کتابخانه:تشیع و ولای اهل بیت

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
تشیع و ولای اهل بیت (علیهم السلام) در ادب قدیم فارسی
مشخصات کتاب
Tashayo va vela.jpg
نویسنده جنگ عبدالکریم مداح، مورخ ۸۴۹
به اهتمام امینه محلاتی
زبان فارسی
ناشر کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی
محل انتشارات تهران
تاریخ نشر ۹۰/۰۸/۲۱
قطع وزیری
شابک ۹۷۸–۶۰۰-۲۲۰–۰۳۴-۱
دانلود PDF


محتویات

پیشگفتار

به نام آنکه جان را فکرت آموخت سرایش شعر در ولای اهل بیت ـ نه لزوماً تشیّع امامی ـ در ادب فارسی، همزاد شعر فارسی است و شاهد صدق آن کسائی مروزی و بسیاری از شعرای کهن سرزمین محبوب ما ایران است که اشعارشان در همین جُنگ آمده است. در این باره فراوان گفته و نوشته شده و هنوز هم ناگفتنی‌های بسیاری باقی مانده است. این ناگفتنی‌ها غالباً عبارتم از دواوین و جُنگهایی چاپ نشده‌ای است که حاوی اشعار ناشناختة فارسی در همه حوزه‌ها، بویژه ادبیات شیعی است و برخی از آنها قرنهاست که از چشم مدّاحان و عالمان و پژوهشگران بدور مانده است. هر بار که جُنگی یافت می‌شود، قصاید تازه‌ای در این باب به دست یمی‌آید و گویی دنیایی تازه کشف می‌شود. زمانی که از استاد دکترسید حسین مدرّسی شنیدم که سرکار خانم محلّاتی به تصحیح جنگ عبدالکریم مدّاح هستند، اصرار کردم اجازه دهند کتابخانة مجلس در کنار دیوانهای شیعی که در طی سالهای گذشته چاپ شده یا زیر چاپ دارد، این اثر ارجمند را نیز منتشر کند. خوشبختانه این خواسته پذیرفته شد. اکنون که این اثر پس از تلاش‌های قابل ستایش مصحّح، به دست چاپ سپرده می‌شود، اطمینان دارم بسیاری از ادیبان، فرهیختگان و عالمان و ناموران ادب فارسی و استادان این حوزه، از این که متن تازه‌ای بر متون ادب فارسی افزوده شده است، و به علاوه، مدرک تازه‌ای در شناخت تشیّع در عمق فکر و اندیشة اسلامی موجود در ایران پیش از صفوی آشکار گشته، خوشحال خواهند بود. توفیقات مصحّح محترم را از خداوند متعال خواستارم؛ و آخر دعوانا ان الحمدالله ربّ العالمین. رسول جعفریان ریاست کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی

مقدمه مصحح

این مطلب که تشیّع، و به طور اخصّ تولّای خاندان گرامی پیامبر (ص)، در ایران سابقه‌ای به قدمت تاریخ اسلامی این سرزمین دارد حقیقتی است که به خصوص در پرتو تحقیقات و مطالعات تاریخی چند دهه اخیر،[۱] بر کسی پوشیده نیست. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که آشنایی ایران با تشیّع با مهاجرت برخی از قبائل عربی به آن سرزمین در اواخر قرن اوّل هجری آغاز شد. اعراب مهاجر که گرچه گاه از رهگذر گرایش‌های عقیدتی ناهمگون اما در مجموع نمایندۀ قدرت فاتح و غالب بودند به مرور بر افکار و عقائد همسایگان جدید خود ـ اهالی اصلی سرزمین‌های فتح شده ـ تأثیر می‌گذارند و در میان آنان قبائلی که با گرایش شیعی از عراق به ایران آمدند آغازگر تشیّع در این سرزمین شدند.[۲] به دنبال آن مهاجرت بسیاری از سادات و نوادگان پیامبر (ص) نیز که در واقع در ایران پناه می‌آوردند بر عامل بالا افزوده شد. قدیم‌ترین مورد آن مربوط به خروج زیدبن علی بن حسین (ع) علیه حکومت اموی در سال ۱۲۲ بود که به شهادت او انجامید و به دنبال آن فرزندش یحیی‌بن زید به ایران ـ مشخصّاً به ری و سپس خراسان ـ گریخت و مدّتی در خراسان از این شهر به آن شهر می‌رفت و به شرح مظالم دولت ستمکار اموی بر خاندان پیامبر می‌پرداخت تا سرانجام به دست عمّال همان حکومت به شهادت رسید.[۳] کشته شدن او پس از یک دورۀ چند ساله که مردم با او و با شرح ستم امویان بر آل پیغمبر آشنا شده بودند تأثیر شگرفی بر عاطفه و احساسات مردم خراسان نهاد تا آن جا که گفته‌اند همۀ مردم آن سرزمین در شهادت او سوگوار شدند و سیاه پوشیدند و به ذکر مصائب او و پدرش زید می‌پرداختند.[۴] این ماجرا سرآغاز انقلاب عبّاسی شد که با بهره بردن از احساسات مردم به عنوان خونخواهی یحیی‌بن زید قیام کرده و با پشتیبانی خراسانیان به عراق و شام رفتند و دولت اموی را برانداختند و خود جانشین آن شدند.[۵] آغاز حکومت عبّاسی به زودی مهاجرت و پناه گرفتن گروه‌های بیشتری از سادات را به ایران به همراه داشت. پدیده‌ای که به خاطر سرکوب شدید قیام‌های آنان از سوی دولت جدید تا پایانم قرن دوّم و پس از آن استمرار یافت. به مرور تشیّع عقیدتی به خصوص در مناطق مرکزی ایران به صحنه آمد و در برخی شهرها به مذهب اصلی مردم تبدیل گردید. شهرهای قم و به زودی کاشان و آوه در مرکز و سپس سبزوار در خراسان جزء آن گونه شهرها بودند. در شهرها و مناطق دیگر مانند ری و جرجان و همدان و اهواز نیز شیعیان فراوانی وجود داشتند. کمی بعد دیلم و طبرستان نیز به این گونه مناطق افزوده شد و از اواخر قرن سوّم به بعد گرایش‌های شیعی در آن جا به تأسیس حکومتی از سادات منتهی شد که قرن‌ها در آن سرزمین فرمانروایی کردند. آن منطقه همچنین زادگاه سلسلۀ شیعی آل بویه بود که مدّت ۱۲ سال بر ایران و عراق حکمروایی داشت و حکومت آنان موجب رواج و رونق فراوان برای تشیّع به معنی اعم، و تشیّع امامی به طور اخص، در آن دو سرزمین (ایران و عراق) گردید. قرن چهارم، دوران حکومت شیعی آل بویه (قرن آزادی عقیده و فکر و اندیشه در جهان اسلام، و شکوفایی تألیف و مناظره و نوآوری علمی در همۀ رشته‌ها) دوران گرمی بازار فرهنگ و ادب بود. بحث‌ها و مناظرات مذهبی و فرقه‌ای و کلامی نیز اوج گرفت و فرق مختلف هر یک در صدد دفاع از محتوای عقیدتی خود و تفوّق درعرصۀ مباحثات و گفتگوها بودند. مردم عادی اجتماع هم خواه ناخواه در جریان برخی از این مناظرات قرار می‌گرفتند. تنّوع مذاهب و مکاتب کلامی و فرقه‌ای در شهرهای مختلف ایران در آن دوره به نوعی که به خصوص در گزارش «احسن التقاسیم» مقدسی آمده نشان دهندۀ یک جامعۀ آزاد و چند صدائی است. حکومت شیعی آل بویه مانند هر حکومت دیگر به دوران ضعف و سپس پایان کار خود می‌رسد و از اواخر آن قرن غزنویان و سپس ترکان سلجوقی در صحنه ظاهر می‌شوند. این سلسله‌ها هر چه با خود آوردند آزادی عقیده و آزادی فکر جزء آن نبود. روزگار بر شیعیان سخت شد و حکومت‌ها یکی پس از دیگری در سرکوب و ستم بر آنان همسان بودند، وضعیتی که چند قرن دیگر بیش و کم در ایران حاکم بود و به استثنای چند فترت نسبتاً کوتاه، برخورد تحقیر آمیز و سیاست سرکوب و فشار از سوی حکومت‌ها و اکثریّت زورمند دربارۀ آنان، قاعده‌ای رائج روزگار بود تا آن که طلوع دولت صفوی و پیروزی تشیّع در ایران به آن وضعیّت پایان داد. شیعیان که در آغاز، راه خود را با ولایت علی (ع) و دوستی و عشق به خاندان پیامبر (ص) مشخّص کرده بودند طیّ همۀ این ادوار همچنان پرچمدار و مدافع حقّ اهل بیت بوده و بر سر پیمان خود با دودمان پاک پیامبر استوار و برقرار ماندند. نه فشار سیاسی و کشتارهای گاه بیگاه، و نه تهمت «بدعت گرا» بودن، و نه اطلاق نام حقیر آمیز «رافضی» آنان را از پیروی راه ائمۀ هدی باز نداشت. هم ایمان و اعتقاد خود و دل و روان خود را با ذکر مناقب و فضائل اهل بیت گرم می‌داشتند و هم دیگران را به آن بزرگوران فرا می‌خواندند. با یاد خاندان پیامبر، خشت بنای مکتب خود را گذاشته بودند و با یاد خاندان پیامبر، پرچم موجودیّت اعتقادی خود را از تهاجم دشمن و از گم کردن راه در تیرگی شبهات و ستم‌ها برافراشته می‌داشتند و با یاد خاندان پیامبر روزگار می‌گذراندند و با تنام آنان و ذکر فضائل آنان مردم را به راه آنان دعوت می‌کردند و از هوّیت و عزّت خود دفاع می‌کردند. شعر ادب به همراه مدّاحی و قصّه خوانی، رسانه‌های اصلی روزگاران کهن بود و تمام مکتب‌های عقیدتی آن روزگار از این رسانه‌ها برای تحکیم مواضع و تبلیغ آموزه‌های خود بهره می‌بردند. شیعیان نیز از این موقعیت استفاده کرده و ذوق هنری و استعداد خود را در این زمینه‌ها به کار می‌انداختند. برای آنان ذکر مناقب خاندان پیامبر هم خاصیّت درون گروهی داشت و روح توّلای علی و آل را در شیعیان زنده نگه می‌داشت و هم خاصیّت دفاعی در برابر دشمن، و هم خاصیت تبلیغی برای جذب نیروهای بیرونی و لااقل تلطیف جوّ نامطلوب علیه جامعۀ شیعه در آن دوران‌ها. قدیم‌ترین گزارش از کاربرد رسانۀ شعر در جامعۀ شیعه ایران مربوط به نیمۀ قرن ششم و در کتاب «النقض» شیخ عبدالجلیل قزوینی است که نام شماری از سرایندگان فارسی زبان قرن پنجم و ششم را که در ذکر مناقب علی (ع) و دودمان پیامبر (ص) شعر سروده‌اند یاد می‌کند. فردوسی طوسی، فخری جرجانی، کسائی مروزی، امیر قوامی رازی و سنائی غزنوی از آنان بوده‌اند.[۶] هم در جامعۀ شیعه و هم در جامعۀ سنّی ایران در آن روزگاران، افرادی نیز بودند که در بازارها و مساجد و اماکن عمومی مناقب آل محمد (ص) یا فضائل روایت شده برای خلفاء نخستین را می‌خواندند و نقش رسانه‌های جمعی عصر ما را به گونه‌ای ایفا می‌کردند. این مناقب و فضائل خوانی، هم شامل خواندن اشعار بود و هم شامل نقل قصّه‌ها و مقتل و مشابه آن. خوانندگان اشعار و مطالب در مدح آل محمّد (ص) را «مناقب خوان» و از آنِ خلفاء نخستین را «فضائل خوان» می‌خواندند. در همان کتاب «النقض» مطالب سودمندی در این باب آمده است.[۷] مناقب خوانی همان رشه بود که ما امروز آن را با نام «مدّاحی» می‌شناسیم و همان خدمت را می‌کرد که امروز مدّاحان و روضه خوانان انجام می‌دهند. دربارۀ چند و چون شعر فارسی در ستایش خاندان گرامی پیامبر (ص) و شاعرانی که در این راه بوده و یاد و نام و اثر و دیوانی از آنان مانده است آقای رسول جعفریان مقاله‌ای سودمند دارد که در دفتر دوازدهم مجموعۀ «مقالات تاریخی» او به چاپ رسیده[۸] و ما را از اطالۀ سخن در این باب بی‌نیاز می‌کند. از مهم‌ترین فوائد کاوش و تحقیق در این میراث بزرگ مذهبی ـ ادبی و مجموعه‌هایی از قبیل دفتر حاضر، آگاهی بر عناصری است که مؤلفه‌های اعتقاد تشیّع مردمی را در ایران پیش از صفوی تشکیل می‌داد. آن فرهنگ مذهبی در دورۀ صفوی امتداد یافت و به روزگارهای بعد هم رسید. به عبارت دیگر فرهنگ مذهبی همۀ شیعیان پیش از دورۀ جدید، به استثناء احیاناً افراد انگشت شماری از نخبگان که مسائل را عقلانی‌تر می‌فهمیدند و تحلیل می‌کردند. از مهم‌ترین و بنیادی‌ترین آن مؤلفه‌ها، تمرکز و تأکید بر خصوصیات و توانایی‌های ویژۀ جسمانی امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب (ع) بود که به اعتقاد شیعیان در جنگ‌های خندق و خیبر و در اسطوره‌هایی مانند به هلاکت رسیدن اژدها به دست آن بزرگوار در گهواره، و ظهور آن حضرت در دشت ارژن، و نبرد با جنّیان و اهریمنان در «غزوۀ بئر عَلَم»، و نمونه‌های بسیار دیگر ظهور یافته بود و همان اسطوره‌ها در مجموعۀ حاضر و سایر سروده‌های سرایندگان مردمی شیعی پیش از این دوره بارها و بارها بازگو شده است. استنساخ و مقابلۀ نسخۀ موجود که از منقّح‌ترین مجموعه‌های مناقب از دورۀ پیش از صفوی است به عنوان گام نخست برای تحقیقی مستقل و فراگیر در تشخیص و تحلیل آن عناصر انجام شد امّا چون آن کار به ناچار زمان خواهد بُرد و تا به سامان رسد سالی چند وقت خواهد گرفت اینک به صوابدید و توصیۀ تنی چند از صاحب نظران ـ به ویژه استاد دکتررسول جعفریان ـ مقرر شد که اصل منبع که در حدّ قابل استفاده‌ای آماده شده بود در دسترس قرار گیرد تا کار بر پژوهندگان دیگری که احیاناً برای تحقیقات مشابه بدین گونه منابع نیازمندند آسان شود و این مأخذ به راحتی در اختیار آنان قرار گیرد.

دفتر حاضر

در مجموعۀ نسخه‌های خطّی کتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار (شهید مطهّری) در تهران جُنگی اسیت در ۱۰۶ برگ به شماره دفتر ۷۰۹۸ (شماره ترتیب فهرست: ۱۳۴۴) که در فهرست دست‌نویس‌های آن کتابخانه ۴: ۹۱ معرّفی شده و آن را عبدالکریم مدّاح در سال ۸۴۹ تحریر کرده است. به پیروی رسم التحریر فارسی قدیم، بسیاری «دال»ها «ذال»، و «پ» و «چ» و «ژ» و «گ» به صورت «ب» و «ج» و «ز» و «ک» کتابت شده است. برگ‌هایی از آغاز و میان این نسخه افتاده که متأسفّانه تعداد آن معلوم نیست ولی از پایان کامل است. در بازماندۀ این جُنگ قصیده‌ها و سروده‌هایی از سی و پنج سراینده آمده که بسیاری از آنان ناشناخته‌اند و از نظر زمانی از فردوسی و ناصر خسرو و کسائی و سنائی در قرن پنجم و ششم تا لطف‌الله نیشابوری درگذشته ۸۱۲–۸۱۶ را در بر می‌گیرد. قدر جامع تمام سروده‌های این مجموعه آن است که همه در مدح و منقبت علی (ع) و ائمّۀ هُدی است و کاتب به شهادت لقب «مدّاح» ظاهراً آنها را برای استفادۀ شخصی در کار منقبت خوانی گرد آورده بوده است. شاهد دیگر بر این نکته آن است که کاتب تمام کلمات غیرمعمول و هر کلمه‌ای را که بیش از یک گونه توان خواند اعراب گذاری کرده است ظاهراً برای آن که هنگام خواندن از روی نسخه، غلط نخواند. دربارۀ این کاتب جز همین لقب که نمایانندۀ نوع کارو اشتغال اوست و این که به شهادت تاریخ نسخه از مردمان نیمۀ قرن نهم و از نظر مذهبی شیعۀ اثنی عشری بوده است چیزی نمی‌دانیم. سرایندگانی که در جُنگ حاضر شعر دارند از همه جای ایران هستند و شاید نتوان به صرف این که اشعاری از چند شاعر ناشناختۀ سبزواری و نیشابوری در آن هست عبدالکریم مدّاح را از مردم خراسان دانست و تا آن جا که دیده می‌شود قرینۀ دیگری نیز بر چنان انتساب از این نسخه نمی‌توان به داست آورد. قصیده‌ها به ترتیب الفبایی قافیه‌هاست در دو بخش که یک بار از الف تا یا رفته و دو باره از سر گرفته شده و مجدّداً از الف تا یا رفته است، گویای آن که جامع دفتر آن را از دو نسخۀ مناقب خوانی مختلف، احیاناً با حذف قصائد تکراری متن دوم، فراهم آورده است. این نیز علّت دیگری است که از راه سرایندگان یاد شده در این متن، نمی‌توان دربارۀ موطن جامع آن اظهار نظر قطعی کرد. در پایان مجموعه پس از قصیده‌ها چند ترجیع بند و ترکیب بند و یک رباعی آمده است. آنچه در این دفتر می‌بینیم متن جُنگ عبدالکریم مدّاح است که از روی همین نسخه وانویسی شده و در مواردی که شعر مورد نظر در منبع دیگری هم یافته شد متن منقول در آن با متن حاضر مقابله و موارد اختلاف[۹] در پای صفحات ذکر گردید. جز آن در بخشی کوتاه در آغاز، سرایندگانی که از آنان شعر و نامی در این جُنگ آمده به کوتاهی شناسانده شده‌اند. آگاهی و دستیابی بر این نسخه موهون لطف استاد دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی بود که سی دی خود را از آن نسخه عنایت و به تصحیح و نشر آن، تشویق و اشارت فرمود. از مهربانی ایشان در این مورد، و از مدد علمی برخی اساتید در انجام این کار، سپاسگزاری می‌کنم. آمینه محلّاتی دانشگاه پرینستون در ایالت نیوجرسی آمریکا

سرایندگان این جُنگ

گذشت که برگ‌هایی از نسخه در آغاز و میانه افتاده و در نتیجه بخشی از محتویات آن از دست رفته است. آنچه باقی مانده ۸۱ قصیده و قطعه از سی و پنج سراینده است که به ترتیب الفبایی نام‌هایی که در عنوان قصیده‌ها در این نسخه بدان خوانده شده‌اند، در ذیل نام برده می‌شوند. از برخی از این سرایندگان تنها یک قصیده در این نسخه هست و از برخی بیش‌تر.

آذری

«مولانا آذری غفرله» سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۳۷ این دفتر که پایان آن در این نسخه افتاده است، همان نورالدین حمزه بن علی ملک بیهقی طوسی، عارف و سرایندۀ این دوره و در گذشتۀ ۸۶۶، که سرگذشت و نمونۀ اشعار او در تذکرۀ دولتشاه[۱۰] [۱۱] و منابع بسیار دیگر[۱۲] و نسخ متعدّدی از دیوان او که صورت کامل این قصیده نیز در آن آمده در کتابخانه‌های ایران و کشورهای دیگر هست.[۱۳] (این دیوان به تازگی در تهران در سلسلۀ انتشارات کتابخانۀ مجلس به چاپ رسیده است). آثار متعدّد دیگر هم دارد که نسخ آن باقی مانده است.[۱۴]

ابن حیدر سبزواری

سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۳۴ این دفتر با تخلص «ابن حیدر» که در تذکره‌ها ذکر نشده است.

ابن حیدر علی باری: علی بن حیدر باری

سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۳ با تخلص «ابن حیدر باری» که در آن از شهر خود سبزوار و نام خود علی یاد می‌کند و آن را در سال ۷۷۴ به نام خواجه علی بن مؤیّد سربدار (حکومت ۷۶۶–۷۸۳) سروده است. او باید فرزند همان «حیدرباری» باشد که دولتشاه[۱۵] نام او را در شمار سرایندگان دورۀ تیمور ـ که در روزگار همین علی بن مؤیّد بر سبزوار و خراسان دست یافت ـ یاد می‌کند.

ابن خواجه کاشی

«ابن خواجه کاشی علیه الرحمه» سرایندۀ قصیدۀ شماره‌ی۳۵ دفتر با تخلص «ابن کاشی». او نیز در تذکره‌ها مذکور نیست و نام یا سروده‌ای دیگر از او نیز در جایی نیافتم.

ابن مورّخ کاشی

سرایندۀ دو قصیدۀ شمارۀ ۶۹ و ۷۵ این دفتر، با تخلص «ابن موّرخ» در هر دو، که در روزگار سرودن قصیدۀ نخست ۶۰ سالگی از عمر او می‌گذشت و گناه مهمی مرتکب نشده بود جز آن که «در رخ خوب پری رخسارگان که گه نگاه» کرده بود. جز این چیزی از دو قصیدۀ او دربارۀ خودش به دست نمی‌آید.

پوربنا

سرایندۀ ناشناختۀ آخرین قطعۀ شعری این مجموعه (شماره‌ی۸۱) با تخلص «پوربنا» (بدون تشدید)، که غیرمحتمل است نام او صورت تصحیف شدۀ «پوربها»، تخلص تاج‌الدین فرزند قاضی بهاء الدین جامی اسفزاری شاعر سرشناس نیمۀ دوم قرن هشتم،[۱۶] باشد.

توحیدی

«مولانا توحیدی» سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۸، با تخلص «توحیدی»، که از آن مطلبی راجع به خود او استفاده نمی‌شود. از این سراینده قصیده‌ای نیز با عنوان «ولایت نامۀ امیرالمؤمنین» «با همان تخلّص در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران موّرخ 844[۱۷] و قصیدۀ طولانی دیگر در سلام گفتن خورشید بر علی مرتضی، باز با همان تخلّص، در جُنگ شمارۀ ۱۳۶۰۹ مجلس[۱۸] آمده است. او در این قصیده دوم خود را «درویش سلطان سیرت» خوانده و می‌گوید که آن را در طول پنج روز در ماه رمضان سال ۸۳۴ (ضاد و لام و جیم) سروده است.[۱۹]

جلال جعفری

سیّدجلال‌الدین فرزند ابومنصور جعفر جعفری فراهانی[۲۰] ، سرایندۀ اوائل قرن هشتم، که از او پنج قصیده (شماره‌های ۸، ۲۳ ۴۶، ۵۹ و ۷۳) در این دفتر آمده است، سه مورد با نام جلال جعفری (شماره‌های ۸، ۵۹ و ۷۳)، یک مورد با نام جلال جعفر (شماره‌ی۴۳) و یکی با نام جلال جعفرپور بو منصور (شمارۀ ۴۶)، با تخلّص، جلال جعفری (شماره‌های ۸، ۵۹، ۷۳) و پور بو منصور (شماره‌ی46). قدیم‌ترین مورد ذکر نام این سراینده ظاهراً مونس الاحرار محمد فرزند بدر جاجرمی است که در عنوان قصیده‌ای از او، وی را «ملک الحکما سیّد جلال‌الدین جعفری نوّرالله قبره» خوانده[۲۱] یو کهن‌ترین گزارش زندگی او در تذکرۀ دولتشاه است که ذیل عنوان «ذکر مفخرالفضلا جلال بن جعفر فراهانی رحمة الله علیه» می‌گوید که گذران زندگی او از دهقانی و زراعت بوده و با فضلا و شعراء روزگار خود در ارتباط بوده است. «شاعر خوشگوی است و تتبّع شیخ عارف سعدی شیرازی می‌کند و جواب مخزن الاسرار شیخ نظامی داده به هزار بیت از آن زیاده، و بی نظیر گفته است». او سپس چند صفحه‌ای از آن نقل می‌کند.[۲۲] نام و سرگذشت او در سایر تذکره‌ها نیز آمده اغست.[۲۳] تقی‌الدین کاشی در خلاصة الاشعار[۲۴] درگذشت او را به سال ۷۳۴ می‌داند که مستند آن معلوم نیست. از این سراینده قصائد و قطعات دیگری در مدح و منقبت اهل بیت باقی مانده که در مجموعۀ حاضر نیامده است از جمله قصیده‌ای در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانه‌می مرکزی دانشگاه تهران،[۲۵] قصیده‌ای در جُنگ شمارۀ ۱۳۶۰۹ کتابخانۀ مجلس[۲۶] با صفحۀ پایانی قصیده‌ای دیگر[۲۷] که آن را در اصفهان سروده بود،[۲۸] و چند نمونه در خلاصة الاشعار.[۲۹] نمونه‌های دیگر شعر او در تذکره‌ها و دو مورد در مونس الاحرار[۳۰] هست. آقای جواد بشری به نوشتۀ خود[۳۱] اشعار و ابیات بازمانده از این سراینده را که نزدیک به پانصد بیت می‌شود گردآوری نموده و در صدد چاپ آن است.

جنید حافظ شیرازی

«شیخ حاجی جنید حافظ واعظ شیرازی»، گویندۀ قصیدۀ شماره‌ی۷۲ این دفتر، با تخلص «جنید». او در این قصیده مدّعی است که حضرت امیر (ع) را در خواب دیده و بر پای او بوسه زده و امام سر او را به لطف از خاک راه برداشته بود. این سراینده باید جز معین‌الدین ابوالقاسم جنیدبن محمود عُمَری شیرازی واعظ، شاعر پایان قرن هشتم و نگارندۀ «شدّ الازار»، باشد که دیوان او را سعید نفیسی در سال ۱۳۲۰ به چاپ رسانده است. این یک به گواهی شدّ الازار سنّی شافعی و از خاندانی بود که خود را از نوادگان عمر خلیفۀ دوم می‌دانست. او در همان کتاب از شیعیان به عنوان «روافض» نام می‌برد. هر چند قصیده‌ای که در مجموعۀ حاضر از «حاجی جنید» نقل شده مطلبی که یک سنّی معتدل با آن مشکل مهمی داشته باشد ندارد جز بیتی که حضرت امیر (ع) را بر اقران خود ترجیح می‌نهد. «جنید» در شیراز قدیم نام شایعی بوده و صدرالدین جنید بن فضل‌الله شیرازی شیخ الاسلام، مترجم عوارف المعارف سهروردی[۳۲] و در گذشنۀ ۷۹۱، نیز از مردم همین دوره بود.[۳۳]

حافظ سبزواری

سرایندۀ قصیدۀ شماره‌ی۴ این دفتر که در هنگام تدوین آن در سال ۸۴۹ زنده نبوده و از وی با دعاء «علیه الرحمة و الرضوان» یاد شده است. تخلص او در پایان قصیده «حاف» است. نام او در هیچ تذکره به نظر نرسید و از متن قصیده که ساخته‌ای به اسلوب مناقب خوانی در وصف معراج پیامبر است پیداست که او از مناقب خوانان زمان خود بوده است. چنان‌که ذیل قصیداه یاد شده آن سروده در جُنگ شمارۀ ۱۳۶۰۹ کتابخانۀ مجلس از همان ادوار[۳۴] ـ که آن نیز مجموعه‌ای از اشعار مورد استفادۀ مناقب خوانان بوده ـ[۳۵] و در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی از قرن دهم([۳۶] نیز آمده امّا از آن دو نیز مطلبی اضافی دربارۀ او به دست نمی‌آید.

