فرهنگ مصادیق:تفسیر به رأی و عواقب آن
محتویات
مقدمه
آیت الله ناصر مکارم شیرازی
نام اسلام و قرآن همیشه با هم بوده و خواهد بود و همیشه مسلمانان را با قرآن، و قرآن را با مسلمانان میشناسند. دلیل این موضوع روشن است زیرا قرآن بزرگترین کتاب آسمانی و مهمترین اعجاز پیامبر و روشنترین معرف اسلام و عمیقترین برنامه مسلمانان است. قرآن قانون اساسی اسلام و تکیه گاه مسلمین در اصول و فروع میباشد. قرآن زندهترین سند برای شناسایی اسلام و محکمترین مدرک برای درک مبانی فکری و عقیدهای و اصول اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و اخلاقی اسلام است. قرآن کتابی است دست نخورده، که در طی چهارده قرن در هر عصر و زمان هزاران نفر حافظ و کتاب و مفسر داشته، کتابی است که از آغاز اسلام تاکنون دوره سنتی و فترتی در آن وجود نداشته، و در تاریخ آن هیچ گونه فاصله و بریدگی زمانی نبوده، از آغاز اسلام تا به امروز مسلمانان شب و روز آن را میخواندند، و دانشمندان روی آن بحث میکردند، و مفسران، فقها و متکلمان دربارهٔ مسائل آن بررسی داشتند. و به همین دلیل میگوییم دراز شدن دست تحریف به آیات و کلمات قرآن - با توجه به موقعیت و وضع خاص آن - امکان پذیر نبوده، کتابی نبوده است که در گوشهای گذارده شود و شخص مغرض یا بی خبری بیاید و آهسته دستی در آن برد، بلکه کتابی بوده است که همیشه در متن زندگی مسلمانان قرار داشته و بر فراز منابر و در مساجد و در نمازها و در خانهها و در محافل علمی اسلامی و در کتب مختلف همواره تلاوت میشده و مورد بررسی بوده است.
به هر حال دربارهٔ اهمیت قرآن و اثرش در ساختمان جامعه اسلامی و نفوذ آن در افکار و اندیشهها هر چه گفته شود کم است و هدف این نوشتار بررسی شاخصهای تفسیر به رأی و آثار و نتایج زیانبار آن در جامعه اسلامی است. اینک با هم آن را از نظر میگذرانیم.
قرآن کتاب عمل است
مهم این است که بدانیم قرآن تنها کتاب تلاوت نیست، بلکه قرآن کتاب عمل است، و اهمیت تلاوت آن نیز به خاطر این است که مقدمهای برای عمل باشد و به همین جهت آیات قرآن، آن چنان روشن و قابل فهم است که میتواند برای عموم طبقات راهنما و رهبر باشد. گرچه با نهایت تأسف مشاهده میکنیم که امروز عدهای تنها به آن به عنوان یک کتاب مقدس و آسمانی و قطع نظر از جنبههای علمی نگاه میکنند. در مراسم تشریفاتی آنها قرآن حضور دارد، ولی در متن زندگی آنان اثری از آن نیست.
حتی جلساتی به نام قرآن تشکیل میشود، و روی قرائت و حتی تجوید آن وقت زیاد به عمل میآید، اما گویی ماورای قرائت و تجوید چیز دیگری وجود ندارد. اگر در روایاتی که در زمینه فضیلت سورههای قرآن آمده دقت کنیم روی محتوای سوره و جنبههای عملی آن کاملا تکیه شده است، مثلا میبینیم از امام صادق (ع) در فضیلت تلاوت سوره نور چنین نقل شده: «حصنوا اموالکم و فروجکم بتلاوه سوره النور و حصنوا بها نسائکم فان من ادمن قرائتها فی کل لیله او فی کل یوم لم یزن احد من اهل بیته ابداً، حتی یموت...؛ [۱]. اموال و دامان عفت خود را با
تلاوت سوره نور محفوظ دارید و همچنین به وسیله آن همسران خود را (از سقوط در دامان فساد) حفظ کنید، هر کس هر شب یا هر روز این سوره را بخواند، هیچ یک از خانواده او گرفتار بی عفتی نخواهدشد.»
روشن است که سوره نور با بحثهای موثری که دربارهٔ حجاب و مبارزه با چشم چرانی کرده، و همچنین دستورات موکدی که در زمینه ازدواج دختران و پسران و مانند اینها داده است، داروی موثری است برای مبارزه با بی عفتی و همچنین حیف و میل اموالی که از این رهگذر به دره نیستی ریخته میشود. شک نیست که منظور از تلاوت این سوره در هر شب و روز و در محیط خانه و خانواده هشدارهای پی درپی و یادآوریهای مکرر در زمینههای اجتماعی و اخلاقی است، و بنابراین افراد باید آن را بخوانند و مضمون آن را درک کنند، نه تنها تلاوت و قرائت خالی از هرگونه فهم و درک. به هرحال مدارک فراوانی در دست داریم- و احتیاج به مدرک هم ندارد- که مسلمانان وظیفه دارند قرآن را با نهایت دقت و به طور صحیح بخوانند، ولی خواندنی که مقدمه عمل و سازنده بوده باشد، البته مفهوم این سخن این نیست که ما اگر قرآن را نفهمیم تلاوت نکنیم (آنچنان که بعضی تصور کردهاند) بلکه منظور آن است که آن را بخوانیم و همین خواندن اخطاری باشد برای یادگرفتن مفهوم آن، زیرا هر زمان آن را میخوانیم به یاد این مطلب میافتیم که باید برویم و معنای آن را یاد بگیریم.
