیــر آن را خــدای تعــالی از فــرعــون حکایت کرده، که وقتی دچار غرق شد، گفت: «ایمان آوردم که معبودی به غیر آن که بنــیاســرائیــل بــوی ایمـان آوردهانــد نیست و مــن نیــز از مسلمــانـانم.» [۳۱]
خــدای تعـالی در پـاسخـش فـرمـود:
«آیــا حـالا ایمـان مـیآوری؟ با ایــن کــه عمــری فســاد بـرانگیختــی!» [۳۲]
قرآن مجید از اقوامی دیگر حکایت کرده که وقتی دچار عذاب خدا شدند، گفتند: «ای وای بر ما که ما ستمکــار بــودهایــم، و مرتب این دعا را میکنند تا ما به کلی آنان را درو کرده و خــامــوششــان سـاختیـم.» [۳۳][۳۴]
دعـا برای زینت ظاهری و باطنی اعمـال
«رَبِّ اَوْزِعْنـــــی اَنْ اَشْکُــــرَ نِعْمَتَــــکَ الَّتـــی اَنْعَمْــــتَ عَلَــــــیَّ وَ...،»
«پروردگارا نصیبم کن که شکر آن نعمتها که به من و پدر و مادرم انعام فرمودی بجــای آورم، و اعمــال صــالــح کــه مـایه خشنـودی تو باشد انجام دهم... .» [۳۵]
خدای تعالی در این آیه آن نعمتی را که سائل درخواست کرده نام نبرده تا همه نعمتهای ظاهری چون حیات و رزق و شعور و اراده، و همچنین نعمتهای باطنی مانند ایمان به خــدا و اســلام و خشوع و توکل بر خدا و تفویض به خدا را شامل شود.
در جمله «رَبِّ اَوْزِعْنی اَنْاَشْکُرَ نِعْمَتَکَ،» درخواست این است که نعمت ثنا بر او را ارزانیاش بدارد تا با اظهار قولی و عملی نعمت او را اظهار نماید. شکر و اظهار قولی روشن است، اما شکر عملی این است که نعمتهای خدا را طوری استعمال کند که همه بفهمند نعمت وی از خدای سبحان است، و خدا آن را به وی ارزانی داشته و از ناحیه خود او نیست. لازمه استعمال اینطوری این است که عبودیت و مملوکیت این انسان در گفتار و کردارش هویدا باشد.
در ادامه آیــه میفهمــانــد که شکــر نامبــرده، هم از طــرف خــود گوینــده است و هم از طرف پدر و مادرش، در حقیقت فرزند بعد از درگذشت پدر و مادرش زبان ذکــرگــویی برای آنان است.
عبارت «وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضیـهُ،»[۳۶] سؤال دیگری است متمم سؤال شکر، چون شکــر نعمـــت چیــزی اســت که ظاهر انسان را زینت میدهد، و صلاحیت پذیرفتن خـــدای تعــالی زیوری است که بــاطــن اعمــال را میآرایــد، و آن را برای خــدا خــالـص میســازد. [۳۷]
دعـا برای اصلاح نسل انسان
«...وَ اَصْلِـحْ لــی فــی ذُرِّیَّتــی...،»
«...پروردگارا، ذریّه مرا هم برایم اصلاح فرما...!»
اصــلاح در «ذُرِیَّــه» به این معنــاســت که صــلاح را در ایشان ایجاد کند و چون این ایجاد از ناحیه خداست، معنــایش این میشــود که ذریــه را موفق به عمل صالح ســــازد، و ایــن اعمــــال صـــالــح کـــار دلهــایشـان را بــه صـــلاح بکشــــانـد.
اگر کلمه اصلاح را مقید به قید «لی» «برای من» کرد و گفت: ذریهام را برای من اصلاح کن، برای این بود که بفهماند اصلاحی درخواست میکند که خود او از اصلاح آنان بهرهمند میشود، یعنی ذریه او به وی احسان کنند، همانطور که او به پدر و مادرش احســــان میکــرد.
خلاصه دعا این است که خدا شکر نعمتش و عمل صالح را به وی الهام کند، و او را نیکوکار به پدر و مادرش سازد، و ذریهاش را برای او چنان کند که او را برای پدر و مــادرش کـرده بود.
شکر نعمت خدا به معنای حقیقیاش این است که بنده خدا خالص برای خدا باشد، پس بــرگشــت معنــای دعــا بــه درخــواســت خلــوص نیـت و صلاح عمل است.[۳۸]
خواستهای اخـروی انسان و شرایط تحقق آن
«وَ مَــنْ اَرادَ الاْخِــرَةَ وَ سَعــی لَهــا سَعْیَهــا وَ هُــوَ مُــؤْمِــنٌ فَــاُولئِــکَ کـــــــانَ سَعْیُهُـــــمْ مَشْکُــــورا،»
«و هر که آخرت را بخواهد و کوشش خود را همه برای رسیدن به آن قرار دهد آنــان سعـیشـان قبــول شــده و صــاحــب اجــر خــواهند بود.»[۳۹]
از عبارت «وَ سَعی لَها سَعْیَها ـ هر که کوشش کند و مجدانه کوشش کند و کوششی کند که مختص به آخرت است،» چنین استفاده میشود که سعی برای آخرت باید طوری باشد که لایق به آن باشد، مثل این که کمال جدیت را در حسن عمل به خرج دهد و حسن عمل را هــم از عقــل قطعــی و یا حجــت شــرعــی گرفته باشد، و معنای جمله «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ،» این است که این سعی را در حالی کند که ایمــان به خــدا داشتــه باشد، و این خود مستلــزم تــوحیــد و ایمــان به نبــوت و معــاد است، زیــرا کســی که اعتراف به یکی از ایــن ســه نـداشتــه بـاشـد خـدای سبحان او را در کلام مجیدش مؤمن به خود نمیداند، و آیات قرآنی در اینباره بسیار است.
معنای جمله «کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُورا،» این است که خداوند عمل چنین کسانی را با حســن قبــول و ثنــاء بــر آنــان شکــرگــزاری میکند، و شکرگزاری خدا در برابر عمــل بنــده عبارت است از تفضــل او بر وی.
آری همین که خداوند پاداش نیــک به بنــدهاش میدهــد تفضل او بر بنده است وگرنه وظیفه بنده بندگی مولای خویش است و نباید خود را طلبکار بداند، پس ثواب دادن تفضــل بــه مــولاست، و ثنــا خــوانـدنش بر بنده تفضلی است بالای تفضلی دیگـر ـ وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیم !
این دو آیه دلالت دارند بر این که اسباب اخروی عبارتند از اعمال و بس، و اعمال سببهایی هستند که هرگز از غایات و نتایج خود تخلف ندارند، به خلاف اسباب دنیوی که تخلفپذیر است زیرا درباره اسباب اخروی فرمود: «فَاُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُورا» و درباره اسباب دنیوی فرموده: «عَجَّلْنا لهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْنُریدُ ـ یعنی هر که دنیای زودگذر را بخواهد ما هم برایش در آن عجله میکنیم، البته هر قدر که بخواهیم و برای هرکس کــه بخـواهیـم میدهیـم و آنگـاه جهنـم را بـرایـش معیـن میکنیـم که... .» [۴۰][۴۱]
تــأمیـن خـواسـتهای دنیــوی انسـان
«مَــنْ کــانَ یُــریـدُ الْعـاجِلَـةَ عَجَّلْنــا لَــهُ فیهـا مـا نَشـاءُ لِمَــنْ نُــریـــدُ،»
«و هـر که دنیای زودگذر را بخواهد ما هم آنچه را که میخواهد معجلاً به او میدهیــم البتــه نه هرقـدر که او میخواهد، بلکه هر قدر و به هر که ما بخواهیم.» [۴۲]
پس امر به دست ماست نه به اختیار او، و اثر، هر چه هست در اراده ماست نه در اراده او. ایــن روش را دربــاره همــه دنیــاطلبــان اعمــال نمیکنیــم بلکـه در حــق هــر کــس کـه خــواستیـم بکـار میبندیم .
چون اراده فعلیه خدای عز و جل نسبت به هر چیز عبارت است از فراهم شدن اسباب خارجی و رسیدن آن به حد علیت تامه، لذا باید گفت: آیه شریفه دلالت بر این دارد که هر انسان دنیاطلب از دنیا آن مقداری که اسبــاب اقتضــاء کنــد، و عــواملــی که خداوند در عالم به جریان انداخته و به تقدیر خود هرکدام را اثــری داده مســاعــدت نمــایــد رزق میخــورد، پس دنیــاطلــب جــز به پارهای از آنچه میخواهد نمیرسد، هر چند به پارهای از آنچه که میخواهد و به زبــان تکــویــن مسئلــت مینمــایـد نائل میشود، لکن جز آن مقدار که خداوند اسباب را به سویش به جریان بیندازد نائل نمیگردد... «وَ اللّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحیطٌ.» [۴۳]
خدای سبحان در جای دیگر این حقیقت را به زبان دیگری در آیه دیگر بیان فرموده:
«اگر نبود که مردم یک نحو زندگی میکنند، و همه محکوم به قانون اسباب و عللند، و در این قانون فرقی میان کافر و مؤمن نیست، و هر یک از این دو فریق به عوامل غنی و ثروت مصادف شود ثروتمند گشته و هر یک به عوامل مخالف آن برخورد کند فقیر میشود، چه مؤمن و چه کافر، ما کفار را به مزید نعمتهای دنیــوی اختصــاص میدادیــم، چــون نعمتهـای دنیـــوی در نــــزد مــا و در بــازار آخــرت ارج و قیمتــی نــدارد.» [۴۴][۴۵]
دعـا بـرای امور دنیوی و اخروی
«فَمِنَ النّاسِ مَـنْ یَقُولُ رَبَّنا اتِنا فِی الدُّنْیا...،»
«و از مردم کسی است که گوید: پروردگــارا بــه مــا در دنیا بده، و در آخرت او را بهــرهای نیســـت.»
«وَ مِنْهُــمْ مَــنْ یَقُــولُ رَبَّنــا اتِنــا فِـی الـدُّنْیـا حَسَنَــةً وَ فِیالاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنـا عَـذابَ النّـارِ،»
«و از ایشان کسی است که گوید: پروردگارا به ما در دنیا حسنهای ده، و در آخرت حسنــهای، و مــا را عــذاب آتــش نگهـدار.»
«آنان از آنچه فراهم آوردهاند بهرهای دارند و خدا حساب کردنش سریع است.»[۴۶]
منظور از «ناس» مردم، در آیه فوق، مطلق افراد انسان است اعم از کافری که به آخرت کاری ندارد، و یا مؤمنی که جز به آنچه نزد خدا است علاقهای نداشته و اگر احیــانــا چیــزی از دنیــا را بخــواهــد جــز آنچــه را خــدا راضی است نمیطلبــد.
منظور از گفتن و دعا کردن، خواستن به زبان حال است نه تنها جاری کردن سخنی بر زبان. معنای آیه چنین میشود: «دستهای از مردم جز دنیا نمیخواهند و بهرهای از آخرت ندارند، و دستهای جز آنچه را خدا میپسندد نمیخواهند، خواه در دنیا باشد و خواه در آخرت، و اینان در آخرت بهرهمند خواهند بود.»
از اینجا نکته این که در دعای اهل آخرت حتی نسبت به امور دنیوی لفظ «حسنه» ذکر شده ولی در دعا اهل دنیا ذکر نشده روشن میشود، و آن این که، اهل دنیا تمام لذایذ و زخارف دنیا را دوست دارند ولی اهل آخرت امور دنیوی و اخروی را دو دسته کردهاند بعضی را «حَسَنه» و بعضی را «سَیِّئه» میدانند و نظرشان تنها معطوف به امور حسنــه اســت خــواه در دنیــا بــاشد و خواه در آخرت.[۴۷]
دعـاهای حـق و دعاهای بـاطل
«لَهُ دَعْــوَةُ الْحَقِّ...،»
«دعــــوت حــق خـــاص اوسـت... .» [۴۸]
حق و باطل گویی دعا را میان خود به دو قسم تقسیم میکنند. یک قسم از دعا دعای حق است، که هرگز از استجابت تخلف ندارد، و قسم دیگر دعای باطل است، و آن دعائی اســت کــه بــه ســوی هــدف اجــابــت هــدایــت نمیشــود، مانند دعا و خواندن کســی کــه دعـا را نمیشنــود، و یــا قدرت بر استجابت ندارد.
آیات قبل از آیه فوق در قــرآن، قــدرت و علــم عجیب خــدا را خاطرنشان میسازند، و در این آیه این معنا را تذکر میدهد که :
حقیقت دعا و استجابت هم خاص اوست، و او همانطور که عالم و قادر است، اجابتکننده دعا هم هست، و این معنا را در آیه از دو طریق اثبات نموده، یکی طریق اثبــات حق دعا برای خــدا، یکی نفی آن از غیر خدا. [۴۹]
دعـــای شــــــرّ=
«وَ یَـــدْعُ الاِْنْســانُ بِالشَّــرِّ دُعــاءَهُ بِالْخَیْــرِ وَ کــانَ الاِْنْســانُ عَجُــولاً،»
«و انسان با شوقی که خیر و منفعت خود را میخواهد چه بسا به نادانی شر و زیان خـــود را میطلبـــد، و انســـان بسیــار شتــابکننــده اســت!»[۵۰]
مقصــود از آیــه فــوق این اسـت کــه انســان شــر را میخــوانــد و از آن درخواست میکند، درخواستــی عیــن درخــواست کــردن خیــر، و ســؤال و طلبــی عیــن ســؤال خیر.
مــراد بــه ایــن کــه فــرمــوده: «انســان عجــول اســت،» ایــن است که او وقتی چیزی را طلب میکند صبر و حوصله به خرج نمیدهــد در جهــات صــلاح و فســاد خود نمیاندیشد تا در آنچه طلب میکند راه خیر بــرایــش هــویــدا گردد، و از آن راه بــه طلبــش بــرخیــزد بلکــه به محضــی کــه چیزی را برایش تعریف کردند و مطابق میلش دید با عجله و شتابزدگی به طلبش میرود و در نتیجه گاهی آن امر شری از آب درمیآید که مایه خســارت و زحمتش میشـود، و گـاهی هم خیــری بوده که از آن منتفع میگـردد.
جنس بشر عجول است و به خاطر همین عجلهاش میان خیر و شر فرق نمیگذارد بلکه هرچه بیشتر پیش بیاید همان را میخواهد بدون این که خیر و شر را از هم جدا و حق را از باطل تشخیص دهد.
منظور از دعــا، مطلــق طلــب اســت چــه این که به لفــظ دعــا بــاشــد و چــه این که بــدون لفــظ صــورت گیــرد و بصورت سعی و عمل بوده باشد، چه همه اینها دعا و درخواست از خداست، حتی از کسی هم که به خدا معتقد نبوده و توجهی به درخواست از خدا ندارد دعــاست، چــون در حقیقــت غیــر از خــدا معطــی و مــانعــی وجــود نـــدارد. [۵۱]
فصل سوم: اجابت دعا
دعــا و وســایــل رسیــدن به هــدف آن
از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روایت شده که فرمود:
«... خدا را نگهدار تا تو را نگهداری کند، خدا را نگهدار تا او را جلو خود بیابی، هنگام رفاه و آسایش با خدا آشنایی بورز تا به وقت سختی و گرفتاری تو را بشناسد، هرگاه چیزی خــواستــی از خــدا بخــواه، هــرگــاه یــاری جستــی از خــدا بجــوی، همانا قلم تقدیر به هــر چــه تــا روز قیــامــت خــواهــد بود جریان یافته و اگر همه آفریدگان بکوشند نتوانند نفعـــی را که خدا برای تو ننوشته به تو برسانند.»
۱ ـ منظــور از آشنــایی بــا خــدا در روز رفــاه و آســایــش این است که هرگاه کسی خدا را در وقت آسایش و فراخ دستی فــرامــوش کند در حقیقت اسبــاب را در فراهم کردن آسایش و راحتی خود مستقل دانسته است. و معنای این که خدا را در حال گرفتاری و بیچارگی میخواند این است که در چنین شرایطی به پروردگاری او اعتقاد دارد، در صورتی که این صفت او اختصاصی به حال بیچارگی و درماندگی بنــدگــان نداشتــه بلکــه در هــر حــال و هر تقــدیـر چنین است پس او پروردگارش را نخــوانــده، لــذا دعـایش مستجاب نمیشود.
این معنی را از اطلاق آیه «نَسُوا اللّهَ فَنَسِیَهُمْ ـ خدا را فراموش کردند خدا هم ایشان را فراموش کرد،» [۵۲] میتوان استفاده کرد.
۲ ـ منظور از این که میفرماید: (هرگاه چیزی خواستی از خدا بخواه،) این است که انسان بــایــد هنگــام درخــواســت یک مطلبــی یــا یــاری جستــن در امــری حقیقتــا اتکــاء و دلبستگــیاش بــه خــدا بــاشــد زیــرا این اسبــاب عادی که در دست مــاست جــز به همــان اندازهای که خدا برای آنها مقرر فــرمــوده اثــری ندارند و حقیقت امر و تــأثیـر در دست خداست.
