کتابخانه:مقامات السالکین (غنا)

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۰ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۰۳ توسط User10 (نظرات | مشارکت‌ها) (فصل دوم در ذکر احادیثی که دلالت دارد بر اینکه صوت حسن ممدوح است)

پرش به: ناوبری، جستجو
مقامات السالکین
مشخصات کتاب
Maghamat salekin.jpg
نویسنده

محمد بن محمد دارابی

محقق/ مصحح: سید جعفر نبوی
زبان فارسی
ناشر مرصاد
محل انتشارات قم
تاریخ نشر 1418 ه ق
قطع وزیری
شابک 2- 4- 90627- 964
دانلود PDF


محتویات

مقدمه

نویسندۀ این رساله چنانکه مؤلف خود در مطلع کتاب ذکر کرده، محمد ابن محمد دارابی است؛ دارابی چهره‌ای چندان شناخته شده نیست؛ زیرا شیخ آقا بزرگ تهرانی در الکواکب المنتشرة (ص 330- 332) از دو تن با عنوانهای شاه محمد دارابی اصطهباناتی با تخلّص «عارف» و شاه محمد دارابجردی با تخلّص «شاه» نام می‌برد و ضمن شمارش تألیفات این دو از رسالۀ مقامات السالکین ذکری به میان نیاورده است و نیز در الذّریعة این رساله را معرفی نکرده است؛ امّا از سوی دیگر در پایان شرح حال شاه محمد دارابجردی احتمال داده است این دو عنوان نام یک شخصیت باشد.

افزون بر این، آقای احمد گلچین معانی نیز در تاریخ تذکره‌های فارسی، (ج 2، ص 87- 105) که به معرفی لطائف الخیال از تألیفات محمد ابن محمد دارابی شیرازی پرداخته، هر دو تخلّص «عارف» و «شاه» را از آن وی دانسته و از قسمتی از لطائف الخیال استنباط نموده که وی در آغاز جوانی نزد شیخ بهایی شاگردی نموده است.

علامه تهرانی در شرح حال شاه محمد دارابی اصطهباناتی (م 1130)، افرادی چون: محمد مؤمن جزائری صاحب طیف الخیال، شیخ علی حزین صاحب تذکرۀ حزین، سید علی بن علاء الدوله بن ضیاء الدین نور الله از نوادگان قاضی نور الله شهید، سید محمد قطب ذهبی مؤلف فصل الخطاب و نیز محمد تقی بغدادی صاحب شرح شواهد ابن الناظم را از شاگردان این شخصیت معرفی نموده و کتابهای ذیل را از تألیفات وی دانسته است:

1- روضة العارفین یا ریاض العارفین شرح صحیفۀ سجادیه،

2- عالم المثال که به سال 1100 در سفر دریایی نگارش یافته،

3- لطائف الخیال،

4- معراج الکمال در بیان معانی شیخ و ارشاد و مرید و استرشاد،

5- فصل الخطاب.

نیز گوید: میر محمد حسین خاتون‌آبادی صاحب مناقب الفضلاء از وی روایت می‌کند. نامبرده را فرزندی بوده است موسوم به شاه فتح الله دارابی (ح 1117) که از شاگردان محمد تقی بغدادی صاحب شرح شواهد ابن الناظم بوده است.

علامۀ تهرانی در شرح حال شاه محمد دارابجردی وی را مؤلف کتابهای تذکرة الشعراء و لطیفۀ غیبی در احوال حافظ شیرازی معرفی نموده و گوید: در صبح گلشن آمده است که وی در بلاد هند به شهادت رسیده است. علامۀ تهرانی در نهایت اظهار می‌دارد اگر این قول صاحب صبح گلشن را نپذیریم این دو عنوان می‌تواند مربوط به یک شخصیت باشد که دارای دو تخلّص بوده است.

نصرآبادی در تذکرۀ خویش ص 186 که میان سالهای 1083 تا 1112 نگارش یافته شرح حال وی را آورده و گوید:
ملا شاه محمد از ولایت داراب است، طالب علم منقّحی است، مدّتی در هند بود تا در آنجا بود فیض به همه کس می‌رسانید ...

مرد بسیار خوبی است و پاره‌ای تحصیل هم کرده، در هر علم آگاهی دارد ....

میرزا اسماعیل شجاعی مظفّری شیرازی در آغاز جلد دوم لطائف الخیال به شرح حال شاه محمد بن محمد دارابی شیرازی پرداخته و وی را مرشد و پیر، مقرّب بارگاه اله، اهل عبادت و ریاضت و قدس و تقوا، عرفان و تجرّد و فضل و کمال، و صاحب فتوا خوانده است.

مولانا خداداد که دیباچۀ رسالۀ حاضر را رقم زده است بدون آنکه نام مؤلف را به صراحت ذکر نماید اوصافی فزونتر از دیگران در شأن مؤلف مقامات السالکین آورده و اشارتی نموده که وی در بلاد هندوستان سکونت داشته است، چنانکه گوید:

نه همین گلشن ایران از ترشّح جویبار فیضش سرسبز و ریّان است؛ بلکه در سواد هندستان، بِرَهْمَن‌زادگان فقیر از سعی مشکورش کرور کرور رو به راه آورده کار و بارِ بت و بتکده از او خراب و ویران ....

وی آنگاه در وصف رسالۀ حاضر با آب و تاب فراوان عباراتی موزون نگاشته و در پایان گوید:

[این رساله] شاخ گلی است از لاله‌زار قدس دست به دست آمده و از خلوتخانۀ انس چنین شاهد سرمست به دست نیامده. و چون از برای دل اهل سلوک از مقام بی‌مقامی آمده، بنا بر این، به مقامات السالکین مسمّیٰ شده ....

با توجه به این رساله بویژه بخش پایانی آن، که دربارۀ دیدگاه عرفا در باب سماع نگارش یافته است، و نیز با توجه به دیگر نگاشته‌های مؤلف و نیز اوصافی که شرح‌حال‌نگاران و مریدانش برای وی ذکر نموده‌اند می‌توان اظهار داشت که وی از عرفا بوده و به تصوّف تعلّق خاطر داشته است. چنانکه در حاشیۀ یکی از صفحات همین رساله در ردّ انتساب کتاب حدیقة الشیعة به محقق اردبیلی به ده دلیل تمسک جسته و خواسته است ساحت وی را از نوشتن مطلبی علیه تصوّف بپیراید.

رساله حاضر

اشاره

در تصحیح این رساله از دو نسخۀ خطی استفاده شده است:

نسخۀ الف: این نسخه متعلق به بریتیش میزیوم لندن است و میکروفیلم آن در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران به شمارۀ 4317 نگهداری می‌شود (فهرست میکروفیلمها، ج 3، ص 45).

متن این نسخه به قلم نسخ و حواشی به نسخ و نستعلیق کتابت شده است و کاتب مشخص نیست. در پایان دیباچۀ کتاب، سال نگارش دیباچه 1104 و سال کتابت متن 1105 ضبط شده است.

نسخۀ ب: این نسخه نیز متعلّق به کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران به شمارۀ 5702، و فاقد دیباچۀ موجود در نسخۀ الف است و نیز بیش از نیمی از صفحۀ اول افتادگی دارد. متن این نسخه به قلم نسخ و حواشی به نستعلیق به دست شخصی به نام ملا محمد باقر به سال 1146 کتابت شده است. چنانکه در حاشیۀ یکی از صفحات ضبط شده، ملکیت این نسخه از آن شخصی به نام شیخ احمد بوده است. میکروفیلم این نسخه به شمارۀ 2810 در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می‌شود. (فهرست میکروفیلمها، ج 1، ص 202).

در حواشی نسخۀ الف و ب مطالبی از مؤلف درج گردیده که بیشتر حاشیه‌های موجود در نسخۀ ب در متن نسخۀ الف ضبط شده است و در مواردی هم الحاقاتی در متن نسخۀ الف به چشم می‌خورد که با علامت الحاق از متن متمایز شده است. اکثر حواشی نسخۀ الف و برخی از حواشی نسخۀ ب با عباراتی چون «منه مد ظلّه العالی»، «منه مد ظلّه السامی»، «من افاداته» و ... امضاء شده و نیز در برخی موارد، کاتبِ نسخۀ الف در ابتدای بعضی از اشعار در متن کتاب، عبارتِ «من مؤلفه» یا «من مؤلفه مد ظلّه» را ظاهراً از خود اضافه نموده است.

اگر چه بین نسخۀ «الف» و «ب» از نظر عبارات تفاوتهایی غیر مغیّر معنا به چشم می‌خورد و در موارد عدیده‌ای قسمتهایی از عبارات متن «الف» در حاشیۀ «ب» درج شده است؛ امّا در مجموع می‌توان گفت که نسخۀ «الف» با توجه به اینکه افتادگی صفحۀ اوّل را نیز ندارد و از خطی خواناتر و از قدمت بیشتری برخوردار است به عنوان متن اصلی در نظر گرفته شده و حواشی مؤلف که در دو نسخه، مشترک بوده بر اساس نسخۀ «الف» ضبط گردید و حواشی مختص هر یک از نسخه‌ها هم با تمایز از یکدیگر در پانوشت ذکر شد. البته در نسخۀ «الف» حاشیه‌هایی با امضای بعضی از افراد به صورت رمز مشخص شده که از نقل آنها صرف‌نظر شد.

رسالۀ حاضر مشوّش و مغلق نگارش یافته است و فهم بعضی از عبارات نیاز به دقت و توجه دارد و نیز، کلمات زائد و تقدیم ما حقّه التأخیر و بالعکس به حد وفور در آن دیده می‌شود. اینگونه موارد همچنان به حال خود باقی مانده است؛ زیرا گویای روش تألیفی نویسنده است. چنانکه گلچین معانی نیز در معرفی لطائف الخیال تألیف همین مؤلف نیز به تکلّف قلم نویسنده اشارت نموده است.
همچنین در مواردی اعداد به گونۀ غیر معهود با عصر ما به کار رفته است مانند «پانجدهم» و «هشتدهم» به جای پانزدهم و هجدهم، ما در این موارد نیز هیچ گونه دخل و تصرّفی نکرده‌ایم بلکه فقط از جهت رسم الخطّ سعی بر این بوده است که کلمات به روش نگارش امروزی ضبط شود.

در تصحیح این اثر تا حدّی که فرصت اجازه می‌داد منقولات تخریج شد و به لحاظ آنکه مخاطب این مجموعه اهل فن هستند از توضیحات اضافی و معنای کلمات و اصطلاحات صرف‌نظر شده است.

این رساله با دیباچه‌ای به انشای مولانا خداداد که ظاهراً از مریدان مؤلّف بوده است آغاز می‌شود و آنگاه متن رساله با مطلع و مقدمه‌ای از مؤلف، و طیّ دو فصل و یک خاتمه به انجام می‌رسد.

مقدمه متضمّن دو مقام است:

مقام اول: بیان تعریفات لغویین دربارۀ غناست و ابتدا هفت تعریف در بارۀ غنا طبق نظریات علمای شیعه مطرح نموده و سپس نظر خود را چنین اظهار می‌نماید:

و این بهترین جمعی است که: هر صوت حَسَنی که با آلات لهو یا صوت زنی که مرد بشنود یا شهوت‌انگیز باشد و نَفْس بهیمی را به حرکت درآورد، یا کلام کذب و لاطائلی باشد؛ مسمّا به غناست و حرام است. و هر صوت حسنی که مقابل این باشد، در اکثر احادیث مسمّا به صوت حسن است نه [مسمّا] به غنا؛ و مباح است، بلکه در قرآن و ذکر مستحب است ....
مؤلف پس از این، دیدگاههای تعدادی از علما را برای تأیید نظر خویش نقل می‌نماید و بعد به بررسی کلمۀ غنا در کتب لغویین پرداخته و در پایان نقل اقوال آنها سؤالاتی مطرح نموده و پاسخ می‌دهد. او در نهایت امر، چون اقوال لغویین عامّه و خاصّه دربارۀ غنا را مختلف و غیر قابل جمع دانسته، راه چاره را رجوع به عرف می‌داند.

مقام دوم: در این مقام ابتدا گزارشی از دیدگاه علمای شیعه و سپس دیدگاه علمای عامّه را مطرح و سپس نظر خود را چنین بیان کرده است:

مؤلف را اعتقاد این است که غنا حرام است، اگر چه در قرآن و ذکر و مرثیه باشد؛ امّا بالفعل آنچه قاریان و ذاکران می‌خوانند غنا نیست، چه در عرف آن را غنا نمی‌خوانند ....

مؤلف در خاتمۀ این دو مقام، علت تدوین رساله را اینگونه آورده است:

... مقصود نه تحلیل ما حرّم الله است که فسّاق و اهل عصیان و نفاق حرام را حلال دانند، و نه تحریم ما احلّ الله که صوت حسن که ممدوح است، حرام شمرند و تفسیق نمایند بعضی را که قرآن و ذکر خدا به صوت حسن از ایشان به ظهور می‌رسد؛ بلکه مطلوب، احقاقِ حق است به حسب امکان.

فصل اوّل در بیان علت حرمت غنا و دلایل تحریم آن است، مؤلف در این فصل پس از آنکه تأکید می‌ورزد که در حرمت غنا فی الجمله خلافی نیست به تفصیلهایی که در این زمینه وجود دارد اشاره نموده سپس شش دلیل از آیات کریمه و بیست و پنج حدیث، دال بر حرمت غنا از طریق خاصّه و غالباً با ترجمه و بدون بیان، ذکر نموده است. وی آنگاه به تحلیل احادیث به صورت پرسش و پاسخ پرداخته و حرمت فی الجملۀ غنا را به اثبات رسانیده است.

فصل دوم در بیان احادیثی است که بر ممدوح بودنِ صوت حَسَن دلالت دارد.

مؤلف در آغاز با اشاره‌ای گذرا به تفصیلهایی که در این زمینه وجود دارد بسنده نموده و نظر داده است که هر چه در عرف بدان غنا گویند حرام است پس باید به عرف رجوع نمود؛ زیرا بسیاری از امور شرعی مبنی بر عرف عام است.

وی در نهایت می‌گوید:

القصّه، حلیت صوت حسن، اشهر و اقویٰ از آن است که محتاج به بیان باشد، مثل حرمت غنا فی الجمله.

مؤلف سپس بیست و هفت حدیث در این زمینه همراه با ترجمه و در مواردی با توضیح و بیان و طرح پرسش و پاسخ ذکر می‌کند.

بعضی از احادیث این فصل مضموناً متحد، لکن سندشان متفاوت است، لذا دو روایت به حساب آمده است. آنگاه مبحثی با عنوان «تنبیه» گشوده شده است که مناظره‌ای است مفصّل به صورت پرسش و پاسخ میان نظریات دو گروه اول و دوم و در این میان بررسیهای روایی، رجالی، سندی همراه با استدلال به چشم می‌خورد. وی در جایی اظهار می‌دارد:

ضعف سند برخی از احادیثِ کتب اربعه قدحی در استدلال نمی‌کند و با توجه به آنکه متأخرین، با تمام دقّت و احتیاطی که در تصحیح رجال و تحقیق احوال روات نموده‌اند در عین حال به علل مختلف از جمله به علت اختلافاتی که اصحاب رجال کرده‌اند دارای اشتباهات بسیاری می‌باشند.

این «تنبیه»، «تکمله» ای در پی دارد که در حقیقت تحلیل بعضی از مسائل رجالی است و پس از این تکمله در ضمن یک تنبیه چنین نتیجه‌گیری می‌نماید:

پوشیده نماند که بعد از تتبّع معلوم می‌شود که معنای معیَّن و محصَّل برای غنا که اطمینان حاصل شود از کتب لغت حاصل نمی‌شود، و بر تقدیر ثبوت حقیقت شرعی، غنا حقیقت شرعی ندارد؛ و حقیقت متشرعه یعنی متفقّهه بر وجهی که در خصوص این لفظ ثابت باشد حکم لغت دارد در اختلاف، یعنی حقیقت متشرعه نیز معلوم نمی‌شود زیرا که فقها اختلاف بسیار در تعریف غنا کرده‌اند و از معنا، قدر مشترکی میانۀ همه استنباط نمودن نیز نهایت اشکال دارد به سبب مباینت بعضی لغات و منافرت تفاسیر فقها با یکدیگر. و باز به حیثیتی نیست که بهتر از معنای عرفی باشد در مقام جمعِ بین احادیث فریقین.

مؤلف پس از طرح پرسش و پاسخی در این زمینه در نهایت امر اظهار می‌دارد:

پس حق، در باب غنا آن است که: هر چه در عرف غنا گویند، حکم به حرمت آن باید کرد که مناسب فهم مخاطب باشد.
مؤلف پس از این در باب شعر و عشق به تفصیل سخن گفته و فرق میان شعر ممدوح و مذموم را بیان نموده و در خاتمۀ رساله به صوت حسن، نغمۀ خوش و سماع پرداخته است و سپس در ضمن تکمله‌ای که در پایان خاتمه آورده نظر بعضی از اهل عرفان را در باب آثار سماع بیان می‌نماید.

مؤلف سماع را به سه قسم ممدوح، مذموم و مختلف فیه تقسیم نموده و علل هر یک را بیان داشته و در پایان خاتمه، خاتمه‌ای گشوده و اظهار داشته است: «نغمۀ صوت حسن، سبب ربط عارف به عالم روحانیات می‌شود».

وی در پایان چنین نتیجه‌گیری می‌نماید:

پس نتیجۀ این دو فصل به مقتضای احادیث این شد که فرقۀ ثانیه می‌گویند که غنا فی الجمله حرام است به اتّفاق، نه مطلقاً؛ بلکه بعضی از اقسام که صوت حسن با ساز و آلات لهو باشد؛ یا آنکه خواننده زن باشد و آوازش مردِ نامحرم بشنود؛ یا پسری باشد که از آن خواندن انبعاث شهوت شود؛ یا مستمع چنان شخصی بُوَد که از شنیدن آواز خوش، قوای بهیمی او به حرکت آید، نه آنکه روحانیّتش غالب شود؛ یا خالی از ذکر جنّت و ربط به عالم آخرت باشد، نه آنکه ربط به آن عالم دهد و خدا و جنّت به یاد آورد؛ یا آنکه قوای شهوی و حیوانی به حرکت آورد، نه آنکه عاقله قوی شود و قوای حیوانی را مطیع خود گرداند؛ یا آنکه از مبدأ دور اندازد، نه قریب گرداند؛ و یا آنکه از خدا غافل گرداند، نه آنکه خدا را به یاد آورد حرام خواهد بود. و اگر چنین نباشد و مقتضیاتش ذکر و محبّت الهی و عشق حقیقی و فکر آخرت و ترک دنیا و اماتۀ شهوات و قطع تعلّقات و افزونی روحانیت و تخلّق به اخلاق الله باشد جایز؛ بلکه مستحب خواهد بود عقلًا و نقلًا.

مؤلف پس از نتیجه‌گیری از مطالب مطروحه، بازهم به بیان سماع، وجد یا حرکت دوری و وجد ریایی می‌پردازد و در پایان می‌گوید:

دلایل همه از طرفین مذکور است، هر کس هر چه خواهد، اختیار کند و احتیاط نماید که تکفیر و تفسیق مؤمنی بلا رویّه ننماید.

علت تصحیح مجدّد رساله حاضر

رسالۀ حاضر در سال 1374 ش در ضمن کتاب موسیقی در سیر تلاقی اندیشه‌ها و پنج رسالۀ فقهی فارسی به کوشش آقای اکبر ایرانی به همّت انتشارات حوزۀ هنری سازمان تبلیغات اسلامی به چاپ رسیده بود.

هنگامی که دست‌اندرکاران این مجموعه تصحیح این رساله را در دستور کار خود قرار داده بودند آقای ایرانی اطلاع دادند که آن رساله را تصحیح نموده و قصد چاپ آن را دارند، لذا از تصحیح مجدّد آن صرف نظر گردید تا دوباره کاری نشود. یک سال پس از این امر، کتاب موسیقی در سیر تلاقی اندیشه‌ها همراه با رسالۀ مذکور چاپ شد.

این پرسش بسیار طبیعی است که چه امری سبب گردید تا مجدّداً این اثر تصحیح و در این مجموعه چاپ شود.

علت تصحیح و چاپ مجدّد این رساله این است که در تصحیحِ پیشینِ این اثر فقط از یک نسخۀ خطی استفاده شده در حالی که مصحّح از وجود نسخ دیگر بی‌اطلاع نبود. به علاوه، نسخۀ مورد استفادۀ مصحّح ناقص و فاقد دیباچۀ نسخۀ «الف» است، از سوی دیگر نسخۀ «الف» ظاهراً از قدمت بیشتری برخوردار است و کلیۀ نظریات مؤلف پس از تألیف در متن کتاب آمده است و از تاریخی که در پایان دیباچه به سال 1104 ضبط شده است و نیز از حواشی مؤلف که با تعبیر «منه مد ظلّه العالی» یا «منه مد ظلّه السامی» و ... در نسخه آمده چنین استنباط می‌شود که علی الظاهر این نسخه در حیات مؤلف کتابت شده باشد.

ثانیاً تصحیح پیشین ناتمام و غیر فنی است که نقد آن از حوصلۀ این مقدمه خارج است؛ امّا در اینجا به بعضی از موارد و عمدتاً نکات کلی آن اشارتی می‌شود:

مصحح به دلیل آنکه از نسخۀ ناقص الأول استفاده نموده بر خلافِ معمولِ صاحبان این فن، متنی مشابه از رسالۀ سه اصل مرحوم ملا صدرا رحمه الله را انتخاب و جایگزین نموده است. ای کاش در همین شیوه، روش صحیح اتّخاذ می‌شد که متأسفانه چنین نبوده و نقل مطالب رسالۀ سه اصل با امانت توأم نبوده است.

در مواردی که مؤلف رساله پس از نقل متون عربی، ترجمۀ آن را نیاورده؛ مصحّح در داخل متن ترجمۀ آن را افزوده است.
اولًا معمول آن است که چنین کاری در پانوشت صورت پذیرد، ثانیاً اگر هم در متن بخواهد اعمال شود لازم است با دو قلاب از متن مؤلف متمایز گردد. البته این امر در مواردی چند صورت پذیرفته و مواردی نیز بدون تمایز چاپ شده و موهم آن است که متن اصلی رساله چنین بوده است.

علاوه بر آنکه اغلاط مطبعی در مواردی به رساله راه یافته است هر چند تا حدّی این امر معمول است کلماتی غلط خوانده شده و لذا به جای تصحیح، تغلیط شده است مثلًا: در ص 154، س 4، نغمه سنجان به نغمۀ سبحان و شعبۀ بینش به شعبه نشین؛ ص 165، س 11، مُنْجَبِر به منجر؛ ص 181، س 7، الزلل و الخطل به الخطر و الزلل؛ ص 187، فصل دوم به باب دوم؛ ص 198، س 12، نعمت به نغمه؛ ص 199، زارت به زادت؛ ص 203، س 14، مَکنید به می‌کند؛ ص 209، س آخر، با تغیّر فی الجمله به بالعبری فی الجمله؛ ص 212، س 12، تنبیه به شبیه و ....

بعضی از کلمات داخل متن در میان دو قلاب معنا شده که نیازی به معنا کردن آن هم در متن نیست مثلًا:

فرقۀ محقّه [امامیه]، عامه [اهل سنّت]، عامی [سنّی]، مؤمنین [شیعه]، افراد [مصادیق] و ....

بعضی از تصحیحات در داخل قلّاب در متن قرار گرفته که غلط است مثلًا: ص 59: «ملا صالح مازندرانی [ملا صالح برغانی]»؛ که غلط بسیار فاحشی است؛ ص 154، س آخر: «از متون و کتب (تجوید) دیده» که صحیح آن چنین است: «از متون کتب محو نگردیده است».

مصحّح به نکاتی که از اصطلاحات کاتبان بوده به نیکی توجه نکرده‌اند. مثلًا: در ص 183، روایت بیست و یکم در فصل اول زائد است؛ زیرا کاتب بر روی آن کلمۀ «زائد» نوشته است امّا مصحح آن را به عنوان روایت بیست و یکم آورده و از آن پس شماره‌های روایات 21 به 22 و 22 به 23 و ... تبدیل شده است. در ص 184، س 4، در پایان روایت 24 که در حقیقت روایت بیست و سوم است پس از «به طریق متعدّده روایت شده» این عبارت باید اضافه شود «پس وجود درست در سندْ قدحی در اعتبارِ متنِ حدیث نمی‌کند.» و در همین جا روایت 23 پایان می‌پذیرد. در ص 184، س 4 إلی 6 از «روایت است» تا «خاموش شود.» روایت بیست و چهارم است و پس از آن روایت 25 صحیح است.

کاتب در ص 55 نسخۀ خطی، در حاشیه مطابق با ص 200 س 3 چاپی، جملۀ «صح بالقرآن» نوشته و اشاره نموده که بالقرآن جا افتاده است امّا مصحح توجه نکرده است.

در ص 212 س 12 مطابق با ص 82 نسخۀ خطی بر روی «لم یسمع» نوشته شده «مؤخّر» و بر روی «بیست و ششم» نوشته شده «مقدّم»؛ امّا مصحح هیچ توجه نکرده و مطالب را پیوسته آورده است.

در ص 212 در متن کتاب روایت 27 نیامده و حال آنکه در حاشیۀ ص 74 نسخۀ خطی به تمام و کمال ذکر شده به علاوه دو بار در حاشیۀ ص 83 نسخۀ خطی بدین امر اشاره شده که «حدیث بیست و هفتم قبل از این به دو ورق در حاشیه نوشته شده».

در بعضی موارد، پیوستگی جملات رعایت نشده و جمله بی‌دلیل پایان پذیرفته و ادامۀ آن آغاز پاراگراف بعد قرار گرفته است به عنوان مثال موارد ذیل می‌باید پیوسته نوشته می‌شد:

ص 166، س 16 و 17، ص 165، س آخر و ص 166، س اوّل، ص 178، س 15 و 16، ص 194، س 3 و 4، ص 203 س 17 و 18، ص 215 پایان متن و ابتدای ص 223 و ص 289، س 14 و 15.

در ص 212 س 9 روایت 24 که در حقیقت روایت 25 است ملاحظه شود؛ زیرا در سطر 12 پس از «لم یسمع» نوشته شده: شبیه مناظره‌ای است ...

[مانند حدیثی که] از ابی بصیر ....

آیا معنایی برای این جمله متصوّر است؟ آیا بین جملۀ قبل با جملۀ بعد رابطه‌ای برقرار است؟ نکته آن است که چون مصحح نتوانسته کلمۀ «تنبیه» را درست بخواند آن را «شبیه» خوانده و بی‌توجه به معنا مطلب قبل را با مطلب بعد پیوند داده، در حالی که کاتب با عبارت «مؤخّر» و «مقدّم» به ناپیوستگی مطلب و اشتباه در کتابت توجه داده است؛ لکن مصحح هیچ توجهی مبذول نداشته است.

مؤلف در آغاز فصل دوم وعده داده است بیست هفت حدیث نقل نماید و حال آنکه مصحح 24 حدیث آورده است. علت اشکال این است که مصحّح در تفکیک احادیث دقت نکرده است.

مواردی که بیان شد تنها نمونه‌هایی از اغلاط راه یافته به تصحیح این رساله است. و به تحقیق موارد دیگری تصحیح نایافته و یا تغلیط چه در متن و چه در زیرنویسها و تعلیقات مصحح وجود دارد که بیان آنها از حوصلۀ این مقدّمه خارج است.

سید جعفر نبوی

هو المستعان بسم الله الرحمن الرحیم

دیباجۀ مقامات السالکین، انشاء مولانا خداداد

خنیاگران هشت بهشت قدس، و بلبل نوایان چار چمن انس، زمزمه‌پردازان محافل ارباب شوق، و نغمه‌طرازان مجالس اصحاب ذوق، جَلاجِل [۱] شورانگیزِ فرح‌آمیز را هرگاه به شعلۀ آوازهای شررخیز تاب می‌دهند؛ ابتدا به توحیدِ مالک الرقابی می‌کنند که نوعروس زهرۀ چنگی در سُرادقات جلالش لؤلؤوشی است حلقه در گوش، و مغنّیانِ بزم فیروزه رنگ در صوامع صوفیان ملکوت از جذبات روحانی به یادش در جوش و خروش.

لمؤلّفه

ای بلبل شوق از تو [۲]دستان‌پرداز وی مرغ چمن از غم تو نغمه طراز

مستان الَسْت از تو در جوش و خروش در میکدۀ وحدت و خمخانۀ راز [۳]

زهی مبرّایی از درک اوهام که اگر هزار هزار سال خِرَدِ خُرده بین در پس زانویِ فکرت نشیند و طایر دانشوری را در فضای جبروت و ساحت لاهوتش به پرواز درآورد به غیر از شاخسار حیرانی و سرگردانی جایی دیگر ننشیند. و خهی [۴] معرّایی از حیّز افهام که احیاناً اگر قرنهای بیشمار مانی‌نژادان ارژنگی آیین اراده نمایند که به قلمِ اندیشه‌وری در کارگاه خیال چون موی میان نازک‌نهالان خَلُّخی [۵] نهاد باریک بینی نمایند به غیر از آنکه مانند نقش دیبا سرِ انگشتِ حیرت از راه عجز به دندانِ فکرت گرفته، صورتی در آیینۀ خانۀ خاطرشان کسی جلوه‌گر نبیند.

بیت

هر چه بر هم چیده دست عقل و حس و درک و فهم کبریایش سنگ بطلان اندر آن انداخته [۶]

چه سرایم در وصف معشوقی که به غیر از عاشقان شطّاح [۷]، و قَلاشان [۸] هستی سوزِ فوز و فلاح، احَدی کیفیت جلوه‌هایِ پی‌درپی، و چاشنی ناوَک [۹]دلدوز عشوه‌های وی در نیافته.

و چه نمایم از فرخنده محبوبی که در بَدْو فطرت سرمستان خُمکدۀ الَسْت را رقمِ محبّت خود که مضمونش «خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةَ» [۱۰] است بجای خط سرنوشت بر ناصیه و وَجَنات احوالشان نوشته تخمِ سودای عشق خود مانند سویدا در زمین دلِ ایشان کِشْته که «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ». [۱۱]

در راه معرفتش عقل دوراندیش، فریب‌خوردۀ غولِ بیابانِ براهینِ قاطعِ حکیم، و نتایج ابکار [۱۲] افکارش متزلزل صد هزار امید و بیم.

جامی

عقل بگذار کان عقیلۀ تُسْت دانۀ مکر و دام، حیلۀ تُسْت

بیت

از همرهی عقل بجایی نرسیدیم ای عشق بیا راهنما بلکه تو باشی

لمؤلفه

نه عقل در این راه و نه زر می‌باید نه دین و نه دل نه ترک سر می‌باید

رمزیست که نه تو دانی و نه مفتی شهر عشقی سرشار و چشمِ تر می‌باید

ثنا و ستایش مصوّری را که گلبرگ چهرۀ لاله رویان خطایی [۱۳] نژاد، و سروِ سَهیْ [۱۴] قامتِ عنبرین‌مویانِ آذری نهاد را در چمن روزگار، شیوۀ جلوه‌گری چنان داده که در هیچ دیری و بتخانه‌ای نیست که از تاب شعلۀ شمع عارض فرنگی‌وشی شیخ صنعان صفتی پروانه وار بال و پر جان را نسوخته، و از شور

شیرینِ لیلی طلعتان خیل خودنمایی در هر وادیی نیست که مجنون کیشی سر در سر بیابان جنون ننهاده، نسیمِ چمن گردِ نوروزی بی‌تمشیتش گره از بند قبای طفل غنچه نتواند گشود، و شاهد گل بی‌دستوریش طریق غنج و دلال [۱۵] با بلبلان بی‌نوا نخواهد پیمود.

فصل فروردین که موسم بهاران است حسب الامر اعلایش، باد صبا از برای مقدم سلطان، کل اوراق شکوفه را بر روی بساط فیروزه‌گون باغ به صد هزار انبساط به رسم دُرَرفشانی نثار کرده. و بنا بر فرمودۀ والایش قطرات امطار دوشیزگان بناتِ نبات را از پس تتق [۱۶] ناز با هزار انداز لباس دلبری پوشیده از برای نظّارگیان چمن در آن بزم دلگشا حاضر آورده، و سرو آزاد از روی چالاکی کمرِ خدمت بر میان زده راست چون سَهی قامتان چین و چگِل [۱۷] در گوشۀ آن محفل عنبرینْ سرشت بر یک پا ایستاده، راتبه خواران خوان احسانش برات روزی هر روزه در بغل، و به توقیع «وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ»* [۱۸]موشّح و مسجّل. گدایان کویش دستِ رد بر سینۀ دبدبۀ شاهد دولت خاقان و قیصر نهاده، و بی‌سروپایان خراب جستجویش نظر همّت بر طنطنۀ کوکبۀ عروس حشمت کیخسرو و دارا نگشاده.

سعدی

گدایانی از پادشاهی نفور [۱۹] به امیدش اندر گدایی صبور لطف بهانه پردازش نه چنان در کمینگاه بخشایش مشت خاک تیرۀ روزگار، و سیه‌مستان بادۀ غرور لیل و نهار نشسته که به اندک روی دلی که به حضرت احدیّتش آورند کوه کوه گناه از دوششان برندارد. و اگر سرهنگان قضا و قدر شقّۀ علم هدایت ازلی انتسابش نمی‌گشودند شکست‌خوردگان افراسیاب نفس و هوا را که عنان‌گسستۀ بیابان مرگ آرزوهای بی‌حاصل سراب‌نمای دنیایند که فریادرسی کرده که رو به راه آرد؟

دریاب؛ که بحرِ ذخار بی‌پایانِ کرمش، کشتی شکست‌خوردگان سفر هند آمال و امانی را که از چارموجۀ طول امل در گرداب فنا افتاده به دستیاری ملّاح رحمت به ساحل نجات چگونه رسانیده؟

بنگر؛ که خوانسالار نعمش مشتی گدایان را بی‌شائبه منّت بر سبیل مهمانداری بر سر خوان نعمت الوان وجود چگونه نشانیده، و سوختگان شمع تجلّیات رخسار شاهد غیب نما را بی‌دورباش باش «لَنْ تَرٰانِی» [۲۰] در طور مواصلت لمعات نور شهود لایزالی روزی نموده، و این بی‌باکان سینه‌چاک را منصوروار بر دار فنایِ نیستی به تیغ بیدریغ استغنای محبوبی گذرانیده، پس از آن خود را که جان عاشقان است بی‌پروا از طعنۀ اغیار به رسم دیت بدیشان داده یعنی حجاب نقاب از جمال خود برداشته تا نور شهود را بی‌واسطه ملاحظه نمایند.

آری نظم

رسمی است بتان سیمْتَن را کازرده‌دلان خویشتن را

اول به جفا بیازمایند وانگه ز رَه وفا درآیند

جامی

ای خوش آن کو جمال حق دیده پرده‌های اثر بدَرّیده


گشته نور شهود پرده درش پردگی کرده جلوه در نظرش

درود شورانگیز و تحفۀ شوق‌آمیز، نثار مرقد مطهّر نمکچش خوان انا أملح [۲۱] که سرمۀ ما زاغش [۲۲] صدای طرب‌فزای داوودی را در نزد بزرگ و کوچک از دایرۀ اعتبار در مقام خارج آهنگی آورد، و صیت کوس انا أفصح العرب و العجمش [۲۳] گوش هوش چابکسواران میدان فصاحت را کر ساخته، شمشیر زبان‌آوری سخن‌سنجانِ بنی قحطان و عدنان که برابر می‌سود زنگ خجالت گرفته در نیام کام فرو کشیدند، و نکته‌وریهای سحبان [۲۴] و بردع از اعجاز کتاب مستطابش که «و لا رطبٍ و لا یابسٍ» [۲۵]زیورِ شأن اوست همگی رطب و یابس گشته خاک ادبار بر فرق اقبالشان بیخت. بیمارطبعان کفرستان دوری که از مرض مهجوری «إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا»* [۲۶] بر بستر هلاک افتاده بودند از فیض والانَهْمَتش [۲۷] در دار الشّفای «وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ» [۲۸] پناه جسته زنگ حرمان از آیینۀ خانۀ خاطر ایشان زدوده گردید. نوای العود احمدیش سروربخش جان بی‌قراران مشتاق، و صدای روح‌افزای محمدیش صلی الله علیه و آله و سلم مژده دهِ اهل وفاق.

چه منّتها که از آن سیّد سرور و مهتر بهتر بر جان جهانیان نیست که سالهای دراز آبا و اجداد همگنان مانندۀ عاشقان دل و دین باخته که در پای سرو قامت لاله‌عذارانِ خان‌ومان سوز افتاده باشند سر از سجدۀ بت و صنم‌پرستی بر نمی‌داشتند. زُنّار [۲۹] گمرهی بر میان و صلیب کج‌روی زیب و زینت گردنشان از اثر خاک موکب آن شاهِ لولاک [۳۰] سرمۀ سلیمانی بینایی در دیدۀ بصیرت کشیده نظر از تسویلات لاطایل پوشیده به نور معرفت یزدانی شیوۀ خدا دانی پیش گرفته دیده‌ور گردیدند. و به حکم «أنا و علی من نور واحد» [۳۱] امر خلافت خود را به شهریاری عطا فرمود که گُردَنان [۳۲] روزگار و شجعان و فرسان ذوی الاقتدار از تاب ذو الفقار آبدار و صمصام خون‌آشام بلارَکِ [۳۳]کردارش سر خود گرفته از میدان لاف و معرکۀ گزاف خزخزان روی گردان شده در پس زانوی خموشی و زوایای فراموشی جای گرفتند. بلی! شعر

گریزی به هنگام و سر بر به جای به از پهلوانی و سر زیرِ پای

لوحش الله [۳۴] از شهنشاهی که پیش از آنکه رقم هستی بر جریدۀ عالم کشند

فیّاض ازل به ید قدرت، خلعت «هَلْ أَتیٰ» [۳۵] بر قامت قابلیتش راست نمود و تاج زرنگار «إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ» [۳۶] بر فرق فَرْقَدان سایش نهاده ولیّ عهدی حبیب خود را صلی الله علیه و آله و سلم بدو بخشود و حبّذا! از دین پناهی که صیت اسلام به مسامع عالم و عالمیان بانگ مسلمانی و دیار فرنگ بود و شاهد ایمان نوای هم بزمی با عنقا [۳۷]و کیمیا می‌سرود که دست اسد اللهی [۳۸] را به بیعت رسالت پناهی پنجه‌ور کرده زنگ ظلام از آیینۀ ایمان بزدود.

امّا بعد؛ چنین گوید آوارۀ دیار بی‌سروسامانی، مهجور بهبهانی، که چون دید که حضرت مخدومی مجتهد الزّمانی علّامی، دام ظلّه العالی و سالک مسالک کوی نیکنامی، پرده‌گشای چهرۀ شاهد لاهوت، و قدم‌فرسای بیدایِ [۳۹] شهر بند جبروت، شاهبازی که از همّت بلند سیرش جز قلّۀ قاف عوالم خمسه نه. و بلند پروازی که از نهمت ارجمند وقتی که کرسی فکر در زیر پای اندیشه نهد طایر خیالش بجز از همدوشیِ مرغانِ اولی اجنحۀ [۴۰]عالم مجرّدات و روحانیّات بال و پر نگشاید.

لمؤلفه

آنکه بهر درک افکار بلندش ناطقه بر فروزد فی المثل گر روغن زیت خیال

نیست ممکن بر دل او ذره‌ای روشن شود تا نگردد آفتاب فکرتش همچون هلال

آوازۀ دانشمندیش را افلاطون‌منشانِ خم‌نشین یونانی یونانی‌نژاد در شش جهت افکنده، و فیلسوفان حکمت اندوز رقعۀ افکارِ ابکارش مانند کاغذِ زر به هر کشور برده، نه همین گلشن ایران از ترشّح جویبار فیضش سرسبز و ریّان [۴۱] است؛ بلکه در سواد هندستان بِرَهْمَن‌زادگان فقیر از سعی مشکورش کُرورکُرور [۴۲]روبه‌راه آورده کار و بار بت و بتکده از او خراب و ویران، از پرتو شمع دانش‌پژوهیش محفل خُرْده‌بینان پرنور، و از جذبۀ شوق سرشارش بزم رندان پرشور.

هی هی باده نوشان سرمست، و دریاکشان [۴۳] خُمخانۀ الَسْت، بی‌یاد او نه. و بلبل بی‌نوا که آغاز به درس و بحث عشق گلرخان چمن می‌کند ابتدا او را به برگ گُلی یادآوری می‌نماید، از شمیم خلقش بازار مشک تتاری [۴۴]کساد، و دعوی حلم احنف [۴۵]، در نزد بردباریش گِرهی است بر باد [۴۶] شکسته بالان آشیانۀ بی‌برگی را سایۀ میمنت پیرایه‌اش بال هما، و ضعیف نالانِ پِیْ گم کرده را خضر مدد او رهنما، از ممرّ ترحّم مانند بید بر سر آشنا و بیگانه لرزان، و از حاصل کاینات بجز محبّت معشوق ازل دست افشان. بِنامیزد! [۴۷] روحی است در هیکل جسم محسوس، و مرغ جانش به یاد لقای دیدار در قفس قالب محبوس.

لمؤلّفه

من کجا و مدح آن عالی‌جناب کی تواند ذرّه وصف آفتاب

من ندانم جسم یا جان است او عقل اینجا طرفه حیران است او

حل اشکالات اوضاع جهان پیش او روشن چون خُور [۴۸] در آسمان

تا قدم زد در ره فقر و فنا شد بدیهی پیش او اشکالها

او نتیجۀ خویشتن را تا که دید منّت از صغری و کبری کی کشید


نام ایزد از چنین فرخنده‌ای حبّذا از شیوه‌ات ای مرد هی

چون سویدا در دل اهل فنا از عرب هم از عجم خوش کرده جا

بار لفظ از دوش او برداشتند در جهان معنی او را داشتند

از جهان نفس و نفسانی گذشت راه مشکل را چه آسان در نَوَشْت

خطّۀ ایران ز سر تا پای او شد بهشت از فیض بهجت زای او

سعی مشکورش زدوده بی‌گمان صندل کفر از جبین هندیان

پیش او شاه و گدا یکسان بود همّت والای او زین سان بود

کرده در هر علم تصنیفی شگرف مدّعی را نیست در این حرف حرف

محفل دانشوران پرنور از و بزم عاشق‌پیشه‌گان پرشور ازو

مدرس جسمانیان را خرده بین در صف روحانیان بالانشین

خلق او چون عالم مشرب وسیع نکته‌سنجیهای او نقش بدیع

ای خدا تا آفتاب خاوری گُل کند در گنبد نیلوفری

شاهد مقصود همدوشش بود ساغر وحدت همه نوشش بود

چنین فیلسوفی که شنیدی و حکیم دانش‌پژوهی که دیدی، به التماس گروهی سرمستانِ جرعۀ دیدار، و دریاکشان نشئۀ سرشار، کتابی تصنیف نمود که شیرازۀ اجزایش اگر از تار زلف چِلیپای [۴۹] حوران قاصرات الطرف [۵۰] روضۀ خُلْد [۵۱] سازند جا دارد. و اگر اوراق آن را از گلهای رنگارنگ چمن فردوس نمایند می‌شاید. دیده‌وران کوی شطّاحی را معشوقی است همیشه در بغل، و منشیان دفترخانۀ قلاشی را تصدیقی است مسجّل، زاهدوَشان خشکسال انسانیت را رگ ابر مطری است گوهر بار، و صوفی‌وشان شوخ را سحرِ حلالی است سامری کردار.

لمؤلفه

روستایی آمده در شهر بند معنی‌اش زاهدان خشک از تردامنیهای خیال

قاصرات الطرف حوران بیانش آمده در نظر صوفی‌وشان شوخ را سحر حلال

الفاظ و عباراتش، رقم نسخ بر معنی‌بندیهای سحبان کشیده و از معانی و بیانش نگارنده نقاشان مانی فریب، انگشت حیرت به دندان گزیده. هر جزو از آن در نزد اشاره فهمان، کلّی است موشّح به چند دلیل، و هر فرعی از آن در پیش نکته سنجان، اصلی است اصیل. مطالعۀ کلماتش مانندۀ صحبت حکیم طرب‌انگیز، و مباحثۀ مقالاتش بِسانِ الفتِ اهل حال شوق‌آمیز. هر سطری از آن راستی سروی است از بوستان جنان؛ نی‌نی الفی است مستقیم در میان جان.
در نزد اهل دل اوراق صحیفه‌اش فرح‌فزاتر از نامۀ معشوقِ بی‌پروا به عاشقانِ شیدا. و هر صفحه‌ای از صفحاتش در نزد روشن دلان آیینه‌ای است گیتی نما. فوایدش مستغنی‌کننده از کتب متقدّمین، و دریافت معانیش را چه حاجت به نسخ متأخرین. مرموزات عالم ملک از آن مبرهن، و اسرار دقایق ملکوت از وی روشن. شاخ گلی است از لاله‌زار قدس دست به دست آمده، و از خلوتخانۀ انس چنین شاهد سرمست به دست نیامده. و چون از برای دل اهل سلوک از مقام بی‌مقامی آمده؛ بنا بر این به مقامات السالکین مسمّیٰ شده.

لمؤلّفه

ارمغانش شوق‌بخش و جانفزا راه آوردش متاع پربها

نغمه‌هایش یاد از عهد الست می‌دهد خوش ای حریف می‌پرست

وه عباراتش چه عشق‌افزا بود معنیش معشوق مه سیما بود

ذاکر عن وصف حالات الحبیب هست بیمار محبّت را طبیب

کرد غوّاصی بسی استاد کار تا به دست آورد درّی شاهوار

امید از ترنّم سنجان زبور محبّت، و نکته فهمان صحیفة الوداد الفت، آنکه هرگاه ابواب فیوضات ربّانی از مطالعۀ این کتاب فیض اکتساب بر روی قلوب تنویر اسلوبشان گشوده گردد این سرگشتۀ وادی حیرانی را از همّت والا یادآوری نمایند.

بیت

الا ای که بر خاک ما بگذری به جان عزیزان که یادآوری

پیشگفتار

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ

<رسالۀ مقامات السالکین در تحقیق غنا> خوشترین نوایی که عندلیبان گلش فصاحت، به آن گوش هوشِ ساکنان بزم عرفان را به جوهر آبدار معرفت، مزیّن سازند حمد صانعی است که صورت صنوبری هر یک از قلب و لسان [۵۲] را قدرت فهم و نطق بخشیده، کما قال الله تعالی: «الرَّحْمٰنُ. عَلَّمَ الْقُرْآنَ. خَلَقَ الْإِنْسٰانَ. عَلَّمَهُ الْبَیٰانَ» [۵۳] ، «وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلٰافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوٰانِکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْعٰالِمِینَ». [۵۴]

رباعی

ای ذات تو در کل ممالک مالک وی راهروان کوی عشقت سالک

من وصف تو از کلام تو می‌گویم انت الباقی و کُلُّ شَیْ‌ءٍ هٰالِکٌ [۵۵]

رباعی

ای از غم تو مرغ چمن نغمه طراز ای بلبل شوق از تو دستان‌پرداز

مستان الَست از تو در جوش و خروش در میکدۀ وحدت و خمخانۀ راز

جلّ جلالک و عمّ نوالک و عظم شأنک، و بهترین صدایی که نغمه سنجان چمن بلاغت، سامعۀ مستمعان محفل ایقان را به دُرّ خوشاب فهم و فطنت مُحَلّیٰ گردانند، بعدِ حمدِ خالق مختار، نعت قافله‌سالاری است که به تازیانۀ حُدیٰ‌خوانی موعظت، سنگینْ روانِ مدارج کمال را در معراج عرش المعرفة سریع السیر گردانید، کما قال صلی الله علیه و آله و سلم: «بُعِثْتُ لُاتَمِّمَ مَکارِمَ الأخْلاق» [۵۶].

رباعی

ای ختم رُسُل، دو کَوْن سرمایۀ تو افلاک یکی منبر نه پایۀ تو

گر زان که تو را سایه نباشد چه عجب تو عرشی و آفتاب در سایۀ تو

و نیکوترین ندایی که از خطیبِ منبرِ لسان برآید، بعدِ نعت حضرت سیّد المرسلین، منقبت خطیب منبر «سلونی» [۵۷] است که آوازۀ فضیلت و خلافتش به صوتِ حَسنِ «یا علی! أنتَ وصیّی و خَلیفتی فی حالِ حیاتی وَ بَعْدَ مَماتی» [۵۸]در عراق و حجاز، در هر گوشه و مقام، به گوش هوشِ حق نیوشِ بزرگ و کوچک رسیده.

رباعی

اوصاف علی به گفتگو ممکن نیست گنجایش بحر در سبو ممکن نیست

من ذات علی به واجبی نشناسم اما، دانم که مثل او ممکن نیست

و خوش‌آینده‌ترین نغمه‌ای که عود لسان سراید، بعدِ منقبتِ آن صدّیق اکبر، مدحت سایر ائمّۀ اثنا عشر است که بروج اثنا عشر در دوازده مقام علی الدوام صدایِ مدحت‌گستری در گنبد دوّار به جلوه در آورده‌اند.

لمؤلّفه

هم مذهب ماست، زان سپهر است بلند یعنی فلک البروج اثنا عشری است

و له

عارف ز جان و دل، سگ اولاد حیدر است اثنا عشر به فرق مخالف، دوشش پراست

و له

ای آنکه به هر مذهب و ملت نگری هم مذهب ما شو و مشو در بدری

در عرصۀ نرد اختیار مذهب نیکو دو ششی زد که شد اثنا عشری

و له

قومی که به هر کشور و هر ناحیه بود جز شیعه، تمام فرقه در هاویه بود

آنجا که رسول فرقة الناجیه گفت از روی حساب [۵۹] شیعه الناجیه بود

و له

یا رب بنما حقی که باطل ببرد راهی بنما که ره به منزل ببرد

یا برهانی که شک ز دل بزداید یا تصفیه‌ای که زنگ از دل ببرد
صلوات الله علیهم و علی آبائهم المعصومین أجمعین إلی یوم الدین.

امّا بعد؛ بر نغمه سنجان مقام دانش، و بلندآوازگانِ گوشه‌گیری شعبۀ بینش، و رموزدانان کلام معجزْ نظامِ حضرت ملک علّام و متتبّعان احادیث حضرت سید الانام، و محدّثان روایت اصحاب عصمت و اهل بیت نبوّت علیهم السلام و متفحّصان مذاهب فقهای خواصّ و عوام مخفی نیست که هر ملّتی بعد از بعثت آن سرور به غیر ملّت محمدی صلی الله علیه و آله و سلم باطل، و هر مذهبی سوای مذهب اثنا عشر صلوات الله علیهم اجمعین از درجۀ اعتبار ساقط و عاطل است. و این نیز ظاهر و هویداست که غنا فی الجمله حرام، و از جملۀ معاصی و آثام عظام است. امّا خفایی که هست در این است که غنای حرامِ مذموم کدام است و صوت حسنِ ممدوح به احادیث، در چه مقام؟ و این به غایتی مشتبه است که بعضی صوت حسنِ ممدوحِ در واقع را مذموم شمرده‌اند و بعضی خواندن قرآن را به صوت حسن، بلکه به غنا مستحب دانسته‌اند؛ چه در احادیث، امر بدان واقع شده که: «اقرؤوا القُرآنَ بِصَوتٍ حَسَنٍ» [۶۰] «وَ مَنْ لَمْ یَتَغَنّ بِالقُرآنِ فَلَیْسَ مِنّا». [۶۱]

و لهذا، أقل الخلیقة، بل اللّاشی‌ء فی الحقیقة محمد بن محمد دارابی که احادیث اصحاب عصمت علیهم السلام از اهلش که مسلّم الثبوت به معرفت حدیث بوده‌اند، اخذ نموده و همچنین تفسیر و اصول و فقه و فنون ثلاثۀ حکمت اصولُها و فروعُها و اقسام تسعه عربیت [۶۲] و طب و نجوم و

هندسه از استاد هر فن بر وجه أتمّ أحسن استفاده کرده، چون در این مقام از بعضی تحریم «ما أحلّ الله» و از بعضی تحلیل «ما حرَّمَ الله» استشمام نموده، به مقتضای حدیث معجزْ انشای: «إذا ظَهَرَتِ البِدَعُ فِی امَّتی فَلْیُظْهِرِ العالِمُ عِلمَهُ، فَمَنْ لَمْ یَفْعَلْ فَعَلیْهِ لَعْنَةُ اللهِ» [۶۳] به توفیق حضرت عزت و به تأیید احادیث اصحاب عصمت بعد از استخاره اراده کرد که تفرقه نماید میان غنای حرام و صوت حسن ممدوحِ خالی از آثام، تا بر اهل انصافِ خالی از اعتساف، بعد از ملاحظۀ دلایل طرفین مشتبه نماند و بعد از آن، اختیارِ هر شِق که می‌نماید مختار است. «وَ مٰا عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلٰاغُ»*. [۶۴]

و حقیر ناقل است نه مفتی، چه حدیث «مَنْ أفْتی الناسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لٰا هُدیً لَعَنَتْهُ مَلائِکَةُ الرَّحْمَةِ وَ مَلائِکَةُ الْعَذابِ وَ لَحِقَهُ وِزْرَ مَنْ عَمِلَ بِفُتْیاه» [۶۵] کافی است و حدیث «فِرُّوا عَنِ الفُتْیا فِرارَکُمْ عَنِ الأسَدِ، وَ مَنْ قَضیٰ بِغَیْرِ الْحَقِّ ذُبِحَ بِلٰا سِکّین». [۶۶] از متون کتب محو نگردیده. و این رساله که مسمّاست به مقامات السالکین مشتمل است بر مقدّمه و دو فصل و خاتمه.

مقدّمه: در تعریف غنا و بیان اختلافاتی که اهل لغت و فقها [۶۷] شکر الله مساعیهم در تفسیر و تعریف لفظی که شرح اسم است و تعریف حقیقی [۶۸] آن کرده‌اند، با قطع نظر از حلّیت و حرمت آن.

فصل اوّل: در ایراد اخبار و آثاری که دلالت بر حرمت غنا فی الجمله دارد.

فصل دوم: در بیان احادیثی که دلالت دارد بر اینکه صوت حَسَن، غیر غناست و استماع بعضی از افراد آن که شارع، اطلاق غنا بر آن کرده جایز است. مثل «مَنْ لَمْ یَتَغَنَّ بِالْقُرآنِ فَلَیْسَ مِنّا» [۶۹] و حدیث کنیز مُغَنّیه در عُرس و حُدا که مُعْظمِ علما استثنا کرده‌اند.
خاتمه: در بیان اذکار و اقوال که به صوت حَسَن در مجلس سامیِ سیّد العارفین و سلطان الموحّدین و قُدوة السالکین شیخ صفی الدین قدس سرّه و تابعان ایشان و سایر اهل الله واقع شده و به زبان فارسی با تبیینی واضح که موهم تکرار است به عبارت آورد، تا فایده‌اش عامّ و تامّ باشد و گمان نکند کسی که مطلب آن است که عوام را جرأت دهد بر غنای حرام، چه آیۀ کریمۀ «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْکٰافِرُونَ» [۷۰] از قرآن، و روایت «فِرّوا عَنِ الفُتْیا فِرارَکُمْ عَنِ الأسَد» از کتب حدیث محو نشده، و تهدید «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنٰا بَعْضَ الْأَقٰاوِیلِ. لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْیَمِینِ. ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ الْوَتِینَ. فَمٰا مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حٰاجِزِینَ» [۷۱] که هر چند خطاب با آن حضرت است، امّا مقصود امت است که «إیّاک أعْنی و اسْمعی یا جارَةُ» [۷۲]؛ در وحی مُنْزل مسطور است. و قول علّامه ابو یوسف شیخ جمال الدین مطهّر الحلّی: «لَوْ لا تألیفُ الألْفَیْن و زیارَةُ الْحُسَیْن لَهَلَکَتْنی الفَتاوی» زبانزد خاص و عام است، و عدم تألیف سیّد ابن طاووس

علیه الرحمة و اجتناب از فتوا موعظه‌ای تمام است؛ بلکه مقصود اشفاق با برادران دینی و دوستان یقینی است که تحریم «ما أحَلَّ الله» به مقتضای آیۀ کریمه «لِمَ تُحَرِّمُ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَکَ» [۷۳] ننمایند و با آن که احتیاط در دین خصوصاً در زمان غیبت معصوم أولی است، تفسیق بی‌گناهانی که قرآن و اذکار و آنچه به خدای تعالی نزدیک کند به صوت حسن می‌خوانند با وجود حدیث «سألْتُهُ عن الغِناءِ فی الفِطْرِ و الأضْحیٰ وَ الفَرَح، قال: لٰا بَاْسَ بِهِ مٰا لَمْ یُعْصَ بِه» [۷۴] ننمایند. این احتیاط در نخواندن و نشنیدن خود است، نه فتوا بر حرمت و حلّیت خواندن و شنیدن دیگری.

