کتابخانه:سیری در تربیت اسلامی
|
| |
| نویسنده | مصطفی دلشاد تهرانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | دریا |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | زمستان ۱۳۸۷ |
| شابک | ۹۷۹–۹۶۴–۷۳۱–۳۰۸–۶ |
| دانلود | |
پیشگفتار
نوشتار حاضر مروری است بر مهمترین مباحث تربیتی در اسلام که تلاش شده است بر اساس آموزشهای قرآن کریم و برگرفته از تعلیمات مدرسه پیامبر اکرم (ص) و اوصیای آن حضرت باشد. این مباحث در پنج بخش تنظیم شده است که حلقههایی به هم پیوسته و دارای یک جهتگیری اند. در بخش نخستین جایگاه و ضرورت پرداختن به مباحث نظری و عملی تربیت بحث شده است و اینکه گوهر وجود آدمی و حقیقت ملکوتی او جز با تربیتی حقیقی شکوفا نمیشود و اگر انسان با تربیتی الهی به سوی حقیقت خویش سیر نکند، در مرتبه طبیعت خود متوقف میماند و در سراشیبی نفسانیت فرو میغلطد و موجودی تباهگر و خونریز میشود. سپس بهترین راه تربیت راه وحی یا راه تربیت معصومین (ع) معرفی شده است تا مشخص گردد که برای سیر در تربیت کدام راه را باید جست. تربیت با رفع موانع و ایجاد مقتضیات سامان مییابد که در بخش دوم این مباحث موانع و مقتضیات تربیت مطرح شده است تا پیچیدگی فرایند تربیت روشن گردد و اینکه تربیت امری صرفا فردی نیست و بشدت با امور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی پیوند دارد و البته در این میان باید اساسیترین مانع و مقتضی تربیت را شناخت و فرد و جامعه را با این دریافت اصلاح و تربیت کرد. در بخش سوم به مبانی تربیت پرداخته شده است، زیرا هیچ حرکت تربیتی بدون شناختی درست از انسان و مقصد تربیت و راه رفتن به سوی این مقصد و عوامل مؤ ثر در این راه ممکن و میسر نیست. تا حقیقت انسان تبیین نشود و ندانیم که انسان چگونه موجودی است، ملکی است یا ملکوتی، نمیتوانیم برای تربیت او و جامعه انسانی برنامه ریزی و اقدام کنیم. پس از شناخت انسان و حقیقت او به اهداف تربیت پرداخته شده است تا مشخص گردد که انسان با چنین حقیقتی به کدام سوی باید روی کند و غایت تربیت او چیست و با وصول به کدام اهداف کلی میتواند به سوی این غایت سیر کند. سپس شناخت فطرت مطرح شده است که فطرت آدمی آن بستر است که وصول به این اهداف و غایت تربیت را میسر میسازد. اما اینکه چرا همگان به سوی این غایت نمیروند و آنچه باید در ایشان محقق نمیشود، به سبب عواملی درونی و بیرونی است که با عنوان عوامل مؤ ثر در تربیت بحث شده است. در بخش چهارم این مباحث، اصولی از اصول تربیت مطرح شده است که بدانیم برای سیر به سوی اهداف بحث شده با شناختی که از انسان و فطرت او و عوامل مؤ ثر در تربیت او داریم، هر حرکت و فعل تربیتی را بر کدام ستونها بنا کنیم تا حرکت و فعلی مطلوب باشد. در بخش پنجم روشهایی از روشهای تربیت آمده است که با بهره گرفتن از آنها در موارد و مواقع مناسب، بتوان راهی را که در تربیت ترسیم شده است به بهترین وجه دنبال کرد. با امید آنکه در این مباحث جلوهای از جلوههای مدرسه تربیتی پیامبر اکرم (ص) و اوصیای گرامی اش تبیین شده باشد. والکمال لله وحده بخش اول: مقدمات جایگاه و ضرورت بحث انسان شگفتترین مخلوق خداوند و والاترین نشانه قدرت حق است. انسان مستعد اتصاف به همه صفات و کمالات الهی است و آفریده شده است تا به مقام ((خلیفة اللهی)) رسد و این سیر جز با تربیت حقیقی میسر نمیشود. حقیقت انسان، حقیقتی ملکوتی است و انسان با طی مراتبی، قوس نزولی را طی کرده است و در این مرتبه خاکی و در پایینترین مراتب قرار گرفته است و با تربیت میتواند به حقیقت وجود خویش دست یابد و متصف به والاترین کمالات شود. خدای متعال در این باره یادآور شده است: ((لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غیر ممنون))[۱] هر آینه انسان را در نیکوترین صورت و هیاءت آفریدیم. آن گاه او را به پایینترین مراتب نازل کردیم. مگر آنان که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، پس ایشان راست مزدی بی پایان (بی منت). امام خمینی (ره) درباره سیر تربیت انسان میفرماید: ((انسان مراتب سیرش از طبیعت است تا مافوق طبیعت، تا برسد به آنجایی که مقام الوهیت است. سیر از طبیعت تا رسیدن به مقامی که غیر از خدا هیچ نبیند. این موجود قابل این است که از این طبیعت سیر بکند و تمام معنویتها را در خودش با تربیت صحیح ایجاد بکند و برسد به مقامی که حتی فوق مقام ملائکة الله باشد . . . انسان موجودی است که خدای تبارک و تعالی او را خلق کرده است برای اینکه همه جهاتی که در عالم هست، در انسان هست ، منتها به طور قوه است، به طور استعداد است؛ و این استعدادها باید فعلیت پیدا بکند، تحقق پیدا بکند))[۲] پیام آوران الهی آمدهاند تا زمینههای چنین تحولی مقدسی را فراهم کنند، انسان را از مرتبه اسفل به اعلا بکشانند و از ظلمات حیوانیت به نور انسانیت برسانند. تربیت در سنت پیام آوران الهی خروج از ظلمات به سوی نور است و کتاب انبیا، کتاب تربیت انسان است، خدای متعال درباره قرآن کریم به پیامبر گرامی اش میفرماید: ((کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور باذن ربهم الی صراط العزیز الحمید))[۳] (این) کتابی است که آن را به سوی تو فرو فرستادیم تا مردم را به خواست و فرمان پروردگارشان از تاریکیها به روشنایی بیرون آری، به راه آن توانای بی همتا و ستوده. اگر این تحول نورانی بر اساس تربیتی ربانی در انسان محقق نشود، انسان در مرتبه حیوانیت خود متوقف میماند و استعدادهای خود را در این جهت به کار میگیرد. همه تلاش پیام آوران الهی بر این بوده است که انسان تربیت کنند. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: ((تمام دنیا موضوع بحثشان، موضوع تربیتشان، موضوع علمشان انسان است؛ آمدهاند انسان را تربیت کنند، آمدهاند این موجود طبیعی را از مرتبه طبیعت به مرتبه عالی مافوق الطبیعه، مافوق الجبروت برسانند. تمام بحث انبیا در انسان است، از اول هر یک از انبیا که مبعوث شدند برای انسان و برای تربیت انسان مبعوث شدند . . . انبیا آمدند که ما را هشیار کنند، تربیت کنند. انبیا برای انسان آمدند و برای انسان سازی آمدند. کتب انبیا کتب انسان سازی است. قرآن کریم کتاب انسان است. موضوع علم انبیا انسان است. هر چه هست حرف با انسان است. انسان منشاء همه خیرات است و اگر انسان نشود، منشاء همه ظلمات است. این موجود بر سر دوراهی واقع است؛ یک راه، راه انسان و یک راه، راه منحرف از انسانیت است تا از چه حیوانی سر بیرون بیاورد))[۴] پیام آوران الهی آمدهاند تا راه تربیت را بر آدمیان بگشایند و مردمان را به ربانی شدن بخوانند. ((ما کان لبشر ان یؤ تیه الله الکتاب و الحکم و النبوة ثم یقول للناس کونوا عبادا لی من دون الله ولکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون))[۵] هیچ بشری را نسزد که خداوند به او کتاب و حکم و پیامبری دهد. آن گاه وی مردمان را گوید: به جای خدا بندگان من باشید. بلکه (باید بگوید :) به سبب آنکه کتاب (آسمانی) تعلیم میدادید و از آن رو که درس میخواندید، ربانی باشید. دلالت آیه در اینکه همه تلاشهای تربیتی باید به سوی ربانی شدن باشد کاملا روشن است؛ مؤ دب شدن به ادبی الهی که اتصاف به صفات خدا و پیروی از آداب پیامبر گرامی اش و اهل بیت آن حضرت است. ((فالادب مع الله بالاقتداء بآدابه و آداب نبیه و اهل بیته علیهم السلام))[۶] پس ادب نسبت به خداوند پیروی از آداب الهی و آداب پیامبرش و اهل بیتش است که درود خدا بر آنان باد.
راه تربیت
بهترین راه تربیت که مبتنی بر شناخت حقیقت انسان و همه نیازها و وجوه اوست، راه وحی است، راه سنت الهی و سنت معصومین (ع) است، قرآن کریم به آیینی میخواند که بهترین آیین تربیت است. ((ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم))[۷] همانا این قرآن به آیینی درست تر و استوارتر راه مینماید. این آیین متضمن همه نیازهای تربیتی انسان است و هیچ چیز در آن فروگذار نشده است. ((و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شی ء))[۸] و فرو فرستادیم بر تو این کتاب را که روشنگر هر چیزی است. این آیین، آیینی است که آفرینش انسان به سوی آن هدایت میکند و در آن هیچ تغییر و دگرگونی راه ندارد. ((فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم))[۹] پس روی خود را به سوی دین یکتاپرستی فرادار، در حالی که از همه کیشها روی برتافته و حقگرای باشی، به همان فطرتی که خداوند مردم را بر آن آفریده است، آفرینش خدای (فطرت توحید) را دگرگونی نیست، این است دین راست و استوار. ((خدای متعال هر یک از آفریدههای خود و از آن جمله انسان را به سوی سعادت و هدف آفرینش ویژه خودش از راه آفرینش خودش راهنمایی میفرماید و راه واقعی برای انسان در مسیر زندگی همان است که آفرینش ویژه وی به سوی آن دعوت میکند و مقرراتی را در زندگی فردی و اجتماعی خود باید به کار بندد که طبیعت یک انسان فطری (طبیعی) به سوی آنها هدایت میکند، نه انسانهایی که به هوا و هوس آلوده و در برابر عواطف و احساسات اسیر دست بستهاند. مقتضای دین فطری (طبیعی) این است که تجهیزات وجودی انسان الغا نشود و حق هر یک از آنها ادا شود و جهازات مختلف و متضاد مانند قوای گوناگون عاطفی و احساسی که در هیکل وی به ودیعه گذارده شده است تعدیل شود و به هر کدام از آنها تا اندازهای که مزاحم حال دیگران نشود رخصت عمل داده شود. و بالاخره در فرد انسان عقل حکومت کند نه خواست نفس و نه غلبه عاطفه و احساس اگرچه مخالف عقل سلیم باشد و در جامعه نیز حق و صلاح واقعی جماعت حکومت نماید نه هوا و هوس یک فرد توانای مستبد و نه خواسته اکثریت افراد اگرچه مغایر حق و خلاف مصلحت واقعی جماعت باشد))[۱۰] راه واقعی تربیت چنین راهی است، راهی که مبتنی بر آفرینش انسان از جانب رب العالمین ارائه شده است. به بیان امام خمینی (ره): ((تنها راه تربیت و تعلیم راهی است که از ناحیه وحی و مربی همه عالم رب العالمین، تنها راه آن راهی است که از ناحیه حق تعالی ارائه میشود؛ و آن تهذیبی است که با تربیت الهی به وسیله انبیا، مردم آن تربیت را میشوند و آن علمی است که به وسیله انبیا بر بشر عرضه میشود و آن علمی است که انسان را به کمال مطلوب خودش میرساند. همانی که میفرماید: ((الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاؤ هم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات))[۱۱] دو گروهند مردم، یک گروه مؤ من هستند که تحت تربیت انبیا واقع شدهاند، به واسطه تربیت انبیا از همه ظلمتها و از همه گرفتاریها و از همه تاریکیها خارج شدند آنها، به واسطه تعلیمات انبیا وارد شدند در نور، در کمال مطلق . . . مؤ منین آنها هستند که به واسطه تربیت حق تعالی و به واسطه تربیت انبیایی که مربا هستند به تربیت الهی، از همه ظلمتها، از همه نقیصهها، از هر چیزی که انسان را از راه باز میدارد، اینها را خارج میکنند از همه ظلمتها به نور . . . مؤ من حقیقی آن طور تبعیت از انبیا کرده است و آن طور در تحت تربیت انبیا واقع شده است که از همه ظلمتها و از همه نقصها بیرون آمده است و به نور رسیده است و مربی او و ولی او هم خدای تبارک و تعالی است و مربیان به واسطه هم انبیا هستند، یعنی اینها تربیت شدههای خدا هستند و آمدهاند که ماها را، همه بشر را تربیت کنند و اگر چنانچه ما در تحت تربیت آنها واقع بشویم، از آن علومی که آنها برای بشر آوردند ما استفاده کنیم و از آن تعلیماتی که کردند ما بهره برداریم. ما در صراط مستقیم واقع میشویم و هدایت نور میشویم، هدایت به خدای تبارک و تعالی میشویم که آن نور مطلق است))[۱۲] بنابراین دو راه تربیت در برابر انسان وجود دارد، یک راه، راه خروج از ظلمات به سوی نور که راه الله است و یک راه راه خروج از نور به سوی ظلمات که راه طاغوت است. راه وحی، راه پیامبر اکرم (ص) و اوصیای آن حضرت (ع) راه خروج از ظلمات به سوی نور است؛ و این راه، راه راست و استوار فطرت است. اولیای خدا باب دخول در صراط مستقیم و راه ورود در نورند و این راه بهترین راه تربیت است. از امام باقر (ع) سؤ ال شد که این آیه بیانگر چیست؟ ((لیس البر بان تاءتوا البیوت من ظهورها ولکن البر من اتقی و اءتوا البیوت من ابوابها))[۱۳] نیکی آن نیست که از پشت خانهها درآیید، بلکه نیکی آن است که تقوا پیشه شود، و به خانهها از در آنها درآیید. حضرت باقر (ع) فرمود: ((آل محمد صلی الله علیه و آله ابواب الله و سبیله و الدعاة الی الجنة و القادة الیها و الادلاء علیها الی یوم القیامة))[۱۴] خاندان محمد (ص) بابهای الهی و راه خداوند و دعوت کنندگان به بهشت و راهبران به آن و نشانههای آن تا روز قیامتند. همچنین امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((نحن الشعار و الاصحاب و الخزنة و الابواب و لاتؤ تی البیوت الا من ابوابها))[۱۵] ما خاصگان و یاران، و گنجوران نبوت، و درهای رسالتیم. در خانهها جز از درهای آن نتوان وارد شد. اولیای خدا همگان را به راه و رسم خود فراخواندهاند تا سعادت این جهانی و آن جهانی شان را فراهم آورند؛ و این راه و رسم در نظام تربیتی آنان جلوه دارد.
مفهوم و تعریف تربیت
در بحث تربیت انسان، مفهوم واژه تربیت بر پرورش دادن استعدادهای انسانی یعنی فراهم کردن زمینه رشد استعدادهای آدمی دلالت میکند. این واژه از ریشه ((ربو)) به معنی زیادت و فزونی و رشد و برآمدن گرفته شده است؛[۱۶] و کاربردهای گوناگون از این ریشه همه همین معنا را در بردارد. ((ربو)) نفس عمیق و بلند را گویند که موجب برآمدن سینه است. ((ربوة)) یعنی سرزمین بلند و مرتفع.[۱۷] ((رابیة)) نیز به همین معناست.[۱۸] و ((ربا)) یعنی افزون شد و نمو کرد که در اصطلاح شرع مخصوص به افزون شدن سرمایه با غیر از سود شرعی است. ((اربیتان)) دو قسمت گوشت بن ران در قسمت کشاله ران را گویند که بالا میآید و حالت برآمدگی دارد. ((اربی علیه)) یعنی بر او اشراف و احاطه یافت. ((ربیت الولد فربا)) یعنی فرزند را تربیت کردم و او رشد کرد.[۱۹] در قرآن کریم همین معنا یعنی بزرگ کردن در مفهوم رشد جسمی آمده است. ((و قل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا))[۲۰] و بگو: پروردگارا، آن دو (پدر و مادر) را رحمت کن چنانکه مرا در خردی پروردند. ((قال الم نربک فینا ولیدا و لبثت فینا من عمرک سنین))[۲۱] (فرعون به موسی) گفت: آیا تو را از کودکی در میان خود نپروردیم و سالیانی چند از عمرت پیش ما نماندی؟ ((راغب اصفهانی)) لغت شناس بزرگ مینویسد: ((ربیت)) (تربیت کردم) از واژه ((ربو)) است و گفتهاند اصلش از مضاعف یعنی ((رب)) (ربب) بوده است که یک حرف آن برای تخفیف در لفظ به حرف (ی) تبدیل شده است مانند ((تظننت)) که ((تظنیت)) شده است.[۲۲] ((رب)) به معنای مالک، خالق، صاحب، مدبر، مربی، قیم، سرور و منعم است و نیز اصلاح کننده هر چیزی را ((رب)) گویند.[۲۳] بنابراین ((رب)) به معنای مالک و مدبر و تربیت کننده است. ((راغب اصفهانی)) مینویسد: ((رب)) در اصل به معنی تربیت و پرورش است یعنی ایجاد کردن حالتی پس از حالت دیگر در چیزی تا به حد نهایی و تام و کمال خود برسد.[۲۴] آنچه در تربیت روی میدهد همین مفهوم است و البته نقش ایجادی در تربیت از آن ((رب العالمین)) است و جز او همه نقش اعدادی دارند؛ بنابراین، تربیت رفع موانع و ایجاد مقتضیات یعنی اعداد است تا استعدادهای انسان از قوه به فعل درآید و شکوفا شود؛ و چون در تربیت اسلامی مقصد و مقصود ((کمال مطلق)) است میتوانیم تربیت را چنین تعریف کنیم: ((تربیت عبارت است از رفع موانع و ایجاد مقتضیات برای آنکه استعدادهای انسان در جهت کمال مطلق شکوفا شود)). انسان موجودی است با استعدادهای شگفت و گرانقدر، چنانکه از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود: ((الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة))[۲۵] مردم چون معادن طلا و نقرهاند. با این تعبیر باید آنچه را که مانع شکوفایی استعدادهای انسان است رفع کرد و زمینههای مساعد را فراهم ساخت تا استعدادهای انسان به فعلیت رسد و انسان متصف به صفات و کمالات الهی شود؛ و این تحول با اهتمام و کوشش خود انسان میسر میشود. بدین ترتیب تربیت با رفع موانع و ایجاد مقتضیات شکل میگیرد.
بخش دوم: موانع و مقتضیات تربیت
مانع و مقتضی اصلی
با دقت در موانع و مقتضیات تربیت درمی یابیم که یک مانع به عنوان مانع اصلی مطرح است و با رفع آن مانع، متقضی اصلی برای ((سیر کمالی)) و ((عروج انسانی)) فراهم میشود. این مانع ((دنیا)) است و این مقتضی ((ترک دنیا)) است.
دنیا و ترک دنیا
((دنیا)) در معنای مذموم و پست و بازدارنده آن، صفت فعل آدمی است، تعلق نفسانی و آرزوهای پست حیوانی است. ((دنیا)) در این معنا حجاب اصلی کسب کمالات است و تا انسان از اسارت این دنیا آزاد نشود، پرواز به سوی مقصد توحید میسر نمیشود. این دنیاست که انسان را بازمی دارد و موجب فریب خوردن او و تباهگری و ستمگری اش میشود. ((یا ایها الناس انما بغیکم علی انفسکم متاع الحیاة الدنیا))[۲۶] ای مردم! ستم و سرکشی شما تنها به زیان خودتان است (که سبب آن) بهره وری (کوتاهی از) زندگی دنیایی است. یعنی همه سرکشیها، ستمها و تباهیها به خاطر تمتع دنیایی است؛ علت همه اینها بهرههای دنیایی است.[۲۷] به سبب دنیاست که انسان خود را از کمال محروم میکند و به خاطر کالای پست دنیایی است که آدمی گمراهی پیشه میکند. حقیقت این است که جز به وسیله دنیا معصیتی صورت نمیگیرد و جز با ترک آن کمالی حاصل نمیشود. پیشوای پارسایان امیر مؤ منان (ع) پرده از این حقیقت برداشته و فرموده است: ((من هوان الدنیا علی الله انه لایعصی الا فیها و لاینال ما عنده الا بترکها))[۲۸] در خواری دنیا نزد خدا همین بس که جز در دنیا نافرمانی او نکنند و جز با وانهادن دنیا به پاداشی که نزد خداست نرسند. تا انسان از دنیای خود (وابستگیهای پست) آزاد نشود، نمیتواند متصف به صفات و کمالات الهی بشود. ((دنیا)) بازدارنده آدمی از امور والا و مراتب بالا و مشغول کننده آدمی به امور موهوم و مسائل مذموم است. ((و ما الحیاة الدنیا الا لعب و لهو))[۲۹] و زندگی دنیایی جز لهو و لعب چیزی نیست. ((لهو)) چیزی است که آدمی را از مهماتش بازدارد و ((لعب)) عبارت است از سرگرمی و موهومات؛ و دنیا جز بازیچه و سرگرمی نیست.[۳۰]دنیا انسان را از اموری که برای آن آفریده شده است بازمی دارد و آدمی را سرگرم موهومات و امور غیرواقعی میکند. دینا حجاب حقیقت است و کالای فریب. ((و ما الحیاة الدنیا الا متاع الغرور))[۳۱] و زندگی دنیایی جز کالای فریب چیزی نیست. ((دنیا)) سرایی است که آب مینماید و هر کس فریب آن را خورد، جز دل سپردن به موهومات و فرو رفتن در منکرات بهرهای نخواهد برد. اما باید توجه داشت که این دنیا، دنیای خود انسان است نه ((عالم)) که جلوه حق است. این دنیا، صفت است، صفت فعل انسان روی کرده به خود و پشت کرده به حق. این دنیا نسبت آلوده و تباهی است که انسان غره با عالم (یعنی جهان که نشانه خداست) برقرار میکند. این دنیا دلبستگی انسان به مظاهر حق و جهان خارج است. این دنیا ((آمال)) آدمی است که تا رهایی از آن حاصل نشود، تربیت حقیقی فراهم نمیشود. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: ((تا انسان به آمال خویش پشت نکند، به دنیا پشت نکند، جلو نمیرود؛ دنیا که همان آمال آدم است. دنیای هر کس همان آمال اوست . . . دنیا تکذیب شده است و عالم طبیعت تکذیب نشده است. دنیا همان است که پیش شماست. خود شما وقتی توجه به نفستان دارید، خودتان دنیایید. دنیای هر کس آن است که در خودش است. آن تکذیب شده است، اما شمس و قمر و طبیعت هیچ تکذیب نشده است، از اینها تعریف شده است، اینها مظاهر خداست، آنی که انسان را بعید میکند از ساحت قدس و کمال، دنیاست؛ و آن هم پیش خود آدم است، توجه به نفس است. خدا کند که موفق بشویم به اینکه از این چاه بیرون برویم و تبعیت کنیم از اولیای خدا که آنها از این مهلکه نجات پیدا کردهاند و خارج شدهاند و ادرکهم الموت))[۳۲] بدین ترتیب، امام خمینی (ره) راه ورود به ساحت قدس و کمال را خروج از چاه دنیا و ظلمت خویش معرفی میکند. مبداء و منشاء همه تباهیها دلبستگی به دنیاست، حب دنیاست؛ و تا انسان از دام دنیا آزاد نشود و از چنگال آن رهایی نیابد، نمیتواند گام در تربیت کمالی بگذارد. امام خمینی (ره) میفرماید: ((حب دنیا مبداء همه چیز است. حب الدنیا راءس کل خطیئة.[۳۳] مبداء همه خطایا همین است. حب دنیا گاهی وقتها انسان را به آنجا میرساند که اگر موحد هم هست، لکن اگر اعتقادش باشد که خدا از او دنیا را گرفته (است)، در قلبش کدورتی حاصل میشود، یک بغضی حاصل میشود . . . میزان علاقه است؛ میزان دنیا، آن علائقی است که انسان به اشیا دارد؛ و این علائق ممکن است آن دم آخر، که انسان ببیند دارد از علائقش جدا میشود، دشمنی بیاورد با خدا؛ دشمن خدا بشود و از این عالم برود. علائق را باید کم بکنیم؛ علاقهها باید کم بشود . . . علاقه را تا میتوانید از بین ببرید، آنچه انسان را گرفتار میکند، این علاقهای است که انسان دارد، آن هم از حب نفس است، مبداء همان حب نفس است. حب دنیا، حب ریاست، دردی است که انسان را به هلاکت میرساند))[۳۴] برای آنکه انسان در ظلمات دنیاخواهی خویش هلاک نشود، باید وابستگیهای پست را ترک کند و از ((حب دنیا)) دل ببرد. لازمه ورود به ((ساحت حق))، خروج از ((ساحت خود)) است. امیر مؤ منان علی (ع) برترین نمونه تربیت الهی درباره خود و دل بریدنش از دنیا فرموده است: ((یا دنیا، یا دنیا، الیک عنی، ابی تعرضت؟ ام الی تشوقت؟ لا حان حینک! هیهات! غری غیری، لا حاجة لی فیک. قد طلقتک ثلاثا لا رجعة فیها!))[۳۵] ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو! (با خودنمایی) فرا راه من آمدهای؟ یا شیفتهام شدهای؟ هرگز آن زمان که تو در دل من جای گیری فرا نرسد. هرگز! جز مرا بفریب! مرا به تو چه نیازی است؟ من تو را سه طلاقه کردهام که بازگشتی در آن نیست.
