کتابخانه:دروغ (1)
|
| |
| نویسنده | رضا صدر؛ بهاهتمام باقر خسرو شاهی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | حوزه علمیه قم دفتر تبلیغات اسلامی |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۷۸ |
| شابک | 964-424-654 |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ پیشگفتار
- ۲ سرآغاز
- ۳ مقدمه
- ۴ دروغ
- ۵ دروغ و دورویی
- ۶ علامتهای منافق
- ۷ ریشه دروغ
- ۸ دروغ و ایمان
- ۹ دروغ گناه کبیره است
- ۱۰ دروغ کلید گناهان است
- ۱۱ بالاتر از دروغ گناهی نیست
- ۱۲ کذاب
- ۱۳ دروغ در راه خودنمایی
- ۱۴ دروغهای گوناگون
- ۱۵ باز هم دروغهای گوناگون
- ۱۵.۱ سخنی از امام سجاد علیه السلام
- ۱۵.۲ دروغ بزرگ و کوچک
- ۱۵.۳ دروغ شاخدار و دروغ بیشاخ
- ۱۵.۴ دروغ روزنامهای
- ۱۵.۵ دروغ در کتاب
- ۱۵.۶ گزارش دروغ
- ۱۵.۷ دروغ برای خنده
- ۱۵.۸ دروغ برای گریه
- ۱۵.۹ نظریه غلط
- ۱۵.۱۰ گواه بر این سخن
- ۱۵.۱۱ دروغ مجانی
- ۱۵.۱۲ تحریف نیز از اقسام دروغ است
- ۱۵.۱۳ تکذیب راست نیز دروغ است
- ۱۵.۱۴ انکار حق ، از مصادیق دروغ است
- ۱۶ دروغ در دینداری
- ۱۶.۱ دروغ در فضایل اخلاقی
- ۱۶.۲ دروغ در ایمان
- ۱۶.۳ دروغ با خدا
- ۱۶.۴ دروغ در بیم و امید
- ۱۶.۵ در شیعه بودن
- ۱۶.۶ معرفی رسول خداصلی الله علیه وآله از شیعه
- ۱۶.۷ معرفی امام مجتبیعلیه السلام
- ۱۶.۸ معرفی امام حسینعلیه السلام
- ۱۶.۹ رافضی یعنی چه ؟
- ۱۶.۱۰ امام رضاعلیه السلام تنبیه میکند
- ۱۶.۱۱ معرفی امام یازدهم
- ۱۶.۱۲ دروغ در انتظار ظهور
- ۱۶.۱۳ دروغ در مسجد ساختن
- ۱۶.۱۴ دروغ در زیارت
- ۱۷ دروغ بر خدا و رسولصلی الله علیه وآله و امامانعلیهم السلام
- ۱۸ تهمت و افترا
- ۱۹ دو چهره و دو زبان داشتن
- ۲۰ تظاهر و ریاکاری
- ۲۱ نمونههایی از خلاف حقیقت
- ۲۲ زیانهای اجتماعی دروغ
- ۲۲.۱ سخنی از علیعلیه السلام
- ۲۲.۲ زیباییهای ادبی
- ۲۲.۳ زیانها
- ۲۲.۴ رسوایی
- ۲۲.۵ تهتاه شاه
- ۲۲.۶ عمرو بن معدی کرب
- ۲۲.۷ بی آبرویی
- ۲۲.۸ حجة الالهیة
- ۲۲.۹ بی ارزشی سخن
- ۲۲.۱۰ امیر حسین ابیوردی
- ۲۲.۱۱ در این زمان
- ۲۲.۱۲ سلب اعتماد
- ۲۲.۱۳ بد بینی مردم
- ۲۲.۱۴ قاضی خائن
- ۲۲.۱۵ ذلت و خواری
- ۲۲.۱۶ سخریه و استهزا
- ۲۲.۱۷ عمر و ابو هریره
- ۲۲.۱۸ رو سیاهی
- ۲۳ زیانهای اقتصادی دروغ
- ۲۴ زیانهای روانی دروغ
- ۲۵ دروغهای روا
- ۲۶ راستهایی که دروغ پنداشته میشود
- ۲۷ داستان نویسی و افسانه سرایی
- ۲۸ پانویس
پیشگفتار
حضرت آیةالله حاج سیدرضا صدرقدس سره (1300 - 1373) فقیهی عالی مقام ، حکیمی توانا ، بقیةالسلف دودمانی عریق و مشهور به علم و تقوا و فقاهت ، در مشهد مقدس متولد شد . پس ازفراگرفتن دروس مقدماتی در حوزه علمیه مشهد ، همراه پدر بزرگوارش حضرت آیةالله العظمیسیدصدر الدین صدرقدس سره - که از مراجع آن زمان بود - به قم مهاجرت کرد . دروس سطح و همچنیندروس خارج فقه و اصول وفلسفه و عرفان را از محضر اساتید بزرگ حوزه علمیه قم از جملهمرحوم والدشان و مرحوم آیةالله العظمی حجت و مرحوم آیة الله العظمی امام خمینیقدس سره بهره برده ودر مدتی کوتاه در سایه تلاش و نبوغ خویش ، در ردیف برجستگان حوزه در آمد و به خاطر جامعیتمنحصر به فرد خویش بین اقران مشار بالبنان گردید .
آن بزرگوار ، در عین دارابودن مراتب عالی اجتهاد در حد مرجعیت و تدریس علوم حوزوی ، بیانی شیوا و قلمی محکم و نثری روان داشت و به علت این آمادگی علمی و قلمی ، توانست آثاریبس گرانبها در علوم مختلف از خود بهجا گذارد; آثاری که میتواند الگوی بسیار مناسبی در ارائهعلوم اسلامی در سطوح مختلف باشد .
توام بودن اتقان مطلب با تقوای صاحب قلم ، اگر همراه با ژرف اندیشی و امانت داری در ارائهمطلب باشد ، میتواند آثاری بس گرانقدر بیافریند و تشنگان حقیقت را از چشمهسار زلال معرفتسیراب گرداند ، و ما در آثار باقی مانده علمی مرحوم آیةالله صدر ، این چنین مشخصاتی را بهوضوحمشاهده میکنیم .
از خداوند متعال مسالت داریم که توفیق عنایت فرماید تا بتوانیم تمام آثار آن مرحوم را به نحوشایسته در اختیار حوزههای علمیه و امت اسلامی قراردهیم .
زندگی نامه مشروح آیةالله صدر در اولین شماره از سلسله آثار ایشان یعنی تفسیر سوره حجراتآمده است .
در پایان از مسؤولان محترم مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم که امکانانتشار این آثار را فراهم میکنند ، تشکر میکنم .
سید باقر خسروشاهی .
سرآغاز
اینک جلد سوم کتاب «شب پنجشنبه به دوستان عزیز تقدیم میشود .
موضوع جلد یکم ، استقامتبود که از بهترین صفات است و به وسیله آن میتوان خود رابهصفتهای پسندیده آراست .
موضوع جلد دوم ، حسد بود که از بدترین صفات است و صفتهای زشت را نیز به ارمغانمیآورد .
بحث از حسد که پایان یافت ، یکی از دوستان پیشنهاد کرد که موضوع سخن را وجود مقدسحضرت ولی عصرعلیه السلام قرار دهیم . این پیشنهاد به تصویب رسید و افتخار آن که یک سال ، موضوعسخن ما در شبهای پنجشنبه در باره آن حضرت باشد ، نصیب ما گردید; امیدوارم که روزییادداشتهای آن ، منتشر شود و تقدیم دوستان گردد .
پس از اتمام آن بحث ، به خاطر رسید که در باره یکی از گناهان ، سخن گفته شود . . . دروغ ، برایاین کار در نظر گرفته شد .
دروغ ، گناهی استبزرگ و کلید گناهان میباشد و از نظر ارتکاب ، آسانترین گناه است وهمهکس در خطر آن ، قرار دارد .
بسیاری از گناهان را هر کسی نمیتواند مرتکب شود ، ارتکابش شرایطی لازم دارد ، ولی دروغرا ناتوانترین اشخاص و بی شعورترین آنها در بیشتر اوضاع و احوال میتواند مرتکب گردد; ازاین رو شایستگی دارد که بیش از گناهان دیگر ، مورد بحث قرار گیرد ، چون خطر ارتکابش بیش ازگناهان دیگر میباشد .
آیا میشود با این گناه شوم ، مبارزه کرد ؟ آیا میتوان ، این میکرب خطرناک را ، تا اندازهای ، ازپیکر جامعه دور کرد ؟ بایستی توفیق این کار از خدای بزرگ خواسته شود .
هفتهای چند ، در باره دروغ بحثشد ، ولی به عللی نوشته نشد ، لیکن خوش بختانه توفیقیحاصل شد که دروغ بار دیگر مورد بحث قرار گیرد; اینک نوشتههای آن تقدیم میگردد .
سید رضا صدر .
9 محرم 1382 / 21 خرداد 1341 .
مقدمه
دین راستی و درستی
بحث ما درباره دروغ از نظر مکتب اخلاقی و اجتماعی اسلام است .
اسلام ، هم از نظر سلبی با دروغ مبارزه کرده است و هم از نظر ایجابی و ترغیب به راستی . از نظرسلبی ، راهنماییهایی برای ریشه کن کردن این ماده فساد نموده که در این کتاب به طور تفصیل بهنظر خوانندگان ارجمند ، خواهد رسید .
اکنون به طور مختصر و کوتاه به مبارزه اسلام با دروغ ، از نظر ایجابی و ترغیب به سوی راستی ودرستی اشاره میشود :
آری ، اسلام دینی است که برای دعوت به راستی و درستی آمده است و بس .
در قرآن ، آیههای بسیاری در باره راستی و راست گویان ، وجود دارد ، برای نمونه :
1 . «هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم ، لهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ابدا ، رضیالله عنهم و رضوا عنه ، ذلک الفوز العظیم . »[۱] .
قرآن در این آیه بهترین ارزشها و بالاترین پاداشها را برای راست گویان بیان میکند .
2 . «یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین . » [۲] .
و در این آیه مسلمانان را به تقوا و بههم قدم بودن با راست گویان ، امر میکند .
3 . «و قل رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق . » [۳].
و در این آیه به پیغمبر خود فرمان میدهد که راستی را در آغاز و انجام بخواهد .
پیغمبر اسلام ، ملاک مسلمانی را راستی و درستی اعلام فرموده; امام رضاعلیه السلام به وسیله پدرانش ، سخن جد بزرگوارش رسول خداصلی الله علیه وآله را چنین روایت میکند :
«نگاه نکنید به نماز بسیار خواندن و روزه بی شمار گرفتن و حج فراوان رفتن و نیکی چندانکردن و شب را به ذکر زنده داشتن ، ولی نگاه کنید به راستی در گفتار و درستی در امانت داری . »[۴].
از سخن امام جعفر صادقعلیه السلام ، که تفسیر فرمایش رسول است ، استفاده میشود که عبادت بسیار ، گواه ایمان کامل نیست ، زیرا ممکن استبر اثر عادت باشد که اگر ترک عبادت کند ناراحت گردد :
«فان ذلک شیء قد اعتاده; فلو ترکه استوحش لذلک . » [۵] .
پس نشانه ایمان کامل ، همان راست گویی و درست کاری است .
باز هم امام صادقعلیه السلام میفرماید : فریب نماز خواندن و روزه گرفتنشان را نخورید : «لا تغتروابصلاتهم ولا بصیامهم فان الرجل ربما لهجبالصلاة و الصوم حتی لو ترکه استوحش . » ولی آنها را درراست گویی و امانت داری آزمایش کنید : «و لکن اختبروهم عند صدق الحدیث و اداء الامانة . »[۶] .
باز هم امام جعفر صادقعلیه السلام میفرماید :
«خدا پیامبری نفرستاد ، مگر برای دعوت به راست گفتن و در امانتخیانت نکردن . » [۷].
مردی برای کسب فضیلتبه حضور امام پنجم ، محمد باقرعلیه السلام شرفیاب میشود . حضرتش ، اینسخن را نخستین درس قرار میدهد :
«راستی را پیش از سخن گویی بیاموزید . »[۸] .
امام صادقعلیه السلام برای یکی از دوستانش چنین پیام میفرستد :
«در نظر بگیر که علی ، نزد رسول خدا ، بر اثر چه به این قرب و منزلت رسید ؟ علی به این مقامنرسید ، مگر بر اثر راستی و درستی . » [۹] .
از حدیث دیگر چنین استنباط میشود که درستی در کردار ، معلول راستی در گفتار است; یعنیکسی که راست گو باشد ، درست کار میباشد .
امام ششم میفرماید :
«من صدق لسانه زکی عمله; [۱۰] .
کسی که زبانش راستبگوید ، رفتارش پاکیزه خواهد بود - یا پاکیزه خواهد شد . »
راستی کلید نیکی و خوبیهاست . کسی که بدین صفت عالی آراسته باشد و بتواند آن رانگهداری کند که شیطان از کفش نرباید ، به او مژده باید داد که به کردارهای نیک ، آراسته میباشد و یاآراسته خواهد شد و راستی ، وی را به سر منزل نیکان خواهد رسانید . گفتار پاک از دل پاک ریشهمیگیرد و به رفتار پاک بارور میشود .
پس حقیقتسه کلمهای را که میگویند از زردشتبه جای مانده (گفتار نیک ، رفتار نیک واندیشه نیک) به یکی تحقق پیدا میکند و آن ، همان گفتار نیک است; زیرا گفتار نیک از اندیشه نیکبرمیخیزد; تا اندیشه نیک و پاکی دل نباشد ، گفتار نیک پیدا نخواهد شد . گفتار نیک ، رفتار نیک راثمر میدهد ، بلکه دل را هم نیک میکند . گفتار نیک که دگران را نیک میکند ، رفتار گوینده را هم نیکخواهد کرد و چگونه میشود در خود گوینده تاثیر نکند ؟ !
راست گویی از عظمت روحی ریشه میگیرد ، راست گو ، نمایاندن حقیقتخویش را بر خودعیب نمیداند و همان که هستخود را نشان میدهد . پاکی ، درستی ، بزرگواری ، نقطه سیاهی نیستکه آشکار شدنش ایجاد ناراحتی کند . راست گو اگر چیزی را نداند ، ندانستن را برای خویش ننگنمیشمارد تا به دروغ ادعای دانستن کند ، او با کمال سربلندی میگوید : نمیدانم و در پی یاد گرفتنمیرود . راست گو ، دارای شخصیتی است که دروغ گو فاقد آن میباشد . راست گو ، شجاعت وعظمت روحی دارد و از حقیقت گویی بیمی ندارد .
عظمت روح ، عظمت موقعیت میآورد . راست گو ، مورد اعتماد همه میباشد; این خود ، بالاترین عظمتها ست . امیر المؤمنینعلیه السلام میفرماید :
«الا فاصدقوا فان الله مع الصادقین; [۱۱] .
راستبگویید ، چون خدا با راست گویان است . »
این سخن ، بالاترین مژدهها برای راست گویان میباشد ، که خدا با آنها است; خدایی که بزرگاست ، بی نیاز است ، قدرتش بالاترین قدرتها ست ، کرمش نامتناهی و نعمش بی پایان است . هر ناتوانی چنین قدرتی با او باشد ، تواناترین فرد خواهد بود .
نیازمندی که خدای بی نیاز و کریم با اوباشد ، بینیاز و توانگر خواهد بود . کسی که خدا با او باشد ، چه غم دارد ، زیرا چه کم دارد . . . علیعلیه السلامبدین وسیله ساده و آسان ، راه خدا را با خود یار کردن نشان میدهد . خدا هم در قرآنش فرموده :
«کونوا مع الصادقین; [۱۲] .
با راست گویان باشید . » .
علیعلیه السلام خودش برترین فرد راست گویان است . هر کس خود را پیرو قرآن میداند ، باید باعلیعلیه السلام باشد .
اگر راستی و درستی در جهان حکومت کند و هدف رهبران بشر ، یعنی فرستادگان خدا ، جامهعمل بپوشد ، جهان ، بهشتبرین خواهد شد و آسایش همگانی سرتاسر گیتی را فرا خواهدگرفت . اکنون این ، آرزویی بیش نیست ، ولی آرزو بر جوانان عیب نیست .
سید رضا صدر .
شبجمعه 10 شعبان 1383/6 دی 1342 .
دروغ
بزرگترین گناهان
امیر المؤمنینعلیه السلام میفرماید :
«ان اعظم الخطایا عند الله اللسان الکذوب;[۱۳] .
بزرگترین گناهان نزد خدا ، زبان بسیار دروغ گو است . »
زبان دروغ گو داشتن ، یعنی دروغ گو بودن . دروغ به وسیله زبان ، وجود پیدامیکند و زبان یکی از علل وجودی دروغ است . اگر کسی دروغی بگوید ، این کار بازبانش انجام میگیرد . اگر زبانی بسیار دروغ گو باشد ، دارنده آن زبان ، بسیار دروغخواهد گفت .
هر گناهی با عضوی از اعضای انسان در خارج رخ میدهد و گناه را میتوان به آنعضو نسبت داد; چون گناه کار گناه را به وسیله آن عضو انجام داده است .
دستخیانتکار داشتن ، یعنی دزد و خائن به مال بودن . چشم ناپاک داشتن ، یعنی خائن بهناموس بودن . زبان دروغ گو داشتن ، یعنی دروغ گو بودن .
سر آن که زبان پر دروغ ، بزرگترین گناه است ، در آینده روشن خواهد شد;
اکنونباید معنای دروغ روشن شود .
دروغ چیست ؟
دروغ ، سخن بر خلاف حقیقت است و دروغ گو کسی است که بر خلاف حقیقت ، خبری میدهد .
شما اگر گرسنه باشید و به منزل دوستخود بروید ، او برای شما غذا بیاورد ، شمابگویید من سیر هستم ، این سخن دروغ است ، چون بر خلاف حقیقت است; شما نیزدروغ گو هستید ، زیرا بر خلاف حقیقتخبر دادهاید .
کم را بیش گفتن یا بیش را کم گفتن ، دروغ است و گویندهاش دروغ گومیباشد ، چنان که بود را نبود و یا نبود را بود خبر دادن دروغ گویی میباشد و نیزبد را خوب و خوب را بد یا کوچک را بزرگ و بزرگ را کوچک خواندن ، دروغخواهد بود .
دروغ و دروغ گویی
دروغ از صفات سخن است و دروغ گویی از صفات سخن گو و این دو همیشه باهم یار نیستند . میشود سخنی دروغ باشد ، ولی گویندهاش دروغ گو نباشد ، چنان کهممکن است کسی دروغ بگوید ، ولی سخنش دروغ نباشد ، بلکه راست و مطابقحقیقتباشد .
شما اگر به وقوع حادثهای اطمینان پیدا کردید ، در صورتی که آن حادثه رخ ندادهباشد ، هنگامی که از وقوع آن خبر میدهید ، شما دروغ گو نیستید ، ولی خبر شمادروغ است . دروغ گو اگر سخن راستی بگوید که به نظرش بر خلاف حقیقتباشد ، خبر او راست است ، چون مطابق با واقع است ، ولی خودش دروغ گفته ، زیرا به نظرخودش بر خلاف حقیقت ، سخن گفته است .
در زبان عربی
در زبان عربی ، دروغ را کذب گویند و خبر دروغ را خبر کاذب میخوانند ، چنان که خود دروغگو را نیز کاذب میخوانند .
پس در این زبان ، کاذب بودن ، هم صفتسخن میباشد ، و هم صفتسخن گو واین اشتراک ، ممکن است گاهی موجب اشتباه بشود و به گمان برسد که هر جا کهخبر کاذب پیدا شود ، خبر دهنده هم باید کاذب باشد ، یعنی صفت گفته را به گویندهسرایتبدهند .
نظریهای از قرن سوم در دروغ
نظام ، دانشمند نامی قرن سوم در دروغ نظریهای دارد; او میگوید :
«دروغ ، سخن بر خلاف عقیده است ، نه بر خلاف واقع . »
نظام برای اثبات صحت نظریهاش به این آیه شریفه استدلال میکند :
«والله یشهد ان المنافقین لکاذبون; [۱۴] .
خدا گواهی میدهد که منافقان ، دروغ گویند . »
منافقان ، شرفیاب حضور رسول خداصلی الله علیه وآله میشدند و عرضه میداشتند که ماگواهی میدهیم که تو رسول خداصلی الله علیه وآله هستی .
خدا در این سوره مبارکه با پیغمبر خود سخن میگوید و منافقان را به اومیشناساند .
خدا میفرماید : وقتی که منافقان نزد تو آمدند و گفتند که ما شهادتمیدهیم که تو رسول خدا هستی ، با آن که خدا میداند که تو رسول او هستی ولیکنبدان که منافقان دروغ میگویند .
بیان استدلال : سخن منافقان که شهادت به رسالتبود ، سخنی بود مطابق حقیقت ، ولی خدا آنان را دروغ گو خوانده است .
دروغ گو بودن منافقان از این نظر است که آنها این سخن را از روی ایماننگفتند ، بلکه در دل ، بر خلاف آن ، عقیده داشتند; از این پی میبریم که دروغ ، سخن برخلاف عقیده است ، نه بر خلاف حقیقت .
نظری به این نظریه
گویا دو چیز ، موجب اشتباه این مرد دانا شده که دروغ را سخن بر خلاف عقیدهپنداشته ، نه بر خلاف حقیقت :
1 . غفلت از این که کاذب هم صفتخبر قرار میگیرد و هم صفت مخبر; اوپنداشته که کاذب ، تنها صفت مخبر خواهد بود و بس .
2 . گمان آن که میان خبر دروغ و دروغ گو ملازمه میباشد و این صورت بهخاطرش نرسیده که ممکن استخبر دهنده ، دروغ گو باشد ، ولی خبرش دروغنباشد ، لذا نتیجه گرفته که دروغ ، سخن بر خلاف اعتقاد است ، نه بر خلاف واقع .
ولی آیه شریفه اگر دلیل بر سخن ما نباشد ، سخن نظام را اثبات نمیکند ، زیراسخن منافقان ، راست و عین حقیقتبود ، ولی خود آنها در این حقیقت گوییدروغ گو بودند ، چون کلامشان را بر خلاف واقع میپنداشتند .
علمای بیان ، استدلال نظام را چنین ابطال کردهاند که منافقان ، دروغ گوی درشهادت دادن بودهاند .
معمای طاووس
طاووس یمنی که از بزرگان برادران اهل سنت میباشد و برای خویش مقامشامخی در دانش قائل بوده ، به پندار خود معمایی درست کرده بود ، آن را از حضرتامام باقرعلیه السلام بپرسید :
کدام مردمی بودند که شهادت به حق دادند ، ولی در عین حال دروغ گو بودند ؟
امام فرمود : آنان منافقان بودند ، در موقعی که به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کردند ماشهادت میدهیم که تو رسول خدایی با آن که گفته آنها راستبود ، ولی خود آنهادروغ گو بودند . [۱۵].
منافقان
منافقان کسانی بودهاند که در زبان ، اظهار اسلام میکردند و خود را پیرورسول خداصلی الله علیه وآله میخواندند ، ولی در دل ، دشمن آن حضرت بودند و پیامبریحضرتش را انکار میکردند . قرآن آنان را چنین معرفی میکند :
«برخی از مردم میگویند که ما به خدا و روز قیامت ایمان آوردهایم ، ولی آنهامؤمن نیستند و میخواهند خدا و مسلمانان را گول بزنند; آنها خودشان راگول میزنند و بس ، ولی نمیفهمند . » [۱۶] .
«وقتی که مسلمانان را میبینند ، میگویند ما ایمان آوردهایم ، وقتی که با همکیشانپلید خود مینشینند ، میگویند ما با شماییم و مسلمانان را مسخره میکنیم;
خدا همآنها را مسخره میکند و آنان را رها میکند تا در این گمراهی همچنان سر گردانبمانند; اینها کسانی هستند که هدایت و رستگاری را داده ، ضلالت و گمراهی راخریدهاند و تجارتشان سود نکرده است . » [۱۷] .
دستههای منافقان
منافقان چهار دسته بودهاند :
دستهای از روی طمع و برای رسیدن به مال و مقام در اسلام داخل شدند . در میاناین دسته ، کسانی بودند که خبر ظهور پیغمبر اسلام از کاهنان عرب به آنهارسیده بود ، آنها از موفقیتهای آن حضرت در آینده اطلاع داشتند ، اینان مردمهشیاری بودند و با نقشه کامل در اسلام داخل شدند .
دسته دوم که زیرکی دسته اول را نداشتند ، هنگامی که فتوحات اسلام را دیدند ، اسلام آوردند; پیدایش این دسته ، پس از غزوه بدر بود .
دسته سوم ، بر اثر فشار محیط و عدم مساعدت اوضاع و احوال با ماندن آنها درکفر به اسلام رو کردند; این دسته بیشتر اهل مدینه بودند .
دسته چهارم ، کسانی بودند که پس از ایمان آوردن ، سست عقیده شده و بی دین ولا مذهب گردیده بودند ، ولی طمع یا وضع محیط به آنها اجازه نمیداد که کفر باطنیخود را آشکار کنند و به طور علنی با پیغمبر اسلام به مخالفتبرخیزند .
منافقان مدینه
منافقان را در میان پیروان رسول خداصلی الله علیه وآله باید ستون پنجم کفر نامید .
آنها در میانمسلمانان ایجاد اختلاف میکردند و روحیه سربازان اسلام را ضعیف میکردند ، درزیر پرده با کفار روابط داشتند .
وقتی که رسول خداصلی الله علیه وآله به قصد دفاع کفار از مدینه برای غزوه احد خارج شد ، «عبدالله بن ابی سر دسته منافقان مدینه با حضرتش مخالفت کرد و پیشنهاد کرد کهدر مدینه بمانید و دفاع کنید . در این پیشنهاد به قدری اصرار ورزید که کارشان باسعد بن معاذ ، رئیس عشیره اوس به مشاجره کشید .
آیا منظور عبدالله از این پیشنهاد ، تخطئه رسول خداصلی الله علیه وآله و سبک کردن اوامر آنحضرت ، پیش مسلمانان بود ؟ آیا منظورش ایجاد شکاف و اختلاف میان مسلمانانبود ؟ آیا میخواست وقتحمله کفار به مدینه ، دروازهها را بگشاید و سپاه دشمن راوارد شهر کند ؟
وقتی که نقشهاش نقش بر آب گشت و پیغمبر اسلام با سپاه هزار نفری اشاز مدینه خارج شد ، عبدالله نقشه دیگری کشید و خود را در زمره لشکر اسلامقرار داد . در میان راه به یک بار با سیصد نفر از همکیشانش از سپاه دین جدا شده وبه مدینه باز گشت . [۱۸].
بایستی بزرگی این خیانت را در نظر آورد که بازگشتیا فرار یک سوم سپاه ، آنهم به سرعت ، چگونه روحیه سربازان را متزلزل میکند ، آن هم سربازانی که ازفرمانده خود هیچ گونه بیمی نداشته باشند .
منافقان مکی
غزوه احد شروع شد . در آغاز ، بر اثر رشادت و فداکاری امیرالمؤمنینعلیه السلام فتحنصیب مسلمانان گردید و کفار فرار کردند ، ولی همین که مسلمانان به جمع کردنغنیمتهای جنگ مشغول شدند ، کفار قریش ، نیروی پراکنده خود را گرد آورده وناگهان از پشتسر بر مسلمانان تاختند . مردمانی که سلاح را کنار گذاشته بودندو به جمع آوری غنایم مشغول بودند ، از این غافل گیری پریشان شدند وپابه فرار گذاشتند . از سپاه هفتصد نفری به جز شصت هفتاد نفر استقامت نکردند و ازاین گروه به جز دو تن ، همگی شهید شدند; آن دو یکی علیعلیه السلام بود و دیگریابو دجانه انصاری .
علاوه بر بازگشت عبدالله ، که خود روحیه سربازان اسلام را ضعیف کرده بود ، غافلگیری کفار نیز موجب تضعیف بیشتر روحیه آنان گردید ، در نتیجه ، رسول خداصلی الله علیه وآله در پیش دشمن تنها ماند و بزرگترین خطر ، متوجه هستی اسلامگردید .
ارتباط منافقان با کفار
طبری مینویسد : عدهای از فراریان ، تصمیم گرفتند که به وسیله عبدالله بن ابی ازابوسفیان رئیس کفار امان بگیرند !
از این مطلب چند نکته دقیق تاریخی استفاده میشود :
یکی آن که عبدالله بن ابی با ابوسفیان ، روابط صمیمانه داشتند و گرنه چنین توقعیاز وی صحیح نبود .
دیگر آن که در میان کسانی که با رسول خداصلی الله علیه وآله ماندند و قبل از شروع جنگبازنگشتند ، منافقانی موجود بودهاند که با عبدالله روابط صمیمانه داشتهاند ، چه اگرصمیمیتی در کار نبود ، انتظار میانجی گری از او بی جا بود .
سوم آن که ، اینها از منافقان مدینه نبودند ، بلکه منافقانی از مردم مکه بودند که ازابو سفیان بر خویش بیم داشتند ، چون منطقه نفوذ ابو سفیان ، تنها مکه بود .
احتمال دیگری که در کار هست ، این است که اینان با عبدالله هم پیمان بودهاند کهاز میدان نبرد فرار کنند و رسول خدا را به کشتن دهند .
نکته دیگری که استفاده میشود این است که نفاق اینان ، از نفاق منافقان مدینهپنهانتر بوده ، چون آشکارا با آنها هم کاری نمیکردند ، بلکه در سر با آنان بودند .
«و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم; [۱۹].
وقتی که شیطانهای خود را در نهان میبینند ، میگویند ما با شما هستیم . »
مطلبی که جلب نظر میکند ، روابط صمیمی عبد الله با ابو سفیان بوده ، به طوریکه ابو سفیان ، شفاعت او را در باره مکهایها میپذیرفته و امان میداده .
آیا این روابط صمیمانه ، برخاسته از چه بوده ؟ چون تاریخ نمیگوید که این دوقبل از اسلام روابطی داشتهاند; اضافه بر این ، قبل از اسلام ، ابو سفیان شخصیتینداشته است .
آیا عبدالله بعد از اسلام به ابو سفیان خدماتی کرده ؟ آیا به گردن او حقوقی داشته کهابو سفیان نمیتوانسته تقاضای عبدالله را نپذیرد ؟
دروغ و دورویی
واژه دروغ
آیا ریشه کلمه دروغ ، دو رخ بوده ؟ [۲۰] یا بسیط است و ترکیبی در آن نیست ؟
هر چه باشد ، مربوط به بحث ما نیست ، زیرا ما از نظر اخلاقی و اجتماعی در آنبحث میکنیم ، نه از نظر لفظی ، ولی آنچه مسلم است ، دروغ با دورویی همراه است ودروغگو ، دو رخ میباشد و زبان و دلش یکی نیست .
دو رو ، کسی است که یک رو ، بیشتر دارد ، خواه دو رو داشته باشد ، خواهچندین رو .
دو رویی دروغ گو ، چنین است : به این که میرسد ، سخنی میگوید و بارویی ملاقات میکند و به آن که میرسد ، خلافش را میگوید و با روی دیگر ملاقاتمیکند; در این ساعت اینگونه سخن میگوید ، در ساعت دیگر ، طور دیگر; اودارای چندین رو و چندین زبان استیا آن که برای خود رویی دارد و برایمردم ، رویی .
در زبان عرب
دو رویی را در زبان عربی نفاق و دو رو را منافق میخوانند ، پس دروغ گو منافق .
میباشد و منافق دروغ گو . قرآن میگوید :
«والله یشهد ان المنافقین لکاذبون; [۲۱] .
خدا گواهی میدهد که منافقان دروغ گویند . »
منافق ، زبان و دلش دوتاست; با زبان ، اظهار مهر میکند ، ولی در دل ، سایه شما رابه تیر میزند; در جلسه خصوصی سخنی میگوید ، در جلسه عمومی سخنی دیگر;زبانهای گوناگون دارد و چهرههای رنگارنگ .
سخن رسول خداصلی الله علیه وآله
پیغمبر بزرگ فرمود :
«من خالفتسریرته علانیته ، فهو منافق; [۲۲] .
کسی که نهان و آشکارش دو گونه باشد ، منافق است . »
روش منافق این است که در نهان ، چیزی میگوید و در آشکار چیزی . در حضور ، ستایش میکند و دوست میباشد ، ولی در غیاب نکوهش میکند و دشمن میباشد .
رسول خداصلی الله علیه وآله با این دستور بزرگ تربیتی ، جهان را راهنمایی میکند .
حضرتشمیخواهد ، در میان مسلمانان نفاق نباشد و دو رویی راه نداشته باشد . مسلمان ، بایستی یک رو داشته باشد ، نه دو رو . مسلمان بایستی یک دل و یک زبان باشد;نهان و آشکارش یکی باشد; حضور و غیابش تفاوتی نداشته باشد . منافق ایمان ندارد;ولی مسلمان با ایمان ، اگر دوستباشد ، دوستی میکند و اگر دشمن باشد ، دشمنی;شب و روز یک رنگ است ، نه دو رنگ; مسلمان اگر دوست نباشد ، به دروغ اظهار مهرنمیکند ، تملق نمیگوید و چاپلوسی نمیکند .
دروغ گوی بی شرم
بسیاری از دروغ گوها ، اگر بدانند که مردم ، آنها را دروغ گو میدانند ، ناراحتمیشوند و در هنگام سخن میکوشند که محکم سخن گویند تا سخنشان باور شود . بایستی از راست گویی تجاوز نکنند تا آبروی از دست رفته را باز آرند .
ولی دستهای از دروغ گوها شرم و حیا را کنار گذارده و با کمال وقاحت ، درحضور کسانی که آنان را میشناسند دروغ میگویند و گاهی یکی از حاضران رابه راستی سخن خویش گواه میگیرند .
در نطقهای عمومی با کمال پر رویی دروغ میگویند ، در صورتی که میدانندشنوندگان آنها از دروغ گویی آنان کاملا اطلاع دارند .
دو رویی با خدا و رسولصلی الله علیه وآله
بالاترین بی شرمی ، دو رویی با خدا و رسول است; خدایی که چیزی از او پنهاننیست و از همه چیز با خبر میباشد و رسولی که خدایش به او خبر میدهد و آگاهش میسازد .
دو رویان با کمال بی حیایی ، نزد رسول خدا میآمدند و تظاهر به ایمان میکردند ، در صورتی که در دل ایمان نداشتند .
خدا این گونه رفتارها و دو رویی آنان را به رسول خود خبر میداد . در حدود صدآیه از آیات قرآن ، راجع به منافقان و دو رویان است و سورهای به نام آنها در قرآن میباشد ، که خدا در آن سوره با رسول خود سخن میگوید و منافقان را معرفی میکند .
اکنون پارهای از مضامین آن سوره نقل میشود :
وقتی که منافقان نزد تو آمدند و گفتند : شهادت میدهیم که تو رسول خداهستی; با آن که خدا میداند که تو رسول او هستی ، ولی شهادت میدهد که منافقاندروغ میگویند .
آنها سوگند میخورند و آن را سپر جان خود قرار داده تا راه خدا را سد کنند; اینبسیار بد و ناپسند است .
آنها ایمان آوردند و سپس کافر شدند و راه پی بردن به حقایق بر آنهابسته گشت .
وقتی که به آنها گفته شود ، بیایید تا رسول برای شما طلب آمرزش کند ، متکبرانه روی بر میگردانند ! هر چند آمرزش خواستن رسول برای آنها و نخواستنش یکساناست ، چون خدا آنها را نخواهد آمرزید .
آنها مردمی هستند که میگویند به یاران رسول کمک نکنید تا از هم بپاشند ، در صورتی که گنجهای آسمان و زمین ، در دستخداست و منافقان نمیفهمند .
آنها میگویند اگر به مدینه بر گردیم بایستی عزیزتر ، ذلیلتر را بیرون کند ، درصورتی که عزت از آن خدا و رسول او و مردم با ایمان است ، ولی منافقان نمیدانند .
عزیزتر و ذلیلتر
شایسته است توضیحی در باره این دو کلمه داده شود . مقصود از عزیزتر ، منافق ومقصود از ذلیلتر ، مسلمان مهاجر است . روشن شدن مقصود از این دو ، موقوف برنقل داستانی است که تاریخ مینویسد :
هنگامی که سپاه اسلام در سال پنجم هجرت از غزوه بنی مصطلقمراجعت میکرد ، به چاه آبی رسیدند که چندان آبی نداشت و سیراب کردن سپاهبه سختی انجام میگرفت .
سپاهیان اسلام دو دسته بودند : دستهای اهل مکه که به نام مهاجرین و دستهایاهل مدینه که به نام انصار نامیده میشدند .
یکی از طرف مهاجرین به آب کشیدن از چاه پرداخت و یکی از طرف انصار; اوبرای آنها آب میکشید و این برای اینها .
بر سر آب کشیدن ، میان آن دو اختلافی روی داد و کار به نزاع کشید .
آبکشمهاجرین ، سیلی محکمی به آبکش انصار زد ، به طوری که خون جاری شد .
آبکش انصار از عشیرهاش خزرج کمک خواست ، آبکش مهاجرین هم از قریش .
کسانی از دو دسته ، اسلحه به دستبه کمک یار خود شتافتند . آتش فتنه رو به شدتگذارد و خطر جنگی داخلی و برادر کشی ، مسلمانان را تهدید میکرد ، ولی وجودمقدس رسول خدا ، تشریف آورده و آتش را خاموش کرد .
در این هنگام ، عبدالله بن ابی که از توانگران و اشراف عشیره خزرج بود ومورخان او را سردسته منافقان گفتهاند ، از جریان آگاه شد و بسیار خشمگین گردید . عبدالله گفت : من به این سفر تمایل نداشتم; اکنون خود را ذلیلترین فرد عربمیبینم; من گمان نمیکردم که زنده باشم و به فردی از عشیره من ، چنین توهینی بشودو نتوانم از او دفاع کنم . سپس به یاران خود رو کرد و گفت :
این سزای شماست . شما مهاجرین را در منزلهای خود جا دادید و از مال وثروت خود به آنها کمک کردید و جانتان را سپر آنها قرار دادید و در دفاع از محمدآماده کشته شدن شدید; محمد شما را به کشتن داد ، زنهای شما را بیوه و فرزندانتان رایتیم کرد .
اگر مهاجرین را به شهر خود راه نمیدادید ، بار دوش دگران بودند; اگر بهمدینه بر گردیم ، عزیزتر ، ذلیلتر را بایستی بیرون کند (یعنی ما ثروتمندان ، مهاجرینفقیر را بیرون خواهیم کرد) .
در میان کسانی که دور عبدالله بودند ، جوان نورسی بود ، به نام زید ، او فورابهحضور رسول خدا شرفیاب شد و جریان را گزارش داد .
وقت ظهر بود . آن حضرت در زیر سایه درختی نشسته بود و تنی چند ازمهاجرین و انصار در خدمتش بودند . حضرتش به زید فرمود : شاید خیال کردی کهعبدالله چنین سخنان گفته ؟
زید عرض کرد : یقین دارم . پیغمبر فرمود : شاید تو از او دلتنگی داری ؟ زیدعرض کرد : نه به خدا قسم ! پیغمبر امر به احضار مرکوب خود فرمود و سوار شدهو به راه افتاد .
خبر در میان مسلمانان پخش گردید ، همه دانستند که رسول خداصلی الله علیه وآله غضب کردهو گرنه در چنین موقعی ، آهنگ سفر نمیکرد ، اصحاب همگی عزم سفر کردند .
سعد بن عباده ، رئیس عشیره خزرج شرفیاب شد و عرض کرد : یا رسول الله ! چهشده که در این وقت ، قصد سفر فرمودی ، در صورتی که تاکنون چنین وقتی را برای حرکت اختیار نفرموده بودید ؟ پیغمبر اسلام ، گفته عبدالله را برای سعد بیان داشت .
رسول خداصلی الله علیه وآله تمام روز را به حرکت ادامه داد و با کسی سخن نگفت .
مسلمانانعشیره خزرج ، عبدالله را سرزنش کردند که این چه سخنی بود که گفتی .
عبداللهمنکر شد و سوگند خورد که من نگفتهام .
پیغمبرصلی الله علیه وآله شب را نیز به راه پیمایی ادامه داد و در تمام مدت حرکت ، جز براینماز در جایی توقف نفرمود . فردا به منزلی رسیدند ، حضرتش فرود آمد ، سوارانپیاده شدند و هر کسی از خستگی و بی خوابی به کناری افتاد .
عبدالله حضور مقدس رسول خدا شرفیاب شد و به یگانگی خدا و پیامبریرسول شهادت داد و گزارش زید را تکذیب کرد . پیغمبر هم از او پذیرفت .
خزرجیان به سرزنش زید پرداختند که چرا چنین دروغی گفته است . زید درجواب ، چیزی نمیگفت ، ولی به درگاه خدا مینالید که او را از تهمت دروغنجات بخشد ، آن هم دروغ با پیغمبر بزرگ اسلام .
حالت وحی بر رسول خداصلی الله علیه وآله عارض گردید و سوره منافقون نازل شد . خدای بزرگ ، گفته زید را تصدیق و منافقان را تکذیب کرد . [۲۳].
شاهکار نظامی پیغمبرصلی الله علیه وآله
مشاجرهای که در آغاز ، میان افرادی از مهاجرین و انصار ، بر اثر ضعف ایمانپیدا شده بود و بر طرف گردید ، نمیتوان گفت ریشه کن شده بود . شاید ریشههای آن دردلها هنوز باقی بود و این خطر ، هنوز موجود بود که گفتگوهایی میان افراد دو طرفرخ دهد و آتش انتقام عربی تحریک شود . دستور عبدالله در وقتباز گشتن بهمدینه ، نیز خطر را جدی نشان میداد و احتمال داشت آمادگیهایی برای دو طرف ، ایجاد کند .
از نظر روان پزشکی ، دارویی که به سرعت آن را مداوا کند برای این بیماریخطرناک لازم بود; بایستی به طور طبیعی از این گفتگوهای دو تنی یا چند تنیجلوگیری شود و غفلتی از این برای سربازان اسلام ایجاد گردد . انجام این مقصود ، جز با حرکت تند و سریع و سفری طولانی میسر نبود . در سفرهای بسیار سریع ، کمتر کسی وقتسخن گفتن پیدا میکند ، هر کس به فکر خویش و مرکوب خویشخواهد بود ، به ویژه اگر سفر در حال مراجعتبه سوی خانه و لانه باشد; در این حال ، مسافر در فکر زن و فرزند و خانه و زندگی میافتد و پیوسته به خود وعده دیدارمیدهد و گاهی از حرکتسریع خشنود میگردد .
اشتغالات سفر ، طولانی بودن آن ، ادامه آن ، خستگیهای پی در پی ، شوق رسیدنبه زن و فرزند و خانه و شهر ، موجب شد که غضبها آرام بگیرد و مهر برادریاسلامی که در زیر پرده خشم پنهان شده بود ، رخ نمایی کند ، عصبانیتبرود و خردبیاید و حکومت کند . کم کم پشیمانی بر دعوا کنندگان مستولی گشت . غضبرسول خداصلی الله علیه وآله بر پشیمانی میافزود و شرمساری در حضور آن حضرت بر پشیمانیمیافزود و سرزنشهای مسلمانان بزرگ بر پشیمانی میافزود . هیچ مسلمانی حاضرنبود ، رسول خدا را به غضب در بیاورد غضب رسول خدا ، غضب خداست و براییک تن مسلمان ، بالاترین بدبختی است .
سرانجام حالت مسلمانان عوض شد ، برادری میان مهاجرین و انصار برقرارگردید; البته مقصود ، کسانی است که در مشاجره شرکت کرده بودند و گرنه همهمهاجرین و انصار چنین نبودند .
همگی از سخنان عبدالله بیزاری جستند . چیزی نگذشت ، که پسر عبدالله شرفیاب حضور مقدس رسول خدا گردید و اجازه خواست که اگر پدرش مستحق قتل است ، خودش این کار را انجام دهد . پیغمبر مهربان با وی ملاطفت فرمود و از این خیالمنصرفش ساخت . رسول خداصلی الله علیه وآله با این شاهکار نظامی و درمان روانی ، بیماریمزمن و خطرناک انتقام عشیرهای و شهریگری را که کیان اسلام را تهدید میکرد ، برطرف ساخت .
اشتباه دروغگو
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود :
«اجتنبوا الکذب و ان رایتم فیه النجاة فان فیه الهلکة; .
از دروغ دوری کنید ، اگر چه نجات خود را در آن بپندارید ، زیرا هلاک شما در آن است . »
کسی که دروغ را وسیلهای برای موفقیت میداند ، از بی آبرویی و رسوایی آن پساز کشف غافل نباشد . گناه کاری که دروغ را وسیله تبرئه خود میشمارد ، بداند کهگناهش در کتاب بزرگ جهان محفوظ است و محو شدنی نیست; بایستی منتظر باشدکه روزی به کیفر گناهش برسد و داور بزرگ عالم ، حکمش را در باره او اجرا خواهدکرد . بر فرض ، چند روزی مردم را گول بزند و گناه کارش نخوانند ، ولی وجدانخودش گناه کارش میداند ، اضافه بر این دیری نخواهد پایید که دروغش برملا گرددو نزد خلق نیز رو سیاه شود .
علامتهای منافق
آیهای از قرآن
«لیجزی الله الصادقین بصدقهم و یعذب المنافقین ان شاء او یتوب علیهم ان اللهکان غفورا رحیما . » [۲۴] .
قرآن در این آیه مبارکه ، منافق را در برابر صادق قرار داده است; از این دانستهمیشود که منافق صادق نمیباشد و دروغ گو خواهد بود و نفاق نمونهای است ازدروغ گویی .
اکنون شایسته است که منافق شناسانیده و علامتهایش نشان داده شود .
سخنی از رسول خداصلی الله علیه وآله
امام جعفر صادقعلیه السلام فرمایش جدش رسول خدا را چنین بیان میکند :
«سه چیز است که در هر کس یافتشود ، منافق خواهد بود ، هر چند روزه بگیرد ونماز بخواند و خودش چنین پندارد که مسلمان است : در امانتخیانت کند; در سخندروغ بگوید; در وعده خلف کند . » [۲۵] .
بنابر این ، خیانت در امانت ، دروغ در سخن ، خلف در وعده ، اگر در کسی یافتشود ، او منافق میباشد و او را در صف مسلمانان با ایمان راه نیست . نظر دقیق ، تشخیص میدهد که هر یک از این صفات سه گانه ، نوعی از بی حقیقتی میباشد .
امانت چیست ؟
مقصود از امانت ، سپردهای است که در دست کسی میباشد (خواه زر و سیمباشد ، خواه جواهرات ، خواه ناموس و خواه چیزهای دیگر) و به طور کلی چیزی کهدر نظر امانتگذار ، ارجمند و گران بهاست و به همین علت ، آن را به امانتدار میسپارد ، چون خود را قادر بر حفظ آن نمیبیند .
خردمندان ، گوهر گران بهای خود را نزد کسی امانت میگذارند که آن را خطری تهدید نکند و احتمال رسیدن گزندی بدان ندهند . چیزی که چندان ارزشی ندارد یا نزدصاحبش عزیز نمیباشد ، به امانتسپرده نمیشود ، چون بود و نبودش تفاوتی ندارد .
امانتدار کیست ؟
امانتدار کسی است که مورد اعتماد باشد و امانتسپار بدو بد گمان نباشد و او رااز نظر دوستی و تقوا فردی کامل بداند .
کسی به زودی مورد اعتماد قرار نمیگیرد . روزها بایستی بگذرد ، آزمایشهابشود تا اعتمادی در دل پیدا گردد .
کسانی که زود به کسی اعتماد پیدا میکنند ، از خرد دورند و احساسات بر آنها حکومت میکند . عاقل به آسانی عزیز خود را به دست کسی نمیدهد ، مگر پس از آنکه وی را مورد مطالعه قرار دهد; گفتارش را بشنود; رفتارش را بنگرد; از دگراندر باره او تحقیق کند; پس از آن که همه اینها درستبود ، اعتمادی در قلبپیدا خواهد شد .
امانتداری و نادرستی
امانتدار خائن از بدترین مردم است . او گرگی است پوست میش بر خود کشیده . او دیوی است در زی فرشتگان در آمده . بایستی سالها تظاهر کند ، ریا کاری کند تاساده لوحان به دیده خوش بینی بدو بنگرند و او را نمونهای از پاکی بشناسند . خود رادرست کار و امین نشان دادن ، ولی در باطن ، نادرست و خیانت کار بودن ، زشتترینزشتیها و پلیدترین پلیدیهاست ، آن هم زشتی و پلیدیی که با نامردی همراه است .
قاضی خیانتکار
عبد الله مستوفی در کتابش آورده که مردی نزد میرزا تقی خان امیر کبیر شکوه بردکه پارچه بستهای از شال کشمیری که پول زر در آن بود ، نزد قاضی امانت گذاردم و بهسفری رفتم . اکنون که باز گشتهام و سپرده خود را پس گرفته و بسته را گشودهام ، میبینم که زررفته و سیم به جای آن نشسته ، در صورتی که گره آن گشوده نشده استو شال هم پارگی ندارد و چون بر سخن خود گواه ندارم ، کسی از من نمیپذیرد ، آن همنسبتبه قاضی !
امیر دانست که راست میگوید . پارچه شال را بگرفت و دقیقا مورد مطالعه قرارداد ، فکری به خاطرش رسید و گفت : برو چندی دیگر بیا ، این دستمال شال نزد منباشد ، مشروط بر آن که به کسی نگویی .
روز بگذشت و شب فرا رسید و امیر برای خواب به بستر رفت . نیمه شب از جایبرخاست و به طوری که کسی آگاه نشود ، گوشهای از رویه لحاف ترمه را به قدریک مهر نماز بسوزانید و سپس در بستر بیارمید .
شب دیگر که برای خواب به بستر شد ، دید لحاف عوض شده ولی چیزی نگفت . پس از چند شب ، امیر دید ، لحاف ترمه باز گشته . گوشه رفو شده لحاف را با دستمالشال تطبیق کرد ، دید هر دو رفو ، کار یک استاد است .
از بانو پرسید که این لحاف سوخته بود ، چه کردید ؟ بانو که گمان نمیکرد امیر ازسوختگی آگاه باشد ، اراحتشد ، ولی پس از آن که امیر گفت : من خودسوزانده بودم ، آسوده خاطر شده و گفت : استاد رفوگری آوردیم و لحاف را رفو کرد .
امیر امر به احضار استاد کرد . دستمال شال را بدو نشان داد و پرسید : این را تورفو کردی ؟ استاد رفوگر نظری به پارچه انداخت و گفت : آری .
دلیل برای خیانت قاضی پیدا شد . به احضار قاضی امر کرد و زرها را بگرفت و بهصاحبش پس داد و قاضی خیانت کار نتوانست منکر بشود .
تفو بر ملتی که قضات آن ، خیانت کار باشند . هستی چنین ملت و حیاتش درخطر نابودی خواهد بود . افراد چنین ملت آسایش نخواهند دید و پیوسته در عذاببه سر خواهند برد . شکایتها بایستی نزد قاضی برده شود ، پس ، از قاضی باید به کهشکایت کرد ؟
هر چه بگندد نمکش میزنند وای از آن دم که بگندد نمک !
قاضی که خیانت کار شد و امنیت قضایی از میان رفت ، کسی بر مال و جان وناموسش ایمن نخواهد بود . وقتی که مال و جان و ناموس در خطر باشد ، مرگ به اززندگی است .
دنیای امروز برای رسیدگی به گناهان قضات ، محکمه انتظامی قضات تشکیلداده است .
من نمیدانم اگر فساد در دستگاه قضاوت راه یافت ، محکمه انتظامی به چه درد میخورد ، چون قضات آن محکمه هم مورد سوء ظن خواهند بود; آنها هم از میانهمان قضات انتخاب شدهاند و از آسمان نیامدهاند .
اگر کسی از محکمه انتظامی قضات شکایتی داشته باشد ، باید به که و کجا شکایت کند ؟
در اسلام ، قضاوت انتخابی است نه انتصابی . در زمان امیر کبیر هم قضاوت ، انتخابی بوده و این قاضی شوم ، چقدر تظاهر کرده ، چقدر حقه بازی و عوام فریبیکرده تا جلب اعتماد مردم را کرده که او را پناهگاه دعاوی قضایی و امانتهای خود قرار دادهاند .
این قاضی در زمان امیر کبیر از دنیا خبری نداشت و به زندگی کوچکی قانع بود ، فقط طبع پلیدش وی را به خیانت واداشت . اما قاضی امروز از همه چیز دنیا خبر دارد ، کاخهای آسمان خراش را میبیند ، باغ شمیران را میبیند ، اتوموبیل لینکلن وکادیلاک را میبیند ، دوشیزگان زیبا و مهوشان پری پیکر را میبیند ، پستهای عالی و مناصبارجمند را مینگرد و دلش همه را میخواهد ، صبرش هم کم است و برای رسیدن بهاینها عجله نیز دارد .
خلف وعده
دومین چیزی که رسول خداصلی الله علیه وآله از نشانیهای منافقان قرار داده ، دروغ در سخناست که این کتاب در باره آن بحث میکند .
سومین علامت ، خلف در وعده میباشد . منافق ، اضافه بر آن دو دروغ ، دارای ایندروغ نیز میباشد; او هرگاه وعدهای بدهد و عهدی کند به وعدهاش وفادار نیست و بهعهدش پای بند نمیباشد .
پارهای از سیاستمداران امروز ، یکی از طرق سیاستمداری را این میدانند که دربرابر تقاضاها وعده دروغ بدهند ، پیمان ببندند و بدان پایدار نباشند و این کار را نشانهزیرکی و عقل میدانند .