حسن کاشی

ستایشگر نامور خاندان پیغمبر در نیمۀ اول قرن هشتم که ۱۸ قصیده از او در این دفتر نقل شده است (شماره‌های ۹ الی ۱۶، ۲۲، ۲۳، ۲۵، ۳۰، ۳۲، ۳۳، ۳۶، ۴۴، ۴۸ و ۶۵). او در اصل از مردم کاشان بود امّا در آمل مازندران به دنیا آمده و همان‌جا می‌زیست.[۳۷] برجسته‌ترین مشخّصۀ زندگی ادبی او آن است که هرگز شعری جز در منقبت پیغمبر و خاندان گرامی او نسروده است. سرگذشت او در تذکره‌ها و مآخذ دیگر هست و اینک همۀ آن مطالب با آگاهی‌هایی افزون در مقدمۀ دیوان او گردآوری و عرضه شده است.[۳۸]

حمزه کوچک

که از او چهار قصیده (شماره‌های ۱۹، ۲۰، ۶۴ و ۶۸) در این دفتر نقل شده و در نخستین مورد از وی به عنوان «اقطع اللسان حمزه کوچک رحمه الله» یاد رفته است. او از مردم ورامین ری[۳۹] و از سرایندگان قرن هفتم و هشتم بوده و سه قصیدۀ دیگر از او در منقبت حضرت امیر (ع) و ائمّۀ اطهار در جُنگ مورّخ ۷۲۹ یاد شدۀ پیش از آقای ایرج افشار بازماندۀ آن را به چاپ رساند[۴۰] نقل شده است.[۴۱] نخستین قصیده از آن جمله در جُنگ اسکندر میرا نیز هست[۴۲] ، با سروده‌ای دیگر از او در همین منبع،[۴۳] و قصیدۀ دوم در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی[۴۴] که قصیده شماره ۲۰ مجموعۀ حاضر را نیز نقل نموده است.[۴۵] سه قصیدۀ دیگر هم از وی در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران مورّخ ۲۲ صفر ۸۴۴،[۴۶] و نمونه‌هایی دیگر از شعر او در مجموعۀ موسوم به «کنزاللئالی» در جُنگ شمارۀ ۶۴۴ کتابخانۀ سلطنتی سابق (کاخ گلستان)،[۴۷] و جُنگ شماره ۲۴۳ سنا،[۴۸] و جُنگ مناقب کتابخانۀ ملّی تهران با شمارۀ ثبت رایانه‌ای 145926[۴۹] آمده است. همچنین بازمانده قصیده‌ای دیگر در جُنگ مناقب ۱۳۶۰۹ مجلس.[۵۰] قصیدۀ سیّد جاگیر جعفری یزدی در مجموعۀ حاضر (شمارۀ ۵۲) به استقبال قصیدۀ شماره ۲۰ از حمزه کوچک و با همان وزن و رویّ سروده شده چنان‌که سرایندۀ آن خود در پایان بدین نکته تصریح می‌کند. تخلص سرایندۀ ما در همۀ اشعار همین «حمزه کوچک» است. وجه تسمیۀ او به «اقطع اللسان» معلوم نشد ولی در کتاب النقض از ماجرای قطع زبان بوطالب مناقبی از مناقب خوانان شیعه در روزگار سلجوقیان گزارش شده[۵۱] که امید است در مورد حمزه کوچک چنین مسئله‌ای روی نداده و موجب آن تسمیه نشده باشد. در همان جُنگ ۱۳۶۰۹ مجلس[۵۲] قصیده‌ای طولانی است در «حکایت جرجیس نبی علیه‌السلام» با این مقطع: به حق ذات بی چونت به حق سیّد مرسل ببخشایی ز عزّ خود کنون درویش اقطع را[۵۳] که شاید این تخلص دیگر همین سراینده و آن قصیده نیز از او باشد؟ از این درویش اقطع قصیده‌ای نیز در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ دانشگاه تهران آمده است.[۵۴]

جواجگی کرمانی

«خواجه خواجگی کرمانی نوّرالله مضجعه» با تخلص «خواجگی» که قصیدۀ ۳۱ این مجموعه از اوست. او طبعتاً هیچ‌یک از سرایندگان دیگر به همین نام که در فرهنگ سخنوران[۵۵] یاد شده و همه از دورۀ صفوی و از مناطقی جز کرمان هستند نیست. از قصیده‌اش هم چیزی دربارۀ او دانسته نمی‌شود.

خواجو کرمانی

کمال‌الدین محمود خواجو کرمانی، سرایندۀ مشهور قرن هشتم، که از او پنج قصیده (شماره‌های ۵، ۳۸، ۴۵، ۶۴ و ۷۷) در این مجموعه آمده است. از این تعداد، قصیدۀ اول و چهارم در نعت رسول اکرم (ص)، دوم در توحید خداوند، و سوم و پنجم در مدح و منقبت حضرت امیر (ع) است. خواجو برجسته‌ترین نمونۀ یک گرایش معتدل شیعی بود که از همین اوائل قرن هشتم در میان اهل سنّت فارسی زبان اوج گرفت و آن را گاه «تسنّن دوازده امامی» می‌خوانند.[۵۶] این گرایش که نمونه‌های پیشین آن در آثار برخی از متصوفۀ قرن‌های خواجو خود در «قصیدة فی خلوص العقیدة و مناقب الائمة الاثنی عشر» که اندکی بعد در متن بالا ذکر می‌شود می‌گوید:

وقت است کز منازل تقلید بگذرم و آرم به صحن گلشن تحقق متّکا

(دیوان او: ۵۷۱–۵۷۳) و این ظاهراً اشاره به همان مکتب تسنّن دوازده امامی است که آن زمان به تازگی شکوفایی یافته و نوعی میانه روی میان تسنّن و تشیّع رسمی و سنّتی تلقّی می‌شده است. مراجعه شود به نقل‌هایی که در کتاب تاریخ تشیّع در ایران: ۶۸۲–۶۸۶ و ۷۶۴–۷۶۵ از علاء الدوله سمنانی ـ پیر طریقت خواجو و از چهره‌های اصلی این گرایش در قرن هشتم ـ آمده که در برخی از آنها او از دوستی تقلیدی نسبت به اهل بیت انتقاد کرده و تولّای خود را نسبت به آنان از راه تحقیق می‌داند. پیش‌تر هم دیده می‌شود[۵۷] با تشیّع در معنی رائج میانه‌ای نداشت. خود خواجو در قصیده‌ای «فی خلوص العقیدة و مناقب الائمة الاثنی عشر»[۵۸] می‌گوید:

من رافضی نِیَم که کنم پشت بر عتیق[۵۹] یا خارجی که روی بتابم ز مرتضی[۶۰]

و در قصیدۀ دیگر «فی نعت الخلفاء الراشدین رضوان الله علیهم اجمعین[۶۱] می‌گوید:

منکر صدّیق اکبر چون شوی کاقطاب چرغ از سر صدقش قدم در کوی سودا می‌زنناد
چون عمر معمار دین شد قدسیان از مهر و ماه بر فراز هفتمین طاق معلّی می‌زنند

امّا به خاندان پیغمبر یعنی اهل بیت مهر می‌ورزید و همزمان و همراه با مهر اصحاب پیغمبر به خصوص خلفاء راشدین، نسبت به خاندان او به خصوص سبطین (یعنی امام حسن و امام حسین) و دو عمّ پیغمبر: حمزه و عبّاس، و ائمّۀ اطهار تولّا داشت.[۶۲] در همین چند نمونه که در مجموعۀ حاضر نقل شده او خود را «مادح اولاد حیدر»[۶۳] می‌خواند و از «حجّة الحق حضرت صاحب زمان»[۶۴] یاد می‌کند. امّا شواهد آن گرایش در اشعار دیگری از او که در این مجموعه نیامده از این هم گویاتر است. مثلاً در همان «قصیدة فی خلوص العقیدة و مناقب الائمة الاثنی عشر» پس از تبرّی از رافضی گری و خارجی گری بلا فاصله می‌گوید:

لیکن اگر به کعبه کنم سجده یا به دیر باشد مرا به عترت پیغمبر اقتدا[۶۵]

و سپس نام دوازداه امام را برده و در مدح هر امام بیتی اختصاص داده است که آخرین آنان حضرت مهدی (ع) است:

یا رب به حقّ مهدی هادی که چرخ را باشد به آستانۀ مرفوعش التجا[۶۶]

در ترکیب بندی «فی نعت النبی و مناقب الائمّة الاثنی عشر»[۶۷] نیز بندی به هر یک از ائمّۀ اطهار اختصاص داده و در بند مربوط به امام زمان (ع) می‌گوید:

به مقدم خلف منتظر امام همام مسیح خضر قدوم و خلیل کعبه
مقام شه ممالک دین صاحب الزمان که زمان به دست رایض طوعش سپرده است زمام
به انتظار وصول طلیعتش خورشید زند درفش درخشنده صبحدم بر بام

و سپس در پایان:

که شمع جان من از نور حق منوّر باد دماغ من ز نسیم خرد معطّر باد
دلم که مُهر زند آل زر بر احکامش فدای حکم جهانگیر آل حیدر باد
در آن نفس که بود مرغ روح در پرواز مباد جز به رخ اهل بیت چشمش باز[۶۸]

دُرّ دُزد

«مولانا دُرّ دُزد» سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۷۴ این دفتر، با همین تخلّص. او همان مولانا علی دُرّ دُزد استرآبادی است که دولتشاه سرگذشت کوتاهی از او در تذکرۀ خود آورده است[۶۹] به نوشتۀ او این شاعر «نیکو سخن و خوش محاوره و زیبا طبع بوده و در خطّۀ ساری و آمل سخن او آوازه داشت. از اقران مولانا کاتبی است... در طاعون عام که در حدود استرآباد در شهور سنۀ ۸۴۰ واقع شده بود منکوحۀ او وفات کرد و در مرثیۀ او این رباعی فرمود: زین واقعه چون دل به دو نیم است مرا از مردن خویشتن چه بیم است مرا گم شد صدفی چنین به دُرّ دُزدی من دُرّی دو سه در خانه یتیم است مرا» رضا قلی خان هدایت در فهرس التواریخ[۷۰] تاریخ فوت او را سال ۸۴۵ ضبط کرده است.

رفیع‌الدین اشرف شیروانی

سرایندۀ یک ترجیع بند (شماره ی۷۶) با تخلص «رفیع» و یک معشّر (شماره‌ی۷۸) با تخلص «اشرف». ترجیع بند در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۷۱] نیز آمده ولی تخلّص‌ها در آن «اشرف» است نه «رفیع». معشّر در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی[۷۲] نیز آمده است. سروده‌هایی که با تخلّص «اشرف» در جُنگ‌های مناقب همراه مدایح کمال غیاث ـ چنان‌که در نسخۀ ما و هر دو مجموعۀ بالا ـ آمده باید از همین سراینده باشد چنان‌که در جُنگ مدایح شمارۀ ۳۴۷۶ مرکز احیاء مواریث اسلامی قم[۷۳]، جُنگ مناقب شمارۀ ۱۶۲۰ دانشکدۀ الهیات مشهد[۷۴]، و جُنگ شمارۀ ۴۶۶۶ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۷۵].

سعدالدین سلطانی

«قاضی سعدالدین سلطانی» سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۶۰، با تخلص «سعدی». جز این مطلبی راجع به او در قصیده نیست.

سعدالدین هروی

سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۷۱ با تخلص «سعید». همان سعید هروی مذکور در تذکرۀ دولتشاه[۷۶] و خلاصة الاشعار تقی الدین کاشی[۷۷] که استاد پوربهای جامی بوده و قصیده‌ای از او در ستایش خواجه عزّالدین طاهر فریومدی ـ وزیر خراسان در بخشی از روزگار اوکتاب قاآن مغول (حکومت: ۶۴۱–۶۵۴) تا روزگار اباقاخان (حکومت: ۶۶۳–۶۸۰) ـ در تذکرۀ دولتشاه هست. در مونس الاحرار هم از او به گونۀ «ملک الحکماء و الشعرا سعید هروی نوّرالله مضجعه» نام برده[۷۸] و به تفاریق ۱۲ قصیده نقل کرده است[۷۹] از جمله در مرثیۀ اولجایتو[۸۰] که در ۷۱۶ درگذشت، خواجه نظام‌الدین اسحاق در گذشتۀ ۷۱۷، خواجه رشیدالدین فضل الله در گذشتۀ ۷۱۸ و خواجه جلال فرزند ارشد او[۸۱] در ترجمۀ محاسن اصفهان ما فروخی او را «استاد فاضل سعدالدین سعید هروی» خوانده و قصیده‌ای که او در سال ۷۲۴ در ستایش اصفهان سروده بود[۸۲] آورده است[۸۳]. پس او در میان سال‌های ۷۲۴ (بلکه شاید پس از ۷۲۹ که سال نگارش ترجمۀ محاسن اصفهان است چون در آن هیچ إشعار و اشاره‌ای به فوت او نیست) و ۷۴۱ که سال تألیف مونس الاحرامرست در گذشته بود. تقی‌الدین کاشی از شیعۀ اثنی عشری بودن او و این که او در مدایح و مناقب اهل بیت قصائد دارد یاد می‌کند[۸۴] تخلص او در مونس الاحرار نیز سعید است[۸۵] و آثار تشیع در آن اشعار هم دیده می‌شود[۸۶]. سروده‌های او در منابع و مجموعه‌های دیگر هم آمده است مانند جُنگ شمارۀ ۵۳ د دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران[۸۷]، جُنگ شمارۀ ۲۴۳ سنا[۸۸]، «مجموعۀ لطافت و منظومۀ ظرافت» از محمود شاه نقیب در کمبریج[۸۹]، «دقائق الاشعار» همان کتابخانه[۹۰] و جز اینها[۹۱]

سنائی

سرایندۀ مشهور قرن ششم که یک قصیده (شمارۀ ۶۲) که جزء اشعار مشهور اوست در این دفتر آمده است. سنائی هر چند به گواهی برخی اشعار او در حدیقة الحقیقه[۹۲] و بر خلاف مدّعای نگارندۀ کتاب النقض[۹۳]، شیعه در معنی مصطلح کلمه نیست امّا دوستدار اهل بیت پیغمبر است و اشعار دیگری جز این قصیده نیز در منقبت ائمّۀ اطهار در نسخی از دیوان او هست[۹۴].

سیّدعلی بغدادی

با تخلص «سیّدعلی» و «سیّد مدّاح» که از او قصیده‌ای در این دفتر (شمارۀ ۴۷) آمده و ظاهراً همان سیّدعلی است که در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران قصیده‌ای طولانی از او در معجزات پیغمبر (ص) در بیش از یک صد بیت[۹۵] و قصیدۀ «ولایت نامۀ امیرالمؤمنین علی» همراه قصۀ دشت ارژن[۹۶]، و یک «ولایت نامه» ی دیگر[۹۷] نقل شده و تخلص او دردو قصیدۀ اول «سیّدعلی» و در سومی «سیّد» است. در جنگ ۱۳۶۰۹ مجلس هم بخش پایانی قصیده‌ای در مناقب از او هست با تخلص «سیدعلی»[۹۸] این سراینده باید جز «علی حجازی» باشد که از او قصیدۀ در مناقب علی (ع) که آن را در ذوالحجّۀ سال ۷۷۰ سروده در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی[۹۹] آمده است.

سیّدجاگیر جعفری یزدی

با تخلّص «جعفری»، سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۲ این دفتر که در آن می‌گوید پیش ترها ستایشگر سلاطین و امرا بوده و عزل در وصف بتان مبرقع می‌سیروده است. او در این قصیده از حمزه کوچک و قصیده‌ای که او سروده بود یاد می‌کند. بسیار بعید است که این شاعر همان سیّدجلال‌الدین جعفر بن محمد جعفری یزدی، از سرایندگان همین قرن هشتم[۱۰۰] باشد به این احتمال که کاتب نسخۀ ما یا نسخۀ اساس، نام «جعفر» را به نادرست خوانده باشند.

شمس اولیاء بلیانی

«مولانا شمس اولیاء بلیانی طاب مثواه» که یک قصیده (شماره‌ی۲۸) در این مجموعه دارد و تخلص او در پایان آن «شمس» است. چنان‌که خود در بیتی در اواخر قصیده می‌گوید «اولیاء» لقب اوست نه آن که جزئی از لقب «شمس الاولیا» باشد. سرودۀ او از نظر صناعت شعری قوی است امّا نام او به شهادت عدم ذکر در فرهنگ سخنوران در تذکره‌ها نیست حتی در تذکرۀ همولایتی او: میرتقی الدین محمد نگارندۀ عرفات العاشقین. بلیان از روستاهای کازرون فارس است که دو عارف برجسته: اوحدالدین بلیانی (قرن هفتم) و امین الدین بلیانی (قرن هشتم) از آن برخاسته‌اند.

علی سوگندی

«مرتضی اعظم امیرعلی سوکندی نوّرالله مضجعه» که یک قصیده از او (شماره‌ی18) با تخلص «ناظمی» در این مجموعه آمده است. نام او به گواهی عدم ذکر در فرهنگ سخنوران در تذکره‌ها نیست و از قصیادۀ او هم مطلبی دربارۀ وی به دست نمی‌آید. تنها به گواهی عنوان «مرتضی اعظم» از سادات محترم زمان خود بوده و به شهادت دعای «نوّرالله مضجعه» در هنگام کتابت این دفتر در حیات نبوده است. نیز این نکته که از مردم خراسان بوده چون سوکند دهی است از دهستان اردوغش بخش قدمگاه شهرستان نیشابور[۱۰۱] در جنگ شمارۀ ۷۵۹۴ مجلس[۱۰۲] هم قصیده‌ای است با عنوان «ناظمی راست» و تخلص «ناظمی» در پایان که باید از همین سراینده باشد.

فردوسی طوسی

قصیدۀ دوّم مجموعۀ ما به نام «ملک الشعراء فردوسی طوسی» است که در ابتدا چنین به نظر می‌رساند که شاید منظور شاعری دیگر جز سرایندۀ ملّی ایران باشد امّا تخلّص سراینده در پایان قصیده «فردوسی طوسی» است و لقب ملک الشعراء نیز مشابه لقب «ملک الحکماء سلطان الکلام» است که در بازماندۀ جُنگ قرن هشتم چاپ آقای ایرج افشار در نقل ابیاتی از شاهنامه برای فردوسی ذکر شده است[۱۰۳]از این جا برمی‌آید که منظور همان فردوسی بزرگ است و این که مناقب خوانان پیش از دورۀ صفوی به هر حال این قصیده را از زبان فردوسی می‌خوانده و آن را از او می‌دانسته‌اند. چنان‌که قصائد دیگری نیز ـ چنان‌که پیش‌تر زیر نام سنائی دیدیم ـ به این شاعر و حتی به سرایندگانی که در حدّ او هم به گرایش شیعی، حتی از نوع معتدل آن، نامور نبودند[۱۰۴] منسوب می‌داشتند. قصیدۀ مورد سخنم در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی از قرن دهم، نسخۀ شمارۀ ۵۱۷ سنای سابق[۱۰۵] (کتابخانۀ شمارۀ ۲ مجلس)[۱۰۶]، و همراه یک قصیدۀ دیگر «در مناقب امیر المؤمنین حیدر کرّم الله وجهه» (این قصیدۀ دوم با نسبت به «فردوس طوسی» اما با تخلص «فردوسی طوسی»، عیناً مانند نسخۀ ما در مورد قصیدۀ اول) در جنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۱۰۷] نیز آمده است. البتّه فردوسی به تشیّع شناخته بوده[۱۰۸] و شواهد آن مطلب از شاهنامه ـ همراه چند نمونه دیگر از اشعار شیعی منسوب به او که بسیار مشابه همین قصیدۀ مورد سخن است ـ در مجالس المؤمنین قاضی نورالله شوشتری[۱۰۹] به دست داده شده است.

کسائی

«مولانا کسائی» «سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۷ که به وضوح شعری قدیم است و می‌تواند از کسائوی مروزی، سراینده‌یمشهور شیعی قرن چهارم، باشد که به گفتۀ نگارندۀ کتاب النقض «همۀ دیوان او مدایح و مناقب مصطفی و آل مصطفی است»[۱۱۰]. هر چند در چند مجموعه‌ای که از شعر او گرد آمده[۱۱۱] وجود ندارد.

کمال غیاث: کمال فارسی

کمال بن غیاث شیرازی، از سرایندگان اواخر قرنم هشتم و اوائل نهم، که شش قصیده از او در این دفتر هست (شماره‌های ۷، ۴۰، ۴۹، ۵۴، ۷۰ و ۸۰). قدیم‌ترین سرگذشت نامۀ او در تذکرۀ دولتشاه است که نخست در مقدمه او را در ضمن شعراء طبقۀ ششم (یعنی سرایندگان نیمۀ اول قرن نهم) به عنوان مولانا کمال‌الدین غیاث شیرازی نام برده[۱۱۲] و سپس در عنوان «ذکر مقدّم الرجال مولانا کمال‌الدین غیاث الفارسی رحمة الله علیه»[۱۱۳] می‌گوید: «مرد خوش طبع و دانا و مورّخ و حکیم شیوه بوده و سرآمد اهل طریق، و از معرکه گیران فارس بود و شاعر پهلوان است و در مناقب خاندان طیّیبن و طاهرین قصائد غرّا دارد، و اشعار او مشهور است. امّا مرد منصف بوده و در تعصّب و تشیّع مثل ابناء جنس خود نیست و اعتدال را رعایت می‌کند...»[۱۱۴] قاضی نورالله شوشتری در مجالس المؤمنین درذکر شعراء شیعه عمدۀ همین مطالب را از دولتشاه نقل کرده[۱۱۵] و تذکره‌های متعدّد دیگری که فهرست اسامی آن در فرهنگ سخنوران[۱۱۶] آمده نیز چیز مهمّی اضافه بر همان مطالب دولتشاه ندارند، اما محمد میرک حسینی منشی در تاریخ ریاض الفردوس خانی دو نکتۀ اضافی و سودمند دارد. او می‌گوید که سرایندۀ ما «به مداحی و ادویه فروشی در میدان سعادت شیراز قیام داشته و صاحب سخن بود. مناظرات او در باب معاجین و تراکیب با شاه شجاع مشهور است. دیوان اشعارش قریب بیست هزار بیت باشد»[۱۱۷]. در مجموعۀ حاضر در نخستین مورد نقل از او (قصیدۀ شمارۀ ۷) از وی به «کمال فارسی علیه‌الرحمه» و در قصیدۀ شمارۀ ۴۰ به «مولانا کمال بن غیاث» و در قصیدۀ ۵۴ و ۸۰ به «مولانا کمال غیاث» تعبیر شده است. تخلّص او در قصیدۀ شمارۀ ۷ و ۵۴ و ۸۰ کمال فارسی است و در قصیدۀ ۴۰ و ۴۹ و ۷۰ کمال غیاث. در میان سروده‌های او در این مجموعه، قصیدۀ شمارۀ ۴۰ سروده‌ای نجومی است با به کار بردن اصطلاحات آن فن، در پاسخ لطف‌الله نیشابوری که قصیده‌ای در همین مایه سروده بود. با مقایسه با آنچه از قصیدۀ نیشابوری در این مجموعه باقی مانده قدرت و برتری سرودۀ کمالِ غیاث و دامنۀ دانایی او در این فن آشکار می‌شود. او در قصیدۀ شمارۀ ۵۴ هم به خود به عنوان فیلسوف اشاره می‌کند که در مجموع تأییدی است بر سخنه دولتشاه در فضل او. امّا گزارش دولتشاه در اعتدال مذهبی او باید به این معنی فهمیده شود که در سلوک با اهل سنّت، به خود و مقدّسات آنان حرکت می‌نهاده و سخنی که موجب آزردگی خاطر ایشان شود بر زبان نمی‌رانده است، وگرنه در سروده‌های منقبتی ـ که طبیعتاً مخصوص مجامع و محافل شیعه و «درون گروهی» بود ـ پیرو اعتدال مذهبی به آن معنی که منظور دولتشاه است نیست. مثلاً «ً در قصیدۀ شماره ۷ مجموعۀ حاضر می‌گوید:

هزاران لعنت داود به خصمان علی یکسر که در دنیا و در دین‌اند دائم ظالم و غاصب
الهی آن که در دنیا فدک را بستد از زهرا به عُقبی دردرک می‌کن به تعذیبش بلا عاذب

و در قصیدۀ شمارۀ ۴۰ می‌گوید:

و در قصیده‌ای که بخش پایانی آن در جُنگ ۱۳۶۰۹ مجلس بازمانده است می‌گوید:
چون زر صامت بود که سکّه ندارد هر که توّلاش هست و نیست تبرّا
لعنت بی مرّ به دشمنان علی باد لعنت پنهان نه بل که لعنت پیدا
هر که گوید کز علی بوبکر فاضل‌تر بُوَد ای مسلمانان شقی و کافر و دزد و دغاست[۱۱۸]

نسخه‌ای از «اختیارات بدیعی» در طب به خط «کمال غیاث طبیب» در ۷۸۵ در تملّک هدایت ارشادی در تهران بوده که در آغاز نسخه دو غزل از حافظ و سپس غزلی از کمال غیاث با این بیت پایانی نوشته شده بود:

حافظ خوش خوان من نقد کمال غیاث نقد کمال غیاث حافظ خوش خوان من

در پایان غزل رقم سراینده و نویسنده به این شکل آمده بود: «کمال غیاث قصه خوان شیرازی»[۱۱۹] از این سراینده یک ترجیع بند طولانی در جُنگ ادبی شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۱۲۰] با رقم ۲۲ صفر ۸۴۴ در پایان ـ که آن هم مجموعه‌ای از اشعار مورد استفادۀ مناقب خوانان بوده است ـ نقل شده، با نام «مولانا کمال غیاث» و با تخلّص «کمال غیاث»[۱۲۱] با مطلع: صبح که قندیل زر آفتاب شعله زد از گنبد نیلی قباب و مقطع: طبع سخندان کمال غیاث ختم بدین بیت روان می‌کند ذکر علی الاوّل و الآخر مدح علیّ الطیّب و الطاهر در همین نسخه پس از این ترجیع بند، قصیده ایست «در نعت رسول الله از گفتار کمال فارسی»[۱۲۲] که تخلص آن هم «کمال فارسی» است، و قصیده‌ای «در مناقب امیرالمؤمنین علی از گفتار ابن کمال فارسی» با تخلص «ابن کمال فارسی»[۱۲۳] که لابد فرزند همین شاعر بوده است. یک قصیدۀ طولانی نیز ازاو در یک صد و شصت و یک بیت در شرح منازل انسان در سفر روحانی و سلوک عرفانی در مجموعۀ شمارۀ ۴۶۵۰ کتابخانۀ مرعشی قم مورّخ ۸۶۴–۸۶6[۱۲۴] هست با این آغاز:

دلا چون کشتی حکمت روان کردی در این دریا ز بسم الله ده که بسم الله مجراها
زبان و دل یکی گردان، دعا گو و اجابت کن الهی آتنی خیراً و عبداً قال آمینا[۱۲۵]

چند سرودۀ او نیز در جُنگ شمارۀ ۱۳۶۰۹ کتابخانۀ مجلس آمده: سه غزل با تخلص «کمال فارسی»[۱۲۶]، قصیده‌ای در توحید و حمد پروردگار با تخلص «ابن غیاث»[۱۲۷]، قصیده‌ای که در نعت پیامبر (ص) با هر دو تخلص «کمال فارسی» و «ابن غیاث» در پایان[۱۲۸] که آن را هم به استقبال قصیدۀ شمارۀ ۳ مجموعۀ حاضر از لطف‌الله نیشابوری سروده است، سه قصیده درمنقبت علی (ع): یکی به اقتضای قافیه با تخلص «کمال غیاثا»[۱۲۹]، دیگری با تخلّص «کمال غیاث»[۱۳۰]، و بخش پایانی قصیده‌ای که آغاز آن در نسخه نیست با تخلص «ابن غیاث فارسی»[۱۳۱]، سروده‌ای در وزن «مستفعلاتن مستفعلاتن» با تخلص کمال غیاث (به شکل «داری کمالی ابن غیاثا»)[۱۳۲]، و بازمانده قصیده‌ای در منقبت چهار نور پاک (پیامبر، علی و حسنین) با تخلص «کمال فارسی»[۱۳۳] نمونۀ شعر او در جُنگ اسکندر میرزا[۱۳۴] نیز آمده است[۱۳۵]، و مخمّسی در نسخۀ شماره ۲۳۲۹ مجلس[۱۳۶] با نام کمال غیاث[۱۳۷]، و دو قصیده در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی یکی با نام «جامع الولایه فی مناقبه علیه‌السلان من کلام مولانا کمال بن غیاث»[۱۳۸]. و دیگری با عنوان «فی مناقبه علیه‌السلام من کلام مولانا [کمال بن] غیاث قدّس سرّه»[۱۳۹]، هر دو با همان تخلّص «کمال غیاث». بخشی از آغاز این قصیدۀ جامعه الولامیه بر هامش جنگ شمارۀ ۷۵۹۴ مجلس هم نوشته شده است[۱۴۰]، در همین جنگ مجلسی مخمّسی است از سلیمی تونی در جواب قصیده‌ای از مولانا کمال غیاث[۱۴۱] و مثمّنی از همو در پاسخ مولانا کمال غیاث[۱۴۲] و مرّبعی باز از همو در جواب این سراینده[۱۴۳] باز ترجیع بندی از سرایندۀ ما در مدح ائمۀ اطهار که شاید یکی از همان سروده‌های بالا باشد در جُنگ مناقب شماره ۱۴۲۵ سنا از قرن یازدهم[۱۴۴] با نام کمال‌بن غیاث[۱۴۵]، و در مجموعۀ شعر شماره ۳۰۴ آن جا با نام ابن غیاث[۱۴۶]، و سروده‌ای در جُنگ شمارۀ ۲۹۷۸ دانشگاه[۱۴۷] با نام کمال غیاث[۱۴۸]، و سه قصیده در جُنگ شمارۀ ۲۹۷۹ همان‌جا از قرن نهم[۱۴۹] با همان نام[۱۵۰] و دو سروده در جُنگ شمارۀ ۴۶۶۶ همان‌جا[۱۵۱]، یکی با همان نام کمال غیاث[۱۵۲] و دیگری با نام کمال فارسی[۱۵۳]، و سروده‌ای در جُنگ شمارۀ ۵۵۰۰ آن جا[۱۵۴] با نام کمال فارسی، و غزلی در جُنگ شمارۀ ۷۴۸۱ همان‌جا[۱۵۵] با نام کمال غیاث[۱۵۶] و در جُنگ مناقب شمارۀ ۱۶۲۰ دانشکدۀ الهیات مشهد[۱۵۷] با نام کمال فارسی[۱۵۸] و جُنگ مدایح شمارۀ ۳۴۷۶ مرکز احیاء مواریث اسلامی قم با نام کمال بن غیاث[۱۵۹]، و جُنگ شمارۀ ۴۰۷۶ فاتح استانبول مورّخ ۸۷8[۱۶۰] با نام ابن غیاث[۱۶۱] و مجموعۀ موسوم به کنزاللئالی در جُنگ شمارۀ ۶۴۴ کتابخانۀ سلطنتی قدیم (کاخ گلستان)[۱۶۲] و جُنگ شمارۀ ۵۳ د دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران[۱۶۳] و دو جُنگ نویافته مناقب: یکی در کتابخانۀ مسجد اعظم قم به شمارۀ ۴۱۲۶ با نام ابن غیاث و دیگری درکتابخانۀ ملّی تهران به شماره ثبت رایانه‌ای ۱۵۹۲۶[۱۶۴] در جُنگ افشار شیرازی ت میکروفیلم شمارۀ ۲۶۰۳ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۱۶۵] نیز قصیده و غزل و بحر طویلی از او هست[۱۶۶]

کمال‌الدین افضل کاشانی

«افضل الشعرا کمال‌الدین افضل کاشی طیّب الله مرقده» که قصیدۀ شمارۀ ۲۶ مجموعه از اوست، با تخلص «افضل». اگر منظور بابا افضل، حکیم و عارف مشهور اواخر قرن هفتم و اوائل هشتم و در گذشته ۷۰۷ باشد شعر تازه‌ای از او خواهد بود که در مجموعه‌هایی که از آثار و اشعار او گرد آمده نیست.

لطف‌الله نیشابوری

مولانا لطف‌الله بن سلیمان شاه نیشابوری که از او پنج قصیده و یک قطعه (شماره‌های ۳، ۶، ۳۹، ۴۱، ۶۷ و ۷۹) در مجموعۀ حاضر آمده و قصیده شمارۀ ۴۰ از سراینده‌ای دیگر هم در پاسخ قصیدۀ شمارۀ ۴۱ اوست، با تخلّص «لطف» در همۀ موارد، از سرایندگان شناخته شدۀ اواخر قرن هشتم و اوائل نهم، و ستایشگر سربداران خراسان و تیمور و فرزندان او: میرانشاه و شاهرخ، و در گذشته به سال ۸۱۲ یا ۸۱۶. قدیم‌ترین شرح حال او در تذکرۀ دولتشاه[۱۶۷] است که اطلّاعاتی مفید دربارۀ یاو با نقل برخی از سروده‌های وی دارد از جمله این شعر معروف او:

طالعی باشدم که از پی آب گر رَوَم سوی بحر برّ گردد
ور به دوزخ رَوَم پی آتش آتش از یخ فسرده‌تر گردد
وز ر کوه التماس سنگ کنم سنگ نایاب چون گهر گردد
ور سلامی برم به نزد کسی هر دو گوشش به حکم کر گردد
اسب تازی اگر مرا باید اسب اندر طویله خر گردد
این چنین حادثات پیش آید هر که را روزگار برگردد
با همه شکر نیز باید گفت که مبادا از این بتر گردد!

پس از دولتشاه، مفصّل‌ترین شرح حال او در تذکرۀ خلاصة الاشعار تقی‌الدین محمّد کاشانی است که نزدیک ۸۰۰ بیت از سروده‌های او را نیز نقل می‌کند. دیگر کتاب‌های تذکره نمیز نام و نمونۀ اشعار او را آورده‌اند که فهرست آنها در فرهنگ سخنوران خیّام‌پور[۱۶۸] هست. از دیوان او نسخه‌ای پاکیزه در ۳۴۸ برگ به شماره ۲۳۲۱ در کتابخانۀ ملّی تهران موجود است[۱۶۹] که به تازگی چاپ نسخه برگردانی از آن در سلسلۀ انتشارات کتابخانۀ مجلس نشرگردیده است. اشعار او در جُنگ‌ها هم به تفاریق نقل شده که نمونۀ آن دو جُنگ شمارۀ ۲۴۲۴ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۱۷۰] و ۷۵۹۴ مجلس[۱۷۱] است. در فتّوت نامۀ سلطانی ملاّحسین کاشفی[۱۷۲] و مجمل فصیحی[۱۷۳] و مجالس المؤمنین قاضی نورالله شوشتری[۱۷۴] و مآخذ دیگری نیز نام و یاد او (در مأخذ اخیر با نقل برخی سروده‌های او در ستایش ائمّۀ اطهار) هست.

مولانا مشهدی

سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۵ با تخلص «مشهدی» که از آن مطلبی دربارۀ خوند وی به دست نمی‌آید.

محمد قعقاعی

سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۴۲ که تنها ۹ بیت از پایان آن مانده است. او در آن قصیده دو بیت از شعر «کمال» را تضمین کرده، و سرایندۀ خوبی است امّا نام او در جایی دیگر از جمله تذکره‌ها نیامده است. نسبت او ظاهراً به نام قعقاع بن عمرو تمیمی در گذشتۀ سال ۴۰ هجری است که از شجعان عرب در صدر اسلام بوده و گفته‌اند که در جنگ‌ها زره منسوب به بهرام گور را که اعراب از فتح مدائن به دست آورده بودند می‌پوشیده است. پس شاید نام او هم مانند ابومحجن و مسیّب خزاعی در شمار نام قهرمانان افسانه‌های عامیانۀ مردم ایران در آن روزگار بوده است.

ناصر خسرو

سرایندۀ مشهور که سه قصیده از او (شماره‌های ۵۰، ۵۱ و ۶۱) در این دفتر آمده و قصیدۀ سوم در دیوان چاپ شدۀ او نیست.

نجم‌الدین کبری

که قصیدۀ شمارۀ ۶۶ در نعت پیغمبر (ص) به نام اوست. او نجم‌الدین احمدبن عمر خیوقی خوارزمی مشهور به نجم‌الدین کبری، عارف مشهور اواخر قرن ششم و اوائل هفتم و پیشوای سلسلۀ کبرویه از سلاسل تصوف، در گذشتۀ پیرامون ۶۱۰ یا ۶۱۸ درخوارزم، است که یاد و سرگذشت زندگی او در بسیاری از منابع آمده و نمونه‌هایی از شعر وی نیز در مآخذ هست امّا این قصیده در منابع دم دستی مربوط به او دیده نشد.

نصرت رازی

که از او سه قصیده در این دفتر آمده (شماره‌های ۱ و ۱۷ و ۲۷) و با نام امیر نصرت رازی رحمه الله (شمارۀ ۱۷) و امیر نصرف رازی روّح‌الله رمسه (شمارۀ ۲۷) یاد شده است. او در شعر به نصرت (قصیدۀ ۱۷ و ۲۷) و نصرت رازی (قصیدۀ ۱) تخلّص می‌کرده و از خاندان شیعی (قصیدۀ ۱ و ۲۷) و در زندگی خود گوشه‌گیر و انزوا طلب بوده است (قصیدۀ ۱). نام کامل‌تر او نصرت بن محمّد علوی رازی، و خود از سرایندگان قرن هشتم و ستایشگران خاندان پیامبر (ص) و در سال ۷۲۹ زنده بوده است. نام و نمونۀ شعر او در هیچ تذکره‌ای نیامده امّا استاد ایرج افشار بر بازماندۀ یک جُنگ خطّی از قرن هشتم که قسمتی از آن به خطّ این شاعر با همان تاریخ ۷۲۹ و محتوی سروده‌هایی از او و دو شاعر شیعی دیگر آن قرن بود دست یافته و آن را در مقاله‌ای با عنوان «منتخباتی از سه شاعر شیعی قرن هشتم»[۱۷۵] معرّفی و بخشی از اشعار آن را نقل نموده است. او سپس در مقاله‌ای با نام «اشعار نصرت رازی، شهاب سمنانی و حمزۀ کوچک ورامینی»[۱۷۶] بخشی از همان مقاله پیشین را همراه متن کامل اوراق بازمانده از آن جُنگ، از جمله هفت ثصیده از این نصرت رازی در مناقب ائمۀ طاهرین و باقی ماندۀ یک قصیدۀ دیگر و یک رباعی و رساله‌ای به نثر از او در علائم ظهور قائم (ع)[۱۷۷] و سه صفحۀ نمونۀ خطّ وی، به چاپ رسانیده است. جز اینها سروده‌ای از او نیز در مجموعۀ موسوم به کنزاللئالی در جُنگ شمارۀ ۶۴۴ کتابخانۀ سلطنتی قدیم (کاخ گلستان) هست[۱۷۸]. قصیده‌ای نیز در مناقب امیر مؤمنان در جُنگ خطی شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران مورّخ صفر ۸۴۴[۱۷۹]، از «مولانا نصرت» آمده[۱۸۰] ولی برخلاف روش شاعر ما، تخلص سراینده در پایان آن نیست پس شاید این مولانا نصرت جز امیر نصرت رازی ما باشد.

وحید تبریزی

سراینده‌ای با تخلص وحیدی که از او سه قصیده (به شماره‌های ۲۱، ۲۹ و ۵۶) در این دفتر آمده است، به احتمال زیاد همان وحیدی تبریزی نگارندۀ چند اثر در صنایع شعر فارسی و عروض و قافیه[۱۸۱] از جمله مفتاح البدایع که آن را در سال ۸۲۰ به پایان برده[۱۸۲] و گفته‌اند که بیشتر شعر او درتوحید و تحمید بوده است[۱۸۳] ظاهراً هموسیت که کمال غیاث ـ سرایندۀ نیمۀ اول قرن نهم ـ در پایان قصیده‌ای از خود در ردیف شاعران بزرگ نام می‌برد[۱۸۴] و چهار سروده از او همراه چند شعر همان کمال غیاث در جُنگ شمارۀ ۲۹۷۹ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران از قرم نهم[۱۸۵] هست. او همچنان که احمد منزوی[۱۸۶] و اندره برتلس[۱۸۷] نیز توجه نموده و توجه داده‌اند طبعاً جز وحید قمی سرایندۀ نیمۀ اوّل قرن دهم است که سرگذشت و نمونۀ شعر او در تذکره‌ها آمده[۱۸۸] و در ۹۴۲ درگذشته بود (هر چند برخی تذکره نویسان، شاید با خلط میان دو شخصیت، این سراینده دوم را تبریی الاصل و قمی المکسن خوانده‌اند). عنوان سرایندۀ مادر مجموعۀ حاضر «مصنوع الکلام وحید تبریزی غفرالله له» (قصیدۀ شماره‌ی۲۱)، «مولانا وحید تبریزی احسن الله آماه» (قصیدۀ شمارۀ ۲۹) و «مصنوع الکلام مولانا وحیدی تبریزی» (قصیدۀ شماره‌ی۵۶) است. اعاء «غفرالله له» معمولاً برای درگذشتگان است و «احسن الله آماله» برای زندگان، امّا روشن نیست که کاتب مجموعه به مدالیل فوق توجه یا از حال او اطلاعی داشته بلکه به احتمال زیاد، هر یک از عناوین و دعاهای یاد شده را عیناً به شکلی که در نسخ مورد استفاده خود دیده ـ و آن نسخه‌ها هم علی الظاهر از زمان‌های مختلف بوده ـ استنساخ کرده است.

شیخ یوسف بنّا

که یک قصیده (شمارۀ ۲۴) در این مجموعه دارد با عنوان «للشیخ المرحوم یوسف بنّا طیّب الله مرقده» و با تخلّص «بنّا». نام سراینده در تذکره‌ها نیست و شعر او هم سرودۀ ضعیفی است که معلوم می‌دارد او شاعر مبرزّی است. امّا اگر منظور شیخ یوسف بنّاء اصفهانی پدر احمدبن یوسف بنّا ـ صوفی مشهور اصفهان در اوائل قرن چهارم و نیای مادری حافظ ابونعیم ـ باشدکه محلّه‌ای در آن شهر تا روزگار ما به نام او خوانده می‌شود إسناد این شعر به او از قبیل نسبت دادن قصیدۀ شماره‌ی۲ به فردوسی خواهد بود؛ و الله اعلم.

متن نسخه

لامیر نصرت رازی[۱۸۹]

سرور سینۀ مون علی است بی تزویز چنان‌که ماه فروزنده در شب ظّلما
سرای دین شریعت ز علم او معمور بنای مردی و جود از وجود او به نوا
هنوز حصن سلاسل خراب و ویران است هنوز قلعۀ خیبر مُشمَّرر (۲) و یغما
به ضربتی که بزد ران عمرو گبر انداخت فضیلت عمل امّت از خداست ورا
که راست «لحمک لحمی» ز احمد مرسل؟ که یافت «نفسک نفسی» به خلوت و به جلا؟
به جز علی که به تأیید حکمت و عصمت به قصر «انفسنا» ساخت از ورق مأوا؟
غلام کهتر او مهتران عرضۀ دین رهین منّت او عارفان اهل صفا
فتاده صیت بزرگیش در بسیط زمین گذشته رفعت قدرش ز فرقدین شما
زمین و هر چه در او و آسمان پهناور طفیلیان علیّ‌اند بر ئوس مَلا
اگر خورست که بر اوج بام گردون است رجوع کرد ز بهر نماز او عَمدا
چنان‌که روی سما ز آفتاب رخشان است منّور است زمین از علی به نور و ضیا

ویران (دهخدا)

سزای حجرۀ زهرا به امر دادآور (۱) نهال باغ طهارت ستون سقف سخا
هر آن که مؤمن پاک است مهر او ورزد ز جان و دل، نه به تقلید و ریب و استسنا[۱۹۰]
علی که هادی دین بُد به حکمت و شمشیر ظهیر و پشت نبی بُد به روز حرب و وغا
امام انسی و جنّی برادر طیّار قسیم جنّت و نار و کفیل روز جزا
وصیّ احمد مختار و سابق اسلام کلید گنج نجات و دلیل راه هدا
مبارزان چهان ملکت جهان گیرند گرفت مردی و احسان مرتضی دو سرا
ز بعد احمد مرسل گر اهل ایمانی به جز علی نبود میر و مهترت قطعاً
که راست در دو جهان جز علی ابوطالب زنی به طهر و به عصمت چو فاطمه زهرا؟
دو نوجوان چو حسین و حسن به معصومی که خاکشان ز شرف گشت افسر حورا
دگر امام چهارم علیّ اِبنِ حسین که سیل خونین راندی ز غصّۀ اعدا
امام اعظم و اعلم محمّد باقر که پیشوای امم بود و سرور علما
به حقّ جعفر صادق، به موسی کاظم که گوش دار به یمن کمال خاک رضا
به حقّ روضۀ جوّاد و مرقد هادی که در ضمان امان داد شیعه را ز بلا
به عصمت حسن عسکری و حرمت او به نور معجز مهدی امام صدر قضا
که در زمان خروجش عیان شود اسلام چنان‌که ملّت و دین آن زمان شود یکتا
بیا بیا و محبّان خویش را دریاب درآ درآ و به دشمن نما ید بیضا
ز وادِ غیمب برون آی و دشمنان بشکن به بیّنات و به برهان و معجزات و عصا
فهب لنا فرجاً مخرجاً معجلّةً[۱۹۱] و احمدٍ و علیّ الوصیً [۱۹۲] و الأبنا
هر آن کسی که ولای علی بَرَد امروز کند شفاعت زلاّت او علی فردا
هزار لعنت و نفرین بر آن سگان لعین که کرده‌اند همه ظلم با علی مُبدا

داد آفرین

مگر نواصب ملعون سگ نمی‌دانند که تیره گشت ورا روی[۱۹۳] چون شب یلدا
شعار نصرت رازی ولای حیدر گشت به انتساب و به میراث از جد و آبا
اگر چه دوست مرام اندک است و ضدّ بسیار وگرچه معتکفم روز و شب به کُنج سرا
خدای هر دو جهان عالم الخفیّات است که نیستم نفسی از علی و آل جدا
به شکر نعمت ایمان و حبّ اهل البیت ببسته‌ام گه و بیگه میان به حمد و ثنا
فقیر حضرت یزدانم و نبیّ و علی دگر ز جملۀ آفاق دارم استغناء

۲ـ من کلام ملک الشعراء فردوس[۱۹۴] طوسی نورالله مضجعه[۱۹۵]

ای دل ار داری هوای جنّة المأوی بیا در حریم کبریا بی کینه و کبر و ریا
گر [۱۹۶] بقای جاودان خواهی ره عُقبی گزین ور سرای خلد خواهی بگذر از دار الفنا
نعمت اسلامی انعامی است خاص از بهر عام[۱۹۷] خوان دین گسترده و در داده مردم را صلا
جهد کن تا ناسزا هرگز نگویی با کسان[۱۹۸] ور بگویی ناسزا یابی سزا روز جزا[۱۹۹]
سنّت احمد به جای آری و فرض کبریا
بگذرانی پایۀ پدر خود از ایوان عرش[۲۰۳] گربه جای آری زایمان شرط شرع مصطفی
کی رسی هرگز به سرّ حکمت عهد[۲۰۴] الست چون که نشنیدی خطاب معنی «قالوا بلی»
کسی[۲۰۵] بدانی عزّت اعظم امیرالمؤمنین تا نخوانی[۲۰۶] معنی آیات قرآن «هل اتی»؟
معنی قرآن کلام حق[۲۰۷] اگر دانی به حق[۲۰۸] از پی فضل ولیّ الله[۲۰۹] بر خوان «انّما»
گر هنر از تیغ می‌جویی مجو[۲۱۰] جز ذوالفقار ور جدیث از جود می‌گویی مگو جز «لافتی»
دختر احمد چو جفت جیدر کرّار شد[۲۱۱] مادر[۲۱۲] شبّیر و شبّر فاطمه خیرالنسا
پس بدین معنی[۲۱۳] نظیرش در جهان هرگز نبود ور[۲۱۴] تو گویی بود کی بود و کدامین و کجا؟
پیش[۲۱۵] اهل الله بعد از خاتم پیغمبران در جهان هرگز نباشد کس چو[۲۱۶] شاه اولیاء
دیدۀ تحقیق بگشای و ببین عین الیقین در کراماتش[۲۱۷] نشان معجزات انبیاء
گر خلیل‌الله را معجز بُد[۲۱۸] اندر منجنیق آن زمان کامد درون[۲۱۹] ناز نمرود از هوا
هم شنیدستی که در فتح[۲۲۰] سلاسل بوالحسن آمد اندر منجنیق و شد در آن حصن از فضا[۲۲۱]
ور شد اندر نار ابراهیم، هم خوش بگذرید از سه فرسنگ آتش مَدیَن علیّ المرتضی
ور خلیل اندر حرم لات و هُبَل را خُرد کرد مرتضی در کعبه بشکست هم منات و هم[۲۲۲] غُزا
گر کلیم حق به معجز از سر چاه شعیب بر گرفت و باز پس افکند سنگ آسیا [۲۲۳]
لام و جیم و الف[۲۲۴] من از حصن خیبر در بکند[۲۲۵] مرتضی و بر هوا انداخت [۲۲۶] چل گام از قفا [۲۲۷]
ور [۲۲۸] به موسی داد بعد از مدّتی دختر شعیب در زمان زهرا [۲۲۹] به حیدر داد شاه انبیاء [۲۳۰]
رو به تورات کلیم و بشنو از بی چون که چون گفت [۲۳۱] احمد ماد ماد و مرتضی را ایلیا
مرتضی را بود تیغی از برای دفع کفر آن چنان [۲۳۲] کز بهر منع [۲۳۳] سحر موسی را عصا
هم [۲۳۴] به سان موسی و هارون به قدر [۲۳۵] و منزلت «انت نفسی» گفت پیغمبر اخ و داماد را
گرگ داد از [۲۳۶] پاسخ یعقوب چون پرسید از او بهر فرزند عزیز آن [۲۳۷] یوسف زیبا [۲۳۸] لقا
نیز با شیر خدا هم گرگ آمد در سخن از برای گوسفندان زن پیر [۲۳۹] دغا
صالح پیغمبر ار از معجزه پیش گروه [۲۴۰] یک جَمَل [۲۴۱] آورد بیرون از جبل [۲۴۲] گاه دعا
حیدر از تلّ حصی [۲۴۳] آورد بیرون اشترا [ان] [۲۴۴] یک [۲۴۵] قطار و داد با [۲۴۶] قرض نبی بدر [۲۴۷] الدجا
گر شد اندر دست داود نبی آهن چو موم از برای دفع تیر [۲۴۸] دشمنان روز [۲۴۹] وغا
بیل آهن نیز حیدر ساخت [۲۵۰] در ساعت زره سنگ خارا خُرد می‌شد در کفش [۲۵۱] چون توتیا [۲۵۲]
راستی را گر به ملک اندر سلیمان نبی مو را دادست برگ و باز مرغان را نوا [۲۵۳]
بوالحسن مفتی مرغ و مار و ماهی بُد [۲۵۴] به شرع قاضی باز و کبوتر میر نحل و اژدها [۲۵۵]
در[۲۵۶] کمال معجز مطلق به هر چندی اگر [۲۵۷] از دم عیسی مریم مرده یابیدی [۲۵۸] بقا
هم شنیدی در زمین بابل ابن کرکره [۲۵۹] زنده گشت از نطق [۲۶۰] حیدر بعد چندین سال‌ها
گر برین گردون گردان قرض [۲۶۱] ماه نور بخش شد دو نیم از معجزات مصطفای مجتبی
از برای طاعت دیگر [۲۶۲] علی را بازگشت [۲۶۳] خسرو سیّارگان خورشید بر اوج سما
در شریعت جز که حیدر [۲۶۴] مشکل قاضی جنّ[۲۶۵] بر سر منبر [۲۶۶] که بگشود و رضا داد از[۲۶۷] قضا
حشم بر کنده بریده دست قصّاب از دَمَش شد درست و بهتر از اوّل به فرمان خدا
این چنین[۲۶۸] برهان و صد چندین زروی راستی [۲۶۹] گر ز بهر دیگری داری تو آن را وا نَما [۲۷۰]
کَمهربا هر چند [کان] با قدر و جا باشی ولی [۲۷۱] پیش [۲۷۲] عاقل قیمت گوهر ندارد کهربا
در دو کَون از احمد و حیدر حقیقت دان که هست [۲۷۳] شبّر و شبیر امام شرع و مهدی مقتدا [۲۷۴]
[۲۷۵] زین عبّادست و باقر هست با جعفر ولیک [۲۷۶] بعد موسی هست فرزندش علی موسی رضا
متّقی همچون تقی و چون نقی هرگز نبود بعد از ایشان عسکری این حجّت دین خدا[۲۷۷]
بهر بغض آل احمد[۲۷۸] جاودان در دوزخ است کافر مطلق [۲۷۹] یزید زرد گوش رو سیا
ای یزیدی چون که من با تو ندارم رای [۲۸۰] جنگ تو ز کین با من همیشه ماجرا داری چرا؟ [۲۸۱]
[۲۸۲] خارجی و ناصبی و دنبکی از روی شرع لایق آتش سزای نفت و نار و بوریا
کی دهم شرح و چه گویم تا که چون آید به درد [۲۸۳] جان من هر ساعت از سوز شهید کربلا
آب کوثر کی خورند آنها که دادند از خری دین ز دست از بهر این دنیای دون و دو غبا (8)
دولت باقیت ای فردوسی طوسی مدام [۲۸۴] نیست الاّ دوستی طاهرین [۲۸۵] آل عبا [۲۸۶]
دولت جاوید تو [۲۸۷] حبّ رسول و آل اوست ورزی از مهری دگر، [۲۸۸] کردی حیات خود هبا