من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال [۷۵]

مقدمه

اشاره

در بیان اختلافاتی است که در تفسیر غنا در کتب لغت از لغویّین، و در تعریف غنا از معرّفین، و خلافی که از فقهای خاصّه و عامّه در باب حرمت و حلّیت بعضی افراد غنا واقع شده و این مقدمه مشتمل بر دو مقام است:

مقام اوّل: در بیان اختلافات تعریفات و لغات؛ مقام دوم: در بیان اختلافات فقها در حلّیت و حرمت.

مقام اوّل

اشاره

بدان که غِناء به کسر غین و مدّ، یا به فتح و قصر (غَنیٰ) هر دو به معنای سرود است و به کسر غین و قصر (غِنیٰ) بی‌نیازی است و ثروت و یُسْر، که در برابر عسرت است. چنانچه صاحب نصاب می‌گوید:

چون غِنیٰ دان بی‌نیازی ور به مد خوانی سرود

و بدان اعَزّک الله که از جملۀ تعاریف متکثّرۀ مختلفه، هفت تعریف مستفاد از کلام علمای خاصّه مذکور می‌شود.

تعریف اوّل

مدّ صوتی که مشتمل بر ترجیع آوازی باشد که به طرب‌آورنده باشد. [۷۶]

دوم: بعضی از فقها اقتصار بر ترجیع کرده‌اند

و گفته‌اند: غنا، ترجیع صوت است [۷۷]. و ترجیع، آواز را در حلقوم یا خیشوم گردانیدن است. و مرادِ جمعی از اهل لغت، مثل ابن اثیر که در نهایة گفته: غنا، آواز پی هم بلند کردن است و همین ترجیع است. چنانکه گفته: «کُلُّ مَنْ رَفَعَ صَوْتَه و والاهُ فَصَوتُهُ عِنْدَ الْعٰرَبِ غِناء». [۷۸]

و تصویر ترجیع بدین روش کرده‌اند که کسی صوت را بلند کرده چنین گوید ا آ ا آ ا آ. چنانکه آواز قُمْری و کبک و دیگر طیوری که صوت آنها فقره فقره پی‌درپی است. و در اصطلاحِ خوانندگان، ترجیع را تحریر گویند. و بر متتبّع مخفی نیست که آن تعریفی که ترجیع در آن مأخوذ نیست منافی حدیثی است که از امام محمد باقر علیه السلام در کافی مذکور است که به ابی بصیر فرمودند:

رَجِّعْ بِالقُرآنِ صَوْتَکَ؛ فَانَّ اللهَ عَزَّ وَ جلَّ یُحِبُّ الصَّوْتَ الْحَسَن یُرَجَّعُ بِهِ [فیه] تَرْجیعاً. [۷۹]

و ترجیع را در این حدیث، تأویل کردن به معنی دیگر غیر ترجیع متعارف که در تعریفِ غنا مأخوذ است بدون قرینۀ داعی بر تأویل، خلاف ظاهر است، چه معصوم به مقتضای «نَحْنُ قَوم فُصَحاء» [۸۰]حکم شرعی تعلیم دهد. الغاز و تعمیه که تعقید و مُخلِّ به فصاحت است نمی‌آورد، بلکه مراد ترجیع متعارف است؛ مگر اینکه بگویند که غنای در قرآن، فرد غنایِ حرام نیست، چنانکه بعضی گفته‌اند. و معرّفی که اقتصار بر ترجیع کرده است، تعریف مطلق غنا کرده اعم از غنای حلال یا حرام.

سوم: بعضی از فقها، اقتصار بر اطراب کرده‌اند

و گفته‌اند غنا، صوت مطرب است. چنانچه از قاموس این تعریف نیز مستفاد می‌شود، آنجا که می‌گوید: «الغِناءُ کَکِساء مِنَ الصَّوتِ: ما طُرِّب بِهِ».[۸۱]

و تفسیر طرب در قاموس چنین کرده: «الطَّربُ محرِّکةً: الفرحُ وَ الحُزْنُ». [۸۲]

و در صحاح:

الطَّربُ: خِفّة تُصیبُ الإنسانَ لِشِدَّةِ حُزْنٍ أو سُرورٍ. [۸۳]

یعنی: طرب، سَبُکی است که به انسان می‌رسد، از جهت بسیاری اندوه یا از شدّت خوش‌حالی.

و حق این است که طرب، کیفیتی است که عارض می‌شود انسان را و آن لذّتی است به درد آمیخته.

اگر کسی گوید که: درد، الَم است. چه قسم، با لذّت که ضدّ اوست جمع می‌شود؟
جواب آنکه: علما مثال لذّتِ به دردْ آمیخته آورده‌اند، که بدنی که دانه‌ها برآورده باشد در وقت خاریدن هم درد می‌یابد و هم لذّت و این ظاهر است.

چهارم: بعضی می‌گویند که غنا آن است که در عرف، اطلاقِ غنا بر آن کنند

[۸۴] و این نیز موافق کَنْزُ اللغة و دستور اللغة است که غنا را به سرود تفسیر کرده‌اند و کلام شهید ثانی رحمة الله علیه در شرح شرائع، اشعاری به این تفسیر دارد، آنجا که فرموده:

وَ رَدَّهُ بَعْضُهُمْ الی العُرْف فَما سُمّی غِناءً یَحْرُمُ وَ إنْ لم یُطرِب.[۸۵]

و در بعضی تصانیف خود، این تفسیر را به جهت غنا أولیٰ دانسته، و مخفی نیست که تعریف چهارم به جهت غنا به قاعدۀ شرع انسب است؛ چه الفاظ مأخوذه در شرع، محمول بر تفاهم عرف است؛ خصوصاً در موضعی که حقیقت شرعی و حقیقت متشرّعه [۸۶] نداشته باشد و در معنی لغوی آن اختلاف زیاده از حد شده باشد. چنانچه عن قریب معلوم خواهد شد.

پس الْیَق و احَقّ، حمل بر تفاهم عرف است. چنانچه در شرع وارد است که تطهیر به آب است، هر چه در عرف آن را آب مطلق گویند؛ تطهیر ثوب و بدن به آن جایز است، هر چند آبِ گل آلوده باشد؛ مادامی‌که آن را آب گویند مطهِّر است و همین که آمیخته به چیزی دیگر شد که در عرف و عادت آن را آب نگویند، رافع حَدَث و خَبَث نیست.
و همچنین در شرع وارد است که حریر محض مپوشید، هر چه در عرف آن را ابریشمینه گویند، مرد را پوشیدن آن جایز نیست.
و دیگر در شرع وارد است که نصیحت مؤمن، مستحب؛ بلکه در بعضی اوقات واجب و همچنین ایذای مؤمن حرام است. پس هر چه در عرف ایذاء باشد حرام است.

و همچنین هر مزرعه‌ای، چراگاهی از زمین، مواتِ به حسب عرف و عادت دارد.

و همچنین غبن، در بیع و شراء، بنا بر عرف و عادت است، چه در شرع معین نشده که چه مقدار غبن است؛ و آنچه بنا بر عرف و عادت در شرع است لا یُعَدُّ وَ لٰا یُحْصیٰ است. لهذا جمعی از علمای عظیم الشأن، بنای غنا بر عرف انسب دانسته‌اند و ظاهراً، مرادِ افضل المتأخّرین، شیخ بهاء الملّة و الدین که به خط خود نوشته و بسیاری از ثقات دیده‌اند و حقیر نیز دیده‌ام که: الغنا تننّی تنّنا [۸۷]، همین باشد که آنچه در عرف از این قبیل باشد که آن را غنا گویند، حرام است.

پنجم: غزالی گفته که غنا صوتی است طیّب و موزون

رمل از دیگر اوزان هشتگانۀ عروضی و نیز ایقاعات و الحان، شامل هفت نقره است بر وزن عروضی فاعلن، مفاعلن مانند آواز کبک بر وزن ایقاعی تُنْ تُنُنْ تُنُنْ.
(موسیقی در سیر تلاقی اندیشه‌ها، ص 169، پانوشت 35).

که ملحق می‌سازد به سامعان، حرکت قلبی و مراد به موزون، نغماتِ منفصلۀ متناسبه است، نه نظم مقفّای موزون به بحری از بحور شعر [۸۸].

النَغْمَةُ صَوْت واحد مَوزُون لابَث زماناً ذا قَدْرٍ مَحْسوسٍ فی الجِسْمِ الذی هُوَ فیه یُوجَد و له حَدّ مِنَ الثِّقْل و الخِفة

ششم: اهل موسیقی، [موسیقی را] که در لغت یونانی به معنای الحان است، چنین تعریف کرده‌اند که:

النَغْمَةُ صَوْت واحد مَوزُون لابَث زماناً ذا قَدْرٍ مَحْسوسٍ فی الجِسْمِ الذی هُوَ فیه یُوجَد و له حَدّ مِنَ الثِّقْل و الخِفة مَحْنون إلیه بِالطَّبْع. [۸۹]

یعنی: نغمه، صوت و آوازی است واحد موزون، یعنی آنکه متناسب باشد فقرات منفصلۀ آن، و میان نغمات منفصله، درنگی واقع شود در زمانی محسوس. و آن صوت را حدّی خاص بوده باشد از زیر و بم و میل طبع به سوی آن بوده باشد.

و شک نیست که بنا بر این بدون ترجیع، صورت‌پذیر نیست هیچ صوت حَسنِ موزونی.

هفتم: غنا، خواندنی است که از خدا دور اندازد

و هر خواندنی که به خدا نزدیک کند آن را اکثر، به صوت حسن در احادیث مذکور ساخته‌اند و این کلام از تفسیر بعضی فضلای متقدّم مستفاد می‌شود. و همچنین از کلام بعضی متأخّرین مثل فاضل کاشی در مفاتیح الشرائع که گفته: «الغناء ترَنُّمُ أهلِ الفسق». [۹۰]

و فاضل ربانی مولانا محمد باقر خراسانی در کفایه [۹۱] و فاضل قمی در جمال الصالحین. [۹۲]

و این بهترین طریق جمعی است که: هر صوت حسنی که با آلات لهو یا صوت زنی که مرد بشنود یا شهوت‌انگیز باشد و نَفْسِ بهیمی را به حرکت در آورد، یا کلام کذب و لاطائلی باشد؛ مسمّا به غناست و حرام است.

و هر صوت حَسَنی که مقابل این باشد، در اکثر احادیث مسمّا به صوت حسن است نه [مسما] به غنا، و مباح است؛ بلکه در قرآن و ذکر مستحب است و هر کس تأمّل در احادیث و آیات کند و انصاف از نفس خود دهد و از عناد و تعصّب بگذرد، تصدیق به حقیقت این معنا خواهد نمود، چه کریمۀ لهو الحدیث؛ و قول الزور؛ و قول اللغو و امثال این، که معصوم تفسیر آنها به غنا کرده، و همچنین حدیثی که پرسیدند که غنا در عید فطر و عید قربان و در عیشها جایز است، معصوم فرمودند جایز است هرگاه معصیتی با آن نباشد. چنانچه حدیث خواهد آمد، شاهد؛ بلکه برهان است که غنا امثال اینهاست و حرام است و مخالف آن، که متضمّن آن نباشد آن را غنا نمی‌گویند و اگر گویند، حرام نخواهد بود.

و حدیث مذکور و مضاهیاتش صریح است در آنکه حسن صوتی که آدمی را به معصیت نیندازد داخل غناست زیرا که در سؤال لفظ غنا ایراد شده و در جواب مذکور کرده‌اند که جایز است یعنی غنای مسئول عنه هرگاه منشأ معصیتی نشود پس در عدم اطلاق غنا بر حسن صوت ممدوح حرف است خصوصاً در محاورات و اطلاقات عرب چنین است که هرگاه خواهند امر به خوانندگی نمایند می‌گویند: غَنِ یا تَغَنِّ. و اگر اخبار از او نمایند می‌گویند: غنّی یا تغنّی.

و نصیر الملّة و الدین و سید حیدر آملی و ابن [ابی] جمهور احسائی و ابن فهد و شیخ رجب بُرسی و شیخ [علی] بن هلال جزائری استاد ابن [ابی] جمهور و ملا عبد الرزّاق کاشی و از متأخّرین، شیخ بهاء الملّة و الدین و مولانا صدر الدین محمد شیرازی و مولانا محمد صالح مازندرانی چنانکه در باب ترتیل قرآن از ابواب شرح اصول کافی، تصریح به آن می‌نماید و جمع کثیر دیگر از فضلا و علما صاحب این مشربند و همه متفق‌اند بر آنکه هر چه متضمّن معصیت است، حرام است و مؤیّد این معنا حدیثی است که ابی بصیر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده و گفته:

از آن حضرت از اجرت کنیزان مغنّیه سؤال کردم فرمودند: اگر وقت غنای ایشان، مردان در آنجا داخل می‌شوند و آواز ایشان می‌شنوند آن اجرت حرام است؛ امّا اگر مردان در آنجا نیستند چنانچه در عروسی میان زنان می‌خوانند و نامحرمی آواز ایشان نمی‌شنود قصوری ندارد و اجرت ایشان حلال است. [۹۳]

تا اینجا بیانِ قدری از اختلاف در تعریف غنا بود که آن را تعریف حقیقی گویند که اعمّ از حدّ و رسم است.

غنا در کتب لغت

امّا اختلاف در کتب مفردات لغت که تعریف لفظی است و آن تفسیر لفظ است به لفظی دیگر اوضح، مثل آنکه کسی گوید که حارث اسد است و سعدانه گیاهی است.

اگر چه نبذی از اختلاف در لغت غنا در ضمن تعریفات معلوم شد، امّا زیاده بر آن می‌گوییم که لغویّین از خاصّه و عامّه بسیارند.

امّا چهار کس مشهور از خاصّه‌اند که: خلیل باشد صاحب العین و ابن سکّیت صاحب اصلاح المنطق و ابن دُرید صاحب جَمْهَرة و [ابن فارس صاحب] مُجْمَل و مقاییس و ابن خالویه. و باقی از مشهورین عامّه‌اند مثل: محمود فیروزآبادی صاحب قاموس [المحیط] و جوهری فارابی صاحب صحاح اللغة و ابن قتیبة صاحب ادب الکاتب و ازهری نیشابوری صاحب تهذیب اللغة و ابو عبیدة هروی صاحب غریبَیْن و ابو عبید صاحب مصنَّف و ابن سیدة صاحب محکم و صغانی صاحب عُباب و مجمع البحرین و تکملة الصحاح و زمخشری صاحب فائق و اساس [البلاغة] و ابن اثیر صاحب نهایة و خال جوهری صاحب دیوان الأدب و مُطَرِّزی صاحب مُغرّب و فیّومی صاحب مصباح المنیر در لغتِ فقه و نشوان بن سعید الحمیری صاحب شمس العلوم و سجستانی صاحب غرائب القرآن و عمید الرؤساء صاحب کتاب الکعب.

این جماعت، هر یک تفسیر لغت غنا کرده‌اند که در بعض تفاسیر، قدر مشترکی به هم نمی‌رسد، مثلًا بعضی ترجیع، اعتبار کرده‌اند دون اطراب، و بعضی بر عکس. پس میانۀ دو حقیقت مختلفه نمی‌توان قدر مشترکی به هم رسانید که تعریف آن حقیقت به آن قدر مشترک کنند، مثل آنکه فرس و انسان در تعریفِ واحد، جمع نمی‌توان کرد و اگر تعریف قدر مشترک کنی، تعریف حیوان که جنس است، یا عرض عام که مشی است کرده خواهی بود؛ نه تعریف فرس و انسان. و از اینجاست که اهل عربیت، تعریف فصاحت به نوعی که شامل فصاحت کلمه و کلام و متکلّم هر سه باشد نمی‌توانند کرد. و همچنین نحویّین تعریفی برای مستثنیٰ نمی‌توانند کرد که شامل مستثنای متّصل و منقطع هر دو باشد. این است که اول تقسیم کرده‌اند و بعد از آن تعریفِ هر یک جدا جدا نموده‌اند؛ با آنکه مقرّر است که اول تعریف باید کرد بعد از آن تقسیم، چه امثال این امور مشترک لفظی‌اند نه معنوی، تواند بود که دو حقیقت مختلف مشترک در لفظ یکی حلال باشد و یکی حرام. و از این جهت که امثال این امور مشترک لفظی‌اند نه معنوی، عین به معنای شمس و ذهب در تعریفِ واحدْ جمع نمی‌توان کرد.

و إنْ شاء الله تعالی در اینجا نَبْذی از تفاسیر اهل لغت، نقل بالمصدر می‌شود تا معلوم شود اختلافات تفاسیر ارباب لغت، روشنتر از آنچه مذکور شد.

قال فی القاموس:

الغناءُ کَکِساء مِنَ الصَّوت: ما طُرِّبَ به.[۹۴]

و قال فیه:

التطریب؛ الإطراب، کالتطرّب، و التغنّی. [۹۵]

و به یشعر کلام الزمخشری:

فقال سألته انّ تطرّب و تغنّی و الطرب لیس هو السرور کما یتوهّمه من لا معرفة له. [۹۶]

قال فی القاموس: «تخصیصه بالفرح وَهَم». [۹۷]

و قد مر ذلک فی التعریف الثالث من السبعة. و قال فی الصحاح:

الطرب خفّة تصیب الإنسانَ لشدّة حُزنٍ أو سرورٍ. [۹۸]

و نحوه قال فی المجمل. [۹۹]

و فی الأساس: «هو خفّة من سرورٍ أو هَمٍّ». [۱۰۰]

قال فی الصحاح: «التطریب فی الصوت، مدّه و تحسینه». [۱۰۱]

و فی شمس العلوم: «طرّب فی صوته إذا مدّه».[۱۰۲]

و منهم من اعتبر فی الغناء مجرّد الترجیع کما یظهر من کلام أبی عبید.

و فی الصحاح:

شددتَ إذا انشأت بیتاً أو بیتین تمدّ به صوتک کالغناء. [۱۰۳]

و من العامّة من فسّر التغنّی بتغرید الصوت. و التغرید: التطریب فی الصوت.

قال فی القاموس [۱۰۴] و المجمل [۱۰۵] و الصحاح: «التغرید: التطریب فی الصوت و الغناء». [۱۰۶]

و فی النهایة: «کلّ من رفع صوتاً و والاه فهو عند العرب غناء». [۱۰۷]

فإن قلت: قال بعض الفضلاء المتبحر [ین] فی العلوم و أفضل المتأخّرین الواصل إلی الملک الغنی العالم الربّانی مولانا محمد باقر الخراسانی رحمة الله علیه:

و ظنّی إنّ التغنّی و التطریب و الترجیع و اللحن و الترنّم، ألفاظ متقاربة فی المعنی أو اجتماع [بین] معانیها غالباً، و لهذا تراهم یُوردون بعض هذه الألفاظ فی تفسیر بعض آخر. و منهم من ینعکس [یعکس الأمر] و منهم من یُوردُ اثنین أو ثلاثة منها فی تفسیر واحد عاطفاً بینها بالواو. و لعلّ الغرض زیادة التفهیم لاختلاف هذه الألفاظ فی الوضوح و الخفاء بالنسبة إلی الأشخاص.

قال ابن الأثیر فی تفسیر اللحن: هو التطریب و ترجیع الصوت و تحسین القراءة و الشعر و الغناء. [۱۰۸] قال فی القاموس: لَحَّنَ فی قراءته: طرَّبَ فیها. [۱۰۹] فاکتفی بالتطریب.

و فی الصحاح: «لحَّنَ فی قراءته: إذا طرّب بها و غَرَّدَ». [۱۱۰] و زاد التغرید، مع أنّه فسَّر [التغرید بالتطریب فی الصوت و الغناء].

و فی المغرّب: «لحّن فی قراءته تلحیناً طرّب فیها و ترنّم». [۱۱۱]

و قال الجوهری: «تَرنّم إذا رجّع صوته. و الترنیم مثله». [۱۱۲]

و نحوه فی المجمل [۱۱۳] و شمس العلوم. [۱۱۴] و فی القاموس: «ترنّم [الرُّنم، بضمّتین]: المُغَنّیات المُجیدات، و بالتحریک: الصوت [و الرنیم] و التَّرنیم، تطریبُه». [۱۱۵]

و فی النهایة: «الترنّم، التطریب و التغنّی و تحسین الصوت بالتلاوة». [۱۱۶]

و من العامّة من فسّر التغنّی بتحسین الصوت.

و فی شمس العلوم: الترجیع تردّد [تردید] الصوت فی الحلق. مثل ترجیع أهل الألحان فی القراءة و الغناء. [۱۱۷]

و قال الغز الی ما ملخّصه [۱۱۸]: إنّ الغناء صوت موزون مفهم محرّک للقلب. [۱۱۹]

حاصل سؤال اینکه: تعریفها همه که به حسب ظاهر مختلف است، راجع به یک تعریف می‌شود، پس شما چگونه می‌گویید که تعریفات مختلف است و مفهوم معیّنی از تعریفها حاصل نمی‌شود که باید غنا، آن را دانست که در عرف غنا گویند؟

جواب آنکه: این معنا ظاهر است که در بعضی از تعریفها ترجیعِ تنها مأخوذ است و در بعضی اطراب. و در تعریف غزالی هیچ کدام مذکور نیست و بسیاری از تعریف و تفسیر لغت که آن فاضل نیاورده و ما نیاورده‌ایم که فیما بین، تخالف؛ بلکه تباین است به حیثیّتی که قدر مشترکی که تعریف جامع و مانع توان کرد متعذّر است چنانکه گذشت. و لهذا آن فاضل گفت:
ظن من این است، یعنی دیگران چنین نمی‌دانند و من هم گمان دارم نه یقین، که «إِنَّ الظَّنَّ لٰا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً»*. [۱۲۰]

مخفی نماند که اگر چه بعضی از این تفاسیر سابقاً مذکور شده بود؛ امّا مقصود در این مقام، نقل بالمصدر بود. و دیگر معلوم شد که لحن به معنای غناست پس حدیث «اقرؤوا القرآن بألحان العرب» دلیل کسی می‌تواند باشد که یک قسم غنای خاص که غیر غنای اهل فسق است در قرآن جایز است. چنانچه در فصل دلایل به تفصیل خواهد آمد، إنْ شاء الله العزیز.

اگر سائلی گوید که: در تعاریف غنا اختلافات بسیار است، و مشهور است که شی‌ء واحد را دو حقیقت نمی‌باشد؛ پس اگر تعریف، حدّی است باید همۀ تعریفها به یک معنی راجع شود؛ چه شی‌ء واحد را اگر حدود متعدّده باشد لازم می‌آید که شی‌ء واحد نباشد. آری می‌تواند که یک شی‌ء، رسوم متعدّده داشته باشد، مثل انسان که حیوان ضاحک و حیوان کاتب و ماشی مستقیم القامة إلی غیر ذلک رسم اوست. از اینجاست که بعضی تطریب و ترجیع، هر دو [را] در تعریف اخذ کرده‌اند چه متلازمان دانسته‌اند؛ و بعضی اکتفا به اطراب کرده‌اند، همچون ابن ادریس در سرائر. [۱۲۱] چنانچه در تعریف صاحب قاموس گذشت و بعضی به جای تطریب، تغرید به غینِ معجمه اخذ کرده‌اند. چه تغرید به معنای تطریب است، هم چنانکه خطیبی در شرح مصابیح گفته. و بعضی اطراب را اعتبار نکرده‌اند، چنانچه در تعریف ابن اثیر گذشت. و از موارد استعمال چنین مستفاد می‌شود که تغنّی و تطریب و ترجیع و لحن و تغرید و ترنّم، لفظی چندند متقارب المعنی و از این است که بعضی از آنها را در تعریف بعضی می‌آورند و بعضی عکس می‌کنند و مفسِّر را مفسَّر می‌سازند. و بعضی یکی از این الفاظ [را] در تعریف غنا اخذ می‌کنند و بعضی دو و سه و چهار را، چنانچه ابن اثیر در نهایة روایتی ذکر کرده متضمّن ترنّم به قرآن، بعد از آن گفته: «الترنّم، التطریب و التغنّی و تحسین الصوت بالتلاوة». [۱۲۲]

پس جمع کرده است میانۀ [این] سه در تفسیر ترنّم. و در تفسیر لحن گفته: «هو التطریب و ترجیع الصوت و تحسین القراءة و الغناء». [۱۲۳]

پس جمع نموده میان چهار، در حالتی که بعضی بر بعضی عطف نموده و تفسیر لحن به غنا کرده. بنا بر این، تفسیر مختلف، راجع به یک تفسیر می‌شود. و تو می‌گویی که تفسیر مختلف است. و معیّن است که از غنا آنچه که در عرف او را غنا گویند اراده کرد نه آنچه لغویین و معرّفین می‌گویند.

جواب آنکه: در تعریفِ حدّی، اگر در واقع در تعریف غلطی از معرّف واقع نشده باشد و تعاریف مختلفه همه مطابق واقع بوده باشد، باید که راجع به یک معنا شود و ما نحن فیه، تفسیر لفظ است که آن را شرح اسم گویند نه تعریف حدی. چه ارباب لغتْ تفسیر لفظ، به لفظی اوضح می‌کنند و وظیفۀ ایشان، توضیح موضوع له لفظ است، نه کار به حقیقت شی‌ء دارند که تعریف حقیقی، حدّی است، و نه رسم که بیان خواص و عوارض اوست؛ مگر آنکه گاهی به سَبیل ندرت به خلاف وظیفۀ خود عمل نموده در توضیح لفظ، خاصیت شی‌ء را بگویند.

و امّا معرّفین، تعریف به رسم برای خود کرده‌اند، پس چه ضرور است که این تعریفات مختلفه راجع به یک تعریف شود؟ بلکه در این مقام ممکن نیست چه در بعضی از این تعریفات قیدی اخذ کرده‌اند و در دیگری نفی آن قید کرده‌اند پس نفی و اثبات چگونه بر یک شی‌ء صادق می‌آید؟ [۱۲۴]پس تعریفات غنا به یک تعریف، راجع نمی‌تواند شد و هرگاه تعاریف مختلف شد به حیثیتی که قدر مشترک میان همه، به دست آمدنش مشکل باشد و مکلف به باید معلوم مکلَّف باشد پس آنچه معلومِ مکلَّف است غنایی است که در عرف، آن را غنا گویند و آنچه متضمّن معصیتی باشد غناست و حرمت باقی. و بر مدّعی اثبات آن لازم است که نفی غنای به تعریفات مختلفه کند.

و دیگر می‌گوییم بر فرض محال که این تعریفات را تعریف حدّی بگیریم، وقتی باید که راجع به یک معنا شود که تعریف حدّیِ هر یک مطابق واقع باشد و در ما نحن فیه هر یک به رأی خود تفسیری کرده‌اند؛ با آنکه تفسیر لفظ به رأی جایز نیست؛ بلکه باید مستند به نقلِ تواتر اهل لغت شد یا به تتبّع موارد استعمال. و دانستن لغت به یکی از این دو وجه است و شقّ ثالثی ندارد و از این جهت که هر یک برای خود تفسیری کرده‌اند؛ اشتباه در لغت غنا شده. و منکر این اشتباه نمی‌توان شد، چه اگر نه چنین بودی و در حقیقت خلافی نبودی کِیْ موضع نزاع شدی با آنکه جواب این سؤال در حقیقت گذشت.

اگر کسی گوید که: حرف عامّه که مخالفین‌اند، در تفسیر لغت اعتبار ندارد.

جواب آنکه: صاحب صحاح و قاموس و جماعتی دیگر که شما تفسیر غنا از ایشان اخذ کردید و حکم بر حرمت غنا مطلقاً کردید، عامّی مذهب‌اند. پس لازم می‌آید که تفاسیر ایشان اعتبار نداشته باشد و حال آنکه علما اعتبار نموده‌اند. چه هر کس در فنّی که شهرت دارد، سعی می‌نماید به قدر مقدور، که آن را کما هو حقّه ادا نماید و اگر اعتبار نداشته باشد مؤیّد ماست که باید رجوع به عرف نماییم یا به آنکه متضمّن معصیتی باشد چنانچه جمعی کثیر به آن رفته‌اند. و هرگاه که اختلاف و اشتباه باشد، از جهت اشتباه و اختلاف، رجوع به عرف می‌کنیم. پس در وقتی که اصلًا تفسیر ایشان، لغت غنا را اعتبار نداشته باشد، به طریق أوْلیٰ رجوع به عرف خواهیم کرد.

و اگر گویند: تعریف خواص و موافقین را اعتبار می‌کنیم.

می‌گوییم: ایشان نیز هر یک برای خود تفسیر کرده‌اند پس باز اشتباه باقی است ناچار باید که به عرف رجوع کنیم. و هرگاه ما غنا، آن را بدانیم که در عرف عام، اطلاق غنا بر آن کنند، ذکر این اختلافات و بیان اخذ الفاظ مختلفه در تعریف، تطویلِ بلا طائل است. و لهذا اقتصار کرد بر نبذی از کتب لغت. و الله الموفّق. [۱۲۵]

مقام دوم [ماهیت غنا و اختلاف فقها]

اشاره

در بیان اختلافاتی که در حرمت غنا میان علمای خاصّه و عامّه واقع شده، که آیا جمیع افراد غنا حرام است مطلقاً یا آنکه مطلقاً غنا حرام نیست بلکه بعضی از آن جایز است؟ مثل غنای در قرآن به حدیث «لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یَتَغَنَّ بِالْقُرآنِ» و بعضی از افراد دیگر به احادیث دیگر.

دیدگاه اهل سنّت

بدان وفّقک الله تعالی که اختلافی نیست میانۀ فرقۀ محقّۀ خاصّه، بلکه عامّه نیز در حرام بودن غنا فی الجمله؛ امّا در حرمت جمیع افراد غنا میان مسلمین بلکه مؤمنین اختلاف است و همچنین در تمیز میان غنای حرام مذموم و صوت حسن ممدوح، اشتباه است، هم در میان فرقۀ خاصّۀ محقّۀ امامیه و هم فیما بین فِرَق عامّه. چه، کلام فقها در نقل مذاهب اربعه در باب غنا اضطراب تمام دارد.

زیرا که شیخ الطائفه در کتاب خلاف نقل کرده که غنا نزد ابو حنیفه مسمّا به نعمان و شافعی مسمّا به محمد بن ادریس و مالک مکروه است. و از مالک اباحۀ غنا نیز منقول است و ابو حامد اسفراینی که از علمای شافعی است، می‌گوید که اجماع شافعیان است بر حلّیّت غنا مثل شطرنج نزد ایشان و قاضی ابو طیّب طبری خلافِ شیخ [طوسی] نقل کرده، زیرا که از عبارت قاضی چنین معلوم می‌شود که غنا نزد ابو حنیفه و شافعی و مالک حرام باشد. و بعضی از شافعیّه نقل کرده‌اند که غنا نزد او لهوی است مکروه شبیه به باطل و کسی که بسیار غنا می‌کرده باشد، شهادت او مردود است.

و بعضی می‌گویند که ابو حنیفه و باقی اهل کوفه، مثل سفیان ثوری و حمّاد و نخعی و ابراهیم و شعبی و غیر ایشان غنا را از جملۀ معصیت می‌دانند پس، از ابو حنیفه و شافعی سه قول در باب غنا نقل شده [۱۲۶]: حرمت و کراهت و اباحت؛ و بعضی از عامّه، مبالغه در اباحت غنا کرده‌اند و نسبت اباحت سماع غنا [۱۲۷]را به بعضی از صحابه داده‌اند. مثل عبد الله بن جعفر و ابن زبیر و مغیرة بن شعبه و معاویه و این از جملۀ مطاعن معاویه است. چنانچه عزّ الدین مشهور به ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می‌گوید: نسبت شرب خمر پنهانی به معاویه ثابت نشده، چرا که اهل تاریخ در این خلاف کرده‌اند. امّا اختلافی در این نیست که معاویه علیه اللعنة غنا می‌شنیده و نسبت غنا به بعضی دیگر از اصحاب داده‌اند، و همچنین نقل اختلافی که در باب غنا نسبت به متأخّرین علمای اهل خلاف کرده‌اند، بسیار است و چون فایده‌ای در ذکر آن نیست، پس اعراض از ذکر اختلافات ایشان اولی بلکه لازم است.

دیدگاه امامیه

امّا نزد فرقۀ محقّۀ امامیۀ اثنا عشریّه، در حرمت غنا فی الجمله خلافی نیست، بلکه حرمتش فی الجمله اجماعی است و مذهب اهل بیت نبوّت علیهم السلام و شیعیان ایشان است و علمای خاصّه و عامّه تصریح به این کرده‌اند. چنانکه بعضی از اصحاب رضوان الله علیهم نقل اجماع کرده‌اند مثل شیخ در خلاف و ابن ادریس و علّامه، و شیخ ابو القاسم در شرائع فرموده که:

مدّ صوت مشتمل بر ترجیع صوت مطرب فسق است، خواه در قرآن باشد خواه در شعر امّا حُدا قصوری ندارد. [۱۲۸]

حُدا

و از کلام شیخ علی عبد العالی در مراثی، تجویز غنا معلوم می‌شود آنجا که می‌فرماید: علی أنّ بعض الأصحاب استثنیٰ مراثی الحسین علیه السلام [۱۲۹]، و رد نکرده. و علّامه در تحریر [۱۳۰] فرموده که:

هم غناکننده فاسق است و هم شنونده و شهادت ایشان مردود است، خواه اعتقاد اباحه داشته باشد یا تحریم. اما حُدا مفسده‌ای ندارد، نه خواندن و نه شنیدن و این برای سرعت سیر شتر است که می‌خوانند.

و نادری رفته‌اند که حدا هم جایز نیست، به زعم آنکه مستندی ندارد غیر حدیث عامّه؛ امّا مشهور و مفتی به جواز حد است و حدیث عامّه این است که حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به عبد الله رواحه فرمود که: «حَرّک القوم» یعنی مردم را به حرکت آور. پس شروع به خواندن رجز کرد و حدا را خوب می‌خواند و امر و تقریر حضرت [در] هر دو حجّت است.

مؤلف گوید: در فقیه حدیثی است که حضرت می‌فرماید که حدا و شعر، زاد مسافر است [۱۳۱]؛ هر چند «سکونی» نقل کرده و «نوفلی» در طریق است امّا در امثال این مدّعا ضرر ندارد؛ چه، منجبر به شهرت و عمل اصحاب است، با آنکه اصحابِ ما رضوان الله علیهم [نقل فرموده‌اند]: «إذا التقی الختانان فقد وجب الغسل» [۱۳۲] یا آنکه از عایشه منقول است اعتبار کرده‌اند و حدیثی دیگر در این باب به این قوّت نقل نشده. پس قول نادری که در حُدا هم غنا تجویز نکرده، اعتبار ندارد. و باز علّامه می‌گوید که: نشید عرب و سایر انشاد مادامی‌که به سر حدّ غنا نرسد، مثل حدا حرام نیست. [۱۳۳] و این صریح است که هر خوانندگی غنا نیست و شهید در دروس [۱۳۴] و علّامه در ارشاد [۱۳۵] گفته‌اند که: صوت مشتمل بر ترجیع مطرب حرام است، هر چند در قرآن باشد و شیخ علی در شرح قواعد بعد از نقل تعریف شهید بر وجهی که پسندیده، گفته که :<br/

مطلق مد صوت محرّم نیست، مادامی‌که به سر حد اطراب نرسد، به سبب اشتمال آن بر ترجیع که مقتضی طرب است و طرب، سرود تنها نیست. [۱۳۶]و در قاموس گفته که: تخصیص به فرح، وَهْم است. [۱۳۷]

و مؤلف را اعتقاد این است که غنا حرام است، اگر چه در قرآن و ذکر و مرثیه باشد؛ امّا بالفعل آنچه قاریان و ذاکران می‌خوانند غنا نیست، چه در عرف آن را غنا نمی‌خوانند، چنان که گذشت. و بر ضمیر ارباب بصیرت که بهره‌ای از علم شرایع دارند، مخفی نیست که هرگاه حجّت بر حرمت غنا و حلیّت صوتِ حسن، کلامِ معجز نظامِ حضرتِ ملک علّام و احادیث حضرت سید الانام و اوصیای آن سرور باشند دیگر ذکر کلام فقها که فلانی حکم به حرمت غنا کرده، یا اول کسی که الحان به قرائت کرد، عبد الله بن ابی بکر بود، بعد از آن عبد الله بن عمر از او اخذ کرده و لهذا قرائت عمری می‌گویند، بعد از او فلانی از او اخذ کرده سوای طول کلام، ماحصلی ندارد؛ لهذا به همین قدر اقتصار نموده خصوصاً که قول فقها حجّت نیست با آنکه اگر قول ایشان اعتبار داشته باشد لازم می‌آید که اعتبار نداشته باشد، چه، از جملۀ قول فقهاست که: «قول المیّت کالمیّت». پس اگر قول ایشان را اعتبار کنیم باید «قول المیّت کالمیّت» را هم اعتبار کنیم و هرگاه این قول را اعتبار کنیم لازم است که قول فقها اعتبار نکنیم. پس مدار حجّت بر آیه و حدیث است، نهایت مقصود از ذکر قول فقها اگر موافق آیه و حدیث باشد تبیین و توضیح و تبصره‌ای است نه حجّت، و الله الموفّق.

چون از تعریف غنا به طرق مختلفه و ذکر اختلافات فقها در آن فارغ شدیم، دلایل تحریم غنا در فصل اول و دلیل رجحان صوت حسن و بعضی افراد غنا مثل غنا در قرائت قرآن چنانچه بعضی علما فهمیده‌اند در فصل دوم با توجیه و تأویلی که علما از طرفین ذکر کرده‌اند، بی‌تعصّب و تصرّف ذکر کرده خواهد شد که «مَنْ تَعَوَّدَ أنْ یُصَدِّقَ بِغَیْرِ دَلیلٍ فَقَد انْسَلَخَ عَنْ فِطْرَةِ الانْسانِیَّة». تا اهل انصاف بلا اعتساف نظر در دلایل کرده، آنچه حق است اختیار نمایند. «أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لٰا یَهِدِّی إِلّٰا أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ». [۱۳۸]

و در این بیان چنان که گذشت مقصود نه تحلیل ما حرّم الله است که فسّاق و اهل عصیان و نفاق جرأت نمایند و حرام را حلال دانند، و نه تحریم ما احلّ الله که صوت حسن که ممدوح است، حرام شمرند و تفسیق نمایند. بعضی را که قرآن و ذکر خدا به صوت حسن از ایشان به ظهور می‌رسد؛ بلکه مطلوب احقاق حق است به حسب امکان. «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ» [۱۳۹] و اگر سهوی و غفلتی واقع شده باشد، به ذیل عفو پوشند و در اصلاح آن کوشند، [۱۴۰]چه نیّت و قصد درست بوده، اگر چه قول و فعل درست نیابند. «وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ»*. [۱۴۱]

فصل اول در بیان حرمت غنا و دلایل تحریم آن

اشاره

بدان وفّقک الله که سابقاً معلوم شد که در حرمت غنا، فی الجمله خلافی نیست. امّا در حرمت جمیع افراد غنا خلاف است. بعضی، تمام افراد غنا را حرام می‌دانند، حتی در قرآن، و بعضی در قرآن مستحب می‌دانند، به احادیث متظافره‌ای که به تفصیل خواهد آمد، و بعضی از احادیث که دلالت بر جواز ترجیع و تحریر و امر به حسن صوت دارد و می‌گویند که صوت حسنِ مقرون به ترجیع و تحریر بدون غنا ممکن نیست و ترجیع، لازم دارد طرب را چنانکه از بعض اکابر نقل شده، و بعض احادیث دلالت بر جواز لحن دارد که «اقْرَؤوا القُرْآن بِألْحانِ الْعَرَبِ» [۱۴۲] و لحن، غناست چنانکه از ابن اثیر گذشت و تصریح بعضی علما و به تتبّع موارد استعمال آن؛ هر چند حرمت غنا فی الجمله احتیاج به دلیل ندارد، امّا تیمّناً و تبرّکاً دلیلی چند جلوۀ ظهور می‌یابد. از این جمله، شش دلیل از آیۀ کریمه و این ستّۀ ضروریه است و بیست و پنج حدیث از کلام معصومین صلوات الله علیهم اجمعین.

الف: دلایل قرآنی

امّا دلیل اول

از آیه، قوله تعالی: «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ». [۱۴۳] یعنی: اجتناب کنید از آنچه طبیعت از آن متنفّر می‌شود که عبارت از رجس است و آن عبادت اصنام است و همچنین اجتناب کنید از قول زور که به تفسیر ائمّۀ معصومین علیهم السلام عبارت از غناست.

و شیخ در خلاف از محمد بن حنفیه نقل کرده و اصحاب ما گفته‌اند که غنا، در قول زور داخل است.

دلیل دوم

قوله تعالی: «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَهٰا هُزُواً». [۱۴۴]

یعنی: «بعضی از مردمان کسی است که می‌خرد حدیث و کلام لهو [را] تا آنکه گمراه کند مردم را از راه خدا و هُدیٰ، و به راه ضلالت اندازد و آیات خدا را سخریّه و استهزا گیرند».

و در حدیث وارد است که غنا از جملۀ لهوِ حدیث است. و شیخ طبرسی [۱۴۵] از اکثر مفسرین نقل کرده که روایت واقع شده از امام محمد باقر و امام جعفر صادق و امام علی بن موسی الرضا علیه و علیهم السلام که لهوِ حدیث، غناست و شیخ این تفسیر را از ابن عباس و ابن مسعود و غیر ایشان نیز نقل نموده؛ و بعضی از مخالفین ما که عامّه باشند، تفسیر لهو حدیث به غنا [را]، از جماعتی از تابعین نقل کرده‌اند. [۱۴۶]و در تفاسیر و احادیث واقع است که یکی از صنادید قریش که او را نضر بن الحارث می‌گفتند، با کفّار قریش و ابو جهل و امیّة بن خلف و دیگران از اکابر و صنادید جمعیت نمودند، در دار الندوۀ مکه که محل اجتماع و مشورت ایشان بود؛ و با یکدیگر گفتند که اگر ما محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به این عنوان واگذاریم که سلوک می‌کند، در اندک وقتی همۀ مردمان را از راه می‌برد و گمراه می‌کند و به دین اسلام و توحید و ایمان درمی‌آورد. زیرا که او حَسَنُ الخُلْق است و حُسْنِ صوت نیز دارد و هر یک از اصحاب او همچنین‌اند و در مسجد الحرام و غیر آن، حلقه‌های ذکرِ توحید می‌سازند و قرآن را به آواز خوش می‌خوانند و اشعار توحید الهی انشا می‌کنند و مردمان رغبت به دین اسلام کرده‌اند و می‌کنند و دین و کیش بت‌پرستی بر هم می‌زنند پس ما را دربارۀ ایشان فکری باید کرد، نضر بن الحارث از میان ایشان گفت: مرا فکری به خاطر رسیده است و فکر آن کرده‌ام ما هم شعرای خود را می‌گوییم که اشعار در کیش بت‌پرستی و بتان انشا کنند، و من نیز خود در مدح بت و بت‌پرستی انشا کرده‌ام و می‌کنم، و کنیزان و غلامان صاحب جمال خوش آواز خریداری می‌کنیم تا همچنان که محمد صلی الله علیه و آله و سلم خوش آواز و خوبروست و علی بن ابی طالب و جعفر بن ابی طالب و هر یک از اصحاب او به دستور [او هستند] و همچنان که محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اصحابش قرآن را به صوت حسن می‌خوانند که در این حکایت قوم عاد و ثمود است، ما قصۀ رستم و اسفندیار می‌خوانیم و می‌گوییم که بخوانند و همچنان که محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اصحاب او اشعار توحید و مدح خداپرستان و موحّدان و مذمّت بتان و بت‌پرستان و کیش ایشان به آواز خوش می‌کنند ما نیز مدح بتان و بت‌پرستان و کیش ایشان و مذمّت موحّدان و ذاکران و قاریان به آن روش می‌کنیم تا رغبت مردمان به توحید و محمد و اصحاب او کم شود، و دین اسلام ضعیف شود. پس جماعت مشرکان، آفرین بر رأیِ آن شیطان انسی نمودند و به آن شغل شنیع مشغول شدند و مردمان را از راه خدا بازداشتند و قطّاع الطریقیِ راه خدا پیش گرفتند.

در این صورت این آیه در شأن ایشان نازل شد «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی ...». پس غنا آن لهوِ حدیثی است و ترجیع صوتی که غرض از آن از راه خدا بازداشتن باشد و آن لهوِ حدیث و غنایِ مُحَرَّم خواهد بود چنانچه از بیان شأن نزول و تفسیر مفسّرین و احادیث محدّثین ظاهر می‌شود، نه آنچه به خدا نزدیک کند و از راه ضلالت دور اندازد.

دلیل سوم

«وَ الَّذِینَ لٰا یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً». [۱۴۷]

امّا شیخ ابو علی طبرسی در مجمع البیان گفته در این لغو، غنا داخل است. و نسبت این تفسیر نیز به «مجاهد» که از مفسرین است داده. و این تفسیر [را] نیز از امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهما السلام نقل کرده. [۱۴۸]

دلیل چهارم

و نیز در کتاب مستطاب کافی به سند صحیح از ابی الصباح الکنانی از امام جعفر صادق علیه السلام نقل نموده که آن حضرت فرمودند که مراد از زور، در قول حق سبحانه و تعالی که فرموده: «وَ الَّذِینَ لٰا یَشْهَدُونَ الزُّورَ» غناست. [۱۴۹]

دلیل پنجم

صدوق در من لا یحضره الفقیه مرسلًا روایت کرده از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام که از آن حضرت سؤال کرده شد از تفسیر آیۀ «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» [۱۵۰]، حضرت فرمودند: «رجس اوثان، شطرنج است و قول زور، غناست» و این حدیث در کتاب دیگر نیز به سند دیگر مذکور است [۱۵۱] و دیگر در باب احادیث، روایتی که دلالت بر این تفسیر کند، عن قریب خواهد آمد. [۱۵۲]


دلیل ششم

قال الله تعالی: «أَ فَمِنْ هٰذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ. وَ تَضْحَکُونَ وَ لٰا تَبْکُونَ. وَ أَنْتُمْ سٰامِدُونَ» [۱۵۳] شیخ طبرسی گفته که مراد از حدیثی که از آن تعجب و خنده می‌کنند، غناست. و مروی است که کفّار، غنا می‌کردند تا آنکه مردم را از شنیدن قرآن بازدارند؛ و از عکرمه که از مفسّرین است و در کشاف نیز مذکور است که بعضی برای جاریۀ خود گفتند: «اسْمِدی» یعنی «غَنّی» و تفسیر «سٰامِدُون» به غنا کنندگان در کتب لغت مذکور و از ابن عباس این تفسیر هم منقول است.

اگر کسی گوید این آیات که شما آوردید، نصّ در حرمت غنا نیست، چه تفسیر و تأویل دیگر دارد؟

جواب آنکه مقصود، استدلال به کلّ واحد از این آیات نیست، بلکه مطمح نظر از ذکر مذکورات، تأیید است نه دلیل، چه حرمت غنا فی الجمله متّفق علیه است و محتاج به دلیل نیست.

ب: دلایل روایی

اشاره

امّا دلایل از احادیث و حجّت بر حرمت غنا، از اخبار مستفیضه بلکه از متواتره به حسب معنا از طریق خاصّه و عامّه بسیار است. امّا اقتصار بر طریق خاصّه می‌کنیم. هر چند حرمت غنا فی الجمله از غایت شهرت، محتاج به ذکر احادیث نیست، امّا تیمّناً و تبرّکاً اقتصار بر بیست و پنج حدیث می‌شود.

و چرا گفتیم متواتر به حسب معنا، نه متواتر به حسب لفظ؛ به واسطۀ آنکه حدیث متواتر به حسب لفظ در هر باب نزد عامّه بلکه خاصّه، دو حدیث است بلا نزاع، یکی: «البیّنة عَلَی المدّعی و الیَمینُ عَلیٰ مَنْ أنْکرَ» [۱۵۴]، دوم: «مَنْ کَذَّبَ عَلیّ مُتَعَمِّداً فَلْیَتَبَوَّءْ مَقْعَدَهُ مِنَ النّار» [۱۵۵] و یک حدیث ملحق به متواتر: «انّما الأعمالُ بِالنّیات» [۱۵۶]، دیگر: «عَلَی الیَدِ مٰا أخَذَتْ حَتّیٰ تُؤدّی» [۱۵۷]، دیگر «النّاسُ مسلَّطُونَ عَلیٰ أمْوالِهِمْ» [۱۵۸]. مشهور اینکه هشت حدیث متواتر است و نادری تا هژده گفته‌اند اما به صحّت نرسیده؛ و نزد خاصّه در خبر متواتر خلاف است و زیاده از هشت حدیث متواتر اللفظ به نظر نرسیده، امّا متواتر المعنیٰ، از طرفین بسیار است.

حدیث اوّل

از ابن ابی عُمیر که علمای حدیث او را در حکم صحیح دانسته‌اند، از مهران بن محمد نقل کرده، هر چند مهران بن محمد را در کتاب رجال ثقه ندانسته‌اند، امّا چون کتابی دارد که ابن ابی عمیر از او نقل می‌کند، دلالت بر خوبی او دارد. چرا که شیخ در عدة الاصول نقل کرده که ابن ابی عمیر، نقل نمی‌کند مگر از ثقات. حاصل که از امام جعفر صادق علیه السلام نقل کرده که شنیدم، آن حضرت فرمودند: غنا از آن چیزی است که حق سبحانه و تعالی، فرموده که: «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ». [۱۵۹]

دوم

به سند حَسَن به سبب ابراهیم بن هاشم محمد بن مسلم که یکی از ارکان اربعۀ حدیث است از امام محمد باقر علیه السلام نقل کرده که شنیدم که آن حضرت فرمودند: که غنا از آن چیزی است که حق تعالی وعدۀ آتش به آن فرموده (یعنی از گناهان کبیره است). بعد از این سخن، حضرت این آیه [را] خواندند: «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ». [۱۶۰]

یعنی: «بعضی از مردمان حدیث لهو می‌خرند تا آنکه گمراه کنند مردمان را از راه حق و این آیات را استهزا می‌شمارند و سهل می‌گیرند، از برای چنین جماعتی، عذابی خوارکننده مهیاست».

و مخفی نیست که در طریق سند این حدیث «علی بن اسماعیل» است و توثیق مُعتَد به او در کتب رجال به نظر نرسیده، امّا چون ابن ابی عمیر از او نقل می‌کند، دلیل است بر اینکه مرد خوبی باشد، چنانچه گذشت که ابن ابی عمیر نقل نمی‌کند مگر از ثقات.

سوم

به سند صحیح زید شحّام از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام نقل نموده که فرمودند: خانه‌ای که در آن غنا می‌شود، ایمن نیست از اینکه در آن خانه مصیبت و نوحه و زاری واقع شود و دعا در آن خانه مستجاب نمی‌شود و فرشته در آن خانه داخل نمی‌شود. [۱۶۱]

چهارم

ثقة الإسلام محمد بن یعقوب، بنا بر مشهورِ متأخّرین به سند صحیح از ابن ابی عمیر نقل کرده و چرا گفتیم بنا بر مشهورِ متأخّرین؟ به جهت آنکه متقدّمینِ ما رضوان الله علیهم تمام احادیث کتب اربعه را معتمد علیها می‌دانند و تقسیم احادیث به صحیح و غیر صحیح نمی‌کنند از مهران بن محمد از حسن بن هارون، و نه توثیق این دو کس واقع شده و نه تضعیف؛ بلکه مهمل واگذاشته‌اند بنا بر این، ضعفی به این حدیث راه یافته. به هر حال، راوی می‌گوید که شنیدم از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام که فرمودند: مجلس غنا مجلسی است که حق سبحانه و تعالی نظر به اهل آن مجلس نمی‌کند و غنا از جملۀ چیزی است که حق تعالی فرموده: «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ». [۱۶۲]

پنجم

شیخ علیه الرحمة و صاحب کافی نیز به سند صحیح تا مسعدة بن زیاد و گفته شده که او عامی است. بنا بر این، حدیث ضعیف است باری، راوی روایت می‌کند که: در خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بودم که مردی از او سؤال کرد به سبیل استفتاء چنانکه اکثر احادیث اهل بیت به طریق فتواست که پدر و مادر من فدای تو باد، یا حضرت! هرگاه من به خلوت می‌روم برای قضای حاجت و همسایگان من کنیزانی دارند که غنا می‌کنند و عود می‌نوازند و بسیاری از اوقات می‌شود که من آنجا مکث طویل می‌کنم که آواز ایشان و عود بشنوم.

حضرت فرمودند که این کار مکن. آن مرد گفت که من عمداً به پای خود نمی‌روم در آنجا که اینها را بشنوم؛ بلکه برای قضای حاجت می‌روم [که] این صداها به گوش خود می‌شنوم. حضرت فرمودند: تو از خدا بپرهیز آیا نشنیده‌ای که حق تعالی فرموده: «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» [۱۶۳] «که گوش و چشم و دل سؤال کرده می‌شوند». آن مرد که این را از آن حضرت شنید، متنبّه شد و گفت: گویا من هرگز این آیه را نشنیده‌ام، نه از عربی و نه از عجمی. لا علاجم که عَوْد نکنم به چنین فعلی که سابق می‌کردم ان شاء الله به درستی و تحقیق که طلب آمرزش از خدا می‌کنم. پس حضرت به آن مرد فرمود که برخیز و غسل کن و نماز کن هر قدر که خواهی، چرا که این گناه عظیمی بود که می‌کرده‌ای. چه بسیار بد حال بودی اگر بر این کار می‌مردی، شکر و حمد خدا به جای آور به شکرانۀ توفیق ترک این فعل شنیع. و از خدا توبه و استغفار در خواه از هر فعلی که خدا را خوش نیاید. زیرا که کاری که خدا را از آن خوش نیاید، قبیح است و قبیح را واگذار از برای اهل آن قبیح، یعنی بدی را به بدان واگذار، چرا که هر کاری به کسی نسبت دارد نیکی به خوبان و بدی به بدان. پس بدی مکن تا از بدان شوی. [۱۶۴]

ششم

ابن بابویه قدس سرّه به طریق ارسال و صاحب کافی از ابی بصیر نقل کرده و اگر چه ابی بصیر مشترک است میان لیثِ مرادیِ ثقه و یحیی بن قاسمِ غیر ثقه؛ امّا چون مکرر این تفسیر از معصوم واقع شده اگر متواتر المعنیٰ نباشد مستفیض خواهد بود پس قصوری ندارد گفت: سؤال کردم از امام جعفر صادق علیه السلام از قول حق تعالی که فرموده: «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» فرمودند: زور غناست. [۱۶۵]

هفتم

ابی اسامه از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت نموده که فرمودند: غنا عُشّ نفاق است. یعنی آشیانه نفاق است. «1»

هشتم

سماعه از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمودند: وقتی که هابیل از دنیا رفت، شیطان و قابیل هر دو شماتت و خوش‌حالی کردند، پس هر دو همراه شدند در زمین. پس ابلیس و قابیل، سازها و لهوها ترتیب دادند به جهت شماتت کردن بر آدم. پس هر چه در زمین باشد که نزدیک به این باشد که تلذذ یابند، پس داخل در ملاهی خواهد بود. «2» و از حدیث حسن بن هارون تا اینجا که پنج حدیث است همه ضعیف است به اصطلاح متأخّرین.

نهم

وَشّاء روایت می‌کند و می‌گوید که: شنیدم از حضرت امام رضا علیه السلام که از غنا سؤال کردند. حضرت فرمودند که قول حق سبحانه و تعالی است که: «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ». [۱۶۶]

دهم

ابو ایوب خزّاز روایت کرده که: در مدینه فرود آمدیم و به خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رسیدیم، آن حضرت پرسید که در کجا فرود آمده‌اید؟ گفتیم: در منزل فلانی که غنا کنندگان دارد.

حضرت فرمودند که باید شما از جمله مردمان کریم النفس باشید. یعنی صاحب کمالات نفسانی و صفات حمیده، نه که از جمله لئیمان باشید. پس به خدا قسم که ما نفهمیدیم مگر آنکه چیزی به صاحب منزل باید داد و کَرَمی و مهربانی نسبت به او باید کرد. باز به خدمت حضرت آمدیم و گفتیم که یا حضرت! نمی‌دانیم که مراد از آن قول که «گرامی باشید» چه بود؟ حضرت فرمودند مگر نشنیده‌اید، قول حق تعالی که فرموده: «وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً». [۱۶۷] مقصود حضرت اینکه غنا، لغو است و ملتفت شنیدن غنا نباید شد. [۱۶۸]

یازدهم

عبد الاعلیٰ که مشترک است میان جماعتی غیر موثّق، روایت کرده که: سؤال کردم از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در باب غنا پس گفتم که ناس گمان می‌برند که حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم رخصت داده که مردم این طریق می‌گفته باشند که:

«نزد شما آمدیم نزد شما آمدیم بیایید بَرِ ما بیایید بَرِ ما که ما هم بَرِ شما خواهیم آمد».

