Listkotob
اخلاق (درسنامه اخلاق براى طلاب پايه چهارم) جلد چهارم حضرت امام خمينى قدس سره گزينش : مركز تدوين و نشر متون درسى حوزه
محتویات
- ۱ سخن مركز متون
- ۲ مقدمه
- ۳ الحديث الاول : جهاد با نفس
- ۴ الحديث الثانى : ريا
- ۵ الحديث الثالث : عجب
- ۶ الحديث الرابع : كبر
- ۷ الحديث الخامس : حسد
- ۸ الحديث السادس : حب دنيا
- ۹ الحديث السابع : غضب
- ۱۰ الحديث الثامن : عصبيت
- ۱۱ الحديث التاسع : نفاق
- ۱۲ الحديث العاشر: هواى نفس و درازى آرزو
- ۱۳ الحديث الحادى عشر: تفكر
- ۱۴ الحديث الثانى عشر: توكل
- ۱۵ الحديث الثالث عشر: خوف و رجا
- ۱۶ الحديث الرابع عشر: امتحان و ابتلا
- ۱۷ الحديث الخامس عشر: صبر
- ۱۸ الحديث السادس عشر: توبه
- ۱۹ الحديث السابع عشر: ذكر خدا
- ۲۰ الحديث الثامن عشر: غيبت
- ۲۱ الحديث التاسع عشر: اخلاص
- ۲۲ الحديث العشرون : شكر
- ۲۳ الحديث الحادى و العشرون : كراهت از مرگ
- ۲۴ الحديث الثانى و العشرون : اصناف جويندگان علم
- ۲۵ الحديث الثالث و العشرون : اقسام علم
- ۲۶ الحديث الرابع و العشرون : شك و وسواس
- ۲۷ الحديث الخامس و العشرون : فضيلت علم
- ۲۸ الحديث السادس و العشرون : عبادت و حضور قلب
- ۲۹ الحديث السابع و العاشرون : و صاياى رسول اكرم به اميرمؤ منان
- ۲۹.۱ مقدمه : مخاطب پيامبر در اين وصايا خود حضرت على عليه السلام است
- ۲۹.۲ فصل اول : مفاسد دروغ
- ۲۹.۳ فصل دوم : حقيقت ورع و مراتب آن
- ۲۹.۴ فصل سوم : خوف از حق تعالى
- ۲۹.۵ فصل چهارم ، عدد نوافل
- ۲۹.۶ فصل پنجم : فضيلت نماز شب
- ۲۹.۷ فصل ششم : فضيلت تلاوت قرآن
- ۲۹.۸ فصل هفتم : رفع يد در نماز و تقليب آن
- ۲۹.۹ فصل هشتم : فضيلت مسواك
- ۲۹.۱۰ فصل نهم : مبادى محاسن اخلاق و مساوى آن
- ۳۰ الحديث التاسع و العشرون : ولايت و اعمال
سخن مركز متون
بسم الله الرحمن الرحيم
السلام على الامام المهدى الذى يملاء الاءرض قسطا و عدلا
آبشار دانش ، دراز زمانى بر دامن حوزه فرو مى باريد و از آنجا به دشت سبز سينه ها . اين ، در روزگارى بود كه حوزه ، بسان دشت تشنه ، آغوش بر جويبارهاى دانش گشوده بود و گونه گون دانشها را در بر مى كشيد و در كارگاه انديشه خود، سره را از ناسره جدا مى ساخت . حوزه با زمان پيش مى رفت و با دانشهاى روز در مى آميخت و نيازهاى خود و جامعه را از دل آنها بيرون مى كشيد . حركت ، رويش و جوشش ، تمام زواياى حوزه را فراگرفته بود .
در هر عرصه اى كه گام مى گذاشت ، سخنى نو داشت و دريچه اى جديد به روشنايى مى گشود . پرتو از قرآن و سنت مى گرفت و در پرتو قرآن و سنت سير مى كرد . علم ، گمشده پروردگان اين حوزه بود .
در هر جا كه گام مى نهادند، به هر كانونى كه در مى آمدندت در هر محفلى كه بار مى يافتند، در هر قلمروى كه ره مى پيمودند، بر سر هر چشمه اى كه رحل مى افكندند، در پى گمشده خود بودند كه بيايند و برگيرند و به گاه نياز، به كار بندند . حقيقت جو بودند و در پى حقيقت روان . اگر انديشه اى را نقد مى كردند، اگر نوشته اى را به بوته بررسى مى نهادند، در پى آن بودند كه غبار از چهره حقيقت بسترند و راه روشن را بنمايانند و به سرچشمه خورشيد ره گشايند . بسيارى از آنان ، هم در فقه ، اصول ، كلام ، تفسير، فلسفه ، و ادبيات نگارشهايى داشتند و هم در علومى ديگر، مانند رياضيات و طب . پر تكاپو بودند و خستگى ناپذير. با سستى ، تن پرورى ، و راحت جويى ميانه اى نداشتند . مرد عرصه هاى كار بودند و تلاش .
براى رسيدن به قله هاى دانش ، هميشه در حركت بودند و خيزش . گردنه هاى دشوار گذر و راههاى پر پيچ و خم را مى پيمودند، تا به افق روشن دانش برسند و تمدنى زيبا و پرشكوه پديد آوردند . آنچه را گفته آمد، مى شود از آثار علمى به جاى مانده از دوره هاى گوناگون و نيز از نقشى كه عالمان و دانش آموختگان حوزه هاى نجف ، بغداد، حله ، رى ، اصفهان ، قم ، جبل عامل ، و ... در جهان اسلام و در رشد و تعالى فكرى مسلمانان داشته اند، بدرستى فهميد .
امروزه اگر حوزه بر آن است كه شكوه آفريند و با انقلاب نور، هماهنگ و هم آوا شود، ناگزير بايد در صحنه هاى گونه گون همزمان تلاش كند و همه سويه و ژرف بينديشد .
پيداست كه از جمله كارهاى بايسته در اين عرصه ، تدوين متون آموزشى است . از اين روى ، براى برداشتن گامى هر چند كوچك ، به سال 1378، مركز تدوين و نشر متون درسى حوزه (متون ) (1) در حوزه علميه قم بنيان گذارده شد تا افزون بر نگارش و سامان دهى متنهاى درسى حوزه هاى علميه دينى ، نشر پيراسته و چشم نواز آنها را به عهده گيرد.
پيش از اين ، صاحب نظران و بزرگانى مانند آية الله شهيد سيد محمد باقر صدر و آية الله شيخ محمد رضا مظفرتغمدها الله بالرحمة و الرضوان ، و اءسكنهما اءعلى غرفات الجنان گامهايى بلند در اين راه برداشته اند . اين مركز همه آن تلاشها را ارج مى نهد و خود را ادامه دهنده كوچك راه آن بزرگان و ملهم از آنان مى داند.
ناگفته پيداست كه هرگز درصدد نيستيم تا بنيه علمى دانش پژوهان حوزه سست گردد يا از ژرفايى و عمق و دقت دروس كاسته شود؛ بلكه تلاش مى كنيم تا با بهره گيرى از ارشاد و راهنمايى زعماى حوزه و مدرسان و صاحب نظران ، در زمينه هايى كه احساس نياز مى شود، متونى پديد مى آوريم كه علاوه بر دارا بودن ضوابط درسى ، بر عمق و دقت و غناى علمى دانش پژوهان حوزه بيفزايند و به شكلى سهل تر و در مدتى كوتاه تر، مطالب افزون ترى به آنان بياموزند .
اين مركز، جوانه اى شاداب بر پيكر تنومند و كهن و ريشه دار حوزه كه اميد است با همراهى و همكارى بزرگان و مدرسان و صاحب نظران ، بپايد و دوام يابد و گامى هر چند كوتاه در راه تعالى حوزه هاى علوم دينى بردارد . از اين رو، با فروتنى ، از همه اين بزرگواران انتظار همدلى و همراهى داريم و با خضوع از ايشان مى خواهيم از ارائه طريق و راهنمايى و انتقاد و اظهار نظر دريغ نورزند و از اين رهگذر، موجبات خشنودى صاحب حوزه ، حضرت بقية الله الاءعظم (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) را فراهم آورند .
بناى مركز بر اين است كه همواره در بهسازى و اصلاح و رفع نقايص متون درسى بكوشد و همين كه اصلاح ، تكميل ، و يا تعويض متنى را لازم ديد، به آن اقدام كند .
كتاب حاضر، اخلاق 4، به منظور تدريس در پايه چهارم سطح يك حوزه تدوين شده است ، همچنان كه در آغاز اخلاق 3 گذشت ، اخلاق 4 دفتر دوم از گزيده آثار اخلاقى امام خمينى قدس سره و خلاصه شرح اربعين ايشان است . چگونگى آثار اخلاقى امام و گزينش مركز متون به تفصيل در مقدمه اخلاق 3 بيان شده است .
علاوه بر اين اثر، اخلاق 1 تا 3 براى پايه هاى اول و دوم و سوم منتشر شده ، و اخلاق 5 و 6 براى پايه هاى پنجم و ششم در آستانه نشر است .
از اعضاى محترم گروه اخلاق مركز متون ، و همه كسانى كه در مراحل مختلف براى سامان يافتن اين اثر ما را يارى كردند صميمانه سپاسگزاريم . بخصوص از فضلاى محترم حوزه آقايان محسن صادقى ، على مختارى ، عباسعلى مردى ، سيد ابوالحسن مطلبى ، محسن نوروزى . همچنين از آقايان حجة الله اخضرى و على كبيرى كه نمونه خوانى ، و آقايان رمضانعلى قربانى و على تجويديان كه صفحه آرايى و حروفچينى اين اثر را بر عهده داشتند . از همه صاحب نظران و مدرسان تقاضا مى شود كه نظر خود را در خصوص اثر حاضر و ديگر آثار اين مركز، به نشانى قم ، صندوق پستى 916 / 37185، مركز تدوين و نشر متون درسى حوزه (متون ) با ما در ميان گذارند .
قم
مركز تدوين و نشر متون درسى حوزه (متون )
تابستان 1382
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين ، و الصلاة على محمد و آله اءجمعين و لعنة الله على اءعدائهم الى يوم الدين خداوندا، آينه دل را به نور اخلاص روشنى بخش ؛ و زنگار شرك و دوبينى را از لوح دل پاك گردان ؛ و شاهراه سعادت و نجات را به اين بيچارگان بيابان حيرت و ضلالت بنما؛ و ما را به اخلاق كريمانه متخلق فرما؛ و از نفحات و جلوه هاى خاص خود كه مختص اولياء درگاه است ما را نصيبى ده ؛ و لشكر شيطان و جهل را از مملكت قلوب ما خارج فرما؛ و جنود علم و حكمت و رحمان را به جاى آنها جايگزين كن ؛ و در وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما؛ و عاقبت كار ما را با سعادت قرين كن ؛ بحق محمد و آله الطاهرين (صلوات الله عليهم اءجمعين ) .
و بعد، اين بنده بى بضاعت مدتى بود با خود حديث مى كردم كه چهل حديث از احاديث اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام كه در كتب معتبره اصحاب و علماء (رضوان الله عليهم ) ثبت است ، جمع آورى كرده ، و هر يك را به مناسبت شرحى كند كه با حال عامه مناسبتى داشته باشد؛ و از اين جهت آن را به زبان فارسى نگاشته كه فارسى زبانان نيز از آن بهره برگيرند؛ شايد، ان شاء الله ، مشمول حديث شريف ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و سلم شوم كه من حفظ على اءمتى اءربعين حديثا ينتفعون بها بعثه الله يوم القيامة فقيها عالما (2)
تا بحمد الله و حسن توفيقه موفق به شروع آن شدم و از خداى تعالى توفيق اتمام مى طلبم . انه ولى التوفيق .
الحديث الاول : جهاد با نفس
عن اءبى عبدالله عليه السلام :
اءن النبى صلى الله عليه و آله و سلم بعث سرية فلما رجعوا قال : مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاءصغر، و بقى عليهم الجهاد الاءكبر، فقيل : يا رسول الله ما الجهاد الاءكبر؟ قال : جهاد النفس (3)
انسان اعجوبه اى است داراى دو نشئه و دو عالم : نشئه ظاهره ملكيه دنيويه كه آن بدن اوست ؛ و نشئه باطنه غيبيه ملكوتيه كه از عالم ديگر است . و نفس او، كه از عالم غيب و ملكوت است ، داراى مقامات و درجاتى است و براى هر يك از مقامات و درجات آن جنودى است رحمانى و عقلانى ، كه آن را جذب به ملكوت اعلى و دعوت به سعادت مى كنند؛ و جنودى است شيطانى و جهلانى كه آن را جذب به ملكوت اعلى و دعوت به سعادت مى كنند؛ و جنودى است شيطانى و جهلانى كه آن را جذب به ملكوت سفلى و دعوت به شقاوت مى كنند . و هميشه بين اين دو لشكر جدال و نزاع است ؛ و انسان ميدان جنگ اين دو طايفه است : اگر جنود رحمانى غالب شد، انسان از اهل سعادت و رحمت است و در سلك ملائكه منخرط، و در زمره انبياو اوليا و صالحين محشور است ؛ و اگر جنود شيطانى و لشكر جهل غالب آمد، انسان از اهل شقاوت و غضب ، و در زمره شياطين و كفار و محرومين محشور است .
مقام اولنفس : نشئه ملك
فصل اول : اشاره به مقام اول نفس
مقام اول نفس و منزل اسفل آن ، منزل ملك و ظاهر و دنياى آن است ، كه اشعه و انوار غيبيه آن در اين بدن محسوس و بنيه ظاهره تابيده و او را زندگانى عرضى بخشيده ؛ و ميدان جنگ آن همين بدن است ؛ و قواى ظاهره آن ، لشكر آن است كه در اقاليم سبعه ملكيه ، يعنى گوش و چشم و زبان و شكم و فرج و دست و پا، بسط پيدا كرده . و تمام اين قواى منتشره در اين ممالك سبعه در تحت تصرف نفس است به مقام وهم ، زيرا وهم سلطان قواى ظاهره و باطنه نفس است . پس اگر وهم حكومت نمود در آنها به تصرف خود يا شيطان ، اين قوا جنود شيطان گردند و مملكت در تحت سلطنت شيطان واقع شود، و لشكر رحمان و جنود عقل مضمحل گردند و شكست خورده ، رخت از نشئه ملك و دنياى انسان دركشند و هجرت نمايند، و مملكت خاص شيطان گردد . اگر وهم در تحت تصرف عقل آيد و شرع در آنها تصرف نمايد و حركات و سكنات آنها در تحت نظام عقل و شرع باشد، مملكت رحمانى و عقلانى شود و شيطان و جنودش از آن رخت بربندد و دامن دركشند . پس جهاد نفس كه جهاد بزرگ ، و از كشته شدن در راه حق تعالى بالاتر، است در اين مقام عبارت است از غلبه كردن انسان بر قواى ظاهره خود، و آنها را تحت فرمان خالق قرار دادن ، و مملكت را از لوث وجود قواى شيطان و جنود آن خالى نمودن .
فصل دوم : تفكر
اول شرط مجاهده با نفس و حركت به جانب حق تعالى تفكر است .و بعضى از علماى اخلاق آن را در بدايات در مرتبه پنجم قرار داده اند . و آن نيز در مقام خود صحيح است .
تفكر در اين مقام عبارت است از آنكه انسان لااقل در هر شب و روزى مقدارى ولو كم هم باشد فكر كند در اينكه آيا مولاى او كه او را در اين دنيا آورده و تمام اسباب آسايش و راحتى را براى او فراهم كرده ، و بدن سالم و قواى صحيحه ، به او عنايت كرده ، و اين همه بسط بساط نعمت و رحمت كرده ، و از طرفى هم اين همه انبيا فرستاده ، و كتابها نازل كرده و راهنماييها نموده و دعوتها كرده ، آيا وظيفه ما با اين مولاى مالك الملوك چيست ؟ آيا تمام اين بساط فقط براى همين حيات حيوانى و اداره كردن شهوت است كه با تمام حيوانات شريك هستيم ، يا مقصود ديگرى در كار است ؟ آيا انبياء كرام و اولياء معظم و حكماى بزرگ و علماى هر ملت كه مردم را دعوت به قانون عقل و شرع مى كردند و آنها را از شهوات حيوانى و از اين دنياى فانى پرهيز مى دادند با آنها دشمنى داشتند و دارند، يا راه صلاح ما بيچاره هاى فرو رفته در شهوات را مثل ما نمى دانستند؟ اگر انسان عاقل لحظه اى فكر كند مى فهمد كه مقصود از اين بساط چيز ديگر است ؛ و منظور از اين خلقت عالم بالا و بزرگترى است ؛ و اين حيات حيوانى مقصود بالذات نيست . انسان عاقل بايد در فكر خودش باشد؛ و به حال بيچارگى خودش رحم كند و با خود خطاب كند:اى نفس شقى كه سالهاى دراز در پى شهوات عمر خود را صرف كردى و چيزى جز حسرت نصيبت نشد، خوب است قدرى به حال خود رحم كنى ؛ از مالك الملوك حيا كنى ؛ و قدرى در راه مقصود اصلى قدم زنى ، كه آن موجب حيات هميشگى و سعادت دائمى است ؛ و سعادت هميشگى را مفروش به شهوات چند روزه فانى ، كه آن هم به دست نمى آيد حتى با زحمات طاقت فرسا . قدرى فكر كن در حال اهل دنيا از سابقين تا اين زمان كه مى بينى . ملاحظه كن زحمتهاى آنها و رنجهاى آنها در مقابل راحتى آنها چقدر زيادتر و بالاتر است ، در صورتى كه براى هر كس هم راحتى و خوشى پيدا نمى شود . آن انسانى كه در صورت انسان و از جنود شيطان است و تو را دعوت به شهوات مى كند و مى گويد زندگانى مادى را بايد تاءمين كرد .
قدرى در حال خود او تاءمل كن ؛ و قدرى او را استنطاق كن ببين آيا خودش از وضعيت راضى است ؟ يا آنكه خودش مبتلاست مى خواهد بيچاره ديگرى را هم مبتلا كند؟ و در هر حال از خداى خود با عجز و زارى تمنا كن كه تو را آشنا كند به وظايف خودت . اميد است اين تفكر كه به قصد مجاهده با شيطان و نفس اماره است ، راه ديگرى براى تو بنماياند و موفق شوى به منزل ديگر از مجاهده .
فصل سوم : عزم
منزل ديگر كه بعد از تفكر براى انسان مجاهد پيش مى آيد، منزل عزم است . بعضى از مشايخ ما (اءطال الله عمره ) مى فرمودند كه عزم جوهره انسانيت و ميزان امتياز انسان است ؛ و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم اوست .
عزمى كه مناسب با اين مقام است عبارت است از بنا گذارى و تصميم بر ترك معاصى ، و فعل واجبات ، و جبران آنچه از او فوت شده در ايام حيات ؛و عزم بر اينكه ظاهر و صورت خود را انسان عقلى و شرعى نمايد كه شرع و عقل به حسب ظاهر حكم كنند كه اين شخص انسان است . و انسان شرعى عبارت از آن است كه موافق مطلوبات شرع رفتار كند، و ظاهرش ظاهر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم باشد؛ و تاءسى به آن بزرگوار بكند در جميع حركات و سكنات و در تمام افعال و تروك . و اين امرى است بس ممكن ، زيرا ظاهر را مثل آن سرور كردن امرى است مقدور هر يك از بندگان خدا .
هيچ راهى در معارف الهيه پيموده نمى شود مگر آنكه ابتدا كند انسان از ظاهر شريعت . و تا انسان متاءدب به آداب شريعيت حقه نشود، هيچ يك از اخلاق حسنه براى او به حقيقت پيدا نشود؛ و ممكن نيست كه نور معرفت الهى در قلب او جلوه كند و علم باطن و اسرار شريعت براى او منكشف شود . و پس از انكشاف حقيقت و بروز انوار معارف در قلب نيز متاءدب به آداب ظاهره خواهد بود . از اين جهت دعوى بضى باطل است كه به ترك ظاهر، علم باطن پيدا شود . يا پس از پيدايش آن به آداب ظاهره احتياج نباشد . و اين از جهل گوينده است به مقامات عبادت و مدارج انسانيت .
اى عزيز، بكوش تا صاحب عزم و داراى اراده شوى ، كه خداى نخواسته اگر بى عزم از اين دنيا هجرت كنى ، انسان صورى بى مغزى هستى كه در آن عالم به صورت انسان محشور نشوى ، زيرا آن عالم محل كشف باطن و ظهور سريره است . و جراءت بر معاصى كم كم انسان را بى عزم مى كند، و اين جوهر شريف را از انسان مى ربايد . استاد معظم ما (دام ظله ) مى فرمودند: بيشتر از هر چه ، گوش كردن به تغنيات سلب اراده و عزم از انسان مى كند .
پس اى برادر، از معاصى احتراز كن ، و عزم هجرت به سوى حق تعالى نما، و ظاهر را ظاهر انسان ، و خود را در سلك ارباب شرايع داخل كن ؛ و از خداوند تبارك و تعالى در خلوات بخواه كه تو را در اين مقصود همراهى فرمايد؛ و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت او را شفيع قرار ده كه خداوند به تو توفيق عنايت فرمايد و از تو دستگيرى نمايد در لغزشهايى كه در پيش دارى ؛ زيرا انسان در ايام حيات لغزشگاههاى عميقى دارد كه ممكن است در آن واحد به پرتگاه هلاكت چنان افتد كه ديگر نتواند براى خود چاره كند . بلكه درصدد چاره جويى هم بر نيايد؛ بلكه شايد شفاعت شافعين هم شامل حال او نشود . نعوذ بالله منها.
فصل چهارم : مشارطه ، مراقبه و محاسبه
از امور لازم براى مجاهد، مشارطه و مراقبه و محاسبه است .
مشارطه آن است كه در اول روز مثلا با خود شرط كند كه امروز بر خلاف فرموده خداوند تبارك و تعالى رفتار نكند. و اين مطلب را تصميم بگيرد . معلوم است يك روز خلاف نكردن امرى است خيلى سهل ، انسان مى تواند به آسانى از عهده برآيد . تو عازم شو و شرط كن و تجربه نما ببين چقدر سهل است . ممكن است شيطان و جنود آن ملعون بر تو اين امر را بزرگ نمايش دهند، ولى اين از تلبيسات آن ملعون است ؛ او را از روى واقع و قلب لعن كن ، و اوهام باطله را از قلب بيرون كن ، و يك روز تجربه كن ، آن وقت تصديق خواهى كرد . پس از اين مشارطه ، بايد وارد مراقبه شوى . و آن چنان است كه در تمام مدت شرط متوجه عمل به آن باشى ؛ و خود را ملزم بدانى به عمل كردن به آن ؛ و اگر خداى نخواسته در دلت افتاد كه امرى را مرتكب شوى كه خلاف فرموده خداست ، بدان كه اين از شيطان و جنود اوست كه مى خواهند تو را از شرطى كه كردى باز دارند . به آنها لعنت كن و از شر آنها به خداوند پناه ببر ؛ و آن خيال باطل را از دل بيرون نما؛ و به شيطان بگو كه من يك امروز با خود شرط كردم كه خلاف فرمان خداوند تعالى نكنم . ولى نعمت من سالهاى دراز است به من نعمت داده ، و مرحمتهايى كرده كه اگر تا ابد خدمت او كنم از عهده يكى از آنها بر نمى آيم ، سزاوار نيست يك شرط جزئى را وفا نكنم . اميد است ان شاء الله شيطان طرد شود و منصرف گردد و جنود رحمان غالب آيد . و اين مراقبه با هيچ يك از كارهاى تو، از قبيل كسب و سفر و تحصيل و غيرها، منافات ندارد . و به همين حال باشى تا شب كه موقع محاسبه است .
و آن عبارت است از اينكه حساب نفس را بكشى در اين شرطى كه با خداى خود كردى كه آيا به جا آورد ى ، و با ولى نعمت خود در اين معامله جزئى خيانت نكردى ؟ اگر درست وفا كردى ، شكر خدا كن در اين توفيق و بدان كه يك قدم پيش رفتى و مورد نظر الهى شدى ؛ و خداوند ان شاء الله تو را راهنمايى مى كند در پيشرفت امور دنيا و آخرت ، و كار فردا آسانتر خواهد شد . چندى به اين عمل مواظبت كن ، اميد است ملكه گردد براى تو به طورى كه براى تو كار خيلى سهل و آسان شود؛ بلكه آن وقت لذت مى برى از اطاعت فرمان خدا و از ترك معاصى در همين عالم ، با اينكه اينجا عالم جزا نيست .
خداى تبارك و تعالى تكليف شاق بر تو نكرده و چيزى كه از عهده تو خارج است و در خور طاقت تو نيست بر تو تحميل نفرموده ، لكن شيطان و لشكر او كار را بر تو مشكل جلوه مى دهند. اگر خداى نخواسته در وقت محاسبه ديدى سستى و فتورى شده در شرطى كه كردى ، از خداى تعالى معذرت بخواه و بنا بگذار كه فردا مردانه به شرط قيام كنى . و به اين حال باشى تا خداى تعالى ابواب توفيق و سعادت را بر روى تو باز كند و تو را به صراط مستقيم انسانيت برساند.
فصل پنجم : تذكر
از امورى كه انسان را معاونت كامل مى نمايد در مجاهده با نفس و شيطان ، و بايد انسان سالك مجاهد خيلى مواظب آن باشد، تذكر است . ما اين مقام را به ذكر آن ختم مى كنيم با اينكه خيلى از مطالب باقى است . و آن در اين مقام عبارت است از ياد خداى تعالى و نعمتهايى كه به انسان مرحمت فرموده .
از امور فطريه ، كه هر انسان جبلة و فطرة بدان حكم مى كند، احترام منعم است . و هر كس در كتاب ذات خود اگر تاءملى كند، مى بيند كه مسطور است كه بايد از كسى كه به انسان نعمتى داد احترام كند . معلوم است هر چه نعمت بزرگتر باشد و منعم در آن انعام بى غرضتر باشد، احترامش در نظر فطرت لازمتر و بيشتر است . مثلا فرق واضح است در احترام بين كسى كه به شما يك اسب مى دهد و آن منظور نظرش هست ، با كسى كه يك ده ششدانگى بدهد و در اين دادن منتى هم نگذارد . مثلا اگر دكترى شما را از كورى نجات داد فطرتا او را احترام مى كنيد، و اگر از مرگ نجات داد بيشتر احترام مى كنيد . اكنون ملاحظه كن نعمتهاى ظاهره و باطنه كه مالك الملوك ( جل شاءنه ) به ما مرحمت كرده كه اگر جن و انس بخواهند يكى از آنها را به ما بدهند نمى توانند و ما از آن غفلت داريم .
مثلا اين هوايى كه ما شب و روز از آن استفاده مى كنيم و حيات ما و همه موجودات محيط بسته به وجود آن است ، كه اگر يك ربع ساعت نباشد هيچ حيوانى زنده نمى ماند، چه نعمت بزرگى است ، كه اگر تمام جن و انس بخواهند شبيه آن را به ما بدهند عاجزند. همين طور قدرى متذكر شو ساير نعم الهى را از قبيل صحت بدن و قواى ظاهره از قبيل چشم و گوش و ذوق و لمس ، و قواى باطنه از قبيل خيال و وهم و عقل و غير آن ، كه هر يك منافعى دارد كه حد ندارد . تمام اينها را مالك الملوك به ما عنايت فرموده بدون اينكه از او بخواهيم ؛ و بدون اينكه به ما منتى تحميل فرمايد .
به اينها نيز اكتفا نفرموده و انبيا فرستاده و كتبى فرو فرستاده و راه سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم را به ما نموده ؛ و هر چه محتاج به او بوديم در دنيا و آخرت به ما عنايت فرموده ، بدون اينكه به طاعت و عبادت ما احتياجى داشته باشد؛ يا به حال او اطاعت و معصيت ما فرقى كند . فقط براى نفع خود ما امر و نهى فرموده . بعد از تذكر اين نعمتها و هزاران نعمتهاى ديگر، كه حقيقة از شمردن كليات آن تمام بشر عاجز است چه برسد به جزئيات آن ، آيا در فطرت شما احترام همچو منعمى لازم است ؟ و آيا خيانت نمودن به همچو ولى نعمتى در نظر عقل چه حالى دارد؟
نيز از امورى كه در فطرت ثبت و مسطور است احترام شخص عظيم است . اين همه احتراماتى كه مردم از اهل دنيا و ثروت و از سلاطين و بزرگان مى نمايند، براى اين است كه آنها را بزرگ تشخيص داده اند .
آيا چه عظمتى به عظمت و بزرگى مالك الملوك است كه دنياى پست و مخلوق ناقابل آن ، كه كوچكترين عوالم و تنگترين نشئات است ، تاكنون عقل هيچ موجودى به آن نرسيده ، بلكه به همين منظومه شمسى خودمان ، مستكشفين بزرگ دنيا اطلاع پيدا نكرده اند . آيا اين عظيم كه با يك اشاره اين همه عوالم و هزاران هزار عوالم غيبيه را خلق فرموده لازم احترام نيست در فطرت عقل ؟
نيز، حاضر در كتاب فطرت لازم الاحترام است . مى بينيد كه اگر انسان از كسى خداى نكرده بدگويى كند در غيابش ، اگر حاضر شد فطرة سكوت مى كند و از او احترام مى نمايد معلوم است خداى تبارك و تعالى در همه جا حاضر و تمام ممالك وجود در تحت نظر او اداره مى شود؛ بلكه همه نفس حضور و همه عالم محضر ربوبيت است .
اكنون متذكر شو كه چه ظلمى است بزرگ و چه گناهى است عظيم اگر معصيت همچو عظيمى را به نعمت خودش كه قواى توست در محضر مقدس خودش بنمايى . آيا اگر داراى يك خردله حيا باشى ، نبايد از خجلت آب شوى و به زمين فرو بروى ؟
پس ،اى عزيز متذكر عظمت خداى خودت و نعمتها و مرحمتهاى او شو؛ و متذكر حضور او باش ؛ و ترك كن نافرمانى او را؛ در اين جنگ بزرگ بر جنود شيطان غلبه كن ؛ و مملكت خود را مملكت رحمانى و حقانى كن ؛ تا آنكه خداوند تبارك و تعالى تو را توفيق دهد در مجاهده مقام ديگر و در ميدان جنگ بزرگتر كه در پيش است ، و آن جهاد نفس است در عالم باطن و مقام دوم نفس كه ان شاء الله به آن اشاره مى كنيم .
باز تذكر دهم كه در هر حال به خود اميدى نداشته باش ، كه از غير خداى تعالى از كسى كارى بر نمى آيد . و از خود حق تعالى با تضرع و زارى توفيق بخواه كه تو را در اين مجاهده اعانت فرمايد تا بلكه ان شاء الله غالب آيى ؛ انه ولى التوفيق .
مقام دوم نفس : نشئه ملكوت
فصل اول : نزاع جنود رحمانى و شيطانى
براى نفس انسانى يك مملكت و مقام ديگر است كه آن مملكت باطن و نشئه ملكوت اوست كه جنود نفس در آنجا بيشتر و مهمتر از مملكت ظاهر است . و نزاع و جدال بين جنود رحمانى و شيطانى در آنجا عظيمتر و مغالبه در آن نشئه بيشتر و با اهميتتر است . بلكه هر چه در مملكت ظاهر است از آنجا تنزل كرده و ظهور در ملك نموده ؛ و اگر هر يك از جنود رحمانى و شيطانى در آن مملكت غالب آيند، در اين مملكت نيز غالب شوند . جهاد نفس در اين مقام پيش مشايخ عظام از اهل سلوك و اخلاق خيلى اهميت دارد؛ بلكه مى توان سرچشمه تمام سعادات و شقاوات و درجات و دركات را آن مقام دانست .
ممكن است خداى نخواسته به واسطه مغلوبيت جنود رحمانى در آن مملكت و خالى گذاشتن آن براى غاصبين و نااهلها از جنود شيطان ، هلاكت هميشگى براى انسان پيدا شود كه قابل جبران نباشد، و شفاعت شافعين شامل حال او نگردد؛ و ارحم الراحمين ، نعوذ بالله ، نيز به نظر سخط و غضب به او نگاه كند؛ بلكه شفعاء او خصماء او شوند . واى بر كسى كه شفيع او خصمش شود . خدا مى داند چه عذابها و ظلمتها و سختيها و بدبختيهايى دنبال اين غضب الهى و دشمنى اولياى حق است كه تمام آتشهاى جهنم و تمام زقومها و مارها و عقربها پيش آن هيچ است . خدا نكند آنچه حكما و عرفا و اهل رياضت و سلوك خبر مى دهند راجع به اين عذابها به سر ما ضعفا و بيچارگان بيايد، كه تمام عذابها كه تصور مى كنيد پيش آن سهل و آسان ، و تمام جهنمها كه شنيديد پيش آن رحمت و بهشت است .
غالبا وصف جهنم و بهشت كه در كتاب خدا و اخبار انبيا و اوليا شده جهنم و بهشت اعمال است كه جزاى عملهاى خوب و بد است . گاهى اشاره خفيه اى نيز به بهشت و جهنم اخلاق كه اهميتش بيشتر است شده ؛ و گاهى هم به بهشت لقاء و جهنم فراق ، كه از همه مهمتر است ، ولى همه در پرده و براى اهلش .
من و تو اهلش نيستيم ، ولى خوب است منكر هم نشويم و ايمان داشته باشيم به هر چه خداوند تعالى و اوليايش فرموده اند؛ شايد اين ايمان اجمالى هم براى ما فايده داشته باشد گاهى هم ممكن است كه انكار بيجا و رد بى موقع و بدون علم و فهم براى ما ضررهاى خيلى زياد داشته باشد؛ و اين دنيا عالم التفات به آن ضررها نيست . مثلا تا شنيدى فلان حكيم يا فلان عارف مرتاض چيزى گفت كه به سليقه شما درست در نمى آيد و با ذائقه شما گوارا نيست ، حمل به باطل و خيال مكن . شايد آن مطلب منشاء داشته باشد از كتاب و سنت و عقل و شما به آن برنخورده باشيد . چه فرقى مى كند كه يك نفر فقيه يك فتوا بدهد، از باب ديات مثلا، كه شما كمتر ديده ايد و شما بدون مراجعه به مدركش رد كنيد او را، يا آنكه يك نفر سالك الى الله يا عارف بالله يك حرف بزند راجع به معارف الهيه يا راجع به احوال بهشت و جهنم ، و شما بدون مراجعه به مدركش او را رد كنيد، سهل است ، توهين كنيد ممكن است آن شخصى كه اهل آن وادى و صاحب آن فن است مدركى از كتاب خدا يا از اخبار ائمه هدى داشته باشد، و شما به آن برنخورده باشيد؛ آن وقت شما رد خدا و رسول كرديد بدون عذر موجه . معلوم است به سليقه من درست نبود يا علم من به اينجا نرسيده بود يا از اهل منبر بر خلاف آن شنيدم عذر نيست .
در هر حال ، از مقصود نگذرم . آنچه آنها راجع به بهشت اخلاق و ملكات و جهنم اخلاق و دركات گفته اند مصيبتى است كه طاقت شنيدنش را هم نداريم .
پس اى عزيز فكرى كن و چاره جويى نما و راه نجاتى و وسيله خلاصى براى خود پيدا كن . و به خداى ارحم الراحمين پناه ببر؛ و در شبهاى تاريك با تضرع و زارى از آن ذات مقدس تمنا كن كه تو را اعانت كند در اين جهاد نفس ، تا ان شاء الله غالب شوى ، و خانه را به دست صاحبش دهى تا سعادتها و بهجتها و رحمتهايى خداوند به تو عطا فرمايد كه تمام چيزهايى كه شنيدى از وصف بهشت و حور و قصور پيش آنها چيزى نباشد؛ و بالاتر از آن چيزهايى است كه نه گوش احدى شنيده و نه چشمى ديده ، و نه به قلب بشرى خطور كرده . (4)
فصل دوم بعض قواى باطنيه
خداوند تبارك و تعالى به يد قدرت و حكمتش در عالم غيب و باطن نفس قوايى خلق فرموده داراى منافع بيشمار، و آنچه مورد بحث ماست در اين مورد سه قوه است : واهمه و غضبيه و شهويه . و هر يك از اين قوا منافع كثيره دارند براى حفظ نوع و شخص و تعمير دنيا و آخرت ، كه علما ذكر كرده اند و اكنون ما را به آن احتياجى نيست . آنچه لازم است در اين مقام تنبه دهم آن است كه اين سه قوه سرچشمه تمام ملكات حسنه و سيئه و منشاء تمام صور غيبيه ملكوتيه است .
تفصيل اين اجمال آنكه انسان همين طور كه در اين دنيا يك صورت ملكى دنياوى دارد، كه خداوند تبارك و تعالى آن را در كمال حسن و تركيب بديع خلق فرموده كه عقول تمام فلاسفه و بزرگان در آن متحير است و علم معرفة الاعضاء و تشريح تاكنون نتوانسته است معرفت درستى به حال آن پيدا كند، كذلك براى او يك صورت و شكل ملكوتى غيبى است ، كه آن صورت تابع ملكات نفس و خلق باطن است در عالم بعد از موت ، چه برزخ باشد يا قيامت . انسان اگر خلق باطن و ملكه و سريره اش انسانى باشد، صورت ملكوتى او نيز صورت انسانيست . ولى اگر ملكاتش غير ملكات انسانى باشد، صورتش انسانى نيست و تابع آن سريره و ملكه است .
مثلا اگر ملكه شهوت و بهيميت بر باطن او غلبه كند و حكم مملكت باطن حكم بهيمه شود، انسان صورت ملكوتيش صورت يكى از بهائم است مناسب با آن خلق . و اگر ملكه غضب و سبعيت بر باطن و سريره اش غلبه كند و حكم مملكت باطن حكم بهيمه شود، انسان صورت ملكوتيش صورت يكى از بهائم است مناسب با آن خلق . و اگر ملكه غضب و سبعيت بر باطن و سريره اش غلبه كند و حكم مملكت باطن و سريره حكم سبع شود، صورت غيبيه ملكوتيه صورت يكى از سباع است .
و اگر وهم و شيطنت ملكه شد و باطن و سريره اش داراى ملكات شيطانيه شد، از قبيل خدعه ، تقلب ، نميمه ، غيبت ، صورت غيب و ملكوتش صورت يكى از شياطين است و به مناسبت آن . و گاهى ممكن است به طريق تركيب دو ملكه يا چند ملكه منشاء صورت ملكوتى شود . آن وقت به شكل هيچ يك از حيوانات نمى شود، بلكه صورت غريبى پيدا مى كند كه هيچ آن صورت مدهش و موحش در اين عالم سابقه ندارد. بلكه ممكن است براى يك نفر در آن عالم چند صورت باشد؛ زيرا آن عالم مثل اين عالم نيست كه يك چيز بيش از يك صورت قبول نكند.
ميزان در اين صور مختلفه ، كه يكى از آنها انسان است ، و باقى چيزهاى ديگر، وقت خروج نفس است از اين بدن و پيدا شدن مملكت برزخ و غلبه سلطان آخرت كه اولش در برزخ است . نفس در وقت خروج از بدن با هر ملكه اى از دنيا رفت با آن ملكه صورت آخرتى مى گيرد، و چشم ملكوتى برزخى او را مى بيند؛ و خود او هم وقت گشودن چشم برزخى خود را به هر صورتى هست مى بيند، اگر چشم داشته باشد . لازم نيست كسى كه در اين دنيا به صورتى هست آنجا هم به همان صورت باشد . خداى تعالى مى فرمايد به نقل از بعضى كه در وقت حشر مى گويند: خدايا چرا مرا كور محشور كردى با آنكه در دنيا چشم داشتم ؟ جواب مى فرمايد: چون تو آيات ما را فراموش كردى امروز فراموش شدى . (5)
اى بيچاره ، تو چشم ملكى ظاهر بين داشتى ، ولى باطن و ملكوتت كور بود . كورى خودت را حالا ادراك كردى ، و الا از اول كور بودى ؛ چشم بصيرت باطنى كه آيات خدا را به آن مى بيند نداشتى .اى بيچاره تو قامت مستقيم و صورت خوش تركيب ملكى دارى ، ميزان ملكوت و باطن ، غير از اين است ؛ بايد استقامت باطنى پيدا كنى تا مستقيم القامه در قيامت باشى . بايد روحت روح انسانى تا صورت عالم برزخ و آخرتت صورت انسان باشد . تو گمان مى كنى كه عالم غيب و باطن ، كه عالم كشف سرائر و ظهور ملكات است ، مثل عالم ظاهر و دنياست كه اختلاط و اشتباه در كار باشد: چشم و گوش و دست و پا و ساير اعضايت شهادت به هر چه كردى مى دهند.
هان اى عزيز گوش دل باز كن و دامن همت به كمر زن و به حال بدبختى خود رحم كن ، شايد بتوانى خود را به صورت انسان گردانى و از اين عالم به صورت آدمى بيرون روى كه آن وقت از اهل نجات و سعادتى . مبادا گمان كنى اينها موعظه و خطابه است ؛ اينها همه نتيجه برهان حكمى حكماى عظام و كشف اصحاب رياضت و اخبار صادقين و معصومين است ؛ در اين اوراق بناى اقامه برهان و نقل اخبار و آثار زياد نيست .
فصل سوم : جلوگيرى انبيا از اطلاق طبيعت
وهم و غضب و شهوت ممكن است از جنود رحمانى باشند و موجب سعادت انسان گردند، اگر آنها را تسليم عقل سليم و انبياء عظيم الشاءن نمايى . و ممكن است از جنود شيطانى باشند، اگر آنها را سر خود گردانى و وهم بر آن دو قوه با اطلاق عنان حكومت دهى . هيچ يك از انبياء عظام عليهم السلام جلو شهوت و عضب و وهم را به طور كلى نگرفته اند، و هيچ داعى الى الله تاكنون نگفته است بايد شهوت را به كلى كشت و نائره غضب را به كلى خاموش كرد و تدبير وهم را از دست داد؛ بلكه فرموده اند بايد جلو آنها را گرفت كه تحت ميزان عقلى و قانون الهى انجام وظيفه دهند؛ زيرا اين قوا هر يك مى خواهند كار خود را انجام دهند و به مقصود خويش نايل شوند اگر چه مستلزم فساد و هرج و مرج هم شود . مثلا نفس بهيمى مستغرق شهوت خودسر عنان گسيخته مى خواهد مقصد و مقصود خود را انجام دهد، اگر چه به زناى با محصنات در خانه كعبه باشد . و نفس غضوب خودسر مى خواهد انجام مطلوب خود دهد، اگر چه مستلزم فساد در ارض باشد و عالم درهم و برهم گردد .
انبيا عليهم السلام آمدند، قانونها آوردند و كتابهاى آسمانى بر آنها نازل شد كه جلوگيرى از اطلاق و زياده روى طبيعت كنند و نفس انسانى را تحت قانون عقل و شرع در آورند و آن را مرتاض و مودب كنند كه خارج از ميزان عقل و شرع رفتار نكند . پس هر نفسى كه با قوانين الهيه و موازين عقليه ملكات خود را تطبيق كرد، سعيد است و اهل نجات ؛ و الا پناه ببرد به خداى تبارك و تعالى از آن شقاوتها و بدبختيها و ظلمتها و سختيها كه در پيش دارد و از آن صورتهاى موحشه و مدهشه كه در برزخ و قبر و در قيامت و جهنم مصاحب اوست ، و از نتيجه ملكات و اخلاق فاسده كه پايبند اوست .
فصل چهارم : ضبط خيال
اول شرط براى مجاهد در اين مقام و مقامات ديگر، كه مى توا ند منشاء غلبه بر شيطان و جنودش شود، حفظ طائر خيال است . چون خيال مرغى است . بس پرواز كن كه در هر آنى به شاخى خود را مى آويزد؛ و اين موجب بسى از بدبختيهاست . خيال يكى از دستاويزهاى شيطان است كه انسان را به واسطه آن به شقاوت دعوت مى كند .
انسان مجاهد كه درصدد اصلاح خود برآمده و مى خواهد باطن را صفايى دهد و از جنود ابليس آن را خالى كند، بايد زمام خيال را در دست گيرد و نگذارد هر جا مى خواهد پرواز كند؛ و مانع شود از اينكه خيالهاى فاسد باطل براى او پيش آيد، از قبيل خيال معاصى و شيطنت ؛ هميشه خيال خود را متوجه امور شريفه كند . اين اگر چه در اول امر، قدرى مشكل به نظر مى رسد و شيطان و جنودش آن را به نظر بزرگ جلوه مى دهند، ولى با قدرى مراقبت و مواظبت امر سهل مى شود .
ممكن است ، براى تجربه ، تو نيز چندى درصدد جمع خيال باشى و مواظبت كامل از آن كنى : هر وقت مى خواهد متوجه امر پست و خسيسى شود، آن را منصرف و متوجه كنى به امور ديگر، از قبيل مباحات يا امور راجحه شريفه . اگر ديدى نتيجه گرفتى ، شكر خداى تعالى كن بر اين توفيق ؛ و اين مطلب را تعقيب كن شايد خدا به رحمت خود راهى براى تو باز كند از ملكوت كه هدايت شوى به صراط مستقيم انسانيت ، و كار سلوك الى الله تعالى براى تو آسان شود .
ملتفت باش كه خيالات فاسده قبيحه و تصورات باطله از القائات شيطان است كه مى خواهد جنود خود را در مملكت باطن تو برقرار كند؛ و تو كه مجاهدى با شيطان و جنودش ، و مى خواهى صفحه نفس را مملكت رحمانى كنى ، بايد مواظب كيد آن لعين باشى و اين اوهام بر خلاف رضاى حق تعالى را از خود دور نمايى تا ان شاء الله در اين جنگ داخلى اين سنگر را كه خيلى مهم است از دست شيطان و جنودش بگيرى ، كه اين سنگر به منزله سرحد است ، اگر اينجا غالب شدى اميدوار باش .
اى عزيز، از خداى تبارك و تعالى در هر آن استعانت بجوى و استغاثه كن در درگاه معبود خود، و با عجز و الحاح عرض كن : بارالها، شيطان دشمن بزرگى است كه طمع بر انبيا و اولياء بزرگ تو داشته و دارد، تو خودت با اين بنده ضعيف همراهى كن كه بتواند از عهده اين دشمن قوى بر آيد؛ و در اين ميدان جنگ با اين دشمن قوا كه سعادت و انسانيت مرا تهديد مى كند تو خودت با من همراهى فرما كه بتوانم جنود او را از مملكت خاص تو خارج كنم و دست اين غاصب را از خانه مختص به تو كوتاه نمايم .
فصل پنجم : موازنه
از چيزهايى كه انسان را در اين سلوك معاونت مى كند و انسان بايد مواظب آن باشد موازنه است . و آن چنان است كه انسان عاقل منافع و مضار هر يك از اخلاق فاسده و ملكات رذيله را كه زاييده شهوت و غضب و واهمه است ، كه سر خودند و تحت تصرف شيطان ، مقايسه كند با منافع و مضار هر يك از اخلاق حسنه و فضايل نفسانيه و ملكات فاضله كه زاييده اينهاست كه تحت تصرف عقل و شرع اند .
و ملاحظه كند آيا كدام يك را خوب است اقدام كند. مثلا منافع نفسى كه داراى شهوت مطلق العنان است و آن در او رسوخ پيدا كرده و ملكه مستقره شده و از آن ملكات بسيارى پيدا شده و رذايل بيشمارى فراهم آمده ، اين است كه به هر فجورى دسترسى پيدا كند مضايقه نكند، و هر مالى از هر راهى به دستش مى آيد از آن روگردان نباشد، و هر چه مطابق با ميل اوست مرتكب شود، اگر چه مستلزم هر امر فاسدى گردد .
منافع غضب كه ملكه نفس شد و از آن ملكات و رذايل ديگر پيدا شد آن است كه به هر كس دستش رسيد با قهر و غلبه ظلم كند، و با اندك ناملايمى جنگ و غوغا به پا كند، و به هر وسيله شده مضار ناملايمات خود را از خود دور كند ولو منجر به هر فسادى در عالم بشود . همين طور منافع نفس صاحب واهمه شيطانيه كه در آن اين ملكه رسوخ پيدا كرده ، اين است كه با هر شيطنت و خدعه اى شده ، كار غضب و شهوت را راه بيندازد، و با هر نقشه باطله اى شده ، بر بندگان خدا رياست كند، گرچه به بيچاره نمودن يك عائله باشد يا به بينوا نمودن يك شهر يا مملكت .
اينها منافعى است كه اين قوا دارند در صورتى كه تحت تصرف شيطان باشند . در صورتى كه وقتى درست فكر كنيد و ملاحظه حال اين اشخاص را بنماييد، هر كس هر چه قوى هم باشد و هر قدر به آمال و آرزويش هم برسد، باز هزار يك آمالش را به دست نياورده ؛ بلكه در اين عالم ممكن نيست آمال انسان اداره شود و هر كس به آرزويش برسد، براى اينكه اين عالم دار مزاحمت است و مواد اين عالم از اجراى اراده ما تعصى دارند، و ميل و آرزوى ما نيز محدود به حدى نيست . مثلا قوه شهويه در انسان طورى است كه اگر زنهاى يك شهر، به فرض محال ، به دست او بيايد، باز متوجه زنهاى شهر ديگر است . و اگر از يك مملكت نصيبش شد، متوجه مملكت ديگر است . و هميشه آنچه ندارد مى خواهد. با اينكه اينها كه گفته شد فرضى است محال و خيالى است خام ، با وجود اين تنور شهوت باز فروزان است و انسان به آرزوى خود نرسيده .
همين طور قوه غضب در انسان طورى مخلوق است كه اگر مالك الرقاب مطلق يك مملكت شود، متوجه مملكت ديگر مى شود كه آن را به دست نياورده . بلكه هر چه به دستش بيايد، در او اين قوه زيادتر مى شود . هر كس منكر است مراجعه به حال خود كند و به حال اهل اين عالم از قبيل سلاطين و متمولين و صاحبان قدرت و حشمت .
پس انسان هميشه عاشق چيزيست كه ندارد و به دست او نيست . و اين فطرتى است مشايخ عظام و حكماى بزرگ اسلام ، خصوصا استاد و شيخ ما در معارف الهيه ، جناب عارف كامل ، آقاى آقا ميرزا محمد على شاه آبادى (روحى له الفداء) به آن ، كثيرى از معارف الهيه را ثابت مى فرمايند . (6)
در هر حال وقتى كه انسان فرضا به مقاصد خود برسد . استفاده او چند وقت است ؟ قواى جوانى تا چند وقت بر قرار است ؟ وقتى بهار عمر رو به خزان گذاشت ، نشاط از دل و قوه از اعضا مى رود، ذائقه از كار مى افتد؛ طعمها درست ادراك نمى شود؛ چشم و گوش و قوه لمس و قواى ديگر بيكاره مى شوند؛ لذات بكلى ناقص يا نابود مى شود .
امراض مختلفه هجوم مى آورد، جهاز هضم و جذب و دفع و جهاز تنفس كار خود را نمى تواند انجام دهد؛ جز آه سرد و دل پردرد و حسرت و ندامت چيزى براى انسان باقى نمى ماند . پس مدت استفاده انسان از اين قواى جسمانى ، بعد از تميز و فهم خوب و بد تا زمان افتادن قوا از كار يا ناقص شدن آنها، بيش از سى چهل سال براى مردم قوى البنيه و صحيح و سالم نيست ؛ آن هم در صورتى كه به امراض و گرفتاريهاى ديگر كه همه روزه مى بينيم و غافل هستيم بر نخورد.
من عجالة براى جنابعالى فرض مى كنم در عالم خيال كه مايه ندارد! صد و پنجاه سال عمر و فراهم بودن تمام بساط شهوت و غضب و شيطنت ، و فرض مى كنم كه هيچ ناملايمى هم براى شما پيش آمد نكند، و هيچ چيز بر خلاف مقصد شما نشود، آيا بعد از اين مدت كم ، كه مثل باد مى گذرد، عاقبت شما چيست ؟ آيا از اين لذات چه ذخيره اى كرديد براى زندگى هميشگى خود، براى روز بيچارگى و روز فقر و تنهايى خود، براى برزخ و قيامت خود، براى ملاقات ملائكه خدا و اولياء خدا و انبياء او؟ جز يك اعمال قبيحه منكره كه صورت آنها را در برزخ و قيامت به شما تحويل مى دهند، كه صورت آنها را جز خداوند (تبارك و تعالى ) كس ديگر نمى داند چيست .
تمام آتش دوزخ و عذاب قبر و قيامت و غير آنها را كه شنيدى و قياس كردى به آتش دنيا و عذاب دنيا، اشتباه فهميدى ؛ بد قياس كردى . آتش اين عالم يك امر عرضى سردى است . عذاب اين عالم خيلى سهل و آسان است ؛ ادراك تو در اين عالم ناقص و كوتاه است . همه آتشهاى اين عالم را جمع كنند روح انسان را نمى تواند بسوزاند؛ آنجا آتشش علاوه بر اينكه جسم را مى سوزاند روح را مى سوزاند، قلب را ذوب مى كند . فؤ اد را محترق مى نمايد . تمام اينها كه شنيدى و آنچه تاكنون از هر كه شنيدى جهنم اعمال توست كه در آنجا حاضر مى بينى كه خداى تعالى مى فرمايد ( و وجدوا ما عملوا حاضرا) (7) .
اينجا مال يتيم خوردى لذت بردى ، خدا مى داند آن صورتى كه در آن عالم از آن ، در جهنم مى بينى و آن ذلتى كه در آنجا نصيب توست چيست ؟ اينجا بدگفتى به مردم ، قلب مردم را سوزانيدى ، اين سوزش قلب عباد خدا را خدا مى داند چه عذابى دارد؛ وقتى كه ديدى مى فهمى چه عذابى خودت براى خودت تهيه كردى . وقتى غيبت كردى ، صورت ملكوتى او به تو رد مى شود؛ با او محشورى و خواهى عذاب آن را چشيد .
اينها جهنم اعمال است كه جهنم سهل و سرد و گوارا و مال كسانى است كه اهل معصيت هستند؛ ولى براى اشخاصى كه ملكه فاسده و رذيله باطله پيدا كردند، از قبيل ملكه طمع ، حرص ، جحود، حب مال و جاه و دنيا و ساير ملكات پست ، جهنمى است كه نمى شود تصور كرد؛ صورتهايى است كه در قلب من و تو خطور نمى كند كه از باطن خود نفس ظهور مى كند كه اهل آن جهنم از عذاب آنها گريزان و به وحشت هستند.
گاهى اين ملكات اسباب مى شود كه انسان را مخلد در جهنم مى كند، زيرا ايمان را از انسان مى گيرند؛ مثل حسد كه در روايات صحيحه ماست كه ايمان را حسد مى خورد، همان طور كه آتش هيزم را مى خورد . (8) و مثل حب دنيا و شرف و مال كه در روايات صحيحه است كه دو گرگ اگر در گله بى شبان رها شود، يكى از آنها در اول گله و يكى در آخرش ، زودتر آنها را هلاك نمى كنند از حب شرف و حب دنيا كه دين مؤ من را از او مى گيرد (9) خدا نكند عاقبت معاصى منتهى بشود به ملكات و اخلاق ظلمانى زشت ، و آنها منتهى شود به رفتن ايمان و مردن انسان با حال كفر، كه جهنم كافر و جهنم عقايد باطله از آن دو جهنم به مراتب سخت تر و سوزان تر و ظلمانى تر است .
اى عزيز، مراتب اشتداد غير متناهى است . هر چه تو تصور كنى و تمام عقول تصور كنند شدت عذاب را، از آن شديدتر هم ممكن است . اگر برهان حكما را نديدى يا كشف اهل رياضت را باور ندارى ، تو كه بحمدالله مؤ منى ، انبيا(صلوات الله عليهم ) را صادق مى دانى ، تو كه اخبار وارده در كتب معتبره ما را، كه همه علماى اماميه قبول دارند، درست مى دانى ، تو كه ادعيه و مناجات وارده از ائمه معصومين (سلام الله عليهم ) را صحيح مى دانى ، تو كه مناجات مولاى متقيان ، اميرالمؤ منين (سلام الله عليه ) را ديدى ، تو كه مناجات سيد الساجدين (سلام الله عليه ) را در دعاى ابوحمزه ديدى ، قدرى تاءمل كن در مضمون آنها؛ قدرى تفكر نما در فقرات آنها .
لازم نيست يك دعاى طولانى را يك دفعه با عجله و شتاب بخوانى و تفكر در معانيش نكنى ، بنده و شما حال سيد سجاد عليه السلام ، را نداريم كه آن دعاى مفصل را با حال بخوانيم ، شبى يك ربع آن را، يك ثلث آن را، با حال بخوان و تفكر كن در فقراتش شايد صاحب حال شوى . از همه گذشته ، قدرى تفكر در قرآن كن ببين چه عذابى را وعده كرده كه اهل جهنم از مالك مى خواهند كه آنها را بكشد؛ هيهات !كه مرگ در كار نيست . ببين خداى تعالى مى فرمايد: يا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله (10) .
آيا اين چه حسرتى است كه خداى تعالى با آن عظمت با اين تعبير ذكر مى فرمايد؟ تدبر كن در آيه شريفه قرآن ؛ بى تاءمل و تدبر از آن مگذر: يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما اءرضعت و تضع كل ذات حمل حملها و ترى الناس سكارى و ما هم بسكارى و لكن عذاب الله شديد(11)
درست تفكر كن عزيزم ، قرآن نعوذ بالله كتاب قصه نيست ؛ شوخى با شما نمى كند؛ ببين چه مى فرمايد؟ اين چه عذابى است كه عزيزها را از ياد مى برد، حامله را بى بار مى كند . آيا چه عذابى است كه خداوند تبارك و تعالى با آن عظمت او را وصف مى كند به شدت و جاى ديگر به عظمت . چيزى را كه خداى تبارك و تعالى كه عظمت او حد و حصر، و عزت و سلطنت او منتهى ندارد توصيف به شدت و عظمت كند آيا چه خواهد بود؟ خدا مى داند عقل من و تو و فكر همه بشر از تصورش عاجز است . اگر مراجعه به اخبار و آثار اهل بيت عصمت و طهارت كنى و تاءمل در آنها نمايى ، مى فهمى كه قضيه عذاب آن عالم غير از اين عذابهايى است كه فكر كردى . قياس به عذاب اين عالم كردن قياس باطل غلطى است .
من براى تو يك حديث شريف از شيخ جليل القدر، صدوق طايفه ، نقل مى كنم كه بدانى مطلب چيست ، مصيبت چقدر است ؛ با اينكه اين حديث راجع به جهنم اعمال است كه سردتر از همه جهنمهاست . اولا بايد بدانى كه شيخ صدوق ، كه اين حديث از اوست ، كسى است كه تمام علماء اعلام ، او را به جلالت قدر مى شناسند . آن بزرگوار كسى است كه به دعاى امام عليه السلام متولد شده .
آن كسى است كه مورد لطف امام زمان (عليه السلام و عجل الله تعالى فرجه ) بوده ؛ و نويسنده به طريقهاى عديده از بزرگان علماء اماميه ( عليهم رضوان الله ) متصل به شيخ صدوق حديث را نقل مى كند، و مشايخ بين ما و صدوق همه از بزرگان و ثقات اصحابند. پس اگر از اهل ايمانى بايد به اين حديث عقيده مند باشى ،روى الصدوق باسناده عن مولانا الصادق عليه السلام قال :
بينا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ذات يوم قاعدا اذ اءتاه جبرئيل عليه السلام و هو كئيب حزينا؟ فقال : يا محمد، فكيف لا اءكون كذلك و انما وضعت منافيخ جهنم اليوم . فقال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : و ما منافيخ جهنم يا جبرئيل ؟ فقال : ان الله تعالى اءمر بالنار فاءوقد عليها اءلف عام حتى احمرت ؛ ثم اءمر بها فاءوقد عليها اءلف عام حتى اسودت ، و هى سوداء مظلمة . فلوا اءن حلقة من السلسلة التى طولها سبعون ذراعا وضعت على الدنيا، لذابت الدنيا من حرها؛ و لو اءن قطرة من الزقوم و الضريع قطرت فى شراب اءهل الدنيا، مات اءهل الدنيا من نتنها . قال : فبكى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و بكى جبرئيل ؛ فبعث الله اليهما ملكا، فقال : ان ربكما يقرئكما السلام و يقول : انى اءمنتكما من اءن تذنبا ذنبا اعذبكما عليه .
اى عزيز، امثال اين حديث شريف بسيار است ؛ و وجود جهنم و عذاب اليم آن از ضروريات جميع اديان و واضحات برهان است ؛ و اصحاب مكاشفه و ارباب قلوب در همين عالم نمونه آن را ديده اند . درست تدبر كن در مضمون اين حديث كمرشكن ، آيا اگر احتمال صحت هم بدهى ، نبايد مثل ديوانه ها سر به بيابان بگذارى ؟ چه شده كه ما اينقدر در خواب غفلت و جهالتيم ؟ آيا ملكى مثل رسول الله و جبرئيل بر ما نازل شده و ما را از عذاب خدا ايمن كرده ، با اينكه رسول خدا و اولياء او تا آخر عمر هم از خوف خدا قرار و خواب و خوراك نداشتند. على بن الحسين عليهم السلام امام معصوم ، گريه ها و زاريها و مناجات و عجز و ناله هايش دل را پاره پاره مى كند . ما را چه شده كه هيچ حيا نكرده در محضر ربوبيت اينقدر هتك حرمات و نواميس الهى مى كنيم ؟اى واى بر ما و بر غفلت ما!اى واى بر ما و بر شدت سكرات موت ما!اى واى بر حال ما در برزخ و سختيهاى آن ، و در قيامت و ظلمتهاى آن !اى واى بر حال ما در جهنم و عذاب و عقاب آن !
فصل ششم : معالجه مفاسد اخلاقيه
هان اى عزيز، از خواب بيدار شو . از غفلت تنبه پيدا كن و دامن همت به كمر زن ، و تا وقت است فرصت را غنيمت بشمار، و تا عمر باقى است و قواى تو تحت تصرف توست و جوانى بر قرار است و اخلاق فاسده بر تو غالب و ملكات رذيله بر تو چيره نگرديده ، چاره اى كن و دوايى براى رفع اخلاق فاسده و قبيحه پيدا كن و راهى براى اطفاء نائره شهوت و غضب پيدا نما.
بهترين علاجها كه علماء اخلاق و اهل سلوك براى اين مفاسد اخلاقى فرموده اند اين است كه هر يك از اين ملكات زشت را كه در خود مى بينى ، در نظر بگيرى و بر خلاف آن تا چندى مردانه قيام و اقدام كنى و همت بگمارى بر خلاف نفس تا مدتى ، و بر ضد خواهش آن رذيله رفتار كنى و از خداى تعالى در هر حال توفيق طلب كنى كه اعانت كند در اين مجاهده ، مسلما بعد از مدت قليلى آن خلق زشت رفع شده و شيطان و جندش از اين سنگر فرار كرده جنود رحمانى به جاى آنها برقرار مى شود.
مثلا يكى از ذمايم اخلاق ، كه اسباب هلاكت انسان و موجب فشار قبر است و انسان را در دو دنيا معذب دارد، بد خلقى با اهل خانه يا همسايگان يا هم شغلها يا اهل بازار و محله است ، كه اين زاييده غضب و شهوت است . اگر انسان مجاهد مدتى درصدد برآيد كه هر وقت ناملايمى پيش آمد مى كند براى او و آتش غضب شعله ور مى شود و بناى سوزاندن باطن را مى گذارد و دعوت مى كند او را بر ناسزا گفتن و بدگويى كردن ، بر خلاف نفس اقدام كرده عاقبت بد و نتيجه زشت اين خلق را ياد بياورد در عوض ملايمت به خرج بدهد و در باطن شيطان را لعن كند و به خدا از او پناه ببرد، بعد از چند مرتبه تكرار آن خلق بكلى عوض شده و خلق نيكو در باطن مملكت منزل مى كند .
ولى اگر مطابق ميل نفس رفتار كنيد، اولا در همين عالم ممكن است شما را نيست و نابود كند . پناه مى برم به خداى تعالى از غضب كه مى شود در يك آن انسان را هلاك كند؛ خداى نخواسته موجب قتل نفسى بشود . ممكن است انسان در حال غضب به نواميس الهيه ناسزا بگويد؛ چنانكه ديديم مردم را در حال غضب كه رده گفتند و مرتد شدند . يا اگر خداى نخواسته اهل جدال و مراء در مباحثه علميه هستى كما اينكه بعضى از ما طلبه ها گرفتار اين سريره زشت هستيم مدتى بر خلاف نفس اقدام كن . در مجالس رسمى كه مشحون به علما و عوام است مباحثه كه پيش آمد كرد ديدى طرف صحيح مى گويد، معترف به اشتباه خودت بشو و تصديق آن طرف بكن . اميد است در اندك زمانى رفع اين رذيله شود . خدا نكند كه حرف بعضى از اهل علم و مدعى مكاشفه درست باشد، مى گويد: براى من در يكى از مكاشفات كشف شد كه تخاصم اهل نار، كه خداى تعالى اطلاع مى دهد، مجادله اهل علم و حديث است . انسان اگر احتمال صحبت هم بدهد، بايد خيلى درصدد رفع اين خصلت باشد . روى عن عدة من الاءصحاب اءنهم قالوا:
خرج علينا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يوما و نحن نتمارى فى شى ء من اءمر الدين . فغضب غضبا شديدا لم يغضب مثله . ثم قال : انما هلك من كان قبلكم بهذا، ذروا المراء، فان المؤ من لا يمارى ؛ ذروا المراء فان الممارى قد تمت خسارته ؛ ذروا المراء، فان الممارى لا اءشفع له يوم القيامة ؛ ذروا المراء فانى زعيم بثلاث اءبيات فى الجنة فى رياضها و اءوسطها و اءعلاها لمن ترك المراء و هو صادق ؛ ذروا المراء، فان اءول ما نهانى عنه ربى بعد عبادة الاءوثان المراء (12)
احاديث در اين باب بسيار است . چقدر زشت است كه انسان به واسطه يك مغالبه جزئى ، كه هيچ ثمرى و اثرى ندارد، از شفاعت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم محروم بماند؛ و مذاكره علم را ، كه افضل عبادات و طاعات است اگر با قصد صحيح باشد، به صورت اعظم معاصى در آورد و تالى عبادت اوثانش كند . به هر حال ، انسان بايد يك يك اخلاق قبيحه فاسده را در نظر گرفته به واسطه خلاف نفس از مملكت روح خود بيرون كند . وقتى غاصب بيرون رفت ، صاحب خانه خودش مى آيد؛ محتاج به زحمت ديگرى نيست .
چون كه مجاهده نفس در اين مقام به اتمام رسيد و انسان موفق شد كه جنود ابليس را از اين مملكت خارج كند و مملكتش را سكناى ملائكة الله و معبد عبادالله الصالحين قرار داد، كار سلوك الى الله آسان و راه مستقيم انسانيت روشن مى گردد، و ابواب بركات و جنات به روى او مفتوح ، و ابواب جهنم و دركات به روى او بسته مى گردد، و خداى تبارك و تعالى به نظر لطف و مرحمت به او نظر مى كند و در سلك اهل ايمان منخرط مى شود و از اهل سعادت و اصحاب يمين مى شود و راهى از باب معارف الهيه بر او باز مى شود و خداى تبارك و تعالى در آن راه پرخطر از او دستگيرى مى فرمايد .
الحديث الثانى : ريا
قال اءبو عبدالله عليه السلام :
كل رياء شرك انه من عمل للناس كان ثوابه على الناس . و من عمل لله كان ثوابه على الله . (13)
ريا عبارت از نشان دادن و وانمود كردن چيزى از اعمال حسنه يا خصال پسنديده يا عقايد حقه است به مردم ، براى منزلت پيدا كردن در قلوب آنها و اشتهار پيدا كردن پيش آنها بخوبى و صحت و امانت و ديانت بدون قصد صحيح الهى . و آن تحقق پيدا مى كند در چند مقام :
مقام اول و آن داراى دو درجه است
اول آن كه اظهار عقايد حقه و معارف الهيه كند براى اينكه اشتهار به ديانت پيدا كند و منزلت در قلوب پيدا نمايد . مثل اينكه بگويد: من كسى را جز خداوند مؤ ثر در وجود نمى دانم . يا اينكه : من به غير خدا توكل به كسى ندارم . يا بالكنايه و اشاره خود را معرفى كند به عقايد حقه . و اين طور دوم رايجتر است . مثلا صحبت توكل يا رضاى به قضاى الهى پيش آمد مى كند، شخص مرائى با يك آه يا يك سر تكان دادن خود در سلك آن جمعيت محسوب مى دارد .
درجه دوم آنكه عقايد باطله اى را از خود دور و نفس را از آن تزكيه كند به قصد جاه و منزلت در قلوب ، چه به صراحت لهجه باشد يا به اشاره و كنايه .
مقام دوم و در آن نيز دو مرتبه است
يكى آنكه اظهار خصال حميده و ملكات فاضله نمايد .
و يكى تبرى از مقابلات آنها و تزكيه نفس كند بدان غرض كه معلوم شد .
مقام سوم كه رياى معروف پيش فقها (رضوان الله عليهم ) است ، داراى همين دو درجه است :
يكى آنكه اتيان به عمل و عبادت شرعى يا راجحات عقلى نمايد به قصد ارائه به مردم و جلب قلوب ؛ چه آنكه ذات عمل را به قصد ريا كند، يا كيفيت ، يا شرط يا جزء آن را، به طورى كه در كتب فقهيه متعرض اند .
ديگر آن كه ترك عملى كند به همان مقصود .
مقام اول ريا در عقايد
فصل اول : حقيقت و خطر ريا در عقايد
ريا در اصول عقايد و معارف الهيه از جميع اقسام رياها سخت تر و عاقبتش از همه بدتر و ظلمتش از تمام رياها بيشتر و بالاتر است . صاحب اين ريا اگر در واقع معتقد به آن امرى ارائه مى دهد نباشد، از جمله منافقين است كه مخلد در نار و هلاك ابدى براى اوست ، و عذابش اشد عذابهاست .
و اگر معتقد باشد ولى براى اينكه در قلوب مردم رتبه و منزلت پيدا كند اظهار مى كند، اين شخص گرچه منافق نيست ولى اين ريا باعث مى شود كه نور ايمان از قلب او برود، و ظلمت كفر به جاى آن در قلب وارد شود؛ زيرا اين شخص گرچه در اول امر مشرك است به شرك خفى . زيرا معارف الهيه و عقايد حقه را كه خالص بايد باشد براى خدا، و صاحب آن ذات مقدس حضرت حق است به مردم تحويل داده و غير را در آن شركت داده و شيطان را در آن متصرف نموده و اين عمل قلبى براى خدا نبوده و لكن اين فجيعه موبقه و اين سريره مظلمه و اين ملكه خبيثه كار انسان را منجر مى كند به اينكه خانه قلب مختص به غير خدا شود، و كم كم ظلمت اين رذيله اسباب مى شود كه انسان بى ايمان از دنيا برود؛ و اين ايمان خيالى كه دارد صورت بى معنى و جسد بى روح است و مورد قبول خداى تعالى نشود . كما اينكه اشاره به اين فرموده در حديثى كه كافى شريف از على بن سالم نقل مى كند: سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول قال الله عزوجل : اءنا خير شريك من اءشرك معى غيرى فى عمل عمله ، لم اءقبله الا ما كان لى خالصا (14)
معلوم است اعمال قلبيه در صورت خالص نبودن مورد توجه حق تعالى واقع نشود، و او را نپذيرد و به شريك ديگر واگذار فرمايد كه آن شخصى است كه براى نشان دادن به او عمل مى شود؛ پس اعمال قلبيه مختص به آن شخص ، و از حد شرك بيرون رفته به كفر محض وارد مى شود . بلكه مى توان گفت اين شخص نيز از جمله منافقين است : همان طور كه شركش خفى است ، نفاقش نيز خفى است . بيچاره گمان كرده مؤ من است ولى مشرك است در اول امر، و در نتيجه منافق است ، و عذاب منافقين را بايد بچشد. و واى به حال كسى كه كارش به نفاق منجر شود.
فصل دوم : علم غير از ايمان است
ايمان غير از علم به خدا و وحدت ، و ساير صفات كماليه ثبوتيه و جلاليه و سلبيه ، و علم به ملائكه و رسل و كتب و يوم قيامت است . چه بسا كسى داراى اين علم باشد و مؤ من نباشد: شيطان عالم به تمام اين مراتب به قدر من و شما هست و كافر است . بلكه ايمان يك عمل قلبى است كه تا آن نباشد ايمان نيست . بايد كسى كه از روى برهان عقلى يا ضرورت اديان چيزى را علم پيدا كرد، به قلب خود نيز تسليم آنها شود؛ و عمل قلبى را، كه يك نحو تسليم و خضوعى و يك طور تقبل و زير بار رفتن است ، انجام دهد تا مؤ من گردد . و كمال اينان اطمينان است .
نور ايمان كه قوى شد، دنبالش اطمينان در قلب حاصل مى شود . و تمام اينها غير از علم است . ممكن است عقل شما به برهان چيزى را ادراك كند، ولى قلب تسليم نشده باشد و علم بى فايده گردد . مثلا شما به عقل خود ادراك كرديد كه مرده نمى تواند به كسى ضرر بزند و تمام مرده هاى عالم به قدر مگس حس و حركت ندارند و تمام قواى جسمانى و نفسانى از او مفارقت كرده ، ولى چون اين مطلب را قلب قبول نكرده و تسليم عقل نشده شما نمى توانيد با مرده شب تاريك به سر بريد . ولى اگر قلب تسليم عقل شد و اين حكم را از او قبول كرد، هيچ اين كار براى شما اشكالى ندارد . چنانكه بعد از چند مرتبه اقدام قلب تسليم شده ديگر باكى از مرده نمى كند .
پس ، معلوم شد كه تسليم ، كه حظ قلب است ، غير از علم است ، كه حظ عقل است . ممكن است انسان به برهان عقلى اثبات صانع تعالى و توحيد او و يوم معاد و ديگر از عقايد حقه نمايد، ولى اين عقايد را ايمان نگويند و او را مؤ من حساب نكنند؛ و در جمله كفار يا منافقين يا مشركين باشد . منتها امروز چشم دل شما بسته است و بصيرت ملكوتى نداريد، اين چشم ملكى ادراك نمى كند؛ وقتى كشف سريره شد و سلطنت حقه الهيه بروز كرد و طبيعت خراب شد و حقيقت به پا گرديد، ملتفت مى شويد مؤ من به خدا نبوديد، و اين حكم عقل به ايمان مربوط نبود . تا لا اله الا الله با قلم عقل بر لوح صافى قلب نگاشته نشود، انسان مؤ من به وحدت خدا نيست . و وقتى اين كلمه طيبه الهيه در قلب وارد شد سلطنت قلب با خود حق تعالى مى شود، و ديگر انسان كس ديگر را مؤ ثر در مملكت حق نمى داند و از كسى ديگر متوقع جاه و جلال نيست و منزلت و شهرت را پيش ديگران طالب نمى شود؛ پس قلب رياكار و سالوس نمى شود . پس ، اگر در قلب ريا ديديد، بدانيد قلب شما تسليم عقل نشده و ايمان در دل شما نورافكن نگرديده ، و ديگرى را اله و مؤ ثر عالم مى دانيد نه حق تعالى را، و شما در زمره منافقين يا مشركين يا كفاريد .
فصل سوم : وخامت امر ريا
هان ،اى شخص مرائى كه عقايد حقه و معارف الهيه را به دست دشمن خداى تعالى ، كه شيطان است ، سپردى و مختصات حق تعالى را به ديگران دادى ، و آن انوارى كه روشنى بخش روح و قلب و سرمايه نجات و سعادت ابدى و سرچشمه لقاء الهى و بذر جوار محبوب است مبدل به ظلمات موحشه و شقاوت و هلاكت ابدى و سرمايه بعد از ساحت قدس محبوب و دورى از لقاء حضرت حق تعالى كردى ، مهيا باش براى ظلمتهايى كه نور در دنبال ندارند و تنگنايى كه گشايشى ندارد و امراضى كه شفاپذير نيست : مردنى كه حيات ندارد . آتشى كه از باطن قلب ظهور كند و ملكوت نفس و ملك بدن را بسوزاند چنان سوزاندنى كه خطور در قلب من و تو نكرده ؛ چنانكه خداى تعالى خبر مى دهد در كتاب منزل خود در آيه شريفه نار الله الموقدةَ التى تطلع على الاءفئده (15) .
از وصف آتشى كه (آتش خدا) استيلاى بر قلوب پيدا مى كند و قلوب را مى سوزاند . هيچ آتشى قلب را سوزان نيست جز آتش الهى . اگر فطرت توحيد از دست رفت ، كه فطرة الله است ، و به جاى آن شرك و كفر جايگزين شد، ديگر شفاعت شافعين نصيب انسان نشود؛ و انسان مخلد در عذاب است آن هم چه عذابى ؟ عذابى كه از قهر الهى و غيرت ربوبى بروز كند .
پس اى عزيز، براى يك خيال باطن ، يك محبوبيت جزئى بندگان ضعيف ، يك توجه قلبى مردم بيچاره ، خود را مورد سخط و غضب الهى قرار مده ؛ و مفروش آن محبتهاى الهى ، آن كرامتهاى غير متناهى ، آن الطاف و مراحم ربوبيت را به يك محبوبيت پيش خلق كه مورد هيچ اثرى نيست و از او هيچ ثمرى نبرى جز ندامت و حسرت . وقتى دستت از اين عالم كوتاه شد، كه عالم كسب است ، و عملت منقطع گرديد، ديگر پشيمانى نتيجه ندارد و رجوع بى فايده است .
فصل چهارم : قلع ماده ريا
ما در اينجا تذكر مى دهيم به چيزى كه اميد است براى اين مرض قلبى مؤ ثر افتد در اين مقام و مقامات ديگر . و آن چيزى است كه مطابق برهان و مكاشفه و عيان و اخبار معصومين و كتاب خداست ، و عقل شما هم تصديق دارد . و آن اين كه خداى تبارك و تعالى به واسطه احاطه قدرتش در جميع موجودات و بسط سلطنتش در تمام كائنات و احاطه قيوميش به كافه ممكنات ، تمام قلوب بندگان در تحت تصرف او و به يد قدرت و در قبضه سلطنت اوست ، و كس ديگر را در قلوب بندگان بدون اذن قيومى و اجازه تكوينى او تصرفى نيست ؛ خود صاحبان قلب نيز بى اذن و تصرف حق تعالى تصرف در قلوب خود ندارند و بدين معنى اشارة و كناية و صراحة در قرآن (16) و اخبار (17) اهل بيت عليهم السلام اخبار شده است .
پس خداى تبارك و تعالى صاحب قلب و متصرف در اوست ، و شما كه بنده ضعيف عاجز هستيد نمى توانيد تصرف در قلوب كنيد بى تصرف حق ، بلكه اراده او قاهر است بر اراده شما و همه موجودات ؛ پس ريا و سالوس شما اگر براى جلب قلوب عباد است و جانب دلها نگاه داشتن و منزلت و قدر در قلوب پيدا كردن و اشتهار بخوبى يافتن است ، اين از تصرف شما بكلى خارج و در تحت تصرف حق است . خداوند قلوب و صاحب دلها به هر كس مى خواهد قلوب را متوجه مى فرمايد . بلكه ممكن است شما نتيجه عكس بگيريد . ديديم و شنيديم اشخاص سالوس دو رو كه قلوب آنها پاك نبود آخر كار رسوا شدند و آنچه مى خواستند نتيجه بگيرند به عكس اتفاق افتاد؛ چنانكه به همين معنى اشاره فرموده در حديث شريف كافى ، عن اءبى عبدالله عليه السلام فى قول الله عزوجل : (فمن كان يرجوا لقاء به فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه اءحدا (18)، قال عليه السلام :
الرجل يعمل شيئا من الثواب لا يطلب به وجه الله ، انما يطلب تزكية الناس ، يشتهى اءن يسمع به الناس ، فهذا الذى اءشرك بعبادة ربه ، ثم قال : ما من عبد اءسر خيرا فذهبت الاءيام اءبدا حتى يظهر الله له خيرا؛ و ما من عبد يسر شرا؟ فذهبت الاءيام اءبدا حتى يظهر الله له شرا . (19)
پس اى عزيز، نام نيك را از خداوند بخواه . قلوب مردم را از صاحب قلب خواهش كن با تو باشد . تو كار را براى خدا بكن ، خداوند علاوه بر كرامتهاى اخروى و نعمتهاى آن عالم در همين عالم هم به تو كرامتها مى كند؛ تو را محبوب مى نمايد؛ موقعيت تو را در قلوب زياد مى كند . ولى اگر بتوانى با مجاهده و زحمت قلب خود را از اين حب هم بكلى خالص نما؛ باطن را صفا ده تا عمل از اين جهت خالص شود و قلب متوجه حق گردد؛ روح بى آلايش شود؛ كدورت نفس برطرف گردد . حب و بغض مردم ضعيف ، شهرت و اسم نزد بندگان ناچيز، چه فايده اى دارد . فرضا فايده داشته باشد، فايده ناچيز جزئى چند روزه است . ممكن است اين حب عاقبت كار انسان را به ريا برساند و خداى نخواسته آدم را مشرك و منافق و كافر كند؛ اگر در اين عالم رسوا نشود، در آن عالم در محضر عدل ربوبى پيش بندگان صالح خدا و انبياء عظام او و ملائكه مقربين رسوا شود . رسوايى آن روز را نمى دانى چه رسوايى است .
سرشكسته در آن محضر را خدا مى داند چه ظلمتها دنبال دارد . آن روز است كه به فرموده حق تعالى كافر مى گويد: اى كاش خاك بودم . (20) و ديگر فايده ندارد .اى بيچاره ، تو به واسطه يك محبت جزئى ، يك شهرت بى فايده پيش بندگان ، از آن كرامتها گذشتى ؛ رضاى خدا را از دست دادى ؛ خود را مورد غضب خداى تعالى نمودى . اعمالى را كه بايد به آنها درا كرامت تهيه كنى ، زندگانى ابدى و فرحناكى هميشگى فراهم كنى و به واسطه آنها در اعلى عليين بهشت قرارگيرى ، مبدل كردى به ظلمات شرك و نفاق ؛ و براى خود حسرت و ندامت و عذابهاى شديد تهيه نمودى ، و خود را سجينى نمودى ؛ چنانكه پيغمبر فرمود كه : همانا فرشته بالا مى برد كار بنده را با فرحناكى . پس چون كارهاى نيكوى او را بالا برد، خداى عزوجل مى فرمايد: قرار بدهيد اين اعمال را در سجين . همانا اين شخص در اين اعمال فقط مرا نخواسته است . (21)
من و تو با اين حال نمى توانيم سجين را تصور كنيم ، و ديوان عمل فجار را بفهميم ، و صورت اين اعمال را كه در سجين است ببينيم . يك وقت حقيقت امر را مى بينيم كه ديگر دستمان كوتاه است و چاره منقطع .اى عزيز، بيدار شو و غفلت و مستى را از خود دور كن ؛ و در ميزان عقل بسنج اعمال خود را قبل از آنكه در آن عالم ميزان كنند؛ و حساب خود را بكش قبل از آنكه از تو حساب كشند . و آينه دل را از شرك و نفاق و دورويى پاك كن ؛ و مگذار زنگار شرك و كفر او را طورى بگيرد كه به آتشهاى آن عالم پاك نگردد؛ نگذار نور فطرت مبدل به ظلمت كفر شود؛ نگذار فطرت الله التى فطر الناس عليها (22)ضايع گردد .
اينقدر خيانت مكن بر اين امانت الهى !پاك كن آينه قلب را تا نور جمال حق در او جلوه كند، و تو را از عالم و هر چه در اوست بى نياز كند؛ و آتش محبت الهى در قلب افروخته شده تمام محبتها را بسوزاند كه همه عالم را به يك لحظه آن ندهى ، و چنان لذتى ببرى از ياد خدا و ذكر آن كه تمام لذات حيوانى را بازيچه بدانى . اگر اهل اين مقام هم نيستى و اين معانى در نظرت عجيب مى آيد، نعمتهاى الهى را در عالم ديگر كه قرآن مجيد و اخبار معصومين از آنها اطلاع داده اند، از دست مده ؛ به واسطه جلب قلوب مخلوق براى شهرت چند روزه موهوم ، آن همه ثوابها را ضايع مكن ؛ از آن همه كرامات خود را محروم كن ؛ سعادت ابدى را به شقاوت هميشگى مفروش .
فصل پنجم : دعوت به اخلاص
مالك الملوك حقيقى و ولى نعمت واقعى ، كه اين همه كرامات به ما كرده و اين همه تهيه ها براى ما ديده از قبل از آمدن ما در اين عالم ، از غذاى لطيف داراى مواد صالحه مناسبه با معده ضعيف ما و مربى و خدمتگزار با حب جبلى ذاتى كه خدمتش بى منت باشد و محيط و هواى مناسب و ساير نعم و آلاء ظاهره و باطنه ، و اين همه تهيه ها ديده در عالم آخرت و برزخ براى ما قبل از رفتن در آنجا، و از ما خواسته است كه اين قلب را براى من يا براى كرامت من خالص كن تا براى خودت نتيجه دهد، خودت فايده ببرى ، باز ما گوش ندهيم و نافرمانى كنيم و بر خلاف رضاى او قدم مى زنيم ، چه ظلم بزرگى كرديم و با چه مالك الملوكى ستيزه نموديم كه نتيجه اش ظلم به خود ماست و به سلطنت او لطمه اى وارد نمى شود . از تحت سلطنت و سلطه او خارج نمى شويم ، مشرك باشيم يا موحد فرقى او نكند؛ عارف بالله يا متقى زكى النفس باشيم براى خود هستيم ؛ كافر و مشرك باشيم به خود ضرر زديم : (فان الله غنى عن العالمين ) (23) .
احتياجى به عبادت ما، به اخلاص ما، به بندگى ما، ندارد؛ نافرمانى و شرك و دورويى ما به مملكت او لطمه اى وارد نمى كند . لكن چون ارحم الراحمين است ، رحمت واسعه و حكمت بالغه اش اقتضا مى كند كه طرق هدايت و راه خير و شر و زشت و زيبا را به ما بنماياند، و پرتگاههاى راه انسانيت و لغزشگاههاى طريق سعادت را به ما ارائه دهد . خداى تعالى در اين هدايت و راهنمايى ، بلكه در اين عبادتها و اخلاصها و بندگيها، بر ما منتهاى عظيم جسيم دارد كه تا چشم بصيرت و ديده برزخى اقع بين باز نشود نمى توانيم بفهميم . و مادامى كه در اين عالم تنگ و تاريك و ظلمتكده طبيعت هستيم و دچار سلسله هاى زمان و حبس تاريك امتداد مكانيم ، ادراك منتهاى بزرگ خدا را نمى كنيم ،و نعمتهاى خداوند را در همين اخلاص و عبادت و در آن راهنمايى و هدايت تصور نمى نماييم .
مبادا گمان كنى كه ما منت داريم بر انبياء يا اولياء مكرم خدا، يا بر علماء امت ، كه راهنماى سعادت و خلاصى ما هستند و ما را از جهل و ظلمت و بدبختى نجات دادند و به عالم نور و سرور و بهجت و عظمت دعوت كردند، و آن همه تحمل مشقتها و زحمتها نمودند و مى كنند براى تربيت ما و براى نجات ما از آن ظلمتهايى كه لازمه اعتقادات باطله و جهلهاى مركب است ، و از آن فشارها و عذابهايى كه صورت ملكات و اخلاق رذيله است ، و از آن صورتهاى موحشه مدهشه كه ملكوت اعمال و افعال قبيحه ماست ، و براى رسيدن ما به آن نورها و بهجتها و سرورها و راحتى و خوشيها و حور و قصور كه نمى توانيم تصور آنها را بكنيم . و اين عالم ملك با همه عظمت كه دارد تنگتر از آن است كه يكى از حله هاى بهشتى را در او بياورند، و اين چشمهاى ما طاقت ديدن يك تار موى حور العين را ندارد، كه تمام اينها صورت ملكوتى آن عقايد و اخلاق و اعمالى است كه انبياء عظام ، خصوصا خاتم پيغمبران (صلى الله عليه و آله و عليهم )، آنها را به وحى الهى درك فرموده و ديده و شنيده و ما را بدانها دعوت فرموده اند . و ما بيچاره ها مثل اطفالى كه از حكم عقلا سرپيچند، بلكه عقلا را تخطئه مى كنند، هميشه با آنها در مقام ستيزه و جنگ و جدال بر آمديم ؛ و آن نفوس زكيه مطمئنه و ارواح طيبه طاهره به واسطه شفقت و رحمتى كه بر بندگان خدا داشتند هيچ گاه از دعوت خويش به واسطه نادانى ما كوتاهى نفرمودند و ما را به سوى بهشت و سعادت كشيدند، بدون اينكه اجر و مزدى از ما بخواهند . آن وقت هم كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منحصر مى كنند اجر خود را به مودت ذوى القربى (24) ، صورت اين مودت و محبت در عالم ديگر براى ما شايد از همه صور نورانى تر باشد . آن هم براى خود ماست و رسيدن ما به سعادت و رحمت . پس مزد رسالت عايد خود ما شد و ما از آن بهره مند گرديديم ؛ ما بيچاره ها چه منتى بر آنها داريم ؛ اخلاص و ارادت ما براى آنها چه نفعى دارد؛ شما و ما بر علماء امت چه منتى داريم ؟ از آن شخص مساءله گو گرفته تا آن نبى مكرم ، تا ذات مقدس حق (جل جلاله ) هر كس به مرتبه و مقام خود كه راه هدايت را به ما نشان مى دهند، بر ما منتها دارند كه جزاى آنها را در اين عالم نمى توانيم بدهيم ؛ اين عالم لايق جزاى آنها نيست : فلله و لرسوله و لاءوليائه المنة . چنانكه خداى تعالى مى فرمايد قل لا تمنوا على اسلامكم بل الله يمن عليكم اءن هديكم للايمان ان كنتم صادقينَ ان الله يعلم غيب السموات و الاءرض و الله بصير بما تعملون (25)
پس ، اگر ما صادق باشيم در دعوى ايمان ، خداوند در همين ايمان هم بر ما منت دارد خداوند بصير به عالم غيب است و مى داند صور اعمال ما و صورت ايمان و اسلام ما در عالم غيب چيست . ما بيچاره ها چون اطلاع از حقيقت نداريم ، از مساءله گو كسب علم مى كنيم و به او منت مى گذاريم ، تقليد عالم مى كنيم ، منت مى گذاريم ؛ نماز جماعت به عالم مى خوانيم ، به او منت مى گذاريم ؛ با اينكه آنها بر ما منت دارند و خود ما خبر نداريم . بلكه اين منتها اعمال ما را واژگون مى نمايد و در سجين كشيده آنها را به باد فنا مى دهد .
مقام دوم : ريا در اخلاق و ملكات باطنى
فصل اول : ميزان در رياضتهاى حقانى و نفسانى
ريا در اين مقام گرچه به شدت مقام اول نيست ، ولى بعد از تنبه به يك مطلب ممكن است كار مرائى در اين مقام نيز منجر شود به جايى كه در نتيجه با مرائى در آن مقام يكى گردد .
ما در شرح حديث سابق بيان كرديم كه براى انسان در عالم ملكوت صورتهايى ممكن است باشد غير از صورت انسانى ؛ و آن صورتها تابع ملكوت نفس و ملكات آن است . اگر شما داراى ملكات فاضله انسانيه باشيد، در وقتى آن ملكات صورت شما را انسانى مى كند كه با آن ملكات بدون اينكه از طريق اعتدال خارج شده باشند محشور گرديد . بلكه ملكات در صورتى فاضله است كه نفس اماره در آن تصرف نكند و در تشكيل آن قدم نفس دخيل نباشد . بلك شيخ استاد ما (دام ظله )، مى فرمودند: ميزان در رياضت باطل و رياضت شرعى صحيح قدم نفس و قدم حق است .
اگر سالك به قدم نفس حركت كرد و رياضت او براى پيدايش قواى نفس و قدرت و سلطنت آن باشد، رياضت باطل و سلوك آن منجر به سوء عاقبت مى باشد . و دعوى هاى باطله نوعا از همين اشخاص بروز مى كند . و اگر سالك به قدم حق سلوك كرد و خداجو شد، رياضت او حق و شرعى است ؛ و حق تعالى از او دستگيرى مى كند به نص آيه شريفه كه مى فرمايد: و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا (26) .
پس كارش به سعادت منجر شده ، خودى از او افتد و خودنمايى از او دور گردد . و معلوم است كه اخلاق حسنه خود و ملكات فاضله نفس را به چشم مردم بكشد و ارائه به مردم بدهد، قدمش قدم نفس است ؛ و خودبين و خودخواه و خودپرست است ؛ و با خودبينى ، خداخواهى و خدابينى خيالى است خام و امرى است باطل و محال . مادامى كه مملكت وجود شما از حب نفس و حب جاه و جلال و شهرت و رياست به بندگان خدا پر است ، نمى توان ملكات شما را ملكات فاضله دانست و اخلاق شما را اخلاق الهى شمرد. كاركن در مملكت شما شيطان است ؛ و ملكوت و باطن شما صورت انسان نيست . و پس از گشودن چشم برزخ ملكوتى خود را به صورت غير انسان ، مثل يكى از شياطين مثلا، مى بيند . و حصول معارف الهيه و توحيد صحيح براى همچو قلبى كه منزلگاه شيطان است محال است . و تا ملكوت شما ملكوت انسانى نباشد و قلب شما از اين اعوجاجها و خودخواهيها پاك نباشد، منزل حق تعالى نباشد. در حديث قدسى است كه مى فرمايد: لا يستعنى اءرضى و لا سمائى ، بل يسعنى قلب عبدى المؤ من (27) .
هيچ موجودى آينه جمال محبوب نيست ، مگر قلب مؤ من . متصرف در قلب مؤ من حق است نه نفس . كاركن در وجود او محبوب است ، قلب مؤ من خودسر نيست ؛ هرزه گرد نيست : قلب المؤ من بين اصبغى الرحمن ، يقلبه كيف يشاء (28) . دست حق در مملكت قلب او متصرف است ؛ تقليب و تقلب قلب او با خود حق تعالى است .اى بيچاره ، تو كه عابد نفسى و متصرف در قلب تو شيطان و جهل است و دست تصرف حق را از قلب خود منقطع كردى ، چه ايمانى دارى كه مورد تجلى حق و سلطنت مطلق گردى ؟ پس ، بدان تا بدين حال هستى و اين رذيله خودنمايى در توست ، تو كافر بالله هستى و در سلك منافقين محسوب مى شوى ؛ گرچه به خيال خود مسلمى و مؤ من به خدايى .
فصل دوم : ستار و غيور بودن خداوند
پس اى عزيز، بيدار شو و پنبه غفلت را از گوش برون كن و خواب غفلت را بر چشم خود حرام نما؛ و بدان كه تو را خداى تعالى براى خود آفريده ؛ چنانكه در حديث قدسى مى فرمايد: يابن آدم خلقت الاءشياء لاءجلك و خلقتك لاءجلى (29) . و قلب تو را منزلگاه خود قرار داده ، تو و قلب تو يكى از نواميس الهيه هستيد؛ حق تعالى غيور است نسبت به ناموس خود؛ اينقدر پرده درى مكن به ناموس حق تعالى ؛ دست درازى را روا مدار . بترس از غيرت حق تعالى كه تو را در اين عالم همچنان رسوا كند كه هر چه خواهى اصلاح كنى نتوانى . تو در ملكوت خود در حضور حضرات ملائكه و انبياء عظام پرده ناموس الهى را پاره كنى ، و اخلاق فاضله را، كه به واسطه آنها اوليا تشبه به حق پيدا مى كنند، تسليم غير حق مى كنى و قلب خود را به دشمن حق مى دهى و شرك مى ورزى و در باطن ملكوت خود؛ بترس از آنكه حق تعالى علاوه بر آنكه ناموس ملكوت تو را پاره كند و تو را پيش انبياء عظام و ملائكه مقربين مفتضح و رسوا كند، در همين عالم تو را مفتضح كند و مبتلا كند به فضيحتى كه جبران ناپذير نباشد و پاره شدن عصمتى كه وصله بردار نباشد . حق تعالى ستاراست ، ولى غيور هم هست ؛ اءرحم الراحمين است ، ولى اءشد المعاقبين هم هست . ستر مى فرمايد تا وقتى از حد نگذرد ممكن است خداى نخواسته اين كار بزرگ و اين رسوايى ناهنجار غيرت را بر ستر غلبه دهد پس قدرى به خود آى و رجوع به خدا كن و بازگشت به سوى او نما، كه خداى تعالى رحيم است و پى بهانه مى گردد براى رحمت . اگر رجوع كردى ، به غفران خود ستر مى فرمايد عيوب گذشته را و نمى گذارد كسى بر آن مطلع شود، و تو را صاحب فضيلت مى كند و اخلاق كريمه را در تو جلوه مى دهد، و تو را مرآت صفات خود مى فرمايد و اراده تو را در آن عالم كاركن مى فرمايد، چنانكه اراده خود او در همه عوالم نافذ است ؛ چنانكه در حديثى منقول است كه وقتى كه اهل بهشت قرار گرفتند، نامه اى از جانب حق تعالى براى آنها مى آيد كه مضمونش اين است :
از جانب زنده پاينده اى كه نمى ميرد به سوى زنده پاينده اى كه نمى ميرد . من هر چه را مى خواهم موجود شود به او مى گويم باش ، پس موجود مى شود؛ تو را هم امروز قرار دادم كه هر چه را مى خواهى بشود امر كن ، مى شود (30)
تو خودخواهى اينقدر نداشته باش ، تو اراده خود را تسليم حق كن ، ذات مقدس هم تو را مظهر اراده خود مى فرمايد؛ تو را متصرف در امور خود قرار مى دهد؛ مملكت ايجاد را در آخرت در تحت قدرت تو قرار مى دهد . و اين غير تفويض محال باطل است ؛ چنانكه در محل خود معلوم است .
هان اى عزيز، تو خود دانى ، مى خواهى اين را بپذير يا آن را، كه خداى تعالى بى نياز است از ما و همه مخلوقات و اخلاص ما و همه موجودات عالم .
مقام سوم : ريا در اعمال
فصل اول : تصرف شيطان در عبادات
ريا در اين مقام از مقامات ديگر بيشتر و شايعتر است ؛ زيرا ما مردم نوعا اهل آن دو مقام نيستيم . از همين جهت ، شيطان از آن طريق وارد بر ما نمى شود . ولى چون عمده مردم متعبد اهل مناسك و عبادات صورى هستند، شيطان در اين مقام بيشتر تصرف مى كند و مكايد نفس در اين مرحله بيشتر است . و به عبارت ديگر، چون نوع مردم داراى بهشت جسمانى اعمالى هستند، و از طريق اعمال حسنه و ترك اعمال سيئه داراى مقامات اخروى مى شوند، شيطان از همين راه وارد شده ، ريشه ريا و سالوس را در اعمال آنها آبيارى مى كند تا شاخ و برگ پيدا كرده ، حسنات آنها را مبدل به سيئات كرده ، آنها را از طريق مناسك و عبادات وارد جهنم دركات مى كند؛ و چيزهايى را كه با آن مى خواهند تهيه تعمير آخرت كنند اسباب تخريب آن مى نمايد؛ و چيزى كه از عليين است كارى مى كند كه به امر حق تعالى ملائكه در سجين قرار دهند. پس كسانى كه فقط داراى همين جنبه هستند و زاد و راحله اى جز زاد اعمال ندارند، بايد خود را كاملا مواظب باشند كه مبادا خداى نخواسته اين امر هم از دست رفته بكلى جهنمى گردند و راهى به جانب سعادت نداشته باشند، و درهاى بهشت به روى آنها بسته شده ، درهاى جهنم براى آنها باز گردد .
فصل دوم دقت امر ريا
بسيار اتفاق افتد كه شخص رياكار خودش هم ملتفت نيست كه ريا در اعمال او رخنه كرده و اعمالش ريايى و ناچيز است ، زيرا مكايد شيطان و نفس به قدرى دقيق و باريك است و صراط انسانيت به طورى نازك و تاريك است كه تا انسان مو شكافى كامل نكند نمى فهمد چه كاره است . خودش گمان مى كند كارهايش براى خداست ، ولى براى شيطان است . انسان چون مفطور به حب نفس است ، لهذا پرده خودخواهى معايب او را بر خود او مى پوشاند شايد ان شاء الله شمه اى از اين مطلب در ضمن شرح بعضى احاديث (31) پيش آيد . از خداى تعالى توفيق مى خواهم .
مثلا تحصيل علم ديانت ، كه از مهمات اطاعات و عبادات است ، انسان گاهى مبتلا مى شود در اين عبادت بزرگ به ريا؛ در صورتى كه خودش هم ملتفت نيست ، به واسطه همان حجاب غليظ حب نفس . انسان ميل دارد در محضر علما و رؤ سا و فضلا مطلب مهمى را حل كند به طورى كه كسى ديگر حل نكرده باشد و خود او متفرد باشد به فهم آن ، و هر چه مطلب را بهتر بيان كند و جلب نظر اهل مجلس را بنمايد بيشتر مبتهج است ، و هر كس با او طرف شود ميل دارد بر او غلبه كند و او را در بين جمعيت خجل و سرافكنده كند، و حرف خود را، حق يا باطل ، به حلق خصم فرو ببرد، و بعد از غلبه يك نحو تدلل و فضل فروشى در خود ادراك مى كند؛ اگر يكى از رؤ سا هم تصديق آن كند نور على نور مى شود . بيچاره غافل از آنكه اينجا در نظر علما و فضلا موقعيت پيدا كرده ، ولى از نظر خداى آنها و مالك الملوك همه عالم افتاد، و اين عمل را به امر حق تعالى وارد سجين كردند . در ضمن ، اين عمل ريائى مخلوط به چندين معصيت ديگر هم بود . مثل رسوا كردن و خوار نمودن مؤ من ، اذيت كردن برادر ايمانى ، گاهى جسارت كردن و هتك كردن مؤ من ، كه هر يك از آنها از موبقات و براى جهنمى كردن انسان خود مستقل اند .
اگر نفس باز دام كيد خود را بيفكند و به تو بگويد كه مقصود من معلوم شدن حكم شرعى است و اظهار كلمه حق است ، كه از افضل طاعات است ، نه اظهار فضيلت و خودنمايى ، در باطن خود از او استفسار كن كه اگر يك حكم شرعى را رفيق و همدرجه من مى گفت و او حل اين معضله را مى كرد و شما در آن محضر مغلوب شده بوديد، آيا به حال شما فرقى نمى كرد؟!اگر چنين است ، تو در اين دعوى صادق هستى .
اگر باز از كيد و مكرش دست نكشد و بگويد اظهار حق چون فضيلت دارد و ثواب پيش حق دارد، من مى خواهم به اين فضيلت نايل گردم و دار ثواب الله را تعمير كنم ، به او بگو اگر فرض شود كه عين آن فضيلت را خداوند به شما عنايت كند در صورت مغلوبيت و تصديق حق ، آيا باز طالب غلبه هستى ؟ پس ، اگر رجوع به باطن ذات خود كرديد ديديد باز مايل به غلبه هستيد و اشتهار پيش علما به علم و فضل ، و اين بحث علمى براى حصول منزلت بود در قلوب آنها، پس شما بدانيد كه در اين بحث علمى ، كه از افضل طاعات و عبادات است ، مرائى هستيد؛ و اين عمل شما، به حسب روايت شريف كافى ، در سجين است و شما مشرك به خدا هستيد . اين عمل براى حب جاه و شرف است ، كه به حسب روايت از دو گرگ كه در گله بى چوپان رها شود ضررش بيشتر است به ايمان .(32) پس شما كه اهل علم و متكفل اصلاح امتى و راهنماى آخرت و طبيب امراض نفسى ، لازم است اول خود را اصلاح نمائى و مزاج نفس خود را سالم كنى تا از جمله عالمان بى عمل ، كه حالش معلوم است ، نباشى .
خداوندا، دل ما را از كدورت شرك و نفاق پاك فرما؛ و آيينه قلب ما را از زنگار حب دنيا، كه منشاء اين همه امور است ، صافى فرما؛ و با ما همراهى فرما، و از ما بيچاره هاى گرفتار هواى نفس و حب جاه و شرف دستگيرى كن در اين سفر پر خطر و اين راه پرپيچ و خم و تنگ و تاريك . تويى قادر و تواناى همه چيز . و يكى از عبادات بزرگ اسلام ، جماعت است ؛ و فضل امامت بيشتر است . و از اين جهت ، شيطان در اين عبادات بزرگ بيشتر رخنه مى كند؛ و با امام جماعت بيشتر دشمن ، و درصدد است كه او را از اين فضيلت باز دارد و عمل او را از اخلاص تهى كرده وارد سجين كند و او را مشرك به خدا نمايد .