رباعی الوان[۲۸۹]

شد زرد پریر و سمن از باد هوا دی آب سیه ز نرگسم شد پیدا
امروز چو لاله ز آتشم روی سپید از خاک چو گل سرخ برآیم فردا

لمولانا لطف‌الله نیسابوری[۲۹۰]

یا افتخار العالمین یا اختیار المصطفی یا انتم صدر المتّقین یا انت بدر الاوصیا[۲۹۱]
تاج سر عالم تویی فخر بنی آدم تویی افزون ز صد ضیغم [۲۹۲] تویی یا حارث [۲۹۳] الله فی الوغا
ای نفس سر خیل رسل فرمانروای جزو و کلّ [۲۹۴] قسّام اهل غزّ و ذلّ صاحب خطا «انّما»
ای سرور دین و ملل پیمان [۲۹۵] تو اصل دول هم حبّ تو خیرالعمل هم بغض تو شرّ العنا
در علم هادی طرق آفاق علمت بی افق دیده ورای نُه تتق ایقان لو[۲۹۶] کُشِفَ الغطا
فتّاح ابواب خرد فیّاض اقبال ابد سِرّ دار [۲۹۷] درگاه صمد سَردار خیل اولیاء [۲۹۸]
مهر منیری در ضیا ابر مطیری[۲۹۹] در سخا چرخ بسیطی در غُلا بحر محیطی در عطا[۳۰۰]
ذکر تو او راد فلک نام تو تسبیح ملک [۳۰۱] قسم حسودت «قدهلک» حظّ حبیب «قدنجا»
وصفت که [۳۰۲] داند در سُخُن جز کردگار لوح[۳۰۳] «کُن» نعت [۳۰۴] تو بس در [۳۰۵] «لم یکنم» وصف[۳۰۶] تو بس در «هل اتی» [۳۰۷]
برده [۳۰۸] زهر میدان سبق کفّار را دل کرده شق آورده جبریلت ز حق منشور ملک لافتی [۳۰۹]
آن کو زد از حبّ تو دم برخورد از انواع نعم [۳۱۰] در صفّۀ صفّ کرم در [۳۱۱] خوان اخوان الصفا
الصادقین الصابرین القانتین [۳۱۲] المنفقین [۳۱۳] تا [۳۱۴] قول «و المستغفرین» حق گفته در حقّ شما
نی جز به حق پیوند تو، نی در شرف مانند تو جز یازده فرزند تو خاصان درگاه خدا
معصوم از [۳۱۵] هر معصیت محمود در هر محمدت موصوف در هر مرتبت موسوم [۳۱۶] در هر ابتلا
اوّل امیر انجمن محکوم حکم ذوالمنن فخر بنی هاشم حسن آن مقتدای مجتبی[۳۱۷]
طیّب دل طاهر نسب[۳۱۸] فخر عجم شاه عرب [۳۱۹] پاشندۀ گنج طلب پوشندۀ سهو[۳۲۰] و خطا [۳۲۱]
ثانی ولیّ ابن ولی [۳۲۲] فرّ جلال[۳۲۳] از وی جلی احسن [۳۲۴]حسین بن علی شاه و شهید کربلا
روز غزا [۳۲۵] چون باب خود کوشیده تنها با دو صد چون شیر با یک دشت دد در عرصۀ کرب‌وبلا
با آن جهاد مرضیه دیده میان بادیه جور [۳۲۶] سگان هاویه بیداد دیوان هوا
اصحاب دولت را کنف آبای ملّت را خلق[۳۲۷] دو درّی برج شرف دو درّ درج مرتضی [۳۲۸]
آن گه گزین عالمین آفاق از او [۳۲۹] با زیب و زین اعلی علّی بن حسین [۳۳۰] آن آدم آل عبا
از خشیت حق [۳۳۱] هر زمان با رفعت و قربی [۳۳۲] چنان از نرگس [۳۳۳] پر ارغوان سیلی ز باران بکا
ز ارواح پاکان [۳۳۴] یقین بر روح پاکش آفرین از خطّۀ سطح زمین تا اوج خطّ استوا
زان پس امام المتقین فرزند زین‌العابدین سر و سرابستان دین سمع شبستان بقا [۳۳۵]
باقر حقایق بین حق قولش همه تلقین حق صرّاف نقد دین حق کشّاف علم [۳۳۶] انبیاء
گردون فرود رفعتش عالم طفیل حشمتش خاک جناب حضرتش چشم خرد را توتیا
دیگر [۳۳۷] امام انس و جان در دین حق صاحب مکان [۳۳۸] نازد به عمر جاودان هر کو بدو برد التجا [۳۳۹]
صادق که بود از مرشدی دین هدی را مهتدی اقبال گشتش مقتید آن کو بدو کرد اقتدا [۳۴۰]
هر کو عدل از وی کند فرش عدالت [۳۴۱] طی کند بر [۳۴۲] قول صادق کی کند انکار [۳۴۳]جز ناپارسا
زو بگذری شمع حرم میر جلیل [۳۴۴] محترم هم مجمع علم و کرم هم منبع [۳۴۵] حلم و حیا
کاظم امام راهبر [۳۴۶] خیر ملک فخر بشر [۳۴۷] زهرا ز کفش نوش جگر مر کاظمین الغیظ را [۳۴۸]
پس کاشف علم الیقین پروردۀ روح الامین محبوب ربّ العالمین [۳۴۹] اعلی علی موسی رضا
روح الامین [۳۵۰] مدحتگرش خورشید امور [۳۵۱] چاکرش خاک خراسان را درش هم قبله هم حاجت روا
میر هزاران محترم از [۳۵۲] خاندان معتصم شاه هزاران محتشم در بارگاه کبریا
گفت از [۳۵۳] تقی یزدان او از تقوی و احسان او اندر قران [۳۵۴] درشان او «امّا من اعطی [۳۵۵] واتّقی» [۳۵۶]
باشد ولی عهد تقی در دین حق [۳۵۷] شاه [۳۵۸] نقی لیکن چه داند هر شقی برگ گل از شاخ گیا
لفظش به معنی متّقن [۳۵۹] صدقش به دعوی [۳۶۰] مقترن در صدر فتوی مؤتمن در ملک رضوی [۳۶۱] پادشا [۳۶۲]
بعد از نقی در سروری زان [۳۶۳] خاندان مهتری نبود چو شاه عسکری آن صفدر صف، غزا [۳۶۴]
در خاطر حکمت ورش گنج حقایق [۳۶۵] مضمرش لفظ چو قند عسکرش [۳۶۶] بیماری جان را شفا
آخر مه خورشید ضو[ء] فرمان ده فرمان شنو اسلامیان را پیشرو آخر زمان را پیشوا
آن مهدی صاحب [۳۶۷] زمان آن قائم صاحب مکان آن خسرو صاحب قران آن [۳۶۸] منعم صاحب عطا
ای جّت دین هُدی [۳۶۹] حکم [۳۷۰] تو را جانها فدا در ده ظهورت را ندا بیرون خرام از متّکا
برگیر رسم بد زره بر تخت دین زن تکیه گه [۳۷۱] چون صبح صادق کش سپه بر بام گردون [۳۷۲] زن لوا
غلغل به عالم درفکن گردن کشان را سرفکن بیخ مخالف برفکن درد موافق کن دوا
سرهای سرداران [۳۷۳] نگر خاک رهت را پی سپر [۳۷۴] در حال [۳۷۵] خلقان کن نظر در کار [۳۷۶] ایشان ده نوا
از آل یاسین هر که سر برتافت ویلش شد مقرّ [۳۷۷] گوید گه [۳۷۸] بعث از خطر [۳۷۹] «یا ویلنا من یعثنا» [۳۸۰]
ای اهل دولت تان خدم یک ره بخواهید از کرم حاجات لطف [۳۸۱] با ندم از حضرت ربّ السّما [۳۸۲]
کز فضل و بخشایشگری در قول و فعلش ننگری از بازپرس این سری در باز خواه آن سرا [۳۸۳]
خوش دارش اندر ناخوشی مگذارش اندر بیهُشی در دام این هفت آتشی در کام این چار اژدها
چون [۳۸۴] می‌زند زین در دمی بسیار باشد از کمی گر [۳۸۵] نه کجا گنجد همی مدح شما در فکر ما
از خالق غفّارتان هر لحظه باد ایثارتان [۳۸۶] بر روح پر انوارتان [۳۸۷] صلوات و رضوان و ثنا [۳۸۸]

۴ـ فی المنقبة من کلام حافظ سبزواری علی الرّحمة و الرضوان [۳۸۹]

پس از حمد خداوندی که بی مثل است و بی همتا ثنا و نعت پیغمبر ز جان [۳۹۰] و دل کنم انشا [۳۹۱]
محمّد احمد و صاحب [۳۹۲] بشیر و داعی [۳۹۳] و طیّب تذیر و حاشر [۳۹۴] و عاقب سراج و ناجی [۳۹۵] و مولا
چراغ دودۀ آدم مراد [۳۹۶] جملۀ عالم [۳۹۷] اساس دین از او محکم بنای [۳۹۸] شرع از او برپا
نخستین نقطۀ فطرت وجودش گشته در خلقت انیس خلوت وحدت هم او بوده شب إسرا
چو رفت آن خواجۀ عالم بر این فیروزه گون طارم خلیل و موسی و آدم گرفته در برش صد جا[۳۹۹]
ز عکس روی شهر آرا و بوی زلف مشگ آسا همه کرّوبیان لالا همه روجانیان شیدا [۴۰۰]
ره از شمشیر برّان‌تر براق از برق پرّان‌تر ز شیر شرزه غرّان‌تر فکنده در فلک آوا
به سدره جبرئیل از ره عنان برتافت از [۴۰۱] ناگه که ای بر آفرینش شه ندارم بیش از این یارا
یاز این جا ای سرافرازم چو شبری پیش‌تر تازم بسوزد بال پروازم به شیب افتم من از بالا [۴۰۲]
از آن جا پادشه وارش نبود اندوه [۴۰۳] و آزارش به رفرف برد جبّارش [۴۰۴] به عرش و مسند والا
گذشت از عرش چون شاهی خرامان گشت چون ماهی [۴۰۵] پدید آمد ز ناگاهی مقام قرب «او ادنی»
مکانی [۴۰۶] سخت با هیبت چه گویم عالم وحدت پر از تعظیم و ازدهشت [۴۰۷] دو تا شد بر در یکتا
خطاب مستطاب [۴۰۸] از حق [۴۰۹] رسید ای [۴۱۰] بندۀ مطلق منم جبّار «جاء [۴۱۱] الحق» ثاناگو به [۴۱۲] من از مبدأ

زبان بگشاد [۴۱۳] از فرمان که ای سلطان سلطانان|| || || || || ثنایت را شمر نتوان که بیرون است [۴۱۴] از احصا

چه داند فهم انسانی کمال و عزّ آن سانی [۴۱۵] ثنا بر خود تو بتوانی که هستی عالم الاشیا
چو باران رحمت نعمت فرو بارید در ساعت [۴۱۶] نبودش غم به جز امّت [۴۱۷] به شیرین نطق شد گویا
که‌ای وهّاب عقل و جان غنی از طاعت و عصیان گنه ز امّت عَفُو گردان به روز محشر عظمی [۴۱۸]
خطاب آمد که خلاّقم به استحقاق رزّاقم [۴۱۹] به ذاق پاک خود طاقم ز جسم و جوهر و اجزاء [۴۲۰]
تو را امّت که بی با کند چو از تقصیر غمناکند [۴۲۱] نه آخر قبضۀ خاکند عَفو کردم ز استغناء
چو باز آمد به این دنیا بدیده عالم عقبی چه در صورت چه در معنی چه در سرّا [۴۲۲] چه در ضرّا
سحرگه خواجۀ قنبر وصی از بعد پیغمبر امیرالمؤمنین حیدر سوار دلدل شهبا
درآمد از درِ خانه چو مرغ اندر پی دانه که ای سیالار [۴۲۳] فرزانه کجا بودی شب یلدا
چه کردی و چه فرمودت؟ کجا بودی[۴۲۴] چه بنمودت؟ نگویی حال [۴۲۵] چون بودت؟ به لفظ خود بیان فرمان[۴۲۶]
گرفتش مصطفی در بر که [ای] [۴۲۷] با من ز یک گوهر به حقّ خالق اکبر که دیدم نام تو آن جا [۴۲۸]
به مشگ و عنبر آغشته قرین نام من گشته به ساق عرش بنوشته خدای پاک بی‌همتا
تو باری ای نکو فالم چه دانستی ز احوالم؟ خبر چون بودت از حالم؟ به پیشم قصّه کن [۴۲۹] املا
جوابش داد از تعظیم کای سالار هفت اقلیم خداداد این مرا تعلیم [۴۳۰] از ارشاد و از [۴۳۱] اهدا
میان خواب و بیداری رسید الهام جبّاری چه خفتی [۴۳۲] در شب تاری که آمد خواجه لولا [۴۳۳]
قرین عزّت و رفعت بدیده عالم وحدت ز حق درخواسته امّت بدو بخشیده یک یک [۴۳۴] را
چو زین سانم به گوش آمدئ دلم در بر به جوش آمد روانم در خروش آمد دوان [۴۳۵] گشتم برت تنها
زهی طاهر زهی طالب زهی سرور [۴۳۶] زهی غالب علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین حقّا
نبی بر انبیاء مهتر علی بر اولیاء سرور [۴۳۷] دو آزاده ز یک گوهر دو گوهر از یکی دریا [۴۳۸]
یکی نیل و یکی جیحون یکی تین و یکی زیتون [۴۳۹] یکی موسی یک هارون یکی عیسی [۴۴۰] یکی یحیی

یکی چرخ و یکی اختر یکی لعل و یکی گوهر [۴۴۱] یکی مشگ و یکی عنبر [۴۴۲] یکی خوب و یکی زیبا [۴۴۳] [۴۴۴] از عهد اوّلین با هم چنین تا مظهر آدم به مژده عیسی مردم دمیده روح در موتی

هلا [۴۴۵] ای دشمن ناکس چو [۴۴۶] شیطان لعین انجس [۴۴۷] تو را خود این خلاقت بس [۴۴۸] که گشتی یار با اعدا
مکن، بشنو سخن از من، مشو با او ز کین [۴۴۹] دشمن ز دل [۴۵۰] بیخ جفا بر کن ز جان [۴۵۱] برگ وفا بنما
که بر کندش ز خیبر در؟ که بفکندش ز عنترسر؟ [۴۵۲] که را شد [۴۵۳] کتف پیغمبر مکان از روی استیلا؟
شبیر و شبّر شهره که را بُد در جهان بهره؟ که را در حجره [۴۵۴] شد زهره؟ که مرا در خانه [۴۵۵] بُد زهرا؟
عدوی ناکسش یک دم مبادا خالی از ماتم به جاه مروه و زمزم به[۴۵۶] قدر [۴۵۷] مکّه و بطحا
خداوندا تو دانایی به هر حالی توانایی [۴۵۸] به فضلم راه بنمایی به سوی دیدۀ بینا [۴۵۹]

ایا وهّاب [۴۶۰] آب و گِل تویی دانای جان و دل [۴۶۱] ز حافظ هر چه شد حاصل [۴۶۲] چه در پنهان چه در پیدا [۴۶۳] ببخشای و از آن بگذر به حقّ آل پیغمبر ز دست ساقی کوثر چشانم [۴۶۴] شربتی فردا

مولانا کمال‌الدین خواجو کرمانی [۴۶۵]

ای صبح صادق رخ زیبای مصطفی وی سرو راستان قد رعنای مصطفی
آئینۀ سکندر و آب حیات خضر نور جبین و لعل شکر خای مصطفی
معراج انبیاء و شب قدر اصفیا گیسوی روز پوش قمرسای مصطفی
ادریس کو مدرّس علم الهی است لب بسته [۴۶۶] پیش منطق گویای مصطفی
عیسی که دیر دایر علوی مقام اوست خاشاک روب حضرت اعلای مصطفی
بر ذروۀ «دنا فتدلّی» کشیده سر ایوان و بارگاه [۴۶۷] معلاّی مصطفی
خیّاط کارخانۀ «لولاک» دوخته پیراهن [۴۶۸] «ابیت» به بالای مصطفی
شمس و قمر که لؤلؤ دریای اخضرند از روی مهر آمده لالای مصطفی
خالی ز رنگ بدعت و عاری ز رنگ شرک آئینۀ ضمیر مصفّای مصطفی
کحل الجواهر فلک و توتیای روح دانی که چیست؟ خاک کف پای مصطفی
قرص قمر شکسته بر این خوان لاجورد وقت صلای[۴۶۹] معجزه ایمای مصطفی
گو مه به نور خورشید مشو غرّه زان که او عکسی بود ز غرّۀ غرّای مصطفی [۴۷۰]
در بر فکنده زهره بغلطاق [۴۷۱] نیلگون بر سوک زهر خوردۀ زهرای مصطفی
بر بام هفت منظر بالا کشیده‌اند زین چهار صفّه رایت والای [۴۷۲] مصطفی
روح الامین که آیۀ بُشری [۴۷۳] به شأن اوست قاصر ز درک پایۀ ادنای مصطفی
خواجو گدای درگه او شو که جبرئیل شد با کمال مرتبه مولای مصطفی

تمّ النعت [۴۷۴]

فی المناقب : مولانا لطف‌الله نیسابوری [۴۷۵]

بنازد جان و عقل و دین [۴۷۶] به مهر سرور غالب امیرالمؤمنین حیدر علی بن ابی طالب
امین خواجۀ عالم امام [۴۷۷] کشور دانش هُزبر بیشۀ هیجا شجاع مشرق و مغرب
[۴۷۸] بر انسان مُکرم افضل [۴۷۹] در ادیان قاضی اعدل به فرقان مخبر اکمل به میدان صفدر سالب
همو تنزیل را کامل همو تأویل را عامل [۴۸۰] همو انجیل را ناقل همو جبریل را صاحب [۴۸۱]
ز نور [۴۸۲] لمعۀ رایش به صفوت جنّت لامع ز نار [۴۸۳] شعلۀ قهرش به خشیت دوزخ لاهب
چو حکم قاضی [۴۸۴] محشر ریا از رای او منفک [۴۸۵] چو فرض [۴۸۶] خالق واحد [۴۸۷] اداء طاعتش واجب
فلک در شرح [۴۸۸] ناورده چو ذات کاملش کامل ملک بر عرش نادیده ورای منصبش منصب
نگنجد در صحف وصفش اگر گردد [۴۸۹] فلک دفتر نداند رتبتش را شرح اگر گردد ملک کاتب
جزای شیعت [۴۹۰] آلش نعیم وافی وافر سزای دشمن [۴۹۱] جاهش عذاب واصل واصب
چو او زد در عرب رایت نَزَد شام و سحر یک دم عجم از آذر [۴۹۲] زردشت و روم از هیکل راهب
به درگاه الوهیّت چو او مجذوب مطلق بُد [۴۹۳] در و دربند خیبر را بکند از قوّۀ [۴۹۴] جاذب
[۴۹۶]ز بیم فوت فرض او ز رفتن باز استاده|| || || || || فلک تا باز گردیده[۴۹۷] به خاور شارق غارب
به اخلاص امر یزدان را نکردته یک نفس فائت به طاعت حضرت حق را نبوده یک زمان غایب[۴۹۵]
همو اوّل[۴۹۸] بُده طالب، شده[۴۹۹] مطلوب او را حق همو آخر[۵۰۰] شده مطلوب و او را حق شده طالب
ایا شاهی که بر ایوان گردون[۵۰۱] فخر و فر دارد به[۵۰۲] یمن خاک درگاهت زمین مکّه و یثرب
دم جان بخش لطفت را ز جان[۵۰۳] روح القدس چاکر جناب بارگاهت را هم آن روح الامین حاجب
بهشت از راه تو حاصل خبر از قول تو واقف[۵۰۴] عمل بی حبّ تو باطل[۵۰۵] زبان بی مدح تو کاذب[۵۰۶]
هنو اوّل راه از ادیان که در دین رای[۵۰۷] تو والا تو را با حق دل لازم هنوز آدم گل لازب[۵۰۸]
رجال الله را شاهی عباد الله را سرور[۵۰۹] خلیل‌الله را قائم حبیب‌الله را نایب[۵۱۰]
رسول[۵۱۱] اندر مقام «انت منّی» نادیت[۵۱۲] بوده چنانک اندر خطاب «انّما» هستت[۵۱۳] خدا خاطب[۵۱۴]
سپهر قدر را مهری و انوار جهان انجم شراب خلد را ساقی و ابرار چنان شارب
به اولی[۵۱۵] ز اولیای حقّ ولایت را تویی والی به وصف از اصفیای[۵۱۶] دین تصرّف[۵۱۷] را تویی غالب
نفاق دشمنان دین به شمشیر جهاد تو[۵۱۸] نمودار دم دمنه است و حرب حارث حارب
بیا ای آن که می‌گویی که با ایمان و اسلامم تفکّر کنم در این[۵۱۹] معنی تتبّع کن برین[۵۲۰] موجب[۵۲۱]
مکن با عقل بیدادی مباش ار مرد انصافی[۵۲۲] ز حق[۵۲۳] چون خارجی خارج به شر[۵۲۴] چون ناصبی ناصب
اگر تفضیل حکمت راست در دانش که بُد اعلم؟ وگر ترجیح عصمت راست ز آلایش که بد طیّب؟
[۵۲۵] و گر[۵۲۶] قرآنست قول حق[۵۲۷] به قول حق امامت را حوالت با که کرد احمد؟ در آن مذهب[۵۲۸] که بُد ذاهب؟ [۵۲۹]
تو بوجهلی پیمبر را و دجّالی مسیحا را[۵۳۰] چو[۵۳۱] زرّاقی[۵۳۲] کنی در فقه و جلاّدی کنی در طبّ
اگر[۵۳۳] طاعت کنی بی حبّ حیدر معصیت باشد که رند معتقد بهتر بسی از زاهد معجب
ز[۵۳۴] اخبار عرب بر خوان و حال[۵۳۵] بدر و آثارش[۵۳۶] گرت با داستان[۵۳۷] دین دل قابل بود راغب[۵۳۸]
که آن شیر[۵۳۹] فرشته خیل با یک دشت دیو و دد به رزم اندر چه معجزها نمود از بازوی ضارب
چه رزمی آن چنان رزمی که در میدان آن[۵۴۰] بودی[۵۴۱] ز تن‌ها سر چو برگ از شاخ[۵۴۲] از[۵۴۳] باد خزان ساکت
گرفته در دم[۵۴۴] هامون شرار هندی[۵۴۵] شاعل فتاده در خم گردون شهیق[۵۴۶] تازی نازب
به لون سندروس از بیم رخسار شه انجم به رنگ آبنوس از گرد روی عالم شائب
ز شخص مشرکان گشته[۵۴۷] عیان کوهی به هر پشته[۵۴۸] ز حلق کافران کرده [۵۴۹] روان جویی به هر جانب
در آن دریای پرخاش از نهنگ ذوالفقار او غریق موج [۵۵۰] خون گشته رکاب و مرکب و راکب
ایا سلک[۵۵۱] حقائق را خردمند از رهت[۵۵۲] رهبر و یا گنج دقایق[۵۵۳] را هنرور از درت[۵۵۴] کاسب
نوایی این پریشان را[۵۵۵] که بی برگ است و تو منعم عطایی این ثاخوان را که محتاج است و تو واهب
یقین کز[۵۵۶] چاکرانت هر که این ابیات غرّا را به سمع جان و دل[۵۵۷] اصغا کند زین بندۀ مذنب
به جای سیم و زر خواهد که درّ و گوهر افشاند[۵۵۸] بدین مطبوع پر زیور[۵۵۹] ز فیض[۵۶۰] فکرت[۵۶۱] صائب
از آن بحر کرم نبود عجب گر پیش حق گردد شفیع جرم نااهلی بَدی بر فعل خود غاضب[۵۶۲]
مگر گردد زبان و طبع لطف از مدح و مهر تو[۵۶۳] به واجب گفتنی جاری ز ناشایسته‌ای[۵۶۴] نائب

فی المناقب کمال فارسی علیه الرحمة فرماید

زهی بر سروران سرو خهی بر غالبان غالب امیرالمؤمنین حیدر علی بن ابی طالب
ولیّ صانع اکبر وصیّ و نفس پیغمبر به قانون نبی قائم به فرمان خدا راغب
به حکم «هل اتی» حاکم به کشف «لوکشف» کاشف به مدح «لافتی» لایق به نصّ «انّما» ناصب
به میزان سخا نافع به فرمان قضا قانع به برهان غزا قاطع به میدان وغا سالب
بهشت عدن را قاسم صراط شرع را هادی زلال خضر را ساقی شراب شوق را شارب
حروف جفر را جامع کتاب نهج[۵۶۵] را واضع خلیل‌الله را صادق صفی الله را صاحب
کلام الله را ناطق کلیم‌الله را واثق خلیل‌الله را صادق صفی الله را صاحب
رسول الله را همدم حبیب‌الله را هم دم چو روح‌الله را هم دم نبی الله را نایب
چو موسی صاحب دعوت چو یحیی مظهر عصمت چو عیسی مظهر عُزلت چو احمد عاری از شایب
ولایت را تویی والی هدایت را تویی هادی امامت را تویی آمر خطابت را تویی خاطب
حقیقت را تویی حاذق طریقت را تویی لایق شریعت را تویی سابق مذاهب را تویی ذاهب
به رتبت جاه تو والا به شوکت صدر تو اعلا به قوّت قدر تو عالی به فکرت رای تو صایب
به دعوی حجّت اللّهی به معنی حکمت اللّهی ز تقوی رحمت اللّهی به فتوی ما حی راهب
به قرآن و به تورات و به انجیل و به صحف حق تویی راوی تویی قاری تویی قائل تویی کاتب
به دل صافی به جان وافی به دم شافی به کف وافی به حق واصل به کل کامل به ید باذل به سر ناهب
به بخشش سر به دانش در به کوشش فر به بینش خور به بو عنبر به رنگ احمر به رخ انور به تن تائب
به علم اعلم به جود اکرم به حلم اسلم به عقل افهم به صبر افخم به شکر انعم به دین اقدم به حق قارب
حدیث از حلاضر و غایب چه گویم صورت و معنی به معنی حاضر بی شک به صورت گرچه‌ای غایب
چو نور ذات پاکت شد ز نور مصطفی مشتق بدین معنی تو از نوریم و آدم از گل لازب
ز اخلاق تو یک شمّه ریاض روضۀ رضوان ز شمشیر تو یک شعله شرار دوزخ لاهب
چو دلدل را به زیر ران در آری درگه هیجا فلک خواند زهی مرکب ملک گوید خهی راکب
نبی ز انگشت خود بشکافت کفّ بدر در معجز توصفّ بدر بگشودی چو گشتی حرب را حارب
در آیت‌های حرب بدر صد ره گر فرو خوانم سزد چون بوده‌ای بی شبهه صدر بدر را غالب
در آن دم کز غریو کوس گوش چرخ بودی کر دل اندر سینه می‌گشتی ز صرصر بیدستان ساکب
ربودندی سر از گردن به تیغ تیز چون قاطع گشودندی زره از بر به لعب نیزه چون لاعب
یلان جُستی ز پشت تیغ پیش صف زهر سویی جبان جُستی ز سهم تیر پی در پی ز هر جانب
تو صفّ بدر بشکستی به زخم ذوالفقار آن دم چو خورشید درخشان بر فراز تازی نازب
به برج بدر تا شمشیر تو چون شمس شارق شد شدند آن لحظه آن بد اختران چون دختران غارب
چو مغناطیس کز جذبه رباید جرم آهن را ربودی باب خیبر را به زور قوّۀ جاذب
بکشتی عمر و عنتر را بدان صورت که کس هرگز ندیدست و نبیند آن چنان ضرب و چنان ضارب
چو تو از نور یزدانی و خصمت ظلمت شیطان از آن دو بر شیاطینم شد شهاب تیغ تو ثاقب
گروه دوستان و دشمنان را درگه و بی گه به نان دادن تویی معطی به سر بخشی تویی واهب
یقین لو کشف داری حجابت نیست در معنی به پیش دیدۀ پاکت نبوده هر غطا حاجب
تو عین دیدۀ اعیان انسانی بدین معنی نهند از صدق بر خاکت سلاطیین جبهه و حاجب
به طوع دل از آن دارم هوای طاعتت کامد چو فرض حق و سنّت‌های احمد خدمتت واجب
چو صبح آخرین آن دل که از مهرت نشد صادق بماند در شب ظلمت چو صبح اوّلین کاذب
هزاران لعنت داور به خصمان علی یک سر که در دنیا و در دین‌اند دائم ظالم و غاصب
بترس ای ناصبی روزی ز تشدید عقاب آخر که هستی در عقوبت‌های حق از عاقبان عاقب
طبیب هر که حیدر نیست در رنج و بلا ماناد به سرطان و به برسام و به دقّ و نقرس و صالب
الهی آن که در دنیا فدک را بستد از زهرا به عُقبی در درک می‌کنی به تعذیبش بلا عاذب
عدوی خارجی را غیبت غایب [چو] از من شد همان به تا فراموشش کنم کالغائب الخائب[۵۶۶]
کمال فارسی از فارِسِ دین دم زدی الحق حبیب‌الله گشتی حبّ او را تا شدی کاسب
به فرّ مدحتش سازی مزّین علم‌ها زاید به یمن رتبتش داری مرتّب کام‌ها راتب
ملبّس از لباس سندس خضری و اِستَبرَق چو فردوسی، ثیوب جنّة الفردوس را ثایب