و امثال این سخنان، حضرت فرمودند که دروغ می‌گویند، خدای تعالی می‌فرماید:

«وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لٰاعِبِینَ. لَوْ أَرَدْنٰا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لَاتَّخَذْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا إِنْ کُنّٰا فٰاعِلِینَ. بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبٰاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ وَ لَکُمُ الْوَیْلُ مِمّٰا تَصِفُونَ». [۱۶۹]

یعنی: «ما خلق نکرده‌ایم آسمان و زمین را و آنچه ما بین آنهاست از بسایط و مرکّبات به بازی، و اگر اراده داشتیم که لهو و بازی از برای خود، هرآینه از نزد خود می‌گرفتیم نه از دیگری. اگر این کار می‌کردیم لهو و بازی می‌خواستیم. بلکه شأن ما اینها نیست، بلکه طریقۀ ما این است که حق را غالب می‌گردانیم بر باطل که مغز و دماغ باطل را شق می‌کنیم و باطل را محو و ناچیز می‌گردانیم. وای بر شما! به سبب آنکه ما را به اوصافی که لایق شأن ما نیست متّصف می‌سازید».

پس حضرت فرمود: وای بر کسی که حرف کسی در غیبت او گوید! [۱۷۰] مقصد آنکه غنا لهو و مذموم است. چنانچه اشاره در این آیۀ کریمه شده.

دوازدهم

ابراهیم [بن] محمد همدانی [مدنی] روایت می‌کند از شخصی که سؤال از غنا کردند، حضرت جواب فرمودند که داخل خانه‌هایی مشوید که خدا اعراض از اهل آن خانه‌ها کرده است. [۱۷۱]

سیزدهم

عنبسة بن مُصْعَب از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده که حضرت فرمودند که شنیدن لهو و غنا، می‌رویاند نفاق را در دل، چنانچه آب زرع را می‌رویاند. [۱۷۲]

و این مَجاز عقلی است. چه، خدا می‌رویاند به سبب آب.

چهاردهم

یونس روایت می‌کند که سؤال کردم از خراسانی علیه السلام و گفتم که عباسی [هشام بن ابراهیم عباسی] ذکر کرد که تو رخصت داده‌ای در غنا، حضرت فرمودند که دروغ می‌گوید زندیق. من [امام رضا علیه السلام] همچنین نگفتم برای او. آری سؤال کرد مرا از غنا، من جواب او گفتم که مردی از حضرت امام محمد باقر علیه السلام سؤال از غنا کرد، پس حضرت جواب او گفت: که ای فلان! زمانی که خدای تعالی جدا کند حق [را] از باطل، آیا غنا داخل حق خواهد بود یا باطل؟ پس گفت که غنا البته داخل باطل خواهد بود.

پس گفت حکم کردی تو بر بطلان غنا. [۱۷۳]

بر متتبّع مخفی نیست که از روایت حسن بن هارون تا اینجا که یازده حدیث است، بر صحت این احادیث، علما چندان اعتباری نکرده‌اند، به سبب تضعیف بعض ارباب رجال، بعضی رُواة این احادیث را، چنانکه بر ضعف پنج حدیث اول از این احادیث سابقاً اشاره شد.

پانزدهم

یونس از عبد الله بن سنان و او از امام جعفر صادق علیه السلام روایت می‌کند که از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم که فرمودند: «بخوانید قرآن را به حسن صوت عرب و بپرهیزید از خواندن به طریق اهل فسق و آوازهای اهل فجور و جماعتی که گناهان کبیره می‌کنند، به درستی و تحقیق که جماعتی بعد از من بیایند و آواز قرآن خواندن در گلو بگردانند و در خیشوم بلرزانند، مثل آواز گردانیدن اهل غنا و به طرز رهبانان و اهل نوحه و قوم نصارا، قرآن از چنبرهای گردن ایشان، تجاوز نخواهد کرد». [۱۷۴]

کنایه از اینکه ثواب او [را] به آسمان نخواهند برد و از ملأ اعلی فیضی بر چنین قرآن خواندن مترتّب نخواهد شد و در بعضی روایات که چنین باشد که: «لا یجوز حناجرهم» یعنی از حنجره‌ها و حلقوم ایشان، آن قرآن تجاوز نمی‌کند. بلکه محض صوتی است که در گلوی ایشان است؛ و دلهای آن جماعت فریفتۀ دنیا و رعونت نفس خواهد بود و دل ایشان از حق برگشته است و دل جمعی خواهد بود که صاحب عجب و کبر خواهند بود. و این روایت به طریق عامّه نیز منقول است از حُذَیفة بن یمان، با تغیّری فی الجمله و در مجمع البیان نیز مذکور است. [۱۷۵]و صاحب نهایة بعد از آنکه نقل این روایت کرده تاقول «و اهل الکتابین» به جای «اهل الکبائر» گفته که الحان جمع لحن است و آن تطریب است و ترجیع صوت و تحسین قرائت، شعر و غناست، و لحن را به غنا تفسیر کرده، بعد از آن گفته: یحتمل، که مراد این باشد که قرّاء در این روزگار در محافل و مجالس می‌خوانند، چرا که علمای یهود و نصارا، کتاب خود را بدین نحو می‌خوانند. [۱۷۶]تا اینجا کلام ابن اثیر بود.

شانزدهم

علی بن ابراهیم در تفسیر خود نقل از ابن عباس کرده که ما حجّة الوداع با رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به جای آوردیم. پس حضرت، حلقۀ دروازۀ کعبه را به دست مبارک خود گرفت و روی نورانی به جانب ما کرد و فرمود که: آگاه باشید که شما را خبر می‌دهم به علامات قیامت و در این وقت سلمان فارسی به حضرت نزدیکتر از یاران دیگر بود. پس گفت: آری یا رسول الله! آن سرور فرمودند: از علامات قیامت ضایع گردانیدن نماز است و تابع شدن شهوات و میل کردن به هواهای نفسانی و علامات بسیاری فرمودند، بعد از آن فرمودند که در آن وقتی که این علامتها ظاهر شود، طایفه‌ای باشند که قرآن یاد گیرند، نه به واسطۀ رضای خدا بلکه به واسطۀ اغراض نفسانی، و قرآن را مثل نائی [۱۷۷] اخذ کنند. [۱۷۸] کنایه از اینکه به عنوان ساز و غنا قرآن خوانند و در آن زمان، جماعتی باشند که فقه یاد گیرند، امّا نه به جهت رضای خدا، و بسیار شود در آن وقت اولاد زنا، و قرآن را به طریق غنا بخوانند. [۱۷۹] و در قاموس مذکور است: «زَمَرَ یَزْمُرُ، غنّی فی القصب» [۱۸۰] حاصل که قاری قرآن مثل نائی باشد که علامات قیامت ظاهر شود.

هفدهم

محمد بن یعقوب در کافی و شیخ ابو جعفر، هر دو روایت کرده‌اند از سعید بن محمد طاطری از پدرش که گفت: سؤال کرد مردی از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در باب فروختن کنیزان مغنّیه، حضرت فرمودند که: خریدوفروش آنها حرام است و تعلیم غنا دادن به آن کنیزان، کفر است و شنیدن غنای ایشان نفاق است. [۱۸۱]

هجدهم

حسن بن علی وَشّاء از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده که از آن حضرت سؤال کردند در باب خریدن کنیزک مغنّیه، فرمودند که گاه می‌باشد از برای مرد، جاریۀ مغنّیه‌ای که آن جاریه، آن مرد را به لهو می‌اندازد، قیمت همچنین کنیزکی مثل قیمت کلب است و قیمت کلب حرام است، و سزای حرام آتش است. [۱۸۲]

مخفی نماند که مراد، کلب هراش است، یعنی سگی که در کوچه خوابیده و نفعی نمی‌رساند و الّا قیمت سگ شکاری و گلّه و آنکه حفظ و حراست زراعت و باغ و خانه می‌کند، حرام نیست.

نوزدهم

نضر بن قاموس روایت کرده گوید: شنیدم از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام که فرمودند: مغنّیه ملعون است و معلون است. [۱۸۳]یعنی از رحمت خدا دور است کسی که اجرت مغنّیه بخورد. در آن زمان چون متعارف بوده که کنیزکان را غنا تعلیم می‌دادند و صاحبان ایشان اجرت تغنّی آن کنیزکان می‌خوردند و حالا در هند نیز این متعارف و شایع است، و این شیوه از کفار قریش هنوز نزد بعضی در مکۀ معظّمه باقی است با اجرت بعضی از افعال دیگر!

بیستم

ابراهیم بن ابی البلاد روایت کرده و گفته که وصیت کرد اسحاق بن عمر نزد وفاتش که کنیزکان مغنّیۀ او را بفروشند و قیمت آن را به خدمت ابی الحسن علیه السلام ببرند. ابراهیم می‌گوید که کنیزکان را بنا بر وصیت او فروختم به سیصد هزار درهم و آن را به خدمت حضرت بردم و گفتم که غلام و مخلص تو اسحاق بن عمر نزد وفات وصیت کرد که کنیزکان مغنّیۀ او را بفروشند و قیمت آن را به خدمت تو آورند، حالا آن کنیزکان را به سیصد هزار درهم فروخته‌ام و به خدمت آورده‌ام. حضرت فرمودند که مرا احتیاجی به این نیست. به تحقیق که این حرام است و تعلیم دادن غنا به آن کنیزکان کفر است و شنیدن غنای ایشان نفاق است و قیمت آنها حرام است در نهایت حرمت. [۱۸۴]

بیست و یکم

در عیون أخبار الرضا علیه السلام از محمد بن ابی عباد با آنکه به سماع غنا و شرب نبیذ، مشهور است، روایت کرده که از حضرت امام رضا علیه السلام از سماع غنا سؤال کردم، فرمودند که اهل حجاز را در سماع غنا [۱۸۵] رأیی است و آن رأی باطلی و لهوی است. آیا شنیده‌ای [نشنیده‌ای] قول خدای تعالی که می‌فرماید: «وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً». [۱۸۶]مراد حضرت که می‌فرماید اهل حجاز را در سماع غنا رأیی است، آن است که ابو طالب مکّی که از عامّه است به تقریب حلّیّت غنا نقل کرده که اهل حجاز در ایّام متبرّکه که ایّام معدودات است، غنا از کنیزکان می‌شنیدند.

بیست و دوم

ثقة الإسلام محمد بن یعقوب از یاسر از معصوم علیه السلام نقل کرده که فرمودند: هر کس نگاه دارد خود را از شنیدن غنا، به تحقیق که درختی هست در بهشت که حق سبحانه و تعالی امر می‌کند به باد که آن درخت را به حرکت در می‌آورد. پس از آن حرکت، آواز خوشی به گوش آن شخص می‌رسد که هرگز به خوشی آن، آوازی نشنیده است و کسی که در دنیا از شنیدن غنا خود را حفظ نکرده باشد، از این صدای خوش محروم خواهد بود. [۱۸۷]

بیست و سوم

زید شحّام روایت می‌کند که از امام جعفر صادق علیه السلام سؤال کردم از آیۀ کریمۀ «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» فرمود: رجس اوثان، شطرنج است و قول زور غناست. [۱۸۸] امّا در سند این حدیث «درست» است و «درست» نادرست است! و شیخ در کتاب رجال گفته که «درست» واقفی است، هر چند در فهرست چیزی نگفته؛ و همچنین نجاشی.

امّا ابن ابی عمیر از او روایت می‌کند و بنا بر قاعده‌ای که: ابن ابی عمیر روایت نمی‌کند مگر از ثقه، دلالتی بر خوبی او دارد و اگر بنا بر قول بعضی بگذاریم که می‌گویند: ابن ابی عمیر ارسال نمی‌کند مگر از ثقه نه آنکه گوییم روایت نمی‌کند مگر از ثقه خوبی از برای او ظاهر نمی‌شود، اما حدیث «درست» را متأخّرین بر هر تقدیر نادرست می‌دانند چنانچه دانستی؛لکن این حدیث به طریق متعدّده روایت شده پس وجود «درست» در سند قدحی در اعتبار متن حدیث نمی‌کند.

بیست و چهارم

روایت است که هیچ کس آواز خود را به غنا بلند نکند، مگر آنکه خدای تعالی دو شیطان بفرستد که بر دوشهای او سوار شده، پاشنه‌های پا بر سینۀ او بزنند تا زمانی که خاموش شود. [۱۸۹]

بیست و پنجم

عیّاشی در تفسیر خود گفته که: رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند که اول کسی که غنا و حُدا کرد شیطان بود. و فرمود که: وقتی که آدم از شجره خورد، شیطان خوانندگی کرد و در وقتی که در زمین قرار گرفت نوحه کرد و بهشت به خاطر آدم آورد. [۱۹۰]

توضیح احادیث

اگر کسی گوید که: بیست و پنج حدیث که بر حرمت غنا نقل کردید، حدیث صحیح در میان این احادیث بسیار کم است و بعضی دلالتش بر مدّعا صریح نیست. مثلًا حدیث سوم که سندش صحیح است، دلالت صریح بر مدّعا که حرمت غناست ندارد. چرا که می‌گوید در خانه‌ای که غنا می‌شود فجیعه یعنی مصیبت خواهد شد و دعا مستجاب نمی‌گردد و ملک داخل نمی‌شود و علی هذا القیاس؛ و حدیثی که دلالت صریح بر حرمت غنا دارد، مثل حدیث چهارم [است، ولی] ضعف حال مهران بن محمد و حسن بن هارون را دانستی! جواب آنکه: ما استدلال به حرمت غنا به کل واحد از این احادیث نکرده‌ایم تا آنکه باید هر یک دلیلی مستقل باشد، بلکه به ضمّ بعضی با بعضی، از مجموع، حرمت غنا [را] می‌فهمیم، پس ضعف بعض احادیث و عدم دلالت بعضی قدحی در مدّعا ندارد. و دیگر سابقاً گفته شد که حرمت غنای فی الجمله محتاج به دلیل نیست.
اگر کسی گوید که: در دلیل بر کراهت و استحباب، مسامحه جایز است. چه، حدیث حسنی داریم که هر چه از ما در باب حسنه به شما برسد، اگر بدان عمل کنید، به ثواب آن می‌رسید؛ هر چند از ما نباشد [۱۹۱]. پس در فعل مستحب و ترک مکروه اگر به حدیث ضعیف عمل کنیم در حقیقت به حدیث حسن عمل کرده‌ایم. و اما در وجوب و حرمت اگر مسامحه شود، یحتمل که تحریم «ما أحلّ الله» و تحلیل «ما حرّم الله» باشد.

جواب آنکه: به ضمّ اجماع بر تحریم غنا فی الجمله، و بعض احادیث صحیح، مدّعا ثابت می‌شود و دفع شبهات بعد [از] ذکر احادیثی که موهم معارضه است، خواهد شد إنْ شاء الله. چه، هنوز مدّعا ناتمام است. زیرا که مشهور است که ردّ دلیل خصم از تتمّۀ دلیل مدّعاست و اگر نه هرگاه کلّ واحد از خصمین دلیل بر مدّعای خود گویند، به مقتضای «إذا تعارضا تساقطا» مدعای هیچ یک از طرفین ثابت نمی‌شود.
اگر کسی اعتراض کند که: اجماعی که شما ادّعا می‌کنید بر حرمت غنا فی الجمله، اعتبار ندارد. چه، انعقاد اجماع بغایت مشکل است، چنان چه در اصول بر این، اشکالات وارد آورده‌اند و قطع نظر از این، می‌بینیم که هر یک از علمای خاصّه، دعوای اجماع بر چیزی کرده‌اند که خلاف واقع است، از این جمله علّامه حلّی نوّر الله ضریحه، در منتهی المطلب که اول تصنیفات اوست گفته که اجماع است بر اینکه نماز جمعه بدون اذن امام منعقد نمی‌شود [۱۹۲] و این کلام اشعار دارد بر آنکه در حال غیبت، نماز جمعه حرام باشد و در تصانیف بعد از این‌اش گفته که وجوب عینی بدون اذن امام در زمان غیبت منعقد نمی‌شود. یعنی وجوب تخییری می‌شود. و در مختلف که تصنیف آخر اوست گفته که اجماعی که دعوی شده بر اینکه نماز جمعه بدون اذن امام در زمان غیبت منعقد نمی‌شود، اعتبار ندارد. [۱۹۳] دیگر، علّامه دعویِ اجماعِ فرقۀ محقّه کرده بر اینکه کَعْب، مفصلِ ساق است و حال اینکه خودش متفرّد به این قول است. چنانچه بعضی طعن کرده‌اند، مثل شیخ شهید و شیخ علی [بن] عبد العالی. و شیخ بهاء الدین طعن را فی الجمله از او دفع کرده است. و شیخ علیه الرحمة در مسألۀ شُفْعۀ حیوان، دعویِ اجماع کرده و در کتاب دیگر، خلاف، نقل کرده و از این قبیل بسیار است. و شیخ زین الملّة و الدین می‌فرماید که: شیخ علیه الرحمة در سی چهل مسأله دعوای اجماع کرده و خودش خلاف در آن مسائل نقل کرده. [۱۹۴]

جواب آنکه: بطلان خاصّ، دلالت بر بطلانِ عام نمی‌کند، از اینکه در بعضی، مواضع اجماع بی‌اعتبار باشد لازم نمی‌آید که در جمیع مواضع چنین باشد، و مراد ما اجماع فرقۀ محقّه به دخول قول معصوم است. پس اگر چند کس از معلوم النسب یعنی معلوم باشد که غیر معصومند مخالفت اجماع کنند، قدح در اجماع بر حرمت غنا فی الجمله نمی‌کند. [۱۹۵] امّا فرقۀ ثانیه در جواب می‌گویند که اجماع بر حرمت غنا فی الجمله واقع است نه بر حرمت جمیع افراد غنا، پس جواز غنا در قرآن یا در ذکر، منافی اجماع نیست و چگونه دعوای اجماع بر جمیع افراد غنا توان کرد و حال آنکه بعضی از فرقۀ محقّه، مثل شیخ ابو علی طبرسی و غیر او بر جواز غنا در قرآن و غیر آن، بلکه به استحباب آن رفته‌اند. [۱۹۶]

اگر کسی گوید که: حکایت عایشه که حضرت او را بر دوش برداشته بود و نظارۀ بازی و استماع ساز و غنا می‌کرد، چنانچه بعض عامّه مثل غزالی و غیره نقل کرده‌اند و دیگر اینکه عبد الله جعفر و ابن زبیر و مغیرة بن شعبه و جمع کثیری از اهل حجاز و اهل مدینه و سرّی سقطی و امثال اینها و همچنین قیاسی که غزالی کرده یا خوابها که دیده‌اند، دلالت دارد بر اینکه غنا مطلقاً مباح باشد. [۱۹۷]

جواب آنکه: اینها هیچ کدام حجّت شرعی نمی‌تواند شد؛ خصوصاً در برابر احادیث مستفیضۀ متواترة المعنی مؤیّد به اجماع فرقۀ محقّه بر حرمت غنا فی الجمله، رزقنا الله العلم و العمل و عصمنا من الزلل و الخلل.

فصل دوم در ذکر احادیثی که دلالت دارد بر اینکه صوت حسن ممدوح است

اشاره
و بعض علما از بعض احادیث چنین فهمیده‌اند که بعض افراد غنا مثل غنای در قرآن به حدیث «رجّع صوتک بالقرآن» [۱۹۸] و «اقرؤوا القرآن بالحزن» [۱۹۹] مستحب است، چه در حدیث، امر به ترجیع و تحزین و لحن، هر سه واقع شده و اینها بدون غنا ممکن نیست. چه دانستی که لحن در لغت به معنی غناست و چنانچه صاحب صحاح و صاحب نهایة و غیرهما گفته‌اند و صاحب نهایة نیز گفته که: «لحن، ترجیعِ صوتِ مطرب است». [۲۰۰] و بعضی ترجیع تنها [را] در غنا کافی دانسته‌اند. و بعضی غنا در مرثیۀ معصومین علیهم السلام به تخصیص حضرت سید الشهدا صلوات الله علیه و در اذکار و اشعار مقارن ذکر که متضمّن ترک دنیا و زهد و تقوا و ورع و معرفت باشد تجویز کرده‌اند. و بعضی در هر چیزی که به خدا نزدیک کند و بهشت به یاد آورد، به دلیل حدیث شریف «ما علیک لو اشتریتها فذکرتک الجنّة». [۲۰۱]

لمؤلفه

بگویم کلامی که با رونق است به حق هر چه خواند تو را آن حق است

و حق این است که هر چه در عُرف آن را غنا گویند حرام است نه غنا به تعریفات مختلفۀ ارباب لغت، چه دانستی که اضطراب بسیاری در تفسیر غنا از کلام اهل لغت معلوم می‌شود که معنای معیّن و مفهوم محصّلی که خاطر جمع شود، به دست نمی‌آید و بعضی از آنها معانی متباینه است که قدر مشترکی ندارد. پس حق این است که رجوع به عرف کنند. چنانچه بعض علما گفته‌اند یا آنچه لهو و زور و لغو یا مقارن معصیتی باشد چنانچه حدیث بر این معنا خواهد آمد که غنایی که مقارن معصیتی نباشد حرام نیست چنانچه جمعی کثیر به این رفته‌اند همچنانکه گذشت. و بدان که بسیاری از امور شرعیه است که مبنی بر عرف عام است، مثلًا اکرام ضیف و استاد و مؤمن و اسَنِ از خود، در شرع وارد است و اهانت ایشان حرام و ما اکرام و اهانت را نمی‌دانیم مگر آنچه در عرف آن را اکرام و اهانت گویند و همچنین اشفاق و رحم با زیر دستان و زنان، به حدیث «ارحموا اسراءکم قیل: یا رسول الله من هم؟ قال: العبد و النساء».

با آنکه اختلافی که در تفسیر غنا واقع است، در رحم و شفقت نیست، و از این قبیل که مبنی بر عرف است لا یُعَدُّ و لا یُحصیٰ است، و آنچه جمهور قرّاء و ذاکرین می‌خوانند در عرف آن را غنا نمی‌گویند. چنانکه اگر کسی به غلام خود گوید که مغنّی برای من بطلب، قاری و ذاکر و مرثیه خوان را نمی‌طلبد! و اگر کسی چیزی نذر کند، برای قرّاء و ذاکرین و شرط کند که به مغنّی ندهند، البته به قرّاء و ذاکرین عصر که در عرف مسمّا به این نامند، می‌دهند و کسی نمی‌تواند گفت که چون به اعتقاد بعضی، ایشان در ذکر و خواندن قرآن، غنا می‌کنند از این نذر محرومند. چه، دانستی که الفاظ مأخوذه در شرع، محمول بر تفاهم عرف و عادت است و آنکه گوید: به این قرّاء نمی‌توان داد، کلام ایشان حجّت بر خصم نمی‌شود و همچنین اشعار خوانی که در اثنای ذکر، شعری که به زهد و ورع و تقوا رغبت دهد بخواند و به خدا نزدیک گرداند و جنّت به یاد دهد، چنانکه در این عصر بعضی می‌خوانند مغنّی، و کلام و خواندن او غنا نیست و اگر به سر حدّ غنا رسد حرام است.

القصه، حلّیت صوت حسن اشهر و اقوی از آن است که محتاج بیان باشد، مثل حرمت غنا فی الجمله. امّا به مضمون «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ» [۲۰۲] تذکّراً و تبرّکاً، بیست و هفت حدیث سمت تحریر می‌یابد. و الله الموفّق و المعین:

احادیث ستایش آواز خوش

اول

در کتاب مستطاب کافی که بعد از کتاب الله، احَقِ کتب به تلقّی است از حضرت باقر علوم اولین و آخرین محمد باقر صلوات الله و سلامه علیه و علی آبائه الکرام و أبنائه العظام منقول است، به سندی که خالی از قوت نیست. «قال: قلت لأبی جعفر علیه السلام إذا قرأتُ القرآن فرفعتُ [به] صوتی جاءنی الشیطانُ فقال: إنّما تُرائی بهذا أهْلَکْ و الناس. فقال یا أبا محمد [۲۰۳]: اقْرأ قِراءَةَ ما بَیْنَ القراءتَین تُسْمِعُ أهْلَکَ وَ رَجِّعْ بِالقُرآنِ صَوْتَکَ فَانَّ اللهَ عَزَّ وَ جلَّ یُحِبُّ الصّوتَ الحسنَ یُرَجَّعُ به ترجیعاً». [۲۰۴] و در بعض نُسَخ بدل «یرجَّع به» «یرجَّع فیه» واقع است.

راوی گوید: من به خدمت آن حضرت عرض کردم که وقتی که من قرآن می‌خوانم و آواز خود را به قرآن خواندن بلند می‌کنم، شیطان مرا وسوسه می‌کند که تو ریا می‌کنی، و می‌خواهی که قرآن خواندن تو [را] اهل خانۀ تو و مردمان دیگر بشنوند. پس حضرت فرمودند: قرائت تو ای ابی بصیر باید قرائت وسط باشد، ما بین جهر به افراط و اخفای به افراط. یعنی مثل آواز مؤمنان که اذان بلند می‌گویند [۲۰۵] و اعلام اهل شهر می‌کنند نباشد، و پستِ به افراط به حدّی که کسی نشنود هم نباشد؛ بلکه به نحوی باشد که یارانی که در دور و حوالی تواند بشنوند تا اجر سماع قرآن دریابند. و باز آن حضرت خطاب به ابی بصیر کرده فرمودند: که آواز در گلو بگردان به تکرار اصوات و به انفصال نغمات در خواندن قرآن.
و جمعی که غنا در قرآن جایز می‌دانند می‌گویند که این حدیث دلالت دارد بر تحریر، که آواز در گلو گردانیدن باشد با صوت حسن، و همچنین خواندنی بی‌غنا به تعریف فقها ممتنع عادی است.

اگر کسی گوید: که بعضی از ارباب لغت و بعضی از فقها، غنا را به ترجیع صوت مطرب تفسیر کرده‌اند.

جواب آنکه: اعتبار به قول معصوم است نه لغت، چنانچه اصحاب ما رضوان الله علیهم در چند موضع چنین کرده‌اند. از آن جمله مشهور است که سیبویه در کتاب خود در سیزده موضع، تصریح کرده که «باء» برای تبعیض نیامده و معصوم، در قول حق تعالی که فرموده: «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ» [۲۰۶] [باء را] باءِ تبعیضی فرموده است، این است که اعتبار به تصریحات سیبویه که امامِ نحو است نمی‌کنیم و به قول معصوم عمل می‌کنیم. چه، سائل سؤال کرد که حق تعالی امر به شستن رو کرده و تمام روی خود می‌شوییم و امر به مسح سر فرموده؛ چرا بعض سر را مسح می‌کنیم؟

معصوم فرمودند: «لمکان الباء» یعنی به واسطۀ وجود باء تبعیضی. با آنکه دانستی که آن قدر اختلاف در تفسیر لغت غنا هست که معنای معیّنی که باعث اطمینان قلب باشد، به هم نمی‌رسد و هرگاه معصوم تصریح به غنا در قرآن کرده و جمع بدین وجه ممکن است که چنانچه شیخ طَبْرِسی و جمعی دیگر فهمیده‌اند که غنا در قرآن جایز است چه ضرورت است که تابع لغویّین شویم که هر کس چیزی می‌گوید؛ بلکه یک کس از ایشان در دو کتاب، مختلف می‌گوید.

اگر کسی گوید: بر تقدیری که این حدیث دلالت بر ترجیع در قرآن کند، ترجیع در ذکر از کجا می‌رسد با آنکه قیاس و استحسان عقلی نزد اهل حق باطل است؟ جواب آنکه: افضل ذکر «لا إله إلّا الله» و «لا إله إلّا هو» است و آن از آیات قرآنی است، پس در حکم، مثل قرآن است.

اگر کسی گوید: «لا إله إلّا الله» و «لا إله إلّا هو» مثلًا، مادامی‌که در قرآن است گیرم که ترجیع در آن به احادیث، جایز باشد؛ امّا بعد از آنکه به انفراده بگویند از قرآن نیست.

جواب آنکه: هر ذکری که در قرآن است چه در نظم قرآن بخوانند یا به انفراده که مراد همان ذکر و یاد خداست به خلاف الفاظ دیگر مثلِ قال و یقول که هرگاه به انفراده کسی گوید از قرآن نیست، زیرا که وقتی که در نظم قرآن، مرادْ معناست غیر معنا که در حالت انفراد می‌گویند.

دوم

[در] مرسل ابن ابی عمیر که علما تلقّی به قبول کرده‌اند و گفته‌اند ثابت شده که ابن ابی عمیر ارسال نمی‌کند مگر از ثقات از حضرت صادق آل محمد جعفر بن محمد علیهما السلام که آن حضرت فرموده‌اند: «انّ القرآن نزل بالحُزن فاقرأوه بالحُزن» [۲۰۷] و در بعض نسخ به لفظ افراد (فاقرأه) واقع است. یعنی قرآن نازل شده به حزن پس قرآن [را] به صوت حزین باید خواند و محزون باید بود در حال قرائت، به تدبّر در مضامین آن و شک نیست که صوت حزین مؤید به صوت حسن خواندن است و صوت حسنِ حزین، مطرب است و دانستی که صوت مطرب غناست؛ بنا بر تعریفِ بعضی علمای اعلام که اکتفا به اطراب کرده‌اند.

سوم

از عبد الله بن سنان از امام جعفر صادق علیه السلام روایت است که آن حضرت فرمود: «انّ الله أوحیٰ إلی موسی بن عمران: إذا وَقفْتَ بَیْنَ یَدَیَّ فَقِفْ مَوقِفَ الذلیلِ الفقیرِ و إذا قرأتَ التوراة فَاْسمِعْنیها بصوت حَزین» [۲۰۸] یعنی روایت است از امام علیه السلام که خدای تعالی وحی کرد به موسی بن عمران که هرگاه در درگاه من ایستاده شوی، چنان بایست که بندۀ حقیر نزد مولای جلیلی ایستد، یعنی به خشوع و خضوع بایست و هرگاه کلام من که تورات است می‌خوانی بشنوان تورات را به من به صوت حزین.
و دانستی که صوت حزین، مطرب است و صوت مطرب غناست بنا بر اکتفا بر اطراب.

و جواب اینکه: شریعت پیش از ما بر ما حجّت نیست خواهد آمد. [۲۰۹]

چهارم

از حفص مروی است که گفت: «ما رأیتُ أحداً أشدّ خَوفاً عَلی نَفْسهِ مِن علیّ بن موسی بن جعفر و لا أرْجی للناسِ منه و کان قراءته حَزَناً فانّه إذا کان قرأ فَکأنّهُ یُخاطبُ انساناً» [۲۱۰]یعنی حفص گوید: که ندیدم هیچ کس را، که خوفش بر نفس خود زیادۀ از حضرت امام رضا علیه السلام باشد و امیدوارتر از او نیز کسی ندیدم و قرائت آن حضرت به حزن بود، یعنی به صوت حزین و حُسن صوت. و چنین بود که هرگاه قرائت می‌فرمودند، گویا انسانی را مخاطب ساخته با او حرف می‌زند و اینکه راوی می‌گوید که: خوف و رجای آن حضرت بر کمال بود، اشاره به آن نصیحتی است که لقمان به پسرش می‌کند و می‌گوید که: باید خوف تو از خدای تعالی چنان باشد که اگر حقْ تعالی بفرماید که یک ظاهراً در متن کتاب اشتباهی رخ داده است چرا که در منابع به جای «علی بن موسی بن جعفر»، «موسی بن جعفر» ضبط شده است. متن کافی با عبارت روایت فوق تفاوتهایی نیز دارد.

کس [را] از جملۀ عالم به دوزخ می‌برم، چنان دانی که آن یک کس تویی. و امیدت به خدای تعالی چنان باشد که اگر بفرماید که از جملۀ خلایق یک کس را به بهشت می‌برم، امید تو آن باشد که آن یک شخص بهشتی تویی.

و مخفی نیست که حزن، با حسن صوت است در اغلب اوقات، و مراد به قرائت قرآن به حزن، به صوت حسن است. و اینکه گویا با شخص انسانی حرف می‌زند منافی حسن صوت نیست. زیرا که مراد این است که چنان می‌خواند که چنانکه مخاطب به خطابی آن خطاب را می‌فهمد از خواندن آن حضرت به سبب تبیین و توضیح در قرائت، هر کس از عرب که می‌شنید می‌فهمید.

پنجم

روایت کرده معاویة بن عمّار به سند صحیح که گفتم از برای حضرت امام جعفر صادق علیه السلام که: «الرجلُ لا یَری انّه صَنَعَ شَیئاً فی الدعاء و فی القراءة حتّی یَرفَعَ صوتَه. فقالَ: لا بأس، انّ علی بن الحسین علیهما السلام کان أحسنُ الناسِ صوتاً بالقُرآنِ فکانَ یَرفَعُ صوتَه حَتّی یسمعه أهلَ الدار. و إنّ أبا جعفر علیه السلام کان أحسن الناس صَوتاً بالقرآن فکانَ إذا قامَ من اللّیل و قَرأ رَفَعَ صوتَه فَیَمرُّ به مارّ الطریقَ من السقائینَ و غیرهم فَیَقُومونَ فَیَسْتَمِعُونَ إلی قراءَتهِ». [۲۱۱]

یعنی گفتم از برای آن حضرت که مرد نمی‌داند که قرآن یا دعا خوانده تا آواز خود به دعا و قرآن بلند نکند چه قرائت به طریق حدیث نفس قرائت نیست و لهذا اگر کسی نذر کند که قرآن بخواند اگر به طریق حدیث نفس بخواند به نذر وفا نکرده باشد حضرت فرمودند که به صوت خواندن و رفع صوت کردن باکی نیست و صوتِ مطلق، شامل صوت حسن هست؛ بلکه مراد آن حضرت به خواندن، به صوت خواندن به صوت حسن است و الّا قرائت بدون مطلق صوت ممکن نیست و محل سؤال هم نه و حضرت امام علیه السلام نیز می‌فرماید که علی بن الحسین صلوات الله علیه بهترین خوانندگان قرآن بود به آواز خوش و آن حضرت آواز خوش خود را به قرآن خواندن بلند می‌گردانیدند، بمثابه‌ای که اهل خانۀ آن حضرت می‌شنیدند و باز حضرت امام جعفر علیه السلام فرمودند که امام محمد باقر علیه السلام خوش‌آوازترین مردمان بود در قرآن خواندن و شب که برمی‌خاست، آواز به قرآن خواندن بلند می‌گردانیدند که مردم رهگذر از سقّایان با بارِ گِران و غیر سقّایان به جهت استماع قرائت آن حضرت می‌ایستادند.


و توقف آن جماعت ظاهراً برای صوت حسن بود، نه فهم قرآن، و الّا بایَست که نزد هر کسی که قرآن بخواند بایستند، دیگر هر رهگذر قرآن نمی‌فهمد که به جهت فهم مضامین آن توقّف کند، بلکه از حسن صوت ایشان را خوش آمده می‌ایستادند و شک نیست که هرگاه آواز خوش بلند شود بی‌طرب نیست. چه، هرگاه از آواز جمّال، جَمل به طرب آید، انسان به طریق اولی، مگر آنکه سقیم المزاج باشد! و آواز خوش به طرب‌آورنده، غناست، چنانچه از علمای اعلام در مقدّمه، سَبْقِ ذکر یافت.

ششم=

هم در کتاب کافی از حضرت امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق علیه السلام مروی است که فرمود: «ما بَعَثَ الله نَبیّا إلّا حَسَن الصَّوت». [۲۱۲]یعنی حق سبحانه و تعالی نفرستاد هیچ پیغامبری را، مگر اینکه خوش آواز بوده. و شک نیست که آواز خوش نعمتی است که به مقرّبین درگاه خود مرحمت نموده و این نعمت مصرفی دارد و مصرفش قرآن و دعا و اذکار و مرثیۀ شهدا و معصومین است و هر کلامی که بنده را به مولای خود نزدیک کند.

هفتم

باز در همین کتاب مستطاب مسطور است از حضرت سید کائنات، علیه افضل التحیّات که فرمود: «انَّ مِنْ أجْمَلِ الجَمالِ الشَّعْرُ الحَسَنُ وَ نَغْمَةُ الصَّوتِ الحَسَنِ». [۲۱۳] یعنی از خوبترین خوبیهاست شَعر خوب و نغمۀ آواز خوش. و شعر به فتح شین و عین و سکون عین، هر دو به معنای موی باشد. پس مراد این است که محاسن خوب که لحیه باشد، چنانکه بعض احادیث مؤیّد این معناست و یحتمل که به کسر شین و سکون عین باشد به معنای کلام موزون مقفّا. و از این حدیث مستفاد می‌شود که آواز و نغمۀ خوش، نعمت خوبی است که [خدا] به بندۀ خود عنایت فرموده و به مضمون کریمۀ «وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» [۲۱۴] اظهار جمیل و نعمت خدا اگر واجب نباشد، مستحب خواهد بود، نه آنکه اظهار آواز خوش که نعمت است نکند، یا به این روش اظهار کند که «یاران! بدانید که خدا آواز خوشی به من داده» و هرگز نخواند. و باید دانست که حکایت غنا و شعر گفتن قریب به هم‌اند. چنانچه مذمّت شعر واقع شده که «وَ الشُّعَرٰاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغٰاوُونَ. أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وٰادٍ یَهِیمُونَ. وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ مٰا لٰا یَفْعَلُونَ». [۲۱۵]

و در حدیث وارد شده که اگر شکم مرد پر از قیح و ریم باشد بهتر از آن است که پر از شعر باشد. [۲۱۶]

دیگر آنکه هر کس در روز جمعه یک بیت شعر بخواند نصیبش از فیض روز جمعه همان خواهد بود. پرسیدند اگر چه در شأن شما باشد؟ فرمودند: و اگر چه در شأن ما باشد.[۲۱۷]

و مدح شعر نیز واقع شده که «إنّ منَ الشعر لَحکمة». [۲۱۸] یعنی بعضی اشعار محض حکمت است.

و فی نهج البلاغة: «و انّ من الشعر لَثَناء عَلَی اللهِ و انَّ منَ الشِّعر لَمَوعظة».

و قال العلامة فی کتاب الرجال: «و من الاتفاق انّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سمع شعراً و انشد بین یدیه من أشعار الجاهلیة و لم ینکر علی أحد منهم و اقرّهم علی ذلک».

و فی قرب الإسناد عن عبد الله بن الحسن عن جدّه علی بن جعفر عن أخیه موسی بن جعفر علیه السلام: «أ یُنْشَد الشّعر فی المسجد. قال: لا بأس به». [۲۱۹]

حضرت امام موسی علیه السلام می‌فرماید: باکی نیست خواندن شعر در مسجد.

و از ظرافت شعرا در این مقام این است که مردم می‌گویند که مذمّت شعر و شعرا در قرآن واقع شده است و نیافته‌اند که آن مذمّت نیست، بلکه مدح است. چه در آیۀ کریمۀ «وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ مٰا لٰا یَفْعَلُونَ» [۲۲۰]خدا مدح ایشان می‌کند به آنکه آنچه می‌گویند نمی‌کنند! می‌گویند: شراب خوب است و نمی‌خورند و حُسْنِ پسر، خوب است و نمی‌بینند. [۲۲۱]

دیگر، آیۀ کریمۀ «وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ الشِّعْرَ» [۲۲۲] مدح شعر است، زیرا که چون چیزی که به قرآن شبیه است شعر است؛ خدایْ تعالی نفی می‌کند که قرآن، شعر نیست، تا اشتباه نشود و هر چه در فصاحت مشتبه به قرآن شود، البتّه خوب است.


و در بعضی از روایات اگر چه از عامّه است واقع شده که: «إنّ للهِ کُنوزَ الحِکْمَة تَحْتَ العرشِ و مفاتیحه ألْسِنَة الشعراء» یعنی خدا را گنجهای حکمت است در زیر عرش که کلیدهای آن زبان شاعر است، یعنی حکمتهایی که به زبان شعرا جاری می‌شود از خزائن عرش الهی است.

دیگر: «إنّ للهِ أسْراراً فی صَدْرِ الأنْبیاءِ و فی لِسانِ الشعَراء».

گویا شیخ نظامی به این معنا اشاره کرده‌اند:

نظم

پیش و پسی بست صف کبریا [۲۲۳] پس شعرایند و به پیش انبیا و مذمّت شعر بدین طریق است که مقدّمات خیالیّۀ باطلۀ بی‌اصل مذموم است. چون قیاسات شعریّه و کلام خوب که شخص را به زهد و ورع و تقوا خواند خصوصاً حکمت‌آمیز که مشتمل بر مواعظ و نصایح باشد خوب است و اگر موزون باشد خوبتر، مثل این بیت:

نظم

قدم بر جسم خاکی نِه، سرافرازی تماشا کن برین تل چون برآیی، آسمان در زیر پا باشد

و شیخ عطّار می‌گوید در مدح شعر که: دروغ که مذموم است هرگاه در صحبت شعر واقع شود آن دروغ، ممدوح می‌شود، چنانچه شیخ نظامی می‌فرماید: «کز اکذب اوست احسن اوست» پس شعر چگونه بد باشد که قبیح را در صبحت خود حَسَن می‌گرداند؟ و سرور کائنات اگر شعر می‌فرمود، مردم گمان می‌کردند که قرآن، خود انشاء کرده؛ و الّا از آدمِ صفی إلی الآن هر صاحب طبعی، کلام موزون مقفّا از او سرزده، بلکه شعر را که تفسیر به کلام موزون مقفّا کرده‌اند، بر بعض آیات قرآنی صادق است مثل: «وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ»*[۲۲۴] «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لٰا یَحْتَسِبُ» [۲۲۵]«وَ یُخْزِهِمْ وَ یَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ». [۲۲۶] چنانکه قریب به چهارصد آیۀ موزون، از کلام الله بر آورده‌اند.

و نیز روایت شده که هرگاه امام جعفر صادق علیه السلام بی‌دِماغ می‌شدند می‌فرمودند: «هاتوا دیوان الأشعار».

و دیوان منسوب به حضرت امیر علیه السلام مشهور و اشعار امام حسین علیه السلام در فُرقَتِ سکینه و رباب در کتب اشعار عرب مسطور است. و سکینه دختر آن حضرت صلوات الله علیه است که از رباب که زن آن حضرت است به هم رسیده بود. و هرگاه رباب با سکینه به قبیلۀ خود می‌رفتند حضرت در مفارقت ایشان می‌فرمودند:

کأنّ اللیل موصول بلیل إذا ذارت سکینة و الرباب

و اینکه بلا قصد، موزون و مقفّا از ایشان سر زده، از عقل دور است با آنکه از حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و سلم واقع شده:

أنا النبیُّ لا کذب أنَا ابن عَبْدُ المُطَّلب

در وقتی که در جنگ حُنَیْن، به تنِ تنها بر صف لشکر خصم می‌تاخت این بیت به زبان مبارک خود می‌فرمود که او را بشناسند و صلی الله علی محمّد و آله.

هشتم

در کتاب من لا یحضره الفقیه، رئیس المحدّثین آورده که «سأل رَجُل علیَّ بن الحسین علیهما السلام عن شِراء جارِیة لَها صوت. فقالَ: مٰا عَلَیْکَ لَوِ اشْتَرَیْتَها فَذَکَرتکَ الجَنَّة». [۲۲۷]

یعنی سؤال کرد مردی از حضرت امام زین العابدین علیه السلام از خریدن کنیزک خوش آوازی که برای او به آواز خوش می‌خوانده باشد. حضرت فرمودند که اگر خواندن آن کنیزک بهشت به یاد تو می‌دهد بِخَر که باکی نیست.

و بعضی تأویل کرده‌اند که بخر تا به خواندن قرآن و کلامی که زهد و ترک دنیا تو را یاد دهد، تو را موعظه باشد. و از اینجا معلوم می‌شود که اگر کلام لهو و باطل باشد مذموم است و هر چه خدا به یاد می‌دهد خوب و ممدوح است. و صدوق این را حمل کرده بر صوتی که قرآن بخواند یا زهد و فضائل در آن خواندن باشد و به سر حدّ غنا نرسد و جمعی که در قرآن غنا را جایز می‌دانند، جواب گفته‌اند که مراد، صوت حسن است و اگر نه هر کس مطلق آوازی دارد که قرآن با آن تواند خواند.

پس بنا بر این توجیه معنا چنان می‌شود که کنیزکی است که نطق و لسان او به قرآن خواندن می‌گردد به جزم، پس مراد دانستن قرآن است. یعنی جاریه‌ای است که قرآن می‌تواند خواند و بر اهل انصاف مخفی نیست که این معنا را به این عبارت ادا نمی‌کنند که «لها صوت» چه، نام قرآن اصلًا مذکور نیست. آری، اگر بگویند که صوت حسن غیر غناست وجهی دارد و در این صورت جواب آن که صوت حسن بی‌طرب نیست، چنانچه شتر را به طرب می‌آورد و صوت حسن مطرب چنانکه بعضی گفته‌اند غناست و اگر غنا نباشد بهتر. پس کسی را نمی‌رسد که منع قرآن خواندن نماید به صوت حسنی که بالفعل قرّاء می‌خوانند. چه، آنچه قرّاء می‌خوانند، زیاده بر صوت حسن مطرب، چیزی نیست. اگر بگوید: با ترجیع است. خصم را می‌رسد که بگوید در حدیث، امر به ترجیع در قرآن خواندن شده که «رجع بالقرآن صوتک فانّ الله یحبّ الصوت الحسن یرجّع به ترجیعاً». [۲۲۸]

نهم

و در کتاب مجمع البیان شیخ طَبْرِسی علیه الرحمه می‌فرماید که: فنّ سابع در ذکر چیزی که مستحب است از برای قاری، از تحسین لفظ و صوت در قرائت قرآن. و روایتی چند نیز از طریق عامه نقل نموده تا آنکه نقل کرده روایت عبد الرحمن بن السائب: «قال قدم علینا سعد بن [أبی] وقاص فأتیته مسلِّماً علیه، فقال: مرحباً یا بن أخی بلغنی انّک حسن الصوت بالقرآن. قلت: نعم و الحمد لله. قال سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول: إنّ القُرآنَ نَزَلَ بِالحُزْنِ، فَاذا قَرَاْتُمُوهُ فَابْکُوا فَانْ لَمْ تَبْکُوا فَتَباکُوا فَتَغَنّوا به فَمَنْ لَمْ یَتَغَنّ بِالْقُرآنِ فَلَیْسَ مِنّا. [۲۲۹] و قال: تأول بعضهم بمعنی «استغنوا به» و أکثر العلماء علی انّه تزیین الصوت و تحزینه» انتهی کلامه أعلی الله مقامه. [۲۳۰]

یعنی عبد الرحمن بن السائب می‌گوید که سعد بن [ابی] وقاص بر ما وارد شد. پس رفتم که او را سلامی کنم چنانچه رسم است که زیارتِ از سفر رسیده می‌کنند. به مضمون «لکلّ قادم علی المقیم حقّ الزیارة و لکلّ مقیم علی المسافر حقّ الزیارة» حاصل آنکه به سلام و دیدن سعد رفتم و چنانچه تواضع عرب است گفت: جای تو وسیع باد! ای برادرزادۀ من، به من چنان رسیده که تو قرآن را به آواز خوش می‌خوانی.

گفتم: آری، الحمد لله که حق تعالی این عطیّه به من داده که قرآن را به آواز خوش می‌توانم خواند. پس سعد بن وقاص گفت:

شنیدم از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که فرمودند: به درستی که قرآن فرود آمده به عنوان حزن. یعنی به آواز حزین باید خواند تا حزن عارض شود. پس هرگاه قرآن می‌خوانید گریه کنید و اگر شما را گریه نیاید، گریه بر خود ببندید و خود را به گریه بدارید. یعنی مثل کسی که گریه‌آلود باشد و غنا به قرآن خواندن کنید، پس کسی که غنا به قرآن خواندن نکند از ما نیست. بعد از این شیخ طَبْرِسی رحمه الله فرمودند که بعضی علما «تَغَنّ» را به «استغنوا» تأویل کرده‌اند، امّا اکثر علما بر این‌اند که «تَغَنّوا» امر است به تزیین صوت نمودن و به حزن خواندن، و کلام شیخِ طَبْرِسی دلالت دارد بر آن که تحسینِ صوت در قرآن و غنا کردن به قرآن مستحب است و مخفی نیست که سیاق کلام صریح است در آن که مراد، قرآن خواندن به عنوان غناست. و سید مرتضی علیه الرحمه در دُرَر و غُرَر به این معنا رفته، اگر چه از بعضی تأویل نقل می‌کنند که «لَم یَتَغَنَّ» به معنای «لَمْ یَسْتَغْنِ» در اشعار عرب وارد شده و میلی به تأویل نیز کرده و احتجاج به قول ابن مسعود نموده آنجا که فرموده: من قرأ سورة آل عمران فهو غنی، أیْ مستغن لقوله علیه السلام: «نِعْمَ کَنْزُ الصعلوک سورة آلِ عمران یقوم بها آخِرَ اللّیل». [۲۳۱]

«صعلوک» یعنی: فقر، و در این احتجاج نظر است، چه غنی به معنای مستغنی، فصیح و محاورۀ فصحاست، به خلاف «لم یتغن» به معنای «لم یستغن». و قول حضرت صلی الله علیه و آله و سلم: «انّ هذا القرآن نزل بالحزن فإذا قرأتموه فابکوا ...» [۲۳۲] نص در این است که «تغنّ» به معنای غنای متعارف و ترجیع و تحسین صوت است.

دیگر آن که آن حضرت، افصحِ فصحاست فلا محاله در این مقام اگر مراد این باشد که سامان و ثروت و یُسْر از برکت قرآن خواندن بجویید و غنا از کلام خدا طلب نمایید، بایَسْت که به جای «لم یتغن»، «لم یستغن» بفرمایند. و شک نیست که سیاق و سباق حدیث، ابا از این تأویل دارد، چه سابقاً مذکور است که قرآن را به صوت حسن می‌خوانی و به حزن باید خواند.

پس حق، در فهم این حدیث آن است که اکثر علما و تمام قدما فهمیده‌اند، چنانکه شیخ طبرسی رحمه الله خود بدان رفته و از اکثر علما نقل نموده که تزیین صوت و غناست نه تأویلِ دور از مقام؛ زیرا که مشهور است «لکل مقام مقال» و در این مقام اگر معنای تأویلی مراد باشد، هرآینه مقال «استغنوا» و قول «لم یستغن» بودی نه «لم یتغنّ»، چنان که گذشت. با آنکه در اصول ثابت شده که قرآن و حدیث را از معنای متبادر نباید صرف نمود، ما دام که ضرورتی از برهان عقلی و نقلی داعی بر آن تأویل نبوده باشد و حال آنکه، داعی بر تأویل نیست. بلکه احادیث بسیاری مؤیّد معنای متبادر است، نه داعی بر تأویل، و تا جمع ممکن باشد بنا بر قاعدۀ اصول، طرح حدیث نباید کرد و در این مقام، جمع ممکن است چنانکه دانستی، و الّا هرگاه پای تأویل به میان آید، ممکن است که کریمۀ «قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ» [۲۳۳]که از جملۀ آیات قرآنی در اصول از جملۀ نصوصی نوشته‌اند که قابل تأویل نیست کسی او را تأویل کند و بگوید که خدایْ تعالی احدیّ النوع است، پس منافی تعدّد شخصی نیست. و یا مجاز، مراد است و مشهور است که هر دلیل نقلی مبنی بر ده مقدّمۀ ظنیّه است مثل آنکه احتمال مجاز عقلی و مجاز لغوی و حذف و تقدیر و غلطِ کُتّاب و خطایِ بعضی از اهل لغت و آنکه اخبار بعض اهل لغت خبر واحد است و غیر ذلک، چنانکه ارباب اصول گفته‌اند؛ امّا نصوص و خبر متواتر مفید یقین است و اول یعنی ظنّ در فروع دین به کار می‌آید و ثانی در اصول دین، لأنّ الظنّ لٰا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً* [۲۳۴].

و علما گفته‌اند در اصول دین، ظن کافی نیست پس معلوم شد که بنا بر جواز تأویل، بطلان تمام دلایل نقلیه لازم می‌آید چه در هر دلیل نقلی هر چند نص باشد تأویل می‌توان کرد. لا اقل به آنکه مجاز مراد است، پس در این مقام از ظاهر به در رفتن از راه به در رفتن است، نعوذ بالله من عدم الإنصاف و من التعصّب و العناد و الاعتساف.

اگر کسی گوید: که در عرف عرب می‌گویند «غَنَّ» یعنی «تَکَلَّمَ»، پس مراد این است که هر کس قرآن نخواند از ما نیست.
جواب آنکه اوّلًا: این معنا با سیاق و سباق کلام، نهایت منافات دارد.

و ثانیاً آنکه: تکلّم به قرآن، اعم از آن است که به صوت حسن باشد یا نباشد، بلکه به صوت حسن، احسن است. چنانچه امر به آن واقع شده که «اقرؤوا القرآن بصوت حسن».

و دیگر: اگر مراد در این مقام این بود، فصیح آن بود که بفرماید: «مَنْ لَمْ یَقْرَأ القرآن فلیس مِنّا» پس معلوم شد که مراد به صوت حسن خواندن است. چنانچه شیخ طَبْرِسی فهمیده و در باب خواندن قرآن به صوت حسن شاهد آورده. [۲۳۵] چه، این کار دلالت دارد بر آن که قرآن خواندن به تحسین صوت نزد او مستحب است و خلاف این از قدما متعارف نبوده.

دیگر: اگر متبادر از غنا، تکلم باشد، خصم می‌تواند گفت که اگر غنای در قرآن حرام باشد، لازم می‌آید که تکلّم به قرآن حرام باشد، نعوذ بالله زیرا که در این صورت آن الفاظ غنا که در احادیث حرمت غنا واقع است بنا بر آنچه مقرّر شد که حمل بر معنای متبادر می‌باید کرد و شما نیز به آن قایل شدید بر شما لازم می‌آید که حمل بر معنای متبادر از او در عرف شود و آن تکلّم است. پس گفتنِ آنکه غنا در قرآن حرام است در قوّۀ آن است که تکلّم به قرآن حرام است نعوذ بالله منه. پس معلوم شد که متبادر از «تغنّ» اصل «تکلّم» نمی‌تواند بود؛ بلکه تکلّم به عنوان تغنّی و حسن صوت است در امثال این مقام، مگر در مقامی دیگر به قرینۀ مقام که آنجا به سبیل تجرید، به جهت ضرورتی که داعی باشد مجرد تکلّم خواهند.
اگر کسی گوید: هرگاه غنا را به معنای متعارف بگیری لازم می‌آید که هر کس غنا در قرآن نکند، از ایشان نباشد.

جواب آنکه: معنا این است که هر کس تحسین صوت به قرآن نکند از خُلَّص ما نیست. چنانچه واقع است که «سلمان منّا أهل البیت» [۲۳۶] یعنی از خاصّان ماست. پس در اینجا که فرموده‌اند از ما نیست، یعنی از خاصان ما نیست. و الّا اگر معنا این نباشد، لازم می‌آید که ابو ذر و مقداد و عمّار از ایشان نباشند و هرگاه معصوم در کمال فصاحت و بلاغت، حکمی از احکام شرعیه برای نادانی بیان کند و آن معانی که بر آن تأویل می‌کنند، اراده کند نه متبادر از لفظ، که «لم یتغنّ» بگوید و «لم یستغن» بخواهد و «رجّع صوتک» بفرماید و معنایی خواهد از قبیل لُغَز و معمّا، نهایت بُعد دارد و باعث حیرت و ضلال می‌شود عیاذاً بالله و منصف مستقیم الطبع به چنین تأویلها که نهایت تعصب از آن فهمیده می‌شود، راضی نخواهد شد.

اگر کسی گوید: پس هر کس که حسن صوت نداشته باشد در قرآن خواندن لازم می‌آید که از ایشان نباشد.

