تشیع و ولای اهل بیت (علیهم السلام) در ادب قدیم فارسی
مشخصات کتاب
 |
| نویسنده |
جنگ عبدالکریم مداح، مورخ ۸۴۹ |
|---|
| به اهتمام |
امینه محلاتی |
|---|
| زبان |
فارسی |
|---|
| ناشر |
کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی |
|---|
| محل انتشارات |
تهران |
|---|
| تاریخ نشر |
۹۰/۰۸/۲۱ |
|---|
| قطع |
وزیری |
|---|
| شابک |
۹۷۸–۶۰۰-۲۲۰–۰۳۴-۱ |
|---|
| دانلود |
PDF |
|---|
|
پیشگفتار
به نام آنکه جان را فکرت آموخت سرایش شعر در ولای اهل بیت ـ نه لزوماً تشیّع امامی ـ در ادب فارسی، همزاد شعر فارسی است و شاهد صدق آن کسائی مروزی و بسیاری از شعرای کهن سرزمین محبوب ما ایران است که اشعارشان در همین جُنگ آمده است. در این باره فراوان گفته و نوشته شده و هنوز هم ناگفتنیهای بسیاری باقی مانده است. این ناگفتنیها غالباً عبارتم از دواوین و جُنگهایی چاپ نشدهای است که حاوی اشعار ناشناختة فارسی در همه حوزهها، بویژه ادبیات شیعی است و برخی از آنها قرنهاست که از چشم مدّاحان و عالمان و پژوهشگران بدور مانده است. هر بار که جُنگی یافت میشود، قصاید تازهای در این باب به دست یمیآید و گویی دنیایی تازه کشف میشود.
زمانی که از استاد دکترسید حسین مدرّسی شنیدم که سرکار خانم محلّاتی به تصحیح جنگ عبدالکریم مدّاح هستند، اصرار کردم اجازه دهند کتابخانة مجلس در کنار دیوانهای شیعی که در طی سالهای گذشته چاپ شده یا زیر چاپ دارد، این اثر ارجمند را نیز منتشر کند. خوشبختانه این خواسته پذیرفته شد.
اکنون که این اثر پس از تلاشهای قابل ستایش مصحّح، به دست چاپ سپرده میشود، اطمینان دارم بسیاری از ادیبان، فرهیختگان و عالمان و ناموران ادب فارسی و استادان این حوزه، از این که متن تازهای بر متون ادب فارسی افزوده شده است، و به علاوه، مدرک تازهای در شناخت تشیّع در عمق فکر و اندیشة اسلامی موجود در ایران پیش از صفوی آشکار گشته، خوشحال خواهند بود. توفیقات مصحّح محترم را از خداوند متعال خواستارم؛ و آخر دعوانا ان الحمدالله ربّ العالمین.
رسول جعفریان
ریاست کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی
مقدمه مصحح
این مطلب که تشیّع، و به طور اخصّ تولّای خاندان گرامی پیامبر (ص)، در ایران سابقهای به قدمت تاریخ اسلامی این سرزمین دارد حقیقتی است که به خصوص در پرتو تحقیقات و مطالعات تاریخی چند دهه اخیر،[۱]
بر کسی پوشیده نیست. شواهد تاریخی نشان میدهد که آشنایی ایران با تشیّع با مهاجرت برخی از قبائل عربی به آن سرزمین در اواخر قرن اوّل هجری آغاز شد. اعراب مهاجر که گرچه گاه از رهگذر گرایشهای عقیدتی ناهمگون اما در مجموع نمایندۀ قدرت فاتح و غالب بودند به مرور بر افکار و عقائد همسایگان جدید خود ـ اهالی اصلی سرزمینهای فتح شده ـ تأثیر میگذارند و در میان آنان قبائلی که با گرایش شیعی از عراق به ایران آمدند آغازگر تشیّع در این سرزمین شدند.[۲]
به دنبال آن مهاجرت بسیاری از سادات و نوادگان پیامبر (ص) نیز که در واقع در ایران پناه میآوردند بر عامل بالا افزوده شد. قدیمترین مورد آن مربوط به خروج زیدبن علی بن حسین (ع) علیه حکومت اموی در سال ۱۲۲ بود که به شهادت او انجامید و به دنبال آن فرزندش یحییبن زید به ایران ـ مشخصّاً به ری و سپس خراسان ـ گریخت و مدّتی در خراسان از این شهر به آن شهر میرفت و به شرح مظالم دولت ستمکار اموی بر خاندان پیامبر میپرداخت تا سرانجام به دست عمّال همان حکومت به شهادت رسید.[۳]
کشته شدن او پس از یک دورۀ چند ساله که مردم با او و با شرح ستم امویان بر آل پیغمبر آشنا شده بودند تأثیر شگرفی بر عاطفه و احساسات مردم خراسان نهاد تا آن جا که گفتهاند همۀ مردم آن سرزمین در شهادت او سوگوار شدند و سیاه پوشیدند و به ذکر مصائب او و پدرش زید میپرداختند.[۴]
این ماجرا سرآغاز انقلاب عبّاسی شد که با بهره بردن از احساسات مردم به عنوان خونخواهی یحییبن زید قیام کرده و با پشتیبانی خراسانیان به عراق و شام رفتند و دولت اموی را برانداختند و خود جانشین آن شدند.[۵]
آغاز حکومت عبّاسی به زودی مهاجرت و پناه گرفتن گروههای بیشتری از سادات را به ایران به همراه داشت. پدیدهای که به خاطر سرکوب شدید قیامهای آنان از سوی دولت جدید تا پایانم قرن دوّم و پس از آن استمرار یافت. به مرور تشیّع عقیدتی به خصوص در مناطق مرکزی ایران به صحنه آمد و در برخی شهرها به مذهب اصلی مردم تبدیل گردید. شهرهای قم و به زودی کاشان و آوه در مرکز و سپس سبزوار در خراسان جزء آن گونه شهرها بودند. در شهرها و مناطق دیگر مانند ری و جرجان و همدان و اهواز نیز شیعیان فراوانی وجود داشتند. کمی بعد دیلم و طبرستان نیز به این گونه مناطق افزوده شد و از اواخر قرن سوّم به بعد گرایشهای شیعی در آن جا به تأسیس حکومتی از سادات منتهی شد که قرنها در آن سرزمین فرمانروایی کردند. آن منطقه همچنین زادگاه سلسلۀ شیعی آل بویه بود که مدّت ۱۲ سال بر ایران و عراق حکمروایی داشت و حکومت آنان موجب رواج و رونق فراوان برای تشیّع به معنی اعم، و تشیّع امامی به طور اخص، در آن دو سرزمین (ایران و عراق) گردید.
قرن چهارم، دوران حکومت شیعی آل بویه (قرن آزادی عقیده و فکر و اندیشه در جهان اسلام، و شکوفایی تألیف و مناظره و نوآوری علمی در همۀ رشتهها) دوران گرمی بازار فرهنگ و ادب بود. بحثها و مناظرات مذهبی و فرقهای و کلامی نیز اوج گرفت و فرق مختلف هر یک در صدد دفاع از محتوای عقیدتی خود و تفوّق درعرصۀ مباحثات و گفتگوها بودند. مردم عادی اجتماع هم خواه ناخواه در جریان برخی از این مناظرات قرار میگرفتند. تنّوع مذاهب و مکاتب کلامی و فرقهای در شهرهای مختلف ایران در آن دوره به نوعی که به خصوص در گزارش «احسن التقاسیم» مقدسی آمده نشان دهندۀ یک جامعۀ آزاد و چند صدائی است.
حکومت شیعی آل بویه مانند هر حکومت دیگر به دوران ضعف و سپس پایان کار خود میرسد و از اواخر آن قرن غزنویان و سپس ترکان سلجوقی در صحنه ظاهر میشوند. این سلسلهها هر چه با خود آوردند آزادی عقیده و آزادی فکر جزء آن نبود. روزگار بر شیعیان سخت شد و حکومتها یکی پس از دیگری در سرکوب و ستم بر آنان همسان بودند، وضعیتی که چند قرن دیگر بیش و کم در ایران حاکم بود و به استثنای چند فترت نسبتاً کوتاه، برخورد تحقیر آمیز و سیاست سرکوب و فشار از سوی حکومتها و اکثریّت زورمند دربارۀ آنان، قاعدهای رائج روزگار بود تا آن که طلوع دولت صفوی و پیروزی تشیّع در ایران به آن وضعیّت پایان داد.
شیعیان که در آغاز، راه خود را با ولایت علی (ع) و دوستی و عشق به خاندان پیامبر (ص) مشخّص کرده بودند طیّ همۀ این ادوار همچنان پرچمدار و مدافع حقّ اهل بیت بوده و بر سر پیمان خود با دودمان پاک پیامبر استوار و برقرار ماندند. نه فشار سیاسی و کشتارهای گاه بیگاه، و نه تهمت «بدعت گرا» بودن، و نه اطلاق نام حقیر آمیز «رافضی» آنان را از پیروی راه ائمۀ هدی باز نداشت. هم ایمان و اعتقاد خود و دل و روان خود را با ذکر مناقب و فضائل اهل بیت گرم میداشتند و هم دیگران را به آن بزرگوران فرا میخواندند. با یاد خاندان پیامبر، خشت بنای مکتب خود را گذاشته بودند و با یاد خاندان پیامبر، پرچم موجودیّت اعتقادی خود را از تهاجم دشمن و از گم کردن راه در تیرگی شبهات و ستمها برافراشته میداشتند و با یاد خاندان پیامبر روزگار میگذراندند و با تنام آنان و ذکر فضائل آنان مردم را به راه آنان دعوت میکردند و از هوّیت و عزّت خود دفاع میکردند.
شعر ادب به همراه مدّاحی و قصّه خوانی، رسانههای اصلی روزگاران کهن بود و تمام مکتبهای عقیدتی آن روزگار از این رسانهها برای تحکیم مواضع و تبلیغ آموزههای خود بهره میبردند. شیعیان نیز از این موقعیت استفاده کرده و ذوق هنری و استعداد خود را در این زمینهها به کار میانداختند. برای آنان ذکر مناقب خاندان پیامبر هم خاصیّت درون گروهی داشت و روح توّلای علی و آل را در شیعیان زنده نگه میداشت و هم خاصیّت دفاعی در برابر دشمن، و هم خاصیت تبلیغی برای جذب نیروهای بیرونی و لااقل تلطیف جوّ نامطلوب علیه جامعۀ شیعه در آن دورانها. قدیمترین گزارش از کاربرد رسانۀ شعر در جامعۀ شیعه ایران مربوط به نیمۀ قرن ششم و در کتاب «النقض» شیخ عبدالجلیل قزوینی است که نام شماری از سرایندگان فارسی زبان قرن پنجم و ششم را که در ذکر مناقب علی (ع) و دودمان پیامبر (ص) شعر سرودهاند یاد میکند. فردوسی طوسی، فخری جرجانی، کسائی مروزی، امیر قوامی رازی و سنائی غزنوی از آنان بودهاند.[۶]
هم در جامعۀ شیعه و هم در جامعۀ سنّی ایران در آن روزگاران، افرادی نیز بودند که در بازارها و مساجد و اماکن عمومی مناقب آل محمد (ص) یا فضائل روایت شده برای خلفاء نخستین را میخواندند و نقش رسانههای جمعی عصر ما را به گونهای ایفا میکردند. این مناقب و فضائل خوانی، هم شامل خواندن اشعار بود و هم شامل نقل قصّهها و مقتل و مشابه آن. خوانندگان اشعار و مطالب در مدح آل محمّد (ص) را «مناقب خوان» و از آنِ خلفاء نخستین را «فضائل خوان» میخواندند. در همان کتاب «النقض» مطالب سودمندی در این باب آمده است.[۷]
مناقب خوانی همان رشه بود که ما امروز آن را با نام «مدّاحی» میشناسیم و همان خدمت را میکرد که امروز مدّاحان و روضه خوانان انجام میدهند. دربارۀ چند و چون شعر فارسی در ستایش خاندان گرامی پیامبر (ص) و شاعرانی که در این راه بوده و یاد و نام و اثر و دیوانی از آنان مانده است آقای رسول جعفریان مقالهای سودمند دارد که در دفتر دوازدهم مجموعۀ «مقالات تاریخی» او به چاپ رسیده[۸]
و ما را از اطالۀ سخن در این باب بینیاز میکند.
از مهمترین فوائد کاوش و تحقیق در این میراث بزرگ مذهبی ـ ادبی و مجموعههایی از قبیل دفتر حاضر، آگاهی بر عناصری است که مؤلفههای اعتقاد تشیّع مردمی را در ایران پیش از صفوی تشکیل میداد. آن فرهنگ مذهبی در دورۀ صفوی امتداد یافت و به روزگارهای بعد هم رسید. به عبارت دیگر فرهنگ مذهبی همۀ شیعیان پیش از دورۀ جدید، به استثناء احیاناً افراد انگشت شماری از نخبگان که مسائل را عقلانیتر میفهمیدند و تحلیل میکردند. از مهمترین و بنیادیترین آن مؤلفهها، تمرکز و تأکید بر خصوصیات و تواناییهای ویژۀ جسمانی امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب (ع) بود که به اعتقاد شیعیان در جنگهای خندق و خیبر و در اسطورههایی مانند به هلاکت رسیدن اژدها به دست آن بزرگوار در گهواره، و ظهور آن حضرت در دشت ارژن، و نبرد با جنّیان و اهریمنان در «غزوۀ بئر عَلَم»، و نمونههای بسیار دیگر ظهور یافته بود و همان اسطورهها در مجموعۀ حاضر و سایر سرودههای سرایندگان مردمی شیعی پیش از این دوره بارها و بارها بازگو شده است.
استنساخ و مقابلۀ نسخۀ موجود که از منقّحترین مجموعههای مناقب از دورۀ پیش از صفوی است به عنوان گام نخست برای تحقیقی مستقل و فراگیر در تشخیص و تحلیل آن عناصر انجام شد امّا چون آن کار به ناچار زمان خواهد بُرد و تا به سامان رسد سالی چند وقت خواهد گرفت اینک به صوابدید و توصیۀ تنی چند از صاحب نظران ـ به ویژه استاد دکتررسول جعفریان ـ مقرر شد که اصل منبع که در حدّ قابل استفادهای آماده شده بود در دسترس قرار گیرد تا کار بر پژوهندگان دیگری که احیاناً برای تحقیقات مشابه بدین گونه منابع نیازمندند آسان شود و این مأخذ به راحتی در اختیار آنان قرار گیرد.
دفتر حاضر
در مجموعۀ نسخههای خطّی کتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار (شهید مطهّری) در تهران جُنگی اسیت در ۱۰۶ برگ به شماره دفتر ۷۰۹۸ (شماره ترتیب فهرست: ۱۳۴۴) که در فهرست دستنویسهای آن کتابخانه ۴: ۹۱ معرّفی شده و آن را عبدالکریم مدّاح در سال ۸۴۹ تحریر کرده است. به پیروی رسم التحریر فارسی قدیم، بسیاری «دال»ها «ذال»، و «پ» و «چ» و «ژ» و «گ» به صورت «ب» و «ج» و «ز» و «ک» کتابت شده است. برگهایی از آغاز و میان این نسخه افتاده که متأسفّانه تعداد آن معلوم نیست ولی از پایان کامل است.
در بازماندۀ این جُنگ قصیدهها و سرودههایی از سی و پنج سراینده آمده که بسیاری از آنان ناشناختهاند و از نظر زمانی از فردوسی و ناصر خسرو و کسائی و سنائی در قرن پنجم و ششم تا لطفالله نیشابوری درگذشته ۸۱۲–۸۱۶ را در بر میگیرد. قدر جامع تمام سرودههای این مجموعه آن است که همه در مدح و منقبت علی (ع) و ائمّۀ هُدی است و کاتب به شهادت لقب «مدّاح» ظاهراً آنها را برای استفادۀ شخصی در کار منقبت خوانی گرد آورده بوده است. شاهد دیگر بر این نکته آن است که کاتب تمام کلمات غیرمعمول و هر کلمهای را که بیش از یک گونه توان خواند اعراب گذاری کرده است ظاهراً برای آن که هنگام خواندن از روی نسخه، غلط نخواند.
دربارۀ این کاتب جز همین لقب که نمایانندۀ نوع کارو اشتغال اوست و این که به شهادت تاریخ نسخه از مردمان نیمۀ قرن نهم و از نظر مذهبی شیعۀ اثنی عشری بوده است چیزی نمیدانیم. سرایندگانی که در جُنگ حاضر شعر دارند از همه جای ایران هستند و شاید نتوان به صرف این که اشعاری از چند شاعر ناشناختۀ سبزواری و نیشابوری در آن هست عبدالکریم مدّاح را از مردم خراسان دانست و تا آن جا که دیده میشود قرینۀ دیگری نیز بر چنان انتساب از این نسخه نمیتوان به داست آورد. قصیدهها به ترتیب الفبایی قافیههاست در دو بخش که یک بار از الف تا یا رفته و دو باره از سر گرفته شده و مجدّداً از الف تا یا رفته است، گویای آن که جامع دفتر آن را از دو نسخۀ مناقب خوانی مختلف، احیاناً با حذف قصائد تکراری متن دوم، فراهم آورده است. این نیز علّت دیگری است که از راه سرایندگان یاد شده در این متن، نمیتوان دربارۀ موطن جامع آن اظهار نظر قطعی کرد. در پایان مجموعه پس از قصیدهها چند ترجیع بند و ترکیب بند و یک رباعی آمده است.
آنچه در این دفتر میبینیم متن جُنگ عبدالکریم مدّاح است که از روی همین نسخه وانویسی شده و در مواردی که شعر مورد نظر در منبع دیگری هم یافته شد متن منقول در آن با متن حاضر مقابله و موارد اختلاف[۹]
در پای صفحات ذکر گردید. جز آن در بخشی کوتاه در آغاز، سرایندگانی که از آنان شعر و نامی در این جُنگ آمده به کوتاهی شناسانده شدهاند.
آگاهی و دستیابی بر این نسخه موهون لطف استاد دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی بود که سی دی خود را از آن نسخه عنایت و به تصحیح و نشر آن، تشویق و اشارت فرمود. از مهربانی ایشان در این مورد، و از مدد علمی برخی اساتید در انجام این کار، سپاسگزاری میکنم.
آمینه محلّاتی
دانشگاه پرینستون
در ایالت نیوجرسی آمریکا
سرایندگان این جُنگ
گذشت که برگهایی از نسخه در آغاز و میانه افتاده و در نتیجه بخشی از محتویات آن از دست رفته است. آنچه باقی مانده ۸۱ قصیده و قطعه از سی و پنج سراینده است که به ترتیب الفبایی نامهایی که در عنوان قصیدهها در این نسخه بدان خوانده شدهاند، در ذیل نام برده میشوند. از برخی از این سرایندگان تنها یک قصیده در این نسخه هست و از برخی بیشتر.
آذری
«مولانا آذری غفرله» سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۳۷ این دفتر که پایان آن در این نسخه افتاده است، همان نورالدین حمزه بن علی ملک بیهقی طوسی، عارف و سرایندۀ این دوره و در گذشتۀ ۸۶۶، که سرگذشت و نمونۀ اشعار او در تذکرۀ دولتشاه[۱۰]
[۱۱]
و منابع بسیار دیگر[۱۲]
و نسخ متعدّدی از دیوان او که صورت کامل این قصیده نیز در آن آمده در کتابخانههای ایران و کشورهای دیگر هست.[۱۳]
(این دیوان به تازگی در تهران در سلسلۀ انتشارات کتابخانۀ مجلس به چاپ رسیده است). آثار متعدّد دیگر هم دارد که نسخ آن باقی مانده است.[۱۴]
ابن حیدر سبزواری
سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۳۴ این دفتر با تخلص «ابن حیدر» که در تذکرهها ذکر نشده است.
ابن حیدر علی باری: علی بن حیدر باری
سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۳ با تخلص «ابن حیدر باری» که در آن از شهر خود سبزوار و نام خود علی یاد میکند و آن را در سال ۷۷۴ به نام خواجه علی بن مؤیّد سربدار (حکومت ۷۶۶–۷۸۳) سروده است. او باید فرزند همان «حیدرباری» باشد که دولتشاه[۱۵]
نام او را در شمار سرایندگان دورۀ تیمور ـ که در روزگار همین علی بن مؤیّد بر سبزوار و خراسان دست یافت ـ یاد میکند.
ابن خواجه کاشی
«ابن خواجه کاشی علیه الرحمه» سرایندۀ قصیدۀ شمارهی۳۵ دفتر با تخلص «ابن کاشی». او نیز در تذکرهها مذکور نیست و نام یا سرودهای دیگر از او نیز در جایی نیافتم.