و لهذا وارد مى شود در قلب بعضى از امامها از طريقهاى مختلف مثل عجب ، كه بعدها ان شاء الله ذكرى از آن مى شود، و مثل ريا، كه آن نشان دادن به مردم است اين عبادت بزرگ را براى منزلت پيدا كردن در قلوب و اشتهار به عظمت و بزرگى پيدا كردن . مثلا مى بيند فلان مقدس به نماز جماعت حاضر شده است ، براى جلب قلب او خضوع را بيشتر كرده از راههاى مختلفى و حيله هاى كثيرى او را به دام مى كشد؛ و در مجالس براى رساندن به غايبين مقام خود را ذكرى از آن مقدس به ميان مى كشد يا يك طورى به مردم مى رساند كه فلانى در جماعات من حاضر شده . در قلب خود هم به طورى به اين شخص ارادات پيدا كرده كه در نماز او حاضر شده است و اظهار حب و اخلاص به او مى كند كه در عمرش به خداى تعالى و اولياء او يك لحظه نكرده ؛ خصوصا اگر از تجار محترم باشد!و اگر خداى نخواسته يكى از اشراف راه را گم كرده به صف جماعت ملحق شود، مصيبت زيادتر مى گردد!
در عين حال ، شيطان از امام جماعت كم جمعيت نمى گذرد . پيش او رفته به او مى گويد به مردم بفهمان كه من از دنيا گذشته ام و در مسجد كوچك محله با فقرا و ضعفا مى گذرانم !اين هم مثل آن يا بدتر است ؛ زيرا رذيله حسد را هم در قلب او بارور مى كند . از دنيا كه بهره اى ندارد، مايه آخرت را از او مى گيرد، ورشكست در دنيا و آخرت مى شود .
در همين حال ، شيطان دست از گريبان من و شما كه دستمان از جماعت كوتاه است ، و از غم بى آلتى افسرده هستيم بر نداشته و ما را وادار مى كند به جماعت مسلمين خدشه كرده ، طعن به آنها زده و عيوبى براى جماعت تراشيده ؛ جماعت نداشتن خود را كناره گيرى قلمداد كنيم ، و خود را از دنيا گذشته و منزه از حب جاه و نفس معرفى نماييم . ما از اين دو طايفه بدتريم !نه دنياى تام دسته اول ، و نه دنياى ناقص دسته دوم ، و نه آخرت داريم . در صورتى كه ما هم اگر دستمان برسد، از آن دو دسته جاه طلبتر و حب شرف و مال را بيشتر داريم .
شيطان به امام تنها اكتفا نكرده ، از جهنمى شدن او نائره شهوتش فرو ننشسته ، وارد صف ماءمورين مى شود . صف اول چون فضلش بيشتر و ميامن صفوف از مياسر بيشتر، آنها را بيشتر مورد هدف خود قرار مى دهد . بيچاره مقدس را از منزل دور كشيده و در صف اول در طرف يمين نشانده ، با او وسوسه مى كند كه اين فضيلت را به چشم مردم بكش !اين بيچاره هم نفهميده از كجا مى خورد با يك عشوه و نازى اظهار فضل مى كند؛ شرك باطن را بروز داده عمل را به سجين مى فرستد. از آنجا به ساير صفوف رفته آنها را وادار مى كند كه از صف اول با كنايه و اشاره تكذيب كرده مقدس بيچاره را مورد سهام طعن و شتم قرار دهند و خود را از اطوار آن منزه شمارند .
گاهى ديده مى شود يك شخص محترمى را، خصوصا اگر از اهل فضل و علم باشد، شيطان دستگيرى كرده ، به صف آخر مى نشاند، براى اينكه بفهماند با اينكه من با اين مقام نبايد با اين شخص نماز كنم ، و لكن از بس از دنيا گذشته ام و هواى نفس ندارم آمده ام در صف آخر هم نشسته ام !بعضى از اين قبيل اشخاص را در صف اول ملاقات نخواهيد كرد . شيطان به امام و ماءموم اكتفا نكرده به ريش بعضى از منفردين مى چسبد . او را از بازار يا منزل افسار كرده ، با يك كرشمه و ناز در كنج مسجد يك سجاده پهن كرده ، هيچ امامى را عادل ندانسته ، در حضور مردم به يك طول سجود و ركوع و يك ذكرهاى طويلى نماز مى خواند! اين در باطن ذاتش مخمر است كه به مردم بفهماند من اينقدر مقدس و محتاطم كه ترك جماعت مى كنم مبادا به غير عادل گرفتار شوم !اين علاوه بر آنكه معجب و مرائى است مسائل شرعيه را هم نمى داند!براى اينكه مرجع تقليد اين شخص بيش از حسن ظاهر را معلوم نيست در صحت اقتدا شرط كند؛ ولى اين نه از اين باب است ، بلكه براى ارائه به مردم است كه در قلوب منزلت پيدا كند . و همين طور ساير كارهاى ما در تحت تصرف شيطان است . و آن ملعون هر قلب كدرى پيدا كرد، در آنجا منزل كرده و اعمال ظاهره و باطنه را مى سوزاند و ما را از راه اعمال حسنه جهنمى مى كند .
فصل سوم : دعوت مجدد به اخلاص
اى عزيز، در كارهاى خود دقيق شو و از نفس خود در هر عملى حساب بكش ، و او را در برابر هر پيش آمدى استنطاق كن كه آيا اقدامش در خيرات و در امور شريفه براى چيست ؟ دردش چيست كه مى خواهد از مسائل نماز شب سؤ ال كند، يا اذكار آن را تحويل بدهد؟ مى خواهد براى خدا مساءله بفهمد يا بگويد، يا مى خواهد خود را از اهل آن قلمداد كند؟ چرا سفر زيارتى كه رفته با هر وسيله است به مردم مى فهماند؟ حتى عددش را!چرا صدقاتى را كه در خفا مى دهد راضى نمى شود كه كسى از او مطلع نشود، با هر راهى شده سخنى از آن به ميان آورده به مردم ارائه مى دهد؟ اگر براى خداست و مى خواهد كه مردم ديگر به او تاءسى كنند و مشمول الدال على الخير كفاعله (33) گردد، اظهارش خوب است ؛ شكر خدا كند به اين ضمير صاف و قلب پاك ؛ ولى ملتفت باشد كه در مناظره با نفس گول شيطنت او را نخورده باشد، و عمل ريايى را با صورت مقدسى به خوردش ندهد . و اگر براى خدا نيست ، ترك آن اظهار كند كه اين سمعه است ، و از شجره معلونه رياست و عمل او را خداوند منان قبول نمى فرمايد و امر مى فرمايد در سجين قرار دهند .
بايد به خداى تعالى از شكر مكايد نفس پناه ببريم كه مكايد آن خيلى دقيق است ولى اجمالا مى دانيم كه اعمال ما خالص نيست . اگر ما بنده مخلص خداييم ، چرا شيطان در ما اينقدر تصرف دارد؟ با آنكه او با خداى خود عهد كرده است كه به عباد الله المخلصين كار نداشته باشد و دست به ساحت قدس آنها دراز نكند . (34) به قول شيخ بزرگوار (35) ما (دام ظله )، شيطان ، سگ درگاه خداست ؛ اگر كسى با خدا آشنا باشد، به او عوعو نكند و او را اذيت نكند. سگ در خانه ، آشنايان صاحبخانه را دنبال نكند .
شيطان نمى گذارد كسى كه آشنايى با صاحبخانه ندارد وارد خانه شود . پس ، اگر ديدى شيطان با تو سر و كار دارد، بدان كارهايت از روى اخلاص نيست و براى حق تعالى نيست . اگر شما مخلصيد، چرا چشمه هاى حكمت از قلب شما به زبان جارى نشده ، با اينكه چهل سال است به خيال خود قربة الى الله عمل مى كنيد؛ با اينكه در حديث وارد است كه كسى كه اخلاص ورزد براى خدا چهل صباح ، جارى گردد چشمه هاى حكمت از قلبش به زبانش . (36) پس بدان اعمال ما براى خدا نيست و خودمان هم ملتفت نيستيم و درد بى درمان همين جاست .
واى به حال اهل طاعت و عبادت و جمعه و جماعت و علم و ديانت كه وقتى چشم بگشايند و سلطان آخرت خيمه برپا كند، خود را از اهل معاصى كبيره ، بلكه از اهل كفر و شرك ، بدتر ببينند و نامه اعمالشان سياه تر باشد .
واى به حال كسى كه با نماز و طاعتش وارد جهنم شود!امان از كسى كه صورت صدقه و زكات و صلاتش صورتهايى باشد كه زشت تر از آنها تصور نشود!
بيچاره !تو مشركى ؛ خداوند به فضل خود، موحد اهل معصيت عصيان كار را مى آمرزد، ان شاء الله ، و لكن فرموده است كه مشرك را نمى آمرزم اگر بى توبه از اين دنيا برود . (37)
در احاديث شريفه چنانكه شنيدى مى فرمايد: مرائى مشرك است . كسى كه رياست دينى و امامت ، تدريس ، تحصيل ، روزه ، نماز و اعمال صالحه خود را ارائه به مردم دهد براى منزلت در قلوب ، مشرك است ؛ و به موجب اخبار اهل عصمت (صلوات الله عليهم )، و به موجب آيه شريفه ، مشمول غفران حق نمى شود . پس ،اى كاش اهل معاصى كبيره بودى و متجاهر به فسق بودى و متهتك حرمات ظاهره بودى ، و موحد بودى ، شرك به خدا نمى آوردى .
حال اى عزيز، فكرى كن و چاره اى براى خود پيدا كن ؛ و بدان كه شهرت پيش اين مردم ناچيز چيزى نيست ؛ و قلوب اين مردم ، كه اگر گنجشكى بخورد سير نمى شود، (38) قدر و قابليتى ندارد؛ و اين مخلوق ضعيف را قدرتى نيست ؛ قدرت فقط در دستگاه قدس ربوبيت پيدا مى شود و فاعل على الاطلاق و مسبب الاسباب آن ذات مقدس است . تمام مخلوقات اگر پشت به پشت هم دهند كه يك پشه خلق كنند نتوانند؛ و اگر پشه اى از آنها چيزى بربايد، نتوانند پس بگيرند . (39)قدرت پيش حق تعالى است . اوست مؤ ثر در تمام موجودات . با هر زحمت و رياضتى شده در قلب خود با قلم عقل نگارش ده كه لا مؤ ثر فى الوجود الا الله ) .
توحيد فعلى را، كه اول درجه توحيد است در قلب ، با هر وسيله اى است جايگزين كن ، و قلب را مؤ من و مسلم نما به اين كلمه مباركه ، و مهر شريف لا اله الا الله ) را بر قلب بزن ، و صورت قلب را صورت كلمه توحيد كن و به مقام اطمينانبرسان ؛ و به او بفهمان كه مردم نفع و ضرر نمى توانند برسانند؛ نافع و ضار خداست . اين كورى و نابينايى را از چشم خود برطرف كن كه بيم آن است مشمول (رب لم حشرتنى اعمى ) (40) گردى ، و در روز بروز سرائر، كور محشور گردى . اراده حق تعالى قاهر به همه ارادات است ؛ اگر قلبت به اين كلمه مباركه اطمينان حاصل كرد و او را تسليم اين عقيده نمودى ، اميد است كارت به انجام رسد و ريشه شرك و ريا و كفر و نفاق از قلبت قطع شود . و بدان كه اين عقيده حقه مطابق با عقل و شرح است و توهم جبر در اين نيست . ممكن است بعضى كه از مبادى و مقدمات آن بى اطلاع اند و گوش آنها آشناى به بعضى مطالب نيست اين را رمى به جبر كنند، با اينكه مربوط به جبر نيست . اين توحيد است ، جبر شرك است ؛ اين هدايت است ؛ جبر ضلالت است .
در هر حال ، از خداى مهربان در هر وقت ، خصوصا در خلوات با تضرع و استكانت و عجز و مذلت بخواه كه تو را هدايت كند به نور توحيد، و قلب تو را منور كند به بارقه غيبى يك بينى و يك پرستى ، تا از همه عالم وارهى و همه چيز را ناچيز دانى . و با تضرع از آن ذات مقدس خواهش كن كه اعمال تو را خالص گرداند و تو را هدايت فرمايد به طريق خلوص و ارادت . و اگر داراى حالى شدى ، اين بنده ضعيف را به دعايى ياد كرده ، شايد به دعاى شما راه نجاتى پيدا كند؛ زيرا مؤ من را خدا رد نمى كند از درگاه خود و دعاى او را مى پذيرد . (41)
پس از تذكر اين مطالب ، كه خودت نيز مى دانستى و حرف تازه اى نبود، مدتى مواظبت كن از قلب خود، و اعمال و رفتار و حركات و سكنات خود را تحت مداقه آورده و خفاياى قلب را تفتيش كن و حساب شديد از او بكش ، مثل اينكه اهل دنيا از يك نفر شريك حساب مى كشند . هر عملى را كه شبهه ريا و سالوسى در اوست ترك كن گرچه عمل خيلى شريفى باشد . حتى اگر ديدى واجبات را در علن كردن خالص نمى توانى بكنى ، در خفا بكن ؛ با اينكه مستحب است اتيان به آنها در علن . بلكه كمتر اتفاق مى افتد در اصل واجب ريا شود؛ بيشتر در خصوصيات و مستحبات و زوايد اتفاق مى افتد .
در هر صورت ، با جديت كامل و مجاهده شديده قلب خود را از لوث شرك پاك كن ؛ مبادا خداى نخواسته با اين حال از اين عالم درگذرى كه كارت زار است و اميد نجات به هيچ وجه برايت نيست و خداى تعالى غضبناك بر تو باشد . چنانكه در حديث شريف است كه در وسائل از قرب الاسناد مى فرمايد سند به اميرالمؤ منين عليه السلام مى رساند، انه قال :
قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : من تزين بما يحب الله و بارز الله فى السر بما يكره الله ، لقى الله و هو عليه غضبان ، له ماقت (42)
در حديث شريف دو احتمال است :
يكى آنكه كسى كه اعمال صالحه را جلوه دهد به مردم و اعمال قبيحه را در باطن آورد . و ديگر آنكه كسى كه پيكر عمل را به مردم نشان دهد و در باطن قصد ريا داشته باشد . و در هر صورت ريا را شامل است ، زيرا اتيان به واجبات و راجحات بدون قصد ريا مورد غضب نيست . بلكه مى توان گفت معنى دوم بهتر است ، زيرا اعمال قبيحه را علنا آوردن شدتش بيشتر است . در هر حال ، خدا نكند مالك الملوك و ارحم الراحمين به انسان غضبناك باشد اعوذ بالله من غضب الحليم .
فصل چهارم : حديث علوى در نشانه هاى رياكار
ما اين مقام را ختم مى كنيم به حديث شريفى كه در كافى شريف از مولاى متقيان ، اميرمؤ منان عليه السلام ، روايت كرده ، و شيخ صدوق (رضوان الله عليه )، مثل همين حديث را از حضرت صادق عليه السلام ، نقل كرده ، كه از جمله وصيتهاى رسول اكرم عليه السلام به اميرالمؤ منين عليه السلام است . و آن اين است : باسناده عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : قال اءميرالمؤ منين عليه السلام :
ثلاث علامات للمرائى : ينشط اذا راءى الناس ، و يكسل اذا كان وحده ، و يحب اءن يحمد فى جميع اءموره (43)
چون اين سيئه خبيثه گاهى چنان مخفى است كه انسان خودش بى خبر است از آن در باطن اهل رياست و گمان مى كند عملش خالص است لهذا براى آن علامت ذكر فرموده اند كه انسان به واسطه آن علامات اطلاع بر سريره خود پيدا كند و درصدد معالجه برآيد .
انسان در نفس خود مشاهده مى كند كه وقتى تنهاست مايل به طاعات نيست ، اگر با زحمت يا از روى عادت هم عبادتى بكند، آن را با حال نمى كند؛ بلكه سر و دست عمل را شكسته ، پاك و پاكيزه آن را تحويل نمى دهد. ولى وقتى در مساجد و مجامع حاضر شد، و در محضر عمومى مشغول آن گرديد، آن را از روى نشاط و دلچسبى و سرور و حضور قلب انجام مى دهد . مايل است ركوع و سجودش طولانى شده ، مستحباتش نيكو انجام گرفته ، اجزا و شرايطش درست ملاحظه شود . اگر انسان قدرى هم ملتفت باشد و از نفس خود سؤ ال كند علت آن را، دام خويش را از راه قدس پهن كرده به انسان تعميه مى كند كه مثلا عبادت در مسجد چون ثوابش بيشتر است يا جماعت چون چنين و چنان است ، نشاط دارى .
يا اگر در غير جماعت و مسجد شد ، مى گويد: مستحب است عمل را پيش مردم نيكو انجام دادن تا اينكه كسان ديگر اقتدا كنند و تاءسى نمايند و رغبت به مذهب پيدا كنند انسان را با هر وسيله اى هست گول مى زند . اين سرور و نشاط نيست جز از آن مرض قلبى كه انسان بيچاره به آن مبتلاست ؛ و خود را صحيح و سالم مى داند و در خيال معالجه نمى افتد . مريضى كه خود را سالم مى داند، اميد صحت از او منقطع است . بدبخت در باطن ذات و لب سريره ميل دارد عمل خود را به مردم ارائه دهد و خود غفلت از آن دارد . بلكه معصيت را به صورت عبادت جلوه مى دهد و خودنمايى را به شكل ترويج مذهب در مى آورد . با اينكه اتيان به مستحبات در خلوات مستحب است ، چرا نفس مايل است در علن هميشه به جا آورد؟ گريه از خوف در مجامع عمومى از روى نشاط و بهجت مى كند، ولى در خلوات هر چه خود را فشار مى دهد چشمش تر نمى شود!خوف خدا چه شد در مجامع پيدا مى شود؟ در شب هاى قدر .
آه و ناله و سوز و گداز در بين چند هزار جمعيت دارد، صد ركعت نماز و جوشن كبير و صغير و چند جزو قرآن مجيد را مى خواند، خم به ابرويش نمى آيد؛ خستگى احساس نمى كند؛ ولى ده ركعت نماز در خلوت اگر بكند، كمرش خسته شده حالش وفا نمى كند . اگر انسان كارهايش محض رضاى خدا يا براى جلب رحمت يا براى خوف از جهنم و شوق به بهشت است ، چرا ميل دارد هر كارى مى كند مردم مداحى او را بكنند؟
گوشش به زبان مردم و دلش پيش آنهاست كه ببيند كى از او مدح مى كند؛ كى مى گويد آقا چه آدم مقدس مواظب به اول وقتى مراقب مستحباتى است !حاجى آقا چه آدم صحيح درستى است !در معاملات كذا و كذاست ! اگر خدا منظور است اين حب مفرط چيست ؟ اگر بهشت و جهنم تو را به عمل وادار كرده است ، اين حب چه مى گويد؟ ملتفت باش كه اين حب از همان شجره خبيثه رياست . تا مى توانى درصدد اصلاح برآ و خود را اگر ممكن است از امثال اين محبت ها خالص كن .
در اين مقام يك مطلب را تنبه مى دهم . و آن اين كه براى هر يك از اين صفات نفسانيه ، چه ملكات حسنه و چه ملكات سيئه ، مراتبى است بسيار كثير . بسا باشد كه يك مرتبه از اتصاف به آن در حسنات و تنزيه آن در سيئات از مختصات عرفاء بالله يا اولياء خدا باشد؛ و ساير مردم به حسب مقامى كه دارند، آن صفت كه براى دسته اول نقص است براى آنها نقص نباشد؛ بلكه به يك معنى كمال هم باشد . و همين طور حسنات اين دسته سيئات دسته ديگر باشد . از آن جمله رياست كه كلام ما عجالة در آن است . خلوص از همه مراتب آن از مختصات اولياست و ديگران در آن شريك نيستند . و اتصاف عامه مردم به يك مرتبه از آن ، نقص آنها، به حسب آن مقام كه دارند نيست و به ايمان آنها يا اخلاص آنها ضرر نمى رساند . مثلا نفس عامه مردم به حسب جبلت مايل است كه خيرات آنها پيش مردم ظاهر گردد؛ گرچه خيرات را به نيت ظاهر شدن نكنند، ولى نفسشان مفطور به اين حب است .
اين موجب بطلان عمل يا شرك و نفاق و كفر نيست ؛ گرچه اين نقص اولياست ، و در نظر ولى يا عارف بالله شرك و نفاق است . و تنزيه از مطلق شرك و اخلاص از همه مراتب آن ، اول مقامات اولياست . و براى آنها مقامات ديگر است كه ذكرش با اين مقام مناسب نيست . حتى فرموده ائمه عليهم السلام كه عبادت ما عبادت احرار است ، كه فقط براى حب خداست نه طمع به بهشت يا ترس از جهنم (44)، از مقامات معمولى و اول درجه ولايت است براى آنها در عبادات ؛ حالاتى است كه به فهم ما و شما نمى گنجد.
و به اين بيان كه شنيدى جمع بين اين حديث سابق منقول از رسول الله و اميرالمؤ منين (صلوات الله عليهما و آلهما)، و حديث ديگرى كه زراره از حضرت ابى جعفر عليه السلام ، نقل مى كند مى توان نمود. و آن حديث اين است :
ساءلته عن الرجل يعمل الشى ء من الخير فيراه انسان فيسره ذلك ؟ قال : لا باءس ، ما من اءحد الا و هو يحب اءن يظهر له فى الناس الخير اذا لم يكن صنع ذلك لذلك (45)
در يكى از دو حديث حب محمدت را علامت ريا گيرد، و در ديگرى سرور به ظاهر شدن خيرات را نفى باءس مى فرمايد، اين به حسب اختلاف مراتب اشخاص است .
تتمه : سمعه
سمعه كه عبارت است از رساندن به گوش مردم خصال خود را براى جلب قلوب و اشتهار، از شجره خبيثه رياست ؛ و از اين سبب ما او را با ريا در يك باب ذكر كرده و به ذكر هر يك جداگانه نپرداختيم .
الحديث الثالث : عجب
عن على بن سويد، عن اءبى الحسن عليه السلام قال :
ساءلته عن العجب الذى يفسد العمل ، فقال : العجب درجات : منها اءن يزين للعبد سوء عمله فيراه حسنا، فيعجبه و يحسب اءنه يحسن صنعا، و منها اءن يؤ من العبد بربه فيمن على الله تعالى و لله عليه فيه المن (46)
عجب بنا به فرموده علما (رضوان الله عليهم ) عبارت است از بزرگ شمردن عمل صالح و كثير شمردن آن و مسرور شدن و ابتهاج نمودن به آن ، و غنج و دلال كردن است به واسطه آن ، و خود را از حد تقصير خارج دانستن است . و اما مسرور شدن به آن با تواضع و فروتنى كردن براى خداى تعالى و شكر ذات مقدس حق كردن بر اين توفيق و طلب زياده كردن عجب نيست و ممدوح است .
جناب محدث عظيم الشاءن مولانا علامه مجلسى (طاب ثراه ) از جناب محقق خبير و دانشمند كبير، شيخ اجل ، بهاء الدين عاملى ( رضوان الله عليه )، چنين نقل مى فرمايد كه :
فرموده است شيخ اجل كه شك نيست كسى كه اعمال صالحه كند، از قبيل روزه و بيدارى شب و غير آن ، در نفس او بهجت و سرورى حاصل شود؛ پس اگر اين بهجت براى آن است كه خداى تعالى به او عطايى فرموده و نعمت عنايت كرده كه آن نعمت و عطا اين اعمال صالحه است ، و با اين وصف ترسناك باشد از نقص آنها و بيمناك باشد از زوال نعمت و از خداى تعالى زياده طلب كند، اين ابتهاج و سرور عجب نيست . و اگر اين ابتهاج از جهت آن است كه اين اعمال از اوست و اوست كه داراى اين صفت است ، و بزرگ شمارد اعمالش را و اعتماد كند بر آنها و خود را از حد تقصير خارج داند و به جايى رسد كه گويى منت گذارى كند بر خداى تعالى به واسطه اين اعمال ، پس اين سرور عجب است . (47)
فقير گويد: تفسير عجب به طورى كه ذكر فرموده اند صحيح است ، ولى بايد عمل را اعم از عمل قلبى و قالبى دانست ؛ و كذلك اعم از عمل قبيح و حسن دانست . زيرا عجب همان طور كه وارد بر اعمال جوارح مى شود، وارد مى شود بر اعمال جوانح ، و فاسد مى كند آنها را؛ و همين طور كه صاحب خصلت نيكو معجب شود به خصال خود، صاحب خصال ناهنجار نيز چنين شود كه معجب شود به خصال خويش . چنانكه در اين حديث شريف تصريح به هر دو شده و اين دو را مخصوص به ذكر نموده ، زيرا از نظر غالب مخفى است . و پس از اين ذكر هر دو به ميان آيد، ان شاء الله .
و نيز بايد دانست كه سرورى را كه از آن نفى كردند عجب را و از صفات ممدوحه شمردند به حسب حال نوع است ؛ چنانكه در فصلى از فصول لاحقه (48)، بيان مى شود .
براى عجب چنانكه در حديث شريف اشاره فرموده درجاتى است :
درجه اول : عجب به ايمان و معارف حقه است ؛ و در مقابل آن ، عجب به كفر و شرك عقايد باطله است . درجه دوم : عجب به ملكات فاضله و صفات حميده است ؛ و در مقابل آن ، عجب سيئات اخلاق و قبايح ملكات است .
درجه سوم : عجب به اعمال صالحه و افعال حسنه است ؛ و در ازاء آن ، عجب به اعمال قبيحه و افعال ناهنجار است .
و غير از اينها درجات ديگرى است . ما ان شاء الله اشاره مى كنيم به اين درجات ، و آنچه منشاء آن است ، و آنچه علاج براى آن تواند بود، در ضمن فصولى . و به نستعين .
فصل اول : مراتب عجب
براى عجب در هر يك از اين درجات سابق الذكر مراتبى است ، كه بعضى از آن مراتب واضح و روشن است كه انسان به اندك تنبه و التفات پى به آن مى برد؛ و بعضى ديگر به غايت ، دقيق و باريك است كه انسان تا تفتيش كامل نكند و مداقه صحيحه به عمل نياورد، ادراك آن نمى تواند كند؛ و نيز بعضى از مراتبش شديدتر و سخت تر و مهلكتر از بعضى مراتب ديگر است .
مرتبه اولى ، كه از همه بالاتر و هلاكش بيشتر است ، حالى است كه در انسان به واسطه شدت عجب پيدا شود كه در قلب خود بر ولى نعمت خود و مالك الملوك به ايمان و يا خصال ديگرش منت گذارد . گمان كند كه به واسطه ايمان او در مملكت حق وسعتى يا در دين خدا رونقى پيدا شد؛ يا به واسطه ترويج او از شريعت يا ارشاد و هدايت او يا امر به معروف و نهى از منكر او يا اجراى حدود يا محراب و منبرش به دين خدا رونقى بسزا داده ؛ يا به واسطه آمدن در جماعت مسلمين يا به پا كردن تعزيه حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام رونقى در ديانت حاصل شد كه به سبب آن بر خدا و بر سيد مظلومان و بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منت دارد . هر چند اظهار اين معنى نكند، در دلش منت مى گذارد . و از همين باب است منت گذارى بر بندگان خدا در امور دينيه . مثل آنكه در دادن صدقات واجبه و مستحبه و در دستگيرى از ضعفا و فقرا بر آنها منت گذارى كند . گاهى اين منت گذارى مخفى است حتى بر خود انسان .
مرتبه ديگر آن است كه به واسطه عجبى كه در قلب است غنج و دلال كند بر حق تعالى . و اين غير از منت گذارى است ؛ گرچه بعضى فرق نگذاشته اند . صاحب اين مقام خود را محبوب حق تعالى مى پندارد و خود را در سلك مقربين و سابقين مى شمارد، و اگر اسمى از اولياء حق برده شود يا از محبوبين و محبين يا سالك مجذوب سخنى پيش آيد، در قلب خود را از آنها مى داند . ممكن است رياء شكسته نفسى كرده و اظهار خلاف آن كند، يا براى اثبات آن مقام براى خود طورى نفى مقام از خود كند كه ملازم اثبات باشد . و اگر خداى تعالى او را مبتلا كند به بلايى ، كوس البلاء للولاء زند . مدعيهاى ارشاد از عرفا و متصوفه و اهل سلوك و رياضت به اين خطر نزديك ترند از ساير مردم .
درجه ديگر آن است كه خود را از خداى تعالى به واسطه ايمان يا ملكات يا اعمال طلبكار بداند و مستحق ثواب شمارد، و لازم بداند بر خدا كه او را در اين عالم عزيز، و در آخرت صاحب مقامات كند؛ و خود را مؤ من صاف و پاك بداند و هر وقت اسمى از مؤ منين به غيب آيد سرش را داخل سرها كند و در دلش انديشد كه خداوند اگر با عدل هم با من رفتار كند من مستحق ثواب و اجرم !بلكه بعضى بر قباحت و وقاحت افزوده تصريح به اين كلام باطل مى كنند!و اگر براى او بلايى رخ دهد و براى او ناملايمى پيش آيد، در دل اعتراض به خدا را دارد و تعجب از كارهاى خداى عادل كه مؤ من پاك را مبتلا كند و منافق فاسق را مرزوق كند؛ و در باطن به حق (تبارك و تعالى ) و به تقديرات او غضبناك باشد و در ظاهر اظهار رضايت كند غضب خود را به ولى نعمت خود تحويل دهد، و رضاى به قضا را به مخلوق ارائه دهد و وقتى بشنود مؤ منين را در اين دنيا خداوند مبتلا مى فرمايد، به دل خود تسليت مى دهد . نمى داند منافق مبتلا هم بسيار است ، نه هر مبتلا مؤ من است .
رتبه ديگر از عجب آن است كه خود را از مردم ديگر ممتاز بداند و بهتر شمارد به اصل ايمان از غيرمؤ منين ، و به كمال ايمان از مؤ منين ، و به اوصاف نيكو از غير متصفين ، و به عمل به واجب و ترك محرم از مقابل آن ، و به اتيان به مستحبات و مواظبت به جمعه و جماعات و مناسك ديگر و ترك مكروهات از عامه مردم خود را كاملتر دانسته و امتياز براى خود قايل باشد؛ و اعتماد به خود و ايمان و اعمال خود كند و ديگر مخلوق را ناچيز و ناقص شمارد و به همه مردم به نظر خوارى نگاه كند، و در دل يا زبان ، بندگان خدا را سرزنش و تعيير كند . هر كس را به طورى از درگاه رحمت حق دور كند و رحمت را خاص خود و يك دسته مثل خود قرار دهد . صاحب اين مقام به جايى رسد كه هر چه عمل صالح از مردم ببيند به آن مناقشه كند در دل در آن به يك نحو خدشه كند، و اعمال خود را از آن خدشه و مناقشه پاك بداند. اعمال حسنه مردم را چيزى نشمارد؛ و همان عمل اگر از خودش صادر شد بزرگ بداند. عيوب مردم را خوب ادراك كند و از عيب خود غافل باشد . اينها علامت عجب است ، گرچه خود انسان از آن غافل است .
فصل دوم : اهل فساد نيز گاهى عجب به فساد مى كنند
اهل كفر و نفاق و مشركين و ملحدين و صاحبان اخلاق زشت و ملكات پست و اهل معصيت و نافرمانى گاهى كارشان به جايى رسد كه به آن كفر و زندقه خويش يا سيئات اخلاق و موبقات اعمال خود عجب كنند و ابتهاج نمايند؛ خود را به واسطه آن داراى روح آزاد خارج از تقليد و غير معتقد به موهومات شمارند و خويشتن را داراى شهامت و مردانگى دانند، و ايمان به خدا را از موهومات و تعبد به شرايع را از كوچكى فكر تصور كنند، و اخلاق حسنه و ملكات فاضله را از ضعف نفس و بيچارگى شمارند، و اعمال حسنه و مناسك و عبادات را از ضعف ادراك و نقصان مشاعر محسوب كنند . خود را به واسطه آن روح آزاد بى اعتناى به شرايع مستحق مدح و ثنا مى دانند . خصال زشت ناهنجار در دل آنها ريشه كرده و ماءنوس به آنها شده ، چشم و گوششان از آن پر شده ، در نظرشان زينت پيدا كرده آنها را كمال پندارند؛ چنانكه در اين حديث شريف اشاره به آن شده آنجا كه فرمود: يكى از درجات آن اين است كه زينت پيدا كند براى بنده بدى عملش و آن را نيكو ببيند.
و اين اشاره است به قول خداى تعالى : اءفمن زين له سوء عمله فرءاه حسنا (49) كما اينكه در آنجا كه مى فرمايد: گمان مى كند كه نيكو عمل مى كند) . اشاره است به قول خداى تعالى : قل هل ننبئكم بالاءخسرين اءعمالاَ الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون اءنهم صنعاَ اءولئك الذين كفروا بآيات ربهم و لقائه فحبطت اءعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيامة وزنا (50) اين دسته از مردم كه جاهل و بى خبرند و خود را عالم و مطلع مى دانند بيچاره ترين مردم و بدبخترين خلايقند. اطباى نفوس از علاج آنها عاجزند و دعوت و نصيحت در آنها اثر نمى كند؛ بلكه گاهى نتيجه عكس مى دهد .
اينان به برهان گوش نمى دهند؛ چشم و گوش خود را از هدايت انبيا و برهان حكما و موعظه علما مى بندند. بايد به خدا پناه برد از شر نفس و مكايد آن كه انسان را از معصيت به كفر، و از كفر به عجب به كفر مى كشد . نفس و شيطان به واسطه كوچك شمردن بعضى از معاصى انسان را مبتلا كنند به آن معصيت ؛ و پس از ريشه كردن آن در دل و خوار شمردن آن ، انسان به معصيت ديگر كه قدرى بالاتر است در نظر از اولى مبتلا شود؛ و پس از تكرار، آن نيز از نظر افتد و در چشم انسان كوچك و خوار شود و به بزرگتر مبتلا شود . همين طور قدم قدم انسان پيش مى رود و كم كم معصيتهاى بزرگ در نظر انسان كوچك مى شود تا آنكه بكلى معاصى از نظرش افتد و شريعت و قانون الهى و پيغمبر و خدا در نظرش خوار شود، و كارش منجر به كفر و زندقه و اعجاب به آنها شود . شايد در آتيه ذكرى از اين پيش آيد .
فصل سوم : مكايد شيطان از روى ميزان است
همان طور كه صاحبان در معاصى از مرتبه اى به مرتبه اى ترقى كرده تا به كفر و زندقه انجامشان رسد، صاحبان عجب در طاعات از درجه ناقصه عجب به درجه كامله آن ترقى كنند . مكايد نفس و شيطان در دل از روى ميزان و اساس است . هيچ گاه ممكن نيست نفس به شما كه داراى ملكه تقوا و خوف از خدا هستيد تكليف قتل نفس يا زنا كند؛ يا به كسى كه داراى خصلت شرافت و طهارت نفس است پيشنهاد دزدى و راهزنى نمايد . از اول امر ممكن نيست به شما بگويد در اين ايمان و اعمال به خداى خود منت گذار، يا خود را از زمره محبوبين و محبين و مقربين درگاه قلمداد كن ؛ ابتداى امر از درجه نازله گرفته ، رخنه در دل شما باز مى كند و شما را وادار مى كند به شدت مواظبت در مستحبات و اذكار و اوراد، و در ضمن عمل يكى از اهل معصيت در نظر شما به مناسبت حال شما جلوه مى دهد و به شما القا مى كند كه شما از اين شخص به حكم شرع و عقل بهتريد و اعمال شما موجب نجات شماست و بحمدالله شما پاك و پاكيزه هستيد و از معاصى عارى و برى هستيد، از اين ، دو نتيجه مى گيرد: يكى بدبينى به بندگان خدا، و ديگر خودپسندى ؛ كه هر دو از مهلكات و سرچشمه مفاسد است . به نفس و شيطان بگوييد: ممكن است اين شخصى كه مبتلاست به معصيت داراى ملكه اى باشد يا اعمال ديگرى باشد كه خداى تعالى او را به رحمت خود مستغرق كند و نور آن خلق و ملكه او را هدايت كند و منجر شود كار او به حسن عاقبت ؛ شايد اين شخص را خدا مبتلا به معصيت كرده تا مبتلاى به عجب كه از معصيت بدتر است نشود . چنانكه در حديث كافى است عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : ان الله علم اءن الذنب خير للمؤ من من العجب و لولا ذلك ما ابتلى مؤ منا بذنب اءبدا (51) و شايد من به واسطه همين بدبينى كارم منجر به بدى عاقبت شود .
شيخ جليل ما، عارف كامل ، شاه آبادى (روحى فداه ) مى فرمودند:
تعبير به كافر نيز نكنيد در قلب ، شايد نور فطرتش او را هدايت كند، و اين تعبير و سرزنش كار شما را منجر به سوء عاقبت كند . امر به معروف و نهى از منكر غير از تعبير قلبى است .
كفارى كه معلوم نيست با حال كفر از اين عالم منتقل شدند لعن نكنيد . شايد در حال رفتن هدايت شده باشند و روحانيت آنها مانع از ترقيات شما بشود . در هر حال ، نفس و شيطان شما را وارد مرحله اولى از عجب مى كنند؛كم كم از اين مرحله شما را به مرحله ديگر و از آن درجه به درجه بالاتر، تا كار انسان را به جايى برساند كه به ايمان يا اعمال خود به ولى نعمت خويش و مالك الملوك منت گذارى كند و كارش به آخر درجه رسد.
فصل چهارم : مفاسد عجب
عجب خودش بنفسه از مهلكات و موبقات است و ايمان و اعمال انسان را به باد فنا مى دهد و فاسد مى كند . چنانكه راوى سؤ ال مى كند در اين حديث شريف از عجبى كه فاسد مى كند عمل را . امام عليه السلام يك درجه آن را عجب در ايمان قرار داده است . و در حديث سابق شنيدى كه عجب از گناه شديدتر است در درگاه حق تعالى ، و از آن جهت مؤ من را مبتلاى به گناه مى فرمايد تا ايمن شود از عجب . و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آن را يكى از مهلكات قرار داده (52) . و در امالى صدوق سند به اميرالمؤ منين عليه السلام رساند كه فرموده است : من دخله العجب هلك (53) . و صورت اين سرور در برزخ و ما بعد الموت وحشت و هولناكى سخت است كه هيچ وحشتى شبيه آن نيست . بسا باشد اشاره به آن باشد فرمايش رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ( و لا وحدة اءوحش من العجب ) . (54)
موسى بن عمران (على نبينا و آله و عليه السلام ) از شيطان پرسيد: خبر ده مرا به گناهى كه اولاد آدم وقتى مرتكب شود آن را بر او راه يابى و تسلط پيدا كنى ) . گفت : وقتى عجب كند بر نفس خود و بزرگ شمارد عملش را و كوچك شود در چشمش گناه او (55) خداوند تعالى به داود عليه السلام مى فرمايد:
اى داود، بشارت ده گناهكاران را و بترسان صديقان را . عرض كرد: چطور بشارت دهم آنها را و بترسانم اينها را؟ فرمود:بشارت ده گناهكاران را كه همانا من قبول مى كنم توبه را و مى گذرم از گناه ؛ و بترسان صديقان را كه عجب نكنند به اعمال خودشان ؛ زيرا همانا نيست بنده اى كه من بپا دارم براى حساب مگر آنكه هلاك شود (56) پناه مى برم به خداى تعالى از مناقشه در حساب كه صديقين و بزرگتر از آنها را هلاك مى كند.
حضرت صادق عليه السلام فرمود:
شيطان گويد: اگر در سه چيز چيره گردم به پسر آدم باكى ندارم از هر چه بكند، زيرا آنها قبول نشود از او: وقتى كه بسيار شمارد عمل خود را، و فراموش كند گناه خود را، و راه يابد در او عجب . (57)
علاوه بر مفاسدى كه از عجب شنيدى ، او شجره خبيثه اى است كه بار او بسيارى از كبائر و موبقات است ، و در دل كه ريشه كردكار انسان را به كفر و شرك و بالاتر از آنها منجر مى كند يكى از مفاسد آن كوچك شمردن معاصى است . بلكه انسان معجب درصدد اصلاح نفس خويش بر نمى آيد و خود را پاك و پاكيزه پندارد و هيچ گاه در فكر نمى افتد كه خود را از لوث معاصى پاك كند . پرده عجب و حجاب غليظ خودپسندى مانع شود از آنكه بديهاى خود را ببيند . اين مصيبتى است كه انسان را از جميع كمالات باز دارد و به انواع نواقص مبتلا كند و كار انسان را منجر كند به هلاك ابد و اطباء نفوس را عاجز كند از علاج . ديگر آنكه اعتماد بر نفس و بر اعمال خود كند و اين سبب شود كه انسان جاهل بيچاره خود را از حق تعالى مستغنى داند و توجه به فضل حق تعالى نكند، و حق تعالى را ملزم داند به عقل كوچك خود به اينكه او را اجر و ثواب دهد . و گمان كند كه اگر با عدل هم با او رفتار شود مستحق ثواب است . پس از اينكه ذكرى از اين مطلب مى شود، ان شاء الله . (58)
از مفاسد ديگرش آنكه به بندگان خدا با نظر حقارت بنگرد و اعمال مردم را ناچيز شمارد گرچه از اعمال خودش بهتر باشد . و اين نيز يكى از طرق هلاك انسان و خار طريق اوست . از مفاسد ديگر آنكه انسان را به ريا وادار كند . زيرا انسان نوعا اگر اعمالش را ناچيز شمارد و اخلاقش را فاسد داند و ايمانش را قابل نشمارد و معجب نباشد به ذات و صفات و اعمال خويش ، بلكه خود و همه چيز خود را زشت و پليد داند، آنها را در معرض نمايش بر نياورد و خودنمايى نكند: متاع فاسد زشت را به بازار مكاره نبرند. ولى چون خود را كامل ديد و اعمال را قابل ، درصدد جلوه برآيد و خودفروش گردد .
در حديث دوم مفاسد ريا گذشت ؛ بايد آنها را مفاسد عجب هم دانست . و مفسده ديگر آنكه : اين رذيله موجب رذيله مهلكه كبر گردد و به مصيبت تكبر انسان را مبتلا كند . (ان شاء الله پس از اين يادى از آن مى شود ) . و مفاسد ديگر نيز از خود او بى واسطه يا به وسايط بروز كند، كه شرحش موجب تطويل است .
پس ، شخص معجب بداند كه اين رذيله تخم رذايل ديگر است ، و منشاء امورى است كه هر يك براى هلاك ابدى و خلود در عذاب خود سببى مستقل است . و اگر اين مفاسد را درست فهميد و با دقت ملاحظه كرد، و رجوع به اخبار و آثار وارده از رسول اكرم و اهل بيت آن سرور (صلوات الله عليهم اجمعين ) كرد، البته بر خود لازم مى داند كه درصدد اصلاح نفس بر آيد و خود را از اين رذيله پاك و ريشه آن را از باطن نفس براندازد كه مبادا خداى نخواسته با اين صفت زشت به عالم ديگر منتقل شود .
يك وقت كه چشم دنيايى ملكى بسته شد و سلطان برزخ و قيامت طلوع كرد، ببيند حال اهل معاصى كبيره از او بهتر است : آنها را خداوند مستغرق بحار رحمت خود فرموده به واسطه ندامتى كه داشتند يا اعتمادى كه به فضل حق تعالى داشتند، و اين بيچاره چون خود را مستقل ديده بود و در باطن ذاتش از فضل حق بى نياز شمرده بود، خداى تعالى در حساب او نيز مناقشه فرمود و او را چنانكه خود او مى خواست در تحت ميزان عدل درآورده و به خود او بفهماند كه هيچ عبادتى براى حق نكرده و تمام عباداتش بعد از ساحت حق آورده ؛ اعمال و ايمانش باطل و ناچيز است ، سهل است ، خود آنها موجب هلاكت و تخم عذاب اليم و مايه خلود در جحيم است . خدا نكند كه خداى تعالى با كسى با عدلش رفتار كند، كه اگر همچو ورقى پيش آيد احدى از اولين و آخرين راه نجاتى ندارند. ائمه هدى عليهم السلام و انبياء عظام در مناجات خود تمناى فضل را داشته اند و از عدل و مناقشه در حساب خوفناك بودند. (59)
مناجات خاصان درگاه حق و ائمه معصومين (صلوات الله عليهم )، مشحون به اعتراف به تقصير و عجز از قيام به عبوديت است . (60) جايى كه افضل موجودات و ممكن اقرب اعلان ما عرفناك حق معرفتك ، و ما عبدناك حق عبادتك (61) دهد حال ساير مردم چه خواهد بود؟
آرى ، آنها عارف اند به عظمت حق تعالى و نسبت ممكن به واجب را مى دانند . آنها مى دانند كه اگر تمام عمر دنيا را به عبادت و اطاعت و تحميد و تسبيح بگذرانند، شكر نعمت حق نكرده اند تا چه رسد به آنكه حق ثناى ذات و صفات را به جا آورده باشند. آنها مى دانند كه هيچ موجودى از خود چيزى ندارد حيات و قدرت ، علم و قوت و ساير كمالات ، ظل كمال اوست ، و ممكن ، فقير . بلكه فقر محض و مستظل است نه مستقل . ممكن از خود چه كمالى دارد تا كمال فروشى كند؟ چه قدرتى دارد تا عمل فروشى نمايد؟ آنها عرفاء بالله هستند و عرفاء به جمال و جلال حق اند . آنها از روى شهود و عيان نقص و عجز خود و كمال واجب را مشاهده كردند؛ ما بيچاره ها هستيم كه حجاب جهل و نادانى و غفلت و خودپسندى و پرده معاصى قلب و قالب چنان چشم و گوش و عقل و هوش و ساير مداركمان را گرفته است كه در مقابل سلطنت قاهره حق ، عرض اندام مى كنيم و براى خود استقلال و شيئيت قايليم .
اى بيچاره ممكن بى خبر از خود و نسبت خود با خالق ،اى بدبخت ممكن غافل از وظيفه خود با مالك الملوك . اين جهل و نادانى است كه اسباب اين همه بدبختيها شده و ما را مبتلاى به اين همه ظلمتها و كدورتها كرده . خرابى كار از سر منشاء است و آلودگى آب از سرچشمه . چشم معارف ما كور است و دل ما مرده است ، و اين موجب همه مصيبتهاست ؛ و درصدد اصلاح هم نيستيم .
خداوندا، تو به ما توفيق عنايت كن . تو ما را به وظايف خود آشنا كن . تو از انوار معارف خود كه قلوب عرفا و اوليا را لبريز كردى يك نصيبى به ما عنايت فرما. تو احاطه قدرت و سلطنت خود را به ما نشان ده و نواقص ما را به ما بنما. تو معنى (الحمد لله رب العالمين ) را به ما بيچاره هاى غافل ، كه همه محامد را به خلق نسبت مى دهيم ، بفهمان . تو قلوب ما را آشنا كن به اينكه هيچ محمده اى از مخلوق نيست . تو حقيقت ما اءصابك من حسنة فمن الله و ما اءصابك من سيئة فمن نفسك (62) را به ما بنما. تو كلمه مباركه توحيد را به قلوب قاسيه مكدره ما وارد كن . ما اهل حجاب و ظلمتيم و اهل شرك و نفاق ، ما خودخواه و خودپسنديم ، تو حب نفس و حب دنيا را از دل ما بيرون كن . تو ما را خداخواه و خداپرست كن .
فصل پنجم : منشاء عجب حب نفس است
رذيله عجب از حب نفس پيدا شود؛ چون كه انسان مفطور به حب نفس است و سر منشاء تمام خطاهاى انسانى و رذايل اخلاقى حب نفس است . و از اين جهت است كه انسان اعمال كوچك خودش به نظرش بزرگ آيد و خود را به واسطه آن از خوبان و خاصان درگاه حق شمارد، و خود را به واسطه اعمال ناقابل مستحق ثنا و مستوجب مدح داند؛ بلكه قبايح اعمالش گاهى در نظرش نيكو جلوه كند؛ اگر از غير اعمال بهتر و بزرگتر از اعمال خود ديد، چندان اهميت نمى دهد و هميشه انسان كارهاى خوب مردم را تاءويل به يك مرتبه از بدى مى كند، و كارهاى زشت و ناهنجار خود را تاءويل به يك مرتبه از خوبى مى كند . به خلق خدا بدبين است ، ولى به خودش خوش بين .
به واسطه اين حب نفس با يك عمل كوچك مخلوط به هزار كثافت و مبعدات خود را طلبكار حق تعالى و مستوجب رحمت داند. خوب است اكنون ما قدرى در اعمال حسنه خود تفكر كنيم و افعال عباديه كه از ما صادر مى شود قدرى در تحت اعتبار عقل آورده با نظر انصاف به آنها نظر كنيم ببينيم آيا به واسطه آنها ما مستوجب مدح و ثنا و متسحق ثواب و رحمت هستيم ، يا لايق لوم و عقاب و غضب و نقمت . و اگر حق تعالى ما را به واسطه همين اعمالى كه در نظر ما حسنه است به آتش قهر و غضب بسوزاند بجا است و موافق عدل است .
من اكنون خود شما را در اين سؤ الى كه مى خواهم بكنم حكم قرار مى دهم و از شما به نظر انصاف ، بعد از فكر و تاءمل ، تصديق مى خواهم . و آن سؤ ال اين است كه اگر نبى اكرم (صلوات الله عليه و آله )، كه صادق و مصدق است ، به شما خبر دهد كه اگر در تمام عمر عبادت خدا كنيد و اطاعت اوامر او نماييد و ترك شهوات و خواهش نفس نماييد، يا در تمام عمر خلاف گفته او كنيد و مطابق ميل نفسانى و شهوات خود رفتار كنيد، در درجات آخرت شما فرقى نمى كند و در هر صورت شما اهل نجات هستيد و بهشت خواهيد رفت و از عذاب ايمن خواهيد بود، نماز كنيد يا زنا كنيد تفاوتى ندارد، ولى رضاى حق تعالى فقط در اين است كه شما عبادت او كنيد و ثنا و مدح او نماييد و ترك شهوات خود و ميلهاى نفسانى را در اين عالم نماييد، در مقابل اين هم اجرى نمى دهند و ثوابى عطا نمى كنند، آيا شما از اهل معصيت مى شديد يا اهل عبادت ؟ شما ترك شهوات مى كرديد، و لذات نفسانى را بر خود براى رضاى حق تعالى و خاطر خواهى او حرام مى كرديد يا نه ؟ شما باز مواظبت به مستحبات و جمعه و جماعات مى نموديد يا منغمر در شهوات و ملازم لهو و لعب و تغنيات و غير ذلك مى گرديديد؟ با يك نظر انصاف بدون ظاهر سازى و رياكارى جواب دهيد .
بنده از خودم و كسانى كه مثل خودم هستند خبر مى دهم كه اهل معصيت مى شديم و اطاعات را تارك و فاعل مشتهيات نفسانى مى شديم .
پس ، از اين نتيجه حاصل شد كه تمام كارهاى ما براى لذات نفسانى است . ما شكم پرست و شهوات پرستيم : ترك لذت براى لذت بزرگتر مى كنيم . وجهه نظر و قبله آمال ما راه انداختن بساط شهوات است . نماز كه معراج قرب الهى است ما بجا مى آوريم براى قرب به زنهاى بهشت !ربطى به تقرب حق ندارد؛ مربوط به اطاعت امر نيست ؛ با رضاى خدا هزاران فرسنگ دور است .
اى بيچاره بى خبر از معارف الهيه كه جز اداره شهوت و غضب خود چيز ديگر نمى فهمى ، تو مقدس مواظب ذكر و ورد و مستحبات و واجبات و تارك مكروهات و محرمات و متخلق به اخلاق حسنه و متجنب از سيئات اخلاق ، در ترازوى انصاف بگذار كارهايى را كه مى كنى براى رسيدن به شهوات نفسانى و نشستن بر تختهاى زمردين و پوشيدن لباسهاى حرير و استبرق و سكنى كردن در قصرهاى نيكو منظر و رسيدن به آرزوهاى نفسانى ، آيا بايد اينها را، كه تمام براى خودخواهى و پرستش نفس است ، به خدا نسبت داد و پرستش حق دانست ؟ آيا شما با عمله اى كه براى مزد كار مى كند چه فرقى داريد كه اگر او بگويد من محض صاحب كار اين عمل را كردم ، او را تكذيب مى كنيد؟ آيا شما دروغگو نيستيد كه مى گوييد نماز مى كنم براى تقرب به خدا؟ آيا اين نماز شما براى نزديكى به خداست ، يا براى رسيدن به شهوات ؟ فاش بگويم ، پيش عرفاى بالله و اولياء خدا تمام اين عبادات ما از گناهان كبيره است .
بيچاره ، در حضور حضرت حق ( جل جلاله ) و در محضر ملائكه مقربين او بر خلاف رضاى حق رفتار مى كنى ، و عباداتى كه معراج قرب حق است براى نفس اماره و شيطان مى كنى ؛ آن وقت حيا نكرده و در هر عبادت چندين دروغ در محضر ربوبيت و ملائكه مقربين مى گويى و چندين افترا مى زنى و منت گذارى هم مى كنى و عجب و تدلل هم مى نمايى و خجالت هم نمى كشى . اين عبادت من و تو با معصيت اهل عصيان ، كه اشد آنها ريا است ، چه فرقى دارد؟ زيرا ريا شرك است و بدى و بزرگى آن از جهت آن است كه عبادت را براى خدا نكردى . تمام عبادات ما شرك محض است و شائبه ، خلوص و اخلاص در آن نيست ؛ بلكه رضاى خدا به طريق اشتراك هم در آن مدخليت ندارد؛ فقط براى شهوات است .
اى عزيز ، نمازى كه براى خاطر خواهى زن باشد چه زن دنيايى يا بهشتى اين نماز براى خدا نيست ؛ نمازى كه براى رسيدن به آمال دنيا باشد يا آمال آخرت به خدا ارتباط ندارد؛ پس چرا اينقدر ناز و غمزه فروشى مى كنى و عشوه و غنج و دلال مى كنى ، به بندگان خدا به نظر حقارت نگاه مى كنى ، خود را از خاصان درگاه حق حساب مى كنى ؟ بيچاره ، تو با همين نماز مستحق عذابى و مستوجب زنجير هفتاد ذراعى (63)!پس چرا خود را طلبكار مى دانى ، و براى خود در همين طلبكارى و تدلل و عجب عذابى ديگر تهيه مى كنى ؟ تو اعمالى را كه ماءمورى بكن و متوجه باش كه براى خدا نيست ؛ و بدان كه خداى تعالى با تفضل و ترحم تو را به بهشت مى برد، و يك قسمت از شرك را خداى تعالى براى ضعف بندگانش به آنها تخفيف داده و به واسطه غفران و رحمتش پرده ستاريت به روى آنها پوشيده است . بگذار اين پرده دريده نشود، و حجاب غفران حق به روى اين سيئات ، كه اسمش را عبادت گذاشتيم ، افتاده باشد، كه خداى نخواسته اگر اين ورق برگردد و ورق عدل پيش آيد، گند عبادات ما كمتر از گند معصيتهاى موبقه اهل معصيت نيست .
ما اشاره كرديم پيش از اين به حديثى و اينجا بعضى از آن حديث را به عين عبارت نقل مى كنيم تبركا و تيمنا: قال الله عزوجل لدواد: يا داود، بشر المذنبين و اءنذر الصديقين !قال : كيف اءبشر المذنبين و اءنذر الصديقين ؟ قال : يا داود، بشر المذنبين اءنى اءقبل التوبة و اءعفو عن الذنب و اءنذر الصديقين اءن لا يعجبوا باءعمالهم ، فانه ليس عبد اءنصبه للحساب الا هلك . (64)
بعد از آنكه صديقين در حساب هلاكند، با آنكه آنها از گناه و معصيت پاكند، من و تو چه مى گوييم ؟ اينها همه در صورتى است كه اعمال من و شما از رياء دنيايى ، كه از موبقات و محرمات است ، خالص باشد؛ و كم اتفاق افتد براى ما عمل خالى از ريا و نفاق . بگذار نگفته ماند . اكنون اگر باز جاى عجب است و تدلل و ناز و غمزه بكن ؛ و اگر انصافا جاى خجلت و سرافكندگى و اعتراف به تقصير است ، بعد از هر عبادتى كه كردى از روى جد و واقع از آن عبادت و از آن دروغها كه در محضر حق تعالى گفتى ، از آن نسبتها كه بى جهت به خود دادى استغفار و توبه كن . آيا توبه ندارد كه در مقابل حق مى گويى قبل از ورود در نماز و جهت وجهى للذى فطر السموات و الاءرض حنيفا و ما اءنا من المشركين (65) ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين (66) .
آيا وجهه قلب شما به فاطر سماوات و ارض است ؟ آيا شما مسلميد و از شرك خالصيد؟ آيا نماز و عبادت و محيا و ممات شما براى خداست ؟ آيا خجالت ندارد در نماز مى گوئى (الحمدلله رب العالمين )؟ آيا شما جميع محامد را از آن حق مى دانيد، يا اينكه براى بندگان ، بلكه براى دشمنان او محمدت ثابت مى كنيد؟ آيا دروغ نيست قول تو كه مى گويى رب العالمين . با اينكه ربوبيت را در همين عالم براى غير ثابت مى كنى ؟ آيا توبه ندارد؟ خجلت ندارد (اياك نعبد و اياك نستعين )؟ آيا تو خدا خواهى يا حور العين خواه ؟ آيا تو استعانت از خدا فقط مى طلبى ، يا در كارها چيزى كه كه در نظر نيست خدا است ؟ آيا تو به زيارت بيت الله كه مى روى ، مقصد و مقصودت خداست و مطلب و مطلوبت صاحب خانه است و قلبت مترنم است به قول شاعر: و ما حب الديار شغفن قلبى ؟ (67) خداجو هستى ؟ آثار جمال و جلال حق را مى طلبى ؟ آيا تو براى سيد مظلومان اقامه عزا مى كنى به سر و سينه براى او مى زنى ، يا براى رسيدن به آمال و آرزوى خودت ؟ شكمت تو را وادار مى كند مجلس عزادارى برپا كنى ، هواى نفس تو را به مناسك و عبادات مى كشد؟
اى برادر، در مكايد نفس و شيطان دقيق شو . بدان كه نمى گذارند تو بيچاره يك عمل خالصى بكنى ؛ و همين اعمال غير خالصه را كه خداوند به فضلش از تو قبول كرده نمى گذارند به سر منزل برسانى . كارى مى كنند كه به واسطه اين عجب و تدلل بيجا همه اعمالت به باد فنا برود: و اين نفع هم از جيب برود . از خدا و رضاى او كه دورى ، به بهشت هم نمى رسى ؛ سهل است ، مخلد در عذاب و معذب در آتش قهر هم مى شوى . تو گمان كردى به واسطه اين اعمال پوسيده گنديده سر و دست شكسته مخلوط به ريا و سمعه و هزار مصيبت ديگر، كه هر يك مانع از قبولى اعمال است ، استحقاق بر حق تعالى پيدا كردى ؟!يا از محبين و محبوبين شدى اى بيچاره بى خبر از حال محبين ،اى بدبخت بى اطلاع از دل محبين و آتش قلب آنها،اى بى نواى غافل از سوز مخلصين و نور اعمال آنها، تو گمان كردى آنها هم اعمالشان مثل من و توست ؛ تو خيال مى كنى كه امتياز نماز حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام با ما اين است كه مد و لا الضالين را طولانى تر مى كند؟ يا قرائتش صحيح تر است ؟ يا طول سجود و ركوع و اذكار و اورادش بيشتر است ؟ يا امتياز آن بزرگوار به اين است كه شبى چند صد ركعت نماز مى خواند؟ يا مناجات سيد الساجدين عليه السلام هم مثل مناجات من و توست ؟ او هم براى حورالعين و گلابى و انار اينقدر ناله و سوز و گداز داشت ؟ به خودشان قسم است ( و انه لقسم لو تعلمون عظيم ) (68) كه اگر بشر پشت به پشت يكديگر دهند و بخواهند يك لا اله الا الله اميرالمؤ منين را بگويند، نمى توانند؛ خاك بر فرق من با اين معرفت به مقام ولايت على عليه السلام به مقام على بن ابى طالب قسم كه اگر ملائكه مقربين و انبياء مرسلين غير از رسول خاتم كه مولاى على و غير اوست بخواهند يك تكبير او را بگويند نتوانند. حال قلب آنها را جز خود آنها نمى داند كسى .
اى عزيز، اينقدر لاف خدا مزن ؛ اينقدر دعوى حب خدا مكن .اى عارف ،اى صوفى ،اى حكيم ،اى مجاهد،اى مرتاض ،اى فقيه ،اى مؤ من ،اى مقدس ،اى بيچاره هاى گرفتار،اى بدبختهاى دچار مكايد نفس و هواى آن ،اى بيچاره هاى گرفتار آمال و امانى و حب نفس همه بيچاره هستيد؛ همه از خلوص و خداخواهى فرسنگها دوريد . اينقدر حسن ظن به خودتان نداشته باشيد. اينقدر عشوه و تدلل نكنيد . از قلوب خود بپرسيد ببينيد خدا را مى جويد يا خودخواه است ؟ موحد است و يكى طلب ، يا مشرك است ؟ پس اين عجبها يعنى چه ؟ اينقدر به عمل باليدن چه معنى دارد؟ عملى كه فرضا تمام اجزاء و شرايطش درست باشد و خالى از ريا و شرك و عجب و ساير مفسدات باشد، قيمتش رسيدن به شهوات است ، چه قابليتى دارد كه اينقدر تحويل ملائكه مى دهيد؟اين اعمال را بايد مستور از چشمها داشت . اين اعمال از قبايح و فجايع است !بايد انسان از آنها خجلت بكشد و ستر آنها كند . خداوندا، به تو پناه مى بريم ما بيچاره ها از شر شيطان و نفس اماره . تو خودت ما را از مكايد آنها حفظ فرما به حق محمد صلى الله عليه و آله و سلم .
الحديث الرابع : كبر
عن حكيم ، قال :
ساءلت اءبا عبدالله عليه السلام عن اءدنى الالحاد، فقال : ان الكبر اءدناه (69)
كبر عبارت است از يك حالت نفسانيه كه انسان ترفع كند و بزرگى كند و بزرگى فروشد بر غير خود . و اثر آن اعمالى است كه از انسان صادر مى شود و آثارى است كه در خارج بروز كند، كه گويند تكبر كرد . و اين صفت غير از عجب است . بلكه ، به طورى كه سابق ذكر شد، اين صفت زشت و اين رذيله خبيثه وليده و ثمره عجب است ؛ زيرا عجب خودپسندى است ، و كبر بزرگى كردن بر غير و عظمت فروشى است . انسان كه در خود كمالى ديد، يك حالتى به او دست مى دهد كه آن عبارت از سرور و غنج و تدلل و غير آن است ، و آن حالت را عجب گويند؛ و چون غير خود را فاقد آن كمال متوهم گمان كرد، در او حالت ديگرى دست دهد كه آن رؤ يت تفوق و تقدم است ، و از اين رؤ يت يك حالت بزرگى فروشى و ترفع و تعظمى دست دهد كه آن را كبر گويند. و اينها تمام در قلب و باطن است و اثر در ظاهر؛ چه در هياءت بدن و چه در افعال و اقوال باشد تكبر است . و بالجمله ، انسان خودبين خودخواه شود؛ و چون خودخواهى افزايد، خودپسند گردد؛ و چون خودپسندى لبريز آيد، خودفروشى كند.
بدان كه صفات نفسانيه ، چه در جانب نقص و رذايل و چه در جانب كمال و فضايل ، بسيار دقيق و مختلط است ؛ و از اين جهت فرق بين بعضى با بعضى بغايت مشكل است ؛ و چه بسا باشد كه اختلاف شديد بين علماء اعلام در تحديد آنها واقع گردد، يا نشود صفت وجدانى را به طورى كه خالى از خدشه باشد تعريف كرد . لهذا بهتر اين است كه اين امور را واگذار به وجدان كنيم و خود را از قيد مفهوم تراشى رهايى دهيم و از اصل مقصد و مقصود باز نمانيم . پس براى كبر درجاتى است شبيه درجاتى كه در عجب ذكر شد . و بعضى از درجات ديگر كه در عجب نيز نظير داشت ولى چون در آنجا مهم نبود و در اينجا مهم است ذكر مى شود .
اما آنچه كه شبيه آن در عجب گذشت شش درجه است :
يكى كبر به واسطه ايمان و عقايد حقه ؛ و در مقابل آن ، كبر به واسطه كفر و عقايد باطله است .
ديگر كبر به واسطه ملكات فاضله و صفات حميده ؛ و در مقابل آن ، كبر به واسطه رذايل اخلاق و ملكات ناهنجار است .
و ديگر كبر به واسطه مناسك و عبادات و صالحات اعمال است ؛ و در مقابل آن ، كبر به واسطه معاصى و سيئات افعال است .
و هر يك از اينها ممكن است وليده همان درجه عجب باشد كه در نفس است ؛ و ممكن است آن را سبب ديگر باشد كه بعد از اين اشاره به آن مى شود . (70) و اما آنچه كه اينجا بالخصوص مورد نظر مى شود، كبر به واسطه امور خارجيه است ؛ مثل نسب و حسب و مال و منال و سيادت و رياست و غير آن . و ما ان شاء الله در ضمن فصولى چند اشاره به بعضى مفاسد اين رذيله و علاج آن به مقدار مقدور خود مى نماييم ، و از خداى تعالى توفيق تاءثير در خويشتن و غير مى طلبيم .
فصل اول : درجات كبر
براى كبر به اعتبار ديگر درجاتى است : اول ، كبر به خداى تعالى . دوم ، كبر به انبياء و رسل و اوليا(صلوات الله عليهم ) . سوم ، كبر به اوامر خداى تعالى ؛ كه اين دو نيز به كبر به خداى تعالى برگردد . چهارم ، كبر بر بندگان خدا؛ كه آن نيز پيش اهل معرفت به كبر به خدا بر مى گردد . اما كبر به خداى تعالى ، كه از همه قبيحتر و مهلكتر و مرتبه اعلاى آن است ، در اهل كفر و جحود و مدعيان الوهيت پيدا شود . و گاهى نمونه اى از آن در بعض اهل ديانت پيدا شود كه ذكر آن مناسب نيست . و اين از غايت جهل و نادانى و ندانستن ممكن است حد خويش و مقام واجب الوجود را .
اما كبر بر انبيا و اوليا در زمان انبيا بسيار اتفاق مى افتاد و خداى تعالى خبر داده است از حال آنها كه گفتند: (اءنؤ من لبشرين مثلنا) . (71) و از اهل اين ملت گفتند: لولا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم (72) . و در صدر اسلام ، تكبر بر اولياء خدا بسيار واقع گرديد و در اين زمانها نمونه اى از آن در بعضى از متحلين به اسلام است .
اما كبر به اوامر خدا در بعض اهل معصيت پيدا شود؛ چنانكه ترك حج كند براى آنكه اعمال آن را از قبيل لباس احرام و غيره را بر خود روا ندارد؛ و ترك نماز كند، زيرا وضع سجده را با مقام خود مناسب نداند . و گاهى در بعض اهل مناسك و عبادات و اهل علم و ديانت پيدا شود؛ چنانكه ترك اذان كند تكبر؛ و قبول قول حق نكند اگر از مثل خود يا پايينتر از خود شنيد . گاهى اتفاق مى افتد كه انسان مطلبى را از رفيق يا هم قطارش مى شنود و آن را با كمال شدت رد مى كند و طعن به قائلش مى زند، ولى همان مطلب را از بزرگى در دين يا دنيا اگر شنيد قبول مى كند .
حتى ممكن است در اول از روى جد رد كند، و در دوم از روى جد قبول كند. اين شخص طالب حق نيست . تكبرش پرده به روى حق مى پوشد، و تملقش از بزرگ كه غير از صفت تواضع ممدوح است او را كر و كور مى كند . و از همين تكبر است ترك تدريس علمى يا كتابى كه با شاءن خود مناسب نداند، و ترك تدريس براى اشخاص بى عنوان ظاهرى ، يا براى عده قليله ، و ترك جماعت در مسجد كوچك و قناعت به عده كم ، گر چه بداند كه رضاى حق تعالى در آن است . و گاهى از بس مطلب دقيق مى شود صاحب اين خلق نمى فهمد كه عملش مستند به خلق كبر است ، مگر آنكه درصدد اصلاح نفس برآيد و دقيق شود در مكايد آن . اما كبر بر بندگان خدا، از همه بدتر كبر بر علماء بالله و دانشمندان است ، كه مفاسد آن از همه بيشتر و ضررش مهمتر است . و از اين كبر است ترك مجالست فقرا و تقدم در مجالس و محافل و در راه و رفتار. و اين در جميع طبقات ، از اشراف و اعيان گرفته تا علما و محدثين ، و از اغنيا گرفته تا فقرا مگر كسى را كه خداى تعالى حفظ فرمايد رايج و شايع است و تميز بين تواضع و تملق ، و تكبر و تاءبى نفس گاهى بغايت مشكل شود و بايد انسان به خداى تعالى پناه برد تا او را هدايت بنمايد . و اگر انسان درصدد اصلاح برآيد و حركت به جانب مطلوب كند، ذات مقدس حق تعالى به رحمت واسعه خود راهنمايى مى فرمايد و سير را آسان مى كند.
فصل دوم : سبب اصلى تكبر
كبر را اسباب بسيارى است كه برگشت تمام آنها به اين است كه انسان در خود كمالى توهم كند كه آن باعث عجب شود و مخلوط با حب نفس گرديده حجاب كمال ديگران شده آنها را ناقص تر از خود گمان كند، و اين سبب ترفع قلبى يا ظاهرى گردد. مثلا در علماء عرفان گاهى پديد آيد كسى كه خود را از اهل معارف و شهود داند و از اصحاب قلوب و سابقه حسنى انگارد و بر ديگران لاف ترفع و تعظم زند، و حكما و فلاسفه را قشرى و فقها و محدثين را ظاهر بين و ساير مردم را چون بهايم داند؛ و به همه بندگان خدا به نظر تحقير و تعبير نگاه كند. و بيچاره خود لاف از فناء فى الله و بقاء بالله زند و كوس تحقق كوبد، با آنكه معارف الهيه اقتضا مى كند خوش بينى به موجودات را . و اگر شم معرفة الله كرده بود به مظاهر جمال و جلال حق ، تكبر نمى كرد؛ چنانكه در مقام بيان و علم خود او نيز تصريح به خلاف حالت خود كند .
و اين نيست جز آنكه معارف به قلبش وارد نشده . و بيچاره به مقام ايمان هم نرسيده دم از عرفان مى زند؛ و از عرفان حظى نداشته از تحقق سخن مى راند.
در حكما نيز اشخاصى پيدا مى شود كه چون خود را داراى برهان و علم به حقايق داند و خود را از اهل يقين بالله و ملائكته و كتبه و رسله شمارد، به سايرين به نظر حقارت نگاه كند و ساير علوم را جزو علم حساب نكند؛ و تمام بندگان خدا را ناقص داند در علم و ايمان ؛ و به آنها تكبر نمايد در قلب ، و در ظاهر نيز با نخوت و تكبر با مردم رفتار كند؛ با آنكه علم به مقام ربوبيت و فقر ممكن اقتضا مى كند خلاف آن را، و حكيم آن است كه داراى ملكه تواضع باشد به واسطه علم به مبداء و معاد. خداى تعالى لقمان را حكمت عطا فرمود به نص قرآن شريف ، (73) و از دستورات آن بزرگوار به فرزندش آن است كه خداى تعالى نقل مى فرمايد: و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الاءرض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور (74)
در مدعيهاى ارشاد و تصوف و تهذيب باطن گاهى شخصى پيدا مى شود كه به تكبر با مردم رفتار كند، و بدبين به علما و فقها و تابعين آنها گردد، و به حكما و علما طعنها زند و غير خد و سرسپردگان به خود را اهل هلاك داند، و چون دستش از علوم تهى است علوم را خار طريق خواند و اهل آن را شيطان راه سالك شمارد؛ با آنكه آنچه در مقام دعوى مقام خود گويد اقتضاى خلاف اينها نمايد؛ و هادى خلايق و مرشد گمراهان بايد خود از مهلكات و موبقات مبرا باشد؛ و از دنيا گذشته و محو جمال حق شده ، بايد به بندگان خدا تكبر نكند و بدبين به آنها نباشد .
در فقها و علماى فقه و حديث و طلاب آن نيز گاهى كسى پيدا شود كه مردم ديگر را حقير شمارد و به آنها تكبر فروشى كند و خود را مستحق همه طور اكرام و اعظام داند، و لازم داند كه همه مردم اطاعت امر او كنند و هر چه گويد چون و چرا نكنند؛ خود را لا يساءل عما يفعل و هم يساءلون (75) انگارد؛ و جز خود و چند نفر معدودى مثل خود را اهل بهشت نداند؛ و اسم هر طايفه اى از هر علمى در ميان آيد، به آن طعن زند و جز علم خود را، كه از آن نيز بهره كافى ندارد، ساير علوم را نديده و نسنجيده طرد كند و اسباب هلاكت داند، و علما و ساير علوم را از روى جهل و نادانى طرد كند و چنين ارائه دهد كه ديانتش موجب شده كه اينها را تحقير و توهين كند، با آنكه علم و ديانت مبرا از اين اطوار و اخلاقند. قول به غير علم را شريعت مطهره حرام كرده و حرمت مسلم را واجب دانسته ، اين بيچاره بى خبر از ديانت و علم خلاف قول خدا و رسول كرده و آن را به صورت دين درآورده ، با آنكه سيره سلف و خلف از علماى بزرگ غير از اين بوده .
اين حال علوم شرعيه كه هر يك اقتضا دارد كه علماى آن متصف به تواضع باشند و ريشه تكبر را از قلوب قلع كنند . هيچ علمى تكبر نياورد و با تواضع مخالف نيست . پس از اين ، علت آنكه اين اشخاص عملشان خلاف عملشان است بيان مى نماييم ، در علماى ساير علوم ، از قبيل طب و رياضى و طبيعى ، و همين طور صاحبان صنعت نيز تكبر فروشى بسيار پيدا مى شود.ساير علوم را هر چه باشد چيزى ندانند و به اهل آن با نظر تحقير نگاه كنند و هر يك گمان كنند كه علم آن است كه پيش اوست و در ظاهر و قلب به مردم كبريايى كنند، با آنكه علم آنها اين اقتضا را ندارد .
اما غير اهل علم ، بعضى از اهل مناسك و عبادت نيز بسيار به مردم تكبر كنند و آنها را حقير شمارند و تحقير كنند؛ ساير مردم را، حتى علما را، اهل نجات ندانند؛ هر وقت از علم سخنى پيش آيد، گويند علم بى عمل فايده دارد؟ عمده عمل است ؛ و به عملى كه خود اشتغال دارند خيلى اهميت مى دهند، و به همه طبقات از روى كبر و عجب نظر كنند؛ با اينكه اگر اهل عبادت حقيقى و اخلاص باشد بايد عملش او را اصلاح كند . نماز از منكر و فحشا نهى مى نمايد و معراج مؤ من است ، اين پنجاه سال نمازخوان و مواظب اعمال واجبه و مستحبه ، به رذيله كبر، كه الحاد است ، و عجب ، كه از فحشاء و منكر بزرگتر است ، متصف شده و به شيطان و خلق او نزديك گرديده ، نمازى كه از فحشا نهى نكند و نگاهدار قلب نباشد بلكه به واسطه كثرت آن قلب ضايع گردد، نماز نيست . نمازى كه وقتى خيلى مواظبت كردى از او، تو را به شيطان و خاصه او، كه كبر است ، نزديك كند نماز نيست ؛ نه آنكه نماز اين اقتضا را دارد. اينها كبر حاصل از علم و عمل .
اما آنچه از غير اينها حاصل شود نيز برگشت كند به رؤ يت يك نحو كمال در خود و غير را فاقد آن ديدن . مثلا كسى كه داراى نسب و حسب است ، بر فاقد آن تكبر كند گاهى . و كسى كه داراى جمال و زيبايى است ، بر فاقد آن يا طالب آن تكبر نمايد . يا مثلا داراى اتباع و انصار و قبيله و تلاميذ و غير آن ، بر فاقد آن تكبر فروشد . پس روى هم رفته ، سبب كبر رؤ يت كمال متوهم است و بهجت به آن و عجب به آن ، و فاقد ديدن غير است از آن . حتى صاحبان اخلاق فاسده و اعمال قبيحه نيز گاهى به غير خود كبر كنند، چون آن را كه در خود است يك نحو كمال انگارند!
و صاحب صفت كبر گاهى به واسطه بعضى جهات خوددارى كند از اظهار آن و هيچ ترتيب آثار ندهد، ولى اين شجره خبيثه در قلبش ريشه دارد؛ و لهذا از او تراوش كند آثار وقتى كه از حال طبيعى خارج شود . مثل آنكه غضب عنان را از دست او بگيرد، در آن حال شروع كند به اظهار كبريا و عظمت و دارايى خود را از هر قبيل است علم است يا عمل يا چيز ديگر به چشم ديگرى كشد و بر او افتخار كند . و گاهى ظاهر كند كبر خود را و اعتنا به جهات خارجيه نكند، و شدت كبر آن را گسيخته عنان كند؛ پس ، گاهى ظاهر شود كبر در اعمال و حركات و سكناتش ؛ مثل آنكه تقدم در مجالس كند و از ديگران در ورود و خروج جلو افتد؛ و فقرا را در مجلس خود راه ندهد، و ترك مجالست آنها كند؛ و براى خود حريم قرار دهد؛ و در راه رفتن و نگاه كردن و جواب و سؤ ال با مردم و ديگر اعمال كبر كند .
و بعضى از محققين ، كه ما بسيارى از اصول مطالب را در اين حديث از او اخذ كرده و ترجمه كرديم ، گويد كه درجه نازله كبر در عالم اين است كه روى خود را از مردم برگرداند و از آنها گويى اعراض كند . و در عابد آن است كه عبوس كند بر مردم و چين بر جبين اندازد، گويى از مردم پرهيز كند يا به آنها غضب كرده است ؛ و بيچاره نمى داند كه ورع در پيشانى نيست و چين آن و در عبوس صورت نيست و در برگرداندن صورت و اعراض از مردم نيست و در گردن كج كردن و سر پايين انداختن نيست و در دامن جمع كردن نيست ، بلكه ورع در قلب است .
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تقوا اينجاست . و اشاره فرمود به سينه خود . (76) و گاهى ظاهر شود كبر در زبان او و به ديگران مفاخره و مباهات كند و تزكيه نفس نمايد. عابد در مقام تفاخر گويد من فلان عمل را كردم . و ديگران را تنقيص كند و اعمال خود را بزرگ شمارد . گاهى هم تصريح نمى كند ولى چيزى مى گويد كه لازمه اش تزكيه نفس است . و عالم گويد به غير: تو چه مى دانى ؟ من فلان كتاب را چندين دفعه ديدم ، چندين سال در مجامع علمى بودم و اساتيد و اساطين ديدم و زحمتها كشيدم ، كتابها نوشتم ، تصنيف و تاءليفها كردم . و همين طور . پس ، در هر حال بايد به خدا پناه برد از شر نفس و مكايد آن .
فصل سوم : مفاسد كبر
اين صفت زشت ناهنجار هم فى نفسه داراى مفاسد است و هم از او مفاسد بسيار زاييده شود . اين رذيله انسان را از كمالات ظاهرى و باطنى و از حظوظ دنيوى و اخروى باز دارد، و توليد بغض و عداوت كند و انسان را از چشم خلايق بيندازد و پست و ناچيز كند، و مردم را وادار كند كه با او معارضه به مثل كنند و او را خوار كنند و تحقير نمايند. در حديث كافى وارد است كه حضرت صادق عليه السلام فرموده :
هيچ بنده اى نيست مگر آنكه در سر او لجامى است و فرشته اى كه آن را نگاه مى دارد . پس وقتى كه تكبر كند، مى گويد: پايين بيا، خداى تو را پايين بياورد . پس او هميشه در پيش خود بزرگترين مردم است و در چشم مردم كوچكترين آنهاست . و هنگامى كه تواضع نمايد، خداى تعالى آن لجامى را كه در سر اوست مرتفع فرمايد ، و گويد به او كه بزرگ شو، خداوند تو را بزرگ و رفيع كند . پس هميشه كوچكترين مردم است نزد خود و رفيعترين مردم است در نزد آنها . (77)
اى عزيز، همان دماغى كه تو دارى و همان نفسى كه تو دارى ديگران هم دارند؛ تو اگر فروتن شدى ، قهرا مردم تو را احترام كنند و بزرگ شمارند؛ و اگر تكبر كنى پيشرفت ندارد اگر توانستند تو را خوار و ذليل مى كنند و به تو اعتنا نمى كنند؛ و اگر نتوانستند در دل آنها خوارى و در چشم آنها ذليلى و مكانت ندارى . تو با تواضع دل مردم را فتح كن ؛ دل كه پيش تو آمد، آثار خود را ظاهر مى كند . و اگر قلوب از تو برگشت ، آثار آن بر خلاف مطلوب توست . پس ، تو اگر فرضا احترام طلب و بزرگى خواه هم هستى ، بايد از راه آن وارد شوى ؛ و آن مماشات با مردم و تواضع با آنهاست ؛ نتيجه تكبر خلاف مطلوب و مقصود توست ؛ پس ، نتيجه دنيايى كه نمى گيرى سهل است ، نتيجه به عكس مى گيرى . علاوه ، اين خلق موجب ذلت در آخرت و خوار شدن در آن عالم مى شود؛ همان طور كه در اين عالم مردم را حقير شمردى و به بندگان خدا بزرگى كردى و به آنها عظمت و جلال و عزت و حشمت فروختى ، در آخرت صورت همين بزرگى ذلت است و خوار شدن . چنانكه در حديث شريف كافى وارد است :
باسناده عن داود بن فرقد: عن اءخيه قال : سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول : ان المتكبرين يجعلون فى صور الذر يتوطاهم الناس حتى يفرغ الله من الحساب (78) .
نمى دانم كه اگر خداى تعالى كسى را ذليل كند چه خواهد كرد با او و به چه حالى مبتلا مى شود؟ زيرا امور آخرتى با دنيا فرقها دارد . ذلت در آخرت غير از ذلت در دنياست ؛ چنانكه نعمتها و عذابهاى آنجا مناسبت با اينجا ندارد. نعمتش فوق تصور ماست ؛ عذابش خارج از حوصله ماست ؛ كرامتش بالاتر از آنچه هست كه ما خيال مى كنيم . ذلت و خواريش غير از اين ذلت و خواريهايى است كه ما گمان مى كنيم . و عاقبت كار متكبر هم جهنم است . در حديث است كه الكبر مطايا النار (79) كسى كه مركب كبر سوار است او را به آتش مى برد، و روى بهشت را نخواهد ديد تا در او از اين صفت اثرى باشد . چنانكه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل است كه فرمود: لن يدخل الجنة من فى قلبه مثقال حبة من خر دل من كبر . (80)
و جناب امام باقر و امام صادق عليهم السلام نيز قريب به همين را فرموده اند . (81) حضرت باقر عليه السلام فرمودند: العز رداء الله و الكبر ازاره ، فمن تناول شيئا منه اءكبه الله فى جهنم . (82).
بس است حديث كمر شكنى كه سابقا ترجمه آن را نقل كردم ، اينجا كه محل اوست نقل مى كنم ، عن ابى عبدالله عليه السلام قال : ان فى جهنم لواديا للمتكبرين يقال له : سقر؛ شكا الى الله عزوجل ، شدة حره و ساله اءن ياءذن له اءن يتنفس فتنفس فاءحرق جهنم . (83)
حديث در كمال اعتبار است ، بلكه مثل صحيح است . پناه مى برم به خدا از جايى كه خودش با آنكه دار عذاب است از حرارت خودش شكايت كند و جهنم از نفس او بسوزد . سختى و شدت حرارت آتش آخرت را ما نمى توانيم در اين عالم ادراك كنيم ؛ زيرا سبب اختلاف شدت و ضعف عذاب يكى قوت و ضعف ادراك است : هر چه مدرك قويتر و ادراك تامتر و خالصتر باشد بيشتر ادراك الم و درد كند .
و يكى ديگر اختلاف موادى است كه حس به او قائم است در قبول حرارت . چون مواد مختلف است در قبول حرارت . مثلا طلا و آهن بيشتر قبول حرارت مى كنند از سرب و قلع ؛ و اينها بيشتر قبول مى كنند از چوب و زغال و اينها از گوشت و پوست .
يكى ديگر شدت ارتباط قوه ادراك است به محل قابل . مثلا مغز سر انسان با آنكه قبول حرارت كمتر مى كند از استخوانها، مع ذلك تاثرش بيشتر است ؛ زيرا قوه ادراك در آن بيشتر نمايش دارد .
يكى ديگر نقص و كمال خود حرارت است . اگر حرارت صد درجه باشد، بيشتر متاءلم مى كند از آنكه پنجاه درجه باشد .
يكى ديگر اختلاف ارتباط ماده فاعله حرارت است . به ماده قابله آن . مثلا آتش اگر مقارن با دست باشد يا بچسد به دست ، در سوختن فرق مى كند .
تمام اين اسباب خمسه كه ذكر شد در اين عالم در كمال نقص است ، و در آن عالم در كمال قوت و تماميت است . جميع ادراكات ما در اين عالم ناقص و ضعيف و محجوب به حجب كثيره اى است كه ذكر آنها موجب تطويل است و مناسب با اين مقام نيست .
امروز چشم ما ملائكه و بهشت و جهنم را نمى بيند؛ گوش ما صداهاى عجيب و غريب برزخ و برزخيان و قيامت و اهل آن را نمى شنود؛ حس ما ادراك حرارت آنجا را نمى كند همه از نقص خود اينهاست . آيات و اخبار اهل بيت (صلوات الله عليهم ) مشحون به ذكر اين مطلب است تلويحا و تصريحا؛ علاوه بر آنكه مطابق برهان است در محل خود.
اما بدن انسان در اين عالم قابل قبول حرارت نيست . يك ساعت اگر در اين آتش سرد دنيا بماند خاكستر مى شود؛ ولى خداوند قادر در قيامت اين بدن را طورى قرار مى دهد و خلق مى فرمايد كه در آن آتش جهنم كه به شهادت جبرئيل امين اگر يك حلقه از سلسله هفتاد ذراعى اهل جهنم را در اين عالم بياورند، تمام كوهها از شدت حرارت آن ذوب مى شود (84)باقى مى ماند هميشه و ذوب نمى شود و تمام نمى گردد . پس ، بدن انسان هم در قيامت قابليتش طرف قياس نيست با اين عالم .
اما ارتباط نفس به بدن در اين عالم خيلى ضعيف و ناقص است . اين عالم تعصى دارد از آنكه نفس در او به قواى خود ظاهر گردد؛ ولى آن عالم مملكت ظهور نفس است .
اما آتش اين عالم يك آتش افسرده سردى است ، و يك امر عرضى مشوب به مواد خارجيه غير خالص است ؛ ولى آتش جهنم خالص و بى خلط و جوهر قائم بالذات حتى مريدى است كه از روى شعور اهل خود را مى سوزاند؛ و به هر قدر كه ماءمور است فشار به اهل خود مى آورد . در وصفش شنيدى فرموده صادق مصدق جبرئيل امين را . قرآن خدا و اخبار انبيا پر است از وصف آن .
اما ارتباط آتش جهنم و التصاق آن به بدن در اين عالم شبيه ندارد. جميع آتشهاى اين عالم اگر به انسان احاطه كند بيش از احاطه به سطوح نكند، ولى آتش جهنم به ظاهر و باطن و به خود مدارك و متعلقات آنها يك نحو احاطه دارد . آن آتش است كه قلب و روح و قوا را مى سوزاند و با آنها يك نحو اتحاد پيدا مى كند كه در اين عالم بى نظير است .
پس ، معلوم شد كه موجبات عذاب در اين عالم به هيچ وجه فراهم نيست : نه مواد اينجا لايق قبول ، و نه فاعل حرارت تام الفاعليه ، و نه ادراك تام است . آتشى كه جهنم از نفس او بسوزد ما ادراك آن را و تصور آن را نمى توانيم بكنيم ، مگر آنكه خداى نخواسته جزو متكبران گرديم و اين خلق زشت ناهنجار را اصلاح نكرده از اين عالم منتقل شويم و بالمعاينه آن را ببينيم . (فلبئس مثوى المتكبرين ) (85).
فصل چهارم : موجبات كبر
از موجبات تكبر كردن ، به واسطه آن امورى كه ذكر شد، يكى كوچكى دماغ و ضعف قابليت و پستى و كم حوصلگى است ؛ و بالجمله چون ظرفيتش كم است ، به مجرد آنكه يك كمالى در خود مى بيند و يك امتيازى در خود مشاهده مى كند گمان مى كند داراى مقام و مرتبه اى است ؛ با آنكه اگر با نظر اعتبار و انصاف نظر كند، به هر رشته اى كه وارد است و به هر كمالى كه متصف است ، مى فهمد كه آنچه را كه كمال گمان كرده و به آن افتخار و تكبر نموده ، يا اصلا كمال نبوده ، يا اگر بوده در مقابل كمالات ديگران قدر قابلى نداشته ، و بيچاره صورت خود را به سيلى سرخ كرده و استسمن ذاو رم (86)، مثلا عارفى كه به واسطه عرفان خود به سايرين به چشم حقارت نظر كرده تكبر مى كند و قشرى و ظاهرى مى گويد، آيا از معارف الهيه چه دارد جز يك دسته مفهومات كه همه حجاب حقايق اند و سد طريق ؛ و يك مقدار اصطلاحات دلفريب با زرق و برق كه به معارف الهيه ارتباطى ندارد و با خداشناسى و علم به اسماء و صفات مراحلى فاصله دارد؟ معارف صفت قلب است . و به عقيده نويسنده تمام اين علوم عملى هستند نه محض دانستن مفاهيم و بافتن اصطلاحات . ما به اين عمر كوتاه و اطلاع كم ، در اين عرفاء اصطلاحى ، و در علماء ساير علوم ، اشخاصى ديديم كه به حق عرفان و علم قسم است كه اين اصطلاحات در دل آنها اثر نكرده ، بلكه اثر ضد كرده !
واى به حال تو عارف كه حالت از همه كس بدتر است و حجت بر تو تمامتر است . تو تكبر به حق مى كنى ! اى طلبه مفاهيم !اى گمراه حقايق !قدرى تاءمل كن ببين چه دارى از معارف ؟ چه اثرى در خود از حق و صفاتش مى بينى ؟ علم موسيقى و ايقاع شايد از علم تو دقيقتر باشد؛ هياءت و مكانيك و ساير علوم طبيعى و رياضى در اصطلاحات و دقت با علم تو همدوش است ؛ همان طور كه آنها عرفان بالله نمى آورد، علم تو هم تا محجوب به حجاب اصطلاحات و پرده مفاهيم و اعتبارات است ، نه از او كيفيتى حاصل شود نه حال . (87)
بلكه در شريعت علم علوم و طبيعى و رياضى از علوم شما بهتر است ، زيرا آنها نتيجه خود را مى دهد، و از شما بى نتيجه يا به عكس نتيجه مى دهد؛ مهندس نتيجه هندسه را، و زرگر نتيجه صنعت خود را مى برد؛ شما از نتيجه دنيايى باز مانده به نتيجه معارف هم نرسيدند؛ بلكه حجاب شما غلظتش بيشتر است . پس راهى به حقايق و معارف از اين اصطلاحات پيدا نشد، و خود سرمايه افتخار و تكبر بر علماى حقه گرديد . معارفى كه كدورت قلب را بيفزايد معارف نيست . واى بر معارفى كه عاقبت امر صاحبش را وارث شيطان كند؛ كبر از اخلاق خاصه شيطان است . او به پدر تو آدم كبر كرد، مطرود درگاه شد؛ تو كه به همه آدم و آدمزاده ها كبر مى كنى نيز مطرودى ، از اينجا حال ساير علوم را بفهم .
حكيم اگر حكيم است و نسبت حق را با خلق و خود را با حق فهميده ، كبريا از دل او بيرون رود و وارسته شود؛ ولى بيچاره طالب اين مفاهيم و اصطلاحات گمان كرده حكمت اينهاست و حكيم عالم به اينهاست . گاهى خود را در زمره انبيا و مرسلين قلمداد كند ( و يعلمهم الكتاب و الحكمة ) (88) تلاوت كند . و گاهى الحكمة ضالة المؤ من (89) و من يؤ ت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا (90) قرائت كند . قلب او از حكمت بى خبر و هزاران مراحل از خيرات دور و از حكمت مهجور است .
حكيم متاءله و فيلسوف بزرگ اسلام ، جناب محقق داماد (رضوان الله عليه ) مى فرمايد: حكيم آن است كه بدن براى او چون لباس باشد، هر وقت اراده كند، او را رها كند . او چه مى گويد و ما چه مى گوييم !او از حكمت چه فهميده و ما چه فهميديم !پس ، تو كه به واسطه چند مفهوم و پاره اى اصطلاحات به خود مى بالى و به مردم كبريا مى كنى ، معلوم شد از كم ظرفيتى و كوچكى حوصله است و كمى قابليت است .
آن بيچاره اى كه خود را مرشد و هادى خلايق داند و در مسند دستگيرى و تصوف قرار گرفته از اين دو حالش پست تر و غمزه اش بيشتر است . اصطلاحات اين دو دسته را به سرقت برده و سر و صورتى به متاع بازار خود داده و دل بندگان خدا را از حق منصرف و مجذوب به خود نموده و آن بيچاره صاف و بى آلايش را به علما و ساير مردم بدبين نموده ؛ براى رواج بازار خود فهميده يا نفهميده پاره اى از اصطلاحات جاذب را به خورد عوام بيچاره داده گمان كرده به لفظ مجذوبعلى شاه يا محبوبعليشاه حال جذبه و حب دست دهد!اى طالب دنيا و اى دزد مفاهيم !اين كار تو هم اينقدر كبر و افتخار ندارد . بيچاره از تنگى حوصله و كوچكى كله گاهى خودش هم بازى خورده خود را داراى مقامى دانسته . حب نفس و دنيا به مفاهيم مسروقه و اضافات و اعتبارات پيوند شده يك وليده ناهنجارى پيدا شده ؛ و از انضمام اينها يك معجون عجيبى و اخلوطه غريبه اى فراهم شود!و خود را با اين همه عيب مرشد خلايق و هادى نجات امت و داراى سر شريعت ، بلكه وقاحت را گاهى از حد گذرانده ، داراى مقام ولايت كليه دانسته ؛ اين نيز از كمى استعداد و قابليت و تنگى سينه و ضيق قلب است . توطئه فقه و حديث و ساير علوم شرعيه نيز در مقام علم بيش از يك دسته اصطلاحات كه در اصول و حديث به خرج رفته ندانى .
اگر اين علوم كه همه اش مربوط به عمل است در تو اضافه اى نكرده و تو را اصلاح ننموده ، بلكه مفاسد اخلاقيه و عمليه بار آورده ، كارت از علماى ساير علوم پست تر و ناچيزتر ،بلكه از كار همه عوام پست تر است . اين مفاهيم عرضيه و معانى حرفيه و نزاعهاى بى فايده ، كه بسيارى از آن به دين خدا ارتباطى ندارد و از علوم هم حساب نمى شود كه اسمش را بگذارى ثمره علميه دارد، اينقدر ابتهاج و تكبر ندارد خدا شاهد است ( و كفى به شهيدا) (91) كه علم اگر نتيجه اش اينها باشد و تو را هدايت نكند و مفاسد اخلاقى و عملى را از تو دور نكند، پست ترين شغلها از آن بهتر است ؛ چه كه آنها نتيجه عاجلى دارد و مفاسد دنيوى و اخرويش كم تر است ، و تو بيچاره جز وزر و بال نتيجه يى نبرى و جز مفاسد اخلاقى و اعمال ناهنجار حاصلى بر ندارى . پس ، علم تو هم از نظر اعتبار علمى تكبر ندارد . منتها از بس افق فكرت كوتاه است به مجرد آنكه دو تا اصطلاح درهم و برهم كردى ، خود را عالم و ساير مردم را جاهل دانى ؛ و پر ملائكه مقربين را به زير پاى خود پهن مى كنى و جايگاه را در مجالس و راه را در كوچه ها بر بندگان خدا تنگ مى نمايى ، و علم و علماى آن را تضييع مى كنى و توهين به نوع خود مى نمايى .
از همه اينها پست تر و كوچكتر كسى است كه به امور خارجيه ، از قبيل مال و منال و حشم و طايفه ، تكبر كند . بيچاره از جميع اخلاق آدمى و آداب انسانى دور است و دستش از تمام علوم و معارف تهى است ، ولى چون لباسش پشم گوسفند است و پدرش فلان و فلان است به مردم تكبر كند؛ چه فكر كوچك و قلب تنگ و تاريكى دارد كه قانع شده از تمام كمالات به لباس زيبا و از تمام زيباييها به كلاه و قبا ! بيچاره به مقام حيوانى و حظوظ حيوانيت ساخته و قناعت كرده از جميع مقامات انسانيه به يك صورت خالى از مغز و شكل تهى از حقيقت ، و خود را با اين وصف داراى مقام دانسته . اينقدر پست و نالايق است كه اگر كسى از او يك رتبه دنيايى بالاتر باشد، چنان با او رفتار كند كه گويى بنده با مولاى خود. البته كسى كه همش جز دنيا نباشد، بنده دنيا و اهل دنياست ؛ ذليل است پيش كسانى كه معبود او نزد اوست .
در هر صورت ، يكى از عوامل قويه تكبر كوچكى افق فكر و پستى حد قابليت است ؛ و لهذا چيزهايى كه كمال نيست ، يا كمال لايق نيست ، در او تاءثير شديد كرده او را به عجب و كبر وادار مى كند؛ و هر چه در او حب نفس و دنيا بيشتر باشد، اين امور در او بيشتر مؤ ثر واقع شود .
فصل پنجم : علاج تكبر
اكنون كه مفاسد كبر را دانستى ، درصدد علاج نفس برآ؛ و دامن همت به كمرزن براى پاك كردن قلب از اين كدورت و صاف كردن آيينه دل از اين غبار غليظ . اگر اهل قوت نفس و سعه صدرى و ريشه حب دنيا در دلت محكم نشده و زخارف دنيا در قلبت پر جلوه نكرده است و چشم اعتبار و انصافت باز است ، همان فصل سابق بهترين علاجهاى علمى است . و اگر در اين مرحله وارد نيستى ، قدرى تفكر در حالات خودت كن شايد دلت بيدار شود .اى انسانى كه اول امرت هيچ نبودى ، ناچيزتر از عدم و محو از صفحه وجود چيست ؟ پس از آنكه اراده حق تعلق گرفت به پيدايش تو، از بس ناقص القابليه و پست و ناچيز بودى و قابل قبول فيض نبودى تو را به صورت جسميه و عنصريه ، كه اخس موجودات و پست ترين كائنات است ، در آورد . و از آنجا تو را به صورت نطفه اى كه اگر دستت به آن آلوده گردد استقذار كنى و او را با زحمت پاك كنى در آورد و در منزلى بس تنگ و پليد، جايگزين كرد .
و تو را در جايى منزل داد كه از ذكر آن متنفر شوى . و در آنجا تو را به شكل علقه و مضغه درآورد؛ و با غذايى تربيت كرد كه از شنيدنش وحشت كنى و بايد خجالت كشى ، ولى چون همه مبتلاى به اين بليه ها هستند خجلت زايل شود: البلية اذا عمت طابت . (92) تو در تمام اين تطورات ارذل و اذل و پست ترين موجودات بودى . از جميع ادراكات ظاهرى و باطنى عارى و از تمام كمالات برى بودى . پس از آنكه به رحمت واسعه خود تو را قابل حيات فرمود، حيات چنان در تو ناقص هويدا شد كه از كرمى پست تر بودى در شؤ ون حياتى براى نقصان قابليت تو . و به رحمت خود به تدريج حيات و شؤ ون آن را در تو زياد كرد تا آنكه لايق شدى به آمدن به محيط دنيا. از پست ترين مجراها در پست ترين حالات تو را وارد اين فضا كرد، در صورتى كه در تمام كمالات و شؤ ون حيات از جميع بچه هاى حيوانات ضعيفتر و پست تر بودى . پس از آنكه تو را به قدرت كامله داراى قواى ظاهره و باطنه فرمود، باز به قدرى ضعيف و ناچيزى كه هيچ يك از قواى خودت تحت تصرف نيست : صحت خود را حفظ نتوانى كرد؛ قدرت و حيات خود را نگاهدارى نتوانى نمود؛ جوانى و جمال خود را محفوظ نتوانى كرد؛ اگر آفتى و مرضى به تو هجوم آورد به دفعش قادر نيستى . بالجمله ، هيچ يك از وجود و شؤ ون آن در تحت اختيارت نيست .
اگر يك روز گرسنه بمانى ، به خوردن هر مردار گنديده اى حاضر شوى ؛ و اگر تشنگى به تو غلبه كند، به هر آب گنديده پليدى رضا دهى . و همين طور در تمام چيزها يك بنده ذليل بيچاره هستى كه به هيچ چيزى قادر نيستى . و اگر حظ خود را از وجود و كمالات وجود مقايسه كنى با ساير موجودات ، مى بينى تو و تمام كره زمين ، بلكه تمام منظومه شمسى ، در مقابل عالم جسمانى ، كه پست ترين همه عوالم است و كوچكترين همه نشآت است ، قدر محسوسى نداريد .
عزيزم ، جز خودت كسى را نديدى ؛ و آنچه ديدى به نظر اعتبار و موازنه در نياوردى . خودت را با هر چه دارى از شؤ ون حيات و از زخارف دنيا قياس كن به شهرت ، و شهرت را به مملكت ، و آن را به ساير ممالك دنيا كه از صد يكى از آنها را نشنيدى و تمام ممالك را به خود زمين ، و زمين را به منظومه شمسى و كرات وسيعه اى كه ريزه خوار اشعه منيره شمسند، و تمام منظومه شمسى را كه از محيط فكر من و تو خارج است به منظومه هاى ديگرى كه شمس ما با همه سياراتش يكى از سيارات يكى از آنهاست ، كه هر يك آنها طرف قياس با شمس ما و سيارات آن نيست و آنچه از آنها تاكنون از قرارى كه مى گويند كشف شده است چندين ميليون مجرة است ، كه در اين مجره نزديك كوچك چندين مليون منظومه شمسى است ، كه كوچكترين آنها از شمس ما مليونها بزرگتر است و نورانى تر؛ اينها همه از عالم جسمانى است كه قدر آن را جز خالق آنها نمى داند؛ و كشف ارباب كشف به مقدار قليلى از آن بيشتر موفق نشده . و تمام عالم اجسام در مقابل عالم ماوراء الطبيعه هيچ قدر محسوسى ندارد؛ و در آنجا عوالمى است كه در فكر بشر نگنجد . اينها شؤ ون حيات تو و حظوظ تو و من است از اين عالم وجود. و پس از آنكه اراده حق تعلق گرفت كه تو را از اين دنيا ببرد، امر كند به جميع قوايت كه رو به ضعف گذراند؛ و فرمان دهد به تمام ادراكاتت كه از كار بايستند؛ كارخانه وجودت را مختل فرمايد؛ سمع و بصر و قوت و قدرتت را بگيرد؛ و تو يك جمادى شوى كه پس از چند روز از گند و تعفنت مشام مردم متاءذى شود؛ و از صورت هياءتت آدمها گريزان گردند؛ و تمام اجزا و اعضايت پس از مدتى از هم بگسلد و پاشيده گردد. اينها حال جسم تو . مال و منال و حشمت تو هم كه حالش معلوم است .
اما برزخ تو اگر اصلاح نشده خداى نخواسته بروى خدا مى داند در چه صورتى و در چه حالتى هستى .
ادراكات اهل اين عالم از ديدن و شنيدن و شم آن عاجز است . ظلمت و وحشت و فشار قبر را تو هر چه بشنوى به تاريكيها و وحشتها و فشارهاى اين عالم قياس مى كنى ، با آنكه قياس باطلى است . خداوند به فرياد ما برسد از آنچه براى خود به اختيار خود تهيه كرديم . عذاب قبر كه نمونه اى از عذاب آخرت است ، و از بعض روايات استفاده شود كه دست ما از دامن شفعا هم كوتاه است ، (93) خدا مى داند چه عذابى است ؟ حال نشئه آخرت ما از همه حالات سابقه بدتر و وحشتناكتر است ؛ روز بروز حقايق است ؛ روز كشف سراير است ؛ روز تجسم اعمال و اخلاق است ؛ روز رسيدن به حساب است ؛ روز ذلت در مواقف است . اين هم حال قيامت . و اما حال جهنم ، كه بعد از قيامت است ، آن هم معلوم است .
