کتابخانه:بابی گری و بهایی گری

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۳۷ توسط User10 (نظرات | مشارکت‌ها) (گردهم آیی بابیان در بغداد)

پرش به: ناوبری، جستجو
بابی‌گری و بهایی‌گری
مشخصات کتاب
Babi gari na bahii gari-eshtehardi.jpg
نویسنده محمد محمدی‌اشتهاردی
زبان فارسی
ناشر ناصر
محل انتشارات قم
تاریخ نشر چاپ پنجم: زمستان ۱۳۸۹
شابک ۹۷۸–۹۶۴-۶۶۸۳–۷۸-۵

محتویات

سرزنش هر گونه تأیید صوفیان

حضرت رضا علیه‌السلام در سرزنش صوفیان (همان عوامل پیدایش بابی‌ها و بهائی‌ها (در ضمن گفتاری فرمود:
«فمن ذهب الی زیارة احد منهم؛ حیا او میتا فکانما ذهب الی زیارة الشیطان و عبدة الوثان، و من اعان احدا منهم فکانما اعان یزید و معاویة و اباسفیان؛ پس کسی که برای دیدار یکی از صوفیان برود، خواه به دیدار زنده‌ی آنها یا مرده‌ی آنها، گویی به دیدار شیطان و بت‌پرستان رفته است، و کسی که یکی از آنها را یاری نماید. گویی یزید، معاویه و ابوسفیان را یاری نموده است. «سفینة البحار، ج ۲، ص ۵۸ - واژه‌ی صوف»

پیشگفتار

استکبار جهانی و ترفندهای آن در کمین مسلمانان

به دلایل عینی و شواهد روشن و مستند و تجربه آشکار، استکبار جهانی به ویژه استعمار و استثمار غربی، دائماً کوشیده و می‌کوشد که با انواع نیرنگ‌ها و ترفندها، مسلمانان را به استعمار بکشد، و آنها را از هویت خود تهی سازد، و در نتیجه ذخایر آنها را تاراج نموده و بر آنها آقایی نماید.
استکبار همچون اژدهای هفت سر است که اگر یک سر آن را بکوبی با سر دیگر وارد می‌شود، و کارش بلعیدن، زهر ریختن و گزیدن است، گرچه در ظاهر خوش خط و خال است، مشکل ما غفلت، جهل، ساده‌اندیشی و زودباوری است، به ویژه نسل جوان ما زودتر فریب زرق و برق‌های این اژدهای خوش خط و خال را می‌خورند و می‌پندارند که:

گربه حیوان خوش خط و خالی است فکر آزار جوجه هرگز نیست آیین اسلام برای استقبال همه‌جانبه‌ی مسلمانان، و عزتمند کردن آنها هشدارهای مختلف داده، و با تعبیرات گوناگون ما را از اغفال شدن و فریب خوردن در برابر این اژدهای هفت سر، برحذر داشته است. گاه می‌فرماید:

«و لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا؛ و خداوند هرگز کافران را بر مؤمنان تسلطی نداده است.» [۱]. و زمانی می‌فرماید: «و لله العزة و لرسوله و للمؤنین؛ عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است.» [۲]

یکی از پل‌های استعمار و استکبار جهانی برای نفوذ و سلطه، اختلاف افکنی و ایجاد تشویش و دغدغه در فرهنگ حاکم در بین مسلمانان است. بر همین اساس قرآن به طور مکرر، مسلمانان را دعوت به اتحاد و یک‌پارچگی می‌کند، و از پراکندگی هشدار می‌دهد و می‌فرماید:

«و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا؛ همگی به ریسمان خدا (قرآن و اسلام و اهل‌بیت علیهم‌السلام (چنگ زنید و پراکنده نشوید.» [۳]. و نیز می‌فرماید:

«و لا تکونوا کالذین تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جائهم البینات و اولئک لهم عذاب عظیم؛ و مانند کسانی نباشید که پراکنده شدند و اختلاف کردند (آن هم (پس از آن که نشان‌های (پروردگار (به آنها رسید و برای آنها عذاب بزرگی هست.» [۴]. یکی از راه‌های مهم برای فریب نخوردن در برابر استکبار و استعمار جهانی، این است که ما شخصیت و هویت خود را بشناسیم و درک کنیم که از نظر دینی و فرهنگی، غنی هستیم و هیچ گونه نیازی به دگراندیشان نداریم، چرا که استعمار نخست فکر و اندیشه و روحیه ما را تحقیر و تضعیف می‌کند، سپس بر ما مسلط می‌گردد، چنان‌که در قرآن در مورد سلطه‌ی فرعون بر مردم می‌فرماید: «فاستخف قومه فاطاعوه؛ فرعون قومش را تحقیر و تحمیق کرد، آنگاه آنان از او اطاعت کردند». [۵].

امیرالمؤمنان علی علیه‌السلام فرمود: «من هانت علیه نفسه فلا تأمن شره؛ کسی که شخصیتی برای خود قایل نیست، از شر او بر حذر باش». [۶].

بنابراین از هویت‌زدایی استعمار بر حذر باشیم، که باعث بی‌محتوایی و پیامدهای شوم آن خواهد شد.

دین سازان دغلباز

استعمارگران در محاسبات خود چنین نتیجه گرفته‌اند که یگانه عاملی که موجب عزت و سربلندی و خلل ناپذیری مسلمانان است، وحدت و انسجام آنان است، و نیز به این نتیجه رسیدند که عمیق‌ترین عامل اتحاد و تعاون و به هم پیوستگی آنها، دین اسلام است که همچون رشته‌ی تسبیح، افراد مسلمان را به همدیگر متصل نموده، و نظم و وحدت آنها را نگه داشته است، و پس از این صغری و کبری، تصمیم گرفتند همین دین را که یگانه عامل وحدت است به صورت پاره‌های مختلف درآورند و با دین‌سازی، مذهب را علیه مذهب، به جان همدیگر انداخته، و به این ترتیب با گل‌آلود کردن آب، ماهی بگیرند، با کمال تأسف، در موارد بسیاری به مقصود رسیده‌اند. قرآن در مورد استعمار و سلطه فرعون به همین مطلب تصریح کرده، تا به ما توجه دهد که اگر به صورت گروه‌ها درآییم، فرعون‌ها بر ما مسلط خواهند شد، می‌فرماید: «ان فرعون علا فی الارض و جعل اهلها شیعا؛ همانا فرعون در زمین برتری‌جویی کرد، و اهل آن را به گروه‌های مختلفی تقسیم نمود».[۷].

بر همین اساس تجربه نشان داده که زیان تحزب و گروه‌گرایی، بیش از نفع آن است، همواره استعمارگران با تبلیغ تحزب‌گرایی می‌خواهند بین صفوف مسلمین، ایجاد شکاف و پراکندگی کنند، قرآن هشدار می‌دهد که تنها یک حزب، موفق و پیروز است، از این رو آنان را که رابطه‌ی دوستی با دشمنان خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برقرار نمی‌کنند، و به انسجام در برابر آن‌ها مقاومت می‌نمایند ستوده و می‌فرماید: «رضی الله عنهم و رضوا عنه اولئک حزب‌الله الا ان حزب‌الله هم المفلحون؛ خدا از آنها خشنود است، آنان نیز از خدا خشنودند، آنها حزب‌الله‌اند، بدانید حزب‌الله پیروز و رستگارانند». [۸]

طاغوتیان و استکبار و استعمار جهانی از قدیم و ندیم، برای ضربه زدن به اتحاد و انسجام مسلمانان، از این راه وارد شده و تحت عناوین گوناگون از جمله مهدویت و بابیت، به دین‌سازی و فرقه‌پردازی پرداخته‌اند، و در این مسیر، قادیانی‌گری، شیخی‌گری، صوفی‌گری (با فرقه‌های گوناگون که هر کدام دارند(بابی‌گری، بهایی‌گری، وهابی‌گری، آقاخانی‌گری [۹] و کسروی‌گری از ارمغان‌های این استعمار کهنه و نو است که همچنان ادامه دارد.

«مطالعات جامعه‌شناسی و روان‌کاوی امروز، تردیدی در این مطلب باقی نگذاشته است که مذهب به طور کلی به گونه یک اصل پایدار در اعماق وجود انسان، ریشه دارد، و بینش مذهبی در مشرق زمین، بسیار عمیق‌تر از غرب است، شاید به دلیل این که نخستین جوانه‌های تمدن در شرق ظاهر گشت و پیامبران نیز از شرق برخاستند. به همین دلیل استعمار غربی که برای دست یافتن به شرق از هیچ تلاش و کوشش فروگذار نمی‌کند، مذهب را نیز از نظر دور نداشته و با ساختن مذهب‌های خرافی و تخدیرگر، کوشش کرده است مقاصد خود را پیش ببرد.

مخصوصاً با توجه به این که اسلام، آیینی است ضداستعماری و سد محکمی در برابر مطامع آنها ایجاد خواهد کرد، برای ایجاد رخنه در این سد نیرومند، فکر خود را بیشتر در حوزه کشورهای اسلامی متمرکز ساخته‌اند، و چندین مذهب دست نشانده در این منطقه‌ی حساس جهان به وجود آورده‌اند که یکی از آنها «بابی‌گری و بهایی‌گری» است، و حقا گذاشتن نام مذهب بر آنها توهینی به مذهب است. خوشبختانه با گذشت زمان و آگاهی مسلمانان از یک سو، بالا رفتن پرده‌ها و فاش شدن رازها و برملا شدن مدارک از سوی دیگر، و تلاش‌های دانشمندان آگاه اسلامی از سوی سوم، سبب شده است که مسلمانان به خوبی از این نقشه‌ی شوم استعمار باخبر شوند، و به خصوص با همکاری نزدیک این فرقه، با روسیه تزاری و صهیونیست‌ها و رژیم‌های آمریکا و انگلیس رازها بیشتر از پرده برون افتاده است.

لذا می‌بینیم پی‌درپی، افرادی از فریب خوردگان به آغوش اسلام بازمی‌گردند و بیزاری خود را از این فرقه‌ی ضاله در صفحات جراید منعکس می‌کنند.

ولی باز آگاهی و روشن‌نگری بیشتر لازم است، به همین جهت باید اسناد و مدارک بیشتر، و تحقیقاتی تازه‌تر در این زمینه در اختیار عموم، به ویژه نسل جوان قرار داد تا هم خودشان از پیشینه‌ی تاریخی و تاکتیک و نتیجه این نقشه‌ی شوم باخبر شوند و هم دیگران را آگاه سازند».[۱۰].

کتاب حاضر

این کتاب در رابطه با امام زمان حضرت قائم آل محمد (عج (است، از این نظر که از آغاز غیبت آن حضرت تاکنون به طور مکرر (چنان‌که در فصل اول خاطرنشان می‌شود (افراد گمراهی ادعای دروغین مهدویت و بابیت (واسطه شدن بین مردم و امام عصر (عج((کرده‌اند و ملعبه‌ی دست طاغوت‌ها و استعمارگران شده‌اند تا بلکه بتوانند از این راه، در میان شیعیان و شیفتگان امام عصر (عج (که طبق فرمان او به ولایت فقیه (نایب عام آن حضرت (دل بسته‌اند تفرقه و پراکندگی ایجاد کنند، چرا که انسجام شیعیان را خطر عظیمی برای نفوذ استعماری خود می‌دانند.

این کتاب در حقیقت به آگاهی بخشی و افشاگری پرداخته تا موجب بیداری همه‌ی قشرها به خصوص نسل نو گردد، تا فریب ترفندهای اژدهای هفت سر، بلکه هزار سر استعمارگران جنایتکار به ویژه سردمداران آمریکا را نخورند، و با پیروی خلل‌ناپذیر از ولایت فقیه، رابطه‌ی محکم خود را با حضرت قائم آل محمد (عج (حفظ کنند، تا به حقیقت «انتظار» فرج که بهترین اعمال است عینیت بخشند، و در پرتو انوار ولایت حضرت مهدی (عج (از هر گونه فریب و نیرنگ استکبار جهانی و دین‌سازان تفرقه‌افکن غرب و غرب‌زدگان مصون و محفوظ بمانند. مطالب این کتاب را به پنج فصل زیر تنظیم کردیم:

فصل اول: مدعیان دروغین مهدویت و بابیت و انگیزه‌ی آنها.

فصل دوم: بنیان‌گذاران بابی‌گری و بهایی‌گری؛ دست نشاندگان استعمار، و دستیاران آنها. فصل سوم: نقش استعمار و دست‌های پنهان و آشکار آن در پیدایش بابی‌گری و بهایی‌گری، و تداوم آن به طور مرموز و گسترده، و موضع‌گیری آیت‌الله العظمی بروجردی رحمه‌الله و علما در برابر آنها.

فصل چهارم: ادعاهای گوناگون و متضاد باب و بها، و کتاب‌های آنها، دلیل آشکار بر بطلان آنها.

فصل پنجم: اصول و فروع احکام آنها، دلیل دیگری بر پوچی ادعاهای آنها. حوزه علمیه قم:

محمد محمدی اشتهاردی پاییز ۱۳۷۸ ش

مدعیان دروغین مهدویت و بابیت و انگیزه‌ی آنها

نواب چهارگانه امام عصر و توقیع در مورد آغاز غیبت کبری

حضرت ولی‌عصر قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم در نیمه‌ی شعبان سال ۲۵۵ ه ق در شهر سامرا دیده به جهان گشود، از سال ۲۵۵ تا سال ۲۶۰ ه ق سال شهادت پدرش، به طور مخفی نزد پدر می‌زیست، تنها بعضی از اصحاب خاص امام حسن عسکری علیه‌السلام به خدمتش می‌رسیدند، و او را زیارت می‌کردند. [۱۱]

پس از شهادت پدر که در سال ۲۶۰ ه ق رخ داد، آن حضرت غایب شد و جز نواب خاص او و گاهی بعضی از خواص، به طور بسیار محرمانه، کسی به محضرش نمی‌رسید، این غیبت به نام «غیبت صغری» معروف است، که حدود هفتاد سال (از سال ۲۶۰ تا نیمه شعبان سال ۳۲۹(ادامه یافت در این مدت، شیعیان توسط نواب خاص امام عصر (عج (که چهار نفر بودند، با آن حضرت تماس گرفته، و پاسخ سؤال‌های خود را دریافت می‌کردند. این چهار نفر به ترتیب عبارتند از:

۱ - عثمان بن سعید وفات سال ۳۰۰ ه ق که چهل سال نیابت کرد.

۲ - محمد بن عثمان (پسر نایب اول (که در سال ۳۰۵ وفات کرد و در نتیجه نیابت او پنج سال طول کشید.

۳ - ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی که پس از حدود ۲۱ سال نیابت، در سال ۳۲۶ ه ق رحلت نمود.

۴ - علی بن محمد سمیری [۱۲] که در نیمه شعبان سال ۳۲۹، پس از حدود سه سال نیابت از دنیا رفت، مرقد مطهر این چهار نایب خاص امام عصر (عج (در نزدیک بغداد قرار گرفته است، پس از رحلت چهارمین نایب خاص، غیبت کبری (طولانی (شروع شد و تا ظهور آن حضرت ادامه دارد. [۱۳].

از آن پس طبق صریح گفتار امامان علیهم‌السلام از جمله حضرت مهدی (عج (زمام امور امت باید در دست «ولایت فقیه» باشد، و مردم باید از ولی فقیه (مجتهد جامع شرایط (پیروی کنند تا آن حضرت از پشت پرده‌ی غیبت ظاهر گردد. [۱۴]. علی بن محمد سمیری (یا: سمری (شش روز قبل از وفاتش، شیعیان خاص را به حضور طلبید، و توقیعی (یعنی دستخطی (را که امام زمان (عج (برای او نوشته بود، برای حاضران خواند، که متن آن چنین بود:

«بسم الله الرحمن الرحیم.

یا علی بن محمد السمری أعظم الله آجر اخوانک فیک، فانک میت ما بینک و بین ستة ایام، فاجمع امرک و لا توص الی احد یقوم مقامک، بعد وفاتک، فقد وقعت الغیبة التامة، فلا ظهور الا بعد ان یأذن الله تعالی ذکره، و ذلک بعد طول الامد، و قسوة القلوب و املاء الارض جورا؛ و سیأتی شیعتی من یدعی المشاهدة قبل خروج السفیانی و الصیحة، فهو کذاب مفتر، و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر، ای علی بن محمد سمری، خداوند به برادران دینی تو (به خاطر صبر (در سوگ مرگ تو، آجر و پاداش دهد، تو از امروز تا شش روز از دنیا می‌روی، کارهای خود را جمع و جور کن و آماده‌ی سفر آخرت باش، به کسی وصیت نکن که پس از تو نایب و قائم مقام تو شود، غیبت کامل فرارسید، دیگر ظهوری نیست تا هنگامی که خداوند متعال اجازه ظهور دهد، و چنین امر رخ ندهد مگر پس از مدت‌های طولانی، و قساوت قلب‌های مردم، و پر شدن سراسر زمین از ظلم و ستم، به زودی بعضی از شیعیان من در آینده می‌آیند، و ادعا می‌کنند که مرا دیده‌اند، آگاه باشید که کسی که قبل از خروج سفیانی (یکی از طاغوت‌های جنایتکار (و قبل از شنیدن صیحه‌ی آسمانی، چنین ادعایی کند، دروغگو و تهمت زننده است.» [۱۵].

به این ترتیب تا زمان ظهور حضرت مهدی (عج (کسی که ادعای مهدویت و بابیت و مشاهده کند، ادعای او باطل و مردود است. البته این موضوع غیر از قیام قبل از ظهور است.

آیا قیام و تشکیل حکومت، قبل از ظهور حضرت مهدی رواست

در اینجا بعضی با استناد به برخی از روایات، قیام از ظهور امام عصر (عج (را روا نمی‌دانند و القاء شبهه می‌کنند، آنها می‌گویند روایات متعددی بر این مطلب دلالت دارد، مانند:

۱ - اما صادق علیه‌السلام به یکی از شاگردان معروفش به نام مفضل فرمود: «کل بیعة قبل ظهور القائم علیه‌السلام فبیعته کفر و نفاق و خدیعة؛ [۱۶] هر بیعتی قبل از ظهور قائم علیه‌السلام انجام شود آن بیعت، کفر، نفاق، و تزویر است».

۲ - امام باقر علیه‌السلام فرمود: «کل رایة ترفع قبل القائم فهی طاغوت؛ [۱۷] هر پرچمی که قبل از قیام قائم برافراشته شود، صاحب آن پرچم طاغوت است.»

۳ - امام سجاد علیه‌السلام فرمود: «و الله لا یخرج واحد منا قبل خروج القائم الا کان مثله مثل فرخ طار من و کره قبل أم یستوی جناحاه، فاخذه الصبیان فعبثوا به؛ [۱۸]. سوگند به خدا قبل از قیام قائم (عج (هیچ‌یک از ما قیام نکند، مگر این که مثال او، همچون مثال جوجه‌ای است که قبل از استوار شدن و محکم گشتن پرهایش از لانه‌اش بیرون آید و پرواز کند، کودکان آن را می‌گیرند و با آن بازی می‌نمایند».

۴ - امام صادق علیه‌السلام به یکی از شاگردانش به نام سدیر فرمود: «الزم بیتک و کن حلسا من أحلاسه، و اسکن ما سکن اللیل و النهار فاذا بلغک أن السفیانی قد خرج فارحل الینا و لو علی رجلک؛ [۱۹]. ملازم خانه‌ات باش، و همانند فرشی از فرش‌های خانه‌ات در خانه بمان، و مادامی که شب و روز ساکن است (و صیحه مخصوص آسمانی را نشنیده‌ای (ساکن باش، ولی هنگامی که خبر به تو رسد که سفیانی خروج نموده، به سوی ما بیا هر چند با پای پیاده باشد.» روایات دیگر نیز به همین مضمون نقل شده است. [۲۰].

پاسخ به این شبهه

این شبهه‌ی فریبنده را با توجه به چند مطلب پاسخ می‌دهیم:

الف: این روایات، خبر واحد محسوب می‌شوند. خبر واحد وقتی حجیت دارد که در برابر اصول قطعی اسلام، و دستورهای صریح قرآن قرار نگیرد، ما در اسلام دارای یک سلسله اصول قطعی هستیم که نادیده گرفتن آن‌ها، و رفتار برخلاف آن به طور قاطع جایز نیست، مانند: امر به معروف و نهی از منکر، مبارزه با فساد، جهاد، دفاع از حق، جلوگیری قاطع از ظلم و... و روشن است که انجام کامل این گونه دستورها نیاز به قیام، اقدام، داشتن نیروهای قوی در سایه‌ی حکومت الهی دارد؛ بنابراین آیا روا است که ما آن همه اصول و دستورهای قطعی را به خاطر چند روایت که قطعی الصدور و قطعی الدلاله نیستند رها کنیم؟ قطعاً جواب منفی است.

ب: این روایات با روایات بسیاری که دعوت به آمادگی و قیام می‌کنند، معارض است، مانند روایات دفاع، جهاد، شهادت‌طلبی، انتظار فرج و روایاتی که در آن امامان معصوم علیهم‌السلام بسیاری، قیام‌های مردان خدا را تأیید کرده‌اند. به عنوان نمونه، در روایات «انتظار فرج» می‌خوانیم: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «لیعدن لخروج المهدی و لو سهما؛ [۲۱]. هر یک از شما برای قیام قائم (عج (هر چند با تهیه کردن یک تیر آماده گردد». نیز فرمود: «المنتظر للثانی عشر کالشاهر سیفه بین یدی رسول الله یذب عنه؛ [۲۲].

کسی که در انتظار امام دوازدهم حضرت مهدی (عج (است، مانند کسی است که شمشیرش را کشیده و در پیشاپیش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با دشمن می‌جنگد، و از آن حضرت دفاع می‌نماید.» این گونه تعبیرها که در فرهنگ روایی ما وجود دارد، بیان‌گر آن است که باید برای آماده‌سازی ظهور قائم (عج (قیام کرد؛ و تا آخرین توان، اقدام جدی نمود. ج: برخی از سخنان امامان علیهم‌السلام در شرایط ویژه برای اشخاص مخصوص ایراد شده است و به احتمال زیاد سخنان آن‌ها در برخی موارد - به خصوص در مواردی که با اصول قطعی اسلام سازگار نیست - در جو تقیه اظهار شده و آنان برای حفظ تشیع و شیعیان در شرایط خاص، این گونه سخن گفته‌اند. د: مطابق پاره‌ای از روایات، امامان علیهم‌السلام قیام رادمردانی، مانند قیام زید بن امام سجاد علیه‌السلام، قیام مختار، قیام آل حسن علیهم‌السلام و آنان که برای کسب رضای آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم پرچم مخالفت با طاغوت‌های زمان خود را برافراشتند، تأیید نموده‌اند.

البته در بعضی از موارد - چنان‌که از روایات مذکور که در توضیح القای شبهه ذکر شد، نظر به این که بعضی از قیام‌ها، جز با به هدر دادن نیروها به نتیجه نمی‌رسید، منجر به شکست می‌شد، امام صادق علیه‌السلام به عنوان دلسوزی، نه به عنوان ناروا بودن قیام، آن را نهی می‌کرد. برای تأیید این مطلب نظر شما را به یک نمونه جلب می‌کنم:

محمد بن عبدالله محض - نوه امام حسن مجتبی علیه‌السلام - در عصر امام صادق علیه‌السلام بر ضد خلیفه وقت اموی قیام کرد. در این هنگام پدرش عبدالله، از امام صادق علیه‌السلام خواست تا با محمد بیعت و قیام او را بر ضد خلیفه‌ی وقت تأیید فرماید. امام صادق علیه‌السلام به او فرمود:

«اگر می‌خواهی به محمد (پسرت (دستور خروج دهی، به خاطر قاطعیت در کار خدا و اجرای امر به معروف و نهی از منکر، سوگند به خدا ما تو را که از بزرگان خاندان ما هستی وانگذاریم، و با پسرت برای قیام بیعت می‌کنیم.» [۲۳].

حال این پرسش پیش می‌آید که چرا امام صادق علیه‌السلام، خود قیام مسلحانه نکرد و همین سؤال را یکی از شاگردانش به نام سدیر از آن حضرت پرسیده است.

در این هنگام آن حضرت با «سدیر» در کنار چند گوسفند توقف کرده بودند. امام به او فرمود:

«و الله لو کان لی شیعة بعدد هذه الجداء ما وسعنی القعود؛ سوگند به خدا اگر شیعیان من به اندازه‌ی تعداد این بزغاله‌ها بودند، خانه‌نشینی برایم روا نبود و قیام می‌کردم.»

سدیر می‌گوید همان دم از مرکب پیاده شدم، کنار آن بزغاله‌ها رفتم و آنها را شمردم، هفده عدد بودند. [۲۴].

امام صادق علیه‌السلام در برابر طاغوت‌ها آن چنان موضع‌گیری شدید نموده بود که اعلام کرد: «من مدح سلطانا جائرا و تخفف و تضع له طمعا فیه کان قرینه فی النار؛ [۲۵]. کسی که سلطان ستم‌گری را تمجید کند و در برابر او فروتنی نماید تا در کنار او به نوایی برسد، چنین کسی همنشین آن سلطان در آتش دوزخ خواهد بود.» ه: روایات نکوهش قیام پیش از قیام حضرت مهدی (عج (به رهبرانی مربوط است که به طور مستقل دم از زمامداری و رهبری می‌زنند مانند متمهدی‌ها و مدعیان مهدویت و مدعیان بابیت که برای خود دارای احکام مستقل و... هستند.

ولی در مسئله‌ی ولایت فقیه، استدلال مطلق نیست، بلکه نیابت عام از حضرت مهدی (عج (در عصر غیبت مطرح است، چنان‌که دلایل مشروعیت ولایت فقیه که در جای خود ذکر شده، بر این مطلب دلالت دارد.

در حقیقت این قیام و پرچم با اجازه‌ی امام عصر (عج (بلکه به فرمان وجوبی او به عنوان زمینه‌سازی ظهور جهانی آن حضرت، تحت رهبری ولایت فقیه است. از این رو، از روایاتی که بیان‌گر انقلاب‌های عصر امامان معصوم علیهم‌السلام است، فهمیده می‌شود که اگر آن قیام‌ها براساس کسب رضای آل محمد علیهم‌السلام بود مورد تأیید امامان علیهم‌السلام قرار می‌گرفت؛ مثلا: امام صادق علیهم‌السلام در تأیید قیام زید بن امام سجاد علیهم‌السلام فرمود:

«مضی و الله عمی شهیدا کشهداء استشهدوا مع رسول الله و علیا و الحسین، مضی و الله شهیدا؛ [۲۶]. سوگند به خدا عمویم (زید (همانند کسانی که در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام نبرد کردند و به شهادت رسیدند، شهید شد، سوگند به خدا او به شهادت رسید.» حضرت رضا علیه‌السلام فرمود:

زید بن امام سجاد علیه‌السلام ادعای چیزی (یعنی امامت و استقلال در رهبری (نکرد، بلکه او به مردم می‌گفت: شما را به مسیر جلب رضایت آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم دعوت می‌کنم.

سوگند به خدا زید از آن افرادی است که مشمول این آیه قرآن است:

«و جاهدوا فی الله حق جهاده؛ [۲۷] آن گونه که شایسته و سزاوار جهاد است، جهاد کنید.» [۲۸]

بنابراین از قیام‌هایی که «مستقل» باشد و جلب رضایت آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم و وظیفه‌ای را که آن‌ها تعیین کرده‌اند دربر نگیرد؛ قبل از قیام حضرت قائم (عج (نهی شده است. و: در روایات متعددی، قیام‌های قبل از انقلاب جهانی حضرت مهدی (عج (تأیید و تمجید شده است، به عنوان نمونه، امام کاظم علیه‌السلام در سخنی فرمود:

«رجل من اهل قم یدع الناس الی الحق یجتمع معه قوم کزبر الحدید، لا تزلهم الریاح العواصف، و لا یملون من الحرب، و لا یجبنون و علی الله یتوکلون؛ [۲۹].

مردی از اهل قم قیام می‌کند، مردم را به سوی حق دعوت می‌نماید، جمعیتی نیرومند که مانند پاره‌ای آهن (سخت و استوار (هستند، به گرد او جمع می‌شوند که طوفان‌های حوادث آن‌ها را نمی‌لرزاند، و از جنگ با دشمن خسته نمی‌شوند، و ترس به آن‌ها راه ندارد، و توکلشان به خداست.»

آخرین سخن آن که: چگونه می‌توان با ذکر چند روایت، آیات بسیاری از قرآن را که پیرامون قیام و انقلاب است نادیده گرفت، که به طور مکرر با تأکید، ما را به نهضت در برابر ستم‌گران دعوت می‌نمایند. خداوند می‌فرماید: «و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الوالدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریة الظالم أهلها، و اجعل لنا من لدنک نصیرا؛ [۳۰]

چرا در راه خدا (و در راه (مردان و زنان و کودکانی که (به دست ستمگران (تضعیف شده‌اند پیکار نمی‌کنید؟! همان افراد (ستم دیده‌ای (که می‌گویند: پروردگارا ما را از این شهر که اهلش ستمگرند بیرون ببر و از طرف خود برای ما سرپرستی قرار ده، و از جانب خود یار و یاوری برای ما تعیین فرما.» آیا این گونه آیات را کنار نهیم، تا آن حضرت بیاید به آنها عمل کند؟ قطعاً پاسخ به این سؤال منفی است.

خبر از مدعیان دروغین مهدویت و بابیت

روایاتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امام صادق علیه‌السلام نقل شده، بیانگر آن است که گروهی به دروغ ادعای مهدویت بلکه بالاتر ادعای نبوت می‌کنند، به عنوان نمونه نظر شما را به روایت زیر جلب می‌کنم:

شیخ مفید (وفات یافته سال ۱۳۱۴ ه. ق (به سند خود از عبدالله بن عمر نقل می‌کند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

«لا تقوم الساعة حتی یخرج المهدی من ولدی، و لا یخرج المهدی حتی یخرج ستون کذابا کلهم یقول انا نبی؛ روز قیامت برپا نشود مگر این که حضرت مهدی (عج (از فرزندان من خروج کند، و او خروج نکند مگر این که قبل از خروجش شصت دروغگو خروج و قیام می‌کنند و هر کدام آنها ادعا می‌کنند که من پیامبر هستم.» [۳۱].

انگیزه‌ها و زمینه‌های گرایش به مدعیان مهدویت

تاریخ اسلام نشانگر آن است که افراد بسیاری به خاطر دستیابی به قدرت و یا به خاطر هدف شخصی از عنوان مقدس «مهدی موعود» سوء استفاده کرده‌اند، این سوء استفاده از همان قرن اول هجرت آغاز شد و دو دوره‌ی خلافت عباسیان (از سال ۱۳۲ هجری قمری به بعد (به اوج خود رسید. البته این موضوع نه تنها به اصل مطلب و قیام باشکوه حضرت مهدی (عج (آسیبی نمی‌رساند، بلکه بیانگر اصالت و واقعیت آن است، چرا که اوصاف، ویژگی‌ها و نشانه‌های ظهور آن حضرت، و دست‌آوردهای ممتاز انقلاب جهانی او در همه ابعاد کمالات انسانی آن چنان از نظر آیات و روایات روشن است، که همه‌ی این افرادی که ادعای مهدویت یا بابیت کرده‌اند، به یک صد هزارم، این امتیازات و نشانه‌ها دست نیافته‌اند، بلکه به عکس به فساد و انحراف دامن زده و بر نابسامانی افزوده‌اند. از آنجا که مسئله‌ی مهدی موعود و قیام و انقلاب جهانی او، و این که او پس از ظهور، سراسر جهان را که پر از ظلم و جور شده، پر از عدل و داد می‌کند، به طور مکرر از زبان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه‌السلام و همه امامان علیهم‌السلام ذکر شده و از امور قطعی انکارناپذیر است. از همان قرن اول، سوء استفاده از این نام و ادعای دروغین مهدویت آغاز شد یعنی عده‌ای خود را همان مهدی موعود دانسته، و یا جمعیتی به مهدی موعود بودن شخصی اعتقاد پیدا کردند، با این که آن شخص چنین ادعایی را نداشت، بلکه آن را انکار می‌کرد. یکی از انگیزه‌های پدید آمدن این دین‌سازان این بود که آنها تصور می‌کردند باید به دنبال هر دوره‌ی ظلم و طغیان بی‌حد و مرز، رادمرد نجات‌بخشی بیاید و مردم را از یوغ ستم‌ها نجات بخشند، مثلاً مردم مسلمان از ظلم بنی‌امیه، سپس بنی‌عباس و... به ستوه آمده بودند، و از مهدی موعود که در روایات به عنوان مصلح کل و منجی جهان بشریت یاد شده، تصویری عالی در ذهن داشتند، از این رو زمینه برای پذیرش مهدی موعود، فراهم بود، بر همین اساس رندان سودجو از این زمینه‌ی موجود، سوء استفاده کرده و به اغفال مردم پرداختند، و یا احیاناً از روی ناآگاهی به قصد قربت دست به این کار می‌زدند به این امید که خود را از سایه‌ی شوم و هولناک ظلم و ستم طاغوت‌ها، نجات دهند، ولی در تشخیص مهدی موعود حقیقی، خطا می‌کردند. به هر روی بر اثر انگیزه‌های گوناگون، از اعتقاد و احساسات پاک مردم سوء استفاده کرده، و گروه‌هایی به دنبال مهدی‌های ساختگی پدیدار شدند.

نمونه‌هایی از مدعیان دروغین مهدویت

کیسانیه

کیسانیه نخستین گروهی هستند که در قرن اول هجری، پس از شهادت امام حسین علیه‌السلام به محمد حنفیه یکی از پسران حضرت علی علیه‌السلام گرویدند، و او را مهدی موعود خواندند، حتی پس از مرگ او قائل شدند که او زنده است و در کوه رضوی بین دو عدد شیر قرار گرفته است. افراد برجسته‌ای مانند مختار، سید حمیری و کثیر (دو شاعر مداح خاندان رسالت (را از سران کیسانیه می‌دانند، و به عقیده‌ی ما این افراد توبه کردند، و یا هدفشان قیام بر ضد بنی‌امیه به رهبری محمد حنفیه بود، تا جان امام سجاد علیه‌السلام از گزند حوادث محفوظ بماند.

به هر حال کیسانیه از کسانی هستند که باب بدعت مهدویت را با اعتقاد به مهدی موعود بودن محمد حنفیه، گشودند، و برای خود فرقه‌ای ساختند، در روایت آمده در محضر امام صادق علیه‌السلام سخن از این فرقه به میان آمد، آن حضرت فرمود:

«آیا از این‌ها نمی‌پرسید که اسلحه‌ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در نزد چه کسی است؟» (یعنی نزد امام سجاد علیه‌السلام است و همین موضوع یکی از نشانه‌های حقانیت امامت آن حضرت است(هر گاه محمد حنفیه، بخواهد به چیزی از وصیت (پیامبر (و... آگاه گردد، از امام سجاد علیه‌السلام می‌پرسد، و توسط او از اسرار پنهان آگاه می‌شود.» [۳۲].

پس از درگذشت محمد حنفیه، گروهی از غلات که به مهدی بودن محمد حنفیه اعتقاد داشتند، پسر او ابوهاشم عبدالله را جانشین او دانسته و به عقیده‌ی انحرافی خود ادامه دادند.

مهدی سفیانی و گروه‌های دیگر

ماجرای خونبار کربلا، مسلمانان از شیعه و سنی را به «مهدی موعود» که نام او مطابق روایات به طور مکرر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان مصلح و منجی عالم بشریت، نقل شده بود، متوجه ساخته بود، آنها به دنبال چنین شخصی می‌گشتند.

امویان از این موقعیت سوء استفاده کردند و گفتند وقتی که علویان دارای مهدی هستند، و عباسیان نیز مهدی دارند، چرا ما نداشته باشیم، از این رو برای خود مهدی تراشیدند و او را با لقب «سفیانی» خواندند. گروه دیگر به نام «جارودیه» محمد بن عبدالله بن حسین را مهدی غائب دانسته و در انتظار ظهورش به سر می‌برند.

گروه دیگری به نام «ناووسیه» حضرت امام صادق علیه‌السلام را هنوز زنده و مهدی می‌دانند. «فرقه زیدیه»، به زید بن امام سجاد علیه‌السلام به عنوان مهدی موعود اعتقاد دارند، «واقفیه» گروه دیگری هستند که امام کاظم علیه‌السلام را زنده و غائب می‌دانند و معتقدند او ظهور می‌کند و دنیا را پر از عدل و داد می‌کند.

به این ترتیب فرقه‌ی «باقریه»، امام باقر علیه‌السلام را مهدی موعود می‌دانند، و «اسماعیلیه»، اسماعیل فرزند امام صادق علیه‌السلام را مهدی موعود دانسته و فرقه محمدیه به حضرت محمد بن علی (فرزند امام هادی (به عنوان مهدی موعود دل بسته‌اند. «جوازیه» فرقه‌ی دیگری هستند که حضرت حجة بن الحسن (عج (را دارای فرزندی دانسته و او را مهدی موعود خوانده‌اند. ابومسلم خراسانی نیز ادعای مهدویت کرد، و در سال ۱۳۸ ه. ق کشته شد.

در دوران عباسیان، عده‌ای منصور دوانیقی را مهدی موعود دانستند، و معتقد شدند که روح خدا در پیکر او حلول کرده است. تا آنجا که منصور دوانیقی، پسرش را به نام مهدی نام‌گذاری کرد، تا در آینده از این نام سوء استفاده کرده، و خود را همان مهدی موعود بخواند، و مردم از او به این عنوان اطاعت کنند. بعضی نخستین خلیفه‌ی عباسی، ابوالعباس عبدالله سفاح را مهدی موعود خواندند.

ابن‌مقفع نقابدار معروف خراسان که در علوم غریبه مانند: شعبده، طلسم و... مهارت داشت، مدعی مهدویت شد، و گروهی به او پیوستند.

حاکم نصرالله که در سال ۳۸۶ ه. ق خلیفه شد، نخست ادعای مهدویت کرد، سپس ادعای خدایی نمود.

افراد دیگری مانند: عبدالله عجمی در ماه رمضان ۱۰۸۱ ه. ق در مسجدالحرام، محمد بن احمد سودانی در سال ۱۲۹۹ ه. ق، سید محمد بن علی بن احمد ادریس در سال ۱۳۲۳ ه. ق و ابن‌سعید یمانی ملقب به فقیه در سال ۱۲۵۶ ادعای مهدویت کردند.

این مسئله همچنان در طول تاریخ ادامه یافت مثلاً در سال ۱۲۱۳ میلادی شخصی به نام «مهدی مصر» خود را همان موعود خوانده و گروهی به او پیوستند؛ و در قرن ۱۹ میلادی در سال ۱۸۴۸ میلادی مهدی سودانی متولد شد، پس از آن که بزرگ شد، ادعای مهدویت کرد، و گروهی او را مهدی موعود خواندند، سرانجام در سال ۱۸۸۵ کشته شد.

یکی از این مدعیان مهدویت، درویش رضا بود که در سال سوم سلطنت شاه صفی (ششمین شاه صفویه، وفات یافته سال ۱۰۵۲ ه. ق (به نام مهدی در قزوین خروج کرد. تا این که حدود صد و اندی سال قبل «غلام‌احمد قادیانی» در شبه قاره هند خود را مهدی موعود نامید و پیروانی پیدا کرد، که هم‌اکنون فرقه‌ی «قادیانی‌گری» در هندوستان معروف هستند، و در سال ۱۲۶۰ (به ادعای بابیان (سید علی‌محمد باب در کنار کعبه ادعا کرد که من همان قائم منتظر هستم.

وقتی که به بررسی علل و ریشه‌ها می‌پردازیم می‌بینیم در همه‌ی این موارد، طاغوت‌ها و جاه‌طلبان و استعمارگران، برای وصول به منافع نامشروع خود، از ساده‌لوحی مردم سوء استفاده کرده و با فرقه‌سازی، مردم را نسبت به همدیگر درگیر و مشغول نموده‌اند. در قرن ۱۹ و ۲۰ میلادی، استعمار پیر انگلستان، و روسیه تزار، دست به دست هم دادند، و به مهدی‌سازی پرداختند، در ایران سید علی‌محمد باب و حسینعلی بهاء و... را برای این کار برگزیدند (چنان‌که شرح آن در فصل سوم خاطرنشان می‌شود. (در این دو قرن دست‌های استعمار به کار افتاده، و به این مسئله استعماری رونق بیشتری داد، به عنوان مثال حدود صد و اندی سال قبل، مردم هندوستان به رهبری نهرو، با استعمار انگلستان مبارزه کرده و استقلال خود را به دست آوردند.

در همین بحران، استعمار انگلیس شخصی به نام «غلام‌احمد قادیانی»، را راست کرد، او خود را مهدی موعود خواند، و اعلام کرد: «همه‌ی احکام اسلام ثابت و به قوت خود باقی است، جز جهاد و امر به معروف و نهی از منکر، که من آن‌ها را نسخ کردم، و به جای آن اطاعت از والی و حاکم را (که در آن روز، آن حاکم، دست‌نشانده‌ی استعمار انگلیس بود (بر همه واجب می‌کنم.» [۳۳].

جمعیت قادیانی، زشت‌ترین جمعیتی هستند که هنگام اشغال هند توسط انگلیس، با دست مرموز انگلیسی‌ها پدیدار شد.

این جمعیت پیوسته برای ایجاد فساد و مبارزه با اسلام، به خصوص در آفریقا تلاش می‌نماید. [۳۴].

نظیر این مطلب در مورد سید علی‌محمد باب، و حسینعلی بهاء در ایران به وجود آمد، که جدایی دین از سیاست، و عدم دخالت و نظارت در امور، از دستورهای اولیه آنها است، چنان‌که در فصل پنجم ذکر می‌شود. به این ترتیب نتیجه می‌گیریم که جاه‌طلبی و استعمار، و تحمیق مردم، و سوء استفاده برای رسیدن به منافع نامشروع، گروه‌هایی از مردم را زیر ماسک مهدویت و بابیت، به وادی دین‌سازی و فرقه‌پردازی افکنده، و با گل‌آلود کردن آب، ماهی گرفتند، در صورتی که ویژگی‌های حکومت جهانی حضرت مهدی (عج (در ابعاد گوناگون از: توحید، عدالت، امنیت فراگیر، صلح جهانی، اقتصاد خوب، اوج رشد علوم، تکامل همه‌جانبه‌ی امور معنوی و اخلاقی، و پذیرش عمومی با تشکیل حکومت واحد جهانی و... هزارها فرسخ با عملکرد این مدعیان دروغین مهدویت فاصله دارد.

مدعیان بابیت در طول تاریخ غیبت امام عصر

اشاره

علامه مجلسی رحمه‌الله در بحارالانوار به نقل از کتاب «الغیبه» شیخ طوسی، هفت نفر را نام می‌برد که آنها در عصر نیابت خاص نایبان چهارگانه‌ی خاص امام عصر (عج((که از سال ۲۶۰ تا نیمه‌ی شعبان سال ۳۲۹ ه. ق نیابت کردند (به دروغ ادعای سفارت و نیابت و بابیت (دربانی (حضرت مهدی (عج (را نمودند، سپس با توقیع امام عصر (عج (توسط نائبان خاص آن حضرت، لعن شده، و از آن‌ها اعلام بیزاری شده و شیعیان آن‌ها را لعنت کرده و از آن‌ها اظهار بیزاری نمودند، آنها عبارتند از:

ابا محمد، حسن شریعی

این شخص از اصحاب امام هادی علیه‌السلام و سپس از اصحاب امام حسن عسکری علیه‌السلام بود، او نخستین کسی بود که در عصر غیبت صغری، به دروغ ادعای بابیت و واسطه‌گری بین شیعیان و امام عصر (عج (کرد، و ادعاهای دروغین دیگر نمود، و نسبت‌های ناروا به امامان علیهم‌السلام داد، سرانجام از ناحیه‌ی مقدسه‌ی امام زمان (عج (توقیعی در مورد بیزاری از او و لعنت به او صادر شد، و به این ترتیب، مورد لعن و طرد شیعیان قرار گرفت.

محمد بن نصیر نمیری

این شخص از اصحاب امام حسن عسکری علیه‌السلام بود، پس از شهادت امام حسن عسکری علیه‌السلام ادعای نیابت خاص و بابیت (دربانی (امام مهدی (عج (نمود، بلکه کارش به الحاد و کفر کشیده شد، و ادعای رسالت و نبوت و ربوبیت کرد. از ناحیه مقدسه امام عصر (عج (توقیعی در مورد بیزاری از او و لعن او صادر شد، رسوا گردید، و شیعیان از او بیزاری جستند.

احمد بن هلال کرخی

او از اصحاب امام عسکری علیه‌السلام بود، در عصر غیبت صغری، نیابت خاص محمد بن عثمان دومین نایب خاص امام عصر (عج (را منکر شد، و کارش به انکار و الحاد و کفر کشید، سرانجام از ناحیه‌ی مقدسه‌ی امام مهدی (عج (توسط ابوالقاسم حسین بن روح (نایب خاص سوم امام زمان (در مورد بیزاری از او و لعنت او توقیعی صادر شد، و شیعیان از او بیزاری جسته و او را لعن و طرد کردند.

ابو طاهر محمد بن علی بن بلال

این شخص در عصر محمد بن عثمان (نایب خاص دوم امام عصر - عج (می‌زیست، سهم مبارک امام علیه‌السلام در نزدش بود، آن را به محمد بن عثمان رحمه‌الله تحویل نداد، و به دروغ ادعای وکالت و نیابت از امام عصر (عج (کرد، شیعیان او را لعن کردند، و توقیعی از ناحیه‌ی مقدسه در مورد لعن و بیزاری از او صادر شد.

حسین بن منصور حلاج

یکی دیگر از کسانی که ادعای بابیت و وکالت و نیابت خاص از طرف حضرت مهدی (عج (نمود، حسین بن منصور حلاج است.

او در آغاز ادعا کرد که من وکیل امام زمان (عج (هستم، گروهی از ناآگاهان را به گرد خود جمع کرد، یکی از شیعیان به نام ابوسهل، در ظاهر از مریدان او شد، و پس از شنیدن ادعاهای او، به افشاگری پرداخت، و ادعاهای پوچ او را به شیعیان ابلاغ کرد. حسین بن منصور حلاج به قم سفر کرد، و از عالم بزرگ علی بن بابویه قمی (وفات یافته سال ۳۲۹ ه. ق (که از شخصیت‌ها و فقها و محدثین بزرگ قم بود، تقاضای ملاقات و استمداد کرد، و در ضمن نامه‌ای برای او چنین نوشت: «من رسول و وکیل امام زمان (عج (هستم.» علی بن بابویه رحمه‌الله نامه او را پاره‌پاره کرد، و سپی دستور داد او را با کمال ذلت و خفت از قم بیرون کردند. او ادعای خدایی می‌کرد و می‌گفت خدا در وجود من حلول کرده است، سرانجام به دستور مقتدر عباسی (هیجدهمین خلیفه عباسی (به فتوای علما و فقهای عصر، او را در بغداد به دار آویزان کرده و اعدام کردند، و اعدام او در سال ۳۰۹ ه. ق واقع شد. [۳۵].

ابوجعفر، ابن ابی‌العزاقر

او که نام اصلیش «محمد بن علی شلمغانی» است، به خاطر معرفی ابوالقاسم حسین بن روح (سومین نایب خاص امام عصر - عج (دارای موقعیت و شخصیت ارجمند، در میان شیعیان به خصوص در میان دودمان خود، بنی‌بسطام بود و از فقهای شیعه در عصر غیبت صغری به شمار می‌آمد.

ولی جاه‌طلبی باعث گردید که کارش به انحراف کشیده شد، کفر و الحاد و انحراف عقیدتی او به جایی رسید که ادعا کرد؛ روح رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در کالبد محمد بن عثمان (نخستین نایب خاص امام زمان - عج(انتقال یافته، و روح امیر مؤمنان علی علیه‌السلام به بدن حسین بن روح نوبختی (نایب خاص سوم امام زمان - عج (حلول نموده است، و روح حضرت زهرا علیهاالسلام در کالبد ام‌کلثوم دختر محمد بن عثمان، دمیده شده است. ا و به این ترتیب ادعای بابیت و تقرب به پیشگاه امام زمان (عج (می‌کرد، و گروهی را با ادعاهای باطل خود اغفال نموده بود، سرانجام توقیعی از ناحیه‌ی مقدسه امام زمان (عج (توسط حسین بن روح رحمه‌الله در مورد لعن او و بیزاری از او صادر شد، حسین بن روح، آن توقیع را به شیعیان ابلاغ نمود، آنها و طایفه‌ی بنی بسطام از او بیزاری جسته و او را طرد و لعن کردند.

ابوبکر بغدادی

این شخص به نام محمد بن احمد بن عثمان، معروف به «ابوبکر بغدادی» برادرزاده محمد بن عثمان (دومین نایب خاص امام زمان - عج (بود، به دروغ ادعای بابیت و وکالت از امام عصر (عج (نمود، شیعیان به ادعای دروغین او پی بردند، و او را لعن و طرد نموده و از او بیزاری جستند.

روزی جمعی از شیعیان در محضر محمد بن عثمان عمری (دومین نایب خاص امام زمان - عج (بودند ناگاه محمد بن عثمان دید ابوبکر بغدادی از دور به سوی آنها می‌آید، به حاضران فرمود:

«توجه کنید، این کسی که به اینجا می‌آید، از اصحاب شما و شیعیان نیست.» نقل شده:

ابوبکر بغدادی به بصره رفت و در آنجا به یزیدی (که از سرشناس‌های منحرف بصره بود (پیوست، و در خدمت او ثروت بسیار اندوخت، سرانجام بر اثر سعایت و گزارش خلاف‌کاری او به یزیدی، یزیدی، ضربه محکمی بر فرق سر او زد، که بر اثر آن، چشمهایش آسیب سخت دیده، و پس از مدتی در حالی که نابینا شده بود درگذشت. [۳۶].

این افراد، نمونه‌هایی از مدعیان دروغین بابیت و دربانی خاص بین مردم و امام زمان (عج (بودند، که در عصر غیبت صغری بروز کردند و هر کدام به نحوی با نکبت و خواری، رخت از جهان بربستند.

ظهور شیخ احمد احسایی، و تولد بابیت و بهائیت از صوفیه

پس از این‌ها، سال‌ها گذشت و دیگر از این گونه مدعیان دروغین بابیت، بروز نکرد، تا این که «مذهب انحرافی شیخیه» (در قرن ۱۳ ه. ق (به وجود آمد، مؤسس شیخیه شخصی به نام «شیخ احمد احسائی» بود، او معتقد بود که در هر دوره باید یک نفر به عنوان باب خاص (دربان و واسطه مخصوص (امام زمان (عج (برای وساطت بین امام و مردم وجود داشته باشد، و ادعا می‌کرد که من باب خاص امام زمان (عج (هستم. او پس از خود یکی از شاگردانش به نام «سید کاظم رشتی» را جانشین خود ساخت، و پیروانش را به اطاعت از سید کاظم رشتی فراخواند.

پیروان شیخیه کم‌کم زیاد شدند، پس از مرگ او به اطراف سید کاظم رشتی آمدند، و به این ترتیب مذهب دروغین شیخیه رواج یافت، پس از مرگ سید کاظم رشتی که یکی از مدعیان بابیت بود، سید علی‌محمد باب [۳۷] و سپس حاج کریم‌خان کرمانی، میرزا حسن گوهر و میرزا باقر، و یحیی صبح ازل، و پس از او حسینعلی بهاء و... دنباله‌ی مرام بابیت را ادامه دادند. [۳۸]

بنابراین بابی‌گری و بهایی‌گری، مولود شیخیه بود، و شیخیه نیز مولود فرقه‌های صوفیه بوده است، چنان‌که در جای خود بیان شده است. به دنبال آن، بهایی‌گری نیز مولود صوفیه بود، زیرا حسینعلی مؤسس بهائیت قبلاً در سلک صوفیه و دراویش بود، چنان‌که جبه و کلاه ترمه‌ای سوزن زده، و موی بلند سر و صورت، و داشتن تبرزین او که در خانواده‌اش نگهداری می‌شود، بیانگر صوفی‌گری او است. [۳۹].

شرک در عقیده‌ی شیخ احمد احسایی از نظر سید علی آقا قاضی

از اسوه‌ی عارفان، آیت الحق سید علی آقا قاضی (وفات یافته سال ۱۳۶۶ ه. ق (استاد علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان (که می‌گفت هر چه دارم از سید علی آقا قاضی دارم (سؤال شد نظر شما درباره‌ی شیخیه چیست؟ قاضی فرمود:

«آن کتاب شرح زیارت شیخ احمد احسایی را بیاور و نزد من بخوان.» او آن کتاب را آورد و خواند، آقای قاضی فرمود:

«این شیخ می‌خواهد در این کتاب ثابت کند که ذات خدا دارای اسم و رسمی نیست، همه‌ی کارها که ایجاد می‌شود مربوط به اسماء و صفات خدا است، اتحادی بین اسماء و صفات با ذات خدا وجود ندارد.

بنابراین شیخ احمد احسایی ذات خدا را مفهومی پوچ و بی‌اثر، صرف نظر از اسماء و صفات می‌خواند، و این عین شرک است.» [۴۰].

چگونگی تأسیس مذهب شیخیه به طور خلاصه

در سال ۱۱۷۵ ه. ق و به قولی در سال ۱۱۶۶ ه. ق در آبادی «احساء» واقع در کشور عربستان سعودی کنونی، در قسمت خلیج فارس، پسری به دنیا آمد، او را احمد نامیدند، او بزرگ شد و پس از تحصیلات اولیه، با فرقه‌های صوفیه که دارای سابقه‌ی طولانی از عصر امام صادق علیه‌السلام تاکنون دارند روابط پیدا کرد، و کم‌کم روحیه‌ی صوفی‌گری در او پدیدار شد، او در ۶۷ سالگی در مدینه در سال ۱۲۴۲ ه. ق از دنیا رفت و در قبرستان بقیع دفن گردید.

یکی از عقاید او این بود که معاد جسمانی را قبول نداشت، مورد اعتراض مراجع و علمای بزرگ عصر، مانند: ملا محمدتقی قزوینی (شهید ثالث (آقا سید مهدی، حاج ملا محمد جعفر استرآبادی، سعید العلماء مازندرانی، شیخ مرتضی انصاری، شیخ محمد حسن صاحب جواهر و... قرار گرفت، همه‌ی این علما بطلان مذهب او را اعلام کردند. [۴۱].

او براساس پیشینه‌ی فکری صوفی منشی، در عین آن که شیعه بود، اعتقاد به چهار اصل داشت که عبارتند از:

۱ - خدا ۲ - پیامبر ۳ - امام ۴ - باب امام (یعنی واسطه مخصوص بین امام و مردم (و مدعی بود که من نایب و باب خاص امام زمان (عج (هستم. او در آخر عمر وقتی که تصمیم به مسافرت به مکه گرفت، یکی از شاگردانش به نام «سید کاظم رشتی» را جانشین خود کرد، و از مریدانش خواست که در غیاب خود و پس از مرگش از سید کاظم رشتی پیروی کنند. پیروان شیخ احمد احسایی که زیاد شده بودند به عنوان پیرو مذهب شیخیه معروف گشتند، پس از مرگ شیخ احمد احسایی، سید کاظم رشتی زمام امور شیخیه را به دست گرفت، او هم عقیده‌ی استادش شیخ احمد احسایی بود، از صف مسلمین دسته جدا کرده و دارای مریدان مخصوص بود.

سرانجام سید کاظم در سال ۱۲۵۹ ه. ق پس از گذشتن ۱۷ سال از مرگ استادش شیخ احمد احسایی، از دنیا رفت. او برای پیروان و شاگردان خود، جانشینی تعیین نکرد، آنها پس از مرگ او حیران و سرگردان بودند، سرانجام چهار نفر ادعای جانشینی سید کاظم رشتی را نمودند که عبارتند از:

۱ - حاج کریم‌خان کرمانی ۲ - میرزا شفیع تبریزی ۳ - میرزا طاهر حکاک اصفهانی ۴ - میرزا علی‌محمد شیرازی معروف به «سید باب» مؤسس فرقه‌ی بابی‌گری. اکثر پیروان سید کاظم رشتی به حاج کریمخانی معروف هستند، مرکز این گروه، کرمان است، و رهبرشان اکنون یکی از نوادگان حاج محمد کریم‌خان می‌باشد. سید علی‌محمد باب یکی از کسانی بود که ادعا کرد که من چهارمین نفر هستم که باید جانشین سید کاظم رشتی گردم، به این ترتیب سر و کله سید علی‌محمد باب در اینجا پیدا شد و کم‌کم - چنان‌که شرح داده خواهد شد - به قدرت رسید و فرقه‌ی ضاله بابی‌گری را تأسیس نمود.[۴۲]. تا اینجا نتیجه گرفتیم که صوفیه از قدیم و ندیم از مسلمین دسته جدا کرده و به صورت فرقه‌های گوناگون در طول تاریخ از عصر امام صادق علیه‌السلام تاکنون بروز کردند، و در میان آن‌ها «شیخیه» به سرپرستی شیخ احمد احسایی پدیدار گشت، سپس بابی‌گری، و بهایی‌گری، از شیخیه متولد گردید.

با توجه به این که هر کدام از این مدعیان با ادعاهای دروغین مهدویت و بابیت در رابطه با امام زمان (عج (به وجود آمدند. جالب توجه این که: در سال‌هایی مانند عصر فتحعلی شاه که بین ایران و روسیه تزار جنگ‌های سختی بروز کرد، مردم از جنگ فرسایشی خسته و افسرده شده بودند، و به دنبال پناهگاه معنوی می‌گشتند، حالتی پیش آمده بود که همه در این ایام در انتظار فرج امام زمان (عج (به سر می‌بردند، تا ملت اسلام را از یوغ ظلم روسیه تزاری نجات دهد، شیخ احمد احسایی از این فرصت سوء استفاده کرده و همواره از امام زمان (عج (و ظهور او صحبت می‌کرد، و اظهار نزدیکی و تقرب به حضرت مهدی (عج (می‌نمود، و همین موجب شد که عده‌ای به او گرویدند، و به جای پناه‌گاه صحیح، به پناهگاه کاذب روی آوردند؛ و او نیز افکار باطل خود را به عنوان شیعه‌ی خالص ترویج کرد، و در نتیجه باعث بروز مذهب انحرافی شیخیه گردید، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. درباره مذمت صوفیه از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم‌السلام، روایات متعددی نقل شده [۴۳]ما در اینجا نظر شما را به یک روایت جلب می‌کنیم:

به سند صحیح حضرت رضا علیه‌السلام فرمود:

«من ذکر عنده الصوفیة و لم ینکرهم بلسانه و قلبه، فلیس منا، و من انکرهم فکانما جاهد الکفار بین یدی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم؛ کسی که در نزدش سخن از صوفی‌ها به میان آید، ولی او آنها را انکار نکند، از ما نیست، و کسی که صوفیان را انکار کند، مانند آن کسی است که در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با کافران می‌جنگد» [۴۴].