بنده برای رفع نیازمندیهای خود باید متوجه پیشگاه کبریایی شود و بر اسباب و وســایـل اعتمــاد نکنـد هرچنـد که خدا، کار را جز از مجرای اسباب انجام نخواهد داد.
انســان نبــایــد تکیــهگــاه خــود را اسبــاب قــرار دهــد ولــی آنهــا را هــم نبــایــد لغــو بشمــارد و بخــواهــد از غیــر راه آنهــا بــه مقـاصــد خــود برسد.
کسی که چیزی را بدون اسباب از خدا میخواهد مانند کسی است که از انسان بدون استعمال چشم و گوش انتظار دیدن و شنیدن دارد و کسی که چشم به اسباب دوخته و توجه به پروردگار ندارد مانند کسی است که بهطور کلی از خود انسان غفلت کرده است و مستقــلاً از دســت او چیــزی میخـواهـد یا از چشم و گوش او انتظــار نگـاه کـردن و گوش دادن دارد. [۵۳]
رابطــه دعـا با هـدف دعــا
«لَـــهُ دَعْـــوَةُ الْحَـــقِّ ... وَ مـــا دُعــــاءُ الْکفِـــریـــنَ اِلاّ فـــی ضَلـــلٍ،»
«دعوت حق خاص اوست... دعای کافران جز در گمراهی نیست .» [۵۴]
خدای سبحان در آخر آیه، گفتار خود را تأکید نموده و فرموده: «وَ ما دُعؤُا الْکافِرینَ اِلاّ فی ضَلالٍ،» این جمله به یک حقیقت اصیل دیگری اشاره میکند، و آن این است که هیــچ دعــایــی نیســت مگــر آن که غرض آن خدای سبحان است، چون اوست علیــم و قــدیــر و غنـی و صــاحب رحمــت. پــس بــرای دعــا هیــچ راهــی نیست مگر همان راه توجه به خدایتعالی.
بنابراین کسی که غیرخدا را میخواند و آن را غرض و هدف قرار میدهد، رابطه دعــای خــود و هــدف دعــا را از دست داده، و در حقیقــت دعایش، راه را گم کرده است. چون ضلالت به همین معناست که چیزی از راه بیرون شود، و راهی بپیماید که آن را بــه مطلــوبــش نــرسـانـد. [۵۵]
خوف و رجاء نسبت به نتیجه دعا
«...وَ اَدْعُــــوا رَبّــــی عَســــی اَلاّ اَکُــــونَ بِـــدُعـــاءِ رَبّـــی شَقِیّـــا،»
«... و پروردگارم را میخوانم شاید در مورد دعای پروردگارم شقی و محروم نباشم!»[۵۶]
در اول ایـن آیـه وعـده مـریـم علیهاالسلام میدهـد بـه کنـارهگیـری و دوری از مشـرکیـن و از اصنـام آنـان تـا بـا خــدای خـود خلــوت نمــوده و خــالـص او را بخواند، تا «شــایـد» دعایش بیثمر نشود، و اگر در این کار اظهار رجاء و امید کرد، برای این بود که اینگــونــه اسبــاب، یعنــی «دعــا» و تــوجــه به سوی خدا و امثال آن، اسبابی نیست که چیزی را بر خدا واجب کند، بلکه اگر خدا در مقــابــل آن ثوابی بدهد و سعادتی مرحمت کند و یا هر پــاداش نیــک دیگــری بدهد، همه از بــاب تفضــل است، علاوه بر این که مــلاک امــور خــاتمــه آن است و جـز خـدا کســی از غیــب و از عـاقبت امور خبر ندارد.
پس مــرد مــؤمــن بـــایـــد کــه همیشــه بیــن خــوف و رجــــاء بــاشــد.[۵۷]
شــرایـــط اجــابـــت دعـــا
خـــدای تعـــالــی که گفتــارش حــق اســت فرموده:
«...اُجیـــبُ دَعْــــوَةَ الــــدّاعِ اِذا دَعـــــانِ...!»
«دعوت دعا کننده را وقتی اجابت میکنم که مــرا بخــوانــد.»[۵۸]
«ادْعُـــونی اَسْتَجِــــبْ لَکُـــمْ ـ مــرا بخـــوانیـــد تـا اجـابــت کنــم!» [۵۹]
و این گفتــار خــود را بــه هیــچ قیــدی مقیــد نکــرد، در نتیجــه فهمــانــد که وقتــی عبــد از روی جــد دعــا کند و یا «دعابازی» نکند و قلبش در دعای جدی جز به خدای تعالی متعلق نباشد، بلکه از غیر خدا قطع و متوجه و ملتجی به درگاه او شود البته او هم دعایش را مستجاب میسازد.
در ذیـــل آیــــات مـــورد بحــث، انقطـــاع مــزبــور را بــه عنــوان متمــم حجــت بیان نموده و فرموده است:
«شما در برخورد با پیشآمدهای دریایی بهطور کلی از هر چیزی منقطع گشته و با راهنمــایی فطــرتتان متــوجـه درگاه پروردگار میشوید، و خدا دعای شما را اجابت نموده و به سوی خشکی نجاتتان میدهد....» [۶۰]
و از احتجــاج مــزبــور چنیــن استفــاده میشــود کــه خدای سبحان وقتی بنــدهاش از هــر چیــز منقطـع گشته و از صمیم دل و قلبی فــارغ و ســالــم رو به درگــاه او بــرد، او دعــایــش را مستجــاب کنـد.
در حالی که اگر توجه خود را از درگاه خدا منقطع ساخته و روبه سوی غیرخدا آورد و هر چه از صمیم قلب دعا کند دعایش را مستجاب نمیکند، البته نه این که میتـوانـد و نمیکند، بلکه نمیتواند مستجاب کند.
مسئله دریا مثال بارزی بود که بهعنوان نمونه آوردیم وگرنه مسلمانان اگر در خشکــی هم به این طــور که در دریا خـدا را میخوانند بخوانند قطعا ناامید نمیگردند.
در آیه فوق مقابله دعای مسلمین و کفار مطرح نیست بلکه قرآن کریم مقابله را میان دعای مشرکین به درگاه بتها و دعای آنها به درگاه خدای سبحان انداخته است که در صورت ناامیدی از هر چیز و انقطاع از سایر اسباب اگر مشرکین رو به درگاه خدا روآورند، دعایشان مستجاب میشـود [۶۱]
شـرط قبـولی بدون قید و شـرط دعاها
«وَ اِذا سَــأَلَـکَ عِبــادی عَنّــی فَــاِنّـی قَـریـبٌ اُجیـبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ،»
«و هر گاه بندگانم مرا از تو پرسند، من نزدیکم، چون صاحب دعا مرا بخواند دعایش را اجــابت کنــم، پس مرا اجابت کنند، و به من ایمان آورند، شاید رهبری شوند.» [۶۲]
ایــن آیــه مــوضـــوع دعــا را با خــوشترین و لطیــفترین شیــوه و زیباترین وجهــی بیــان کــرده است و نکــات دقیــق چنــدی در آن بــه کــار رفتــه کـــه اهمیــت فـوقالعـاده مطلــب را میرســانـد:
۱ ـ پایه سخن بر گویندگی ذات اقدس الهی به طور متکلم وحده گذاشته شده، نه این که در کلام، غایب یا نظیر آن فرض شود. این بر کمال عنایت به موضوع دلالت دارد.
۲ ـ به جای این که مثلاً گفته شود: «هرگاه مردم بپرسند،» لفظ «عِبادی» انتخاب شده یعنی هرگاه بندگانم مرا از تو جویند. این بر غایت رأفت و مزید عنایت دلالت دارد.
۳ ـ اقتضای کلام این بود که گفته شود: «هر گاه بندگانم مرا از تو پرسند بگو که او نــزدیـک است،» ولـی واسطــه ـ حـذف شده و گفته شده: «فَاِنّی قَریبٌ ـ من نزدیکم!»
۴ ـ این جمله با «اِنّ» تأکید شده است.
۵ ـ مــوضــوع قــــرب خــــدا بــا وصــــف «قَــریبٌ» بیــان شده که دلالــت بـــر دوام ثبــــوت دارد نـــه بــــا فعــــل .
۶ ـ اجــابــت با صیغــه مضــارع «اُجیبُ» ذکــر شــده کــه دلالــت بــر تجدد و استمــرار نمـــایـــد.
۷ ـ اجـابـت دعـا به جمله «اِذا دَعانِ» قید شده یعنی «در صورتی که مرا بخواند،»
این قید زاید بر اصل مطلب نیست. چون فرض کلام دعا کردن است و فایده چنین قیدی این است که اجابت به هیچ قید و شرطی مشروط نیست، و بدون شرط دعای صاحب دعا به اجابت خواهد رسید، نظیر آیه «ادْعُونی اَسْتَجِبْ لَکُمْ ـ مرا بخوانید تا اجابتتان کنم،» [۶۳] که «شــرط استجــابت» را تنهـا «دعا کردن» قرار داده است. هــر یــک از نکات بالا به نوبه خود بر شدت عنایت به امر دعا دلالت دارد و از خصوصیات این آیــه شریفه این است که با همه اختصارش هفت مرتبه ضمیر متکلم ایــن تنهـــا آیــهای اســت در قــرآن مجیــد کــه ایــن امتیــــاز را داراســت. [۶۴]
در آن تکرار شده است.
دعا و توجه فطری به خدا در شداید
«...ثُــــــــمَّ اِذا مَسَّکُــــــمُ الضُّــــرُّ فَــاِلَیْــــهِ تَجْئَــــرُونَ،» [۶۵]
«...هر نعمتی دارید از خداست و باز وقتی محنتی به شما رسد در پیشگاه او زاری میکنیـــد.» [۶۶]
تمامی نعمتهایی که نزد شماست همه از انعام خدا بر شماست، و تنها خودتان هم این معنا را میدانید و همین شمائید که وقتی حالتان بد میشود صدایتان را به تضرع و زاری به درگــاه او بلنــد میکنیــد. آری تنهــا به درگاه او نه درگاهی دیگر، چه اگر درگاه دیگری سراغ داشتید ولو برای یکبار به آن درگــاه متــوجــه میشدید، ولکن نشــدیــد و نخــواهیــد شــد، پس تنها خدای سبحان منعم نعمتهای شما و برطرف سازنده گرفتاریهای شماست، پس چــرا با این حال در برابرش به عبادت خاضع نمیشـویـد و او را اطاعت نمیکنید؟
استغاثه به خدایتعالی و تضرع به درگاه او در هنگام برخورد با مصائب و هجوم شدایدی که امید انسان از هر جایی و از هر سببی قطع میشود مطلبی است ضروری، و انسانها هر چند هم که دین نداشته باشند و به خدای سبحان ایمان نیاورده باشند باز در هنگام هجوم شداید اگر به وجدان خود مراجعه نمایند مییابند که امیدشان قطع نشــده، و هنــوز بــه جــایـی دل بستــهاند.
آیا ممکن است امیدی بدون امیدوار کنندهای تحقق یابد، پس همین وجود امید دلیل است بر وجود کسی که به او امید برده شود.
این حقیقتی است که انسان در ذات خود آن را یافته و فطرتش بدان حکم میکند هرچند که شواغل او را غافل ساخته، و زخارف مادی او را به خود جذب کرده باشد. لکن همین انسان وقتی در محاصره بلایا قرار گرفته و چاره از هر جهت از دستش بریده شــده آن وقــت است کــه آن حقیقتــی که اسبــاب ظــاهــری تــاکنــون پنهانش میداشت ظهور کرده و دلش به آن متعلق میشود، و آن عبــارت است از سببی که او سببیــت به همــه اسبـاب داده، و او خــدای عــزّاسمـه است [۶۷]
کیســت آن کــه دعــای وامـانـده را استجــابـت کنـد
«اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ...؟» [۶۸]
مراد به اجابت مضطر وقتی که او را بخواند، همان استجابت خداست دعای دعــاکننــدگان را، و ایــن که حــوائجشــان را بــرآورد، و اگــر قیــد اضطــرار را در بیــن آورده، بــرای ایــن است که در حــال اضطــرار دعــای داعی از حقیقت بــرخــوردار اســت و دیگــر گــزاف نیست. چون تا آدمی بیچاره نشود، دعایش آن واقعیت و حقیقت را که در حال اضطــرار واجــد است نـدارد، و این خیلی روشن است.
قید دیگری برای دعا آورد، و آن این است که فرمود: «اِذا دَعاهُ» یعنی «وقتی او را بخواند،» و این برایآن است که بفهماند خدا وقتی دعا را مستجاب میکند که دعاکننده به راستی او را بخواند، نه این که در دعا رو به خداکند، و دل بهاسباب ظاهری داشته باشد.
وقتی که امید دعاکننده از همه اسباب ظاهری قطع شده باشد یعنی بداند که دیگر هیچکس و هیچ چیز نمیتواند گره از کارش بگشاید، آنوقت است که دست و دلش با هم متــوجـه خـــدا میشــود. در غیــر این صــورت در واقــع غیــر خــدا را میخــوانـد.
پس اگر دعا صادق بود یعنی خوانده شده خدا بود و بس، در چنین صورتی خدا اجابتش میکند و گرفتاریاش را که او را مضطر کرده برطرف میسازد.
در آیه دیگری فرموده:
«ادْعُونـی اَسْتَجِبْ لَکُـمْ ـ مــرا بخـوانید تا اجابتتان کنم.»[۶۹]
بهطــوری که مــلاحظــه میفرمایید هیچ قیدی برای دعا نیاورده جز این که فــرمــوده در دعــا مــرا بخــوانیـد. در آیــه دیگـری فرموده:
کیست آن که دعای وامانده را استجابت کند؟
«و چون بندگان مــن از تــو ســراغ مــرا میگیـرند، و من نزدیکم، و دعای دعـایکننده را اجابت میکنم به شرطی که در دعایش مرا بخواند!» [۷۰]
بــهطــوری کــه میبینیــد تنهــا ایـن شـرط را آورده کـه در دعا او را بخوانند.[۷۱]
دعــا در حـالت اضطرار و ناچاری
آیات بسیاری در قرآن مجید است که دلالت میکنند بر این که انسان هنگامی که مضطر شد، مثلاً در کشتی سوار شد و خود را در معرض خطر دید، در آنجا خدای را میخواند و خدا هم اجابتش میکند.
«وَاِذا مَسَّ الاِْنْسانَالضُّرُّ دَعانالِجَنْبِهِ اَوْ قاعِدا اَوْ قآئِما،»
«وقتــی گـــرفتــــاری و بــــلا بــه انســــان بــرســد مــا را مــیخــوانــد، بــه پهلــو یـا نشستــه و یــا ایستـــــاده.»[۷۲]
«حَتّی آ اِذا کُنْتُـمْ فِی الْفُلْکِ...دَعَوُ اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ،»
«تا آن که سوار در کشتی شوند... و در خطر غرق قرارگیرند آن وقت است که خـدای را بــا خلــوص همــی خـواننـد.»[۷۳][۷۴]
اطمینان فطری به قبول دعا
«اَمَّـنْ یُجیـبُ الْمُضْطَـرَّ اِذا دَعـاهُ وَ یَکْشِـفُ السُّوءَ...؟»
«یا آن که درمانده را وقتی که بخواندش اجابت کند و محنت از او بردارد و شما را جــانشینــان ایـن سـرزمیـن کنـد...؟»[۷۵]
چطور ممکن است نفس آدمی با توجه غریزی و فطری خود متوجه امری شود که اطمینان بدان ندارد؟ حکم فطرت در موقع دعا مانند حکم اوست در وقتی که حاجت خود را نــزد کســی میبینــد و یقیــن دارد که او کســی است که حــاجتش را بـرمـیآورد .
وقتی انسان میبیند که تمامی اسبابهای ظاهری از کارافتاده است، فطرتش او را به دعا و خواندن خدا و عرض حاجت به پیشگاه او وامیدارد .
گاهی اتفاق میافتد که ما به امید تأثیر متوسل به اسبابهای ظاهری میشویم ولی اطمینان نداریم که در رفع حاجت ما تأثیر خواهد کرد یا نه. البته این یک توجه فکری است کــه منشــأ آن طمــع و امیـد است و این فــرق دارد با توجه و تعلق غریزی قلب.
البته، در ضمن توجه و توسل فکری توجه غریزی فطری نیز هست، ولی نه بخصــوص آن سببــی که فکــر متـوجــه آن است بلکه مطلق سبب، و مطلق سبب هم هرگز تخلف نمیپذیرد .
مثلاً بیماری که برای نجات از بیماریاش به دارو متوسل میشود فطرت او را به چنین کاری واداشته یعنی به او فهمانده که شفادهندهای هست، ولی فکر او به این طمع افتاده که شاید آن شفادهنده این دارو بوده باشد، پس اگر دارو درمان نکرد آن حکم فطری نقض نشده است. [۷۶]
امـداد الهـی در تحقــق خــواستهــا و اعمــال انسـان
«وَ مَنْ اَرادَ الاْخِرَةَ وَ سَعی لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...،»
«و هر که آخرت را بخواهد و کوشش خود را همه برای رسیدن به آن قرار دهد و مؤمن باشد آنان سعیشان قبول شده و صاحب اجر خواهند بود!» [۷۷]
اهل دنیا در دنیای خود و اهل آخرت در آخرت خود از عطای خدا استمداد میکنند و خدای سبحان هم در این عطایش چیزی جز حمد عایدیش نمیشود. هر چه خدا عطا میکند انعامی است بر آدمی در موضع نیکو و موردی که پروردگارش راضی باشد استعمال کند، و اما اگر فسق بورزد و آن نعمت را در آن مورد نیکو استعمال نکند در حقیقـت کلمـه خـدا را از جــای خود تحریف کرده و نباید جز خود کسی را ملامت کند.