از جهنم خبرى مى شنوى ؛ عذاب جهنم فقط آتشش نيست ؛ يك در هولناكى از آن به چشمت باز شود كه اگر در اين عالم باز شود تمام اهل آن از وحشت هلاك شوند؛ و همين طور يك در آن به گوشت باز شود و يكى به بينى ات باز شود كه هر يك از آنها اگر به اهل اين عالم باز شود، از شدت عذاب آن هلاك شوند . اين هم حال آخر كارت . پس ، كسى كه اول امرش عدمى است غير متناهى ، و از وقتى كه پا به عرصه وجود مى گذارد جميع تطوراتش زشت و نازيباست و تمام حالاتى كه بر او رخ مى دهد خجالت آور است ، و دنيا و برزخ و آخرتش هر يك از ديگرى فجيع تر و مفتضح تر است ، آيا به چه چيز تكبر مى كند؟ با چه كمالى و جمالى افتخار مى نمايد؟
پس ، معلوم شد كه تكبر نيست مگر از غايت جهل و نادانى ؛ هر كس جهلش بيشتر و عقلش ناقص تر است . كبرش بيشتر است . هر كس علمش بيشتر و روحش بزرگتر و صدرش منشرح تر است ، متواضع تر است .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه علمش از وحى الهى ماءخوذ بود و روحش به قدرى بزرگ بود كه يك تنه غلبه بر روحيات مليونها مليون بشر كرد تمام عادات جاهليت و اديان باطله را زير پا گذاشت و نسخ جميع كتب كرد و ختم دايره نبوت به وجود شريفش شد، سلطان دنيا و آخرت و متصرف در تمام عوالم بود باذن الله تواضعش با بندگان خدا از همه كس بيشتر بود . كراهت داشت كه اصحاب براى احترام او به پا خيزند .
وقتى وارد مجلس مى شد پايين مى نشست . روى زمين طعام ميل مى فرمود و روى زمين مى نشست و مى فرمود: من بنده اى هستم ، مى خورم مثل خوردن بنده و مى نشينم مثل نشستن بنده (94) . از حضرت صادق عليه السلام نقل است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دوست داشت بر الاغ بى پالان سوار شود و با بندگان خدا در جايگاه پست طعام ميل فرمايد، و به فقرا به دو دست خود عطا فرمايد . آن بزرگوار سوار الاغ مى شد و در رديف خود بنده خود يا غير آن را مى نشاند. (95) در سيره آن سرور است كه با اهل خانه خود شركت در كار خانه مى فرمود . و به دست مبارك گوسفندان را مى دوشيد و جامه و كفش خود را مى دوخت و با خادم خود آسيا مى كرد و خمير مى نمود و بضاعت خود را به دست مبارك مى برد و مجالست با فقرا و مساكين مى كرد و با آنها هم غذا مى شد . (96)
اينها و بالاتر از اينها سيره آن سرور و تواضع آن بزرگوار است . در صورتى كه علاوه بر مقامات معنوى ، رياست و سلطنت ظاهرى آن بزرگوار نيز به كمال بود . همين طور على بن ابى طالب (صلوات الله عليه ) نيز اقتداى به آن بزرگوار كرده ، سيره اش سيره رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بود . (97) پس ،اى عزيز اگر تكبر به كمال معنوى است ، از آنها بالاتر از همه بود، و اگر به رياست و سلطنت است دارا بودند، با اين وصف تواضعشان بيشتر از همه كس بود . پس ، بدان كه تواضع وليده علم و معرفت است ، و كبر و سركشى زاييده جهل و نادانى است . اين ننگ جهل ، و عار پستى نظر را از خود دور كن ؛ و متصف به صفات انبيا شو؛ و صفت شيطان را به يك سو انداز؛ و منازعه با خداى خود در رداى كبرياى او مكن كه منازع با حق مقهور غضب او خواهد شد و به رو در آتش خواهد افتاد .
اگر درصدد اصلاح نفس برآمدى ، طريق عملى آن نيز با قدرى مواظبت سهل و آسان است . و در اين طريق با همت مردانه و حريت فكر و بلندى نظر به هيچ مخاطره تصادف نمى كنى . تنها راه غلبه به نفس اماره و شيطان و راه نجات بر خلاف ميل آنها رفتار كردن است . هيچ راهى بهتر براى سركوبى نفس از اتصاف به صفت متواضعين و رفتار كردن مطابق رفتار و سيره و طريقه آنها نيست . در هر مرتبه از تكبر كه هستى و اهل هر رشته علمى و عملى و غير آن كه هستى ، بر خلاف ميل نفسانى چندى عمل كن ، با تنبهات علمى و تفكر در نتايج دنيايى و آخرتى ، اميد است راه آسان و سهل شده نتيجه مطلوبه بگيرى . اگر نفس از تو تمنا كرد كه صدر مجلس را اشغال كن و تقدم بر همقطار خود پيدا كن ، تو بر خلاف ميل آن رفتار كن . اگر تاءنف مى كند از مجالست با فقرا و مساكين ، تو دماغ او را به خاك ماليده با فقرا مجالست كن ، هم غذا شو، هسمفر شو، مزاح كن . ممكن است نفس از راه بحث با تو پيش آيد و بگويد تو داراى مقامى بايد مقام خود را براى ترويج شريعت حفظ كنى ، با فقرا نشستن وقع تو را از قلوب مى برد، مزاح با زير دستان تو را كم وزن مى كند، پايين نشستن در مجالس از مقام تو كاسته مى كند، آن وقت خوب نمى توانى به وظيفه شرعى خود اقدام كنى ؛ بدان تمام اينها دامهاى شيطان و مكايد نفس است .
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم موقعيتش در دنيا از حيث رياست از تو بيشتر بود، و سيره اش آن بود كه ديدى . من خود در علماى زمان خود كسانى را ديدم كه رياست تامه يك مملكت ، بلكه قطر شيعه را داشتند، و سيره آنها تالى تلو سيره رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود . جناب استاد معظم و فقيه مكرم ، حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى ، كه از هزار و سيصد و چهل تا پنجاه و پنج رياست تامه و مرجعيت كامله قطر شيعه را داشت . همه ديديم كه چه سيره اى داشت . با نوكر و خادم خود هم سفره و غذا بود؛ روى زمين مى نشست دا با اصاغر طلاب مزاحهاى عجيب و غريب مى فرمود .
اخيرا كه كسالت داشت بعد از مغرب بدون ردا يك رشته مختصرى دور سرش پيچيده بود و گيوه به پا كرده در كوچه قدم مى زد . وقعش در قلوب بيشتر مى شد و به مقام او از اين كارها لطمه اى وارد نمى آمد . غير از آن مرحوم ، از علماى خيلى محترم قم بودند كه به هيچ وجه اين قيودى كه شيطان شما براى شما مى تراشد در آنها نبود . خود بضاعت خود را از بازار مى خريد؛ براى منزل خود آب از آب انبارها مى آورد؛ اشتغال به كار منزل پيدا مى كرد؛ مقدم و مؤ خر و صدر و ذيل پيش نظر پاك آنها يكسان بود . تواضعشان به طورى بود كه مايه تعجب انسان مى شد، و مقامات آنها محفوظ بود؛ محل آنها در قلوب بيشتر مى شد .
در هر حال ، صفت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و على بن ابى طالب عليه السلام انسان را كوچك نمى كند . ولى بايد ملتفت كيد نفس در اين مخالفت با او باشى كه گاهى دام خود را باز كرده از راه ديگر تو را زمين مى زند . مثلا مى بينى بعضيها به طورى در پايين مجلس مى نشينند كه مى فهمانند به حضار كه مقام من بالاتر از اينهاست ، ولى تواضع كردم ؛ يا مثلا يك نفر كه مشتبه است كه بر او مقدم است اگر بر خود مقدم داشتند، يك نفر ديگر را كه معلوم التاءخر است مقدم مى دارند كه رفع اشتباه كنند كه تقدم داشتن براى تواضع بود؛ اينها و صدها قبيل اين از مكايد نفس است ؛ و علاوه نمودن كبر و اضافه نمودن است به آن رياكارى و سالوسى را .
بايد وارد مجاهده با قصد خالص شد البته آن وقت نفس اصلاح مى شود . تمام صفات نفسانيه قابل اصلاح است ؛ ليكن در اول امر كمى زحمت دارد . آن هم بعد از ورود در اصلاح سهل و آسان مى شود . عمده به فكر تصفيه و اصلاح افتادن است و از خواب بيدار شدن است . منزل اول انسانيت يقظه است . و آن بيدار شدن از خواب غفلت و هشيار شدن از سكر طبيعت است ، و فهميدن اينكه انسان مسافر است ؛ و هر مسافر زاد و راحله مى خواهد. زاد و راحله انسان خصال خود انسان است . مركوب اين سفر پر خوف و خطر و اين راه تاريك و باريك و صراط احد از سيف و ادق از شعر، (98)، همت مردانه است . نور اين طريق مظلم ايمان و خصال حميده است . اگر سستى كند و فتور نمايد، از اين صراط نتواند گذشت ؛ به رو در آتش افتد و با خاك مذلت يكسان شده به پرتگاه هلاكت افتد . و كسى كه از اين صراط نتواند گذشت ، از صراط آخرت نيز نتواند گذشت .
اى عزيز، همت كن و پرده جهل و نادانى را پاره كن و از اين ورطه هولناك خود را نجات ده . حضرت مولاى متقيان و يگانه سالك راه و راهنماى حقيقى در مسجد فرياد مى زد به طورى كه همسايه هاى مسجد مى شنيدند : تجهزوا رحمكم الله ؛ فقد نودى فيكم بالرحيل (99) هيچ تجهيزى در سفر آخرت براى شما مفيد نيفتد الا كمالات نفسانيه و تقواى قلب و اعمال صالحه و صفاى باطن ، بى عيب و بى غش بودن .
فرضا كه اهل ايمان ناقص صورى باشى ، بايد از اين غشها خالص شوى تا در زمره سعدا و صالحين قرارگيرى . رفع غش با آتش توبه و ندامت و گذاشتن نفس را در كوره عتاب و ملام و ذوب كردن آن را به آتش پشيمانى و برگشت به سوى خداست . در اين عالم خودت بكن ، و الا در كوره عذاب الهى و (نار الله الموقدة ) (100) قلبت را ذوب كنند و خدا مى داند چند قرن از قرنهاى آخرت اين اصلاح طول مى كشد . پاك شدن در اين عالم سهل و آسان است ؛ تغييرات و تبديلات در اين نشئه خيلى زود واقع مى شود؛ و اما در آن عالم تغيير به طور ديگرى است و زوال يك ملكه از ملكات نفس قرنها طول دارد . پس ،اى برادر تا عمر و جوانى و قوت و اختيار باقى است اصلاح نفس كن . اعتنا به اين جاه و شرفها مكن ؛ اين اعتبارات را زير پا بگذار. تو آدمزاده اى ، صفت شيطان را از خود دور كن .
ممكن است شيطان به اين رذيله از ساير رذايل بيشتر اهميت دهد؛ و چون اين صفت خود اوست و موجب طرد او از درگاه خداى متعال ، عارف و عامى و عالم و جاهل را بخواهد همسلك خود كند؛ و در آن عالم كه ملاقات كنى او را با اين رذيله ، گرفتار ملامت او هم بشوى : بگويداى آدمزاده ؛ مگر انبيا به تو خبر ندادند كه براى تكبر به پدر تو من مطرود درگاه حق شدم ، براى تحقير مقام آدم و تعظيم مقام خود ملعون شدم ، تو چرا خود را گرفتار اين رذيله كردى ؟ در آن هنگام تو بيچاره علاوه بر عذابها و گرفتاريها و حسرت و ندامتهايى كه به شنيدن درست نيايد، گرفتار سرزنش اذل مخلوقات و پست ترين موجودات هم هستى ؛ شيطان كه تكبر به خدا نكرده بود؛ تكبر كرد به آدم كه مخلوق حق است ، گفت : خلقتنى من نار خلقته من طين (101) خود را بزرگ شمرد و آدم را كوچك . تو آدمزاده ها را كوچك شمارى و خود را بزرگ . تو نيز از اوامر خدا سرپيچى كنى : فرموده فروتن باش ، تواضع كن با بندگان خدا، تكبر كنى ؛ سرافرازى نمايى . پس چرا فقط شيطان را لعن مى كنى ، نفس خبيث خودت را هم شريك كن در لعن ؛ همان طور كه شريك با او در اين رذيله اى .
تو از مظاهر شيطانى ؛ شيطان مجسمى !شايد صورت برزخى و قيامتى تو شيطان باشد؛ ميزان در صور آخرت ملكات نفس است ، مانع ندارد صورت شيطان باشى ؛ صورت مورچه كوچك هم باشى . موازين عالم آخرت غير از اينجاست .
فصل ششم : حسد گاهى مبداء تكبر است
گاهى چنين اتفاق مى افتد كه فاقد كمال به واجد كمال تكبر كند . مثلا فقير به غنى ، جاهل به عالم . و بايد دانست كه همان طور كه عجب گاهى مبداء تكبر است ، حسد نيز گاهى مبداء آن شود . ممكن است انسان چون خود را فاقد آن كمال ديد كه در غير است ، به آن حسد ورزد؛ و اين سبب شود كه كبر كند به غير و آن را هر چه تواند تذليل و توهين كند . در كافى شريف از حضرت صادق عليه السلام حديث كند كه فرمود كه كبر گاهى مى باشد در اشرار مردم از هر جنس . پس از آن فرمودند:
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى گذشت در بعضى از كوچه هاى مدينه ، يك زن سياهى سرگين جمع مى كرد. گفته شد به او: دور شو از سر راه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم . گفت : راه گشاد است !بعضى از همراهان به او قصد تعرض كردند، پيغمبر فرمود: واگذاريد او را كه او متكبر است . (102)
و گاهى در بعضى از اهل علم اين صفت پيدا شود و عذر تراشد كه تواضع براى اغنيا خوب نيست ؛ و نفس اماره به او گويد كه تواضع براى اغنيا ايمان را ناقص كند . بيچاره فرق نمى گذارد بين تواضع براى غناى اغنيا و غير آن . يك وقت رذيله حب دنيا و جذبه طلب شرف و جاه انسان را به تواضع وا مى دارد . اين خلق تواضع نيست ؛ اين تملق و چاپلوسى است ، و از رذايل نفسانيه است . صاحب اين خلق از فقرا تواضع نكند مگر آنكه در آنها طعمى داشته باشد يا طعمه سراغ كند .
يك وقت ، خلق تواضع انسان را دعوت به احترام و فروتنى كند؛ غنى باشد يا فقير، مطمح نظر باشد يا نباشد . يعنى تواضع او بى آلايش است ؛ روح او پاك و پاكيزه است ؛ جاه و شرف مجامع قلب او را به خود جذب نكرده . اين تواضع براى فقرا خوب است ؛ براى اغنيا هم خوب است . هر كس را به فراخور حال او احترام بايد كرد . ولى اين تحقير تو و تكبر تو از اهل جاه و شرف نه از آن است كه متملق نيستى ؛ بلكه براى آن است كه حسودى و خودت هم در اشتباهى . و لهذا اگر به تو احترام غير متوقع كند، او را تواضع كنى و براى او فروتن شوى ؛ در هر صورت ، مكايد نفس و شاهكارهاى او به قدرى دقيق است كه انسان جز پناه به خدا چاره اى ندارد . و الحمدلله اولا و آخرا .
الحديث الخامس : حسد
عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : قال الله عزوجل لموسى بن عمران عليه السلام : يا ابن عمران لا تحسدن الناس على ما آتيتهم من فضلى ، و لا تمدن عينيك الى ذلك ، و لا تتبعه نفسك فان الحاسد ساخط لنعمى صاد لقسمى الذى قسمت بين عبادى و من يك كذلك فلست منه و ليس منى . (103)
حسد حالتى است نفسانى كه صاحب آن آرزو كند سلب كمال و نعمت متوهمى را از غير؛ چه آن نعمت را خود دارا باشد يا نه ، و چه بخواهد به خودش برسد يا نه . و آن غير از غبطه است ؛ چه كه صاحب آن مى خواهد براى خود نعمتى را كه در غير توهم كرده است ، بدون آنكه ميل زوال آن را از او داشته باشد . و اينكه گفتيم كمال و نعمت متوهم ، زيرا لازم نيست آن چيزى را كه حسود ميل زوال آن را دارد كمال و نعمت باشد فى نفسه ؛ چه بسا چيزهايى كه فى نفسه از نقايص و رذايل است ، ولى حسود آن را كمال گمان كرده زوال آن را مى خواهد يا آنكه چيزى از نقايص انسانيه و كمالات حيوانيه است و حسود چون در حد حيوانيت است آن را كمال داند و زوال آن را مى طلبد . مثلا در بين مردم كسانى هستند كه فتاكى و خونريزى را هنر دانند!و اگر كسى چنين باشد به او حسد ورزند . يا بذله گويى و هرزه سرايى را كمال پندارند و به آن حسد مى كنند . پس ميزان توهم كمال است و گمان نعمت ، نه خود آنها . مقصود آن است كه شخصى كه در غير، نعمتى ديد . چه واقعا نعمت باشد يا نباشد، و زوال آن را مايل بود، چنين شخصى را حسود گويند .
براى حسد اقسامى است و درجاتى ، و به حسب حال محسود، و به حسب حال حسود، و به حسب حال حسد فى نفسه .
اما به حسب حال محسود، چنانكه به كمالات عقليه يا خصال حميده يا مناسك و اعمال صالحه يا امور خارجيه از قبيل مال و منال و عظمت و حشمت و غير آن حسد برند ؛ يا به مقابلات هر يك از اينها حسد برند در صورتى كه كمال توهم شود .
اما به حسب حال حسود، چنانكه حسد از عداوت يا تكبر يا خوف يا غير آن پيدا شود از اسبابى كه بعدها ذكر آن مى شود .
اما به حسب حال حسد فى نفسه ، كه مى توان گفت درجات و تقسيمات حقيقه حسد اين است نه آن سابقيها، پس ، براى آن در جانب شدت و ضعف ، مراتبى است كثيره كه به حسب اسباب مختلف شود، و نيز به حسب آثار اختلاف پيدا كند .
فصل اول بعضى از موجبات حسد
براى حسد اسباب بسيارى است كه عمده آن به رؤ يت ذل نفس برگردد؛ چنانكه در كبر به حسب نوع عكس آن است . همان طور كه انسان كه رؤ يت كمالى در خود كرد و غير را فاقد ديد از آن يك حالت تعزز و ترفع و سركشى براى نفس او پيدا شود و تكبر كند، وقتى كه غير را كامل ديد در او يك حالت ذل و انكسارى رخ دهد كه اگر عوامل خارجيه و مصلحات نفسانيه نباشد حسد توليد كند . و گاه شود كه ذل خود را در همسرى غير با خود پندارد؛ چنانكه صاحب كمال و نعمت بر مثل خود يا تالى تلو خود حسد ورزد . و توان گفت حسد همان حال انقباض و ذل نفس است كه اثر آن ميل زوال نعمت و كمال است از غير. و بعضى ، چنانكه علامه مجلسى قدس سره نقل فرمودند، اسباب حسد را منحصر كرده اند در هفت چيز:
اول : عداوت
دوم : تعزز
و آن چنان است كه بداند محسود به واسطه نعمتى كه دارد بر او تكبر كند، و او طاقت كبر و فخر او را نداشته باشد . پس زوال آن را بخواهد.
سوم : كبر
و آن چنان است كه حسود بخواهد به صاحب نعمت تكبر كند و ممكن نباشد جز به زوال آن .
چهارم : تعجب
و آن چنان است كه تعجب كند از اينكه اين نعمت بزرگ را اين شخص دارا است . چنانكه خداى تعالى از امم سابقه خبر مى دهد كه گفتند: (ما اءنتم الا بشر مثلنا)؟ (104) تعجب كردند از آنكه كسى كه مثل خود آنهاست فائز به مرتبه رسالت و وحى شود، پس حسد ورزيدند .
پنجم : خوف
و آن چنان است كه بترسد از مزاحمت صاحب نعمت به واسطه آن با مقاصد محبوبه او .
ششم : حب رياست
چنانكه مبتنى باشد رياست او به اينكه كسى در نعمت مساوى او نباشد .
هفتم : خبث طينت
كه كسى را نتواند در نعمت ببيند . (105)
ولى به عقيده نويسنده چنانكه اشاره به آن شده ، غالب اينها، بلكه تمام اينها، برگشت مى كند به رؤ يت ذل نفس ؛ و سبب بلا واسطه حسد به آن معنى كه مشهور حسد را معنى كنند آن است . و اما بنابر آنچه كه ما در معنى حسد گفتيم ، كه خود اين حالت حسد باشد، مضايقه نيست در صحت آنچه ذكر شده است . و در هر صورت ، بحث در اطراف اين معانى خارج از مقصود ما و وضع اين اوراق است .
فصل دوم : مفاسد حسد
حسد خودش يكى از امراض مهلكه قلبيه است . و از او نيز زاييده شود امراض كثيره قلبيه و كبر و مفاسد اعمالى كه هر يك از موبقات است و براى هلاك انسان سببى مستقل است . و ما به ذكر بعضى از آنها كه پر ظاهر است مى پردازيم ؛ و ناچار مفاسد خفيفه اى دارد كه از نظر نويسنده پوشيده است .
اما مفاسد خودش ، پس بس است براى آن آنچه صادق مصدق خبر داده است ، قال اءبو عبدالله عليه السلام : افة الدين الحسد و العجب و الفخر (106) و عن اءبى جعفر عليه السلام ان الرجل لياءتى باءى بادرة فيكفر و ان الحسد لياءكل الايمان كما تاءكل النار الحطب (107)
معلوم است ايمان نورى است الهى كه قلب را مورد تجليات حق ، جل جلاله ، قرار دهد؛ چنانكه در احاديث قدسيه منقول است : لا يسعنى اءرضى و لا سمائى بل يسعنى قلب عبدى المؤ من (108) اين نور معنوى ، اين بارقه الهيه ، كه قلب را وسيع تر از جميع موجودات قرار مى هد، منافات دارد با آن تنگى و تاريكى كه در قلب از كدورت اين رذيله پيدا مى شود . اين صفت خبيث و زشت چنان قلب را گرفته و تنگ مى كند كه آثار آن در تمام مملكت باطن و ظاهر پيدا شود . قلب محزون و افسرده ، سينه گرفته و تنگ ، چهره عبوس و چين در چين شود . البته اين حالت نور ايمان را باطل كند و قلب انسانى را بميراند؛ و هر قدر قوت پيدا كند، نور ايمان رو به ضعف گذارد .
تمام اوصاف معنويه و صوريه مؤ من منافى است با آثارى كه از حسد در ظاهر و باطن پيدا شود: مؤ من خوش بين است به خداى تعالى و رو برگردان است از تقديرات او؛ چنانكه در حديث شريف ذكر شده . مؤ من بدى مؤ منين را نمى خواهد و آنها را عزيز دارد؛ حسود بر خلاف آن است . مؤ من حب دنيا بر او غلبه نكرده ؛ حسود از شدت حب دنيا گرفتار اين رذيله شده . مؤ من خوف و حزنى ندارد جز از مبداء تعالى و مرجع ؛ حسود خوف و حزنش در اطراف محسود چرخ مى زند .
مؤ من گشاده جبين است و بشر او در صورت اوست ؛ جسود جبينش درهم و عبوس است . مؤ من متواضع است ؛ حسود تكبر كند در بسيارى از اوقات . پس حسد آفت ايمان است و آن را مى خورد آن سان كه هيزم را آتش . بس است در زشتى اين رذيله كه ايمان را كه سرمايه نجات آخرت و حيات قلوب است از دست انسان بگيرد و او را مفلس و بيچاره كند . و از مفاسد بزرگى كه از لوازم غير منفكه حسد است غضبناكى بر خالق و ولى نعمت و اعراض از تقديرات اوست . امروز حجابهاى ظلمانى غليظ عالم طبيعت و اشتغال به آن تمام مدارك ما را محجوب كرده و چشم و گوش ما كور و كر است ؛ نه مى فهميم كه غضبناكيم از مالك الملوك و رو برگردانيم ، و نه مى دانيم صورت اين غضب و اعراض در ملكوت و مسكن دائمى اصلى ما چيست . همين به گوش ما مى رسد از قول امام صادق عليه السلام و من يك كذلك فلست منه و ليس منى . نمى فهميم اين برائت حق تعالى از ما و اين بيزارى چه مصيبتى است و چه چيزها در زير سر دارد . كسى كه خارج شد از ولايت حق و بيرونش كردند از زير پرچم رحمت ارحم الراحمين ، ديگر اميد نجات براى او نيست ؛ شفاعت شافعان نصيب او نخواهد شد: من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه (109)كى شفاعت مى كند كسى را كه سخطناك به خداست و از حرز ولايت او خارج است و ريسمان مودت ما بين او و مالك رقابش پاره شده ؟ و اسواءتا، و احسرتا، بر آنچه خود ما به سر خود آورديم !هر چه انبيا و اوليا فرياد كردند و ما را از خواب خواستند بيدار كنند، بر غفلت ما روز بروز افزوده شد و شقاوت ما زياد شد .
و از مفاسد اين خلق ، از قرار فرموده علماى آخرت ، فشار قبر و ظلمت آن است ؛ زيرا مى فرمايند صورت قبرى و برزخى اين اخلاق فاسده رديه ، كه فشار روحى دارد و كدورت قلبى دارد، فشار و ظلمت قبر است . تنگى و فراخى قبر تابع انشراح صدر و عدم آن است .
از حضرت صادق عليه السلام روايت شده :
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيرون رفتند در تشييع جنازه سعد در صورتى كه تشيع كردند او را هفتاد هزار فرشته . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سر خود را به سوى آسمان بلند كرد پس از آن گفت : آيا مثل سعد فشار داده مى شود؟ راوى به امام عليه السلام عرض مى كند: فدايت شوم براى ما نقل شده كه سعد استخفاف به بول مى كرد . فرمود: معاذ الله !فقط يك درشتى و بدى در خلق او بود با اهل خانه اش . (110)
تنگى و فشار و كدورت و ظلمتى كه در قلب به واسطه حسد پيدا مى شود در كمتر از اخلاق فاسده است . در هر حال ، صاحب اين خلق هم در دنيا معذب و مبتلاست ، و هم در قبر در فشار و ظلمت است ، و هم در آخرت گرفتار و بيچاره است . اينها مفاسد خود حسد است در صورتى كه از او خلق فاسدى ديگر يا عمل باطل فاسدى توليد نشود؛ و كم اتفاق افتد كه آن ، سبب فساد ديگر نشود؛ بلكه از او سيئات اخلاقى و اعمال ديگرى زاييده شود؛ مثل كبر در بعضى موارد، چنانكه گذشت ؛ و غيبت و نميمه و فحش و ايذا و غير آنكه هر يك از موبقات و مهلكات است .
پس ، لازم است بر انسان عاقل كه دامن همت به كمر زند و خود را از اين ننگ و ايمان خود را از اين آتش سوزان و آفت سخت نجات دهد؛ و خود را از اين فشار فكر و تنگى قلب در اين عالم ، كه خود يك عذابى است دائمى (مادام العمر)، و از فشارها و ظلمتهاى قبر و عالم برزخ و غضب خداوند تعالى رهايى دهد . قدرى تفكر كند كه چيزى كه اينقدر مفاسد دارد لازم العلاج است ؛ در صورتى كه حسد تو براى محسود هم هيچ ضررى ندارد . از حسد تو نعمت از او زايل نمى شود؛ بلكه براى او نفع دنيوى و اخروى هم دارد؛ زيرا گرفتارى تو، كه حسود و دشمن اويى ، و عذاب و حزن تو براى او خود منفعتى است ؛ مى بيند خود متنعم است و تو از تنعم او معذبى ، اين خود نعمتى براى او مى شود . اگر تو تنبه به اين نعمت دومى نيز پيدا كنى ، براى تو عذاب ديگر و فشار فكر ديگر مى شود، و او را اين عذاب نعمتى است ، و همين طور؛ پس تو هميشه در رنج و غم و فشارى ، و او در نعمت و فرح و انبساط است . و در آخرت نيز حسد تو براى او نفع بخشد؛ خصوصا اگر به غيبت و تهمت و ساير موذيات منجر شود كه حسنات تو را به او دهند و تو بيچاره و مفلس شوى و او داراى نعمت و عظمت . اگر قدرى در اين امور تفكر كنى ، البته خود را از اين رذيله پاك مى كنى و نفس را از اين مهلكه نجات مى دهى .
گمان مكن كه رذايل نفسانى و اخلاق روحى ممكن الزوال نيست . اينها خيال خامى است كه نفس اماره و شيطان القا مى كند، مى خواهد تو را از سلوك راه آخرت و اصلاح نفس باز دارد . انسان تا در اين دار تغير و نشئه تبدل است ، ممكن است در تمام اوصاف و اخلاق تغيير پيدا كند . و هر چه ملكات محكم هم باشد تا در اين عالم است قابل زوال است ؛ منتها به حسب اختلاف شدت و ضعف ، زحمت تصفيه تفاوت مى كند. البته اول پيدايش صفتى در نفس با زحمت و رياضت كمى او را مى توان ازاله كرد، مثل نهال نو رسى كه ريشه ندوانيده باشد و متمكن در زمين نشده باشد؛ ولى بعد از آنكه آن صفت متمكن در نفس شد و از ملكات مستقره نفس گرديد، زوالش ممكن است ولى زحمتش زياد مى شود؛ مثل درختى كه كهنسال شده و ريشه كرده ، زحمت كندنش زيادتر است . تو هر چه ديرتر در فكر و قلع ريشه هاى مفاسد روحى افتى ، ناچار زحمت و رياضتت بيشتر گردد .
اى عزيز، اولا مگذار مفاسد اخلاقى يا عملى در مملكت ظاهر و باطنت وارد شود كه اين خيلى سهلتر است از آنكه بعد از ورود بخواهى اخراج آنها كنى ؛ همان طور كه دشمن را اگر نگذارى وارد سرحد مملكت يا وارد قلعه شود آسانتر است دفع آمدن تا بعد از وارد شدن و برج و بارو را گرفتن درصدد دفع و اخراج برآيى . و اگر وارد شد، هر چه ديرتر درصدد دفع برآيى زحمتت زياد مى شود و قوه داخلى رو به نقصان مى گذارد . شيخ جليل ما و عارف بزرگوار، آقاى شاه آبادى (روحى فداه )، فرمودند كه تا قواى جوانى و نشاط آن باقى است بهتر مى توان قيام كرد در مقابل مفاسد اخلاقى و خوبتر مى توان وظايف انسانيه را انجام داد . مگذاريد اين قوا از دست برود و روزگار پيرى پيش آيد كه موفق شدن در آن حال مشكل است . و بر فرض موفق شدن ، زحمت اصلاح خيلى زياد است . پس ، انسان عاقل كه تفكر كرد در مفاسد چيزى ، اگر وارد در آن نيست ، گرد آن نمى گردد و خود را آلوده نمى كند .
و اگر خداى نخواسته وارد شد، هر چه زودتر درصدد اصلاح بر مى آيد و نمى گذارد ريشه كند . و اگر خداى نخواسته ريشه كرد، با هر زحمت و مشقتى است ريشه او را مى كند كه مبادا ثمره برزخى و آخرتى برسد و ميوه آن را بار دهد، كه اگر با آن خلق فاسد از اين عالم ، منتقل شد، قلع آن از دست خود او خارج مى شود و تا در آخرت يا برزخ يك خلق از اخلاق نفسانى بخواهد تبديل شود هيهات است !در حديث است از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، كه هر يك از اهل بهشت و جهنم مخلدند در آن به واسطه نيات خود . (111)
نيات فاسده ، كه زاييده اخلاق رذيله است ، ممكن نيست زائل شود مگر آنكه منشاء آن زائل گردد. در آن عالم ملكات به قدرى با شدت و قوت ظهور مى كند كه زوال آن يا ممكن نيست آن وقت انسان مخلد است در جهنم و اگر با فشارها و سختيها و آتشها زائل شود، پس از قرنهاى ربوبى شايد زائل شود . پس ،اى عاقل چيزى را كه با يك ماه يا يك سال زحمت جزئى دنيايى با اختيار خود ممكن است اصلاح كرد و گرفتارى دنيا و آخرت را به آخر رساند، نگذار بماند و تو را هلاك كند .
فصل سوم : ريشه فسادهاى اخلاقى
پيش از اين ذكر شد (112) كه ايمان غير از علم است . كليه مفاسد اخلاقى و اعمالى از اين است كه قلب بيخبر از ايمان است و آنچه عقل ادراك به واسطه برهان عقلى يا اخبار انبيا كرده به قلب نرسانده و دل از او بيخبر است . يكى از معارفى كه حكيم و متكلم و عامه مردم از اهل شرايع تصديق دارند و جاى شبهه براى احدى نيست ، آن است كه آنچه به قلم قدرت حكيم على الاطلاق ، جلت قدرته ، جريان پيدا كرده ، از وجود و كمالات آن و از بسط نعمت و تقسيم آجال و ارزاق ، بهترين نقشه و جميلترين نظام است و مطابق با مصالح تامه ؛ و نظام كلى اتم نظام متصور است . منتهى هر يك به لسان خاص خود و اصطلاح مخصوص به فن خود طورى بيان اين لطيفه الهيه و حكمت كامله را كرده ؛ اين مطلب در لسان همه جريان دارد و هر كس به اندازه سعه علم و عقلش براى آن برهانى اقامه كرده ؛ ولى چون از حد قيل و قال تجاوز نكرده و به مرتبه قلب و حال نرسيده ، لسانهاى اعتراض باز است و هر كس حظ ايمانى ندارد، به لسانى تكذيب قول و برهان خود كند .
فسادهاى اخلاقى هم روى اين زمينه است آن كس كه حسد مى ورزد و زائل شدن نعمت غير را آرزو كند و كينه صاحب نعمت را در دل دارد، بداند كه ايمان ندارد كه حق تعالى از روى صلاح تام اين نعمت را نصيب او كرده و دست فهم ما از آن كوتاه است . و بداند كه ايمان ندارد به عدل خداى تعالى و قسمت را عادلانه نمى داند. تو در اصول عقايد مى گويى خداى تعالى عادل است ، اين جز لفظ چيز ديگر نيست : ايمان به عدل با حسد منافى است . تو اگر او را عادل مى دانى ، تقسيم او را هم عادلانه بدان . چنانكه در حديث شريف فرمود حق تعالى مى فرمايد: حسود روبرگردان است از قسمتهايى كه بين بندگان كرده ام ، و غضبناك است از نعمتهاى من . قلب فطرة در مقابل قسمت عادلانه خاضع است و از جور و اعتساف فطرة گريزان و متنفر است . از فطرتهاى الهيه ، كه در كمون ذات بشر مخمر است ، حب عدل و خضوع در مقابل آن است ، و بغض ظلم و عدم انقياد در پيش آن است ؛ اگر خلاف آن را ديد، بداند در مقدمات نقصانى است . اگر ساخط از نعمت و معرض از قسمت شد، از آن است كه آن را عادلانه نمى داند؛ بلكه ، نعوذبالله ، جائرانه مى داند؛ نه اينكه قسمت را عادلانه مى داند و از او معرض است ؛ و نقشه را مطابق نظام اتم و مصالح تامه مى داند و غضبناك از اوست . هيهات كه ايمان ما ناقص است و مطالب عقلى برهانى از حد عقل و ادراك به حد قلب وارد نشده . ايمان به گفتن و شنيدن و خواندن و بحث و قيل و قال نيست ؛ خلوص نيت مى خواهد خداجو خداياب است ؛ معارف طلب معارف جوست .من كان فى هذه اءعمى فهو فى الاخرة اءعمى و اءضل سبيلا (113) و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور (114)
فصل چهارم : علاج عملى حسد
علاوه بر علاج علمى ، كه شمه اى از آن ذكر شد، علاج عملى نيز براى اين رذيله فضيحه است . و آن چنان است كه با تكلف اظهار محبت كنى با محسود و ترتيب آثار آن را مى دهى ، و مقصودت از آن علاج مرض باطنى باشد . نفس تو را دعوت مى كند كه او را اذيت كن ،توهين كن ، دشمن داشته باش ، مفاسد او و مساوى او را به تو عرضه مى دارد، تو به خلاف ميل نفس به او ترحم كن و تجليل و توقير نما؛ زبان را به ذكر خير او وادار كن ؛ نيكوييهاى او را بر خود و بر ديگران عرضه دار؛ صفات جميله او را خاطر نشان خود كن . گرچه اينها كه مى كنى در اول امر با تكلف است ، از روى مجاز و غير واقع است ، لكن چون مقصود اصلاح نفس و برطرف كردن اين نقص و رذيله است به حقيقت نزديك مى شود و كم كم تكلف كم مى شود و نفس عادى مى شود و واقعيت پيدا مى كند .
لااقل به نفس عرضه دار و بفهمان كه اين شخص بنده خداست و شايد خداوند تعالى به او نظر لطف داشته كه او را متنعم كرده و اختصاص داده به خاصه نعم خود. خصوصا اگر محسود اهل علم و ديانت باشد و حسد به واسطه آنها باشد، كه البته حسد ورزيدن به آنها قبيحتر و عداوت با آنها عاقبتش بدتر است . البته به نفس بايد فهماند كه اينها بندگان خاص خدا هستند كه توفيق الهى شامل حالشان شده و آنها را به اين نعمت عظمى اختصاص داده . و اين نعم بايد محبت در نفس ايجاد كند نسبت به صاحبان آنها؛ و بايد انسان آنها را محترم دارد و خاضع نسبت به آنها باشد؛ پس اگر ديد كه چيزهايى كه بايد موجب محبت و خضوع شود در نفس ضد آن بروز كرد، بداند كه شقاوت به او چيره شده و ظلمت به باطن او غلبه كرده ؛ و حتما درصدد اصلاح از طرق علميه و عمليه برآيد . و بداند كه اگر درصدد محبت برآمد زود موفق مى شو؛ زيرا نور محبت قاهر است بر ظلمت و كدورت ، و خداى تبارك و تعالى وعده فرموده كه مجاهدان را هدايت كند و آنها را به لطف خفى خود اعانت فرمايد و توفيق عنايت نمايد .
فصل پنجم : حديث رفع
در بعضى از احاديث شريفه وارد شده كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: برداشته شده است از امت من نه چيز، و از جمله آنها حسد است در صورتى كه ظاهر نشود به دست يا زبان . (115) البته امثال اين حديث شريف نبايد مانع شود از حديث در قلع اين شجره خبيثه از نفس پاك كردن روح را از اين آتش ايمان سوز و آفت دين برانداز . زيرا كم اتفاق مى افتد كه اين ماده فساد قدم به نفس بگذارد و در نفس توليد فسادهاى گوناگون نكند و به هيچ نحو از او اثرى ظاهر نگردد و ايمان انسان محفوظ بماند . با اينكه در احاديث صحيحه وارد شده كه اين صفت ايمان را مى خورد و آفت ايمان است ، (116) و خداى تعالى از صاحب آن برائت كرده و خود را از او و او را از خود نفى كرده . پس يك چنين امر بزرگى و فساد مهمى را كه به واسطه آن همه چيز انسان در خطر است نبايد انسان از او غفلت كند به واسطه حديث رفع مغرور گردد . پس ،تو جديت خود را بكن و شاخه هاى او را بزن و درصدد اصلاح باش و نگذار از او ترشحى در خارج بشود، آن وقت ريشه آن سست مى شود و از نمو و ترقى مى افتد.
و اگر در بين رياضت و اصلاح مرگ در رسيد، رحمت الهى شامل حالت مى شود و با رحمت واسعه و بركت روحانيت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مشمول عفو مى شوى ؛ و با رقه رحمانيه اگر بقيه اى از آن مانده باشد، مى سوزاند و نفس را پاك و پاكيزه مى كند .
اما آنچه در روايت حمزة بن حمران وارد است : عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : ثلاثة لم ينج منها نبى فمن دونه ؛ التفكر فى الوسوسة فى الخلق ، و الطيرة ، و الحسد الا اءن المؤ من لا يستعمل حسده (117) يا آنكه مبالغه فرموده اند و مقصود كثرت ابتلاى به آن است . يا اينكه اين تركيب كنايه از كثرت ابتلاست ، بدون آنكه مقصود بالذات خود مضمون جمله باشد . يا آنكه حسد را اعم از غبطه اراده فرمودند مجازا.
يا آنكه ميل زوال بعض نعم از كفار را كه استعمال مى كنند در ترويج مذهب باطل خود، حسد نام نهاده اند . و الا از حسد به معناى حقيقى خودش انبيا و اوليا عليهم السلام پاك و پاكيزه اند . قلبى كه آلوده به مساوى اخلاقى و قذارات باطنى شد، مورد وحى و الهام الهى نشود و مورد تجليات ذاتى و صفاتى حق نگردد . پس ، بايد يا توجيهى از روايت شود به نحوى كه ذكر شد، يا به نحو ديگر، يا رد علمش به قائلش (صلوات الله عليه ) شود .
الحديث السادس : حب دنيا
عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
من اءصبح و اءمسى و الدنيا اءكبر همه جعل الله الفقر بين عينيه و شتت اءمره ، و لم ينل من الدنيا الا ما قسم له . و من اءصبح و اءمسى و الآخرة اءكبر همه ، جعل الله الغنى فى قلبه و جمع له اءمره . (118)
براى دنيا و آخرت اطلاقاتى است به حسب انظار ارباب علوم و ميزان معارف و علوم آنها، كه بحث از حقيقت آن به حسب اصطلاح علمى مهم به امر ما نيست ، و صرف همت در فهم اصطلاحات و در و قبول جرح و تعديل باز دارد پياده را ز سبيل .(119) آنچه در اين باب مهم است فهم دنياى مذمومه است كه انسان طالب آخرت اگر بخواهد از آن احتراز كند، باخبرت احتراز نمايد . و آنچه اعانت كند انسان را در اين سلوك راه نجات ، و ما آن را ان شاء الله در ضمن چند فصل بيان مى كنيم . و از خداى تعالى توفيق مى طلبيم در سلوك اين طريق .
فصل اول : كلام مولانا مجلسى رحمة الله در حقيقت دنياى مذمومه
جناب محقق خبير و محدث بى نظير، مولانا مجلسى (عليه الرحمة ) مى فرمايد:
آنچه از مجموع آيات و اخبار ظاهر مى شود به حسب فهم ما، اين است كه دنياى مذمومه مركب است از يك امورى كه انسان را باز دارد از طاعت خدا و دوستى او و تحصيل آخرت . پس دنيا و آخرت با هم متقابل اند هر چه باعث رضاى خداى سبحان و قرب او شود، از آخرت است اگر چه به حسب ظاهر از دنيا باشد؛ مثل تجارات و زراعات و صناعاتى كه مقصود از آنها معيشت عيال باشد براى اطاعت امر خدا، و صرف كردن آنها در مصارف خير و اعانت كردن به محتاجان و صدقات و باز ايستادن از سؤ ال از مردم ، و غير آن ؛ و اينها همه از آخرت است گرچه مردم آن را از دنيا دانند . و رياضات مبتدعه و اعمال ريائيه ، گرچه با تزهد و انواع مشقت باشد، از دنياست ؛ زيرا باعث دورى از خدا شود و قرب به سوى او نياورد؛ مثل اعمال كفار و مخالفان . (120)
از يكى از محققان نقل فرمايد كه دنيا و آخرت تو عبارت است از دو حالت از حالات قلب تو؛ آنچه نزديك است و قبل از مردن ، نامش دنياست . و آنچه بعد از اين آيد و پس از مردن است ، نامش آخرت است . پس آنچه براى تو در آن حظ و نصيب و شهوت و لذت است قبل از موت ، آن دنياست در حق تو . (121)
فقير گويد كه مى توان گفت كه دنيا گاهى گفته مى شود به نشئه نازله وجود كه دار تصرم و تغيير مجاز است ؛ و آخرت به رجوع از اين نشئه به ملكوت و باطن خود كه دار ثبوت و خلود و قرار است . و اين نشئه براى هر نفسى از نفوس و شخصى از اشخاص متحقق است و اين نشئه نازله دنياويه گرچه خود بذاته ناقص و اخيره مراتب وجود است ولى چون مهد تربيت نفوس قدسيه و دار التحصيل مقامات عاليه و مزرعه آخرت است ، از احسن مشاهد وجوديه و اعز نشئات و مغتنمترين عوالم است پيش اوليا و اهل سلوك آخرت .
و اگر اين مواد ملكيه و تغييرات و حركات جوهريه طبيعيه و اراديه نبود و خداى تعالى مسلط نكرده بود بر اين نشئه تبدلات و تصرمات را، احدى از نفوس ناقصه به حد كمال موعود خود و دار قرار و ثبات خود نمى رسيد، و نقص كلى در ملك و ملكوت وارد مى شد . و آنچه در لسان قرآن و احاديث وارد شده از مذمت اين عالم در حقيقت به خود او رجوع نمى كند، به حسب نوع و اكثريت ؛ بلكه به توجه به آن به علاقه قلبيه و محبت به آن رجوع مى كند .
پس ، معلوم شد كه براى انسان دو دنياست : يكى ممدوح و يكى مذموم . آنچه ممدوح است ، حصول در اين نشئه كه دار التربية و دار التحصيل و محل تجارت مقامات و اكتساب كمالات و تهيه زندگانى سعادتمند ابدى است كه بدون ورود در اينجا امكان پذير نيست . چنانكه حضرت مولى الموحدين و اميرالمؤ منين (صلوات الله عليه ) در يكى از خطبه هاى خود مى فرمايد پس از آنكه شنيد از يك نفر ذم دنيا مى كند :
ان الدنيا دار صدق لمن صدقها، و دار عافية لمن فهم عنها؛ و دار غنى لمن تزود منها؛ و دار موعظة لمن اتعظ بها؛ مسجد اءحباء الله و مصلى ملائكة الله و مهبط وحى الله و متجر اءولياء الله اكتسبوا فيها الرحمة و ربحوا فيها الجنة . (122)
و قول خداى تعالى : ( و لنعم دار المتقين ) (123)، به حسب روايت عياشى از حضرت باقر عليه السلام ، تفسير به دنياشده است . (124)
پس ، عالم ملك ، به يك معنى مذمتى ندارد؛ و آنچه مذموم است دنياى خود انسان است ، به معنى وجهه قلب به طبيعت و دلبستگى و محبت آن است كه آن منشاء تمام مفاسد و خطاهاى قلبى و قالبى است . تعلق قلب و محبت دنيا عبارت از دنياى مذموم است ؛ و هر چه دلبستگى به آن زيادتر باشد، حجاب بين انسان و دار كرامت او و پرده ما بين قلب و حق بيشتر و غليظتر شود . و آنچه در بعضى از احاديث شريفه است كه براى خدا هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت ،(125) حجابهاى ظلمانى تواند همين تعلقات قلبيه باشد به دنيا . و هر قدر تعلقات بيشتر باشد، حجابها زيادتر است . و هر چه تعلق شديدتر باشد، حجاب غليظتر و خرق آن مشكلتر است .
فصل دوم : سبب زياد شدن حب دنيا
انسان چون وليده همين عالم طبيعت است و مادر او همين دنياست و اولاد اين آب و خاك است ، حب اين دنيا در قلبش از اول نشو و نما مغروس است ؛ و هر چه بزرگتر شود، اين محبت در دل او نمو مى كند . و به واسطه اين قواى شهويه و آلات التذاذيه كه خداوند به او مرحمت فرموده براى حفظ شخص و نوع ، محبت او روز افزون شود و دلبستگى او رو به ازدياد گذارد .
و چون اين عالم را محل التذاذات و تعيشات خود مى پندارد و مردن را اسباب انقطاع از آنها مى داند، و اگر به حسب برهان حكما يا اخبار انبيا( صلوات الله عليهم ) عقيده مند به عالم آخرت شده باشد و به كيفيت و حيات و كمالات آن ، قلبش باز از آن بى خبر است و قبول ننموده ، چه رسد به آنكه به مقام اطمينان رسيده باشد؛ لهذا حبش به اين عالم خيلى زياد مى شود .
و نيز چون فطرة انسان حب بقا دارد و از فنا و زوال متنفر و گريزان است ، و مردن را فنا گمان مى كند، گرچه عقلش هم تصديق كند كه اين عالم دار فنا و گذرگاه است و آن عالم باقى و سرمدى است ، ولى عقيده ورود در قلب است ؛ بلكه مرتبه كمال آن اطمينان است ؛ چنانكه حضرت ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام از حق تعالى مرتبه اطمينان را طلب كرد و به او مرحمت گرديد (126) پس چون قلوب يا ايمان به آخرت ندارند، مثل قلوب ما گرچه تصديق عقلى داريم ، يا اطمينان ندارند، حب بقا در اين عالم را دارند و از مرگ و خروج از اين نشئه گريزانند.
و اگر قلوب مطلع شوند كه اين عالم دنيا پست ترين عوالم است و دار فنا و زوال و تصرم و تغير است و عالم هلاك و نقص است ، و عوالم ديگر كه بعد از موت است هر يك باقى و ابدى و دار كمال و ثبات و حيات و بهجت و سرور است ، فطرة حب آن عالم را پيدا مى كنند و از اين عالم گريزان گردند. و اگر از اين مقام بالا رود و به مقام شهود و وجدان رسد و صورت باطنيه اين عالم را و علاقه به اين عالم را و صورت باطنيه آن عالم را و علاقه به آن را ببيند، اين عالم براى او سخت و ناگوار شود و تنفر از آن پيدا كند؛ و اشتياق پيدا كند كه از اين محبس ظلمانى و غل و زنجير زمان و تصرم خلاص شود؛ چنانكه در كلمات اوليا اشاره به اين معنى شده است : حضرت مولى الموالى مى فرمايد: و الله لابن اءبى طالب آنس بالموت من الطفل بندى اءمه (127) زيرا آن سرور حقيقت اين عالم را مشاهده كرده به چشم ولايت ، و جوار رحمت حق تعالى را به هر دو عالم ندهد . و اگر به واسطه مصالحى نبود، در اين محبس ظلمانى طبيعت نفوس طاهره آنها لحظه اى توقف نمى كرد . بيشتر ناله اوليا از درد فراق و جدايى از محبوب است و كرامت او؛ چنانكه در مناجاتهاى خود اشاره بدان كرده اند؛ (128) با اينكه آنها احتجابات ملكى و ملكوتى را نداشته اند و تعلقات عالم در آنها نبوده و قلوب آنها خطيئه طبيعى نداشته ، ولى وقوع در عالم طبيعت خود حظ طبيعى است ؛ و التذاذ قهرى كه در ملك حاصل مى شد، براى آنها ولو به مقدار خيلى كم هم باشد اسباب حجاب بوده . چنانكه از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه مى فرمود: ليغان على قلبى و اءنى لاءستغفرالله فى كل يوم سبعين مرة (129)
فصل سوم : تاءثير حظوظ دنيويه در قلب و مفاسد آن
نفس در هر حظى كه از اين عالم مى برد در قلب اثرى از آن واقع مى شود كه آن تاءثر از ملك و طبيعت است و سبب تعلق آن است به دنيا. و التذاذات هر چه بيشتر باشد قلب از آن بيشتر تاءثر پيدا مى كند و تعلق و حبش بيشتر مى گردد، تا آنكه تمام وجهه قلب به دنيا و زخارف آن گردد. و اين منشاء مفاسد بسيارى است . تمام خطاهاى انسان و گرفتارى به معاصى و سيآت براى همين محبت و علاقه است .
و از مفاسد بسيار بزرگ آن ، چنانكه حضرت شيخ عارف ما (روحى فداه )، مى فرمودند، آن است كه اگر محبت دنيا صورت قلب انسان گردد و انس به او شديد شود، در وقت مردن كه براى او كشف شود كه حق تعالى او را از محبوبش جدا مى كند و ما بين او و مطلوباتش افتراق مى اندازد با سخطناكى و بغض به او از دنيا برود . و اين فرمايش كمر شكن بايد انسان را خيلى بيدار كند كه قلب خود را خيلى نگاه دارد . خدا نكند كه انسان به ولينعمت خود و مالك الملوك حقيقى سخطناك باشد كه صورت اين غضب و دشمنى را جز خداى تعالى كسى نمى داند.
نيز شيخ بزرگوار ما (دام ظله ) از پدر بزرگوار خود نقل كردند كه در اواخر عمر وحشتناك بود براى محبتى كه به يكى از پسرهاى خود داشت . و پس از اشتغال چندى به رياضت از آن علاقه راحت شد و خشنود گرديد و به دار سرور انتقال پيدا كرد ( رضوان الله عليه ) .
عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : مثل الدنيا كمثل ماء البحر، كلما شرب منه العطشان از داد عطشا حتى يقتله (130) . و از جناب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه درهم و دينار كسانى را كه قبل از شما بودند كشتند، و كشنده شما هم آنهاست . (131)
فرضا كه انسان مبتلاى به معاصى ديگر نگردد گرچه بعيد بلكه محال عادى است خود تعلق به دنيا و محبت به آن ، اسباب گرفتارى است ؛ بلكه ميزان در طول كشيدن عالم قبر و برزخ همين تعلقات است . هر چه آنها كمتر باشد، قبر انسان روشنتر و مكث انسان در آن كمتر است ؛ و لهذا براى اولياء خدا بيشتر از سه روز چنانكه در بعضى روايات است عالم قبر نيست ؛ آن هم براى همان علاقه طبيعى و تعلق جبلى است .
و از مفاسد حب دنيا و تعلق به آن اين است كه انسان را از مردن خائف كند . و اين خوف ، كه از محبت دنيا و علاقه قلبى به آن پيدا شود، بسيار مذموم است ، و غير از خوف از مرجع است كه از صفات مؤ منين است . و عمده سختى مردن همين فشار رفع تعلقات و خوف از خود مرگ است . جناب محقق بارع و مدقق بزرگ اسلام ، سيد عظيم الشاءن داماد ( كرم الله وجهه ) در قبسات كه يكى از كتب كم نظير است در باب خود مى فرمايد: لا تخافنك الموت ، فان مرارته فى خوفه .(132)
و از مفاسد بزرگ حب دنيا آنكه انسان را از رياضات شرعيه و عبادات و مناسك باز دارد، و جنبه طبيعت را قوت دهد و تعصى نمايد طبيعت از اطاعت روح ، و انقياد آن را نكند و عزم انسانى را سست كند و اراده را ضعيف نمايد؛ با اينكه يكى از اسرار بزرگ عبادات و رياضات شرعيه آن است كه بدن و قواى طبيعيه و جنبه ملك تابع و منقاد روح گردد و اراده نفس در آنها كاركن شود و ملكوت نفس بر ملك غالب شود، و به طورى روح داراى سلطنت و قدرت و نفوذ امر شود كه به مجرد اراده بدن را به هر كار بخواهد وادار كند، و از هر كار بخواهد باز دارد؛ ملك بدن و قواى ظاهره ملكيه تابع و مقهور و مسخر ملكوت گردد به نحوى كه بى مشقت و تكلف هر كارى را بخواهد انجام دهد .
و يكى از فضايل و اسرار عبادات شاقه و پر زحمت آن است كه اين مقاصد از آنها بيشتر انجام گيرد، و انسان به واسطه آنها داراى عزم مى شود و بر طبيعت غالب مى آيد و بر ملك چيره مى شود . و اگر اراده تام و تمام شود و عزم قوى و محكم گردد، مثل ملك بدن و قواى ظاهره و باطنه آن مثل ملائكة الله شود كه عصيان خدا نكنند؛ به هر چه آنها را امر فرمايد اطاعت كنند، و از هر چه نهى فرمايد منتهى شوند، بدون آنكه با تكلف و زحمت باشد . قواى ملك انسان هم اگر مسخر روح شد، تكلف و زحمت از ميان برخيزد و به راحتى مبدل گردد.
بدان اى عزيز و اراده قويه در آن عالم خيلى لازم و كاركن است . ميزان يكى از مراتب بهشت ، كه از بهترين بهشتهاست ، اراده و عزم است كه انسان تا داراى اراده نافذه و عزم قوى نباشد، داراى آن بهشت و مقام عالى نشود . در حديث است كه وقتى اهل بهشت در آن مستقر گردند، يك مرقومه از ساحت قدس الهى جلت عظمته صادر گردد براى آنها به اين مضمون :
اين كتاب از زنده پايدار جاويدان است به سوى زنده پايدار جاويدان . من چنانم كه به هر چه بفرمايم بشو مى شود؛ تو را نيز امروز چنان كردم كه به هر چه امر كنى بشود مى شود . (133)
ملاحظه كن اين چه مقامى و سلطنتى است ، و اين چه قدرتى است الهى كه اراده او مظهر ارادة الله شود، معدومات را لباس وجود دهد. از تمام جنات جسمانى اين قدرت و نفوذ اراده بهتر و بالاتر است . و معلوم است اين مرقومه عبث و جزاف رقم نشود . كسى كه اراده اش تابع شهوات حيوانى باشد و عزمش مرده و خمود باشد به اين مقام نرسد . كارهاى حق تعالى از جزاف مبراست . در اين عالم از روى نظام و ترتيب اسباب و مسببات است ، در آن عالم هم همين طور است . بلكه آن عالم اليق به نظام و اسباب و مسببات است . تمام نظام عالم آخرت از روى تناسبات و اسباب است ، نفوذ اراده از اين عالم بايد تهيه شود دنيا مزرعه آخرت و ماده همه نعم بهشتى و نقم جهنمى است .
پس ، در هر يك از عبادات و مناسك شرعيه علاوه بر آنكه خودش داراى صورت اخروى ملكوتى است ، كه به آن تعمير بهشت جسمانى شود چنانكه مطابق برهان و احاديث است (134) همين طور كه در هر يك از عبادات اثرى در نفس حاصل شود و كم كم تقويت اراده نفس كند و قدرت آن كامل گردد؛ و لهذا عبادات هر چه مشقت داشته باشد مرغوب است و افضل الاءعمال اءحمزها . (135) مثلا؛ در زمستان سرد، شب از خواب از گذشتن و به عبادت حق تعالى قيام كردن روح را بر قواى بدن چيره مى كند و اراده را قوى مى كند .
و اين در اول امر اگر قدرى مشكل و ناگوار باشد، كم كم پس از اقدام زحمت كم مى شود و اطاعت بدن از نفس زياد مى شود؛ چنانكه مى بينيم اهل آن بدون تكلف و زحمت قيام مى كنند . و اينكه ما تنبلى مى كنيم و بر ما مشكل و شاق است ، براى آن است كه اقدام نمى كنيم ؛ اگر چند مرتبه اقدام كنيم ، كم كم زحمت مبدل به راحت مى شود . بلكه اهل آن ، التذاذ از آن مى برند بيشتر از آن التذاذى كه ما از مشتهيات دنيايى مى بريم ؛ پس به اقدام نفس عادى مى شود و الخير عادة .
و اين عبادت چندين ثمره دارد: يكى آنكه خود صورت عمل در آن عالم به قدرى زيبا و جميل است كه نظير آن در اين عالم نيست و از تصور آن عاجزيم . و ديگر آنكه نفس صاحب عزم و اقتدار مى شود؛ و اين نتايج كثيره را دارد كه يكى از آنها را شنيدى . و ديگر آنكه انسان را كم كم ماءنوس با ذكر و فكر و عبادت مى كند . شايد مجاز به حقيقت نزديك كند انسان را و توجه قلبى به مالك الملوك شود و محبت به جمال محبوب حقيقى پيدا شود و محبت قلب و تعلق آن از دنيا و آخرت كم گردد. شايد اگر جذبه ربوبى پيدا شود و حالتى دست دهد، نكته حقيقى عبادت و سر واقعى تذكر و تفكر حاصل آيد، و هر دو عالم از نظر افتد و جلوه دوست غبار دو بينى را از دل بزدايد . و جز خدا كسى نمى داند كه با همچو بنده اى خدا چه كرامت كند . و چنانكه در رياضات شرعيه و عبادات و مناسك و ترك مشتهيات عزم قوت گيرد و انسان صاحب عزم و اراده شود، در معاصى طبيعت غلبه كند و عزم و اراده انسان ناقص شود . چنانكه شمه اى از آن سابق ذكر شد .
فصل چهارم : فطرت كمالى طلبى
انسان به حسب فطرت اصلى و جبلت ذاتى عاشق كمال تام مطلق است و شطر قلبش متوجه به جميل على الاطلاق و كامل من جميع الوجوه است ؛ و اين از فطرتهاى الهيه است كه خداوند تبارك و تعالى مفطور كرده است بنى نوع انسان را بر آن ؛ و به اين حب كمال اداره ملك ملكوت گردد و اسباب وصول عشاق كمال مطلق شود؛ ولى هر كسى به حسب حال و مقام خود تشخيص كمال را در چيزى دهد و قلب او متوجه آن گردد . اهل آخرت تشخيص كمال را در مقامات و درجات آخرت داده قلوبشان متوجه آنهاست . و اهل الله در جمال حق كمال و در كمال او جمال را يافته و جهت وجهى للذى فطر السموات و الاءرض (136) . گويند، و لى مع الله حال (137) فرمايند، و حب وصال و عشق جمال او را دارند . و اهل دنيا چون تشخيص داده اند كه كمال در لذايذ دنياست و جمال دنيا در چشم آنها زينت يافته ، فطرة متوجه آن شدند؛ و لكن با همه وصف ، چون توجه فطرى و عشق ذاتى به كمال مطلق متعلق است ، و ساير تعلقات عرضى و از قبيل خطا در تطبيق است ، هر چه انسان از ملك و ملكوت دارا شود و هر چه كمالات نفسانى يا كنوز دنيايى يا سلطنت و رياست پيدا كند، اشتياقش روز افزون ، و آتش عشقش افروخته گردد . مثلا نفس صاحب شهوت هر چه مشتهيات براى او زيادتر گردد تعلق قلبش به مشتهيات ديگرى كه در دسترس او نيست بيشتر، و آتش اشتياقش شعله ورتر گردد . و هين طور نفس رياست طلب اگر قطرى را در زير پرچم اقتدار در آورد، متوجه قطر ديگر گردد؛ و اگر تمام كره زمين را در تحت سلطنت در آورد، ميل آن كند كه پرواز به كرات ديگر كند و آنها را متصرف شود ولى بيچاره نمى داند فطرت چيز ديگر را طالب است . عشق جبلى فطرى متعلق به محبوب مطلق است .
بالجمله ، منظور اين است كه انسان چون قلبا متوجه به كمال مطلق است هر چه از زخارف دنيا را جمع آورى كند تعلق قلبش بيشتر مى شود و چون تشخيص داده كه دنيا و زخارف آن كمال است ، حرصش رو به ازدياد گذارد و عشقش افزونتر شود و احتياجش به دنيا بيشتر گردد و فقر و نيازمندى نصب عين او گردد . به عكس اهل آخرت ، كه توجه آنها از دنيا سلب شود؛ و هر چه توجه به عالم آخرت بيشتر كنند، ميل آنها و توجه قلبى آنها به اين عالم كمتر گردد، تا از تمام دنيا بى نياز شوند و غنى در قلب آنها ظاهر گردد و عالم دنيا و زخارف آن را ناچيز شمارند چنانكه اهل الله از هر دو عالم مستغنى هستند و از هر دو نشئه وارسته اند، و احتياج آنها فقط به غنى على الاطلاق است و جلوه غنى بالذات صورت قلب آنها شده است . هنيئا لهم . پس مضمون حديث شريف اشاره تواند بود به اينكه شرح داده شد كه مى فرمايد:
كسى كه صبح و شام كند و دنيا بزرگترين هم او باشد، قرار دهد خداوند فقر را بين دو چشمش . و كسى كه صبح و شام كند و آخرت بزرگترين هم او باشد، قرار دهد خداوند غنى را در قلب او . (138)
معلوم است كسى كه توجه قلبش به آخرت باشد، امور دنيا و كارهاى صعب او در نظرش حقير و سهل شود؛ و اين دنيا را متصرم و متغير و عبورگاه خود و متجر و دار التربيه خود داند و به هيچ يك از سختى و خوشى آن اعتنا نكند، و احتياجات او كم گردد و افتقارش به امور دنيا و به مردم آن كم شود؛ بلكه به جايى رسد كه بى احتياج شود؛ پس امورش جميع شود و تنظيم در كارش پيدا شود و غناى ذاتى و قلبى پيدا كند . پس ، هر چه به اين عالم به نظر عظمت و محبت نگاه كنى و قلبت علاقمند به آن شود به حسب مراتب محبت ، احتياجات زياد شود و فقر در باطن و ظاهر تو نمايان شود، و امورت متشتت و درهم شود و قلبت متزلزل و غمناك و خائف شود، و امورت بر وفق دلخواه انجام نگيرد، و آرزو و حرصت روز افزون گردد و غم و حسرت بر تو چيره شود و ياءس و حيرت در دلت جايگزين گردد. چنانكه در حديث شريف به بعضى از اين معانى اشاره فرموده : عن اءبى عبدالله عليه السلام : من كثر اشتباكه بالدنيا كان اءشد لحسرته عند فراقها (139) و من تعلق قلبه بالدنيا تعلق قلبه بثلاث خصال : هم لا يفنى ، و اءمل لا يدرك ، و رجاء لا ينال . (140)
و اما اهل آخرت هر چه به دار كرامت حق نزديك شوند، قلبشان مسرور و مطمئن شود، و از دنيا و مافيها منصرف و گريزان و متنفر گردند. و اگر خداى تعالى براى آنها آجال معينه قرار نداده بود، لحظه اى در اين دنيا نمى ماندند؛ چنانكه حضرت مولى الموحدين مى فرمايد . (141) پس آنها در اين عالم مثل اهل اينجا در رنج و تعب نيستند و در آخرت متسغرق بحار رحمت حق اند . جعلنا الله و اياكم منهم ان شاء الله .
پس اى عزيز، اكنون كه مفاسد اين علقه را متذكر شدى و دانستى كه انسان را اين محبت به هلاكت دچار مى كند و ايمان انسان را از دست او مى گيرد و دنيا و آخرت انسان را آشفته مى كند، دامن همت به كمر زن و هر قدر توانى بستگى دل را از اين دنيا كم و ريشه محبت را سست كن ، و اين زندگى چند روزه را ناچيز شمار و اين نعمتهاى مشوب به نقمت و رنج و الم را حقير دان ، و از خداى تعالى توفيق بخواه كه تو را كمك كند و از اين رنج و محنت خلاصى دهد و دل تو را ماءنوس به دار كرامت خود كند .( و ما عند الله خير و اءبقى ) . (142)
الحديث السابع : غضب
قال اءبو عبدالله عليه السلام : الغضب مفتاح كل شر
فصل اول : فوايد قوه غضبيه
قوه غضبيه يكى از نعم بزرگ الهى است كه به واسطه آن تعمير دنيا و آخرت شود، و با آن حفظ بقاى شخص و نوع و نظام عائله گردد، و مدخليت عظيم در تشكيل مدينه فاضله و نظام جامعه دارد . اگر اين قوه شريفه در حيوان نبود، از ناملايمات طبيعت دفاع نمى كرد و دستخوش زوال و اضمحلال مى گرديد . و اگر در انسان نبود، علاوه بر اين ، از بسيارى از كمالات و ترقيات باز مى ماند. بلكه حد تفريط و نقص از حال اعتدال نيز از مذام اخلاق و نقايص ملكات شمرده شود كه بر آن مفاسدى بسيار و معايبى بيشمار مترتب گردد؛ از قبيل ترس و ضعف و سستى و تنبلى و طمع و كم صبرى و قلت ثبات در مواردى كه لازم است و راحت طلبى و خمود و زير بار رفتن و انظلام و رضاى به رذايل و فضايح كه پيش آيد براى خود يا عائله اش و بى غيرتى و كم همتى . خداى تعالى در صفت مؤ منين فرمايد: اءشداء على الكفار رحماء بينهم . (143)
اداره امر به معروف و نهى از منكر و اجراى حدود و تعزيرات و ساير سياسات دينيه و عقليه نشود جز در سايه قوه شريفه غضبيه ؛ پس آنها كه گمان كردند كشتن قوه غضب و خاموش كردن آن از كمالات و معارج نفس است ، خود خطايى بزرگ و خطئيه عظيمه اى كردند و از حد كمال و مقام اعتدال غافلند . بيچاره ها ندانند كه خداى تبارك و تعالى در جميع سلسله حيوانات اين قوه شريفه را عبث خلق نفرموده و در بنى آدم اين قوه را سرمايه زندگانى ملكى و ملكوتى و مفتاح خيرات و بركات قرار داده . جهاد با اعداء دين و حفظ نظام عائله بشر و ذب از جان و مال و ناموس و ساير نواميس الهيه ، و جهاد با نفس كه اعدا عدو انسان است ، (144) صورت نگيرد مگر به اين قوه شريفه . حفظ تجاوزات و تعديات و حدود ثغور و دفع موذيات و مضرات از جامعه و شخص در زير پرچم اين قوه انجام گيرد. از اين جهت است كه حكما براى دفع خاموشى آن علاجها قرار دادند . و براى بيدار كردن و تحريك نمودن آن معالجات علمى و عملى است ، از قبيل اقدام در امور مهمه هايله ، و رفتن در ميدانهاى جنگ ، و در موقع خود جهاد با اعداى خدا.
در هر صورت ، در باطن ذات انسان و حيوان قوه غضبيه موجود و مودوع است ؛ الا آنكه در بعضى خاموش و افسرده است ، مثل آتشى كه زير خاكستر باشد . بايد اگر انسان در خود حال خاموشى و سستى و بى غيرتى احساس كرد، با معالجه به ضد از آن حال بيرون آيد و نفس را در حال اعتدال در آورد، كه آن شجاعت است كه از ملكات فاضله و صفات حسنه است . كه پس از اين اشاره اى به آن مى شود.
فصل دوم : مذمت افراط غضب
چنانكه حال تفريط و نقص از اعتدال از صفات رذيله و موجب مفاسد بسيارى است ، كه شمه اى از آن را شنيدى ، همين طور حد افراط و تجاوز از حد اعتدال نيز از رذايل اخلاقى و موجب فسادهاى بيشمار است . كفايت مى كند در فساد آن حديث شريف كافى : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : الغضب يفسد الايمان كما يفسد الخل العسل (145)
چه بسا باشد كه انسان غضب كند و از شدت آن از دين خدا برگردد و نور ايمان را خاموش كند و ظلمت غضب و آتش آن ، عقايد حقه را بسوزاند؛ بلكه كفر جحودى پيدا كند و او را به هلاكت ابدى رساند؛ و در وقتى تنبه پيدا كند كه پشيمانى سودى ندارد . و تواند بود كه همين آتش غضب كه در قلب بروز كند و آن جمره شيطان است ، چنانكه حضرت باقر العلوم عليه السلام فرمايد: ان هذا الغضب جمرة من الشيطان توقد فى قلب ابن آدم (146) صورتش در آن عالم صورت آتش غضب الهى باشد . چنانكه حضرت باقر العلوم عليه السلام فرمايد در حديث شريف كافى : مكتوب فى التوراة فيما ناجى الله عزوجل به موسى عليه السلام : يا موسى ، اءمسك غضبك عمن ملكتك عليه اءكف عنك غضبى (147)
هيچ آتشى از آتش غضب الهى دردناكتر نيست . چنانكه در حديث وارد است كه از حضرت عيسى بن مريم عليه السلام حواريين از سؤ ال كردند: چه چيز از همه اشيا سخت تر است فرمود سخت ترين اشيا غضب خداست . گفتند: به چه چيز حفظ كنيم خود را از آن ؟ فرمود: به آنكه غضب نكنيد . (148)
پس ، معلوم شد كه غضب خدا از هر چيز سخت تر و شديدتر است و آتش غضبش سوزنده تر است ؛ و صورت غضب در اين عالم صورت آتش غضب خداست در آن عالم . و خداى تبارك و تعالى مى داند كه اين چه فشارى و چه زحمتى است غير از سوختن و گداختن . تو گمان مى كنى احاطه جهنم مثل اين احاطه هاست كه تو تصور مى كنى ؟ احاطه اينجا فقط به سطح ظاهر است ، ولى احاطه آنجا به ظاهر و باطن و به سطوح و اعماق است . و اگر خداى نخواسته صورت غضب در انسان ملكه راسخه گردد كه فصل اخيرش صورت غضب گردد . مصيبت افزون شود، و صورت برزخ و قيامت صورت سبع است آن هم سبعى كه در اين عالم نظير ندارد؛ زيرا سبعيت انسان را در اين حال مقايسه با هيچ يك از حيوانات نتوان كرد: همان طور كه در جانب كمال احدى از موجودات همتراز وى اين اعجوبه دهر نيست ، در جانب نقص و اتصاف به صفات رذيله و ملكات خسيسه نيز با او هيچ يك از موجودات در ميزان مقايسه نيايد . (اولئك كالانعام بل هم اءضل ) (149) در شاءن او وارد شده فهى كالحجارة اءو اءشد قسوة (150) درباره قلوب قاسيه بشر نازل گرديده است .
اينها كه شنيدى شمه اى است از فساد اين نايره سوزناك غضب در صورتى كه از آن معاصى و مفاسد ديگر بروز نكند و خود آتش درونى ظلمانى در باطن درهم پيچيده و محبوس شود و مختنق شده اطفاء نور ايمان كند؛ چنانكه شعله مختنق به هم پيچيده و با دودهاى ظلمانى ملتوى شده نور را منطقى نمايد ولى خيلى بعيد است ، بلكه عادتا از جمله ممتنعات است ، كه در حال شدت غضب اشتعال نايره آن ، انسان از ساير معاصى بلكه موبقات و مهلكات نجات پيدا كند . چه بسا به واسطه غضب يك دقيقه و شدت اشتعال اين جمره ملعونه شيطانى انسان به پرتگاههاى هلاكت افتد: سب انبيا و مقدسات ، نعوذ بالله ، كد؛ قتل نفس مظلومه كند و هتك حرمات نمايد، و دنيا و آخرت خود را به باد فنا دهد. چنانكه در حديث شريف است : عن اءبى عبدالله عليه السلام : كان اءبى يقول : اءى شى ء اءشد من الغضب ؟ ان الرجل ليغضب فيقتل النفس التى حرم الله و يقذف المحصنة . (151)
و بيشتر فتنه هاى بزرگ و كارهاى فجيع در اثر غضب و اشتعال آن واقع شده . انسان در حال سلامت نفس بايد خيلى خوفناك باشد از حالت غضبناكى خود . و اگر داراى اين آتش سوزان است ، در وقتى كه حالت سكونت براى نفس است درصدد علاج برآيد و با تفكر در مبادى آن و مفاسد آن در حال اشتداد و آثار و مفاسد آن در آخر امر بلكه خود را نجات دهد . فكر كند قوه اى را كه خداى تعالى براى حفظ نظام عالم و بقاى نوع و شخص و ترتيب نظام عائله و تمشيت بنى الانسان و حفظ حدود و حقوق مرحمت فرموده ، و در سايه آن بايد نظام ظاهر و باطن و عالم غيب و شهادت اصلاح شود، اگر انسان در خلاف آن و بر ضد مطلوبات حق تعالى و خلاف مقاصد الهى صرف كند، چه قدر خيانت كرده و مستحق چه ملامتها و عقوبتهايى است . و چقدر ظلوم و جهول (152) است كه رد امانت حق تعالى را نكرده ، سهل است ، او را صرف در راه عداوت و تحصيل غضب او كرده . معلوم است چنين شخصى امان از غضب الهى ندارد . پس از آن ، تفكر كند در مفاسد اخلاقى و اعمالى كه از غضب توليد شود؛ و آثار اين خلق ناهنجار است كه هر يك ممكن است انسان را تا ابد مبتلا كند: در دنيا گرفتار زحمت و بليه نمايد، و در آخرت گرفتار عذاب و عقاب .
اما مفاسد اخلاقى ، مثل كينه بندگان خدا كه از اين خلق زاييده شود؛ بلكه گاهى منتهى شود به كينه انبيا و اوليا؛ بلكه كينه ذات مقدس واجب الوجود و ولى النعم !و معلوم است قباحت و فساد آن چقدر عظيم است . پناه مى برم به خداى تعالى از شر نفس سركش كه اگر عنانش لحظه اى گسيخته شود، انسان را به خاك مذلت مى نشاند و به هلاكت ابد مى كشاند . و مثل حسد، كه شمه اى از فضايح آن را در سابق شنيدى در شرح حديث پنجم ؛ و غير از اينها از مفاسد ديگر .
و اما مفاسد اعمالى ، پس محصور نيست . شايد در آن حال رده اى گويد، يا سب انبيا و اولياء نعوذ بالله ، كند يا هتك حرمات الهيه و خرق نواميس محترمه نمايد، يا قتل نفوس زكيه كند، يا خانمان بيچاره اى را به خاك مذلت نشاند و نظام عائله اى را مختل كند، و كشف اسرار و هتك استار نمايد، و ديگر از مفاسد بيشمار كه در حال فوران اين آتش ايمان سوز خانمان خراب كن انسان به آن مبتلا شود . پس اين خلق را مى توان گفت ام امراض نفسانيه و كليد هر شر است ؛ و در مقابل آن كظم غيظ و فرو نشاندن نايره غضب ، جوامع كلم و نقطه نقطه تمركز محاسن و مجمع كرامات است . چنانكه در حديث شريف كافى وارد است . (153)
پس از آنكه انسان عاقل در حال سكونت نفس و خاموشى غضب ملاحظه مفاسد آن و مصالح كظم غيظ را نمود، لازم است بر خود حتم كند كه با هر قيمتى است و با هر رنجى و زحمتى ممكن است اين آتش سوزان و نايره فروزان را از قلب خود فرو نشاند و دل خود را از ظلمت و كدورت آن صافى نمايد . و اين با قدرى اقدام و بر خلاف نفس و خواهش آن رفتار نمودن و تدبر نمودن در عواقب امر و نصيحت نمودن نفس كارى است بس ممكن . چنانكه تمام اخلاق فاسده را مى توان از ساحت نفس خارج كرد، و جميع محاسن و ملكات حسنه را مى توان در قلب وارد كرد و روح را با آن متحلى نمود.
فصل سوم : علاج غضب در حالاشتعال آن
براى علاج غضب در حال اشتعال آن نيز علاج علمى و عملى است . اما علمى ، تفكر در اين امور كه ذكر شد، كه آن نيز از طرق معالجات عمليه است در اين حال .
اما عملى ، پس عمده آن انصراف نفس است در اول پيدايش آن ؛ چون اين قوه مثل آتش كم كم اشتعال پيدا مى كند و رو به اشتداد مى گذارد تا اينكه تنورش سوزان و نايره اش سخت فروزان شود و عنان را از دست بكلى بگيرد و نور عقل و ايمان را خاموش كند و چراغ هدايت را يكسره منطفى نمايد و انسان را بيچاره كند . بايد انسان ملتفت باشد تا اشتعال آن زياده نشود و نايره آن شدت پيدا نكرده ، خود را به وسايلى منصرف كند: يا به رفتن از آن محلى كه اسباب غضب در آنجا فراهم شده ؛ و يا به تغيير حال : اگر نشسته است برخيزد، و اگر ايستاده است بنيشيند؛ يا به ذكر خداى تعالى اشتغال پيدا كند بلكه بعضى ذكر خدا را در حال غضب واجب دانند؛ (154) و يا مشغول كارهاى ديگر شود . در هر صورت ، ابتداى ظهور آن خيلى سهل است جلوگيرى از آن . و اين دو نتيجه دارد:
يكى آنكه در آن حال نفس را ساكن كند و شعله غضب را فرونشاند . و ديگر آنكه سبب معالجه اساسى نفس شود . اگر چندى انسان مواظب حال خود باشد و با نفس چنين معامله كند، بكلى حال تغيير پيدا مى كند و رو به اعتدال مى گذارد . و به بعض اين معانى اشاره فرموده در احاديث شريفه :
عن اءبى جعفر عليه السلام قال :
ان هذا الغضب جمرة من الشيطان توقد فى قلب ابن آدم ، و ان اءحدكم اذا غضب احمرت عيناه و انتفخت اءوداجه و دخل الشيطان فيه ، فاذا خاف اءحدكم ذلك من نفسه ، فليلزم الاءرض ؛ فان رجز الشيطان ليذهب عنه عند ذلك . (155)
و عن ميسر قال : ذكر الغضب عند اءبى جعفر عليه السلام ، فقال :
ان الرجل ليغضب فما يرضى اءبدا حتى يدخل النار، فاءيما رجل غضب على قوم و هو قائم فليجلس من فوره ذلك ، فانه سيذهب عنه رجز الشيطان ، و اءيما رجل غضب على ذى رحم فليدن منه فليمسه ، فان الرحم اذا مست سكنت . (156)
از اين حديث شريف دو علاج عملى استفاده شود براى حال ظهور غضب ؛ يكى عمومى كه آن نشستن و تغيير وضع دادن است چنانكه در حديث ديگر است كه اگر نشسته بود و غضب كرد برخيزد . (157) و از طرق عامه منقول است كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، وقتى عضب مى فرمود، اگر ايستاده بود مى نشست ، و اگر نشسته بود به پشت مى خوابيد، غضبش ساكن مى شد . (158) و ديگر علاج خصوصى راجع به ارحام كه اگر رحمى غضب كرد بر رحم خود، او را مس كند غضبش مى نشيند . اينها معالجه شخص غضبناك از خودش .
و اما ديگران اگر بخواهند علاج او را كنند در حال ظهور غضب ، اگر در اول امر باشد به يك نحوى از انحاى علمى و عملى كه ذكر شد مى توان او را علاج كرد . ولى اگر شدت كرد و اشتعال پيدا نمود، نصايح بر خلاف نتيجه دهد . و علاج آن بسيار در اين حال مشكل است ، مگر به تخويف كسى كه از او حشمت برد . زيرا ظهور غضب براى كسانى بشود كه انسان خود را بر آنها غالب و چيره ببيند يا لااقل قوه خود را با آن متساوى يابد و اما بر كسانى كه نفس حس غلبه آنها را كند غضب ظهور پيدا نكند، بلكه غليان و جوشش خون قلب موجب اشتعال باطنى گردد، آن در باطن مختنق شود و حزن در قلب توليد شود . پس علاج حال شدت غضب و فوران آن كارى است بس دشوار و مشكل .
فصل چهارم : علاج غضب به قلع اسباب آن
از معالجات اساسى غضب قلع ماده آن است به برطرف كردن اسباب مهيجه آن . و آن امور بسيارى است كه ما بعضى از آن را كه مناسب با اين اوراق است ذكر مى كنيم .
يكى از آنها حب نفس است كه از آن حب مال و جاه و شرف و حب نفوذ اراده و بسط قدرت توليد شود؛ و اينها نوعا اسباب هيجان آتش غضب شود. زيرا انسان داراى اين محبتها به اين امور خيلى اهميت دهد و موقعيت اينها در قلبش بزرگ است ؛ و اگر فى الجمله مزاحمتى در يكى از اينها برايش پيش آمد كند، و يا احتمال مزاحمت دهد، بى موقع غضب كند و جوش و خروش نمايد، و متملك نفس خود نشود، و طمع و حرص و ساير مفسدات كه از حب نفس و جاه در دل پيدا شده عنان را از دست او بگيرد و كارهاى نفس را از جاده عقل و شرع خارج كند . ولى اگر حبش شديد نباشد، به امور اهميت كم دهد، و سكونت نفس و طماءنينه حاصله از ترك حب جاه و شرف و ساير شعبات آن نگذارد نفس بر خلاف عدالت قدمى گذارد . و انسان بى تكلف و زحمت در مقابل ناملايمات بردبارى كند و عنان صبرش گسيخته نشود و بى موقع و بى اندازه غضب نكند. و اگر حب دنيا از دلش بيخ كن شود و قلع اين ماده فاسده بكلى شود، تمام مفاسد نيز از قلب هجرت كند و تمام محاسن اخلاقى در مملكت روح وارد گردد.
سبب ديگر از مهيجات غضب آن است كه انسان غضب و مفاسد حاصله از آن را، كه از اعظم قبايح و نقايص و رذايل است ، به واسطه جهل و نادانى كمال گمان كند و از محاسن شمرد . چنانكه بعضى از جهال آنها را جوانمردى و شجاعت و شهامت و بزرگى دانند و از خود تعريفها و توصيفها كنند كه ما چنين و چنان كرديم ، و شجاعت را، كه از اعظم صفات مؤ منين و از صفات حسنه است ، اشتباه به اين رذيله مهلكه كردند.
اكنون بايد دانست كه شجاعت غير از آن است و موجبات و مبادى و آثار و خواص آن غير از اين رذيله است . مبداء شجاعت قوت نفس و طماءنينه آن و اعتدال و ايمان و قلت مبالات دنياست .
اما غضب از ضعف نفس و تزلزل آن و سستى ايمان و عدم اعتدال مزاج روح و محبت دنيا و اهميت دادن به آن و خوف از دست رفتن لذايذ نفسانيه است . و لهذا اين رذيله در زنها بيشتر از مردها، و در مريضها بيشتر از صحيحها، و در بچه ها بيشتر از بزرگها، و در پيرها از جوانها بيشتر است . و شجاعت عكس آن است . و كسانى كه داراى رذايل اخلاقى هستند زودتر غضبناك شوند از كسانى كه فضايل مآب اند؛ چنانكه مى بينيم بخيل زودتر و شديدتر غضب كند اگر متعرض مال و منالش شوند از غير او .
اينها راجع به مبادى و موجبات شجاعت و غضب . و اما در آثار نيز مختلف اند . شخص غضبناك در حال شدت و فوران غضب مثل ديوانه ها عنان عقلش گسيخته شده مثل حيوانات درنده بدون ملاحظه عواقب امور و بدون رويه و حكم عقل تهاجم كند و افعال و اطوار زشت و قبيح از او صادر شود؛ متملك زبان و دست و پا و ساير اعضاى خود نيست ؛ چشم و لب و دهن را به طورى زشت و بدتركيب كند كه اگر در آن حال آيينه به دست او دهند از زشتى صورت خود خجل و شرمسار گردد. بعضى از صاحبان اين رذيله به حيوانات بى شعور، بلكه به جمادات ، غضب كنند؛ هوا و زمين و برف و باد و باران و ساير حوادث را سب كنند اگر خلاف مطلوبات آنها جريان پيدا كند .
گاهى بر قلم و كتاب و كاسه و كوزه غضب كنند، آنها را درهم شكنند يا پاره كنند . اما شخص شجاع در جميع اين امور به خلاف آن است . كارهايش از روى رويه و ميزان عقل و طماءنينه نفس است . در موقع خود غضب مى كند و در موقع خود حلم و بردبارى ؛ و هر چيز او را حركت ندهد و به غضب نياورد. و در موقع غضب به اندازه غضب كند و با تميز و عقل انتقام كشد . مى فهمد از كه انتقام كشد و به چه اندازه و به چه كيفيت انتقام كند، و از كه عفو و اغماض نمايد . در وقت غضب عنان عقلش در دستش است و به حرفهاى زشت و اعمال ناهنجار مبادرت نكند . كارهايش همه از روى ميزان عقل و شرع و عدل و انصاف است ؛ به طورى اقدام كند كه در آخر كار پشيمان نشود.
پس ، انسان آگاه نبايد بين اين خلق ، كه يكى از اوصاف انبيا و اوليا و مؤ منين و از فضايل كمالات نفسانيه است ، و ديگرى ، كه از صفات شيطان و وسوسه خناس و رذايل نفسانيه است ، فرق نگذارد و در اشتباه بيفتد . ولى حجاب جهل و نادانى و حجاب حب دنيا و نفس چشم و گوش انسان را مى بندد و انسان را بيچاره و هلاك مى كند .
و اسباب ديگرى براى غضب ذكر كرده اند مثل عجب و افتخار و كبر و مراء و لجاج و مزاح و غير آن ، كه تفصيل هر يك موجب طول مقام و مقال و ملالت حال گردد. و شايد بيشتر يا تمام آنها به اين دو مبداء و مطلب برگشت كند، يا به واسطه و يا بلا واسطه .
الحديث الثامن : عصبيت
عن اءبى عبدالله عليه السلام : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
من كان فى قلبه حبة من خردل من عصبية ، بعثه الله يوم القيامة مع اءعراب الجاهلية . (159)
عصبيت يكى از اخلاق باطنه نفسانيه است كه آثار آن مدافعه كردن و حمايت نمودن از خويشاوندان و مطلق متعلقان است ، چه تعلق دينى و مذهبى و مسلكى باشد، يا تعلق وطنى و آب خاكى يا غير آن ، مثل تعلق شغلى و استاد و شاگردى و جز اينها. و اين از اخلاق فاسده و ملكات رذيله اى است كه منشاء بسيارى از مفاسد اخلاقى و اعمالى گردد . و خود آن فى نفسه مذموم است گرچه براى حق باشد؛ يا در امر دينى باشد و منظور اظهار حق نباشد؛ بلكه منظور غلبه خود يا هم مسلك خود يا بستگان خود باشد . اما اظهار حق و ترويج حقيقت و اثبات مطالب حقه و حمايت براى آن يا عصبيت نيست ، يا عصبيت مذمومه نيست . ميزان در امتياز اغراض و مقاصد و قدم نفس و شيطان و حق و رحمان است . و به عبارت ديگر، انسان در عصبيتهايى كه مى كشد و حمايتهايى كه مى كند از بستگان و متعلقان خود، يا نظرش محض اظهار حق و اماته باطل است ، اين عصبيت ممدوحه و حمايت از جانب حق و حقيقت است و از بهترين صفات كمال انسانى و خلق انبيا و اولياست ؛ و علامت آن ، آن است كه حق با هر طرف هست از آن طرف حمايت كند گرچه از متعلقان او نباشد، بلكه از دشمنان او باشد . چنين شخصى از حمايت كنندگان حماى حقيقت و در زمره طرفداران فضيلت و حاميان مدينه فاضله به شمار آيد و عضو صالح جامعه و مصلح مفاسد جمعيت است . و اگر نفسيت و قوميت او را تحريك كرد كه اگر باطلى هم از خويشاوندان و منسوبان خود ببيند با آنها همراهى كند و از آنها حمايت كند، چنين شخصى داراى ملكه خبيثه عصبيت جاهليت است ، و از اعضاى فاسده جامعه و مفسد اخلاط صالحه است ، و در زمره اعراب جاهليت به شمار رود و آنها يك دسته از عربهاى بيابان نشين بودند قبل از اسلام در زمان غلبه ظلمت و جهالت و نادانى ؛ و در آنها اين خلق زشت و ملكه ناهنجار كمال قوت را داشته . بلكه در مطلق عرب الا كسانى كه به نور هدايت مهتدى هستند اين خلق بيشتر است از ساير طوايف . چنانكه در حديث شريف از حضرت امير عليه السلام منقول است كه خداوند تعالى عذاب كند شش طايفه را به شش چيز: عرب را به عصبيت ؛ و دهقانان را به كبر؛ و اميران را به ستم ؛ و فقيهان را به حسد؛ و تاجران را به خيانت ؛ و اهل رستاق را به نادانى . (160)
فصل اول : مفاسد عصبيت
از احاديث شريفه اهل بيت عصمت و طهارت استفاده شود كه خلق عصبيت از مهلكات و موبقات و موجب سوء عاقبت و خروج از ايمان است ، و آن از ذمائم اخلاق شيطان است . عن اءبى عبدالله عليه السلام : من تعصب اءو تعصب له فقد خلع ربق الايمان من عنقه (161) . يعنى از ايمان بيرون رود و سرخود گردد . و لابد متعصب له براى رضايت داشتن او به عمل متعصب با او در جزا شريك است ؛ چنانكه در حديث است كه كسى كه راضى باشد به كار قومى ، از آنها به شمار آيد؛(162) و الا راضى نباشد و منزجر باشد از خلق آنها مشمول حديث شريف نيست .
و عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : من تعصب عصبه الله بعصابة من النار (163)
و عن على بن حسين عليها السلام قال : لم يدخل الجنة حمية غير حمية حمزة بن عبدالمطلب و ذلك حين اءسلم غضبا للنبى (164)
و قضيه اسلام حضرت حمزه به چند طور نقل شده است (165) كه از مقصد ما خارج است .
بالجمله ، معلوم است كه ايمان ، كه عبارت است از نور الهى و از خلعتهاى غيبيه ذات مقدس حق جل و علاست بر بندگان خاص و مخلصان درگاه و مخصوصان محفل انس ، منافات دارد با چنين خلقى كه حق و حقيقت را پايمال كند و راستى و درستى را زير پاى جهل و نادانى نهد. البته آيينه قلب اگر به زنگار خودخواهى و خويشاوند پرستى و عصبيت بى موقع جاهليت محجوب شود، در او جلوه نور ايمان نشود و خلوتگاه خاص ذوالجلال تعالى نشود . قلب كسى مورد تجليات نور ايمان و معرفت گردد و گردن كسى بسته حبل متين و عروه وثيق ايمان و گروگان حقايق و معارف است كه پايبند قواعد دينيه و ذمه او رهين قوانين عقليه باشد، و متحرك به تحريك عقل و شرع گردد و هيچيك از عادات و اخلاق و ماءنوسات وجود او را نلرزاند و مايل از راه مستقيم نكند. وقتى انسان دعوى اسلام و ايمان مى تواند نمايد كه تسليم حقايق و خاضع براى آنها باشد و مقاصد خود را هر چه بزرگ است فانى در مقاصد ولينعمت خود كند و خود و اراده خود را فداى اراده مولاى حقيقى كند . البته چنين شخصى از عصبيت جاهليت عارى و برى گردد، و وجهه قلبش به سوى حقايق متوجه و پرده هاى ضخيم جهل و عصبيت چشم او را نگيرد؛ و در مقام اجراى حق و اظهار كلمه حقيقت پاى بر فرق تمام تعلقات و ارتباطات نهد و تمام خويشاونديها و عادات را در پيشگاه مقصد ولى النعم قربان كند؛ و اگر عصبيت اسلاميت با عصبيت جاهليت تعارض كند، عصبيت اسلاميت و حق خواهى را مقدم دارد .
انسان عارف به حقايق مى داند كه تمام عصبه ها و ارتباطات و تعلقات يك امور عرضيه زايله اى است ، مگر ارتباط بين خالق و مخلوق و عصبه حقيقيه كه آن امر ذاتى غير قابل زوال است كه از تمام ارتباطها محكمتر و از جميع حسب و نسبها بالاتر است . در حديث وارد است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: كل حسب و نسب منقطع يوم القيامة الا حسبى و نسبى (166)
معلوم است حسب و نسب آن حضرت روحانى و باقى است و از تمام عصبيتهاى جاهليت دور است . آن حسب و نسب روحانى در آن عالم ظهورش بيشتر و كمالش هويداتر است . اين ارتباطهاى جسمانى ملكى ، كه از روى عادات بشريه است ، به اندك چيزى منقطع شود؛ و هيچيك از آنها در عوالم ديگر ارزشى ندارد، مگر ارتباطات در تحت نظام ملكوتى الهى باشد و در سايه ميزان قواعد شرعيه و عقليه باشد كه ديگر آن انفصام و انقطاع ندارد .
فصل دوم : صورت ملكوتيه عصبيت
در شرح بعضى از احاديث سالفه گذشت كه ميزان در صورتهاى ملكوتى و برزخى و قيامتى ملكات و قوت آن است ؛ و آن عالم محل بروز سلطان نفس است ، و ملك بدن تعصى از آن نكند . ممكن است در آن عالم انسان به صورت حيوانات يا به صورت شيطان محشور شود . و در اين حديث شريف كه ما به شرح آن پرداختيم كه مى فرمايد: كسى كه در دلش حبه خردلى عصبيت باشد، بر انگيزاند خداوند او را با اعراب جاهليت تواند اشاره به آن معنى كه ذكر شد باشد .
انسان داراى اين رذيله وقتى از اين عالم منتقل شد، شايد خود را يكى از اعراب جاهليت ببيند كه نه ايمان به خداى تعالى دارد، نه به رسالت و نبوت معتقد است ؛ و به هر صورت كه صورت آن طايفه است خود را محشور ببيند، و خود نيز نفهمد كه در دنيا اظهار عقيده حقه مى كرده و در سلك امت رسول خاتم صلى الله عليه و آله و سلم منسلك بوده . چنانكه در حديث وارد است كه اهل جهنم اسم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را فراموش كنند و خود را نتوانند معرفى كنند، مگر بعد از آنكه اراده حق تعالى به خلاص آنها تعلق گيرد . (167) و چون اين خلق به حسب بعضى احاديث از خواص شيطان است ، شايد اعراب جاهليت و انسان داراى عصبيت جاهليت به صورت شيطان محشور گردد . عن اءبى عبدالله عليه السلام :
ان الملائكة كانوا يحسبون اءن ابليس منهم ، و كان فى علم الله اءنه ليس منهم ؛ فاستخرج ما فى نفسه بالحمية و الغضب ، فقال : (خلقتنى من نار و خلقته من طين ) . (168)
پس اى عزيز، بدان كه اين خلق خبيث از شيطان است ؛ و اغلوطه آن ملعون و قياس باطل غلطش به واسطه اين حجاب غليظ بود . اين حجاب كليه حقايق را از نظر مى برد، بلكه تمام رذايل را محاسن جلوه مى دهد و تمام محاسن غير را رذيله نمايش دهد؛ و معلوم است كار انسانى كه جميع اشيا را بر غير خود ببيند به كجا منتهى شود . و علاوه بر آنكه خود اين رذيله موجب هلاك انسان است ، منشاء بسيارى از رذايل نفسانى و مفاسد اخلاقى و اعمالى شود كه ذكر آنها موجب ملالت است .
پس ، انسان عاقل كه اين مفاسد را از اين خلق فاسد فهميد و به شهادت صادق مصدق رسول اكرم و اهل بيت معظمش (صلوات الله عليهم اءجمعين ) اذعان كرد كه اين ملكه انسان را به هلاكت مى كشاند و اهل آتش مى كند، بايد درصدد علاج نفس برآيد . و اگر خداى نخواسته در دل او از اين خلق به قدر خردلى هست ، خود را از آن پاك و پاكيزه كند كه در وقت مهاجرت از اين عالم و انتقال به عالم آخرت و رسيدن اجل مقدر پاك باشد و با نفس صافى منتقل شود . و بايد بداند انسان كه مجال بسيار كم است و وقت تنگ است ، زيرا انسان نمى داند چه وقت روز ارتحال اوست .
اى نويسنده ، شايد در همين حال كه مشغول نوشتنى ، اجل مقدر برسد و تو را با اين همه رذايل اخلاقى منتقل كند به عالمى كه بازگشت ندارد .
اى عزيز،اى مطالعه كننده اين اوراق ، عبرت كن از حال اين نويسنده كه اكنون در زير خاك و در عالم ديگر گرفتار اعمال زشت و اخلاق ناهنجار خويش است ، و تا فرصت داشت به بطالت و هوا و هوس عمر عزيز را گذراند و آن سرمايه الهى را ضايع و باطل كرد؛ تو ملتفت خود باش كه نيز روزى مثل مايى و خودت نمى دانى آنچه روز است ؛ شايد الآن كه مشغول قرائتى باشد . اگر تعللى كنى ، فرصت از دست مى رود .اى برادر من ، اين امور را تعويق نينداز كه تعويق انداختنى نيست . چه قدر آدمهاى صحيح و سالم با موت ناگهانى از اين دنيا رفتند و ندانيم عاقبت آنها چيست ؟ پس فرصت را از دست مده و يك دم را غنيمت شمار كه كار خيلى اهميت دارد و سفر خيلى خطرناك است .
دستت از اين عالم ، كه مزرعه آخرت است ، اگر كوتاه شد، ديگر كار گذشته است و اصلاح مفاسد نفس را نتوانى كرد؛ جز حسرت و حيرت و عذاب و مذلت نتيجه نبرى . اولياى خدا آنى راحت نبودند و از فكر اين سفر پرخوف و خطر بيرون نمى رفتند . حالات على بن الحسين عليهم السلام ، امام معصوم ، حيرت انگيز است . ناله هاى اميرالمؤ منين عليه السلام ولى مطلق ، بهت آور است . چه شده است كه ما اين طور غافليم ؟ كى به ما اطمينان داده جز شيطان كه كارهاى ما را از امروز به فردا مى اندازد . مى خواهد اصحاب و انصار خود را زياد كند و ما را با خلق خود و در زمره خود و اتباع خود محشور كند .
هميشه آن ملعون امور آخرت را در نظر ما سهل و آسان جلوه دهد و ما را با وعده رحمت خدا و شفاعت شافعين از ياد خدا و اطاعت او غافل كند . ولى افسوس كه اين اشتهاى كاذب است و از دامهاى مكر و حيله آن ملعون است . رحمت خدا الآن به تو احاطه كرده ؛ رحمت صحت و سلامت و حيات و امنيت و هدايت و عقل و فرصت و راهنمايى اصلاح نفس . در هزاران رحمت گوناگون حق تعالى غوطه ورى و استفاده از آنها نمى كنى و اطاعت شيطان مى كنى . اگر از اين رحمتها در اين عالم استفاده نكنى ، بدان كه در آن عالم نيز بى بهره هستى از رحمتهاى بى تناهى حق و از شفاعت شفيعان نيز محروم مانى . جلوه شفاعت شافعان در اين عالم هدايت آنهاست ، و در آن عالم . باطن هدايت شفاعت است . تو از هدايت اگر بى بهره شدى ، از شفاعت بى بهره اى ، و به هر قدر هدايت شدى ، شفاعت شوى .
شفاعت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مثل رحمت حق مطلق است ، محل قابل بايد از او استفاده كند . اگر خداى نخواسته شيطان با اين وسايل ايمان را از چنگ تو ربود، ديگر قابليت رحمت و شفاعت نخواهى داشت . بلى ، رحمت حق سرشار است در دو دنيا؛ تو اگر طالب رحمتى ، چرا از اين رحمتهاى پياپى كه در اين عالم مرحمت فرموده و بذر رحمتهاى عوالم ديگر است برخوردار نمى شوى .اين همه انبيا و اولياء خدا تو را دعوت كردند به خوان نعمت و مهمانخانه الهى ، نپذيرفتى و با يك وسوسه خناس و القاء شيطانى همه را كنار گذاشتى . محكمات كتاب خدا و متواترات احاديث انبياء و اوليا و ضروريات عقول عقلا و براهين قطعيه حكما را فداى خطرات شيطانى و هواهاى نفسانى كردى .اى واى به حال من و تو از اين غفلت و كورى و كرى و جهالت !
فصل سوم : عصبيتهاى اهل علم
يكى از عصبيتهاى جاهليت ايستادگى در مطالب علميه است و حمايت كردن از حرفى است كه از خودش يا معلمش يا شيخش صادر شده ، نه براى اظهار حق و ابطال باطل ، معلوم است اين عصبيت از جهاتى زشت تر و از حيثياتى نارواتر است از ساير عصبيتها؛ يكى از جهت متعصب ، زيرا اهل علم ، كه بايد مربى بنى نوع بشر باشد و شاخه شجره نبوت و ولايت است و به وخامت امور مطلع و عواقب اخلاق فاسده را مى داند، اگر خداى نخواسته خود عصبيت جاهليت داشته باشد و متصف به صفات رذيله شيطانيه باشد، حجت بر او تمامتر و مورد مؤ اخذه بيشتر واقع گردد. كسى كه خود را معرفى كند به اينكه چراغ هدايت مردم و شمع محفل انس و راهنماى سعادت و معرف طرق آخرت است ، اگر خداى نخواسته عامل به قول خود نباشد و باطنش با ظاهر مخالف باشد، در زمره اهل ريا و نفاق به حساب آيد و از علماى سوء و عالم بلاعمل است كه جزاى آن بزرگتر و عذاب آن اليمتر است ؛ و مثل آنها را در قرآن كريم ذكر فرموده : بئس مثل القوم الذين كذبوا بآيات الله و الله لا يهدى القوم الظالمين (169) پس ، بر اهل علم خيلى لازم است كه اين مقامات را حفظ كنند و خود را كاملا از اين مفاسد پاك كنند تا هم اصلاح آنها شود و هم اصلاح جامعه را كرده وعظ آنها مؤ ثر گردد و پند آنها در قلوب موقعيت پيدا كند .
فساد عالم موجب فساد امت شود، و معلوم است فسادى كه ماده فسادهاى ديگر شود و خطيئه اى كه خطيآت ديگر زايد، بالاتر و بزرگتر است پيش ولى النعم از فساد جزئى غير متعدى .
يكى ديگر از جهات قباحت و وقاحت اين خلق در اهل علم از ناحيه خود علم است .زيرا اين عصبيت خيانت به علم و حق ناشناسى از آن است ؛ و كسى كه حامل بار اين امانت گرديد و مخلع به اين خلعت شد، بايد حفظ حرمت آن را بنمايد و آن را صحيح و سالم به صاحبش تحويل دهد؛ و اگر تعصب جاهليت كند، البته خيانت به آن كرده و ظلم و تعدى نموده ، و اين خود خطيئه عظميه اى است .
يكى ديگر از جهات قباحت آن از ناحيه طرف است . زيرا طرف آن در مباحث علمى اهل علم است ، و او از ودايع الهيه و حفظ حرمتش لازم و هتك آن از حرمات الهيه و موبقات عظيمه است . و عصبيتهاى بى موقع گاه باعث شود كه انسان مبتلا به هتك حرمت اهل علم شود . پناه مى برم به خداى تعالى از اين خطيئه بزرگ . يكى ديگر از ناحيه متعصب له است ، كه استاد و شيخ انسان است ، كه البته موجب عقوق شود . زيرا مشايخ عظام و اساطين كرام (نضر الله وجوههم ) طرفدارى حق را مايل و از باطل گريزان ، و سخط كنند بر كسى كه براى عصبيت جاهليت حق كشى كند و ترويج باطل كند و البته عقوق روحانى بالاتر است از عقوق جسمانى ، و حق ولادت روحانيه بالاتر است از حق ولادت جسمانيه .
پس بر اهل علم (زادهم الله شرفا و عظمة ) لازم و حتم است كه خود را از مفاسد اخلاقى و اعمالى مبرا نمايند، و به حليه اعمال حسنه و اخلاق كريمه مزين نمايند؛ و خود را از منصب شريفى كه حق تعالى به آنها مرحمت فرموده منخلع ننمايند، كه خسران آن را جز خداى تعالى كسى نداند.