بنیان گذاران بابی گری و بهایی گری و دستیاران آنها

میرزا علی محمد باب (بنیان‌گذار فرقه‌ی بابی)

اشاره

سید علی‌محمد باب، بنیان‌گذار فرقه‌ی ضاله‌ی بابی در روز اول ماه محرم سال ۱۲۳۵ هجری قمری مطابق با سوم (یا بیستم (اکتبر ۱۸۱۹ میلادی (در عصر سلطنت فتحعلی شاه (در شیراز متولد شد.

پدرش سید محمدرضا شیرازی که به خاطر شغل بزازی، او را سید محمدرضا بزاز می‌گفتند در ایام کودکی سید علی‌محمد از دنیا رفت، از آن پس سید علی‌محمد تحت کفالت و سرپرستی مادرش فاطمه‌بگم و دایی خود به نام سید علی درآمد.

سید علی‌محمد در کودکی توسط دایی خود به مکتب شیخ محمد عابد که در محله قهوه‌ی اولیاء (بیت العباس (فعلی شیراز واقع بود، فرستاده شده، [۴۵]او سالیانی در نزد شیخ محمد عابد درس خواند و قدر مسلم، نوشتن و خواندن و قسمتی از ادبیات فارسی و عربی را در این مکتب آموخت. گر چه پیروان باب اصرار دارند که سید علی‌محمد را درس نخوانده تا به اصطلاح او را «امی» قلمداد کنند و با این ادعا بتوانند معجزه بودن سخنان و کلماتی را که از زبان او جاری شده ثابت نمایند، و همه را آیات و وحی خدا بدانند، ولی مدارکی که از کتب خود آنها در دست است نشان می‌دهد که سید علی‌محمد مدتی به مکتب برای تحصیل و درس خواندن رفته است.

مدارک مکتب رفتن میرزا علی محمد باب

ما در اینجا به چند نمونه از مدارک مکتب رفتن میرزا علی‌محمد می‌پردازیم:

۱ - نبیل زرندی که از معارف بهائیان است در صفحه ۶۴ تاریخ خود و نیز در صفحه ۵۹ مطالع الانوار می‌نویسد: «خال (دائی (حضرت باب، ایشان را برای درس خواندن نزد شیخ عابد برد، هر چند حضرت باب، به درس خواندن میل نداشتند ولی برای این که به میل خال بزرگوار رفتار کنند، به مکتب شیخ عابد تشریف بردند، شیخ عابد مرد پرهیزکار محترمی بود و از شاگردان شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی به شمار می‌رفت». [۴۶].

۲ - احمد یزدانی مؤلف «نظر اجمالی در دریافت بهایی» که از طرفدارای سرسخت این فرقه است، در صفحه ۹ چاپ پلی کپی آن کتاب پس از مقدمه‌ای درباره‌ی تحصیلات سید علی‌محمد می‌نویسد: «آقا سید علی‌محمد در شب محرم ۱۲۳۵ قمری مطابق با ۲۰ اکتبر ۱۸۱۹ میلادی در شیراز متولد و پس از مختصر تحصیل سواد فارسی و مقدمات در یکی از مکاتیب شیراز، و اشتغال به تجارت در عنفوان شباب، در شب پنجم جمادی‌الاولی سال ۱۲۶۰ هجری مطابق با ۲۳ مه ۱۸۴۴ میلادی در شیراز برای جناب ملا حسین بشرویه‌ای اظهار امر و بیان بعثت خود را فرموده». [۴۷]. و در کتاب گنجینه حدود و احکام نوشته‌ی اشراق خاوری که او نیز از نویسندگان معروف آنها است در صفحه ۳۰۸ (چاپ ۳۸۴ صفحه‌ای (و کتاب حدیقة الیمانیه تألیف میرزا نبیل‌زاده قزوینی صفحه ۲۰۲ و کتاب کشف الغطاء تألیف ابوالفضل گلپایگانی در صفحات ۵۶ و ۸۲ و ۸۳ و در کتاب ظهور الحق فاضل مازندرانی صفحه ۲۶۳ و... نیز درباره‌ی درس خواندن سید علی‌محمد در کودکی در مکتب شیخ محمد عابد، مطالبی نوشته شده است. جالب این که خود میرزا علی‌محمد باب در صفحه ۲۵ بیان عربی [۴۸] در سطر ۱۳ به یاد دوران تحصیلش می‌گوید:

«یا محمد معلمی فلا تضربنی قبل ان یقضی علی خمسة سنة... و اذا اردت ضربا فلا تتجاوز عن الخمس و لا تضرب علی اللحم الا و ان تحل بینهما سترا فان ادیت تحرم علیک زوجک تسعة عشر یوما؛ ای محمد آموزگارم، مرا قبل از آنکه پنج سال بر من (در مکتب تو (بگذرد نزن، و اگر خواستی بزنی، از پنج (ضربه (تجاوز نکن، و بر گوشت مزن مگر این که بین گوشت و وسیله‌ی زدن، پارچه‌ای قرار دهی، اگر چنین کردی نوزده روز همسر تو بر تو حرام است!!» نتیجه این که:

درس خواندن و مکتب رفتن میرزا علی‌محمد باب مسلم است، بلکه از قراین و لابلای مدارک می‌توان استفاده کرد که سید علی‌محمد حدود یازده سال نزد شیخ محمد عابد، درس خوانده است، زیرا او در ابتدای هفت سالگی به مکتب رفت و در پایان هفده سالگی ترک تحصیل نمود، و به کسب و کار مشغول شد. [۴۹]. و نیز طبق مدارک و قراین موجود چنان‌که خاطرنشان خواهد شد، میرزا علی‌محمد پس از سپری شدن این دوران در درس سید کاظم رشتی (شاگرد شیخ احمد احسایی (شرکت نموده است. نبیل زرندی در تاریخ خود در صفحه ۳۰ سطر ۱۴ پس از مقدمه‌ای درباره تماس‌های میرزا علی‌محمد باب با سید کاظم رشتی از قول شیخ حسن زنوزی می‌نویسد:

«پس از سه روز، همان جوان (سید علی‌محمد (وارد محضر درس سید کاظم شد و نزدیک درب جلوس نمود، با نهایت ادب و وقار درس سید را گوش می‌داد». [۵۰].

با توجه به مطالب فوق، این ایراد متوجه پیروان باب می‌شود: که جزء معتقدات همه‌ی ارباب ادیان مختلف است که علوم انبیاء باید لدنی باشد نه اکتسابی، و در خود کتب بهائیان نیز این مطلب مذکور است، چنان‌که عباس افندی در جلد اول خطابات عبدالبهاء صفحه ۷ سطر ۱۵ و در صفحه ۲۰۲، به این مطلب تصریح نموده است؛ و همچنین «کمال‌الدین بخت‌آور» یکی از مبلغین بهایی در این باره در کتابی که به نام «بحث در ماهیت دین و قانون» نوشته [۵۱] در صفحه ۵۴ سطر ۷ و ۱۷ پس از تأیید این علم پیغمبر باید لدنی باشد می‌نویسد:

«از این لحاظ می‌توان گفت: پیغمبران آسمانی مربیان حقیقی عالم بشریت‌اند. زیرا که اولاً مربی کامل کسی است که قائم به ذات بوده و محتاج به کسب کمالات از دیگری نباشد...» اگر میرزا علی‌محمد باب که ادعاهای مختلف از جمله ادعای پیامبری کرده (چنان‌که ذکر خواهیم کرد (پس چرا مدت‌ها تحصیل کرده و درس خوانده است، با این که علوم پیامبران تحصیلی و اکتسابی نیست.

مسلک اولین معلم سید علی محمد باب

چنان‌که معروف است اگر معمار خشت اول ساختمانی را کج بگذارد، تا ستاره‌ی ثریا دیوار آن کج می‌شود، نکته شایان توجه این که طبق مدارک موجود، شیخ محمد عابد نخستین معلم سید علی‌محمد باب از نظر روحیه، شیخی مسلک بوده است چنان‌که فاضل مازندرانی (یکی از مبلغین بابی (در بخش سوم کتاب «ظهور الحق» صفحه ۲۶۳، و نبیل زرندی در کتاب «مطالع الانوار» ص ۶۴ [[۵۲]تصریح کرده‌اند که شیخ محمد عابد اولین معلم میرزا علی‌محمد، از علمای مذهب انحرافی شیخیه بوده است، و این خود نشان می‌دهد که میرزا علی‌محمد در همان اوان، با مذاق شیخی‌گری پرورش یافته، از این رو، وقتی بزرگ شد دنبال همین مکتب را گرفت و تماس ریشه‌دار با مسلک شیخی‌گری داشت چنان‌که خاطرنشان می‌شود.

میرزا علی محمد در بوشهر

سید علی‌محمد پس از خروج از مکتب خانه، و پیدایش روحیه شیخی‌گری در او، و تماس با علمای شیخیه، در خارج از مکتب خانه، علاقه و میل شدیدی به مطالب عرفانی و ریاضت پیدا کرد، در این زمان (در سن ۱۹ سالگی (همراه دائی خود سید علی، برای تجارت به بوشهر مسافرت نمود، مدت اقامت او در بوشهر درست روشن نیست، او در بوشهر به ریاضت و به اصطلاح تسخیر شمس می‌پرداخت و با سر برهنه به پشت بام رفته و برابر تابش سوزان و داغ آفتاب در بوشهر به خواندن اوراد و اذکار مشغول می‌شد.

زعیم‌الدوله در کتاب مفتاح باب الابواب، ص ۱۱۲ (عربی (در این باره مطالبی نوشته که خلاصه ترجمه‌اش این است: «او را به بوشهر فرستادند تا بیست سالگی نزد دائی خود بود و در این ایام به کارهای روحی می‌پرداخت و به تسخیر ستارگان و کواکب اشتغال داشت، به بام کاروان سرای حاج عبدالله که حجره‌ی دائیش در آنجا بود می‌رفت و سر برهنه تا عصر می‌ایستاد و اورادی می‌خواند و در نتیجه ناله‌های شدیدی بر او غلبه کرد و قوای جسمی او را تضعیف نمود و نصایح دائی او هیچ تأثیری در وی نکرد».

نبیل زرندی در تاریخ خود، صفحه ۶۶ می‌نویسد: «حضرت باب غالب اوقات در بوشهر که بودند وقتی که هوا در نهایت درجه‌ی حرارت بود، چند ساعت به بالای بام تشریف می‌بردند و به نماز مشغول بودند، آفتاب در نهایت درجه‌ی حرارت بر او می‌تابید ولکن هیکل مبارک قلباً به محبوب واقعی متوجه بود...»[۵۳].

و همچنین میرزا آقاخان کرمانی داماد صبح ازل در کتاب خود هشت بهشت [۵۴]در صفحه‌ی ۲۷ می‌نویسد: «در آن ایام داغ تموز (تابستان (که در بوشهر آب در کوزه می‌جوشید، با کمال نزاکت تمام آن ایام را از بامداد تا شام، آن بزرگوار (میرزا علی‌محمد (در بلندی بام ایستاده و در برابر آفتاب به زیارت عاشورا و ادعیه و مناجات و اوراد و اذکار مشغول بودند». [۵۵].

مسافرت به کربلا

میرزا علی‌محمد که در غیاب، شیفته‌ی سید کاظم رشتی شده بود از بوشهر عازم کربلا شد و در آنجا مدتی در محضر درس سید کاظم رشتی شرکت کرد، و در این مدت با شاگردان سید کاظم نیز آشنا گردید.

مرحوم عبدالحسین آیتی (آواره([۵۶]در کتاب «کواکب الدریه» چاپ مصر، جلد اول، صفحه ۶۹ و ۷۲ مطالبی می‌نویسد که مضمونش این است: «سید علی‌محمد کربلا به درس سید کاظم رشتی می‌رفته، شاگردان سید کاظم از جمله ملا حسین بشرویه‌ای [۵۷] (که بعدها به او ایمان آورد (با او آشنایی داشته است. پس از مدتی [۵۸] به ایران مراجعت کرد، و در شیراز (زادگاهش (ساکن گردید.»

نخستین ادعای میرزا علی‌محمد (در شیراز(

وقتی که میرزا علی‌محمد از کربلا به شیراز مراجعت کرد، به وسیله‌ی مکاتبه و نامه با شاگردان سید کاظم رشتی تماس داشت، از این رو در شیراز به وسیله‌ی علی بسطامی سفارش نمود که نامه‌های من در کربلا نزد هر کس هست به شیراز بفرستید. [۵۹].

سال ۱۲۵۹ هجری قمری بود که سید کاظم رشتی سر سلسله شیخیه پس از شیخ احمد احسائی، از دنیا رفت، ولی برای خود جانشین معین نکرد.

آن‌ها مذهب را دارای چهار رکن می‌دانستند:

توحید، نبوت، امامت و رکن رابع، منظورشان از «رکن رابع» شیعه‌ی خالص و خاص بود و معتقد بودند که رکن رابع رابط میان امام و مردم است. شاگردان و طرفداران سید کاظم رشتی برای یافتن «رکن رابع» که جانشین سید کاظم شود درصدد برآمدند، پس از چندی عده‌ای حاج کریم‌خان کرمانی را انتخاب کردند که بعدها از رقبا و دشمنان سرسخت سید علی‌محمد باب به شمار آمد، بعضی دیگران را انتخاب کردند و گروهی متحیر بودند، تا این که میرزا علی‌محمد شب جمعه ۵ جمادی‌الاولی سال ۱۲۶۰ هجری قمری در سن ۲۵ سالگی در زمان سلطنت محمد شاه قاجار (پدر ناصرالدین شاه (ادعای بابیت کرد، و گفت من باب و نایب خاص امام زمان علیه‌السلام و از ناحیه آن حضرت مأمور هستم، و در این موقع غیر از ادعای بابیت [۶۰] هیچ ادعای دیگری نکرد. چنان‌که در کتاب احسن القصص خود که در همین وقت تألیف نموده بود، در سوره‌ی ملک که اولین سوره‌ی آن کتاب است می‌گوید:

«الله قد قدران یخرج ذلک الکتاب فی تفسیر احسن القصص من عند محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسن بن علی بن ابیطالب، علی عبده لتکون حجة الله من عند الذکر علی العالمین بلیغا؛ خداوند تقدیر کرد که این کتاب در تفسیر احسن القصص از ناحیه محمد (امام زمان (فرزند حسن فرزند علی فرزند محمد فرزند علی فرزند موسی فرزند جعفر فرزند محمد فرزند علی فرزند حسین فرزند علی بن ابی‌طالب بیرون آمده، به دست بنده‌اش (علی‌محمد (تا حجت خدا از طرف «ذکر» [۶۱]به جهانیان ابلاغ گردد.» در سوره‌ی ۵۸ کتاب احسن القصص نیز به این مطلب تصریح شده است.

میرزا علی‌محمد در میان شاگردان سید کاظم رشتی از جهت عنوان و مقام از مدعیان دیگر عقب‌افتاده‌تر بود، ولی در مدت شش ماه به کمک ملا حسین بشرویه‌ای (باب الباب (و دیگران با هزاران حیله و تزویر، هیجده نفر از شاگردان سید کاظم رشتی را به جانب خود کشانید، این هیجده نفر که ملقب به حروف «حی» [۶۲] شدند، سید علی‌محمد را به عنوان باب و وکیل و نایب خاص امام زمان پذیرفتند، و قطعاً توجه این هیجده نفر به علی‌محمد باب به طور خصوصی بوده است وگرنه عموم شیخیه که دست کم صد مقابل می‌شدند به اشخاص دیگر مانند حاجی محمد کریمخان کرمانی و میرزا حسن گوهر و میرزا باقر و دیگران متوجه بودند.[۶۳]. قابل توجه این که بیشتر این ساده‌لوحان، میرزا علی‌محمد را تنها به عنوان باب و نایب و وکیل خاص امام زمان علیه‌السلام پذیرفتند، دیگر خبر نداشتند که میرزا علی‌محمد داعیه‌های دیگران را نیز در سر دارد.

مرحوم آیتی (آواره (در کتاب الکواکب الدریه صفحه ۴۹ (صفحه ۷۴ عربی (می‌نویسد:

در ابتدای طلوع، عموماً از کلمه‌ی باب چنین استنباط می‌شد که مراد از باب کسی است که واسطه بین آن حجت موعود (حضرت ولی‌عصر - عج (و خلق است. حتی ملا حسین بشرویه‌ای که در واقعه طبرس (در قلعه شیخ طبرسی (با عده‌ای از «حروف حی» و دیگر بابیان مانند ملا جلیل ارومی، ملا یوسف اردبیلی، ملا محمود خوئی، میرزا علی قزوینی و شیخ علی پسر ملا عبدالخالق یزدی، توسط قوای دولتی کشته شدند [۶۴] به میرزا علی‌محمد ایمان آورد اما نه به عنوان قائمیت و رسالت، بلکه به عنوان بابیت به او ایمان آوردند، و ملا عبدالخالق یزدی که به وسیله ملاحسین، به سید علی‌محمد ایمان آورده بود، و فرزندش در واقعه طبرس کشته شد [۶۵] وقتی که نامه‌ای از ناحیه میرزا علی‌محمد در سال ۱۲۶۵ به او رسید که در آن نامه ادعای قائمیت کرده بود، عبدالخالق بر سر خود کوفت و گفت پسرم به ناحق و باطل کشته شد. [۶۶].

توبه‌ی سید علی محمد در شیراز

به ادعای بابیان و بهائیان، سید علی‌محمد باب در ماه شوال ۱۲۶۰ (یعنی پنج ماه پس از ادعای بابیت در شیراز (با دائی خود رهسپار مکه شد، در این راه وقایعی را ذکر می‌کنند که جز بافندگی و موهومات چیز دیگری نیست. آیتی در الکواکب الدریه (صفحه ۷۹ عربی (می‌نویسد:

«باب علناً در کنار کعبه ادعای خود را اظهار و ابلاغ کرد و گفت: «انا القائم الذی تنتظرون؛ ای مردم من همان قائم و امام زمانم که در انتظار او هستید» ولی آیا چنین مطلبی با آن شرایط و اجتماع مسلمین در مکه و حکومت اهل تسنن و... صحت دارد یا نه؟ خوانندگان قضاوت کنند!! و اصلاً از لحاظ تواریخ اسلامی هیچ گونه دلیلی که حاکی از مسافرت وی به مکه باشد در دست نیست. به هر حال (چنین وانمود شد (که سید باب پس از مسافرت به مکه، به بوشهر بازگشت. اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل صفحه ۱۳۰ می‌نویسد:

«باب در مراجعت از مکه در بوشهر چند روزی اقامت کرد، دستورهایی به قدوس (محمدعلی بارفروشی [بابلی] یکی از گروندگان به باب (در رساله‌ای به نام خصایل سبعه داد که آن را به شیراز ببرد که از جمله آن دستورها این بود، بر اهل ایمان واجب است در اذان نماز جمعه جمله‌ی اشهد ان علیا قبل نبیل باب بقیةالله [۶۷] را اضافه کنند و چون در بوشهر عده‌ای دور او را گرفتند و فساد بپا کردند، میرزا حسین‌خان نظام‌الدوله تبریزی حاکم فارس، مأمورینی را گماشت تا میرزا علی‌محمد باب را تحت الحفظ به شیراز آوردند. [۶۸].

او را در شیراز محبوس کردند، و سپس مجلسی با حضور علماء و دانشمندان تشکیل یافت، میرزا علی‌محمد باب در آن مجلس مورد حمله علمی دانشمندان و علمای محقق شیراز قرار گرفت، سرانجام سید علی‌محمد در مسجد وکیل در حضور امام جمعه شیراز و علما و جمعیت، ادعاهای خود را پس گرفت و اظهار توبه نمود. اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل صفحه ۱۴۱ می‌نویسد:

حضرت باب در حضور امام جمعه رو به جمعیت کرد و گفت:

«لعنت خدا بر کسی که مرا وکیل امام غائب بداند، لعنت خدا بر کسی که مرا باب امام بداند، لعنت بر کسی که بگوید من منکر وحدانیت خدا هستم، لعنت خدا بر کسی که مرا منکر نبوت حضرت رسول بداند، لعنت خدا بر کسی که مرا منکر انبیاء الهی بداند، لعنت خدا بر کسی که مرا منکر امیرالمؤمنین و سایر ائمه اطهار علیهم‌السلام بداند». و به این ترتیب با اظهار توبه خود، از چنگ مأموران حاکم رهایی یافت و قول داد دیگر دوباره جار و جنجال به پا نکند، سرانجام به خانه خود رفت، و تحت نظر و کنترل حاکم شیراز قرار گرفت، ولی در پنهانی به کارهای خود مشغول بود و پی فرصت می‌گشت.

از اصفهان تا زندان ماکو و چهریق

علی محمدباب اوضاع را در شیراز نامساعد دید و پی فرصت می‌گشت تا از شیراز فرار کند، او با حاکم و والی (استاندار (اصفهان منوچهرخان معتمدالدوله گرجی [۶۹]روابط پنهانی داشت، ازاین رو هدفش این بود که به اصفهان برود و از آزادی‌ای که توسط حاکم اصفهان به او داده می‌شد، بهره برده و منظورش را عملی سازد. شیوع بیماری وبا در شیراز موجب شد که بحث درباره‌ی فتنه‌ی باب فراموش شده، باب در این فرصت عازم اصفهان گردید، معتمدالدوله به محض شنیدن ورود باب به اصفهان چند نفر را به استقبال او فرستاد و سپس امام جمعه اصفهان را وادار کرد که باب به منزل او رود و در منزل او از باب به طور کامل پذیرایی به عمل آید. طولی نکشید که از هر سوی انزجار و تنفر عمومی به سوی باب سرازیر شد، امام جمعه چون چنین دید از مراجعین باب جلوگیری کرد، بالاخره به دستور معتمدالدولة «باب» منزل خود را عوض نمود [۷۰].

معتمدالدوله زیر فشار اعتراض مردم قرار گرفت، و ناچار شد که میرزا علی‌محمد باب را به تهران بفرستد ولی با حیله‌ی عجیبی به مردم اصفهان وانمود کرد که میرزا علی‌محمد را به تهران فرستاده است و آن حیله این بود که: «پانصد سوار را مأمور کرد که با باب هنگام غروب آفتاب از اصفهان خارج شوند و به تهران عزیمت نمایند، ضمناً به رئیس سواران دستور داد که پس از پیمودن هر فرسنگی صد نفر از سواران را به اصفهان برگرداند و از بیست نفر آخر، ده نفر را که مورد اعتماد هستند نگه دارد و ده نفر دیگر را برای جمع‌آوری مالیات مأمور کند، و آن ده نفر باقی مانده که مورد اعتماد بودند از راه غیرمعمولی و محرمانه باب را به اصفهان برگردانند و طوری بیاید که قبل از طلوع صبح وارد شهر بشود.[۷۱].

دستور معتمدالدوله به خوبی اجرا شد، چهار ماه سید علی‌محمد باب در سرای مخصوص معتمدالدوله در اصفهان به سر برد ولی مردم اصفهان همه تصور می‌کردند که باب در تهران است. ربیع‌الاول سال ۱۲۶۳ معتمدالدوله در کام مرگ فرورفت، با مرگ او پنهانی بودن میرزا علی‌محمد در اصفهان فاش شد، گرگین‌خان (پسرعموی معتمدالدوله که جانشین او در اصفهان شده بود (اوضاع را بحرانی و نامساعد دید و اخبار اصفهان را به مرکز (تهران (گزارش داد، و از مرکز دستور روانه ساختن باب به تهران صادر گردید، وی علی‌محمد باب را با چند سوار به طرف تهران فرستاد، چون در این موقع محمد شاه در تهران نبود، حاج میرزا آقاسی (صدر اعظم وقت (صلاح ندید که علی‌محمد باب به تهران وارد شود [۷۲] لذا دستور داد وی را از قریه «کلین» به تبریز بردند و از آنجا به زندان ماکو [۷۳]منتقل شد، و پس از مدتی از زندان ماکو به زندان چهریق انتقال یافت. میرزا جانی مؤلف کتاب نقطة الکاف مدت اقامت باب را در قلعه ماکو نزدیک به سه سال نوشته است و می‌گوید سپس به دستور یحیی‌خان حاکم ارومیه او را از ماکو به چهریق برده و محبوس نمودند ولی عبدالبها (عباس افندی (مدت اقامت باب را در ماکو، نه ماه دانسته و در مقاله سیاح نوشته پس از نه ماه او را به قلعه‌ی چهریق بردند و پس از سه ماه توقف در قلعه چهریق به دستور مرکز او را به تبریز بردند، آواره در الکواکب الدریه، و اشراق خاوری در تلخیص تاریخ نبییل نیز از عبدالبها پیروی کرده و مدت اقامت باب را در ماکو نه ماه دانسته‌اند. [۷۴]. علی‌محمد باب بیشتر آثار خود را در این زندان‌ها نوشته و به وسیله‌ی مریدان خود به این سو و آن سو فرستاده است. می‌نویسد: باب در زندان مشغول نوشتن بیان عربی و فارسی شد، بنا داشت که کتاب بیان را در نوزده واحد، هر واحد را نوزده باب قرار دهد، ولی بیش از باب دهم از واحد نهم نتوانست بنویسد. پیروان صبح ازل (میرزا یحیی (که معتقدند وی جانشین سید علی‌محمد است می‌گویند:

سید علی باب بیان را تکمیل نکرد و وصیت کرد که میرزا یحیی آن را تکمیل کند!! در این هنگام که علی‌محمد باب در زندان ماکو و چهریق به سر می‌برد، حوادثی اتفاق افتاد که شاید علی‌محمد باب از آنها هیچ گونه اطلاعی نداشت، یکی از آن حوادث «اجتماع بدشت» (نزدیک شاهرود (بود که در به وجود آوردن آن، سه نفر به نام‌های:

۱ - میرزا حسینعلی بهاء

۲ - محمدعلی قدوس بارفروشی (بابلی(۳ - قرةالعین سهم به سزایی داشتند، در شرح حال حسینعلی بهاء به آن اشاره خواهیم کرد.

اعدام سید علی محمد باب

چنان‌که ذکر شد، با این که باب در زندان به سر می‌برد، عده‌ای به هواخواهی از او در گوشه و کنار کشور (با تحریکات دست‌های خارجی (شروع به اغتشاش کردند، تا این که محمد شاه قاجار و حاج میرزا آقاسی (صدر اعظم وقت (برای فرونشاندن این اغتشاشات تدابیری به کار بردند، و از جمله نامه‌ای برای ناصرالدین شاه میرزا (که در این وقت ولیعهد بود و در تبریز سکونت داشت (نوشتند، و او را از اغواهای علی‌محمد باب آگاه کردند و پیشنهاد کردند که او را از قلعه چهریق به تبریز بیاورند و علمای شهر با او به گفتگو بنشینند.

ناصرالدین میرزا، علی‌محمد باب را از زندان چهریق به تبریز طلبید، و مجلسی مهم تشکیل داد، علمای تبریز در آن مجلس، باب را محکوم کردند. [۷۵].

سرانجام ناصرالدین میرزا (ولیعهد (از اراجیف و بافندگی‌ها و تهی بودن سخنان باب به طور کامل آگاه گردید، سخت از لجاجت او ناراحت شد و دستور داد کتک سختی به او زدند، و باب در برابر افکار عمومی که بر ضدش برخاسته بود، توبه‌نامه‌ای خطاب به ناصرالدین میرزا ولیعهد نوشت و در آن اعتراف کرد که او را مطلقاً علمی نیست که منوط به ادعایی باشد و طلب عفو نمود. متن توبه‌نامه باب در محفظه‌ی کتابخانه‌ی مجلس شورا نگهداری شده و «ادوارد براون» مستشرق انگلیسی در کتاب «مواد تحقیق درباره‌ی مذهب باب» عین توبه‌نامه را از نسخه‌ی اصل، عکس‌برداری کرده و منتشر ساخته است [۷۶]
پس از این جریان‌ها بار دیگر میرزا علی‌محمد باب را به زندان چهریق برگرداندند، محمد شاه (پدر ناصرالدین شاه (در سال ۱۲۶۴ از دنیا رفت، ناصرالدین شاه به جای او به سلطنت نشست. هر روز آشوب‌هایی (مانند اغتشاش بدشت (در نقاط مختلف کشور می‌شد که قطعاً دست استعمار (چنان‌که در فصل سوم خاطرنشان می‌شود (به آشوب و اغتشاش دامن می‌زد. تا این که استعمارشکن فهیم شرق میرزا تقی‌خان امیر کبیر (که در این زمان صدراعظم کشور بود([۷۷] به ناصرالدین شاه گفت:

تا زمانی که باب و اطرافیانش زنده‌اند، هر روز گوشه‌ای از کشور دچار اغتشاش خواهد بود، باید آن‌ها را از میان برداشت، ناصرالدین شاه با پیشنهاد امیرکبیر موافقت کرد، حسب‌الامر او علی‌محمد باب و چند نفر از یارانش را از قلعه چهریق به تبریز آورده و محبوس ساختند و پس از سه روز حکم اعدام باب صادر شد، و سرانجام او را قبل از ظهر روز چهارشنبه ۲۸ شعبان (یا سه‌شنبه ۲۷ شعبان (سال ۱۲۶۶ هجری در سن ۳۱ سالگی با محمدعلی زنوزی (یکی از مریدان باب که در تبریز به او گرویده بود (در میدان تبریز اعدام کردند. [۷۸].

قبر علی محمد باب

درباره‌ی قبر علی‌محمد باب گفتگوهای مختلفی بین بابیان و بهائیان هست، بعضی از آنها گویند: جسد باب پس از اعدام، دو روز کنار خندق ماند و سپس در محلی در تبریز دفن شد، و بعد طرفدارانش قبرش را نبش کرده و جسدش را از آذربایجان خارج ساختند و... مرحوم آیتی [۷۹]در کشف الحیل می‌نویسد:

«جسد باب در همان تبریز در محل مجهولی در اطراف خندق مدفون بوده و استخوان آن هم خاک شده، و کسی راهی به آن نجسته است و این که بهائیان گویند استخوان او را به حیفا (واقع در اسرائیل (آورده‌اند و در آنجا دفن کرده‌اند، دور از حقیقت است که خود من تا چندی باور داشتم و در کتاب تاریخم نوشته‌ام، ولی با تجدید نظر، یقین کرده‌ام که استخوان باب به حیفا نرفته و در تبریز خاک شده است.» میرزا جانی بابی در نقطة الکاف صفحه ۲۵۰ می‌نویسد: «جسم همایون آن سرور را دو روز و دو شب در میدان انداخته، بعد از آن، احباء، آن را با حریر سفید پیچیده و نعش را در قبر نهادند، و خلاصه آن که الحال این امر مستور است و هر کس نیز بداند اظهار بر او حرام است آن تا زمانی که حضرت خداوند مصلحت در اظهار آن بداند.» [۸۰]

شرح حال میرزا یحیی (صبح ازل)

اشاره

مرد شماره و فرقه‌ی ضاله‌ی بابی شخصی است به نام میرزا یحیی معروف به صبح ازل، وی با حسینعلی بهاء (که شرح حالش ذکر خواهد شد (برادر بودند، پدرشان میرزا عباس معروف به میرزا بزرگ نوری بود[۸۱] در همان زمانی که علی‌محمد باب زنده بود، از مریدان پر و پا قرص باب همین دو برادر بودند، ولی علی‌محمد باب، چون میرزا یحیی را (با این که از نظر سن کوچک‌تر از حسینعلی بهاء بود» دلباخته‌تر، دید و چنین دریافت که میرزا یحیی از روی صداقت طبع به او ایمان آورده، او را به القاب صبح ازل، مرآت، شهره و وحید مفتخر ساخت و او را به عنوان جانشینی خود تعیین کرد. ناگفته نماند که نفوذ و تلاش‌های قرةالعین [۸۲] هم که علاقه‌ی بیشتری به صبح ازل داشت، در این موضوع مؤثر بوده است، زیرا میرزا یحیی از همه جوان‌تر بود چه آن که طبق نوشته «ادوارد براون» [۸۳] پس از کشته شدن علی‌محمد باب، میرزا یحیی نوزده سال بیشتر نداشت.

کوتاه سخن آن که: همه بابیان حتی خود حسینعلی بهاء، صبح ازل (میرزا یحیی (را به عنوان جانشینی از علی‌محمد باب شناختند، زیرا علی‌محمد باب، طبق وصیتش او را جانشین خود قرار داده بود و برای تکمیل کتاب بیان، سفارش کرده بود که او تکمیل کند.

متن وصیت‌نامه علی‌محمد باب در مورد یحیی (صبح ازل (بدین قرار است:

«الله اکبر تکبیرا کبیرا، هذا کتاب من عندالله المهیمن القیوم الی الله المهیمن القیوم قل کل من الله مبدئون، قل کل الی الله یعودون، هذا کتاب من علی قبل نبیل ذکر الله للعالمین الی من یعدل اسمه اسم الوحید ذکر الله للعالمین، قل کل من نقطة البیان لیبدئون ان یا اسم الوحید فاحفظ ما نزل فی البیان و أمر به فانک لصراط حق عظیم»[۸۴]

یعنی: «خدا از همه چیز بزرگتر است، این نامه‌ای است از طرف خدای مهیمن و قیوم به سوی خدای مهیمن و قیوم، بگو همه از خدا آغاز شده‌اند و همه به سوی خدا بازگشت می‌کنند، این نامه‌ای است از علی قبل از نبیل[۸۵](یعنی از طرف علی‌محمد (که ذکر خدا برای جهانیان است به سوی کسی که نامش مطابق با نام وحید [۸۶] است (یعنی به سوی یحیی صبح ازل(بگو همه از نقطه بیان ابتدا می‌شوند ای نام وحید! حفظ کن آنچه را که در بیان نازل شد، و به آن امر کن، پس تو در راه حق بزرگ هستی.» ضمناً از این وصیتنامه استفاده می‌شود که دو خدا در عالم موجود است، خدای اول خود میرزا علی‌محمد و خدای دوم میرزا یحیی صبح ازل!! پیروان علی‌محمد باب (فرقه‌ی ضاله بابیان (در هر کجا که به سر می‌بردند، متوجه میرزا یحیی شدند، حتی خود حسینعلی که خیلی زیرک‌تر و سیاس‌تر از برادرش میرزا یحیی بود در ظاهر حدود ۱۸ سال جزء پیروان برادرش به شمار می‌آمد [۸۷](و در حدود ۱۴ سال با او مخالفت نکرد. (

دستگیری و تعقیب بابیان

جریان به این منوال می‌گذشت، پیروان باب که در رأس آن‌ها میرزا یحیی و حسینعلی بهاء قرار داشتند، و دشمن سرسخت ناصرالدین شاه بودند (چون او دستور اعدام باب را صادر کرده بود (در فکر توطئه‌چینی بر ضد ناصرالدین شاه افتادند (البته دست‌های مرموز استعمار که چشم طمع به این کشور دوخته بود، در این مسیر آنها را کمک می‌کرد(به طوری که از صفحات ۳۱۳ تا ۳۱۵ جلد اول کتاب کواکب الدریه (عبدالحسین آیتی (استفاده می‌شود: شش نفر از بابی‌های متعصب که از آن جمله ملا صادق ترک بود در نیاوران شمیران به طرف ناصرالدین شاه تیراندازی کردند و بعد با قمه و غداره به شاه حمله بردند و او را مجروح نمودند ولی موفق به قتل ناصرالدین شاه نشدند ناصرالدین شاه بعد از این واقعه درصدد دستگیری و نابودی بابی‌ها برآمد. [۸۸]

توطئه در روز بیستم شوال سال ۱۲۶۸ هجری واقع شد، پس از این واقعه سوء قصد، چهل نفر از معاریف بابیه که یکی از آنها حسینعلی بهاء بود شدیداً مورد تعقیب قرار گرفتند، سرانجام آن چهل نفر را دستگیر کردند و ۲۸ نفر آنها را با اعمال شاقه به قتل رساندند، بقیه را به زندان محکوم کردند، و پس از مدتی آنها را آزاد ساختند. بهائی‌ها تعداد کشته شدگان را بیشتر از این‌ها نوشته‌اند به طوری که عبدالحسین آواره در الکواکب الدریه (چاپ عربی مصر، ص ۲۸۶(می‌نویسد:

«به گفته‌ی بعضی از مورخین تنها در یک شب چهارصد نفر را کشته‌اند که ۳۵ نفر آنها از بزرگان بوده‌اند.» قرةالعین و چند نفر دیگر که در جریان قتل، دستگیر شده بودند، و در زندان به سر می‌بردند، با پیش آمدن این واقعه، آنها نیز محکوم به قتل شده و اعدام شدند.
میرزا یحیی در این هنگام در نور مازندران به سر می‌برد، به محض این که خبر دستگیر شدن و اعدام بابیان به او رسید، به لباس درویشی درآمد و با عصا و کشکول پس از پیمودن مراحلی به بغداد فرار کرد. حسینعلی بهاء نیز با دستیاری سفارت روس و نقشه‌های مرموز و حساب شده (چنان‌که در بخش بعد خاطرنشان می‌شود (پس از چهار ماه زندان، روز اول ربیع‌الاول سال ۱۲۶۹ از زندان نجات یافته و به صورت تبعید رهسپار بغداد گردید [۸۹].

گردهم آیی بابیان در بغداد

با رفتن میرزا یحیی و سپس میرزا حسینعلی به بغداد، کم‌کم بقیه‌ی بابی‌ها از گوشه و کنار به بغداد رفتند و در آنجا اجتماعی تشکیل دادند و درصدد برآمدند که به اصطلاح آب پلید از دست رفته خود را به جوی خود بازگردانند.

مدت اقامت آن‌ها حدود یازده سال (از سال ۱۲۶۹ تا ۱۲۸۰(بود، در آنجا نیز با اطوار مرموزانه به تبلیغ پرداختند، و چون نمی‌دانستند در مردم دانا و دانشمند و آگاه نفوذ کنند، بیشتر با افراد بی‌سواد در قهوه‌خانه‌ها تماس می‌گرفتند چنان‌که در کتاب بدیع (حسینعلی بهاء (در صفحه ۳۰۸ به این مطلب اشاره شده است. حسینعلی بهاء که در سر داعیه‌ی استقلال داشت، و به طور مرموزی می‌کوشید رهبری برادرش (میرزا یحیی (را نادیده بگیرد، مورد اعتراض و تهدید بزرگان بابیه قرار گرفت، او هم قهر کرد، و در خفاء به طرف کوه‌های سلیمانیه در میان اکراد رفت و به صورت ناشناس، در سلک درویشان در میان آن‌ها با نام درویش محمد به سر برد [۹۰]


بابیان به جستجوی او پرداختند، وقتی فهمیدند که کجا است، میرزا یحیی نامه‌ای برای او نوشت و از او خواهش کرد که به بغداد برگردد، او هم به بغداد مراجعت کرد، چنان‌که در صفحه‌ی ۱۹۴ ایقان [۹۱] می‌گوید:

«قسم به خدا که مهاجرتم را خیال مهاجرت نبود که محل اختلاف احباب نشوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم... باری تا آن که از مصدر امر (میرزا یحیی (حکم رجوع صادر شد و لابد تسلیم نمودم و راجع شد.»

تبعید سران بابی، به ترکیه

کم‌کم مسلمانان عراق متوجه خاطر بابیان و ادعاهای گوناگون آنها شدند، اظهار تنفر علما و مردم روز به روز نسبت به آنها شدیدتر شد، و شکایت خود را به دولت ایران رساندند، دولت ایران هم به وسیله‌ی سفیر خود در اسلامبول (واقع در ترکیه (از سلطان عثمانی (عبدالعزیز (که در آن زمان بر عراق نیز حکومت داشت تقاضا نمود که بابی‌های جمع شده‌ی در بغداد را به جای دیگر تبعید کند، سلطان عثمانی دستور داد تمام بابیان را به اسلامبول تبعید کردند بابی‌ها در حدود چهار ماه در اسلامبول اقامت کردند. وقتی که این گروه بابی به اسلامبول رسیدند، تا این تاریخ حسینعلی بهاء هیچ گونه ادعایی نداشت و همواره خود را پیرو سید علی‌محمد باب معرفی می‌کرد و برادرش میرزا یحیی را، جانشین باب می‌دانست، ولی طولی نکشید که آتش کدورت بین دو برادر (میرزا یحیی و میرزا حسینعلی (شعله‌ور شد، و به همدیگر نسبت‌های ناروایی دادند، سرچشمه‌ی تمام نزاع‌ها ریاست بود، حسینعلی می‌خواست از آن تاریخ به بعد کوس استقلال بزند؛ ولی میرزا حسینعلی برای وارونه جلوه دادن مطلب در کتاب بدیع صفحه ۳۷۹ علت اختلاف را بی‌عفتی میرزا یحیی دانسته که گوید:

«علت و سبب کدورت جمال ابهی [۹۲]از میرزا یحیی و الله الذی لا اله الا هو این بود که در حرم نقطه روح ماسواه فداه تصرف نمود، با این که در کل کتب سماوی حرام است و بی‌شرمی او به مقامی رسید که مخصوص زوجات خود را در مکتوبات خود را در مکتوبات خود، مع ذلک دست تعدی و خیانت به حرم مظهر ملیک علام گشود، فاف له و لوفائه و کاش به نفس خود قناعت می‌نمود بلکه او را بعد از ارتکاب خود وقف مشرکین نمود، و جمیع اهل بیان شنیده و می‌دانند سیئات او را.» [۹۳].

تبعید سران بابی به (ادرنه) و بروز کشمکش

پس از چهار ماه اقامت آنها در اسلامبول، دیگر دولت عثمانی صلاح ندید که آنها در آنجا بمانند لذا آنها را به شهر «ادرنه» (یکی از شهرهای تحت حکومت عثمانی (تبعید نمود. سال ۱۲۸۱ این گروه به شهر ادرنه روانه شدند و تا حدود سال ۱۲۸۵ در آنجا بودند، در این مدت کشمکش سختی بین دو برادر (حسینعلی و میرزا یحیی (و پیروانشان درگرفت، و آنقدر کشمکش سخت و افتضاح‌آور بود که خود میرزا حسینعلی در کتاب بدیع صفحه ۳۲۶ می‌گوید:

«و افتضاحی در این ارض برپا شد که یکی از قنسول‌های این ارض تعجب نمود و به شخصی ذکر نمود که امر عجیبی واقع شده، و جمیع اعجام (عجم‌ها (به شماتت برخاستند که در این طایفه عفت و عصمت نیست». و در صفحه ۳۱۲ بدیع می‌گوید:
«چه از آن نفوس عجیب نیست، حال از معرض بالله مرشدت بگو که در این امر بر او چه وارد شد، مسلم است که ازل (میرزا یحیی (به اکل و شرب و تصرف در آبکار و نساء مشغول بوده و اعمالی که والله خجلت می‌کشم از ذکرش مرتکب».

و از همین تاریخ بین پیروان میرزا یحیی و میرزا حسینعلی، جدایی و دو دستگی حاصل شد، دسته اول به نام ازلیه و دسته‌ی دوم به عنوان بهائیه خوانده شدند [۹۴] اختلاف وقتی به اوج شدت رسید که حسینعلی در سال ۱۲۸۹ سال چهارم اقامتش در اردنه ادعای مقام «من یظهره اللهی» کرد.

حکومت عثمانی که ناظر کشمکش و نزاع این دو گروه بود، چاره‌ای ندید جز این که آنها را از همدیگر جدا کرده، و از آنجا تبعید سازد، بنا به نوشته‌ی عبدالحسین آیتی (آواره (در کتاب الکواکب الدریه: حسینعلی را با ۷۳ نفر از پیروانش به شهر «عکا» (از شهرهای فعلی اسرائیل (و میرزا یحیی صبح ازل را با سی نفر از پیروانش به قبرس تبعید کرد. نویسنده‌ی کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء می‌نویسد: در نتیجه این اختلاف که بیم فساد می‌رفت، از طرف سلطان عبدالعزیز، فرمانی صادر شد که میرزا بهاء را با اصحابش و چند نفر ازلی به عکا تبعید کنند، و میرزا یحیی را نیز با اصحاب او و چند نفر بهایی به عوسای قبرس تبعید نمایند و این حکم در سال ۱۲۸۵ به مورد اجرا گذاشته شد.[۹۵].

سرانجام بازیگری‌های میرزا یحیی صبح ازل جانشین باب هم با مرگ وی در تبعیدگاه قبرس به پایان می‌رسد و برادرش حسینعلی بهاء بی‌مزاحم در شهر عکا با کمال آزادی (گر چه به ظاهر در زندان و تحت نظر (هر لحظه ادعایی کرده و فرقه‌ی ضاله‌ی بهائیه را به وجود می‌آورد؛ که به آن در صفحات بعد اشاره خواهد شد. بعدها در میان فرقه‌ی ضاله‌ی بهایی، آن چنان اختلاف و تشتت به وجود آمد که به بیش از بیست فرقه‌ی کوچک تقسیم شدند، و همگی به وسیله‌ی استعمارگران غرب، تغذیه و تقویت می‌شدند. [۹۶].

حسینعلی بهاء بنیان‌گذار فرقه بهایی

اشاره

میرزا حسینعلی بهاءالله که فرقه ضاله‌ی بهایی خود را پیرو او می‌دانند، در سال ۱۲۳۳ هجری (دو سال قبل از تولد علی‌محمد باب (در تهران متولد شد، او در تحت کفالت پدرش میرزا عباس معروف به میرزا بزرگ نوری مازندرانی بزرگ شد، و نظر به این که میرزا بزرگ در دستگاه حاکم تهران سمت منشی‌گری داشت، او از لحاظ مادی در رفاه کامل به سر می‌برد، روی این اساس، حسینعلی بهاء در خانواده‌ی ثروتمندی بزرگ شده است و طبیعی است، حتماً در همان اوان کودکی برای تحصیل به مدرسه گذارده می‌شود.

بهائیان می‌کوشند وی را درس نخوانده و به اصطلاح «امی» معرفی کنند ولی خود بهائیان در کتابهای خود به تحصیل او اقرار کرده‌اند، او ادبیات و علوم مقدماتی را در تهران تحصیل کرد و بنا به نوشته آیتی در کتاب کشف الحیل به نقل از میرزا ابوالفضل گلپایگانی (یکی از رجال بهائیه (حسینعلی مدتها نزد میرزا نظر علی حکیم درس خوانده است و مدت دو سال که در سلیمانیه کردستان بوده تحصیلات خود را نزد شیخ عبدالرحمن عارف ادامه می‌داده است.

وی به عرفان منفی و بافندگی‌های متصوفه، علاقه داشت، در همان ابتدای تحصیلاتش با صوفیان و نویسندگان و فضلای آنها (که با پدرش رفاقت و دوستی داشتند (معاشرت داشت. از این رو، وقتی که بزرگ شد در سلک درویشان و متصوفه درآمد، چنان‌که از عکس او که نشان دهنده‌ی گیسوهای بلند و موهای پریشان او است پیدا است، همان گونه که پسرش عبدالبهاء در مقاله سیاح به این مطلب اشاره کرده است. وقتی که آوازه‌ی بابیت سید علی‌محمد باب منتشر شد بنا به گفته‌ی آیتی در الکواکب الدریه در سن بیست و هفت سالگی (حدود سال ۱۲۶۰ هجری (به باب ایمان آورد و در سلک اصحاب او درآمد و شروع به تبلیغ و ترویج مرام بابیت کرد، چنان‌که در فصل بعد خاطرنشان می‌شود، دست استعمار از ناحیه‌ی مزدوران روسیه‌ی تزار، همواره او را کمک و راهنمایی می‌کردند، یکی از قراین دخالت مأموران روسی در زندگی او این است که بلواها و فتنه‌هایی که به وجود آمده مانند آشوب خراسان، بلوای بابل، فتنه‌ی قلعه‌ی طبرس، انقلاب محمدعلی حجت در زنجان، آشوب یزد و نیریز [۹۷]و واقعه‌ی بدشت، از زمان ایمان آوردن او به بعد بوده است!!

افتضاح اجتماع بدشت

نخستین واقعه‌ای که حسینعلی بهاء در آن واقعه بروز کرد، واقعه‌ی رسوای بدشت است، بدشت محلی است نزدیک شاهرود، عده‌ای از پیروان میرزا علی‌محمد باب (در آن وقتی که باب در زندان ماکو و چهریق به سر می‌برد (در آنجا به عنوان جشن برای نسخ شدن اسلام و استقلال شرع بیان، اجتماع کرده بودند، در این اجتماع از جوانان، هرزگی‌ها و بی‌عفتی‌هایی بروز کرد که قلم از نگارش آن شرم دارد، کار به جایی رسید که بعضی از ساده‌لوحان که به راستی علی‌محمد باب را امام زمان می‌دانستند، با دیدن این مناظر رسوایی، بریدند و دیگر برنگشتند. گردانندگان رسوایی بدشت که در رأس قرار داشتند، سه نفر بودند:

۱- میرزا حسینعلی بهاء ۲- محمدعلی قدوس بارفروشی (اهل بابل([۹۸]۳- قرةالعین [۹۹]. اشراق خاوری در کتاب قاموس توقیع منیع مبارک در صفحه ۵۰۱، (۹۴ صفحه‌ای (ماجرای بدشت را نقل می‌کند که به طور خلاصه چنین است:

«در نزدیکی شاهرود امروز بدشت معلوم و مشهور است... باری جمال مبارک (حسینعلی (جمعی از اصحاب را که بالغ بر ۸۱ نفر بودند مهمان کرده بودند، و آن انجمن برای دو منظور تشکیل شده بود، یکی این که برای استخلاص حضرت اعلی (علی‌محمد باب (از حبس ماکو مشورت کنند و دیگر آن که بنا بود، استقلال شرع بیان (سید علی‌محمد (و نسخ شرع سابق (اسلام (ابلاغ شود... سرانجام استقلال شرع بیان و نسخ شریعت ابلاغ شد[۱۰۰] ... تمام جمعیت در دوره‌ی توقفشان [۱۰۱] در بدشت، مهمان بهاءالله... بوده‌اند، هر یک از اصحاب بدشت به اسم تازه‌ای موسوم شدند، از جمله خود هیکل مبارک (حسینعلی (به اسم بهاءالله... باری در ایام اجتماع یاران در بدشت هر روز یکی از تقالید قدیمه القاء می‌شد، یاران نمی‌دانستند که این تعبیرات از طرف کیست؟... معدودی هم در آن ایام به مقام حضرت بهاءالله عارف بودند و می‌دانستند که او مصدر جمیع این تعبیرات است... ناگهان حضرت طاهره (قرةالعین (بدون حجاب با آرایش و زینت به مجلس ورود فرمودند، حاضرین که چنین دیدند، دچار وحشت شدید گشتند، همه حیران ایستاده بودند، زیرا آنچه را منتظر نبودند می‌دیدند... زیرا معتقد بودند که حضرت طاهره مظهر حضرت فاطمه علیهاالسلام است و آن بزرگوار را رمز عفت و عصمت و طهارت می‌شمردند. عبدالخالق اصفهانی دستمال را در مقابل صورت گرفت و از مقابل حضرت طاهره فرار کرد، و فریاد زنان دور شد و چند نفر دیگر هم از این امتحان بیرون آمدند و از امر تبری کرده و به عقیده‌ی سابق خود برگشتند... از اجتماع یاران در بدشت مقصود اصلی که اعلان استقلال امر مبارک بود حاصل گردید.» عبدالبهاء در صفحه ۲۵۴ مکاتیب جلد دوم می‌نویسد:

«و جناب طاهره انی انا الله (من همان خدا هستم (را در بدشت تا عنان آسمان به اعلی الندا بلند نمود و همچنین بعضی احباء در بدشت.» کار افتضاح به جایی رسید که فاضل مازندرانی در کتاب ظهور الحق (بخش سوم (صفحه‌ی ۱۱۰ می‌نویسد:

«ملا حسین بشرویه‌ای (از نخستین پیروان باب (که حلقه‌ی اخلاص حضرت قدوس (محمدعلی بابلی (در گوش داشت، در بدشت حاضر نبود، همین که واقعات مذکوره به سمعش رسید، گفت:

«اگر من در بدشت بودم اصحاب آنجا را با شمشیر کیفر می‌نمودم.» سرانجام پس از پایان واقعه‌ی بدشت، حسینعلی بهاء با طاهره (قرةالعین (و خادمه وی به «نور» مازندران عزیمت کردند.

بروز حسینعلی بهاء و ادعاهای او

چنان‌که در شرح حال میرزا یحیی صبح ازل نگاشتیم، در شوال ۱۲۶۸ هجری ناصرالدین شاه از طرف عده‌ای از بابیان مورد سوء قصد واقع شد، ناصرالدین شاه که جان به سلامت بیرون برده بود، بابی‌ها را تعقیب کرد، و سرانجام حسینعلی به بغداد و از آنجا به اسلامبول و از آنجا به شهر ادرنه تبعید شد، تا این تاریخ حسینعلی بهاء پیرو مسلک بابی‌گری بود و برادرش میرزا یحیی صبح ازل را جانشین علی‌محمد باب می‌دانست، ولی در سال‌های اول که در ادرنه بود، کم‌کم بنای مخالفت را با برادرش (میرزا یحیی (گذاشت، تا در سال چهارم اقامت در «ادرنه» برای نخستین بار ادعای خود را آشکار کرده و گفت: من همان شخص موعود علی‌محمد باب (من یظهره الله (هستم و میرزا یحیی باید از من پیروی کند، و احکام و حدود بیان (کتاب میرزا علی‌محمد (بستگی به تصدیق و امضای من دارد و من مسلک باب را نسخ نمودم، سرانجام کشمکش بین دو برادر و پیروانش زیاد شد، که ناچار دولت عثمانی در سال ۱۲۸۵ حسینعلی بهاء را به «عکا» تبعید کرد. [۱۰۲]. از سال ۱۲۸۵ هجری که حسینعلی بهاء به زندان عکا تبعید شد تا تاریخ ۱۳۰۹ که در سن ۷۶ سالگی طومار عمرش در «عکا» برچیده شد، یعنی حدود ۲۴ سال بساط ادعای الوهیت و ربوبیت را بدون هر گونه رقیب و مزاحم پهن کرد، و مشغول نوازش بندگان ذلیل و گرفتن وجوه از آنان به عناوین مختلف گردید، رفته رفته میرزای آسمان جل، صاحب مزارع و قصرهای باشکوه گردید، و نزد بعضی معلم اخلاق، و نزد بعضی دیگر رجعت حسینی و در پیش عده‌ای عیسی از آسمان فرود آمده، و در نزد مریدان خاص، خدای مهیمن و قهار بود [۱۰۳] و برای این که این بساط که به قیمت خون صدها نفر تمام شده بعد از خود نیز پهن باشد و فرزندان و نور چشمانش نیز از کنار این سفره‌ی رنگین سوء استفاده کنند، مقام نیابت خود را (پس از عباس (به پسر بزرگش محمدعلی که برادر ناتنی عباس افندی بود سپرد؛ و در وصیت‌نامه‌ای که نزد پسرش عباس گذارده بود و پس از مرگش به دستور عباس آن را در حضور جمعی از بهائیان خواندند، چنین نوشت:

«قد قدر الله مقام الغصن الاکبر بعد مقامه، آنه هو الامر الحکیم قد اصطفینا الاکبر بعد الاعظم امرا من لدن علیم خبیر؛ خداوند مقام غصن اکبر (محمدعلی (را پس از مقام او (عباس (قرار داده، او است فرمان دهنده‌ی حکیم، ما برگزیدیم اکبر (محمدعلی (را پس از اعظم (عباس (این کاری است از ناحیه‌ی دانا و آگاه».

سرانجام در سال ۱۳۰۹ پس از مدت ۲۲ روز بر اثر ابتلا به بیماری «زحیر» [۱۰۴]از دنیا رفت [۱۰۵]

داستان مقام، من یظهره اللهی

گفتیم نخستین ادعای حسینعلی بهاء در چهارمین سال اقامتش در شهر ادرنه (سنه ۱۲۸۴ ه. ق (که باعث اختلاف بین او و برادرش میرزا یحیی و پیروانشان شد، مقام، «من یظهره اللهی» بود، اینک به طور فشرده به داستان «من یظهره الله» دقت کنید:

میرزا علی‌محمد باب در اوایل امر، ادعای بابیت و ذکریت و وساطت می‌کرد و می‌گفت من از جانب امام زمان حضرت مهدی (عج (مأموریت داشته و با او ارتباط معنوی دارم، و غیر از این هیچ ادعای دیگری نمی‌کرد، و در همین عقیده و ادعا بود که کتاب احسن القصص و کتاب تفسیر کوثر و تفسیر والعصر را تألیف کرد؛ ولی وقتی که بعد از چند سال ادعای قائمیت و... کرد و گفت من همان امام زمان، حضرت مهدی هستم و بعد هم ادعای نبوت کرد (چنان‌که در فصل چهارم خاطرنشان می‌گردد (دید که این ادعاها با ادعای قبلیش (بابیت و مأموریت از طرف امام زمان (سازگار نیست، درصدد آن برآمد که گفتار و ادعاها و نوشته‌های سابق را توجیه و تأویل کند از این رو عنوان قائم و مهدی را که در سرلوحه‌ی نوشته‌ها و بافته‌هایش قرار داده بود تبدیل به یک کلمه جامع و کلی ولی مبهم «من یظهره الله» (کسی که او را خدا ظاهر می‌کند (کرد. [۱۰۶]

اما بعد از او دیگران از این لفظ مبهم سوء استفاده کرده و عده‌ای ادعا کردند ما همان کسی هستیم که علی‌محمد باب به ظهور آن‌ها بشارت داده است. حسینعلی بهاء که خیلی زیرک و مرموز بود، از این عنوان استفاده و گفت: من همان «من یظهره الله» هستم یعنی همانم که علی‌محمد باب از ظهور او خبر داده است، کتاب بیان منوط به امضای من است و من مرام علی‌محمد را نسخ کردم.