فی المناقب من کلام جعفری رحمة الله

آفتابر دین و دانش سایۀ یزدان علی است بر همه ملک الهی حاکم و سلطان علی است
انبیاء هر یک به دوری آمدند و رفته باز آن که بود و هست و باشد در همه دوران علی است
یک حقیقت را به نسبت با سه معنی شد سه نام معترف شو کان خدایست این محمّد وان علی است
در ازل چون عهد و پیمان بسته شد آن کس که بود با خدا و با محمّد بر سر پیمان علی است
آن که دانش قاصر ست از شرح و کنه ذات او و آن که بینش در صفاتش می‌شود حیران علی است
آن که از بهر نمازش خور ز مغرب بازگشت و آن که رفت اندر سرایش زهرۀ تابان علی است
دشت ارژن را حدیثی بود پنهانی ز خلق آن که آن را فاش کرد از سینۀ سلمان علی است [۵۶۷]
حاکم احکام و رمز صحف و تورات و زبور کاشف انجیل و زند و شارح قرآن علی است
سر فراز صادقان از صلب عبدالمطلب افتخار نامدار از دودۀ عمران علی است
مصدر صدق و صفا و مورد مهر و وفا مُظهر امن و امان و مَظهر ایمان علی است
بند مشکل را گشاد و جان غمگین را فرح تیرگی را روشنی و درد را درمان علی است
پهلوان روز کین و پاسبان ملک دین شیر یزدان شاه مردام فارس میدان علی است
کوه صبر و بردباری کان فضل و مرحمت مشرع مجد و معالی منبع احسان علی است
آن که ثعبان گفت رازش بر سر منبر بدو وان که بُد در گاهواره قاتل ثعبان علی است
گر سلونی گوید و گر لو کشف می‌زیبدش زان که در اقسام قسمت بحر بی پایان علی است
یآنم که بر وی شد مقرّر قسمت خلد و جحیم و آن که گشتندش مسخّر مالک و رضوان علی است
جمله مصنوعات را می رو زماهی تا به ماه چون تنی باید شمردن و اندر آن تن جان علی است
بارگاه کبریا را لشکری بی منتهاست وان سپاه ایزدی را سرور و سلطان علی است
اختر برج طهارت گوهر درج شرف کشور کشف و کفایت عالم عرفان علی است
رافع رایات حقّ و دافع شرک و نفاق جامع صلح و صلاح و مانع کفران علی است
آن جوانمردی که بذل سیم و زرّ و ترک سر بروی از روی حقیقت گشته بُد آسان علی است
آن یل صفدر که هر یک پهلوان یا صد هزار آمدندی پیش او بودی برش یکسان علی است
آن که در علم و عبادت پایۀ او کس نداشت وان که بر وی آشکارا بود هر پنهان علی است
از جلال عزّت معبود واقف مرتضی است بر کمال قدرت حق حجّت و برهان علی است
قائم توحید خوان در نیمۀ شب مرتضی است صائم شمشیر زن در قلب تابستان علی است
در شبستان شریعت شمع رخشان مرتضی است در گلستان طریقت بلبل خوشخوان علی است
از جفاء معصیت طوفان‌ها برخاسته است ای که می‌ترسی ز طوفان کشتی طوفان علی است
آن که سر بخشید درگاه مروّت مرتضی است وان که کرد اندر ره دین جان خود قربان علی است
بندۀ مسکینش از جان شد جلال جعفری چون شدش روشن که پشت و یار درویشان علی است

فی المناقب لمولانا حسن کاشی[۵۶۸]

خورشید آسمان بیان مرتضی علی است سلطان[۵۶۹] دار ملک امان مرتضی علی است
مفتی چار دفتر و قاضی شش جهت صاحب قرآن هفت قران مرتضی علی است
اصل وجود و مایۀ بود [۵۷۰] و جهان جود نور زمین و زین زمان مرتضی علی است
محکوم ما سوی الله و مقصود امر «کُن» [۵۷۱] چون مصطفی به جمله [۵۷۲] نشان مرتضی علی است
با صد هزار نور و براهین عقل [۵۷۳] و نقل بگذشته از صفات و بیان مرتضی علی است
شاهی که در قبیلۀ آدم نیافرید همتایی او خدای جهان مرتضی علی است
میری که زیر سایۀ فرّ همای اوست عرش برین چو سایه نهان مرتضی علی است
آن معطیی که ما حضر از خوان نعمتش[۵۷۴] محصول کائنات بُد آن مرتضی علی است
آن منبع کمال که همتای او به فضل جز مصطفی دگر نتوان مرتضی علی است
آن گوهری که مایۀ اقبال آدم است این را خلاف نیست که آن مرتضی علی است
نوری که استقامت عالم به ذات اوست نزدیک اهل عقل عیان مرتضی علی است
دریا دلی که سائل یک نان به یک سؤال برد از کفش ذخائر کان مرتضی علی است
مال قطار چارصد اشتر به یک سؤال داده به دست سائل نان مرتضی علی است [۵۷۵]
بر مسند سیاده [۵۷۶] ینابیع علم و جود بگشاده از بیان و بنان مرتضی علی است
قدرش ز قدر صدر نشینان سد ره مرا بر آستان نداد مکان مرتضی علی است
آورده زیر طوق ارادت به روز رزم سرهای گردنان یلان [۵۷۷] مرتضی علی است
از رکن مسندش که فلک زیر قدر اوست تشویر خورده گاه خطای یادکرد: برچسب تمام کنندهٔ </ref> بدون برچسب <ref>
داده طلاق دُنیی و بخریده هشت خلد اندر سه شب به بیع سه نان مرتضی علی است
ناسوده از عبادت و ننشسته از جهاد نامیخته یقین به گمان مرتضی علی است [۵۷۸]
در دست او نهاده خداوند لم یزل روز جزا جواز جنان مرتضی علی است
سالار «لافتی» و خداوند «اهل اتی» بی ضائبه هم این و هم آن مرتضی علی است
نفس رسول بوده و دیده پس از رسول ظلم صریح از همگان مرتضی علی است
اندر زمین به صورت و از ارتفاع قدر [۵۷۹] بر منتهای سدره روان مرتضی علی است
در راه طاعتی که رضای خدا بُود بر وفق حکم رفته چنان مرتضی علی است
اندر دل موحّد پاکیزه اعتقاد خوش تر هزار بار ز جان مرتضی علی است
در سینۀ مشبّهی ناصبی به درد جان سوزتر ز نوک سنان [۵۸۰] مرتضی علی است
از گفتۀ قدیم درین شعر مصرعی آورده‌ام [۵۸۱] که مقصد از آن مرتضی علی است
آن بیش از آفرینش و کم ز آفریدگار می‌دان ز روی شائبه [۵۸۲] کان مرتضی علی است
کاشی به اعتقاد چو بعد از نبی تو را علم و ضمیر و توش و توان [۵۸۳] مرتضی علی است
چون عین فرض دان و تو خود فرض عین شمر [۵۸۴] شعری که اعتقاد در آن مرتضی علی است
پوشیده دار حال و مخور غم که رزق را از روی لطف کرده ضمان مرتضی علی است

۱۰ـ و له الطّیب الله مرقده [۵۸۵]

چاکر [۵۸۶] شاهی شدم کو در خیبر شکست قوّۀ مؤمن فزود لشکر کافر شکست
حیدر درّنده حیّ [۵۸۷] آن که در ایّام [۵۸۸] مهد قوّۀ [۵۸۹] بازوی او پهلوی حیّ بر شکست [۵۹۰]
آن که چو در سومنات نامه وصیتش [۵۹۱] رسید صورت لات و منات بر سر بُت گر شکست
آن که بر برهان تیغ حجّت قاطع نمود آن که به تأویل فضل حکم مزوّر شکست
نکتۀ تأویل او آیت رحمت فزود مایۀ تفسیر او پایۀ منبر شکست [۵۹۲]
پیکر شمشیر او گشته دو سر در مصاف عادت جوزا گرفت قلب دو پیکر [۵۹۳] شکست
صاعقه‌ی[۵۹۴] این یکی زهرۀ عمرو آب کرد قاعدۀ [۵۹۵] آن یکی گردن عنتر شکست [۵۹۶]
جز سر شمشمیر او دید کسی تیغ کان [۵۹۷] صفّ دو در درید [۵۹۸] قلب دو صفدر شکست؟ [۵۹۹]
روز غزای حُنین بدر صفت رخ نمود بدرۀ زر همّتش در سُم استر شکست
[۶۰۰] در تن کُند آوران حلقۀ جوشن درید بر سیر گردن کشان قبّۀ مغفر شکست
چون اسدالله بود زان اسدش رام شد [۶۰۱] بر اسد از هر طرف طارم معبر شکست
خندۀ سحر و سحر در دهن روز بست نفخۀ باد بروت در دم صرصر شکست
مقرعۀ دلدلش برق به گردون نمود بر فلک از تاب او شعلۀ اختر شکست
گر چه در آتش [۶۰۲] بود جای سمندر ولی [۶۰۳] آتش شمشیر او پشت سمندر شکست
آن که به بیعت نداد [۶۰۴] دست به پیمان او عادت [۶۰۵] کافر گرفت عهد پیمبر شکست
آن که ز جان چاکر ساقی کوثر نشد ساغر نیک‌اختری بر لب کوثر شکست
بهر دماغ جُعَل گر چه مضرّست [۶۰۶] لیک بر کله غنچکی [۶۰۷] باد صبا پر شکست [۶۰۸]
گرمی بازار خصم رونق او نشکند کی مس اندوده سیم مرتبۀ زر شکست
خاک درش عنبر است دشمن او خُنفساست کی نفس خُنفسا نکهت عنبر شکست
صیرفی عقل را گوهر خود می‌نمود آن که به سنگ جفا حقّۀ گوهر شکست
خواست به نامش زحل دفتر دیوان کند [۶۰۹] از ورق [۶۱۰] آسمان کاغذ دفتر [۶۱۱] شکست
کاشی مدّاح مدحت او می‌نوشت خامه چو این جا رسید در دَوِشَش سرشکست

۱۱ـ وله تغمده الله بالرحمة و الرضوان [۶۱۲]

آن شاه که سرور و امام است آن است که دین بدو تمام است
آن خسرو ملک آفرینش کز فصل چو سیّد انام [۶۱۳] است
سلطان چهار حدّ دین است دیباچۀ دفتر یقین است
آرایش کشور زمین است خورشید سپهر احترام است
میری که ورا خدای دادست از مرتبه بر مقرّبان دست [۶۱۴]
هر دل که نه عهد با عمش[۶۱۵] بست شادی و طرب بر او حرام است
سالار بهشت و حوض کوثر علاّمۀ علم چار دفتر
یک اصل ز بهر آن دو گوهر کش نُه فلک اندر اهتمام است

دیوان: «غمت»

هر سینه که مهر او پذیرد باید که به دین [۶۱۶] او بمیرد
خود راه هوا چگونه گیرد مرغی که اسیر بند [۶۱۷] دام است؟ [۶۱۸]
ای مطرف [۶۱۹] سدره تکیه گاهست خورشید [۶۲۰] خزیده در پناهت
با فیض ضمیر و قدر جاهت خورشید که [۶۲۱] و فلک کدام است؟
ای روشنی روان عاقل خورشید و سادۀ [۶۲۲] محافل
صدقی است که مراست با تو در دل بیرون ز تصّور [۶۲۳] کلام است
ای بر همه انبیاء مقدّم ای [۶۲۴] کعبه و کعبه [۶۲۵] از تو خرّم
خصم تو در آتش جهنّم می‌سوزد و ای عجب که خام است
هر مرتبه‌ای که سروری داشت از حضرت چون تو مهتری داشت
وان کس که طریق دیگری داشت بی نور بمانده در ظلام است
سودای تو مونس روان است یاد تو غذای صادقان [۶۲۶] است
در راه وفات [۶۲۷] صادق آن است کو را به ولایت اعتصام است [۶۲۸]
گر ذرّه به سایۀ تو پوید خورشید بدو پناه جوید
وان کس که تو را پسِ سه گوید [۶۲۹] در قعر جهنّمش مقام است
چرخ از پی موکبت [۶۳۰] مؤبّد مه نعل کند ستاره مِقوَد
حکم تو زر قبول دارد کاین چرخ و فلک [۶۳۱] تو را غلام است
ای در نظر خدای داور ذات تو ز ممکنات برتر
اکلیل تو را کمینه گوهر شمعی که میان خاص و عام است
ای رفته ز روی پادشاهی حکم تو ز ماه تا به ماهی
فرمای به هر چه حکم خواهی کاقبال مطیع و بخت رادم است
تو مونس و راحت روانی ممدوح خدای غیب دانی
مقصود وجود انس و جانی دین از نظر تو با نظام است
ای یاد تو مونس روانم در تن ز برای توست جانم
روزی که نه مدحت تو خوانم آن روز مرا ز غصّه شام است
شاها ز ضمیر من چه آید تا مدحت چون تویی سراید؟
از مورچه‌ای چه برگ شاید [۶۳۲] آن را که فلک [۶۳۳] در انتظام است؟
هر چند که بس تباهکاریم [۶۳۴] روی از تو به دیگری نداریم [۶۳۵]
لیکن ز درت امیدواریم [۶۳۶] آن کن تو که شیوۀ کرام است
تا کاشی خسته با تو پیوست هر عهد که بسته بود نشکست
تا شد ز شراب شوق سرمست هشیار دل و خجسته کام است
تا طبعش از این شراب نوشد حق گوید و هیچ وا نپوشد
گر مدج تو را به زر فروشد در راه وفا شکسته گام است
ای دل ره بندگی سپردن افتادگی است و غصّه خوردن
لیکن به وفای دوست مردن [۶۳۷] این قوّۀ مردیی تمام است [۶۳۸]

۱۲ـ و ایضاً روح‌الله رمسه [۶۳۹]

هر کو پس از رسول به حیدر نداد دست یار مهر غیر آل نبی را خیال بست
در راه دین خلافِ رضای خدا گرفت آورد در شریعت پیغمبری شکست
سلطان دار ملک بقا مرتضی علی است شیر عرین دین و خدیو خداپرست
آن شاه باشکوه که تعظیم قدر او جز مصطفی کسی [۶۴۰] نشناسد چنان‌که هست
گر همّتش نظر بکند بر فلک شود در زیر پای رفعت او دوش سدره پست [۶۴۱]
زنجیر پای خصم شدی حلقۀ رکاب چون آن گران‌رکاب فکندی نظر به شست
جان را عنان سبک شدی از مرکب بدن چون او گرفتی از پی کوشش عنان به دست
ای مدّعی چه خسته کنی خاطری که او هرگز خلاف رأی خدا خاطری نخست [۶۴۲]
چون مرتضی به علم و به عصمت شهی طلب کز بعد مصطفی به اقامت توان نشست [۶۴۳]
روی از علی متاب که در روز رستخیز الاّ به مهر او نتوان از عذاب رست
از [۶۴۴] بندگی درگهش آزادگی مجوی [۶۴۵] کان کس که جُست خویشتن اندر جحیم خست [۶۴۶]
کاشی تو این وظیفه نه اکنونم بیافتی کاین دولتی است آمده از عرصۀ الست
هشیار جز به شربت کوثر کجا شود زین سان که شد دلت ز شراب الست مست

۱۳ـ و ایضاً له قدس الله سرّه [۶۴۷]

ای ذات پاک تو سبب فطرت وجود دست قمر شکاف تو فیّاض بحر جود
شمع بساط قرب تو خورشید زرنگار [۶۴۸] صحن سرای قدر تو این طارم کبود
از دُرج فضل نامد درّی چو تو یتیم ور مثل زادن تو عقیم آمده ولود
از فیض همّت تو در عالم غنی شدند تا ذات پاکت از تتق غیب رخ نمود
رای تو اقتباس از آن نور محض کرد کاین آفتاب چرخ [۶۴۹] برش اخگرست و دود
هفت آسمان و هفت زمین در سرای قرب در مجمر وصال تو بر سوخته چوم عود
در بزم چرخ بر [۶۵۰] کف خنیاگر فلک دست شریعت تو به هم برشکسته عود
صیت رسالت تو جهان را فرو گرفت از شرق تا به غرب علی رغمی یهود [۶۵۱]
تا برفراز سدره نهادی قدم ز قرب [۶۵۲] شد پایمال غصۀ تو دیدۀ عنود [۶۵۳]
تو تا جدار تخت لعمرک بُدی ز جاه کآدم میان یثرب و بطحا فتاده بود
تاریکی مذلّت عقبی چرا کشد هر دل که در محبّت تو روشنی فزود
تو روشنیّ دیده‌ای خلق دو عالمی ای روشنیّ دولت تو کوری حسود
ناورد روزگار و محال است کاورد همتای تو زکتم عدم در ره وجود
گردون چو آفتاب لقای [۶۵۴] تو را بدید خود را به رسم تهنیت و بندگی [۶۵۵] ستود
در پات ریخت گوهر اجرام و عذر خواست کاین در خور تو نیست مرا بیش از این نبود
گر دست مه شکاف بر آری به روز حشر از امّت تو کس نکند در سقر ورود [۶۵۶]
زان سان که بر محبّت تو آفرید خلق هم بر محبّت تو کند عفومان ودود [۶۵۷]
با کیمیای مهر تو مِسّ گناه ما شاید که روز حشر شود زرّ ناب سود [۶۵۸]
کس را [۶۵۹] چه زهرۀ سخن اندر ثنای تو ای گفته مدح ذات تو را واجب الوجود
سرمایه ایست مهر تو و مرتضی علی کان راست در معامله[۶۶۰] دار السلام سود
شاهی که آهنین در خیبر به زور دست با ضعف درد چشم به یک حمله در ربود
شیری [۶۶۱] که پای پیل تنان درگه مصاف چندان گشاده بود که او دست برگشود [۶۶۲]
تیغش ز مرد و اسب به یک حمله می‌گذشت بر فرق هر که بازوی او ضربت [۶۶۳] آزمود [۶۶۴]
حقّا که بی وسیلۀ مهرش به زیر خاک آسوده ساعتی نتواند کسی غنود
سیّ و یک آیه آمده از فضل [۶۶۵] ذوالجلال در مدح آن سجود [۶۶۶] شهنشاه با سجود
بر افضلیّت علی از بعد مصطفی گر منکری ز جهل، طلب دار دم شهود
در آیۀ مباهله او نفس مصطفی است بر قول مصطفی نتواند کسی جحود [۶۶۷]
چون نفس او بود با نیابت [۶۶۸] هم او سزد کار امامت است مقیّد بدین قیود
ای مدّعی که منکر آل محمّدی بیرون نهاده پای به تقلید از حدود
گر دست اعتصام زنی در شهی بزن [۶۶۹] کامد ز بهر منقبتش [۶۷۰] «هل اتی» فرود
آن شاه شیر دل که شد از ضرب [۶۷۱] گرز او بر فرق خصم روز وغا واژگونه خود
از تفّ تیغ و بازوی [۶۷۲] خیبر گشای او چون کورۀ اثیر نمودی [۶۷۳] دل ثمود
بی مهر او مباش که نبود به روز حشر جز دشمنش در آتش دوزخ کسی [۶۷۴] وقود [۶۷۵]
شاخی چنان نشان که سعادت دهد ثمر تخمی چنان بکار که بتوانی‌اش درود
حقیّت عَلیت یقین آن زمان شود کز مالک جحیم خوری آتش عمود
بدرود [۶۷۶] باد حضرت شاهی ز ما که هست بر روضۀ مطهّرش از کبریا درود
کاشی نگاه دار ره بندگی که هست از بندگیّ درگه [۶۷۷] او دولت خلود
خواهی سعادت ابدی صبرکن به فقر کآواز «لا تخف» به صبوری توان شنود

۱۴ـ وله اعلی الله منزلته[۶۷۸]

هر دل که دوستیّ علی اختیار کرد او را خدای در دو جهان بختیار کرد
فرخنده طالعم آمد و فیروز روز گذشت آنک [۶۷۹] اختیار خدمت آن شهریار کرد
بر مرکب سعادت عُقبی نشد سوار جز مقبلی که روی بدان شهسوار کرد
سرمایۀ سعادت دارالقرار یافت هر دل که در محبّت آن شه قرار کرد
من مقتدای مار گزیده کجا برم میر من آن که مار به فتواش کار کرد
سلطان دین خویش شناسم شهنشهی کو کام مار در گه طفلی [۶۸۰] فکار کرد
طفلی چهارماهه شنیدی به جز علی [۶۸۱] کاندر میان مهد چنان کارزار کرد؟
گاهی میان باز و کبوتر قضا گزارد [۶۸۲] گاهی به علم حلّ سؤالات مار کرد
رایت به سوی خیبر و آیت به مکّه برد وین هر دو بر اشارت پروردگار کرد
از همّت بلند که دادش خدای، داد [۶۸۳] ثروت به خلق عالم و فقر اختیار کرد
بر بستر رسول بخفت و نداشت باک جان را فدای خواجۀ روز شمار کرد
آن دم که پای بر کَتِف مصطفی نهاد عرش برین به مقدم او افتخار کرد
پیدا نبود از گل آدم نشان هنوز کایزد به عرش نام علی آشکار کرد
دانی علی که بود؟ علی آن ذوالجلال دین نبی به یازوی او استوار کرد
آن مُعطِیی که درگه بخشش به یک سؤال مال قطار چارصد اشتر نثار کرد
آن پر دلی که در گه هیجا به تاب [۶۸۴] تیغ از خون خصم خاک زمین لاله زار کرد
آن شاه با شکوه که دستان سام را در روز رزم بازوی او شرمسار کرد
حیران شد از صلابت آن شاه شیردل هر کس که وصف رستم و اسفندیار کرد
شیر خدای بود، از آن در مصاف خصم دائم وجود پیل تنان را شکار کرد
از نعل سمّ مرکبش از عکس ماه نو [۶۸۵] در گوش چرخ دست قضا گوشوار کرد
صاحب قبول حضرت عزّت کسی بُوَد کز دوستیش بر ورق دل نگار کرد
بیم صراط و موقف حشرش چرا بُوَد [۶۸۶] آن را [۶۸۷] که بر ولای علی زینهار کرد؟
مقصودِ آفرینش [۶۸۸] گیتی دو شاه بود کان هر دو را خدای گزین تبار کرد
چشم فلک چو دیدۀ یعقوب شد سپید [۶۸۹] از بس که بهر مقدمشان انتظار کرد
تا این دو درّ بحر [۶۹۰] جلالت نشد پدید [۶۹۱] ای بس که روزگار در آن روز کار کرد [۶۹۲]
چون این [۶۹۳] دو آفتاب شرف را به فال سعد ایزد بر آسمان سعادت مدار کرد
این را ز کارخانۀ «والنجم» و «والضحی» تشریف داد و در دو جهان نامدار کرد [۶۹۴]
آن را [۶۹۵] ز «هل اتی» کمر، از «انّما» قبا پوشید و بعد احمد فرمانگزار کرد
هرگز نزاد مادر گیتی چنین دو شاه زان [۶۹۶] اقتران که گردش لیل و نهار کرد
آن [۶۹۷] را رسول کرد و مر این را امام ساخت کوریّ آن خسیس کزین دو کنار کرد [۶۹۸]
اندر غبار جهل فرو رفت و جان بداد آن کسی که دشمنی شه ذوالفقار کرد
چشم بصر نداشت از آن بر طریق جهل در بوستام فضل تمسّ[۶۹۹]ک به خار کرد
جرم وجود مدّعی از فعل مادرست کو را خطای مادر او خاکسار [۷۰۰] کرد
فرزند را به نور محبّت سرشته‌اند زان اُلفتی [۷۰۱] که مادر پرهیزکار کرد
سر تا قدم بر آتش دوزخ حرام گشت آن را که اعتصام به [۷۰۲] هشت و چهار کرد
ظلمت سوی سرای وجودش گذر نکرد بر هر دلی که پرتو مهرش گذار کرد
عاقل نباشد آن که شرایی خورد ز [۷۰۳] جهل کان را به روز حشر بیاید خمار کرد [۷۰۴]
کاشی کنون که صبح ضمیرت به یک نفس از تاب مهر روی زمین پر شرار کرد
عنوان کارنامۀ دیوان خویش کن [۷۰۵] مدح شهی [۷۰۶] که مدحت او کردگار کرد
از پشت آنم خلاصۀ ماضیت مصدر است [۷۰۷] کز فیض علمش آب حیات انشار کرد
مخلص‌ترین شیعۀ معصوم مرتضی زان روی بُد که [۷۰۸] طاعت معصوم وار کرد
او چون به سوی «مقعد صدق» [۷۰۹] ملیک شد از علم و فضل خویش تو را [۷۱۰] یادگار کرد
درّی بُدم یتیم از آن بحر مانده باز اقبال مرتضی علی‌ام شاهوار کرد

۱۵ـ و ایضاً له قدّس الله روحه [۷۱۱]