ابن مورّخ کاشی
سرایندۀ دو قصیدۀ شمارۀ ۶۹ و ۷۵ این دفتر، با تخلص «ابن موّرخ» در هر دو، که در روزگار سرودن قصیدۀ نخست ۶۰ سالگی از عمر او میگذشت و گناه مهمی مرتکب نشده بود جز آن که «در رخ خوب پری رخسارگان که گه نگاه» کرده بود. جز این چیزی از دو قصیدۀ او دربارۀ خودش به دست نمیآید.
پوربنا
سرایندۀ ناشناختۀ آخرین قطعۀ شعری این مجموعه (شمارهی۸۱) با تخلص «پوربنا» (بدون تشدید)، که غیرمحتمل است نام او صورت تصحیف شدۀ «پوربها»، تخلص تاجالدین فرزند قاضی بهاء الدین جامی اسفزاری شاعر سرشناس نیمۀ دوم قرن هشتم،[۱۶]
باشد.
توحیدی
«مولانا توحیدی» سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۸، با تخلص «توحیدی»، که از آن مطلبی راجع به خود او استفاده نمیشود. از این سراینده قصیدهای نیز با عنوان «ولایت نامۀ امیرالمؤمنین» «با همان تخلّص در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران موّرخ 844[۱۷]
و قصیدۀ طولانی دیگر در سلام گفتن خورشید بر علی مرتضی، باز با همان تخلّص، در جُنگ شمارۀ ۱۳۶۰۹ مجلس[۱۸]
آمده است. او در این قصیده دوم خود را «درویش سلطان سیرت» خوانده و میگوید که آن را در طول پنج روز در ماه رمضان سال ۸۳۴ (ضاد و لام و جیم) سروده است.[۱۹]
جلال جعفری
سیّدجلالالدین فرزند ابومنصور جعفر جعفری فراهانی[۲۰]
، سرایندۀ اوائل قرن هشتم، که از او پنج قصیده (شمارههای ۸، ۲۳ ۴۶، ۵۹ و ۷۳) در این دفتر آمده است، سه مورد با نام جلال جعفری (شمارههای ۸، ۵۹ و ۷۳)، یک مورد با نام جلال جعفر (شمارهی۴۳) و یکی با نام جلال جعفرپور بو منصور (شمارۀ ۴۶)، با تخلّص، جلال جعفری (شمارههای ۸، ۵۹، ۷۳) و پور بو منصور (شمارهی46).
قدیمترین مورد ذکر نام این سراینده ظاهراً مونس الاحرار محمد فرزند بدر جاجرمی است که در عنوان قصیدهای از او، وی را «ملک الحکما سیّد جلالالدین جعفری نوّرالله قبره» خوانده[۲۱]
یو کهنترین گزارش زندگی او در تذکرۀ دولتشاه است که ذیل عنوان «ذکر مفخرالفضلا جلال بن جعفر فراهانی رحمة الله علیه» میگوید که گذران زندگی او از دهقانی و زراعت بوده و با فضلا و شعراء روزگار خود در ارتباط بوده است. «شاعر خوشگوی است و تتبّع شیخ عارف سعدی شیرازی میکند و جواب مخزن الاسرار شیخ نظامی داده به هزار بیت از آن زیاده، و بی نظیر گفته است». او سپس چند صفحهای از آن نقل میکند.[۲۲]
نام و سرگذشت او در سایر تذکرهها نیز آمده اغست.[۲۳]
تقیالدین کاشی در خلاصة الاشعار[۲۴]
درگذشت او را به سال ۷۳۴ میداند که مستند آن معلوم نیست.
از این سراینده قصائد و قطعات دیگری در مدح و منقبت اهل بیت باقی مانده که در مجموعۀ حاضر نیامده است از جمله قصیدهای در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانهمی مرکزی دانشگاه تهران،[۲۵]
قصیدهای در جُنگ شمارۀ ۱۳۶۰۹ کتابخانۀ مجلس[۲۶]
با صفحۀ پایانی قصیدهای دیگر[۲۷]
که آن را در اصفهان سروده بود،[۲۸]
و چند نمونه در خلاصة الاشعار.[۲۹]
نمونههای دیگر شعر او در تذکرهها و دو مورد در مونس الاحرار[۳۰]
هست. آقای جواد بشری به نوشتۀ خود[۳۱]
اشعار و ابیات بازمانده از این سراینده را که نزدیک به پانصد بیت میشود گردآوری نموده و در صدد چاپ آن است.
جنید حافظ شیرازی
«شیخ حاجی جنید حافظ واعظ شیرازی»، گویندۀ قصیدۀ شمارهی۷۲ این دفتر، با تخلص «جنید». او در این قصیده مدّعی است که حضرت امیر (ع) را در خواب دیده و بر پای او بوسه زده و امام سر او را به لطف از خاک راه برداشته بود. این سراینده باید جز معینالدین ابوالقاسم جنیدبن محمود عُمَری شیرازی واعظ، شاعر پایان قرن هشتم و نگارندۀ «شدّ الازار»، باشد که دیوان او را سعید نفیسی در سال ۱۳۲۰ به چاپ رسانده است. این یک به گواهی شدّ الازار سنّی شافعی و از خاندانی بود که خود را از نوادگان عمر خلیفۀ دوم میدانست. او در همان کتاب از شیعیان به عنوان «روافض» نام میبرد. هر چند قصیدهای که در مجموعۀ حاضر از «حاجی جنید» نقل شده مطلبی که یک سنّی معتدل با آن مشکل مهمی داشته باشد ندارد جز بیتی که حضرت امیر (ع) را بر اقران خود ترجیح مینهد. «جنید» در شیراز قدیم نام شایعی بوده و صدرالدین جنید بن فضلالله شیرازی شیخ الاسلام، مترجم عوارف المعارف سهروردی[۳۲]
و در گذشنۀ ۷۹۱، نیز از مردم همین دوره بود.[۳۳]
حافظ سبزواری
سرایندۀ قصیدۀ شمارهی۴ این دفتر که در هنگام تدوین آن در سال ۸۴۹ زنده نبوده و از وی با دعاء «علیه الرحمة و الرضوان» یاد شده است. تخلص او در پایان قصیده «حاف» است. نام او در هیچ تذکره به نظر نرسید و از متن قصیده که ساختهای به اسلوب مناقب خوانی در وصف معراج پیامبر است پیداست که او از مناقب خوانان زمان خود بوده است. چنانکه ذیل قصیداه یاد شده آن سروده در جُنگ شمارۀ ۱۳۶۰۹ کتابخانۀ مجلس از همان ادوار[۳۴]
ـ که آن نیز مجموعهای از اشعار مورد استفادۀ مناقب خوانان بوده ـ[۳۵]
و در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی از قرن دهم([۳۶]
نیز آمده امّا از آن دو نیز مطلبی اضافی دربارۀ او به دست نمیآید.
حسن کاشی
ستایشگر نامور خاندان پیغمبر در نیمۀ اول قرن هشتم که ۱۸ قصیده از او در این دفتر نقل شده است (شمارههای ۹ الی ۱۶، ۲۲، ۲۳، ۲۵، ۳۰، ۳۲، ۳۳، ۳۶، ۴۴، ۴۸ و ۶۵). او در اصل از مردم کاشان بود امّا در آمل مازندران به دنیا آمده و همانجا میزیست.[۳۷]
برجستهترین مشخّصۀ زندگی ادبی او آن است که هرگز شعری جز در منقبت پیغمبر و خاندان گرامی او نسروده است. سرگذشت او در تذکرهها و مآخذ دیگر هست و اینک همۀ آن مطالب با آگاهیهایی افزون در مقدمۀ دیوان او گردآوری و عرضه شده است.[۳۸]
حمزه کوچک
که از او چهار قصیده (شمارههای ۱۹، ۲۰، ۶۴ و ۶۸) در این دفتر نقل شده و در نخستین مورد از وی به عنوان «اقطع اللسان حمزه کوچک رحمه الله» یاد رفته است. او از مردم ورامین ری[۳۹]
و از سرایندگان قرن هفتم و هشتم بوده و سه قصیدۀ دیگر از او در منقبت حضرت امیر (ع) و ائمّۀ اطهار در جُنگ مورّخ ۷۲۹ یاد شدۀ پیش از آقای ایرج افشار بازماندۀ آن را به چاپ رساند[۴۰]
نقل شده است.[۴۱]
نخستین قصیده از آن جمله در جُنگ اسکندر میرا نیز هست[۴۲]
، با سرودهای دیگر از او در همین منبع،[۴۳]
و قصیدۀ دوم در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی[۴۴]
که قصیده شماره ۲۰ مجموعۀ حاضر را نیز نقل نموده است.[۴۵]
سه قصیدۀ دیگر هم از وی در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران مورّخ ۲۲ صفر ۸۴۴،[۴۶]
و نمونههایی دیگر از شعر او در مجموعۀ موسوم به «کنزاللئالی» در جُنگ شمارۀ ۶۴۴ کتابخانۀ سلطنتی سابق (کاخ گلستان)،[۴۷]
و جُنگ شماره ۲۴۳ سنا،[۴۸]
و جُنگ مناقب کتابخانۀ ملّی تهران با شمارۀ ثبت رایانهای 145926[۴۹]
آمده است. همچنین بازمانده قصیدهای دیگر در جُنگ مناقب ۱۳۶۰۹ مجلس.[۵۰]
قصیدۀ سیّد جاگیر جعفری یزدی در مجموعۀ حاضر (شمارۀ ۵۲) به استقبال قصیدۀ شماره ۲۰ از حمزه کوچک و با همان وزن و رویّ سروده شده چنانکه سرایندۀ آن خود در پایان بدین نکته تصریح میکند. تخلص سرایندۀ ما در همۀ اشعار همین «حمزه کوچک» است.
وجه تسمیۀ او به «اقطع اللسان» معلوم نشد ولی در کتاب النقض از ماجرای قطع زبان بوطالب مناقبی از مناقب خوانان شیعه در روزگار سلجوقیان گزارش شده[۵۱]
که امید است در مورد حمزه کوچک چنین مسئلهای روی نداده و موجب آن تسمیه نشده باشد. در همان جُنگ ۱۳۶۰۹ مجلس[۵۲]
قصیدهای طولانی است در «حکایت جرجیس نبی علیهالسلام» با این مقطع:
به حق ذات بی چونت به حق سیّد مرسل ببخشایی ز عزّ خود کنون درویش اقطع را[۵۳]
که شاید این تخلص دیگر همین سراینده و آن قصیده نیز از او باشد؟ از این درویش اقطع قصیدهای نیز در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ دانشگاه تهران آمده است.[۵۴]
جواجگی کرمانی
«خواجه خواجگی کرمانی نوّرالله مضجعه» با تخلص «خواجگی» که قصیدۀ ۳۱ این مجموعه از اوست. او طبعتاً هیچیک از سرایندگان دیگر به همین نام که در فرهنگ سخنوران[۵۵]
یاد شده و همه از دورۀ صفوی و از مناطقی جز کرمان هستند نیست. از قصیدهاش هم چیزی دربارۀ او دانسته نمیشود.
خواجو کرمانی
کمالالدین محمود خواجو کرمانی، سرایندۀ مشهور قرن هشتم، که از او پنج قصیده (شمارههای ۵، ۳۸، ۴۵، ۶۴ و ۷۷) در این مجموعه آمده است. از این تعداد، قصیدۀ اول و چهارم در نعت رسول اکرم (ص)، دوم در توحید خداوند، و سوم و پنجم در مدح و منقبت حضرت امیر (ع) است.
خواجو برجستهترین نمونۀ یک گرایش معتدل شیعی بود که از همین اوائل قرن هشتم در میان اهل سنّت فارسی زبان اوج گرفت و آن را گاه «تسنّن دوازده امامی» میخوانند.[۵۶]
این گرایش که نمونههای پیشین آن در آثار برخی از متصوفۀ قرنهای خواجو خود در «قصیدة فی خلوص العقیدة و مناقب الائمة الاثنی عشر» که اندکی بعد در متن بالا ذکر میشود میگوید:
| وقت است کز منازل تقلید بگذرم |
|
|
|
|
و آرم به صحن گلشن تحقق متّکا
|
(دیوان او: ۵۷۱–۵۷۳) و این ظاهراً اشاره به همان مکتب تسنّن دوازده امامی است که آن زمان به تازگی شکوفایی یافته و نوعی میانه روی میان تسنّن و تشیّع رسمی و سنّتی تلقّی میشده است. مراجعه شود به نقلهایی که در کتاب تاریخ تشیّع در ایران: ۶۸۲–۶۸۶ و ۷۶۴–۷۶۵ از علاء الدوله سمنانی ـ پیر طریقت خواجو و از چهرههای اصلی این گرایش در قرن هشتم ـ آمده که در برخی از آنها او از دوستی تقلیدی نسبت به اهل بیت انتقاد کرده و تولّای خود را نسبت به آنان از راه تحقیق میداند.
پیشتر هم دیده میشود[۵۷]
با تشیّع در معنی رائج میانهای نداشت. خود خواجو در قصیدهای «فی خلوص العقیدة و مناقب الائمة الاثنی عشر»[۵۸]
میگوید:
| من رافضی نِیَم که کنم پشت بر عتیق[۵۹] |
|
|
|
|
یا خارجی که روی بتابم ز مرتضی[۶۰]
|
و در قصیدۀ دیگر «فی نعت الخلفاء الراشدین رضوان الله علیهم اجمعین[۶۱]
میگوید:
| منکر صدّیق اکبر چون شوی کاقطاب چرغ |
|
|
|
|
از سر صدقش قدم در کوی سودا میزنناد
|
| چون عمر معمار دین شد قدسیان از مهر و ماه |
|
|
|
|
بر فراز هفتمین طاق معلّی میزنند
|
امّا به خاندان پیغمبر یعنی اهل بیت مهر میورزید و همزمان و همراه با مهر اصحاب پیغمبر به خصوص خلفاء راشدین، نسبت به خاندان او به خصوص سبطین (یعنی امام حسن و امام حسین) و دو عمّ پیغمبر: حمزه و عبّاس، و ائمّۀ اطهار تولّا داشت.[۶۲]
در همین چند نمونه که در مجموعۀ حاضر نقل شده او خود را «مادح اولاد حیدر»[۶۳]
میخواند و از «حجّة الحق حضرت صاحب زمان»[۶۴] یاد میکند. امّا شواهد آن گرایش در اشعار دیگری از او که در این مجموعه نیامده از این هم گویاتر است. مثلاً در همان «قصیدة فی خلوص العقیدة و مناقب الائمة الاثنی عشر» پس از تبرّی از رافضی گری و خارجی گری بلا فاصله میگوید:
| لیکن اگر به کعبه کنم سجده یا به دیر |
|
|
|
|
باشد مرا به عترت پیغمبر اقتدا[۶۵]
|
و سپس نام دوازداه امام را برده و در مدح هر امام بیتی اختصاص داده است که آخرین آنان حضرت مهدی (ع) است:
| یا رب به حقّ مهدی هادی که چرخ را |
|
|
|
|
باشد به آستانۀ مرفوعش التجا[۶۶]
|
در ترکیب بندی «فی نعت النبی و مناقب الائمّة الاثنی عشر»[۶۷] نیز بندی به هر یک از ائمّۀ اطهار اختصاص داده و در بند مربوط به امام زمان (ع) میگوید:
| به مقدم خلف منتظر امام همام |
|
|
|
|
مسیح خضر قدوم و خلیل کعبه
|
| مقام شه ممالک دین صاحب الزمان که زمان |
|
|
|
|
به دست رایض طوعش سپرده است زمام
|
| به انتظار وصول طلیعتش خورشید زند |
|
|
|
|
درفش درخشنده صبحدم بر بام
|
و سپس در پایان:
| که شمع جان من از نور حق منوّر باد |
|
|
|
|
دماغ من ز نسیم خرد معطّر باد
|
| دلم که مُهر زند آل زر بر احکامش |
|
|
|
|
فدای حکم جهانگیر آل حیدر باد
|
| در آن نفس که بود مرغ روح در پرواز |
|
|
|
|
مباد جز به رخ اهل بیت چشمش باز[۶۸]
|
دُرّ دُزد
«مولانا دُرّ دُزد» سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۷۴ این دفتر، با همین تخلّص. او همان مولانا علی دُرّ دُزد استرآبادی است که دولتشاه سرگذشت کوتاهی از او در تذکرۀ خود آورده است[۶۹] به نوشتۀ او این شاعر «نیکو سخن و خوش محاوره و زیبا طبع بوده و در خطّۀ ساری و آمل سخن او آوازه داشت. از اقران مولانا کاتبی است... در طاعون عام که در حدود استرآباد در شهور سنۀ ۸۴۰ واقع شده بود منکوحۀ او وفات کرد و در مرثیۀ او این رباعی فرمود:
زین واقعه چون دل به دو نیم است مرا از مردن خویشتن چه بیم است مرا
گم شد صدفی چنین به دُرّ دُزدی من دُرّی دو سه در خانه یتیم است مرا»
رضا قلی خان هدایت در فهرس التواریخ[۷۰] تاریخ فوت او را سال ۸۴۵ ضبط کرده است.
رفیعالدین اشرف شیروانی
سرایندۀ یک ترجیع بند (شماره ی۷۶) با تخلص «رفیع» و یک معشّر (شمارهی۷۸) با تخلص «اشرف». ترجیع بند در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۷۱] نیز آمده ولی تخلّصها در آن «اشرف» است نه «رفیع». معشّر در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی[۷۲] نیز آمده است. سرودههایی که با تخلّص «اشرف» در جُنگهای مناقب همراه مدایح کمال غیاث ـ چنانکه در نسخۀ ما و هر دو مجموعۀ بالا ـ آمده باید از همین سراینده باشد چنانکه در جُنگ مدایح شمارۀ ۳۴۷۶ مرکز احیاء مواریث اسلامی قم[۷۳]، جُنگ مناقب شمارۀ ۱۶۲۰ دانشکدۀ الهیات مشهد[۷۴]، و جُنگ شمارۀ ۴۶۶۶ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۷۵].
سعدالدین سلطانی
«قاضی سعدالدین سلطانی» سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۶۰، با تخلص «سعدی». جز این مطلبی راجع به او در قصیده نیست.
سعدالدین هروی
سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۷۱ با تخلص «سعید». همان سعید هروی مذکور در تذکرۀ دولتشاه[۷۶] و خلاصة الاشعار تقی الدین کاشی[۷۷] که استاد پوربهای جامی بوده و قصیدهای از او در ستایش خواجه عزّالدین طاهر فریومدی ـ وزیر خراسان در بخشی از روزگار اوکتاب قاآن مغول (حکومت: ۶۴۱–۶۵۴) تا روزگار اباقاخان (حکومت: ۶۶۳–۶۸۰) ـ در تذکرۀ دولتشاه هست. در مونس الاحرار هم از او به گونۀ «ملک الحکماء و الشعرا سعید هروی نوّرالله مضجعه» نام برده[۷۸] و به تفاریق ۱۲ قصیده نقل کرده است[۷۹]
از جمله در مرثیۀ اولجایتو[۸۰] که در ۷۱۶ درگذشت، خواجه نظامالدین اسحاق در گذشتۀ ۷۱۷، خواجه رشیدالدین فضل الله در گذشتۀ ۷۱۸ و خواجه جلال فرزند ارشد او[۸۱] در ترجمۀ محاسن اصفهان ما فروخی او را «استاد فاضل سعدالدین سعید هروی» خوانده و قصیدهای که او در سال ۷۲۴ در ستایش اصفهان سروده بود[۸۲] آورده است[۸۳]. پس او در میان سالهای ۷۲۴ (بلکه شاید پس از ۷۲۹ که سال نگارش ترجمۀ محاسن اصفهان است چون در آن هیچ إشعار و اشارهای به فوت او نیست) و ۷۴۱ که سال تألیف مونس الاحرامرست در گذشته بود. تقیالدین کاشی از شیعۀ اثنی عشری بودن او و این که او در مدایح و مناقب اهل بیت قصائد دارد یاد میکند[۸۴]
تخلص او در مونس الاحرار نیز سعید است[۸۵] و آثار تشیع در آن اشعار هم دیده میشود[۸۶]. سرودههای او در منابع و مجموعههای دیگر هم آمده است مانند جُنگ شمارۀ ۵۳ د دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران[۸۷]، جُنگ شمارۀ ۲۴۳ سنا[۸۸]، «مجموعۀ لطافت و منظومۀ ظرافت» از محمود شاه نقیب در کمبریج[۸۹]، «دقائق الاشعار» همان کتابخانه[۹۰] و جز اینها[۹۱]
سنائی
سرایندۀ مشهور قرن ششم که یک قصیده (شمارۀ ۶۲) که جزء اشعار مشهور اوست در این دفتر آمده است. سنائی هر چند به گواهی برخی اشعار او در حدیقة الحقیقه[۹۲] و بر خلاف مدّعای نگارندۀ کتاب النقض[۹۳]، شیعه در معنی مصطلح کلمه نیست امّا دوستدار اهل بیت پیغمبر است و اشعار دیگری جز این قصیده نیز در منقبت ائمّۀ اطهار در نسخی از دیوان او هست[۹۴].