بابی‌ها و ازلی‌ها به میرزا حسینعلی اعتراض کردند که طبق گفته باب[۱۰۷] «من یظهره الله» باید بعد از عدد مستغاث (که به حساب ابجد ۲۰۰۱ است (بیاید، حسینعلی جواب‌های ناقصی داد (چنان‌که در فصل آخر به ذکر یکی از جواب‌های او می‌پردازیم (بعضی آن را پذیرفته و به نام فرقه بهایی معروف شدند. با این که طبق وصیت باب (چنان‌که قبلاً ذکر شد (جانشین باب، میرزا یحیی بود، در این صورت آیا با زنده بودن میرزا یحیی، چگونه میرزا حسینعلی خود را «من یظهره الله» خواند؟! و گفت: «میرزا یحیی باید از من پیروی کند!». آری در جواب این اعتراض پسر حسینعلی، عباس افندی توجیه مضحکی درست کرده، در مقاله‌ی سیاح می‌نویسد:

جانشینی میرزا یحیی جنبه‌ی ظاهری داشت، و این نقشه‌ی حسینعلی، و تصویب باب بدین منظور بود که چند صباحی یحیی به این اسم و رسم اشتهار یابد، تا حسینعلی از گزند دشمنان مصون بماند [۱۰۸]- نیز می‌گوید:

منظور باب از بابیت، مأموریت از ناحیه‌ی حسینعلی بهاء بوده است و منظور او از قائم، همان حسینعلی است [۱۰۹].

زن‌ها و فرزندان حسینعلی بهاء

حسینعلی بهاء چهار زن دائمی داشت به نام‌های:

۱- گوهرخانم کاشی

۲- بانو نوابه (بی‌بی)

۳- بی‌بی جان

۴- جمالیه (که کلفت میرزا حسینعلی بوده و سرانجام در سن شانزده سالگی همسر حسینعلی که در این وقت هفتاد سال داشت شده است(و پنج پسر و سه دختر داشت، پسرانش به نام‌های:

۱-عباس افندی ۲- مهدی ۳- محمدعلی ۴- ضیاءالله ۵- بدیع‌الله، و دخترانش به نام‌های سلطان [که بعدها به بهائیه‌خانم (و بهیه( و ورقه‌علیا ملقب گشت] خانمی و فروغیه بودند. مادر عباس افندی و مهدی و بهیه «بی‌بی» بود، مادر محمدعلی و بدیع‌الله و ضیاءالله و خانمی «بی‌بی جان» بود، مادر فروغیه «گوهر» بود، ولی از جمالیه، فرزند نداشت.

حسین‌علی به سه فرزند خود: عباس، مهدی و محمدعلی لقب «غصن» داده بود، اولی را غصن اعظم و دومی غصن اطهر و سومی را غصن اکبر ملقب ساخت، اما به ضیاءالله و بدیع‌الله، لقب نداد.[۱۱۰]

قبر حسینعلی قبله‌ی بهائیان

وقتی حسینعلی در سال ۱۳۰۹ هجری قمری از دنیا رفت، جسدش را در دو کیلومتری شمال عکا (بهجه (به خاک سپردند، طبق دستور حسینعلی بهاء، اغنام الله (گوسفندان خدا، یعنی مردم بهایی (موظفند وقت عبادت و پرستش تنها رو به قبر او در عکا متوجه شوند (و آنجا را قبله خود قرار دهند (و توجهشان هنگام عبادت به حسینعلی بهاء باشد. محمدعلی قائینی یکی از مبلغین بهائی (وفات یافته سال ۱۳۴۲ هجری قمری (در کتاب دروس الدیانة که برای شاگردان مدرسه‌ی بهائیت نوشته در درس نوزدهم می‌گوید:
«قبله‌ی ما اهل بهاء روضه‌ی مبارکه در مدینه (شهر (عکا (از شهرهای اسرائیل فعلی (است که در وقت نماز خواندن باید رو به آن بایستیم و قلباً متوجه به جمال قدم جل جلاله (میرزا بهاء (و ملکوت ابهی باشیم!» حسینعلی در کتاب اقدس صفحه ۳ سطر ۱۸ نیز خو را قبله‌ی طاعت و عبادت و مدار طواف ارواح و فرشتگان و مصدر امر همه‌ی موجودات سماوی و ارضی دانسته است، آنجا که گوید:

«و اذا اردتم الصلوة ولوا وجوهکم شطری الاقدس المقام الذی جعله الله مطاف الملاء الاعلی و مقبل اهل مدائن البقاء و مصدر الامر لمن فی الارضین و السماوات».

در کتاب هشت بهشت [۱۱۱]صفحه‌ی ۳۲ مذکور است:

«قبله در اوقات پنجگانه‌ی نماز، نقطه‌ی مطلع آفتاب حقیقت است که شیراز باشد و اگر در عین ظهر بخواهد به (آیه(«شهد الله» اکتفا کند، قبله جرم شمس است، و در ظهور «من یظهره الله» قبله نفس آن حضرت می‌شود و با آن دور می‌زند، چنان‌که سایه با آفتاب دور می‌زند». [۱۱۲]

از این مطلب استفاده می‌شود که قبله‌ی بابیان و بهائیان فرق دارد، با توجه به این که بابیان حسینعلی بهاء را به عنوان «من یظهره الله» قبول ندارند.

فرقه‌های دیگر نشأت گرفته از بابی‌گری

و اکنون فرقه‌های ذیل از بدو پیدایش میرزا علی‌محمد باب تاکنون به وجود آمده‌اند که هر یک از برای خود ادعای خاصی دارند و دیگری از تخطئه می‌نمایند که عبارتند از: بابی، ازلی، بیانی، مرآتی، بهائی، ثابتین، ناقضین، سهرابی، طرفداران چارلز میس ریمی و جمشیدی (پیروان جمشید معانی، ملقب به سماءالله[۱۱۳].

عباس افندی جانشین حسینعلی بهاء

عباس افندی فرزند حسینعلی بهاء که مرد شماره‌ی سه در فرقه‌ی بهائی‌گری است در زیرکی و سیاست و بافندگی‌های مرموزانه در نوسازی بهائی‌گری بی‌نظیر بوده است، وی در سال ۱۲۶۰ هجری در تهران متولد شد.

عباس افندی که او را عبدالبهاء و مرکز میثاق و غصن اعظم می‌نامند، چنان‌که از نوشته‌هایش (مقاله شخصی سیاح و مفاوضات و الواح مختلفه (استفاده می‌شود در تحصیل علوم گوناگون ادبی و عقلی زحمات زیادی را متحمل شده است. وی که هشت سال و اندی در تهران، و دوازده سال در بغداد، و پنج سال در ادرنه، و بقیه‌ی عمر را در عکا و حیفا به سر برد، تمام رموز اغفال اغنام الله (گوسفندان خدا (را یاد گرفت و در میان این کشمکش‌ها و تبعیدها، تجربه‌ها آموخت، و به رموز و ترفندهای نفوذ در دیگران آگاه گردید.

او به مراتب از پدرش حرفه‌ای‌تر بود، بلکه به گفته‌های پدر سر و صورتی داد، و با توجیهات مضحک به ایرادهایی که از طرف پیروان باب و صبح ازل و دیگران می‌شد جواب می‌داد، بهائیان عباس افندی را در همه‌ی شؤون، آیتی از آیات خدا دانسته، و او را در میان هیولایی از افسانه‌ها و دروغ‌ها قرار داده‌اند.

چنان‌که قبلاً خاطرنشان شد، وی طبق وصیت پدر به عنوان جانشین حسینعلی بهاء تعیین شد، و مطابق این وصیت‌نامه بعد از او، می‌بایست برادرش محمدعلی (غصن اکبر (جانشین پدر گردد ولی پس از فوت حسینعلی بین این دو برادر (عباس افندی و محمدعلی (بر سر ریاست کشمکش سختی درگرفت، که از کشمکش حسینعلی و برادرش میرزا یحیی سخت‌تر بود، و هر کدام پیروانی پیدا کردند و بازار فحش و ناسزا و جنگ و ستیز بین آنها رواج یافت. عباس افندی پیروان خود را میثاقی (وفادار (نامید زیرا آنها نسبت به خودش (مرکز میثاق (وفادار یافت و پیروان میرزا محمدعلی را به عنوان «ناقضین» یعنی شکننده‌ی وصیت پدر معرفی کرد.
سرانجام عباس افندی هم تلافی کرد و برخلاف وصیت پدرش که می‌بایست بعد از خودش برادرش محمدعلی جانشین شود، دخترزاده‌اش شوقی افندی را جانشین خود ساخت. [۱۱۴].

عباس افندی که از راه‌های مختلفی در راه تبلیغ بهایی‌گری تلاش می‌کرد، پا را فراتر گذاشت، مبلغینی را به آمریکا فرستاد و سرانجام خودش نیز سفری به آمریکا کرد، گر چه در این مسافرت به نتیجه‌ی کامل و دل‌خواه نرسید، اما لانه فساد و جاسوسی را در آن سامان راه انداخت که اثرش بعدها آشکار گشت، بهائیان می‌گویند:

او در این مسافرت‌ها نزدیک هفتاد نفر را بهائی کرد. او به استعمار غرب دست داده بود، و در راه فعالیت خود به طور مرموزی از ناحیه‌ی استعمارگران یاری می‌شد چنان‌که در فصل بعد اشاره خواهیم کرد. او سه کتاب به نام‌های زیر نوشت:

۱- مقاله شخصی سیاح که در تاریخ باب و بهاء نوشته شده و مؤلف آن یک سیاح گمنام معرفی شده است.

۲- کتاب مفاوضات، که به نظر بهائیان این کتاب پس از فرائد گلپایگانی علمی‌ترین کتاب بهائیان است.

۳- الواح و مکاتیب و نامه‌هایی که او به اشخاص مختلف نوشته و بهائیان آن‌ها را جمع‌آوری کرده و به نام «مکاتیب» به چاپ رسانده‌اند. سرانجام در ۷۵ سالگی که بیشتر عمرش را در عکا و حیفا به سر می‌برد در تاریخ ۲۷ ربیع‌الاول ۱۳۴۰ هجری قمری از دنیا رفت. [۱۱۵].

از کتب بهائیان مانند رحیق مختوم (ج ۲ ص ۷۶۷(و کواکب الدریه (ج ۲، ص ۲۰۰(استفاده می‌شود که عباس افندی تا آخرین روز عمر، به مسجد مسلمانان می‌رفته و در نماز جماعت آنها شرکت می‌کرده است. [۱۱۶].

شوقی افندی جانشین عباس افندی

پس از فوق عباس افندی، طبق وصیتش، پسر دخترش شوقی افندی، زمام امور بهائیت را به دست گرفت. شوقی افندی در سال ۱۳۱۴ هجری قمری تولد یافت و هنگام مرگ عباس افندی که در سال ۱۳۴۰ اتفاق افتاد ۲۶ سال داشت، او فرزند میرزا هادی شیرازی است، و مادر او ضیائیه دختر بزرگ عباس افندی می‌باشد. او پس از عباس افندی، وصیت‌نامه او را (که آثار ساختگی در آن دیده می‌شد و احمد سهراب آن را ساختگی تلقی نمود و طرفدارانی که به نام سهرابیان نامیده شدند پیدا کرد (بین اغنام الله (گوسفندان خدا یعنی بهائیان (پخش کرد و به عنوان مقام «من یظهره الله» و رئیس موهومی بیت‌العدل، معرفی نمود. [۱۱۷].

شوقی افندی در دارالفنون بالیون لندن مدتی تحصیل کرد و پس از چندی به طوری که بعضی ردیه‌نویسان نوشته‌اند به بیروت رفت و در آنجا حوادث شومی پیش آمد از دستورهای شوقی است که:

(عقیده را کتمان ننمایید، و از تقیه اجتناب نمایید(. [۱۱۸]

مجله اخبار امری در شماره‌ی ۶ سال ۱۰۶ ص ۸ می‌نویسد: «شوقی دستور داد که: در موقع نماز باید بهاءالله یا عبدالبهاء (عباس افندی (را در پیش چشم مجسم کرد.» در کتاب نظامات بهائیه، شوقی عمل به دستورات اقدس (یکی از کتاب‌های حسینعلی بهاء (را در کشورهایی لازم می‌داند که آن دستورها مخالف قوانین آن کشور نباشد! شوقی در لوح دهم الواح خود، تساوی حقوق زن و مرد را دستور داده و در آخر می‌گوید:

امید چنان است که این اقدام اول که در میدان مساوات حقوق رجال و نساء برداشته شد سبب تشجیع و تحریص اماء الرحمن در آن سامان (تهران (گردد. سرانجام شوقی نیز به نیاکان خود پیوست و بر اثر بیماری آنفلوانزا در لندن درگذشت. درباره دست نشاندگی او از طرف استعمارگران در فصل بعد سخن خواهیم گفت. شوقی از دنیا رفت ولی خلفی از خود باقی نگذاشت [۱۱۹]و چون بعد از او کسی نبود، تا زمام امور بهائیان و ریاست موهومی بیت‌العدل را بر عهده بگیرد، رهبری امور بهایی موکول به هیئت شد و عناصر مختلفی این امر را بر عهده گرفتند، و بعضی مانند پریزیدنت میسن ریمی و جمشید معانی خود را «ولی امرالله» بعد از او قلمداد کردند.

از شوقی کتابی به نام بدیع (در چند جلد (و لوح شوقی افندی باقی ماند. [۱۲۰]. توضیح این که: شوقی افندی به دلیل خنثی بودن و نداشتن فرزند ذکور، از تعیین جانشین از نسل خود، عاجز ماند و امور بهائیت را به لجنه‌ای به نام بیت‌العدل سپرد، وی در سال ۱۳۲۸ ه ش به کلیه مراکز بهایی جهان چنین ابلاغ کرد:

«این شورای جدید التأسیس، عهده‌دار انجام سه وظیفه می‌باشد که اولین آنها این است که با اولین حکومت اسرائیل ایجاد روابط کند.»

ایادی امرالله و اعضای انتصابی اولیه بیت‌العدل واقع در شهر حیفای اسرائیل عبارت بودند از چهار مرد و پنج زن (روحیه خانم ماکسول (همسر شوقی(چارلز میس ریمی، امیلیا کالنر، لیردی ایوالس، یوگوجیاگری، جسی ردل، اتل رول، لطف‌الله حکیم، سیلوا آیواس، که بعداً به ۲۷ نفر رسیدند.»

خانم ماکسول انگلیسی، و چارلز میس ریمی، آمریکایی، و بقیه نیز اکثراً از ملیت‌های اسرائیلی و غربی بودند، و مذاکرات اعضای جلسه کاملاً محرمانه بود.[۱۲۱].

دستیاران بابی گری و بهایی‌گری

اشاره

از زمانی که میرزا علی‌محمد باب، ادعای بابیت کرد (سال ۱۲۶۰ ه. ق (تا زمانی که شوقی افندی زمام امور را به دست گرفت حدود صد سال بود، و بعد، عده‌ای به دستیاری بابی‌گری و بهایی‌گری شتافتند، در کتاب مصابح هدایت تألیف عزیزالله سلیمانی اردکانی که در سه جلد با اجازه‌ی محفل روحانی ملی بهائیان در سنه ۱۳۲۶ و ۱۳۲۸ شمسی چاپ و منتشر شده و بعضی از کتب دیگر آنها شرح حال دستیاران و بزرگان بابی و بهائی آمده است. بزرگترین دستیاران آنها عبارت بودند:
از قرةالعین، میرزا جانی کاشانی، میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ملا حسین بشرویه‌ای، ملا محمدعلی بارفروشی[۱۲۲](معروف به حضرت قدوس (ملا محمدعلی حجت عامل بلوای زنجان، و سید یحیی دارابی عامل فتنه یزد و نیریز [۱۲۳] ما در این کتاب که بنای آن بر اختصار است، به طور فشرده به شرح پنج نفر از ممتازترین دستیاران بابی‌گری و بهایی‌گری که نقش مهم و تلاش فراوان در تأیید این مسلک داشتند یعنی قرةالعین، میرزا جانی، میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ملا حسین بشرویه و قدوس بابلی می‌پردازیم.

قرة العین کیست؟

نام اصلی قرةالعین «زرین‌تاج» و بنا به نوشته کتب بهایی، ام‌سلمه است، وی دختر ملا محمد صالح مجتهد قزوینی است، در شهر قزوین در سنه ۱۳۲۰ ه. ق یا به قول آیتی در کواکب الدریه در سنه ۱۲۳۱ ه. ق متولد شد.

زرین‌تاج زنی در نهایت زیبایی بود و اندام بی‌نظیری داشت، در عین حال شهرت‌طلب و هوسباز بود. او نزد پدرش ملا صالح و عمویش ملا محمدتقی مجتهد (که بعد بابی‌ها او را کشتند (مشغول تحصیل گردید، در پایان تحصیل پیرو مکتب شیخیه شد و جزء مریدان سید کاظم رشتی (شاگرد ممتاز شیخ احمد احسایی (به شمار آمد، عموی کوچکش ملا علی که از این گروه به شمار می‌رفت او را در این راه تحریص و تشویق می‌نمود، تا آنجا که ارسال نامه و مراسلات بین زرین‌تاج و سید کاظم رشتی باز شد، و سید کاظم رشتی او را قرةالعین (نور چشمی (خواند، از این زمان به بعد او به لقب «قرةالعین» شهرت یافت.

این زن با پسرعموی خود ملا محمد امام جمعه (پسر ملا محمدتقی شهید (ازدواج کرد و از او دارای ۲ یا ۳ فرزند شد، ولی شوهرداری و بچه‌داری برای او قید و زنجیری بود، طولی نکشید که در سال ۱۲۵۹ ه ق (در سن حدود ۲۹ سالگی (شوهر و فرزندان و خانه خود را ترک کرده، و به عنوان این که دستش به استادش سید کاظم رشتی برسد به سوی کربلا روانه شد، ولی وقتی که به کربلا رسید با خبر فوت سید کاظم روبرو شد، در آنجا با شاگردان سید کاظم رشتی تماس داشت، یک عده از افراد هوسباز دورش را گرفتند، او که شیفته‌ی مقام‌طلبی و شهرت بود، پس از چندی، به بغداد رفت، و سپس توسط ملا حسین بشرویه‌ای به حضور میرزا علی‌محمد باب راه یافت، و کار او به جایی رسید که گاهی به نام خود، مردم را دعوت می‌کرد، و گاهی به نام سید علی‌محمد باب، باب هم او را به لقب «طاهره» ملقب ساخت.

و به گفته‌ی عباس افندی:

«او در قریه‌ی بدشت جمله‌ی «من همان خدا هستم» را تا عنان آسمان به اعلی الندا بلند نمود.» [۱۲۴].

بی‌عفتی‌های این زن شوهردار و تماس‌های نامشروعی که با افراد گوناگون داشته، و به گرد آمدن عده‌ای به دور او به عنوان شاگرد و... موجب شد که حاکم بغداد او و اطرافیانش را از بغداد بیرون کرد. قرةالعین وارد ایران شد، ولی حدود سه سال بود از شوهرش جدا شده بود، اینک با چه رویی می‌توانست به خانه‌ی شوهر برگردد، آن هم شوهری که روحانی بود.

ورود قرة العین به خانه پدر، پس از سه سال سفر

ناچار وارد قزوین شد و به خانه‌ی پدرش ملا صالح آمد، اما او مورد اعتراض سخت پدر و عمویش ملا محمدتقی قرار گرفت و حتی پدر و عمو و بستگان او را در خانه تحت نظر نگه داشتند و مانع شدند که بابیان با او تماس پیدا کنند، و ملا محمدتقی پیروان مذهب شیخیه را کافر و زندیق می‌خواند و سخت قرةالعین را بر این روشی که پیش گرفته بر حذر می‌داشت. [۱۲۵].

ولی طولی نکشید که بابیان نقشه‌ی قتل ملا محمدتقی (عموی قرةالعین (را طرح کردند که به عقیده‌ی نویسندگان، طراح اصلی نقشه‌ی قتل، خود قرةالعین بود.

شهادت ملا محمدتقی عموی قرة العین

در کتاب قصص العلماء نقل شده:

در سال ۱۲۶۴ ه. ق، شبی بعد از نصف شب مرحوم ملا محمدتقی که مرجع تقلید در قزوین بود، برای خواندن نماز شب به مسجد رفت، مسجد خلوت بود، در حال سجده که به خواندن مناجات خمسة عشر اشتغال داشت، ناگهان چند نفر بابی به مسجد ریختند، نخستین بار نیزه‌ای به پشت گردن او فروبردند، و سپس نیزه‌ای به دهان او فرو کردند و سپس هشت زخم دیگر به بدن او وارد آوردند و فرار کردند، او برای رعایت نجس نشدن مسجد به هر زحمتی بود خود را به در مسجد رساند و بی‌هوش شد، مردم باخبر شدند، او را به خانه‌اش بردند و پس از دو روز شهید شد، قبر او در بیرون مرقد مطهر امام‌زاده حسین علیه‌السلام در قزوین به عنوان قبر شهید ثالث معروف و ملجأ حاجتمندان است؛ و بعضی گویند:

در راه که به مسجد می‌رفته مورد حمله قرار گرفت، و حمله کننده، میرزا صالح شیرازی و به قول بعضی ملا عبدالله بوده است، چنان‌که آواره در کتاب الکواکب الدریه (مطبعة العربیه به مصر (صفحه ۲۰۷ این مطلب را به تفصیل آورده است.

اعدام قرة العین

در این گیر و دار بابی‌های قزوین که به هیچ وجه حاضر نبودند، قرةالعین این زیبا صنم را از دست بدهند، با او و بابی‌های تهران و شهرستان‌های دیگر از جمله حسینعلی بهاء و یحیی صبح ازل و... به طرف خراسان رهسپار شدند، ولی در شاهرود با عده‌ای از بابی‌ها که از ترس مردم مشهد از مشهد فرار کرده بودند ملاقات نمودند، سپس واقعه بدشت (که قبلاً در شرح حال حسین‌علی ذکر شد) پیش آمد. سرانجام پس از واقعه‌ی سوء قصد به ناصرالدین شاه، و تحت تعقیب قرار گرفتن بابی‌ها، در سال ۱۲۶۸، قرةالعین و عده‌ای که قبلاً دستگیر شده بودند، محکوم به اعدام شده و به قتل رسیدند، و این هنگامی بود که هنوز فرقه‌ی بهائیت به وجود نیامده بود، بنابراین قرةالعین بابی (نه بهائی) از دنیا رفت. سید علی‌محمد باب هنگام نوشتن احسن القصص (که در تفسیر سوره‌ی یوسف است و دارای ۱۱۱ سوره می‌باشد و در اول هر سوره آیاتی از سوره‌ی یوسف در آن عنوان شده) علاقه‌ی مفرطی به قرةالعین داشته و در اغلب سوره‌های آن کتاب، چند آیه در حق او و خطاب به او است مانند سوره‌ی ۲۲ و ۲۳ و ۲۵ و ۲۸ و ۳۰ و ۳۱ و ۳۲ و۳۴ و ۵۸ و ۷۶ و ۷۸ و ۹۱ و ۹۳ و... و بعید نیست که این کتاب را به عنوان خطابات به قرةالعین و به بهانه تفسیر سوره‌ی یوسف نوشته باشد، از عبارات علی‌محمد در سوره‌ی ۷۶ چنین است، می‌گوید:

«یا قرةالعین ان الله قد اختارک لنفسی فاستمع لما یوحی الیک من قبل الله العلی...» [۱۲۶]. یعنی:

«ای قرةالعین! خداوند تو را برای من برگزیده، آنچه را به تو از سوی خدای متعال وحی می‌شود گوش فرا ده.»

میرزا جانی کاشانی

میرزا جانی کاشانی از پیروان پر و پا قرص سید علی‌محمد باب بود، و کتاب به نام «نقطة الکاف» در تاریخ ظهور باب و وقایع هشت سال اول از تاریخ بابیه نوشت، مستشرق شهیر ادوارد براون انگلیسی مقدمه‌ی مفصلی بر این کتاب نوشته و خود به طبع و نشر آن پرداخته است، این کتاب در ۳۶۲ صفحه که ۶۶ صفحه‌اش مقدمه‌ی ادوارد براون است در سال ۱۳۲۸ هجری قمری در لیدن به طبع رسیده است.

تناقضات و بافندگی‌ها و مهملات این کتاب بی‌شمار است. میرزا جانی به قدری به سید علی‌محمد باب دلبسته بود که می‌نویسند وقتی سید علی‌محمد باب را از اصفهان از راه کاشان به تهران می‌بردند حاج میرزا جانی با دادن صد تومان (آن زمان (رشوه، باب را در کاشان یک شب مهمان خود کرد، میرزا جانی از آن ۳۲ نفری است که در سنه ۱۲۶۸ در جریان ترور ناصرالدین شاه با عده‌ای از بابی‌ها به قتل رسید. [۱۲۷].

میرزا ابوالفضل گلپایگانی

یکی از افراد ممتاز فرقه‌ی ضاله‌ی بهایی «میرزا ابوالفضل گلپایگانی» است، به طوری که کتاب فرائد او را مفصل‌ترین و بالاترین کتاب استدلالی و نظری بهائیه می‌دانند، وی در آن کتاب آیات قرآن و روایات اسلامی را تحریف و تأویل کرده، و با صدها توجیهات التقاطی و مضحک و بافندگی‌های خنده‌آور و خنک، آنها را به مسلک بهایی تطبیق نموده است. کتاب فرائد گلپایگانی، دارای ۷۳۱ صفحه، هر صفحه‌ای ۱۹ سطر به اضافه‌ی ۲۵ صفحه‌ی فهرست و جدول صواب و خطا است، که تألیف آن را در شب عید فطر سال ۱۳۱۵ هجری به پایان رسانده است. وی در سال ۱۲۶۰ هجری در گلپایگان متولد شد و در سال ۱۲۹۳ بر اثر ملاقات با فاضل قائینی (نبیل اکبر آقا محمد پسر ملا احمد وفات یافته سال ۱۳۰۹ هجری در بخارا (و دیگران در سن ۳۳ سالگی بهائی شده است، و به تبلیغ این مرام پرداخته است، او نخست از طرف حسینعلی بهاء و سپس از طرف عباس افندی مأمور نوشتن کتاب‌های به اصطلاح استدلالی گشت، و با لفظ بازی و تلفیق کلمات، دین خود را به اربابش نیکو ادا کرد؛ و در این مسیر مسافرت‌هایی به اروپا، آمریکا، مصر، ترکستان و سوریه کرده و چندین کتاب به حمایت از مرام بهایی نوشت، که از جمله آنها کشف الغطا، و درر بهیه، حجج بهیه، برهان لامع، رساله‌ی ایوبیه و رساله اسکندریه است.

عباس افندی توجه خاصی به گلپایگانی داشت و او را لایق کارهای مهم می‌دانست از این رو وقتی که تصمیم گرفت در کشورهای غربی پایگاه تبلیغی ایجاد کند، دست نیاز به سوی ابوالفضل گلپایگانی دراز کرد، و او را برای این امر خطیر مأمور ساخت و به استمداد طلبید. سرانجام در سال ۱۳۳۲ ه. ق در ۷۲ سالگی در مصر درگذشت. [۱۲۸].

ملا حسین بشرویه‌ای و هلاکت او

ملا حسین بشرویه‌ای که از اهالی بلاد خراسان و از شاگردان سید کاظم رشتی بود، از نخستین کسانی است که به بابیت سید علی‌محمد معتقد شد و در این راه تلاش فراوانی کرد و به عنوان «باب الباب» معرفی شد. او در مشهد مردم را به مرام بابیت فرامی‌خواند، و جمعی را به دور خود جمع کرد، با حیله‌های مختلف، شهر به شهر می‌گشت و از مرام باطل بابیت تبلیغ می‌کرد... با پیروان خود به مازندران آمد و در آنجا متحیر بود که چه کند و به کجا رود، زیرا از خراسان توسط علما و مردم رانده شده بود، و در مازندران از ترس سعید العما (که شرح حالش را ذکر می‌کنیم (که فرقه‌ی ضاله بابیان را از بابل بیرون کرده و پراکنده ساخته بود، حیران و سرگردان همراه پیروانش در بیابان‌های مازندران، روزی یک فرسخ یا نیم‌فرسخ راه می‌پیمود، مریدانش می‌گفتند او در انتظار امری به سر می‌برد، و او نیز به اطرافیانش می‌گفت: منتظر چیزی هستم، تا این که در همین ایام که سال ۱۳۶۴ ه. ق بود، خبر فوت محمد شاه (پدر ناصرالدین شاه (رسید، ملا حسین بشرویه گفت: من منتظر همین خبر بودم، فرصت هرج و مرج آن عصر و ضعف قدرت حکومت مرکزی، باعث شد که بشرویه اکثر استفاده را از این آب گل‌آلوده برای ماهی گرفتن نماید، و به پیروانش می‌گفت:

«سید علی‌محمد امام زمان است و ما از یاران او هستیم و به زودی فتح و پیروزی نصیب ما می‌شود... داستان ما داستان کربلا است، و من با ۷۲ نفر در مازندران شهید می‌شویم، هر کسی میل به شهادت ندارد برگردد.
ما وقتی که وارد مازندران شدیم راه نجاتی برای ما نیست و من با ۷۲ نفر در آنجا شهید خواهیم شد، و من با هفتاد و دو نفر از ظهر کوفه که پشت بارفروش (بابل (است خروج خواهیم نمود.»

او با این بافندگی‌ها بابل را کربلا خواند و خود را از شهدای آن، که پس از شهادت، رجعت می‌کنند. کوتاه سخن آن که او همراه ۲۳۰ نفر به سوی بابل حرکت کردند، مردم بابل به آنها حمله نمودند، سی نفر از آنها گریختند، دویست نفر ماندند، این دویست نفر به قتل و غارت پرداختند و به صغیر و کبیر رحم نمی‌نمودند، کار به جایی رسید که اهل شهر بابل آنها را به محاصره قرار داده و آنها به کاروان‌سرایی در سبزه میدان پناه بردند، و در برابر هجوم جمعیت شهر، به سختی وحشت نمودند، سرانجام با عباس قلی‌خان حاکم لاریجان مذاکره نمودند و از او خواستند که به آنها راه دهد تا از شهر خارج شوند، مشروط به این که دست از قتل و غارت بردارند، عباس قلی‌خان موافقت کرد، حسین بشرویه با پیروان خود، از بابل بیرون رفتند. عالم ربانی و بزرگ آیت‌الله سعید العلماء رحمه‌الله نقش اصلی برای بسیج مردم و بیرون نمودن آنها را داشت، همه‌ی تلاش آنها این بود که به سعید العلماء دست یابند و او را بکشند، ولی در برابر هجوم مردم تحت رهبری سعید العلماء رحمه‌الله ناکام ماندند.

بشرویه و پیروانش در جستجوی پناه‌گاهی بودند، و سرانجام به قلعه‌ی شیخ طبرسی (واقع در مازندران نزدیک قائم شهر (وارد شده و آنجا را فتح کرده و برای خود پناه‌گاه قرار دادند. در این میان محمدعلی بارفروشی (بابلی (معروف به قدوس از سران بابی، خود با را به قلعه‌ی طبرس [۱۲۹] رسانید، بابیان از او استقبال گرمی کردند. این بار بشرویه (به جای سید علی‌محمد باب معدوم(محمدعلی قدوس را محور قرار داد، او را امام زمان خواند و پیروانش را به ایمان آوردن به او دعوت کرد.

اصحاب قلعه، با تلاش‌های بشرویه، قلعه طبرس را بازسازی کردند، و هر روز به اطراف حمله کرده و به غارت و چپاول اموال مردم می‌پرداختند و آنها را به قلعه آورده و ذخیره می‌نمودند.

در همین میان مهدی قلی‌خان از تهران مأمور سرکوبی آنها شد و عباسقلی‌خان لاریجانی و دیگران را به کمک گرفت و بین لشکر دولتی و اهل قلعه، جنگ‌های سختی رخ داد، سرانجام بشرویه هدف تیر عباسقلی‌خان قرار گرفته و به هلاکت رسید، او هنگام مرگ ۳۶ سال داشت. پس از مرگ او، محمدعلی بارفروشی (بابلی (معروف به قدوس، برادر او «حسن بشرویه» را جانشین او و فرمانده نمود، و القاب برادرش را به او عطا کرد و پیروانش را به اطاعت از او فراخواند، ولی طولی نکشید که حسن بشرویه نیز به دست قشون دولتی و مردمی، به هلاکت رسید. [۱۳۰].

قدوس بابلی و سرنوشت نکبت‌بار او

قبلاً شهر بابل را «بارفروش» می‌نامیدند، در آنجا شخصی به نام محمدعلی بارفروشی که بعدها معروف به قدوس گردید، به حمایت از بابیان برخاست، او از نخستین کسانی است که بابیت سید علی‌محمد باب را پذیرفت، و برای پیشرفت مرام باطل او، تلاش‌های بسیار کرد، او در ماجرای افتضاح بدشت شرکت داشت [۱۳۱]او می‌خواست مردم مازندران (همشهری‌های خود او (به بابی‌گری گرایش دهد، و به قلعه‌ی طبرس وارد شد و در آنجا به ملا حسین بشرویه‌ای و همراهان پیوست، بشرویه او را بعد از سید علی‌محمد، امام زمان خواند.

او وقتی که وارد قلعه شد، پیاده کنار قبر شیخ طبرسی رفت و دستش را به ضریح آن قبر نهاد و بر آن تکیه داد و گفت:

«بقیةالله خیر لکم ان کنتم مؤمنین.»[۱۳۲] و با خواندن این آیه خواست اعلام کند که من همان امام زمان هستم که هنگام ظهور بر کعبه تکیه می‌کند و این آیه را می‌خواند! [۱۳۳] ولی پس از کشته شدن ملا حسین بشرویه‌ای (چنان‌که گفتیم (اهل قلعه مقاومت خود را از دست دادند، و کارشان بسیار تنگ و سخت شد و در فکر چاره‌جویی بودند، و در این میان «مهدی قلی‌خان میرزا» اعلام کرد:

«هر کس توبه کند در امان است.» بابیان از این پیشنهاد خوشحال شدند، در ظاهر توبه کردند و جان خود را از خطر مرگ نجات دادند، قدوس و یارانش از قلعه بیرون آمده و به اردو رفتند و توبه کردند، ولی سران لشکر دولت و مردم، دریافتند که توبه‌ی این‌ها از روی اجبار و اضطرار است، ممکن است آنها پراکنده شده، هر کدام در جایی مشغول تبلیغ و اغواء گردند، از این رو همه‌ی آنها - جز قدوس و دو سه نفر دیگر - را کشتند. سپس قدوس و آن دو سه نفر را به بابل آوردند، سرانجام قدوس نیز در بابل اعدام شد و به این ترتیب غائله بابیان در مازندران پایان یافت. [۱۳۴].

علمای بابل از جمله سعید العلماء فتوای اعدام قدوس و همراهانش را صادر کردند، و گفتند توبه آنها قبول نیست. براساس این فتوا همه را در میدان سبزه میدان بابل اعدام نمودند. [۱۳۵]. در کتاب مرآت البلدان نقل شده:

«طبق دستور سعید العلماء، و سایر فضلای بارفروش (بابل (قدوس و همراهانش را بر الاغ سوار کردند و در شهر گرداندند و مردم ازدحام کرده و پیکر قدوس را با شمشیر ریز ریز کردند». [۱۳۶].

سعید العلماء فتوا دهنده‌ی اعدام بابیان کیست؟

چنان‌که ملاحظه نمودید سعید العلماء رحمه‌الله نقش به سزایی در قلع و قمع بابیان، و پاکسازی مازندران از وجود پلید آنها داشت، اینک می‌پرسند سعید العلماء چه کسی بود که آن همه تلاش و جانفشانی کرد؟ پاسخ: سعید بن محمد [۱۳۷] معروف به سعید العلماء در سال ۱۱۸۷ ه.ق. از یک خانواده روحانی در بارفروش (بابل) چشم به جهان گشود، پس از رشد و نمو، به تحصیل پرداخت، سپس مشغول تحصیل دروس حوزوی شد، مقدمات را نزد پدر و فضلای دیگر بابل خواند و سپس برای ادامه‌ی تحصیل به کربلا سفر کرد، در آن مکان مقدس از محضر درس بزرگان علم به ویژه از محضر تدریس شریف العلماء مازندرانی به تحصیل فقه و اصول پرداخت و به درجه اجتهاد نایل گردید، و سپس به نجف اشرف عزیمت نمود. علامه حاج آقا بزرگ تهران صاحب الذریعه می‌نویسد:

«سعید العلماء از بزرگان علما، و اکابر فقها بود، و در میان بزرگان علم و فقهای مشهور عصر خود شهرت داشت، و به عنوان سعید العلماء مازندرانی بارفروشی (یعنی بابلی (شناخته می‌شد، او همدرس علمای بزرگی همچون مولا آقا دربندی، سید شفیع جاپلقی، و شیخ مرتضی انصاری (صاحب رسائل و مکاسب) و فقها و علمای دیگر بود، و از شاگردان برجسته‌ی شریف العلماء مازندرانی و غیر او به حساب می‌آمد، از نشانه‌های عظمت مقام علمی او این که استاد اعظم شیخ مرتضی انصاری رحمه‌الله با وجود او، از فتوا دادن خودداری می‌کرد، تا این که عده‌ای این موضوع را به سعید العلما اطلاع دادند، ایشان در پاسخ چنین فرمود:

«من در ایام اشتغال به درس و بحث در حوزه، از شیخ انصاری اعلم بودم، ولی اکنون در بلاد عجم هستم و توفیق درس و بحث ندارم ولی شیخ انصاری همچنان با جدیت به درس و بحث اشتغال دارد، در این صورت او از بنده اعلم است، و برای مقام مرجعیت و فتوا دادن متعین و محرز می‌باشد.» [۱۳۸].

این عالم بزرگ در سال ۱۲۷۰ ه. ق در ۸۳ سالگی در بابل رحلت کرد، مرقد شریفش در شهر بابل در بقعه‌ای قرار دارد، و نگارنده به تازگی مرقد آن بزرگوار را زیارت کردم.

نکته قابل توجه در زندگی این مرد خدا، این که او به خاطر نهی از منکر و دفاع از حریم اسلام و جلوگیری از فرقه ضاله‌ی بابی‌گری، حوزه‌ی علمیه نجف را ترک کرده و به بابل مراجعت کرد، او انجام وظیفه را از رسیدن به مقام مرجعیت ترجیح داد، با ایثار و نفس‌کشی، از محیط بزرگ علم و فقاهت دست کشید و به محیط کوچک بارفروش (بابل) آمد، چرا که شنیده بود بابی‌ها با حمایت استعمار روس تزاری، رخنه کرده می‌خواهند مردم مازندران را اغواء کنند. نبیل زرندی که از بهائیان سرشناس است در کتاب تاریخ خود می‌نویسد:

«خبر توجه ملا حسین بشرویه‌ای با همراهان و نزدیک شدنشان به بارفروش (بابل (به گوش سعید العلما رسید، به خصوص وقتی که سعید العلماء شنید، ملا حسین از مشهد با پرچم سیاه همراه عده‌ای از اصحابش به سوی بارفروش می‌آیند (و مدعی هستند که ما همان یاران امام زمان هستیم که با پرچم سیاه از خراسان حرکت می‌کنند)...» سپس می‌نویسد: «پس از ورود سعید العلما به بابل، او جارچی در شهر انداخت و به مردم اعلان کرد که در مسجد حاضر شوند... بالای منبر رفت... و گفت:

ای مردم بیدار شوید، دشمنان ما در کمین هستند، می‌خواهند اسلام را از بین ببرند، و مقدسات اسلامی را محو کنند... همه‌ی شما فردا حاضر باشید؛ و خود را مهیا کنید تا جلو این گروه را بگیرد.» [۱۳۹].

آری این مجتهد بزرگ، جان بر کف به مازندران آمد و با مجاهدات پی‌گیر خود، از فرقه‌ی ضاله بابی، نوکران و دست نشاندگان استعمار، جلوگیری شدید کرد، و با اعلام جهاد، مردم را بر ضد آنها بسیج نمود، به طوری که موجب قلع و قمع آنها در آن منطقه گردید. دوست دانشمندم آقای مهدی کامران بابلی در شأن این عالم بزرگ اشعاری سروده، و در چند فراز از آن اشعار چنین می‌گوید:

سعید العلما مرد خدا بود که در اشراق چون نجم سما بود زعیم و پیشوای عصر غیبت یگانه ناصر دین و شریعت علمدار رشید صاحب الامر مرید روسپید صاحب الامر شجاعانه به میدان بلا رفت به جنگ مسلک باب و بها رفت همان مسلک که استعمار یارش پدید آرنده‌ی فکر و شعارش به فتوایش شده اعدام قدوس کسی را که بدی فرمانبر روس به شهر بارفروش در سبزه میدان درک کرده سران حزب شیطان موفق شد در این امر الهی که کرد حفظ این بلد را از دوراهی روانش باد دائم در تنعم خدا خواهد نگردد یاد او گم از شیعیان به خصوص مردم مازندران، به ویژه مردم بابل امید آن است که یاد مجاهدت و ایثار این رادمرد خدا را فراموش نکنند، کنار مرقد مطهرش که اکنون در نزدیک مسجد جامع بابل قرار دارد و در دست آذربایجانی‌های مهاجر است بروند، و با تلاوت آیات قرآن، روحش را شاد نمایند، و بدانند که یکی از مکان‌های مقدس برای مناجات و استجابت دعا، کنار قبر این مجتهد عالی مقام و مجاهد نستوه است. یادش به خیر و حماسه‌اش جاودانه باد.

دست‌های پنهان و آشکار استعمار، در پیدایش بابی گری و بهایی گری

اشاره

دلایل و قراین و شواهد خلل‌ناپذیر بیان‌گر آن است که دست‌های پنهانی و آشکار استعمار در پیدایش بابیت و بهائیت و تداوم آن‌ها در کار بوده و هست، برای توضیح مطلب، نظر شما را به مطالب زیر جلب می‌کنم:

تلاش استکبار جهانی در متلاشی کردن همبستگی شرق

اشاره

در تاریخ بشریت همواره سرزمین افسانه‌ای و آباد و پر از معادن و ذخائر شرق مورد توجه غرب و زمامداران غربی بوده است، فرمان‌روایان غربی همواره چشم طمع و آز به این سرزمین دوخته و درصدد آن بوده و می‌باشند که با طرح نقشه‌های استعماری در لباس‌های مختلف، ولی غالباً محرمانه راه تسلط بر شرق و تسخیر مخازن شرق را بیابند و از این راه به هدف استعماری خود نایل آیند. از این رو در طول تاریخ، کشورها و نقاط مختلف شرق مدت‌ها تحت الحمایه‌ی کشورهای غربی به سر می‌بردند، و این عنوان تحت الحمایگی، ماسک و سرپوش استعمار بود تا بدین وسیله برای ربودن ذخایر شرق آزاد باشند. منابع بزرگ نفت و گاز این دو طلای سیاه و آبی نیز یکی دیگر از ذخایر گران‌بهای شرق بود که با مطالعه‌ی تاریخ آن، به نقشه‌های مرموز استعمارگران پی می‌بریم. کمپانی‌های غرب، همواره سلطه خودمختاری کامل بر صادر کردن نفت شرق به غرب و... را داشتند و دارند. این استعمار وقتی می‌توانست چنگال خود را وسیع‌تر سازد و نقشه‌های استعماری خود را ادامه دهد، که مردم و زمام‌داران شرق را به طور کامل در بی‌خبری و اغفال نگهدارد، و گاهی با ایجاد جنگ‌ها و اختلافات داخلی، آنها را به خود مشغول سازد و در این میان ماهی بگیرد، و به عبارت روشن‌تر نخست با حربه‌ی استعمار فکری و فرهنگی وارد شود و سپس استعمار ارضی و کشوری و... استعمارگران از مطالعات و تجربیات خود به دست آورده بودند که یکی از عوامل نیرومند و خلل‌ناپذیر در شرق که هم انسان‌ها را از بی‌خبری و اغفال بیرون می‌آورد و هم پیوند و به هم پیوستگی ناگسستنی به آنها می‌دهد و در نتیجه با این وصف، راه نفوذ استعمار مسدود می‌گردد «مذهب» است.

ماجرای تنباکو یک شاهد زنده

یکی از شواهد زنده در این مورد، داستان حرمت تنباکو است، وقتی ناصرالدین شاه به انگلستان سفر کرد و امتیاز (حدود ۵۰ سال (کشت دخانیات و تنباکو ایران را با شرایطی به کمپانی انگلیسی به نام: گ. ف - تالبوت واگذار نمود[۱۴۰] پس از این ماجرا، دخانیات ایران در دست انگلیسی‌ها قرار گرفت، آن‌ها به طور عجیبی به سرعت وارد ایران شدند، روز به روز به صادر نمودن انواع تنباکو و توتون و... افزودند و صدها برابر از مبالغی که به دولت ایران می‌پرداختند، به جیب می‌زدند، علاوه بر مصرف بسیاری که در ایران داشت که منافع آن هم برای صاحبان امتیاز بود.

استعمارگران از هر سوی کشور، ساختمان باشکوه و جدیدی برای خود می‌ساختند، کم‌کم مردم آگاه دیدند ملیت و استقلال و دین در خطر جدی قرار گرفته است، علما و دانشمندان و مردم آگاه، متوجه خطر شده طولی نکشید که از هر گوشه، جنب و جوش و شورش شروع شد.

آیت‌الله العظمی میرزای شیرازی [۱۴۱] مرجع تقلید عصر، پس از اطلاع بر اوضاع و احوال، نخست با نامه‌ها و تلگراف‌های متعدد، دولت و ملت ایران را از این پیش آمد برحذر داشت و اعلام خطر کرد، ولی نتیجه نگرفت، سرانجام فتوای تاریخی او در مورد حرمت تنباکو به این شرح صادر گردید:

«بسم الله الرحمن الرحیم الیوم استعمال تنباکو و توتون بای نحو کان در حکم محاربه با امام زمان علیه‌السلام است، حرره الاحقر محمدحسن الحسینی».

این فتوا در تاریخ سال ۱۳۰۹ ه. ق صادر شد.

تأثیر این فتوا آن چنان بود که، مردم به پیروی از این فتوا، چپق‌ها و قلیان‌ها را شکستند، و استعمال تنباکو و توتون و... غدغن گردید، کار به جایی رسید که سفرای کشورهای خارج که در تهران بودند، به کشورهای اروپا تلگراف کردند که واقعه عظیمی که از اعظم حوادث عالم است رخ داده و آن این که:

«چیزی را که عادت شبانه‌روزی عمومی مسلمانان حتی کودکان آنان، و اعظم عادات آنان بود به محض این که یکی دو کلمه نوشته‌ی منعی که رئیس دینشان کرده، به طور کلی ترک کردند و ارتکاب آن در انظارشان عار و ننگ است.»[۱۴۲].

یکی از نویسندگان می‌نویسد:

اثر این فتوا به قدری نافذ و فراگیر بود که در یک مدت کوتاه، تمام قلیان‌ها و چپق‌ها و هر گونه وسایل دخانیات شکسته شد، و کار به جایی رسید که: زنان و بانوان خدمت‌کار کاخ ناصرالدین شاه در تهران همه قلیان‌ها و وسایل دخانیات داخل کاخ را شکستند، روزی شاه قلیانی طلبید تا طبق معمول، قلیان بکشد، خدمتکار برای آوردن قلیان به قلیان‌خانه‌ی کاخ رفت، ولی با دست خالی بازگشت، شاه سه بار او را برای آوردن قلیان فرستاد، او هر سه بار رفت و دست خالی بازگشت، شاه در حالی که سخت خشمگین شده بود، فریاد زد، قلیان قلیان! خدمت‌کار دست به سینه به حضور شاه آمد و گفت:

«قربان! سرور من! مرا ببخش، در کاخ حتی به عنوان نمونه یک قلیان پیدا نمی‌شود تا نزد شما بیاورم، خدمت‌کاران، همه‌ی قلیان‌ها را شکستند و گفتند:

میرزای شیرازی، دخانیات را حرام کرده است!»[۱۴۳].

به این ترتیب، استعمار انگلیس، مفتضحانه شکست خورد، و انحصار شرکت انگلیسی لغو گردید، طراحان استعمار با ذلت و خواری، بساط استعماری خود را از ایران برچیدند، و ناصرالدین شاه به لغو آن امتیاز، مجبور گردید.

با این که میرزای شیرازی رحمةالله در شهر سامرا (یکی از شهرهای شمالی عراق (سکونت داشت، و در ایران نبود، ولی فتوای او این گونه مردم را به نهضت گسترده و عمیق فراخواند، که در تاریخ به عنوان «نهضت تنباکو» معروف شد، و همین نهضت، پایه‌های نهضت مشروطیت را در ایران، پی‌ریزی نمود؛ و پایه‌ی آثار و برکات فراوان انقلابی در طول تاریخ گردید. به راستی اگر مسلمانان پیوند خود را با مقام مرجعیت دینی حفظ کنند، هرگز فریب اژدهای هفت سر استعمار را نمی‌خورند. نیز می‌نویسد:

هنگامی که فتوای استعمار شکن میرزای شیرازی رحمةالله در مورد تحریم تنباکو و دخانیات، شایع شد (چنان‌که در داستان قبل ذکر گردید (جمعی از افراد لاابالی که با دین سر و کار نداشتند و اهل عیش و عشرت بودند، در یکی از قهوه‌خانه‌های تهران در کنار قلیان‌ها نشسته بودند، هنگامی که فتوای میرزای شیرازی رحمةالله را شنیدند، برخاستند و همه‌ی قلیان‌ها و چپق‌ها و آنچه از وسایل دخانیات، در آن قهوه‌خانه بود شکستند و به دور ریختند. بعضی از هم‌کاسه‌های آنها به آنها گفتند:

«شما که لاابالی هستید و سر و کاری با دین و علمای دین ندارید و از ارتکاب گناه نمی‌ترسید، چرا به پیروی از فتوای میرزای شیرازی، این گونه قلیان‌ها و... را می‌شکنید؟ این کار از شما خیلی عجیب است.» آنها در پاسخ گفتند:

«درست است که ما گناه‌کار و آلوده هستیم، ولی به شفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و خاندانش، آرزو داریم، امروز «میرزای شیرازی رحمه‌الله» نایب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم‌السلام و مدافع و حامی دین است، ما امروز با این کار خود، آرزومندیم که آن آقا (میرزا (نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و آلش از ما شفاعت کند، و اگر ما با سرکشی خود، میرزا را خشمگین کنیم، چه کسی از ما شفاعت می‌کند، و آمرزش ما را از درگاه خدا می‌طلبد؟!» [۱۴۴].

تفرقه بینداز و حکومت کن

استعمار در تحلیل‌های خود چنین نتیجه گرفت که تا انسجام و هم‌بستگی مسلمانان، وجود دارد، نمی‌توان بر آنها سلطه یافت، و نیز چنین یافت که عامل مهم انسجام و اتحاد آنها، دین است که پیوند آن‌ها را با رئیس دین (مرجع تقلید (ناگسسته کرده و موجب بیداری و فشردگی شده است.

تصمیم گرفت همین انسجام و اتحاد را به وسیله‌ی مذهب‌سازی، متلاشی کند.

با این طرح و ترفند، به میدان آمد، به این ترتیب که ناگاه مردم شنیدند شخصی به نام «شیخ احمد احسایی» ظهور کرد و فرقه‌ای را به دور خود آورد. سپس شخصی به نام سید کاظم رشتی که معلوم نبود از کجا آمد، خود را رشتی معرفی کرد و شاگرد شیخ احمد احسایی شد، و پس از فوت شیخ احمد به جای او نشست و افکار او را تعقیب نمود و عده‌ی زیادتری را به دور خود گرد آورد.

جالب این که این شخص وقتی که به کربلا آمد خود را سید کاظم رشتی معرفی کرد، در صورتی که اهالی رشت چنین کسی را نمی‌شناختند... او با رؤسای بغداد تماس و ارتباط کامل داشت و از طرف مأمورین دولت عثمانی کمک زیادی به او می‌رسید. از قراینی که برای اهل زمان خود به دست آمده بود این که وی از یکی از بلاد روسیه (ولادی وستک (آمد و خود را به رشت منسوب کرد، و چون لهجه‌ی گیلک‌ها بی‌شباهت به لهجه‌ی روسی نیست از این رو خود را رشتی معرفی نمود، یکی از قراین روسی بودنش، گزارش کینیاز دالگورکی است. [۱۴۵].

پس از فوت سید کاظم رشتی، هر یک از شاگردانش داعیه‌ای را بر سر داشتند، به فرقه‌های مختلف منشعب شدند، بعدها ۱۸ نفر از آنها به دستیاری ملا حسین بشرویه‌ای دور سید علی‌محمد باب را گرفتند و کم‌کم فرقه‌ی بابی و سپس ازلی و بهائی به وجود آمد، چنان‌که قبلاً خاطرنشان گردید:

کینیاز دالگورکی پرده‌ها را بالا می‌زند

شواهد و دلایل و قراین عینی و قطعی و سندهای روشن در دست است که استعماری بودن بابی‌گری و بهایی‌گری را روشن می‌سازد، گر چه یکی از برنامه‌های اصلی استعمار این است که نقشه‌هایش را در زیر پرده‌های پوشش قرار دهد، و ترفندها و طرح‌هایش کاملاً محرمانه و پوشیده باشد، و از هر گونه عوامل آشکار شدن اسرار استعماری جلوگیری نماید، ولی اگر سیاست عوض شد و یا اقتضاء کرد، ناگزیر پرده‌ها بالا می‌رود، و چهره‌ی منحوس نقشه‌های مرموز و استعماری زیر پرده‌ها خود به خود آشکار می‌گردد. عامل اصلی به وجود آمدن فرقه‌ی بابی و بهایی، روسیه‌ی تزار بود، گردانندگان این دو فرقه رابطه کامل ولی کاملاً محرمانه، مخفی و دقیق با مقامات روسیه‌ی تزار داشتند، پس از انقراض دولت تزار در روسیه، روشن شد که یکی از کارکنان مرموز روسی که بعداً به مقام سفارت رسید،

به نام «کینیاز دالگورکی» به طور مستقیم با میرزا علی‌محمد باب تماس داشت. وی خاطرات خود را در مجله شرق ارگان کمیسر خارجی شوروی اوت ۱۹۱۴ و ۱۹۲۵ تحت عنوان «یک نفر سیاسی روحانی» منتشر کرد، و در آن مطالبی نوشت، که پرده‌ها را بالا می‌زند، خاطرات دالگورکی و اعترافات او چندین بار در جزوه‌ی مخصوصی به فارسی چاپ شده و در دسترس همگان است، ما در اینجا به طور فشرده به چند مطلب اصلی آن کتاب که خودش به آن‌ها اقرار کرده می‌پردازیم: کینیاز دالگورکی از روسیه به ایران اعزام شد، به طور ناشناس برای اولین بار در لباس روحانیت درآمد مدتی در حوزه‌های علمیه سیر کرد و در این زمینه اطلاعات کافی به دست آورد، و چون می‌دانست که نامش که یک نام روسی و غیرمذهبی است، و نظر مردم و حس کنجکاوی آنها را درباره‌ی وی جلب می‌کند، خود را به عنوان شیخ علی لنکرانی[۱۴۶]معرفی کرد، او پس از مدتی به عراق رفت، در عراق، در میان آن همه علما و دانشمندان، حوزه‌ی درس سید کاظم رشتی او را جلب کرد. او چنین وانمود کرد که علاقه‌ی فراوانی به مبانی درس شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی دارد، از این رو از افراد مورد توجه در میان شاگردان سید کاظم به حساب آمد.

کوتاه سخن این که: او در میان شاگردان سید کاظم، که در بافندگی‌های به اصطلاح عرفانی و صوفیانه فرورفته بودند و هر یک در سر داعیه‌ای می‌پروراندند، برای اجرای مأموریت خود «میرزا علی‌محمد» را از نظر قیافه و روحیه و افکار از همه مساعدتر دید، و چنین او را یافت که به آسانی به دام استعمار خواهد افتاد. حتماً به سابقه‌ی میرزا علی‌محمد در بوشهر نیز آگاه شده بود که او در فصل تابستان در گرمای بوشهر پشت بام می‌رفته و در برابر تابش آفتاب مدت‌ها می‌نشسته و اوراد و اذکاری می‌خوانده و دیگر مغز و فکر درستی ندارد... !

از آن پس شیخ علی لنکرانی (همان کینیاز دالگورکی روسی (خود را شیفته‌ی میرزا علی‌محمد قلمداد کرد و در برابر او نهایت خضوع را می‌نمود و با کمال اشتیاق گاه و بیگاه به حضورش می‌شتافت و میرزا علی‌محمد را به دست می‌انداخت و این جمله‌ها را به او می‌گفت: «تو باب علوم خدا هستی، تو باب امام زمانی، من و همه باید تو را باب بدانیم، تو قطعاً با امام زمان رابطه داری... ما باید خاک پای تو را توتیای چشممان کنیم، واقعاً لایق مقام بابیت هستی!!...» میرزا علی‌محمد که این گونه داعیه را بر سر داشت و از طرفی سید کاظم رشتی را مبشر خود می‌دانست، خیلی زود فریب این الفاظ را خورد و سرانجام کارش به جایی رسید که نه تنها ادعای بابیت کرد بلکه ادعای قائمیت و پیامبری و حتی خدایی کرد، چنان‌که در فصل بعد خاطرنشان می‌شود. آری روسیه‌ی تزاری توسط کینیاز دالگورکی به نقشه شوم استعماری خود نایل آمد، او پشت پرده از پرده‌ی دل می‌خندید که می‌شنید؛ عده‌ای اطراف باب را گرفته و اختلافات و غوغا در شهرهای بزرگ ایران، چون شیراز، اصفهان، تهران، مشهد و... به وجود آمده و کشت و کشتار پدیدار شده و حتی ناصرالدین شاه مورد ترور بابیان شده و فکر دستگاه ایران به این امور مصروف گشته است... [۱۴۷].

از جمله گفتار دالگورکی این که می‌گوید:

«به حدی نفوذ ما در دربار ایران زیاد شد که هر چه می‌خواستیم می‌کردیم و به حدی من خودمانی شده بودم که در هر محفل و محضر مرا دعوت می‌کردند، من هم واقعاً مثل آخوندهای صاحب نفوذ در امور دخالت می‌کردم!» دالگورکی تا آنجا نفوذ داشته که در جریان آوردن باب از اصفهان به تهران، مانع ورود او به تهران شد، بلکه باعث شد که از همان نزدیکی تهران (کلین (باب را به طرف آذربایجان ببرند. [۱۴۸].