چو شاه روم برآمد فراز تحت زبرجد سپاه زنگ نگونسار کرد رایت اسود
ستاره بار چرا [۷۱۲] شد فلک چو چشم زلیخا مگر ز چاه [۷۱۳] برآمد [۷۱۴] به تخت یوسف گُل خدّ
نثار مقدم [۷۱۵] او را بریخت خازن گردون ز تخت‌های [۷۱۶] زبرجد هزار درّ منضّد
شکسته کرد شه دین [۷۱۷] سپاه شاه حبش [۷۱۸] را عروس شب ز پی آن فکند [۷۱۹] زلف مجعّد
رقاب [۷۲۰] لشکر شب را بزد به حملۀ اوّل چو بر کشید سپهر از قراب تیغ مهّند
سپاس و شکر مر آن پادشاه را که به [۷۲۱] حکمش مقوّم است چنین بی ستون سپهر مشید
بزرگوار خدایی که دست صنع نمایش ز خار خشک دهد گل، ز گل گلاب مصعّد [۷۲۲]
چو دست خازن صنعش درِ خزینه گشاید به خار خشک دهد از کرم قبای زمرّد
بسوخت آتش هستیش بال طایر فکرت که هر چه در صفت آید وجود اوست مجرّد
ز کبریای جلالش یکی به وصف نیاید اگر کسی بنویسد از آن [۷۲۳] هزار مجلّد
زبان هر که گذر کرد در صفات جلالش ز ضعف و عجز به الله اکبر است مقیّد [۷۲۴]
بکوش تا بشنامسی کمال معرفتش را که نیست معرفتش را جز از ثواب [۷۲۵] مزیّد [۷۲۶]
بهشت را ز برای تو آفرید [۷۲۷] چنان کن که روز حشر توانی نهاد روی به مقصد
گیاه دهر بر این قوم خر صفات رها کن چو عیسی ار طلبی تختگاه صرح ممرّد [۷۲۸]
چنان به لذّت فانی دل تو مشتغل آمد که ذرّه‌ای خبرش [۷۲۹] نیست سوی عالم سرمد
خط عذار تو شد چون سمن سپید و دلت را هوای لاله رخانِ بنفشه زلف سهی قد
سر از عماری [۷۳۰] این خاکدان تیره برآور که هست جای دیگر ساخته [۷۳۱] برای تو مرقد
رسید صبح جوانی به شام و پیریت آمد [۷۳۲] برید مرگ [۷۳۳] تو با نامه‌های حبر [۷۳۴] مسوّد
ز صد یکی اگرت کم شود به غصّه بمانی [۷۳۵] به عمر خود غم طاعت نباشدت یکی از صد
هزار جان گرامی به تاب ظلم بسوزی که نیمتاج مکلّل کنی به درّ و زبرجد
به گوش هوش تو این وعظ ره چگونه بیابد [۷۳۶] که بر تو پیروی نفس طاعتی است مؤکّد
ندانمت چه کنی چون که [۷۳۷] روز حشر درآید خطاب لم یزلی کای اسیر نفس بد خود
حیات دادمت و عقل و نفس و لذّت و شهوت [۷۳۸] چه کرده‌ای تو بدین از پی سرای مؤبّد؟
چه حجّت آوری آم دم؟ چه عذر گفت توانی؟ چگونه بازگشایی سر صحایف هربد؟ [۷۳۹]
محبّت علی از اصمل نامۀ تو نباشد [۷۴۰] بود به روز قیامت صحایف عملت رد
وصیّ احمد مرسل امام خلق دو عالم که بست [۷۴۱] بر ره یأجوج فتنه خنجر او سدّ
همو که داد نبوّت به مصطفاش همو کرد به فرّ بازوی حیدر سرای شرع ممهّد [۷۴۲]
جزای مهر علی کرد [۷۴۳] و اهل بیت بلاشک [۷۴۴] سرای عزّت [۷۴۵] باقی و [۷۴۶] عزّ و ملک مخلّد
چرا خلاف کنی [۷۴۷] با کسی [۷۴۸] که در صفت او خدای عرش [۷۴۹] به قرآن نمود حجّت [۷۵۰] بی حد؟
ز تاجدار «لَعَمرِک» جدا مکن تو علی را که حقّ اوست ز بعد نبی نیابت احمد
جدا کند ز بهشت برین خدای مر او را که او ز [۷۵۱] جهل علی را جدا کند ز محمّد
سزای منبر احمد کسی بود که قدومش بود به فخر سزاوار دوش [۷۵۲] سیّد امجد
آیا ز فضل به جایی که بوده است [۷۵۳] دلت را [۷۵۴] رموز غیب هویدا ز روی تختۀ ابجد
خجسته شوهر زهرا تویی و باب دو گوهر به اتّفاق دو عالم گزین سیّد اوحد [۷۵۵]
ز اهتمام تو باشد که طبع کاشی مسکین همی فشاند از این گونه دُرّه‌های معقّد
من آن کمینه غلامم که گر قبول تو افتم [۷۵۶] ورای عالم [۷۵۷] علوی نهم به مرتبه مسند
امید مال ندارم به هر کسی [۷۵۸] چو شناسم که هست روزمی من از در خدای محدّد
به روز حشر چو با داغ دوستی [۷۵۹] تو آیم [۷۶۰] میان اهل سعادت رسم به دولت اسعد [۷۶۱]

۱۶ـ وله احسن الله مآله [۷۶۲]

تا سرم در سایۀ خورشید ایمان می‌رود پای قدرم بر سر گردون گردان می‌رود
در [۷۶۳] ضیافت خانۀ طبعم ز خوانسالار غیب ساکنان سد ره را نُزلی فراوان می‌رود
تا ریاض خاطرم را فتح باب از مرتضاست فتح هفت اقلیم معنی بر من آسان می‌رود
چشمه‌می طبع مرا نفع است از آن [۷۶۴] ینبوع علم کز دل سیراب او لب تشنه عمّان می‌رود
با دل سحر آفرینم سامری گو ترک کن کاین سخن در معجز موسی عمران می‌رود
پایه‌می معنی به جایی می‌برم [۷۶۵] در مدح شاه کز ره [۷۶۶] دیدن فلک را دید حیران می‌رود
وانگهی چون باز می‌اندیشم از بنیاد او آشنایی نیست آن کاین [۷۶۷] طبع نادان می‌رود
این نه آن چیزی است کز وی نقش بر بندد خیال وین نه [۷۶۸] آن سرّی است کاندر ذهن انسان می‌رود
هر چه برهم می‌نهد اندیشه در باب کمال با کمال کبریایش جمله نقصان می‌رود
ما به قدر قدرت و امکان خود ره می‌بُریم آن همایون منزلت بالای امکان می‌رود
مبدأ و مَنهای [۷۶۹] قدرش کس نداند جز خدا سرّ این معنی یقین در علم یزدان می‌رود [۷۷۰]
کشتی فکرتم به دریای تحیّر شد فرود [۷۷۱] این [۷۷۲] چنین کشتی در این دریا فراوان می‌رود
هندوی [۷۷۳] هندوی آن شاهم که تُرک نیمروز هندوی هندوی او را زیر فرمان می‌رود
آن سماط انداز «نُطعمکُم» که با افراط فقر ده یک خوان عطایش دخل صد خان [۷۷۴] می‌رود
طرفه غوّاصی است کلکش کز صمیم قلب بحر [۷۷۵] گوهر معنی ز جَیبش موج خیزان می‌رود
موردش دریا و منهل قلب، پنداری که او ماهی خضر است کاندر آب حیوان می‌رود [۷۷۶]
گر نتابد آفتاب از چرخ، گو هرگز متاب لمعه‌ای کم گیر [۷۷۷] از آن ماهی که تابان می‌رود
ور نبندد در صدف گوهر ز باران باک نیست گوهر آن بین کز لب آن بحر باران می‌رود
جملۀ ارباب معنی را یقین است این که آن [۷۷۸] از پی تسکین درویشان دوران می‌رود
بر قد قدرش قضا پیراهنی می‌داد ساز کز لطافت در بدن چون عقل پنهان می‌رود
تار آن از «قل تعالوا» پود آن از «انّما» نقش آن [۷۷۹] زان سان که در «اعراف» و «انسان» می‌رود
مطلعش از «انّی اعلم» بود و مقطع «قل کفی» لیکن از «ما ضلّ صاحبکم» به پایان می‌رود
آیۀ تطهیر «یُذهب [۷۸۰] عنکم الرجس» اندر او چون تجلّی کز کوه سینا [۷۸۱] درخشان می‌رود
دست خیّاط ازل در رشتۀ سوزن گرفت [۷۸۲] هر سعادت کاندرین فیروزه ایوان می‌رود
از پی آن رکن ایمان کاندر آن [۷۸۳] ترکیب کرد اصل هر دولت که در ترکیب ارکان می‌رود
این چنین پیراهنی کز بهر آن صاحب قران بر طراز آستینش ربع قرآن می‌رود
چون قضا با قامتش انداخت بر نامد تمام مختصر چیزیش اندر جیب و دامان می‌رود
اطلس نُه رخ اندر عطف دامن می‌کشد مهرۀ خورشید بر [۷۸۴] گوی گریبان می‌رود
مشتری بر مسند و خورشید در میدان همی گویی [۷۸۵] آن ساعت که از مسند به میدان می‌رود
نی [۷۸۶] خطا رفت این سخن، استغفرالله زین کلام [۷۸۷] عقل از این تشبیه ناموزون پشیمان می‌رود
کیست این گردون گردان، چیست این اجرام او تا بدان عالی‌نسب تشبیه ایشان می‌رود؟
رو ترازوی خرد بردار و بنگر ساعتی تا ز آن [۷۸۸] بر ماسوی الله چند رجحان می‌رود
هر که بعد از مصطفی با مرتضی دارد رضا [۷۸۹] در ره دین مسلمانی چو سلمان می‌رود
وان که با او در خلاف آید گر از صلب نبی است [۷۹۰] در خطابش «لیس من اهلک» چو کنعان می‌رود
در ره توحید و عدل استاده‌ام مردانه‌وار حجّتم قاطع‌تر از شمشیر برّان می‌رود
آن خدایی را که بتوان دید بیزارم از او و آن رسولی نیز کو بر راه عصیان می‌رود [۷۹۱]
عادل و پاک و منزّه دانم از شرک و نفاق [۷۹۲] آیت «ثمّ استقاموا» بهر برهان می‌رود
گر خدا بر کفر فرعون از ازل راضی بُدی ظلم باشد هر چه [۷۹۳] بر فرعون وهامان می‌رود
هر که بر خلق آفرین [۷۹۴] چیزی روا دارد از این روز محشر بسته [۷۹۵] بر زنجیر شیطان می‌رود [۷۹۶]
هر که او عادل نباشد عاجز و ظالم بود عاجز و ظالم هم اندر جوف نیران می‌رود [۷۹۷]
دارم اندر راه دین با چارده شه دوستی مهر ایشان در دلم امروز با جان می‌رود [۷۹۸]
بر امید آن که با ایشان بپیوندد کنون [۷۹۹] جان شیرین می‌دهد کاشی و خندان می‌رود [۸۰۰]
مولدش در آمل و آبشخورش مازندران نسبت شعرم کنون با شهر کاشان می‌رود [۸۰۱]


ادامه بزودی بارگذاری میشود

پانویس

  1. بهترین و جامع‌ترین تحقیق در این باره در کتاب «تاریخ تشیّع در ایران» از رسول جعفریان (چاپ قم ـ 1385 و چاپ‌های دیگر) آمده است.
  2. شرح این مسئله و نمونه‌هایی از آن در «تاریخ تشیّع در ایران»: 159-161.
  3. همان مأخذ:، ، به نقل از تاریخ یعقوبی. /68.
  4. همان مأخذ: 165 به نقل از فتوح ابن اعثم و مروج الذهب مسعودی.
  5. همان مأخذ: 165 به نقل از انساب الاشراف بلاذری و مقاتل الطالبییّن.
  6. کتاب نقض: 231-232 (چاپ دوّم).
  7. همان مأخذ: 65-67 و 74.
  8. صفحات 29 تا 66. این مقاله قبلاً در مقدمّۀ کتاب «منتخب الاشعار» از عبّاس رستاخیز (چاپ تهران) به چاپ رسیده بوده است.
  9. 1ـ به رسم معهود در اشعاری که قبول اجتماعی می‌یافت و بر حافظه و زیان مردم جای می‌گرفت اختلاف زیادی میان نسخه‌های اشعار مناقب هست چه هر کس شعر را آن سان که می‌پسندید و بر زبان آسان می‌یافت ثبت می‌نمود. مسئله‌ای که در مورد اشعاری که تداول نمی‌یافت و در دیوان‌ها و مجامع اهل ادب محصور می‌ماند معمولاً پیش نمی‌آمد مگر به خاطر تصرف یا سبق قلم ناسخان.
  10. جز اینها سه رباعی بدون ذکر نام گوینده (برای تکمیل فضای خالی باز مانده در پایین صفحات) و آخرین سطر از یک قصیده که بقیّۀ آن افتاده است نیز در این دفتر هست که سرایندۀ هیچ‌یک معلوم نیست.
  11. تذکرۀ دولتشاه: 448-455.
  12. فهرست آن منابع در فرهنگ سخنوران 1: 3 (اکنون نیز مقدمۀ دیوان چاپ شده او، صفحات سی ـ هشتاد و چهار).
  13. از جمله نسخۀ خطی شمارۀ 5938 کتابخانۀ ملک از سال 1073 در 160 برگ، معرمفی شده در فهرست نسخ خطّی کتابخانۀ ملّی ملک 2: 255، که اساس چاپ تازۀ تهران قرار گرفته است. برای نسخه‌های دیگر رجوع شود به فهرست نسخه‌های خطی فارسی از احمد منزوی 3: 2207.
  14. برای فهرست برخی از آنها رجوع شود به فهرست نسخه‌های خطی فارسی از احمد منزوی 5: 3756-3757.
  15. تذکرۀ دولتشاه: 363.
  16. دربارۀ او به خصوص ببینید مدخل «پوربها» در دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد13، صفحۀ 737 و در دانشنامۀ جهان اسلام، جلد5، صفحات 782-783.
  17. صفحات 280-285.
  18. صفحات 27-33.
  19. صفحه 33 همان جُنگ.
  20. از ده بُرزآباد فراهانه چنان‌که در بیتی در قصیدۀ شمارۀ 46 مجموعۀ حاضر می‌گوید: در فراهان از وجودش خاک بُرزبآباد را چون شد از جان بندۀ ایشان معطّر ساختند
  21. مونس الاحرار 2: 1035.
  22. تذکرۀ دولتشاه: 254-258.
  23. فرهنگ سخنوران 1: 217.
  24. عکس مجمع ذخائر اسلامی قم از نسخۀ اصل این بخش کتاب در کتابخانۀ زنگی پور هند: 405 پ.
  25. صفحات 182-186.
  26. صفحات 72-74.
  27. صفحه 67.
  28. نیز مثنوی او با آغاز: «برزگری داشت یکی تازه باغ» ـ که در تذکره‌ها ذیل سرگذشت او یاد می‌شود ـ در صفحات 365-368.
  29. همان نسخه: 405 ر ـ 405 پ.
  30. مونس الاحرار 2: 1035-1036.
  31. مجلۀ آینۀ پژوهش 120: 30.
  32. نسخه‌ای از آن به شمارۀ 157 اخلاق در کتابخانۀ آستان قدس رضوی هست که در فهرست نسخه‌های خطی آن کتابخانه 6: 419 توصیف شده است.
  33. برای شمارۀ دیگر از «جنید» نامان شیرازی در دوره‌های زمانی بعد، رجوع شود به نام‌هایی که در فهرست نسخ خطی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران 9: 796 آمده است از دانشمندانی که در مشیخۀ کنزالسالکین، نسخۀ آن کتابخانه، خطّی نوشته‌اند.
  34. معرّفی شده در فهرست نسخه‌های خطی آن 37: 124-130.
  35. صفحات 147-150.
  36. نسخۀ شمارۀ 517 سنای سابق (کتابخانۀ شمارۀ 2 مجلس)، برگ 45 پ.
  37. پایان قصیدۀ 16 در مجموعۀ حاضر.
  38. دیوان حسن کاشی، به کوشش سیدعباس رستاخیز، با مقدمۀ حسن عاطفی، تهران: کتابخانۀ مجلس ـ 1388، صفحات 21-50.
  39. او خود در قصیدۀ شمارۀ 63 این دفتر می‌گوید: با فرشته همرهی بهتر که با دیو دنی در سواد ری نشستن به که در دولاب کن
  40. میراث اسلامی ایران 7: 189-239.
  41. همان مأخذ: 209-215.
  42. صفحۀ 608 آن جُنگ برابر برگ 304 الف (مقالۀ «فهرست جُنگ اسکندر میرزا تیموری»، از اصغر مهدوی، چاپ شده در فرهنگ ایران زمین، دفتر بیست و ششم، صفحۀ 202).
  43. صفحۀ 288 برابر برگ 144 الف (همان مقالۀ پیش، صفحۀ 191). قصص/68.
  44. برگ 92 الف ـ 93 الف.
  45. برگ 98 ب ـ 99 الف.
  46. صفحات 166-167 مقتل نامه در 29 بیت، صفحات 222-223 مناقب حضرت امیر در 13 بیت، و صفحات 223-224 باز مناقب آن حضرت در 24 بیت.
  47. مقالۀ «یک مجموعۀ اشعار فارسی ناشناخته از قرن هشتم هجری»، از مهدی بیانی، چاپ شده در نشریۀ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران دربارۀ نسخه‌های خطی، دفتر هفتم، صفحۀ 678.
  48. معرفی شده در فهرست آن کتابخانه 1: 121-122.
  49. فهرستواره دستنوشت‌های ایران، از مصطفی درایتی 1: 989.
  50. صفحه 129-130.
  51. کتاب النقض: 108-110.
  52. صفحات 47-52. نیز جُنگ شمارۀ 3528 کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، صفحۀ 254.
  53. جُنگ 13609 مجلس، صفحه 52، سطر اول.
  54. فهرست نسخه‌های خطّی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران 12: 2546.
  55. فرهنگ سخنوران، ج2، صفحۀ 318.
  56. تاریخ تشیّّع در ایران، از رسول جعفریان: 840-820.
  57. همان مأخذ: 763-764.
  58. دیوان او: 571-573.
  59. لقب ابوبکر خلیفۀ اول.
  60. دیوان خواجو: 571.
  61. همان مأخذ: 582-584.
  62. یک نمونۀ بسیار گویا مسمّطی است که در نعت پیغمبر با آغاز «صبحدم چون نوبت سلطان اختر می‌زنند» سروده (دیوان او: 126-128) و در بندی از آن می‌گوید:
    بوده در هجرت تو را صدّیق اکبر یار غار گشته اسلام از عمر بعد از وفاتت آشکار
    سور قرآن مانده از عثمان عفّان استوار وز علی قانون دین و رسم ملّت برقرار
    ساعدین عرش را سبطین معصومت سوار باد پای شرع را عمّین مغفورت سوار
    باد بر اولاد و اصحاب تو در دلیل و نهار صد هزاران آفرین از حضرت جان آفرین

    همچنین در قصیدۀ توحیدیۀ خود با مطلع «ای از تو پر گهر کف دریای پرخروش» (دیوان: 128-132) که در آن یک بند کامل به هر یک از پیغمبر و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و حسن و حسین و حمزه و عبّاس اختصاص داده و روشن است که به همۀ آنان اعتقاد دینی داشته است.