اسلام از این کار ناجوانمردانه به دور است و پیغمبر اسلام از آن بیزار .
پیمان بستن و پیمان شکستن ، گناهی استبس بزرگ ، به ویژه اگر با خدا باشد .
عدهای با امیر المؤمنینعلیه السلام برادر پیغمبر اسلام بیعت کردند و سپس پیمان علی راشکستند و با حضرتش به جنگ پرداختند و خسر الدنیا و الآخره شدند; پیغمبراسلام ، آنان را ناکثین یعنی پیمان شکنها لقب داد .
اقسام منافق
دو رنگی اقسامی دارد و منافق چند گونه است :
منافقی است که به دروغ اظهار اسلام میکند ، ولی در دل کافر است .
منافقی است که اظهار قدس و تقوا میکند و خود را عادل و درست کارمینمایاند ، ولی در باطن ، فاسقی استبی بند و بار که به هیچ چیز پای بند نمیباشد;منافق سوم ، کسی است که اظهار دوستی میکند و از خود صمیمیت نشان میدهد ، ولی در باطن دشمن میباشد; او این کارها را نشانه عقل و خرد میداند .
منافقان صدر اسلام ، ظاهری فریبا داشتند و به دروغ ، اظهار مسلمانی میکردند ودر نماز جماعت رسول خدا حاضر میشدند ، ولی در باطن ، معتقد نبودند و بر کفرخود باقی بودند . آنها با رسول خدا بیعت کرده بودند که با جان و مال از اسلام دفاعکنند اما نه تنها به این پیمان عمل نکردند ، بلکه در نبردهای اسلام فرار میکردند وموجبات شکست اسلام را فراهم میساختند; پیوسته مترصد بودند که فرصتیبهدست آورند تا با ضربتی قطعی کمر اسلام را بشکنند .
نقشه خطرناک منافقان
در سال یازدهم هجرت ، به رسول خداصلی الله علیه وآله خبر رسید که روم ، آهنگ حمله بهاسلام دارد . حضرتش پیش دستی کرده و با سپاهی گران از مدینه به سوی شام روانشد تا خانه دشمن را میدان نبرد قرار دهد; این جهاد را مورخان غزوه تبوک نامیده وعده سپاهیان اسلام را از سی هزار تا هفتاد هزار نوشتهاند .
منافقان از موقعیت استفاده کردند و خطرناکترین نقشه را برای نابودی اسلامکشیدند . نخستبه ضعیف کردن روحیه سربازان اسلام و ترسانیدن آنها از رومبپرداختند; عظمت و نیرومندی و اسلحه آن دولت را به رخ مسلمانان میکشیدند ومیگفتند :
رسول خدا در نبرد با روم شکستخواهد خورد .
خرماها رسیده بود و فصل چیدن خرما بود ، به مسلمانان میگفتند : اگر بروید وخرماهای خود را نچینید بایستی منتظر فاسد شدن خرماها بر سر درختان و خرابیباغهایتان باشید که شاید بدین وسیله بتوانند آنها را از رفتن در رکاب رسول خداصلی الله علیه وآلهباز دارند و حضرتش را در این نبرد سهمگین تنها بگذارند .
وقتی وجود مقدس پیغمبر اسلام از مدینه خارج شد ، منافقان نیز در رکابحضرتش خارج شدند ، چون پیمان بسته بودند که برای نشر دعوت اسلام از هیچگونهکمک و یاری دریغ نکنند ، ولی به این پیمان وفا نکردند . ناگهان از نیمه راه به طوردسته جمعی از سپاه اسلام جدا شده و به مدینه باز گشتند . مورخان شماره منافقان راکه چنین شکافی در لشکر اسلام ایجاد کردند ، با شماره سپاهیان رسول خداصلی الله علیه وآله برابرگفتهاند .
خبرگان نظامی میدانند که در این ساعت ، وظیفه رسول خداصلی الله علیه وآله چقدر دشواربوده ، کسی که نیمی از سپاهیانش ، یک باره ، سر از فرمان بپیچند و فرار را بر قرارترجیح دهند .
پس از این حادثه ، روحیه سربازان در این نبرد خطرناک چگونه بوده ؟ وجودمقدس رسول خداصلی الله علیه وآله در این وقت چه شاهکار نظامی به کار برده تا توانسته روحیهمسلمانان را نگاه دارد و با خود به استقبال مرگ برد ؟ بدبختانه تاریخ در این جا ساکتاست و از ذکر این نکته حساس غفلت ورزیده است .
اینها قسمتی از نقشه خطرناک منافقان بود و یا مقدمهای برای اجرای نقشه خطرناک تری بود که اگر خدا نخواسته ، آن نقشه اجرا میشد ، تاریخ اسلام به شکلدیگری در میآمد .
هنگام حرکت رسول بزرگوار از مدینه برای جهاد با روم ، وضع مدینه چنین شدکه جز زنان و کودکان کسی در مدینه باقی نماند ، چون هر مسلمانی که تواناییحمل اسلحه داشته ، بایستی به قصد جهاد در رکاب رسول از مدینه خارج شود .
پایتخت اسلام در خطر قرار گرفت و مدافعی در آن به نظر نمیرسید و بهترین فرصت برای غارت مدینه و اسارت زنان و فرزندان مسلمانان بود .
عربهای بیابانگرد و غارتگر از این وضع آگاه شدند . بسیاری از آنان هنوز کافربودند و اسلام نیاورده بودند ، دستهای هم که به صورت ظاهر ، اسلام آورده بودند ، هنوز روح چپاولگری در آنها موجود بود ، چون مسلمان حقیقی نشده بودند ، بلکهپارهای از آنها در دل ، تخم دشمنی با اسلام کاشته بودند .
بدون مدافع شدن مدینه را چه کسی به غارتگران عرب اطلاع داد ؟ جز منافقانکسی دیگر نمیتواند باشد . کار از این هم بالاتر بود; میان دشمنان داخلی اسلام ، یعنی منافقان و دشمنان خارجی اسلام ، یعنی یغما گران عرب ، قراردادی بسته شده و نقشهشومی برای ریشه کن کردن اسلام و نابود کردن مسلمانان طرح شده بود .
نقشه چه بود ؟ نقشه این بود که پس از بیرون رفتن رسول با سپاه و دور شدن ازمدینه و بلکه شروع نبرد با روم ، به یک باره از داخل و خارج حمله کنند و شهر مدینهرا به تصرف در آورند; اموال مسلمانان را غارت و زنان و فرزندانشان را اسیر سازند .
مسلمانان هم که گرفتار جنگ با روم هستند ، نمیتوانند به مدینه کمکی کنند و برفرض هم کمکی بشود ، نوش دارویی خواهد بود پس از مرگ سهراب .
این کار ، خنجری بود که از پشتبر پیکر اسلام زده میشد . نبرد در روم همصد درصد به زیان اسلام تمام میشد ، زیرا سپاهی که خانهاش تصرف شده باشد ، زنو فرزندش اسیر شده باشد ، هستی اش به یغما رفته باشد ، نخواهد توانست نبرد کند یاهمگی کشته خواهند شد و یا پا به گریز خواهند نهاد ، در نتیجه پیغمبر اسلام نیز درمیدان جنگ ، کشته خواهد شد و اثری از اسلام و مسلمانی باقی نخواهد ماند .
وجود مقدس پیغمبر بزرگ اسلام ، با بهترین طرز ، این نقشه را خنثی فرمود و بهسوی روم حرکت کرد . حضرتش مردی لایق ، دلیر ، فداکار ، جنگنده ، دانا ، مدبر ، شبزنده دار و با ایمانی را برای جلوگیری از این خطر در نظر گرفت و او را محافظ ومدافع مدینه قرار داد . او مردی بود که عرب از ضرب شمشیرش میترسید .
او مردیبود که بهترین راه مبارزه با کفار و منافقان را از رسول حق آموخته بود . او مردی بود کهتا یک نفر مسلمان ناراحتبود ، او راحتی نداشت . او مردی بود که از آغاز دعوتاسلام در پشتسر رسول خدا ایستاده بود و قدم به قدم به دنبال حضرتش گام برداشتهبود . او مردی بود که هیچ وقت عقب نشینی نکرده بود . او مردی بود که وقتی زنهایمدینه دانستند که تحتحمایتش قرار گرفتهاند ، همگی به خواب راحت رفتند . اومردی بود که پس از تعیین او سربازان اسلام با اطمینان کامل به حفظ مال خود و زن وفرزند خود ، به سوی میدان جنگ قدم برداشتند . او مردی بود که کفار و منافقان ، وجودش را برای خود بزرگترین خطر میدانستند و دقیقهای در عمر با وی دوستینکردند . دیگر کسی جرات حمله به مدینه را نداشت .
این مرد که بود ؟ این مرد علیعلیه السلام بود که پیغمبر اسلام او را خلیفه خود قرار داده بود .
خبر که پخش شد ، آبها از آسیاها افتاد و نقشهها نقش بر آب شد . منافقانماستها را کیسه کردند . عربهای بیابانی در جای خود خشک شدند . شادی وسرور ، سرتاسر مدینه را فرا گرفت . چقدر خوشبختند کسانی که در زیر سایهعلیعلیه السلام زندگی میکنند !
غم از چهره منافقان میبارید . قهقهه شادی در خانههای مسلمانان طنین انداز بود . مدینهای که پشتیبانش علیعلیه السلام باشد از هیچ چیز بیم و هراسی ندارد .
نقشه دیگر
منافقان عکس العملی که نشان دادند ، این بود که شهرت دادند که پیغمبر اسلام ازعلی رنجیده ، از این جهت او را با خود نبرده و گرنه تاکنون سابقه ندارد که محمد ، علیرا همراه نبرده باشد .
منظور این بود که بدین وسیله ، علی را از مدینه بیرون کنند و به دنبال رسولبفرستند و در نبودن او نقشه خود را اجرا کنند . هر منافقی در گوشه و کنار ، این خبر رابه دیگری میگفت . کم کم خبر پخش شد . سرانجام به گوش علی رسید . علی بر اسبباد پیمای خود سوار شد و خود را به رسول که هنوز از مدینه چندان دور نشده بودرسانید .
فرمان خلافت
سربازان اسلام آمدن علی را خبر تازهای گرفتند و حس کنجکاوی در آنانتحریک شد . همه میخواستند بدانند که علی برای چه آمده و در هنگام شرفیابی ، خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله چه عرض خواهد کرد . علی شرفیاب شد و عرض ادب کرد واشتیاق خود را در ملازمت رسول اظهار داشت .
پیغمبر موافقت نکرد و فرمود : تو سمتی نسبتبه من داری که هارون به موسیداشت; تفاوت آن است که بعد از من پیغمبری نیست و اگر پیغمبری بود تو بودی;شایسته نیست که به این سفر بروم ، مگر آن که تو خلیفه من باشی . [۲۶] .
علی به سرعتباز گشت و سرافراز و مفتخر بود و به حفظ و حراست کشوراسلام بپرداخت . او تنها امیر مدینه نبود ، بلکه سمت جانشینی رسول خدا را نیزعهده دار بود
.
هارون موسی
آیا هارون موسی ، چه سمتی نسبتبه موسی داشته تا دقیقا سمت علی به محمددانسته شود ؟
قرآن پاسخ این پرسش را میدهد : «و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومیو اصلح . » [۲۷] .
قرآن در جای دیگر از زبان موسی میگوید که از خدایش خواست : «واجعل لیوزیرا من اهلی ، هارون اخی ، اشدد به ازری و اشرکه فی امری . » [۲۸] .
قرآن پاسخ خدا را به موسی چنین نقل میکند : «قد اوتیتسؤلک یا موسی . » [۲۹] .
از این آیههای مبارکه دانسته میشود که هارون برادر موسی بود ، خلیفه موسیبود ، وزیر موسی بود ، یار و یاور موسی بود ، شریک موسی بود ، فرمانش بر همهپیروان موسی واجب الاطاعه بود .
پس علی برادر محمد است ، خلیفه محمد است ، وزیر محمد است ، یار و یاورمحمد است ، شریک محمد است ، فرمانش بر همه پیروان محمد واجب الاطاعهمیباشد . تنها تفاوت ، آن است که هارون پیغمبر بود و علی پیغمبر نیست .
نکتهای چند
در ختام فرمان رسول ، جملهای است که شایسته دقت میباشد . حضرتش به علیفرمود : شایسته نیست که من به این سفر بروم ، مگر آن که تو خلیفه من باشی .
(نگارنده ، تعبیر «شایسته نیست را ترجمه جمله «لا ینبغی قرار داد . )
اکنون این پرسش پیش میآید : چرا سفر رسول خدا شایسته نبوده ، مگر آن کهعلی خلیفهاش باشد ؟ ممکن استشایسته نبودن ، از این جهتبوده که اگر رسول خدا میرفت و علی خلیفه نبود ، پایتخت اسلام و کشور اسلام در خطر حمله کفار ومنافقان قرار میگرفت . علی باید خلیفه باشد که در موقع احتمال خطر به زودی ازنقاط مختلف ، نیرو فراهم کند و خطر را دفع کند .
ممکن است از این جهتبوده که رسول خداصلی الله علیه وآله در نبرد با روم ، احتمال داشتشکستبخورد . علی بایستی پشت جبهه را محکم کند تا از ناحیه کافران عرب درهنگام عقب نشینی خطری متوجه نیروی اسلام نگردد .
ممکن است از این جهتبوده که اگر رسول خداصلی الله علیه وآله در جبهه ، احتیاج به نیرویکمکی پیدا کند ، خلیفهاش در این مدت نیرویی آماده کرده و به امداد رسول بفرستد .
ممکن است از این جهتبوده که این نبرد برای جان رسول خداصلی الله علیه وآله خطر داشت . از طرفی ممکن بود که حضرتش در میدان جنگ شهید شود ، چنان که سردارانش درنبرد قبلی با روم همگی شهید شدند و خطر شهادت برای رسول خدا بیش از آنهابود ، زیرا آن حضرت در میدانهای جنگ ، همیشه نزدیکترین کس به دشمن بود . احتمال شهادت رسول ، تعیین خلیفه را لازم میکرد تا مبادا مسلمانان بدون پیشوا بمانند . اسلام بایستی همیشه پایدار باشد .
خطر دیگری که جان رسول را تهدید میکرد ، از ناحیه منافقان سری بود; آنهاییکه به مدینه باز نگشته بودند ، بلکه همراه رسول رفته بودند . آنها در این سفر ، قصدقتل حضرتش را داشتند ، چنان که هنگام بازگشتن به سوی مدینه ، بدین کاراقدام کردند ، ولی خدای بزرگ ، پیغمبر خود را حفظ و خطر مرگ را از او دفع کرد .
علل دیگری هم اضافه بر این علل نیز در کار بوده است .
ریشه دروغ
پستی روح
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود : دروغ گویی از پستی روح ریشه میگیرد (لایکذب الکاذبالا من مهانة نفسه) . [۳۰].
دروغ گو چنین میپندارد که بی ارزش بودن خود را میتواند به وسیله سخندروغ جبران کند ! دانا احتیاج به دروغ گویی ندارد ، چون دارای دانش است . شایستگان ، احتیاج به دروغ گویی ندارند ، چون شایستگی دارند . ثروتمند نیازی بهدروغ گویی ندارد ، چون مال و منال دارد . دارندگان فضیلت ، دارندگان قدرت ، احتیاجی به دروغ گفتن ندارند ، چون فضیلت دارند ، قدرت دارند . عطر خودشمیبوید ، نیازی به ستودن عطار نیست ، وقتی به ستودن عطار ، نیازمند میباشد که فاقدبوی خوش باشد .
دروغ گو ، چون فاقد دانش است میخواهد نقص خود را به وسیله ادعای دروغجبران کند ، چون فاقد شایستگی است; به دروغ میخواهد خود را شایسته بنمایاند ، چون فاقد ثروت است ، چون فاقد فضیلت است ، چون فاقد قدرت است ، میخواهداین خلا خود را به وسیله دروغ پر کند . لاف زدن ، نشانه دستخالی بودن است . توپ زدن نشانه بی عرضگی است .
قدرتمندان دروغ گو
اگر دیدهاید که قدرتمندان ، گردن کلفتان ، زمامداران ، دروغ میگویند ، دروغ آنهااز آن جهتی است که فاقدند و چیزی در دست ندارند .
ای برادر گرت خطایی رفت متمسک مشو به عذر دروغ کان دروغتبود خطای دگر که برد بار دیگر از تو فروغ کسی که گناهی نکرده ، نیازی به دروغ ندارد ، ولی گناه کار میخواهد سیاه روییگناه را به وسیله دروغ از خویش بشوید و خود را بی گناه و پاکباز معرفی کند ! عجب اشتباهی !
ربا خواری و دروغ گویی
همان طور که دروغ گویی از بی عرضگی است . ربا خواری نیز از بی لیاقتیو بی کارگی است . ربا خوار اگر عرضه داشته باشد ، کار میکند ، تجارت میکند ، زراعت میکند و در نتیجه ثروتمند میشود ، ولی ربا خوار عرضه این کارها را ندارد ، نالایق است ، کاری از او ساخته نمیشود ، فقط میتواند صدی چند نزول بگیرد وبخورد و بخواند .
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود :
«اربی الربا الکذب; [۳۱] .
دروغ از ربا بالاتر است . »
ربا خوار ، هر چند بی عرضه میباشد ، ولی پشیزی دارد که آن را در سودا بگذارد ونزول بخورد ، ولی دروغ گو ، این پشیز را هم ندارد ، بی ارزش و بی لیاقت میباشد .
نظریه یک زن سیاه پوست
زنی زنگی و افریقایی پسری داشت که بسیار مورد علاقهاش بود . جهانگردی بروی گذر کرد و پرسید : کدام صفت پسرت را بیشتر دوست میداری ؟ زن زنگیاندکی به فکر فرو رفته و گفت : محبوبترین خوی این پسر ، نزد من آن است کههیچ وقت دروغ نمیگوید .
معلوم میشود فرزند با ارزشی بوده ، چون راست گویی نشانه ارزش است ، نشانه دارندگی و عرضه و لیاقت است .
راست گویی نشانه درست کاری است و دروغ گویی نشانه بی لیاقتی و خیانتکاری . امیر المؤمنین فرمود :
«الصدق امانة و الکذب خیانة; [۳۲].
راست گویی درستی است و دروغ گویی نادرستی . »
ضمانت رسول خداصلی الله علیه وآله
من خانهای را در بالاترین درجات بهشت و خانهای را در وسط بهشت و خانهایرا در میان باغستانهای بهشت ، ضامن هستم ، برای کسی که مجادله را ترک کند ، هر چند حق با وی باشد و برای کسی که دروغ را ترک کند ، هر چند شوخی باشد وبرای کسی که خوشخوی باشد .
آری هر یک از این سه تن ، دارای سه خانه در بهشت هستند .
آیا ضامن از این معتبرتر میشود ؟ آیا ترک دروغ کار بسیار دشواری است ؟
گمان ندارم نزد خرد ، معاملهای از این پر سودتر و پر منفعتتر باشد .
ابن حنبل و ابن معین
احمد بن حنبل و یحیی بن معین ، از بزرگان علمای حدیثبرادراناهل سنت میباشند .
وقتی دو نفری ، در مسجد رصافه بغداد نماز میخواندند ، در آن جا دیدند ، کسی میگوید : احمد بن حنبل و یحیی بن معین از رسول خدابرای من روایت کردند که کسی که بگوید : «لاالله الاالله از هر کلمهاش مرغیآفریده میشود که منقاری از زر و پرهایی از مرجان دارد تا آخر داستان کهبسیار مفصل بود . احمد به یحیی نگاهی کرد و یحیی به احمد نگاهی و هر یک ازدیگری پرسید : تو برای او چنین حدیثی روایت کردی ؟ هر دو گفتند ، ما تاکنون چنینحدیثی نشنیدهایم .
آن گاه صبر کردند تا آن مرد گفتارش را پایان داد . یحیی به او اشارهای کرد که بیا . آن مرد بیامد به گمان آن که پولی میخواهند به وی بدهند . یحیی از او پرسید : که برای تو این حدیث را نقل کرد ؟ آن مرد گفت : احمد بن حنبل و یحیی بن معین !
یحیی گفت : من ابن معین و این احمد حنبل است ، ما چنین حدیثی را درمیان احادیث رسول خدا ندیدهایم ، اگر میخواهی دروغ ببندی به کس دیگر ببندنه به ما .
آن مرد گفت : تو یحیی بن معین هستی ؟ گفت : آری .
آن مرد گفت : من میشنیدم که یحیی بن معین احمق است ، ولی باور نمیکردم ، اکنون برای من ثابتشد . یحیی پرسید : چگونه ؟
آن مرد گفت : گویا در جهان به جز شما دو تن ، احمد حنبل و یحیی بن معیننیست ، من غیر از این شخص ، از هفده احمد حنبل روایت میکنم .
این مرد اگر دانشی داشت ، نیازی به این دروغ گوییها نداشت . او به راستی میتوانست از این دو استاد ، آن قدر حدیثبیاموزد که تمام عمرش بتواند آنها را نقل کند ، ولی بی سوادی و بی دانشی او را بدین بدبختی انداخته بود .
کار اهل جهنم
مردی به حضور وجود مقدس رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب شد و از کاراهل جهنم پرسید .
پیغمبر فرمود : دروغ گفتن .
اگر اهل جهنم راست گو و با حقیقتبودند به آتش جهنم نمیسوختند . دروغ گوپرده خود را میدرد و از حق دور میشود و به گناهان بسیار ، آلوده میگردد و کسی کهچنین شد ، آتش خشم خدای در انتظار او خواهد بود .
تا دیدهات ز پرتو اخلاص روشن است انوار حق ز چشم تو پنهان نمیشود کشت دروغ ، بار حقیقت نمیدهد این خشک رود چشمه حیوان نمیشود
نخستین مرحله دروغگویی
امام صادق میفرماید :
«کفی بالمرء کذبا ان یحدث بکل ما سمع; [۳۳] .
برای دروغ گو شدن این بس که انسان هر چه میشنود نقل کند . »
خبرهایی که در زندگانی روزانه به گوش میخورد ، نمیتوان گفت که همه راست است . کسی که هر چه میشنود نقل کند ، سخنش نزد خردمندان ارزش ندارد .
علمای حدیث ، دانشمندانی را که بر ضعفا اعتماد کرده یا از آنان نقل حدیثمیکنند ، چندان محترم نمیشمارند .
احمد بن محمد بن عیسی که از علمای زمان حضرت رضاعلیه السلام و حضرتجواد و حضرت هادیعلیه السلام بوده است ، برقی را به دلیل روایت از ضعفا از شهر قمبیرون کرد .
عذاب دروغگو
از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرموده : دیشب مردی را در خواب دیدم که نزد منآمد و گفت : برخیز . من برخاستم و دو نفر را دیدم که یکی ایستاده و میلهای آهنین درگوشه دهان آنکه نشسته است فرو میکند و آن قدر فشار میدهد تا به میان دو شانهاشبرسد و سپس بیرون آورده و در گوشه دیگر دهانش فرو میکند و این گوشه را نیزمانند آن گوشه پاره میکند . از کسی که مرا حرکت داده بود ، پرسیدم :
چرا این را عذابمیکنند ؟
گفت : این مرد ، دروغ گوست و تا روز قیامت ، در قبر ، این گونه شکنجهاشمیکنند . [۳۴].
کمتر از حیوان
دروغ گو انسان نیست ، بلکه کمتر از حیوان است . انسان نیست چون فضیلتانسان بر موجودات دیگر ، سخن است ، سخنی که اخبار از حقیقتباشد و گرنهیاوهسرایی را سخن نمیتوان نامید و دروغ گو را از سخن بهرهای نیست ، چون اخباراز حقیقت در گفتارش پیدا نمیشود; پس سخن دروغ گو با بانگ جانوران یکساناست و جز خسته کردن گوش اثری ندارد .
کمتر از حیوان است ، چون در بانگ حیوان ، خیانت راه ندارد ، ولی سخندروغگو ، خیانت میباشد; بنابر این ارزش جانوران از دروغ گویی که خود را انسانمیپندارد ، بیش است .
سوگند دروغ
بسیار سوگند خوردن ، کار خوبی نیست و سبک شمردن نام مقدسی است که بدان سوگند ، خورده میشود . اگر سوگند ، دروغ باشد ، زشتتر از زشتخواهد بود ، زیراپلیدی دروغ را دارا میباشد ، به اضافه سبک قرار دادن مقام مقدس ، که زشت ترین بی ادبی است .
رسول خدا فرمود : کسی که کالای خود را به وسیله سوگند دروغ بفروشد ، درزمره کسانی خواهد بود که خدای تعالی در روز قیامتبا او سخن نگوید و بر وی نظررحمت نیندازد و عملش را قبول نکند .
کسی که کارش به دروغ ، سوگند خوردن باشد ، از بدبختترین مردم در دنیا وآخرت خواهد بود .
سرانجام سوگند دروغ
دروغ گویی به منصور دوانیقی دیکتاتور عباسی گزارش داد که امام جعفرصادقعلیه السلام در فکر قیام بر ضد دولت میباشد و غلامش معلی را به سوی شیعیانفرستاده تا مال و اسلحه جمع کند .
منصور خشمگین شده و به امیر مدینه نوشت که امام را به بغداد بفرستد .
امام رهسپار عراق شد . هنگامی که نزد منصور رسید ، پادشاه عباسی در آغاز به حضرتش احترام نمود ، ولی پس از اندی ، عتاب آغاز کرد و سخنانی بر خلاف ادب ازاو سر زد ، سپس گفت :
شنیدهام که معلی برای تو مال و اسلحه جمع میکند .
امام تکذیب کرده و فرمود : این سخن ، افترا و دروغ است .
منصور که حال را چنین دید ، گزارش دهنده را بخواست . آن مرد از حضور امامشرم نکرد و گفت : هر چه گفتهام واقعیت دارد . امام فرمود : سوگند بخور ! آن مرد کهآماده سوگند شد ، صیغه قسم را چنین اجرا کرد : «والله الذی لا اله الا هو الطالبالغالب الحی القیوم . »
امام فرمود : صبر کن ! هر طور که من گفتم ، سوگند بخور ! سپس فرمود : بگو ! ازحول و قوه خدا بیرون باشم و در حول و قوه خودم داخل باشم ، اگر آنچه گفتهامدروغ باشد .
دروغ گو صیغه قسم را همان طور اجرا کرد و همان دم افتاد و بمرد . [۳۵] .
دروغ و ایمان
از کتاب
«انما یفتری الکذب الذین لا یؤمنون بآیات الله و اولئک هم الکاذبون . » [۳۶].
کسانی دروغ میگویند که به آیات خدا ایمان ندارند ، زیرا میان دروغ و ایمان بهآیات خدا ، تضادی بر قرار میباشد . دروغ گو ، ایمان ندارد و دروغ از بی ایمانیسرچشمه میگیرد .
میشود که دروغ گو ، در ظاهر به آداب و سنن اسلام پای بند باشد و به گمانخویش ، مؤمن به آیات به خدا باشد ، ولی بایستی بداند که این گمان از خود خواهی وخویشتن دوستی پیدا شده و گرنه دینی که پایهاش بر روی راستی و درستی نهاده شدهبا دروغ سازگار نیست .
از سنت
مردی به حضور پیغمبر شرفیاب شد و پرسید : مؤمن ، زنا میکند ؟ پیغمبر فرمود : گاه میشود . پرسید : مؤمن ، دزدی میکند ؟ فرمود : گاه میشود . عرض کرد : یارسول الله ! مؤمن دروغ میگوید ؟ فرمود : نه . خدای فرمود : «انما یفتری الکذب الذینلا یؤمنون بآیات الله . » کتاب خدا و سنت پیغمبر همصدا هستند که دروغ با ایمان ، چندان سر و کاری ندارد .
اگر مسلمانی گناهی مرتکب شود ، ممکن است ایمانش بماند و در زمره فاسقاندر آید ، ولی هرگاه دروغ گو گردید ، گوهر گران بهای ایمان از دستش گرفته شده است .
ایمان دل را روشن میکند ، دل که روشن شد ، زبان و همه اعضا و جوارحروشن میشود ، زبان که روشن شد ، تاریکی دروغ را در آن راه نیست .
از عترت
ناسازگاری دروغ با ایمان چگونه است ، آیا دروغ با ایمان حقیقی و ایمان ظاهریهر دو نمیسازد ، یا فقط ایمان حقیقی و باطنی را میبرد ، ولی با صورت ایمانمخالفتی ندارد ؟
امیر المؤمنینعلیه السلام پاسخ ما را میدهد : هیچ بندهای حقیقت ایمان را نخواهد یافت ، مگر وقتی که دست از دروغ بردارد ، خواه جدی باشد و خواه شوخی .
مسلمان تا وقتی دروغ بگوید ، مزه ایمان را نخواهد چشید ، هر چند روزها راروزه بدارد و شبها را زنده بدارد و از بیچارگان دستگیری کند . این نیکو کاریهامانند رنگ و روغنی است که برای نقش و نگار خانهای به کار برند ، در صورتی کهخانه از پای بند ویران باشد .
از اهل بیت
امام محمد باقرعلیه السلام میفرماید :
«ان الکذب هو خراب الایمان; [۳۷] .
دروغ خود ، ویرانی ایمان است . »
اگر مسلمانی بخواهد خود را بیازماید که آیا حقیقتا به دین اسلام ، ایمان آورده وپیرو پیغمبر اسلام گردیده ، راه آزمایش این است که خود را تحت نظر دقیق قرار دهد ، اگر در سخنان خود ، دروغ پیدا کرد ، بداند که خانه ایمان را ویران دارد و دارای دلی تاریک و ظلمانی میباشد و ایمان در دلش تابندگی و درخشندگی ندارد ، ولی اگرجست و جو کرد و در میان سخنان خود ، دروغی نیافت ، چه جدی و چه شوخی(خوشا به حال چنین کسی که از سعادتمندترین مردم خواهد بود) سر و کار او با قرآناست ، سر و کار او با پیغمبر است ، سر و کار او با علی و آل علی است; این پاکان ، یاراناو هستند و او پیرو قرآن و مؤمن به محمد و آل محمد میباشد .
دروغگوی بیایمان
سمره در مسلک مسلمانان قرار داشت و در زمره اصحاب رسولش نوشتهاند . ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد :
سمره از معاویه ، چهارصد هزار درهم پول گرفت و حدیثی از رسول خداصلی الله علیه وآله درذم امیر المؤمنینعلیه السلام و مدح ابن ملجم جعل کرد .
حدیثش چنین بود که گفت : این آیه قرآن در نکوهش علیعلیه السلام نازل شده است :
«و من الناس من یعجبک قوله فی الحیوة الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هوالد الخصام; [۳۸].
از این مردم ، کسی است که در این جهان ، سخنش تو را دلپذیر است و خدای را بر دلخویش گواه میگیرد ، در صورتی که سر سختترین دشمنها میباشد . »
و این آیه را گفت که در ستایش ابن ملجم نازل شده :
«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله; [۳۹].
از این مردم کسی است که جان خود را برای خریدن خشنودی خدا میفروشد . »
بی حیایی به حدی است که نهایت ندارد . آیه دومین به اتفاق مسلمانان در بارهامیر المؤمنینعلیه السلام نازل شده . هنگامی که شبانه رسول خداصلی الله علیه وآله از شر کفار قریش ، عزمهجرت به مدینه کرد ، علی دست از جان بشست و در بستر رسول خدا آرمید و خودرا در خطر مرگ قرار داد تا رسول خدا به سلامت از مکه بیرون شود .
سخنی دیگر از رسول خداصلی الله علیه وآله
امام رضاعلیه السلام فرمود : «از رسول خداصلی الله علیه وآله پرسیدند :
مؤمن ترسو میشود ؟ فرمود : آری . پرسیدند : بخیل میشود ؟ فرمود : آری . پرسیدند : کذاب میشود : فرمود : نه . » [۴۰] .
این تصریحی دیگر از پیامبر بزرگ که کذاب بودن با ایمان داشتن نمیسازد .
به صدق کوش که اخلاص آید از نفست که از دروغ سیه گشت روی صبح نخست
من نمیدانم چرا این قدر دروغ در میان ما متداول است ! آیا رواج بازار دروغ برایآن است که کالای ایمان در آن نیست ؟ عجب اینجاست که گویا دروغ را بعضی قبیحنمیدانند و دروغ گو را پلید نمیشمارند . کسی پیش من تصریح کرد که فلان کسدروغ میگوید ، ولی در عین حال میبینیم که با همان دروغ گو ، رفتار صمیمانه دارد ، در صورتی که دروغ گو با هیچ کس رفتار صمیمانه ندارد .
ارزش ایمان
اکنون که روشن شد که دروغ با ایمان سازگار نیست ، شایسته است که اشارهای بهارزش ایمان برای جامعه بشود و بدبختیهایی که بر اثر بی ایمانی نصیب جامعه میگردد ، گوشزد گردد تا بزرگی خطر دروغ برای اجتماع روشن شود . اگر طبیب ، ایمان نداشته باشد ، نه به تشخیص او میتوان اعتماد کرد نه به دستور طبی او ، نه بیمارزیبا از خیانت او محفوظ خواهد بود و نه مریض پولدار . حال چنین جامعهای بدتر ازجامعهای است که طبیب نداشته باشد ، زیرا این جامعه سربار دارد ، مزاحم دارد ، خائندارد ، ولی آن جامعه از گزندهای این گونه پزشک آسوده است .
اگر کاسب ، ایمان نداشته باشد ، نه به کالا میتوان اعتماد داشت ، نه به قیمت آن . اگر در ارباب و رعیت ایمان نباشد ، هر یک به دیگری تعدی میکند و هر کدام ازدیگری میدزدد ، باغستانها و کشتزارها دزدگاه میشود و محصولات کشاورزی درخطر نابودی قرار میگیرد و خطر قحطی جامعه را تهدید میکند و دیو گرسنگی پردهاز رخ بر میدارد .
اگر زن ایمان نداشته باشد ، شوهر چگونه میتواند بدو اعتماد کند و ساعتی وی راتنها بگذارد ، اگر شوهر ایمان نداشته باشد ، تکلیف زن بدبختش چه خواهد بود .
اگر دستگاه حاکمه ایمان نداشته باشد ، نه به قانون میتوان اعتماد کرد و نه بهقانونگذار و نه به اجرای قانون و ملت روی آسایش نخواهد دید; زندگی کردن درچنین جامعهای ، جز سوختن و جان کندن چیز دیگری نیست .
دزد دروغگو
به منصور ، شهریار ظالم و لئیم عباسی گزارش دادند که ودایع و ذخایر بنیامیه نزد مردی میباشد . طمع منصور تحریک شد و به زودی امر جلب آن مرد را صادر کرد . هنگامی که حاضر شد ، منصور بدو گفت : به ما خبر رسیده که اموال و سپردههایبنی امیه ، نزد تو میباشد ، به فوری بیاور و تحویل بده !
آن مرد پرسید : شما وارث بنی امیه هستید ؟ منصور گفت : نه . پرسید : شما وصیآنها هستید ؟ منصور گفت : نه . پرسید : پس به چه دلیل از من مطالبه میکنید ؟ !
منصور سر به زیر انداخته و به فکر فرو رفت و پس از لحظهای چند سر برداشتهو گفت :
بنی امیه به مسلمانان ظلم کردند ، این اموال را به زور از آنها گرفتند; من وکیل مسلمانان هستم ، میخواهم آنها را پس بگیرم و به بیت المال بدهم .
مرد گفت : خلیفه بایستی دو شاهد عادل بیاورد تا گواهی دهند که اموالی که دردست من است ، ملک بنی امیه نیست و غصب است و از مسلمانان گرفته شده ، چونکه بنی امیه اموالی هم داشتند که از آن خودشان بوده و غصب نبوده است .
منصور دگر باره به فکر فرو رفت ، آن گاه سر برداشت و با لبخندی پرسید :
آیا حاجتی داری ؟ مرد گفت : آری . دو حاجت دارم :
یکی آن که به زن و فرزندم خبردهی و از سلامتی من آگاهشان سازی ، زیراجلب من ، آنها را دچار پریشانی و اضطراب کرد .
دیگر آن که مرا با کسی که چنین گزارشی داده رو به رو کنی . به خدا سوگند ! هیچ چیزی از بنی امیه نزد من نیست و نه میدانم که ودایع و ذخایر آنها نزد کیست ، ولی وقتی که به حضور خلیفه رسیدم ، به نظرم آمد که این گونه سخن گفتن به نجات نزدیکتر میباشد .
منصور گزارش دهنده را احضار کرد . هنگامی که با یکدیگر رو به رو شدند ، آن مرد گفت : این شخص ، غلام من است و از من سه هزار دینار دزدیده و فرار کرده . غلام پس از اندکی به اقرار آمد و سخن خواجه را تصدیق کرد و گفت :
این خبر دروغ را دادم که خواجهام را به کشتن دهم تا از خطر سه هزار دیناررهایی یابم .
هر گناه کاری وقتی میخواهد گناهش را پنهان سازد یا از کیفر گناهش ایمن گردد ، گناه دیگری مرتکب میشود و دستبه جنایتی دیگر آلوده میسازد; آری ، گناه ، گناهمیآورد .
منطق قوی و محکم خواجه ، موجب نجات او از دست ظالمی بی رحم ، مانندمنصور گردید و گرنه این دزد دروغ گو ، خاندانی را به روز سیاه انداخته بود که طلیعهآن از کیفیت جلب خواجه که موجب پریشانی و اضطراب خاندانش شده بود ، آشکار گردید; اگر غلام از بی ایمانی دستگاه خبر نداشت چنین گزارشی نمیداد .
این نمونهای بود بسیار کوچک از دستگاه حاکم بی ایمان ، نمونههای دیگرش راشب و روز ، پشتسرهم ، با دو چشم میبینیم و با دو گوش میشنویم .
دروغ و عقل
امام هفتمعلیه السلام میفرماید : عاقل ، دروغ نمیگوید ، هر چند دلش بخواهد .
خردمند ، آن چه عقل بگوید ، میکند . نادان هر چه دل بخواهد ، میکند . عاقلتابع گفتههای عقل میباشد و نادان تابع خواهش دل . نادان زیان را میبیند ، ولینادیده میگیرد ، چون دلش میخواهد . دل به سوی دروغ راهنمایی میکند ونادان ، دروغ گو میشود . عقل با دروغ میستیزد ، عاقل از دروغ میگریزد . ناداناز دیوانه بدتر است . دیوانه زیان را نمیبیند ، ولی نادان میبیند و نادیدهمیانگارد .
دعای داریوش کبیر
این نوشته بر دیوار جنوبی کاخ آپادانا به فرمان داریوش کنده شدهاست :
خدا این کشور را ، از دشمن ، از خشک سالی ، از دروغ حفظ نماید . از این سخن دانسته میشود که داریوش ، از سه چیز بر کشورش بیم دارد : دشمن ، خشک سالی ، دروغ .
خطر دشمن از ناحیه بیگانگان است . دشمن خونخوار نه به کوچک رحم میکندنه به بزرگ .
خشک سالی بلایی است آسمانی که جز سیاه روزی و مرگ همگانی ثمری ندارد
.
دروغ ایمان را میبرد و کشور را از درون ویران میسازد . ایمان که رفت هر جرم وجنایتی ارتکابش آسان میشود . کشوری که مردمش از ارتکاب جرم و جنایت بیم نداشته باشد ، سر انجامی شوم در پیش خواهند داشت .
دروغ گناه کبیره است
گناه و فطرت
گناه رفتاری است که بشر به حسب فطرت از آن بیزار است و مرتکب آن را پلید وبدکار میشمارد . قضاوتهای فطری بشر ، تنها با توجه به موضوع است ، یعنی همیناندازه که موضوع ، مورد توجه قرار گرفت ، فطرت حکم میکند و احتیاج به مطالعهچیزهای دیگر ندارد .
احکام فطرت به جز احکام عقل است ، زیرا قضاوتهای فطری در کودک و دردیوانه موجود است ، در صورتی که تشخیص عقلی صحیح کامل در این دو موجودنمیباشد .
کودک و دیوانه هر دو ظلم را زشت میشمارند و از آن تنفر دارند . کودک وقتیببیند کودک دیگر را کتک میزنند میگرید و از زننده بیزاری میجوید .
هماهنگی عقل با فطرت
عقل نیز مانند فطرت ، گناه را زشت و ناروا میشمارد و گناه کار را سزاوار کیفر میداند . تفاوتی که میان عقل و فطرت موجود است ، آن است که عقل ، گاهی به عللخارجی ، گناه کار را مستحق عقاب نمیداند ، چنان که در هنگام اضطرار ، بسیاری ازنارواها را روا میشمارد .
به طور کلی ، عقل برای قضاوتهای فطرت ، حدودی قائل میشود و آنها راهمان طور که هست نمیپذیرد و افرادی را از تحت موضوعات حکم فطرت ، خارجمیکند و افرادی را داخل میکند .
دین
دین هم با فطرت و عقل موافق است ، یعنی گناه را ناروا و گنه کار را مستحق عقاب میداند . چون بر جامعه انسانیت ، شهوت و غضب حکومت میکند و این دو مانعیبسیار بزرگ برای جلوگیری از قضاوتهای فطرت و عقل به شمار میآیند ، زیراتسلط هر یک از شهوت و غضب بر مغز ، پردهای پیش تشخیص صحیح فطرت وعقل میکشد ، خدای بزرگ ، دین را برای سعادت جامعه بشری فرستاد که آن را بهسوی فطرت اصلی و تشخیص عقلی صحیح رهنمایی کند . تسلط شهوت و غضب ، هر چه بر جامعه بیشتر شود ، نیاز جامعه به دین بیشتر خواهد بود ، به ویژه اگربیماریهای روحی و نفسانی در آن فراوان باشد .
دروغ گناه است
فطرت بشری از دروغ بیزار است و دروغ گو را پست و نابکار میداند . عقل پاک ونیالوده ، دروغ را زشت میشمارد و دروغ گو را سزاوار تنبیه و کیفر میداند .
همهدینها دروغ را حرام و ناروا گفتهاند . چنان که شیخ انصاری در کتاب مکاسب تصریحمیکند ، دین مقدس اسلام ، دروغ گو را فاسق و پردهدر نامیده .
و پیشوایان بزرگ این دین جهانی ، جهانیان را از دروغ بر حذر داشتهاند .
گناه کبیره
در نظر اسلام ، گناهان با هم تفاوت دارند . پارهای از گناهان ، زشتتر و پلیدتر ونارواتر هستند; اسلام اینها را کبیره نامیده است .
اسلام کسی را شایسته پیشوایی میداند که عادل و درست کار باشد . عادل کسیاست که مرتکب گناه کبیره نشود که شماره آنها را 25 گفتهاند .
گناهانی که شومی آنها به اندازه گناهان کبیره نباشد ، صغیره نامیده شدهاند .
دروغ ، گناه کبیره است
پیغمبر اسلام فرمود :
«الا اخبرکم باکبر الکبائر : الاشراک بالله ، و عقوق الوالدین ، و قول الزور; [۴۱] .
بزرگترین گناهان کبیره را به شما اعلام میدارم : شرک به خدا ، نامهربانی به پدر و مادر ، سخن دروغ . »
شرک به خدا یعنی در پرستش برای خدا شریک قرار دادن و خدای یگانه رادوگانه خواندن و موجودی دیگر را مانند خدای عبادت کردن و آفرینندهای دیگر بهجز ذات پاک خداوند یکتا برای جهان دانستن .
نامهربانی به پدر و مادر ، یعنی حقوق آنها را مراعات نکردن و مراسم اطاعت وادب را نسبتبه آنها به جای نیاوردن و نافرمان بودن .
سخن دروغ سومین گناه از بزرگترین گناهان بزرگ میباشد .
قرآن این دروغگو را رسوا کرد
گفته شد : دین مقدس اسلام ، دروغ گو را فاسق و پرده در نامیده; اینک گواه :
رسول خداصلی الله علیه وآله در سال نهم هجرت ، ولید را به سوی عشیره مصطلق بفرستاد تامقدار بدهی دینی آنها را تعیین کند و زکات آنها را بگیرد و بیاورد .
مصطلقیان کهآگاه شدند ، همگی سوار بر اسب شدند و به استقبال ولید شتافتند . ولید که از آنانکینهای در دل داشت ، وقت را غنیمتشمرد و با شتاب به سوی رسول خداصلی الله علیه وآله بازگشت و گزارشی دروغین داد که عشیره بنی مصطلق از دین برگشتهاند ، از این رو ازدادن زکات امتناع ورزیدند و آهنگ کشتن مرا کردند .
مقصود ولید این بود که رسول خدا را برانگیزد ، تا سپاهی برای سرکوبیبنیمصطلق گسیل دارد ، در نتیجه انتقام خود را از آنها کشیده باشد .
پیغمبر اسلام گزارش دروغ ولید پلید را تصدیق نفرمود ، ولی دستههایی ازمسلمانان که ایمانی محکم نداشتند و چندان مطیع پیغمبر نبودند ، گزارش ولید را باورکردند .
اینان به رسول خداصلی الله علیه وآله فشار میآوردند که برای کوبیدن عشیره مصطلق اقدامکند . در این هنگام ، قرآن نازل شد و ولید را فاسق و پردهدر نامید و او را مفتضحگردانید :
«یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنبا فتبینوا ان تصیبوا قوما بجهالة فتصبحواعلی ما فعلتم نادمین× واعلموا ان فیکم رسول الله لو یطیعکم فی کثیر من الامرلعنتم; [۴۲] .
ای کسانی که ایمان آوردهاید ، اگر پرده دری به شما خبری داد ، تحقیق کنید ! مبادا از روینادانی به مردمی زیان برسانید ! و بدانید که رسول خدا در میان شما میباشد . اگر شما را دربسیاری از کارها اطاعت کند به بدبختی خواهید افتاد . » [۴۳] .
قرآن ، مسلمانان را از باور کردن گزارش ولید باز داشت و وی را فاسق و پرده درلقب داد و از بی گدار به آب زدن و بدون تحقیق اقدام کردن ، بر حذر داشت .
دستور کلی که از قرآن استفاده میشود ، آن است که وظیفه مسلمانان در برابرخبری که صحتش مورد تردید است ، تحقیق و جست و جوست; نه بایستی آن رابه زودی رد کرد و نه بایستی به زودی پذیرفتش .
قرآن به مسلمانان غافل و خود خواه اعلام داشت که نباید نظریات خود را بررسول خدا تحمیل کنند . مسلمان بایستی مطیع و منقاد پیغمبر اسلام باشد .
دروغ در دروغ
تاریخ نویسانی که دوستی ولید را به دل میپرورانیدهاند ، نتوانستهاند این نقطهسیاه را برای ولید تحمل کنند ، از این رو آنان داستان را دگر گونه کرده و چنینآوردهاند :
چون ولید از عشیره بنی مصطلق ، کینهای داشت ، از استقبال آنها بهراسید و گمانبرد که آنها قصد قتلش را دارند ، لذا به زودی برگشت و چنان گزارشی داد .
اگر داستان این گونه باشد ، پس ولید دروغ گو نبوده ، بلکه اشتباهی کرده ، ولیقرآن میگوید : ولید ، فاسق ، یعنی دروغ گو بوده است . قرآن دروغ دوستان ولید را درتاریخ نیز روشن میکند . چه بسیار داستانهایی که در تاریخ دگر گونه نقل شده ، و چقدر مجعولات تاریخ فراوان است .
بوی گند دروغ
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود :
«ان المؤمن اذا کذب بغیر عذر لعنه سبعون الف ملک و خرج من قلبه نتن حتی یبلغالعرش; [۴۴] .
مؤمن هرگاه بدون عذر دروغ بگوید ، هفتاد هزار ملک ، لعنتش میکنند (یعنی ازخدا میخواهند که از حمتخود دورش سازد ، مورد لطفش قرار ندهد) و نیز بر اثردروغ ، بوی گندی از قلبش بیرون میآید که جهان را پر میکند و میرود تا به عرش خدای برسد . »
توضیح این سخن آن که ، هر گناهی صورتی در پرده دارد که در عالم بصیرت وحقایق ، بدان نمایان میشود; کسی که شایستگی پس زدن این پرده و دیدن حقایق راداشته باشد ، شاید بتواند چهره کریه پنهانی گناه را ببیند; چنان که نیکو کاریها نیز هرکدام صورتی بسیار زیبا در عالم مثال دارند ، که اگر چشم دل به آن عالم گشوده شود ، آن چهرههای زیبا را خواهد دید .
دروغ گو نیز در آن عالم ، چهرهای زشت و قیافهای منفور دارد که یکی ازخصوصیات آن ، بوی گندی است که از قلبش خارج میشود که آسمانیان و ملکوتیانرا از او بیزار و متنفر میسازد .
دروغ گو را مادامی که دروغ میگوید در آن عالم قدس راهی نیست . عالم قدس ، جهان آسایش و خوشبختی است . چگونه میشود کسی را در آن جهان ، بار باشد ، در صورتی که قدسیان از وجودش در عذاب باشند .
دروغ گو ، در این جهان ، رسوا و سخنانش نزد همه کس بی ارزش میباشد .
میگویند : دروغ که از دور میآید ، یک پایش میلنگد ، یعنی همه کس دروغ راتشخیص میدهد .
ممکن است کسانی شتر مآبی کنند (این صفت در ایران خیلی رواج دارد) و دروغدروغ گو را به رخش نکشند ، ولی در دل از او بیزار میباشند و برای سخنش اعتباریقائل نیستند; در پشتسر ، دروغ گویی او را به دگران میگویند و گند رسوایی او راپراکندهتر میسازند .
دروغ به زن و فرزند
مرد اگر در خانه به زن و فرزند خود دروغ بگوید ، اعتبار و حیثیتش نزد آنهامیرود و برای سخنانش قیمتی قائل نخواهند شد . کسی که در خانه خود احترامیندارد ، بسیار بدبخت میباشد .
هر کس که در بیرون احترام نداشته باشد ، خود را دلخوش میدارد که در خانه نزدزن و فرزند احترام دارد . بیچاره دروغ گو ، چقدر بدبخت است ، نه پیش بیگانگاناحترامی دارد و نه پیش زن و فرزندانش .
مرد که به زن و فرزندش دروغ گفت ، آنها نیز از او یاد میگیرند و دروغ گومیشوند و بدو دروغ میگویند ، در نتیجه اعتماد در خانواده از میان میرود و اینکانون آسایش ، تبدیل به کانون ناراحتی و شکنجه میگردد . آیا زندگی از این تلخترمیشود که مرد به زنش اعتماد نداشته باشد و زن سخن شوهرش را باور نکند ، پدر ازفرزندش دروغ بشنود و فرزند از پدر ؟ فرزندان و نونهالان این خانواده چگونهخواهند شد ؟ فرزندی که بایستی به راستی و درستی تربیتشود ، به جای آن در کانوندروغ و ناراستی پرورش مییابد . شما خود قضاوت کنید که این بچههای خردسال کهدر آینده مرد میشوند ، چگونه فردی از جامعه خواهند بود .
دوست عزیز
اگر دروغ نگفتهای خوشا به حالت ، ولی اگر گاهی دروغی میگویی ، بیا ازهمینجا باهم تصمیمی بگیریم و دستبه دستیکدگر بدهیم و پیمانی ببندیم کهدیگر دروغ نگوییم و این بی ارجی در این جهان و بوی گند در عالم حقایق را از خوددور کنیم تا خدا و رسول او را از خود راضی کنیم ، تا سماواتیان و قدسیان ، ما را بهجایگاه خود راه دهند ، تا در نظر مردم ، ارجمند گردیم ، تا رسوایی و بی آبرویی تبدیلبه عزت گردد ، تبدیل به شرف گردد ، تبدیل به آبرو شود ، تا در دنیا و آخرت عزیز ومحترم باشیم ، تا نزد خدا و خلق سر بلند باشیم ، تا در آتش جهنم نسوزیم ، تا در بهشتجاوید ، جای داشته باشیم .
دوست عزیز از دروغ بپرهیز و از دروغ ، نزد فرزندان و پیروان خود ، بیشتربپرهیز ، زیرا در این صورت ، دروغ تو تصاعد عددی و هندسی پیدا میکند و یکدروغ تو مساوی با چندین دروغ میشود . هنگامی که خاموش هستی ، دروغی که آنانمیگویند ، در آن شرکت داری و همچنین در هنگام خواب و پس از مرگ .
چقدر بدبخت است ، مردهای که در گور باشد و پیوسته در نامه عملش گناهیبنویسند !
دروغ پدر و مادر
دروغ پدر و مادر ، از دروغهای دیگر ، زشتتر و ناپسندتر است . دروغ آنان از دونظر زشت است :
یکی از نظر زشتی خود دروغ ، دیگر از نظر تعلیم دروغ گویی به فرزند و پرورشفردی نادرست و تقدیم آن به جامعه .
پدر و مادر نبایستی مؤسس مکتب دروغ گویی در دودمان خود باشند و هر چند گاهفردی دروغ گو پرورش دهند ، تا هم خود را گناه کار کرده و هم نور دیده خود را بدبختسازند و هم دریچه فساد را به روی جامعه گشوده و فسادی بر فساد آن بیفزایند .
پدر و مادر دروغ گو ، دوست فرزند خود نیستند و بر خلاف فطرت مهر به فرزند ، قدم برمی دارند; آنان دشمن فرزند خود هستند ، زیرا نه تنها راه سعادت را بر اومیبندند ، بلکه کودک بی گناه خویش را در سراشیبی ذلت و خواری سرازیر میکنند ودر منجلاب گناه کاریاش غوطه ور میسازند .
از همین نظر است که معلمان بایستی شدیدا از دروغ احتراز کنند تا برای شاگردان ، راهنمای سعادت و خوشبختی باشند ، نه سرازیر کننده آنها در چاه شقاوت و بدبختی .