جواب آنکه: مراد آن است که قرآن بخواند به حسن صوتی که مقدورش باشد «لٰا یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلّٰا وُسْعَهٰا» [۲۳۷] و «لٰا یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلّٰا مٰا آتٰاهٰا» [۲۳۸]، یعنی باید بی‌اهتمام نباشد و به قدر مقدور خوب بخواند و به حسن صوت اگر بخواند خوبتر خواهد بود. لا اقل جواز حسن صوت می‌رسد. حاصل آن که وجوب به دلیل خارج از مفهوم این حدیث چون به در رفت، اصل جواز غنا که مدّعای فرقۀ ثانیه است؛ بلکه استحباب هم، چنانکه بعض علمای اعلام به آن رفته‌اند؛ می‌رسد.

اگر قایلی گوید: تحسین صوت در قرآن چنانکه شیخ ابو علی طَبْرِسی این حدیث [را] برای اثبات آن آورده غیر غناست.

جواب آنکه: حسن صوت اعمّ از غناست، پس شامل غنا خواهد [بود] با آنکه در این حدیث ملامت کرده‌اند کسی را که به تحسین و تزیین نخواند، و به لفظ غنا واقع است. پس کسی را نمی‌رسد که در این مقام بگوید: عام دلالت بر خاص ندارد. و دیگر آنکه حسن صوت با لحن، چنان که از بعض احادیث مفهوم می‌شود و با ترجیع، چنانچه از بعض احادیث دیگر که «اقرؤوا القرآن بألحان العرب» [۲۳۹] و «رجّع صوتک بالقرآن» [۲۴۰]، از مجموع مستفاد می‌شود که غنا در قرآن چنانچه فرقه ثانیه می‌گویند جایز است.

و اگر بگویی: صوت حسن، غنا نیست.

جواب آنکه: فرقۀ ثانیه همین می‌گویند که صوت حسن متعارف این روزگار که فرقۀ اولی آن را غنا می‌دانند، غنا نیست و جایز است و سید مرتضی علیه الرحمة معنای ثالثی در غرر از انباری، در این حدیث نقل می‌کند [۲۴۱] که ایمایی است بر آن که استعذاب و استحلاء و استجلاء مثل غنا نداند و این هم مؤید فرقۀ ثانیه است.

دهم

صدر روایت عبد الله بن سنان چنانچه در فصل اول گذشت دلالت می‌کند بر آن که قرآن را به غنا خواندن جایز باشد. آنجا که فرمود: «اقرؤوا القرآن بألحان العرب و أصواتها» [۲۴۲] و لحن را تفسیر به غنا کرده‌اند چون ابن اثیر و غیره. و آخرش دلالت دارد بر آن که غنای اهل فسق مکنید و این صریح است در این که غنا دو قسم است: یک قسم حلال که آن لحن عرب است، و دیگری حرام که آن غنای اهل فسق است.

و اگر کسی قسم اول را غنا نداند، بلکه صوت حسن خواند؛ مضایقه در اصطلاح نیست، بلکه مؤیّد جماعتی است که قرآن بدین طریق که خوش الحانان می‌خوانند، جایز می‌دانند، به هر اسم خواهی بخوان. ما صوت حسنش می‌خوانیم و این جماعت، غنای غیر مذموم در شرع!

یازدهم

باز در کتاب مستطاب کافی از آن عالی‌جناب یعنی حضرت سید کائنات علیه و آله أفضل التحیّات مروی است که «لِکُلّ شَی‌ءٍ حِلْیَة وَ حِلْیَةُ القُرآنِ الصَوتُ الحَسَن» [۲۴۳] یعنی هر چیز را زیوری است و زیور و زیب قرآن، آواز خوش است.

دوازدهم

در همان کتاب منقول است که صادق آل محمد حضرت جعفر بن محمد علیهما السلام فرمودند: «کانَ علیُّ بنُ الحُسَینِ صَلَواتُ اللهِ عَلَیْهِما،أحْسَنَ الناسِ صَوتاً بِالقُرآنِ وَ کانَ السَّقّاءونَ یَمُرُّونَ فَیَقِفُونَ بِبابِهِ یستمعونَ [یَسمَعُونَ] قِراءته». [۲۴۴] یعنی حضرت امام زین العابدین علیه السلام خوش‌آوازترین مردم بود، در قرائت قرآن و جمعی از سقایان با بارِ گِران بر در خانۀ آن حضرت می‌گذشتند در زیر بارِ گِران می‌ایستادند و به قرائت آن حضرت گوش می‌کردند.

سیزدهم

و در همین کتاب از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام مروی است که شخصی در خدمت ایشان صوت را مذکور ساخت، فرمودند «انَّ عَلیَّ بْنَ الحُسَین علیهما السلام کانَ یَقْرَا [القرآن] فَرُبَّما یَمُرُّ بهِ المارُّ فَصَعِقَ مِنْ حُسْنِ صوتِه وَ انّ الإمامَ لَوْ أظْهَرَ مِنْ ذلِکَ شَیئاً لَمَا احْتَمَلَهُ الناسُ منْ حُسْنِهِ، قُلْتُ: وَ لَمْ یَکُنْ رَسُولُ اللهِ یُصَلّی بِالنّاس وَ یَرْفَع صوتَهُ بِالقُرآنِ؟ فقالَ: انَّ رَسُولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم، کانَ یُحَمِّلُ النّاسَ مِنْ خَلْفِهِ مٰا یُطیقونَ». [۲۴۵]یعنی حضرت امام زین العابدین علیه السلام قرآن می‌خواند و گاه بود که کسی بر ایشان می‌گذشت بیهوش می‌شد از خوشی آواز آن حضرت، به درستی که اگر امام اظهار کند از حسن صوت خود چیزی، مردم طاقت نمی‌آورند.

راوی می‌گوید: گفتم که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، وقتی که نماز با جماعت می‌کرد قرآن را بلند نمی‌خواند؟

فرمودند که حضرت بار نمی‌کرد بر جمعی که در عقب او نماز می‌کردند، آن قدر که طاقت نداشته باشند.

مقصد آنکه اگر حضرت، آواز مبارک خود به صوت حسن بلند می‌فرمود و صوت حسن را جولان می‌داد، کسی طاقت شنیدن آن نداشت. این حدیث اگر چه در کافی مرسل است و سهل بن زیاد در طریق؛ اما «ابن ادریس» در سرائر به سند صحیح نقل کرده.

چهاردهم

در همین کتاب مذکور است از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که می‌فرمود: «لَمْ یُعْطَ امَّتی أقَلّ مِنْ ثَلاثٍ: الجَمالِ وَ الصَوتِ الحَسَنِ وَ الحِفظِ». «1» یعنی داده نشده است به امّت من کمتر از سه چیز: روی خوب یا حسن معنوی و آواز خوش و حفظ.
و شک نیست که آواز خوش که داده، برای خواندن خوش داده.

اگر کسی گوید: بسیاری از امّت هست که این سه چیز در ایشان نمی‌بینیم پس این دلیل است بر آنکه این، حدیث نباشد! جواب آنکه: مراد، امّت خالص است، چنانچه در حدیث وارد شده که از شیعۀ ما یک شخص به دوزخ نمی‌رود و بسیاری از شیعه قتل ناحق از ایشان سر می‌زند و به مضمون «وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا» «2» باید به دوزخ بروند. علما جواب فرموده‌اند که مراد، شیعۀ خاص است که به دوزخ نمی‌رود و عام [را] مخصّص بسیار است، حتی آنکه بعضی را اعتقاد آن است که «ما من عام إلّا و قد خُصَّ».

______________________________ (1) کافی، ج 2، ص 450، ح 7.
(2) نساء (4): 93.

و می‌تواند که مراد این باشد که در امت من این سه چیز که: حسن معنوی باطنی، و آواز خوش، و حفظ حق که اعتقاد دین حق باشد یا حفظ عهد روز «أ لَسْت» هر سه یافت می‌شود چه، «امت» اسم جنس مضاف است، به خلاف امم سابقه که در میان ایشان هر سه نیست. چه، حسن باطنی که اعتقاد درست است، ندارند و حفظ ملت حق ندارند و حضرت فرموده: «لم یعط امّتی» و نفرموده: «کلّ واحد من امّتی» تا باید که این سه صفت در هر که از ایشان یافت شود و از این حدیث نیز معلوم می‌شود که صوت حسن، نعمتی است و این صغری است و به مضمون «وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» «1» اظهار نعمت اگر واجب نباشد، مستحب خواهد بود و این به منزله کُبراست. نتیجه آنکه خواندن به آواز خوش که اظهار نعمت است واجب یا لا أقل مستحب خواهد بود.

پانجدهم

از ابی بصیر منقول است که امام بحق ناطق، جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام در تفسیر کریمۀ «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» «2» فرمودند: «هُوَ أنْ تَتَمَکَّث فیه و تُحْسِن به صَوتکَ» «3» یعنی ترتیل قرآن عبارت از این است که به تأنّی بخوانی و نیکو گردانی صوت خود را به آن. یعنی قرآن را به آواز خوش بخوانی، و تفسیر این آیه بدین روش منافی تفسیری نیست که در من لا یحضره الفقیه فرموده که: ترتیل قرآن، حفظ وقوف است و ادای حروف، چه تواند بود که هر دو معنا داشته باشد. وقتی منافات دارد که حصر در احد معنیین باشد یا دو معنا متنافی باشد، و اگر قرآن چنین نباشد که چند معنا داشته باشد کی صادق است، آیات «لٰا رَطْبٍ وَ لٰا یٰابِسٍ إِلّٰا فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ» «4» و «مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْ‌ءٍ» «5» و «وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ» «6» و روایت: «خُذْ من القرآن ما شئت» بعضی به صریح و بعضی به کنایه و بعضی به منطوق و بعضی به مفهوم موافق و به مفهوم مخالف باقسامه از مفهوم شرط و غایت ______________________________ (1) ضحی (93): 11.
(2) مزمّل (73): 4.
(3) مجمع البیان، ج 10، ص 378.
(4) انعام (6): 59.
(5) انعام (6): 38.
(6) نَحْل (16): 89.

و وصف و غیرها «1» و به دلیل اقتضا و به ضمّ آیتین، چنان که اقلّ مدت حمل، شش ماه است به آیۀ رضاع و آیۀ حمل و فصال. «2» و این حدیث در تفسیر این آیۀ کریمه دلالت دارد بر آن که قرآن به صوت حسن خواندن مستحب است، زیرا که امر به آن واقع شده، پس تا [به] یقین در عرف، صوتی را غنا نخوانند، حکم به حرمتش نمی‌توان کرد. و این نزد کسی است که غنا را مطلقاً حرام داند، امّا نزد کسی که غنا را در قرآن جایز داند، مثل طَبْرِسی، حَرَجی در خواندن قرآن به غنا نمی‌داند.

شانزدهم

و از حضرت امام رضا علیه التحیة و الثناء منقول است که فرمودند: حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «حَسِّنُوا القرآن بِأصواتِکُمْ فَان الصَّوتَ الحَسَن یَزیدُ القُرآنَ حُسْناً» «3» یعنی نیکو گردانید قرآن را به حُسْن صوت خود و خوش بخوانید قرآن را، به درستی که صوت حَسَن، حُسْن قرآن را زیاده می‌گرداند.

و از طریق عامّه نیز واقع شده که: «زَیِّنُوا القُرآنَ بأصواتِکُم» «4» رد این کرده‌اند که مراد، قلب است یا روایت چنین است: «زَیِّنُوا أصْواتِکُمْ بِالقُرآن». «5» و این رد را مردود ساخته‌اند به آنکه این موافق حدیث حَسِّنوا القرآن است؛ بدون قلب.
______________________________ (1) الف و ب: و بدان که مفهوم لقب را اعتبار نکرده‌اند؛ و الّا لازم می‌آید که محمد رسول الله کفر باشد چه مفهوم لقبش این است که موسی و عیسی و سایر رُسل، رسول نیستند (منه مدّ ظلّه السامی).
(2) آیۀ رضاع در سورۀ لقمان (31): 14: «حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلیٰ وَهْنٍ وَ فِصٰالُهُ فِی عٰامَیْنِ» و آیه حمل در سورۀ احقاف (46): 15: «... وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلٰاثُونَ شَهْراً» است.
(3) بحار الأنوار، ج 79، ص 255، ح 6؛ تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 350، ح 23.
(4) الرد علی من یحب السماع، ص 63.
(5) الرد علی من یحب السماع، ص 63.

و اگر قلب کنی، مخالف این حدیث و حدیث «زینة القرآن الصوت الحسن» «1» است، «و الحدیث یفسِّرُ بعضُهُ بعضاً». «2»

و در حدیث نیز وارد است که: «کُونُوا زَیْن دینِکُمْ وَ لٰا تَکُونُوا شَیْن دینکم» یعنی: زَیْن و زیبِ دین خود باشید و در پی قبح دین مباشید. و شک نیست که قرآن را به آواز خوش خواندن، زینت دین است و با آوازِ بد، سبب این می‌شود که یهود و نصارا متنفّر از اسلام شوند و رغبت به آن نکنند که:

گر تو قرآن بدین نمط خوانی ببری رونق مسلمانی

و سابقاً معلوم شد که بسیاری از امور شرعیه، مبنی بر عرفِ عام است. و در عرفِ عام، خوش خواندنِ قرآن را زینت قرآن و زینت دین می‌دانند و هرگاه قرآن را به حُزْن و آواز خوش بخوانند، صوت مطرب خواهد بود و صوت مطرب، غناست. چه انسان، از شتر کمتر نیست چنانکه حدیث گذشت که: «رَجِّعْ صَوتکَ بِالقُرآن».

هفدهم

عبد الله بن جعفر الحِمْیَری در کتاب قرب الإسناد به سندی که الحاقش به صحیح بعید نیست از علیّ بن جعفر از برادر بزرگوارش روایت می‌کند که «سألتُهُ عَنِ الغِناء [هل یصلح] فی الفِطْرِ [و الأضحیٰ] و الفَرَحِ قالَ: لٰا بَأس ما لَمْ یُعْصَ بهِ» «3» گوید سؤال کردم از برادر خود موسی بن جعفر علیهما السلام سؤال کرد از غنا که آیا در وقت نشاط و شادی و عیش جایز است، مثل حالت فتح و فیروزی و جشنها که می‌باشد؟ حضرت فرمودند غنا جایز است مادامی‌که عصیانی با آن نباشد، مثل مجلس فسق و خمر و سبب انبعاث شهوت بهیمی که منافی روحانی است یا اسماع زن، آواز خود به مرد اجنبی نباشد، قصوری ندارد، یا آنکه، وقتی حرام است که فحش و کذب با او باشد.

______________________________ (1) بحار الأنوار، ج 92، ص 190.
(2) جملۀ معروفی است.
(3) وسائل الشیعة، ج 17، ص 122، باب 15، ح 5.

چنانچه «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» «1» مؤید این معناست که غنا اگر کذب و فحش با آن باشد، در این صورت، حرام است.

اگر کسی گوید که: دروغ و فحش، مَنهیّ عنه است بی‌مصاحبت غنا و بی‌مقارنت صوت حسن، پس در نهی از آن به مقارنت صوت حسن، استدراکِ نهی لازم می‌آید.

جواب آنکه: اکثرِ غنا در آن عصر چنین بود، و منهیّ عنه به اعتبار مقارن شده، نه به اعتبار اصل غنا به دلیل حدیث قرب الاسناد و غیره که دلالت دارد بر آنکه غنا بدون مقارنت معصیت، در بعضی صُور جایز است و از این قبیل در کلام فصحا واقع است، بلکه در افصح کلام که کلام ملک علّام است که می‌فرماید: «فَلٰا تَمُوتُنَّ إِلّٰا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» «2» که نهی از موت، مقارن کفر واقع شده و حال آنکه مراد، نهی از کفر است؛ چه باید منهیّ و مأمور به، مقدور منهی و مأمور باشد و موت، به اختیار مکلّف و مقدور او نیست و اینکه قید به اعتبار «اغلب» در آن زمان واقع شده، بسیار است.

از آن جمله در کلام الله حمید مجید واقع است که: «لٰا تَأْکُلُوا الرِّبَوا أَضْعٰافاً مُضٰاعَفَةً» «3» چه، نهی از اضعاف مضاعفه به اعتبار این است که در آن زمان، ربایی چنین، متعارف و شایع بوده؛ و الّا این معنا ندارد که ربایی که اضعاف مضاعفه نباشد، بخورید.

و همچنین «وَ لٰا تُکْرِهُوا فَتَیٰاتِکُمْ عَلَی الْبِغٰاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً» «4» که عدم اکراه را مشروط به ارادۀ عفت کنیزان ساخته و حال آنکه اکراه که مشروط به این ساخته، به واسطۀ آن است که در واقع، در آن وقت اکراه ایشان چنین بوده که کنیزان ارادۀ تحصّن داشته‌اند. و این معنا ندارد که اگر ارادۀ عفت نداشته باشند ایشان را اکراه بر زنا بکنید.

______________________________ (1) حج (22): 30.
(2) بقره (2): 132.
(3) آل عمران (3): 130.
(4) نور (24): 33.

و رهن در قرض مقرون به سفر و عدم کاتب ساخته، چنانچه می‌فرماید: «وَ إِنْ کُنْتُمْ عَلیٰ سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا کٰاتِباً فَرِهٰانٌ مَقْبُوضَةٌ» «1» و حال آنکه در غیر سفر و وجود کاتب، رهن مشروع است به اتّفاق، و قیدش به سبب این شده که در آن زمان، اکثر احتیاج به رهن در صورت سفر و عدم کاتب می‌شده، چنانکه مفسرین گفته‌اند.

و همچنین قصر «صلاة» مقیّد به خوف ساخته، کَما قال اللهُ تَعالی: «فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلٰاةِ إِنْ خِفْتُمْ» «2» و حال آنکه قصر در سفر، بدون خوف و در خوف بدون سفر، جایز است به دلیل دیگر.

و همچنین حرمت دختران زنان را مقیّد به تربیت یافتن در کنار زوج آن ساخته. آنجا که می‌فرماید «وَ رَبٰائِبُکُمُ اللّٰاتِی فِی حُجُورِکُمْ مِنْ نِسٰائِکُمُ اللّٰاتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ» «3» و حال آنکه دختر زن، مطلقاً بر شوهر آن زن حرام است، اگر چه در کنار شوهر پرورش نیافته باشد.

همچنین در «ما نحن فیه» به دلیل دیگر که هرگاه مقارن معصیتی نباشد، جواز تغنّی در بعض صُوَر مستفاد می‌گردد. مثل صورتی که بهشت یا مبدأ به یاد دهد و این حدیث اباحۀ غنا در غیر قرآن و دعا و ذکر و مرثیه و شعر حکمت‌آمیز می‌رساند، مگر غنایی که متضمّن معصیتی باشد.
______________________________ (1) بقره (2): 283.
(2) نساء (4): 101.
(3) نساء (4): 23.

پس از این حدیث ظاهر می‌شود که صوت حَسَن هر قسم باشد از تحریر و ترجیع، هرگاه معصیتی از امور مذکوره با او نباشد، جایز است. کسی نگوید که صوت حَسَن، شما گفتید وقتی مباح است که مقارن معصیتی نباشد و با ترجیع و تحریر، مقارن معصیت است که می‌گوییم هرگاه صوت حسن و آواز بلند خواهند که سبب حزن شود و آن صوت حزین باشد بدون ترجیع و تحریر و اطراب، صورت‌پذیر نیست و این به عینه غناست چنان که مکرّر گذشت و این نیز مشهور است و به صحّت پیوسته که وقتی سرور کاینات به فتح و فیروزی از غزایی مراجعت فرموده به نور قدوم میمنتْ لزومْ مدینۀ طیبه را اطیب می‌ساختند، زنان عرب دَفّ و طَبَق مس در بالای بامها و کوچه‌ها می‌زدند و سرود می‌کردند و حضرت منع نمی‌فرمودند بلکه بعضی آثار دلالت دارد که آن سرور، خوشوقت می‌شدند و تقریر حضرت به اتفاق مخالف و مؤالف، حجت است.

و در بعضی امور، حق تعالی می‌فرماید: «فَبِذٰلِکَ فَلْیَفْرَحُوا» «1» و فرح مطلق، شامل سرود و حرکاتی که دلالت بر خوش‌حالی کند، هست. حتی آنکه مخالفین در صحاح خود نقل کرده‌اند که وقتی مفتاح باب اسلام، یعنی حضرت سید انام به فتح و ظفر از غزوه‌ای به مدینۀ طیبه تشریف شریف ارزانی فرمودند، حبشیه‌ای به خدمت آن سرور آمد و درخواست نمود که یا حضرت! با خدای خود عهد نموده‌ام که هرگاه حضرت به فتح و ظفر برگردند، من فرح و نشاط کنم. حضرت فرمودند که اگر عهد کرده‌ای به عهد خود وفا کن. آن حبشیّه در حضور حضرت شروع به دف زدن و سرود خواندن نمود! و این خبر را نیز مخالفین نقل کرده‌اند. که «السّماعُ حَلال لأهْلِهِ».

و حدیث روایت عامّه از قبیل آثار و اماره است نه دلیل، پس اعتراض نمی‌توان کرد که روایت ایشان چه اعتبار دارد؛ بلکه دلیل خصم که حق و رشد در خلاف ایشان است و چرا گفتیم که این اعتراض نمی‌توان کرد؟ به واسطۀ آنکه این وقتی است که دو حدیث متعارض باشد و ما حقیقت هیچ یک از آن دو حدیث ندانیم حدیث مخالف ایشان می‌گیریم یعنی مخالف مذهب ایشان می‌گیریم و دانستی که عمدۀ ایشان بر حرمت اکثر افراد غنا و رجحان تحریم غنا رفته‌اند و ما نحن فیه از آن قبیل نیست چه در طریق ایشان احادیث بسیاری بر صوت حسن و غنای در آنچه به خدا نزدیک کند واقع شده است به حیثیّتی که اشتباه در آن نیست و در طریق خاصّه آن قدر از این روایات وارد است که شکّی و اشتباهی [در آن] گنجایش ندارد پس می‌گوییم که این احادیث متّفق علیه خاصّه و عامّه است.

______________________________ (1) یونس (10): 58.

هجدهم

به سند صحیح، ابی بصیر لیث مرادی از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام نقل نموده «قال: قال أبو عبد الله علیه السلام: أجْرُ المُغَنِّیَةِ الَّتی تَزُفُّ العَرائِسَ لَیْسَتْ بِهِ بَاْس، لَیْسَتْ بِالّتی تَدْخُلُ عَلَیْهَا الرِّجالُ» «1» یعنی ابو بصیر گفت که حضرت امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام فرمود که: اجرت غنایِ مغنّیه که در وقت عروس به خانۀ شوهر بردن، سرود می‌کنند، قصوری ندارد و این از آن قسم مغنّیه‌ای نیست که مردان بر آن داخل شوند.

و مخفی نیست که اگر این قسم از غنا حرام بودی، اجرت او نیز حرام بودی و حضرت تجویز اجرت نمی‌فرمودند؛ چه، اجرت فعل حرام، حرام است و نیز این حدیث دلالت دارد بر آن که منشأ حرمت، داخل شدن مردان بر ایشان و شنیدن مردان بیگانه آواز زنان است و منع، نه به سبب اصل غناست و این مؤید این است آنچه گذشت که مردی طول می‌داد جلوس خود را در خلا و حضرت او را تهدید دادند به واسطۀ آواز زنْ شنیدن زیرا که صوت زن نیز عورت است مثل بدنش یا به سبب مقارنت حرام دیگر، مثل آلات لهو و غیر آن از امور محرّمه.

______________________________ (1) کافی، ج 5، ص 120، ح 3، «... و لیست بالتی یدخل علیها الرجال».

چنانچه عُود که یکی از سازهاست در آن حدیث مذکور است و نادری از فرقۀ اول از لا علاجی روایت ابی بصیر را با آنکه او «لیث مرادی» است در این سند و یکی از ارکان اربعه است ضعیف شمرده‌اند و این از عجائب است!

نوزدهم

«روی أبو بصیر قال: سألتُ أبا جعفر علیه السلام عَنْ کَسْبِ المُغَنِّیات، فقال: الّتی تدخُلُ عَلَیها الرِّجال حَرام و الّتی تُدعی إلَی الأعراس لَیسَ بِه بَاْس». «1» ابو بصیر می‌گوید: سؤال کردم از حضرت ابو جعفر اول که امام محمد باقر علیه السلام است از کسب و اجرت زنانی که غنا می‌کنند، حضرت فرمودند زنان مغنیه که مردان بر ایشان داخل شوند، یعنی در مجلس مردان و جایی که مردان بیگانه آواز ایشان می‌شنوند، می‌خوانند، غنا در چنین مقامی حرام است و اجرتش نیز حرام خواهد بود و اگر جایی که چنین نباشد، مثل آنکه در میان زنان بخوانند و آواز ایشان نامحرم نشنود، مثل مقامی که عروس به خانۀ شوهر می‌برند و مردان بیگانه اصلًا در میان ایشان نباشند و آواز ایشان نشنوند، هیچ باکی نیست و این احادیثی که دلالت دارد بر جواز بودن غنا در قرآن، اقتضای این می‌کند که ممنوع بودن غنا در لهو و باطل به سبب مقارن بودن لهو و باطلی است که حرام است. بنا بر این، به دلالت فحوی می‌رسد که غنا در دعا و اذکار و مراثی جایز باشد و غنا در حُدا جایز است. و بعضی اجماع بر جواز غنا در حُدا نقل کرده‌اند. بنا بر این، خلاف شرذمۀ قلیله قدح در اجماع نمی‌کند.

دیگر آنکه اصل در اشیا حلّ است تا خلافش ظاهر شود، چنانچه حدیث مشهور «کُلُّ شَی‌ءٍ مُطْلَق حَتّی یَرِدَ عَنْهُ النَّهْی» «2» و این حدیث که واقع ______________________________ (1) کافی، ج 5، ص 119، ح 1؛ تهذیب، ج 6، ص 358، ح 1024؛ استبصار، ج 3، ص 62، ح 207.
(2) عوالی اللآلی، ج 3، 166. در حدیث «فیه نهی» آمده است.

است در کتاب ذبایح فقیه «کُلُّ شَی‌ءٍ فیه حلال و حرام فهو لک حلال ما لم تَعْلَمْ أنَّهُ حَرام بِعینه» «1» نیز دالّ بر این است. آری، اگر اجماع بر حرمت مطلق غنا ثابت شود، واجب است حکم بر حرمتش مطلقاً؛ امّا مخفی نیست که ثبوت اجماع در این مقام بر حرمت غنا فی الجمله است و ثبوت این نیز اشکال دارد. با آنکه دانستی که اصل در اشیا اباحه است، مادامی‌که حرمتش ثابت نشود و حرمت غنا در قرآن، به احادیث فصل اول ثابت نمی‌شود، به سبب معارضۀ احادیث فصل ثانی؛ چه، خبر واحد مخصِّص عموم قرآن است، نزد فرقۀ محقّه.

بیستم

عن سماعة و عن شیخ من أصحابنا عن أبی جعفر علیه السلام قال: جِئنا نرید الدّخول علیه فلمّا صِرنا إلی الدّهلیز سَمِعْنا قراءةً سِریانیّة بِصَوتٍ حَسَنٍ یَقْرَأ و یَبکی حتّی بکی بَعْضُنا. «2»

بیست و یکم

و عن موسی النُّمیری قال: جئت إلی باب أبی جعفر لاستأذن علیه، فسمعنا صوتاً حزیناً یقرأ بالعبرانیّة فبکینا حیث سَمعنا الصّوت و ظنّنا انّه بعث إلی رَجُل من أهل الکتاب یَسْتَقرئه فأذنَ لنا فدخلنا علیه، فلم نَرَ عِنْدَه أحداً فقلنا أصلحک الله سمعنا صوتاً بالعبرانیّة فظنّنا انّک بَعَثْتَ رجلًا من أهلِ الکتاب تَستقرئه، قال: لا لکن ذَکَرْتُ مُناجاة ایلیا لرَبِّه فَبَکیْتُ.

مضمون این حدیث به دو طریق نقل شده با تغیّر فی الجمله و دو سند. و در عرف محدّثین به دو حدیث محسوب است. حاصل معنا آنکه راویان می‌گویند اراده داشتیم که امام علیه السلام را ملازمت کنیم، به دهلیز سرایِ آن حضرت رسیدیم به مضمون کریمۀ «لا تَدْخُلُوا بُیوتاً حتّی تَسْتَاْذِنُوا» «3» ایستادیم

______________________________ (1) الفقیه، ج 3، ص 341، ح 4208 (2) بحار الأنوار، ج 26، ص 180، ح 1.
(3) آیه چنین است. «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لٰا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّٰی تَسْتَأْنِسُوا» نور (24): 27، هر چند مؤلف آیه را غلط نقل نموده، اما استیناس به معنای استعلام و استکشاف هم آمده.

که رخصت بگیریم. در این اثنا، آواز خوشی «1» شنیدیم که به سریانی بنا بر روایت اول، و به عبرانی بنا بر ثانی چیزی می‌خواند، گمان بردیم که آن حضرت مردی از اهل کتاب طلبیده که برای او چیزی بخواند. بعد از آنکه داخل شدیم، به غیر از حضرت کسی را ندیدیم. پرسیدیم که یا حضرت، ما چنین گمان کرده بودیم که شما مردی از اهل کتاب طلبیده‌اید که برای شما چیزی بخواند. حضرت فرمودند: من مناجاتی که ایلیا با جناب پروردگار خود می‌کرد، به یاد آوردم و گریستم.

مقصد آن که آن حضرت به صوت حَسَن، غیر قرآن به آواز حزین بلند می‌خوانده که سامع به گریه درآمده و ظاهراً آنچه قاریان و ذاکران از این قبیل بخوانند، چنان که متعارف است بنا بر این حدیث، حرجی نباشد و تفسیق آن ذاکر خلاف احتیاط باشد.
و در بعضی کتب به نظر رسیده که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام را به بعضی زبان شنیتا و به بعضی ایلیا می‌خوانند. و مشهور است که آن حضرت، هزار کم یک [999] نام دارد و حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم هزار نام، و الله تعالی هزار و یک نام! و مخفی نیست که سماعه اگر چه واقفی است؛ امّا چون به اسناد متعدّده [ذکر شده] خصوصاً در این مقام که این مضمون به تواتر معنوی رسیده، قصوری ندارد به تخصیص به طریق قدمای ما که دقت در سند مانند متأخرین نمی‌کنند. و همۀ احادیث را صحیح می‌دانند و عمل می‌کنند؛ مگر در بعض مواضع که خود تصریح کنند به آنکه این حدیث معمول به نیست، یا آنکه حدیثی باشد که در خلافِ مذهب باشد و یقین دانند که تقیّةً بنا بر مذهب مخالف فرموده‌اند به آن نیز عمل نمی‌کنند و این سابقاً نیز مذکور شد.

______________________________ (1) ب: آواز خوش حزینی.

بیست و دوم

و در کتاب عوالی اللآلی مسطور است که حضرت سیّد کاینات علیه و آله افضل التحیات در وقت احتضار ابراهیم که پسر آن حضرت بودند، گریان شدند و آواز به گریه بلند ساختند جمعی که نزد آن حضرت بودند از اصحاب گفتند: شما ما را از گریه منع می‌کنید و خود گریه می‌کنید؟ حضرت فرمودند: «إنّما نُهیتُ عَنْ صَوْتَیْن أحْمَقینِ فاجِرینِ: صَوْت عِنْدَ نَغْمَةِ لَهوٍ وَ لَعب وَ مَزامیرِ الشیطان وَ صَوت عِند مصیبةٍ، خَمْشِ وجوهٍ و شق جیوبٍ و رِنَّة شیطانٍ و هذه رَحْمة، مَنْ لٰا یَرْحَم لٰا یُرحَم». «1»

مخفی نیست که «انّما» ادات حصر است. یعنی نهی نکرده‌ام شما را مگر از دو آواز که از دو احمق بد کردار سر می‌زند یعنی هر کس که به قضای خدا راضی نیست یا هر کس که پیِ شهوات نفسانی می‌رود و از خدا غافل می‌شود و چنین کسی احمق بودن و بد کردار بودن او روشن است و بعد از آن حضرت فرمودند یکی آوازی که در وقت شنیدن نغمۀ باطل که مشتمل باشد بر لهو و لعب و چیزهایی که بنده را از یاد خدا غافل کند و سازهای شیطان و دیگری آوازی که نزد مصیبت باشد و در آن حالت افعالی از ایشان سر زند که از آن عدم رضای به قضا فهمیده شود مثل رو خراشیدن و گریبان چاک زدن که شیطان به آنها شاد می‌شود و این گریه که من می‌کنم مهربانی است و کسی که رحم نمی‌کند رحم کرده نمی‌شود.

و در روایتی آمده است که فرموده‌اند دل غمگین می‌شود و دیده به اشک می‌افتد و نمی‌گوییم مگر آنچه خدا به آن راضی باشد.
پس در این حدیث دلیل است بر اینکه صوتی که مشتمل بر این دو قسم باشد و نغمۀ باطلی بشنوند که بنده را از یاد خدا غافل کند و به لهو و لعب مشغول سازد و به غفلت و قسوت اندازد حرام و منهی عنه است.

______________________________ (1) عوالی اللآلی، ج 1، ص 122.

پس صوتی که مشتمل بر این دو قسمِ لهو و نامشروع، مذکور نباشد و بهشت را به خاطر رساند و به ذکر خدا و حقایق و معارف مشغول سازد به یقین حرام نخواهد بودن، چنان که [حدیث] خریدن کنیزک مغنّیه که خواندنش بهشت را به خاطر آورد و متضمِّن معصیتی نباشد و حدیث قرب الإسناد دال بر این است.

بیست و سوم

روایت کرده عبد الله بن حسن دینوری از ابی الحسن علیه السلام قال: قلت: جعلت فداک أشتَری المُغَنِّیة و الجاریة تُحْسِن أنْ تُغنّی، ارید بها الرِّزقَ لا سویٰ ذلک، قال: اشْتَر وَ بِعْ». گوید از آن حضرت سؤال کردم و گفتم که من فدای تو شوم من کنیز مغنّیه یا دختر مغنّیه که غنا را خوب می‌داند می‌خرم و به واسطۀ این می‌خرم که وسیلۀ رزق من باشد، از اجرت او یا قیمت او و دیگر مطلبی از خریدن مغنّیه ندارم، که منکوحۀ من باشد یا خدمت دیگری را برای من بکند.

حضرت فرمودند: بخر و بفروش.

و این دالّ بر جواز غناست که اگر چنین نمی‌بود، خرید و فروخت و اجرت او حرام بودی. «1»

اگر کسی گوید: خرید و فروخت کنیزک که نفعی در قیمت آن به هم رسد و سبب معاش آن شخص شود، دلالت ندارد بر آن که خواندش جایز باشد.

______________________________ (1) الف: و ظاهر است که امام امر به حرام نمی‌کند البته آن مرد را چنان یافته بودند که راضی نیست به آنکه آواز کنیزک را مردان بشنوند یا مردی پیش او برود؛ بلکه در وقتِ زنْ به خانۀ شوهر بردن و مانند آن که متضمّن نامشروعی نباشد غنا می‌کند از برای نشاط و شادی به سنّت رسول صلی الله علیه و آله و سلم، و در این حالت شکی نیست که مشروع است و خرید و فروخت آن به دستور و قیمتش و اجرت غنایش حلال است.

جواب آنکه: تا نخواند، مشتری کی رغبت به خریدن او می‌کند اگر همۀ خواندنش برای امتحان باشد.

و دیگر در عرف و عادت، بسیار بعید است که شخصی که کارش خرید و فروخت مغنّیه باشد، غنا از آن کنیزک نشنود و باز قول او که گفته اراده مدارگذار دارم [کذا]، از خرید و فروخت اعم از قیمت و اجرت غناست، هر چند مدارِ حکم بر جواب است نه بر سؤال. و نیز گذشت که قیمت مغنّیه، سُحْت است و اینجا قیمت مغنّیه را مباح دانسته است، پس معلوم شد که آن مغنّیۀ سابق در مجلس فسق بوده، به خلاف این مغنّیه، تا جمع شود میانۀ هر دو، دیگر ما در این حکم به این حدیث تنها عمل نکرده‌ایم، بلکه از مجموع این احادیث ظنّ غالبی که در فروع، کافی است به هم می‌رسد که مناط حکم شرعی می‌شود و در فروع فقه مدار بر این است که از ضمّ بعضی آیات و احادیث به بعضی، مجتهد حکمی استنباط می‌کند، همچون حکم به امامت علی بن ابی طالب صلوات الله علیه از ضمّ آیه کریمۀ «اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ» «1» و آیۀ «وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتٰابِ لَدَیْنٰا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» «2» یعنی ما در امّ الکتاب، که صراط مستقیم گفته‌ایم، مراد علی بن ابی طالب است و در سورۀ حم می‌فرماید که ما در امّ الکتاب که سورۀ حمد است گفتیم که علی حاکم شماست. چه، فعیل به معنی فاعل است و همچنین از کریمۀ «وَ الَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً» «3» و کریمه «وَ أُولٰاتُ الْأَحْمٰالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ» «4» استخراج شده که عِدّۀ «مُتوفّی عنها زوجُها» ابعَد اجَلَین است و غیر این حدیث.

______________________________ (1) حمد (1): 5.
(2) زخرف (43): 4.
(3) بقره (2): 234.
(4) طلاق (65): 4.

بیست و چهارم

«عَنْ عَلی بنِ جَعْفر عن أخیه موسی علیه السلام قال: سألْتُهُ عَنِ الغِناءِ فی الفِطْر و الأضحی و الفَرَح، قال: لا بأسَ ما لَمْ یُعْصَ بهِ». «1» علی بن جعفر می‌گوید: سؤال کردم از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام که برادر اوست از غنا در عید ماه مبارک رمضان [فطر] و در عید قربان [و ایام جشن و سرور] فرمودند که هرگاه مقارن معصیتی نباشد، قصوری ندارد.

و مخفی نیست که این حدیث با دو حدیث سابق، سهل تفاوتی دارد. مقصود از ذکر، آنکه در کتب عدیده و مواضع متعدّده، مذکور است و هرگاه سند مختلف شد و متن حدیث فی الجمله تغییری داشته باشد، به «احادیث متعدده» نزد محدّثین محسوب است.

بیست و پنجم

و روی عن النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم قال: «لا یأذن لشی‌ء من أهل الأرض إلّا أصوات المُؤَذِّنین و الصوتِ الحَسَن بالقُرآن». یعنی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند که نمی‌شنود حقْ تعالی چیزی از اهل زمین الّا آواز مؤذّنین و آواز خوش خواندن قرآن، چرا که لم یأذنْ به معنای لم یَسْمَع است.

بیست و ششم

ابی بصیر روایت کرده و گفته سؤال کردم از حضرت امام محمد باقر علیه السلام از اجرت کنیزان مغنّیه، فرمودند که اگر وقت غنای ایشان مردان داخل می‌شوند در آنجا و از ایشان می‌شنوند، آن اجرت حرام است، اما اگر مردان در آنجا نیستند، چنانچه در عروسی میان زنان بخوانند و نامحرمی آواز ایشان نشنود، آن قصوری ندارد و اجرت آن حلال است. «2»

بیست و هفتم

«علی بن جعفر قال سألته عن الغناء هل یصلح فی الفطر و الأضحیٰ و الفرح یکون قال: لا بأس ما لم یُؤمَر به». «3» علی بن جعفر گفته که سؤال کردم که غنا در عید ماه رمضان وعید قربان و در عیش و نشاط و جشنهایی که رو می‌دهد جایز است؟ فرمودند: باکی نیست و مفسده‌ای ندارد؛

______________________________ (1) وسائل الشیعة، ج 17، ص 122، باب 15، ح 5.
(2) وسائل الشیعة، ج 17، ص 121120، باب 15.
(3) وسائل الشیعة، ج 17، ص 122، باب 15، ح 5.

مادامی‌که قبیحی بدان ضمّ نشده باشد یعنی هرگاه قبیحی بدان غنا ضمّ نشده جایز است و این مأخوذ است از قوله تعالی: «لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا» «1» یعنی «شیئاً قبیحاً» و این در حقیقت به همان معناست که غنا قصوری ندارد مادامی‌که معصیتی با آن نباشد چنانچه در حدیث سابق گذشت و دانستی که اصل در اشیا جواز و اباحه است تا حرمتش ظاهر شود به حدیث «کلّ شی‌ء مطلق حتّی یرد فیه النهی» «2» که در فقیه در باب اذان و اقامه واقع شده.

تنبیه

اشاره

مناظره‌ای است میان جمعی که غنا را مطلقاً حرام می‌دانند که اصحاب فصل اولند و جماعتی که بعض افراد غنا مثل غنای در قرآن و ذکر و آنچه به خدا نزدیک کند جایز می‌دانند که اصحاب فصل ثانی‌اند.

بر متتبّع خبیر و عارف بصیر به طریق استدلال بر احکام شرعیّه، مخفی نخواهد بود که قصۀ بیست و هفت حدیثی که دلالت بر استحباب صَوت حَسَنْ در قرآن می‌کند، مثل «اقْرَءوا القُرآن بِصَوت حَسَنٍ» و «إنّ لِکُلّ شَی‌ء حِلیَة و حِلیَةُ القُرآنِ الصوتُ الحَسَن» «3» و از بعضی مدح صوت حسن مطلقاً ظاهر می‌شود مثل: «ما بَعَثَ اللهُ نَبیّا إلّا حَسَن الصوت» «4» و «من أجمل الجمال المرء الشعر الحسن و الصوت الحسن». «5» ______________________________ (1) مریم (19): 28.
(2) الفقیه، ج 3، ص 341، ح 4208 در فقیه در باب اذان و اقامه یافت نشد.
(3) کافی، ج 2، ص 615، ح 9.
(4) کافی، ج 2، ص 616، ح 10.
(5) کافی، ج 2، ص 615، ح 8.

« و بعضی بر جوازِ بعضی از افراد غنا مثل سألته عن الغناءِ فی الفطر و الأضحی و الفرح، قال: لا بأس ما لم یعص به». «1»

همان قصۀ احادیث دالّه بر حرمت غناست که اگر چه هر یک به تنهایی دلیل نمی‌تواند شد، اما به تعاضد و معاونت یکدیگر، ظنّی حاصل می‌شود و در مسائل فروعی، خصوصاً در زمان غیبت امام علیه السلام این ظنّ کافی است و مقام حکمت و کلام نیست که قطعیِ عقلی که از برهان به هم می‌رسد در کار باشد و نه مقام اصول فقه است که قطعی عادی باید، در مسائل فروع ظن کافی است اگر چه به تعاضد چند حدیث باشد. و کسی که ربط به اصول و فقه و احادیث و علوم عقلیه دارد منکر آنچه مذکور شد نیست.
و چون بیست و پنج حدیث بر حرمت غنا محرز شد با آیات کریمه و همچنین بیست و هفت حدیث بر تحسین صوت حسن که بعضی دلالت بر استحباب غنا در قرآن دارد. مثل: «مَنْ لَمْ یَتَغَنَّ بِالقُرآنِ فَلَیْسَ مِنّا» «2» و جمعی از علما به این رفته‌اند و حدیث خرید کنیزک مغنّیه که «ما علیکَ لو اشتریتَها فَذَکرتْکَ الجَنَّة» «3» و بعضی بر جواز بعض افراد غنا مطلقاً، خواه در قرآن باشد یا غیر آن، مثل حدیث قرب الاسناد که «قصوری ندارد، غنا هرگاه با او معصیتی نباشد». «4»

پس تعارض واقع شد میان احادیثی که به حسب ظاهر دلالت بر تحریم غنا دارد مطلقاً و احادیثی که دلالت دارد بر اباحۀ بعض افراد غنا، چه موجبۀ جزئیّه، نقیض سالبۀ کلّیه است که بعض افراد غنا مباح است و هیچ یک از افراد غنا مباح نیست. در این صورت، اصحاب احادیث فصل اول یعنی فرقۀ اولیٰ که دلایل ایشان احادیث فصل اول است بر اینکه غنا مطلقاً حرام است از دلایل فرقۀ ثانیه که در فصل ثانی گذشت که بعض افراد غنا را مباح می‌دانند، دو جواب می‌گویند: یک جواب عام که جواب از جمیع احادیث باشد و یک جواب خاص یعنی از خصوص هر حدیث.

______________________________ (1) قرب الاسناد، ص 294، ح 1158.
(2) مجمع البیان، ج 1، ص 16، مقدمه.
(3) الفقیه، ج 4، ص 60، ح 5097.
(4) قرب الإسناد، ص 294، ح 1158.

امّا جواب عام اینکه، احادیثی که دلالت بر اباحۀ غنا می‌کند ضعیف است، به خلاف احادیثی که دلالت بر حرمت غنا دارد مطلقاً، که بسیاری از آنها صحیح است با ضمّ اجماع. و دیگر می‌گویند که احادیث فصل ثانی که دلایل شماست، اباحۀ صوت حسن می‌رساند و صوت حسن، غنا نیست، پس آنچه شما ثابت کرده‌اید، غیر آن است که ما نفی کرده‌ایم.

فرقۀ ثانیه ردّ جواب فرقه اولی از سؤال اول بدین روش می‌کنند که شما آیا طریقۀ متقدّمین که اخبارییّن‌اند دارید یا متأخرین که اصولیین‌اند؟

بنا بر طریقۀ قدما، هر چه در کتب اربعه است از معصوم است و صلاحیت عمل و استدلال دارد، مگر آنکه با اصول مذهب درست نشود. به این روش که مخالفتی با مذهب حق داشته باشد و حلیّت غنا در قرآن و ذکر، مخالف و منافی اصل مذهب امامیه نیست. چه، بسیاری مثل: شیخ طَبْرِسی و غیره از فرقۀ محقّه به این رفته‌اند؛ بلکه به استحباب. آری! امثال پا شستن در وضو و دست بستن در نماز، مخالف اصل مذهب است که به سبیل تقیّه وارد است و چرا گفتیم که به احادیث کتب اربعه، هرگاه مخالف اصل مذهب نباشد عمل می‌توان کرد و کاری به سند احادیث نمی‌باید داشت؟ به جهت آنکه ثقة الإسلام محمد بن یعقوب، در اول کافی می‌فرماید که من این کتاب را برای ارشاد مسترشدین جمع کرده‌ام «1»، پس اگر صحیح و ضعیف در هم آورد

______________________________ (1) کافی، ج 1، ص 7.

و چیزی که به آن عمل نتوان کرد، با معمول به ممزوج گرداند، ارشاد نکرده باشد، بلکه اضلال خواهد بود زیرا که طالب حیران می‌شود و صدوق در اول من لا یحضره الفقیه می‌فرماید: آنچه میان من و خدا حجت است در این کتاب، ذکر می‌کنم «1» و اگر احیاناً حدیثی که به آن عمل نتوان کرد که داعی بر ذکر آن باشد آورده باشند، اظهار ضعف آن می‌کنند «2»، بدین عبارت که «وَ لَسْتُ اعْمَلُ بروایَته» چنانچه در چند موضع از آن کتاب مسطور است. «3» پس بنا بر طریقۀ متقدّمین، که مضایقۀ در سند حدیث نمی‌کنند، احادیثِ دلایل ما و شما هر دو یک حالت دارد.

خصوصاً وقتی که احادیث متظافره و مستفیضه باشد. چه، دانستی که به یک حدیث، استدلال بر مدّعا نشده، نه در فصل اول که برای حرمت غنا مطلقاً تحریر شده و نه در فصل ثانی؛ بلکه از هر دو طرف به مجموع احادیث مستفیضه متواترة المعنی استدلال شده. پس ضعف سند قدحی در استدلال نمی‌کند، و از جملۀ عجایب است آنکه با کمال دقت و احتیاطی که متأخرین در تصحیح رجال و تحقیق احوال روات کرده‌اند، تا بحدّی که گفته‌اند از فلانی حیله‌ای که واقع شده این بوده که روزی جو را در دامن خود به حماری که از او گریخته بود نمود تا حمار آمد که جو را بخورد او را به این حیله گرفت. با وجود آنکه چنین دقیقه‌ای فرو گذاشت نکرده‌اند، مع هذا اشتباه بسیار هست که در مواضع بسیار در تصحیح و تضعیف سند دغدغه به هم می‌رسد، به سبب اختلافاتی که اصحاب رجال کرده‌اند. از آن جمله، نبذی از آن مذکور می‌شود، چنانچه بعض فضلا در تألیفات خود نقل کرده‌اند که [دربارۀ] «سلیمان بن داود المنقری»، نجاشی گفته: ثقه است و ابن غضایری گفته: ضعیف است و همچنین [دربارۀ] «میاح بن قیس بن یحیی المزنی»، ابن غضایری گفته: حدیث او میان اصحاب ما ضعیف است، و نجاشی می‌گوید: صحیح است. و گاه هست که یک شخص در موضعی توثیق کسی کرده و در موضعی دیگر تضعیف.

______________________________ (1) الفقیه، ج 1، ص 3.
(2) الف: اگر کسی بگوید که: ابن بابویه رحمة الله علیهما در اول کتاب فقیه گفته که هر چه میانۀ من و خدا حجّت است در این کتاب ذکر می‌کنم و حال آنکه در کتاب ذکر کرده که حدیث فلانی ضعیف است و من به حدیث او عمل نمی‌کنم.
جواب آنکه: چون این حدیث را در کتب ذکر کرده‌اند به جهت این آورده که إشعار کند به ضعف آن، و هر چه حکم به ضعف آن نکرده حجّت است با آنکه این سؤالی است که جوابش بر اوست. و گفتیم که آنان که اخباری‌اند به غیر امثال آن حدیثی که اشاره به ضعف آن کرده‌اند عمل می‌کنند (منه مدّ ظلّه العالی).
(3) الفقیه، ج 4، ص 203، ح 5472: «لست أفتی بهذا الحدیث».

از آن جمله، [دربارۀ] «سالم بن مُکرّم جَمّال» مکنّی به «ابی خدیجه» شیخ طوسی علیه الرحمة، در موضعی توثیق او نموده و در موضعی دیگر تضعیف. و مدح و مذمّت هشامان هر دو واقع شده در احادیث و همچنین زرارة بن اعیَن که از ارکان اربعه است و سهل بن زیاد الازدی همین حالت دارد که شیخ علیه الرحمة، هم توثیق و هم تضعیف نموده. توثیق در جایی و تضعیف در جایی دیگر. و گاه هست که توثیق مخالف مذهب حق نموده‌اند. مثل علی بن حسن بن علی بن فضال [که] ارباب رجال توثیق او نموده‌اند، با آنکه «فَطَحی» است.

دیگر ابراهیم بن عبد الحمید، شیخ علیه الرحمه، در فهرست توثیق او نموده و در رجال گفته فَطَحی است و از اصحاب صادق علیه السلام است.

و شیخ بهاء الدین می‌گوید که: این مفسده‌ای است که علاج‌پذیر نیست، خصوص در این صورت که تاریخ ندانیم که در وقت صحّت حال، نقل حدیث کرده یا حالت فساد.

و از بعضی از اکابر دین، که شک و شبهه‌ای در عدالت او نیست، انکار بعض ضروریات دین نقل کرده‌اند! چنانچه شیخ مفید در شرحی که بر اعتقادات ابن بابویه نوشته بعضی می‌گویند و العهدة علی الرّاوی که از او انکار معاد نفوس ناطقه معلوم می‌شود، به استناد بعضی از احادیث ضعیفه! با آنکه شک نیست که معاد جسمانی مطلقاً از ضروریات دین محمد علیه و آله الصلاة و السلام است.

و ابن بابویه رحمة الله علیه به سهوِ انبیا قائل است! و شیخ طَبْرِسی در مجمع البیان می‌گوید که کثیری از محققین به سهو انبیا قائلند! و ابن جُنید که از ارکان مذهب حقّ امامیه است به قیاسی قائل شده که نزد فرقۀ محقّه، باطل است! قال العلامة:

قال الشیخ الطّوسی: انّه قال بالقیاس فتُترک کتُبُه و لا اعتبار بکتبه، یعنی القیاس التمثیلی الّذی قال به أبو حنیفة، لا القیاس بالطَّریق الأولی و المنصوص العلّة الذی کلّ الإمامیة قائلون بهما.

و الأعجب انّه یظهر من کلام سلطان المحقّقین نصیر الملّة و الدین انکار البداء، کما یظهر من تصانیف السید الداماد هذه النسبة إلیه و إذا کان الأمر کذلک، فبمجرّد قول بعض الفضلاء کیف یصیر من یجوّز الغناء فی القرآن و الذکر علی وجه لا یوجب معصیة و لا یذکّر الدنیا و لا یبعث علی الشهوات بل یذکّر الموت و الفناء و یزهّد فی الدنیا و یوجب التفکّر فی امور العقبیٰ و ینبّه عن الغفلة و یقطع الشهوة و ینفی القسوة من أهل البدع؟ و کیف یصیر بعض العرفاء بمجرّد حرکة دعاه إلیها الشوق و الالتذاذ بذکر الله و سماع کلام الله مبتدعاً؛ بل علی رأی بعض کافراً مع وقوع تراهم [کذا] إذا ذکر الله یمیدون کما یمید الشجر؟ فاعتبروا یا اولی الأبصار و اعتصموا بالواحد القهّار! و این نسبتها که بعضی از علما به این فضلای اعلام داده‌اند و الحق از تصانیف ایشان ظاهر می‌شود که این نسبتها غلط نیست.

اگر کسی گوید: که از اینکه حدیث کافی و فقیه نزد صاحبشان حجّت باشد، چه لازم که نزد ما حجّت باشد؟

جواب اینکه: این طریقۀ متأخّرین است که می‌گویند ما از عصر معصوم دور شده‌ایم، پس تا تصحیح سند نکنیم نزد ما حجّیت ندارد و هرگاه بر طریقۀ متأخّرین بنا گذاشتی، جواب به طریقۀ متأخّرین چنانکه بعد از این می‌آید خواهیم گفت. و تأیید بر اینکه به احادیث کتب اربعه استدلال می‌توان کرد بی‌ملاحظۀ سند، بلکه اگر سند هم به اصطلاح متأخّرین ضعیف باشد. اینکه مولانا محمّد امین استرآبادی در باب استفتای نجاست خمر، مکتوبی به خدیو زمان و خاقان اوان مصداقِ السلطان العادل، ظلّ الله فی الأرضین، شاه عباس ماضی انار الله برهانه نوشته به این عبارت:

در تهذیب الاحکام که مؤلَّفِ رئیس الطائفه است و در کتاب عدّة الاصول که بعد از کتب اربعۀ حدیث، مصنَّف شده، رئیس الطائفه تصریح به این فرموده‌اند که: «جمیع احادیثی که ما به آن عمل کرده‌ایم، آنها را از اصولی اخذ کرده‌ایم که از معصوم، حکم به صحّت آن رسیده، یعنی ورود آن از اصحاب عصمت واقع شده» پس در کتاب تهذیب مذکور است که حکم خمر این است. مطلب آنکه حدیث تهذیب و استبصار که از آن بابت نیست که شیخ تأویل آن کرده به همه عمل جایز است و حاجت به تصحیح سند نیست. انتهی.

مخفی نماند که آن احادیثی که شیخ در تهذیب و استبصار تأویل کرده از بابت دلایل خصم است که مستدلّین مذهب مختار می‌آورند از جهت آنکه رد کنند و اگر جمع توان کرد جمع کنند و از آن احادیث که تأویل نکرده سند خواه صحیح و خواه ضعیف معمول به است چه به طریق متقدّمین ضعیف نمی‌باشد؛ مگر آنکه خود اظهار ضعف آن کنند چنانکه مکرّر گفته شد.

و بنا بر طریقۀ متأخّرین، فرقۀ دوم می‌گویند که شما که فرقۀ اولید می‌گویید که احادیث فصل دوم که دلالت بر اباحۀ بعض افراد غنا دارد ضعیف است ما هم بنا بر طریقۀ متأخّرین جواب می‌گوییم: که احادیث فصل ثانی که دلالت بر جواز بعض افراد غنا دارد همه ضعیف نیست، به اصطلاح متأخّرین هم بلکه صحیح دارد، همچنانکه فصل اول ضعیف دارد. و چنان نیست که احادیث فصل اول که دلالت بر حرمت غنا دارد همه صحیح باشد و احادیث فصل دوم که دلالت بر جواز بعض افراد غنا دارد همه ضعیف باشد، بلکه هر یک از دو فصل مشتمل بر صحیح و ضعیف است. و اگر فرضاً صحیح فصلی زیاده بر ضعیف باشد [ظ: صحیح فصلی زیاده بر صحیح فصلی دیگر باشد] و بر عکس، قدحی در استدلال نمی‌کند چه احادیث هر یک از فصلین به سر حدّ تواتر معنوی رسیده؛ پس ناچار جمع باید کرد نه طرحِ احادیثِ فصل ثانی بالکلیّه.