احادیث فراوانی در زمینه تفسیر قرآن و شرح نکات آن از پیامبراکرم (ص) و ائمه اهل بیت (ع) به ما رسیده است، که به ما امکان میدهد از قرآن بیشتر بفهمیم و از این اقیانوس بی کرانه بهره بیشتری برداریم. ولی هیچ کس از مسلمانان در این موضوع تردید ندارد، که هر حدیثی برخلاف آیات قرآن برسد، مجعول است، و باید آن را کنار گذاشت. روایات زیادی در این زمینه وارد شده که به ما هشدار میدهد بعضی از بداندیشان و مخالفان نهضت اسلام چون نمیتوانستند در آیات قرآن دست ببرند، و به زودی رسوا میشدند، با جعل پارهای از احادیث و مطالبی بر ضد قرآن میخواستند افکار مسلمانان را منحرف سازند. ولی پیشوایان اسلام به موقع مسلمانان را آگاه ساختند، تا تحت تاثیر این گونه احادیث مجعول قرار نگیرند، بلکه در اسناد حدیث به دقت بیندیشند و احادیث معتبر را که همیشه در مسیر اهداف قرآن پیاده میشود از احادیث ساختگی جدا سازند. حتی یکی از طرق شناسایی احادیث معتبر آن است که آنها را عرضه برقرآن بداریم، آنچه موافق قرآن است بگیریم، و آنچه مخالف است کنار بگذاریم[۲].
نکوهش تفسیر به رأی
قبل از آن که وارد توضیح معنای «تفسیر به رأی» شویم، اجازه بدهیم روایاتی که در مذمت از این کار وارد شده است را نقل کنیم. در روایات ما و روایاتی که از طرف اهل سنت وارد شده، شدیدا از مسئله «تفسیر به رأی» نکوهش و مذمت گردیده، تا آن جا که گاهی در ردیف کفر و رها ساختن قرآن مجید معرفی شده است. در اینجا نخست قسمتی از روایاتی که از طرف اهل بیت (ع) در این زمینه واردشده میآوریم و سپس به روایات اهل سنت مراجعه میکنیم:
اول: صدوق در کتاب امالی و عیون اخبارالرضا از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نقل میکند: «قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) قال الله جل جلاله ما آمن بی من فسر برأیه کلامی و ما عرفنی من شبهنی بخلقی؛ پیامبر فرمود: خداوند جل جلاله چنین میفرماید: آن کس که سخن مرا به رأی خود تفسیر کند، به من ایمان نیاورده و کسی که مرا به مخلوقاتم تشبیه کند، مرا نشناخته است»[۳].
دوم: صدوق در کتاب توحید از امیرمؤمنان (علیه السلام) نقل میکند که فرمود: «ایاک ان تفسر القرآن برأیک: پرهیز از این که کلام خدا را با رأی خود تفسیر کنی»[۴].
سوم: صدوق در خصال از پیامبر (صلی الله علیه و آله ) نقل میکند که فرمود: «انما اتخوف علی امتی من بعدی ثلاث خلال (خصال)، ان یتأولوا القرآن علی غیر تأویله، و یتبعوا زله العالم، او یظهر فیهم المال حتی یطغوا او یبطروا: دربارهٔ امتم بعد از خودم از سه چیز بیمناکم: نخست این که قرآن را بر غیر معنایش تأویل و تفسیر کنند، و دیگر این که از لغزش دانشمندان پیروی کنند و سوم این که اموال و ثروتهایی در آنها پیدا شود که سبب طغیان و سرکشی آنان گردد» (و خدا را فراموش کند)[۵].
چهارم: در تفسیر عیاشی از امام صادق (ع) چنین نقل شده است که فرمودهاند: «من حکم برأیه بین اثنین فقد کفر، و من فسر برأیه آیه من کتاب الله فقد کفر: [۶]. هرکس به رأی خود (بدون در نظر گرفتن حکم خدا) میان دو نفر قضاوت کند کافر شده است، و کسی که آیهای از قرآن را به رأی خود تفسیر کند، کافر است».
پنجم: و نیز در تفسیر عیاشی از امام صادق (ع) نقل شده است که «من فسر القرآن برأیه ان اصاب لم یوجر و ان اخطأ فهو ابعد من السماء [۷].: کسی که قرآن را به رأی خود تفسیر کند، اگر (تصادفا) مطابق واقع شود اجر و پاداشی نخواهد داشت و اگر خطا کند آنچنان سقوط میکند که گویی از آسمان به زمین افتاده است».
ششم: مرحوم شهید در کتاب «مینه المرید» از پیامبر (ص) چنین نقل میکند: «من تکلم فی القرآن برأیه فاصاب فقد أخطأ: [۸]. کسی که دربارهٔ قرآن به رأی خود سخن گوید اگر (تصادفا) به واقع هم برسد به خطا رفته است».