«کُــلاًّ نُمِـدُّ هـؤُلاءِ وَ هـؤُلاءِ مِـنْ عَطــاءِ رَبِّــکَ وَ مـا کـــانَ عَطـاءُ رَبِّــکَ مَحْظُــورا»
«هر یک را از عطای پروردگارت مدد میکنیم اینها را و آنها را و عطای پروردگار تو جلوگیر ندارد!»[۷۸] منظور از آیه فوق این است که ما هر دو فریق را چه آنها که بــرایشــان عجلـه میکنیـم و چه آنها که شکر سعیشان را میگذاریم امداد مینماییم.
امــداد هــر چیــز به این است که از نوع خودش بدان اضافه کنیم تا بدینوسیله وجــود و بقایش امتــداد یــابــد، کــه اگــر این اضافه را نکنیم وجودش قطع میشود.
خدای سبحان هم که انسان را در عملش چه دنیوی و چه اخروی امداد میکند در حقیقت به همین معناست. زیرا تمامی وسایل عمل و آنچه عملش در تحققش محتاج بدان است از علم و اراده و ابزار بدنی و قوای فعاله و مواد خارجی که عمل روی آنها واقع میشود، و عامل با عمل خود در آنها تصرف میکند، و همچنین اسباب و شرایط مربوطه به آن مواد، همه و همه امور تکوینی هستند که آدمی خودش در خلقت و فراهم نمودن آنها دخالتی ندارد، و اگر یکی از آنها نباشد عمل انسان تحقق نخواهد یافت. و این خدای سبحان است که به فضل خود آنها را افاضه فرموده و وجود و بقای آدمی را امتــداد میدهــد. و اگر عطای او منقطع شود عمل هر عاملی هم از او منقطع میگردد .
در این آیه شریفه دلالتی است بر این حقیقت که عطاء الهی مطلق و غیر محدود است. چون عطاء را و همچنین نبودن منع را مطلق آورده، پس هر جا که محدودیت و یا تقدیر و یــا منعـی وجــود داشته باشد همه از ناحیه گیرنده فیض و شخص مورد عطاست، و مقیــد بــودن استعــداد او یا استعداد نداشتن او باعث محدود شدن و یا فقدان عطاء خـداست، نـه خود خــدا کــه فیـض بخشنده آن است. [۷۹]
نتیجـــــه قبــول دعــاهـا
«اَمَّـنْ یُجیبُ الْمُضْطَـرَّ اِذا دَعـاهُ وَ یَکْشِـفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الاَْرْضِ،»
«یا آن که درمانده را وقتی که بخواندش اجابت کند و محنت از او بردارد، و شما را جانشینان این سرزمین کند...؟) [۸۰]
مــراد بــه «خِــلافَــت» در آیــه فــوق، خــلافتِ زمینــی است کــه خــدا آن را برای انسانها قرار داده، تا با آن خلافت در زمین و در هر چه مخلوق زمینی است به هر طوری که خواست تصرف کند .
توضیح این که تصرفاتی که انسان در زمین و مخلوقات زمین میکند اموری است که با زندگیش و با معاشش ارتباط دارد. گاهی ناگواریها و عوامل سوء او را از این تصرف باز میدارد و در نتیجه آن سوء هم که وی را مضطر و بیچاره نموده و وی از خدا کشف آن سوء را میخواهد، حتما چیزی است که نمیگذارد او تصرفاتی را که گفتیم بکند، و یا تصرفات او را محدود میسازد، و از بعضی آنها جلوگیری میکند و درب زندگی و بقاء و همچنین سایر تعلقات زندگی را به روی او میبندند.
پس اگر خدای تعالی در چنین فرضی به دعای آن شخص مضطر کشف سوء از او بکنــد، در حقیقــت خــلافتی را که بــه او داده بــود تکمیــل کـرده است.
این معنا وقتی بیشتر واضح و روشن میشود که دعا و درخواست در جمله «اِذا دَعاهُ» را بر دعای زبانی و غیرزبانی هر دو حمل کنیم. دعای زبانی مانند: «وَ اتیکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ ـ به شما میدهد از هر چه که از او بخواهید.» [۸۱]و دعای غیر زبانی مانند آیه «یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ ـ آن کس که در آسمانها و آن کس که در زمین است از او درخــواست میکند.» [۸۲]
چــون بــا این تعــریف، تمــامی آنچــه کــه به انســان داده شــده، هر تصرفی کــه ارزانی شــده، همه از مصادیق کشف سوء از مضطر محتاج خواهد بود، البتــه کشــف ســوء بعد از دعای او، پس خلیفه قراردادن انسان مستلزم این اجابت دعا و کشف سوئی است که او را مضطر و بیچاره میکند.[۸۳]
تقلیـد دعـا و عـدم تــأثیر آن
«لَهُ دَعْـوَةُ الْحَـقِّ...،»
«دعوت حق خاص اوست، و کسانی که جز او را میخوانند به هیچ وجه اجابتشان نمیکنند، مگر چون آن کس که دو دست آب برد، که آب به دهانش رسد، اما آب به دهانش نخـواهـد رسید، و دعای کافران جز در گمراهی نیست.»[۸۴]
بعد از اثبات اختصاص دعوت حق و استجابت برای خدا، و نفی آن از غیرخدا در آیه فوق، یک صورت را استثنا کرده، و آن صورتی است که نظیر مثلی است که خود قرآن زده و فــرمــوده: «مگــر چــون آن کــس که دو دست آب برد که آب به دهانش رسد اما آب بــه دهـانش نخـواهد رسید.»
توضیح این که شخص عطشان وقتی بخواهد آب بیاشامد، ناگزیر باید نزدیک آب شده و کف دست را باز کند و آب را برداشته و بنوشد، یعنی به لب رسانده و رفع عطش کند. این راه حقیقی و صحیح رفع تشنگی نمودن است، و اما لب تشنهای که از آب دور است، و میخواهد سیراب شود، و از آن اسباب و مقدماتی که گفتیم هیچ یک را عملی نمیکنــد، جــز همیــن را کــه کــف دســت را بــاز نمــوده و نــزدیــک به دهان ببرد، که چنین کسی هرگز آبی به دهانش نمیرسد، و از آب نوشیدن تنها صورت آن را نشــان داده، و تقلید آن را درآورده است.
و مَثَــل کســی کــه غیــرخــدا را میخــوانــد مثـل همین تقلید درآور است که از دعــا جــز صــورت خـــالـی از معنــا و اســم خــالی از مسمــای آن را نمــیآورد.
زیرا خدایان دروغین در استجابت دعا و قضای حوایج همان اثر را دارند که آن آقای تقلید درآور در رفع عطش خود دارد، یعنی همانطور که دست به دهان بردن این صورتی از آب خوردن است، دعا و خواندن بتپرستان هم تنها صورتی از دعا کردن است، و خــاصیــت دیگری برایش ندارد.
خلاصه مراد به «دعوت حق خاص اوست...،» حق دعاست، و آن دعائی است که مستجـاب میشـود و به هیچ وجه رد نمیگردد.[۸۵]
دلیــل عــدم استجــابـت دعــای کفـــار
«وَ ما دُعـؤُا الْکافِرینَ اِلاّ فی ضَـلالٍ،»
«دعای کفار در جوّ و شرایطی است که ضلالت و بیفایدگی از هر سو حکمفرماست، در نتیجه چنین دعایی به هدف اجابت نمیرسد.»[۸۶]
چــرا دعــای کــافــر مستجــاب نمیشود؟
بــرای ایــنکــه هــرچــند خدای سبحان وعــده قطعی داده به این که هر کس از بندگانش را که او بخــواننــد مستجــاب کنــد، و دعا در صــورتــی که حقیقتا دعا بـاشـد، به هیـچ وجـه رد نمیشود.
لکن آنچه که در متن این وعده به عنوان قید آمده این است که اولاً دعا دعای واقعی و طلب حقیقی باشد نه بازی و شوخی، و ثانیا ارتباط آن حقیقتا به خدا باشد، یعنی دعاکننده تنها از خدا حاجت بخواهد، و در این درخواستش از تمامی اسبابی که به نظــرش سبب هستند منقطع گردد.
کسی که به عذاب آخرت کفر میورزد و آن را انکار میکند و حقیقت آن را میپــوشــانــد، نمـیتــوانــد رفــــع آن را بــه طــور جــــدی از خــــدا بخــواهــد.
آن ملکه انکاری که از دنیا همراه خود آورده، وبال و طوق لعنتی شده که هرگز از او جدا نمیشود. همانطور که نمیتواند به طور جدی دعا کند همچنین نمیتواند بهطور جدی از سببهای دیگر بریده و متوسل به خدای عزیز گردد، و چگونه میتواند چنین تـوسلــی جــدی داشتــه باشد؟ با این که در دنیا آن را کسب نکرده بود. (دقت فرمایید)
آیه شریفه نمیخواهد بگوید: دعای کافر به طور کلی مستجاب نیست، بلکه میخواهد بفرماید: دعای او درخصوص آنچه که در دنیا منکر آن بوده مستجاب نمیشود، و گرنه در سایر حوائج چرا مستجاب نباشد؟ با این که آیات بسیاری از قرآن کریم این معنا را خاطرنشان ساخته، که خدای سبحان در موارد اضطرار دعای کفار را هــم مستجــاب کرده است[۸۷]
دعـاهـا و طغیــانگـریها
«وَ اِذا مَــــسَّ النّــــاسَ ضُــــــرٌّ دَعَــــوْا رَبَّهُــــمْ مُنیبیـــنَ...،»
«و چون ضرری به مردم برسد به سوی خدا برگشته او را میخوانند ولی همین که رحمتــی از خــود به ایشــان میچشــاند باز دستهای از آنان شرک میورزند!» [۸۸]
چون مختصر ضرری از قبیل مرض و فقر و شدت به انسانها برسد، پروردگارشان را میخوانند، در حالی که به سوی او که همان خدای سبحاناست بازگشت میکنند، و چون خدای تعالی مختصر رحمتی به ایشان بچشاند، ناگهان جمعی از این مردم به پروردگاری که دیروز او را میخواندند، و به ربوبیتش اعتراف میکــردنــد، شــرک ورزیــده و شریکها برایش میتراشند.
خلاصه میخواهد بفرماید: «انسان طبیعتا کفرانگر نعمتهاست، هرچند که در هنگــام گــرفتــاری به نعمت و ولینعمت اقرار داشته باشد.»
اگر فرموده: «ناگهان جمعی از مردم» برای این است که همه مردم چنین نیستند.[۸۹]
آیــا قــوانیـن طبیعــی بـا دعــا لغــــو میشـونـد
«...وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ امَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ...،»
«و چون ابراهیم گفت پروردگارا این شهر را محل امنی کن و اهلش را ـ البته آنهــایــی را که به خدا و روز جزا ایمان میآورنــد ـ از ثمــرات روزی بــده. خدای تعالی فرمود: به آنها هم که ایمان نمیآورند چند صباحی روزی میدهم و سپس بــه ســوی عــذاب جهنــم کــه بــد مصیــری است روانهاش میکنم، روانـهای اضطــراری»[۹۰]
آیه فوق، حکایت دعایی است که ابراهیم علیهالسلام کرد، و از پروردگارش درخواست نمود کــه بــه اهـل مکـه امنیت و رزق ارزانی بدارد.
بعد از آن که از پروردگار خود امنیت را برای شهر مکه درخواست کرد و سپس برای اهل مکه روزی از میوهها را خواست، ناگهان متوجه شد که ممکن است در آینده مــردم مکــه دو دستــه شــونــد، یک دسته مؤمن، و یک دسته کافر، و دعایی که درباره اهل مکه کرد، که خدا از میوهها روزیشان کند، شامل هر دو دسته میشود، و او قبــلاً از کــافــران و آنچــه بــه غیر خــدا میپــرستیــدنــد بیــزاری جستــه بــود.
لذا در جمله مورد بحث، عمومیت دعای خود را مقید به قید «مَنْ امَنَ مِنْهُمْ،» کرد و گفت: خدایا روزی را تنها به مؤمنین از اهل مکه بده، ـ با این که آن جناب میدانست که به حکم ناموس زندگی اجتماعی دنیا، وقتی رزقی به شهری وارد میشود، ممکن نیست کــافــران از آن سهــم نبــرنــد و بهــرهمنــد نشــونــد، ـ ولکن در عین حال (و خدا داناتر است) دعــای خــود را مختــص به مــؤمنیــن کــرد تــا تبــرّی خود را از کفار در همه جا رعایت کرده باشد، ولکن جوابی داده شد که شامل مؤمن و کافر هر دو شد.
و در ایــن جــواب ایــن نکتــه بیــان شــده: کــه از دعــای وی آنچــه بــر طبــق جــریــان عــادی و قــانــون طبیعــت اســت مستجــاب اســت، و خداوند در استجــابت دعــایش خــرق عادت نمیکند، و ظاهر حکم طبیعت را باطل نمیسازد.[۹۱]
فصل چهارم: طرز دعا کردن
تعلیمـات قـرآن بـرای بهتر دعا کردن
در قرآن کریم برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تعلیمات و آداب عالیهای است در انواع و اقسام ثنا بر پروردگار تا بارعایت آن پروردگار خود را ثنا گوید، و آن آداب را در درخــواستهای خــود بکــار بنــدد.
۱ ـ در آیـه شــریفــه زیــر یاد میدهد که بگوید:
«قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ...،»
«بگو بار الها! ای مالک ملک عالم، ملک را به هر که بخواهی میدهی، و از هر که بخواهی پس میگیری، به هر که بخواهی عزت و اقتدار میبخشی، و هر که را خواهی خوار میگردانی، هر خیر و نیکویی به دست توست، و تنها تو بر همه چیز توانایی!» [۹۲]
«شـب را در روز نهــان سـازی، و روز را در پـرده شب پنهان کنـی،
زنــده را از مــرده پـدیــد آری، و مـرده را از زنــده برانگیــــــزی،
و به هر که خواهی روزی بیحساب عطافرمایی!»[۹۳]
۲ ـ و در آیه شریفه زیر یاد میدهد بگوید:
«قُــلِ اللّهُــمَّ فــاطِــرَ السَّمــواتِ وَ الاَْرْضِ عــالِــمَ الْغَیْبِ وَ الشَّهــادَةِ اَنْتَ تَحْکُـــــمُ بَیْـــــنَ عِبـــــــــــادِکَ...،»
«بگو بار الها! ای آفریدگار آسمانها و زمین، و ای دانای غیب و شهود، توئی حاکم در میان بندگانت...!» [۹۴]
۳ ـ و در آیـــه شــریفــه زیـــر نیــز میآمـــوزد کــه بگــــویـــد:
«قُـــلِ الْحَمْـــدُ لِلّــهِ وَ سَــلامٌ عَلـی عِبــادِهِ الَّــذینَ اصْطَفــی،»
«بگــو حمــد و سپــاس همــه از بــرای خــداست، و درود بر آن بنــدگــانــش کــه بــرگــزیــدشــان...!» [۹۵]
۴ ـ و نیــز در آیـه شـریفـه زیــر یــاد میدهد که بگوید:
«قُــلْ اِنَّ صَــلاتــی وَ نُسُکــی وَ مَحْیــایَ وَ مَمــاتی لِلّــهِ رَبِّ الْعــالَمیـنَ،»
«بگو نماز من، عبادت من، زندگی و مرگ من همه برای خداست، که پروردگار جهانهاست، او را شریکی نیست، مرا به این اخلاص کامل فرمان داده، و من اول کسی هستم که تسلیم امر خدا میباشم!»[۹۶]
۵ ـ و در آیــه شــریفــه زیـر نیـز میآمــوزد که بگوید:
«وَ قُـلْ رَبِّ زِدْنــی عِلْمـــــا!»
«بگــو پـــروردگــارا مــرا از علــم عنــــایــت بیشتــری کــن!»[۹۷]
۶ ـ و نیــز در آیــه زیــر یــاد میدهــد کــه بگــــویـد:
«وَ قُــلْ رَبِّ اَعُــوذُ بِــکَ مِـنْ هَمَــزاتِ الشَّیـاطینِ...،»
«و بگــو پــروردگــارا پنــاه میبـرم به تو از وسوسههایی که شیاطین در دلها القاء میکنند!» [۹۸]
و در آیات بسیار زیاد دیگر که جهت جامع آنها این است که مشتملند بر تعلیم آداب عالیهای که خدای تعالی رسول گرامی خود را به آن مؤدب نموده و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله امتّش را بـه رعـایـت آن تـوصیــه فـرمــوده اسـت. [۹۹]
تعلیمــات معصـومیـن بـرای بهتـر دعـا کــردن
۱ ـ در «عــدةالــداعــی» از پیغمبــر اکــرم صلیاللهعلیهوآله روایــت شـــده کـه فــرمــود:
«خدا را بخوانید در حالی که یقین به اجابت دارید.»