حمایت بی‌دریغ منوچهرخان روسی از باب

در فصل دوم، شرح حال علی‌محمد باب را هنگامی که به اصفهان آمد و مورد استقبال گرم منوچهرخان گرجی معروف به معتمدالدوله حاکم اصفهان واقع شد، خاطرنشان کردیم.

منوچهرخان که اصلاً اهل تفلیس و از اهالی روسیه بود و در یک خانواده‌ی مسیحی به دنیا آمده بود، در دوره‌ی سلطنت فتحعلی شاه در دربار ایران راه یافت، و در سال ۱۲۴۲ هجری به نصب ایشک آغاسی و لقب معتمدالدوله مفتخر شد، وی در دوره‌ی محمد شاه در پست‌های حساسی در فارس و اصفهان و کرمانشاه و... مشغول خدمت بود، تا سرانجام حاکم و استاندار اصفهان گردید.

علی‌محمد باب در خفا با این شخص ارتباط داشت، و با این که منوچهرخان او را ندیده بود عاشق جمالش شده بود، حالا این عشق و این ارتباط از کجا سرچشمه گرفته؟ این سؤالی است که جوابش در زیر سرپوش استعمار قرار گرفته است، با توجه به زادگاه اصلی آقای منوچهرخان که روسیه‌ی تزاری بود، جواب روشن است، در فصل دوم حمایت بی‌دریغ این شخص را از میرزا علی‌محمد باب ذکر کردیم.

دیگر در این جا تکرار نمی‌کنیم. نبیل زرندی در تلخیص تاریخ خود صفحه ۱۹۳ می‌نویسد:

«معتمدالدوله چنان تحت تأثیر استماع آیات علی‌محمد باب واقع شد که در محضر باب با صدای بلند گفت: من تاکنون دیانت اسلام را قلباً معتقد نبودم و اقرار جازم به صحت اسلام نداشتم، بیانات این جوان مرا قلباً به تصدیق اسلام واداشت الحمدلله به این موهبت رسیدم.» از جمله‌ی «من تاکنون دیانت اسلام را قلباً معتقد نبودم.» می‌توان به دست آورد که او از نظر عقیده در چه وضعی بوده است.» رضا قلی‌خان مؤلف روضة الصفا که مدتها با معتمدالدوله محشور بوده می‌نویسد: «سواران معتمدالدوله، به طلب باب آمده و او را از شیراز به اصفهان بردند، معتمدالدوله با او مدارا می‌کرد و به او گمان‌ها داشت و پنهانی او را حرمت می‌کرد.» [[۱۴۹].

دالگورکی می‌گوید:

«باری هر یک از وزراء و امرای دولتی که مناسبات آنها با ما خوب بود، صاحب شغل خوب می‌شدند، حکومت فارس را که با فیروز میرزا بود به منوچهرخان معتمدالدوله واگذار کرد و پیشکاری فارس با او شد... والله وردی بیگ گرجی که محرم من بود، مهردار همایونی گردید.» «همین که به من اطلاع رسید که باب وارد اصفهان شده یک نامه دوستانه به معتمدالدوله حکمران اصفهان نوشتم و سفارش سید را نمودم که او از دوستان من و دارای کرامت است از او نگهداری کنید.» سپس می‌نویسد:

«الحق معتمدالدوله چندی از علی‌محمد باب خوب نگهداری کرد.» معتمدالدوله، در اصفهان، از باب بسیار عالی پذیرائی کرد و همه رقم امکانات را تحت اختیارش گذاشت، ولی در ربیع‌الاول سال ۱۲۶۲ بود که معتمدالدوله چندی از دنیا رفت. مرگ او برای علی‌محمد باب، عزای بزرگی بود، کینیاز دالگورکی در این باره می‌نویسد:

«از بدبختی سید (باب (این معتمدالدوله مرحوم شد، سید بیچاره را گرفتند و به تهران روانه کردند، من هم به وسیله‌ی میرزا حسینعلی و میرزا یحیی (کسانی که بعداً ادعای جانشینی او را کردند (و چند نفر دیگر در تهران هو و جنجال به راه انداختیم که «صاحب الامر» را گرفته‌اند، لذا دولت او را روانه رباط کریم نموده و از آن جا به طرف قزوین و یکسره به تبریز و از آنجا به ماکو بردند، ولی دوستان من آنچه ممکن بود تلاش کردند و جنجال به راه انداختند.»

اینک این سؤال مطرح می‌شود که چرا علی‌محمد باب را به ماکو (سرحد روسیه (تبعید کردند؟! چه دست‌های مرموزی دست‌اندر کار بود که او را به آنجا (که در دست‌رس روس بود (روانه سازد؟ !... و سپس به چهریق؟!

دست مرموز استعمار انگلیس

از آنجا که ایجاد اختلاف و آشوب بین مسلمانان به نفع استعمار است، خواه استعمار روس باشد یا انگلیس و یا فرانسه و آمریکا و... بعضی نوشته‌اند در جریان «باب» انگلیس نیز علی‌محمد باب و پیروانش را در راه مقاصد شومشان کمک و تقویت می‌کرد. علی‌اصغر شمیم در کتاب ایران در دوره‌ی سلطنت قاجار در صفحه ۱۰۹ می‌نویسد: «پس از آنکه باب به بوشهر برگشت عمال زیرک حکومت «هند انگلیس» باب را در ایران وسیله‌ی سیاسی خود قرار دادند و تا می‌توانستند مردم ساده‌لوح را به پیروی از باب فرا می‌خواندند.» و در صفحه ۱۱۰ می‌نویسد:

«هواداران باب با پول‌های گزافی که از طرف عمال کمپانی هند در اختیار آنان گذاشته شده بود، معتمدالدوله حکمران اصفهان را به استخلاص باب واداشتند.» بعداً خواهیم گفت که در زمان عباس افندی چگونه انگلیس به پرورش حزب (بهایی (همت گماشت و تا چه حد آنها را کمک کرد! نقش آمریکا نیز برای تأیید و تقویت بهائیان و سامان دادن وضع آنها، بسیار چشمگیر و وسیع است که خاطرنشان می‌شود.

عکس برداری کنسول روس از جسد باب

سرانجام امیرکبیر، صدر اعظم (نخست وزیر ناصرالدین شاه (که مردی بیدار و شجاع و استعمار شکن بود، و از همه جا اطلاع داشت، ناصرالدین شاه را واداشت تا باب را در تبریز با محمدعلی زنوری اعدام کردند. اما استعمار به تلاش خود ادامه داد، و برای آن که اسلحه‌ی برنده و تیزی به دست هواخواهان باب بدهد و آنها را برای آشوب، تحریک نماید، قنسول روس را با عکاس چیره‌دستی فرستاد تا از جسد به ظاهر تأثرانگیز و مهیج (البته به نظر بابیان (علی‌محمد باب و دستیارش محمدعلی زنوری که در کنار خندق پس از اعدام افتاده بود، عکس برداشتند، چنان‌که عباس افندی در مقاله‌ی سیاح، صفحه ۶۳ می‌نویسد: «روز ثانی قنسول روس با نقاش حاضر شد و نقش آن دو جسد را به وضعی که در خندق افتاده بود، برداشت». و نبیل زرندی در کتاب تلخیص تاریخ نبیل در صفحه ۵۴۹ به این مطلب تصریح نموده است! در اینجا این سؤال مطرح می‌شود که عکس‌برداری از جسد باب، آن هم از ناحیه‌ی مأموران دولت خارجی برای چه بود؟ جز این که این مطلب نشان می‌دهد که استعمار روس با این کار می‌خواست نغمه‌ی استعماری دیگری را ساز کند... مدرک زنده‌ی دیگر در مورد ارتباط روس با بابیان، این که روس تماس‌های مرموز با سید حسین یزدی منشی مخصوص باب داشته است، سید حسین کسی است که وقتی او را با باب به طرف اعدام روانه می‌کردند، از باب بیزاری جست و حتی آب دهان به روی باب انداخت، و در نتیجه آزاد شد و بعداً به حزب بهائی پیوست، یکی از دلایل روابط مرموز این شخص با سفارت روسیه نوشته میرزا جانی در کتاب نقطة الکاف صفحه ۲۶۷ است. وی می‌نویسد:

«ایلچی[۱۵۰] دولت تزاری روسیه مخصوصاً برای ملاقات سید حسین به تبریز آمد و با او ملاقات‌های متعدد کرده است» [۱۵۱]

حسینعلی بهاء در دامن استعمار روسیه تزار

قبلاً جریان ترور ناصرالدین شاه توسط عده‌ای از پیروان باب (پس از اعدام باب (در روز ۲۰ شوال ۱۲۶۸ ه. ق را خاطرنشان ساختیم. [۱۵۲]پس از این ماجرا وقتی که به دستور ناصرالدین شاه، به تعقیب پیروان باب پرداختند، در این بحران حسینعلی بهاء (بنیانگذار فرقه‌ی بهائیت (به سفارت روس پناهنده شد و رسماً سفارت روسیه تزار از او حمایت کرد. نبیل زرندی در تاریخ خود (از صفحه ۶۲۹ تا ۶۳۲(پس از ذکر ماجرای ترور، می‌نویسد: «حضرت بهاءالله روز دیگر سواره به اردوی شاه که در نیاوران بود رفتند، در بین راه به سفارت روس که در زرگنده بود رسیدند، میرزا مجید منشی سفارت روس از آن حضرت مهمان‌نوازی کرد و پذیرایی نمود... سفیر روس قول داد که در حفظ حضرت بهاءالله (حسینعلی (سعی بلیغ مبذول دارد.» و در صفحه ۶۵۰ می‌نویسد: «قنسول روس که از دور و نزدیک مراقب احوال بود و از گرفتاری حضرت بهاءالله خبر داشت، پیغامی شدید به صدر اعظم فرستاد و از او خواست که با حضور نماینده‌ی قنسول روس و حکومت ایران تحقیق کامل درباره‌ی حضرت بهاءالله به عمل آید.

قنسول و نماینده‌ی حکومت اقرار او را نوشت، به میرزا آقاخان خبر دادند، در نتیجه حضرت بهاءالله از حبس خلاص شد. در صفحه ۶۵۷ می‌نویسند:

«حکومت ایران بعد از مشورت، به حضرت بهاءالله امر کرد که تا یک ماه دیگر ایران را ترک نمایند و به بغداد سفر کنند، قنسول روس چون این خبر را شنید، از حضرت بهاءالله تقاضا کرد که به روسیه بروند و دولت روس از آن حضرت پذیرایی خواهد نمود، حضرت بهاءالله قبول نفرمودند و رفتن به عراق را ترجیح دادند!». به راستی چرا پس از جریان ترور نافرجام ناصرالدین شاه، عده‌ی زیادی از پیروان باب دستگیر شده و کشته می‌شوند، ولی حسینعلی بهاء و برادرش صبح ازل که در راس آنها بودند زنده می‌مانند؟ دالگورکی پرده را بالا می‌زند و می‌گوید:

«من چند نفر محرم خود را تربیت جاسوسی می‌نمودم و هیچ‌کدام لیاقت میرزا حسین‌علی (بهاءالله (و برادرش (صبح ازل (را نداشتند.» باز در صفحه ۳۷ تا ۴۱ یادداشتهای دالگورکی به نام اعترافات با مقدمه خالصی را بخوانید تا بیشتر به مقام حسینعلی این جاسوس سینه‌چاک روسی پی ببرید.. مدارک روشن و بی‌شمار از کتب بهائیان در دست است که رابطه‌ی مستقیم دولت روس را توسط سفارتش در ایران تصریح می‌کند. [۱۵۳]. در اینجا به ارائه یک مدرک دیگر نیز می‌پردازیم. عزیزالله سلیمانی در کتاب مصابیح هدایت (که در سنه ۱۳۲۶ شمسی در تهران به تصویب لجنه‌ی ملی و با اجاز محفل روحانی بهائیان ایران چاپ شده (در جلد دوم صفحه ۲۳۲ نامه‌ی میرزا ابوالفضل گلپایگانی را که به میرزا اسدالله‌خان ارسال داشته، چنین نقل می‌کند:

«و عدالتی که از دولت قویه بهیه روسیه اطال الله ذیلها من المغرب الی المشرق، و من الشمال الی الجنوب در این محاکمه ظاهر شد، شایسته‌ی ثبت در تواریخ و سزاوار مذاکره در انجمن دوستان در جمیع دیار و بلدان است... و جمیع دوستان به دعای دوام عمر دولت و ازدیاد حشمت و شوکت اعلیحضرت امپراتور اعظم الکسندر سوم (روسیه تزار (و اولیای دولت قوی شوکتش اشغال ورزند.» [۱۵۴].

مدارک دیگر در مورد رابطه حسینعلی و... با روسیه تزار

اشاره

حسینعلی بهاء این دست‌نشانده‌ی زیرک و جاسوس پیغمبرنمای روسیه‌ی تزار در کتاب مبین صفحه‌ی ۷۶ سطر ۸ می‌گوید:

«یا ملک الروس... قد نصرنی احد سفرائک اذ کنت فی السجن تحت السلاسل و الاغلال، بذلک کتب الله لک مقاما لم یحط به علم احد الا هو ایاک أن تبدل هذا المقام العظیم؛ ای پادشاه روس! یکی از سفرای تو هنگامی که در زندان و در زیر زنجیرها بودم، مرا یاری کرد.

به خاطر این عمل خداوند برای تو مقامی عطا کرده است که از علم و احاطه‌ی مردم بیرون است، مبادا که این مقام بزرگ را تبدیل نمایی.» مطلب دیگر این که: وقتی که قرار شد حسینعلی را به عراق تبعید کنند، همه می‌نویسند:

مأمورین روسی همراه مأمورین ایرانی او را تحت الحفظ به عراق بردند، خود حسینعلی در کتاب لوح ابن الذئب در صفحه ۱۶ می‌گوید:

«و چون مظلوم از سجن خارج، حسب الامر حضرت پادشاه حرسه الله تعالی مع غلام دولت علیه ایران و دولت بهیه روس به عراق عرب توجه نمودیم و بعد از ورود به اعانت الهی و فضل و رحمت ربانی آیات به مثل غیث حاطل نازل و به اطراف ارض ارسال شد...» و در اشراقات صفحه ۱۵۵ می‌نویسد:

«خرجنا و معنا فرسان من جانب الدولة العلیة الایرانیة و دولة الروس الی أن وردنا العراق بالعزة و الاقتدار؛ همراه عده‌ای از سواران ایرانی و روسی از ایران به سوی عراق با کمال عزت و شوکت وارد شدیم.» اگر زیر کاسه نیم‌کاسه نبود، این همه احترام و حمایت از یک وطن‌فروش برای چیست، تا آن جا که خائنی را با عزت و شکوه وارد عراق سازند، حقیقت این است که حسینعلی از تبعه‌ی روس بود، در این صورت، لابد قانون کاپیتولاسیون سلامتی او را حفظ کرد! آیا این امور دلیل آن نیست که استعمار می‌خواست او را در بغداد و شهرهای عراق راست کند، و سرانجام پس از ایجاد اختلاف بین مسلمانان توسط او، استفاده نمایند؟!

نقش روسیه‌ی تزار در حفظ پیروان باب

علاوه بر مدارک فوق، باز از مدارک روشن و متعدد دیگر از کتب بهائیان استفاده می‌شود که سفارت روس و مأموران روسی تا سر حد امکان در حفظ و حراست پیروان باب می‌کوشیدند، در اینجا به این چند نمونه توجه کنید:

۱- آواره در کتاب کواکب الدریه (صفحه ۲۸۴) می‌گوید:

«وقتی که ایشان (حسینعلی بهاء) در «درجز» از قرای مازندران تشریف داشته و در آنجا مستخدمین و سرحدداران دولت روس ارادتی شایان به حضرتش یافته، اراده کرده‌اند که آن حضرت را از دست مأموران ایرانی گرفته و در اختیار آنها قرار داده به روسیه ببرند ولی آن حضرت قبول نکرده [۱۵۵] و بعد خبر وفات محمد شاه رسید و «در یابیگی روس» اظهار سرور! کرده و سبب نجات بهاءالله شد.»

۲- هنگام بلوای ضدبهائیان اصفهان در سال ۱۳۲۱ قمری، قنسول روس به همه‌ی بهائیان اصفهان پناه داد و از آنان رفع مزاحمت کرد...

۳- میرزا جانی در نقطه الکاف، صفحه ۲۳۳ می‌نویسد:

«شنیدم از جمله تقصیراتی که پادشاه روس بر امیر (امیر زنجان) گرفته و سبب عزل او شد یکی همین قتل این سلسله مظلوم است خلاصه بعد از آن ایلچی روس و ایلچی روم به دیدن جناب حجت آمدند...».

۴- از جمله قضایای عجیب: آمدن مؤمن هندی است از هند به عزم سیاحت با لباس زهد و ورع و رسیدن او به چهریق و غش کردن او از دیدن سید باب و نعره زدن او به «هذا ربی» (این خدای من است (و سپس حرکت او به سوی روم. [۱۵۶].

۵- عزیزالله سلیمانی در جلد اول مصابیح هدایت، صفحه ۱۸۱، می‌نویسد:

«علاءالدین حاکم زنجان به ورقاء (یکی از سران بهائیت) می‌گوید: فردا میرزا حسین (زنجانی که با ورقاء رفیق شده بود) را دم توپ می‌گذارم و تو را با پسرت به تهران می‌فرستم، حضرت ورقاء محرمانه فرموده بود که میرزا حسین زنجانی به اطلاع کنسول (روس) و به امر ناصرالدین شاه از عشق‌آباد آمده و دامادشان هم مترجم روس است، این مطلب را پی می‌کند و از برای سرکار خوش واقع نخواهد شد، به نظر چنین می‌آید که او را هم با ما به تهران بفرست.

۶- میرزا حسن نوری برادر حسینعلی بهاء و صبح ازل، منشی سفارت روس بود!

۷- عباس افندی در مقاله‌ی سیاح می‌نویسد: «بهاء و عائله‌اش را دولت روس به بغداد فرستادند.»

۸- در جنگ جهانی از عبدالبهاء (عباس افندی) پرسیدند: در این جنگ کدام دولت فاتح است؟ در جواب گفت: امپراتور روس، زیرا جمال مبارک (حسینعلی) در کتاب مبین در خطاب به او فرمودند: «یا ملک الروس اسمع نداء الله الملک المهیمن القدوس!» و در مواقع کثیره فرموده‌اند؛ «چون امپراتور روس بر نصرت امر قیام کرد، مظفر و منصور است.» [۱۵۷].

۹- میرزا حیدرعلی اصفهانی (از فضلای بهائیه) در کتاب بهجة الصدور صفحه ۱۲۸ گوید: «و القائم بامرالله (حسینعلی بهاء (را گرفتند و حبس کردند و به قدر یک کرور [۱۵۸] و اموال و املاک و عمارتش را بردند و غارت نمودند، و در ظاهر چون دولت بهیه روس حمایت آن قائم به امرالله که ملقب به بهاءالله است نمود، نتوانستند او را شهید نمایند به دارالسلام بغداد نفی (تبعید (نمودند.»

۱۰- روسیه‌ی تزار زمین‌های مشرق الاذکار و عشق‌آباد [۱۵۹] را تحت اختیار بهائیان می‌گذارد، آنها گروه گروه به آنجا می‌روند، و دولت تزار از هر گونه مساعدت در حق آنها دریغ نمی‌کند، تا آن که ماجرای کشته شدن یکی از بهائیان به نام حاج محمدرضا در عشق‌آباد سر و صدایی بلند می‌کند، سرانجام پس از حکومت نظامی و بگیر و به‌بند مسلمان‌ها، شایع می‌شود که به حکم امپراتور نیکلای (روس) در عشق‌آباد دادگاه نظامی تشکیل می‌شود، و دو نفر قاضی که از پطرسبورک برای محاکمه حرکت کرده‌اند و پس از تشکیل این محاکمه، دو نفر مسلمان به عنوان متهم به قتل، محکوم به اعدام می‌گردند... آواره (بهایی مسلمان شده) در الکواکب الدریه، صفحه ۵۵ (ج ۲) می‌نویسد:

«بعد از شهادت حاج محمدرضا و محاکماتی که به عمل آمد، دولت روس بهائیان را به رسمیت شناخت... از آن به بعد بهائیان دم به دم و قدم به قدم رو به سر منزل ترقی ره‌فرسا شدند، تا آن که پس از قلیل مدتی مدرسه‌ی رسمی در همان زمین اعظم (عشق‌آباد) افتتاح یافت.» ساختمان «مشرق الاذکار» بهائیان در عشق‌آباد که در سال ۱۳۲۱ هجری قمری ساخته شده و مخارج هنگفتی صرف آن نموده‌اند، نیز شاهد دیگری از ارتباط آنها با دولت‌های بیگانه مخصوصاً با روسیه تزاری است.

این‌ها و ده‌ها مدارک دیگر همه سند زنده این ارتباط است، حال اگر کسی نوشته‌ی کینیازدالگورکی را به کلی دروغ بداند، آیا این همه مدارک از کتب خود بهائیان برای استعماری بودن آنها کافی نیست؟!! [۱۶۰] در اینجا به گفتار «لرد گرزن» سیاست‌مدار مشهور انگلیسی در کتاب «ایران و مسئله ایران» نیز توجه کنید او می‌گوید:

«صبح ازل (یحیی (وقتی که در قبرس سکنی داشت مقرری خاص از حکومت انگلستان دریافت می‌نمود، و در عین حال روس‌ها هم از او حمایت می‌کردند... و به تدریج که بهائیان دست و پای در بعضی از نقاط جهان باز کردند، بعداً به جانب آمریکائیان روی آوردند و با گسترش دامنه بهائیت در آمریکا، در این سرزمین به فعالیت پرداخته و از انگلیس روی برتافتند.»

روابط عباس افندی، عبدالبهاء با بیگانگان

اشاره

علاقه به دین و وطن، و تعصب ملی و مذهبی یکی از اموری است که مانع هر گونه نفوذ خارجی و راه یافتن سلطه‌ی بیگانگان است، برای این که استعمار بتواند در کشوری رخنه کند، باید این علاقه و تعصب ملی و دینی را از بین ببرد، اینجا است که با توجه به بعضی از دستورهای عبدالبهاء (عباس افندی (درمی‌یابیم که او چگونه زیر ماسک دستور دینی و مذهبی، می‌خواهد این علاقه را از بین ببرد، تا راه را برای نفوذ استعمار هموار سازد.

از تعلیمات عبدالبهاء در کتابهایش (مانند خطابات، مقاله سیاح، مفاوضات و نامه‌هایش (این است که:

«در سیاست دخالت نکنید، تعصبات سیاسی و ترابی (تعصب ملیت و آب و خاک (را ترک کنید [۱۶۱]تعصبات مذهبی نداشته باشید.»[۱۶۲].

نیز می‌گوید:

«اگر یک نفر بهایی از بهائیت دست کشید (مثلا از نیرنگ‌های پشت پرده آگاه شده و مسلمان شد (احدی از بهائیان حق رفت و آمد و ارتباط با او را ندارد و...» که هر کدام استعماری بودن دستورهای او را فاش می‌سازد. مدارکی در دست است که عبدالبهاء نیز مانند پدرش تا قبل از انقلاب روسیه و انقراض روسیه تزار با آنها ارتباط داشته است.

از جمله: موسیو. ب. نیکیتین، قنسول سابق روس در ایران در کتاب «ایران که من شناخته‌ام» (که توسط فره وشی ترجمه و در سال ۱۳۲۹ به وسیله کانون معرفت چاپ شده (درصفحه ۱۶۵، در ضمن ارتباط خود با بهائیان می‌نویسد:

«در خاطرم هست که یکی از مبلغین بهایی در موقعی که به «عکاء» می‌رفت، موقع ورود به رشت از من ملاقاتی کرد و چند ماه بعد، از ناحیه‌ی عبدالبهاء (عباس افندی (برای من نامه‌ای آورد، پس از تمجیدهای فراوان از من، در این نامه مرا پناه دهنده‌ی محرومان خطاب کرده بود، از خواندن این نامه و نوشته‌های دیگر آنها اطلاع یافتم که آنها همواره برضد هر نوع تعصب ملی و مذهبی مبارزه می‌کنند!»

عبدالبهاء در دامن انگلیس

انقلاب کمونیستی در روسیه فرارسید و حکومت تزار برچیده شد، سرگرمی کمونیست‌ها در کارهای داخلی و عدم ارتباط آنها با این گونه کارها، موجب قطع رابطه بهائیان با روس گردید، ولی آنها از سرسپردگی و ارتباط با بیگانه دست برنداشتند، این بار با استعمار انگلیس دست دادند، و عباس افندی به عنوان یک جاسوس ماهر به نفع انگلیس برای تضعیف دولت نیرومند اسلامی عثمانی وارد گود گردید.

در جنگ بین‌الملل دوم سال ۱۹۱۸ میلادی، انگلستان برای عقب راندن دولت عثمانی، حملات وحشیانه کرد و به کشورهای عربی قول می‌داد که پس از پیروزی بر عثمانی، کشورهای عربی را به رسمیت بشناسد، ولی بعد از پیروزی همه وعده‌هایش دروغ گردید.

سرانجام نیروهای انگلیس شهر «عکا» را (که تبعیدگاه عده‌ای از بهائیان از جمله حسینعلی و عبدالبها (بود فتح کرد و آنجا را از دست دولت عثمانی بیرون آورد، فرمانده‌ی انگلیس (ژنرال آلامبی (وقتی که وارد حیفا و عکا [۱۶۳] شد، نخستین بار با عباس افندی ملاقات کرد و در این ملاقات که با عکس‌برداری‌ها و تفصیلاتی همراه بود، مدال «سر» (نایت هود (نشان انگلیس را به عبدالبهاء عطا کرد. شوقی افندی در جلد سوم قرن بدیع، صفحه ۲۹۹، مشروحاً این مطلب را خاطرنشان کرده است. [۱۶۴]

اگر بهائیان دست و پا می‌کنند و می‌گویند: بیچاره افندی به اعطاء این لقب راضی نبود ولی پس از آن که امپراتور انگلستان شایستگی او را احراز کرده بود، لطفی در حق او کرد، او که نمی‌توانست مأمورین را از در براند؟ در پاسخ می‌گوییم پس آن همه مداحی عباس افندی از انگلستان و امپراطورش برای چیست؟ که فرازی از گفتارش در مکاتیب، ج ۳ ص ۳۴۸ آمده است، آنجا که می‌گوید:

«اللهم أن سرادق العدل قد ضرب اطنابها علی هذه الارض المقدسه فی مشارقها و مغاربها و نشکرک و نحمدک علی حول هذه السلطنة العادلة و الدولة القاهرة و الباذلة، القوة فی راحة الرعیة و سلامة البریة، اللهم اید، امبراطور الاعظم جورج الخامس عاهل انگلیز بتوفیقاتک الرحمانیة و ادم ظلها الظلیل علی هذه الاقلیم الجلیل بعونک و صونک و رحمانیتک انک أنت المقتدر المتعالی العزیز الکریم - حیفا ۱۷ دسمبر ۱۹۱۸ - ع ع» یعنی:

خدایا! خیمه‌های عدل و داد، طنابهای خود را در شرق و غرب این زمین مقدس (فلسطین (محکم و استوار ساخته است، شکر و حمد می‌کنم تو را به جهت رسیدن این سلطنت دادگر و عادل و دولت مقتدر (انگلستان (و نیرومندی که نیروی خود را در رفاه و آسایش مردم و امنیت زمین مبذول داشته است، بار خدایا پادشاه انگلستان ژرژ پنجم را با توفیقات رحمانیه‌ی خود تأیید فرما و همواره سایه‌ی او را بر این کشور مستدام بدار، تو را قسم به یاری و صیانت و رحمانیتت، چه آن که تو خدای توانا و والا و ارجمند و بزرگوار هستی - حیفا ۱۷ دسامبر ۱۹۱۸ - ع ع» [۱۶۵].

نتیجه این که بهائیان در غضب فلسطین، و ایجاد اسرائیل، دست در دست انگلستان داشتند، و شریک جرم آن همه ظلم اسرائیل در طول تاریخ جنایت بار او می‌باشند.

مسافرت‌های عباس افندی به کشورهای خارج

پس از تسلط انگلیس بر فلسطین، دیگر عباس افندی پس از سال‌ها حبس و تحت نظر بودن، آزاد شد، با آن همه اختیارات و امکاناتی که تحت اختیارش قرار داده بودند، به توسعه‌ی بساط استعماریش پرداخت، پا از محیط فلسطین فراتر گذاشته، برای تبلیغ از مرام بهایی در تاریخ ۱۳۳۰ هجری قمری سفری به مصر، و از آنجا به فرانسه و انگلستان نمود، و سپس برگشت، و سپس سفر نسبتاً طولانی به آمریکا نمود و از شهرهای آمریکا دیدن کرد و در آنجا در محافلی سخنرانی‌ها نمود که بهائیان گویند در این مسافرت‌ها ۷۰ نفر را بهایی کرد!.

در همین‌جا آغاز رابطه بهائیان با آمریکا شروع می‌شود.

او در ضمن خطابه‌ای که در انگلستان ایراد نمود می‌گوید:

«اهالی ایران بسیار مسرورند از این که من آمدم اینجا، این آمدن من به اینجا سبب الفت میان ایران و انگلیس است...»

آیتی در کواکب الدریه (ج ۲، ص ۲۱۲(از روزنامه‌ی واشنگتن نقل می‌کند:

که در آن نوشته‌اند:

«عباس افندی مبعوث از جانب خداست، عباس افندی که چهل سال محبوس بود و اکنون چهار سال است خلاصی یافته یک ثلث از مردم ایران را تابع خود ساخته و مذهب خود را در تمام ممالک مختلفه روی زمین نشر داد.» نگارنده‌ی الکواکب الدریه این نوشته روزنامه‌ی آمریکایی را مطابق با واقع دانسته فقط دو ایراد کرده یکی این که ثلث ملت ایران، اغراق است، دیگر این که خوب بود آن روزنامه بنویسد اکثر کشورها، نه همه‌ی کشورها! سرانجام عباس افندی با این ارتباطاتش با بیگانه (که چند نمونه آن را گفتیم (مأموریت استعماری خود را به خوبی اجرا می‌ساخت تا آن که در سال ۱۳۴۰ ه ق از دنیا رفت.

او برای ادامه‌ی مزدوری خود از استعمار، قبل از مرگش (چنان‌که قبلاً یادآوری شد (با این که طبق وصیت پدر می‌بایست برادرش محمدعلی (غصن اکبر (را جانشین خود سازد، شوقی افندی پسر دخترش را جانشین خود ساخت، و او را «والی امر و غصن ممتاز و رئیس بیت‌العدل» معرفی کرد، این خود رمز دیگری از نغمه‌ی استعمار است که فاش می‌شود، چه آن که شوقی از شاگردان دانشگاه‌های آکسفورد و بالیون لندن بود و به قدر کافی تعلیم دیده بود!!

همیاری انگلیس و بهائیان در تشکیل اسرائیل

اسماعیل رائین می‌نویسد:

«پیروزی انگلستان بر سرزمین فلسطین و شکست قوای عثمانی، نه تنها از اعدام بهائیان جلوگیری کرد، بلکه چنان‌که گذشت عباس افندی (جانشین پدرش حسینعلی بهاء (با گرفتن لقب «سر» و نشان «نایت هود» در زمره‌ی یاران قوای اشغالی و انگلیس درآمد.» [۱۶۶]. نیز می‌نویسد:

«در جریان جنگ اول جهانی، حمایت انگلیس از عباس افندی شدت یافت، بهائیان بر ضد دولت عثمانی، در خدمت ارتش انگلیس در سرزمین فلسطین درآمد.»[۱۶۷].

عباس افندی در مورد پیروزی انگلیس بر دولت عثمانی، و سلطه او بر سرزمین فلسطین و... برای سران انگلیس ادعا کرد که قبلاً ذکر شد و سرآغاز آن چنین بود «اللهم ان سرادق...» چنین دعا می‌کند:

ارتباط بهائیان و انگلیس‌ها به جایی رسید که عباس افندی پسر حسینعلی بهاء، جان ایرانیان را نیز فدای انگلستان کرده در فرازی از سخنرانی‌هایش در انگلستان، به سران انگلیس خطاب کرده و گوید:

«خوش آمدید، اهالی ایران بسیار مسرورند از این که من آمدم اینجا و الفت بین ایران و انگلیس است، ارتباط تام حاصل می‌شود، و نتیجه به درجه‌ای می‌رسد که به زودی افراد ایران، جان خود را برای انگلیس فدا می‌کنند، و همین‌طور انگلیس خود را برای ایران فدا می‌نماید، از اصل ملت ایران و انگلیس یکی بودند، از قبیله‌ی آریان، در کنار نهر بودند، به ایران آمدند و ایران را پر کردند، بعد نفوس زیاد شد، از اینجا به قفقاز رفتند، در آنجا زیاد شدند، به اروپا هجرت کردند، این ملت انگلیس و ایران هر دو برادرند، از این رو در زبان انگلیسی، الفاظ ایرانی بسیار است.» [۱۶۸].

قبلاً خاطرنشان شد که شوقی افندی (نوه و نایب عباس افندی (در سال ۱۳۲۸ هجری شمسی به کلیه مراکز بهائی جهان چنین ابلاغ کرد:
«اولین شرط شورای جدید التأسیس بهائیان آن است که با سران حکومت اسرائیل، روابط برقرار سازند.» [۱۶۹].

عباس افندی در دامن استعمار

مرحوم آیتی نیز که خود بیست سال یکی از بازی‌گران مؤثر نمایش بهائیان بوده، پس از پی بردن به روابط استعماری عباس افندی با بیگانگان از مرام بهائیت بیزاری جسته و مسلمان می‌شود، و در کتاب کشف الحیل و... پرده‌ها را بالا می‌زند، ما برای رعایت اختصار از ذکر آن خودداری کردیم.

شوقی در قسمت سوم قرن بدیع صفحه ۳۲۱ در مورد فوت عباس افندی می‌گوید:

وزیر مستعمرات حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان مستر وینستون چرچیل به مجرد انتشار این خبر (فوت عبدالبهاء (پیام تلگرافی به مندوب سامی فلسطین «سرهربرت ساموئل» صادر و از معظم‌له تقاضا نمود مراتب همدردی و تسلیت حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائی ابلاغ نماید.

آری این نیز یک مدرک دیگری است که انگلستان در برابر خدمات گران‌بهای عباس افندی، او را فراموش نکرده و این چنین اظهار هم‌دردی در فوت او می‌کند. آن هم این گونه که به رئیس اسرائیل سفارش می‌کند که تسلیت او را به جامعه بهائیان برساند. نکته دیگر این که: با مطالعه‌ی کتاب «بدایع الاثار» که درباره‌ی مسافرت‌های عباس افندی به غرب نوشته شده و دیدن عکس‌های بسیاری که در لابلای این کتاب از عباس افندی هست، باز شواهد گوناگونی در مورد بیگانه‌پرستی و ارتباط مرموز با استعمار می‌یابید. این کتاب در سال ۱۳۳۲ هجری قمری در چاپخانه ایلیگنت بمبئی به چاپ رسیده است.

نگارنده آن را در کتابخانه آیت‌الله العظمی نجفی مرعشی در قم مورد مطالعه قرار داده‌ام.

دست‌های مرموز اسرائیل و آمریکا برای رونق بازار بهائیان

ملت مسلمان باید کاملاً متوجه و بیدار باشند، که دست‌های استعمار به وجود آورنده و نگهدارنده حزب بابی‌گری و بهایی‌گری بودند و هستند؛ و این دو حزب گاهی در دامن روسیه تزار، گاهی در آغوش انگلیس و آمریکا بودند و کشورهای دیگری نیز با آنها تماس داشتند. [۱۷۰] اینک نیز در خدمت استعمار هستند، شواهد و مدارک متعددی در دست است که هم‌اکنون صهیونیسم بین‌المللی و یهود عنود به طور عجیبی از بهائیت پشتیبانی می‌کنند، و شهر عکا قبله بهائیان «که در اسرائیل قرار گرفته» مرکز همبستگی و پیوند بهائیت و یهود صهیونیستی است.

به خصوص پیوند آنها در امور اقتصادی قابل انکار نیست، مسلمین در هر کجا هستند باید متوجه این نکته باشند که از نظر اقتصادی، به هیچ وجه و گونه، بهائیان را تقویت ننمایند...

تز جدایی دین از سیاست از دستورهای بهائیان

نکته استعماری و مرموز و قابل توجه چنان‌که قبلاً اشاره شد. آن که بهائیان به طور کلی پیروان خود را از سیاست و دخالت در امور سیاسی نهی می‌کنند، آواره در کتاب الکواکب الدریه صفحه ۹۲ از کتاب الواح عبدالبهاء «عباس افندی» نقل می‌کند که وی می‌گوید:

«امر روحانی را مناسبتی با امور سیاسیه نه، و یاران باید در هر مملکتی که ساکنند، مطیع قوانین آن مملکت باشند و به قدر شق شقه‌ای دخالت در امور سیاست ننمایند.»

ما در اینجا عباس افندی رابه استیضاح می‌طلبیم به او می‌گوییم:

اولا: طبق مدارک مسلم، خود مرام بابی‌گری زائیده سیاست - البته سیاست باطل - بود، و کسانی که اهل اطلاع هستند و شرح حال عباس افندی را در کتاب‌های خود بهائیان خوانده‌اند، توجه دارند که عباس افندی همیشه در میان سیاست می‌لولید، در این صورت لابد با دستور فوق می‌خواست این وصله را از خود دور نماید و چشم و گوش اغنام الله را ببندد!

ثانیا: اگر سیاست به معنی کلمه‌ی صحیح (حفظ و تدبیر نظام اجتماع و فرد براساس میزان علم، عقل و هوشیاری (باشد، نباید آیین حقی از آن نهی کند!

ثالثا: آیا جز این است که این دستور، یک دستور مخدر و استعماری است، تا اغنام الله بدون کنجکاوی و درک سیاست‌ها، چشم و گوش بسته، مرام بهایی را بپذیرند.

رابعا: اگر یاران باید مطیع قوانین مملکتی که در آن سکونت می‌کنند باشند پس چرا باب و بهاء و پیروانشان در ایران و... آشوب بپا کردند و از قوانین مملکت خود سر پیچیدند، تا حدی که تروریست شناخته شدند؟ چرا و چرا؟!

بطلان تز جدایی دین از سیاست

در این جا مناسب است اندکی درنگ کنیم، و درباره‌ی این تز استعماری جدایی دین از سیاست، که بهائیان آن را از دستورهای دینی خود دانسته و گویند:

«پیروان ما باید به قدر شق شقه‌ای (ذره‌ای از ذره‌ای (در امور سیاسی دخالت نکنند.» سخن به میان آوریم، چرا که استعمارگران، این تز را پلی برای اغفال مردم دین‌دار جهان قرار داده‌اند، تا در زیر این ماسک آنها را در لاک خود فروبرده، و در بیرون این لاک به منافع شوم خود دست یابند. ما معتقدیم دین راستین با سیاست صحیح با هم پیوندی ناگسستنی دارد و مکمل یکدیگر در پیدایش جامعه‌ی ایده‌آل الهی است. دین منهای سیاست؛ هم چون درخت بی‌آب است، و سیاست بدون دین همانند آب بی‌درخت می‌باشد.

استعمارگران همیشه به این نتیجه رسیده‌اند که بزرگترین دشمن آن‌ها، دین و آیین الهی است، لذا همواره می‌کوشند تا دین را از ماهیت خود تهی کنند، چنان‌که آیین مسیحیت را چنین کردند، و یا دین را در انزوا و در گوشه‌ی معابد، زندانی نمایند، و نگذارند وارد جامعه و عرصه‌ی سیاست گردد.

به همین دلیل نظریه‌ی جدایی دین و سیاست را در همه جا مطرح کردند، و آن را به عنوان قانونی تلقی نمودند، به طوری که مردم غرب و غرب‌زده چنین نظریه‌ای را - که کاملاً سیاستی حساب شده و استعماری است - باور نمودند.

با اوج‌گیری انقلاب اسلامی و پیروزی آن در ایران، این نظریه با گسترش وسیعی از طرف استکبار جهانی و اذناب آن در همه جا و در داخل کشور، خودنمایی کرد، لیبرال‌ها و ملی‌گراها در این راستا گوی سبقت را ربودند و با ترفندها و دست‌آویزهای گسترده، به جنگ با ولایت فقیه برخاستند، چرا که ولایت فقیه پرچم نیرومند حکومت دینی است و محل التقای دین و سیاست.

بنابراین، همه باید به این هشدار توجه کنند که جدایی دین و سیاست، برای ضربه زدن به پیکر مقدس حکومت و حاکمیت دینی در این راستا است.

از این رو، باید با حمایت فکری و عملی از اصل بالنده و افتخارآفرین ولایت فقیه، به عنوان نیابت عام از امام قائم (عج (در برابر این نظریه‌ی واهی و شعار کور به مقابله پرداخته و نگذاشت دین اسلام نیز هم چون آیین مسیحیت در انزوا و گوشه‌ی کلیسا قرار گیرد. خوشبختانه بر اثر درایت و هوشمندی امام خمینی قدس‌سره و یاران و پیروانش، آن توطئه‌ها نقش بر آب شد، و تفکر تأسیس حکومت اسلامی در بسیاری از کشورهای اسلامی قاره آسیا و آفریقا، به عنوان یک تفکر زنده و نجات‌بخش درآمد، هر چند غربی‌ها و غرب‌زدگان در برابر آن به شدت مقاومت می‌کنند، و در این راه از هیچ کاری، از جمله انواع تهمت‌ها، برچسب‌ها، دروغ‌ها و تبلیغات مغرضانه و القای شبهه‌ها، فروگذار نیستند.
استعمارگران غرب، در رأس آن‌ها استعمار پیر انگلیس برای رواج فرهنگ غرب و جداسازی دین از سیاست تحت عنوان «سکولاریسم» و لائیک و حکومت منهای دین سه عنصر فرومایه را هم‌زمان مأمور دین‌زدایی در کشور ایران، ترکیه و افغانستان نمودند، این سه عنصر عبارت بودند از:

۱- رضاخان در ایران.

۲- امان‌الله‌خان در افغانستان.

۳- کمال آتاتورک در ترکیه، این سه نفر با پشتیبانی استعمارگران هر کدام ضربه‌ی شدیدی بر اسلام و جامعه‌ی اسلامی وارد کردند، کمال آتاتورک، در ترکیه بنیان‌گذار حکومت لائیک شد که هنوز این توطئه در ترکیه به شدت ادامه دارد.

امان‌الله‌خان دیکتاتور افغانستان برای حاکمیت لائیک در این کشور، دست به کار شد، ولی در برابر مقاومت مسلمانان، کلوخش به سنگ خورد و چندان توفیقی نیافت. رضاخان در ایران با دیکتاتوری و کشت و کشتار و ترفندهای دیگر برای براندازی دین، تلاس‌های مذبوحانه کرد، و گستاخی را به جایی رسانید که در کشور ایران عاصمه‌ی تشیع، در روز هفدهم دی ماه سال ۱۳۱۴ شمسی، اعلام کشف حجاب اجباری کرد. [۱۷۱].

پس از او پسرش محمدرضا پهلوی، دست به کارهای انحرافی فرهنگی برای اسلام‌زدایی و جای‌گزینی فرهنگ غرب زد. توضیح این که سیاست به معنی صحیح، و دین خالص، به هم آمیخته‌اند، مثل آب و شکر که آمیخته باشند.

سیاست چنان‌که در فرهنگ عمید آمده یعنی:

«اصلاح امور خلق و اداره کردن کارهای کشور، رعیت‌داری و مردم‌داری است... سیاست‌مدار کسی است که در کارهای سیاسی و امور مملکت‌داری، بصیر و دانا و کارآزموده باشد.» [۱۷۲].

از مجموع گفتار دانشمندان پیرامون سیاست‌مدار آگاه و عادل چنین برمی‌آید که سیاست‌مدار کسی است که:

۱- توان اداره‌ی مملکت و مردم را داشته باشد؛ ۲- هوشمند و آگاه بوده و مسائل گوناگون داخلی و خارجی کشور را بشناسد، دشمن شناس بوده و از عوامل پیشرفت‌ها آگاهی داشته باشد، و برای جلوگیری از ضربه‌ها و زیان‌ها، پیش‌بینی عمیق نماید. ناگفته پیداست که زورمداران، به ویژه در دنیای غرب، از واژه‌ی سیاست مانند واژه‌ی استعمار، سوء استفاده کرده، و زیر نقاب آن، به هر گونه تزویر، تحمیق، و به اسارت گرفتن انسان‌ها و غارت می‌پردازند، بر همین اساس، سیاست در گذشته و حال دارای دو معنا خواهد شد: ۱- سیاست درست و حقیقی؛ ۲- سیاست دروغین و مجازی؛ که گاهی از این دوگونگی به سیاست مثبت و منفی تعبیر می‌شود. سیاست صحیح، همان سیاست معقول و فراگیر است که براساس عدل و احسان و تدابیر باشد، و به دور از هر گونه تزویر و انحراف، به اداره امور مردم بپردازد. این همان سیاست است که پیوند ناگسستنی با دین ناب اسلام دارد، همان که در سرلوحه‌ی زندگی شهید آیت‌الله سید حسن مدرس رحمه‌الله می‌درخشد که گفت:

«سیاست ما عین دیانت ما است، و دیانت ما عین سیاست ماست.» در مقابل این گونه سیاست، سیاست منفی و ناصحیح قرار دارد که امروز سراسر جهان غرب را فراگرفته که بیش‌تر براساس تزویر، نیرنگ، و براساس منافع مادی نامشروع حکومت‌های خودکامه پی‌ریزی می‌شود.

امام خمینی منادی و پرچم‌دار بزرگ پیوند دین و سیاست، به این دوگونگی تصریح کرده و پس از ارائه‌ی سیاست صحیح و آمیختگی آن با اسلام، می‌فرماید:

«... این مطلب لازم است، بلکه فرض است که مردم را بیدار کنید، و به مردم بفهمانید این معنی را که این نغمه (جدایی دین از سیاست (ای که در همه‌ی ممالک اسلامی بلند است که علما نباید در سیاست دخالت کنند، این یک نقشه‌ای است مال ابرقدرتها... به حرف این‌ها گوش ندهید، و بخوانید به گوش ملت که ملت بفهمند این معنی را که این نغمه، نغمه‌ای است که می‌خواهند علما را از سیاست برکنار بزنند، و آن بکنند که در زمان‌های سابق بر ما گذشته است، بیدار باشیم و همه توجه به این معنی داشته باشیم.» [۱۷۳]. و در گفتار دیگر می‌فرماید:

«سیاست برای روحانیون و برای انبیاء و اولیای خدا است... آیت‌الله کاشانی در قلعه فلک الافلاک محبوس بود، رئیس زندان آنجا، روزی در گفت‌وگو با آقای کاشانی گفته بود:

«شما چرا در سیاست دخالت می‌کنید؟ سیاست شأن شما نیست...» ایشان (آقای کاشانی (به او پاسخ داد:

«تو خیلی خری! اگر من دخالت در سیاست نکنم، کی دخالت بکند؟!». امام خمینی در ادامه سخن فرمود:

«مرا نزد رئیس سازمان امنیت (شاه (در آن وقت (که در قیطریه در حصر بودم (بردند، او در ضمن صحبت‌هایش گفت: «آقا! سیاست عبارت از دروغ‌گویی است، عبارت از خدعه است، عبارت از فریب است، عبارت از پدرسوختگی است، این را بگذارید برای ما.» من به او گفتم:

این سیاست مال شما است... البته این سیاست هم ربطی به سیاست اسلام ندارد، اما سیاست به معنی این که صلاح جامعه و صلاح افراد است، این در روایات ما برای نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با لفظ سیاست ثابت شده است... در آن روایت هم هست که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث شد که سیاست امت را متکفل باشد.» [۱۷۴].

این تقسیم‌بندی در مورد سیاست و کشورداری در صدر اسلام نیز وجود داشته است، به عنوان مثال دشمنان پر کینه امیرمؤمنان علی علیه‌السلام می‌پنداشتند که معاویه سیاست‌مدارتر از حضرت علی علیه‌السلام است، امیرمؤمنان علی علیه‌السلام در پاسخ به این کژاندیشان کوردل فرمود: «و الله ما معاویة بادهی منی، و لکنه یغدر و یفجر، و لو کراهیة الغدر لکنت من ادهی الناس؛ [۱۷۵].

سوگند به خدا، معاویه از من سیاست‌مدارتر نیست، ولی او نیرنگ می‌زند و مرتکب گناه می‌شود، اگر نیرنگ خصلت زشتی نبود، من سیاست‌مدارترین مردم بودم.»

دانشمند معروف اهل تسنن ابن ابی‌الحدید، پس از ذکر سخن فوق می‌نویسد:

«اگر سیاست به معنی تألیف قلوب ملت، با هر نیرنگ، حیله، مجامله، و تعطیل حدود الهی باشد، معاویه سیاست‌مدارتر از حضرت علی علیه‌السلام بود، و اگر سیاست به معنی حقیقی‌اش؛ یعنی تدبیر امور براساس عدل و دستورهای اسلام باشد - که هر مسلمانی باید پیرو چنین سیاستی باشد - حضرت علی علیه‌السلام سیاست‌مدارتر بود.» [۱۷۶].

در روایات اسلامی نیز به گونه‌ای از سیاست تعریف شده که بیانگر دوگونگی سیاست است، به عنوان نمونه امام علی علیه‌السلام می‌فرماید: «جمال السیاسة العدل فی الامر و العفو مع القدرة؛ [۱۷۷]زیبایی سیاست، رعایت عدالت رهبری، و عفو هنگام قدرت است.» و در سخن دیگر می‌فرماید:

«بئس السیاسة الجور؛ [۱۷۸] ستم‌کاری سیاست زشتی است.» شخصی از امام حسن مجتبی علیه‌السلام پرسید:

سیاست چیست؟ آن حضرت فرمود:

«هی ان تراعی حقوق الله و حقوق الاحیاء و حقوق الاموات؛ [۱۷۹].

سیاست، یعنی رعایت کنی حقوق خداوند و حقوق زندگان و حقوق مردگان را...»

نتیجه این که سیاست بر دوگونه است، حقیقی و مجازی، خوب و بد، سیاست خوب و حقیقی پیوند ناگسستنی با اسلام دارد، و هرگز نمی‌توان اسلام را از چنین سیاستی جدا کرد، که در این صورت، اسلام را از درون تهی کرده‌ایم.

بر همین اساس ما بر این باور هستیم که همه‌ی پیامبران و امامان علیهم‌السلام سیاست‌مدار بودند، اندیشه و برنامه‌ی آن‌ها در دو چیز خلاصه می‌شد:

۱- طاغوت‌زدایی.

۲- تثبیت حکومت حق، و روشن است که چنین کاری عین سیاست است، این دو کار که آمیخته با سیاست حقیقی است در قرآن به عنوان سرلوحه‌ی برنامه‌ی پیامبران علیهم‌السلام عنوان شده، چنان‌که می‌خوانیم: «و لقد بعثنا فی کل أمة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت؛ [۱۸۰]. ما در هر امتی رسولی برانگیختیم که خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید.»

امامان و مسئله سیاست

یکی از شواهد عینی و دلایل خلل‌ناپذیر در مورد پیوند محکم دین و سیاست این است که در بیشتر زوایای زندگی امامان معصوم علیهم‌السلام دخالت در سیاست دیده می‌شود، آن‌ها مدعی امامت و حاکمیت بر مردم بودند، و در صورت وجود شرایط به تشکیل حکومت می‌پرداختند، بیشتر آن‌ها در راه طاغوت‌زدایی به شهادت رسیدند نهضت عظیم امام حسین علیه‌السلام نمونه‌ی کامل مبارزه با طاغوت است، حکومت پر رنج پنج ساله حضرت علی علیه‌السلام حاکی است که آن حضرت در رأس سیاست قرار داشت و آن را هدایت می‌کرد، بر همین اساس، در زیارت جامعه کبیره که از امام هادی علیه‌السلام نقل شده، در وصف امامان علیهم‌السلام می‌گوییم:

«السلام علیکم یا اهل بیت النبوة... و ساسة العباد، و ارکان البلاد؛ سلام بر شما ای خاندان رسالت و سیاست‌مداران بندگان خدا، و پایه‌های شهرها.» [۱۸۱].

از همه این‌ها بالاتر این که بیش‌تر ابواب احکام، و فقهی که از امامان معصوم علیهم‌السلام به ما رسیده، مربوط به سیاست است فقهای ما کتب فقهی را به سه بخش تقسیم می‌کنند:

عبادات، معاملات، و سیاسات. عبادات همان رابطه مردم با خداست، معاملات همان رابطه مردم با یکدیگر است، سیاسات رابطه مردم با حکومت می‌باشد؛ و اگر دقت بیش‌تر شود، همان عبادات و معاملات نیز بدون حکومت و سیاست صحیح و نیرومند سامان نمی‌پذیرند؛ مثلاً حج، نماز جمعه و نماز جماعت از عباداتی است که جنبه‌های سیاسی آن بسیار قوی است، معاملات و داد و ستدها نیز بدون محاکم و نظارت دقیق حکومت، قطعاً ناقص و نابه‌سامان خواهند شد و سر از هرج و مرج و تورم و تبعیض درمی‌آورند؛ بنابراین، جداسازی تعلیمات و برنامه‌های اسلامی از مسائل سیاسی، امری غیرممکن است و شعارهایی که در غرب در مورد این جدایی داده می‌شود، و از حلقوم غرب‌زدگان تراوش می‌کند، کاملاً بی‌محتوا و فاقد ارزش است، چرا که پیوند دین صحیح با سیاست صحیح، همانند پیوند روح و جسم است، زیرا دین تنها قوانین فردی نیست، بلکه مجموعه‌ای از قوانین فردی، اجتماعی و سیاسی است، نتیجه این که؛ آنان که دین و سیاست را از هم جدا کرده‌اند یا مفهوم دین را نفهمیده‌اند و یا مفهوم سیاست را و یا هر دو را، چنان‌که حضرت امام خمینی قدس‌سره در کتاب فقهی تحریر الوسیلة در بحث نماز جمعه می‌نویسد: «فمن توهم ان الدین منفک عن السیاسة، فهو جاهل لم یعرف الاسلام و لا السیاسة؛ [۱۸۲] آن کس که خیال کند دین از سیاست جداست، او ناآگاهی است که نه اسلام را شناخته و نه سیاست را.»

چند فراز از سخنان امام خمینی درباره‌ی پیوند دین و سیاست

حضرت امام خمینی رحمه‌الله پرچم‌دار بزرگ پیوند ناگسستی دین از سیاست در این مورد گفتار بسیار دارند، در این جا به عنوان حسن ختام، نظر شما را به چند فراز از آن جلب می‌کنیم. امام خمینی رحمه‌الله با آن اندیشه و نگاه ژرفی که به مسائل و امور داشتند، در فرازی از یکی از خطابه‌های خود که در تاریخ ۲۱ / ۱ / ۱۳۴۳ ش ایراد شده می‌فرماید:

«والله اسلام تمامش سیاست است، اسلام را بد معرفی کرده‌اند.» [۱۸۳].

و در سخن دیگر می‌فرماید: «اسلام مکتبی است برخلاف مکتب‌های غیرتوحیدی، در تمام شؤون فردی، اجتماعی، مادی، معنوی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، دخالت و نظارت دارد، و از هیچ نکته ولو بسیار ناچیز... فروگذار نکرده است.» [۱۸۴].

«نسبت اجتماعیات قرآن با آیات عبادی آن، نسبت صد به یک هم بیش‌تر است، از یک دوره کتاب حدیث که حدود پنجاه کتاب است و همه‌ی احکام اسلام را دربر دارد، سه چهار کتاب مربوط به عبادات و وظایف انسان نسبت به پروردگار است، مقداری از احکام مربوط به اخلاقیات است، بقیه همه مربوط به اجتماعیات، اقتصادیات، حقوق، سیاست و تدبیر جامعه است.» [۱۸۵].

«حکومت در نظر مجتهد واقعی، فلسفه عملی تمامی فقه در تمامی زوایای زندگی بشریت است، حکومت نشان دهنده‌ی جنبه‌ی عملی فقه در برخورد با تمامی معضلات اجتماعی، سیاسی، نظامی و فرهنگی است... هدف اساسی این است که ما چگونه می‌خواهیم اصول محکم فقه را در عمل فرد و جامعه پیاده کنیم؟! و برای معضلات جواب داشته باشیم؟ همه‌ی ترس استکبار از همین مسئله است که فقه و اجتهاد جنبه‌ی عینی و عملی پیدا کند.» [۱۸۶].

پشتیبانی وسیع آمریکا از بهائیان

اشاره

اشاره: چنان‌که گفتیم یکی از راه‌های مهم استعمارگران برای نفوذ به کشورهای اسلامی، دین‌سازی و فرقه‌پراکنی است، آنها از این طریق، موجب اختلاف شده و رشته‌های ایمان و انسجام ملت‌ها را قطعه قطعه می‌کنند، آنگاه به راحتی، به درون کشورهای اسلامی رخنه نموده و چنگال استعمار و استکبار خود را در میان آنها پهن می‌کنند.

بر همین اساس آنها به عناوین گوناگون - حتی با نام مقدس حمایت از حقوق بشر، و آزادی مذاهب و... - به حمایت از فرقه‌ها می‌پردازند، و در طول تاریخ همواره از این فرقه‌ها در هر کشوری درست کرده‌اند تا آنان را پلی برای مقاصد شوم خود قرار دهند.

از این رو، طبیعی است که از بهائیان و بهائیت حمایت همه‌جانبه کنند، و آن را وسیله‌ای برای سلطه و تزویر خود قرار دهند. دلایل و شواهد بسیار در دست است که هر کدام به نحوی بیانگر اقدام جدی آمریکا برای حمایت از بهائیان - به ویژه بهائیان ایران - است، برای آشنایی از این ترفندها، و اطلاع به این نیرنگ‌های آمریکا، نظر شما را به نمونه‌های زیر جلب می‌کنیم.