الحديث التاسع : نفاق
عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
من لقى المسلمين بوجهين و لسانين جاء يوم القيامة و له لسانان من نار. (170)
معنى دو رويى بين مسلمانان آن است كه انسان ظاهر حال و صورت ظاهرش را به آنها طورى نمايش دهد كه باطن قلب و سريره اش به خلاف اوست . مثلا در ظاهر نمايش دهد كه من از اهل مودت و محبت شما هستم و با شما صميميت و خلوص دارم ، و در باطن به خلاف آن باشد؛ و در نزد آنها معامله دوستى و محبت كند، و در غياب آنها غير آن باشد .
و معنى دو زبانى آن است كه با هر كس ملاقات كند از او تعريف كند و مدح نمايد يا اظهار دوستى و چاپلوسى كند، و در غياب او به تكذيب او و غيبتش قيام كند.
بنابراين تفسير، صفت اول نفاق عملى است ، و صفت دوم نفاق قولى است . و شايد كه حديث شريف اشاره باشد به صفت زشت نفاق ؛ و چون اين دو صفت از اظهر صفات و اخص خواص منافقان است ، به ذكر آنها بالخصوص پرداخته . و نفاق يكى از رذايل نفسانيه و ملكات خبيثه است كه اينها آثار آن است ؛ و براى آن درجات و مراتبى است . و ما ان شاء الله در ضمن چند فصل به ذكر مراتب و مفاسد آن و علاج آن به قدر مقدور مى پردازيم .
فصل اول : مراتب نفاق
براى نفاق و دورويى ، مثل ساير اوصاف و ملكات خبيثه يا شريفه ، درجات و مراتبى است در جانب شدت و ضعف . هر يك از اوصاف رذيله را كه انسان درصدد علاج آن برنيايد و پيروى از آن نمايد، رو به اشتداد گذارد . و مراتب شدت رذايل چون شدت فضايل غير متناهى است . انسان اگر نفس اماره را به حال خود واگذار كند، به واسطه تمايل ذاتى آن به فساد و ناملايمات عاجله نفسانيه و مساعدت شيطان و وسواس خناس ميل به فساد كند؛ و رذايل آن در هر روز به اشتداد و زيادت گذارد تا آنجا رسد كه آن رذيله اى كه از آن پيروى كرده صورت جوهريه نفس و فصل اخير آن گردد و تمام مملكت ظاهر و باطن در حكم آن درآيد . پس ، اگر آن رذيله شيطانيه باشد، همچون نفاق و دو رويى كه از خواص آن ملعون است چنانكه قرآن شريف از آن خبر داده بقوله : و قاسمهما انى لكما لمن الناصحين (171)
اگر انسان از اين صفت جلوگيرى نكند و نفس را سر خود كند، به اندك زمان چنان مهار گسيخته شود كه تمام همت و همش را مصروف اين رذيله كند؛ و با هر كس ملاقات كند با دورويى و دو زبانى ملاقات كند؛ و خلط و آميزش با كسى نكند جز آنكه آلوده باشد به كدورت دورنگى و نفاق ؛ و جز منافع شخصى و خودخواهى و خودپرستى چيزى در نظرش نباشد؛ و صداقت و صميميت و همت و مردانگى را بكلى زير پا نهد و در تمام كارها و حركات و سكنات دو رنگى را به كار برد، و از هيچ گونه فساد و قباحت و وقاحت پرهيز نكند . چنين شخصى از زمره بشريت و انسانيت دور و با شياطين محشور است .
اينها كه گفته شد به حسب مراتب شدت و ضعف در خود جوهر نفاق بود؛ و نيز به حسب متعلق فساد آن فرق دارد . زيرا گاهى نفاق كند در دين خدا؛ و گاهى در ملكات حسنه و فضايل اخلاق ؛ و گاهى در اعمال صالحه و مناسك الهيه ؛ و گاهى در امور عاديه و متعارفات عرفيه و همين طور گاهى نفاق كند با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه هدى عليهم السلام و گاهى با اوليا و علما و مؤ منين ؛ و گاهى با مسلمانان و ساير بندگان خدا از ملل ديگر.
البته اينها كه ذكر شد در زشتى و وقاحت و قباحت فرق دارند، گرچه تمام آنها در اصل خباثت و زشتى شركت دارند و شاخ و برگ يك شجره خبيثه هستند .
فصل دوم : صورت ملكوتى نفاق
نفاق و دو رويى علاوه بر آنكه خود صفتى است بسيار قبيح و زشت كه انسان شرافتمند هيچ گاه متصف به آن نيست و داراى اين صفت از جامعه انسانيت خارج ، بلكه با هيچ حيوانى نيز شبيه نيست ، و مايه رسوايى و سرشكستگى در اين عالم پيش اقران و امثال و ذلت و عذاب اليم در آخرت است ، و به طورى كه در حديث شريف ذكر فرموده صورتش در آن عالم آن است كه انسان با دو زبان از آتش محشور گردد، و اسباب رسوايى او پيش خلق خدا و سرافكندگى او در محضر انبياء مرسلين و ملائكه مقربين گردد. و شدت عذابش نيز از اين روايت مستفاد شود، زيرا اگر جوهر بدن جوهر آتش شد، احساس شديدتر و الم بيشتر گردد. پناه مى برم به خدا از شدت آن .
و در حديث ديگر وارد است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
مى آيد روز قيامت آدم دو رو، در صورتى كه يكى از دو زبانش از پشت سرش خارج شده و يكى از آنها از پيش رويش ؛ و هر دو زبان آتش گرفته و تمام جسدش را آتش زده اند . پس از آن گفته شود اين است كسى كه در دنيا دورو بود و دو زبان بود؛ معروف شود به اين روز قيامت . (172)
و مشمول آيه شريفه است كه مى فرمايد: و يقطعون ما اءمر الله به اءن يوصل و يفسدون فى الارض اءولئك لهم اللعنة و لهم سوء الدار (173) منشاء بسيارى از مفاسد و مهالك است كه هر يك دنيا و آخرت انسان را ممكن است به باد فنا دهد؛ از قبيل تفتين نمودن ، كه به نص قرآن كريم از قتل نفس بزرگتر است ؛ (174) و مثل نميمه ، كه حضرت باقر عليه السلام فرمايد: محرمة الجنة على القتاتين المشائين بالنميمة . (175) يعنى حرام است بهشت بر سخن چينهايى كه كارشان آن باشد كه راه روند در نميمه و سخن چينى .؛ و مثل ايذاء مؤ من و سب او و هتك ستر و كشف سر او، و غير اينها كه هر يك از آنها براى هلاكت انسان سببى مستقل است .
داخل است در نفاق و دو رويى كنايات و اشارات و غمز و لمزهايى كه بعضى نسبت به بعضى دارند، با آنكه در مقابل آنها اظهار دوستى و صميميت كنند . و انسان بايد خيلى مواظبت از حال خود كند و در اطوار و اعمال خود دقيق شود كه مكايد نفس و دامهاى شيطان خيلى دقيق است و كمتر شخصى مى تواند از آن نجات پيدا كند . ممكن است انسان با يك اشاره در غير موقع يا يك كنايه بى جا از اهل دورويى و دو زبانى به شمار آيد. و شايد انسان تا آخر عمر مبتلاى به اين رذيله باشد و خود را صحيح و سالم و پاك و پاكيزه پندارد . پس ، انسان بايد مثل طبيب دلسوز حاذقى و پرستار شفيق مطلعى از حالات نفس و اعمال و اطوار خود مواظبت كند؛ و هيچ گاه از مراقبت كوتاهى نكند و بداند كه هيچ مرضى از امراض قلبيه مستورتر نيست و در عين حال كشنده تر نيست ؛ و هيچ پرستارى نبايد شفيق تر و دلسوزتر از انسان به خودش باشد .
فصل سوم : علاج نفاق
علاج اين خطيئه بزرگ و نقص عظيم دو چيز است ؛ يكى تفكر در مفاسدى كه مترتب بر اين رذيله است ؛ چه در اين دنيا كه اگر انسان به اين صفت معرفى شد؛ از انظار مردم مى افتد و رسواى خاص و عام مى شود و بى آبرو و پيش همه اقران و امثال مى گردد و از مجالس خود طردش كنند و از محافل انس بازماند، و از كسب كمالات و رسيدن به مقاصد بازماند. و انسان با شرف و وجدان بايد خود را از اين ننگ شرف سوز پاك كند كه گرفتار اين ذلتها و خواريها نگردد. و چه در عالم ديگر كه عالم كشف اسرار است ، و هر چه را در اين عالم از نظر مردم پوشانيد در آنجا مستور كرد . و در آنجا مشوه الخلقة با دو زبان از آتش محشور گردد و با منافقان و شياطين معذب شود .
پس ، انسان عاقل كه اين مفاسد را ديد و براى اين خلق جز زشتى و پليدى نتيجه اى نديد، بر خود حتم و لازم كند كه اين صفت را از خود دور كند، و وارد شود در مرحله عمل كه طريقه ديگر علاج نفس است . و آن چنان است كه انسان مدتى با كمال دقت مواظبت كند از حركات و سكنات خود و كاملا مداقه در اعمال خويش كند، و بر خلاف خواهش و آرزوى نفس اقدام كند و مجاهده نمايد؛ و اعمال و اقوال خود را در ظاهر و باطن خوب كند و تظاهرات و تدليسات را عملا كنار گذارد؛ و از خداى متعال در خلال اين احوال توفيق طلب كند كه او را بر نفس اماره و هواهاى آن مسلط كند و در اين اقدام و علاج با او همراهى فرمايد . خداوند تبارك و تعالى فضل و رحمتش بر بندگان بى پايان است ، و هر كس به سوى او و اصلاح خود قدمى بردارد، با او مساعدت فرمايد و از او دستگيرى نمايد . و اگر چندى بدين حال باشد، اميد است كه نفس صفا پيدا كند و كدورت نفاق و دورويى از او زايل گردد و آيينه قلب و باطنش از اين رذيله پاك و پاكيزه گردد و مورد الطاف حق و رحمت ولى النعمه حقيقى گردد؛ زيرا مبرهن است و به تجربه نيز پيوسته است كه نفس تا در اين عالم است از اعمال و افعال صادره از خود منفعل مى گردد، چه اعمال صالحه و چه فاسده ؛ در هر يك از اعمال در نفس اثرى حاصل شود؛ اگر عمل نيكو و صالح است ، اثر نورانى كمالى ؛ و اگر به خلاف آن است ، اثر ظلمانى ناقص در آن حاصل شود تا يكسره قلب يا نورانى شود يا ظلمانى و منسلك در سلك سعدا شود يا اشقيا . پس ، تا در اين دار عمل و منزل زراعت هستيم ، با اختيار خود مى توانيم قلب را به سعادت يا شقاوت كشانيم و رهين اعمال و افعال خود هستيم فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يرهَ و من يعمل مثقال ذرة شرا يره . (176)
فصل چهارم : اقسام نفاق
اى عزيز، يكى از مراتب نفاق و دو رويى و دو زبانى نفاق با خداوند متعال و دو رويى كردن با مالك الملوك و ولى النعم است ، كه ما در اين عالم مبتلاى به آن هستيم و از آن غافليم ؛ و پرده هاى ضخيم جهل و نادانى و حجابهاى ظلمانى خودخواهى و حب دنيا و نفس به طورى آن را به ما مستور كرده كه بعيد است تا پس از كشف سراير و رفع حجب و كوچ كردن از عالم طبيعت و رخت بستن از دار غرور و نشئه غفلت انگيز تنبه بر آن پيدا كنيم . اكنون به خواب غفلت فرو رفته و سكر طبيعت و مستى هوا و هوس ما را گرفته و تمام زشتيها و اخلاق و اعمال و اطوار فاسده را در نظر ما خوب و زيبا جلوه مى دهد . يك وقت هم كه از خواب بيدار شويم و از اين مستى و سرگرمى به خود آييم ، كار از دست رفته و در زمره منافقان و دو رو و دو زبانان محشور شده با دو زبان از آتش يا دو صورت مشوه زشت محشور شويم ؛ و هر چه فرياد كنيم : (رب ارجعون كلا) (177) جواب آيد .
و اين دو رويى چنان است كه من و تو در تمام مدت عمر اظهار كلمه توحيد و دعوى اسلام و ايمان ، بلكه محبت و محبوبيت ، مى كنيم ؛ هر كدام هر قدر اشتها داريم دعوى مى كنيم . اگر از عامه خلق و عوام هستيم ، دعوى اسلام و ايمان يا زهد و خلوص كنيم و اگر از اهل علم و فقاهت هستيم دعوى كمال اخلاص و ولايت و خلافت رسول كنيم ، و متشبث مى شويم به قول منقول از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم : اللهم ارحم خلفائى (178) و قول صاحب الامر (روحى له الفداء): انهم حجتى (179) و ساير اقوال منقوله از ائمه هدى (سلام الله عليهم ) در شاءن علما و فقها. و اگر از اهل علوم عقليه هستيم ، دعوى ايمان حقيقى برهانى و خود را صاحب علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين دانيم و ديگر مردم را ناقص العلم و الايمان شماريم ، و آيات قرآنى و احاديث شريفه را در شاءن خود فرو مى خوانيم . و اگر از اهل عرفان و تصوفيم ، دعوى معارف و جذبه و محبت و فناء فى الله و بقاء بالله و ولايت امر، و هر چه از اين مقوله الفاظ جالب در نظر آيد مى نماييم . و همين طور هر طايفه اى از ما به زبان قال و ظهور حال دعوى مرتبه اى براى خود كند و نمايش حقيقتى از حقايق رايجه را دهد. پس ، اگر اين ظاهر با باطن موافق شد و اين علن با سر مطابق افتاد و در اين دعوى صادق و مصدق بود، هنيئا و لاءرباب النعيم نعيمهم . و الا اگر مثل نويسنده رو سياه زشت مشوه الخلقة باشد، بداند كه از زمره منافقان و در سلك دو رويان و دو زبانان است ؛ و به علاج خود قيام كند و تا فرصت از دست نرفته براى حال بدبختى خود و روز ذلت و ظلمت خود فكرى نمايد.
اى عزيز مدعى اسلام ، در حديث شريف كافى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منقول است : المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه . (180)
چه شده است كه من و تو به هر اندازه كه قدرت داشته باشيم و دستمان برسد آزار زير دستان را روا مى داريم و از ايذا و ظلم به آنها مضايقه نداريم ؛ و اگر با دست نتوانستيم آزارشان كنيم ، با تيغ زبان در حضور آنها، و گرنه در غياب اشتغال به كشف اسرار و هتك استار آنها پيدا مى كنيم و به تهمت و غيبتشان مى پردازيم . پس ، ما كه مسلمانان از دست و زبانمان سالم نيستند، دعوى اسلاميتمان مخالف با حقيقت و قلبمان مخالف با علنمان است ؛ پس در زمره منافقان و دو رويانيم .
اى مدعى ايمان و خضوع قلب ، در بارگاه ذو الجلال اگر تو به كلمه توحيد دارى و قلبت يكى پرست و يكى طلب است و الوهيت را جز براى ذات خداى تعالى ثابت ندانى ، اگر قلبت موافق با ظاهرت است و باطنت موافق با دعويت است ، چه شده است كه براى اهل دنيا اينقدر قلبت خاضع است ؟ چرا پرستش آنها را مى كنى ؟ جز اين است كه آنها را مؤ ثر در اين عالم مى دانى و اراده آنها را نافذ و زر و زور را مؤ ثر مى دانى ؟ چيزى را كه كاركن در اين عالم نمى دانى اراده حق تعالى است . پيش تمام اسباب ظاهرى خاضعى ، و از مؤ ثر حقيقى و مسبب جميع اسباب غافل ، با همه حال دعوى ايمان به كلمه توحيد مى كنى !پس ، تو نيز از زمره مؤ منان خارج و در سلك منافقان و دو زبانان محشورى .
و اى مدعى زهد و اخلاص ، اگر تو مخلص هستى و براى خدا و دار كرامت او زهد از مشتهيات دنيا مى كنى ، چه شده است كه از مدح و ثناى مردم ، كه فلان اهل صلاح و سداد است ، اينقدر خوشحال مى شوى و در دل غنج و دلال مى كنى ، و براى همنشينى با اهل دنيا و زخارف آن جان مى دهى ، و از فقرا و مساكين فرار مى كنى ؟ پس ، بدان كه اين زهد و اخلاص حقيقى نيست . زهد از دنيا براى دنياست ، و قلبت خالص براى حق نيست ، و در دعواى خود كاذبى و از دو رويان و منافقانى .
و اى مدعى ولايت از جانب ولى الله و خلافت از جانب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اگر مطابق حديث شريف احتجاج هستى صائنا لنفسه ، حافظا لدينه مخالفا على هواه ، مطيعا لاءمر مولاه (181) . و اگر برگ شاخه ولايت و رسالتى و مايل به دنيا نيستى ، و مايله به قرب سلاطين و اشراف و منزجر از مجالست با فقرا نيستى ، اسمت مطابق با مسمى و از حجج الهيه در بين مردم هستى ، و الا در زمره علما سوء و در زمره منافقان ، و از طوايف ديگر كه ذكر شد حالت بدتر و عملت زشت تر و روزگارت تباه تر است ، زيرا حجت بر علما تمام تر است .
و اى مدعى حكمت الهى و علم به حقايق و مبداء و معاد، اگر عالم به حقايق و ربط اسباب و مسبباتى ، و اگر راستى عالم به صور برزخيه و احوال بهشت و دوزخى ، بايد آرام نداشته باشى و تمام اوقات خود را صرف تعمير عالم باقى نمايى و از اين عالم و مشتهيات آن فرار كنى . تو مى دانى كه چه مصيبتها در پيش است و چه ظلمتها و عذابهاى طاقت فرسايى در جلو است ، پس چرا از حجاب الفاظ و مفاهيم قدمى بيرون نگذاشتى و ادله و براهين حكميه در دلت به قدر بال مگسى تاءثير نكرده ؟ پس با اين حال بدان كه از زمره مؤ منين و حكما خارج و در صف منافقان محشورى . و واى به حال كسى كه صرف عمر و همت در علوم ما بعد الطبيعه كرده و سكر طبيعت نگذاشت لااقل يكى از حقايق در قلب او وارد شود .
اى مدعى معرفت و جذبه و سلوك و محبت و فنا، تو اگر به راستى اهل الله و از اصحاب قلوب و اهل سابقه حسنايى ، هنيئا لك !ولى اينقدر دعويهاى جزاف ، كه از حب نفس و وسوسه شيطان كشف مى كند، مخالف با محبت تو اگر از اولياى حق و محبين و مجذوبينى ، خداوند مى داند؛ به مردم اينقدر اظهار مقام و مرتبت مكن ، و اينقدر قلوب ضعيفه بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجه مكن و خانه خدا را غصب مكن . بدان كه اين بندگان خدا عزيزند و قلوب آنها پر قيمت است ؛ بايد صرف محبت خدا شود؛ اينقدر با خانه خدا بازى مكن و به ناموس او دست درازى مكن : (فان للبيت ربا (182)پس اگر در دعوى خود صادق نيستى ، در زمره دو رويان و اهل نفاقى . بگذرم ، بيش از اين طول كلام سزاوار نيست .
اى نويسنده كه اظهار مى كنى بايد فكرى براى روز سياه كرد و از اين بدبختى بايد خود را نجات داد، اگر راست مى گويى و قلبت با زبانت همراه است و سر و علنت موافق است ، چرا اينقدر غافلى و قلبت سياه و شهوات نفسانيه بر تو غالب است و هيچ در فكر سفر پر خطر مرگ نيستى . عمرت گذشت و دست از هوا و هوس برنداشتى ؛ عمرى را در شهوت و غفلت و شقاوت گذراندى . عنقريب اجل مى رسد و پايبند و گرفتار اعمال و اخلاق زشت و ناهنجار خودى . تو خود واعظ غير متعظى و در زمره منافقان و دو رويانى ؛ و بيم آن است كه اگر به اين حال بگذرى ، با دو زبان از آتش و دو صورت از آتش محشور شوى .
خداوندا، ما را از اين خواب طولانى بيدار كن ؛ و از مستى و بى خودى هشيار فرما؛ و دل ما را به نور ايمان صفا بده ؛ و به حال ما ترحم فرما؛ ما مرد اين ميدان نيستيم ، تو خود ما را دستگيرى نما و از چنگال شيطان و هواى نفس نجات بده . بحق اءوليائك محمد و آله الطاهرين ، صلوات الله عليهم اءجمعين .
الحديث العاشر: هواى نفس و درازى آرزو
قال اءميرالمؤ منين عليه السلام :
انما اءخاف عليكم اثنتين ، اتباع الهوى ، و طول الاءمل ، اءما اتباع الهوى فانه يصد عن الحق و اءما طول الاءمل فينسى الآخرة . (183)
مقام اول : ذم اتباع هواى نفس
فصل اول : انسان در ابتداء امر حيوان بالفعل است
نفس انسانى گرچه به يك معنى ، كه اكنون ذكر آن از مقصود ما خارج است ، مفطور بر توحيد بلكه جميع عقايد حقه است ولى از اول ولادت آن در اين نشئه و قدم گذاشتن در اين عالم ، با تمايلات نفسانيه و شهوات حيوانيه نشو و نما كند؛ مگر كسى كه مؤ يد من عندالله باشد و حافظ قدسى داشته باشد . و آن چون از نوادر وجود است ، جزو حساب ما نيايد؛ ما معترض حال نوع هستيم .
و در مقام خود مبرهن است كه انسان در اول پيدايش ، پس از طى منازلى ، حيوان ضعيفى است كه جز به قابليت انسانيت امتيازى از ساير حيوانات ندارد . و آن قابليت ميزان انسانيت فعليه نيست . پس ، انسان حيوانى بالفعل است در ابتداى ورود در اين عالم ؛ و در تحت هيچ ميزان جز شريعت حيوانات ، كه اداره شهوت و غضب است ، نيست . و چون اين اعجوبه دهر ذات جامع يا قابل جمعى است ، از اين جهت براى اداره آن دو قوه صفات شيطانى را از قبيل كذب و خديعه و نفاق و نميمه و ساير شيطنتهاى ديگر نيز به كار مى برد؛ و با همين سه قوه ، كه اصول مفسدات و مهلكات است ، ترقى كند؛ و اينها نيز در او نمو و ترقى روز افزون نمايند. و اگر در تحت تاءثير مربى و معلمى واقع نشود، پس از رسيدن به حد رشد و بلوغ يك حيوان عجيب و غريبى شود كه در هر يك از شؤ ون مذكوره گوى سبقت از ساير حيوانات و شياطين ببرد، و از همه قوى تر و كامل تر در مقام حيوانيت و شيطنت شود . و اگر بر همين حال روزگار بر او بگذرد، و جز تبعيت هواى نفس در شؤ ون ثلاثه نكند، هيچ يك از معارف الهيه و اخلاق فاضله و اعمال صالحه در او بروز نكند؛ بلكه جميع انوار فطريه او نيز خاموش گردد.
پس ، تمام مراتب حق كه از اين سه مقام كه ذكر شد، يعنى معارف الهيه و اخلاق و ملكات فاضله و اعمال صالحه ، خارج نيست ، زيرپاى هواهاى نفسانيه پايمال گردد، و متابعت از تمايلات نفسانيه و ملايمات حيوانيه نگذارد در او حق به هيچ يك از مراتب جلوه كند، و ظلمت هواى نفس تمام انوار عقل و ايمان را خاموش كند، و ولادت ثانويه ، كه ولاديت انسانيه است ، براى او رخ ندهد؛ و در همان حال بماند و ممنوع و مصدود از حق و حقيقت شود تا آنكه از اين عالم با همين حال رحلت كند . و در آن عالم ، كه كشف سريره شود، خود را جز حيوان يا شيطانى نيابد، و انسانيت اصلا يادى نكند؛ و در آن حال در ظلمتها و وحشتهاى بى پايان بماند تا خداى تعالى چه خواهد .
پس ، اين حال تبعيت كامل است از هواى نفس ، كه منع كامل كند از حق . و از اينجا مى توان فهميد كه ميزان بازماندن از حق متابعت هواى نفس است ؛
و مقدار بازماندن نيز متقدر شود به مقدار تبعيت . مثلا اگر به واسطه تعليم انبيا و تربيت علما و مربيان ، مملكت انسانيت اين انسان كذايى ، كه در اول ولادت با آن سه قوه هماغوش بود و با ترقى و تكامل او آنها نيز ترقى و تكامل مى كردند، در تحت تاءثير تربيت واقع شد، و كم كم تسليم قوه مربيه انبيا و اولياء عليهم السلام گرديد، ممكن است چيزى بر او نگذرد جز آنكه قوه كامله انسانيه ، كه در او به طريق استعداد و قابليت وديعه گذاشته شده بود، فعليت پيدا كند و ظهور نمايد و تمام شؤ ون و قواى مملكت برگردد به شاءن انسانيت . شيطان ايمان آورد به دستش ؛ چنانكه در دست رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آورد، فرمود: (ان شيطانى آمن بيدى . (184)
شيطان من به دست من ايمان آورد . و مقام حيوانيت او تسليم مقام انسانيتش شود، به طورى كه مركب مرتاض راهوار عالم كمال و ترقى و براق آسمان پيماى راه آخرت شود و ابدا سرخودى نكند و چموشى ننمايد . و بعد از تسليم شدن شهوت و غضب به مقام عدل و شرع ، عدالت در مملكت بروز كند و حكومت عادله حقه تشكيل شود كه كاركن در آن و حكمفرماى در آن حق و قوانين حقه باشد، و قدمى بر خلاف حق در آن گذاشته نشود و بكلى از باطل و جو عارى و برى گردد.
پس ، همان طور كه ميزان در منع حق و صد آن اتباع هواى نفس است ، ميزان در جلب حق و پيدايش آن متابعت مطلقه كامله عقل است ، منازل غير متناهيه است ، به طورى كه هر قدمى كه به تبعيت هواى نفس برداشته شود، به همان اندازه منع از حق كند و حجاب از حقيقت شود و از انوار كمال انسانيت و اسرار وجود آدميت محجوب گردد؛ و به عكس ، هر قدمى كه بر خلاف ميل نفس و هواى آن بردارد، به همان اندازه رفع حجاب شود و نور حق در مملكت جلوه كند.
فصل دوم : ذم اتباع هوى
خداوند تبارك و تعالى در ذم اتباع نفس و هواى آن فرمايد: و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله . و من اءضل ممن اتبع هواه بغير هدى من الله (185)
و در كافى شريف سند به حضرت باقر عليه السلام رساند: قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : يقول الله عزوجل : و عزتى و جلالى و عظمتى و كبريائى و نورى و علوى و ارتفاع مكانى لا يؤ ثر عبد هواه على هواى الا شتتت عليه اءمره و لبست عليه دنياه و شغلت قلبه بها، و لم اءوته منها الا ما قدرت له . و عزتى و جلالى و عظمتى و نورى و علوى و ارتفاع مكانى لا يؤ ثر عبد هواى على هواه الا ستحفظته ملائكتى و كفلت السموات و الارضين رزقه ، و كنت له من وراء تجارة كل تاجر و اءتته الدنيا و هى راغمة . (186)
اين حديث شريف از محكمات احاديث است كه مضمونش شهادت دهد كه از سرچشمه زلال علم خداى تبارك و تعالى است ، گو كه به حسب سند مرمى به ضعف باشد . ما اكنون درصدد شرح آن نيستيم .
و از حضرت مولى اميرالمؤ منين عليه السلام جز اين حديث كه ما به شرح آن پرداختيم ، منقول است كه فرمود: ان اءخوف ما اءخاف عليكم اثنتان : اتباع الهوى ... (187) و از جانب صادق (سلام الله عليه )، حديث شده كه فرمود: احذروا اءهواء كم كما تحذرون اءعداء كم ؛ فليس شى ء اءعدى للرجال من اتباع اءهوائهم و حصائد اءلسنتهم (188)
اى عزيز، بدان كه خواهش و تمناى نفس منتهى نشود به جايى و به آخر نرسد اشتهاى آن ؛ اگر انسان يك قدم دنبال آن بردارد، مجبور شود پس از آن چند قدم بردارد؛ و اگر با يكى از هواهاى آن همراهى كند، ناچار شود با چندين تمناى آن همراهى كند . اگر يك در به روى خواهش نفس باز كنى . لابدى كه درهاى بسيارى به روى آن باز كنى . يك وقت به واسطه يك متابعت نفس به چندين مفاسد و از آن به هزاران مهالك مبتلا شوى ، تا آنكه خداى نخواسته در دم آخر جميع راه حق را بر تو منسد كند؛ چنانكه خداى تعالى در نص كتاب كريم از آن خبر داده است . (189) و البته امير مؤ منان و ولى امر و مولا و مرشد و متكفل هدايت و راهنماى عايله انسانيت از اين خوف دارد و ترسناك است . بلكه روح مكرم و رسول اكرم و ائمه هدى (صلى الله عليه و آله و عليهم اجمعين ) در اضطراب و وحشت است كه مبادا برگهاى درخت نبوت و ولايت ريخته شود و خزان گردد .
پس ، اگر با رسول خدا آشنايى دارى و اگر محبت مولا اميرالمؤ منين را دارى و دوست اولاد طاهرين آنها هستى ، قلب مبارك آنها را از ترس و اضطراب بيرون بياور .
در آيه شريفه در سوره هود وارد است : فاستقم كما اءمرت و من تاب معلك (190) و در حديث وارد است كه جناب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ( شيبتنى سورة هود لمكان هذه الآية ) (191)، شيخ عارف كامل شاه آبادى (روحى فداه ) فرمودند با اينكه اين آيه شريفه در سوره شورى (192) نيز وارد است ، ولى بدون (و من تاب معك ) (193)، جهت اينكه حضرت سوره هود را اختصاص به ذكر دادند براى آن است كه خداى تعالى استقامت امت را نيز از آن بزرگوار خواسته است و حضرت بيم آن داشت كه ماءموريت انجام نگيرد، و الا خود آن بزرگوار استقامت داشت ، بلكه آن حضرت مظهر اسم حكيم عدل است .
پس اى برادر من ، اگر تو خود را از متابعان آن حضرت مى دانى و مورد ماءموريت آن ذات مقدس ، بيا و نگذار آن بزرگوار در اين ماءموريت خجل و شرمسار شود به واسطه كار زشت و عمل ناهنجار تو . تو خود ملاحظه كن اگر اولاد يا ساير بستگان تو كارهاى زشت و نامناسب كنند كه با شؤ ون تو مخالف باشد، چه قدر پيش مردم خجل و سرشكسته مى شوى ؛ بدان كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤ منين عليه السلام پدر حقيقى امت اند به نص خود آن بزرگوار كه فرمود: اءنا و على اءبوا هذه الاءمة . (194)
يعنى من و على دو پدر اين امتيم )؛ و اگر ما را در محضر ربوبيت حاضر كنند و حساب كشند در مقابل روى آن بزرگواران و از ما جز زشتى و بدى در نامه عمل نباشد، به آن بزرگوارها سخت مى گذرد و آنها در محضر حق تعالى و ملائكه و انبيا شرمسار شوند . پس ، ما چه ظلمى بزرگ كرديم به آنها، و به چه مصيبتى مبتلا شديم و خداى تعالى با ما چه معامله خواهد كرد؟
پس ،اى انسان ظلوم جهول كه به خود ظلم كنى و به اولياء نعم خود، كه جان و مال و راحت خود را در راه هدايت تو فدا كردند و با اشد مصيبتها و ابتلا كشته شدند و زن و فرزند آنها اسير و دستگير شد همه در راه هدايت و نجات تو در عوض آنكه تشكر از زحمات آنها كنى و پاس مراحم آنها را نگاه دارى ؛ چنين ظلم فاحشى كنى و گمان كنى كه فقط ظلم به نفس كردى . قدرى از خواب غفلت بيدار شو و پيش نفس خود خجلت بكش ؛ و بگذار آنها را با همان ظلمتهايى كه از اعداى دين ديدند؛ ديگر تو كه دعوى دوستى مى كنى به آنها ظلم مكن كه ظلم از دوست و مدعى دوستى ناگوارتر است .
فصل سوم : تعداد هواهاى نفسانيه
هواهاى نفسانى بسيار مختلف و گوناگون است به حسب مراتب و متعلقات . و گاهى به قدرى دقيق است كه انسان خود نيز از آن غافل شود كه آن كيد شيطانى و هواى نفسانى است ، مگر آنكه او را تنبه دهند و از غفلت بيدار كنند . و با همه اختلاف تمامت آنها در سد راه حق و منع طريق خدا شركت دارند، گرچه در مراتب آن متفاوت اند: چنانكه اهل اهويه باطله و اتخاذ خدايان از طلا و غير آن - چنانكه خداى تعالى از آنها خبر دهد (اءفراءيت من اتخذ الهه هواه ) (195) و ديگر آيات شريفه - به طورى از خدا بازمانند . و اهل متابعت هواهاى نفسانى و اباطيل شيطانى در ساير عقايد باطله يا اخلاق فاسده ، طور ديگر از حق محجوب شوند . و اهل معاصى كبيره و صغيره و موبقات و مهلكات ، به حسب درجات آن ، به نوعى از سبيل حق باز مانند . و اهل متابعت هواى نفس در مشتهيات نفسانيه مباحه و صرف همت و كثرت اشتغال به آن ، نوع ديگر از راه حقيقت باز مانند . و اهل مناسك و اطاعات صوريه براى تعمير عالم آخرت و اداره مشتهيات نفسانيه و رسيدن به درجات يا خوف از عذاب و رهايى از دركات ، به طورى ديگر محجوب از حق و سبيل آن مانند . و اصحاب تهذيب نفس و ارتياض آن براى ظهور قدرت نفس و رسيدن به جنت صفات ، به نوعى محجوب از حق و از لقاء آن هستند. و اهل معارف و سلوك و جذبات و مقامات عارفين ، كه نظرى جز لقاء حق و وصول به مقام قرب ندارند، نيز نوعى ديگر محجوب از حق اند چون در آنها نيز از خودى آثارى هست .
پس ، هر يك از اهل مراتب مذكوره بايد تفتيش حال خود كنند و خود را از هواهاى نفسانيه پاك و پاكيزه كنند تا از سبيل حق بازنمانند و از راه سلوك حقيقت گمراه نگردند، و ابواب رحمت و عواطف ، در هر مقامى هستند، به روى آنها مفتوح گردد. و الله ولى الهداية و التوفيق .
مقام دوم : ذم طولامل
فصل اول : طول امل موجب نسيان آخرت است
اول منزل از منازل انسانيت منزل يقظه و بيدارى است . و براى اين منزل ، چنانكه شيخ عظيم الشاءن شاه آبادى (دام ظله ) بيان فرمودند، ده بيت است كه اكنون در مقام تعداد آن نيستيم ؛ ولى آنچه اكنون لازم است بيان شود اين است كه انسان تا تنبه پيدا نكند كه مسافر است و لازم است براى او سير و داراى مقصد است و بايد به طرف آن مقصد ناچار حركت كند و حصول مقصد ممكن است ، عزم براى او حاصل نشود و داراى اراده نگردد. و هر يك از اين امور داراى بيان و شرحى است كه به ذكر آن اگر بپردازيم ، به طول انجامد.
از موانع بزرگ اين تيقظ و بيدارى ، كه اسباب نسيان مقصد و نسيان لزوم سير شود و اراده و عزم را در انسان مى ميراند، آن است كه انسان گمان كند وقت براى سير وسيع است ؛ اگر امروز حركت به طرف مقصد نكند، فردا مى كند؛ و اگر در اين ماه سفر نكند، ماه ديگر سفر مى كند . و اين حال طول امل و درازى رجا و ظن و بقا و اميد حيات و رجاء سعه وقت انسان را از اصل مقصد، كه آخرت است ، و لزوم سير به سوى او و لزوم اخذ رفيق و زاد طريق باز مى دارد؛ و انسان بكلى آخرت را فراموش مى كند و مقصد از ياد انسان مى رود . و خدا نكند كه انسان سفر دور و دراز پرخطرى در پيش داشته باشد و وقت او تنگ باشد و عده و عده براى او خيلى لازم باشد، و هيچ نداشته باشد، و با همه وصف از ياد اصل مقصد بيرون رود. و معلوم است اگر اين نسيان حاصل شد، هيچ در فكر زاد و توشه برنيايد و لوازم سفر را تهيه نكند؛ و ناچار وقتى سفر پيش آيد، بيچاره شود و در آن سفر افتاده و در بين راه هلاك گردد و راه به جايى نبرد .
فصل دوم : سفر پر خطر آخرت
پس اى عزيز، بدانكه يك سفر پرخطر لازمى در پيش است كه عده و عده آن و زاد و راحله آن علم و عمل نافع است ، و وقت سفر معلوم نيست چه وقت است ؛ ممكن است وقت خيلى تنگ باشد و فرصت از دست برود . انسان نمى داند چه وقت كوس رحيل مى زنند و بايد ناچار كوچ كند . اين طول امل كه من و تو داريم ، كه از حب نفس و مكايد شيطان و شاهكارهاى آن ملعون است ، به طورى ما را از توجه به عالم آخرت باز داشته كه در فكر هيچ كار نيفتيم . و اگر مخاطرات سير و موانع حركت داشته باشيم ، درصدد اصلاح آن به توبه و انابه و رجوع به حق برنياييم و هيچ درصدد جمع زاد و راحله نباشيم ، ناگاه اجل موعود در رسد و ما را بى زاد و راحله و بى تهيه سفر ببرد، نه عمل صالحى داريم و نه علم نافعى ؛ و مؤ ونه آن عالم روى اين دو مطلب چرخ مى زند، و ما هيچ يك را تهيه نكرديم .
اگر عملى هم كرده باشيم ، خالص و بى غل و غش نبوده ؛ بلكه با هزاران موانع قبول به جا آورديم . و اگر علمى تحصيل نموديم ، علم بى حاصل و نتيجه بوده كه خود يا لغو و باطل است و يا از موانع بزرگ راه آخرت است . اگر اين علم و عمل ما نافع بود، در ما كه سال هاى سال است دنبال آن هستيم بايد تاءثير واضحى كرده باشد و در اخلاق و اطوار ما تفاوتى حاصل شده باشد؛ چه شده است كه علم و عمل چهل پنجاه ساله ما در قلوب ما اثر ضد بخشيده و دل هاى ما را از سنگ خارا سخت تر كرده ؟ از نماز كه معراج مؤ منان است ما را چه حاصل شده ؟ كو آن خوف و خشيتى كه لازم علم است ؟ اگر خداى نخواسته با اين حال كه هستيم ما را كوچ دهند، خسارتهاى بزرگى و حسرتهاى بسيارى در پيش داريم كه زايل شدنى نيست .
پس ، نسيان آخرت از امورى است كه اگر ولى الله اعظم ، اميرالمؤ منين (سلام الله عليه ) بر ما بترسد از آن و از موجب آن ، كه طول امل است ، حق است ؛ زيرا او مى داند اين چه سفر پر خطرى است . و انسانى كه بايد آنى راحتى نداشته باشد و در هر حال مشغول جمع زاد و راحله باشد و دقيقه اى ننشيند، اگر نسيان كرد آن عالم را و به خواب رفت و نفهميد كه چنين عالمى هم هست و چنين سيرى هم در پيش است ، چه به سر او خواهد آمد و به چه بدبختيهايى خواهد گرفتار شد .
خوب است قدرى در حال آن حضرت و حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه اشرف خليفه و معصوم از خطا و نسيان و لغزش و طغيان هستند، تفكر كنيم و بفهميم كه ما در چه حال هستيم و آنها در چه حال بودند. علم آنها به بزرگى سفر و خطر آن ، از آنها راحت را سلب كرده ، و جهل ما نسيان در ما ايجاد كرده . حضرت ختمى مرتبت به قدرى رياضت كشيد و قيام در مقابل حق كرد كه قدم هاى مباركش ورم كرد و از طرف ذات مقدس حق (جل جلاله ) آيه نازل شد:طهَ ما اءنزلنا عليك القرآن لتشقى (196) و (197) و جناب اميرالمؤ منين عليه السلام كه حالات و عبادات و خوفش از حق تعالى معلوم است .
پس ، بدان كه سفر خيلى پرخطر است ، و اين نسيان و فراموشى كه در ما است از مكايد نفس و شيطان است ، و اين اميدها و آمال طولانى و دراز از دامهاى بزرگ ابليس و از مكايد نفس است . پس ، از اين خواب برخيز و تيقظ و تنبه پيدا كن . بدان كه مسافرى و داراى مقصدى . مقصد تو عالم ديگر است و تو را از عالم خواهى نخواهى مى برند . اگر تهيه سفر و زاد و راحله آن را ديدى ، در اين سفر درمانده نشوى و در اين سير بيچاره نشوى ؛ و الا فقير و بيچاره و بينوا گردى ؛ و خواهى رفت به سوى شقاوتى كه سعادت ندارد؛ ذلتى كه عزت ندارد، فقرى كه غنا دنبالش نيست ، عذابى كه راحت ندارد، آتشى كه خاموشى پيدا نكند، فشارى كه برطرف شدن ندارد، حزن و اندوهى كه خوشحالى در پى آن نيست ، حسرت و ندامتى كه آخر ندارد .
اى عزيز ببين مولا در دعاى كميل در مناجات با خداى تعالى چه عرض مى كند: اءنت تعلم ضعفى عن قليل من بلاء الدنيا و عقوباتها تا آنكه مى گويد: و هذا ما لا تقوم له السموات و الاءرض اين چه عذابى است كه آسمانها و زمين طاقت آن را ندارد و براى تو تهيه شده و باز تنبه ندارى و روز بروز غفلت و خوابت افزوده مى شود .
هان ،اى دل غافل !از خواب برخيز و مهياى سفر آخرت شو (فقد نودى فيكم بالرحيل ) (198) صداى رحيل و بانگ كوچ بلند است . عمال حضرت عزرائيل در كارند و تو را در هر آن به سوى عالم آخرت سوق مى دهند و باز غافل و نادانى .
اللهم اين اءساءلك التجافى عن دار الغرور، و الانابة الى دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت (199)
الحديث الحادى عشر: تفكر
عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
كان اءميرالمؤ منين عليه السلام يقول : نبه بالتفكر قلبك : و جاف عن الليل جنبك ؛ و اتق الله ربك . (200)
فصل اول : فضيلت تفكر
براى تفكر فضيلت بسيار است . تفكر مفتاح ابواب معارف و كليد خزائن كمالات و علوم ، و مقدمه لازمه حتميه سلوك انسانيت است . در قرآن شريف و احاديث كريمه تعظيم بليغ و تمجيد كامل از آن گرديده ، و از تارك آن تعيير و تكذيب شده ، و در كافى شريف سند به حضرت صادق عليه السلام رساند كه فرمود: اءفضل العبادة ادمان التفكر فى الله و فى قدرته(201) . و در حديث ديگر يك ساعت تفكر را از عبادت يك شب بهتر دانسته . (202) و در حديث نبوى صلى الله عليه و آله و سلم است كه تفكر يك ساعت از عبادات يك سال بهتر است (203)و در حديث ديگر است كه تفكر يك ساعت بهتر است از عبادات شصت سال (204)؛ در هر صورت ، براى آن درجات و مراتبى است ، و براى هر مرتبه اى نتيجه يا نتايجى است كه ما به ذكر بعضى مى پردازيم .
فصل دوم : تفكر در مصنوع
يكى از درجات تفكر، فكرت در لطايف صنعت و اتقان آن و دقايق خلقت است . به قدرى كه در طاقت بشر است . و نتيجه آن علم به مبداء كامل و صانع حكيم است . و اين عكس برهان صديقين است ؛ زيرا مبداء برهان در آن مقام حق تعالى (عز اسمه ) است ؛ و در اين مقام مبداء برهان مخلوقات است ، و از آنها علم به مبداء و صانع حاصل شود . و اين برهان عامه است و آنها را حظى از برهان صديقين نيست ؛ و لهذا شايد بسيارى انكار نمايند كه نظر در حق مبداء علم به خود او شود، و علم به مبداء موجب شود علم به مخلوق را .
بالجمله ، تفكر در لطايف و دقايق صنعت و اتقان نظام خلقت از علوم نافعه و از فضايل اعمال قلبيه و افضل از جميع عبادات است ؛ زيرا نتيجه آن اشرف نتايج است . گرچه جميع عبادات نتيجه اصلى و سر واقعى آنها حصول معارف است ، ولى كشف اين سر و حصول اين نتيجه براى ما نشود؛ و براى آن اهلى است كه هر عبادتى براى آنها بذر مشاهده يا مشاهداتى است . در هر صورت ، اطلاع بر لطايف صنعت و اسرار خلقت به حقيقت تاكنون براى بشر ميسر نگرديده . و به طورى پايه آن دقيق و محكم است و نظام آن از روى اسلوب كمال است كه در هر موجودى ، اگر چه حقير به نظر آيد، اگر بشر با كمال علمى كه در قرنها حاصل كردند دقيق شوند، به هزار يك از آن اطلاع پيدا نكنند، تا چه رسد به آنكه نظام كلى جملى را در تحت نظر درآورند و بخواهند با افكار جزئيه ناقصه خود پى به لطايف و دقايق آن برند.
ما اكنون نظر شما را جلب مى كنيم به يكى از دقايق خلقت كه نسبتا نزديك به افهام و از محسوسات به شمار آيد تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل .
اى عزيز، نظر كن و تفكر نما در اين نسبتى كه در بين شمس و زمين است به مسافت معين و حركت خاص كه زمين دارد به دور خود و شمس ، كه با مدار معينى حركت مى كند كه شب و روز و فصول از آن حاصل مى شود؛ چه اتقان صنع و حكمت كاملى است كه اگر با اين ترتيب نبود، يعنى شمس نزديك بود يا دور بود، در صورت اول از حرارت و در صورت دوم از سرما و برودت ، در زمين تكوين معدن و نبات و حيوان نمى شد . چنانكه با همين نسبت ساكن بود زمين ، توليد روز و شب و فصول نمى شد، و بيشتر زمين يا تمام آن قابل تكوين نمى شد . ماه را، كه تاءثير در تربيت موجودات زمين دارد، در سير با زمين مختلف قرار داده ، به طورى كه شمس وقتى در شمال زمين است ، قمر در منطقه جنوبى ؛ و به عكس ، وقتى آن يك در منطقه جنوبى است ، اين يك در منطقه شمالى است ، براى انتفاع سكان ارض از آنها . اينها يكى از امور محسوسه ضروريه است ؛ لكن احاطه به دقايق و لطايف آن جز خالق آن ، كه علمش محيط است ، احدى پيدا نكند.
چرا اينقدر دور رفتيم ، اگر كسى در خلقت خود، به قدر سعه علم و طاقت خود، تفكر نمايد، اولا در مدارك ظاهره خود كه آنها بر طبق مدركات و محسوسات ساخته شده براى هر دسته از مدركاتى كه در اين عالم يافت مى شود قوه ادراكى قرار داده شده ، با چه وضعيت و ترتيب محير العقولى ؛ و امور معنويه را، كه با حواس ظاهره ادراك نتوان كرد، حواس باطنه قرار داده شده كه آنها را ادراك نمايد .
از علم الروح و قواى روحانيه نفس ، كه دست بشر از اطلاع آن بر آن كوتاه است ، صرف نظر نما؛ علم بدن و تشريح و ساختمان طبيعى و خواص هر يك از اعضاى ظاهره و باطنه را در تحت نظر و فكر بياور؛ ببين چه نظام غريبى و ترتيب عجيبى است ، با آنكه علم بشر با صدها قرن سال به هزار يك آن نرسيده و تمام علما اظهار عجز خود را با زبان فصيح مى نمايند؛ با اينكه بدن اين انسان در مقابل ديگر موجودات زمين يك ذره ناقابلى است ، و زمين و همه موجودات آن در مقابل نظام شمسى قدر قابلى ندارد، و تمام منظومه شمسى ما در مقابل منظومات شمسيه ديگر قدر محسوسى ندارد؛ و تمام اين نظامات كليه و جزئيه با يك ترتيب منظم و نظام مرتبى بنا شده است كه به ذره اى از آن كسى ايراد نتواند كرد، و عقول تمام بشر از فهم دقيقه اى از دقايق آن عاجز است . آيا پس از اين تفكر، عقل شما محتاج به مطلب ديگرى است براى آنكه اذعان كند به آنكه يك موجود عالم قادر حكيمى كه هيچ چيزش شبيه موجودات ديگر نيست اين موجودات را با اين همه حكمت و نظام و ترتيب متقن ايجاد فرموده ؟ ( اءفى الله شك فاطر السموات و الارض ) .(205)
اين همه صنعت منظم ، كه عقول بشر از فهم كليات آن عاجز است ، بى ربط و خود به خود پيدا نشده . كور باد چشم دلى كه حق را نبيند و جمال جميل او را مشاهده نكند .
نابود باد كسى كه با اين همه آيات و آثار باز در شك و ترديد باشد . ولى چه كند انسان بيچاره كه گرفتار اوهام است ؟ اگر شما تسبيح خود را ارائه دهيد و دعوى كنيد كه اين تسبيح خود به خود بدون آنكه كسى او را تنظيم كرده باشد منظم شده ، همه بشر به عقل شما مى خندند . مصيبت آنجاست كه اگر ساعت بغلى را در آورده همين دعوى را درباره آن نيز نماييد، آيا شما را از زمره عقلا خارج مى كنند و تمام عقلاى عالم شما را رمى به جنون مى كنند يا نه ؟ آيا كسى كه اين نظام ساده جزئى را از رشته علل و اسباب خارج دانست ، بايد گفت مجنون است و از حقوق عقلا بايد او را محروم دانست ، پس چه بايد كرد با كسى كه اين نظام عالم ،نه بلكه اين انسان و نظام روح و بدن او را مدعى است خود به خود پيدا شده ؟ او را باز بايد در زمره عقلا حساب كرد؟ آيا كدام بى خرد از اين بى خردتر است . (قتل الانسان ما اءكفره ) (206) مرده باد انسان كه باز زنده به علم نيست و در بحر ضلالت خود غوطه ور است .
فصل سوم : تفكر در احوال نفس
يكى از درجات تفكر، فكر در احوال نفس است كه از آن نتايج بسيار و معارف بيشمار حاصل شود . و ما اكنون نظر به دو نتيجه داريم : يكى علم به يوم معاد؛ و ديگر علم به بعث رسل و انزال كتاب ؛ يعنى ، نبوت عامه و شرايع حقه .
يكى از حالات نفس ، حال تجرد آن است كه حكماء شامخين كمتر مساءله اى از مسائل حكميه را به مثابه آن اهميت داده و مبرهن و واضح نموده اند . و ما اكنون درصدد اثبات تجرد آن به وجه تفصيلى نيستيم ؛ از اين جهت به بعضى ادله ، كه مبادى آن كم مؤ ونه است ، اكتفا مى نماييم و به ذكر مقصد مى پردازيم .
پس ، گوييم كه به اتفاق اطبا و علماء معرفة الاعضا و حكم تجربه ، تمام اجزاء بدن انسان ، از ام الدماغ ، كه مركز ادراكات و محل ظهور قواى نفس است ، تا آخرين اجزاء كثيفه صلبه بدن ، از سن 35 سالگى يا 30 سالگى به بعد رو به انحطاط و نقصان گذارد و به افق ضعف و سستى نزديك شود . و ما خود نيز تجربه كرديم كه ضعف و سستى در تمام قوا نمايان شود .ولى در همين موقع ، يعنى از سن سى و چهل به بعد، قواى روحانيه و ادراكات عقليه كاملتر و رو به ترقى و اشتداد است . از اين ، نتيجه حاصل آيد كه قواى ادراكيه عقليه جسمانى نيست ؛ چه اگر جسمانى بودى ، چون ساير قواى جسمانى رو به ضعف گذاشتى . و نتوان توهم كرد كه از كثرت اعمال قواى فكريه و حصول تجربه قواى عقليه قوى گرديده ، زيرا تمام قواى جسمانيه با كثرت اعمال آن و به كار انداختن آن رو به انحلال و زوال رود نه رو به قوت و كمال ؛ و اين خود دليل بر اين است كه قواى عقليه جسمانى نيست .
نيز خواص و آثار و افعال نفس مضاد است با خواص آثار و افعال مطلق اجسام ؛ و اين دليل بر آن است كه نفس جسم نيست . مثلا ما بالضروره مى دانيم كه يك جسم بيش از يك صورت قبول نمى كند، و اگر بخواهد صورت ديگرى بر او وارد شود بايد صورت اول از او مفارقت كند تا صورت دوم را قبول نمايد . مثلا اگر روى صفحه كاغذى يك صورت نقش كنى ، در محلى كه نقش است صورت ديگر منتقش نشود؛ مگر اينكه صورت اولى بكلى زايل شود . و اين حكم در تمام اجسام جارى است به ضرورت عقل . اما نفس در عين حال كه صورتى در او منتقش است صورتهاى مضاده با او نيز در او منتقش مى شود بدون اينكه صورت اول زائل گردد.
نيز در هر جسمى صورت متناهى نقش بندد، ولى در نفس صورت غيرمتناهيه منتقش شود؛ و از اين جهت حكم كند بر امور غير متناهيه .
پس ، معلوم شد كه نفس با همه اجسام در خواص و آثار و افعال مضاد است ؛ پس ، آن مجرد است و از سنخ اجسام و جسمانيات نيست ، و مجردات تفاسد پيدا نمى كنند؛ زيرا فساد بى ماده قابله نشود، و مجرد ماده قابله ندارد، زيرا آن از لوازم اجسام است ، پس تفاسد بر او جايز نيست .
پس ، از اينها نتيجه حاصل شد كه نفس به خراب بدن و مفارقت از آن فاسد و خراب نشود؛ بلكه باقى در عالم ديگرى است و فنا براى آن نيست . و اين معاد روحانى است براى نفوس و ارواح كه قبل از قيامت براى آنها حاصل است ، تا آنكه اراده حق تعلق گيرد به عود آنها به ابدان . و ما اكنون در مقام اثبات مطلق معاد هستيم در مقابل منكر مطلق ؛ و از اين مقدمات به وضوح پيوست .
براى نفوس صحت و مرض و صلاح و فساد و سعادت و شقاوتى است كه پى بردن به طرق و دقايق مصالح و مفاسد آن براى احدى جز ذات مقدس حق ممكن نيست ؛ ناچار در نظام اتم ، كه احسن نظام است و قبل از اين معلوم شد كه منظم آن حكيم على الاطلاق و واقف بر همه امور است ، تعليم طرق سعادت و شقاوت و هدايت راه صلاح و فساد ممتنع است اهمال شود؛ زيرا در اهمال آن يا نقص در علم لازم آيد يا نقص در قدرت يا بخل و ظلم بى جهت . معلوم شد كه ذات مقدس مبداء از تمام اينها برى است ، او كامل على الاطلاق و مفيض على الاطلاق است . و در اهمال هدايت طرق سعادت و شقاوت خيلى عظيم در حكمت وارد آيد و فساد و اختلال بزرگ بر نظام و مملكت آشكار شود . پس ، در نظام اتم لازم شد كه طريق سعادت و شقاوت و هدايت را اعلام فرمايد . از اين بيان دو نتيجه واضحه حاصل شد: يكى آنكه شريعت ، كه عبارت از نسخه اصلاح امراض نفسانيه است ، جز پيش ذات مقدس حق نيست .
و ديگر آنكه حق تعالى اعلام آن را ناچار مى فرمايد . معلوم است چنين مقصد بزرگ و علم كامل دقيقى كه عقل عقلا از ادراك آن عاجز است و ربط ملك و ملكوت و تاءثير صور ملكيه در باطن نفس را احدى نداند، لابد بايد به طريق وحى و الهام واقع شود؛ يعنى ، بايد به تعليم حق باشد . و واضح است كه تمام افراد بشر قابل اين خلعت نيستند و استعداد اين مقام را ندارند، و در هر چند قرن يكى پيدا شود كه لايق همچو وظيفه اى باشد و بتواند همچو مقصد بزرگى را انجام دهد . حق تعالى او را مبعوث فرمايد كه طرق سعادت و شقاوت را به بشر بفهماند و مردم را به صلاح خود آگاه نمايد . و اين عبارت از نبوت عامه است .
بعد از اثبات نبوت عامه و اينكه شريعتى براى بشر خداى خداى تعالى تشريح فرموده و طرق هدايت را به آنها فهمانده و آنها را تحت نظم و نظام در آورده ، اثبات حقيت دين اسلام احتياج به هيچ مقدمه ندارد جز نظر كردن به خود آن و مقايسه بين آن و ساير اديان و شرايع در جميع مراحلى كه تصور مى شود احتياج انسان ، از معارف حقه و ملكات نفسانيه ، تا وظايف نوعيه و شخصيه و تكاليف فرديه و اجتماعيه . و اين يكى از معانى حديث شريف است كه مى فرمايد: الاسلام يعلو و لا يعلى عليه (207) . زيرا هر چه عقول بشر ترقى كند و ادراكات آنها زياد گردد، وقتى به حجج و براهين اسلام نظر كنند، پيش نور هدايت آن خاضعتر شوند و حجتى در عالم غلبه بر آن نكند.
محصل برهان ما بر اثبات نبوت خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و سلم اين شد كه همين طور كه اتقان خلقت كائنات و حسن ترتيب و نظم آن ما را هدايت مى كند كه موجودى منظم اوست كه علمش محيط به دقايق و لطايف است ، اتقان احكام يك شريعت و حسن نظام و ترتيب كامل آن ، كه متكفل تمام احتياجات مادى و معنوى ، دنيوى و اخروى ، اجتماعى و فردى است ، ما را هدايت مى كند به آنكه مشرع و منظم آن يك علم كذا،ظ: عالم محيط مطلع بر تمام احتياجات عائله بشر است ؛ و چون به بداهت عقل مى دانيم كه از عقل يك نفر بشر، كه تاريخ حيات او را همه مورخين ملل نوشته اند و شخصى بوده كه تحصيل نكرده و در محيط عارى از كمالات و معارف تربيت شده ، اين ترتيب كامل و نظام تام و تمام صادر نتواند شد، بالضروره مى فهميم كه از طريق غيب و ماوراء الطبيعه اين شريعت تشريع شده و به طريق وحى و الهام به آن بزرگوار رسيده .
فصل چهارم : فضيلت بيدارى شب
باقى ماند بر ذمه ما بيان دو فقره ديگر از حديث شريف كه مى فرمايد: جاف عن الليل جنبك و اتق الله ربك .جناب اميرالمومنين (سلام الله عليه ) در اين كلام مبارك ، قرين اعمال قلبيه و تفكرات منبهه و تقواى پروردگار، بيدارى شب و تجافى از فراش را براى عبادت قرار داده است ؛ و اين دليل بر كمال فضيلت و اهميت آن است . چنانكه در احاديث شريفه از اين عمل شريف خيلى تمجيد شده ، و سيره ائمه هدى و مشايخ عظام و علماء اعلام بر مواظبت بر آن بوده بلكه بيدارى در آخر شب را با قطع نظر از عبادت اهميت مى دادند . در كتاب وسائل الشيعه ، كه مدار مذهب و مرجع علما و فقهاست ، 41 حديث در فضل آن ، و چندين حديث بر كراهت ترك آن ذكر فرموده ، و باز حواله به سابق و لا حق مى فرمايد . (208) و البته احاديث در كتب ادعيه و غيره بيش از حد احصاست ؛ ولى ما براى تيمن و تبرك به ذكر چند حديث مى پردازيم .
عن معاوية بن عمار، قال سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول :
كان فى وصية النبى صلى الله عليه و آله و سلم لعلى عليه السلام قال : يا على اءوصيك فى نفسك بخصال فاحفظها عنى ، ثم قال : اللهم اءعنه الى اءن قال و عليك بصلاة الليل . و عن اءبى عبدالله عليه السلام : (209)
قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم لجبرئيل ، عظنى ، فقال : يا محمد، عش ما شئت ماشئت فانك ميت ؛ و اءحبب ما شئت فانك مفارقه ؛ و اعمل ما شئت فانك ملاقيه ، و اعلم ، اءن شرف المؤ من قيامه بالليل ، و عزه كفه عن اءعراض الناس . (210)
اختصاص دادن به ذكر، و موعظه نمودن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را به اين امر، از كمال اهميت آن كشف مى كند . و اگر جبرئيل امين چيزى مهمتر از آن را مى دانست در مقام موعظه آن را عرض مى كرد . و قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
فمن رزق صلاة الليل من عبد، اءو اءمة ، قام لله مخلصا، فتوضاء وضوءا سابغا، و صلى لله عزوجل بنية صادقة و قلب سليم و بدن خاشع و عين دامعة ، جعل الله تعالى خلفه تسعة صفوف من الملائكة ، فى كل صف ما لا يحصى عددهم الا الله ، اءحد طرفى كل صف بالمشرق و الآخر بالمغرب ؛ فاذا فرغ ، كتب الله عزوجل له بعددهم درجات . (211)
و عن اءنس : سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : يقول : ما اتخذ الله ابراهيم خليلا الا الطعام و الصلاة بالليل و الناس نيام . (212) اگر نبود براى نماز شب جز اين يك فضيلت ، كفايت مى كرد، ولى براى اهلش ؛ و آن امثال من نيست . ما نمى دانيم خلعت خلت چه خلعتى است و دوست گرفتن حق تعالى بنده اى را چه مقامى است ؛ تمام عقول عاجز است از تصور آن .
تمام بهشتها را اگر به خليل دهند به آنها نظر نكند . تو نيز اگر محبوب عزيزى يا صديق محبوبى داشته باشى و بر تو وارد شود، از هر ناز و نعمتى غفلت كنى و به جمال محبوب و لقاء صديق از آنها مستغنى گردى ، با آنكه اين مثل خيلى بى تناسب و فرق بين المشرقين است . و عن اءبى عبدالله عليه السلام :
ما من عمل حسن يعمله العبد الا وله ثواب فى القرآن الا صلاة الليل ؛ فان الله لم يبين ثوابها لعظم خطرها عنده ، فقال : تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقونَ فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اءعين جزاء بما كانوا يعملون . (213)
آيا اين قرة العينى كه خداى تعالى ذخيره فرموده و مخفى نموده ، كه هيچ كس بر آن آگاه نيست ، چيست و چه خواهد بود؟ اگر از جنس انهار جاريه و قصور عاليه و نعمتهاى گوناگون بهشتى بود بيان مى فرمود، چنانكه براى ساير اعمال بيان فرموده ، و ملائكه الله بر آن مطلع شدند . معلوم مى شود غير اين سنخ است و عظمت آن بيشتر از آن است كه گوشزد كسى توان كرد خصوصا براى ساكنين عالم دنيا نعمتهاى عالم را مقايسه مكن به نعمتهاى اينجا؛ گمان مكن بهشت مثل باغستانهاى دنيا منتها قدرى وسيعتر و عاليتر است ؛ آنجا دار كرامت حق و مهمانخانه الهى است ؛ تمام اين دنيا مقابل يك تار موى حور العين بهشتى نيست ، بلكه مقابل يك تار از حله هاى بهشتى كه براى اهل آن فراهم شده نيست ؛ با اين تفصيل حق تعالى جزاى نمازگزار در شب را اينها قرار نداده و در مقام تعظيم آن بدان بيان ذكر فرموده . ولى هيهات كه ايمان ما سست و اهل يقين نيستيم ، و الا ممكن نبود اين طور به غفلت بگذارنيم و تا صبح با خواب گران هماغوش شويم . چنانكه بيدارى شب انسان را به حقيقت و سر نماز آگاه كند و با ذكر و فكر حق انس بگيرد و شبها مطيه معراج قرب او شود (214) كه ديگر جز جمال جميل حق براى او جزايى نتواند بود .
اى واى به حال ما اهل غفلت كه تا آخر عمر از خواب بر نمى خيزيم و در سكر طبيعت باقى هستيم ، بلكه هر روز بر مستى و غفلت ما مى افزايد . جز مقام حيوانيت و ماءكول و مشرب و منكح آنها چيز ديگر نمى فهميم ، و هر چه مى كنيم ، گرچه از سنخ عبادات هم باشد، باز براى اداره بطن و فرج مى كنيم . گمان كردى كه نماز خليل الرحمن مثل نماز ما بوده ؟ خليل عرض حاجت به جبرئيل امين نفرمود و ما حاجات خود را از شيطان اگر گمان كنيم حاجت روا كن است مى طلبيم !ولى باز نااميد نباشد شد . ممكن است پس از مدتى بيدارى شب و انس و عادت به آن ، خداى تعالى كم كم دستگيرى فرمايد و با يك لطف خفى خلعت رحمت بر تو بپوشاند . ولى از سر عبادت مجملا غافل مباش و همه را به تجويد قرائت و تصحيح ظاهر فقط مپرداز . اگر نمى توانى مخلص شوى ، لااقل براى آن قرة العينى كه حق تعالى مخفى فرموده بكوش و يادى از فقير عاصى كه از همه درجات به حيوانيت قناعت كرده اگر مايل شدى بكن ، و با توجه و خلوص نيت بخوان : اللهم ارزقنى التجافى عن دار الغرور، و الانابة الى دار الخلود، و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت . (215)
فصل پنجم : تقوا
تقوا از وقايه به معنى نگاهدارى و در عرف و لسان اخبار، عبارت است از حفظ نفس از مخالفت اوامر و نواهى حق و متابعت رضاى او . و كثيرا استعمال شود در حفظ بليغ و نگاهدارى كامل نفس از وقوع در محظورات به ترك مشتبهات : و من اءخذ بالشبهات ، وقع فى المحرمات و هلك من حيث لا يعلم (216)، و من رتع حول الحمى يوشك اءن يقع فيه (217)
تقوا گرچه از مدارج كمال و مقامات نيست ولى بى آن نيز حصول مقامى امكان ندارد؛ زيرا مادامى كه نفس ملوث به لوث محرمات است ، داخل در باب انسانيت و سالك طريق آن نيست ؛ و مادامى كه تابع مشتهيات و لذايذ نفسانيه است و حلاوت لذايذ در كام اوست ، اول مقام كمالات انسانيه براى او رخ ندهد .
فصل ششم : تقواى عامه
چنانكه براى اين بدن صحت و مرضى است و علاج و معالجى ، براى نفس انسانى و روح آدميزاده نيز صحت و مرض و سقم و سلامتى و علاج و معالجى است . صحت و سلامت آن عبارت است از اعتدال در طريق انسانيت ، و مرض و سقم آن اعوجاج از طريق و انحراف از جاده انسانيت است . اهميت امراض نفسانيه هزاران درجه بيشتر از امراض جسمانيه است ، زيرا غايت اين امراض منتهى مى نمايد انسان را به حلول موت ، و همين كه مرگ آمد و توجه نفس از بدن سلب شد، تمام امراض جسمانيه و خللهاى ماديه از او مرتفع شود و هيچ يك از آلام و اسقام بدنيه براى او باقى نماند و ليكن اگر خداى نخواسته داراى امراض روحيه و اسقام نفسيه باشد، اول سلب توجه نفس از بدن و حصول توجه به ملكوت خويش ، اول پيدايش امراض و اسقام آن است . مثل توجه به دنيا و تعلق به آن ، مثل مخدراتى است كه انسان را از خود بى خود نموده ؛ و سلب علاقه روح از دنياى بدن باعث به خود آمدن آن است .
و همين كه به خود آمد . آلام و اسقام و امراضى كه در باطن ذات داشت همه به او هجوم كند و تمام آنها كه تا آن وقت مخفى و مثل آتش زير خاكستر پنهان بود هويدا گردد . و آن امراض و آلام يا از او زايل نشود و ملازم او باشد؛ يا اگر زايل شدنى باشد، پس از هزاران سال تحت فشارها و زحمتها و آتشها و داغها مرتفع شود: آخر الدواء الكى (218) . قال تعالى : يوم بحمى عليها فى نار جهنم فتكوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم (219) و منزله اطباء مشفق است كه با كمال شفقت و علاقه مندى به صحت مرضى نسخه هاى گوناگون به مناسبت حال آنها براى آنها آوردند و آنها را هدايت فرمودند به طرق هدايت : (ما طبيبانيم شاگردان حق . (220) . و منزله اعمال روحيه و قلبيه و اعمال ظاهريه و بدنيه منزله دواى امراض است ؛ چنانكه منزله تقوا در هر مرتبه از مراتب آن منزله پرهيز از چيزهاى مضر است براى مرض ؛ تا پرهيز در كار نباشد ممكن نيست مرضى مبدل به سلامت شود و نسخه طبيب مؤ ثر افتد .
در امراض جسمانيه گاهى ممكن است كه با ناپرهيزى جزئى باز دوا و طبيعت غالب آيد و صحت عود كند؛ زيرا طبيعت خود حافظ صحت است و دوا معين آن ؛ وليكن در امراض روحيه امر خيلى دقيق است ، زيرا طبيعت بر نفس از اول امر چيره شده و وجهه نفس رو به فساد و منكوس است : (ان النفس لامارة بالسوء) (221) از اين جهت به مجرد ناپرهيزى امراض بر او غلبه و رخنه ها از اطراف بر او باز كند تا صحت را بكلى از بين ببرد .
پس ، انسان مايل به صحت نفس و شفيق به حال خود و علاقه مند به صحت ، پس از تنبه به اينكه راه خلاصى از عذاب اليم منحصر است به عمل كردن به دستور انبيا و دستورهاى آنها منحصر استن به دو چيز؛ يكى اتيان به مصلحات و مستصحات نفسانيه و ديگر پرهيز از مضرات و مؤ لمات آن ، و معلوم است كه ضرر محرمات در مفسدات نفسانيه از همه چيز بيشتر است و از اين سبب محرم شده اند، و واجبات در مصلحات از هر چيز مهمتر است و از اين جهت واجب شده اند، و افضل از هر چيز و مقدم بر هر مقصد و مقدمه پيشرفت و راه منحصر مقامات و مدارج انسانيه اين دو مرحله است كه اگر كسى مواظبت به آنها كند از اهل سعادت و نجات است ، و مهمترين اين دو تقواى از محرمات است و اهل سلوك نيز اين مقام را مقدم شمارند، و از مراجعه به اخبار و آثار و خطب نهج البلاغة واضح شود كه حضرات معصومين نيز به اين مرحله بيشتر اهميت داده اند .
پس ،اى عزيز اين مرحله اول را خيلى مهم شمار و مواظبت و مراقبت در امر آن نما كه اگر قدم اول را درست برداشتى و اين پايه را محكم كردى ، اميد وصول به مقامات ديگر است ، و الا رسيدن به مقامات ممتنع و نجات بس مشكل مى شود . جناب عارف بزرگوار و شيخ عالى قدر ما (222) مى فرمودند كه مواظبت به آيات شريفه آخر سورهحشر، از آيه شريفه يا اءيها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد (223) تا آخر سوره مباركه با تدبر در معنى آنها در تعقيب نمازها خصوصا در اواخر شب كه قلب فارغ البال است ، خيلى مؤ ثر است در اصلاح نفس . نيز براى جلوگيرى از شر نفس و شيطان دوام بر وضو را سفارش مى فرمودند و مى گفتند وضو به منزله لباس جندى است . و در هر حال از قادر ذوالجلال و خداوند متعال (جل جلاله ) با تضرع و زارى و التماس بخواه كه تو را توفيق دهد در اين مرحله ، و از تو يارى فرمايد در حصول ملكه تقوا.
اوايل امر قدرى مطلب سخت و مشكل مى نمايد، ولى پس از چندى مواظبت زحمت به راحت مبدل مى شود و مشقت به استراحت ؛ بلكه به يك لذت روحانى خالصى بدل مى شود كه اهلش آن لذت را با جميع لذات مقابل نكنند. و ممكن است ان شاء الله پس از مواظبت شديد و تقواى كامل از اين مقام به مقام تقواى خواص ترقى كنى كه آن تقواى از مستلذات نفسانيه است .
زيرا لذت روحانى را كه چشيدى ، از لذات جسمانيه كم كم منصرف شوى و از آنها پرهيز كنى ؛ پس راه بر تو آسان شود، و لذات فانيه نفسانيه را چيزى نشمارى ، بلكه از آنها متنفر شوى و زخارف دنيا در چشمت زشت و ناهنجار آيد ؛ و بيابى كه از هر يك از لذات اين عالم در نفس اثرى و در قلب لكه سودايى حاصل شود كه باعث شدت انس و علاقه به اين عالم شود؛ و اين خود اسباب اخلاد در ارض گردد و در حين سكرات موت به ذلت و سختى و زحمت و فشار مبدل گردد، چه عمده سختى سكرات موت و نزع روح و و شدت آن در اثر همين لذات و علاقه به دنياست .
و چون انسان وجدان اين معنى كرد، لذات اين عالم را از نظرش بكلى بيفتد و از دنيا و زخارف آن متنفر و گريزان شود . و اين خود ترقى از مقام دوم است به مقام سوم تقوا . پس ، راه سلوك الى الله آسان شود و طريق انسانيت براى او روشن و وسيع گردد، و قدم او كم كم قدم حق و رياضت او رياضت حق گردد، و از نفس و آثار و اطوار آن گريزان شود و در خود عشق به حق مشاهده كند و به وعده هاى بهشت و حور و قصور قانع نشود، و مطلوب و منظور ديگرى طلب كند و از خودبينى و خودخواهى متنفر گردد . پس ، تقوا از محبت نفس نمايد و متقى از توجه به خود و خودخواهى شود . و اين مقامى است بس شامخ و رفيع و اول مرتبه حصول روايح ولايت است . و حق تعالى او را در كنف لطف خود جاى دهد و از او دستگيرى فرمايد و مورد الطاف خاصه حق شود .
الحديث الثانى عشر: توكل
عن على بن سويد، على اءبى الحسن الاول عليه السلام :
ساءلته عن قول الله عزوجل : و من يتوكل على الله فهو حسبه . (224) فقال : التوكل على الله درجات ، منها اءن يتوكل على الله فى اءمورك كلها، فما فعل بك كنت عنه راضيا، تعلم اءنه لا ياءلوك خيرا و فضلا، و تعلم اءن الحكم فى ذلك له ؛ فتوكل على الله بتفويض ذلك اليه وثق به فيها و فى غيرها. (225)
فصل اول : معانى توكل و درجات آن
براى توكل معانى متقاربه اى با تعبيرات مختلفه نمودند به حسب مسالك مختلفه : بعضى گفته اند: التوكل على الله انقطاع العبد فى جميع ما ياءمله من المخلوقين .
و بحث در مفهوم لزومى ندارد . آنچه گفتنى است آنكه براى آن درجات مختلفه است به حسب اختلاف مقامات بندگان ، و چون علم به درجات توكل مبتنى است بر علم به درجات عباد در معرفت ربوبيت حق (جل جلاله ) ناچار ذكرى از آن در ميان آريم .
يكى از اصول معارف ، كه مقامات سالكين بدون آن حاصل نشود، علم به ربوبيت و مالكيت حق و كيفيت تصرف ذات مقدس است در امور. و ما وارد در اين بحث از وجهه علمى نشويم ، زيرا مبتنى است بر تحقيق جبر و تفويض ، و آن با وضع اين اوراق مناسبتى ندارد، و فقط بيان درجات مردم را در معرفت به آن مى نماييم . مردم در معرفت ربوبيت ذات مقدس بسى مختلف و متفاوتند.
عامه موحدين حق تعالى را خالق مبادى امور و كليات جواهر و عناصر اشيا مى دانند، و تصرف او را محدود مى دانند و احاطه ربوبيت را قائل نيستند . اينها به حسب لقلقه لسان گاهى مى گويند مقدر امور حق است و همه چيز در تحت تصرف اوست و هيچ موجودى بى اراده مقدسه او موجود نشود، ولى صاحب اين مقام نيستند، نه علما و نه ايمانا و نه شهودا و وجدانا.
اين دسته از مردم ، كه ما خود نيز گويى داخل آن هستيم ، علم به ربوبيت حق تعالى ندارند و توحيدشان ناقص است و از ربوبيت و سلطنت حق محجوبند به اسباب و علل ظاهره ، و داراى مقام توكل ، كه اكنون سخن در آن است ، نيستند جز لفظا و ادعاءا؛ لهذا در امور دنيا به هيچ وجه اعتماد به حق نكنند و جز به اسباب ظاهره و مؤ ثرات كونيه به چيز ديگر متشبث نشوند؛ و اگر گاهى توجهى به حق كنند و از او مقصدى طلبند، يا از روى تقليد است يا از روى احتياط، زيرا ضررى در آن تصور نكنند و احتمال نفع نيز مى دهند، در اين حال رائحه اى از توكل در آنها هست ؛ ولى اگر اسباب ظاهره را موافق ببينند.
بكلى از حق تعالى و تصرف او غافل شوند . اينكه گويند توكل منافات ندارد با كسب و عمل ، مطلب صحيحى است ، بلكه مطابق برهان و نقل است ، ولى احتجاب از ربوبيت و تصرف او و مستقل شمردن اسباب منافى توكل است . اين دسته از مردم كه در كارهاى دنيايى هيچ تمسك و توكلى ندارند، راجع به امور آخرت خيلى لاف از توكل زنند!در هر علم و معرفت يا تهذيب نفس و عبادت و اطاعت كه تهاون كنند و سستى و تنبلى نمايند، فورا اظهار اعتماد بر حق و فضل او و توكل بر او نمايند . مى خواهند بدون سعى و عمل با لفظ خدا بزرگ است و متوكليم به فضل خدا درجات آخرتى را تحصيل كنند!در امور دنيا گويند سعى و عمل و توكل با اعتماد به حق منافات ندارد، و در امور آخرت سعى و عمل را منافى با اعتماد به فضل حق و توكل بر او شمارند .
اين نيست جز از مكايد نفس و شيطان ، زيرا اينها نه در امور دنيا و نه در امور آخرت متوكلند و در هيچ يك اعتماد به حق ندارند؛ لكن چون امور دنيوى را اهميت مى دهند، به اسباب متشبث مى شوند، و به حق و تصرف او اعتماد نكنند؛ و بعكس كارهاى آخرت را چون اهميت نمى دهند و ايمان حقيقى به يوم معاد و تفاصيل آن ندارند، براى آن عذرى مى تراشند . گاهى مى گويند خدا بزرگ است ، گاهى اظهار اعتماد به حق و شفاعت شافعين مى كنند، با اينكه تمام اين اظهارات جز لقلقله لسان و صورت بى معنى چيز ديگر نيست و حقيقت ندارد .
طايفه دوم اشخاصى هستند كه يا با برهان يا با نقل معتقد شوند و تصديق كردند كه حق تعالى مقدر امور است و مسبب اسباب و مؤ ثر در دار وجود، و قدرت و تصرف او محدود به حدى نيست .
اينها در مقام عقل توكل به حق دارند، يعنى اركان توكل پيش آنها عقلا و نقلا تمام است ، از اين جهت خود را متوكل دانند . و دليل بر لزوم توكل نيز اقامه كنند؛ زيرا اركان توكل را ثابت نمودند، و آن چند چيز است : يكى آنكه حق تعالى عالم به احتياج عباد است ؛ يكى آنكه قدرت دارد به رفع احتياجات ؛ يكى آنكه بخل در ذات مقدسش نيست ؛ يكى آنكه رحمت و شفقت بر بندگان دارد؛ پس ، لازم است توكل كردن بر عالم قادر غير بخيل رحيم بر بندگان ، زيرا قائم به مصالح آنها مى شود و نگذارد از آنها فوت شود مصلحتى ، گرچه خود آنها تميز ندهند مصالح را از مفاسد . اين طايفه گرچه عملا متوكلند، ولى به مرتبه ايمان نرسيده ، و از اين جهت در امور متزلزند و عقل آنها با قلب آنها در كشمكش است و عقل آنها مغلوب است ، زيرا قلوب آنها متعلق به اسباب و از تصرف حق محجوب است .
طايفه سيم آنانند كه تصرف حق را در موجودات به قلوب رسانده و قلوب آنها ايمان آورده به اينكه مقدر امور حق تعالى و سلطان و مالك اشيا اوست ؛ و با قلم عقل در الواح دلها اركان توكل را رسانده اند . اينها صاحب مقام توكل هستند. ولى اين طايفه نيز در مراتب ايمان و درجات آن بسيار مختلفند تا به درجه اطمينان و كمال آن رسد كه آن وقت درجه كامله توكل در قلوب آنها ظاهر شود و تعلق و دلبستگى به اسباب پيدا نكنند و دل آنها چنگ به مقام ربوبيت زند و اطمينان و اعتماد به او پيدا كند .
پس ، توكل را درجاتى است و شايد درجه اى را كه حديث شريف متعرض شده است توكلى است كه در طايفه دوم باشد، زيرا مبادى آن را علم قرار داده . و شايد اشاره به درجات ديگر باشد .
زيرا براى توكل درجات ديگرى به تقسيم ديگر است . و حصول توكل و رضا و تسليم و ساير مقامات به تدريج گردد: ممكن است اول در پاره اى امور و در اسباب غائبه خفيه توكل كند؛ پس از آن كم كم به مقام مطلق رسد، چه اسباب ظاهره جليه داشته باشد يا اسباب باطنه خفيه ، و چه در كارهاى خود باشد يا بستگان و متعلقان خود. از اين جهت در حديث شريف فرمود يكى از درجات آن است كه در تمام امورت توكل كنى .
فصل دوم : فرق بين توكل و رضا
مقام رضا غير از مقام توكل است ؛ بلكه از آن شامختر و عاليتر است ، زيرا متوكل طالب خير و صلاح خويش است ، و حق تعالى را كه فاعل خير داند وكيل كند در تحصيل خير و صلاح ؛ و راضى فانى كرده است اراده خود را در اراده حق و براى خود اختيارى نكند؛ چنانكه از بعضى اهل سلوك پرسيدند: ما تريد؟ قال : اريد اءن لا اريد مطلوب او مقام رضا بود .
امام در حديث شريف كه فرموده است : فما فعل بك كنت عنه راضيا مقصود از آن ، مقام رضا نيست ؛ و لهذا دنبال آن فرموده : بدانى كه حق تعالى هر چه مى كند خير و فضل تو در آن است .
گويى حضرت خواسته است در سامع ايجاد مقام توكل فرمايد، لهذا براى آن مقدماتى ترتيب داده است : اول فرموده : تعلم انه لا ياءلوك خيرا و فضلا و پس از آن فرموده است : و تعلم اءن الحكم فى ذلك له . البته كسى كه بداند حق تعالى قادر است بر هر چيز، و خير و فضل او را از دست ندهد، مقام توكل براى او حاصل شود؛ زيرا دو ركن بزرگ توكل همان است كه ذكر فرموده ، و دو ركن يا سه ركن ديگر را براى وضوح آن ذكر نفرموده .
پس ، نتيجه از مقدمات مذكوره و مطويه معلومه حاصل شود كه هر چه حق تعالى كند موجب خشنودى و رضايت است ، زيرا خير و صلاح در آن است ؛ پس مقام توكل حاصل آيد، و لهذا تفريع فرموده است : فتوكل على الله .
فصل سوم : فرق بين تفويض و توكل و ثقه
تفويض نيز غير از توكل است ؛ چنانكه ثقه غير از هر دو است . از اين جهت آنها را در مقامات سالكان جداگانه شمرده اند . زيرا تفويض آن است كه بنده حول و قوت را از خود نبيند و در تمام امور خود را بى تصرف داند و حق را متصرف ؛ اما در توكل چنان نيست ، زيرا متوكل حق را قائم مقام خود كند در تصرف و جلب خير و صلاح .
و در حديث شريف كه فرمود: فتوكل على الله بتفويض ذلك اليه ، تواند بود كه چون توكل نيست مگر با رؤ يت تصرف خويش ، لهذا براى خود وكيل اتخاذ نموده و در امرى كه راجع به خود مى داند، حضرت خواسته است او را ترقى دهد از مقام توكل به تفويض ، و به او بفهماند كه حق تعالى قائم مقام تو نيست در تصرف ، بلكه خود متصرف ملك خويش و مالك مملكت خود است .
اما ثقه نيز غير از توكل و تفويض است ؛ چنانكه خواجه فرموده : الثقه سواد عين التوكل و نقطة دائرة التفويض و سويداء قلب التسليم (226) يعنى مقامات ثلاثه بدون آن حاصل نشود . بلكه روح آن مقامات ثقه به خداى تعالى است ؛ و تا بنده وثوق به حق تعالى نداشته باشد داراى آنها نشود . پس ، معلوم شد نكته آنكه حضرت پس از توكل و تفويض فرمودند: ثق به فيها و فى غيرها .
الحديث الثالث عشر: خوف و رجا
عن الحارث بن المغيرة ، اءو اءبيه ، عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
قلت له : ما كان فى وصيد لقمان ؟ قال : كان فيها الاءعاجيب ؛ و كان اءعجب ما كان فيها اءن قال لابنه : خف الله عزوجل خيفة لو جئته ببر الثقلين لعذبك ؛ و ارج الله رجاء لو جئته بذنوب الثقلين لرحمك . ثم قال اءبوعبدالله عليه السلام كان اءبى يقول : انه ليس من عبد مؤ من الا و فى قلبه نوران : نور خيفة ، و نور رجاء، لو وزن هذا لم يرد على هذا؛ و لو وزن هذا لم يزد على هذا (227)
اين حديث شريف دلالت دارد بر اينكه خوف و رجا هر دو بايد به مرتبه كمال باشد؛ و ياءس از رحمت و ايمنى از مكر بكلى ممنوع است ؛ چنانكه احاديث بسيار بر آن دلالت كند، (228) و كتاب كريم تنصيص بر آن فرمايد . (229) و ديگر آنكه بايد هيچ يك بر ديگرى رجحان نداشته باشد .
فصل اول : انسان عارف را دو نظر است
انسان عارف به حقايق و مطلع از نسبت بين ممكن و واجب (جل و علا) داراى دو نظر است :
يكى نظر به نقصان ذاتى خود و جميع ممكنات و سيه رويى كائنات ، كه در اين نظر علما يا عينا بيابد كه سر تا پاى ممكن در ذل نقص و در بحر ظلمانى امكان و فقر و احتياج فرو رفته ازلا و ابدا و به هيچ وجه از خود چيزى ندارد و ناچيز صرف و بى آبروى محض و ناقص على الاطلاق است ؛ بلكه اين تعبيرات نيز در حق او درست نيايد و از تنگى تعبير است و ضيق مجال سخن ، و الا نقص و فقر و احتياج فرع شيئيت است و براى جميع ممكنات و كافه خلايق از خود چيزى نيست . در اين نظر اگر تمام عبادات و اطاعات و عوارف و معارف را در محضر قدس ربوبيت برد، جز سرافكندگى و خجلت و ذلت و خوف چاره اى ندارد . چه اطاعت و عبادتى ؟ از كى براى كى ؟ تمام محامد راجع به خود اوست ، و ممكن را در او تصرفى نيست . و در اين مقام فرمايد: ما اءصابك من حسنة فمن الله و ما اءصابك من سيئة فمن نفسك (230) چنانكه در مقام اول فرمايد: (قل كل من عندالله ) (231) . پس ، در اين نظر خوف و حزن و خجلت و سرافكندگى انسان را فرا گيرد .
و ديگر نظر به كمال واجب و تسلط بساط رحمت و سعه عنايت و لطف او . مى بيند اين همه بساط نعمت و رحمتهاى گوناگون ، بى سابقه استعداد و قابليت است ؛ ابواب الطاف و بخشش را به روى بندگان گشوده است بى استحقاق ؛ نعم او ابتدايى و غير مسبوق به سؤ ال است ؛ چنانكه حضرت سيد الساجدين ، زين العابدين عليه السلام در ادعيه صحيفه و غير آن مكرر اشاره فرموده اند بدين معنى ؛ (232)
پس رجاء او قوت گيرد و اميدوار به رحمت حق گردد . كريمى كه كرامتهاى او به محض عنايت و رحمت است ، و مالك الملوكى كه بى سابقه سؤ ال و استعداد به ما عناياتى فرموده كه تمام عقول از علم به شمه اى از آن عاجز و قاصر است ، و عصيان اهل معصيت به مملكت وسيع او خللى وارد نكند و طاعت اهل طاعت در آن افزونى نياورد؛ بلكه هدايت آن ذات مقدس طرق اطاعت را و منع آن ذات اقدس از عصيان ، براى عنايت كريمانه و بسط رحمت و نعمت است ، و براى رسيدن به مقامات كمال و مدارج كماليه و تنزيه از نقص و زشتى و تشوه است .
پس ، اگر برويم در درگاه عز و جلالش و پيشگاه رحمت و عنايتش و عرض كنيم : بارالها، ما را لباس هستى پوشانيدى و تمام وسايل حيات و راحت ما را فوق ادراك مدركين فراهم فرمودى و تمام طرق هدايت را به ما نمودى ، تمام اين عنايات براى صلاح خود ما و بسط رحمت و نعمت بود، اكنون ما در دار كرامت تو و در پيشگاه عز و سلطنت تو آمديم و با ذنوب ثقلين ، در صورتى كه ذنوب مذنبين در دستگاه تو نقصانى و بر مملكت تو خللى وارد نياورده ؛ با يك مشت خاك كه در پيشگاه عظمت تو به چيزى و موجودى حساب نشود چه مى كنى جز رحمت و عنايت ؟ آيا از درگاه تو جز اميد رحمت چيز ديگر متوقع است ؟
پس ، انسان هميشه بايد بين اين دو نظر متردد باشد: نه نظر از نقص خود و تقصير و قصور از قيام به عبوديت ببندد؛ و نه نظر از سعه رحمت و احاطه عنايت و شمول نعمت و الطاف حق (جل جلاله ) بپوشد .
فصل دوم : قصور مكن از قيام به عبادت حق
براى خوف و رجا مراتب و درجاتى است حسب حالات بندگان و مراتب معرفت آنها؛ چنانكه خوف عامه از عذاب است ، و خوف حاصله از عتاب ، و خوف اخص خواص از احتجاب . و ما اكنون درصدد شرح آن نيستيم ، و آنچه راجع به مطلب سابق است با بيانى ديگر ذكر مى نماييم .
پس ، بدان كه حق تعالى را احدى از مخلوق نتواند بسزا عبادت كند، زيرا عبادت ثناى مقام آن ذات مقدس است ، و ثناى هر كسى فرع معرفت به اوست ، و چون دست آمال بندگان از عز جلال معرفت ذات او بحقيقت كوتاه است ، پس به ثناى جمال و جلال او نيز نتواند قيام كرد؛ چنانكه اشرف خلايق و اعرف موجودات به مقام ربوبيت اعتراف به قصور و عرض كند: ما عبدناك حق عبادتك و ما عرفناك حق معرفتك (233) و جمله دوم به منزله تعليل است براى جمله اول . و قال اءنت كما اءثنيت على نفسك (234) . پس قصور ذاتى حق ممكن اسصت ، و علو ذاتى مخصوص ذات كبريائى (جل جلاله ) .
چون دست بندگان از ثنا و عبادت ذات مقدس كوتاه بود و بدون معرفت و عبوديت حق ، هيچ يك از بندگان به مقامات كماليه و مدارج اخرويه نرسند، حق تعالى به لطف شامل و رحمت واسعه خود بابى از رحمت و درى از عنايت به روى آنها باز كرد، به تعليمات غيبيه و وحى و الهام به توسط ملائكه و انبيا و آن باب عبادت و معرفت است . طرق عبادت خود را بر بندگان آموخت و راهى از معارف بر آنها گشود تا رفع نقصان خويش حتى الامكان و تحصيل كمال ممكن بكنند، و از پرتو نور بندگى هدايت شوند به عالم كرامت حق و روح و ريحان و جنت نعيم ، بلكه به رضوان الله اكبر رسند . پس ، فتح باب عبادت و عبوديت از نعمتهاى بزرگى است كه تمام موجودات رهين آن نعمتند و شكر آن نعمت را نتوانند كنند؛ بلكه هر شكرى فتح باب كرامتى است كه از شكر آن نيز عاجزند .
پس ، اگر انسان علم به اين مشرب پيدا كرد و قلبش از آن مطلع گرديد، معترف به تقصير شود؛ و اگر عبادت جن و انس و ملائكه مقربين را در درگاه حق (جل و علا) برد باز خائف و مقصر باشد . و نيز بندگان و اولياء خاص او، كه دل آنها به نور معرفت روشن گرديده ، قلبشان به طورى از خوف لرزان و دلشان متزلزل است كه اگر تمام كمالات به آنها روى آورد و مفتاح همه معارف به دست آنها داده شود، ذره اى خوف آنها كم نگردد و تزلزل آنها تخفيف پيدا نكند . سبحان الله و لا حول و لا قوة الا بالله . پناه مى برم به خداى تعالى . خدا مى داند بايد قلب انسان پاره پاره شود و دل انسان از خوف ذوب شود و سر به بيابان گذارد، چقدر انسان غافل است ! ديگر آنكه تمام عبادات و اطاعات ما براى تحصيل اغراض خويش و محرك ما حب نفس است ، و فى الحقيقة زهد دنيا براى آخرت است ، و آن مثل زهد دنيا براى دنياست پيش احرار؛ پس ، اگر عبادت ثقلين را در محضر قدس ربوبيت ببريم ، جز بعد از ساحت مقدس چيز ديگرى استحقاق نداريم . حق تبارك و تعالى ما را دعوت نموده به مقام قرب و بارگاه انس خود وخلقنك لاءجلى (235) فرموده و غايت خلقت را معرفت به خود قرار داده و طرق معارف و راه عبوديت را به ما نشان داده ، با اين وصف ما جز به تعمير بطن به چيز ديگر مشغول نيستيم و جز خودخواهى مقصد ديگرى نداريم .
پس ،اى انسان بيچاره كه عبادات و مناسك تو بعد از ساحت قدس آورد و مستحق عتاب و عقاب كند، به چه اعتماد دارى ؟ و چرا خوف از شدت باءس حق تو را بى آرام و دل تو را خون ننموده . آيا تكيه گاهى دارى ؟ آيا به اعمال خود وثوق و اطمينان دارى ؟ اگر چنين است واى به حال تو و معرفتت به حال خود و مالك الملوك !و اگر اعتماد به فضل حق و رجا به سعه رحمت و شمول عنايت ذات مقدس دارى ، بسيار بجا و بحق و به محل وثيقى اعتماد كردى و به پناهگاه محكمى پناه بردى .
خداوندا، بارالها، ما دستمان از همه چيز كوتاه است و خود مى دانيم كه ناقص و ناچيزيم و لايق درگاه تو و فراخور بارگاه قدس تو چيزى نداريم ؛ سر تا پا نقص و عيب هستيم و ظاهر و باطن ما به لوث معاصى و مهلكات و موبقات آغشته است ؛ ما چه هستيم كه اظهار ثناى تو كنيم !جايى كه اولياء تو گويند: اءفبلسانى هذا الكال اءشكرك (236) و عجز و ضعف و قصور خود را اعلان كنند، ما اهل معصيت و محجوبين از ساحت كبريا چه بگوييم . جز آنكه با لقلقه لسان عرض كنيم رجاء ما به مراحم توست و اميد و ثقه ما به فضل و مغفرت تو، و به وجود و كرم آن ذات مقدس است . چنانكه در لسان اولياء تو وارد است : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
قال الله تبارك و تعالى : لا يتكل العاملون لى على اءعمالهم التى يعملونها لثوابى ، فانهم لو اجتهدوا و اءتعبوا اءنفسهم اءعمارهم فى عبادتى كانوا مقصرين غير بالغين فى عبادتهم كنه عبادتى فيما يطلبون عندى من كرامتى و النعيم فى جناتى و رفيع الدرجات العلى فى جوارى ؛ و لكن برحمتى فليثقوا و بفضلى فليرجوا و الى حسن الظن بى فليطمئنوا؛ فان رحمتى عند ذلك تدركهم ، و منى يبلغهم رضوانى ، و مغفرتى تلبسهم عفوى ؛ فانى اءنا الله الرحمن الرحيم و بذلك تسميت . (237)
نيز از اسباب خوف تفكر در شدت باءس حق و دقت سلوك راه آخرت ، و خطرات متوجه بر انسان در ايام حيات و در حين موت ، و سختيهاى برزخ و قيامت ، و مناقشات در حساب و ميزان است ؛ چنانكه ملاحظه آيات و اخبارى كه وعده هاى حق تعالى را شامل است رجاء كامل آورد . حديث كنند كه حق تعالى به طورى در قيامت بسط بساط رحمت كند كه شيطان طمع مغفرت حق كند . (238)
در اين عالم كه حضرت حق به حسب روايت نظر لطف به آن نفرموده از وقتى كه خلقت فرموده آن را (239) و رحمت در آن نازل نشده مگر ذره اى نسبت به عوالم ديگر، اين همه رحمت و نعمت الهى و لطف و بخشش ذات مقدس سر تا پاى هه را فراگرفته ، و هر چه پيدا و ناپيداست سفره نعم و عطاى حضرت بارى تبارك و تعالى است كه اگر جميع عالم بخواهند به شمه اى از نعمت و رحمت او احاطه كنند نتوانند؛ پس چه خواهد بود در عالمى كه عالم كرامت و مهمانخانه عطاى ربوبيت و جايگاه رحمت و بسط رحيميت و رحمانيت است ؛ شيطان حق دارد طمع به رحمت كند و اميد عطاى حق نمايد .
پس ، حسن ظن خود را به حق كامل كن و اعتماد به فضل او نما، (ان الله يغفر الذنوب جميعا) (240) خداى تعالى همه را در بحر عطا و رحمت خود مستغرق نمايد . تخلف در وعده حق محال است ، گرچه تخلف در وعيد ممكن است و چه بسا بسيار واقع شود . پس دل خوش دار به رحمت كامل او .
فصل سوم : فرق بين رجا و غرور
اى عزيز ملتفت باش كه رجا را از غرور تميز دهى . ممكن است اهل غرور باشى و گمان كنى اهل رجا هستى . و تميز آن از مبادى آن سهل است : بين اين حالتى كه در تو پيدا شده و بدان خود را راجى مى دانى از تهاون به اوامر حق و كوچك شمردن حق و اوامر او پيدا شده ؛ يا از اعتقاد به سعه رحمت و عظمت آن ذات مقدس ؟ و اگر تميز آن نيز مشكل است ، از آثار مى توان تميز داد: اگر عظمت حق در دل باشد و قلب مؤ من به احاطه رحمت و عطاء آن ذات مقدس قيام به اطاعت و عبوديت مى كند؛ چون تعظيم و عبادت عظيم و منعم از فطريات و تخلف ناپذير است ؛ پس اگر با قيام به وظايف عبوديت و جد و جهد در طاعت و عبادت ، اعتماد به اعمال خود نداشته باشى و آنها را به چيزى نشمرى و اميد به رحمت حق و فضل و عطاى او داشته باشى و خود را به واسطه اعمال خود مستوجب هر ذم و لوم و سخط و غضب بدانى و تكيه گاه تو رحمت و جود جواد على الاطلاق باشد، داراى مقام رجا هستى ؛ و شكر خداى تبارك و تعالى كن و از ذات مقدس بخواه كه آن را در قلب تو محكم كند و مقام بالاتر از آن را به تو عنايت فرمايد . و اگر خداى نخواسته متهاون به اوامر حق بودى و بى اهميت و ناچيز شمردى فرموده هاى ذات اقدس را، بدان كه آن غرور است كه در دل تو پيدا شده از مكايد شيطان و نفس اماره تو.
اگر ايمان به سعه رحمت و عظمت داشتى ، اثرى از آن نمايان بود در تو . مدعى كه عملش مخالف با دعوايش باشد خود مكذب خود است . شاهد بر اين كلام در احاديث معتبره بسيار است
- عن ابن اءبى نجران ، عمن ذكره ، عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
قلت له : قوم يعملون بالمعاصى و يقولون نرجو، فلا يزالون كذلك حتى ياءتيهم الموت ، فقال : هؤ لاء قوم يترجحون فى الاءمانى . كذبوا، ليسوا براجين ، ان من رجا شيئا طلبه ؛ و من خاف من شى ء هرب منه . (241)
و عن الحسين بن اءبى سارة قال سمعت اباعبدالله عليه السلام يقول :
لا يكون المؤ من مؤ منا حتى يكون خائفا راجيا، و لا يكون خائفا راجيا حتى يكون عاملا لما يخاف و يرجو . (242)
و بعضى گفته اند مثل كسى كه عمل نكند و انتظار و رجا داشته باشد، مثل كسى است كه بى مهيا كردن اسباب به اميد مسبب نشيند . (243)
مثل زارعى كه يا بدون افشاندن تخم يا بى مراقبت نمودن از زمين و آبيارى نمودن و بدون رفع موانع بنشيند به انتظار زراعت . اين را نتوان گفت رجا دارد؛ بلكه حمق دارد و ابله است . و مثل كسى كه اصلاح اخلاق نكرده يا از معاصى اجتناب نكرده اعمالى كند، مثل كسى است كه بذر را در شوره زار كشت كند؛ البته چنين زرعى نتيجه مطلوبه ندهد.
پس رجاء محبوب و متسحسن آن است كه انسان تمام اسبابى كه تحت تصرف اوست و حق تعالى به عنايت كامله خود به او قدرت عنايت كرده و هدايت به طرق صلاح و فساد فرموده و امر به تهيه آنها نموده ايجاد كند، پس از آن به انتظار و اميد آن باشد كه حق تعالى به عنايات سابقه خود اسبابى كه در تحت اختيار او نيست فراهم و رفع موانع و مفسدات بنمايد .
پس ، بنده اگر زمين دل را از خارهاى اخلاق فاسده و سنگ و شوره هاى معاصى پاك نمود و بذر اعمال را در او كشت و به آب صافى علم نافع و ايمان خالص آن را آبيارى كرد و از مفسدات و موانع ، مثل عجب و ريا و امثال آنها كه به منزله علفهايى است مانع از سبز شدن زراعت ، خالص نمود، پس از آن به انتظار فضل خدا نشست كه حق تعالى او را ثابت نگه دارد و عاقبت او را ختم به خير فرمايد، اين رجاء مستحسن است چنانكه حق تعالى فرمايد: ان الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله اءولئك يرجون رحمت الله (244)
فصل چهارم : لميت موازنه خوف و رجا
ذيل اين حديث شريف مذكور است كه خوف و رجا نبايد يكى بر ديگرى رجحان داشته باشد . چنانكه در مرسله ابن ابى عمير از حضرت صادق عليه السلام نيز به همين مضمون وارد است . (245) و انسان وقتى كه كمال نقص خود را از قيام بن عبوديت ملاحظه كرد و دقت و ضيق راه آخرت را تفكر نمود، خوف در او حادث شود به اعلى درجه . و وقتى ملاحظه ذنوب خود نمود و تفكر در حال مردمى كرد كه عاقبت امر بى ايمان و عمل صالح از دنيا رفتند و حالشان با اينكه در اول امر خوب بود منجر به بدى شد و مبتلا به سوء عاقبت شدند در او خوف شديد حادث شود . در حديث شريف كافى از حضرت صادق عليه السلام نقل كند، قال :
المؤ من بين مخافتين : ذنب قد مضى لا يدرى ما صنع الله فيه ، و عمر قد بقى لا يدرى ما يكتسب فيه من المهالك . فهو لا يصبح الا خائفا و لا يصلحه الا الخوف . (246)
و در خطبه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به همين مضمون وارد است . (247) بالجمله ، خود در كمال نقص و تقصير، و حق در كمال عظمت و جلالت و سعه رحمت و عطاست . و عبد در بين اين دو نظر هميشه در حد اعتدال خوف و رجاست .
بعضى گفته اند در بعضى اوقات خوف براى انسان نافعتر است ، مثل حال صحت و سلامت ، تا انسان در كسب كمال و عمل صالح كوشد . و در بعضى حالات رجا بهتر است ، مثل حال پيدايش امارت موت ، تا انسان ملاقات كند حق را با حالتى كه محبوبتر است پيش او . (248) و اين سخن مطابق گفته هاى سابق و احاديث مذكوره درست نيايد؛ زيرا رجاء محبوب نيز باعث بر عمل و كسب آخرت است ؛ و خوف از حق هميشه محبوب است و منافات با رجاء واثق ندارد .
بعضى گفته اند خوف از فضايل نفسانيه و كمالات عقليه نيست در دار آخرت ؛ و فقط در دار دنيا، كه دار عمل است ، از امور نافعه است براى فعل عبادات و ترك معاصى و بعد از خروج از دنيا فايده اى ندارد؛ به خلاف رجا كه منقطع نشود و در دار آخرت نيز باقى است ، زيرا بنده هر چه از رحمت خدا بيشتر نايل شود، طمعش به فضل حق افزون گردد، زيرا خزاين رحمت وجود حق تناهى ندارد . پس ، خوف منقطع شود و رجا باقى ماند . (249)
محدث محقق ، مجلسى رحمة الله فرمايد كه حق اين است كه بنده مادامى كه در دار تكليف است ، لابد است از خوف و رجا، و بعد از مشاهده امور آخرت ، يكى از آنها لابد بر ديگرى رجحان پيدا مى كند . (250)
نويسنده گويد: آنچه ذكر كردند از غلبه خوف در عالم آخرت مطابق آنچه ذكر شد در معنى رجا درست نيايد . و بر فرض صحت ، راجع به متوسطين است كه خوف و رجاء آنها راجع به ثواب و عقاب است . و اما حال خواص و اوليا غير از آن است كه ذكر كرده اند، زيرا خوف و رجايى كه از مشاهده عظمت و جلال حاصل شود به معاينه امور آخرت زايل نشود و رجحان بر يكديگر پيدا نكند؛ بلكه آثار جلال و عظمت و تجليات جمال و لطف در عالم آخرت بيشتر است ، و خوف حاصل از عظمت حق از لذايذ روحانيه است و منافات با آيه كريمه اءلا ان اءولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (251) ندارد . چنانكه با تاءمل معلوم شود و آنچه از آن قائل نقل شد كه خوف از فضائل نفسانيه نيست ، خوف از جلال و عظمت نيست ؛ زيرا آن كمال است .