سیّدعلی بغدادی
با تخلص «سیّدعلی» و «سیّد مدّاح» که از او قصیدهای در این دفتر (شمارۀ ۴۷) آمده و ظاهراً همان سیّدعلی است که در جُنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران قصیدهای طولانی از او در معجزات پیغمبر (ص) در بیش از یک صد بیت[۹۵] و قصیدۀ «ولایت نامۀ امیرالمؤمنین علی» همراه قصۀ دشت ارژن[۹۶]، و یک «ولایت نامه» ی دیگر[۹۷] نقل شده و تخلص او دردو قصیدۀ اول «سیّدعلی» و در سومی «سیّد» است. در جنگ ۱۳۶۰۹ مجلس هم بخش پایانی قصیدهای در مناقب از او هست با تخلص «سیدعلی»[۹۸] این سراینده باید جز «علی حجازی» باشد که از او قصیدۀ در مناقب علی (ع) که آن را در ذوالحجّۀ سال ۷۷۰ سروده در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی[۹۹] آمده است.
سیّدجاگیر جعفری یزدی
با تخلّص «جعفری»، سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۲ این دفتر که در آن میگوید پیش ترها ستایشگر سلاطین و امرا بوده و عزل در وصف بتان مبرقع میسیروده است. او در این قصیده از حمزه کوچک و قصیدهای که او سروده بود یاد میکند. بسیار بعید است که این شاعر همان سیّدجلالالدین جعفر بن محمد جعفری یزدی، از سرایندگان همین قرن هشتم[۱۰۰] باشد به این احتمال که کاتب نسخۀ ما یا نسخۀ اساس، نام «جعفر» را به نادرست خوانده باشند.
شمس اولیاء بلیانی
«مولانا شمس اولیاء بلیانی طاب مثواه» که یک قصیده (شمارهی۲۸) در این مجموعه دارد و تخلص او در پایان آن «شمس» است. چنانکه خود در بیتی در اواخر قصیده میگوید «اولیاء» لقب اوست نه آن که جزئی از لقب «شمس الاولیا» باشد. سرودۀ او از نظر صناعت شعری قوی است امّا نام او به شهادت عدم ذکر در فرهنگ سخنوران در تذکرهها نیست حتی در تذکرۀ همولایتی او: میرتقی الدین محمد نگارندۀ عرفات العاشقین. بلیان از روستاهای کازرون فارس است که دو عارف برجسته: اوحدالدین بلیانی (قرن هفتم) و امین الدین بلیانی (قرن هشتم) از آن برخاستهاند.
علی سوگندی
«مرتضی اعظم امیرعلی سوکندی نوّرالله مضجعه» که یک قصیده از او (شمارهی18)
با تخلص «ناظمی» در این مجموعه آمده است. نام او به گواهی عدم ذکر در فرهنگ سخنوران در تذکرهها نیست و از قصیادۀ او هم مطلبی دربارۀ وی به دست نمیآید. تنها به گواهی عنوان «مرتضی اعظم» از سادات محترم زمان خود بوده و به شهادت دعای «نوّرالله مضجعه» در هنگام کتابت این دفتر در حیات نبوده است. نیز این نکته که از مردم خراسان بوده چون سوکند دهی است از دهستان اردوغش بخش قدمگاه شهرستان نیشابور[۱۰۱] در جنگ شمارۀ ۷۵۹۴ مجلس[۱۰۲] هم قصیدهای است با عنوان «ناظمی راست» و تخلص «ناظمی» در پایان که باید از همین سراینده باشد.
فردوسی طوسی
قصیدۀ دوّم مجموعۀ ما به نام «ملک الشعراء فردوسی طوسی» است که در ابتدا چنین به نظر میرساند که شاید منظور شاعری دیگر جز سرایندۀ ملّی ایران باشد امّا تخلّص سراینده در پایان قصیده «فردوسی طوسی» است و لقب ملک الشعراء نیز مشابه لقب «ملک الحکماء سلطان الکلام» است که در بازماندۀ جُنگ قرن هشتم چاپ آقای ایرج افشار در نقل ابیاتی از شاهنامه برای فردوسی ذکر شده است[۱۰۳]از این جا برمیآید که منظور همان فردوسی بزرگ است و این که مناقب خوانان پیش از دورۀ صفوی به هر حال این قصیده را از زبان فردوسی میخوانده و آن را از او میدانستهاند. چنانکه قصائد دیگری نیز ـ چنانکه پیشتر زیر نام سنائی دیدیم ـ به این شاعر و حتی به سرایندگانی که در حدّ او هم به گرایش شیعی، حتی از نوع معتدل آن، نامور نبودند[۱۰۴] منسوب میداشتند. قصیدۀ مورد سخنم در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی از قرن دهم، نسخۀ شمارۀ ۵۱۷ سنای سابق[۱۰۵] (کتابخانۀ شمارۀ ۲ مجلس)[۱۰۶]، و همراه یک قصیدۀ دیگر «در مناقب امیر المؤمنین حیدر کرّم الله وجهه» (این قصیدۀ دوم با نسبت به «فردوس طوسی» اما با تخلص «فردوسی طوسی»، عیناً مانند نسخۀ ما در مورد قصیدۀ اول) در جنگ شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۱۰۷] نیز آمده است. البتّه فردوسی به تشیّع شناخته بوده[۱۰۸] و شواهد آن مطلب از شاهنامه ـ همراه چند نمونه دیگر از اشعار شیعی منسوب به او که بسیار مشابه همین قصیدۀ مورد سخن است ـ در مجالس المؤمنین قاضی نورالله شوشتری[۱۰۹] به دست داده شده است.
کسائی
«مولانا کسائی» «سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۷ که به وضوح شعری قدیم است و میتواند از کسائوی مروزی، سرایندهیمشهور شیعی قرن چهارم، باشد که به گفتۀ نگارندۀ کتاب النقض «همۀ دیوان او مدایح و مناقب مصطفی و آل مصطفی است»[۱۱۰]. هر چند در چند مجموعهای که از شعر او گرد آمده[۱۱۱] وجود ندارد.
کمال غیاث: کمال فارسی
کمال بن غیاث شیرازی، از سرایندگان اواخر قرنم هشتم و اوائل نهم، که شش قصیده از او در این دفتر هست (شمارههای ۷، ۴۰، ۴۹، ۵۴، ۷۰ و ۸۰). قدیمترین سرگذشت نامۀ او در تذکرۀ دولتشاه است که نخست در مقدمه او را در ضمن شعراء طبقۀ ششم (یعنی سرایندگان نیمۀ اول قرن نهم) به عنوان مولانا کمالالدین غیاث شیرازی نام برده[۱۱۲] و سپس در عنوان «ذکر مقدّم الرجال مولانا کمالالدین غیاث الفارسی رحمة الله علیه»[۱۱۳] میگوید: «مرد خوش طبع و دانا و مورّخ و حکیم شیوه بوده و سرآمد اهل طریق، و از معرکه گیران فارس بود و شاعر پهلوان است و در مناقب خاندان طیّیبن و طاهرین قصائد غرّا دارد، و اشعار او مشهور است. امّا مرد منصف بوده و در تعصّب و تشیّع مثل ابناء جنس خود نیست و اعتدال را رعایت میکند...»[۱۱۴] قاضی نورالله شوشتری در مجالس المؤمنین درذکر شعراء شیعه عمدۀ همین مطالب را از دولتشاه نقل کرده[۱۱۵] و تذکرههای متعدّد دیگری که فهرست اسامی آن در فرهنگ سخنوران[۱۱۶] آمده نیز چیز مهمّی اضافه بر همان مطالب دولتشاه ندارند، اما محمد میرک حسینی منشی در تاریخ ریاض الفردوس خانی دو نکتۀ اضافی و سودمند دارد. او میگوید که سرایندۀ ما «به مداحی و ادویه فروشی در میدان سعادت شیراز قیام داشته و صاحب سخن بود. مناظرات او در باب معاجین و تراکیب با شاه شجاع مشهور است. دیوان اشعارش قریب بیست هزار بیت باشد»[۱۱۷].
در مجموعۀ حاضر در نخستین مورد نقل از او (قصیدۀ شمارۀ ۷) از وی به «کمال فارسی علیهالرحمه» و در قصیدۀ شمارۀ ۴۰ به «مولانا کمال بن غیاث» و در قصیدۀ ۵۴ و ۸۰ به «مولانا کمال غیاث» تعبیر شده است. تخلّص او در قصیدۀ شمارۀ ۷ و ۵۴ و ۸۰ کمال فارسی است و در قصیدۀ ۴۰ و ۴۹ و ۷۰ کمال غیاث. در میان سرودههای او در این مجموعه، قصیدۀ شمارۀ ۴۰ سرودهای نجومی است با به کار بردن اصطلاحات آن فن، در پاسخ لطفالله نیشابوری که قصیدهای در همین مایه سروده بود. با مقایسه با آنچه از قصیدۀ نیشابوری در این مجموعه باقی مانده قدرت و برتری سرودۀ کمالِ غیاث و دامنۀ دانایی او در این فن آشکار میشود. او در قصیدۀ شمارۀ ۵۴ هم به خود به عنوان فیلسوف اشاره میکند که در مجموع تأییدی است بر سخنه دولتشاه در فضل او. امّا گزارش دولتشاه در اعتدال مذهبی او باید به این معنی فهمیده شود که در سلوک با اهل سنّت، به خود و مقدّسات آنان حرکت مینهاده و سخنی که موجب آزردگی خاطر ایشان شود بر زبان نمیرانده است، وگرنه در سرودههای منقبتی ـ که طبیعتاً مخصوص مجامع و محافل شیعه و «درون گروهی» بود ـ پیرو اعتدال مذهبی به آن معنی که منظور دولتشاه است نیست. مثلاً «ً در قصیدۀ شماره ۷ مجموعۀ حاضر میگوید:
| هزاران لعنت داود به خصمان علی یکسر |
|
|
|
|
که در دنیا و در دیناند دائم ظالم و غاصب
|
| الهی آن که در دنیا فدک را بستد از زهرا |
|
|
|
|
به عُقبی دردرک میکن به تعذیبش بلا عاذب
|
و در قصیدۀ شمارۀ ۴۰ میگوید:
| چون زر صامت بود که سکّه ندارد |
|
|
|
|
هر که توّلاش هست و نیست تبرّا
|
| لعنت بی مرّ به دشمنان علی باد |
|
|
|
|
لعنت پنهان نه بل که لعنت پیدا
|
و در قصیدهای که بخش پایانی آن در جُنگ ۱۳۶۰۹ مجلس بازمانده است میگوید:
| هر که گوید کز علی بوبکر فاضلتر بُوَد |
|
|
|
|
ای مسلمانان شقی و کافر و دزد و دغاست[۱۱۸]
|
نسخهای از «اختیارات بدیعی» در طب به خط «کمال غیاث طبیب» در ۷۸۵ در تملّک هدایت ارشادی در تهران بوده که در آغاز نسخه دو غزل از حافظ و سپس غزلی از کمال غیاث با این بیت پایانی نوشته شده بود:
| حافظ خوش خوان من نقد کمال غیاث |
|
|
|
|
نقد کمال غیاث حافظ خوش خوان من
|
در پایان غزل رقم سراینده و نویسنده به این شکل آمده بود: «کمال غیاث قصه خوان شیرازی»[۱۱۹] از این سراینده یک ترجیع بند طولانی در جُنگ ادبی شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۱۲۰] با رقم ۲۲ صفر ۸۴۴ در پایان ـ که آن هم مجموعهای از اشعار مورد استفادۀ مناقب خوانان بوده است ـ نقل شده، با نام «مولانا کمال غیاث» و با تخلّص «کمال غیاث»[۱۲۱] با مطلع:
صبح که قندیل زر آفتاب شعله زد از گنبد نیلی قباب
و مقطع:
طبع سخندان کمال غیاث ختم بدین بیت روان میکند
ذکر علی الاوّل و الآخر مدح علیّ الطیّب و الطاهر
در همین نسخه پس از این ترجیع بند، قصیده ایست «در نعت رسول الله از گفتار کمال فارسی»[۱۲۲] که تخلص آن هم «کمال فارسی» است، و قصیدهای «در مناقب امیرالمؤمنین علی از گفتار ابن کمال فارسی» با تخلص «ابن کمال فارسی»[۱۲۳] که لابد فرزند همین شاعر بوده است. یک قصیدۀ طولانی نیز ازاو در یک صد و شصت و یک بیت در شرح منازل انسان در سفر روحانی و سلوک عرفانی در مجموعۀ شمارۀ ۴۶۵۰ کتابخانۀ مرعشی قم مورّخ ۸۶۴–۸۶6[۱۲۴] هست با این آغاز:
| دلا چون کشتی حکمت روان کردی در این دریا |
|
|
|
|
ز بسم الله ده که بسم الله مجراها
|
| زبان و دل یکی گردان، دعا گو و اجابت کن |
|
|
|
|
الهی آتنی خیراً و عبداً قال آمینا[۱۲۵]
|
چند سرودۀ او نیز در جُنگ شمارۀ ۱۳۶۰۹ کتابخانۀ مجلس آمده: سه غزل با تخلص «کمال فارسی»[۱۲۶]، قصیدهای در توحید و حمد پروردگار با تخلص «ابن غیاث»[۱۲۷]، قصیدهای که در نعت پیامبر (ص) با هر دو تخلص «کمال فارسی» و «ابن غیاث» در پایان[۱۲۸] که آن را هم به استقبال قصیدۀ شمارۀ ۳ مجموعۀ حاضر از لطفالله نیشابوری سروده است، سه قصیده درمنقبت علی (ع): یکی به اقتضای قافیه با تخلص «کمال غیاثا»[۱۲۹]، دیگری با تخلّص «کمال غیاث»[۱۳۰]، و بخش پایانی قصیدهای که آغاز آن در نسخه نیست با تخلص «ابن غیاث فارسی»[۱۳۱]، سرودهای در وزن «مستفعلاتن مستفعلاتن» با تخلص کمال غیاث (به شکل «داری کمالی ابن غیاثا»)[۱۳۲]، و بازمانده قصیدهای در منقبت چهار نور پاک (پیامبر، علی و حسنین) با تخلص «کمال فارسی»[۱۳۳] نمونۀ شعر او در جُنگ اسکندر میرزا[۱۳۴] نیز آمده است[۱۳۵]، و مخمّسی در نسخۀ شماره ۲۳۲۹ مجلس[۱۳۶] با نام کمال غیاث[۱۳۷]، و دو قصیده در تذکرۀ عبداللطیف واعظ بیرجندی یکی با نام «جامع الولایه فی مناقبه علیهالسلان من کلام مولانا کمال بن غیاث»[۱۳۸]. و دیگری با عنوان «فی مناقبه علیهالسلام من کلام مولانا [کمال بن] غیاث قدّس سرّه»[۱۳۹]، هر دو با همان تخلّص «کمال غیاث». بخشی از آغاز این قصیدۀ جامعه الولامیه بر هامش جنگ شمارۀ ۷۵۹۴ مجلس هم نوشته شده است[۱۴۰]، در همین جنگ مجلسی مخمّسی است از سلیمی تونی در جواب قصیدهای از مولانا کمال غیاث[۱۴۱] و مثمّنی از همو در پاسخ مولانا کمال غیاث[۱۴۲] و مرّبعی باز از همو در جواب این سراینده[۱۴۳] باز ترجیع بندی از سرایندۀ ما در مدح ائمۀ اطهار که شاید یکی از همان سرودههای بالا باشد در جُنگ مناقب شماره ۱۴۲۵ سنا از قرن یازدهم[۱۴۴] با نام کمالبن غیاث[۱۴۵]، و در مجموعۀ شعر شماره ۳۰۴ آن جا با نام ابن غیاث[۱۴۶]، و سرودهای در جُنگ شمارۀ ۲۹۷۸ دانشگاه[۱۴۷] با نام کمال غیاث[۱۴۸]، و سه قصیده در جُنگ شمارۀ ۲۹۷۹ همانجا از قرن نهم[۱۴۹] با همان نام[۱۵۰] و دو سروده در جُنگ شمارۀ ۴۶۶۶ همانجا[۱۵۱]، یکی با همان نام کمال غیاث[۱۵۲] و دیگری با نام کمال فارسی[۱۵۳]، و سرودهای در جُنگ شمارۀ ۵۵۰۰ آن جا[۱۵۴] با نام کمال فارسی، و غزلی در جُنگ شمارۀ ۷۴۸۱ همانجا[۱۵۵] با نام کمال غیاث[۱۵۶] و در جُنگ مناقب شمارۀ ۱۶۲۰ دانشکدۀ الهیات مشهد[۱۵۷] با نام کمال فارسی[۱۵۸] و جُنگ مدایح شمارۀ ۳۴۷۶ مرکز احیاء مواریث اسلامی قم با نام کمال بن غیاث[۱۵۹]، و جُنگ شمارۀ ۴۰۷۶ فاتح استانبول مورّخ ۸۷8[۱۶۰] با نام ابن غیاث[۱۶۱] و مجموعۀ موسوم به کنزاللئالی در جُنگ شمارۀ ۶۴۴ کتابخانۀ سلطنتی قدیم (کاخ گلستان)[۱۶۲] و جُنگ شمارۀ ۵۳ د دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران[۱۶۳] و دو جُنگ نویافته مناقب: یکی در کتابخانۀ مسجد اعظم قم به شمارۀ ۴۱۲۶ با نام ابن غیاث و دیگری درکتابخانۀ ملّی تهران به شماره ثبت رایانهای ۱۵۹۲۶[۱۶۴] در جُنگ افشار شیرازی ت میکروفیلم شمارۀ ۲۶۰۳ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۱۶۵] نیز قصیده و غزل و بحر طویلی از او هست[۱۶۶]
کمالالدین افضل کاشانی
«افضل الشعرا کمالالدین افضل کاشی طیّب الله مرقده» که قصیدۀ شمارۀ ۲۶ مجموعه از اوست، با تخلص «افضل». اگر منظور بابا افضل، حکیم و عارف مشهور اواخر قرن هفتم و اوائل هشتم و در گذشته ۷۰۷ باشد شعر تازهای از او خواهد بود که در مجموعههایی که از آثار و اشعار او گرد آمده نیست.
لطفالله نیشابوری
مولانا لطفالله بن سلیمان شاه نیشابوری که از او پنج قصیده و یک قطعه (شمارههای ۳، ۶، ۳۹، ۴۱، ۶۷ و ۷۹) در مجموعۀ حاضر آمده و قصیده شمارۀ ۴۰ از سرایندهای دیگر هم در پاسخ قصیدۀ شمارۀ ۴۱ اوست، با تخلّص «لطف» در همۀ موارد، از سرایندگان شناخته شدۀ اواخر قرن هشتم و اوائل نهم، و ستایشگر سربداران خراسان و تیمور و فرزندان او: میرانشاه و شاهرخ، و در گذشته به سال ۸۱۲ یا ۸۱۶. قدیمترین شرح حال او در تذکرۀ دولتشاه[۱۶۷] است که اطلّاعاتی مفید دربارۀ یاو با نقل برخی از سرودههای وی دارد از جمله این شعر معروف او:
| طالعی باشدم که از پی آب |
|
|
|
|
گر رَوَم سوی بحر برّ گردد
|
| ور به دوزخ رَوَم پی آتش |
|
|
|
|
آتش از یخ فسردهتر گردد
|
| وز ر کوه التماس سنگ کنم |
|
|
|
|
سنگ نایاب چون گهر گردد
|
| ور سلامی برم به نزد کسی |
|
|
|
|
هر دو گوشش به حکم کر گردد
|
| اسب تازی اگر مرا باید |
|
|
|
|
اسب اندر طویله خر گردد
|
| این چنین حادثات پیش آید |
|
|
|
|
هر که را روزگار برگردد
|
| با همه شکر نیز باید گفت |
|
|
|
|
که مبادا از این بتر گردد!
|
پس از دولتشاه، مفصّلترین شرح حال او در تذکرۀ خلاصة الاشعار تقیالدین محمّد کاشانی است که نزدیک ۸۰۰ بیت از سرودههای او را نیز نقل میکند. دیگر کتابهای تذکره نمیز نام و نمونۀ اشعار او را آوردهاند که فهرست آنها در فرهنگ سخنوران خیّامپور[۱۶۸] هست. از دیوان او نسخهای پاکیزه در ۳۴۸ برگ به شماره ۲۳۲۱ در کتابخانۀ ملّی تهران موجود است[۱۶۹] که به تازگی چاپ نسخه برگردانی از آن در سلسلۀ انتشارات کتابخانۀ مجلس نشرگردیده است. اشعار او در جُنگها هم به تفاریق نقل شده که نمونۀ آن دو جُنگ شمارۀ ۲۴۲۴ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران[۱۷۰] و ۷۵۹۴ مجلس[۱۷۱] است. در فتّوت نامۀ سلطانی ملاّحسین کاشفی[۱۷۲] و مجمل فصیحی[۱۷۳] و مجالس المؤمنین قاضی نورالله شوشتری[۱۷۴] و مآخذ دیگری نیز نام و یاد او (در مأخذ اخیر با نقل برخی سرودههای او در ستایش ائمّۀ اطهار) هست.