در حدیث قدسی است :
«من نزد گمان بندهام هستم و در حق او برطبق گمانی که به من دارد رفتار میکنم، پس مبادا درباره من جز گمان نیک داشته باشید!»
۱- .
سـرّ مطلــب ایــن است که دعــا کــردن باتردید و نومیدی کاشف از نداشتن خــواســت حقیقــی و جــدّی است، و از همین نظر از خواستن چیزی که واقع شدنی نیست منـــع کــردهاند.
۲ ـ پیغمبـر اکــرم صلیاللهعلیهوآله فــرمــود:
«هنگام حاجتمندی نزد خدا لابه کنید و در گرفتاریها به او پناه برید، و در نزد او زاری کرده و دعا نمائید زیرا دعا مغز عبادت است، و مؤمنی نیست که خدا را بخواند جز این که دعایش مستجاب شود و اثر استجابتش گاهی در دنیا به ظهور میرسد و گاهی در آخرت و گاهی به اندازه دعایی که کرده گناهانش جبران میشود. اینها همه در صورتی است که مورد درخـواستش گناه نباشد.»
۳ ـ در «نهجالبلاغه» در ضمن سفارشات امیرمؤمنان علیهالسلام به پسرش حسین علیهالسلام چنین نقل کرده:
«پروردگار با اذن مسئلتی و دعایی که به تو داده، کلید خزائنش را در اختیارت گذاشته است، پس هروقت بخواهی میتوانی درهای نعمتش را به وسیله دعا بازکنی و ابرهای رحمتش را به ریزش دربیاوری، و مبادا کندی در اجابت ترا مأیوس و ناامید کند زیرا بخشش به اندازه نیت و خواست قلبی است و بسا تأخیر در اجابت برای این است که خواستار پاداش بزرگتر و آرزومند بخشش فراوانتر گردد، و چه بسا چیزی را درخواست کردهای و به جای آن چیز دیگری که سودش در دنیا و آخرت برایت بیشتر بوده به تو عطا گردیده یا برای خاطر امر بهتری از تو بازداشته شده زیرا بسیاری از خواستههاست که اگر عملی گردد دین تو را تباه میکنــد. پس سعــی کــن چیــزهــایی را بخواهی که خوبی و جمالش باقی و عیب و وبالش فــانــی باشد و متوجه باش که مال بــرای تــو نمــانــد و تـو نیــز برای آن نخواهی ماند.»
منظور از این که میفرماید: «بخشش به اندازه نیّت است،» این است که استجابت دعا تابع درخواست حقیقی و واقعی است که از ته دل و صمیم قلب سرچشمه میگیرد نه آنچــه از الفــاظ و عبــارات فهمیــده میشــود، چــون لفــظ همیشه مطابقت کامل با معنی ندارد. و این جمله بهترین و جامعترین سخنی است که ارتباط بین خواستن و اجابت را بیان میکند.
۴ ـ در «نهج البلاغه» در ادامه مطلب فوق، حضرت چند مورد از مواردی را که به حسب ظــاهــر استجـابـت بـر طبـق دعا نیست، ذکر فرموده و به سرّ آن اشاره میکند:
مثــلاً در مــوردی کــه اجــابــت دعــا بــه تأخیر میافتد سرّش این است که دعاکننده نعمت دلپذیری را که مایه خوشدلی بــاشــد خواستار شده و این نعمت در صورتی او را دلخوش و خرسند میکند که بعد از چندی برایش حاصل شود و چون او خــواستــار چنیــن نعمتی است پس در واقــع طــالــب کندی و تــأخیــر اجابت است.
همچنین در موردی که به جای خواسته سائل امر دیگری اعطا میگردد مانند این که دربــاره امــر دنیــوی دعــا کــرده و به جای آن پاداش اخروی به او داده میشود، ســرش ایــن است که چــون او مــرد باایمــانی است و مؤمنی که به امر دینش اهتمام دارد اگر چیزی را که از خــدا خــواست نمیدانــد انجــام یــافتن آن دینش را تباه میکنــد بلکــه گمــان دارد بــاعــث خـوشبختــی اوست با این که سعادت و خوشبختی او در امور اخروی است در حقیقت برای جهان جاودان دعا کرده نه برای دنیای گذران، لذا دعــایش همــه بـرای آن جهان مستجاب میشود.
۵ ـ در «عده الداعی» از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود:
«بنــدهای کــه دستــش را بــه سوی خــدا بگشاید خدا را شرم آید که آن را تهی برگرداند و هــر چــه بخــواهــد از فضــل و رحمــت خــود در آن میگذارد، پس هنگــام دعــا کردن پیش از آن که دست را بــرگــردانیـد بــر ســر و روی خـود بکشیـد.»
۶ ـ در «درّالمنثور» از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روایات زیادی شده که در همه آنها موضوع بلند کردن دست هنگام دعا ذکر شده است. بنابراین، نکوهش بعضی درباره بلند کردن دست به سوی آسمان به هنگام دعا کردن بیجا بوده و علتی را که برای آن ذکر کردهاند که آن اشاره به بودن خدا در آسمان و جسم بودن اوست گفتار نادرستی است زیرا حقیقت همه عبادات بدنی مجسم کردن حالات قلبی و توجهات باطنی است و به وسیله آنها حقایقی که بسی برتر و بالاتر از عالم ماده و جسمـانیـات است در صــورت جسمــانی جلوه میکند چنان که امر نماز و روزه و حج و سایر عبادات و اجزاء و شرایط آنها بدین منوال است.
و از جمله عبادات بدنی دعاست که توجه قلبی و درخواست باطنی را مجسم کرده و آن را به صــورت درخــواست متعــارف یک گــدای پست مستمنــد از ثــروتمنــد با عزت و برومندی که دستش را به سوی او دراز کــرده و حــاجــت خــــود را با تضرّع و زاری از او میخــواهـد درمـیآورد.
۷ ـ در کتاب «مجــالس» از امــام حسیـــن علیهالسلام روایت شــده که:
«پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در هنگام دعا و ابتهال (که نحو خاصی از دعا کردن است،) دستها را بلنــد کــرده و همــاننــد گــدایی کــه درخــواســت غــذایــی مینمــاید دعــا میکــرد.»
۸ ـ «اسماعیل بن همـام» از امام رضا علیهالسلام روایت کرده که فرمود:
«یــک دعــای پنهــانـی با هفتـاد دعــای آشکـــارا بــرابــری میکنـد.»
۹ ـ «در مکارم الاخلاق» از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود:
«دعــا پیــوستــه در حجــاب اســت (و بــه اجابت نمیرســـد) تــا صــاحــب دعــا بر محمد و آل محمد صلیاللهعلیهوآله درود بفرستد.»
«و هر کس قبــلاً بــرای چهــل نفــر مــؤمــن دعــا کنــد دعــایش مستجــاب میشود.»
«... هرکـس اوامـر خــدا را اطاعت کند و از راه خودش دعا کند خدا اجابت میفرماید... .» راه دعـــــــــا ایـــــــــــن اســـت:
«ابتدا خدا را ستایش و تمجید میکنی و نعمتهای او را به یاد آورده و خدا را سپاس میگــزاری، و بعــد بــر محمــد و آل محمــد صلیاللهعلیهوآله درود میفــرستــی، و سپس گناهان خود را ذکر کرده و به آنها اقرار و اعتراف میکنی و از خــدا طلب عفو و مغفرت مینمــایی. ایـن راه دعــاســت.»[۱۰۰]
زمــان منــاسب بــرای دعــا
«قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّی اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ!»
«به زودی از پروردگارم برایتان آمرزش خواهم خواست که او آمرزگار و رحیم است!»[۱۰۱]
حضــرت یعقــوب علیهالسلام در آیــه فــوق فــرمــود: بــه زودی بــرایتــان استغفـــار میکنم، و استغفـار جهت فـرزنـدان را تأخیر انداخت.
در بعضــی از اخبــار آمــده کــه تأخیر انداخت تا وقتی که دعا مستجاب میشود.در «کــــافـــی» از امــــام صــــادق علیهالسلام روایــــت شــــده کــــه فــــرمــــود:
«رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرموده بهترین وقتی که میتوانید در آن وقت دعا کنید و از خدا حاجت بطلبید وقت سحر است، آنگـاه، ایــن آیــه را تــلاوت فــرمــود کــه یعقــوب به فرزندان خــود گفــت: بــه زودی بــرایتــان استغفـار میکنـم، و منظـورش ایــن بــــود کــــه در وقت سحر طلب مغفرت کند.»
در «درّالمنثور» از رسولخدا صلیاللهعلیهوآله روایتکردهاندکه شخصیازآن جناب پرسید چرا یعقوب استغفار را تأخیر انـداخـت؟ فـرمـود: «تأخیر انداخت تا هنگام سحر فرارسد، چون دعــای سحـر مستجاب است.»
در برخی روایات ذکر شده که استغفار را تأخیر انداخت تا شب جمعه فرا رسـد[۱۰۲]
فصل پنجم: دعای پیامبران و بزرگان
دعــای آدم علیهالسلام
«رَبَّنــا ظَلَمْنـآ اَنْفُسَنـا وَ اِنْ لَـمْ تَغْفِـرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ،»
«پروردگارا ما بر خود ستم کردیم و اگر تو ما را نبخشائی و به ما رحم نکنی مسلما از زیـانکـاران خواهیم بود.»[۱۰۳]
یکی از ادب انبیاء که آن را در هنگام دعا و توجه به خدا مرعی میداشتهاند، ادبی است که قــرآن در درجــه اول آن را از آدم و همسـرش علیهمالسلام در آیه بالا نقل کرده است.
این راز و نیازی است که آن دو بزرگوار بعد از خوردن از درختی که خداوند از نزدیکی به آن نهیشان کرده بود با خدای خود کردند.
وقتی پای امتحان پیش میآید و بلا شامل حالشان میشود و سعادت زندگی بهشتی برای یک عمر با آنان وداع میکند مأیوس و غمگین نمیشوند، و نومیدی رابطهشان را با پروردگارشان قطع نمیکند بلکه به التجاء به خداوند خود که امرشان و هر آرزویی که برای خود امید دارند به دست اوست مبادرت مینمایند و به «صفت ربوبیّتی» متوسل میشـونـد که واجـد هر دافع شر و هر جالب خیری است.
آری «صفـت ربـوبیت حــق» صفـت کریمی است که در هر حـال بنده را با خدای سبحان آشتی و ارتباط میدهد.
مقتضای ربوبیت الهی نیز همین است. و در پیشگاه ربوبیاش حاجت به درخواست نیست، بلکــه صــرف عــرض حال و اظهار حاجتی که برای عبد پیش آمده کفایت میکنــد، بلکــه بهتــر و فصیــحتر و بلیــغتر است از درخـواست حـاجت.
آدم و همسرش آن آبرو و کرامتی در خود ندیدند که از خدای خود چیزی درخــواســت کننــد یــا بگــوینــد: «مــا را ببخــش و بــر مـا رحــم کــن،» بلکه گفتند: «اگر بر ما نبخشی و ترحم نکنی،» و این نتیجه آن احساسشان بود و خــواستنـد در برابر هر حکمی که از ساحت ربالعزه صادر میشود تن در داده و تسلیم محض باشند ولی چیزی که هست با گفتن «رَبَّنا» در آغاز شرح حال خود به این معنا اشاره کــردنــد کــه در عیــن اعتــراف به ظلــم، چشم داشت و توقع مغفرت و ترحم را دارند:
تــو رب مــا و مــا مــربــوب تــوئیــم، از تــو آن را امیــدواریــم کــه هر مربوبی از رب خــود امیـــد دارد![۱۰۴]
دعــاهــای حضــرت نــوح ـ (۱)
«... وَ نادی نُـوحٌ رَبَّــهُ فَقـالَ رَبِّ اِنَّ ابْنــی مِـنْ اَهْلـی وَ اِنَّ وَعْـدَکَ الْحَـقُّ...!»
«... کشتــی آنهــا را در آن موجهای کوهپیکر به هر سو میبرد، و نوح فرزند خود را که در کنارهای بود بانگ زد: هان ای فرزند با ما سوار شو و در زمره کفار مبــاش! در جــواب گفــت: من همیــن ساعت به کوهی که مرا از خطر غرق نگهـدارد پنـــاه میبــرم...»
«نــوح خــدای خــود را نــدا کـرد و چنیــن عـرض نمـود: پروردگارا به درستی فرزند من از اهل بیت من است، وعده تو هم حق است و تو احکــمالحـاکمینــی!» [۱۰۵]
نــوح خــدای خــود را نــدا کـرد و چنیـن عـرض نمـود: پروردگارا به درستی فـرزنـد من از اهـل بیـت مـن اسـت، وعـــده تـو هـم حـق است و تـو احکـمالحـاکمینی!
شکــی نیست در این که ظاهر گفتار نوح این است که میخواهد دعا کند که فرزندش از غــرق نجــات یــابــد، لکن تدبر در آیات این داستان کشف میکند که حقیقت امر غیر آن چیزی است که از ظاهر کلام استفـاده میشود.
از یک طرف خداوند دستور داده بود که او خودش و اهل بیتش و همه مؤمنین سوار بر کشتی شوند و آنان را وعده داده بود که نجات دهد، و راجع به کسانی که ظلم کردند فــرمــوده بــود از مــن درخــواست عفــو مکــن، چــه آنــان غـرق شــدنـی هستند .
پس از دیدن وضع فرزندش و شک و تردید درباره سرنوشت او، جرأت نکرد بهطور قطع نجات او را درخواست نماید، بلکه سؤال خود را نظیر کسی که چیزی را به کسی نشان دهد یا آن را اظهار کند و بخواهد مزه دهان طرف را درباره آن بفهمد طرح کرد، چون به عواملی که در واقع درباره سرنوشت فرزندش دست به هم داده وقوف و آگهی نــدارد، به نـاچـار نخست کلام خود را به ندای «رَبّ» افتتاح نمود، چون مفتاح دعای مـربـوب محتاج وسـائـل همــان اسم «رَبّ» است.
آنگاه عرض کرد: «فرزند من از اهلبیت من است و در عین حال وعده تو هم حق است،»
گویا خواسته است عرض کند از طرفی او فرزند من است و این خود اقتضا دارد که او هم اهــل نجــات بــاشــد، و از طرف دیگر تو احکمالحاکمینی و در کارهایت خطا نمیکنی، لــذا نمیفهمـم سرانجــام فــرزنــدم چیست ؟
و این نیز ادبی است الهی که بنده از آنچه میداند تجاوز نکند و چیزهایی را که مصلحت و مفسدهاش معلوم نیست از مولای خود نخواهد، لذا نوح تنها آنچه میدانست گفت و چیزی درخواست نکرد در نتیجه این ادب، خداوند نیز عصمت و حفظش را شامل حـالش نمود، یعنی قبل از این که کلام نوح تمام شود و اسائه ادبی از او سربزند خداوند کــلام خــود را بــرایش تفسیــر کرد که مراد از اهل، اهل صالح است نه هر خویشاوندی، و فــرزنــد تــو صــالـح نیست.
نــوح خیــال میکــرد مــراد از اهــل همــان معنــی ظــاهــری آن یعنــی «خـویشـاوند» است لـذا میخـواست بعــدا مـوضـوع نجـات فـرزنـدش را پیش کشـد.
کلام الهی تأدیبی بود که نوح را وادار کرد کلام خود را قطع کند و دنباله آن را نکشد بلکه حرف تازهای از سر گیرد که به صورت توبه و در حقیقت شکر همین تأدیب که خود نعمت بزرگی بود باشد، لذا عرض کرد: پروردگارا به تو پناه میبرم از درخواست سؤالی که درباره آن علم ندارم.
یعنــی پنــاه بــرد بــه پــروردگــار خــود از چیــزی کــه زمینــه کــلامش او را بــدان وامــیداشــت یعنــی تقــاضــای نجــات فــرزنــدش در عیـن این که از حقیقــت حــال بیخبـــر است.[۱۰۶]
دعـاهـای حضــرت نــوح (۲)
«رَبِّ اغْفِرْلی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَـلَ بَیْتِیَ مُؤْمِنا وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ...،»
«پروردگارا! مرا و پدر و مادر مرا و هر کسی را که با داشتن ایمان به خدا به خانهام درآید و جمیع مؤمنین و مؤمنات را بیامرز و ستمکاران را جز بر هلاکتشان نیفزا!» [۱۰۷]
این دعا را خدای متعال در آخر سوره نوح بعد از آیات زیادی که درباره شکایتهای نـوح علیهالسلام ایراد کرده نقل میفرماید:
«رَبِّ اغْفِرْلی!» ابتــدا خـود را دعــا کــرد چــون کســی کــه پیشــوا و جلودار مــردمـی است دعــا به جان خودش دعای به جان آن مردم نیز هست. ـ «وَ لِوالِدَیَّ!» معلوم میشود پدر و مادر نوح علیهالسلام دارای ایمان بودهاند.