راه به سوی حقیقت تربیت
راه به سوی حقیقت تربیت، جز با دیده فرو بستن از پستیها، گشوده نمیشود. این چنین نیست که بتوان در عین وابستگی به دنیا، گام در مسیر تربیت گذاشت و از زندگی این جهانی برای آخرت توشه برداشت، زیرا ((دنیا)) (به معنای تعلقات پست و نه نازلترین مراتب وجود، زندگی این جهانی که خود مقدمه آخرت است) و ((آخرت)) دو نقطه مقابل یکدیگرند که با نزدیک شدن به یکی، قطعا دوری از دیگری حاصل میشود؛ بنابراین نمیتوان ((دنیا)) و ((آخرت)) را با یکدیگر جمع کرد. پیشوای وارستگان از دنیا، علی (ع) فرموده است: ((ان الدنیا و الآخرة عدوان متفاوتان، و سبیلان مختلفان؛ فمن احب الدنیا و تولاها ابغض الآخرة و عاداها، و هما بمنزلة المشرق و المغرب، و ماش بینهما؛ کلما قرب من واحد بعد من الآخر، و هما بعد ضرتان))[۳۶] همانا دنیا و آخرت دو دشمنند رو در رو و دو راهند مخالف هم. هر که دنیا را دوست دارد و مهر آن را در دل بکارد، آخرت را نپسندد و آن را دشمن انگارد؛ و دنیا و آخرت چون خاور و باخترند و آن که میان آن دو رود چون به یکی نزدیک گردد از دیگری دور شود؛ و این دو چون دو خواهرند در نکاح یک شوی (که این نکاح ناشدنی است). بنابراین، برای فراهم کردن مقتضی اصلی تربیت، باید به دنیا زاهدانه نگریست و در عین کار و تلاش و مبارزه بدان دل نبست. امیر مؤ منان (ع) چنین میآموزد: ((ایها الناس انظروا الی الدنیا نظر الزاهدین فیها الصادفین عنها))[۳۷] ای مردم! بنگرید به دنیا چون نگریستن پارسایان رویگردان از آن. چون کسی به این مقتضی دست یابد، به بهترین توانایی برای تربیت حقیقی دست مییابد. علی (ع) در توصیف آنان میفرماید: ((ان اولیاء الله هم الذین نظروا الی باطن الدنیا اذا نظر الناس الی ظاهرها، و اشتغلوا بآجلها اذا اشتغل الناس بعاجلها، فاماتوا منها ما خشوا ان یمیتهم، و ترکوا منها ما علموا انه سیترکهم، وراوا استکثار غیرهم منها استقلالا، و درکهم لها فوتا. اعداء ما سالم الناس، و سلم ما عادی الناس !))[۳۸] دوستان خدا آنانند که به باطن دنیا نگریستند، هنگامی که مردم ظاهر آن را دیدند، و به فردای آن پرداختند، آن گاه که مردم خود را سرگرم امروز آن ساختند، پس آنچه را از دنیا ترسیدند آنان را بمیراند، میراندند؛ و آن را که دانستند بزودی رهایشان میکند، راندند، و بهره گیری فراوان دیگران را از دنیا خوار شمردند، و دست یافتنشان را بر بهرههای دنیایی، از دست دادن (سعادت آخرت) خواندند. دشمن آنند که مردم با آن آشتی کردهاند، و با آنچه مردم با آن دشمنند در آشتی به سر بردهاند. آنان که از ظواهر دنیا عبور کردهاند و باطن آن را دیدهاند، به آن دل نمیبندند و خود را وابسته آن نمیکنند. آنان خود را به ماورای دنیا مشغول کردهاند و بنابر کشش فطرت خویش دل به حقیقت سپردهاند. اندیشه آنان برای آخرت است زیرا چراغ عقل فطری شان روشن است و از اسارت هوا و هوس خود را آزاد کردهاند. این هوا پرحرص و حالی بین بود عقل را اندیشه یوم الدین بود هر که آخر بین بود او مؤ من است هر که آخور بین بود او بیدن است[۳۹] به میزانی که انسان به گرایشهای پست و بازدارنده پشت میکند، پیش میرود و تربیت الهی در او تاءثیر میکند، تا آنجا که استعدادهای الهی اش شکوفا شود و به حقیقت خویش دست یابد. آنان که گرایشهای پست و حیوانی را میراندهاند، آنانند که از ((بیت المقدس)) خویش هجرت کردهاند و به ((ادراک موت)) رسیدهاند. ((و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله))[۴۰] و هر که از خانه خویش هجرت کنان به سوی خدا و پیامبرش بیرون آید سپس مرگ او را دریابد، همانا پاداشش بر خدا باشد. هر که به خودبینی و خودخواهی خویش پشت کند و به خدا و رسولش روی نماید به بهترین امکان تربیت دست مییابد. امام خمینی (ره) درباره این هجرت بزرگ میفرماید: ((یک احتمال این است که این هجرت، هجرت از خود به خدا باشد، بیت، نفس خود انسان باشد. طایفهای هستند که خارج شدند، هجرت کردند از بیت شان از این بیت ظلمانی، از این نفسانیت ((مهاجرا الی الله و رسوله))؛ تا رسیدند به آنجایی که ((ادرکه الموت)). به مرتبهای رسیدند که دیگر از خود چیزی نیستند، ((موت مطلق)) و اجرشان هم علی الله است؛ اجر دیگری (در کار نیست)، دیگر بهشت مطرح نیست، دیگر تنعمات مطرح نیست، فقط الله است. آن که از بیت نفسانیتش خارج شد، حرکت کرد و مهاجرت کرد الی الله والی رسول الله که آن هم الی الله است ((ثم یدرکه الموت)) و پس از این هجرت به مرتبهای رسید که ادرکه الموت دیگر از خودش هیچ نیست، هر چه هست از اوست؛ (اگر) این را مشاهده کرد در این هجرت اجرش هم علی الله است))[۴۱] بدین ترتیب والاترین مقتضی تربیت خروج از مرتبه طبیعت و پشت کردن به خواستههای نفس و روی کردن به خدا با متابعت از رسول اکرم (ص) و اوصیای آن حضرت است.[۴۲]
موانع و مقتضیات فردی
چنانچه انسان خود تمایلی به تعالی نداشته باشد و خواهان پذیرش سختیهای سیر قوس صعود نباشد، مانعی بزرگ بر سر راه تربیت خود ایجاد میکند، اما اگر بخواهد برود و در مسیر کمال گام بزند، میتواند و خدای متعال این امکان را به همه انسانها داده است که بتوانند متصف به صفات و کمالات الهی شوند. اگر انسان بخواهد تربیت کمالی بیابد، کسی نمیتواند او را بازدارد. ((یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم))[۴۳] ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر شما باد (نگاهداشت) خویشتن؛ چون شما راه یافته باشید هر که گمراه شد به شما زیانی نرساند. اگر انسان چشم خود را بگشاید و خود نگهداری کند، کسی نمیتواند او را از مسیر حق به بیراهه برد. ((و ان تصبروا و تتقوا لایضرکم کیدهم شیئا))[۴۴] و اگر شکیبایی و پرهیزگاری کنید ترفند و نیرنگ ایشان هیچ زیانی به شما نرساند.
راه تربیت انسان
راه تربیت انسان از خود او میگذرد و اگر انسان خود این راه را ببندد تلاشهای بیرونی به نتیجه نمیرسد. مهم آن است که بتوان انگیزه و میل به اصلاح را در متربی ایجاد کرد، مهم آن است که بتوان انگیزه و میل به اصلاح را در متربی ایجاد کرد، زیرا تا کسی خواهان کمال نشود، دیگری را توان کمال بخشیدن به او نیست. نقش پیامبران در تربیت آدمیان در این جهت است، یعنی بیدار کردن پیامبر درونی انسانها و یادآوری عهد الهی شان و خواندن مردم به میثاق فطرتشان. خداوند این حقیقت را چنین به پیامبر اکرم (ص) یادآور میشود: ((فذکر انما انت مذکر، لست علیهم بمصیطر))[۴۵] پس یادآوری کن که تو یادآوری کنندهای و بس؛ تو بر آنان چیره و حکمفرما نیستی. پس انسان خود باید بخواهد تا زنجیرههای اسارت گسسته و راه تربیت گشوده شود. امیر مؤ منان (ع) همگان را میخواند تا خود به امر تربیت خویش همت کنند. ((یا اسری الرغبة اقصروا، فان المعرج علی الدنیا لایروعه منها الا صریف انیاب الحدثان. ایها الناس، تولوا من انفسکم تاءدیبها، و اعدلوا بها عن ضراوة عاداتها))[۴۶] ای اسیران آز! باز ایستید که گراینده دنیا را آن هنگام بیم فراآید که بلاهای روزگار دندان به هم ساید. مردم! کار تربیت خود را خود برانید و نفس خود را از عادتها که بدان حریص است بازگردانید! انسان خود باید گام نخست را بردارد، از اسارت طمع خویش آزاد شود و پیش از آنکه به سقوط کامل کشیده شود، از عادتهای ناپسندی که بدانها حریص است خارج شود. انسان باید بداند که بیشترین جایگاه سقوط و هلاکتش همین جاست، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع))[۴۷] بیشترین قربانگاه خردها به سبب جلوه کردن طمعهاست. طمعها انسان را چنان به بند میکشد که حتی نتواند گامی به پیش بردارد. برای رفتن به سوی مقصد تربیت ابتدا باید این بندها را گشود و آدمی را از اسارت ذلت آزاد کرد. در سخنان نورانی پیشوای آزادگان علی (ع) آمده است: ((الطامع فی وثاق الذل))[۴۸] طمعکار در بند خواری گرفتار است.
خواست انسان
آن که باید پذیرای تربیت و هدایت شود خود انسان است و مادام که انسان نخواهد از اسارت آزاد شود و بخواهد در غفلت بماند. ذکر، موعظه، نصیحت و انذار او از غفلت خارج نمیکند. انسان باید به اراده خود پرده غفلتی را که مانع ادراک و دریافت حقایق و سیر به سوی مقصد است بدرد. به بیان امیر مؤ منان (ع): ((بینکم و بین الموعظة حجاب من الغرة))[۴۹] میان شما و موعظت پردهای است از غفلت. انسان باید بخواهد که حجاب غفلت (دنیا) را بدرد تا نور تربیت بر دلش بتابد و آن شود که باید. امیر مؤ منان (ع) همگان را مخاطب قرار میدهد که آیا کسی هست که قدر خویش شناسد و برای تربیت خود به پا خیزد و دعوت مربیان الهی را لبیک گوید و به حق روی کند؟ ((الا حر یدع هذه اللماظة لاهلها؟ انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنة، فلا تبیعوها الا بها))[۵۰] آیا آزادهای نیست که این خرده طعام مانده در کام (دنیا) را بیفکند و برای آنان که در خورش هستند نهد؟ جانهای شما را بهایی نیست جز بهشت جاودان، پس مفروشیدش جز بدان. انسان آزاده دل از دنیای دون میبرد و به حق رو میکند و راه کمال را بدرستی طی میکند؛ اما آن که همه چیز را در خدمت نفسانیت خویش میخواهد، آن که خود را در عالم مستقل میبیند و به حق پشت میکند، تربیت حقیقی (خروج از ظلمات به سوی نور) را نمیپذیرد. امیر مؤ منان علی (ع) مشاهده کرد که ((عمار یاسر)) تلاش میکند ((مغیرة بن شعبه)) را به مقصد حق سوق دهد، در حالی که او گریزان از حق بود و بدان پشت کرده بود؛ پس به ((عمار)) فرمود: ((دعه یا عمار! فانه لم یاءخذ من الدین الا ما قاربه من الدنیا، و علی عمد لبس علی نفسه، لیجعل الشبهات عاذرا لسقطاته))[۵۱] رهایش کن عمار! که او چیزی از دین برنگرفته است جز آنچه به دنیا نزدیکش کند، و به عمد خود را به شبههها درافکنده است تا آن را عذرخواه خطاهای خود گرداند. انسانی که نمیخواهد صعود کند، انسانی که دنیا را برگزیده است و قصدی جز تباهگری ندارد، به خود واگذاشته میشود و از مقصد دور و دورتر میگردد. در این حال است که انسان به دست خود سختترین موانع را در راه تربیت خود ایجاد میکند. امیر مؤ منان علی (ع) میفرماید: ((ان من ابغض الرجال الی الله تعالی لعبدا و کله الله الی نفسه، جائرا عن قصد السبیل، سائرا بغیر دلیل؛ ان دعی الی حرث الدنیا عمل، و ان دعی الی حرث الآخرة کسل! کان ما عمل له واجب علیه؛ و کان ما ونی فیه ساقط عنه !))[۵۲] از دشمنترین مردمان نزد خدا بندهای است که خدا او را به خود واگذارد، از راه درست خارج گردد و بی رهنما گام بردارد. اگر به کار دنیایش خوانند، چست باشد؛ و اگر به کار آخرتش خوانند، تنبل و سست باشد. گویی آنچه برای آن کار کند بر او بایسته است، و آنچه در آن سستی ورزد، از او ناخواسته است. انسان باید به خود آید و بیدار شود؛ مرتبه خود را بشناسد و به راهی رود که برای آن آفریده شده است، از امیر مؤ منان (ع) وارد شده است: ((رحم الله امرا اعد لنفسه و استعد لرمسه، و علم من این، و فی این، و الی این))[۵۳] خدا رحمت کند انسانی را که برای خود تدارک کند و آمادگی لازم را برای مرگ داشته باشد، و بداند از کجاست، در کجاست، و به سوی کجاست. و نیز چنین روایت شده است: ((رحم الله امرا تفکر فاعتبر، و اعتبر فاصبر، فکان ما هو کائن من الدنیا عن قلیل لم یکن، و کان ما هو کائن من الآخرة، عما قلیل لم یزل، و کل معدود منقض، و کل متوقع آت، و کل آت قریب دان))[۵۴] خدا رحمت کند انسانی را که بیندیشد و پند گیرد، و پند گیرد و بپذیرد؛ که گویی به اندک زمان آنچه از دنیا بود نمانده است، و آنچه از آخرت است پاینده است؛ و هر (عمر) شمرده به سرآید، و هر چه چشمداشتنی است، درآید؛ و هر چه درآمدنی است، نزدیک است و بزودی رخت گشاید. برترین مقتضی آن است که انسان به این معرفت نایل آید؛ خود را بشناسد و به ارزشها و قدر خویش پی ببرد، و بزرگترین مانع آن است که انسان از این معرفت کلیدی و راهگشا محروم ماند. چه نیکو فرموده است امیر بیان، علی (ع): ((العالم من عرف قدره، و کفی بالمرء جهلا الا یعرف قدره))[۵۵] عالم کسی است که قدر خود را بشناسد، و در نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نشناسد.
موانع و مقتضیات اجتماعی
ارزشهای حاکم بر جامعه، روابط اجتماعی، عادات، قوانین و سنن اجتماعی، رفتار اجتماعی، و به طور کلی روح حاکم بر جامعه در تربیت انسان نقشی مهم دارند. فرهنگ جاهلی و اعتقادات باطل حاکم بر جوامع، ارزشهای منفی و روابط ناسالم اجتماعی، حاکمیت رسوم و سنن منحط به صورت بندهایی بر دست و پای انسانها بسته میشوند و مانع حرکت جامعه به سوی کمال میگردند.
حرکت اجتماعی پیامبران
پیامبران در قیام خود برای نجات انسانها و هدایت آنان به ((صراط مستقیم)) به رفع این موانع همت کردند و مردمان را از این ظلمات به سوی نور راهنمایی کردند. خداوند میفرماید: ((قد جاءکم من الله نور و کتاب مبین یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و یهدیهم الی صراط مستقیم))[۵۶] براستی شما را از سوی خدا نوری (پیامبر) و کتابی روشن و روشن کننده (قرآن) آمده است که خداوند به وسیله آن هر که را پیرو خشنودی او باشد به راههای سلامت راه مینماید و آنان را به خواست خود از تاریکیها به روشنایی بیرون میآورد و به راه راست راه مینماید. پیام آوران الهی برای فراهم کردن زمینهها و عوامل تربیت و سیر دادن مردمان به سوی مقصد آفرینش، موانع اجتماعی را رفع میکردند و مقتضیاتی به صورت ارزشهای درست اجتماعی و فرهنگ کمال طلبی در جامعه حاکم میساختند؛ همان طور که پیامبر اکرم (ص) در اوضاع و احوالی برای تربیت مردمان به پا خاست که آنان بر لبه پرتگاهی از آتش بودند؛ و آنان را رهانید. ((و کنتم علی شفا حفرة من النار فانقذکم منها))[۵۷] و بر لبه پرتگاهی از آتش بودید تا شما را از آن برهانید. امیر مؤ منان علی (ع) در تبیین آن اوضاع و احوال و موانع اجتماعی فرموده است: ((ان الله بعث محمدا صلی الله علیه و آله و سلم نذیر للعالمین و امینا علی التنزیل، و انتم معشر العرب علی شر دین، و فی شر دار، منیخون بین حجارة خشن، و حیات صم، تشربون الکدر، و تاءکلون الجشب، و تسفکون دماءکم، و تقطعون ارحامکم. الا صنام فیکم منصوبة، و الآثام بکم معصوبة))[۵۸] همانا خداوند محمد (ص) را برانگیخت، تا مردمان را انذار کند و فرمان خدا را چنانکه باید برساند. آن هنگام شما ای مردم عرب! بدترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سرای خزیده بودید. منزلگاهتان سنگستانهای ناهموار، همنشینتان گرزه مارهای زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلوآزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهایتان همه جا بر پا و پای تا سر آلوده به خطا. بت پرستی و آلودگی به گناه سختترین بندهای اسارت آدمیان است و پیامبران با دعوت به عبودیت الله و مقابله با طاغوت و پرهیز دادن مردم از بتها و گناهها بندهای اسارت را میگشودند تا پرواز به سوی ملکوت برای مردمان امکانپذیر شود. رسالت تربیتی آنان همین بود: ((و لقد بعثنا فی کل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت))[۵۹] و همانا در هر امتی پیامبری برانگیختیم که خدا را بپرستید و از طاغوت بپرهیزید. پیامبران مردمان را به میثاق فطرت میخواندند که آن برترین مقتضی تربیت الهی است. ((و اذ اخذنا میثاق بنی اسرائیل لاتعبدون الا الله))[۶۰] و آن گاه که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدای یگانه را مپرستید.
گشودن کند و زنجیرهای اجتماعی
برای اینکه این امر متحقق شود و جامعه در مسیر صحیح قرار گیرد، باید کند و زنجیرهای اجتماعی را گشود؛ و پیامبران چنین میکردند. آنان مردمان را دعوت میکردند که از حکومت تلقینات محیط و عرف و عادات و سنتهای غلط اجتماعی خارج شوند و خود را از اسارت تبعیتهای کورکورانه برهانند و آنچه را که حق است بپذیرند. خدای متعال در نفی این گونه بندهای اجتماعی میفرماید: ((و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا او لو کان آباؤ هم لایعقلون شیئا و لایهتدون))[۶۱] و چون به آنان گفته شد که آنچه را خدا فروفرستاد پیروی کنید، گویند: نه، ما آنچه را پیروی میکنیم که پدرانمان را بر آن یافتهایم. آیا حتی اگر پدرانشان چیزی نفهمند و راه نیابند. ملاحظه میشود که چگونه سنتهای غلط اجتماعی، مردمان را به اسارت خود میکشد و مانع آنان از حق میشود. همچنین پیروی کورکورانه از بزرگان و پیشوایان زنجیری میشود بر دست و پای جامعه و حرکت جامعه را به مقصد نور متوقف میکند. خداوند در قرآن کریم در مقام مذمت تن دادن به این گونه موانع و نشکستن این حصارها از قول گروهی از اهل جهنم میفرماید: ((و قالوا ربنا انا اطعنا ساداتنا و کبراءنا فاضلونا السبیلا))[۶۲] و گویند: پروردگارا، ما مهمترانمان و بزرگانمان را فرمان بردیم تا ما را از راه به در بردند. و نیز همراه شدن با بیشتر مردم به صرف بیشتر بودن آنان و نه بر حق بودنشان، از جمله مهمترین موانع اجتماعی در برابر اصلاح جامعه است. حضرت کاظم (ع) در این باره به ((هشام بن حکم)) چنین آگاهی داده است: ((یا هشام! ثم ذم الله الکثرة فقال: ((و ان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله)).[۶۳][۶۴] ای هشام! خداوند (پیروی از) بیشتر مردم را نکوهش کرده و فرموده است: ((و اگر بیشتر مردم زمین را فرمان بری تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد)). کسی که میخواهد در راه حق قدم گذارد و طی طریق کند، نباید چیزی جز حق را ملاحظه کند و از کمی رهروان حق بیم به خود راه دهد. از علی (ع) روایت شده است که فرمود: ((ایها الناس! لاتستوحشوا فی طریق الهدی لقلة اهله))[۶۵] مردم! در راه هدایت از شمار روندگان اندک آن بیم نکنید. اگرچه فشار روانی همراه شدن با بیشتر مردم و نیز میل به همراهی و همرنگی با آنان پیوسته انسانها را به انحراف میکشاند ولی آن که میخواهد پیوستگی خود را با حق حفظ کند، باید بر این امور چیره گردد؛ و نباید ضد ارزشهای اجتماعی را بپذیرد و همگام دیگران شود. گاهی نیک بودن، صالح زیستن و عدالت پیشه کردن، زشت شمرده میشود و بد بودن، فاسد زیستن و ستم پیشه کردن مطلوب جامعه و مورد تاءیید همگان میشود! امیر مؤ منان (ع) تصویری از این اوضاع و احوال ارائه میکند و میفرماید: ((ایها الناس! انا قد اصبحنا فی دهر عنود، و زمن کنود یعد فیه المحسن مسیئا، و یزداد الظالم فیه عتوا. لانتفع بما علمنا، و لانساءل عما جهلنا، و لانتخوف قارعة حتی تحل بنا))(۶۶) مردم! ما در روزگاری به سر میبریم ستیزنده و ستمکار، و زمانهای سپاسندار، که نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید، و جفاپیشه در آن سرکشی افزاید. از آنچه دانستیم سود نمیبریم، و آنچه را نمیدانیم نمیپرسیم؛ و از بلایی (سخت) تا بر سرمان نیامده نمیترسیم. چنین روابطی و این گونه جابجایی ارزشها سد راه کمال و شکوفایی حقیقت انسانهاست؛ همان طور که محیط اجتماعی غفلت آور مانع رشد انسانهاست. به همین دلیل، پیشوای موحدان، علی (ع) از سکونت در محیطهای غفلت آور و میراننده روح پرهیز میدهد، چنانکه در نامهای به ((حارث همدانی)) میفرماید: ((و اسکن الامصار العظام فانها جماع المسلمین؛ و احذر منازل الغفلة و الجفاء و قلة الاعوان علی طاعة الله))(۶۷) در شهرهایی بزرگ سکونت کن که جایگاه فراهم آمدن مسلمانان است؛ و بپرهیز از جایهایی که در آن (از یاد خدا) غافلند، و آنجا که به یکدیگر ستم میرانند، و بر طاعت خدا کمتر یاورانند. این همه سفارش و تاءکید به سبب نقشی است که جامعه و محیط اجتماعی به صورت مانع یا مقتضی بازی میکند و لازم است در امر تربیت مد نظر باشد.
موانع و مقتضیات سیاسی
سیاستهای حاکم بر یک جامعه، شکل حکومت و روابط حاکمیت میتواند در توقف، تخریب و سقوط انسانها؛ یا بیداری، حرکت و کمال جویی آنها نقشی عمده داشته باشد. مردم از حکومت و سیاستهای حاکم رنگ میپذیرند. در حکمتهای منسوب به امیر مؤ منان، علی (ع) چنین آمده است: ((الملک کالنهر العظیم، تستمد منه الجداول؛ فان کان عذبا عذبت، و ان کان ملحا ملحت))[۶۶] زمامدار همچون رودخانه پهناوری است که رودهایی کوچک از آن جاری میشود، پس اگر آب آن رودخانه پهناور، گوارا باشد آب درون رودهای کوچک گوارا خواهد بود، و اگر شور باشد، آب درون آنها نیز شور خواهد بود. یعنی مردمان همانند آن رودهای کوچکند که از زمامداران خود متاءثر میشوند و رنگ میگیرند. ((ملای رومی)) این حقیقت را مورد توجه قرار داده و چنین آورده است: خوی شاهان در رعیت جا کند چرخ اخضر خاک را خضرا کند شه چو حوضی دان حشم چون لولهها آب از لوله رود در کولهها چون که آب جمله از حوضی است پاک هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک ور در آن حوض آب شور است و پلید هر یکی لوله همان آرد پدید[۶۷]
نقش سیاست و حکومت در صلاح و فساد مردم
با مروری در تاریخ و سیری در تحولات حکومتی مشاهده میشود که چگونه مردمان در زیر سایه حکومتی صالح، به صلاح گرایش یافتهاند، و چگونه در زیر سایه حکومتی فاسد، میل به فساد افزون شده است. نقش سیاستهای حاکم، بر تربیت، نقشی آشکار است. به بیان علی (ع) با تغییر قدرت و حکومت، زمانه و همه چیز تغییر مییابد: ((اذا تغیر السلطان تغیر الزمان))[۶۸] هرگاه (اندیشه و کردار) سلطان تغییر کند (اوضاع و احوال) زمانه تغییر میکند. در حاکمیت ستم، میدان عمل برای نیکان بسته و حرمتها شکسته است؛ بدکاران از هر قیدی رسته و راستکرداران به خواری نشستهاند، چنانکه امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((تنهد فیه الاشرار و تستذل الاخیار))[۶۹] بدان در آن روزگار بلند مقدار شوند و نیکان خوار. چنانچه زمامداران خودسر و حاکمان خیره سر، رشته امور را به دست گیرند، شایستگان را خوار، و بی مقداران را فرا میکشند و دست به تباهی میزنند که در این صورت موانعی بلند فرا راه کمال آدمیان ایجاد میشود. این سنت خودسران و مستبدان است. ((قالت ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوا و جعلوا اعزة اهلها اذلة و کذلک یفعلون))[۷۰] گفت: پادشاهان چون به سرزمینی درآیند تباهش کنند و عزیزان مردم آن را خوار گردانند. (آری پیوسته) چنین میکنند. این حقیقت در سخنان پیشوای موحدان، امیر مؤ منان (ع) مکرر آمده است؛ از جمله فرموده است: ((اذا ملک الاراذل هلک الافاضل))[۷۱] هرگاه زمام امور به دست سفلگان افتد برتران هلاک شوند. ((اذا استولی اللئام اضطهد الکرام))[۷۲] هرگاه فرومایگان مصدر امور شوند گرانمایگان درافتند و مقهور شوند. ((اذا فسد الزمان ساد اللئام))[۷۳] هرگاه روزگار تباهی پذیرد فرومایگان سروری یابند. برترین مقتضی تربیت هیچ چیز چون عدالت مقتضی تربیت نیست؛ و این حقیقت بصراحت در سخنان پیشوای عدالتخواهان، علی (ع) آمده است: ((العدل حیاة))[۷۴] عدالت حیات است. ((بالعدل تصلح الرعیة))[۷۵] مردمان به وسیله عدالت اصلاح میشوند. ((ما عمرت البلاد بمثل العدل))[۷۶] هیچ چیز چون عدالت سرزمینها را عمران و آباد نمیکند. بنابراین عدالت بهترین وسیله است تا بتوان مردمان را از آلودگیها پالود و به راستی و درستی سیر داد، در سخنی بلند از امیر مؤ منان (ع) آمده است: ((جعل الله سبحانه العدل قوام الانام، و تنزیها من المظالم و الاثام، و تسنیة للاسلام))[۷۷] خدای سبحان عدالت را مایه برپایی مردمان و ستون زندگی ایشان، و سبب پاکی از ستمکاریها و گناهان، و روشنی چشم اسلام قرار داده است. سیره تربیتی پیامبران بر این بوده است که با زدودن ستمها و برپا کردن عدالت، حجابهای تربیت را پس زنند و آدمیان را به صفات و کمالات الهی متصف کنند. در حکومت ستم انسانها به خواری کشیده میشوند، گناه و معصیت میکنند، و دست به تباهگری میزنند؛ و در حکومت عدل استعدادها شکوفا میشود، خردها به کمال میرسد و حکمت و علم فراگیر میشود. شاخصه و نمونه اعلای این تربیت، با ظهور حجت حق و خورشید مغرب، امام زمان (عج) تحقق مییابد؛ تا جایی که در آن زمان فرخنده همه مردم علم و حکمت میآموزند و زنان در خانهها با کتاب خدا و سنت پیامبر قضاوت میکنند. از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: ((توتون الحکمة فی زمانه حتی ان المراءة لتقضی فی بیتها بکتاب الله تعالی و سنة رسول الله (ص)))[۷۸] در دولت مهدی (ع) به همه مردم علم و حکمت میآموزند تا آنجا که زنان در خانهها با کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) قضاوت میکنند. امام باقر (ع) درباره تحول تربیتی و اکمال عقلها در آن دوره میفرماید: ((اذا قام قائمنا وضع یده علی رؤ وس العباد بجمع به عقولهم و اکمل به اخلاقهم))[۷۹] چون قائم ما قیام کند، دست خود را روی سر بندگان میگذارد و بدین ترتیب خردهای مردمان را به کمال میرساند و اخلاقشان را کامل میکند. آن حضرت به تاءیید الهی، خردها را نورانی میکند تا مردمان پیروی هوا و هوس نکنند و خلق و خویها را الهی میکند تا به نیکی و درستی زندگی کنند.