الحديث الرابع عشر: امتحان و ابتلا
عن اءبى عبدالله عليه السلام :
ان فى كتاب على عليه السلام اءن اءشد الناس بلاء النبيون ، ثم الوصيون ، ثم الاءمثل فالاءمثل ، و انما يبتلى المؤ من على قدر اءعماله الحسنة ؛ فمن صح دينه و حسن عمله ، اشتد بلاؤ ه ، و ذلك اءن الله تعالى لم يجعل ثوابا لمؤ من و لا عقوبة لكافر، و من سخف دينه و ضعف عقله قل بلاؤ ه ، و ان البلاء اءسرع الى المؤ من التقى من المطر الى قرار الاءرض .(252)
فصل اول : امتحان و نتيجه آن و چگونگى نسبت آن به ذات مقدس حق
نفوس انسانيه در بدو ظهور و تعلق آن به ابدان و هبوط آن به عالم ملك ، در جميع علوم و معارف و ملكات حسنه و سيئه ، بلكه در جميع ادراكات و فعليات ، بالقوه است و كم كم رو به فعليت گذارد به عنايت حق (جل و علا). و ادراكات ضعيفه جزئيه اول در او پيدا شود، از قبيل احساس لمس و حواس ظاهره ديگر؛ و پس از آن ادراكات باطنيه نيز به ترتيب در او حادث گردد. ولى در جميع ملكات باز بالقوه باشد؛ و اگر تحت تاءثيراتى واقع نشود، به حسب نوع ملكات خبيثه در او غالب و متمايل به زشتى و ناهنجارى گردد؛ زيرا دواعى داخليه از قبيل شهوت و غضب و غير آن او را طبعا به فجور و تعدى و جور دعوت كند؛ و پس از تبعيت آنها به اندك زمانى حيوانى بس عجيب و شيطانى بى اندازه غريب گردد .
و چون عنايت حق تعالى و رحمتش شامل حال فرزند آدم در ازل بود، دو نوع از مربى و مهذب به تقدير كامل در او قرار داد كه آن دو به منزله بال است براى بنى آدم كه مى تواند به واسطه آنها از حضيض جهل و نقص و زشتى و شقاوت به اوج علم و معرفت و كمال و جمال و سعادت پرواز نمايد و خود را از تنگناى ضيق طبيعت به فضاى وسيع ملكوت اعلى رساند : يكى مربى باطنى ، قوه عقل و تميز؛ و ديگر مربى خارجى ، انبيا و راهنمايان . و اين دو هيچ كدام بى ديگرى انجام اين مقصد ندهند، چه عقل بشر خود نتواند كشف طرق سعادت و شقاوت كند و راهى به عالم غيب و نشئه آخرت پيدا كند، و هدايت و راهنمايى پيمبران بدون قوه تميز و ادراك عقلى مؤ ثر نيفتد .
پس حق (تبارك و تعالى ) اين دو نوع مربى را مرحمت فرموده كه به واسطه آنها تمام قواى مخزونه و استعدادات كامنه در نفوس به فعليت تبديل كذا، ظ: تبدل پيدا كند . و اين دو نعمت بزرگ را حق تعالى براى امتحان بشر و اختبار آنها مرحمت فرموده ؛ زيرا بدين دو نعمت ممتاز شوند افراد انسان از يكديگر، و سعيد و شقى و مطيع و عاصى و كامل و ناقص از هم جدا شوند . چنانكه جناب ولايت مآب فرمايد: و الذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة . (253)
ابن ابى يعفور از حضرت صادق عليه السلام نقل كند: لابد للناس من اءن يمحصوا و يميزوا و يغربلوا و يستخرج فى الغربال كثير . (254) و عن منصور: قال لى اءبوعبدالله عليه السلام : يا منصور، ان هذا الاءمر لا ياءتيكم الا بعد اياس ، و لا و الله حتى تميزوا، و لا و الله حتى تمحصوا، و لا و الله حتى يشفى من يشقى و يسعد من يسعد. (255)
در حديث ديگر است از حضرت ابوالحسن عليه السلام قال : ( يخلصون كما يخلص الذهب )(256) و در كافى شريف ، سند به حضرت صادق عليه السلام رساند: قال : ما من قبض و لا بسط الا و لله فيه مشيئة و قضاء و ابتلاء (257) . در حديث ديگر از حضرت منقول است قال : انه ليس شى ء فيه قبض اءو بسط مما اءمر الله به اءو نهى عنه الا و فيه لله عزوجل ابتلاء و قضاء . (258) قبض در لغت امساك و منع و اخذ، و بسط نشر و اعطاست . پس ، هر عطا و توسعه و منعى و هر امر و نهى و تكليفى براى امتحان است .
پس ، معلوم شد كه بعث رسل و نشر كتب آسمانى همه براى امتياز بشر و جدا شدن اشقيا از سعدا و مطيعين از عاصين است . و معنى امتحان و اختبار حق همين امتياز واقعى خود بشر است از يكديگر، نه علم به امتياز؛ زيرا علم حق تعالى ازلى و متعلق و محيط به هر چيز است قبل از ايجاد. پس ، نتيجه امتحان مطلقا كه اين دو كه ذكر شد از بزرگترين آنهاست امتياز سعيد و شقى است . در اين امتحان و اختبار نيز حجت خدا بر خلق تمام شود و هلاكت و شقاوت و سعادت و حيات هر كسى از روى حجت و بينه واقع گردد و راه اعتراض باقى نماند.
هر كس تحصيل سعادت و حيات جاويدان نمايد، به هدايت و توفيق حق است ؛ زيرا تمام اسباب تحصيل را مرحمت فرموده . و هر كس تحصيل شقاوت نمايد رو به هلاكت رود و تبعيت نفس و شيطان كند، با فراهم بودن در جميع طرق هدايت و اسباب كسب سعادت ، خود به اختيار خود به هلاكت و شقاوت فرو رفته و حجت بالغه حق بر او تمام است . (لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت ) . (259)
فصل دوم : شدت ابتلاء انبياو اوصيا و مؤ منين
هر عملى كه از انسان صادر مى شود، بلكه هر چه در ملك بدن واقع شود و متعلق ادراك نفس شود، از آن يك نحو اثرى در نفس واقع شود؛ چه اعمال حسنه باشد يا سيئه ؛ كه از اثر حاصل از آنها در لسان اخبار به نكته بيضا و نكته سودا تعبير شده ؛ (260) و چه از سنخ لذايذ باشد يا آلام . مثلا از هر لذتى كه از مطعومات يا مشروبات و جز آنها انسان مى برد، در نفس اثرى از آن واقع مى شود و ايجاد علاقه و محبتى در باطن روح به آن مى شود و توجه نفس به آن افزون مى شود. و هر چه در لذات و مشتهيات بيشتر غوطه زند، علاقه و حب نفس به اين عالم شديدتر و ركون و اعتمادش بيشتر شود؛ و نفس تربيت شود به علاقه دنيا؛ و هر چه لذايذ در ذائقه اش بيشتر شود؛ ريشه محبتش بيشتر گردد؛ و هر چه اسباب عيش و عشرت و راحت فراهمتر باشد، درخت علاقه دنيا برومندتر گردد. و هر چه توجه نفس به دنيا بيشتر گردد، به همان اندازه از توجه به حق و عالم آخرت غافل گردد، چنانكه اگر ركون نفس بكلى به دنيا شد و وجهه آن مادى و دنياوى گرديد، سلب توجه از حق تعالى و دار كرامت او بكلى گردد و (اءخلد الى الاءرض و اتبع هواه ) (261) شود .
پس ، استغراق در بحر لذايذ و مشتهيات قهرا حب به دنيا؛ و حب به دنيا تنفر از غير آن آورد . چنانكه بعكس ، اگر انسان از چيزى بدى ديد و ادراك ناملايمات كرد، صورت آن ادراك در نفس ايجاد تنفر نمايد . و هر چه آن صورت قويتر باشد، آن تنفر باطنى قويتر گردد . چنانكه اگر كسى در شهرى رود كه در آنجا امراض و آلام بر او وارد شود و ناملايمات خارجى و داخلى بر او رو آورد، قهرا از آنجا متنفر و منصرف شود . و هر چه ناملايمات بيشتر باشد، انصراف و تنفر افزون شود . و اگر شهر بهترى سراغ داشته باشد، كوچ به آنجا كند . و اگر نتواند به آنجا حركت كند، علاقه به آنجا پيدا كند و دلش را به آنجا كوچ دهد.
پس ، اگر انسان از اين عالم هر چه ديد بليات و آلام و اسقام و گرفتارى ديد و امواج فتنه ها و محنتها بر آن رو آورد، قهرا از آن متنفر گردد و دلبستگى به آن كم شود و اعتماد بر آن نكند. و اگر به عالم ديگرى معتقد باشد و فضاى وسيع خالى از هر محنت و المى سراغ داشته باشد، قهرا بدانجا سفر كند. و اگر سفر جسمانى نتوان كرد، سفر روحانى كند و دلش را بدانجا فرستد . پر واضح است كه تمام مفاسد روحانى و اخلاقى و اعمالى از حب به دنيا و غفلت از حق تعالى و آخرت است . و حب به دنيا منشاء هر خطيئه است ؛ (262) چنانكه تمام اصلاحات نفسانى و اخلاقى و اعمالى از توجه به حق و دار كرامت آن و از بى علاقگى به دنيا و عدم ركون و اعتماد به زخارف آن است .
پس ، معلوم شد از اين مقدمه كه حق تعالى عنايت و الطافش به هر كس بيشتر باشد و مراحم ذات مقدس شامل حال هر كس زيادتر باشد، او را بيشتر از اين عالم و زخارف آن پرهيز دهد، و امواج بليات و فتن را بر او بيشتر متوجه فرمايد، تا اينكه روحش از اين دنيا و زخارف آن منصرف و منزجر گردد و به مقدار ايمانش رو به عالم آخرت رود و وجهه قلبش متوجه به آنجا گردد . و اگر نبود براى تحمل شدت ابتلا مگر همين يك جهت ، هر آينه كفايت مى كرد . و در احاديث شريفه اشارت به اين معنى دارد: عن اءبى جعفر عليه السلام :
ان الله تعالى ليتعاهد بالبلاء كما يتعاهد الرجل اءهله بالهدية من الغيبة و يحميه الدنيا كما يحمى الطبيب المريض (263)
در حديث ديگر نيز به همين مضمون وارد است . (264) گمان نشود كه محبت حق و شدت عنايت ذات اقدس به بعضى بندگان نعوذ بالله جزاف و بى جهت است ؛ بلكه هر قدمى كه مؤ من و بنده خدا به سوى او بردارد، حق تعالى به قدر ذراعى به او نزديك شود . (265) مثل مراتب ايمان و تهيه اسباب توفيق ، مثل انسانى است كه با چراغى در راه تاريك حركت كند؛ هر قدمى كه بردارد، جلو او روشن گردد و راهنمايى براى قدم ديگر نمايد .
هر قدمى كه انسان به سوى آخرت بردارد، راه روشنتر شود و عنايات حق به او بيشتر گردد و اسباب توجه به عالم قرب و تنفر از عالم بعد را فراهم فرمايد . و عنايات ازليه حق تعالى به انبيا و اوليا به اسطه علم ازلى اوست به اطاعت آنها در زمان تكليف . چنانكه شما اگر دو بچه داشته باشيد كه در حال طفوليت آنها علم پيدا كنيد كه يكى موجبات رضايت شما را فراهم مى كند و يكى موجبات سخط و غضب شمارا، البته عنايت شما از اول به آن مطيع بيشتر از ديگرى است .
ديگر از نكات شدت ابتلاى بندگان خاص اين است كه آنها در اين ابتلا و گرفتاريها به ياد حق افتند و مناجات و تضرع در درگاه قدس ذات مقدس نمايند و ماءنوس با ذكر و فكر او گردند. و طبيعى بنى الانسان است كه در وقت بليات تشبث به هر ركنى كه احتمال نجات در او دهند پيدا مى كنند، و در وقت سلامت و راحت غفلت از آن پيدا مى كنند؛ و چون خواص ركنى جز حق سراغ ندارند، بدان متوجه شوند و انقطاع به مقام قدس او پيدا كنند.
و حق تعالى از عنايتى كه به آنها دارد، خود سبب انقطاع را فراهم فرمايد . گرچه اين نكته ، بلكه نكته سابقه ، نسبت به انبيا و اولياء كمل درست نيايد؛ چه آنها مقامشان مقدستر و قلبشان محكمتر از آن است كه به اين امور علاقه به دنيا پيدا كنند، يا در توجه و انقطاعشان به حق فرقى حاصل شود . و تواند بود كه انبيا و اولياء كمل چون به نور باطنى و مكاشفات روحانى يافته اند كه حق تعالى به اين عالم و زخارف آن نظر لطف ندارد و دنيا و هر چه در اوست خوار و پست است در پيشگاه مقدس او، از اين جهت اختيار كردند فقر را بر غنا و ابتلا را بر راحتى و بليات را بر غير آنها، چنانكه احاديث شريف بر اين معنى است . (266)
در حديث است كه جبرئيل كليد خزاين ارض را در حضور خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و سلم آورد و عرض كرد در صورت اختيار آن از مقامات اخروى شما نيز چيزى كم نشود . حضرت براى تواضع از حق تعالى قبول نفرمود و فقر را اختيار فرمود. و در كافى شريف سند به حضرت صادق عليه السلام رساند، قال : ان الكافر ليهون على الله حتى لو ساءله الدنيا بما فيها اءعطاه ذلك (267) و اين از خوارى دنياست در نظر كبرياى حق . و در حديث است كه حق تعالى از وقتى كه عالم اجسام را خلق فرموده به آن نظر لطف فرموده است . (268)
ديگر از نكات شديد ابتلاء مؤ منين آنكه براى آنها درجاتى است كه به آنها نايل نشوند مگر با بليات و امراض و آلام . (269) و ممكن است اين درجات صورت اعراض از دنيا و اقبال به حق باشد؛ و ممكن است براى خود اين بليات صورت ملكوتى باشد كه نيل به آنها نشود مگر با ظهور در عالم ملك و ابتلاء آنها به آن .
چنانكه در حديث شريف كافى سند به حضرت صادق عليه السلام رساند: انه ليكون للعبد منزلة عند الله ؛ فما ينالها الا باحدى الخصلتين : اما بذهاب ماله ، اءو ببلية فى جسده (270)
و در خبر شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام وارد است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديد . حضرت فرمود به آن مظلوم كه براى تو درجه اى است در بهشت ؛ نمى رسى به آن مگر به شهادت .(271) البته صورت ملكوتى شهادت در راه خدا حاصل نمى شود مگر به وقوع آن در ملك و در اخبار متواتر وارد است كه براى هر عملى صورتى است در عالم ديگر . (272) و در كافى از حضرت صادق عليه السلام نقل شده است : ان عظيم الاءجر لمع عظيم البلاء؛ و ما اءحب الله قوما الا ابتلاهم . (273) و احاديث به اين مضمون بسيار است .
فصل سوم : ابتلاء انبيا به امراض جسمانى
محدث بزرگ ، مجلسى رحمة الله فرمايد:
در اين احاديث (يعنى احاديث ابتلاء انبيا كه وارد شده از طرق عامه و خاصه ) دلالت واضحه است بر آنكه انبيا و اوصيا در امراض حسيه و بليات جسميه مثل غيرشان هستند . بلكه آنها اولى به آن هستند از غير، براى بزرگ شدن اجر آنها كه موجب تفاضل در درجات است . و اين منافات با مقام آنها ندارد؛ بلكه آن موجب تثبيت امر آنها شود . و اگر آنها مبتلا نشوند به بليات ، با آنكه از دست آنها معجزات و خارق عادات صادر مى شود، گفته شود درباره آنها آنچه نصارا درباره پيغمبرشان گفتند . و اين تعليل در روايات وارد است . (274)
محقق مدقق طوسى (عطر الله مرقده ) در تجريد فرمايد در ضمن آنچه بايد از آن مبرا باشند: و هر چه تنفر از آن حاصل آيدو علامه علماى اسلام (رضوان الله عليهم ) فرمايد در شرح آن : و بايد منزه باشد از امراض منفره ، مثل سلس و جذام و برص ؛ براى اينكه اينها تنفر آورد و منافى با غرض از بعثت است . (275)
نويسنده گويد: گرچه مقام نبوت تابع كمالات نفسانيه و مدارج روحانيه است و ربطى به مقام جسمانيت ندارد و امراض و نقايص جسمانيه ضررى به مقام روحانى آنها نرساند و مراض منفره از علو شاءن و عظمت رتبه آنها چيزى ناقص نكند، اگر مؤ كد كمالات آنها نباشد و مؤ يد درجات آنها نگردد، چنانكه اشاره به آن شد، ليكن آنچه اين دو محقق اشاره بدان كردند خالى از وجه نيست ؛ زيرا چون عامه مردم تميز ما بين مقامات را نمى دهند و گمان مى كنند كه نقص جسمانى از نقص روحانى يا ملازم با اوست ، و بعضى از نقايص را منافى با مقام علو شاءن و عظمت مرتبت دانند، لهذا عنايت حق چنان اقتضا كند كه پيغمبران را كه صاحب شريعت و مبعوث به رسالت هستند به امراضى كه موجب تنفر اطباع و استيحاش مردم است مبتلا نفرمايد . پس ، عدم ابتلاى آنها نه براى آن است كه ابتلاى به آن نقص مقام نبوت است ؛ بلكه براى اكمال فايده تبليغ است . بنابراين ، مانع ندارد ابتلاى بعض انبيا كه صاحب شريعت نيستند، و ابتلاى اولياء بزرگ و مؤ منين به اين گونه بليات . چنانكه حضرت ايوب و جناب حبيب نجار مبتلا بودند . و اخبار كثيره وارد شده در ابتلاى حضرت ايوب . (276)بالجمله ، اين نحو از امراض ضررى به حال مؤ منين و نقص براى آنها و انبيا عليهم السلام نيست ، بلكه ترفيع رتبه و علو مقام و درجه است .
فصل چهارم : دنيا دار ثواب و عقاب حق تعالى نيست
اين عالم دنيا براى نقص و قصور و ضعفى كه در آن است نه دار كرامت و جاى ثواب حق تعالى است ، و نه محل عذاب و عقاب ؛ زيرا دار كرامت حق عالمى است كه نعمتهاى آن خالص و اختلاط به نقمت ندارد و راحت آن مشوب به تعب و رنج نيست . و در اين عالم چنين نعمتى امكان ندارد؛ زيرا دار تزاحم است و به هر نعمتى انواع رنج و زحمت و نقمت اختلاط دارد .
بلكه حكما گفته اند لذات اين عالم دفع آلام است . (277) و توان گفت كه لذاتتش موجب آلام است ، زيرا اينجا هر لذتى در پى رنج و الم و تعبى دارد . بلكه ماده اين عالم تعصى دارد از قبول رحمت خالص و نعمت غير مشوب . و همين طور عذاب و زحمت و رنج و تعب اين عالم نيز خالص نيست ؛ بلكه هر رنجى و تعبى محفوف به نعمتهايى است . و هيچ يك از آلام و اسقام و رنج و محنت در اين عالم غير مشوب نيست ؛ و مواد اين عالم تعصى دارد از قبول عذاب خالص مطلق . و دار عذاب و عقاب حق دارى است كه در آن عذاب محض و عقاب خالص باشد .
آلام و اسقام آنجا مثل اين عالم نيست كه به عضوى متوجه باشد؛ يك عضو سالم و عضو ديگر در تعب و زحمت . و به بعض آنچه ذكر شد اشاره فرموده در حديث شريف ، آنجا كه فرمايد: و ذلك اءن الله لم يجعل الدنيا ثوابا لمؤ من و لا عقوبة لكافر .
اينجا دار تكليف و مزرعه آخرت و عالم كسب ، و عالم آخرت دار جزا و سزا و ثواب و عقاب است . آنها كه متوقعند كه حق تعالى هر كس را كه در اين عالم مرتكب معصيت و فحشايى شد، فورا جلو او را بگيرد و دست او را منقطع و او را قلع و قمع فرمايد، غافل از آن هستند كه خلاف ترتيب و مخالف سنة الله جاريه است .
اينجا دار امتحان و امتياز شقى از سعيد و مطيع از عاصى است ؛ و عالم ظهور فعليات است نه دار بروز نتايج اعمال و ملكات . و اگر نادرا حق تعالى ظالمى را گرفتار كند، مى توان گفت از عنايات حق تعالى به آن ظالم است . اگر اهل معصيت و ظلم را به حال خودشان واگذار فرمايد استدراج است .
چنانكه خداى تعالى مى فرمايد: سنستدرجهم من حيث لا يعلمونَ و اءملى لهم ان كيدى متين (278) و لا يحسبن الذين كفروا اءنما نملى لهم خير لاءنفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم غذاب اليم (279) و در مجمع البيان روايت كند از حضرت صادق عليه السلام : اذا اءحدث العبد ذنبا، جدد له نعمة فيدع الاستغفار فهو الاستدراج . (280)
فصل پنجم : شدت بليات روحيه تابع شدت ادراك است
در ذيل حديث شريف كه مى فرمايد: و من سخف دينه و ضعف عقله قل بلاؤ ه ، چنين ظاهر شود كه بليات اعم از جسمانيه و روحانيه است ؛ زيرا اشخاص ضعيف العقل و كم ادراك به مقدار ضعف عقل و ادراك خود از بليات روحانيه و ناملايمات عقليه ماءمونند . به خلاف كسانى كه عقلشان كامل و ادراكشان شديد است ، كه به مقدار كمال عقل و شدت ادراك خود بليات روحانى آنها زياد شود . و هر چه ادراكات كاملتر و روحانيت قويتر باشد، بليات بيشتر و ادراك ناملايمات افزون گردد .
و تواند بود كه فرموده حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم : ما اءوذى نبى مثل ما اءوذيت ) (281) نيز به اين معنى برگردد . زيرا هر كس عظمت و جلالت ربوبيت را بيشتر ادراك كند و مقام مقدس حق (جل و علا) را زيادتر بشناسد، از عصيان بندگان و هتك حرمت آنها بيشتر متاءثر و متاءلم گردد؛ و نيز هر كس رحمتش و عنايت و لطفش به بندگان خدا بيشتر باشد، از اعوجاج و شقاوت آنها بيشتر اذيت شود؛ و البته خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و سلم در اين مقامات و ساير مدارج كماليه از انبيا و اوليا و ساير بنى الانسان كاملتر بوده ، پس اذيتش بيشتر و تاءثرش بالاتر بوده .
الحديث الخامس عشر: صبر
عن اءبى بصير، قال سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول :
ان الحر حر على جميع اءحواله ؛ ان نابته نائبة ، صبر لها؛ و ان تداكت عليه المصائب ، لم تكسره و ان اءسر و قهر و استبدل باليسر عسرا؛ كما كان يوسف الصديق الاءمين لم يضرر حريته اءن استعبد و قهر و اءسر؛ و لم تضرره ظلمة الجب و وحشته و ما ناله ، اءن من الله عليه فجعل الجبار العاتى له عبدا بعد اذكان له مالكا؛ فاءرسله و رحم به اءمة ، و كذلك الصبر يعقب خيرا . فاصبروا و وطنوا اءنفسكم على الصبر توجروا . (282)
فصل اول : اسارت شهوت منشاء همه اسارتها
انسان اگر مقهور سلطه شهوت و هواهاى نفسانيه گرديد، رقيت و عبوديت و ذلت در او به قدر مقهوريتش در تحت سلطه آنها زياد شود . معنى عبوديت از كسى ، خضوع تام و اطاعت از اوست . انسان مطيع شهوات و مقهور نفس اماره بنده فرمانبر آنهاست ؛ و هر چه آنها امر كنند، با كمال خضوع اطاعت كند . و در پيشگاه آنها عبد خاضع و بنده مطيع گردد تا كار به جايى رسد كه اطاعت آنها را مقدم دارد بر اطاعت خالق سماوات و ارض ، و بندگى آنها را برگزيند بر بندگى مالك الملوك حقيقى . و در اين حال عزت و حريت و آزاد مردى از قلبش رخت بندد، و غبار ذلت و فقر و عبوديت بر چهره قلبش بنشيند، و خاضع اهل دنيا گردد و قلبش در پيش اهل دنيا و صاحبان حشمت سجده كند و براى به دست آوردن مشتهيات نفسانيه خود؛ از همنوع خود ذلتها و منتها كشد و خواريها در راه تعمير بطن و فرج برد؛ و تا اسير بند شهوت و نفس است ، از هيچ گونه خلاف شرف و فتوت و حريتى مضايقه نكند؛ و سر به زير بار اطاعت هر كس و ناكس در آورد، و از هر ناچيز منت كشد به مجرد احتمال حصول مطلوب پيش او، گرچه آن شخص از ساير خلق بى ارزشتر و پست تر و احتمال موهوم باشد . گويند وهم در باب طمع حجت است .
آنها كه بنده دنيا و شهوت خويشند و طوق بندگى هواى نفس را در گردن نهادند، بندگى هر كسى كه دنيا را پيش او سراغ دارند، يا احتمال مى دهند، مى كنند و خاضع او مى شوند . و اگر در ظاهر، زبان منيت و عفت نفس گشايند، تدليس محض است ، و اعمال و اقوال آنها اين كلام را تكذيب كنند . اين اسارت و رقيت از امورى است كه انسان را هميشه در زحمت و ذلت و رنج و تعب دارد . انسان با شرف و عزت نفس بايد با هر وسيله و جديت خود را از آن پاك و پاكيزه كند . رهايى از اين قيد خوارى و مذلت به معالجه اساس نفس است ؛ و آن با علم و عمل نافع صورت گيرد:
اما عمل ، پس آن به ارتياضات شرعيه و مخالفت نفس است . در مدتى آن را از محبت مفرط به دنيا و تبعيت شهوات و هواهاى نفسانيه منصرف كند تا آنكه نفس عادت به خيرات و كمالات كند.
اما علم ، به آن است كه انسان به نفس خود بفهماند و به قلب خويشتن برساند كه مخلوقات ديگر چون خود ضعيف و محتاج و فقير و بينوا هستند؛ و آنها نيز مثل خود من در تمام امور جزئيه و كليه محتاج به غنى مطلق و قادر توانا هستند؛ و آنها قابل آن نيستند كه حاجت كسى را برآورند، و كوچكتر از آن هستند كه نفس به آنها متوجه و قلب خاضع آنها گردد، و همان قدر توانايى كه به آنها عزت و شرف و مال و منال داده قادر است به هر كس بدهد.
حقيقتا انسان را عار آيد كه به واسطه شكم خود يا راه انداختن شهوت خويش اينقدر ذلت و خوارى به خود راه دهد، و از اين مخلوق بى همه چيز و فقراى بى دست و پا و اذلاء بى دانش و بينش منت كشد .
منت اگر مى كشى ، از غنى مطلق و خالق سماوات و ارض بكش ؛ كه اگر توجه به ذات مقدس او پيدا كردى و دلت خاضع در محضر او گرديد، از هر دو عالم وارهى و طوق عبوديت مخلوق را از گردن بيرون كنى به واسطه عبوديت حق ، چنان حالتى در قلب پيدا شود كه قهر و سلطنت بر همه عوالم كند؛ و براى روح حالت عظمت و رفعتى پيدا شود كه جز در پيشگاه ربوبيت ، و آنها كه اطاعت آنها اطاعت ذات مقدس حق است ، سر به اطاعت احدى ننهد . و اگر به حسب پيش آمد روزگار تحت سلطه و قدرت كسى باشد، قلب را از آن لرزه نيفتد و استقلال و حريت نفس محفوظ ماند؛ چنانكه حضرت يوسف و حضرت لقمان را عبوديت ظاهريه به حريت و آزادى قلبى آنها ضرر نرساند .
اى بسا قدرتمندان و داراى سلطنتهاى ظاهره كه از حريت و آزادى نفس و بزرگوارى و بزرگ منشى بويى نبردند، و بدين جهت از مخلوق ناچيز نيز تملق گويند. از حضرت على بن الحسين (سلام الله عليهما) منقول است : انى لآنف اءن اءطلب الدنيا من خالقها، فكيف من مخلوق مثلى ؟ (283)اى عزيز، تو اگر عار ندارى از طلب دنيا، لااقل از مخلوق ضعيف كه مثل خود توست طلب مكن . بفهم كه مخلوق را قدرتى نيست براى تعمير دنياى تو . گيرم كه با هزار منت و ذلت اراده او را جلب كردى ، اراده او در ملك حق كار كن ، و كسى را تصرفى در مملكت مالك الملوك نيست ؛ پس اينقدر براى اين چند روزه دنيا و شهوات محدوده موقته از خلق بى همه چيز تملق مگو؛ از خداى خود غافل مشو و حريت و آزادى خود را حفظ كن و قيد عبوديت و اسارت را از گردن خود بردار و در جميع احوال آزاد شو؛ چنانكه در حديث شريف فرمايد: ان الحر حر على جميع اءحواله .
غنا به غناى قلب ، بى نيازى از حالات روح است ، به امور خارجيه غير مربوطه به انسان نيست . من خود در ميان اهل ثروت و مال و منال كسانى را ديدم كه اظهارات آنها را هيچ فقير با آبرويى نمى كرد و بيانات آنها شرم آور بود!آن بيچاره غبار ذلت و مسكنت چهره قلبش را فرو گرفته بود .
ملت يهود با آنكه در دنيا به نسبت جمعيت خود متمول و با ثروت ترين سكنه ارض هستند، مع ذلك ذلت و مسكنت و فقر و فاقه از چهره آنها ظاهر و تمام مدت عمر را با زحمت و خوارى و عجز و بى نوايى به سر مى برند. اين نيست مگر همان فقر قلبى و ذلت روحى .
در بين اهل زهد و درويش منشى كسانى را ديديم كه قلوب آنها به قدرى غنى و بى نياز است كه به همه ملك دنيا از روى بى اعتنايى نظر مى كنند، و به جز ذات مقدس حق تعالى احدى را لايق عرض حاجت نمى دانند . تو خود نيز در حالات اهل دنيا و اهل طلب رياست با نظر دقت و تفتيش مطالعه كن ، ببين ذلت و تملق آنها از مردم از سايرين بيشتر است . مريدپرورها و مدعيان ارشاد، خواريها مى كشند و ارادتها مى ورزند تا چند روزى بطن و فرج را تعمير كنند .
اينها كه ذكر شد مفاسد دنيايى است . اگر پرده برداشته شود، معلوم مى شود كه صورت اين اسارت در تحت قيود و كند و زنجيرهاى شهوات و هواهاى نفسانيه چه صورتى است . شايد اين سلسله اى كه طولش هفتاد ذراع است ، و خداى تعالى از آن اطلاع داده ، (284) و آن حبس و غلى كه براى ماست ، در اين دنيا صورت همين اسارت و رقيت در تحت فرمان شهوت و غضب باشد . خداى تعالى مى فرمايد: (و وجدوا ما عملوا حاضرا) (285) و (لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت )(286) آنچه به ما مى رسد در آن عالم ، صورت اعمال خود ماست .
سلسله هاى پيچ در پيچ شهوات و هواها را پاره كن و كند قلب را بشكن و از اسارت بيرون بيا و در اين عالم آزادانه زيست كن تا در آن عالم آزاد باشى ؛ و گرنه صورت اين اسارت را در آنجا حاضر خواهى ديد . و بدان كه آن طاقت فرساست . اولياى خدا با آنكه از رقيت بكلى خارج و به حريت مطلقه نايل بودند، با اين حال دلهاى آنها چنان لرزان بود و از عاقبت امر چنان ناله و جزع مى نمودند كه عقول متحير از آن است .
فصل دوم : پيروى شهوات مانع تحصيل مقامات معنوى است
گرچه مطالبى را كه در اين اوراق است از امور رايجه و مكررات بايد به شمار آورد، ولى باكى از اين تكرار نيست . تذكر نفس و تكرار حق امر مطلوبى است ؛ و از اين جهت در اذكار و اوراد و عبادات و مناسك تكرار مطلوب است . و نكته اصلى آن عادت دادن نفس و مرتاض نمودن آن است . پس ، از تكرار ملول مشو؛ و بدان كه تا انسان در قيد اسارت نفس و شهوات آن است و سلسله هاى طولانى شهوت و غضب در گردن اوست ، به هيچ يك از مقامات معنوى و روحانى نايل نمى شود، و سلطنت باطنيه نفس و اراده نافذه آن بروز و ظهور نمى كند و مقام استقلال و عزت نفس ، كه از بزرگترين مقامات كمال روحانى است ، در انسان پيدا نمى شود . بلكه اين اسارت و رقيت باعث مى شود كه انسان سرپيچ از اطاعت نفس نباشد در هيچ حال .
چون سلطنت نفس اماره و شيطان در باطن قوى شد و تمام قوا سر به رقيت و طاعت آنها گذاشتند و خضوع در پيشگاه آنها نمودند، آنها قانع به معاصى تنها نمى شوند، كم كم از معصيتهاى كوچك انسان را به معاصى بزرگ ، و از آن به سستى عقايد، و از آن به ظلمت افكار، و از آن به تنگناى جحود، و از آن به بغض و دشمنى انبيا و اوليا مى كشانند. و نفس كه در تحت سلطه و رقيت آنهاست نتواند از آن سرپيچى نمايد . پس ، عاقبت امر طاعت و اسارت خيلى وخيم است و به جاهاى خيلى هولناك انسان را ممكن است بكشد .
انسان عاقل رؤ وف به حال خود، بايد به هر وسيله اى شده خود را از اين اسارت خارج كند، و تا فرصت دارد و قواى او سالم است و حيات و صحت و جوانى برقرار است و قوا بكلى مسخر نشده ، در مقابل آن قيام كند؛ و مدتى مواظبت اوقات خويش كند و مطالعه در حالات نفس كند و حالات گذشتگان و سوء عاقبت آنها را مداقه نمايد و گذشتن اين چند روزه را به باطن قلب خود بفهماند و قلب را بيدار كند و به قلب بفهماند حقيقت منقول از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود : الدنيا مزرعة الآخرة . (287) اگر اين چند روزه كشت نكنيم ، فرصت از دست مى رود؛ عالم ديگر كه فرا رسيد و موت حلول كرد، تمام اعمال منقطع و آمال پايمال مى گردد. و اگر خداى نخواسته با اين عبوديت شهوات و اسارت هواهاى نفسانيه ملك الموت در رسد، شيطان ممكن است مقصد آخر را كه ربودن ايمان است انجام دهد، و با ما طورى سلوك كند كه با دشمنى حق و انبيا و اولياء و از دنيا برويم . و خدا مى داند كه در پس اين پرده چه بدبختيها و ظلمتها و وحشتهاست .
هان اى نفس خسيس و اى دل غافل !از خواب برخيز و در مقابل اين دشمنى كه سالهاست تو را افسار كرده و در قيد اسيرى درآورده و به هر طرف مى خواهد مى كشاند و به هر عمل زشتى و خلق ناهنجارى دعوت و وادار مى نمايد قيام كن و اين قيود را بشكن و زنجيرها را پاره كن و ذلت و خوارى را كنار گذار و طوق عبوديت حق (جل جلاله ) را به گردن نه كه از هر بندگى و عبوديتى وارهى و به سلطنت مطلقه در دو عالم نايل شوى .
اى عزيز، با آنكه اين عالم دار جزا و محل بروز سلطنت حق نيست و زندان مؤ من است ، (288) اگر تو از اسارت نفس بيرون آيى و به عبوديت حق گردن نهى و دل را موحد كنى و قلب را به نقطه مركزيه كمال مطلق متوجه كنى ، در همين عالم آثار آن را به عيان مى يابى ؛ چنان وسعتى در قلبت حاصل شود كه از تمام عوالم فسحت و سعه آن بيشتر گردد: لا يستعنى اءرضى و لا سمائى بل يسعنى قلب عبدى المؤ من . (289) و چنان غنا در آن ظاهر گردد كه تمام ممالك باطن و ظاهر را به پشيزى نشمرى ، و چنان اراده ات قوى گردد كه متعلق به ملك و ملكوت نگردد و دو عالم را لايق خود نداند .
طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت
به در آى تا ببينى طيران آدميت (290)
فصل سوم : معناى صبر و آنكه صبر نتيجه حريت از قيد نفس است
از نتايج بزرگ و ثمرات عظيمه اين حريت و خروج از عبوديت نفس ، صبر در بليات و نوائب است . و بر ذمه ماست كه بيان معناى صبر و اقسام و ثمرات آن و ارتباط آن را به حريت بنماييم . صبر را چنانكه محقق طايفه حقه و مدقق فرقه محقه ، كامل در علم و عمل ، نصير الدين طوسى (قدس الله لنفسه القدوسى ) تعريف نمودند، عبارت از نگاهدارى نفس است از بيتابى نزد مكروه . (291)
صبر را از مقامات متوسطين محسوب داشتند؛ زيرا مادامى كه نفس مصيبات و بليات را مكروه شمارد و آن را جزع باطنى از آنها باشد، مقام معرفتش ناقص است ؛ چنانكه مقام رضاى به قضا و خشنودى از توجه بليات مقام شامخترى است ؛ گرچه آن را نيز از مقامات متوسطين محسوب نماييم . همين طور صبر در معاصى و بر طاعات نيز از نقصان معرفت به اسرار عبادات و صور معاصى و طاعات است ؛ زيرا اگر كسى حقيقت عبادت را بفهمد و به صور برزخيه بهيه آن ايمان داشته باشد، و همين طور به صور برزخيه موحشه معاصى مؤ من باشد، صبر در اين مقامات براى او معنى ندارد، بلكه مطلب منعكس مى شود: اگر براى او خوشى و راحتى پيش آمد كند يا كارش منجر به ترك عبادتى يا فعل معصيتى شود، آنها نزد او مكروه افتد و جزع باطنى او بيشتر باشد از جزع اهل صبر در بليات و مصيبات . از جناب عبد صالح عارف به وظايف عبوديت ، صاحب مقامات و كرامات ، على بن طاوس (قدس الله نفسه ) منقول است كه روز اول تكليف را جشن مى گرفته و عيد محسوب مى كرده . (292)
آيا براى اين روح لطيف بايد فعل طاعات را صبر در مكروهات كامنه در باطن به شمار آورد؟!ما كجا هستيم و اين بندگان فرمانبر حق كجا. ما باز گمان مى كنيم حق تعالى تحميل به ما فرموده و تكاليف را زحمت و كلفت مى دانيم . اگر يكى از ما هم زحمت كشد و در اول وقت فريضه را بجا آورد، مى گويد كه انسان بايد كار را بكند زودتر خود را راحت كنيم !همه بدبختيهاى ما از جهل و نادانى و نقصان و فقدان ايمان است .
فصل چهارم : نتايج صبر
براى صبر نتايج بسيار است ، كه از جمله آنها ارتياض و تربيت نفس است . اگر انسان مدتى در پيشامدهاى ناگوار و بليات روزگار و در مشقت عبادات و مناسك و تلخى ترك لذات نفسانيه ، به واسطه فرمان حضرت ولى النعم ، صبر كند و تحمل مشاق بنمايد، كم كم نفس عادت مى كند و مرتاض مى شود و از چموشى بيرون مى آيد و سختى تحمل مشاق بر آن آسان مى شود، و براى نفس ملكه راسخه نوريه پيدا مى شود كه به واسطه آن از مقام صبر ترقى مى كند و به مقامات عاليه ديگر نايل مى شود . بلكه صبر در معاصى منشاء تقواى نفس ، و صبر در طاعات منشاء انس به حق ، و صبر در بليات منشاء رضا به قضاى الهى شود . و اينها از مقامات بزرگ اهل ايمان است . در احاديث شريفه اهل بيت عصمت ستايش بليغ از صبر گرديده ؛ چنانكه در كافى شريف سند به حضرت صادق (سلام الله عليه ) رساند:
الصبر من الايمان بمنزلة الراءس من الجسد؛ فاذا ذهب الراءس ، ذهب الجسد؛ و كذلك اذا ذهب الصبر، ذهب الايمان . (293)
در حديث ديگر سند به حضرت سجاد، على بن الحسين عليها السلام رساند: الصبر من الايمان بمنزلة الراءس من الجسد؛ و لا ايمان لمن لا صبرله . (294)
صبر كليد ابواب سعادات و منشاء نجات از مهالك است . بلكه صبر بليات را بر انسان آسان و مشكلات را سهل مى نمايد و عزم و اراده را قوت مى دهد و مملكت روح را مستقل مى نمايد . و جزع و بيتابى علاوه بر عارى كه خود دارد و كاشف از ضعف نفس است ، انسان را بى ثبات و اراده را ضعيف و عقل را سست مى كند . جناب محقق خبير خواجه نصير قدس سره فرمايد: و هو يمنع الباطن عن الاضطراب ، و اللسان عن الشكاية ، و الاءعضاء عن الحركات غير المعتادة . (295)
بعكس ، انسان غير صابر باطن و قلبش مضطرب و وحشتناك و دلش لرزان متزلزل است . و اين خود بليه اى است فوق بليات و مصيبتى است بالاترين مصيبتها كه سربار انسان مى شود و راحتى را سلب مى كند . اما صبر تخفيف مى دهد مصيبت را، و قلب غالب مى شود بر بليات و اراده قاهر مى شود بر مصيبات وارده . همين طور انسان غير صابر و بى شكيب زبانش به شكايت پيش هر كس و ناكس باز شود؛ و اين علاوه بر رسوايى پيش مردم و معروفيت به سست عنصرى و كم ثباتى و افتادن از نظر خلق ، پيش ملائكة الله و در درگاه قدس ربوبيت از ارزش مى افتد . بنده اى كه نتواند يك مصيبت كه از حق و محبوب مطلق به او مى رسد تحمل كند؛ و انسانى كه از ولى نعمت خود، كه هزاران هزار نعمت ديده و هميشه مستغرق نعمتهاى اوست ، يك بليه ديد زبان به شكايت پيش خلق گشود، چه ايمانى و تسليمى در مقام مقدس حق دارد؟ پس درست است كه گفته شود كسى كه صبر ندارد ايمان ندارد .
اگر تو به جناب ربوبى ايمان داشته باشى و مجارى امور را به يد قدرت كامله او بدانى و كسى را متصرف در امور ندانى ، البته از پيشامدهاى روزگار و از بليات وارده شكايت پيش غير حق تعالى نكنى ؛ بلكه آنها را به جان و دل بخرى و شكر نعم حق كنى .
پس ، آن اضطرابهاى باطنى و آن شكايتهاى زبانى و آن حركات زشت غير معتاد اعضا همه شهادت دهند كه ما از اهل ايمان نيستيم . تا نعمت در كار است ، صورتا شكرى مى كنيم ، و آن نيز مغزى ندارد، بلكه براى طمع ازدياد است . وقتى كه مصيبت پيشامد كرد، يا درد و مرضى رو آورد، شكايتها از حق تبارك و تعالى پيش خلق مى بريم و زبان اعتراض و كنايه گويى را باز كرده ، پيش كس و ناكس شكوه ها مى كنيم . كم كم اين شكايتها و جزع و فزعها در نفس تخم بغض به حق و قضاى الهى مى كارد؛ و آن بتدريج سبز مى شود و قوت مى گيرد تا آنكه ملكه مى شود؛ بلكه خداى نخواسته صورت باطن ذات صورت دشمنى ذات مقدس شود . آن وقت عنان از كف گسيخته و مهار اختيار از چنگ رها شود و انسان به هيچ وجه نتواند ضبط حال و خيال نمايد و ظاهر و باطن رنگ دشمنى حق تعالى گيرد، و با يك پارچه بغض و عداوت مالك النعم از اين عالم منتقل گردد و به شقاوت ابدى و ظلمت هميشگى دچار شود .
پناه مى برم به خدا از بدى عاقبت و ايمان مستود(ع ) پس ، صحيح است كه مى فرمايد: وقتى كه صبر برود ايمان مى رود.
پس اى عزيز، مطلب بس مهم و راه خيلى خطرناك است . از جان و دل بكوش و در پيشامدهاى دنيا صبر و بردبارى را پيشه خود كن ، و در مقابل بليات و مصيبات مردانه قيام كن ، و به نفس بفهمان كه جزع و بيتابى علاوه بر آنكه خود ننگى بزرگ است ، براى رفع بليات و مصيبات فايده اى ندارد؛ و شكايت از قضاى الهى و اراده نافذه حق پيش مخلوق ضعيف بى قدرت و قوه مفيد نخواهد بود . چنانكه اشاره به آن در حديث شريف كافى فرمايد:
عن سماعة بن مهران ، عن اءبى الحسن عليه السلام قال : قال لى :
ما حبسك عن الحج ؟ قال قلت : جعلت فداك ، وقع على دين كثير و ذهب مالى ؛ و دينى الذى قد لزمنى هو اءعظم من ذهاب مالى ؛ فلولا اءن رجلا من اءصحابنا اءخرجنى ما قدرت اءن اءخرج . فقال لى : ان تصبر تغتبط، و الا تصبر ينفذ الله مقاديره ، راضيا كنت اءم كارها . (296)
پس معلوم شد كه جزع و بيتابى مفيد نيست ، بلكه ضررهاى بس هولناك دارد و هلاكتهاى بس ايمان سوز در دنبال آن است ؛ و صبر و بردبارى خود داراى ثواب جزيل و اجر جميل و صور بهيه و تمثال شريف برزخى است ؛ چنانكه در ذيل حديث شريف كه ما به شرح آن پرداختيم فرمايد: و كذلك الصبر يعقب خيرا؛ فاصبروا و وطنوا اءنفسكم على الصبر توجروا پس صبر را عاقبت خير است در اين عالم ، چنانكه از تمثيل به حضرت يوسف عليه السلام معلوم مى شود، و موجب اجر است در آخرت . و در حديث شريف كافى سند به ابوحمزه ثمالى رحمة الله عليه رساند، قال : قال اءبو عبدالله عليه السلام : من ابتلى من المؤ منين ببلاء فصبر عليه ، كان له مثل اءجر اءلف شهيد (297) اما اينكه براى صبر صورت بهيه برزخيه است ، علاوه بر اينكه مطابق قسمى از برهان است ، در احاديث شريفه نيز ذكر شده است ؛ چنانكه در كافى شريف سند به حضرت صادق رساند:
اذا دخل المؤ من قبره ، كانت الصلاة عن يمينه و الزكاة عن يساره و البر مطل عليه و يتنحى الصبر ناحية ؛ فاذا دخل عليه الملكان اللذان يليان مساءلته ، قال الصبر للصلاة و الزكاة و البر: دونكم صاحبكم ؛ فان عجزتم عنه فاءنا دونه . (298)
فصل پنجم : درجات صبر
براى صبر، به حسب آنچه از احاديث شريفه معلوم مى شود، درجاتى ، و اجر و ثواب آن به حسب درجات آن مختلف است . چنانكه در كافى شريف ، سند به حضرت مولاى متقيان ، اميرمؤ منان رساند:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : الصبر ثلاثة : صبر عند المصيبة ؛ و صبر على الطاعة ؛ و صبر عن المعصية . فمن صبر على المصيبة حتى يردها بحسن عزائها، كتب الله له ثلاثمائة درجة ما بين الدرجة الى الدرجة ، كما بين السماء و الاءرض . و من صبر على الطاعة ، كتب الله له ستمائه درجة ما بين الدرجة الى الدرجة ، كما بين تخوم الاءرض الى العرش . و من صبر عن المعصية ، كتب الله له تسعماءئة درجة ما بين الدرجة الى الدرجة ، كما بين تخوم الاءرض الى منتهى العرش . (299)
از اين حديث شريف معلوم مى شود كه صبر بر معصيت افضل است از ساير مراتب صبر؛ چه هم درجات آن بيشتر، و هم سعه بين درجات بسيار زيادتر است . نيز معلوم شود كه سعه بهشت بيش از آن است كه در اوهام ما محبوبين است . و آنچه در تحديد بهشت وارد است كه عرضها كعرض السماوات و الاءرض ، (300) شايد راجع به بهشت اعمال باشد در كافى شريف سند به حضرت صادق عليه السلام رساند: قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
سياءتى على الناس زمان لا ينال فيه الملك الا بالقتل و التجبر؛ و لا الغنى الا بالغضب و البخل ، و لا المحبة الا باستخراج الدين و اتباع الهوى . فمن اءدرك ذلك الزمان فصبر على الفقر و هو يقدر على الغنى و صبر على البغضة و هو يقدر على المحبة و صبر على الذل و هو يقدر على العز، آتاه الله ثواب خمسين صديقا ممن صدق بى . (301)
بالجمله ، احاديث در اين باب بسيار است ؛ ما اكتفا نموديم به همين چند حديث شريف . براى صبر درجات ديگرى است كه راجع به اهل سلوك و كمل و اولياست ؛ چنانكه از آن درجات صبر فى الله است . و آن ثبات در مجاهده است ، و ترك ماءلوفات و ماءنوسات ، بلكه ترك خويشتن است در راه محبوب . و اين راجع به اهل سلوك است .
الحديث السادس عشر: توبه
عن معاوية بن وهب ، قال : سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول :
اذا تاب العبد توبة نصوحا، اءحبه الله ، فستر عليه فى الدنيا و الآخرة . فقلت : و كيف يستر عليه ؟ قال : ينسى ملكيه ما كتبا عليه من الذنوب ، ثم يوحى الى جوارحه : اكتمى عليه ذنوبه . و يوحى الى بقاع الاءرض ؛ اكتمى عليه ما كان يعمل عليك من الذنوب فيلقى الله حين يلقاه و ليس شى ء يشهد عليه بشى ء من الذنوب . (302)
فصل اول : حقيقت توبه
توبه يكى از منازل مهمه مشكله است . و آن عبارت است از رجوع از طبيعت به سوى روحانيت نفس ، بعد از آنكه به واسطه معاصى و كدورت نافرمانى نور فطرت و روحانيت محجوب به ظلمت طبيعت شده .
تفصيل اين اجمال اين است كه نفس در بدو فطرت ، خالى از هر نحو كمال و جمال و نور و بهجت است ؛ چنانكه خالى از مقابلات آنها نيز هست . گويى صفحه اى است خالى از مطلق نقوش : نه داراى كمالات روحانى ، و نه متصف به اضداد آن است . ولى نور استعداد و لياقت براى حصول هر مقامى در او وديعه گذاشته شده است .
چون ارتكاب معاصى كند؛ به واسطه آن در دل او كدورتى حاصل شود . و هر چه معاصى بيشتر شود، كدورت و ظلمت افزون گردد تا آنكه يكسره قلب تاريك و ظلمانى شود و نور فطرت منطفى گردد و به شقاوت ابدى رسد . اگر در بين اين حالات ، قبل از فرا گرفتن ظلمت تمام صفحه قلب را، از خواب غفلت بيدار شد و پس از منزل يقظه به منزل توبه وارد شد و حظوظ اين منزل را به شرايطى ، استيفا كرد، از حالات ظلمانيه و كدورات طبيعيه برگشت مى نمايد به حال نور فطرت اصلى و روحانيت ذاتيه خود . گويى صفحه اى مى شود باز خالى از كمالات و اضداد آن . چنانكه در حديث شريف مشهور است :التائب من الذنب كمن لا ذنب له . (303)
پس معلوم شد كه حقيقت توبه رجوع از احكام و تبعات طبيعت است به سوى احكام روحانيت و فطرت . چنانكه حقيقتانابه رجوع از فطرت و روحانيت است به سوى خدا، و سفر و مهاجرت نمودن از بيت نفس به سوى سر منزل مقصود . پس منزل توبه مقدم بر منزل انابه است .
فصل دوم : دشوارى توبه و جبران معاصى
توفيق توبه صحيحه كامله با حفظ شرايط آن ، چنانكه ذكر مى شود، از امور مشكله است ؛ و انسان كمتر مى تواند نايل به اين مقصد شود؛ بلكه دخول در گناهان ، خصوصا كبائر و موبقات ، باعث مى شود كه انسان را از ياد توبه بكلى غافل كند . اگر درخت معاصى در مزرعه دل انسانى بارمند و برومند گرديد و ريشه اش محكم شد، نتايجى بس ناهنجار دهد: يكى از آنها آنكه انسان را از توبه بكلى منصرف كند؛ و اگر گاهگاهى نيز متذكر آن شود، به تسويف و امروز و فردا و اين ماه و آن ماه كار را مى گذراند، و با خود مى گويد كه در آخر عمر و زمان پيرى توبه صحيحى مى كنم . غافل از آنكه اين مكر با خداست ، ( و الله خير الماكرين ) . (304)
گمان نكن كه پس از محكم شدن ريشه گناهان انسان بتواند توبه ، يا به شرايط آن قيام نمايد . پس بهار توبه ايام جوانى است كه بار گناهان كمتر و كدورت قلبى و ظلمت باطنى ناقصتر و شرايط توبه سهلتر و آسانتر است . در پيرى حرص و طمع و حب جاه و مال بيشتر است . اين ، مجرب ، و حديث شريف نبوى (305) شاهد بر آن است . گيرم كه انسان بتواند در ايام پيرى قيام به اين امر كند، از كجا به پيرى برسد و اجل موعود او را در سن جوانى و در حال اشتغال به نافرمانى نربايد و به او مهلت دهد؟
پس ،اى عزيز، از مكايد شيطان بترس و در حذر باش ؛ و با خداى خود مكر و حيله مكن كه پنجاه سال يا بيشتر شهوترانى ، و دم مرگ با كلمه استغفار جبران گذشته مى كنم ، اينها خيال خام است . اگر در حديث ديدى يا شنيدى كه حق تعالى بر اين امت تفضل فرموده و توبه آنها را تا قبل از وقت معاينه آثار مرگ يا خود آن قبول مى فرمايد، (306)، صحيح است . ولى هيهات كه در آن وقت توبه از انسان متمشى شود . مگر توبه لفظ است !قيام به امر توبه زحمت دارد؛ برگشت و عزم برگشت نكردن رياضات علميه و عمليه لازم دارد، و الا خود به خود انسان نادر اتفاق مى افتد كه در فكر توبه بيفتد يا موفق به آن شود؛ يا اگر شد بتواند به شرايط صحت و قبول آن ، يا به شرايط كمال آن ، قيام كند . چه بسا باشد كه قبل از فكر توبه يا عملى كردن آن ، اجل مهلت ندهد، و انسان را با بار معاصى سنگين و ظلمت بى پايان گناهان از اين نشئه منتقل نمايد . آن وقت خدا مى داند كه به چه گرفتاريها و بدبختيها دچار مى شود .
جبران معاصى در آن عالم ، فرضا كه اهل نجات باشد، كار سهلى نيست . فشارها و زحمتها و سوختنهايى در دنبال است تا انسان لايق شفاعت شود و مورد رحمت ارحم الراحمين گردد .
پس اى عزيز، هر چه زودتر عزم را محكم و اراده را قوى كن ، و از گناهان ، تا در سن جوانى هستى يا در حيات دنيايى ، توبه كن ، و مگذار فرصت خداداد از دستت برود . و به تسويلات شيطانى و مكايد نفس اماره اعتنا مكن .
نكته مهمه : شخص تائب پس از توبه نيز، آن صفاى باطنى روحانى و نور خالص فطرى برايش باقى نمى ماند . چنانكه صفحه كاغذى را سياه كنند و باز بخواهند جلا دهند، البته به حالت جلاى اولى بر نمى گردد؛ يا ظرف شكسته را اگر اصلاح كنند، باز به حالت اولى مشكل است عود كند، خيلى فرق است ميانه دوستى كه در تمام مدت عمر با صفا و خلوص با انسان رفتار كند، يا دوستى كه خيانت كند و پس از آن عذر تقصير طلب نمايد . علاوه بر آنكه كم كسى است كه بتواند درست قيام به وظايف توبه بنمايد .
پس ، انسان بايد حتى الامكان داخل در نافرمانى نشود كه اصلاح نفس پس از فساد از امور مشكله است . و اگر خداى نخواسته گرفتارى پيدا كرد، هر چه زودتر درصدد علاج برآيد كه هم فساد كم را زود مى شود اصلاح كرد، و هم كيفيت اصلاح بهتر مى شود .
اى عزيز، با بى اعتنايى و سرسرى از اين مقام مگذر. تدبر و تفكر در حال خود و عاقبت امر خويشتن كن ، و به كتاب خدا و احاديث خاتم انبيا و ائمه هدى (سلام الله عليهم اجمعين ) و كلمات علماى امت و حكم عقل وجدانى رجوع نما؛ و اين باب را، كه مفتاح ابواب است ، به روى خود بگشا؛ و در اين منزل ، كه عمده منازل انسانيت است نسبت به حال ما، وارد شو و اهميت به آن بده و مواظبت از آن كن . و از خداوند تبارك و تعالى توفيق حصول مطلوب بخواه ؛ و از روحانيت رسول اكرم و ائمه هدى (سلام الله عليهم ) استعانت كن ، و به ولى امر و ناموس دهر، حضرت امام عصر (عجل الله فرجه )پناه ببر، البته آن بزرگوار دستگيرى و دادرسى مى نمايد .
فصل سوم : اركان توبه
براى توبه كامله اركان و شرايطى است كه تا آنها محقق نشود، توبه صحيحه حاصل نشود . و ما به ذكر عمده آنها مى پردازيم .
يكى از آنها، كه ركن ركين اوست ، ندامت و پشيمانى است از گناهان و تقصيرات گذشته ؛ و ديگر، عزم بر برگشت ننمودن بر آن است هميشه . اين دو در حقيقت محقق اصل حقيقت توبه و به منزله مقومات ذاتيه آن است . و عمده در اين باب تحصيل اين مقام و تحقق به اين حقيقت است . و آن ، چنان صورت پذيرد كه انسان متذكر تاءثير معاصى در روح و تبعات آن در عالم برزخ و قيامت بشود از وجه معقول و منقول . چنانكه در اخبار اهل بيت عصمت عليهم السلام وارد است كه براى معاصى در عالم برزخ و قيامت صورتهايى است به مناسبت آنها، كه در آن عالم داراى حيات و اراده هستند، انسان را از روى شعور و اراده عذاب و آزار مى نمايند؛ چنانكه آتش جهنم نيز از روى شعور و اراده انسان را مى سوزاند، زيرا آن نشئه نشئه حيات است . پس ، در آن عالم صورتهايى نتيجه اعمال حسنه يا قبيحه ماست كه با ما محشور مى گردد . همين طور براى هر معصيتى در روح اثرى حاصل شود، كه آن را در احاديث شريفه به نقطه سوداء(307) تعبير فرمودند، و آن كدورتى است كه در قلب و روح پيدا و كم كم افزون مى شود و انسان را منتهى مى كند به كفر و زندقه و شقاوت ابدى .
پس ، انسان عاقل اگر تنبه بر اين معانى پيدا كرد، و به فرموده هاى انبيا و اولياء عليهم السلام به قدر قول يك نفر طبيب معالج اعتنا كرد، لابد از معاصى پرهيز مى كند و گرد آنها نمى گردد. و اگر خداى نخواسته مبتلا شد، بزودى از آن منزجر و پشيمان مى گردد و صورت ندامت در قلبش ظاهر مى شود . و نتيجه اين پشيمانى خيلى بزرگ و آثار آن خيلى نيكوست . و عزم بر ترك مخالفت و معصيت بر اثر ندامت حاصل شود . همين كه اين دو ركن توبه حاصل شد، كار سالك طريق آخرت آسان و توفيقات الهيه شامل حال او شود، و به حسب نص آيه شريفه (ان الله يحب التوابين ) (308) و اين روايت شريفه ، محبوب حق تعالى شود اگر در اين توبه خالص باشد .
بايد انسان با رياضات علمى و عملى و تفكرات و تدبرات لايقه لازمه در تخليص توبه بكوشد؛ و بفهمد كه محبوبيت پيش حق تعالى به ميزان حساب در نيايد . خدا مى داند صورت حب حق در آن عوالم چه انوار معنويه اى است و خداوند تبارك و تعالى با محبوب خود چه معامله مى فرمايد .
اى انسان چه قدر ظلوم و جهولى و قدر نعم ولى النعم را نمى دانى . سالها در نافرمانى و ستيزه با چنين ولى نعمى كه تمام وسايل آسايش و راحت تو را فراهم فرموده بدون آنكه براى او، نعوذ بالله ، فايده و عايده اى تصور شود، به سر بردى و هتك حرمت كردى و بى حيايى و سر خودى را به آخر رساندى ؛ اكنون كه نادم شدى و برگشت نمودى و توبه كردى ، حق تعالى تو را محبوب خود گرفت . اين چه رحمت واسعه و نعم وافره اى است !
خداوندا!ما عاجزيم از شكر نعم تو؛ لسان ما و همه موجودات الكن است از حمد و ثناى تو؛ جز آنكه سر خجلت پيش افكنيم و از بى حياييهاى خويش عذر بخواهيم چاره اى نداريم . ما چه هستيم كه لايق رحمتهاى تو باشيم ، ولى سعه رحمت و عموم نعمت تو بيش از آن است كه در حوصله تقرير آيد. اءنت كما اءثنيت على نفسك . (309)
نيز بايد انسان بكوشد تا آنكه صورت ندامت را در دل قوت دهد تا ان شاء الله به بيت احتراق وارد شود. و آن چنان است كه به واسطه تفكر در تبعات و آثار موحشه معاصى ندامت را در دل قوت دهد، و نمونه (نار الله الموقدة ) (310) را خود به اختيار خود در دل خود روشن كند و قلب را به آتش ندامت محترق كند تا آنكه همه معاصى از آن آتش بسوزد و كدورت و زنگار قلب مرتفع شود . بداند كه اگر اين آتش را در اين عالم خود براى خود روشن نكند، و اين در جهنم را، كه خود باب الابواب بهشت است ، به روى خود مفتوح نكند، از اين عالم كه منتقل شد، ناچار در آن عالم آتش سخت سوزناكى براى او تهيه شود و ابواب جهنم به روى او باز و ابواب بهشت و رحمت به روى او منسد گردد.
خداوندا، سينه سوزناكى به ما عنايت فرما، و از آتش ندامت جذوه اى در قلب ما بيفكن و آن را به اين آتش دنيايى بسوزان و كدورت قلبيه ما را برطرف فرما، و ما را از اين عالم بى تبعات معاصى ببر . انك ولى النعم و على كل شى ء قدير.
فصل چهارم : شرايط توبه
عمده شرايط دو امر است ؛ چنانكه عمده شرايط كمال نيز . و ما در اين باب مى پردازيم به ذكر كلام شريف حضرت مولى الموالى ، زيرا آن در حقيقت از جوامع كلم و كلام ملوك و ملوك كلام است . روى فى نهج البلاغة :
اءن قائلا قال بحضرته عليه السلام : اءستغفر الله . فقال له : ثكلتك اءمك !اءتدرى ما الاستغفار؟ ان الاستغفار درجة العليين ؛ و هو اسم واقع على ستة معان : اءولها الندم على ما مضى . و الثانى العزم على ترك العود اليه اءبدا . و الثالث اءن تؤ دى الى المخلوقين حقوقهم حتى تلقى الله سبحانه اءملس ليس عليك تبعة . و الرابع اءن تعمد الى كل فريضة عليك ضيعتها فتؤ دى حقها. و الخامس اءن تعمد الى اللحم الذى نبت على السحت ، فتذيبه بالاءحزان حتى تلصق الجلد بالعظم و ينشاء بينهما لحم جديد . و السادس اءن تذيق الجسم اءلم الطاعة كما اءذقته حلاوة المعصية . (311)
اين حديث شريف مشتمل است اولا بر دو ركن توبه كه پشيمانى و عزم بر عدم عود است . پس از آن ، بر دو شرط مهم قبول آن ، كه رد حقوق مخلوق و رد حقوق خالق است . انسان به مجرد آنكه گفت توبه كردم ، از او پذيرفته نمى شود . انسان تائب آن است كه هر چه از مردم به ناحق برده رد كند؛ و اگر حقوق ديگرى از آنها در عهده اوست ، و ممكن است تاءديه يا صاحبش را راضى نمايد . و هر چه از فرايض الهيه ترك كرده ، قضا كند . و اگر تمام آنها را ممكنش نيست ، قيام به مقدار امكان كند . بداند كه اينها حقوقى است كه براى هر يك از آنها مطالبى است ، و در نشئه ديگر از او به اشق احوال مطالبه مى كنند؛ و در آن عالم راهى براى تاءديه آنها ندارد جز آنكه حمل بار گناهان ديگران ، و رد اعمال حسنه خود نمايد . پس ، در آن وقت بيچاره و بدبخت مى شود و راهى براى خلاص ندارد.
اى عزيز، مبادا شيطان و نفس اماره وسوسه نمايند و مطلب را بزرگ نمايش دهند و تو را از توبه منصرف و كار تو را يكسره نمايند. بدان كه در اين امور هر قدر، ولو به مقدار كمى نيز باشد، اقدام بهتر است . اگر نمازهاى فوت شده و روزه ها و كفارات و حقوق خدايى بسيار و حقوق مردم بيشمار است ، گناهان متراكم است و خطايا متزاحم ، از لطف خدا ماءيوس و از رحمت حق نااميد مباش كه حق تعالى اگر تو به مقدار مقدور اقدام كنى ، راه را بر تو سهل مى كند و راه نجات را به تو نشان مى دهد.
ياءس از رحمت حق بزرگترين گناهى است كه در نفس گمان نمى كنم هيچ گناهى بيشتر از آن تاءثير نمايد . انسان ماءيوس از رحمت چنان ظلمتى قلبش را فرا بگيرد و چنان افسارش گسيخته شود كه با هيچ چيز اصلاحش نمى توان نمود . مبادا از رحمت حق غافل شوى و گناهان و تبعات آن در نظرت بزرگ آيد . رحمت حق از همه چيز بزرگتر و به هر چيز شامل است : داد حق را قابليت شرط نيست . (312) تو از اول چه بودى ؟ در ظلمت عدم قابليت و استعدادى نيست ؛ حق (جل و علا) بى استحقاق و استعداد و بدون سؤ ال و سابقه دعا تو را نعمت وجود و كمالات وجود بخشيد؛ بسط بساط نعم غير محصوره و رحمتهاى غير متناهيه فرمود ، و تمام موجودات مسخر تو كرد؛ اكنون هم از عدم صرف و از نابودى محض حالت بدتر نشده . خداوند وعده رحمت داده ، تو يك قدم پيش بيا و به سوى درگاه اقدس او قدم گذار ، او خود از تو با هر وسيله اى هست دستگيرى فرمايد . و اگر نتوانستى تاءديه حقوق او كنى ، از حقوق خود مى گذرد؛ و حقوق ديگران را اگر نتوانستى تاءديه نمايى ، جبران مى فرمايد . قضيه جوان نباش (313) را، كه در عهد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود، شنيدى .
اى عزيز، راه حق سهل است و آسان ، ولى قدرى توجه مى خواهد . اقدام بايد كرد . با تسويف و تاءخير امر را گذراندن و بار گناهان را هر روز زياد كردن كار را سخت مى كند؛ ولى اقدام در امر و عزم بر اصلاح امر و نفس راه را نزديك و كار را سهل مى كند . تو تجربه و چندى اقدام كن ، اگر نتيجه گرفتى ، صحت مطلب بر تو ثابت مى شود؛ و الا راه فساد باز است و دست گنهكار تو دراز .
اما آن دو امر ديگر كه جناب اميرالمؤ منين عليه السلام فرموده است از شرايط كمال توبه و توبه كامله است ؛ نه آنكه توبه بدون آنها تحقق پيدا نمى كند يا قبول نمى شود، بلكه توبه بدون آنها كامل نيست .
براى هر يك از منازل سالكان مراتبى است كه به حسب حالات قلوب آنها فرق مى كند . شخص تائب اگر بخواهد به مرتبه كمال آن نايل شود، بايد تدارك تروك را كه كرد تدارك حظوظ را نيز بكند . يعنى حظوظ نفسانيه اى كه در ايام معاصى براى او حاصل شده بود بايد تدارك كند . و آن به اين نحو صورت پذيرد كه آثار جسميه و روحيه اى كه در مملكت او حاصل شده بود از معاصى ، درصدد برآيد كه از آن بكلى حك نمايد تا نفس به صقالت اوليه و روحانيت فطريه خود عود كند و تصفيه كامله براى او حاصل آيد؛ چنانكه دانستى كه براى هر معصيتى و هر لذتى در روح اثرى حاصل آيد؛ چنانكه در جسم نيز قوتى حاصل شود از بعضى از آنها . پس شخص تائب بايد مردانه قيام و آن آثار را بكلى قلع كند؛ و رياضات جسميه و روحيه به خود دهد تا تبعات و آثار آن بكلى مرتفع شود . همان طور كه حضرت مولا دستور داده است .
پس به واسطه رياضات جسميه و امساك از مقويات و مفرحات و گرفتن روزه مستحبى و يا واجبى ، اگر به عهده اوست ، گوشت حاصل از معاصى يا در ايام معاصى را ذوب كند . و به واسطه رياضات روحيه و عبادات مناسك ، حظوظ طبيعت را تدارك كند؛ زيرا در ذائقه روح صورت لذات طبيعيه موجود است ، و تا آن صورتها متحقق است ، نفس متمايل به آنها و قلب عاشق به آنهاست ، و بيم آن است كه خداى نخواسته باز نفس سركشى كند و عنان را از دست بگيرد .
پس بر سالك راه آخرت و تائب از معاصى لازم است كه الم رياضت و عبادت را به ذائقه روح بچشاند؛ و اگر شبى در معصيت و عشرت به سر برده ، تدارك آن شب را بكند به قيام به عبادت خدا؛ و اگر روزى را به لذات طبيعيه نفس را مشغول كرده ، به صيام و مناسك مناسبه جبران كند؛ تا نفس بكلى از آثار و تبعات آن ، كه حصول تعلقات و رسوخ محبت به دنياست ، پاك و پاكيزه شود . البته توبه در اين صورت كاملتر مى شود و نورانيت فطريه نفس عود مى كند . و پيوسته در خلال اشتغال به اين امور تفكر و تدبر كند در نتايج معاصى و شدت باءس حق تعالى و دقت ميزان اعمال و شدت عذاب عالم برزخ و قيامت ، و بفهمد و به نفس و قلب بفهماند كه تمام اينها نتايج و صور اين اعمال قبيحه و مخالفت با مالك الملوك است .
اميد است كه پس از اين علم و تفكر، نفس از معاصى متنفر و انزجار تام و تمام برايش حاصل شود، و به نتيجه مطلوبه در باب توبه برسد و توبه او كامل و تمام شود .
پس ، اين دو مقام از متممات و مكملات منزل توبه است . البته انسان كه در مرحله اولى مى خواهد وارد منزل توبه شود گمان نكند آخر مراتب را از او خواستند، و به نظرش راه صعب و منزل پرزحمت آيد و يكسره ترك آن كند. هر مقدارى كه حال سالك طريق آخرت اقتضا مى كند، همان اندازه مطلوب و مرغوب است . پس از آنكه وارد طريق شد، راه را خداى تعالى بر او آسان مى كند .
پس نبايد سختى راه انسان را از اصل مقصد باز دارد؛ زيرا مقصد خيلى بزرگ و مهم است . اگر عظمت مقصد را بفهميم ، هر زحمتى در راه آن آسان مى شود . چه مقصدى از نجات ابدى و روح و ريحان هميشگى بالاتر است ، و چه خطرى از شقاوت سرمدى و هلاكت دائمى عظيمتر؟ با ترك توبه و تسويف و تاءخير آن ممكن است انسان به شقاوت ابدى و عذاب خالد و هلاك دائم برسد؛ و با دخول در اين منزل ، ممكن است سعيد مطلق شود و محبوب حق گردد . پس وقتى مقصد بدين عظمت است ، از زحمت چند روزه چه باك ؟
اقدام به قدر مقدور هر چه هم كم باشد مفيد است . مقايسه كن امور آخرتى را به امور دنيايى كه عقلا اگر نتوانستند به مقصد عالى خود برسند، از مقصد كوچك دست بر نمى دارند؛ و اگر مطلوب كامل را نتوانستند تحصيل كنند، از مطلوب ناقص صرف نظر نمى كنند؛ تو نيز اگر به كمال آن نمى توانى نايل شوى ، از اصل مقصد و از صرف حقيقت آن باز نمان و هر مقدارى ممكن است در تحصيل آن اقدام كن .
فصل پنجم : نتيجه استغفار
از امورى كه براى شخص تائب لازم است پناه بردن به مقام غفاريت حق تعالى و تحصيل حالت استغفار است . از حضرت حق (جل جلاله ) و مقام غفاريت آن ذات مقدس با زبان قال و حال و سر و علن در خلوات ، با عجز و ناله و تضرع و زارى ، طلب كند كه بر او ستر كند ذنوب و تبعات آن را .
البته مقام غفاريت و ستاريت ذات مقدس اقتضا مى كند ستر عيوب و غفران تبعات ذنوب را . چون صور ملكوتيه اعمال به منزله وليده انسان ، بلكه بالاتر از آن است و حقيقت توبه و صيغه استغفار به منزله لعان است ؛ حق تعالى به واسطه غفاريت و سترش آن وليده ها را با لعان مستغر از او منقطع مى فرمايد . و هر يك از موجودات كه اطلاع بر حال انسان پيدا كردند، چه از ملائكه و كتاب صحائف جرائم ، چه از زمان و مكان و اعضا و جوارح خود او، آنها را از آن گناه محجوب ، و همه را انسا مى فرمايد؛ چنانكه در حديث شريف اشاره به آن شده است كه مى فرمايد: ينسى ملكيه ما كتبا عليه من الذنوب .
و ممكن است وحى حضرت حق تعالى به اعضا و جوارح و بقاع ارض به كتمان معاصى ، كه در حديث شريف است ، همين انساء آنها باشد؛ چنانكه ممكن است فرمان به عدم شهادت باشد . و شايد مراد رفع آثار معاصى از اعضا باشد كه به واسطه آن شهادت تكوينى حاصل آيد؛ چنانكه اگر توبه نكند، هر يك از اعضايش ممكن است به لسان قال يا حال شهادت دهند و بر كرده هاى او در هر حال . چنانكه مقام غفاريت و ستاريت حق اقتضا كرده است كه الان كه در اين عالم هستيم ، اعضاى ما شهادتى بر اعمال ما ندهند، و زمان و مكان كرده هاى ما را مستور دارند، همين طور در عوالم ديگر، اگر با توبه صحيحه و استغفار خالص از دنيا برويم ، اعمال ما را مستور مى دارند؛ يا آنكه از اعمال ما بكلى محجوب مى شوند. و شايد مقتضاى كرامت حق (جل جلاله ) دومى باشد كه انسان تائب پيش احدى سرافكنده نباشد و خجلت زدگى نداشته باشد .
فصل ششم : تفسير توبه نصوح
در تفسير توبه نصوح اختلافاتى است ، كه ذكر آن مجملا در اين مقام مناسب است . ما در اينجا اكتفا مى نماييم به ترجمه كلام محقق جليل ، شيخ بهائى (قدس الله نفسه ) (314) . محدث خبير، مجلسى رحمة الله عليه نقل مى فرمايد كه شيخ بهائى فرموده است :
همانا ذكر كرده اند مفسرين در معنى توبه نصوح وجوهى .
يكى آنكه مراد توبه اى است كه نصيحت كند مردم را؛ يعنى دعوت كند مردم را كه بياورند مثل آن را براى ظاهر شدن آثار جميله آن در صاحبش . يا آنكه نصيحت كند صاحبش را تا از جاى بكند گناهان را، و ديگر عود نكند به سوى آنها هيچ گاه .
ديگر آنكه نصوح توبه اى است كه خالص باشد براى خداوند؛ چنانكه عسل خالص از شمع را عسل نصوح گويند . و خلوص آن است كه پشيمان شود از گناهان براى زشتى آنها، يا براى آنكه خلاف رضاى خداى تعالى هستند؛ نه براى ترس از آتش . جناب محقق طوسى در تجريد حكم فرموده است به اينكه پشيمانى از گناهان براى ترس از آتش توبه نيست .
ديگر آنكه نصوص از نصاحة است ، و آن خياطت است . زيرا توبه مى دوزد از دين آنچه را گناهان پاره كرده است . يا آنكه جمع مى كند ميانه تائب و اولياى خدا و احباى او، چنانكه خياطت جمع مى كند ما بين پارچه هاى لباس .
ديگر آنكه نصوح وصف براى تائب است ، و اسناد آن به توبه از قبيل اسناد مجازى است . يعنى توبه نصوح توبه اى است كه نصيحت مى كنند صاحبان آن خود را به اينكه به جاى آورند آن را به كامل ترين طورى كه سزاوار است توبه را بدان نحو آورند تا آنكه آثار گناهان را از قلوب پاك كند بكلى . و آن به اين است كه آب كنند نفوس را به حسرتها و محو كنند ظلمات بديها را به نور خوبيها . (315)
فصل هفتم : موجودات را علم و حيات است
هر يك از موجودات داراى علم و حيات و شعور است ؛ بلكه تمام موجودات داراى معرفت به مقام مقدس حق (جل و علا) هستند؛ چنانكه وحى به اعضا و جوارح و به بقاع ارض به كتمان و اطاعت آنها از فرمان الهى و تسبيح تمام موجودات ، كه در قرآن شريف نص بدان شده و احاديث شريفه مشحون به ذكر آن است ، (316) خود دليل بر علم ادراك و حيات آنها،بلكه دليل بر ربط خاص بين خالص و مخلوق است كه احدى از آن مطلع نيست جز ذات مقدس حق تعالى و من ارتضى من عباده . (317) اين خود يكى از معارف است كه قرآن كريم و احاديث ائمه معصومين گوشزد بنى الانسان فرمودند .
الحديث السابع عشر: ذكر خدا
عن اءبى جعفر عليه السلام قال :
مكتوب فى التوراة التى لم تغير اءن موسى عليه السلام ساءل ربه فقال : يا رب ، اءقريب اءنت منى فاءناجيك ، اءم بعيد فاءناديك ؟ فاءوحى الله عزوجل اليه ؛ يا موسى ، اءنا جليس من ذكرنى . فقال موسى : فمن فى سترك يوم لا ستر الا سترك ؟ فقال : الذين يذكروننى فاءذكرهم و يتحابون فى فاءحبهم ؛ فاءولئك الذين اذا اردت اءن اءصيب اءهل الاءرض بسوء، ذكرتهم فدفعت عنهم بهم . (318)
محدث محقق ، مرحوم مجلسى رحمة الله عليه مى فرمايد:
گويا غرض حضرت موسى از اين سؤ ال اين بوده كه آداب دعا را سؤ ال كند، با علمش به اينكه حق تعالى اقرب است به ما از حبل وريد به احاطه علمى و قدرت و عليت . يعنى ، آيا دوست دارى مناجات كنم تو را چنانكه نزديك مناجات مى كند؛ يا صدا زنم تو را چنانكه بعيد صدا مى زند . به عبارت ديگر، وقتى به سوى تو نظر مى كنم تو از هر نزديكى نزديكترى ؛ و وقتى به سوى خودم نظر مى كنم خود را در غايت دورى مى بينم . پس نمى دانم در دعا حال تو را ملاحظه كنم يا حال خود را . و احتمال مى رود اين سؤ ال از غير يا از قبل غير باشد ، مثل سؤ ال رؤ يت . (319)
فصل اول : احاطه قيومى حق تعالى
محتمل است كه جناب موسى حال عجز خود را از كيفيت دعا بيان مى كند. عرض مى كند: بار پروردگارا، تو منزهى از اتصاف به قرب و بعد تا چون قريبان يا بعيدان تو را بخوانم ؛ پس من متحيرم در امر و هيچ گونه دعا را در خور پيشگاه جلال تو نمى دانم . تو خود به من اجازه ورود به دعا و كيفيت آن را مرحمت فرما؛ و تعليم فرما مرا آنچه مناسب مقام قدس توست . پس جواب از مصدر جلال عزت صادر شد كه من حضور قيومى دارم و در جميع نشئات ؛ همه عوالم محضر من است ؛ من جليس آنانم كه يادم كنند و همنشين كسانى هستم كه متذكرم شوند .
البته آن ذات مقدس متصف به قرب و بعد نشود و احاطه قيومى و شمول وجودى دارد به جميع دايره وجود و سلسله تحقق . اما آنچه در آيات شريفه كتاب كريم الهى وارد است از توصيف حق تعالى به قرب ، مثل قوله تعالى : و اذا ساءلك عبادى عنى فانى قريب (320) و نحن اءقرب اليه من حبل الوريد (321) و غير اينها، مبنى بر يك نحو مجاز و استعاره است ؛ و الا ساحت مقدسش منزه از قرب و بعد حسى و معنوى است ؛ چه اينها مستلزم يك نحو تحديد و تشبيه است كه حق تعالى منزه از آن است . بلكه حضور قاطبه موجودات در بارگاه قدس او حضور تعلقى است ؛ و احاطه آن ذات مقدس به ذات ذرات كائنات و سلاسل موجودات احاطه قيومى است ؛ و آن از غيرسنخ حضور حسى و معنوى و احاطه ظاهرى و باطنى است .
از اين حديث شريف و بعضى احاديث ديگر استفاده شود رجحان اسرار به ذكر و استحباب ذكر قلبى و سرى ؛ چنانكه در آيه شريفه نيز فرمايد: و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفة (322) و در حديث شريف وارد است كه ثواب اين ذكر را احدى نمى داند غير از خداى تعالى براى عظمت آن . (323) در بعضى حالات و مقامات و طريان بعضى عناوين ، گاه شود كه رجحان در اعلان ذكر باشد، مثل ذكر پيش اهل غفلت براى تذكر آنها. چنانكه در حديث شريف كافى است كه ذاكر خداى (عزوجل ) در بين غافلين مثل قتال كننده است در بين محاربين . (324) و از عدة الداعى ابن فهد منقول است : قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم : من ذكر الله فى السوق مخلصا عند غفلة الناس و شغلهم بما فيه ، كتب الله له اءلف حسنة ، و غفر الله له يوم القيامة مغفرة لم تخطر على قلب بشر . (325) .
همين طور مستحب است در اذان اعلامى و خطبه و غير آن اجهار به ذكر.
فصل دوم : ياد خداوند موجب مى شود خدا بنده را ياد كند
از اين حديث شريف استفاده شود كه ذكر خداوند و دوستى نمودن با يكديگر در راه او داراى چند خصلت است : يكى از آنها آن است كه ذكر كردن بنده خداوند را موجب شود ذكر كردن خداوند او را . چنانكه احاديث ديگرى نيز بدين مضمون وارد است . (326) و اين ذكر مقابل آن نسيانى است كه حق تعالى درباره ناسى از آيات مى فرمايد: كذلك اءتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسى . (327)
چنان كه نسيان آيات و كورى باطنى از رؤ يت مظاهر حق سبب عماى در عالم ديگر شود، تذكر آيات و اسماء و صفات و يادآورى حق و جمال او قوت دهد بصيرت را و رفع حجب نمايد به قدر قوت تذكر و نورانيت آن . چنانكه تذكر آيات حق و ملكه شدن آن ، بصيرت باطنى را به قدرى قوت دهد كه جلوه جمال حق را در آيات مشاهده نمايد؛ و تذكر اسماء و صفات موجب شود كه حق را شهود كند؛ و تذكر ذات بى حجاب آيات و اسماء و صفات رفع جميع حجب كند .
همين طور كه تذكرات ثلاثه رفع حجب سه گانه نمايد، محبت با يكديگر در راه خدا سبب حب خدا شود . معلوم است اين محبوبيت نيز داراى مراتب است ؛ چنانكه حب فى الله از حيث شوب و خلوص نيز داراى مراتب كثيره است . و محبوب مطلق محجوب از وصال نخواهد شد در شريعت عشق ، و بين او و محبوبش حجابى نخواهد ماند . بدين بيان مى توان ربط داد بين دو سؤ ال جناب موسى عليه السلام ؛ زيرا پس از آنكه آن حضرت شنيد كه حق تعالى فرمود من جليس ذاكرم هستم ، وعده وصال و وصول به جمال ، كه در دل داشت ، از محبوب شنيد، خواست ارباب وصال را استقصا كند تا به همه شؤ ون قيام به وظيفه نمايد، عرض كرد: فمن فى سترك يوم لا ستر الا سترك ؟ كيانند در پناه تو؟ كه از تعلقات رسته و در قيد حجب نيستند و به وصال جمال جميل تو رسند؟ فرمايد: دو طايفه : آنها كه متذكر منند ابتداءا . يا آنكه در راه من با يكديگر محبت ورزند . اينها در پناه من و جليس منند و من جليس آنانم .
پس معلوم شد كه براى اين دو طايفه يك خصلت بزرگى است ، و نتيجه آن يك خصلت بزرگ ديگر . زيرا حق تعالى ياد آنها كند و آنها محبوب حق شوند؛ و نتيجه آن آن است كه در ستر و پناه حق واقع شوند در روزى كه سترى نيست ، و جليس آنها حق باشد در خلوتگاه مطلق . ديگر از خصلتها آن است كه خداوند عزت به واسطه كرامت آنها رفع عذاب از بندگان خود فرمايد؛ يعنى تا آنها بين بندگان هستند به واسطه آنها عذاب و بليات فرو نفرستند .
فصل سوم : فرق بين منزل تفكر و تذكر
تذكر از نتايج تفكر است ؛ لهذا منزل تفكر را مقدم دانسته اند . تا انسان در راه طلب و دنبال جستجوست ، از مطلوب محجوب است ؛ چنانكه به وصول به محبوب از تعب تحصيل فارغ آيد . و قوت و كمال تذكر بسته به قوت و كمال تفكر است . آن تفكر كه نتيجه اش تذكر تام معبود است ، در ميزان ساير اعمال نيايد و با آنها در فضيلت طرف مقايسه نشود؛ چنانكه در روايات شريفه از عبادت يك سال و شصت سال و هفتاد سال ، تفكر يك ساعت را بهتر شمرده اند . (328)
معلوم است غايت و ثمره مهمه عبادات ، حصول معارف و تذكر از معبود حق است ، و اين خاصيت از تفكر صحيح بهتر حاصل مى شود . شايد تفكر يك ساعت ابوابى از معارف به روى سالك بگشايد كه عبادت هفتاد سال نگشايد يا انسان را چنان متذكر محبوب نمايد كه از مشقتها و زحمتهاى چندين ساله اين مطلوب حاصل نشود .
تذكر از محبوب و به ياد معبود به سر بردن نتيجه هاى بسيارى براى عموم طبقات دارد: اما براى كمل و اوليا و عرفا، كه خود آن غايت آمال آنهاست و در سايه آن به وصال جمال محبوب خود رسند، هنيئا لهم . اما براى عامه و متوسطين ، بهترين مصلحات اخلاقى و اعمالى و ظاهرى و باطنى است . انسان اگر در جميع احوال و پيشامدها به ياد حق تعالى باشد و خود را در پيشگاه آن ذات مقدس حاضر ببيند، البته از امورى كه خلاف رضاى اوست خوددارى و نفس را از سركشى جلوگيرى كند .
اين همه مصيبات و گرفتارى به دست نفس اماره و شيطان رجيم از غفلت از ياد حق و عذاب و عقاب اوست . غفلت از حق كدورت قلب را زياد و نفس و شيطان را بر انسان چيره و مفاسد را روز افزون كند؛ و يادآورى از حق دل را صفا دهد و قلب را صيقلى و جلوه گاه محبوب كند، و روح را تصفيه و خالص كند و از قيد اسارت نفس انسان را براند؛ و حب دنيا را كه منشاء خطيئات و سرچشمه سيئات است از دل بيرون كند؛ و هم را هم واحد كند و دل را براى ورود صاحب منزل پاك و پاكيزه نمايد .
پس اى عزيز، در راه ذكر و ياد محبوب تحمل مشاق هر چه بكنى كم كردى .دل را عادت بده به ياد محبوب ، بلكه به خواست خدا صورت قلب صورت ذكر حق شود،و كلمه طيبه لا اله الا الله صورت اخيره وكمال اقصاى نفس گردد؛ كه از اين زادى بهتر براى سلوك الى الله و مصلحى نيكوتربراى معايب نفس و راهبرى خوبتر در معارف الهيه يافت نشود . پس اگر طالب كمالاتصوريه و معنويه و سالك طريق آخرت و مسافر و مهاجر الى الله هستى ، قلب را عادتبده به تذكر محبوب و دل را عجين كن با ياد حق تبارك و تعالىفصل چهارم : ذكر تام آن است كه حكمش به تمام مملكت سرايت كند
گرچه ذكر حق از صفات قلب است و اگر قلب متذكر شد تمام فوايدى كه براى ذكر است بر آن مترتب مى شود، ولى بهتر آن است كه ذكر قلبى متعقب به ذكر لسانى نيز گردد . اكمل و افضل تمام مراتب ذكر آن است كه در نشئات مراتب انسانيه سارى باشد و حكمش به ظاهر و باطن و سر و علن جارى شود؛ پس ، در سر وجود حق (جل و علا) مشهود باشد و صورت باطنيه قلب و روح صورت تذكر محبوب باشد، و اعمال قلبيه و قالبيه تذكرى باشد، و اقاليم سبعه ظاهريه و ممالك باطنيه مفتوح به ذكر حق و مسخر به تذكر جميل مطلق باشند .
بلكه اگر حقيقت ذكر صورت باطنى قلب شد و فتح مملكت قلب به دست آن گرديد، حكمش در ساير ممالك و اقاليم سرايت مى كند: حركات و سكنات چشم و زبان و دست و پا و اعمال ساير قوا و اعضا با ذكر حق انجام گيرند و بر خلاف وظايف انجام امرى ندهند؛ پس حركات و سكنات آنها مفتوح و مختوم به ذكر حق شود . اين غايت القصواى كمال انسانى و منتهى الآمال اهل الله است . و به هر مرتبه كه از اين مقام نقصان حاصل شود و نفوذ ذكر كم شود، كمال انسانى به همان اندازه ناقص گردد؛ و نقصان ظاهر و باطن هر يك به ديگرى سرايت كند؛ زيرا نشئات وجود انسانى با هم مرتبط و از هم متاءثرند . از اينجا معلوم مى شود كه ذكر نطقى و زبانى ، كه از تمام مراتب ذكر نازلتر است ، نيز مفيد است ؛ زيرا اولا زبان در اين ذكر به وظيفه خود قيام كرده ، گرچه قالب بى روحى باشد . ثانيا ممكن است اين تذكر پس از مداومت و قيام به شرايط آن ، اسباب باز شدن زبان قلب نيز شود . شيخ عارف كامل ما، جناب شاه آبادى (روحى فداه ) مى فرمودند:
شخص ذاكر بايد در ذكر مثل كسى باشد كه به طفل كوچك كه زبان باز نكرده مى خواهد تعليم كلمه كند: تكرار مى كند تا اينكه او به زبان مى آيد و كلمه ادا مى كند . پس از آنكه او ادا كرد، معلم از طفل تبعيت مى كند؛ و سختى آن تكرار برطرف مى شود و گويى از طفل به او مددى مى رسد . همين طور كسى كه ذكر مى گويد بايد به قلب خود، كه زبان ذكر باز نكرده ، تعليم ذكر كند .
نكته تكرار اذكار آن است كه زبان قلب گشوده شود . و علامت گشوده شدن زبان قلب آن است كه زبان از قلب تبعيت كند و زحمت و تعب تكرار مرتفع شود . اول زبان ذاكر بود و قلب به تعليم و مدد آن ذاكر شد، و پس از گشوده شدن زبان قلب ، زبان از آن تبعيت كرده به مدد آن يا مدد غيبى متذكر مى شود .
اعمال ظاهريه صوريه لايق مقام غيب و حشر در ملكوت نشوند، مگر آنكه از باطن روحانيت و لباب قلب به آن مددى رسد و او را حيات ملكوتى بخشد . و آن نفخه روحى ، كه خلوص نيت و نيت خالص صورت اوست . به منزله روح و باطن است كه به تبع آن جسد نيز محشور در ملكوت شود و لايق قبول درگاه گردد . لهذا در روايات شريفه وارد است كه قبولى اعمال به قدر اقبال قلب است . (329) با همه وصف ، ذكر لسانى نيز محبوب و مطلوب است و انسان را به حقيقت مى رساند؛ لهذا در اخبار و آثار از ذكر لسانى مدح عظيم شده ، و كمتر بابى مثل باب ذكر كثير الحديث است . (330) در آيات شريفه كتاب كريم نيز بسيار از آن مدح شده ؛ (331) گرچه غالب آنها منزل بر ذكر قلبى يا ذكر با روح است ؛ ولى تذكر حق در هر مرتبه محبوب است . ما در اين مقام ختم كلام مى كنيم به ذكر چند حديث شريف براى تيمن و تبرك .
فصل پنجم بعض احاديث در فضيلت ذكر خدا
قال اءبو عبدالله عليه السلام :
ما من مجلس يجتمع فيه اءبرار و فجار فيقومون على غير ذكر الله عزوجل الا كان حسرة عليهم يوم القيامة . (332)
معلوم است انسان پس از آنكه بر او منكشف شد در قيامت نتايج بزرگ ذكر خدا، و خود را از آن محروم ديد و فهميد كه چه نعمتها و بهجتها از دستش رفته و ديگر قابل جبران نيست ، حسرت و ندامت بر او رو آور گردد. پس انسان بايد تا فرصت دارد، غنيمت شمارد و مجالس و محافل خود را از ذكر خدا خالى نگذارد .
عن ابن فضال رفعه قال : قال الله عزوجل لعيسى عليه السلام :
يا عيسى ، اذكرنى فى نفسك ، اءذكرك فى نفسى ، و اذكرنى فى ملاك اءذكرك فى ملا خير من ملا الآدميين ، يا عيسى ، اءلن لى قلبك و اءكثر ذكرى فى الخلوات ، و اعلم اءن سرورى اءن تبصبص الى ؛ و كن فى ذلك حيا و لا تكن ميتا . (333)
تبصبص حركت دم سگ است از خوف يا طمع . و اين كنايه از شدت التماس و مسكنت است و مقصود از زندگى در ذكر، توجه و حضور قلب است .
عن اءبى عبدالله عليه السلام : ان الله عزوجل يقول : من شغل بذكرى عن مساءلتى ، اءعطيته اءفضل ما اءعطى من ساءلنى . (334) عن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
... و اعلموا اءن خير اءعمالكم عند مليككم و اءزكاها و اءرفعها فى درجاتكم و خير ما طلعت عليه الشمس ذكر الله سبحانه و تعالى ؛ فانه اءخبر عن نفسه فقال : اءنا جليس من ذكرنى . (335)
اخبار فضيلت ذكر و كيفيت و آداب و شرايط آن به قدرى زياد است كه در حوصله احصاى اين اوراق درنيايد .
الحديث الثامن عشر: غيبت
عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم
الغيبة اءسرع فى دين الرجل المسلم من الاءكلة فى جوفه
و قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم
الجلوس فى المسجد انتظار الصلاة عبادة ما لم يحدث . قيل : يا رسول الله و ما يحدث ؟ قال : الاغتياب . (336)
فصل اول : تعريف غيبت
فقها (رضوان الله عليهم اجمعين ) براى غيبت تعريفهاى بسيارى كردند كه بيان و مناقشه در طرد و عكس هر يك خارج از وظيفه اين اوراق است مگر به طور اجمال . شيخ محقق سعيد شهيد مى فرمايد:
براى آن دو تعريف است : اول و آن مشهور بين فقهاست : هو ذكر الانسان حال غيبته بما يكره نسبته اليه ، مما يعد نقصانا فى العرف بقصد الانتقاص و الذم . و الثانى : التنبيه على ما يكره نسبته اليه ... (337)
تعريف دوم اعم است از اول در صورتى كه ذكر به معنى قول باشد؛ چنانكه متفاهم عرفى است ؛ زيرا تنبيه اعم است از قول و كتابت و حكايت و غير آن از ساير طرق تفهيم . و اگر ذكر اعم از قول باشد، چنانكه مطابق لغت است ، مرجع هر دو تعريف به يك امر برگردد، و مفاد اخبار نيز دلالت بر اين دو تعريف دارد . مثل ما فى وصية النبى صلى الله عليه و آله و سلم لاءبى ذر (رضوان الله عليه ):
قلت : يا رسول الله ، و ما الغيبة ؟ قال : ذكرك اءخاك بما يكره . قلت : يا رسول الله ، فان كان فيه الذى يذكر به ؟ قال : اعلم اءنك اذا ذكرته بما هو فيه اغتبته ؛ و اذا ذكرته بما ليس فيه ، فقد بهته (338)
در نبوى مشهور وارد است : هل تدرون ما الغيبة ؟ فقالوا: الله و رسوله اءعلم ، قال ذكرك اءخاك بما يكره ... (339) و اين برگشت كند به معنى اول ، بنا بر متفاهم عرفى معنى ذكر؛ يا معنى دوم ، بنابر اعميت ذكر از قول . و غايب بودن برادر را نفرمود، زيرا از مفهوم غيبت معلوم بوده و محتاج به ذكر نبوده . برادر نيز معلوم است كه برادر ايمانى است نه نسبى . و ما يكره عبارت است از چيزهايى كه نقصان عرفى است .
و قصد انتقاص و مذمت گرچه در حديث شريف ابى ذر، و نبوى مشهور، مذكور نيست ، ليكن از فحواى كلام متفاهم مى شود؛ بلكه صدر روايت ابى ذر دلالت بر آن دارد و مستغنى از ذكر بوده ؛ زيرا در صدر روايت است :
الغيبة اءشد من الزنا . قلت : و لم ذاك يا رسول الله ؟ قال : لاءن الرجل يزنى فيتوب الى الله فيتوب الله عليه ، و الغيبة لا تغفر حتى يغفرها صاحبها ... ثم قال : و اءكل لحمه من معاصى الله (340) از اين دو جمله معلوم شود كه با قصد انتقاص مقصود است ؛ و الا اگر تلطفا و ترحما ذكرى از غير شود، معصيت او نيست تا محتاج به آمرزش شود، و اكل لحم او نيست .
اعميت غيبت از ذكر قولى نيز معلوم شود از روايت عايشه : دخلت علينا امراءة ، فلما ولت ، اءومات بيدى اءنها قصيرة ، فقال صلى الله عليه و آله و سلم اغتبتها . (341) بلكه عرف از نفس اخبار غيبت خصوصيت تلفظ را نمى فهمد، بلكه آن را از جهت افهام نوعى مورد حرمت مى داند؛ يعنى ، اختصاص تلفظ به ذكر از باب اين است كه غالبا با تلفظ واقع مى شود؛ نه از جهت خصوصيت آن است .
از اطلاق بسيارى از اخبار معلوم مى شود كه كشف سر مؤ منين حرام است . يعنى ، عيوبى كه از مؤ منين مستور و مخفى است ، چه خلقى يا خلقى يا عملى باشد، حرام است اظهار و افشاء آن ، چه شخص متصف راضى به آن باشد يا نه ؛ و چه قصد انتقاص در كار باشد يا نباشد . ولى از ملاحظه مجموع اخبار استفاده مى شود كه قصد انتقاص دخيل در حرمت است ؛ مگر آنكه نفس عمل از امورى باشد كه ذكر آن و اشاعه آن محرم شرعى باشد، چون معاصى خدا كه صاحب معصيت نيز نمى تواند اظهار آن كند و از جمله اشاعه فاحشه است . و اين مربوط به حرمت غيبت نيست . بعيد نيست اظهار مستورات مؤ منين در صورت عدم رضايت آنها نيز محرم باشد، ولو قصد انتقاص در كار نباشد .
فصل دوم : چند حديث در حرمت غيبت
حرمت غيبت فى الجمله اجماعى ، بلكه از ضروريات فقه و از كبائر و موبقات است . آنچه لازم است در اين مقام ذكر آن ، تنبه دادن بر فساد اين سيئه موبقه و تبعات آن است كه بلكه ان شاء الله با تفكر در آن بدان مبتلا نشويم ؛ يا اگر خداى نخواسته شديم ، بزودى توبه كنيم و قلع ماده فساده آن را كرده نگذاريم با اين آلودگى و ابتلاى به اين كبيره ايمان كش از اين عالم منتقل شويم ، كه براى اين موبقه كبيره در عالم غيب و پس پرده ملكوت صورت مشوه زشتى است كه علاوه بر بدى آن موجب رسوايى در ملاء اعلى و محضر انبياء مرسلين و ملائكة مقربين مى شود . صورت ملكوتى آن همان است كه خداوند تبارك و تعالى در كتاب كريمش اشاره به آن مى فرمايد و احاديث شريفه نيز صراحتا و اشارتا بيان كرده اند . قال الله عزوجل : و لا يغتب بعضكم بعضا اءيحب اءحدكم اءن ياءكل لحم اءخيه ميتا فكرهتموه . (342).
ما غافليم از آنكه اعمال ما عينا با صورتهاى مناسبه با آنها در عالم ديگر به ما رجوع مى كند. نمى دانيم كه اين عمل صورت مردار خوردن است . صاحب اين عمل همان طور كه چون سگهاى درنده اعراض مردم را دريده و گوشت آنها را خورده ، در جهنم نيز صورت ملكوتى اين عمل به او رجوع مى كند .
فى رواية اءن رسول الله لما رجم الرجل فى الزنا، قال رجل لصاحبه : هذا اءقعص كما يقعص الكلب . فمر النبى معهما بجيفة ، فقال : انهشا منها . فقالا: يا رسول الله ننهش جيفة ؟!فقال : ما اءصبتما من اءخيكما اءنتن من هذه (343)
آرى ، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به قوت نور بصيرت و مشاهده مى ديد عمل آنها را كه گندش از مردار بيشتر و صورت آن فضيحتر و فظيعتر است . عن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
1 من مشى فى غيبة اءخيه و كشف عورته ، كانت اءول خطوة خطاها وضعها فى جهنم و كشف الله عورته على رؤ وس الخلائق . (344)
2 من اغتاب امراء مسلما، بطل صومه و نقض وضوؤ ه و جاء يوم القيامة يفوح من فيه رائحة اءنتن من الجيفة ، يتاءذى به اءهل الموقف . و ان مات قبل اءن يتوب ، مات مستحلا لما حرم الله عزوجل . (345)
3 مررت ليلة اءسرى بن على قوم يخمشون وجوههم باءظافيرهم . فقلت : يا جبرئيل ، من هؤ لاء؟ قال : هولاء الذين يغتابون الناس و يقعون فى اءعراضهم . (346)
پس معلوم شد كه شخص مغتاب در برزخش رسوا و مفتضح ، و در موقفش پيش اهل آن خجل و شرمسار است ، و در جهنم نيز با رسوايى و بى آبرويى خواهد به سر برد؛ بلكه بعض مراتب آن نيز اسباب رسوايى در اين عالم شود.
خداوند تبارك و تعالى غيور است و هتك مستور مؤ منين و كشف عورات آنها هتك ناموس الهى است . اگر انسان بى حيايى را از حد گذراند و هتك حرمات الهيه نمود، خداوند غيور مستورات او را، كه به لطف و ستاريت خود ستر فرموده بود، مكشوف مى فرمايد، و در بين مردم در اين عالم ، و ملائكه و انبيا و اوليا عليهم السلام در آن عالم مفتضح مى شود .
شيخ صدوق سند به حضرت صادق عليه السلام رساند كه فرمود: و من اغتابه بما فيه ، فهو خارج من ولاية الله تعالى ، داخل فى ولاية الشيطان . (347) معلوم است كسى كه از ولايت حق خارج و در ولايت شيطان داخل شود، اهل نجات و ايمان نخواهد بود . چنانكه در حديث سابق اسحاق بن عمار نيز گذشت كه اسلام مغتاب لسانى است و ايمان در قلبش وارد نشده . معلوم است كسى كه مؤ من به خدا باشد و مصدق به روز جزا و معتقد به رسيدن به صور اعمال و حقايق سيئات ، چنين موبقه كبيره را، كه در عوالم غيب و شهادت و در نشئه دنيا و برزخ و عقبى او را رسوا و مفتضح و از ولايت حق خارج و به ولايت شيطان داخل مى كند، مرتكب نشود . اگر ما اقدام بدين امر بزرگ كرديم ، بايد بفهميم كه سرچشمه خرابى دارد و حقيقت ايمان در قلب ما وارد نشده . اگر ايمان وارد قلب شود، كارها اصلاح مى شود: آثار آن سرايت مى كند به تمام ظاهر و باطن و سر و علن . پس ، بايد مرض قلب را علاج نماييم . از احاديث ظاهر شود كه همان طور كه سستى ايمان و عدم خلوص آن موجب مفاسد اخلاقى و اعمالى شود، اين مفاسد نيز موجب نقصان ايمان ، بلكه زايل شدن آن ، مى شود .