مولانا مشهدی
سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۵۵ با تخلص «مشهدی» که از آن مطلبی دربارۀ خوند وی به دست نمیآید.
محمد قعقاعی
سرایندۀ قصیدۀ شمارۀ ۴۲ که تنها ۹ بیت از پایان آن مانده است. او در آن قصیده دو بیت از شعر «کمال» را تضمین کرده، و سرایندۀ خوبی است امّا نام او در جایی دیگر از جمله تذکرهها نیامده است. نسبت او ظاهراً به نام قعقاع بن عمرو تمیمی در گذشتۀ سال ۴۰ هجری است که از شجعان عرب در صدر اسلام بوده و گفتهاند که در جنگها زره منسوب به بهرام گور را که اعراب از فتح مدائن به دست آورده بودند میپوشیده است. پس شاید نام او هم مانند ابومحجن و مسیّب خزاعی در شمار نام قهرمانان افسانههای عامیانۀ مردم ایران در آن روزگار بوده است.
ناصر خسرو
سرایندۀ مشهور که سه قصیده از او (شمارههای ۵۰، ۵۱ و ۶۱) در این دفتر آمده و قصیدۀ سوم در دیوان چاپ شدۀ او نیست.
نجمالدین کبری
که قصیدۀ شمارۀ ۶۶ در نعت پیغمبر (ص) به نام اوست. او نجمالدین احمدبن عمر خیوقی خوارزمی مشهور به نجمالدین کبری، عارف مشهور اواخر قرن ششم و اوائل هفتم و پیشوای سلسلۀ کبرویه از سلاسل تصوف، در گذشتۀ پیرامون ۶۱۰ یا ۶۱۸ درخوارزم، است که یاد و سرگذشت زندگی او در بسیاری از منابع آمده و نمونههایی از شعر وی نیز در مآخذ هست امّا این قصیده در منابع دم دستی مربوط به او دیده نشد.
نصرت رازی
که از او سه قصیده در این دفتر آمده (شمارههای ۱ و ۱۷ و ۲۷) و با نام امیر نصرت رازی رحمه الله (شمارۀ ۱۷) و امیر نصرف رازی روّحالله رمسه (شمارۀ ۲۷) یاد شده است.
او در شعر به نصرت (قصیدۀ ۱۷ و ۲۷) و نصرت رازی (قصیدۀ ۱) تخلّص میکرده و از خاندان شیعی (قصیدۀ ۱ و ۲۷) و در زندگی خود گوشهگیر و انزوا طلب بوده است (قصیدۀ ۱). نام کاملتر او نصرت بن محمّد علوی رازی، و خود از سرایندگان قرن هشتم و ستایشگران خاندان پیامبر (ص) و در سال ۷۲۹ زنده بوده است. نام و نمونۀ شعر او در هیچ تذکرهای نیامده امّا استاد ایرج افشار بر بازماندۀ یک جُنگ خطّی از قرن هشتم که قسمتی از آن به خطّ این شاعر با همان تاریخ ۷۲۹ و محتوی سرودههایی از او و دو شاعر شیعی دیگر آن قرن بود دست یافته و آن را در مقالهای با عنوان «منتخباتی از سه شاعر شیعی قرن هشتم»[۱۷۵] معرّفی و بخشی از اشعار آن را نقل نموده است. او سپس در مقالهای با نام «اشعار نصرت رازی، شهاب سمنانی و حمزۀ کوچک ورامینی»[۱۷۶] بخشی از همان مقاله پیشین را همراه متن کامل اوراق بازمانده از آن جُنگ، از جمله هفت ثصیده از این نصرت رازی در مناقب ائمۀ طاهرین و باقی ماندۀ یک قصیدۀ دیگر و یک رباعی و رسالهای به نثر از او در علائم ظهور قائم (ع)[۱۷۷] و سه صفحۀ نمونۀ خطّ وی، به چاپ رسانیده است. جز اینها سرودهای از او نیز در مجموعۀ موسوم به کنزاللئالی در جُنگ شمارۀ ۶۴۴ کتابخانۀ سلطنتی قدیم (کاخ گلستان) هست[۱۷۸]. قصیدهای نیز در مناقب امیر مؤمنان در جُنگ خطی شمارۀ ۳۵۲۸ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران مورّخ صفر ۸۴۴[۱۷۹]، از «مولانا نصرت» آمده[۱۸۰] ولی برخلاف روش شاعر ما، تخلص سراینده در پایان آن نیست پس شاید این مولانا نصرت جز امیر نصرت رازی ما باشد.
وحید تبریزی
سرایندهای با تخلص وحیدی که از او سه قصیده (به شمارههای ۲۱، ۲۹ و ۵۶) در این دفتر آمده است، به احتمال زیاد همان وحیدی تبریزی نگارندۀ چند اثر در صنایع شعر فارسی و عروض و قافیه[۱۸۱] از جمله مفتاح البدایع که آن را در سال ۸۲۰ به پایان برده[۱۸۲] و گفتهاند که بیشتر شعر او درتوحید و تحمید بوده است[۱۸۳] ظاهراً هموسیت که کمال غیاث ـ سرایندۀ نیمۀ اول قرن نهم ـ در پایان قصیدهای از خود در ردیف شاعران بزرگ نام میبرد[۱۸۴] و چهار سروده از او همراه چند شعر همان کمال غیاث در جُنگ شمارۀ ۲۹۷۹ کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران از قرم نهم[۱۸۵] هست. او همچنان که احمد منزوی[۱۸۶] و اندره برتلس[۱۸۷] نیز توجه نموده و توجه دادهاند طبعاً جز وحید قمی سرایندۀ نیمۀ اوّل قرن دهم است که سرگذشت و نمونۀ شعر او در تذکرهها آمده[۱۸۸] و در ۹۴۲ درگذشته بود (هر چند برخی تذکره نویسان، شاید با خلط میان دو شخصیت، این سراینده دوم را تبریی الاصل و قمی المکسن خواندهاند). عنوان سرایندۀ مادر مجموعۀ حاضر «مصنوع الکلام وحید تبریزی غفرالله له» (قصیدۀ شمارهی۲۱)، «مولانا وحید تبریزی احسن الله آماه» (قصیدۀ شمارۀ ۲۹) و «مصنوع الکلام مولانا وحیدی تبریزی» (قصیدۀ شمارهی۵۶) است. اعاء «غفرالله له» معمولاً برای درگذشتگان است و «احسن الله آماله» برای زندگان، امّا روشن نیست که کاتب مجموعه به مدالیل فوق توجه یا از حال او اطلاعی داشته بلکه به احتمال زیاد، هر یک از عناوین و دعاهای یاد شده را عیناً به شکلی که در نسخ مورد استفاده خود دیده ـ و آن نسخهها هم علی الظاهر از زمانهای مختلف بوده ـ استنساخ کرده است.
شیخ یوسف بنّا
که یک قصیده (شمارۀ ۲۴) در این مجموعه دارد با عنوان «للشیخ المرحوم یوسف بنّا طیّب الله مرقده» و با تخلّص «بنّا». نام سراینده در تذکرهها نیست و شعر او هم سرودۀ ضعیفی است که معلوم میدارد او شاعر مبرزّی است. امّا اگر منظور شیخ یوسف بنّاء اصفهانی پدر احمدبن یوسف بنّا ـ صوفی مشهور اصفهان در اوائل قرن چهارم و نیای مادری حافظ ابونعیم ـ باشدکه محلّهای در آن شهر تا روزگار ما به نام او خوانده میشود إسناد این شعر به او از قبیل نسبت دادن قصیدۀ شمارهی۲ به فردوسی خواهد بود؛ و الله اعلم.
متن نسخه
لامیر نصرت رازی[۱۸۹]
| سرور سینۀ مون علی است بی تزویز |
|
|
|
چنانکه ماه فروزنده در شب ظّلما
|
| سرای دین شریعت ز علم او معمور |
|
|
|
بنای مردی و جود از وجود او به نوا
|
| هنوز حصن سلاسل خراب و ویران است |
|
|
|
هنوز قلعۀ خیبر مُشمَّرر (۲) و یغما
|
| به ضربتی که بزد ران عمرو گبر انداخت |
|
|
|
فضیلت عمل امّت از خداست ورا
|
| که راست «لحمک لحمی» ز احمد مرسل؟ |
|
|
|
که یافت «نفسک نفسی» به خلوت و به جلا؟
|
| به جز علی که به تأیید حکمت و عصمت |
|
|
|
به قصر «انفسنا» ساخت از ورق مأوا؟
|
| غلام کهتر او مهتران عرضۀ دین |
|
|
|
رهین منّت او عارفان اهل صفا
|
| فتاده صیت بزرگیش در بسیط زمین |
|
|
|
گذشته رفعت قدرش ز فرقدین شما
|
| زمین و هر چه در او و آسمان پهناور |
|
|
|
طفیلیان علیّاند بر ئوس مَلا
|
| اگر خورست که بر اوج بام گردون است |
|
|
|
رجوع کرد ز بهر نماز او عَمدا
|
| چنانکه روی سما ز آفتاب رخشان است |
|
|
|
منّور است زمین از علی به نور و ضیا
|
ویران (دهخدا)
| سزای حجرۀ زهرا به امر دادآور (۱) |
|
|
|
|
نهال باغ طهارت ستون سقف سخا
|
| هر آن که مؤمن پاک است مهر او ورزد |
|
|
|
|
ز جان و دل، نه به تقلید و ریب و استسنا[۱۹۰]
|
| علی که هادی دین بُد به حکمت و شمشیر |
|
|
|
|
ظهیر و پشت نبی بُد به روز حرب و وغا
|
| امام انسی و جنّی برادر طیّار |
|
|
|
|
قسیم جنّت و نار و کفیل روز جزا
|
| وصیّ احمد مختار و سابق اسلام |
|
|
|
|
کلید گنج نجات و دلیل راه هدا
|
| مبارزان چهان ملکت جهان گیرند |
|
|
|
|
گرفت مردی و احسان مرتضی دو سرا
|
| ز بعد احمد مرسل گر اهل ایمانی |
|
|
|
|
به جز علی نبود میر و مهترت قطعاً
|
| که راست در دو جهان جز علی ابوطالب |
|
|
|
|
زنی به طهر و به عصمت چو فاطمه زهرا؟
|
| دو نوجوان چو حسین و حسن به معصومی |
|
|
|
|
که خاکشان ز شرف گشت افسر حورا
|
| دگر امام چهارم علیّ اِبنِ حسین |
|
|
|
|
که سیل خونین راندی ز غصّۀ اعدا
|
| امام اعظم و اعلم محمّد باقر |
|
|
|
|
که پیشوای امم بود و سرور علما
|
| به حقّ جعفر صادق، به موسی کاظم |
|
|
|
|
که گوش دار به یمن کمال خاک رضا
|
| به حقّ روضۀ جوّاد و مرقد هادی |
|
|
|
|
که در ضمان امان داد شیعه را ز بلا
|
| به عصمت حسن عسکری و حرمت او |
|
|
|
|
به نور معجز مهدی امام صدر قضا
|
| که در زمان خروجش عیان شود اسلام |
|
|
|
|
چنانکه ملّت و دین آن زمان شود یکتا
|
| بیا بیا و محبّان خویش را دریاب |
|
|
|
|
درآ درآ و به دشمن نما ید بیضا
|
| ز وادِ غیمب برون آی و دشمنان بشکن |
|
|
|
|
به بیّنات و به برهان و معجزات و عصا
|
| فهب لنا فرجاً مخرجاً معجلّةً[۱۹۱] |
|
|
|
|
و احمدٍ و علیّ الوصیً [۱۹۲] و الأبنا
|
| هر آن کسی که ولای علی بَرَد امروز |
|
|
|
|
کند شفاعت زلاّت او علی فردا
|
| هزار لعنت و نفرین بر آن سگان لعین |
|
|
|
|
که کردهاند همه ظلم با علی مُبدا
|
داد آفرین
| مگر نواصب ملعون سگ نمیدانند |
|
|
|
|
که تیره گشت ورا روی[۱۹۳] چون شب یلدا
|
| شعار نصرت رازی ولای حیدر گشت |
|
|
|
|
به انتساب و به میراث از جد و آبا
|
| اگر چه دوست مرام اندک است و ضدّ بسیار |
|
|
|
|
وگرچه معتکفم روز و شب به کُنج سرا
|
| خدای هر دو جهان عالم الخفیّات است |
|
|
|
|
که نیستم نفسی از علی و آل جدا
|
| به شکر نعمت ایمان و حبّ اهل البیت |
|
|
|
|
ببستهام گه و بیگه میان به حمد و ثنا
|
| فقیر حضرت یزدانم و نبیّ و علی |
|
|
|
|
دگر ز جملۀ آفاق دارم استغناء
|
۲ـ من کلام ملک الشعراء فردوس[۱۹۴] طوسی نورالله مضجعه[۱۹۵]
| ای دل ار داری هوای جنّة المأوی |
|
|
|
|
بیا در حریم کبریا بی کینه و کبر و ریا
|
| گر [۱۹۶] بقای جاودان خواهی ره عُقبی گزین |
|
|
|
|
ور سرای خلد خواهی بگذر از دار الفنا
|
| نعمت اسلامی انعامی است خاص از بهر عام[۱۹۷] |
|
|
|
|
خوان دین گسترده و در داده مردم را صلا
|
| جهد کن تا ناسزا هرگز نگویی با کسان[۱۹۸] |
|
|
|
|
ور بگویی ناسزا یابی سزا روز جزا[۱۹۹]
|
| |
|
|
|
سنّت احمد به جای آری و فرض کبریا
|
| بگذرانی پایۀ پدر خود از ایوان عرش[۲۰۳] |
|
|
|
|
گربه جای آری زایمان شرط شرع مصطفی
|
| کی رسی هرگز به سرّ حکمت عهد[۲۰۴] الست |
|
|
|
|
چون که نشنیدی خطاب معنی «قالوا بلی»
|
| کسی[۲۰۵] بدانی عزّت اعظم امیرالمؤمنین |
|
|
|
|
تا نخوانی[۲۰۶] معنی آیات قرآن «هل اتی»؟
|
| معنی قرآن کلام حق[۲۰۷] اگر دانی به حق[۲۰۸] |
|
|
|
|
از پی فضل ولیّ الله[۲۰۹] بر خوان «انّما»
|
| گر هنر از تیغ میجویی مجو[۲۱۰] جز ذوالفقار |
|
|
|
|
ور جدیث از جود میگویی مگو جز «لافتی»
|
| دختر احمد چو جفت جیدر کرّار شد[۲۱۱] |
|
|
|
|
مادر[۲۱۲] شبّیر و شبّر فاطمه خیرالنسا
|
| پس بدین معنی[۲۱۳] نظیرش در جهان هرگز نبود |
|
|
|
|
ور[۲۱۴] تو گویی بود کی بود و کدامین و کجا؟
|
| پیش[۲۱۵] اهل الله بعد از خاتم پیغمبران |
|
|
|
|
در جهان هرگز نباشد کس چو[۲۱۶] شاه اولیاء
|
| دیدۀ تحقیق بگشای و ببین عین الیقین |
|
|
|
|
در کراماتش[۲۱۷] نشان معجزات انبیاء
|
| گر خلیلالله را معجز بُد[۲۱۸] اندر منجنیق |
|
|
|
|
آن زمان کامد درون[۲۱۹] ناز نمرود از هوا
|
| هم شنیدستی که در فتح[۲۲۰] سلاسل بوالحسن |
|
|
|
|
آمد اندر منجنیق و شد در آن حصن از فضا[۲۲۱]
|
| ور شد اندر نار ابراهیم، هم خوش بگذرید |
|
|
|
|
از سه فرسنگ آتش مَدیَن علیّ المرتضی
|
| ور خلیل اندر حرم لات و هُبَل را خُرد کرد |
|
|
|
|
مرتضی در کعبه بشکست هم منات و هم[۲۲۲] غُزا
|
| گر کلیم حق به معجز از سر چاه شعیب |
|
|
|
|
بر گرفت و باز پس افکند سنگ آسیا [۲۲۳]
|
| لام و جیم و الف[۲۲۴] من از حصن خیبر در بکند[۲۲۵] |
|
|
|
|
مرتضی و بر هوا انداخت [۲۲۶] چل گام از قفا [۲۲۷]
|
| ور [۲۲۸] به موسی داد بعد از مدّتی دختر شعیب |
|
|
|
|
در زمان زهرا [۲۲۹] به حیدر داد شاه انبیاء [۲۳۰]
|
| رو به تورات کلیم و بشنو از بی چون که چون |
|
|
|
|
گفت [۲۳۱] احمد ماد ماد و مرتضی را ایلیا
|
| مرتضی را بود تیغی از برای دفع کفر |
|
|
|
|
آن چنان [۲۳۲] کز بهر منع [۲۳۳] سحر موسی را عصا
|
| هم [۲۳۴] به سان موسی و هارون به قدر [۲۳۵] و منزلت |
|
|
|
|
«انت نفسی» گفت پیغمبر اخ و داماد را
|
| گرگ داد از [۲۳۶] پاسخ یعقوب چون پرسید از او |
|
|
|
|
بهر فرزند عزیز آن [۲۳۷] یوسف زیبا [۲۳۸] لقا
|
| نیز با شیر خدا هم گرگ آمد در سخن |
|
|
|
|
از برای گوسفندان زن پیر [۲۳۹] دغا
|
| صالح پیغمبر ار از معجزه پیش گروه [۲۴۰] |
|
|
|
|
یک جَمَل [۲۴۱] آورد بیرون از جبل [۲۴۲] گاه دعا
|
| حیدر از تلّ حصی [۲۴۳] آورد بیرون اشترا |
|
|
|
|
[ان] [۲۴۴] یک [۲۴۵] قطار و داد با [۲۴۶] قرض نبی بدر [۲۴۷] الدجا
|
| گر شد اندر دست داود نبی آهن چو موم |
|
|
|
|
از برای دفع تیر [۲۴۸] دشمنان روز [۲۴۹] وغا
|
| بیل آهن نیز حیدر ساخت [۲۵۰] در ساعت زره |
|
|
|
|
سنگ خارا خُرد میشد در کفش [۲۵۱] چون توتیا [۲۵۲]
|
| راستی را گر به ملک اندر سلیمان نبی |
|
|
|
|
مو را دادست برگ و باز مرغان را نوا [۲۵۳]
|
| بوالحسن مفتی مرغ و مار و ماهی بُد [۲۵۴] به شرع |
|
|
|
|
قاضی باز و کبوتر میر نحل و اژدها [۲۵۵]
|
| در[۲۵۶] کمال معجز مطلق به هر چندی اگر [۲۵۷] |
|
|
|
|
از دم عیسی مریم مرده یابیدی [۲۵۸] بقا
|
| هم شنیدی در زمین بابل ابن کرکره [۲۵۹] |
|
|
|
|
زنده گشت از نطق [۲۶۰] حیدر بعد چندین سالها
|
| گر برین گردون گردان قرض [۲۶۱] ماه نور بخش |
|
|
|
|
شد دو نیم از معجزات مصطفای مجتبی
|
| از برای طاعت دیگر [۲۶۲] علی را بازگشت [۲۶۳] |
|
|
|
|
خسرو سیّارگان خورشید بر اوج سما
|
| در شریعت جز که حیدر [۲۶۴] مشکل قاضی جنّ[۲۶۵] |
|
|
|
|
بر سر منبر [۲۶۶] که بگشود و رضا داد از[۲۶۷] قضا
|
| حشم بر کنده بریده دست قصّاب از دَمَش |
|
|
|
|
شد درست و بهتر از اوّل به فرمان خدا
|
| این چنین[۲۶۸] برهان و صد چندین زروی راستی [۲۶۹] |
|
|
|
|
گر ز بهر دیگری داری تو آن را وا نَما [۲۷۰]
|
| کَمهربا هر چند [کان] با قدر و جا باشی ولی [۲۷۱] |
|
|
|
|
پیش [۲۷۲] عاقل قیمت گوهر ندارد کهربا
|
| در دو کَون از احمد و حیدر حقیقت دان که هست [۲۷۳] |