موانع و مقتضیات اقتصادی
اوضاع اقتصادی و نوع معیشت انسان یکی از اساسیترین زمینههای تربیت است. نوع زندگی و نحوه برخورداری از امکانات آن و میزان ثروت و تلقی از آن در شکل گیری تربیت انسان و نوع سلوک او نقشی عمده دارد. میان نحوه تفکر و نوع زندگی رابطهای دوسویی برقرار است و هر یک بر دیگری تاءثیر میگذارد. انسان، آن گونه تفکر میکند که زندگی میکند و آن گونه زندگی میکند که تفکر میکند. انسانی که در اسارت مشکلات مادی اعم از نداشتن یا کم داشتن به سر میبرد، چگونه میتواند به سوی کمال پرواز کند؟ آن که در بند زندگی است و جز تلاش معاش همتی ندارد، چگونه فرصت اندیشیدن و پرداختن به اموری فراتر از آن را بیابد؟ انسانی که در اسارت فراوانداری و فراوانخواهی است، چگونه میتواند در مسیر سعادت حقیقی گام بردارد؟ آن که گرفتار طغیان ثروتمندی است، چگونه ممکن است به اموری ورای اینها توجه یابد؟ اینها همه مانع است و رفتن و سلوک حقیقی را دشوار میسازد.
فقر و غنا
انسان گرسنه، اسیر است و گرفتار مانعی بزرگ که نمیگذارد بسیاری از حقایق را آن سان که باید دریابد. اگر ز نان شکم آدمی نباشد سیر حدیث و موعظه در وی نمیکند تاءثیر[۸۰] نقطه مقابل این؛ آن که خود را به سبب فراوانداری خویش بی نیاز میبیند، خود را در معرض بزرگترین آفت علم و حکمت قرار میدهد و به ندای فطرت خویش پشت میکند و میل به فزونخواهی تباهش میسازد. آفت علم و حکمت است شکم هر که را خورد بیش دانش کم ای عزیز این همه ذلیلی چیست وی سبک روح این ثقیلی چیست نظر از کام و از گلو بگسل هر چه آن نیست حق از او بگسل تا تو دربند آرزو باشی زیر بار خسان دو تو باشی[۸۱] بنابراین؛ دو مانع اصلی برای تربیت انسانها و سیر جوامع به سوی سعادت وجود دارد: فقر و غنا؛ فقر ذلت آور و اسیرکننده، و غنای افزون بر کفاف و سیری ناپذیری. علامه طباطبایی (ره) در این باره مینویسد: ((قطعا مهمترین چیزی که جامعه انسانی را بر اساس خود قوام میبخشد و پایدار میسازد امور اقتصادی جامعه است که خداوند آن را مایه قوام و برپایی اجتماع قرار داده است و اگر گناهان و جرایم و جنایات و تعدیات و مظالم مورد بررسی و آمارگیری قرار گیرد، در تحلیل نهایی به این نتیجه میرسیم که علت بروز تمام آنها یا فقر مفرطی است که انسان را به اختلاس اموال مردم از راه سرقت و راهزنی و آدمکشی و گرانفروشی و کم فروشی و غصب و سایر تعدیات مالی وادار میکند؛ و یا ثروت بی حساب است که انسان را به اتراف و اسراف در خوراک و نوشاک و پوشاک و ازدواج و تهیه سکنی و بی بند و باری در شهوات و هتک حرمتها، و گسترش تعدی و تجاوز به مال و ناموس و جان مردم وامی دارد))[۸۲] خدای رحمان اموال و داراییها را وسیلهای برای برپایی امور آدمیان و بستری مناسب برای حرکت متعال و رشد آنان قرار داده است، نه آنکه اموال و داراییها وسیلهای باشد برای گنجینه سازی و فسادانگیزی و تباهگری. اموال و داراییهای اجتماعی باید در دست کسانی باشد که با تدبیر صحیح آن را در جهت اصلاح امور به کار گیرند و بدان وسیله موانع تربیت را از پیش پای مردمان بردارند و راه کمال را بگشایند. ((و لاتؤ توا السفهاء اموالکم التی جعل الله لکم قیاما))[۸۳] اموال خود را که خداوند وسیله برپا بودن زندگی شما قرار داده است به کم خردان مدهید. فزونخواهی و تکاثرطلبی و کنز کردن اموال و داراییها، فرد و جامعه را به سوی تباهی میکشاند و خداوند صریحا ثروت اندوزی و گنجینه سازی اموال را تحریم کرده است و به مسلمانان فرمان میدهد که اموال خویش را در راه خدا و در طریق بهره گیری بندگان خدا به کار اندازند، و از اندوختن و ذخیره کردن و خارج ساختن آنها از گردش معاملات بشدت بپرهیزند، در غیر این صورت باید منتظر عذابی دردناک باشند. ((و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لاینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما کنزتم لانفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون))[۸۴] و کسانی که زر و سیم میاندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمیکنند، پس آنان را به عذابی دردناک مژده ده؛ روزی که آن (زر و سیم) را در آتش دوزخ بتابند و با آن پیشانیها و پهلوها و پشتهای آنان را داغ نهند (و گویند :) این است آنچه برای خویشتن میاندوختید. پس (طعم) آنچه میاندوختید بچشید. انبوهی ثروت موجب غفلت و فراموشی حق و تباهی قلب میشود و این امر مانعی سخت در تربیت است. ((الهاکم التکاثر))[۸۵] تکاثر شما را به خود مشغول کرد. در این باره از امیر مؤ منان (ع) چنین روایت شده است: ((کثرة المال یفسد القلوب و ینسی الذنوب))[۸۶] فراوانی مال قلبها را تباه میکند و گناهان را به فراموشی میسپارد. همچنین از آن حضرت وارد شده است: ((اعلموا ان کثرة المال مفسدة للدین، مقساة للقلوب))[۸۷] بدانید که فراوانی مال، تباه کننده دین و سخت کننده دلهاست. انبوهی مال، ذهن و فکر آدمی را پر میسازد و او را از اندیشه حقیقی و سیر کمالی بازمی دارد، از علی (ع) چنین نقل شده است: ((المال یفسد المال و یوسع الامال))[۸۸] (انبوهی) مال عاقبت فرد را تباه میکند و آرزوها را افزون میسازد. فزونداری و فزونخواهی آدمی را اسیر خود میسازد و این گونه است که مبداء و معاد فراموش میشود و دنیا، آغاز و انجام فرد میگردد و دوستی مال تباهش میکند. امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((حب المال یوهن الدین و یفسد الیقین))[۸۹] دوستی مال دین را سست میکند و یقین را تباه میسازد. آدمی چون خود را بی نیاز بیند، حق را فراموش میکند و سر به طغیان برمی دارد. ((کلا ان الانسان لیطغی ان راه استغنی))[۹۰] آری، هر آینه آدمی سرکشی میکند و از حد میگذرد، از آن رو که خود را بی نیاز و توانگر بیند. این احساس بی نیازی، راه تربیت فطری را بر آدمی میبندد و او را به سوی هلاکت سوق میدهد. در سخنان امیر مؤ منان (ع) آمده است: ((ثروة المال تردی و تطغی و تفنی))[۹۱] بسیاری مال هلاک میکند و سرکش میسازد و نیست میگردد. آدمی برای تربیت و اصلاح، بیش از آنکه به گردآوری مال و ثروت نیازمند باشد به ادب و عمل صالح نیازمند است؛ چنانچه علی (ع) فرموده است: ((انکم الی اکتساب صالح الاعمال احوج منکم الی مکاسب الاموال))[۹۲] بدرستی که شما به کسب اعمال صالح نیازمندترید تا به کسب اموال. ((انکم الی اکتساب الادب احوج منکم الی اکتساب الذهب و الفضة))[۹۳] بدرستی که شما به کسب ادب نیازمندترید تا کسب طلا و نقره. همان گونه که انبوهی مال و دارایی، و فزونداری و فزونخواهی، فرد و جامعه را از سیر کمالی باز میدارد، فقر مفرط و ناداری، و پیوسته گرفتار دغدغه معاش بودن و اسارت در چنگال تنگدستی نیز مانعی برای حرکت کمالی است. فقر مفرط انسان را متوقف و منکسر میسازد. ایمان و یقین را متزلزل میکند و کمالات اخلاقی را رو به تباهی میبرد. از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود: ((کاد الفقر ان یکون کفرا))[۹۴] نزدیک است که فقر به کفر بکشد. از امیر مؤ منان، علی (ع) نیز وارد شده است: ((الفقر طرف من الکفر))[۹۵] فقر نیمی از کفر است. فقر و ناداری مفرط آدمی را به خود مشغول میسازد و درگیر امور ابتدایی میکند و از پرداختن به امور متعالی باز میدارد. از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود: ((اللهم بارک لنا فی الخبر و لاتفرق بیننا و بینه فلو لا الخبر ما صلینا و لاصمنا و لاادینا فرائض ربنا))[۹۶] خدایا به نان ما برکت عنایت فرما و میان ما و نان جدایی میفکن، زیرا اگر نان نباشد، نه نمازگزاریم و نه روزه داریم و نه واجبات الهی را ادا کنیم. نتایج و پیامدهای فرو رفتن در گرداب فقر چنان خطرناک است که امیر مؤ منان (ع) در وصیتی به فرزندش حسن (ع) میفرماید: ((یا بنی، من ابتلی بالفقر فقد ابتلی باربع خصال: بالضعف فی یقینه، و النقصان فی عقله، و الرقة فی دینه، و قلة الحیاء فی وجهه، فنعوذ بالله من الفقر))[۹۷] فرزندم، هر کس دچار فقر شود، به چهار خصلت گرفتار میشود: ضعف در یقین، نقصان در عقل، سستی در دین و کم حیایی در چهره؛ پس به خدا پناه میبرم از فقر. آن حضرت، فرزندش ((محمد حنفیه)) را نیز از فقر بر حذر میدارد و پیامدهای تباهگر آن را به او گوشزد میکند تا همگان بدانند که برای حرکت به مقصد کمال باید این مانع را رفع کرد. ((یا بنی انی اخاف علیک الفقر، فاستعذ بالله منه، فان الفقر منقصة للدین، مدهشة للعقل، داعیة للمقت))[۹۸] فرزندم، از فقر بر تو میترسم؛ از آن به خدا پناه ببر! زیرا فقر دین انسان را ناقص و عقل و اندیشه او را مشوش سازد، و کینه و دشمنی پدید آرد. فقر مفرط، مردمان را جز آنان که راسخ در اصول شدهاند بشدت تهدید میکند، زیرا آدمی را به غفلت و فراموشی از خالق و ذلت و خواری در برابر مخلوق میکشاند؛ و این مانعی سهمگین در برابر تربیت آدمیان است، در سخنان نورانی علی (ع) آمده است: ((القلة ذلة))[۹۹] کمبود داشتن خواری است. ((الفقر ینسی))[۱۰۰] فقر فراموشی (و غفلت) میآورد. بسیاری از تباهیها ریشه در فقر مفرط دارد و برای سامان دادن زندگی بشر به مقصد بندگی و اتصاف به صفات الهی باید آن را زدود. از حضرت رضا (ع) روایت شده است که فرمود: ((المسکنة مفتاح البوس))[۱۰۱] تهیدستی و بینوایی کلید بیچارگی و تیره روزی است. پیشوایان حق و عدل، فقر را در کنار کفر میدیدند و از آن به خدا پناه میبردند. در دعایی که ((معاویة بن عمار)) از امام صادق (ع) روایت کرده است چنین میخوانیم: ((اللهم انی اعوذ بک من الکفر و الفقر))[۱۰۲] خدایا از کفر و فقر به تو پناه میبرم.
بهترین مقتضی اقتصادی تربیت
بدین ترتیب، هیچ نداشتن و کمبود داشتن (مسکنت و فقر) از یک سو؛ و فراوان داشتن و افزودن بر غنای مشروع نگاه داشتن (غنای تکاثری و غنای وافر) از دیگر سو، موانعی بزرگ بر سر راه تربیت کمالی آدمیان است و در این میان، غنای مشروع (غنای کفافی) مقتضی تربیت است.[۱۰۳]((عفاف)) و ((کفاف)) و ((قناعت)) و ((قصد)) بهترین مقتضی برای تربیت آدمی و بهترین زمینه اقتصادی برای دستیابی به زندگی سعادت آمیز (حیات طیبه) است. از امیر مؤ منان (ع) درباره تفسیر این آیه سؤ ال شد که خداوند فرموده است: ((فلنحیینه حیاة طیبة))[۱۰۴] هر آینه او را به زندگی پاک و خوشی زنده داریم. علی (ع) فرمود: ((هی القناعة))[۱۰۵] زندگی پاک و خوش قناعت است. آسایش و آرامش حقیقی که بستر مناسب رشد و کمال است، در سایه غنای مشروع (غنای کفافی) حاصل میشود، چنانکه علی (ع) فرموده است: ((من اقتصر علی بلغة الکفاف فقد انتظم الراحة، و تبوا خفض الدعة))[۱۰۶] هر که به مقدار نیاز اکتفا کند، آسایش و راحتی خود را فراهم آورد و گشایش و آرامش را به دست آورد. در چنین زمینهای است که پاکی به دست میآید و راه تعالی گشوده میشود. پیشوای موحدان، علی (ع) فرموده است: ((من اقتنع بالکفاف اداه الی العفاف))[۱۰۷] هر که به کفاف قناعت کند، او را به پاکی کشاند. خدای متعال مردمان را به زندگی پاک و معیشت حلال و عدم پیروی از شیطان فراخوانده است تا راه رشد بر آنان گشوده شود. ((یا ایها الذین کلوا مما فی الارض حلالا طیبا و لاتتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین))[۱۰۸] ای مردم، از آنچه در زمین حلال و پاکیزه است بخورید و از پی گامهای شیطان مروید که او شما را دشمنی است آشکار. زندگی پاک و سالم همان راه ((قصد و میانه)) بر اساس ((کفاف)) است. ((کلوا و اشربوا و لاتسرفوا انه لایحب المسرفین))[۱۰۹] بخورید و بیاشامید و اسراف مکنید که خدا اسرافکاران را دوست ندارد. در تاءیید همین معنا از علی (ع) وارد شده است: ((کل ما زاد علی الاقتصاد اسراف))[۱۱۰] هر چه افزون بر میانه روی باشد، اسراف است. ((مافوق الکفاف اسراف))[۱۱۱] آنچه بیش از اندازه مورد نیاز است، اسراف است. رسول خدا (ص) سه چیز را سبب نجات معرفی کرده است که یکی از آن سه چیز میانه روی در امور اقتصادی است: ((القصد فی الغنی و الفقر))[۱۱۲] میانه روی در فقر و غنا. آن حضرت در دعاهای خود از خداوند درخواست اعتدال و میانه روی در فقر و غنا میکرد و میگفت: ((اللهم انی اساءلک . . . القصد الفقر و الغنی))[۱۱۳] خدا از تو میانه روی در فقر و غنا را خواستارم. امام سجاد (ع)، آموزگار نیکو زیستن، نیز در دعایی میفرماید: ((و نعوذ بک من تناول الاسراف و من فقدان الکفاف))[۱۱۴] پناه میبریم به تو از دست آلودن به اسراف، و از نایافتن رزق کفاف. بنابراین ((غنای کفافی)) و ((میانه روی در امور اقتصادی)) مقتضی مناسب برای تربیت فرد و جامعه است و مال و ثروت مشروع و محدود میتواند در این جهت بهترین یاری کننده باشد. مال را کز بهر دین باشی حمول نعم مال صالح خواندش رسول[۱۱۵] این همان چیزی است که پیشوایان معصوم (ع) مردمان را بدان خواندهاند، چنانکه علی (ع) فرموده است: ((علیکم بالقصد فی الغنی و الفقر))[۱۱۶] بر شما باد به میانه روی در فقر و غنا.
بخش سوم: مبانی تربیت
شناخت انسان
اهمیت و جایگاه شناخت انسان
شناخت انسان مهمترین امر در تربیت است؛ اینکه حقیقت انسان چیست، و این موجود از چه استعداد و ظرفیت وجودی برخوردار است، ملکی است یا ملکوتی، در جهتگیری تربیت، نحوه رفتار با انسان و سیر انسان به سوی مقصد تربیت نقشی تعیین کننده دارد، با توجه به همین جایگاه است که در سخنان پیشوایان معصوم (ع) بر شناخت انسان و معرفت نفس تاءکیدی بسیار شده است تا جایی که هیچ شناختی با آن قابل مقایسه نیست. از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: ((لامعرفة کمعرفتک بنفسک))[۱۱۷] هیچ شناختی چون شناخت خویشتن خودت نیست. این شناخت، برترین معرفتها و حکمتهاست، چنانکه در سخنان امیر مؤ منان علی (ع) آمده است: ((افضل المعرفة، معرفة الانسان نفسه))[۱۱۸] برترین معرفت، شناخت آدمی است خویشتن خود را. ((افضل الحکمة، معرفة الانسان نفسه))[۱۱۹] برترین حکمت، شناخت آدمی است خویشتن خود را. والایی این معرفت تا بدانجاست که از پیشوای موحدان علی (ع) چنین وارد شده است: ((غایة المعرفة ان یعرف المرء نفسه))[۱۲۰] هدف نهایی معرفت، آن است که آدمی خود را بشناسد. ((من عرف نفسه فقد انتهی الی غایة کل معرفة و علم))[۱۲۱] هر که خود را بشناسد، به نتیجه و غایت هر شناخت و دانشی دست یافته است. غایت تربیت، معرفت الله است و اتصاف به صفات حسنای الهی؛ و این راه از خود انسان میگذرد. ((یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم))[۱۲۲] ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر شما باد نفسهایتان. علامه طباطبایی (ره) در تفسیر این آیه مینویسد: ((از عبارت ((علیکم انفسکم)) که مؤ منان را به پرداختن به نفس خود فرمان داده است، بخوبی دریافت میشود که ((نفس مؤ من)) همان راهی است که به سلوک آن و ملتزم بودن بدان فرمان داده شده است، زیرا وقتی گفته میشود زنهار راه را گم مکن، معنایش التزام به خود راه است نه جدا نشدن از رهروان؛ بنابراین در اینجا هم که میفرماید: ((زنهار نفسهایتان را از دست ندهید))، معلوم میشود که نفسها همان راهند نه راهرو؛ چنانکه نظیر این معنا در آیه زیر به چشم میخورد: ((و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله))[۱۲۳] و این است راه راست من، پس آن را پیروی کنید و به راههای دیگر مروید که شما را از راه او جدا میکند. پس، از فرمان خدای متعال به مؤ منان در ملازمت نفس خود، مشخص میشود که نفس مؤ من همان راهی است که باید آن را سلوک کند؛ بنابراین نفس مؤ من طریق و مسیری است که او را به سوی پروردگارش سیر میدهد و این همان راه هدایت او و راهی است که او را به سعادتش میرساند. آیه مورد بحث حقیقتی را بروشنی بیان کرده است که آیات زیر به اجمال بدان پرداخته است: ((یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون، و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون لایستوی اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون))[۱۲۴] ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید؛ و هر کسی باید بنگرد که برای فردا (روز رستاخیز) چه پیش فرستاده است؛ و از خدا پروا داشته باشید که خدا بدانچه میکنید آگاه است؛ و مانند کسانی مباشید که خدای را فراموش کردند و خدا خودشان را فراموششان ساخت. اینان همان فاسقانند. دوزخیان و بهشتیان برابر نیستند؛ بهشتیان همان رستگارانند. این آیات فرمان میدهد نفس را زیر نظر گیرند و اعمال صالح آن را که زاد و توشه فردای قیامت اوست و بهترین زاد و توشه تقواست تحت مراقبت قرار دهند، زیرا برای نفس امروز و فردایی است، و نفس هر لحظه در صیرورت و طی مسیر است، و غایت سیرش خدای سبحان است که حسن ثواب یعنی بهشت، نزد اوست، بنابراین، بر انسان است که این مسیر را ادامه دهد و همواره به یاد خدا باشد و لحظهای او را فراموش نکند، زیرا خدای سبحان غایت و هدف است و فراموش کردن غایت و هدف سبب از یاد بردن راه است. ((فمن نسی ربه نسی نفسه)). هر که پروردگارش را فراموش کند، خود را فراموش کرده است؛ و در نتیجه این روز واپسین خود زاد و توشهای که مایه زندگی اش باشد، نیندوخته است، و این همان هلاکت است، رسول خدا (ص) نیز در حدیثی که شیعه و سنی آن را روایت کردهاند، فرموده است: ((من عرف نفسه فقد عرف ربه))[۱۲۵] هر که خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است. این معنا، حقیقتی است که تدبر زیاد و اندیشه صحیح آن را تاءیید میکند))[۱۲۶]
حقیقت انسان
انسان از چنان حقیقتی برخوردار است که معرفت به او، معرفت به حق است، در قرآن کریم در مواضع مختلف سخن از این حقیقت رفته است، از جمله در بحث خلافت انسان که جامعترین بیان در این باره است. آدمی، موجودی متحول و متغیر و دارای صیرورتی شگفت است. ((کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون. هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا ثم استوی الی السماء فسواهن سبع سماوات و هو بکل شی ء علیم))[۱۲۷] چگونه خدا را منکرید؟ با آنکه مردگانی بودید و شما را زنده کرد؛ باز شما را می میراند و باز زنده میکند و آن گاه به سوی او بازگردانده میشوید. اوست کسی که آنچه در زمین است همه را برای شما آفرید، آن گاه به آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار کرد، و او به هر چیزی داناست. این آیات و آیات بعد، به بیان حقیقت انسان و آنچه خدای متعال در نهاد او به ودیعه سپرده است، میپردازد؛ ذخائر کمال و وسعت دایره وجود انسان و آن منازلی که این موجود در مسیر وجود خود طی میکند یعنی مرگ، حیات، سپس مرگ، آن گاه حیات و سپس بازگشت به خدای سبحان و اینکه بازگشت به پروردگار، آخرین منزل در سیر آدمی است، در خلال این بیان، پارهای از ویژگیها و مواهب تکوین و تشریع را که خدای متعال آدمیان را بدان اختصاص داده است، یادآور میشود و میفرماید: انسان مردهای بی جان بود، خداوند او را زنده کرد، همچنان او را می میراند و زنده میکند تا در آخر به سوی خود برگرداند؛ و آنچه را در زمین است برای او آفریده و آسمانها را نیز برایش مسخر کرده و او را خلیفه و جانشین خود در زمین قرار داده و فرشتگان خود را وادار به سجده بر او کرده است.[۱۲۸] در این آیات، مخاطب ((انسان)) است، نه شخصی خاص، بنابراین بحث مربوط به ((نوع انسان)) است و اینکه این موجود از چنان جایگاهی ویژه در هستی برخوردار است که همه چیز برای اوست؛ و چون کلام در مقام امتنان است، از آن برمی آید که پرداختن به آسمان نیز برای انسان بوده است و اگر آن را هفت آسمان قرار داده است نیز به خاطر این موجود دردانه بوده است.[۱۲۹] پس از دو آیه یاد شده که مقدماتی را برای ورود به اصل بحث درباره حقیقت انسان مطرح کرد، آیات مربوط به خلافت الهی انسان و برتری و امتیاز و شرافت نوع انسان بر فرشتگان از باب داشتن ((علم به اسما)) آغاز میشود. ((و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لا تعلمون))[۱۳۰] و چون پروردگار تو به فرشتگان فرمود: من در زمین جانشینی خواهم گماشت، (فرشتگان) گفتند: آیا در آن کسی را میگماری که در آن تباهی کند و خونها بریزد؟ و حال آنکه ما با ستایشت، تو را تنزیه میکنیم، و به تقدیست میپردازیم. فرمود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید. خدای سبحان در اینجا از موجودی خبر میدهد که خلیفه اوست. ((خلیفه)) به معنای جانشین است و جانشین هر کس باید عین مستخلف باشد تا عنوان خلیفه بر او صدق کند، چنانکه حکیم متاءله، سید حیدر آملی (ره) مینویسد: ((لان الخلیفة یجب ان یکون عین المستخلف لیتمکن من الخلافة))[۱۳۱] ((خلیفه)) باید متصف به صفات و کمالات مستخلف باشد و آثار و تجلیات مستخلف را در خود ظاهر سازد؛ باید آینه تمام نمای مستخلف باشد، باید بتوان کمالات و آثار علم و قدرت مستخلف را در او مشاهده کرد؛ و خداوند اعلام میکند که میخواهد چنین موجودی در زمین بگمارد؛ موجودی که خلیفه اوست، جلوه تمام عیار اوست، آینه اوست. به دنبال اعلام این مطلب که انسان خلیفه خدا در زمین است، فرشتگان پرسشی را مطرح کردند دال بر اینکه این موجود تباهگر و خونریز است. آنان بر اساس زمینی بودن این موجود آن استنتاج را کردند، زیرا موجود زمینی به خاطر آنکه مادی است، باید مرکب از قوایی غضبی و شهوی باشد، و چون زمین دار تزاحم و محدود الجهات است و در آن تزاحمهای بسیار روی میدهد، مرکباتش در معرض انحلال و انتظامهایش و اصلاحاتش در معرض فساد و بطلان واقع میشود؛ و ناگزیر زندگی در آن جز به صورت زندگی نوعی و اجتماعی فراهم نمیشود و بقا در آن به حد کمال نمیرسد، جز با زندگی دسته جمعی؛ و معلوم است که این نحوه از زندگی بالاخره به فساد و خونریزی منجر میشود. در نظر فرشتگان مقام خلافت و مرتبه مادی انسان مزاحم یکدیگر جلوه کرد. آنان به مرتبهای از مراتب انسان که مرتبه حیوانیت اوست اشاره کردند و آن را با مرتبه خلافت ناسازگار یافتند، زیرا مقام خلافت همان طور که نام آن گویاست، تمام نمیشود مگر اینکه خلیفه در تمام شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیری که به خاطر تاءمین آنها خلیفه است، نمایشگر مستخلف باشد؛ و خدای سبحان که مستخلف این خلیفه است، در وجودش مسما به اسمای حسنا و متصف به صفات علیا، از صفات جمال و جلال است، و در ذاتش منزه از هر نقصی، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادی است، و خلیفه زمینی با آن آثاری که زندگی زمینی دارد، لایق مقام خلافت نیست، و با هستی آمیخته با آن همه نقص و عیبش، نمیتواند آینه هستی منزه از هر عیب و نقص و وجود مقدس از هر عدم گردد. سخن فرشتگان این بود که گماشتن خلیفه تنها بدین منظور است که آن خلیفه و جانشین با تسبیح و تحمید و تقدیس زبانی و وجودی، نمایانگر خدای متعال باشد، و زندگی زمینی اجازه چنین نمایشی به او نمیدهد، بلکه برعکس او را به سوی تباهی و بدی میکشاند. از سوی دیگر سخن آنان چنین بود که وقتی غرض از گماشتن خلیفه در زمین، تسبیح و تقدیس به معنای نمایش صفات خدایی تو باشد، این مقصد با تسبیح و تحمید و تقدیس از جانب خود ما حاصل است، پس ما آن خلیفهایم که میخواهی، ما را خلیفه خودت بگمار، خلیفه گماشتن این موجود زمینی چه فایدهای دارد؟ خدای سبحان در پاسخ فرشتگان و رد پیشنهاد آنان، مساءله فساد در زمین و خونریزی در آن را از جانب انسان خلیفه زمینی نفی نکرد، بلکه به طور ضمنی آن را تاءیید نیز کرد، زیرا نفرمود که این موجود در زمین خونریزی نخواهد کرد و فساد نخواهد انگیخت. همچنین ادعای فرشتگان را مبنی بر تسبیح و تقدیس خود، انکار نکرد، بلکه آنان را بر ادعایشان تقریر و تصدیق کرد. در عوض، مطلبی دیگر عنوان کرد، و آن اینکه در این میان امری هست که فرشتگان قادر بر حمل آن نیستند و نمیتوانند آن را تحمل کنند، ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و حمل آن است. آری، انسان از چنان مرتبه وجودی برخوردار است که میتواند آن امر الهی را حمل نماید و کمالاتی از خدای سبحان را به نمایش گذارد و اسراری را تحمل کند که در وسع و طاقت فرشتگان نیست. این حقیقت آن قدر ارزنده و بزرگ است که مساءله فساد و خونریزی را جبران میکند.[۱۳۲] انسان واجد حقیقتی است که برای رسیدن به آن آفریده شده و به سبب آن شایسته مقام خلیفة اللهی گردیده است. اما این شاءن حقیقی چگونه شاءنی است و به چه سبب این موجود شایسته قائم مقامی خدای متعال در زمین است؟ خدای سبحان برای روشن کردن این امر در ادامه آیات یاد شده فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکة فقال انبئونی باسماء هؤ لاء ان کنتم صادقین قالوا سبحانک لاعلم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم قال یا آدم انبئهم باسمائهم فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لکم انی اعلم غیب السماوات و الارض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون))[۱۳۳] و (خداوند) همه اسما را به آدم تعلیم کرد، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست میگویید، مرا از این اسما خبر دهید. گفتند: منزهی تو، ما را علمی نیست مگر آنچه به ما تعلیم کردهای که تویی دانا و حکیم. فرمود: ای آدم، ایشان را از اسامی آنان خبر ده؛ و چون (آدم) ایشان را از اسمایشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را میدانم؛ و آنچه را آشکار میکنید، و آنچه را پنهان میداشتید میدانم؟ این آیات، زیباترین و جامعترین و کاملترین توصیف درباره حقیقت انسان است. همه فضایل و شایستگیها و برتریهای انسان در ((علم به هم اسما است)) زیرا خداوند در پاسخ فرشتگان و در بیان این مساءله که چرا این موجود را خلیفه خویش میگمارد، فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها)). پس این بیان، تعلیل سخن قبل است که: ((انی جاعل فی الارض خلیفة)). بنابراین، پاسخ این پرسش که چرا انسان (نوع انسان) خلیفه خداست و چرا فرشتگان با همه مقام تقدیس و تسبیحی که دارند، به این مرتبت دست نیافتند شایستگی آن را داشتند این است که انسان واجد علم به همه اسما است و سایر موجودات چنین استعداد و ظرفیتی را دارا نیستند. واژه ((اسماء)) در عبارت ((و علم آدم الاسماء کلها)) از نظر ادبیات اسم جمعی است که ((الف و لام)) بر سرش اضافه شده است، و چنین جمعی به تصریح اهل ادب، افاده عموم میکند. علاوه بر آن، این مطلب با کلمه ((کلها)) مؤ کد شده است. در نتیجه، مراد از آن، تمام اسمهایی خواهد بود که ممکن است نام یک مسما واقع بشوند، زیرا در کلام، نه قیدی آمده و نه عهدی تا عنوان شود که مراد آن اسمای معهود و مقید است.[۱۳۴] پرسشی که درباره ((علم به اسما)) مطرح است این است که آیا این علم از سنخ همان علوم مصطلحی است که ما داریم؟ آیا دانستن اسامی موجودات است؟ اینکه اسم این شی ء چیست و اسم آن چیست؟ این چه مزیتی است؟ آیا دانستن چند اسم و معلوماتی چند در حافظه داشتن، شایستگی و برتری و فضیلت میآورد؟ آن سان که موجوداتی گرانقدر چون فرشتگان نمیتوانند بدان دست یابند و آن را بدانند؟ بی گمان ((علم به اسما)) غیر آن نحوه علمی است که ما به اسمهای موجودات داریم، زیرا اگر از سنخ ((علم)) ما بود، میبایست پس از آنکه آدم فرشتگان را از آن ((اسما)) خبر داد، آنان نیز مانند آدم دانای به آن ((اسما)) میشدند و در داشتن آن ((علم)) چون او و مساوی با او میگشتند. بدین ترتیب دیگر نباید آدم احترامی بیشتر داشته باشد و خداوند او را آن چنان گرامی بدارد. به سبب اینکه ((اسما)) را به آدم آموخته و به آنان نیاموخته است، زیرا اگر به ایشان نیز میآموخت، آنان هم چون آدم یا برتر از او میشدند، همچنین اگر ((علم)) مورد بحث از سنخ ((علم)) ما بود، نمیبایست فرشتگان به صرف اینکه آدم ((علم به اسما)) دارد، قانع میشدند و استدلالشان باطل میگردید. این چه استدلالی در ابطال حجت فرشتگان است که خداوند به یک انسان مثلا علم لغت بیاموزد و آن گاه وی را به رخ فرشتگان گرامی خود بکشد و به وجود او مباهات کند و او را بر فرشتگان برتری دهد که در چنان مرتبتی قرار دارند که خداوند درباره شان فرموده است: ((لا یسبقونه بالقول و هم باءمره یعملون))[۱۳۵] یعنی به گفتار بر او پیشی نگیرند و آنان به فرمان او کار میکنند. آن گاه به این گونه موجودات بفرماید که این انسان، خلیفه من و قابل کرامت من است و شمانیستید؟ بعد هم اضافه کند که اگر قبول ندارید، و اگر راست میگویید که شایسته مقام خلافتید، یا اگر درخواست این مقام را دارید، مرا از لغتها و واژههایی که بعدها آدمیان برای خود وضع میکنند، تا بدان وسیله یکدیگر را از منویات خود آگاه سازند، خبر دهید! با توجه به آنکه اصلا کمال و شرافت علم لغت بدان است که از راه لغت هر شنوندهای به مقصد درونی و قلبی گوینده پی ببرد و فرشتگان بدون احتیاج به لغت و تکلم، بدون هیچ واسطهای اسرار قلبی هر کس را میدانند، پس فرشتگان کمالی فوق کمال تکلم دارند. در نتیجه معلوم میشود آنچه آدم از خدا گرفت و آن علمی که خداوند به وی آموخت، غیر آن علمی بود که فرشتگان به واسطه آدم خبر یافتند. علمی که برای آدم حاصل شد، حقیقت علم به اسما بود که فراگرفتن آن برای آدم ممکن بود و برای فرشتگان ممکن نبود؛ و آدم به سبب همین علم به اسما شایسته مقام خلافت الهی شد، نه به سبب خبر دادن از آن، و گرنه پس از خبر دادنش، فرشتگان نیز مانند او باخبر میشدند و دیگر جا نداشت که باز هم بگویند: ((سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا)). پس از آنچه گذشت روشن میشود که علم به اسمای آن مسمیات باید به گونهای بوده باشد که از حقایق و اعیان وجودهای آنها کشف کند، نه صرف نامها که اهل هر زبانی برای چیزی وضع میکنند؛ بنابراین آن مسمیات و اسما که برای آدم معلوم شد، عبارت بودهاند از حقایق خارجی و وجودهای عینی؛ و اینها در پس پرده غیب یعنی آسمانها و زمین بودهاند و علم پیدا کردن به آن حقایق و موجودات غیبی آن گونه که هستند از یک سو تنها برای موجود زمینی ممکن بوده است، نه فرشتگان آسمانی، و از سوی دیگر آن علم در خلافت الهی دخالت داشته است.[۱۳۶] بدین ترتیب ((علم)) در حقیقت، نحوهای و مرتبهای از وجود است و علم ((خود انسان)) است و عالم و علم متحدند و اینکه فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها)) یعنی او را آن سان آفرید که واجد تمام اسما باشد، مظهر ذات مقدس الهی به جمیع کمالات باشد؛ زیرا در آن مرتبه، بحث از الفاظ و اسامی و علم لغات نبود آن گونه که ما میشناسیم بلکه ظهورات الهی و تجلیات او و کمالات او بودند و واجدیت و مظهریت این اسما مورد نظر بود؛ و تمام شایستگی و شرافت انسان به سبب وجودش است که او به گونهای آفریده شده است که میتواند مظهر همه صفات و اسمای الهی باشد. سید حیدر آملی (ره) در این باره مینویسد: ((شرافت انسان بر سایر موجودات به نظر اهل تحقیق تنها به این سب است که او مظهر ذات مقدس الهی است که جامع تمام کمالات بالذات است، چنانکه حضرتش علیه السلام فرموده است: ((خلق الله آدم علی صورته))[۱۳۷] (خداوند آدم را بر صورت خویش آفرید). و نیز وارد شده است که فرمود: ((ما خلق الله تعالی خلقا اشبه به من آدم)). (خدای متعال هیچ مخلوقی را نیافریده است که شبیه تر از آدم به او باشد). و نیز این کلام الهی که فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها)) (و خداوند همه اسما را به آدم تعلیم کرد). و آیات و روایات فراوان دیگری که همین معنا را میرساند و مراد از همه آنها این است که موجودات دیگر غیر از انسان مظهر برخی صفات و اسمایند (و تنها انسان است که مظهر همه اسما و صفات است). و خلافت انسان برای خداوند بر همین منا دلالت میکند، زیرا که خلیفه باید عین مستخلف باشد تا امر خلافت تحقق یابد))[۱۳۸] انسان از چنین حقیقتی برخوردار است. نوع آدمی این استعداد را دارد که مظهر همه اسما و صفات الهی باشد و خلیفة الله گردد، چنانکه خدای متعال فرموده است: ((و هو الذی جعلکم خلائف الارض و رفع بعضکم فوق بعض درجات لیبلوکم فیما آتاکم))[۱۳۹] و اوست کسی که شما را جانشینان زمین کرد و برخی از شما را بر برخی دیگر به درجاتی بالا برد تا در آنچه به شما داد بیازمایدتان. و برخی انسانها این مظهریت خلیفة اللهی را به فعلیت میرسانند. ((یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض))[۱۴۰] ای داوود، همانا تو را در زمین خلیفه و جانشین گردانیدیم. انسان کامل، خلیفه خدا و مظهر همه اسما و صفات الهی است. انسان از چنین مرتبه و استعدادی شگفت بهره مند است و آن مصلحتی که در آفرینش این موجود بوده است، از همین جا برمی خیزد و به همین سبب است که همه چیز برای او آفریده شده است. انسان برای این به زمین آمده است که این مقصد در او تحقق یابد و به سمت مرتبه حقیقی خود سیر کند؛ و تربیت حقیقی نیز چیزی جز این نیست.
تربیت
اهداف تربیت
در هر کاری پیش از هر چیز باید هدف آن کار مشخص باشد تا بتوان برای وصول به آن هدف برنامه ریزی کرد و راههای رسیدن به آن را مشخص ساخت و امکانات لازم را به کار گرفت. در تربیت نیز باید اهداف مشخص باشد و بدانیم چگونه انسانی میخواهیم تربیت کنیم و بر فرض که تربیت مؤ ثر واقع شد چه تحولی در انسان حاصل میگردد؛ و نیز بدانیم غایت تربیت چیست و با وصول به کدام اهداف کلی میتوان به سمت آن غایت سیر کرد.
غایت تربیت
غایت تربیت باید متناسب حقیقت انسان باشد؛ همان مقصدی که آدمی برای آن آفریده شده است و آفرینشش بدان میخواند. چنانچه این امر فراموش گردد، راه نیز فراموش میشود و انسان به بیراهه میرود و مقاصدی را دنبال میکند که با حقیقت وجودی اش سازگار نیست و پا در راههایی میگذارد که او را به مقصد کمال نمیرساند؛ و این امر سبب گمگشتگی و تباهی انسان میشود. ((و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون))[۱۴۱] و مانند کسانی مباشید که خدای را فراموش کردند و خدا خودشان را فراموششان ساخت. اینان همان فاسقانند. خدای متعال غایت و هدف است و چون غایت و هدف فراموش شود، انسان از حقیقت خود بیگانه میشود،[۱۴۲] و ریشه و اساس همه سرکشیها و نابسامانیها و تباهگریها در اینجاست؛ و البته رفتن به سوی غایت و هدف جز با سعی و تلاش و هجرت و جهاد میسر نیست. ((یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه))[۱۴۳] ای انسان، همانا تو به سوی پروردگارت سخت کوشنده و روندهای، پس او را ملاقات خواهی کرد. انسان ((کادح)) به سوی خداست. ((کدح)) در اصل به این معناست که چیزی بر چیزی تاءثیر گذارد و ((انک کادح)) یعنی: ای انسان، تو به دست آورنده و کسب کننده زحمتی؛[۱۴۴]و ((کدح)) به معنای تلاش و آزمندی و کار تواءم با رنج است،[۱۴۵] و به دلیل اینکه با ((الی)) متعدی شده است در آن معنای ((سیر)) نهفته است و چون عبارت ((فملاقیه)) عطف بر کلمه ((کادح)) است، با این بیان مشخص میشود که هدف نهایی این سیر و تلاش و سختی خدای سبحان است.[۱۴۶] همه تلاش معلمان الهی در این جهت بوده است که آدمیان را به سوی ((الله)) هدایت کنند؛ به بیان امام خمینی (ره): ((وظیفه معلم هدایت جامعه است به سوی الله))[۱۴۷] غایت تربیت در سنت معصومین (ع) این است که استعدادهای انسان در جهت کمال مطلق شکوفا شود، یعنی انسان متصف به اسما و صفات الهی گردد. انسان میتواند مظهر همه اسما و صفات الهی باشد و غایت تربیت انسان همین است، چنانکه در سخنی مشهور به نقل از پیامبر اکرم (ص) آمده است: ((تخلقوا باخلاق الله))[۱۴۸] به اخلاق خدا متخلق شوید. همه تلاشها مقدمه این امر است که آدمی به سوی انسان کامل سیر کند.[۱۴۹] سلوک و عبادت، مبارزه و سیاست، حکومت و عدالت برای این است که مقدمات تربیت انسان به مقصد اتصاف به صفات الهی و ربانی شدن فراهم گردد. ((کونوا ربانیین))[۱۵۰] ربانی باشید. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: ((تمام عبادات وسیله است، تمام ادعیه وسیله است، همه وسیله این است که انسان این لبابش ظاهر بشود. آنچه بالقوه است و لب انسان است به فعلیت برسد و انسان بشود. انسان بالقوه، انسان بالفعل شود، انسان طبیعی یک انسان الهی بشود، به طوری که همه چیزش الهی بشود، هر چه میبیند، حق ببیند، انبیا هم برای همین آمدهاند. همه اینها هم وسیلهاند. انبیا نیامدهاند حکومت درست کنند. حکومت برای چه میخواهند؟ این هم هست، اما نه اینکه انبیا آمدهاند دنیا را اداره کنند، حیوانات هم دنیا دارند و دنیایشان را اداره میکنند. البته بحث عدالت همان بحث صفت حق تعالی است. برای اشخاصی که چشم بصیرت دارند، بحث عدالت هم میکنند. عدالت اجتماعی هم به دست آنهاست، حکومت هم تاءسیس میکنند، حکومتی که حکومت عادله باشد. لکن مقصد این نیست. اینها هم وسیله است، برای اینکه انسان برسد به یک مرتبه دیگری که برای او انبیا آمدهاند))[۱۵۱] دعوت انبیا به بندگی خدا، دعوت به الهی شدن و ربانی شدن است، زیرا بندگی خدا راه اتصاف به صفات و کمالات الهی است. آدمی به میزانی که در مدارج و مراتب بندگی بالا میرود، به میزان بالاتری از ربوبیت دست مییابد؛ و تربیت برای همین است. به بیان امام صادق (ع): ((العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة، فما فقد فی العبودیة وجد فی الربوبیة، و ما خفی عن الربوبیة اصیب فی العبودیة))[۱۵۲] بندگی (حقیقی) جوهرهای است که اساس و ذات آن ربوبیت است. پس آنچه در مقام عبودیت کم و ناپیدا شود، در مقام ربوبیت پیدا و هویدا گردد؛ و هر مقداری که از مراتب و صفات ربوبیت مخفی و پوشیده شود، در مراحل عبودیت جلوه گر و آشکار گردد. هر چه انسان ((عبد)) شود، ((رب)) میشود و به میزانی که در مسیر ((عبودیت)) گام برمی دارد، در ساحت ((ربوبیت)) بالا میرود و هر چه از خود میگذرد و میگذارد، به تواناییها میرسد و مالک امور میشود و به صفات الهی متصف میگردد. امام خمینی (ره) درباره این حقیقت شگفت هستی و سنت الهی چنین میفرماید: ((کسی که با قدم عبودیت سیر کند و داغ ذلت بندگی را در ناصیه خود گذارد وصول به عز ربوبیت پیدا کند. طریق وصول به حقایق ربوبیت سیر در مدارج عبودیت است؛ و آنچه در عبودیت از انیت و انانیت مفقود شود، در ظل حمایت ربوبیت آن را مییابد تا به مقامی رسد که حق تعالی سمع و بصر و دست و پای او شود، چنانکه در حدیث صحیح و مشهور بین فریقین وارد است.[۱۵۳]و چون از تصرفات خود گذشت و مملکت وجود را یکسره تسلیم حق کرد و خانه را به صاحب خانه واگذار نمود و فانی در عز ربوبیت شد، صاحب خانه خود متصرف در امور گردد، پس تصرفات الهی گردد، چشم او الهی شود و با چشم حق بنگرد و گوش او گوش الهی شود و به گوش حق بشنود))[۱۵۴] انسان باید بدین مقصد سیر کند که پیوسته از پستیها و کاستیها پاک شود و استعدادهای عالی و کمالی خود را شکوفا سازد و چنان به کمالات الهی و صفات ملکوتی آراسته گردد که شایسته ورود به ساحت قدس الهی و درگاه ربوبی شود و انسانی الهی گردد؛ انسانی که همه توجهش به خداست و فقط او را دوست میدارد و قلبش تنها برای او خاضع است. چنین انسانی هر جمال و کمالی را در جایی مشاهده میکند آن را نمونهای از کمال بی پایان و جمال بی مثال و حسن بی حد و انتهای خدای سبحان میبیند. او میداند که هر حسن و کمال و جمال و بهایی مال اوست و هر کس هر چه دارد از اوست زیرا همه آیات و نشانههای اویند و از خود استقلالی ندارند و از ذات او حکایت میکنند. عشق الهی تمام وجود چنین بندهای را احاطه میکند و جز محبت حق چیزی بر قلب او حکومت نمیکند، به چیزی نمینگرد مگر برای آنکه آیتی و نشانهای از ذات بی مثال اوست و خلاصه آنکه عشق و علاقه خود را از همه چیز برمی گیرد و ویژه او میسازد و هیچ چیز را جز برای او و در راه او دوست نمیدارد. در این حال هیچ چیز را نمیبیند مگر آنکه خدای سبحان را پیش از آن و با آن مشاهده میکند و همه چیز نزد او از درجه استقلال ساقط میشود، چنانکه علی (ع) برترین نمونه تربیت فرموده است: ((ما راءیت شیئا الا و راءیت الله قبله و بعده و معه))[۱۵۵] هیچ چیز را ندیدم مگر آنکه خدا را پیش از آن و پس از آن و با آن دیدم. مردم هر چیز را از پشت حجاب استقلال میبینند و چنین بندهای هر چیز را چنان میبیند که هست. او محبوبی جز خدا ندارد و خواستار چیزی نیست جز برای او و جز او را نمیجوید و مقصدی جز او ندارد؛ و از غیر او نمیطلبد و از غیر او نمیترسد و فعل و ترک، و انس و وحشت، و خشنودی و خشم او فقط به خاطر خداست. سرمنزل مقصود او خدا، و زاد و توشه او ذلت بندگی، و راهبر و راهنمای او شوق و محبت الهی است.[۱۵۶]
اهداف کلی
اهداف کلی
برای سیر به سوی غایت تربیت باید به اهدافی کلی دست یافت که رابطه شان با هدف غایی رابطهای طولی باشد، و وصول به این اهداف اتصاف به آن غایت را ممکن و میسر سازد. این اهداف را میتوان به شرح زیر برشمرد: ۱. اصلاح رابطه انسان با خدا ۲. اصلاح رابطه انسان با خودش ۳. اصلاح رابطه انسان با جامعه ۴. اصلاح رابطه انسان با طبیعت ۵. اصلاح رابطه انسان با تاریخ انسان مطلوب نظام دین کسی است که این اصلاحات در او تحقق یافته باشد و در پرتو این اصلاحات، آن شود که باید.
اصلاح رابطه انسان با خدا
در میان این اهداف کلی، اصلاح رابطه انسان با خدا اساسیترین هدف است، زیرا تا رابطه انسان با خدا اصلاح نشود، هیچ امری بدرستی اصلاح نمیشود، و چون این رابطه اصلاح شود، اصلاح دیگر امور بدرستی ممکن میشود. از امیر مؤ منان علی (ع) روایت شده است که فرمود: ((من اصلح ما بینه و بین الله اصلح الله ما بینه و بین الناس، و من اصلح امر آخرته اصلح الله له امر دنیاه))[۱۵۷] هر که (رابطه) میان خود را با خدا اصلاح کند، خدا (رابطه) میان او و مردم را اصلاح کند، و هر که کار آن جهان خود را به صلاح آورد، خدا کار این جهان او را اصلاح کند. امام خمینی (ره) درباره تعلیم و تربیت کودکان به معلمان و مربیان چنین رهنمود داده است: ((شما باید آنها را از عبودیت غیر خدا بازدارید و به عبودیت خدا، به بندگی خدا آنها را تربیت کنید. اگر چنانچه انسان از راه عبودیت خدا وارد شد در جامعه یا نظر انداخت به امور، این از این راه و از این کانال وقتی واقع شد، وارد شد، کارهایش همه الهی میشود. اگر انسان عبودیت خدا را فقط، بندگی خدا را فقط بپذیرد و از عبودیت سایر چیزها یا سایر اشخاص احتراز کند، از کانال عبودیت خدا در دنیا وارد بشود، در طبیعت وارد بشود، از کانال عبودیت خدا مدرسه برود، در وزارتخانه وارد بشود، در جامعه وارد بشود، هر کاری که انجام بدهد عبادت است، برای اینکه مبداء عبودیت خداست. شما ملاحظه کردید که در قرآن شریف و همین יȘѠدر نماز وقتی که نماز میخوانید، نسبت به رسول اکرم ((عبده و رسوله)) عبد را بر رسالت مقدم داشتند و ممکن است که اصل این اشاره به این باشد که از کانال عبودیت به رسالت رسیده است، از همه چیز آزاد شده است و عبد شده است، عبد خدا، نه عبد چیزهای دیگر. دو راه بیشتر نیست، یا عبودیت خدا، یا عبودیت نفس اماره. این دو راه است. اگر انسان از عبودیت دیگران آزاد بشود و عبودیت خدا را بپذیرد که لایق این است که انسان عبد او باشد، کارهایی که انجام میدهد، انحراف ندارد؛ یعنی انحراف عمدی نخواهد کرد))[۱۵۸] دعوت پیام آوران الهی به ((عبودیت الله))، ((تقوای الهی)) و ((اطاعت از رسول)) دعوت به اساسیترین اصلاحات است. ((و لقد بعثنا فی کل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت))[۱۵۹] و هر آینه در هر امتی پیامبری برانگیختیم که خدای را بپرستید و از طاغوت هر معبودی جز خدا دوری جویید. تلاش تربیتی انبیا برای این بوده است که با گشودن راه بندگی خدا و نفی هر معبودی جز او انسانها را به غایت تربیت سوق دهند، چنانکه خدای متعال به پیامبر گرامی اش فرموده است: ((و ما ارسلنا من قبلک من رسول الا نوحی الیه انه لا اله الا انا فاعبدون))[۱۶۰] و پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آنکه به او وحی کردیم که خدایی جز من نیست، پس تنها مرا بپرستید. یک یک انبیای الهی در این راه به پا خاستند و رسالت خود را اعلام کردند. چنانکه در قرآن کریم سیر دعوت انبیا این گونه بیان شده است. خدای متعال نوح (ع) را به سوی قومش فرستاد و او مردم خود را بدین مقصد فراخواند: ((اعبدوا الله مالکم من اله غیره))[۱۶۱] خدای را بپرستید که شما را جز او خدایی نیست. ((فاتقوا الله و اطیعون))[۱۶۲] از خدا پروا کنید و فرمانم ببرید. چون هود (ع) به سوی قوم خود برانگیخته شد، دعوت همین بود؛[۱۶۳] و چون صالح (ع) به رسالت برخاست همین مقصد را مطرح کرد.[۱۶۴]و شعیب (ع) نیز به همین هدف فراخواند.[۱۶۵] و . . . این راهی است مستقیم به سوی هدف غایی تربیت انسان: الهی شدن. ((ان الله ربی و ربکم فاعبدوه هذا صراط مستقیم))[۱۶۶] همانا خدای یکتا الله پروردگار من و شماست، پس او را بپرستید، این است راه راست. بنابراین اساس همه اصلاحات توحید است، زیرا اخلاق فاضله در ثبات و دوام خود نیاز به ضامنی دارد که آن را حفظ و حراست کند و این ضامن چیزی جز توحید نیست؛ و توحید هم عبارت است از اینکه جهان را خدایی یکتاست که دارای اسمای حسناست و اوست که موجودات را آفریده است تا به سوی کمال وجودی خود سیر کنند و به سعادت دست یابند، و او دوستدار خیر و صلاح است و از شر و فساد بیزار است و بزودی همگان برای محاسبه و محاکمه گرد آیند و نیکوکار و بدکار به جزای کردار خود خواهند رسید. آری، تنها دژ محکمی که میتواند انسان را از هر گونه خطا و لغزش نگه دارد دژ توحید است.[۱۶۷]
اصلاح رابطه انسان با خودش
از مهمترین اهداف تربیت اصلاح رابطه انسان با خودش است، بدین معنا که انسان خود را بشناسد و استعدادهایش را در جهت تکامل و سعادت خویش به کار گیرد. انسان در مسیر زندگی خود در هر جهتی که باشد جز خیر خود و سعادت زندگی اش همی ندارد و برای این منظور باید نظر و عمل خود را اصلاح کند، به گونهای که بر او عقل حکومت کند، نه نفس؛ و عمل خود را مطابق با واقع و نفس الامر و غایتی که ایجاد و صنع برای آن بوده است، مطابق و سازگار کند. نفسی که با چنین عملی طلب کمال میکند نفسی سعید و نیکبخت است و پاداش تمام زخمتهایی که متحمل شده و کوششهایی که انجام داده است درمی یابد و ضرر و خسرانی نمیکند.[۱۶۸] ((ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها))[۱۶۹] اگر نیکی کنید، به خود نیکی کردهاید، و اگر بدی کنید، به خود (بد نمودهاید). راه آدمی به سوی پروردگارش همان نفس اوست و انسان در این مسیر هیچ گامی برنمی دارد و هیچ راه تاریک و روشنی را نمیپیماید مگر اینکه همه اینها تواءم با اعمالی قلبی یعنی اعتقادات و سایر امور قلبی است و همچنین تواءم با اعمال اعضا و جوارح است که ممکن است صالح و غیر صالح باشد و اینها وجود آدمی را شکل میدهد و توشه فردای او را، چه خوب و چه بد، فراهم میآورد. خدای سبحان غایت انسان و سرانجامی را که کار آدمی از نظر سعادت و شقاوت، و رستگاری و حرمان به آنجا منتهی میشود، بر احوال و اخلاق نفس آدمی مبتنی کرده است که آن احوال و اخلاق خود بر اعمال آدمی مبتنی است که به اعمال صالح و فاسد و یا تقوا و فجور تقسیم میشود.[۱۷۰] و بر این اساس انسان خود را میسازد و راه سعادت یا راه شقاوت خود را ترسیم و عاقبت کار خود را تعیین میکند. ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها قد افلح من زکاها و قد خاب من دساها))[۱۷۱] سوگند به نفس و آن کس که آن را درست کرد؛ سپس پلیدکاری و پرهیزگاری اش را به آن الهام کرد، که هر کس آن را پاک گردانید، قطعا رستگار شد و هر که آلوده اش ساخت، قطعا بی بهره گشت. بنابراین رستگاری یا حرمان آدمی به تزکیه نفس یا آلودگی آن برمی گردد. انسان برای رسیدن به سعادت حقیقی باید برای اصلاح خود اهتمام ورزد و به هیچ وجه از این امر غفلت نورزد که اصلاح خود برترین اصلاحات است، چنانکه از امیر مؤ منان (ع) وارد شده است: ((سیاسة النفس افضل سیاسة))[۱۷۲] تربیت نفس برترین تربیتهاست. هر که این اهتمام را نکند و در جهت اصلاح خود گام برندارد، استعدادهای الهی خویش را مدفون میکند و از عقل خویش بهره مند نمیشود. این حقیقت به زیبایی در سخنان برترین تربیت شده پیامبر، علی (ع) چنین آمده است: ((من اهمل نفسه افسد امره))[۱۷۳] هر که نفس خود را واگذارد، کار خود را تباه سازد. ((من لم یهذب نفسه لم ینتفع بالعقل))[۱۷۴] هر که نفس خود را پاکیزه نگرداند، از عقل بهرهای نگیرد. بدین تربیت پرداختن به اصلاح نفس از مهمترین اهداف تربیتی است که بدون آن وصول به اهداف دیگر میسر نیست. ((الاشتغال بتهذیب النفس اصلح))[۱۷۵] پرداختن به پاکیزه کردن نفس بهترین کار است.