و جمع بدین وجه است که علما کرده‌اند که: آنچه دلالت بر حرمت غنا دارد و در غیر قرآن و اذکار و مراثی و غیر آنچه خدا را و بهشت را به یاد آورد و آنچه دلالت بر جواز می‌کند در امثال اینها از اذکار و اشعاری که مشتمل باشد بر حقایق و معارف و اخلاق. و از این احادیث آنچه ضعیف است نه چنان ضعیف است که استدلال به آن نتوان کرد. چه، حدیث اولِ فصل ثانی که «رجّع صوتک بالقرآن» حدیثی است قوی. هر چند به اصطلاح متأخّرین صحیحش نگویند. دیگر «رجّع صوتک» در آن حدیث مذکور است که عبارت است از غنا. پس اینکه می‌گفتید که حُسن صوت، غنا نیست قبول داریم؛ امّا در آن حدیث، محض صوت حسن نیست، بلکه صوت حسن با ترجیع است و صوت حسن با ترجیع غناست، بنا بر این که ترجیع در غنا کافی باشد. با آنکه صوت حسن با ترجیع خالی از اطراب نیست چنان که گذشت. پس جواب از سؤال دوم هم ظاهر شد.

و از کلام سید مرتضی علیه الرحمة مستفاد می‌شود که تحزین با استلذاذ، غناست. پس هر صوت حسن که چنین باشد، غنا خواهد بود و در این صورت، کم آواز خوشی است که غنا نباشد! فرقۀ اولی از جانب سید جواب می‌گویند که هر آوازی که صاف باشد از خشونت و غلظت، و تَمتام «1» و بُحوحه «2» و لکنت نداشته باشد و سرعت و بطء آن به اعتدال باشد، آن را صوت حسن می‌گویند. پس صوت حسن، آواز خوش نیست تا غنا باشد! فرقۀ ثانیه این را رد می‌کنند و می‌گویند چنین کلامی را محاورۀ جیّده می‌گویند که فُلانی خوش آواز نیست خوش محاوره است. و صوت حسن آواز خوش است نه محاورۀ خوب. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا.

دیگر هرگاه کلام خالی از تمتام و بُحوحه و لکنت را صوت حسن گویند، پس آواز خوش را چه خواهند گفت؟ و باز فرقۀ دوم جواب فرقۀ اول می‌گویند که حدیث دوم فصل ثانی که مُرْسَلِ ابن ابی عمیر است، دانستی که حکم صحیح دارد و صوت حسن با حُزن در آن حدیث مذکور است و مطرب است. چنانچه ثابت شد خصوص بنا بر مذهب سید که حزنِ با استلذاذ را غنا می‌داند. و حدیث پنجم که روایت معاویة بن عمّار است و به طریق متأخّرین و اصطلاح ایشان نیز صحیح است و در آن حدیث مذکور است که آواز خودش را بلند می‌کرد چنانکه اهل دار می‌شنیدند و راهگذران می‌ایستادند برای شنیدن آواز خوش. و آواز خوش اگر مطرب است غناست، بنا بر آنکه اطراب کافی باشد؛ و الّا غنا نباشد. و صوت حسن در قرآنْ خواندنی که بالفعل قرّاء می‌خوانند هم، غنای مذموم نیست و همچنین در اذکار و مراثی.

______________________________ (1) تَمْتام: کسی که تاناک و میم‌ناک سخن گوید (ظ: تو دماغی سخن گفتن).
(2) بُحوحَه: گلو گرفته و گران آواز گردیدن.

اگر کسی گوید: که این جماعت، ترجیع می‌کنند و معصوم ترجیع نمی‌کند، بنا بر این که غناست و حرام است.
جواب اینکه: این دعوی را ثابت باید کرد، چه به مجرّد دعوای بی‌دلیل، مسموع نیست که «من تعوّد أن یصدّق بغیر دلیل فقد انخلع عن فطرة الإنسانیة» چرا که خصم در این مقام، منصبِ منع دارد. و هرگاه غنا به حسب عرف اعتبار شد یا آنچه مقارن فسق باشد، فرقۀ ثانیه ترجیع اعتبار نمی‌کنند با آنکه در حدیث، امر به ترجیع در قرآن شده پس حرمت مطلق غنا که مدّعای فرقۀ اولیٰ است نمی‌رسد. و دیگر خصم را می‌رسد که بگوید غنا در قرآن حرام نیست که از معصوم سر زند.

و در مؤلّفات بعضی از فضلا بدین عبارت به نظر رسید که عمران بن الحصین مطربی خوش الحان بود از آنِ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم چنانکه منقول است در اخبار، که مطربان رسول صلی الله علیه و آله و سلم چند نفر بودند: یکی از ایشان حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه، دیگری جعفر طیّار، دیگر حسان بن ثابت، دیگری عبد الله بن مسعود، دیگر عمران بن الحصین و غیر ایشان از آنها که قرائت قرآن به الحان خوش کردندی و اشعار موحّدان عرب به ترانه گفتندی.

و بعضی به این آیۀ کریمه چنین استدلال کرده‌اند: «أَ فَمِنْ هٰذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ. وَ تَضْحَکُونَ وَ لٰا تَبْکُونَ. وَ أَنْتُمْ سٰامِدُونَ» «1» یعنی آیا از این حدیث که عبارت است از سماع در ذکر و حرکاتِ شوقی اهل ذکر، تعجّب می‌نمایید و می‌خندید و استهزاء و ریشخند می‌کنید، چنانچه جمعی از غافلان و مرده دلان چون حالات ذوقی و حرکات شوقی اهل ذکر و سماع می‌بینند، تعجّب می‌کنند و می‌خندند که او دیوانه شده، حق تعالی می‌فرماید که اگر شعور داشته باشند، باید این جماعت غافلان بر حال خود گریه کنند نه خنده، و حال آنکه ارباب ذکر و سماع بر شما و اطوار شما و غفلت و فسوق و مستی دنیا و دیوانه شدن به باطل و فریفته شدن به شهوات نفسانی و آنچه شیطان شما را بدان می‌خواند از پرداختن به لذّات ظاهرۀ فانیه و محروم شدن از مراتب عالیۀ باقیه می‌خندند.

______________________________ (1). سورۀ نجم (53): 6159.

یعنی شما سامدید و به لهو و اباطیل اشتغال دارید. چنانچه در شأن نزول آیه مسطور شد و چنانچه منقول است از عبد الله بن جعفر طیّار که عبد الملک بن مروان بر او اعتراض کرد که تو شیخی از مشایخ قریش و سماع می‌کنی؟ و این قبیح است. عبد الله بن جعفر رضی الله عنهما در جواب او گفت: بلی ما سماع می‌کنیم اما آنچه تو می‌کنی در نظر ما قبیحتر است. عبد الملک گفت: آن کدام است؟ گفت: آن است که اعرابیِ بغل گندیدۀ فحّاشِ هرزه‌گویِ تهمت بندِ مطیعِ شیطان را می‌آوری، پس به او می‌بخشی صد شتر، امّا من کنیزکی می‌خرم از مال حلال خود و او را تعلیم می‌نمایم حُسْنِ نغمات و شعر نیکو و او خدا را به یاد من می‌آورد و فرح و سماع به آن می‌نمایم که حق تعالی می‌فرماید: «قُلْ بِفَضْلِ اللّٰهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذٰلِکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ». «1»

دیگر حدیث هَشْتدَهم از فصل دوم که ابی بصیر لیث مرادی از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده به اصطلاح متأخرین هم صحیح است. با آنکه صریح در غناست؛ زیرا که می‌فرماید که اجر مغنّیه‌ای که عروس به خانۀ شوهر می‌برد مباح است و فرقۀ اولی که می‌گویند غنایی که در حال عروس به خانۀ شوهر بردن باشد مستثناست، نفعی ندارد برای ایشان. چه، احادیث دیگر هست که غنای مغنّیه که آواز ایشان مرد نامحرم نشنود، جایز است چنانچه در حدیث هجدهم که امام علیه السلام می‌فرماید که اجرت مغنّیه که در مجلس مردان نباشد، جایز است و زفاف که عروس به خانۀ شوهر بردن باشد، در این حدیث مذکور نیست.

______________________________ (1) یونس (10): 58.

و اگر کسی گوید: که این حدیث ضعیف است.

جواب آنکه: این معنا مستفیض است؛ بلکه حکم متواتر معنوی دارد. پس ضعف سند در این مقام ضرر نمی‌رساند، چنانچه هرگاه شهود به حدّ شیوع رسد، دیگر عدالت شرط نیست و محض همین حدیث به این مضمون نیست، بلکه مؤید است به حدیث قرب الاسناد که حدیث هفدهم است و ملحق به صحیح است و در آن مذکور است که هر غنایی که مقارن معصیت نباشد جایز است، آنجا که فرمودند: «لا بأس به ما لَم یُعصَ به» «1» و همچنین متعاضد به حدیث بیست و سوم است که حدیث دینوری است از ابی الحسن علیه السلام که «اشتری جاریة مغنّیةً و ارید بها الرّزق». «2»

اگر کسی گوید: مراد، خرید و فروخت است نه خواندن.

جواب آنکه: مفهوم حدیث عامّ است و دیگر آنکه هرگاه خواندنش حرام باشد، قیمت آن سُحت است. نمی‌بینی که قیمت مغنّیه‌ای که برای آن حضرت وصیّت کرده بودند، نگرفت که حرام است. پس این مغنّیه محمول بر آن است که آوازش نامحرم نمی‌شنود و بهشت یاد می‌دهد و آنکه حضرت قیمت آن را سُحْت دانست آن مغنیه‌ای است که مانند زمان سابق در مجلس فجور و فسق می‌خواند، یا نامحرم آوازش می‌شنید.
______________________________ (1) قرب الإسناد، ص 294، ح 1158.
(2) تهذیب، ج 6، ص 387، ح 1151.

چنانچه عالم ربّانی مولانا محمد باقر خراسانی و فاضل کاشی و قمی و غیر ایشان از فضلا لا تُعَدُّ و لا تُحصیٰ جمع کرده‌اند بدین وجه که غنا دو قسم است: حرام، آن که مقارن معصیتی باشد و حلال، آن که از اسباب معصیت خالی باشد؛ بلکه مذکِّرِ خدا و جنّت باشد با آنکه مکرّر گفته شد که اصحاب ما احادیث غیر صحیح به اصطلاح متأخّرین اعتبار کرده‌اند. مثل حدیثِ وضویِ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم که امام محمّد باقر صلوات الله علیه بیان فرموده‌اند که: «فَدَعا بقدحٍ من ماء ...» «1»

که جمیع اصحاب تلقّی به قبول کرده‌اند و بدین حدیث عمل کرده‌اند. و علّامه در مختلف گفته که این حدیث صحیح است. «2» و همچنین شیخ شهید در ذکری «3». و حال آنکه اصحابِ حدیث گفته‌اند که روات سندِ این حدیث، حسین بن حسن ابان است و در آن حرف است که بنا بر اصطلاح متأخّرین، سبب قصور حدیث می‌شود، چنانچه شیخ بهاء الملّة و الدین فرموده؛ و حال آنکه تمام اصحاب بدین عمل کرده‌اند. و حدیث کُر، سه شِبْر و نیم در سه شبر و نیم که نزد متأخّرین صحیح نیست به آن عمل کرده‌اند و حدیث سه شبر در سه شبر که به اصطلاح ایشان صحیح است، عمل نکرده‌اند.

اگر کسی گوید: عمل کردن ایشان به حدیث سه شبر و نیم در سه شبر و نیم از جهت احتیاط عمل کرده‌اند چه سه شبر و نیم مشتمل بر سه شبر هست و عکس نیست پس در معنا به هر دو عمل کرده‌اند.

جواب آنکه: هر کس آب کثیر را سه شبر و نیم در سه شبر و نیم می‌داند حکم به تنجیس سه شبر در سه شبر می‌کند در حال ملاقات نجاست. پس حکم به تنجیس ما طهّره الله کرده و حکم به تیمّم می‌کند با وجود آب طاهر در واقع و باز منتقض می‌شود به اینکه هرگاه کسی حکم کند به آنکه اکثر مدّت حیض هشتْدَه روز است به حدیث ضعیف، و حدیث صحیح که اکثر حیض ده روز است، واگذارد. باید که درست کرده باشد چه هشتْدَه مشتمل بر ده هست و این که بگویند در این مقام متضمّن ترک نماز می‌شود چنین حکمی به خلاف سه شبر و نیم نفع نمی‌کند چه لازم می‌آید که اگر کسی هشت شوط طواف کند جایز باشد زیرا که هفت در ضمن هشت است.

______________________________ (1) کافی، ج 3، ص 24، ح 1؛ استبصار، ج 1، ص 58، ح 171؛ و تهذیب، ج 1، ص 55، ح 157.
(2) مختلف الشیعة، ج 1، ص 109، مسألۀ 67.
(3) ذکری، ص 83، سطر 21.

مصراع

چون که صد آمد نود هم پیش ماست

اگر کسی گوید: سکوت مفید حصر است در مقام بیان، خصوص در عدد که هرگاه شارع گوید طواف هفتم است یعنی زیاده نمی‌باشد.

می‌گوییم: همچنین در حدیث صحیح است که آب کثیر که به ملاقات نجاست نجس نمی‌شود سه شبر در سه شبر است یعنی لا ازید. پس چرا به حدیث صحیح عمل نکرده‌اند و به حدیث غیر صحیحِ زیاده بر سه عمل کرده‌اند؟ و همچنین حدیث «إذا التقی الختانان وجب الغسل» که به اصطلاح متأخرین صحیح نیست چه، در کتب معتبره مسطور است که اصحاب اختلاف کردند که آیا به مجرد التقای خِتانَیْن غسل واجب می‌شود یا نه. از عایشه پرسیدند، گفت: «فعلت أنا و رسول الله فاغتسلنا».

اصحاب ما رضوان الله علیهم به این عمل کرده‌اند، امّا جواب خاص که فرقۀ اولی از خصوص حدیث فصل دوم که دلیل فرقۀ ثانیه است گفته‌اند آنکه مراد از ترجیع که معصوم فرموده، در حدیث اول از فصل ثانی که «رجّع صوتک بالقرآن» «1» گردانیدن آواز در گلو نیست، بلکه معنای دیگر دارد و این تأویل، به غایت بعید و از معنا دور است و جواب دیگر از این حدیث گفته‌اند که این حدیث ضعیف است، و ردّ این جواب از فرقۀ ثانیه مکرّر گذشت. دیگر آنکه فرقۀ ثانیه را می‌رسد که بگویند ما مذهب متقدّمین اخباریّین داریم و احادیث کتب اربعه را همه صحیح می‌دانیم مگر آنچه ایشان خود استثنا کرده باشند و تقلید شما که متأخّرینید بر ما واجب نیست که هر حدیثی که شما به اصطلاح خود حکم بر ضعف آن کنید ما نیز متابعت شما کنیم.

______________________________ (1) در کافی، ج 2، ص 451، ح 13 «رجِّعْ بالقرآن صوتک» ضبط شده است.


و از حدیث دوم که: «انّ القرآن نزل بالحزن» «1» جواب داده‌اند که معنای حدیث این است که باید شما در حال قرآن خواندن متلبّس به حزن و اندوه باشید، نه آنکه صوت شما حزین باشد.

فرقۀ ثانیه ردّ این جواب کرده‌اند که این خلاف ظاهر است، چه «اقرؤوا القرآن بالحزن» یعنی به صوت حسنِ حزین، به قرینۀ احادیث دیگر، که از آن جمله: «اقرؤوا القرآن بصوتٍ حسنٍ» «2»؛ زیرا که کما إنّ القرآن یفسّر بعض آیاته بعضاً، کذلک الأحادیث یفسّر بعضها بعضاً.

دیگر تا ضرورتی داعی نباشد قرآن و حدیث را از ظاهر خود نباید کیبانید «3»، خصوصاً برای تصحیح مذهب خود، و الّا امان بر می‌خیزد. چه هر کس قرآن و احادیث، به اشتهای خود تأویل می‌تواند کرد، چه احتمال مجاز عقلی و مجاز لغوی و مجاز در حذف و تقدیر و غیر ذلک می‌باشد.

القصّه، احادیثی که در فصل ثانی که از کتب معتبرۀ معمول بها منقول است و بعضی از آنها دلالت بر جواز غنا در قرآن دارد و بعضی بر بعض افرادِ دیگر غنا، همه را رد کردن به عنوان حکم به ضعف یا به تکلّف در تأویل، تا آنکه حرمت غنای مطلق برسد نهایت تعسّف است. و عناد از او ظاهر می‌شود و تعصّب نعوذ بالله منه و اگر ایشان بعضی را تأویل کند ناچار است که به بعضی دیگر عمل کنند مثل «مغنیة تزفّ العرائس». یا آنکه این حدیث را نیز با وجود صحّت طرح کنند اول موجب ترجیح بلا مرجّح چه این احادیث یا صحیح است یا ملحق به صحیح یا متواتر المعنی است پس به بعضی عمل کردن و بعضی را طرح کردن ترجیح بلا مرجّح است. و از ثانی لازم می‌آید طرح احادیث صحیحه با وجود امکان عمل و جمع بدون طرح؛ حال آنکه دانستی که ضعف سند وقتی که مؤیَّد به احادیث متکاثره باشد که در حقیقت متواتر المعنی و لا أقل مستفیض است قصوری ندارد. خصوص بنا بر مذهب متقدّمین که جمیع احادیث کتب اربعه که صاحبش تأویل آن نکرده باشد، به آن عمل می‌توان کرد، به تخصیص وقتی که به سر حدّ استفاضه و اشاعه رسیده باشد. بنا بر طریقۀ متأخّرین هم به مراعات توثیق راوی محتاج نیست.

______________________________ (1) کافی، ج 2، ص 449، ح 2.
(2) کافی، ج 2، ص 449، ح 2. و فیه: «إنّ القرآن نزل بالحزن فاقرأوه بالحزن».
(3) کیبانیدن: به یک سو رفتن، کناره کردن، منحرف نمودن (در اینجا تعبیر و تأویل نمودن).


و همچنین از حدیث دوازدهمِ فصل ثانی که در آن مذکور است که راهگذران از حُسن صوت حضرت امام زین العابدین صلوات الله علیه بیهوش می‌شدند، جواب گفته‌اند که احتمال دارد که واسطۀ تذکیر و موعظه باشد که از کلام امام مستفاد می‌شده، نه آنکه به آواز خوش می‌خوانده، ردّ این جواب کرده که در حدیث مذکور است که «فَصَعِقَ مِنْ حُسْنِ صَوتِهِ» پس دیگر کی تاب این توجیه را دارد؟

و دیگر آنکه اگر به اعتبار آن باشد که ایشان می‌گویند می‌بایست «من حسن کلامه» یا «من حسن محاورته و نطقه» و امثال این عبارات که آواز در او فهمیده نشود بگوید، زیرا که آن قسم را حسن محاورت و حسن کلام می‌گویند نه حسن صوت و این بدیهی است.

دیگر آنکه مکرّر گفته شد که در دلایل نقلیه به ظاهر متبادر استدلال می‌کنند. و احتمال خلاف ظاهر در آیه و حدیث منافی استدلال به آن نیست. و اینکه مشهور است که «إذا قام الاحتمال بطل الاستدلال» در دلایل عقلیه و مقام برهان است که علوم عقلیه و اعتقادیه است نه مسائل فروعی که در آنها ظن قائم مقام علم است. و اگر احتمال خلاف متبادر در دلیل نقلی مُضرّ باشد هیچ دلیل نقلی نمی‌باشد چه لا اقل احتمال مجاز و حذف در کلام می‌باشد، بلکه ده احتمال مشهور در آن می‌رود چنانکه در اصول گفته‌اند که هر دلیل نقلی مبنی بر ده مقدّمۀ ظنّیه است.

و از حدیث دوازدهم که سقّایان در درِ خانۀ آن حضرت می‌ایستادند و آواز خوش می‌شنیدند، جواب گفته‌اند که حدیث ضعیف است به سبب ارسال و بودن «سهل» در طریق.

فرقۀ ثانیه ردّ این جواب به طریق سابق کرده‌اند که ضعف سند با وجود تأیید احادیث صحیحه و حسنه و به سر حدّ استفاضه و تواتر معنوی رسیدن مضر نیست. خصوص به اصطلاح متقدمین که سند معتبر نیست. با آنکه ابن ادریس در سرائر این حدیث را به سند صحیح نقل کرده «1» و دیگر احادیث فصل اوّل ضعیف نیز دارد و سند صحیح به اصطلاح متأخّرین در احادیث فصل اول بسیار کم است و از حدیث هشتم جواب چنین گفته‌اند که ضعیف است و یَحْتَمِل که محمول بر تقیّه باشد! چه، خلفای بنی عبّاس کنیزان مغنّیه را نگاه می‌داشتند به جهت خواندن و ساز نواختن.

فرقۀ ثانیه ردّ جواب فرقۀ اولی چنین کرده‌اند که ضعف سند چنان که مستوفیٰ دانستی قصوری ندارد. چنانچه در احادیث فصل اوّل که در حرمت غناست فی الجمله، حدیث ضعیفش زیاده بر صحیح است. امّا چون استدلال به مجموع شده قصوری ندارد با وجود مؤیّد بودن به احادیث متظافره، خصوص که حدیث صحیح نیز در آن میان باشد. و اینکه گفتید خلفای بنی عبّاس مدارشان بر کنیزان مغنّیه بود مؤیّد ماست. چرا که غنایی که مذموم است، همان است که در مجلس فسوق و فجور باشد و مغنّیه زنی باشد که آوازش مردان بشنوند یا شهوت انگیزد. و آنچه مباح است آن است که در قرآن و ذکر و مرثیه باشد و در امری که بنده را به خدا نزدیک کند تا جمع میانۀ احادیث شود؛ زیرا که جمع کردن میانۀ احادیث بِهْ از طرحی است که فرقۀ اولی می‌کنند. چنانکه اکثر احادیث فصل ثانی را طرح می‌کنند؛ بلکه بعضی از ایشان همه را رد می‌کنند مگر حدیث مغنّیه‌ای که عروس به خانۀ داماد برد.
______________________________ (1) مستطرفات السرائر، ص 97، ح 17.


اگر کسی گوید: معصوم از این جهت تقیّه کرده در این حکم که بعض فقهای عامّه، غنا را مباح می‌دانند.

جواب آنکه: دانستی که حرمت غنا نزد عامّه از نقلی که از ایشان شد رجحان دارد بر اباحه، و مباح لازم نیست که از کسی سر زند.

آری در واجب از قبیل پا شستن در وضو، باید تقیّه در آن کرد. نمی‌بینی که مسح بر خُف و شُرب نَبیذ که نزد عامّه مباح است نه واجب، معصوم می‌فرماید که من در آنها تقیّه نمی‌کنم، زیرا که اگر کسی امر مباح نزد ایشان که غنا باشد نکند یا نگوید، او را جعفری و امامی نمی‌دانند، تا باید تقیّه کند، بلکه اگر بالفرض غنا نزد عامّه حلال باشد و اباحه‌اش را رجحان داده باشند و کسی نخواند و در حکم به حلّیت و حرمت آن ساکت باشد، تشیّع او معلوم نمی‌شود تا بایدش فتوای ناحق دادن. با آنکه معصوم در بعض مقامها که مجلس فسق و معصیت بوده، حکم بر حرمت آن کرده و در غیر آن به اباحه. آری، حرام باید از کسی سر نزند و واجب فوت نشود. پس حمل حرمت غنا بر تقیّه، در این صورت لازم می‌آید که اولی باشد؛ چه، حرمت و واجب به تقیّه سزاوارتر است، یعنی چیزی که نزد عامّه حرام باشد، باید که معصوم تقیّةً از آن نهی کنند مثل متعۀ نساء و غنا، از این قبیل است که حرمتش نزد ایشان رجحان دارد و همچنین واجب به تقیّه سزاوارتر است. مثل پا شستن در وضو که معصوم از روی تقیّه امر به شستن پا در وضو می‌کند، نه در امر مباح که تقیّه در آن ضرور نیست.

دیگر آنکه کثیری از عامّه، غنا را به تحسین صوت تفسیر کرده‌اند. پس جمعی که تفسیر چنین کنند و غنا را حرام دانند، باید جمیع افرادِ خواندن به صوت حسن را حرام دانند. پس انْسَب به تقیه این بود که معصوم، مطلقِ صوت حسن را تقیّةً حرام داند. و حال آنکه هیچ یک از علمای خاصّه قائل نیست که صوت حسن را تقیّةً معصوم حرام دانسته، با آنکه اصل در اشیاء حِلّ است تا خلافش ظاهر شود، چه در حدیث، در کتاب من لا یحضره الفقیه در باب اذان و اقامه وارد است که «کل شی‌ء مطلق حتی یرد علیه النّهی» «1» پس هر کس دعوی حرمت چیزی می‌کند بایدش دلیل گفتن. پس استدلال منصب کسی است که دعویِ حرمت جمیع افراد غنا می‌کند.

اگر کسی گوید که: اصل در اشیاء حلّ است، اگر دلیلی بر خلافش نباشد، و دلیل بر حرمت غنا هست.

جواب آنکه: دلیل بر حرمت غنا فی الجمله قائم است نه بر حرمت جمیع افراد غنا، و احادیث متعارض است و فرقۀ اولیٰ طرحِ حدیث فصل ثانی می‌کنند و فرقۀ ثانیه، جمع میانۀ احادیث متعارضه می‌کنند و اتّفاق علماست بر آن که جمعْ بِهْ از طرح است، چنان که گذشت.

______________________________ (1) الفقیه، ج 1، ص 317، ح 937.

و دیگر آنکه هرگاه فرقۀ اولیٰ در صدد این باشند که به وجهی از وجوه، حدیث فصل ثانی را رد کنند، فرقۀ ثانیه نیز می‌توانند گفت که ارباب لغت که تفسیر غنا به ترجیع صوت مطرب کرده‌اند، مخالف مذهب‌اند و بر تفسیر ایشان اعتبار نیست؛ بلکه غنا همان است که در عرف آن را غنا گویند، یا مقارن معصیت یا قول لهو و لغو و زور باشد، نه به تفسیر مخالف، با آنکه کثیری از خاصّه مثل صاحب مسالک، غنا آن را می‌دانند که در عرف غنا گویند «1» و آنچه بالفعل قرّاء و ذاکران می‌خوانند آن را در عرف غنا نمی‌گویند و هر که غنا می‌داند، نخواند و نشنود. و از حدیث نهم که «فلیس منّا من لَمْ یتغنّ بالقرآن» جواب چنین گفته‌اند که این حدیثی است که عامّه در تفسیر خود ذکر کرده‌اند. و دیگر آنکه «لم یتغنّ» به معنای «لم یستغن» آمده چنان که گذشت. ردّ این جواب کرده‌اند که فرقۀ خاصّه هم نقل این حدیث کرده‌اند. چنانچه شیخ ابو علی طَبْرِسی در تفسیر خود در تأیید آنکه قرآن را به صوت حسن باید خواند، آورده. «2»

دیگر آنکه «لم یتغنَّ» به معنای «لَم یستغن» بعید است. چنانچه در حدیث نهم بر وجه أَتَمّ و اکمَل سَبْق ذکر یافت «3» که شیخ طَبْرِسی «تَغَنَّ» به معنای غنا فهمیده نه استغنا. «4»

______________________________ (1) مسالک الأفهام، ج 1، ص 165 (2) مجمع البیان، ج 1، ص 16، مقدمه.
(3). ب: سعد به عبد الله گفت که: شنیده‌ام که تو قرآن را به آواز خوش می‌خوانی. عبد الله جواب داد که آری! الحمد لله که خدا این نعمت را به من کرامت فرموده که قرآن را به آواز خوش می‌خوانم. مقارن این، سعد گفت: که حضرت فرمود: «إنّ القرآن نَزَلَ بالحُزْن، فإذا قرَأتُموه فأبکوا، فإنْ لَمْ تَبْکوا فَتَباکوا و تَغَنُّوا بِهِ، فَمَنْ لَمْ یَتَغَنَّ بِالقرآن فَلَیْسَ مِنّا» [مجمع البیان، ج 1، ص 16] در این صورت ... طبع مستقیم حاکم است که «تغنّ» به معنای غناست نه استغنا. و سید مرتضی در دُرَرْ و غُرَرْ به معنای غنا فهمیده، اگر چه ثانیاً از دیگری نقل می‌کند که به معنای [متبادر] حمل نموده و شعری از عرب به استشهاد آورده؛ امّا دانستی که دلایل نقلیه را بر معنای متبادر حمل باید نمود مادامی‌که داعی بر تأویل نباشد. و اگر کسی گوید که اینجا داعی بر تأویل هست که احادیثِ دالّ بر حرمتِ غنا باشد، جواز دلیل آنکه بر حرمت بعض افراد است نه جمیع افراد، چنانکه مکرّر گذشت. و دیگر حدیث معاویة [بن] عمّار که حدیث پنجم است و غیر آن نصّ و مشهور این معناست؛ لکن مؤلّف را اعتقاد این است که اگر قرآن و اذکار به سر حدِّ غنا برسد حرام است، امّا خواندنِ قرآنْ بالفعل و اذکار و مراثی، غنا نیست؛ چه اعتقاد این است که در عرفْ غنا نمی‌گویند (منه سلّمه الله).
(4) مجمع البیان، ج 1، ص 16.

و کلامش مُشعِر بر این است که غنا در قرآن مستحب است، با آنکه قرآن و حدیث را از ظاهر خود منحرف نساخته، حمل بر معنای متبادر باید کرد، بی‌ضرورتی بر تأویل.

اگر کسی گوید که: اینجا داعی بر تأویل که احادیث دالّه بر حرمت غنا باشد، هست؟! جواب آنکه: احادیث دالّه بر حلّیت بعض افراد غنا نیز بسیار است. مثل غنای در قرآن، چنانچه در حدیث پنجم که صحیح معاویة بن عمّار است و غیر آن از احادیث دیگر، نص در این است. و اگر بالفرض و التقدیر «تغنَّ» در حدیث «لیس منّا من لم یتغنّ بالقرآن» عامّه تنها تفسیر به غنا کرده باشند دون خاصّه، قصوری ندارد. چه، محدّثین و لغویّین و مشهورین در هر فن، کمال سعی می‌کنند که در فنّ خود کامل باشند و کسی غلطی بر ایشان نگیرد و لهذا امامیه اعتماد بر تفسیر اهل سنت و تصحیح لغت ایشان می‌کنند. مثل صحاح و قاموس و همچنین در امثال مسائلی که دخل در مذهب تسنّن نداشته باشد و بر عکس حتّی آنکه بعضی از فرقۀ محقّه امامیه تفسیر ابی عبید هروی [را] بر تفسیر ابن بابویه رحمة الله علیه ترجیح داده‌اند؛ چرا که آنها اعلمند به فنون لغت. با آنکه صدوق از عظما و رئیس المحدّثین است و ابی عبید از اهل تسنن، و غنا نه با تشیّع منافات دارد و نه با تسنّن.

و از این جمله است تخطئۀ ابن ادریس، شیخ طوسی را در حکایت قائد عبد الرحمن که شیخ گفته، که در مکه بوده و حال آنکه بلاذری گفته در یمامه بوده و بلاذری اعلم است به سِیَر از شیخ، با آنکه شیخ از اکابر اهل تشیّع است و بلاذری از اصاغر اهل تسنّن. و بسا باشد که مسلمانان رجوع به طبیب یهود و نصرانی کنند و به طبیب مسلِم نکنند. آری، اگر اختلاف و منافاتی داشته باشد که جمع نشود به سبب آنکه هر یک اختصاص به مذهبی داشته باشد، مثل پا شستن در وضو و مسح پا و متعۀ نساء، و امثال آن، رجوع به ترجیحات مقرّره باید کرد و هر چه موافق اهل خلاف است ترک باید کرد، فإنّ الرُّشْدَ فی خِلافِهِم، و ما نحن فیه از این قبیل نیست. چه، هر یک از مخالف و مؤالف، به حرمت غنای فی الجمله قائل شده‌اند و هر یک، بعض افراد را به مقتضای احادیث تجویز کرده‌اند.

و بعد از ملاحظۀ احادیث فصلین، مخفی نیست که مبالغۀ فرقۀ اولیٰ در حرمت غنا تا به مرتبه‌ای که قاریان قرآن به صوت حسن و ذاکران و مرثیه‌خوانان را جُلا؛ بل کلا فاسق دانند چنانکه از بعضِ فرقۀ اولیٰ مشاهده می‌شود، وجهی ندارد. چه، بر تقدیری که جمیع افراد غنا حرام باشد، خواندن هیچ کدام از این جماعت، چنانکه می‌شنویم غنا نیست و صاحب این قسم خواندنها، فاسق نیست. با آنکه مؤلف جمیع افراد غنا [را] حرام می‌داند. امّا آنچه در عرف آن را غنا گویند و آنچه بالفعل قرّاء می‌خوانند یا مقارن ذکر از اشعاری که بنده را به خدا نزدیک کند، غنا دانستن و حکم به تفسیق صاحبش کردن، خلاف احتیاط می‌داند. چه، این جماعت نیز احادیث بر استحباب صوت حسن دارند و بر تجویز بعض افراد غنا، مثل غنای در قرآن. پس چنان که شخصی که نماز جمعه را حرام می‌داند، تفسیق آنکه واجب می‌داند نمی‌کند، سزاوار است که کسی که تمام افراد غنا را حرام می‌داند، تفسیق آنکه بعض افراد، مثل غنا در قرآن خواندن و ذکر خدا، مباح می‌داند، به طریق اولی نکند. چه، تنافی میان واجب و حرام اشدّ از تنافی میان جواز و حرام است «1» و چنان که سزاوار است که مُحرِّم، تأویل در دلایل کسی که نماز جمعه را واجب می‌داند، نکند سزاوار است که مُحرِّم غنا مطلقاً تأویل در دلیل کسی که غنا را جایز می‌داند، در بعض افراد نکند. چه، دانستی که دلایل نقلی بر معنای متبادر حمل باید نمود، مادامی‌که داعی بر تأویل نباشد.

______________________________ (1) الف و ب: چه میان واجب و حرام غایت بُعد است. مثل بُعدِ میانۀ سیاهی و سفیدی. و بُعدِ میانِ مباح و حرام مثل بُعدِ ما بین سفیدی و زردی است. (منه طوَّلَ الله عمره).

و مکرّر معلوم شد که در این دلایل داعی بر تأویل نیست و اگر غنای به معنای ترجیعِ صوتِ مطرب را، کسی غنا داند. شک نیست که خواندن به صوت حَسَن با حُزن مشکل است که منفکّ از غنا شود و حال آنکه معصوم، قرآن را و غیر قرآن مثل مناجات ایلیا صلوات الله علیه را با صوت حسن مقارن حزن می‌خواندند چنان که گذشت. پس لازم می‌آید که بعض افراد غنا مباح باشد، چنانچه فرقۀ ثانیه می‌گویند به دلیل احادیث فصل ثانی، تا اینجا کلام فرقۀ اولیٰ بود در تأویل احادیث فصل ثانی، و حاصل تأویل اینکه: هر حدیثی که دالّ بر جواز غنا در بعض افراد باشد؛ مثل قرآن و ذکر و مرثیه همه را طرح می‌کنند مگر نادری که تأویل دیگر می‌کنند و هیچ فردی از افراد غنا مباح نمی‌دانند، مگر غنای در عُرس و حُدا، و آن هم بنا بر خلافِ نادری از اصحاب که غنا در حدا و عُرس نیز حرام می‌دانند و فرقۀ اولی چندان مبالغه در حرمت غنا می‌نمایند که می‌گویند قرّاء و ذاکران و مؤذّنان و مرثیه‌خوانان این روزگار جُلا بل کُلا، مُغَنّی و فاسقند.

امّا فرقۀ ثانیه که بعض افراد غنا را جایز می‌دانند، دو جواب از احادیث فصل اول می‌گویند. اول چنان که گذشت که الغناء که معرَّف به [الف و] لام در آن احادیث واقع شده، دلالت بر عموم حرمت جمیع افراد غنا ندارد. چه، معرَّف به [الف و] لام به حسب لغت دلالت بر تعمیم ندارد؛ مگر به قرینه آنکه خاص مراد نیست. و در صورت وجود قرینه بر عدم ارادۀ خاص، ارادۀ بعضی افراد معیّن بدون تعیین منافی غرض حکمت و افادۀ [الف و] لام و سیاق بیان است. پس ناچار است که الف و لام را در چنین صورتی حمل بر عموم و استغراق کنند و ما نحن فیه از این قبیل نیست.

چه، شایعِ در آن زمان، غنا بر سبیل لهو بوده و همچنین در آن زمان، کنیزکان در مجالس خمور و فسوق و فجور و ملاهی غنا می‌کرده‌اند و صوت خود به مردان می‌شنوانده‌اند، و تکلّم به کلام باطل می‌نموده‌اند. و لهذا تفسیر لهو حدیث و قول زور به غنا شده. پس هرگاه حال بدین منوال بوده باشد، احادیث فصل اول را که دلالت بر حرمت غنا دارد، اشاره به افراد غنای شایعه در آن زمان باید گرفت که غنای اهل فسق است نه قرآن و اذکار و مراثی و هر چه بنده را به خدا نزدیک کند. چه، عامْ، مخصَّص امری است شایع؛ بلکه بعضی می‌گویند: «ما من عامٍ إلّا و قد خُصّ» و بعضی بر آن‌اند که این قول شافعی است، و العهدة علی الراوی. و از جمله مواضعی که عام را تخصیص داده‌اند قوله تعالی: «وَ الْمُطَلَّقٰاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلٰاثَةَ قُرُوءٍ» «1» که آن را تخصیص داده‌اند به ما عدای زنان حامله، چرا که عدّۀ زنان حامله، وضع حمل است.

چنان که می‌فرماید: «وَ أُولٰاتُ الْأَحْمٰالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ» «2» و با آنکه این آیه شامل همۀ زنان آبستن است، تخصیص می‌دهند آن را به عدّۀ طلاق، چه عدّۀ وفات زنِ آبستن ابْعَدِ اجَلَیْن است از وضع حمل و چهار ماه و ده روز، چنان که می‌فرماید: «وَ الَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً» «3» پس احادیث فصل اول که دالّ بر حرمت غناست، تخصیص به غنای شایع در آن زمان می‌دهند، به قرینۀ احادیث دیگر که از آن جمله حدیث هشتدهم است که ابو بصیر به سند صحیح از امام جعفر صادق علیه السلام نقل کرده «قال أبو عبد الله علیه السلام: أجْرُ المُغَنِّیة الّتی تَزُفُّ العرائس، لیس به بَاْس وَ لَیْسَتْ بِالّتی تَدْخُلُ عَلَیْهَا الرِّجال» «4» زیرا که این حدیث دلالت دارد بر آن که منشأ حرمت، داخل شدن مردان است و شنیدن مردان بیگانه آواز ایشان را و دیدن نامحرمان، نه ______________________________ (1) بقره (2): 228.
(2) طلاق (65): 4.
(3) بقره (2): 234.
(4) کافی، ج 5، ص 120، ح 3.

اصل غنا. و حدیث نوزدهم نیز که ابی بصیر از حضرت باقر علوم اولین و آخرین صلوات الله علیه روایت کرده مؤید است که «قال: سألْتُ أبا جَعْفَر علیه السلام عَنْ کَسْبِ المُغَنِّیات، فقال: الّتی تَدْخُلُ عَلَیْهَا الرِّجال حَرام وَ الّتی تُدعی الَی الأعراسِ، لَیْسَ بِهِ بَاْس». «1»

و همچنین مؤیَّد است به حدیث بیست و چهارم که ملحق به صحیح است که در کتاب قرب الاسناد، علی بن جعفر از برادرش نقل کرده «قال: سألتُهُ عَن الغِناء فی الفِطْرِ وَ الأضْحیٰ وَ الفَرَحِ، قالَ: لا بَاْسَ [بِهِ] مٰا لَمْ یُعْصَ بِهِ». «2»

و نیز تقویت مدعا می‌کند آنچه در کتاب علی بن جعفر در حدیث هفدهم است. «قال: سألْتُهُ عَنِ الغِناءِ فی البَطَرِ وَ الفَرَح. قال: لٰا بَاْسَ [بِهِ] مٰا لَمْ یُعْصَ بِهِ» «3» و مؤیَّد است به حدیث اول فصل ثانی از ابی بصیر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام که فرمودند: «فإنَّ اللهَ عَزَّ و جلَّ یُحِبُّ الصّوتَ الْحَسَن یُرَجّعُ بِهِ تَرجیعاً» «4» و باز تأیید این تأویل است، صدر حدیث پانجدهم «5» از فصل اول، آنجا که می‌فرماید: «اقْرءُوا القرآنَ بِألحانِ العَرَبِ» «6» چرا که لحن به معنای غناست. چنان که لغت اشعار بر این دارد و ابن اثیر تصریح کرده به اینکه لحن، غناست. «7» و بعضی از فُضلا مثل فاضل ربّانی و عالم حقّانی مولانا محمد باقر خراسانی و غیره نیز تصریح به این کرده‌اند که لحن، غناست. «8» پس از این حدیث معلوم می‌شود که غنا دو قسم است.

یک قسم غنای عرب است که امر می‌کند به قرآن خواندن به آن قسم. و یک قسم دیگر، غنای اهل فسق است که منع کرده در آخر حدیث از آن. و این جواب حاصل جواب فاضل صمدانی مولانا محمد باقر خراسانی است در کفایة. «9»

و مخفی نماند که چون عام، مخصّص شود ضعف در دلالت بر مدّعا به هم می‌رسد، چنانچه در اصول مقرّر شده. پس احادیثی که دلالت بر حرمت جمیع افراد غنا دارد هرگاه غنای در حُدا و در عروسی به اتّفاق به در رَوَد دلالتش بر حرمتِ باقی ضعیف می‌شود به قاعدۀ اصول، که عام مخصَّص دلالتش بر باقی افراد ضعیف است فتأمّل.

و جواب دوم فرقۀ ثانیه از احادیث فصل اول که دلیل ایشان است بر حرمت غنا مطلقاً، اینکه تخصیص می‌دهند احادیث فصل اول را به ما عدای قرآن و اذکار و کلام مجلس ذکر که موعظه و حکمت باشد و مردم را به خدا نزدیک گرداند و حمل می‌کنند احادیثی که دلالت بر مذمت غنا در قرآن دارد، بر اینکه غنای در قرآن مذموم است اگر مثل غنای اهل فسق باشد و مؤیّد این تأویل صدر حدیث دوم از فصل اول است که در آن اولْ امر به لحون عرب شده در قرآن خواندن و در آخر حدیث منع از لحون اهل فسق کرده و لحن به معنای غناست چنانچه مذکور شد و اگر لحن به معنی غنا نباشد، پس لحن اهل فسق هم غنا نخواهد بود.

پس بایست که منع از آن لحن در حدیث واقع نشود، چه خواندن اهل فسق اگر غنا نباشد حرام نخواهد بود، و حال آنکه منع از لحن اهل فسق شده. باز فرقۀ دوم که بعض افراد غنا [را] مباح می‌دانند، مثل قرآن و اذکار و مراثی و اشعاری که مشتمل بر مواعظ و نصایح باشد و بنده را به خدا نزدیک کند، می‌گویند که شما که فرقۀ اول باشید این را غنا می‌دانید، و حال اینکه این خلاف تحقیق است. چه، غنا در حقیقت آن است که:

______________________________ (1) این روایت در کافی، ج 5، ص 119، ح 1، از ابا عبد الله (امام صادق علیه السلام) روایت شده است.
(2) قرب الإسناد، ص 294، ح 1158.
(3) مسائل علی بن جعفر، ص 156، ح 219.
(4) کافی، ج 2، ص 451، ح 13. در نسخه خطی این روایت از امام صادق علیه السلام نقل شده است.
(5) ب: دوم.
(6) کافی، ج 2، ص 450، ح 3.
(7) النهایة، ج 4، ص 242، «لحن».
(8) کفایة الأحکام، ص 8685.
(9) کفایة الأحکام، ص 8685.

لهو باشد یا قول زور، یا در مجلس معاصی و خمور، یا از زنی باشد که آواز آن [را] مرد بشنود، یا کسی که خواندن او شهوت انگیزد و نفس بهیمی به حرکت آورد.

چنانچه لهوِ حدیث و قولِ زور را معصومْ تفسیر به غنا کرده. و نیز فرموده که قصوری ندارد غنا وقتی که با آن معصیتی نباشد.

چنانچه در حدیث هفدهم از علی بن جعفر گذشت که فرمود: «لا بأس [به] ما لم یُعْصَ به» «1» و فرمود کنیزک مغنّیه اگر جنّت به یاد تو دهد در حالت خواندن گناهی بر تو نیست. چنانچه در حدیث هشتم گذشت که «ما علیک لو اشتریتها فذکرتک الجنّة». «2» فرقۀ اولی جواب از این گفته‌اند که هرگاه غنا از کلام شارع حکم به حرمت آن نشده باشد و حقیقت نداشته باشد، رجوع به اهل لغت می‌کنیم و غنای لغوی بر اینها صادق است.

فرقۀ ثانیه در ردّ این جواب گفته‌اند که مقرر است که الفاظ مأخوذه در شرع محمول بر تفاهم عرف است چنان که گذشت. پس در اینجا محمول نه بر حقیقت شرعی است، چه آن متحقّق نیست و نه لغوی به واسطۀ اختلافات بسیار که مفهوم محصّل معیّنی متحقق نمی‌شود. بلکه محمول بر غنایی است که در عرف آن را غنا گویند؛ و قاری قرآن و ذاکر ذکر الهی و اشعار مقرِّب به خدای که مقارن ذکر باشد و مرثیۀ شهدا [را] در عرف غنا نمی‌گویند؛ و در مواضع غیر محصوره، علمای دین حمل بر عرف کرده‌اند نه بر لغت! نمی‌بینی که آب گل‌آلود در لغت و در نفس الامر آب مطلق نیست، و مع هذا با آن وضو درست می‌دانند چرا که در عرف آن را آب مطلق می‌گویند نه در لغت، چه در لغت آب برای غیر ممزوج موضوع است و همچنین آب کوزه که اندک گُلابی داشته باشد، همین حکم [را] دارد که مادامی‌که در عرف آن را آبِ مطلق می‌گویند وضو با آن درست است و همین که آب گلاب گویند طهارت با آن درست نیست. و غبن در سودا نیز حدّ معیّنی در شرع ندارد که اگر ده دوازده مثلًا تفاوت باشد خیار غبن ثابت است؛ بلکه هر قدر در عرف غبن گویند. بلکه در بعضی مواضع عرف را بر شرع تغلیب و ترجیح داده‌اند و شرع را واگذاشته‌اند به عرف عمل کرده‌اند.

______________________________ (1). مسائل علی بن جعفر، ص 156، ح 219.
(2) الفقیه، ج 4، ص 60، ح 5097.

از آن جمله به نصّ کلام الله که: «لٰا تَدْخُلُوا بُیُوتاً حَتّیٰ تَسْتَاْذِنُوا» «1» داخل شدن خانۀ بیگانه بدون اذن جایز نیست؛ و به اتفاق، خبر صبی غیر بالغ اعتبار ندارد و مع هذا هرگاه شخصی به در خانۀ زید مثلًا رود و طفلی گوید که داخل شوید، اتّفاق کرده‌اند که دخول [در] آن خانه جایز است. و از آن جمله، آنکه چیزی می‌خرد یا می‌فروشد، باید بالغ و عاقل باشد و لهذا تا بالغ و رشید نشده، ولیّ از جانب او می‌فروشد و می‌خرد کما قال الله سبحانه: «وَ ابْتَلُوا الْیَتٰامیٰ حَتّٰی إِذٰا بَلَغُوا النِّکٰاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ» «2» مع هذا، اطفال و کودکان غیر بالغ در بازارها انواع امتعه و اسباب می‌فروشند و فضلا و علما از ایشان می‌خرند و به اتفاق مشروع است و می‌گویند که در اینجا عرف غلبه بر شرع کرده، چنانچه شهید علیه الرحمه بدین تصریح کرده. پس هرگاه عرف را تغلیب و ترجیح بر شرع داده باشند یعنی شرع را واگذاشته عمل به عرف کرده باشند در امثال این مواضع.
______________________________ (1) «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لٰا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّٰی تَسْتَأْنِسُوا» سورۀ نور (24): 27، هر چند مؤلف آیه را غلط نقل نموده؛ اما استیناس به معنای استعلام و استکشاف هم آمده است.
(2) نساء (4): 6.

و غنا را در ما نحن فیه حقیقت شرعی نباشد، چه، لازم که بر معنای لغوی حمل کرده شود با کمال اختلاف که مفهوم معیّنی به دست نمی‌آید؛ بلکه در این مقام به طریق اولیٰ محمول بر تفاهم عرف است، چنانچه قاعدۀ مقرّره است. و به تتبّع محقّق می‌شود که هرجا منع از غنا شده، یا مقارن آلات لهو بوده و شنیدن آواز نامحرم و یا مجلس فسق و فجور و خمور. و هرجا که این نبوده امر شده یا مباح بوده. و اکثر به لفظِ صوتِ حسن واقع شده، هرجا که مقارن معصیتی نبوده. هر کس تتبّع کند و تعصّب نکند می‌داند که چیست. حَفَظَنا اللهُ عَن الشرِّ وَ الفَساد وَ عَصَمَنَا عَنِ التعصُّبِ و العِناد.

اگر کسی گوید: از جانب فرقۀ اولیٰ که مطلق غنا حرام می‌دانند که بر تقدیر تسلیم جواز غنا در قرآن و ذکر، جواز غنا در اشعار کِیْ می‌رسد؟

فرقۀ ثانیه در جواب می‌گویند که: هرگاه صوتِ حسن ممدوح باشد و شعر مذموم نباشد از جمع دو مباح، حرام حادث نمی‌شود، چنانچه در قرب الاسناد از عبد الله از جدّش علی بن جعفر، از برادر بزرگوارش منقول است که علیّ بن جعفر از آن حضرت سؤال نمود «أ نُنْشِدُ الشِّعرَ فِی المَسْجِد، قال: لا بأس به». «1»

اگر کسی گوید: حکم کلّ غیر از حکم جزء است پس ممکن است که از ضمّ دو مباح حرام باشد.

جواب آنکه: اوّلًا این که حکم کلّ غیر از حکم جزء است دعواست و اثبات آن بر شماست و بر تقدیری که چنین باشد وقتی است که حکم بر کلّیت و جزئیّت باشد نه بر حقیقت چه می‌توان گفت هرگاه یک انسان در خانه‌ای گنجد یا قرص نانی او را سیر کند لازم نیست که جمیع انسان چنین باشد زیرا که در اینجا حکم بر حقیقت نیست، امّا در جایی که حکم بر حقیقت باشد مثل آنکه یک قطرۀ آب، سرد و تر است و تمام دریاها سرد و تر است کسی را نمی‌رسد که بگوید از اینکه یک قطره سرد و تر باشد لازم نیست که کلّ آبها چنین باشد و این در علوم عقلیّات مصرّح به است.

______________________________ (1) قرب الإسناد، ص 289، ح 1143.

اگر کسی گوید که: از ملاحظۀ جمیع تفاسیر چنان معلوم می‌شود که هر صوتی که مشتمل بر ترجیع و اطراب، هر دو باشد، غناست و هر چه غناست، حرام است.

جواب آنکه: هرگاه مذهب فرقۀ ثانیه این باشد که غنا آن است که در عرف آن را غنا گویند، یا مقارن معصیتی باشد و جمیع افراد غنا مثل تغنّی در قرآن به نصّ حدیث حرام نیست. در این وقت صغرا و کبرا، هر یک بر تقدیری در حیّز منع است. چه، می‌گویند که قرائت قرآن به صوت حسن منفکّ از ترجیع و اطراب در عرف و عادت نمی‌تواند شد، و مع هذا غنا نیست. پس صغرا ممنوع است، چه غنا آن را می‌دانند که در عرف غنا گویند. و اگر چه ترجیع و اطراب با او نباشد؛ و هر چه در عرف غنا نگویند، گو غنا به معنای ترجیع صوت مطرب باشد و لا نُسلِّمْ که هر غنا به این معنا با ترجیع و اطراب حرام باشد. چه، ممکن است که ترجیع صوت مطرب در قرائت قرآن متحقّق شود و در عرف آن را غنا نگویند. گو غنا به معنای ترجیع صوت مطرب باشد. پس کبرا ممنوع است از دو وجه: یک وجه آنکه لا نُسَلِّم که هر غنای به معنای ترجیعِ صوتِ مطرب حرام باشد؛ بلکه هر غنایی که در عرف غنا گویند حرام است. و وجه دیگر بر تقدیر تسلیم، آنکه، غنایِ به معنای ترجیع صوت مطرب حرام است؛ لازم نیست که هر غنایِ کذایی حرام باشد چه غنای در قرآن به این معنا حرام نیست به حدیث «رجّع صوتک بالقرآن». «1» و شک نیست که ترجیع صوت حسن، منفکّ از اطراب نیست، به دلیل آنکه شتر به طرب در می‌آید چه جای انسان، پس هر غنا حرام نشد یعنی آن غنایی که ترجیع صوت مطرب باشد و مقارن معصیتی نباشد که آن را در عرف غنا نمی‌گویند و حرام نیست.

اگر کسی گوید: هرگاه ترجیع و اطراب هر دو باشد، به اتفاق حرام است. حتی جماعتی که غنا آن را دانند که در عرف غنا نامند. آری این جماعت وقتی که در عرف صوتی را غنا گویند، هر چند ترجیع و اطراب با او نباشد هم غنا می‌دانند، و الّا در صورت حصول هر دو صفت، هیچ کس نزاع در حرمت ندارد.

جواب آنکه: فرقۀ ثانیه که مناط غنا را عرف دانند و مقارنت معصیت، اعتبار کنند دیگر اعتبار ترجیع و اطراب نمی‌کنند؛ بلکه می‌گویند که صوت حسن با حزن از ترجیع و اطراب خالی نیست. پس اگر مقارن معصیت است و در عرف آن را غنا می‌گویند حرام است و اگر چنین نیست حرام نیست. و لهذا سقّایان در زیر بار گران، صوتِ حسنِ معصوم صلوات الله علیه را گوش می‌کردند و مع هذا چنین صوتی غنا نیست. چه، در عرف آن را غنا نمی‌گویند؛ و اگر غنا باشد دلیل است بر آن که غنا در قرآن جایز است، زیرا که اگر جایز نبود معصوم نمی‌کردند.

اگر گویی که: شاید ترجیع و اطراب نداشته باشد.

جواب آنکه: حُسن صوت حزین که استماع آن آدمی را خوش آید، بی‌اطراب نیست و از این جهت است که شتر را به طرب می‌آورد. و بنا بر این که اطراب تنها در غنا معتبر باشد، غناست و حال آنکه در عرف اگر چه ترجیع هم با او باشد او را غنا نمی‌گویند و ترجیع هم مراتب دارد و مقول به تشکیک است. و گاه هست که به سر حدّی می‌رسد که در عرف هم غنا می‌نامند و الّا هر ترجیع با صوت حسن حزین می‌باشد، امّا او را غنا نمی‌خوانند و حرام نیست.

______________________________ (1) در کافی، ج 2، ص 451، ح 13، «رَجِّعْ بالقُرآن صوتک» ضبط شده است.

اگر کسی گوید که: اهل لغت و فقها غنا را به ترجیع صوت مطرب تفسیر کرده‌اند و ایشان اعرف به لغات‌اند.

جواب آنکه: فرقۀ ثانیه که مناط اعتبار غنا را بر عرف گذاشته‌اند، باز از فقها و ارباب لغت‌اند. چه، دانستی که کلام شهید ثانی در شرح شرایع، اشعار بر این دارد. آنجا که گفته: «و ردّ بعضهم إلی العرف، فما سُمّی [فی العرف] غناء محرّم و إن لم یُطْرِبْ» «1» و تفسیر غنا به آن معنا که در عرف غنا گویند، اولی دانسته و تحسین نموده و این کلام موافق دستور اللّغة و کنز اللّغة است و جواب از اینکه قول شهید ثانی «إنْ لَمْ یُطْرِبْ» اشعار بر این دارد که اگر مطرب باشد حرام است، گذشت و در روضه نیز گفته: «الغناء هو مدّ الصوت المشتمل علی الترجیع [المطرب] أو ما سُمّی فی العرف غناءً». «2» اگر کسی گوید: از جانب فرقۀ اولیٰ که خواندن قرآن و شعر در اثنای ذکر، غزالی اطلاق غنا بر آن کرده.