«وَ لِمَنْ دَخَـلَ بَیْتِیَ مُؤْمِنا!» یعنی مؤمنین معاصرش .
«وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ!» یعنی همه اهل توحید، چه معاصرینش و چه آیندگان، زیــرا آینــدگــان نیـز امـت او هستند، و تا قیام قیامت همه اهل توحید رهین منت اویند.
نوح علیهالسلام اولین کسی است که دعوت دینی خود را با کتاب و شریعت اعلام نمود، و پــرچــم تــوحیــد را در بیــن مـــردم افــراشتــه کرد.
از همیــن جهــت خــدای سبحــان او را بــه بهتــرین درودی یــاد کــرد و فـرمــود: «سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ!» [۱۰۸]
درود بر این پیغمبر کریم باد که تا قیام قیامت هر کسی ایمان به خدا آورد یا عمل صالحی انجام دهد یا اسمی از خدای عز اسمه ببرد و خلاصه تا زمانی که از خیر و سعادت در میان بشر اسم و اثری هست همه از برکت دعوت او و دنباله و اثر نهضت اوســت ـ صَلَــیاللّهُ عَلَیْهِ وَ عَلی سایِرِالاَْنْبِیـاءِ وَ الْمُـرْسَلیـنَ اَجْمَعین.[۱۰۹]
دعاهای تاریخی ابراهیم علیهالسلام (۱)
«وَ اِذْ قـالَ اِبْراهیمُ رَبِّ اجْعَـلْ هذا بَلَدا امِنا وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ...!»
«و چون ابــراهیــم گفــت پــروردگــارا ایــن شهر را محل امنی کن و اهلش را، البته آنهــایی را که به خدا و روز جزا ایمان میآورند، از ثمرات روزی بده...!»[۱۱۰]
خدای سبحان در قرآن کریم از حضرت ابراهیم علیهالسلام دعاهایی بسیار نقل کرده، که در آن دعــاهــا از پـروردگـارش حــوائجی درخـواست نمـوده مانند:
دعــــایی کـــه در آغــاز امــر بــرای خــودش کــــرد، و
دعــــایی کـــه هنگـــام مهــاجــرتش به ســوریه کرد، و
دعــــایی که در خصـوص بقاءِ ذکر خیرش در عالم کرد، و
دعایی که برای خودش و ذریّهاش و پدر و مادرش و برای مؤمنین و مؤمنات کرد، و
دعایی که بعد از بنای کعبه برای اهل مکّه کرد و از خدا خواست تا پیامبران را از ذریّـه او برگزیند.
از همین دعاها و درخواستهایش است که آمال و آرزوهایش و ارزش مجاهدتها و مساعیاش در راه خدا، و نیز فضائل نفس مقدسش، و موقعیت و قربش به خدای تعالی شناخته میشود.
همچنین از سراسر داستانهایش و مدایحی که خدا از او کرده میتوان شرح زندگی آن جنـــاب را استنبــاط کــرد.[۱۱۱]
دعاهای حضرت ابراهیم علیهالسلام (۲)
«...رَبِّ هَــبْ لــی حُکْمــا وَ اَلْحِقْنــی بِــالصّـالِحیــنَ...!»
«...من همه آن معبودها را دشمن خود میدانم مگر پروردگار عالمیان را که مرا آفرید و هم او هدایتم کرد، پروردگاری که غذا و آبم میخوراند. و وقتی بیمار میشوم بهبودیم میبخشد، پروردگاری که مرا میمیراند و سپس زندهام میکند، پروردگاری که امیدوارم خطایای مرا در روز جزا بیامرزد. پروردگارا مرا حکمی ببخشای و به صالحینم ملحق ساز. و برای من در آیندگان نام نیک و ذکر جمیلی مرحمت فرما. و مرا از ورثه بهشت نعیم قرار داده و پدر مرا بیامرز که وی از گمراهانبود. و مرا در روزی که همه مبعوث میشوند رسوا مساز!»[۱۱۲]
از جمله آداب انبیاء ادبی است که خداوند آن را از ابراهیم خلیل علیهالسلام نقل فرموده است. در این دعا ابتدا پروردگار خود را ثنای جمیلی میکند کما این که ادب عبودیت هم همیناقتضارا دارد. این ثنانیز اولینثنای مفصلیاستکه خداونداز او حکایتکرده است.
ابراهیم در این ثنائی که کرده ادب را اینطوری بکار برده که عنایت پروردگار خود را از ابتداءِ خلقتش تا وقتی که به سوی او بازگشت میکند همه را در ثنای خود درج کرده و خود را در برابر او فقیر و محتاج محض دانسته و درباره پروردگارش جز غنا و جود محض چیزی نگفته و خود را بنده ذلیلی دانسته که قادر بر هیچچیز نیست، بلکه مقدرات الهی او را در ادوار خلقتش از حالی به حالی میگرداند، غذا و آب و بهبودی از مرض میدهد، میمیراند و زنده میکند، و بندگان را برای پاداش روز جزا حاضر میســازد، بــرای ایـن کـه او جــز اطاعت محض و طمـع در غفران گناه چیزی نیست.
ادب دیگـــری کــه مــراعــات نمــوده مــرض را بــه خــود نسبــت داده زیــرا در مقام ثنا مناسب نبود مرض را به خدا نسبت دهــد گــرچــه مــرض هم از حــوادث است و بیارتباط به خــدا نیست لکــن سیــاق کــلام برای بیان این معناست که شفای از مــرض از رحمــت و عنــایــت اوســـت.
بعــد از ثنــا شــروع کـــرد بــه دعــا ـ
ـ در دعــا ادب فــوقالعــادهای بــه کــار بــرد. ابتــدا شـروع کــرد با اسـم «رَبِّ»
ـ سپس تنها نعمتهای حقیقی و پایدار را درخواست نمود. نعمتهایی را اختیار کرد که سرآمد و گرانبهاترین آنها بود و آن عبارت بود از «حُکْم» یعنی «شَریعَت»، و پیوستن به صالحین، و نام نیک در آیندگان.
ـ از خدای خود خواست در هر عصری از اعصــار آینــده کســی را مبعوث کنــد که دعوتش را بپا داشته و شریعتش را ترویـج نمـایــد تــا قیام قیــامــت بـاقـی باشد.
ـ آنگاه وراثت بهشت و آمرزش پدر و ایمنی از رسوایی در قیامت را درخواست کرد.
به طوری که از کلام خدای تعالی استفاده میشود همه دعاهایش مستجاب شده مگــر دعـایش دربــاره آمــرزش پدر (البته دعا برای پدرش موقعی بود که از ایمان او مـأیــوس نشده بود ولــی بعــدا فهمید پدرش دشمن خداست از او بیزاری جسـت.)[۱۱۳]
دعـــاهـــای حضـــرت ابــــراهیــــم علیهالسلام (۳)
«رَبِّ هَـبْ لی مِنَ الصّالِحینَ!» [۱۱۴]
از جمله دعاهایی که خداوند متعال از حضرت ابراهیم علیهالسلام نقل فرموده جمله فوق است که در این جمله از خداوند فرزند صالح میخواهد و در یک جمله کوتاه، هم حاجت خــود را طلبیــده و هــم از شــرّ اولاد ناخلــف به پـروردگــار خــود اعتصــام جسته و هــم درخــواست خــود را از جهت این که وجهه دنیایی داشت به یک وجهه معنوی مــوجـه نموده و در نتیجــه خــداپسنــدانــهاش کرده است.[۱۱۵]
«وَ اِذْ قـالَ اِبْراهیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا امِنا وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ امَنَ مِنْهُــمْ بِــاللّــهِ وَ الْیَــوْمِ الاْخِـرِ...!» [۱۱۶]
از جملــه دعــاهــای آنجنــاب درخــواستــی است که وقتــی به سرزمین مکه آمــد و اسمــاعیــل و مــادرش علیهمالسلام را در آنجا منزل داد از خدای تعــالی کرده و قرآن آن را چنیــن حکــایــت میکنـــد:
«یادآر زمانی را که ابراهیم گفت پروردگارا، این شهر را شهر امنی قرار ده و از اهلش آنانی را که ایمان به خدا و روز جزا دارند از ثمرات روزی فرما. خدای متعال فرمود: دعایت را مستجاب کردیم و آنان را که کفر بورزند چند صباحی زندگی داده سپس به عذاب آتش دچــارشــان میســازم، و چه جــای بــد است آتـش برای انتقــال بــدان.» [۱۱۷]
خلاصه غرض ابراهیم این بود که در روی زمین برای خداوند حرمی باشد که ذریه او آنجا را منزل گزینند، و این نمیشد مگر به این که شهری ساخته شود که مردم از هر طرف به آنجا روی آورند و آنجا مجمعی دینی باشد که تا روز قیامت مردم به قصد سکونت و پناهنده شدن و زیارت رو بدانجا کنند، و لذا از خدا درخواست کرد مکه را شهــر امنــی قــرار دهــد، و چــون سرزمینی لــمیــزرع بود از خدا خواست ذریّهاش را از میوهها روزی دهد.
لازمــه استجابت این دعا این است که این شهر از راه توطن و سکونت و زیارت مردم آباد شود .آن گاه وقتی احساس کرد که این شرافتی را که درخواست کرده شامل مـؤمــن و کــافــر هــر دو میشود لذا دعای خود را مقید به کسانی کرد که ایمان به خــدا و روز جــزا داشتــه بـاشنــد.
اما این که این دعا در شهری که فرضا هم مؤمن و هم کافر یا تنها کفار در آن ساکنند چطور ممکن است مستجاب شود، با این که شهری است خشک و لم یزرع؟ ابراهیم علیهالسلام متعرض این جهات نشد.
این نیز از ادب او در مقام دعا بود، زیرا در این مقام درخواستکننده اگر بخواهد پروردگار خود را درس دهد که چگونه و از چه راهی دعایش را مستجاب نماید با این که پروردگارش علیم و حکیم و قادر بر هر چیزی است و کار او اینطوری است که هر چه را بخواهد ایجاد کند همین که بگوید بوجود آی، موجود میشود، در حقیقت فضولی کرده و از رســم ادب بیــرون شـده است.
لکــن خــدای تعــالی چــون میخــواست حاجت ابراهیم را برطبق سنت جاری که در اسبــاب عـادی دارد برآورده سازد و بین مــؤمــن و کــافــر در آن فرق نگذارد از ایــن جهــت دعــایش را بــا قیــدی که در کــلام خـود آورد و فرمود:
دعاهای حضرت ابراهیم علیهالسلام (۴)
«هر که کفر بورزد چند صباحی زندگی داده سپس به عذاب آتش دچارشان میسازم و چه جای بد است آتش برای انتقال بدان»، مقید ساخته آنگاه مستجاب نمود.
این دعا سبب شد حرمالهی تشریع و کعبه مقدسه یعنی خانهمبارکی که باعث هدایت عالمیان است به عنوان نخستین خانه عبادت برای بشر در مکه ساخته شود، خود یکی از آثار همت بلند و مقدس اوست و با همین اثر بر جمیع مسلمین آینده بعد از خود تا روز قیامت منت گذاشت .[۱۱۸]
دعاهای حضـرت ابـراهیم علیهالسلام ـ (۵)
«وَ اِذْ قــالَ اِبْــراهیــمُ رَبِّ اجْعَــلْ هــذَا الْبَلَدَ امِنا وَ...!»
«بــــه یــــاد آر روزی را کــــه ابــــراهیــــم گفــــــت:
پــــروردگـــارا! ایــن شهــــر را شهــــر امنــی قـــرار ده
و مرا و فرزندانم را از این که پرستش بتها کنند دور بدار
پروردگارا بتها بسیاری از مردم را گمراه کردهاند. پس هر کس پیروی من کند او از مــن اســت و هــر کــس نـافـرمـانیام کنــد تــو بخشنـــده و مهــربـانی .
ای پــروردگــار مــا! مــن ذریّــه خــود را در بیــابـانی لمیزرع در کنار بیتالحرام تو سکونت دادم ای پروردگار ما! برای این که نماز بخوانند، پس تو دلهایی را از مردم به سوی ایشان معطوف دار و ایشان را از میوهها روزی فرما، باشد که تو را شکرگزارند.
ای پروردگار ما! به درستی تو میدانی آنچه را که ما پنهان میداریم و آنچه را که آشکار میســازیــم. آری بــر خدایتعالی چیزی نه در زمین و نه در آسمان پــوشیـده نیست.
سپاس خدایی را که مرا در سنین پیری اسماعیل و اسحق داد، پروردگار من محققا شنوای دعـاست.
پــروردگــار، مــرا و پــدر و مــادرم را و جمیــع مــؤمنیــن را در روزی کــه حســــــــاب بــرپــامـیشـــــــود بیـــامــــرز!»[۱۱۹]
این دعایی است که آن جناب در آخر عمر شریفش کرده است. ادبی که در این دعا به کار برده یکی این است که هر حاجتی را از حوائج که ذکر کرده چون هم ممکن بود به غــرض مشــروع درخــواســت شــود و هــم به غرض نامشروع، آن جناب غرض مشــروع و صحیــح خــود را در کــلام خــود ذکــر کــرده و با بیانی آن را ادا نموده که هر کسی میتواند از آن پیببرد که وی تا چه انــدازه امیــد به رحمت پروردگارش در دلش فوران داشته است.
ادب دیگری که در کلام خود رعایت کرده این است که در ردیف هر حاجتی که خواسته اسمی از اسماءِ حسنای خدا را از قبیل غفور و رحیم و سمیعالدعا، به مناسبت آن حاجت ذکر کرده است.
اســم شــریـف «رَبّ» را در تمــامـی حــوایــج خــود تکــرار نمــوده است، چون ربــوبیــت خــدا واسطــه ارتبـاط بنده با خدای خــود و فتــح بــاب در هــر دعــاست.
ادب دیگرش این که عرض کرد: «هر کس نافرمانیام کند به درستی تو بخشنده و مهربانی» و نفرین به جان آنان نکرد بعد از ذکر اسمشان دو تا از اسماءاللّه را که واسطه و شمول نعمت و سعــادت بر هــر انســانــی است یعنــی اسم «غَفور و رَحیم» را ذکر نمود، چون دوستــدار نجــات امــت خــود و گستــرش جــود پروردگار خود بود. [۱۲۰]
دعـاهـای حضـرت ابراهیم و اسماعیل علیهالسلام (۶)
«وَ اِذْ یَرْفَــعُ اِبْـراهیـمُ الْقَـواعِـدَ مِنَ الْبَیْــتِ وَ اِسْمـاعیلُ رَبَّنـا تَقَبَّلْ مِنّا...،»
«بــه یــاد آر زمــانـی را کــه ابـراهیـم و اسمــاعیــل در حالی که داشتند پــایـههـای خـانـه را بـالا میبرند گفتند:
پروردگار ما! این خــدمــت را از مـا قبـول فـرمـا به درستی که تو شنوا و دانایی .
و ای پروردگار ما! ما را دو نفر از تسلیمشدگان به خودت قرار ده و از ذریّه ما نیز امتی را مسلمان و تسلیم خود کن و دستور مناسک و طریقه عبادت ما را به ما نشـــان بــده، و بــر مــا ببخشــای، به درستــی کــه تــو تــوّاب و رحیمــی.
و ای پــروردگــار مــا! مبعــوث فــرمــا در میان آنان رسولی را از خود آنان تا بر آنان از آیات تو بخواند و ایشان را تربیت و تزکیه کند، به درستی که تو خود عزیز و حکیمی!»[۱۲۱]
این دعایی است که آن دو بزرگوار در موقع ساختن کعبه کردند و در آن نیز همان ادبـی را که در دعـاهـای قبلــی گفتـه شـد بـه کار بردهاند.[۱۲۲]
دعای ابراهیم علیهالسلام برای اعطای حکمت و صلاح ذات ـ
«رَبِّ هَبْ لی حُکْما وَ اَلْحِقْنی بِالصّالِحینَ وَ...!»
«پروردگارا! مرا فرزانگی بخش و قرین شایستگانم کن...!» [۱۲۳]
بعد از آن که ابراهیم علیهالسلام نعمتهای مستمره و متوالی و متراکم خدای تعالی را نسبت به خود یادآور شد، و با ذکر این نعمتها و تصور لطف و مرحمت الهی حالتی به او دست داد، آمیخته از جاذبه رحمت، و فقر عبودیت، و این حالت او را واداشت تا به درگاه خدا اظهار حاجت نموده، باب سؤال را مفتوح دارد، و روی سخن را به خدای تعالی نموده و عرض حاجت کند.
پس در جمله «رَبّ ـ ای پروردگار من» کلمه «رَبّ» را به ضمیر «یا» یعنی به خودش نسبت داد و بعد از آن که در چند جمله «رَبّ» را به عنوان «رَبُّ الْعالَمین» ستود، و این بدان جهت بود که خواست رحمت الهی را برانگیخته، و عنایت ربانی را برای اجابت دعا و درخواستش به هیجان درآورد.
در جمله «هَبْ لی حُکْما،» منظورش از «حُکم» اصابه نظر، و داشتن رأی مصاب، در مسائل کلی اعتقادی و عملــی است، و نیــز در تطبیــق عمــل بر آن معـارف کلی است.