اصلاح رابطه انسان با جامعه
انسان موجودی اجتماعی است و نمیتواند به سوی غایت تربیت جز در میان جمع و بر اساس روابط صالح اجتماعی سیر کند. انسان چه در حال آسایش و راحتی و چه در بلا و سختی لازم است قدرتهای مادی و معنوی خود را روی هم بریزد و کلیه شئون زندگی خویش را در پرتو روابط اجتماعی سالم و تعاون و همکاری اجتماعی به سامان رساند. خدای متعال اهل ایمان را به روابط اجتماعی صحیح فراخوانده و فرموده است: ((یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلکم تفلحون))[۱۷۶] ای کسانی که ایمان آوردهاید، بردباری کنید و با هم سازش و پیوند کنید و از خدا پروا نمایید، امید است که رستگار شوید. چون اصلاح رابطه انسان با جامعه به منظور نیل به سعادت حقیقی دنیا و آخرت است، در این آیه پس از کلمه ((رابطوا)) بلافاصله جمله ((و اتقوا الله لعلکم تفلحون)) آمده است، زیرا سعادت حقیقی و کامل جز در پرتو همکاریهای اجتماعی (سالم و صالح) میسر نیست، و اگر هم سعادتی حاصل شود، سعادت حقیقی و کامل و همه جانبه نخواهد بود.[۱۷۷] خدای سبحان مردمان را به اصلاح رابطه خود با جامعه و تحقق روح تفاهم و صداقت، و پیوند با یکدیگر و پرهیز از پراکندگی، و سیر دادن یکدیگر به نیکیها و دور کردن از بدیها، و همکاری در امور خیر فرامی خواند. ((و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا . . . ولتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یاءمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون))[۱۷۸] و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، پراکنده نشوید . . . و باید از میان شما، گروهی، (مردم را) به نیکی دعوت کنند و به کار شایسته وادارند و از زشتی بازدارند و آنان همان رستگارانند. ((انما المؤ منون اخوة فاصلحوا بین اخویکم و اتقوا الله لعلکم ترحمون))[۱۷۹] در حقیقت مؤ منان با هم برادرند، پس میان برادرانتان را اصلاح کنید و از خدا پروا بدارید، امید که مورد رحمت قرار گیرید. ((و تعاونوا علی البر و التقوی))[۱۸۰] و در نیکوکاری و پرهیزگاری با یکدیگر همکاری کنید. مقصد آن است که مردمان در پرتو ایمان چنان با یکدیگر پیوند بخورند که چون پیکری واحد شوند و به توحید اجتماعی دست یابند. از امام صادق (ع) در این باره چنین روایت شده است: ((المؤ من اخو المؤ من کالجسد الواحد، ان اشتکی شیئا وجد الم ذلک فی سائر جسده، و ارواحهما من روح واحدة، و ان روح المؤ من لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها))[۱۸۱] مؤ من برادر مؤ من است مانند پیکری که هرگاه عضوی از آن دردمند شود، اعضای دیگر هم احساس درد کند و روحهای آنها نیز از یک روح است و بی گمان پیوستگی روح مؤ من به روح خدا از پیوستگی پرتو خورشید به خورشید بیشتر است. انسان صالح خود را مسئول و کفیل دیگر اعضای جامعه انسانی میبیند و برای تاءمین و برطرف کردن نیازهای دیگران و حفظ سلامت و مصالح جامعه تلاش میکند. هر چه پیوند بنده با خالق هستی عمیق تر باشد، پیوندش با بندگان او و رحمتش به خلق او بیشتر خواهد بود تا جایی که نه به خود، به دیگران میاندیشد، و درد و رنج دیگران او را به درد میآورد، و آسایش و امنیت و هدایت و رستگاری همگان را میجوید. از امام صادق (ع) در این باره چنین روایت شده است: ((قال الله عز و جل: الخلق عیالی، فاحبهم الی الطفهم بهم و اسعاهم فی حوائجهم))[۱۸۲] خدای عز و جل فرموده است: مردمان خانواده و عیال من اند، پس محبوبترین مردمان نزد من کسی است که نسبت به آنها مهربانتر و در (برطرف کردن) نیازهایشان کوشاتر باشد.
اصلاح رابطه انسان با طبیعت
شناخت طبیعت به عنوان مظهر حق و آیت الهی و تسخیر و بهره مندی درست از آن در جهت سیر به سوی کمال مطلق از اهداف مهم تربیت است. ((ان فی اختلاف اللیل و النهار و ما خلق الله فی السماوات و الارض لآیات لقوم یتقون))[۱۸۳] همانا در آمد و شد شب و روز و آنچه خدا در آسمانها و زمین آفریده است برای مردمی که پروا دارند دلایلی (آشکار) است. دقت و تفکر در آفرینش هستی و لطایف صنع خدا و اتقان آن و دقایق طبیعت، انسان را به حقیقت هستی راه مینماید، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((و لو فکروا فی عظیم القدرة و جسیم النعمة لرجعوا الی الطریق و خافوا عذاب الحریق، و لکن القلوب علیلة، و البصائر مدخولة !))[۱۸۴] اگر در عظمت قدرت و بزرگی نعمت او میاندیشیدند، به راه راست بازمی گردیدند، و از آتش سوزان عذاب میترسیدند؛ لیکن دلها بیمار است و بینشها عیبدار. اگر انسان با اصلاح دل و بینش خود به طبیعت بنگرد و در آن سیر کند و آن را به سخره گیرد و بهره مند شود میتواند به حق راه یابد. ((سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق))[۱۸۵] بزودی نشانههای خود را در افقها (ی گوناگون) و در وجودهایشان بدیشان خواهیم نمود، تا بر ایشان روشن گردد که او حق است. ((الم تروا ان الله سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الارض و اسبع علیکم نعمه ظاهرة و باطنة))[۱۸۶] آیا ندانستهاید که خدا آنچه را که در آسمانها و آنچه را که در زمین است، مسخر شما ساخته و نعمتهای آشکار و نهان خود را بر شما تمام کرده است؟
اصلاح رابطه انسان با تاریخ
دریافت انسان از جایگاه حقیقی خود در تاریخ و نگرش به حوادث تاریخی و سیر در آنها و کسب اعتبار از آنها و شناخت سنتهای حاکم بر تحولات و تطورات از اهداف اساسی تربیت است که با دستیابی به آن، انسان میتواند حال و آینده خود را چنانکه باید اصلاح کند. دعوت قرآن کریم به درک تاریخ گذشتگان و سیر در حوادث گذشته و توجه و دقت در سنتهای حاکم بر آنها، سیر دادن انسان به سوی مقصد تربیت است. ((لقد کان فی قصصهم عبرة لاولی الالباب))[۱۸۷] هر آینه در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است. ((قل سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة المجرمین))[۱۸۸] بگو: در زمین بگردید و بنگرید فرجام گنه پیشگان چگونه بوده است. ((قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذبین))[۱۸۹] پیش از شما نیز سنتها جریان یافته است، اکنون در زمین بگردید و بنگرید که فرجام تکذیب کنندگان چگونه بوده است. امیر مؤ منان علی (ع) برای تربیت فرزند خود حسن (ع) او را به اصلاح رابطه اش با تاریخ میخواند و از این راه به سوی غایت تربیت هدایتش میکند. ((احی قلبک بالموعظة، و امته بالزهادة، و قوه بالیقین، و نوره بالحکمة، و ذلله بذکر الموت، و قرره بالفناء، و بصره فجائع الدنیا، و حذره صولة الدهر و فحش تقلب اللیالی و الایام، و اعرض علیه اخبار الماضین، و ذکره بما اصاب من کان قبلک من الاولین، و سر فی دیارهم و آثارهم، فانظر فیما فعلوا و عما انتقلوا، و این حلوا و نزلوا! فانک تجدهم قد انتقلوا عن الاحبة، و حلوا دیار الغربة، و کانک عن قلیل قد صرت کاحدهم. فاصلح مثواک، و لاتبع آخرتک بدنیاک))[۱۹۰] دلت را به اندرز زنده دار و به پارسایی بمیران، و به یقین نیرو بخش، و به حکمت روشن گردان، و با یاد مرگ خوارش ساز، و به اقرار به نیست شدن وادارش کن، و به سختیهای دنیا بینایش گردان، و از صولت روزگار و دگرگونی آشکار شب و روز بترسانش، و خبرهای گذشتگان را بدو عرضه دار، و آنچه را که به پیشینیان رسیده است به یادش آر، و در دیار و نشانههای آنها سیر کن و بنگر که چه کردند، و از کجا به کجا شدند، و کجا بار گشودند و در کجا فرود آمدند. آنان را خواهی دید که از کنار دوستان رخت بستند و در خانههای غربت نشستند، و دیری نخواهد گذشت که تو نیز یکی از آنان خواهی بود. پس در نیکو ساختن اقامتگاه خویش بکوش، و آخرتت را به دنیا مفروش. راه به سوی الهی شدن انسان، با وصول به اهدافی که ذکر شد هموار میگردد و آنچه زمینه تحقق الهی شدن آدمی را فراهم میسازد فطرت اوست.
فطرت
شناخت فطرت
انسان همانند دیگر انواع مخلوقات مفطور به فطرتی است که او را به سوی تکمیل نواقص خود و رفع نیازهایش هدایت میکند؛ و خدای متعال انسان را بدانچه برای او نافع است و بدانچه برایش ضرر دارد ملهم کرده است. ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها))[۱۹۱] سوگند به نفس و آن که آن راست و درست ساخت، پس بدکاری و پرهیزگاری اش را به آن الهام کرد. انسان دارای فطرتی مخصوص به خویش است که او را به سوی سنتی خاص در زندگی و راهی معین که منتهی به هدف و غایتی مشخص میشود، هدایت میکند؛[۱۹۲] و همه چیز انسان به فطرتش بازگشت میکند، زیرا خمیره انسان بر آن مخمر شده است. ((فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم ولکن اکثر الناس لایعلمون))[۱۹۳] پس روی خود را به سوی دین یکتاپرستی فرادار، در حالی که از همه کیشها روی برتافته و حقگرای باشی، به همان فطرتی که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خدای را دگرگونی نیست. این است دین راست و استوار، ولی بیشتر مردم نمیدانند. تلاش همه مربیان الهی بر این بوده است که مردمان را بر فطرت به سوی حقیقت هستی سیر دهند، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیاءة لیستادوهم میثاق فطرته، و یذکروهم منسی نعمته، و یحتجوا علیهم بالتبلیغ، و یثیروا لهم دفائن العقول، و یروهم آیات المقدرة))[۱۹۴] پس خداوند هر چند گاه فرستادگانش را در میان مردم برانگیخت، و پیامبرانش را به سوی ایشان پی در پی روانه داشت، تا اجرای پیمانهای فطری را از آنان بخواهند، و عقلهای دفن شده را برانگیزند، و آیات بزرگی که دست قدرت مقدرش ساخته به آنان بنمایانند. مربیان الهی با زبان فطرت سخن میگویند و بر اساس پیمانهای فطری مردمان را به صفات و کمالات الهی سیر میدهند. فطرت چیست که از آن به خمیره انسان و اساس تربیت و پیمان نامه الهی تعبیر میشود؟ به منظور دریافتی روشن از فطرت، لازم است معنا و مفهوم واژه فطرت، حقیقت فطرت، اقسام فطرت و فطریات را به اجمال بشناسیم.
واژه فطرت
واژه ((فطرت)) از ماده ((فطر)) به معنای شکافتن و شکاف است؛[۱۹۵] و ((تفطر)) و ((انفطار)) به معنای شکافته شدن آمده است.[۱۹۶] اصل واژه ((فطر)) چنانکه ((راغب اصفهانی)) لغت شناس بزرگ اظهار میکند به معنای شکاف طولی است.[۱۹۷] درباره اصل معنای واژه ((فطر)) ابن عباس گوید: من نمیدانستم واژه ((فطر)) در آیه ((فاطر السماوات و الارض))[۱۹۸] ریشه اش در چیست و چه معنایی دارد تا اینکه دو عرب که درباره مالکیت چاهی نزاع داشتند از من حکم خواستند؛ و یکی از آن دو گفت: ((انا فطرتها)) یعنی: ((من به حفر چاه آغاز کردم)) پس دانستم که ((فاطر السماوات و الارض)) یعنی آغاز کننده و ایجاد کننده آسمانها و زمین.[۱۹۹] پس ((فطر)) شق و پاره کردن است و از همین اصل به معنای ابداع و آفرینش ابتدایی و بدون سابقه و خلقت آمده است،[۲۰۰] زیرا در خلقت گویا پرده عدم و حجاب غیبت دریده میشود؛ و از همین رو ((افطار صائم)) به کار میرود، گویا هیاءت اتصال امساک پاره میشود.[۲۰۱] ((فطر الله الخلق)) همان ایجاد و آفریدن و ابداع آن است بر طبیعت و شکلی که آماده فعلی و کاری باشد.[۲۰۲] ((فطرت)) نیز به معنای خلقت است اما خلقتی خاص،[۲۰۳] زیرا واژه ((فطرت)) بر وزن ((فعلة)) است که دلالت بر هیاءت و حالت و نوع عمل میکند، چنانکه ((ابن مالک)) گوید: و فعلة لمرة کجلسه و فعلة لهیئة کجلسه[۲۰۴] ((فعلة)) بر یک بار انجام شدن دلالت میکند مانند ((جلسة)) (نشستن) و ((فعلة)) بر هیاءت و حالت انجام شدن دلالت میکند مانند ((جلسة)) (حالت نشستن). بنابراین ((فطرت)) حالتی خاص، نوعی خاص از آفرینش است و با واژههایی دیگر که معنای ساختمان وجودی و شکلی از آفرینش را دارد، تفاوت اساسی دارد. تفکیک مفهوم واژه فطرت از مفاهیم مشابه برخی واژهها که به نوعی از آفرینش دلالت میکند. معمولا با مفهوم فطرت اشتباه میشود و برای آنکه درکی روشنتر از مفهوم واژه فطرت بیابیم لازم است مفهوم این واژهها بیان شود و از مفهوم فطرت جدا گردد، از جمله دو واژه ((طبیعت)) و ((غریزه)).
مفهوم طبیعت
((طبیعت)) را سرشتی که مردم بر آن آفریده شدهاند و نهاد و فطرت معنا کردهاند،[۲۰۵] اما معمولا در مورد بی جانها، واژه طبیعت یا طبع به کار برده میشود و خاصیتی از خواص آن موجود بیان میشود، خاصیتی که جزو نهاد و سرشت آن موجود است، مثلا ((طبیعت)) اکسیژن این است که قابل احتراق است. در واقع واژه ((طبیعت)) بیانگر ویژگیهای ذاتی موجود است. البته واژه ((طبیعت)) را در مورد جانداران مانند گیاه و حیوان و حتی انسان نیز به کار میبرند ولی در آن جنبههایی که با بیجانها مشترکند؛[۲۰۶] چنانکه گویند: ((نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است)).
مفهوم غریزه
((غریزه)) را سرشت، طبیعت، خوی، نهاد، خمیره و فطرت معنا کردهاند،[۲۰۷] اما این واژه بیشتر در مورد حیوانات به کار میرود، ((غریزه)) استعدادی است که حیوان را خود به خود یعنی پیش از تجربه به اجرای اعمال مفید و با معنی و پیچیده برمی انگیزد، و قوای او را بدون احتیاج به اکتساب تعدیل میکند، چنانکه جوجه را فوری به دانه چیدن و مرغ را به آشیانه ساختن و طیور را به ییلاق و قشلاق یا تمیز خطر از دور وامی دارد.[۲۰۸] بنابراین ((غریزه)) ویژگیهای خاص ذاتی حیوانات است که راهنمای زندگی آنان است؛ یعنی یک حالت نیمه آگاهانهای در حیوانات وجود دارد که به موجب این حالت حیوان مسیر خویش را تشخیص میدهد و این امر اکتسابی هم نیست، غیر اکتسابی است و در سرشت حیوانات است. غرایز بسیار گسترده و متفاوت است. مثلا مورچه برای گردآوری آذوقه، به نحوی شگفت عمل میکند. وقتی گندم را گردآوری میکند، میداند که اگر گندم سالم باشد، سبز میشود، بنابراین گندم را از وسط نصف میکند، سپس نگهداری میکند و با این کار دیگر گندم سبز نمیشود. این حالت نیمه آگاهانه که باعث تداوم زندگی حیوان است غریزه نامیده میشود.[۲۰۹] همچو میل کودکان با مادران سر میل خود نداند در لبان[۲۱۰] اما ((فطرت)) آدمی ورای این امور است. امری است که از غریزه آگاهانه تر است، یعنی انسان آنچه را که میداند، میتواند بداند که میداند.[۲۱۱] امور فطری به مسائل ماورای حیوانی مربوط میشود و انسان را به سوی حقیقت هستی متوجه میکند و اساس تمام رفتار انسانی انسان است.
حقیقت فطرت
حقیقت وجود آدمی یعنی آنچه انسان بر آن سرشته شده است ((عشق به کمال مطلق)) است.[۲۱۲] انسان عاشق کمال مطلق است و هر چه از او سر میزند به سبب این عشق است. امام خمینی (ره) در این باره مینویسد: ((بدان که خدای تبارک و تعالی گرچه بر مادههایی که قابلیت داشتند همان را که در خور استعداد و لیاقتشان بود، بدون اینکه العیاذ بالله بخلی بورزد افاضه فرمود، ولی در عین حال فطرت همه را چه سعید و چه شقی و چه خوب و چه بد بر فطرت الله قرار داد و در سرشت همه انسانها عشق به کمال مطلق را سرشت؛ و از آن رو همه نفوس بشری را از خرد و کلان علاقه مند ساخت که دارای کمالی بدون نقص و خیری بدون شر و نوری بدون ظلمت و علمی بدون جهل و قدرتی بدون عجز باشند؛ و خلاصه مطلب آنکه فطرت آدمی عاشق کمال مطلق است))[۲۱۳] ((فطرت عشق به کمال است که اگر در تمام دورههای زندگانی بشر قدم زنی و هر یک از افراد از طوایف و ملل را استنطاق کنی، این عشق و محبت را در خمیره او مییابی و قلب او را متوجه کمال میبینی. بلکه در تمام حرکات و سکنات و زحمات و جدیتهای طاقت فرسا که هر یک از افراد این نوع در هر رشتهای واردند، مشغولند، عشق به کمال آنها را به آن واداشته، اگرچه در تشخیص کمال و آنکه کمال در چیست و محبوب و معشوق در کجاست، مردم کمال اختلاف را دارند. هر یک معشوق خود را در چیزی یافته و گمان کرده و کعبه آمال خود را در چیزی توهم کرده و متوجه به آن شده از دل و جان آن را خواهان است. اهل دنیا و زخارف آن، کمال را در دارایی آن گمان کردند و معشوق خود را در آن یافتند؛ از جان و دل در راه تحصیل آن خدمت عاشقانه کنند؛ و هر یک در هر رشته هستند و حب به هر چه دارند، چون آن را کمال دانند، بدان متوجهاند؛ و همین طور اهل علوم و صنایع هر یک به سعه دماغ خود چیزی را کمال دانند و معشوق خود را در آن پندارند؛ و اهل آخرت و ذکر و فکر، غیر آن را. بالجمله تمام آنها متوجه به کمالند؛ و چون آن را در موجودی یا موهومی تشخیص دادند، با آن عشقبازی کنند؛ ولی باید دانست که با همه وصف، هیچ یک از آنها عشقشان و محبتشان راجع به آنچه گمان کردند نیست؛ و معشوق آنها و کعبه آمال آنها آنچه را توهم کردند نمیباشد؛ زیرا هر کس به فطرت خود رجوع کند مییابد که قلبش به هر چه متوجه است، اگر مرتبه بالاتری از آن بیابد فورا قلب از اولی منصرف شود و به دیگری که کاملتر است متوجه گردد؛ و وقتی که به آن کاملتر رسید، به اکمل از آن متوجه گردد؛ بلکه آتش عشق و سوز و اشتیاق روز افزون گردد و قلب در هیچ مرتبه از مراتب و در هیچ حدی از حدود رحل اقامت نیندازد. مثلا اگر شما مایل به جمال زیبا و رخسار دلفریب هستید و چون آن را پیش دلبری سراغ دارید دل را به سوی کوی او روان کردید، اگر جمیل تر از آن را ببینید و بیابید که جمیل تر است، قهرا به آن متوجه شوید، و لااقل هر دو را خواهان شوید، و باز آتش اشتیاق فرو ننشیند و زبان حال و لسان فطرت شما آن است که ((چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم)).[۲۱۴] بلکه خریدار هر جمیلی هستید. بلکه با احتمال هم اشتیاق پیدا کنید؛ اگر احتمال دهید که جمیلی دلفریب تر از اینها که دیدید و دارید در جای دیگر است، قلب شما به آن بلد سفر کند؛ ((من در میان جمع و دلم جای دیگر است))[۲۱۵] گویید. بلکه با آرزو نیز مشتاق شوید؛ وصف بهشت را اگر بشنوید و آن رخسارهای دلکش را گرچه خدای نخواسته به آن هم معتقد نباشید با این وصف، فطرت شما گوید ای کاش چنین بهشتی بود و چنین محبوب دلربایی نصیب ما میشد؛ و همین طور کسانی که کمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط ملک دانستهاند و اشتیاق به آن پیدا کردهاند، اگر چنانچه سلطنت یک مملکت را دارا شوند، متوجه مملکت دیگر شوند؛ و اگر آن مملکت را در تحت نفوذ و سلطنت درآورند، به بالاتر از آن متوجه شوند؛ و اگر یک قطری را بگیرند، به اقطار دیگر مایل گردند؛ بلکه آتش اشتیاق آنها روز افزون گردد؛ و اگر تمام روی زمین را در تحت سلطنت بیاورند و احتمال دهند در کرات دیگر بساط سلطنتی هست، قلب آنها متوجه شود که ای کاش ممکن بود به سوی آن عوالم پرواز کنیم و آنها را در تحت سلطنت درآوریم؛ و بر این قیاس است حال اهل صناعات و علوم. و بالجمله، حال تمام سلسله بشر در هر طریقه و رشتهای که داخلند، به هر مرتبهای از آن که رسد، اشتیاق آنها به کاملتر از آن متعلق گردد و آتش آنها فرو ننشیند و روزافزون گردد. پس این نور فطرت ما را هدایت کرد به اینکه تمام قلوب سلسله بشر، از غارنشینان اقصی بلاد افریقا تا اهل ممالک متمدنه عالم، و از طبیعیین و مادیین گرفته تا اهل ملل و نحل، بالفطره شطر قلوبشان متوجه به کمالی است که نقصی ندارد و عاشق جمال و کمالی هستند که عیب ندارد و علمی که جهل در او نباشد؛ و بالاخره کمال مطلق معشوق همه است. تمام موجودات و عایله بشری با زبان فصیح و یکدل و یک جهت گویند ما عاشق کمال مطلق هستیم، ما حب به جمال و جلال مطلق داریم، ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلق هستیم. آیا در جمیع سلسله موجودات در عالم تصور و خیال، و در تجویزات عقلیه و اعتباریه، موجودی که کمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد جز ذات مقدس، مبداء عالم جلت عظمته سراغ دارید؟ و آیا جمیل علی الاطلاق که بی نقص باشد جز آن محبوب مطلق هست ؟))[۲۱۶] خدای تبارک و تعالی این حقیقت را به صورتهای گوناگون بیان کرده است تا انسان متوجه حقیقت فطرت خویش شود. ((و کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض و لیکون من الموقنین. فلما جن علیه اللیل راءی کوکبا قال هذا ربی فلما افل قال لا احب الآفلین. فلما راءی القمر بازغا قال هذا ربی هذا اکبر فلما افلت قال یا قوم انی بری ء مما تشرکون. انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض حنیفا و ما انا من المشرکین))[۲۱۷] و بدین سان، ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افکند، ستارهای دید؛ گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: غروب کنندگان را دوست ندارم؛ و چون ماه را در حال طلوع دید، گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: اگر پروردگار مرا هدایت نکرده بود قطعا از گروه گمراهان بودم. پس چون خورشید را برآمده دید، گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است؛ و چون غروب کرد، گفت: ای قوم من، من از آنچه (با خدا) انباز میگیرید بیزارم. من یکسره روی (دل) خویش به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است؛ و من از مشرکان نیستم. حقیقت فطرت همین عشق به کمال بی نقص و جمال بی عیب است؛ و این آیات برهانی است قطعی بر این امر.[۲۱۸] در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد[۲۱۹]
اقسام فطرت
آدمی را دو فطرت است، فطرت اصلی و فطرتی تبعی. فطرت اصلی همان عشق به کمال مطلق و فطرت تبعی انزجار از نقص است؛ و تمام رفتارهای آدمی به فطرت تعلق به کمال و فطرت تنفر از نقص بازمی گردد. به بیان امام خمینی (ره): ((فطرت آدمی عاشق کمال مطلق است و به تبعیت این فطرت عشق به کمال فطرتی دیگر در نهاد آدمی است؛ و آن عبارت است از فطرت انزجار از نقص، هر گونه نقصی که فرض شود؛ و معلوم است که کمال مطلق و جمال صرف و علم و قدرت دیگر کمالات به طور اطلاق و به گونهای که هیچ نقصی و حدی در آن نباشد بجز در ذات باری تعالی یافت نمیشود و اوست که هویت مطلقه و صرف وجود و صرف هر کمال است. پس انسان به جمال الله عاشق است و حقیقت و جانش به آن میل دارد، گرچه خودش از این میل و علاقه غافل باشد . . . پس خدای متعال با لطف و عنایتش این دو فطرت را در نهاد انسان نهاد، یکی اصلی و دیگر تبعی. فطرت اصلی عبارت است از عشق به کمال مطلق و فطرت تبعی عبارت است از فطرت انزجار و تنفر از نقص که آدمی این دو را براق سیر و زفرف معراج خود سازد و با این دو بال به آشیانه اصلی اش که آستان حضرت دوست و درگاه اوست پرواز کند))[۲۲۰] دوستیها و دشمنیها، تعلقها و تنفرها، ستایشها و پرستشها و . . . همه یا از پی فطرت عشق به کمال مطلق است یا از پی فطرت انزجار از نقص، هر چند که انسان در مصداق کمال و نقص اشتباه میکند و بسیاری از مواقع ناقص را کامل میپندارد و یا مصادیقی را دنبال میکند که شایسته پیروی نیستند. اینکه آدمی به چیزی دل میسپارد، بدین خاطر است که در آن کمالی مییابد و اینکه از چیزی میپرهیزد بدین خاطر است که در آن نقصی میبیند، حتی بازگشت همه ترسها به ترس از مرگ است و ترس از مرگ بدین سبب است که آدمی مرگ را نقص میپندارد، از این رو از آن منزجر است و میترسد، ولی اگر بداند که مرگ نقص نیست و در حقیقت کمال است، آن گاه از مرگ منزجر نخواهد بود و نخواهد ترسید. حقیقت جویی، عشق و پرستش، ستایش و نیایش، زیبایی دوستی، خیر اخلاقی، خلاقیت و ابداع، عدالت دوستی، انزجار از ظلم و . . . همه اموری است که به فطرت اصلی و تبعی بازگشت میکند و از امور فطری است.