|
|
|
|
شبّر و شبیر امام شرع و مهدی مقتدا [۲۷۴]
|
| [۲۷۵] زین عبّادست و باقر هست با جعفر ولیک [۲۷۶] |
|
|
|
|
بعد موسی هست فرزندش علی موسی رضا
|
| متّقی همچون تقی و چون نقی هرگز نبود |
|
|
|
|
بعد از ایشان عسکری این حجّت دین خدا[۲۷۷]
|
| بهر بغض آل احمد[۲۷۸] جاودان در دوزخ است |
|
|
|
|
کافر مطلق [۲۷۹] یزید زرد گوش رو سیا
|
| ای یزیدی چون که من با تو ندارم رای [۲۸۰] جنگ |
|
|
|
|
تو ز کین با من همیشه ماجرا داری چرا؟ [۲۸۱]
|
| [۲۸۲] خارجی و ناصبی و دنبکی از روی شرع |
|
|
|
|
لایق آتش سزای نفت و نار و بوریا
|
| کی دهم شرح و چه گویم تا که چون آید به درد [۲۸۳] |
|
|
|
|
جان من هر ساعت از سوز شهید کربلا
|
| آب کوثر کی خورند آنها که دادند از خری |
|
|
|
|
دین ز دست از بهر این دنیای دون و دو غبا (8)
|
| دولت باقیت ای فردوسی طوسی مدام [۲۸۴] |
|
|
|
|
نیست الاّ دوستی طاهرین [۲۸۵] آل عبا [۲۸۶]
|
| دولت جاوید تو [۲۸۷] حبّ رسول و آل اوست |
|
|
|
|
ورزی از مهری دگر، [۲۸۸] کردی حیات خود هبا
|
رباعی الوان[۲۸۹]
| شد زرد پریر و سمن از باد هوا |
|
|
|
|
دی آب سیه ز نرگسم شد پیدا
|
| امروز چو لاله ز آتشم روی سپید |
|
|
|
|
از خاک چو گل سرخ برآیم فردا
|
لمولانا لطفالله نیسابوری[۲۹۰]
| یا افتخار العالمین یا اختیار المصطفی |
|
|
|
|
یا انتم صدر المتّقین یا انت بدر الاوصیا[۲۹۱]
|
| تاج سر عالم تویی فخر بنی آدم تویی |
|
|
|
|
افزون ز صد ضیغم [۲۹۲] تویی یا حارث [۲۹۳] الله فی الوغا
|
| ای نفس سر خیل رسل فرمانروای جزو و کلّ [۲۹۴] |
|
|
|
|
قسّام اهل غزّ و ذلّ صاحب خطا «انّما»
|
| ای سرور دین و ملل پیمان [۲۹۵] تو اصل دول |
|
|
|
|
هم حبّ تو خیرالعمل هم بغض تو شرّ العنا
|
| در علم هادی طرق آفاق علمت بی افق |
|
|
|
|
دیده ورای نُه تتق ایقان لو[۲۹۶] کُشِفَ الغطا
|
| فتّاح ابواب خرد فیّاض اقبال ابد |
|
|
|
|
سِرّ دار [۲۹۷] درگاه صمد سَردار خیل اولیاء [۲۹۸]
|
| مهر منیری در ضیا ابر مطیری[۲۹۹] در سخا |
|
|
|
|
چرخ بسیطی در غُلا بحر محیطی در عطا[۳۰۰]
|
| ذکر تو او راد فلک نام تو تسبیح ملک [۳۰۱] |
|
|
|
|
قسم حسودت «قدهلک» حظّ حبیب «قدنجا»
|
| وصفت که [۳۰۲] داند در سُخُن جز کردگار لوح[۳۰۳] «کُن» |
|
|
|
|
نعت [۳۰۴] تو بس در [۳۰۵] «لم یکنم» وصف[۳۰۶] تو بس در «هل اتی» [۳۰۷]
|
| برده [۳۰۸] زهر میدان سبق کفّار را دل کرده شق |
|
|
|
|
آورده جبریلت ز حق منشور ملک لافتی [۳۰۹]
|
| آن کو زد از حبّ تو دم برخورد از انواع نعم [۳۱۰] |
|
|
|
|
در صفّۀ صفّ کرم در [۳۱۱] خوان اخوان الصفا
|
| الصادقین الصابرین القانتین [۳۱۲] المنفقین [۳۱۳] |
|
|
|
|
تا [۳۱۴] قول «و المستغفرین» حق گفته در حقّ شما
|
| نی جز به حق پیوند تو، نی در شرف مانند تو |
|
|
|
|
جز یازده فرزند تو خاصان درگاه خدا
|
| معصوم از [۳۱۵] هر معصیت محمود در هر محمدت |
|
|
|
|
موصوف در هر مرتبت موسوم [۳۱۶] در هر ابتلا
|
| اوّل امیر انجمن محکوم حکم ذوالمنن |
|
|
|
|
فخر بنی هاشم حسن آن مقتدای مجتبی[۳۱۷]
|
| طیّب دل طاهر نسب[۳۱۸] فخر عجم شاه عرب [۳۱۹] |
|
|
|
|
پاشندۀ گنج طلب پوشندۀ سهو[۳۲۰] و خطا [۳۲۱]
|
| ثانی ولیّ ابن ولی [۳۲۲] فرّ جلال[۳۲۳] از وی جلی |
|
|
|
|
احسن [۳۲۴]حسین بن علی شاه و شهید کربلا
|
| روز غزا [۳۲۵] چون باب خود کوشیده تنها با دو صد |
|
|
|
|
چون شیر با یک دشت دد در عرصۀ کربوبلا
|
| با آن جهاد مرضیه دیده میان بادیه جور |
|
|
|
|
[۳۲۶] سگان هاویه بیداد دیوان هوا
|
| اصحاب دولت را کنف آبای ملّت را خلق[۳۲۷] |
|
|
|
|
دو درّی برج شرف دو درّ درج مرتضی [۳۲۸]
|
| آن گه گزین عالمین آفاق از او [۳۲۹] با زیب و زین |
|
|
|
|
اعلی علّی بن حسین [۳۳۰] آن آدم آل عبا
|
| از خشیت حق [۳۳۱] هر زمان با رفعت و قربی [۳۳۲] چنان |
|
|
|
|
از نرگس [۳۳۳] پر ارغوان سیلی ز باران بکا
|
| ز ارواح پاکان [۳۳۴] یقین بر روح پاکش آفرین |
|
|
|
|
از خطّۀ سطح زمین تا اوج خطّ استوا
|
| زان پس امام المتقین فرزند زینالعابدین |
|
|
|
|
سر و سرابستان دین سمع شبستان بقا [۳۳۵]
|
| باقر حقایق بین حق قولش همه تلقین حق |
|
|
|
|
صرّاف نقد دین حق کشّاف علم [۳۳۶] انبیاء
|
| گردون فرود رفعتش عالم طفیل حشمتش |
|
|
|
|
خاک جناب حضرتش چشم خرد را توتیا
|
| دیگر [۳۳۷] امام انس و جان در دین حق صاحب مکان [۳۳۸] |
|
|
|
|
نازد به عمر جاودان هر کو بدو برد التجا [۳۳۹]
|
| صادق که بود از مرشدی دین هدی را مهتدی |
|
|
|
|
اقبال گشتش مقتید آن کو بدو کرد اقتدا [۳۴۰]
|
| هر کو عدل از وی کند فرش عدالت [۳۴۱] طی کند |
|
|
|
|
بر [۳۴۲] قول صادق کی کند انکار [۳۴۳]جز ناپارسا
|
| زو بگذری شمع حرم میر جلیل [۳۴۴] محترم |
|
|
|
|
هم مجمع علم و کرم هم منبع [۳۴۵] حلم و حیا
|
| کاظم امام راهبر [۳۴۶] خیر ملک فخر بشر [۳۴۷] |
|
|
|
|
زهرا ز کفش نوش جگر مر کاظمین الغیظ را [۳۴۸]
|
| پس کاشف علم الیقین پروردۀ روح الامین |
|
|
|
|
محبوب ربّ العالمین [۳۴۹] اعلی علی موسی رضا
|
| روح الامین [۳۵۰] مدحتگرش خورشید امور [۳۵۱] چاکرش |
|
|
|
|
خاک خراسان را درش هم قبله هم حاجت روا
|
| میر هزاران محترم از [۳۵۲] خاندان معتصم |
|
|
|
|
شاه هزاران محتشم در بارگاه کبریا
|
| گفت از [۳۵۳] تقی یزدان او از تقوی و احسان او |
|
|
|
|
اندر قران [۳۵۴] درشان او «امّا من اعطی [۳۵۵] واتّقی» [۳۵۶]
|
| باشد ولی عهد تقی در دین حق [۳۵۷] شاه [۳۵۸] نقی |
|
|
|
|
لیکن چه داند هر شقی برگ گل از شاخ گیا
|
| لفظش به معنی متّقن [۳۵۹] صدقش به دعوی [۳۶۰] مقترن |
|
|
|
|
در صدر فتوی مؤتمن در ملک رضوی [۳۶۱] پادشا [۳۶۲]
|
| بعد از نقی در سروری زان [۳۶۳] خاندان مهتری |
|
|
|
|
نبود چو شاه عسکری آن صفدر صف، غزا [۳۶۴]
|
| در خاطر حکمت ورش گنج حقایق [۳۶۵] مضمرش |
|
|
|
|
لفظ چو قند عسکرش [۳۶۶] بیماری جان را شفا
|
| آخر مه خورشید ضو[ء] فرمان ده فرمان شنو |
|
|
|
|
اسلامیان را پیشرو آخر زمان را پیشوا
|
| آن مهدی صاحب [۳۶۷] زمان آن قائم صاحب مکان |
|
|
|
|
آن خسرو صاحب قران آن [۳۶۸] منعم صاحب عطا
|
| ای جّت دین هُدی [۳۶۹] حکم [۳۷۰] تو را جانها فدا |
|
|
|
|
در ده ظهورت را ندا بیرون خرام از متّکا
|
| برگیر رسم بد زره بر تخت دین زن تکیه گه [۳۷۱] |
|
|
|
|
چون صبح صادق کش سپه بر بام گردون [۳۷۲] زن لوا
|
| غلغل به عالم درفکن گردن کشان را سرفکن |
|
|
|
|
بیخ مخالف برفکن درد موافق کن دوا
|
| سرهای سرداران [۳۷۳] نگر خاک رهت را پی سپر [۳۷۴] |
|
|
|
|
در حال [۳۷۵] خلقان کن نظر در کار [۳۷۶] ایشان ده نوا
|
| از آل یاسین هر که سر برتافت ویلش شد مقرّ [۳۷۷] |
|
|
|
|
گوید گه [۳۷۸] بعث از خطر [۳۷۹] «یا ویلنا من یعثنا» [۳۸۰]
|
| ای اهل دولت تان خدم یک ره بخواهید از کرم |
|
|
|
|
حاجات لطف [۳۸۱] با ندم از حضرت ربّ السّما [۳۸۲]
|
| کز فضل و بخشایشگری در قول و فعلش ننگری |
|
|
|
|
از بازپرس این سری در باز خواه آن سرا [۳۸۳]
|
| خوش دارش اندر ناخوشی مگذارش اندر بیهُشی |
|
|
|
|
در دام این هفت آتشی در کام این چار اژدها
|
| چون [۳۸۴] میزند زین در دمی بسیار باشد از کمی |
|
|
|
|
گر [۳۸۵] نه کجا گنجد همی مدح شما در فکر ما
|
| از خالق غفّارتان هر لحظه باد ایثارتان [۳۸۶] |
|
|
|
|
بر روح پر انوارتان [۳۸۷] صلوات و رضوان و ثنا [۳۸۸]
|
۴ـ فی المنقبة من کلام حافظ سبزواری علی الرّحمة و الرضوان [۳۸۹]
| پس از حمد خداوندی که بی مثل است و بی همتا |
|
|
|
|
ثنا و نعت پیغمبر ز جان [۳۹۰] و دل کنم انشا [۳۹۱]
|
| محمّد احمد و صاحب [۳۹۲] بشیر و داعی [۳۹۳] و طیّب |
|
|
|
|
تذیر و حاشر [۳۹۴] و عاقب سراج و ناجی [۳۹۵] و مولا
|
| چراغ دودۀ آدم مراد [۳۹۶] جملۀ عالم [۳۹۷] |
|
|
|
|
اساس دین از او محکم بنای [۳۹۸] شرع از او برپا
|
| نخستین نقطۀ فطرت وجودش گشته در خلقت |
|
|
|
|
انیس خلوت وحدت هم او بوده شب إسرا
|
| چو رفت آن خواجۀ عالم بر این فیروزه گون طارم |
|
|
|
|
خلیل و موسی و آدم گرفته در برش صد جا[۳۹۹]
|
| ز عکس روی شهر آرا و بوی زلف مشگ آسا |
|
|
|
|
همه کرّوبیان لالا همه روجانیان شیدا [۴۰۰]
|
| ره از شمشیر برّانتر براق از برق پرّانتر |
|
|
|
|
ز شیر شرزه غرّانتر فکنده در فلک آوا
|
| به سدره جبرئیل از ره عنان برتافت از [۴۰۱] ناگه |
|
|
|
|
که ای بر آفرینش شه ندارم بیش از این یارا
|
| یاز این جا ای سرافرازم چو شبری پیشتر تازم |
|
|
|
|
بسوزد بال پروازم به شیب افتم من از بالا [۴۰۲]
|
| از آن جا پادشه وارش نبود اندوه [۴۰۳] و آزارش |
|
|
|
|
به رفرف برد جبّارش [۴۰۴] به عرش و مسند والا
|
| گذشت از عرش چون شاهی خرامان گشت چون ماهی [۴۰۵] |
|
|
|
|
پدید آمد ز ناگاهی مقام قرب «او ادنی»
|
| مکانی [۴۰۶] سخت با هیبت چه گویم عالم وحدت |
|
|
|
|
پر از تعظیم و ازدهشت [۴۰۷] دو تا شد بر در یکتا
|
| خطاب مستطاب [۴۰۸] از حق [۴۰۹] رسید ای [۴۱۰] بندۀ مطلق |
|
|
|
|
منم جبّار «جاء [۴۱۱] الحق» ثاناگو به [۴۱۲] من از مبدأ
|
|
زبان بگشاد [۴۱۳] از فرمان که ای سلطان سلطانان|| || || || || ثنایت را شمر نتوان که بیرون است [۴۱۴] از احصا
|
| چه داند فهم انسانی کمال و عزّ آن سانی [۴۱۵] |
|
|
|
|
ثنا بر خود تو بتوانی که هستی عالم الاشیا
|
| چو باران رحمت نعمت فرو بارید در ساعت [۴۱۶] |
|
|
|
|
نبودش غم به جز امّت [۴۱۷] به شیرین نطق شد گویا
|
| کهای وهّاب عقل و جان غنی از طاعت و عصیان |
|
|
|
|
گنه ز امّت عَفُو گردان به روز محشر عظمی [۴۱۸]
|
| خطاب آمد که خلاّقم به استحقاق رزّاقم [۴۱۹] |
|
|
|
|
به ذاق پاک خود طاقم ز جسم و جوهر و اجزاء [۴۲۰]
|
| تو را امّت که بی با کند چو از تقصیر غمناکند [۴۲۱] |
|
|
|
|
نه آخر قبضۀ خاکند عَفو کردم ز استغناء
|
| چو باز آمد به این دنیا بدیده عالم عقبی |
|
|
|
|
چه در صورت چه در معنی چه در سرّا [۴۲۲] چه در ضرّا
|
| سحرگه خواجۀ قنبر وصی از بعد پیغمبر |
|
|
|
|
امیرالمؤمنین حیدر سوار دلدل شهبا
|
| درآمد از درِ خانه چو مرغ اندر پی دانه |
|
|
|
|
که ای سیالار [۴۲۳] فرزانه کجا بودی شب یلدا
|
| چه کردی و چه فرمودت؟ کجا بودی[۴۲۴] چه بنمودت؟ |
|
|
|
|
نگویی حال [۴۲۵] چون بودت؟ به لفظ خود بیان فرمان[۴۲۶]
|
| گرفتش مصطفی در بر که [ای] [۴۲۷] با من ز یک گوهر |
|
|
|
|
به حقّ خالق اکبر که دیدم نام تو آن جا [۴۲۸]
|
| به مشگ و عنبر آغشته قرین نام من گشته |
|
|
|
|
به ساق عرش بنوشته خدای پاک بیهمتا
|
| تو باری ای نکو فالم چه دانستی ز احوالم؟ |
|
|
|
|
خبر چون بودت از حالم؟ به پیشم قصّه کن [۴۲۹] املا
|
| جوابش داد از تعظیم کای سالار هفت اقلیم |
|
|
|
|
خداداد این مرا تعلیم [۴۳۰] از ارشاد و از [۴۳۱] اهدا
|
| میان خواب و بیداری رسید الهام جبّاری |
|
|
|
|
چه خفتی [۴۳۲] در شب تاری که آمد خواجه لولا [۴۳۳]
|
| قرین عزّت و رفعت بدیده عالم وحدت |
|
|
|
|
ز حق درخواسته امّت بدو بخشیده یک یک [۴۳۴] را
|
| چو زین سانم به گوش آمدئ دلم در بر به جوش آمد |
|
|
|
|
روانم در خروش آمد دوان [۴۳۵] گشتم برت تنها
|
| زهی طاهر زهی طالب زهی سرور [۴۳۶] زهی غالب |
|
|
|
|
علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین حقّا
|
| نبی بر انبیاء مهتر علی بر اولیاء سرور [۴۳۷] |
|
|
|
|
دو آزاده ز یک گوهر دو گوهر از یکی دریا [۴۳۸]
|
| یکی نیل و یکی جیحون یکی تین و یکی زیتون [۴۳۹] |
|
|
|
|
یکی موسی یک هارون یکی عیسی [۴۴۰] یکی یحیی
|
یکی چرخ و یکی اختر یکی لعل و یکی گوهر [۴۴۱] یکی مشگ و یکی عنبر [۴۴۲] یکی خوب و یکی زیبا [۴۴۳] [۴۴۴]
از عهد اوّلین با هم چنین تا مظهر آدم به مژده عیسی مردم دمیده روح در موتی
| هلا [۴۴۵] ای دشمن ناکس چو [۴۴۶] شیطان لعین انجس [۴۴۷] |
|
|
|
|
تو را خود این خلاقت بس [۴۴۸] که گشتی یار با اعدا
|
| مکن، بشنو سخن از من، مشو با او ز کین [۴۴۹] دشمن |
|
|
|
|
ز دل [۴۵۰] بیخ جفا بر کن ز جان [۴۵۱] برگ وفا بنما
|
| که بر کندش ز خیبر در؟ که بفکندش ز عنترسر؟ |
|
|
|
|
[۴۵۲] که را شد [۴۵۳] کتف پیغمبر مکان از روی استیلا؟
|
| شبیر و شبّر شهره که را بُد در جهان بهره؟ |
|
|
|
|
که را در حجره [۴۵۴] شد زهره؟ که مرا در خانه [۴۵۵] بُد زهرا؟
|
| عدوی ناکسش یک دم مبادا خالی از ماتم |
|
|
|
|
به جاه مروه و زمزم به[۴۵۶] قدر [۴۵۷] مکّه و بطحا
|
| خداوندا تو دانایی به هر حالی توانایی [۴۵۸] |
|
|
|
|
به فضلم راه بنمایی به سوی دیدۀ بینا [۴۵۹]
|
ایا وهّاب [۴۶۰] آب و گِل تویی دانای جان و دل [۴۶۱] ز حافظ هر چه شد حاصل [۴۶۲] چه در پنهان چه در پیدا [۴۶۳]
ببخشای و از آن بگذر به حقّ آل پیغمبر ز دست ساقی کوثر چشانم [۴۶۴] شربتی فردا
مولانا کمالالدین خواجو کرمانی [۴۶۵]
| ای صبح صادق رخ زیبای مصطفی |
|
|
|
|
وی سرو راستان قد رعنای مصطفی
|
| آئینۀ سکندر و آب حیات خضر |
|
|
|
|
نور جبین و لعل شکر خای مصطفی
|
| معراج انبیاء و شب قدر اصفیا |
|
|
|
|
گیسوی روز پوش قمرسای مصطفی
|
| ادریس کو مدرّس علم الهی است |
|
|
|
|
لب بسته [۴۶۶] پیش منطق گویای مصطفی
|
| عیسی که دیر دایر علوی مقام اوست |
|
|
|
|
خاشاک روب حضرت اعلای مصطفی
|
| بر ذروۀ «دنا فتدلّی» کشیده |
|
|
|
|
سر ایوان و بارگاه [۴۶۷] معلاّی مصطفی
|
| خیّاط کارخانۀ «لولاک» دوخته |
|
|
|
|
پیراهن [۴۶۸] «ابیت» به بالای مصطفی
|
| شمس و قمر که لؤلؤ دریای اخضرند |
|
|
|
|
از روی مهر آمده لالای مصطفی
|
| خالی ز رنگ بدعت و عاری ز رنگ |
|
|
|
|
شرک آئینۀ ضمیر مصفّای مصطفی
|
| کحل الجواهر فلک و توتیای روح |
|
|
|
|
دانی که چیست؟ خاک کف پای مصطفی
|