هفتم: و نیز از پیامبر (ص) نقل میکند: «اکثر ما اخاف علی امتی من بعدی من رجل یناول القرآن یضعه علی غیر مواضعه:[۹]. بیشترین چیزی که بر امتم پس از خودم میترسم این است که کسی قرآن را بگیرد و نادرست تفسیر کند».
هشتم: در نهج البلاغه از امام امیرمومنان علی (ع) چنین میخوانیم: «و آخر قد تسمی عالما و لیس به فاقتبس جهائل من جهال و اضالیل من ضلال و نصب للناس اشراکا من حبائل غرور و قول زور، قد حمل الکتاب علی آرائه و عطف الحق علی اهوائه...: [۱۰]. گروهی از گمراهان چنین هستند که نام عالم بر خود گذاشتهاند، در حالی که چنین نیستند، نادانیهایی را از افراد نادان گرفته، و گمراهیهایی را از گمراهان، و بر سر راه مردم دامهایی از مکر و فریب و گفتار باطل نهاده، قرآن را بر آرای خود تطبیق میدهند و حق را مطابق میل خود تفسیر میکنند».
نهم: و نیز در نهج البلاغه میخوانیم: «یعطفوا الهوی علی الهدی اذا عطفوا الهوی علی الهدی و یعطفوا الرأی علی القرآن اذا عطفوا القرآن علی الرأی:[۱۱](افراد با ایمان آنها هستند که در دورانهای تاریک) امیال خود را عطف بر هدایت میکنند (و تحت الشعاع آن قرار میدهند) هنگامی که (گمراهان) هدایت را به میل خود تفسیر کنند، و رأی خود را تابع قرآن قرار میدهند به هنگامی که منحرفان قرآن را تابع رأی خود قرار دهند».
دهم: مرحوم صدوق در گفتار «غنیه» از پیامبر (ص) نقل میکند که در ضمن حدیث مفصلی فرمود: «من فسر القرآن برأیه فقد افتری علی الله الکذب» کسی که قرآن را به رأی خود تفسیر کند بر خدا دروغ بسته است»[۱۲].
این خود قسمتی از روایاتی که در منابع معروف، شیعه در زمینه نکوهش از «تفسیر به رأی» آمده است.
در روایات اهل تسنن نیز در زمینه ممنوع بودن تفسیر به رأی روایات قابل ملاحظهای میخوانیم. از جمله این که «ترمذی» محدث معروف اهل سنت از «ابن عباس» چنین نقل میکند که پیغمبر (ص) فرمود: «من قال فی القرآن برأیه فلیتبوأ مقعده من النار» [۱۳]. آن کس که در قرآن با رأی خود سخن گوید جایگاه خود را در آتش دوزخ انتخاب کند.»
و نیز «تفسیر قرطبی» و کتاب «کنزالعمال» و «سنن ترمذی» از جندب نقل شده که پیغمبر اکرم (ص) فرمود: «من قال فی القرآن برأیه فاصاب فقدا اخطا [۱۴]. اگر کسی با رأی و نظر شخصی خود در قرآن چیزی بگوید و تصادفاً مطابق واقع از آب درآید باز هم خطا کرده است»(زیرا از طریق غلط و نامشروعی تصادفاً به واقعیت رسیده است).
معنی تفسیر به رأی
«تفسیر» در اصل لغت چنانکه در کتاب «قاموس» آمده است به معنای «آشکار کردن و پرده برداشتن» است، و لذا به چیزهایی که طبیب از بررسی و با تجزیه آن به حالات درونی بیمار پی میبرد «تفسره» گفته میشود گاهی به تعبیر خواب نیز «تفسیر» اطلاق میگردد.
و اما «رأی» چنان که از موارد استعمال آن در کتاب و سنت استفاده میشود، به معنای درک عقلانی نیست، بلکه یا به معنای عقیده و سلیقه شخصی است و یا به معنای گمان و پندار و تخمین است.
«راغب» در کتاب معروف خود «مفردات» مینویسد «رأی به معنای عقیدهای است که از غلبه گمان پیدا میشود» و به هرحال منظور از «تفسیر به رأی» که در روایات بالا آمده است یکی از دو معناست:
الف) هرگاه انسان عقیدهای برای خود اتخاذ کرده است و کوشش میکند شواهدی از قرآن و احادیث پیامبر اهل بیت (ع) برای آن بتراشد و هرگاه در میان آنها چیزی که صریحاً یا ظاهراً موافق عقیده او باشد نیابد ناچار برای رسیدن به مقصد خود آیات و روایاتی را انتخاب کرده و بدون هیچ گونه قرینهای برخلاف مفهوم ظاهر آن تفسیر میکند، چنین کاری را «تفسیر» به رأی گویند.
به تعبیر دیگر: برای فهم معنای الفاظی که در قرآن و سنت وارد شده و همچنین برای فهم معنای جمله بندیها ضوابطی در ادبیات عرب و در کتب لغت و صرف و نحو وجود دارد که انسان باید با توجه به این ضوابط و با آنچه متون معتبر لغت، و قواعد ثابت ادبیات هر زبان، و همچنین موارد استعمال لغات و جملهها ایجاب میکند، عبارات و کلمات را معنا کند.