جواب آنکه: فرقۀ ثانیه جمیع افراد غنا را [حرام] نمی‌دانند و این غنای مباح است. چنانچه گذشت. و مؤلّف که جمیع افراد غنا را حرام می‌داند، رأی او این است که آنچه قرّاء و ذاکرین و مرثیه‌خوانان می‌خوانند، غنا نیست، چه، اندک ترجیع که صوت حزین از آن منفک نمی‌شود و اگر چه مطرب باشد، غنا نیست. چه در عرف، این جماعت را مُغَنّی نمی‌خوانند و غناکننده نمی‌دانند و اگر به سر حدّ غنا رسد، حرام است و هر کس که غنا می‌داند نشنود، نزاعی با او نیست.
اگر گویی: قرآن خواندن متعارف این عصر و اذکار و اشعار مقارن آن را در عرف عرب غنا می‌گویند.

______________________________ (1) مسالک الافهام، ج 1، ص 165.
(2) شرح لمعه، ج 3، ص 212.

جواب آنکه: حاشا که ایشان اینها را غنا گویند. چه، در محفل خواندن مراثی اعراب بوده‌ایم که نهایت ترجیعات و تحریرات به کار می‌برند و همچنین در ذکر و قرآنْ خواندن و این را عبادت می‌دانند، نه فعل حرام. و بر مدّعی حرام دانستنِ اعراب اینها را، دلیل است نه بر مُبیح، زیرا که کلام مبیح بر اصل است و مدّعیِ خلافِ اصل باید که دلیل بگوید بر مدّعای خود.

لمؤلفه

شتر به راه یمن گرم می‌شود در حُدا تو کم نه‌ای ز شتر گرم شو به راه خدا

و لغیره

شتر را نوای عرب در سر است اگر آدمی را نباشد خر است

دیگر هرگاه فرقۀ اولیٰ، حُدا و غنا را در عُرس استثنا می‌کنند، به حدیث صحیح که واقع شده، چه بُعد دارد اگر فرقۀ ثانیه غنای قرآن را و اذکار را و هر کلامی که عبد را به خدا نزدیک کند، از غنا استثنا کنند؟ به قرینۀ احادیث متکاثرۀ مشتمل بر احادیث صحیح مثل، حدیث هشتم «ما علیک لو اشتریتها فذکرتک الجنّة» «1» و این مطلق است که غنا به هر کلامی که بهشت را به یاد آورد، خوب است.

______________________________ (1) الفقیه، ج 4، ص 60، ح 5097.

اگر بگویی که: صدوق تخصیص داده است به مقامی که به عنوان قرآن خواندن و وعظ و فضایل تو را جنّت به یاد دهد.

جواب آنکه: حدیث مطلق است و هرگاه او تقیید کرد به قرینۀ آنکه غنا حرام است. بنا بر تقیید صدوق، باز اباحۀ غنا در قرآن و در اشعار و کلام که مشتمل بر وعظ و نصیحت باشد می‌رسد به دلیل آنکه در آن حدیث مذکور است: «جاریة لها صوت» «1» و معلوم شد که متبادر از چنین سؤالی صوت حسن است و آن غناست.

و فرقۀ ثانیه را می‌رسد که بگویند: ما به ظاهر حدیث که مطلق است عمل می‌کنیم و اصلْ عدم تقیید است و هرگاه راه تقیید واشد ما را نیز می‌رسد که تقیید کنیم که هرگاه جنّت تو را یاد دهد، به قرائت قرآن به صوت حسن به قرینۀ احادیث مستفیضۀ دیگر که در فصل ثانی گذشت. و همچنین هر کلامی که مشتمل بر ذکر خدا و نصایح و اخلاق و حقایق و معارف باشد.

و همچنین تقیید می‌کنیم به آنکه غنا حرام است اگر معصیتی با آن باشد به قرینۀ حدیث هفدهم از فصل دوم.

و جواب از اینکه صدوق به قرینۀ حدیث صحیح، تقیید کرده و فرقۀ ثانیه به قرینۀ ضعیف، مکرر گذشت که احادیث طرفین، مشتمل بر حدیث صحیح و ضعیف است با آنکه هرگاه احادیث متکاثره و مستفیض شد، دیگر مراعات سند در کار نیست. چنان که شهادت هرگاه به شیاع رسید و خبر به تواتر رسید. و اگر چه تواتر معنوی باشد نه لفظی، عدالت شاهد و مخبِر ملحوظ نمی‌باشد با آنکه مراعات سند، بنا بر قاعدۀ متأخرین اصولیین است و قدمای ما رضوان الله علیهم که اخباریّین باشند، مراعات سند کتب اربعه نمی‌کنند و به همه استدلال می‌کنند، چنان که گذشت.

______________________________ (1). الفقیه، ج 4، ص 60، ح 5097.

اگر کسی گوید که: اهل موسیقی، جمیع افراد صوت حسن را غنا می‌گویند، خواه در قرآن و اذکار و مراثی و خواه در غیر آن، و غنا حرام است، پس تو چون می‌گویی خواندن اینها به صوت حسن غنا نیست؟! جواب آنکه: اصطلاح اهل موسیقی حجّت نیست. با آنکه اگر فرضاً غنا باشد، دانستی که فرقۀ ثانیه غنا را در قرآن و اذکار جایز می‌دانند.

و جواب دیگر آنکه: اهل موسیقی چنان که اطلاق غنا بر هر صوت حسن می‌کنند، اطلاق نغمه نیز می‌کنند و نغمۀ حسن، ممدوح است چنانچه در حدیث هفتم فصل ثانی گذشت که: «مِنْ أجْمَلِ جَمالِ المَرءِ الشعر الحَسَنُ وَ نَغْمَةُ الصوتِ الحَسَن». «1»

اگر کسی گوید: که قول زور و لهو غناست و این هر دو حرام، و اجتناب از حرام، واجب است.

جواب آنکه فرقۀ ثانیه را می‌رسد که این دلیل را بر فرقۀ اولی قلب کنند و بگویند که قول زور و ملاهی را به ترجیع و تحریر خواندن غناست، چنانچه صریح تفسیر معصوم است نه در قرآن و ذکر و مراثی و آنچه به خدا نزدیک کند و بهشت به یاد آورد که به صوت حسن که منفکّ از اطراب نیست، خوانده شود چنانچه در حدیث است که «ما علیک لو اشتریتها فذکرتک الجنّة». «2» اگر بگویی که: هرگاه چیزی منهی باشد، مثل غنا و قول زور، مکلّف تا جمیع افراد آن را ترک نکند، از عهدۀ تکلیف به آن بیرون نمی‌آید.

______________________________ (1) کافی، ج 2، ص 615، ح 8.
(2) الفقیه، ج 4، ص 60، ح 5097.

می‌گوییم: ترک جمیع افراد متعیّنه بر مکلّف واجب است و لا اقل افراد مظنونه نه افراد مشکوکه، به دلیل حدیثی که «کُلُّ شَی‌ء فیه حَلال وَ حَرام فهو لَکَ حَلال ما لَمْ تَعْلَمْ أنَّهُ حَرام بِعَیْنه» «1» و «کُلّ شی‌ء مُطلَق حَتّیٰ یَرِدَ عَلَیْهِ النّهی» «2» که مکرر گذشت، و این حدیث در فقیه در باب ذبایح مذکور است.

اگر کسی گوید که: این در مأکولات است.

جواب آنکه: مدار به عموم لفظ است نه خصوص سبب، و لهذا علما می‌گویند که تخصیصِ سبب، سبب تخصیص حکم نمی‌شود و مدار به عموم جواب است نه به خصوص سؤال، چنانکه از حضرت پرسیدند که در سعی میانۀ صفا و مروه ابتدا به صفا کنیم یا به مروه؟ حضرت فرمودند که: ابتدا کنید به آنچه خدا ابتدا کرده است آنجا که می‌فرماید: «إِنَّ الصَّفٰا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰهِ». «3»

علّامه این را دلیل بر ترتیبِ اعضای وضو ساخته با آنکه در باب سعی بین صفا و مروه است. و اکثر احکام شرعی را سبب خاص است همچون بئر بضاعه در مدینه و احکام ظهار و غیر ذلک که سبب خاص دارد و حکم عام است.

و لهذا در ألسنۀ علما مضمون این احادیث، به این عبارت دایر و مشهور است که «کُلُّ شَی‌ءٍ حَلال مٰا لَمْ تَعْلَمْ أنَّهُ حَرام بِعَیْنِهِ» و «کُلُّ شَی‌ءٍ طاهِر مٰا لَمْ تَسْتَیْقِنْ أنَّهُ قَذِر».

______________________________ (1) المحاسن، ص 495.
(2) الفقیه، ج 1، ص 317، ح 937.
(3) بقره (2): 158.

با آنکه مذهب فرقۀ محقّه این است که اصلْ در اشیا حِلّ است تا خلافش به دلیل ثابت شود و مذهب شافعی توقّف است و اگر بعضی از اصحاب امامیه سلیقۀ ایشان با شافعی موافقت کند استبعادی ندارد با آنکه از عهده بر آمدن در نکردنِ جمیعِ افراد آن فعل است نه حکم بر حرمتِ همۀ افراد آن، چه این حکم خلاف احتیاط است چه یحتمل که تحریم ما أحلَّ الله شود. قال الله تعالی: «وَ لٰا تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هٰذٰا حَلٰالٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ لٰا یُفْلِحُونَ». «1»

اگر گویی که: خلافش که عبارت از حرمت جمیع افراد غنا باشد، ثابت شده به احادیث صحیح.

جواب آنکه: به قرینۀ معارضۀ احادیثِ صحیحۀ دیگر، احادیث فصل اول مخصّص است چنانکه گذشت. و الأحادیث یفسّر بعضها بعضاً، و جمع بِهْ از طرح است.

اگر کسی گوید: امر به اجتناب طبیعت غنا واقع شده و اجتناب از طبیعت متحقّق نمی‌شود مگر به اجتناب جمیع افراد که طبیعت محیط به آن است. چه اگر اجتناب از یک فرد نشود، اجتناب از طبیعت نشده، چه طبیعت در ضمن یک فرد متحقّق است.

جواب اولًا آنکه: مُکلَّف بِهْ باید معلوم و مقدور مکلّف باشد و طبیعت کلیه معقوله منتزعه از افراد [را] عوام الناس نمی‌فهمند.

و ثانیاً آنکه: طبیعت، امری است کلی معقول غیر موجود در خارج، بنا بر مذهب متکلّمین «2» و بنا بر مذهب حکیم که کلّی طبیعی، در خارج موجود است، به وجود فرد موجود است. مثلًا انسان کلی معروض شخص زید شده، پس زید و انسان کلی معروض تشخّص زیدی هر دو در خارج موجود به وجود شخصی زیدند. حاصل که اگر طبیعت کلی مأمور به باشد، مکلّف قدرت ایجاد آن [را] در خارج ندارد، منفکّةً عن الأفراد؛ بلکه اگر مکلّف آن را ایجاد کند، در ضمن فردی خواهد کرد. مثلًا اگر زید را مکلّف کنی به طبیعت کتابت، البته طبیعت کتابت در ضمن فردی ایجاد خواهد کرد. پس حقیقتاً مأمور به آن فرد خواهد بود که قدرت بر ایجاد آن دارد نه طبیعت مجرّده، هر چند بگویی طبیعت مکلف به است و اگر طبیعت منهیّ عنه باشد، همچون غنا، مکلّف حقیقتاً منهیّ عنه از جمیع افراد خواهد بود. چه، منهیّ عنه نیز باید مقدور باشد تا منع از آن سفه و عبث نباشد؛ و لهذا گفته‌اند که انسان را تکلیف کردن و نهی نمودن از اینکه «به سوی آسمان طیران مکن» معقول نیست، هر چند ممتثل و منتهی شود، یعنی طیران ننماید.

______________________________ (1) نحل (16): 116.
(2) الف و ب: متکلّمین می‌گویند: بلکه افراد کلّی طبیعی موجود است نه طبیعت کلیه، و إلّا لازم می‌آید که شی‌ء واحد در امکنۀ متعدّده باشد و موصوف به نقایض باشد چنانکه متکلّمین استدلال بر نفیِ وجود کلّی طبیعی در خارج کرده‌اند و حکما جواب گفته‌اند که واحد شخصی موصوف به نقایض نمی‌تواند بود، نه واحد نوعی و جنسی. و حکما می‌گویند که کلّیِ طبیعی در خارج موجود است چه جزء موجود خارجی است که فرد باشد و جزء موجود خارجی، موجود خارجی است (منه طوّل الله عمره).

چه، حکیم تکلیف چنین نمی‌کند و شارع حکیم است. پس مأمور [به] و منهی عنه حقیقت فرد است و اگر بگویند طبیعت است به اعتبار تحقّق در ضمن فرد خواهد بود. پس هرگاه از حیثیت تحقّق در ضمن فرد باشد، تکلیف از این حیثیت خواهد بود «1» پس حقیقتاً مکلّف به فرد است. چه، در علم الهی ثابت شده که هرگاه حکمی برای امری از حیثیتی باشد، حقیقتاً آن حکم برای آن حیثیت است نه برای آن امر. مثلًا هرگاه بگویند: «أکرم زیداً من حیث العلم» حقیقتاً امر به اکرام علم [شده] و قول ما که بگوییم: «النّار من حیث الحرارة یُسخِّن الماء»، حقیقتاً حرارت نار، تسخین ماء کرده نه نار؛ و اهل عربیّت به این عبارت می‌گویند: «تعلیق شی‌ء به وصف، مشعرِ به علیّت است».


______________________________ (1) الف و ب: معلوم خواهد بود که حیثیت سه قسم است: حیث اطلاقی مثلِ: الماء من حیث إنّه ماء إمّا مطلق أو مضاف. و تعلیلی مثلِ: النار من حیث الحرارة یُسَخِّن الماء. و تقییدی مثل: زید من حیث التموّل جواد. و فرق میانۀ هر سه ظاهر است برای کسی که بهره‌ای از علم معقول دارد و همچنین دفع اعتراض که «الماء إمّا مطلق أو مضاف» تقسیم شی‌ء به نفس و غیر است به آنکه مقسم در هر تقسیمی ماهیتِ مطلق است و مقسم مطلق ماء است و قسم ماء مطلق است (منه مدّ ظلّه).

همین معناست که تقریر به اصطلاح مختلف شده و بر فرض تسلیم که منهی عنه و مکلّف به امر واحد باشد که طبیعت کلی است، نه افراد که متعدد است.

فرقۀ ثانیه می‌توانند گفت: طبیعت واحده می‌شود که منهی عنه و حرام باشد به اعتبار تحقّق در ضمن بعضی افراد و مأمور به و جایز باشد طبیعت، به اعتبار بعضی دیگر. آری، واحد شخصی نمی‌شود که منهی و مأمور باشد.

نمی‌بینی که طبیعت فعل مکلف، امر و احدی است که احکام خمسه در آن جاری است به اعتبار افراد. چه، طبیعت فعل مکلف واجب است در ضمن نماز و حرام است به اعتبار زنا و مستحب است به اعتبار صوم ماه رجب و مکروه است به اعتبار نماز در حمام و مباح است به اعتبار جلوس و مشی در زمین مباح و دیگر هر امری در شرع جایز است.

اگر بگویی که: افرادِ فعل مکلّفین موصوف به این صفات است نه طبیعت.

جواب آنکه: در حکمت به برهان ثابت شده که اتّصاف فرد به صفتی عین اتّصاف طبیعت است به آن صفت. مثلًا هرگاه زید متّصف به کتابت باشد، طبیعت انسان اتّصاف به کتابت دارد و الّا که اگر «الإنسان کاتب» صحیح نباشد «زید کاتب» البته صحیح نیست؛ بلکه صحیح است که بگویند زید، افضل از عَمْرو است در طبیعت علم و عمرو افضل از زید است در فرد علم، با آنکه طبیعت متحقّق نمی‌شود، مگر در ضمن افراد و تمثیل و تحقیق بدین طریق است که فرض کنیم که زید اکثر فنون علم [را] می‌داند که از جملۀ آن علوم، علم طبّ است. امّا عمرو به غیر از علم طب دیگر چیزی نمی‌داند. امّا علم طب عمرو، بهتر از طب زید است در این صورت، می‌گویند که زید در طبیعت علم افضل از عمرو است به اعتبار اکثر افراد؛ و عمرو افضل از زید است در فرد که طب باشد؛ و این هم صحیح است که کل واحد از دیگری افضل باشد به اعتبار طبیعت علم.

هرگاه فرض کنیم که زید، طب بهتر از عمرو داند و عمرو فلاحت بهتر از زید داند، پس در این صورت صحیح است که بگوییم «زید أفضل من عمرو فی طبیعة العلم و عمرو أفضل من زید فی طبیعة العلم» و آنجا تفضیل شی‌ء مفضول که مستلزم تفضیل شی‌ء بر نفس باشد، نیست. چه، تفضیل هر یک به اعتبار فردی است. آری، این محال است که زید در طب، افضل از عمرو است و عمرو نیز در طب افضل از زید باشد. اگر چه ممکن است که در این صورت نیز افضل باشند احدهما از دیگری، که یکی من حیث العلم باشد و دیگری من حیث العمل، مگر قید به علم و عمل کنیم. پس طبیعت غنا به اعتبار فرد، چه قصور دارد که هم حرام باشد و هم جایز؟ چنانچه دانستی، با آنکه حق این است که افراد مکلف به است نه طبیعت. چه سایر عوام النّاس مکلّفند و غیر از افراد نمی‌دانند و قدرت ندارند بر طبیعت کلّیه که در خارج موجود نیست؛ مگر در اعتقادیّات که ممکن است که اعتقاد کلّی مکلّف به باشد مثل آنکه نبوّت انبیا حق است. پس چون می‌شود که بنده، مکلّف به امری باشد که نه معلوم باشد و نه مقدور برای مکلّف که عبارت از طبیعت باشد پیش عوام الناس؟ و اگر بگویی که معلوم و مقدور است به اعتبار افراد، پس قائل شدی به آن که حقیقتاً افراد مکلّف به است و طبیعت گفتن محض حرفی است.

اگر کسی گوید که: آنجا مکلّف به را خواه طبیعت واحده بدانی که مکلّف به ذو جزئیات باشد که افراد متیقّن الحرمة و مظنون الحرمة و مشکوک الحرمة، همه در ضمن اوست و لایق به اهل دین و دیانت و اصحاب زهد و تقوی و ارباب ورع و صلاح و صاحبان فضل و فقاهت نیست که مرتکب آن شوند و طریق احتیاط نیست که از جمیع افراد اجتناب کنند، چه، احتیاط از احاطه است، باید که احاطه به جمیع افراد بشود تا به یقین، کسی به شبهه بلکه به حرام نیفتد. خصوص در زمان غیبت معصومین صلوات الله علیهم اجمعین که تصادم شبهات، عالم را تیره و تار کرده و تراکم محرّمات مردم را چیره و دیده را خیره کرده و شوارق حجّت در تحت سحاب مختفی، و نور هدایت در ظلمت نفوس خبیثه منطفی است و حدیث واقع است که: «حَلال بَیِّن وَ حَرام بَیِّن وَ شُبهات بَیْنَ ذٰلِک فَمَنِ ارْتَکَبَ الشُّبهات وَقَعَ فِی المُحَرَّماتِ». «1»

جواب آنکه: احتیاط، دلیل شرعی نیست که کسی به واسطۀ احتیاط حکم بر حرمت چیزی کند یا حلّیت. آری، احتیاط در دین همیشه پسندیده است. به تخصیص در زمان غیبت و محو شدن آثار و راه یافتن تحریف و وضع احادیث و احداث بِدَع و غلبۀ حب دنیا و ریاست بر علما و طول امل و تسلّط شیطان و کثرت خلل در اوضاع زمان و تزیّی اهل خیانت به زیّ اهل دیانت و میل نفوس به اهواء و تقرّب فضلا به سلاطین جور و حبّ ریاست کَما قالَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله و سلم: «إنّما بدء وُقُوع الفِتَنِ أهْواء تُتَّبَعَ وَ أحْکام تُبْتَدَع وَ قالَ: إنَّ أخْوَف مٰا أخافُ عَلَیْکُمْ اثْنَتان: اتّباع الهَویٰ وَ طُولُ الأمَل». «2»

______________________________ (1) کافی، ج 1، ص 68، ح 10، حدیث مذکور کامل ذکر نشده است. به مأخذ مراجعه نمایید.
(2) کافی، ج 1، ص 54، ح 1 و ج 8، ص 58، ح 21، در کافی این حدیث از علی علیه السلام منقول است نه از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم. متن روایت چنین است: «علی بن إبراهیم عن أبیه ... قال خطب أمیر المؤمنین علیه السلام فحمد الله ... ثمّ قال: ألا إنّ أخوف ما أخاف علیکم خلتان: اتباع الهویٰ و طول الأمل ... و إنّما بدء وقوع الفتن من أهواء تتّبع و أحکام تبتدع ...».

و قال أفلاطون الإلهی: «رؤساء الشیاطین ثلاثة: نوامیس العامّة و شوائب الطبیعة و وساوس العادة».

القصّه، احتیاط در چنین وقتی نزد متنزّهین و متّقین، متحتّم و لازم است.

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:

حَلال بَیِّن وَ حَرام بَیِّن وَ شُبَهات بَیْنَ ذٰلِکَ، فَمَنْ تَرَکَ الشُّبهات نَجا مِنَ المُحَرَّمات، وَ مَنْ أخَذَ بِالشُّبهات ارْتَکَبَ المُحَرَّمات وَ هَلَکَ مِنْ حَیْثُ لٰا یَعْلَمْ. «1»

و در خطبه‌ای حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرموده:

إنّ اللهَ تبارَکَ وَ تَعالیٰ قَدْ حَدَّ حُدوداً فَلٰا تَعْتَدُوهٰا وَ فَرَضَ فَرائِضَ فَلٰا تَنْقُصُوها وَ سَکَتَ عَنْ أشْیاءَ لَمْ یَسْکُتْ عَنْهٰا نِسیاناً فَلٰا تُکَلِّفُوها رَحْمَةً مِنَ اللهِ فَاقْبلُوها. «2»

بعد از آن، آن حضرت فرموده:

حَلال بَیِّن وَ حَرام بَیِّن وَ شُبُهات بَیْنَ ذٰلِک فَمَنْ تَرَکَ ما اشْتَبَهَ عَلَیْهِ مِنَ الاثْم فَهُوَ لِما اسْتَبانَ لَهُ أتْرَک. وَ المَعاصی حِمَی الله عَزَّ وَ جلَّ فَمَنْ یَرْتَعْ حَولَهٰا یُوشَکُ أنْ یَدْخُلَهٰا. «3»

امّا هرگاه نزاع فریقین در این باشد که جمیع افراد صوت حسن، با ترجیع یا با اطراب یا با هر دو غنا باشد و همه حرام است یا در قرآن و اذکار حلال است نه فعل خواندن و شنیدن غنا؛ بلکه کلام در حکم به حرمت و اباحت غناست. پس متنازع فیه حکم به حرمت و اباحت و دلایل حکم است. پس احتیاط در این صورت، آن است که آدمی از جمیع افراد غنا اجتناب کند، اگر چه یقین نباشد که غناست، همین که مشتبه باشد و احتمال رود که غناست.

______________________________ (1) کافی، ج 1، ص 68، ح 10؛ تهذیب، ج 6، ص 302، ح 52.
(2) الفقیه، ج 4، ص 75، ح 5149.
(3) عوالی اللآلی، ج 1، ص 89؛ الفقیه، ج 4، ص 75، ح 5149.

و احوط این است که هر فردی که دغدغۀ غنا در آن رود آن شخص خود نشنود و خود نخواند؛ امّا اینکه حکم کند به اینکه شنوندۀ این فرد فاسق است، نهایت بی‌احتیاطی است! چه، فرض این است که غنا بودنش، مشتبه و مشکوک است یا غنا بودنش معلوم است و حکم به حرمت جمیع افرادش مشتبه است. پس احتمال مباح بودن دارد. در این صورت، حکم کردن به اینکه این حرام است و خواننده و مستمعش فاسقند، احتمال تحریم ما احلّ الله دارد و حکم به خلاف ما أنزل الله.

قالَ الله تَبارَکَ و تَعالی: «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ» «1» «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ» «2» «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْکٰافِرُونَ». «3»

پس حقِ احتیاط در این باب آن است که خود فرد مشکوک فیه نخواند و نشنود و ساکت باشد از حکمِ به حرمت و اباحت، و توقّف در حکم داشته باشد، و اگر نه در حال احتیاط بی‌احتیاطی کرده است که حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید: «الوُقُوفُ عِنْدَ الشُّبهات خَیْر مِنَ الاقْتِحامِ فِی الهَلَکات». «4»

______________________________ (1) مائدة (5): 47.
(2) مائدة (5): 45.
(3) مائدة (5): 44.
(4) کافی، ج 1، ص 68، ح 10؛ تهذیب، ج 6، ص 302، ح 52؛ فقیه، ج 3، ص 8، ح 3233.

و در مقبولۀ عمر بن حنظله [آمده]: «إنّما الامورُ ثَلاثَة: أمْر بَیِّن رُشْدُهُ فَمُتَّبَع، وَ أمْر بَیِّن غَیُّهُ فَمُجْتَنَب، وَ أمْر مُشْکِل یُرَدُّ حُکْمُهُ الی اللهِ عَزَّ و جَلَّ». «1»

و باز عبد الله بن سنان از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت می‌کند در من لا یحضره الفقیه: «کُلُّ شَی‌ءٍ یَکُونُ فیه حَلال وَ حَرام فَهُوَ لَکَ حَلال أبَداً حَتّیٰ تٰعْرِفَ الْحَرامَ منه بِعینه». و مکرّر این حدیث در محلّ مناسب گذشت و این حدیث صریح است در اینکه حکم به حرمتِ مشتبه، خلاف احتیاط است. «2»

و ایضاً [در] من لا یحضره الفقیه فی مبحث القنوت، و استدلّ به علی جواز القنوت بغیر العربیة حیث ذکر، قال الصادق علیه السلام: «کُلُّ شَی‌ءٍ مُطْلَق حَتّیٰ یَرِدَ عَلَیْهِ نَهْی». «3»

علما می‌فرمایند که این حدیث، دلالت دارد بر آنکه هر چیزی مباح است مادامی‌که نهیِ از آن واقع نشود، یعنی نهی تحریمی نه نهی تنزیهی، زیرا که نهی تنزیهی حرمت را نمی‌رساند. و صاحب فواید مَدَنی [مَدَنیّه] تصریح به این معنا نموده و از حضرات ائمّۀ معصومین صلوات الله علیهم اجمعین منقول است که: «مٰا حَجَبَ اللهُ عِلْمَهُ عَنِ العِبادِ فَهُوَ مَوضُوع عَنْهُمْ». «4» یعنی هر چه علم به آن نداری بر تو مؤاخذه نیست. «5»

______________________________ (1) کافی، ج 1، ص 68، ح 10 در این مأخذ «علمه» به جای «حکمه» ضبط شده است. تهذیب، ج 6، ص 302، ح 52؛ فقیه، ج 3، ص 8، ح 3233.
(2) فقیه، ج 3، ص 341، ح 4208؛ کافی، ج 5، ص 313، ح 39؛ تهذیب، ج 9، ص 79، ح 72.
(3) فقیه، ج 1، ص 317، ح 937.
(4) کافی، ج 1، ص 164، ح 3. «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن عیسی عن ابن فضال عن داود بن فرقد عن أبی الحسن زکریا بن یحیی عن أبی عبد الله علیه السلام قال: ما حجب الله عن العباد فهو موضوع عنهم». کلمۀ «علمه» در روایت ضبط نشده است.
(5) در نسخۀ الف عبارت ذیل به صورت الحاق ضبط شده است: «و محمد بن یعقوب رحمة الله علیه در کتاب مستطاب کافی از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده قال: زرارة سألته ما حقّ الله علی العباد؟ قال: أن یقولوا ما یعلمون و یقفوا عند ما لا یعلمون. و هم در آن کتاب از حضرت صادق علیه السلام قال: انّ الله خصّ عباده بآیتین من کتابه أن لا یقولوا حتی یعلموا و لا یردّوا ما لا یعلموا و قال عزّ و جلّ: أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثٰاقُ الْکِتٰابِ أَنْ لٰا یَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ إِلَّا الْحَقَّ و قال بَلْ کَذَّبُوا بِمٰا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّٰا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ».

و اینکه جاهل در مسائل نماز معذور نیست مگر در قصر و اتمام؛ و جهر و اخفات مخصوص است به نماز، امّا در احکام حج مثلًا بسیاری جاهل به آن احکام معذور است چنانچه سؤال کردند که فلان فعل و مناسک ندانست و ترک نمود یا تقدیم و تأخیر کرد. معصوم فرمودند: قصوری ندارد هر کس یکی از دو موقف که وقوف عرفات یا وقوف مشعَر دریافت، حجّش صحیح است. «1» کما قال: «مَنْ أدْرَکَ مَوْقِفاً فَقَدْ أدْرَکَ الحَجّ». «2»

اگر کسی گوید: فرقۀ اولی را دلیل بر حرمت غنا از قرآن هست به خلاف فرقۀ ثانیه و این رجحانی است عظیم.

جواب اولًا اینکه: حقیقتاً به حدیث عاید می‌شود. چه، معصوم تفسیر به غنا کردند. و ثانیاً آنکه: آیۀ کریمه دلیل فرقۀ ثانیه می‌شود که هر چه لهو و قول زور است، غناست. نه آنچه حقایق و معارف و مواعظ و نصایح و فضایل و اخلاق باشد و آنچه به خدا بنده را نزدیک کند.

______________________________ (1) تهذیب، ج 5، ص 5، ح 13. «معاویة بن عمّار قال قلت لأبی عبد الله علیه السلام: مملوک اعتق یوم عرفة قال: إذا أدرک أحد الموقفین فقد أدرک الحج». استبصار، ج 2، ص 148، ح 7؛ فقیه، ج 2، ص 211، ح 2183.
(2) در نسخۀ الف پس از حدیث فوق بر روی 11 سطر قلم کشیده شده و در حاشیه نوشته شده «بیانی است که دخل به مسألۀ علم ندارد»؛ امّا در نسخۀ ب قسمتی از عبارت به گونۀ دیگری ضبط شده که ظاهراً با متن قلم کشیده شده در نسخۀ الف اندکی تفاوت دارد، عبارت نسخۀ «ب» در چاپ قبلی مقامات السالکین آمده است.

اگر کسی گوید که: تجویز صوت حسن در خواندن قرآن و مراثی و اشعار و اذکار و کلام دالّ بر حِکَم و مصالح و مواعظ و نصایح، سبب جرأت عوام بر غنای حرام می‌شود، پس احتیاط آن است که تجویز هیچ فردی از افراد صوت حسن به ترجیع و تحسین ننمایند، تا عوام جرأت نکنند! جواب آنکه: دانستی که احتیاط، دلیل احکام شرعیه نمی‌شود و حکم شرعی را دلیل شرعی باید از دلایل مشهور که کتاب و سنت و اجماع و دلیل عقل باشد، نه عوام را اجتناب از حلال فرمودن که مبادا به حرام افتند! چه این نهایت بی‌احتیاطی است که حلال خدا را حرام کنند. آری، اگر کسی خود احتراز از شبهه کند، احتیاط است؛ نه آنکه حکم به حرمت آن کند. چه، ممکن است که حلال باشد. آری، احتراز از فتوا مطلقاً احتیاط است که «فِرُّوا عَنِ الفُتْیا فِرارَکُمْ عَنِ الأسَد» «1» چنانکه در ابتدای رساله گذشت؛ امّا هرگاه کسی ببیند که دیگران حکم به خلاف ما انزل الله می‌کنند و به خلاف دینِ وسط فرقۀ محقّه فتوا دهند و تحریم ما احل الله تعالی شأنه نمایند، در این صورت به مقتضای «إذا ظَهَرتِ البِدَعُ فی امَّتی فَلْیُظْهر العالِمُ عِلْمَهُ، فَمَنْ لَمْ یَفْعَلْ فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ اللهِ» «2» اظهار اگر واجب نباشد، لا اقل مستحب خواهد بود نه مذموم، و در این صورت اعتراض نمی‌آید که هرگاه احتیاط در سکوت باشد چرا تو اینها را نوشتی. چه حقیقت این نوشتن، منعی است که بی‌دلیل شرعیِ محکم تفسیق بی‌گناهان مکنید، و دلیل را ذکر کرده‌ایم تا در دلیل نظر کنید نه حکم بر کسی، و نقلِ کفر از زبان کسی کفر نیست. و السلام علی من اتّبع الهُدیٰ و صلّی الله علی محمّد و آله أئمّة الهُدیٰ.

______________________________ (1) بحار الأنوار، ج 1، ص 226، ح 17 و ج 2، ص 260، ح 11. «و اهرب من الفتیا هربک من الأسد».
(2) کافی، ج 1، ص 54، ح 2، باب البِدَع و الرأی و المقاییس.

و از معصومین صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین وارد است که: «مَنْ عَمِلَ بِمٰا عَلِمَ کفی مٰا لا یَعْلَمْ» «1» یعنی هر کس که به آنچه می‌داند عمل کند، آنچه نمی‌داند از او در می‌گذرند؛ مگر در بعض امور مثل نماز و امثال آن که جاهل معذور نیست و در امور مشتبهۀ دیگر که به اجماع مستثنا نباشد، جاهل معذور است؛ خصوصاً اینجا که جاهلِ به آن، جاهلِ به اصل است و به اتّفاق معذور است نه جاهل به مسأله و حکم، چه یقین نیست که خواندن اذکار و قرآن به صوت حسن غناست یا اگر بالفرض و التقدیر غنا باشد حرام خواهد بود چه در حدیث امر به تغنّی و ترجیع در قرآن شد. و قرآن ذکر است که: «وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ» «2» «وَ مٰا هُوَ إِلّٰا ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ» «3». و جواب اینکه احداثِ عبادتی بدون دلیل، بدعت است مکرّر گذشت، فتذکّر. و از این جهت که جاهل در امور مشتبهه معذور است ما دام که مستثنا نباشد به اجماع، شبهات و امور مشتبه را داخل حلال دانسته‌اند؛ لیکن حلالِ بیّن نیست و گفته‌اند به اتفاق: که عطیّۀ ظالم مادامی‌که بعینها ندانیم که حرام است حلال است. و این حلال بیّن نیست و شبهه است و داخل حلال دانسته‌اند و تقسیم به سه قسم در حدیث که «حلال بیّن» و «حرام بیّن» و «شبهات بین ذلک» منافی این نیست که شبهه را داخل حلال غیر بیّن دانسته‌اند فتأمّل. و آن را داخل حرام غیر بیّن ندانسته‌اند به دلیلِ «کُلُّ شی‌ءٍ حَلال مٰا لَمْ تٰعْلَمْ أنَّهُ حَرام بِعَیْنِه».

و أیضاً قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «رُفِعَ عَنْ امَّتی تِسْعَة: الخَطَأ و النِّسْیانَ مَا اسْتُکْرِهُوا عَلَیْه وَ مٰا لا یُطِیقُونَ وَ مٰا لا یَعْلَمُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا الیه وَ الحَسَد وَ الطِّیَرَة و التَّفَکُّرُ وَ الوَسْوَسَةُ فِی الخَلْق مٰا لَمْ یَنْطِقُوا بِشَفَة» «4» یعنی حسد و بداندیشی و تفکّر و وسوسه که سه چیز آخرند از جملۀ نه چیز، ما دام که به لب نیاورند، یعنی تکلّم نکنند به چیزی که دلالت بر آن بکند؛ مؤاخَذ نیستند و مشتبه از جملۀ چیزی است که نمی‌دانند.

______________________________ (1) بحار الأنوار، ج 2، ص 30، ح 14؛ ج 2، ص 280، ح 49، از امام صادق علیه السلام.
(2) زخرف (43): 44.
(3) قلم (68): 52.
(4) کافی، ج 2، ص 463، ح 2. عبارت متن با عبارت مأخذ نامبرده مضموناً نزدیک است.

تکمله

مخفی نماند که لازم نیست که حکم شرعی، از یک حدیث برآید؛ بلکه اکثر این است که از چند حدیث، حکم استنباط می‌شود. و همچنین از آیه چنانچه از آیۀ «وَ الْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلٰادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ» «1» و کریمۀ «وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلٰاثُونَ شَهْراً» «2» این حکم مستنبط است که اقلّ مدّت حمل شش ماه است به تخصیص. در صورتی که احادیث متکثّره به حسب ظاهر فی الجمله تعارضی داشته باشد، شخصی را که انس به حدیث دارد و ممارست نموده، ظنّ غالبی که در فروع قائم مقام علم است، بر تأویلی که جمع میانۀ احادیث باشد، به حسب عرف و عادت در اغلب اوقات به هم می‌رسد. چنانچه در این مسأله دانستی که جمع ممکن است. و جماعتی که حدیث یک طرف را بالکلّیه رد می‌کنند که ضعیف است، غافل شده‌اند که دلیل، یک حدیث نیست که تضعیف آن نمایند، بلکه احادیث کثیرۀ متواترة المعنی است که بر فرضی و تقدیر تسلیم آنکه همه ضعیف باشد، باز ظنّی از این احادیث، بلکه علمی از مجموع من حیث المجموع، به هم می‌رسد، خصوصاً طریق متقدّمین که اخباریّین‌اند، مراعات شود مؤونَتِ اسناد چندان در کار نیست چنان که دانستی؛ و الّا که اگر کار به توثیق و تضعیفِ اسناد افتد و رجوع به کتب رجال شود، تشویش و اضطراب بسیاری نیز عارض می‌شود، چه، اهل رجال نیز در این باب، اختلاف بسیاری کرده‌اند و یکی توثیقِ شخصی کرده و دیگری تضعیفش کرده، بلکه یک شخص در یک کتاب توثیق کرده و در کتابی دیگر تضعیف کرده چنانکه به تفصیل گذشت. و گاه هست که شخص واحد، نقیضین از او سر زده در موضعین. و مشهور است که الإنسان الواحد یناقض نفسه فی زمانین.

______________________________ (1) بقره (2): 233.
(2) احقاف (46): 15.

اگر کسی گوید: تناقض نیست هرگاه اتحاد زمان و مکان نباشد.

جواب آنکه: این فایده ندارد زیرا که سبب حیرت مجتهد می‌شود، خصوصاً هرگاه تقدیم و تأخیر تاریخ را نداند با آنکه در آن زمان مستمر توثیق و تضعیف واقع شده پس زمان واحد است فتأمّل. و در رجال در باب مخالف مذهب نیز توثیق واقع شده مثل علی بن حسن بن علی بن فضّال که توثیق او کرده‌اند، با آنکه فَطَحی است.

و همچنین ابراهیم بن عبد الحمید، چنانکه گذشت شیخ او را در فهرست توثیق کرده «1» و در رجال فرموده که فطحی است! «2» و فضل بن شاذّان، گفته که او صالح است. دیگر اسحاق بن عمّار، علّامه فرموده که «ثِقَة مِن أصحابنا روی عن الکاظم و الصادق علیهما صلوات الله» و حال آنکه فَطَحی است. و شیخ فرموده که ثقه است! و اسحاق بن حریز را ثقه شمرده‌اند و حال آنکه واقفی است. و اسحاق بن ابی حذیفة الکاملی الخراسانی را از ثقات دانسته‌اند، و حال آنکه او را عامّی مذهب هم گفته‌اند. و اگر بعضی از امثال اینها به لفظ توثیق واقع شده باشد، توجیه‌پذیر هست، بدین وجه که [وی را] موثّق اراده کنیم نه ثقه که حدیثش صحیح باشد، هر چند خلاف ظاهر است. امّا بعضی نادر، که ثقه گفته‌اند، توجیه‌پذیر نیست و روایات [و] احادیث از صاحبان مذهب باطل نیز شده مثل احمد بن محمد بن السیّار که در کتاب نوادر، محمد بن محبوب نقل کرده که او تناسخی است.
______________________________ (1) فهرست، ص 7، شماره 12.
(2) اختیار معرفة الرجال، ج 2، ص 744، شیخ فرموده واقفی است.

و از غالین نیز نقل حدیث کرده‌اند مثل طاهر بن حاتم، شیخ می‌فرماید که مستقیم الحال بود بعد از آن غالی شد. و سخن شیخ بهاء الملة و الدین مذکور شد که این مفسده‌ای است که علاج نمی‌توان کرد. [چه، بعضی احادیث از چنین جماعتی نقل کرده‌اند که معلوم نیست که در حال صحت مذهب از ایشان نقل شده یا حال فساد!] «1» و از کذّابین نیز حدیث نقل کرده‌اند و ایشان را ثقه گفته‌اند! مثل علی بن ابی حمزه سالم بطائنی. بعضی گفته‌اند: کوفی بوده و واقفی، ابو الحسن علی بن فضال می‌گوید: «انّه کذّاب متّهم ملعون» و این موضع تعجّب است و احادیث بسیار از او نقل کرده‌اند. و علی بن حسن الطاطری واقفی مذهب است به غایت و گفته‌اند عصبیّت و عناد در مذهب خود دارد نسبت به مخالف مذهب خودش، با آنکه گفته‌اند: «ثِقَة فی حدیثه»! جعفر بن محمد بن مالک بن عیسی بن سابور، ابن غضائری گفته: کذّاب است؛ و شیخ طوسی رحمه الله فرموده: ثقه است! دیگر، جمع بسیاری طعن در مذهب ایشان شده. احمد بن محمد بن البصری السرافی و اشتباهی دارد.

و بعضی از روات ثقه‌اند و روایت از ضعفا می‌کنند و اینها نیز جمع بسیاری‌اند، مثل محمد بن احمد بن خالد البرقی. و جمعی، از غُلات نقل می‌کنند، مثل ابراهیم بن اسحاق ابو اسحاق الأحمری النهاوندی. و جمعی، از عامّه نقل می‌کنند، مثل ابراهیم بن حارث زاهد. و جمعی، از فطحیّه روایت می‌کنند، همچون احمد بن حسن بن علی بن فضّال. و بعضی از واقفیّه، مثل ابراهیم بن عبد الحمید.

______________________________ (1) بین دو قلاب از نسخۀ ب است.

آنچه مذکور شد ارباب رجال نقل کرده‌اند، به عنوان اختلاف. حاصل که اگر کسی تتبّع احوال روات کما هو حقّه خواهد کند، نهایت صعوبت دارد. پس حکم کردن به آنکه احادیث دالّ بر حرمت غنا همه مقبول است و معمول به و معارضاتش همه مردود است با آنکه تخمیناً به همان عدد، بلکه زیاده حدیث معارض باشد، و مع هذا مطروح و مهجور دانند، یا توجیه به حیثیّتی کنند که به یک طرف اصلًا عمل نشود و به طرف دیگر عمل شود کلّیّةً نهایت تکلّف، بلکه غایت تعصّب و تعسّف است. «1»

همچنین اگر کسی دعوی کند که روات احادیثِ حرمتِ غنا، بلا خلاف خوب‌اند و در خلافش همه بدند مستبعد و بی‌وجه است. پس حق آن است که نوعی تأویل شود که احادیث کثیرۀ متواترة المعنی مطروح و متروک نشود.

تنبیه

پوشیده نماند که بعد از تتبُّع معلوم می‌شود که معنای معیَّن و محصَّل برای غنا که اطمینان حاصل شود، از کتب لغت حاصل نمی‌شود، و بر تقدیر ثبوت حقیقت شرعی، غنا حقیقت شرعی ندارد؛ و حقیقت متشرّعه یعنی متفقّهه، بر وجهی که در خصوص این لفظ ثابت باشد، حکم لغت دارد در اختلاف یعنی حقیقت متشرّعه نیز معلوم نمی‌شود زیرا که فقها اختلاف بسیار در تعریف غنا کرده‌اند و از معنا قدر مشترکی میان همه استنباط نمودن نیز نهایت اشکال دارد به سبب مباینت بعضی لغات و منافرت تفاسیر فقها با یکدیگر؛ و باز به حیثیتی نیست که بهتر از معنای عرفی باشد در مقام جمع بین احادیث فریقین.

______________________________ (1) الف و ب: اگر کسی گوید که: احادیث معارض همه به صوت حسن است نه غنا.
جواب آنکه: به لفظ غنا نیز بسیار است مثل حدیث کنیزک مغنّیه و حدیث «من لم یتغنّ بالقرآن» با آنکه هر چه دلالت بر حرمت غنا دارد در مقامی است که مقارن معصیتی بوده مثل آلت لهو و مجلس خمور و امثال اینها را غنا خوانده‌اند و هر چه نه چنین بوده در اغلب اوقات تعبیر از آن به صوت حسن کرده‌اند. (منه مدّ ظلّه العالی).

اگر کسی گوید که: معنای عرفی نیز مشتَبَه است. چه، ممکن است که بعضی از افراد صوت حسن نزد بعضی غنا باشد و نزد بعضی نباشد.

جواب آنکه: بسیاری از احکام شرع مبنیّ بر عرف است. «1» چنان که مکرّر گذشت با آنکه هر کس به عرف و عادت خود مکلَّف است. نزد جمعی که در عرف ایشان آن صوتْ غنا است حرام است؛ و نزد کسی که غنا نیست حرام نیست.

اگر کسی گوید: لازم می‌آید که شی‌ء واحد هم حرام باشد و هم حلال.

جواب آنکه: این قصور ندارد نظر به دو شخص، نمی‌بینی که جایی که قبله مشتبه باشد، دو سمت متقابل مثل مشرق و مغرب و جنوب و شمال، دو کس که اجتهاد کنند، آنکه ظنّش غالب شد که قبله جنوب است، واجب است بر او استقبال جنوب، و رو به شمال کردن برای او حرام است و شخصی که سمت شمال به ظنّ او قبله باشد، عکس حکم او دارد. و ممکن است که طعامی در میان پنج کس باشد و از برای کل واحد از ایشان حکمی از احکام خمسه داشته باشد. نظر به کسی که عالم به حرمت نیست، مباح است. و از برای عالم به حرمت، حرام؛ و شک نیست که شخص، مکلّف به نفس الأمر نیست زیرا که تکلیفِ به نفس الأمر، تکلیفْ به ما لا یطاق است. و «لٰا یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلّٰا وُسْعَهٰا». «2» بلکه عالم به علم یا ظنّ خود است که «المرءُ مُتَعبّد بظنّه». و احکام شرع، نظر به اشخاص و احوال، مختلف است چنانچه صوم از برای مکلّفِ مقیمِ صحیحْ واجب است و افطار حرام، و از برای مسافر و مریض حرام و از برای متمرِّنْ سنّت؛ و این معنا مخفی نیست بر احدی از طلّاب.

______________________________ (1) الف: یعنی که اکثر الفاظی که در شرع مستعمل است مبنی بر تفاهم عرف است (کذا أفاده مدّ ظلّه).
(2) بقره (2): 286.

اگر کسی گوید که: هرگاه شخصی متعبد به ظنّ خود باشد، پس مخالف مذهب می‌تواند گفت که ظنّ من این است که بعد از رسول الله علیه و آله السلام خلیفه ابو بکر است! پس چرا مرا مخطئ می‌دانید؟

جواب آنکه: کلام ما در جایی است که مشتبه باشد و دلیل خلافت علی بن ابی طالب بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در کتب عامّه و خاصّه اوضح از آن است که شائبۀ اشتباه در آن گنجایش داشته باشد، همچنان که حقیقت دین محمّد صلی الله علیه و آله و سلم «أظْهَرُ منَ الشَّمس» است. پس عذر مخالفِ مذهب، مثل عامّه و مخالف ملت مثل یهود و نصاریٰ، مسموع نیست چه با قطع نظر از آیۀ کریمۀ «إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ» «1» و کریمۀ «وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتٰابِ لَدَیْنٰا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» «2» حدیث در مسند احمد بن حنبل مذکور است که پرسیدند یا رسول الله بعد از تو خلیفه و جانشین تو کیست؟ فرمود: آنکه جانشین حضرت موسی بود برادرم علی بن ابی طالب خلیفۀ من است. و مولانا جمال الدین محدّث شافعی این حدیث از عایشه نقل می‌کند که «یا علی أنت وصیّی و خلیفتی فی حال حیاتی و بعد مماتی» «3».
______________________________ (1) مائده (5): 55.
(2) زخرف (43): 4.
(3) مضمون روایت در بحار الأنوار، ج 2، ص 499.

و کتب عامّه از خلافت بلا فصل حضرت علی بن ابی طالب صلوات الله علیه مشحون است که در دفترها نمی‌گنجد. و همچنین در انجیل و توراتِ غیر محرَّف، نبوّت آن سرور مسطور است با تاریخ نبوّت به نوعی که در آن شائبۀ خلاف و شک و شبهه نمی‌رود؛ و لهذا یهودان از بیت المقدّس به مدینه آمدند که ایمان به آن حضرت بیاورند عناد و لجاج مانع شد چنانچه حق تعالی می‌فرماید: «فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ» «1» و قیاس باطل، خصوصْ مع الفارق و انکار ایشان از این جهت است که یا اتعاب قریحه نکردند، یا از روی عناد و تعصّب، قائل نمی‌شوند که: «جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَیْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً» «2» اشتباه کجا و جایی که دلیل واضح باشد کجا. ببین تفاوت ره، از کجاست تا به کجا.

و دیگر آنکه معنا [یی] که فقها و ارباب لغت گفته‌اند، از اختلاف بسیار، مکلّف حیران می‌شود و خوب نمی‌تواند فهمید؛ و مکلف به، باید نزد مکلّف، واضح باشد. و شک نیست که معنای غنا به تفاسیر مختلفه، بر علما مشتبه است تا چه رسد به عوام پس چگونه حکیم علیم تعالی و تَقدَّس، مکلّفین از عوام النّاس را به چنین معنای خفیّ مکلّف می‌سازد؟ پس حق در باب غنا آن است که: هر چه در عرف غنا گویند، حکم به حرمت آن باید کرد که مناسب فهم مخاطب باشد که: «نَحْنُ معاشِرَ الأنْبیاء امِرْنا أنْ نُکَلِّمَ النّاسَ عَلیٰ قَدْرِ عُقُولِهِمْ» «3» و اوصیا در این باب حکم انبیا صلوات الله علیه اجمعین ابداً دارند.

اگر کسی گوید: که بر تقدیر تسلیم آن که آنچه ذاکران می‌خوانند غنا نباشد، امّا با ذکر خدا شعر عاشقانه می‌خوانند و شعر و عشق هر دو در شرع مذموم است! جواب آنکه: شعرِ مذموم، مقدمات خیالیه است. چنانچه در طی حدیث هفتم از فصل دوم گذشت و زیاده بر آن، آنچه دلالت بر جواز شعر، بلکه بر رجحان شعر دارد، این است که در کتاب خلاصة الرّجال علّامۀ فَهّامه آیة الله فی الأرضین، عالم به علم خفیّ و جلیّ، علّامۀ حلی رحمة الله علیه مذکور است که:


______________________________ (1) بقره (2): 89.
(2) نمل (27): 14.
(3) بحار الأنوار، ج 1، ص 106، ح 4.

اعلَمُوا أنَّ الشعر کلام، فحسنُه حَسَن وَ قبیحه قبیح، فما جاز سماعه نثراً جاز سماعه نظماً، و ما لا یجوز سماعه نثراً لا یجوز سماعه نظماً، و من الاتّفاق أنّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم جمع الشعراء و انشدوا بین یدیه من أشعار الجاهلیة و غیره و لم ینکر علی أحد منهم و أقرّهم علی ذلک و إذا جاز سماع الأشعار، فلا فرق بین أن یسمعها بألحان طیّبة و نغمة مزعجة للصدور و باعثة علی اصلاح الامور و أن یسمعها من غیر الألحان و هذا ممّا لا إشکال فیه، بل ما یسمعها بنغمة حسنة و صوت حسن أولی لما یوجب المستمع الذی هو من أهله حثّاً علی فعل الخیرات و رغبةً فی الطاعات و صفاء القلب و مجانبة الوزر و الذکر عند ذلک ما أعده الله لعباده المتّقین و لأولیائه المؤمنین فی جنّات النّعیم من الدّرجات الرّفیعة و المنزلة العالیة الشریفة و المؤدّیة إلی ما ذکرنا فهو مستحب فی الشرع مختار فی الورع. قال الله تعالی: «فَبَشِّرْ عِبٰادِ. الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ» فأدخل فی «القول»، «الألف و اللّام» فیقتضی الاستغراق و التعمیم إلّا ما قام علیه الدلیل و مدحهم علی اتّباع الأحسن «1» انتهی کلامه زید إکرامه.

علّامه حلّی که از عظما و اکابر مجتهدین امامیۀ اثناعشریه است، در کتاب خلاصة الرجال می‌فرماید که شعر کلامی است و کلامِ خوب، خوب است و کلام بد، بد است. خواه نثر باشد و خواه نظم. پس هر کلامی که جایز باشد که به عنوان نثر بشنوی، جایز است که به عنوان نظم بشنوی و هر کلامی که شنیدن نثر آن جایز نیست، شنیدن نظم آن [نیز] جایز نیست، مثل هجو مؤمنین و مدح کاذب. و اتّفاق علماست که شعرا، در خدمت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اجتماع نموده در حضور آن حضرت اشعار جاهلیّت که کفّار در زمان کفر گفته بودند، می‌خواندند و حضرت می‌شنیدند و انکار نمی‌فرمودند و بر آن حالت وامی‌گذاشتند و تقریر آن حضرت حجّت است. و از آن حضرت منقول است که «أصدق اشعار العرب أو ما قال العرب قول لبید» یعنی: راست ترین کلامی که عرب در زمان جاهلیت گفته‌اند، شعر لبید است که گفته:
______________________________ (1) زمر (39): 18.


ألا کُلُّ شَی‌ءٍ مٰا خَلَا الله باطِل وَ کُلُّ نَعیمٍ لٰا محالَةَ زائل

و علّامه می‌گوید که هرگاه جایز باشد شنیدن اشعار، هیچ فرق نیست که به آواز خوش، بلکه به غنا کسی بشنود یا به غیر غنا؛ چه، لحن به معنای غناست، چنانچه از لغت و موارد استعمال سابقاً معلوم شد. و ابن اثیر از ارباب لغت تصریح به این کرده که لحن به معنای غناست چنانچه به کرّات و مرّات گذشت.

پس اگر به نغمۀ خوش دلپذیر بخواند که دل را به حرکت آورد و سامع را ربط به خدا دهد و از فساد به صلاح خواند یا به غیر غنا خواند، تفاوتی ندارد و هر دو جایز است، بلکه به آواز خوش خواندن اوْلی و انسب خواهد بود، که هرگاه سامع را به فعل خیرات خواند، یعنی جنّت را به یاد دهد، چنانچه در حدیث کنیزکِ مغنّیه گذشت. و هرگاه آن خواندن خوش، دل را صفا دهد و شخص را به طاعت خدا نزدیک کند و دل را از معصیت دور کند و بهشت و حور و قصوری که برای پرهیزکاران مهیاست به یاد دهد و همچنین نعیم مقیم و جنّات نعیم که برای اولیاء الله، حقْ تعالی آماده کرده و آن درجات رفیعه و مقامات شریفه به یاد دهد و سامع به سبب شوق آن به افعالی پردازد که موجب وصول به سعادت اخروی باشد، همچون شنیدن آوازی، حرام نخواهد بود، بلکه مستحب خواهد بود؛ و اهل ورع و تقوا آن را بر خواهند گزید و خوب خواهند دانست و در این اشکالی نیست، خصوص هرگاه حق تعالی در کلام حمید مجید خود که اصلًا باطل در آن نیست و حق و صدق است، فرموده باشد که هر کلامی که بشنوید تابع بهترین آن کلام شوید؛ و شک نیست که کلام نظم به آواز خوش شنیدن بهتر است از همان کلام که به عنوان نثر بدون آواز خوش بشنوند. چه، هر کس می‌داند که تأثیری دیگر دارد و شخص را نزدیک به طاعت می‌کند و دور از معصیت. و در مادّۀ کسی که نتیجۀ بر عکس دهد، حکم به عکس خواهد بود. چه، مکرر گذشت که احکام شرع نظر به اشخاص مختلف می‌شود. چه، مریضی که در خودِ خود یابد که روزه برای او ضرر دارد، روزه برای او حرام است و اگر ضرر نیابد، افطار حرام است؛ و این قیاس نیست، بلکه جزئی در تحت کلی است. چنانچه مخفی نیست نزد ماهرین در علم شریعت.