معبد عظیم بهائیان در آمریکا، و روابط آنها با آمریکا

دکتر شلبی در کتاب «مقارنة الادیان» می‌نویسد: «زیست بهائیان در شهر عکا (محل قبر حسینعلی بهاء (در قلب اسرائیل، چنان صهیونیست‌ها و بهائیان را به هم پیوند داده، که بهائیان نسخه‌ی دوم یهود شده‌اند، و در اسرائیل برای تشکیل مجلس عالی بهائیان یک نفر یهودی آمریکایی به نام «میسیون» را به عنوان رهبر تمام بهائیان جهان انتخاب کردند؛ و با کمال تأسف، برای اینکه در آمریکا مردم را به اسلام بدبین کنند، به نام اسلام، به ترویج مرام بابی‌گری و بهایی‌گری و قادیانی‌گری پرداخته‌اند، «عبدالفتاح ملیجی» در مجله‌ی الوعی الاسلامی[۱۸۷]می‌نویسد:

در آمریکا دسته‌هایی به نام اسلام از مرام بابیت و قادیانی‌گری و از همه بیشتر از مرام بهائیت حمایت می‌کنند و برای پیشرفت این فرقه‌ها در تلاشند.

سپس اضافه می‌کند:

«در شهر دیلمت نزدیک شیکاکو در ایلیسوی، کاخ مجللی به عنوان معبد «بهائیان» درست کرده‌اند که می‌توان بگویم از مهمترین معابدی است که در آمریکا من دیده‌ام.

اگر بگویم حدود ۱۶ میلیون دلار صرف آن شده تعجب نکنید، در صورتی که بهائیان در آمریکا تعداد زیادی نیستند، و شخص میلیونری نیز در میان آنها نیست، از همه مهمتر این که هنگام ورود به معبد، نخستین منظره‌ای که به چشم می‌خورد نقشه‌ی بزرگی از اسرائیل است!.»[۱۸۸].

این است خطر اسرائیل و خطر طرفداران بابیت و بهائیت، که در هر زمان از ابتداء تا حال دوش به دوش استعمار، برای تضعیف و متلاشی کردن پیوند مسلمانان به وجود آمده است.» از گفتنی‌ها این که:

عباس افندی وقتی که قدرت انگلیس را ضعیف می‌بیند، و آمریکا را صاحب نفوذ و پیشرفت سریع می‌یابد، به جانب آمریکا رو می‌آورد، و در سفری به آمریکا خطاب به سران آمریکایی می‌گوید: «امشب من نهایت سرور را دارم که در چنین مجمع و محفلی وارد شدم، من شرقی هستم، الحمدالله در مجلس غرب حاضر شدم، و جمعی را می‌بینم که از روی آنان نور انسانیت در نهایت جلوه و ظهور است...»

سپس آمریکایی‌ها را به سرمایه‌گذاری در ایران (که در حقیقت ایجاد استعمار در ایران بود (تشویق کرده و می‌گوید:

«از برای تجارت و منفعت ملت آمریکا، مملکتی بهتر از ایران نه، چه که مملکت ایران مواد ثروتش همه در زیر خاک پنهان است، امیدوارم ملت آمریکا سبب شوند که آن ثروت ظاهر شود.» [۱۸۹].

نیز از شواهد ارتباط سران بهایی با آمریکا، مسافرت «احمد سهراب» در عصر رهبری عباس افندی، به آمریکا بود، او در آمریکا به تبلیغ بهائیت پرداخت، و پس از مرگ عباس افندی، در سال ۱۳۰۰ شمسی، تسلیم جانشین قلابی او «شوقی افندی» نشد، و خود را پیشوای بهائیان بعد از عباس افندی خواند و فرقه‌ای به نام «بهایی سهرابی» به وجود آورد.

در این وقت فرد زرتشتی دیگری به نام جمشید معانی، که بهایی شده بود، به اندونزی رفت و ادعاهایی کرد و خود را سماء الله خواند، و فرقه‌ی دیگری به عنوان «بهایی سماوی» به وجود آورد. [۱۹۰]

پیام سفارت آمریکا به شاه

مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی نسبت به فرقه ضاله‌ی بهائیان، حساسیت خاصی داشتند و با اصرار و جدیت تمام برای براندازی آنها می‌کوشیدند، همین کوششها باعث شد که محمدرضا پهلوی در ظاهر دستور داد تا «حظیرة القدس» (مرکز بهائیان (را خراب کنند، ولی پس از دو سه روزی به آیت‌الله بروجردی خبر دادند که این مرکز را خراب نمی‌کنیم، بلکه به کتابخانه تبدیل می‌نمائیم. (این جریان مربوط به سالهای ۱۳۳۴ شمسی است(.
[۱۹۱]. آیت‌الله بروجردی رحمه‌الله اصرار داشت که باید آن مرکز خراب گردد، تا این که یکی از درباریان به خدمت آیت‌الله بروجردی رسید و گفت:

«از سفارت آمریکا از شاه خواسته‌اند تا با اقلیت‌های مذهبی، کاری نداشته باشید، زیرا ما خود را موظف می‌دانیم که امنیت اقلیت‌ها را حفظ کنیم، اگر شما نمی‌توانید، ما درصدد حفظ آنها باشیم...» آیت‌الله العظمی آقای بروجردی وقتی که دریافت مسئله به ذلت مسلمین تمام می‌شود در پاسخ فرمود:

«قضیه را تمام کنید که باعث ذلت مسلمانان نگردد.» از این رو، مرکز بهائیان تبدیل به کتابخانه شد و بر حسب ظاهر، قضیه خاتمه یافت. [۱۹۲] و سپس تنها به تخریب گنبد آن اکتفا شد. با مقایسه وضع مذکور با قیام امام خمینی (رضوان الله علیه (که یکی از آثار آن ریشه‌کنی بهائیان، و قطع دست استعمار آمریکا است، به عظمت این قیام بیشتر پی می‌بریم، به امید آنکه در حفظ همه‌جانبه این قیام بکوشیم.

هشدار خطیب آگاه حجةالاسلام فلسفی

مرحوم خطیب توانا حجةالاسلام آقای محمدتقی فلسفی رحمه‌الله پس از بحث و بررسی پیرامون مبارزاتش با بهائیان، چنین نتیجه می‌گیرد:

«آنچه من از کتاب ارتشبد سابق، حسین فردوست [۱۹۳]و روش‌های دکتر ایادی (سلطان بی‌تخت و تاج در سپردن پست‌های حساس به بهائیان (استفاده کردم این بود که صهیونیست‌ها و بهایی‌ها هر دو وابسته صریح و بنده و برده آمریکا هستند، چیزی که من از نظر سیاسی دریافتم این بود که انگلیس، فلسطین را به دست یهود، مرکز صهیونیست‌ها کرد، آمریکا می‌خواست ایران را به دست افرادی، نظیر دکتر ایادی، مرکز بهایی‌ها کند، و در خاورمیانه دو پایگاه داشته باشد.» [۱۹۴].

این نظریه‌ی آقای فلسفی رحمه‌الله بسیار دقیق و حساب شده است، چنان‌که ارتشبد سابق، حسین فردوست که اطلاعات وسیع و عمیق از پشت پرده در عصر رژیم پهلوی داشت می‌نویسد: «در واقع بهائیت جهانی، این تصور را داشت که ایران همان ارض موعودی است که باید نصیب بهائیان شود.

و لذا آنها برای تصرف مشاغل سیاسی در ایران منعی نداشتند، و این کاملاً محسوس بود؛ و طبعاً این افراد، جاسوس‌های بالفطره بودند...» [۱۹۵].

دستگاه محمدرضا پهلوی ملعبه‌ی دست دکتر ایادی بهایی

اشاره

همه‌ی اهل اطلاع باانصاف می‌دانند که خاندان پهلوی، رضاخان و پسرش هر دو دست نشانده و غلام حلقه به گوش بیگانگان بودند، اولی دست نشانده‌ی انگلیس بود، و دومی دست نشانده آمریکا. از نشانه‌های بارز دست نشاندگی محمدرضا پهلوی از آمریکا این که به دستور آمریکا، بسیار به بهائیان در ایران، میدان و پر و بال داد، کار به جایی رسید که سلطنت عریض و طویل پهلوی، ملعبه‌ی دست بهائیان، و محل تاخت و تاز آنها شد، توضیح این که: ارتشبد سابق حسین فردوست که از نزدیک‌ترین مشاوران و دوستان محمدرضا پهلوی بود در کتاب خود «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» پس از ذکر بیماری روانی علی‌رضا پهلوی و برادرش محمدرضا پهلوی، به بیان راه یافتن دکتر ایادی بهایی، به دربار پرداخته می‌نویسد:

«احتمالاً در دورانی که محمدرضا با همسرش فوزیه قهر بود، یا بعد از طلاق او، دکتر ایادی سرهنگ ارتش بود، روزی محمدرضا به شدت ابراز ترس از میکرب می‌کرد، علی‌رضا پهلوی اجازه خواست که پزشکی بیاورد تا او را معاینه کند، او اجازه داد.

علی‌رضا دکتر عبدالکریم ایادی را برای اولین بار برای معاینه محمدرضا، به بالین او آورد...» [۱۹۶]. کم‌کم دیدار محمدرضا با ایادی از هر هفته، سه روز انجام می‌شد.

ایادی فردی کلاش و حقه‌باز بود. کار به جایی رسید که دیدار او با محمدرضا، به هر روز و شب تبدیل گردید، ایادی صبح‌ها قبل از بیداری محمدرضا، در کاخ حاضر بود، و شب‌ها نیز تا هنگام خواب محمدرضا، حضور داشت. دکتر ایادی به تدریج از بانفوذترین افراد دربار گردید. فعال ما یشاء شده بود، خود به عنوان رئیس «اتکا» [۱۹۷] ارتش و نیروهای انتظامی شده بود.

بسیاری از کارها به امضای او نیاز داشت. من یک بار شغل‌های او را کنترل کردم، به ۸۰ رسید، به محمدرضا گزارش نمودم، محمدرضا در حضور من به او اعتراض کرد که ۸۰ شغل را برای چه می‌خواهی؟ او با شوخی جواب داد: «می‌خواهم شغل‌هایم را به ۱۰۰ برسانم.»

ایادی که خود بهایی بود، هر چه توانست وزرای بهایی را وارد کابینه کرد، هویدا بهایی سیزده سال نخست وزیر کشور شد. این وزراء بدون اجازه‌ی ایادی حق هیچ گونه کاری را نداشتند. می‌توان در این باره کتابی نوشت که آیا در این مملکت، ایادی سلطنت می‌کرد یا محمدرضا؟... ارتشبد سابق فردوست می‌افزاید:

«بهایی‌ها با وجود دکتر ایادی در رأس مشاغل مهم قرار گرفتند، و در ایران بهایی بی‌کار وجود نداشت. در دوران ایادی، تعداد بهائیان به سه برابر رسید.

یک بار حرکت مردم علیه بهائی‌ها اوج گرفت و سخنرانی‌های فلسفی (واعظ مشهور (سبب شد (قسمتی از (حظیرة القدس (معبد (آنها در تهران خراب گردد، بر اثر این حرکت، تعدادی از بهائیان از ایران رفتند، ایادی نیز به دستور محمدرضا نه ماه به ایتالیا رفت، ولی این حرکت دنبال نشد... ایادی جاسوس بزرگ غرب، مطلع‌ترین منبع اطلاعاتی سرویس‌های آمریکا و انگلیس در دربار و کشور بود، و نفوذ او با نفوذ محمدرضا مساوی بود، نخست وزیران، به خصوص هویدا، رؤسای ستاد ارتش، و کلیه‌ی مقامات مملکتی اعم از وزیر و نماینده مجلس دستوراتش را اجرا می‌کردند، او در کلیه‌ی مسافرت‌های خارج، همراه محمدرضا بود، و طبیعی است که مورد علاقه‌ی برخی کشورهای ذی‌نفع (استعماری (در رابطه با ایران بوده است، سرانجام او در سال ۱۳۵۷ ش کمی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، ایران را ترک کرد.» [۱۹۸]

دکتر ایادی کیست و از کجا آمد؟

ایادی همان سلطان بی‌تخت و تاج که به طور عجیب دست بهائیان را در همه جای کشور گشود، و موجب شد که نخست وزیر این کشور، به نام «هویدا بهایی و بهایی‌زاده»، سیزده سال با چند وزیر بهایی در کشور حکومت کند، کیست؟ و از کجا آمد؟ عبدالحسین آیتی که بیست سال از مبلغان بهائیان بود و سپس از آنها برید و مسلمان شد، در کتاب کشف الحیل خود می‌نویسد:

«زنی بود به نام منیره خانم، همسر ابن‌ابحر، از زنان فتانه و فریبا، از بهائیان بود، به او لقب «ایادی» داده بودند، زیرا از مبلغان امر بهاء بود که به آنان «ایادی امر» (دستیاران امر عباس افندی (می‌گفتند. همگان این زن دلفریب را به دل‌بری و دل‌ربایی می‌شناختند، و او در انحراف جنسی دست رد به سینه‌ی کسی نمی‌زد.

شوهرش ابن‌ابحر پیر، قدرت امر و نهی به او نداشت، این زن پسر هوشمندی به نام «عبدالکریم ایادی» داشت، او را به دانشگاه برای تحصیل دانش پزشکی فرستادند، طولی نکشید (که بر اثر به کار افتادن دست‌های پنهان استعمار (او را در تمام دوران سلطنت محمدرضا پهلوی، طبیب مخصوص شاه نمودند، و در حقیقت او مهم‌ترین مهره‌ی بیگانه، و ایادی سیاست آنها و جاسوس زبردست انگلیس، سپس آمریکا، در درون دستگاه سلطنت شاه گردید.» [۱۹۹].

آری از یک زن بدکار چه توقعی که دارای چنین فرزندی گردد، بیچاره مردم اغفال شده‌ای که حدود بیست سال از عمرشان گذشت و چنین افرادی بر آنها حکومت می‌کردند.

درود فراوان بر روح و روان امام خمینی قدس‌سره نایب بر حق امام زمان (عج (که با انقلاب عظیم خود این نقاله‌های پلید استعمار را از این کشور اسلامی بیرون انداخت، و به زباله‌دان تاریخ افکند.

این تابلو روشن و گویا، بدون هر گونه ابهام نشان می‌دهد که دست‌های پنهان انگلیس، اسرائیل و آمریکا، یک نفر بهایی را آن چنان در دربار شاه ایران به اوج قدرت رسانید که سلطان بی‌تخت و تاج شده بود و تنها اراده‌ی او کار می‌کرد.

چرا؟ زیرا استعمار می‌خواست، توسط او، رگ و ریشه کشور را به دست بهائیان بدهد، و به راستی اگر این روند ادامه می‌یافت، چه می‌شد؟ جز این که ایران فلسطین دومی در چنگال بهائیان قرار می‌گرفت. چنان‌که فلسطین در چنگال اسرائیل قرار گرفت. این نتیجه‌ای است که خطیب هوشمند آقای محمدتقی فلسفی رحمه‌الله در پرتو اطلاعات وسیعی که از تلاش‌های بهائیان و اربابانشان داشت گرفته که قبلاً خاطرنشان شد.

خطیب توانا آقای محمدتقی فلسفی رحمه‌الله در این باره می‌نویسد:

«من از همان موقع (سال ۱۳۳۴ شمسی (می‌دانستم که دکتر ایادی بهایی طبیب مخصوص شاه است، لذا در یکی از سخنرانی‌های ماه رمضان سال ۱۳۳۴ ش در مسجد شاه (سابق (تهران که از رادیو هم پخش می‌شد، صریحاً گفتم:

«ای اعلیحضرت! مملکت ما این همه طبیب مسلمان دارد، مردم ناراحت هستند از این که دکتر ایادی بهایی طبیب مخصوص شماست، او را عوض کنید.» ولی شاه او را تغییر نداد، حتی یک نفر به من گفت: شاه ناراحت شده و گفته است این‌ها به طبیب من چکار دارند؟ وقتی که کتاب ارتشبد سابق حسین فردوست را خواندم، معلوم شد که شاه هرگز نمی‌توانست او را تغییر دهد.

فردوست نوشته است:

«من که در دربار بودم نمی‌دانستم که آیا شاه بر ایران سلطنت می‌کند یا دکتر ایادی؟ زیرا ایادی بهایی‌ها را در همه جا گمارده و بر مردم مسلط کرده بود.»[۲۰۰]

عجیب این که دامنه‌ی تلاش دکتر ایادی برای گسترش بهائیت به خارج از کشور نیز رسیده بود. یکی از دانشمندان می‌نویسد: در سال‌های ۱۳۲۸ تا ۱۳۴۶ برای امر تبلیغ، به کویت رفت و آمد داشتیم، در آنجا می‌گفتند:

«شخصی ایرانی به نام سلمان‌پور که بهایی است، در کویت شغل بسیار مهم دارد، آن هم شغل کلیدی، که دولت کویت چنین پستی را حتی به ایرانیان اتباع خود که چند پشت هم در کویت بوده‌اند نداده است.»

یکی از نمایندگان مجلس کویت، نقل کرد وقتی که شاه به کویت آمد، دکتر ایادی همراهش بود، ما درباره‌ی روابط خارجی با شاه صحبت می‌کردیم که لازم است ایران در کویت، نقش مهمتری داشته باشد، او گفت:

«شما هر کاری دارید به سلمان‌پور ایرانی (بهایی (مراجعه کنید.» دولت کویت نیز با آن همه تعصب منفی که نسبت به عجم‌ها داشت، نه تنها به سلمان‌پور کاری نداشت، بلکه دست او را به طور گسترده باز گذاشته بود. [۲۰۱].

خروش مردم بر ضد بهائیان در عصر مرجعیت بروجردی

گستاخی گسترده بهائیان به کمک مستقیم و غیرمستقیم استعمار و استکبار جهانی آن چنان رو به افزایش بود، که به راستی احساس خطر می‌شد، دو فرضیه امر به معروف و نهی از منکر، و مسئله دفاع از حق و جلوگیری از فساد، همه را موظف می‌کرد که برابر این فرقه‌ی ضاله، قیام کنند، چرا که وضع آنها، آن هم در عصر مرجعیت مرجع کل حضرت آیت‌الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی رحمه‌الله بین سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۵ شمسی به جایی رسید که آنها هر گوشه و کنار کشور را محل تاخت و تاز خود قرار داده بودند... نامه‌ها و طومارهای شکایت‌های مردم به دفتر آیت‌الله العظمی بروجردی رحمه‌الله سرازیر شد. [۲۰۲]

مسلمانان از ایشان می‌خواستند، در این باره اقدام جدی کند، و فرمانی برای قلع و قمع این فرقه‌ی ضاله صادر نماید. آیت‌الله العظمی بروجردی رحمه‌الله احساس خطر جدی کرد، خواسته‌ی ملت را به گوش دولت وقت رسانید، متأسفانه در آن عصر «حسین علا» نخست وزیر بود و خود بابی ازلی (از پیروان یحیی صبح ازل که ادعای جانشینی علی‌محمد باب را می‌کرد (به شمار می‌آمد. اقدامات آیت‌الله بروجردی رحمه‌الله توسط خطیب توانا حجةالاسلام محمدتقی فلسفی و آیت‌الله میر سید محمد بهبهانی فرزند آیت‌الله سید عبدالله بهبهانی از رهبران نهضت مشروطه، و دیگران جنب و جوشی در کشور، به خصوص در سطح بالا به راه انداخت، کار به جایی رسید که دولت وقت ناگزیر شد به عنوان این فرقه ضاله بهائیت، امنیت کشور را به خطر انداخته‌اند، برای آرام کردن مردم، مرکز بهائیان در تهران به نام «حظیرة القدس» را اشغال کند، و اسناد و مدارک آنها را ضبط نموده، و غیرقانونی بودن آنها را اعلام نماید.

بر همین اساس فرمانداری نظامی تهران برای پایان دادن غائله، گنبد حظیرة القدس را خراب کرد. سپی لایحه‌ای به مجلس شورای ملی بردند تا غیرقانونی بودن بهائیت در مجلس تصویب گردد، در این میان سردار فاخر رئیس مجلس وقت، از طرح آن لایحه جلوگیری کرد و با کمال گستاخی گفت: «مسئله‌ی بهائیت و جلوگیری از آنها یک مسئله‌ی مذهبی است، و جای آن مجلس نیست.» این برخورد نابخردانه و استعماری سردار فاخر، احساسات علما و مردم را برانگیخت، او را خائن خواندند، و سر و صدای علما و مردم از همه جا بلند شد، ولی با این وصف لایحه، مسکوت ماند، و آیت‌الله العظمی بروجردی رحمه‌الله از این وقفه، بسیار ناراحت گردید. تنها گنبد حظیرة القدس تخریب شد، و ساختمان آن تحت اشغال باقی ماند. [۲۰۳].

سخنرانی‌های فلسفی و بسیج عمومی بر ضد بهائیان

طبق دستور آیت‌الله العظمی بروجردی، بنابراین شد که علماء، وعاظ، و در رأسشان حضرت حجةالاسلام، خطیب بزرگ آقای محمدتقی فلسفی در تهران، پیرامون خطر بهائیان سخنرانی کنند و در همه جا مردم را بر ضد این فرقه‌ی ضاله بسیج نمایند.

این دستور در سطح وسیع اجرا شد، علما و وعاظ به شهرستان‌ها و روستاها مسافرت کردند، و به افشاگری بر ضد بهائیان پرداختند. آقای فلسفی در این باره می‌نویسد: در سال ۱۳۳۴ شمسی قبل از شروع ماه مبارک رمضان به آیت‌الله بروجردی رحمه‌الله عرض کردم:

«آیا شما موافق هستید، مسئله‌ی بهایی را در سخنرانی‌های مسجد شاه که به طور مستقیم از رادیو پخش می‌شود، تعقیب کنم؟» ایشان قدری فکر کردند و بعد فرمودند:

«اگر بگویید، خوب است، حالا که مقامات گوش نمی‌کنند، اقلاً بهایی‌ها در برابر افکار عمومی کوبیده شوند.» من به منزل آمدم، جمعی از وعاظ حاضر بودند، به آنها گفتم شما نیز در منابر خود، مسئله بهائیان را مطرح کرده، و مردم را بر ضد آنها بسیج نمایید.

بی تفاوتی دکتر مصدق

دکتر محمد مصدق مدتی نخست وزیر ایران در عصر رژیم پهلوی بود و ملی‌گراها او را الگو قرار داده‌اند، و او را به عنوان قهرمان ملی یاد می‌کنند، ایراد ما به او این است که او هرگز قهرمان ملی نیست، زیرا اکثریت قاطع مردم این کشور شیعه و مسلمان هستند، و طرفدار حکومت اسلامی می‌باشند، ولی مصدق طرفدار حکومت ملی بود نه حکومت اسلامی، نه تنها از اسلام طرفداری نمی‌کرد، بلکه در مواردی بر ضد اسلام رفتار می‌نمود. او هیچگاه مرجعیت را قبول نداشت. امام خمینی قدس‌سره و قیام ۱۵ خرداد را - به خاطر این که نشأت گرفته از مذهب بود - تأیید نکرد.

در رابطه با بهائیان با این که قطعاً برای او روشن شده بود که آنها زاییده استعمار غرب و شرق هستند، بی‌تفاوت بود، و به عنوان این که آنها بخشی از ملت ایران هستند از آنها حمایت می‌کرد، در این راستا نظر شما را به فرازی از گفتار خطیب بزرگ حجةالاسلام محمدتقی فلسفی جلب می‌کنم:

«در عصر نخست وزیری دکتر مصدق، که عصر مرجعیت آیت‌الله العظمی بروجردی نیز بود (حدود سال‌های ۱۳۳۱ و ۱۳۳۲ شمسی (به امر آیت‌الله العظمی بروجردی قدس‌سره از دفتر مصدق اجازه‌ی ملاقات گرفتم، به خانه‌اش رفتم، روی تختخواب و زیر پتو خوابیده بود، پیام آیت‌الله العظمی بروجردی را به او رساندم و گفتم:

«شما رئیس دولت اسلامی ایران هستید، اکنون بهایی‌ها در شهرستان‌ها فعال هستند، و مشکلاتی را برای مردم مسلمان ایجاد کرده‌اند، لذا مرتباً نامه‌هایی از سوی مردم به عنوان شکایت، به آیت‌الله بروجردی قدس‌سره می‌رسد، ایشان لازم دانستند که شما در این باره اقدام بفرمایید؟» دکتر مصدق بعد از تمام شدن صحبت من، به گونه‌ی تمسخرآمیزی قاه قاه با صدای بلند خندید و گفت: «آقای فلسفی از نظر من مسلمان و بهایی فرق ندارند، همه از یک ملت ایرانی هستند.»

این پاسخ برای من بسیار شگفت‌آور بود، زیرا اگر سؤال می‌کرد فرق بین بهایی و مسلمان چیست؟ برایش توضیح می‌دادم، اما با آن خنده تمسخرآمیز و موهن، دیگر جایی برای صحبت کردن و توضیح دادن باقی نماند، لذا سکوت کردم، هنگامی که به محضر آیت‌الله العظمی بروجردی قدس‌سره رسیدم و ماجرا را گفتم، او نیز با حال بهت و تحیر پیام مصدق را استماع نمود.

آری بزرگترین اشتباه مصدق این بود که مردم را منهای اسلام می‌دید [۲۰۴][شبیه طرفداران لائیک] حتی به پیام مرجع کل آیت‌الله العظمی بروجردی قدس‌سره اعتنا نکرد، و با مسخره خندید.

بر همین اساس حضرت امام خمینی قدس‌سره در ماجرای جزایی قصاص در اسلام (که جبهه ملی قصاص اسلامی را غیرانسانی اعلام نموده بودند (در ضمن گفتاری فرمود: «او (مصدق (هم مسلم نبود... اگر باقی مانده بود، سیلی بر اسلام می‌زد.» [۲۰۵].

یادی از فدائیان اسلام در رابطه با بهائیان

گروه فدائیان اسلام به رهبری مجاهد شجاع و بزرگ حجةالاسلام نواب صفوی، گروه فداکاری بودند که با رژیم ستم‌شاهی به مبارزه مسلحانه پرداختند، و سرانجام توسط رژیم به شهادت رسیدند.

افراد معروفی که به وسیله‌ی این گروه فداکار، اعدام انقلابی یا مجروح شدند، پنج نفر بودند، دو نفر آنها بهایی یا متهم به بهائیت بودند که عبارتند از:

۱-عبدالحسین هژیر، نخست وزیر دربار، متهم به بهائیت و طرفدار سرسخت بهایی‌ها، که سید حسین امامی یکی از فدائیان، او را در مسجد سپهسالار به ضرب گلوله اعدام نمود.

۲- حسین علا نخست وزیر وقت که بابی ازلی بود، توسط مظفر ذوالقدر، یکی از فدائیان اسلام، هدف گلوله قرار گرفته و مجروح شد؛ و دو نفر دیگر بر نام‌های علی رزم‌آرا (مقتول به دست خلیل طهماسبی در مسجد شاه سابق (و دکتر زنگنه، از بهائیان طرفداری می‌کردند. سرانجام رژیم ستمشاهی، اسلام‌خواهان حقیقی را دستگیر کرده و در روز سوم جمادی‌الثانیه ۱۳۷۵ ه ق مطابق با دی ماه ۱۳۳۴ شمسی، آقایان نواب صفوی، خلیل طهماسبی، سید محمد واحدی و مظفر ذوالقدر را به بالای جوخه دار بستند و در حالی که بالای چوبه دار اذان می‌گفتند به شهادت رساندند. [۲۰۶] این ورق تاریخ نیز، احساس مسؤولیت ما را به عنوان قدردانی از این فداکاری‌ها، زیادتر می‌کند، تا با نگهبانی از اسلام از گزند دشمنان به خصوص بهائیان، خون پاک آن پاکدلان ایثارگر را پاس داریم.

درگیری فلسفی با اسدالله علم

امیر اسدالله علم فرزند محمد ابراهیم‌خان شوکت الملک از نزدیک‌ترین و قدرتمندترین دوستان محمدرضا پهلوی و مهم‌ترین رابط او با مقامات بلند پایه آمریکا و انگلیس بود و از یاران نزدیک و محرم اسرار محمدرضا به شمار می‌آمد.

محمدرضا او را در سال ۱۳۴۱ شمسی نخست وزیر کشور کرد و در سال ۱۳۴۴ تا آخر عمر، وزیر دربار شاهنشاهی بود. سرانجام در ۲۵ فروردین سال ۱۳۵۷ در ۵۸ سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت. اسدالله علم در بحران سخن‌رانی خطیب توانا حجةالاسلام فلسفی و قیام و شورش مردم بر ضد بهائیان، وزیر کشور و طبعاً مسؤول امنیت مملکت بود.

آقای فلسفی می‌گوید:

«در یکی از منابر روزهای ماه رمضان آن سال از طرح آیه‌ی ۱۲۸ سوره شعراء و هشدار قرآن به جباران زورگو، بر ضد بهائیان صحبت کردم.

فردای آن روز اسدالله علم که وزیر کشور بود تلفن کرد.

در ابتدا به صورت کنایه‌آمیزی اظهار داشت:

من دیروز ضمن ناهار خوردن [۲۰۷] به حرف‌هاتان در رادیو گوش می‌دادم و می‌دیدم با وضعی که دارم مصادیق این آیه (۱۲۸ شعراء (هستم. بعد از ذکر این جمله لحن سخن را عوض کرد و گفت: آقای فلسفی! من اجازه نمی‌دهم که درباره‌ی بهائی‌ها این گونه صحبت کنید و امنیت را مختل نمایید و موجب خونریزی شوید.»

به او گفتم: «مؤدب سخن بگوید و الا گوشی تلفن را می‌گذارم.» او هم لحن سخن را عوض کرد و گفت: منظورم این است که از مراکز مختلف کشور به وزارت‌خانه خبر می‌رسد که مردم خشمگین و عصبانی هستند و ممکن است به بهائی‌ها حمله کنند و نظم و امنیت برهم بخورد.

خواستم بگویم:

متوجه این نکته باشید.

جواب دادم:

از نظر امنیت و حفظ جان مردم، نگران نباشید. من با لحن جدی به مسلمانان می‌گویم:

هدف من آشکار ساختن گم‌راهی بهائی‌هاست مبادا مسلمانی باعث تهییج شود و موجب خون‌ریزی و قتل گردد. [۲۰۸].

حکم سه ماده‌ای بروجردی، و تقدیر او از فلسفی

حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی رحمه‌الله در مصاحبه‌ای با کیهان، نظرات خود را درباره‌ی بهائیان در سه ماده زیر ابراز فرمود:»

۱- باید نظم و آرامش در سراسر کشور برقرار شود.

۲- باید حظیرة القدس را ویران نمود، و ساختمان جدید در تصرف انجمن خیریه باشد. ۳- باید کلیه بهائیان از ادارات دولتی و بنگاه‌های ملی هر چه زودتر طرد شوند، و دولت از مجلس شورا بخواهد که طرحی از مجلس بگذرانند که تمام بهائیان از کشور خارج شوند.» [۲۰۹] آیت‌الله بروجردی رحمه‌الله در ۱۵ رمضان ۱۳۷۴ ه ق. نامه‌ی تقدیری برای خطیب توانا آقای فلسفی نوشت، در فرازی از آن نامه چنین آمده:

«از این که مقداری از ماهیت بهائیان را مکشوف نموده‌اید، موجب مسرت حقیر و عموم مسلمانان، بلکه مسرت ولی‌عصر (ارواحنا فداه (می‌باشد، اگر چه تمام ماهیت آنها هنوز مکشوف نیست، و بیانات منبری قدرت کشف بیشتر از این اندازه را ندارد، فقط جدیت حکومت می‌تواند به تدریج شبکه‌های مضره را کشف نماید و مملکت را از آسیب نجات دهد.» [۲۱۰].

کوتاه سخن آن که در این بحران ضربه شدیدی بر بهائیان وارد گردید، و تا حدود زیادی جلو نفوذ آنها گرفته شد، و فرمانداری نظامی تهران که از خشم و ناراحتی مردم تهران از مسامحه دولت در مورد تخریب حظیرة القدس، اطلاع داشت، و احتمال می‌داد که مردم در روز عید فطر با تظاهرات، به تخریب آن اقدام کنند، خود در روز ۲۹ رمضان شروع به تخریب گنبد حظرة القدس نمود، تا به مردم وانمود کند که فرمانداری در تصمیم خود جدی است.

شدت ناراحتی بروجردی از رژیم ستم‌شاهی

با این که محمدرضا و سران رژیم به آیت‌الله العظمی بروجردی قدس‌سره قول داده بودند که هم‌آهنگ با سخن‌رانی‌هایی که توسط آقای فلسفی در رادیو پخش می‌شود، بساط بهائی‌ها برچیده گردد؛ ولی بعد گفتند:

«از نظر الزامات بین‌المللی ما ناچاریم از بهائی‌ها حمایت کنیم و نمی‌توانیم آنها را از میان برداریم.» به همین جهت حضرت آیت‌الله بروجردی به شدت ناراحت شده و تهدید کردند که از ایران خواهند رفت. به این ترتیب پیام‌های پی‌درپی آیت‌الله بروجردی در مورد نابودی بهائیت، که از طرق مختلف به هیئت حاکمه و مردم می‌رسید، بی‌اثر ماند. ایشان مکرر می‌فرمود:

«این وضع برای من غیرقابل تحمل است.» زیرا از وقفه‌ی کار مبارزه با بهائی‌ها خیلی ناراحت بودند، و پس از آن دیگر اعتمادی به دستگاه دولتی نداشتند. بر همین اساس روز عید غدیر، تیمسار بختیار که رئیس فرماندهی نظامی وقت بود، به خانه‌ی آیت‌الله بروجردی در قم؛ آمد تا جواب منفی شاه را در مورد عدم امکان جلوگیری از بهائی‌ها، زیر ماسک الزامات بین‌المللی، به آقا ابلاغ کند. آقا تا او را دید، با ناراحتی شدید، رویش را از او برگردانید.

بختیار عقب رفت و روی پله نشست. آقای بروجردی با عصبانیت به او فرمود:

«بنشین زمین.» سرلشکر بختیار بی‌درنگ روی زمین نشست. این واقعه، هم نشان دهنده‌ی نهایت بیزاری آیت‌الله بروجردی از رژیم بود و هم تحقیر بختیار که دارای مقام عالی نظامی بود، به شمار می‌آمد، تا موجب شکسته شدن غرور آنها گردد.

بعضی می‌نویسند:

آقا با صدای بلند که بسیاری شنیدند به بختیار فرمود:

«بی‌ادب! درست بنشین. چرا شما به ما می‌رسید بی‌ادب می‌شوید؟» او نیز ساکت و دمق، فروماند. [۲۱۱].

یعنی شما کارتان به جایی رسیده که در برابر آمریکا و انگلیس و اسرائیل سر خم می‌کنید و به نام الزامات بین‌المللی به خواسته‌ی مرجع عظیم‌الشأن تقلید و مردم اعتنا نمی‌کنید. این چه اسلامی است که شما دارید؟ و چه احترامی است که به مردم می‌کنید؟ به راستی که گستاخ و بی‌ادب هستید. در یکی از اسناد گزارش اطلاعات داخلی رژیم که توسط انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پخش شده چنین آمده:

«در سال ۱۳۳۹ شمسی آیت‌الله بروجردی قدس‌سره در دیدار با آیت‌الله سید محمد بهبهانی - پس از ذکر موارد متعددی از خلاف‌های شاه و دولت - از وی خواست تا از باب هشدار و تذکر به شاه پیام دهد و اگر اثری نکند مجبور است اقدامات شدیدتری که همراه با تظاهر باشد انجام دهد و به علمای ولایات هم دست خطی خواهد نوشت و اقدامات شدیدی خواهد کرد.» [۲۱۲]

برکت انقلاب اسلامی و هشدار آقای فلسفی

چنان‌که گفتیم، پس از اقدامات جدی آیت‌الله العظمی بروجردی و تلاش‌ها و سخن‌رانی‌ها خطیب توانا حجةالاسلام فلسفی، شورش‌هایی برپا شد و ضربه‌هایی بر بهائیان وارد گردید؛ ولی چون رژیم ستم‌شاهی و استکبار جهانی با آنها بود و از آنها پشتیبانی جدی می‌کرد، بار دیگر بهائیان به تدریج آب کثیف از دست داده‌ی خود را به جوی خود بازگرداندند و به کارهای خود ادامه دادند. بر همین اساس حضرت آقای فلسفی به یک هشدار عمیق و حساب شده‌ای که همچون آژیر خطر است پرداخته که باید آن را آویزه‌ی گوشمان قرار دهیم. ساده‌اندیشی است که خیال کنیم حتی بعد از انقلاب اسلامی، بهائیان نابود شده و ما از گزند آنها رهایی یافتیم، آن هشدار عمیق چنین است:

«هر چند با سخن‌رانی‌های رمضان سال ۱۳۳۴ شمسی، بهائی‌ها ضربه خوردند، اما آنچه بهائیت را از بین برد، انقلاب اسلامی بود که پایه‌گذار آن مرحوم آیت‌الله العظمی امام خمینی قدس‌سره بود. او بود که قدرت را از عوامل آمریکایی و صهیونیستی گرفت و آنها را متواری کرد و حکومت الهی اسلامی را برای ایران به ارمغان آورد. امروز مردم ایران بدانند که اگر خدای ناخواسته انقلاب اسلامی ضربه ببیند، جمهوری اسلامی تضعیف شود و آمریکایی‌ها دوباره بر ایران مسلط شوند، ایران فلسطین دوم خواهد بود. آنها بهائی‌ها را مانند صهیونیست‌ها مسلط می‌کنند و مسلمانان ایران را که مالک این سرزمین هستند مانند فلسطینی‌های مسلمان که مالک فلسطین هستند، به دربه‌دری و اسارت و بدبختی می‌کشانند.» [۲۱۳].

آری قدر انقلاب اسلامی را بدانیم که به راستی کمر بدخواهان از جمله بهائیان را شکست. آنان مانند مار زخم‌خورده کمین کرده‌اند و در انتظار آسیب‌رسانی به انقلاب اسلامی هستند. ما باید با هوشیاری کامل از انقلاب حراست کنیم؛ تا به امید خدا، دست‌آوردهای زیبای آن از دست‌برد اجانب محفوظ بماند.

یکی از دست‌آوردهای جزئی آن در رابطه با بهائیان این است که اینک ساختمان حظیرة القدس معبد سابق بهائیان - در اختیار سازمان تبلیغات قرار گرفته، مرمت و تزیین شده و به عنوان پایگاه تبلیغات اسلام و مرکز حوزه‌ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی گشته است.

اقدام بروجردی برای نجات قاتل یک نفر بهایی

عصر مرجعیت آیت‌الله العظمی بروجردی رحمه‌الله بود، در اطراف یزد، یک نفر بهایی به دست یک نفر مسلمانی کشته شد، این فرد مسلمان، تا پای جان، با بهائیان مبارزه می‌کرد.

دادگاه حکم اعدام قاتل را داد، بهایی‌ها فعالیت بسیار کردند تا این که حکم اعدام، در یزد اجرا شود، آن هم در روز نیمه‌ی شعبان. چنین فعالیتی، اگر به ثمر می‌رسید، طبعاً برای مسلمین، ننگ بزرگ بود. روز ۱۴ شعبان این خبر به آیت‌الله العظمی بروجردی رحمه‌الله رسید. مرحوم آیت‌الله فاضل قفقازی (که یکی از اصحاب خاص آقای بروجردی بود (می‌گوید: وارد خانه‌ی آقا شدم دیدم آقا داخل حیاط قدم می‌زند و به شدت ناراحت است، علت را پرسیدم، فرمود:

«مگر نمی‌دانی آبروی اسلام در خطر است، همین امروز به ما خبر داده‌اند که روز نیمه‌ی شعبان، مسلمانی را به جرم قتل فرد بهایی می‌خواهند در شهر یزد اعدام کنند، فرصت برای انجام کاری هم نیست.»

به ایشان گفتم:

راه دارد، فرمود: چطور؟ گفتم:

همین الآن حاج احمد (خادم (را بفرستید تهران نزد شاه و از شاه بخواهید جلو این اعدام را در روز نیمه‌ی شعبان بگیرد، اگر نیمه شعبان واقع نشود، بعد می‌توان سر فرصت، اقدام نمود و اصل قضیه را پی‌گیری کرد.

آقا فرمود:

پیشنهاد خوبی است، فوراً حاج احمد را به تهران نزد شاه فرستاد، و پیام آقا را به او رسانید، شاه هم دستور داد که اعدام در روز نیمه‌ی شعبان انجام نشود. بعد هم آقای بروجردی وارد میدان شد و با فعالیت و تلاش بسیار قاتل را تبرئه کرد. [۲۱۴].

اقدامات دیگر آیت الله بروجردی

نظر به این که فرقه ضاله بهایی، در حقیقت ستون پنجم دشمن در درون کشور، و عامل استعمار از سوی بیگانگان بود.

آیت‌الله بروجردی رحمه‌الله اقدامات فراوانی برای ریشه‌کنی آنها نمود، از جمله علما و وعاظ بزرگی همچون مرحوم آیت‌الله حاج میرزا ابوالفضل زاهدی، دو واعظ شهیر علی‌اکبر تربتی و شیخ مرتضی انصاری و... را برای ضربه زدن به آنها، به سوی شهرستان‌ها فرستاد.

آنها به اطراف و اکناف رفتند و با بیان روشن، مردم را بر ضد بهائیان شوراندند. یکی از این بزرگان اعزامی، مرحوم آیت‌الله حاج میرزا ابوالفضل زاهدی رحمه‌الله بود که بر همه‌ی مبانی ادیان و فرقه‌ها، آگاهی وسیع و کافی داشت. قابل توجه این که: چند نفر از میلیونرها بلکه از میلیاردرها، بهایی بودند و کمک‌های شایانی به محفل بهائیان می‌کردند، مانند هژبر یزدانی (که در آستانه انقلاب به خارج گریخت (و مانند: حبیب ثابت پاسال یهودی که در لاک بهایی‌گری درآمده بود.[۲۱۵]

یکی از ۴۸ شرکت او کارخانه پپسی کولا بود، که بسیار فعال بود.

آیت‌الله العظمی بروجردی رحمه‌الله، یکی از عالمان هوشیار و قاطع، آیت‌الله حاج میرزا ابوالفضل زاهدی رحمه‌الله را به استان فارس فرستاد، تا مدتی در آن دیار، به مبارزه با بهائیان بپردازد.

ایشان از قم هجرت کرد، و تلاش فرهنگی و اجتماعی بسیاری برای جلوگیری از گسترش بهائیان نمود، او شنید ثابت پاسال تعهد کرده که از درآمد هر شیشه پپسی کولا ده شاهی (نیم ریال (به محفل بهائیان داده شود (با توجه به این که در آن زمان هر شیشه ۵ ریال بود و تجمع همین نیم ریال ارزش بسیار داشت. (آیت‌الله زاهدی، نوشیدن پپسی کولا را حرام کرد، حاج احمد خادم پیشکار معروف آیت‌الله العظمی بروجردی رحمه‌الله را به حضور طلبید و به او فرمود:

به آیت‌الله بروجردی رحمه‌الله عرض کن:

«من علیه بهائیان قیام کرده‌ام، و پپسی را تحریم نموده‌ام، شما در این مورد نه اثبات کنید و نه نفی، بلکه سکوت کنید. تا اگر در این قضیه پیروز شدم، پیروزی به نام شما تمام شود، و اگر شکست خوردم، آن شکست به نام من نسبت داده شود.» حاج احمد خادم، این موضوع را به آیت‌الله بروجردی رحمه‌الله ابلاغ کرد.

عده‌ای از تجار قم به خانه‌ی آقای بروجردی آمدند و عرض کردند: «آیا پپسی کولا حرام است؟» آقای بروجردی فرمود: «من از آن نمی‌خورم».

مبارزه و تبلیغات پی‌گیر آیت‌الله زاهدی رحمه‌الله باعث شد که کارخانه پپسی کولا هر چه درآمد مالی داشت، همه را صرف تبلیغات و چالش‌های فتوای تحریم می‌نمود، مردم شیشه‌های پپسی را می‌گرفتند و نمی‌دادند، و در کنار آن عده‌ای از سرمایه‌داران مسلمان کارخانه‌ی کانادادرای را به راه انداختند، کار به جایی رسید که بر اثر فتوای تحریم حتی عده‌ای شرابخوار، پپسی نمی‌خوردند، و پیش خود می‌گفتند:

«شراب‌خواری حرام است و سر و کار آن با خداست، ولی در نوشیدن پپسی کولا به محفل بهائیان کمک می‌شود، و باعث تقویت فرقه‌ی ضاله بهایی می‌گردد.» در این راستا اعلامیه‌های متعدد به پشتیبانی از فتوای آیت‌الله زاهدی رحمه‌الله پخش شد، و نتایج مطلوبی برای شکست دادن بهائیان به دست آمد.[۲۱۶].

هشدار علماء و مراجع نجف اشرف

مراجع و علمای نجف اشرف نیز اعتراض شدید خود را در مورد ورود و سلطه‌ی بهائیان در دستگاه شاهنشاهی ایران اظهار داشته و آن را موجب شورش مردم دانستند، در این میان حضرت آیت‌الله العظمی سید ابوالقاسم خویی رحمه‌الله، اعلامیه‌ای به عنوان اعتراض به دولت ایران صادر نمود، در فرازهایی از این اعلامیه چنین آمده است:

«دولت‌های ضدملی برخلاف اصول شرعی و اخلاقی، و برخلاف صریح قانون اساسی، دشمنان دین و ملت یعنی فرقه‌ی ضاله‌ی بهائی و یهود و دیگر عمال بیگانگان، کسانی را که به هیچ وجه رابطه‌ی دینی میان آنان و ملت ایران یافت نمی‌شود، در مراکز حساس دولتی گماردند، موضوع فساد و ریشه دوانیدن آن در تمام مراحل اداری به قدری وسیع و واضح بود که زمامداران خود را مجبور به اعتراف به آن دیدند، این مفاسد غالباً ناشی از روش مستبدانه‌ی زمامداران بوده که در طول این مدت به سبب عدم توجه به اصطلاح وضع و رسیدگی به افکار عمومی ملت مسلمان ایران به حوادث تأسف‌آور اخیر منجر شد...» [۲۱۷].

به این ترتیب آقای خویی رحمه‌الله هشدار داد که اگر سردمداران رژیم دست فرقه ضاله را که از مزدوران هستند کوتاه نکنند، باعث اختلاف شده، و حوادث و شورش از سوی مردم بروز خواهد کرد، دولت باید از استبداد دست بردارد و با کوتاه کردن دست این فرقه‌ی ضاله‌ی استعماری، آرامش و امنیت جامعه را حفظ نماید.

هشدار امام خمینی به ارباب بهائیان

حضرت امام خمینی رحمه‌الله گر چه اقدام بر ضد بهائیان و همه‌ی فرقه‌های استعماری را مفید می‌دانست، ولی او معتقد بود که باید با انقلاب عمیق و فراگیر، عوامل نگهدارنده‌ی بهائیان و هر گونه فساد را نابود کرد، از این رو با نهضت عظیم خود به یاری مردم مسلمان ایران، انقلاب اسلامی را به پیروزی رسانید، و ضربه‌ی نابود کننده‌ای بر پیکره‌ی استعمارگران و بهائیان وارد نمود؛ و در این راستا خدمت بزرگی به اسلام و کشور مستقل ایران نمود؛ ولی در عین حال نباید غافل و مغرور شد، چرا که هر گاه شیطان را از در بیرون کنی ممکن است از پنجره وارد شود، و اگر از پنجره بیرون کنی، ممکن است از سوراخی رخنه کرده و وارد گردد. پس از انقلاب بهائیان که به دامن بیگانگان به ویژه اسرائیل و آمریکا پناه برده‌اند گهگاه تحت عنوان آزادی مذهب، دفاع از حقوق بشر و... با مظلوم‌نمایی خود، اربابانشان را تحریک کرده، و آنها نیز که دایه‌های دلسوزتر از ما هستند، ناله‌ی مظلومیت‌نمایی بهائیان را در بوق‌های تبلیغاتی خود به رخ می‌کشند که بله انسان‌دوستی اقتضاء می‌کند که بهائیان به حقوق خود برسند و... !! یکی از این اربابان جناب ریگان رئیس جمهور سابق آمریکا بود، که به عنوان به اصطلاح دفاع از آنها، زیر ماسک حقوق بشر، از مراکز بین‌الملل خواهان آزادی آنها در اظهار به اصطلاح مذهب خود، در ایران گردید... حضرت امام خمینی رحمه‌الله در پاسخ به انسان‌دوستی ریگان رئیس جمهور سابق آمریکا فرمود:

«نمی‌دانم که در بعضی از رادیوها که پخش کردند، صحبت رئیس جمهور آمریکا را ملاحظه کردید که ایشان از همه‌ی دنیا استمداد کردند برای این که این بهایی‌هایی که در ایران هستند و مظلومند و جاسوس هم نیستند و به جز مراسم مذهبی به کار دیگر اشتغال ندارند، و ایران برای همین که اینها مراسم مذهبی‌شان را بجا می‌آورند، ۲۲ نفرشان را محکوم به قتل کرده‌اند.

ایشان از همه‌ی دنیا استمداد کرده که این‌ها جاسوس نیستند. ... «اگر اینها جاسوس نیستند شما صدایتان درنمی‌آمد؟ شما برای خاطر این که این‌ها یک دسته‌ای هستند که به نفع شما هستند، والا ما شما را می‌شناسیم، آمریکا را می‌شناسیم که انسان‌دوستیش گل نکرده است که حالا برای خاطر ۲۲ نفر بهایی که در ایران به قول ایشان گرفتار شدند... برای انسان‌دوستی یک وقت چنین صدا کرده و فریاد زده و به همه عالم متشبث شده است که به فریاد اینها (بهائیان (برسید. مردم (دروغ‌ها و تزویر (شما را می‌شناسند.»[۲۱۸].

سپس امام به جنایات هولناک آمریکا در جهان و در ماجرای جنگ تحمیلی که موجب خسارات زیاد به ایران و عراق شده به این مطلب اشاره کرده که اگر شما انسان‌دوست هستید. به خاطر ۲۲ نفر بهایی آن همه سینه‌چاک نمی‌کنید، ولی در کنار آن هزاران بی‌گناه را می‌کشید، بنابراین کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است که از بهائیان حمایت می‌کنید.

اگر بهائیان جاسوس نبودند، و یا به عنوان یک حزب سیاسی برای بیگانگان در درون کشور اسلامی ایران، کار نمی‌کردند، شما برای آنها هرگز دل‌سوزی نمی‌کردید، دل‌سوزی شما از آنها دلیل روابط شما با آنها، و نوکری آنها برای شماست.

نتیجه این که:

بهائیت یک حزب سیاسی کاملاً وابسته به بیگانه است که توسط مزدوران روسیه تزار بنا نهاده شد، و به وسیله‌ی انگلیسی‌ها پروریده گردید و حمایت شد، اکنون نیز آمریکا و اسرائیل از همه بیشتر از آنها حمایت می‌کنند، به آنها پناهندگی داده، و امکانات فراوان برای تبلیغات آنها در اختیارشان نهاده‌اند. این حزب بی‌آبرو تلاش می‌کند خود را دارای دین نشان دهد، تا بتواند پشت ماسک دین و مذهب، مأموریت خود را در ایجاد تفرقه، جاسوسی، و خدمت به اربابانش بهتر ایفا نماید.

تصویب‌نامه‌ی ایالتی و ولایتی برای روی کار آوردن بهائیان

یکی از برنامه‌های استعماری بسیار مرموز رژیم ستمشاهی که با دسیسه‌ی آمریکا انجام می‌شد این بود که غیر مسلمانان، در رأسشان بهائیان را بدون هر گونه منع قانونی بر پست‌های حساس کشور بگمارد، به طوری که آنها بتوانند نماینده مجلس شوند و در استان‌ها و شهرها بتوانند استاندار یا فرماندار یا بخشدار و یا شهردار و یا جزء اعضاء انجمن شهر و روستا، یا رئیس انجمن گردند. البته این کار عملاً چنان‌که گفتیم در سطح وزراء و مدیران کل در سطح بالا انجام شده بود، ولی کم‌کم می‌خواستند آنها در سطوح دیگر نیز زمام امور را به دست گیرند، بر همین اساس در تاریخ ۱۴ / ۷ / ۱۳۴۱ شمسی، دولت رژیم، لایحه‌ای را تحت عنوان «تصویب‌نامه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی» به تصویب مجلس فرمایشی شوراء و مجلس سناء گذراند، این تصویب‌نامه در اوائل نخست وزیری اسدالله علم انجام گرفت.

ماهیت این تصویب‌نامه این بود که در قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی، سه موضوع که قبلاً وجود داشت حذف گردد، و این سه موضوع عبارت بودند از

۱- قید ذکوریت (مرد بودن(۲- مسلمان بودن ۳- تنها سوگند به قرآن، بلکه به جای آن سوگند به کتاب آسمانی باشد. [۲۱۹].

خطیب بزرگ حجةالاسلام محمدتقی فلسفی قدس‌سره می‌نویسد: «هدف آن بود که با اجرای انجمن‌های ایالتی و ولایتی، فرقه‌ی ضاله‌ی بهائی را به طور قانونی بر سر کار آورند، و از آن به بعد به تدریج فعالیت رسمی آنها برای تصرف تمام اهرم‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آغاز شود، زیرا اولاً این تصویب‌نامه قید اسلام نداشت، بنابراین بهایی، یهودی و مسیحی در این تصویب‌نامه با مسلمانان ایرانی هیچ گونه فرقی نداشتند، ثانیاً سوگند به قرآن، تبدیل به سوگند به کتاب آسمانی شده بود، این معنی راه را برای غیر مسلمانان باز می‌کرد تا یهود و نصاری به کتاب آسمانی خود سوگند یاد کنند، و بهایی‌ها هم بگویند کتاب آسمانی ما «ایقان» است، و به آن سوگند یاد می‌کنیم؛ و به جای قید ذکوریت (مرد بودن (کلمه‌ی «باسواد» گذاشته بودند که اعم از زن و مرد است، تا راه را برای انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان - که در آن وقت معلوم بود چه زنانی منظور بودند - باز کند.» [۲۲۰].

علماء و مراجع وقت در رأسشان حضرت امام خمینی قدس‌سره متوجه خطر شدند، از هر سو با تلگراف‌ها، با اعلامیه‌ها و نامه‌ها و سخنرانی‌ها، اعتراض خود را اعلام نمودند، نزدیک بود شورشی عمومی در همه‌ی شهرهای ایران بر ضد رژیم پدید آید. [۲۲۱].

سرانجام، رژیم و دولت اسدالله علم در تنگنا قرار گرفت و مجبور به لغو تصویب‌نامه مذکور شد، و در تاریخ ۷ آذر ۱۳۴۱ شبانه در جلسه‌ی خود، آن را غیرقابل اجرا دانست.

ولی قائد بزرگ حضرت امام خمینی قدس‌سره این را کافی ندانست و فرمود:

باید این موضوع از طرف دولت در جرائد رسمی کشور اعلام و منتشر گردد.

دولت برای خاموش نمودن، احساسات پاک دینی مردم ناگزیر شد که به این پیشنهاد نیز تن در دهد، از این رو به دستور دولت روزنامه‌های عصر تهران در روز ۱۰ / ۹ / ۱۳۴۱ شمسی با تیتر درشت نوشتند: «تصویب‌نامه مورخه ۱۴ / ۷ / ۱۳۴۱ قابل اجرا نخواهد بود.» [۲۲۲].

به این ترتیب مراجع تقلید و حضرت امام خمینی قدس‌سره و مردم به پیروی از آنها، با هشدارها و اعتراض‌های خود نگذاشتند بهایی‌ها روی کار آیند، و با قیام خود، تصویب‌نامه‌ای را که از سوی استعمار به نفع آنها طراحی شده بود، به زباله‌دان تاریخ انداختند.
مسلمانان به خصوص ملت شریف ایران باید با کمال هشیاری و مراقبت و نگهبانی از انقلاب عظیم اسلامی، متوجه باشند که مبادا خدای ناکرده به انقلاب آسیبی برسد و همان بهائیان و مزدوران استکبار جهانی بار دیگر برای تسلط بر امور طمع کنند؛ و همواره یاد حضرت امام خمینی قدس‌سره را گرامی بدارند که با مجاهدات خود، عزت مسلمانان را حفظ کرد، و نگذاشت که مسلمانان غیور ایران تحت سیطره بهائیان و مزدوران دیگر قرار گیرند.

ادعاهای گوناگون و متضاد باب و بها و کتاب‌های آنها

بررسی هویت مرام بابی گری و بهایی گری

برای به دست آوردن آیین حق در میان آیین‌ها، هیچ راهی بهتر و متقن‌تر از بررسی و تجزیه و تحلیل ادعاها و گفتار سران و پیشوایان آن آیین‌ها و بررسی کتاب‌ها و بندهای آن کتاب‌ها از نظر لفظ و معنی نیست، چه آن که در هر آیینی، زندگی پیشوایان و ادعاها و گفتار آنها و کتاب‌های آنها چون آینه‌ای است که نشان دهنده ماهیت آن آیین است.

اینک وقت آن رسیده که به طور فشرده مرام بابی‌گری و بهایی‌گری را در این آئینه بنگرم و از این رهگذر آن را بررسی نماییم؛ و با ترازوی عقل و وجدان و با در نظر گرفتن دعوت پیامبران و آیین‌های حق، این مرام را بسنجیم، و این خود راه بسیار اصیل و منطقی و صحیحی است که مورد تصویب همگان است. با توجه به این اصل و قانون خلل‌ناپذیر که تنها، آیین خدایی و رهبرانی که از طرف خدا به سوی بشر آمده‌اند می‌توانند، نجات‌بخش باشند، امامان ساختگی و یا کتاب‌ها و آیین‌های ساختگی و سیاست ساخته، هرگز نمی‌توانند سعادت جسمی و روحی، فردی و اجتماعی همه‌جانبه‌ی انسان‌ها را تأمین نمایند.

نظری به ادعاهای میرزا علی محمد باب

اشاره

علی‌محمد باب بنیان‌گذار بابی‌گری، دارای چندین ادعا است که در هر زمان یکی از آن ادعاها را کرده است، گاهی ادعای ذکریت و بابیت کرده، زمانی ادعای قائمیت کرده، وقتی ادعای پیغمبری نموده و سرانجام ادعا را بالا برده و ادعای خدایی نموده است، در صورتی که اگر کار او از منبع صحیحی سرچشمه می‌گرفت، چند ادعای متناقض نمی‌کرد، چه آن که اگر او باب امام زمان و رابط بین او و خلق است، دیگر خود امام زمان نخواهد بود و اگر امام زمان است دیگر پیامبر نخواهد بود و اگر پیامبر است دیگر خدا نخواهد بود و... اینک ما به طور اختصار به بررسی ادعاهای او به ترتیب از کتب خودشان می‌پردازیم.