تنها در صورتی میتوان از معانی حقیقی الفاظ و قواعد ادبی عدول کرد، که قرینه روشنی از عقل یا دلایل دیگر وجود داشته باشد.
به عبارت دیگر:حمل الفاظ بر معنای «مجازی» یا «کتابی» دلیل و قرینه روشن میخواهد، و بدون آن مجاز نیست.
این موضوع، اختصاصی به جملهها و الفاظ قرآن و حدیث ندارد. در تمام قراردادها، عهدنامهها، پیمانها، وصیت نامهها، و خلاصه هرگونه نوشته و کتاب و همچنین سخنرانیها همین قانون حکومت میکند.
مثلا اگر در وصیت نامهای بخوانیم که شخصی وصیت کرده فلان مال از اموالش را به فرزندانش بدهند منظور از فرزندان، همان فرزندانی است که از او متولد شده و نمیتوان آن را به شاگردانش که فرزندهای معنوی او هستند، تعمیم داد، مگر این که قرینه روشنی در دست باشد و یا اگر در قراردادی نوشته شده است باید فلان برنامه مثلا تا اول خرداد ماه انجام پذیرد، حتماً منظور اول خرداد ماه همان سال است، نه خرداد چند سال دیگر و یا این که اگر نوشته شده باشد که فلان آقا باید نظارت بر این کار کند، ظاهر آن این است که خود او نظارت کند، نه هر کسی که پایه معلوماتش به اندازه اوست.
همچنین هنگامی که در قرآن مجید میخوانیم: باید زن و مرد زناکار را هر کدام یک صد تازیانه زد، مفهوم آن طبق ضوابط لغت و ادبیات عرب این است که واقعا با همین تازیانههای معمولی آنها را مجازات کنیم، نه این که مثلا با شلاق و تازیانه سرزنش و ملامت کیفر داده شوند و یا اگر قرآن و سنت میگویند با شرایط خاص و حساب شدهای باید دست دزد را قطع کرد، مفهومش این نیست که کاری کنیم که از دزدی دست بردارد و مثلا با پی جویی از عوامل دزدی و از بین بردن آن دست او عملا از دزدی کوتاه گردد، البته این کار باید بشود و باید عوامل دزدی در اجتماع از میان برود، ولی آیه فوق به این معنا نیست! آری همان طور که گفتیم اگر قرائنی از عقل و نقل در میان باشد که به روشنی معنای مجازی یا کنایی را اثبات کند، باید دست از ظاهر الفاظ برداشته و بر طبق آن گام برداریم. مثلا در قرآن مجید میخوانیم: (یدالله فوق ایدیهم) دست خدا بالای دستهای آنها است در حالی که دلایل عقلی و نقلی به ما میگوید نه خدا جسم است و نه دست دارد و اگر جسم بود حتما مخلوق بود نه خالق، ممکن الوجود، بود نه واجب الوجود، آفریده شده بود نه آفریدگار، بنابراین با وجود چنین قرائن قطعی میفهمیم که منظور از دست، در آیه فوق قدرت و توانایی است، زیرا دست معمولا مظهر قدرت انسان است، پس معنای آیه چنین میشود قدرت خدا مافوق قدرتهای آنهاست و باز به تعبیر دیگر: تفسیر به رأی این است که پی فهم معنای آیه و حدیث و به طور کلی عبارت نباشیم، بلکه درصدد تحمیل فکر خود بر آیه و حدیث باشیم.
ب) یکی دیگر از معانی تفسیر به رأی این است که مفهوم جملهای را آنچنان که قواعد ادبی و لغت اقتضا میکند، بپذیریم ولی در تطبیق آن بر مصادیق، مرتکب تحریف شویم، و چیزی را که مصداق آن نیست، بر طبق سلیقه شخصی خود، مصداق آن قرار دهیم. مثلا در تواریخ و کتب حدیث میخوانیم هنگامی که عمار یاسر در روز جنگ صفین به دست لشکریان معاویه شربت شهادت نوشید، به او گفتند از پیامبر اکرم (ص) نقل شده است که به عمار فرمود: «یا عمار تقتلک الفئه الباغیه؛ یعنی تو را یک جمعیت ستمگر خواهند کشت» و این دلیل بر این است که تو و لشکرت بر مسیر باطل قرار دارید.
معاویه که نمیتوانست اصل وجود حدیث مزبور و مفهوم آن را انکار کند، برای تبرئه خویشتن به سراغ تفسیر به رأی رفت و گفت این سخن حق است که عمار را جمعیت ستمگر خواهند کشت، ولی آیا قاتل عمار ماییم؟ یا علی که او را به میدان نبرد دعوت کرده است؟ در حقیقت او سبب شده که عمار به دست ما کشته شود! و با این منطق واهی و مضحک میخواست خود را در برابر چنین دلیل کوبنده و دندان شکنی تبرئه کند.
خلاصه این که تفسیر به رأی در نوع اول با دگرگون ساختن مفاهیم کلمات و جملهها انجام میشود و اما در این قسم با دگرگون ساختن موارد و مصادیق کلمات و جملهها حاصل میگردد. اکنون که معنای «تفسیر به رأی» را دانستیم بد نیست نتایج سوء آن را نیز کمی بررسی کنیم.