اين معصيت از جهت ديگر هم از معاصى شديدتر و تبعاتش بيشتر است . و آن اينكه علاوه بر جنبه حق الله ، جنبه حق الناس هم دارد، و خداوند نمى آمرزد مغتاب را تا صاحبش از او راضى شود؛ چنانكه در حديث شريف با چندين طريق به همين مضمون وارد شده : عن اءبى ذر، عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم فى وصية له قال :
يا اءباذر اياك و الغيبة !فان الغيبة اءشد من الزنا قلت : و لم ذاك يا رسول الله ؟ قال : لاءن الرجل يزنى فيتوب الى الله فيتوب الله عليه ، و الغيبة لا تغفر حتى يغفرها صاحبها . (348)
اگر خداى نخواسته انسان با حقوق مردم از دنيا برود، كارش بسيار مشكل شود . در حقوق الهى سر و كار با كريم و رحيم مى باشد كه در ساحت مقدسش بغض و كينه ، عداوت و تشفى راه ندارد؛ ولى اگر سر و كار با بندگان شد، ممكن است گرفتار كسى شود كه داراى اين گونه اخلاق باشد و از انسان بدين زوديها نگذرد يا هيچ وقت از او راضى نشود . پس ، بر انسان لازم است كه مواظب باشد، كه مطلب بسيار خطرناك و امر بسيار مشكل است .
احاديث در تشديد امر غيبت بيش از اين است كه در حوصله اين اوراق بگنجد . و ما به ذكر مختصرى از آن قناعت مى كنيم . عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم :
1 يؤ تى باءحد يوم القيامة فيوقف بين يدى الرب عزوجل و يدفع اليه كتابه ، فلا يرى حسناته فيه . فيقول : الهى ، ليس هذا كتابى فانى لا اءرى فيه حسناتى . فيقال له : ان ربك لا يضل و لا ينسى ، ذهب عملك باغتياب الناس . ثم يؤ تى بآخر و يدفع اليه كتابه ، فيرى فيه طاعات كثيرة . فيقول : الهى ، ما هذا كتابى ، فانى ما عملت هذه الطاعات . فيقال له : ان فلانا اغتابك فدفع حسناته اليك ... (349)
2 اءدنى الكفر اءن يسمع الرجل من اءخيه كلمة يحفظها عليه يريد اءن يفضحه بها، اءولئك لا خلاق لهم . (350)
اين مختص از اخبار اين باب ؛ در صورتى كه عناوين ديگر نيز به غيبت منطبق مى شود از قبيل اهانت مؤ من و اذلال و احتقار و استخفاف و تعبير و احصاء عثرات ، كه هر يك براى هلاكت انسان سببى است مستقل . و اخبار وارده در مذمت هر يك از آنها كمرشكن است . و ما از ذكر آنها چشم پوشيديم براى اختصار .
فصل سوم : ضررهاى اجتماعى غيبت
چنانكه اين معصيت كبيره و اين موبقه عظيمه از مفسدات ايمان و اخلاق و ظاهر و باطن است ، همين طور اين رذيله مفاسد اجتماعى و نوعى نيز دارد؛ و از اين جهت از بسيارى از معاصى قبح و فشادش افزون مى باشد .
يكى از مقاصد بزرگ شرايع و انبياء عظام (سلام الله عليهم ) كه علاوه بر آنكه خود مقصود مستقل است ، وسيله پيشرفت مقاصد بزرگ و دخيل تام در تشكيل مدينه فاضله مى باشد، توحيد كلمه و توحيد عقيده ، و اجتماع در مهام امور و جلوگيرى از تعديات ظالمانه ارباب تعدى است ، كه مستلزم فساد بنى الانسان و خراب مدينه فاضله است . اين مقصد بزرگ ، كه مصلح اجتماعى و فردى است ، انجام نگيرد مگر در سايه وحدت نفوس و اتحاد همم و الفت و اخوت و صداقت قلبى و صفاى باطنى و ظاهرى ؛ به طورى كه نوع بنى آدم تشكيل يك شخص دهند، و جمعيت به منزله يك شخص و افراد به منزله اعضا و اجزاء آن باشد؛ و تمام كوششها حول يك مقصد بزرگ الهى و يك مهم عظيم عقلى ، كه صلاح جمعيت و فرد است ، چرخ زند .
اگر چنين مودت و اخوتى در بين يك نوع يا يك طايفه پيدا شد، غلبه كنند بر تمام طوايف و مللى كه بر اين طايفه نباشند . چنانكه از مراجعه به تواريخ ، خصوصا تاريخ جنگهاى اسلام و فتوحات عظيمه آن ، مطلب خوب روشن مى شود، كه در اوايل طلوع اين قانون الهى ، چون شمه اى از اين اتحاد و وحدت در بين مسلمين بوده و مساعى آنها مشفوع به تخليص نيات نوعا بوده ، در مدت كمى چه فتوحات بزرگى كردند، و در اندك زمانى به سلطنتهاى بزرگ آن زمان ، كه عمده آن ايران و روم بوده ، غلبه كردند و با عده كم بر لشكرهاى گران و جمعيتهاى بى پايان غالب شدند . پيغمبر اسلام عقد اخوت بين مسلمين اجرا فرمود و به نص (انما المؤ منون اخوة ) (351) اخوت بين مؤ منين برقرار شد . عن العقر قوفى ، قال : سمعت اءباعبدالله عليه السلام يقول : قال سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول :
1 اتقوا الله و كونوا اخوة بررة متحابين فى الله متواصلين متراحمين ؛ تزاوروا و تلاقوا و تذاكروا اءمرنا و اءحيوه . (352)
2 يحق على المسلمين الاجتهاد فى التواصل و التعاون على التعاطف و المؤ اساة لاءهل الحاجة و تعاطف بعضهم على بعض حتى تكونوا كما اءمركم عزوجل : (رحماء بينهم ...) (353)
3 تواصلوا و تباروا و تراحموا، و كونوا اخوة اءبرار كما اءمركم الله عزوجل . (354)
مسلمين ماءمورند به دوستى و مواصلت و نيكويى به يكديگر و مودت و اخوت و معلوم است آنچه موجب ازدياد اين معانى شود، محبوب و مرغوب است ؛ و آنچه اين عقد مواصلت و اخوت را بگسلد و تفرقه در بين جمعيت اندازد، مبغوض صاحب شرع و مخالف مقاصد بزرگ اوست . پر واضح است كه اين كبيره موبقه اگر رايج شود در بين جمعيتى ، موجب كينه و حسد و بغض و عداوت شده ؛ درخت نفاق و دورويى در آنها ايجاد كند و برومند نمايد، و وحدت و اتحاد جامعه و پايه ديانت را سست كند . و از اين جهت بر فساد و قبح آن افزوده گردد.
پس بر هر مسلم غيور ديندارى لازم است براى حفظ شخص خود از فساد و نوع اهل دين از نفاق و نگهدارى حوزه مسلمين و نگهبانى وحدت و جمعيت و احكام عقد اخوت ، خود را از اين رذيله حفظ كند، و اگر خداى نخواسته تاكنون داراى اين عمل زشت بوده ، از آن توبه كند، و در صورت امكان و عدم فساد، از صاحبش استرضا و استحلال نمايد، و الا براى او استغفار، و ترك اين خطيئه را نموده ، و ريشه صداقت و وحدت و اتحاد را در قلب خود كشت كرده ، تا از اعضاى صالحه جامعه به شمار آيد و يكى از اجزاى دخيله در چرخ اسلام باشد .
فصل چهارم : علاج اين موبقه
علاج اين خطيئه عظيمه چون خطيئات ديگر به علم نافع و عمل توان نمود.
اما علم ، پس چنين است كه انسان تفكر كند در فايده مرتبه بر اين عمل و آن را مقايسه كند با نتايج سوء و ثمرات زشتى كه بر آن مترتب است ، و آن را در ميزان عقل گذاشته از آن استفتا نمايد . البته انسان با خود دشمنى ندارد؛ تمام معاصى از روى جهالت و نادانى و غفلت از مبادى آن و نتايج آن صادر مى شود . اما فايده خيالى مترتب بر آن ، آن است كه انسان به قدر چند دقيقه قضاى شهوت نفسانى خود را در ذكر مساوى مردم و كشف عورات آنها كرده ، و با بذله گويى و هرزه سرايى ، كه ملايم با طبيعت حيوانى يا شيطانى است ، صرف وقت نموده مجلس آرايى نموده و تشفى قلبى از محسودان نموده است .
اما آثار زشت آن ، شمه اى از آن را در فصلهاى سابق شنيدى . اكنون شمه اى از آن را گوش كن و عبرت گير و در ميزان مقايسه گذار . البته اين تفكر و موازنه نتايج حسنه دارد . اما آثار آن در اين عالم ، آن است كه انسان از چشم مردم مى افتد و اطمينان آنها از او سلب مى شود . طباع مردم بالفطره مجبول به حب كمال و نيكويى و خوبى و متنفر از نقص و پستى و زشتى است ؛ و بالجمله ، فرق مى گذارند بين اشخاصى كه احتراز از هتك مستور و كشف اغراض و سراير مردم كنند، و غير آنها . حتى خود مغتاب نيز شخص محترز از اين امور را از خود ممتاز داند، فطرة و عقلا . اگر كار را از حد گذراند و پرده ناموس اعراض و مردم را دريد، خداوند او را در همين عالم رسوا مى كند . (355) بايد انسان بترسد از آن رسوايى كه به دست حق تعالى واقع شود كه جبران پذير نخواهد بود . پناه مى برم به خداوند از غضب حليم . بلكه ممكن است هتك حرمات مؤ منين و كشف عورات آنها انسان را منتهى به سوء عافيت كند؛ زيرا اگر اين عمل در انسان ملكه شد، تاءثيراتى در نفس دارد كه يكى از آنها اينكه توليد بغض و عداوت مى كند به صاحبش ؛ و كم كم زياد مى شود . و ممكن است اين بغض و عداوت باعث شود كه در وقت مردن كه كشف بعض حقايق بر انسان شود، به واسطه رؤ يت مقامات آنها و اكرام و اعظام حق تعالى از آنها به حق تعالى بغض پيدا كند .
انسان بالجمله دشمن دوست دشمن است ، و مبغض محب مبغوض است ؛ پس ، با دشمنى حق و ملائكه او، از اين عالم منتقل شده به خذلان ابدى و شقاوت دائمى رسد .
عزيزم ، با بندگان خدا، كه مورد رحمت و نعمت او هستند و مخلع به خلعت اسلام و ايمانند، دوستى پيدا كن و محبت قلبى داشته باش . مبادا به محبوب حق دشمنى داشته باشى كه حق تعالى دشمن دشمن محبوب خود است ، و، تو را از ساحت رحمت خود طرد كند . بندگان خاص خدا در بين بندگان مخفى هستند، و معلوم نيست اين دشمنى تو و هتك ستر و كشف عورت اين مؤ من برگشت به هتك ستر خدا نكند . مؤ منين اولياء حقند . دوستى با آنها دوستى با حق است ؛ و دشمنى آنها دشمنى با حق است . بترس از غضب حق و برحذر باش از خصومت شفعاء روز جزا؛ ويل لمن شفعاوه خصماؤ ه .
قدرى تفكر كن در نتايج دنيويه و اخرويه اين معصيت ، در آن صورتهاى موحشه مدهشه كه در قبر و برزخ و قيامت به آن مبتلا مى شوى ، و مراجعه كن به كتب معتبره اصحاب (رضوان الله عليهم ) و اخبار ماءثوره از ائمه اطهار (سلام الله عليهم ) كه حقيقة كمر شكن است ؛ پس ، موازنه و مقايسه كن بين يك ربع ساعت هرزه گويى و بذله سرايى و قضاى شهوت خيالى ، و هزاران هزار سال گرفتارى ، در صورتى كه اهل نجات باشى و با ايمان از اين عالم بروى ؛ و الا مقايسه كن آن را با خلود در جهنم و عذاب اليم هميشگى .
علاوه بر اين ، تو اگر دشمنى دارى با شخصى كه از او غيبت مى كنى ، مقتضاى دشمنى آن است كه از او غيبت نكنى اگر ايمان به احاديث دارى ؛ زيرا در حديث وارد است كه حسنات غيبت كن منتقل مى شود به نامه عمل كسى كه از او غيبت كرده ، و سيئات اين به نامه آن منتقل مى شود . پس خواستى دشمنى با او كنى ، با خود دشمنى كردى . پس بدان با خداوند نمى توانى ستيزه كنى . خداوند قادر است با همين غيبت تو آن شخص را در نظر مردم عزيز و محترم كند؛ و تو را به واسطه همين در نظر آنها خوار و ناچيز كند؛ و در محضر كروبيين نيز همين معامله را كند: نامه اعمال تو را از سيئات پر، پس تو را مفتضح كند، و نامه اعمال او را از حسنات پر، و او را معزز و محترم كند . پس ، بفهم كه با چه قادر جبارى در ستيزه هستى ، و از دشمنى او بترس .
اما عملى ، به اين است كه تا چندى با هر زحمت شده كف نفس از اين معصيت كرده ، مهار زبان خود را در دست گرفته ، كاملا از خود مراقبت كنى ؛ و با خود قرار داد كنى كه چندى مرتكب اين خطيئه نشوى ، و حساب خود را بكشى ؛ اميد است ان شاء الله پس از مدت كمى اصلاح شده قلع ماده آن بشود . و كم كم كار بر تو آسان مى شود؛ پس از چندى احساس مى كنى كه طبعا از آن منزجر و متنفرى ؛ پس راحتى نفس و التذاذ آن در ترك اين مى شود .
فصل پنجم : ترك غيبت در موارد جايز اولى است
علما و فقها (رضوان الله عليهم ) مواردى را از حرمت غيبت استثنا فرمودند كه در كلمات بعضى بالغ بر ده موضوع مى شود . و ما درصدد شمردن آنها نيستيم . آنچه لازم است در اين مورد ذكر كنيم اين است كه انسان بايد در همه موارد از مكايد نفس ايمن نباشد و با كمال دقت و احتياط تام مشى كند؛ و درصدد عذر تراشى نباشد كه يكى از موارد استثنا را به دست آورده به عيبجويى و بذله گويى سرگرم شود .
مكايد نفس بسيار دقيق است . ممكن است انسان را از راه شرع گول زند وارد در مهالك كند . مثلا غيبت متجاهر به فسق گرچه جايز است ، بلكه در بعض موارد كه موجب ردع او شود واجب است و از مراتب نهى از منكر به شمار مى آيد، ولى انسان بايد ملاحظه كند كه داعى نفسانى او در اين غيبت آيا همين داعى شرعى الهى است ، يا داعى شيطانى .
اگر داعى الهى دارد، از عبادات به شمار مى آيد؛ بلكه غيبت با قصد اصلاح متجاهر و عاصى از او ضح مصاديق احسان و انعام به اوست ، گرچه خودش نفهمد .
ولى اگر مشوب به فساد و هواهاى نفسانى است ، درصدد تخليص نيت برآيد و از اعراض مردم بدون قصد صحيح اعراض كند، بلكه عادت دادن نفس را به غيبت در مورد جايز نيز مضر است ؛ زيرا نفس مايل به شرور و قبايح است ، ممكن است به واسطه احتراز ننمودن از آن در موارد جايز، كم كم وارد شود به موارد محرمه . چنانكه ورود در شبهات با آنكه جايز است نيكو نيست ؛ چون آنها حماى محرمات است و ممكن است انسان به واسطه ورود در آنها در محرمات نيز وارد شود . انسان بايد حتى الامكان نفس را پرهيز از اين امور دهد و از چيزهايى كه احتمال سركشى نفس در آنها مى رود احتراز كند .
بلى ، در مواردى كه غيبت واجب مى شود، مثل مورد سابق و بعضى موارد ديگر، البته بايد اقدام نمود، ولى نيت را از هواى نفس و متابعت شيطان بايد تخليص نمود . ولى در موارد جواز ترك آن اولى و احسن است . هر امر جايزى را انسان نبايد مرتكب شود؛ خصوصا اين طور از امور كه مكايد نفس و شيطان در آن خيلى كارگر است . در روايت است كه حضرت عيسى (سلام الله عليه ) با حواريين به مردار سگى گذشتند .
حواريين گفتند: چقدر بوى اين مردار بد است !حضرت عيسى عليه السلام فرمود: چقدر دندانهاى او سفيد است (356) البته مربى نوع بشر بايد صاحب چنين نفس تزكيه شده اى باشد .
راضى نشد از مصنوع حق تعالى ذكر سوء شود . آنها نقص او را ديدند، آن حضرت كمال آن را گوشزد كرد . و از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده : طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس . (357) انسان خوب است همان طور كه تفحص از عيوب مردم مى كند، قدرى از عيوب خود تفحص كند .
چقدر زشت است كه انسان داراى هزاران معايب از خود غفلت كند . اگر انسان قدرى در حالات و اخلاق و اعمال خود سير كند و به اصلاح آنها بپردازد، كارهايش اصلاح مى شود . اگر خود را خالى از عيب بداند، از كمال نادانى اوست . هيچ عيبى بالاتر از آن نيست كه انسان عيب خود را نفهمد و با آنكه مجموعه عيوب است به عيوب ديگران بپردازد .
فصل ششم : حرمت استماع غيبت
چنانكه غيبت حرام است ، گوش كردن به آن نيز رفيق آن است در حرمت . بلكه از بعض روايات ظاهر شود كه مستمع مثل مغتاب در همه عيوب حتى وجوب استحلال و كبيره بودن آن . مثل النبوى صلى الله عليه و آله و سلم : المستمع اءحد المغتابين (358) و عن على عليه السلام : السامع اءحد المغتابين . (359) مقصود از سامع نيز مستمع است . بلكه از روايات بسيارى ظاهر مى شود كه رد غيبت واجب است : عن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
1 اءلا، و من تطول على اءخيه فى غيبة سمعها فيه فى مجلس فردها عنه ، رد الله عنه اءلف باب من الشر فى الدنيا و الآخرة . فان هو لم يردها و هو قادر على ردها، كان عليه كوزر من اغتابه سبعين مرة . (360)
2 يا على ، من اغتيب عنده اءخوه المسلم فاستطاع نصره فلم ينصره ، خذله الله فى الدنيا و الآخرة . (361)
3 من رد عن اءخيه غيبة سمعها فى مجلس ، رد الله عنه اءلف باب من الشر فى الدنيا و الآخرة فان لم يرد عنه و اءعجبه ، كان عليه كوزر من اغتاب . (362)
گاه مى شود كه مستمع علاوه بر آنكه رد غيبت كه واجب است نمى كند، مغتاب را به غيبت وادار مى كند، يا به شركت با او و همنفس شدن و عجبهاى بى موقع پى در پى گفتن ؛ يا اگر از اهل صلاح به شمار آيد، به واسطه ذكرى يا استغفارى يا چيزهاى ديگرى ، كه وسايل شيطانى است ، مغتاب را به غيبت وادار كند . و تواند بود كه حديث شريف كه وزر او را هفتاد مرتبه مثل وزر مغتاب قرار داده ، اشاره به چنين اشخاصى باشد .
تتميم : شيخ بزرگوار و محقق عالى مقدار، شهيد سعيد (رضوان الله عليه ) را كلامى است كه ما تتميم مى كنيم اين مقام را به ترجمه آن كلام شريف :
از پليدترين انواع غيبت ، غيبتى است كه بعض اشخاص كه در صورت اهل علم و فهم و اهل ريا هستند، مى كنند . زيرا آنها مقصود خود را مى فهمانند به صورت اهل صلاح و اهل تقوا. اينها غيبت و اظهار مى كنند كه ما از آن پرهيز مى كنيم ، ولى نمى دانند، به واسطه نادانى و جهل خود، كه آنها جمع بين دو زشتى نموده اند؛ ريا و غيبت . و مثل اين است كسى كه ذكر شود پيش او انسانى ، بگويد: الحمدالله كه ما مبتلا به حب رياست نيستيم .
يا مثلا مبتلا به حب دنيا نيستيم . يا ما صفات كذايى را نداريم . يا بگويد نعوذ بالله از كمى حيا؛ يا از بى توفيقى . يا بگويد خداوند ما را حفظ كند از فلان عمل مثلا . بلكه گاهى مجرد حمد خدا غيبت است ، اگر از آن عيب كسى فهميده شود؛ منتها اين غيبتى است كه در صورت اهل صلاح واقع شده .
اين شخص خواسته كه عيب كند غير را به قسمى از كلام كه مشتمل بر غيبت و رياست ، و دعواى خلاصى از عيب و مبرا بودن از آن دارد با آنكه واقع است در آن ؛ بلكه بزرگتر از آن . و از طريق غيبت آن است كه گاهى پيش از آنكه بخواهد غيبت كسى كند، از او مدحى مى كند و مثلا مى گويد: فلانى چه حالات خوبى دارد!در عبادات كوتاهى نمى كند؛ ولى به واسطه كم صبرى ، كه همه ما به آن مبتلا هستيم ، سستى در عبادات براى او پيدا شده . خود را مذمت مى كند و مقصودش مذمت از اوست !و از خود مى خواهد مدح كند به تشبيه كردن خود را به اهل صلاح در مذمت كردن از خود . اين شخص جمع كرده بين سه فاحشه غيبت و ريا و تزكيه نفس .
و گمان مى كند كه از صالحين است و از غيبت تعفف مى كند!اين چنين شيطان بازى مى كند با اهل جهل و نادانى در صورتى كه اشتغال به علم و عمل پيدا كردند بدون آنكه طريقه را محكم كنند . پس ، شيطان تعقيب كند آنها را و به مكايد خود حبط كند عمل آنها را و به آنها بخندد. از اين قبيل است آنكه اگر در مجلسى غيبتى شود و بعضى حاضرين نشنوند و يكى از آنها بخواهد غافلين را متوجه كند به غيبت ، بگويد: سبحان الله چه چيز عجيبى است !اين شخص ذكر خدا كند و آن را وسيله تحقق باطل و خبث خود قرار دهد؛ مع الوصف به حق تعالى در اين ذكر منت گذارد .اين نيست جز از جهل و غرور .
از اين قبيل است آنكه بگويد: فلان شخص براى او فلان اتفاق افتاد يا مبتلا به فلان چيز شد، بلكه بگويد: براى رفيق ما يا دوست ما چنين ابتلايى پيش آمد كرد، خداوند ما و او را بيامرزد . اين شخص اظهار دعا و تاءلم و دوستى و رفاقت كند و غيبت خود را با اين امور انجام مى دهد . و خداوند از خبث باطن و فساد نيت او مطلع است . او به واسطه جهل خود نمى داند كه غضب حق به او بيشتر است از جهال كه متجاهر به غيبت هستند.
از اقسام خفيه غيبت ، گوش كردن به آن است از روى تعجب ؛ زيرا او اظهار تعجب مى كند كه نشاط مغتاب زياده گردد در غيبت و او را وادار به غيبت مى كند به تعجب . مثلا مى گويد: من تعجب مى كنم از اين حرف !من تاكنون نمى دانستم آن را!من از فلانى اين كار را نمى دانستم !مى خواهد تصديق كند با اين كلمات مغتاب را و از او طلب زيادت كند با لطايف ، با آنكه تصديق غيبت نيز غيبت است و گوش كردن به آن ، بلكه سكوت كردن به وقت شنيدن آن ، غيبت است . (363)
گاه شود كه عناوين ديگر بر غيبت نيز افزوده و بر فساد و قبح و عقاب آن افزوده گردد؛ مثل آنكه شخص مغتاب در پيش روى آن كس كه غيبت او را كند اظهار دوستى و مدح و منقبت از او كند . اين از مراتب نفاق و دو زبانى است كه در اخبار از آن مذمت بليغ شده است . عن اءبى عبدالله عليه السلام : من لقى المسلمين بوجهين و لسانين جاء يوم القيامة و له لسانان من نار . (364) اين است صورت اين عمل قبيح و نتيجه اين نفاق در عالم آخرت .
الحديث التاسع عشر: اخلاص
عن اءبى عبدالله عليه السلام فى قول الله تعالى : (ليبلوكم اءيكم اءحسن عملا ) (365) قال : ليس يعنى اكثركم عملا، و لكن اءصوبكم عملا. و انما الاصابة خشية الله و النية الصادقة و الخشية . الابقاء على العمل حتى يخلص اءشد من العمل ، و العمل الخالص ، الذى لا تريد اءن يحمدك عليه اءحد الا الله تعالى ؛ و النية اءفضل من العمل ، اءلا، و ان النية هى العمل ، ثم تلا قوله عزوجل : (قل كل يعمل على شاكلته ) (366) يعنى على نيته . (367)
فصل اول : معناى ابتلا و امتحان حق تعالى
ليبلوكم اشاره است به قول خداى تعالى : ... الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم اءيكم اءحسن عملا . (368)
تحقيق آن است كه موت عبارت است از انتقال از نشئه ظاهره ملكيه به نشئه باطنه ملكوتيه . يا آنكه موت عبارت است از حيات ثانوى ملكوتى بعد از حيات اولى ملكى . بر هر تقدير، امر وجودى است ، بلكه اتم از وجود ملكى است ؛ زيرا حيات ملكى دنيوى مشوب به مواد طبيعيه ميته است و حيات آنها عرض زايل است ، به خلاف حيات ذاتى ملكوتى كه در آنجا براى نفوس استقلال حاصل شود . و آن دار دار حيات و لوازم حيات است . بالجمله ، حيات ملكوتى كه از آن تعبير به موت شود تا به سمع شنوندگان سنگين نيايد متعلق جعل و خلقت ، و تحت قدرت ذات مقدس است .
فصل دوم : توجيه نسبت ابتلا به حق تعالى
معنى اختيار و امتحان و كيفيت آنها را به حق تعالى (جل جلاله ) پيش از اين در شرح بعضى احاديث مذكور داشتيم ، به طورى كه جهل بر ذات مقدس لازم نيايد، و محتاج به تكلفات و تاءويلات نباشد .
اينكه فرموده است : ( اءيكم اءحسن عملا) و امتحان را كه راجع به نيكوترى اعمال قرار داده ، آن نيز برگشت به همين معنى كه ذكر شد كند، بنابراين حديث شريف ؛ زيرا احسنيت را تفسير به اصوبيت فرموده ، و اصوبيت را به خشيت و نيت صادقه ارجاع نموده ، و اينها صور باطنيه نفس و مورد امتيازات واقعيه ارواحند، يا آنكه مظاهر امتيازات غيبيه ذاتيه هستند؛ بلكه بنا بر تاءثر قلب و باطن از اعمال ظاهريه ، كه پيش از اين ذكر شد، (369) اين امتيازات نيز به واسطه اعمال واقع شود؛ پس ، امتحان اعمال امتحان ذاتيات نيز هست .
اگر آيه شريفه را بر ظاهر خود حمل كنيم و قطع نظر از تفسير امام عليه السلام كنيم ، نيز امتحان به همان معنى مذكور خواهد بود؛ زيرا نفس حصول در نشئه دنيا و خلقت موت و حيات ، موجب امتيازات اعمال حسنه و سيئه است .
فصل سوم : خشيت و نيت صادقه موجب صوابعمل است
در اين حديث شريف صواب و نيكويى عمل را مبتنى بر دو اصل شريف قرار داده است ، و ميزان در كمال و تماميت آن را اين دو اصل قرار داده : يكى خوف و خشيت از حق تعالى ؛ و ديگر نيت صادقه و اراده خالصه . بر ذمه ماست كه ارتباط اين دو اصل را با كمال عمل و صواب و درستى آن بيان نماييم .
پس ، گوييم كه خوف و ترس از حق تعالى موجب تقواى نفوس و پرهيزگارى آنهاست ؛ و آن باعث شود كه قبول آثار اعمال را بيشتر نمايد .
تفصيل اين اجمال آنكه هر يك از اعمال حسنه يا سيئه را در نفس تاءثيرى است ؛ پس اگر آن عمل از سنخ عبادات و مناسك باشد؛ تاءثيرش آن است كه قواى طبيعيه را خاضع قواى عقليه و جنبه ملكوت نفس را بر ملك قاهر و طبيعت را منقاد روحانيت نمايد تا برسد به آن مقام كه جذبات روحيه دست دهد و به مقصود اصلى رسد . هر عملى كه اين تاءثير را بيشتر كند و اين خدمت را بهتر انجام دهد، آن عمل مصابتر و مقصود اصلى بر آن بهتر مترتب است . و غالبا افضليت اعمال را ميزان همين است . و توان حديث معروف اءفضل الاعمال اءحمزها (370) را نيز به همين نكته منطبق نمود.
پس از معلوم شدن اين مقدمه ، بايد دانست كه تقوا نفوس را صاف و پاك كند از كدورات و آلايش ؛ و البته اگر صفحه نفوس از حجب معاصى و كدورات آنها صافى باشد، اعمال حسنه در آن مؤ ثرتر و اصابه به غرض بهتر نمايد، و سر بزرگ عبادات بهتر انجام گيرد . پس ، خشيت از حق را، كه مؤ ثر تام در تقواى نفوس است ، يكى از عوامل بزرگ اصلاح نفوس و دخيل در اصابه اعمال و حسن و كمال آنها بايد شمرد؛ زيرا تقوا علاوه بر آنكه خود يكى از مصلحات نفس است ، مؤ ثر در تاءثير اعمال قلبيه و قالبيه انسان و موحب قبولى آنها نيز هست ؛ چنانكه خداى تعالى فرمايد: ( انما يتقبل الله من المتقين ) .(371)
عامل بزرگ دوم در اصابه و كمال اعمال ، كه فى الحقيقه به منزله قوه فاعله است ، (چنانكه خشيت و تقواى حاصل از آن به منزله شرايط تاءثير است و در حقيقت قابل نمايند و رفع مانع كنند) نيت صادقه و اراده خالصه است كه كمال و نقص و صحت و فساد عبادات كاملا تابع آن است ؛ و هر قدر عبادات از تشريك و شوب نيات خالصتر باشند كاملترند . هيچ چيز در عبادات به اهميت نيت و تخليص آن نيست ، زيرا نسبت نيات به عبادات ، نسبت ارواح به ابدان و نفوس به اجساد است ؛ چنانكه پيكره آنها از مقام ملك نفس و بدن آن صادر شود و نيت و روح آنها از جنبه باطن نفس و مقام قلب صادر شود و هيچ عبادتى بى نيت خالصه مقبول درگاه حق تعالى نيست ؛ الا آنكه اگر خالص از ريا و شرك ظاهرى ملكى نباشد و آن ريايى است كه فقها( رضوان الله عليهم ) ذكر فرمودند موجب بطلان و عدم اجزاى ظاهر است ؛ و اگر خالص از تشريك باطنى نباشد، گرچه به حسب ظاهر شرع و حكم فقهى صحيح و مجزى است ، ولى به حسب باطن شرع و حقيقت اسرار عبادات ، صحيح نيست . پس ، ملازمه نيست بين صحت عبادت و قبول آن ، چنانكه در اخبار نيز ذكر اين مطلب بسيار است . (372)
تعريف جامع شرك در عبادت ، كه تمام مراتب آن را شامل گردد، ادخال رضاى غير حق است در آن ، چه رضاى خود باشد يا غير خود؛ الا آنكه اگر رضاى غير خود از ساير مردم باشد، شرك ظاهر و رياى فقهى است ؛ و اگر رضاى خود باشد، شرك خفى باطنى است ؛ و در نظر اهل معارف باطل و ناچيز است و مقبول درگاه حق نيست .
مثلا كسى كه نماز شب بخواند براى وسعت روزى ، يا صدقه دهد براى رفع بليات ، يا زكات دهد براى تنميه مال ، يعنى اينها را براى حق تعالى بكند و از عنايت او اين امور را بخواهد، اين عبادات گرچه صحيح و مجزى است و با اتيان به اجزا و شرايط شرعيه ، اين آثار نيز بر او مترتب شود، لكن اين عبادت حق تعالى نيست ، و داراى نيت صادقه و اراده خالصانه نخواهد بود؛ بلكه اين عبادت براى تعمير دنيا و رسيدن به مطلوبات نفسانيه دنيويه است ؛ پس عمل او مصاب نيست . و انسان داراى اين نحو عبادات ، رضاى حق را به هيچ وجه داخل در آنها نكرده تا تشريك باشد؛ بلكه فقط بت بزرگ را پرستيده : مادر بتها بت نفس شماست . (373)
اين گونه عبادات را حق تعالى به واسطه ضعف ما و رحمت واسعه خود به يك مرتبه قبول فرموده ؛ يعنى ، آثارى بر آنها مترتب فرموده و عناياتى در مقابل آنها قرار داده كه اگر انسان به شرايط ظاهريه و اقبال قلب و حضور آن و شرايط قبول آنها قيام كند، تمام آن آثار بر آنها مترتب شود و تمام وعده ها انجاز گردد .
اينها حال عبادت عبيد و اجرا . اما عبادت احرار كه براى حب حق تعالى واقع مى شود، و خوف از جهنم و شوق بهشت محرك آنها نيست ، اول مقام اوليا و احرار است . و براى آنها مقامات و معارج ديگر است كه به بيان نيايد و از حوصله خارج است .
قلوبى كه در آن غير حق راه داشته باشد و دستخوش شرك و شك باشد، چه شرك جلى و چه شرك خفى ، از درجه اعتبار در محضر قدس پروردگار ساقط است . و از شرك خفى است اعتماد بر اسباب و ركون بر غير حق . حتى در روايت وارد است كه تحويل انگشترى براى ياد ماندن مطلبى در خاطر از شرك خفى است . (374) و راه داشتن غير حق در دل از شرك خفى به شمار مى رود . اخلاص نيت اخراج غير حق است از منزلگاه آن ذات مقدس . چنانكه براى شك نيز مراتبى است كه بعضى از آن را شك جلى و بعضى را شك خفى بايد دانست كه از ضعف يقين و نقصان ايمان حاصل شود . مطلق اعتماد بر غير حق و توجه به مخلوق از ضعف يقين و سستى ايمان است ؛ چنانكه تزلزل در امور نيز از آن است .
پس ، هر كس كه در قلب او غير حق باشد و توجه به اغيار داشته باشد چه از امور ملكى مادى باشد يا امور معنوى ، چه صور اخروى يا كمالات و مدارج ، بالجمله هر چه غير حق است از اهل دنياست و زاهد نيست در دنيا، و محروم از آخرت حقيقى و بهشت لقاست ، گرچه داراى مراتب ديگر از كمالات معنوى و بهشتهاى عالى مرتبه باشد؛ چنانكه اهل دنيا در اموال دنيوى و مقامات آن مختلفند . و آن مقامات از اهل الله بودن بسى دور است .
فصل چهارم : تعريف اخلاص
از شيخ اجل بهائى منقول است كه اصحاب قلوب براى آن تعريفاتى كرده اند: قيل : تنزيه العمل عن اءن يكون لغير الله فيه نصيب . و قيل : اءن لا يريد عامله عوضا فى الدارين (375) و از صاحب غرائب البيان نقل شده است :
مخلصان آنها هستند كه عبادات خدا كنند به طورى كه نبينند خود را در عبوديت او و نه عالم و اهل آن را؛ و تجاوز نكنند از حد عبوديت در مشاهده ربوبيت . پس ، وقتى كه ساقط شد از بنده حظوظ او از خاك تا عرش ، راه دين را سلوك كرده . و آن طريق بندگى و عبوديتى است كه خالص باشد از ديدن حوادث به واسطه شهود روح جمال پروردگار را . و اين است دينى كه حق تعالى اختيار فرموده است براى خود و از غير حق تخليص فرمود آن را و فرمود (الا لله الدين الخالص ) . (376) و دين خالص نور قدم است پس از متلاشى شدن حدوث ، در بيابان نور عظمت و وحدانيت . گويى خداى تعالى دعوت فرموده بندگان خدا را بر سبيل تنبيه و اشاره به سوى تخليص نمودن سر خود را از اغيار در اقبال آنها به سوى او .
فصل پنجم : اخلاص بعد از عمل
آنچه در حديث شريف است كه الابقاء على العمل حتى يخلص اءشد من العمل تحريض بر آن است كه انسان از اعمال بايد مراعات و مواظبت نمايد، چه در حين اتيان آن و چه بعد از آن . زيرا گاه شود كه انسان در حال اتيان عمل آن را بى عيب و نقص تحويل دهد و خالى از ريا و عجب و غير آن باشد، ولى بعد از عمل به واسطه ذكر آن به ريا مبتلا شود . چنانكه در حديث شريف كافى وارد است : عن اءبى جعفر عليه السلام اءنه قال :
الابقاء على العمل اءشد من العمل ، قال : و ما الابقاء على العمل ؟ قال : يصل الرجل بصلة و ينفق لله وحده لا شريك له ، فكتب له سرا؛ ثم يذكرها فتمحى ، فتكتب له علانية ؛ ثم يذكرها فتمحى ، فتكتب له رياء (377)
انسان تا آخر عمرش هيچ گاه از شر شيطان و نفس ماءمون نيست . گمان نكند كه عملى را كه به جا آورد براى خدا، و رضاى مخلوق را در آن داخل نكرد، ديگر از شر نفس خبيث در آن محفوظ ماند؛ اگر مواظبت و مراقبت از آن ننمايد، ممكن است نفس او را وادار كند به اظهار آن . گاه شود كه اظهار آن به كنايه و اشاره نمايد؛ مثلا نماز شب خود را بخواهد به چشم مردم بكشد، با حقه و سالوس از هواى خوب يا بد سحر و مناجات يا اذن مردم ذكرى كند؛ و با مكايد خفيه نفس عمل خود را ضايع و از درجه اعتبار ساقط كند . انسان بايد مثل طبيب و پرستار مهربان از حال خود مواظبت نمايد، و مهار نفس سركش را از دست ندهد كه به مجرد غفلت مهار را بگسلاند و انسان را به خاك مذلت و هلاكت كشاند؛ و در هر حال به خداى تعالى پناه برد از شر شيطان و نفس اماره ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربى (378)
تخليص نيت از تمام مراتب شرك و ريا و غير آن ، و مراقبت و ابقاء بر آن ، از امور بسيار مشكل و مهم است ؛ بلكه بعض مراتب آن جز براى خلص اولياء الله ميسر ميسر و ميسور نيست ، زيرا نيت عبارت است از اراده باعثه به عمل ؛ و آن تابع غايات اخيره است ؛ چنانكه اين غايات تابع ملكات نفسانيه است كه باطن ذات و شاكله آن را تشكيل دهد . كسى كه داراى حب جاه و ريا است و اين حب ملكه نفسانيه و شاكله روح او شده است ، غايت آمال او رسيدن به آن مطلوب است ، و افعال صادره از او تابع آن غايت است و داعى و محرك او همان مطلوب نفسانى است و اعمال او براى وصول به آن مطلوب از او صادر گردد .
مادامى كه اين حب در قلب اوست ، عمل او خالص نتواند شد . كسى كه حب نفس و خودخواهى ملكه و شاكله نفس اوست ، غايت مقصد و نهايت مطلوب او رسيدن به ملايمات نفسانيه است و محرك و داعى او در اعمال همين غايت است ؛ چه اعمال او براى وصول به مطلوبات دنيويه باشد، يا مطلوبات اخرويه . بلكه مادامى كه انانيت و خودخواهى و خودبينى در كار است ، اگر براى تحصيل معارف و كمالات روحيه نيز اقدامى كند يا قدمى زند، براى خود و نفسانيت خويش است ؛ و آن نيز خودخواهى است نه خداخواهى . معلوم است خودخواهى و خداخواهى با هم جمع نشود . بلكه اگر خدا را خواهد، براى فرد خواهد و غايت مقصد و نهايت مطلوب خود و نفسانيت است .
پس ، معلوم شد كه تخليص نيت از مطلق شرك كار بسيار بزرگى است كه از هر كس نيابد، و كمال و نقص اعمال تابع كمال و نقص نيات است ، زيرا نيت صورت فعليه و جنبه ملكوتيه عمل است . در حديث شريف اشاره به همين مطالب مى نمايد: و النية اءفضل من العمل . اءلا، و ان النية هى العمل . اين مبنى بر مبالغه نيست ، چنانكه بعضى احتمال داده اند، بلكه مبنى بر حقيقت است ؛ زيرا نيت صورت كامله عمل و فصل محصل اوست ، و صحت و فساد و كمال و نقص اعمال به آن است . چنانكه عمل واحد به واسطه نيت گاهى تعظيم و گاهى توهين است ؛ و گاهى تام و گاهى ناقص است ؛ و گاهى از سنخ ملكوت اعلا است و صورت بهيه جميله دارد، و گاهى از ملكوت اسفل و صورت موحشه مدهشه دارد .
ظاهر نماز على بن ابى طالب عليه السلام و نماز فلان منافق در اجزا و شرايط و صورت ظاهرى عمل هيچ تفاوتى ندارد، ليكن آن يك با آن عمل معراج الى الله كند و صورتش ملكوت اعلاست ؛ و ديگرى با آن عمل به جهنم سقوط كند و صورتش ملكوت اسفل است و از شدت ظلمت شبيه ندارد . به واسطه چند قرص نان جوين كه خانواده عصمت عليه السلام در راه خدا مى دهند، چندين آيه خداى تعالى در مدح آنها فرو مى فرستد . (379)
جاهل گمان مى كند دو سه روز گرسنگى و غذاى خود را به فقرا دادن امر مهمى است . با اينكه صورت اين قبيل اعمال از هر كس مى شود صادر شود و چيز مهمى نيست ، اهميت آن به واسطه قصد خالص و نيت صادقانه است . روح عمل قوى و لطيف و از قلب سليم صافى صادر است كه داراى اينقدر اهميت است . صورت ظاهر نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ساير مردم فرقى نداشت ، لهذا بعضى از اعراب غريب كه به حضور مباركش مى رسيدند و آن حضرت با جمعى نشسته بودند، مى پرسيدند: كدام يك پيغمبر هستيد؟(380) آنچه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را از غير ممتاز مى كند، روح بزرگ قوى لطيف آن سرور است ، نه جسم مبارك و بدن شريفش .
پس ، تمام حقيقت اعمال همان صور اعمال و جنبه ملكوتيه آنهاست كه نيت است . از اين بيان معلوم مى شود كه حضرت صادق عليه السلام در اين حديث شريف اول نظر به صور اعمال و مواد آنها فرموده ، و فرموده است جزء صورى افضل از جزء مادى و نيت افضل از عمل است ، چنانكه گوييم روح افضل از بدن است . و لازم نيايد كه عمل بى نيت صحيح باشد، و بدن بى روح بدن باشد؛ بلكه به تعلق نيت به عمل و روح به بدن آن يك عمل و اين يك بدن گردد . و اين معجون مختلط از نيت و عمل و روح و بدن ، جزء صورى ملكوتى هر يك افضل از جزء مادى ملكى آن است . و اين معنى حديث مشهور است : نية المؤ من من خير من عمله . (381)
در ثانى آن حضرت نظر فرموده به فناى عمل در نيت و ملك در ملكوت ، و فرموده است : اءلا و ان النية هى العمل . عمل همان نيت است ، و غير نيت چيزى در كار نيست . و تمام اعمال در نيات فانى هستند و از خود استقلالى ندارند . پس از آن ، استشهاد فرمود به قول خداى تعالى : (قل كل يعمل شاكلته ) هر كس بر شاكله خود عمل مى نمايد، و اعمال تابع شاكله نفس است . و شاكله نفس گرچه هياءت باطنى روح و ملكات مخمره در آن است ، لكن نيات شاكله ظاهريه نفسند .
توان گفت كه ملكات شاكله اوليه نفس ، و نيات شاكله ثانويه آن هستند، و اعمال تابع آنهاست ، چنانكه حضرت فرموده است : شاكله نيت است . از اينجا ظاهر شود كه طريق تخليص اعمال از جميع مراتب شرك و ريا و غير آن ، منحصر به اصلاح نفس و ملكات آن است ، كه آن سرچشمه تمام اصلاحات و منشاء جميع مدارج و كمالات است . چنانكه اگر انسان حب دنيا را به رياضات علمى و عملى از قلب خارج كند، غايت مقصد او دنيا نخواهد بود؛ و اعمال او از شرك اعظم ، كه جلب انظار اهل دنيا و حصول موقعيت در نظر آنهاست ، خالص و جلوت و خلوت و سر و علن او مساوى شود . و اگر با رياضات نفسانيه بتواند حب نفس را از دل بيرون كند، به هر مقدارى كه دل از خودخواهى خالى شد خداخواه و اعمال او از شرك خفى نيز خالص شود . و مادامى كه حب نفس در دل است و انسان در بيت مظلوم نفس ، مسافر الى الله نيست ؛ بلكه از مخلدين الى الارض است . و اول قدم سفر الى الله ترك حب نفس و قدم بر انانيت و فرق خود گذاشتن است . و ميزان در سفر همين است .
در ضمير ما نمى گنجد به غير دوست كس
هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس .
الحديث العشرون : شكر
عن اءبى جعفر عليه السلام قال :
كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عند عائشة ليلتها؛ فقالت : يا رسول الله لم تتعب نفسك و قد غفر الله لك ما تقدم من ذنبك و ما تاءخر؟ فقال : يا عائشة ، اءلا اءكون عبدا شكورا قال : و كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقوم على اءطراف اءصابع رجليه ، فاءنزل الله سبحانه و تعالى : طهَ ما اءنزلنا عليك القرآن لتشقى (382)
قد غفر الله لك اشاره است به انا فتحنا لك فتحا مبيناَ ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاءخر (383) . علما (رضوان الله عليهم ) توجيهاتى در آيه شريفه فرموده اند كه منافات نداشته باشد با عصمت نبى مكرم . و ما به ذكر بعضى از آنها كه مرحوم علامه مجلسى (رحمه الله تعالى ) نقل فرمودند (384) مى پردازيم . مرحوم مجلسى فرموده :
براى شيعه در تاءويل اين آيه اقوالى است :
يكى آنكه مقصود از گناه گناه امت است كه به شفاعت حضرت آمرزيده شود . و نسبت گناهان امت به آن حضرت براى اتصالى است كه بين آن حضرت و امت است .
دوم آن است كه سيد مرتضى رضى الله عنه ذكر فرمودند كه ذنب مصدر است ، و جايز است اضافه آن به فاعل و به مفعول ؛ و در اينجا اضافه به مفعول شده و مراد آن است كه آنچه گذشته است از گناه كردن آنها تو را در منع نمودن آنها تو را از مكه و جلوگيرى نمودن از مسجد الحرام .
و معنى مغفرت بنابر اين تاءويل ازاله و نسخ احكام اعداء آن سرور است از مشركين بر آن حضرت ؛ يعنى ازاله مى فرمايد خدا آن را نزد فتح ، و ستر مى فرمايد بر تو آن دعا را به فتح مكه ؛ پس زود است كه داخل مكه شوى بعد از اين . از اين جهت قرار داده است غفران را جزاى جهاد و فايده فتح . اگر مراد مغفرت ذنوب باشد معناى معقولى براى آيه نتوان نمود؛ براى اينكه مغفرت ذنوب تعلقى به فتح مبين ندارد و غرض و فايده آن نمى باشد . و اما قوله : ( ما تقدم من ذنبك و ما تاءخر ) مانعى ندارد كه مراد اين باشد كه آنچه در زمان سابق گذشته از افعال قبيحى كه نسبت به تو و به قوم تو كردند . (385)
سوم آنكه معنى چنين است كه اگر گناهى براى تو باشد در قديم يا پس از اين ، هر آينه آمرزيدم تو را . و قضيه شرطيه مستلزم صدق و وقوع طرفين نيست .
چهارم آنكه مراد به گناه ترك مستحب باشد؛ زيرا واجبات از آن حضرت ترك نشده . و جايز است كه به واسطه علو قدر و رفعت مقام آن حضرت آنچه از ديگران گناه نيست نسبت به آن حضرت گناه شمرده شود .
پنجم آنكه اين آيه براى تعظيم آن حضرت وارد و در مقام حسن خطاب است چنانكه گويى مثلا: غفر الله لك . (386)
فصل اول : حقيقت شكر
شكر عبارت است از قدردانى نعمت منعم . آثار اين قدردانى در قلب به طورى بروز كند؛ و در زبان به طورى ؛ و در افعال و اعمال قالبيه به طورى . اما در قلب ، آثارش از قبيل خضوع و خشوع و محبت و خشيت و امثال آن است . و در زبان ، ثنا و مدح و حمد؛ و در جوارح ، اطاعت و استعمال جوارح در رضاى منعم ، و امثال اين .
شكر عبارت از نفس معرفت به قلب و نفس اظهار به لسان و عمل به جوارح نيست ؛ بلكه عبارت از يك حالت نفسانيه است كه آن حالت خود اثر معرفت منعم و نعمت و اينكه آن نعمت از منعم است مى باشد؛ و ثمره اين حالت اعمال قلبيه و قالبيه است . چنانكه بعضى محققين قريب به اين معنى فرمودند گرچه آن فرموده نيز خالى از مسامحه نيست :
شكر مقابل نمودن نعمت است به قول و فعل و نيت . و براى آن سه ركن است :
اول ، معرفت منعم و صفات لايقه به او؛ و معرفت نعمت از حيث اينكه آن نعمت است . و كامل نشود اين معرفت مگر آنكه بداند كه تمام نعمتهاى ظاهره و خفيه از حق تعالى است و ذات مقدس او منعم حقيقى است ، و وسايط هر چه هست ند منقاد حكم او و مسخر فرمان او هستند .
دوم ، حالتى است كه ثمره اين معرفت است . و آن خضوع و تواضع و سرور به نعمت است از جهت آنكه آن هديه اى است كه دلالت كند بر عنايت منعم به تو . و علامت آن آن است كه فرحناك نشوى از دنيا مگر به آن چيزى كه موجب قرب به حق شود .
سوم ، عملى است كه ثمره اين حالت است . زيرا اين حالت وقتى در قلب پيدا شد، حالت نشاطى براى عمل موجب قرب حق در قلب حاصل شود؛ و آن عمل متعلق است به قلب و زبان و ديگر جوارح . اما عمل قلب عبارت است از قصد تعظيم و تحميد و تمجيد منعم و تفكر در صنايع و افعال و آثار لطف او و قصد رساندن خير و احسان نمودن بر جميع بندگان او .
اما عمل زبان ، اظهار آن مقصود است به تحميد و تمجيد و تسبيح و تهليل و امر به معروف و نهى از منكر و غير آن . اما عمل جوارح ، استعمال نعمت ظاهر و باطن است در طاعات و عبادت او و استعانت نمودن به آنها در نگهدارى از معصيت و مخالفت او؛ چنانكه چشم را استعمال كند در مطالعه مصنوعات و قرائت كتاب خدا و تذكر علوم ماءثوره از انبيا و اوصيا عليهم السلام و همين طور ساير جوارح . (387)
فصل دوم : چگونگى شكر
شكر نعمتهاى ظاهره و باطنه حق تعالى يكى از وظايف لازمه عبوديت و بندگى است كه هر كس به قدر مقدور و ميسور بايد قيام به آن نمايد؛ گرچه از عهده شكر حق تعالى احدى از مخلوقات بر نمى آيد . و غايت شكر معرفت عجز از قيام به حق آن است ؛ چنانكه غايت عبوديت معرفت عجز به قيام به آن است ؛ چنانكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اعتراف به عجز فرموده است با آنكه احدى از موجودات قيام به شكر و عبوديت مثل ذات مقدس آن سرور ننمودند . زيرا كمال و نقص شكر تابع كمال و نقص معرفت منعم و عرفان نعم اوست . لذا احدى قيام به حق شكر نتواند كرد .
وقتى عبد شكور شود كه ارتباط خلق را به حق و بسط رحمت حق را از اول ظهور تا ختم آن و ارتباط نعم را به يكديگر و بدء و ختم وجود را على ما هو عليه بداند . و معرفت آن براى خلص اوليا، كه اشرف و افضل آنها ذات مقدس ختمى صلى الله عليه و آله و سلم است ، رخ ندهد . و ساير مردم محجوب از بعض مراتب آن ، بلكه بيشتر و بزرگتر مراتب آن ، هستند. كسى كه نظر به اسباب دارد و تاءثير موجودات را مستقل مى داند و نعم را به ولى نعم و صاحب آن ارجاع نمى كند، كفران به نعمت حق تعالى كرده است ؛ بتهايى تراشيده و هر يك را مؤ ثرى داند . گاهى اعمال را به خود نسبت دهد، بلكه خود را متصرف در امور مى داند؛ و گاهى طبايع عالم كون را مؤ ثرات بخواند؛ و گاهى نعم را به ارباب ظاهريه صوريه آن منسوب كند و حق را از تصرف عارى نمايد و يدالله را مغلول بشمارد: (غلت اءيديهم و لعنوا بما قالوا ) (388) دست تصرف حق باز است و تمام دايره تحقق بالحقيقه از اوست و ديگرى را در آن راهى نيست ؛ بلكه همه عالم ظهور قدرت و نعمت اوست و رحمت او شامل هر چيز است ؛ و تمام نعم از اوست و براى كسى نعمتى نيست تا منعم باشد؛ بلكه هستى عالم از اوست و ديگرى را هستى نيست تا به او چيزى منسوب شود، ولى چشمها كور و گوشها كر و قلبها محجوب است . ديده مى خواهم سبب سوراخ كن . (389)
تا كى و چند اين قلوب مرده ما كفران نعم حق كند و به عالم و اوضاع و به اشخاص آن متعلق شود؟ اين تعلقات و توجهات كفران نعمت ذات مقدس و ستر رحمت اوست . و از اينجا معلوم مى شود كه قيام به حق شكر كار هر كس نيست ؛ چنانكه ذات مقدس حق تعالى (جل جلاله ) فرمايد: ( و قليل من عبادى الشكور) (390)، كمتر بنده اى است كه معرفت نعم حق را آن طور كه سزاوار است داشته باشد . و از اين جهت كمتر از بندگان هستند كه قيام به وظيفه شكر نمايند .
چنانكه معارف بندگان خدا مختلف است ؛ شكر آنها نيز مختلف است . و نيز از راه ديگر، مراتب شكر مختلف است ؛ زيرا شكر ثناى نعمى است كه منعم مرحمت فرموده ، پس اگر آن نعمت از قبيل نعم ظاهريه باشد شكرى دارد؛ و اگر از نعم باطنيه باشد شكرى ؛ و اگر از نعم باطنيه باشد شكرى ؛ و اگر از قبيل معارف و علوم باشد شكرش به نحوى است ؛ و چون جميع مراتب نعم براى كمى از بندگان جمع است ، قيام به وظيفه شكر به جميع مراتب براى كمى از بندگان ميسور است . و آن خلص اوليا هستند و از اين جهت ، شكر آنها به جميع السنه ظاهره و باطنه و سريه است .
شكر را گرچه گفته اند از مقامات عامه است ، زيرا مقرون به دعوى مجازات نعم است و اين اسائه ادب به شمار مى رود، ولى اين مقارنت براى غير اولياست .
پس ، معلوم شد كه اويل مقامات در هر يك از مقامات سالكين از سبل عامه است و در آخر مقامات مخصوص به خلص بلكه كمل است .
تتميم : گمان عايشه از سر عبادات و عبادت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
عايشه گمان كرده بود كه سر عبادات منحصر به خوف از عذاب يا محو سيئات است ؛ و تصور كرده بود كه عبادت نبى مكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز مثل عبادت ساير مردم است ؛ از اين جهت ، مبادرت به اين اعتراض نمود كه چرا اين قدر خود را به زحمت مى اندازى . و اين گمان ناشى از جهل او به مقام عبادت و عبوديت بود؛ و از جهل به مقام نبوت و رسالت نمى دانست كه عبادت عبيد و اجرا از ساحت مقدس آن سرور دور است ، و عظمت پروردگار و شكر نعماى غير متناهيه او آرام و قرار را از آن حضرت بريده .
حضرات اولياء عليهم السلام با آنكه محو جمالند و جلال و فانى در صفات و ذات ، مع ذلك هيچ يك از مراحل عبوديت را غفلت نكنند. حركات ابدان آنها تابع حركات عشقيه روحانيه آنهاست ؛ و آن تابع كيفيت ظهور جمال محبوب است . ولى با مثل عايشه جز جواب اقناعى نتوان گفت : يكى از مراتب نازله را بيان فرمود كه همين قدر بداند عبادات آن سرور براى اين امور دنيه نيست .
فصل سوم : احاديث در باب عبادت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
عن اءبى جعفر و اءبى عبدالله عليهماالسلام قالا:
كان رسول الله اذا صلى قام على اءصابع رجليه حتى تورمت ؛ فاءنزل الله تبارك و تعالى : (طه ) بلغة طى : يا محمد. ما اءنزلنا ...الآية . (391)
در حروف مقطعه اوائل سور اختلاف شديد است ؛ و آنچه بيشتر موافق اعتبار آيد آن است كه آن از قبيل رمز بين محب و محبوب است ، و كسى را از علم آن بهره اى نيست . و چيزهايى را كه بعضى مفسرين به حسب حدس و تخمين خود ذكر كردند، غالبا حدسهايى بارد بى ماءخذى است . در حديث سفيان ثورى نيز اشاره به رمز بودن شده است . (392)
و هيچ استبعاد ندارد كه امورى باشد كه از حوصله بشر فهم آن خارج باشد و خداى تعالى به مخصوصين به خطاب اختصاص داده باشد؛ چنانكه وجودمتشابه براى همه نيست بلكه آنها تاءويل آن را مى دانند .
شقا و شقاوت ضد سعادت ، و به معنى تعب و زحمت است . قال اءميرالمؤ منين عليه السلام : و لقد قام رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عشر سنين على اءطراف اءصابعه ، حتى تورمت قدماه و اصفر وجهه ، يقول الليل اءجمع ، حتى عوتب فى ذلك ، فقال الله عزوجل (طهَ ما اءنزلنا عليك القرآن لتشقى ) بل لتسعد به . (393)
از حضرت صادق عليه السلام مروى است كه رسول خدا در عبادت يكى از پاهاى مباركش را بلند مى فرمود تا زحمت و تعبش زياد شود . پس خداى تعالى اين آيه شريفه را فرو فرستاد . (394) بعضى مفسرين گفتند اين آيه شريفه جواب مشركين است كه گفتند پيغمبر به زحمت افتاد به واسطه ترك دين ما؛ پس اين آيه نازل شد . (395) شيخ عارف كامل ، شاه آبادى (دام ظله ) مى فرمودند:
پس از آنكه آن وجود مبارك مدتى دعوت فرمود و مؤ ثر نشد آن طورى كه حضرت مايل بود، آن سرور احتمال داد كه شايد نقص در دعوت او باشد . پس اشتغال به رياضت پيدا كرد تا آنكه قدمهاى مباركش ورم كرد. آيه شريفه نازل شد كه خود را مشقت مده ؛ تو طاهر و هادى هستى و نقص در تو نيست ، بلكه نقص در مردم است ( انك لا تهدى من اءحببت ) . (396)
در هر صورت ، از آيه شريفه استفاده مى شود كه آن حضرت اشتغال به رياضت و زحمت و تعب داشته . و از مجموع كلام مفسرين نيز اين معنى مستفاد مى شود، گرچه در كيفيت آن اختلاف است .
اين بايد براى امت سرمشق باشد، خصوصا براى اهل علم كه دعوت الى الله مى خواهند كنند . آن وجود محترم با طهارت قلب و كمالى كه داشت باز اين طور به رياضت خود را به تعب انداخت تا آيه شريفه از جانب ذات مقدس حق نازل شد، و ما با اين همه بار گناهان و خطايا هيچ گاه در فكر مرجع و معاد خود نيستيم . گويى براى ما برات آزادى از جهنم و امنيت از عذاب نازل شده . اين نيست جز آنكه حب دنيا پنبه در گوش ما كرده و كلمات اوليا و انبيا را اصغا نمى كنيم .
الحديث الحادى و العشرون : كراهت از مرگ
عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
جاء رجل الى اءبى ذر فقال : يا اءباذر، مالنا نكره الموت ؟ فقال : لاءنكم عمرتم الدنيا و اءخربتم الآخرة ، فتكرهون اءن تنقلوا من عمران الى خراب ، فقال له : فكيف ترى قدومنا على الله ؟ فقال : اءما المحسن منكم ، فكالغائب يقدم على اءهله ؛ و اءما المسى ء منكم ، فكالآبق يرد على مولاه ، قال : فكيف ترى حالنا عندالله ؟ قال : اعرضوا اءعمالكم على الكتاب : ان الله يقول : ( ان الاءبرار لفى نعيمَ و ان الفجار لفى جحيم ) (397) قال : فقال الرجل : فاءين رحمة الله ؟ قال رحمة الله قريب من المحسنين .
و كتب رجل الى اءبى ذر رضى الله عنه : يا اءباذر اءطرفنى بشى ء من العلم ، فكتب اليه : اءن العلم كثير، و لكن ان قدرت اءن لا تسى ء الى من تحبه ، فافعل ، فقال له الرجل : و هل راءيت اءحدا يسى ء الى من يحبه ؟ فقال له : نعم ، نفسك اءحب اليك ؛ فاذا اءنت عصيت الله ، فقد اءساءت اليها. (398)
مردم در كراهت داشتن موت و ترس از آن بسيار مختلف هستند و مبادى كراهت آنها مختلف است . و آنچه را كه حضرت ابى ذر (رضوان الله تعالى عليه ) بيان فرمودند حال متوسطان است ؛ و ما اجمالا حال ناقصين و كاملين را بيان مى نماييم .
كراهت ما مردن را و خوف ما ناقصان از آن ، براى نكته اى است و آن اينكه انسان به حسب فطرت خداداد و جبلت اصلى ، حب بقا و حيات دارد و متنفر است از فنا و ممات . و اين متعلق است به بقاى مطلق و حيات دائمى سرمدى ؛ يعنى ، بقايى كه در آن فنا نباشد و حياتى كه در آن زوال نباشد . و چون در فطرت انسان اين حب است و آن تنفر، آنچه را كه تشخيص بقا در آن داد و آن عالمى را كه عالم حيات دانست ، حب و عشق به آن پيدا مى كند، و از عالم مقابل آن متنفر مى شود .
و چون ما ايمان به عالم آخرت نداريم ، از اين جهت علاقه مند به اين عالم و گريزان از موت هستيم به حسب آن فطرت و جبلت . ما ادراك عقلى يا تصديق تعبدى داريم به اينكه موت كه عبارت از انتقال از نشئه مظلمه ملكيه است به عالم ديگر كه عالم حيات دايمى نورانى و نشئه باقيه عاليه ملكوتيه است حق است ؛ اما قلوب ما از اين معرفت حظى ندارد و دلهاى ما از آن بى خبر است . بلكه قلوب ما اخلاد به ارض طبيعت و نشئه ملكيه دارد و حيات را عبادت از همين حيات نازل حيوانى ملكى مى داند، و براى عالم ديگر كه عالم آخرت و دار حيوان است حيات و بقايى قائل نيست .
از اين جهت ، ركون و اعتماد به اين عالم داريم و از آن عالم فرارى و خائف و متنفر هستيم . اين همه بدبختيهاى ما براى نقص ايمان و عدم اطمينان است .
اگر آن طورى كه به زندگانى دنيا و عيش آن اطمينان داريم و مؤ من به حيات و بقاى اين عالم هستيم ، به قدر عشر آن به عالم آخرت و حيات جاويدان ابدى ايمان داشتيم ، بيشتر دل ما متعلق به آن بود و علاقه مند به آن بوديم و قدرى درصدد راه آن و تعمير آن بر مى آمديم ؛ ولى افسوس كه سرچشمه ايمان ما آب ندارد و بنيان يقين ما بر آب است ؛ ناچار خوف ما از مرگ از فنا و زوال است . و علاج قطعى منحصر آن وارد كردن ايمان است در قلب به فكر و ذكر نافع و علم و عمل صالح .
اما خوف و كراهت متوسطين ، يعنى آنها كه ايمان به عالم آخرت ندارند، براى آن است كه وجهه قلب آنها متوجه به تعمير دنياست و از تعمير آخرت غفلت ورزيدند؛ از اين جهت ميل ندارند از محل آبادان معمور به جاى خراب منتقل شوند؛ چنانكه حضرت ابى ذر رضى الله عنه فرمود. و اين نيز از نقص ايمان و نقص اطمينان است ، و الا با ايمان كامل ممكن نيست اشتغال به امور دنيه دنيويه و غفلت از تعمير آخرت .
بالجمله ، اين وحشتها و كراهت ها و خوفها براى نادرستى اعمال و كج رفتارى و مخالفت با مولاست ، و الا اگر مثلا حساب ما درست بود و خود ما قيام به محاسبه خود كرده بوديم وحشت از حساب نداشتيم ؛ زيرا آنجا حساب عادلانه و محاسب عادل است ، پس ترس ما از حساب از بدحسابى خود ماست و از دغل بودن و دزدى ، نه از محاسبه . در كافى شريف سند به حضرت موسى بن جعفر عليه السلام رساند: ليس منا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم ، فان عمل حسنا، استزاده الله ، و ان عمل سيئا، استغفر الله منه و تاب اليه . (399)
پس اگر حساب خود را كشيدى ، در موقف حساب گرفتارى ندارى و از آن باكى براى تو نيست . و همين طور ساير مهالك و مواقف آن عالم تابع اعمال اين عالم است . مثلا اگر در اين عالم به راه راست نبوت و طريق مستقيم ولايت قدم زده باشى و از جاده ولايت على بن ابى طالب اعوجاج پيدا نكرده باشى و لغزش پيدا نكنى ، خوفى براى تو در گذشتن از صراط نيست ؛ زيرا حقيقت صراط صورت باطن ولايت است ؛ چنانكه در احاديث وارد است كه اميرالمؤ منين صراط است . (400)
در حديث ديگر است كه ماييم صراط مستقيم (401) و در زيارت مباركه جامعه است كه انتم السبيل الاءعظم و الصراط الاءقوم(402) . و هر كس در اين صراط به استقامت حركت كند و پاى قلبش نلرزد، در آن صراط نيز پايش نمى لغزد و چون برق خاطف از آن بگذرد . همين طور اگر اخلاق و ملكاتش عادلانه و نورانى باشد، از ظلمتها و وحشتهاى قبر و برزخ و قيامت و از اهوال آن عوالم در امان است ، و خوفى از آن نشئات براى او نيست . پس ، در اين مقام درد از خود ما و دواى آن نيز در خود ماست ؛ چنانكه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در اشعار منسوب به او به اين معنى اشاره فرموده :
دواؤ ك فيك و ما تشعر
و داؤ ك منك و ما تبصر (403)
در كافى شريف سند به حضرت صادق عليه السلام رساند، انه قال لرجل : انك قد جعلت طبيب نفسك ، و بين لك الداء، و عرفت آية الصحة ، و دللت على الدواء؛ فانظر كيف قيامك على نفسك . (404) در تو اعمال و اخلاق و عقايد فاسده است . و علامات صحت نسخه هاى انبيا و انوار فطرت و عقل است ؛ و دواى اصلاح نفوس اقدام در تصفيه آن است . اين حال متوسطين .
اما حال كمل و مؤ منين مطمئنين ، پس آنها كرامت از موت ندارند گرچه وحشت و خوف دارند . زيرا خوف آنها از عظمت حق تعالى و جلالت آن ذات مقدس است ؛ چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمود: فاءين هول المطلع ؟(405) و حضرت اميرالمؤ منين (سلام الله عليه ) در شب نوزدهم وحشت و دهشت عظيمى داشت ، با آنكه مى فرمود: و الله لابن اءبى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى اءمه (406) . بالجمله ، خوف آنها از امور ديگر است ؛ مثل خوف ما پابستگان به آمال و امانى و دل دادگان به دنياى فانى نيست .
فصل اول : حقيقت بهشت و جهنم
ظاهر اين حديث كه مى فرمايد: عمرتم الدنيا و اءخربتم الآخرة آن است كه دار آخرت و بهشت معمور و آبادان است و به اعمال ما خراب مى شود .
ولى معلوم است كه مقصود تشابه در تعبير است و چون نسبت به دنيا تعمير تعبير فرموده ، به مناسبت آن نسبت به دار آخرت تخريب تعبير فرموده . و عالم جهنم و بهشت گرچه مخلوق هستند، تعمير دار جنت و مواد جهنم تابع اعمال اهل آن است . در روايت است كه زمين بهشت ساده است و مواد تعمير آن اعمال بنى الانسان . (407) در حديث است :
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وقتى به معراج تشريف بردند، در بهشت ملائكه اى چند ديدند كه گاه اشتغال به بناى ابنيه دارند و گاه از كار باز مى ايستند . فرمود به جبرئيل : سبب اين چيست ؟ عرض كرد: مواد اين بناها كه مى كنند اذكار امت است . هر وقت ذكر گويند، موادى براى آنها حاصل شود، پس ملائكه مشغول بنا شوند؛ و وقتى آنها از ذكر بازمانند، اينها از عمل نيز باز ايستند . (408)
بالجمله ، صورت بهشت و جهنم جسمانى همان صور اعمال و افعال حسنه و سيئه بنى آدم است كه در آن عالم به آنها رجوع كنند؛ چنانكه در آيات شريفه نيز به آن اشاره و تلويح شده ؛ مثل قول خداى تعالى : ( و وجدوا ما عملوا حاضرا) (409)و قوله : انما هى اءعمالكم ترد اليكم (410)
فصل دوم : مغرور ساختن شيطان انسان را به رحمت واسعه حق
كلام حضرت ابى ذر رضى الله عنه در اين مقام كلام جامع و دستور محكمى است كه انسان بايد مواظبت بر آن نمايد . پس از آنكه حضرت ابى ذر فرمود اعمالتان را به كتاب خدا عرضه داريد، و خداوند مى فرمايد: مردم دو طايفه اند: ابرار، و آنها در نعيمند؛ و فجار، و آنها در جحيمند . آن مرد تشبث به ذيل رحمت كرد كه اگر اين طور است ، رحمت حق تعالى پس كجاست ؟ جواب داد: رحمت حق نيز جزاف نيست ، و آن قريب به نيكوكاران است .
شيطان ملعون و نفس خبيث اماره بالسوء انسان را از طرق بسيارى مغرور مى كنند و به هلاكت ابدى هميشگى مى كشانند . و آخر تيرى كه در كمان دارند مغرور كردن انسان است در اوايل امر به رحمت حق . و انسان را به واسطه اين غرور از عمل باز مى دارند. و اين اتكال به رحمت از مكايد شيطان و غرور آن است .
و شاهد و دليل آن اين است كه ما در امور دنيايى به هيچ وجه اتكال به رحمت حق تعالى نداريم و يكسره اسباب طبيعى و ظاهرى را مستقل و كاركن مى دانيم ، به طورى كه گويى در عالم مؤ ثرى جز اسباب ظاهرى نيست . و در امور اخروى غالبا اتكال به رحمت حق در گمان خود مى كنيم و از دستورات خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم غفلت مى نماييم ، گويى خداوند ما را قدرت عمل نداده و راه صحت و سقم نياموخته .
بالجمله ، در امور دنيايى تفويضى مسلك ، و در امور آخرتى جبرى مسلك مى شويم ؛ غافل از اينكه اين هر دو باطل و غلط و خلاف دستورات انبيا صلى الله عليه و آله و سلم و طريقه مستمره ائمه هدى و اولياى مقربين است . با آنكه آنها همه رحمت حق را معتقد بودند و ايمان آنها از همه بيشتر بود، با اين وصف آنى غفلت نمى كردند و دقيقه اى از سعى و كوشش باز نمى ماندند . بردار صحيفه اعمال آنها را مطالعه كن .
ادعيه و مناجاتهاى سيد الساجدين و زين العابدين عليه السلام را ملاحظه كن و دقت نما ببين در مقام عبوديت چه معامله مى كند و چطور به وظيفه بندگى قيام مى كند، با اين وصف ، وقتى صحيفه اعمال حضرت مولاى متقيان ، اميرمؤ منان عليه السلام را مى بيند، تاءسف مى خورد و اظهار عجز مى كند!(411) پس ما يا بايد آنها را (نعوذ بالله ) تكذيب كنيم و بگوييم اطمينان و ايمان به رحمت حق نداشتند مثل ما!يا بايد خود را تكذيب كنيم و بفهميم كه اينها كه ما مى گوييم از مكايد شيطان و غرور نفس است كه مى خواهند ما را از راه مستقيم منحرف كنند پناه مى بريم به خداى تعالى از شر آنها .
پس اى عزيز، همان طور كه حضرت ابى ذر دستور به آن مرد داده ، علوم بسيار است ولى علم نافع براى امثال ما آن است كه با خود اينقدر بدى نكنيم . بفهميم كه دستورات انبيا و اوليا عليهم السلام كشف حقايقى است كه ما از آنها محجوب هستيم . آنها مى دانند كه اين اخلاق ذميمه و اعمال سيئه چه صورتهايى دارد و چه ثمراتى از آنها حاصل مى شود؛ و اين اعمال حسنه و اخلاق كريمه چه صورتهاى خوب ملكوتى دارد .
همه را فرمودند و دوا و درمان و درد و مرض را بيان كردند . تو اگر عاطفه با خود دارى ، بايد از آن دستورات نگذرى و درد خود را دوا و مرض خود را معالجه كنى ، خدا مى داند كه اگر با اين حال كه هستيم به آن عالم منتقل شويم ، به چه مصيبتها و دردها و مرضها گرفتار مى شويم .
الحديث الثانى و العشرون : اصناف جويندگان علم
عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
طلبة العلم ثلاثة ، فاعرفهم باءعيانهم و صفاتهم : صنف يطلبه للجهل و المراء، و صنف يطلبه للاستطالة و الختل ؛ و صنف يطلبه للفقه و العقل ، فصاحب الجهل و المراء موذ ممار متعرض للمقال فى اءندية الرجال بتذاكر العلم و صفة الحلم ، قد تسربل بالخشوع و تخلى من الورع ؛ فدق الله من هذا خيشومه و قطع منه حيزو مه ، و صاحب الاستطالة و الختل ذوخب و ملق ؛ يستطيل على مثله من اءشباهه ، و يتواضع للاغنياء من دونه ، فهو لحلوائهم هاضم و لدينه حاطم ؛ فاءعمى الله على هذا خبره و قطع من آثار العلماء اءثره ، و صاحب الفقه و العقل ذوكابة و حزن و سهر، قد تحنك فى برنسه و قام الليل فى حندسه ؛ يعمل و يخشى و جلا، داعيا مشفقا، مقبلا على شاءنه ، عارفا باءهل زمانه مستوحشا من اءوثق اخوانه فشد الله من هذا اءركانه و اءعطاه يوم القيامة اءمانه . (412)
فصل اول : علم از مبادى غيبى به نفس القا مى گردد
قال اءميرالمؤ منين عليه السلام اياكم و المراء و الخصومة ؛ فانهما يمرضان القلوب على الاخوان و ينبب عليهما النفاق .(413)
بيان آنكه مراء و خصومت در مقال قلب را مريض و انسان را به دوستان بدبين مى كند و نفاق در دل مى روياند، آن است كه اعمال ظاهريه را در باطن و دل آثارى است متناسب با آنها؛ واعمال سيئه تاءثيرش در قلب بسيار زودتر و شديدتر است ؛ زيرا انسان چون وليده عالم طبيعت است و قواى شهوت و غضب و شيطنت با او قرين و متصرف در او هستند چنانكه در حديث وارد است : ان الشيطان يجرى مجرى الدم من بنى آدم (414) لهذا وجهه قلب به مفسدات و امور موافقه با طبيعت است ؛ و به مختصر مددى از خارج ، چه از جوارح انسانى باشد يا خارج از آن ، مثل مصاحب و رفيق زشت و بدخلق ، در قلب اثر شديد واقع شود؛ چنانكه در احاديث شريفه نهى از مصاحبت با آنان شده است . عن اءبى عبدالله عليه السلام :
1 لا ينبغى للمرء المسلم اءن يواخى الفاجر، فانه يزين له فعله و يحب اءن يكون مثله ؛ و لا يعينه على اءمر دنياه و لا اءمر معاده ؛ و مدخله اليه و مخرجه من عنده شين عليه . (415)
2 لا ينبغى للمرء المسلم اءن يواخى الفاجر و لا الاءحمق و لا الكذاب (416)
نكته مهمه نهى از مجالست با اهل معصيت ، يا نهى از نشستن در مجلسى كه معصيت خدا در او مى شود، يا نهى از مواده و مخالطه و آميزش با دشمنان خدا، تاءثير اخلاق و حالات و اعمال آنهاست در انسان . و از اينها بالاتر در تاءثير در قلب ، اعمال خود انسان است كه با اندك مداومت و مراقبتى از اعمال سيئه قلب تاءثر شديد پيدا مى كند كه تنزه از آن و تنزيه قلب با سالهاى دراز ممكن نشود .
پس ، معلوم شد كه انسان اگر اشتغال به مراء و خصومت پيدا كند، نگذرد مدتى مگر آنكه در قلب كدورت و ظلمتى بس هولناك پيدا شود، و خصومت ظاهرى لسانى به خصومت باطنى قلبى منجر شود . و اين خود سبب بزرگ نفاق و دو رنگى و دو رويى است . پس ، بايد مفاسد نفاق را نيز از مفسده هاى مراء و جدال شناخت .
جناب صادق عليه السلام آثار و علائمى براى صاحب جهل و مراء ذكر فرمودند كه يكى از آن ها اذيت مردم و سوء محضر است ، كه خود يكى از ذمائم و مفاسدى است كه براى هلاكت انسان سبب مستقل است . در حديث شريف كافى وارد است : من آذى لى وليا فقد بارزنى بالمحاربة (417) اذيت مؤ منين و دوستان حق را مبارزه با حق قرار داده و مخاصمه با آن ذات مقدس شمرده . احاديث در اين باب بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد .
ديگر از علامات آنها را مراء و تعرض به مقالات و مذاكرات علميه براى غلبه و اظهار فضيلت قرار داده . و اينكه مراء را از علامات مراء قرار داده ، تواند بود كه مقصود از مراء اول صفت قلبى و ملكه خبيثه آن است ؛ و آن را كه علامت قرار داده اثر و علامت ظاهرى آن است . يكى ديگر از نشانه هاى آن اين است كه توصيف حلم و بردبارى كند با آنكه متصف به آن نباشد . و اين خود نفاق و دورويى و ريا و شرك است ؛ چنانكه اظهار خشوع كردن و از ورع خالى بودن نيز از اوضح مصاديق شرك و ريا و نفاق و دو رويى است .
پس ، اكنون كه معلوم شد اين صفت را مفاسدى عظيمه است كه هر يك از موبقات و مهلكات است ، لازم است كه با هر رياضت و زحمتى است خود را از اين خصلت ننگ آور و رذيله قلب خراب كن و ايمان كش نجات دهيم ، و دل را از اين ظلمت و كدورت تخليص كنيم ، و قلب را به خلوص نيت و صدق باطن مزين نماييم و صفا دهيم .
در اين باب نكته اى است كه انسان اگر قدرى تفكر كند در آن پشتش مى شكند . و آن اين است كه جناب صادق عليه السلام در ذيل اين علامات مى فرمايد: فدق الله من هذا خيشومه و قطع منه حيزومه . اين عبارت يا اخبار است يا دعا؛ در هر صورت به وقوع پيوندد . زيرا اگر اخبار باشد، اخبار صادق مصدق است ؛ و اگر دعا باشد، دعاى معصوم و ولى الله است و مستجاب خواهد شد . و اين خود كنايه از ذلت و خوارى و رسوايى است ، و شايد انسان در دو عالم رسوا و ذليل و خوار گردد . در اين عالم پيش آنان كه مى خواست آبرومند شود به واسطه خودنمايى و اظهار فضيلت ، بعكس آبرويش ريخته و ارزشش كاسته شود و مغلوب و ذليل آنان شود كه مى خواست بر آنها تفوق پيدا كند . و در آن عالم در محضر ملائكه مقربين و انبياى مرسلين و اولياى معصومين و بندگان صالحين ، رسوا و خوار و ذليل و بى مقدار شود .
پس ، واى به حال ما اصحاب مراء و جدال و ارباب هواهاى نفسانيه و خصومات كه چقدر مبتلا هستيم به دست اين نفس خبيث بى عاطفه كه دست از ما بر نمى دارد تا در تمام نشئات و عوالم ما را هلاك كند؛ و هيچ گاه درصدد اصلاح آن بر نمى آييم و پنبه غفلت در گوش كرده و از خواب سنگين طبيعت برنخيزيم .
خداوندا!تو مصلح عباد و قلوب هستى ، وجود جميع موجودات در يد قدرت توست و قلوب بندگان در تحت نفوذ اراده تو، ما مالك خود و نفع و ضرر و موت و حيات خويشتن نيستيم ، تو قلوب مظلمه و دلهاى با كدورت ما را به نور افاضه خود روشن فرما؛ و مفاسد ما را به فضل و عنايت خود اصلاح فرما، و دستگيرى از اين ضعفاى بيچاره بنما.
فصل دوم : نشانه هاى فريبكار جاه طلب
چنانكه در فقره اولى از حديث شريف ذكر شد كه براى مراء يك مرتبه باطنه و ملكه نفسانيه است و يك مرتبه ظاهره است كه وليده و نشانه آن مرتبه باطنه است ، همين طور در اين فقره دوم از فرموده امام عليه السلام گوييم كه براى استطاله و ترفع و ختل و خدعه يك مرتبه باطن و سر است كه آن ملكه اين امر است ؛ و يك مرتبه ظاهر است كه نتيجه آن ملكه است . چنانكه در بيشتر اعمال و افعال براى قلب نيز حظى است كه گاه به مرتبه ملكه رسيده و گاه به مرتبه حال است و اعمال ظاهريه نتايج آنهاست . پس ، كسانى كه در آنها ملكه استطاعت و ترفع و جاه طلبى و خديعت و عوامفريبى است ، علامات و نشانه هاى ظاهريه اى نيز براى آنهاست كه بعضى را حضرت صادق (سلام الله عليه ) ذكر فرمودند، كه يكى از آنها خديعه و عوامفريبى است كه خود را از اهل صلاح و سداد قلمداد كند و حال آنكه در باطن چنين نباشد . و اين دسته از مردم ، كه گروگانى هستند در لباس ميش و شيطانى هستند در صورت انسان ، بدترين خلق خدا هستند و ضرر آنها به دين مردم بيشتر از جيوش مخالفين است .
ديگر از صفات ظاهره آنان آن است كه نسبت به كسانى كه مورد طمع آنها هستند متملق و متواضع هستند و دام تدليس و تملق و تواضع مى افكنند كه بيچاره مردم ضعيف را صيد كنند و از حلواى شيرين محبت و ارادت آنها و احترامات دنيويه آنها برخوردار شوند، و در عوض از دين خود مايه گذارند و ايمان خود را بفروشند و از دنياى آنها استفاده كنند . اين دسته از مردم آنانند كه در حديث وارد است كه اهل بهشت آنها را ببينند و به آنها بگويند: چه شد كه ما به واسطه تعليمات شما در بهشت آمديم و خود شما جهنمى شديد؟ گويند ما به قول خود عمل نكرديم . (418)
از علايم ديگر آنان اين است كه با اهل نوع و اشباه و امثال خود كه طمع دنيوى به آنها ندارند و آنها را خار طريق ترقى خود مى پندارند تكبر مى كنند و ترفع بر آنها مى نمايند؛ و آنها را حتى الامكان عملا و قولا تحقير مى كنند، زيرا بيم آن دارند كه اگر شريكى براى آنها پيدا شود از اعتبارات آنها كاسته شود .
مشكلترين امور و سختترين چيزها ديندارى است در لباس اهل علم و زهد و تقوا، و حفظ قلب نمودن است در اين طريقه . از اين جهت است كه اگر كسى در اين طبقه به وظايف خود عمل كند و با اخلاص نيت وارد اين مرحله شود و گليم خود را از آب بيرون كشد و پس از اصلاح خود به اصلاح ديگران پردازد و نگهدارى از ايتام آل رسول نمايد، چنين شخصى از زمره مقربين و سابقين به شمار آيد . چنانكه حضرت صادق عليه السلام در خصوص چهار نفر حواريين حضرت باقر عليه السلام چنين تعبير فرمود:
زرارة ، و محمد بن مسلم ، و اءبوبصير، و بريد، من الذين قال الله تعالى : و السابقون السابقونَ اولئك المقربون . (419)
احاديث در اين مقوله بسيار است و فضيلت اهل علم بيش از آن است كه در حوصله بيان آيد . و اگر خداى نخواسته از طريق خلوص بركنار شد و راه باطل پيش گرفت از علماء سوء، كه بدترين خلق الله هستند و درباره آنها احاديث سخت و تعبيرات غريب وارد شده است ، به شمار آيد .
بايد اهل علم و طلاب اين راه پرخطر اول چيزى را كه در نظر گيرند اين باشد كه اصلاح خود كنند در خلال تحصيل . و آن را حتى الامكان بر جميع امور مقدم شمارند كه از تمام واجبات عقيله و فرائض شرعيه واجبتر و سختتر همين امر است .
هان اى طالبان علوم و كمالات و معارف ، از خواب برخيزيد و بدانيد كه حجت خداوند بر شما تمامتر است و خداى تعالى از شما بيشتر بازخواست فرمايد، و ميزان اعمال و علوم شما با ميزان ساير بندگان خيلى فرق دارد، و صراط شما باريكتر و دقيقتر است ، و مناقشه در حساب شما بيشتر شود . واى به حال طالب علمى كه علوم در قلب او كدورت و ظلمت آورد؛ چنانكه ما در خود مى بينيم كه اگر چند مفهومى ناقص و پاره اى اصطلاحات بى حاصل تحصيل نموديم ، از طريق حق بازمانديم و شيطان و نفس بر ما مسلط شدند و ما را از طريق انسانيت و هدايت متصرف كردند، و حجاب بزرگ ما همين مفاهيم بى سر و پا شد؛ و چاره اى نيست جز پناه ذات مقدس حق تعالى .
بارالها، ما معترف به تقصير و مقر به گناهيم ، نه قدمى در راه رضاى تو برداشتيم و نه عبادتى و اطاعتى از روى اخلاص به جا آورديم ، تو خود با لطف عميم و رحمت واسعه با ما رفتار فرما؛ و چنانكه در اين دنيا ستر عيوب ما فرمودى ، در آن عالم نيز بفرما كه در آنجا نيازمندتريم به ستر و غفران .
در اين مقام نيز لازم است آن نكته را كه ذيل فقره اولاى حديث شريف ذكر شد تذكر دهم كه ذيل اين فقره حضرت مى فرمايد: فاءعمى الله على هذا خبره و قطع من آثار العلماء اءثره و اين نيز چه اخبار باشد چه دعا واقع شدنى است . انسان بايد خيلى برحذر باشد از اين عماى بصيرت و كورى باطنى كه منشاء جميع شقاوتها و ظلمتها و سرچشمه تمام بدبختيها همين نابينايى قلب و كورى دل است . و همچنين محو شدن آثار از آثار علما و از كرامات و عطيات آنها محروم ماندن ، علاوه بر خود حرمان ، ننگ و رسوايى اش در محضر خاصان درگاه حق در روز قيامت بيش از آن است كه به تصور ما در آيد .
فصل سوم : نشانه هاى صاحبان عقل و فقه
براى صاحب فقه و عقل ، يعنى آنان كه غايت تحصيل آنها فقه در دين و ادراك حقايق است ، نيز آثار و علائمى است كه عمده آنها را بيان فرمودند:
يكى آنكه به واسطه علم در قلب آنها حزن و اندوه و انكسار وارد شود . و ناچار اين انكسار و حزن براى امور زائله دنيه دنيويه نيست ؛ بلكه از خوف مرجع و ترس از قصور وظايف عبوديت است . اين انكسار و حزن علاوه بر آنكه خود قلب را نورانى مى كند و صفا مى دهد، مبداء اصلاح نفس و منشاء قيام به وظايف عبوديت و بندگى مى شود . و نور علم آرام از دل صاحبش ببرد و دل او را به حق و دار كرامت او آشنا كند؛ و از مناجات حق تعالى لذتها برد، و شبها را به بيدارى گذراند و قيام به وظيفه بندگى كند . چنانكه فرمايد: قد تحنك فى برنسه ، و قام الليل فى حندسه ، كه جمله اول چنين نمايد كه كنايه از لزوم عبادت باشد .
و از علائم اين عالم ربانى آن است كه با آنكه كاملا قيام به عبوديت كند، باز ترسناك باشد؛ و نور علم او را هدايت كند به اينكه هر چه قيام به وظايف كنى باز قاصر و مقصرى و از عهده شكر نعمت و حقيقت عبادت برنيايى . پس قلبش مملو از خشيت و خوف شود؛ و حق درباره آنها فرموده است : انما يخشى الله من عباده العلما (420) نور علم خشيت و حزن آورد؛
و صاحب آن با آنكه اقبال به شاءن خود در صلاح نفس دارد، از خوف مرجع آرام نگيرد، و اصلاح خود را از خدا طلب كند، و از اشتغال به غير حق بيمناك ، و از اهل زمان خود گريزان باشد و بيم آن داشته باشد كه مبادا آنها او را از طريق الى الله و سفر به عالم آخرت باز دارند، و دنيا و لذايذ آن را به او جلوه دهند . پس ، حق تعالى چنين شخصى را تاءييد فرمايد و اركان و جودش را محكم نمايد و امان به او در روز رستاخيز عنايت فرمايد . فياليتنا كنا معهم فنفوز فوزا عظيما . و الحمدالله اءولا و آخرا، و صلى الله على محمد و آله الطاهرين
الحديث الثالث و العشرون : اقسام علم
عن اءبى الحسن موسى عليه السلام قال :
دخل رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم المسجد فاذا جماعة قد اءطافوا برجل ، فقال : ما هذا ؟ فقيل : علامة ، فقال :و ما العلامة ؟ فقالوا له : اءعلم الناس باءنساب العرب و وقائعها و اءيام الجاهلية و الاءشعار العربية ، قال : فقال النبى صلى الله عليه و آله و سلم : ذاك علم لا يضر من جهله و لا ينفع من علمه ثم قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم : انما العلم ثلاثة : آية محكمة ، اءو فريضة عادلة ، اءو سنة قائمة ، و ما خلاهن فهو فضل .
فصل اول : نشئات وجودى انسان و علوم مناسب با اين نشئات
انسان به طور اجمالى و كلى داراى سه نشئه و صاحب سه مقام و عالم است : اول ، نشئه آخرت و عالم غيب و مقام روحانيت و عقل . دوم ، نشئه برزخ و عالم متوسط بين العالمين و مقدم خيال . سوم ، نشئه دنيا و مقام ملك شهادت . و براى هر يك از اين ها كمال خاصى و تربيت مخصوصى و عملى است مناسب با نشئه و مقام خود؛ و انبيا عليهم السلام متكفل دستور آن اعمال هستند . پس كليه علوم نافعه منقسم شود به اين سه علم ؛ يعنى ؛ علمى كه راجع است به كمالات عقليه و وظايف روحيه ؛ و علمى كه راجع به اعمال قلبيه و وظايف آن است ؛ و علمى كه راجع به اعمال قالبيه و وظايف نشئه ظاهره نفس است .
اما علومى كه تقويت و تربيت عالم و روحانيت مجرد را كند، علم به ذات مقدس حق و معرفت اوصاف جمال و جلال ؛ و علم به عوالم غيبيه تجرديه ، از قبيل ملائكه و اصناف آن ، و علم به انبيا و اوليا و مقامات و مدارج آنها؛ و علم به كتب منزله و كيفيت نزول وحى و تنزل ملائكه و روح ؛ و علم به نشئه آخرت و كيفيت رجوع موجودات به عالم غيب و حقيقت عالم برزخ و قيامت و تفاصيل آنها؛ و بالجمله ، علم به مبداء وجود و حقيقت آن . و متكفل اين علم پس از انبيا و اوليا عليهم السلام اعاظم حكما و اصحاب معرفت هستند .
و علومى كه راجع به تربيت قلب و ارتياض آن و اعمال قلبيه است ، علم به منجيات و مهلكات خلقيه است ؛ يعنى ، علم به محاسن اخلاق ، مثل صبر و شكر و حيا و تواضع و رضا و شجاعت و سخاوت و زهد و ورع و تقوا و ديگر محاسن اخلاق ، و علم به كيفيت تحصيل و اسباب حصول و مبادى و شرايط آنها؛ و علم به قبايح اخلاق ، از قبيل حسد و كبر و ريا و حقد و غش و حب رياست و جاه و حب دنيا و نفس غير آن ؛ و علم به مبادى وجود آنها و علم به كيفيت تنزه از آنها . و متكفل اين نيز پس از انبيا و اوصيا عليهم السلام علماى اخلاق و اصحاب رياضات و معارفند .
و علومى كه راجع به تربيت ظاهر و ارتياض آن است ، علم فقه و مبادى آن ، و علم آداب معاشرت و تدبير منزل و سياست مدن ؛ كه متكفل آن فقها و محدثين هستند پس از انبيا و اوصيا عليهم السلام .
هر يك از اين مراتب ثلاثه انسانيه كه ذكر شد به طورى كه به هم مرتبط است كه آثار هر يك به ديگرى سرايت مى كند، چه در جانب كمال يا طرف نقص . مثلا اگر كسى قيام به وظايف عباديه و مناسك ظاهريه ، چنانكه بايد و مطابق دستورات انبيا نمود، از اين قيام به وظايف عبوديت تاءثيراتى در قلب و روحش واقع شود كه خلقش رو به نيكويى و عقايدش رو به كمال گذارد . همين طور اگر كسى مواظب تهذيب خلق و تحسين باطن شد، در دو نشئه ديگر مؤ ثر شود؛ چنانكه كمال ايمان و احكام عقايد تاءثير در دو مقام ديگر مى نمايد . و اين از شدت ارتباط بين مقامات است . بلكه تعبير به ارتباط نيز از ضيق مجال و تنگى قافيه است ؛ بايد گفت يك حقيقت داراى مظاهر و مجالى است . و همين طور، كمالات مقامات ثلاثه بسته به كمالات هر يك است .
كسى گمان نكند كه بدون اعمال ظاهريه و عبادات قالبيه مى تواند داراى ايمان كامل يا خلق مهذب شود؛ يا اگر خلقش ناقص و غير مهذب شد، اعمالش ممكن است تام و تمام و ايمانش كامل شود؛ يا ممكن است بدون ايمان قلبى اعمال ظاهريه اش تام و محاسن اخلاقيه اش كامل گردد .وقتى اعمال قالبيه ناقص شد و مطابق دستورات انبيا نگرديد، احتجاجاتى در قلب و كدوراتى در روح حاصل مى شود كه مانع از نور ايمان و يقين مى شود . همين طور اگر اخلاق رذيله در قلب باشد، مانع از ورود نور ايمان است در آن .
پس ، بر طالب مسافرت آخرت و صراط مستقيم انسانيت لازم است كه در هر يك از مراتب ثلاثه با كمال دقت و مواظبت توجه و مراقبت كرده و آنها را اصلاح كند و ارتياض دهد، و هيچ يك از كمالات علمى و عملى را صرف نظر ننمايد . گمان نكند كه كفايت مى كند او را تهذيب خلق يا تحكيم عقايد يا موافقت ظاهر شريعت ؛ چنانكه هر يك از اين عقايد ثلاثه را بضى از صاحبان علوم ثلاثه دارا هستند .
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در اين حديث شريف علوم را منقسم به سه قسمت مى فرمايد؛ و هيچ شك نيست كه اين علوم ثلاثه راجع به اين مراتب ثلاثه است . چنانكه شهادت به اين مدعا مى دهد علوم متداوله در كتب الهيه و سنن انبيا و اخبار معصومين (عليهم الصلاة و السلام ) كه علوم آنها منقسم به همين سه قسمت شود:
يكى علم به الله و ملائكه و كتب و رسل و يوم الآخره ؛ كه كتب سماويه ، و بالخصوص كتاب جامع الهى و قرآن كريم ربوبى ، مشحون از آن است . بلكه مى توان گفت تنها چيزى را كه كتاب خدا از هر چيز بيشتر متكفل است همين علم و دعوت به مبداء و معاد است به طريق برهان صحيح و تبيان كامل كه محققين بيان آن را فرمودند . دو مرحله ديگر در كتاب الهى نسبت به اين مرتبه قدر قليلى دارد . و احاديث ائمه هدى عليهم السلام نيز در اين مقصد فوق حد احصاست كه از مراجعه كتب معتبره كه پيش تمام علما (رضوان الله عليهم ) مقبول است از قبيل كافى شريف و توحيد صدوق و غير آن مطلب روشن شود .
همين طور راجع به تهذيب باطن و اصلاح خلق و تعديل خلق ، در كتاب الهى و اخبار وارده از اهل بيت عليهم السلام فوق ماءمول است . منتها پيش ما بيچاره ها و گرفتاران آمال و امانى اين كتب و اين ابواب مهجور مانده و مورد اعتنا و اعتبار نيست . بيايد روزى كه خداى تعالى از ما مؤ اخذه و بر ما احتجاج نمايد و ائمه اطهار عليهم السلام ، نعوذ بالله ، از ما برائت جويند به واسطه برائت ما از احاديث و علوم آنها . پناه مى برم به خداى تعالى از سوء عاقبت و بدى مرجع .
احاديث راجعه به فقه و مناسك ظاهره نيز محتاج به ذكر نيست كه جميع كتب ما مشحون از آن است .
پس ، معلوم شد علوم شريعت منحصر به اين سه قسم است بر طبق احتياجات بشر و مقامات ثلاثة انسانيه . و هيچ يك از علماى يكى از اين علوم حق اعتراض به ديگرى ندارند، و لازم نيست اگر انسان داراى علمى نشد از آن تكذيب و به صاحب آن علم جسارت نمايد . پيش عقل سليم همان طور كه تصديق بى تصور از اغلاط و قبايح اخلاقيه به شمار مى آيد، تكذيب بى تصور نيز همين طور . بلكه حالش بدتر و قبحش افزون است .
فصل دوم : تطبيق حديث نبوى با علوم سه گانه
پس از آنكه معلوم شد اين علوم ثلاثه كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ذكر فرمودند همين سه رشته است كه ذكر شد، آيا هر يك از اين سه عنوان بر كدام يك از اين علوم منطبق است ؟ و اين مطلب گرچه چندان اهميت ندارد . بلكه مهم در اين ابواب فهميدن اصل آن علوم و پس از آن درصدد تحصيل آنها برآمدن است ، ولى براى بيان حديث شريف لابديم از اشاره به آن . و آنچه به نظر قاصر در اين باب مى آيد با شواهدى كه مذكور نشده ذكر مى كنم ؛ و پس از آن ، به ذكر يك نكته مهمه ، كه شيخ بزرگوار ما، جناب عارف كامل ، شاه آبادى (دام ظله ) بيان كردند، مى پردازم .
آيه محكمه عبارت است از علوم عقليه و عقايد حقه و معارف الهيه . فريضه عادله عبارت است از علم اخلاق و تصفيه قلوب . و سنت قائمه عبارت است از علم ظاهر و علوم آداب قالبيه . دليل بر اين ترتيب آن است كه كلمه آيه كه به معنى نشانهاست مناسب با علوم عقليه اعتقاديه است ؛ زيرا آن علوم نشانه هاى ذات و اسماء و صفات و ديگر معارف است ؛ و سابقه ندارد كه در علوم ديگر به آيت يا نشانه تعبير شود . مثلا در كتاب الهى در موارد كثيره بعد از آنكه اقامه برهان بر وجود مقدس صانع ، يا بر اسماء و صفات آن ذات مقدس ، يا بر وجود قيامت و كيفيات آن و عالم غيب و برزخ مى فرمايد، دنباله آن مى فرمايد: اين آيت است يا آيات است براى متفكرين يا عقلا . (421) و اين تعبير رايجى است نسبت به اين علوم و معارف . و ليكن اگر دنبال ذكر يك فرعى از فروع شرعيه ، يا يك اصلى از اصول اخلاقيه ، ذكر شود كه اين آيت است خالى از ركاكت نيست .
چنانكه ظاهر است . پس ، معلوم شد كه آيت و علامت و نشانه از مناسبات و مختصات علوم معارف است .
چنانكه محكمه بودن نيز مناسب با اين علوم است ؛ زيرا اين علوم تحت ميزان عقلى و برهان محكم است ؛ اما ساير علوم را به حسب نوع برهان محكم و استوار نيست .
اما دليل بر آنكه فريضه عادله راجع به علم اخلاق است ، توصيف فريضه است به عادله . زيرا خلق حسن ، چنانكه در آن علم مقرر است ، خروج از حد افراط و تفريط است ؛ و هر يك از دو طرف افراط و تفريط مذموم ، و عدالت ، كه حد وسط وتعديل بين آنهاست ، مستحسن است . مثلا شجاعت ، كه يكى از اصول و اركان اخلاق حسنه و ملكه فاضله است ، عبارت است از حالت متوسطه و معتدله بين افراط، كه از آن تعبير شود به تهور و آن عبارت است از نترسيدن در مواردى كه ترس سزاوار است و بين تفريط، كه از آن تعبير شود به جبن ، و آن عبارت است از ترسيدن در مواردى كه سزاوار ترس نيست . و حكمت ، كه يكى از اركان است ، متوسط بين رذيله سفه كه از آن تعبير به جربزه شده است و آن عبارت از استعمال فكر است در غير مورد و در مواردى كه سزاوار نيست و بين رذيله بله است ، كه عبارت است از تعطيل قوه فكريه و در مواردى كه سزاوار است به كار اندازد . و همين طور عفت و سخاوت وسط بين رذيله شره و خمود، و اسراف و بخل است .
پس عادله بودن فريضه دلالت كند بر آنكه منطبق بر علم اخلاق است . چنانكه فريضه بودن نيز خالى از اشعار نيست . زيرا فريضه در مقابل سنت كه راجع به قسم سوم است ، آن است كه عقل را راهى به ادراك آن باشد، چنانكه علم اخلاق چنين است ؛ به خلاف سنت كه راجع به تعبد صرف است و عقول از ادراك آن عاجزند؛ و به همين جهت گوييم كه سنت قائمه راجع به علوم تعبديه و آداب شرعيه است كه تعبير به سنت شده است ؛ و عقول به حسب نوع از ادراك آنها عاجز است ؛ و طريق اثبات و فهم آنها سنت است ؛ چنانكه تعبير قائمه نيز مناسب با همان واجبات شرعيه است ؛ زيرا اقامهواجبات و برپا داشتن و اقامه صلوات و زكوات و غير آن ، تعبير شايع صحيحى است . و اين كلمه در آن دو علم ديگر به كار برده نمى شود، و تعبير از آنها به آن غيرصحيح است . اين غايت آن چيزى است كه به حسب مناسبات مى توان تطبيق نمود . و العلم عند الله .
فصل سوم : نكته تعبير از عقايد به آيه محكمه
اكنون مى پردازيم به ذكر آن نكته كه وعده داديم كه در حديث شريف از علم عقايد و معارف تعبير فرموده است به آيه ؛ وآيت علامت و نشانه است . و نكته اين تعبير آن است كه علوم عقليه و حقايق اعتقاديه اگر تحصيل شود براى فهم خود آنها، و جميع مفاهيم و اصطلاحات و زرق و برق عبارات و تزيين تركيبات كلمه ، و تحويل دادن به عقول ضعيفه براى تحصيل مقامات دنيويه ، آن را آيات محكمات نتوان گفت ؛ بلكه حجت غليظه و اوهام واهيه بايد نام نهاد . زيرا انسان اگر در كسب علوم مقصدش وصول به حق تعالى و تخلق به اخلاق الله نباشد، هر يك از ادراكاتش دركاتى شود براى او و حجابهاى مظلمه اى گردد كه قلبش را تاريك و چشم بصيرتش را كور كند، و مشمول آيه شريفه شود كه فرمايد: من اءعرض عن ذكرى فان له معيشة صنكا و نحشره يوم القيامة اءعمى (422) پس ، خود را در آن عالم كور بيابد؛ اعتراض به حق كند كه من كه بينا بودم در آن عالم چرا مرا كور محشور كردى ؟ جواب آيد: تو كور بودى در آن عالم ، زيرا آيات ما را مشاهده نكردى و از آنها نسيان كردى . ميزان در بينايى عالم آخرت بينايى بصيرت و قلب است ؛ و بدن و قواى آن بكلى تابع قلب و لب هستند و سمت ظليت در آنجا به طريق اتم بروز كند؛ و ظل كر و كور و گنگ مثل همان است . گمان نكنند علماى مفاهيم و دانشمندان اصطلاحات و عبارات و حافظين كتب و مسفورات اهل علم بالله و ملائكه و يوم الآخرة هستند. اگر علوم آنها نشانه و علامت است ، چرا در قلوب خود آنها تاءثيرات نورانيت نكرده ، سهل است ، بر ظلمات قلوب و مفاسد اخلاق و اعمال آنها افزوده !و در قرآن كريم ميزان براى شناختن علما بيان فرموده است : انما يخشى الله من عباده العلماء (423)خشيت از حق از مختصات علما است ؛ هر كس داراى خوف و خشيت از حق تعالى نشد، از زمره علما خارج است . آيا در قلب ما از آثار خشيت چيزى است ؟ اگر هست ، چرا در ظاهر ما اثرى از آن پيدا نيست . در حديث شريف كافى سند به جناب ابوبصير رساند، قال : سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول :
كان اءميرالمؤ منين عليه السلام يقول : يا طالب العلم ، ان العلم ذو فضائل كثيرة : فراءسه التواضع ؛ و عينه البراءة من الحسد؛ و اءدنه الفهم ؛ و لسانه الصدق ؛ و حفظه الفحص ؛ و قلبه حسن النية ؛ و عقله معرفة الاءشياء و الاءمور؛ و يده الرحمة ؛ و رجله زيارة العلماء؛ و همته السلامة ؛ و حكمته الورع ؛ و مستقره النجاة ؛ و قائده العافية ؛ و مركبه الوفاء؛ و سلاحه لين الكلمة ؛ و سيفه الرضا؛ و قوسه المداراة ؛ و جيشه محاورة العلماء؛ و ماله الاءدب ؛ و ذخيرته اجتناب الذنوب ؛ و زاده المعروف ؛ و ماؤ ه الموادعة ؛ و دليله الهدى ؛ و رفيقه محبة الاخيار . (424)
اينها را كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام ذكر فرمودند علامت علما و آثار علم است . پس ، اگر كسى داراى علوم رسميه شد و از اين امور خالى است ، بداند كه حظى از علم ندارد، بلكه از اصحاب جهالت و ضلالت است ؛ و در عالم ديگر اين مفاهيم و جهالات مركبه و قال و قيلها براى او حجب ظلمانيه است ، و حسرت او در روز قيامت اعظم حسرتهاست . پس ، ميزان در علم آن است كه آيت و علامت و نشانه باشد و خودى و خوديت در آن نباشد و انانيت در محل او محور و نابود شود؛ نه آنكه باعث نخوت و خودبينى و خودنمايى و تكبر شود .