ادعای ذکریت و بابیت علی محمد باب

میرزا علی‌محمد باب در ابتداء هرگز به عقائد شیعه انتقاد نگرفت و آیین شیعه را آیین صحیح و متین می‌دانست و وجود امام قائم حضرت ولی‌عصر (عج (را تصدیق می‌کرد.[۲۲۳].

پس از مدتی، تنها ادعای او ادعای «بابیت و ذکریت» بود، یعنی خود را مأمور از طرف امام زمان (عج (و مفسر قرآن و آشنای به ذکر (یعنی قرآن (قلمداد کرد، و کتابی را بنام احسن القصص در تفسیر سوره‌ی یوسف نوشت و این کتاب را به ۱۱۱ سوره تقسیم نمود.

در اینجا به چند نمونه از کتاب احسن القصص او که حاکی از آن است که او خود را باب و عبد و بنده‌ی امام زمان حضرت ولی‌عصر (عج (معرفی می‌کند، اشاره می‌کنیم:

در سوره‌ی ۵۸ می‌گوید: «یا بقیةالله قد افدیت بکلی لک و رضیت السب فی سبیلک و ما تمنیت الا القتل فی محبتک؛ ای بقیه‌ی خدا علیه‌السلام (امام زمان (همه‌ی وجودم را فدای تو کردم، راضی شدم که در راه تو به من فحش و ناسزا بگویند، و آرزویی جز مرگ در راه محبت تو ندارم.»

در سوره ۷۶ می‌گوید:

«قل ان الله فاطر السماوات و الارض من عنده حجته القائم المنتظر و آنه هو الحق و انی انا عبد من عباده؛ بگو خداوند آفریننده‌ی آسمان‌ها و زمین است، حجت او قائم منتظر از طرف اوست، او بر حق است و من بنده‌ای از بندگان او (حجت و قائم (هستم.» [۲۲۴] ولی در سوره‌ی اول احسن القصص (سورة الملک (خود را به عنوان ذکر معرفی کرده و تمام کتاب احسن القصص را به امام زمان علیه‌السلام نسبت می‌دهد (به عبارت روشن‌تر ضمناً خود را باب امام زمان و مأمور او و روابط بین او و خلق معرفی می‌نماید که متن آن را در فصل اول ذیل شرح حال علی‌محمد باب ذکر کردیم(شواهد و مدارک بسیاری در دست است که میرزا علی‌محمد خود را در این زمان به عنوان باب معرفی نمود (و این ادعا در سال ۱۲۶۰ بود (به طوری که لقب «باب» برای او شهرت یافت و او را مبشر ظهور (حضرت مهدی علیه‌السلام (و نقطه‌ی اولی می‌خواندند. چنان‌که قبلاً گفتیم وقتی که سید کاظم رشتی از دنیا رفت، عده‌ای از شاگردان او با دستیاری ملا حسین بشرویه‌ای دور علی‌محمد را گرفتند و او را جانشین سید کاظم خواندند، با توجه به معنی «رکن رابع» که همان رابطه داشتن با امام زمان و شیعه خاص بودن است، معلوم می‌شود که نخست باب ادعای بابیت می‌کند، در کتاب هشت بهشت صفحه ۲۷۶ آمده «... بعد از رحلت آن جناب (سید کاظم (هنوز نقطه‌ی علم را نمی‌شناختند و خبر معینی از سید نرسیده بود...» از جمله از شواهد ادعای بابیت او این که اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل، صفحه ۱۳۰ می‌نویسد:

«باب در مراجعت از مکه رساله‌ای به حضرت قدوس ملا علی‌محمد بار فروشی (بابلی (داد، از دستورهای آن این بود:

بر اهل ایمان واجب است که در اذان نماز جمعه بگویند «اشهد ان علیا قبل نبیل باب بقیةالله» (یعنی شهادت می‌دهم که علی‌محمد [۲۲۵]باب امام زمان است (همان طوری که قبلاً یادآوری شد.»

میرزا علی‌محمد در کتاب بیان عربی صفحه ۲ سطر ۱۶ می‌گوید:

«ان ذات حروف السبع باب الله؛ جز این نیست که آن دارای هفت حرف است (علی‌محمد (باب خدا است.» فاضل مازندرانی در کتاب ظهور الحق (بخش سوم، صفحه ۳۱، سطر ۱۱(در جواب سؤال از این که سید باب ادعاهای مختلف داشته و به کدام یک از آنها ایمان دارید؟ می‌گوید:

«در ابتداء امر خود را به نام باب و عبد بقیةالله معروف فرمودند که علی زعم القوم ایشان را مبعوث از امام غائب محمد بن الحسن (عج (تصور کردند.» میرزا علی‌محمد باب در موارد متعدد از نوشته‌های خود، به وجود و حیات مقدس حضرت ولی‌عصر امام زمان حجة بن الحسن (عج (اقرار کرده است، از جمله در تفسیر سوره‌ی بقره، صفحه ۲۶ و ۱۲۶ و تفسیر سوره‌ی کوثر صفحه ۸۸ و ۱۲۳ و صحیفه عدلیه صفحه ۲۷ و ۴۰ و الواح عکسی، صفحه ۱۶ و بیان فارسی صفحه ۵۸ سطر ۳ و... باب در صحیفه عدلیه، صفحه ۴۰، می‌نویسد:
«و اشهد لاوصیاء محمد صلی الله علیه و آله و سلم بعده علی علیه‌السلام ثم بعد علی، الحسن ثم بعد الحسن، الحسین ثم بعد الحسین، علی ثم بعد علی، محمد ثم بعد محمد، جعفر ثم بعد جعفر موسی، ثم بعد موسی، علی ثم بعد علی، محمد ثم بعد محمد، علی ثم بعد علی، الحسن ثم بعد الحسن صاحب العصر حجتک و بقیتک صلواتک علیهم اجمعین.» از اینجا معلوم می‌شود که هر جا سید باب «بقیةالله» گفت، منظورش امام دوازدهم حضرت حجت (عج (است، نه حسینعلی، چنان‌که او ادعا کرده است.

ادعای قائمیت میرزا علی محمد باب

اشاره

طبق مدارک متعدد میرزا علی‌محمد از سال ۱۲۶۰ هجری قمری در ۲۵ سالگی تا سال ۱۲۶۴ تنها ادعای بابیت کرد، و در اواخر سال ۱۲۶۴ ادعای قائمیت نمود، یعنی اظهار داشت که من همان حضرت قائم و مهدی و امام زمان هستم. میرزا جانی بابی در کتاب نقطة الکاف، در صفحه ۲۵۲، شرحی در این باره دارد که خلاصه‌ی آن این است: «سید باب چون تبعید شد ادعای قائمیت کرد:» (و بنا به نقل فاضل مازندرانی در ظهور الحق، صفحه ۷۳، تبعید باب به چهریق در اواخر سال ۱۲۶۴ بوده است. (ابوالفضل گلپایگانی (مبلغ به اصطلاح عالم بزرگ بهائیان (در کتاب کشف الغطا، صفحه ۳۴۱ سطر ۲۰ می‌نویسد: «باب در ماکو پرده از روی کار برداشت و نداء قائمیت و ربوبیت و شارعیت داد.» آیتی در کتاب الکواکب الدریه می‌نویسد:

«باب نزد خانه‌ی کعبه داعیه‌ی خود را علنی نموده بدین نغمه بدیعتا تغنی نمود:

«انا القائم الذی تنتظرون؛ من همان قائم هستم که انتظار او را می‌کشید.» نیز میرزا جانی در نقطة الکاف، صفحه ۲۰۸، سطر ۱۴ می‌نویسد:

«سنه‌ی پنجم [۲۲۶]نقطه‌ی قائمیت در هیکل حضرت ذکر، ظاهر شد و سماء مشیت گردید.» فاضل مازندرانی در کتاب ظهور الحق، صفحه ۱۷۳، می‌گوید:

سید باب به ملا عبدالخالق یزدی می‌نویسد:

«انا القائم الذی کنتم بظهوره تنتظرون؛ من قائمی هستم که در انتظار ظهورش هستید.» اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل، در صفحه ۳۱۷، می‌نویسد:

«در شب دوم پس از وصول (باب (به تبریز حضرت باب جناب عظیم (ملا علی ترشیزی خراسانی که از مقربان باب بود و حتی در مسافرت‌ها و تبعیدها از باب جدا نمی‌شد (را احضار فرمودند، و علناً در نزد او به قائمیت اظهار نمودند، عظیم چون این ادعا را شنید در قبول متردد شد، حضرت باب به او فرمودند:

من فردا در محضر ولیعهد (ناصرالدین میرزا (و در حضور علماء و اعیان، ادعای خود را علنی خواهم کرد... عظیم گفت من آن شب تا صبح نخوابیدم سرانجام پس از فکر و تأمل به قائمیت او ایمان آوردم، ون باب چنین دید گفت: «ببین امر چقدر مهم است که امثال عظیم‌ها به شک می‌افتند.» [۲۲۷]. 

ارزیابی مسئله قائمیت باب و نتیجه‌گیری

ما در اینجا فعلاً در این صدد نیستیم که تشریح کنیم که ادعای قائمیت باب با روایات و شرایطی که در آن روایات برای ظهور حضرت قائم (عج (و علایم آن و نشانه‌های بعد از ظهور و... آمده هیچ گونه تطبیق با میرزا علی‌محمد نمی‌کند، ولی در اینجا این حق را داریم که بگوییم:

اگر میرزا علی‌محمد (طبق مدارکی که قبلاً ذکر شد (ادعای بابیت کرد و خود را عبد و مأمور امام زمان دانست، چرا اینک ادعای قائمیت می‌کند؟ آیا این دو ادعا متناقض نیستند؟! خود میرزا علی‌محمد به این تناقض شاخدار پی برد، ولی برای فریب اغنام الله، دستور داد که نوشته‌های سابق (در مورد بابیت خود (از جمله احسن القصص را بشویند و از بین ببرند، خوشبختانه این دستور عملی نشد و کتاب احسن القصص باقی ماند. پیروان باب در پاسخ این اعتراض به دست و پا افتادند و با توجیهات بی‌سر و ته و مضحک خواستند به این اعتراض پاسخ گویند، از توجیهات آنها این که گویند میرزا علی‌محمد دستور خود را بدین گونه توجیه نمود:

«لاجل ضعف الخلق (در ابتداء (قدری مطالب را تنزل دادم!!!» [۲۲۸] به راستی او که فریاد می‌زد: «و انی انا عبد من عباده؛ من بنده‌ای از بندگان حضرت بقیةالله هستم.» چگونه می‌توان سخن به این روشنی را به معنی دیگر توجیه و تأویل کرد؟

پاسخ جالب کودکی به مبلغ بهایی

در کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء (ج ۱، ص ۴۶(نقل شده:

یکی از مبلغین مشهور بابی نقل می‌کرد:

که وارد یک آبادی شده و شروع به تبلیغ نمودم و اظهار می‌کردم که امام دوازدهم و حجت منتظر و مهدی موعود ظهور کرده است؛ و ما هنوز در خواب غفلت و جهالت غنوده‌ایم: دیدم بچه سیدی نزدیک آمده و در وسط اظهارات من گفت:

آقا این مهدی موعود، اسمش و اسم پدرش چیست؟ گفتم:

اسمش سید علی‌محمد، پدرش سید محمدرضا است، گفت: این شخص هیچ گونه به ما مربوط نبوده و ما انتظار او را نداریم، ما منتظر مهدی پسر امام حسن عسکری علیه‌السلام هستیم و این مهدی که او را معرفی می‌کنید مال خود شما باشد، مردم آبادی از شنیدن این سخن به خود آمده و مرا از آبادی بیرون کردند؛ و من در مدت عمرم مانند آن ساعت سرافکنده و شرمسار و مبهوت نشده بودم... خوب است کتابهایی که اوصاف حضرت مهدی و علایم قبل از ظهور و بعد از ظهور آن حضرت را نوشته‌اند مانند منتخب الاثر، جلد سیزدهم بحار، دادگستر جهان، حضرت مهدی فروغ تابان ولایت، تألیف نگارنده، و... را بخوانید و بعد با مقایسه و تطبیق با میرزا علی‌محمد، نتیجه بگیرید که بین این دو بیش از فاصله مغرب و مشرق جدایی است!!

ادعای پیغمبری میرزا علی محمد باب

از ادعاهای میرزا علی‌محمد باب این که: خود را پیغمبر مستقل، صاحب کتاب و شریعت مانند پیامبران اولوالعزم می‌شمارد، و گاهی می‌گوید من همان رسول الله هستم که رجعت نموده‌ام. او در کتاب بیان، واحد اول، باب ۲ و ۱۵ و واحد دوم باب ۷، و واحد سوم باب ۱۴ خود را به عنوان رجعت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حجت (امام زمان (معرفی کرده (یعنی خودش همان رسول خدا و امام زمان است که رجعت کرده (و پیروان اولیه‌اش ۱۸ نفر (از حروف حی (را به عنوان رجعت دوازده امام و فاطمه زهرا و چهار نواب خاص امام زمان وانمود کرده است، با این که هر طور حساب کنیم ۱۷ نفر و با خودش ۱۸ نفر می‌شوند؛ ولی حروف حی با خودش ۱۹ نفرند!! او با آوردن احکام نو و جدید، خود را ناسخ اسلام و احکام اسلام دانسته و کتاب خود «بیان» را، ناسخ قرآن قلمداد کرده است. در واحد دوم باب هفتم «بیان» گوید:

و از حین ظهور شجره‌ی بیان الی ما یغرب، قیامت (آخر دین (رسول الله (محمد صلی الله علیه و آله و سلم (است که در قرآن خداوند وعده فرموده بود، که اول آن بعد از دو ساعت و یازده دقیقه از شب پنجم جمادی‌الاولی سنه ۱۲۶۰ بعثت می‌شود، اول قیامت (آخر (قرآن بوده... چنان‌که ظهور قائم آل محمد (عج (بعینه همان ظهور رسول الله است... او حتی در کتاب احسن القصص خود در سنه‌ی ۵۲ خود را به جای پیامبر قلمداد کرده و تحدی به مثل نموده، می‌گوید:

«و ان کنتم فی ریب مما قد انزل الله علی عبدنا هذا فأتوا حرف من مثله؛ و اگر در آنچه که خداوند بر بنده‌ی ما این (باب (نازل کرده شک دارید، چند حرف مانند آن را بیاورید.» [۲۲۹] او چون خود را در مقام بحث و معارضه با دانشمندان عاجز می‌دید، خواندن کتاب‌های علمی و فلسفی را حرام کرده تا بهتر چشم و گوش اغنام الله را ببندد، چنان‌که در سوره ۲۷ احسن القصص گوید: «یا معشر العلماء ان الله قد حرم علیکم بعد هذا الکتاب التدریس فی غیره؛ ای گروه علما و دانشمندان، خداوند بعد از این کتاب (احسن القصص (تدریس در غیر این کتاب را بر شما حرام کرد!» در کتاب بیان فارسی، صفحه ۲۰ و ۱۳۰، نیز همین مطلب را در مورد تدریس غیر کتاب بیان گفته است. آری این است برنامه‌ی پیغمبر قرن ۱۹، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

ادعای خدایی میرزا علی محمد باب

شواهد و مدارک بی‌شماری از کتاب‌های خود میرزا علی‌محمد باب و کتب بابیان و بهائیان در دست است که میرزا علی‌محمد ادعای خدایی نیز کرده است. در اینجا به چند مدرک ذیل کفایت می‌شود:

۱- سید علی‌محمد در نامه‌ی خود به یحیی (صبح ازل([۲۳۰] چنین می‌نویسد: «هذا الکتاب من الله الحی القیوم الی الله الحی القیوم؛ این نامه‌ای است از خدای زنده و برپا دارنده جهان (باب (به سوی خدای زنده و برپا دارنده جهان (صبح ازل(.»

۲- باب در کتاب بیان فارسی باب اول، واحد یک می‌گوید: «کل شیی‌ء واحد (خودش (برمی‌گردد و کل شیی‌ء به این شیی‌ء واحد خلق می‌شود، و این شیی‌ء واحد در قیامت بعد نیست، مگر من یظهره الله [۲۳۱]الذی ینطق فی کل شأن اننی انا الله الا انا رب کل شیی‌ء و ان مادونی خلقی ان یا خلقی ایای فاعبدون.» یعنی: با آمدن «من یظهره الله» قیامت (باب (برپا خواهد شد (زیرا قیامت هر دینی به قول بابی‌ها و بهائی‌ها آمدن دین بعد است (و آن من یظهره الله وردش این است: من خدا هستم و جز من خدایی نیست و من پروردگار همه‌ی پدیده‌ها می‌باشم، و غیر من هر چه هست آفریده من است، ای مخلوق من مرا پرستش کنید.

۳- ابوالفضل گلپایگانی در کشف الغطا، صفحه ۳۴۱، سطر ۲۰ می‌نویسد: «باب در ماکو پرده برداشت و ندای قائمیت و «ربوبیت» و شارعیت سرداد.»

۴- باب در رساله‌ی للثمرة[۲۳۲] در صفحه ۴ خطاب به میرزا یحیی صبح ازل می‌گوید: «یا اسم الازل (ازل به حساب ابجد با یحیی مساوی است و شماره هر دو ۳۸ است (فاشهد علی آنه لا اله الا انا العزیز المحبوب؛ ای یحیی! گواهی بده بر من که نیست خدا جز من که مقتدر و محبوب هستم.» در آغاز رساله‌ی نامبرده نظیر این مطالب آمده است.

۵- علی‌محمد باب در کتاب الواح به خط خودش (لوح دوم (می‌گوید: «اللهم انک انت اله الألهین لتؤتین الالوهیة من تشاء و لتنزعن الالوهیة عمن تشاء... اللهم انک انت ربان السماوات و الارض و ما بینهما لتؤتین الربوبیة من تشاء و لتنزعن الربوبیة عمن تشاء، یعنی پروردگارا! تو خدای بزرگ خدایانی و البته عطا می‌کنی الوهیت را به هر کسی که می‌خواهی، و می‌گیری الوهیت را از هر که اراده کنی و خداوندا تو پروردگار بزرگ آسمان‌ها و زمینی، البته می‌بخشی ربوبیت را به هر شخصی که خواستی و منع می‌کنی آن را از هر که خواستی؛ و در کتاب دلائل سبعه عربی و فارسی پس از آن که دو صفحه تمام مشتقات فرد را برای خدا آورده و خدا را از اوصاف «فرد و فرید و افراد و افرود و فراد و فرادین و فاردین و افرداء و مفارد و مفرد و فردان و متفارد و متفرد و فارد و فوارد» متصف کرده بعد می‌گوید: «لتؤتین الفردیة من تشاء و تنزعن الفردیة عمن تشاء؛ البته عطا می‌کنی فردیت را به هر کس که بخواهی و می‌گیری فردیت را از هر که بخواهی.» به راستی عجیب است، خداوند در عین این که فرد است، می‌تواند فردیت را به کسی بدهد!! آری باب این مطالب متضاد را می‌گوید تا به ادعای خدایی خودش لطمه وارد نیاید که می‌گوید: «اننی انا الله لا اله انا کنت من اول الذی لا اول فردا منفردا... ؛ من همان خدایم، نیست خدایی جز من، من نخستینی هستم که اولی برای او نیست، فرد و منفرد هستم...» [۲۳۳].

ادعاهای حسینعلی بهاء رهبر بهائیان

اشاره

حسینعلی بهاء نیز همچون استادش میرزا علی‌محمد باب، بلکه از او هم بیشتر و بالاتر، ادعاهای گوناگون کرده است، گاهی خود را پیرو میرزا علی‌محمد باب دانسته، زمانی خود را امام زمان باب و دیگران قلمداد کرده و وقتی ادعای پیامبری و خدایی نموده است. قبلاً در شرح حال میرزا یحیی خاطرنشان شد که حسینعلی بهاء پس از فوت میرزا علی‌محمد باب، حدود ۱۸ سال جزء پیروان باب بود و برادرش یحیی صبح ازل را جانشین باب می‌دانست، تا آن که در سال چهارم اقامتش در تبعیدگاه ادرنه (سنه ۱۲۸۴ ه ق. (برای نخستین بار ادعا کرد که من همان «من یظهره الله» هستم که علی‌محمد به وجود او بشارت داده است، و میرزا یحیی باید از امر من پیروی کند، داستان ادعای من یظهره اللهی حسینعلی بهاء را در (ذیل شرح حال حسینعلی (ذکر کردیم، به آنجا مراجعه شود. به طور کلی از کتاب‌های او و بهائیان استفاده می‌شود که وی چندین ادعا کرده است، ما در این جا به ترتیب به ذکر ادعاهای او با ارائه مدارک به طور اختصار می‌پردازیم:

ادعای بندگی

گاه حسینعلی بهاء در یک کتاب، بلکه در یک صفحه کتابش تناقض گوئیهای روشن و ادعاهای گوناگون نموده است، چنان‌که در کتاب مبین [۲۳۴]خود چندین ادعا کرده است. وی در این کتاب گاهی ادعای بندگی کرده، چنان‌که در صفحه ۳، سطر ۱۰، می‌گوید:

«سبحان الذی نزل علی عبده من سحاب القضاء سهام البلاء ویرانی فی صبر جمیل؛ پاک و منزه است آن خدایی که بر بنده‌اش (حسینعلی (نازل کرد از ابر قضا تیرهای بلا را و دید مرا در صبر و بردباری نیک» و در صفحه ۹۶، سطر ۸، می‌گوید:

«یا الهی هذا الکتاب ارید ان ارسله الی السلطان و انت تعلم بانی ما اردت منه الا ظهور عدلک لخلقک؛ خدایا این نامه‌ای است که می‌خواهم آن را برای سلطان (شاه عثمانی یا ناصرالدین شاه (بفرستم و تو می‌دانی که قصدی از این نامه جز آشکار ساختن عدالت تو برای خلق تو ندارم.» مدارک درباره‌ی ادعای بندگی حسینعلی بهاء در کتاب‌های خود او بسیار است، در این جا به همین مقدار که اشاره شد کافی است.

ادعای من یظره اللهی بهاء

یکی از ادعاهای بهاء ادعای «من یظهره اللهی» است که علی‌محمد باب در کتاب‌های خود زیاد از «من یظهره الله» سخن به میان آورده، حسینعلی بهاء می‌گوید «من یظهره الله» که باب به آن بشارت داده، خود من هستم (که داستانش را در فصل دوم ذکر کردیم(.

ادعای رجعت

مدارکی از کتب حسینعلی بهاء در دست است که وی گاهی ادعای رجعت (مسیح (کرده است. در کتاب مبین صفحه ۴۹، سطر ۶ خطاب به پاپ مسیحیان کرده و می‌گوید:

«یا بابا اخرق الاحجاب قداتی رب الارباب فی ظل السحاب... کذلک یأمر السماء الاعلی من لدن ربک العزیز الجبار أنه اتی من السماء مرة آخری ما اتی اول مرة، ایاک ان تعترض علیه؛ ای پاپ! پرده‌های غفلت را بدر، رب الارباب (حضرت مسیح که خود بهاء است (در سایه ابر آمد... این طور تو را امر می‌کند قلم اعلی از طرف پروردگار عزیز و مقتدر، این که مسیح یک بار دیگر از آسمان آمد، چنان‌که در مرتبه‌ی اولی از آسمان آمد، بپرهیز از این که اعتراض به او کنی.» حسینعلی بهاء ادعای رجعت حسینی نیز کرده، چنان‌که در الواح او خطاب به آقاجان کاتب الواح این مطلب آمده است.

ادعای رسالت و پیغمبری

حسینعلی بهاء در کتاب اقدس (که در عکا آن را نوشت (در موارد متعددی، خود را رسول پیغمبر از جانب خدا خوانده است، در اینجا چند فراز از کتاب اقدس را که حاکی از پیامبری او است می‌آوریم: در کتاب اقدس صفحه ۱۴۵ می‌گوید:

«قل یا ملاء البیان لا تقتلونی بسیوف الاعراض، تالله کنت نائما ایقظنی ید ارادة ربکم الرحمن و امری بالنداء بین الارض و السماء لیس هذا من عندی لو أنتم تعرفون؛ ای گروه بیان (پیروان کتاب بیان میرزا علی‌محمد باب (مرا با شمشیرهای اعراض (و دوری (به قتل نرسانید، سوگند به خدا خوابیده بودم که دست اراده‌ی خداوند مهربان مرا بیدار کرد و امر کرد که بین زمین و آسمان ندا کنم، این (ادعا (از پیش خودم نیست اگر شما بدانید.» این مطلب از صفحات ۱۴۹ و ۱۶۱ و ۱۶۴ اقدس نیز استفاده می‌شود. حسینعلی در کتاب اقتدارات خود نیز به پیامبری خود اشاره کرده آنجا که در صفحه‌ی ۲۱۳ گوید:

«ای خدا! من آنان را دعوت نکرده‌ام جز به چیزی که تو مبعوثم نموده‌ای و اگر گفته‌ام بیایید به سوی من، نظری نداشته‌ام جز چیزی که تو به او ظاهر ساخته‌ای و مبعوثم کرده‌ای.» و در کتاب اشراقات، صفحه ۱۶۳ گوید:

ای پسر سلطان (ناصرالدین شاه (جناب شما پیش از این مرا دیده بودید. یکی از مردان عادی بودم و اگر امروز بیایی مرا با نوری می‌بینی که هیچ‌کس نمی‌داند کی او را ظاهر ساخته و یا آتش می‌بینی که کسی نمی‌داند. کی آن را افروخته است، ولکن مظلوم (حسینعلی (می‌داند و می‌شناسد و می‌گوید:

«دست اراده‌ی خداوند که پروردگار جهانیان است او را روشن ساخته است...» عباس افندی در کتاب مفاوضات، صفحه ۱۲۴، چاپ لیدن، علی‌محمد باب را در ردیف پیامبرانی چون حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی و حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دانسته، و او را همانند آنها دارای معجزاتی قلمداد کرده و سپس او را با همه‌ی طمطراقش مبشر ظهور پدرش (بهاء (دانسته و پدرش (بهاء (را نیز در زمره‌ی آنها و افضل و اکمل همه‌ی آنها گفته است. میرزا ابوالفضل گلپایگانی در اول فرائد خود در جواب سؤال شیخ الاسلام، پیغمبری باب و بهاء را انکار می‌کند و می‌گوید این‌ها مقام ربوبیت را دارا بودند، و در آخر گوید منظور از ربوبیت همان شارعیت است. [۲۳۵].

ادعای خدایی

در مورد ادعای خدایی حسینعلی بهاء، در کتاب‌های خودش و کتاب‌های بهائیان از حد شماره خارج است. به عنوان نمونه:

۱- حسینعلی در کتاب مبین، صفحه ۲۸۶، می‌گوید: «اسمع ما یوحی من شطر البلاء علی بقعة المحنة و الابتلاء من صدره القضاء آنه لا اله الا انا المسجون الفرید؛ بشنو آنچه که از شطر بلا بر بقعه محنت و گرفتاری از سینه‌ی قضا وحی می‌شود که نیست خدایی جز من زندانی تنها.»

۲- در صفحه ۲۹۲ می‌گوید: ان الذی خلق العالم لنفسه منعوه ان ینظر الی احد من احبائه ان هذا الا ظلم مبین؛ آن خدایی (حسینعلی (که جهان را برای خودش خلق کرده، او را منع می‌کنند که به یکی از دوستانش بنگرد، این ظلم آشکاری است.» [۲۳۶].

۳- در کتاب بدیع در صفحه ۱۵۴ گوید: «آنه یقول حینئذ اننی انا الله الا انا کما قال النقطه من قبل و بعینه یقول من یأتی من بعد؛ او (حسینعلی (در این زمان می‌گوید: من همان خدایم و خدایی جز من نیست، چنان‌که «نقطه» (علی‌محمد باب (نیز از بیش می‌گفت، و کسی که بعد از این می‌آید بعینه همین را خواهد گفت.»

۴- در کتاب اشراقات (مجموعه‌ی الواح بهاء (در صفحه ۹۰، در پاسخ هادی نجف‌آبادی که از بابی‌ها بوده و زیر بار ادعای خدایی او نمی‌رفته و چنین اعتراض کرده و گفته: «چه شد تاکنون میرزا یحیی را به خدایی می‌پرستیدید و رئیس این گروه بود و اکنون مطرود و رانده شده؟» حسینعلی گوید: بگو ای بی‌انصاف، نفسی که هزار ازل (میرزا یحیی (به کلمه‌اش خلق شده، می‌شود از او اعراض نمود؟...

۵- در کتاب مبین صفحه ۲۱ می‌گوید: «قل لا بری فی هیکلی الا هیکل الله، و لا فی جمالی الا جمال الله، و لا فی کینونتی الا ذاته، و لا فی حرکتی الا حرکته، و لا فی سکونی الا سکونه، و لا فی قلمی الا قلمه، العزیز المحمود؛ بگو در هیکل من دیده نمی‌شود مگر هیکل خدا، و در جمالم دیده نمی‌شود، مگر جمال خدا، و در کینونت ساختار و ذاتم دیده نمی‌شود مگر کینونت و ذات خدا، و در حرکت و سکونم دیده نمی‌شود مگر حرکت و سکون خدا، و در قلمم دیده نمی‌شود مگر قلم خدا که غالب و پسندیده است.» همین مقدار به عنوان نمونه برای ارائه‌ی مدرک در مورد ادعای خدایی حسینعلی کافی است و اگر بخواهیم به ذکر تمام آن مدارک بپردازیم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

ادعای خدا آفرینی بهاء

حسینعلی بهاء به همین منوال که قبلاً ذکر شد، ادعای خدایی می‌کرد، تا این که یکی از شاگردان (نبیل زرندی (رتبه‌ی خدایی را برای او نپسندید، و او را به مقام بالاتری راهنمایی کرد. در کتاب هشت بهشت [۲۳۷] آمده شعر زیر (که ظاهراً از نبیل زرندی است (خطاب به حسینعلی سبب شد که میرزا بهاء پا را از رتبه‌ی خدایی فراتر نهد و مدعی خداسازی شود، آن شعر این است: خلق گوید خدایی، من اندر عجب آیم پرده برداشته مپسند به خود ننگ خدایی لذا عباس افندی در مکاتیب خود (ج ۲، ص ۲۵۵(گوید: حسینعلی بهاء ادعای خدا آفرینی کرد و در قصیده ورقائیه گفت:

کل الالوه من رشح امری تألهت و کل الربوب من طفح حکمی ترببت یعنی:

«همه‌ی خدایان از رشحات (و آثار (فرمانم به خدایی رسیدند و همه‌ی پروردگاران از لبریزی حکم من پروردگار گشتند». نکته‌ای که تذکر آن در اینجا لازم است این که، بعضی (چون میرزا ابوالفضل گلپایگانی (خواسته‌ی کلمه‌ی «رب» را به معانی دیگر غیر خدا تأویل و توجیه کنند، پاسخ آن‌ها روشن است و آن این که اولاً رب و رتبه ربوبیت در اذهان عرف نخست به همان خدا اطلاق می‌شود و ثانیاً اگر از این کلمه صرف نظر کنیم، آیا لفظ «اله» و «الله» را می‌توان توجیه کرد با توجه به این که حسینعلی بهاء در ادعاهای خود در بسیاری، از موارد خود را «اله» و «الله» معرفی می‌کند!!

ادعای خدایی دستیاران باب و بهاء

بازیگری و اغفال اغنام الله (گوسفندان چشم و گوش بسته خدا([۲۳۸] را تنها باب و بهاء به عهده نگرفتند، عده‌ای از دستیاران آن‌ها مانند حضرت قدوس (ملا محمدعلی بابلی (و قرةالعین و... نیز واقعاً از مرادهای خود پشتیبانی کردند، حتی در ادعای خدایی با آن‌ها شرکت نمودند، آری هنگامی که عده‌ای پوچ مغز در برابرشان تسلیم هستند و به لقب اغنام الله (گوسفندان خدا (افتخار یافته‌اند، باید آن‌ها را به این ادعاها بکشاند. عباس افندی در جلد دوم مکاتیب خود، صفحه‌ی ۲۵۴، سطر ۱۴، گوید:

«چه که اظهار الوهیت و ربوبیت بسیاری نموده‌اند، حضرت قدوس روحی له الفداء یک کتاب در تفسیر صمد نازل فرمودند که از عنوان کتاب تا نهایتش «انی انا الله» (من همان خدا هستم (است، و جناب طاهره (قرةالعین(«انی انا الله» (من همان خدا هستم (را در قریه بدشت (نزدیک شاهرود، که قبلاً داستانش ذکر شد (تا عنان آسمان به اعلی النداء بلند نموده و همچنین بعضی احباء در بدشت». [۲۳۹].

اغلاط کتاب‌های باب و بهاء و اختلاف آنها

کتاب‌های باب

میرزا علی‌محمد باب دارای کتاب‌هایی است که اکثر آن‌ها چاپ شده است مانند:

۱- احسن القصص (دارای ۱۱۱ سوره در ۴۱۵ صفحه، اولین سوره آن به نام سوره الملک (در تفسیر سوره‌ی یوسف

۲- زیارت جامعه محتوی دو زیارت که با خواندن آن‌ها ائمه‌ی اطهار علیهم‌السلام زیارت می‌شوند در ۲۹ صفحه،

۳ - دلایل السبعه در دو قسمت عربی فارسی (قسمت اول ۱۴ صفحه، قسمت دوم ۷۲ صفحه کوچک( ۴- پنج شأن در ۴۷ صفحه

۵- صحیفه عدلیه در ۴۲ صفحه

۶- الواح خط، شامل ۲۰ لوح، به خط علی‌محمد باب و سید حسین یزدی کاتب باب

۷- رسالة للثمرة

۸- نه جزوه در تفسیر سوره‌ی بقره، حمد، توحید، قدر، عصر و...

۹- بیان عربی

۱۰- بیان فارسی و...[۲۴۰]

در میان کتاب‌های باب، کتاب اصلی او که محتوی احکام و دستورهای او است و مهم‌ترین و بالاترین کتب او می‌باشد کتاب «بیان عربی و فارسی» است.

نکته‌ی قابل توجه این که به همه‌ی آثار میرزا علی محمد باب «بیان» اطلاق می‌شود، چنان‌که در بیان فراسی صفحه ۱۰۲، سطر ۲، مذکور است:

«ملخص این باب آن که کل آثار نقطه، مسمی به بیان است ولی این اسم به حقیقت اولیه مختص به آیات است و بعد در مقام مناجات به حقیقت ثانویه ذکر می‌شود و بعد در مقام تفاسیر به حقیقت ثالثیه، و بعد در مقام صور علمیه، به حقیقت رابعیه و بعد در مقام کلمات فارسیه به حقیقت خامسیه اطلاق می‌شود؛ و همچنین این مطلب در قاموس توقیع منیع مبارک (اشراق خاوری (جلد دو، صفحه‌ی ۱۳۳ آمده است. در کتاب آیین باب (پاورقی ص ۱۰(می‌نویسد: کتاب بیان فارسی است که تفسیر بیان عربی است و در ماکو نوشته شده ولی (باب (موفق به اتمام آن نشده است، بیان اصولاً باید ۱۹ واحد و هر واحدی ۱۹ باب باشد ولی بیان عربی فقط شامل ۱۱ واحد است و بیان فارسی تا باب دهم از واحد نهم می‌باشد. در آخر بیان عربی دو رساله‌ی دیگر از علی‌محمد باب به آن ملحق شده، اول لوح هیکل الدین که خلاصه‌ی احکام بیان است، دوم تفسیر دو آیه از هیکل الدین از علی‌محمد باب که در صفحه ۲۷ صفحه می‌باشد. باب در نوشتن بیان هر چه می‌توانست قدرت علمی و فکری خود را به کار برده و خواسته است کتاب جدید و دستورهای تازه و قوانین جدیدی را بیاورد.

او نتوانست بیان را که نخست آن را به ۱۹ واحد در ۱۹ باب تنظیم کرده بود به پایان برساند، از این رو وصیت کرد که بقیه را جانشینش میرزا یحیی صبح ازل تکمیل کند. [۲۴۱].

و تا به حال نشنیده بودیم که پیغمبری از آسمان کتاب ناقصی بیاورد و تکمیل آن را به وصی یا پیغمبر دیگر واگذارد، و عجیب‌تر این است که پیغمبر دیگر هم (بهاء (که به جای تکمیل، آن را باطل و منسوخ کند. اما آیا میرزا یحیی، بیان را تکمیل کرده یا نه؟ به گفته مسیو نیکلا در مقدمه‌ی کتاب خود (مذاهب ملل متمدنه، ص ۳۰ ترجمه فارسی چاپ ایران(«به طوری که میرزا یحیی صبح ازل به من اظهار کرد، این کار را انجام داده است، اگر چه چنین کاری به نظر من غیرممکن است.» کتاب بیان پر از اغلاط معنوی و لفظی است، و بافندگی عجیبی در آن دیده می‌شود که به راستی هر بیننده‌ای که کمترین اطلاع به فنون لغت عرب دارد، به ساخته بودن آن از ناحیه فردی کم‌اطلاع و بی‌سواد پی می‌برد به عنوان نمونه به این چند فراز بافته‌های بیان دقت کنید:

۱- یا خلیل بسم الله الاقدم الاقدم، بسم الله الواحد الاقدام، بسم الله المقدم، بسم الله القادم القدام، بسم الله القادم القدوم، بسم الله القادم القدمان، بسم الله القادم المتقدم، بسم الله المتقدم المتقدوم، بسم الله القادم المتقادم...

۲- بسم الله الاجمل الاجمل، بسم الله، الجمل الجمل، بسم الله الجمل ذی الجمال، بسم الله الجمل ذی الجملاء، بسم الله المجمل المجمل، بسم الله المجمل بالله الله الجمل ذی الجمالین بالله، الله الجمال ذی الجملاء بالله الله الجمل ذی الجاملات بالله الله الجمل ذی الجملات...

۳- بسم الله الابهی الابهی، الحمدلله المشرق البراق، و المبرق الشراق، و المفرق الرفاق و المرفق الشفاف و المشفق الحقاق، و المحقق الفواق، و المفوق السباق و المسبق الشیاق، و المسمق اللحاق، و الملق الرتاق... این بیان نیست گنگ و دنگست این این که در نیست قلوه سنگ است این این که گوید که پر ز تدلیلست نی همه پوچ و جمله تخیلیست.

کتاب‌های بهاء

حسینعلی بهاء نیز دارای کتاب‌هایی است که چاپ شده مانند:

۱- اقدس در ۴۹ صفحه شامل ۴۷۰ آیه.

۲- الواح بعد از اقدس در ۲۱۲ صفحه و دارای ۶۶ لوح

۳- اقتدارات دارای ۳۲۹ صفحه و تاریخ چاپش یک سال پس از فوت بهاء.

۴- ایقان در ۱۵۷ صفحه.

۵- بدیع دارای ۴۱۵ صفحه. ۶- مبین در ۳۶۰ صفحه.

۷- الواح میرزا بهاء که در شهر عشق‌آباد سنه ۱۳۲۹ نگاشته شده.

۸- ذکر الاسرار در ۵۵ صفحه.

۹- اشراقات در ۲۹۵ صفحه.

۱۰- ادعیه محبوب [۲۴۲].

برجسته‌ترین کتاب‌های بهاء عبارت است از ایقان، بدیع، مبین و اقدس، وی «ایقان» را در ایام اقامت خود در عراق قبل از آن که ادعای ظهور «من یظهره الله» بکند تألیف کرده است، او در این هنگام پیرو علی‌محمد باب بود، و برادرش یحیی صبح ازل را جانشین باب می‌دانست، از این رو در کتاب ایقان، همواره برادرش یحیی را می‌ستاید و او را مصدر امر حکم می‌شمارد، چنان‌که از صفحه‌ی ۱۹۴ ایقان به بعد این مطلب استفاده می‌شود. اغلب عبارت‌های عربی ایقان مغلوط است، و با دقت در آن، پایه‌ی معلومات میرزا معلوم می‌شود، و آنان که این کتاب را از طرف خدا می‌دانند، نیز سطح فکرشان آشکار می‌گردد.

وی کتاب «بدیع» را در ادرنه پس از ادعای «من یظهره اللهی» نوشت، یعنی در این موقع که اختلاف او با برادرش یحیی صبح ازل به اوج شدت رسیده بود، و در این کتاب به قسمتی از علت اختلافات اشاره کرده که قبلاً چند نمونه از آن را خاطرنشان ساختیم. وی پس از آن که به عکا تبعید شد و در آنجا ادعاهای مختلف حتی ادعای خدایی کرد، کتاب مبین و اقدس را نوشت، این دو کتاب وزین‌ترین و مقدس‌ترین کتاب بهائیان است.

نظری به کتاب مبین و اقدس

نظر به این که از مقدس‌ترین و بالاترین کتاب بهائیان که بعد از ادعاهای بهاء نوشته شده کتاب مبین و اقدس است، و بهائیان این دو را از جانب خدا می‌دانند که به حسینعلی بهاء نازل شده، شایسته است در اینجا نظری اجمالی به این دو کتاب کنیم تا ماهیت بهائیت و کتاب‌هایشان را بهتر بشناسیم. این دو کتاب پر از اغلاط لفظی و معنوی است، به عنوان نمونه: در کتاب مبین، در صفحه‌ی ۲۸۴، مذکور است:

«ان السماء اثر رفعتی، و الارض اثر سکونی... و السحاب اثر حرکتی... و السکر الذی تری الناس فیه، آنه اثر خشیتی؛ آسمان اثر بلندی و زمین اثر ساکن شدن من، و ابر اثر حرکتم است و این مستی که مردم را فراگرفته است اثر خشیت و ترس من باشد.» از این عبارت که از زبان پیغمبر قرن نوزدهم حسینعلی بهاء صادر شده چند مطلب استفاده می‌شود:

۱- زمین ساکن است (با این که وی در عصری بوده که تحرک زمین بین دانشمندان فلک‌شناس ثابت شده بود).

۲- خدا سکون و حرکت دارد. اینک ببینیم کتاب اقدس چه آورده؟: کتاب اقدس را به دست می‌گیریم در همان صفحه‌ی آغاز توقف کنیم می‌بینیم نوشته: «ان اول ما کتب الله علی العباد عرفان مشرق وحیه، و مطلع امره الذی کان مقام نفسه فی عالم الامر و الخلق؛ نخستین چیزی که خداوند بر بندگان خود واجب کرده شناختن مشرق وحی و مطلع امر (پیغمبر) است، چنان مشرق وحیی که در عالم خلق و امر، مقام او مقام نفس خدا است». توجه و دقت در این جمله‌های آن، ما را به چند غلط معنوی رهنمون می‌شود:

۱- نخستین وظیفه بشر شناختن خدا است نه شناختن پیغمبر و اگر منظور بهاء این است که نخستین وظیفه بشر بعد از شناخت خدا، شناختن پیغمبر است، این هم درست نیست زیرا در مورد شناختن پیامبران، نخست وظیفه خود آن‌ها است که خود بشناسانند وانگهی تعیین وظیفه و تکلیف بعد از شناختن آن‌ها است.

۲- اطلاق جمله «مشرق وحی» بر پیغمبر صحیح نیست بلکه پیغمبر مهبط وحی است. ۳- بودن مقام پیغمبر در مقام نفس پروردگار (در عالم امر و خلق) با هیچ فلسفه و مبانی علمی جور درنمی‌آید.[۲۴۳].

از اغلاط لفظی «اقدس» این که: در صفحه‌ی ۳۹ می‌گوید:

«عاشروا مع الادیان» [۲۴۴] و در صفحه ۲۲ می‌گوید:

«لتعاشروا مع الادیان» با این که از نظر قواعد عربی لفظ «مع» در این دو جمله زائد است؛ و در صفحه‌ی ۳۷ می‌گوید:

«انصفوا بالله لعل تجدون لئالی الاسرار» و در همان صفحه نیز می‌گوید:

«لعل تدعون ما عندکم» با این که از نظر قواعد عربی «لعل» کلمه‌ی ترجی است و به تنهایی بر فعل داخل نمی‌شود باید مدخول آن اسم باشد و در این دو مورد گفته شود «لعلکم تجدون» «لعلکم تدعون». در کتاب‌های دیگر بهاء نیز اغلاط فراوان لفظی و معنوی دیده می‌شود، که هر کدام برای نشان دادن ماهیت این مرام ساخته‌ی سیاست‌بازان استعمار کافی است...

تناقضات در مرام و کتاب‌های باب و بهاء

یکی از نشانه‌های صدق هر کلامی یک رنگ بودن و عدم اختلاف در آن است، پریشان‌گویی و اختلاف در گفتار و سخنان متناقض، دلیل بی‌پایگی و دروغ‌پردازی است، از این رو در دادگاه‌ها از همین راه استفاده می‌کنند، کسانی که مختلف و پریشان و متناقض سخن گویند، زود محکوم می‌گردند.

در قرآن مجید سوره‌ی نساء آیه‌ی ۸۲ می‌خوانیم «أفلا یتدبرون القرآن ولو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا؛ آیا در آیات و مطالب قرآن تدبر و تحقیق نمی‌کنند (تا بدانند (و اگر از جانب بشر بود، اختلاف زیادی در آن می‌یافتند.» قرآن در این آیه یکی از نشانه‌های صدق خود را عدم اختلاف دانسته است، و تدبر و تفکر در این باره را میزان شناخت کتاب صحیح از غیرصحیح قرار داده است، از نظر عقلی نیز این راه منطقی‌ترین راه برای تشخیص صدق و کذب کتاب‌هایی است که ادعای آسمانی بودن آن‌ها شده است. ما همین بررسی را در آیات قرآن از نظرات مختلف اصولی، و عقیدتی، فرعی، تاریخی، علمی، فلسفی و... می‌کنیم و هیچ گونه اختلاف و تناقض در آن نمی‌یابیم و این خود دلیل استوار و خلل‌ناپذیر درستی و صدق قرآن است. اینک به طور اختصار از همین راه اصیل و منطقی وارد شده و مرام و کتاب‌های باب و بهاء را بررسی کنیم.

ما پس از بررسی، تناقضات و پریشان‌گویی‌ها و اختلاف زیادی که در مرام باب و بهاء و کتب آن‌ها می‌بینیم، و به راستی اگر این‌ها خدا بودند و یا پیغمبر فرستاده‌ی از طرف خدا بودند، چرا این قدر پریشان و متناقض سخن گفته‌اند؟!

نسخ قرآن و بیان

در اینجا مناسب است نخست از موضوع «نسخ» سخن به میان آوریم. به نظر بابیان و بهائیان با آمدن باب، قرآن و احکام آن نسخ شد، علتش را اعراض و به اصطلاح دهن‌کجی مسلمانان دانسته‌اند، چنان‌که حسینعلی بهاء در بدیع (ص ۱۶۲(گوید: چنان‌که خود نقطه (علی‌محمد باب (بیان فرموده: «اگر اعتراضات اهل فرقان (قرآن (نبود شریعت فرقان را نسخ نمی‌نمودند.»

او در کتاب اقتدارات صفحه‌ی ۴۷، نیز به این مطلب تصریح کرده است. در اینجا سؤال می‌کنیم: آیا به راستی اعراض و دوری مسلمانان از باب و بهاء دلیل آن می‌شود که قرآن و اسلام و احکامش باید نسخ گردد؟ این یک سخن ناموزون و غیرمنطقی است.

در مورد کتاب بیان، وقتی که مسلمین به احکام باب در کتاب بیان خرده می‌گیرند، بهائیان مدعی می‌شوند که شریعت بیان نسخ شده است و دیگر مورد استفاده نیست به همین دلیل می‌بینیم احکام کتاب اقدس (حسینعلی بهاء (در موارد متعدد با احکام کتاب بیان (علی‌محمد (فرق دارد از جمله:

مثلاً در موضوع ازدواج، علی‌محمد باب، در باب ۱۵، از واحد بیان گوید: «و لا یجوز الاقتران لمن لا یدخل فی الدین؛ ازدواج بابی با کسی که در دین بیان نیست جایز نمی‌باشد.»

ولی میرزا بهاء آن را جایز می‌داند چنان‌که در گنجینه‌ی احکام، ص ۱۲۷ [۲۴۵]آمده: س- قران با مشرکین جایز است یا نه؟ ج- اخذ و عطاء هر دو جایز. عبدالبهاء نیز در لوح اردشیر خداداد گفته است:

در این آیه دلنشین این بار سنگین از دوش‌ها برداشته گشته، از هر گروه و هر آیین گرفتن و دادن هر دو جایز است؛ و درباره‌ی رضایت پدر و مادر دختر و پسر در مورد ازدواجشان، باب می‌گوید تنها رضایت دختر و پسر کافی است ولی بهاء می‌گوید رضایت پدر و مادر آن‌ها هم شرط است، چنان‌که در اقدس (ص ۱۸(گوید:

«آنه قد حد فی البیان برضاء الطرفین، انا لما اردنا المحبة و الوداد و اتحاد العباد، لذا علقناه باذن الابوین بعد هما لئلا تقع بینهم الضغینة البفضاء؛ در کتاب بیان، ازدواج، تنها به رضایت دختر و پسر محدود شده بود، و ما چون می‌خواستیم در میان مردم محبت و دوستی و اتحاد واقع بشود، آن را تعلیق به اذن پدر و مادر بعد از اذن آن‌ها نمودیم تا دشمنی و کینه در میان ایشان صورت نگیرد». [۲۴۶]. و در گنجینه‌ی احکام (ص ۱۲۹(گوید:

تزویج معلق است به رضایت پدر و مادر مرء و مرئه، و در باکره و دون آن فرقی نه. با ملاحظه‌ی این نمونه‌ها می‌بینیم احکام اقدس بابیان فرق دارد، و همین تأیید می‌کند که احکام بیان نسخ شده است، ولی حسینعلی در کتاب بدیع صفحه ۳۹۰ شدیداً انکار نسخ می‌کند، و در صفحه‌ی ۱۰۳ همین کتاب گوید:

«نسبت داده‌اند که احکام بیان را نسخ نموده الا لعنة الله علی القوم الظالمین».

آیا این مطلب با مطلب فوق سر از تناقض درنمی‌آورد؟ اگر بیان نسخ نشده پس چرا در موارد متعددی، احکام اقدس بابیان فرق دارد؟! بهاء در کتاب مبین، صفحه‌ی ۱۸۱ گوید:

«قل انا لو نسخنا ما شرع فی البیان لیس لاحد أن یقول لم اوبم کذلک نزل فی الواح من لدن فالق الاصباح انا ما نسخنا البیان بل کنا غادیة الفضل لما ضرع فیه بالعدل؛ ما اگر آنچه که در بیان تشریع شده نسخ کردیم، برای احدی روا نیست که بگوید چرا و برای چه؟ این چنین نازل شده در الواح از ناحیه‌ی خدای شکافنده صبح‌ها، ما نسخ نکردیم بیان را بلکه مطابق موازین عدالت آن را اصلاح نموده‌ایم». آیا این رقم سخن گفتن، پریشان‌گویی و پرت سخن گفتن نیست؟! گاهی می‌گوید اگر بیان را نسخ کردیم کسی حق اعتراض ندارد، و زمانی می‌گوید ما آن را نسخ نکرده‌ایم و بعد هم ادعای اصلاح آن را می‌نماید با این که اصلاح به آن معنی‌ای که از موارد او در کتاب اقدس استفاده می‌شود، عین نسخ است، نه اصلاح.

تناقضات در گفتار و نوشته‌های باب

هر کسی که زندگی میرزا علی‌محمد باب را بررسی کند به روشنی درمی‌یابد که وی در گفتار خود مطالب متناقض و مختلف بسیاری دارد، اگر او مثلاً پیغمبر بود:

نمی‌بایست گفتار او این چنین پر از تناقض‌گویی باشد، مثلاً پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از همان کودکی تا آخر عمر یکسان سخن گفته است، او همه وقت می‌فرمود:

«من بنده‌ی ذلیل و محتاج خدا هستم.» و فقط هنگام بعثت فرمود:

«مقام پیامبری از طرف خدایم به من داده شده است...» ولی میرزا علی‌محمد باب زمانی ادعای ذکریت و بابیت و رکنیت و نیابت می‌کند، بعد ادعای قائمیت، بعد ادعای پیامبری، بعد ادعای خدایی... ، زمانی کتاب احسن القصص را می‌نویسد، و در آن ادعای بابیت می‌کند، بعد که ادعای قائمیت می‌نماید و این ادعایش را مطابق نوشته‌های احسن القصص خود نمی‌بیند، احسن القصص را بشویند و از بین ببرند و... با مقایسه کردن دقیق بین کتاب‌ها و نوشته‌های او، موضوع اختلاف‌گویی و تناقض و پریشان‌گویی او آشکار می‌شود.

مثلاً او در کتاب احسن القصص خود، سوره‌ی ۱۰۲ صریحاً می‌گوید:

عدد ماه‌ها ۱۲ است که چهار ماه آن‌ها از ماه‌های حرام است؛ ولی در کتاب بیان، واحد ۵، باب سوم گوید: عدد ماه‌ها ۱۹ است، و هر ماهی ۱۹ روز می‌باشد و جمع ایام سال به عدد «کل شی‌ء» است که به حساب ابجد ۳۶۱ روز می‌شود.

نیز در کتاب احسن القصص و صحیفه عدلیه (ص ۵(خاتمیت و آخرین پیغمبر بودن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را تصریح می‌کند ولی در کتاب‌های بعد خود، خود را پیامبر قلمداد کرده و کتاب بیان را ناسخ آیین اسلام قلمداد می‌نماید، و دوره‌ی آغاز ادعای خود تا انجام آن را قیامت اسلام می‌پندارد (حسینعلی بهاء نیز درباره‌ی خاتمیت اختلاف‌گویی کرده چنان‌که در بحث خاتمیت به آن اشاره می‌کنیم(.

تناقضات در گفتار و نوشته‌های بهاء

در گفتار و نوشته‌های حسینعلی بهاء نیز، تناقضات و اختلاف‌گویی زیاد دیده می‌شود، او نخست در کتاب‌های خود (مانند ایقان ص ۱۹۴(برادرش میرزا یحیی را «مصدر امر» می‌خواند، و علت بازگشتش از سلیمانیه به بغداد را فرمان مصدر امر (یحیی (و وجوب تسلیم در برابر فرمان او می‌داند، ولی در کتاب‌های دیگرش شدیداً برادرش یحیی را طرد کرده، و از او بیزاری می‌جوید، چنان‌که در فصل اول نمونه‌هایی از آن را در ذیل شرح حال یحیی صبح ازل ذکر کردیم، تا آنجا که در کتاب بدیع (ص ۱۷۲(یحیی صبح را گاو، و پیروان او را گاوپرست معرفی می‌نماید و می‌گوید:

«وای قهر اعظم من ذلک تعبدون البقر و لا تعرفون؛ کدام قهری است که بالاتر باشد از عبادت کردن شما از گاوی (میرزا یحیی (که آن را نمی‌شناسید.» او در کتاب اقدس صفحه‌ی ۳۹ گوید:

«عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان؛ با (طرفداران (ادیان دیگر به خوشی و مهربانی معاشرت کنید.»

ولی در مجموعه‌ی الواح خود (ص ۲۱۶(گوید:

«کونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله و آیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و امره و کان من المشرکین؛ ابر فضل و احسان برای مؤمنین به خدا و آیات خدا باشید، و عذاب حتم برای کسی که کافر به خدا و امر خدا و از مشرکان است باشید». [۲۴۷].

آیا این دو گفتار متناقض نیست؟! حسینعلی بهاء در لوح ابن الذئب خود، صفحه‌ی ۳۸ گوید: «انا اخترنا الادب و جعلناه سجیة للمقربین؛ ما ادب را اختیار کردیم و آن را خوی مقربین قرار دادیم.» و در بدیع (ص ۳۸۳(گوید:

«الادب قمیصی و به زین هیاکل عباد المقربین، طوبی لمن تزین بازار الادب و الاخلاق؛ ادب پیراهن من است و به وسیله‌ی آن اندام‌های بندگان مقرب آراسته می‌شود، خوشا به حال کسی که به پیراهن ادب و اخلاق آراسته شده.» ولی خود او این مطالب را فراموش کرده، با کمال بی‌ادبی در کتاب لوح ابن الذئب مرحوم آیت‌الله نجفی اصفهانی را گرگ‌زاده و بقیه‌ی علمای شیعه را کلاب خوانده و در اقتدارات خود، صفحه‌ی ۱۵۷ جسارت‌هایی کاملاً دور از ادب به علمای شیعه کرده است. این است نمونه‌هایی از حرف‌های آشفته، پراکنده، پریشان و متناقض او، بافندگی‌ها و پریشان‌گویی‌ها و تناقضات جانشینان او، عبدالبهاء و شوقی افندی و دیگران نیز بسیار است ما برای اختصار از شرح آنها خودداری نمودیم. پایان فصل چهارم

اصول و فروع احکام باب و بهاء؛ دلیل دیگری بر بطلان آن‌ها

اصول و فروع در ادیان

هر دین و آیینی از اصول اعتقادات و فروع و احکام عملی تشکیل شده است، قسمت اول مربوط به ریشه‌های دین، و ایمان و اعتقادهای قلبی است مانند خداشناسی، پیغمبر شناسی، امام‌شناسی و اعتقاد به معاد، قسمت دوم مربوط به فروع عملی و احکام و مسائل و وظایف پیروان دین در آداب و رسوم، عبادات، داد و ستدها و... است. یک دین و آیین واقعی و حقیقی، دین و آیینی است که در بحث‌های اعتقادی و اصولی، دارای مبانی محکم، استوار، عقل‌پسند و خلل‌ناپذیر باشد و از نظر احکام و فروعات نیز بر مبنای عقل و منطق و دور از هر گونه پیرایه و خرافه بوده و کاملاً قابل عمل و سعادت‌آور و نجات‌بخش باشد، از این رو یکی از بهترین راه‌های شناخت دین و به دست آوردن آیین درست در میان آیین‌ها، بررسی اصول و فروع آن دین و آیین است. اینک ما در اینجا با توجه به اصول اعتقادات و فروع و احکام اسلام، نظری به اصول و فروع مرام بابی‌گری و بهایی‌گری می‌کنیم تا از این رهگذر نیز به پوشالی بودن، تهی بودن و پوچی مرام بابی‌گری و بهایی‌گری پی ببریم.

خدا از نظر اسلام و باب و بهاء

در اسلام خدا وجودی است یکتا و بی‌همتا، هیچ گونه شبیه و نظیری ندارد، و هر چیزی را که انسان به عنوان خدا در ذهن خود تصور کند، آن مخلوق است، خدا قابل تصور نیست و از تمام عیوب و نواقص پاک و منزه است، مبارزه‌ی اسلام با بت‌پرستی و خرافه‌پرستی در سرلوحه‌ی برنامه‌اش بوده و نخستین اعلام اسلام این بود که: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا؛ بگویید نیست معبودی جز خدای یکتا و بی‌همتا تا رستگار شوید.»