نتایج شوم تفسیر به رأی
تفسیر به رأی نه تنها به حکم روایات اسلامی ممنوع است، بلکه عقل و خرد نیز گواهی بر زشتی آن میدهد. اگر بنا شود هر کس مطابق سلیقه و فکر خود مطلبی بیندیشد سپس الفاظ قرآن و سنت را بدون در نظر گرفتن قواعد ادبی، و ضوابط لغت آن تفسیر کند، هرج و مرج شدیدی در فهم معانی آیات قرآنی و سنت واقع میشود، و در این موقع آیات و کلماتی که میباید رهبری فکری انسانها را به دست گیرد، عملا به صورت پیرو و وابسته و تابع درمی آید، و به جای این که روشنگر جامعهها گردد، پشتیبان انحرافات فکری و اخلاقی خواهد شد و به جای این که عامل وحدت شود، وسیلهای برای نفاق و پراکندگی میگردد! هر کس از گوشهای برمی خیزد و با فکر نارسایش ادعایی میکند سپس برای توجیه ادعاهای بی اساس خود آیات قرآن و روایاتی از پیشوایان بزرگ اسلام را مطرح کرده، و آنها را به وسیله تفسیر به رأی بر مقصود خود تطبیق میدهد، و مایه گمراهی افراد بی خبر میگردد، حتی گاهی ممکن است یک آیه یا یک روایت معین را دو مدعی دروغین بر دو مطلب متضاد حمل کنند، در حالی که مفهوم اصلی آن، نه این است و نه آن. خلاصه زیانها و عواقب شوم رواج تفسیر به رأی در میان یک جمعیت به قدری زیاد است که میتوان آن را از خطرناکترین کارها دانست. این موضوع چنانکه گفتیم منحصر به آیات قرآن و روایات نیست، بلکه اگر این در گشوده شود تمام الفاظ و قوانین دنیا ارزش خود را از دست خواهند داد، و هر شخص فاسد و مفسد و یا نادانی آنها را به سود خود تفسیر و تأویل خواهد کرد. به همین دلیل مسئله تفسیر به رأی در میان مذاهب باطل و مدعیان دروغین رواج کامل دارد، بلکه سرمایه اصلی آنها را تشکیل میدهد. یک مطالعه اجمالی در کتابهای «فرقه ضاله» و جمعی از متصوفه، و ماتریالیستهایی که در زیر نقاب مذهبی سعی دارند اهداف مادی خود را پیاده کنند، ما را به این حقیقت کاملا آشنا میسازد که چگونه تفسیر به رأی دستاویزی برای همه آنها شده است. تأکید و اهمیت زیادی که در روایت اسلامی روی این مسئله دیده میشود تا آن جا که «تفسیر به رأی را مایه سقوط از اوج آسمان سعادت»، و یا «مایه سقوط در آتش دوزخ» معرفی کردهاند همه به خاطر همین موضوع است. به طور خلاصه تفسیر به رأی، زیانهای زیر را که هر یک از دیگری خطرناکتر است در بردارد:
۱. ایجاد هرج و مرج در فهم آیات و احادیث.
۲. تبدیل برنامههای سعادت عمومی به برنامههای سودجویی شخصی.
۳. تبدیل وسیله اصلاح اشتباهات فکری مردم به عاملی برای تشدید اشتباهات.
۴. فراهم نمودن دستاویزی برای افراد گمراه و گمراه کننده.
۵. تولید نفاق، اختلاف، و دامن زدن به سلیقههای شخصی و فکرهای انفرادی.
۶. فرود آمدن کتاب و سنت از مقام رهبری و قرار گرفتن در مقابل یک پیرو.
۷. از میان رفتن ارزشهای اصیل کتاب و سنت و از بین رفتن محتوای واقعی آنها.
۸. تطبیق قوانین آسمانی بر خواستههای انحرافی محیطهای آلوده و تغییر و تبدیل مفاهیم آنها با دگرگون شدن این محیطها.
۹. از ارزش افتادن احادیث صحیح و جان گرفتن احادیث مجعول به خاطر این که گاهی دسته دوم آمادگی بیشتری برای تفسیر به رأی دارند.
۱۰. سقوط مفاهیم نامحدود ابدی و جاودانی و تبدیل شدن آنها به مفاهیم مبتذل و قرار گرفتن آنها در قالبهای محدود و نارسای افکار انسانهای کوتاه فکر و به هر حال هر قدر دربارهٔ ضررهای تفسیر به رأی و تحمیل سلیقهها و افکار شخصی بر الفاظ کتاب و سنت و آیات الهی و اخبار پیشوایان اسلام دقت کنیم زیانهای تازهای برای آنها کشف میشود که ما را به عمق تأکیداتی که درر وایات اسلامی در زمینه اجتناب و دوری از این موضوع شده است آشناتر میسازد. اینجاست که بار دیگر به یاد گفتار امیرمؤمنان علی (ع) در نهج البلاغه میافتیم که از ورای اعصار و قرن فریاد میزند که: «گروهی از گمراهان نام عالم برخود گذاشتهاند در حالی که چنین نیستند، نادانیهایی را از افراد نادان گرفته و گمراهیهایی را از گمراهان، و بر سر راه مردم دامهایی از مکر و فریب و گفتار باطل نهاده، قرآن را بر آرای خود تطبیق دهند و حق را مطابق میل خود تفسیر میکنند».