  63. دفتر حاضر: قصیدۀ 45.
  64. دفتر حاضر: ترکیب بند شمارۀ 77.
  65. دیوان خواجو: 571.
  66. همان مأخذ و همان صفحه.
  67. همان مأخذ: 614-619.
  68. همان مأخذ: 619
  69. تذکرۀ دولتشاه: 428-429.
  70. فهرس التواریخ (تهران ـ 1373): 191.
  71. صفحات 59-65.
  72. برگ ۱۵۷ الف ـ ۱۵۸ الف.
  73. معرفی شده در فهرست نسخ خطی آن کتابخانه 8: 462-463.
  74. معرفی شده در فهرست آن کتابخانه ۳: ۷۴۴ که قبلاً متعلّق به کاظم مدیر شانه‌چی بوده است (نشریۀ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران دربارۀ نسخه‌های خطی ۵: ۵۸۵). سرودۀ اشرف در صفحۀ ۱۳۹ این نسخه است.
  75. معرفی شده در فهرست آن کتابخانه ۱۴: ۲۶۱۲–۳۶۱۴. سرودۀ او در صفحات ۱۵۵–۱۶۲ آن نسخه.
  76. تذکرۀ دولتشاه: 174-177.
  77. تاریخ ادبیات در ایران، ذبیح‌الله صفا ۳ (بخش اول): 354.
  78. مونس الاحرار 1: 261-262.
  79. همان مأخذ ۱: باب دهم، صفحات ت ـ خ. ۲۶۱–۲۶۵، ۳۴۲–۳۴۵، ۲: ۴۳۸–۴۴۰، ۶۴۹–۶۵۲، ۷۰۰–۷۰۲، 810-821.
  80. همان مأخذ 2: 815-817.
  81. همان مأخذ 2: 817-821.
  82. ترجمۀ محاسن اصفهان مافروخی، از حسین بن محمد بن ابی الرضا آوی در ۷۲۹، به کوشش عباس اقبال تهران-۱۳۲۸، صفحۀ 30.
  83. همان مأخذ: ۲۹–۳۰ و 57-58.
  84. تاریخ ادبیات ایران، ذبیح‌الله صفا 3 (1): 356.
  85. مونس الاحرار 2: 702.
  86. از جمله در این بیت که بیت پایانی قصیده نخست او در آن مأخذ ۱: باب دهم، صفحۀ «خ» است: سال عمر تو در قبال و سعادت بادا عدد موی که بر فرق سر آل عباست
  87. فهرست آن کتابخانه 1: 172-180.
  88. فهرست آن کتابخانه 1: 121.
  89. میکروفیلم شمارۀ ۸۴۳ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، شناسانده شده در فهرست آن ۱: ۵۴۲. برای موارد آن رجوع شود به مقالۀ آقای جوادت بشری در نسخه پژوهی 3: 554.
  90. میکروفیلم شمارۀ ۹۰۰ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، شناسانده شده در فهرست آنم ۱: ۸۶ و فهرست کتابخانۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران ۱: ۵۰۵. برای موارد آن رجوع شود به همان مقاله از آقای جواد بشری در همان صفحه.
  91. از جمله تاریخ ادبیات ایران، ذبیح‌الله صفا 3 (1): 356-362.
  92. حدیقة الحقیقه، چاپ مدرس رضوی، تهران: دانشگاه ـ ۱۳۶۸، صفحات 232-233.
  93. کتاب النقض: 232.
  94. آقای رسول جعفریان در کتاب تاریخ تشیّع در ایران: ۶۰۱–۶۰۴ قسمت اعظم آن اشعار را گردآورده است.
  95. نسخۀ خطّی شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، صفحات 113-119.
  96. همان مأخذ: 119-124.
  97. همان مأخذ: 124-125.
  98. جُنگ مجلس: صفحه 389.
  99. برگ ۱۱۲ ب ـ ۱۱۳ الف.
  100. منابع سرگذشت او در فرهنگ سخنوران ۱: ۲۱۲ زیر عنوان جعفری یزدی.
  101. لغت نامۀ دهخدا، زیر «سوقند».
  102. برگ ۶۸ ر ـ ۶۸ پ.
  103. میراث اسلامی ایران، دفتر هفتم، صفحۀ 229.
  104. موارد بسیار است. از باب نمونه: ولایت نامه در توصیف «غزوۀ بئر العَلَم» به نقل از فرّخی و قصیدۀ منقبت به نقل از ملک الشعراء شیخ سعدی در جنگ ۷۵۹۴ مجلس: ۴۷ پ ـ ۶۰ پ و ۶۹ ر ـ ۷۰ پ.
  105. معرّفی مشده در فهرست نسخه‌های خطی کتابخانۀ مجلس سنا 1: 214.
  106. برگ ۱۳۳ الف ـ ۱۳۳ ب.
  107. صفحۀ ۹۷–۹۹ (قصیدۀ اول) و ۱۰۱–۱۰۲ (قصیدۀ دوم) جُنگ مذکور.
  108. کتاب النقض: 231.
  109. مجالس المؤمنین: ۲: ۵۹۳–۵۹۳، ۵۹۸، ۶۰۵، 608-609.
  110. کتاب النقض: 231.
  111. اشعار حکیم کسائی مروزی و تحقیق در زندگانی و آثار او، از مهدی درخشان، تهران: دانشگاه ـ ۱۳۶۴ مسائی مروزی: زندگی، اندیشه و شعر او، از محمدامین ریاحی، تهران: طوس ـ ۱۳۶۷ فرّخی سیستانی و کسائی مروزی، از توفیق هاشم‌پور سبحانی، تهران: دانشگاه پیام نور ـ ۱۳۷۲ حکیم کسائی مروزی و شعر او، از محمدباقر نجفی‌زاده بارفروش، قائم شهر: رجا ـ 1377. «ابیات تازه‌ای از کسائی،» از علی اشرف صادقی، چاپ شده در محقق نامه (به اهتمام بهاءالدین خرمشاهی و جویا جهان‌بخش، تهران ـ ۱۳۸۰)، جلد دوم، صفحات 883-887.
  112. تذکرۀ دولتشاه: 23.
  113. همان مأخذ: 471-473.
  114. همان مأخذ: 471-472.
  115. مجالس المؤمنین 2: 682-683.
  116. فرهنگ سخنوران ۲: ۷۶۹. سرگذشت او بر پایۀ همین منابع در جُنگ ادبی شمارۀ ۲۱۹۲ فارسی کتابخانۀ ملّی تهران از قرن یازدهم (معرفی شده در فهرست آن کتابخانه ۵: ۲۷۲–۲۷۷) نیز آمده است: صفحات ۲۱۶–۲۱۸ (همان فهرست ۵: ۲۷۶ به شکل «ذکر کمال‌الدین غیاث شیرازی»).
  117. ریاض الفردوس خانی (تهران ـ 1385): 467.
  118. همان نسخه: 361
  119. یادداشت آقای افشار در مجلۀ آینده، سال۱۵، صفحۀ 659-660.
  120. معرّفی شده در فهرست نسخه‌های خطّی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران 12: 2546-2547.
  121. صفحات ۶۵–۷۰ آن نسخه.
  122. صفحات 73-74.
  123. صفحات 257-258.
  124. معرفی شده در فهرست نسخه‌های خطّی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران 12: 221-238.
  125. برگ ۲۷۱ ب ـ ۲۷۷ ب. ببینید همان فهرست ۱۲: ۲۳۶ که نام سراینده را به صورت «کمال‌الدین غیاث شرازی» (به جای «کمال‌بن غیاث شیرازی») آورده است.
  126. صفحات 341-342.
  127. صفحات 153-154.
  128. صفحات ۲۵–۲۶ آن نسخه.
  129. صفحات 110-111.
  130. صفحات 195-199.
  131. صفحه 361.
  132. صفحات 255-256.
  133. صفحه 119.
  134. نسخۀ کتابخانۀ بریتانیا و میکروفیلم شمارۀ ۲۴ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، معرفی شده در فهرست میکروفیلم‌های آن کتابخانه، جلد اول، صفحات 401-402.
  135. صفحۀ ۲۹۰ آن جُنگ برابر برگ ۱۴۵ الف (مقالۀ «فهرست جُنگ اسکندر میرزا تیموری»، از اصغر مهدوی، چاپ شده در فرهنگ ایران زمین، دفتر بیست و ششم، صفحۀ 191).
  136. معرفی شده در فهرست آن کتابخانه 8: 22-37.
  137. همان فهرست 8: 25.
  138. برگ ۱۳۲ الف ـ ۱۳۳ الف.
  139. برگ ۹۰ الف ـ ۹۰ ب.
  140. برگ ۸۵ پ.
  141. برگ ۲۴۰ پ ـ ۲۴۱ پ.
  142. برگ ۲۴۱ پ ـ ۲۴۲ پ.
  143. برگ ۲۴۳ پ ـ ۲۴۵ پ.
  144. معرفی شده در فهرست سنا 2: 252.
  145. نام در فهرست سنا، همان صفحه به شکل «کمال‌الدین غیاث» آمده است.
  146. معرّفی شده در فهرست سنا 1: 153.
  147. معرّفی شده در فهرست دانشگاه 10: 1883-1888.
  148. صفحات ۱۶۲–۱۶۴ آن نسخه (همان فهرست 10: 1886).
  149. معرّفی شده در فهرست دانشگاه 10: 1888-1893.
  150. صفحات ۱۷۴ و ۱۷۶ و ۱۷۷ آن نسخه (همان فهرست 10: 1892).
  151. معرفی شده در فهرست دانشگاه 14: 3612-3614.
  152. صفحات ۱۲۸–۱۳۰ آن نسخه.
  153. صفحات ۲۸۶–۲۸۷ آن نسخه.
  154. معرّفی شده در فهرست دانشگاه 16: 22.
  155. معرّفی شده در فهرست دانشگاه 16: 586-587.
  156. صفحات ۱۱۶–۱۱۷ آن نسخه.
  157. معرفی شده در فهرست آن کتابخانه ۳: ۷۴۴که چنان‌که پیش از این ذکر شد قبلاً متعلّق به کاظم مدیر شانه چی بوده است (نشریۀ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران دربارۀ نسخه‌های خطی 5: 585).
  158. صفحات ۱۳۴ آن نسخه.
  159. معرفی شده در فهرست نسخ خطی آن کتابخانه 8: 462-463.
  160. میکروفیلم شماره ۱۴۲ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، معرفی شدته در فهرست میکروفیلم‌های آن کتابخانه 1: 418.
  161. صفحات ۳۷–۴۴ آن نسخه.
  162. مقالۀ «یک مجموعۀ اشعار فارسی ناشناخته از قرن هشتم هجری»، از مهدی بیانی، چاپ شده در نشریۀ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران دربارۀ نسخه‌های خطی، دفتر هفتم، صفحۀ ۶۷۸ و 679.
  163. معرفی شده در فهرست آن کتابخانه، جلد اول، صفحات 172-180.
  164. فهرستواره دستنوشت‌های ایران، از مصطفی درایتی 1: 989.
  165. معرفی شده در فهرست میکروفیلم‌های آن کتابخانه، جلد اول، صفحات 717-719.
  166. فهرست میکروفیلم‌ها، جلد اول، صفحۀ ۷۱۸. شعری هم که از «ابن غیاثا» در آن جُنگ آمده (همان منبع، صفحۀ ۷۱۷) باید از همین سراینده باشد. پیش‌تر در متن دیدیم که او در جُنگ شمارۀ ۱۳۶۰۹ کتابخانۀ مجلس، صفحات ۲۵۵–۲۵۶ نیز همین گونه تخلص کرده بود.
  167. تذکرۀ دولتشاه: 352-359.
  168. فرهنگ سخنوران ۲: ۷۸۸ چاپ دوّم. اکنون نیز مقدمۀ چاپ برگردان دیوان او: 17-37.
  169. معرّفی شده در فهرست آن کتابخانه 5: 442-443.
  170. معرّفی شده در فهرست آن کتابخانه ۹: ۱۰۷۳. شعر سرایندۀ ما در صفحۀ ۲۴۹ نسخه است.
  171. معرّفی شده با توصیفی نه چندان مددکار در فهرست مجلس ۲: ۹۲–۹۵. هشت قصیده نخستین این جنگ از سراینده ماست و دو قصیدۀ دیگر در برگ ۱۶۳. در برگ ۲۱۴ پ سه بیت آغاز قصیده‌ای که سلیمی تونی در جواب قصیده‌ای از او در نیشابور سروده بود آمده و باقی آن از نسخه افتاده و یا در میان برگ‌های دیگر نسخه مخلوط شده است. مجلس مناقب در برگ‌های ۱۳۰پ ـ ۱۳۷پ جنگ شمارۀ ۷۸۸۷ مجلس نیزکه منظومه‌ای است طولانی در توصیف واقعۀ بئر عَلَم ـ از معجزات منسوب به امام علی (ع) ـ (در ۲۲۲ بیت به تصریح سراینده در پایان) و تخلص «لطف» ادارد باید از سرایندۀ ما باشد.
  172. صفحۀ 125.
  173. جلد دوم، صفحۀ 160.
  174. جلد دّوم، صفحۀ 663-665.
  175. در جشن نامۀ هانری کربن (تهران ـ ۱۳۵۶)، تجدید چاپ شده در مجموعۀ کمینه (تهران ـ ۱۳۵۴)، صفحات 172-187.
  176. در میراث اسلامی ایران، جلد هفتم، صفحات 189-239.
  177. در این رساله (ص۲۳۶ چاپ آقای افشار) گفته شده که قائم ۶۷۰ سال عمر خواهد کرد. با توجه به تاریخ ولادت امام زمان (ع) و تاریخ کتابت رساله، معلوم می‌شود شیعیان که در آن زمان هر روز منتظر ظهور امام بودند دولتی دویست ساله برای ایشان انتظار داشتند.
  178. مقالۀ «یک مجموعۀ اشعار فارسی ناشناخته از قرن هشتم هجری»، از مهدی بیانی، چاپ شده در نشریۀ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران دربارۀ نسخه‌های خطی، دفتر هفتم، صفحۀ 678.
  179. معرّفی شده در فهرست آن کتابخانه، جلد دوازدهم، صفحات 2546-2547.
  180. صفحه ۴۶–۴۷ آن جُنگ.
  181. ببینید فهرست نسخه‌های خطّی فارسی، از احمد منزوی: ۲: ۱۲۸۵، ۳: ۲۱۲۹، ۲۱۵۳، ۲۱۵۶، ۲۱۶۵، ۲۱۷۶. از نویسندۀ دیگری از نیمۀ اول قرن نهم با نام وحیدی (= محمدبن یوسف وحیدی بیهقی) نیز دو رساله در باب عروض در کتابخانه مدرسۀ سپهسالار (مطهری) هست. ببینید فهرست آن کتابخانه 2: 446-448.
  182. فهرست نسخه‌های خطّی فارسی، از احمد منزوی 3: 2176.
  183. ببینید مقدمۀ اندره برتلس بر چاپ رسالۀ جمع مختصر این سراینده (مسکو ـ ۱۹۵۹). از این رساله نسخه‌هایی بسیار درکتابخانه‌ها هست که قدیم‌ترین آن مورخ ۸۵۰، ۸۵۵، ۸۷۱ و ۸۷۴ است (فهرست نسخه‌های خطّی فارسی، از احمد منزوی 2: 2156).
  184. تذکرۀ عبداللطیف، برگ ۹۰ ب، یک سطر به پایان.
  185. معرفی شده در فهرست آن کتابخانه ۱۰: ۱۸۸۸–۱۸۹۳. سروده‌های وحید تبریزی در صفحات ۱۱۱، ۱۱۸، ۱۵۹ و ۲۴۰ این نسخه آمده است (همان فهرست 10: 1893).
  186. فهرست نسخه‌های خطّی فارسی، از احمد منزوی ۲: ۱۲۸۵ ذیل رسالۀ عشقیّۀ این وحیدی تبریزی.
  187. مقدمۀ او بر چاپ رسالۀ جمع مختصر همین وحیدی تبریزی که در دو پاورقی پیش از این یاد شد.{
  188. فرهنگ سخنوران 2: 980.
  189. چنان‌که در مقدّمه گفته شد از آغاز نسخه یک یا چند برگ افتاده است. نسخه در حال حاضر با باقی ماندۀ قصیده‌ای از نصرت رازی آغاز می‌شود
  190. کذا. ظاهراً: «استصناع» (با حذف عین آخر به ضرورت شعر) از مادّۀ «تصنّع» به معنی فریب کاری و ظاهر سازی
  191. اصل: «فرجٍ مخرجٍ معجّلةٍ»
  192. اصل: «علی وصیّ»
  193. اصل: «رود».
  194. کذا در اصل، ولی در تخلّص قصیده «فردوسی» است.
  195. متن این قصیده با جا افتادگی برخی ابیات و اختلافاتی در ترتیب آن، در جُنگ خطی شمارۀ ۳۵۲۸ دانشگاه تهران، صفحات ۹۷–۹۹ و تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی از قرن دهم، نسخۀ شمارۀ ۵۱۷ سنای سابق (کتابخانۀ شماره‌ی۲ مجلس)، برگ ۱۳۳ الف ـ ۱۳۳ ب نیز آمده که با متن موجود در جّنگ ما مقابله و اهمّ موارد اختلاف در پاورقی ذکر می‌شود.
  196. جنگ دانشگاه: «ور».
  197. تذکرۀ عبداللطیف: «از بهر آنک»، جُنگ دانشگاه: «از بهر آن».
  198. جنگ دانشگاه: «کسی».
  199. جنگ دانشگاه: «گر بگویی در قیامت ناسزا یابی جزا».
  200. اصل: «عاقل». تصحیح از دانشگاه.
  201. تذکرۀ عبداللطیف: «مؤمن مطلق شوی».
  202. جنگ دانشگاه: «عامل دین نبی شد آن که از دل و عمل».
  203. جّنگ دانشگاه: «بگذرانی پایۀ عرش خود از ایوان قدر»!
  204. جّنگ دانشگاه: «اهل»!
  205. جّنگ دانشگاه «گر».
  206. دانشگاه: «یا بخوانی».
  207. جّنگ دانشگاه: «کلام الله».
  208. تذکرۀ عبداللطیف: «بخوان».
  209. تذکرۀ عبداللطیف: «نبیّ الله».
  210. جّنگ دانشگاه: «مگو».
  211. تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه: «دختر احمد که زوج حیدر کرّار بود».
  212. جُنگ دانشگاه: «مادرش».
  213. تذکرۀ عبداللطیف: «در این معنی».
  214. جُنگ دانشگاه: «گر».
  215. تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه: «نزد».
  216. تذکرۀ عبداللطیف: «مثل»، جُنگ دانشگاه: «همچو».
  217. اصل و تذکرۀ عبداللطیف: «ولایتش». ضبط جُنگ دانشگاه ترجیح داده شد.
  218. تذکرۀ عبداللطیف: :بّد معجز».
  219. ؟؟؟؟
  220. تذکرۀ عبداللطیف: «میان».
  221. تذکرۀ عبداللطیف: «قضا».
  222. جُنگ دانشگاه: «آن همه لات و»
  223. تذکرۀ عبداللطیف: «سنگ را بگرفت و افکندش چهل گام از قفا». بیت بعد در نسخۀ ما که این قافیه در مصرع دوم آن آمده است در تذکرۀ عبداللطیف نیست
  224. جُنگ دانشگاه: «عین و لام و ما»
  225. جُنگ دانشگاه: «فکند»
  226. جُنگ دانشگاه: «مرتضی هم در زمان افکند»
  227. چنان‌که گفته شد این بیت در تذکرۀ عبداللطیف نیست و به جای آن بیت زیر آمده است، حیدر کرّار باب خیبر از روی غضب ربود و بعد از آن پرتاب کردش در هوا
  228. تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه: «گر»
  229. تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه: «دختر»
  230. اصل: «اصفیا». ضبط جُنگ دانشگاه (انبیاء) ترجیح داده شد
  231. جُنگ دانشگاه: «خواند»
  232. جُنگ دانشگاه: «همچنان»
  233. جُنگ دانشگاه: «دفع»
  234. تذکرۀ عبداللطیف: «پس»
  235. تذکرۀ عبداللطیف: «قرب»، جُنگ دانشگاه: «فرّ»
  236. تذکرۀ عبداللطیف: «داد گرگ ار»، جُنگ دانشگاه: «داد گرگش»
  237. تذکرۀ عبداللطیف: «عزیزش»
  238. تذکرۀ عبداللطیف: «نیکو»
  239. جُنگ دانشگاه: «دود»
  240. تذکرۀ عبداللطیف: «صالح پیغمبر ار معجز نمود و آنچه بود؟»، جُنگ دانشگاه: «صالح پیغمبر از معجز اگر پیش گروه»
  241. تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه: «شتر»
  242. جُنگ دانشاه: «حجر»
  243. جُنگ دانشگاه: «رحل حصار»
  244. جُنگ دانشگاه: «چهل شتر»
  245. تذکرۀ عبداللطیف: «ده»
  246. جُنگ دانشگاه: «از برای حاجت».
  247. تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه: «فخر»
  248. تذکرۀ عبداللطیف: «از برای دفع تیغ»، جُنگ دانشگاه: «از برای روز جنگ»
  249. تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه: «اندر»
  250. تذکرۀ عبداللطیف: «بیل آهن ساخت حیدر نیز»
  251. تذکرۀ عبداللطیف: «سنگ خارا در کفش هم موم شد»
  252. جُنگ دانشگاه: «سنگ خارا در کف او گشت همچون توتیا»
  253. تذکرۀ عبداللطیف: «مور می‌دانست ساز و برگ مرغان را نوا»، جُنگ دانشگاه: «خم ندانستی (کذا، ظاهراً: هم بدادستی) به معجز مرغان هوا» (جای یک کلمه ـ چیزی مانند رزق یاقوت یا برگ ـ در اصل بیاض است)
  254. تذکرۀ عبداللطیف: «مفتی مار و مور و ماهی شد»
  255. این بیت در جُنگ دانشگاه چنین است: مرتضی قاضی مار و مور و ماهی شد به شرع خواجۀ صمصام و طیر و میر نحل و اژدها
  256. تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه: «از»
  257. جُنگ دانشگاه: «چیزی نگر»؟
  258. کذا = یافتی، تذکرۀ عبداللطیف: «دیدی زو»
  259. تذکرۀ عبداللطیف: «آن مگر نشنوده‌ای که جمجمه بر کرکره»، جُنگ دانشگاه: «جمجمه اندر زمین ابن باب کرکره»؟
  260. جُنگ دانشگاه: «خلق»
  261. جُنگ دانشگاه: «فیض»
  262. نماز عصر
  263. تذکرۀ عبداللطیف: «خور ز خاور بازگشت از بهر طاعات علی»
  264. تذکرۀ عبداللطیف: «جز که حیدر در شریعت»
  265. جُنگ دانشگاه: «بر سر منبر که حیدر قاضی و مفتی جن»
  266. جُنگ دانشگاه: «در شریعت گو»
  267. تذکرۀ عبداللطیف: «دادش»
  268. تذکرۀ عبداللطیف: «همچنین»
  269. جُنگ دانشگاه: «معرفت»
  270. تذکرۀ عبداللطیف: «گر برای دیگری داری بیار و وانما»، جُنگ دانشگاه: «گر برای دیگران داری بیار و وانما»
  271. تذکرۀ عبداللطیف: «کهربا هر چند با قدر و شرف باشد ولیک»
  272. تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه: «نزد»
  273. تذکرۀ عبداللطیف: «در دو کون از احمد و حیدر یقین باشد که هست»، جُنگ دانشگاه: «در دو ملک از احمد و حیدر نتیجت (؟) آنچه هست»
  274. تذکرۀ عبداللطیف: «امام و هادی دین هدی»، جُنگ دانشگاه: «امام مهدای دین مقتدا»
  275. این بیت در اصل نیست. تکمیل از تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ دانشگاه
  276. جُنگ دانشگاه: «زین عابد هست پس باقر ابا جعفر ولی»
  277. این بیت در اصل چنین است: متّقی همچون نقی و باقر و عسکر بود عابدین کر دست کاظم را به صدق دل رضا صورتی که در بالا گذاشته شد برابر ضبط تذکرۀ عبداللطیف است که به وضوح ترجیح دارد. همین صورت با اندک اختلافی در جُنگ دانشگاه به این شکل آمده است: متّقی همچون تقی و چون نقی هرگز نبود بعد از ایشان عسکری این جّت دین خدا
  278. تذکرۀ عبداللطیف: «از برای بغض حیدر»
  279. تذکرۀ عبداللطیف: «ملعون»
  280. تذکرۀ عبداللطیف: «چون مرا با تو نباشد روی جنگ»، جُنگ دانشگاه هم «روی» دارد ولی بقیۀ مصرع مانند نسخۀ ماست
  281. جُنگ دانشگاه: «از سر کینه چرا کردی تو با من ماجرا»
  282. این بیت در اصل نیست. تکمیل از تذکرۀ عبداللطیف
  283. تذکرۀ عبداللطیف: «دین ز دست خود برای دوستی دوغوا»
  284. اصل و جُنگ دانشگاه: «دولت جاویدی ای فردوسی طوسی به نام». صورت بالا از تذکرۀ عبداللطیف که به روشنتی مرجّح است
  285. تذکرۀ عبداللطیف: «طاهر»
  286. جُنگ دانشگاه: «طاهر آل عبا»
  287. تذکرۀ عبداللطیف: «در»
  288. تذکرۀ عبداللطیف: «گر به مهر دیگری»
  289. این رباعی که نام چهار رنگ در آن تضمین شده برای تکمیل مطلب صفحه که به قدر دو سطر در پایین آن بیاض مانده بود وسیلۀ کاتب اصل افزوده شده است
  290. این قصیده در دیوان لطف‌الله نیشابوری، نسخۀ معتبر و معتمد شمارۀ ۲۳۲۱ ف کتابخانۀ ملّی تهران، صفحات ۵۲–۵۶ آمده (صفحات ۴۶–۵۰ در چاپ نسخه برگردان جدید) و در جنگ ۷۵۹۴ مجلس از آغاز قرن دهم: ۷ر-۸ پ هم به نام اوست اما در برخی از نسخ اشعار شیخ حسن کاشی (از جمله در همین جنگ مجلس: ۱۴۲ر ـ پ) و به تبع در نسخۀ چاپی دیوان کاشی: ۵۵–۵۷ به نام او ثبت شده است. اختلافات نسخه‌ها با متن بالا در پاورقی‌های آینده ذکر می‌شود
  291. دیوان نیشابوری: «بدر الاتقیا». جنگ مجلس و دیوان کاشی: «یا انت بدر المتّقین یا انت صدر الاوصیا»
  292. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «در سرّ حق محرم»
  293. دیوان کاشی: «حارب»(!)
  294. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «قائم مقام عقل کل»
  295. جنگ مجلسی و دیوان کاشی: «طاعات»
  296. دیوان کاشی: «تو»
  297. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «سِرّ دان»
  298. پس از این بیت یک بیت اضافی در جنگ مجلس و دیوان کاشی آمده است این چنین: گنجِ (دیوان کاشی: «:گاهِ») حقائق صدر تو فردوس فائق قدر تو ای آستان قدر تو فوق السماوات العُلا
  299. بارنده (دهخدا)
  300. ترتیب چهارپارۀ این بیت در جنگ مجلس و دیوان کاشی مختلف است این گونه: چرخ بسیطی در عُلا مهر منیری در ضیا بحر محیطی در عطا ابر مطیری در سخا
  301. دیوان نیشابوری: «ذکر تو در فکر ملک نام تو اوراد فلک». جنگ مجلس و دیوان کاشی: «ذکر تو تسبیح فلک نام تو اوراد ملک»
  302. جنگ مجلس: «چه»
  303. دیوان نیشابوری: «امر»
  304. دیوان نیشابوری: «وصف»
  305. جنگ مجلس: «نعت تو خواند»
  306. دیوان نیشابوری: «نعت»
  307. این بیت در جنگ مجلس و دیوان کاشی مقدّم بر بیت پیشین است و مصرع دوم اختلافی دارد این گونه «نعت تو خواند لم یکن وصف تو داند هل اتی»
  308. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «بردی»
  309. پس از این بیت در هر دو دیوان و جنگ مجلس بینی اضافی هست: رای تو در خلوت به ره خصمت به دنیا دل سیه خیل غراب و جیفه گه عنقای قاف انزوا (در جنگ مجلس به جای «انزوا»، «ایزدا» آمده است)
  310. دیوان نیشابوری: «برخورد از الوان نعم». دیوان کاشی: «برخورد انواع نعم»
  311. جنگ مجلس: «از»
  312. دیوان کاشی: «والقانتین»
  313. دیوان نیشابوری و جنگ مجلس: «الصابرین و الصادقین و القانتین و المنفقین». اما این «واو»ها در آیۀ ۱۷ سورۀ آل عمران که مورد اشارۀ بیت بالاست وجود ندارد
  314. دیوان نیشابوری و جنگ مجلس: «با»
  315. جنگ مجلس: «در»
  316. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «منصور»
  317. هر دو دیوان و جنگ مجلس: «مجتبای مقتدا»
  318. هر دو دیوان و جنگ مجلس: «طاهر دل طیّب نسب»
  319. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «میرعجم شاه عرب»
  320. دیوان نیشابوری: «جرم»
  321. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «بخشندۀ گنج طلب کوشندۀ صدق و صفا» (جنگ مجلس: «صدق و وفا» که به خطا «وغا» م تحریر شده است)
  322. دیوان نیشابوری و جنگ مجلس: «الولی»
  323. دیوان کاشی: «فرّ و جلال»
  324. جنگ مجلس: «اعظم»
  325. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «روز وغا»
  326. جنگ مجلس: «چون آن»
  327. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «آباء ملّت را خلف اصحاب دولت را کنف»
  328. دیوان نیشابوری: «ارتضا»
  329. دیوان کاشی: «آفاق را»
  330. جنگ مجلس: «الحسین»
  331. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «از خشیة الله»
  332. دیوان نیشابوری: «قدری»
  333. جنگ مجلس: «نرگسش»
  334. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «ارباب»
  335. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «لقا»
  336. دیوان نیشابوری: «دین»
  337. جنگ مجلس: «آن گه»
  338. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «قران»
  339. دیوان نیشابوری و جنگ مجلس: «آن کو بدو کرد اقتدا». دیوان کاشی: «هر کو بدو کرد التجا»
  340. دیوان نیشابوری: «آن کو بدو برد التجا». جنگ مجلس: «آن را که بود او مقتدا»
  341. هر دو دیوان و جنگ مجلس: «دیانت»
  342. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «هم»
  343. دیوان نیشابوری: «اقبال»!
  344. دیوان نیشابوری: «خلیل»
  345. دیوان نیشابوری: «معدن لطف و عطا». جنگ مجلس و دیوان کاشی: «مطلع حلم و حیا»
  346. دیوان کاشی: «و راهبر»
  347. هر دو دیوان و جنگ مجلس: «فخر ملک خیر بشر»
  348. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «والکاظمین الغیظ را (در چاپی دیوان کاشی: «ها»)
  349. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «محبوب روح العالمین پروردۀ روح‌الامین»
  350. جنگ مجلس: «روح القدس»
  351. دیوان نیشابوری و جنگ مجلس: «خاور»
  352. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «وز»
  353. جنگ مجلس: «گفتش»
  354. دیوان نیشابوری: «نبأ». جنگ مجلس و دیوان کاشی: «نُبی»
  355. دیوان کاشی: «اعلی»
  356. آیۀ ۵ سورۀ لیل. اصل و دیوان نیشابوری: «والتقی»
  357. هر دو دیوان و جنگ مجلس: «از نسل او»
  358. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «میرم»
  359. جنگ مجلس: «لفظش به دعوی محترن؟» دیوان کاشی: «محتسن»
  360. دیوان کاشی: «معنی»
  361. دیوان نیشابوری: «بر ملک تقوی». جنگ مجلس: «در ملک عُقبی». دیوان کاشی: «در ملک رضوان»
  362. این بیت در دیوان کاشی پس از بیت بعد در ذکر امام عسکری است.
  363. دیوان نیشابوری: «از»
  364. جنگ مجلس: «وغا»
  365. دیوان نیشابوری: «دقائق»
  366. دیوان کاشی: «لفظی چو قند و شکّرش»
  367. جنگ مجلس: «آخر»
  368. جنگ مجلس: «وان»
  369. هر دو دیوان و جنگ مجلس: «راه»
  370. هر دو دیوان: «رای»
  371. هر دو دیوان و جنگ مجلس: «در ملک دین زن تحتگه»
  372. هر دو دیوان و جنگ مجلس: «انجم»
  373. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «مشتاقان»
  374. دیوان نیشابوری: «بر خاک راهت پی سپر»
  375. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «کار»
  376. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «حال»
  377. جنگ مجلس: «پیچید شد ویلش مقرّ». دیوان کاشی: «پیچید (کذا = پیچد) شود جایش سقر»
  378. دیوان نیشابوری: «دم»
  379. دیوان کاشی: «گه بعث الخطر»
  380. آیۀ ۵۲ سورۀ یاسین
  381. دیوان کاشی: «حاجات کاشی»
  382. جنگ مجلس و دیوان نیشابوری: «از خالص ارض و سما». دیوان کاشی: «از حضرت ربّ العلا»
  383. این بیت در دیوان کاشی نیست
  384. جنگ مجلس و دیوان کاشی: «گر»
  385. هر دو دیوان و جنگ مجلس: «ور»
  386. دیوان نیشابوری: «بر روح پر انوارتان». جنگ مجلس و دیوان کاشی: «هر دم ز نور ایثارتان»
  387. دیوان نیشابوری: «هر لحظه باد ایثارتان»
  388. دیوان نیشابوری: «صلوات و غفران و ثنا». جنگ مجلس: «صلوات رضوان شما؟». دیوان کاشی: «صلوات رضوان سما»
  389. متن این قصیده در جُنگ مناقب خوانی شمارۀ ۱۳۶۰۹ کتابخانۀ مجلس از همین ادوار، صفحات ۱۴۷–۱۵۰ و تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی، برگ ۴۵ پ نیز آمده که صورت منقول در آن دو نسخه با متن نسخۀ ما مقایمسه و موارد اختلاف در پاورقی‌ها ذکر می‌شود
  390. تذکرۀ عبداللطیف: «به جان»
  391. جُنگ مجلس: «کنم از جان و دل انشا».
  392. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «حامد»
  393. جُنگ مجلس: «ذاکر»
  394. جُنگ مجلس: «نذیر عاشر»
  395. اصل: «ماحی». جُنگ مجلس: «ناهی»
  396. جُنگ مجلس: «مراد از»
  397. تذکرۀ عبداللطیف: «چراغ از دودۀ آدم مراد از جملۀ عالم»
  398. جُنگ مجلس: «پناه»
  399. جُنگ مجلس: «عمداً»
  400. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «همه روحانیان واله همه کرّوبیان شیدا»
  401. تذکرۀ عبداللطیف: «زو»
  402. این بین در جُنگ مجلس چنین است: {| |- | از این جا گر سر انگشتی فراتر می‌شوم حالی|| || || || || بسوزد پر و بال من به زیر افتم من از بالا |} و در تذکرۀ عبداللطیف چنین: {| |- | از این جا گر سرانگشتی فراتر می‌روم حالی || || || || || بسوزد بال و پروازم به زیر افتم من از بالا |}
  403. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «به بی اندوه»
  404. جُنگ مجلس: «ترّ معیارش»
  405. تذکرۀ عبداللطیف: «گذشت از عرش چون ماهی خرامان گشته چون شاهی»
  406. جُنگ مجلس تذکرۀ عبداللطیف: «مقامی»
  407. جُنگ مجلس: «بد از تعظیم پر وحشت». تذکرۀ عبداللطیف: «پر از تعظیم و پر دهشت»
  408. جُنگ مجلس: «مصطفی»
  409. جُنگ مجلس: «الحق» که طبعاً خطاست
  410. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «کای»
  411. اصل و جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «جان»
  412. جُنگ مجلس: «بر من» که طبعاً درست‌تر است
  413. جُنگ مجلس: «زبان بگشود». تذکرۀ عبداللطیف: «جوابش داد».
  414. جُنگ مجلس: «که آن بیرونست».
  415. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «کمال عزّ سبحانی».
  416. تذکرۀ عبداللطیف: «چو باران رحمت و نعمت برو بارید هر ساعت».
  417. تذکرۀ عبداللطیف: «نبودش جز غم امّت».
  418. جُنگ مجلس: «بحقّ علّم الاسما».
  419. تذکرۀ عبداللطیف: «و رزّاقم».
  420. تذکرۀ عبداللطیف: «اعضا».
  421. جُنگ مجلس: «گر امت گر چه بی‌باکند و از تقصیر غمناکند».
  422. جُنگ مجلس و: «چه در سرّا چه در ضرّا».
  423. جُنگ مجلس: «سلطان».
  424. تذکرۀ عبداللطیف: «رفتی».
  425. تذکرۀ عبداللطیف: «بگو تا حال» که طبعاً مناسب‌تر است.
  426. این بیت در اصل و جُنگ مجلس پس از بیت بعد قرار دارد. ترتیب بالا از تذکرۀ عبداللطیف است که به وضوح درست‌تر است.
  427. تکمیل از جُنگ مجلس.
  428. این بیت در جُنگ مجلس مؤخّر از بیت بعد نسخه‌ی ماست.
  429. جُنگ مجلس: «باز کن».
  430. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «مرا کرد این خدا تعلیم».
  431. جُنگ مجلس: «از ارشاد آن».
  432. جُنگ مجلس: «خسبی».
  433. = لولاک (از: «لولاکلما خلقت الافلاک»).
  434. جُنگ مجلس: «امّت».
  435. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «روان».
  436. جُنگ مجلس: «ظاهر».
  437. جُنگ مجلس: «نبی بر انبیاء سرور ولی بر اولیاء مهتر». این مصرع در تذکرۀ عبداللطیف نیست و مصرع دوم در بیتی دیگر جایگزین شده که در پایین می‌بینیم.
  438. پس از این بیت در جُنگ مجلس بیتی است به این شکل: محمد آفتاب دین علی چون ماه و چون پروین دو همخوابه دو هم بالین دو هم منزل دو هم مأوا
  439. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «یکی تین و یکی زیتون یکی نیل و یکی جیحون».
  440. جُنگ مجلس: «یکی خصر و».
  441. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «یکی مشگ و یکی عنبر».
  442. جُنگ مجلس: «یکی لعل و یکی گوهر یکی چرخ و یکی اختر»
  443. تذکرۀ عبداللطیف: «دو آزاده ز یک گوهر دو گوهر از یکی دریا» که در نسخه ما مصرع دوم از دو بیت پیش‌تر بود.
  444. پس از این بیت در جُنگ مجلس بیتی است به این شکل: یکی لاله یکی نسرین یکی زیب و یکی آیین یکی ره بین یکی دانا یکی ره دان یکی بینا
  445. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «الا».
  446. تذکرۀ عبداللطیف: «ز».
  447. تذکرۀ عبداللطیف: «خس».
  448. تذکرۀ عبداللطیف: «این ندامت بس».
  449. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «به کین».
  450. جُنگ مجلس: «جان».
  451. جُنگ مجلس: «:دل». تذکرۀ عبداللطیف: «به جان».
  452. جُنگ مجلس: «که بر کندش در از خیبر که ببریدش عنتر سر». تذکرۀ عبداللطیف: «که بر کنده ز خیبر در که برّیده سر عنتر».
  453. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «بُد».
  454. جُنگ مجلس: «خانه».
  455. جُنگ مجلس: «بر بام».
  456. تذکرۀ عبداللطیف: «بر».
  457. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «به حقّ».
  458. جُنگ مجلس: «خداوندا تو بینایی».
  459. این بیت در تذکرۀ عبداللطیف نیست.
  460. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «خلاّق».
  461. جُنگ مجلس: «تویی دانای راز دل». تذکرۀ عبداللطیف: «تویی رزّاق جان و دل».
  462. تذکرۀ عبداللطیف: «ظاهر».
  463. جُنگ مجلس: «چه پنهان و چه در پیدا».
  464. جُنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «چشانش».
  465. دیوان خواجو (چاپ احمد سهیلی خوانساری، تهران ـ 1336): 625.
  466. اصل: «تشنه». تصحیح از دیوان.
  467. از «مازاغ البصر و ما طغی»، آیۀ ۱۷ سورۀ نجم.
  468. دیوان: «درّاعه».
  469. اصل: «صلات». تصحیح از دیوان.
  470. ترتیب این بیت و سه بیت آینده در دیوان خواجو با این جا مختلف است.
  471. کلاه و جامه و قبا (دهخدا).
  472. دیوان: «آلای» (که در پاورقی به سرخ تفسیر شده است).
  473. دیوان: «قربت».
  474. نعت: ستایش و ثنای پیامبر (دهخدا).
  475. دیوان شاعر، نسخۀ کتابخانۀ ملّی تهران: ۲۴–۲۶ (چاپ نسخه برگردان: ۱۸–۲۰) متن قصیده در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی، برگ ۵۹ الف ـ ۵۹ ب و جنگ شمارۀ ۷۵۹۴ مجلس: ۳پ ـ ۵ر، و بخشی از آن در مجالس المؤمنین قاضی نورالله شوشتری (چاپ تهران ـ ۱۳۵۴) ۲: ۶۶۴–۶۶۵، نیز نقل شده که موارد اختلاف ضبط این مآخذ نیز در پاورقی‌ها نشان داده می‌شود. مطلع قصیده در تذکرۀ دولت شاه: ۳۵۵ هم آمده است.
  476. تذکرۀ عبداللطیف: «جان و عقل و دل». جُنگ مجلس: «عقل و جان و دل».
  477. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف و جُنگ مجلس: «امیر».
  478. این بیت در دیوان نیست اما هم در جنگ مجلس و هم در تذکرۀ عبداللطیف هست با این فرق که در جنگ مجلس برابر نسخۀ ما در همین‌جا آمده اما در تذکرۀ عبداللطیف شش سطر پایین‌تر است.
  479. تذکرۀ عبداللطیف: «اکرم و افضل».
  480. جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «هم او تنزیل را عامل هم او تأویل را کامل».
  481. این بیت در دیوان چنین است: همو تنزیل را عامل همو انجیل را ناقل همو تأویل را کامل همو جبریل را صاحب
  482. تذکرۀ عبداللطیف: «به نور».
  483. جنگ مجلس: «تاب».
  484. جنگ مجلس: «داور».
  485. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «خالی».
  486. دیوان: «امر».
  487. اصل و دیوان: «واجد». ضبط جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف ترجیح داده شد.
  488. دیوان و جنگ مجلس: «شرع».
  489. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «باشد».
  490. دیوان و جنگ مجلس: «پیرو».
  491. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «منکر».
  492. تذکرۀ عبداللطیف: «رایت».
  493. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «شد».
  494. جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «قوّت».
  495. این بیت در دیوان و جنگ مجلس چنین است:
    ز اخلاص امر یزدان را نبوده یک نفس مُعرِض ز خدمت حضرت حق را نگشته یک زمان غائب