اما از نظر باب و بهاء و پیروانشان، خدا در دره‌ی تاریکی از افسانه‌ها فرورفته، و توأم با موهومات بت‌پرستی و با بافندگی‌های تهی و بی‌اساس آمیخته شده است تا آنجا که گاهی خدا در زندان می‌افتد، [۲۴۸] خدا از نظر باب و بهاء (چنان‌که قبلاً ادعاهای آنها را گفتیم (خودشان هستند، و تمام موجودات، مخلوق آن‌ها می‌باشند، تا آنجا که خود، خدا می‌سازند و می‌آفرینند، چنان‌که بهاء در قصیده‌ی ورقائیه گوید: کل الالوه من رشح امری تألهت و کل الربوب من طفح حکمی ترببت یعنی همه‌ی خدایان از آثار فرمانم خدا شدند و همه‌ی پروردگاران از لبریزی حکم من پروردگار گشتند. [۲۴۹].

میرزا علی‌محمد باب نیز در دلائل السبعه‌ی خود، قریب دو صفحه تمام مشتقا «فردیت» و یکتایی خدا را آورده ولی برای این که به خدایی خود لطمه وارد نشود، در آخر گوید:

«لتؤتین الفردیة من تشاء؛ البته به هر کس بخواهی فردیت را عطا می‌کنی.» اگر خدا فرد محض و یکتای صرف هست، چگونه می‌شود فردیت خود را به دیگری بدهد... ؟!

نبوت از نظر اسلام و باب و بهاء

پیغمبر از نظر اسلام بنده‌ی خدا و بشری است مانند سایر بشرها، تنها امتیازی که دارد از جانب خدا به سوی او وحی می‌شود، محمد صلی الله علیه و آله و سلم از نظر اسلام شخصی جز فرستاده‌ی خدا نیست، و پیش از او هم پیامبرانی آمده و رفته‌اند، او هم مثل سایرین خواهد رفت. [۲۵۰].

نبوت در اسلام به معنی آمدن مربیان لایق و راهنمایان شایسته و آگاه و مجهز به براهین و استدلال از طرف خدا برای نجات انسان‌ها از چنگال جهل و خرافات و هوس‌ها و آلودگی‌ها است، آن‌ها می‌آیند تا انسان‌ها را به هدف از خلقت خود رهنمون شوند و آنان را به سوی قله کمال از هر نظر هدایت نمایند... پیامبران از نظر اسلام دارای احکام و قوانینی نجات‌بخش و کاملاً حساب شده و منطقی هستند، که انسان‌ها، در پرتو آن قوانین و احکام، می‌توانند راه و چاه را تشخیص دهند و پس از شناخت راه سعادت، آن را بپیمایند؛ ولی نبوت در آیین باب و بهاء، مساوی است با یک مشت بافندگی و اراجیف و پریشان‌گویی و افسانه و سخن پراکنی‌های مضحک و بی‌اساس، و سرانجام تناقض‌گویی... باب و بهاء خود را در ردیف پیامبرانی مانند موسی و عیسی و ابراهیم و نوح علیهم‌السلام بلکه بالاتر از آنها قلمداد می‌کنند، ولی غیر از گمراهی و اضلال، هیچ گونه نجات و روزنه‌ی سعادتی در گفتار و برنامه‌های آن‌ها نیست، نبوت آن‌ها گاهی به معنی رجعت چهارده معصوم علیهم‌السلام و رجعت موسی علیه‌السلام است، و زمانی توأم با خدایی است، و با این که در شرق (سرزمین پیامبران) به وجود آمده‌اند، تمایل به غرب دارند، و برداشت کارشان این است که اگر بتوانند شرق را به غرب بفروشند... باب در نبوت خود کتابی به نام بیان نازل می‌کند ولی چون عاجز از تکمیل آن می‌شود، وصیت می‌کند بقیه‌ی آن را یحیی صبح ازل جانشینش تکمیل نماید، بعد هم که بهاء ادعای نبوت می‌کند، وصیت باب را نادیده گرفته با برادرش یحیی جار و جنجال به‌پا می‌کند، و حتی یحیی به دست او مسموم می‌شود، بعد از بهاء هم بین پسرانش عباس افندی (غصن اعظم) و محمدعلی (غصن اکبر) سر ریاست نزاع و کشمکش پدید می‌آید... چنان‌که قبلاً به طور مشروح خاطرنشان گردید. دستورها و احکامی هم که این پیامبران استعمار ساخته، می‌آورند چنان‌که خاطرنشان می‌شود، جز مشتی مطالب بی‌اساس و پوچ دیگری نیست. [۲۵۱].

مسئله‌ی خاتمیت پیامبر اسلام

باب و بهاء و پیروانشان، به خصوص میرزا ابوالفضل گلپایگانی مؤلف کتاب «فرائد» به طور عجیبی می‌کوشند که از آیات قرآن و روایات اسلامی بر حقانیت خود به اصطلاح استدلال کنند (بعدا به عنوان مشت نمونه خروار چند نمونه از استدلال‌های آن‌ها را ذکر خواهیم کرد(به آنها که به آیات قرآن برای حقانیت خود متمسک می‌شوند، و از روایات اسلامی استمداد می‌طلبند، می‌گوییم هر کسی که مختصر آشنایی با اسلام و قرآن و احادیث پیشوایان اسلامی دارد، موضوع خاتمیت و آخرین پیامبر بودن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و آخرین کتاب آسمانی بودن قرآن را از ضروریات و مسلمات اسلام می‌داند، و در آن هیچ گونه شک و تردید در اسلام و میان مسلمین نمی‌بیند، تمام فرقه‌های مسلمین به اتفاق و اجماع معتقدند که آیین اسلام کامل و آخرین آیین است که از طرف خدا نازل شده و تا روز قیامت جاوید است، و پیغمبر اسلام آخرین پیامبر می‌باشد، و اصولاً از نظر اسلام دین یکی است و از روز نخست خداوند جز یک آیین که آن هم آیین «اسلام» است آیین دیگری برای بشر تشریع نکرده است [۲۵۲]اصول شرایع قبل از اسلام با اصول اسلام تفاوتی ندارد و در حقیقت همه‌ی شرایع آسمانی شریعت واحدی هستند، نهایت این که در پاره‌ای از احکام و فروعات تفاوت‌هایی دیده می‌شود که آن هم بر اثر تکامل اجتماعات بشری و پیدایش نیازمندی‌های روزافزون تکامل یافته، و سرانجام به وسیله‌ی خاتم پیامبران پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم برای بشر عرضه شده است و به عبارت دیگر این آیین‌ها بسان کلاس‌های مختلفی هستند که از دبستان شروع و به دوره‌ی دکترا و ختم تحصیل، منتهی گردد.

قرآن و مسئله‌ی خاتمیت

صرف نظر از ضروری بودن و اجماعی بودن خاتمیت (آخرین پیامبر بودن (پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و آخرین دین بودن، دین اسلام، از نظر تمام علما و دانشمندان اسلامی، قرآن که بزرگ‌ترین و محکم‌ترین سند قوی مسلمانان است، در موارد متعددی به خاتم بودن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و آیین او تصریح نموده است. از جمله چنین می‌خوانیم: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا؛ امروز دین شما را به حد کمال رسانده و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و خشنود شدم که اسلام دین شما (جهان بشریت (باشد.» [۲۵۳].

از جمله می‌خوانیم:

«و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلماته؛ سخن درست و موزون پروردگارت تمام شد، کس را توانایی تغییر دادن آن‌ها نیست.» [۲۵۴]. و آیات دیگر از قرآن مانند ۴۱ سوره‌ی فصلت، و ۸۸ سوره‌ی بنی‌اسرائیل، و ۸۹ سوره‌ی نحل و ۱ سوره‌ی فرقان و ۱۰۶ سوره‌ی بقره ۱۱۴ انعام و ۷۹ و ۷ آل عمران و.. بر این مطلب دلالت دارند. روشن‌ترین آیه در این مورد آیه‌ی ۴۰ سوره‌ی احزاب است آنجا که می‌خوانیم:

«ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شی‌ء علیما؛ محمد صلی الله علیه و آله و سلم پدر هیچ‌یک از مردان شما نیست، او رسول خدا و خاتم پیامبران است، خداوند به هر چیزی دانا است.»

برای روشن شدن مفاد این آیه لازم است که پیرامون لفظ «خاتم» توضیح داده شود، خاتم در لغت عرب به چیزی گفته می‌شود که با آن آخر نامه مهر می‌گردد، در زمان گذشته مهر انسان جای‌گزین امضای او بود، و هم‌اکنون اسناد و نامه‌های مهم را علاوه بر امضاء، مهر نیز می‌کنند، و در دوایر دولتی و مقامات رسمی، مهر اداره هنوز موقعیت خود را حفظ کرده است، مهر نامه و یا سند علاوه بر این که گواه بر صحت انتساب آن به دارنده‌ی مهر است، خود دلیل بر ختم و پایان یافتن نامه و سند به شمار می‌رود، و در نتیجه محتویات نامه و یا سند تا آنجا اعتبار دارد که در محدوده‌ی مهر قرار گیرد و چیزی که خارج از محدوده‌ی مهر باشد از اعتبار ساقط بوده و ربطی به صاحب مهر ندارد. کوتاه سخن آن که: خاتم یعنی چیزی که با آن نامه‌ها و اسناد و دفاتر و ظروف مهر می‌شد [۲۵۵] اگر در زبان عرب به انگشتر «خاتم» گویند برای این است که در گذشته مهر آنان انگشتر بود، و سلاطین و شیوخ قبایل، نامه و اسناد رسمی خود را با انگشتر خود که معمولاً نام شخص در آن حک می‌شد مهر می‌کردند. [۲۵۶]

هنگامی که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تصمیم گرفت که دعوت خود را گسترش دهد و با پادشاهان و زمامداران وقت مکاتبه نماید، دستور داد که انگشتری برایش بسازند که در آن «محمد رسول الله» حک گردد، وی تمام نامه‌های خود را با آن انگشتر مهر می‌کرد.[۲۵۷]. بنابراین معنی ابتدایی «خاتم» انگشتر نیست بلکه مفاد اولی آن همان وسیله‌ای است که با آن نامه و اسناد را مهر می‌کنند، روی این بیان، آیه‌ی فوق می‌گوید:

«محمد صلی الله علیه و آله و سلم شخصیتی است که با آمدن او درهای نبوت که از زمان حضرت آدم تا زمان وی به روی بشر باز بود، مهر و بسته شد، و این فیض الهی بر اثر بی‌نیازی جامعه انسانی از پیامبر و دین جدید به پایان رسید، و پیمبری پس از وی نخواهد آمد».

تصرف ناروا در معنی خاتم

عجیب و خنده‌آور تصرف مضحک و ناروایی است که بعضی از پیروان فرقه‌ی ضاله بهایی درباره‌ی «خاتم النبیین» انجام داده است، آنجا که خاتم را به معنی انگشتر گرفته و گفته چون انگشتر زینت دست حساب می‌شود، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز زینت پیامبران بود، در صورتی که هیچ‌گاه در لغت عرب لفظ خاتم کنایه از زینت به کار نرفته، و در تفسیر قرآن حق نداریم از پیش خود برای لغتی معنایی بتراشیم، این تفسیر به قدری خنک است که حتی حسینعلی بهاء ناچار شده در کتاب اشراقات (ص ۲۹۲(همان معنی صحیح را بگیرد و این معنی ناروا را رها سازد (چنان‌که عین عبارت او را در چند صفحه‌ی بعد ذکر خواهیم کرد(چهارده قرن همه‌ی مسلمین از این لفظ همان خاتمیت و آخر بودن را فهمیده‌اند. تصرف نابه‌جای دیگر این که بعضی خاتم را به معنی مهر گرفته‌اند با این توجیه که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تصدیق کننده‌ی پیامبران قبل است، همان گونه که مهر مضامین یک نامه‌ای را تصدیق می‌کند، این تفسیر نیز در بی‌اساسی چون تفسیر قبل است، زیرا درست است که مهر تصدیق کننده نامه است، ولی در لغت عرب سابقه ندارد که به شاهد و گواه که نامه‌ای را امضاء کرده بگویند او خاتم است، گذشته از این، تصدیق پیامبران از ویژگی‌های پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیست، هر پیامبر بعدی نه تنها تصدیق کننده‌ی پیامبر قبل است، بلکه تصدیق کننده‌ی تمام انبیاء است، چنان‌که در قرآن این مطلب بیان شده است.[۲۵۸].

خاتمیت در کتب بابیان و بهائیان

مدارک متعددی از کتب بابیه و بهائیه در دست است که خاتم بودن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و منسوخ نشدن ابدی آیین اسلام را تصریح می‌کند، در اینجا قبل از آن که چند نمونه از آن کتب را در این مورد بیاوریم، نخست به گفتار شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی (که میرزا علی‌محمد باب آن‌ها را مبشر ظهور خود دانسته و از آن‌ها تجلیل و احترام می‌کند (در این باره بپردازیم: شیخ احمد احسایی در جوامع الکلم (ج ۱، ص ۷(گوید: «محمد خاتم انبیاء است و پیغمبری پس از آن حضرت نخواهد آمد، زیرا که پروردگار متعال در کتاب خود می‌فرماید:

«ولکن رسول الله و خاتم النبیین» [۲۵۹]و خداوند متعال دروغ نمی‌گوید زیرا دروغ گفتن قبیح است و شخص غنی از عمل قبیح بی‌نیاز است، و باز (قرآن (می‌فرماید: «و ما آتاکم الرسول فخذوه؛ آنچه رسول اکرم اظهار می‌کند بپذیرید». [۲۶۰].

و آن حضرت فرموده است «لا نبی بعدی» (پیغمبری بعد از من نخواهد آمد([۲۶۱] پس ما بادی سخن آن حضرت را قبول کرده و او را خاتم انبیاء بدانیم. [۲۶۲].

سید کاظم رشتی در رساله‌ی غریه، در صفحه‌ی ۱۳۸، گوید: «تشریع مانند تکوین است و همان طوری که در عالم تکوین برای کمال انسان شش طبقه موجود است (نطفه، علقه، مضغه، عظام، لحم و روح (مراتب تشریع نیز شش درجه است (شرع آدم، شرع نوح، شرع ابراهیم، شرع موسی، شرع عیسی و شرع محمد (و چون رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ظاهر شد، اقتضائات گوناگون سپری شده و مقتضیات کلیه برقرار و کامل گشته و وجود تکوین و تشریع با همدیگر مطابقه نموده و شریعت آن حضرت برای همیشه ثابت و لایتغیر باقی ماند.» [۲۶۳].

جالب این که علی‌محمد باب در صحیفه‌ی عدلیه خود (ص ۵(عین این مطلب را با عبارت دیگری گفته، در آخر گوید:

شریعت مقدسه (اسلام (همه نسخ نخواهد شد بل «حلال محمد صلی الله علیه و آله و سلم حلال الی یوم القیامة و حرام محمد صلی الله علیه و آله و سلم حرام الی یوم القیامة.» حسینعلی بهاء در کتاب اشراقات در موارد متعدد از جمله در صفحه‌ی ۲۶۴ و ۲۵۲ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را خاتم رسل و خاتم انبیاء خوانده، و در صفحه‌ی ۲۹۲ گوید:

«و الصلاة و السلام علی سید العالم و مربی الامم الذی به انتهت الرسالة و النبوة و علی آله؛ درود و سلام بر سرور عالم و پرورنده‌ی امت‌ها آن کسی که رسالت و نبوت به وسیله‌ی او به انتها (آخر (رسید و بر آل او.» اشراق خاوری در رحیق مختوم در موارد متعدد از جمله جلد اول، صفحه‌ی ۷۸ و همین‌طور در قاموس توقیع منیع مبارک، صفحه‌ی ۱۱۴، به خاتمیت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تصریح کرده است؛ و در صفحه ۲۷۶ قاموس توقیع، خاتم را به معنی آخر و ختم کننده معنی کرده است.

در کتاب دروس الدیانه درس دهم و مکاتیب عبدالبهاء (ج ۳ ص ۴۶(و بدیع بهاء (ص ۱۱۷(به خاتم بودن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تصریح شده است.

احادیث و مسئله‌ی خاتمیت

گذشته از ضروری بودن این عقیده در میان مسلمین و تصریحات قرآن، روایات بسیاری نیز در این موضوع وارد شده است، به عنوان نمونه:

۱-حدیث معروف «منزلت» که تمام فرق اسلامی آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده‌اند که آن حضرت به علی علیه‌السلام فرمود: «انت منی بمنزلة هارون من موسی الا آنه لا نبی بعدی؛ نسبت تو به من به‌سان هارون به موسی است، جز این که بعد از من پیغمبری نخواهد بود.» [۲۶۴].

۲- پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «مثل من و انبیای گذشته چون مردی است که عمارت محکم و زیبایی را بنا کرده و تنها یک آجر از گوشه‌ی آن ساختمان ناقص مانده است، پس در این صورت مردم از دیدن این عمارت زیبا و مجلل و از کسری آن آجر در حیرت و تعجب خواهند بود (و فرمود:(من مانند همان آجر هستم و آمده‌ام تا خاتم و تمام کننده‌ی ارسال پیامبران باشم.» [۲۶۵].

۳- امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «ان الله ختم بنبیکم النبیین فلا نبی بعده، و ختم بکتابکم الکتب فلا کتاب بعده و انزل فیه تبیان کل شی‌ء؛ خداوند به وسیله پیامبر شما، باب نبوت را ختم کرد، پس از او پیامبری نخواهد آمد و با کتاب او به نزول کتاب‌های آسمانی پایان داد، دیگر کتابی نازل نخواهد شد، این کتاب (قرآن (روشنگر همه چیز است». [۲۶۶].

۴- حضرت رضا علیه‌السلام می‌فرماید: «شریعت محمد صلی الله علیه و آله و سلم تا روز قیامت نسخ نمی‌شود و بعد از او پیامبری نخواهد بود، کسی که بعد از او ادعای پیامبری کند و یا کتابی بیاورد، ریختن خون او برای هر کسی که می‌شنود مباح است.» [۲۶۷].

دفع یک شبهه قرآنی

عزیزالله سلیمانی اردکانی (از مروجین معروف بهایی (در کتاب مصابیح هدایت خود (ج ۳ ص ۴۰۷(در ضمن شرح حال شیخ محمد ناطق اردستانی اصفهانی (یکی از مبلغین بهایی (از قول او نقل می‌کند: و اما شبهه‌ی دوم «خاتمیت» باقی ماند تا این که روزی در ضمن تحقیقات و مراجعه به قرآن به این آیه تصادف کردم: «و لو شئنا لبعثنا من کل قریة من نذیر...» معلوم می‌شود، جناب ناطق وقتی به آیه می‌رسد، شبهه‌اش درباره خاتمیت برطرف می‌گردد. پاسخ این که:

اولا: آیه چنین است: «و لقد صرفناه بینهم لیذکروا فأبی اکثر الناس الا کفورا ولو شئنا لبعثنا فی کل قریة نذیرا؛ ما رحمت خود را در میان مردم جاری کردیم تا متذکر و متنبه شوند، ولی اکثر مردم کفران ورزیدند، اگر ما خواسته بودیم در هر قریه‌ای پیغمبری را برمی‌انگیختیم تا آن‌ها را از عواقب گناه بترساند». [۲۶۸]

و ثانیا: آیه حکایت از گذشته می‌کند و از نظر موازین ادبی، کلمه «لو» مربوط به زمان گذشته بوده و در اموری که محقق نمی‌شود استعمال می‌گردد، مانند: «لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا؛ اگر در زمین و آسمان خدایانی غیر از خدا بود فساد و اختلال می‌شد»[۲۶۹]. و به فرض این که مربوط به آینده باشد، توانایی خدا بر مبعوث ساختن پیامبران دلیل بر وقوع آن نیست، البته خداوند بر همه چیز توانا است، ولی خودش پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را آخرین پیامبر قرار داده؛ و به فرض وقوع، لازمه‌ی معنی آیه این است که در هر قریه‌ای پیغمبری مبعوث گردد و این عملاً برخلاف آن است که می‌بینیم.

و ثالثا: با توجه به آیات بعد، این آیه در مقام نفی بعثت پیغمبران دیگر است، زیرا در آیه بعد می‌فرماید:

«فلا تطع الکافرین و جاهدهم به جهادا کبیرا؛ از کافران اطاعت نکن و با آنها مبارزه سخت کن»... «و ما ارسلناک الا مبشرا و نذیرا؛ ما تو را نفرستادیم مگر بشارت دهنده و ترساننده» [۲۷۰]. به عبارت دیگر تنها تو را به جای پیامبران دیگر که آنها توقع دارند، برای هدایت آن‌ها فرستادم.

مسئله‌ی مهدویت و قائمیت

از اصول معتقدات شیعه در بحث امامت عقیده‌ی به حضرت مهدی علیه‌السلام و قائم بودن او است؛ آنها معتقدند که نام مبارک او «محمد» کنیه‌اش ابوالقاسم، فرزند امام یازدهم حسن بن علی العسکری علیه‌السلام است که در سنه‌ی ۲۵۵ هجری قمری روز نیمه شعبان هنگام طلوع فجر از نرگس خاتون علیهاالسلام در شهر سامرا متولد شد، و پس از فوت پدرش در سال ۲۶۰ از نظرها ناپدید گشت، و غیبت صغری و سپس غیبت کبری به وجود آمد و فعلاً در پشت پرده غیبت به سر می‌برد تا وقتی که خدا اراده‌ی ظهورش را بفرماید [۲۷۱] و آن موقعی است که دنیا را ظلم و جور فراگرفته، وقتی که او ظهور می‌کند دنیا را پر از عدل و داد نماید. تمام فرق مسلمین و حتی در اکثر ادیان (بلکه در تمام ادیان آسمانی (عقیده‌ی به وجود مصلح در آینده مطرح است و همگی در این مطلب با شیعه توافق دارند که او مصلح است، و دنیا را که به فساد و تباهی کشیده شده به سوی اصلاح و پاکی می‌کشاند و علایم دیگری نیز (به خصوص شیعیان (برای او و ظهورش ذکر کرده‌اند. [۲۷۲].

موضوع اعتقاد به حضرت مهدی و غیبت او آن چنان روشن است، و شیعه به آن خو گرفته که گویا در رأس اعتقادات قرار گرفته است، و هر کسی که تاکنون ادعای آن را کرده، چون ادعای او با آن علایمی که شیعه در مورد امام غایب قایل است تطبیق نکرده، مورد تکذیب شیعه قرار گرفته است.

در این مسیر افراد متعددی ادعای مهدویت کردند و به سختی مورد طعن شیعه قرار گرفتند [۲۷۳] یکی از آن‌ها میرزا علی‌محمد باب بود، وی نخست ادعای بابیت کرد و در موارد بسیار در کتاب احسن القصص و صحیفه عدلیه (صفحه‌ی ۲۷ و ۴۰(و بیان (فارسی، صفحه‌ی ۵۸(اقرار به وجود و حیات حضرت مهدی علیه‌السلام کرد، و او را دوازدهمین امام خواند، ولی ناگهان چنان‌که قبلاً ذکر شد ادعا کرد که من همان قائم و مهدی هستم که در انتظار ظهورش هستید. حسینعلی در کتاب اشراقات، صفحه‌ی ۱۶۴ گوید: «نفسی از اهل تسنن و جماعت (غلام‌احمد قادیانی در هندوستان (در جهتی از جهات ادعای قائمیت نموده الی حین قریب صد هزار نفر اطاعتش کردند و به خدمتش قیام نمودند، قائم حقیقی (سید علی‌محمد باب (به نور الهی ایران قیام بر امر فرمود شهیدش نمودند و بر اطفاء نورش همت گماشتند. حسینعلی بهاء با این دست و پا زدن‌ها خواسته، ادعای مبشر خود را درست کند و در نتیجه کار خودش درست از آب درآید، ولی آیا با این دست و پا زدن‌ها کار درست می‌شود؟

ساده‌ترین علائم امام زمان (عج (این است که وی اسمش محمد، کنیه‌اش ابوالقاسم، پدرش امام حسن عسکری، در سنه ۲۵۵ هجری متولد شده که خود علی‌محمد باب به این مطالب و دوره‌ی غیبت صغری و کبری و نواب چهارگانه‌ی او، قبلاً (هنگام نوشتن احسن القصص و صحیفه‌ی عدلیه (اقرار داشته است و حتی میرزا جانی در نقطة الکاف در صفحه‌ی ۸۵ به این مطلب اشاره کرده و تصریح با تاریخ تولد حضرت مهدی به عدد اشاره کرده و تصریح به تاریخ تولد حضرت مهدی به عدد نور (که ۲۵۶ هجرت به حساب ابجد می‌شود (نموده آیا کدام یک از این علائم با سید علی‌محمد تطبیق می‌کند؟!

وانگهی همه گفته‌اند پس از ظهور حضرت مهدی علیه‌السلام همه جا را عدالت فرامی‌گیرد، آیا پس از ظهور علی‌محمد همه جا را عدالت فراگرفت؟! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، مقایسه‌ی سایر علائم بر عهده‌ی خود خوانندگان.

به دلیل‌ها و استدلال‌های آنها بنگرید

در هر مرامی، عده‌ای هستند که به عنوان دفاع از مرام خود، احتجاج کرده و به آوردن دلیل و استدلال می‌پردازند، افراد روشن ضمیر و باانصاف می‌توانند با توجه به همین دلیل‌ها به ماهیت آن مرام پی ببرند، گردانندگان بابی و بهائی نیز برای حقانیت خود به اصطلاح به دلیل‌هایی تمسک کرده‌اند، از کتاب‌های استدلالی و مورد توجه آنها «فرائد» میرزا ابوالفضل گلپایگانی است که دارای ۷۳۱ صفحه می‌باشد، که غیر از تلفیق الفاظ و بافتن رطب و یا بس به‌هم چیز دیگری نیست، در اینجا که بنای کتاب بر اختصار است به ذکر دو نمونه از دلیل‌های آنها می‌پردازیم تا در این رهگذر نیز با این حزب ساختگی و استعماری آشنا شوید.

۱- میرزا علی‌محمد در بیان فارسی خود، باب ۱۷، واحد دوم و باب ۱۵ واحد سوم، و... بشارت به آمدن «من یظهره الله» داده، و در یک جا گوید: «چون من یظهره الله به شکل من در اصلاب پدرانش است خداوند به احترام او، همه‌ی زمین‌ها را پاک گردانید» بالاخره برای این که هر کسی بعد از او ادعایی نکند گفت «من یظهره الله» بعد از عدد غیاث (۱۵۱۱ سال (یا مستغاث (۲۰۰۱ سال (یا اسم الله الاغیث (۱۵۰۱(به حساب ابجد خواهد آمد. وقتی که حسینعلی بعد از او ادعای «من یظهره اللهی» کرد و گفت: من همان «من یظهره الله» هستم که باب به آن بشارت داده است، پیروان باب و ازلی‌ها به او گفتند باب گفته من یظهره الله ۱۵۰۰ تا دو هزار سال بعد خواهد آمد، او در جواب چنین استدلال کرد: «بگو ای بی‌بصران پنجاه هزار سال قرآن[۲۷۴] در یک ساعت منقضی شد، دو هزار سال نیز در یک چشم به هم زدن تمام شد، همان معنی در مورد ۵۰ هزار سال در اینجا جاری» [۲۷۵] اگر حسینعلی در این باره چنین جواب می‌دهد، درباره‌ی این که «من یظهره الله» در اصلاب پدرانش هست چه جواب دارد؟ این نمونه از استدلال‌های آن‌ها است. ۲- میرزا ابوالفضل گلپایگانی گوید:

در سوره‌ی سجده قرآن آیه‌ی ۵ می‌خوانیم: «یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون؛ امور این جهان را از آسمان به سوی زمین تدبیر کند، سپس در روزی که مقدار آن هزار سال از سال‌هایی است که شما می‌شمرید، به سوی او بالا می‌رود».

منظور خداوند از تدبیر امر، فرستادن شریعت اسلام است از آسمان به زمین به وسیله‌ی وحی که بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌شد و الهامات وارده که به ائمه‌ی اطهار علیهم‌السلام می‌شدند، و مدت این وحی و الهام ۲۶۰ سال بود که روز وفات امام حسن عسکری علیه‌السلام است، سپس این شریعت هزار سال در روی زمین باقی می‌ماند و در روز ۱۲۶۰ هجری اسلام نسخ می‌شود (چنان‌که علی‌محمد باب، در سال ۱۲۶۰ هجری ادعای بابیت کرد).

پاسخ او

معنی صحیح آیه این است: «خدا است که کارها را از آسمان تا به زمین تدبیر و تنظیم می‌کند، سپس در روزی که به اندازه‌ی هزار سال از آنچه شما می‌شمرید، هست، این تدبیر به سوی او بالا رود». پرواضح است که با توجه به آیه‌ی قبلش (خدا است آن که آسمان و زمین و آنچه در زیر آن‌ها است را در شش روز آفرید...» منظور از این تدبیر، تدبیر امور تکوینی و آفریدن و منظم کردن جهان خلقت است، و هیچ گونه ربطی به دوران پیامبری پیغمبر اسلام و وقت نسخ آن ندارد. گذشته از این‌ها آیه می‌گوید: برگشتن تدبیر (و برچیده شدن تدبیر و امور جهان طبیعت و دنیا (به سوی خدا در روزی (روز قیامت (خواهد بود که طول آن هزار سال است، نه در روزی که پس از هزار سال خواهد آمد. وانگهی با بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تدبیر امور تشریع آغاز شد و هنگام مرگش پایان یافت، بنابراین گلپایگانی مبدأ هزار سال را از آغاز یا انجام تدبیر امر تشریع، بشمرد نه از هنگام وفات امام حسن عسکری علیه‌السلام، چه آن که هیچ‌کس نگفته که ائمه اطهار علیهم‌السلام در تشریع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شرکت کرده‌اند.[۲۷۶]. وانگهی خود میرزا علی‌محمد باب در صحیفه‌ی عدلیه‌اش که در سال‌های اولیه بعد از مراجعت از سفر حج تألیف کرده[۲۷۷] (حدود سال‌های ۱۲۶۰ و ۱۲۶۲(در چندین مورد صریحاً خود را پیرو شریعت اسلام دانسته و در صفحه‌ی ۵ صریحاً گفته:

«شریعت مقدسه هم (یعنی اسلام هم (نسخ نخواهد شد». و این مطلب با نسخ اسلام (طبق بافته‌ی گلپایگانی (در سال ۱۲۶۰ هجری سازشی ندارد. مطلب دیگر این که چرا گلپایگانی مرگ امام حسن عسکری را پایان دانسته، مگر امام دوازدهم فرزند او، به اقرار خود باب (در صحیفه‌ی عدلیه صفحه ۴۰(و غیر او امام بعد از امام حسن عسکری علیه‌السلام نیست؟! این بود چند نمونه از استدلال‌های گلپایگانی، شما در چهره همین نمونه‌ها و بافندگی‌ها، ماهیت استدلال‌های دیگر او را تماشا کنید.

معاد و رستاخیز از نظر اسلام و باب و بهاء

معاد از نظر اسلام یعنی پس از فانی شدن دنیا، بازگشت همه به سوی خداست، و سرانجام، همه‌ی انسان‌ها در روزی به نام روز قیامت برای حساب آورده می‌شوند و از همه‌ی آن‌ها در مورد اعمالشان در دنیا، بازخواست می‌گردد، در آن روز که - به فرموده‌ی قرآن - طول آن پنجاه هزار سال است [۲۷۸] و این زمین و آسمان‌ها به زمین و آسمان دیگری تبدیل می‌گردد و طرح نوینی در وضع جهان ریخته می‌شود [۲۷۹]به حساب و کتاب اعمال تمام انسان‌ها رسیدگی می‌گردد و بهشتی‌ها به بهشت و دوزخیان به دوزخ روانه می‌شوند، چنان‌که آیات بی‌شماری از قرآن بر این مطلب صراحت دارند؛ ولی میرزا علی‌محمد باب و همچنین حسینعلی بهاء منکر قیامت به این معنی هستند، باب می‌گوید با آمدن من قیامت اسلام برپا شد و من تا زنده‌ام روز قیامت اسلام باقی است، روزی که من مردم روز قیامت اسلام به پایان می‌رسد، و در مورد بهشت و جهنم گوید:

آنان که به پیغمبر پیش ایمان آورده‌اند به پیغمبر بعد نیز ایمان آورند به بهشت ایمان وارد می‌شوند وگرنه وارد دوزخ کفر می‌گردند، چنان‌که این مطلب به طور روشن در کتاب بیان باب هفتم از واحد دوم، و در بیان فارسی، باب ۱۱ از واحد ۲، و باب ۱۶ از واحد ۲، تصریح شده است. حسینعلی بهاء نیز همین مطلب را دنبال کرده و گوید:

قیامت اسلام با مرگ علی‌محمد باب پایان یافت و قیامت بیان و آیین باب با ظهور «من یظهره الله» (که خودش باشد (آغاز گردید، وقتی که مرگ او هم فرارسد قیامت بیان نیز تمام می‌گردد و قیامت اقدس و آیین بهاء با بعثت پیامبر آینده آغاز می‌شود. [۲۸۰]. در کتاب اشراقات صفحه‌ی ۶۸ آمده وقتی که معترض گوید: بهشت و دوزخ کجا است حسینعلی گوید:

«الاولی لقائی، و الاخری نفسک ایها المشرک المرتاب؛ اولی (بهشت (لقاء من (و ایمان به من (است و دومی (دوزخ (نفس تو است ای مشرک در شک درمانده». باب و بهاء و پیروانشان تمام آیات قرآن در مورد معاد را تأویل کنند، و معتقدند که معاد و روز قیامت به کیفیت فوق در همین دنیا برپا شده و می‌شود، وقتی که به بابی‌ها اعتراض می‌شود که قرآن، روز قیامت را پنجاه هزار سال دانسته [۲۸۱]ولی آغاز دعوت علی‌محمد باب تا مرگش بیش از شش سال نبوده، در جواب گویند ۵۰ هزار سال به یک ساعت منقضی شد، از این رو وقتی که ازلی‌ها و بابی‌ها به حسینعلی بهاء اعتراض می‌کنند که طبق گفته‌ی باب «من یظهره الله» بعد از عدد مستغاث (۲۰۰۱(می‌آید، حسینعلی در کتاب بدیع (ص ۱۱۳(گوید: «خود آن مشرکین خمسین الف سنة (۵۰ هزار سال (یوم قیامت را می‌دانستند که به یک ساعت منقضی شد، بگو ای بی‌بصران همان معنی در اینجا جاری، پنجاه هزار سال در ساعتی منقضی شود، حرفی ندارید ولکن اگر دو هزار سال به وهم شما در سنین معدوده منقضی شود اعتراض می‌نمایید؟!» (چنان‌که قبلاً ذکر شد(حال اگر به بابیان و بهائیان گفته شود که قرآن با کمال صراحت درباره‌ی روز قیامت می‌گوید:

«یوم تکون السماء کالمهل و تکون الجبال کالعهن و لا یسئل حمیم حمیما؛ روزی که آسمان (بدان عظمت (چون فلز گداخته شود و کوه‌های (به آن سختی (مانند پشم زده شده متلاشی شود (و در این بحران هر کسی به فکر خود هست (و هیچ‌کس از خویشاوندان جویا نمی‌شود.» [۲۸۲]. چگونه این آیه را تأویل می‌کنند؟ آیا این آیات تأویل بردار است؟ و همچنین آیات دیگر صریح‌تر از این آیات. عجبی نیست، دست تأویل آن‌ها خیلی قوی است تا آنجا که حدیث معروف «حلال محمد حلال الی یوم القیامة و حرامه حرام الی یوم القیامة» را به معنی حلال و حرام محمد تا روز قیام علی‌محمد باب (که آغاز قیامت اسلام است (معنی می‌کنند، کسی که این قدر دستش در تأویل و تفسیر به رأی و تحریف حقایق گشاد باشد و بر خلاف موازین اهل لعنت و ادب، رفتار نماید، چه می‌توان به او گفت؟!

نظری به فروع و احکام باب و بهاء

اشاره

اینک مسیرهای قبل را رها کرده و از رهگذر دیگر به بررسی بابی‌گری و بهایی‌گری بپردازیم، یعنی نگاهی به قوانین و احکام آنها کنیم، با توجه به این که قوانین و احکام یک آیین خدایی باید نجات‌بخش و سعادت‌آور باشد. قبل از بررسی، تذکر این نکته لازم است که حسینعلی بهاء در احکام، همان احکام باب را دنبال کرده و به ادعای خود (چنان‌که قبلاً گفتیم (آن را اصلاح نموده است، ولی حقیقت این است که در بسیاری از موارد، احکامی که حسینعلی بهاء در اقدس آورده با احکام باب در کتاب بیان، فرق دارد چنان‌که این مطلب در لابلای مطالب بعد ذکر می‌شود. به هر حال به طور فشرده و فهرست‌وار به چند نمونه از احکام باب و بهاء اشاره می‌کنیم، تا از این نظر هم با باب و بهاء آشنا شوید و از این راه نیز به ماهیت پوشالی آیین ساخته‌ی سیاست و استعمار بابی‌گری و بهایی‌گری پی ببرید:

عدد نوزده

نظر به این که در اوایل امر، ۱۸ نفر از شیخیه دور علی‌محمد باب را گرفتند، و توسط آن‌ها کم‌کم امر باب قوت گرفت، علی‌محمد باب به طور جدی فداکاری آن‌ها را از یاد نبرد، آن‌ها را حروف «حی» (که به حساب ابجد ۱۸ است (نامید و با خودش ۱۹ نفر شدند و این عدد ۱۹ به نظر باب به حد نهایی قداست رسید، از این رو در بسیاری از احکام، عدد ۱۹ را عنوان آن‌ها کرد. او کتاب بیان خود را بر ۱۹ واحد و هر واحد را ۱۹ باب قرار داد. در واحد ۸ باب ۸ گوید:

«نوزده روز در آخر سال روزه گرفته و ذکر خدا کنید.» نیز در همان‌جا گوید: بر هر شخصی واجب است برای وارث خود ۱۹ ورقه کاغذ لطیف و ۱۹ انگشتری که بر آنها اسماء خدا منقوش شده باقی گذارد!. در واحد ۷، باب ۱۸، گوید:

«هر گاه کسی شخصی را عمداً محزون کرد باید ۱۹ مثقال طلا بدهد». در واحد ۶، باب ۱۶، گوید: «اگر معلمی چوبی بر گوشت و بدن بچه‌ای زد، زن او تا ۱۹ روز بر او حرام می‌شود، اگر چه از روی فراموشی بزند، و اگر زن نداشته باشد باید ۱۹ مثقال طلا به آن بچه بدهد.» در واحد ۵، باب ۳، عدد هر سال را به عدد «کل شی‌ء» (که به حساب ابجد ۳۶۱ می‌باشد (قرار داده و هر سال را عبارت از ۱۹ ماه و هر ماه را ۱۹ روز دانسته است و... خنده‌آور این که هنوز این نوزده به مرحله اجرا گذاشته نشده بود که اغلب آن‌ها از جانب حسینعلی بهاء منسوخ گردید، یکی از نوزده‌هایی که بهاء آن را تصویب کرد، موضوع هر سالی ۱۹ ماه و هر ماهی ۱۹ روز است که در کتاب اقدس، ص ۳۴ به آن تصریح کرده است. فاضل قائینی در دروس الدیانة درس ۲۵ نام‌های این ۱۹ ماه را ذکر کرده است. [۲۸۳].

عدم جواز ذکر در میان مردم

بهاء در اقدس (ص ۳۰(گوید: برای کسی روا نیست که در طرق و خیابان‌ها زبانش را حرکت داده و ذکر خدا بگوید.

وجوب تجدید اثاثیه‌ی منزل

او در اقدس، صفحه‌ی ۴۱، گوید: نوشته شده است بر شما که در هر ۱۹ سال اثاثیه منزل خود را تجدید و تازه کنید.

جواز پوشیدن لباس حریر و تراش ریش

او در اقدس، صفحه‌ی ۴۲، گوید: «پوشیدن لباس ابریشم برای مردها حلال است، و محدود شدن در لباس و ریش برداشته شد (شما در پوشیدن هر نوع لباس و تراشیدن ریش آزادید(.

حرمت نشستن روی منبر

او در اقدس، صفحه ۴۱، گوید: «ممنوع هستید از این که روی منبر بنشینید، و اگر کسی بخواهد آیات خدا را بخواند لازم است روی کرسی (صندلی (بنشیند.»

حرمت تقیه در همه حال

اشراق خاوری در گنجینه‌ی حدود و احکام صفحه ۳۶۴ [۲۸۴] از لوح شوقی نقل می‌کند: «عقیده کتمان ننمایند و از تقیه اجتناب بنمایند و از پس پرده خفاء بیرون آیند و قدم به میدان خدمت گذارند، مضطرب و هراسان نباشند.»

ولی در عین حال وقتی که شرح حال علی‌محمد باب و حسینعلی را پس از ادعایشان می‌نگریم، آن‌ها را در بسیاری از موارد در حال تقیه می‌بینیم، چنان‌که توبه‌نامه‌ی علی‌محمد باب گواه بر این مطلب است، گر چه عباس بیارجمندی در کتاب بیان حقایق، صفحه‌ی ۵۰ گوید هر کس تقیه کرد مانند سید حسین یزدی از قتل خلاص شد ولی باب و انیس تقیه نکردند و کشته شدند.

جواز شنیدن آواز

بهاء در کتاب اقدس صفحه ۱۶ گوید: ما شنیدن آوازها و نغمه‌ها را حلال کردیم، ولی بپرهیزید از این که شنیدن آوازها شما را از ادب خارج سازد.

حرمت بوسیدن دست

او در صفحه ۱۰ اقدس می‌گوید: «بوسیدن دست‌ها بر شما حرام شده است و این چیزی است که از جانب خداوند عزیز و حکم کننده نهی شده است.» (با این که بوسیدن دست پدر و مادر یا علماء و دانشمندان پرهیزکار از روی خلوص، ادب و نیک خلقی و تواضع را می‌رساند(.

طهارت منی

حسینعلی بهاء در صفحه ۲۱، اقدس گوید: «خداوند به پاکی آب نطفه (منی (حکم کرده است، و این حکم رحمتی است از جانب پروردگار جهان درباره‌ی مردم، و شما باید خدا را سپاسگزاری کنید و در مقابل این آزادی، خرم و خندان گردید.»

همه چیز پاک است

او در همان صفحه نیز می‌گوید: «خداوند برداشته است حکمی را که به جز طهارت است و همه‌ی اشیاء در دریای طهارت فرورفته‌اند» بنابراین او همه‌ی اشیاء را پاک می‌داند ولی از بعضی به عنوان نظافت و تمیزی نه به عنوان نجس بودن آن‌ها نهی کرده است. [۲۸۵]. علی‌محمد باب در واحد ششم باب دوم بیان نیز همه چیز را پاک می‌داند، و در آنجا مطالبی آورده که از آن چند مطلب استفاده می‌شود:

۱- آب قلیل و کثیر از لحاظ طهارت و پاک کردن فرقی ندارند.

۲- تمام اشیاء پاک است.

۳- فقط کسانی که به سید علی‌محمد باب معتقد نیستند نجسند. [۲۸۶]. و در باب ۱۷ از واحد ششم گوید:

فضله موش پاک است و دوری از آن واجب نیست؛ و در بیان فارسی صفحه ۱۷۶ گوید:

آبی (منی) که شما از آن آفریده شده‌اید، خداوند آن را در کتاب پاک نمود.

جواز ربا

باب و بهاء تنزیل و ربا را در معاملات جایز دانسته‌اند چنان‌که علی‌محمد باب در واحد پنجم، باب ۱۸ گوید: «و اذن فرموده خداوند تجار را در تنزیلی که دأب است امروز مابین ایشان و بر آن که تناقص و تزاید در معاملات خود قرار دهند».

و در گنجینه‌ی احکام (ص ۱۶۱(از قول بهاء نقل می‌کند اگر ربحی در میان نباشد امور معطل خواهد شد لذا فضلا علی العباد ربا را مثل معاملات دیگر قرار فرمودیم.

تولید نسل از راه دیگر و جواز استمناء

سید علی‌محمد باب در واحد هشتم، باب ۱۵ بیان فارسی گوید: «بر هر شخصی واجب شده است که ازدواج کند، تا نسل خداپرست از او باقی بماند و باید در این راه جدیت نماید، و اگر مانعی در ایجاد نسل از یکی از طرفین بود، جایز است برای هر یک از آنها با اجازه‌ی دیگری، به وسیله‌ی دیگر ایجاد نسل نماید و ازدواج با کسی که در دین بیان نیست جایز نمی‌باشد.»

از این عبارت استفاده می‌شود که زن در صورت نداشتن بچه می‌تواند با اجازه‌ی شوهرش با دیگری هم‌بستر شده و بچه‌دار شود. اگر او این دستور را می‌دهد تعجب نکنید، از او چه توقع که حتی عمل زشت و کثیف و زیان‌آور استمناء را نیز جایز می‌داند، آنجا که در بیان عربی واحد هشتم، باب دهم، گوید: «قد عفی عنکم ما تشهدون فی الرؤیا او أنتم بانفسکم تستمینون؛ بخشیده شد بر شما آنچه را که در خواب می‌بینید (احتلام (یا با مالیدن به خود استمناء می‌نمایید.»

فرق بین شهری و دهاتی در حد مهریه

علی‌محمد باب، در باب ۷ از واحد ۶ بیان می‌گوید: «برای شهری مهریه زیادتر از ۹۵ مثقال طلا و برای دهاتی زیادتر از ۹۵ مثقال نقره جایز نیست و در هر دو صورت باید کمتر از ۱۹ مثقال نباشد. میرزا بهاء نیز در کتاب اقدس، صفحه ۱۹، در این حکم از باب پیروی کرده قابل توجه این که احمد یزدانی (یکی از مبلغین بهایی (در کتاب نظر اجمالی (ص ۷۵(گوید: و مهر باید در مجلس عقد با حضور شهود از طرف زوج نقداً به زوجه داده شود.

فاصله عقد و زفاف

یزدانی در نظر اجمالی (ص ۷۵(گوید: اصول ازدواج بهایی از این قرار است: اول: نامزدی قبل از بلوغ طرفین جایز نیست. دوم: فاصله بین نامزدی و عقد بیش از ۹۵ روز حرام است. سوم: نباید بین عقد و زفاف (عروسی (بیش از یک شبانه‌روز فاصله باشد.

ازدواج با چند زن در مرام بهایی

از کتاب صحیفة الاحکام سید باب، و همچنین در اقدس صفحه ۱۸ گفته شده است که ازدواج با دو زن جایز است و بیشتر جایز نیست. بعد وقتی که عبدالبهاء جانشین حسینعلی شد، دید که این مطلب با تمدن غرب و تساوی حقوق سازش ندارد، تحت تأثیر قرار گرفته و حکم صریح اقدس (ایاکم أن تجاوزوا عن الاثنتین (را تأویل می‌کند، چنان‌که اشراق خاوری در گنجینه‌ی احکام صفحه ۱۴۰ گوید: «نص کتاب اقدس فی الحقیقه توحید (یک زن گرفتن (است زیرا مشروط به شرط محال است، با این که در عبارت اقدس تقیید و شرطی دیده نمی‌شود.

صیغه‌ی عقد

صیغه‌ی عقد در مسلک باب و بهاء عبارت از «آیتین» است، مرد بگوید: انا کل لله راضون زن هم بگوید انا کل لله راضیات [۲۸۷]چنان‌که در گنجینه‌ی احکام صفحه‌ی ۱۳۶ به این مطلب تصریح شده است. (در صورتی که راضی بودن از خدا و برای خدا بودن هیچ گونه دلالت عرفی و قانونی بر تحقق ازدواج نمی‌کند).

حرمت متعه

ازدواج موقت که آن را متعه و به اصطلاح عوام صیغه گویند، در مرام بهاء حرام است، چنان‌که سید علی‌محمد باب در واحد ششم، باب ۷ بیان از آن نهی کرده، و در گنجینه‌ی حدود (ص ۲۴۲(از عبدالبهاء نقل شده: خداوند ازدواج موقت را در این دوره‌ی پاک، حرام کرده است و مردم را از هواپرستی منع نموده است. (!(

ازدواج با خویشاوندان

از موارد شنیدنی این که میرزا بهاء در کتاب اقدس (ص ۳۰(در مقام بیان موارد حرمت ازدواج تنها یک مورد را حرام کرده و گوید:
«قد حرمت علیکم ازواج آبائکم؛ حرام شده است بر شما زن‌های پدرهایتان» با این که جناب میرزا در تمام نوشته‌های خود، تنها در همین مورد، سخن از محرمات ازدواج به میان آورده است. مفهوم این مطلب به دلیل انحصار این است که ازدواج با غیر زن پدر (یعنی مثلاً با خواهر و دختر و خاله و عمه و...(جایز است، جانشینان حسینعلی بهاء (عباس افندی - شوقی (در این باره به دست و پا افتاده‌اند، سرانجام گفتند: ازدواج با بستگان مربوط به رأی بیت‌العدل [۲۸۸] است، اشراق خاوری این مطلب را در گنجینه‌ی احکام (ص ۱۲۹(از قول عبدالبهاء (عباس افندی (نقل کرده سپس گوید و نیز فرماید: «چون امر بهایی قوت گیرد مطمئن باشید که ازدواج با اقرباء نیز نادر الوقوع گردد.» [۲۸۹]. از این عبارت استفاده می‌شود که در صورت ضعف امر بهائیان، ازدواج با بستگان نزدیک کثیر الوقوع خواهد بود (دقت کنید(.

اختیار هر یک از زن و مرد در طلاق

در مرام بهایی زن می‌تواند شوهرش را طلاق دهد، چنان‌که در گنجینه‌ی احکام (ص ۲۲۵(می‌گوید:

حضرت ولی امرالله جل سلطانه (شوقی افندی (می‌فرماید: اما در خصوص کراهت طلاق بین زوج و زوجه از هر طرفی کراهت واقع، حکم تربص (طلاق و عده (جاری و در این مقام حقوق طرفین مساوی، امتیاز و ترجیحی نه. (ولی در اسلام طلاق دادن در دست مردها است، در این حکم خود شما قضاوت کنید(.

تساوی حقوق زن و مرد

بهائیان قایل به تساوی حقوق بین زن و مرد هستند، در گنجینه‌ی احکام (ص ۷۱(از شوقی افندی نقل می‌کند که مساوات حقوق رجال و نساء در این دوره بدیع از تعالیم اساسیه است.

مطابق این قانون است که بهائیان در احکام، مانند: طلاق، ارث، قصاص و... بین زن و مرد فرقی نگذاشته‌اند، حتی در حد بلوغ و تکلیف نیز آن‌ها را مساوی دانسته‌اند، یزدانی در کتاب نظر اجمالی در دیانت بهایی (ص ۶۸(گوید:

بلوغ شرعی و سن تکلیف یعنی اجرای کلیه اوامر و احکام شرعیه پس از اتمام ۱۵ سالگی بر هر پسر و دختر بهایی متساویا فرض و واجب است و از سن هرم (پیری (که تجاوز از هفتاد سالگی است، تکالیف شرعی واجب نیست. در عین حال می‌بینیم باب در لوح هیکل (ضمیمه بیان عربی (صفحه‌ی ۳۶ گوید:

«بر پدران و مادران نوشته شد که بعد از یازده سال، پسر و دختر خود را ازدواج دهند...» در صحیفة الاحکام باب آمده: چون سن ذریات به یازده برسد باید ازدواج کنید ولی اگر پسر ۱۱ ساله و دختر ۱۰ ساله باشد بهتر است. 

دستورهای غیر منطقی در قصاص

در سلک بهایی دستورهای بی‌رحمانه و غیرمنطقی در قصاص زیاد است از جمله بهاء در اقدس (ص ۱۸(گوید: «کسی که عمداً خانه دیگری را بسوزاند او را بسوزانید». (به موجب این حکم اگر شخصی اتاق خالی دیگری را آتش بزند، لازم است آن شخص را بسوزانند - دقت کنید! (اما در مورد زنا (که از سوزاندن بدتر است (در اقدس (ص ۱۵(گوید: اگر مرد و زنی زنا کنند، باید ۹ مثقال طلا به بیت‌العدل تسلیم نمایند؛ و در گنجینه‌ی احکام (ص ۲۶۷(از رساله‌ی سؤال و جواب نقل می‌کند - سؤال: حد زنای (محصنه (و لواط و دزدی چیست؟ جواب: ت عیین مقادیر حد به بیت‌العدل راجع است. نتیجه این که تا بیت‌العدل تشکیل نشده، کسی نمی‌تواند به آنها صدمه‌ای برساند، آنها حکمی ندارند.

دستور بی رحمانه در ارث

در مرام بهایی، دستورهای بی‌رحمانه‌ای در مورد ارث هست که ما در اینجا به ذکر یکی از آن دستورها می‌پردازیم: خاوری در گنجینه‌ی احکام (ص ۱۰۰(از لوح عبدالبهاء نقل می‌کند: اما آنچه سؤال کردی در مورد خانه‌ی مسکونی میت، آن خانه و توابع آن از اصطبل و مهمانخانه و حیاط و محل خلوت، مال پسر بزرگ است.

اسراف در دفن اموات

جناب میرزا در کتاب اقدس، صفحه ۳۴، و همچنین باب در بیان (واحد ۵ باب ۳۲(گویند: اموات خود را در بلور، یا سنگ‌های محکم قرار دهید و دفن کنید، بهاء اضافه می‌کند: یا در میان چوب سخت و لطیف گذاشته و دفن نمایید و انگشترهایی که منقوش به آیه باشند در دست آنها کنید (به راستی بدنی که مبدل به خاک می‌شود، این مخارج اسراف‌آمیز و غیرمنطقی برای چیست؟ و چه نتیجه‌ای دارد؟ (.

حرمت خرید و فروش عناصر اربعه

باب در بیان عربی (ص ۴۳(گوید: عناصر اربعه (آب و خاک و آتش و باد (را خرید و فروش نکنید.

غسل و وضو و تیمم در مرام بهاء

به طوری که از تتبع و مطالعه‌ی کتب و کلمات میرزا بهاء استفاده شود، غسلی در کار نیست، اما در مورد وضو در اقدس (ص ۷(گوید: هر روز دست‌ها و سپس صورت را بشویید و همچنین (شستشوی دست و صورت (است وضوی نماز و این فرمانی است از خدای واحد مختار. تیمم نیز در مرام بهاء نیست، و کسانی که از وضو معذورند و آب پیدا نمی‌شود (در اقدس ص ۵ آمده (پنج بار بگویید «بسم الله الاطهر الاطهر.»

نماز در مرام بهائیت

در مسلک بهاء خصوصیات و کیفیات و شرایط نماز به خوبی روشن نیست، در کتاب اقدس (ص ۳(تنها به این مطلب اشاره شده که نماز در نه رکعت وقت صبح و ظهر و شام نوشته شده است، و در صفحه ۴ گوید:

شرح آن را در ورقه دیگری داده‌ایم (و آیا این ورقه چه ورقه‌ای است به دست نیامده(به هر حال بعضی، نماز در این مرام را چنین تقسیم کرده‌اند نماز کبیر و نماز وسطی و نماز صغیر، نماز کبیر در هر ۲۴ ساعت یک بار خوانده می‌شود، نماز صغیر تنها دو سطر دعا است که فقط ظهر هر روز خوانده می‌شود نماز وسطی هم یک رکعت است که در صبح و ظهر و شام خوانده می‌شود. نکته قابل توجه این که به فتوای میرزا حسینعلی بهاء واجب است تمام نمازها فرادا خوانده شود، و جماعت درست نیست جز در نماز میت. [۲۹۰].
باب نیز در بیان فارسی (صفحه‌ی ۳۲۴(گوید:

نماز با جماعت حرام است مگر در نماز میت که اجتماع برای نماز میت می‌کنید ولی قصد فرادا می‌نمایید. از کتاب آیین باب صفحه ۹۳ استفاده می‌شود که نماز به دستور باب عبارت از آن است که ۱۹ بار در روز با وضو رو به قبله بایستد و این آیه را بخواند: «شهد الله آنه لا اله الا هو له الخلق و الامر...»

روزه در مرام بهائیان

روزه در مرام باب و بهاء ۱۹ روز است، و آن در ماه «علاء» است که نوزدهمین ماه باشد انجام می‌شود[۲۹۱]و عید فطر آن‌ها همان عید نوروز است، و حد روزه از طلوع آفتاب تا غروب آن است. [۲۹۲].

زکات در مرام بهاء

درباره‌ی زکات، در گنجینه‌ی احکام (ص ۸۰–۷۲(می‌نویسد:

کسی که اضافه بر مخارج سالیانه خود نوزده مثقال طلا (از جهت قیمت اگر چه جنس باشد (داشته باشد لازم است نوزده درصد آن را بپردازد و هر مثقال در این مسلک ۱۹ نخود است... این مطلب در کتاب اقدس صفحه ۲۷ و بیان واحد ۸ باب ۱۶ نیز ذکر شده است، و زکات باید در هر زمانی به دست رئیس بهائیان برسد.

حج از نظر بهائیان

برای این که بابیان و بهائیان در حج هم عقب نمانده باشند، از طرف باب و بهاء دستور حج هم داده شده است ولی آن را تنها برای مردان واجب کرده‌اند، حج در مسلک باب عبارت است از زیارت خانه باب در شیراز، و در مسلک بهاء زیارت خانه باب در شیراز یا خانه حسینعلی بهاء در بغداد به هر کدام که نزدیک‌تر است همان را حج نماید، چنان‌که این مطلب از لوح مستور، سوره ۶۱ و اقدس صفحه ۱۰ و گنجینه احکام صفحه‌ی ۵۳ استفاده می‌شود. در لوح بهاء صفحه ۵۶، در مورد دستور حج خانه بهاء در خانه بغداد گوید: وقتی که وارد شهر بغداد شدی تکبیر بگو تا به نزدیک شط برسی در آنجا بهترین لباس‌های خود را بپوشان و سپس وضو بگیر و برای زیارت آن خانه روانه شو!