فطریات انسان
فطریات اموری است که از فطرت آدمی برمی خیزد و در همه انسانها مشترک است و هیچ کس را در آن اختلاف نیست و دگرگونی در آن راه ندارد. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: ((بباید دانست که آنچه از احکام فطرت است، چون از لوازم وجود و هیآت مخمره در اصل طینت و خلقت است، احدی را در آن اختلاف نباشد. عالم و جاهل و وحشی و متمدن و شهری و صحرانشین در آن متفقند. هیچ یک از عادات و مذاهب و طریقههای گوناگون در آن راهی پیدا نکند، و خلل و رخنهای در آن از آنها پیدا نشود. اختلاف بلاد و اهویه و ماءنوسات و آراء و عادات که در هر چیزی، حتی احکام عقلیه، موجب اختلاف و خلاف شود، در فطریات ابدا تاءثیری نکند. اختلاف افهام و ضعف و قوت ادراک لطمهای بر آن وارد نیاورد و اگر چیزی بدان مثابه نشد، از احکام فطرت نیست و باید آن را از فطریات خارج دانست؛ و لهذا در آیه شریفه فرموده (است): ((فطر الناس علیها)) یعنی اختصاص به طایفهای ندارد و نیز فرموده (است): ((لاتبدیل لخلق الله)) چیزی او را تغییر ندهد، مثل امور دیگر که به عادات و غیر آن مختلف میشوند؛ ولی از امور معجبه آن است که با اینکه در فطریات احدی اختلاف ندارد از صدر عالم گرفته تا آخر آن ولی نوعا مردم غافلند از اینکه با هم متفقند؛ و خود گمان اختلاف مینمایند، مگر آنکه به آنها تنبه داده شود. آن وقت میفهمند موافق بودند در صورت مخالفت؛ و به همین معنی اشاره شده است در ذیل آیه شریفه که میفرماید: ((ولکن اکثر الناس لایعلمون)). احکام فطرت از جمیع احکام بدیهیه، بدیهی تر است، زیرا که در تمام احکام عقلیه، حکمی که بدین مثابه باشد که احدی در آن خلاف نکند و نکرده باشد، نداریم؛ و معلوم است چنین چیزی اوضح ضروریات است و ابده بدیهیات است و چیزهایی که لازمه آن باشد نیز باید از اوضح ضروریات باشد. پس اگر توحید یا سایر معارف از احکام فطرت یا لوازم آن باشد، باید از اجلای بدیهیات و اظهر ضروریات باشد. ((ولکن اکثر الناس لایعلمون)).[۲۲۱] در اینجا به برخی از مهمترین فطریات انسان اشاره میکنیم تا با شناخت بهتر آنها بتوان زمینه و راه تربیت را دریافت.
حقیقت جویی
در انسان گرایشی فطری به حقیقت جویی و کشف واقعیتها آن سان که هستند و درک حقایق اشیا وجود دارد. یعنی انسان میخواهد جهان را و هستی اشیا را آن چنان که هستند دریابد. در دعایی از حضرت ختمی مرتبت آمده است: (((رب) ارنا الاشیاء کما هی))[۲۲۲] پروردگارا موجودات را آن چنان که هستند به ما بنمایان. انسان به ذات خود در پی آن است که حقایق جهان را درک کند و به راز هستی دست یابد.[۲۲۳] رفتن انسان در پی حکمت و فلسفه، تلاشی است در جهت پاسخگویی به حقیقت جویی.[۲۲۴] بر اساس همین میل و گرایش است که نفس دانایی و آگاهی برای انسان مطلوب و لذت بخش است. انسان به فطرت خود از جهل بیزار است و دوستدار دانایی و بینایی است.[۲۲۵] البته با وجود آنکه حقیقت جویی امری فطری است اما در تمام انسانها به یک میزان نیست و در نتیجه تاءثیر برخی عوامل درونی مانند نفس پرستی و خود خواهی و صفات منفی موروثی و اکتسابی از یک طرف، و برخی عوامل بیرونی مانند القادات منفی گوناگون از طرف محیط و اجتماع از سوی دیگر، شدت و اصالت خود را از دست میدهد و در بعضی انسانها به حداقل میرسد.[۲۲۶]
خیر اخلاقی
در انسان گرایشی ذاتی به اموری وجود دارد که انسان آنها را نه به منظور طلب سود و یا دفع زیان بلکه صرفا تحت تاءثیر یک سلسله عواطف که عواطف اخلاقی یا انسانی نامیده میشود انجام میدهد. اینها از مقوله فضیلت است. مانند گرایش انسان به راستی از آن جهت که راستی است؛ و در مقابل تنفر انسان نسبت به دروعلیهاالسلام گرایش انسان به صداقت، پاکی، تقوا. به طور کلی این گرایشها فضیلتند و بر دو نوع تقسیم میشوند: فردی و اجتماعی. گرایشات فردی مانند گرایش به نظم و انضباط، تسلط بر نفس یعنی آنچه که مالکیت نفس مینامیم، شجاعت به معنای قوت قلب نه زور بازو؛ و گرایشات اجتماعی مانند گرایش به تعاون، به دیگران کمک کردن، با یکدیگر کار اجتماعی کردن، گرایش به احسان و نیکوکاری، فداکاری یعنی فدا کردن خود حتی در حد جان، ایثار کردن یعنی اینکه انسان در حالی که کمال احتیاج را به چیزی دارد، ولی دیگران را بر خود ترجیح میدهد،[۲۲۷] سپاسگزاری و قدردانی و پاداش نیکی را به نیکی دادن. ((هل جزاء الاحسان الا الاحسان))[۲۲۸] مگر پاداش احسان جز احسان است؟ اینها اموری است که از فطرت انسان برمی خیزد و آدمی آنها را به دلیل ارزش اخلاقی اش انجام میدهد؛ و از این رو خیراخلاقی نامیده شده است.
زیبایی دوستی
انسان به ذات خود گرایش به جمال و زیبایی دارد. میل به زیبایی و مطلق زیبایی برای انسان موضوعیت دارد و آدمی به سبب فطرتش که عشق به کمال مطلق و جمال صرف است، زیبایی دوست است. خدای سبحان زیبایی محض و جمال مطلق است و هر زیبایی از اوست و انسان فریفته اوست. به بیان پیامبر اکرم (ص): ((ان الله جمیل یحب الجمال))[۲۲۹] همانا خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. انسان زیبایی دوست و زیبایی آفرین است؛ و هیچ کس از این میل و گرایش خالی نیست. انسان زیباییهای طبیعت را که مظهر جمیل مطلق است دوست دارد و آن را تحسین میکند و از دیدن آن لذت میبرد. انسان تلاش میکند در همه چیز تا جایی که ممکن است وضع زیباتری برای خودش به وجود بیاورد؛ و از این رو جمال و زیبایی را در همه شئون زندگی دخالت میدهد. انسان دوست دارد قیافه اش زیبا باشد، نامش زیبا باشد، جامه اش زیبا باشد، خطش زیبا باشد، محل سکونتش زیبا باشد و . . . خلاصه میخواهد هالهای از زیبایی تمام زندگی و شئون حیاتش را فراگیرد.[۲۳۰]
خلاقیت و ابداع
در انسان گرایشی شگفت وجود دارد که میخواهد آفریننده باشد، چیزی که نبوده است بیافریند و خلق کند. این تمایل در هر انسانی هست که میخواهد چیزی نو، اثری جدید بیافریند و ابداع کند. عالم علمش را، نظریه پرداز نظریه اش را، شاعر شعرش را، معمار بنایش را، صنعتگر صناعتش را، کشاورز کشتش را و . . . هر فاعلی فعلش را دوست دارد و به آن عشق میورزد.[۲۳۱] این خصلت سازندگی و علاقه به مصنوعات و آفریدههای خود از گرایش فطری انسان به خلق و ابداع برمی خیزد که موهبتی الهی است. البته در برخی موارد دو یا سه مقوله با یکدیگر تواءم میشوند. مثلا کسی که شعری میسراید، در آن واحد دو کار کرده است، یکی اینکه چیزی آفریده و گرایش خلاقیت و ابداع خود را ارضا کرده است و دوم اینکه پدیدهای زیبا به وجود آورده و گرایش زیبایی دوستی خویش را ارضا نموده است؛ و ممکن است گرایش حقیقت جویی نیز بدان اضافه شود، یا امری از خیر اخلاقی در آن جلوه کند.[۲۳۲]
عشق و پرستش
از جمله پایدارترین و قدیمیترین تجلیات روح انسان و یکی از اصیلترین ابعاد وجود آدمی گرایش به عشق و پرستش است. انسان موجودی پرستنده است و مطالعه تاریخ زندگی و سیر تحول جوامع نشان میدهد که هر جا بشری وجود داشته است، عشق و پرستش هم ظهور یافته است. هر چند که صورت پرستش و معبود تفاوت کرده است، اما اصل پرستش پیوسته ثابت و پایدار مانده است. هرگاه انسان از معبود حقیقی و معشوق علی الاطلاق غافل شده است عشق خود را متوجه موجودات مجازی کرده و در پرستش راه انحراف پوییده است. انسان پیوسته در پی این بوده است که موجودی قابل ستایش و تقدیس بیابد و او را عاشقانه و در حد مافوق طبیعی ستایش کند. حتی ستایشهای مبالغه آمیز درباره قهرمان و اسطوره، مرام و مسلک، حزب و ملت، آب و خاک و . . . از اینجا برمی خیزد.[۲۳۳] تقدیس موجودات فانی برخاسته از گرایش انسان به پرستش ذات جمیلی است که نقصان در او نیست و برتر از هر وهم و گمان است. ((قل هو الله احد، الله الصمد، لم یلد و لم یولد، و لم یکن له کفوا احد))[۲۳۴] بگو: اوست خدای یگانه، خدای صمد، (کسی را) نزاده، و زاده نشده است، و هیچ کس جز او را همتا و همانند نیست. تلاش تربیتی پیام آوران الهی بر این بوده است که آدمیان را به خود آورند و پردههای غفلت از حقیقت فطرتشان را کنار بزنند و آنان را به سوی معشوق و معبود حقیقی سوق دهند. با وجود این، انسانها از فطریات خود غافل میشوند و نگارگری فطرت را که بهترین نگارگری برای هدایت و تربیت و اتصاف به صفات الهی است، در زیر نگارگریهای دیگر میپوشانند و آن که باید بشوند نمیشوند. ((صبغة الله و من احسن من الله صبغة))[۲۳۵] این است نگارگری الهی؛ و کیست خوش نگارتر از خدا؟ عواملی چند دست به دست هم میدهند و سبب میشوند که این نگارگری شکوفا شود یا پوشیده ماند. از این عوامل به عوامل مؤ ثر در تربیت تعبیر میشود.
عوامل مؤ ثر در تربیت
عوامل مؤ ثر در تربیت، عواملی اند که در شکل گیری شخصیت و حالت انسان و ساختار تربیتی او تاءثیرات مستقیم و غیرمستقیم دارند. برای یافتن راهها و روشهای تربیتی و دریافت درست آنچه شاکله انسان را سامان میدهد باید عوامل مؤ ثر در تربیت و میزان تاءثیرگذاری آنها را بررسی کرد و جستجو کرد که آیا در میان عوامل مؤ ثر در تربیت میتوان عاملی را به عنوان عامل مسلط یافت یا خیر و اینکه کدامین عامل اصالت دارد، زیرا آنچه انسان انجام میدهد بر اساس شاکله تربیتی اش انجام میدهد. ((قل کل یعمل علی شاکلته))[۲۳۶] بگو: هر کس بر حسب شاکله (ساختار) خود عمل میکند. ((شاکله)) از ماده ((شکل)) به معنای بستن پای چارپا است و ((شکال)) پای بند ستور و حیوان است یعنی طنابی که با آن پای حیوان را میبندند. ((شاکله)) از این اصل به معنای ساختن تربیتی و خوی و اخلاق آمده است،[۲۳۷] و اگر ساختار تربیتی و خلق و خوی را ((شاکله)) خواندهاند بدین مناسبت است که آدمی را محدود و مقید به رفتار و خلق و خویی خاص میکند یعنی او را وادار میکند تا به مقتضای آن ساختار تربیتی رفتار کند. آیه مورد بحث عمل و رفتار انسان را نتیجه شاکله او معرفی میکند. میان ملکات و احوال نفسانی و اعمال و رفتار آدمی رابطهای خاص وجود دارد. هیچ وقت اعمال و رفتار انسان شجاع و پردل با اعمال و رفتار انسان ترسو و بزدل یکسان نیست. رفتاری که انسان شجاع هنگام رویارویی با صحنهای هول انگیز از خود بروز میدهد غیر رفتاری است که انسان ترسو از خود نشان میدهد؛ و همچنین اعمال انسان بخشنده و با گذشت غیر از اعمال انسان تنگ چشم و پست است؛ آنجا که جای بخشش و گذشت است هر کدام از اینها به گونهای وظیفه خود را تشخیص میدهد و دست به عمل میزند؛ و همچنین است سایر ملکات و احوال نفسانی و جلوههای رفتاری آنها؛ و نیز میان صفات نفسانی و نوع ترکیب بنیه انسان رابطهای خاص وجود دارد. پارهای از مزاجها به گونهای است که افراد خیلی زود عصبانی میشوند و به خشم میآیند، و بالطبع به انتقام گرفتن علاقه مندند؛ و پارهای از مزاجها به گونهای است که شهوت شکم یا شهوت جنسی در افراد خیلی زود فوران میکند و آنان را بی طاقت میسازد؛ و به همین منوال سایر ملکات که در نتیجه اختلاف مزاجها انعقادش در برخی افراد خیلی سریع است و در برخی دیگر خیلی کند. با همه اینها دعوت و خواهش و تقاضای هیچ یک از این مزاجها که سبب ملکات یا اعمال و رفتاری مناسب خویش است، از حد اقتضا فراتر نمیرود، به این معنا که ساختار تربیتی و خلق و خوی افراد هیچ وقت آنان را مجبور به انجام دادن کارهای مناسب با خود نمیکند و تاءثیرش در آن حد نیست که ترک آن کارها را محال سازد و در نتیجه عمل و رفتار از اختیاری بودن بیرون شود و صورتی جبری بیابد. مثلا شخص عصبانی در عین اینکه خشمگین و دچار فوران و شخص شکمباره نسبت به انجام دادن و ترک کردن عمل و رفتار مناسب با خلق و خودی و ساختار تربیتی اش اختیار دارد، و نیز چنان نیست که شخص شهوتران در آنچه به اقتضای دعوت و خواهش و تقاضای شهوتش انجام میدهد، مجبور باشد، هر چند که ترک عمل مناسب با خلق و خوی و ساختار تربیتی و انجام دادن خلاف آن دشوار و در پارهای موارد در نهایت دشواری است. اگر کلام خدای متعال کاملا مورد دقت قرار گیرد این مطالب تاءیید میشود. آری خدای سبحان میفرماید: ((و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لایخرج الا نکدا))[۲۳۸] و زمین پاک (و آماده) گیاهش به اذن پروردگارش برمی آید، و آن (زمینی) که ناپاک (و نامناسب) است (گیاهش) جز اندک و بی فایده برنمی آید. و نیز به پیامبر گرامی اش میفرماید که بگوید: ((و اوحی الی هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ))[۲۳۹] و این قرآن به من وحی شده است تا به وسیله آن، شما و هر کس را (که این پیام به او) برسد، هشدار دهم. اگر آیه نخست را که بیانگر زمینه و ساختار تربیتی است با آیه دوم که دلالت بر عمومیت دعوتهای دینی دارد، با هم مورد دقت قرار دهیم این معنا روشن میشود که بنیه انسانی و صفات درونی انسان در اعمال و رفتارش تاءثیر دارد، اما این تاءثیر فقط به نحو اقتضاست نه به نحو علیت تامه؛ و چگونه چنین نباشد و صفات درونی و ساختار تربیتی علت تامه اعمال و رفتار باشد، حال آنکه خدای متعال دین را امری فطری دانسته است که آفرینش تبدیل ناپذیر انسان از آن خبر میدهد، همچنان که فرمود: ((فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم))[۲۴۰] پس روی خود را به سوی دین یکتاپرستی فرادار، در حالی که از همه کیشها روی برتافته و حقگرای باشی، به همان فطرتی که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خدای را دگرگونی نیست. این است دین راست و استوار. و نیز فرموده است: ((ثم السبیل یسره))[۲۴۱] سپس راه را بر او آسان گردانید. پس خدای متعال از یک سو دین را به عنوان امری فطری معرفی کرده و از سوی دیگر راه دین را برای همه هموار کرده است. بدین ترتیب معنا ندارد که فطرت آدمی او را به سوی دین حق و سنت معتدل دعوت کند و خلقت او وی را به سوی شر و فساد و انحراف بخواند، آن هم به نحو علیت تامه که قابل تخلف نباشد؛ و اینکه برخی گفتهاند سعادت و شقاوت دو امر ذاتی است که هرگز از ذات تخلف نمیپذیرد، و مانند جفت بودن عدد چهار و فرد بودن عدد سه است، و یا اینکه گفتهاند سعادت و شقاوت مقتضای قضایی حتمی و ازلی است و دعوت برای اتمام حجت است، نه برای امکان تغییر و امید دگرگونی از حالی به حالی، سخنی بی اساس و باطل است؛ و استنادش به آیه زیر نیز نادرست است که خداوند فرموده است: ((لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة))[۲۴۲] تا کسی که باید هلاک شود، با دلیلی روشن هلاک گردد، و کسی که باید زنده شود، با دلیلی واضح زنده بماند. پاسخ این ادعا همان اتمام حجت است که خود بدان اعتراف کردهاند، زیرا همین آیه شریفه میرساند که سعادت برای سعید و شقاوت برای شقی ضروری و غیر قابل تغییر نیست. آری اگر سعادت و شقاوت از لوازم ذات بودند، دیگر برای رساندن لازمه ذات به ذات حاجت به حجیت نبود، چون ذاتیات حجت بردار نیستند؛ و همچنین اگر سعادت و شقاوت به قضایی حتمی و ازلی لازمه ذوات شده باشند نه اینکه خود لازمه ذوات باشند، باز هم اتمام حجت لغو بود، بلکه حجت به نفع مردم و در برابر خدای متعال میبود، زیرا او بود که شقی را شقی آفرید و یا شقاوت را برایش نوشت. پس همینکه میبینیم خدای متعال در برابر خلق حجت اقامه میکند، مشخص میشود که نه سعادت و نه شقاوت ضروری و لازمه ذات کسی نیست، بلکه نتیجه اعمال نیک و بد و اعتقادات حق و باطل انسانهاست. علاوه بر این، مشاهده میکنیم که انسان به حکم فطرتش (عشق به کمال مطلق) برای رسیدن به اهدافش به تعلیم و تربیت و انذار و تبشیر و وعد و وعید و امر و نهی و امثال اینها دست میزند، و این خود روشنترین دلیل است بر اینکه انسان به فطرتش خود را محکوم یکی از دو راه و یکی از دو سرنوشت سعادت و شقاوت نمیداند، بلکه همواره خود را مختار میان آن دو مییابد و احساس میکند که هر یک را بخواهد، میتواند برگزیند و هر کدام را که بخواهد سلوک کند، بر آن قادر است؛ و برای هر یک پاداشی مناسب آن خواهد دید، چنانکه خدای متعال فرموده است: ((و ان لیس للانسان الا ما سعی، و ان سعیه سوف یری، ثم یجزاه الجزاء الاوفی))[۲۴۳] و اینکه برای انسان جز حاصل تلاش او نیست، و (نتیجه) کوشش او به زودی دیده خواهد شد، سپس هر چه تمامتر وی را پاداش دهند. تا اینجا به یک نوع ارتباط میان اعمال و ملکات آدمی ذوات او اشاره شد؛ در این میان ارتباطی دیگر نیز وجود دارد که عبارت است از ارتباط میان اعمال و ملکات آدمی و اوضاع و احوال و عوامل خارج از ذات انسانی، عواملی که ظرف زندگی انسان و جو حیات او را تشکیل میدهند مانند آداب و سنن و رسوم و عادتهای تقلیدی و مانند اینها. این عوامل نیز انسان را به همسویی و موافقت با خود میخواند و از ناسازگاری و مخالفت با خود بازمی دارد و چیزی نمیگذرد که ساختاری جدید برای انسان فراهم میآورد و انسان را در اعمال و رفتارش تحت تاءثیر خود قرار میدهد، به گونهای که اعمال و رفتار انسان با اوضاع و احوال محیط و جو زندگی اجتماعی اش مطابق میگردد. این رابطه نیز غالبا در حد اقتضاست و از آن فراتر نمیرود، ولیکن گاهی چنان ریشه دار و پابرجا میشود که دیگر امیدی به از بین بردن آن نمیماند، زیرا در اثر مرور زمان ملکاتی چه رذیله و چه فاضله در قلب راسخ میشود، چنانکه خدای متعال بدان اشاره کرده است: ((ان الذین کفروا سواء علیهم اءاءنذرتهم ام لم تنذرهم لایؤ منون. ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة))[۲۴۴] در حقیقت کسانی که کفر ورزیدند، چه بیمشان دهی، چه بیمشان ندهی برایشان یکسان است؛ (آنها) نخواهند گروید. خداوند بر دلهای آنان، و بر شنوایی ایشان مهر نهاده؛ و بر دیدگانشان پردهای است. با وجود این، دعوت و انذار و تبشیر چنین کسانی برای اقامه حجت صحیح است، زیرا اگر تاءثیر دعوت در آنان محال و ممتنع شده است، به خاطر سوء اختیار خودشان است. بدین ترتیب مجموعهای عوامل در شکل گیری ساختار تربیتی و خلق و خوی انسان دخیلند که به طور کلی به عوامل درونی و بیرونی تقسیم میشوند و اینها شخصیت روحی و شاکله انسان را به وجود میآورند. آن که دارای شاکلهای معتدل است، راه یافتنش به سوی کلمه حق و عمل صالح و برخورداری از دعوت حق آسانتر است و آن که شاکلهای غیر معتدل دارد، او هم میتواند به سوی کلمه حق و عمل صالح و دین حق راه یابد اما برای او دشوارتر است.[۲۴۵] بنابراین انسان محکوم عوامل درونی و بیرونی نیست و این عوامل نقش علت تامه را بازی نمیکنند، بلکه این عوامل به نحو اقتضا در تربیت انسان مؤ ثرند و آن چیزی که در تربیت آدمی اصیل و غیر قابل تغییر است و همه چیز آدمی به نحوی به او باز میگردد، فطرت آدمی است و در تربیت اصالت با فطرت است؛ و از همین روست که پیام آوران الهی با فطرتها و به زبان فطرت سخن میگفتند. ((و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم))[۲۴۶] و ما هیچ پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم، تا (حقایق را) برای آنان بیان کند. با توجه به اصالت فطرت است که راه تربیت گشوده میشود و هر انسانی این امکان برایش هست که متوجه کمال مطلق شود و پردههای ظلمتی را که به دست خویش و تحت تاءثیر عوامل بیرونی بر فطرت خویش کشیده است، پس زند و به حق روی کند و هدایت یابد و تربیت الهی شود؛ حتی اگر ((فرعون)) باشد، چنانکه خدای متعال هنگام فرستادن موسی (ع) به سوی ((فرعون)) این حقیقت تربیتی را یادآور شد. ((اذهب الی فرعون انه طغی، فقل هل لک الی ان تزکی، و اهدیک الی ربک فتخشی))[۲۴۷] به سوی فرعون روانه شو که او سرکشی کرده است. پس بگو: آیا سر آن داری که به پاکیزگی گرایی، و تو را به سوی پروردگارت راه نمایم تا پروا بداری؟ ((فرعون)) بر فطرت و حدود خود و حقوق دیگران طغیان کرد و خدای متعال موسی (ع) را به سوی او روانه کرد تا او را به تزکیه و اصلاح نفس خود متوجه کند و از آلودگی و پستی خود را برهاند. موسی (ع) ماءمور شد با بیانی استفهامی که به صورت پیشنهاد و درخواست است نه آمریت، او را به حق بخواند: ((فقل هل لک الی ان تزکی))؟ این آیه بیان روشن دعوت موسی (ع) و چگونگی مواجهه با فرعون طاغی است که از خلال تعبیرات آن، مهربانی و ادب و نزاکت در بیان، و توجه به اصول تربیت نمایان است، چه فرعون و همه طاغیان دارای سرشت همه انسانها میباشند که عوامل نفسانی و خارجی و قدرت ظاهری آنها را منحرف میکند و به طغیان وامی دارد، و چون رسالت الهی توجهش به اصلاح نفوس و تربیت است و پیامبران طبیبان نفوسند، نخست با مهربانی و آرامی و دقت در نفسیات، به علاج بیماریهای درونی بخصوص بیماری طغیان میپردازند، و اگر این گونه علاج مؤ ثر نشد به هر وسیله شده ماده فساد و افساد را قطع میکنند. بر این اساس که موسی (ع) فرعون را به حق دعوت کرد و ماءمور شد که بدو چنین گوید: ((و اهدیک الی ربک فتخشی))؟ آیا آمادهای و به سود خود میبینی که تو را به سوی پروردگارت هدایت کنم تا از غرور و طغیان فرود آیی و در برابر ربوبیت و حق و حقوق خاضع گردی، و از طغیان و تجاوز پروا کنی؟ ترتیب بیان، مشعر بر این است که هدایت و شناسایی قدرت و عظمت ربوبیت و تربیت و استعداد و خضوع و پرواپیشگی، بعد از تزکیه نفس از آلودگیها و غرور حاصل میشود. تزکیه، هدایت و معرفت، خضوع و خشیت، منطق حقیقی تربیت است؛ ولی فرعون مغرور طاغی و مستبد، این دعوت به خیر و صلاح و رشد را درک نکرد.[۲۴۸]در هر حال امکان هدایت و تربیت برای همگان هست و عوامل مؤ ثر در تربیت ساختار تربیتی و شخصیت روحی انسان را به نحو اقتضا سامان میدهند. این عوامل عبارتند از: وراثت، محیط، سختیها و شداید، کار، عوامل ماورای طبیعت و اراده انسان که به اختصار مروری بر آنها میکنیم.