...«افراد با ایمان آنها هستند که در دورانهای تاریک، امیال خود را عطف بر هدایت میکنند (و تحت الشعاع آن قرار میگیرند) هنگامی که (گمراهان) هدایت را به میل خود تفسیر میکنند، و رأی خود را بر قرآن عطف میکنند به هنگامی که (منحرفان) قرآن را بر رأی خود تطبیق نمایند».
تفاوت تفسیر به رأی و تفسیر به عقل
گاهی بعضی از کوته بینان چنین میپندارند، که تفسیر به رأی همان تفسیر به عقل است در حالی که از آنچه قبلا گفتیم به خوبی آشکار شد که منظور از تفسیر به رأی این نیست که انسان از قرائن عقلی در فهم آیات و روایات استمداد جوید، بلکه منظور آن است که سلیقههای شخصی و پندارها و اوهام خود را بر آیات و روایات تحمیل کند، و الفاظ و جملههایی که از نظر قواعد ادبی و مفهوم لغوی اصلا تاب معنایی را ندارد، بر آن معنا حمل کند، و قرآن و سنت را تابع فکر خود سازد، نه فکر خود را تابع قرآن و سنت. اما منظور از تفسیر به عقل آن است که ما از قرائن روشن عقلی که مورد قبول همه خردمندان برای فهم معانی الفاظ و جملهها از جمله قرآن و حدیث است استمداد جوییم، مثلا هنگامی که گفته میشود (یدالله فوق ایدیهم) دست خدا بالای دستهای آنهاست (چنانکه سابقا هم اشاره کردیم) عقل در اینجا میگوید مسلما منظور از دست خدا عضو خاصی که دارای پنج انگشت است، نیست. زیرا خداوند اصولا جسم نیست، هر جسمی محدود است و فناپذیر، خداوند نامحدود است و فناناپذیر و ازلی و ابدی بلکه منظور از آن قدرت خداست که مافوق همه قدرت هاست، و اطلاق دست بر قدرت، جنبه کنایه دارد، زیرا معمولا قدرت انسان از طریق دست او عملی میشود و در آن متمرکز است و یا هنگامی که صفت «سمیع» و «بصیر» (بینا و شنوا) بر خداوند اطلاق میشود عقل میگوید منظور این نیست که خدا دارای چشم و گوش است همانند ما، بلکه منظور این است که او با علم وسیع و بی انتهای خود از همه صداها با خبر، و از همه مناظر آگاه و در همه جا حضور دارد. هر جا سخن از تفسیر به عقل در میان آید منظور این گونه تفسیرهاست، نه مطالب تحمیلی و سلیقههای شخصی و افکار علیل و پندارهای بی اساس.
نمونههایی از تفسیر به رأی در گفتههای دیروز و امروز
الف) تفسیر به رأی در میان صوفیه
کسانی که با کتب صوفیه آشنا هستند، به خوبی میدانند، که مسأله تفسیر به رأی در میان آنها یکی از شایعترین کارهاست و اصولا توجیه عقاید متصوفه بدون استمداد از تفسیر به رأی مکان پذیر نیست، آنها آزادی بی حسابی برای خود در تفسیر معانی الفاظ قائلند، و بسیاری از الفاظ را بدون هیچ قرینهای بر معنای مجازی یا کنایی حمل میکنند و گاهی آن چنان این کنایات و مجازات از مفهوم لفظ دور است که انسان را غرق در تعجب میکند.
به این ترتیب هر یک از فرق آنها میتوانند مطابق میل و ذوق خود مفاهیم اسلامی را تعبیر و تفسیر کنند، هرچند این تفسیرها با هم ضد و نقیض باشد.
همان طور که اشاره کردیم، نمیخواهیم در اینجا نمونههای زیادی ذکر کنیم، زیرا سخن بسیار به درازا میکشد، در هر قسمت تنها به ذکر چند نمونه قناعت میکنیم:
۱. «محی الدین عربی» که از معاریف صوفیه است، در کتاب «فصوص الحکم» در «فص هارونی» چنین میگوید: «فکان عتب موسی اخاه هارون لما وقع فی انکاره و عدم اتساعه فان العارف من یری الحق فی کل شیء؛ بل یراه عین کل شیء. اعتراض و سرزنش موسی نسبت به برادرش هارون این بود که چرا با پرستش گوساله مخالفت کرد و روح او وسعت این امر را نداشت زیرا عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند، بلکه عین همه چیز ببیند»؟!!
و به دنبال این سخن اضافه میکند که «اعتراض موسی به سامری نیز به خاطر این بود که خدا را منحصر در صورت گوساله کرده بود» (وگرنه اگر پرستش گوساله به عنوان جزئی از کل جهان آفرینش باشد روی عقیده وحدت وجود که اعتقاد بسیاری از متصوفه است مانعی ندارد)[۱۵].