معنای کلام آن جناب این است که: پروردگارا نخست موهبت حکم به من ارزانی دار، و سپس اثر آن را که صلاح ذاتی است در من تکمیل کن !
«وَ اجْعَـــلْ لــی لِســانَ صِــدْقٍ فِــی الاخِــریــنَ!»
ظاهر این که لسان صدق را برایش قرار دهد، این است که خدای تعالی در قرون آخر فرزندی به او دهد که زبان صدق او باشد، یعنی لسانی باشد مانند لسان خودش، که منویات او را بگوید، همان طور که زبان خود او از منویاتش سخن میگوید، پس برگشت معنا به این است که خداوند در قرون آخرالزمان کسی را مبعوث کند، که به دعوت وی قیــام نمــایـد، مــردم را بــه کیــش و ملــت او که همــان دین توحید است دعوت کند.
دعای حضـرت یعقوب
«قالَ اِنَّما اَشْکُوا بَثّی وَ حُزْنی اِلَی اللّهِ...!»
«گفت من شکــایت حــزن و پـریشان حالی خود را به پیشگاه خدا میبرم...!»[۱۲۴]
از آنها روی گردانیده و گفت: ای دریغ بر یوسف و از کثرت گریه چشمانش سفید شد، در حالی که جرعههای غم و اندوه را فرومیبرد.
دعای ابراهیم برای اعطای حکمت و صلاح ذات (۷)
فــرزنــدانش گفتند: خدا را، تو اینقدر به یاد یوسف میگریی که یا خود را مریض کنـی یـا هــلاک سـازی!
گفــت: اگــر مــن میگــریــم بــاری درد و انــدوه دل را به شکایت به درگاه خدا عـــرضــه میکنــم و چیــزهــایی از خـــدا مـیدانــــم کـــه شمـــــا نمـیدانیــــد.
از جمله دعاهایی که خدای تعالی نقل کرده یکی هم دعای حضرت یعقوب است وقتی که فرزندانش از مصر مراجعت کردند در حالی که بنیامین و یهودا را نیاورده بودند، به آنان چنین گفت که مداومت من بر یاد یوسف شکایتی است که من از حال دل خود به درگاه خدا میبرم و از رحمت او و این که یوسفم را از «مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِب» به من برگرداند مأیوس نیستم.
این خود از ادب انبیاء است نسبت به پروردگار خود که در جمیع احوال متوجه پـروردگـارشـان بـوده و جمیع حـرکـات و سکنات خود را در راه او انجام میدادند[۱۲۵]
دعـای حضـرت یـوسف علیهالسلام (۱)
«قـــــــالَ رَبِّ السِّجْــــنُ اَحَــــبُّ اِلَــــیَّ مِمّـــا یَـدْعُـونَنـــیآ اِلَیْـــــهِ...!»
«ای پروردگار من رفتن به زندان در نظرم بهتر و محبوبتر از آن چیزی است که اینان مرا بدان میخوانند و اگر تو کمک نکنی و کیدشان را از من نگردانی هوای نفسم مرا به اجابت دعوتشان متمایل میسازد، آنگاه در زمره جاهلین درخواهم آمــد.»[۱۲۶]
از جمله دعاهای انبیاء علیهمالسلام دعایی است که یوسف صدیق علیهالسلام در وقتی که همسر عزیز مصر او را تهدید نموده و گفت اگر آنچه میگویم نکنی به زندانت میاندازم، کرده، و گرفتاری خود را برای پروردگارش چنین شرح میدهد که امرش نزد زنان درباری و در موقف فعلیش دایر شده است میان رفتن به زندان و میان اجابت خواسته آنها، و به علمی که خداوند کرامتش کرده، زندان را بر اجابت آنها ترجیح میدهد، لکن از طرفی هم اسباب و مقدماتی که زنان درباری مصر برای رسیدن به منظور خود ترتیب دادهاند بسیار قوی است، و این مقدمات یــوســف را بــه غفلــت و جهــل به مقام پروردگار و ابطــال علم و ایمان به خدایش تهدید مینماید، و چارهای جز دستگیــری خــدا و حکم او نمیبینـد.
در این دعا ادب به کار برده و برای خود درخواست حاجتی نمیکند، چون حاجت خواستن خود یک نوع حکم کردن است، بلکه تنها اشاره میکند به این که جهل تهدیدش میکند به ابطال نعمت علمی که پروردگارش کرامت فرموده و رهاییاش از خطر جهل و دور شــدن از کیــد زنــان از او موقوف به عنایت خدایتعالی است، لذا تسلیم امر او شــده و چیـــز دیگـری نگفـت.
اما این که عرض کرد: «پروردگارا! رفتن به زندان در نظرم محبوبتر است از...،» در حقیقــت خــواســت تمــایــل قلبــی خــود را نسبــت بــه رفتن زندان، و نفرت و دشمنــی خــود را نسبــت به فحشــا، اظهــار نماید، نه ایــن که به گمــان بعضی رفتن به زنــدان را دوست داشته باشد. چنان که حضرت سیدالشهداء حسینبنعلی علیهالسلام نیز در این مقــوله فــرمــوده: «اَلْمَــوْتُ اَوْلــی مِــنْ رُکــوبِ الْعــارِ وَ الْعــارُ خَیــرٌ مِنْ دُخُــول النّــار ـ تن به مرگ دادن سـزاوارتـر از قبول عار کردن و قبول عار و ننگ بهتراز داخـل شدن در دوزخ اسـت.»[۱۲۷]
دعـای حضرت یـوسف علیهالسلام (۲)
«...فاطِرَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَنْتَ وَلِیِّ فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ تَوَفَّنی مُسْلِما وَ اَلْحِقْنـی بِالصّلِحینَ!»
«... پروردگار من به دقایق هر امری که بخواهد انجام دهد آشناست، به درستی که او دانا و حکیــم است.
پروردگارا! اینک از ملک و سلطنت هم روزیام کردی و پارهای از تأویل احادیثمآموختی، ای پدیدآورنده آسمانها و زمین! تویی در دنیا و آخرت ولیّ من، مرا با اسلام بمیران، و به مردان صالحم ملحق فرما!» [۱۲۸] از جمله دعاهای پیامبران، ثنا و دعایی است که خداوند سبحان از یوسف علیهالسلام نقل فرموده است. در این دعا یوسف شروع کرده پروردگار خود را درباره احسانهایی که از روز مفارقت از برادران تا امروز بوی کرده بود ثنا گفتن، و ابتدا کرد به داستان رؤیــای خــود و این کــه خـداونــد تــأویــل آن را محقــق ســاخــت، و در این کلام پدر خود را در تعبیری که سابقا از خواب او کرده بــود بلکــه حتــی در ثنــائی که پدر در آخــر کــلام خــود کــرده و خــدا را بــه علــم و حکمـت ستـوده بود تصدیق کرد.
آن گاه به حوادثی که در سنین مابین خوابش و بین تأویل آن برایش پیش آمده به طور اجمال اشاره نموده و همه آنها را به پروردگار خود نسبت میدهد و چون آن حــوادث را بــرای خــود خیر میدانسته از این جهت همه آنها را از احسانهای خـداونـد شمـرده است.
از لطیفترین ادبهایی که آن جناب به کار برده این است که از جفاهای برادرانش تعبیــر کــرد بــه ایــن کــه «شیطــان بیــن مــن و بــرادرانــم فساد برانگیخت،» و آنان را بــه بــدی یـاد نکـرد.
همچنین نعمتهای پروردگار خود را میشمارد و بر او ثنا میگوید. ربّی ربّی به زبان میراند تا آن که دچار وله و جذبه الهیه میشود و یکسره روی سخن از آنها برگردانده به سوی خداوند معطوف میدارد و با خدایش مشغول شده و پدر و مادر را رها میکند و در این جذبه به پروردگار خود عرضه میدارد: «پروردگارا مرا سلطنت بخشیدی و تأویل احادیث یادم دادی،» و آنگاه نفس شریفش از ذکر نعمتهای الهی به این معنا منتقل میشود که پروردگاری که این نعمتها را به او ارزانی داشته آفریدگار آسمــانها و زمیــن و بیــرون آرنــده مـوجـودات عـالـم اســت از کتــم عــدم محـض به عرضه وجود.
چون او آفریدگار هر چیزی است پس لاجرم همو ولیّ هر چیزی خواهد بود. خدای سبحان است که هر سرنوشتی را که بخواهد برایش معین نموده و در هر مقامی که بخواهد قرارش میدهد از این جهت عــرض کــرد: «فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اَنْتَ وَلِیِّ فِی الدُّنْیــا وَ الاْخِـــرَةِ!».
در این جا به یاد حاجتی افتاد که جز پروردگارش کسی نیست که آن را برآورد و آن این بود که با داشتن اسلام یعنی تسلیم پروردگار شدن از سرای دنیا به دیگر سرای منتقل شود، همانطوری که پدرانش ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب بدان حالت از دنیــا رحلـت نمـودند.
و نیز این مردن با اسلام و پیوستن به صالحین همان درخواستی است که جدش ابراهیم نمود. خداوند هم دعایش را مستجاب نموده و آن را به عنوان آخرین خاطره زنــدگــی آن جنــــاب حکــایـت نمــوده و با آن زنــدگیاش را خــاتمــه داده اســت.
خواننده محتــرم بــایــد در ایــن آیــات تــدبــر نمــوده و قــدرت و نفــوذی را کــه یــوســف دارای آن شــده بــود و همچنیــن شــدت اشتیــاقــی را که پدر و مادرش به دیدارش داشتند و همچنین خاطراتی را که برادران از او دارنــد در نظر مجسم سازد تا به ادب نبوتی که این نبیّ محترم در کلام خود اعمال نموده پی ببرد. یوسف دهان به کلامی نگشوده مگر این که با همه گفتارش و یا سهمـــی از آن بـرای پـروردگـارش بوده است. [۱۲۹]
دعاهای حضرت موسی علیهالسلام
۱ـ از جمله دعاهای پیامبران دعایی است که خدای سبحان از نبیّ محترم خود موسی علیهالسلام حکایت کرده که در اوائل نشو و نمایش در مصر و موقعی که آن مرد قبطی را بـا سیلی کشته بود به درگاه خـدا عرضه داشت:
«قالَ رَبِّ اِنّی ظَلَمْتُ نَفْسی فَاغْفِرْلی...!»
«گفــت پــروردگــارا مــن بــه خــود ستــم کــردم پس ببخشــای بــر مــن، پس خداوند بر او ببخشود، زیــرا او بخشنــده و مهـربــان است.» [۱۳۰]
۲ ـ و نیــز دعــایی است که در موقعی که از مصر فرار کرده و به مدائن درآمده و بــرای دختــران شعیــب آبکشــی کــرده و بــا شکــم گــرسنــه در سایه درختی آرمیــده و بــه درگــاه خـــدا عــرضــه داشتـــه:
«رَبِّ اِنّی لِما اَنْـزَلْتَ اِلَیَّ مِنْ خَیْـرٍ فَقیرٌ!»
«پروردگــارا مــن بــه هــر چــه کــه بــر من نــازل کنــی چه اندک و چه بسیار، محتاجم!» [۱۳۱]
دعاهای حضرت موسی علیهالسلام
در ایــن دو مسئلتــش گــذشتــه از التجــاء بــه خــدا و تمســک بــه ربوبیت او که خود ادب جداگانهای است از آداب عبودیت، این معنا را به کار بـرده که در دعــای اوّلش چــون مــربــوط به امــور مــادی و دنیوی نبود بلکه صرفا توسل به مغفــرت خدا بود به حاجت خود تصریح کرد.
خـــداونـــد دوســـت مـــیدارد بنـــدگـــانــش از او طلـــب مغفــــرت کننــــد .
در دعای دومش که در آن حاجت خود را برحسب دلالت مقام ضروریات زندگی از قبیل غذا و مسکن و امثال آن بود ذکر نکرد بلکه تنها اکتفا کرد به ذکر احتیاج خود و برای این از ذکر حــوائــج خود دم فـروبسـت که دنیا را در نزد خدا قدر و منزلتی نبود.
۳ ـ و از آن جمله دعایی است که حضرت موسی علیهالسلام در نخستین روز بعثت خود و دریافت اولین وحی آسمانی کرده و خــدای تعــالی آن را چنیــن حکایت نموده است:
«قــالَ رَبِّ اشْـرَحْ لـی صَدْری . وَ یَسِّرْ لی اَمْری. وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانی...!»
«گفت پروردگارا شرح صدرم ده! و کارم را آسان ساز! و گره از زبانم بگشای، تا گفتارم را بفهمند، و وزیری از خاندانم برایم قرار ده، هارون برادرم را وزیرم کن، و با وزارت او پشتم را قوی کن، و او را در مأموریت من شرکت ده، تا تو را بسیار تسبیــح گــوئیـم، و بسیــار بــه یـادت باشیم، چون تو به ما و کارهایمان بینایی!» [۱۳۲]
مـــوســی بــا ایــن کلمــات بــرای دعــوت خــود خیــرخــواهی میکنــد، و راه دعـــوت خــود را همــوار میسازد.
ادبی که آنجناب در این کلمات به کار برده این است که غرض و نتیجهای که از این سؤالات در نظر داشته بیان کرده تا کسی خیال نکند منظورش نفع شخصی بوده است.
ایــن کــه ســائــل محتاج خودش را در حاجتی که دارد عرضه کند بر مسئولی بینیاز و جواد، خود بهترین و قویترین راهی است برای تحریک عاطفه رحمت، برای این که نشان دادن حاجت تأثیرش بیشتر است از ذکر آن، زیرا در ذکر آن به زبان احتمال دروغ هست و در نشان دادنش این احتمال نیست.
۴ ـ از جمله دعاهای حضرت موسی نفرینی است که خدای تعالی از آن جناب درباره فرعون و فرعــونیـان نقل میکند: «قالَ مُوسی رَبَّنآ اِنَّکَ اتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَءَهُ زینَةً وَ اَمْوالاً فِیالْحَیوةِ الدُّنْیارَبَّنا لِیُضِلُّوا عَنْ سَبیلِکَ...،»
«موسی گفت: پروردگار ما، به درستی که تو به فرعون و فرعونیان در حیات دنیا زینت و اموالی دادی، پروردگارا تا بندگانت را از راه به در ببرند، ای پروردگار ما! اموالشان را مانند سنگریزه از حیز انتفاع ساقط کن و بر دلهایشان مهر بنه تا قبل از دیدار عذاب دردناک ایمان نیــاورنــد. پروردگار متعال فرمود: نفرین شما درگیر شد، پس در کار خود استقــامـت بـورزیـد و هــرگــز راه کسانی را کـه علـم ندارند پیروی مکنید».
این نفرین شدیدترین نفــرینــی اســت که ممکــن اســت بــه جــان کسی کرد، بــرای این که هیـچ دردی بـالاتـر از شقــاوت دائمـــی نیست.
باید دانست که فرق است بین دعا و نفرین، زیرا رحمت الهیه، همیشه بر غضبش سبقت دارد. سعه رحمت الهیه اقتضا دارد که از رساندن عذاب و شر و ضرر به بندگان کراهت داشته باشد اگر چه ستمگر و مستحق عذاب هم باشند.
این معنــا بــاعــث شــده که آداب دعا و آداب نفرین، با هم متفاوت باشند، مثلاً یکی از آداب نفرین این است که بــه امــوری که بــاعــث این نفــریــن شده است تصریح نشود، بلکه به طور کنایه ذکر شود، مخصــوصــا اگر آن امــور شنیع و رکیک باشد، به خلاف دعا که تصریح به موجبات و عوامل آن مطلوب است.
موسی علیهالسلام این نکته را در نفرین خود رعایت کرده است. ادب دیگری که رعایت کرده این بود که در این نفرین خود با این که خیلی طولانی نبود بسیار تضرع نموده و استغاثه جست و زیاد ندای رَبَّنا رَبَّنا را تکرار کرد. ادب دیگرش این بود که به این نفرین اقدام نکرد مگر بعد از آن که تشخیص درباره این که نابودی فرعونیان بر وفق مصلحت حق و دین و دینــداران است از حــدّ ظــنّ و تهمت تجــاوز کرده و به حــدّ علـم رسیـد.