وراثت
از جمله عوامل مهم و مؤ ثر در تربیت انسان به نحو اقتضا وراثت است، بدین معنا که خصوصیات آبا و اجداد به نسلهای بعد منتقل میشود، چنانکه در تعریف وراثت گفتهاند: ((وراثت عبارت است از نیرویی طبیعی در موجود زنده که به وسیله آن صفات از اصل به نسل منتق میشود، خواه این صفات مخصوص این نسل باشد، خواه مشترک میان تمام افراد این نوع یا بخشی از آنها باشد))[۲۴۹] بنابراین وراثت عبارت است از انتقال صفات و خصوصیات جسمانی و روانی و حالات و ویژگیهای اخلاقی و رفتاری از پدر و مادر و یا خویشاوندان و اجداد به نسلهای بعدی.[۲۵۰] این ویژگیها و خصوصیات، به نحو اقتضا در جهت مثبت یا منفی در افراد تاءثیر میگذارند، چنانکه خدای متعال از زبان حضرت نوح (ع) فرموده است: ((و قال نوح رب لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لایلدوا الا فاجرا کفارا))[۲۵۱] و نوح گفت: پروردگارا، هیچ کس از کافران را بر روی زمین مگذار، زیرا اگر تو آنان را باقی گذاری، بندگانت را گمراه میکنند و جز پلیدکار ناسپاس نزایند. البته چنانکه اشاره شد وراثت عالمی مؤ ثر در تربیت است و نه عاملی مسلط در تربیت، به گونهای که انسانی با وراثت نادرست میتواند به درستی گراید و انسانی با وراثتی درست به نادرستی میل کند. ((یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی))[۲۵۲] زنده را از مرده بیرون میآورد، و مرده را از زنده بیرون میآورد. در روایات پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) درباره معنا و مصداق بیرون آوردن زنده از مرده و مرده از زنده چنین آمده است: ((یخرج المؤ من من الکافر و یخرج الکافر من المؤ من))[۲۵۳] مؤ من را از کافر بیرون میآورد، و کافر را از مؤ من بیرون میآورد. در هر حال نقش وراثت در تربیت انسان نقشی مهم و کارساز است و در سخنان معصومین (ع) تاءکیدی بسیار بر اهمیت آن شده است، چنانکه از پیامبر اکرم (ص) روایت شده است که فرمود: ((انظر فی ای شی ء تضع ولدک فان العرق دساس))[۲۵۴] دقت کن که نطفه خود را در کجا مستقر میکنی زیرا خصوصیات اجداد به فرزندان منتقل میشود. در بیان این امر از امیر مؤ منان (ع) چنین وارد شده است: ((حسن الاخلاق برهان کرم الاعراق))[۲۵۵] نیکویی اخلاق دلیل پاکی و فضیلت ریشه خانوادگی است. و نیز چنین وارد شده است: ((اذا کرم اصل الرجل کرم مغیبه و محضره))[۲۵۶] وقتی اصل و ریشه انسان خوب و شریف باشد، نهان و آشکارش خوب و شریف است. وراثت با همه اهمیت و نفوذی که دارد تحت تاءثیر عوامل دیگر قرار میگیرد و آنچه زمینه اش وجود دارد رشد میکند و دچار شدت و ضعف یا دگرگونی و تغییر میشود. در این باره از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود: ((السعید قد یشقی و الشقی قد یسعد))[۲۵۷] گاهی خوشبخت بدبخت میشود و گاهی بدبخت به راه خوشبختی میرود. یعنی گاهی انسانی که از وراثتی نیکو و سعادتمندانه بهره مند است تحت تاءثیر عوامل دیگر راهی نادرست پیش میگیرد و خود را بدبخت میسازد و گاهی انسانی که از وراثتی نادرست و تباه کننده برخوردار است، تحت تاءثیر عوامل دیگر راهی درست پیش میگیرد و خود را خوشبخت میسازد.
محیط
محیط تربیتی
محیط تربیتی عبارت است از تمام عوامل عادی خارجی که انسان را احاطه کرده و او را از آغاز رشدش یعنی از زمانی که به صورت نطفه در رحم منعقد میشود تا زمان مرگش تحت تاءثیر قرار میدهد. چنانچه در عوامل محیطی دقت کنیم، آنها را بسیار و فراوان مییابیم، به طوری که هر چه انسان رشد میکند، دایره عوامل محیطی او نیز گسترش مییابد.[۲۵۸]در ذیل به اجمال در مهمترین عوامل محیطی مرور میکنیم.
محیط خانه و خانواده
خانه و خانواده نخستین محیطی است که انسان را تحت تاءثیر فضا و روابط و مناسبات خود قرار میدهد. همه چیز این محیط و بخصوص عوامل انسانی آن بسیار تاءثیرگذار است؛ و تاءثیرپذیری کودک و روابط عاطفی درون خانواده بر آن میافزاید. سالهای نخست تربیت بسیار اهمیت دارد زیرا در این سالهاست که ساختار جسمانی، عاطفی، اخلاقی و عقلانی شکل میگیرد. کودک در خانواده چشم به جهان میگشاید و عادات و اخلاق خود را از خانواده فرامی گیرد، و روابط انسانی و عاطفی را در آنجا میآموزد. پدر و مادر به کفالت کودک قیام میکنند و به تربیت او اهتمام میورزند و کودک به سبب میل به تقلیدش، از پدر و مادر تقلید میکند و بشدت تحت تاءثیر اموری قرار میگیرد که او را احاطه کرده است. رشد جسمانی کودک تحت تاءثیر محیط خانوادگی و مسائل مختلف زندگی خانوادگی است. فقر و غنا، فراوانی امکانات مناسب یا فقدان آنها، از جمله هوای آزاد، آفتاب، روشنایی و نور کافی، پاکیزگی و نظافت، استراحت کافی، غذای سالم و بهداشتی، امکانات مقاومت در برابر بیماریها و وسایل پیشگیری، و درمان بیماریها همگی در رشد جسمانی کودک مؤ ثر است. کودک از تمام گرایشها و محرکهای درون خانواده تاءثیر میپذیرد و رفتار او به تبع رفتار خانواده شکل میگیرد. کودک به مجرد اینکه زبان مادری را در خانه فرا میگیرد، از طریق گفتگو و پرسش افکار و آرای اعضای خانواده را فرا میگیرد و تحت تاءثیر آنها واقع میشود. والدین نه تنها ماءمن و پناه کودکند بلکه نخستین آموزگار و راهنما و الگوی اویند. وقتی عادات افراد را در امور مختلف از قبیل خوردن، آشامیدن، راه رفتن، خوابیدن، لباس پوشیدن و رفتار با دیگران مورد دقت قرار میدهیم، پی میبریم که خانواده عاملی بسیار مهم در شکل گیری شخصیت افراد و این عادات و رفتار است، زیرا کودک رفتار و عادات خود را از خانواده میآموزد و از اعضای خانواده تقلید میکند. اگر ما در بسیاری از اعمال و رفتار روزمره خود دقت نماییم و آنها را تجزیه و تحلیل و ریشه یابی کنیم، درمی یابیم که بیشتر آنها از تربیت خانوادگی سرچشمه میگیرد.[۲۵۹] کودک، نخستین درس محبت و دوستی، و بغض و دشمنی را در خانه فرامی گیرد. محیطی سالم و پر از آرامش و عاطفه و دوستی بهترین بستر برای رشد عواطف و کمالات انسانی کودک است، در چنین محیطی، کودک احساس آرامش و امنیت میکند و خصلتهای انسانی در او شکوفا میشود. خدای سبحان خانواده را کانون آرامش و دوستی معرفی میکند، چنانکه میفرماید: ((و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم مودة و رحمة ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون))[۲۶۰]
و از نشانههای او اینکه از (نوع) خودتان همسرانی برای شما آفرید تا بدانها آرام گیرید، و میانتان دوستی و رحمتی نهاد. آری، در این (نعمت) برای مردمی که میاندیشند قطعا نشانههایی است. ریشه بسیاری از ناهنجاریها در روابط و مناسبات خانوادگی است و آنجا که آرامش و دوستی و رحمت آسیب میبیند، ناهنجاریها ظهور میکند. اعتقادات فرد در خانواده ریشه میزند و در زمینه مناسبات خانوادگی رشد میکند، تا جایی که کودک دین خانواده را میپذیرد و در نتیجه افکار و رفتارش شکل میگیرد، چنانکه پیامبر اکرم (ص) فرموده است: ((کل مولود یولد علی الفطرة، فابواه یهودانه، و ینصرانه، و یمجسانه))[۲۶۱] هر نوزادی بر فطرت الهی به دنیا میآید، پس پدر و مادر او را به دین یهود و نصرانی و زرتشتی گرایش میدهند. بدین ترتیب خانواده مهمترین محیط تربیتی به نحو اقتضا است و اساس شخصیت فرد از آنجا شکل میگیرد.
محیط رفاقت و معاشرت
انسان به فطرت خود در سراسر زندگی خویش میل به رفاقت و دوستی دارد؛ و رفقا و دوستان نه تنها با هم انس میگیرند و با مصاحبت و همنشینی، موجبات شادمانی و نشاط یکدیگر را فراهم میآورند، بلکه هر رفیقی به مقیاس درجه رفاقت و دوستی در امور مادی و معنوی دوست خود نفوذ میکند و هر یک دانسته یا ندانسته روی عقاید و اخلاق و رفتار و گفتار دیگری تاءثیر میگذارد.[۲۶۲] این تاءثیرگذاری و تاءثیرپذیری به نحو اقتضا تا آنجاست که در کلام پیامبر اکرم (ص) آمده است: ((المرء علی دین خلیله و قرینه))[۲۶۳] انسان بر دین و آیین دوست و همنشین خود است. تاءثیر دوست و همنشین در جهت مثبت و منفی تاءثیری شگفت است زیرا نفس انسانها در پی رفاقت و معاشرت بر یکدیگر نفوذ میکند و خوی و خصلت یکی به دیگری سرایت میکند، خواه موضوع سرایت درستی و نیکویی باشد و خواه سرایت پلیدی و تبهکاری. از این روست که رفاقت و معاشرت از جمله عوامل سعادت و شقاوت بشر شمرده شده است. در حدیثی از رسول خدا (ص) درباره این حقیقت چنین آمده است: ((مثل الجلیس الصالح مثل العطار، ان لم یحذک من عطره علقک من ریحه، و مثل الجلیس السوء مثل الکیر، ان لم یحرقک نالک من شرره))[۲۶۴] حکایت همنشین صالح مثل عطار است که اگر از عطر خود تو را بهره مند نسازد، بوی خوش آن در تو آویزد، و حکایت همنشین بد مثل آهنگر است که اگر شرار آتش آن تو را نسوزاند، بوی بد آن در تو آویزد. همنشینی و رفاقت با صالحان، انسان را به کمال سوق میدهد و همنشینی و رفاقت با تبهکاران، انسان را به تباهی میکشاند. دل تو را در کوی اهل دل کشد تن تو را در حبس آب و گل کشد[۲۶۵] صحبت صالح تو را صالح کند صحبت طالح[۲۶۶] تو را طالح کند[۲۶۷] دوست خوب و صالح میل به اصلاح و کمال را در آدمی تقویت میکند و انسان را در سیر به سوی سعادت یاری میدهد، امام صادق (ع) از پدران گرامی اش روایت کرده است که پیامبر اکرم (ص) فرمود: ((اسعد الناس من خالط کرام الناس))[۲۶۸] سعادتمندترین مردم کسی است که با مردمی بزرگوار معاشرت و آمیزش داشته باشد. دوست بد و تبهکار میل به فساد و تباهی را در آدمی تقویت میکند و انسان را در مسیر سقوط و شقاوت یاری میدهد. خدای متعال به نتایج چنین رفاقت و معاشرتی اشاره میکند و میفرماید: ((و یوم یعض الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا، یا ویلتی لیتنی لم اتخذ فلانا خلیلا، لقد اضلنی عن الذکر بعد اذ جاءنی و کان الشیطان للانسان خذولا))[۲۶۹] و روزی است که ستمکار دستهای خود را میگزد (و) میگوید: ای کاش با پیامبر راهی برمی گرفتم. ای وای، کاش فلانی را دوست (خود) نگرفته بودم. او (بود که) مرا به گمراهی کشانید پس از آنکه یاد حق قرآن به من رسیده بود؛ و شیطان همواره فروگذارنده انسان است. با توجه به همین تاءثیرگذاری و تاءثیرپذیری است که پیشوایان حق، پیروان خود را با تاءکید بسیار از رفاقتها و معاشرتهای نادرست پرهیز دادهاند. در نامهای که امیر مؤ منان علی (ع) به ((حارث همدانی))[۲۷۰] نوشته، او را چنین یادآوری کرده است: ((و احذر صحابة من یفیل رایه و ینکر عمله، فان الصاحب معتبر بصاحبه . . . و ایاک و مصاحبة الفساق فان الشر بالشر ملحق))[۲۷۱] از همنشینی با کسی که راءیش سست و کردارش ناپسند بود بپرهیز، که هر کس را از آن که دوست اوست شناسند . . . و از همنشینی با فاسقان بپرهیز که شر به شر پیوندد. همچنین در سخنان منسوب به امیر مؤ منان (ع) آمده است: ((لا تصحب الشریر فان طبعک یسرق من طبعه شرا و انت لا تعلم))[۲۷۲] با انسانهای شرور همنشینی مکن زیرا طبع تو بدیها را از آنان میدزدد در حالی که بدان آگاه نیستی. بنابراین باید دوستی و همنشینی امری حساب شده باشد و با کسانی باید رفاقت کرد که شایسته دوستی و رفاقتند و این امر جز با شناخت درست و پی بردن به صحت و صلاحیت افراد امکان پذیر نیست؛ و این همان چیزی است که در سخنان پیشوایان حق با تعبیر ((اختبار دوست)) آمده است. رفاقتی که بر اساس شناخت وضع اخلاقی و راه و رسم فرد صورت میگیرد، رفاقتی نیکو و استوار است. از امیر مؤ منان علی (ع) چنین نقل شده است: ((من اتخذ اخا بعد حسن الاختبار دامت صحبته و تاءکدت مودته))[۲۷۳] هر که پس از خوب آزمودن برای خویش دوست و برادری گیرد، رفاقتش پایدار و دوستی اش استوار پاید. بر این اساس است که امام مجتبی (ع) به یکی از فرزندانش فرمود: ((یا بنی لا تواخ احدا حتی تعرف موارده و مصادره، فاذا استنبطت الخبرة و رضیت العشرة فآخه))[۲۷۴] فرزندم، با کسی دوستی و برادری مکن تا بدانی کجاها میرود و میآید، و چون خوب از احوال و اوضاعش آگاه شدی و معاشرتش را پسندیدی، با او دوستی و برادری کن. این همه تاءکید برای آن است که تاءثیری پذیری انسان در رفاقت و معاشرت بسیار زیاد است و دوستیها و رفاقتهای حساب نشده و بی معیار میتواند نتایجی تلخ و مصائبی سنگین در پی داشته باشد، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((من اتخذ من غیر اختبار الجاه الاضطرار الی مرافقة الاشرار))[۲۷۵] هر که ناسنجیده دوست و برادر گزیند، ناچار باید به رفاقت اشرار و افراد فاسد تن دهد. بدین ترتیب رفاقت و معاشرت یکی از عوامل مهم تربیت به نحو اقتضاست که لازم است مورد عنایت جدی قرار گیرد.
محیط مدرسه
مدرسه و به بیان کلی تر محیط تعلیم و تربیت، همچون خانواده از مهمترین عوامل مؤ ثر در تربیت است، زیرا به سبب الگوطلبی و الگوپذیری آدمی که ریشه در فطرتش دارد تاءثیر عناصر گوناگون مدرسه و تعلیم و تربیت بر انسان بسیار زیاد است. نقش معلم و مربی در شکل گیری شخصیت انسان و ساختار روحی و رفتاری او نقشی کلیدی است، به گونهای که متعلم و متربی ممکن است در تمام حرکات و سکنات خود تحت تاءثیر قرار گیرد و همه چیز خود را از معلم و مربی نمونه برداری کند.[۲۷۶] پس باید بدین امر توجهی تام داشت. ((فلینظر الانسان الی طعامه))[۲۷۷] پس باید انسان به خوراک خود بنگرد. و کدام خوراک مهمتر و در خور توجه تر از خوراک روح و تعلیم و تربیت است؟ از این روست که در خبر ((زید شحام)) آمده است که از امام باقر (ع) درباره این آیه پرسش کردم که معنی خوراک چیست؟ فرمود: ((علمه الذی یاءخذه، عمن یاءخذه))[۲۷۸] علمی که فرامی گیرد، بنگرد از چه کسی فرامی گیرد. پیام آوران الهی برترین معلمان و مربیان بشر بهترین مدرسه تعلیم و تربیت را بنیان گذاشتند. به بیان امام خمینی (ره): ((عالم مدرسه است و معلمین این مدرسه، انبیا و اولیا هستند، و مربی این معلمین، خدای تبارک و تعالی است. خدای تبارک و تعالی انبیا را تربیت کرده است و آنها را برای تربیت و تعلیم کافه ناس ارسال کرده (است). انبیای بزرگ اولوالعزم بر تمام بشر مبعوثند و سمت معلمی و مربی نسبت به تمام بشر دارند، و معلم آنها و مربی آنها حق تعالی است و آنها هم بعد از اینکه به تعلیمات الهی تعلیم شدند و تربیت پیدا کردند ماءمورند که بشر را تربیت کنند و تعلیم (دهند) .))[۲۷۹] این مدرسه از چنان اهمیت تربیتی برخوردار است که خدای متعال با آن بر مؤ منان منت نهاده است، که هیچ چیز با آن قابل قیاس نیست. ((لقد من الله علی المؤ منین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین))[۲۸۰] بیقین، خدا بر مؤ منان منت نهاد (که) پیامبری از خودشان در میان آنان برانگیخت، تا آیاتش را بر ایشان بخوانند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد، قطعا پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند. پیامبر اکرم (ص) رسالت خود را رسالت تعلیم و تربیت میدانست و میفرمود: ((بالتعلیم ارسلت))[۲۸۱] برای تعلیم فرستاده شدهام و رسالت من تعلیم است. این همه به خاطر تاءثیر شگفتی است که تعلیم و تربیت بر انسان دارد. ((ابوالحسن ندوی)) در این باره مینویسد: ((من امانتی مسئولیت آفرین تر و پرخطرتر و مؤ ثرتر در آینده یک امت و زندگی آن از امر تعلیم و تربیت نمیشناسم؛ لذا گاهی یک لغزش تربیتی امتی را بیکباره در آتشی سوزان سقوط میدهد و گاهی در اثر بی دقتی به راهی میرود که جز اضمحلال، از هم پاشیدگی، بی بند و باری در اخلاق، اجتماع، سیاست، تعلیم، بی دینی و الحاد راهی نخواهد داشت، به همان گونه که تربیت صحیح میتواند به تنهایی عقول و ارواح را در جهت صلاح و سداد هدایت کند، نسلی زنده و پویا به بار آورد و امت را به آیندهای درخشان بشارت دهد))[۲۸۲] بنابراین محیط مدرسه از جمله مهمترین عوامل مؤ ثر در تربیت به نحو اقتضاست که میتواند استعدادهای آدمیان را در جهات مثبت و منفی سامان دهد و اشخاص عالم، عاقل، متفکر، مهذب، موحد، عدالت جو، فداکار و یا خلاف اینها را تحویل جامعه دهد. به بیان امام خمینی (ره): ((معلم است که انسانها را یا مهذب بار میآورد، متعهد بار میآورد و یا انگل بار میآورد و وابسته؛ همه از مدرسهها بلند میشود، همه سعادتها و همه شقاوتها انگیزه اش از مدرسه هاست و کلیدش دست معلمین است))[۲۸۳]
محیط اجتماع
کلیه افراد و مناسبات اجتماعی غیر از خانواده و مدرسه محیط اجتماع نامیده میشود. از این مجموعه تمام روابط و پیوندهای اقتصادی، سیاسی، شغلی، عاطفی، روحی و فرهنگی بر انسان تاءثیر تربیتی میگذارد.[۲۸۴] انسان در تعاملی دائم با محیط اجتماع است و عناصر آن پیوسته در جهت سازندگی یا ویرانگری شخصیت افراد به نحو اقتضا عمل میکند. روابطی سالم، عاطفی، مبتنی بر کرامت و عزت و بر پایه انصاف و عدالت در شکل گیری شخصیت انسانی افراد نقشی اساسی دارد، همان گونه که روابطی ناسالم، خشن، مبتنی بر حقارت و لذت و بر پایه ستم و بی عدالتی در تخریب شخصیت انسانی افراد نقش دارد. انسان در بستر اجتماع رشد میکند و بشدت از آن تاءثیر میپذیرد، زیرا رابطه میان فرد و اجتماع رابطهای حقیقی است. افراد انسان با وجود کثرتی که دارند انسانند و انسان هم یک نوع واحد است و همچنین افعال و اعمال انسانها با اینکه متعدد و متکثر است ولی آنها نیز از نظر نوع واحد است و به گونهای میان آنها الفت و جمع برقرار است، درست مانند آبی که در ظرفهای متعدد ریخته شود که اگرچه این آبها به تعداد ظرفها متعددند امام دارای قسمی وحدت نوعی اند و این آبها دارای خواص و آثار متکثری اند که باز از نظر نوع واحدند و هرگاه تمام این آبها در مکانی واحد گرد آیند آن خواص قوی تر و آن آثار بیشتر خواهد بود. همین امر درباره افراد و اجتماع صادق است. رابطه حقیقی ای که میان فرد و اجتماع برقرار است سبب میشود که خواص و آثار فرد، در اجتماع نیز پدید آید و به همان نسبت که افراد از نظر خواص و آثار وجودی خویش در اجتماع تاءثیر میگذارند و آن را بهره مند میسازند، این آثار و خواص وجودی، خود هویتی مستقل را تشکیل میدهد و یک موجودیت اجتماعی پدید میآید که این موجودیت اجتماعی به نحو اقتضا افراد را تحت تاءثیر و تربیت خویش قرار میدهد. قرآن کریم برای اجتماع وجود، اجل، کتاب، شعور، فهم، عمل، طاعت و معصیت اعتبار کرده است که گویای موجودیت اجتماعی و نقش آن در تربیت انسانهاست، چنانکه در آیات زیر آمده است: ((و لکل امة اجل فاذا جاء اجلهم لایستاءخرون ساعة و لایستقدمون))[۲۸۵] و برای هر امتی اجلی است، پس چون اجلشان فرا رسد، نه (میتوانند) ساعتی آن را پس اندازند و نه پیش. ((کل امة تدعی الی کتابها الیوم تجزون ما کنتم تعملون))[۲۸۶] هر امتی به سوی کارنامه خود فراخوانده میشود (و بدیشان میگویند :) آنچه را میکردید امروز پاداش مییابید. ((زینا لکل امة عملهم))[۲۸۷] برای هر امتی کردارشان را آراستیم. ((منهم امة مقتصدة))[۲۸۸] از میان آنها امتی میانه رواند. ((امة قائمة یتلون آیات الله))[۲۸۹] امتی درستکردارند که آیات الهی را میخوانند. ((و همت کل امة برسولهم لیاءخذوه و جادلوا بالباطل لیدحضوا به الحق فاخذتهم فکیف کان عقاب))[۲۹۰] و هر امتی آهنگ فرستاده خود را کردند تا او را بگیرند، و به باطل جدال نمودند تا حقیقت را با آن پایمال کنند. پس آنان را فرو گرفتم، پس (بنگر) کیفر من چگونه بود. ((و لکل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضی بینهم بالقسط و هم لایظلمون))[۲۹۱] و هر امتی را پیامبری است. پس چون پیامبرشان بیاید، میانشان به عدالت داوری شود و بر آنان ستم نرود. رابطه حقیقی میان فرد و اجتماع سبب به وجود آمدن قوا و خواصی اجتماعی میشود که در صورت تعارض و تزاحم قوا و خواص فرد با آن، از هر جهت بر قوا و خواص فرد غلبه میکند، مشاهده و تجربه نیز این حقیقت را تاءیید میکند، چنانکه میبینیم در انقلابها و شورشهای اجتماعی هیچ گاه اراده یک فرد قدرت مقابله و معارضه با همت و اراده اجتماع را ندارد و برای فردی که جزئی از اجتماع است چارهای جز همراهی و پیروی کامل از اجتماع نیست؛ بنابراین فرد بشدت تحت تاءثیر اجتماع واقع میشود تا جایی که اجتماع قدرت هرگونه فکر و شعوری را به نحو اقتضا از افراد خود سلب میکند. نقش فرهنگ حاکم و آداب پذیرفته شده و متعارف اجتماعی و رسوم معمول و مرسوم ملی نیز بر همین منوال است. از این روست که تربیت افراد جز با اهتمام به تربیت اجتماع و ایجاد تحولات اجتماعی در جهت اهداف تربیتی ممکن و میسر نیست و آنچه در تربیت فردی فارغ از حرکتهای اجتماعی صورت میپذیرد، آن قدر اندک است که در مقایسه با عملکرد اجتماع در خور توجه نیست. به همین دلیل است که اسلام بشدت به تربیت اجتماعی اهتمام دارد و مهمترین دستورهای دینی خود را از قبیل نماز، حج، انفاق و بالاخره هرگونه تقوای دینی را بر اساس اجتماع بنیانگذاری کرده است.[۲۹۲] محیط جغرافیایی و طبیعی