| قرص قمر شکسته بر این خوان لاجورد |
|
|
|
|
وقت صلای[۴۶۹] معجزه ایمای مصطفی
|
| گو مه به نور خورشید مشو غرّه زان که او |
|
|
|
|
عکسی بود ز غرّۀ غرّای مصطفی [۴۷۰]
|
| در بر فکنده زهره بغلطاق [۴۷۱] نیلگون |
|
|
|
|
بر سوک زهر خوردۀ زهرای مصطفی
|
| بر بام هفت منظر بالا کشیدهاند |
|
|
|
|
زین چهار صفّه رایت والای [۴۷۲] مصطفی
|
| روح الامین که آیۀ بُشری [۴۷۳] به شأن اوست |
|
|
|
|
قاصر ز درک پایۀ ادنای مصطفی
|
| خواجو گدای درگه او شو که جبرئیل |
|
|
|
|
شد با کمال مرتبه مولای مصطفی
|
تمّ النعت [۴۷۴]
فی المناقب : مولانا لطفالله نیسابوری [۴۷۵]
| بنازد جان و عقل و دین [۴۷۶] به مهر سرور غالب |
|
|
|
|
امیرالمؤمنین حیدر علی بن ابی طالب
|
| امین خواجۀ عالم امام [۴۷۷] کشور دانش |
|
|
|
|
هُزبر بیشۀ هیجا شجاع مشرق و مغرب
|
| [۴۷۸] بر انسان مُکرم افضل [۴۷۹] در ادیان قاضی اعدل |
|
|
|
|
به فرقان مخبر اکمل به میدان صفدر سالب
|
| همو تنزیل را کامل همو تأویل را عامل [۴۸۰] |
|
|
|
|
همو انجیل را ناقل همو جبریل را صاحب [۴۸۱]
|
| ز نور [۴۸۲] لمعۀ رایش به صفوت جنّت لامع |
|
|
|
|
ز نار [۴۸۳] شعلۀ قهرش به خشیت دوزخ لاهب
|
| چو حکم قاضی [۴۸۴] محشر ریا از رای او منفک [۴۸۵] |
|
|
|
|
چو فرض [۴۸۶] خالق واحد [۴۸۷] اداء طاعتش واجب
|
| فلک در شرح [۴۸۸] ناورده چو ذات کاملش کامل |
|
|
|
|
ملک بر عرش نادیده ورای منصبش منصب
|
| نگنجد در صحف وصفش اگر گردد [۴۸۹] فلک دفتر |
|
|
|
|
نداند رتبتش را شرح اگر گردد ملک کاتب
|
| جزای شیعت [۴۹۰] آلش نعیم وافی وافر |
|
|
|
|
سزای دشمن [۴۹۱] جاهش عذاب واصل واصب
|
| چو او زد در عرب رایت نَزَد شام و سحر یک دم |
|
|
|
|
عجم از آذر [۴۹۲] زردشت و روم از هیکل راهب
|
| به درگاه الوهیّت چو او مجذوب مطلق بُد [۴۹۳] |
|
|
|
|
در و دربند خیبر را بکند از قوّۀ [۴۹۴] جاذب
|
| به اخلاص امر یزدان را نکردته یک نفس فائت |
|
|
|
|
به طاعت حضرت حق را نبوده یک زمان غایب[۴۹۵]
|
[۴۹۶]ز بیم فوت فرض او ز رفتن باز استاده|| || || || || فلک تا باز گردیده[۴۹۷] به خاور شارق غارب
| همو اوّل[۴۹۸] بُده طالب، شده[۴۹۹] مطلوب او را حق |
|
|
|
|
همو آخر[۵۰۰] شده مطلوب و او را حق شده طالب
|
| ایا شاهی که بر ایوان گردون[۵۰۱] فخر و فر دارد |
|
|
|
|
به[۵۰۲] یمن خاک درگاهت زمین مکّه و یثرب
|
| دم جان بخش لطفت را ز جان[۵۰۳] روح القدس چاکر |
|
|
|
|
جناب بارگاهت را هم آن روح الامین حاجب
|
| بهشت از راه تو حاصل خبر از قول تو واقف[۵۰۴] |
|
|
|
|
عمل بی حبّ تو باطل[۵۰۵] زبان بی مدح تو کاذب[۵۰۶]
|
| هنو اوّل راه از ادیان که در دین رای[۵۰۷] تو والا |
|
|
|
|
تو را با حق دل لازم هنوز آدم گل لازب[۵۰۸]
|
| رجال الله را شاهی عباد الله را سرور[۵۰۹] |
|
|
|
|
خلیلالله را قائم حبیبالله را نایب[۵۱۰]
|
| رسول[۵۱۱] اندر مقام «انت منّی» نادیت[۵۱۲] بوده |
|
|
|
|
چنانک اندر خطاب «انّما» هستت[۵۱۳] خدا خاطب[۵۱۴]
|
| سپهر قدر را مهری و انوار جهان انجم |
|
|
|
|
شراب خلد را ساقی و ابرار چنان شارب
|
| به اولی[۵۱۵] ز اولیای حقّ ولایت را تویی والی |
|
|
|
|
به وصف از اصفیای[۵۱۶] دین تصرّف[۵۱۷] را تویی غالب
|
| نفاق دشمنان دین به شمشیر جهاد تو[۵۱۸] |
|
|
|
|
نمودار دم دمنه است و حرب حارث حارب
|
| بیا ای آن که میگویی که با ایمان و اسلامم |
|
|
|
|
تفکّر کنم در این[۵۱۹] معنی تتبّع کن برین[۵۲۰] موجب[۵۲۱]
|
| مکن با عقل بیدادی مباش ار مرد انصافی[۵۲۲] |
|
|
|
|
ز حق[۵۲۳] چون خارجی خارج به شر[۵۲۴] چون ناصبی ناصب
|
| اگر تفضیل حکمت راست در دانش که بُد اعلم؟ |
|
|
|
|
وگر ترجیح عصمت راست ز آلایش که بد طیّب؟
|
| [۵۲۵] و گر[۵۲۶] قرآنست قول حق[۵۲۷] به قول حق امامت را |
|
|
|
|
حوالت با که کرد احمد؟ در آن مذهب[۵۲۸] که بُد ذاهب؟ [۵۲۹]
|
| تو بوجهلی پیمبر را و دجّالی مسیحا را[۵۳۰] |
|
|
|
|
چو[۵۳۱] زرّاقی[۵۳۲] کنی در فقه و جلاّدی کنی در طبّ
|
| اگر[۵۳۳] طاعت کنی بی حبّ حیدر معصیت باشد |
|
|
|
|
که رند معتقد بهتر بسی از زاهد معجب
|
| ز[۵۳۴] اخبار عرب بر خوان و حال[۵۳۵] بدر و آثارش[۵۳۶] |
|
|
|
|
گرت با داستان[۵۳۷] دین دل قابل بود راغب[۵۳۸]
|
| که آن شیر[۵۳۹] فرشته خیل با یک دشت دیو و دد |
|
|
|
|
به رزم اندر چه معجزها نمود از بازوی ضارب
|
| چه رزمی آن چنان رزمی که در میدان آن[۵۴۰] بودی[۵۴۱] |
|
|
|
|
ز تنها سر چو برگ از شاخ[۵۴۲] از[۵۴۳] باد خزان ساکت
|
| گرفته در دم[۵۴۴] هامون شرار هندی[۵۴۵] شاعل |
|
|
|
|
فتاده در خم گردون شهیق[۵۴۶] تازی نازب
|
| به لون سندروس از بیم رخسار شه انجم |
|
|
|
|
به رنگ آبنوس از گرد روی عالم شائب
|
| ز شخص مشرکان گشته[۵۴۷] عیان کوهی به هر پشته[۵۴۸] |
|
|
|
|
ز حلق کافران کرده [۵۴۹] روان جویی به هر جانب
|
| در آن دریای پرخاش از نهنگ ذوالفقار او |
|
|
|
|
غریق موج [۵۵۰] خون گشته رکاب و مرکب و راکب
|
| ایا سلک[۵۵۱] حقائق را خردمند از رهت[۵۵۲] رهبر |
|
|
|
|
و یا گنج دقایق[۵۵۳] را هنرور از درت[۵۵۴] کاسب
|
| نوایی این پریشان را[۵۵۵] که بی برگ است و تو منعم |
|
|
|
|
عطایی این ثاخوان را که محتاج است و تو واهب
|
| یقین کز[۵۵۶] چاکرانت هر که این ابیات غرّا را |
|
|
|
|
به سمع جان و دل[۵۵۷] اصغا کند زین بندۀ مذنب
|
| به جای سیم و زر خواهد که درّ و گوهر افشاند[۵۵۸] |
|
|
|
|
بدین مطبوع پر زیور[۵۵۹] ز فیض[۵۶۰] فکرت[۵۶۱] صائب
|
| از آن بحر کرم نبود عجب گر پیش حق گردد |
|
|
|
|
شفیع جرم نااهلی بَدی بر فعل خود غاضب[۵۶۲]
|
| مگر گردد زبان و طبع لطف از مدح و مهر تو[۵۶۳] |
|
|
|
|
به واجب گفتنی جاری ز ناشایستهای[۵۶۴] نائب
|
فی المناقب کمال فارسی علیه الرحمة فرماید
| زهی بر سروران سرو خهی بر غالبان غالب |
|
|
|
|
امیرالمؤمنین حیدر علی بن ابی طالب
|
| ولیّ صانع اکبر وصیّ و نفس پیغمبر |
|
|
|
|
به قانون نبی قائم به فرمان خدا راغب
|
| به حکم «هل اتی» حاکم به کشف «لوکشف» کاشف |
|
|
|
|
به مدح «لافتی» لایق به نصّ «انّما» ناصب
|
| به میزان سخا نافع به فرمان قضا قانع |
|
|
|
|
به برهان غزا قاطع به میدان وغا سالب
|
| بهشت عدن را قاسم صراط شرع را هادی |
|
|
|
|
زلال خضر را ساقی شراب شوق را شارب
|
| حروف جفر را جامع کتاب نهج[۵۶۵] را واضع |
|
|
|
|
خلیلالله را صادق صفی الله را صاحب
|
| کلام الله را ناطق کلیمالله را واثق |
|
|
|
|
خلیلالله را صادق صفی الله را صاحب
|
| رسول الله را همدم حبیبالله را هم دم |
|
|
|
|
چو روحالله را هم دم نبی الله را نایب
|
| چو موسی صاحب دعوت چو یحیی مظهر عصمت |
|
|
|
|
چو عیسی مظهر عُزلت چو احمد عاری از شایب
|
| ولایت را تویی والی هدایت را تویی هادی |
|
|
|
|
امامت را تویی آمر خطابت را تویی خاطب
|
| حقیقت را تویی حاذق طریقت را تویی لایق |
|
|
|
|
شریعت را تویی سابق مذاهب را تویی ذاهب
|
| به رتبت جاه تو والا به شوکت صدر تو اعلا |
|
|
|
|
به قوّت قدر تو عالی به فکرت رای تو صایب
|
| به دعوی حجّت اللّهی به معنی حکمت اللّهی |
|
|
|
|
ز تقوی رحمت اللّهی به فتوی ما حی راهب
|
| به قرآن و به تورات و به انجیل و به صحف حق |
|
|
|
|
تویی راوی تویی قاری تویی قائل تویی کاتب
|
| به دل صافی به جان وافی به دم شافی به کف وافی |
|
|
|
|
به حق واصل به کل کامل به ید باذل به سر ناهب
|
| به بخشش سر به دانش در به کوشش فر به بینش خور |
|
|
|
|
به بو عنبر به رنگ احمر به رخ انور به تن تائب
|
| به علم اعلم به جود اکرم به حلم اسلم به عقل افهم |
|
|
|
|
به صبر افخم به شکر انعم به دین اقدم به حق قارب
|
| حدیث از حلاضر و غایب چه گویم صورت و معنی |
|
|
|
|
به معنی حاضر بی شک به صورت گرچهای غایب
|
| چو نور ذات پاکت شد ز نور مصطفی مشتق |
|
|
|
|
بدین معنی تو از نوریم و آدم از گل لازب
|
| ز اخلاق تو یک شمّه ریاض روضۀ رضوان |
|
|
|
|
ز شمشیر تو یک شعله شرار دوزخ لاهب
|
| چو دلدل را به زیر ران در آری درگه هیجا |
|
|
|
|
فلک خواند زهی مرکب ملک گوید خهی راکب
|
| نبی ز انگشت خود بشکافت کفّ بدر در معجز |
|
|
|
|
توصفّ بدر بگشودی چو گشتی حرب را حارب
|
| در آیتهای حرب بدر صد ره گر فرو خوانم |
|
|
|
|
سزد چون بودهای بی شبهه صدر بدر را غالب
|
| در آن دم کز غریو کوس گوش چرخ بودی کر |
|
|
|
|
دل اندر سینه میگشتی ز صرصر بیدستان ساکب
|
| ربودندی سر از گردن به تیغ تیز چون قاطع |
|
|
|
|
گشودندی زره از بر به لعب نیزه چون لاعب
|
| یلان جُستی ز پشت تیغ پیش صف زهر سویی |
|
|
|
|
جبان جُستی ز سهم تیر پی در پی ز هر جانب
|
| تو صفّ بدر بشکستی به زخم ذوالفقار آن دم |
|
|
|
|
چو خورشید درخشان بر فراز تازی نازب
|
| به برج بدر تا شمشیر تو چون شمس شارق شد |
|
|
|
|
شدند آن لحظه آن بد اختران چون دختران غارب
|
| چو مغناطیس کز جذبه رباید جرم آهن را |
|
|
|
|
ربودی باب خیبر را به زور قوّۀ جاذب
|
| بکشتی عمر و عنتر را بدان صورت که کس هرگز |
|
|
|
|
ندیدست و نبیند آن چنان ضرب و چنان ضارب
|
| چو تو از نور یزدانی و خصمت ظلمت شیطان |
|
|
|
|
از آن دو بر شیاطینم شد شهاب تیغ تو ثاقب
|
| گروه دوستان و دشمنان را درگه و بی گه |
|
|
|
|
به نان دادن تویی معطی به سر بخشی تویی واهب
|
| یقین لو کشف داری حجابت نیست در معنی |
|
|
|
|
به پیش دیدۀ پاکت نبوده هر غطا حاجب
|
| تو عین دیدۀ اعیان انسانی بدین معنی |
|
|
|
|
نهند از صدق بر خاکت سلاطیین جبهه و حاجب
|
| به طوع دل از آن دارم هوای طاعتت کامد |
|
|
|
|
چو فرض حق و سنّتهای احمد خدمتت واجب
|
| چو صبح آخرین آن دل که از مهرت نشد صادق |
|
|
|
|
بماند در شب ظلمت چو صبح اوّلین کاذب
|
| هزاران لعنت داور به خصمان علی یک سر |
|
|
|
|
که در دنیا و در دیناند دائم ظالم و غاصب
|
| بترس ای ناصبی روزی ز تشدید عقاب آخر |
|
|
|
|
که هستی در عقوبتهای حق از عاقبان عاقب
|
| طبیب هر که حیدر نیست در رنج و بلا ماناد |
|
|
|
|
به سرطان و به برسام و به دقّ و نقرس و صالب
|
| الهی آن که در دنیا فدک را بستد از زهرا |
|
|
|
|
به عُقبی در درک میکنی به تعذیبش بلا عاذب
|
| عدوی خارجی را غیبت غایب [چو] از من شد |
|
|
|
|
همان به تا فراموشش کنم کالغائب الخائب[۵۶۶]
|
| کمال فارسی از فارِسِ دین دم زدی الحق |
|
|
|
|
حبیبالله گشتی حبّ او را تا شدی کاسب
|
| به فرّ مدحتش سازی مزّین علمها زاید |
|
|
|
|
به یمن رتبتش داری مرتّب کامها راتب
|
| ملبّس از لباس سندس خضری و اِستَبرَق |
|
|
|
|
چو فردوسی، ثیوب جنّة الفردوس را ثایب
|
فی المناقب من کلام جعفری رحمة الله
| آفتابر دین و دانش سایۀ یزدان علی است |
|
|
|
|
بر همه ملک الهی حاکم و سلطان علی است
|
| انبیاء هر یک به دوری آمدند و رفته باز آن که |
|
|
|
|
بود و هست و باشد در همه دوران علی است
|
| یک حقیقت را به نسبت با سه معنی شد سه نام |
|
|
|
|
معترف شو کان خدایست این محمّد وان علی است
|
| در ازل چون عهد و پیمان بسته شد آن کس که بود |
|
|
|
|
با خدا و با محمّد بر سر پیمان علی است
|
| آن که دانش قاصر ست از شرح و کنه ذات او |
|
|
|
|
و آن که بینش در صفاتش میشود حیران علی است
|
| آن که از بهر نمازش خور ز مغرب بازگشت |
|
|
|
|
و آن که رفت اندر سرایش زهرۀ تابان علی است
|
| دشت ارژن را حدیثی بود پنهانی ز خلق آن |
|
|
|
|
که آن را فاش کرد از سینۀ سلمان علی است [۵۶۷]
|
| حاکم احکام و رمز صحف و تورات و زبور |
|
|
|
|
کاشف انجیل و زند و شارح قرآن علی است
|
| سر فراز صادقان از صلب عبدالمطلب |
|
|
|
|
افتخار نامدار از دودۀ عمران علی است
|
| مصدر صدق و صفا و مورد مهر و وفا |
|
|
|
|
مُظهر امن و امان و مَظهر ایمان علی است
|
| بند مشکل را گشاد و جان غمگین را فرح |
|
|
|
|
تیرگی را روشنی و درد را درمان علی است
|
| پهلوان روز کین و پاسبان ملک دین |
|
|
|
|
شیر یزدان شاه مردام فارس میدان علی است
|
| کوه صبر و بردباری کان فضل و مرحمت |
|
|
|
|
مشرع مجد و معالی منبع احسان علی است
|
| آن که ثعبان گفت رازش بر سر منبر بدو |
|
|
|
|
وان که بُد در گاهواره قاتل ثعبان علی است
|
| گر سلونی گوید و گر لو کشف میزیبدش |
|
|
|
|
زان که در اقسام قسمت بحر بی پایان علی است
|
| یآنم که بر وی شد مقرّر قسمت خلد و جحیم |
|
|
|
|
و آن که گشتندش مسخّر مالک و رضوان علی است
|
| جمله مصنوعات را می رو زماهی تا به ماه |
|
|
|
|
چون تنی باید شمردن و اندر آن تن جان علی است
|
| بارگاه کبریا را لشکری بی منتهاست |
|
|
|
|
وان سپاه ایزدی را سرور و سلطان علی است
|
| اختر برج طهارت گوهر درج شرف |
|
|
|
|
کشور کشف و کفایت عالم عرفان علی است
|
| رافع رایات حقّ و دافع شرک و نفاق |
|
|
|
|
جامع صلح و صلاح و مانع کفران علی است
|
| آن جوانمردی که بذل سیم و زرّ و ترک سر |
|
|
|
|
بروی از روی حقیقت گشته بُد آسان علی است
|
| آن یل صفدر که هر یک پهلوان یا صد هزار |
|
|
|
|
آمدندی پیش او بودی برش یکسان علی است
|
| آن که در علم و عبادت پایۀ او کس نداشت |
|
|
|
|
وان که بر وی آشکارا بود هر پنهان علی است
|
| از جلال عزّت معبود واقف مرتضی است |
|
|
|
|
بر کمال قدرت حق حجّت و برهان علی است
|
| قائم توحید خوان در نیمۀ شب مرتضی است |
|
|
|
|
صائم شمشیر زن در قلب تابستان علی است
|
| در شبستان شریعت شمع رخشان مرتضی است |
|
|
|
|
در گلستان طریقت بلبل خوشخوان علی است
|
| از جفاء معصیت طوفانها برخاسته است |
|
|
|
|
ای که میترسی ز طوفان کشتی طوفان علی است
|
| آن که سر بخشید درگاه مروّت مرتضی است |
|
|
|
|
وان که کرد اندر ره دین جان خود قربان علی است
|