۵ ـ از جمله دعاهای حضرت موسی علیهالسلام دعایی است که خدای تعالی در آیات زیــر حکــایــت کــرده اســت: «وَ اخْتــارَ مُــوسـی قَــوْمَـهُ سَبْعینَ رَجُلاً لِمیقاتِنا...،»
«موسی از قوم خود برای میقات ما هفتاد نفر را انتخاب کرد، وقتی صاعقه آنها را هلاک نمود موسی عرض کرد: پروردگارا تو اگر قبل از این هم میخواستی آنها را هلاک کرده بودی، لکن آیا ما را به جرم پیشنهاد سفهای قوم هلاک میکنی؟ من این صاعقه را جز امتحانی از ناحیه تو نمیدانم، با این آزمایش گمراه میکنی هر که را بخواهی و هدایت میکنی هر که را بخواهی، تو ولیّ مایی بر ما ببخشای، و رحم کن به ما که تو بهترین رحمکنندگانی! و برای ما در این دنیا و در آخرت حسنه بنویس، چه ما به سوی تو هدایت یافتیم.» [۱۳۳]
در این دعا ابتدا میکند به جمله «بر ما ببخشای!» چون موقفش موقف سختی بود، موقفی بود که غضـب الهــی و قهری که هیچ موجودی تاب تحمل آن را ندارد قومش را فرا گرفته بود. موسی نخست چیزی گفت که فوران غضب الهی را تسکین دهد، باشد که بدینوسیله بتواند زمینه را برای طلب مغفرت و رحمت آماده سازد، و آن این بود که گفت: «پروردگارا تو اگر میخواستی قبل از این، آنان و مرا هلاک کرده بودی.» میخواهد عرض کند که نفس من و نفوس قومم همه در قبضه قدرت و اطاعت مشیت توست. با این طرز بیان خواست تا به رحمت خدای تعالی توسل جوید، چون عادت پروردگار بر این نبوده که مردمی را به خاطر عملیات زشت سفیهانشان هلاک سازد و اگر در این جا هــلاک ســاختــه نــه از بــاب انتقــام بوده بلکه از باب امتحانی بوده که همواره در میــان آدمیــان جـــریـــان دارد و بـــاعــث گمــراهــی بسیــاری و هــدایت بسیــاری از آنـان میشود.
خواننده محترم باید با در نظرگرفتن موقف آن جناب در کلامش دقت نماید تا به خوبی به ادب جمیلی که آنجناب به کار برده واقف شود و بفهمد که چگونه از پروردگار خود استرحام کرده و چطور مرتب طلب رحمت نموده و با ثنای خود از شدت فوران غضــب الهـی کاستـه است.
موسی علیهالسلام با این ادب عبودیتی که به کار برد موفق گردید حاجت خود را بگیرد در حالی که آن حاجت را بر زبان هم جاری نکرده بود، و آن زنده شدن قومش بعد از هلاکت بود زیرا در مقامی قرار داشت که هول و خطر موقف او را از پرحرفی و گفتن هر چه که میخــواســت بازمیداشت و تنها با جمله «پروردگارا تو اگر قبل از این هم میخواستی آنها را هــلاک کــرده بــودی،» اشــاره به خــواست باطنی و آرزوی درونی خود نمود.
۶ ـ از جمله دعاهای آن جناب دعایی است که پس از مراجعت به قوم خود، مواجه با گوسالهپرست شدن آنان، کرده و خـدایتعــالی داستانش را چنین نقل فرموده است:
«الواح را انداخته و گیسوان برادر را گرفته و او را به طرف خود میکشید و او میگفت ای پســر مــادر! مــن گنــاه ندارم، مردم مرا خوار داشتند، و نزدیک بود مرا بکشند، پس پیش روی دشمنان مرا چنین خوار مدار، و دشمنان را به شماتتم وا مدار، و مرا از ستمگران و در ردیف دشمنان خــود مــدان.»[۱۳۴]
موسی وقتی چنین دید بر حال برادر رقت نموده و تنها به جان او و خودش دعا کرد تا او و خودش را از مردم ستمگر ممتاز سازد و قرآن کریم آن دعا را چنین نقل میکند:
«قــالَ رَبِّ اغْفِــرْلی وَ لاَِخــی وَ اَدْخِلْنــا فــی رَحْمَتِــکَ وَ اَنْـتَ اَرْحَـمُ الـرّاحِمیـنَ!»
«گفت پروردگارا! بر من و برادرم ببخشای و ما را در رحمت خود داخل کن و تو مهربانترین مهربانانی!» [۱۳۵]
و این امتیاز به این که خداوند آن دو را در رحمت خود داخل کند نخواست مگر برای این که میدانست که به زودی غضب الهی ستمگران را خواهد گرفت. چنانکه پروردگار هم بعد از این آیه میفرمــاید: «بــه درستــی کســانی که گوساله را معبود خود گــرفتنـد به زودی غضبی از پروردگار و ذلتی در حیات دنیا به آنان خــواهــد رسیــد.» [۱۳۶]
از ایــن آیــه معلــوم میشــود که آن جناب در این دعــای خــود چــه وجــوهی از ادب را بــه کــار بــــرده اســت.[۱۳۷]
دعـای حضرت سلیمـان علیهالسلام
«وَ قـالَ رَبِّ اَوْزِعْنـی اَنْ اَشْکُــرَ نِعْمَتَــکَ...!»
«و گفت: پروردگارا روزی کن که شکر نعمتهایی که بر من و بر پدر و مادرم ارزانی داشتهای بجای آورم...!» [۱۳۸]
دعایی را که قرآن از حضرت سلیمان علیهالسلام نقل میکند در ضمن داستان گفتگوی مـورچگان است که فرموده:
«تا آن که گذارشان به وادی مورچگان افتاد، مورچهای بانگ در داد که هان ای مورچگان بــه لانههــای خــود درآییــد تــا سلیمــان و لشکــریـانش نــدانستــه پایمـالتـان نکنند.»
از گفتار او خنده بر لبهای سلیمـان نشسته و گفت:
«پــروردگــارا روزی کــن که شکــر نعمتهــایــی که بر مــن و بر پــدر و مادرم ارزانی داشتــی بجــای آورم، و اعمال صالحی که تو را خشنود سازد انجام دهم، و مــرا به رحمــت خود در زمــره بنــدگــان صــالحـت درآور!» [۱۳۹]
مورچه با کلام خود سلیمان را به یاد ملک عظیمی که خدایش ارزانی داشته بود انداخت. این نظریه را از کسی مثل سلیمان با داشتن چنین سلطنت و قدرتی باید بهترین ادب او نسبت به پروردگارش شمرد. از گفتار آن مورچه فورا به یاد نعمتهای پروردگارش افتاد و این نعمتها گر چه در حق او بسیار و بیشمار بود لکن مورد نظر او از نعمت در این مقام همان ملک عظیم و سلطنت قاهرهاش بود. و لذا از پروردگار خود درخــواســت تــوفیــق عمل صالح میکند چون متوجه میشود از کسی که در اریکه تخت سلطنــت قــرار دارد عمــل صــالــح و رفتــار نیــک ممــدوح و مطلــوب است.
برای خاطر همه این جهات بود که نخست از خدای خود خواست که به وی توفیق ادای شکر نعمتش مرحمت کند و در ثانی این که عمل صالح انجام دهد، و به صرف عمل صالح قناعت نکرد بلکه آن را مقید کرد به این که باعث خشنودی پروردگارش باشد. آری او بندهای است و جز پروردگار و مولای خود هدفی ندارد. او با عمل صالح کاری ندارد مگر برای این که باعث خشنودی پروردگارش است. آن گاه درخواست توفیق عمل صالح را با درخواست صلاح ذاتی تکمیل نموده و عرض کرد: و مرا به رحمت خود در زمره بندگان صالحت درآور![۱۴۰]
دعــای حضــرت یــونــس علیهالسلام
«وَ ذَا النُّـــونِ اِذْ ذَهَــبَ مُغــاضِبــا فَظَــنَّ اَنْ لَـنْ نَقْـــدِرَ عَلَیْـــهِ فَنــادی فِــی الظُّلُمــاتِ اَنْ لا اِلــهَ اِلاّ اَنْــتَ سُبْحـانَــکَ اِنّی کُنْــتُ مِـنَ الظّـالِمینَ...!»
«و به یاد آر رفیق ماهی (یونس) را وقتی که از میان قوم خود به حال خشم بیرون شد و خیال میکرد که ما نمیتوانیم راه را بر او تنگ گیریم تا آن که در ظلمات شکــم مـاهی بزاری گفت:
معبـودی جـز تو نیست، منـزهی تو، اعتراف میکنم که حقا من از ستمگران بودم.
دعای حضرت یونس علیهالسلام
درخواستش را اجابت نموده و از اندوه نجاتش دادیم و ما مؤمنین را چنین نجات میبخشیم!» [۱۴۱]
از جمله دعاهایی که قرآن کریم از انبیاء گرامی نقل کرده دعای حضرت یونس است در ایامی که در شکم ماهی به سر میبرد. یونس به دریا انداخته شد و ماهی او را بلعید، مدتی در شکم ماهی مشغول تسبیح خدای تعالی بود تا آن که خداوند ماهی را فرمود تا یـونس را در سـاحــل دریــا بیفکند.
این جریان جز تأدیبی که خدای تعالی انبیاء خود را برحسب اختلاف احوالشان به آن مؤدب میکند، نبود، کما این که قرآن میفرماید: و اگر نبود که یونس از تسبیحگویان بود هر آینه تا روز قیامت که خلایق مبعوث میشوند در همان شکم ماهی جای داشت.
حــال یــونس در بیــرون شــدن از قوم خود (بعد از آن که از آنها برگشته بود،) و به راه خود ادامه دادن و به ســوی آنــان بــرنگشتــن حال بندهای را میماند که بعضی از کارهای مولای خود را نپسندد، حال آن که وظیفــه عبـودیــت او ایــن نیست.
چون خدای تعالی این حرکت را برای یونس، نپسندید و خواست تا او را ادب کند پس او را آزمود و در زندانی انداخت که حتی نمیتوانست به قدر یک سرانگشت پا دراز کند، زنــدانـی کـه در چنـد طبقه از ظلمات قرار داشت، و ناچار در چنین ظلماتی بزاری گفت:
«جــز تـو معبــودی نیســت منــزهـی تــو، بــه درستــی کــه مــن از ظــالمیـن بــودم!»
یونس تنها کسی است که در بین انبیاء چنین دعایی کرده که در آغاز آن کلمه «رَبّ» به کار نرفته است. یونس ظلم را برای خود اثبات نموده و خدای سبحان را از هر چیزی که شائبه ظلم و نقص در آن باشد منزه کرد. لکن در این مناجات حاجت درونی خود را که عبارت بود از رجوع به مقام عبودی قبلی خود اظهار نکرد و خود را گویی لایق برای چنین درخواستی ندید و خلاصه رعایت ادب را کرد و شرمندگی خود را نشان داد. حــاجت و درخــواســت قلبــیاش عبــارت بــود از بازگشت به مقام و منصب قبلی، و خــداونــد فــــرمـــود:
«فَــاسْتَجَبْنــا لَــهُ وَ نَجَّیْنــــاهُ مِــنَ الْغَــــمِّ وَ کَـــذلِـــکَ نُنْجِــی الْمُــؤْمِنیـــنَ!»
«درخواستش را اجابت کردیم و از اندوه نجات دادیم. ما مؤمنین را نیز چنین نجات میدهیم!» [۱۴۲][۱۴۳]
دعای حضـرت ایوب علیهالسلام
«وَ اَیُّوبَ اِذْ نـادی رَبَّــهُ اَنّــی مَسَّنِــیَ الضُّــرُّ وَ اَنْــتَ اَرْحَــمُ الـرّاحِمیـنَ!»
«بــه یــاد آر ایوب را وقتی که ندا کرد که ای پروردگار! مرض مرا از پای درآورده، و تو مهربانترین مهربانانی!» [۱۴۴]
این دعایی است که خدای تعالی از حضرت ایوب علیهالسلام بعد از آن که مرضش به طول انجــامیــد و اموال و اولادش همه از بین رفت، نقل میفرماید .
وجوه ادبی که در این دعا به کار رفته مانند ادب همه پیامبران است. ایوب هم مانند آدم و نــوح و مــوســی و یــونس علیهمالسلام حاجت خود را که عبارت بود از بهبودی از مرض صــریحــا ذکــر نکــرد. او نیــز خــواست هضــم نفس کند و حاجت خود را کوچکتر از آن بـدانـد که از پـروردگار درخواست آن را بکند.
انبیاء علیهمالسلام هیچوقت حاجـت خـود را اگر درباره امور دنیوی بوده صریحا ذکر نمیکــردهاند اگر چــه غـرضشـان از آن حـاجـت پیــروی نفــس هــم نبــوده بـاشد.
وجه دیگر این که اصولاً ذکر سبب درخواست که همان اساس مرض بود و همچنین ذکر صفتی که در مسؤول هست که سائل را به طمع میاندازد مثل ارحم الراحمین بودن او، سکوت از خود حاجت بهترین و بلیغترین کنایه است از این که حاجت احتیاج به تصریح ندارد، برای این که تصریح به حاجت موهم این است که لابد اسباب نامبرده بــرای انگیختــن رحــم آن کســی کــه ارحــم الراحمیــن است کــافــی نبوده و محتاج به تـأکیـد و تفهیـم به لفـظ اسـت. [۱۴۵]
دعـای زکریا علیهالسلام برای درخواست فرزند
«...فَهَـبْ لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّا...!»
«...پس از درگـــــاه رحمتــــت فــــرزنــــدی ارزانیــم دار...!» [۱۴۶]
خــدای عــزّ و جــلّ داستــان دعــای زکــریــا را در ســوره مــریــم و در ســوره آلعمران آورده و فرموده:
«زکــریــا ســرپــرســت مــریــم شــد، هــر وقــت زکــریــا بــر او در محــرابش وارد
میشد نزدش رزقی مییافت و میپرسید ای مریم این از کجا برایت فراهـم شــده؟ میگفــت از نزد خداست که خــدا هر که را بخــواهــد بیحســاب رزق میدهــد.» [۱۴۷]
این جا بود که (امید زکریا به لطف خدا به هیجان درآمد و) پروردگار خود را ندا کرد «کــهای پــروردگــار مــن! مــرا از نـــزد خــودت ذریّــه پــاکــی ارزانــی بــدار کــه تـــو شنــوای دعــایی!»[۱۴۸]
هر که در این دو آیه دقت کند جای شکی برایش باقی نمیماند که تنها چیزی که زکریا را به سوی دعای ذکر شده کشانید و آن دعای مشهور را کرد، همان کرامتی بود کــه از جــانــب خــدا نسبــت بــه مــریــم مشاهده نمود، و عبودیت و خلوصی بود که مریم نسبت به خـدایـش داشـت.
زکریا از مشاهده این وضع لذت برد، و دوست داشت که ای کاش او هم فرزندی این چنین، و دارای قرب و کرامتی این چنین، میداشت، و لکن از سوی دیگر متوجه سالخوردگی و ناتوانی خود و پیری و نازایی همسرش و بازماندگانش که هیچیک حال و وضع مریم را نداشتند افتاده و دچار وجد و عشقی سوزان گردید، و ناگهان جرقهای در دلش شعله زد و به یاد آورد که تا این روز خدای تعالی وی را عادت داده است که دعایش را استجابت کند و لذا دست به دعا بلند کرده و با دلی سرشار از امید درخواست فرزندی پاکیزه نمود.
این همان دعایی است که زکریا در آن موهبت الهیهای را که درخواست کرد مقید به قید «مِنْ لَدُنْکَ» یعنی «از جانب خودت» نمود، چون از اسباب عادی مأیوس شده بود. یکی از اسباب عادی که در اختیار او و هر فرد دیگری است استعداد شوهری است که آن جناب این استعداد را به خاطر پیری از دست داده بود، و یکی دیگر استعداد همسری است برای باردار شدن که همسر او این استعداد را نداشت زیرا در جوانی عاقر بود تا چه رسد به پیری و سالخوردگی.
«... پس بــه او گفتیــم: ای زکـریـا مـا تـرا مــژده پسری میدهیم که نامش یحیی است و از پیـش همنــامی بـرای وی قــرار ندادهایم.» [۱۴۹][۱۵۰]
دعــای حضــرت عیســی علیهالسلام
«قــالَ عیسَــی ابْــنُ مَــرْیَــمَ الّلهُــمَّ رَبَّنــآ اَنْــزِلْ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّمآءِ تَکُــونُ لَنَــا عیــدا!»
«عیسیبن مریم گفت: خدای من ای پروردگار ما، از آسمان برای ما مائدهای نازل فرما که عیدی برای ما باشد!» [۱۵۱]
از جمله دعاهای انبیاء دعایی است که مسیح علیهالسلام راجع به مسئله مائده کرده است و قـرآن آن را به شـرح بالا نقل میکند.