و به طور کلی هر فردی که دارای موقعیتی است که رفتارش سرمشق یک یا دو یاچند تن میباشد ، نباید با دروغ سر و کار داشته باشد تا مبادا رهبر بدبختی و معلممکتب دروغ گویی گردد . تربیتیافتگان مکتب او ، هر چه دروغ بگویند و به وسیلهدروغ به سوی هر گناهی قدم بردارند ، بلکه هر چه زیان و بیچارگی از این راه نصیبآنها بشود ، گناه کار و جنایت کار اصلی او خواهد بود و زیان از ناحیه او به آنهارسیده و عامل بیچارگی و بدبختی آنها در دنیا و آخرت او میباشد و بس .
دروغ کلید گناهان است
کلید
کلید ، ابزاری است که بدان وسیله ، بستهها باز میشود و اگر کلید نباشد ، بستهایگشوده نخواهد شد . کلید را در عربی مفتاح خوانند . مفتاح ، ما یفتح به ، میباشد ، یعنیچیزی که میگشاید . فتح ، گشودن است و مفتاح ، وسیله آن .
هر کلیدی با بستهای سنخیت دارد . بستهای کلید فلزی میخواهد . بستهای بهکلیدهای چوبی نیاز دارد . پارهای از بستهها کلید چرمی میخواهند ، چنان کهمیگویند :
کلیدهای گنجهای قارون چرمی بوده است . رمز کلیدی میخواهد که بدانوسیله گشوده گردد . هر علمی کلیدی دارد . مسائل ریاضی ، کلید ویژه خود دارند .
خردمندان برای گشودن دشواریهای زندگی ، در پی کلید آنها میگردند . زبان هرکس ، کلید شخصیت علمی و عقلی اوست .
زبان در دهان خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر چو در بسته باشد چه داند کسی که گوهر فروش استیا پیله ور سخن ، کلید پی بردن به ارزش یا بیارزشی سخن گوست .
تا مرد سخن نگفته باشدعیب و هنرش نهفته باشد
به هر حال ، هر قفلی را کلیدی است ، خواه قفل سعادت و خوش بختی باشد ، خواه قفل زیان و بدبختی . پس کلید ، هم در سعادت و خوش بختی را میگشاید و همدرهای بسته زیان و بدبختی را باز میکند .
در بسته
دری را که میبندند از دو نظر است :
گاهی بستن در برای محفوظ نگاه داشتن اشیای قیمتی و گران بها میباشد کهدزدی نرباید و گاهی موجودات خطرناک را میبندند تا مردم را از خطر آنها محفوظ نگاه دارند . پس بستن در برای جلوگیری از خطر مردم ، از خطر بر مردم است وباز شدن در بسته ، یکی از دو خطر را داراست .
هر موجودی که دارای یکی از این دو خصوصیت نباشد ، دری به رویش بستهنخواهد شد . تنها موجودی که سر تا پا سود است و درش به روی همه کس باز است ، خدای مهربان میباشد .
کلید گناهان
حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام امام یازدهم میفرماید :
«جعلت الخبائث کلها فی بیت واحد و جعل مفتاحها الکذب; [۴۵] .
زشتیها را در خانهای گذاشتهاند و دروغ را کلید آن خانه قرار دادهاند . »
کسی که با دروغ سر و کاری نداشته باشد ، از خطر گناهان به دور است و بهنیکو کاری نزدیک میباشد ، ولی هنگامی که با دروغ آشنا شد ، درهای گناهان بهرویش گشوده میشود و در سیاهچال بدبختی خواهد افتاد و گاه چنان در آن جامسکن خواهد گزید که بیرون شدنش بسیار دشوار خواهد بود .
طرز فکر دروغگو
دروغ گو از ارتکاب گناه ، چندان ابایی ندارد . او اگر از گناه میهراسید ، دروغ نمیگفت . دروغ او را بر گناه جری میکند ، تنها هراس دروغ گو از ارتکاب گناه ، همانادانستن دگران است . وی اگر اطمینان یابد که از گناه و بدکاریهایش ، کسی آگاهنخواهد شد ، هر گناهی را مرتکب شده و از زشت کاری دریغی نخواهد داشت . دروغاین مشکل را برای وی حل میکند و او را اطمینان میدهد که نخواهد گذارد که دگرانبه گناهش پی ببرند .
دروغ گو با خود میاندیشد که اگر کسی به من بد گمان شد ، زود انکار میکنم ومیگویم : که من نکردهام; میگویم : چنین پیش آمدی رخ نداده و اگر بر فرض همرخ داده ، من مرتکب آن نبودهام; ادله و براهینی برای برائتخود اقامه خواهم کرد وخود را پاک دامن نشان میدهم و قیافهای معصومانه به خود خواهم گرفت ، به طوریکه همه کس مرا بی گناه بداند . او میگوید : انکار ، چه چیز خوبی است ، هم انسان بهخواهش دل رسیده و هم به وسیله انکار ، خود را بی تقصیر ، معرفی میکند .
این گونه فکر ، در گناهان را به روی او باز میکند و هر مانعی را از پیش پایشبر میدارد . پس دروغ ، کلید ارتکاب همه گناهان میباشد .
راه بدبختی
حضرت باقر امام پنجمعلیه السلام میفرماید :
«ان الله جعل للشر اقفالا و جعل مفاتیح تلک الاقفال الشراب . و الکذب شر منالشراب; [۴۶] .
خدای بر در بدیها و زشتیها قفلهایی زده و شراب را کلید آن قفلها قرار داده ، ولیدروغ از شراب بدتر است . »
شراب عقل را میبرد ، شرم و حیا را میبرد و شراب خوار را به سوی هر کارزشتی میکشاند . شراب خوار ، از ارتکاب گناه مانعی ندارد ، میداند شراب خوردنگناه است و آن را مینوشد ، تنها چیزی که ممکن است او را جلوگیر از گناه باشد ، عقلو شرم است و شراب هر دو را میبرد .
تو از تکبر حسن و من از حیا خاموش کجاستباده که شرم از میانه بردارد
ایمان که نباشد ، عقل که نباشد ، شرم که نباشد ، دیگر چه چیز از گناه جلوگیرمیشود ؟
شاید به این علت امام باقرعلیه السلام دروغ را از شراب خطرناکتر دانسته ، کهدروغ گفتن از شراب خوردن آسانتر است; دروغ را نزد همه کس و در همه جامیتوان گفت ، ولی شراب را نزد همه کس و در همه جا نمیتوان خورد . دروغ ، خریدن ، آماده کردن و پول خرج کردن ندارد . شراب ، خریدن ، آماده کردن و پولخرج کردن دارد . دروغ مستی آشکار ندارد ، ولی شراب مستی آشکار دارد .
میگساریکلیدی است که تحت اختیار همه کس نیست ، ولی دروغ کلیدی است که در جیبهمه کس میباشد ، از این رو خطر دروغ از خطر شراب بیشتر است .
دروغگو احمق و بیشرم است
دروغ گفتن از راست گفتن ، بسیار آسانتر است . راست گفتن ، شجاعتمیخواهد ، اراده میخواهد ، نیرو میخواهد ، شخصیت میخواهد ، ولی دروغهیچ شرطی ندارد و چیزی که دروغ گو را به دروغ وادار میسازد ، نادانی استو بس .
دروغ گو ، چنین میپندارد که شنونده به دروغ او پی نمیبرد ولی دروغ گوهاییهستند که اضافه بر نادانی از بی شرمی و بی حیایی نیز بر خوردارند . آناندروغگوهایی میباشند که میدانند شنونده از دروغ آنها آگاه است ، باز با کمالبی شرمی به دروغ گفتن در حضور او ادامه میدهند . آیا این بی شرمی را دروغ برایدروغ گو ، ارمغان آورده ؟
پیمان با پیغمبر اسلام
مردی به حضور رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب گشت و مسلمان شد ، سپس عرض کرد :
یا رسول الله ! من به گناهانی آلوده هستم که نمیتوانم از آنها دستبردارمو از حضرتش چاره خواست . رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود : آیا با من ، پیمان میبندی کهدروغ نگویی ؟
عرض کرد : آری و با آن حضرت پیمان بست که دروغ نگوید و سپس مراجعتکرد .
در راه با خود میگفت : این پیغمبر بزرگوار چه چیز آسانی از منخواست ، چون پیمان بسته بود که در میان همه گناهان ، تنها از دروغ گفتنبپرهیزد .
وقتی خواست دزدی کند ، با خود گفت : اگر من دزدی کردم و رسول خداصلی الله علیه وآله ازمن پرسید ، چه جواب بگویم ؟ اگر بگویم دزدی کردهام ، حضرتش مرا دزد میشناسدو سزاوار کیفر خواهم بود و اگر بگویم نکردهام ، آن وقت دروغ گفتهام و من پیمانبستهام که دروغ نگویم و برای همیشه به پیمان خود وفادار خواهم ماند ، پس بهتر آناست که دزدی نکنم . این را بگفت و دزدی را ترک کرد . پس از آن به هر گناهی کهنزدیک میشد ، پیمان با رسول به یادش میآمد و از آن خودداری میکرد . کم کم ازآلودگی به گناهان پاکیزه شد و از نیکان گشت .
بهترین روش در پرورش
رسول خداصلی الله علیه وآله با عالیترین روش عملی در تربیت ، کلید گناهان را از این مردگرفت و او را از آلودگی پاک کرد .
همان طور که دروغ ، کلید زشت کاریهاست ، تصمیم بر نگفتن دروغ ، کلید نیکوکاریها میباشد . پیغمبر بزرگ ، آن کلید را از او گرفت و این کلید را بدو عنایت کرد .
مردی که خود را در برابر خواهش دل ، ضعیف و شکستخورده میدید ، ولی براثر پیمان با رسول ، چنان قوی و توانا گردید ، که با مشتی آهنین همه خواستههای دل راکوبید و چنان شد که از ملک پران شد و آن چه اندروهم ناید آن گردید .
اگر مسلمانان امروز
اگر امروز هر مسلمان ، پیغمبر بزرگ را در برابر خویش ببیند که به وی میفرماید :
با من پیمان ببند که دروغ نگویی . . . او هم این پیمان را با حضرتش ببندد و به عهدخود وفا کند ، بی شک از سعادتمندترین افراد خواهد بود .
او کسی است که کلید گناه را به دور انداخته و کلید سعادت و خوش بختی رابه دست آورده است ، چنین کسی سر و کارش با هم پیمان خود رسول مقدسخواهد بود .
رسول خداصلی الله علیه وآله و نخستین خلیفه آن حضرت و خلیفه ششم و یازدهم حضرتش ، همگی یک چیز گفتهاند و هر کدام جوری کلید گناه را نشان داده و از هیچ گونه راهنماییدریغ نکردهاند . خواننده عزیز دگر باره سخنان آنها را بنگرد و در آنها بیندیشد .
راه پاک شدن از گناه
«قال رجل لرسول الله : یا رسول الله دلنی علی عمل اتقرب به الی الله تعالیفقالصلی الله علیه وآله : لا تکذب .
فکان ذلک سببا لاجتنابه کل معصیة لله ، لانه لم یقصد وجها من وجوه المعاصی الاوجد فیه کذبا ، او ما یدعو الی الکذب ، فزال عند ذلک من وجوه المعاصی; .
مردی خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد : چه کنم تا به خدای نزدیک شوم ؟ پیغمبرفرمود : دروغ نگوی !
این کار سبب شد که از هر گناهی دوری کند ، چون به هر گناهی که رو کرد ، یا دروغی درآن دید ، یا چیزی که به دروغ گویی میکشاند . با دوری از دروغ از تمام گناهان پاک شد . »
گناه کار در وضع عادی به گناه خود اعتراف نمیکند .
او میداند که گناه ننگ است ، جرم است ، خطر است . او پیوسته خود را از گناه مبرامیخواند ، پس بایستی همیشه دروغ بگوید ، نه تنها پس از ارتکاب گناه از دروغکمک میگیرد ، بسا میشود که پیش از ارتکاب نیز بایستی دروغ بگوید . کلید گناه که بهدور انداخته شد ، قفل همچنان بسته میماند و انسان از خطر گناه محفوظ خواهد بود .
کلید همه سعادتها
وجود مقدس رسول خداصلی الله علیه وآله و خلفای دوازده گانه آن حضرت ، خود کلیدهایسعادت بشر بودهاند ، ولی بشر نفهم ، بشر خود خواه ، بشر حریص ، آن چنان که بایستهو شایسته بود ، نخواست از این پاکان بهره برگیرد و خود را از چرک هر گناهی پاکیزهگرداند .
این بزرگواران را خدای مهربان کلید بوستان سعادت قرار داده است . هر کهپرتوی از این کلیدهای سعادت در دلش تابیدن گیرد ، بی گمان به درون بهشتخوشبختی راه خواهد یافت .
پروردگارا ، روز به روز ، مهر محمد و آل محمد را در دلهای ما بیفزای . پروردگارا ، مقدر مگردان که روزی بیاید که این دل ، بی مهر علی باشد . آری مهر علی ، مهر محمد است و مهر محمد ، مهر علی ، و این دو جداییپذیر نیستند . قرآن در آیهمباهله ، علی را جان محمد گفت . محمد هم بارها فرمود : علی از من است و من ازعلی .
صعصعه چه گفت ؟
هنگامی که دو پسر علی ، امام حسنعلیه السلام و امام حسینعلیه السلام ، جنازه پدر را به خاکمیسپارند . صعصعه که از یاران با وفا و سخنور علی بود ، دستی به روی قلبشمیگذارد و با دست دیگر از خاک مقدس قبر برمی دارد و بر سر میریزد و میگوید :
یا امیر المؤمنین ! پدر و مادرم فدای تو . آن گاه شروع میکند با علی سخن گفتن ، سخنانی که در زیبایی و حقیقت گویی کمتر نظیر داشته ، سخنانی که از قلبی گداخته وروانی سوخته برخاسته بود . صعصعه سخنان خود را بدین جمله پایان میدهد :
به خدا سوگند که حیات تو ، کلید خیر و سعادت بود و مرگت کلید شقاوت وبدبختی . امروز که روز مرگ توست ، درهای شر گشوده شد و درهای خیر بستهگشت . اگر مردم سخنان تو را اطاعت میکردند ، از زمین و آسمان بر آنها نعمتمیبارید ، ولی مردم ، دنیا را بر آخرت مقدم داشتند .
در این هنگام ، احساساتش به جوش میآید و با شدیدترین وضع به گریه میافتدو چند تنی که جنازه علی را تشییع کرده بودند میگریند . آن گاه به طور دسته جمعی بهپسران دل شکسته علی روی میکنند و به امام حسن و به امام حسین و محمد و جعفرو عباس و یحیی و عون و عبد الله تسلیت میگویند . [۴۷].
بالاتر از دروغ گناهی نیست
سخنی از علیعلیه السلام
امیر المؤمنین فرمود :
«لا سوء اسوء من الکذب; .
بدیی از دروغ بدتر نیست . »
وصی رسولصلی الله علیه وآله زشتی دروغ را قطعی دانسته ، بلکه بر آن افزوده که زشتتر ازدروغ ، گناهی نیست .
زشتی و ناپسندی دروغ ، نزد همه کس مسلم میباشد ، مجهولی که در این میانموجود است ، مقدار زشتی و بدی دروغ است که شهسوار ایمان از آن پرده برداشته وآن را بالاترین زشتیها گفته است; بنابر این مقدار زشتی دروغ نامحدود میباشد وناپسندی آن اندازه ندارد . همچنان که بالاتر از سیاهی رنگی نیست ، بالاتر از دروغ همگناهی نه .
چرا ؟
در این جا پرسشی پیش میآید که چرا زشتی دروغ از گناهان دیگر بیشتراست ؟
شاید یکی از نکتههای سخن علیعلیه السلام این باشد که بیشتر گناهان یا از شهوت برمیخیزد یا از غضب و هر کدام را که گناه کار مرتکب شود ، لذتی خیالی و موقتی خواهد برد . گناهی را که بر اثر شهوت و خواهش دل مرتکب میشود ، لذتی به اومیدهد و گناهی را که بر اثر خشم و غضب مرتکب میشود ، از لذت انتقام برخوردارمیگردد .
ولی دروغ ، خود به خود ، لذتی ندارد و کار بیهودهای است . بر اثر آن ، نه به خواسته دل میرسد و نه آتش انتقام را خاموش میکند ، بلکه گناهی استشوم و بی خاصیت ، هر چند دروغ گو برای دروغ خاصیتی میپندارد و آن پردهای است که بدان وسیله ، روی نقایص و گناهان خویش میکشد ، ولی اشتباه او همین است ، زیرا حقیقت ، آشکار خواهد شد و زیر پرده نخواهد ماند ، دروغی که هیچ گونه لذتی برای آن تصورنمیشود و دروغ گو برای دروغش نمیتواند هیچگونه عذری بتراشد ، در صورتی کهدروغ برای او شومی در جهان را خواهد آورد; پس سزاوار است که بالاتر از آن گناهینباشد .
شاید نکته دیگر سخن علی این باشد که دروغ ، دروغ میزاید . دروغ ، راه رابرای زشتیها باز میکند . دروغ سپر جنایات قرار میگیرد و دروغ گو را بر اثرارتکاب گناه دلیر میکند . دروغ نه تنها خودش گناه است ، بلکه گناههایی در پی دارد ، ولی گناهان دیگر خودشان میباشند و بس . گناه کار پس از ارتکاب گناه ، پشیمانیبه وی دست میدهد که ممکن است موجب توبهاش بشود ، ولی دروغ گو ، پس از دروغ ، خود را موفقتر میبیند و برای دروغ دیگر آمادهتر میشود . (آری مارجز مار نیارد . )
سخنی دیگر از علیعلیه السلام
«لا یصلح من الکذب جد و هزل . و لا ان یعد احدکم صبیه ثم لا یفی له . ان الکذب یهدی الی الفجور و الفجور یهدی الی النار . و ما یزال احدکم یکذب حتی یقال کذب وفجر . و ما یزال احدکم یکذب حتی لا یبقی فی قلبه موضع ابرة صدق ، فیسمی عنداللهکذابا . »
پیشوای بزرگ بشر ، امیر المؤمنینعلیه السلام در این سخنان زرین ، بشر را به چند چیز ، راهنمایی فرمود که همه در باره دروغ است .
نخست آن که ، دروغ جدی و دروغ شوخی ، هیچ کدام پسندیده نیست کسی کهمیخواهد سر و کارش با گفتار نیک باشد و از راستان به شمار آید ، بایستی از دروغ ، خواه جدی باشد و خواه شوخی ، بپرهیزد . دروغ شوخی نبایستی کوچک شمردهشود ، دروغ شوخی ، دروغ گو را به سر منزل دروغ جدی میکشاند .
دیگر آن که ، پدری که دارای فرزندانی است ، نبایستی به فرزند وعدهای بدهد کهبدان وفا نکند; این کار ، پدر را نزد فرزند ، سبک و بی ارزش میسازد و سر مشقی برای فرزند میشود که دروغ گویی را بیاموزد . پدر نباید کسی باشد که موجود دروغ گوییرا ایجاد کرده و به جامعه تحویل دهد .
دنبالههای دروغ
سپس امام به شومیهای دروغ اشاره میکند . در سومین مطلب چنینمیگوید :
سر انجام دروغ ، پرده دری است و سر انجام پرده دری آتش دوزخاست .
ابلیس در آغاز ، دروغ گو را گول میزند و به وی میگوید :
این گناه را مرتکب شو و اطمینان داشته باش که کسی از آن آگاه نخواهد شد و اگرهم به گوش کسی رسید ، چارهاش انکار است و بدین وسیله هراس دروغ گو را از گناه میبرد تا یک یک گناهان را مرتکب میشود; دیگر حیایی و شرمی در او نمیماند و ازهیچ گناهی ، ابایی ندارد . آیا پرده دری جز این میباشد ؟ سرانجام پرده دری ، آتشدوزخ است .
دام شیطان
از این سخن دانسته شد که دروغ ، یکی از دامهای شیطان است . شیطان بادروغ ، افراد بشر را شکار میکند و آنها را تحت اختیار خود قرار میدهد . هر چه شیطانمیخواهد باید بکنند ، چون اختیاری از خود ندارند و در برابر شیطان ، مسلوبالارادهگردیدهاند . شیطان کسانی را که زبانشان را تصرف کرده ، گوش و چشمشان را تصرفکرده ، دست و پایشان را تصرف کرده ، مغزشان را پایگاهی برای نیروی شیطانی خودقرار داده ، چنین کسانی را آلتخود قرار میدهد و به سراغ پاک دلانی دیگر میفرستدتا آنها را به دام آورند واین روش ، پیوسته تکرار میشود .
باز مرغ هوسش پر گیرد عمل شوم خود از سر گیرد
رسوایی و افتضاح
چهارمین مطلب این روایتشریف ، شاید این باشد که سر انجام دروغ ، رسواییو افتضاح است و این نکته را نگارنده از این جمله علیعلیه السلام استفاده میکند :
«و ما یزال احدکم یکذب حتی یقال کذب و فجر . » دروغ گو بایستی منتظر باشد کهکوس رسوایی اش را بر سر بازار بزنند . شاید از نخستین دروغ ، کمتر کسی آگاه شود وهمین چیز هم دروغ گو را در دروغ گویی جریتر میکند ، ولی کم کم دروغ ، ادامه پیدامیکند و مردم وی را به دروغ گویی میشناسند . همین که مورد بد گمانی مردم قرارگرفت ، به گناهان دیگرش نیز پی میبرند و اسرار نهانیاش بر ملا خواهد شد . هر چهبخواهد به روی زشت کاریهایش سر پوشی بگذارد ، سوء ظن مردم ، آن سر پوش رابر میدارد و نخواهد گذاشتسیاه کاریهایش پنهان بماند . وای به بدبختی که موردسوء ظن قرار بگیرد . اگر گناه کوچکی کرده باشد ، سوء ظن ، آن را بزرگ مینمایاند . اگریکی باشد ، آن را ده میبینند ، بلکه گناه دیگری را نیز به گردن او خواهند انداخت .
بد گمانی مردم به این زودی بر طرف شدنی نیست و این لکه سیاه دور است کهپاک شود ، بلکه سرایت نیز میکند و کسان و دوستان او نیز مورد سوء ظن قرارخواهند گرفت .
سه سال
کسانی هستند که عمر خود را کم میگویند . اینان گمان میکنند که مردم به دروغ آنها پی نخواهند برد . در صورتی که اگر بگویم که مردم ، حساب عمر هر کسی را بهتراز خود او دارند ، چندان گزافه نمیباشد . گویند : مردی وارد باشگاهی شد و عمر خودرا پنجاه و دو سال گفت . پس از سه سال ، دوباره به همان باشگاه رفت و عمر خود رانیز پنجاه و دو سال گفت . متصدی ثبت نام ، هنگامی که کارت ورودی سابق اینشخص را دید ، پرسید : شما در این سه سال کجا بودید ؟
مطلب پنجم
امام ، در پایان سخنش ، سومین بدبختی دروغ گو را بیان میکند و آن بالاترین بدبختیها میباشد . امام میفرماید :
کار دروغ گو به جایی میرسد که یک سر سوزن راستی در قلبش نمیماند . در این موقع ، از طرف مقام مقدس الهی کذاب نامیده میشود .
کسی که یک سر سوزن در قلبش راستی نباشد ، تمام حقیقتش دروغ گویی خواهدبود ، دروغ با سرشتش آمیخته شده و با جانش به در خواهد رفت; چنین کسیشایستگی ندارد که مورد لطف خدای مهربان قرار گیرد و به مقام قرب الهی برسد . مهر حق ، سالها با او مدارا میکند ، ولی هنگامی که بی شرمی دروغ گو ، از حد گذشت ، رسوایش میکند و کذابش میخواند (اگر پشیمان نشود و دست از دروغ برندارد) .
دروغ گو بداند که درگاه حق ، درگاه نومیدی نیست و مهر خدای ، همیشه راهبازگشت را باز نگاه داشته . گناه کار به هر جایی که برسد ، اگر حقیقتا پشیمان شود وتوبه کند خدایش وی را با آغوش باز خواهد پذیرفت .
داستانی از تاریخ
هنگامی که وجود مقدس پیغمبر اسلام به مدینه هجرت فرمود ، نخستین قدمی که برداشت ، ساختن مسجد بود . حضرتش زمینی را برای مسجد تهیه کرده و سپس بهدیوار کشیدن به دور آن اقدام فرمود . نخستین خشت را با دست مبارک خود به کارگذاشت . سپس مسلمانان و یاران رسول ، مشغول کار شدند . پی در پی خشت میآوردند و به کار میگذاشتند . شوق و شعفی زاید الوصف بر مسلمانان چیره شدهبود و همگی خوشحال و خرم به کار ادامه میدادند ، گویی کارگری خانه خدا برایایشان بهترین لذت بود ، سرود میخواندند و بار میبردند ، آن جا یک پارچه شادی ونشاط و فعالیت بود .
در این حال ، رفتار دوتن از مسلمانان ، جلب توجه کرد : یکی عمار یاسر و دیگری عثمان !
عمار بیش از دگران ، خشتبر میداشت . گاه گاهی هم بعضی بر بار او میافزودندو بارش را سنگینتر میکردند . عمار خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد : یا رسول الله ! مرا کشتند .
پیغمبر مهربان ، زلفهای مجعد عمار را تکانی داده ، تا از گرد و خاک پاک شود وفرمود : اینها قاتل تو نیستند ، قاتل تو مردمی جنایت کار خواهند بود .
عثمان ، جامهای تمیز بر تن کرده بود و خود را کنار میگرفت تا مبادا جامهاشخاکی شود . برادر رسول خداصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام بر وی گذر کرد و بگفت :
لا یستوی من یعمر المساجدا .
یداب فیها قائما و قاعدا و من یری عن الغبار حائدا
«کسی که مسجد میسازد و نشسته و ایستاده کار میکند و زحمت میکشد با کسی کهخود را از گرد و خاک دور میدارد ، یکسان نخواهد بود . »
عثمان به علی چیزی نگفت . علی برادر رسول خدا و شهسوار اسلام بود ، ولی عمار این رجز را از علی بیاموخت و هنگام رفت و آمد و نشست و برخاستآن را میخواند . این کار بر عثمان گران آمد و در خشم شد و به عمار گفت : پسر سمیه ! شنیدم چه میگویی ، به خدا سوگند ! این عصا را بر بینی تو خواهمکوبید .
از این سخن ، حالت پیغمبر اسلام دگر گونه گردید و خشم حضرتش نمایان شد . نفسها در سینهها حبس گردید . چون در هنگام غضب آن حضرت ، کسی قدرت دم زدن نداشت . سپس رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود : به عمار چه کار دارند ، او آنها را بهسوی بهشت دعوت میکند و آنها عمار را به سوی جهنم میخوانند و سخنانی دیگردر فضیلت عمار فرمود .
دروغ تاریخ
این داستان را ابن اسحاق در سیره به نام عثمان بن عفان نقل کرده ، ولی ابن هشام درتهذیب سیره ابن اسحاق ، نام عثمان را انداخته و از او به مردی از صحابه تعبیرمیکند . [۴۸] گواه بر این سخن ، تصریح خود او در سیره میباشد که میگوید : «و قد سمیابن اسحق الرجل و گواه بر این که داستان مربوط به عثمان است ، تصریح ابوذر استدر شرح سیره ابن هشام که میگوید : آن مرد ، عثمان بن عفان بوده .
در سیره حلبیه [۴۹] وضع عوض شده و به جای نام عثمان بن عفان ، نام عثمان بنمظعون نوشته شده است . نمیگویم این خیانت را نویسنده سیره حلبیه کرده و این گناهرا او مرتکب شده است ، شاید این دروغ از راویانی باشد که داستان را برای او روایت کردهاند .
سرگذشتها در سیر تاریخ ، سیرهایی دارند . مورخان سابق ، نام نمیبرند وقهرمانان را مجهول میگذارند و مورخان آینده نامدیگری به قهرمانهای داستانهامیدهند .
عثمان بن مظعون
او از پاکان و اتقیای یاران رسول خداصلی الله علیه وآله بوده و در دومین سال هجرت از دنیارفته است . این مرد پاک از بنی امیه نبود که دوستانی در تاریخ داشته باشد که از او دفاعکنند یا داستانها را به نفع او تغییر دهند . کسی که بی دفاع شد ، همه گونه حملهای به اومیشود . پس مانعی ندارد که به دروغ به او تهمت زنند و نسبتبه عمار ظالمشخوانند و مورد غضب رسول خدایشصلی الله علیه وآله بگویند . این نمونه کوچکی بود ازجنایتهای تاریخ نویسان (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل) .
عثمان پس از آن که در غزوه بدر شرکت کرد ، در مدینه از دنیا رفت ورسول خداصلی الله علیه وآله پس از مرگ ، او را بوسید در حالی که میگریست و از دیدگانش اشک میریخت .
کذاب
«ان الله لا یهدی من هو مسرف کذاب; [۵۰] .
خدای کسی را که از حد بگذراند و بسیار دروغ بگوید ، هدایت نخواهد کرد . »
از نظر لفظ
کذاب ، مبالغه کاذب است . کاذب کسی است که دروغ بگوید . کذاب کسی است کهبسیار دروغ بگوید . در زبان فارسی ، هیاتی که دلالتبر مبالغه در معنا داشته باشد ، سراغ ندارم . شاید واژه دروغ گو ، بسیار دروغ گفتن را نیز برساند . اگر بگوییم او دروغمیگوید یا بگوییم او دروغ گوست ، جمله نخست کسی را که یک بار دروغ گفته باشدشامل میشود ، ولی جمله دوم ویژه کسی است که بارها دروغ گفته باشد ، به طوری کهدروغ گویی از صفات او شده باشد .
از این سخن دانسته شد که دروغ گفتن با دروغ گو بودن تفاوت دارد و دروغ گو ازنظر معنا به کذاب نزدیک میباشد .
کذاب چه کسی است ؟
مردی خدمتخلیفه پنجم پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله امام محمد باقرعلیه السلام عرض میکند : کذاب کسی است که دروغ بگوید ؟ امام میفرماید :
«لا و لکن المطبوع علی الکذب; [۵۱] .
کذاب کسی است که طبیعتش به دروغ آمیخته شده و دروغ گویی جبلی او شده باشد . »
کسانی که به بعضی از مواد مخدر اعتیاد پیدا میکنند ، در آغاز کار ، از دگران شرممیکنند که در حضور آنها ماده مخدر را استعمال کنند و به طور نهانی و سری این کاررا انجام میدهند ، ولی وقتی که عادت شد ، شرم بر طرف میشود و از آگاه شدن دگرانابایی نخواهند داشت ، مگر آن که از خطری بیم داشته باشند .
دروغ گو در آغاز دروغ گویی چنین است و شرم دارد که دگران به دروغشپیببرند ، ولی هنگامی که دروغ گویی عادت او گردید ، شرم بر طرف میشود و گاهمیشود که یکی از حاضران را بر سخن خود گواه میگیرد ، در صورتی که خودشمیداند که گواه ، او را دروغ گو میداند .
این گونه دروغ گویان بسیارند . آنها میدانند که کسی را که گواه خود گرفتهاند ، ازصدق سخنشان بی خبر ، بلکه به نادرستی آن یقین دارد و گواه گرفتن ، دروغ دیگری ازدروغهای آنها میباشد .
کاذب و کذاب
کاذب اگر دروغ بگوید ، پشیمان میگردد ، بلکه در وقت دروغ گفتن ، اعصابش نیزناراحت میباشد و از چشم و رنگ چهره و لرزش صدایش ، ممکن استبه دروغش پی برد .
ولی کذاب از دروغ گویی پشیمانی ندارد . هنگام دروغ گفتن ، اعصابشناراحت نمیشود ، از چشم و رنگ چهره و لرزش صدایش ، نمیتوان به دروغشپیبرد ، چون همگی حالت طبیعی دارند و با کمال قرصی دروغ میگوید و برای اثباتصحت گفتارش سوگند میخورد; او دروغ گویی را راه موفقیت و محبوب شدنمیداند ! او دروغ گویی را نشانه زیرکی و عقل میشناسد ! زهی تصور باطل ! زهیخیال محال !
فراموشی کذاب
امام جعفر صادقعلیه السلام میفرماید :
«ان مما اعان الله به علی الکذابین النسیان; [۵۲] .
از چیزهایی که خدا برای رسوایی دروغ گویان ، کمک قرار داده ، فراموشیاست . »
کذاب ، دروغی را که میگوید به زودی فراموش میکند ، چون واقعیت ندارد وچیز بی واقعیت دوامی نخواهد داشت و مانند موجهای سراب نمایان میشود وسپس نابود میگردد .
بار دیگر ، جور دیگر دروغ میگوید . در دو مجلس نسبتبه یک موضوع ، دوگونه سخن میگوید ، شنوندگان که اطلاعات خود را در مورد سخنان او ، تحت اختیاریکدگر گذاردند ، همگی به دروغش پی خواهند برد . آیا چنین کسی سخنش نزد دگرانارزش دارد ؟ هرگز ! هر چند دارای عالیترین مقامات باشد . آیا دیگر کسی به او اعتمادخواهد کرد ؟ آیا چنین کسی قابل هدایتخواهد بود ؟
قرآن چه نیکو میگوید :
«ان الله لا یهدی من هو مسرف کذاب . » [۵۳].
نخستین کذاب در اسلام
نخستین کسی که از طرف رسول خداصلی الله علیه وآله به لقب کذاب نامیده شد ، عربی بود بهنام مسیلمه . او در آغاز ، مسلمان شد ، ولی سپس ادعای پیغمبری کرد و نامهای بدینمضمون برای پیغمبر اسلام فرستاد :
«از مسیلمه رسول الله به سوی محمد رسول الله ، سلام علیک . بدان که من با تو درپیغمبری شریک هستم . حکومت نصف زمین از آن من و نصف دیگر از آن قریش . تاآخر نامه . »
پیغمبر اسلام در جواب چنین نوشت :
بسم الله الرحمن الرحیم .
از محمد رسول الله به مسیلمه کذاب . سلام بر کسی که راه حق را پیروی کند . زمیناز آن خداست و به هر کس از بندگانش بخواهد میدهد . سر انجام نیک ، از آن مردم باتقواست و بس .
رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رفت . مسیلمه کارش بالا گرفت . تعصب عشیرهای ومنطقهای که در عرب فراوان میباشد ، موجب شد که در میان افراد عشیرهاش و اهالیمرز و بومش ، پیروان بسیاری پیدا کند . سر انجام در زمان حکومت ابو بکر به دستمسلمانان کشته شد .
کذاب دیگر
هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله از سفر حجة الوداع مراجعت میفرمود ، بر اثرخستگی و کوفتگی سفر ، بیماری بر حضرتش عارض شد . این خبر در یمن به گوشاسود عنسی رسید . او هم ادعای پیغمبری کرد و چون اطلاعاتی از شعبده داشت ، کارهای عجیب و غریبی از خود نشان میداد .
اسود نیز پیروان بسیاری پیدا کرد و کشور یمن را به تصرف در آورد و مامورانرسول خداصلی الله علیه وآله را بیرون کرد .
فرماندار کل که نامش «شهر» بود و گویا ایرانی بود ، در برابر او مقاومت کرد . این مرد مسلمان ، آن قدر استقامت کرد تا در راه دفاع از اسلام جان داد و کشتهشد .
اسود ، همسر این مرد بزرگوار رشید را به زنی گرفت . حدود متصرفات اسود ، ازطرفی حضر موت و از طرفی طائف و از طرفی احسا و بحرین بود ، بلکه تا عدنبرسید و وجودش برای اسلام خطر بزرگی شد .
پیغمبر اسلام به مسلمانانی که در آن سامان بودند ، نوشت که با این کذاب نیرومند ، مبارزه کنند و شرش را دفع کنند . یک مسلمان جوان مرد ایرانی به نام فیروز موفق شدکه اسود را بکشد و خطرش را بر طرف کند .
از طرف خدا ، کشته شدن اسود عنسی به رسول وحی شد . پیغمبر فرمود : عنسیکشته شد . او را مبارک مردی کشت که از دودمانی مبارک بود . پرسیدند : که او راکشت ؟ پیغمبر فرمود : فیروز فاز فیروز . [۵۴] .
مدعیان پیغمبری
به طور کلی هر یک از مدعیان پیغمبری کذاب میباشند ، چون لازمه ادعایپیغمبری دروغ بسیار گفتن است ، چه از نظر تکرار دعوای پیغمبری و چه از نظرتشریع احکام و جعل قوانین .
دروغ گویانی بسیار در جهان بوده و هستند و خواهند بود که بر اثر جاهطلبی وخود پسندی ، ادعای پیغمبری و فرستادگی از جانب خدا کردهاند و میکنند و خواهندکرد .
گاهی هم ، بر اثر نادانی بشر ، موفقیتی چند روزه به دست آوردهاند و دستهای پیروبرای خویش درست کردهاند ، ولی چندان دوامی نداشتهاند . از این گونه دینهایدروغی تاکنون در جهان بسیار پیدا شده و سپس ناپدید شده است . چیزی که حقیقتنداشته باشد ، قابل بقا نخواهد بود . ممکن است اوضاع و احوال محیط ، چند روزی بهادامه این دینها کمک کند ، ولی به اصطلاح فلاسفه ، اینها حرکت قسری است و قسردوام ندارد .
راه موفقیت این پیغمبرهای دروغین ، استفاده از غریزه طمع و شهوت بشر یاتحریک حس انتقام او میباشد ، چنان که کمونیستها نیز برای نشر مسلک خود ازاین سه غریزه استفاده میکنند ، بلکه اصل مسلک کمونیست نیز پیدا شده و برخاستهاز این سه غریزه میباشد . صفتحسد هم در رشد آن مدخلیت کامل دارد ، چنان چهدر جلد دوم(حسد) گفته شد .
هلاکت کذاب
خلیفه ششم پیغمبر اسلام ، امام جعفر صادقعلیه السلام چنین میگوید :
«ان الکذاب یهلک بالبینات و یهلک اتباعه بالشبهات; [۵۵].
کذاب از روی دانستن هلاک میشود و پیروان خود را از روی ندانستنهلاک میکند . »
کذاب خود میداند که دروغ میگوید . او هیچ اشتباه نمیکند . پیش او مانند روزروشن است که در ادعایش دروغ گو میباشد ، ولی پیروان خود را در اشتباه میاندازدو نمیگذارد که حقیقتبرای آنها روشن شود .
وی از نادانی مردم ، سوء استفاده میکند و آنها را گمراه کرده و بر اثر گمراهیبه هلاکت میاندازد . آری کذاب ، خودش را دانسته ، جهنمی میکند و پیروان خود راندانسته به جهنم میبرد .
روش پیغمبران دروغین
روش پیغمبران دروغین ، در دعوت ، نشر دروغ میباشد و بس . اینان بایستیادعای دروغ خود را از بامداد تا شامگاه ، هزاران بار ، نزد هر کسی تکرار کنند .
صدهادستورهای جعلی و حکمهای دروغی بیاورند ، عباراتی عجیب و غریب و غیر عادیاز خود ببافند و سپس آنها را جمع کرده و کتاب آسمانی خود بنامند و ادعا کنند که آنعبارات بی سر و ته ، وحی الهی میباشد; رفتار خود را پیغمبری وانمود کنند و انکارمعجزه کنند و یا به سحر و جادو مردم را بفریبند و آنها را به نام معجزه قالب بزنند ودروغ عملی را بر دروغهای لفظی خود بیفزایند .
بایستی هزاران حقه و نیرنگ و افسون به کار برند تا برای ادعای خود پیرو پیداکنند و با پیروان ، طوری رفتار کنند که آنها در این پیروی ثابتبمانند و وسط راه او راول نکنند .
رنگهای دیگر کذاب
کذاب بودن ، اختصاص به ادعای پیغمبری ندارد و دارای رنگهای دیگری نیزمیباشد . هر کس به دروغ ادعا کند که دارای منصبی از مناصب الهی است ، کذابخواهد بود ، خواه ادعای نبوت باشد ، خواه ادعای امامت ، خواه ادعای نیابتخاصه وبا بیتباشد ، خواه ادعای نیابت عامه و مرجعیت تقلید . ادعای دروغین در هر یک ازاین مناصب ، مانند ادعای پیغمبری ، مستلزم دروغ گفتن بسیار میباشد .
اگر کسی در دین ، منصبی برای خویش ادعاکند که در میان مناصب الهی ، آن گونهمنصب نباشد ، چنین کسی نیز در زمره کذابان به شمار خواهد بود .
جعفر کذاب
پس از وفات خلیفه یازدهم رسول خداصلی الله علیه وآله حضرت امام حسن عسکریعلیه السلامجعفر ادعای امامت کرد و گفت : من خلیفه دوازدهم رسولم .
جعفر ، منکر وجودفرزندی برای حضرت امام حسن عسکری شد و خود را وارث برادر معرفی کرد و بهجای آن که مهربانی کند ، حقوق برادر زاده عالی مقامش را غصب کرد .
جعفر ، مردی فاسق ، باده گسار ، بی سواد و نادان بود . در نادانی او همین بس کهپول زیادی برای مرکز قدرت برد تا با تایید کردن آنها ، مسلمانان امام دوازدهمشبشناسند . او هنوز نفهمیده بود که امامت ، منصبی استخدایی و دستبشر نمیتوانددر آن دخالتی داشته باشد .
سلاطین مستبد گذشته مسلمانان که خود را خلیفه مینامیدند ، هر چه کوشیدند کهامامت آل علی را از میان بردارند (کشتند ، سوختند ، مسموم کردند ولی) نتوانستند ، خودشان رفتند و امامتباقی ماند .
جعفر به شیعیان ، نامه نوشت و خود را امام معرفی کرد . جعفر ، یاران حضرتولی عصر - ارواحنا فداه - را استهزا میکرد که بیهوده انتظار که را میکشید ، چنین کسیوجود ندارد . جعفر بر شیعیان سخت گرفت ، بر بستگان برادر عظیم الشانش سختگرفت ، توهین کرد ، به زندان تهدید کرد ، ولی نتیجه نگرفت ، یک تن هم پیرو پیدانکرد ، و احدی به امامتش قائل نشد .
شیعیان ، امام را میشناختند و شرایط امام را میدانستند ، از زمان رسول خداصلی الله علیه وآلهمعلوم بود که امام دوازدهم کیست . پیغمبر اسلام از نام و کنیهاش خبر داده بود .
امامان یازده گانه در گذشته ، هر کدام در موقع مقتضی ، خلیفه دوازدهم; رسول وامام دوازدهم مسلمانان را معرفی کرده بودند . شیعیان در زمان پدرش حضرت امامحسن عسکریعلیه السلام حضرتش را در کودکی دیده بودند و به طور کامل میشناختند .
مدعیان مهدویت
همه ادیان اتفاق دارند که روزی مردی توانا و پاک ، ظهور خواهد کرد تا جهان رابرای همیشه پر از عدل و داد کند و جهانیان را از شر ظالمان و ستمگران برهاند .
فطرت بشر نیز بدین سخن پای بند است ، که ظلم دوام نخواهد داشت وروزی حکومت عدل تشکیل خواهند شد ، حکومتی که جهانی باشد و اختصاص به کشورییا قارهای یا نژادی نداشته باشد .
مدعیان مهدویت از این دو چیز استفاده کرده و ادعا کرده و میکنند که تشکیلدهنده آن حکومت میباشند ، از این رو خود را مهدی نامیدهاند . تاریخ ، افراد بسیاری میشناسد که چنین ادعایی کردهاند و به نام عدل ، جنایاتی مرتکب شدهاند ، ولیچیزی نگذشت که ادعای باطل آنها روشن شده و دروغشان ثابت و مدلل گردیدهاست . اینان خودشان را به چاه هلاکت انداختهاند و افرادی نادان را در هلاکت وگمراهی قرار دادهاند . راه جلوگیری از پیدایش کذابها به طور عموم ، تقویت ایماندر دل بشر میباشد و بس .
نشانه کذاب
امام جعفر صادقعلیه السلام فرمود : نشانه کذابی که به دروغ ، ادعای یکی از مناصب الهیرا میکند ، آن است که از آسمان و زمین و مشرق و مغرب خبر میدهد ، ولی وقتی که ازوی از حرام و حلال خدا بپرسی ، هیچ نمیداند . [۵۶].
چقدر زشت است که کسی ادعای مرجعیت در تقلید کند ، ولی در مباحث فقهجاهل باشد و در رساله عملیهاش بر خلاف موازین فقه نظریه بدهد .
اطلاعات هر کسی بایستی در مرحله نخست ، مربوط به همان شغل خودش باشد .
پزشکی که طب نداند ، مانند درختی استبی بر . کسی که ادعای مرجعیت دارد ، بایستی کاملا و به طور دقیق به احکام خدا آشنا باشد تا مبادا فتوایی بر خلاف ما انزل الله بدهد .
واعظی را دیدم که بر اریکه منبر دم از اتم میزد ، ولی آیا از مواعظ محمد وآل محمد اطلاعی داشت ؟ نمیدانم . آیا از اخلاقیات اسلام ، از اجتماعیات اسلاماطلاعی داشت ؟ نمیدانم .
در این روزها شهرتی پیدا شده که آخوند بایستی همه چیز بداند . فکر همه چیزدانستن موجب شده که آخوند معلومات اصلی خود را از دستبدهد ، بلکه از هر دوسو رانده شود .
آخوند باید نخست در رشته اصلی خود معلومات کافی داشته باشد ، سپس دررشتههای دیگر وارد شود . آخوندی که معلومات دینی نداشته باشد ، مانند ناطقیاست که زبان نداشته باشد .
یکی از بدبختیهایی که دامن گیر مسلمانان شده آن است که هر کس که خود رامعتقد به دین میداند ، گمان میکند که از احکام خدا اطلاع دارد و با فکر جاهل خود میتواند مسائل دینی را حل کند ، در صورتی که هر علمی ، درس خواندن دارد و علمدین بیش از علوم دیگر درس خواندن ، میخواهد . دوره تحصیل علم دین از همهعلوم بیشتر است .
به خاطر دارم ، مردی که خود را متخصص در شیمی میدانست ، در فقاهت ووظایف دینی عالمی را راهنمایی میکرد و دستور میداد ! فقط از این جهت که خود رامسلمانی معتقد میدانست . به او گفتم : شما برای هر چیزی تخصص قائل هستید ، ولی برای علم دین تخصص قائل نیستید ؟ ! در هر رشتهای بایستی به متخصص آنرجوع کرد .
دروغ در راه خودنمایی
تقلید ناپسند
وظیفه دانشمند محقق آن است که در رشته علمی مخصوص به خود ، تقلید نکندو سخن دانشور دیگر را کور کورانه نپذیرد . بایستی در مورد آن تحقیقاتی کند ، مطالعهکند ، فکر کند ، وقتی که صحتش مدلل گردید ، بپذیرد . به صرف آن که گوینده اینسخن ، مرد بزرگی است ، قانع نشود . بزرگان اشتباهات بسیار دارند .
تقلید دانشور کار پسندیدهای نیست . تقلید ویژه نادان است که بایستی سخن دانارا بی چون و چرا بپذیرد . کسی که از دانشی به خصوص بهرهای ندارد ، بایستی درمورد احتیاج از دانشمندان آن علم تقلید کند .
اگر میان دانشمندان ، تقلید معمول میگشت ، درهای ترقی علم و دانش به رویبشر بسته میشد و سیر تکاملی بشر قطع میگردید و بشر در همان مراحل ابتداییمیماند .
امتیاز فقه امامیه
بزرگترین امتیاز فقه شیعه بر فقه مذاهب چهار گانه اهل سنت ، همین است که دانشوران امامیه درهای تقلید را به روی خود بستند و درهای اجتهاد و تحقیق راباز نگه داشتند . فقیه امامی ، کور کورانه ، سخن فقیه دیگر را نمیپذیرد ، مگر آن کهدلیلی محکم بر صحتسخن او گواه باشد; لذا فقه امامیه سیر تکاملی خود را پیمودهو به عالیترین مدارج ترقی رسیده ، ولی فقه برادران اهل سنتبه همان حالی که درقرن سوم هجری داشته ، مانده است و هیچ گونه ترقی فکری نصیبش نگردیده ، زیراکه دستگاه حاکمه در تحقیق و اجتهاد را به روی آنها بست و ایشان را در تقلیدکور کورانه از چهار تن ، قرار داد .
دلیلهای دروغین
نکته دیگری که موجب میشود که متفکر دانشمند ، بدون دلیل صحیح ، هیچ گونهسخنی را نپذیرد ، آن است که بسیاری هستند که نخست عقیدهای اتخاذ میکنند وسپس در جستجوی دلیل میروند ، اگر دلیلی برای صحت عقیده اتخاذ شده یافتند کهچه بهتر ، و گرنه دلیل دروغینی میآورند و براهینی برای صحت عقیده خود جعل میکنند .
این جاست که دانشمند محقق ، بایستی هر دلیلی را دقیقا مورد نظر قرار دهد تادلیل صحیح را از ناصحیح و مجعول را از غیر مجعول بشناسد .
در عقاید دینی
در عقاید دینی ، این روش بسیار است که کسی به مناسبت تمایلات قلبی یا توارثیا شرایط محیط و مانند اینها برای خویش ، دینی یا مذهبی اتخاذ میکند و بدانپایبند میگردد .
وقتی که از وی دلیلی مطالبه شود به جعل میپردازد و دلیلهای دروغین برای درست بودن آیین خود میبافد و به سخن حق گوش نمیدهد; بسیار جستجو میکندکه راهی بیابد که حق را باطل جلوه دهد و باطل خویش را حق بنمایاند .
در دوستی و دشمنی
پارهای برای کسی که دوست میدارند ، خوبیهای دروغین ذکر میکنند تا دوستی خود را نزد دگران بهجا و درستبنمایانند ، همان طور کسانی که با کسی دشمنیپیدا میکنند ، خوبیهای او را منکر میشوند و برای او بدیها میگویند ، تهمتمیزنند ، افترا میبندند ، فضیلتهای او را به دیگری نسبت میدهند تا عقده قلبیخود را بدین وسیله تصحیح کنند .
علامه عالیمقام ابن شهر آشوب مازندرانی در آغاز کتاب ارجمند مناقب بهدشمنیهایی که بعضی از محدثان و مورخان در کتب حدیث و تاریخ باامیرالمؤمنینعلیه السلام کردهاند ، اشاره میکند و نمونهای چند برای مثال گواه میآورد ونصوصی را که تاویل کرده و یا بعضی جملاتش را اسقاط کردهاند و یا در برابرشجعل کردهاند ، نشان میدهد .
روش صحیح
روش صحیح در مباحث علمی و دینی آن است که بایستی در آغاز به سراغ دلیلرفت و هر چه نتیجه برهان بود ، همان را پذیرفت . عقیده بایستی از دلیل پیدا شود ، نهدلیل از عقیده .
تعصب در نظریههای علمی بسیار کار غلط و ناپسندی است . چنین کسی بایستیدر جهل مرکب ، ابد الدهر بماند ، کسی که نمیداند و نمیخواهد هم بداند .
اگر روش بیطرفانه تحقیق در مباحث علمی و دینی اجرا میشد ، نود در صد از اختلافات بشر بر طرف میگردید و بسیاری از خون ریزیها در این جهان رخنمیداد . بسیاری از عقاید اتخاذ شده به طور صد در صد از دلیل گرفته نشده و اگر همدلیل در آن دخالتی داشته ، قسمتی از آن را اثبات کرده و بقیه را شرایط و اوضاع واحوال یا تمایلات قلبی به ثمر رسانیده است .
محقق نماها
بزرگانی در رشتههای مختلف تاریخ و تراجم احوال ، تحقیقاتی کردهاند ومجهولاتی را معلوم ساختهاند و مشکلات علمی را با براهین کافی حل نمودهاند ، ولیعدهای محقق نما نیز هستند که دعوای اطلاعات و تحقیقات دارند ، در صورتی کهدستشان خالی است و تهی از معلومات هستند; اینان از جهل عمومی استفاده کرده وخود را دانشمند محقق قالب میزنند; اینان نقص بی اطلاعی خود را به وسیله جعلدروغ جبران میکنند ، در تاریخ جعل میکنند ، در تراجم و احوال جعل میکنند ، تاریخ ولادت ، تاریخ وفات جعل میکنند ، افراد خیالی در تراجم و احوال جعلمیکنند ، تالیفاتی برای کسانی جعل میکنند و در آثار دگران تصرفاتی میکنند; اینانهر چند در برابر عامه ، محقق و دانشمند معرفی میشوند ، ولی مردم تیزبین به زودیبه اکاذیب و مجعولات آنها پی میبرند و این محقق نماهای دروغ گو را میشناسند .
رحله ابن یشهب
عبد الله مستوفی در جلد سوم کتابش [۵۷] چنین آورده : آقای دبستانی میگفت : روزی در مجلسی به یکی از این قماش محققان برخوردم . اسم هر کتابی میبردند ، الکی وارد در تحقیق چگونگی آن میشد ، منتها از فرط شارلاتانی از کلیاتی که ممکناست همه کتب شامل آنها باشد سخن میراند ، در صورتی که روحش از آن کتاب بیخبر بود . بعد از آن که اسم چند کتابی را که کاملا از آنها با اطلاع بودم ، امتحان کرده ویقینم شد که مؤمن خیلی بی روغن سرخ میکند ، اسم نویسندهای را جعل کرده وکتابی را به اسم او منسوب داشتم . گفتم : رحله ابن یشهب را دیدهاید ؟ من اسم اینکتاب را شنیدهام ، ولی هر جا تحقیق کردم اثری از آن نیافتم .