    جز آن که در جنگ مجلس که این بیت مقدم بر بیت پیشین است در مصرع دوم «نبوده یک زمان غائب» دارد. در تذکرۀ عبداللطیف که بیت حاضر پس از بیت بعد آمده به این صورت است:

    ز اخلاص امر یزدان را نبوده یک زمان خالی ز خدمت حضرت حق را نبوده یک نفس غائب
  496. این بیت در دیوان نیست.
  497. جنگ مجلس: «وا گشته».
  498. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «هم اوّل او».
  499. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «بُده».
  500. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «هم آخر او».
  501. جنگ مجلس: «گردون گردان».
  502. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «ز».
  503. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «دم جان بخش خلقت را به جان». جنگ مجلس: «دم جان بخش لطفت را به جان».
  504. جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «صادق».
  505. جنگ مجلس: «ضایع».
  506. پس از این بیت در جنگ مجلس بیتی اضافه است به این صورت: به جنب اکتمال توجنان نقصان ملک ناقص به چشم اقتدار تو فلک لعب و فلک لاعب
  507. جنگ مجلس: «راه».
  508. این بیت در تذکرۀ عبداللطیف نیست.
  509. ترتیب پنج بیت آینده در دیوان با این جا متفاوت است.
  510. دیوان: «صاحب».
  511. دیوان و جنگ مجلس: «نبی».
  512. مجالس: مادحش.
  513. مجالس: بودش.
  514. این بیت هم در تذکرۀ عبداللطیف نیست و به جای آن بیتی که در چند پاورقی پیش‌تر ذکر شد آمده این چنین: به جنب اکتمال تو جنان نقصان ملک ناقص به چشم اقتدار تو جهان لعب و فلک لاعب
  515. تذکرۀ عبداللطیف: «به اوّل».
  516. اصل: «اوصیای». ضبط دیوان ترجیح داده شد.
  517. اصل و جنگ مجلس: «تصوّف».
  518. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «نفاق دشمنان دین و تیغ اجتهاد تو».
  519. اصل: «بدین». ضبط دیوان و مجالس ترجیح داده شد.
  520. تذکرۀ عبداللطیف: «بدین».
  521. مجالس: «تأنّی کن در این موجب».
  522. مجالس: «مباش از هوش آزادی».
  523. اصل: «به». صورت بالا از دیوان و مجالس.
  524. دیوان: «سر». مجالس: «شک».
  525. این بیت در دیوان نیست.
  526. جنگ مجلس: «اگر».
  527. مجالس: «اگر قرآن بود بر حق».
  528. جنگ مجلس: «بر آن منهج». مجالس: «بدان مجمع».
  529. تذکرۀ عبداللطیف: «بر آن منهج که بُد نائب».
  530. این بیت در دیوان پس از بیت بعد قرار دارد.
  531. تذکرۀ عبداللطیف: «که». مجالس: «چه».
  532. جنگ مجلس: «جرّاحی».
  533. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف و مجالس: «تو گر».
  534. مجالس: «در».
  535. دیوان و مجالس: «حرب».
  536. در جنگ مجلس مصرع چنین است: «در اخبار عرب بر خوان ز حرب بدر و اثارش».
  537. جنگ مجلس: «دوستان».
  538. مجالس: «گرت با داستان دین و ملّت دل بود راغب». بیت در تذکرۀ عبداللطیف چنین آمده است:در اخبار عرب بر خوان ز حرب بدر و ایثارش گرت با دوستان دین دلت مایل بود لاعب (؟)
  539. جنگ مجلس: «میر».
  540. جنگ مجلس: «او».
  541. دیوان: «بینی». تذکرۀ عبداللطیف: «به رزم آن چنان دیوان که در میدان او بینی».
  542. تذکرۀ عبداللطیف: «برگ شاخ».
  543. جنگ مجلس: «در».
  544. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف: «دل».
  545. تذکرۀ عبداللطیف: «هندوی».
  546. دیوان و جنگ مجلس: «صهیل». تذکرۀ عبداللطیف: «سهیل».
  547. دیوان: «ز شخص دشمنان کرد او». تذکرۀ عبداللطیف: «ز شخص مشرکان کرده».
  548. این مصرع در جنگ مجلس چنین است: «ز شخص مشرکان کرد او عیان کوهی به هر گوشه».
  549. جنگ مجلس: «کرد او».
  550. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «بحر».
  551. دیوان و جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف و مجالس: «ملک».
  552. تذکرۀ عبداللطیف: «درت».
  553. مجالس: «حقایق» (تکرار حقایق مصرع اوّل).
  554. دیوان: «درش» (کذا).
  555. در دیوان و تذکرۀ عبداللطیف و مجالس این پارۀ اول مصرع بعد است و بالعکس.
  556. اصل: «از». صورت بالا برابر دیوان و مجالس.
  557. اصل: «به سمع داد علم». تصحیح از دیوان و مجالس.
  558. مجالس: «که در رکن سر افشاند» (غلط چاپی)
  559. اصل: «بی زیور». صورت بالا برابر دیوان و تذکرۀ عبداللطیف و مجالس.
  560. تذکرۀ عبداللطیف: «بحر».
  561. مجالس: «صاحب» (غلط چاپی).
  562. دیوان: «به بند نفس خود عاصب». جنگ مجلس و مجالس: «که بُد با نفس خود غاضب». تذکرۀ عبداللطیف: «که بُد با نفس خود غالب»!
  563. تذکرۀ عبداللطیف و مجالس: «از مدح و مهر او».
  564. جنگ مجلس و تذکرۀ عبداللطیف و مجالس: «ناشایستنی».
  565. نهج‌البلاغه.
  566. اصل: «کل غائب الخائب».
  567. تفصیل ماجرا در «نفس الرحمن» حاجی میرزا حسین نوری: ۱۱۷–۱۱۸ و قصیدۀ افجنگی شاعر مناقب خوان همین ادوار دربارۀ آن، چاپ شده در پیام بهارستان 6: 287-289.
  568. دیوان حسن کاشی: 69-71.
  569. دیوان: «جمشید».
  570. دیوان: «جود».
  571. دیوان: مقصود کن فکان».
  572. اصل: «بحمد». تصحیح از دیوان.
  573. دیوان: براهین و عقل».
  574. دیوان: «ماحضر خوان نعمتش».
  575. در دیوان این دو بیت اخیر در اواخر قصیده قرار گرفته است.
  576. دیوان: «کمال».
  577. دیوان: «جهان».
  578. ترتیب ابیات پس از این نیز با متن ما متفاوت است.
  579. دیوان: «به صورت او ز ارتفاع قدر».
  580. دیوان: «ز تیغ سنان».
  581. دیوان: «می‌آورم».
  582. چنین است در اصل = «بدون شائبه»؟ دیوان: «ز روی فائده».
  583. دیوان: «عقل و ضمیر و هوش و توان».
  584. کذا = «بین»؟ دیوان: «دان».
  585. دیوان حسن کاشی: ۷۲–۷۳ با اختلاف در ترتیب برخی ابیات.
  586. دیوان: «بنده».
  587. حیّه، مار، در این مورد اژدها.
  588. دیوان: «به هنگام».
  589. دیوان: «صولت».
  590. دیوان: «پهلوی اژدر شکست».
  591. دیوان: «نامۀ صیتش».
  592. دیوان: «پایۀ تفضیل او تارک منبر شکست».
  593. دیوان: «قدر دو پیکر».
  594. دیوان: «قاعده».
  595. دیوان: «صاعقه».
  596. پس از این بیت در دیوان، این بیت افزوده دارد: در صف میدان کین هر که به او رو نهاد گر دو جهان لشکر استم دان که دو لشکر شکست
  597. دیوان: «آن که تیغ».
  598. اصل: «دید».
  599. دیوان: «قلب دو صف بر درید پشت دلاور شکست».
  600. این بیت در دیوان نیست.
  601. دیوان: «نام».
  602. دیوان: «در دل آتش».
  603. دیوان: «ولیک».
  604. دیوان: «هر که ز فطرت نداد».
  605. دیوان: «بیعت».
  606. دیوان «گشت».
  607. دیوان: «غنچه‌اش».
  608. دیوان: «برشکست».
  609. دیوان: «دفتر و دیوان».
  610. دیوان: «بر ورقش».
  611. دیوان: «کاغذ و دفتر».
  612. دیوان حسن کاشی: 187-190.
  613. دیوان: «سیّد الانام».
  614. این بیت در دیوان این گونه است: ای یافته از خدای پیوست بر مرتبۀ مقرّبان دست
  615. ؟؟؟؟
  616. دیوان: «به یاد».
  617. دیوان: «آن مرغ که پای بند».
  618. جای این دو بیت در دیوان چند سطر پایین‌تر است.
  619. دیوان: «رفعت».
  620. دیوان: «افلاک».
  621. دیوان: «چه».
  622. دیوان: «سیادت».
  623. دیوان: «تصرّف».
  624. دیوان: «وی».
  625. دیوان: «زمزم و کعبه».
  626. دیوان: «حیات جاودان».
  627. وفایت.
  628. از این به بعد ترتیب دو بیتی‌ها در دیوان با متن ما مختلف است.
  629. دیوان: «آن کس که طریق تو نجوید».
  630. دیوان: «سُم موکبت».
  631. دیوان: «کاین دور فلک».
  632. دیوان: «برگشاید».
  633. دیوان: «جهان».
  634. دیوان: «هر چند بسی گناه دارم».
  635. دیوان: «روی از تو به دیگران ندارم».
  636. دیوان: «امیدوارم».
  637. دیوان: «پس ره به وفای دوست بردن».
  638. دیوان: این شیوۀ مردم تمام است.
  639. دیوان حس کاشی: 73-74.
  640. دیوان: «دگر».
  641. این بیت در دیوان بیت چهارم قصیده است.
  642. این بیت در دیوان نیست.
  643. دیوان: «تا همچو مصطفی به امامت توان ببیت» (؟). ضمناً این بیت در دیوان پس از دو بیت بعد آمده است/
  644. اصل و دیوان: «در». تصحیح قیاسی.
  645. دیوان: «ار عاقلی مجوی».
  646. دیوان: «جَست».
  647. دیوان حسن کاشی: 78-79.
  648. دیوان: «تاجور».
  649. اصل: «آفتاب و چرخ». تصحیح از دیوان.
  650. دیوان: «در».
  651. دیوان: «علی الرغم هر یهود».
  652. دیوان: «قدر».
  653. دیوان: «قصه».
  654. دیوان: «جمال».
  655. دیوان: «مرتبه زندگی».
  656. دیوان: «خلود».
  657. دیوان: «هم بر محبّت تو ببخشد مگر ودود».
  658. دیوان: «زود». ضمناً این بیت در دیوان پس از بیت بعد قرار گرفته است.
  659. دیوان: «ما را».
  660. دیوان: «مقابل».
  661. دیوان: «میری».
  662. دیوان: «که او جمله‌ای نبود»، و ضبط متن ما به وضوح بهتر است.
  663. دیوان: «خنجر»، و ضبط متن ما به روشنی درست‌تر است.
  664. از این به بعد ترتیب بیت‌ها در متن ما با دیوان متفاوت است.
  665. دیوان: «فیض».
  666. دیوان: «سه جود» (؟)
  667. دیوان: «بر نفس مصطفی نتواند کسی فزود».
  668. دیوان: «خلافت».
  669. دیوان: «زن دست اعتصام به دامان آن شهی».
  670. دیوان: «برای منقبتش».
  671. دیوان: «زخم».
  672. اصل: «تیع بازوی». تصحیح از دیوان.
  673. دیوان: «بمانده».
  674. دیوان: «دگر».
  675. = هیزم آتش.
  676. دیوان: «خشنود».
  677. دیوان: «حضرت».
  678. دیوان حسن کاشی: ۸۵–۸۷ با اختلافاتی در ترتیب بعضی ابیات.
  679. دیوان: «هرک».
  680. دیوان: «مردی».
  681. دیوان: «میری بزرگوار شنیدست هیچ‌کس».
  682. دیوان: «قضا گراز».
  683. اصل: «بار». تصحیح از دیوان؛ ولی ضبط دیوان در مورد باقی مصرع («زان همّت بلند که بودش خدای داد») مرجوح است.
  684. دیوان: «زخم».
  685. دیوان: «از نعل سُمّ دلدل او عکس ماه نو».
  686. دیوان: «کجا بود».
  687. دیوان: «هر دل».
  688. دیوان: «از آفرینش».
  689. دیوان: «سفید».
  690. دیوان: «ز بحر».
  691. دیوان: «عیان شدند».
  692. دیوان: «بدین افتخار کرد».
  693. دیوان: «تا».
  694. دیوان: «بختیار».
  695. دیوان: «وی».
  696. دیوان: «زین».
  697. دیوان: «او».
  698. دیوان: «کوریّ آن خبیث کز این دو فرار کرد».
  699. دیوان: «تبسّم».
  700. دیوان: «شرمسار».
  701. دیوان: «سعی‌ها».
  702. دیوان: «بدین».
  703. دیوان: «به».
  704. دیوان: «کاندر بساط حشر نشاید خمار کرد»، و ضبط نسخۀ ما به روشنی مرجّح است.
  705. دیوان: «ساز».
  706. دیوان: «کسی».
  707. دیوان: «خلاصۀ ماضیست مصدرش».
  708. دیوان: «زان رو بُوَد».
  709. «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر» (آیۀ ۵۵ سورۀ قمر). دیوان: «مقعد صَدٍ» که حتماً غلط چاپی است.
  710. دیوان: «مرا».
  711. دیوان حسن کاشی: ۸۰–۸۱ و تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی: برگ ۶۷ الف، با اختلافاتی در ترتیب برخی ابیات.
  712. دیوان: «جدا» (ظاهراً غلط چاپی).
  713. دیوان: «از آن زمان که».
  714. تذکرۀ عبداللطیف: «از آن سبب که برآمد».
  715. دیوان: «کردن».
  716. دیوان: «تخته».
  717. اصل و دیوان: «چین». ضبط بالا که در تذکرۀ عبداللطیف است ترجیح داده شد.
  718. تذکرۀ عبداللطیف: «زنگ و حبش».
  719. دیوان: «بریده». تذکرۀ عبداللطیف: «برید».
  720. دیوان: «سپاه».
  721. تذکرۀ عبداللطیف: «ز».
  722. این بیت در تذکرۀ عبداللطیف نیست.
  723. دیوان: «در آن». تذکرۀ عبداللطیف: «در او».
  724. تذکرۀ عبداللطیف: «به الله اکبر است و به اشهد».
  725. اصل: «صواب».
  726. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «به جز ثواب مؤبّد».
  727. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «تو را ز بهر بهشت آفریده‌اند».
  728. تذکرۀ عبداللطیف: «جایگه ز چرخ ممرّد».
  729. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «خبرت».
  730. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «عمارت».
  731. تذکرۀ عبداللطیف: «ساخته جای دگر».
  732. دیوان: «گذشت روز جوانی، نشان پیریت آمد» با ضبطی مشابه نسخۀ ما به عنوان نسخه بدل در پاورقی. تذکرۀ عبداللطیف: «رسید صبح جوانی به شام پیری و آمد».
  733. دیوان: «رسول مرگ»، تذکرۀ عبداللطیف: «رسول عمر».
  734. دیوان: «عمر» با ضبط حبر در پاورقی به عنوان نسخه بدل.
  735. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «ز غصّه بمیری».
  736. تذکرۀ عبداللطیف: «به هوش و گوش تو این وعظ را چگونه بیابند».
  737. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «به».
  738. دیوان: «شهوت و لذّت».
  739. دیوان: «مزبد».
  740. این بیت در تذکرۀ عبداللطیف نیست.
  741. دیوان: «گشت».
  742. دیوان: «مرّمد» (باید غلط چاپی باشد).
  743. دیوان: «خدای بهر علی کرد».
  744. تذکرۀ عبداللطیف: «بلاکش».
  745. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «دولت».
  746. تذکرۀ عبداللطیف: «ز».
  747. دیوان: «چه اختلاف کنی».
  748. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «با شهی».
  749. دیوان و تذکرۀ عبداللطیف: «پاک».
  750. دیوان: «معنی» (؟)
  751. دیوان: «به».
  752. تذکرۀ عبداللطیف: «کتف».
  753. دیوان: «رسیده‌ای که».
  754. تذکرۀ عبداللطیف: «ز روی قضل به جایی رسیده جان و دلت را».
  755. تذکرۀ عبداللطیف: «امام و سیّد و اوحد».
  756. دیوان: «آیم»، تذکرۀ عبداللطیف: «افتد».
  757. تذکرۀ عبداللطیف: «ز پای طارم».
  758. دیوان: «به هیچ‌کس»، تذکرۀ عبداللطیف: «ز هیچ‌کس».
  759. دیوان: «بندگی».
  760. تذکرۀ عبداللطیف: «باشم».
  761. تذکرۀ عبداللطیف: «سرمد».
  762. دیوان حسن کاشی: ۸۷–۸۹ با اختلافاتی در ترتیب ابیات.
  763. دیوان: «از».
  764. دیوان: «نفعی است زان».
  765. دیوان: «برده‌ام».
  766. دیوان: «بی».
  767. دیوان: «این».
  768. دیوان: «یا نه».
  769. دیوان: «منشاء».
  770. در اصل مصرع دوم بیت قبل تکرار شده. تصحیح و تکمیل از دیوان.
  771. چنین است در اصل، نه «فرو».
  772. دیوان: «کاین».
  773. بردۀ سیاه (دهخدا).
  774. دیوان: «کان».
  775. دیوان: «بحر و کان».
  776. این بیت در دیوان نیست.
  777. دیوان: «گیرد» (ظاهراً غلط چاپی).
  778. دیوان: «جمله ارمباب معانی با یقین است این که او».
  779. دیوان: «او».
  780. دیوان: «آیت تطهیر مذهب» (که بی گفتگو خطاست).
  781. دیوان: «بر کُه سینا». طبعاً «کوه» در کتابت نسخۀ حاضر هم «کُه» خوانده می‌شود.
  782. دیوان: «چون رشته در سوزن گرفت».
  783. دیوان: «او».
  784. دیوان: «در».
  785. دیوان: «گوی».
  786. دیوان: «نه».
  787. دیوان: «گمان».
  788. دیوان: «او».
  789. دیوان: «وفا».
  790. دیوان: «گر از پشت پدر». ضبط نسخۀ ما البتّه مرجّح است.
  791. دیوان: «و آن رسولی کاندر او نوعی ز عصیان می‌رود».
  792. دیوان: «فساد».
  793. دیوان: «آنچه».
  794. دیوان: «جان آفرین».
  795. دیوان: «بی شکی کاو بسته».
  796. پس از این بیت در دیوان این بیت هست: وان امامی کو نه عالم باشد و معصوم پاک زان که حیف از امر او بر جمله خلقان می‌رود
  797. دیوان: «عاجز و ظالم همه بر خیب و خسران می‌رود».
  798. دیوان: «مهر ایشان بر دلم امروز بر جان می‌رود».
  799. دیوان: «همی بندد کنون».
  800. پس از این بیت در دیوان بیتی دیگر هست این چنین: پیر و مولانا و شیخم جمله ایشانند و بس راه حق این است یهر کو راه ایمان می‌رود
  801. دیوان: «وز ره جدّ و پدر نسبت به کاشان می‌رود».