از سیاق داستانی که قرآن کریم درباره این که حواریین مسیح از آن جناب خواستند که مائدهای برایشان نازل شود نقل کرده چنین استفاده میشود که درخواست نزول مائده از سؤالات شاق بر آن جناب بوده است، زیرا گفتاری که از آنان حکــایــت کــرده که گفتنــد «ای عیســی آیــا پــروردگــار تو میتواند مائدهای از آسمان بــر مــا نــازل کند؟»[۱۵۲]
اوّلاً به ظاهرش مشتمل بوده بر پرسش از قدرت خدای سبحان و این پرسش با ادب عبودیت نمیسازد، اگر چه مقصود در واقع پرسش از مصلحت بوده نه از اصل قدرت ولکن رکیک بودن تعبیر در جای خود محفوظ است. و ثانیا متضمن اقتراح معجزه جدیدی بوده و این نیز بیادبی دیگری است برای این که معجزات باهره عیسی علیهالسلام از هر جهت بر آنان احاطه داشت و با آن همه معجزات حاجت به این معجزه دلبخواهی نبود. پس این که حواریین با معجزات قبلی که از مسیح دیده بودند درخواست معجزهای مخصوص به خود کنند بیشباهت به بازیچه گرفتن آیات خدا و بازی گرفتن خود آن جناب نیست. از همین جهت مسیح علیهالسلام با جمله «اِتَّقُوااللّهَ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنین!» توبیخشان کرد، لکن از آنجایی که حواریین درباره تقاضای خود پافشاری کرده و آن را با جملات «میخواهیم آن را بخوریم و قلبهایمان آرامش گیرد و به صدق عهد تو پی بریم و بر آن گواه باشیم،» توجیه نمودند و خلاصه او را مجبور به چنین درخواستی کردند ناگزیر با ادبی که خدای سبحان به آن جناب ارزانی داشته بود سؤال اقتراحی آنان را به نحوی که بتوان به درگاه عزت و کبریائیاش برد اصلاح نمود. اوّلاً آن را به عنوان عیدی که اختصاص به او و امتش داشته باشد معنون نمود چون درخواستی بود ابتکاری و بینظیر در بین معجزات انبیاء علیهمالسلام ، چه معجزات انبیاء یا برای اتمام حجت بود و یا برای این بود که امت محتاج به نزول آن میشدند و امت مسیح دارای هیچ یک از این دو صفت نبودند و ثانیا سخنان طولانی حواریین را درباره فواید نزول آن از قبیل اطمینان دلهایشان و علمشان به صدق گفتار مسیح و شهادتشان بر مائده همه را با جمله کوتاه «وَ ءایَةً مِنْکَ،» خلاصه کرده، و ثالثا غرض خوردن را که آنها مقدم بر همه اغراض خود ذکر کرده بودند وی، هم آن را در آخر ذکر کرد و هم این که لباسی بر آن پوشانید که به
ادب حضــور مــوافــقتــر بود و آن این بــود که گفــت «وَ ارْزُقْنــا» و در ذیلــش گفت «وَ أَنْتَ خَیْرٌ الرّزِقینَ،» تــا هــم بهوجهــی تــأکیــد ســؤال باشد و هم به وجهی دیگر ثنــای خـدای تعــالی.
علاوه ادب دیگرش این بود که کلام خود را به ندای «اَللّهُمَّ رَبَّنا» آغاز نمود و حال آن کــه ســایــر انبیاء دعای خود را تنها با کلمه «رَبّ» و یا «رَبَّنا» افتتاح میکردند. این زیادتی ندا در دعای مسیح علیهالسلام برای رعایت ادب نسبت به موقف دشوارتر خود بود.[۱۵۳]
دعای حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامبر اسلام
«امَــنَ الـرَّسُـولُ بِمــا اُنْــزِلَ اِلَیْـــهِ مِـــنْ رَبِّــــــهِ وَ الْمُـــــؤْمِنُـــونَ...،» [۱۵۴]
از جمله دعاهای پیامبران گرامی دعایی است که خدای تعالی از نبیّ گرامیش محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله نقل میفرماید که در این دعا مؤمنین امت او را نیز بدان ملحق نموده است:
«رســول ایمــان آورد بــه آنچــه از نــاحیــه پــروردگــارش به ســویــش نــازل شــد، مـؤمنیـن هــم هــر یــک ایمــان آوردنــد به خــدا، و مــلائکــه او، و کتـــــابهــا، و پیـــامبــرانش.»
و گفتنـــــد:
دعای حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامبر اسلام
«مــا بیــن هیــچیـک از فـرستـادگـان خـدا در ایمـان بـه آنـان فـرق قـائـل نیستـیــــم!»
و نیز گفتند:
«شنیـدیم پیام خدا را و اطاعت کردیم!»
«پروردگارا غفران تو را مسئلت داریم!»
«و به ســوی جــزای تــوسـت بـازگشـت. خــداونــد هیچ نفســی را جز به مقدار طـاقتش تکلیـــف نمیکنــــد.»
برای هر نفسی ثواب همان طــاعــاتی است که کــرده، و بر هــر نفســی کیفر همـــان گنـــاهـــانی اســـت کــه مـرتکــب شـــــده اســـت.
پــــــــــــروردگــــــارا!
مـا را اگــر دچــار نسیــان و خطــا شــدیــم مـؤاخـذه مفـرما!
و تکلیــف دشــواری بــه دوش مــا بار مکــن، آن چنان که بار کردی به دوش آنان که قبل از ما زیستند.
پـــــــــــروردگـــــــارا!
و بر ما تحمیل مکـن چیزی را که ما را طاقت تحمل آن نیست،
و از مــا درگـــذر، و بر مــا ببخشــای، و مـا را رحــــم کــن!
و چــون یــاور مــا تــویـی، مــا را بر مردم کافر یاری فرما!»
این آیات، ایمان رسول صلیاللهعلیهوآله را به قرآن کریم و به همه آنچه از اصول معارف و فروع احکام الهی مشتمل است حکایت میکند و سپس مؤمنین رابه وی ملحق نموده است.
دعای حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامبر اسلام
مقصود از مؤمنین نه تنها معاصرین آن حضرتند بلکه جمع مؤمنین از امت اویند که به وسیلــه ایمــان جــزو شــاخــههای شجــره طیبـه مبارکه وجود نازنین وی شدهاند.
مضمــون ایــن دو آیــه مقــایســه و مــوازنــهای است بین اهل کتاب و بین مؤمنین این امت از نحوه تلقی خود از کتاب آسمانی خود و نحوه تأدب آنها به ادب عبـودیـت در بــرابــر کتـابی که بـرایشــان نــازل شـده است.
در آیات قبل، اهل کتاب را مذمت و ملامت میفرماید که بین ملائکه خدا فرق گذاشته و جبرئیل را دشمن و سایرین را دوست داشتند، و بین کتب آسمانی فرق گذاشته به قرآن کفر ورزیده و به غیر آن ایمان آوردند، و بین پیغمبران خدا فرق گذاشته، و به موسی و یا به او و به عیسی ایمان آورده، به محمد صلیاللهعلیهوآله کفر ورزیدند، و بین احکام خدا فرق گذاشته به بعضی از آنچه در کتاب خداست ایمان آورده و به بعضی کفر ورزیدند.
اشتمــال ایــن دعــا بــه ادب عبــودیــت و رعــایــت آن در تمســک به ذیل عنــایــات ربــوبی یکــی پس از دیگــری مطلبــی است که حــاجتـی به بیان ندارد. [۱۵۵]
دعا و درخواست پرهیزکاران
«اَلَّــذیـنَ یَقُــولُــونَ رَبَّنـا اِنَّنا امَنّا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنـا وَ قِنــا عَــذابَ النّارِ!»
«آنهــا کــــه میگــوینــد: پــروردگــار مــا، ما ایمــان آوردیــم! گنــاهــان مــا را ببخـــش، و از عـــذاب آتـــش دورمـــان بـــدار!» [۱۵۶]
در آیات سوره آل عمران پارهای از صفات پرهیزکاران را بیــان داشته و میفرماید:
پــرهیــزکــاران میگــوینــد: «رَبَّنا ـ پــروردگــارا» یعنــی خــدا را به وصف «رُبوبیت» یاد میکنند تا بنــدگـی خــود را اظهــار کــرده و نسبت بــه آنچــه از حضــرتش با جملــه «اِنَّنـا آمَنّـا» درخــواست کــردهانــد، استــرحــامـی بــاشـــد.
اظهــار داشتــن آن بــرای درخــواست نمــودن وعــده الهــی اســت، زیرا خداوند خود وعده داده که آمرزش و مغفرت خود را نصیــب بندگان مؤمنش فـرمـاید.
مغفــرت و آمــرزش گنــاهــان مستلــزم نجــات از عــذاب نمــیشــــود، یعنی نگهداری از آتش دوزخ تنها و تنها فضل و رحمتی است که خـداونـد در حــق مــؤمنیــن و کســانی کــه به او گــرویــدهانــد و عبــادتش را میکنند ارزانی داشته، بدون این که بندگان مستحــق چنیــن فضلــی باشند یا بر خداوند حقی پیدا کنند، و جهتش آن است که ایمان و اطاعت آنــان خود نعمتــی است که پروردگار به آنان مــرحمــت فـــرمـــوده اســت.
اساسا هیچ یک از موجودات بر خداوند حقی پیدا نمیکنند جز آنچه خداوند بر خود قــــرار داده، کــه از آن جملــه «مغفــرت و نگهــداشتــن از آتش دوزخ نسبت به بندگانی کــه ایمــان آوردهاند» میبـاشد.
از پارهای آیات میتوان استفاده کرد که نگهداری از آتش دوزخ، همان مغفرت و آمرزش و به بهشت رفتن است. [۱۵۷]
دعــا و چکیــده آرزوهـای بنــدهای شــایستـه در مسیـر عبـودیـت
«...اَمْرَاَتَ فِرْعَوْنَ اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لی عِنْدَکَ بَیْتا فِی الْجَنَّةِ وَ...،»
«و خدای تعالی برای کسانی که ایمان آوردند مثلی میزند و آن داستان همسر فرعون است که گفت:
پــروردگــارا نــزد خــودت بـرایــم خانهای در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و عمـل او نجـــات بـــده و از مـــردم ستمکـــار بـــرهـــان!»[۱۵۸]
در جمله فوق خدای سبحان تمامی آرزوهایی را که یک بنده شایسته در مسیر عبودیتش دارد خلاصه نموده است. خدای تعالی در خلال تمثیل حال این بانو و اشاره به منزلت خاصی که در عبودیت داشت دعایی را نقل میکند که او بر زبان رانده، همین خــود دلالــت میکنــد بر این که دعــای او عنــوان جــامعی بــرای عبـودیت اوست.
معلــوم میشــود همســر فــرعــون چشــم از تمــام لــذات دنیــا بستــه بــود، آن هم نه به خاطر این که دستش به آنها نمیرسیده، بلکه در عین این که همه آن لذات برایش فراهم بوده، با این وجود از آنها چشم پوشیده، و به کراماتی که نزد خداست، و به قــرب خــدا دل بستــه بــود، و به غیــب ایمــان آورده، و در برابر ایمان خود استقامت ورزیده بود .
این قدمی که همسر فرعون در راه بندگی خـدا برداشته، قدمــی اســت کــه میتواند برای همه پویندگان این راه، مثل باشد. به همین جهت است که خدای سبحان حال او و آرزو او و عمــل او را در طــول زنــدگی در دعـایی مختصـر خـلاصــه کــرده اســت.
در این دعــا خــانــهای درخــواست کرده که هم نزد خدا باشد، و هم در بهشت، و این بدان جهــت اســت کــه بهشـت دار قـرب خـدا، و جــوار ربالعــالمیــن اســت. [۱۵۹]
پانویس
- ↑ 89 / نحل
- ↑ خلاصه ۳۰ جلدی تفسیر نمونه، قطع جیبی
- ↑ ۳۰ جلدی، قطع جیبی کوچک
- ↑ 77 ـ 79/ واقعه
- ↑ 186 / بقره
- ↑ 34 / ابراهیم
- ↑ 29 /الرّحمن
- ↑ 77 / فرقان
- ↑ 41 / انعام
- ↑ 64 / انعام
- ↑ 60 / مؤمن
- ↑ 14 / مــــؤمـــن
- ↑ 90 / انبیاء
- ↑ 55 / اعــــراف
- ↑ 4 / مریم
- ↑ 26 / شـــوری
- ↑ 186 / بقره
- ↑ المیـــزان ج 3، ص 42
- ↑ 14 / رعد
- ↑ 186 / بقره
- ↑ 60/مؤمن
- ↑ المیـــــــــــــزان ج 22، ص 209
- ↑ المیزان ج 3، ص 56
- ↑ 67 / اســراء
- ↑ 67 / اسراء
- ↑ 67 / اسراء
- ↑ المیزان ج 25، ص 260
- ↑ المیزان ج 3، ص 48
- ↑ 40 / انعام
- ↑ المیـــــــزان ج 30، ص 320
- ↑ 91 / یونس
- ↑ 91 /یونس
- ↑ 15 / انبیاء
- ↑ المیزان ج 30، ص 320
- ↑ 15 / احقاف
- ↑ 15 / احقاف
- ↑ المیـزان ج 36، ص 13
- ↑ المیزان ج 36، ص 14
- ↑ 19 / اسراء
- ↑ 18 / اسراء
- ↑ المیـزان ج 25، ص 116
- ↑ 18 / اسراء
- ↑ 20 / بروج
- ↑ 35 / زخــرف
- ↑ المیــــــــــــــزان ج 25، ص 114
- ↑ 200 تا 202 / بقره
- ↑ المیــزان ج 3، ص 112
- ↑ 14 / رعــد
- ↑ المیزان ج 22، ص 210
- ↑ 11 / اِسراء
- ↑ المیـــــــــــزان ج 25، ص 87
- ↑ 67 / توبه
- ↑ المیزان ج 3، ص 53
- ↑ 14 / رعد
- ↑ المیـــــــــــــزان ج 22، ص 212
- ↑ 48 / مریم
- ↑ المیــــزان ج 27، ص 92
- ↑ 186 / بقره
- ↑ 60 / مؤمن
- ↑ 67 / اسراء
- ↑ المیزان ج 25، ص 221
- ↑ 186 / بقره
- ↑ 60 / مؤمن
- ↑ المیـــــزان ج 3، ص 41
- ↑ 53 / نحل
- ↑ 53 / نحل
- ↑ المیزان ج 24، ص 144
- ↑ 62 / نمل
- ↑ 60 / مؤمن
- ↑ 186 / بقره
- ↑ المیــزان ج 30، ص 316
- ↑ 12 / یونس
- ↑ 22 / یـونـس
- ↑ المیــــــــزان ج 30، ص 318
- ↑ 62 / نمـل
- ↑ المیـــزان ج 30، ص 318
- ↑ 19 / اسراء
- ↑ 20 / اسراء
- ↑ المیــــــــــــــزان ج 25، ص 118
- ↑ 62 / نمل
- ↑ 34 / ابراهیم
- ↑ 29 / الرّحمن
- ↑ المیزان ج 30، ص 321
- ↑ 14 / رعد
- ↑ المیزان ج 22، ص 210
- ↑ 50 / مؤمن
- ↑ المیــــــــزان ج 34، ص 217
- ↑ 33 / روم
- ↑ المیزان ج 31، ص 293
- ↑ 126 / بقره
- ↑ المیزان ج 2، ص 120
- ↑ 26 / آلعمران
- ↑ 27 / آلعمران
- ↑ 46 / زمر
- ↑ 59 / زمر
- ↑ 162 / انعام
- ↑ 114 / طه
- ↑ 97 / مؤمنون
- ↑ المیــــــزان ج 12، ص 169
- ↑ المیــزان ج 3، ص 50
- ↑ 98 / یوسف
- ↑ المیـــــــــزان ج 22، ص 113
- ↑ 23 / اعراف
- ↑ المیــزان ج 12، ص 117
- ↑ 45 تا 47 / هود
- ↑ المیـــــــــــــزان ج 12، ص 119
- ↑ نوح/ 28
- ↑ صافّات/ 79
- ↑ المیــــــــــــــــزان ج 12، ص 123
- ↑ 126/بقره
- ↑ المیــزان ج 2، ص 120
- ↑ 75تا89/شعراء
- ↑ المیزان ج 12، ص 125
- ↑ 100 / صافات
- ↑ المیــــزان ج 12، ص 128
- ↑ 126 / بقره
- ↑ 126 / بقره
- ↑ المیزان ج 12، ص 128
- ↑ 35 تــا 41 / ابــــراهیــم
- ↑ المیــــــزان ج 12، ص 131
- ↑ 127 تا 129 / بقره
- ↑ المیزان ج 12، ص 132
- ↑ 83 تا 89 / شعراء
- ↑ 86 / یوسف
- ↑ المیـــــــــــــــــزان ج 12، ص 134
- ↑ 33 / یـوسف
- ↑ المیـــــــــــــزان ج 12، ص 136
- ↑ 99 تا 101 / یوسف
- ↑ المیــــزان ج 12، ص 138
- ↑ 16 / قصص
- ↑ 24 / قصص
- ↑ 25 تا 34 / طه
- ↑ 155 تا 156 / اعراف
- ↑ 150 / اعراف
- ↑ 151 / اعراف
- ↑ 152 / اعراف
- ↑ المیزان ج 12، ص 141
- ↑ 19 / نمـــل
- ↑ 19 / نمل
- ↑ المیــزان ج 12، ص 154
- ↑ 87 / انبیاء
- ↑ 88 / انبیـاء
- ↑ المیــــزان ج 12، ص 155
- ↑ 83 / انبیاء
- ↑ المیـــــــزان ج 12، ص 158
- ↑ 5 / مــریــم
- ↑ 37 / آلعمران
- ↑ 38 / آلعمران
- ↑ 7 / مریم
- ↑ المیــــــــــــــــزان ج 27، ص 16
- ↑ 114 / مائده
- ↑ 112 / مائده
- ↑ المیزان ج 12، ص 161
- ↑ 285 / بقره
- ↑ المیـــــــــزان ج 12، ص 165
- ↑ 16 / آلعمــران
- ↑ المیـــزان ج 5، ص 213
- ↑ 11 / تحــریم
- ↑ المیزان ج 38، ص 339







