فرهنگ مصادیق:چگونه سبّ و لعن حضرت علی (ع) ممنوع شد؟
محتویات
مقدمه
مردم شام حدود ۶۰ سال به سبّ و لعن بر علی (ع) عادت کرده بودند؛ معاویه و خلفای بعد از او هر چه توان داشتند، کینه خود را نسبت به علی (ع) آشکار ساختند تا اینکه فردی از بنی امیه از این امر ناراحت شد...
عقیق: بنی امیه نژادی از قریش هستند که به امیه بن عبد الشمس بن عبد مناف منسوبند و دوران حکومت آنها از معاویه بن ابی سفیان آغاز و به مروان حمار یا مروان دوم که چهاردهمین آنها است ختم میشود و مدت حکومت آنها از سال ۴۱ هجری قمری شروع و به سال ۱۳۲ که به دست ابومسلم خراسانی سردار ایرانی منقرض شدند، پایان یافت.
خلیفه مسلمین دو کار مهم با طرح و تاکتیک خاص انجام داد
عمر بن عبدالعزیز (دهمین خلیفه اموی) در میان خلفای بنی امیّه به گونه دیگری بود؛ او علاوه بر کارهای مهّمی که در دوران خلافتش انجام داد، دو کار مهم نیز با طرح و تاکتیکی خاص انجام داد، یکی اینکه سبّ و لعن امیرالمؤمنان علی (ع) را ممنوع کرد؛ دوم اینکه فدک را به فرزندان حضرت زهراء (س) برگرداند.
در مورد اول، ناگفته روشن است که مردم حدود شصت سال به سبّ و لعن بر علی (ع) عادت کرده بودند و معاویه و خلفای بعد از او هر چه توان داشتند، کینه خود را نسبت به علی (ع) آشکار ساختند، پیران در حال کینه علی (ع) مردند، و کودکان با این برنامه بزرگ میشدند، در این صورت ممنوع کردن این بدعت که به صورت سنّت در آمده بود نیاز به طرحی ظریف و قوی داشت.
یگانه راه برداشتن سب لعن علی(ع) فتوای علمای بزرگ اسلام است
عمر بن عبدالعزیز با یک طرح مخفیانه به این کار دست زد. او فکر کرد که یگانه راه برداشتن سبّ لعن علی (ع)، فتوای علمای بزرگ اسلام به این امر است.
عمربن عبدالعزیز میگوید: دو قضیه باعث شد که من این کار را منع کردم؛ یکی اینکه وقتی بچه بودم معلم سرخانهای داشتم که میآمد و به من درس میآموخت. در کوچه با بچههای هم سن و سال بازی میکردیم.
به این بچهها چنان آموخته بودند که بدون اینکه قصد خاصی هم داشته باشند، دو کلمه که صحبت میکردند، تا کسی حرکتی میکرد و از او میپرسیدند چرا این کار را کردی؟ وقتی میخواست بگوید من این کار را نکردم، العیاذبالله میگفت: «لعنت بر علی، کی من چنین کاری کردم؟»
عمربن عبدالعزیز میگوید: یک بار که ما در کوچه مشغول بازی بودیم و معلم من از آنجا گذشت و چنین رفتاری از ما سر دارد. معلم قرار بود برای تدریس به من به مسجد برود و من هم به آنجا بروم، به مسجد رفتم دیدم مشغول نماز است.
منتظر ماندم تا نمازش تمام شود. تا گفت «السلام علیکم» به سرعت از جا بلند شد و دوباره گفت:«الله اکبر» تا این نماز تمام شد زود بلند شد و نماز دیگری را شروع کرد.
دیدم وقت گذشت و حس کردم که امروز نمیخواهد به من درس بدهد. پیش خود گفتم: باید بفهمم چرا نمیخواهد به من درس بدهد. این بار به محض اینکه گفت: «السلام علیکم» دیگر مجال ندادم، فورا سلام کردم و گفتم: استاد! آیا امروز نمیخواهید به من درس بدهید؟
دیدم رفتارش با من جور دیگری است. گفتم: آیا تقصیری کردهام؟ گناهی کردهام؟ گفت: آن چه کاری بود که در کوچه کردی؟ آن چه بود که من از تو شنیدم؟گفتم: چه چیزی؟
موضوع را گفت. بعد، از من پرسید: تو از چه موقع اطلاع پیدا کردی که خداوند پس از آنکه بر اهل بدر راضی شد بر آنها غضب کرد؟ (اهل تسنن مسئله اهل بدر را قبول دارند) من هم بچه بودم و بی اطلاع، گفتم: مگر علی هم از اصحاب بدر بود؟ گفت: «هل البدر الا لعلی؟!» مگر در بدر قهرمانی غیر از علی بود؟ اصلا بدر مال علی است و از آن پس تصمیم گرفتم که دیگر این کار را نکنم.