گفت : بلی ، این کتاب خیلی نفیسی است که سه نسخه ، بیشتر از آن در دنیا موجودنیست : یکی در کتابخانه لندن و یکی در کتابخانه بریتانیا و سومی در کتابخانه کتبقدیمه اسپانیا .
چون ابن یشهب از نویسندگان اسلامی اندلس بوده ، نسخه اصلی به خط نویسندهبه سال . . . نوشته شده و از همه معتبرتر است و در کتابخانه اشبیلیه است . من در سفریکه به اروپا رفتم ، مخصوصا برای دیدن این کتاب به اشبیلیه رفتم . این کتاب در رویپوستبا خطی بین ثلث و نسخ نوشته شده .
معلوم میشود که این مرد دانشمند ، گذشته از مقام علمی ، چقدر خوش خطبوده است . ابن یشهب در مقدمه کتاب ، اشارهای هم به سایر رحلههای خود کرده ومعلوم میدارد که تمام عالم آن روزی ، یعنی اروپا و آسیا و آن اندازه از افریقا که در آنتاریخ کشف شده بود ، همه را دیده و این کتاب ، شرح یکی از رحلههای اوست . شرحرحلههای دیگر او هم در این کتاب خانه مضبوط است . من همه آنها را مطالعه دقیقکرده و از نوشتههای این مرد دانشمند مغربی خیلی استفاده کردهام و یاد داشتهاییهم از نوشتجات او .
آقای دبستانی میگفت : اگر کسی غیر از من بود ، یقینا جا میخورد و میگفتشاید به طور تصادفی ، این اسم نویسنده و کتاب جعلی با شخصی تطبیق کرده ، ولیمن چون از امتحانات سابق خود ، بر احوال روحیه او آشنا شده بودم ، مجال ندادم کهباقی نقالی خود را تمام کند ، گفتم : این قدر تند نروید ، آرامتر ، نقالیهای شما به سایرکتب مرا وا داشت که این اسم کتاب و نویسنده ، هر دو را جعل کنم ، ببینم شما در جعلتا کجا میروید .
تکرار تاریخ
تنی چند از فضلا و اساتید حوزه علمیه در تعطیلات تابستانی دورهای داشتند وبرای آن که به بی کاری صرف نگذرانده باشند ، تاریخ عبدالله مستوفی را میخواندند . هنگامی که به اینجا رسیدند ، به خاطرشان گذر کرد که عین این پرسش را از کسی کهخود را اهل اطلاع میداند و ادعای تبحر در این فنون میکنند ، بپرسند و جواب را کتبا بخواهند .
جوابی را که نوشته بود ، نگارنده در دستیکی از اساتید بزرگ دیدم ، به خاطردارم که چنین نوشته بود : محمد بن یوسف بن یشهب و قیل یشعب ، سه قاره رامسافرت کرده و از خصوصیات او این بوده که به هر جا رفته با ارباب مذاهب رو به روشده و سخن گفته است !
اکنون تردید دارم که او همه جواب را به عربی نوشته بود و یا قسمتی از آن را به فارسی .
اربعین آخوند ملا صدرا
همین استاد بزرگ ، میگفت که کتابی به نام اربعین برای صدرالمتالهین شیرازیدر پیش خود ساختم و از همین شخص ، حضوری پرسیدم که شما اربعین آخوندملاصدرا را دیدهاید ؟ (در صورتی که این فیلسوف بزرگ ، کتابی بهنام اربعین ندارد)جواب داد : آری . و بسیار از آن تعریف کرد و گفت : ملایی آخوند از اربعینش معلوممیشود !
استاد میگوید : به خاطرم رسید که شاید این مرد اشتباه کرده و اربعین قاضی سعیدقمی را به جای اربعین آخوند ملا صدرا گرفته . پرسیدم : به نظر شما اربعین آخوندملاصدرا بهتر استیا اربعین قاضی سعید ؟
گفت : اربعین آخوند ربطی به اربعین قاضی سعید ندارد !
محمد بن مکارمی بلخی
در یکی از مجلات هفتگی نوشته بود : در جشن هزاره فردوسی که مستشرقان ودانشمندان دعوت شده بودند و بر سر مزار فردوسی در طوس گرد آمده بودند . وقتیتنی چند از دعوت شدگان در حلقهای ایستاده و سخن میگفتند و در میان آنها یکیدو تن از مستشرقان نیز بودند ، در آن حلقه ، مذاکره میشود که در این جا کسی است کهدعوی دانش میکند و به هر پرسشی پاسخ میدهد . یکی از حاضران نام محمد بنمکارمی بلخی را جعل میکند و بنا میشود که شرح حال او را از آن مدعی دانشبپرسند . چیزی نمیگذرد که او در آن حلقه شرکت میکند .
از او میپرسند که ، حضرت عالی از آثار محمدبن مکارمی بلخی چیزی به
نظرتان رسیده است ؟ مدعی دانش میگوید : آری ، اتفاقا دیروز از او کتابی در دستم بود کهمیخواندم !
خنده حضار به طور ناگهانی بلند میشود ، ولی آن مرد ، دست از سخن خود برنمیدارد و با اصرار تمام میخواسته به حاضران بقبولاند که دیروز کتابی از محمدبنمکارمی بلخی خوانده است .
همه چیز نما
سعدی در گلستان گوید :
شیادی گیسوان بافت ، یعنی علوی است و با قافله حجاز به شهری در آمد کهاز حج همی آیم و قصیدهای پیش ملک برد که من گفتهام . نعمتبسیارش فرمودو اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بودگفت :
من او را عید اضحی در بصره دیدم . معلوم شد که حاجی نیست . دیگری گفتا : پدرش نصرانی بود در ملطیه ، پس او شریف چگونه صورت بندد ؟ و شعرش رابهدیوان انوری یافتند .
ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت . گفت : ای خداوند روی زمین ! یک سخنت دیگر در خدمتبگویم ، اگر راست نباشد به هرعقوبت که فرمایی سزاوارم . گفت : بگو ، تا آن چیست ؟ گفت :
غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ اگر راست میخواهی از من شنو جهاندیده بسیار گوید دروغ.
ملک را خنده گرفت و گفت : از این راستتر سخن تا عمر او بوده باشد نگفتهاست . فرمود : تا آن چه مامول اوست ، مهیا دارند تا به خوشی برود . [۵۸].
ادیب نما
ادب دامنه پهناوری دارد . ادیب بایستی در چندین علم اطلاعات کافی داشتهباشد . ادیب نما چون فاقد آن معلومات میباشد با جعل و دروغ میخواهد خود را درزمره ادبا جا بزند : شعر این را به آن نسبت میدهد ، خود را با شعرهای دگران ، شاعرقلمداد میکند ، از نثر دگران میدزدد تا خود را نویسنده نشان دهد ، برای کلمات ، معانی جعل میکند و اشعار مجعول بر سخن خود گواه میآورد تا لغوی بودن خود راثابت کند .
فارسی زبانی قصیدهای عربی میخواند و میگفت : خودم گفتهام . هنگامی کهمعنای لغتی را از او پرسیدم ندانست ! گویا وضع هم برای جعل مناسب نبود .
خودنمایی
خود نمایی از کوتاهی فکر ریشه میگیرد و از کارهای بسیار زشت است وموجب میشود که دگران با دیده استهزا به خود نما بنگرند . خود نمایی پیشه روسبیاناست . روسبی است که با خود نمایی و خویشتن آرایی میخواهد دل بفریبد و از پیشهخویش سود فراوان بردارد; بنابر این ، خود نمایان روسبیان اجتماع میباشند .
خود نمایی اگر با دروغ گویی همراه باشد ، زشتی آن صد چندان بیشتر خواهدبود ، این گونه خود نمایی نتیجه معکوس خواهد داد . خود نما میخواهد خود را درنظر دگران عظیم و محبوب گرداند ، ولی دروغ که در راه خود نمایی قرار گرفت ، خوارو منفورش خواهد کرد .
نمیدانم
اگر کسی از شما پرسشی کرد و ندانستید بهزودی بگویید : نمیدانم . نتیجهصد در صد به سود شما خواهد بود . اگر پرسنده ، جواب شما را باور کند که مورداعتماد او قرار خواهید گرفت و پس از این برای سخنان شما ارزش قائل خواهد شد .
اگر باور نکند و احتمال بدهد که از جواب دریغ کردهاید ، باز هم به سود شماخواهد بود ، زیرا او شما را دانا خواهد شناخت و خود داری شما را در جواب ، معلولعللی خواهد دانست . این فکر او هم گمان ندارم به زیان شما باشد .
دروغهای گوناگون
لیسیدنی ابلیس
هشتمین خلیفه پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله حضرت امام رضاعلیه السلام از نیای بزرگوارشامیرالمؤمنینعلیه السلام روایت میکند که آن حضرت دروغ را لیسیدنی ابلیس خواندهاست . [۵۹] .
هر خوراکی که بسیار مورد علاقه باشد ، لیسیدنی خواهد بود . در تعبیرات عامیانه میگویند : آن قدر خوب است که باید لیسیدش . خوراک خوشمزه و لذیذ را نه تنهامیخورند ، بلکه کاسهاش را نیز میلیسند .
ابلیس ، آن قدر دروغ را مانند خوراک لیسیدنی دوست میدارد تا آن که آن رالیسیدنی بشر قرار داده است ، یعنی بشر را به دروغ گویی شایق ساخته . آری این نکته ، قابل انکار نیست که بسیاری از افراد بشر ، کاسه لیس ابلیس هستند و روزگار خود رادر این دام شیطان به سر میآورند .
گوناگونی دروغ
همان طور که لیسیدنیهای مردم گوناگون است و هر کسی خوراکی را بسیاردوست میدارد ، دروغ هم گوناگون است و هر دروغ گویی با نوعی از دروغ سر و کاردارد . اختلاف دروغها بر اثر اختلاف دروغ گوهاست که هر یک با دیگری از نظرروحیه یا موقعیتیا وضع اقتصادی یا جهات خانوادگی یا تعصبات یا حرص جاه ومال یا محرومیتها یا موفقیتها یا شهر و دیار اختلاف دارند و به طور کلی همانطور که هر کسی با دیگری از نظر اوضاع و احوال و شرایط زندگی یکسان نمیباشد ، دروغهایی را که دروغ گوها بدان عادت کردند نیز یکسان نمیباشد .
دروغ لافی
دروغ گویی که میپندارد با دروغ کسب حیثیت میکند ، پیوسته دروغهایی درافتخارات خود میبافد . او در سخن میلافد و پز میدهد ، خود را از خاندانی بزرگ ونامی معرفی میکند و مدایح بسیاری در وصف پدر و مادر و نیاکانش میگوید یا آن کهدم از ثروت سرشار و مال و منال بی شمار میزند .
به خاطر دارم که کسی میگفت : پنج میلیون تومان قالی به اسلامبول فرستادهام ، در صورتی که در نهان ورشکستبود و میخواست ورشکستگی خود را پنهان دارد .
یا آن که دم از علم و دانش میزند و خود را سر آمد دگران ادعا میکند و بالاخره هردروغ گویی که فاقد چیزی است که داشتن آن را شرف و آبرو میداند ، به کمک دروغمیخواهد خود را واجد آن بنمایاند ، غافل از آن که لاف در نظر خردمندان ، هیچ گونهتاثیری ندارد و لاف زن را از آن چه که هست ، کوچکتر و پستتر معرفی میکند .
دروغ در فقر
آن که خواستار جلب عواطف و کمک دیگران میباشد ، به دروغ ادعای فقرمیکند ، از زندگی خویش شکایت میکند ، گدایی میکند ، در وصف پریشانی خویشداد سخن میدهد و روضه زن و فرزند میخواند ، شاید بهرهای برگیرد ، شاید مهری ازخود در دلها جای بدهد و رحمتی را بر انگیزد; این گونه دروغگوها اضافه بر دروغگویی ، دارای پستی طبع نیز میباشد . چه بسا در میان اینان ، سرمایه داران وثروتمندانی نیز یافتشوند ، ولی گدا طبعی آنها سبب میشود که از این وسیله گند ونامشروع نیز دستبر ندارند و بر ثروت خویش بیفزایند .
پول داران این دسته ، ثروت خود را مخفی میدارند ، مبادا بیچارگان فامیل ، بینوایان دوستان از آنان توقع همراهی داشته باشند ، لذا اینان به ناداری تظاهر میکنند .
عدهای از تظاهر به فقر ، نظر دیگری دارند و آن این است که از شور چشمی مردم محفوظ بمانند . این عادت ، در میان بیشتر کسانی که به سبک قدیم فکر میکنند ، بیشتر یافت میشود .
دروغ در کسب و کار
بسیاری در کسب و کار خود ، دروغ میگویند . اینان چنین میپندارند که بدینوسیله ، سود بیشتری میبرند و با این گمان باطل ، خود را آلوده به گناه میکنند و مالحلال خود را تبدیل به حرام میکنند . دروغ گویان در کسب و کار ، چند قسمند :
عدهای کم فروشی میکنند یا اندازههای خود را کمتر قرار دادهاند یا از مقداری کهخریدار خواسته ، کم میکنند ، ولی بها را به همان اندازهای که خریدار خواسته ، میگیرند .
قرآن میگوید :
«ویل للمطففین; [۶۰] وای بر مطففها . » آن گاه خود معنای مطفف را روشن میکند : اوکسی است که جنسی را که برای فروختن میکشد ، کم میگذارد ، ولی هنگامی کهمیخرد بی کم و کاست ، تحویل میگیرد .
قرآن ، این دسته را از روزی بزرگ میهراساند ، روزی که همه مردم در برابر پروردگار میایستند و بایستی حساب هر چه کرده و هر چه برده و هر چه خوردهاند ، پس بدهند .
عدهای تقلب میکنند و جنس آمیخته و مخلوط را به نام خالص به مشتریمیدهند : در شیر آب کرده و به نام شیر خالص جا میزنند ، پارچه پشم و نخ را به نامپشم اندر پشم میفروشند ، چایی بد را در چایی خوب داخل کرده و به نام چاییخوب به مشتری میدهند ، طلای چهارده را به نام طلای هیجده قالب میکنند ، در میانکیسه برنج اعلا ، برنج وسط میگذارند و در روغن ، چه میکنند ، باشد . فطرت انسان ازاین گونه کارها بیزار است . این گونه دروغ در زبان اسلام «غش نامیده شده . رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید :
هر کس در خرید یا فروش با مسلمانی غش کند ، از ما نیست و روز قیامت با یهود محشور خواهد شد ، زیرا یهودیها ، پر غشترین خلق با مسلمانان میباشند .
سومین نوع دروغ در کسب و کار ، آن است که جنس بدی را در ظاهری فریبنده بیارایند و تحویل خریدارش بدهند ، خانهای است که از پای بند ویران است ، رنگآمیزی اش میکنند و سر و صورتی بدان میدهند تا خریدار گول بخورد و آن رابه جای خانهای استوار و محکم بخرد .
دستهای در قیمتخرید جنس ، دروغ میگویند : اگر ارزان خرید باشد ، گرانخریدش گویند . این گونه معامله ، قطع نظر از دروغ ، شاید خالی از اشکال همنباشد .
در گذشته ، بعضی از گاراژیها بسیار دروغ میگفتند و معتقد بودند که اینکسب جز با دروغ گفتن ، پیشرفتی ندارد ، ولی هنگامی که گاراژیهای راست گوپیدا شدند و توانستند با راست گویی پیشرفت کنند ، بطلان نظریه آن دسته ثابتگردید .
درست کاری و خوش خلقی کاسب ، بهترین وسیله برای پیشرفت کسب است . چنین کسی به زودی شناخته میشود . در این هنگام ، مشتری از راه دور خواهد آمد واز کنار فروشندگان مشابه خواهد گذشت و به سراغ فروشنده درست کارخوشاخلاق خواهد رفت تا کالای او را بخرد .
دروغ در سیاست
کوته نظران چنین میپندارند که سیاستبا دروغ ، همراه است و دروغ گویی بامردم ، نشانه سیاستمداری است . به خاطر دارم که فرمانداری در قم بود که بسیار دروغ میگفت و اگر کسی از او چیزی میخواست فوری وعدهای دروغین میداد و اگرمنظور ، اقدامی برای اصلاحات شهری بود ، به زودی میگفت : اقدام کردهام واعتبارش را گرفتهام و اکنون در جیب من است و به جیبش نیز اشاره میکرد !
وقتی به من میگفت : من از شانزده سالگی تاکنون ، وارد شغلهای سیاسی بودهام .
گویا او دروغ گویی را به شغلهای سیاسی تفسیر میکرد !
دروغ در سیاست ، کارش به جایی رسیده که در باره سیاستمداران ، چنین میگویند :
دو نفر سیاستمدار که با یکدیگر سخن میگویند ، هر دو به هم دروغ میگویند وهر دو میدانند که دروغ میشنوند و هر کدام میدانند که دیگری میداند که دروغمیشنود و هر دو از این دانستن یکدگر هم اطلاع دارند .
آیا این هم زندگی شد ؟ مرده باد این گونه زندگی که پایهاش بر دروغ نهاده شدهاست . از هیتلر ، نقل شده که مردم ، دروغ بزرگ را زودتر از دروغ کوچک میپذیرند !
بنابر این منطق ، مرد سیاسی بایستی به ملت دروغ بگوید ، به هم پیمان دروغبگوید ، به دوست دروغ بگوید ، به بیگانه دروغ بگوید ، به زن و فرزند دروغ بگوید . آیا به خودش هم دروغ میگوید ؟
آیا چنین کسی میتواند اعتماد ملت را به خود جلب کند ؟ اینان اشتباه میکنند ، زیرا بهترین سیاستمدار کسی است که بهتر بتواند جلب اعتماد کند و جلب اعتماد جزبا راستی و درستی محقق نخواهد شد . اعتماد که پیدا شد ، هر مشکلی حل میشود ، بلکه مشکلی پیدا نخواهد شد .
دروغ در عشق
در این زمان ، کسی که در پی صورتی زیبا بیفتد و در برابر این تمایلات جنسیخود ، نتواند مقاومت کند ، خود را عاشق میخواند ، غافل از آن که این ، شهوت رانیاست نه عشق .
گواه بر این سخن دو چیز است :
یکی آن که همین آقای عاشق ، اگر پری روی دیگری را ببیند به او نیز دل میدهد ، بلکه اگر از یارش زیباتر و برازندهتر باشد و نتواند از هر دو بهره برداری کند ، از یاردستبر میدارد و به دلدار تازه میپیوندد . عاشق و معشوقی که هر دو ، دم از عشقمیزنند ، چرا در مجالس عیش و نوش ، هر کدام ، یاری دیگر بر میگزینند ، بلکهیارهایی دیگر ، با آنها گل میگویند و گل میشنوند .
عاشق کسی است که جز چهره زیبای یار ، پری رخ دیگر را نمیبیند ، او دلبلهوس هر جایی ندارد . او جز دوست چیزی نمیخواهد . هوسبازی را عشق نامیدندروغ است و خیانت .
دیگر آن که بیشتر ازدواجهایی که از این عشق اصطلاحی پیدا شده ، طولینکشیده که به سردی گراییده است . روزنامهها کاریکاتور سیر این عشق و ازدواج رادر چند تصویر کشیدهاند و گاه کار به جایی میرسد که دو همسر از هم جدا میشوند ، بلکه دوستی میان آنان تبدیل به نفرت میشود ، و به ویژه در مرد که بسیار از زنبی وفاتر میباشد .
غریزه مرد که سیر شد ، عشقش تمام میشود . اگر آمار طلاق امروز تهران را با آمار طلاق نیم قرن پیش مقایسه کنیم ، طلاق آن روز ، شاید از یک صدم طلاق امروز کمتربشود . ازدواجهای بی دوام ، ارمغانی است که از فرنگ به ایران آمده است . آمار طلاقدر اروپا و امریکا به طرز سرسام آوری بالا میرود با آن که طلاق تحت اختیار محکمهمیباشد .
آری شهوت رانی را عشق نام نهادن نیز از سوغاتیهای فرنگ است ، چنان کهناموس پرستی را حسد نام نهادن و بی غیرتی را خوش قلبی گفتن ، بایستی ازدروغهای غربیان شمرده شود .
دروغهای تعصبی
تعصب ، طرفداری کردن از کسی یا چیزی است ، از نظر آن که بستگی به خود شخص دارد . از عقیدهای طرفداری کردن ، چون خود بدان معتقد است و به کمک ظالمی شتافتن ، چون خویش استیا دوست گرمابه و گلستان است و شهر و دیارخود را بهترین شهر و دیار دانستن ، همگی از مصادیق تعصب میباشد .
تعصب گاه بسیار بسیار مخفی است ، به طوری که خود تعصب ورزنده هممیپندارد که روی حق و حقیقت قدم بر میدارد ، نه از روی تعصب . فداکاری در راهحق ، وقتی زیباست که برای حق باشد ، نه برای خلق . تعصبهای دینی قیمتی ندارد ، بلکه گاه زیان خواهد داشت .
آخرین هدف در همه تعصبها ، من است . این عقیده من است . این روش مناست . این برادر من است . این هم شهری من است . این هم کیش من است . از همهاینها پشتیبانی میکند ، چون از آن اوست . آخرین هدف در حقیقتخواهی ، حقاست . این عقیده ، حق است . این روش ، حق است . این برادر ، حق میگوید . ایندشمن ، حق میگوید . این خویش ، حق میگوید . آن بیگانه هم حق میگوید . از همهاینها پشتیبانی میکند ، چون حق است .
متعصب و خود پسند میگوید : چون من گفتهام ، پس صحیح است . حقجویمیگوید : چون صحیح است ، پس من میگویم . آن میگوید : همه چیز در راه من . اینمیگوید : من در راه حق .
متعصب در راه مورد علاقه خود ، از هیچ گونه گفتار و رفتاری دریغ نمیکند ، حتیاز دروغ گفتن هم دریغ نمیکند .
پارهای از مستشرقان متعصب در کتابهای خود ، دروغها گفته و به اسلامتهمتها زدهاند تا از مسیحیت دفاع کرده باشند .
پارهای از مورخان برادران اهل سنت ما ، در تاریخ دروغهایی آوردهاند تاوضع دستگاه حاکمه را حفظ کرده و از پیشرفت مذهب اهلبیت رسول خداصلی الله علیه وآله جلوگیری کنند .
داستانهای سیف بن عمرو ، ابو حیان توحیدی گواه بر این سخن است . کتابهایی که اخیرا در مصر چاپ میشود ، در آن تحریف میکنند و حقایقی رااز آن اسقاط میکنند و شاید هم این روش را از بعضی از مطبوعات مسیحیآموخته باشند .
دروغهای ملی
شنیدم پارهای از مورخان یونان قدیم ، برای عظیم نمایانیدن ملتخود ، عددسپاهیان خشایار شاه را ، هنگام حمله به یونان پنج میلیون تن نوشتهاند ، در صورتی کهبا وسایل حمل و نقل آن روز و وضع خواربار ، حرکت دادن ارتش یک میلیون نفریدر آن روز محال بوده است . مورخان ترک ، برای آن که شکست ایلدرم بایزیدرا از تیمور ، موجه جلوه بدهند ، عدد سپاه تیمور را بسیار بیشتر از سپاه بایزید ، نوشته و چند برابر آن چه بوده ، قلمداد کردهاند ، در صورتی که محققان مینویسند : سپاه تیمور ، از سپاه ایلدرم کمتر بوده و صف سپاه بایزید ، از صف سپاه تیمور درازتر بوده است .
جلال الدین خوارزمشاه با یکی از سلاطین سلجوقی به جنگ پرداخت . دو مورخدر دو سپاه بودند و کتاب هر دو در دست است . هر کدام جریان جنگ را به سود امیرخود نوشتهاند ، گویی دو جنگ بوده است .
نسبتبه افسانههای ملی ، سخنی نمیگوییم ، ان شاء الله در آینده به طور تفصیل ازافسانه نویسی بحثخواهد شد .
دروغ در شهادت
شهادت وقتی است که چیزی به چشم دیده و یا به گوش شنیده شده باشد و اگر آنچیز ، دیدنی یا شنیدنی نیست و از صفات معنوی میباشد ، بایستی آثار آن ، دیده یاشنیده و به طور کلی با یکی از حواس ، ادراک شده باشد .
در غیر این صورت ، یعنی اگر کسی به چیزی دیدنی شهادت بدهد که آن را ندیده ، یا به چیزی شنیدنی شهادت بدهد که آن را نشنیده و در صورتی که خود آن چیز دیدنیو شنیدنی نیست ، آثارش را به حس درک نکرده باشد ، این گونه شهادت ، شهادت دروغ خواهد بود . از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که کسی که شهادت دروغ بدهد ، بابتپرست مساوی میباشد .
به دروغ خدا را گواه گرفتن
خدا را به دروغ شاهد گرفتن ، یکی از زشتترین و قبیحترین دروغهاست . اضافهبر این ، بی احترامی نسبتبه مقام مقدس ربوبی میباشد که از بی شرمی و بی حیاییریشه میگیرد .
از عیسای مسیحعلیه السلام نقل است که حضرتش ، این کار را پیش خدای ، اعظم گناهاندانسته است . در بعضی روایات نقل شده که خدای این دروغ گو را مخاطب قرار دادهو میفرماید :
از من ضعیفتر نیافتی که مرا بر این دروغ ، گواه گرفتی ؟
دروغ در نقل وقایع
گویند : یکی از دانشمندان فرنگ ، سالیان درازی رنجبرد تا تاریخی برای ما قبلتاریخ بنویسد ، حتی برای آن که فکرش آسوده و از شلوغی بر کنار باشد ، از شهرخارج شده و در کناری منزل گزید و به نوشتن ادامه داد . روزی در همان جا در برابرچشمش واقعهای رخ داد ، وقتی که به شهر آمد ، همان واقعه را چندین گونه از مردمشنید . او با خود اندیشید که این واقعهای است که در این زمان در برابر چشم منرخ داده ، هر کسی آن را جوری نقل میکند ، پس نوشتن تاریخ ما قبل تاریخ چگونه خواهد بود ؟ ! سپس نوشتههای خود را نابود کرد .
داستان یک کلاغ و چهل کلاغ از امثال یا افسانههای معروف زبان فارسی است .
به طور کلی وقایعی که در سر گذشتها نقل شده ، اگر کسی در تاریخ به دقتمطالعه کند ، بسیار در میان آنها دروغ خواهد یافت .
دروغ ننگین
جهاد احد به پایان رسید . دندان مقدس رسول خداصلی الله علیه وآله با سنگ جفا بشکست . حمزه عموی آن حضرت شهید شد . پیکر علیعلیه السلام جراحتها و زخمهایی برداشتکه فتیله در آنها به کار میرفت .
مغیرة بن عاص از دشمنان سر سخت پیغمبر اسلام بود و به دروغ ادعا میکرد که شکننده دندان مقدس رسول با سنگ او بوده و کشنده حمزه ، عموی پیغمبر ، او بودهاست . یکی دو سال گذشت و مغیره دگر باره با قوای متحده عرب به جنگ رسول آمد ، قریش و عشایری چند برای نابودی اسلام دست اتحاد داده بودند و به سوی مدینههجوم آوردند . این جنگ در تاریخ به نام غزوه خندق نامیده شده است .
خدا در این جهاد ، مسلمانان را پیروز گردانید و کفار شکستخوردند و مراجعت کردند . در هنگام بازگشتن ، مغیره را خواب در ربود ، وقتی که از خواب بیدار شد ، یاران رفته بودند . مغیره تنها ماند و خود را در خطر لشکر اسلام دید . با خود اندیشیدکه بهتر آن است ، داخل مدینه شود و به خانه برادر زادهاش عثمان برود .
از پیراهن نقابی ساخت تا شناخته نگردد و به خانه عثمان رفت . در این موقعام کلثوم دختر رسول خدا از خدیجه همسر بزرگوار آن حضرت در خانه عثمان بود . عثمان با ام کلثوم پس از مرگ خواهرش رقیه ، ازدواج کرده بود .
عثمان به حضور مقدس رسول شرفیاب شده و پرسید : شما به عموی من مغیره ، امان دادهاید ؟ پیغمبر تکذیب فرمود و روی خود را به سوی دیگر کرد . عثمان از آنسو آمد و پرسش خود را تکرار کرد . دوباره رسول اکرمصلی الله علیه وآله تکذیب فرمود و چهرهمبارک را بر گردانید . آن گاه فرمود : تا سه روز به او امان دادیم .
مغیره در این سه روزی که در پناه پیغمبر بزرگ میزیست ، از کردهها و گفتههاپشیمان نشد و دست از دشمنی با رسول بر نداشت . سه روز گذشته بود که او از مدینهبیرون رفت و در بیابانی واماند . جبرئیل جایگاه او را به رسول خداصلی الله علیه وآله خبر داد .
زید بن حارثه و زبیر از مدینه خارج شدند و به سراغش رفتند . زید به خونخواهیبرادر خواندهاش حمزه ، او را بکشت .
باز هم دروغهای گوناگون
سخنی از امام سجاد علیه السلام
«کان علی بن الحسین علیهما السلام یقول لولده : اتقوا الکذب ، الصغیر منه و الکبیر ، فی کلجد و هزل ، فان الرجل اذا کذب فی الصغیر ، اجتری علی الکبیر; [۶۱] .
امام سجادعلیه السلام به فرزندانش میفرمود : از دروغ بپرهیزید ، خواه کوچک باشد ، خواه بزرگ ، چه جدی باشد و چه شوخی ، زیرا دروغ کوچک ، انسان رادلیر میکند که از دروغ بزرگ نهراسد . »
در آغاز کار ، همه از ارتکاب گناه ، بهویژه گناه بزرگ ، بیم دارند . یکی از چیزهاییکه گناه کار را وادار بهگناه بزرگ میکند ، ارتکاب گناهان کوچک و بی اهمیتشمردنآنهاست . گناهان کوچک ، خوف خدا را از دل میبرد و بهجای آن ، جرات بر خدا رامیآورد . ترک گناهان کوچک بهمنزله پیشگیری از گرفتار شدن به گناهان بزرگمیباشد .
دروغ بزرگ و کوچک
دروغ بزرگ ، گناهی است که شعاع عملش وسیع است . این گونه دروغ را پارهایاز مردم نادان بهتر میپذیرند . شاید منظور هیتلر از این که مردم ، دروغ بزرگ را از کوچک ، زودتر ، باور میکنند نیز همین باشد .
ممکن است که این فکر غلط به خاطر کسی برسد که بیهوده سخن به این درازینیست ، اگر همه آن دروغ باشد ، اندی از آن راستخواهد بود ، دروغ دروغ نمیباشد;البته چیزی هست ، ولی به این اندازه که میگوید نیست ، مثلا اگر کسی بگوید :
مندانشورترین کسم ، در صورتی که نادان صرف باشد ، شنونده بی فکر پیش خودمیگوید : بر فرض دانشورترین کس نباشد ، بی گمان از دانشوران به نام وانگشتشمار خواهد بود یا کسی که پشیزی ندارد ، خود را میلیاردر معرفی کند ، شنونده بی فکر بگوید : اقلا ده هزار تومانی دارد .
به طور کلی دروغ از پای بند ویران است و در سخن دروغ گو راه راست و سخن درست نمیتوان یافت . کسی برای روضه خوانی به کراچی رفته بود ، در آن جا ادعاکرده بود که در قم چهل هزار شاگرد دارد ، در صورتی که شاید یک شاگرد در حوزهعلمیه قم برای او نبود . کسی هم از هند به تهران آمده بود و ادعا کرده بود که سی هزارسنی را شیعه کرده است . وقتی راجع به او از یکی از دانشمندان هند تحقیق کردم ، اوگفت : این برادر اوست; یعنی این که از هند به تهران آمده ، برادر آن کسی است که از قمبه خاک هند رفته است .
دروغ شاخدار و دروغ بیشاخ
دروغ شاخدار ، دروغی است که دروغ بودنش آشکار است و هر کسی که بشنود ، بدان پی میبرد ، چنان که میگویند : دروغ که از دور میآید یک پایش میلنگد . شایدمنظور از این مثل همان دروغ شاخدار باشد .
یکی گفته بود که شهر کوفه ، وقتی به قدری بزرگ بود که بیست و یک هزار احمدیک چشم کله پز داشت ، در صورتی که اگر همه جمعیت کنونی روی زمین ، مسلمانباشند و همگی نامهای اسلامی داشته باشند و دکان کله پزی در همه کشورها معمولباشد ، نمیتوان یقین کرد که در تمام جهان ، بیست و یک هزار احمد نام کله پز ، افتشود . وجود بیست و یک هزار یک چشم در تمام کشورهای اسلامی ، مورد تردید است تا برسد به احمد نام ، آن هم کله پز .
دروغ بی شاخ در برابر دروغ شاخدار است و مقصود از این اصطلاح ، دروغی است که نهانی باشد و کمتر به دروغ بودنش پی برده شود; دروغ گو وضعمخصوصی به خود بگیرد ، سخنش ضمایمی داشته باشد که شنونده نتواند ، دروغشرا تشخیص دهد ، مگر آن که خیلی زیرک باشد ، یکی از واضعان حدیث میگوید : حدیثی جعل کردم و در مجلس علمای بغداد خواندم ، در صورتی که عددشان بهچهل میرسید ، همگی تصدیق کردند ، تنها یک تن آنها به دروغ بودن حدیث ومجعول بودنش پیبرد .
دروغ روزنامهای
ناپسندی دروغ ، اختصاص به زبان ندارد . دروغ گناه استخواه از زبان بیرون آید ، و خواه از سر خامه تراوش کند و نوشتنی باشد .
دروغ نوشته ، از جهتی از دروغ گفته ، زشتتر میباشد ، زیرا دایره عملش ازنظری وسیعتر است . دروغ گفتنی ، فقط یک دم است و سپس نابود میشود ، ولیدروغ نوشتنی میماند .
دروغ زبان ، ویژه همان چند تنی است که میشنوند ، ولی دروغ قلم به همه جامیرود و همه کس آن را میخواند ، به ویژه اگر در روزنامههای پر تیراژ باشد .
روزنامه نگار درست گو و درست نویس ، بایستی خود را از خطر پخش دروغ ونشر اکاذیب ، دور نگه دارد . خبرنگاران ، بایستی کوشش کنند که خبر راست و صحیح برای روزنامه خود بفرستند . خبرنگار اگر دروغ گزارش دهد ، روزنامه نگار اگر دروغپخش کند ، قطع نظر از دروغ نویسی که خود گناهی استبزرگ ، پولی که در برابر آنمیگیرند پولی پلید خواهد بود و مانند پول دزدی است ، آن هم دزدی با نیرنگ .
شاید برخی از ارباب جراید ، نخواسته باشند دروغ بگویند ، ولی حقایق را با افکارخود تطبیق میکنند و اوضاع و احوال را به ضمیمه حدس خود ، در نظر میگیرند یا برنامههای خصوصی زندگی کسی را که مورد نظر است ، پیش خود با وضع او تطبیقمیکنند ، آن وقتبه طور قطعی و صریح خبر میدهند . اگر بگویم که خبرهایی کهنگارنده از حقیقت آنها اطلاع داشتهام ، هشتاد درصد آنها را در مطبوعات ، خلافحقیقتیافتهام شاید چندان مبالغه نباشد .
پارهای از ارباب قلم در لقبهایی که برای اشخاص میگذارند ، دوستی و دشمنیرا در نظر میگیرند ، گاهی کاه را کوه میکنند ، گاهی کوه را کاه; مدح و ستایشی که ازکسی میکنند ، روی ایمان نمیباشد ، بلکه روی حسابی است که با او دارند .
دروغ در کتاب
دروغهای کتابی ، شاید از دروغ روزنامهای زشتتر باشد ، زیرا مردم در کتاب ، کمتر احتمال دروغ میدهند ، در نتیجه از دروغ کتابی بیشتر گمراه میشوند . کتاب ، خزانه تحقیق است . روزنامه ، خزانه خبر است . پس دروغ در کتاب بیشتر گولمیزند ، پس ناپسندتر خواهد بود ، به ویژه کتابی که برای شناساندن مردان تاریخنوشته شده که اکنون به نام تراجم احوال نامیده میشود .
دروغ گویی جدش را که اصلا اهل دانش نبوده است ، یکی از دانشمندان به ناممعرفی کرده و برای او تالیفاتی جعل کرده است و برای یکی از محققان بزرگ معاصرفرستاده تا در کتاب پر ارزش خود آن را درج کند . خوش بختانه این دانشمند عالیقدرهر چه در کتابش آورده ، مدارک آن را بیان کرده است .
دروغ گوی دیگری بر طبق مرور زمان ، لقبهای پدر خویش را بالا برده تا اخیرابه عالیترین لقبش رسانیده است .
بی لیاقتی فرزند و دستخالی بودنش ، موجب میشود که در عظیم قرار دادن پدرپس از مرگش بکوشد .
احمقی که به گمانم چنین پنداشته که دروغ کتبی زودتر باور میشود ، در حاشیهبعضی از کتابها نوشته است که تاکنون چند بار امیر المؤمنینعلیه السلام را با فرق شکافته دیدهام و خدمت امام زمان رسیدهام . دروغ گوی دیگری در پشت کتابها به خطخودش تقدیم مؤلف کتاب را به خود مینویسد و امضای مؤلف را مجعولا پای آنمیگذارد . کتابهای خطی را میخرد و در پشت آنها مینویسد که از کتب خانوادگیاست که به طور ارث از نیاکانش به وی رسیده است . در پشت کتابهای چاپیمینویسد که از اول تا به آخر این کتاب را خواندهام و مطالعه کردهام ، سپس بهکتابفروش میفروشد .
به طور کلی دروغهای نوشتنی انواع بسیار دارد که بر طبق اوضاع و احوالدروغگو تفاوت میکند .
گزارش دروغ
دیگر از دروغهای نوشتنی گزارشهای دروغین به ما فوق خود میباشد . گزارشمامور بسیار حساس است . نه تنها در سعادت یا بدبختی یکی دو فرد تاثیر دارد ، گاه ممکن است که بر اثر گزارش مامور ، کشوری نابود شود یا سعادتی نصیبمردمی گردد .
بازرسها ، کارآگاهها ، ماموران انتظامی بهطور عموم و جاسوسان میتوانند باگزارشی که میدهند خود را رادمردترین فرد بشر قرار دهند و میتوانندپستفطرتترین مردم باشند .
گزارش دهنده باید بداند که اگر گزارش دروغین به زیان کسی بدهد ، نخستخودرا بدبخت کرده ، سپس ما فوق خود را که به گزارش او ترتیب اثر میدهد سیاه روز ساخته و هم آن بیچاره بی گناه را که به خاک سیاه نشانیده است .
ماموری که میخواهد گزارشی تنظیم کند ، بایستی خدای بزرگ و دانا و بینا و توانارا در نظر بگیرد و صلاح و سعادت افراد ملت را پیش چشم مجسم سازد ، آن گاه بهتنظیم گزارش بپردازد ، گزارشی که به زیان کسی باشد ، اگر راستباشد ، بسیار شوماست ، چه برسد به دروغ .
دروغ برای خنده
نادانهایی که خود را خوشمزه مینامند ، و میخواهند با لودگی و مسخرگی ومتلک گویی ، جلب عواطف کنند ، به وسائلی چند متشبث میشوند : گاه ضعیفی رامورد حمله شوخی و استهزا قرار میدهند ، گاه رفتارهایی خلاف ادب و نزاکت ازخود بروز میدهند ، گاه دروغهایی جعل میکنند که حاضران را بخندانند . این کارها راهر کدام از دیگری زشتتر و ناپسندتر باید شمرد . شیخ انصاری در مکاسب میگوید :
از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که در ضمن سفارشهایی که بهابوذر کرد چنین فرمود :
وای بر کسی که هنگام سخن گویی دروغ بگوید تا دگران را بخنداند ، وای بر او ، وای بر او ، وای بر او !
وای در جایی گفته میشود که بدبختی بزرگ یا مصیبتی ناگوار به کسی دست داده باشد . پس بهچنین دروغ گویی چهار دفعه وای گفتن ، نشانه چه سیاه بختی بزرگی است .
بدبختتر از بدبخت ، کسی است که گناهی مرتکب شود که خودش هیچ از آنلذتی نبرد; خودش باید به حال خود بگرید که خود را بدبختتر از بدبخت کرده ودلقک برای دگران ساخته است .
دروغ برای گریه
در گذشته ، دروغهایی در داستان کربلا گفته میشد و هم اکنون از طرف دسته مخصوصی گفته میشود ، برای آن که شنوندگان بیشتر بگریند . بدبختانه دروغهایینیز در کتابهای مصیبت نوشته شده است که اصل و نسب درستی ندارد .
سطح علمیبعضی از خوانندگان مصیبت هم کوتاه میباشد و اجازه نمیدهد که به مدارک اصلیرجوع کنند .
گاهی شاعری تخیلات خود را به شعر در آورده و سپس این تخیلات ، سندیبرای نقل دگران شده است و گاه خود گوینده از خویش نیز ضمایمی میافزاید . خوشبختانه در این چند سال اخیر ، پارهای از گویندگان دینی پیدا شده که به تحقیقپرداختهاند و حقایق اصلی را برای مردم میگویند .
راه اصلاح و جلو گیری از این دروغها بالا رفتن سطح فرهنگ مردم است .
دروغ دیگری که در نقل بعضی از مصیبتخوانها پیدا میشود ، معرفی کردنقهرمانان داستانهای کربلاست . زینب را زنی معرفی میکنند که پیوسته کارش گریه وزاری بوده ، در صورتی که تاریخ بشریت تاکنون ، زنی رشیدتر از زینب سراغ ندارد . قدرت نماییهایی که زینب در عرصه کربلا کرده ، تو دهنیهایی که در مجلسها بهابن زیاد و یزید زده ، بهترین گواه سخن ماست . کودکان آنان را قهرمانان التماسمعرفی میکنند ، در صورتی که مردی را بایستی از این کودکان یاد گرفت .
نام مقدس سید الشهدا را با سبکی میبرند و آن طور که شایسته است مراسم ادبو احترام را نسبتبه این وجود مقدس انجام نمیدهند .
نظریه غلط
غزالی در کتاب احیاء العلوم میگوید :
سخن وسیلهای استبرای رسیدن به مقصود ، اگر با راست گویی بتوان به مقصودرسید ، ولی اگر راه رسیدن به مقصود ، منحصر به دروغ گفتن باشد ، دروغ روا میشود ، بلکه اگر مقصود واجب باشد ، دروغی که وسیله رسیدن به آن باشد واجب میشود . [۶۲].
آیا این سخن غزالی ، از اینجا ریشه گرفته که هدف مشروع وسیله را مشروعمیسازد ، هر چند خود وسیله نامشروع باشد ؟ در این زمان هم ، پارهای از دستههایسیاسی این گونه قدم برمیدارند و برای رسیدن به هدف ، آماده ارتکاب هر جنایتیهستند
.
این فکر از روش اسلام و مسلمانی بهدور است و کسی که دانشی داشته باشد ، اثری از آن ، نهدر قرآن و نه در معارف محمد و آل محمد - صلواتالله علیهم اجمعین -نخواهد یافت; روش پیغمبر اسلام و اوصیای بزرگوارش ، هرگز چنین نبوده است وجز از راه مشروع برای رسیدن به هدفهای خود قدمی بر نداشتهاند با این که درصورت ظاهر ، راه نامشروع و نزدیکتری برای رسیدن به هدف داشتهاند . بیان اینسخن احتیاج به تفصیل دارد .
به هر حال ، دروغ ناروا و ناپسندیده هیچ وقت روا و پسندیده نخواهد شد . آری ، موارد استثنای آن ، جایی که مزاحمتبا محذور اهمی پیدا کند ، ان شاء الله در آیندهتوضیح داده خواهد شد .
شاید سخن غزالی نمونهای از طرز فکری است که در میان برادران اهل سنتمعمول است ، چون بعضی از آنها برای تنظیم و ترویج مقاصدی که به نظر خود ، مقدس میدانند ، دروغ را روا میشمرند . در فضایل و مناقب اقطاب و مرشدها وصحابه ، مطالب بسیاری جعل میکنند . بسیاری از این جاعلان ، مردمان مقدسبودهاند و به عقیده خود به قصد نیکو کاری این کار را کردهاند و شاید انتظار ثواب هماز خدای داشته باشند .
گواه بر این سخن
ابو عصمتیکی از جاعلان احادیث فضایل خواندن سورههای قرآن است . هنگامی که از وی پرسیدند : چرا چنین حدیثی را جعل کردی و به ابن عباس نسبتدادی ؟ در جواب گفت : دیدم مردم از خواندن قرآن دست کشیدهاند ، این را جعل کردمتا رغبت مردم به خواندن قرآن افزوده گردد .
در علم درایة الحدیث میگویند : جاعلان احادیثخود به دستههایی تقسیمشدهاند که از همه آنها خطرناکتر مردمی بودند که به زهد و تقوا و ترک دنیا شهرتداشتند . اینان احادیثی به قصد خیر خواهی جعل کردند و مسلمانان بر اثر حسن ظن ، مجعولات آنها را پذیرفتند .
دروغ مجانی
سیاه بختترین دروغ گوها ، دروغ گویی است که بدون هدف دروغ بگوید . اوبدون آن که از دروغ گویی ، سودی برای خویش در نظر بگیرد ، دروغ میگوید . بسیاری از اوقات ، هیچ گونه منظوری از دروغ گفتن ندارد ، نه شخصی و نه اجتماعیولی باز هم دروغ میگوید (با دوست دروغ میگوید ، با دشمن دروغ میگوید ، باخویش دروغ میگوید ، با بیگانه دروغ میگوید) گویا برای او ، دروغ ، طبیعت ثانویشده است . من نمیدانم این گونه مردم چه فکر میکنند . او چگونه فکر میکند . آیادروغ گویی برای آنها شکر شده ؟ آیا عادت شده ؟ آیا راست گویی برای آنها دشوارگردیده ؟
نمیدانم . آیا خودشان میدانند ؟
تحریف نیز از اقسام دروغ است
دروغ به سخنی که از ریشه دروغ باشد ، منحصر نیست ، بلکه تحریف نیز ازمصادیق دروغ است . تحریف ، سه جور است :
یکی آن که سخن کسی را انسان دگرگونه نقل کند; .
دیگر آن که از خویش بر سخن او بیفزاید; .
سوم آن که از سخن او کم کند و باقی مانده را منحصرا به او نسبت دهد ، نه آن کهقسمتی از سخن کسی را نقل کند .
این گونه دروغهای تحریفی در نقل احادیث رسول خداصلی الله علیه وآله فراوان است . اگرکسی بخواهد از تفصیل آن اطلاع پیدا کند به کتاب عبقات الانوار علامه عالی مقام ، سیدحامد حسین نیشابوری هندی رجوع کند . عبقات کتابی است که گمان ندارم بشر بتوانددر آن موضوع ، بهتر از آن بنویسد ، چون این محقق بزرگ ، سخن را تمام کرده است .
تکذیب راست نیز دروغ است
اگر کسی سخنی به راستی بگوید و شما او را تکذیب کنید و سخنش را دروغبشمارید ، خود دروغی است که شما مرتکب شدهاید .
پیغمبران خدا در تاریخ دعوت به خدا ، بسیار گرفتار این گونه خسان شدهاند . قرآنبه این تکذیبها اشاره میکند . باید متوجه باشید ، مبادا سخن کسی را به زودی تکذیب کنید ، به ویژه سخنان زیر دستان را ، چون تکذیبها ، بیشتر شامل حال آنان میشود ، چون اربابان اگر دروغ آشکار هم بگویند ، کسی آنان را تکذیب نخواهد کرد ، بلکهمتملقان و چاپلوسان تصدیق میکنند و بر صحت کلام آنها تاییداتی نیز میآورند !
انکار حق ، از مصادیق دروغ است
اگر کسی از شما طلبی داشته باشد ، شما آن را منکر شوید دروغ گفتهاید . اگرسخنی گفتهاید سپس منکر سخن خود شوید دروغ گفتهاید . اگر اقراری کردهاید ، سپس انکار کنید ، دروغ گفتهاید و عذابی که خدا برای گناهکاران ، آماده کرده استبرای خود خریدهاید .
بار پروردگارا ، خودت ما را به راه راست ، هدایتبفرما و از این بدبختی وروسیاهی نجاتی عنایتبفرما .
دروغ در دینداری
دروغ در فضایل اخلاقی
در کمالات روحی سه جور دروغ تصور میشود :
یکی آن است که دروغ گو میداند که فاقد فضیلت است و به دروغ ، ادعای داشتنفضیلت دارد; میداند که عاطفه ندارد ، ولی ادعای عاطفه میکند .
دیگر آن که حقیقت فضیلت را به درستی ندانسته و در تشخیص مصداق ، اشتباهمیکند و دعوی داشتن فضیلت دارد . حسود است و به شخصیتی حسد میورزد ، ولیحسادت خود را تنفر از ریا کاری و عوام فریبی میپندارد .
سوم آن که حقیقت فضیلت را به خوبی میداند و خودش هم فاقد آن است ، ولیزیادی خود خواهی و شدت خود پسندی موجب میشود که خود را دارای آنفضیلتبداند . او اگر وجدان خود را حاکم قرار دهد ، پی میبرد که دارای آن فضیلتنمیباشد ، ولی چیزی که در میان افراد خود پسند یافت نمیشود وجدان میباشد وبس; خود خواهی راه حقیقت و سعادت را بر این دسته بسته است .
معمولا خود پسندی ، بیشتر در کسانی یافت میشود که تا حدی در موقعیتی کهدارند موفقیتی به دست آورده باشند ، هر چند آن موفقیت ، کوچک باشد و خودشانهم در پیدایش آن ، چندان سهیم نباشند ، بلکه آن را اوضاع و احوال خانوادگی یا محلیایجاد کرده باشد .
دروغ در ایمان
عربهایی به حضور رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب میشدند و ادعای ایمان میکردند . آنها یا حقیقت ایمان را نمیدانستند و یا اگر میدانستند ، خود پسندی ، آنها را دچاراشتباه کرده بود و چنین میپنداشتند که ایمان دارند . خدای در قرآن ادعای آنان راتکذیب میکند و از طریق پیامبرش مخاطبشان قرار داده و میگوید : هنوز ایمان دردلهای شما داخل نشده است :
«قالت الاعراب آمنا ، قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا ، و لما یدخل الایمان فیقلوبکم . » [۶۳] .
سپس قرآن معنای ایمان را بیان میکند :
«انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم وانفسهم فی سبیل الله اولئک هم الصادقون; [۶۴].
مردم با ایمان کسانی هستند که به خدای و پیامبرش ایمان آوردند و به دیگران گمان بدنبردند و با مال و جانشان در راه خدا جهاد کردند; آنها راست گو میباشند و بس . »
یعنی اگر این گونه مردم ، ادعای ایمان کنند ، راست میگویند ، چون حقیقت ایمانرا واجدند و از این سعادت برخوردار و گرنه عرب بیابانی را که کارش دزدی ویغماگری بوده ، با ایمان چهکار . از این که قرآن معنای ایمان را بیان کرده ، ممکن استاستفاده بشود که دروغ عربها در ایمان ، بر اثر ندانستن ماهیت ایمان بوده است .
دروغ با خدا
کسی که نماز میخواند ، در سوره حمد ، خدای بزرگ را مخاطب قرار داده ومیگوید : فقط تو را عبادت میکنم . اگر این سخن را به راستی بگوید ، خوشا به حالشکه به عالیترین مقام رسیده است ، ولی بدبختانه بسیاری از ما مسلمانها چنیننیستیم ، خدا را عبادت نمیکنیم ، بلکه دنیا را عبادت میکنیم ، آن وقتبه خدای بزرگمیگوییم : تو را عبادت میکنیم . گاهی نیز در عبادتهای ناچیزمان برای خدا شریکقائل میشویم ، ولی به حضرتش عرض میکنیم : فقط تو را عبادت میکنیم نه کس دگررا . بسیاری از مسلمانان در حال نماز متوجه خدا نیستند ، دل در جای دیگر دارند ، ولیبا زبان به خدا میگویند : فقط تو را عبادت میکنیم .
برای رسیدن به منظوری به هزاران در میزنیم ، حتی برای نوکری بیگانگان آماده میشویم ، به زشتترین عملها تن در میدهیم ، از شرافت ، مردانگی ، عفت ، بلکه ازناموس خود ، برای رسیدن به پشیزی یا به مقامی صرف نظر میکنیم ، آن وقت در حالنماز به خدای میگوییم : فقط از تو کمک میخواهیم .
دروغ در بیم و امید
یکی از صفات مسلمانی آن است که مسلمان همیشه به رحمت الهی امیدوار باشدو در عین حال از غضب حضرتش بیمناک .
امیدواری کار دل است و اثرش از رفتار و کردار ظاهر میگردد; کسی که اثری ازامید در گفتار و رفتارش نیست ، نبایستی به دروغ ادعای امید کند . بیمناک بودن نیز از صفات دل است که از رنگ چهره و خصوصیات احوال ، آشکار میگردد . کسی که ازغضب خدای بزرگ بترسد ، چگونه جرات میکند که به محرمات الهی و کارهای ناروانزدیک شود ؟ امیر المؤمنینعلیه السلام پیوسته میفرمود :
«از دروغ بپرهیزید ! هر کسی امیدوار باشد در پی امید ، روان است و هر کسی کههراسان باشد از آن چه میترسد گریزان خواهد بود . »
در شیعه بودن
یک پنجم مسلمانان جهان را شیعه علی میگویند . شیعیان در کشورهای مختلف اسلامی ، پراکنده هستند و محکوم قدرتهای کشورها هستند . شیعیان ایران چند صدسال بود که از خود حکومتی نداشتند و در زیر سلطه اهل سنتبودند . همه چیز از آنسنیان بود و شیعیان فاقد همه چیز بودند و بدین حال روزگارانی را در محدودیت میگذراندند ، ولی در حدود چهار صد سال است (از زمان شاه اسماعیل صفوی کهحکومت ایران در دستشیعه قرار گرفت) آنها توانستند مراسم دینی خود را بهآزادی انجام دهند .