| بندۀ مسکینش از جان شد جلال جعفری |
|
|
|
|
چون شدش روشن که پشت و یار درویشان علی است
|
فی المناقب لمولانا حسن کاشی[۵۶۸]
| خورشید آسمان بیان مرتضی علی است |
|
|
|
|
سلطان[۵۶۹] دار ملک امان مرتضی علی است
|
| مفتی چار دفتر و قاضی شش جهت |
|
|
|
|
صاحب قرآن هفت قران مرتضی علی است
|
| اصل وجود و مایۀ بود [۵۷۰] و جهان جود |
|
|
|
|
نور زمین و زین زمان مرتضی علی است
|
| محکوم ما سوی الله و مقصود امر «کُن» [۵۷۱] |
|
|
|
|
چون مصطفی به جمله [۵۷۲] نشان مرتضی علی است
|
| با صد هزار نور و براهین عقل [۵۷۳] و نقل |
|
|
|
|
بگذشته از صفات و بیان مرتضی علی است
|
| شاهی که در قبیلۀ آدم نیافرید همتایی |
|
|
|
|
او خدای جهان مرتضی علی است
|
| میری که زیر سایۀ فرّ همای اوست |
|
|
|
|
عرش برین چو سایه نهان مرتضی علی است
|
| آن معطیی که ما حضر از خوان نعمتش[۵۷۴] |
|
|
|
|
محصول کائنات بُد آن مرتضی علی است
|
| آن منبع کمال که همتای او به فضل |
|
|
|
|
جز مصطفی دگر نتوان مرتضی علی است
|
| آن گوهری که مایۀ اقبال آدم است |
|
|
|
|
این را خلاف نیست که آن مرتضی علی است
|
| نوری که استقامت عالم به ذات اوست |
|
|
|
|
نزدیک اهل عقل عیان مرتضی علی است
|
| دریا دلی که سائل یک نان به یک سؤال |
|
|
|
|
برد از کفش ذخائر کان مرتضی علی است
|
| مال قطار چارصد اشتر به یک سؤال |
|
|
|
|
داده به دست سائل نان مرتضی علی است [۵۷۵]
|
| بر مسند سیاده [۵۷۶] ینابیع علم و جود |
|
|
|
|
بگشاده از بیان و بنان مرتضی علی است
|
| قدرش ز قدر صدر نشینان سد ره مرا |
|
|
|
|
بر آستان نداد مکان مرتضی علی است
|
| آورده زیر طوق ارادت به روز رزم |
|
|
|
|
سرهای گردنان یلان [۵۷۷] مرتضی علی است
|
| از رکن مسندش که فلک زیر قدر اوست |
|
|
|
|
تشویر خورده گاه خطای یادکرد: برچسب تمام کنندهٔ </ref> بدون برچسب <ref>
|
| داده طلاق دُنیی و بخریده هشت خلد |
|
|
|
|
اندر سه شب به بیع سه نان مرتضی علی است
|
| ناسوده از عبادت و ننشسته از جهاد |
|
|
|
|
نامیخته یقین به گمان مرتضی علی است [۵۷۸]
|
| در دست او نهاده خداوند لم یزل |
|
|
|
|
روز جزا جواز جنان مرتضی علی است
|
| سالار «لافتی» و خداوند «اهل اتی» |
|
|
|
|
بی ضائبه هم این و هم آن مرتضی علی است
|
| نفس رسول بوده و دیده پس از رسول |
|
|
|
|
ظلم صریح از همگان مرتضی علی است
|
| اندر زمین به صورت و از ارتفاع قدر [۵۷۹] |
|
|
|
|
بر منتهای سدره روان مرتضی علی است
|
| در راه طاعتی که رضای خدا بُود |
|
|
|
|
بر وفق حکم رفته چنان مرتضی علی است
|
| اندر دل موحّد پاکیزه اعتقاد |
|
|
|
|
خوش تر هزار بار ز جان مرتضی علی است
|
| در سینۀ مشبّهی ناصبی به درد |
|
|
|
|
جان سوزتر ز نوک سنان [۵۸۰] مرتضی علی است
|
| از گفتۀ قدیم درین شعر مصرعی |
|
|
|
|
آوردهام [۵۸۱] که مقصد از آن مرتضی علی است
|
| آن بیش از آفرینش و کم ز آفریدگار |
|
|
|
|
میدان ز روی شائبه [۵۸۲] کان مرتضی علی است
|
| کاشی به اعتقاد چو بعد از نبی تو را |
|
|
|
|
علم و ضمیر و توش و توان [۵۸۳] مرتضی علی است
|
| چون عین فرض دان و تو خود فرض عین شمر [۵۸۴] |
|
|
|
|
شعری که اعتقاد در آن مرتضی علی است
|
| پوشیده دار حال و مخور غم که رزق را |
|
|
|
|
از روی لطف کرده ضمان مرتضی علی است
|
۱۰ـ و له الطّیب الله مرقده [۵۸۵]
| چاکر [۵۸۶] شاهی شدم کو در خیبر شکست |
|
|
|
|
قوّۀ مؤمن فزود لشکر کافر شکست
|
| حیدر درّنده حیّ [۵۸۷] آن که در ایّام [۵۸۸] مهد |
|
|
|
|
قوّۀ [۵۸۹] بازوی او پهلوی حیّ بر شکست [۵۹۰]
|
| آن که چو در سومنات نامه وصیتش [۵۹۱] رسید |
|
|
|
|
صورت لات و منات بر سر بُت گر شکست
|
| آن که بر برهان تیغ حجّت قاطع نمود |
|
|
|
|
آن که به تأویل فضل حکم مزوّر شکست
|
| نکتۀ تأویل او آیت رحمت فزود |
|
|
|
|
مایۀ تفسیر او پایۀ منبر شکست [۵۹۲]
|
| پیکر شمشیر او گشته دو سر در مصاف |
|
|
|
|
عادت جوزا گرفت قلب دو پیکر [۵۹۳] شکست
|
| صاعقهی[۵۹۴] این یکی زهرۀ عمرو آب کرد |
|
|
|
|
قاعدۀ [۵۹۵] آن یکی گردن عنتر شکست [۵۹۶]
|
| جز سر شمشمیر او دید کسی تیغ کان [۵۹۷] |
|
|
|
|
صفّ دو در درید [۵۹۸] قلب دو صفدر شکست؟ [۵۹۹]
|
| روز غزای حُنین بدر صفت رخ نمود |
|
|
|
|
بدرۀ زر همّتش در سُم استر شکست
|
| [۶۰۰] در تن کُند آوران حلقۀ جوشن درید |
|
|
|
|
بر سیر گردن کشان قبّۀ مغفر شکست
|
| چون اسدالله بود زان اسدش رام شد [۶۰۱] |
|
|
|
|
بر اسد از هر طرف طارم معبر شکست
|
| خندۀ سحر و سحر در دهن روز بست |
|
|
|
|
نفخۀ باد بروت در دم صرصر شکست
|
| مقرعۀ دلدلش برق به گردون نمود |
|
|
|
|
بر فلک از تاب او شعلۀ اختر شکست
|
| گر چه در آتش [۶۰۲] بود جای سمندر ولی [۶۰۳] |
|
|
|
|
آتش شمشیر او پشت سمندر شکست
|
| آن که به بیعت نداد [۶۰۴] دست به پیمان او |
|
|
|
|
عادت [۶۰۵] کافر گرفت عهد پیمبر شکست
|
| آن که ز جان چاکر ساقی کوثر نشد |
|
|
|
|
ساغر نیکاختری بر لب کوثر شکست
|
| بهر دماغ جُعَل گر چه مضرّست [۶۰۶] لیک |
|
|
|
|
بر کله غنچکی [۶۰۷] باد صبا پر شکست [۶۰۸]
|
| گرمی بازار خصم رونق او نشکند |
|
|
|
|
کی مس اندوده سیم مرتبۀ زر شکست
|
| خاک درش عنبر است دشمن او خُنفساست |
|
|
|
|
کی نفس خُنفسا نکهت عنبر شکست
|
| صیرفی عقل را گوهر خود مینمود |
|
|
|
|
آن که به سنگ جفا حقّۀ گوهر شکست
|
| خواست به نامش زحل دفتر دیوان کند [۶۰۹] |
|
|
|
|
از ورق [۶۱۰] آسمان کاغذ دفتر [۶۱۱] شکست
|
| کاشی مدّاح مدحت او مینوشت |
|
|
|
|
خامه چو این جا رسید در دَوِشَش سرشکست
|
۱۱ـ وله تغمده الله بالرحمة و الرضوان [۶۱۲]
| آن شاه که سرور و امام است |
|
|
|
|
آن است که دین بدو تمام است
|
| آن خسرو ملک آفرینش |
|
|
|
|
کز فصل چو سیّد انام [۶۱۳] است
|
| سلطان چهار حدّ دین است |
|
|
|
|
دیباچۀ دفتر یقین است
|
| آرایش کشور زمین است |
|
|
|
|
خورشید سپهر احترام است
|
| میری که ورا خدای دادست |
|
|
|
|
از مرتبه بر مقرّبان دست [۶۱۴]
|
| هر دل که نه عهد با عمش[۶۱۵] بست |
|
|
|
|
شادی و طرب بر او حرام است
|
| سالار بهشت و حوض کوثر |
|
|
|
|
علاّمۀ علم چار دفتر
|
| یک اصل ز بهر آن دو گوهر |
|
|
|
|
کش نُه فلک اندر اهتمام است
|
دیوان: «غمت»
| هر سینه که مهر او پذیرد |
|
|
|
|
باید که به دین [۶۱۶] او بمیرد
|
| خود راه هوا چگونه گیرد |
|
|
|
|
مرغی که اسیر بند [۶۱۷] دام است؟ [۶۱۸]
|
| ای مطرف [۶۱۹] سدره تکیه گاهست |
|
|
|
|
خورشید [۶۲۰] خزیده در پناهت
|
| با فیض ضمیر و قدر جاهت |
|
|
|
|
خورشید که [۶۲۱] و فلک کدام است؟
|
| ای روشنی روان عاقل |
|
|
|
|
خورشید و سادۀ [۶۲۲] محافل
|
| صدقی است که مراست با تو در دل |
|
|
|
|
بیرون ز تصّور [۶۲۳] کلام است
|
| ای بر همه انبیاء مقدّم |
|
|
|
|
ای [۶۲۴] کعبه و کعبه [۶۲۵] از تو خرّم
|
| خصم تو در آتش جهنّم |
|
|
|
|
میسوزد و ای عجب که خام است
|
| هر مرتبهای که سروری داشت |
|
|
|
|
از حضرت چون تو مهتری داشت
|
| وان کس که طریق دیگری داشت |
|
|
|
|
بی نور بمانده در ظلام است
|
| سودای تو مونس روان است |
|
|
|
|
یاد تو غذای صادقان [۶۲۶] است
|
| در راه وفات [۶۲۷] صادق آن است |
|
|
|
|
کو را به ولایت اعتصام است [۶۲۸]
|
| گر ذرّه به سایۀ تو پوید |
|
|
|
|
خورشید بدو پناه جوید
|
| وان کس که تو را پسِ سه گوید |
|
|
|
|
[۶۲۹] در قعر جهنّمش مقام است
|
| چرخ از پی موکبت [۶۳۰] مؤبّد |
|
|
|
|
مه نعل کند ستاره مِقوَد
|
| حکم تو زر قبول دارد |
|
|
|
|
کاین چرخ و فلک [۶۳۱] تو را غلام است
|
| ای در نظر خدای داور |
|
|
|
|
ذات تو ز ممکنات برتر
|
| اکلیل تو را کمینه گوهر |
|
|
|
|
شمعی که میان خاص و عام است
|
| ای رفته ز روی پادشاهی |
|
|
|
|
حکم تو ز ماه تا به ماهی
|
| فرمای به هر چه حکم خواهی |
|
|
|
|
کاقبال مطیع و بخت رادم است
|
| تو مونس و راحت روانی |
|
|
|
|
ممدوح خدای غیب دانی
|
| مقصود وجود انس و جانی |
|
|
|
|
دین از نظر تو با نظام است
|
| ای یاد تو مونس روانم |
|
|
|
|
در تن ز برای توست جانم
|
| روزی که نه مدحت تو خوانم |
|
|
|
|
آن روز مرا ز غصّه شام است
|
| شاها ز ضمیر من چه آید |
|
|
|
|
تا مدحت چون تویی سراید؟
|
| از مورچهای چه برگ شاید [۶۳۲] |
|
|
|
|
آن را که فلک [۶۳۳] در انتظام است؟
|
| هر چند که بس تباهکاریم [۶۳۴] |
|
|
|
|
روی از تو به دیگری نداریم [۶۳۵]
|
| لیکن ز درت امیدواریم [۶۳۶] |
|
|
|
|
آن کن تو که شیوۀ کرام است
|
| تا کاشی خسته با تو پیوست |
|
|
|
|
هر عهد که بسته بود نشکست
|
| تا شد ز شراب شوق سرمست |
|
|
|
|
هشیار دل و خجسته کام است
|
| تا طبعش از این شراب نوشد |
|
|
|
|
حق گوید و هیچ وا نپوشد
|
| گر مدج تو را به زر فروشد |
|
|
|
|
در راه وفا شکسته گام است
|
| ای دل ره بندگی سپردن |
|
|
|
|
افتادگی است و غصّه خوردن
|
| لیکن به وفای دوست مردن [۶۳۷] |
|
|
|
|
این قوّۀ مردیی تمام است [۶۳۸]
|
۱۲ـ و ایضاً روحالله رمسه [۶۳۹]
| هر کو پس از رسول به حیدر نداد دست |
|
|
|
|
یار مهر غیر آل نبی را خیال بست
|
| در راه دین خلافِ رضای خدا گرفت |
|
|
|
|
آورد در شریعت پیغمبری شکست
|
| سلطان دار ملک بقا مرتضی علی است |
|
|
|
|
شیر عرین دین و خدیو خداپرست
|
| آن شاه باشکوه که تعظیم قدر او |
|
|
|
|
جز مصطفی کسی [۶۴۰] نشناسد چنانکه هست
|
| گر همّتش نظر بکند بر فلک شود |
|
|
|
|
در زیر پای رفعت او دوش سدره پست [۶۴۱]
|
| زنجیر پای خصم شدی حلقۀ رکاب چون |
|
|
|
|
آن گرانرکاب فکندی نظر به شست
|
| جان را عنان سبک شدی از مرکب بدن |
|
|
|
|
چون او گرفتی از پی کوشش عنان به دست
|
| ای مدّعی چه خسته کنی خاطری که او |
|
|
|
|
هرگز خلاف رأی خدا خاطری نخست [۶۴۲]
|
| چون مرتضی به علم و به عصمت شهی طلب |
|
|
|
|
کز بعد مصطفی به اقامت توان نشست [۶۴۳]
|
| روی از علی متاب که در روز رستخیز |
|
|
|
|
الاّ به مهر او نتوان از عذاب رست
|
| از [۶۴۴] بندگی درگهش آزادگی مجوی [۶۴۵] |
|
|
|
|
کان کس که جُست خویشتن اندر جحیم خست [۶۴۶]
|
| کاشی تو این وظیفه نه اکنونم بیافتی |
|
|
|
|
کاین دولتی است آمده از عرصۀ الست
|
| هشیار جز به شربت کوثر کجا شود |
|
|
|
|
زین سان که شد دلت ز شراب الست مست
|
۱۳ـ و ایضاً له قدس الله سرّه [۶۴۷]
| ای ذات پاک تو سبب فطرت وجود |
|
|
|
|
دست قمر شکاف تو فیّاض بحر جود
|
| شمع بساط قرب تو خورشید زرنگار [۶۴۸] |
|
|
|
|
صحن سرای قدر تو این طارم کبود
|
| از دُرج فضل نامد درّی چو تو یتیم |
|
|
|
|
ور مثل زادن تو عقیم آمده ولود
|
| از فیض همّت تو در عالم غنی شدند |
|
|
|
|
تا ذات پاکت از تتق غیب رخ نمود
|
| رای تو اقتباس از آن نور محض کرد |
|
|
|
|
کاین آفتاب چرخ [۶۴۹] برش اخگرست و دود
|
| هفت آسمان و هفت زمین در سرای قرب |
|
|
|
|
در مجمر وصال تو بر سوخته چوم عود
|
| در بزم چرخ بر [۶۵۰] کف خنیاگر فلک |
|
|
|
|
دست شریعت تو به هم برشکسته عود
|
| صیت رسالت تو جهان را فرو گرفت |
|
|
|
|
از شرق تا به غرب علی رغمی یهود [۶۵۱]
|
| تا برفراز سدره نهادی قدم ز قرب [۶۵۲] |
|
|
|
|
شد پایمال غصۀ تو دیدۀ عنود [۶۵۳]
|
| تو تا جدار تخت لعمرک بُدی ز جاه |
|
|
|
|
کآدم میان یثرب و بطحا فتاده بود
|
| تاریکی مذلّت عقبی چرا کشد |
|
|
|
|
هر دل که در محبّت تو روشنی فزود
|
| تو روشنیّ دیدهای خلق دو عالمی |
|
|
|
|
ای روشنیّ دولت تو کوری حسود
|
| ناورد روزگار و محال است کاورد |
|
|
|
|
همتای تو زکتم عدم در ره وجود
|
| گردون چو آفتاب لقای [۶۵۴] تو را بدید |
|
|
|
|
خود را به رسم تهنیت و بندگی [۶۵۵] ستود
|
| در پات ریخت گوهر اجرام و عذر خواست |
|
|
|
|
کاین در خور تو نیست مرا بیش از این نبود
|
| گر دست مه شکاف بر آری به روز حشر |
|
|
|
|
از امّت تو کس نکند در سقر ورود [۶۵۶]
|
| زان سان که بر محبّت تو آفرید |
|
|
|
|
خلق هم بر محبّت تو کند عفومان ودود [۶۵۷]
|
| با کیمیای مهر تو مِسّ گناه ما |
|
|
|
|
شاید که روز حشر شود زرّ ناب سود [۶۵۸]
|
| کس را [۶۵۹] چه زهرۀ سخن اندر ثنای تو |
|
|
|
|
ای گفته مدح ذات تو را واجب الوجود
|
| سرمایه ایست مهر تو و مرتضی علی |
|
|
|
|
کان راست در معامله[۶۶۰] دار السلام سود
|
| شاهی که آهنین در خیبر به زور دست |
|
|
|
|
با ضعف درد چشم به یک حمله در ربود
|
| شیری [۶۶۱] که پای پیل تنان درگه مصاف |
|
|
|
|
چندان گشاده بود که او دست برگشود [۶۶۲]
|
| تیغش ز مرد و اسب به یک حمله میگذشت |
|
|
|
|
بر فرق هر که بازوی او ضربت [۶۶۳] آزمود [۶۶۴]
|
| حقّا که بی وسیلۀ مهرش به زیر خاک |
|
|
|
|
آسوده ساعتی نتواند کسی غنود
|
| سیّ و یک آیه آمده از فضل [۶۶۵] ذوالجلال |
|
|
|
|
در مدح آن سجود [۶۶۶] شهنشاه با سجود
|
| بر افضلیّت علی از بعد مصطفی |
|
|
|
|
گر منکری ز جهل، طلب دار دم شهود
|
| در آیۀ مباهله او نفس مصطفی است |
|
|
|
|
بر قول مصطفی نتواند کسی جحود [۶۶۷]
|
| چون نفس او بود با نیابت [۶۶۸] هم او سزد |
|
|
|
|
کار امامت است مقیّد بدین قیود
|
| ای مدّعی که منکر آل محمّدی |
|
|
|
|
بیرون نهاده پای به تقلید از حدود
|
| گر دست اعتصام زنی در شهی بزن [۶۶۹] |
|
|
|
|
کامد ز بهر منقبتش [۶۷۰] «هل اتی» فرود
|
| آن شاه شیر دل که شد از ضرب [۶۷۱] |
|
|
|
|
گرز او بر فرق خصم روز وغا واژگونه خود
|
| از تفّ تیغ و بازوی [۶۷۲] خیبر گشای او |
|
|
|
|
چون کورۀ اثیر نمودی [۶۷۳] دل ثمود
|
| بی مهر او مباش که نبود به روز حشر |
|
|
|
|
جز دشمنش در آتش دوزخ کسی [۶۷۴] وقود [۶۷۵]
|
| شاخی چنان نشان که سعادت دهد ثمر |
|
|
|
|
تخمی چنان بکار که بتوانیاش درود