عمربن عبدالعزیز میگوید قضیه دوم مربوط است به زمانی که پدرم حاکم مدینه بود. پدرم که خطبه میخواند میدیدم که خیلی فصیح و بلیغ حرف میزند جز آنجا که میرسد به لعن علی (علیه السلام) که گویی زبانش به لکنت میافتد. در خلوت از پدرم پرسیدم: تو چرا همه چیز را خوب بیان میکنی الا این یکی را؟ علتش چیست؟
مردی که ما لعن میکنیم از تمام صحابه پیامبر (ص) افضل است
گفت: آخر این مردی که ما داریم لعن میکنیم از تمام صحابه پیامبر افضل است و هیچ کس بعد از پیامبر به اندازه او مستحق درود نیست. گفتم: اگر این طور است چرا او را لعن میکنی؟
گفت: اگر ما او را این طور نکوبیم و لعن نکنیم، امروز نمیتوانیم بچههایش را بکوبیم و ادامه داد: ما گذشته اینها را باید این گونه بکوبیم تا بچه هایشان موقعیت خلافت پیدا نکنند. اگر بنا باشد که علی را آن طور که هست بشناسانیم به شر بچههایش گیر میکنیم، چون مردم خواهند گفت مستحق خلافت آنها هستند.
عمربن عبدالعزیز میگوید: من این دو قضیه را که دیدم با خودم عهد کردم که اگر روزی قدرت پیدا کردم، سب و لعن علی علیه السلام را قدغن کنم و قدغن هم کرد.
کیفیت قدغن کردن لعن به علی (ع)
کیفیت قدغن کردن را بعضی به این شکل نوشتهاند که ذهن مردم شام را همان چیزی که در دوران کودکی ذهن عمربن عبدالعزیز را مسخ کرده بود مبنی بر اینکه علی (علیه السلام) مردی بود که اصلا مسلمان نبود و کافر بود و برای مردم شام جز کفر علی علیه السلام مسئله دیگری مطرح نبود.
عمربن عبدالعزیز مخفیانه یک پزشک یهودی را دید و به او گفت علما را دعوت به مجلس میکنم، تو هم در آن مجلس حاضر شو و در حضور آنها از دختر من خواستگاری کن، من میگویم از نظر اسلام جایز نیست که دختر مسلمان با شخص کافر ازدواج کند، تو در پاسخ بگو پس چرا علی که کافر بود داماد پیامبر (ص) شد، من میگویم علی (ع) که کافر نبود، شما بگو اگر کافر نبود پس چرا او را سبّ و لعن میکنید، با اینکه سبّ و لعن مسلمان جایز نیست، آنگاه بقیه امور با من.
طبق طرح عمربن عبدالعزیز، مجلس ترتیب یافت و طبق دعوت قبلی، بزرگان و اشراف بنی امیّه و علمای وابسته در آن مجلس شرکت کردند، در این شرائط، پزشک یهودی دختر عمربن عبدالعزیز را خواستگاری کرد.
عمر گفت: این ازدواج از نظر اسلام جایز نیست، زیرا ما مسلمان هستیم و ازدواج دختر مسلمان با مرد یهودی جایز نیست. یهودی گفت: پس چرا پیامبر اسلام (ص) دخترش را به ازدواج علی که کافر بود درآورد؟ عمر گفت: علی (ع) که کافر نیست، بلکه از بزرگان اسلام است.
دیگر سب و لعن علی (ع) جایز نیست
یهودی گفت: اگر او کافر نبود، پس چرا او را لعن و سبّ میکنید؟! در اینجا بود که همه مجلسیان، سرها را به زیر افکندند و شرمنده شدند.
آنگاه عمربن عبدالعزیز، سرنخ را به دست گرفت و به مجلسیان گفت: «انصاف بدهید آیا میتوان داماد پیامبر (ص) را با آنهمه فضل و کمال، دشنام داد؟» مجلسیان سر به زیر افکندند، و سر انجام در همان مجلس طرح عمربن عبدالعزیز جا افتاد و او فرمان داد که دیگر برای هیچکس، سبّ و لعن علی (ع) روا نیست.