و معلوم شد که شعر مذموم آن است که مشتمل باشد بر مضامین کاذبه و مدایح زایده یا هجوهای مؤمنین، و الّا اشعاری که مشتمل بر معانی حقّه و مضامین صادقۀ نفس الأمریه که در واقع مؤثّر در نفوس رقیقه باشد مجوَّز است، زیرا که مراد از شعری که مذموم است اگر مطلق کلام موزونِ مقفّا باشد لازم می‌آید که جمعی از اکابر دین، نامشروع از ایشان سر زده باشد نعوذ بالله منه و قایل به این کسی نیست با آنکه از حضرات ائمّۀ معصومین صلوات الله علیهم اجمعین کلام موزون مقفّا سرزده؛ بلکه در افصح کلام واقع شده، چنانچه چندین بیت برآورده‌اند و از آن جمله این است: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لٰا یَحْتَسِبُ» «1» و دیوان حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه و مناجاتهای آن حضرت و حضرت سید العابدین و سایر معصومین برهانی است قاطع بر جواز کلام موزونِ مقفّا. و صدوق در عیون الأخبار از امام همام علیّ بن موسی الرضا علیه ألْف التحیة و الثناء کلام موزونِ مقفّا روایت نموده که قریب یکصد و بیست بیت است. و هرگاه اشعار حقّه جایز باشد خواندن و گفتن آن را به صوتِ حسن چرا جایز نباشد با آنکه حقْ تعالی مطلق صوت حسن را دوست می‌دارد و رسول آن را اجملِ جمال خوانده و خدای تعالی هر جمیل را دوست می‌دارد و از جملۀ جمیل صوت حسن است به تخصیص.

______________________________ (1). طلاق (65): 3.


هرگاه اشعاری باشد که مشتمل باشد بر اذکار و حقایق و معارف و مواعظ و نصایح حسنه و استماع این قسم بر تقدیر ترجیع، غنا نیست بنابراین که فاضل ربّانی در کفایه فرموده که: غنا همان است که کنیزکان در آن زمان در مجلس خمور و فسق می‌خواندند و الف و لام را بر الف و لامِ عهد حمل نموده خصوصاً وقتی که مؤمنین را از آن صوت، حالاتِ مثلِ خشوع و خضوع و رقّت عارض شود. «1» و اگر حرکات و غشیت عارض شود بنا بر آیات و احادیث است که خدا و رسول خدا از آن خبر داده‌اند چنانچه حق تعالی می‌فرماید که: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ». «2» یعنی به درستی که نیستند مؤمنان مگر آن جماعتی که هرگاه ذکر کرده شود خدایْ تعالی بترسد دلهای ایشان و هرگاه خوانده شود بر ایشان آثار غریبه و صنایع عجیبۀ او زیاده می‌شود ایمان ایشان و دست از ما سوی الله کشیده در مقام توکّل قرار گیرند.
______________________________ (1) کفایة الأحکام، ص 86.
(2) انفال (8): 2.

و هرگاه از شنیدن ذکرْ ترس الهی و زیادتی ایمان و توکّل به هم رسد البتّه آن وهله پشیمانی از ما فات خواهد بود و به صدد ناکردن فعل به درآیند و این معنای توبه است و خدا توبه‌کاران را به نصّ کلام معجزْ نظامش دوست می‌دارد که فرموده: «إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ التَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ». «1»

و از ادعیۀ مأثوره از اصحاب عصمت رجحان آه و ناله که انین و حنین است و امثال آن مستفاد می‌شود. نهایت اگر کسی ساختنی کند و بر خود ببندد بد است و نماز که افضل عبادات است؛ ریایی او سودی ندارد با آنکه گریه بر خود بستن در احادیث واقع شده: فمن لم یبکِ فتباک. «2»

اگر کسی گوید که: در قوله تعالی «الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ» «3» تابعِ احسنِ قول شدن این معنا ندارد که تو گفتی؛ بلکه این است که بشنود قول اشعری مثلًا که می‌گوید کفر و معصیت همه از خداست و بشنود که کفر و معصیت به سوء اختیار ماست و عبادت به توفیق خداست تابع اخیر شود که نسبت قبیح به جناب احدیت قبیح است.

جواب آنکه: «فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ» شامل جمیع است گو ظاهرش این باشد که تو می‌گویی، امّا منحصر در همین معنا نیست؛ بلکه اگر عام نگیریم که چند حکم از یک آیه بیرون آید در بعض مواضع آیۀ «لٰا رَطْبٍ وَ لٰا یٰابِسٍ إِلّٰا فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ» «4» و کریمۀ «تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ» «5» و «مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْ‌ءٍ» «6» چگونه درست خواهد شد؟ چه همه چیز در کلامِ ملکِ علّام هست بعضی به ظاهر و بعضی به باطن و به مفهوم موافق و مفهوم مخالف و دلیل فحویٰ و اقتضا و غیر ذلک چنانچه علما بر این معنا اتّفاق دارند و بعضی مخصوص به دانستن معصوم است.


______________________________ (1) بقره (2): 222.
(2) کافی، ج 2، ص 482481، باب البکاء، روایة 8 و 11.
(3) زمر (39): 18.
(4) انعام (6): 59.
(5) نحل (16): 89.
(6) انعام (6): 38.

دیگر آنچه تأیید است برای مباح بودن خواندن شعر، قول شیخ زین الملة و الدین شهید ثانی است که در شرح لمعه می‌گوید که مصنّف در ذکری می‌گوید:

و بُعدی ندارد که خواندن شعر نزد او مباح باشد، چنانچه از او نقل کرده‌اند: هرگاه آن شعر نفعی داشته باشد، مثل بیتی که مشتمل بر حکمتی و موعظتی و [مصلحتی] باشد یا شاهدی برای لغتی باشد یا شاهدی برای لفظ حدیثی و آیۀ قرآنی باشد و امثال اینها، زیرا که نزد علما معلوم است که در حضور سرور کاینات صلی الله علیه و آله و سلم بیت شعر، بلکه بیتهای بسیار می‌خواندند در مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت می‌شنیدند و انکار نمی‌فرمودند.

و می‌گوید که: بعضی اصحاب الحاق کرده‌اند به اشعاری که مشتمل بر حکمت و به جهت شاهد حدیث و آیه باشد، شعری که موعظه باشد، یا مدح حضرت سید المرسلین یا مدح ائمّۀ معصومین صلوات الله و سلامه علیه و علیهم اجمعین، یا مرثیۀ حضرت امام حسین سید الشهدا علیه التحیة و الثناء باشد که منافاتی با غرض بنای مسجد نداشته باشد در مسجد می‌توان خواند. «1» چه، بنای مسجد از برای یاد خداست و قرب به جناب احدیّت که: «أَقِمِ الصَّلٰاةَ لِذِکْرِی» «2» مسجد برای نماز است و نماز برای یاد خداست و قرب به جناب احدیّت. و نزد علما مسلّم است که ذی وسیله، اشرف از وسیله است به سوی مقصود و به عبارتی دیگر کار، بهتر از آلت کار است، یا بگوییم که علت غایی که مقصود از آن کار است، اشرف از آن کار است.

______________________________ (1) شرح لمعه، ج 1، ص 221.
(2) طه (20): 14.

بعد از آن می‌گوید: اینکه شنیده‌ای که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منع خواندن شعر کرده، آن شعرهای واهی بی‌اصل است که اثرش نقیض مذکورات باشد؛ مثل شعری که بنده را از خدا دور کند، یا مشتمل بر تعسّفات شاعرانه و تکلّفات منشیانه یا هجو مؤمنی باشد نه هجو کفار؛ چنان که مشهور است که حسّان بن ثابت هجو کفار می‌کرد و آن حضرت فرمودند: قل و روح القدس معک، یعنی: «بگو که روح القدس معاون و مدد کار توست». دیگر فرموده: «بگو ای حسّان که بیت شعر تو در هجو کفار بر ایشان، کارگرتر از طعن سنان است». «1» آری، چنین است که آن سرور فرموده؛ و آنچه از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه منقول است که:

جراحات السنان لها التیام و لا یلتام ما جرح اللسان

جراحات سنان التیام‌پذیر هست و زخم لسان التیام‌پذیر نیست.

بیت

آنچه زخم زبان کند با مرد زخم شمشیرِ جان‌ستان نکند

با کلام آن سرور انطباق دارد.

اگر کسی گوید: در قرآن واقع شده: «وَ الشُّعَرٰاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغٰاوُونَ. أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وٰادٍ یَهِیمُونَ» «2» و در سورۀ یٰس واقع است که: «وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ الشِّعْرَ ______________________________ (1) «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لحسّان بن ثابت: لن یزال معک روح القدس ما ذببت عنا»، بحار الأنوار، ج 46، ص 341، ح 32 و ج 47، ص 324، ح 19.
(2) شعراء (26): 225224.

وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُ». «1»

جواب از آیۀ اوّل آنکه: جمعی از کفّارِ قریش، رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و اهل اسلام را هجو می‌کرده‌اند به شعر خود چون: ابو سفیان بن الحارث و عمرو بن العاص و عبد الله الزبعری و ضرار بن خطّاب برادر عمر بن خطاب، و باعث زیادتی و غلبۀ جمعی از مشرکان می‌شدند این آیه نازل شد که «وَ الشُّعَرٰاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغٰاوُونَ ...» پس بنا بر این الف و لامِ و الشعراء، عهد خارجی بود چنان‌که گذشت.

و جواب از آیۀ دوم آنکه: کلام آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم را ایشان شعر می‌شمرده‌اند و گاهی می‌گفته‌اند که از سلمان یاد می‌گیرد چنانچه در قرآن است که هذا «أَعْجَمِیٌّ وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ» «2» چون چنین بود خدای تعالی می‌فرماید: که ما تعلیم شعر به او نداده‌ایم یعنی قرآن شعر نیست و الّا آن حضرت فرموده:

أنا النبی لا کذب أنا ابن عبد المطلب


و غیر این، و دیگر مناجات معصوم:

و کم لله من لطف خفیّ یدقّ خفاه عن فهم الذکیّ

و کم یسر اتی من بعد عسرٍ و فرج کربة القلب الشجیّ

و کم غمٍ تساء به صباحاً و یأتیک المسرّة بالعشیّ

إذا ضاقت بک الأحوال یوماً فثق بالواحد الفرد العلیّ

ترسّل بالنبی فکلّ خطب یهون إذا توسّل بالنبیّ

و لا تجزع إذا ما ناب خطب فکم لله من لطف خفیّ

و حضرت امام زین العابدین علیه السلام به این مناجات که مشتمل بر قواعد شعری است در مسجد الحرام مشغول می‌بوده:

______________________________ (1) یٰس (36): 69.
(2) نحل (16): 103.

أ لا أیّها المأمول فی کلّ حاجةٍ إلیک شکوت الضرّ فاسمع شکایتی

و مناجات دیگر:

أ لم تسمع بفضلک یا منائی دعاء من ضعیف مبتلاء

غریق فی بحور الغم حزنا أسیر بالذنوب و بالخطاء

انادی بالتضرّع کلَّ یومٍ مجدّاً بالتبتّل و الدعاء

[و مناجات دیگر از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه که مشهور است:

لک الحمد یا ذا الجود و المجد و العلیٰ تبارکت تعطی من تشاء و تمنع

تا آخر که طولانی است]. «1»

و حضرت امام الجنّ و الإنس علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه بیتی که داخل قصیدۀ دعبل بن علی الخزاعی کرده مشهور است.

[و از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه اشعار در موعظه و نصایحی که حسنین علیهما السلام را کرده‌اند و حِکَمِ متفرقه و اشعارِ مشتمل بر زهدِ در دنیا و فنای آن و اخلاق جامعه آن قدر وارد است که به بیان نمی‌آید]. «2»

______________________________ (1) داخل دو قلاب در متن نسخۀ الف به صورت الحاق ضبط شده است.
(2) داخل دو قلاب در متن نسخۀ الف به صورت الحاق ضبط شده است.

و نمی‌توان گفت که اشعار از ایشان صادر شدن اتّفاقی است چنانچه بعضی می‌گویند که اشعار حضرات از قصد و اراده نیست و ظاهراً این گفتن از روی شعور نباشد. و اشعار ابو طالب در مدح آن سرور در اصول کافی مسطور است؛ بلکه از آدم در مرثیۀ هابیل تا خاتم صلی الله علیه و آله و سلم هیچ یک از اهل دانش، بی‌کلام موزون نبوده‌اند و وجه «وَ الشُّعَرٰاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغٰاوُونَ» «1» و شأن نزولش دانستی.

دیگر آنکه: [آنچه از] آن حضرات سر زده از الهام الهی است و حِکَم و مصالح، و آنچه از شعر مذموم است مقدّمات خیالیۀ بی‌اصل است پس شعر هم مثل غنا دو قسم است: یکی ممدوح و دیگری مذموم.

اگر کسی گوید که: منع از شعر خواندن در مسجد و روز جمعه و ماه مبارک رمضان و شب مطلقاً و اگر چه در شأن اهل بیت باشد واقع شده.

جواب: بعد از آنکه معارض است به آنچه از علّامه و شیخ زین الدین از حدیث نقل شد آنکه اتّفاق فرقۀ محقّه است که خواندن شعر در صُوَرِ مذکوره مکروه است و هر مکروه حلال و جایز است و بر امر جایز مذمّت و طعن جایز نیست و حلال را بدعت گفتن بدعت است.

و جواب دیگر آنکه: معصوم فرموده که اگر چه در شأن ما باشد و نفرموده که اگر چه در توحید و مناجات و حِکَم و مصالح و مواعظ باشد با آنکه شعر چنینی عبادت است و کراهت در عبادت به معنای اقلّ ثواباً است و نهی از آن نهی تنزیهی است و نهی از اشعار مواعظ واقع نشده و اگر باشد از بابت نهی از نماز در حمّام است به معنای اقلّ ثواباً با آنکه این حدیث معارض دارد چه در احادیث اهل بیت واقع است که ذکر ما و یاد ما و یادکنندگان ما از جملۀ ذکر خداست و چون ذکر ما کنند همان است که ذکر خدا کرده‌اند و یاد نمودن اعداء ما ذکر شیطان است. «2»

______________________________ (1) شعراء (26): 224.
(2) بحار الأنوار، ج 74، ص 258، ح 55 «عن ابن أبی حمزة قال سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول شیعتنا الرحماء بینهم الذین إذا خلوا ذکروا الله انّا إذا ذکرنا ذکر الله و إذا ذکر عدوّنا ذکر الشیطان».

و اگر کسی گوید که: هرگاه ذکر حضرات، ذکر خدا باشد پس منع ذکر خدا به عنوان نظم می‌رسد.

جواب آنکه: مناجات منظوم از معصوم بسیار است و آن بی‌شک ذکر خداست و شیعه آن است که همیشه ذکر و مدح حضرات می‌کرده باشد چه عبادت است و ترغیب در حدیث وارد شده که زینت دهید مجلس خود را به ذکر علیّ بن ابی طالب. «1»

و دیگر واقع شده که زیارت یکدیگر کنید و ذکر ما کنید که باعث احیای دین شما می‌شود. «2» پس چگونه ذکر و مدح حضرات صلوات الله علیهم ممنوع باشد به عنوان نظم که اوقَع است در نفس از نثر؟

[عشق و جمال] و امّا آنچه در باب «عشق» واقع شده، مخترَع نیست. چنانچه بعضی فهمیده‌اند.

و دلیل عدم اختراع، آن است که در کتاب مستطاب کافی است در باب عبادت که قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:
أفْضَلُ الناسِ مَنْ عَشَقَ العِبادَةَ فَعانَقَها وَ أحَبَّها بِقَلْبِهِ وَ باشَرَهٰا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَها فَهُوَ لٰا یُبالی مٰا أصْبَحَ مِنَ الدُّنیا عَلیٰ عُسرٍ أوْ علی یُسْرٍ.

آن سرور می‌فرماید که افضل مردمان کسی است که عاشق عبادت باشد و از غایت محبّتی که با عبادت دارد از بابت محبوب او را در آغوش کشیده، دست در گردن او در آورد، و به دل دوست دارد و بدن خود به بدن او بساید و از همه چیز، خود را فارغ ساخته، تمامی خود را به او دهد و پروایی نداشته باشد که روز که به بامداد می‌آید به تعب می‌گذراند یا به راحت. یعنی مقصودش عبادت باشد و دنیای او گو خراب شود.

______________________________ (1) بحار الأنوار، ج 38، ص 199، ح 8 و ص 201، ح 9.
(2) کافی، ج 2، ص 83، ح 3.

دیگر در سورۀ کریمۀ یوسف واقع شده: «قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا» «1» و شَغَف، محبّت به افراط است که همان عشق است و مدار به معناست نه به لفظ. احدی نزاع ندارد در اینکه «زلیخا» عشق «یوسف» داشت و همان عشق است که به حبّ ادا کرده و فرموده که دوستی یوسف پرده‌های دل زلیخا سوخت. یعنی عشق یوسف آتش در جان زلیخا انداخت. و اسم عشق، توقیفی نیست که به همان لفظ که متلقّی از شارع باشد تکلّم باید نمود. چه، این معنا در قرآن است، چنانچه خدا می‌فرماید که: «إِنَّ هٰذٰا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولیٰ». «2» یعنی این معنا در کتب سابق آسمانی هست نه این لفظ و همچنین در قرآن است که: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ» «3» و همین معنای عشق است.

دیگر خدا، قصّۀ عشق و عاشقی را احْسَن القصَص خوانده، پس چگونه این معنا بدعت باشد؟ و در دیوان منسوب به امیر المؤمنین، به نظر رسیده که فرموده: «مَنْ ماتَ مِنَ العِشْقِ فَقَدْ ماتَ شَهیداً».

دیگر این را به سبیل حدیث نقل کرده‌اند که شیخ ابو علی در مقامات العارفین آورده و نصیر الملّة و الدّین که از مشایخ اجازۀ حدیث است این را در شرح مقامات العارفین تلقّی به قبول نموده: «مَنْ عَشَقَ وَ کَتَمَ وَ عَفَّ فَماتَ ماتَ شَهیداً».

______________________________ (1) یوسف (12) 30.
(2) اعلی (87): 18.
(3) بقره (2): 165

هر کس عاشق باشد و عشق خود را بپوشاند و عفّت بورزد، به حیثیّتی که در آن عشق، نامشروعی از آن سر نزند، پس در آن عشق بمیرد، شهید مرده باشد یعنی درجۀ شهدا دارد.

اگر کسی گوید که: عشق نسبت به جناب الهی دادن بدعت است.

جواب آنکه: در احادیث قدسیّه وارد شده نسبت به آن جناب، چنانچه در جامع الاسرار سید حیدر آملی که از علمای متبحّر معتبر امامیّه است و در کشکول شیخ بهاء الحق و الملة و الدین بیان نموده‌اند و همچنین شیخ ابن [ابی] جمهور در تصنیف خود نقل کرده که جناب احدیت فرموده‌اند:

«یا عِبادی مَنْ عَشَقَنی عَشَقْتُهُ وَ مَنْ عَشَقْتُهُ أدْخَلْتُهُ الجَنَّة».

و باز فرموده: «مَنْ أحَبَّنی عَرَفَنی وَ مَنْ عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَنْ عَشَقَنی فَقَتَلْتُهُ وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَیَّ دِیَتُهُ وَ أنَا دِیَتُهُ».

یعنی کسی که مرا دوست می‌دارد، معرفت مرا دارد و هر کس معرفت مرا دارد، عاشق من است و هر کس عاشق من است، او را به درد عشق خود مقتول می‌سازم و هر کس که من او را مقتول ساختم، بر من است خونبهای او و من خود خونبهای اویم.

و این خود بدیهی است که عشق، تابع حُسْن است. آنجا که حسن بر کمال است چون عشق نباشد؟ و چگونه شهید عاشق نشود؟ و هر کس چنین باشد، البته خدا او را اجر خواهد داد و آمرزیده خواهد شد.

دیگر، روایت از معصوم در کتب مصنّفۀ فضلا واقع شده و مولانا محسن در تصانیف خود آورده و شیخ در کشکول به عنوان حدیث ذکر کرده:

العِشْقُ جُنُون الهیّ فصَحا مَعلومه عَنْ غَمامِ کَثْرَةِ الصّفاتِ وَ صَفا عَنْ کُدُورَةِ الاعتبارات و ارتفَعَتِ الکَثَراتُ العَقْلیّة عَنْه بِنُورِ العِشْقِ الحَقیقی وَ الحُبِّ الذّاتیّ حَتّی یبلغَ صاحِبهُ کَمالَ الإِخلاصِ وَ کمال الإخْلاصِ نَفْیُ الصِّفاتِ.

یعنی عشق جنونی است از جانب الله، و عشق حقیقی تابع کمال حُسنی است که حُسنهای تمام عالم، ذرّه‌ای از خورشیدِ حُسْنِ آن جناب است. پس عشق، پاک و صاف می‌گرداند معلوم خود را. یعنی آنچه در ذهن چنین عاشق است، محو و صاف می‌گرداند، به سبب محبت معشوق حقیقی، امور اعتباری که غیر خود است از عاشق زایل می‌گرداند یا صفات زاید بر ذات از معشوق محو می‌گرداند و صفات را عین ذات می‌داند، و مرتفع می‌سازد جمیع صور عقلیه [را] از عاشق آنجا که سلطان عشق تسخیر نمود لشکرِ عقل را چه یارای ماندن؟ حاصل که جایی که عشق غیر معشوقْ‌سوز درآمد، در آن، عاشق به غیر معشوق چیزی نمی‌گذارد در این صورت، آن عاشق کمال اخلاص به آن ذات مقدّس به هم می‌رساند و غیر ذاتِ بَحت چیزی در فضای خاطر او جلوۀ ظهور نمی‌کند و کمال اخلاص با ذات معشوق وقتی است که غیر معشوق را دوست ندارد و اگر اثبات صفت زاید بر ذات کند، آن صفت را دوست خواهد داشت، پس غیر معشوق را دوست داشته و این منافی اخلاص است؛ چه، هر صفت غیر موصوف است. «1»

______________________________ (1) «اگر گویند: که آنچه سیّد حیدر آملی و شیخ بهاء الدین و امثال این جماعت از احادیث نقل کنند اعتبار ندارد.

جواب: آنکه ما مقلّد شما نیستیم که هر چه شما را صرفه کند گویید اعتبار دارد و هر چه نکند ندارد. چه مصباح الشریعة که هر کس را ربطی به کلام اصحاب عصمت باشد و سُبُل عناد و رَمَدِ فساد از دیدۀ حق بین دور کند می‌داند که کلام معصوم است؛ می‌گویند اعتبار ندارد.

و تألیف ملّا معزّایِ اردستانی در حیدرآباد، بعضی مذمّت اهل عرفان را به آن الحاق کرده به نام مولانا احمد اردبیلی کرده‌اید و می‌گویید: کمال اعتبار دارد و دلیل بر آنکه حدیقة الشیعة از ملا احمد نیست:

اوّل اینکه: میرزا محمّد استرآبادی صاحب رجال، فهرستِ تصانیف ملّا، ذکر کرده و حدیقة الشیعة در آن نیست. و همچنین یکی دیگر از تلامذۀ او تصانیف او تفصیل داده و حدیقه در آن تفصیل نیست.

و ثانی آنکه: ملّا احمد آن قدر احتیاط دارد که لغتی که نقل می‌کند می‌گوید: علی ما فی القاموس عندنا و علی ما فی المنتهی عندنا، که مبادا در کتاب او غلطی باشد. چگونه احادیثی که معلوم نیست که در کدام کتاب است و که روایت کرده است همه جا می‌گوید: به سند صحیح روایت شده که صوفیة کلّهم مخالفونا؟

و ثالث آنکه: در این مدّت حدیقة الشیعة از تصانیف او معلوم نبود و تصنیفات دیگرش مثل آیات احکام و شرح ارشاد و غیره مشهور بود و نام و نشان حدیقة الشیعة نبود. بعد از آنکه از حیدرآباد این کتاب [را] آوردند و قدری از مذمّت عرفا الحاق کردند دفعةً واحدة جلوۀ ظهور یافت.

و رابع آنکه: ملّا احمد در تصنیف خودش مثل آیات احکام و بعضی دیگر، نام خود را مذکور نساخته، و اگر فی المثل مصنّفی نام خود مذکور سازد در اوّل کتاب مذکور می‌سازد، چون شد که در اوّل کتاب نام خود مذکور نساخته و در همین بابِ مذمّتِ صوفیّه نام خود درج نمود؟

و خامس آنکه: در فهرستِ اوّل کتاب اشعار به مذمّت صوفیه نکرده و به ابواب دیگر کرده و این دلیل الحاق است، که مُلْحِق فراموش کرده که در اوّل الحاق کند، چنانکه در وسط کتاب کرده.

سادس آنکه: حقیر در هند بود که ملّا معزّا اردستانی این تألیف می‌کرد و از آن تألیفات دارد تا آنکه در تاریخ سنۀ اربع و مائه و الف در اصفهان دید که همان تألیف ملّا معزّا است که با بعض ملحقات به نام ملّا شده.

سابع آنکه: حدیثی که صدوق در معانی الأخبار در مذمّت بعض علما و فقهاء سوء آورده، و همچنین شیخ طوسی در تصانیف خود، این فقره ندارد که لأنّهم لا یمیلون إلی التفلْسُف و التصوّف و در حدیقه این فقره را الحاق کرده‌اند. و فاضل ربّانی محمّد باقر خراسانی می‌گفته: که من می‌دانم که اینها وضع کیست؛ امّا مصلحت نمی‌دانم که بگویم.

ثامن آنکه: در جمیع آیات احکام بعد از تفسیر آیه، ملّا احمد علیه الرحمة همه جا اظهار به تصوّف می‌کند چگونه مذمت می‌کند؟ تاسع آنکه: ملاحِده و زنادقه‌ای چند را صوفی نام کرده، لعن و طعن می‌کند. چنانچه در تبصرة العوام است و ملّا احمد این قدر بی‌دیانت نیست.

عاشر آنکه: فحشی چند در آن باب مذکور کرده که شأن ملا احمد نیست. ظاهراً حدیث «إذا رأیتم أهل البِدَع و الرأی فباهتوهم» که مراد، امرِ به حیران کردن و مبهوت ساختن است به دلایل و براهین این معنا فهمیده‌اند که بهتان بگوید. و زنادقه را نام صوفیه کرده زبان طعن گشوده. و فی الحقیقه طعن بر خود کرده‌اند انصاف مطلوب است که احادیثی که فضلا در مدح عشق و عرفان نقل می‌کنند موافق دیانت اعتبار ندارد؛ و وضع احادیث و به سند صحیح نسبت به ملّا احمد دادن اعتبار دارد؟ فاعتبروا یا اولی الأبصار و استعیذُوا بالله من شرِّ الأشرار و أهل الشقاق و العناد و الضرار».

و آنچه در کافی در باب دخول الصوفیة علی أبی عبد الله علیه السلام که فی الجمله دلالت بر مذمّت دارد، مذمّت معاندین حضرات است، همچنان که مذمّت فقهای معاندین واقع است. و این معنا مفصّل در موضع خود شرح شده.

تمّت الحاشیة (منه مدّ ظلّه العالی).

گفتنی است که این مطالب از این رساله در مجموعه مقالات کنگرۀ محقق اردبیلی نقل، و به تفصیل دربارۀ آنها بحث شده است.

و بعضی از عرفا گفته‌اند: «العِشْقُ غَریم لا یُقضی حَقُّه وَ انْ أعانَ الثَقَلان».

یعنی: عشق، طلبکاری است که اگر جنّ و انس مدد کار شوند، حق او را ادا نمی‌توانند کرد.

نظم

هر چه گویم عشق از آن برتر بُوَد عشقْ امیر المؤمنین حیدر بود

دیگر گفته‌اند: «العِشْقُ داء یُمیت به العاشِقَ وَ العاشِقُ به یَفْتَخِر».

عشق دردی است که عاشق را به آن درد هلاک می‌سازد و عاشق افتخار دارد که عشق او را کشته و به دردِ عشق مرده.

اگر کسی گوید که: اطبّا گفته‌اند که عشق، مرضی است سَوداوی که از کثرت تصوّرِ معشوق به هم می‌رسد و علاجش ترک تصوّر آن است و اشتغال به چیزی که از آن تصوّر بازآید، مثل سفر و غیره.

جواب آنکه: عشق، محبّت به افراط است [که] از برای غیر خدا مذموم است، و کلام ما در محبّت الهی است که ممدوح است به آیۀ کریمۀ: «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکٰافِرِینَ». «1»

اگر کسی گوید که: ابن بابویه در امالی نقل کرده به سندِ متصلْ به مُفضَّل، که گفت: «سألتُ أبا عَبد الله علیه السلام عَنِ العِشْق، قال: قُلوب خَلَتْ عَنْ ذِکْرِ اللهِ فأذاقَها اللهُ حُبَّ غَیْرٖهِ». مفضّل می‌گوید: سؤال کردم از عشق، حضرت فرمودند دلی است که خالی باشد از ذکر خدا و در آن محبّتِ غیر جا کرده باشد.

جواب آنکه: عشق، دوستی بر کمال است و حرف ما همین است که چنین دوستی سزاوار جناب احدیت است و دوستی غیر خدا در آن چیزی نیست، پس این دلیل از برای ما بر خصم است، نه از برای خصم است بر ما. و این نیز جلوۀ ظهور یافت که عشق، مثل غنا و شعر دو قسم است: ممدوح و مذموم.

اگر قایلی گوید که: می‌گویند عشق مجاز [ی] پلی است که از آن که گذشتی به حقیقت می‌رسی، که المجاز قنطرة الحقیقة.
جواب آنکه: اگر ما یُتَوقَّف علیه ممدوح باشد ممدوح است؛ و الّا فلا. چه هرگاه شخصی هر تار موی او به میخِ تعلّقی بسته باشد بر او مشکل خواهد بود که از همه دفعةً واحدة واپردازد. و اگر به تدریج متعلّق به یکی شود و بعد از آن از یکی به واحدِ حقیقی پردازد آسانتر خواهد بود.

______________________________ (1) مائده (5): 54.

می‌گویند: ما یُتَوقَّف علیه و وسیلۀ محبوب، محبوب است و نِعْمَ ما قال بهاء الملّة و الدین:

کلّ من لم یعشق الوجه الحسن قدّم الرحل إلیه و الرسن

یعنی آن کس را که نبود مهرِ یار بهر او پالان و افساری بیار

سینۀ خالی ز مهر گلرخان کهنه انبانی بود پراستخوان

از حضرت شمسۀ پیش طاق دلها، علیّ مرتضی صلوات الله علیه و آله الأصفیاء سؤال نمودند که قلب سلیم کدام است؟ فرمودند که دلی است که غیر خدا در آن چیزی دیگر نباشد حاصل آنکه: ما حب بر کمال جناب احدیّت را عشق می‌گوییم و این ممدوح است به آیات و احادیث، نه بدعت است و نه احداث و نه ابداع و نه اختراع. و در کتاب مستطاب کافی از امام بحق ناطق، جعفر بن محمد الصادق علیه السلام، ثقة الإسلام محمد بن یعقوب به سند متّصل نقل نموده که آن حضرت فرمود:

اذا تَخلّی المُؤْمن مِنَ الدُّنیا سما و وَجَدَ حَلاوَةَ حُبِّ اللهِ وَ کانَ عِنْدَ أهْلِ الدُّنیا کأنّه قد خُولِطَ وَ انَّما خالَطَ القَومَ حَلاوة حُبِّ اللهِ فَلَمْ یَشْتَغلُوا بِغَیْرِهِ. «1»

______________________________ (1) کافی، ج 2، ص 130، ح 10؛ بحار، ج 73، ص 56.

یعنی هرگاه مؤمن از دنیا واپردازد و به خدا مشغول شود، بلند مرتبه می‌گرداند خدای تعالی او را، و فائق می‌شود بر خلایق، و شیرینی دوستی خدا و چاشنی محبّت او به دلش می‌رسد و چون از دنیا واپرداخته و پروایی ندارد، از وجود و عدم دنیا آن شخص چنان بر نظر مردمان و مفتونان دنیا می‌آید که او مجنون است. چه، می‌بیند که محبّت معشوق ایشان که عجوزۀ دنیاست ندارد، می‌گویند: دیوانه است که اگر دیوانه نبودی، محبّت چنین معشوقی که دنیا باشد ترک نمی‌کرد، چنانکه در حدیث است که «أکْثَر أهْلِ الجَنَّة البُلْهُ» «1» و حضرت می‌فرماید که این مؤمنانِ تارک دنیا که مردم ایشان [را] دیوانه می‌خوانند، محبّت الهی ایشان را بی‌پروا ساخته از شغل به غیر خدا. خوشا [حال] چنین دیوانگی. «دیوانه هر که می‌شود این طور عاقل است». و چه خوب فرموده عارف به اسرار جَلیّ و خفیّ مولانا سحابیِ نجفی. «2»

رباعی

آگاه بِزیّ ای دل و آگاه بمیر چون طالب منزلی، تو در راه بمیر

عشق است نشان زندگی ورْ نِی زینسان که تویی خواه بزی خواه بمیر

فرد

منکر عشق ار سلامت است، عجب نیست دهر، مکافاتِ این گناه ندارد

عرفی

آنان که غم عشق خریدند همه در کوی شهادت آرمیدند همه

در معرکه دو کَوْن فتح از عشق است با آنکه سپاه او شهیدند همه

و له

با یاد رخش ز یاد ما، یاد مباد گو هستی ما زبیخ و بنیاد مباد

هر چند نشد ز عشق شادان نفسی جز عشق نصیب جانِ ناشاد مباد ناصح! چه پی نصیحت ما گردی وقت است کزین راه غلط واگردی دستار ز سر نهی و عاشق بشوی گِردِ سَرِ معجر «3» زلیخا گردی که «المَجازُ قَنْطَرةُ الحَقیقة» چه، عاشق مجازی که خواهد حقیقی شود از یک جا باید دل کنده شود. زیرا که دل از مواضع متفرقه، به واسطۀ عشق مجازی برکنده به خلاف غیر او که دل از هزار جا بایدش برداشت؛ و این معنای «المجاز قنطرة الحقیقة» بود که گفته شد نه ترغیب بر عشق مجازی. چه، عشق مجازی مرضی است سوداوی مذموم، چنان که گذشت.

______________________________ (1) بحار الأنوار، ج 5، ص 128.
(2) الف و ب: اصل مولانا سحابی قدس سرّه، استرآبادی بوده و از مقیمان نجف اشرف شده (منه مدّ ظلّه العالی).
(3) در نسخۀ چاپی متأسفانه به جای «گِرْدِ سَرِ معجز» «گرْ دست به مِعْجَرِ» ضبط شده است که مطابق نسخۀ ب نیز نیست.


حافظ قدس سرّه

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما

رباعی

واثق غم دوست می‌پرستم دارد کیفیّت نام دوست مستم دارد

پا کوفتن و دست زدن از من نیست عشق است که ره به پا و دستم دارد

رباعی (سحابی قدس سرّه)

بر هر چه رسی جز به وی اقرار مکن کان قوّت و حول اوست انکار مکن

این جزو جدا مدان از آن کلّ، زنهار چون عضو ز تن بریده، مردار مکن

لمؤلفه

یکی صد نمایی، چو از خود برایی شود خوشه چون دانه از گل بر آید

مثنوی وحشی

چه باشد کار عشق و عشقبازی ز لوث آرزو گشتن نمازی

عنان خون به دست عشق دادن غرضها را همه یکسو نهادن

اگر گوید در آتش در فکن رخت بیندازی و منّت دانی از بخت

مگو نتوان دوباره زندگانی که گر عشقت مدد بخشد توانی

زلیخا را چو پیری ناتوان کرد گلش را، دستْ‌فرسودِ خزان کرد

ز چشمش روشنایی برد ایّام نهادش پلکها بر هم چو بادام

کمان بشکستش ابروی کمان دار خدنگ انداز غمزه، بردش از کار

لبش را خشک شد سرچشمۀ نوش به کلّی نوش خندش شد فراموش

در آن پیری که صد غم حاصلش بود همان اندوه یوسف در دلش بود

سر مویی ز عشق او نمی‌کاست به جز یوسف نمی‌گفت و نمی‌خواست

کمال عشق در وی کارگر شد نهال آرزویِ او ثمر شد

بدو نو گشت ایّام جوانی مثنّی کرد دور زندگانی

به مرد آن که دادِ بندگی داد دوباره عشق او را زندگی داد

اگر می‌بایدت عمر دوباره مکن پیوند عمر از عشق پاره

خاتمه

اشاره

در بیان آنکه اکابر، صوت حسن و نغمۀ خوش شنیده‌اند و سماع از ایشان بسیار واقع شده. و راجح دانسته سلطان الموحّدین و سیّد السّالکین و زین العارفین آیة الله تعالی فی الأرضین شیخ صفی الدین رحمة الله علیه ابد الآبدین. در کتاب صَفْوة الصَّفا از آن بزرگ دین منقول است که مُلَخّص آن این است که:

چند مرتبه بناء خانه و زاویه نهاد و اتمامش میسّر نشد، پس در این مقام که اکنون خانه و زاویه و خلوت‌سرای متبرّک است، جای و مسکن ساخت [و] تمام شد و کمال گرفت و محطّ رحال و مهبط رجال و قباب اولیا و مآب اصفیا شده و آن موضع «سماع» است که شیخ قدس سرّه فرمود که: از فیض الهی که به دل من فرود آمد، در این موضع نصیبی رسید. آن مقام است که اکنون مرقد منوّر شیخ است که قبلۀ اقبال و کعبۀ آمال و امانی جهانیان است و جمعیّت دین و آثار صفایی که تا قیامت در این مقام ظاهر خواهد شد، از آثار آن فیض است، یعنی فیضِ در آن سماع. شیخ صدر الدّین ادام الله برکاته گفت که شیخ قدس سرّه به این غزل سماع می‌کرد:

بیت

بیار باده که دیری است در خُمار «1» تُوام اگر چه دلق کشانم نه یار غار توام

تا شب عیدی چنان که وظیفۀ سماع می‌باشد که شیخ قدس سرّه از خلوت بیرون آمده بود قوّالان چیزی بسیار بگفتند و شیخ به سماع برنخاست.

______________________________ (1) نسخ الف و ب: سماع.


مولانا علاء الدین عطاء الله زیدت فضائله که از ائمّۀ مشاهیر اردبیل است، گفت: در سماعی که شیخ قدس سرّه در وجد و سماع بود «1»، نظر کردم پایهای مبارک او را دیدم در هوا به مقدار گزی و مقدار نیم گز بر روی زمین نمی‌آمد؛ بلکه سماع در هوا می‌کرد! «2»

ختم و ارشاد

از حضرت ابراهیم علی نبیّنا و آله و علیه السّلام منقول است که چون جناب احدیت او را خلیل خود خوانده بود، به غیر مرضیّات الهی و غیر آنچه خدا آن را دوست دارد، چیزی از او صادر نمی‌شد تا به مرتبه‌ای که فرزند دلبند خود را در معرض قربانی درآورد، ملائک گفتند که چون حق سبحانه و تعالی نعمت بی‌حدّ و بی‌حصر به خلیل خود عنایت فرموده؛ اگر در عبادت حضرت احدیّت، کمال سعی داشته باشد سهل است. چه، هر کس این قدر نعمت و ثروت از تفضّلات الهی در مادّۀ خود مشاهده نماید، البتّه این عبادت از او صادر خواهد شد، حق تعالی خواست که بر ملائک حجّت تمام کند که عبادت حضرت خلیل، محض دوستی و خُلّتی است که با آن جناب دارد نه به ازای شکر نعمت، مَلَکی را فرستاد که به آواز خوش، نام الله بر زبان جاری ساخت، حضرت خلیل الرّحمن چنان لذّتی یافت که محو شد، از آن ملک استدعا نمود که یک بار دیگر نام حبیب من به آن نوا مذکور ساز که ثُلث مال خود به تو دادم.

______________________________ (1) ب: اطلاق سماع بر وجد از باب تسمیۀ مسبب است به اسم سبب، چه سماعْ سبب وجد است (منه سلّمه الله).
(2) صفوة الصفا، ص 646642.


نظم

همه را می‌کنم فدای شما تا ز هم نگسلد نوای شما

تا آنکه به سه مرتبه که استدعای ذکر نام خدا نمود، تمام مال خود را بخشید و بر تمام ملائک، حجّت تمام شد که دوستی خلیل ربّ جلیل از محبّت است نه بازاءِ شکر نعمت و نغمۀ حضرت داود معجزه او بود.

اگر کسی گوید: شریعت پیش از ما، در دین ما حجّت نیست.

جواب آنکه: میان اهل علم اختلاف است، جمعی می‌گویند که شریعت «من قَبلنا» حجّت نیست. و بعضی می‌گویند که حجّت است تا خلافش در دین ما ظاهر شود. و حجّت بر این می‌گویند که شخصی در زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم «ظِهار» نسبت به زن خود که دختر عموی او بود کرد. زن شکایت به خدمت آن سرور بُرد. حضرت فرمودند که باید تو بر شوهرت حرام باشی.

پس آن حضرت به طریق سابقِ معهود در میان قبیلۀ قریش، فتوا نمود تا آیۀ کریمۀ «قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِی تُجٰادِلُکَ فِی زَوْجِهٰا وَ تَشْتَکِی إِلَی اللّٰهِ وَ اللّٰهُ یَسْمَعُ تَحٰاوُرَکُمٰا إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ. الَّذِینَ یُظٰاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسٰائِهِمْ مٰا هُنَّ أُمَّهٰاتِهِمْ إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلَّا اللّٰائِی وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً وَ إِنَّ اللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ» «1» نازل شد حضرت از آن طریقۀ سابق، رجوع نمود، به مضمون آیۀ کریمه حکم فرمودند. پس اگر آیه نازل نشدی، حکم، همان طریقۀ سابق بودی.

و در بعض کتب معتبره از ابو القاسم نصرآبادی منقول است که فرموده: «لِکُلِّ شَی‌ءٍ قُوت و قُوت الرّوح السّماع».

______________________________ (1) مجادله (58): 21.

بیت

به از روی خوب است آواز خوب که آن حظّ نفس است و این قوتِ روح

و سلطان الحکما و قدوة العرفاء نصیر الملة و الدین در رسالۀ انوار الحکمة می‌فرماید که: «وجد صوفیان به عبارات راست نمی‌آید که آن سرّ حق است و هر چه عبارت بنده در آن تصرّف تواند کرد، آن سرّ حق نباشد».

و در کتاب صفوة الصّفا در فصل هفتم از باب اوّل آن مسطور است که:

روزی قوّالان در حضرت شیخ زاهد قدس سرّه چیزی گفته بودند، شیخ فرمودند: از برای ایشان چیزی می‌باید و طالبانْ قُراضۀ چندی دادند. شیخ صفی الدّین قدّس الله روحه با خود اندیشه کرد و چون هیچ ندارم و شیخ زاهد را معلوم است و واقفِ حالِ فاقۀ من است، اگر چیزی ندهم حَرَجی نباشد. ناگاه شیخ زاهد قدّس الله روحه به وی نگه کرد که طالب عاشق گوید که چیزی ندارم، به قوّال چه دهم؟ اگر در دست چیزی ندارد، قراضه‌ای قرض نمی‌تواند کردن و دادن؟ مِن بعد چنان شد که چون وقت ایثار و چیزی دادن بودی، شیخ قرض می‌کرد و می‌داد و به هر مدّت پیغام به والده می‌فرستاد که چندین قرض دارم و والده‌اش عوض قرض وی می‌فرستاد، تا ادای دَین می‌کرد.

نظم

از دست مکوّنات بخشش گَهِ جود با تنگ بضاعتی چو دریا می‌بود «1»

باز در فصلِ اول از باب چهارمِ همان کتابِ مستطاب، منقول است که:

______________________________ (1). صفوة الصفا، ص 122.

شیخ صفی الدّین علیه الرّحمة فرمود که هر وقت گوش دل، شنوا شود که «تَعِیَهٰا أُذُنٌ وٰاعِیَةٌ» و قرآن را چنانکه حقّ استماع است بشنود، و متابعت احْسَن کند، چنانکه اوامر الهی را به رغبت و اخلاص تلقّی نماید. و همچنان اگر به دل مستمع شد در سماع، نه به نفس، که چون به دل شنود، متابعت احسن کرده و اگر به نفس شنود، خطا کرده باشد. وقتی که به دل شنود، مثالش همچنان باشد که کلاه از سرباز برگیرد و خطا از پیش چشمش برخیزد و صیدش بنماید. پس در پی صید خود پرواز کرده و مضطرب گردد و تا صید خود در نیابد سکون نگیرد، و همچنان اهل وجد چون از قوّال قولی نشوند که آن مقام و منزل ایشان باشد، اضطراب در ایشان پیدا آید و تا به مطلوب خود و به مقصد خود نرسند، قرار و آرام نگیرند.

نظم

جای آرام جز از ساعد سلطان نکنند عاشقانی که در این اوج طلب، شهبازند

و آنکه به نفس و هوا می‌شنود، واسطۀ شهوت در میان می‌آید و رقص شهوانی و نفسانی می‌کند! نظم

انس دل یافتگان حرم خلوت دوست با چنین مزبلۀ جیفه، کجا پردازند «1»

و همچنان فرمود که سماع سه قسم است: تواجد، و وجد، و حالت مقام.

______________________________ (1) صفوة الصفا، ص 451.

تواجد، همچنان که بیماری را لرزه‌ای غالب بشود، اندک مایۀ اختیار از او بستاند، امّا اختیارِ عقلش باقی باشد، سماعی باشد تکلف‌آمیز؛ اگر چه به دل می‌شنود، لکن دل، تمام صحّت نیافته است و ضعف هنوز باقی است.

و سماع اهل وجد غیر اختیاری است. مثالش همچنان که چرخ آسیاب است که حرکت او به اختیار او نیست و چندان که آبش به قوّتتر و بیشتر، حرکت او به قوّتتر و بیشتر.

و سماع اهل وجود و به اصطلاح شیخ قدس سرّه حالت مقام آن است که او بر حالت و وقت خود غالب باشد و اگر خواهد سماع بر وقت و حالت خود آورد و اگر خواهد نه و در آن حالت که باشد مسلوب الاختیار نباشد. اگر خواهد حرکت کند و اگر نخواهد نکند، صاحب اختیار باشد.

بیت

چون دل اندر مسند تمکین نشست شه صفت شد اختیارش زیردست «1»

مقصود از نقل این چند فقره که کسی را شک نیست در ولایت شیخ زاهد قدس سرّه و خاقان الموحّدین شیخ صفی الدین رحمة الله علیهما، و مع هذا سماع می‌نموده‌اند؛ و به سبب شنیدن صوت حسن، وجد و حالتْ عارض ایشان می‌شد. و سخنی در آن نیست که خواندنِ قوّالان ایشان همین طریق بوده که بالفعل ارباب عرفان در این روزگار می‌خوانند؛ بلکه به تواتر رسیده که در آن زمان در گیلان این طایفه با خواندن، دفّ حلقه‌دار نیز می‌زدند و مسموع می‌شود که بالفعل آن دف زدن با خواندن در میان طایفه مستمر است. و شأن این مشایخ کبار ارفع از آن است که مرتکب معصیت و فسق شوند.

اگر کسی گوید که: از روی تقیّه می‌کرده‌اند.

______________________________ (1) صفوة الصفا، ص 452451.

جواب اول آنکه: تقیّه در امری است که اگر نکنند مخالف، آزار برساند. و این بدیهی است که اگر کسی نخواند یا غنا نکند، مخالف آزار نمی‌رساند. و ثانیاً دانستی که بعضی از عامّه خصوصاً ابو حنیفه منکر وجد و سماع بوده و همچنین کثیری از مخالفان، منکر خواندن. جعلنا الله و ایّاکم من أهل السّداد و هدانا إلی سبیل الرشاد و حفظنا عن التعصّب و العناد بحقّ محمّد و آله الأمجاد.

تکمله

بعضی از عرفا و جمعی از فضلا در تصانیف خود چنان ذکر کرده‌اند که حقْ سبحانه و تعالی، سرّی در دل انسان به ودیعه نهاده از قبیل آتش در سنگ، و چنانکه به ضربِ آهن بر سنگ، آتش ظاهر شده به صحرا افتد، از سماع آواز خوش، گوهر دل به حرکت آمده آن چیز پیدا آید. بی‌آنکه آدمی را در آن اختیاری باشد. و سبب آن مناسبتی است که گوهر دل آدمی را با عالم عِلْوی و ارواح که گلشن همیشه بهارِ حُسن است، هست. و هر حُسنی که در این عالم محسوس است، همه ثمره و نتیجه و عکس حُسْنِ آن عالم است. پس آواز خوش چون حسنی دارد، مثال و نمونۀ حسن آن عالم است. از این سبب آگاهی در دل به هم می‌رسد که آدمی خود نداند که آن چیست؟ و چه نیکو فرموده مولوی معنوی در مثنوی:

ما هم از اجزای آدم بوده‌ایم در بهشت، این نغمه‌ها بشنوده‌ایم

این دف و چنگ و رباب و سازها چیزکی مانَد بدان آوازها

و این نیز محقق است که سماع، آنچه در دلْ کامن و پوشیده است به حرکت می‌آورد، نه آنکه چیزی احداث کند. پس اگر محبت حقْ سبحانه و تعالی در دل اوست از بابت آتشی که دامن بر او زنند تیزتر گردد، پس سماع او را نافع است. و اگر محبت غیر اوست، همان را زیاده می‌کند و شک نیست که هر چه باطل را زیاده کند، باطل است و بدین سبب علما را اختلاف است در سماع. بعضی که می‌گویند که آدمی، جنس خود و شبیه خود را دوست دارد و آنچه مانند و شبه او نباشد، دوستی او صورت نبندد، مثل محبّت حق تعالی؛ پس نزد این شخص، عشق غیر مخلوق و غیر شبیه به مخلوق نمی‌باشد و اگر عشق خالق، صورت بندد، بنا بر خیال تشبیهی باطل باشد، پس نزد او سماع همین باطل زیاده کند. این است که می‌گوید سماع یا محبّت مخلوقی زیاده کند و اگر این در دل نباشد، لهو و بازی است و این هر دو در دین حرام است و اگر وی را پرسند که دوستی حق تعالی بر خلق واجب است، کدام است؟ گوید: فرمانبرداری و امتثال اوامر خدا و انتهاء از منهیّاتِ اوست و این خطایی است بزرگ. چه، آیۀ کریمۀ «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ» «1» از متن کلام معجز نظامِ مَلِکِ علّام محو نشده و امتثال عمل صالح عَلی حَدّة، در مواضع متعدّده مذکور است و ذوق سلیم می‌داند که محبت خدا و امتثال امر الهی دو امر متغایرند و همچنین «مَنْ عَشَقَنی عَشَقْتُهُ ...» در کتب حدیث و امثال این بسیار است. پس شخص را، یا در دل محبّت خالق است یا محبت مخلوق از دنیا و ما فیها و یا خالی از هر دو.

اول، که سماع، محبّت حق تعالی زیاده می‌کند. چنین سماعی ممدوح است. و ثانی، مذموم است. و ثالث، مُخْتَلَف فیه است.
بعضی می‌گویند: چون لهو و بازی است، پس روا نباشد. و بعضی می‌گویند که هر خوشی و لذّت یافتن، لازم نیست که حرام باشد. از نوای عندلیب و کبک کُهسار و بعضی طیور، و از نظارۀ گل و سبزه و آب روان، آدمی متلذّذ و محظوظ می‌شود و به اتّفاق حرام نیست.

______________________________ (1) مائده (5): 54.

آری حرام چیزی است که در آن فسادی باشد. چه حسن و قبح اشیا عقلی است و هر چه حق تعالی آن را واجب کرده متضمّن مصلحتی است و هر چه آن را حرام کرده، البتّه متضمّن مفسده‌ای بوده؛ نهایتْ آن مصلحت و مفسده یا بدیهی است، مثل حُسنِ صدقِ نافع و قُبح کذبِ ضارّ؛ یا نظری است مثل حُسن صدقِ ضارّ و قبح کذب نافع «1»؛ یا بعد از فکر و نظر هم معلوم نمی‌شود مثل حُسنِ روزۀ روز آخر ماه مبارک رمضان و قبح روزۀ اوّل شوّال که بعد از فکر و نظر هم معلوم نمی‌شود تا آنکه شارع خبر ندهد؛ و هرگاه در حدیث باشد که همه چیز حلال است تا حرمتش ظاهر شود، پس تا یقین حکم بر حرمت چیزی نباشد، بر ما لازم نیست حکم به حرمت آن و احتیاط هم نیست.

آری! احتیاط در نکردن خود است، نه حکم بر حرمت! چنان که گذشت. و بعضی گفته‌اند قسم لهو از سماع، یعنی کسی که دلش خالی باشد و چیزی نباشد که از آواز خوش به حرکت آید، سماع او مباح است. چه، دنیا لهو و لعب است قال الله تعالی: «إِنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ»* «2» و مع هذا مباح است. و آنچه از راحتها و لذّتها حرام است نه از این حیثیت حرام است که لذّت است؛ بلکه از این حیثیت است که متضمّن مفسده است، چه، آواز مرغان خوش است و شنیدن آن حرام نیست.

______________________________ (1) الف و ب: که بعد از فکر و نظر معلوم می‌شود که قبح دارد از حیثیت «کَونه کِذْباً»؛ امّا در بادی النظر چون متضمّن نفعی است، حُسْن به نظر می‌آید، و بعد از فکر معلوم می‌شود که از حیثیتِ کذب، قبیح است (منه مُدّ ظلّه).
(2) محمد (47): 36.

پس آب و گل و سبزه، در حقّ چشم؛ و طعم در حقّ ذوق؛ و بوی مُشک در حقّ شَمّ؛ چون آوازِ خوش، که حق را یاد دهد، در حق گوش است و همچنان که در حق چشم بعض لذّتها حرام است، همچون دیدن امْرَد به شهوت و دیدن زن اجنبیه، و بعضی حلال همچون دیدن مملوکه و منکوحۀ خود بعینه، در حق گوش همین حالت دارد که بعضی از لذتِ گوش مثل آنکه محبّت زنی اجنبیه یا پسری یا محبّت غیر خدا در دل باشد، به سبب آن آواز به حرکت آید، بد است، خواه به آواز خوش بشنود یا ناخوش که حرام است. و هر چه خدا را به یاد دهد و به حق نزدیک کند، خواه به آواز خوش یا ناخوش، خوب است و مباح. چنانچه در حدیث است که:

منْ أصْغی إلی ناطِقٍ عَنِ اللهِ فَقَدْ عَبَد الله وَ مَنْ أصغی الی ناطِقٍ عَنِ الشَّیطانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّیْطان. «1»

هر کس گوش کند قول کسی که از حق گوید، آن سامع در عبادت خداست و اگر گوینده از شیطان است، شنونده در عبادت شیطان است.

امّا چون تأثیر آواز خوش و کلام موزون زیاده از تأثیر در حواس دیگر است، اختلاف در اینجا زیاده از مواضع دیگر است. پس سه قسم شد سماع آواز خوش نه دو قسم:

قسم اوّل آنکه در دل صفت محمودی [ممدوحی] باشد، مثل محبّت امور حقّه، در این هنگام سماع ممدوح است.

قسم دوم آنکه در دل صفت مذموم باشد، و آن مذموم است.

و قسم سوم که خالی از هر دو صفت باشد، مختلف فیه است.

و قسم اول که مباح است و دل از سماع قوّت می‌گیرد، چهار نوع است.

[نوع] اول: سماع حاجیان. اشعاری [باشد] که در صفت کعبه و مشعر [و منا] و زمزم واقع است. مثل آنکه:

بازگو از زمزم و خیف و مِنا.

______________________________ (1) کافی، ج 6، ص 434، ح 24، با اختلاف در عبارت.

و شنیدنِ این، کسی را روا بود که مانعی از حج رفتن نداشته باشد. چه، آرزو در دل او قوّت می‌گیرد و اثری عظیم در رغبت او به رفتن حج و میل نفسش بسوی آن به هم می‌رسد؛ و اگر حجِ سنّتی باشد که خواهد و مادر و پدر مانع او باشند؛ شنیدن، او را جایز نیست. زیرا که موجب میل نفس است به معصیت، و نزدیک به این است سماع غازیان، اشعاری که به غزو و جهاد خوانند. [مثل قوله علیه السلام:

السیف و الخنجر ریحاننا افّ علی النرجس و الآس

شرابنا من دم أعدائنا و هو کأسنا جمجمة الرأس] «1»

چه، سبب این می‌شود که جان را به کف دست نهاده، در راه دین، خود را فدا کند و در اسلام حَسَنه‌ای بالاتر از این نیست. چنان که سیّئه‌ای زیاده از مادر و پدرِ خود کشتن نیست. پس شنیدن این چنین آوازی، اگر حَسَنه نباشد، سیئّه نخواهد بود.
نوع دوم: سماعی و نوحه‌ای که اندوهِ معصیت را یاد دهد و بر تقصیرات خود گریه کند و در صدد تدارک ما فات درآید. اما اگر اندوهی حرام باشد، البته سماعی که سبب زیادتی آن اندوه شود، حرام خواهد بود. چنانچه کسی از او مرده باشد. قال الله تعالی: «لِکَیْلٰا تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ». «2»

نوع سوم: سماعی که در دل شادی بود و خواهد زیاده کند. چون شادی به چیزی که روا باشد مثل شادی روز عید به شکرانۀ آنکه حج گزارده یا صوم ادا کرده، چنانکه گذشت از حدیث علی بن جعفر که از برادر بزرگوارش صلوات الله و سلامه علیه و علی آبائه الطاهرین و أولاده المعصومین سؤال کرد که چه می‌فرمایی در غنای در عید فطر و عید قربان و هنگام شادی و نشاط؟

______________________________ (1) بین دو قلاب در الف به صورت الحاق ضبط شده است.
(2) حدید (57): 23.

فرمودند که: هرگاه مقارن معصیتی نباشد، مثل عود و بربط و ساز [های] دیگر که آلات لهو است، یا مجلس فجور و خمور نباشد یا زنی که آوازش [را] اجنبی نشنود و امثال این؛ بلکه از برای شادکامی و خوش‌حالی به سنّت رسول صلی الله علیه و آله و سلم باشد، در آن غنا باکی نیست. پس معلوم شد که خواندن به آواز خوش دو قسم است:

آنچه در قرآن و ذکر و مرثیۀ امام شهید، و دیگر چیزی که خدا را به یاد دهد، تعبیر از آن در اغلب اوقات به صوت حَسَن شده و مباح است.