از آن موقع کشور ایران ، به نام کشور شیعه خوانده شد و ملت ایران را ملتشیعهنامیدند . در میان عربهای سنی مذهب ، هر وقتبگویند عجمی ، یعنی شیعی; حالآیا واقعا چنین است و ما ایرانیها حقیقتا شیعه هستیم و در این ادعا راست گوبه شمار میآییم یا نه ؟
بهتر آن است که پاسخ این پرسش را نداده و ببینیم گذشتگان ما هنگامی که درحضور اولیای خدا این ادعا را میکردند ، با چه وضعی رو به رو میشدند و چهمیشنیدند; اینک چند نمونه :
معرفی رسول خداصلی الله علیه وآله از شیعه
مردی خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد : فلان کس به ناموس همسایهاش نگاه میکند و اگر موقعیتی برای او دست دهد ، از عمل ناروا هم هراسی ندارد .
پیغمبر اسلام در خشم شد وامر به احضار او کرد . شخصی که در حضور مقدسش حاضر بود ، عرض کرد : او از شیعیان شماست و به دوستی حضرتت و برادرت علی افتخار دارد و از دشمنان شما متنفر و بیزار است . پیغمبر اسلام فرمود :
مگو که او از شیعیان ماست ، زیرا دروغ است . شیعه ما کسی است که بهدنبال ما بیاید و از ما پیروی کند و این که در مورد این مرد گفته شد ، کار مانیست
معرفی امام مجتبیعلیه السلام
مردی خدمت نور دیده رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب شد و عرض کرد : من از شیعیانشما هستم .
امام دوم ، حضرت مجتبیعلیه السلام به وی فرمود : اگر مطیع اوامر و نواهی ما هستی ، راست گفتی و اگر غیر از این باشی ، بر گناهان خویش افزودهای . هیچ وقت مقامی عالیی را که دارا نیستی ، ادعا مکن و مگوی از شیعیان شمایم ، ولی بگوی از دوستانشمایم و دشمن دشمنهای شما هستم .
معرفی امام حسینعلیه السلام
دیگری به حضور سید الشهداعلیه السلام عرض کرد : یابن رسول الله ! من از شیعیان شمایم .
امام سوم فرمود : از خدای بترس و ادعایی مکن که خدای به تو بگوید : دروغمیگویی . شیعیان ما کسانی هستند که دلهای آنها از هر آلودگی و زنگ و دغل پاکیزهمیباشد ، ولی بگوی : من از دوستان شما هستم . [۶۵] .
سبط اکبر رسولصلی الله علیه وآله امام حسنعلیه السلام شیعه را به رفتار نیک معرفی کرد و سبط دومبه دل پاک و این دو تفسیر ، سخن رسول خداست که فرمود : شیعه کسی است که بهدنبال ما بیاید .
هر جا که دل پاک یافتشود ، رفتار نیک را درپی دارد ، و آن کسی که رفتار نیکداشته باشد ، نشانه آن است که دلی پاک دارد; چنین کسی از رسول خداصلی الله علیه وآله پیرویمیکند .
رافضی یعنی چه ؟
برادران اهل سنت ، دوستان علی و آل علی را رافضی میخوانند . اکنون ببینیممعنای رافضی چیست .
خدمت امام صادقعلیه السلام چنین گزارش دادند که امروز نزد این ابی لیلی ، قاضی کوفه ، عمار دهنی برای شهادت حاضر شد ، ولی قاضی شهادتش را نپذیرفت و گفت : ما تو را میشناسیم ، تو رافضی هستی . عمار از این سخن پریشان شد و لرزه بر اندامش افتاد و اشکش جاری گردید و از جای برخاست .
قاضی که چنین حالی را در او دید گفت : تو مرد دانشمندی هستی ، اگر بدتمیآید که به تو رافضی گفته شود ، از رفض اظهار تنفر کن تا از برادران ما بشوی .
عمار گفت : تاثر من از این نیست ، بلکه گریه من برای خودم میباشد و برای تو;برای خودم میگریم ، چون تو برای من ، مقامی عالی قائل شدی که من شایسته آن مقامنیستم; تو مرا رافضی خواندی ، در صورتی که سرور من امام صادقعلیه السلام چنین فرموده :
«نخستین کسانی که رافضی خوانده شدند ، ساحران فرعون بودند . آنها تا دیدند عصای موسی اژدها گردید ، به موسی ایمان آوردند و فرمان فرعون را زیر پا نهادند وبرای هر گونه شکنجهای آماده شدند . فرعون آنها را رافضی نامید ، چون دین فرعون را رفض کردند . رافضی کسی است که از آن چه خدا از آن بیزار است; دوری کند وهر چه را که خدای بدان امر کرده اطاعت کند . »
کجا در این زمان چنین کسی پیدا میشود ؟ من از آن بر خویش میگریم که خدا ازقلب من آگاه شود که من از این نام خوشم آمد ، آن گاه مرا مورد عتاب قرار دهد وبگوید : عمار آیا کسی بودی که باطلها را لگد زدی و طاعتها را انجام دادی ؟
سپس از درجات من بکاهد ، اگر بر من آسان بگیرد و یا سزاوار کیفر باشم ، اگر برمن جد بگیرد ، مگر آن که سروران من به داد من برسند .
چرا بر تو میگریم ؟ چون که گناهی بزرگ مرتکب شدی و مرا به دروغ لقبیدادی . من از عذاب خدای بر تو میترسم ، زیرا شریفترین نامها را به من دادی ، ولیبه صورت پستترین نامش در آوردی . پیکرت چگونه میتواند ، عذاب این کلمه اترا تحمل کند ؟
هنگامی که امام ششم از گفتههای عمار و دلیری و فداکاری او آگاه شد ، فرمود :
«اگر عمار گناهانی از آسمان و زمین بزرگتر داشت ، بر اثر این حق گوییگناهانش پاک شد و حسناتش نزد پروردگار در افزایش خواهد بود» . [۶۶] .
امام رضاعلیه السلام تنبیه میکند
دربان خلیفه هشتم رسول خداصلی الله علیه وآله حضرت امام رضاعلیه السلام شرفیاب شد و عرضکرد : چند تنی آمده و اجازه شرفیابی میخواهند ، خود را شیعه علیعلیه السلام معرفیمیکنند .
امام فرمود : بگو بروند ، کار دارم .
روز دوم آمدند و همان گونه با دربان سخن گفتند . جواب هم همان بود .
روز سوم آمدند و چنان گفتند و چنین شنیدند . تا دو ماه بر این منوال گذشت ، آنانهر روز میآمدند و سخن خود را تکرار میکردند ، ولی جواب همان بود .
وقتی که از سعادت زیارت آن حضرت ناامید شدند ، به دربان گفتند :
خدمت امام عرض کن ، ما شیعیان پدرت علی بن ابی طالب هستیم و بر اثر این کهشما ما را به حضور نطلبیدهاید مورد سرزنش دشمن قرار گرفتهایم; اگر این باربر گردیم و موفق به زیارتت نشویم ، آن قدر شرمنده شدهایم که از شهر و دیار خودمیگریزیم ، چون طاقتشنیدن سرزنشهای تلخ دشمنان را نداریم . امام هشتم اجازهداد . آنها شرفیاب شدند . سلام کردند . امام جواب سلامشان را نداد و اجازه نشستنهم عنایت نفرمود . همان طور که ایستاده بودند عرض کردند : یابن رسول الله ! این همهبی لطفی و اجازه شرفیابی ندادن از چیست ؟ آیا برای ما دیگر چیزی میماند ؟ امام فرمود :
بخوانید :
«ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم; .
هر چه به شما رسیده ، از دستخودتان بوده است . »
من در این کار از خدا و رسولصلی الله علیه وآله و اجداد طاهرینم پیروی کردم ، آنها بر شماخشمگین هستند .
عرض کردند : چرا یابن رسول الله ؟
امام فرمود : چون به دروغ ادعا کردید که شیعه علی بن ابی طالب هستید ، وای برشما ! شیعه علی ، ابوذر است و سلمان ، مقداد است و عمار و محمد بن ابی بکر ، کسانیکه نافرمانی علیعلیه السلام را نکردند و بر خلاف نواهی او قدمی برنداشتند . شما میگویید :
ما شیعه علیعلیه السلام هستیم ، ولی بیشتر رفتارتان با رفتار علیعلیه السلام مخالف است ، دراطاعت از اوامر او کوتاهی میکنید ، در ادای حقوق برادرانتان ، سستی نشان میدهید ، جایی که بایستی تقیه کنید نمیکنید و جایی که نباید بکنید میکنید . اگر شما میگفتید : ما دوستان علی هستیم و دوستدار دوستان او و دشمن دشمنان او ، ادعای شما راناپسند نمیشمردم ، ولی این مقام عالی را که ادعا کردید ، اگر کردار شما بر راستی گفتارشما گواه نباشد ، هلاک خواهید شد ، مگر آن که رحمت پروردگار شامل حالتان بشود .
گفتند : یابن رسول الله ! ما از این گفته استغفار مینماییم و توبه میکنیم ، همان طورکه حضرتت که بر همه ما پیشوا هستید ، به ما تعلیم فرمودید . ما میگوییم : ما دوستانشما هستیم و دوستدار دوستان شما و دشمن دشمنان شما .
خلیفه هشتم ، حضرت امام رضاعلیه السلام فرمود : آفرین بر شما ای برادران من و اهلدوستی من ، بالا بیایید ، بالا بیایید . امام آنها را آن قدر بالا برد تا به خود بچسبانید ، سپس به دربان رو کرد و پرسید : چند بار اینها را بر گردانیدی ؟ عرض کرد شصتبار .
امام فرمود : اکنون از طرف من ، شصتبار پی در پی ، نزدشان میروی و سلام مرامیرسانی و از وضع آنها و عیالاتشان استفسار میکنی و به آنها کمک میکنیو مورد عطا قرارشان میدهی ، چون گناه خود را با توبه و استغفار شستند و اکنونشایسته احترامند ، زیرا که ما را دوست دارند . [۶۷] .
معرفی امام یازدهم
شب بود و دریچهای از منزل وصی یازدهم پیغمبر اسلام ، حضرت امامحسن عسکری علیه السلام به کوچه باز بود . والی شهر از آن جا عبور میکرد . غلامان و نوکرانوالی ، مردی را کتبسته میبردند . هنگامی که چشم والی به امام افتاد ، از اسبپیاده شد و مراسم ادب به جای آورد .
امام به سوار شدن امرش فرمود . والی اطاعت کرد . آن گاه در حالی که به مردکتبسته اشاره میکرد ، خدمت امام عرض کرد : یابن رسول الله ! این مرد را از در دکانزرگری گرفتم ، به نظر میآمد که میخواهد دکان را سوراخ کند و دزدی نماید . خواستم پانصد ضربه تازیانهاش بزنم . گفت : من شیعه امیر المؤمنین و امام عصرهستم . از تازیانه زدن منصرف شدم و گفتم : از امام خواهم پرسید . اینک شرفیاب شدمتا صدق گفتارش را بدانم .
امام فرمود : معاذ الله ! این مرد ، شیعه علی نیست ، چون چنین اعتقادی به خود دارد ، خدایش به دست تو گرفتارش کرده است .
والی از دیدگاه امامعلیه السلام دور شد و فرمان داد آن مرد را به رو بخوابانند و دو نفر دردو طرف او قرار گیرند و به تازیانه زدن مشغول شوند . هنگامی که به زدن پرداختند ، والی دید که تازیانهها به زمین میخورد و به آن مرد اصابت نمیکند . والی گفت : چه میکنید ؟ ! به سرینش بزنید .
خواستند چنان کنند ، ولی چوب هر یک به دیگری میخورد و آه و نالهاش بلندمیشد . والی گفت : شما دیوانهاید ؟ مرد را بزنید . گفتند : ما میخواهیم او را بزنیم ، ولی دست ما بر میگردد و چوبهایمان به یکدگر میخورد . والی چهار تن دیگر را بر آنانبیفزود و فرمان داد ، او را احاطه کرده و از همه طرف او را بزنند و خود هم در کنارآنها بایستاد .
این بار ، وضع عوض شد ، چوبها بالا میرفت و بر پیکر والی فرود میآمد ، بهطوری که از اسب بیفتاد . والی گفت : چه میکنید ؟ ! مرا میزنید ! ؟ گفتند : نه ، او رامیزنیم .
والی ضاربان را عوض کرد و دگران را به جای آنها گمارد و دستور زدن داد .
آنهاهنگامی که به زدن پرداختند ، باز هم تازیانهها به والی میخورد .
والی گفت : شما هم که مرا میزنید ! گفتند : ما فقط این مرد را میزنیم . والی گفت :
پس این آثار ضربت در سر و دست و پیکر من از کجاست ؟ !
گفتند : دستهای ما شکسته باد اگر منظور ما زدن جناب والی باشد ! و در اینهنگام ، آن مرد به سخن آمد و والی را مخاطب قرار داده و گفت : آیا از این مرحمتی کهدر باره من شده که ضربتها از من دور میشود ، بیدار نمیشوی ؟ ! مرا به خدمت امامبر گردان و هر چه به تو فرمود اطاعت کن .
دوباره خدمت امام شرفیاب شدند . والی عرض کرد : عجیب است ، حضرتتانفرمودید که این مرد ، شیعه شما نیست; هر کس شیعه شما نباشد ، شیعه ابلیس استو در آتش دوزخ جای دارد; من از این مرد معجزاتی دیدم که اختصاص به پیغمبراندارد !
امام فرمود : یا به اوصیای پیغمبران . سپس به والی فرمود : ای بنده خدا ! او در اینسخن که از شیعیان ماست دروغی گفت که اگر از روی عمد بود ، تمام ضربتها به او میخورد و سی سال در زندان میماند ، ولی چون از دوستان ما بود ، خدای او را نجات داد .
والی عرض کرد : فرق میان شیعیان و دوستان شما چیست ؟
امامعلیه السلام فرمود :
شیعیان ما ، کسانی هستند که از ما پیروی میکنند و اوامر و نواهی ما را اطاعت مینمایند ، ولی کسانی که رفتارشان با رفتار ما ، مخالف است (واجبات خدا راانجام نمیدهند ، محرمات الهی را مرتکب میشوند) شیعه ما نیستند . سپس فرمود : ای وای ، تو هم دروغی گفتی که اگر از روی عمد بود ، خدای تو را به هزار ضربهتازیانه و سی سال زندان گرفتار میکرد .
والی پریشان شده و پرسید : کدام دروغ ؟ امام فرمود :
گفتی که از این مرد معجزههایی دیدم . معجزات از او نبود ، بلکه از ما بود که خدایدر او ظاهر کرد ، تا حق آشکار گردد; اگر میگفتی در او معجزههایی دیدم بر تو ایرادی نبود ، ولی چنین نگفتی; آیا زنده گردانیدن عیسی مردگان را معجزه عیسی بود یامعجزه مردهها ؟ آیا از خاک ، شکل مرغ ساختن عیسی و سپس مرغ شدن آن به اذن خداو پرنده حقیقی گردیدن ، معجزه مرغ بود یا معجزه عیسی ؟ آیا بوزینه شدن عدهای درعهد یکی از پیغمبران خدا ، معجزه بوزینگان بود یا معجزه پیغمبر خدا ؟
والی عرض کرد : از این سخن استغفار مینمایم و توبه میکنم . آن گاه امام رویبدان مرد کرد و فرمود :
ای بنده خدا ! تو از شیعیان علی نیستی ، تو از دوستان او هستی; شیعیان علیکسانی هستند که خدای در باره آنها فرمود :
«و الذین آمنوا و عملواالصالحات اولئک اصحاب الجنة هم فیها خالدون . » [۶۸].
آنها کسانی هستند که به خدای ایمان آورده و ذات مقدسش را به صفات کمال ، موصوف ساخته و از هر عیبی و نقصی منزهش دانستهاند; آنها گفتار و کردار محمدرا تصدیق کردند و علی را پس از او امام و پیشوا دانستند و هیچ کس از امت محمد را همپایه علی قرار ندادند ، حتی اگر همه امت محمد را در یک پله ترازو بنهند و علی رادر پله دیگر ! پله علی سنگینتر خواهد بود ، آن چنان که آسمان از زمین برتر و زمین ازدره ، سنگینتر میباشد; شیعیان علی کسانی هستند که در راه خدا باکی ندارند که مرگبر آنها ببارد و یا آنان در دامن مرگ بیفتند; شیعیان علی کسانی هستند که در آن چهدارند ، برادرانشان را بر خویش مقدم میشمارند ، هر چند بدان احتیاج داشته باشند;آنان در جایی که خدای نهی فرموده ، دیده نمیشوند و از آن چه که خدای بدان امرکرده سر پیچی نمیکنند; آنها کسانی هستند که از علی پیروی کرده و برادران ایمانیخود را محترم میشمارند . من این حرفها را از پیش خود نمیگویم ، بلکه از قولمحمد میگویم که فرمود : «و عملوا الصالحات . » [۶۹] .
دروغ در انتظار ظهور
یکی از صفات پیروان محمد و آل محمد آن است که بایستی همیشه برای قیامقائمآل محمد آماده باشند تا در گستردن عدالت در سرتاسر جهان شرکت کنند . آمادگی ، معنای انتظار ظهور ولی عصرعلیه السلام و انتظار فرج آل محمد میباشد .
شاید بعضی چنین پندارند که همین قدر که به زبان گفتند ما منتظریم ، انتظار ، محقق میشود ! در روزگار گذشته ، پارهای در خانه ، شمشیری نگاه میداشتند و آن رانشانه انتظار میدانستند .
انتظار یعنی زمینه را برای آمدن کسی که مورد انتظار است ، فراهم کردن .
انتظارمیهمان کشیدن ، خانه را جاروب کردن ، وسایل پذیرایی را آماده ساختن ، لباس خود راتمیز کردن و مانند این کارهاست; به زبان گفتن : منتظرم ، انتظار میهمان نمیباشد .
کسی که انتظار فرج آل محمد را دارد ، بایستی به قدر امکان خود ، زمینه را برای تشریف فرمایی خلیفه دوازدهم پیغمبر اسلام آماده سازد تا پس از ظهور ، هر چهزودتر حضرتش به مقاصد عالیه خود برسد .
آینه شو جمال پری طلعتان طلب
جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب
دروغ در مسجد ساختن
گفتند : کسی مسجدی ساخت و نام خود را بر آن نصب کرد . رندی از او پرسید : این مسجد را برای چه ساختی ؟ گفت : برای خدا . گفت : اگر برای خدا ساختی ، نامت رااز آن جا بردار و به جایش نام مرا بگذار .
عدهای از دشمنان رسول خداصلی الله علیه وآله که به لباس مسلمانی در آمده بودند ، مسجدیساختند تا آن را کانون دشمنی با اسلام قرار دهند ! مسجد برای عبادت خداست ، ولیآنان مسجد را برای دشمنی با خدا ساختند . قرآن نازل شد و قصد شوم آنان را آشکارکرد و آن را مسجد ضرار لقب داد هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله از جهاد تبوک مراجعتکرد ، فرمود تا مسجد را خراب کنند و آن کانون فساد را درهم بکوبند . [۷۰] .
دروغ در زیارت
عدهای به زیارت خانه خدا یا به زیارت مزارهای مقدس یکی از اولیای خدامیروند . با آنان که خودشان هم میدانند که دروغ میگویند ، کاری ندارم ، روی سخنبا کسانی است که خود را حقیقتا قاصد زیارت میدانند; اینان بایستی در هنگام تشرفاز هر جهت ، متوجه رفتار و کردار خود باشند که بر خلاف ادب از آنان چیزیسر نزند .
جاهلی برای زیارت (که با نذر کردن واجب شده بود) به کربلا رفت . آن قدر درمحافل انس و مجالس تفریح شرکت کرده بود که هنگامی که برای باز گشتن سواراتوموبیل شده بود ، فهمیده بود که به زیارت حرم مشرف نشده است . اگر هم مشرفمیشد ، معلوم نبود که زیارت رفتنش زیارت باشد .
دروغ بر خدا و رسولصلی الله علیه وآله و امامانعلیهم السلام
دروغ بر خدا
دروغ بر خدا به طور مستقیم ، آن است که کسی ادعای پیغمبری کند و خود رافرستاده خدای بخواند ، در صورتی که بر انگیخته از طرف خدای نباشد و به دروغ ، این منصب مقدس را دعوی کرده باشد ، یا اینکه حکمی را به خدا نسبت دهد ، درصورتی که از طرف مقام مقدس ربوبیت ، چنان حکمی صادر نشده باشد ، مثلا بگوید :
خدا شراب را حلال کرده یا آن که شراب را در فلان نقطه از زمین حلال کردهاست و به طور کلی ، هر سخنی را به آن ذات مقدس ، نسبت دادن ، در صورتی کهحقیقت نداشته باشد ، دروغ بر خدا خواهد بود و یا اعتماد کردن به قیاس و تمثیل یااستحسانات عقلی در احکام خدا و آن را به ذات مقدس ازلی نسبت دادن ، از این قبیلمیباشد .
دروغ بر پیغمبر و امام
کسی که خلافت پیغمبر را ادعا کند ، در صورتی که رسول خدا وی را به خلافتخود نصب نکرده باشد و یا کسی که ادعای مقامی یا منصبی از طرف پیغمبر خداداشته باشد ، در صورتی که از طرف حضرتش ، چنین عنایتی به او نشده است ، دروغبر پیغمبر خدا بسته است .
کسی که ادعا کند که باب امام استیا نماینده اوست ، در صورتی که توقیعی بهنامش صادر نشده باشد ، چنین کسی بر امام ، دروغ بسته است .
نسبت دادن حکمی به رسول خداصلی الله علیه وآله یا دستوری به یکی از دوازده امامعلیهم السلامدر صورتی که نه آن حکم از طرف رسول آورده شده ، نه آن دستور از طرف امامصادر شده باشد ، دروغ بر آن بزرگواران میباشد . نقل گفتار یا رفتاری ازاولیای خدا در صورتی که چنان نگفته و چنین نکردهاند ، دروغ بر اولیای گرامیحق تعالی است .
آغاز دروغ سازی بر پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله
از سخنان علیعلیه السلام دانسته میشود که دروغ بستن بر رسول خداصلی الله علیه وآله از همان زمانپیغمبرصلی الله علیه وآله شروع شد و کار به جایی رسید که حضرتش برای خطبه به پا ایستادو فرمود :
«من کذب علی متعمدا فلیتبوا مقعده من النار; [۷۱].
کسی که به طور عمد بر من دروغ ببندد ، پس نشیمن خود را برای آتش دوزخ آمادهسازد . »
علیعلیه السلام سپس دروغ گوی بر رسول خداصلی الله علیه وآله را معرفی میکند :
مردی است منافق ، به زبان ، اظهار ایمان میکند و اسلام را بازیچه خود قرارمیدهد و از گناه خود داری ندارد و بر رسولخدا عمدا دروغ میبندد . اگر مردم بدانندکه او منافق دروغ گویی است ، سخنش را باور نمیکنند ، ولی کور کورانه میگویند : اوصحابه رسول خداست و از آن حضرت شنیده و آموخته ، لذا به گفته او عمل میکنند . [۷۲].
خدا در قرآن از این منافقان خبر داده و صفات آنان را بیان داشته . این گونه کسانبعد از رسول خداصلی الله علیه وآله ماندند و به زمامداران ضلالت و دعوت کنندگان به سوی دوزخبا دروغ گویی و تهمت زنی نزدیک شدند; آنان هم به اینان ، مناصبی دادند و بر مردمحاکمشان کردند و با دین دنیا را بردند و خوردند . تمایل مردم همیشه به سویقدرتمندان و دنیاست ، مگر آن کس را که خدای نگهداری کند .
دروغ ساز ملعون است
در حضور خلیفه ششم ، حضرت جعفرعلیه السلام جمله کوتاه «الحائک ملعون; بافندهملعون است ذکر شد . امام فرمود :
«مقصود ، آن کسی است که دروغ بر خدا و رسول میبافد . » [۷۳].
ملعون ، یعنی دور شده از رحمتخدای; چرا کسی که بر خدا و رسول ، دروغمیبندد از رحمتحق دور نباشد ؟ او بندگان خدای را گمراه کرده و آنها را در چاهشقاوت و گمراهی انداخته که بیرون آمدنشان بسیار دور به نظر میرسد . اوبدبختترین مردم است ، زیرا کسی است که از رحمت پروردگار دور است . همه کسدر روزگار بیچارگی به رحمتخدا امیدوار است . دروغ ساز بر خدا و رسول ، با اینپرونده سیاه ، چگونه میتواند به حمتحق امیدی داشته باشد ؟
روزه را باطل میکند
حضرت جعفر صادقعلیه السلام میفرماید : «دروغ ، روزه روزه دار را میشکند . » راویمتعجبانه میپرسد : از کدام یک از ما دروغی سر نزده ؟ ! امام میفرماید : مقصود ، دروغبر خدا و رسول و ائمه - صلوات الله علیه و علیهم - است . [۷۴].
آقایان واعظان و مسالهگوها که در روزهای ماه رمضان ، به وعظ و ارشاد و تعلیم وتربیت مشغولند ، بایستی متوجه باشند ، مبادا از دهانشان ، دروغی بر خدای و رسول وامامان بیرون آید که فقهای بزرگ - رضوان الله علیهم - فتوا میدهند که این گونه دروغاگر از روی عمد باشد ، روزه را باطل میکند; مستند فتوای این بزرگان ، شاید همینحدیثی باشد که ذکر شد .
نظریه یک حجة الاسلام
محمد غزالی که یکی از بزرگترین دانشمندان اهل سنت است و او را«حجةالاسلام لقب دادهاند ، دروغ بر خدا و رسول را در هنگام ضرورت ، جایزمیشمارد ، چنان که در کتاب احیاء العلوم در مبحث دروغ چنین میگوید :
بسیاری گمان بردهاند که جعل حدیث در فضایل اعمال و در تشدید معاصی ، جایز است و چنین پنداشتهاند که کار درستی است ، ولی این خطای محض است ، زیرا رسول خدا فرمود : هر کس بر من از روی عمد دروغ ببندد ، نشیمنگاهش در آتشدوزخ خواهد بود .
غزالی سپس میگوید : این کار را نبایستی مرتکب شد ، مگر هنگام ضرورت ![۷۵].
من نمیدانم ، روا شمردن دروغ بر خدا و رسول ، به نام آن که هنگام ضرورت ، جایز است چگونه فکری است . هر کسی ضرورت را جوری معنا میکند . ممکناستبعضی احتیاج و دوست داشتن پول را از مصادیق ضرورت پندارند ، آن وقت درمقابل پولی که از زمامداران میگیرند ، پی در پی حدیث جعل کنند وبه خدا و رسولنسبت دهند .
زنده باد علمای امامیه که نه تنها دروغ بر خدا و رسول را جایز نمیشمرند ، بلکهآن را باطل کننده روزهاش میخوانند و کفاره شکستن روزه را بر چنین دروغ گوییلازم میدانند .
سلب فطرت
خلیفه پنجم امام محمد باقرعلیه السلام میفرماید :
«یا ابا النعمان ، لا تکذب علینا فتسلب الحنیفیة; [۷۶] .
ابو نعمان ، بر ما دروغ مبند که فطرت انسانیات از تو گرفته خواهد شد . »
«حنیفیه در بعضی از روایات به فطرتی که خدای بشر را بر آن قرار داده ، تفسیرشده است .
فطرت ، صفت و فضیلتی است درونی که راهنمای بشر ، به راه راستخواهد بود .
فطرت ، بشر را از کارهای شتبیزار میکند و به سوی کارهای نیک و پسندیده روانهاش میسازد . کسی از این پلیس باطنی و راهنمای مخفی خالی نیست ، ولیدروغ بر خدا و رسول این راهنما را از دروغ گو میگیرد و به سوی زشت کاریها وگناهش میکشاند .
نمونهای از دروغ بر رسول خداصلی الله علیه وآله
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (ج 3 ، ص 15) چنین میگوید :
معاویه بخشنامهای ، خطاب به جمیع ماموران در کلیه نقاط ، صادر کرد ، بدینمضمون :
کسی که حدیثی در فضیلت ابوتراب نقل کند ، بایستی کشته شود . سپس آنان را مخاطب قرار داد و گفت : شیعیان عثمان و دوستان او را احترام کنید ! کسانی را که درفضایل و مناقب عثمان ، احادیثی روایت میکنند به خود نزدیک سازید و حدیث هرکدام و نام خودش و نام پدرش را برای من بنویسد .
عمال معاویه ، امر او را اطاعت کردند و احادیثبسیاری در فضایل عثمان جعلشد ، زیرا معاویه به هر کس که حدیثی جعل کرده بود پول میداد ، خلعت میداد ، زمین میداد ، باغ میداد و ده میداد .
سپس معاویه نوشت : احادیث در فضایل عثمان بسیار شده ، اکنون بایستیاحادیثی در فضایل اصحاب ، عموما و خلیفه اول و دوم خصوصا جعل شود و هرحدیثی که از رسول خدا در فضیلت ابوتراب ، نقل شده ، همانند آن را برای صحابهبسازند .
لذا اخبار بسیاری که خالی از حقیقتبود ، در فضایل و مناقب آنها جعل شد و برمنبرها خوانده میشد و آموزگاران ، شاگردان خود را بدان تعلیم میدادند .
نفطویه که از بزرگان علمای حدیث میباشد میگوید : اکثر احادیثی که در فضایل صحابه جعل شده ، در زمان بنی امیه بوده است; آنان گمان میکردند ، میتوانند از اینراه ، دماغهای بنیهاشم را به خاک بمالند .
عمرو عاص و ابو هریره
ابن ابیالحدید میگوید : عمرو عاص این حدیث را جعل کرد که رسولخداصلی الله علیه وآلهفرمود : «فرزندان ابوطالب ، اولیای من نیستند ، اولیای من ، خدا و مؤمنان پارساهستند . » [۷۷].
ابو هریره به این حدیث که از رسول خداصلی الله علیه وآله متواتر میباشد : «فاطمه پاره تن مناست ، هر کس او را بیازارد مرا آزرده است ضمیمهای کرد و آن را به رنگ داستانیدر آورد .
ضمیمه ابو هریره چنین است : علی ، دختر ابو جهل را در زمان رسول خداصلی الله علیه وآلهخواستگاری کرد . رسول خدا از این کار در غضب شد و به منبر رفت و گفت :
دختر دوستخدا و دختر دشمن خدا در یک خانه جمع نمیشوند ، اگر علی ، دختر ابو جهل را میخواهد ، از دختر من جدا شود و هر چه دلش میخواهد بکند ، سپس فرمود : فاطمه پاره تن من است . . . . [۷۸].
عجیب این جاست که داستان مجعول خواستگاری دختر ابو جهل از طرف علیو نسبت غضب و نهی به رسول خدا دادن ، آن هم در حکمی که خودش در قرآنآورده ، در صحیح بخاری و صحیح مسلم نقل شده است . [۷۹].
عروة بن زبیر
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغهاش میگوید : عروه این حدیث را جعل کرد کهپیغمبر فرمود :
«عباس و علی نامسلمان خواهند مرد . »[۸۰] باز میگوید : عروه حدیث دیگری جعلکرد و به عایشه نسبت داد که رسول خداصلی الله علیه وآله به عایشه فرمود : اگر دوست میداری کهدو تن از اهل جهنم را ببینی ، به این دو تن که میآیند نگاه کن .
عایشه نگاه کرد ، دیدعباس عموی پیغمبر و علی بن ابی طالب آمدند .[۸۱].
نگارنده را گمان بر این است که قسمتی از احادیثی که دلالتبر کفر ابوطالبدارد ، در همین زمان به دست این دسته از مردم جعل شده است و قسمتی هم در زمانسلطنتبنی العباس ، چون در آن زمان ، بنی عباس با دودمان ابو طالب شدیدا رقابتمیکردند; گواه بر این سخن ، شعر ابن مقتر است از قصیده معروف او :
فانتم بنو بنته دوننا .
و نحن بنو عمه المسلم .
شماها پسران دختر پیغمبر هستید جز ما ، ولی ما فرزندان عموی مسلمان اوهستیم .
دروغهای بر امامان
دروغهای بسیار بر خلفای رسول خدا و اوصیای آن حضرت بستند . آنها درزمانهای مختلف جعل شده است . این دروغگوها ، عذاب همیشگی الهی را بهخوشی چند روزه دنیا خریدند .
دروغ گویانی میآمدند و از امیر المؤمنینعلیه السلام مسالهای را میپرسیدند ، وقتی جواب را میشنیدند و میرفتند جواب آن حضرت را دگرگونه نقل میکردند و به آنوجود مقدس ، دروغ میبستند .
امام حسن و امام حسینعلیهما السلام نیز از این مصیبت آسوده نبودند و گرفتار دروغگویانی بودند که بر آن دو وجود مقدس ، دروغ میبستند .
حضرت امام رضاعلیه السلام بنان را معرفی میکند که یکی از دروغ گویانی بوده که بروجود مقدس امام سجادعلیه السلام دروغ میبسته و مغیرة بن سعید بر امام باقرعلیه السلام وابوالخطاب بر امام صادقعلیه السلام و محمد بن بشیر بر امام کاظمعلیه السلام و محمد بن فرات برامام رضاعلیه السلام; سپس امام هشتم فرمود : به همه این دروغ گویان ، داغی آهن را خدایبچشانید . شرح حال آنان در کتب رجال نوشته شده است .
امام هشتمعلیه السلام بر محمد بن فرات ، همان کسی که بر حضرتش دروغ میبست ، نفرین کرد . سر انجام او هم به قتل رسید .
بعید نیست هم اکنون ، دروغ گویانی باشند که بر اولیای خدا دروغ میبندند .
خواننده عزیز ، اکنون قدری تفکر کن و بیندیش که این دسته از دروغ گویان که درزمان امامان و رسول خداصلی الله علیه وآله بودند و همه از این جهان رفته و خاک شدهاند و در برابراینها هم راست گویانی بودهاند که آنان هم از این جهان رفته و در جهان دیگرمیباشند ، آیا کدام سود بردهاند ؟ اکنون صرف با کدام دسته میباشد ؟ ممکن است چندروزی یکی دو تا از این جعالان خوش گذرانیده باشند یا آن که تنی چند از این راستگویان در شکنجه و سختی به سر برده باشند ، ولی اکنون نیک نامی از کدام دستهمیباشد ؟ بهشتبرین از کدام آنها میباشد ؟ قرب به خدا ، سر و کار با اولیای خدا ازآن کدام دسته است ؟
کدام یک از این دو گروه در جهنم جا دارند ؟ آیا خوشی همیشگی آخرت را بهخوشی چند روزه دنیا فروختن ، کار عقلایی است ؟ آیا زندگی با پاکان را گذاردن وخود را در زیر دست ناپاکان انداختن ، با عقل میسازد ؟ برادرم اکنون نه ، بلکه همیشه ، در خانه خدا باز است و راه توبه آشکار میباشد . خدای مهربان به روی بندگانشهیچ وقت در را نمیبندد و راه بازگشت را همیشه باز نگاه میدارد . در توبه عجله کن ، مرگ در کمین است .
در حضور امام صادقعلیه السلام
تنی چند از اهل بصره در حضور خلیفه ششم رسول خداصلی الله علیه وآله امامجعفر صادقعلیه السلام شرفیاب بودند و حضرتش را نمیشناختند ، یکی از آنها احادیثینقل کرد که سفیان ثوری از قول امام صادق برایش نقل کرده بود ، در صورتی که آن احادیث ، دروغ محض بود و سفیان آن دروغها را به حضرتش بسته بود . امام پس ازآن که به احادیث مجعوله او گوش داد ، پرسید : از کدام شهر هستی ؟ گفت : از بصره .
امام فرمود : این جعفر بن محمدی را که از او روایت میکنی و نامش را میبری ، میشناسی ؟
گفت : نه ! امام پرسید : همه این حدیثها را راست و صحیح میدانی ؟ گفت : آری !
امام پرسید : این حدیثها را کی شنیدی ؟ گفت : یادم نیست ، ولی اینها احادیثاهل شهر ماست که شکی در صحت آنها ندارند !
امام فرمود : این کسی را که از او روایت میکنی ، اگر ببینی و به تو بگوید که این حدیثها دروغ است و من نگفتهام ، باور میکنی ؟ گفت : نه ! امام پرسید : چرا ؟
گفت : مردمی راست گو گواهی دادهاند که او چنین احادیثی را روایت کرده است .
در این حال ، امام از وجود مقدس رسول خداصلی الله علیه وآله حدیثی روایت کرد کهدر آن بود : هر کس بر ما خانواده ، دروغ ببندد ، روز قیامت در زمره کوران یهود محشور خواهد شد .
سفیان ثوری از کسانی بود که بر امام جعفر صادقعلیه السلام دروغ میبست .
تهمت و افترا
دروغ زشت
بهتان ، عیب یا خیانتی است که به کسی بسته شود ، در صورتی که او پاکیزه از آنعیب و پیراسته از آن گناه باشد .
این گونه دروغ ، زشتترین دروغهاست و اگر بگوییم از قتل و آدم کشی بدتراست ، چندان راه دوری نرفتهایم ، زیرا جنایت کار آدم کش ، جان را میگیرد ، ولیمفتری ، حیثیت و آبرو را میگیرد و دامن بی گناهی را آلوده میسازد و بد نامشمیکند .
نزد مردمان شریف ، مرگ از زندگی با ننگ برتر است .
اضافه بر این ، بسیار اتفاق میافتد که تهمت ، بیچارهای را در خطر قتل میاندازد;پس تهمت دارای دو شومی میباشد ، حال آن که قتل یک شومی دارد.
سخن پیغمبر اسلام
خلیفه هشتمین یعنی حضرت امام رضاعلیه السلام از جد بزرگوارش رسول خدا چنین روایت میکند :
«من بهت مؤمنا او مؤمنة و قال فیه بما لیس فیه ، اقامه الله عز و جل ، علی تل مننار ، حتی یخرج مما قال فیه; [۸۲] .
کسی که به مردی یا به زنی ، تهمتبزند و در بارهاش چیزی بگوید که در او نباشد ، خدایش بر تپهای از آتش ، نگاه میدارد ، تا از عهده آن چه گفته ، بر آید . »
تهمت زن ، بایستی بر این تپه آتش ، بماند و بسوزد و راه گریز و نجاتی نداشتهباشد . شاید از جمله «حتی یخرج مقصود این باشد ، که برای کسی که بهتان میزند ، راه نجاتی نیست ، زیرا نجات او از این تپه آتش ، وقتی است که از عهده تهمتی که زده ، بر آید ، یعنی بتواند صحتسخنش را اثبات کند و چون دروغ است و حقیقت ندارد ، اثباتش ممکن نیست و نمیتواند از عهده آن بیرون آید ، از این رو بایستی بر سر انبوهآتش ، بماند و بماند و بماند تا سزای جنایتخود را ببیند و بچشد .
از حکیمی سخنی
امام جعفر صادقعلیه السلام از حکیمی نقل میکند که چنین گفته است :
بهتان ، بر آدم پاک از کوههای ریشه دار سنگینتر میباشد .[۸۳] .
حکیمی که امام از او سخنی نقل میکند ، بایستی پیغمبری از پیغمبران خدا باشد .
کوهستانهای کره زمین ، در ریشه به یکدیگر متصلند ، به طوری که اگر نیرویی یافتشود که با آن بتوان کوهی را بلند کرد ، بدون قطع کردن ریشههای کوه ممکن نشود ، چون ریشه آن کوه با ریشههای کوههای دیگر پیوسته میباشد ، پس بلند کردن یککوه با بلند کردن تمام کره زمین همراه میباشد و سنگینی هر کوهی مساوی استباسنگینی کره زمین ، از این رو سنگینی تهمت از سنگینی کره زمین بیشتر است .
صورت معنوی تهمت ، در جهنم به شکل کوهی از آتش نمایان میشود و کسی کهتهمت زده است ، بایستی روی آن کوه بایستد و بسوزد; آتش کوه تهمت ، پایان ندارد ، زیرا ریشه دار است و با منابع کوههای آتشین دیگر ارتباط دارد ، هر چه که سرد شود ، آتشی تازه جای آن را میگیرد .
گناه ناجوانمردانه
گناهی از تهمت ، ناجوانمردانهتر سراغ ندارم . افترا و تهمت ، از پلید بودن مفتریریشه میگیرد . آدم پلیدی که بخواهد دشمنی کند ، ولی در برابر دشمنی از همه چیزدستش کوتاه باشد و بر اثر بی لیاقتی نتواند ، هیچ گونه سلاحی در دستبگیرد ، به ایناسلحه ناجوان مردانه متشبث میشود و پلیدی درون خود را آشکار میسازد .
زبان مفتری ، همیشه بریده باد و دهانش تا قیامتبسته باد .
شاید نادانی گمان کند که تهمت زدن و افترا بستن ، نشانه زیرکی و سیاستمداریاست ، زیرا بدین وسیله میتوان رقیب را از میدان مبارزه بیرون کرد .
تفو بر این تشخیص و خاک سیاه بر این خرد ! هر جنایت کار و آدم کشی ، قتل رانشانه زیرکی و رشادت میداند . مفتری ، یقین بداند که خودش هم سرانجام به آتشافترای خود خواهد سوخت .
افترا بر یوسف پیغمبرعلیه السلام
یوسف که در خانه عزیز مصر ، منزل داشت ، زلیخا همسر عزیز ، به او دل باخت . جمال زیبای یوسف و قد رعنایش ، دین و دل را از کف زلیخا ربود . زلیخا میکوشید که از یوسف کام دل بگیرد ، ولی ایمان یوسف ، او را از این گناه ، پاکیزه نگاه میداشت .
وقتی زلیخا همه درها را بست و با الحاح از یوسف تقاضای وصل کرد ، هر چهاصرار میکرد ، در برابر ، انکار یوسف پاک ، افزوده میگشت . یوسف ، خدای را حاضرو ناظر میدید و نافرمانی کردن در حضور خدای را ، کمال بی شرمی میدانست .
یوسف به سوی در بگریخت و زلیخا به دنبالش میدوید تا دم در به یوسف رسید .
دامان پیراهن یوسف را از شتسر بگرفت که نگاهش دارد و نگذاردش برود ، ولییوسف سختخود را کشید تا پیراهن را از دست زلیخا خلاص کند ، پیراهن پاره شدو تکهای به دست زلیخا بماند و یوسف بگریخت . در این حال عزیز مصر برسید ، حالت غیر عادی عاشق و معشوق را بدید ، زلیخا که حال را چنین دید ، یوسف را موردتهمت قرار داده و به شوهرش گفت : کسی که بخواهد به زن تو خیانت کند ، سزایشچیست ؟ آیا به جز زندان ؟ آیا به جز شکنجه ، سزای دیگری دارد ؟
یوسف پاک ، از خود دفاع کرد و گفت :
او در پی من بود و من هیچ وقت از زلیخا تقاضایی نکردم ، ولی سخن یوسفقبول نشد ، امر ، طبیعی است که مرد ، طالب میباشد و زن مطلوب . ادعای زلیخا برطبق نوامیس طبیعی بود و سخن یوسف بر خلاف ، سر انجام شاهد غیبی گواهی داد وبرائتیوسف ، از این تهمت ثابت گردید .
شاهد غیبی چنین گفت :
اگر پیراهن یوسف از جلو دریده شده ، حق با زلیخاست و یوسف دروغ میگویدو اگر از پشتسر پاره شده ، حق با یوسف است و زلیخا دروغ میگوید .
پیراهن یوسف از پشتسر دریده شده بود .
تهمتبر مریم
مریم بر اثر نفحه الهی به عیسی مسیح آبستن شد . وقتی که او را درد زاییدنگرفت ، به زیر شاخه خشک رختخرمایی پناه برد و با خود میگفت :
ای کاش پیش ازین مرده بودم و از یاد رفته بودم .
مریم از تهمت میترسید و چه کس باور میکرد که مریم بر اثر نفحه الهی آبستنشده است ؟ در این حال نوزاد مقدسش ، زبان باز کرد و مادر را تسلی داد و چنین گفت :
خدا در پایین پایت جویی قرار داده ، تا تن خود را بدان بشویی ، شاخه خشک درخت خرما را تکان بده تا خرمای تازه برای تو بریزد ، هر چه دلت میخواهد بخورو بیاشام و دیدگانت روشن باد; اگر کسی خواستبا تو حرفی بزند ، بگوی : من سخننمیگویم ، چون نذر کردهام ، برای خدای روزه بگیرم . کسان مریم آمدند و مریم رامورد خطاب و عتاب قرار دادند و گفتند :
ای خواهر هارون ! کار عجیبی کردی ، پدرت مرد بدی نبود و مادرت سابقهروسبی گری نداشت .
مریم به فرزند خود اشاره کرد . آنها گفتند :
چگونه میتوان با بچهای که در گهواره میباشد سخن گفت ؟ عیسی به سخن آمدو گفت : من بنده خدایم ، خدایی که به من کتاب داده و مرا به پیغمبری فرستاده است .
تهمتبه فلاسفه
خواجه نصیر الدین طوسی ، فیلسوف بزرگ اسلام ، کسی است که علامه حلی ، دربارهاش میگوید : او دانشمندترین مردم عصر خود در علوم عقلی و نقلی بود .
چنین کسی را به کفر تهمت زدند و کافرش خواندند ، چنان که خود خواجهرحمه اللهمیگوید :
نظام بی نظام ار کافرم خواند چراغ کذب را نبود فروغی مسلمان خوانمش زیرا که نبود سزاوار دروغی جز دروغی.
پور سینا ، فیلسوف بزرگ و استاد فلاسفه جهان را به کفر تهمت زدند .
شیخ الاشراق ، مؤسس فلسفه اشراق و مبتکر بزرگ فلاسفه را به کفر تهمت زدندو محاکمهاش کردند و محکومش کردند و سپس او را کشتند .
بزرگترین فیلسوف الهی بشر ، یعنی ملاصدرا را تهمت زدند و گفتند که اینآخوند ، قائل به وحدت واجب الوجود است; این مرد بزرگ ، پس از مرگ هم موردحمله عدهای قرار گرفته است .
تهمتبه فخر المحققین
محقق عالی مقام و فقیه بزرگ اسلام ، فخر المحققین ، نابغهای که هنوز عمرشبه ده نرسیده بود ، ولی به مرتبه ارجمند اجتهاد رسیده بود; مردی که پدر بزرگوارشعلامه حلی وصیت میکند که نواقص کتابهای علمی او را تکمیل کند و اگر عیبیدارد اصلاح نماید . ناجوانمردان او را به گناهی بزرگ تهمت زدند . گویند که این عالمبزرگ ، پس از شنیدن این بهتان ، عبا را بر سر کشید و گریه کنان از شهر حله ، زادگاهخود ، خارج شد و کسی ندانستبه کدام سوی رفت و کجا منزل گزید و چه وقت ازدنیا رفت و قبر مقدسش در کجاست . [۸۴] .
تهمتبه شهید اول
محمد بن مکی کسی است که اگر فقیهترین فقهای اسلام را بخواهند جستوجوکنند ، حضرتش نخستین کسی است که نامزد این مقام میشود .
این دانشور عالی قدر ، کسی است که در شهر دمشق ، به چهار مذهب اهل سنت ، فتوا میداده است ، در صورتی که رشته تخصصی او فقه شیعه بوده است .
به این فقیه بزرگ تهمت زدند و به کفر و زندقهاش نسبت دادند و گواهانبیایمان ، بدان گواهی دادند . حضرت شهید را دستگیر کردند و پس از آن که یک سال زندانیاش کردند ، به دارش کشیدند و نعش مقدسش را سوزانیدند و خاکسترش رابرباد دادند . تفو بر تو ای چرخ گردان ، تفو !
اگر خواسته باشیم پاکیزگانی که مورد تهمت قرار گرفتهاند بشماریم ، سخن بهدرازا خواهد کشید . چقدر خوب است که دانشمندی در این موضوع کتابی بنویسد وبی گناهان تاریخ را که مورد بحث قرار گرفتهاند ، بشناساند و شرح حالشان را تا اندازهامکان تحقیق کند و بنگارد ، به یقین خدمتی به عالم فضیلت و اخلاق و تربیت نسلمیباشد .
نگارنده در این جا به نمونهای از پیغمبران ، نمونهای از زنان پاک ، نمونهای از فقهاو نمونهای از فلاسفه اشاره کرده است ، شاید کمتر انسان پاکی مورد تهمت قرارنگرفته باشد ، ولی چیزی که هست تهمت دو نوع است :
تهمتی است که کسی باور نمیکند و تهمتی است که مورد قبول ساده لوحان قرار میگیرد; قسم دوم است که روح را میآزارد و شکنجه میدهد .
دو چهره و دو زبان داشتن
سخنی چند از محمد و آل محمدصلی الله علیه وآله
رسول خدا : «یجیء یوم القیامة ذوالوجهین دالعا لسانه فی قفاه و آخر من قدامه یلتهبان نارا حتی یلهبا جسده . ثم یقال له : هذا الذی کان فی الدنیا ذا وجهین و ذا لسانینیعرف بذلک یوم القیامة . » [۸۵].
امام باقرعلیه السلام : «بئس العبد عبد ، یکون ذاوجهین و ذا لسانین یطری اخاه شاهدا ویاکله غائبا . » [۸۶] .
امام باقرعلیه السلام : «بئس العبد عبد ، همزة لمزة ، یقبل بوجه و یدبر بآخر . » [۸۷].
امام صادقعلیه السلام : «من لقی المسلمین بوجهین و لسانین ، جاء یوم القیامة و له لسانانمن نار . » [۸۸] .
زیرکی پنداری
در دنیای امروز ، فضایل ، رفته و رذایل اخلاقی جای آنها را گرفته ، تشخیص صحیح رفته و تشخیص ناصحیح به جایش نشسته است ، چیزهایی نشانهخرد و زیرکی شده و چیزهایی نشانه نادانی و کودنی ، که دو چهرهای و دو زبانیاز آن جمله میباشد .
در این روزگار ، چهرههای گوناگون داشتن نشانه زیرکی و خرد میباشد وبه راستی سخن گفتن ، نشانه ساده لوحی .
مقصود از دو چهره و دو زبان داشتن ، آن است که آن طوری که کسی در حضور میباشد در غیاب نباشد . در حضور سخنی بگوید و در غیاب سخنی ، در جلو رو ، قیافه مهر داشته باشد و در پشتسر قیافه قهر . بدبختانه این صفتشوم در میان ما مسلمانان رواج دارد و کسانی که از تشخیص صحیح دور هستند ، بدین صفت ، آلودهمیباشند و دستی دستی خود را در این سیه چال میاندازند .
کسی که چهرههای رنگا رنگ و زبانهای گوناگون داشته باشد ، دروغ گویی استاحمق و از خدا بی خبر . احمق است چون به منظورش نمیرسد و از دو چهرگی ودو زبانی بر خلاف مقصود نتیجه میگیرد .
او بدین وسیله میخواهد ، دوستی دگران را جلب کرده و از منافع آنبرخوردار شود ، ولی غافل از آن که بدین وسیله دشمنی مردم را برای خویشخریده است . مردم با یکی دو جلسه به دو رنگ بودنش پی میبرند و از ویمتنفر میشوند . از خدا بی خبر است ، چون پیوسته با یکی از زشتترین گناهان ، یعنی دروغ سر و کار دارد و نافرمانی حضرت حق را وسیله موفقیتخود قرارداده است . یا یکی از این دو چهره و از این دو زبانش دروغ استیا هر دو ، یا هر سهیا هر ده .
روز قیامت
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود : روز قیامت ، دو چهره را میآورند ، زبانش از پشتبیرونآمده و زبانی دیگر از پیش رویش ، از هر دو زبان ، آتش ، زبانه میکشد به طوری کهشعله آتش ، تمام پیکرش را فرا میگیرد ، آن گاه او را معرفی میکنند که این کسی استکه در دنیا ، دارای دو چهره و دو زبان بوده است و او در روز قیامت بدین صفت شناخته خواهد شد .
زبان او در پشتسر مردم ، به جز زبان پیش روی بوده است و گفتهاش در حضوربا گفتهاش در غیاب متناقض و متضاد بوده است .
در روز رستاخیز نیز باطنش مجسم میشود و این صفت دو رنگی را که در دنیادیده نمیشد ، در آن روز همه میبینند .
شاید زبان اصلی او در دنیا ، همان زبان پشتسر بوده ، لذا در روایت ، زبان او ، تعبیر شده است ، ولی زبان پیش رویش در این جهان ، زبان عاریتی بوده ، لذا در روایتبه زبانی دیگر تعبیر شده و چون با این دو زبان میخواسته مردم را بمکد و منافعشانرا از کفشان برباید ، آتش همین دو زبان ، تمام پیکرش را فرا میگیرد و میسوزاند .
پیروان رسولصلی الله علیه وآله
کسی که خود را پیرو پیغمبر اسلام میداند ، بایستی از این شیوه زشتبپرهیزد وبه دنیای کفر ، نمونههای تربیتی اسلام را نشان دهد ، ولی هر چه از این راهنماییهایطلایی اسلام از مقام مقدس رسول بیشتر صادر شده ، بدبختانه ما مسلمانان ، کمتراطاعت میکنیم .
ما مسلمانان از تربیتهای عالی اسلام به قدری دور افتادهایم که شاید کمتر کسیدر میان ما اطلاع داشته باشد که دو چهرهای و دو زبانی مورد نکوهش پیغمبر اسلامقرار گرفته است و جانشینان بزرگوارش نیز از زشتی و شومی آن سخن گفتهاند .