|
| حقیّت عَلیت یقین آن زمان شود |
|
|
|
|
کز مالک جحیم خوری آتش عمود
|
| بدرود [۶۷۶] باد حضرت شاهی ز ما که هست |
|
|
|
|
بر روضۀ مطهّرش از کبریا درود
|
| کاشی نگاه دار ره بندگی که هست |
|
|
|
|
از بندگیّ درگه [۶۷۷] او دولت خلود
|
| خواهی سعادت ابدی صبرکن به فقر |
|
|
|
|
کآواز «لا تخف» به صبوری توان شنود
|
۱۴ـ وله اعلی الله منزلته[۶۷۸]
| هر دل که دوستیّ علی اختیار کرد |
|
|
|
|
او را خدای در دو جهان بختیار کرد
|
| فرخنده طالعم آمد و فیروز روز گذشت |
|
|
|
|
آنک [۶۷۹] اختیار خدمت آن شهریار کرد
|
| بر مرکب سعادت عُقبی نشد سوار |
|
|
|
|
جز مقبلی که روی بدان شهسوار کرد
|
| سرمایۀ سعادت دارالقرار یافت |
|
|
|
|
هر دل که در محبّت آن شه قرار کرد
|
| من مقتدای مار گزیده کجا برم |
|
|
|
|
میر من آن که مار به فتواش کار کرد
|
| سلطان دین خویش شناسم شهنشهی |
|
|
|
|
کو کام مار در گه طفلی [۶۸۰] فکار کرد
|
| طفلی چهارماهه شنیدی به جز علی |
|
|
|
|
[۶۸۱] کاندر میان مهد چنان کارزار کرد؟
|
| گاهی میان باز و کبوتر قضا گزارد |
|
|
|
|
[۶۸۲] گاهی به علم حلّ سؤالات مار کرد
|
| رایت به سوی خیبر و آیت به مکّه برد |
|
|
|
|
وین هر دو بر اشارت پروردگار کرد
|
| از همّت بلند که دادش خدای، داد [۶۸۳] |
|
|
|
|
ثروت به خلق عالم و فقر اختیار کرد
|
| بر بستر رسول بخفت و نداشت باک |
|
|
|
|
جان را فدای خواجۀ روز شمار کرد
|
| آن دم که پای بر کَتِف مصطفی نهاد |
|
|
|
|
عرش برین به مقدم او افتخار کرد
|
| پیدا نبود از گل آدم نشان هنوز |
|
|
|
|
کایزد به عرش نام علی آشکار کرد
|
| دانی علی که بود؟ علی آن ذوالجلال |
|
|
|
|
دین نبی به یازوی او استوار کرد
|
| آن مُعطِیی که درگه بخشش به یک سؤال |
|
|
|
|
مال قطار چارصد اشتر نثار کرد
|
| آن پر دلی که در گه هیجا به تاب [۶۸۴] |
|
|
|
|
تیغ از خون خصم خاک زمین لاله زار کرد
|
| آن شاه با شکوه که دستان سام را |
|
|
|
|
در روز رزم بازوی او شرمسار کرد
|
| حیران شد از صلابت آن شاه شیردل |
|
|
|
|
هر کس که وصف رستم و اسفندیار کرد
|
| شیر خدای بود، از آن در مصاف خصم |
|
|
|
|
دائم وجود پیل تنان را شکار کرد
|
| از نعل سمّ مرکبش از عکس ماه نو [۶۸۵] |
|
|
|
|
در گوش چرخ دست قضا گوشوار کرد
|
| صاحب قبول حضرت عزّت کسی بُوَد |
|
|
|
|
کز دوستیش بر ورق دل نگار کرد
|
| بیم صراط و موقف حشرش چرا بُوَد [۶۸۶] |
|
|
|
|
آن را [۶۸۷] که بر ولای علی زینهار کرد؟
|
| مقصودِ آفرینش [۶۸۸] گیتی دو شاه بود |
|
|
|
|
کان هر دو را خدای گزین تبار کرد
|
| چشم فلک چو دیدۀ یعقوب شد سپید [۶۸۹] |
|
|
|
|
از بس که بهر مقدمشان انتظار کرد
|
| تا این دو درّ بحر [۶۹۰] جلالت نشد پدید [۶۹۱] |
|
|
|
|
ای بس که روزگار در آن روز کار کرد [۶۹۲]
|
| چون این [۶۹۳] دو آفتاب شرف را به فال سعد |
|
|
|
|
ایزد بر آسمان سعادت مدار کرد
|
| این را ز کارخانۀ «والنجم» و «والضحی» |
|
|
|
|
تشریف داد و در دو جهان نامدار کرد [۶۹۴]
|
| آن را [۶۹۵] ز «هل اتی» کمر، از «انّما» قبا |
|
|
|
|
پوشید و بعد احمد فرمانگزار کرد
|
| هرگز نزاد مادر گیتی چنین دو شاه |
|
|
|
|
زان [۶۹۶] اقتران که گردش لیل و نهار کرد
|
| آن [۶۹۷] را رسول کرد و مر این را امام ساخت |
|
|
|
|
کوریّ آن خسیس کزین دو کنار کرد [۶۹۸]
|
| اندر غبار جهل فرو رفت و جان بداد |
|
|
|
|
آن کسی که دشمنی شه ذوالفقار کرد
|
| چشم بصر نداشت از آن بر طریق جهل |
|
|
|
|
در بوستام فضل تمسّ[۶۹۹]ک به خار کرد
|
| جرم وجود مدّعی از فعل مادرست |
|
|
|
|
کو را خطای مادر او خاکسار [۷۰۰] کرد
|
| فرزند را به نور محبّت سرشتهاند |
|
|
|
|
زان اُلفتی [۷۰۱] که مادر پرهیزکار کرد
|
| سر تا قدم بر آتش دوزخ حرام گشت |
|
|
|
|
آن را که اعتصام به [۷۰۲] هشت و چهار کرد
|
| ظلمت سوی سرای وجودش گذر نکرد |
|
|
|
|
بر هر دلی که پرتو مهرش گذار کرد
|
| عاقل نباشد آن که شرایی خورد ز [۷۰۳] جهل |
|
|
|
|
کان را به روز حشر بیاید خمار کرد [۷۰۴]
|
| کاشی کنون که صبح ضمیرت به یک نفس |
|
|
|
|
از تاب مهر روی زمین پر شرار کرد
|
| عنوان کارنامۀ دیوان خویش کن [۷۰۵] |
|
|
|
|
مدح شهی [۷۰۶] که مدحت او کردگار کرد
|
| از پشت آنم خلاصۀ ماضیت مصدر است [۷۰۷] |
|
|
|
|
کز فیض علمش آب حیات انشار کرد
|
| مخلصترین شیعۀ معصوم مرتضی |
|
|
|
|
زان روی بُد که [۷۰۸] طاعت معصوم وار کرد
|
| او چون به سوی «مقعد صدق» [۷۰۹] ملیک شد |
|
|
|
|
از علم و فضل خویش تو را [۷۱۰] یادگار کرد
|
| درّی بُدم یتیم از آن بحر مانده باز |
|
|
|
|
اقبال مرتضی علیام شاهوار کرد
|
۱۵ـ و ایضاً له قدّس الله روحه [۷۱۱]
| چو شاه روم برآمد فراز تحت زبرجد |
|
|
|
|
سپاه زنگ نگونسار کرد رایت اسود
|
| ستاره بار چرا [۷۱۲] شد فلک چو چشم زلیخا |
|
|
|
|
مگر ز چاه [۷۱۳] برآمد [۷۱۴] به تخت یوسف گُل خدّ
|
| نثار مقدم [۷۱۵] او را بریخت خازن گردون |
|
|
|
|
ز تختهای [۷۱۶] زبرجد هزار درّ منضّد
|
| شکسته کرد شه دین [۷۱۷] سپاه شاه حبش [۷۱۸] را |
|
|
|
|
عروس شب ز پی آن فکند [۷۱۹] زلف مجعّد
|
| رقاب [۷۲۰] لشکر شب را بزد به حملۀ اوّل |
|
|
|
|
چو بر کشید سپهر از قراب تیغ مهّند
|
| سپاس و شکر مر آن پادشاه را که به [۷۲۱] حکمش |
|
|
|
|
مقوّم است چنین بی ستون سپهر مشید
|
| بزرگوار خدایی که دست صنع نمایش |
|
|
|
|
ز خار خشک دهد گل، ز گل گلاب مصعّد [۷۲۲]
|
| چو دست خازن صنعش درِ خزینه گشاید |
|
|
|
|
به خار خشک دهد از کرم قبای زمرّد
|
| بسوخت آتش هستیش بال طایر فکرت |
|
|
|
|
که هر چه در صفت آید وجود اوست مجرّد
|
| ز کبریای جلالش یکی به وصف نیاید |
|
|
|
|
اگر کسی بنویسد از آن [۷۲۳] هزار مجلّد
|
| زبان هر که گذر کرد در صفات جلالش |
|
|
|
|
ز ضعف و عجز به الله اکبر است مقیّد [۷۲۴]
|
| بکوش تا بشنامسی کمال معرفتش را |
|
|
|
|
که نیست معرفتش را جز از ثواب [۷۲۵] مزیّد [۷۲۶]
|
| بهشت را ز برای تو آفرید [۷۲۷] چنان کن |
|
|
|
|
که روز حشر توانی نهاد روی به مقصد
|
| گیاه دهر بر این قوم خر صفات رها کن |
|
|
|
|
چو عیسی ار طلبی تختگاه صرح ممرّد [۷۲۸]
|
| چنان به لذّت فانی دل تو مشتغل آمد |
|
|
|
|
که ذرّهای خبرش [۷۲۹] نیست سوی عالم سرمد
|
| خط عذار تو شد چون سمن سپید و دلت را |
|
|
|
|
هوای لاله رخانِ بنفشه زلف سهی قد
|
| سر از عماری [۷۳۰] این خاکدان تیره برآور |
|
|
|
|
که هست جای دیگر ساخته [۷۳۱] برای تو مرقد
|
| رسید صبح جوانی به شام و پیریت آمد [۷۳۲] |
|
|
|
|
برید مرگ [۷۳۳] تو با نامههای حبر [۷۳۴] مسوّد
|
| ز صد یکی اگرت کم شود به غصّه بمانی [۷۳۵] |
|
|
|
|
به عمر خود غم طاعت نباشدت یکی از صد
|
| هزار جان گرامی به تاب ظلم بسوزی |
|
|
|
|
که نیمتاج مکلّل کنی به درّ و زبرجد
|
| به گوش هوش تو این وعظ ره چگونه بیابد [۷۳۶] |
|
|
|
|
که بر تو پیروی نفس طاعتی است مؤکّد
|
| ندانمت چه کنی چون که [۷۳۷] روز حشر درآید |
|
|
|
|
خطاب لم یزلی کای اسیر نفس بد خود
|
| حیات دادمت و عقل و نفس و لذّت و شهوت [۷۳۸] |
|
|
|
|
چه کردهای تو بدین از پی سرای مؤبّد؟
|
| چه حجّت آوری آم دم؟ چه عذر گفت توانی؟ |
|
|
|
|
چگونه بازگشایی سر صحایف هربد؟ [۷۳۹]
|
| محبّت علی از اصمل نامۀ تو نباشد [۷۴۰] |
|
|
|
|
بود به روز قیامت صحایف عملت رد
|
| وصیّ احمد مرسل امام خلق دو عالم |
|
|
|
|
که بست [۷۴۱] بر ره یأجوج فتنه خنجر او سدّ
|
| همو که داد نبوّت به مصطفاش همو کرد |
|
|
|
|
به فرّ بازوی حیدر سرای شرع ممهّد [۷۴۲]
|
| جزای مهر علی کرد [۷۴۳] و اهل بیت بلاشک [۷۴۴] |
|
|
|
|
سرای عزّت [۷۴۵] باقی و [۷۴۶] عزّ و ملک مخلّد
|
| چرا خلاف کنی [۷۴۷] با کسی [۷۴۸] که در صفت او |
|
|
|
|
خدای عرش [۷۴۹] به قرآن نمود حجّت [۷۵۰] بی حد؟
|
| ز تاجدار «لَعَمرِک» جدا مکن تو علی را |
|
|
|
|
که حقّ اوست ز بعد نبی نیابت احمد
|
| جدا کند ز بهشت برین خدای مر او را |
|
|
|
|
که او ز [۷۵۱] جهل علی را جدا کند ز محمّد
|
| سزای منبر احمد کسی بود که قدومش |
|
|
|
|
بود به فخر سزاوار دوش [۷۵۲] سیّد امجد
|
| آیا ز فضل به جایی که بوده است [۷۵۳] دلت را [۷۵۴] |
|
|
|
|
رموز غیب هویدا ز روی تختۀ ابجد
|
| خجسته شوهر زهرا تویی و باب دو گوهر |
|
|
|
|
به اتّفاق دو عالم گزین سیّد اوحد [۷۵۵]
|
| ز اهتمام تو باشد که طبع کاشی مسکین |
|
|
|
|
همی فشاند از این گونه دُرّههای معقّد
|
| من آن کمینه غلامم که گر قبول تو افتم [۷۵۶] |
|
|
|
|
ورای عالم [۷۵۷] علوی نهم به مرتبه مسند
|
| امید مال ندارم به هر کسی [۷۵۸] چو شناسم |
|
|
|
|
که هست روزمی من از در خدای محدّد
|
| به روز حشر چو با داغ دوستی [۷۵۹] تو آیم [۷۶۰] |
|
|
|
|
میان اهل سعادت رسم به دولت اسعد [۷۶۱]
|
۱۶ـ وله احسن الله مآله [۷۶۲]
| تا سرم در سایۀ خورشید ایمان میرود |
|
|
|
|
پای قدرم بر سر گردون گردان میرود
|
| در [۷۶۳] ضیافت خانۀ طبعم ز خوانسالار غیب |
|
|
|
|
ساکنان سد ره را نُزلی فراوان میرود
|
| تا ریاض خاطرم را فتح باب از مرتضاست |
|
|
|
|
فتح هفت اقلیم معنی بر من آسان میرود
|
| چشمهمی طبع مرا نفع است از آن [۷۶۴] ینبوع |
|
|
|
|
علم کز دل سیراب او لب تشنه عمّان میرود
|
| با دل سحر آفرینم سامری گو ترک کن |
|
|
|
|
کاین سخن در معجز موسی عمران میرود
|
| پایهمی معنی به جایی میبرم [۷۶۵] در مدح شاه |
|
|
|
|
کز ره [۷۶۶] دیدن فلک را دید حیران میرود
|
| وانگهی چون باز میاندیشم از بنیاد او |
|
|
|
|
آشنایی نیست آن کاین [۷۶۷] طبع نادان میرود
|
| این نه آن چیزی است کز وی نقش بر بندد خیال |
|
|
|
|
وین نه [۷۶۸] آن سرّی است کاندر ذهن انسان میرود
|
| هر چه برهم مینهد اندیشه در باب کمال |
|
|
|
|
با کمال کبریایش جمله نقصان میرود
|
| ما به قدر قدرت و امکان خود ره میبُریم |
|
|
|
|
آن همایون منزلت بالای امکان میرود
|
| مبدأ و مَنهای [۷۶۹] قدرش کس نداند جز خدا |
|
|
|
|
سرّ این معنی یقین در علم یزدان میرود [۷۷۰]
|
| کشتی فکرتم به دریای تحیّر شد فرود [۷۷۱] |
|
|
|
|
این [۷۷۲] چنین کشتی در این دریا فراوان میرود
|
| هندوی [۷۷۳] هندوی آن شاهم که تُرک نیمروز |
|
|
|
|
هندوی هندوی او را زیر فرمان میرود
|
| آن سماط انداز «نُطعمکُم» که با افراط فقر ده |
|
|
|
|
یک خوان عطایش دخل صد خان [۷۷۴] میرود
|
| طرفه غوّاصی است کلکش کز صمیم قلب بحر [۷۷۵] |
|
|
|
|
گوهر معنی ز جَیبش موج خیزان میرود
|
| موردش دریا و منهل قلب، پنداری که او |
|
|
|
|
ماهی خضر است کاندر آب حیوان میرود [۷۷۶]
|
| گر نتابد آفتاب از چرخ، گو هرگز متاب |
|
|
|
|
لمعهای کم گیر [۷۷۷] از آن ماهی که تابان میرود
|
| ور نبندد در صدف گوهر ز باران باک نیست |
|
|
|
|
گوهر آن بین کز لب آن بحر باران میرود
|
| جملۀ ارباب معنی را یقین است این که آن [۷۷۸] |
|
|
|
|
از پی تسکین درویشان دوران میرود
|
| بر قد قدرش قضا پیراهنی میداد ساز |
|
|
|
|
کز لطافت در بدن چون عقل پنهان میرود
|
| تار آن از «قل تعالوا» پود آن از «انّما» |
|
|
|
|
نقش آن [۷۷۹] زان سان که در «اعراف» و «انسان» میرود
|
| مطلعش از «انّی اعلم» بود و مقطع «قل کفی» |
|
|
|
|
لیکن از «ما ضلّ صاحبکم» به پایان میرود
|
| آیۀ تطهیر «یُذهب [۷۸۰] عنکم الرجس» اندر او |
|
|
|
|
چون تجلّی کز کوه سینا [۷۸۱] درخشان میرود
|
| دست خیّاط ازل در رشتۀ سوزن گرفت [۷۸۲] |
|
|
|
|
هر سعادت کاندرین فیروزه ایوان میرود
|
| از پی آن رکن ایمان کاندر آن [۷۸۳] ترکیب کرد |
|
|
|
|
اصل هر دولت که در ترکیب ارکان میرود
|
| این چنین پیراهنی کز بهر آن صاحب قران |
|
|
|
|
بر طراز آستینش ربع قرآن میرود
|
| چون قضا با قامتش انداخت بر نامد تمام |
|
|
|
|
مختصر چیزیش اندر جیب و دامان میرود
|
| اطلس نُه رخ اندر عطف دامن میکشد |
|
|
|
|
مهرۀ خورشید بر [۷۸۴] گوی گریبان میرود
|
| مشتری بر مسند و خورشید در میدان همی |
|
|
|
|
گویی [۷۸۵] آن ساعت که از مسند به میدان میرود
|
| نی [۷۸۶] خطا رفت این سخن، استغفرالله زین کلام [۷۸۷] |
|
|
|
|
عقل از این تشبیه ناموزون پشیمان میرود
|
| کیست این گردون گردان، چیست این اجرام او |
|
|
|
|
تا بدان عالینسب تشبیه ایشان میرود؟
|
| رو ترازوی خرد بردار و بنگر ساعتی |
|
|
|
|
تا ز آن [۷۸۸] بر ماسوی الله چند رجحان میرود
|
| هر که بعد از مصطفی با مرتضی دارد رضا [۷۸۹] |
|
|
|
|
در ره دین مسلمانی چو سلمان میرود
|
| وان که با او در خلاف آید گر از صلب نبی است [۷۹۰] |
|
|
|
|
در خطابش «لیس من اهلک» چو کنعان میرود
|
| در ره توحید و عدل استادهام مردانهوار |
|
|
|
|
حجّتم قاطعتر از شمشیر برّان میرود
|
| آن خدایی را که بتوان دید بیزارم از او |
|
|
|
|
و آن رسولی نیز کو بر راه عصیان میرود [۷۹۱]
|
| عادل و پاک و منزّه دانم از شرک و نفاق [۷۹۲] |
|
|
|
|
آیت «ثمّ استقاموا» بهر برهان میرود
|
| گر خدا بر کفر فرعون از ازل راضی بُدی |
|
|
|
|
ظلم باشد هر چه [۷۹۳] بر فرعون وهامان میرود
|
| هر که بر خلق آفرین [۷۹۴] چیزی روا دارد از این |
|
|
|
|
روز محشر بسته [۷۹۵] بر زنجیر شیطان میرود [۷۹۶]
|
| هر که او عادل نباشد عاجز و ظالم بود |
|
|
|
|
عاجز و ظالم هم اندر جوف نیران میرود [۷۹۷]
|
| دارم اندر راه دین با چارده شه دوستی |
|
|
|
|
مهر ایشان در دلم امروز با جان میرود [۷۹۸]
|
| بر امید آن که با ایشان بپیوندد کنون [۷۹۹] |
|
|
|
|
جان شیرین میدهد کاشی و خندان میرود [۸۰۰]
|
| مولدش در آمل و آبشخورش مازندران |
|
|
|
|
نسبت شعرم کنون با شهر کاشان میرود [۸۰۱]
|
ادامه بزودی بارگذاری میشود
پانویس