نيز تعبير فرموده است به محكمه براى آنكه علم صحيح آن است كه به واسطه نورانيت و روشنى اش در قلب اطمينان آورد و شك و ريب را زايل نمايد . چه بسا كه انسان در تمام مدت عمر خوض در براهين و مقدمات آن كند و براى هر يك از معارف الهيه براهين عديده و ادله كثيره ذكر كند و در مقام جدل و خصومت بر اقران تفوق كند، ولى آن علوم در قلبش هيچ تاءثيرى نكرده ، بلكه شك و ترديد و شبهه او را زيادتر كرده باشد . پس ، جميع مفاهيم و اكثار اصطلاحات هيچ فايده اى ندارد ، بلكه قلب را به غير حق مشغول و از آن ذات مقدس منصرف و غافل نمايد .
اى عزيز ، علاج كل العلاج ، در اين است كه انسان كهه مى خواهد علمش الهى باشد، وارد هر علمى كه شد مجاهده كند و با هر رياضت و جديتى شده قصد خود را تخليص كند . سرمايه نجات و سرچشمه فيوضات تخليص نيت و نيت خالص است : من اءخلص لله اءربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه (425) .
اخلاص چهل روزه اين است آثار و فوايدش ؛ پس شما كه چهل سال يا بيشتر در جمع اصطلاحات و مفاهيم در هر علمى كوشيديد و خود را علامه در علوم مى دانيد و از جندالله محسوب مى كنيد، و در قلب خود اثرى از حكمت و در لسان خود قطره اى از آن نمى بينيد، بدانيد تحصيل و زحمتتان با قدم اخلاص نبوده ، بلكه براى شيطان و هواى نفس كوشش كرديد . پس ، اكنون كه ديديد از اين علوم كيفيت و حالى حاصل نشد، چندى براى تجربه هم باشد به اخلاص نيت و تصفيه قلب از كدورات و رذايل بپردازيد؛ اگر از آن اثرى ديديد، آن وقت بيشتر تعقيب كنيد . گرچه باب تجربه كه پيش آمد در اخلاص بسته مى شود؛ ولى باز شايد روزنه اى به آن باز شود و نور آن تو را هدايت كند .
در هر صورت ،اى عزيز، تو در تمام عوالم برزخ و قبر و قيامت و درجات آن محتاجى به معارف حقه الهيه و علوم حقيقه و اخلاق حسنه و اعمال صالحه . در هر درجه اى كه هستى بكوش و اخلاص خود را زيادت كن و اوهام نفس و وساوس شيطان را از دل بيرون نما، البته نتيجه برايت حاصل مى شود و راهى به حقيقت پيدا مى كنى و طريق هدايت براى تو باز مى شود و خداوند (تبارك و تعالى ) از تو دستگيرى مى فرمايد . خدا مى داند كه اگر با اين علوم ضايعه باطله و اين اوهام فاسده و كدورات قلبيه و اخلاق ذميمه منتقل به آن عالم شويم چه ابتلا و مصيباتى و چه عقبات و دركاتى در پى داريم و اين علوم و اخلاق براى ما چه ظلمتها و وحشتها و آتشها فراهم مى نمايد .
فصل چهارم : اندراج بسيارى از علوم ذيل علوم سه گانه
بسيارى از علوم است كه بر تقديرى داخل يكى از اقسام ثلاثه است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ذكر فرمودند؛ مثل علم طب و نجوم و هياءت ، در صورتى كه نظر آيت و علامت به سوى آنها داشته باشيم ؛ و علم تاريخ و امثال آن ، در صورتى كه با نظر عبرت به آنها مراجعه كنيم . پس ، آنها داخل شوند در آيه محكمه كه به واسطه آنها علم به الله يا علم به معاد حاصل يا تقويت شود . و گاه شود كه تحصيل آنها داخل در فريضه عادله و گاه داخل در سنت قائمه شود . اما اگر تحصيل آنها براى خود آنها با استفادات ديگرى باشد، پس اگر ما را از علوم آخرت منصرف نمودند، به واسطه اين انصراف بالعرض مذموم شوند؛ و الا ضرر و نفعى ندارند؛ چنانكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند.
پس كليه علوم تقسيم شوند به سه قسمت : يكى آنكه نافع به حال انسان است به حسب احوال نشئات ديگر كه غايت خلقت وصول به آن است . اين قسمت همان است كه جناب ختمى مرتبت علم دانسته و آن را به سه قسمت تقسيم فرمودند . ديگر آنكه ضرر مى رساند به حال انسان و او را از وظايف لازمه خود منصرف مى كند . اين قسم از علوم مذمومه است كه نبايد انسان پيرامون آنها گردد؛ مثل علم سحر و شعبده و كيميا و امثال آن . سوم آنكه ضرر و نفعى ندارد؛ مثل آنكه فضول اوقات را انسان به واسطه تفريح صرف بعضى آنها كند؛ مثل حساب و هندسه و هياءت و امثال آن . و اين قسمت از علوم را اگر انسان بتواند تطبيق با يكى از علم ثلاثه نمايد خيلى بهتر است ، و الا حتى الامكان اشتغال پيدا نكردن به آنها خوب است ؛ زيرا انسان عاقل پس از آنكه فهميد كه با اين عمرهاى كوتاه و وقت كم و موانع و حوادث بسيار نمى تواند جامع جميع علوم و حائز همه فضايل شود، بايد فكر كند كه در علوم كدام يك به حال او نافعتر است و خود را به آن مشغول كند و تكميل آن نمايد . البته در بين علوم آنچه كه به حال ابدى انسان نافع است ، بهتر از همه و مهمتر از جميع آنهاست ، و آن علمى است كه انبيا عليهم السلام و اوليا امر و ترغيب به آن كردند . و آن عبارت از علوم ثلاثه است .
الحديث الرابع و العشرون : شك و وسواس
عن عبدالله بن سنان ، قال :
ذكرت لاءبى عبدالله عليه السلام رجلا مبتلى بالوضوء و الصلاة ، و قلت : هو رجال عاقل . فقال اءبو عبدالله عليه السلام : و اءى عقل له و هو يطيع الشيطان ؟ فقلت له : و كيف يطيع الشيطان !فقال : سله هذا الذى ياءتيه من اءى شى ء هو، فانه يقول لك : من عمل الشيطان . (426)
فصل اول : ذم وسواس
شاهد بر اينكه اين وساوس و اعمال از بازيچه هاى شيطانى و القاءات آن ملعون است و داعى دينى و باعث ايمانى در كار نيست ، گر چه به خيال باطل صاحبش باشد، آن است كه آن مخالف با احكام شريعت و اخبار و آثار اهل بيت عصمت و طهارت است . مثلا در اخبار متواتره از طريق اهل بيت عصمت عليهم السلام ، وارد است وضوى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با يك غسله بوده . (427) و از ضروريات فقه است اجزاء يك غرفه براى وجه ، و يك غرفه براى غسل دست راست ، و يكى براى دست چپ . اما با دو غرفه يا دو غسله محل خلاف است ؛ (428) حتى از صاحب وسائل استفاده شود فتواى به عدم جواز، يا تاءمل در عدم جواز . (429) و از بعضى ديگر نقل خلاف شده است ، (430) گرچه جواز دو غسله نيز محل تاءمل نيست ، و شهرت عظيمه (431) و اخبار كثيره (432) دلالت بر استحباب آن دارد، ليكن بعيد نيست افضليت يك غسله ، منتها غسله اى كه شاداب كند محل را . و ليكن با سه غسله يعنى سه دفعه شستن ، به طورى كه در هر دفعه موضع غسل را آب فرا گيرد . بلا اشكال بدعت و حرام و مبطل وضوست اگر با فضل آن مسح كند . و در اخبار اهل بيت عليهم السلام وارد است كه غسل سوم بدعت است ، و هر بدعتى در آتش است . (433)
در اين صورت ، اين شخص جاهل وسواسى كه بيشتر از ده مرتبه غسل محل وضو مى كند، و در هر مرتبه با دقت آب را به تمام عضو مى رساند، بلكه اول محل را خوب تر مى كند كه آب جريان تام پيدا مى كند و غسل شرعى حاصل مى شود، پس از آن مكرر در مكرر اين عمل را انجام مى دهد، با چه ميزان بايد آن را منطبق كرد؟ آيا مطابق كدام حديث يا كدام فتواى فقيه است ؟ بيست سال يا بيشتر بدبخت با همچو وضوى باطلى نماز كرده و پاى مردم كمال قدس و طهارت به حساب آورده است !شيطان با او بازى مى كند و نفس اماره بالسوء او را گول مى زند، با اين وصف ديگران را تخطئه مى كند و خود را به صواب مى داند . آيا چيزى كه مخالف نص متواتر و اجماع علماست ، بايد آن را از شيطان حساب كرد يا از كمال طهارت نفس و تقوا؟ اگر از كمال تقوا و احتياط در دين است ، چه شده است كه بسيارى از اين وسواسيهاى بيجا و جاهلهاى متنسك راجع به امورى كه احتياط لازم يا راجح است احتياط نمى كنند؟ تاكنون كى را سراغ داريد كه در شبهات راجع به اموال وسواسى باشد؟ تاكنون كدام وسواسى عرض يك مرتبه زكات يا خمس چند مرتبه داده ؟ و به جاى يك مرتبه چند حج چند مرتبه رفته ؟ و از غذاى شبهه ناك پرهيز كرده ؟ چه شد كه اصالة الطهارة در باب خود حكم ندارد؟!با آنكه در باب حليت اجتناب از شبهات راجح است ، و احاديث شريفه ، مثل حديث تثليث (434) دلالت بر آن دارد، ولى در باب طهارت عكس آن را دارد . اين بيچاره كه خود را مقتدى به امام معصوم مى داند، در وقت تصرف در اموال از هيچ چيز پرهيز نمى كند!از غذايى كه با اتكال اصالة الطهاره مى خورد، پس از خوردن دست و دهان خود را تطهير مى كند!در وقت خوردن به اصالة الطهاره تمسك مى كند، پس از غذا مى گويد همه چيز نجس است !و اگر از اهل علم به گمان خودش باشد، جواب مى دهد مى خواهم با طهارت واقعى نماز بخوانم . با آنكه مزيت نماز با طهارت واقعى تاكنون معلوم نشده ، و از فقها (رضوان الله عليهم ) از آن اسمى نديديم !اگر اهل طهارت واقعى هستى ، چرا اهل حليت واقعى نيستى ؟ فرضا كه طهارت واقعى مى خواهى تحصيل كنى ، آيا ده مرتبه در آب كر و جارى شستشو كردن چيست ؟ با آنكه در آب جارى يك مرتبه و در آب كر در غير بول يا بعضى نجاسات ديگر يك مرتبه ، و در بول نيز على المشهور يك مرتبه كفايت مى كند، و دو مرتبه اجماعا كافى است ، پس چندين مرتبه شستن نيست مگر از تدليسات شيطان و تسويلات نفس . و چون امرى است بى مايه آن را سرمايه قدس فروشى مى كنند!
از اينها بدتر و فضيحتر وسوسه بعضى است در نيت نماز و تكبيرة الاحرام ؛ زيرا در آن مرتكب چندين محرم مى شوند و خود را از مقدسين محسوب مى دارند و با اين عمل براى خود مزيت قائل مى شوند!در اين نيت كه تمام اعمال اختياريه را بدون آن نمى توان اتيان كرد، و يكى از امورى است كه لازمه اعمال اختياريه است و انسان نمى تواند يكى از اعمال عباديه يا غير عباديه را بدون آن اتيان كند از يك ساعت تا چند ساعت گاهى گرفتار حصول اين امر ضرورى الوجود هستند و آخر الامر حاصل نمى شود!آيا اين امر را بايد از خطرات شيطانيه و اعمال ابليس لعين دانست كه اين بيچاره را افسار كرده و امر ضرورى را بر آن مختفى نموده و او را مبتلا به محرمات كثيره ، از قبيل قطع صلات و ترك آن و گذشتن وقت آن ، نموده يا از طهارت باطن و قدس و تقوا بايد محسوب داشت ؟
از شؤ ون وسوسه يكى اقتدا نكردن به كسانى است كه به حكم نص و فتوا محكوم به عدالت هستند و ظاهر آنها صالح و به اعمال شرعيه مواظب هستند و باطن آنها را خداوند عالم است و تفتيش از آن لازم ، بلكه جايز نيست ، با اين وصف ، شخص وسواسى را شيطان مهار مى كند و در گوشه مسجد از جماعت مسلمين كناره گرفته فردا نماز مى خواند!و معلل مى كند عمل خود را به اينكه شبهه مى كنم به دلم نمى چسبد!ولى در عين حال از امامت مضايقه ندارد!با آنكه كار امامت سختتر و جاى شبهه در آن بيشتر است ، ولى چون موافق هواى نفس است در آن شبهه نمى كند!
از شؤ ون وسوسه ، كه ابتلاى به آن زيادتر است ، وسوسه در قرائت است كه به واسطه تكرار آن و تغليظ در اداى حروف آن گاهى از قواعد تجويديه خارج مى شود؛ بلكه صورت كلمه بكلى تغيير مى كند!مثلا ضالين را به طورى ادا مى كند كه به قاف شبيه مى شود!و حاء رحمن و رحيم و غير آنها را به طورى كه در حلق مى پيچد كه توليد صوت عجيبى مى كند!و بين حروف يك كلمه را منفصل مى نمايد به طورى كه هياءت و ماده كلمه بكلى به هم مى خورد و از صورت اصلى خود منسلخ مى شود نمازى ه معراج مؤ منين و مقرب متقين و عمود دين است از جميع شؤ ون معنويه و اسرار الهيه آن غفلت شده و به تجويد كلمات آن پرداخته ، و در عين حال از تجويد كلمات سر به فساد آنها در آورده به طورى كه به حسب ظاهر شرع نيز مجزى نخواهد بود . آيا با اين وصف اينها از وساوس شيطان است ، يا از فيوضات رحمن كه شامل حال وسواسى مقدس نما شده است ؟ اين همه اخبار درباره حضور قلب و اقبال آن در عبادات وارد شده ، بيچاره چيزى را كه از حضور قلب علما و عملا فهميده است همان وسوسه در نيت و كشيدن مد و لا الضالين را بيش از اندازه مقرره و كج نمودن چشم و دهان و غير آن در وقت اداى كلمات است !آيا اينها مصيبت نيست كه انسان از حضور قلب و معالجه تشويش خاطر، سالهاى سال غافل باشد و اصلا درصدد اصلاح آن نباشد و آن را شاءنى از شؤ ون عبادت نداند و طريق تحصيل آن را از علماى قلوب ياد نگيرد و آن را عمل نكند، و به اين اباطيل ، كه به نص كتاب كريم از خناس لعين (435) و به نص صادقين عليهم السلام از عمل شيطان است (436) و به فتواى فقها عمل به واسطه آن باطل است ، بپردازد، سهل است ، آنها را از شؤ ون قدس و طهارت به شمار آورد؟!
گاهى مى شود كه وسوسه در انسان پيدا مى شود يا زياد مى شود و به واسطه آنكه جاهلان مثل خود آن را براى او در عداد فضايل به شمار آورند . مثلا از ديانت و قدس و تقواى او تعريف مى كنند كه اين شخص از بس متدين و مقدس است وسواسى شده است !با اينكه وسوسه ربطى به ديانت ندارد، بلكه مخالف دين و از جهل و نفهمى است ؛ ولى چون حقيقت امر را به او نگفتند و از او احتراز نكردند و او را سرزنش ننمودند، بلكه از او مدح و ثنا كردند، اين عمل شنيع را تعقيب كرده تا به حد كمال رسانده و خود را ملعبه شيطان و جنود آن قرار داده و از ساحت قدس مقربين دور كرده است .
پس اى عزيز، اكنون كه معلوم شد عقلا و نقلا اين وساوس شيطانى است و اين خطرات از عمل ابليس است كه اعمال ما را باطل و دل ما را از حق تعالى منصرف مى كند، و شايد به اين وسوسه در عمل قانع نشود و شاهكار خود را به كار برد و وسوسه در عقايد و ديانت در شما ايجاد كند و به صورت دين شما را از دين خدا خارج كند و در مبداء و معاد مردد نمايد و به شقاوت ابدى برساند، و امثال شما را كه از راه فسق و فجور نمى تواند اغوا كند و به ضلالت بكشاند از طريق عبادات و مناسك پيش آمده ، اول اعمال و افعالى را كه بايد به وسيله آنها به قرب الهى و معراج قرب حق تعالى نائل شد، بكلى ضايع و باطل كرده ، اسباب بعد از ساحت مقدس ربوبى (جل شاءنه ) و قرب به ابليس و جنود آن شده ، و بيم آن است كه با عقايد شما بازى كند، بايد هر طورى شده است و با هر رياضتى است درصدد معالجه آن برآييد .
فصل دوم : علاج وسواس
علاج اين مرض قلبى ، كه بيم آن دارد كه انسان را به هلاكت ابدى و شقاوت سرمدى برساند، چون ساير امراض قلبيه با علم نافع و عمل بسى آسان است . ولى انسان بايد اول خود را مريض بداند، پس از آن خودش درصدد علاج بر مى آيد؛ ولى عيب كار آن است كه شيطان به طورى مقدمات را براى اين بيچاره مرتب كرده كه خود را مريض نمى داند؛ بلكه ديگران را منحرف از راه و غير مبالى به دين مى داند!
اما طريق علم ، پس تفكر نمودن در اين امورى است كه ذكر شد . انسان خوب است اعمال و افعالش از روى تفكر و تاءمل باشد . فكر كند آيا اين عملى كه مى كند و مى خواهد مرضى خداوند تعالى باشد از كجا و از كى اخذ مى كند كه كيفيت آن بايد چنين باشد . معلوم است عوام از مردم از فقها و مراجع تقليد آنها از كتاب و سنت و طرق اجتهاديه ، كيفيت عمل را به دست مى آورند؛ پس ، ما وقتى كه مراجعه مى كنيم به كتب فقها، از عمل وسواسى تكذيب شده و بعضى از اعمال او را باطل شمرده اند؛ و وقتى كه مراجعه كنيم به احاديث شريفه و كتاب الهى ، مى بينيم كه عمل او را از شيطان شمرده اند و سلب عقل از صاحبش فرموده اند . پس ، در اين صورت انسان عاقل اگر شيطان بر عقلش مسلط نشده باشد و قدرى تاءمل و تفكر كند، بايد بر خود حتم كند كه دست از اين عمل فاسد بردارد و درصدد برآيد كه عمل خود را تصحيح نمايد كه مرضى حق تعالى باشد .
لازم است هر كس در خود شائبه اين امر را يافت ، به مردم معمولى مراجعه كند و عمل خود را عرضه و بر علما و فقها دارد و استفسار از آنها كند كه آيا مبتلا به مرض وسواس است يا نه . زيرا بسيار اوقات انسان وسواسى از حالت خود غافل است و خود را معتدل و ديگران را بى مبالات مى داند؛ ولى اگر قدرى فكر كند، اين عقيده را نيز مى فهمد از شيطان و القاءات آن خبيث است ؛ زيرا مى بيند علما و دانشمندان بزرگ ، كه به علم و عمل آنها عقيده مند است ، بلكه مراجع تقليد مسلمين ، كه مسائل حلال و حرام را از آنها اخذ مى كند، عملشان بر خلاف اوست ؛ و نتوان گفت كه نوع متدينين و علما و بزرگان دين مبالات به دين خدا ندارند و شخص وسواسى فقط مقيد به ديانت است . پس از آنكه علما فهميد، لازم است اصلاح عمل ، وارد مرحله عمل شود . عمده در عمل آن است كه بى اعتنايى كند به وسوسه شيطانى و خيالاتى كه به او القا مى كند .
مثلا اگر مبتلا به وسوسه در وضوست ، به رغم شيطان يك غرفه آب استعمال كند . لابد شيطانش مى گويد كه اين عمل صحيح نيست . جواب او را بدهد كه گر عمل من درست نيست ، پس بايد عمل رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه طاهرين عليهم السلام و جميع فقها درست نباشد . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه هدى عليهم السلام قريب سيصد سال وضو گرفتند، و به حسب اخبار متواتره كيفيت وضوى آنها همين طور بود؛ پس اگر عمل آنها باطل بود، بگذار عمل من نيز باطل باشد . و اگر مقلد مجتهدى هستى ، به شيطان جواب بده : من اين طور عمل مى كنم به راءى مجتهد؛ اگر وضوى من باطل باشد، خداوند از من مؤ اخذه نمى فرمايد و به من حجتى ندارد . و اگر ملعون تشكيك در راءى مجتهد كرد كه او چنين نفرموده ، كتب آنها در دست است باز كن و نشان او بده . چندين مرتبه كه اعتنا به قولش نكردى و به خلاف راءى او رفتار كردى ، البته از تو ماءيوس مى شود، و اميد است كه معالجه قطعى مرضت بشود؛ چنانكه در احاديث شريفه اين معنى مذكور است : عن زرارة و ابى بصير قالا:
قلنا له : الرجل يشك كثيرا فى صلاته حتى لا يدرى كم صلى و لا ما بقى عليه ؟ قال : يعيد، قلنا له : فانه يكثر عليه ذلك ؛ كلما اءعاد شك . قال : يمضى فى شكه ، ثم قال : لا تعودوا الخبيث من اءنفسكم بنقض الصلاة ، فتطمعوه ؛ فان الشيطان خبيث يعتاد لما عود، فليمض اءحدكم فى الوهم ، و لا يكثرن نفض الصلاة ؛ فانه اذا فعل ذلك مرات ، لم يعد اليه الشك ، قال زرارة : ثم قال : انما يريد الخبيث اءن يطاع ؛ فاذا عصى ، لم يعد الى اءحدكم (437)
و عن اءبى جعفر عليه السلام : اذا كثر عليك السهو، فامض فى صلاتك ؛ فانه يوشك اءن يدعك . انما هو من الشيطان(438)
البته وقتى مدتى مخالفت او كردى و اعتنا به وسواس او نكردى ، طمعش از تو بريده مى شود، و حالت ثبات و طماءنينه نفس عود مى كند. ولى در خلال اين مخالفت ، تضرع و زارى به درگاه حق تعالى كن و از شر آن ملعون و شر نفس به آن ذات مقدس پناه ببر و استعاذه نما به ذات مقدس ، البته دستگيرى از تو مى فرمايد .
چنانكه در روايت كافى نيز استعاذه از شيطان دستور داده شده : عن اءبى عبدالله عليه السلام :
اءتى رجل النبى صلى الله عليه و آله و سلم فقال : يا رسول الله اءشكو اليك ما اءلقى من الوسوسة فى صلاتى حتى لا اءدرى ما صليت من زيادة اءو نقصان ، فقال : اذا دخلت فى صلاتك ، فاطعن فخذك الاء يسر باصبعك اليمنى المسبحة ، ثم قال : بسم الله و بالله ، توكلت على الله ، اءعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم . فانك تنحره و تطرده . (439)
الحديث الخامس و العشرون : فضيلت علم
عن اءبى عبدالله عليه السلام :
قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : من سلك طريقا فيه علما، سلك الله به طريقا الى الجنة ، و ان الملائكة لتضع اءجنحتها لطالب العلم رضا به . و انه يستغفر لطالب العلم من فى السماء و من فى الاءرض حتى الحوت فى البحر . و فضل العالم على العابد كفضل القمر على سائر النجوم ليلة البدر . و ان العلماء ورثة الاءنبياء؛ ان الاءنبياء لم يورثوا دينارا و لا درهما، و لكن اءورثوا العلم ؛ فمن اءحذ منه ، اءخذ بحظ وافر. (440)
فصل اول : كسى كه سلوك طريق علم كند حتى تعالى او را سلوك طريق جنت دهد
علوم مطلقا منقسم مى شود به دو قسمت ، يكى علوم دنيايى ، كه غايت مقصصد در آنها رسيدن به مقاصد دنيويه است . ديگر علوم اخرويه ، كه غايت مقصد در آنها نيل به مقامات و درجات ملكوتيه و وصول به مدارج اخرويه است . غالبا امتياز اين دو نحوه علم به امتياز نيات و قصود است ؛ گرچه خود آنها نيز فى حد نفسها به دو سنخ منقسم شوند . و به مناسبت آثارى كه در اين حديث شريف براى علم و علما بيان فرمودند، مقصود از اين علم قسم دوم و علم آخرت است . و اين واضح است .
نيز كليه علوم اخرويه از سه حال خارج نيست : يا از قبيل علم بالله و معارف است ؛ يا از قبيل علم تهذيب نفس و سلوك الى الله است ؛ يا از قبيل علم آداب و سنن عبوديت است . اكنون گوييم كه تعمير نشئه آخرت بسته به اين سه امر است ؛ بنابراين ، جنات نيز به تقسيم كلى سه جنت است : يكى جنت ذات ، كه غايت علم بالله و معارف الهيه است . ديگر جنت صفات ، كه نتيجه تهذيب نفس و ارتياض آن است . سوم جنت اعمال ، كه صورت قيام به عبوديت و نتيجه آن است . و اين جنات معموره و آبادان نيستند؛ چنانكه ارض جنت اعمال قاع (441) است ؛ چون اراضى نفس در اول امر . و عمران آنها تابع عمران و آبادنى نفس است . چنانكه اگر قيام به عبوديت نكند و اعمال و افعال و حركات و سكنات او مطابق دستورات شرايع نباشد، بهشت اعمال ، كه فيها من تشتهيه الاءنفس و تلذ الاءعين (442) براى او نيست .
بنابراين مقدمه ، كه مطابق با برهان حكمى و ذوق اهل معارف و اخبار انبيا و اوليا عليهم السلام و مستفاد از كتاب كريم الهى است ، علوم به هر درجه كه هستند، چه علم المعارف باشد يا غير آن طريق وصول به جنت مناسب به آن است ؛ و سالك طريق هر علمى سالك طريقى از طرق بهشت است . و علم مطلقا طريق به عمل است حتى علم المعارف ؛ منتها علم المعارف ، اعمالى است قلبى و جذباتى است باطنى كه نتيجه آن اعمال و جذبات ، و صور باطنه آنها صورت جنت ذات و بهشت لقاست . پس ، سلوك طريق علم سلوك طريق طريق جنت است ، و طريق طريق نيز طريق است .
فصل دوم : فرشتگان بالهاى خويش را براى طالب علم فرش كنند
براى ملائكة الله صنوف كثيره است كه جز ذات مقدس علام الغيوب كسى عالم به آنها نيست ( و ما يعلم جنود ربك الا هو ) . (443)
يك صنف از آنها ملائكه مهيمين مجذوبين هستند كه اصلا نظر به عالم وجوديه ندارند و ندانند خداوند آدم را خلق فرموده يا نه ؛ و مستغرق جمال و جلال حق و فانى كبرياى ذات مقدس او هستند . (444) طايفه ديگر مقربين و سكنه جبروت اعلى هستند . آنها انواع كثيره هستند كه براى هر يك از آنها شاءن و تدبيرى است در عوالم كه براى ديگرى نيست . طايفه ديگر ملائكه عوالم ملكوت اعلى و جنات عاليه هستند به اصناف مختلفه و انواع متشتته . طايفه ديگر ملائكه عوالم برزخ و مثال هستند . طايفه ديگر ملائكه موكله به عوالم طبيعت و ملك هستند كه هر يك موكل امرى و مدبر شاءنى هستند . اين دسته از ملائكه مدبره در عالم ملك غير از ملائكه موجوده در عالم مثال و برزخ است ؛ چنانكه از اخبار مستفاد شود . (445)ملائكه مقربين و قاطنين جبروت اعلى مى توانند در هر يك از عوالم به هياءت و صورت آن عالم متمثل شوند؛ چنانكه جبرئيل امين ، كه از مقربين درگاه و حامل وحى الهى است ، براى ذات مقدس رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم متمثل مى شد . حتى گاهى متمثل به صورت دحيه كلبى ، رضيع رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه اجمل ناس بود، مى شد . (446)
تمثل ملكى ملائكه در عرض موجودات ملكيه نيست كه هر سليم الحس آن را ببيند؛ بلكه باز وجهه ملكوتى آنها غالب و جهات ملكيه مغلوب است ؛ و لهذا آنها را پس از تمثلات ملكيه نيز مردم با چشم ملكى نمى ديدند، بلكه با تاءييد حق و اشاره حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله و سلم بعضى از اصحاب ، جبرئيل را كه به صورت دحيه كلبى بود مى ديدند .
عن المقداد رضى الله عنه : سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : يقول : ان الملائكة لتضع اجنحتها لطالب العلم حتى يطاء عليها رضى به (447)
اول قدم الى الله و الى مرضاته ، قدم به دوش ملائكه و جلوس بر جناح آنان است . و تا آخر مراتب تحصيل و حصول علم و معارف اين فرش و افتراش موجود است ، منتها مراتب فرق مى كند؛ و ملائكه و مؤ يدين اين سالك طريق علم عوض شدند تا كار سالك به جايى رسد كه قدم از فرق ملائكه مقربين بر دارد و عوالمى طى كند و مدارجى بپيمايد كه ملائكه مقربين در آنجا راه نيابند و جبرئيل امين وحى اعتراف به عجز كند و گويد: لو دنوت اءنملة لا حترقت . (448)
فصل سوم : استغفار ساكنان آسمان و زمين براى طالب علم
در چندين موضع از كتاب الهى تسبيح كافه موجودات را گوشزد فرموده : يسبح لله ما فى السموات و ما فى الاءرض (449) .و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن تفقهون تسبيحهم (450) پر واضح است كه تسبيح و تقديس و ثناى حق تعالى مستلزم علم و معرفت به مقام مقدس حق و صفات جلال و جمال است ؛ و بدون هيچ گونه معرفتى و علمى متحقق نشود . و در اخبار شريفه به طورى اين مطلب شريف را با صراحت لهجه بيان فرمودند كه به هيچ وجه قابل توجيه و تاءويل نيست . پس ثناى آنها حق را از روى شعور و ادراك است . در حديث است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند:
وقتى قبل از بعثت شبانى مى كرديم ، گاهى مى ديدم كه گوسفندان بى جهت رم مى كنند و وحشتزده مى شوند . پس از آمدن جبرئيل سبب را سؤ ال كردم . گفت اين وحشت از صداى ضربتى است كه به كافر مى زنند كه همه موجودات آن را مى شنوند و از آن رم مى كنند غير از ثقلين .
انسان محجوبترين موجودات از ملكوت است مادامى كه اشتغال به ملك و تدبيرات آن دارد؛ زيرا اشتغالش از همه بيشتر و قويتر است ، پس احتجابش از همه بيشتر است و از نيل ملكوت محرومتر است .
پس از آنكه معلوم شد كه تمام موجودات را علم و معرفت است و تمام داراى وجهه ملكوتى هستند، ولى انسان چون در عرض اينها نيست و از ملكوت نيز محجوب است ، علم به حيات و شؤ ون حياتيه آنها پيدا نمى كند، دريغى نيست كه براى انسان سالك طريق علم و متوجه به حق ، كه سرآمد تمام سلسله وجود و ولى نعمت دار تحقق است ، استغفار كنند و از مقام غفاريت ذات مقدس حق با لسان قال و لهجه صريحه ملكوتيه ، كه گوش باز ملكوتى بشنود، استدعا كنند كه اين وليده كامله ملك و اين فخر مواليد را به بحار غفران مستغرق فرمايد و ستر جميع نقايص او كند .
فصل جهارم : فضل عالم بر عابد
حقيقت علم و ايمان كه متقوم به علم است ، نور است . اين مطلب علاوه بر آنكه مطابق برهان و عرفان است ، مطابق نصوص و اخبار اهل عصمت و طهارت عليهم السلام نيز هست . زيرا حقيقت نور، كه عبارت از ظاهر و مكشوف بالذات و مظهر و كاشف غير است ، براى حقيقت علم ثابت و بر آن صادق است . بلكه صدق آن بر حقيقت علم حقيقت است ، و بر انوار حسيه به مجاز اشبه است ؛ پس علم عين نور است . و در آيات شريفه ايمان و علم را به نور تعبير فرمودند: و من لم يجعل الله له نورا فماله من نور (451) .
و در آيه شريفه نور به حسب تفسير اهل بيت عصمت عليهم السلام نور تفسير به علم شده است : عن الفضيل بن يسار، قال :
قلت لاءبى عبدالله عليهم السلام : الله نور السموات و الاءرض ؟ قال كذلك الله عزوجل ، قلت : مثل نوره ؟ قال : محمد صلى الله عليه و آله و سلم . قلت (كمشكوة )؟ قال : صدر محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال : قلت : (فيها مصباح )؟ قال : فيه نور العلم يعنى النبوة ، قلت : (المصباح فى زجاجة )؟ قال : علم رسول الله صدر الى قلب على ... (452)
و عن الباقر عليه السلام اءنه يقول :
اءنا هادى السماوات و الاءرض ، مثل العلم الذى اءعطيته و هو النور الذى يهتدى به مثل ( المشكوة فيها المصباح ) فالمشكوة قلب محمد صلى الله عليه و آله و سلم : و المصباح نوره الذى فيه العلم . (453)
و فى رواية قال :
فالمؤ من ينقلب فى خسمة من النور: مدخله نور، و مخرجه نور، و علمه نور، و كلامه نور، و مصيره يوم القيامة الى الجنة نور . (454)
براى اين نور مراتبى است به حسب مراتب ايمان و علم اهل آنها . اين نور حقيقى كه در قلوب اهل ايمان و علم است چون از انوار عالم آخرت است ، در آن عالم به مقتضاى فعاليت نفس ، ظهور به نورانيت حسيه و صراط را روشن نمايد . يك دسته نورشان مثل نور شمس و ديگرى مثل نور قمر، تا برسد به آنكه فقط نورش جلو پايش را روشن نمايد . منتها ما بيچارگان كه در حجاب ظلمانى طبيعت و در ليل مظلم عالم ملك هستيم ، از شمس حقيقى علم و نور روز افزون دانش و بينش محجوبيم ، و گمان مى كنيم اينها مبنى بر مثل و مجاز و استعارات و تخمين و تعبير است . آرى ، تا در خواب حيات عاريت هستيم و سكر طبيعت در سر ماست و حقيقت را از مجاز نشناسيم ، به حسب انظار مجازيه ما مجاز نمايد؛ و در حقيقت در عالم مجاز حقيقت به صورت مجاز در آيد الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا (455) پس از آنكه چشم گشوديم ، مى بينيم كه همان طور كه نور شمس و قمر روشن و روشنى بخش است ، نور عالم نيز چنين است . در اين عالم به نور علمش روشن كند قلوب مظلمه را و حيات بخشد به مردگان جهل و نادانى ؛ و در آن عالم نيز نورش محيط است و شفاعت كند به واسطه آن احاطه نوريه از مقتبسان مشكات علمش و مرتبطان به ساحت قدسش .
عبادت بى علم نيز صورت نگيرد؛ و از اين جهت عابد را نيز نورى است مخصوص به خود . بلكه نفس ايمان و عبادت حق از سنخ نور است ؛ منتها نور عابد فقط روشنى براى خود دهد و زير پاى خودش را روشن نمايد و به ديگران روشنى ندهد. از اين جهت مثل آنها مثل ستارگان است در شب بدر كه به واسطه نور ماه انوار آنها مختفى شده ، به طورى كه براى خود فقط روشنى دهد و به ديگران نفعى نرساند و نورى نبخشد . پس ، مثل عابد در پيشگاه عالم مثل ستاره است ، ولى نه در ليل مظلم ، كه تا اندازه اى نور بخشى نيز كند، بلكه در شب بدر كه فقط ظاهر هستند نه مظهر . جناب صدر المتاءلهين قدس سره فرمايد:
مراد به عالم در اين حديث شريف ، غير عالم ربانى است كه علم او لدنى و حاصل به موهبت الهى است ؛ مثل علوم انبياء و اولياء عليهم السلام چنانكه دلالت كند بر اين مدعى تمثيل به قمر؛ و الا سزاوار بود كه تمثيل به شمس شود، زيرا نور آن به افاضه حق است بدون واسطه چيز ديگر از نوع و جنس خود . (456)
حقيقت علم و ايمان كه متقوم به علم است ، نور است . اين مطلب علاوه بر آنكه مطابق برهان و عرفان است ، مطابق نصوص و اخبار اهل عصمت و طهارت عليهم السلام نيز هست . زيرا حقيقت نور، كه عبارت از ظاهر و مكشوف بالذات و مظهر و كاشف غير است ، براى حقيقت علم ثابت و بر آن صادق است . بلكه صدق آن بر حقيقت علم حقيقت است ، و بر انوار حسيه به مجاز اشبه است ؛ پس علم عين نور است .
و در آيات شريفه ايمان و علم را به نور تعبير فرمودند: و من لم يجعل الله له نورا فماله من نور (451) . و در آيه شريفه نور به حسب تفسير اهل بيت عصمت عليهم السلام نور تفسير به علم شده است : عن الفضيل بن يسار، قال :
قلت لاءبى عبدالله عليهم السلام : الله نور السموات و الاءرض ؟ قال كذلك الله عزوجل ، قلت : مثل نوره ؟ قال : محمد صلى الله عليه و آله و سلم . قلت (كمشكوة )؟ قال : صدر محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال : قلت : (فيها مصباح )؟ قال : فيه نور العلم يعنى النبوة ، قلت : (المصباح فى زجاجة )؟ قال : علم رسول الله صدر الى قلب على ... (452)
و عن الباقر عليه السلام اءنه يقول :
اءنا هادى السماوات و الاءرض ، مثل العلم الذى اءعطيته و هو النور الذى يهتدى به مثل ( المشكوة فيها المصباح ) فالمشكوة قلب محمد صلى الله عليه و آله و سلم : و المصباح نوره الذى فيه العلم . (453)
و فى رواية قال :
فالمؤ من ينقلب فى خسمة من النور: مدخله نور، و مخرجه نور، و علمه نور، و كلامه نور، و مصيره يوم القيامة الى الجنة نور . (454)
براى اين نور مراتبى است به حسب مراتب ايمان و علم اهل آنها . اين نور حقيقى كه در قلوب اهل ايمان و علم است چون از انوار عالم آخرت است ، در آن عالم به مقتضاى فعاليت نفس ، ظهور به نورانيت حسيه و صراط را روشن نمايد . يك دسته نورشان مثل نور شمس و ديگرى مثل نور قمر، تا برسد به آنكه فقط نورش جلو پايش را روشن نمايد . منتها ما بيچارگان كه در حجاب ظلمانى طبيعت و در ليل مظلم عالم ملك هستيم ، از شمس حقيقى علم و نور روز افزون دانش و بينش محجوبيم ، و گمان مى كنيم اينها مبنى بر مثل و مجاز و استعارات و تخمين و تعبير است . آرى ، تا در خواب حيات عاريت هستيم و سكر طبيعت در سر ماست و حقيقت را از مجاز نشناسيم ، به حسب انظار مجازيه ما مجاز نمايد؛ و در حقيقت در عالم مجاز حقيقت به صورت مجاز در آيد الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا (455) پس از آنكه چشم گشوديم ، مى بينيم كه همان طور كه نور شمس و قمر روشن و روشنى بخش است ، نور عالم نيز چنين است .
در اين عالم به نور علمش روشن كند قلوب مظلمه را و حيات بخشد به مردگان جهل و نادانى ؛ و در آن عالم نيز نورش محيط است و شفاعت كند به واسطه آن احاطه نوريه از مقتبسان مشكات علمش و مرتبطان به ساحت قدسش .
عبادت بى علم نيز صورت نگيرد؛ و از اين جهت عابد را نيز نورى است مخصوص به خود . بلكه نفس ايمان و عبادت حق از سنخ نور است ؛ منتها نور عابد فقط روشنى براى خود دهد و زير پاى خودش را روشن نمايد و به ديگران روشنى ندهد. از اين جهت مثل آنها مثل ستارگان است در شب بدر كه به واسطه نور ماه انوار آنها مختفى شده ، به طورى كه براى خود فقط روشنى دهد و به ديگران نفعى نرساند و نورى نبخشد . پس ، مثل عابد در پيشگاه عالم مثل ستاره است ، ولى نه در ليل مظلم ، كه تا اندازه اى نور بخشى نيز كند، بلكه در شب بدر كه فقط ظاهر هستند نه مظهر . جناب صدر المتاءلهين قدس سره فرمايد:
مراد به عالم در اين حديث شريف ، غير عالم ربانى است كه علم او لدنى و حاصل به موهبت الهى است ؛ مثل علوم انبياء و اولياء عليهم السلام چنانكه دلالت كند بر اين مدعى تمثيل به قمر؛ و الا سزاوار بود كه تمثيل به شمس شود، زيرا نور آن به افاضه حق است بدون واسطه چيز ديگر از نوع و جنس خود . (456)
حقيقت علم و ايمان كه متقوم به علم است ، نور است . اين مطلب علاوه بر آنكه مطابق برهان و عرفان است ، مطابق نصوص و اخبار اهل عصمت و طهارت عليهم السلام نيز هست . زيرا حقيقت نور، كه عبارت از ظاهر و مكشوف بالذات و مظهر و كاشف غير است ، براى حقيقت علم ثابت و بر آن صادق است .
بلكه صدق آن بر حقيقت علم حقيقت است ، و بر انوار حسيه به مجاز اشبه است ؛ پس علم عين نور است . و در آيات شريفه ايمان و علم را به نور تعبير فرمودند: و من لم يجعل الله له نورا فماله من نور (451) . و در آيه شريفه نور به حسب تفسير اهل بيت عصمت عليهم السلام نور تفسير به علم شده است : عن الفضيل بن يسار، قال :
قلت لاءبى عبدالله عليهم السلام : الله نور السموات و الاءرض ؟ قال كذلك الله عزوجل ، قلت : مثل نوره ؟ قال : محمد صلى الله عليه و آله و سلم . قلت (كمشكوة )؟ قال : صدر محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال : قلت : (فيها مصباح )؟ قال : فيه نور العلم يعنى النبوة ، قلت : (المصباح فى زجاجة )؟ قال : علم رسول الله صدر الى قلب على ... (452)
و عن الباقر عليه السلام اءنه يقول :
اءنا هادى السماوات و الاءرض ، مثل العلم الذى اءعطيته و هو النور الذى يهتدى به مثل ( المشكوة فيها المصباح ) فالمشكوة قلب محمد صلى الله عليه و آله و سلم : و المصباح نوره الذى فيه العلم . (453)
و فى رواية قال :
فالمؤ من ينقلب فى خسمة من النور: مدخله نور، و مخرجه نور، و علمه نور، و كلامه نور، و مصيره يوم القيامة الى الجنة نور . (454)
براى اين نور مراتبى است به حسب مراتب ايمان و علم اهل آنها . اين نور حقيقى كه در قلوب اهل ايمان و علم است چون از انوار عالم آخرت است ، در آن عالم به مقتضاى فعاليت نفس ، ظهور به نورانيت حسيه و صراط را روشن نمايد . يك دسته نورشان مثل نور شمس و ديگرى مثل نور قمر، تا برسد به آنكه فقط نورش جلو پايش را روشن نمايد . منتها ما بيچارگان كه در حجاب ظلمانى طبيعت و در ليل مظلم عالم ملك هستيم ، از شمس حقيقى علم و نور روز افزون دانش و بينش محجوبيم ، و گمان مى كنيم اينها مبنى بر مثل و مجاز و استعارات و تخمين و تعبير است . آرى ، تا در خواب حيات عاريت هستيم و سكر طبيعت در سر ماست و حقيقت را از مجاز نشناسيم ، به حسب انظار مجازيه ما مجاز نمايد؛ و در حقيقت در عالم مجاز حقيقت به صورت مجاز در آيد الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا (455) پس از آنكه چشم گشوديم ، مى بينيم كه همان طور كه نور شمس و قمر روشن و روشنى بخش است ، نور عالم نيز چنين است .
در اين عالم به نور علمش روشن كند قلوب مظلمه را و حيات بخشد به مردگان جهل و نادانى ؛ و در آن عالم نيز نورش محيط است و شفاعت كند به واسطه آن احاطه نوريه از مقتبسان مشكات علمش و مرتبطان به ساحت قدسش .
عبادت بى علم نيز صورت نگيرد؛ و از اين جهت عابد را نيز نورى است مخصوص به خود . بلكه نفس ايمان و عبادت حق از سنخ نور است ؛ منتها نور عابد فقط روشنى براى خود دهد و زير پاى خودش را روشن نمايد و به ديگران روشنى ندهد. از اين جهت مثل آنها مثل ستارگان است در شب بدر كه به واسطه نور ماه انوار آنها مختفى شده ، به طورى كه براى خود فقط روشنى دهد و به ديگران نفعى نرساند و نورى نبخشد . پس ، مثل عابد در پيشگاه عالم مثل ستاره است ، ولى نه در ليل مظلم ، كه تا اندازه اى نور بخشى نيز كند، بلكه در شب بدر كه فقط ظاهر هستند نه مظهر . جناب صدر المتاءلهين قدس سره فرمايد:
مراد به عالم در اين حديث شريف ، غير عالم ربانى است كه علم او لدنى و حاصل به موهبت الهى است ؛ مثل علوم انبياء و اولياء عليهم السلام چنانكه دلالت كند بر اين مدعى تمثيل به قمر؛ و الا سزاوار بود كه تمثيل به شمس شود، زيرا نور آن به افاضه حق است بدون واسطه چيز ديگر از نوع و جنس خود . (456)
حقيقت علم و ايمان كه متقوم به علم است ، نور است . اين مطلب علاوه بر آنكه مطابق برهان و عرفان است ، مطابق نصوص و اخبار اهل عصمت و طهارت عليهم السلام نيز هست . زيرا حقيقت نور، كه عبارت از ظاهر و مكشوف بالذات و مظهر و كاشف غير است ، براى حقيقت علم ثابت و بر آن صادق است . بلكه صدق آن بر حقيقت علم حقيقت است ، و بر انوار حسيه به مجاز اشبه است ؛ پس علم عين نور است .
و در آيات شريفه ايمان و علم را به نور تعبير فرمودند: و من لم يجعل الله له نورا فماله من نور (451) . و در آيه شريفه نور به حسب تفسير اهل بيت عصمت عليهم السلام نور تفسير به علم شده است : عن الفضيل بن يسار، قال :
قلت لاءبى عبدالله عليهم السلام : الله نور السموات و الاءرض ؟ قال كذلك الله عزوجل ، قلت : مثل نوره ؟ قال : محمد صلى الله عليه و آله و سلم . قلت (كمشكوة )؟ قال : صدر محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال : قلت : (فيها مصباح )؟ قال : فيه نور العلم يعنى النبوة ، قلت : (المصباح فى زجاجة )؟ قال : علم رسول الله صدر الى قلب على ... (452)
و عن الباقر عليه السلام اءنه يقول :
اءنا هادى السماوات و الاءرض ، مثل العلم الذى اءعطيته و هو النور الذى يهتدى به مثل ( المشكوة فيها المصباح ) فالمشكوة قلب محمد صلى الله عليه و آله و سلم : و المصباح نوره الذى فيه العلم . (453)
و فى رواية قال :
فالمؤ من ينقلب فى خسمة من النور: مدخله نور، و مخرجه نور، و علمه نور، و كلامه نور، و مصيره يوم القيامة الى الجنة نور . (454)
براى اين نور مراتبى است به حسب مراتب ايمان و علم اهل آنها . اين نور حقيقى كه در قلوب اهل ايمان و علم است چون از انوار عالم آخرت است ، در آن عالم به مقتضاى فعاليت نفس ، ظهور به نورانيت حسيه و صراط را روشن نمايد . يك دسته نورشان مثل نور شمس و ديگرى مثل نور قمر، تا برسد به آنكه فقط نورش جلو پايش را روشن نمايد . منتها ما بيچارگان كه در حجاب ظلمانى طبيعت و در ليل مظلم عالم ملك هستيم ، از شمس حقيقى علم و نور روز افزون دانش و بينش محجوبيم ، و گمان مى كنيم اينها مبنى بر مثل و مجاز و استعارات و تخمين و تعبير است . آرى ، تا در خواب حيات عاريت هستيم و سكر طبيعت در سر ماست و حقيقت را از مجاز نشناسيم ، به حسب انظار مجازيه ما مجاز نمايد؛ و در حقيقت در عالم مجاز حقيقت به صورت مجاز در آيد الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا (455) پس از آنكه چشم گشوديم ، مى بينيم كه همان طور كه نور شمس و قمر روشن و روشنى بخش است ، نور عالم نيز چنين است . در اين عالم به نور علمش روشن كند قلوب مظلمه را و حيات بخشد به مردگان جهل و نادانى ؛ و در آن عالم نيز نورش محيط است و شفاعت كند به واسطه آن احاطه نوريه از مقتبسان مشكات علمش و مرتبطان به ساحت قدسش .
عبادت بى علم نيز صورت نگيرد؛ و از اين جهت عابد را نيز نورى است مخصوص به خود . بلكه نفس ايمان و عبادت حق از سنخ نور است ؛ منتها نور عابد فقط روشنى براى خود دهد و زير پاى خودش را روشن نمايد و به ديگران روشنى ندهد. از اين جهت مثل آنها مثل ستارگان است در شب بدر كه به واسطه نور ماه انوار آنها مختفى شده ، به طورى كه براى خود فقط روشنى دهد و به ديگران نفعى نرساند و نورى نبخشد .
پس ، مثل عابد در پيشگاه عالم مثل ستاره است ، ولى نه در ليل مظلم ، كه تا اندازه اى نور بخشى نيز كند، بلكه در شب بدر كه فقط ظاهر هستند نه مظهر . جناب صدر المتاءلهين قدس سره فرمايد:
مراد به عالم در اين حديث شريف ، غير عالم ربانى است كه علم او لدنى و حاصل به موهبت الهى است ؛ مثل علوم انبياء و اولياء عليهم السلام چنانكه دلالت كند بر اين مدعى تمثيل به قمر؛ و الا سزاوار بود كه تمثيل به شمس شود، زيرا نور آن به افاضه حق است بدون واسطه چيز ديگر از نوع و جنس خود . (456)
حقيقت علم و ايمان كه متقوم به علم است ، نور است . اين مطلب علاوه بر آنكه مطابق برهان و عرفان است ، مطابق نصوص و اخبار اهل عصمت و طهارت عليهم السلام نيز هست . زيرا حقيقت نور، كه عبارت از ظاهر و مكشوف بالذات و مظهر و كاشف غير است ، براى حقيقت علم ثابت و بر آن صادق است . بلكه صدق آن بر حقيقت علم حقيقت است ، و بر انوار حسيه به مجاز اشبه است ؛ پس علم عين نور است .
و در آيات شريفه ايمان و علم را به نور تعبير فرمودند: و من لم يجعل الله له نورا فماله من نور (451) . و در آيه شريفه نور به حسب تفسير اهل بيت عصمت عليهم السلام نور تفسير به علم شده است : عن الفضيل بن يسار، قال :
قلت لاءبى عبدالله عليهم السلام : الله نور السموات و الاءرض ؟ قال كذلك الله عزوجل ، قلت : مثل نوره ؟ قال : محمد صلى الله عليه و آله و سلم . قلت (كمشكوة )؟ قال : صدر محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال : قلت : (فيها مصباح )؟ قال : فيه نور العلم يعنى النبوة ، قلت : (المصباح فى زجاجة )؟ قال : علم رسول الله صدر الى قلب على ... (452)
و عن الباقر عليه السلام اءنه يقول :
اءنا هادى السماوات و الاءرض ، مثل العلم الذى اءعطيته و هو النور الذى يهتدى به مثل ( المشكوة فيها المصباح ) فالمشكوة قلب محمد صلى الله عليه و آله و سلم : و المصباح نوره الذى فيه العلم . (453)
و فى رواية قال :
فالمؤ من ينقلب فى خسمة من النور: مدخله نور، و مخرجه نور، و علمه نور، و كلامه نور، و مصيره يوم القيامة الى الجنة نور . (454)
براى اين نور مراتبى است به حسب مراتب ايمان و علم اهل آنها . اين نور حقيقى كه در قلوب اهل ايمان و علم است چون از انوار عالم آخرت است ، در آن عالم به مقتضاى فعاليت نفس ، ظهور به نورانيت حسيه و صراط را روشن نمايد . يك دسته نورشان مثل نور شمس و ديگرى مثل نور قمر، تا برسد به آنكه فقط نورش جلو پايش را روشن نمايد . منتها ما بيچارگان كه در حجاب ظلمانى طبيعت و در ليل مظلم عالم ملك هستيم ، از شمس حقيقى علم و نور روز افزون دانش و بينش محجوبيم ، و گمان مى كنيم اينها مبنى بر مثل و مجاز و استعارات و تخمين و تعبير است . آرى ، تا در خواب حيات عاريت هستيم و سكر طبيعت در سر ماست و حقيقت را از مجاز نشناسيم ، به حسب انظار مجازيه ما مجاز نمايد؛ و در حقيقت در عالم مجاز حقيقت به صورت مجاز در آيد الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا (455) پس از آنكه چشم گشوديم ، مى بينيم كه همان طور كه نور شمس و قمر روشن و روشنى بخش است ، نور عالم نيز چنين است . در اين عالم به نور علمش روشن كند قلوب مظلمه را و حيات بخشد به مردگان جهل و نادانى ؛ و در آن عالم نيز نورش محيط است و شفاعت كند به واسطه آن احاطه نوريه از مقتبسان مشكات علمش و مرتبطان به ساحت قدسش .
عبادت بى علم نيز صورت نگيرد؛ و از اين جهت عابد را نيز نورى است مخصوص به خود . بلكه نفس ايمان و عبادت حق از سنخ نور است ؛ منتها نور عابد فقط روشنى براى خود دهد و زير پاى خودش را روشن نمايد و به ديگران روشنى ندهد. از اين جهت مثل آنها مثل ستارگان است در شب بدر كه به واسطه نور ماه انوار آنها مختفى شده ، به طورى كه براى خود فقط روشنى دهد و به ديگران نفعى نرساند و نورى نبخشد . پس ، مثل عابد در پيشگاه عالم مثل ستاره است ، ولى نه در ليل مظلم ، كه تا اندازه اى نور بخشى نيز كند، بلكه در شب بدر كه فقط ظاهر هستند نه مظهر . جناب صدر المتاءلهين قدس سره فرمايد:
مراد به عالم در اين حديث شريف ، غير عالم ربانى است كه علم او لدنى و حاصل به موهبت الهى است ؛ مثل علوم انبياء و اولياء عليهم السلام چنانكه دلالت كند بر اين مدعى تمثيل به قمر؛ و الا سزاوار بود كه تمثيل به شمس شود، زيرا نور آن به افاضه حق است بدون واسطه چيز ديگر از نوع و جنس خود . (456)
فصل پنجم : علما، ورثه انبيا عليهم السلام
اين وراثت روحانى است ، و ولادت علما از انبيا ولادت ملكوتى است . انسان همان طور كه به حسب نشئه ملكيه و جسمانيه وليده ملك است ، پس از تربيت انبيا و حصول مقام قلب براى او، ولادت ملكوتى پيدا كند . و چنانكه منشاء اين ولادت پدر جسمانى است ، منشاء آن ولادت انبيا عليهم السلام هستند . پس ، آنها پدرهاى روحانى هستند و وراثت وراثت روحانى باطنى است . و ولادت ولادت ثانوى ملكوتى است . پس از انبيا شاءن تربيت و تعليم با حضرات علماست كه وراث روحانى حقيقى انبيا هستند. و انبيا عليهم السلام به حسب اين مقام روحانيت ، مالك درهم و دينار و متوجه به عالم ملك و شؤ ون ملكيه نبودند، و ارث آنها به حسب اين مقام غير از علم و معارف چيز ديگر نبوده ؛ گرچه به حسب ولادت ملكى و شؤ ون دنيوى داراى تمام حيثيات بشريه بودند (قل انما اءنا بشر مثلكم ) (457) وارث اين مقام علما نبودند، بلكه اولاد جسمانى خودشان بودند؛ و ارث آنها به حسب مقام جسمانيت ممكن است درهم و دينار باشد .
اين حديث شريف دلالت واضحه بلكه صراحت دارد در وراثت روحانيه ؛ به طورى كه ذكر شد . و مقصود رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از حديثى كه منسوب به آن سرور است كه نحن معاشر الاءنبياء لا نورث (458) بر فرض صحت همين بوده كه به حسب شاءن نبوت و وراثت روحانى ، ارث مال و منال نمى گذاريم ، بلكه ارث ما علم است . چنانكه واضح است .
الحديث السادس و العشرون : عبادت و حضور قلب
عن اءبى عبدالله عليه السلام :
فى التوراة مكتوب : يابن آدم ، تفرغ لعبادتى ، املاء قلبك غنى و لا اءكلك الى طلبك ، و على اءن اءسد فاقتك و اءملاء قلبك خوفا منى . و ان لا تفرغ لعبادتى ، اءملاء قلبك شغلا بالدنيا، ثم لا اءسد فاقتك و اءكلك الى طلبك . (459)
فصل اول : فراغت وقت و قلب در عبادت
فراغت براى عبادت حاصل شود به فراغت وقت براى آن و فراغت قلب . اين امر از مهمات است در باب عبادات كه حضور قلب بدون آن تحقق پيدا نكند . و عبادت بى حضور قلب قيمتى ندارد .
آنچه باعث حضور قلب شود دو امر است : يكى فراغت وقت و قلب ؛ و ديگر فهماندن به قلب اهميت عبادت را . مقصود از فراغت وقت آن است كه انسان در هر شبانه روزى براى عبادت خود وقتى را معين كند كه در آن وقت خود را موظف بداند فقط به عبادت ، و اشتغال ديگرى را براى خود در آن وقت قرار ندهد. انسان اگر بفهمد كه عبادت يكى از امور مهمه اى است كه از كارهاى ديگر اهميتش بيشتر بلكه طرف نسبت با آنها نيست ، البته اوقات آن را حفظ مى كند و براى آن وقتى موظف مى كند .
در هر حال ، انسان متعبد بايد اوقات عبادتش موظف باشد . البته اوقات نماز را، كه مهمترين عبادات است ، بايد حفظ كند و آنها را در اوقات فضيلت به جا آورد؛ و در آن اوقات براى خود شغل ديگرى قرار ندهد .
همان طور كه براى كسب مال و منال و براى مباحثه و مطالعه ، وقت موظف قرار مى دهد، براى اين عبادات نيز قرار دهد كه در آن وقت فارغ از امور ديگر باشد تا حضور قلب ، كه مغز و لب عبادات است ، براى او ميسور باشد. ولى اگر مثل نويسنده نماز را با تكلف به جا آورد و قيام به عبوديت معبود را از امور زايده بداند، البته آن را تا آخر وقت امكان تاءخير مى اندازد و در وقت اتيان آن نيز به واسطه آنكه كارهاى مهمى به نظر و گمان خود مزاحم با آن مى بيند، سر و دست شكسته اتيان مى كند .
البته چنين عبادتى نورانيت ندارد، سهل است ، مورد غضب الهى است و چنين شخصى مستخف به صلات و متهاون در امر آن است . به خداى تعالى پناه مى برم از خفيف شمردن نماز و مبالات نكردن به امر آن . اين اوراق گنجايش ذكر اخبار در اين باب را ندارد، ولى بعضى از آن را ذكر مى كنيم براى عبرت : عن اءبى جعفر عليه السلام :
لا تتهاون بصلاتك ؛ فان النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال عند موته : ليس منى من استخف بصلاته ؛ ليس منى من شرب مسكرا لا يرد على الحوض لا و الله . (460)
و قال اءبوالحسن الاءول عليه السلام : لما حضرت ابى الوفاة ، قال لى : يا بنى ، لا ينال شفاعتنا من استخف بالصلاة(461)
اخبار در اين زمينه بسيار است ، ولى براى اهل اعتبار همين بس است . خدا مى داند كه انقطاع از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و خروج از تحت حمايت آن سرور چه مصيبت عظيمى ، و حرمان از شفاعت آن سرور و اهل بيت معظم او چه خذلان بزرگى است . گمان مكن كه بدون شفاعت و حمايت آن بزرگوار كسى روى رحمت حق و بهشت موعود را ببيند . اكنون ملاحظه كن مقدم داشتن هر امر جزئى ، بلكه نفع خيالى ، را بر نماز كه قرة العين رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و وسيله رحمت حق است و اهمال كردن درباره آن و به آخر وقت انداختن بدون عذر و حفظ ننمودن حدود آن ، آيا تهاون و استخفاف است يا نيست ؟ اگر هست ، بدان كه به شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و شهادت ائمه اطهار عليهم السلام از ولايت آنها خارج و به شفاعت آنها نايل نشوى ، اكنون ملاحظه نما اگر احتياج به شفاعت آنها دارى و مايلى كه از امت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم باشى ، بزرگ بشمار اين وديعه الهيه را و اهميت بده به آن ، و الا خود دانى . خداى تعالى و اوليا او بى نيازند از عمل من و تو؛ بلكه بيم آن است كه اگر اهميت ندادى ، منجر به ترك آن شود و از ترك به جحود رسد، كه كارت يكسره شود و به شقاوت ابدى و هلاكت دائمى رسى .
از فراغت وقت مهمتر فراغت قلب است . بلكه فراغت وقت نيز مقدمه اى براى اين فراغت است . و آن چنان است كه انسان در وقت اشتغال به عبادت ، خود را از اشتغالات و هموم دنيايى فارغ ، و توجه قلب را از امور متفرقه و خواطر متشتته منصرف ، و دل را يكسره خالى و خالص براى توجه به عبادت و مناجات با حق تعالى نمايد . و تا فراغت قلب از اين امور حاصل نشود، تفرغ براى او و عبادت او حاصل نشود .
ولى بدبختى آن است كه ما تمام افكار متشتته و انديشه هاى متفرقه را ذخيره مى كنيم براى وقت عبادت !همين كه تكبيرة الاحرام نماز را مى گوييم ، گويى در دكان را باز كرديم ، يا دفتر محاسبات را گشوديم ، يا كتاب مطالعه را مفتوح نموديم ؛ دل را مى فرستيم به سوى اشتغال به امور ديگر و از عمل بكلى غافل شده ، يك وقت به خود مى آييم كه به حسب عادت به سلام نماز رسيديم !حقيقتا اين عبادت فضاحت آور است و اين مناجات شرم انگيز است .
عزيزم ، تو مناجات با حق را مثل تكلم با يك نفر بندگان ناچيز حساب كن . چه شده است كه اگر با يك نفر از دوستان سهل است با يك نفر از بيگانگان اشتغال به صحبت داشته باشى ، مادام كه با او مذاكره مى كنى ، از غير غافلى و با تمام توجه به او مشغولى ؛ ولى در اشتغال به مكالمه و مناجات با ولى النعم و پروردگار عالميان بكلى از او منصرف و غافلى و به ديگر امور متوجهى ؟ آيا قدر بندگان از ذات مقدس حق افزون است ؟ يا تكلم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بيشتر است ؟ آرى من و شما مناجات با حق را نمى دانيم چيست . تكاليف الهيه را سربار امور مى دانيم ؛ البته امرى كه تحميل بر شخص شد و سربار زندگانى گرديد، در نظر اهميت نخواهد داشت . بايد سرچشمه را اصلاح كرد و ايمان به خداوند و فرمايشات انبيا پيدا كرد تا كار اصلاح شود . همه بدبختيها از ضعف ايمان و سستى يقين است .
ايمان سيد بن طاوس رضى الله عنه او را به جايى مى رساند كه روز اول تكليف را عيد مى گيرد، براى آنكه حق تعالى اجازه ورود مناجات به او مرحمت كرده و او را مخلع به خلعت تكليف فرموده . (462) حقيقتا تصور كن اين چه قلبى است كه اينقدر نورانيت و صفا دارد!اگر عمل اين سيد جليل براى تو حجت نيست ، كار سيد الموحدين و اولاد معصومين او كه براى تو حجت است نظر كن در حال آن بزرگواران و كيفيت عبادات و مناجاتهاى آنها .
بعضى از آنها در وقت نماز رنگ مباركشان تغيير مى كرد و پشت مباركشان مى لرزيد از خوف آنكه مبادا در امر الهى لغزشى شود، (463) با آنكه معصوم بودند. از حضرت مولا معروف است كه تيرى به پاى مباركش رفته بود كه طاقت بيرون آوردن نداشت ، در وقت اشتغال به نماز بيرون آوردند و اصلا ملتفت نشد .(464)
عزيزم ، اين مطلب از امور ممتنعه نيست . نظير آن در امور عاديه براى مردم بسيار اتفاق مى افتد . انسان در حال غلبه غضب و غلبه محبت گاهى از هر امرى غافل مى شود . يكى از دوستان موثق ما مى گفت :
وقتى با جمعى از اوباش در اصفهان منازعه كرديم . در بين اشتغال به زد و خورد مى ديدم بعضى از آنها مشت به من مى زند؛ نفهميدم چيست . بعد كه فراغت حاصل شد و به خود آمدم ، معلوم شد كه با كارد چندين زخم به من زدند كه از آثار آن تا چندى بسترى بودم .
البته نكته آن هم معلوم است . وقتى كه نفس توجه تام به امرى پيدا كرد، از ملك بدن غافل مى شود و احساسات از كار مى افتد و همش هم واحد مى شود . ما خود در جنگ و جدال مباحثات نعوذ بالله منها ديديم كه اگر در مجلس هر امرى واقع شود از آن بكلى غافل هستيم . ولى افسوس كه ما به هر امرى توجه تام داريم جز به عبادت پرروردگار؛ و از اين جهت استعباد مى كنيم .
در هر صورت ، فراغت قلب از غير حق ، از امور مهمه است كه انسان بايد با هر قيمت هست تحصيل كند . و طريق تحصيل آن نيز ممكن و سهل است . با قدرى مواظبت و مراقبت تحصيل مى توان كرد . بايد انسان مدتى اختيار خيال را به دست گيرد و هر وقت خواست از شاخه اى به شاخه اى پرواز كند آن را حفظ كند . پس از مدتى مراقبت ، رام و آرام شود و توجه آن ، از امور متشتته منصرف شود و خير عادت او گردد و الخير عادة ؛ و فارغ البال اشتغال به توجه به حق و عبادت او پيدا كند .
از همه اين امور مهمتر، حضور قلب است كه روح عبادت و حقيقت آن بسته به آن است ؛ و بدون آن هيچ قيمتى براى عبادات نيست و قبول درگاه حق تعالى نشود . چنانكه در روايات شريفه وارد است : عن اءبى جعفر و اءبى عبدالله عليهم السلام انهما قالا:
انما لك من صلاتك ما اءقبلت عليه منها؛ فان اءوهمها كلها، اءو غفل عن آدابها، لفت فضرب بها وجه صاحبها . (465)
عن الثمالى :
راءيت على بن الحسين عليهم السلام يصلى ، فسقط رداؤ ه عن منكبه قلم يسوه حتى فرغ من صلاته ، قال : فساءلته عن ذلك ؟ فقال : ويحك !اءتدرى بين يدى من كنت ؟ ان العبد لا يقبل منه صلاة الا ما اءقبل منها فقلت : جعلت فداك هلكنا!فقال : كلا؛ ان الله متمم ذلك للمؤ منين بالنوافل . (466)
و عن على عليه السلام :
لا يقومن اءحدكم فى الصلاة متكاسلا و لا ناعسا، و لا يفكرن فى نفسه ؛ فان بين يدى ربه عزوجل . و انما للعبد من صلاته ما اءقبل عليه منها بقلبه . (467)
و اخبار در اين منوال بسيار است ، همين طور كه در فضيلت اقبال به قلب كه بعضى از آنها را در اين مقام نقل مى كنيم و اكتفا به آن مى نماييم ، و براى اهل اعتبار كفايت مى كند: قال اءبو عبدالله عليه السلام : يا عبدالله ، اذا صليت صلاة فريضة ، فصل لوقتها صلاة مودع يخاف اءن لا يعود اليها اءبدا؛ ثم اصرف ببصرك الى موضع سجودك .فلو تعلم من عن يمينك و شمالك ، لا حسنت صلاتك ؛ و اعلم اءنك بين يدى من يراك و لا تراه . (468)
و عن اءبى عبدالله عليه السلام فى حديث :
لاءحب للرجل المؤ من منكم اذ قام فى صلاة فريضة اءن يقبل الى الله و لا يشغل قلبه باءمر الدنيا. فليس من عبد يقبل فى صلاته الى الله تعالى ، الا اءقبل الله اليه بوجهه و اءقبل بقلوب المؤ منين بالمحبة بعد حب الله اياه (469) اكنون ببين اين چه بشارتى است كه صادق آل محمد عليهم السلام به مؤ منين مى دهد . افسوس كه ما بيچاره هاى محجوب از معرفت از توجه حق تعالى بى بهره ايم و از دوستى ذات مقدس او اطلاعى نداريم و دوستى حق را قياس مى كنيم به دوستى بندگان . اهل معرفت مى گويند حق تعالى براى محبوب خود رفع حجب مى كند، و خدا مى داند در اين رفع حجب چه كرامتهايى است . غايت آمال و اوليا همين رفع حجب بوده .
بار الها، اين حجب نور كه در لسان ائمه معصومين ما متداول است چيست ؟ اين معدن عظمت و جلال و عز قدس و كمال چه چيزى است كه غايت مقصود آن بزرگواران است ، و ما تا آخر از فهم علمى آن هم محروميم تا چه رسد به ذوق آن و شهود آن ؟ خداوندا، ما كه بندگان سيه روى سيه روزگاريم ، جز خور و خواب و بغض و شهوت از چيز ديگر اطلاع نداريم و در فكر اطلاع هم نيستيم ، تو خود نظر لطفى به ما كن و ما را از اين خواب بيدار و از اين مستى هشيار فرما.
در هر صورت ، براى اهلش همين يك حديث كفايت مى كند كه تمام عمر خود را صرف كنند براى تحصيل محبت الهى و اقبال وجه الله ؛ ولى امثال ما كه وارد اين وادى نيستيم به احاديث ديگر متشبث مى شويم . عن اءبى عبدالله عليه السلام :
من صلى ركعتين ؟ يعلم ما يقول فيهما، انصرف و ليس بينه و بين الله ذنب الا غفر له (470)
و عن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : اءنه قال : ركعتان خفيفتان فى تفكر خير من قيام ليلة . (471)
فصل دوم : مراتب حضور قلب
پس از آنكه معلوم شد كه حضور قلب در عبادات قلب و روح عبادات است و نورانيت و مراتب كمال آن بسته است به حضور قلب و مراتب آن ، بايد دانست كه براى حضور قلب مراتبى است كه بعضى از آن مراتب اختصاص دارد به اولياى حق ، و دست ديگران از وصول به آن كوتاه است ؛ ولى بعض مراتب آن براى سلسله رعيت نيز ممكن الحصول است .
باب عبادات مطلقا باب ثناى معبود است . و ثناى معبود از فطرياتى است كه جميع سلسله بشر بر آن مخمرند و فطرت حكم به لزوم آن مى كند . و چون كيفيت ثناى ذات مقدس را احدى نمى تواند كشف كند، زيرا آن فرع معرفت به ذات و صفات و كيفيت ارتباط غيب به شهادت و شهادت به غيب است و اين براى كسى ميسور نيست جز از طريق وحى و الهام الهى ، از اين جهت عبادات مطلقا توفيقى است و موظف از جانب حق است و احدى از پيش خود حق ندارد تشريعى كند و عبادتى بتراشد . و آنچه از تواضع و احترامات در پيشگاه بزرگان و سلاطين معمول و متداول است ، در آن پيشگاه مقدس ارجى و قيمتى ندارد . پس انسان بايد گوش و چشم را باز كند و از طريق وحى و رسالت كيفيت عبادت و عبوديت را اخذ كند و خود در آن تصرفى نكند .
براى آن يعنى حضور قلب مراتبى است كه عمده آن دو مرتبه است :
يكى حضور در عبادت اجمالا . و آن چنان است كه در عين اشتغال به عبادت هر عبادتى باشد چه از باب طهارات مثل وضو و غسل و چه از باب نماز و روزه و حج و ديگر امور انسان به طريق اجمال ملتفت باشد كه ثناى معبود مى كند؛ گرچه خود نمى داند كه چه ثنايى مى كند .
شيخ عارف كامل ما ( روحى فداه ) براى اين نحو عبادت مثل مى زدند به اينكه يكى قصيده در مدح كسى بگويد و به طفلى كه معناى آن را نمى فهمد بدهد كه در محضر او بخواند و به طفل بفهماند كه اين قصيده در مدح اين شخص است . البته آن طفل كه قصيده را مى خواند اجمالا مى داند ثناى ممدوح را مى كند، گرچه كيفيت آن را نمى داند . ما نيز كه طفل ثناخوان حق هستيم و نمى دانيم كه اين عبادات را چه اسرارى است و به چه كيفيت ثناى حق است ، اينقدر بايد ملتفت باشيم كه هر يك از آنها ثنايى است از كامل مطلق و معبود و ممدوح على الاطلاق ، كه خود ذات مقدس در اين اوضاع خود را ثنا فرموده و ما را امر فرموده كه در پيشگاه مقدسش اين نحو ثنا كنيم .
ديگر از مراتب حضور قلب ، حضور قلب در عبادت است تفصيلا . و اين به مرتبه كامله براى احدى ممكن نيست جز خلص اولياء و اهل معارف ؛ ولى بعض مراتب نازله آن ممكن است براى ديگران ؛ كه اول مرتبه آن توجه به معانى الفاظ است در مثل نماز و دعا . به اين مرتبه اشاره شده است در روايتى از ثواب الاءعمال . (472)
مرتبه ديگر آن است كه اسرار عبادت را به قدر امكان بفهمد و كيفيت ثناى معبود را در هر يك از اوضاع بداند . و اهل معرفت تا اندازه اى اسرار نماز و ساير عبادات را بيان كردند، و از اشارات اخبار معصومين عليهم السلام استفاداتى به قدر امكان كردند . گرچه فهم اصل حقيقت براى كم كسى اتفاق مى افتد، ولى تا آن اندازه هم كه ذكر شد غنيمت است براى اهلش . البته آنچه براى حضرت صادق عليه السلام در حال عبادت حاصل شده براى ديگران ممكن نيست ؛ چنانكه از فلاح السائل سيد ابن طاووس قدس سره منقول است كه فرمود:
فقد روى اءن مولانا، جعفر بن محمد الصادق عليه السلام كان يتلو القرآن فى صلاته ، فغشى عليه فلما اءفاق سئل ما الذى اءوجب ما انتهت حالك اليه ؟ فقال ما معناه : مازلت اءكرر آيات القرآن حتى بلغت الى حال تاءننى سمعتها مشافهة ممن اءنزلها على المكاشفة و العيان ، فلم تقم القوة البشرية بمكاشفة الجلالة الالهية . (473)
و آن حالى كه براى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دست مى داده براى احدى از موجودات نبود؛ چنانكه در حديث مشهور است : لى مع الله حال لا يسعه ملك مقرب و لا نبى مرسل (474)
فصل سوم : راه تحصيل حضور قلب
حضور قلب در عبادات حاصل نشود مگر به افهام نمودن به قلب اهميت عبادات را . و آن در حقيقت ميسور نشود مگر به فهميدن اسرار و حقايق آنها. و آن گرچه براى ما ميسر نشود، ولى تا اندازه اى كه با حال امثال خودم مناسب و مستفاد از اخبار اهل بيت عصمت عليهم السلام است ، به قدر تناسب با اين اوراق ، ذكر مى كنيم .
براى هر يك از اعمال حسنه و افعال عباديه صورتى است باطنى ملكوتى و اثرى است در قلب عابد . اما صورت باطنيه آن همان است كه تعمير عوالم برزخ و بهشت جسمانى به آن است ؛ زيرا ارض بهشت قيعان و خالى از هر چيز است ، چنانكه در روايت است ؛ (475) و اذكار و اعمال ماده تعمير و بناى آن است ، چنانكه در حديث است . (476) و آيات بسيارى در كتاب شريف الهى دلالت بر تجسم اعمال مى نمايد؛ مثل قوله تعالى فمن يعمل مثقال خيرا يرهَ و من يعمل مثقال ذرة شرا يره (477) و مثل قوله : و وجدوا ما عملوا حاضرا (478) و اخبارى كه دلالت بر تجسم اعمال و صور غيبيه ملكوتيه آنها دارد در ابواب متفرقه بسيار است ، و ما به ذكر بعضى از آن اكتفا مى كنيم : عن اءبى عبدالله عليه السلام :
من صلى الصلوات المفر و ضات فى اءول وقتها و اءقام حدودها؛ رفعها الملك الى السماء بيضاء نقية ، تقول : حفظك الله كما حفظتنى ، استودعنى ملك كريم . و من صلاها بعد وقتها من غير علة و لم يقم حدودها، رفعها الملك سوداء مظلمة ، و هى تهتف به : ضيعتنى ضيعك الله كما ضيعتنى ، و لا رعاك الله كما لم ترعنى . (479) از اين حديث شريف علاوه بر آنكه صورت ملكوتى عمل مستفاد شود، حيات و شؤ ون حياتيه آن نيز معلوم شود . و اخبار دلالت دارد كه جميع موجودات حيات ملكوتى دارند و عالم ملكوت سراسر حيات و علم است : و ان الدار الآخرة لهى الحيوان (480)
و عن اءبى عبدالله عليه السلام :
اذا بعث الله المؤ من من قبره ، خرج معه مثال يقدم اءمامه ؛ كلما يرى المؤ من هولا من اءهوال يوم القيامة ، قال له المثال : لا تفزع و لا تحزن و اءبشر بالسرور و الكرامة من الله عزوجل ؛ حتى يقف بين يدى الله عزوجل فيحاسبه حسابا يسيرا و ياءمر به الى الجنة ، و المثال اءمامه ؛ فيقول له المؤ من : يرحمك الله ، نعم الخارج . خرجت معنى من قبرى و مازلت تبشرنى بالسرور و الكرامة من الله حتى راءيت ذلك . فيقول : من اءنت ؟ فيقول : اءنا السرور الذى كنت اءدخلته على اءخيك المؤ من فى الدنيا؛ خلقنى الله عزوجل منه لاءبشرك . (481)
در اين حديث شريف نيز دلالت واضحه است بر تمثل و تجسم اعمال در نشئه آخرت ؛ چنانكه شيخ اجل ، بهاء الدين قدس سره نيز فرموده در ذيل همين حديث شريف . و صرف كردن امثال اين آيات و روايات را از ظاهر خود، با آنكه مطابق برهان قوى است كه در محل خود مقرر است ، به مجرد آنكه به عقل ما درست نمى آيد متسحسن نيست . بهترين امور تسليم در محضر قدس كبرياى حق و اولياى معصومين است .
پس ،معلوم شد كه هر عملى كه مقبول درگاه مقدس حق شد، صورت بهيه حسنه دارد به تناسب خود از حور و قصور و جنات عاليات و انهار جاريات . و هيچ موجودى در صفحه وجود متحقق نشود از روى جزاف ، بلكه ارتباطات عقليه در كار است كه كشف آنها را جز كمل اوليا كسى نتواند كرد .
پس بر هر انسان مؤ من به عالم غيب و اخبار انبيا و اوليا و علاقه مند به حيات ابدى و زندگانى جاويدان لازم است كه با هر رياضتى هست اصلاح اعمال خود بنمايد . و پس از آنكه ظاهر و صورت آنها مطابق قواعد اجتهاديه يا راءى فقها ( رضوان الله عليهم ) گرديد، به اصلاح سيرت و باطن آنها كوشد؛ و هر قدر مى تواند جديت كند كه لااقل واجبات را با حضور قلب بياورد و اصلاح نقايص آنها را نيز با نوافل كند؛چنانكه در احاديث شريفه است كه نوافل جبران فرايض را مى كند .
عن اءبى جعفر عليه السلام قال : انما جعلت النافلة ليتم بها ما يفسد من الفريضة . (482) و قال اءبو عبدالله عليه السلام : يرفع للرجل من الصلاة ربعها اءو ثمنها اءو نصفها اءو اءكثر بقدر ماسها؛ و لكن الله تعالى يتم ذلك بالنوافل . (483)
از اين قبيل روايت بسيار است . و معلوم است ما خالى از سهو و نسيان و اختلال حواس و ديگر امور منافى با نماز يا كمال آن نيستيم ، و خداى تعالى به لطف كامل خود نوافل را قرار داده تا جبران نقايص آن بنماييم . و البته لازم است حتى الامكان غفلت از اين امر نكنيم و نوافل را ترك ننماييم .
اى عزيز، قدرى از حال غفلت بيدار شو و در امر خود تفكر كن و صفحه اعمال خود را نگاه كن . بترس از آنكه اعمالى را كه به خيال خودت عمل صالح است ، از قبيل نماز و روزه و حج و غير آن ، خود اينها اسباب گرفتارى و ذلتت شوند در آن عالم ؛ پس ، حساب خودت را در اين عالم تا فرصت دارى بكش و خودت ميزان اعمالت را برپا كن و در ميزان شريعت و ولايت اهل بيت اعمال خود را بسنج ، و صحت و فساد و كمال نقص آن را معلوم كن و آنها را جبران كن تا مهلت دارى .
اگر در اينجا خود را محاسبه نكنى و حساب خودت را درست نكنى ، در آنجا كه به حسابت رسيدگى مى شود مبتلا به معصيتهاى بزرگ مى شوى . بترس از ميزان عدل الهى ، و به هيچ چيز مغرور مباش و جد و جهد را از دست مده . و قدرى به صحيفه اعمال اهل بيت پيغمبر (صلوات الله عليهم ) كه معصوم از گناه و خطا بودند مراجعه كن . ببين چقدر كار سخت است و راه تاريك و باريك . اكنون ملاحظه اين حديث شريف بكن و حديث مفصل را از اين مجمل بخوان : عن فخر الطائفة و سنادها و ذخرها و عمادها، محمد بن النعمان المفيد (رضوان الله عليه ) عن جعفر بن محمد صلى الله عليه و آله و سلم :
و الله ، ما اءكل على بن اءبى طالب عليه السلام من الدنيا حراما قط حتى مضى لسبيله ، و ما عرض له اءمران كلاهما لله رضا الا اءخذ باءشدهما عليه فى بدنه و ما نزلت برسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نازلة قط الا دعاه ثقة به ، و ما اءطاق اءحد عمل رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من هذه الامة غيره ، و ان كان ليعمل عمل وجل كان وجهه بين الجنة و النار يرجوا ثواب هذه و يخاف عقاب هذه .
و لقد اءعتق من ماله اءلف مملوك فى طلب وجه الله و النجاة من النار مما كد بيديه و رشح منه جبينه . و انه كان ليقوت اءهله بالزيت و الخل و العجوة ؛ و ما كان لباسه الا كرابيس ؛ اذا فضل شى ء عن يده ، دعا بالجلم فقصه . و ما اءشبهه من ولده و لا اءهل بيته اءحد اءقرب شبها به فى لباسه و فقهه من على بن الحسين عليه السلام . و لقد دخل اءبوجعفر عليه السلام ابنه عليه فاذا هو قد بلغ من العبادة ما ليم يبلغه اءحد: فرآه قد اصفر لونه من السهر و مضت عيناه من البكاء و دبرت جبهته و انخرم اءنفه من السجود و ورمت ساقاه و قدماه من القيام فى الصلاة . و قال اءبو جعفر عليه السلام فلم اءملك حين راءيته بتلك الحال البكاء، فبكيت رحمة له فاذا هو يفكر، فالتفت الى بعد هنيئة من دخولى فقال : يا بنى ، اءعطنى بعض تلك الصحف التى فيها عبادة على بن اءبى طالب عليه السلام . فاءعطيته . فقراء فيها شيئا يسيرا، ثم تركها من يده تضجرا، و قال : من يقوى على عبادة على بن اءبى طالب عليه السلام(484)
و عن اءبى جعفر عليه السلام : كان على بن الحسين عليهما السلام يصلى فى اليوم و اليلة اءلف ركعة ، و كانت الريح تميله مثل السنبلة . (485)
عزيزم ، قدرى تفكر كن در اين احاديث شريفه ، ببين حضرت باقر عليه السلام امام معصوم ، از شدت عبادت پدر بزرگوارش و حالت عبادتش گريه كرد . و حضرت سجاد عليه السلام با آن شدت مواظبت و كمال عبادت آن حالش بود كه از صحيفه على بن ابى طالب عليه السلام چيز كمى خواند و اظهار عجز كرد!البته همه عاجزند از عبادت مولى الموالى ، و همه رعيت عاجزند از عبادت معصومين ، ولى نبايد انسان كه از مقام عالى باز ماند يكسره رها كند .
بايد دانست كه اين عبادت نعوذ بالله عبث نبوده ، بلكه راه خطرناك و طريق باريك است . و عقبات موت و قيامت مشكل است كه اين طور اهل معارف حقيقيه عجز و الحاح مى كردند. اين سست انگارى ما از ضعف ايمان و سستى عقيده و از جهل و نادانى است .
بارالها، تو از سريره بندگان آگاهى و قصور و تقصير ما را مطلعى و ضعف و ناتوانى ما را مى دانى ، تو ما را به رحمت خود غرق كردى پيش از آنكه از تو سؤ الى كنيم ، نعمتهاى تو ابتدايى و تفضلهاى تو بى سابقه سؤ ال و استعداد است ، ما اكنون معترف به تقصير خود هستيم ، كفران نعم غير متناهيه تو كرديم و خود را مستحق عذاب اليم و دخول جحيم مى دانيم ؛ و پيش خود چيزى سراغ نداريم و وسيله اى در دست نداريم جز آنكه تو خود را معرفى كردى به لسان انبيا به تفضل و ترحم و سعه جود و رحمت ، و ما تو را بدين صفت شناختيم به قدر استعداد خود؛ تو با مشتى خاك چه مى كنى جز رحمت و تفضل ؟ اءين رحمتك الواسعة ؟ اءين اءياديك الشاملة ؟ اءين فضلك العميم ؟ اءين كرمك يا كريم ؟
فصل چهارم : فراغت براى عبادت موجب غناى قلب شود
غنا از اوصاف كماليه نفس است . ثروتمندى موجب غناى نفسانى نيست ، بلكه توان گفت كسانى كه غناى نفسانى ندارند، به داشتن مال و منال و ثروت حرص و آزشان افزون گردد و نيازمندتر گردند . و چون در غير پيشگاه مقدس حق (جل جلاله )، غناى حقيقى پيدا نمى شود و ساير موجودات فقرا و نيازمندانند، از اين جهت هر چه وجهه قلب به غير حق باشد و هر چه توجه باطن به تعمير ملك و عمارت دنيا باشد، افتقار و احتياج روز افزون شود . اما افتقار قلبى و روحى كه كه پر معلوم است ، زيرا نفس علاقه مندى و تعلق افتقار است .
اما افتقار خارجى ، كه آن نيز مؤ كد افتقار قلبى است ، نيز بيشر باشد؛ زيرا هيچ كس به خودى خود نتواند قيام به اداره امور خويشتن كند، پس در اين امر احتياج به غير افتد . و ارباب ثروت در ظاهر گرچه بى نياز قلمداد شوند، ولى با نظر دقيق معلوم شود كه به مقدار ازدياد ثروت احتياجشان افزون گردد و نيازمندى زيادت شود . پس ، ثروتمندان فقرايى هستند در صورت اغنيا، و نيازمندانى هستند در لباس بى نيازان .
و هر چه وجهه قلب به تدبير امور و تعمير دنيا بيشتر شد و علاقه افزون گرديد . غبار ذلت و مسكنت بر او بيشتر ريزد و ظلمت مذلت و احتياج زيادتر آن را فراگيرد . بالعكس ، اگر كسى پشت پا بر علاقه مندى دنيا زد و روى دل و وجهه قلب را متوجه به غنى على الاطلاق كرد و ايمان آورد به فقر ذاتى موجودات و فهميد كه هيچ يك از موجودات از خود چيزى ندارند و هيچ قدرت و سلطنتى نيست مگر در پيشگاه مقدس حق و به گوش دل از هاتف ملكوتى و لسان غيبى شنيد كريمه يا اءيها الناس اءنتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد (486)، آن وقت مستغنى از دو عالم شود و به طورى قلبش بى نياز شود كه ملك سليمان در نظرش به پشيزى نيايد؛ اگر كليد خزائن ارض را براى خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و سلم آورد از جانب حق تعالى ، و آن حضرت تواضع فرمود و قبول نكرد و فقرا را فخر خود دانست . (487) و جناب اميرالمؤ منين عليه السلام فرمايد به ابن عباس كه اين دنياى شما در نظر من پست تر است از اين كفش پر وصله (488) . و جناب على بن الحسين عليهما السلام فرمايد: من تاءنف مى كنم كه دنيا را از خالق دنيا بخواهم ، چه رسد كه از مخلوق مثل خودم بخواهم . (489)
آرى ، آنها دانند كه توجه به خزائن دنيا و مال و منال آن و مجالست با اهل آن ، چه كدورت و ظلمتى در قلب ايجاد، و اراده را چطور ضعيف كند و قلب را نيازمند و فقير، و از توجه به نقطه مركزيه كامل على الاطلاق غافل نمايد . ولى وقتى دل را به صاحب دل و خانه را به صاحبش تسليم نمودى و خود در آن تصرفى نكردى و اعراض از غير او كردى و خانه را به دست غاصب ندادى ، خود صاحب خانه دل را غرق درياى عزت و غنا نمايد و قلب مملو از بى نيازى شود: ( و لله العزة و لرسوله و للمؤ منين ) (490) و اداره امور را خود صاحب خانه فرمايد و انسان را به امر خود واگذار نفرمايد . پس ، فقر و فاقه عبد بكلى سد شود و از دو عالم بى نياز گردد . البته در اين تجلى خوف از تمام موجودات از او مرتفع شود، و خوف حق تعالى جايگزين آن گردد و عظمت و حشمت حق سراسر قلب را فرا گيرد و براى غير حق عظمت و حشمت و تصرف نبيند.
در اين حديث شريف اشاره به بعض اين معانى فرموده كه فرمايد: تفرغ لعبادتى اءملا قلبك غنى ... و اين فراغت قلب براى عبادت كم كم انسان را ممكن است منتهى كند به اعلى مراتب حضور قلب براى عبادت . اين آثارى است كه شمه اى از آن ذكر شد . اگر دل از اشتغال به حق و فراغت براى توجه به او منصرف گرديد، اين غفلت سرمايه تمام شقاوتها و سرچشمه تمام نقايص و ام الامراض قلوب است ؛ پس كدورت و ظلمتى به واسطه اين غفلت دل را فرا گيرد و حجابهاى غليظى بين قلب و حق واقع شود كه نور هدايت در آن راه نيابد و از توفيقات الهيه محروم گردد، و يكسره دل متوجه دنيا شود و در حجاب انيت و انانيت فرو رود و نفس سر خود شود و خود به قدم انانيت حركت كند، و ذل ذاتى و فقر حقيقى آن ظاهر گردد،و در تمام حركات و سكنات بعد از پيشگاه حق پيدا كند و يكسره خذلان شامل حالش گردد. چنانكه در حديث شريف از بعض اين معانى تعبير فرموده كه قلبت را از اشتغال به دنيا مملو مى كنم و عنان امورت را به سر خودت مى اندازم .
نكته : تفاوت ميان توكل و تفويض
مقصود از اين ايكال امر به سوى عبد، نه تفويض به سوى اوست ؛ زيرا اين در مذهب حق امرى است ممتنع و باطل . هيچ موجودى از تصرف حق و حيطه تصرف و قدرت آن ذات مقدس خارج نشود و امرش به خودش در تصرف امور موكول نگردد؛ لكن چون بنده منصرف از حق و متوجه به اشتغال به دنيا شد، طبيعت در او حكمفرما شود و وجهه خود بينى و خودخواهى و خودپرستى در او كارگر شود؛ و از اين معنى تعبير به ايكال امر به عبد شود . اما بنده اى كه وجهه قلبش به سوى حق و ملكوت اعلى است و قلبش را سراسر نور حق فرو گرفته ، ناچار تصرفاتش حقانى شود؛ چنانكه در حديث شريف كافى(491) كه شمه اى از قرب نوافل را بيان فرموده اشاره به بعضى از اين مقامات فرموده .
الحديث السابع و العاشرون : و صاياى رسول اكرم به اميرمؤ منان
عن معاوية بن عمار، قال سمعت اءبا عبدالله عليه السلام يقول :
كان فى وصية النبى صلى الله عليه و آله و سلم لعلى عليه السلام اءن قال : يا على ، اءوصيك فى نفسك بخصال ، فاحفظها عنى ، ثم قال : اللهم اءعنه . اءما الاءولى : فالصدق . و لا يخرجن من فيك كذبة اءبدا. و الثانية : الور(ع ) و لا تجترى على خيانة اءبدا . و الثالثة : الخوف من الله عز ذكره كاءنك تراه . و الرابعة : كثرة البكاء من خشية الله تعالى . يبنى لك بكل دمعة اءلف بيت فى الجنة . و الخامسة ؛ بذلك مالك و دمك دون دينك . و السادسة : الاءخذ بسنتى فى صلاتى و صومى و صدقتى : اءما الصلاة فالخمسون ركعة ؛ و اءما الصيام فثلاثة اءيام فى الشهر: الخميس فى اءوله و الاءربعاء فى وسطه و الخميس فى آخره ؛ و اءما الصدقة فجهدك حتى تقول قد اءسرفت و لم تسرف . و عليك بصلاة الليل ، و عليك بصلاة الليل ؛ و عليك بصلاة الليل ؛ و عليك بصلاة الزوال ، و عليك بصلاة الزوال ، و عليك بصلاة الزوال ، و عليك بتلاوة القرآن على كل حال ، و عليك يرفع يديك فى صلاتك و تقليبهما؛ و عليك بالسواك عند كل وضوء؛ و عليك بمحاسن الاءخلاق فارتكبها، و مساوى الاءخلاق فاجتنبها . فان لم تفعل فلا تلومن الا نفسك (492)
مقدمه : مخاطب پيامبر در اين وصايا خود حضرت على عليه السلام است
در اين حديث شريف از جهات عديده معلوم مى شود كه اين وصيتهايى كه جناب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به جناب مولا اميرالمؤ منين عليه السلام فرمودند در نظر مباركشان خيلى مهم بوده .
يكى آنكه به جناب اميرالمؤ منين عليه السلام وصيت فرمودند، با آنكه آن سرور منزهتر از آن بودند كه احتمال مسامحه در حدود شرعيه و در اوامر الهيه نسبت به ايشان برود؛ ولى چون خود مطلب در نظر مبارك رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم خيلى مهم بوده ، از سفارش خوددارى نفرمودند. و خيلى متعارف است كه امرى را كه در نظر ايشان مهم است و اعتنا به شاءن آن دارد، براى اظهار اهميت آن سفارش مى نمايد، و لو به كسى كه بداند آن را اتيان مى كند .
اما احتمال آنكه سفارش به آن حضرت براى ايصال به سايرين باشد، از قبيل اياك اءعنى ... (493) بعيد است ؛ زيرا سوق حديث شهادت مى دهد كه به خود حضرت توجه داشته و منظور نظر مستقلا آن بزرگوار بوده ؛ چنانكه كلمه فى نفسك و امر به حفظ و دعاى به اعانت شاهد است . و اين نحو وصيتها متعارف بوده است ، و بين ائمه طاهرين عليهم السلام رايج بوده ، و از سوق عباراتشان معلوم است كه منظور خود آن بزرگواران بوده اند؛ چنانكه در يكى از وصيتها جناب اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايد به حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام : اين وصيت من است به شما دو نفر و ساير اهل بيتم و آن كسى كه كتاب من به او برسد . (494)
و معلوم است كه در اين وصيت حسنين عليهما السلام داخل بودند . اين وصيتها كشف مى كند از شدت اهميت مطلب ، و شدت علاقه آن بزرگواران بعضى به بعضى .. بالجمله ، نفس بودن جناب اميرالمؤ منين عليه السلام طرف وصيت ، كشف از بزرگى مطلب و اهميت آن مى كند .
ديگر آنكه با اينكه طرف حضرت امير بوده و آن جناب ممكن نبود از وصيت حضرت رسول تخطى فرمايد و فتور و سستى نمايد، با اين وصف ، با اين تاءكيدات اكيده مطلب را ادا فرموده .
ديگر آنكه پس از آنكه فرمود: وصيت مى كنم تو را ، براى جلب نظر آن سرور به اهميت وصيتها فرمود: حفظ كن آنها را از من. و پس از آن ، براى آنكه علاقه داشت كه حضرت اين مهمات را اتيان كند، دعا كرد كه خداوندا، او را اعانت فرما .
ديگر تاءكيداتى كه در هر يك از جمله ها على حده ذكر فرموده ، از قبيل نون تاءكيد، و تكرار، و غير آنكه محتاج به ذكر نيست .
پس ، معلوم شد كه اين مطالب از مهمات است . البته معلوم است كه در هيچ يك از اين امور براى خود آن بزرگوار نفعى متصور نيست ؛ بلكه مقصود نفع رساندن به طرف بوده . و جناب امير عليه السلام گرچه طرف مخاطبه است اصالة ، ولى چون تكاليف عمومى مشترك است ، بايد حتى الامكان جديت كنيم كه وصيتهاى جناب رسول زمين نماند . بايد بدانيم كه شدت علاقه جناب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به حضرت امير عليه السلام اقتضا مى كند كه نفع اين مطالب خيلى زياد باشد و اهميت آن بسيار باشد كه به اين طرز بيان فرموده است .
فصل اول : مفاسد دروغ
يكى از وصاياى جناب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ملازمت با راستى و اجتناب از دروغ است ، كه از تقديم ذكر آن معلوم مى شود كه در نظر محترمشان بيشتر از ساير وصايا اهميت داشته . و ما ذكر مفاسد كذب را مقدم مى داريم بر مصالح صدق .
پس بدان كه اين رذيله از امورى است كه عقل و نقل متفق بر قبح و فسادش هستند . و خود آن فى نفسه از كبائر و فواحش است ، چنانكه اخبار دلالت بر آن دارد . و علاوه ، گاه شود كه بر آن مترتب شود مفاسد ديگرى كه قبح و فسادش كمتر از اين موبقه نيست . بلكه گاهى شود كه به واسطه كشف يك دروغ ، انسان به طورى از درجه اعتبار پيش مردم ساقط مى شود كه تا آخر عمر جبرانش را نتوان كرد . خدا نكند كسى معروف شود به دروغگويى كه هيچ چيز شايد بيشتر از اين به حيثيت انسان لطمه نمى زند . علاوه بر اينها، مفاسد دينى و عقوبات اخروى آن نيز بسيار است . ما به ذكر بعضى از احاديث شريفه در اين باب اكتفا مى نماييم ؛ و چون مطلب از امور واضحه است از طول كلام اجتناب مى نماييم .
عن اءبى جعفر عليه السلام : قال : ان الله عزوجل جعل للشر اءقفالا، و جعل مفاتيح تلك الاقفال الشراب ؛ و الكذب شر من الشراب (495)
اكنون قدرى تفكر كن در اين حديث شريف كه از عالم آل محمد عليهم السلام صادر شده است ، و در كتابى كه مرجع تمام علماى امت است مذكور گرديده و تمام علما (رضوان الله عليهم )، آن را قبول فرمودند، ببين آيا راهى براى عذر باقى مى ماند؟ آيا اين سهل انگارى از دروغ جز از ضعف ايمان به اخبار اهل بيت عصمت عليهم السلام از چيز ديگر مى شود؟ ما صور غيبيه اعمال را نمى دانيم و ارتباطات معنويه ملك و ملكوت را واقف نيستيم ، از اين جهت از اين نحو اخبار تحاشى مى كنيم و امثال اينها را حمله به مبالغه مثلا مى نماييم ؛ و اين خود طريقه باطلى است كه از جهل و ضعف ايمان مى باشد . فرضا كه اين حديث شريف را به مبالغه حمل كنيم ، آيا اين مبالغه بايد بموقع باشد؟ آيا هر چيزى را مى شود گفت از شراب بدتر است ، يا بايد طورى شر آن عظيم باشد كه با مبالغه توان گفت از شراب بالاتر است ؟ عن اءبى جعفر عليه السلام قال : الكذب هو خراب الايمان (496) .
حقيقتا اين طور اخبار دل انسان را مى لرزاند و پشت انسان را مى شكند . گمان مى كنم كه دروغ از مفاسد اعمالى است كه از بس شايع است قبحش بكلى از بين رفته !ولى يك وقت تنبه پيدا مى كنيم كه ايمان كه سرمايه حيات عالم آخرت است به واسطه اين موبقه از دست ما رفته و خود ما نفهميديم . از حضرت ثامن الائمه عليه السلام روايت شده است :
از حضرت ختمى مرتبت سؤ ال شد آيا مؤ من جبان و ترسو مى شود . فرمود آرى . سؤ ال شد آيا بخيل مى شود؟ فرمود آرى . عرض شد آيا كذاب مى شود؟ فرمود نه . (497)
و از حضرت صدوق الطائفه منقول است كه فرمود از فرمايشات رسول خداست : اءربى الربا الكذب . (498) با آنكه تشديد در امر ربا به طورى شده است كه انسان را به حيرت در مى آورد .
از امورى كه انسان بايد ملتفت آن باشد اين است كه دروغ به عنوان شوخى و مزاح هم در اخبار از آن تكذيب شده است و تشديد در امر آن گرديده ؛ و علما فتواى به حرمت آن نيز مى دهند . چنانكه صاحب الوسائل رحمة الله در عنوان باب ، كه مطابق فتواى اوست ، فرمود: باب تحريم الكذب فى الصغير و الكبير و الجد و الهزل عدا ما استشنى (499) و از كافى شريف سند به حضرت باقر عليه السلام رساند كه فرمود:
بپرهيزيد از دروغ كوچك و بزرگ در تمام سخنهاى خود، چه جدى باشد يا شوخى ؛ زيرا انسان اگر در امر كوچك دروغ گفت ، جرئت پيدا مى كند بر امر بزرگ !آيا نمى دانيد كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه بنده خدا راستى را پيشه خود كند تا آنكه خداوند او را صديق مى نويسد؛ و دروغسرايى را پيشه خود مى كند تا آنكه خداى تعالى او را كذاب مى نويسد . (500)
در كافى سند به جناب اصبغ بن نباته رساند، قال اميرالمؤ منين عليه السلام : لا يجد عبد طعم الاءيمان حتى يترك هزله وجده . (501)
در وصاياى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به حضرت اباذر غفارى است : يا اءباذر، ويل للذى يحدث فيكذب ليضحك به القوم ويل له ، ويل له . (502)
اكنون با اين همه اخبار و تشديدات رسول خدا و ائمه هدى عليهم السلام خيلى جراءت مى خواهد كه انسان اقدام به اين امر بزرگ و خطيئه مهمه نمايد . و چنانكه دروغگويى از مفاسد بسيار مهمه شمرده شده ، صدق لهجه و راستى گفتار از محاسن بسيار مهم است . و در اخبار اهل بيت از آن مدح تبليغ شده است ، و ما به ذكر آن اكتفا مى نماييم . عن اءبى عبدالله عليه السلام : كونوا دعاة للناس بالخير بغير اءلسنتكم ليروا منكم الاجتهاد و الصدق و الورع (503)
فصل دوم : حقيقت ورع و مراتب آن
ورع را يكى از منازل سالكين و منازل سايرين شمرده اند و آن به طورى كه خواجه عبدالله انصارى تعريف فرموده است :توق مستقصى على حذر، اءو تحرج على تعظيم (504) و اين شامل شود تمام مراتب آن را؛ زيرا براى ورع مراتب بسيار است ؛ چنانكه ورع عامه اجتناب از كبائر است ؛ و ورع خاصه اجتناب از مشتبهات است براى خوف از وقوع در محرمات ؛ چنانكه در حديث شريف تثليث (505) اشاره به آن شده است ؛ و ورع اهل زهد اجتناب از مباحات است براى احتراز از وزر آن ؛ و ورع اهل سلوك ترك نظر به دنياست براى وصول به مقامات ؛ و ورع مجذوبين ترك مقامات است براى وصول به باب الله .