آیا روزی خواهد آمد که مسلمانان از دین خود مطلع شوند ؟
آیا میشود که مسلمانان بدانند که چه گوهر گران بهایی در دست دارند ؟
آیا میشود که یک صدم مسلمانان چنین بشوند ؟
آرزو بر جوانان عیب نیست !
در مصر
دوستی میگفت که در مملکت مصر ، مانند عادت است که در حضور ، مطابق میلشما سخن گویند یا همه گفتههای شما را تصدیق کنند ، ولی دمی که از شما دور شدند ، بگویند رفتیم و به او خندیدیم ، شاید مقصود این باشد که مسخرهاش کردیم .
دیگری میگفت : در مصر ، شخصی در حضور من از صحت نظریهای دم میزد ، چون مرا با آن نظریه موافق میدید ، سپس پی بردم که او شدیدترین مخالف آن نظریهمیباشد . مصر و ایران و عراق و هند ندارد ، گمانم آن است که به هر کجا که رویآسمان همین رنگ است .
چیزی که بایستی مورد تعجب قرار گیرد ، این است که چرا ایران چنین است وچرا ایرانیان چنینند ؟
ایرانیان که مفتخرند اسلام را از محل اصلی آن ، یعنی دودمان رسول گرفتهاند ، ایرانیان که ادعا میکنند خلفای دوازده گانه رسول خدا را مطیع و فرمانبرند ، ایرانیانکه از باده مهر محمد و آل او سرمستند ، ایرانیان که هم به قرآن پای بندند و هم به عترتوفا دارند ، نباید چنین باشند ، آنان بایستی پیشرو مکتب سعادت بشر باشند .
دوستان علی و آل علی ، بایستی بکوشند که خود را به تربیت اسلامی بیارایند ، چون علی و آل علی ، بهترین تربیتیافتگان تربیت اسلامی بودهاند .
ایرانیان بدانند که محمد و آل محمد ، از در پیش ستودن و در پشتسر نکوهیدن ، بیزارند . آن بزرگواران به توحید دعوت میکنند . پس ایرانی بایستی یک رنگ و یکدل و یک زبان باشد . دو رنگی با مکتب اهل یتسازگاری ندارد .
دو چهرگی برای پول
وقتی که معاویه ، یزید را ولی عهد خود کرد ، او را در قبهای سرخ فام بنشانید تا مردمش به ولایت عهدی بشناسند و سلام دهند . آنان که میآمدند ، نخستبه معاویه ، سلام خلافت میدادند و سپس به یزید ، سلام ولایت عهدی .
متملقی پس از اجرای این تشریفات به معاویه گفت :
اگر یزید را ولی امر مسلمانان قرار نمیدادی ، حقوق مسلمانان را پایمال کردهبودی ! این مراسم اجرا میشد و احنف بن قیس که از بزرگان دوستان علیعلیه السلام است ، نزد معاویه حاضر بود و خاموش نشسته و چیزی نمیگفت .
معاویه میخواست از احنف در این باره حرفی در آورد ، شاید امضایضمنی نسبتبه ولایت عهدی یزید باشد ، از این رو به احنف گفت : چرا چیزینمیگویی ؟
احنف گفت : چه بگویم ، اگر دروغ باشد از خدا میترسم و اگر راستباشد ، از شما !
هنگامی که احنف از پیش معاویه بیرون آمد ، با همان متملق چاپلوسرو به رو شد . او به احنف گفت :
به خدا سوگند میدانم معاویه و پسرش ، بدترین خلقند ، ولی چه کنم ، درخزینههای پول را قفل زدهاند و کلید قفلها همین است .
احنف گفت :
بس کن ، آدم دو رو پیش خدا آبرو ندارد .
امام باقرعلیه السلام معرفی میکند .
خلیفه پنجم پیغمبر اسلام میگوید : چه بندهای است ، بندهای که دارای دو چهره ودو زبان باشد ، در پیش رو برادرش را میستاید و در پشتسر ، او را میخورد ، یعنیدر غیاب از او بد گویی میکند . در هنگام دیدار ، چهره دوستی و صمیمیت نشانمیدهد ، ولی در پشتسر ، نقاب از رخ بر میدارد و دشمنی و عناد خود را آشکارمیسازد یا به تعبیر امروز در حضور ، ماسک دوستی به رخ میزند و در غیاب ، آن رابرداشته و قیافه حقیقی خود را نشان میدهد .
امام باقرعلیه السلام از این شخص ، مسلمان تعبیر نفرموده ، بلکه از او به بندهتعبیر کرده است . شاید نکته تعبیر این باشد که زشتی این کار با بندگی خداتنافی دارد ، یعنی فطرت بشری از آن بیزار است ، خواه دارنده دو چهره ، مسلمانباشد ، خواه نباشد .
خدای به هر بندهای ، چهرهای داده و زبانی عنایت فرموده ، پس هر کس بایستیفقط با یک چهره رو به رو بشود و با یک زبان سخن گوید ، هیچ آفریدهای حق نداردبا روش آفریدگار خویش به مخالفتبرخیزد و خود را دارای دو چهره یا سه چهرهو چند زبان قرار دهد ، چه بنده بدی است کسی که با خواسته آفرینندهاشمخالفت میکند .
نکته تعبیر
امام باقرعلیه السلام از بدگویی پشتسر به خوردن تعبیر فرموده است .
بد گویی پشتسر ، همان غیبت میباشد . قرآن مقدس ، چنین میگوید :
«ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا; [۸۹].
آیا یکی از شما دوست میدارد که گوشتبرادر مردهاش را بخورد ؟ » .
قرآن بدین وسیله ، زشتی غیبت را نمایان میکند . بد گویی ، ارزش کسی را بردناست و او را سبک و بی مقدار قرار دادن ، پس مانند خوردن گوشت او میباشد . بد گویی در پشتسر ، موقعی است که او نمیتواند از خود دفاع کند ، چون حضورندارد ، پس او همچون مردهای است هر بلایی به سرش بیاوری ، قدرت دفاع ندارد وبر مردهای که قدرت دفاع ندارد ، ظلم کردن ، گناه ناجوان مردانهای است . دو زبانیخود زشت است و دروغ گویی را در پی دارد و گناه شوم سومی را نیز ارمغان میآوردو آن غیبت است که از گناهان بزرگ میباشد .
همزة لمزة
حضرت خلیفه پنجم ، در حدیث دومین ، آن که را در حضور و غیاب ، دارایدوقیافه باشد به «همزة و لمزة وصف میکند .
همزة ، کسی است که در پشتسر ، بسیار بد گویی میکند .
لمزة آن که در پیش رو عیب جویی کند ، با چشم اشارهای میکند و با زبان ، سخن چشم را تثبیت میکند و عیبی را بر ملا میسازد (با این چنین میکند ، با آن هم ، چنان)به هر کس که میرسد مانند عقرب ، نیشی میزند و زهر خود را در کام او فرو میبرد;چنین فردی ، خیانت ذاتی خود را به همه کس نشان میدهد ، با چشم مسخره میکند ، با زبان متلک میگوید ، لبها را لوش میکند ، شاید علت آن که از او به لمزة تعبیرهشده ، اشاره به این باشد که ستودن او در حضور ، ستودن حقیقی نیست ، بلکه استهزاکردن بندگان خداست .
سخنی از امام صادقعلیه السلام
امام ششمعلیه السلام عقاب انسان دو چهره و دو زبان را در قیامت چنین بیان میکند :
آن که با مسلمانان ، با دو چهره و دو زبان ، رو به رو میشود ، روز قیامت که میآیددو زبان از آتش خواهد داشت .
او با دو زبان خود ، میخواسته مردم را بسوزاند ، پروردگار مردم نیز او را با هماندو زبانش میسوزاند; او در این جهان چنین میکرد ، خدایش هم در آن جهان چنانش خواهد کرد .
سخن امام جعفر صادقعلیه السلام برخاسته از سخن جد بزرگوارش وجود مقدس خاتمانبیا میباشد . امام صادق در این حدیثبا مسلمانان ، دو چهره داشتن را نکوهش میکند و امام باقرعلیه السلام در آن حدیثبه «یطری اخاه تعبیر میکند ، چون برادری ویژه مسلمانان است .
شاید نکته تعبیر این باشد که دو چهرهای و دو زبانی ، با مسلمانان که برادریکدگرند ، زشت است و مورد غضب خداست ، چون خدا مسلمانان را دوستمیدارد . مسلمان بایستی همیشه نسبتبه برادر مسلمان با برادری رفتار کند ودو چهره بودن با برادری تنافی دارد .
تظاهر و ریاکاری
کردار دروغ
پیش از این گفته شد که دروغ اختصاص به لفظ ندارد ، بلکه از لوازم حکایت وخبر دادن است ، هر چه که از چیزی حاکی باشد ، اگر حکایتش مطابق حقیقتباشدراست میباشد و اگر بر خلاف حقیقتباشد دروغ خواهد بود .
آری ، به اصطلاح علمی ، صدق و کذب ، از خواص خبر است ، نه از خواص خبرلفظی . ابر بهاری از آمدن باران خبر میدهد ، اگر باران نیامد ، آن ابر دروغ گو میباشد . سرخی رخ را نشانی طرب پنداشتهاند ، ولی این شاعر تکذیب میکند :
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام .
خون دل ، عکس برون میدهد از رخسارم .
در مثل است که صورتش را با سیلی ، سرخ نگه داشته است . رفتار و کردار هر کساز روحیات او خبر میدهد ، اگر این خبر راستباشد ، کردارش به راستی موصوف میشود ، اگر بر خلاف حقیقتباشد ، کردار او دروغ خواهد بود .
کردار نیک
نیکو کاری از جوانمردی بر میخیزد . نیکو کار آن است که انتظار پاداش از خلقنداشته باشد . کسی که به جامعهای خدمت کند ، به قصد آن که ، سوار آن جامعه بشود ، نمیتوان نیکوکار و جوانمردش گفت; رفتار او را بایستی تجارت نامید نه کردارنیک ، خودپسندی وادارش کرده که رفتار خود را کردار نیک پندارد .
کردار وقتی نیکو میشود که فقط برای خدا باشد و از خلق ، انتظاری در پیشنباشد . اگر انتظار تعریف و ستایش یا تشکر و قدردانی در آن باشد ، حقیقتا نیکوکارینخواهد بود .
عدهای هم که از نظر ناراحتی وجدان به کسی نیکی میکنند ، میتوان نیکو کارشاننام نهاد . بشر دوستان فرنگ از این دسته شمرده میشوند ، البته اگر بشر دوستی درفرنگ پیدا شود و اگر هم پیدا شود ، برای خود غربیان خواهد بود ، زیرا اگر بگویمآنچه بشر دوستی در آسیا و افریقا از فرنگیان دیده شده ، دامی برای استعمار و مکیدنو سواری گرفتن بوده ، راه خیلی دوری نرفتهام .
عوام فریبی
بسیاری از مردم برای فریفتن دگران و ساده لوحان بهخوبی و پاکی وخدمتگزاری تظاهر میکنند ، اینان ریاکارند و عوامفریب ، نه نیکوکار و خدمتگزار .
همانطور که رشتههای زندگی مختلف است و هر کس طالب موفقیت دررشتهای به خصوص است ، عوامفریبیها هم نیز مختلف و گوناگون است و برایهر یک از رشتههای اختصاصی زندگی نوعی عوامفریبی بهکار میرود :
کسی که خواسته باشد ، زاهد و عابدش بدانند ، به زهد و عبادت تظاهر میکند .
سیاستمداران دروغگو به وطنپرستی تظاهر میکنند . آخوند و مرشد به آن چه مریدهارا گول بزند ، تظاهر میکنند . عوامفریبی با مقدسات ، بازیکردن است . تظاهر ، کلاه سرمردم گذاشتن است . ریا کاری برای خدای بزرگ ، شریک قرار دادن است ، چنین کسیمورد بغض خدای و رسول است و وجدان بشری از آن ، متنفر و بیزار .
خرد ، اینگونه رفتار را حیلهگری و نیرنگبازی میداند و بسیار زشتشمیشمارد و از نظری ، آن را از کلاه گذاری و دزدی ، بدتر میداند ، زیرا دزد وکلاه گذار ، مال مردم را میبرد ، در صورتی که صاحب مال ، بی کار نخواهد نشست ودر پی پس گرفتن مال خود خواهد شد ، ولی ریا کاری و تظاهر ، نه تنها مال مردم بردناست ، بلکه عواطف افراد را ربودن است .
عاطفه کسی که ربوده شد ، همه چیز او ربوده شده است ، مالش ربوده شده ، کوشش و فعالیتش ربوده شده ، بلکه تمام هستی اش ربوده شده است . این خودبزرگترین نیرنگ است که کسی مردم را جوری گول بزند و بفریبد که گران بهاترینچیز خود را در طبق اخلاص بنهند و به طور رایگان تقدیمش کنند .
تظاهرها
کسی که خود را فاقد شخصیت میداند ، گمان میکند که میتواند بهوسیلهتظاهرهای دروغین ، اثبات شخصیت کند . چنین کسی اگر در محیط فضل و دانشباشد ، تظاهر به علم میکند و میپندارد که میتواند از خودش یک شخصیت علمیبتراشد و اگر در محیط اشرافی و خانوادگی و ثروت باشد ، به اشرافیت و ثروت تظاهرمیکند تا نقطهای را که برای خویش ضعفی میپندارد ، جبران کند .
متظاهری دروغ گو برای پدران خویش ، شخصیت پنداری میتراشد . پدر او درزمان حیات ، فردی عادی بوده ، ولی پس از مرگ ، فرزند دروغ گویش او را شخصیتی برجسته معرفی میکند .
پدران کسانی که به شخصیتخانوادگی تظاهر میکنند ، بیشتر پس از مرگ بهمقامات عالیه دنیایی میرسند و وقتی که گوشت و پوستشان خاک شده و خوراک گورشدهاند ، حتی آثار علمی پیدا میکنند و دارای تالیفاتی میشوند و کتاب خانهای معتبرو پر ارزش از خود به یادگار میگذارند ! کسانی در کارهای خیر و موضوعات دینیتظاهر میکنند و خود را خیر و دیندار به جامعه معرفی کرده تا در نتیجه به مقاصد پلیدخود برسند .
اهل تظاهر ، گمان میکنند که مردم را گول میزنند در صورتی که خود راگول میزنند ، نه مردم را . متظاهر در عین پر رویی بسیار کودن و احمق است ، به نظرهای حقارت باری که به او میشود پی نمیبرد ، لبخندهای سخریه را تشخیصنمیدهد ، ستایشهای استهزایی که از او میشود نمیفهمد یا از پر رویی و وقاحتبهروی مبارک نمیآورد .
توضیح لازم
چون در این جا مقداری از نمونههای ریا کاری و عوام فریبی ، نام برده میشود ، نویسنده ، خود را ناگزیر از ذکر چند نکته میداند :
1 . مقصود از ذکر این نمونهها ، راهنمایی و تهذیب خویشتن است ، نه ایجادسوءظن به خلق آدم حسابی بایستی از این گونه رفتار بپرهیزد تا مبادا در صف ریاکاران و عوام فریبان قرار گیرد . گاهی ممکن است که خود پسندی و کثرت تلقین ، مطلب را بر خود ریا کار مشتبه سازد و او خود را انسان وارسته و پیراسته بداند .
2 . این گونه رفتارها را اگر در کسی دیدید به زودی گول نخورید و آن را نشانه فضیلت و بزرگواری ندانید و فورا دست از شخصیتخود نکشید و تسلیم او نشوید .
این کارها دو پهلو است ، ممکن است که از روی حقیقتباشد ، پس دارندهاش بزرگوار و با فضیلت و شریف و ارجمند خواهد بود و شاید که ریا کاری باشد ، پسدارندهاش بی فضیلت و حقه باز و عوام فریب و مبغوض خدا خواهد بود .
3 . از طرفی نیز ، تا چنین خلق و خویی از کسی دیده شد ، به زودی حمل برریاکاری و عوام فریبی نکنید ، باشد که رفتاری بزرگوارانه بوده و صاحبش انسانی باحقیقت و پاکیزه باشد .
یکی از دامهای ریا کار
عوام فریب ریا کار ، گاه پیکر خود را دام برای شکار ساده لوحان قرار میدهد : کم میخورد و کم میخوابد ، بد میخورد و بد میخوابد ، خود را لاغر و زرد جلوه میدهد که چنین پندارند که او بر اثر زهد و ترک زخارف دنیا از لذایذ زندگیدست کشیده و دنیا و مافیها را طلاق گفته است . یکی از دوستان میگفت :
شبی در کرمانشاه به افطاری میهمان بودیم . ریا کاری در آن جا بود ، به جز نان ودوغ چیزی نخورد . این ریا کار نیرنگ باز ، خواست صاحب خانه و میهمانان رامرید کند و دور نیست که فی الجمله به قصد رسیده باشد .
ساده لوحان که گرفتار سوء ظن به خلق هستند و کمتر به کسی حسن نیتنشان میدهند ، بیشتر به مردم ریا کار گرفتار میشوند ، شاید عکس العملسوء ظنشان این باشد .
ساده لوحی را سراغ دارم که در شب عید فطر ، ریا کاری را به خانه دعوت میکند ، او نمیپذیرد . ساده لوح سوء ظنی ، اصرار میکند . ریا کار میگوید : شب عید فطر استو بایستی کارهایی را انجام بدهم ، از این رو از آمدن معذورم . ساده لوح میگوید : هرکاری دارید در منزل بنده انجام دهید . سر انجام بر اثر اصرار ، تقاضا پذیرفته میشود وریا کار دعوت را میپذیرد ، مشروط بر آن که اتاقی جداگانه و خلوت ، تحت اختیارشبگذارند . بر سر سفره افطار کمی غذا میخورد و سپس خلوت نشین میشود تا نمازهزار قل هو الله را در شب عید فطر بخواند .
صاحب خانه نیز بدین فکر میشود که خود نیز این نماز را انجام دهد ، ولی پس ازصد قل هو الله خواندن ، خسته میشود و نماز را سلام میدهد . با خود میاندیشد کهسری به میهمان بزند و از حالش آگاه شود . به سوی خلوتگاه او میرود و آهسته پردهرا بالا میزند میبیند که به نماز مشغول است و سر تا پا خضوع است و گاهگاه قطرهاشکی از دیدگانش سرازیر میشود و بر صورت نورانی اش میغلتد ، از خستگی وکوفتگی در او اثری نمیبیند .
ساعتی دیگر میرود و همان حالت را میبیند . در آن شب این کار را چندین بارتکرار میکند و همان حال را در میهمان میبیند . خواننده عزیز بایستی پی ببرد که ایننماز طولانی میهمان با این حال ، چه اثری در مغز میزبان میگذارد .
پس از ساعتهایی نماز تمام میشود و عابد ریایی ، صد در صد به منظور خویش میرسد ، ولی پس از چندی رسوا میگردد . ساده لوح سوء ظنی را کسی به خانه میبردو میهمان ریا کارش را نیز دعوت میکند و از او میخواهد که داستان شب عید فطر ومرید کردن آن مرد را نقل کند .
ریا کار که از بودن مرید در اتاق دیگر بی اطلاع بوده و غافل از آن که وی او رامیبیند و سخنش را میشنود ، به نقل داستان خود میپردازد و شاید در سخنانش لفظخرش کردم را نیز میآورد . رفتار میزبان دوم پسندیده نیست ، زیرا رسوا کردن خلقخدا گناهی شوم میباشد . سوء ظن میزبان نخستین بیجا و ریا کاری میهمان زشت ورسوا کردن میزبان دوم ، میهمان را پلیدی است .
گریه نیز یکی از دامهای عوام فریبان است . گویند که اشک ، دام تمساح است . مردریا به دروغ از خوف خدا میگرید ، در راه دوستی اولیای خدا میگرید ، برای مصائباهل بیت میگرید ، برای مملکت و وطن میگرید ، بر سرجنازه کسان میگرید ، در نمازمیگرید ، در منبر میگرید ، در خلوت میگرید و در جلوت میگرید .
پیشانی نیز یکی از دامهای ریاست . بر پیشانی پینه ، بسته میشود تا نشانهسجدههای بسیار وطولانی باشد . نمازهای مستحبی و تهجدهای شبانه در برابر انظار ، یکی از دامهای ریاست ، به ویژه اگر استمرار پیدا کند . عبادتهای مستحبی را درحرمهای مطهر و مساجد عمومی به طور استمرار و همیشگی انجام دادن ، کار دشواری است .
خیلی بعید است که شیطان در آن راهی پیدا نکند . خوشا بر احوالکسانی که جز خدا چیزی در قلبشان راه ندارد .
گاه ریا کار روشی دیگر پیش میگیرد : هنگام راه رفتن سر را به زیر میاندازد و درمحافل ، بسیار آهسته سخن میگوید و یا لبها را میجنباند تا دائم الذکر معرفی شودو یا در گفتارش ، پیوسته از گذشتگان و بزرگان سلف سخن میگوید و یا برای دینبرای کشور ، برای تک تک افراد غصه خوری میکند ، زیرا اگر شنوندگان از دوستان اوباشند و اگر شنوندگان ، غصه خوریهای او و اظهار عاطفههای او را به آن اشخاصبرسانند ، او بیشتر میتواند آنان را به دوستی خود جلب کند .
علامتهای ریاکار
امیر المؤمنینعلیه السلام برای ریا کار سه علامت میگوید :
1 . در پیش مردم با نشاط است; .
2 . در تنهایی پژمرده و بی حال; .
3 . دوست میدارد که همه ، کارهایش را بستایند . [۹۰] .
علت آن که ریا کار ، نزد مردم با نشاط است و در تنهایی پژمرده ، آن است کههدف او جلب پیرو و طرفدار است . نزد مردم ، موقعیتبرای جلب مرید آمادهاست ، ولی در تنهایی چنین موقعیتی نیست و از محبوب خود دور است; تا کسی او راببیند ، به فعالیت ، مشغول میشود و دام گستری آغاز میکند ، ولی هنگامی که تنها ماندفعالیت را کنار میگذارد .
ریا کار برای خدا کاری انجام نمیدهد و عبادت در تنهایی را کار لغو و بیهودهمیداند . لذت عبادت در تنهایی از آن کسانی است که فقط برای خدا عبادت میکنند .
ریا کار خوش دارد که مردم او را بستایند ، چون هدف او همین میباشد و بس !
مقصود او خدا نیست ، عبادت نیست ، نیکو کاری نیست ، خدمتبه خلق نیست ، از این رو از ناشناسی میگریزد و در پی شناسایی میدود .
گاه به خلوت نشینی ، به عزلت ، به کنارهگیری ، علاقه نشان میدهد ، این خود ، دام دیگری است که برای صید میگسترد .
با دست ، پس میزند با پا جلو میکشد ، از دنیا میبرد تا بدان برسد ، درست به مانند درندگان که برای جهیدن به سوی شکار ، چند قدمی بهعقب میروند . بسیاری ازمردم ، وقتی به کسی کمکی میکنند یا پولی میدهند ، آن را جوری انجام میدهندکه دگران بفهمند و اگر کسی نفهمید ، خودشان نقل میکنند ، و شاید بیشترنیکیهایی که از کسانی در میان مردم منتشر است ، از نقل خود آنها سر چشمه گرفتهباشد .
ریا کار در قیامت
امام جعفر صادقعلیه السلام فرمود : روز قیامت ، کسی را میآورند که در دنیا نمازمیخوانده . عرض میکند : پروردگارا ، من برای خاطر تو نماز میخواندم . به اومیگویند : تو در دنیا نماز میخواندی تا بگویند چقدر نماز میخواند . آن گاه از طرفخدا امر میشود که او را به جهنم ببرند . دیگری را میآورند که قرآن را یاد گرفته ، میگوید : پروردگارا ، برای خاطر تو قرآن را یاد گرفتم . گفته میشود : تو قرآن رایاد گرفتی ، تا بگویند چقدر خوب قرآن میخواند . آن گاه امر میشود که ببریدشبه جهنم .
سومی را میآورند که در دنیا جهاد کرده است . میگوید : پروردگارا ، برای خاطرتو جهاد کردم . گفته میشود : تو چنان کردی تا بگویند چقدر شجاع و دلیر است .
ببریداو را به جهنم . چهارمی را میآورند که مالش را در نیکو کاری خرج کرده . میگوید : پروردگارا ، مال خود را برای خاطر تو صرف کردم . گفته میشود : تو نیکو کاری کردیکه بگویند چقدر جوانمرد است . او را به جهنم ببرید .
کارهای خوب را نابود میکند
حضرت امام محمد باقرعلیه السلام میفرماید : کار نیک را نگه داشتن از انجام دادنشدشوارتر است . پرسیده شد : نگهداری کار نیک چگونه میباشد ؟ فرمود :
مردی کهنیکی کند ، آن را نهانی مینویسند ، وقتی که بگوید ، پاکش میکنند و آشکارشمینویسند; باز که بگوید ، پاک میکنند و ریایی اش مینویسند .
به زبان آوردن نیکو کاریهایی که انجام شده ، اثر و بهای آنها را میبرد ، به ویژهاگر ذکر آنها یکی دو بار تکرار شود . تکرار نقل نیکی ، نه تنها پاداش آن را پیش خدای میبرد ، بلکه در زمره ریا کاری و کار زشتش قرار میدهد ، در نتیجه زیانی که برای آنکرده ، بی سود میشود و رنجی که در انجام دادن آن کشیده ، بی گنج میگردد .
آن که به کسی خدمتی کند ، نبایستی بر زبان آورد ، بلکه باید فراموشش کند واز خاطرش محو سازد تا پیش خدای بزرگ محو نشود ، در این صورت ، نیکی اوبرای همیشه باقی میماند و خدا پاداشی به وی خواهد داد که تصور آن در مغزشنگنجد .
چقدر بدبخت است کسی که خدمتی میکند و سپس آن را نقل میکند و منت میگذارد ، هم ارزش خدمت او نزد خدا میرود و هم کسی که خدمت به او شدهافسرده میگردد و از فکر جبران ، منصرف میشود . مردم هم به چنین شخصی کهنیکی خود را بگوید ، چندان علاقهای نشان نمیدهند ، بلکه از دیدارش دوری میجویند ، مگر مجبور باشند . شاید علت آن که نگهداری کار نیک از انجام دادنشدشوارتر است ، آن باشد که انجام دادن آن فقط یک بار میباشد ، ولی از ذکر آنخود داری کردن همیشه است .
غریزه فطری در موقع انجام دادن نیکی همراهی میکند ، ولی وقتخود داری کردن مخالفت مینماید ، پس خود داری کردن از ذکر نیکی ، جهاد با نفس ومبارزه با خود پسندی میباشد . جهاد با خود خواهی و کوبیدن شیطان نفس ، بسیاردشوار است ، ولی از طرفی چقدر زیبا و پسندیده و نزد خدا محبوب است .
شرک ریاکار
عبادت ویژه ذات مقدس حق است . هیچ موجودی به جز آن ذات پاک ، شایستگی پرستش و بندگی ندارد . غیر خدا را عبادت کردن ، برای حضرتش شریک قرار دادناست و عبادت را از محل اصلی به جای دیگر منتقل کردن .
معبود ریا کاران ، مردم میباشند و بس . آنان از عبادت خدای صرف نظر کرده و بهعبادت خلق پرداختهاند . آنان خدا پرست نیستند ، بلکه بشر پرست میباشند .
آنانبنده خلقند ، نه بنده خدا ، بلکه در حقیقتبنده شیطانند ، چون شیطان آنها را بهریا کاری واداشته است .
حضرت امام صادقعلیه السلام در تفسیر آیه کریمه «فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملاصالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا» [۹۱] .
چنین میفرماید :
کسی عبادتی را انجام دهد ، ولی نه برای خدا ، بلکه برای آن که مردم بدانند وتعریفش کنند ، چنین کسی برای خدا شریک قائل شده است .
ریشه تظاهر و ریا
ریا از فاقد کمالات بودن ، ریشه میگیرد . فاقد تقوا به تقوا تظاهر میکند و فاقددانش به دانش . کسی که عقیده به توحید در وی ضعیف باشد و به قدرت و رزاقیتخدای بزرگ درست پی نبرده باشد ، اهل تظاهر و ریا میشود . دانشمند نیازی بهتظاهر به دانش ندارد (شاخ گل هر جا که میروید گل است) .
کسی که دارای تقوا و فضیلتباشد ، نمیتواند تقوا و فضیلت را نهان کند (مشکهر جا که باشد ، آن جا را معطر میسازد) .
ریا کار ، اگر ایمان کامل داشته باشد میداند که ریا برای جلب مردم سودمندنخواهد بود . آن چه خدای خواسته به او میرسد و اگر خدای نخواهد ، تمامی آن چهاو رشته است پنبه خواهد شد ، بلکه ریا رسوا و مفتضحش خواهد ساخت ، در نتیجه ، محرومیتها کشیده و از ملک زرق و ریا دستخالی باز گشته ، بلکه بار رسوایی دنیاو حرمان از بهشتخدای را در آخرت ، بر دوش گرفته ، مراجعت کرده است .
نمونههایی از خلاف حقیقت
تصوف ملامتی
منطق ملامتی درست در برابر منطق ریا کاری قرار دارد . ریا کار میکوشد که بهمردم نزدیک شود ، ولی ملامتی میکوشد که از مردم دور شود . ریا کار در پی مردممیدود و آنها را میپرستد ، ملامتی از مردم میگریزد و به آنها لگد میزند . آن ، دوستی خلق را میخواهد و این دشمنی خلق را میجوید .
درویش ملامتی ، مینمایاند که مرتکب کارهای زشت میشود ، در صورتی کهواقعا از آن کارها پاکیزه و مبرا میباشد . او تظاهر میکند که شراب میخورد ، ولی شراب خوار نیست . او تظاهر به گناه میکند ، ولی گناه کار نیست . او رفتاری میکند کهمردم در بارهاش عقیده بد پیدا کنند ، مینمایاند که روزه رمضان میخورد ، ولی درواقع روزه خوار نیست .
شیخ تارک الصلاة
کسی میگفت : یکی از طلاب حوزه علمیه مشهد مشهور بود که تارک الصلاةاست ، لذا در میان طلاب ، بسیار بسیار منفور شده بود ، بلکه منفوریت او از میان طلابتجاوز کرده بود و به دگران رسیده بود . همه از وی بد میگفتند و مورد اشمئزازعمومی قرار گرفته بود .
بعد از چندین شبی در جایی با او میهمان بودیم ، پس از صرف شام به علتیمیهمانان همان جا ماندند و خوابیدند و نتوانستند به خانههای خود بروند .
هنگامی که چراغ خاموش شد و همگی به خواب رفتند ، من هنوز بیدار بودم وخوابم نبرده بود ، ناگهان صدای ریزش قطرات آب را شنیدم . سر از لحاف بیرون کردهتا ببینم از کجاست ، دیدم صدا از گوشه اتاق است . دقت کردم ، دیدم شیخ تارک الصلاةبه وضو گرفتن مشغول است ، بسیار تعجب کردم ولی دم نزدم .
شیخ وضو گرفت و به عبادت برخاست . تا صبح اشتغال به تهجد و عبادت داشت . در دل شب ، حال خوشی داشت . من عبادت او و حال او را بدون آن که خودش ملتفت شود ، مینگریستم . هنگامی که سپیده صبح زد ، شیخ اذانی بگفت و نماز صبح را به جاآورد و سپس بخوابید . نزدیک طلوع آفتاب بود که رفقا از خواب برخاستند و آمادهبرای خواندن نماز صبح گشتند . به یکدیگر میگفتند : شیخ را بیدار کنیم نماز بخواند . یکی فحشی به شیخ داد و گفت : ولش کنید . بالاخره شیخ را بیدار کردند .
شیخبرخاست و گفت : میروم در مدرسه نماز میخوانم و از خانه بیرون شد ، در صورتیکه چند دقیقهای بیشتر به طلوع آفتاب نمانده بود و شیخ قبل از طلوع آفتاب بهمدرسه نمیرسید و این نکته بر همه روشن بود . رفقا از شیخ به بد گویی مشغول شدندو از او ابراز انزجار میکردند . من به آنان چیزی نگفتم تا شیخ را ببینم . نزدیک ظهر ، شیخ را در صحن مطهر امام رضاعلیه السلام دیدم . به او گفتم : شیخ این چه بازی است ؟ ! چراچنین میکنی ؟ ! گفت : مگر چه شده ؟ گفتم : من دیشب بیدار بودم و هر چه کردی دیدم . اشک از دیدگان شیخ جاری شد و دانست که سرش فاش شده است . اشارهای به قبرمقدس امام هشتمعلیه السلام کرد و مرا به آن حضرت سوگند داد که تا او زنده است ، داستانشرا برای کسی ذکر نکنم . چیزی نگذشت که از دنیا رفت و مردمش همچنان او راتارکالصلاة میپنداشتند !
راه کج
ملامتی بودن ، هر چند اخلاص در عمل را نشان میدهد و کاشف از صفاتبرجستهای است ، ولی از نظر دین و عقل ، پسندیده نیست . نخست آن که دروغ عملیاست و ناپسندی دروغ پیش خرد ثابت است ، اضافه بر این ، خلق را مورد اعتنا قرارندادن و آنان را مانند حیوانات پنداشتن ، یک جور خود خواهی و تحقیر بشر است .
ظاهر بد را اسلام نمیپسندد . قرآن میگوید : هم ظاهر بایستی خوب باشد و همباطن . در کشور اسلامی بایستی شعائر دین محفوظ باشد و گرنه با کشور کفر تفاوتیندارد . مسلمان بایستی در رفتار و گفتارش ، از کافر ممتاز باشد . اگر نظریه ملامتیرواج پیدا کند ، ارتکاب گناه به طور علنی روا میباشد ، زیرا میان این دو تفاوتی نیستو گناه کارها ادعای ملامتی بودن خواهند کرد ، پس بازرسی ویژه برای هر فردی لازماست تا معلوم شود که او حقیقتا مرتکب گناه استیا ملامتی میباشد و کشف سرملامتی ، بر خلاف نظریه او میباشد .
در اسلام ریا کاری زشت است ، ولی ملامت کاری هم ناپسند میباشد . عباداتیاست که بایستی به طور آشکار ، آورده شود . نماز جماعت ، حجخانه خدا ، جهاد در راهحق ، زیارت رسول اکرم و ائمه اطهار و مانند اینها و واجبات و مستحبات بسیاریاست که شایسته استبه طور آشکار در پیش دیدگان مردم انجام شود .
در برابر اینها ، عبادات و نیکو کاریهایی است که بایستی در نهان و سری انجامگردد . نماز شب زیباست که سری انجام گردد . کمک و اعانه مستمندان ، به ویژه آنان کههیچ گونه سؤال نمیکنند ، شایسته است که در نهان باشد . امام سجادعلیه السلام میگوید :
«ان صدقة السر تطفئ غضب الرب; [۹۲] .
نیکو کاری پنهانی آتش غضب پرورگار را خاموش میکند . »
قرآن ، به هر دو کار دعوت میکند :
«الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سرا و علانیة فلهم اجرهم عند ربهمولاخوف علیهم و لا هم یحزنون; [۹۳] .
کسانی که در شب و روز ، آشکارا و نهان ، مال خود را در راه خدا صرف میکنند ، پاداشآنها نزد پروردگارشان میباشد ، نه ترس و بیمی بر آنهاست و نه محزون خواهند شد . »
اسلام ، عمران و آبادی دنیا و آخرت را میخواهد ، آبادی دنیا تحققپذیر نیست ، مگر به وسیله نیکو کاریهای آشکار . مسلمان ، بایستی ظاهر و باطنش هر دو زیباباشد . ریا کار باطن زیبا را از دست میدهد و ملامتی ، ظاهر زیبا را . ریا کار روشیسخریه آمیز پیش میگیرد . ملامتی ادب را در محضر حق ، مراعات نمیکند .
جهان سرتا سرش محضر حق میباشد . مسلمان بایستی با دو چشم نگاه کند . ریایی چشم راست ندارد و ملامتی چشم چپ .
تدلیس
تدلیس ، فاقد را واجد ، وا نمود کردن است . بر سر کچل ، زلف مصنوعیمیگذارند ، تا مو دار نشان داده شود . چالههای آبله صورت را پر میکنند ، تا عروس درنظر داماد ، آبله رو دیده نشود . خانه را سفید کاری میکنند و سر و صورتی به آنمیدهند تا مشتری گیر گردد . سیبهای درشت را در روی جعبه مینهند و سیبهایریز را زیر .
دانههای درشت زغال را رو میگذارند و هر چه بخواهند در ته جوال جایمیدهند .
مریمی پست را آب طلا میدهند تا به جای مریمی عالی قالب بزنند . کیلومترشمار اتوموبیل را عوض میکنند تا کهنگی اتوموبیل معلوم نشود و کار کردگی آن رامشتری نداند .
تدلیس خیانت است ، تقلب است ، کلاه برداری است ، دروغ عملی است ، پیغمبر اسلام از آن بیزار است و مسلمان بایستی از این کار زشتبپرهیزد .
نجش
نجش (بر وزن بخش) آن است که کسی تصمیم به خریدن متاعی را ندارد ، ولیبهای آن را به عنوان خرید ، بالا میبرد تا دگری آن را گرانتر بخرد . نجش ، یکی از نمونههای خلاف حقیقت میباشد . نجش دروغ در گفتار میباشد و دروغ در کردار .
این کار در میان سمسارهای قدیم معمول بوده ، چنان که در حراجها نیز معمولمیباشد . در فقه اسلام این کار را «نجش اصطلاح کردهاند . به خاطر دارم که فقهاتصریح به حرمت آن میکنند . زشتی نجش ، اختصاص به وقتی که فروشنده ، توطئهکرده باشد ندارد ، بلکه بدون توطئه با فروشنده نیز زشت و قبیح است .
در مجالسی که امروز به عنوان مزایده تشکیل میشود ، گاهی این روش پلید به کاربرده میشود . این دسته مردم ، از خدای بزرگ شرم نمیکنند ، اینان به ندای وجدان ، پاسخ نمیدهند و شاید هم این کار کثیف را زیرکی و خرد بدانند !
کمفروشی
کم فروشی ، یکی دیگر از مصادیق خلاف حقیقت است . کم فروشی ، جنسی را بهاندازه معینی فروختن و در وقت تحویل ، از آن اندازه ، کمتر تحویل دادن و به هماناندازه حساب کردن است .
گاه ممکن است در ترازو تصرفی بشود ، به طوری که جنس را در وقتسنجش ازمقدار واقعی بیشتر نشان بدهد و شاید هم که سنگ کمتر را به جای سنگ بیشتربگذارند . کم فروشی از قبیل دزدی و خیانت و از دروغهای عملی است .
غش
غش را به اصطلاح بازار امروز ، بایستی تقلب در جنس نامید که بدبختانه درروزگار ما رواج بسیار دارد . غش ، آمیختن جنس عالی استبا جنسی که همقدر درقیمتبا آن نیست ، آن گاه مجموع را به نام آن جنس خالص عالی و به همان قیمتفروختن .
آب در شیر کردن و به نام شیر خالص فروختن ، غش است . طلا را با مس مخلوط کردن و به نام زر ناب فروختن ، غش است .
وقتی یکی از دوستان صورتی داد که در آن ، تقلبهایی که در اجناس میشود ، نوشته شده بود . صورت عجیبی بود که نقلش در این جا ، چندان پسندیده نیست . به طور کلی در هر صنفی از اصناف بازار ، مردمانی نادرست پیدا میشوند وتقلبهایی ویژه متاع خود دارند ، تقلبهایی که به تعبیر عامیانه ، عقل جن بداننمیرسد .
دین مقدس ما ، دین راستی و درستی است . کسی که خود را پیرو این دین میداند ، بایستی از این نادرستیها بر کنار باشد و خود را به این ناپاکیها آلوده نکند .
خلاف قرار داد
از دروغهای عملی بسیار زشتی که بسیار در این کشور معمول شده است ، عملنکردن بر طبق قرار دادی است که دو طرف با آن موافقت کردهاند . کنتراتچیها ، شرکتها ، مؤسسات دیگر ، قرار دادهایی را بر طبق شرایطی میبندند ، ولی بدان پایبند نیستند; در موقع تحویل ، دیده میشود که به بسیاری از شرایط عمل نکردهاند .
آیا این نادرستی در پیمان هم از ارمغانهای فرنگ است ؟
آیا بر اثر نادرستی و خیانتی است که در این مملکتحکومت میکند ؟ آیا از رشوهخواری تحویل گیران ، سرچشمه میگیرد ؟ آیا تکیه گاه کنتراتچی نادرست در موقعتحویل ، پول استیا زور ؟
به خدا قسم اگر دستورات طلایی اسلام در جهان اجرا میشد ، گلستان و بهشتآسایش میگردید . آیا این آرزو به گور برده خواهد شد ؟
تظاهرهای اداری
کارمندی از کارمندان دولتبه کثرت کار تظاهر میکند ، پروندههای بیشماری گرداگرد میز خود میچیند و در مقابل ، کارمندان دیگر به کمی کار تظاهر میکنند . دراین اخلاق ، میان ترس از اداره و اعضا تفاوتی نیست . تظاهر به کثرت کار ، در میانطبقات دیگر هم ، گاه به گاه پیدا میشود . خصوصیاتی اخلاقی که در کارمندان دولتیافت میشود ، از نمونههای روحیات همین ملت است ، آنان هم از افراد همین ملتمیباشند; از این رو ، معتقدم که کسانی که دم از رهبری و اصلاح میزنند ، بایستیاصلاحات را از افراد ملتشروع کنند . ملت که درستشد ، دولت درستخواهد شد . دولتیان مانند پرهای کاهی هستند که به روی سیل قرار دارند ، آنان قدرت مقاومت دربرابر سیل را ندارند ، بلکه هر کجا که سیل میرود آنها هم با سیل میروند ، آنها فقطمیکوشند که خود را روی سیل نگاه دارند .
خود نمایی دروغین
خود خواهی شدید ، انسان را وادار به خود نمایی میکند . خود نمایی اگر به راست ممکن نشد ، به وسیله دروغ انجام میگیرد . خود نما مانند زن فاحشهای است کهبهوسیله آراستن خویش ، در پی مشتری میگردد و پیوسته در این فکر است که نادانیرا به دام بیندازد . خود نمایی در میان تمام طبقات موجود است و هر کسی به نوعیخود نمایی میکند : یکی به وسیله داشتن اتومبیل خود نمایی میکند ، یکی با لباس ویکی با خانه مجلل و یکی از راههای دیگر و به طور کلی هر کسی این خیال باطل خودرا به وسیلهای جامه عمل میپوشاند . خود نما گاهی پارچه گران بهایی یا چیز دیگریرا که از لحاظ قیمت قابل توجه است ، در حضور جمعی لگد مال یا پاره میکند تانشان دهد که در نظرش ارزشی ندارند .
پیرانی به جوانی تظاهر میکنند . جوانانی به پیری . ثروتمندانی به فقرتظاهر میکنند ، و فقیرانی به ثروت . بیشتر ثروتمندانی که به فقر تظاهر میکنند ، باشهرهای کوچک و محیطهای محدود سر و کار دارند; تظاهر آنها از این نظر استکه کسی به آنها چشم نزند ، یا خویشان و دوستان ، توقعی از آنها نداشته باشند ، اینانگاه لباس پاره یا کم قیمت میپوشند و در خانه خراب زندگی میکنند و به چیزهایی کهعلامت ثروت است نزدیک نمیشوند . ثروتمندان پست فطرت ، آنان هستند کهتظاهر به فقر میکنند تا از کمک و اعانه دگران بهرهمند شوند ، اینان از لحاظ مال گدانیستند ، ولی گدایی میکنند ، چون سرشت آنها با گدایی و پست فطرتی آمیخته شدهاست .
دستهای به اروپایی گری خود نمایی میکنند . دستهای به زندگی سبک قدیم وباستانی و عتیقه داری تظاهر میکنند . اینها یا دروغ در گفتار استیا رفتار یا هر دو .
کسی که کتابخانه پر ارزشی دارد ، شنیدم از این که کسی او را ثروتمند بداندناراحت میشده و میگفته که من این کتاب خانه را به وسیله قند تهیه کردهام . ازکودکی که به من چایی با قند میدادند چایی را تلخ میخوردم و حبههای قند را جمعمیکردم ، وقتی که به وزن قابل توجهی میرسید ، میفروختم و پولش را کتابمیخریدم و گاه میگفت که این کتابخانه ، خانوادگی و اجدادی است که به میراث بهمن رسیده است !
تبلیغات
یکی از ارمغانهایی که اخیرا از فرنگستان به ایران آمده است ، تبلیغاتی است کهبرای فروش کالا میکنند . تبلیغات هر چند بی اثر نیست ، ولی قسمتی از آن ، بسیار کار زشتی است و آن تبلیغی است که به یکی از دو وسیله محقق میشود : یکی مردم راگول زدن ، دیگر به مردم ، دروغ گفتن . آیا ثروتی که به یکی از این دو راه به دستمیآید ، مشروع است ؟ آیا این کار ، تجارت استیا کلاه برداری ؟
منظور از تبلیغات ، اگر اخبار مردم به بودن چنین کالایی باشد ، کار صحیحیاست ، اگر بیان فواید کالا باشد ، خوب است ، اگر روشن کردن اذهان ، نسبتبه خوبیکالا باشد بد نیست ، ولی :
میان ماه من تا ماه گردون .
تفاوت از زمین تا آسمان است .
از خود سازمانهای تبلیغاتی بپرسید که منظور چیست .
دیکتاتورهای سیاه و سرخ
ناجوانمردترین دروغ گوها دیکتاتورهای سیاه و کمونیستها هستند . ایندودسته ، حقیقت ظلم را در پیش بسیاری از مردم ، عدل مجسم جلوه میدهند . اینهامحرومیت ملت را (البته به استثنای اقلیت محدودی) آسایش همگانی و رفاه عمومیلقب میدهند .
کمونیستها ، سرمایه داری دولتی را که خطرناکترین رژیم برای توده ملتمیباشد ، اشتراک مینامند ، تشکیلاتی را که جز با زور و دیکتاتوری ، قابل دوام نیست ، آزادی میخوانند ، انتصابات را انتخابات عمومی میگویند و به وسیله همین دروغها ساده لوحانی را گول میزنند . استعمار نو گمان میکند که برگ برنده در مبارزه باکمونیسم را سر نیزه انجام میدهد .
عجب اشتباهی ! مگر در روسیه سر نیزه نبود ؟ مگر در چین سر نیزه نبود ؟ مگر درکوبا و هند و چین نبود ؟ زهی تصور باطل ! زهی خیال محال ! خاکستر ، آتش را پختهتر میکند . قدرتهایی که خود را پناهگاه آزادی ، لقب دادهاند ، ظالمانهترین حکومتها را بر ملل ضعیف تحمیل کردهاند تا مبادا کمونیست آنها را استعمار کند . پروردگارا ، ملل ناتوان از ظلم دیکتاتورهای سیاه و سرخ به که پناه ببرند ؟ جز ذات مقدس تو ، پناهگاهی نیست ، پس به همه پناه بده .
زیانهای اجتماعی دروغ
سخنی از علیعلیه السلام
«الا فاصدقوا فان الله مع الصادقین ، و جانبوا الکذب فان الکذب مجانب الایمان ، الا و ان الصادق علی شفا منجاة و کرامة ، الا و ان الکاذب علی شفا مخزاة و هلکة; [۹۴] .
راستبگویید ، چون خدا با راست گویان است . از دروغ دوری کنید ، چون دور کنندهایمان است . راست گو تا سر منزل نجات و سروری فاصلهای ندارد . دروغ گو لب پرتگاهخواری و نابودی جای دارد . »
زیباییهای ادبی
در این کلام علیعلیه السلام نور و ظلمت در برابر هم قرار گرفتهاند . هنر تضاد و برابریکه از محسنات بدیعیه میباشد با شیواترین طرز در آن موجود است :
در برابر جمله «الا فاصدقوا» «و جانبوا الکذب قرار دارد ، آن به سوی راستیترغیب میکند و این از دروغ پرهیز میدهد . در مقابل تعلیل «فان الله تعلیل فان الکذب قرار دارد ، آن به راست گو ، نوید میدهد ، این به دروغ گو ، اعلام خطرمیکند . مقابل جمله «الا وان الصادق جمله «الا وان الکاذب قرار گرفته . «منجاةصدق در برابر «مخزاة کذب و «کرامة در برابر «هلکة واقع شده است . الا ، حرفتنبیه و آگاه کردن است و بر صدر جملههای سه گانه ، برای دلالتبر تحقق ما بعد آمدهاست ، مانند «الا انهم هم السفهاء» در دو جمله اخیر ، دلالتبر تاکید اسناد و قطعیتمعنا دارد . جمله «و جانبوا الکذب از تعبیر «لاتکذبوا» بیشتر به جلوگیری از دروغ ، تحریض میکند ، زیرا در معنا رساتر و در لفظ بلیغتر و تاکیدش بیشتر است .
زیانها
دروغ برای دروغ گو ، زیانهای اجتماعی دارد ، زیانهای اقتصادی و زیانهایروانی دارد . علی فرمود : دروغ گو بر لب پرتگاه خواری و هلاکت قرار دارد ، زیرادروغ ، ایمان را از قلب دروغ گو بیرون میکند و خودش به جای آن بر زبانشمینشیند .
کسی که ایمان داشته باشد ، نزد دوست و دشمن محترم است ، نزد مسلمان و گبر وترسا و یهود ارجمند است ، مورد اعتماد همه خردمندان است . کسی که ایمانداشته باشد ، خیانت نمیکند ، دزدی نمیکند ، حق مردم را میدهد و وجودش برایجامعه سودمند است ، پس چرا محترم نباشد و چرا ارجمند نباشد و چرا خردمندان وعقلا به او اعتماد نکنند ؟ خدا هم در این جهان و در جهان دیگر پاداش عالی به ویخواهد داد .
دروغ که ایمان را از دل بیرون کرد ، دروغ گو ، خیانت میکند ، دزدی میکند ، حقمردم را نمیدهد ، وجودش برای جامعه زیان دارد و نزد دوست و دشمن احترام ندارد . مسلمانان و گبر و ترسا و یهود برای او ارزشی قائل نیستند . هیچ عاقلی به اواعتماد نمیکند و نزد همه منفور و خوار است و در سراشیبی نابودی قرار خواهد گرفت . کسی که در لب پرتگاه جای داشته باشد ، هر دم خطر افتادن در پرتگاه را دارد .
رسوایی
یکی از زیانهای اجتماعی دروغ ، رسوایی است . رسوایی همیشه در انتظار دروغگو میباشد; رسوا شدن نزد یک نفر یا نزد چند نفر یا نزد جامعه . دروغ ، پنهان نخواهدماند و روزی بر ملا خواهد شد . دروغ گو ، هر چند زیرک باشد ، اطراف و جوانبدروغ را بسنجد ، محال است که دروغش کشف نشود . کشف دروغ ، رسوایی را در پیدارد ، چیزی که هست ، چون دروغها مختلف است ، رسواییها هم مختلف است : گاهزود میشود ، گاه دیر و گاه در خانه خود نزد زن و فرزندش رسوا خواهد شد و گاه نزددوستان و خویشانش و گاه در یک شهر و یا مملکتی رسوا میشود .
تهتاه شاه
شنیدم که یکی از پیشوایان فرقه شیخیه در تبریز ، بر منبر سخن میگفت . در ضمن سخن ، نامهای پادشاهان جن را ذکر میکرد و بیان میداشت که سلطنت کدام یک آنهامقدم بوده و کدام مؤخر . سخنان او از این قبیل بود : نخستین پادشاهی که از این سلسلهبه سلطنت رسید ، تهتاه شاه بود و سپس قهقاه شاه و سپس جهجاه شاه و مانند اینها . سخنران همچنان به سخنش ادامه میداد تا به نام پادشاه دهم و یادوازدهم رسید که ناماو هم کلمهای بود ، نظیر نامهای گذشته . در این وقت رندی از پای منبر گفت :
آقا ، نامپادشاه پنجم را دوباره بفرمایید ! سخنور محترم در جواب عاجز ماند ، زیرا در یادشنبود که کدام یک از این نامها را برای شهریار دروغین پنجم ذکر کرده است . اکنونخوانندگان ارجمند بایستی در نظر بگیرند که در این حال ، چه رسوایی و افتضاحیبرای این سخنور نادان و دروغ گو ، دست داده است .
عمرو بن معدی کرب
عمرو بن معدی کرب از دلاوران مشهور عرب است . این گونه مردم برای آن کهبر شهرت دلیری خود بیفزایند ، گاه و بی گاه داستانهایی دروغین از شجاعتهایخود ذکر میکنند . عمرو روزی در شهر کوفه در حضور جمعی ، داد سخن میداد واین حکایت را از قهرمانیهای خود نقل میکرد : وقتی به سوی عشیره بنی نهد به قصد غارت هجوم کردیم ، آنان در صدد مقاومتبر آمده و دلاور نامی خود ، خالد بنصقعب را جلو انداخته و خود در پشتسر او آماده دفاع شدند . هنگامی که من بهخالد رسیدم با یک نیزه سر نگونش کردم و سپس با صمصامه (نام شمشیر عمرو صمصامه بوده) سرش را از تن جدا کردم . از قضا مخاطب عمرو در این موقع ، خودخالد بن صقعب بود که عمرو او را نمیشناخت . داستان سرایی عمرو که به پایانرسید گفت : کشته تو مخاطب توست و سخن تو را میشنود !