سقوط امر به معروف و نهی از منکر

در مرام بهاء امر به معروف و نهی از منکر منع و تحریم شده جز برای رؤسای خود، یزدانی در کتاب نظر اجمالی (صفحه‌ی ۸۶(گوید:

«حق اعتراض و چون و چرا و امر به معروف و نهی از منکر از اشخاص نسبت به اعمال دیگران سلب شده و فقط محافظ روحانی با بیوت عدل حق حاکمیت بر نفوس داشته و ناصح و مربی و مراقب اشخاص می‌باشند.» (به راستی آیا این وظیفه بزرگ خیرخواهی و هدایت و راهنمائی باید مخصوص یک عده‌ی اندک خاصی باشد؟ (. 

مخالفت با علم و دانش

گهگاهی شنیده می‌شود که پیروان باب و بهاء خود را دارای افکار مترقی و پیش‌رفته و روش نو و سازنده مطابق موازین علمی و روح زمان معرفی و قلمداد می‌کنند، برای آن که بدانید تا چه اندازه این ادعا بی‌پایه و بی‌اساس است کافی است که نظر شما را به چند نمونه از دستور «بیان» و «اقدس» جلب کنیم: میرزا علی‌محمد در کتاب بیان عربی در باب ۶ واحد ۶ صفحه ۲۴ گوید:

«فلتمحون کل ماکتبتم و لتستدلن بالبیان؛ آنچه را که تاکنون نوشتید نابود کنید و حتماً به کتاب بیان استدلال نمایید.» و در باب ۱۰، واحد ۴ صفحه ۱۳ گوید:

«لا یجوز التدریس فی کتب غیر البیان... و ان ما اخترع من المنطق و الاصول و غیر هما لم یؤذن لاحد من المؤمنین؛ تدریس در کتاب‌های غیر از کتاب بیان روا نیست، و آنچه که اختراع شده به نام منطق و اصول و غیر آن دو برای احدی از مؤمنان اذن داده نشده.» (که آن‌ها را بیاموزند(و در باب ۷، واحد ۱۱، صفحه‌ی ۵۵ گوید:

نهی عنکم فی البیان ان لا تملکن فوق عدد الواحد من کتاب و ان تملکتم فلیلز منکم تسعة عشر مثقالا من ذهب حدا فی کتاب الله لعلکم تتقون؛ در کتاب بیان از شما نهی می‌شود که مالک زیادتر از ۱۹ کتاب [۲۹۳] نشوید و اگر بیش از ۱۹ کتاب داشتید، بر شما (برای هر کتاب اضافی(۱۹ مثقال طلا (به عنوان کفاره (واجب می‌گردد، این حدی است در کتاب خدا، شاید پرهیزکار گردید.» و در بیان فارسی باب اول، واحد ۷ صفحه‌ی ۲۳۸ گوید:

«واجب است هر کتابی که ۲۰۲ سال (مطابق با عدد اسم علی‌محمد (از استعمال آن گذشته، مالک آن، آن را تجدید کند، یا آن را نابود سازد و یا به شخصی عطا نماید».[۲۹۴].

و بهاء در کتاب اقدس صفحه ۳۴ گوید:

«سؤال کردن درباره کتاب بیان بر شما حرام است... تا آنچه را که مورد احتیاجتان است بپرسید نه آنچه را که مردم گذشته مذاکره کرده‌اند.» آیا این دستورها مخالف با علم و دانش و تحقیق و دعوت، و اعتقاد چشم و گوش بسته به مطالب مجهول نیست؟ اگر انسان‌ها تنها در چهارچوب کتاب بیان قرار بگیرند و به همین مقدار قناعت کرده و یا داشتن بیشتر از ۱۹ کتاب بر آن‌ها حرام باشد و کتب قبل از ۲۰۲ سال را نابود کنند و به دور بریزند و علوم دیگری مانند منطق و اصول و غیر آن‌ها را نیاموزند، نتیجه آن جز توقف و جمود و عدم ترقی و تکامل و سرانجام دشمنی با توسعه‌ی علمی در شؤون مختلف خواهد بود؟! قضاوت با خوانندگان.

ارزیابی و نتیجه‌گیری

این‌ها نمونه‌هایی از احکام باب و بهاء بود که به اختصار بیان شد[۲۹۵]مقایسه و ارزیابی این دستورها را با دستورهای منطقی و حیاتبخش اسلام بر عهده خوانندگان می‌گذاریم، افراد اغفال شده از همین مسیر نیز می‌توانند به مسلک پوشالی باب و بهاء پی ببرند که به جز جلوه دادن سراب به جای آب چیز دیگری نیست، به راستی آیا این احکام پوچ و غیرمنطقی و دور از حساب و عقل می‌تواند جایگزین دستورهای عقل‌پسند و درخشان و منطقی اسلام باشد؟ به عنوان نمونه آیا می‌توان بین حج اسلامی با آن همه شکوه و جلالش با حج باب و بهاء مقایسه کرد؟ هر شخص روشن ضمیری با مقایسه صحیح و ارزیابی عمیق بین دستورهای اسلامی با این دستورهای باب و بهاء قضاوتی جز اقرار به استواری و اتقان دستورهای اسلام و پوچی و تهی بودن دستورهای باب و بهاء ندارد، با توجه به این که پیروان باب و بهاء معتقدند که با این دستورها، دستورهای اسلام نسخ گردید.

در همین‌جا سخن خود را با ذکر آیه‌ای از قرآن پایان داده و برای همه به خصوص برای اغفال شدگان هدایت به راه راست را آرزو می‌کنیم:

«... فبشر عباد - الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب؛ مژده بده بندگانم را آنان که سخنان را بشنوند، در میان آن‌ها از گفتار نیک پیروی می‌کنند، این‌ها افرادی هستند که خداوند آن‌ها را هدایت کرده و افراد صاحب اندیشه و خرد همین‌ها می‌باشند.» [۲۹۶].

پانویس

  1. نساء (۴(آیه‌ی ۱۴۱
  2. منافقون (۶۳(آیه‌ی ۸
  3. آل عمران (۳(آیه ۱۰۳
  4. آل عمران (۳(آیه‌ی ۱۰۵
  5. زخرف (۴۳(آیه‌ی ۵۴
  6. علامه آمدی، غرر الحکم، ج ۲.
  7. قصص (۲۸(آیه‌ی ۴
  8. مجادله (۵۸(آیه‌ی ۲۲
  9. آقاخانی‌گری؛ ته‌مانده فرقه‌ی اسماعیلیه است، و از روز اول، آلت دست حکومت‌های خودکامه‌ی وقت بود، و در این اواخر «آقاخان محلاتی» رهبر همین فرقه و حاکم کرمان، غوغایی در ایران به‌پا نمود، و استقلال ایران را به خطر انداخت، و چون شکست خورد، به هند گریخت، و تا آخر عمر، از جیره‌خواران استعمار، بود. (بهائیت مولود تصوف، ص ۱۰(.
  10. ارمغان استعمار، ص ۴، از نگارنده (تاریخ نگارش سال ۱۳۵۳ ش
  11. ابومنصور احمد طبرسی، احتجاج طبرسی، ج ۲، ص ۲۶۸ به بعد
  12. در بعضی از عبارات به جای سیمری، سمری آمده است
  13. شرح حال نواب اربعة در بحار، ج ۵۱، از صفحه ۳۴۳ تا ۳۶۲ آمده است
  14. دلایل مشروعیت ولایت فقیه و وجوب پیروی از ولی فقیه، بسیار است، در این باره به کتاب «ولایت فقیه عمود خیمه‌ی انقلاب» از نگارنده مراجعه کنید
  15. طبق تفسیر بعضی، منظور از این سخن ادعای مشاهده‌ای است که وسیله‌ای برای گمراه کردن مردم، و استفاده سوء از آن است. مانند افرادی که ادعای بابیت کرده‌اند. (امین الاسلام فضل بن حسن، اعلام الوری، ص ۴۱۷
  16. علامه مجلسی، بحار، ج ۵۳، ص ۸
  17. شیخ حر عاملی، اثباة الهداة، ج ۷، ص ۶۵؛ وسائل الشیعة، ج ۱۱، ص ۳۷
  18. علامه مجلسی، بحار، ج ۵۲، ص ۳۰۳؛ محدث کلینی، روضة الکافی، ص ۲۶۴
  19. همان مدرک
  20. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعة، ج ۱۱، ص ۳۵ تا ۴۱
  21. نعمانی، غیبة النعمانی، ص ۱۷۲، بحار، ج ۵۲، ص ۳۶۶
  22. علامه مجلسی، بحار، ج ۵۲، ص ۱۴۶
  23. شیخ مفید، ارشاد مفید، (ترجمه شده (ج ۲، ص ۱۸۶
  24. شیخ کلینی، اصول کافی، ج ۲، ص ۲۴۲
  25. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۱۳۳
  26. علامه امینی؛ الغدیر، ج ۳، ص ۷۰
  27. حج (۲۲(آیه‌ی ۷۸
  28. علامه مامقانی، تنقیح المقال، ج ۱، ص ۴۶۸
  29. محدث قمی، سفینة البحار، ج ۲، ص ۴۴۶، (واژه قم
  30. نساء (۴(آیه‌ی ۷۵
  31. علامه سید محسن امین، اعیان الشیعه، چاپ ارشاد، ج ۲، ص ۷۳
  32. بحار، ج ۲۶، ص ۲۰۸
  33. اقتباس از کتاب خورشید پنهان، از انتشارات مسجد صدریه تهران، ص ۱۸۷–۱۹۳، ۲۴۴، ۲۴۶
  34. المخططات الاستعماریه، محمد محمود صواف
  35. علامه مجلسی، بحار، ج ۵۱، ص ۳۶۷ تا ۳۷۱، محدث قمی، سفینة البحار، ج ۱، ص ۲۹۶ و ۲۹۷
  36. اقتباس از بحار، ج ۵۱، ص ۳۷۱ تا ۳۷۹
  37. عجیب این که سید علی‌محمد باب، در ۲۵ سالگی در سال ۱۲۶۰ هجری قمری، ادعای بابیت کرد
  38. ادعاهای باب و بهاء، در فصل چهارم به طور مشروح آمده است، علی‌محمد باب، شیخ احمد احسایی را بشارت دهنده ظهور خود می‌داند
  39. اقتباس از جمال ابهی، ص ۱۱۰
  40. اقتباس از روح مجرد، تألیف علامه سید محمدحسین حسینی، ص ۴۲۶ و ۴۴۷
  41. مطالع الانوار عربی، چاپ مصر، ص ۳، مرتضی مدرسی، کتاب شیخ احمد احسائی و...
  42. چنان‌که در شرح حال سید علی‌محمد ذکر می‌شود، طبق مدارک، وی در کودکی به مکتب شیخ محمد عابد می‌رفت، و شیخ محمد عابد از شاگردان شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی بود
  43. این روایات در کتاب الاثنی عشریه شیخ حر عاملی، جمع‌آوری شده است
  44. شیخ حر عاملی، الاثنی عشریه، ص ۳۲، سفینة البحار، ج ۲، ص ۵۷.
  45. ظهور الحق، ص ۲۲۳
  46. مطالع الانوار (تلخیص تاریخ نبیل زرندی(ترجمه و تلخیص عبدالحمید اشراق خاوری، چاپ مؤسسه ملی مطبوعات امری، ۱۲۹ بدیع، ص ۶۳ و ۶۴
  47. نظر اجمالی در دیانت بهایی، تألیف احمد یزدانی که در سال ۱۰۶ بدیع، مطابق با سال ۱۳۲۸ شمسی در تهران با تصویب لجنه ملی نشریات امری به طبع رسیده است (موجود در کتابخانه آیت‌الله العظمی نجفی مرعشی در قم
  48. موجود در کتابخانه آیت‌الله العظمی نجفی مرعشی در قم
  49. در این باره به صفحات ۳ و ۴ و ۵ کتاب جمال ابهی، تألیف سید عبدالکریم اردبیلی، مراجعه شود
  50. این مطلب در مطالع الانوار «عربی» نبیل زرندی، صفحه ۲۲، سطر ۷ (مطبعة المستقبل بمصر و الاسکندریه (نیز آمده است
  51. طبع تهران در سنه ۱۳۳۲ شمسی
  52. او در ضمن بیان مکتب رفتن سید علی‌محمد چنان‌که قبلاً ذکر شد می‌نویسد: شیخ محمد عابد شخص پرهیزکار محترمی بود و از شاگردان شیخ احمد احسانی و سید کاظم رشتی به شمار می‌رفت. (مطالع الانوار، تلخیص عبدالحمید اشراف خاوری، چاپ چهارم، سال ۱۲۹ بدیع ص ۶۴
  53. تلخیص تاریخ نبیل از اشراق خاوری، ص ۶۶
  54. درباره مؤلف کتاب هشت بهشت اختلاف نظر است، بعضی آن را به «ادوارد بروان» انگلیسی نسبت می‌دهند، ولی صحیح آن است که این تألیف شیخ احمد و میرزا آقاخان کرمانی است و شاید میرزا آقاخان در این زمینه سهم بیشتری داشته است (هشت بهشت، ص الف
  55. ] به راستی کسی که چنین روشی را انتخاب کند، و در برابر تابش آفتاب سوزان بوشهر، صبح را شب نماید، از او چه انتظار می‌رود؟ خود قضاوت کنید، آیا عقل و مغز صحیحی در او باقی می‌ماند؟! ولی همین روش صوفیانه و مقدس مآبانه می‌توانست مردم ساده‌لوح و زودباور را فریب دهد
  56. مرحوم عبدالحسین آیتی، معروف به «آواره» بیست سال از مهمترین مبلغان فرقه‌ی ضاله‌ی بهائیت بود، و برای آنها کتاب «الکواکب الدریه» را نوشت که هنوز هم البته با دستکاری عباس افندی از کتب مهم آنها است، سپس از آنها برید و توبه کرد، و کتاب کشف الحیل را در رد آنها تحریر کرد
  57. بشرویه قصبه‌ای از توابع خراسان است
  58. که بعضی آن را تا دو سال نوشته‌اند.
  59. مصابیح هدایت، ج ۲، ص ۴۰۶، سطر ۲۰، چاپ تهران، شهر الجمال سنه ۱۰۴ بدیع (۱۳۲۶ ه. ق
  60. از این رو او را میرزا علی‌محمد باب می‌نامند و پیروان او را بابی می‌خوانند
  61. منظور از ذکر در اینجا خود سید علی‌محمد است، که در اینجا ادعای مقام ذکریت کرده است که همان باب بودن و نایب خاص بودنش از امام زمان علیه‌السلام باشد
  62. زیرا کلمه «حی» به حساب ابجد معادل با ۱۸ است
  63. توضیح بیشتر در این باره را در کتاب جمال ابهی (قسمت اول کتاب (و در جلد دوم محاکمه و بررسی باب و بهاء، صفحات ۵، ۶ ، ۷ بخوانید
  64. درباره داستان واقعه‌ی طبرس به کتاب جمال ابهی صفحه ۹۱ مراجعه شود، برای رعایت اختصار از ذکر آن در اینجا خودداری شد
  65. واقعه قلعه طبرس، در سال ۱۲۶۴ و ۱۲۶۵ واقع شد
  66. ظهور الحق فاضل مازندرانی، صفحه ۱۷۳ (پاورقی، موجود در کتابخانه آیت‌الله العظمی نجفی مرعشی در قم
  67. یعنی: «شهادت می‌دهم به این که علی قبل از نبیل (که به حساب ابجد کلمه نبیل و کلمه محمد هر دو شماره‌ی ۹۲ هستند (باب بقیةالله امام زمان است، به عبارت دیگر یعنی: «شهادت می‌دهم که علی‌محمد (باب (باب امام زمان است». (جمال ابهی، ص ۱۰(
  68. تاریخ نبیل، ص ۱۳۴
  69. زادگاه معتمدالدوله، تفلیس قفقاز (روسیه تزاری (بود، او در دوره‌ی فتحعلی شاه به دربار ایران راه یافت و در دوره سلطنت محمد شاه، در فارس، اصفهان، کرمانشاه و غیره در پست‌های گوناگون مشغول خدمت بود، و در ربیع‌الاول ۱۲۶۳ در ایامی که والی اصفهان بود از دنیا رفت، جالب این که معتمدالدوله ندیده عاشق و شیفته میرزا علی‌محمد باب شده بود!! آیا می‌توان گفت دست استعمار در این کارها دخالت نداشته آن هم استعمار زادگاه او روسیه تزاری؟! در این باره در فصل سوم، سخن خواهیم گفت
  70. در این باره به تاریخ نبیل زرندی، به صفحات ۱۸۴ و ۱۸۷ و ۱۹۶ مراجعه شود
  71. تاریخ نبیل، ص ۱۹۴
  72. این خود رمزی داشت که در بخش بعد به آن اشاره خواهیم کرد
  73. سرحد روسیه سابق و ایران. در اینجا این سؤال می‌شود که چه دستی او را به سرحد (!(تبعید کرده است؟!
  74. جمال ابهی ص ۲۸ - ولی چنان‌که از تاریخ بردن باب به آذربایجان در زمان ولایت‌عهدی ناصرالدین شاه، تا هنگام اعدامش که سال ۱۲۶۶ هجری بود استفاده می‌شود، او کمتر از سه سال در آذربایجان نبوده است در کتاب فتنه باب آمده: محمد بیک چاپارچی باب را به ماکو برد، و او از شعبان ۱۲۶۳ تا جمادی‌الاولی ۱۲۶۴ در ماکو بود، ولی چون بعضی از هم‌دستان او کتباً یا شخصاً با او مراوده داشتند وی را به قلعه‌ی چهریق بردند، از این تاریخ تا هنگام قتل او در سال ۱۲۶۶ (به جز مدتی که او را برای محاکمه به تبریز آوردند (در قلعه چهریق محبوس بود، و تنها کسی که همیشه با او بود سید حسین یزدی کاتب او بود (و این خود سؤال دیگری ایجاد می‌کند که چرا کاتب او همراه او بود؟! و در فصل سوم خواهیم گفت که این شخص جاسوس دیگر روسیه تزار در نزد علی‌محمد بود، و با ترفندهای بسیار مرموزانه و محرمانه، نقشه استعمار را دنبال می‌کرد، و پس از اعدام سید علی‌محمد به بهائیان پیوست
  75. جریان مباحثه‌ی علما با باب در کتاب‌های روضة الصفا و مفتاح باب الابواب و ناسخ التواریخ و قصص العلماء و در کتاب جمال ابهی ص ۳۴ به بعد مذکور است
  76. متن توبه‌نامه و فتوگرافی متن آن را در کتاب جمال ابهی صفحات ۵۴–۵۲ مطالعه کنید - متن این توبه‌نامه در جلد ۲ صفحه ۸۸ کشف الحیل نیز آمده است
  77. میرزا محمدتقی‌خان فراهانی که مردی، استقلال‌طلب و استعمارشکن بود، در اوائل سلطنت ناصرالدین شاه، صدراعظم (نخست وزیر (ناصرالدین شاه شد، او اصلاحات بزرگی انجام داد، سرانجام خودفروخته‌های استعمار، ناصرالدین شاه را واداشتند، تا او را از مقام نخست وزیری عزل کرد، و در ۲۵ محرم سال ۱۲۶۸ ه. ق او را از همه‌ی مشاغل عزل نموده و به کاشان تبعید کرد، سرانجام او را به دست حاجی علی مراغه‌ای، اعتماد السلطنه فراش‌باشی در حمام باغ فین، در تاریخ ۱۹ دی ۱۲۳۰ شمسی در ۶۴ سالگی به قتل رسانید. (دائرةالمعارف فرهنگ و هنر، ص ۷۸۴(
  78. ماجرای اعدام باب، در کتاب الکواکب الدریه، از صفحه ۲۳۳ تا ۲۵۱ آمده است
  79. چنان‌که قبلاً گفتیم مرحوم آیتی (آواره (مدتها در سلک بهائیان بود، سرانجام مسلمان شد و کتاب کشف الحیل را در رد آنها نوشت
  80. مرحوم روضاتی در کتاب روضات الجنات، در احوالات حافظ رجب برسی به مناسبتی قصه‌ی باب را که زمان ایشان اتفاق افتاده نوشته و گوید: «القیت جثته الخبیثه عندالکلاب العاویة فاکلن السمکه حتی رأسها؛ بدن ناپاک او کنار سگ‌های ولگرد افکنده شد، آنها ماهی را تا سرش خوردند.» (مناهج المعارف، فرهنگ عقائد شیعه، صفحه ۷۰۲(
  81. میرزا عباس از اهل نور مازندران بود و در دستگاه امام وردی میرزا که مدتی حاکم تهران و مدتی حاکم کرمان بود، منشی بود. (مقدمه ادوارد براون، بر نقطة الکاف(
  82. شرح حال او در چند صفحه‌ی بعد، تحت عنوان «دستیاران بابی‌گری و بهایی‌گری» ذکر خواهد شد
  83. در مقدمه نقطة الکاف صفحه لح
  84. این صورت وصیت را ادوارد بروان از متن خط علی‌محمد باب استنساخ کرده و در کتاب نقطة الکاف منتشر نموده است (مقدمه نقطة الکاف، ط بریل در لیدن سنه‌ی ۱۳۲۸ هجری صفحه له(
  85. نبیل به حساب ابجد مساوی با ۹۲ است، چنان‌که کلمه‌ی محمد به حساب ابجد مساوی با ۹۲ است، علی قبل از نبیل یعنی علی قبل از محمد
  86. وحید به حساب ابجد با ۲۸ است، چنان‌که کلمه یحیی (به استثنای الف آخرش (مساوی با ۲۸ است، و منظور باب از وحید، همان یحیی صبح ازل است
  87. زیرا حسینعلی بهاء در سال چهارم اقامتش در شهر ادرنه که سال ۱۲۸۵ بود ادعای خود را آشکار ساخت (محاکمه و بررسی، ج ۲، ص ۱۲(
  88. ناصرالدین شاه چهارمین شاه قاجار از شاهان بزرگ این خاندان است، وی پس از چهل و نه سال سلطنت در ایران در روز هفدهم ذیقعده‌ی ۱۳۱۳ به ضرب طپانچه میرزا رضا کرمانی از پای درآمد، قبرش کنار مرقد حضرت عبدالعظیم در بقعه‌ی مخصوصی قرار گرفته است (دائرة المعارف، فرهنگ دانش و هنر، ص ۷۷۰
  89. تفصیل ماجرا را، در کتاب جمال ابهی، از صفحه ۱۱۷ تا ۱۲۳ بخوانید
  90. در کتاب الدریه تألیف عبدالحسین آیتی، صفحه ۳۴۳ و کتاب رحیق مختوم تألیف اشراق خاوری، صفحات ۳۰۵ و ۳۰۶ و ۳۳۱ به مطالب فوق اشاره شده است
  91. ۱۹۹ صفحه‌ای طبع فرج‌الله زکی مصر (موجود در کتابخانه آیت‌الله العظمی نجفی مرعشی در قم
  92. از القاب حسینعلی بهاء
  93. ناگفته نماند از کتاب بدیع حسنعلی بهاء که در همان ادرنه نوشته شده استفاده می‌شود که اختلاف بهاء و ازل در سال‌های اول ادرنه صورت گرفته است (بررسی و محاکمه باب و بهاء ج ۲، ص ۱۴
  94. حتی فخرالحاجیه خواهر میرزا یحیی و حسین‌علی، کتاب تنبیه النائمین را در رد برادرش حسین‌علی نوشت که در نزد بهائیان به کتاب عمه مشهور است
  95. محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۲ ص ۱۳ - اشراق خاوری در کتاب رحیق مختوم (ج ۲، ص ۱۱۹۲(جریان زهر دادن میرزا یحیی به برادرش حسینعلی را شرح داده و بعد می‌نویسد: «بر اثر زهر ارتعاش حاصل شد و دست‌های حضرت بهاءالله تا آخر حیات می‌لرزید.» این مطلب در کتاب قرن بدیع، جلد دوم، صفحه ۲۲۹ نیز آمده است.»
  96. بهائیت مولود تصوف، ص ۱۵۰
  97. ماجرای آشوب یزد و سپس نیریز را که یکی از گروندگان باب به نام سید یحیی دارابی به وجود آورده بود و بالأخره در نیریز کشته شد، در کتاب جمال ابهی، صفحه ۹۷ مطالعه کنید، و همچنین ماجرای محمدعلی حجت در زنجان را در صفحه ۹۵ آن کتاب مطالعه کنید
  98. در آن عصر نام بابل، بارفروش بود
  99. شرح حال قرةالعین در صفحات آینده ذکر خواهد شد، داستان بدشت در کتاب کواکب الدریه که به تصحیح عباس افندی رسیده آمده است.
  100. به اصطلاح بهائیان قیامت کبری پدید آمد، زیرا آنها روز نسخ دین سابق و اعلام دین جدید را روز قیامت کبری می‌خوانند
  101. که ۲۲ روز بوده است
  102. محاکمه و بررسی باب و بهاء ج ۲، ص ۱۲
  103. در فصل چهارم ادعاهای حسینعلی بهاء با ذکر مدرک تشریح خواهد شد
  104. زحیر: تنگ‌نفسی و نالش، یا درددل و پیچش شکم
  105. تلخیص از کتاب جمال ابهی صفحه ۱۴۵ و ۱۵۲ - موضوع جانشینی عباس افندی به جای پدر در کتاب‌های رحیق مختوم، ص ۷۸ و ۱۱۴، قاموس توقیع منیع مبارک، ص ۲۹۳، اشراقات و غیر آن مذکور است
  106. به عبارت دیگر گفت: منظور من از قائم من یظهره الله است یعنی کسی که بعداً خدا او را ظاهر می‌کند.
  107. چنان‌که میرزا علی‌محمد در کتاب بیان باب سادس عشر از واحد ثانی این مطلب را گفته است (در این باره به کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۳، ص ۱۰۹ مراجعه کنید
  108. تلخیص از کتاب محاکمه و بررسی، ج ۲، ص ۲۱ تا ۲۵ و کتاب جمال ابهی، ص ۱۳۸
  109. جمال ابهی، ص ۱۲، لازمه این سخن این می‌شود که حسینعلی قبل از باب مقام قائمیت را داشته و بعد از باب ظهور کرده است
  110. تلخیص از امشی به حشرات، ص ۶۵–۶۱، جمال ابهی، ص ۱۴۶
  111. مؤلف کتاب هشت بهشت که در فلسفه‌ی احکام و شرح حال عده‌ای از فضلای بابیه نوشته شده و در ۳۳۰ صفحه به اضافه ۱۸ صفحه مقدمه، چاپ شده معلوم نیست به قول استاد علامه محمد قزوینی این کتاب از تألیفات ادوارد براون مستشرق انگلیسی است، یا غیر او ولی بنا به دلایلی که در دست است این کتاب را شیخ احمد روحی و میرزا آقاخان کرمانی نوشته‌اند (هشت بهشت، صفحه الف
  112. تلخیص از محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۲، ص ۱۰۵
  113. شرح این ماجرا در کتاب «پرنس دالگورکی»، از مرتضی - احمد - آ، ص ۸۰ تا ۸۵ آمده است؛ و قبلاً گفتیم که آنها به بیش از بیست فرقه رسیده‌اند.
  114. شوقی افندی، پسر ضیائیه دختر بزرگ عبدالبهاء بود
  115. شرح مفصل تاریخ زندگی عباس افندی را در کتاب کشف الحیل و فلسفه نیکو و محاکمه و بررسی، ج ۲، ص ۱۶، و جمال ابهی، ص ۱۴۷ تا ۱۷۴ بخوانید.
  116. سید محمد رشید رضا مصری، مقرر تفسیر معروف المنار در کتاب «تاریخ الاستاذ الامام الشیخ محمد عبده» در جلد اول، صفحه ۹۳۰ می‌نویسد: «عباس افندی نمازهای پنجگانه و نماز جمعه را به شیخ محمد عبده اقتدا می‌کرد و در مجالس درس او حاضر می‌شد.»
  117. محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۲، ص ۱۷
  118. گنجینه حدود و احکام (۳۸۴ صفحه‌ای (ص ۳۶۴
  119. اقلیم نور، صفحه‌ی آخر
  120. محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۲، ص ۱۷۱ و ۱۷۲ و ج ۳ ص ۳۲۱–۲۹۲
  121. انشعاب در بهائیت، ص ۱۵۱، ۱۹۶ و ۱۹۹
  122. در آن عصر نام شهر بابل، بارفروش بود، از این رو محمدعلی بابلی را محمدعلی بارفروش می‌خواندند
  123. شرح آشوب این افراد، در کتاب جمال ابهی، ص ۹۵ تا ۹۹ آمده است
  124. مکاتیب عباس افندی، ج ۲، ص ۲۵۴
  125. شیخ احمد احسائی اعتقادات و افکار خاصی داشت قبلاً در قزوین ملا محمدتقی با او در این باره بحث کرده بود و سرانجام ملا محمدتقی او را تکفیر کرد، تکفیر ملا محمدتقی به سرعت در همه جا منتشر شد، دیگر شیخ احمد نتوانست در قزوین بماند و به عراق رفت
  126. تلخیص از جمال ابهی، ص ۶۲ و ۸۶ و محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج اول، ص ۹۰ و ۹۳
  127. اقتباس از محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۲، ص ۲۳۵، و فتنه‌ی باب، ص ۹
  128. مدرک قبل صفحه ۲۳۹–۲۳۷
  129. آثار این قلعه هم‌اکنون وجود دارد، و مرقد ابی‌منصور احمد بن علی بن ابیطالب طبرسی صاحب احتجاج، وفات یافته اوائل قرن ششم هجری، در همین محل، دارای بارگاه بوده و زیارتگاه مسلمانان است
  130. اقتباس با تلخیص، از جمال ابهی، ص ۹۴–۹۰ - واقعه‌ی قلعه‌ی طبرس، در سال ۱۲۶۲ ه. ق رخ داد، و سعید العلماء حکم جهاد با بابیان را صادر کرد
  131. او حتی ادعای خدایی کرد و یک کتاب در تفسیر صمد نازل نمود (مکاتیب عباس افندی، ج ۲، ص ۲۵۴
  132. هود، ۸۶
  133. جمال ابهی، ص ۹۲
  134. همان مدرک
  135. مرآة آلبدان، چاپ دانشگاه تهران ۱۳۶۷، ج ۲ و ۳، ص ۹۷۲
  136. مرآة البلدان، چاپ دانشگاه تهران ۱۳۷۶، ج ۲ و ۳، ص ۹۷۲
  137. مورخین نام او را ملا محمد سعید خوانده‌اند، ولی از مهر شریفشان که در وقفنامه‌ها به یادگار مانده، سعید بن محمد ثبت شده است
  138. طبقات اعلام الشیعه، ج ۲، ص ۵۹۹
  139. کتاب بهائیان، ص ۵۶۰–۵۵۹، زندگانی عالم مجاهد، سعید العلماء بارفروشی، نوشته مهدی کامران، ص ۱۲–۱، (برای شرح بیشتر به همین کتاب مراجعه شود
  140. صورت امتیازنامه این بود: «تنباکو و توتون مینوپل خرید و فروش و ساختن داخل یا خارج کل تنباکو و توتون که در ممالک محروسه به عمل آورده می‌شود تا انقضاء مدت پنجاه سال از تاریخ امضاء این انحصارنامه به «ماژدر بالیت» و به شرکای خودشان مشروط به شرایط ذیل مرحمت فرمودیم - شاه - ۲۸ رجب ۱۳۰۸ ه. ق». (تحریم تنباکو، تألیف محمدرضا زنجانی، ص ۲۵
  141. مرجع بزرگ میرزا محمدحسن شیرازی (ره (هم‌عصر ناصرالدین شاه، مرجع و سیدی بزرگ و فقیهی عالیقدر بود که پس از شیخ انصاری، مرجعیت مطلق پیدا کرد وی در سال ۱۳۱۲ در سامرا وفات یافت، جنازه‌اش را به نجف اشرف برده و در آنجا در جوار مرقد امیرمؤمنان حضرت علی علیه‌السلام به خاک سپردند
  142. شرح مفصل این ماجرا را در کتاب «تحریم تنباکو» نوشته محمدرضا زنجانی که در دی ماه ۱۳۳۳ شمسی چاپ گردیده و همچنین در تاریخ ادوارد براون انگلیسی (ترجمه احمد پژوه (مطالعه کنید
  143. نورالدین شاهرودی، اسرة المجدد الشیرازی، ص ۵۰
  144. همان مدرک، ص ۵۱
  145. مقدمه مرحوم خالصی، بر گزارش کینیاز دالگورکی (به نام اعترافات (ص ۹
  146. لنکران یکی از استان‌های سابق شوروی است
  147. شرح مفصل جریان دالگورکی را، در جزوه‌ی اعترافات کینیازدالگورگی، و «پرنس دالگورکی» تألیف مرتضی - آ مطالعه کنید
  148. در اینجا تذکر این نکته لازم است و آن این که: اگر فرضاً نوشته دالگورکی و داستانش به طور کلی عاری از حقیقت باشد، و بهائیان آن را دروغ پندارند، مدارک بی‌شماری که از کتب خود آنها در دست است که نمونه‌هایی از آن در این کتاب ارائه داده شده برای مقصود کافی است؛ ولی مدارکی از کتب بهائیان در دست است که وجود کمک‌های بی‌دریغ شخصی به نام دالگورکی را تأیید می‌کند، از جمله: شوقی ربانی (جانشین عباس افندی (در کتاب قرن بدیع صفحه ۸۳ گوید: «از یک طرف وساطت و دخالت «پرنس دالگورکی» سفیر روس در ایران که به جمیع وسایل حضرت بهاءالله بکوشید و در اثبات بی‌گناهی آن مظلوم آفاق سعی مشکور مبذول داشت.»
  149. روضة الصفا، ج ۱۰، ص ۳۱۱
  150. ایلچی: سفیر
  151. شرح بیشتر این ماجرا را در کتاب مزدوران استعمار، ص ۱۶۳–۱۳۴ بخوانید
  152. ذیل شرح حال میرزا یحیی صبح ازل
  153. در این باره به کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۱، ص ۲۲۸ تا ۲۳۳، و ج ۲، صفحه ۱۰ و ۱۱، مراجعه شود
  154. بار دیگر متن نامه‌ی گلپایگانی، این وطن‌فروش سینه‌چاک را بخوانید تا بیشتر به مزدوری او از استعمار، و نقش استعمار در پایه‌گذاری و تقویت بهائیت پی ببرید!
  155. بهائیان می‌گویند: میرزا حسینعلی رفتن به روس را نپذیرفت، پس مزدور آنها نبود، به آنها می‌گوییم: اگر میرزا برای آنها کار نمی‌کرد و مزدور آنها نبود، چرا مأمورین روسی در داخل کشور بیگانه (ایران (این قدر از او حمایت می‌کردند؟
  156. رجوع شود به نقطه‌ی الکاف، ص ۲۱۲، و در آخر قصه (ص ۲۱۴(شعر بسیار مناسبی از حافظ را در اینجا می‌آورد: در پس پرده طوطی صفتم داشته‌اند آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم
  157. به نقل از کتاب انگلیس سر عبدالبهاء، صفحه ۵۷
  158. کرور عبارت از نیم‌میلیون است
  159. آواره در الکواکب الدریه (فارسی (صفحه ۴۹۰ می‌نویسد: «عشق‌آباد (واقع در ترکمنستان فعلی که قبلاً جزء روسیه تزار، و شوروی بود (از شهرهای جدیده و ابنیه‌ی بدیعه است، به امر دول بهیه روسیه در این قرن بنا شده... سنه ۱۲۹۸ هجری تمام حدود عشق‌آباد به حیطه‌ی تصرف روس‌ها درآمد.»
  160. تفصیل این ماجرا را در کتاب‌های: محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۱، ص ۲۲۸ تا ۲۳۲، ص ۱۰، و جمال ابهی، ص ۱۶۲–۱۵۹، مطالعه کنید
  161. تا آن جا که عبدالبهاء جمله «لیس الفخر لمن یحب الوطن» را از ارکان مرام خود دانسته است
  162. خطابات عبدالبهاء، ص ۲۱۶
  163. دو شهر کنونی اسرائیل
  164. محاکمه و بررسی، ج ۳، ص ۳۲۲ - آیتی در کشف الحیل (ج ۲، ص ۱۷۴(گوید: سبحان الله آدمی که سیاسی نیست چه کار به لقب «سر» و نشان ژرژ انگلستان دارد؟
  165. شرح بیشتر در این باره را در کتاب جمال ابهی از صفحه ۱۶۴، تا ۱۷۱ بخوانید. آری عبدالبهاء در عداد جاسوسان انگلیس، زمینه را برای سقوط به دست انگلیس آماده می‌کرد، و این راز برای دولت عثمانی فاش شد و غیاباً برای او حکم اعدام صادر نمود ولی قشون بر حیفا تسلط یافت و دیگر باب عالی عثمانی بر او دسترسی پیدا نکرد (خدای عصر فضا، صفحه ۳۰
  166. انشعاب در بهائیت، ص ۱۲۸
  167. بهائیت مولود تصوف، ص ۱۳۷
  168. خطابات، ج ۱، ص ۲۳
  169. انشعاب در بهائیت، ص ۱۴۹
  170. تماس‌های افراد مختلف در زندان ماکو و چهریق با میرزا علی‌محمد باب، و تماس افرادی این چنین با حسینعلی و عبدالبها در تبعیدگاه ادرنه و... همه دلایل قطعی برای استعماری بودن این حزب است، تا آنجا که آواره در الکواکب الدریه می‌نویسد: «هنگام تبعید میرزا حسینعلی به عکاء سفیر فرانسه می‌خواست نظر میرزا را با خود همراه ساخته و او را از دست دیگران برباید.» مجموعه خطابه‌ها و سخنرانی‌های عبدالبهاء در آمریکا (که پلی کپی آن در دست نگارنده هست (نیز شاهد زنده‌ی دیگری از این ارتباطات است.
  171. دکتر علی‌محمد نقوی، جامعه‌شناسی غربزدگی، ص ۶۹
  172. فرهنگ عمید، واژه‌ی سیاست
  173. امام خمینی، صحیفه نور، ج ۱۳، ص ۲۱۹
  174. امام خمینی، صحیفه نور، ج ۱۳، ص ۲۱۶ و ۲۱۷
  175. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۰۰
  176. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج ۱۱، ص ۲۱۲ به بعد
  177. غرر الحکم، ج ۱، ص ۳۷۴
  178. همان، ص ۳۴۱
  179. باقر شریف قرشی، حیاة الحسن، ج ۱، ص ۴۲
  180. نحل (۱۶(آیه ۳۶.
  181. مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره، ص ۹۵۵
  182. امام خمینی، تحریر الوسیلة، ج ۱، ص ۲۳۴
  183. امام خمینی، صحیفه نور، ج ۱۱، ص ۶۵
  184. همان
  185. صحیفه نور، ج ۲۱، ص ۹۸
  186. روزنامه کیهان، ۸ / ۳ / ۷۲
  187. شماره‌ی ۴۲، تحت عنوان «صورة عن الاسلام فی آمریکا»
  188. تلخیص از مجله الهادی، سال ۲، شماره‌ی ۴، ص ۱۶۴. لازم به تذکر است که استعمار آمریکا، بهائیان را از اطراف دنیا به آمریکا آورده و از آنها نهایت حمایت را می‌کند. از این رو تجمع بهایی‌ها در آمریکا از همه جا بیشتر است، چنان‌که ارتشبد سابق حسین فردوست می‌نویسد: «بهایی‌ها در آمریکا، بسیار قوی هستند و مراکز متعددی از جمله شیکاگو دارند، ایران بعد از آمریکا (در عصر محمدرضا پهلوی (بیش‌ترین بهایی‌ها را داشت.» (ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ص ۳۷۶
  189. خطابات، جلد ۱، ص ۳۳، پرنس دالگورکی، ص ۸۶
  190. بهائیت مولود تصوف، ص ۱۵۰
  191. بعداً در این باره سخن خواهیم گفت.
  192. نقل از مرحوم آیت‌الله سید محمدباقر سلطانی رحمه‌الله پدر همسر فرزند امام خمینی، حضرت حجةالاسلام احمد آقا خمینی رحمه‌الله
  193. به نام سقوط ظهور سلطنت پهلوی
  194. خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفی، ص ۱۸۷ و ۱۸۸
  195. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ص ۳۷۵
  196. شواهد بیانگر آن است که ایادی به علم پزشکی آشنایی کاملی نداشته، تنها دست استعمار تحت عنوان پزشک مخصوص شاه، او را در دربار تثبیت نموده است. چنان‌که پروفسور ژان برنار به اسدالله علم وزیر دربار گفته بود: «پزشک مخصوص شما چاقوی جراحی را از بیلچه باغبانی تشخیص نمی‌دهد.» (گفتگوی من با شاه، خاطرات محرمانه‌ی اسدالله علم (زیر نظر عبدالرضا هوشنگ مهدوی، چاپ ۳، ص ۶۱۶
  197. اتکا: سازمان تدارکاتی ارتش
  198. اقتباس از ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ۱، ص ۲۰۰ تا ۲۰۴
  199. اقتباس از استاد علی دوانی، زندگانی زعیم بزرگ آیت‌الله بروجردی، ص ۳۶. ۴
  200. خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفی، ص ۱۸۶
  201. زندگانی زعیم بزرگ آیت‌الله بروجردی، ص ۳۶۴ (به طور اقتباس
  202. برای اطلاع از این نامه‌ها به کتاب خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفی، ص ۱۸۶ و ۱۸۸ مراجعه شود
  203. اقتباس از استاد علی دوانی، زندگانی زعیم بزرگ آیت‌الله بروجردی، ص ۳۶۱–۳۵۵
  204. اقتباس از خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفی، ص ۱۳۳
  205. صحیفه نور، ج ۱۵، ص ۱۵
  206. اقتباس از گنجینه‌ی دانشمندان، ج ۸، ص ۲۸۳ و ۲۸۷ تا ۲۸۹
  207. با این که ماه رمضان بود، رعایت ادب را نکرد و با گستاخی گفت: «ضمن ناهار خوردن!»
  208. خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفی، ص ۱۹۳–۱۹۲
  209. کیهان، چهارشنبه ۲۰ / ۲ / ۱۳۳۴ ش، شماره ۳۵۷۵
  210. خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفی، ص ۱۹۵
  211. زندگانی زعیم بزرگ آیت‌الله بروجردی، ص ۳۶۲ (با اقتباس
  212. خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفی، ص ۴۹۱–۲۰۰
  213. همان، ص ۲۰۰–۱۹۹
  214. مجله‌ی حوزه، شماره‌ی ۴۳ و ۴۴، ص ۱۴۲
  215. از شگفتی‌هایی که بسیار مایه‌ی تأسف است که تلویزیون ایران در آن عصر مدتی در اجاره و در اختیار ثابت پاسال بود او و همپایگی‌هایش تا می‌توانستند از چنین دستگاه تبلیغاتی، سوء استفاده کرده و با برنامه‌ها و فیلم‌های رسوا و مبتذل، مردم را از اسلام دور می‌نمودند
  216. نقل از آیت‌الله زاهدی، حجةالاسلام و المسلمین حاج آقا محمود زاهدی
  217. اسناد انقلاب اسلامی، ج ۱، ص ۵۹۰
  218. امام خمینی، صحیفه نور، ج ۱۷، ص ۲۶۶ و ۲۶۷
  219. شرح کامل این تصویب‌نامه در کیهان مورخه ۱۶ / ۷ / ۱۳۴۱ نوشته شده است
  220. اقتباس از خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفی، ص ۲۳۵ و ۲۳۶
  221. ] برای اطلاع از این نامه‌ها و اعتراض‌ها و همایش‌ها به کتاب نهضت روحانیون ایران، تألیف استاد علی دوانی، ج ۱ و ۲ مراجعه شود
  222. ] برای اطلاع از این نامه‌ها و اعتراض‌ها و همایش‌ها به کتاب نهضت روحانیون ایران، تألیف استاد علی دوانی، ج ۱ و ۲ مراجعه شود
  223. در این باره به کتاب الکواکب الدریه مراجعه شود
  224. نمونه‌هایی دیگر در این مورد در کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۱، ص ۳۵ و ۳۶ مذکور است
  225. نبیل، به حساب ابجد ۹۲ است، و مساوی با محمد می‌باشد. علی قبل نبیل، یعنی علی‌محمد
  226. ۱۲۶۵ ه.ق
  227. یکی از مواردی که حکایت از پریشان‌گویی و اختلاف در کتب بابیان و بهائیان می‌کند مورد بالا است که درباره‌ی ابتدای وقت ادعای قائمیت باب، هر کسی و به گونه‌ای سخن گفته است!
  228. نقطة الکاف، ص ۱۴۵
  229. از این عبارت استفاده می‌شود که علی‌محمد باب در همان ابتداء داعیه‌ی پیغمبری در سر می‌پرورانده است
  230. [۲۳۰]اصل این نامه را «ادوارد براون انگلیسی» ضمیمه‌ی کتاب نقطة الکاف کرده است
  231. باب آن پیغمبر یا خدایی را که بعد از او خواهد آمد «من یظهره الله» می‌نامد و حسینعلی مدعی است که منظور از من یظهره الله من هستم چنان‌که قبلاً ذکر شد.
  232. کتاب للثمره نسخه خطی است و ظاهراً همان کتابی است که در کتاب آیین باب، صفحه ۱۲، آن را به عنوان نصوصات راجع به وصایت صبح ازل از مؤلفات سید باب می‌شمارد (محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۲، ص ۲۵۴ و ۲۵۶
  233. محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۳، ص ۸ و ۲۵۶ - علی‌محمد باب در کتاب پنج شأن نیز ادعای خدایی کرده (مدرک قبل، ص ۲۶۳
  234. حسینعلی بهاء، کتاب مبین را در تبعیدگاه عکا نوشته، این کتاب محتوی سوره‌ی هیکل و الواح است، دارای ۳۶۰ صفحه ۱۵ سطری، در سنه ۱۳۰۸ ه ق مطابق سنه ۴۸ بابی چاپ شده است
  235. با این که طبق مدارک بالا، حسینعلی با کمال صراحت ادعای پیامبری می‌کند، علت چیست که ابوالفضل گلپایگانی این مبلغ سینه‌چاک باب و بهاء، این مطلب را انکار می‌نماید؟ وانگهی اگر طبق سخن آخرش «ربوبیت همان مقام شارعیت است» آیا این سخن همان اعتراف به شارعیت و پیامبر بودن آنها نیست اینجاست که باز به یکی دیگر از تناقض‌گویی‌های این مزدوران پی می‌بریم
  236. و همچنین در صفحه ۸۰، سطر ۱۲ خطاب به «ویکتوریا» ملکه لندن کرده و خود را خدا معرفی می‌کند
  237. تألیف ادوارد براون یا شیخ احمد روحی و یا میرزا آقاخان کرمانی
  238. ] بابیان و بهائیان، مردم پیرو خود را اغنام الله خوانند
  239. مکاتیب عبدالبهاء، ج ۲، ص ۲۴۵، چاپ شیخ فرج‌الله
  240. مشروح بحث در کتاب‌های مذکور را در کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء آخر ج ۲ و ۳ بخوانید؛ و شماره‌ی صفحات کتب فوق مطابق چاپ‌های اولیه است
  241. رساله‌ی للثمرة، ص ۸، سطر ۱
  242. شماره‌ی صفحاتی که برای این کتاب‌ها ذکر کردیم مطابق چاپ‌های اولیه است وگرنه در چاپ‌های متعدد بعدی فرق کرده است، مشروح بحث درباره این کتاب‌ها را در کتاب محاکمه و بررسی اواخر جلد دوم و سوم مطالعه کنید
  243. تلخیص از کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۱ ص ۱۷۹ - نمونه‌های دیگر از اغلاط کتاب اقدس در همین کتاب، از ص ۱۷۹، تا ۱۸۶ آمده است
  244. با دین‌ها معاشرت نیک کنید
  245. مجموعه احکام بهائیان
  246. از عبارت «انا لما اردنا» (ما چون می‌خواستیم (فهمیده می‌شود که خود جناب بهاء این احکام را می‌ساخته، چه آن که اگر بیان و اقدس از طرف خدا نازل می‌شد باید بگوید چون خدا خواسته... این هم یکی دیگر از پریشان‌گویی بهاء. معلوم می‌شود که او در اینجا نیز خود را خدا فرض کرده است، در این صورت پس اقدس از طرف خودش هست نه از طرف خدای دیگر، پس چرا در موارد دیگر می‌گوید اقدس از طرف خدا بر بنده‌اش حسینعلی است؟!
  247. با توجه به این که شیعیان به نظر بهائیان از مشرکانند چنان‌که در کتاب رحیق مختوم (ج ۱ ص ۵۹۵(گوید: «لعمر الله حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه‌ی حمراء مذکور و مسطور.»
  248. چنان‌که حسینعلی در کتاب مبین، ص ۲۸۶ گوید: اسمع ما یوحی من شطر البلاء علی بقعة المحنة و الابتلاء من صدره القضاء آنه لا اله انا المسجون الفرید (همان گونه که قبلاً ذکر شد
  249. مکاتیب عبدالبهاء، ج ۱، ص ۲۵۴ - قابل توجه این که اصلاً جمع «اله» بر وزن «الوه» نیامده بلکه جمع آن «آلهه» است، ولی حسینعلی بهاء، اله را در این شعر به «الوه» جمع بسته است
  250. آل عمران: ۱۴۲
  251. برای توضیح بیشتر در این مورد به کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء، جلد اول، از صفحه‌ی ۴۷ به بعد مراجعه شود
  252. ان الدین عندالله الاسلام (آل عمران - ۱۹(ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا ولکن کان حنیفا مسلماً و ما کان من المشرکین (آل عمران - ۶۷
  253. مائده: ۳
  254. انعام: ۱۱۵
  255. در لغت عرب و در گفتار مفسرین واژه‌ی خاتم به معنی «ما یختم به» (چیزی که با آن نامه یا سند و غیره مهر می‌شود (می‌باشد، در اینجا به عنوان نمونه به گفتار چند نفر از معاریف ارباب لغت می‌پردازیم: زبیدی در تاج العروس (ج ۸، ص ۲۶۷(گوید: «و من اسمائه صلی الله علیه و آله و سلم الخاتم، و الخاتم هو الذی ختم النبوة بمجیئه.» جوهری در صحاح اللغه گوید «خاتمة الشی‌ء آخره و محمد صلی الله علیه و آله و سلم خاتم الانبیاء.» راغب اصفهانی در مفردات گوید: «خاتم النبیین ختم النبوةای تممها بمجیئه». ابن‌منظور افریقی در لسان العرب (ج ۱۲، ص ۱۶۴(گوید: «خاتم کل شیی‌ء و خاتمته؛ عاقبته و آخره؛ و اختتمت الشیی‌ء نقیض افتتحته و خاتمة السورة آخرها...»
  256. مقدمه ابن‌خلدون، ج ۱۰، ص ۲۲۰
  257. طبقات کبری، ج ۱، ص ۲۵۸
  258. اقتباس و تلخیص از کتاب پرسش‌ها و پاسخ‌ها، ج ۱، ص ۱۳۷–۱۲۶، در مورد بحث کامل در این باره به کتاب تفسیر موضوعی پیام قرآن، ج ۸، از ص ۳۹۹ تا ۴۲۴ مراجعه کنید
  259. احزاب، آیه ۴۰
  260. حشر، آیه‌ی ۷
  261. دنباله حدیث منزله، از احادیث معروف و متواتر بین شیعه و سنی
  262. نیز شیخ احمد احسایی در ج ۲، جوامع الکلم، ص ۷۰ به این مطلب اشاره کرده است
  263. نقل از محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۱، ص ۷ و ۸ - در مجموعة الرسائل سید کاظم رشتی، صفحه ۳۱۹ نیز آمده: «شریعت محمد صلی الله علیه و آله و سلم ناسخ همه‌ی شرایع و هرگز و ابداً نسخ نمی‌شود.»
  264. صحیح مسلم، ج ۲، ص ۲۳۶، صحیح بخاری، ج ۳، ص ۵۴ (کتاب المغازی باب غزوه‌ی تبوک(مسند احمد، ج ۱، ص ۹۸ و...
  265. صحیح بخاری، ج ۴، باب خاتم النبیین، صحیح مسلم، (ط مصر سال ۱۲۹۰ ه (ص ۲۰۷
  266. وافی، ج ۲، ص ۱۴۴
  267. عیون اخبار الرضا (ط سال ۱۲۱۷(ص ۲۳۵ و همچنین صفحه‌ی ۲۲۹ و ۱۹۵ و ۲۶۵، و در اکمال الدین صدوق باب ۳۷ به این مطلب تصریح شده است
  268. فرقان ۵۰ و ۵۱ بنابراین در این آیه دو کلمه «من» نیست و فقط یک کلمه «فی» هست
  269. انبیاء ۲۲
  270. فرقان - ۵۶
  271. چنان‌که در آغاز فصل اول بیان شد
  272. در این باره به جلد ۱۳ بحار و کتاب منتخب الاثر تألیف آیت‌الله العظمی لطف‌الله صافی و کتاب «حضرت مهدی فروغ تابان ولایت» تألیف نگارنده مراجعه شود
  273. چنان‌که در فصل اول ذکر شد
  274. این مطلب اشاره به این است که آنها درباره‌ی قیامت، گویند قیامت اسلام دوره‌ی پیغمبری باب بود (چنان‌که در بحث معاد از نظر باب و بهاء ذکر می‌کنیم (به آنها گفته می‌شود قرآن در سوره‌ی معارج آیه‌ی ۴ روز قیامت را ۵۰ هزار سال دانسته، در جواب گویند، پنجاه هزار سال در یک چشم به هم زدن سپری شد
  275. بدیع، ص ۱۱۳
  276. تلخیص و اقتباس از جمال ابهی، ص ۲۷۴ - نمونه‌های دیگر از استدلال‌های گلپایگانی را در همین کتاب (جمال ابهی (از صفحه‌ی ۲۷۰ تا ۳۳۹ مطالعه کنید
  277. این کتاب در ۴۲ صفحه به قطع کوچک ۱۷ در ۱۲ سانتی‌متری در این چند سال اخیر از طرف بابیه مقیم مرکز چاپ حروفچینی شده است. به راستی اگر یک نفر بابی یا بهایی منصف و حقیقت‌جو همین کتاب را به دقت مطالعه کند، یقین خواهد کرد که علی‌محمد باب از روی سادگی و اغوای شیاطین و اجانب کم‌کم کلام خود را عوض کرده و از عقاید اولیه دست کشیده است
  278. فی یوم کان مقداره خمسین الف سنة (معارج - ۴
  279. یوم تبدل الارض غیر الارض و السماوات (ابراهیم - ۴۸
  280. در این باره به کتاب‌های ایقان، صفحه‌ی ۷۱، و بدیع صفحه‌ی ۳۳۸، و الواح بعد از اقدس، صفحه‌ی ۱۱۵ و ۲۵۲ و ۱۰۲ و ۸۱، و اشراقات و مکاتیب عبدالبهاء، صفحه‌ی ۳۳ و... مراجعه شود
  281. معارج، آیه‌ی ۴
  282. معارج، آیه‌ی ۸ و ۹ و ۱۰
  283. در این باره به کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء، ج ۲، ص ۴۱ مراجعه شود
  284. کتاب گنجینه‌ی حدود و احکام مجموعه‌ی احکام بهائی‌ها است که دارای ۳۸۴ صفحه به اضافه فهرست که برای چهارمین بار در تهران، در سال ۱۰۹ بدیع، مطابق با سال ۱۳۳۱ شمسی تکثیر شده است
  285. مثلاً در اقدس، در همان صفحه ۲۲ می‌گوید: مبادا استعمال کنید آبی را که به وسیله‌ی هوا یا چیز دیگر متغیر شده است و شما عنصر لطیف در میان مردم باشید
  286. باب در بیان عربی (ص ۴۶، سطر ۱۵(گوید: «کل شی‌ء نطلق علیه اسم شی‌ء قدا دخل فی بحر الجل و الطهر بنفسه الا من لا یؤمن بالبیان.»
  287. یعنی همه‌ی ما برای خدا هستیم و از خدا راضی می‌باشیم
  288. از کتاب اقدس (صفحه ۹ و ۱۳(استفاده می‌شود که میرزا بهاء در هر بلدی تشکیل مجلسی را به نام «بیت‌العدل» لازم دانسته و با انتخاب بیت‌العدل‌های خصوصی، بیت‌العدل‌های عمومی تشکیل شود، و اعضاء هر بیت‌العدل از ۹ کمتر نباشد. بیت‌العدل دارای عوائد سرشاری است، و باید برای صلاح‌بینی‌های اجتماعی مطابق زمان و مکان و تشریع و جعل احکام غیرمنصوصه، حتماً بیت‌العدل به وجود آید. (در عصر رژیم شاه، خانه‌ی انصاف درست کرده بودند که گویی از همین بیت‌العدل گرفته شده بود(بهاء این پیشنهاد را کرد ولی، بیت‌العدل وجود خارجی پیدا نکرد، میرزا بهاء مجبور بود این نقشه را بکشد زیرا ۹۹درصد از احکام و وظایف مردم را معین نکرده بود و خواست از این راه خود را راحت سازد. بیت‌العدل با آن شرایط به وجود نیامد، بنابراین حدود یک قرن گذشت و بیت‌العدل تشکیل نشد یعنی احکام مذهبی آن‌ها تعیین نشده و همه در بلاتکلیفی به سر بردند
  289. در کتاب شئون خمس (پنج شأن (که یکی از کتاب‌های علی‌محمد باب است، (در صفحه ۶۴ کتاب الجزاء (آمده «و لقد اذن الله بین الاخ و اخته» از این جمله استفاده می‌شود که ازدواج خواهر با برادر جایز است، چنان‌که مؤلف هشت بهشت (یکی از کتب بابیان (توضیح داده که: نکاح اخت مادام که برادر، او را رؤیت نکرده باشد جایز است!
  290. اقدس، ص ۵، سطر ۸
  291. قبلاً گفتیم در مرام باب و بهاء هر سالی ۱۹ ماه و هر ماهی ۱۹ روز است
  292. چنان‌که در بیان (واحد ۸، باب ۱۸(و در اقدس صفحه ۶ و ۷ به این مطلب تصریح شده است
  293. کلمه‌ی واحد به حساب ابجد ۱۹ است
  294. عنوان مطلب در بیان فارسی صفحه ۲۳۸ چنین است: فی تجدید الکتب اذا انقضی علیها اثنی و مأتین حولا محو کتب من قبل او انفاقه الی احد
  295. مشروح آن را در کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء جلد ۲ و ۳ مطالعه فرمایید.
  296. زمر: ۱۷