ورع از محارم الله پايه تمام كمالات معنويه و مقامات اخرويه است ؛ و براى هيچ كس مقامى حاصل نشود، مگر به ورع از محارم الله . و قلبى كه داراى ورع نباشد، به طورى زنگار و كدورت او را فرو گيرد كه اميد نجات بسا باشد كه از آن منقطع گردد . صفاى نفوس و صقالت آنها به ورع است . و اين منزل براى عامه مهمترين منازل است ، و تحصيل آن از مهمات مسافر طريق آخرت است . و فضيلت آن به حساب اخبار اهل بيت عصمت عليهم السلام بيش از آن است كه در اين اوراق مذكور گردد . ما به ذكر بعض احاديث در اين باب اكتفا مى كنيم :
عن اءبى عبدالله عليه السلام : اءوصيك بتقوى الله و الورع و الاجتهاد، و اعلم اءنه لا ينفع اجتهاد لا ورع فيه (506) اين دليل بر آن است كه عبادات بدون ورع از درجه اعتبار ساقط است . و معلوم است نكته بزرگ عبادات ، كه انقياد نفس و ارتياض آن و قهر ملكوت است بر ملك و طبيعت ، بدون ورع شديد و پرهيزگارى كامل حاصل نشود . نفوسى كه مبتلاى به معاصى خدا هستند، نقشى در آنها صورت نگيرد و نقاشى بى فايده است . تا صفحه را از كدورات و كثافات پاك و صاف نكنى ، نقاشى نتوان كرد . پس ، عبادات كه صورت كماليه نفس است ، بدون صفاى نفس از كدورت معاصى فايده اى نكند؛ و صورتى است بى معنى و قالبى است بى روح .
و عن يزيد بن خليفة : و عظنا اءبوعبدالله عليه السلام فاءمر و زهد، ثم قال : عليكم بالورع ؛ فانه لا ينال ما عندالله الا بالورع (507) به حسب اين حديث شريف ، انسانى كه ورع ندارد از كراماتى كه حق تعالى وعده به بندگان فرموده محروم است . و اين از بزرگترين شقاوتهاست .
در وسائل سند به حضرت باقر عليه السلام رساند اءنه قال : لا تنال و لا يتنا الا بالعمل و الورع (508) . در روايت ديگر است كه حضرت صادق عليه السلام فرمايد:
نيست از شيعيان ما كسى در شهرى كه داراى صد هزار جمعيت است از او با ورعتر باشد . (509) به حسب روايات شريفه ، ميزان در كمال ورع اجتناب از محارم الله است ؛ و هر كس اجتناب از محرمات الهيه كند از ورع دارترين مردم به شمار آيد . پس ، اين امر را شيطان در نظرت بزرگ نكند و تو را ماءيوس ننمايد؛ زيرا عادت آن ملعون است كه انسان را از راه ياءس به شقاوت ابدى مى اندازد . مثلا در اين باب مى گويد: چطور ممكن است در شهرى كه داراى صد هزار جمعيت يا بيشتر است انسان از تمام آنها بيشتر ورع داشته باشد!اين از مكايد آن لعين و وساوس نفس اماره است . جواب آن اين است كه به حسب روايات هر كس از محرمات الهيه اجتناب كند مشمول اين روايات است . اجتناب محرمات الهيه كار بسيار مشكلى نيست ؛ بلكه انسان با جزئى رياضت نفس و اقدام مى تواند ترك جميع محرمات كند . البته انسان بخواهد اهل سعادت و نجات باشد و در تحت ولايت اهل بيت و مشمول كرامت حق تعالى باشد، و تا اين اندازه هم صبر در معصيت نداشته باشد، نمى شود؛ لابد قدرى پافشارى و تحمل و ارتياض لازم است .
تتميم : مفاسد خيانت و حقيقت امانت
جناب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بعد از وصيت به ورع ، تفريع فرموده است به آن عدم جراءت بر خيانت را؛ با آنكه ورع راجع به مطلق محرمات است ، يا اعم از آن چنانكه شنيدى . پس يا بايد خيانت را به يك معنى اعمى از متفاهم عرفى آن معنى كرد تا مطابق با ورع گردد؛ و آن آن است كه بايد مطلق معاصى را يا مطلق ارتكاب موانع سير الى الله را خيانت شمرد، زيرا تكاليف الهيه امانت حق هستند، چنانكه در آيه شريفه انا عرضنا الاءمانة على السموات و الاءرض ...(510) بعضى مفسرين تكاليف الهيه دانسته اند (511)؛ بلكه تمام اعضا و جوارح و قوا امانات حق هستند، و صرف آنها بر خلاف رضاى حق خيانت است ؛ و متوجه نمودن قلب را به غير حق از جمله خيانتهاست :
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست
روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم
يا آنكه مراد از خيانت همان معناى متعارف آن باشد، و از شدت اهميت آن ، آن را تخصيص به ذكر داده اند . گويى تمام حقيقت ورع اجتناب از خيانت در امانت است . اگر كسى اخبار معصومين عليهم السلام را در موضوع رد امانت و اجتناب از خيانت ملاحظه كند، مى فهمد كه اين معنى چقدر در نظر شارع مقدس اهميت داشته ؛ علاوه بر آنكه قبح ذاتى آن بر هيچ عقلى مخفى نيست ، و خائن را از زمره جنس انسانى بايد خارج شمرد و ملحق به ارذل شياطين نمود . معلوم است كسى كه به خيانت و نادرستى در بين مردم معرفى شد، در اين عالم نيز زندگانى بر او سخت و ناگوار خواهد شد .
نوع انسان در دنيا با معاونت و معاضدت بعضى با بعضى زندگانى راحت مى تواند بكند؛ زندگانى انفرادى براى هيچ كس ميسور نيست ، مگر آنكه به حيوانات وحشى ملحق گردد؛ و زندگانى اجتماعى چرخ بزرگش بر اعتماد مردم به يكديگر مى چرخد، كه اگر خداى نخواسته اعتماد از بنى الانسان برداشته شود، ممكن نيست بتوانند با راحتى زندگانى كنند؛ و پايه بزرگ اعتماد بر امانت و ترك خيانت گذاشته شده است . پس ، شخص خائن مورد اطمينان نيست و از هم عضوى جامعه انسانيه خارج است ؛ و او را در محفل مدينه فاضله به عضويت نمى پذيرند . معلوم است چنين شخصى با چه حالت سخت و زندگى تنگى زيست مى نمايد . و ما در اين باب براى تتميم فايده چند حديثى از اهل بيت عصمت در اين موضوع ذكر مى نماييم ، و براى دلهاى بيدار و چشمهاى باز همين اندازه كفايت مى كند: عن ابى عبدالله عليه السلام :
لا تنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده ؛ فانه ذلك شى ء اعتاده ، فلو تركه استوحش لذلك ؛ و لكن انظروا الى صدق حديثه و اءداء اءمانته . (512)
و عن اءبى كهمس : قلت لاءبى عبدالله عليه السلام :
عبدالله بن اءبى يعفور يقرئك السلام ، قال : عليك و عليه السلام . اذا اءتيت عبدالله فاءقراءه السلام و قل له : ان جعفر بن محمد يقول لك : اءنظر ما بلغ به على عند رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فالزمه ، فان عليا عليه السلام انما بلغ به عند رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بصدق الحديث و اءداء الاءمانة . (513)
هان اى عزيز، تفكر كن در اين حديث شريف ، ببين مقام صدق لهجه و رد امانت تا كجاست كه على بن ابى طالب عليه السلام را بدان مقام بلند رسانيد . از اين حديث معلوم شود كه رسول خدا اين دو صفت را از هر چيز بيشتر دوست مى داشتند كه در بين تمام صفات كماليه مولا عليه السلام اين دو او را مقرب كرده است و بدان مقام ارجمند رسانده است . و جناب صادق عليه السلام نيز در بين تمام افعال و اوصاف اين دو امر را كه در نظر مباركشان خيلى اهميت داشته به ابن ابى يعفور، كه مخلص و جان نثار آن بزرگوار بوده ، پيغام داده و سفارش فرموده به ملازمت آنها . و عن اءبى جعفر عليه السلام : قال اءبوذر رضى الله عنه :
سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول : حافتا الصراط يوم القيامة الرحم و الاءمانة ؛ فاذا مر الوصول للرحم المؤ دى للاءمانة ، نفذ الى الجنة ، و اذا مر الخائن للاءمانة ، القطوع للرحم لم ينفعه معهما عمل و تكفاء به الصراط فى النار . (514)
پس معلوم شد كه صورت رحم و امانت در آن عالم در دو جانب صراط ايستاده اند و اعانت كنند كسانى را كه صله رحم و اداى امانت كردند؛ و با ترك آنها هيچ عملى فايدت نكند و او را به جهنم افكند .
قال اءميرالمؤ منين عليه السلام : اءدو الاءمانة و لو الى قاتل ولد الاءنبياء (515)
و عن اءبى عبدالله عليه السلام :
اعلم ، اءن ضارب على عليه السلام بالسيف و قاتله لو ائتمننى و استنصحنى و استشارنى ، ثم قبلت ذلك منه ، لاءديت اليه الاءمانة . (516)
عن اءبى حمزه الثمالى :
سمعت سيد العابدين ، على بن الحسين بن على بن اءبى طالب عليه السلام يقول لشيعته : عليكم باءداء الاءمانة ، فو الذى بعث محمدا صلى الله عليه و آله و سلم بالحق نبيا، لو اءن قاتل اءبى الحسين بن على عليهم السلام ائتمننى على السيف الذى قتله به ، لاءديته اليه . (517)
و عن النبى صلى الله عليه و آله و سلم فى حديث المناهى اءنه نهى عن الخيانة ، و قال :
من خان اءمانة فى الدنيا و لم يردها الى اءهلها، ثم اءدركه الموت ، مات على غير ملتى ، و يلقى الله و هو عليه غضبان . و من اشترى خيانة و هو يعلم ، فهو كالذى خانها . (518)
از اين قبيل احاديث ديگر نيز هست . معلوم است كه نتيجه غضبناكى ذات مقدس حق بر بنده چه خواهد بود . البته حضرات شافعين نيز كسى را كه مورد غضب حق است شفاعت نكنند؛ خصوصا كه شخص خائن از ملت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نيز خارج است . در حديث ديگر است كه كسى كه خيانت كند به مؤ منى ، از من نيست (519) و در حديث ديگر است كه از دين اسلام خارج است و او را در شفير جهنم اندازند ابد الابدين . (520)
پناه مى برم به خدا از اين خطيئه ، معلوم است خيانت به مؤ منين اعم است از خيانت مالى ، و خيانتهاى ديگر كه از آن بالاتر است . پس انسان بايد خيلى از نفس اماره مواظبت كند . چه بسا باشد كه به انسان امورى را تعميه كند و سهل و آسان نمايش دهد، با آنكه موجب شقاوت ابدى و خذلان دائمى است . اين حال خيانت به بندگان خدا . و از اينجا حال خيانت به امانت حق تعالى نيز معلوم شود .
بعضى از امانات حق
حق تبارك و تعالى تمام قوا و اعضاى ظاهريه و باطنيه را به ما مرحمت ، و بسط نعمت و رحمت در مملكت ظاهر و باطن ما، و در تحت قدرت ما تمام آنها را مسخر، و اينها را به ما به رسم امانت مرحمت فرموده ، در صورتى كه تمام آنها پاك و پاكيزه و طاهر از قذارات صوريه و معنويه بودند، و آنچه از عالم غيب براى ما نازل فرموده تمام آنها مطهر از آلايش بوده اند؛ پس اگر ما در وقت ملاقات آن ذات مقدس آن امانات را بدون آلايش به عالم طبيعت و قذارات ملك و دنيا به او رد كرديم ، امين در امانت ؛ و لا خيانتكار بوديم ؛ از اسلام حقيقى خارج و از ملت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بيرون هستيم . در حديث مشهور است كه : قلب المؤ من عرش الرحمن (521) و در حديث قدسى معروف است لا يسعنى اءرضى و لا سمائى ، و لكن يسعنى قلب عبدى المؤ من (522)
دل مؤ من عرش و سرير سلطنت حق و منزلگاه آن ذات مقدس ، و صاحب دل ذات مقدس است . توجه به غير حق تعالى خيانت به حق است ، و حب به غير ذات مقدس و خاصان او، كه حب اوست ، خيانت است . و ولايت اهل بيت عصمت و طهارت و دوستى خاندان رسالت عليهم السلام و عرفان مقام مقدس آنها، امانت حق است ؛ چنانكه در احاديث شريفه كثيره امانت را در آيه تفسير فرموده اند به ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام (523) و چنانكه غضب ولايت و سلطنت آن حضرت خيانت به امانت است ، ترك تبعيت آن بزرگوار از مراتب خيانت است . در احاديث شريفه وارد است كه شيعه كسى است كه تبعيت كامل كند؛ و الا مجرد دعوى تشيع بدون تبعيت ، تشيع نخواهد بود . (524)
بسيارى از خيالات از قبيل اشتهاى كاذب است !به مجرد آنكه در قلب خود دوستى از حضرت امير عليه السلام و اولاد طاهرينش ديديم ، مغرور به اين دوستى مى شويم و گمان مى كنيم با ترك تبعيت اين دوستى محفوظ مى ماند . چه اطمينان است كه اگر انسان مراقبت نكرد و آثار دوستى را ترك كرد، اين دوستى باقى بماند؟ ممكن است در آن فشارهاى سكرات ، انسان از دهشت و وحشت على بن ابى طالب عليه السلام را فراموش كنند؛ تا بعد از آنكه مدت عذاب سر آيد و از قذارات گناه تطهير و تخليص شوند، اسم مبارك آن حضرت به يادشان آيد به آنها القا شود؛ پس فرياد آنها به وا محمدا!صلى الله عليه و آله و سلم بلند شود و مورد رحمت شوند . (525)
ما گمان مى كنيم واقعه موت و سكرات آن شبيه به اوضاع اين عالم است .
عزيزم ، تو با يك مرض جزئى تمام معلوماتت را فراموش مى كنى ، پس چه مى شود با آن سختيها و فشارها و مصيبتها و وحشتها؟ اگر انسان دوستى كرد و به لوازم دوستى رفتار كرد و متذكر محبوب بود و از او تبعيت كرد، البته آن دوستى با ولى مطلق و محبوب مطلق حق مورد نظر حق و محبوب حق است ؛ ولى اگر ادعا كرد و عمل نكرد، بلكه مخالفت كرد، ممكن است قبل از رفتن از اين عالم و در اين تغييرات و تبديلات و جلوه هاى گوناگون اين دنيا، انسان از دوستى آن سرور منصرف شود؛ بلكه نعوذ بالله دشمن شود با آن حضرت .
چنانكه ديديم اشخاصى را كه مدعى دوستى بودند، پس از معاشرات بيجا و اعمال ناهنجار دشمن شدند و عداوت ورزيدند با خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيتش عليهم السلام . و اگر فرضا از اين عالم هم با محبت منتقل شد، گرچه به حسب روايات شريفه و آيات مباركه در قيامت از اهل نجات است و منتهى به سعادت شود، ولى در برزخ و اهوال موت و قيامت باز مبتلاست ؛ چنانكه در حديث است كه ما در قيامت از شما شفاعت مى كنيم ، ولى براى برزخ خود فكرى كنيد . (526)
پناه مى برم به خدا از عذاب و فشار قبر و زحمت و عذاب برزخ كه در اين عالم هيچ چيز به آن شباهت ندارد . آن درى را كه از جهنم به قبر باز مى شود اگر به اين عالم باز شود، تمام موجودات آن هلاك مى شود . نعوذ بالله منه .
فصل سوم : خوف از حق تعالى
خوف از حق تعالى يكى از منازلى است كه كمتر منزلى را براى عامه توان به پايه آن دانست . اين خوف علاوه بر آنكه خود يكى از كمالات معنويه است ، منشاء بسيارى از فضايل نفسانيه و يكى از مصلحات مهمه نفس است ؛ بلكه سرچشمه تمام اصلاحات و مبداء علاج جميع امراض روحانى توان آن را شمرد . انسان مؤ من به خدا و سالك و مهاجر الى الله بايد به اين منزل خيلى اهميت دهد، و به چيزى كه آن را در دل زياد كند و ريشه آن را در قلب محكم كند خيلى توجه نمايد؛ مثل تذكر عذاب و عقاب و شدت عقبات موت و بعد از موت در برزخ و قيامت و اهوال صراط و ميزان و مناقشه در حساب و عذابهاى گوناگون جهنم ، و تذكر عظمت و جلال و قهر و سلطنت حق ، و تذكر استدراج و مكر الله و سوء عاقبت ، و امثال آن . و چون ما در اين اوراق تمام اين مراحل را تا اندازه اى شرح داديم ، در اين مقام بعضى از اخبار در فضيلت خوف از خدا اكتفا مى كنيم :
عن اسحاق بن عمار: قال اءبوعبدالله عليه السلام :
يا اسحاق ، خف الله كاءنك تراه ؛ و ان كنت لا تراه فانه يراك . و ان كنت ترى اءنه لا يراك فقد كفرت ؛ و ان كنت تعلم اءنه يراك ثم برزت له بالمعصية ، فقد جعلته من اءهون الناظرين عليك . (527)
اگر كسى نسبت حق به خلق و خلق به حق را آنچنان كه هست بداند، خواهد دانست كه حق تعالى حضور در تمام امكنه و احياز دارد . چنانكه حضرت صادق مصدق عليه السلام فرمايد: ما راءيت شيئا الا و راءيت الله معه . (528)
و در قرب نوافل حقيقت كنت سمعه و بصره و يده (529)و غير ذلك بر او مكشوف گردد . پس ، حق را حاضر در تمام مراتب وجود ببيند به حسب مقام خود، علما يا ايمانا يا عينا و شهودا. البته در اين رتبه ، سالك به هر مرتبه كه هست حفظ حضور حق و از مخالفت آن ذات مقدس خوددارى نمايد؛ زيرا حفظ حضور و محضر از فطرتهايى است كه خلق برآن مفطورند، و هر چه انسانى بى حيا باشد غيبت و حضورش با هم فرق دارد؛ خصوصا كه حضور منعم عظيم كامل باشد كه در فطرت حفظ حضور هر يك مستقلا ثبت است .
اختلاف مردم در حفظ حضور حق
هر يك از اهل ايمان و سلوك و عرفان و لايت به طورى حفظ حضور حضرت كنند كه خاص به خود آنهاست . چنانكه مؤ منين و متقين حفظ حضور را به ترك نواهى و اتيان اوامر دانند؛ و مجذوبين به ترك توجه به غير و انقطاع تام كامل دانند؛ و اوليا و كمل به سلب غيريت و نفى انانيت دانند . و بالجمله ،يكى از مقامات شامخه اهل معرفت و اصحاب قلوب ، مشاهده حضور حق و حفظ حضرت است ، چنانكه با مشاهده كيفيت علم فعلى حق و حضور موجودات در پيشگاه مقدس و فهم اينكه دار تحقق محضر ربوبيت است ، حفظ محضر نمايند به هر مقام كه هست . و اين نيز از فطريات است .
به مقام اول اشاره فرموده است رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در وصيتى كه به حضرت امير عليه السلام فرموده كه ما اكنون به شرح آن مشغوليم . و در حديث شريف اسحاق بن عمار بقوله صلى الله عليه و آله و سلم و الثالثة الخوف من الله عز ذكره كاءنك تراه و بقوله عليه السلام : خف الله كاءنك تراه (530)
به مقام دوم اشاره فرموده است جناب صادق عليه السلام بقوله : و ان كنت لا تراه فانه يراك . و به فطرت حفظ محضر اشاره فرموده است جناب صادق عليه السلام بقوله ( و ان كنت تعلم اءنه يراك ...)
براى خوف ، به حسب اختلاف مراتب اهل ايمان و سلوك و رياضت و عرفان ، مراتبى است كه از مراتب بزرگ آن خوف از عظمت حق است . و توان اين مقام را از مراتب خوف نشمرد.
فضيلت گريه
براى گريه از خوف خدا نيز فضيلت بسيار است . چنانكه در اين حديث شريف فرموده : به هر قطره اش خداوند هزار خانه در بهشت بنا فرمايد . جناب شيخ صدوق (رضوان الله عليه ) از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حديث كند كه در حديث مناهى فرموده است :
كسى كه چشمهايش گريان شود از ترس خدا، به هر قطره از اشك او در بهشت قصرى مزين به در و گوهر به او عنايت شود كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به قلب كسى خطور نكرده باشد . (531)
و قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
ليس شى ء الا وله شى ء يعدله الا الله . فانه يعدله شى ء و لا اله الا الله لا يعدله شى ء . و دمعة من خوف الله فانه ليس لها مثقال ؛ فان سالت على وجهه ، لم يرهقه قتر و لا ذلة بعدها اءبدا . (532) در حديث است كه :
انسان از كثرت گناه ، ما بين او و بين بهشت بيشتر است از بين زمين تا عرش ؛پس هرگاه گريه كند از خوف خدا در صورتى كه پشيمان شده است از آنها، ما بين او و بين بهشت نزديك شود مثل مژگان چشم به چشم . (533)
از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه هر چيزى را كيل و وزنى است ، مگر گريه را كه قطره اى از آن درياهاى آتش را خاموش مى كند . و فرمود: اگر يك نفر گوينده در يك امت باشد، همه مورد رحمت شوند . (534) و احاديث از اين قبيل بسيار است . (535)
رفع استبعاد از آنكه به عمل حقير ثواب بزرگ دهند
آنچه لازم است اشاره به آن ، آن است كه بعضى از نفوس ضعيفه غير مطمئنه به امثال اين ثوابهاى بسيار براى امور جزئيه خدشه مى كنند؛ غافل از آنكه اگر چيزى در نظر ما در اين عالم كوچك آمد، دليل نمى شود كه صورت غيبيه ملكوتيه آن نيز حقير و ناچيز است . چه بسا باشد كه موجود كوچكى ملكوت و باطن آن در كمال عظمت بزرگى باشد؛ چنانكه هيكل مقدس و صورت جسمانى رسول اكرم خاتم و نبى مكرم معظم صلى الله عليه و آله و سلم يكى از موجودات كوچك اين عالم ، و روح مقدسش محيط به ملك و ملكوت و واسطه ايجاد سماوات و ارضين بود . پس ، حكم كردن به حقارت و كوچكى چيزى به حسب صورت باطنى ملكوتى ، فرع علم به عالم ملكوت و بواطن اشياست . و براى امثال ما حق اين حكم نيست ؛ و ما بايد چشم و گوشمان باز به فرمايشات علماى عالم آخرت ، يعنى انبيا و اوليا عليهم السلام باشد .
ديگر آنكه به بناى آن عالم بر تفضل و بسط رحمت غير متناهيه حق ( جل و علا ) گذاشته شده است ؛ و تفضلات حق تعالى را حد و انتهايى نيست ؛ و استبعاد از تفضل جواد على الاطلاق و صاحب رحمت غير متناهيه از كمال جهل و نادانى است . جميع اين نعمتهايى كه به بندگان عنايت فرموده ، كه از احصاى آنها، بلكه احصاى كليات آنها، عقول عاجز و سرگردان است ، بدون سابقه سؤ ال و استحقاق بوده ؛ پس چه مانعى دارد كه به مجرد تفضل و بدون هيچ سابقه ، اضعاف مضاعف اين ثوابها را به بندگان خود عنايت فرمايد .
آيا بناى عالمى كه به نفوذ اراده انسانى قرار داده شده و درباره آن گفته شده : فيها ما تشتهيه الاءنفس و تلذ الاءعين (536) با آنكه اشتهاى انسانى حد محدودى و قدر مقدرى ندارد، درباره آن مى توان استبعاد كرد؟ خداى تبارك و تعالى آن عالم را به طورى مقرر فرموده و اراده انسانى را طورى قرار داده كه به مجرد اراده هر چه را بخواهد موجود كند، موجود مى كند .
اى عزيز، راجع به اين گونه ثوابها اخبار و احاديث شريفه يكى و دو تا و ده تا نيست كه انسان را مجال انكارى بماند، بلكه فوق حد تواتر است . جميع كتب معتبره معتمده احاديث مشحون از اين نحو احاديث است ، مثل آن است كه ما به گوش خود از معصومين عليهم السلام شنيده باشيم و طورى نيست كه باب تاءويل را انسان مفتوح كند . پس ، اين مطلبى را كه مطابق نصوص متواتره است و مصادم با برهان هم نيست ، بلكه با يك نحو برهان نيز موافق است ، بى سبب انكار كردن از ضعف ايمان و كمال جهالت است . انسان بايد در مقابل فرموده انبيا و اوليا عليهم السلام تسليم باشد . هيچ چيز براى استكمال انسانى بهتر از تسليم پيش اولياى حق نيست ؛ خصوصا در امورى كه عقل براى كشف آنها راهى ندارد، و جز از طريق وحى و رسالت براى فهم آنها راهى نيست .
اگر انسان بخواهد عقل كوچك و اوهام و ظنون خود را دخالت دهد در امور غيبيه اخرويه و تعبديه شرعيه ، كارش منتهى مى شود به انكار مسلمات و ضروريات ؛ و كم كم از كم به زياد و از پايين به بالا منجر مى شود . فرضا شما در اخبار و سند آنها خدشه داشته باشيد يا آنكه مجال انكار نيست در كتاب كريم الهى و قرآن مجيد آسمانى كه خدشه نداريد؛ در آنجا نيز امثال اين ثوابها مذكور است مثل قوله تعالى : ( ليلة القدر من اءلف شهر ) . (537) و مثل الذين اءموالهم فى سبيل الله كمثل حبة اءنبتت سبع سنابل فى كل سنبلة ماءة حبة و الله يضاعف لمن يشاء . (538)
بلكه گمان نويسنده آن است كه يك پايه اين استبعادات و انكارها بر عجب و بزرگ شمردن اعمال گذاشته شده است . مثلا اگر يك روز روزه بگيريد يا يك شب را به عبادت احيا كند، پس از آن بشنود براى آنها ثوابهاى بسيار بزرگى را، استعباد نمى كند، با آنكه عينا اگر بنا بر مزد عمل باشد اين استعباد هست ؛ ليكن چون اين عمل خود را بزرگ شمرده و اعجاب به آن نموده تصديق ثواب آن را مى كند .
اى عزيز، تمام عمر ما، كه پنجاه شصت سال ، فرض مى كنيم كه در آن قيام كنيم به جميع وظايف شرعيه ، و با ايمان صحيح و عمل صالح و توبه صحيحه از اين دنيا برويم ، آيا اين مقدار اعمال و ايمان ما را چه مقدار جزاست ؟ با آنكه به حسب كتاب و سنت و اجماع جميع ملل چنين شخصى مورد رحمت حق است و به بهشت موعود مى رود بهشتى كه در آنجا مخلد در نعمت و راحت و مؤ يد در رحمت و روح و ريحان خواهد بود آيا در اينجا مجال انكارى هست ؟ با اينكه اگر بناى جزاى عمل باشد به فرض باطل كه عمل ما جزايى داشته اين قدرى كه عقل از تصورش كما و كيفا عاجز است نخواهد بود . پس ، معلوم شد كه مطلب بر اساس ديگر مبتنى است و بر پايه ديگر چرخ مى زند . آن وقت هيچ استبعادى باقى نمى ماند و براى انكار راهى نخواهد ماند .
فصل چهارم ، عدد نوافل
مقصود رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از پنجاه ركعت نماز، كه مى فرمايد مطابق سنت من است ، نمازهاى واجب و نوافل آنهاست ؛ به استثناى دو ركعت بعد از عشا كه در حال نشسته خوانده و يك ركعت محسوب مى شود، كه با آن نمازهاى فريضه و نافله پنجاه و يك ركعت مى شود . و شايد ترك ذكر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين ركعت را، براى اين باشد كه اين پنجاه ركعت سنت مؤ كده بوده . چنانكه دلالت كند بر اين معنى روايت ابن ابى عمير: ساءلت اءبا عبدالله عليه السلام عن اءفضل ما جرت به السنة من الصلاة . قال : تمام الخمسين (539)
از بعض روايات استفاده شود كه سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر همين پنجاه ركعت جارى بوده ؛ (540)گرچه از بعضى ديگر استفاده شود كه حضرت عتمه را بجا مى آورند . (541) و شايد عدم ذكر آن و جريان سنت بر پنجاه ركعت براى آن باشد كه عتمه عوض نماز وتر است و خود استقلال ندارد؛ چنانكه روايت فضيل بن يسار دلالت بر آن دارد؛(542) و در روايت شريفه آن را وتر تسميه كردند . (543)
در بعضى روايات است : كسى كه آن را بجا آورد و مرد، مرده است در صورتى كه وتر را بجا آورده است . (544) پس ، در حقيقت اين دو ركعت نماز وتر است كه براى خوف حادثه موت پيش از وقت خود بايد به جا آورد؛ ولى وقتى وقت وتر رسيد، اين كفايت از آن نكند . در بعضى روايات است كه اين دو ركعت جزء نمازهاى پنجاه گانه نبود، آن را زياد نمودند براى تكميل عدد، و دو مقابل شدن نافله از فريضه . (545) اين احاديث با هم اختلاف مدلول ندارند؛ بلكه ممكن است افضل چيزى كه سنت بر آن جارى است پنجاه ركعت باشد، و اين دو ركعت سنت غير مؤ كده باشد و براى احتياط حادثه موت و تتميم عدد جعل شده باشد .
در هر صورت ، براى نوافل يوميه فضيلت بسيار است . بلكه در بعض روايات ترك آن را معصيت شمرده ؛ (546) و در بعض ديگر در اين مقام فرموده ، خداوند عذاب مى كند بر ترك سنت . (547) در بعضى روايات تعبير به وجوب فرموده (548) و اين براى تاءكيد در اتيان آنهاست و زجر از ترك آنها . و سزاوار اين است كه انسان حتى الامكان آنها را ترك نكند، زيرا به حسب روايات شريفه نكته جعل آنها براى اتمام فرايض و قبولى آنهاست . (549) و در بعضى روايات مى فرمايد: شيعيان ما اهل پنجاه و يك ركعت نماز هستند (550) و از آن حديث ظاهر مى شود كه اصحاب اتيان آن هستند نه عقيده به آن ، مقابل اهل سنت . چنانكه از حديث علائم مؤ من (551) نيز همين ظاهر شود .
استحباب سه روز روزه در هر ماه
اما سنت دوم رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه عبارت است از سه روز روزه در هر ماه ، پس اخبار كثيره كه بالغ بر چهل حديث مى شود در فضل آن وارد است . (552) و در كيفيت آن آنچه مشهور بين آنها و موافق با اخبار كثيره است و عمل رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در آخر عمر و ائمه هدى بر آن بوده آن است كه آن سه روز، پنجشنبه اول ، روز عرض اعمال ؛ و چهارشنبه اول دهه دوم ، روز نحس مستمر و روز نزول عذاب ، و پنجشنبه آخر از دهه آخر نيز روز عرض اعمال است . (553) در روايتى وارد است كه بر امم سابقه هر وقت عذاب نازل مى شد در يكى از اين ايام نازل مى شد؛ پس رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در اين ايام مخوفه روزه گرفت . (554) و در حديث است كه صوم اين سه روز معادل با صوم دهر است . (555) و تعليل فرموده اند در بعضى روايات به آيه شريفه ( من جاء بالحسنة فله عشر اءمثالها ) .(556)
فضيلت صدقه
اما سنت سوم رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه عبارت است از صدقه و جهد نمودن در آن ، پس آن نيز يكى از مستحبات است كه كمتر در اعمال مستحبه به پايه آن مى باشد . اخبار در موضوع صدقه ، حتى بر خارج از مذهب و بر حيوانات برى و بحرى ، بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد؛ و ما به ذكر بعضى از آن اكتفا مى كنيم . قال اءبوعبدالله عليه السلام :
... ليس شى ء اءثقل على الشيطان من الصدقة على المؤ من ، و هى تقع فى يد الرب تبارك و تعالى قبل اءن تقع فى يد العبد . (557)
ان الله لم يخلق شيئا الا و له خازن يخزنه الا الصدقة ، فان الرب يليها بنفسه ، و كان اءبى اذا تصدق بشى ء، وضعه فى يد السائل ، ثم ارتده منه فقبله و شمه ثم رده فى يد السائل . (558)
قريب به مضمون اين حديث چندين حديث ديگر وارد است ، (559) و دلالت بر بزرگى شاءن و عظمت رتبه صدقه دارد كه خداى تبارك و تعالى امر آن را به كس ديگر محول نفرموده و خود بايد قدرت و احاطه قيوميه خود حافظ صورت كامله غيبيه آن گرديده .
تدبر در اين حديث شريف و امثال آن ، كه در ابواب متفرقه كتب اصحاب (رضوان الله عليهم اجمعين ) منقول است ، براى اهل معرفت و اصحاب قلوب كشف توحيد فعلى حق را مى نمايد . و اشاره به نكته مهمه اى است كه توجه به آن براى كسانى كه قيام به اين امر مهم مى كنند خيلى لازم است . و آن آن است كه انسان بفهمد تصدق در دست كه واقع مى شود، كه نعوذ بالله اگر منت و اذيتى در دادن صدقه از انسان به فقير واقع شود، اول به حق تبارك و تعالى واقع شود، پس از آن به سائل ؛ چنانكه اگر فروتنى كند و از روى كمال خضوع و مذلت صدقه را به سائل مؤ من تقديم كند، براى حق تعالى كرده ؛ چنانكه عالم آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم و عاشق جمال حق تعالى ، جناب باقر العلوم عليه السلام صدقه را پس از وقوع در دست سائل مى بوييد و مى بوسيد و استشمام رايحه طيبه محبوب از آن مى كرد . خدا مى داند براى آن ذات مقدس و عاشق مجذوب چه راحت نفس و سكونت خاطرى پيدا مى شد؛ و چطور آن اشتغالات قلبيه و احتراقات شوقيه باطنيه را اين عشقبازى خاموش مى كرد .
افسوس و هزاران افسوس !كه اين نويسنده مستغرق در بحار هواى نفس و مخلد بر ارض طبيعت و بيخبر از ملك هستى در اين عالم آمد و عن قريب خواهد رفت و از محبت اوليا هيچ ادراك نكرد و از جذبات و جذورات و منازل و مغازلات آنها هيچى نفهميد، و وقوفش در اين عالم وقوف حيوانى و حركاتش حركات حيوانى و شيطانى بود . اللهم اليك المشتكى و عليك المعول . خداوندا، تو خود ما را به نور هدايتت دستگيرى و از اين خواب سنگين بيدار فرما و به عالم غيب و نور و دار بهجت و سرور و خلوت انس و محفل خاص دعوت كن . و قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : اءرض القيامة نار ما خلا ظل المؤ من فان صدقته تظله (560) در روايت است : صدقه را خداى تعالى تربيت فرمايد مثل شما كه بچه شتر را تربيت مى كنيد اگر نصف خرما صدقه دهيد، خداى تعالى آن را تربيت مى فرمايد و در روز قيامت آن را مى دهند به بنده در صورتى كه مثل كوه احد يا بزرگتر از آن است . (561)
و از اين قبيل حديث بسيار است . و در احاديث كثيره وارد است كه صدقه مردنهاى بد را دفع ؛ (562) و روزى را نازل (563)؛ قرض را ادا؛ (564) و عمر را زياد؛ و هفتاد طور مردن بد را دفع كند؛ (565) و خداى تعالى عوض آن را از ده تا صد هزار عطا فرمايد؛ (566) و اسباب زيادت مال گردد؛ (567) و در صبح هر كس صدقه دهد، از بلاى آسمانى در آن روز ايمن گردد؛ و اگر در اول شب بدهد از بلاهاى آسمانى در آن شب ايمن باشد؛ (568) و مداواى مريضها با صدقه شود (569) و اگر كسى اهل بيت مسلمى را كفايت كند، گرسنگى آنها را رفع كند و بدن آنها را بپوشاند و آبروى آنها را حفظ كند . از هفتاد حج محبوبتر است ؛ با آنكه يك حج از هفتاد عتق رقبه بالاتر است ، (570) با آنكه در عتق رقبه وارد است كه هر كس بنده اى را آزاد كند، خداوند به هر عضوى از آن عضوى از او را از آتش جهنم آزاد فرمايد؛ (571) و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام هزار بنده آزاد فرمود از كد يمين خود . (572)
نكته ديگر
در آيه شريفه وارد است لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون (573) در حديث است :
حضرت صادق عليه السلام صدقه مى دادند به شكر، پرسيدند: چطور به شكر صدقه مى دهيد؟ فرمود: شكر را از هر چيز دوست دارم ؛ و ميل دارم به آن چيزى كه محبوبترين اشياست پيش من صدقه دهم .(574)
حضرت امير عليه السلام جامه اى خريدارى فرمود و از آن خوشش آمد و آن را صدقه داد و فرمود: شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمود: كسى كه اختيار كند غير را بر خودش ، خداوند بهشت را روز قيامت براى او اختيار كند؛ و كسى كه دوست داشته باشد چيزى را، پس آن را براى خدا قرار دهد، خداى تعالى روز قيامت فرمايد: بندگان به يكديگر جزا مى دادند به معروف ، و من جزاى تو را امروز بهشت دهم (575)
روايت شده كه يكى از اصحاب وقتى همين آيه شريفه وارد كذا، ظ: نازل شد، باغى داشت بين خويشاوندانش قسمت كرد و آن را از همه اموالش بيشتر دوست داشت ؛ پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خوشا به حال تو!خوشا به حال تو!كه اين حال سودمندى است براى تو . (576)
براى جناب ابوذر غفارى ميهمانى آمد . فرمود به او كه براى من شترهايى است برو بهترين آنها را بياور . ميهمان رفت و شتر لاغرى آورد . ابوذر فرمود: به من خيانت كردى . گفت : بهترين شترها شتر فحل بود؛ به يادم آمد روز احتياج شما را به آن . ابوذر فرمود: روز احتياج من آن روزى است كه مرا در قبر مى گذارند با آنكه خداى تعالى فرمايد: هرگز به بر و نيكويى نرسيد مگر آنكه انفاق كنيد آنچه را دوست مى داريد .
و فرمود در مال سه شريك است : يكى قدر است ، كه فرقى نكند پيش آنكه خوب يا بد آن را ببرد به هلاك نمودن . دوم وارث است ، كه منتظر مردن توست . و تو سومى آنهايى . پس اگر توانستى كه عاجزتر از آنها نباشى نباش . خداى تعالى فرمايد: لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون (577) و اين بيشتر محبوب بود پيش من در بين اموالم ، پس دوست داشتم كه براى خودم پيش بفرستم . (578)
يكى از اسرار صدقه
انسان با علاقه مندى و محبت به مال و منال و زخارف دنيويه بزرگ شده است و تربيت گرديده ، و منشاء بيشتر مفاسد اخلاقى و اعمالى ، بلكه مفاسد دينى ، همين علاقه است . چنانكه در احايث كثيره وارد است . (579)
پس ، اگر انسان به واسطه صدقات و ايثار بر نفس اين علاقه را بتواند سلب كند يا كم كند، البته قطع ماده فساد و جرثومه قبايح كرده ، و طريق نيل به حصول معارف و انقطاع به عالم غيب و ملكوت و حصول ملكات فاضله و اخلاق كامله را براى خود مفتوح نموده . و اين يكى از نكات بزرگ انفاقات ماليه واجبه و مستحبه است . و در مستحبات اين نكته كاملتر است ، چنانكه واضح است .
پس ، از مجموع اخبار و آثار اين باب معلوم شد كه صدقه جامع دنيويه و اخرويه است . از ساعت اول دادن آن با انسان همراه است و دفع بليات مى كند، تا آخر امر در قيامت و ساير مراحل كه انسان را به بهشت و جوار حق برساند.
تتمه : بايد دانست كه صدقه مندوبه در سر و خفا افضل است از صدقه آشكارا و علانيه ؛ چنانكه در كافى شريف سند به حضرت صادق عليه السلام رساند كه به عمار ساباطى فرمود: يا عمار، الصدقة فى السر و الله اءفضل من الصدقة فى العلانية ؛ و كذلك و الله العبادة فى السر اءفضل منها فى العلانية (580)
در احاديث كثيره وارد است كه صدقه پنهانى غضب پروردگار را خاموش مى كند . (581) و در حديث است :
هفت طايفه است كه خداى تعالى در پناه خودش آنها را حفظ فرمايد در روزى كه پناهى جز پناه او نيست . يكى از آنها كسى است كه صدقه بدهد و پنهان كند حتى آنكه دست راست او نفهمد آنچه دست چپش انفاق كند . (582) .
شايد نكته افضليت يكى آن است كه عبادت سرى بعيدتر از ريا و به اخلاص نزديكتر است . ديگر آنكه در باب صدقه حفظ آبروى فقرا در كتمان آن است .
نيز صدقه بر ارحام و اقربا افضل است از غير آنها؛ و بر آن ، عنوان صله رحم ، كه از افضل عبادات است ، منطبق شود؛ چنانكه در حديث وارد است كه افضل صدقات ، صدقه به ذى رحم است ؛ و صله اخوان اجرش بيست است ، و صله رحم بيست و چهار است (583) بلكه در بعضى روايات است كه صدقه به غير رحم در صورتى كه رحم محتاج است قبول نمى شود . (584)
ختام : در اين حديث شريف كه مى فرمايد در صدقه جهد كن تا گمان كنى كه اسراف كردى ، با آنكه اسراف نكردى ، ظاهر شود كه مطلوب در صدقه كثرت آن است و به هر اندازه رسد اسراف نيست . در حديث است كه حضرت امام حسن مجتبى (سلام الله عليه ) سه مرتبه قسمت كرد اموال خود را با فقرا بطور تنصيف ؛ حتى اگر داراى دو جفت نعلين بود يا دو ثوب بود، تنصيف فرمود . (585) در حديث ديگر است كه حضرت رضا عليه السلام به حضرت جواد (سلام الله عليه ) مرقوم فرمود:
شنيدم غلامان تو وقتى سوار مى شوى ، تو را خارج مى كنند از در كوچك ؛ آنها بخل مى كنند و مى خواهند تو به كسى چيزى ندهى . به حق من بر تو كه بيرون رفتن و داخل شدنت نباشد مگر از در بزرگ و وقتى سوار شدى همراه خود طلا و نقره بردار و هيچ كس از تو سؤ الى نكند مگر آنكه به او عطا نمايى . و از عموهاى تو هر كس از تو سؤ الى كرد، كمتر از پنجاه دينار به او مده ؛ و اگر بيشتر خواستى بدهى ، اختيار با توست . و من اراده كردم به اين امر اينكه خداوند مقام تو را رفيع فرمايد؛ پس انفاق كن و ترس مكن كه خداوند بر تو سختگيرى فرمايد . (586)
اين احاديث منافات ندارد با احاديثى كه دلالت كند بر آنكه كثرت صدقه به قدرى كه معيشت بر عيال سخت شود از جمله اسراف است ؛ و خداوند دعاى كسى را كه انفاق كند و براى معيشت خود و عيالش چيزى نگذارد قبول نفرمايد؛ (587) در حديث است كه افضل صدقه صدقه اى است كه از زيادت كفاف باشد . (588) وجه عدم منافات آن است كه كثرت و جهد در صدقه لازم نيست به قدرى باشد كه موجب سختى بر عيال شود . چه بسا اشخاصى كه نصف مال يا بيشتر آن را صدقه دهند و كفاف خود و عيال آنها محفوظ ماند به طورى كه در ضيق معاش و سختى نيفتند .
فصل پنجم : فضيلت نماز شب
در اين حديث شريف تاءكيد بليغ در قيام به نماز شب و نماز ظهر شده است . امام راجع به نماز شب در بعضى احاديث سابقه ذكر كرديم ؛ (589) و در اين مقام اكتفا مى كنيم به ترجمه بعضى احاديث شريفه تبركا .
حضرت صادق عليه السلام فرمود: شرف مؤ من نماز كردن اوست در شب ؛ و عزتش نگاهدارى خود از اعراض مردم است .(590)
و حضرت صادق عليه السلام فرمود:
مال و اولاد زينت زندگانى دنياست ، و هشت ركعت در آخر شب با وتر زينت آخرت است ؛ و گاهى خداى تعالى جمع فرمايد آنها را براى طايفه اى . (591)
و فرمود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم :
وقتى كه ايستاد بنده از خوابگاه لذيذش كه راضى كند حق را به نماز شب ، در صورتى كه چرت مى زند، مباهات مى فرمايد خداى تعالى به واسطه او بر ملائكه و فرمايد: شاهد باشيد كه آمرزيدم او را(592)
و احاديث از اين قبيل در فضل آن بسيار است و مجال ذكر آنها نيست .
صلات وسطى
فصل ششم : فضيلت تلاوت قرآن
يكى از وصاياى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به تلاوت قرآن است . فقط تلاوت و حفظ و حمل و تمسك و تعلم و مداومت و مزاولت و تدبر در معانى و اسرار آن بيش از آن است كه به فهم قاصر ما درست آيد . و آنچه از اهل بيت عصمت عليهم السلام در خصوص آن وارد شده است در اين اوراق نگنجد؛ و ما به بعض آن قناعت كنيم . عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
القرآن عهد الله الى خلقه ، فقد ينبغى للمرء المسلم اءن ينظر فى عهده و اءن يقراء منه فى كل يوم خمسين آية . (596)
عن الزهرى قال : سمعت على بن الحسين عليهما السلام يقول : آيات القرآن خزائن ، فكلما فتحت خزينة ينبغى لك اءن تنظر فيها (597)
ظاهر اين دو حديث آن است كه تدبر در آيات آن و تفكر در معانى آن خوب است . و تدبر و تفكر در آيات محكمه الهيه و فهم معارف و حكم و توحيد از آن نمودن غير از تفسير به راءى است كه منهى عنه است در مقابل اصحاب راءى و اهواى فاسده ، بدون تمسك به اهل بيت وحى كه مختص به مخاطبه كلام الهى هستند؛ چنانكه در محال خود ثابت است و تفصيل در اين مقام بى موقع . و كفايت مى كند قول خداى تعالى : اءفلا يتدبرون القرآن اءم على قلوب اءقفالها . (598) . در اخبار امر به رجوع به آن و تدبر در معانى آن بسيار وارد است . حتى از جناب اميرالمؤ منين عليه السلام نقل است كه فرمود: خيرى نيست در قرائتى كه از روى تفكر نباشد (599) قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
من قراء عشر آيات فى ليلة لم يكتب من الغافلين ، و من قراء خمسين آية كتب من الذاكرين ، و من قراء مائة آية كتب من القانتين ، و من قراء مائتى آية كتب من الخاشعين ، و من قراء ثلاثمائة آية كتب من الفائزين ، و من قراء خمسمائة آية كتب من المجتهدين ، و من قراء اءلف آية كتب له قنطار من بر القنطار خمسة عشر اءلف (خمسون اءلف ) مثقال من ذهب ؛ و المثقال اءربعة و عشرون قيراطا اءصغرها مثل جبل اءحد، و اءكبر ما بين السماء و الاءرض (600)
در اخبار كثيره قضيه تمثل قرآن به صورت نيكويى ، و شفاعت نمودن آن از اهل خود و قرائت كنندگان وارد است ، (601) كه از ذكر آنها صرف نظر كرديم . در حديث است :
مؤ منى كه قرائت قرآن كند در حال جوانى ، داخل شود قرآن به گوشت و خون او، و او را خداوند با سفراى كرام نيكوكار قرار دهد، و قرآن پناه اوست در قيامت و در محضر حق گويد: خداوندا!هر عاملى اجر عملش را گرفت غير از عامل به من ، پس بهترين عطاياى خود را به او برسان . پس خداى تعالى به او بپوشاند دو حله از حله هاى بهشتى و بر سر او تاج كرامت نهد . پس خطاب شود: آيا راضى شدى ؟ قرآن عرض كند: من اميد بيشتر داشتم پس امن و امان را به دست راست او دهند و خلد را به چپ ؛ پس داخل بهشت شود و به او گفته شود: قرائت كن و بالا بيا درجه اى . پس به قرآن خطاب شود: آيا او را به مقامات رسانديم و تو راضى شدى ؟ عرض كند: آرى . (602)
فرمود حضرت صادق عليه السلام كه كسى كه قرآن را بسيار قرائت كند و با او عهد تازه كند به مشقت كشيدن در حفظ آن ، دو اجر به او عطا فرمايد . (603) از اين حديث شريف معلوم شود كه مطلوب در تلاوت قرآن شريف آن است كه در اعماق قلب انسان تاءثير كند و باطن انسان صورت كلام الهى گردد. اشاره به اين فرموده آنجا كه فرمايد: جوان مؤ من اگر قرائت كند، قرآن در گوشت و خون او وارد شود، اين كنايه از آن است كه صورت قرآن در قلب جايگزين گردد به طورى كه خود باطن انسان كلام الله مجيد و قرآن حميد گردد به اندازه لياقت و استعدادش . در حمله قرآن كسى است كه باطن ذاتش تمام حقيقت كلام جامع الهى است و خود قرآن جامع و فرقان قاطع است ؛ مثل على بن ابى طالب عليه السلام و معصومين از ولد طاهرينش عليهم السلام كه سراپا تحقق به آيات طيبات الهيه هستند؛ و آنها آيات الله عظمى و قرآن تام و تمام هستند . بلكه در تمام عبادت اين معنا مطلوب ، و يكى از اسرار بزرگ عبادات و تكرار آن همين تحقق به حقايق عبادات است ، و متصور شدن باطن ذات و قلب است به صورت عبادت .
عبادت در جوان تاءثير كند
اين تاءثر قلبى و تصور باطنى در ايام جوانى بهتر حاصل شود، زيرا قلب جوان لطيف و ساده و صفايش بيشتر و واردات آن كمتر و تزاحمات و تراكمات در آن كمتر است ؛ پس شديد الانفعال و كثير القبول است . بلكه هر خلق زشت و زيبايى در قلب جوان بهتر داخل شود و شديدتر و زودتر از آن متاءثر و منفعل گردد . بسيار اتفاق افتد كه حق يا باطل يا زشت يا زيبا را به مجرد معاشرت با اهل آن بدون دليل و حجت قبول نمايد . پس ، بر جوانها لازم است كه كيفيت معاشرت و مؤ انست خود را ملتفت باشند و از معاشر بد اجتناب كنند، گرچه دل آنها محكم به ايمان باشد . بلكه معاشرت با تباهكاران و اهل خلق و عمل بد براى نوع طبقات ضرر دارد، و هيچ كس نبايد از خود مطمئن باشد و به ايمان يا اخلاق و اعمال خود مغرور گردد؛ چنانكه در احاديث شريفه نهى از معاشرت با اهل معاصى شده . (604)
آداب قرائت
بالجمله ، مطلوب در قرائت قرآن كريم آن است كه در قلوب صورت آن نقش بندد، و اوامر و نواهى آن تاءثير كند، و دعوات آن جايگزين شود . و اين مطلوب حاصل نشود مگر آنكه آداب قرائت ملحوظ شود . مقصود از آداب آن نيست كه پيش بعض قرا متداول شده است كه تمام هم و همت منصرف به مخارج الفاظ و تاءديه حروف شود، به طورى كه علاوه بر آنكه از معنى و تفكر در آن بكلى غافل شويم ، منجر به آن شود كه تجويد آن نيز باطل گردد؛ بلكه كثيرا كلمات از صورت اصليه خود به صورت ديگر منقلب شود و ماده و صورت آن تغيير كند . اين يكى از مكايد شيطان است كه انسان متعبد را تا آخر عمر به الفاظ قرآن سرگرم ، و از سر نزول قرآن و از حقيقت اوامر و نواهى و دعوت به معارف حقه و اخلاق حسنه آن بكلى غافل مى كند . تازه بعد از پنجاه سال قرائت معلوم شود كه از شدت تغليظ و تشديد در آن ، از صورت كلام بكلى خارج شده و يك صورت غريبى پيدا كرده !بلكه مقصود آدابى است كه در شريعت مطهره منظور شده است ، كه اعظم و عمده آنها تفكر و تدبر و اعتبار به آيات آن است . در كافى شريف سند به حضرت صادق عليه السلام رساند، قال : ان هذا القرآن فيه منار الهدى و مصابيح الدجى ؛ فليجل جال بصره و يفتح للضياء نظره ؛ فان التفكر حياة قلب البصير، كما يمشى المستنير فى الظلمات بالنور . (605)
عن اءميرالمؤ منين عليه السلام :
و اذا مروا بآية فيها تخويف اءصغوا اليها مسامع قلوبهم و اءبصارهم ، فاقشعرت منها جلودهم ، و وجلت قلوبهم ، فظنوا اءن صهيل جهنم و زفيرها و شهيقها فى اءصول آذانهم و اذا مروا بآية فيها تشويق ، ركنوا اليها طمعا، و تطلعت اءنفسهم اليها شوقا، و ظنوا اءنها نضب اءعينهم (606)
معلوم است كسى كه تفكر و تدبر در معانى قرآن كرد، در قلب اثر كند و كم كم به مقام متقين رسد . اگر توفيق الهى شامل حالش شود، از آن مقام نيز بگذرد و هر يك از اعضا و جوارح و قواى آن آيه اى از آيات الهيه شود . و شايد جذوات و جذبات خطابات الهيه او را از خود بيخود كند و آنچه در وهم تو و من نايد آن شود .
اخلاص در قرائت
از آداب لازمه قرائت قرآن كه در تاءثير در قلوب سمت ركنيت دارد و بدون آن هيچ عملى را قيمتى نيست ، بلكه ضايع و باطل و موجب سخط الهى است ، اخلاص است كه سرمايه مقامات اخرويه و راءس المال تجارت آخرت است . در اين باب نيز در اخبار اهل بيت عصمت عليهم السلام سفارش بليغ شده است . از آن جمله آن است : عن اءبى جعفر عليه السلام :
قراء القرآن ثلاثة : رجل قراء القرآن فاتخذه بضاعة و استدربه الملوك و استطال به على الناس . و رجل قراء القرآن حروفه و ضيع حدوده و اءقامه اقامة القدح فلا كثر الله هولاء من حملة القرآن . و رجل قراء القرآن فوضع دواء القرآن على داء قلبه ، فاءسهر به ليله و اءظماء به نهاره ، و قام به فى مساجده ، و تجافى به عن فراشه ؛ فباءولئك يدفع الله العزيز الجبار البلاء؛ و باءولئك ينزل الله الغيث من السماء . فو الله ، لهولاء فى قراء اعز من الكبريت الاءحمر . (607)
عن اءبى عبدالله عليه السلام : من قراء القرآن ياءكل به الناس ، جاء يوم القيامة و وجهه عظم لا لحم فيه . (608) و عن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
من تعلم القرآن فلم يعمل به و آثر عليه حب الدنيا و زينتها، استوجب سخط الله ؛ و كان فى الدرجة مع اليهود و النصارى الذين ينبذون كتاب الله وراء ظهورهم .
و من قراء القرآن يريد به سمعة و التماس الدنيا، لقى الله يوم القيامة و وجهه عظم ليس عليه لحم و زج القرآن فى قفاه حتى يدخله النار و يهوى فيها مع من هوى .
و من قراء القرآن و لم يعمل به ، حشره الله يوم القيامة اءعمى ؛ فيقول : يا رب ، لم حشرتنى اءعمى و قد كنت بصيرا . قال : كذلك اءتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسى (609) . فيؤ مر به الى النار .
و من قراء القرآن ابتغاء وجه الله و تفقها فى الدين ، كان له من الثواب مثل جميع ما اءعطى الملائكة و الاءنبياء و المرسلون .
و من تعلم القرآن يريد به رياء و سمعة ليمارى به السفهاء و يباهى به العلماء و يطلب به الدنيا، بدد الله عظامه يوم القيامة و لم يكن فى النار اءشد عذابا منه ؛ و ليس نوع من اءنواع العذاب الا و يعذب به من شدة غضب الله عليه و سخطه .
و من تعلم القرآن و تواضع فى العلم و علم عباد الله و هو يريد ما عند الله ، لم يكن فى الجنة اءعظم ثوابا منه و لا اءعظم منزلة منه ، و لم يكون فى الجنة منزل و لا درجة رفيعة و لا نفيسة الا و كان له فيها اءوفر النصيب و اءشرف المنازل . (610)
معنى ترتيل
از آداب قرائت ، كه موجب تاءثير در نفس نيز هست و سزاوار است كه شخص قارى مواظبت آن كند، ترتيل در قرائت است ، و آن طورى كه در حديث است ، عبارت است از حد توسط بين سرعت و تعجيل در آن ، و تاءنى و فتور مفرط كه كلمات از هم متفرق و منتشر گردد . عن عبدالله بن سليمان ، قال ؛ ساءلت اءبا عبدالله عليه السلام عن قول الله تعالى : (و رتل القران ترتيلا ) قال :
قال اءميرالمؤ منين عليه السلام : تبينه تبيانا؛ و لا تهذه هذ الشعر و لا تنثره نثر الرمل ؛ و لكن اءفزعوا قلوبكم القاسية ؛ و لا يكن هم اءحدكم آخر السورة . (611)
پس ، انسان كه مى خواهد كلام خدا را قرائت كند و به آيات الهيه قلب قاسى خود را مداوا كند و با كلام جامع الهى شفاى امراض قلبيه خود را بگيرد و با نور هدايت اين مصباح منير غيبى و اين نور على نور آسمانى طريق وصول به مقامات اخرويه و مدارج كماليه را دريابد، بايد اسباب ظاهريه و باطنيه و آداب صوريه و معنويه آن را فراهم كند؛ نه مثل ما كه اگر گاهگاهى هم تلاوت قرآن كنيم ، علاوه بر آنكه از معانى و مقاصد و اوامر و نواهى و وعظ و زجر آن بكلى غافليم ، و گويى آياتى كه در آن ذكر اوصاف جهنم و عذاب اليم آن يا بهشت و كيفيات نعيم آن گرديده به ما ربطى ندارد و نعوذ بالله در خواندن كتاب قصه حضور قلب ما بيشتر و حواس ما جمعتر است از كتاب كريم خدايى از آداب ظاهريه آن نيز غفلت كنيم .
در احاديث شريفه وارد است كه قرآن را با حزن بخوانيد (612) و با صورت نيكو تلاوت كنيد . حضرت على بن الحسين عليهما السلام قرآن را به طورى نيكو تلاوت مى فرمود كه كسانى كه از آنجا عبور مى كردند، از قبيل سقاها، آنجا توقف مى كردند و بعضى از استماع آن غش مى كردند . (613) ولى ما هر وقت مى خواهيم صوت حسن و آواز نيكوى خود را به مردم ارائه دهيم ، قرآن يا اذان را وسيله قرار مى دهيم ؛ و مقصد ما تلاوت قرآن نيست .
بالجمله ، مكايد شيطان و نفس اماره بسيار است ؛ و غالبا حق را به باطل مشتبه و زشت و زيبا را با هم ملتبس مى نمايد . بايد از مكايد او به خداوند پناه برد .
فصل هفتم : رفع يد در نماز و تقليب آن
اينكه در اين حديث شريف وارد است كه بر تو باد به بلند كردن دستها در نماز و برگرداندن و تقليب نمودن آن ظاهر آن است كه رفع دست در وقت تكبيرات باشد . و مقصود از تقليب آن محتمل است باطن كفها را به سوى قبله متوجه كردن باشد؛ چنانكه يكى از مستحبات رفع دست است در وقت تكبير . شايد از رفع يد در اين حديث مقصود رفع در وقت قنوت باشد؛ و مقصود از تقليب آن باشد كه باطن كفها را به سوى آسمان قرار دهد؛ بالجمله ، اظهر در اين روايت شريفه احتمال اول است .
در هر صورت ، بلند كردن دستها در نماز، در هر تكبيرى ، زينت نماز است . و نماز جبرئيل عليه السلام و ملائكه سماوات سبع بدين طريق است ؛ چنانكه اءصبغ بن نباته از جناب اميرالمؤ منين عليه السلام نقل نموده . (614) و حضرت رضا (سلام الله عليه ) فرموده است :
علت اينكه دستها در تكبير بلند مى شود آن است كه در آن قسمى از انقطاع و تخليص و تضرع است . پس خداى تعالى دوست دارد كه در وقت ذكر او، بنده منقطع به سوى او و متضرع و خالص باشد . وبراى آن است كه به واسطه رفع يد انسان متوجه شود و احضار نيت كند و قلب اقبال كند . (615)
اين فرموده مطابق است با آنچه بعض اهل معرفت گويند در سر رفع يد كه به واسطه آن ، غير را به پشت سر اندازد و خار طريق وصول را از ميان بردارند و خود را منقطع از ما سوا و خالص و مخلص گردانند؛ آن گاه به معراج حقيقى معنوى و مسافرت الى الله روند . و اين مسافرت و معراج بى ترك خودى و انانيت صورت نگيرد .
فصل هشتم : فضيلت مسواك
مسواك يكى از آداب مستحبه شرعيه است مطلقا، و در مواقع خاصه مؤ كد است ؛ مثل قبل از وضو و نماز، و در وقت قرائت قرآن ، و وقت سحر، و وقت برخاستن از خواب . و در اخبار شريفه سفارش بليغ و تاءكيد تام درباره آن شده است ، و براى آن خواص بسيارى ذكر شده است ؛ و ما به ذكر بعضى از آن اين اوراق را متبرك مى كنيم .
عن اءبى عبدالله عليه السلام قال :
فى السواك اثنتا عشرة خصلة : هو من السنة ، و مطهرة للفم ، و مجلاة للبصر، و يرضى الرب ، و يذهب بالبلغم ، و يزيد فى الحفظ، و يبيض الاءسنان ، و يضاعف الحسنات ، و يذهب بالحفر، و يشد اللثة ، و يشهى الطعام ، و يفرح به الملائكة .(616)
در حديث ديگر نيز قريب به اين مضمون وارد است . اين بثورات و قرحه ها، كه در اين حديث شريف وارد است ، عبارت است از جوشها و قرحه هاى كوچكى كه در بن دندانها پيدا شود، و چركى سفيد و متعفن در آن توليد گردد كه در وقت جويدن غذا آن بثورات منفجر شده و از آن چركها مخلوط به غذا شده اسباب كثيرى از امراض ، از قبيل سوء هضم و غيره گردد . و اطباء حاضر آن را پيوره گويند؛ و به آن خيلى اهميت مى دهند، حتى آنكه براى معالجه آن محتاج به كشيدن دندانها شوند . پس ، انسان با قطع نظر از جهات غيبيه باطنيه ، كه اعظم آنها رضايت حق است ، براى حفظ صحت و تنظيف نيز باشد، خوب است به آن مواظبت كند و به اين سنت مستمره انبيا قيام كند . در حديث است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اينقدر جبرئيل به من سفارش مسواك نمود كه من بر دندانهاى خود ترسيدم (617) . اگر به واسطه مشقت نبود، من بر امت خود واجب مى كردم مسواك را قبل از وضو و هر نمازى . (618)
جناب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آب وضو و مسواك خود را زير بالين سر مبارك مى گذاشتند در شبها، و ظرف آب وضو را با چيزى مى پوشاندند؛ و وقتى از خواب ناز بيدار مى شدند، مسواك مى كردند و وضو مى گرفتند و چهار ركعت نماز مى خواندند و مى خوابيدند؛ و پس از آن بيدار مى شدند و مسواك مى كردند وضو مى گرفتند و نماز مى خواندند .جناب صادق عليه السلام پس از ذكر اين حديث فرمود:شما نيز تاءسى نيكو كنيد به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم . (619)
در حديث است كه دو ركعت نماز با مسواك افضل است از هفتاد ركعت بدون مسواك حتى مستحب است اگر انسان فراموش نمود مسواك را قبل از وضو بعد از آن به جا آورد و پس از آن سه مرتبه مضمضه كند . (620) اخبار در اين باب بسيار است . (621)
فصل نهم : مبادى محاسن اخلاق و مساوى آن
گرچه ما در اين اوراق به مناسبت بسيارى از اخلاق نفس را به طور تعديد و تفصيل بيان نموديم و طريق اتصاف به محامد اخلاقيه و اجتناب از مساوى و مفاسد آن را به قدر مناسب و ميسور شرح داديم ، ولى در اين مقام به بيان جامع آن مى پردازيم .
خلق عبارت از حالتى است در نفس كه انسان را دعوت به عمل مى كند بدون رويه و فكر. مثلا، كسى كه داراى خلقسخاوت است ، آن خلق او را وادار به وجود و انفاق كند، بدون آنكه مقدماتى تشكيل دهد و مرجحاتى فكر كند؛ گويى يكى از افعال طبيعيه اوست ، مثل ديدن و شنيدن . و همين طور، نفس عفيف كه اين صفت خلق آن شده است به طورى حفظ نفس كند كه گويى يكى از افعال طبيعيه اوست . و تا نفس به واسطه رياضت و تفكر و تكرر به اين مقام نرسد، داراى خلق نشده است و كمال نفس حاصل نگرديده ؛ و بيم آن است كه آن خلق اگر از كمالات است زايل شود و عادات و اخلاق سيئه بر آن غالب آيد . ولى اگر مثل افعال طبيعيه شد و قوا و آلات رام گرديد و قهر و سلطنت حق ظاهر شد، زوالش مشكل شود، و نادر اتفاق افتد .
علماى اخلاق فرمودند اين حالت و خلق نفس گاهى در انسان طبيعى است و راجع به اصل فطرت و مربوط به مزاج است ، چه در جانب خير و سعادت ، يا شر و شقاوت ؛ چنانكه مشهور است بعضى از زمان طفوليت رو به خيرات ، و بعضى مايل به شرورند؛ بعضى به ادنى چيزى غضب كنند و با چيز مختصرى وحشت كنند و با سبب كوچكى به فزع آيند، و بعضى به خلاف آنانند. و گاهى اين اخلاق نفسانيه استفاده شود به عادات و معاشرات و تدبر و تفكر . و گاهى ابتدا از روى تفكر و رويه حاصل شود تا ملكه گردد .
پس ، گوييم مقصود از طبيعى بودن و فطرى بودن خلقى ، آن نيست كه ذاتى غير قابل تغيير است ؛ بلكه جميع ملكات و اخلاق نفسانيه ، تا نفس در اين عالم حركت و تغير است و در تحت تصرف زمان و تجدد واقع است ، قابل تغيير است ، و انسان مى تواند جميع اخلاق خود را متبدل به مقابلات آنها كند . چنانكه دلالت بر اين مدعى كند، علاوه بر برهان و تجربه ، دعوت انبيا و شرايع حقه به سوى اخلاق كريمه و ردع آنها از مقابل آنها .
علماى فن اخلاق مجموع فضايل نفس را تحت چهار جنس داخل كرده اند، كه آن چهار عبارت است از:
حكمت ، عفت ، شجاعت ، عدالت . و حكمت را فضيلت نفس ناطقه مميزه دانسته اند؛ و شجاعت را از فضايل نفس غضبيه ؛ و عفت را از فضايل نفس شهويه ؛ و عدالت را تعديل فضايل ثلاث شمرده اند . و ساير فضايل را به اين چهار فضيلت ارجاع كرده اند . و تفصيل و تحديد هر يك از آنها از عهده اين اوراق خارج است . آنچه دانستنى است آن است كه به موجب حديث منقول از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم : بعث لا تمم مكارم الاءخلاق (622) غايت و بعثت و نتيجه دعوت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله و سلم اكمال مكارم اخلاق است . و در احاديث شريفه مجملا و مفصلا به مكارم اخلاق بيش از هر چيز، بعد از معارف ، اهميت دادند . و ما پس ازاى بعضى از آنها را ذكر مى كنيم ان شاء الله . و اهميت آن بيش از آن است كه ما از عهده حق بيان آن بر آييم ؛ اينقدر معلوم است كه سرمايه حيات ابدى آخرت و راءس المال تعيش آن نشئه حصول اخلاق كريمه و اتصاف به مكارم اخلاق است . و آن بهشتى كه به واسطه كرائم اخلاقى به انسان اعطا شود، كه بهشت صفات است ، هيچ طرف نيست با بهشتى كه جسمانى اعمالى است ، و در آن از جميع نعم و لذات جسمانى اعظم و احسن آن موجود است ؛ چنانكه ظلمتها و وحشتهايى كه در اثر اعمال سيئه براى انسان حاصل شود بالاتر از هر عذاب اليمى است .
انسان تا در اين عالم است مى تواند خود را از اين ظلمت نجات دهد و به آن انوار برساند . آرى ، مى تواند، ولى نه به اين حالت سردى و خمودى و سستى و فتور و سهل انگارى كه در ماست ، كه همه مى بينيد كه با هر خلق زشت و اطوار ناپسندى كه از اول طفوليت بزرگ شديم و با معاشرت و مؤ انستهاى نامناسب تهيه كرديم تا آخر باقى مى مانيم ، سهل است ، روز به روز بر آن مى افزاييم . گويى گمان نداريم كه عالم ديگرى هست و نشئه باقيه ديگرى خواهد آمد واى اگر از پس امروز بود فردايى (623) گويى كه دعوت انبيا و اوليا عليهم السلام به ما هيچ مربوط نيست . معلوم نيست ما با اين اخلاق و اعمال به كجا مى رسيم و با چه صورتى محشور مى شويم . يك وقت تنبه پيدا مى كنيم كه كار از دست ما خارج و حسرت و ندامت نصيب ماست ، و غير از خود كسى را نتوانيم ملامت كنيم . انبيا عليهم السلام طريق سعادت را نشان دادند، و علما و حكما فرمايشات آنها را براى ما تفسير نمودند و طرق معالجه امراض باطنيه را بيان كردند، و با هر زبان ترجمه و با هر بيان تزريق نمودند، و به گوش ما فرو نرفت و چشم و گوش و قلب خود را از آن بستيم . پس ، بايد ملامت به خود ما برگردد، چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين حديث كه به شرح آن اشتغال داريم فرموده است . اينقدر در اخبار و آثار سفارش اتصاف به مكارم اخلاق و اجتناب از مقابلات آنها شده است كه به ميزان نيايد، و ما حتى از مراجعه به كتاب آنها غفلت داريم .
هان اى عزيز، تو اگر با اخبار و احاديث سر و كار دارى ، به كتب شريفه اخبار، خصوصا كتاب شريف كافى ، مراجعه كن ؛ و اگر با بيان علمى و اصطلاحات علما سر و كارى دارى ، به كتب اخلاقيه از قبيل طهارة الاعراق و كتب مرحوم فيض و مجلسى و نراقيان مراجعه كن ؛ و اگر خود را از استفاده مستغنى مى دانى ، يا اتصاف به اخلاق كريمه و احتراز از سيئات اخلاقيه را لازم نمى دانى ، جهل خود را كه ام الامراض است معالجه كن . ما ختم مى كنيم اين مقام را به تبرك به ذكر بعضى اخبار شريفه اين باب .
عن اءبى عبدالله عليه السلام :
ان الله خص رسوله صلى الله عليه و آله بمكارم الاءخلاق ؛ فامتحنوا اءنفسكم ؛ فان كانت فيكم ، فاحمدوا الله و ارغبوا اليه فى الزيادة منها . فذكرها عشرة ؛ اليقين ، و القناعة ، و الصبر، و الشكر، و الحلم ، و حسن الخلق ، و السخاء، و الغيرة ، و الشجاعة ، و المروة (624)
اين حديث از چندين طريق نقل شده ، حاصل آنكه خداى تعالى رسول خود را به مكارم اخلاق اختصاص داد؛ پس امتحان كنيد شما خود را: اگر اين صفات در نفس شما بود، حمد خدا كنيد و به سوى خدا توجه كنيد براى زيادت . پس ده تاى از آن صفات را ذكر فرمود چنانكه در روايت است . و عن جعفر بن محمد عليهما السلام :
عليكم بمكارم الاءخلاق ، فان الله عزوجل يحبها؛ و اياكم و مذام الاءفعال ، فان الله يبغضها . الى اءن قال : و عليكم بحسن الخلق ؛ فانه يبلغ بصاحبه درجة الصائم القائم ... (625)
عن جعفر عليه السلام : ان اءكمل المؤ منين ايمانا اءحسنهم خلقا (626)
قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : ما يوضع فى ميزان امرء يوم القيامة اءفضل من حسن خلق (627)
در اين باب اخبار بسيار است . و چنانكه حسن خلق موجب كمال ايمان و ثقل ميزان و دخول در جنان است ، سوء خلق به عكس آن ، ايمان را فاسد و انسان را به عذاب الهى مبتلا كند . چنانكه در احاديث شريفه به آن اشاره شده است :
عن اءبى عبدالله عليه السلام : ان سوء الخلق ليفسد الايمان كما يفسد الخل العسل (628)
و از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه خداى تعالى ابا دارد از قبول توبه كسى كه صاحب خلق بد است . سؤ ال شد از علت آن . فرمود براى آنكه هر چه توبه مى كند از گناهى ، واقع شود در گناهى بدتر از آن . (629) و در حديث است كه كسى كه خلقش بد شد، خودش را به عذاب مبتلا كرد (630) . معلوم است كه خلق زشت انسان را دائما معذب دارد ، و در نشئات ديگر نيز اسباب سختى و فشار و ظلمت است . الحديث الثامن و العشرون : اقسام قلوب
عن سعد عن اءبى جعفر عليه السلام قال :
ان القلوب اءربعة : قلب فيه نفاق و ايمان ؛ و قلب منكوس ؛ و قلب مطبوع ؛ و قلب اءزهر اءجرد. فقلت : ما الاءزهر؟ قال : فيه كهياءة السراج . فاءما المطبوع فقلب المنافق ؛ و اءما الاءزهر فقلب المؤ من : ان اءعطاه شكر، و ان ابتلاه صبر . و اءما المنكوس فقلب المشرك ؛ ثم قراء هذه الآية : (افمن يمشى مكبا على وجهه اءهدى اءمن يمشى سويا على صراط مستقيم ) (631) فاءما القلب الذى فيه ايمان و نفاق ، فهم قوم كانوا بالطائف . فان اءدرك اءحدهم ، اءجله على نفاقه هلك ؛ و ان اءدركه على ايمانه نجا .
مقدمه : ترغيب به اصلاح قلب
در اصلاح قلب كوشيدن ، كه صلاح و فساد آن سرمايه سعادت و شقاوت است ، لازم تر است از تفتيش حقيقت آن نمودن ، و اصطلاحات رايجه را درست كردن ؛ بلكه بسا شود كه انسان به واسطه شدت توجه به اصطلاحات و فهم كلمات و غور در اطراف آن از قلب خود بكلى غافل شود و از اصلاح آن بازماند؛ در مقام شرح حقيقت و ماهيت قلب و اصطلاحات حكما و عرفا استادى كامل شود، ولى قلب خودش ، نعوذ بالله ، از قلوب منكوسه يا مطبوعه باشد؛ مثل كسى كه از خواص و آثار ادويه مضره و نافعه مطلع باشد و شرح هر يك را خوب بدهد ولى از ادويه مضره احتراز نكند و از مفيده به كار نبرد؛ ناچار چنين شخصى با همه علم دواشناسى به هلاكت رسد و اين علم موجب نجات او نشود .
علم احوال قلوب و كيفيت صحت و مرض و صلاح و فساد آن از علومى است كه صرفا مقدمه عمل و طريق علاج و اصلاح آن است و ادراك و فهم آن از كمالات انسانيه به شمار نيايد . پس ، انسان بايد عمده توجه و اصل مقصدش اصلاح قلب و اكمال آن باشد تا به كمال سعادت روحانى و درجات عاليه غيبيه نائل شود . اگر از اهل علوم و دقايق و حقايق نيز هست ، در ضمن سير در آفاق و انفس عمده مطلوبش به دست آوردن حالات نفسانيه خود باشد، كه اگر از مهلكات است به اصلاح آن پردازد، و اگر از منجيات است به تكميل آن بكوشد . مقصود از اين بيان اين نيست كه علم اخلاق و منجيات و مهلكات نفس لازم نيست ، بلكه مقصود آن است كه آن علم را صرفا بايد مقدمه عمل دانست نه آنكه آن را مستقل دانسته صرف عمر در جمع آورى اصطلاحات كرد و از مقصد باز ماند .
روشنى قلب مؤ من
قلب مؤ من ازهر است . و در كافى شريف از جناب صادق عليه السلام نقل كند كه فرمود:
بعضى مردم را مى بينى كه از كمال فصاحت خطا نمى كند در لام يا واوى ، ولى قلب او از شب تاريك تاريك تر است . و بعضى مردم از قلب خود نمى تواند خبر دهد با زبانش ، و حال آنكه قلبش مثل چراغ نورانى است . (632) نيز قلب مؤ من بر طريقه مستقيمه ، و مشى معنوى او به جاده مستويه انسانيه است . زيرا اولا خارج از اصل فطرت الهيه ، نشده ، و به همان فطرت توحيد، كه نقطه توجه به كمال مطلق و جمال تام است ، مشى نمايد؛ و ناچار اين حركت معنويه روحانيه از مرتبه فطرت مخمره تا غايت كمال مطلق است بدون اعوجاج . و اين راه استقامت روحانى و جاده مستوى باطنى است . اما ساير قلوب ناچار خارج از فطرت و معوج از طريقه مستقيمه است . از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه بر زمين خط مستقيم كشيدند و خطوط ديگرى در اطراف آن كشيدند و فرمود: اين خط مستقيم وسطى طريقه من است . (633)
مؤ من چون سيرش مستقيم و قلبش مستوى و توجهش الى الله و صراطش سوى است ، از اين جهت در آن عالم نيز صراطش مستقيم و روشن و قامتش مستقيم و صورت و سيرت و باطن و ظاهرش به صورت و هياءت انسانيت است . با اين مقايسه قلب مشرك را نيز مى توان فهميد، كه چون قلبش از فطرت الهيه خارج و از نقطه مركزيه كمال متمايل و از بحبوحه نور و جمال منحرف است و از تبعيت هادى مطلق و ولى كامل منصرف و بركنار است ، و به انيت و انانيت خود و دنيا و زخارف آن مصروف است ، از اين جهت در عوالم ديگر نيز با سيرت و صورت مستقيمه انسانيه محشور نگردد و به صورت يكى از حيوانات منكوس الراءس محشور شود، زيرا در آن عالم صورت و هياءت تابع قلوب است و ظاهر ظل باطن و قشر سايه لب است ، و مواد آن عالم مثل اين نشئه تعصى از قبول اشكال ملكوتيه باطنيه ندارد . و اين در محل خود مبرهن است . پس قلوبى كه از حق و حقيقت معرض هستند و از فطرت مستقيمه خارجند و به دنيا مقبل و متوجهند، سايه آنها نيز مثل خودشان از استقامت خارج و منكوس و رو به طبيعت و دنيا است ؛
و شايد در آن عالم بعضى با روى خود راه روند و پاهاى آنها رو به بالا باشد؛ و بعضى با شكمهاى خود راه روند؛ و بعضى با دست و پاى خود چون حيوانات راه روند، چنانكه در اين عالم مشى آنها چنين بوده : اءفمن يمشى مكبا على وجهه اءهدى اءم من يمشى سويا على صراط مستقيم (634) ممكن است اين مجاز در عالم مجاز در عالم حقيقت و ظهور و بروز روحانيت حقيقت پيدا كند . در احاديث شريفه در ذيل اين آيه شريفه صراط مستقيم را به حضرت اميرالمؤ منين و حضرات ائمه معصومين عليهما السلام تفسير فرمودند: عن اءبى الحسن عليه السلام قال :
قلت :( اءفمن يمشى مكبا على وجهه اءهدى اءم من يمشى سويا على صراط مستقيم )؟ قال : ان الله ضرب مثلا من حاد عن ولاية على عليه السلام كمن يمشى على وجهه لا يهتدى لامره ؛ و جعل من تبعه سويا على صراط مستقيم .الصراط المستقيم اءميرالمؤ منين عليه السلام . (635)
در حديث ديگر است كه مقصود از صراط مستقيم على عليه السلام و ائمه عليهم السلام است . (636)
تتميم : قلب منافق و فرق آن با قلب مؤ من
از بيانات سابق حال قلب مؤ من و مشرك ، بلكه كافر نيز، معلوم شد؛ و قلب منافق نيز به مقايسه معلوم شود . زيرا قلب مؤ من از فطرت ساذجه صافيه اصليه خود خارج نشده ؛ هر چه از حقايق ايمانيه و معارف حقه به او القا شود، طبعا قبول كند . از اين جهت ، قلب مؤ من را در حديث ديگر، در كافى شريف ، فرموده كه مفتوح است .
اما قلب منافق چون كدورات و ظلمتهاى منافيه با فطرت انسانيت پيدا كرده ، از قبيل تعصبهاى جاهليت و اخلاق ذميمه و حب نفس و جاه و غير آن از منافيات فطرت ، از اين جهت مختوم و مسدود و مطبوع است ؛ و كلمه حق را به هيچ وجه قبول نكند؛ و صفحه آن چون صفحه كاغذى شده است كه بكلى سياه و كدر باشد و قبول نقش نكند و اظهار ديانت را از شيطنت خود وسيله دنيا و پيشرفت امور قرار داده است .
قلب مشرك و منافق هر دو منكوس و مطبوع است ، چنانكه واضح است ؛ ولى اختصاص هر يك به يكى براى آن است كه مشرك چون قلبش در عبادت و خضوع متوجه به غير معبود حقيقى و به غير كمال مطلق است ، پس قلب او داراى دو خصوصيت است : يكى خضوع صادقانه ؛ و ديگر آنكه اين خضوع چون به مخلوقات مى باشد، اسباب نقص و كدورت قلوب آنهاست ؛ پس قلب آنها منكوس است . و اين صفت ظاهره آنهاست . اما منافق گاهى به حسب واقع مشرك است . و در اين جهت با مشركين مساوى است در انتكاس قلب ؛ و مزيت ديگرى نيز دارد . و گاهى در واقع كافر و داراى هيچ ديانتى نيست . آن نيز گرچه قلبش منكوس است ، ولى خصوصيت ديگر در آن ظاهرتر است ؛ و آن خصوصيت و مزيت آن است كه حق را به حسب صورت اصغا كند و در جمعيت حق داخل شود و تمام مطالب حقه اى كه به گوش مؤ منين رسد به گوش آنها نيز مى رسد؛ ليكن مؤ من براى صفاى باطنى قلبش مفتوح است و آن را قبول مى كند؛ و منافق به واسطه ظلمت و كدورت ، قلبش مطبوع و مختوم است و آن را قبول نمى كند .
اينكه دو صفت از صفات مؤ من را، كه شكر در عطايا و صبر در بلاياست ، اختصاص به ذكر داده است ، براى آن است كه اين دو صفت در بين صفات مؤ من مزيتهايى دارد؛ و اين دو از امهات صفات جميله است و از آنها صفات جميله ديگر منشعب شود .
ختام : غفلت از حق انتكاس قلب است
از بيانات سابقه معلوم مى شود كه اگر نفوس يكسره متوجه به دنيا و تعمير آن ، و منصرف از حق باشند، گرچه اعتقاد به مبداء و معاد هم داشته باشند، منكوس هستند . ميزان در انتكاس قلوب ، غفلت از حق و توجه به دنيا و تعمير آن است . و اين اعتقاد يا ايمان نيست ، چنانكه پيشتر در شرح بعضى احاديث ذكر شد؛ (637) يا ايمان ناقص ناچيزى است كه منافات با انتكاس قلب ندارد . بلكه كسى كه اظهار ايمان بالغيب و حشر و نشر كند، و خوف از آن نداشته باشد و اين ايمان او را به عمل به اركان نرساند، او را بايد در زمره منافقين به شمار آورد نه مؤ منين . و ممكن است خداى نخواسته اين ايمان بى مغزى كه در ملك بدن آنها به هيچ وجه حكومت ندارد زايل شود؛ و با نفاق تمام از دنيا منتقل شده جزء منافقين محشور گردند .
اين يكى از مهماتى است كه بايد نفوس ضعيفه ما به آن خيلى اهميت دهند؛ و مراقبت كنند كه آثار ايمان در جميع ظاهر و باطن و سر و علن نافذ و جارى باشد چنانكه به قلب دعوى ايمان دارند، ظاهر را هم محكوم به حكم آن كنند تا ريشه ايمان در قلب محكم شود و به هيچ عايق و مانعى و تبدل و تغيرى زايل نشود؛ و اين امانت الهى و قلب طاهر ملكوتى را بى تصرف شيطان و دست خيانت به آن ذات مقدس باز پس دهند .
الحديث التاسع و العشرون : ولايت و اعمال
عن محمد بن مارد، قال :
قلت لاءبى عبدالله عليه السلام : حديث روى لنا قلت : اذا عرفت فاعمل ما شئت . فقال : قد قلت ذلك . قال قلت : و ان زنوا و ان سرقوا و ان شربوا الخمر؟ فقال لى : انا لله و انا اليه راجعون . و الله ، ما اءنصفونا اءن نكون اءخذنا بالعمل و وضع عنهم !انما قلت اذا عرفت فاعمل ما شئت من قليل الخير و كثيره ، فانه يقبل منك . (638)
فصل اول : جمع اخبارى كه حث بر عبادات نموده با بعض اخبار مخالف
اگر كسى مراجعه كند به اخبار وارده و در حالات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه هدى عليهم السلام و كيفيت عبوديت و اجتهاد آنها و تضرع و زارى و ذل و مسكنت و خوف آنها در پيشگاه مقدس رب العزة و كيفيت مناجات آنها در محضر قاضى الحاجات ، كه از حد تواتر بيرون است و از صدها افزون ، و مراجعه كند به وصيتهايى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مى كردند، و وصيتهاى ائمه بعضى به بعضى ، و وصيتهايى كه به خواص شيعيان و خلص مواليان مى فرمودند و تاءكيدات و سفارشهاى خيلى بليغى كه مى فرمودند و آنها را از معصيت خداى تعالى تحذير مى نمودند، كه در اصول و فروع تكاليف كتب اخبار از آن مشحون است ، علم قطعى حاصل مى كند كه اگر بعض روايات به حسب صورت و ظاهر مخالف با آن احاديث وارد شده است ، ظاهر آنها مراد نيست . پس اگر طورى ممكن بود تاءويل آنكه منافات با آن احاديث قطعيه صريحه ، كه از ضروريات دين است ، نداشته باشند، آن را تاءويل كنيم ؛ يا جمع عرفى داشت جمع كنيم ؛ و الا رد علم آن به قائلش مى نماييم . ما اكنون در اين اوراق نمى توانيم جميع اخبار، يا عشرى از اعشار آن را، ذكر كنيم و بيان توفيق آنها نماييم ؛ ولى از ذكر بعض روايات طرفين ناچاريم تا حقيقت حال معلوم شود . عن اءبى عبدالله عليه السلام :
شيعتنا هم الشاحبون الذابلون الناحلون الذين اذا جهنم اليل استقبلوه بحزن . (639)
اياك و السفلة ؛ فانما شيعة على عليه السلام من عف بطنه و فرجه ، و اشتد جهاده ، و عمل لخالقه ، و رجا ثوابه و خاف عقابه . فاذا راءيت اولئك ، فاولئك شيعة جعفر . (640)
و عن اءبى جعفر عليه السلام اءنه قال لخيثمة :
1 اءبلغ شيعتنا اءنا لا نغنى من الله شيئا . و اءبلغ شيعتنا اءنه لا ينال ما عند الله الا بالعمل . و اءبلغ شيعتنا اءن اءعظم الناس حسرة يوم القيامة من وصف عدلا ثم خالفه الى غيره . و اءبلغ شيعتنا اءنهم اذا قاموا بما اءمروا اءنهم هم الفائزون يوم القيامة . (641)
2 لا تذهب بكم المذاهب . فو الله ما شيعتنا الا من اطاع الله . (642)
3 يا جابر، اءيكتفى من ينتحل التشيع اءن يقول بحبنا اءهل البيت ؟ فو الله ، ما شيعتنا الا من اتقى الله و اءطاعه . الى اءن قال : فاتقوا الله و اعملوا لما عندالله ليس بين الله و لا بين اءحد قرابة ؛ اءحب العباد الى الله تعالى و اءكرمهم عليه اءتقاهم و اءعملهم بطاعته . يا جابر، و الله ، ما يتقرب الى الله تعالى الا بالطاعة . ما معنا براءة من النار و لا على الله لاءحد من حجة . من كان لله مطيعا، فهو لنا ولى ؛ و من كان لله عاصيا، فهو لنا عدو . و ما تنال و لايتنا الا بالعمل و الورع . (643)
و در كافى شريف سند به حضرت باقر العلوم عليه السلام رساند كه فرمود: اى جماعت شيعيان آل محمد صلوات الله عليه و آله و سلم شماها در حد وسط باشيد كه غالبان به شما رجوع كنند، و تاليان به شما ملحق شوند . يكى از انصار كه اسمش سعد بود عرض كرد: فدايت شوم ، غالى چيست ؟ فرمود: قومى هستند كه درباره ما چيزهايى گويند كه ما درباره خود نگوييم ؛ پس آنها از ما نيستند و ما از آنها نيستيم . عرض كرد: تالى چيست ؟ فرمود: كسى است كه طالب هدايت است ، و طريق آن را نمى داند و مى خواهد كه خير به او برسد و عمل كند . پس از آن رو به شيعيان فرمود و گفت : به خدا قسم كه با ما برائت و آزادى از خداوند نيست (يعنى از سخط و عذاب او )؛ و بين ما و خداوند خويشاوندى نيست ؛ و ما بر خداوند حجتى نداريم ؛ و تقرب به خدا حاصل نكنيم مگر به اطاعت و فرمانبردارى . و هر كس از شما مطيع خداوند باشد، فايده دارد به حال او ولايت و دوستى ما؛ و هر كس فرمانبردار خدا نباشد از شما، ولايت ما به او نفعى نرساند . واى بر شما مغرور نشويد؛ واى بر شما مغرور نشويد . (644)
و هم در كافى شريف است كه حضرت باقر العلوم عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ايستاد بر صفا پس فرمود:اى اولاد هاشم ،اى اولاد عبدالمطلب ، من رسول خدا هستم به سوى شما و من شفقت دارم نسبت به شما؛ و همانا عمل من براى خود من است ، و براى هر يك از شما عمل اوست . نگوييد كه محمد از ماست و زود است كه ما داخل شويم در آنجايى كه او داخل شد . نه !به خدا قسم ،اى بنى عبدالمطلب ، دوستان من از شما و غير شما نيست مگر پرهيزگاران . آگاه باشيد كه من نمى شناسم شما را روز قيامت در صورتى كه بياييد و حمل كرده باشيد دنيا را به پشتهاى خود، و مردم ديگر بيايند نزد من در صورتى كه آخرت حمل آنهاست . (645)
و در حكايت معروف طاوس است كه ديد صداى ناله و تضرع و زارى مى آيد، تا آنكه صاحب آن ناله خاموش شد و گويى غشوه اى براى او دست داد . چون به بالين او آمد . ديد جناب على بن الحسين عليهما السلام است !سر آن بزرگوار را به دامن گرفت و كلماتى مشتمل بر آنكه تو فرزند رسول خدا و جگرگوشه فاطمه زهرايى و بهشت از شماست ، عرض كرد . آن سرور خداوند بهشت را خلق فرموده براى كسى كه عبادت و اطاعت او كند، اگر چه غلام حبشى باشد؛ و آتش را خلق فرموده براى كسى كه معصيت او كند، گرچه اولاد قريش باشد . (يا سيد قريش باشد ) . (646)
اين است چند حديث از احاديث شريفه صريحه به اينكه اين اشتهاى كاذبه كه ما اهل دنيا و معصيت داريم غلط و باطل است ، و از هوسهاى شيطانى و مخالفت با عقل و نقل است . و ضميمه نما به آن آيات شريفه قرآنيه را، مثل قول خداى تعالى : (كل نفس بما كسبت رهينة ) (647) و فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره . ( و من يعمل مثقال ذرة شرا يره ) (648) و لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت (649) و غير اينها از آيات شريفه كه در هر صفحه از كتاب الهى موجود است ، كه تاءويل و تصرف در آن خلاف ضرورت است .
در مقابل اينها احاديث ديگرى است كه آنها هم در كتب معتبر مذكور است ، ولى نوعا جمع صحيح عرفى دارد . و اگر جمع نيز پسند نيفتد و قابل تاءويل نباشند، مقاومت با اين همه حديث صحيحه صريحه متواتره مؤ يده به ظواهر قرآنيه و نصوص فرقانيه و عقل سليم و ضرورت مسلمين ننمايد . فمن ذلك ما رواه الكلينى عن اءبى عبدالله عليه السلام : الايمان لا يضر معه عمل ، و كذلك الكفر لا ينفع معه عمل . (650)
و چند حديث ديگر به اين مضمون وارد است . (651) و جناب محدث جليل ، مجلسى (عليه الرحمه ) اين دسته از اخبار را حمل فرمودند به اينكه مراد از ضرر دخول نار يا خلود در نار است . (652) و بنا بر اينكه مراد دخول نار باشد، منافات ندارد با عذابهاى ديگرى كه در برزخ و مواقف قيامت از آنها بشود . و نويسنده گمان مى كند كه ممكن است اين اخبار را حمل كرد به آنكه ايمان قلب را طورى منور مى كند كه اگر فرضا گاهى خطا يا گناهى از انسان صادر شود، به واسطه آن نور و ملكه ايمان جبران كند به توبه و رجوع الى الله نمايد؛ و صاحب ايمان بالله و يوم الآخرة نگذارد اعمالش به روز حساب افتد . پس ، در حقيقت اين اخبار حث بر تمسك به ايمان و بقاى به آن است . چنانكه نظير اين حديثى است كه در كافى شريف از حضرت صادق عليه السلام نقل فرموده :
حضرت موسى عليه السلام به جناب خضر عليه السلام گفت : من از رفاقت با تو داراى شرافت و حرمت شدم ، پس وصيتى به من فرما . فرمود به او: ملازم باش با چيزى كه ضرر نرساند به تو با آن چيزى ، چنانكه با غير آن به تو چيزى نفع نرساند . (653)
و من ذلك ما رواه عن اءبى عبدالله عليه السلام :
كان اءميرالمؤ منين عليه السلام كثيرا ما يقول فى خطبته : يا ايها الناس ، دينكم دينكم !فان السيئة فيه خير من الحسنة فى غيره ؛ و السيئة فيه تغفر، و الحسنة فى غيره لا تقبل . (654)
اين حديث شريف و امثال آنكه در مقام ترغيب به ملازمت ديانت حقه است دلالت بر آن دارد كه سيئات مؤ منين و صاحبان دين حق بالاخره آمرزيده شود؛ چنانكه خداوند فرمايد: (ان الله يغفر الذنوب جميعا ) (655) و از اين جهت سيئات آنها را توان گفت كه بهتر از حسنات ديگران است كه هيچ وقت قبول نشود؛ بلكه شايد حسناتى كه شرايط قبول ، مثل ايمان و ولايت ، در آن نباشد خود داراى ظلمتى باشد كه از سيئات مؤ منين ، كه به واسطه نور ايمان در خوف و رجا هستند، ظلمت و كدورتش بيشتر باشد . بالجمله ، اين حديث دلالت ندارد بر آنكه اهل ايمان بر سيئات خود ماءخوذ نيستند؛ چنانكه ظاهر است .
از جمله احاديث مشهوره كه گويند بين فريقين مشهور است اين است كه : حب على حسنة لا يضر معها سيئة ، و بعضه سيئة لا ينفع معها حسنة . (656)
اين حديث شريف در سلك حديثى است كه درباره ايمان پيش از اين مذكور شد . و معنى آن يا به طورى است كه مرحوم مجلسى در آن اخبار احتمال دادند، كه مقصود از ضرر خلود در نار يا دخول در نار است ؛ يعنى ، حب آن سرور، كه سرمايه ايمان و اكمال و اتمام آن است ، موجب شود كه به شفاعت شافعين از نار مستخلص شود . و اين منافات ندارد با آنكه عذابهاى گوناگون برزخ را داشته باشد؛ چنانكه در حديث است كه فرمودند شماها برزخ خود را اصلاح كنيد، ما در قيامت از شما شفاعت مى كنيم . (657) و يا آنكه آن طور كه ما ذكر كرديم مقصود باشد كه حب آن سرور نورانيت و ملكه ايمان در قلب حاصل كند كه احتراز از گناهان كند؛ و اگر گاهى به گناهى مبتلا شد، آن را به توبه و انابه ترميم نمايد، و نگذارد كه رشته كار از دستش بيرون رود و مهار نفس گسيخته گردد . و از جمله ، يك دسته اخبارى است كه در ذيل آيه شريفه در سوره فرقان مذكور شده : قال تعالى و الذين لا يدعون مع الله الها آخر و لا يقتلون النفس التى حرم الله الا بالحق و لا يزنون و من يفعل ذلك يلق اءثاماَ يضاعف له العذاب يوم القيامة و يخلد فيه مهاناَ الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاءولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات و كان الله عفورا رحيما (658) . در ذيل اين آيه اخبار كثيره هست كه ما به ذكر يكى از آنها اكتفا مى كنيم ، زيرا همه قريب به هم هستند .
عن محمد بن مسلم :
ساءلت اءبا جعفر، محمد بن على عليهما السلام عن قول الله عزوجل : ( فاءولئك يبدل سيئاتهم حسنات و كان الله غفورا رحيما ) فقال عليه السلام : يؤ تى بالمؤ من المذنب يوم القيامة حتى يقام بموقف الحساب ؛ فيكون الله تعالى هو الذى يتولى حسابه لا يطلع على حسابه اءحدا من الناس ؛ فيعرفه ذنوبه حتى اذا اءقر بسيئاته . قال الله عزوجل للكتبة : بدلوها حسنات و اءظهروها للناس : فيقول الناس حينئذ ما كان لهذا العبد سيئة واحدة !ثم ياءمر الله به الى الجنة . فهذا تاءويل الآية . و هى فى المذنبين من شيعتنا خاصة . (659)
اينكه آيه شريفه را بالتمام نوشتم و كلام را طولانى كردم براى آن است كه مطلب چون از مهمات است و بسيارى از اهل منبر به مردم عامه بد فهماندند اين قبيل اخبار را، و ربط آنها به آيه شريفه جز به ذكر آيه معلوم نمى شد، از اين جهت معذورم از طول ممل . كسى كه صدر و ذيل آيه شريفه را ملاحظه كند، مى فهمد كه مردم مطلقا به اعمال خود گرفتارند و مؤ اخذ در زشتيها هستند؛ مگر آنها كه ايمان آورند و توبه از گناهان كنند و عمل صالح به جا آورند . و اين سه در هر كس جمع شود، رستگار و مورد الطاف خداوند و در پيشگاه مقدس حق محترم است ، و سيئات و گناهان او مبدل به حسنات شود . و جناب باقر العلوم عليه السلام نيز همين را فرمودند كه كيفيت حساب و موقف چنين اشخاصى به اين ترتيب است . منتها آنكه اين خاص به شيعيان اهل بيت است و ديگر مردم از آن محروم هستند، زيرا ايمان حاصل نشود مگر به ولايت على و اوصياى او از معصومين طاهرين عليهم السلام بلكه ايمان به خدا و رسول قبول نشود بدون ولايت . پس ، اين آيه شريفه و اخبار مفسره را بايد از ادله اوليه شمرد، زيرا دلالت دارد بر آنكه اگر شخصى ايمان داشته باشد و جبران گناهان را با توبه و عمل صالح نكند، مشمول اين آيه نخواهد بود .
پس اى عزيز، شيطان تو را مغرور نكند . البته انسان تنبل مبتلا به شهوات و حب دنيا و جاه و مال ، هميشه دنبال بهانه است براى تاءييد تنبلى خود؛ و هر چه موافق با شهوات او و مؤ يد هواهاى نفسانيه و خيالات شيطانيه او باشد، اقبال به آن نمايد و چشم و گوش خود را به آن باز كند بدون آنكه فحص از مغزاى آن نمايد يا به مقابلات و معارضات آن نظر نمايد . بيچاره گمان مى كند به مجرد دعوى تشيع و حب اهل بيت طهارت و عصمت جواز ارتكاب هر محرمى را خداى نخواسته دارد و قلم تكليف نعوذ بالله از او برداشته شده !بدبخت نمى داند كه شيطان بر او تعميه كرده ؛ و در آخر عمر بيم آن است كه محبت بى مغز و بى فايده نيز از دستش برود و با كف تهى در صف نواصب اهل بيت محشور گردد . آخر دعوى محبت كسى كه بينه نداشته باشد . پذيرفته نيست . ممكن نيست من با شما دوست باشم و محبت و اخلاص داشته باشم ، و بر خلاف تمام مقاصد و مطلوبات شما اقدام كنم . درخت محبت ثمره اش عمل بر طبق آن است ؛ و اگر اين ثمره را نداشته باشد، بايد دانست كه محبت نبوده ، خيال محبت بوده .
پيغمبر اكرم و اهل بيت مكرم او (صلوات الله عليهم ) تمام عمر خود را صرف در بسط احكام و اخلاق و عقايد نمودند و يگانه مقصد آنها نشر احكام خدا و اصلاح و تهذيب بشر بوده و هر قتل و غارت و ذلت و اهانتى را در راه اين مقصد شريف سهل شمردند و از اقدام باز نماندند؛ پس محب و شيعه آنها كسى است كه در مقاصد آنها با آنها شركت كند و پيروى از آثار و اخبار آنها كند . اينكه در اخبار شريفه اقرار به لسان و عمل به اركان را از مقومات ايمان شمرده بيان يك سر طبيعى و سنة الله جاريه است ؛ چون كه حقيقت ايمان ملازم با اظهار و عمل است . عاشق در جبله طبيعيه اوست تغزل در شاءن معشوق ، و عمل به لوازم ايمان و محبت خدا و اولياى او . اگر عمل نكرد مؤ من نيست و محبت ندارد . و اين صورت ايمان و محبت بى مغز و معنى نيز با جزئى حوادث و فشار، از بين مى رود و صفراليد به دار جزاى اعمال منتقل شود .
فصل دوم : ولايت اهل بيت شرط قبولى اعمال
آنچه ذيل حديث شريف دلالت بر آن دارد كه ولايت و معرفت شرط قبول اعمال است از امورى است كه از مسلمات بلكه ضروريات مذهب مقدس شيعه است . و اخبار در اين باب به قدرى زياد است كه در اين مختصرات نگنجد و فوق حد تواتر است ؛ و ما به ذكر بعضى ، اين اوراق را تبرك مى كنيم : عن اءبى جعفر عليه السلام :
ذروة الاءمر و سنامه و مفتاحه و باب الاءشياء و رضى الرحمن الطاعة للامام بعد معرفته ... اءما لو اءن رجلا قام ليله و صام نهاره و تصدق بجميع ماله و حج دهره و لم يعرف ولاية ولى الله فيواليه و يكون جميع اءعماله بدلالته اليه ، ما كان له على الله حق فى ثوابه و لا كان من اءهل الايمان . (660)
و عن اءبى عبدالله عليه السلام :
من لم ياءت الله عزوجل يوم القيامة بما اءنتم عليه ، لم يتقبل منه حسنة و لم يتجاوز له سيئة . (661)
و الله لو اءن ابليس (لعنه الله ) سجد لله بعد المعصية و التكبر عمر الدنيا، ما نفعه ذلك و لا قبله الله ما لم يسجد لآدم كما اءمره الله عزوجل اءن يسجد له ؛ و كذلك هذه الاءمة العاصية المفتونة بعد تركهم الامام الذى نصبه نبيهم لهم ، فلن يقبل الله عملا؛ و لن يرفع لهم حسنة حتى ياءتو الله من حيث اءمرهم و يتولوا الامام الذى اءمرهم الله بولايته و يدخلوا من الباب الذى فتحه الله و رسوله لهم ... (662)
اخبار در اين باب و به اين مضامين بسيار است . و از مجموع اخبار استفاده شود كه ولايت شرط قبول اعمال ، بلكه شرط قبول ايمان به خدا و به نبوت رسول مكرم صلى الله عليه و آله و سلم است .
دعا و ختام
بار خدايا كه قلوب اوليا را به نور محبت منور فرمودى و لسان عشاق جمال را از ما و من فرو بستى ، و دست فرومايگان خودخواه را از دامن كبريايى كوتاه كردى ، ما را از اين مستى غرور دنيا هشيار فرما، و از خواب سنگين طبيعت بيدار؛ و حجابهاى غليظ و پرده هاى ضخيم خودپسندى و خودپرستى را به اشارتى پاره كن ؛ و ما را به محفل پاكان درگاه و مجلس قدس مخلصان خدا خواه بار ده ؛ و اين ديو سيرتى و زشت جويى و درشت گويى و خود آرايى و كج نمايى را از ما بركنار فرما؛ و حركات و سكنات و افعال و اعمال و اول و آخر و ظاهر و باطن ما را به اخلاص و ارادت مقرون نما .
بارالها، نعم تو ابتدايى است داد حق را قابليت شرط نيست و نوال تو غير متناهى ، باب رحمت و عنايتت مفتوح است و خوان نعمت بى پايانت مبسوط؛ دلى شوريده و حالى آشفته ، قلبى داغ دار و چشمى اشك بار، سرى سودايى بى قرار، و سينه اى شرحه شرحه آتش بار مرحمت فرما؛ و خاتمه ما را به اخلاص به خودت و ارادت به خاصان درگاهت ، يعنى ديباچه دفتر وجود و خاتمه طومار غيب و شهود، محمد و اهل بيت مطهرش (صلوات الله عليه و عليهم اءجمعين ) به انجام رسان .
و الحمد لله اءولا و آخرا و ظاهرا و باطنا .
به اتمام رسيد به دست فانى ، مؤ لف فقير در عصر روز جمعه
چهارم شهر محرم الحرام سنه يك هزار و سيصد و پنجاه و هشت هجرى .
و على الله التكلان فى الافتتاح و الاختتام