بی آبرویی
دیگر از زیانهای اجتماعی دروغ ، بی آبرویی است . دروغهای چندی که ازدروغگو ، کشف شد ، رسوایی او که مکرر گردید ، بی آبرویی نصیبش میشود . رسوایی دروغ گو ، کشف دروغ اوست . و بی آبرویی دروغ گو ، بی حیثیت و بی ارجشدن اوست . عقلا و خردمندان ، همیشه به دنبال حیثیت و آبرو میروند . ثروتمند ، ثروت خود را برای خریدن حیثیت و آبرو صرف میکند . قدرتمند ، قدرت خود رابرای رسیدن به این موقعیتبه کار میاندازد . دانشمند ، از دانش خود ، برای جلبافکار عمومی ، بهره برداری میکند . محبوبترین چیزها نزد عقلا ، حیثیت وآبرومندی میباشد و آخرین هدف آنها همین خواهد بود ، چون دار و ندار خود رافدای آن میکنند ، ولی دروغ گو ، با دستخود این موقعیت را از بین میبرد . رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود :
«اقل الناس مروة من کان کاذبا; [۹۵] .
کم آبروترین مردم ، کسی است که دروغ میگوید . »
دروغ گو ، از هر طبقهای باشد ، از همه افراد راست گوی آن طبقه آبرویش کمتر وبی حیثیتتر خواهد بود . اگر دروغ گویی ، به واسطه شتر مآبی مردم ایران یا به واسطه احتیاجی که به او دارند ، به زودی نتواند بی آبرویی خویش را در یابد ، به یقین دیرینخواهد پایید که کوس بی آبرویی خود را میشنود که بر سر کوی و برزنها میزنند .
حجة الالهیة
مرحوم امام جمعه زنجان ، چنین میگفت : روزی در زنجان در منزل نشسته بودم ، پیرمردی وارد شد که از چهرهاش مینمود که بسیار عمر کرده است .
دو جوانشیکپوش زیر بازوان وی را گرفته بودند و بسیار به آن پیرمرد احترام میکردند ، گوییدر برابرش فانی صرف شده بودند به طوری که حمق از قیافه آن دو جوان آشکار بود . نام پیرمرد را حجة الالهیه گفتند (این ترکیب از لحاظ ادبی غلط است) . از شخصیتایشان جویا شدم . گفتند : در 120 علم تخصص دارند . سخنی بود بسیار بزرگ ، زیراتخصص در یک علم ، کار دشواری است و چنین کسی وجودش کیمیا و کمیاب استتا برسد به کسی که در 120 علم تخصص داشتهباشد ، اضافه بر این ، شمارش نام120علم برای دانشوران ، دشوار است ، پس تخصص در آنها چگونه خواهد بود ؟ !
تقاضا کردم که نامهای این علوم را برای من بشمارند . پیرمرد ، بدین طریق ، شمردن را آغاز کرد و هر یک از این واژهها را نام علمی قرار داد : سلمبیا ، قلمبیا ، کلمبیا ، جلمبیا ، و بدین ترتیب اسامی علوم را برای من میشمرد .
مرحوم امام جمعه ، پس از نقل این داستان ، بر صحت آن سوگند خورد .
آیا پس از این بیان ، دیگر آبرویی برای این میهمان ، نزد این میزبان میماند ؟ آیا نزد دانشمندان ، چنین کسی آبرو خواهد داشت ؟ اگر تمام حروف الفبا را بر سرواژه لمبیا قرار بدهیم ، از سی تجاوز نخواهد کرد ، پس چگونه به 120 میرسد ، مگر ریشه و صورت این واژه عوض شود که میلیونها علم خواهد شد ، بلکهنهایت نخواهد داشت .
سجع مهر ، حجة الالهیه را مرحوم امام جمعه چنین میگفت :
حجة الالهیه نام چون شمیس آمد .
شه محمد و مشحون بوالوفا قبیس آمد .
پدران و مادران ، بایستی به فرزندان خود دروغ نگویند که همیشه احترامشان نزدفرزند محفوظ بماند و کودک با نظر حقارت به پدر و مادر ننگرد .
هر آن کس زبانش بود با دروغ .
نباشد بر دیگرانش فروغ .
فردوسی گوید :
رخ مرد را تیره دارد دروغ .
بلندیش هرگز نگیرد فروغ .
به گرد دروغ هیچ گونه مگرد .
چو گردی شود بخت را روی زرد .
مکن دوستی با دروغ آزمای .
همان نیز با مرد ناپاک رای .
بی ارزشی سخن
از زیانهای اجتماعی دروغ ، بی ارزش شدن سخنان دروغ گو نزد مردم است . اگربنا شد برای هر موجودی میزانی برای قیمت آن باشد ، یکی از میزانهایی که برایقیمت انسان میتوان در نظر گرفت ، ارزشی است که مردم برای سخنش قائل هستند . هر چه مقدار ارزش سخن بیشتر باشد ، قیمت گوینده آن بیشتر خواهد بود و هر چهمقدار ارزش سخنش کمتر باشد ، گوینده بی بهاتر خواهد بود . سخن ، سرمایه انساناست و موجب امتیاز او از جانوران است . مقصود از سخن ، اصواتی نیست که بهشکلکلمات بیرون میآید و گرنه بعضی از حیوانات هم میتوانند تقلید کنند ، بلکهمقصود ، بیان معانی و مطالب عالیه و ارزشی است که سخن بهواسطه آنها پیدا میکند .
دروغ گو ، اگر بالاترین ارزشها را برای سخنش به دست آورده باشد ، همین که بهدروغ گویی پرداخت و مردم بدان صفتش شناختند ، ارزش سخنش نابود میشود و باجانوران در یک ردیف قرار خواهد گرفت .
کسی را که عادت بود راستی .
خطا گر کند در گذارند ازو .
و گر نامور شد به ناراستی .
دگر راستباور ندارند ازو .
امام جعفر صادقعلیه السلام از حضرت عیسیعلیه السلام نقل میکند که عیسی فرمود :
«من کثر کذبه ذهب بهاؤه; [۹۶] .
کسی که دروغش بسیار شود ، نورش میرود . »
شاید مقصود از نور ، همان ارزشی است که سخنش نزد مردم دارد . آیا شاگردانبرای سخنان استاد دروغ گو ، ارزشی قائل هستند ؟ آیا ملتبرای سخنان وزیردروغ گو ، ارزشی قائل میباشد ؟ آیا بازار برای وعدههای بازرگان دروغ گو ، ارزشیقائل است ؟
آیا آخوندی که دروغ بگوید : میتواند مردم را به راه راست هدایت کند ؟
زبانی که با راستی یار نیست .
به گیتی کس او را خریدار نیست .
چو خواهی که بخت از تو گیرد فروغ .
زبان را مگردان به گرد دروغ .
امیر حسین ابیوردی
سلطان حسین بایقرا ، پادشاه خراسان و زابلستان ، امیر حسین ابیوردی را نزدسلطان یعقوب ، پادشاه عراق و آذربایجان به سفارت فرستاد . سفیر ، حامل تحف وهدایای بسیاری از طرف این پادشاه بود ، از جمله کلیات دیوان جامی بود که در آن زمانبسیار ارزش داشت . سلطان حسین بایقرا ، امر کرده بود که آن را از کتاب خانه سلطنتی خارج کرده و در زمره هدایا قرار دهند . ملا عبد الکریم ، کتابدار مخصوص کتاب خانهدر موقع برداشتن کتاب اشتباه کرد و به جای کلیات جامی ، فتوحات مکی را که از لحاظجلد و حجم ، بدان بسیار شبیه بود ، به امیر حسین تسلیم نمود . امیر بدون آن که کتابرا باز کند ، بگرفت و روانه تبریز شد . هنگامی که نزد سلطان یعقوب رسید ، سلطان اورا بسیار مورد تفقد و نوازش قرار داد و گفت :
در این سفر طولانی ، قطعا بسیار ناراحتی کشیدهاید . امیر حسین ، چون شدتشوق سلطان را به کلیات جامی شنیده بود جواب داد :
در راه همسفری داشتم که در هر منزل ، سر و کارم با آن بود . و از این جهت رنجسفر را احساس نمیکردم . سلطان از همسفر پرسید . امیر کلیات جامی را نام برد و گفتدر زمره هدایایی است که موظف استبه حضور سلطان تقدیم دارد . سلطان یعقوبگفت : بگو بروند و کلیات جامی را بیاورند . امیر کس فرستاد و کتاب را آوردند .
چونگشودند ، معلوم شد که فتوحات مکی است و دروغ سفیر دیپلمات و سیاستمدار ، آشکار شد ، و نزد دو پادشاه ، بلکه دو کشور مفتضح و رسوا گردید و از درجه اعتبارساقط گشت (به جز راستی هر چه باشد خطاست) .
در این زمان
در قم دو فرماندار دیدم که بسیار دروغ میگفتند ، به یکی از آن دو در گذشته اشارهشد . فرماندار دروغ گوی دوم در جمیع امور اظهار اطلاع میکرد و در تمام قضایاشرکتخود را ادعا میکرد و بسیار بسیار پر حرف بود . شهرداری را دیدم که بسیاردروغ میگفت ، به طوری که شنیدم یکی از بزرگان ، کاذب لقبش داده بود .
وزرای نالایق و بی عرضه ، استاندارهای ناتوان و بی نیرو بسیار دروغ گومیشوند و به قول این شاعر ، این نادانها دروغ را سبب اعتبار میپندارند .
سلب اعتماد
دیگر از زیانهای اجتماعی دروغ ، سلب اعتمادی است که از ناحیه مردم ، نصیبدروغ گو میشود . اعتماد مردم ، بهترین راه موفقیت است . بیشتر موانعی که در راهوصول به هدفها پیدا میشود ، به وسیله جلب اعتماد مردم ، بر طرف میگردد .
دروغ گو ، خود را از این نعمت پر قیمت ، محروم میسازد و با پای خویش بهسوی سیاه بختی میتازد . کسی که مورد بی اعتمادی قرار گرفت ، بایستی از جامعه کنارهگیری کند و در گوشهای به انتظار مرگ بنشیند ، زیرا دیگر نمیتواند در آن جامعهموفقیتی به دست آورد . حضرت امیر المؤمنینعلیه السلام فرمود :
«ینبغی للرجل المسلم ، ان یجتنب مواخاة الکذب; فانه یکذب حتی یجیء بالصدقفلا یصدق;[۹۷].
کسی که خود را مسلمان میداند ، شایسته است که از سر و کار داشتن با دروغ بپرهیزد ، زیرا دروغ ، کارش را به جایی میرساند که سخن راستش را کسی باور نکند . »
کسی را که عادت بود راستی .
خطایی کند در گذاری رواست .
و گر نامور شد به گفت دروغ .
اگر راست گوید تو گویی خطاست .
چقدر تلخ استبرای مردی که زنش سخن او را باور نکند ، خویشانش سخنانشرا باور نکنند و دوستانش نیز سخنانش را باور نکنند (بیگانگان و دشمنان ، دیگرحسابشان روشن است) . دروغ گو ، اگر از بیچارگی خود سخن بگوید کسی نمیپذیردو اگر از بیماری اش سخن بگوید کسی نمیپذیرد و اگر از شخصیتش بگوید ، کسینمیپذیرد و اگر از دیگران بگوید ، کسی نمیپذیرد .
این شاعر به زبان عربی چه شعر خوبی گفته است :
اذا عرف الانسان بالکذب لم یزل .
لدی الناس کذابا و لو کان صادقا .
بد بینی مردم
دیگر از زیانهای اجتماعی دروغ ، آن است که دروغ گو ، مورد سوء ظن و بد بینیمردم قرار میگیرد ، بلکه گاه کارش از این هم بالاتر میرود و بر اثر دروغ ، مورد تنفرقرار خواهد گرفت .
هر کس به حسب طبع ، خوش دارد که مردم او را شایسته برای نهفتن اسرارخویش بدانند . دروغ گو که دروغ میگوید ، پس از کشف دروغ ، ممکن است که بهخاطر کسی بخلد که او را شایسته برای راستشنیدن ندانسته و این سخن حق را از اوپنهان کرده و در نتیجه به دروغ گو ، بد بین میشود و از او تنفری در دل احساسخواهد کرد .
همان طور که با صفا با مردم رفتار کردن ، جلب محبت میکند ، با مردم بی صفایی کردن نیز جلب سوء ظن و بد بینی و تنفر میکند . دروغ گو ، بهترین مصداق برایبی صفایی است .
مردم ، صفا داشتن و راز نهان نکردن را نشانه صمیمیت میدانند و به چنین کسیعلاقهمند میشوند ، ولی بی صفایی و سر نهان کردن را نشانه بی صمیمیتی میدانند . مردم ، با صفا را یگانه و یک رنگ میدانند و بی صفا را متقلب و دو رنگ . فرد کاملبی صفایی و دو رنگی ، دروغ گوست .
دروغ گو ، بر خلاف فطرت مردم قدم بر میدارد ، در نتیجه منفور میشود ، زیرامردم به حسب طبع ، حس کنجکاوی دارند . کسی که این حس آنها را سیر کند وغریزه آنها را به مطلوب برساند ، دوستش میدارند ، بلکه فداییاش میشوند ، لیکنآن که این حس را در گرسنگی نگاه دارد و این غریزه را از رسیدن به مطلوب مانعشود ، دشمن میدارند; دروغ گو ، نزد مردم چنین فردی خواهد بود ، چون هیچ گاهحقیقت را نشان نمیدهد ، بلکه حقیقت را دگرگونه میگوید . بدبختتر از او کسیاست که دروغ زبانی را با نادرستی در رفتار همراه داشته باشد .
قاضی خائن
خواجه نظام الملک در سیاستنامهاش [۹۸] چنین آورده : مردی نزد سلطان محمود ازقاضی شکایتبرد که دو هزار دینار در کیسه سر بسته ، نزد او امانت گذاردهام ، اکنونامانت را پس گرفته و سر کیسه را گشودهام ، به جای زر ، درمهای مسین میبینم و یقیندارم که سر کیسه هم باز نشده است . سلطان گفت : کیسه را نزد من آر ! مرد برفت وکیسه بیاورد . محمود گرداگرد کیسه را نگریست و شکافی ندید . سپس گفت :
کیسه رانزد من بگذار و روزی سه من نان و یک من گوشت و ماهی یک دینار از وکیل منبستان تا تدبیر زر تو کنم .
محمود قدری به کیسه نگاه کرده و مدتی بیندیشید تا به خاطرش رسید که ممکناست ، کیسه را شکافته باشند و زر بیرون کرده و سپس رفو نموده باشند . محمود چادرشبی زر بفت داشت و پر بها که به روی بالین گسترده بود ، نیمه شبی برخاست و کاردبر کشید و مقداری از چادر شب را بدرید . روز دگر سپیده دم به شکار رفت و سه روز شکارش طول کشید ، هنگامی که باز گشت ، چادر شب را درستیافت . محمود فراشرا بخواست و پرسید : این چادر شب ، دریده بود ، که آن را درست کرد ؟ فراش که ازدریده شدن آن بسیار ترسیده بود ، در آغاز منکر شد ، ولی پس از اطلاع بر جریانگفت : فلان رفو گر رفویش کرده . سلطان رفو گر را بخواست و از او پرسید :
امسالهیچ کیسه دیبای سبزی رفو کردهای ؟ گفت : آری . محمود پرسید : کجا ؟
گفتبه خانهقاضی شهر ، او دو دینار مرا مزد داد . محمود کیسه را بدو نشان داد . گفت : آری همینکیسه میباشد و جای رفو را نیز نشان داد . قاضی احضار گردید و با رفو گر و خداوندمال رو به رو شد . از بیم ، چنان لرزهای بر اندامش افتاد که سخن نتوانست گفت . پسزرها گرفته شد و به صاحبش مسترد گردید . [۹۹] .
رسوایی این قاضی چقدر بود و چقدر بی آبرو شد ؟ آیا دیگر قضاوت او ، ارزشیدارد ؟ آیا مورد اعتماد خواهد بود ؟ آیا محبوب و عزیز و ارجمند خواهد بود ؟
ذلت و خواری
دیگر از زیانهای اجتماعی دروغ ، ذلت و خواری است . دروغ ، دروغ گو راذلیل میکند و خوار میسازد . درست در نقطه مقابل آن چه دروغ گو میپندارد ، دروغ ، ثمر میدهد .
هنگامی که حکومتساسانی ایران به دستسربازان مسلمان از پای در آمد ، شاهزادگان ساسانی پراکنده شدند و از ناز و نعمتی که سالها در آن میچریدند ومیخوردند و میخرامیدند محروم گردیدند . نیکو کاران به این عزیزانی که عزتخود را از کف داده بودند ، کمک و همراهی میکردند . دروغ گویان ، این فرصت رامغتنم شمرده و آن را وسیله دوشیدن خلق قرار دادند و به کشورهای عربی میرفتند وخود را به دروغ ساسانی معرفی میکردند . این جریان ، در حدود صد سال یا بیشترادامه داشت . کم کم کلمه ساسانی ، معنای خود را از دست داد و در لغت عرب به معنیگدا در آمد ، به طوری که گدا را ساسانی میخواندند .
دروغ گویانی که میپنداشتند به وسیله این اسم ، عزیز میشوند ، نه تنها خود راذلیل کردند ، بلکه این نام را هم خوار کردند ، نامی که از شاهنشاهی بزرگی در جهان حکایت میکرد .
سخریه و استهزا
دیگر از زیانهای اجتماعی دروغ ، سخریه و استهزاست که نصیب دروغ گومیشود .
دروغ گو ، همان که به دروغ گویی شهره شد ، مورد استهزای مردم قرارمیگیرد ، خواه در حضور و خواه در غیاب ، و پرسشهای استهزایی از او میشود ومیگویند :
اگر حقیقت مطلب را بخواهید ، از او بپرسید . لغاتی جعل میکنند و معانیآن را از دروغ گو میپرسند . نام کتابی را جعل میکنند و خصوصیات کتاب و مؤلف رااز او میپرسند . دانشمندانی جعل میکنند و شرح حالشان را از او میخواهند . دروغ گوی جعال در موقع سخن با خندههای تمسخرآمیز رو به رو میشود و اگر اینچیزها را بفهمد ، بایستی از شرم به زیر زمین برود .
عمر و ابو هریره
ابو هریره از قول رسول خداصلی الله علیه وآله حدیث جعل میکرد ! عمر از این کار خوششنمیآمد ، کسانی را که به جعل حدیثشناخته شده بودند ، چوب زد .
عمر ، ابو هریره را استهزا میکرد . ماکولی که به حضورش میآوردند ، گاه که ابوهریره حاضر بود ، میپرسید : در باره این خوراکی از رسول خداصلی الله علیه وآله حدیثینشنیدهای ؟
گویند : ابو هریره از رو نمیرفت و به او جواب میداد و با کمال پر رویی حدیثیجعل میکرد .
رو سیاهی
پیغمبر اسلام میفرمود :
«ایاک و الکذب فانه یسود الوجه;[۱۰۰].
از دروغ بپرهیز که آدم را رو سیاه میکند . »
رو سیاهی مورد سخط خدای بودن است ، نزد خلق منفور شدن است ، رسواییاست ، بی آبرویی است ، ذلت و خواری است . چقدر بدبخت است رو سفیدی که خودرا به دستخود رو سیاه کند . دروغ گو ، نشاندار است ، نشاندار ننگ است ، رو سیاهی است که سخن راستش را هم کسی باور نمیکند . یکی از بدبختیهایدروغ گو ، آن است که کمتر مورد عاطفه قرار میگیرد ، خدمتهایش ارزشی ندارد واز طرف دگران ، قدر دانی نمیشود ، زیرا دروغ گوییهایش قیمتخدمتهایش رامیبرد و دستش را بی نمک میکند ، آیا رو سیاهی جز این میباشد .
زیانهای اقتصادی دروغ
«اعتیاد الکذب یورث الفقر; [۱۰۱] .
عادت بهدروغ ، فقر میآورد . »
ثروت
محکمترین پایه در زندگی بشر ، دارایی و ثروت است . دارایی اگر نباشد و لو بهمقدار کم ، بشر نمیتواند ، راه موفقیت را طی کند . بلکه قادر به ادامه زندگی همنخواهد بود . وجود اصل دارایی ، نخستین پایه در حیات هر فردی است . البته مقصود ، اصل ثروت است ، نه ثروت بسیار ، زیرا ثروت بسیار ، گاه اثر معکوس میدهد و مانعاز موفقیت میشود . ریشه ثروت که همان دارایی به مقدار کم باشد ، دارایحساسترین اثر میباشد ، زیرا اگر کسی آن قدر ، فاقد ثروت باشد که نتواند سد جوعکند ، نتواند پوشاکی تهیه کند ، نخواهد توانستبه دنبال تحصیل دانش برود و به دنبالتحصیل قدرت برود و حتی به دنبال تحصیل ثروت برود .
دنبال تحصیل دانش و تحصیل قدرت رفتن ، موقوف بر داشتن حد اقل زندگیاست; کسی که این را نیز فاقد است ، بسیار بعید به نظر میآید که سرمایه دار گردد ، زیراثروت ، ثروت میآورد .
دارایی به مقدار کم ، مانند نهالی است که در خاک گذارده شود تا درختی تناور وبارور گردد ، اگر نهالی در کار نباشد ، نبایستی انتظار ثمری داشت . پس فقیر بی چیز ، نمیتواند به هیچ مقصودی از مقاصد خویش و به هیچ هدفی از هدفهایش برسد ، چون نادار است و بی چیز . از این سخن ، خطر فقر برای بشر آشکار میگردد .
دروغ فقر میآورد
اکنون که مقدار خطر فقر در حیات انسان معلوم شد ، شایسته استبه سراغ دروغرفته تا تاثیر آن را در حیات اقتصادی ، تحت مطالعه قرار دهیم
.
امیر المؤمنینعلیه السلام میفرماید:
«اعتیاد الکذب یورث الفقر; .
عادت به دروغ فقر میآورد . »
در باره سخن مولا ، این پرسش پیش میآید : دروغ چگونه فقر میآورد ؟ دروغ رابا فقر چه ارتباطی است ؟
مگر دروغ از امور اقتصادی است تا زیان مالی داشته باشد ؟
برای روشن شدن سخن علیعلیه السلام و پاسخ این پرسشها بایستی نظری به بازاربیفکنیم ، زیرا آن جاست که بینوا توانگر میشود و توانگر بینوا میگردد .
معاملات در بازار به طور معمول ، به دو گونه انجام میشود : معاملات نقدی ومعاملات وعدی . معاملات نقدی آن است که موقعی که فروشنده ، کالا را تحویلمیدهد ، در همان دم ، خریدار بها را بپردازد . معاملات وعدی آن است که خریداروقت تحویل گرفتن کالا ، تمام بها را بی کم و کاست نپردازد ، بلکه پس از فاصلهایپرداختشود : یک باره یا به اقساط . جور دیگر آن که فروشنده بها را قبلا دریافت کند ، سپس در وقت معینی کالا را به خریدار تحویل بدهد .
در بازارهای جهان به ویژه در معاملات بزرگ ، نسبت معاملات نقدی به معاملات وعدی ، شاید از یک هزارم کمتر باشد ، یعنی در برابر هر هزار معاملهای که به طوروعدی انجام میشود ، شاید یک معامله نقدی واقع نگردد ، بلکه وقوع معاملات نقدی ، نشانه رکود بازار و ور شکستگی آن خواهد بود .
شاید علت آن که معاملات وعدی این قدر بسیار است و معاملات نقدی این قدرکم ، این باشد که معاملات وعدی از نظر خود معامله ، صد در صد به سود فروشنده وخریدار میباشد; به سود فروشنده است ، چون کالا را گرانتر میفروشد ، زیرا اگرنقدی باشد ، قطعا به قیمت ارزانتری خواهد فروخت; اضافه بر این ، چون مشتری نقدی کم است ، در نتیجه ، جنس میماند و خطر فاسد شدن دارد ، اضافه بر این از رواجسرمایه و رفت و برگشت آن ، جلوگیری میشود . رفت و برگشتسرمایه برای دارندهآن ، سود میآورد و رکود سرمایه او را از این سود محروم میسازد .
از طرفی فروش وعدی مشتری فراوان دارد ، از این رو تقاضای زیاد ، موجبترقی بهای کالا میشود و سرمایه هم از رکود خارج میشود و به حرکت میآید وحرکتسرمایه سودمند است .
معاملات وعدی به سود خریدار است ، چون احتیاج فوری او را تامین میکند و ازلحاظ پرداخت قیمت در فشار و تنگی نمیافتد . هر وقت که پولی به دستش بیاید ، وامخود را میپردازد . او میتواند کالا را به تدریجبفروشد و از فروش آن ، بهای اصلی رابپردازد . با وعده خریدن ، در صورت ترقی کالا ، سود میبرد و در صورت تنزل آن ، عجلهای برای فروش ندارد ، چون مضطر نمیباشد و میتواند آن را برای مدتی نگاهدارد تا به قیمتخوبی بفروشد . کالا را یک باره به دست آوردن و بها را خرد خردپرداختن ، بهترین راه توانگر شدن است . در مثل آمده که اگر کسی را بخواهی توانگرسازی ، کم کم از او بگیر و یک باره به او بده .
قسم دیگر معاملات وعدی که سلف نامیده میشود ، آنهم بهسود دو طرفمیباشد . خریدار جنس را ارزان خریده ، پس سود برده ، فروشنده سود برده ، چون پولی به دستش رسیده و میتواند بههر کاری بزند و فعلا هم اجباری برای تحویل کالا ندارد .
اعتبار
معاملات وعدی ، پایهاش به روی اعتبار قرار دارد . اگر کسی در بازار ، اعتبار داشتهباشد ، فروشندگان و خریداران با او به وعدی معامله میکنند ، در نتیجه پی در پی سودمیبرد و ثروتش در افزایش خواهد بود .
آن که در بازار اعتباری ندارد ، کسی معامله وعدی با او نمیکند و معاملههای اومنحصرا ، بایستی نقدی باشد ، در نتیجه از سود پی در پی بردن محروم میشود وسرمایهاش راکد میگردد ، بلکه در خطر نابودی قرار خواهد گرفت ، زیرا بایستی ازمایه بخورد .
شخصیت تجاری در بازار بر پایه اعتبار قرار دارد ، نه ثروت . اول شخص ، کسیاست که از لحاظ اعتبار اول باشد ، هر چند ثروتی نداشته باشد . سرمایه دار درجه یک ، اگر اعتبار نداشته باشد ، در بازار موقعیتی نخواهد داشت . اعتبار پایه داد و ستد دربازار است . قول تاجر در بازار از هر سند دولتی معتبرتر و محکمتر خواهد بود .
پایه اعتبار
اعتباری که این قدر در بازار مؤثر است از چه پیدا میشود ؟ اعتباری که بازار بهکاکل آن میگردد ، به چه وسیله فراهم میشود ؟ ثروتمند بودن که منشا اعتبار نباشد ، پس چه چیز منشا آن خواهد بود ؟
پیدایش اعتبار بر اثر راستی و درستی خواهد بود . کسی که در بازار راست گفتار ودرست رفتار باشد اعتبار دارد . بازاریان با چنین کسی همه گونه سودا میکنند ، حتیاگر هم پول بخواهد به او میدهند و کالاهای خود را تحت اختیارش میگذارند کهفروخته و حق العمل بر دارد .
حق العمل کاری از پر استفادهترین کارهاست و این کار را کسی انجام میدهد کهسرمایهای ندارد ، ولی راست گو و درست کار باشد .
دلال اگر راست گو و درست کار باشد ، تمام کالاهای بازار ، بلکه تمام ثروت تجارتحت اختیار او خواهد بود ، در نتیجه توانگر و سرمایه دار خواهد شد ، ولی اگرنادرستباشد ، بایستی همیشه پرسه بزند و در بدبختی و بیچارگی به سر برد .
نتیجه سخن
نتیجه سخن ، اینشد که راستی و درستی ثروت را میافزاید ، چون برای دارنده آنایجاد اعتبار میکند ، دروغ گویی سرمایه را راکد نگاه میدارد ، زیرا نهتنها جلوگیری ازپیدایش اعتبار میکند ، بلکه اعتبار موجود را نیز میبرد و کسی بهوعده با او معاملهنمیکند ، چون اعتبار ندارد . از کجا بهوعده دروغ گو میتوان اعتماد کرد ؟ بازرگانمعتبری از او ضمانت نخواهد کرد ، چون بهاو اعتماد کردن برخلاف عقل است .
پس دروغ گو ، سودی نخواهد برد و بایستی برای تامین زندگی از مایه بخورد ، کمکم مایه تمام میشود به جای آن ، فقر مینشیند . زنده باد پیغمبر بزرگ اسلام که وصی بزرگواری ، مانند برادرش علیعلیه السلام از خویش به جای گذارد ، آری عادت به دروغگویی فقر میآورد .
تنهایی
از زیانهای اقتصادی دروغ ، تنهایی دروغ گو و بی کسی اوست . عادت به دروغ ، دروغ گو را تنها قرار میدهد ، یاری و غمخواری ندارد و میگویند هر چه بدبختی بهاو رسیده حقش بوده است و کسی با او همراهی نمیکند و به کمکش نمیآید .
یاری کردن ، همراهی کردن ، کمک کردن از عاطفه بر میخیزد . دروغ عواطفمردم را بر دروغ گو ، حرام میسازد . او از این سرمایه بزرگ محروم میشود ، زیرا کسی سخنش را باور نمیکند تا مورد شفقت قرار گیرد . دروغ گویی ، او را نزد دگران منفورمیسازد ، پس عاطفهای به سود او بر انگیخته نمیشود .
تنها بودن و بیکس بودن و محروم از یاری دگران شدن ، وی را در شدت میاندازدو در تنگنا میگذارد ، پس در خطر فقر قرار میگیرد . بشر به تنهایی نمیتواند زیستکند و به کمک و همکاری افرادی مانند خود احتیاج دارد . دروغ گو که از این محروممیشود ، چگونه میتواند زیست کند ؟
جان عالم به فدای گوینده بزرگ این جمله طلایی :
عادت به دروغ ، فقر میآورد .
پزشک دروغ گو
شبی طبیبی را بر بالین مریضی بردم . در همان شب وی را شناختم که دروغ گوییبی شرم است . در وقعیتخود ، داد سخن میداد . از قدرت مندی نامور ، اسم میبردو میگفت که صبح و شب میروم و فشار خون ایشان را میگیرم ، در صورتی که در آندستگاه ، حنایش رنگی نداشت . به مریض ، داروهایی داده بود که با بیماریاش سازگاری نداشت . هنگامی که مورد سؤال طبیبی بزرگتر و دانشورتر قرار گرفت که باآن که بیماری را تب مالت تشخیص دادی ، این داروها را چرا دادی ؟ گفت : تجربهشخصی دارم که در این بیماری این دارو سودمند است و آخرین نشریه طبی امسالفرانسه ، نوشته که آن دارو برای تب مالت مفید است ، در صورتی که در آن نشریه ، چنین چیزی نبوده . طبیب دیگری گفت : آن دارو از داروهای پورسانتاژی است .
آیا مردم که این پزشک دروغ گوی غیر قابل اعتماد را شناختند ، دیگر به او مراجعه میکنند ؟ شناختن او موقوف بر تکرار دروغ او با هر کسی است .
طبیبی که کسی به او مراجعه نکند ، بیچاره میشود و در خطر فقر قرار میگیرد .
نماز شب ، روزی را میافزاید
اولیای خدا راههایی که موجب ازدیاد روزی میشود به پیروان قرآن ، نشاندادهاند ، از جمله آنها نماز شب میباشد . نماز شب ، عبادتی است که دنیا و آخرت راآباد میکند ، نماز شب از گنجهای گران بهای اسلام است .
نیمههای شب ، در نهان از دیده خلق به درگاه قادر بزرگ ، روی نهادن و در پیشگاهمقدس خدای مهربان ، جبهه بر خاک ساییدن ، به طور یقین ، موجب عنایتبیشتریاز درگاه گشودهاش خواهد بود . ناشناسی که در محیط بازار ضامن معتبر داشته باشد ، همه کس با او معامله میکند و هر چه بخواهد سرمایه تحت اختیارش میگذارد .
پس کسی که معتبرترین ضامنها از او ضمانت میکند ، چگونه سرمایه دار وثروتمند نخواهد شد ؟
معتبرترین ضامنها وجود مبارک حضرت باری تعالی است ، آن هم ضامنی کهثروت ، دست اوست ، نیروی خلق در اختیار اوست ، اراده مردم نیز تحت اراده اوست .
نکته شایان توجه آن که این دو مطلبی که ذکر شد (یکی عادت به دروغ ، فقر میآورد و دیگر نماز شب ، روزی را میافزاید) جنبه اقتضایی دارد نه علیت تامه ، آن هم نسبتبه خصوصیات اشخاص و محیط زندگانی آنها تفاوت میکند .
دروغ روزی را میبرد
دروغ ، کلید شر است و قفل خیر . در خیر را میبندد و در شر را میگشاید . دروغ ، مسلمان را از نماز شب ، محروم میکند . مسلمان بر اثر محروم شدن از نماز شب ازروزی نیز محروم میشود .
این سخن را از خود نمیگویم ، بلکه فرمایش خلیفه ششم رسول خداصلی الله علیه وآلهحضرت امام جعفر صادقعلیه السلام است :
«ان الرجل لیکذب الکذبة ، فیحرم بها صلاة اللیل فاذا حرم بها صلاة اللیل حرم بهاالرزق; [۱۰۲].
مردی که دروغ میگوید از نماز شب محروم خواهد شد ، وقتی که از نماز شب محرومشود از روزی محروم خواهد شد . »
گناهانی هستند که اثر معنوی دارند . گناهانی هستند که اثر وضعی دارند گناه کارکمتر میتواند اثر وضعی گناه را جبران کند . گناه کاری که چشم کسی را کور کرده ، اگرمیلیونها ثروت هم صرف کند نخواهد توانست ، چشم او را بینا کند .
زبانی که از آن ، همیشه سخن راستبیرون آید ، پاکیزه است و آلودگی ندارد . زبانی که از آن ، پیوسته دروغ بیرون آید ، چرکین و آلوده میباشد ، چنین زبانیشایستگی آن را ندارد که ذکر نماز شب بگوید و توفیق خواندن نماز شب از او سلبخواهد شد .
عالم معنا عالمی است که اهل آن عالم ، پاکیزگی زبان راست گو وگندیدگی زبان دروغ گو را میبینند و شاید آن نفرتی که همه کس از شنیدن دروغ دارد ، همان احساس گند دروغ میباشد .
مرد از کذب ، ننگ دارد ننگ .
مرد را با دروغ باشد جنگ .
تا توانی دروغ ساز مباش .
با کژ و با دروغ ، ساز مباش .
زیانهای روانی دروغ
ناراحتی درونی
روان نیز از شر دروغ در امان نیست . روان دروغ گو ، از زبانش زیانها میبیند ، از جمله از زیانهای روانی که از ناحیه دروغ ، نصیب دروغ گو میشود ، ناراحتیدرونی است . توضیح این مطلب به تقدیم مقدمه کوچکی نیاز دارد .
راستی حقیقتی است که وجود دارد و راست گو ، آن را دریافته و خبر میدهد .
صورت ذهنی آن به طور طبیعی در مغز راست گو ، موجود است و نیازی به محافظت ندارد ، ولی برای دروغ حقیقتی نیست که عکسی از آن به طور طبیعی در مغز افتادهباشد .
دروغ چیزی است که ساخته و پرداخته خود دروغ گوست و قطع نظر از این هیچگونه وجودی به طور طبیعی ، نه در خارج و نه در مغز برای واقع دروغ نیست ، چونواقع ندارد . دروغ گو بایستی ، نیرو به کار ببرد و بر مغز خود فشار بیاورد که مصنوعخیالی خود را که همان تصور معنای دروغ باشد ، فراموش نکند تا مبادا وقت دیگر آنرا طور دیگر ذکر کند و دروغش آشکار گردد .
جوانی در مسافرخانهای وارد شد و نامی برای خود گفت ، روز دیگر که صاحب مسافرخانه نام او را پرسید ، نام دیگری گفت ، چون فراموش کرده بود که در آغاز چهنامی برای خود ذکر کرده است ، در نتیجه مورد سوء ظن قرار گرفت و به دستگاههایانتظامی خبر رسید و دستگیرش کردند .
از این نظر ، دروغ گویی که میخواهد دروغش کشف نشود ، پیوسته در ناراحتیاست ، مبادا سخن کنونیاش با سخن گذشتهاش تناقض داشته باشد . دروغ گو ، همیشهاین بار سنگین را بایستی بر مغز داشته باشد به ویژه کسانی که در هنگام بازپرسیدروغ میگویند ، از این ناراحتی درونی در آزارند که مبادا در باز پرسی آینده ، سخنشان با گذشته متناقض باشد .
ولی راست گو ، هیچ گونه ناراحتی ندارد و از ناحیه سخنش در آسایش میباشد ، چون در هنگام تکرار ، همان را خواهد گفت و تناقضی به وجود نخواهد آمد ، زیراصورت آن حقیقت در مغزش به طور طبیعی افتاده و در هر بار از آن خبر میدهد .
ناراحتی روحی یکی از زیانهای روانی است که ممکن است زیانهای دیگریبرای روان در پی داشته باشد .
فراموشی
فراموشی نیز یکی از بیماریهای روانی است که دروغ گو بدان گرفتار میشود .
امام ششم میفرماید :
«ان مما اعان الله (به) علی الکذابین ، النسیان; (1) .
از چیزهایی که خدا به زیان دروغ گویان کمک کرده فراموشی است . »
در مثل است که دروغ گو ، کم حافظه میشود; دروغی که گفته به یادش نمیماند وفراموشش میشود و هنگامی که بار دگر خواست از آن سخن بگوید ، جور دگر خواهد گفت ، در نتیجه دروغش کشف میشود .
شاید یکی از علل فراموشی دروغ گو ، همانی است که به آن اشاره کردیم که دروغ ، وجود واقعی در خارج و در مغز ندارد; واقعیت دروغ همان جعل میباشد . اموری کهدر ذهن وجودشان تابع جعل و اراده است ، مادامی که مورد اراده هستند وجود جعلیآنها محفوظ است ، همان اندازه که غفلتی پیدا شد ، وجود جعلی معدوم میشود و درمغز هم بقا ندارد و یاد آوری آن دشوار است و احتیاج به جعل دومی دارد ، بنا بر ایندروغ نمیتواند برای خود ، در حافظه جایی باز کند که محو نشود .
دانشوران روان شناس میگویند : کثرت محفوظات موجب فراموشی است . محفوظ جدیدی که میآید ، محفوظ قدیم را از صفحه مغز پاک میکند .
کثرت دروغ و پشتسر هم دروغ گفتن هم فراموشی میآورد ، زیرا دروغهایجدید ، آثار دروغهای قدیم را از مغز محو میکند .
چیز دیگری که موجب فراموشی دروغ میشود ، آن است که مطلبی در حفظمیماند که مورد اهتمام شخص باشد . کسی که کارش دروغ گویی گردید ، چندان بهدروغ خود اهتمامی نمیدهد . دروغ برای او امری است عادی ، هر موقع که بخواهد ، باز هم دروغ میگوید و دروغهای او در حد معینی متوقف نمیشود و دروغ برایدروغ گوی حرفهای نامتناهی عددی است ، در نتیجه کمتر در خاطرش میماند وفراموش میشود .
نومیدی
وقتی که دروغی از دروغ گو ، کشف گردید ، ضربتی بر مغز او فرود میآید ، زیرا منظوری که از دروغ گفتن داشته ، بر ضد آن نتیجه گرفته است ، در این موقع اگردروغ گوی حرفهای نشده باشد ، یکی از دو حال ، نصیبش میگردد :
الف) روحیهاش متزلزل شده و اتخاذ تصمیم برای او دشوار میشود و ازموفقیتخود نومید میگردد ، زیرا تنها راهی که میپنداشته به مقصدش میرساند ، دروغ بوده ، آن هم که بسته شده است . او اگر شایستگی داشت که از راه دیگر به مقصدبرسد به وسیله دروغ متشبث نمیگردید و نیازی به دروغ گفتن نداشت ، او خواستهبود بدین وسیله جبران نالیاقتی خود را کرده باشد و از این راه به امیدی رسیده باشد;راه شایستگی که بر او مسدود بود ، راه دروغ هم که سد گردید ، دیگر به چه وسیلهایبه منظور خود برسد ؟
ب) نومیدی بر او مسلط خواهد شد و کسی که نومیدی بر او حکومت کند ، سرانجامش معلوم نیست .
پرده دری و بی شرمی
حال دیگری که ممکن استبر اثر کشف دروغ ، نصیب دروغ گو شود ، پرده دریو بی شرمی است .
اگر کشف دروغ ، روحیه دروغ گو را متزلزل نکند و او همچنان به دروغ گوییادامه دهد ، کشفهای پی در پی ، شرم را از او میبرد و وی را دروغ گویحرفهای میسازد و دیگر ، از آن که عیبش آشکارا شود ، ابایی ندارد . با خود میگوید : هر چه بادا باد ، آب که از سر گذشت ، چه یک نی و چه صد نی ، من که گناهمبر ملا گردید و دروغ برای پنهان ساختن آن سودی نداد ، بلکه رسوایم ساخت ، حالهر چه میشود بشود ، دیگر چرا خود را محدود کنم و از گناه بپرهیزم ، مردم که همهمرا شناختهاند ، پنهان ساختن چه سودی دارد و دیگر نه از ارتکاب گناه ابایی دارد و نهاز فاش شدن آن .
چنین کسی خطرناکترین روز را در جلو خواهد داشت و دنیای تیره و تاری درانتظارش خواهد بود و در آتش دنیا و آخرت خواهد سوخت ، چه خوش فرمود ، پیشوای بزرگ ما :
«ایاکم و الکذب ، فان الکذب یهدی الی الفجور و الفجور یهدی الی النار; (2) .
از دروغ بپرهیزید ، سرانجام دروغ ، پرده دری است و سرانجام پرده دری آتشدوزخ است . »
بر کذب ، دهان خود میالای .
وز گفت دروغ لب فرو بند .
گند است دروغ از آن حذر کن .
تا پاک شود دهانت از گند .
همان طور که میکرب پیوره در دهان پیدا شد ، بیشتر اعضای داخلی در خطرمیافتند ، گند دروغ که بر زبان راه یافت ، تمام پیکر را در خطر گند گناه و تعفن قرارمیدهد .
دروغ ، دروغ میزاید
در میان گناهان ، گناهی را سراغ ندارم که وجودش مستلزم تکرار آن گردد . هر دروغی ، دروغهایی در پی دارد .
دروغ گو ، مجبور استبرای حفظ دروغ خود ، باز هم دروغ بگوید یا بایستیهمان دروغ نخستین را دوباره بگوید ، بلکه در دفعات بعد ، تاکیدش را بیشتر قراردهد یا بایستی دروغ دیگری بسازد که جلوگیری از کشف دروغ نخستینش کند .
در هر دو صورت ، بر اثر یک دروغ ، دروغهایی میگوید و این ماری کهخوشخط و خالش پنداشته ، مارهایی دیگر زاییده است که همگی او را میگزند ونیش میزنند . گاه میشود که برای حفظ دروغ او ، دوستانش ، خویشانش ، کارمندانشبه دروغگویی میافتند .
سوء ظن
زیان روانی دیگری که ممکن استبر اثر دروغ ، نصیب دروغ گو بشود ، سوء ظنبه مردم است . این بیماری روانی بر اثر دو چیز در دروغ گو ، مسکن میگزیند :
یکی آن که چون خودش بر خلاف حقیقتسخن میگوید ، در باره دگران هم ، همین نظر را پیدا میکند (کافر همه را به کیش خود پندارد) . دگران را مانند خود دیدنتا حدی طبیعی بشر است ، هر چند این فکر غلط است ولی تا حدی طبیعی است . کسی که به راست گویی عادت کرده باشد ، در نخستین بار با هر کس رو به رو شود ، سخن او را راست میپندارد .
دومین چیزی که ممکن است موجب سوء ظن دروغ گو به دگران گردد ، عکسالعمل است . او وقتی میبیند ، دگران نسبتبه او ، خوش بین نیستند و سلب اعتمادکردهاند ، در او هم چنین حالتی پیدا میشود تا به آنان بدبین شود و از آنها سلباعتماد کند .
تعصب و خود خواهی نیز موجب میشود که در برابر این دشنام روانیمردم ، او هم به آنها نیز همان دشنام روانی را بدهد و به آنها با دیده سوء ظن بنگرد .
کنیزک طولون
احمد بن طولون ، یکی از امرای نامور مصر است . از وی در قاهره مسجدی عظیمبه یادگار مانده که به نام جامع ابن طولون معروف است .
گویند روزی نزد پدر شد و گفت : بر در خانه ، عدهای بینوا و مستنمد جمعند ، حوالهای بنویس تا میان آنها قسمت کنم . طولون گفت : قلم و دواتی بیاور تا بنویسم .
احمد به اتاق دیگر رفت تا امر پدر را اطاعت کند ، در آن جا یکی از کنیزکان پدر رابدید که خود را تسلیم مردی کرده است . احمد چیزی نگفت و آن چه میخواست برداشت و نزد پدر شد .
کنیزک به احمد بد گمان شد و بر خویش بترسید که مبادا آنچه دیده به پدرگزارش دهد . کنیزک پیش دستی کرده و به طولون خبر داد که احمد به من دستدرازی کرده است ! طولون ، فورا سخن کنیزک را پذیرفت و به یکی از کسانش نامهاینوشت که به محض رسیدن نامه ، آورندهاش را گردن بزن ! سپس نامه را به احمد داد وگفت : این را ببر نزد فلان .
احمد نامه را بگرفت ، در صورتی که از محتوای آن خبری نداشت و به سویمقصد روان گردید .
در راه با کنیزک رو به رو شد و نامه را بر حسب در خواست کنیزک بدو داد تا بهصاحبش برساند . کنیزک نیز نامه را به مردی که خود را تسلیم او کرده بود بداد تا بهمقصد برساند . مقصود کنیزک از این کار ، این بود که طولون را بیشتر بر فرزندخشمگین سازد . سر برنده نامه از تن جدا گردید و نزد طولون فرستاده شد .
طولون احمد را بخواست و گفت : حقیقت را بگوی .
احمد آن چه را دیده بود به راستی گزارش داد . طولون کنیزک را نیز بکشت . دروغو خیانت و بد گمانی ، به زیان دروغ گو و خیانتکار و بد گمان تمام شد .
چاپلوسی
انحراف از اعتدال و میانه روی در اخلاق ، خود یک جور بیماری روانی است ، همان طور که تکبر و خود بینی انحراف روانی است ، همان طور تملق و چاپلوسی نیز از زیانهای روانی است . بیشتر اوقات این دو انحراف با یکدیگر همراه میباشند .
بسیاری از کسانی که با زیر دستان متکبرند با زبر دستان چاپلوس و متملقمیباشند . این خلق و خوی در عراق عرب فراوان یافت میشود .
از چیزهایی که از دروغ میزاید تملق و چاپلوسی است .
دروغ گو برای آن که سخنش پذیرفته گردد ، به هر وسیلهای متشبث میشود ، برای صحتسخن تاکیدها میآورد و سوگندها میخورد و تملق شنونده را میگوید تامبادا تکذیبش کند و آبرویش را در پیش دگران ببرد .
دروغ و چاپلوسی ارتباط مستقیمی دارند ، همان طور که گاهی دروغ ، چاپلوسی میآورد ، گاه چاپلوسی دروغ میآورد .
یکی از بهترین وسایل نزد چاپلوس برای رسیدن به مقصود ، دروغ در تملقاست . این کار در میان کسانی که دوست میدارند که به مرکز قدرت (هر قدرتی کهباشد) نزدیک شوند ، بسیار رواج دارد و آن را نشانه زیرکی و کیاست میدانند ، قدرتمندان احمق هم گول این چاپلوسیها را میخورند ، در نتیجه متملقها برگردنشان سوار میشوند و هر چه خواسته اینها باشد ، آنها اجرا میکنند .
وکیل الرعایا گول نخورد
مردی به حضور کریمخان وکیل ، شهریار ارجمند ایران آمد ، در حالی که سیلاباشک از دیدگانش روان بود . وکیل را دل بروی بسوخت . مرد هر چه میخواست ، سخن بگوید ، گریه مهلتش نمیداد . وکیل فرمود : وی را به گوشهای بردند تا کمی آرامبگیرد . هنگامی که کمی آرام گرفت ، به حضور کریم بار یافت و مورد نوازش قرارگرفت .
وکیل به انجام تقاضا امیدوارش ساخت و سپس پرسش حالش کرد . مرد گفت :
کوری مادر زاد بودم و سالها در کوری به سر میبردم و روزگاری بسیار تلخ داشتم تاروزی افتان و خیزان وعصا زنان بر مزار پدرت رفتم و دست توسل به سوی روحمقدس او دراز کردم و از حضرتش تقاضای دیده بینا کردم و آن قدر گریستم تا بهخواب رفتم . در خواب مرد جلیل القدری را دیدم که به سوی من آمد و دست برچشمانم کشید و گفت : من ابو الوکیل پدر کریم خان هستم و چشم تو را شفا دادم . ازخواب برخاستم و جهان تاریک را در برابر دیدهام روشن دیدم .
چون چشم بینا یافتم ، گریه من بر اثر سپاسگزاری بود که بر خود داری قادر نبودم .
اینک شرفیاب شده تا به عرض برسانم که قبله عالم فرزند چنین پدری هستید و اینکه خود را در زمره فدائیان درگاه معرفی کنم و این که از هیچ گونه خدمتی دریغ ندارم .
وکیل دژخیمی را بخواست و فرمود تا دیدگان آن مرد را بیرون بیاورد .
حاضرانشفاعت کردند و تقاضای عفو کردند و گفتند : به امید عطا و بخشش آمده است .
وکیل از وی در گذشت و گفت :
پدرم تا زنده بود در گردنه بید سرخ ، خر دزدی میکرد . موقعی که من به این مقامرسیدم ، چاپلوسی چند برای خوش آیند من ، مقبرهای بهر او ساختند و عیناقابو الوکیلش نامیدند; اکنون تو دروغ گوی چاپلوس ، او را صاحب کرامتخداییمعرفی میکنی . ای کاش چشمانت را در آورده بودم تا میرفتی و برای بار دوم از اوچشم تازهای میگرفتی .
توضیح لازم
نکتهای که در این جا شایسته ذکر میباشد ، آن است که این زیانهایی که در این جابرای دروغ ذکر شد ، چه اجتماعی و چه اقتصادی و چه روانی ، همگی جنبه اقتضاییدارد ، نه علیت تامه و اگر به مانعی برخورد کند نباید چنین انتظاری را داشت .
به طورکلی اوضاع و احوال و محیط زندگی فردی و اجتماعی اشخاص در نفی و اثبات آثارگناهان و بیماریهای روانی تاثیر کلی دارد ، چنان که گاه میشود که در کسی پارهای ازاین آثار یافت میشود و در دیگری اثری دیگر دیده میشود; این بر اثر عواملخارجی و داخلی است که در محیط زندگی این دو ، تفاوت داشتهاند .
تغییر فطرت
روان آدمی به حسب فطرت به راستی و درستی سرشته شده است . اگر انسانی بههمان وضع روانی اصلی باقی مانده باشد و عوامل خارجی ، فطرتش را منقلبنساخته باشد ، به خوبیها آراسته و از بدیها پیراسته خواهد بود . او دلیر است ، جوانمرد است ، راست گو و درست کار است ، ولی از آن نظر که این سرمایههای فطریاقتضایی است . عوامل میراثی و تاثیرات محیط نه تنها میتواند از بروز فضایل فطریجلوگیری کند ، بلکه قادر است که فضایل را از روان بگیرد و به جای آنها رذایلبپردازد .
پیامبران خدا برای کمک به فطرت در برابر این عوامل خارجی فرستاده شدهاند . دروغ بر خلاف فطرت انسانیت است . دروغ گویی فطرت اصلی را تغییر میدهد و آنرا از یک رنگی به دو رنگی و از درست کاری به نادرستی میکشاند .
دروغ نه تنها در مغز گویندهاش اثر بد میگذارد ، بلکه دروغ پدر و مادر ، در مغزفرزند نیز تاثیر میکند و فطرت پاکیزه او را در خطر قرار میدهد و بر اثر تکرار ، خطرقطعی میشود و نهالی که بایستی به استقامتبروید به کژی میگراید .
معلم دروغ گو ، در انحراف فطرت شاگرد بی اثر نخواهد بود ، او نه تنها مسیرفکری شاگرد را میتواند تغییر دهد ، بلکه مسیر فطری او را نیز دگرگون میسازد .
پینوشتها
1) الکافی ، ج 2 ، ص 341 ، باب الکذب ، ح 15 .
2) مستدرک ، ج 9 ، ح 10290 ، ملاحظه شود .
دروغهای روا
گناه در اسلام
در گذشته معنای گناه روشن گردید . اکنون شایسته است که بحثی کوتاه ، در بارهگناه بشود . گناهانی را که دین اسلام ، حرام و ناروا قرار داده استبر دو گونهاند :
دستهای گناهانی هستند که خود به خود ، مصداق زشتی و ناپسندی هستند : آدمکشی ، دزدی ، خیانتهای ناموسی و مانند اینها که فطرت بشری از آنها بیزار است .
دسته دیگر ، گناهانی هستند که مقدمیتبرای سیاه کاری دارند و راه وصول بهگناهان نخست را نزدیک و آسان میسازند .
ناروایی دروغ
ناروایی دروغ و گناه بودنش ، از نظر آن است که در زمره دسته دوم قرار دارد .
در گذشته گفته شد که دروغ ، کلید ارتکاب گناهان است . بنابر این اگر دروغیبرای جلوگیری از گناه گفته شد یا ظلمی را از مظلومی دفع کرد ، جان کسی را خرید ، زیانی را از کسی بر طرف کرد ، نارواییاش بر طرف میشود و از زمره گناهاندسته دوم خارج میگردد و کارش به جایی میرسد که پسندیده میشود ، زیرا دارایقبح ذاتی نبوده و قبح عرضی آن هم بدین وسیله بر طرف گردیده است .