۲. در تفسیر «غرائب القرآن» «نظام الدین نیشابوری» بعد از ذکر تفسیر هر قسمت از آیات، بحثی تحت عنوان «تأویل» میبینیم که روشنترین مصداق تفسیر به رأی است مثلا در ذیل آیات مربوط به مبارزه موسی با ساحران میگوید: «منظور از اژدها (ثعبان) در این داستان همان اژدهای نفس است، زیرا هر چیز را به خود اضافه کنی و محل حاجات خویش قرار دهی اژدهاست همان طور که موسی عصا را به خود اضافه کرد و گفت: «هی عصای؛ این عصای من است» و لذا به او گفته شد، «القاها یا موسی؛ این عصای نفس را بیفکن».
منظور از «ید بیضا» (روشنی دست موسی) این است که دستها قبل از آن که به اشیای مادی و دنیوی تماس پیدا کند، پاک و نورانی و روحانی است... و معنای «یرید ان یخرجکم من ارضکم؛ موسی میخواهد شما را از سرزمین خود بیرون براند» این است که میخواست آنها را از سرزمین بشر مادی به نور روحانیت بیرون کند و به همین ترتیب آیات را تأویل میکند تا به مساله تهدید ساحران از طرف فرعون با جمله (ولا صلبنکم فی جذوع النخل) میرسد میگوید: مفهوم آن این است که شما را بر شاخههای تعلقات و پیوندهای دنیا و زر و زیور آن گرفتار میسازم...! [۱۶].
۳. و نیز در تفسیر آیات مربوط به ابراهیم (ع) و مشاهده نمونهای از معاد مینویسد: «خداوند خلیلش ابراهیم را دستور داد که طاوس بخل، و کلاغ حرص، و کرکس غضب، و خروس شهوت را سر ببرد، هنگامی که او با کارد صدق این پرندگان را سر برید و آثار آنها از وجود او بریده شد، وسیلهای برای گناه و دری به سوی آتش در وجود او باقی نماند، و لذا آتش به او سرد و سالم شد... و منظور از جبال و کوههایی که ابراهیم اجزای آن طیور را بر آن قرار داد، کوههای چهارگانهای است که: «جبل الانسان علیها؛ یعنی انسان بر آن سرشته شده است» نخست روح نباتی و سپس روح حیوانی و طبیعی و انسانی است.» [۱۷].
مطالعه این تفسیر (بخش تأویلاتش) انسان را در عالمی از رؤیا و پندار و خیالات بی قید و شرط فرو میبرد، و گاهی بی اختیار انسان میخندد، و گاهی از این گونه تفسیر به رأیهای بی پـایه متأسف میشود!
تفسیر به رأی در میان کمونیسم زدهها
اخیراً جمعی از کم مایهها که باغ سبز بهشت خیالی کمونیسم جلب توجه آنها را کرده و بر اثر عدم اطلاع کافی از مبانی اسلامی از یک سو، و از مبانی کمونیسم از سوی دیگر، چنان تحت تأثیر عقاید چپی قرار گرفتهاند که میخواهند آن را بر مفاهیم اسلامی نیز تحمیل کنند، هرچند ناسازگار و بی تناسب باشد.
کار تفسیر به رأی درمیان آنها گاهی به جاهای رسوا و مضحکی کشیده است که نمونههایی از آن را ذیلا از نظر شما میگذرانیم:
۱. یکی از کمونیسم زدههای بی پایه در ترجمه سوره «الناس» چنین مینویسد: «بگو پناه میبرم به سررشته دار مردمان» «زمامدار مردمان» «ایده آل مردمان» «از شر افسون نظام افسونگر خود ناپیدا» «که همی در سینه مردمان میدمد» همان طور که ملاحظه میکنید «اله» را که طبق همه کتب تفسیر و لغت به معنای «معبود» آمده به معنای ایده آل گرفته است.
و وسوسه گر را منحصر در نظامات (سرمایه داری) افسونگر و جن را به معنای ناپیدا بودن فعالیتهای نظام سرمایه داری شمرده است، یعنی درست تصمیم خود را دربارهٔ دفاع از کمونیسم قبلا گرفته و آیاتی که هیچ تناسب با آن ندارد بر آن تطبیق کرده است.
۲. در ترجمه سوره «فلق» میگوید: «بگو پناه میبرم به (نوزایی قوانین)، سررشته دارسپیده دمان» «سپیده دمان انقلاب» «سپیده دمان سیاهی شکاف تاریکی شکن، اغواشکن، تزویرشکن، اوهام شکن خرافه شکن، بی داد شکن».
«از شر آنچه کهنه شده است... و از شر هر نظام سیاهی که فضای هستی انسانها را فراگیرد» «و از شر قدرتهای افسونگر و دمنده در گرههای اراده خلقها، با وسائل تبلیغی، رسانههای گروهی ...» انسان هنگامی که این ترجمه یا تفسیر غریب و عجیب را میبیند، بی اختیار به یاد نوشتههای کسروی میافتد.
«فلق را که به معنای نور شکافنده سپیده صبح میباشد، که از مظاهر پرشکوه آفرینش و از نشانههای قدرت پروردگار است به معنای سپیده دم انقلاب! تفسیر کردن و به دنبال آن بشکن بشکن به راه انداختن، «و من شر ما خلق» که به معنای «از شر مخلوقات میباشد»، تطبیق بر کهنهها دادن بی خبر از این که نه چنان است که هر طرح نوی افتخار آفرین و سعادت بخش باشد، و نه هر حقیقت دیرپا و کهنی دور ریختنی که مفاهیمی همچون عدالت، آزادی، خداپرستی، پاکی، درستکاری، از کهنترین مفاهیم و از عالیترین مسائل سازنده انسانی است و همچنین «نفاثات فی العقد» را در مفهومی که از نظر لغت و تفسیر و ادب عربی با آن سازگار نیست محدود ساختن، کاری جز بازی با الفاظ و هوسهای خویش را به عنوان تفسیر قرآن معرفی کردن، نمیباشد.