و آنچه مخالف اینها باشد، تعبیر از آن در اکثر به غنا شده و حرام است.

و مکرر گذشت که چون آن سَرور، از غزا به فتح و فیروزی مراجعت می‌فرمودند، اهل مدینه استقبال آن حضرت می‌نمودند و دفّ می‌زدند و شادی می‌کردند و اشعار می‌خواندند؛ و از آن جملۀ اشعار، بعضِ فضلا در کتاب ضبط نموده‌اند که از آن جمله این است:

شعر

طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَیْنا مِنْ ثَنیّات الوداع

وَجَبَ الشُّکْرُ عَلَیْنا مٰا دعا للهِ داعٍ [أیُّهَا الْمَبْعُوثُ فینا جِئْتَ بالأمرِ المُطاع] «1»

______________________________ (1) بین دو قلاب مطابق با نسخۀ ب درج شده است.

نوع چهارم: آنکه آن امر حقّی که در دلِ سامع است، محبّت حق سبحانه و تعالی و دوستی مبدأ فیض و منبع احسان باشد. در این هنگام از سماعِ آن، محبّت قوت گیرد و گفته‌اند سماع این شخص را ضرور است؛ چه آتش دائمی را دامن زدنی در کار است. و سماع صوفیان از این نوع است که فی الحقیقه قسم «1» ششم است. لیکن الحال، مشوب به ساختنها شده و جمعی [از] متصوّفه در جامۀ صوفی که عبارت از متورّعین باشند، درآمده‌اند. در واقع صورتی چندند بی‌معنا؛ اما آن جماعتی که این معنا در ایشان باشد، بسا باشد که در سماع پاک و صافی گردند چنان که طلا و نقره از آتش، و یُمْکن که تجلّیات و مکاشفاتْ ایشان را روی دهد و آن تجلّیات به صورت حَسنه باشد، همچون تجلّی جبرئیل به صورت دِحْیَةُ الکلبی و این را «وجد» گویند. امّا این صورت بغایت نادر روی می‌دهد و یحتمل که به یاران حاضر از این مکاشفات سماعی، فیضها به تبعیّت و به طفیل روی نماید.

چه، به هر یک گل، صد خار آب می‌خورد، لیکن غلط و اشتباه در این قسم بسیار واقع می‌شود. پیران کامل و عارفان فاضل، ممیِّزِ حق و باطل می‌توانند بود، لیکن مریدی که هنوز اثر شهوت در آن باقی باشد، بدون اعانتِ مرشدِ کامل، تمییز از او نیاید. و اینکه گفتیم که سماع گاهی ضرور می‌شود، اما برای شخصی که مستعد اظهار باشد. چنان که مشهور است که یکی از مریدان شیخ ابو القاسم گرگانی را ارادۀ سماع شد. شیخ فرمود که سه روز چیز مخور. بعد از آن طعامی بغایت لطیف و لذیذ مهیّا کن.

اگر در این هنگام با این جوع، سماع را بر طعام اختیار کنی؛ بدان که تقاضای این سماع بحقّ باشد و ضرور است. پس از اینجا معلوم شد که تا اندک شهوتِ نفسانی باقی است، سماع ضرر دارد. چه، دانستی که هر چه در باطن است، قوّت گیرد.

______________________________ (1) الف و ب: اول سه قسم شد و قسم اول منقسم به چهار شد پس مجموع شش قسم شد (منه مد ظلّه العالی).

دیگر از بعضی اکابر چنان منقول است، در کتب معتبره که جمعی که منکر سماعند، معذورند. چه عنِّین را باور نباشد که در مقاربت نساء لذتی هست، چون شهوت وقاع در آن نیست؛ و کور مادر زاد را کجا باور که در دیدن الوان متناسبه و در رؤیت سبزه و آب روان لذتی حاصل می‌شود «1» و سلطان المحقّقین و برهان المدقّقین نصیر الملّة و الدین در شرح اشارات در مقام العارفین می‌فرماید که مراتب عرفان را قطع نظر از ربط به اصطلاح این طایفه، مناسبت ذاتی باید، چنانچه اگر کسی موزون نباشد به تعلیم، موزون نمی‌تواند شد.

اقسام سماع حرام

اشاره

و نیز از فضلا و عرفای سابق منقول است در کتب معتبرۀ ایشان که سماعِ مباح به یکی از پنج سبب حرام می‌شود، هر چند شخص از اهل سماع باشد.

سبب اوّل: آنکه صوت از زنی بشنود

یا پسری که مظنّۀ شهوت باشد، هر چند دل مستغرق حق باشد؛ امّا چون شهوت در اصل آفرینش، خصوص در مرد، نسبت به زن و نسبت به صورتی نیکو، شیطانْ معاون است و ظنّ قوی بر حرکت شهوت می‌شود؛ و همچنین در باب کودکی که محلّ فتنه باشد، امّا اگر این مظنّه نباشد، مباح خواهد بود.

سبب دوم: آنکه با سرود، آلتِ ساز باشد

مثل رباب و بربط و چنگ و امثال آن؛ اما در عروسی اباحۀ دف در کتب اربعۀ احادیث واقع شده؛ امّا طبل حاجیان و غازیان قصوری ندارد و مقارنتش سبب حرمت سماع صوت حسن نمی‌شود. «2»

سبب سوم: آنکه در سرود، فُحش یا هجو یا طعن مؤمنی و امثال اینها بوده باشد؛

______________________________ (1) الف و ب:
نصیبی نیست اکْمَه را ز الوان اگر صد ره بگویی نقل و برهان سفید و سرخ و زرد و سبز و کاهی نباشد پیش اکْمَه جز سیاهی ببین تا کور مادر زاد بد حال کجا روشن شود از کحلِ کحّال (2) الف و ب: دانستی که در احادیث، غنای غیر محرّم به صوت حَسَن، تعبیر شده (منه).

اما اگر حدیثِ زلف و خال و فراق و وصال باشد و فرض این است که اهل سماع از جماعتی‌اند که اندیشۀ بد در دل ایشان نیست و از اینها معانی حقّه می‌فهمند، مثلًا از زُلف، تفرّق می‌فهمند. چنان که از این بیت حافظ قدّس الله روحه که فرموده:

مرغ دل را صید جمعیت به دام افتاده بود زلف بگشادی ز دام ما بشد نخجیر «1» ما

می‌فهمد که مرتبۀ جمعیّت و اتّصالِ حق برای من دست داده بود، تفرقه آمد و مرا از آن حالت دور انداخت. و تواند که از زلف، سلسلۀ اشکال الهیّت فهم کند. چنان که شاعر گوید:

گفتم بشمارم سر یک حلقۀ زلفش تا که به تفصیل سر از جمله برآرم

خندید و به من بر سر زلفینک مشکینش یک پیچ بپیچید و غلط کرد شمارم

که از این زلف، سلسلۀ اشکال فهم کند که کسی که خواهد که به تصرّف عقل به وی رسد تا سرّ یک موی از عجایب حضرت الاهیّت بشناسد، به یک پیچ که در وی افتد، همۀ شمارها غلط و همۀ عقلها مدهوش شود؛ و از شعری که در آن شراب و مستی بود، ظاهر فهم نکند. مثلًا هرگاه بخوانند:

بیت

گر، می دو هزار رَطْل بر پیمایی تا می نخوری نباشدت زیبایی
______________________________ (1) نخجیر: شکار، صید.

چنین فهمد که کار دین به گفتگو و تعلّم راست نیاید؛ بلکه به ذوق راست آید. چه، اگر بسیار حدیث عشق و محبّت و رضا و توکّل و زهد و تقوا و دیگر معانی بگویی و در آن کتابها تصنیف کنی و اوراق سیاه کنی، هیچ سودت ندارد؛ تا بدان صفت، موصوف نشوی. «1» و از حدیث خرابات معنای متعارف فهم نکند. مثلًا هرگاه بخوانند این بیت [را]:

نظم

هر کس به خرابات نشد، بی‌دین است زیرا که خرابات، اصول دین است

از این خرابات، خرابی صفات بشریت فهم کنند و متخلّق به اخلاق الله شدن. چنان که می‌گویند:

بیت

خراباتی شدن، از خود رهایی است خودی کفر است، اگر خود پارسایی است

و شرح فهم ایشان دراز بود و در اینکه هر کس در خور حوصلۀ خود می‌فهمد، شکّی نیست. چنانچه از قرص آفتاب، عاشق را روی مطلوب در خاطر می‌آید و گرسنه را قرص نان! نظم

کسانی که ایزدپرستی کنند به آواز دولاب «2» مستی کنند

______________________________ (1) الف و ب:
تا چند شنیدن صفت نیکو را جهدی کن تا خُلق شوی آن خو را
هر کس به هوا مرغ تواند دیدن کو آنکه نهد دام و کند صید او را
در حاشیۀ الف شعر به «سحابی نجفی علیه الرحمه» نسبت داده شده است.
(2) دولاب: چرخ چاه.

و اعتراض بر ایشان نمی‌توان داد [کرد] که تو معنای این شعر و این کلام نمی‌فهمی چرا وجد می‌کنی؟ چه، اصل صوت، سبب وجد می‌شود. گو به زبانی باشد که سامع اصلًا آن زبان را نفهمد و سرعت شتر از حُدا، دلیل بر این است که فهم معنا در کار نیست؛ زیرا که شتر در زیر بارِ گران، چندان بسرعت می‌رود و خبر از رفتار خود ندارد تا حُدا می‌خوانند و چنین واقع شده که همین که به منزل رسیده و ترک حدا خواندن شده، شتر افتاده و هلاک شده. باید این معترضان بی‌انصاف بر شتران این اعتراض کنند که تو که عربی نمی‌فهمی چرا چندان به نشاط سرعت می‌کنی که خود را هلاک می‌کنی؟! و بسا باشد که از کلام، چیزی بفهمد که مقصود متکلّم نباشد و بدان وجد کند، چنان که شخصی این بیت می‌خواند که: ما زادنی فی النّوم إلّا خیالکم. صوفی حال کرد. گفتند که حال چرا کردی؟ تو که معنای عربی نمی‌فهمی. گفت: چرا نمی‌دانم. می‌گوید که ما، زارانیم یعنی زار و ضعیف و نزاریم راست می‌گوید، همه زار عاشق زاریم و برخطریم. پس سماع ایشان بدین حالت باشد.

بیت

کار پاکان را قیاس از خود مگیر زان که باشد در نوشتن شیر شیر

سبب چهارم

اینکه شنونده، جوانِ صاحبِ شَبَق و صاحبِ شهوت باشد و دوستی حق نشناسد و همین که حدیث زلف و خط و خال شنید، چون از حقیقت خبری ندارد، عشق مجازی جنبیدن گیرد و شهوت به حرکت آید و بسیاری از مردان و زنان که زیّ صوفیان و متورّعان دارند در صورت، و از معنا دورند و اگر بخیه به روی کار افتد، به چنین صفت ذمیمه که محبّت خسیسی دارند، توجیهات می‌کنند که شیدا و سودای حق است و امتحانات راه سالک است! و لوّاطه را شاهد بازی نام کنند و گویند که شیخ صنعان را چنین کار افتاد و این جماعت مباحیانند. و گویا ایمان به قرآن ندارند، نعوذ بالله منهم و من نظرائهم و ممّن یعجبه شأنهم.

سبب پنجم: آنکه در مجلس فسق بوده باشد

یا آنکه این را پیشۀ خود گیرد، نه به قصد ربط به خدا. در این صورت، هم تکلّم به غنا و هم سماع هر دو حرام است. این است آنچه بعضِ فضلا در کتب معتبره ذکر کرده‌اند. نقل کفر، کفر نیست؛ غایت بر ناقل اثبات نقل است. آنچه در این رساله نقل شده از طرفین، در کتب فضلا ثبت است، و العهدة علیهم. لیکن تصرّفی که مؤلّف از خود نموده، ثابت می‌تواند کرد، و الحمد لله که از مباحیان، بلکه از نامقیّدان هم نیست؛ و علوم عقلی و نقلی به سند معتبر از استاد هر فن دارد، و از باب شکر که: «وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» «1» اظهار می‌کند نه از باب فخر، و السّلام علی منِ اتّبع الهدیٰ.

خاتم الخاتمة

سلطان المحقّقین و قدوة العارفین و رئیس الحکماء المتألّهین آیة الله تعالی فی الأرضین حکیم نصیر الملّة و الدّین الطّوسی در شرح مقامات العارفینِ اشارات و غیره می‌فرماید که:

چون اشبه چیزی از عالم محسوسات به معقولات و روحانیات نغمۀ صوت حسن است، لا جرم سبب ربط عارف به عالم روحانیات می‌شود و باعث زیادتی ارتباط به آن عالم می‌گردد و معین و ممدّ خوبی است برای عارفین و سالکین فی الله (انتهی).

و بعضی از ارباب عرفان بر این‌اند که بسا باشد که از یک سماع چندان ربط به عالم روحانیات به هم رسد که از چندین‌ساله مجاهدات و ریاضات به هم نرسد چنانکه شیخ بهاء الملّة و الدین می‌گوید:
یا مُغنّی قُمْ فَانَّ العُمْر ضاع لا یَطیبُ العَیْش الّا بِالسماع

______________________________ (1) ضحی (93): 11.


و دور نیست که وجهش این باشد که آدمی مرکّب از دو جزء است:

بدن محسوس که از عالم جسمانیّاتِ فانیۀ دائرۀ متغیّره که عالم خلق و کثرت است.

و از نفس ناطقۀ مجرّدۀ روحانیه که عالم امر و وحدت است. قال الله تعالی: «أَلٰا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ» «1» پس نفس ناطقه را از حیثیّت تجرّد و وحدت مناسبتی با عالم وحدت و مجرّدات و گلشن همیشه بهار فرح‌فزایِ قدس و نزاهت هست. و به استماع صوت حسن و نَغَماتی که از جهت تألیفات متّفقه و نسَب منتظمۀ متناسبه، یک گونه وحدتی عارضِ آن نغمات متکثّره می‌شود، حرکتی و شوقی از او منبعث می‌گردد و به سبب مناسبتی که با جهان قدس و عالم معنا و نشئۀ وحدت دارد، زهولی «2» دست می‌دهد او را از استعمال قوای حیوانی در اغراض خاصۀ حیوانیت که مانع‌اند او را از نیل و وصول به کمال حقیقی و قوای حیوانی که پیروی نفس ناطقه و قوّت عاقله نمایند، در وصول به عالم همیشه بهار جهان قدس و منبع سعادت، نهایت امداد و اعانت سالک است در ترقی مدارج کمال. و هرگاه شتر از خواندن او را شوقی و حرکتی عارض شود انسان کمتر از انعام نیست.

قال الأفلاطون الالهی: «مَنْ لَمْ یَعْشِقْ عَلیٰ وَجهٍ بَهیّ و صوتٍ شَهیّ، فَهُو سُوءُ المِزاجِ یَحتاجُ الَی العِلاجِ».

______________________________ (1) اعراف (7): 54.
(2) ذهول: از خود بی‌خود شدن.

پس هر چه سبب زیادتی آن شوق شود، در حقیقت محبوب خواهد بود و میل شخص یا به جانب مطلوب و معشوقی است که عشق او در شرع ممنوع است. پس هر چه سبب زیادتی آن ممنوع شود، محذور خواهد بود و کسی که در دلش نه معشوق حقیقی بود و نه مجازی و بر سبیل لهو و بازی، آواز خوش بشنود و بالطّبع از آن لذّت یابد، استماع آن لهو باشد و مؤمن از لهو معرّا، و از لَعْب مبرّاست. پس آواز خوش از حیثیّت آنکه صوت حسن است حرام نخواهد بود، بلکه غنا هم نیست؛ و اگر غنایش خوانی غنایِ حرام نخواهد بود، چنانچه مذهب فرقۀ ثانیه است. و احادیث از کتب معتبره بر آن مدّعا در فصل ثانی گذشت.

و بر محققان رموز دان، مخفی نخواهد بود که همین وحدت، هرگاه میانۀ عناصر اربعه واقع شود، آن را مزاج گویند و به سبب قرب با وحدت حقیقی و بُعد از آن در معادن که بعید است. همین صورت نوعیّه فایض می‌شود که حافظ ترکیب است و در نَبات چون اقرب به این وحدت است، نفس نباتی که سبب تغذیه و تنمیه و تولید مثل است، نیز فایض می‌گردد؛ و در حیوان چون اقرب است به این وحدت و مناسبتش زیاده از نبات است، نفس حیوانی که مورث حس و حرکت است، از فیّاض به او می‌رسد و چون در انسان اقرب است، با وجود کمالات سابقه از صورت نوعیه و نفس نباتی و حیوانی نفس ناطقه نیز بر او فایض می‌گردد و باز همین وحدت و همین مناسبت است که اگر میان اعضا به هم رسد و اجزای بدن متناسب باشد، آن را حسن می‌نامند و همین وحدت است که هرگاه میان نغمات منفصله واقع شود، آن را مقامات متناسبه و تألیفات متّفقه می‌خوانند. چنانچه در موسیقی کتاب شفا بحث از نسب تألیفیه می‌کند و همین وحدت است که هرگاه میان کلمات به هم رسد، آن را وزن و آن کلام را موزون می‌گویند، و لهذا هرگاه نَسَب تألیفیه متّفقه متناسبه با کلام موزون و حسن صورت که تناسب اجزاء باشد جمع شود؛ همه مناسبات جمع شده در کمال خوبی خواهد بود. «انّ الله جمیل یحبُّ الجمال». «1» خصوصاً هرگاه کلام معجز نظامِ حضرتِ مَلِک علّام، صاحب حُسنی به آواز خوش بخواند، که نظرِ به آن، متضمّن معصیتی نباشد و سامع، هم معنا فهمد و هم مقام داند؛ چون لذّت ادراک ملایم است مِنْ حَیْثُ إنّه مُلایِم چه لذتها و چه ربط که حاصل خواهد شد.

[نتیجه] پس نتیجۀ این دو فصل به مقتضای احادیث این شد که فرقۀ ثانیه می‌گویند غنا فی الجمله حرام است به اتّفاق

اشاره

نه مطلقاً؛ بلکه بعضی از اقسام که صوت حسن با ساز و آلات لهو باشد؛ یا آنکه خواننده زن باشد و آوازش مرد نامحرم بشنود؛ یا پسری باشد که از آن خواندنْ انبعاثِ شهوت شود؛ یا مستمع چنان شخصی بُوَد که از شنیدن آواز خوش، قوای بهیمی او به حرکت آید، نه آنکه روحانیّتش غالب شود؛ یا خالی از ذکر جنت و ربط به عالم آخرت باشد، نه آنکه ربط به آن عالم دهد و خدا و جنّت به یاد آورد؛ یا آنکه قوای شَهوی و حیوانی به حرکت آوَرَد، نه آنکه عاقله قوی شود و قوای حیوانی را مطیعِ خود گرداند؛ یا آنکه از مبدأ دور اندازد، نه قریب گرداند؛ و یا آنکه از خدا غافل گرداند، نه آنکه خدا را به یاد آورد حرام خواهد بود. و اگر چنین نباشد و مقتضیاتش ذکر و محبّت الهی و عشق حقیقی و فکر آخرت و ترک دنیا و إماتۀ شَهَوات و قطع تعلّقات و افزونی روحانیت و تخلّق به اخلاق الله باشد جایز؛ بلکه مستحب خواهد بود عقلًا و نقلًا، چنانچه کثیری از اکابر دین مثل خواجه نصیر الدّین علیه الرحمه و ابن جمهور و ابن فهد و بسیاری از مجتهدین متأخّرین نیز مثل شیخ بهاء الملّة و الدّین و فاضل ربّانی و عالم یزدانی و عارف سبحانی مولانا محمد باقر خراسانی در کفایه و فاضل کاشی و عالم عامل قمی و کثیری از اهل تحقیق امامیّه به این رفته‌اند.


______________________________ (1) بحار الأنوار، ج 10، ص 92.


اگر کسی گوید که: قسم ثانی از تقسیمات غنا نیست.

می‌گوییم: مضایقه در اصطلاح نداریم و منافاتی ندارد با مدعای فرقۀ ثانیه. چه، بعض خواندن به آواز خوش حرام نیست، خواه غناخوانیَش و خواه صوت حَسَن.

اگر قایلی گوید: که معصوم صلوات الله علیه لهو حدیث و قول زور را که در کلام ملک علّام واقع است تفسیر به غنا کرده و این دو چیز حرام‌اند، پس باید غنا نیز البتّه حرام باشد، چرا که نسبت میان معرِّف و معرَّف تساوی است و شما گفتید که یک قسم غنا نزد فرقۀ ثانیه همچون غنای در قرآن حلال است؟

جواب اولًا آنکه: در تعریف حقیقی، تساوی میان معرِّف و معرَّف شرط است، نه تفسیر لفظی که شرح لفظ است. نمی‌بینی که «سَعْدانه» را تفسیر به نبات می‌کنند و حال آنکه نبات اعم است از سعدانه. و در ما نحن فیه که تفسیر دو چیز حرام به غنا کرده‌اند. غنا که معرِّف است اعمّ از این دو حرام می‌تواند بود، به این روش که غنا در ضمن حلال متحقّق شود.

و ثانیاً: هرگاه لهو حدیث و قول زور غنا باشد، پس غنا که عبارت از این دو چیز است و آنچه از این قبیل باشد، حرام است. پس هر صوت حسن که از این دو نباشد، غنا نیست و حرام نخواهد بود؛ و مطلوب فرقۀ ثانیه همین است که هر صوت حسن حرام نیست، گو آن را غنا نخوانند چه، کار ما با معناست نه اطلاق لفظ. و بر متتبِّعِ مدارکِ شرعیۀ فرقۀ ثانیه، مخفی نیست که از مجموع احادیث فصل ثانی ظنی که در مسائل فروعْ کافی است، به هم می‌رسد بر اینکه بعضی افراد غنا مثل خواندن قرآن و اذکار و آنچه خدا و جنّت را به یاد آوَرَد حاصل می‌شود، و در زمان غیبت معصوم عجّل الله فرجه همین ظنّ در امثال این مسائلِ فروعیّه کافی است؛ و هر کس زیاده بر ظنّ در فروع دعوی کند بهره‌ای از فقه ندارد یا نصیبی از انصاف. چه، در جمیع کتب اصول تصریح کرده‌اند به آنکه قطعیات از فقه نیست و شیخ بهاء الملّة در زبده می‌گوید که «وَ القَطْعیاتُ لَیْسَتْ فِقْهاً».

تبصره

در بیان آنکه از سماع، صوت حسن و امثال آن از اموری که ربط به عالم قدس دهد، ممکن است که حرکت دَوری که در اصطلاح عرفا آن را «وجد» و از باب تسمیۀ مسبّب به اسم سبب، سماع گویند، عارض سامع صوت حسن شود. چه، دانستی که از شنیدن آواز خوش، حرکتی و شوقی منبعث می‌شود به سبب مناسبتی که نفس ناطقه با نغمۀ مشتمل بر نِسَبِ تألیفیه متفقه متناسبه دارد؛ و روح حیوانی که بخاری است لطیف که از صاف و زبدۀ اخلاط به هم می‌رسد، بخار میلِ بلندی می‌کند و جسد عنصری بالطبع میل به اسفل دارد و روح او را به جانب عالی حرکت می‌دهد. پس لا محالة دو حرکت مختلف که حرکت صاعد و هابط باشد، در بدنِ عنصری به سبب روح یعنی بخار لطیفْ صاعد، و بدن کثیف نازل حادث می‌شود. و در حکمت طبیعی ثابت شده که دو حرکت مختلف السّمت، احداث حرکت دوری می‌کند. نمی‌بینی که گرد باد که مشاهده می‌شود، از تصادم دو حرکت مختلف است؟ چون حرکت هوا از سمت شرق و غرب مثلًا که به هم برخورند احداث گرد باد می‌شود که حرکت دوری است.

و دو کُشتی‌گیر، سر به سر هم گذاشته که به طرف یکدیگر زور کنند، هر دو با هم حرکت دوری می‌کنند. و طلا که در بوته گداخته چون مرکب است از سیماب که به سبب حرارت میل به عالی دارد و گوگرد که به سبب ثقل میل به سافل دارد، در بوته به طریق آسیا می‌گردد از دو حرکت مختلف. و همچنین کشتی که در دریا می‌گردد به سبب دو موج از دو سمت متقابل با هبوب ریاح از دو جانب مقابل است.

و رئیس حکمت فلاسفه در کتاب شفا به تقریب آنکه بعضی بر این‌اند که اجرام سماوی مرکب از نار و ارض است و چون نار صاعد است و ارض نازل و دو حرکت متقابل احداث حرکت دوری می‌کنند، این است که فلک به حرکت وضعی می‌گردد! هر چند شیخ، ترکیب فلک از دو جسم مختلف باطل می‌داند. چه، در واقع فلک بسیط است؛ اما اینکه دو حرکت متقابل احداث حرکت دوری می‌کند، مسلّم دارد و بیان می‌کند بدین روش در همان کتاب که این دو حرکت اگر مساوی باشد، آن جسم متوقّف و ساکن است، چنانچه حلقه‌ای را دو بند در آن گذرانند و یکی از جانب شرق و دیگری از جانب غرب بکشد و جذب هر دو متساوی باشد، آن حلقه در جای خود ایستاده، ساکن است و اگر یکی از این دو حرکت غالب است، به سمت غالب حرکت می‌کند و اگر اجزای مختلف است، احداث حرکت دوری می‌کند و مثال سبیکۀ طلا آورده که در بوته گدازند، چون اجزای سیماب و گوگرد مختلف است، بعد از قبول حرارت، اجزای سیماب به صعود میل دارد و گوگرد به نزول. و به هم ملتحم و مستحکم‌اند و به آسانی از هم جدا نمی‌شوند. لا محالة حرکت دوری حادث می‌شود و از اینجاست که به سبب سماع، شخصِ عارفِ صاحب شوق که روح بدن او را میل به عالی و طبع به سافل می‌فرماید، از سماع صوت حَسَن و امثال آن به «وجد» در می‌آید.

[کسانی که یزدان‌پرستی کنند به آواز دولاب مستی کنند] «1»

______________________________ (1) بین دو قلاب مطابق باب درج شده است.

و بعضی بر این‌اند که این حرکت از قبیل حرکتی است که کسی را که وَجَعی و مرضی شدید از بابت رَمَد و یا قولنج و یا آتشی که بر عضو رسیده باشد از شدت الَم و سوزش آن حرکت می‌کند. چنان که مشاهده می‌شود که از شدّت سوزش و درد بر خاک می‌غلطند و چون نالۀ بیمار که به اختیار می‌کند، امّا نتواند که نکند و نه این است که هر چه آدمی به قصد و ارادت کند، دست از آن تواند داشت. و هر که هست هرگاه معنای مناسبی یا صوتی که او را از آن خوش آید سری می‌جنباند اگر آن کامل شود و جمیع اعضا را به حرکت آرد چه بُعد دارد؟ و کدام فسق را مستلزم است؟ و چه نامشروع را متضمّن است؟ پس این را بدعت دانستن بی‌انصافی است؛ امّا اگر کسی ساختگی کند، مذموم است، و اگر همه نماز جماعت باشد که ساخته خوب نیست. و بعضی اکابر گفته‌اند که یک سال غیبت کردن بهتر از آن است که در سماع حالتی وانماید به دروغ. و مشهور است که یکی از عرفا دست بالا برد در حالت وجد، بعد از آن اختیاری تام در خود یافت؛ و دست را پایین نیاورد که مبادا تصنّع شود، تا آنکه دیگری دست او را فرود آورد که آن فعل حرام نشود و اگر عرفا این حرکت نکنند، بسا باشد که آتش شوق غلبه بر بُنیه عنصری کند و جسد ایشان محتَرَق شده، بعضی اوقات به هلاکت انجامد. چه این حرکت در آن حالت به منزلۀ این است که در گرمای سخت حرارت را به مِرْوحه و بادزن دفع کنند که اگر مِرْوحه نجنبانند، حرارت شدید، ایذای بلیغ به بدن رساند، چنانچه منقول است که پادشاهی بر مُرشد بعضی عرفا اعتراض کرد که سبب چرخ زدن ایشان نزد سماع صوتِ حسن چیست؟

گفت: این حرکت اطفای حرارتی است که بالطبع در حالت غلبۀ شوق عارض شود. نمی‌بینی که آدمی و حیوانات را نَفَس تندتر می‌شود نزد عروضِ حرارت شدید، چنان که شخصی که دویدن تند از او سر زند، نَفَسش متوالی‌تر و سریعتر می‌شود، زیرا که چون حرارت در قلب بیشتر احداث شده، طبیعت در دفع آن حرارت، سریعتر هوای تازه می‌کشد که هوای گرم به تعجیل از قلب برآید و هوای خنک داخل شود و الّا رطوبت غریزی محتَرَق می‌شود.

پادشاه فرمودند که مُغنِّیان خوش بخوانند و ایشان را سر در خرقه کشیده منع از تواجد و حرکت کنند. بعد از چند ساعت که خرقه از سر ایشان کشیدند، از آتش شوق که ممنوع از اطفای آن بودند، سوخته بودند.

و اگر کسی گوید که: این جماعت در حلقۀ ذکر، دستها بر یکدیگر می‌زنند و این به آیۀ کریمه مذموم است «وَ مٰا کٰانَ صَلٰاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلّٰا مُکٰاءً وَ تَصْدِیَةً». «1»

جواب آنکه: این نیز دو قسم است، اگر از روی لهو و لعب باشد حرام است و اگر تأسف و ندامت بر ایّامی باشد که به غفلت گذشته مباح است و مذمّتِ کفّار از این جهت است که بَدَل نماز دست بر هم می‌زدند و از روی لهو و اعراض از نماز. و اگر کسی بدل نماز، عبادتی دیگر کند و نماز نکند البتّه حرام است چه جای تصدیه و مکاء؛ با آنکه از معصوم دست بر هم زدن از روی تأسّف سرزده. این بود در این مقام از کلام عالیمقام.

و اگر ارادۀ زیاده بر این داشته باشند از رسالۀ وجدیّه مطالعه نمایند.

تمام شد رسالۀ مقامات السالکین به فضل و کرم حضرت ربّ العالمین. و دلایل همه از طرفین مذکور است. هر کس هر چه خواهد، اختیار کند و احتیاط نماید که تکفیر و تفسیق مؤمنی بلا رویّه ننماید.

و السلامُ علی مَن اتَّبع الهُدی و صلّی الله علی محمّد و آله و سلّم.

ختم بالخیر و السعادة فی 1105

______________________________ (1) انفال (8): 35.

پانویس

  1. جلاجل: جمع جُلْجُل به معنای دَف، دایره، زنگ.
  2. دَستان: نغمه؛ آوازی است در موسیقی؛ یکی از گوشه‌های ماهور.
  3. کاتب در حاشیۀ این ابیات نوشته است: «لمؤلّفه مولانا خداداد».
  4. خهی: خوشا، مرحبا، کلمۀ تحسین.
  5. خَلُّخی: منسوب به خَلُّخ؛ خَلُّخ، شهر بزرگی است در خطای که مشک خوب از آنجا آورند و خوبان را بدانجا نسبت کنند چه مردمان آنجا در جمال و حسن ضرب المثل‌اند.
  6. در کشکول شیخ بهایی، ج 3، ص 174 چنین ضبط شده است:
    هر چه آن پیشم نهاده دست عقل و حس و و هم کبریایش سنگ بطلان اندر آن انداخته
  7. شطّاح: کسی که شطحیات خواند و آن سخنانی است که ظاهرش خلاف شرع باشد و عرفای کامل در شدّت وجد و حال آنها را بر زبان رانند.
  8. قلّاش: خراباتی.
  9. ناوک: تیر کوچک.
  10. حج (22): 11.
  11. مائده (5): 54.
  12. ابْکار: جمع بِکْر؛ فکر بِکْر: اندیشه‌ای که پیش از این در ذهن کسی خطور نکرده باشد.
  13. خطایی: منسوب به خطا و آن نام شهری است از ترکستان زمینِ مشکخیز، منسوب به خوبرویان و شاهدان.
  14. سهی: مستقیم روئیده، راست رسته.
  15. دَلال: ناز، کرشمه، غمزه.
  16. تُتُق: چادر و پردۀ بزرگ، سراپرده.
  17. چَگِل: چین و چگل: سرزمین چین (ترکستان شرقی) و ناحیۀ چگل (در ما وراء النهر) و در تداول شاعران قدیم این دو نام پیاپی آید. مردمان چگل، ظاهراً به زیبایی معروف بوده‌اند، و بدین مناسبت شاعران در اشعار خویش خوبرویان را بدین شهر نسبت داده یا به مردم این شهر تشبیه کرده‌اند.
  18. انفال (8): 9
  19. نفور: رمنده، گریزان.
  20. اعراف (7): 143.
  21. «کان یوسف أحسن و لکننی أملح»؛ بحار الأنوار، ج 16، ص 408، ح 1، باب 12.
  22. اشاره است به آیۀ کریمۀ «مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغیٰ» که در شب معراج رسول اکرم به هیچ جانب ننگریست و تنها متوجه حضرت حق بود. این ترکیب در ادبیات فارسی به صوت اسم بکار رفته و به مُهر و سرمه تشبیه شده است. مُهرِ ما زاغ داشتن یعنی، نظر به چپ و راست نکردن.
  23. حدیث نبوی است، زمخشری در الفائق ج 1، ص 11 به این صورت ضبط کرده است: «أنا أفصح العرب بید انّی من قریش و استرضعت فی سعد بن بکر». نیز رک: المثل السائر، ص (نقل از روح الأرواح، ص 48، 151).
  24. سَحْبان: سحبان بن زفر بن ایاس وائلی از باهله خطیبی است که در بیان و فصاحت و بلاغت مشهور است و گفته شده است: «فلان أخْطَبُ مِنْ سَحْبان».
  25. انعام (6): 59.
  26. زخرف (43): 22.
  27. والانَهْمَت: والامنش.
  28. قلم (68): 4.
  29. زُنّار: کمربند.
  30. زُنّار: کمربند.
  31. بحار الأنوار، ج 33، ص 480، ح 686، باب 29 و ج 35، ص 34، ح 33، باب 1 و ج 38، ص 150، ح 120، باب 61.
  32. گُرْدنان یا گَرْدنان: بزرگان و صاحبان قدرت و سران را گویند.
  33. بَلارَک: نوعی از پولاد جوهردار که از آن شمشیر کنند. خاقانی سروده است:
  34. لَوْحَشَ الله: جملۀ فعلیۀ دعایی، صوت مرکّب که در اصل «لٰا أوْحَشَهُ الله» بوده و فارسیان در وقت تعظیم و استعجاب به معنای خواهش و تحسین استعمال کنند. ر. ک: لغت نامۀ دهخدا، ج 12، ص 17479، چ جدید.
  35. انسان (دهر، 76): 11.
  36. مائده (5): 55.
  37. عنقا: آهنگی است از موسیقی، نام سازی است که گردنی دراز دارد.
  38. در حاشیه شعری از جامی چنین ضبط شده است:
    پنجه ور کن اسد اللهی را پوست بر کن دو سه روباهی را
  39. بیدا: بیابان.
  40. فاطر (35): 1.
  41. ریّان: شاداب، تر و تازه.
  42. کرور کرور: کنایه از عدد بسیار بزرگ است. کرور ایران پانصد هزار و کرور هند ده میلیون است.
  43. دریاکش: کسی را گویند که از راه حوصله هر چند که شراب خورد مستی در او اثر نکند.
  44. مشک تتاری: همان مشک تاتاری است که از تاتارستان آورند.
  45. حلم أحنف: بردباری و حلم را در عرب و فارس به احنف بن قیس مثل می‌زنند. سوزنی شاعر گوید: احنف قیس بحلم و بسخا حاتم طی بی‌شریک و تو به از حاتمی و از احنف
  46. گِرِه بر باد زدن: کنایه از بی‌اعتباری دنیاست. ر. ک: لغت نامۀ دهخدا، ج 11 ص 16867، چ جدید.
  47. بِنامیزد: به نام ایزد، به معنای چشم بدور و چشم زخم مباد بکار برده می‌شود.
    سنایی گوید:
    چونت آراست ای غلام ایزد چم بد دور و بنامیزد
  48. خُور: خورشید.
  49. چلیپا: کنایه از زلف معشوق.
  50. اقتباس از آیۀ 56 سورۀ الرّحمن (55) و آیۀ 52 سورۀ ص (38).
  51. روضۀ خلد: بهشت برین.
  52. الف: فهم لسان به اعتبار ادراک طعوم و نطق ظاهر است. و ادراک قلب و نطق به اعتبار ادراک کلّی نفس ناطقه که متعلّق به ... لطیف در قلب است (منه مدّ ظلّه).
  53. الرحمٰن (55): 41.
  54. روم (30): 22.
  55. اقتباس از آیۀ آخر سورۀ قصص (28): «... کُلُّ شَیْ‌ءٍ هٰالِکٌ إِلّٰا وَجْهَهُ ...».
  56. بحار الأنوار، ج 71، ص 373 و 382.
  57. برگرفته از حدیث شریف «سلونی قبل أن تفقدونی».
  58. مضمون روایت در بحار الأنوار، ج 22، ص 499.
  59. الف و ب: عدد فرقة الناجیة و شیعة الناجیة به حسب حساب جُمَل مساوی است (منه مدّ ظله).
  60. وسائل الشیعة، ج 6، ص 210، ح 1. و فیه: «اقرؤوا القرآن بألحان العرب و أصواتها».
  61. امالی المرتضی، ج 1، ص 24.
  62. الف: علوم عربیّت بنا بر مشهور نُه است: صرف، نحو، معانی، بیان، بدیع، علم مفردات لغت، علم اشتقاق، عَروض، قافیه (من افاداته مدّ ظلّه).
    «3»
  63. کافی، ج 1، ص 54، ح 2، باب البِدَع و الرَّأی و المقاییس.
  64. نور (24): 54.
  65. کافی، ج 1، ص 42، ح 3، باب النهی عن القول بغیر علم.
  66. حار الأنوار، ج 1، ص 226، ح 17 و ج 2، ص 260، ح 11. «و اهرب من الفتیا هربک من الأسد».
  67. الف: حق این است که با این تفسیر و تعریف بسیار، حقیقتِ غنا مشتبه است نظر به گفتۀ فقها و لغویین، پس ضرور است که رجوع به عرف شود چه حقیقت شرعیه و متشرّعه هیچ کدام ندارد. (منه مدّ ظلّه العالی).
  68. الف: تعریف حقیقی غنا بسیار کم است چنانکه غزالی کرده (منه مدّ ظلّه العالی).
  69. مستدرک الوسائل، ج 4، ص 270، ح 4673.
  70. مائده (5): 44.
  71. الحاقة (69): 4744.
  72. ضرب المثل عربی است معادل ضرب المثل فارسیِ «به در می‌گویم که دیوار بشنود».
  73. تحریم (66): 1.
  74. وسائل الشیعة، ج 17، ص 122، ح 5، و قرب الإسناد: ص 294، ح 1158.
  75. شعر از سعدی است.
  76. شرائع الإسلام، ج 4، ص 140.
  77. . ر. ک: مفتاح الکرامة، ج 4، ص 5250.
  78. النهایة، ج 3، ص 391.
  79. وسائل الشیعة، ج 6، ص 211 212، ح 5 و کافی، ج 2، ص 451، ح 13.
  80. «فإنّا قوم فُصَحاء»، بحار الأنوار، ج 2، ص 150.
  81. القاموس المحیط، ص 1701، «غنی».
  82. القاموس المحیط، ص 140، «طرب».
  83. الصحاح، ص 171، «طرب».
  84. التنقیح الرائع، ج 2، ص 11؛ مجمع الفائدة و البرهان، ج 8، ص 57.
  85. الروضة البهیّة، ج 1، 273؛ مسالک الأفهام، ج 3، ص 126.
  86. الف و ب: حقیقت شرعی آنکه: در آیه و حدیث و اصطلاحی باشد که خدا و رسول به آن حرف زده باشند. و حقیقت متشرّعه آن است که: در کلام فقها باشد. و در حقیقت متشرّعه خلافی نیست که صلاة که در لغت به معنی دعاست فقها نام نماز کرده‌اند؛ امّا در حقیقت شرعی خلاف است که واقع است یا نه. و فایدۀ خلاف در آیۀ کریمۀ «لٰا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» و غیر آن ظاهر می‌شود (منه مدّ ظله العالی).
  87. اتانین در صدا مانند همان قواعد عَروض در شعر است. وزن و ایقاع در نغمات را با اصول اتانین بیان می‌کنند مثلًا وزن ثقیل اول شامل نه نقره یعنی بر وزن عروضی مفعولن، مف، مفاعلین، مف، تن تن تن، تن، تن تن تن تن، تن و ثقیل دوم شامل یازده نقره است، بر وزن عروضی مفعولن، مفعو، مفاعلین، مفعو: تن تن تن، تن تن، تن تن تن تن، تن تن.
  88. إحیاء العلوم، ج 2، ص 294.
  89. ر. ک: نفائس الفنون، شمس الدین آملی، ج 3، ص 73 109، چاپ اسلامیه تهران. و موسیقی کبیر فارابی، ص 47، (موسیقی در سیر تلاقی اندیشه‌ها، ص 169، پانوشت 36).
  90. چنین عبارتی در مفاتیح الشرائع، مبحث غنا (ج 2، ص 2220) یافت نشد.
  91. کفایة الأحکام، ص 8685.
  92. مراد از فاضل قمی صاحب جمال الصالحین میرزا حسن لاهیجی فرزند صاحب شوارق است.
  93. وسائل الشیعة، ج 17، ص 121120، ح 1 و 2 و 3. روایتهای مذکور که مضمون حدیث فوق است، از طریق ابی بصیر از امام صادق علیه السلام روایت شده است.
  94. القاموس المحیط، ص 1701، «غنی».
  95. القاموس المحیط، ص 140، «طرب».
  96. اساس البلاغة، در نسخه‌ها چنین است، ولی کلام زمخشری در أساس البلاغة، ص 277، «طرب» با این تفاوت بسیار دارد.
  97. القاموس المحیط، ص 140، «طرب».
  98. الصحاح، ص 171، «طرب».
  99. المجمل، ج 1، ص 596، «طرب».
  100. أساس البلاغة، ص 277، «طرب».
  101. الصحاح، ص 172، «طرب».
  102. شمس العلوم، ج 2، ص 220، باب الراء و الجیم و ما بعدهما.
  103. الصحاح، ص 516، «غرد».
  104. القاموس المحیط، ص 140، «طرب».
  105. «7»
  106. الصحاح، ص 516، «غرد».
  107. النهایة، ج 3، ص 391390.
  108. النهایة، ج 4، ص 42
  109. القاموس المحیط، ص 1587، «لحن».
  110. الصحاح، ص 2193، «لحن». عبارت داخل قلّاب مطابق با رسالة فی تحریم الغناء تألیف محقّق سبزواری درج شده است امّا در متن کتاب به جای آن این عبارت نوشته شده: «بمدّ الصوت و تحسینه».
  111. مُغرّب، مطرّزی، ص 442، «لحن».
  112. الصحاح، ص 1938، «رنم».
  113. مجمل اللغة، ج 2، ص 401، «رنم».
  114. شمس العلوم، ج 2، ص 280، باب الراء و النون و ما بعدها.
  115. القاموس المحیط، ص 1441، «رنم».
  116. النهایة، ج 2، 271، «رنم».
  117. شمس العلوم، ج 2، ص 220 «رجع».
  118. احیاء العلوم، ج 2، ص 294.
  119. رسالة فی تحریم الغناء، سبزواری، ص 4240، همین مجموعه.
  120. یونس (10): 36.
    «1»
  121. السرائر، ج 2، ص 215214.
  122. النهایة، ج 2، ص 271، «رنم».
  123. النهایة، ج 4، ص 242، «لحن».مقامات السالکین، ص: 22
  124. الف و ب: معترضی می‌تواند گفت که نفی و اثبات بر شی‌ء واحد، صادق می‌آید؛ نشنیده‌ای که می‌گویند: کیف قابل قسمت و لا قسمت نیست. و جواب بر کسی که ربط به معقول دارد ظاهر است (منه مدّ ظلّه العالی).
  125. الف: پس از این مقام معلوم شد که غنا به معنای عرفی باید گرفت یا آنچه متضمّن معصیت باشد نه آنچه از لغت فهمیده شود زیرا که آن مشوّش و مختلف است.
  126. ر. ک: الفقه علی المذاهب الأربعة، عبد الرحمن الجزیری، ج 2، ص 4342، دار احیاء التراث، بیروت، چ هفتم
  127. ب: سماع و غنا
  128. شرائع الإسلام: ج 4، ص 117. ترجمۀ متن شرائع ناقص است
  129. جامع المقاصد، ج 4، ص 23.
  130. ب: ارشاد. رک: تحریر الأحکام، ج 2، ص 209
  131. الفقیه، ج 2، ص 280، ح 2447
  132. مستدرک الوسائل، ج 15، باب 38، ص 94، ح 17644 و ج 1، باب 3، ص 451، ح 1133.
  133. تحریر الأحکام، ج 2، 209.
  134. دروس، ج 2، 126
  135. إرشاد (مجمع الفائدة و البرهان، ج 12، ص 336330)
  136. شرح قواعد (جامع المقاصد)، ج 4، ص 23
  137. القاموس المحیط، ص 140، «طرب»
  138. یونس (10): 35
  139. مائده (5): 47.
  140. الف: خصوصاً بعضی تکرار که مقام، مقتضی آن بوده، چه طول کلام و تکرارِ تذکار با احبّا و بعض مخاطبین چنانچه در علم معانی ثابت است مطلوب است به تخصیص با مخاطب منکر. و تکرار قصۀ موسی و فرعون در افصح کلام و قوله تعالی: «فَبِأَیِّ آلٰاءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ»* فی الرحمن و «فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ»* [فی المطففین] دو شاهد عدل بر پذیرفتن عذر است، زیرا که اطناب است نه حَشْو و تطویل که مخلّ به فصاحت باشد. و السلام علی من اتبع الهدیٰ
  141. بقره (2): 213
  142. وسائل الشیعة، ج 6، ص 210، باب تحریم الغناء فی القرآن
  143. حج (22): 30
  144. لقمان (31): 6.
  145. مجمع البیان، ج 5، ص 46
  146. تفسیر قرطبی، ج 14، ص 53؛ الدر المنثور، ج 5، ص 160
  147. فرقان (25): 72
  148. مجمع البیان، ج 7، ص 181
  149. کافی، ج 6، ص 431، ح 6
  150. حج (22): 11
  151. معانی الأخبار، ص 345
  152. ب: قول زور چنانچه از بعض تفاسیر معلوم می‌شود آن است که چون حضرت رسول و اصحاب، خصوص حضرت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و برادر او جعفر بن ابی طالب و باقی اصحاب به صوت حسن قرآن می‌خواندند و مردم دور ایشان حلقه می‌زدند و صنادید قریش را از این رشک بود و خوف این داشتند که مردم به حضرت بگروند و کیش بت‌پرستی ضعیف شود ایشان نیز به آواز خوش و غنا، سخنان باطلِ عام فریب می‌خواندند که مردم را از شنیدن قرآن و توجه به آن حضرت بازدارند. این است که آیه نازل شد که از «قول زور» که غنای در مدح بت و بت‌پرستان است اجتناب نمایند نه آنچه ... که شما را به خدا نزدیک کند. و قول زور، لهو و باطل است هم به عربی و هم به فارسی (منه دام فضله)
  153. نجم (53): 6159.
  154. بحار الأنوار، ج 104، ص 403، ح 7، باب 6
  155. بحار الأنوار، ج 20، 360، ح 9، باب 20
  156. تهذیب، ج 1، ص 83، ح 67، باب 4
  157. عوالی اللآلی، ج 2، ص 246
  158. بحار الأنوار، ج 2، ص 272، ح 7، باب 33
  159. کافی، ج 6، ص 431، ح 5؛ وسائل الشیعة، ج 17، ص 305، ح 22600، باب 99، ح 7.
  160. کافی، ج 6، ص 431، ح 4؛ وسائل الشیعة، ج 17، ص 304 و 305، ح 22599، باب 99، ح 6.
  161. کافی، ج 6، ص 433، ح 15؛ وسائل الشیعة، ج 17، ص 303، ح 22594، باب 99، ح 1
  162. کافی، ج 6، ص 433، ح 16؛ وسائل الشیعة، ج 17، ص 307، ح 22609، باب 99، ح 16.
  163. اسراء (17): 36
  164. کافی، ج 6، 432
  165. کافی، ج 6، ص 431، ح 1.
  166. کافی، ج 6، ص 432، ح 8
  167. فرقان (25): 72.
  168. کافی، ج 6، ص 432، ح 9.
  169. انبیاء (21): 1816.
  170. کافی، ج 6، ص 433، ح 12.
  171. کافی، ج 6، ص 434، ح 18.
  172. کافی، ج 6، ص 434، ح 23
  173. کافی، ج 6، ص 435، ح 25
  174. کافی، ج 2، ص 450، ح 3.
  175. مجمع البیان، ج 1، ص 16، مقدّمه
  176. النهایه، ج 4، ص 241، «لحن».
  177. نائی: نی نوازنده، نی‌زننده
  178. الف و ب: اکثر قرّاء متعارف، به طریق «نائی» نمی‌خوانند، و آن کس که چنین بخواند در ذکر یا مرثیه البته حرام است. و در بعضی از احادیث، ده چیز از علامات قیامت ذکر شده: یکی قرآن خواندن به طریق غناست (منه مدّ ظلّه السامی)
  179. تفسیر قمی، ج 2، ص 304؛ وسائل الشیعة، ج 17، ص 310، ح 22620، باب 99، ح 27 و ج 15، ص 3534، ح 20705، باب 49، ح 22.
  180. القاموس المحیط، ص 513، «زمَر»
  181. تهذیب، ج 6، ص 356، ح 1018؛ استبصار، ج 3، ص 61، ح 201؛ کافی، ج 5، ص 120، ح 5.
  182. کافی، ج 5، ص 120، ح 4؛ تهذیب، ج 6، ص 357، ح 1019؛ استبصار، ج 3، ص 61، ح 202.
  183. کافی، ج 5، ص 120، ح 6؛ تهذیب، ج 6، ص 357، ح 1020؛ استبصار، ج 3، ص 61، ح 203
  184. کافی، ج 5، ص 120، ح 7؛ تهذیب، ج 6، ص 357، ح 1021؛ استبصار، ج 3، ص 61، ح 204.
  185. در متن روایت کلمۀ «غنا» ذکر نشده است بلکه فقط کلمۀ «سماع» آمده است
  186. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 128، ح 5
  187. کافی، ج 6، ص 434، ح 19
  188. کافی، ج 6، ص 435، ح 2؛ الفقیه، ج 4، ص 58، ح 5093
  189. إحیاء علوم الدین، ج 2، ص 310؛ جامع الأخبار، ص 180.
  190. تفسیر عیاشی، ج 1، ص 40، ح 23.
  191. الف و ب: فی الکافی عن أبی عبد الله علیه السلام قال: مَنْ سَمِعَ شَیْئاً مِنَ الثّوابِ عَلیٰ شَی‌ءٍ فَصَنَعَهُ کانَ لَهُ أجْرُه وَ انْ لَمْ یَکُنْ عَلیٰ مٰا بَلَغَهُ. (منه مُدّ ظلّه العالی).
  192. منتهی المطلب، ج 1، ص 317.
  193. مختلف الشیعة ج 2، ص 253، المسألة 147 مختلف آخرین تألیف علامه نیست. رک: غایة المراد، مقدمۀ محقق
  194. منظور مؤلف، رساله‌ای است از شهید ثانی به نام مخالفة الشهید الثانی لإجماعات نفسه
  195. الف و ب: و فایدۀ اجماع، نزد فرقۀ محقّه در چنین صورتی ظاهر می‌شود، و الّا هرگاه دخول قول معصوم در اجماع شرط شد فی الحقیقه قول معصوم حجّت است نه اجماع؛ مگر چنین صورتی که محتاج به تفتیش قول معصوم نیست. (منه مدّ ظلّه).
  196. کفایة الأحکام، ص 86. سبزواری چنین قولی را به طبرسی نسبت داده است.
  197. احیاء العلوم، ج 2، ص 293.
  198. «رجع بالقرآن صوتک» کافی، ج 2، ص 451، ح 13.
  199. «إنّ القرآن نزل بالحزن فاقرأوه بالحزن» کافی، ج 2، ص 449، ح 2.
  200. نهایة، ج 4، 241، «لحن»
  201. الفقیه، ج 4، ص 60، ح 5097.
  202. ذاریات (51): 55
  203. الف و ب: ابا محمد، کنیتِ ابی بصیر است. (منه سلّمه الله تعالی)
  204. کافی، ج 2، ص 451، ح 13.
  205. ب: آواز مؤذنان که اذان بَلَد و اعلام.
  206. مائده (5): 6.
  207. کافی، ج 2، ص 449، ح 2
  208. کافی، ج 2، ص 450، ح 6
  209. در ختم خاتمه خواهد آمد.
  210. کافی، ج 2، ص 443، ح 10؛ بحار الأنوار، ج 48، ص 111، باب 5، ح 18
  211. مستطرفات السرائر، ص 97، ح 17؛ وسائل الشیعة، ج 6، ص 210209، باب 23، ح (7752) 2.
  212. کافی، ج 2، ص 451، ح 10
  213. کافی، ج 2، ص 450، ح 8.
  214. ضحی (93): 11.
  215. الشعراء (26): 224
  216. جامع أحادیث الشیعة، ج 6، ص 189
  217. جامع أحادیث الشیعة، ج 6، ص 188 و ج 9، ص 251
  218. بحار الأنوار، ج 71، ص 415، ح 36، باب 93. «إنّ من الشعر لحکماً و إنّ من البیان لسحراً ...» و جامع أحادیث الشیعة، ج 6، ص 190 و مروج الذهب، ج 2، ص 295.
  219. بحار الأنوار، ج 83، ص 363.
  220. الشعراء (26): 226.
  221. حاشیۀ الف: این قسم سخنها را حمل بر ظرافت باید کرد و اگر نه به حسب ظاهر، تفسیر به رأی است اگر تفسیر باشد
  222. یٰس (36): 69
  223. ب: اولیا
  224. اعراف (7): 183 و قلم (68): 45.
  225. طلاق (65): 2 و 3
  226. توبه (9): 14.
  227. الفقیه، ج 4، ص 60، ح 5097.
  228. کافی، ج 2، ص 451، ح 13
  229. امالی السید المرتضی، ج 1، ص 25.
  230. مجمع البیان، ج 1، ص 16، مقدمه
  231. أمالی السید المرتضی، ج 1، ص 25
  232. أمالی السید المرتضی، ج 1، ص 25.
  233. اخلاص (112): 1
  234. اقتباس از سورۀ نجم (53): 28
  235. مجمع البیان ج 1، ص 16
  236. بحار الأنوار، ج 18، ص 19، ح 45؛ ج 22، 326، ح 28.
  237. بقره (2): 286.
  238. طلاق (65): 7
  239. کافی، ج 2، ص 450، ح 3
  240. کافی، ج 2، ص 451، ح 13. و فیه: «رجّع بالقرآن صوتک»
  241. أمالی السید المرتضی، سخن سید مرتضی در امالی در بخش دوم همین مجموعه چاپ شده است
  242. کافی، ج 2، ص 450، ح 3
  243. کافی، ج 2، ص 450، ح 9.
  244. کافی، ج 2، ص 451، ح 11
  245. کافی، ج 2، ص 450 ح 4.
بازگشت به کتب منکر فرهنگی