راست گوی دروغ گو
حضرت خلیفه ششم امام جعفر صادقعلیه السلام میگوید :
«ایما مسلم سال عن مسلم ، فصدق و ادخل علی ذلک المسلم مضرة کتب منالکاذبین; (1) .
مسلمانی که سراغ مسلمانی را از او بگیرند و راستبگوید و بر اثر سخنش زیانی به آنمسلمان برسد ، در زمره دروغ گویان نوشته خواهد شد . »
یعنی گناه کار خواهد بود .
یعنی آثار شومی که دروغ داشت و آن را گناه قرار داده بود ، اکنون سخن راستاین مرد ، همان اثر را دارد و گویندهاش گناه کار میباشد .
رفتاری که حسن عقلی داشته باشد ، اگر مقدمیتبرای جنایت و خیانت قرارگیرد ، حسن آن بر طرف میشود و نزد عقل ناپسند میگردد .
راست ناروا
حضرت رسولصلی الله علیه وآله فرمود : سه چیز است که راستی در آنها زشت و ناروامیباشد :
سخن چینی کردن; به شوهری از زنش خبر دادن ، خبری که خوش نداشته باشد;تکذیب کردن کسی را که خبری میدهد . (2) .
سخن چینی ، بد گوییهای دو تن را به یکدیگر رسانیدن و خیانتهای یکی را بهدیگری گزارش دادن است . آیا نتیجه این کار ، جز آتش افروزی و خانمان سوزیاست ؟ در تاریخ کنونی و گذشته ، چه جنایتها بر اثر گزارشهای سخن چینانرخ داده و چه بدبختیها و بیچارگیها دامن گیر کسانی شده است .
سعادت و خوشبختی شوهر ، به داشتن زنی است که به آن دلخوش باشد ، چنینمردی سعادتمند است و چنین زنی خوش بخت .
آیا خبر ناروایی از زنی به شوهرش دادن جز واژگون کردن کاخ سعادت دو بشر ، بلکه دو خانواده میباشد ؟ چه فرزندانی چه پدر و مادرانی از این کار شوم ، بدبخت وبیچاره شدهاند و به خاک سیاه نشستهاند !
تکذیب کردن خبر کسی ، آبروی او را بردن و با حیثیتش بازی کردن و به محبوباو تعدی و تجاوز نمودن است; این خود ظلم و جنایت میباشد ، زیرا آبرو و حیثیتنزد بسیاری از مال و جان ارجمندتر و گران بهاتر میباشد .
دروغ گوی راست گو
حضرت صادقعلیه السلام میفرماید :
«ومن سئل عن مسلم فکذب وادخل علی ذلک المسلم منفعة کتب عند الله منالصادقین; (3) .
کسی که مسلمانی را از وی بپرسند و دروغ بگوید و بر اثر دروغ او سودی به آن مسلمانبرسد ، نزد خدا در زمره راست گویان خواهد بود . »
دروغ او از دروغها جداست ، زیرا نه تنها مقدمه برای گناه نیست ، بلکه نیکو کاریو خدمتبه خلق است . این وقت است که ناپسندی دروغ ، بر طرف میشود و سخنی سودمند و پسندیده خواهد بود . ای خوش آن دروغی که مسلمانی از آن سودی ببرد . در مثل آمده که دروغ مصلحتآمیز ، به از راست فتنهانگیز است . چه مصلحتی از سودرساندن به مسلمان بالاتر میباشد ؟ چنین کسی شایستگی دارد که نزد خدا در زمرهصادقان نوشته شود .
دروغهای روا
پیغمبر عالی قدر فرمود : سه چیز است که دروغ در آنها زیباست : نیرنگ درجنگ; وعده شوهر به زن; اصلاح میان مردم .
مقصود از جنگ ، جهاد در راه خدا و نبرد با کفر و مبارزه با ظلم و تعدی میباشد . در زبان رسولصلی الله علیه وآله لفظ حرب ، هیچ گاه برای جهانگیری و انتقام استعمال نشده استو همیشه در نبرد حق با باطل به کار رفته; نیرنگ در این گونه نبردها ، موجبنیرومندی حق و ضعف باطل میشود ، پس نیرنگ ، زیبا و دروغش مستحسن است ، چون سودمند است ، لذا یکی از استثناهای دروغ ، دروغ در جنگ است; دروغ درجنگ به هر جوری که ممکن باشد ، هر چند برای تقویت روحیه سربازان باشد .
دومین مورد استثنا وعده شوهر به زن است . اسلام کاخ سعادت زناشویی راهمیشه بر پا میخواهد و برای حفظ این کاخ که خوشبختی دو تن یا بیشتر در آنمیباشد ، وعده دادن دروغ را اجازه داده است . شوهر اگر بتواند تقاضای زن را انجامبدهد بهتر و اگر نتواند یا صلاح نداند ، باز هم تلخی زندگی زن و شوهر را نخواسته ، زن عواطفش لطیف است ، نبایستی نومید گردد و شکر آبی میان دو همسر پیدا شود ، پس این دروغ برای بشر سودمند است .
سومین مورد استثنا ، دروغ در اصلاح میباشد . هرگاه میان دو تن یا دو دسته ، اختلافی باشد ، بایستی کوشید که آن را بر طرف ساخت . اسلام دوست میدارد کهپیروانش در آسایش و یگانگی به سر برند و جنگ و ستیزی در میان آنها نباشد . رفعاختلاف میان دو تن یا دو دسته به سود دو طرف و به سود جامعه میباشد; دروغ برایچنین مقصد مقدسی زیباست . چه قدر پسندیده است که کسی از دشمنی به سویدشمنی خبر ببرد که دشمنی میان آن دو کاسته گردد ، شاید کم کم دوستشوند و درآسایش و صمیمیتبه سر برند .
از یکی از سخنان حضرت امام صادقعلیه السلام استفاده میشود که دروغ در اصلاحاصلا دروغ نیست ، نه آن که دروغ میباشد و روا ، شاید منظور حضرتش از این سخن ، افاده تاکید باشد .
آن حضرت میفرماید : سخن بر سه گونه است : راست; دروغ; اصلاح میان مردم .
از وجود مقدسش توضیحی در باره اصلاح میان مردم خواسته شد . در جوابچنین فرمود :
در باره کسی سخنی میشنوی که اگر به او برسد ، سخت ناراحت میشود . به او میگویی که از فلان درباره تو تعریفی شنیدم که چنین گفت و چنان گفت .
سخنیمیگویی که درستبر خلاف آن چه شنیدهای باشد .
از این کلام زرین ، نکتهای استفاده میشود و آن ، این است که اصلاح ، اختصاصبه صورت اختلاف ندارد ، بلکه مقصود از اصلاح ، معنایی وسیعتر است و صورتی رامیگیرد که میان دو تن هیچ گونه اختلافی نباشد ، ولی یکی از آن دو ، چیزی در بارهدیگری بگوید که اگر بهگوش او برسد ، ایجاد شکر آبی کند; در این جا نیز اسلام اجازهمیدهد که سخنی بر خلاف واقع گفته شود تا از پیدایش اختلاف جلوگیری کند .
آری ، دروغ هم در دفع اختلاف زیباست و هم در رفع آن . باز هم رسول خداصلی الله علیه وآلهفرموده :
«لا کذب علی مصلح; (4) .
کسی که میخواهد اصلاح دهد ، دروغ ندارد . »
دفع شر ظالم
چارمین موردی که دروغ زیبا و پسندیده است ، دروغی است که بدان وسیله شرظالمی دفع شود .
امام ششم میفرماید : دروغ ، زشت و نکوهیده میباشد ، مگر در دو جا : دفع شرستمگران و اصلاح میان دو تن .
ناتوان و بیچارهای نزد شما مخفی شده یا در گوشهای پناهنده گردیده و شمامیدانید ، در این وقت ، قلدری ستمکار ، به سراغ او میآید و از شما نهانگاه او رامیپرسد ، اگر راستبگویید و او را معرفی کنید ، قبیحترین زشت کاریها را انجامدادهاید و در جنایت آن قلدر شرکت کردهاید; شایسته است دروغ بگویید تا شر آنستمگر را از آن ناتوان دفع کنید .
دور نیست که روایتشریف ، اطلاق داشته باشد و اطلاقش شامل حال خودشخص نیز بشود ، یعنی اگر کسی خود را در خطر ظالمی ببیند ، جایز است که دروغیبگوید و خویشتن را از آن خطر برهاند; این هم چارمین مورد از استثناهای دروغ .
قاعده کلی
به طور کلی هر جا که دروغی گفته شود که منظور از آن ، دفع شر و زیانی ازمسلمانی باشد ، دروغ ، زیبا و پسندیده میشود; این دروغ کلید گناهان نخواهد بود ، بلکه کلید نیکو کاری و خدمتبه خلق میباشد . البته این گونه دروغ ، وقتی زیباستکه راست گویی ممکن نباشد ، در این صورت است که گاهی دروغ حرام ، واجبمیشود و راست ، حرام میگردد .
در مجله رسالة الاسلام قاهره ، این سخن را از امیر المؤمنینعلیه السلام نقل کرده بود :
«الکذب کله اثم ، الا ما انفعتبه مسلما ، او دفعتبه عن دین; .
هر گونه دروغی گناه است ، مگر دو دروغ : دروغی که به مسلمانی سودی برساند ، دروغیکه از دین ، خطری را دور کند . »
پینوشتها
1) مستدرک الوسائل ، ج 9 ، ص ، ح 10320 .
2) خصال ، ص 87 .
3) بحارالانوار ، ج 68 ، ص 11 .
4) وافی ، ج 5 ، ص 932 .
راستهایی که دروغ پنداشته میشود
توریه
شایسته است که برای تکمیل بحث ، سخن را به سوی راستهایی که نمایشدروغ میدهند ، ولی دروغ نیستند بکشانیم ، یکی از آنها توریه میباشد .
لفظی که دارای دو معنا باشد : یکی ظاهر و دیگر خلاف ظاهر و گوینده ، معنایخلاف ظاهر را اراده کند ، توریهاش نامند ، هر چند مخاطب ، به معنای مقصود پی نبردو تنها معنای ظاهر لفظ را دریابد .
وقتی در تهران ، ناشناسی از من پرسید : شما زمانی قم نبودید ؟ گفتم : نه ، منهیچوقت قم نبودم ، من انسان هستم ، قم شهر است و جماد و مستحیل است که انسانبشود .
شنیدم که وقتی کسی معنای توریه را از کسی پرسید ، او چنین پاسخ داد : فرضکنید که من و شما هر کدام ، یک غلام داشته باشیم که نام هر دو مبارک باشد ، آن دو با همنزاعی کنند و غلام من آبروی غلام شما را ببرد ، در این حال من به شما بگویم : مبارکما . . . به ریش مبارک شما ، مقصود معنای حقیقی است که مبارک ، مضاف الیه ریشباشد ، ولی معنای ظاهرش که همه کس میفهمد صفت است .
گاه به کسی گفته میشود : فلان این جا نیست که مقصود همان نقطه باشد ، ولیمعنای ظاهر آن ، خانه یا شهر میباشد .
توریه در قرآن
برادران یوسف که برای خرید گندم ، نزد عزیز مصر شدند ، برادرشان یوسف رانشناختند . یوسف ، دستور داد که جوالهای آنان را از گندم پر کنند و کیله گندم کشی رادر جوال برادر تنی او بگذارند . کاروان برادران که به راه افتاد ، منادی عزیز مصر فریادزد :
«ایتها العیر ، انکم لسارقون; (1) .
ای کاروان ! شماها دزد هستید . »
در صورتی که کاروانیان ، دزدی نکرده بودند . پرسیدند : چه چیز گم کردهاید ؟ مصریان گفتند : کیله را گم کردهایم ، ولی نگفتند که شماها کیله را دزدیدهاید . خطابدزدی به برادران از آن نظر بود که پیش از این یوسف را از پدرش دزدیده بودند .
حزقیل
حزقیل پسر عمو و ولیعهد فرعون مصر بود . در خاندان فرعونی مصر ، تنها کسیکه ایمان به خدا داشت و به توحید دعوت میکرد همو بود . سخن چینان به فرعونگزارش دادند که حزقیل تو را خدا نمیداند و به خدای یگانه دعوت میکند و دشمنانتو را یاری میکند .
فرعون گفت : اگر او ، که خلیفه و ولی عهد من است ، چنین باشد ، کفران نعمت مراکرده است و استحقاق عذاب خواهد داشت و اگر شماها دروغ بگویید ، مستحق شدیدترین عذابها خواهید بود و سپس حزقیل را با آنها رو به رو کرد .
آنها به حزقیل گفتند : تو خداوندی و پروردگاری فرعون را منکر هستی ونعمت هایش را کفران میکنی . حزقیل فرعون را مخاطب ساخته و گفت : شهریارا ، تاکنون از من دروغی شنیدهای ؟
فرعون گفت : نه . حزقیل گفت : از اینان بپرس ، پروردگارشان کیست . گفتند : فرعون .
گفت : بپرس آفرید گارشان کیست ؟ گفتند : فرعون .
گفت : بگو روزی رسانشان و آن که زندگی اینها را اداره میکند و زیان را از آنهادور میکند کیست ؟ گفتند : فرعون .
حزقیل گفت : شهریارا ، من تو را و هر کس که در این جا حاضر است گواه میگیرمکه پروردگار آنها پروردگار من است ، آفریدگار آنها ، آفریدگار من است ، روزیرسان آنها روزی رسان من است ، مصلح زندگی و گذران آنها ، مصلح زندگی وگذران من است و من به جز پروردگار آنها و روزی رسان آنها و آفریدگار آنها بهپروردگاری و روزی رسانی و آفریدگاری ایمان ندارم ، من تو و همه حاضران را گواهمیگیرم که هر پروردگاری و آفریدگاری و رازقی که به جز پروردگار و آفریدگار ورازق آنها باشد ، من از آن بیزارم و به خداوندی اش کافر هستم . فرعون خشنود شد وسخن چینان را سختترین شکنجه کرد .
توریهای که حزقیل به کار برد ، این بود که نگفت پروردگار من ، کسی است کهآنها گفتند پروردگار ماست ، بلکه گفت : پروردگار من ، پروردگار آنهاست .
شوخیهای پیامبر
در شوخی بایستی یک چیز غیر عادی باشد تا موجب تعجب و خنده گردد . امورعادی هیچ گونه خندهای نمیآورد . شوخیهای پیغمبر اسلام با آن که بسیاردلپذیر بود ، ولی خلاف حقیقتی در آنها نبود و در عین حال ، چیزی غیر عادی در آنموجود بود :
وقتی زن زید بن اسلم در حضورش شرفیاب بود ، نام شوهرش را برد . حضرتش فرمود :
همان که در چشمهایش سفیدی موجود است ؟ زن منکر شد و گفت : چشمهایاو سپیدی ندارد . وقتی که داستان را برای شوهرش حکایت کرد ، زید گفت : مگرسپیدی چشمهای مرا نمیبینی که از سیاهی اش بیشتر است ؟
وقتی به پیر زنی که از عشیره اشجع بود فرمود : پیر زن داخل بهشت نمیشود ، پیرزن گریستن آغاز کرد . بلال زنگی رسید و پیر زن را دید که میگرید ، از سبب گریهاو بپرسید; وقتی که از آن آگاه شد ، خدمت رسول خدا عرض کرد . پیغمبر فرمود :
سیاه پوست هم ، چنین است . بلال حبشی این را که شنید در کنار پیر زن بنشست وبه گریه پرداخت . عباس پیر ، عموی پیغمبر آن دو را در آن حال بدید ، شرفیاب شد وجریان را استفسار کرد . پیغمبر فرمود : پیر مرد هم چنین است . آن گاه هر سه را مخاطب قرار داده و فرمود : خدا پیران و سیاه پوستان را به زیباترین چهره در میآورد ، جوان میشوند ، سپید میشوند و داخل بهشت میگردند .
مبالغه در تعبیرها
از راستیهایی که ممکن است ، دروغ در نظر آید ، مبالغه در تعبیر است . سر آن کهمبالغه را نمیتوان دروغ خواند ، این است که در مبالغه ، مدلول مطابقی ، منظور نیست ، بلکه منظور اصلی ، مدلول التزامی میباشد و آن عبارت از بسیار بودن و تاکید معنامیباشد .
مبالغه گاه در کمیت میشود ، چنان که پدر به فرزند میگوید : صد بار به تو گفتم کهاین کار را نکن; مقصود بسیار گفتن میباشد نه عدد معین صد; و یا دوستی به دوستیمیگوید : هزاران بار به کویت آمدم ، ولی تو را ندیدم ، مقصود ، بسیار آمدن است ، نه عدد هزار; و یاوقتی یکی میگوید : از این جا تا آن جا ، صدها فرسنگ راه است;مقصود ، دور و دراز بودن راه است; و یا مقصود از «ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگاست ناتوانی عاشق از صبر میباشد .
شاید عددهایی که در روایات فضیلتهای اعمال یا چیزهای دیگر وارد شد ، ازهمین قبیل باشد که مقصود ، عددی به خصوص نیست ، بلکه فراوانی پاداش میباشدو گاه مبالغه در کیفیت میباشد ، چنان که نظامی میگوید :
بدان نرگس که از نرگس گرو برد .
بدان سنبل که سنبل پیش او مرد .
به فندقهای سیمینش ده انگشت .
که قاقم را ز رشک خویشتن کشت .
در مصرع اول ، مقصود بسیار زیبایی چشم است و در دوم ، زلف و در سوم ، بسیار نرمی انگشت ، نه گرو بردن از نرگس و نه جان دادن سنبل و نه کشته شدنقاقم .
گاه مقصود از مبالغه ، بیان لازمی است که مغایرت وجودی با ملزوم دارد :
هزار مرتبه رفتم ز مصر جانب کنعان .
به غیر چشم زلیخا ، کسی به راه ندیدم .
در این جا مقصود ، بیان شدت عشق زلیخاست .
دروغ در مبالغه ، وقتی است که بسیاری در کم و کیف اصلا وجود نداشته باشد ، مثلا یک بار به سراغ او رفته است ، بگوید : صد بار .
مبالغه نما
گاه حقیقتی در سخن ، رنگ مبالغه دارد . در صورتی که واقع محض است وهیچگونه مبالغهای در آن نیست; این از زیباییهای سخن و از قدرت بر تعبیر است .
میان ماه من تا ماه گردون .
تفاوت از زمین تا آسمان است .
دگری گوید :
آن را که دوستی علی نیست کافر است .
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش .
تشبیه و استعاره
رخ یار را به ماه یا خورشید و زلفش را به مشک تشبیه نمودن یا بالاتر از آن گفتن ، دروغ نیست ، چون مقصود ، تشبیه حقیقی نیست ، بلکه مقصود ، بیان زیبایی است .
ماه را ماند اگر مه راست زلف مشکتاب . . .
ای آسمان به خیره چه مینازی .
کی ماه من به ماه تو ماننده است .
ماه تو مینتابد جز در شب .
وز من به روز و شب همه تابنده است .
پایه استعاره بر تشبیه قرار دارد و آن بر دو گونه است :
لفظ مشبه به را در مشبه استعمال کردن و یکی از لوازم مشبه را بر آن بار کردن تاقرینه بر افاده تشبیه باشد ، چنان که بگوید : ماه من آمد . ماه که مشبه به میباشد درمحبوب او استعمال شده و آمدن که از خواص اوستبر لفظ ماه حمل شده است .
گفتمش خورشید سر زد ، ماه من بیدار شو .
گفت تا من برنخیزم کی بر آید آفتاب .
رسول خداصلی الله علیه وآله شتری را دید که میرفت و بارش گندم بود ، فرمود :
«تمشی الهریسة; (2) حلیم راه میرود . »
حضرتش زنده و نپخته غیر مخلوط را به پخته مخلوط تشبیه فرمود و راه رفتن راکه از لوازم گوشت زنده میباشد به آن نسبت داد .
قسم دوم استعاره آن است که لفظ مشبه را در مشبه به استعمال کنند و یکی ازخواص مشبه به را برآن بار کنند ، چنان که بگویند :
پزشک ، بیمار را از چنگال مرگ بیرون آورد . مرگ را به درندهای تشبیه کرده وچنگال که از خواص درنده ستبر آن بار شده است .
کنایه
کنایه ، ذکر یکی از دو ملازم است در صورتی که مقصود ، اخبار از لازم غیر مذکوراست ، مثلا فلان ، دستش باز استیا در خانه بازی دارد که مقصود ، بیان جوان مردی وسخاوت اوست ، چون از دستباز ، همه چیز میتوان برداشت . و از در خانه باز ، همهکس میتواند داخل شود .
گمان میرود که بسیاری از تعبیرهایی که در بعضی از روایات آمده که به نظربعضی از مردم دقیق ، صحتش دشوار میباشد ، از قبیل کنایه باشد ، چون کنایه در لغتعرب بسیار استعمال دارد .
اگر حضرت امام حسینعلیه السلام به علی اکبر بگوید :
«بابی انت و امی یا «بنفسی انت ، مقصود اظهار مهر و محبت است ، نه فداکردن علیعلیه السلام و فاطمه علیها السلام و خودش را در راه علی اکبر .
برای فهم معانی احادیث ، رجوع به فرهنگها ، کفایت نمیکند ، بلکه ادبیات عالیهنیز لازم است .
زبان حال
زبان حال ، تصویر حال کسی است و این اختصاص به انسان ندارد . ممکن استتصویر حال حیوانی را نمود و از زبانش سخن گفت و نیز تصویر حال درختی یاخانهای یا شهری یا سنگی را در نظر آورد و از زبان آنها سخن گفت; بنابر این زبانحال در زمره دروغها قرار ندارد . در مراثی ، در نصایح ، در مواعظ ، زبان حال فراواناست .
پینوشتها
1) یوسف (12) آیه 70 .
2) مستدرک الوسائل ، ج 8 ، ص ، ح 9824 .
داستان نویسی و افسانه سرایی
خبر
آیا افسانه نویسی و داستان سرایی دروغ نارواستیا دروغ رواستیا نه دروغاست و نه راست ؟
پاسخ این پرسشها نیاز به بحثی دارد . خبر ، فایدهای دارد و لازمی . فایده خبر کههمان مقصود اصلی از خبر میباشد ، عبارت است از آگاه کردن شنونده و این درموقعی است که شنونده از مدلول خبر اطلاعی ندارد; لازم خبر ، آگاهانیدن شنوندهاستبه آن که گوینده ، مدلول خبر را میداند و این در موقعی است که شنونده ازاصل خبر اطلاع داشته باشد .
خبر برای یکی از این دو مقصود ، استعمال میشود که در هر دو ، اخبار مخاطب بهچیزی که نمیداند ، موجود است; اگر خبر در غیر این دو مقصود به کار برده شود ، خبر نمیباشد ، زیرا اخبار در غیر این دو صورت ، مصداقی ندارد; بنابر این صدق وکذب که از صفات خبر است ، در همان دو صورت تحققپذیر است و بس . اگر خبریدر غیر این دو صورت به کار برده شود ، نه خبر است ، نه صادق است و نه کاذب .
داستان نویسی و افسانه سرایی از قبیل قسم سوم است; در آن ، نه فایده خبرموجود است و نه لازم آن ، چون مقصود نویسنده داستان ، اخبار از پیش آمدی نیستکه در گذشته واقع شده است ، چنین مقصودی ، از وظایف علم تاریخ است ، چنان چهمقصود او نیز اظهار اطلاع از این که از وقوع چنین پیشآمدی خبر دارد نیست ، بلکهمقصودش از نگارش داستان ، چیز دیگری است; مقصودش چه میباشد ؟ نویسندگاندر این جهت ، مقاصد مختلفی دارند .
نتیجه ، این شد که داستان سرایی و افسانه نویسی ، نه راست است و نه دروغ ، چونخبر نیست; خبر نبودنش از این لحاظ است که حقیقتخبر که اخبار باشد در آننیست و به عبارت دیگر ، نه غایت از خبر و نه لازم آن در آن تحقق ندارد; فقد غایت وفقد لازم ، کاشف از فقد مغیی و ملزوم میباشد .
گواهی از قرآن
ابراهیم خلیلعلیه السلام نخستین مردی بود که پس از طوفان نوح دعوت به خدا را درجهان آغاز کرد و بشر را از بت پرستی به خدا پرستی خواند .
حضرت خلیلعلیه السلام به قوم خود چنین میگوید : این مجسمهها چیست که شماهامیپرستید ؟ جواب منطقی بت پرستان در برابر پرسش خلیل این بود : پدران ما اینهارا عبادت کردهاند ، ما هم عبادت میکنیم . حضرت خلیلعلیه السلام گفت :
پدران شما در گمراهی بودهاند ، شما هم میخواهید در گمراهی بمانید ؟
از سخن خلیل به عجب آمدند . سخنی بود که تاکنون نشنیده بودند ، به طورتعجب پرسیدند : حقیقتا میگویی یا شوخی میکنی ؟ خلیل الرحمن گفت :
شوخی نمیکنم و میگویم خدای شما ، خدای آسمان و زمین است ، خدایی کهشما را و آسمانها را و زمینها را بیافریده; به خدا که بتهای شما را خواهم شکست .
حضرت خلیل به گفته خود عمل کرد . موقعی که بت پرستان نبودند ، قدم دربتخانه نهاد و همه بتها را خرد کرد به جز بتبزرگ .
وقتی که بت پرستان آگاه شدند ، در جست و جو بر آمدند تا بدانند چه کسی باخدایان آنها چنین کرده است . سر انجام گفته شد : جوانی استبه نام ابراهیم که بهبتها بد میگوید ، اوست که بتان را ، خرد کرده است . محفلی آراستند و خلیل راآوردند و مورد باز پرسی قرارش دادند . قرآن ، از قول آنها میگوید :
«قالوا ءانت فعلت هذا بآلهتنا یا ابراهیم; (1) .
این کار را با خدایان ما تو انجام دادی ، ای ابراهیم ؟ » . سپس قرآن ، پاسخ ابراهیم را ذکر میکند :
«قال بل فعله کبیرهم هذا ، فسئلوهم ان کانوا ینطقون; (2) .
گفت : این کار را بتبزرگ کرده است ، از بتهای کوچک بپرسید اگر سخن میگویند ! » .
سخن ابراهیم خلیل در این جا دروغ نبود ، چون منظورش خبر دادن به این کهبتهای کوچک را بتبزرگ شکسته ، نبود; هم او میدانست که این کار از بتبزرگساخته نیست و هم دگران میدانستند ، بلکه منظورش این بود که بدیهی کند که از بت ، کاری ساخته نیست و فطرت آنها را بیدار کند و بر سخنش گواه قرار دهد . لذا گفت : از بتهای شکسته بپرسید ، اگر حرف میزنند تا اثبات شود که همان طور که پرسیدن از بتها ، کار احمقانهای است ، پرستیدن آنها نیز کاری است احمقانه . نه از بتبزرگ ، شکستن ساخته است و نه از بتهای کوچک ، پاسخ دادن .
قال الامام ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادقعلیه السلام : قال رسول اللهصلی الله علیه وآله : لا کذب علیمصلح ، ثم تلیصلی الله علیه وآله : . . . ایتها العیر انکم لسارقون ، ثم قالصلی الله علیه وآله : و الله ما سرقوا و ما کذب ، ثم تلی : . . . بل فعله کبیرهم هذا ان کانوا ینطقون . ثم قالصلی الله علیه وآله : والله ، ما فعلوه و ما کذب . . . . (3) .
گواهی دیگر
وقتی خدای بزرگ ، ارادهاش تعلق گرفت که پیغمبر خود ، داوود را متوجه سازدکه دقتبیشتری در کارها به کار برد ، دو نفر برای محاکمه ، نزد وی آمدند و آمدنشان هم به طور عادی نبود ، یعنی از دیوار عبادتگاه داوود ، بالا رفتند و در حضور او به زیرآمدند .
داوود که چنین دید بترسید . گفتند : مترس ! ما دو تن هستیم که یکی از ما بر دیگریظلم کرده; اینک نزد تو آمدهایم تا در میان ما به حق ، قضاوت کنی و راه راست را نشاندهی .
آن گاه یکی شکایتخود را چنین آغاز کرد :
این شخص ، برادر من است و دارای 99 میش است و من یک میش دارم ، به من میگوید که آن یک میش را به من بده ، منطق و استدلال او هم از من قویتر است .
داوود چنین قضاوت کرد : او به تو ظلم کرده که چنین چیزی از تو خواسته است .
قرآن میگوید :
«و ظن داوود انما فتناه فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب× فغفرنا له ذلک و ان لهعندنا لزلفی و حسن مآب; (4) .
داوود پیبرد که ما آزمایشش کردیم ، پشیمان شد و از خدایش آمرزش خواست و بهرکوعافتاد و نالیدن آغاز کرد . ما هم او را بیامرزیدیم . او پیش ما مقام عالی و سرانجام خوبی دارد . »
مشهور میان ارباب تفسیر و مورد اتفاق روایاتی که به نظر رسید ، این است که ایندو نفر بشر نبودند ، دو ملک بودند .
قرآن هم شاید به این نکته اشارهای داشته باشد ، آن جا که میگوید :
از دیوار عبادتگاه بر شدند (اذ تسور المحراب) و نیز آن جا که میگوید :
داوود از دیدن آنها وحشت کرد (ففزع منهم) . از این دو تعبیر میتوان استظهارکرد که متخاصمان دو فرد عادی نبودند ، بنابر این ظلم و شکایتی در میان نبوده وبرادری دارای نودونه میش و برادری دارای یک میش نبوده است ، گفت و گویی همنبوده تا یکی در استدلال بر دیگری غلبه کند .
آن دو ، فرشتهای بودند که از طرف خدای ماموریت داشتند که پیش داوود آمده وچنین رفتار کنند و تا او به اشتباه خود پی ببرد .
بر سخن دو ملک ، دروغ صدق نمیکند ، چون منظورشان از حضور نزد داوود ، شکایت و قضاوت و محاکمه نبوده ، بلکه منظور ، توجه داوود بوده است و بس .
این یکی از زیباترین روشهای مؤثر و عملی در تعلیم و تربیت میباشد .
شرط در دروغ
بیان دیگری که گفته شده ، آن است که در دروغ ، جد معتبر است ، چون منظوردروغ گو ، ترتیب اثر دادن شنونده به سخنش میباشد تا بر طبق آن ، تصمیم بگیرد واقدام کند; در غیر این صورت ، سخنش سخن نیست و لغو میباشد و چرت و پرت بهحساب میآید . جد در اخبار ، در داستان نویسی موجود نیست ، چون منظورنویسنده ، این نیست که خوانندگان بر طبق خبرهایی که در داستان خود میدهد ، تصمیم بگیرند و به صدق و صحت آنها پای بند باشند و بر طبق آن اقدام کنند .
دروغ بودن و راستبودن در داستان از نظر منظور اساسی نویسنده ، تصورمیشود . اگر نویسنده در ضمن داستان خود ، وضعی را قابل انتقاد نشان دهد ، مردمیرا نادرست و خیانت کار معرفی کند ، در صورتی که حقیقتبر خلاف آن باشد ، دروغ گو ، خواهد بود و به طور کلی ، دروغ و راست در هدفهای داستانها راه دارد ، نه خود داستان ، چنان که در کنایات نیز حال بدین منوال است و صدق و کذب درمقصود غایی تصور میشود .
مثل
واژه مثل در دو مورد ، بسیار به کار برده میشود :
یکی در سخنی که در جایی گفته شده و آن را در جایی دیگر که از جهتی شباهت بهآن داشته باشد به کار برند ، مانند نوش دارو که پس از مرگ به سهراب رسد .
دیگر در داستانی است که برای عبرت گرفتن ، پند دادن ، راهنمایی کردن ، حکایت شود . روش عقلا و مربیان ، چنین است که داستانهایی به عنوانمثل میگویند یا مینویسند تا شنونده و خواننده را بیدار و هوشیار کنند تا ازنادانی بپرهیزد .
خردمندان این روش را در تعلیم و تربیت ، بسیار پسندیده میشمارند و مثلهارا در زمره دروغ ناپسند قرار نمیدهند ، با آن که خود ، دروغ را زشت و ناپسندمیدانند .
پیدایش این روش در تعلیم و تربیت از چه وقتبوده ، معلوم نیست . بایستیگفت :
پیدایش آن با پیدایش بشر چندان فاصلهای نداشته است . این داستانهایمثلی - تربیتی ، گاه به اسامی مستعار آورده میشود و گاه از زبان حیوانات و جماداتآورده میشود; وجود آنها در نظم و نثر ، بسیار فراوان میباشد .
تاکنون شنیده نشده که کسی بر کتاب کلیله و دمنه ، انتقاد کند و بگوید : سر تا سرشدروغ است ، بلکه همگی با دیده تحسین و اعجاب بدان مینگرند و به زبانهایگوناگون ترجمهاش کردهاند . از اولیای خدا هم چیزی در جرح این کتاب نرسیدهاست ، با آن که در زمان آنها به عربی ترجمه شده و منتشر گردیده است .
نرسیدن گفته ردعی از ائمه طاهرین با آن که در زمان آنها بوده ، دلیل بر امضایاین سیره میباشد .
اطلاقات کذب هم نمیتواند رادع باشد ، زیرا این گونه کذب ، مغفول عنه میباشدو عقلا آن را دروغ نمیشمارند ، بنابر این احتیاج به تنصیص دارد و عدم وجود نص ، دلیل بر امضاست; اضافه بر این ، رادع بودن اطلاقات دوری است .
اگر بگوییم روایتی که کلام را به سه گونه تقسیم میکند (صدق و کذب و اصلاحبین الناس) ممکن است افاده امضا کند و داستان ، داخل در قسم اصلاح باشد ، خیلیدور نرفتهایم . بیشتر داستانها و افسانهها از قبیل مثل میباشد .
تصور نه تصدیق
در داستان نویسی و حکایت گویی ، مقصود ، تصور معانی اول است ، نه تصدیق واگر منظور ، تصدیق باشد ، تصدیق نسبتبه معانی ثوانی خواهد بود نه اول ، زیرامنظور داستان نویس به صرف تصور معانی نخستین محقق میشود ، بلکه گاه تصدیقمعانی نخستین را عقلا نشانه نادانی شنونده و خواننده میدانند .
پارهای از نویسندگان ، داستانهای واقعی را نقاشی میکنند و در اختیارخوانندگان میگذارند . اگر منظور ، اطلاع خواننده بر حقیقت داستان بود ، احتیاجی بهرنگ آمیزی و اضافه ضمایم نبود ، چون تصدیق اصل داستان محقق میشد . بنابر این ، داستان ، خبر نیست تا موصوف به صدق و کذب شود ، زیرا منظور از خبر ، تصدیقاست ، نه تصور .
تغییر لباس
تاکنون آنچه گفته شد ، اثبات این بود که داستانها و افسانهها خبر نیست تاموصوف به صدق و کذب باشند . اکنون مقصود ، اشاره به این است که پارهای ازداستانها راست و مطابق با واقع است ، چیزی که هست نامهای قهرمانان و اماکنبه طور مستعار آورده شده است . نویسنده مرکز وقوع داستان را کره مریخ یا شهرپریان یا پشت کوه قاف قرار میدهد یا از زمانهای بسیار قدیم حکایت میکند .
نویسندهای که میخواهد ، اوضاع و احوال منطقهای را تشریح کند ، ظلم وستمهای اشخاص را بیان کند ، از فردی به خصوص میترسد ، از محیط میترسد ، داستانی را مینویسد و مقصود خود را در لباس داستان بیان میکند یا به علل دیگری از ذکر نامهای حقیقی اشخاص خود داری میکند ، چنان که بسیاری از شعرای عرب ، نام معشوقه را در شعر نیاورده و از آن به لیلی یا سعدی یا ام عمرو و مانند اینها تعبیرکردهاند .
گاه مطلبی علمی یا فلسفی یا عرفانی را به صورت داستان در میآورند .
ریشهسفرنامههای هوایی یا فضایی یا زیر زمینی ، شاید از این فکر آب میخورد .
اینک کتاب را به ذکر یکی از داستانهای فلسفی و عرفانی ختم میکنیم . اینداستان را میگویند از آثار فیلسوف بزرگ حکیم ابو علی سیناست .
سلامان و ابسال
داستان
سلامان شهریاری دانشمند و نیکو کار بود . برادر کوچکی داشت که در تربیتشجد وافر مبذول میداشت و از راهنمایی آن برادر کوچک فرو گذار نمیکرد . کم کمتربیتها نتیجه خوبی داد و ابسال بزرگ شد و رشد کرد و درختی بارور گردید .
ابسال نه تنها در تربیت و دانش ممتاز بود ، بلکه از لحاظ زیبایی چهره ومحاسناندام نیز یگانه بود . او هم دارای صورتی زیبا بود و هم دارای سیرتی زیبا . جوانی شده بود بسیار دلیر ، مؤدب و پاک دامن و دانشمند ، به طوری که در میانجوانان نظیر نداشت و از همه سر آمد بود . روز به روز زیبایی او بیشتر جلوه میکردو کمالات و فضایلش آشکارتر میگردید . کار به جایی رسید که زن سلامان ، عاشقشیفته و دلباخته ابسال گردید و چون از پاک دامنی ابسال آگاه بود ، برای رسیدن بهوصال ، نقشهای طرح کرد ، از این رو به سلامان گفت : خوب است که ابسال را در زمرهخانواده خودمان قرار دهیم تا بهترین مربی برای فرزندانمان باشد .
سلامان این سخن را قبول کرد . هنگامی که این پیشنهاد را با برادر در میان گذارد ، ابسال نپذیرفت و از معاشرت با زنان ابا کرد .
سلامان گفت : زن من مادر تو است ، تو نبایستی از همنشینی با او ابا کنی .
بالاخره ابسال قبول کرد و در خانه برادر جای گرفت . زن سلامان از ابسال ، بسیارخوب پذیرایی میکرد تا موقعی که مناسب دانست ، عشق خود را به ابسال اظهارداشت . ابسال پاک دامن ، این عشق ناپاک را نپذیرفت و دست رد به سینه زن برادر زد . زن سلامان ، نقشهای دیگر برای رسیدن به ابسال طرح کرد :
به شوهر گفت : شایسته است که خواهرم را به ابسال تزویج کنی . سلامان به برادرپیشنهاد کرد . ابسال از گفته برادر سر پیچی نکرد و مراسم ازدواج به عمل آمد .
زن سلامان با خواهر گفت که ابسال ، تنها از آن تو نیست ، من این کار را کردم که اواز آن هر دوی ما باشد . سپس به ابسال گفت : خواهرم دوشیزهای استبسیار با حیا ، اززفاف در روشنایی شرم دارد ، بایستی زفاف در تاریکی انجام پذیرد . وقت زفاف ، به جای خواهر در بستر رفت ، هنگامی که در کنار او قرار گرفت ، نتوانستخود داریکند ، او را در بغل گرفته و سینه خود را به سینه ابسال بچسبانید .
ابسال از این کار در شک شد . با خود گفت : دوشیزگان با حیا چنین نمیکنند ! آسمان را ابر سیاهی فرا گرفته بود و تاریکی بر همه جا حکومت میکرد ، ناگهان برقیزد و حجله عروسی را روشن کرد . چشم ابسال به چهره زن برادر افتاد . از جایبرخاست و تصمیم گرفت که از این زن جدا شود . به برادر گفت : من تصمیم بهجهانگیری گرفتهام و میخواهم بر کشورت بیفزایم .
سپاهی برداشت و به جهانگیری پرداخت . شهرهای بسیاری فتح کرد و زمین ودریا را به تصرف در آورد و شرق و غرب جهان را تحتحکومتبرادر قرار داد ، بدون آن که کوچکترین منتی بر برادر داشته باشد . گویند ابسال نخستین کسی استکه سر تا سر جهان را در حیطه تصرف خویش در آورد .
وقتی که پس از چندین سال دوری ، به وطن باز گشت ، گمان میکرد که زن برادر ، وی را فراموش کرده است ، ولی گمانش خطا بود و این عشق ناپاک همچنان زنده بود . زن برادر در ملاقات ، خواست رو بوسی کند ، لیکن ابسال تسلیم نشد .
قضا را در این هنگام ، پادشاه را دشمنی سخت روی نمود . ابسال به دفع دشمنمامور گردید . زن که تصمیم به انتقام گرفته بود ، افسران سپاه را رشوه داده بود کهسردار بزرگ را در میدان تنها بگذارند . آنها هم چنین کردند . ابسال با پیکر مجروح وپاره پاره در گوشهای بیفتاد . همگی گمان کردند که مرده است .
سپاهیان دشمن ، وقت را غنیمتشمرده و سلامان را مورد حمله قرار دادند و بهسختی تحت محاصرهاش گرفتند . سلامان از طرفی مرگ برادر و از طرفی از هجومدشمن در غم و اندوه شدید به سر میبرد .
ابسال وقتی که به هوش آمد ، خود را تنها دید و بر حرکت ، توانایی نداشت . جانوران وحشی با پستانهای خود ، او را شیر میدادند . کم کم بهبودی یافت وبه سوی برادر شتافت ، دشمن را از برادر دور کرد و نیروی خصم را کاملاسرکوب ساخت .
ولی زن برادر ، همچنان بر انتقام مصمم بود . آشپز و پیش خدمت را دید تا ابسال رازهر خورانیدند و قهرمان دلیر و دانشمند پاک دامن را بکشتند .
سلامان از غصه مرگ برادر از سلطنت دست کشید و کشور را به دیگری سپرد .
سلامان به درگاه خدا نالیدن آغاز کرد که ناگاه سروشی بدو رسید و راز مرگ برادر را بروی فاش کرد . او هم زهر را به همسرش و آشپز و پیش خدمتبخورانید و همگی بمردند .
منظور اصلی داستان
فیلسوف بزرگ ، حکیم طوسی در آخر شرح اشارات ، رمز این داستان را چنین میگشاید : مقصود از سلامان ، نفس ناطقه میباشد و مقصود از ابسال ، عقل نظریاست که در راه تکامل و ترقی قدم بر میدارد تا به مرتبه عقل مستفاد برسد .
زن سلامان ، قوه بدنی است که اماره به شهوت و غضب است و با نفس متحد استکه مجموعا یک فرد را تشکیل میدهند .
عشق به ابسال ، میل قوای بدنی برای تسخیر عقل است . ابای ابسال توجه عقلاستبه عالم خودش . خواهرش ، عقل عملی است که مطیع عقل نظری میباشد ومراد ، همان نفس مطمئنه است . جا زدن او خویش را به جای خواهر ، نفس اماره استکه مقاصد بد خویش را به صورت خوب در میآورد و از ازدواج خواهر منظورهایفاسد را مصالح حقیقی ، نشان دادن است . برقی که در میان آن ابر سیاه پیدا شد ، جذبهالهی است که هنگام توجه به امور فانیه پیدا میشود . رو گردانیدن ابسال از آن زن ، پشت کردن عقل استبه هوای نفس . فتح بلاد برای برادر ، ترقی نفس استبه عالمملکوت و جبروت به وسیله قوه نظریه و قدرت نفس استبر حسن تدبیر منزل ونظم بدن به وسیله قوه عملیه . دستبر داشتن سپاه از ابسال در میدان جنگ ، انقطاعقوای حسیه و خیالیه و وهمیه است از نفس در وقت عروج به عالم اعلی و انقطاع وسستی این قوا بر اثر عدم التفات نفس به آنهاست . تغذیه از شیر جانوران ، افاضهکمال است از جانب مفارقات . اختلال حال کشور سلامان از وقت مجروح شدنابسال ، اضطراب نفس است در موقعی که بر اثر اشتغال به عالم بالا دست از تدبیرقوای جسمانی کشیده . باز گشت ابسال ، رجوع نفس است از عالم اعلا برای نظممصالح و تدبیر بدن . آشپز ، قوه غضبیه میباشد که هنگام انتقام زبانه میکشد . پیش خدمت ، قوه شهویه میباشد که ما یحتاج بدن را جذب میکند . توطئه آنها درهلاکت ابسال ، اشاره به اضمحلال عقل است هنگام پیری و ناتوانی ، وقتی که نفساماره آنها را به واسطه احتیاج فراوانی که بر اثر ضعف و عجز پیدا شده ، بیشتربه کار میاندازد . کشتن سلامان آنها را ، ترک کردن نفس است قوای بدنیه را درآخر عمر و زوال هیجان غضب و شهوت میباشد . دست کشیدن از سلطنت وواگذار کردن کشور را به دیگری ، انقطاع تدبیر نفس است از بدن و قرار گرفتن بدناست ، تحت اختیار دیگری .
(شکر خداوند را که این رساله نیز به توفیق او پایان یافت . )
پینوشتها
1) انبیاء (21) آیه 62 .
2) همان ، آیه 63 .
3) وافی ، ج 5 ، ص 932 .
4) ص (38) آیه 24 .
پانویس
- ↑ مائده (5) آیه 119 .
- ↑ توبه (9) آیه 119 .
- ↑ اسراء (17) آیه 80
- ↑ شیخ صدوق ، امالی الصدوق ، ص 249 ، مجلس 50 ، ح 6
- ↑ محمد بن یعقوب ، الکافی ، ج 2 ، ص 105 ، باب الصدق و اداء الامانة ، ح 12
- ↑ همان ، ح 2
- ↑ (7)
- ↑ همان ، ح 4
- ↑ همان ، ح 5
- ↑ همان ، ح 3
- ↑ بحارالانوار ، ج 69 ، ص 260
- ↑ توبه (9) آیه 119
- ↑ فیض کاشانی ، المحجة البیضاء ، ج 5 ، ص 243 .
- ↑ منافقون (63) آیه 1 .
- ↑ عوالم العلوم ، ج 11 ، ص 318 .
- ↑ بقره (2) آیات 8 - 9 .
- ↑ بقره (2) آیات 14 - 16
- ↑ سیره ابن هشام ، ج 3 ، ص 64 ، ط ، المکتبة العلمیة بیروت .
- ↑ بقره (2) ، آیه 14
- ↑ چون خ و غ به یکدیگر تبدیل میشوند ، مانند ستیغ و ستیخ «مقدمه فرهنگ برهان قاطع ، فایده چهارم
- ↑ منافقون (63) آیه 1
- ↑ بحارالانوار ، ج 69 ، ص 207
- ↑ مجمع البیان ، ج 10 ، ص 393
- ↑ احزاب (33) آیه 24 .
- ↑ وافی ، ج 4 ، ص 239 .
- ↑ در مورد این حدیث که به «حدیث منزلت مشهور استبه بحار الانوار ، ج 37 ، ص 254 ، باب 53 مراجعه شود .
- ↑ اعراف (7) آیه 142
- ↑ طه (20) آیه 29 - 32
- ↑ طه (20) آیه 36
- ↑ مستدرک الوسائل ، ج 9 ، ص ، ح 10282 .
- ↑ شیخ عباس قمی ، سفینةالبحار ، ج7 ، ص455 به نقل از دعوات راوندی .
- ↑ غررالحکم ، ج1 ، ص13
- ↑ سفینة البحار ، ج 7 ، ص 456
- ↑ المحجة البیضاء ، ج 5 ، ص 241 .
- ↑ عوالم العلوم ، ج 20 ، ص 424 - 426
- ↑ نحل (16) آیه 105
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 339 ، باب الکذب ، ح 4 : فضلا نبایستی زیباییهای ادبی سخن امام ششمعلیه السلام را از نظر دور بدارند . این جمله از نظر افاده و قطعیت معنا چند تاکید دارد : بیان کردن معنا را به جمله اسمیه ، تاکید اسناد جمله به آن;ضمیر عماد که مفید حصر مسند در مسند الیه میباشد; مسند را نفس مصدر قراردادن از باب زید عدل . احتمالآنکه خراب مشتق باشد و صیغه مبالغه باشد بروزن شداد بعید است . اسمیه بودن جمله نیز این نکته را میرساند که دروغ خودش خرابی ایمان است ، در صورتی که جمله فعلیه یخربالایمان ، این نکته را نمیفهماند ، بلکه معنا چنین میشود که دروغ ایمان را خراب میکند ، در صورتی که جملهاسمیه آوردن و مسند را مصدر قراردادن ، میرساند که دروغ خودش خرابی ایمان است; نه آن که ایمان در کار بوده ، ولی دروغ خرابش کرده ، زیرا اگر ایمان میبود ، دروغ نبود; پس دروغ خود ویرانی ایمان است . . .
- ↑ بقره (2) آیه 204
- ↑ بقره (2) آیه 207
- ↑ وسائل الشیعة ، ابواب احکام العشرة ، باب تحریم الکذب ، ح 11 ، ص 245 .
- ↑ المحجة البیضاء ، ج 5 ، ص 242 .
- ↑ حجرات (49) آیه 6 .
- ↑ مجمع البیان ، ج 9 ، ص 132 ، ذیل همین آیه .
- ↑ محمد بن محمد سبزواری ، جامع الاخبار ، ص 417 ، فصل فی الکذب و الصدق ، ح 1158
- ↑ جامع الاخبار ، ص 418 ، فصل فی الکذب و الصدق ، ح 1162; جامع السعادات ، ج 2 ، ص 318 .
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 339 ، باب الکذب ، ح 3 .
- ↑ بحارالانوار ، ج 42 ، ص 295 - 296 .
- ↑ السیرة النبویه لابن هشام ، ج2 ، ص 142 .
- ↑ السیرة الحلبیة ، ج 2 ، ص 262 .
- ↑ غافر (40) آیه 28 .
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 340 - 341 ، باب الکذب ، ح 12 .
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 341 ، باب الکذب ، ح 15 .
- ↑ غافر (40) ، آیه 28 .
- ↑ نگارنده احتمال میدهد که این جمله ، فارسی باشد و چنین بوده : فیروز باذ فیروز و رسول اکرمصلی الله علیه وآله در حق فیروزدعا کرده باشد ، چون در زبان فارسی ب و ف تبدیل پذیرند .
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 339 ، باب الکذب ، ح 7 .
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 340 ، باب الکذب ، ح 8 .
- ↑ شرح زندگانی من (یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه) ، ج 3 ، ص 188 .
- ↑ گلستان ، باب اول
- ↑ بحار الانوار ، ج60 ، ص217 .
- ↑ مطففین (83) آیه 1 .
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 338 ، باب الکذب ، ح 2 .
- ↑ المحجة البیضاء ، ج 5 ، ص 244 .
- ↑ حجرات (49) آیه 14 .
- ↑ همان .
- ↑ کلمات الامام الحسینعلیه السلام ، ص671 ، ح714 .
- ↑ بحارالانوار ، ج 65 ، ص 156 .
- ↑ بحارالانوار ، ج 65 ، ص 158 .
- ↑ بقره (2) آیه 82 .
- ↑ بحارالانوار ، ج 65 ، ص 160 .
- ↑ مجمع البیان ، ج 5 ، ص 72 ، ذیل آیه 107 ، از سوره توبه .
- ↑ سفینة البحار ، ج 7 ، ص 456 .
- ↑ سفینة البحار ، ج 7 ، ص 456 .
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 340 ، باب الکذب ، ح 10 .
- ↑ الکافی ، ج2 ، ص340 ، باب الکذب ، ح 9 .
- ↑ المحجة البیضاء ، ج 5 ، ص 247 .
- ↑ الکافی ، ج2 ، ص 338 ، باب الکذب ، ح 1 .
- ↑ شرح نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 64 .
- ↑ شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص64 .
- ↑ صحیح مسلم ، ج 4 ، ص 1903 . کتاب فضائل الصحابه ، باب 15 ، ح 96 .
- ↑ شرح نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 63 - 64 .
- ↑ همان مدرک .
- ↑ محدث نوری ، مستدرک الوسائلج 9 ، ص ، ح 10444 ، به نقل از امام صادقعلیه السلام .
- ↑ بحارالانوار ، ج 72 ، ص 194 .
- ↑ در نخبة تاریخ وفات فخر را 771 میگوید ، ولی ثابت نیست .
- ↑ بحارالانوار ، ج 7 ، ص 218 .
- ↑ بحارالانوار ، ج 1 ، ص 150 .
- ↑ بحارالانوار ، ج 72 ، ص 203 .
- ↑ بحارالانوار ، ج 72 ، ص 204 .
- ↑ حجرات (49) آیه 12 .
- ↑ بحارالانوار ، ج 69 ، ص 288 .
- ↑ کهف (18)آیه 110 .
- ↑ مستدرکالوسائل ، ج 7 ، ص ، ح 798 به نقل از رسول اللهصلی الله علیه وآله .
- ↑ بقره (2) آیه 274 .
- ↑ بحارالانوار ، ج 69 ، ص 260 .
- ↑ مستدرک الوسائل ، ج 9 ، ص ، ح 10295 .
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 341 ، باب الکذب ، ح 13 . از امیرالمؤمنینعلیه السلام ، این گونه نقل شده است : «من کثر کذبه قل بهاؤه (غررالحکم ، ج5 ، ص221) و «کثرة کذبه المرء تذهب بهاؤه (غررالحکم ، ج4 ، ص591) .
- ↑ الکافی ، ج 2 ، ص 341 ، باب الکذب ، ح 14 : در کافی «مواخاة الکذاب آمده است .
- ↑ سیاستنامه سیر الملوک ، ص 111 .
- ↑ در گذشته نیز داستانی نظیر این داستان از کتاب عبد الله مستوفی در باره میرزا تقی خان امیر نظام ذکر شد .
- ↑ مستدرک الوسائل ، ج 9 ، ح10298 .
- ↑ سفینة البحار ، ج 7 ، ص 455 به نقل از خصال شیخ صدوق .
- ↑ سفینة البحار ، ج7 ، ص454 - 455 به نقل از علل الشرایع .