۳. عجیبتر این که آیه (یوم لابیع فیه و لا خلال): [۱۸]. «روزی که نه خرید و فروشی در آن است و نه دوستی و رفاقت ثمر میبخشد- روز رستاخیز-» را به معنای روزگاری که در آن مبادله نیست و نه شکاف طبقاتی (یعنی روزی که مارکسیسم بر جامعه بشری سایه بیفکند) تفسیر کرده است.
کسی که کمترین آشنایی با سایر آیات قرآن داشته باشد و تعبیرات فراوانی که در خلال آیات دربارهٔ روز قیامت و رستاخیز در آنها وارد شده، کنار هم بچیند، هرگز تردید به خود راه نخواهد داد که آیه فوق از آن روز سخن میگوید و نه روز دیگر.
جالب این که نویسنده مزبور حتی این مقدار به خود زحمت نداده که آغاز آیه را بنگرد تا چه رسد به سایر آیات قرآن. زیرا در آغاز آیه چنین میخوانیم: «قل لعبادی الذین آمنوا یقیموا الصلاه و ینفقوا مما رزقناهم سرا و علانیه من قبل أن یأتی یوم لابیع فیه و لا خلال: به بندگان با ایمانم بگو! که از آن چه به آنها روزی دادهایم آشکارا و پنهان در راه خدا انفاق کنند، پیش از آن که روزی فرا برسد که در آن روز، نه معاملهای در کار است و نه دوستی و رفاقت، سودی دارد).
میدانیم طرفداران مکتب کمونیسم هرگونه انفاق و بخشش و تلاشهای اصلاحگرانه برای کم کردن فاصله طبقاتی را محکوم میکنند. زیرا معتقدند که انقلاب را به عقب میاندازد، به عکس توصیه میکنند که از هرگونه تلاش اصلاحی در این شکل خودداری شود، تا جامعه زودتر به مرحله انفجار و تبدیل کمیت به کیفیت که یکی از اصول «دیالکتیک» است، برسد.
از تفسیری که در بالا از این کمونیسم زده میخوانیم، به خوبی بوی انکار معاد استشمام میشود، گویی معاد را که آخرین مرحله سیر تکاملی انسان است و در جهانی بسیار وسیعتر که دنیای ما در برابر آن همچون دنیای جنین مادر در برابر این دنیاست، صورت میگیرد، همان انقلاب کمونیستی و جان کندن از صبح تا به شب برای یک لقمه نان، آن هم در زنجیر اسارت و بردگی و خفقان دانسته است.
این گونه بازی با الفاظ و تحریف و مسخ حقایق حتی در میان دشمنان اسلام هم کمتر دیده شده است.
مضحکتر این که «انفاق» را در جایی دیگر به معنای «پرکردن خلأ» که با هیچ یک از موازین ادب عربی سازگار نیست، گرفته و عجیب این که اگر همان تفسیر را بخواهیم در آیه فوق به کار بریم مفهوم آیه چنین میشود: «خلأها را پر کنید قبل از آن که خلأها پر شود».
به علاوه اگر منظور چنین باشد باید گفته شود: «انفقوا... حتی یأتی یوم لابیع فیه و لا خلال، خلأها را پر کنید تا روزی فرارسد که تساوی کامل در سلب مالکیت شود»!
پانویس
- ↑ تفسیر مجمع البیان، جلد 7، صفحه 221، اول سوره نور
- ↑ برای آگاهی از این احادیث به وسائل الشیعه، جلد 819، باب از ابواب صفات قاضی، صفحه 87-97 و 80 مراجعه شود
- ↑ امالی صدوق، صفحه 5
- ↑ توحید صدوق، باب 63
- ↑ خصال، جلد1، صفحه 87
- ↑ بنا به نقل تفسیر برهان، جلد 1، صفحه 91
- ↑ تفسیر عیاشی، جلد1، صفحه 71
- ↑ بنا به نقل از بحارالانوار، جلد 29، صفحه 111 و 112
- ↑ بنا به نقل از بحارالانوار، جلد 29، صفحه 111 و 112
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 78
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 138
- ↑ تفسیر برهان، جلد 1، صفحه 81
- ↑ از تفسیر قرطبی، جلد 1، صفحه 72، کنزالعمال، جلد2، صفحه 10 و سنن ترمذی، جلد 5، صفحه 199 و 200
- ↑ همان مدرک
- ↑ فصوص الحکم، چاپ بیروت با تعلیمات ابی العلاء عفیفی. جلد1، صفحه، 291
- ↑ تفسیر غرائب القرآن که در حاشیه تفسیر طبری آمده است، جلد 9، صفحه 42 و 52
- ↑ همان مدرک، جلد3، صفحه 44
- ↑ سوره ابراهیم، آیات 13