انسان از نظر تربیتی متاءثر از محیط جغرافیایی و طبیعی خویش است. آب و هوا، نور و حرارت، گرما و برودت، خشکی و بارندگی، مکان زندگی، مسکن و نوع خوراک و مانند اینها در ساختار جسمی و روحی انسان در خلق و خوی و رفتار آدمی تاءثیر دارند. بخشی از تفاوتهای فردی و جمعی به محیط زندگی بازگشت میکند. محیط کوهستانی، محیط ساحلی، محیط کویری، محیط جنگلی، محیط روستایی، محیط شهری، آرامش محیط، ازدحام محیط و جز اینها هر یک تاءثیری خاص بر روحیات و اخلاقیات انسان دارد. امیر مؤ منان (ع) درباره تاءثیر محیط جغرافیایی و طبیعی بر خلق و خوی و رفتار آدمی تعبیری زیبا و لطیف دارد، آنجا که از زندگی ساده و سخت خود سخن میگوید و اینکه گویندهای اشکال کند که اگر خوراک پسر ابوطالب این گونه (ساده و ناگوار) است، بی گمان ناتوانی بر او چیره گردد و نتواند با همآوردان خود مقابله کند و از نبرد با دلاور مردان بازماند: ((الا و ان الشجرة البریة اصلب عودا، و الرواتع الخضرة ارق جلودا، و النباتات البدویة اقوی وقودا و ابطا خمودا))[۲۹۳] بدانید درختی که در بیابان خشک روید چوبش سخت تر بود، و سبزههای خوشنما پوستش نازکتر، و رستنیهای صحرایی را آتش افروخته تر بود و خاموشی آن دیرتر. زندگی در فضای آزاد و هوای پاک و همراه با مشکلات طبیعت در صحت و سلامت تاءثیر میگذارد، چنانکه رسم اشراف مکه در عصر بعثت پیامبر اکرم (ص) چنین بود که کودکان خویش را در دوران شیرخواری در صحرا نزد زنانی که کارشان نگهداری از کودکان بود میفرستادند تا کودکانشان در محیط سالم و پاک صحرا به دور از مسائل شهر رشد کنند و پیامبر اکرم (ص) نیز چند سال آغازین حیات خود را در صحرا گذراند.[۲۹۴] البته استمرار زندگی در بیابان روحیه را سخت و فرد را به سوی خشونت و جمود و خودمحوری میکشاند،[۲۹۵] همان طور که عرب جاهلی این تاءثیرات را از محیط خود گرفته بود. امیر مؤ منان علی (ع) در سخنی صریح و گویا در این باره فرموده است: ((ان الله بعث محمدا صلی الله علیه و آله و سلم نذیرا للعالمین و امینا علی التنزیل، و انتم معشر العرب علی شر دین، و فی شر دار، منیخون بین حجارة خشن، و حیات صم، تشربون الکدر، و تاءکلون الجشب، و تسفکون دماءکم، و تقطعون ارحامکم، الاصنام فیکم منصوبة، و الآثام بکم معصوبة))[۲۹۶] همانا خداوند محمد (ص) را برانگیخت، تا مردمان را انذار کند و فرمان خدا را چنانکه باید برساند. آن هنگام شما ای مردم عرب! بدترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سرای خزیده بودید. منزلگاهتان سنگستانهای ناهموار، همنشینتان گرزه مارهای زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلوآزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهایتان همه جا برپا و پای تا به سر آلوده به خطا. بنابراین عوامل طبیعی و جغرافیایی نیز مانند سایر عوامل به نحو اقتضا در تربیت انسان مؤ ثر است و این تاءثیرات بخوبی قابل مشاهده و مقایسه است. معمولا صحرانشینان اهل سخاوت و شجاعت میشوند و کوه نشینان اهل بزرگواری و استقلال طلبی و کشاورزان اهل رضا و قناعت و ساحل نشینان اهل بردباری و ملایمت؛ محیطهای گرم کسالت و سستی میآورد و محیطهای سرد علاقه به کار و کوشش.[۲۹۷] البته محیطهای دیگر نیز که به نحوی انسانها را در بر میگیرند، به نحو اقتضا بر خلق و خوی و رفتار و کردار انسانها تاءثیر میگذارند؛ مانند حکومت و حاکمیت، و قوانین و مقررات که بسیاری از ویژگیهای اخلاقی و رفتاری مردمان را شکل میدهند.[۲۹۸] همچنین رسانهها و وسائل ارتباط جمعی اعم از کتاب، روزنامه، مجله، رادیو، تلویزیون، سینما، ویدئو و جز اینها هم به وجود آورنده محیطهای خاص و فضاهایی ویژه در شکل دادن ساختار تربیتی انسانهایند و از عوامل مهم محیطی به شمار میآیند.[۲۹۹] سختیها و شداید یکی از اموری که در تربیت انسان نقشی کارساز و جدی دارد سختیها و شداید است که سبب ظهور صفات باطنی و تکمیل و تهذیب نفس و تصفیه اخلاق و تهییج قوا و نیروهای نهفته وجود انسان میشود.[۳۰۰] در دل سختیها و شداید است که فطرت آدمی بیدار میشود و حجابهای فطرت به کنار میرود و انسان به حقیقت خود روی میکند و میتواند بر این حال باقی بماند. ((و اذا غشیهم موج کالظلل دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر فمنهم مقتصد و ما یجحد بآیاتنا الا کل ختار کفور))[۳۰۱] و چون موجی کوه آسا آنان را فراگیرد، خدا را بخوانند و اعتقاد (خود) را برای او خالص گردانند، و چون نجاتشان دهد و به خشکی رسان برخی از ایشان میانه رو بر راه راست توحید باشند؛ و نشانههای ما را جز فریبکاران و پیمان شکنان ناسپاس انکار نکنند. در پرتو سختیها و شداید است که بسیاری از استعدادهای انسان شکوفا میشود و آدمی شایسته مراتب بالاتر کمال میگردد. به بیان امیر مؤ منان علی (ع): ((فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال))[۳۰۲] گوهر انسانها در آزمایشگاه دگرگونی احوال معلوم میشود. به حکم قانون و ناموس خلقت، بسیاری از کمالات جز در مواجهه با سختیها و شداید، جز در نتیجه تصادمها و اصطکاکهای سخت، جز در میدان مبارزه و پنجه نرم کردم با حوادث، جر در روبرو شدن با بلاها و مصائب حاصل نمیشود.[۳۰۳] سختیها و مشکلات وجود آدمی را از ضعف و سستی بیرون میبرد و سبب تکمیل و تهذیب نفس و خالص شدن گوهر وجود انسان میشود و خدای مهربان آنان را که دوست میدارد در سختی و بلا میافکند تا پولاد وجودشان آبدیده شود و به کمالات الهی دست یابند. از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: ((ان الله تبارک و تعالی اذا احب عبدا غته بالبلاء غتا و نجه بالبلاء نجا))[۳۰۴] هرگاه خدای تبارک و تعالی بندهای را دوست بدارد، او را در بلا غوطه ور سازد و باران بلا بر سر او ریزد. پس والاترین انسانها در بیشترین سختیها و شداید فرو میروند و بدین ترتیب گوهر وجودشان صیقل میخورد. امام باقر (ع) فرموده است: ((اشد الناس بلاء الانبیاء ثم الاوصیاء، ثم الاماثل فالاماثل))[۳۰۵] سختترین مردم از نظر شدت گرفتاری و میزان بلا، پیامبرانند، آن گاه اوصیای ایشان، و سپس کسانی که از دیگران بهترند به همین ترتیب. هیچ چیز مانند تنعم و نازپروردگی، روحیه انسان را ضعیف و ناتوان و اخلاق را پست و تباه نمیسازد و راه سیر به سوی کمال را بر آدمی نمیبندد.[۳۰۶] نازپرود تنعم نبرد را به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد[۳۰۷] تنعم و نازپروردگی انسان را شکننده و آسیب پذیر میسازد، مقاومت آدمی را در برابر تندباد حوادث میکاهد و توفیق بارور شدن بسیاری از استعدادهای کمالی را میگیرد. آن که در این عالم سختی ندیده و با شداید رو به رو نشده است چگونه میتواند در برابر سختیها و شداید آن عالم تحمل آرد؟ انسانی که سختی ندیده تا تعینهای وجودی اش در هم شکند و به لطافتهای حقیقی دست یابد چگونه میخواهد پا به عوالم لطیف وجود بگذارد؟ سختیها و مشکلات، روح را ورزش میدهد و نیرومند میسازد، فلز وجود انسان را خالص و محکم میکند. رشد و نمو و بارور شدن استعدادهای آدمی جز در صحنه گرفتاریها و مقابله با شداید و رویارویی با مشکلات فراهم نمیشود، زیرا تا تعین وجود خرد نشود ، تکامل حاصل نمیشود. به قول ((ملای رومی)) گندم زیر خاک میرود و در زندان خاک گرفتار میشود و در همان زندان است که شکافته میشود و تعین خود را از دست میدهد و به مرحلهای کاملتر قدم مینهد. نخست ریشههایی نازک بیرون میدهد و طولی نمیکشد که به صورت بوته گندم، به صورت ساقه و خوشه و دانههایی زیادتر ظاهر میشود. زیر خاک قرار گرفتن مقدمه تکامل آن است. باز همین گندم در زیر سنگ آسیا نرم و آرد میشود و سپس نان میگردد و نان بار دیگر در زیر دندان آسیا میشود و جذب بدن میگردد تا بالاخره به عالیترین مراحل کمال ممکن خود میرسد و به صورت عقل و فهم تجلی میکند.[۳۰۸] گندمی را زیر خاک انداختند پس ز خاکش خوشهها برخاستند بار دیگر کوفتندش ز آسیا قیمتش افزود و نان شد جانفزا باز نان را زیر دندان کوفتند گشت عقل و جان و فهم سودمند[۳۰۹] بدین ترتیب سختیها و شداید انسان را از خامی به پختگی، از ضعف به قوت، از نقص به کمال سیر میدهد. در نظام تربیتی اسلام نازپروری و ضعیف پروری جایی ندارد و در عین حال که شریعت اسلام سهل و ساده است اما تعالیمش به گونهای است که افراد را به سختی و مشکل خو دهد و از ضعف و سستی بیرون برد و استعدادهای والای آنان را تحت عبادتها و تمرینهای مکرر که با نوعی سختی تواءم است، شکوفا سازد. به بیان امیر مؤ منان علی (ع): ((ولکن الله یختبر عباده بانواع الشدائد، و یتعبدهم بانواع المجاهد، و یبتلیهم بضروب المکاره، اخراجا للتکبر من قلوبهم، و اسکانا للتذلل فی نفوسهم، و لیجعل ذلک ابوابا فتحا الی فضله، و اسبابا ذللا لعفوه))[۳۱۰] لیکن خداوند بندگانش را با سختیهای گوناگون میآزماید، و با مجاهدتها به بندگی وادارشان مینماید، و به ناخوشایندها آزمونشان میکند تا خودپسندی را از دلهایشان بزداید، و خواری و فروتنی را در جانهایشان جایگزین سازد، و آن را درهایی برای بخشش او و وسیلههایی برای آمرزش او قرار دهد. سختیها و شداید فقط نقش ظاهر کردن و نمایان ساختن گوهر واقعی وجود آدمی را ندارد، بلکه سختیها و شداید نقش تبدیل کردن و دگرگون کردن و تکمیل کردن دارد، نقش تصفیه و تخلیص دارد؛[۳۱۱] و انسان را از مراتب پست وجود به مراتب عالی وجود متحول میسازد. کار از جمله عوامل مؤ ثر در تربیت که در ساختن شخصیت انسان نقش اساسی دارد، کار است. انسان در عین حال که خالق و آفریننده و مدبر کار است، بشدت متاءثر از آن است، به نحوی که کار بر روح و جان انسان رنگ میزند و در خلق خوی و رفتار انسان تاءثیر میگذارد. کار در رشد ابعاد مختلف وجود آدمی نقش دارد و جسم و عقل و احساس و عاطفه را تحت تربیت خود قرار میدهد. وقتی انسان کاری مطابق استعداد و ذوق و سلیقه اش انجام میدهد، با آن همه وجود خود را تمرین و رشد میدهد. آدمی در کاری که انجام میدهد، خود را مییابد، میآزماید و استعدادهای خود را کشف و شکوفا میکند. انسان با کار کردن کرامت، شخصیت و حیثیت خود را حفظ میکند و این امر بر روحیه و رفتارش تاءثیر میگذارد. از این منظر، کار کردن هر چند پایینترین نوع آن حرکتی تربیتی و سازنده و با ارزش شریف به شمار میآید. خدای سبحان در ضرورت و جدی گرفتن کار فرمان اکید داده و فرموده است: ((فاذا قضیت الصلاة فانتشروا فی الارض و ابتغوا من فضل الله و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون))[۳۱۲] پس چون نماز گزارده شد، در (روی) زمین پراکنده گردید و فضل خدا را جویا شوید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید. خداوند اهل ایمان را فرمان میدهد که با کسب و کار روزی بجویند که کار کردن و روزی جستن و روی پای خود ایستادن و استقلال خود را حفظ کردن، زمینهای مناسب برای کسب کمالات الهی و عین آخرت است، نه بازدارنده از آخرت و امری دنیایی. امام خمینی (ره) در این باره مینویسد: ((جناب محقق خبیر و محدث بی نظیر مولانا مجلسی علیه الرحمة میفرماید: بدان، آنچه از مجموع آیات و اخبار ظاهر میشود، به حسب فهم ما، این است که دنیای مذمومه مرکب است از یک اموری که انسان را باز دارد از طاعت خدا و دوستی او و تحصیل آخرت. پس دنیا و آخرت با هم متقابلند. هر چه باعث رضای خدای سبحان و قرب او شود، از آخرت است، اگرچه به حسب ظاهر از دنیا باشد؛ مثل تجارات و زراعات و صناعاتی که مقصود از آنها معیشت عیال باشد برای اطاعت امر خدا، و صرف کردن آنها در مصارف خیریه، و اعانت کردن به محتاجان، و صدقات و باز ایستادن سؤ ال از مردم، و غیر آن؛ و اینها همه از آخرت است، گرچه مردم آن را از دنیا دانند؛ و ریاضات مبتدعه و اعمال ریائیه. گرچه با تزهد و انواع مشقت باشد، از دنیاست، زیرا که باعث دوری از خدا شود و قرب به سوی او نیاورد . . .))[۳۱۳] قرآن کریم مردمان را به کار و کوشش در راهی درست فراخوانده است و آن را با ارزش و آخرتی معرفی نموده است که این راهی نیکو در تربیت آدمی است. ((و ابتغ فیما آتاک الله الدار الآخرة و لاتنس نصیبک من الدنیا و احسن کما احسن الله الیک و لاتبغ الفساد فی الارض ان الله لایحب المفسدین))[۳۱۴] و با آنچه خدایت داده است سرای آخرت را بجوی و بهره خود را از دنیا فراموش مکن و همچنان که خدا به تو نیکی کرده است و در زمین تباهکاری مجوی که خدا تباهکاران را دوست ندارد. خداوند زمین را برای آدمیان آفریده است و آن را سراسر نعمت قرار داده است تا انسانها در آن تلاش کنند و تربیت شوند و به سوی او خود را کامل نمایند. ((هو الذی جعل لکم الارض ذلولا فامشوا فی مناکبها و کلوا من رزقه و الیه النشور))[۳۱۵] اوست که زمین را برای شما رام کرد، پس در فراخنای آن رهسپار شوید و از روزی او بخورید و (بدانید که) برانگیختن به سوی اوست. خداوند کار کردن آدمیان را که سبب تحقق تاءثیرات کمالی و نتایج مثبت اجتماعی و اقتصادی است، دوست دارد. از رسول خدا (ص) چنین روایت شده است: ((ان الله تعالی یحب العبد المؤ من المحترف))[۳۱۶] خدای متعال بنده مؤ من اهل حرفه و پیشه را دوست دارد. این بیان ارزشی گویای جایگاه کار و تلاش است، کار و تلاشی که خود نوعی عبادت و بندگی است و همچون سایر عبادات تربیت کننده و کمال بخش. در حدیثی قدسی آمده است که خدای متعال در شب معراج به پیامبر گرامی اش فرمود: ((یا احمد! ان العبادة عشرة اجزاء، تسعة منها طلب الحلال))[۳۱۷] ای احمد! همانا عبادت ده قسمت است که نه قسمت از آن (کار کردن در) طلب حلال است. کار کردن در طلب حلال و تلاش کردن با قصد و نیت درست چنان بر انسان و جامعه تاءثیر تربیتی میگذارد که از والاترین عبادتها شمرده میشود. در حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است: ((العبادة سبعون جزء افضلها جزء طلب الحلال))[۳۱۸] عبادت هفتاد قسمت است که برترین قسمت آن (کار کردن در) طلب حلال است. سلامت زندگی فرد و جامعه در گرو کار کردن است و کار شرافتمندانه و متعهدانه دری از درهای بهشت تربیت الهی و راهی به سوی کمال است. بدین سبب است که کار کردن نوعی جهاد است و همچون جهاد در راه خدا تربیت کننده و عزت بخش، امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((الشاخص فی طلب الرزق الحلال کالمجاهد فی سبیل الله))[۳۱۹] جوینده روزی حلال همانند مجاهد راه خداست. پیشوایان دین برترین نمونههای تربیتی کار را این چنین میدیدند و بدان توصیه میکردند: ((محمد بن منکدر))[۳۲۰] گوید: در روزی بسیار گرم از مدینه بیرون رفتم. در یکی از نواحی مدینه ((ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین)) را دیدم (که از سرکشی به مرزعه خودش بازمی گشت). با خود گفتم: سبحان الله، مردی از بزرگان قریش در چنین وقتی و با این حالی که دارد در پی مال دنیاست! باید او را پند دهم. پیش رفتم و سلام کردم. با کمال خستگی در حالی که عرق از سر و رویش میریخت پاسخ مرا داد. گفتم: ((خدا کارت را اصلاح کند، آیا شخصیتی چون شما بزرگی از بزرگان قریش در این هنگام و با این حال در پی مال دنیا میرود؟ اگر در این حال مرگ تو در رسد چه میکنی؟ فرمود: ((لو جاءنی الموت و انا علی هذه الحال جاءنی و انا فی طاعة من طاعة الله عز و جل اکف بها نفسی و عیالی عنک و عن الناس، و انما کنت اخاف لو ان لو جاءنی الموت و انا علی معصیة من معاصی الله))[۳۲۱] اگر در همین حال مرگ من فرارسد (هیچ بیمی ندارم زیرا) در حال طاعتی از طاعات خدا خواهم بود که بدین وسیله خود و خانوادهام را از تو و دیگر مردم بی نیاز میکنم. همانا از مرگ در آن حال بیمناکم که سرگرم گناهی از گناهان باشم. گفتم: ((رحمت خدا بر تو باد، گمان میکردم که باید شما را پند دهم ولی شما مرا پند دادی))[۳۲۲] بدین ترتیب کار یکی از بهترین عوامل تربیتی و بستری مناسب برای سازندگی شخصیت آدمی است.
عوامل ماورای طبیعت
مراد از عوامل ماورای طبیعت مجموعه عواملی است که فراتر از امور طبیعی اند و برای انسان ملموس و محسوس نیستند ولی پیوسته در تعامل با انسانند و در تربیت انسان به نحو اقتضا مؤ ثرند. در این میان مهمترین عوامل فرشتگان و شیاطینند. آنان در سعادت و شقاوت انسان و جامعه نقش دارند و رابطه اش با انسان رابطهای طولی است، بدین معنا که چون انسان اراده خیر کند، فرشتگان در آن امتداد او را یاری میکنند و چون انسان اراده شر کند، شیاطین در آن امتداد یاری اش میکنند، ولی هیچ یک بر انسان مسلط نیستند و تا انسان خود راه نفوذ آنان را باز نکند، آنان نمیتوانند آدمی را به سوی خیر و شر ببرند. فرشتگان ماءمور سجده بر انسان شدند و این به سبب خصوصیات نوعی انسان بود و آنان همگی سجده کردند؛ و ابلیس که از جن بود و به سبب طاعت خویش در ردیف فرشتگان قرار گرفته بود، گرفتار تکبر شد و از سجده کردن سرپیچی کرد.[۳۲۳] ((و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس لم یکن من الساجدین))[۳۲۴] و هر آینه شما را بیافریدیم، آن گاه صورتگری کردیم، آن گاه به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید؛ پس سجده کردند مگر ابلیس که از سجده آورندگان نبود. ((و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس کان من الجن ففسق عن امر ربه))[۳۲۵] و آن گاه که به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد. همان طور که در بحث شناخت انسان اشاره شد، انسان واجد مرتبه ((خلیفة اللهی)) است و خداوند این حقیقت را اعلام کرد و او را جانشین خود در زمین معرفی نمود. آن گاه خبر داد که این خلیفه ((معلم به همه اسما)) است و از این رو شایستگی خلافت دارد و فرشتگان را متوجه ساخت که آنان فاقد چنین مرتبه جامعی اند. پس از روشن شدن این حقیقت که آدم (ع) کون جامع و واجد همه اسما است و به همین سبب بر تمام موجودات شرافت و برتری دارد، فرمان داد که او را سجده کنند: ((و اذا قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین))[۳۲۶] و چون به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس، سرپیچی و گردنکشی کرد و از کافران بود. در این آیات، نه تنها مرتبه انسان مشخص میشود، بلکه مرتبه وجودی فرشتگان و شیطان نیز روشن میگردد و جایگاه هر یک در عالم وجود تبیین میشود. انسان: ((خلیفة الله)) است و ((مسجود)). فرشتگان: ((مطیع امر الله))اند و ((ساجد)). شیطان: ((مستکبر)) است و ((مضل)). فرشتگان در مرتبه کمالی خضوع و اطاعت فرمان خدایند و در خدمت و یاری انسان. ((بل عباد مکرمون لایسبقونه بالقول و هم بامره یعملون))[۳۲۷] بلکه (آن فرشتگان) بندگانی گرامی اند که به گفتار بر خدا پیشی نمیگیرند و آنان به فرمان او کار میکنند. سجود همگی فرشتگان بر آدم بدین معناست که همه آنان مسخر در راه به کمال رساندن و سعادتمند ساختن انسانند و برای موفقیت و رستگاری او کار میکنند. گروهی از ایشان ماءمور حیات بخشی، و گروهی دیگر ماءمور مرگ، و گروهی دست اندر کار روزی رسانی، و گروهی ماءمور وحی اند؛ و همچنین بقیه فرشتگان هر کدام مشغول یکی از کارهای بشرند؛ بنابراین فرشتگان اسباب الهی و یاورانی برای انسانند که او در راه رسیدنش به سعادت و کمال یاری میکنند. خدای سبحان از زبان فرشتگان فرموده است: ((نحن اولیاؤ کم فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة))[۳۲۸] ما در زندگی این جهان و در آن جهان متولی امور شماییم. فرشتگان واسطه گان رحمت و کرامت خداوند بر انسانند یعنی فرشتگان مؤ ید و راهنما و یاور آنانند که خود را تحت ولایت الهی قرار میدهند و خواستار هدایت و رستگاری اند. در مقابل یاری و راهنمایی فرشتگان، یاری و گمراهی شیاطین قرار دارد، آنها نیز انسانهایی را که خود را تحت ولایت شیطان قرار میدهند، در جهت گمراهی و تباهی یاری و راهنمایی میکنند و به هلاکت و خسران میرسانند، ولی در این امر هیچ سلطهای بر انسان ندارند مگر اینکه انسان خود راه نفوذ و سلطه را برای آنها بگشاید. مهمترین بحث در تاءثیر شیطان بر انسان، دریافت نسبت شیطان با انسان و حیطه و میدان تصرف او در انسان است. این حقیقت در قرآن کریم چنین آمده است: ((قال رب بما اغویتنی لازینن لهم فی الارض و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین. قال: هذا صراط علی مستقیم. ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین))[۳۲۹] (ابلیس) گفت: پروردگارا، به سبب آنکه مرا گمراه ساختی، من نیز (گمراهی شان را) در زمین برایشان میآرایم و همه را گمراه خواهم ساخت جز بندگان مخلص تو را. فرمود: این راهی است راست (که) به سوی من (منتهی میشود). در حقیقت، تو را بر بندگان من تسلطی نیست، مگر کسانی از گمراهان که تو را پیروی کنند. خداوند به شیطان فرمان داد که به مرتبهای از وجود که فوق مرتبه اوست سجده کند، ولی چون شیطان به مرتبه خود قانع نبود و برای خود نحوهای استقلال قائل بود، خود را مطرح ساخت و از سجده بر آدم سرپیچی کرد و گردنکشی نمود و همین امر سبب دوری اش از رحمت خدا و سقوطش شد؛[۳۳۰] و اینک غفلت و گمراهی خود را به خدا نسبت میدهد و گناه خویش را از او میبیند. در حالی که او در این گمراهی قاصر نبود، بلکه مقصر بود. او از مرتبه آدم (ع) آگاه بود و میدانست که او ((معلم به همه اسما)) است و باید او را سجده کند. شیطان اعلام کرد که به واسطه آراستن امور (دنیا) همه انسانها را گمراه میسازد جز ((مخلصین)) را، یعنی آنان را که جز خدا نمیبینند و جز خدا نمیخواهند. مخلصین آنانند که خدا ایشان را برای خود خالص کرده است، پس از آنکه آنان خود را برای خدا خالص کردند، یعنی غیر خدا کسی در ایشان سهمی و نصیبی ندارد و در دلهایشان جایی وجود ندارد که غیر خدا در آن منزل کند و آنان جز به یاد خدا نیستند، و شیطان هم هر چند از کید و وسوسههای خود در دل آنان بیفکند، همان وساوس برمی گردد و یاد خدا میشود و همان چیزهایی که دیگران را از خدا دور میسازد، ایشان را به خدا نزدیک میکند،[۳۳۱] کسی که به غیر خدا توجه ندارد، جای نفوذ ندارد. راه نفوذ شیطان، خودبینی و خودخواهی و ظاهربینی و دنیادوستی است. پس شیطان هیچ راه نفوذی به مخلصین ندارد. اما خداوند خلاف ادعای ابلیس که گفت: همه را گمراه میکنم جز بندگان مخلص تو را؛ فرمود: تو هیچ یک از بندگان مرا نمیتوانی گمراه سازی، تو راهی بر بندگان من نداری، جز آنان که خود از تو پیروی کنند، خود بخواهند که تو در ایشان نفوذ کنی: ((ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین)) سیاق آیه که در پاسخ و رد ادعای ابلیس است میرساند که منظور از ((عبادی)) فقط بندگان مخلص هستند، بلکه همه انسانهایند، مگر آنان که خود گمراهی را اختیار کردهاند و اهل گمراهی اند. پس شیطان راههای گمراهی را به ایشان نشان میدهد و موارد و مصادیق تباهی را به انسانی که گمراهی اختیار کرده است مینمایاند. شیاطین بر انسانی سلطه دارند که خودبین و خودخواه است و بنده و اسیر نفس اماره خویش است و خداوند بر او ((اذن سلطه)) داده است و این نیز فقط جزای اوست، یعنی آن که خود ((غوایب اولی)) را بر خود خواست، شیطان بر او راه مییابد و او را همراه خود به تباهی میکشاند و این ((غوایب ثانوی)) است و جزای آن ((غوایب اولی)) است. به دیگر سخن: چون انسانی گمراهی را انتخاب کرد، در آن مسیر یاری میشود و اگر نکرد هیچ سلطهای در این زمینه بر او نمیرود. حکومت شیطان فقط بر اهل گمراهی است، نه بر همه مردمان؛ و نه این است که او بر بندگان خدا سلطه دارد و مخلصین را استثنا کرده است. آدم و فرزنداش همگی بندگان خدایند و چنان نیست که ابلیس پنداشت که فقط مخلصین بنده اویند و چون بنده اویند به شیطان اجازه تسلط بر ایشان داده نشده است، بلکه همه افراد بشر بنده خدایند و او مالک و مدبر همه است، اما قضای الهی چنین است که خداوند شیطان را بر افرادی که خودشان میل به پیروی از او دارند و سرنوشت خود را به دست او میسپارند، مسلط کرده است و اینهایند که شیطان برشان حکمفرمایی میکند.[۳۳۲] این حقیقت در آیات قرآن کریم مکرر آمده است. ((انما سلطانه علی الذین یتولونه و الذین هم به مشرکون))[۳۳۳] تسلط او فقط بر کسانی است که وی را به سرپرستی برمی گیرند، و بر کسانی که آنها به خاک شرک میورزند. ((کتب علیه انه من تولاه فانه یضله و یهدیه الی عذاب السعیر))[۳۳۴] بر شیطان مقرر شده است که هر کس او را به دوستی گیرد، قطعا او وی را گمراه میسازد و به عذاب آتشش میکشاند. ((و استقزز من استطعت منهم بصوتک و اجلب علیهم بخیلک و رجلک و شارکهم فی الاموال و الاولاد وعدهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا، ان عبادی لیس لک علیهم سلطان و کفی بربک وکیلا))[۳۳۵] و از ایشان هر که را توانستی با آوای خود تحریک کن و با سواران و پیادگانت بر آنها بتاز و با آنان در اموال و اولاد شرکت کن و به ایشان وعده بده و شیطان جز فریب به آنان وعدهای نمیدهد. در حقیقت، تو را بر بندگان من تسلطی نیست، و حمایتگری (چون) پروردگارت بس است. میدان تاخت و تاز شیطان ادراکات و تخیلات و اوهام آدمی است. وی نخست در عواطف نفسانی انسان یعنی در بیم و امید و در آمال و آرزوهای آدمی و در شهوت و غضب بشر تصرف میکند، و سپس در افکار و ارادهای که از این عواطف برمی خیزد. شیطان امور باطل و زشتیها و پلیدیها را از راه میل و رغبتی که عواطف بشری به آن دارد، در نظر آدمیان میآراید و بدین وسیله گمراهشان میکند. مثلا زنا را که یکی از گناهان است از آنجا که مطابق میل شهوانی انسان است، آن قدر در نظرش میآراید تا بتدریج پلیدی و زشتی آن کاسته میشود و بزرگی گناه کوچک جلوه مینماید و توجه به عواقب آن زایل میشود؛ و به جایی میرسد که تصدیق به خوبی آن میکند و مرتکبش میشود.[۳۳۶] ((یعدهم و یمنیهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا))[۳۳۷] (آری) شیطان به آنان وعده میدهد، و ایشان را در آرزوها میافکند، و جز فریب به آنان وعده نمیدهد. البته تصرفات شیطان در ادراک انسان تصرف طولی است، نه تصرف عرضی، تا با استقلال انسان در کارهایش منافات داشته باشد. او فقط میتواند در ادراک انسان به واسطه امور دنیایی از راه فریب و آراستن امور تصرف نماید و باطل را به جای حق نشاند و باطل را به لباسی حق جلوه دهد و کاری کند که انسان با هر چیز که ارتباط برقرار میکند، به وجه باطل آن چیز نظر داشته باشد تا او را بفریبد و از حق بگرداند که در نتیجه از هیچ چیز بهرهای درست و در جهت کمال خود نمیبرد. چنین انسانی خود را در هستی مستقل میبیند و همین فکر او را بکلی از حق و زندگی حقیقی غافل میسازد. وقتی انسان کارش به جایی رسید که از هر چیز وجهه باطل آن را درک کرد، و از وجهه حق آن غافل شد، رفته رفته دچار غفلتی دیگر میگردد که ریشه همه گناهان است و آن غفلت از مقام حق تبارک و تعالی است. بنابراین خود را مستقل دیدن، و از پروردگار خود غافل شدن، و جمیع اوهام و افکار باطل و هر شرک و ستمی که مترتب و متفرع بر آن است، همه اینها از تصرفات شیطان است، گرچه چنین شخصی از آنجا که خود را مستقل میداند، این اوهام و افکار را نیز از خود میپندارد، زیرا معنی فریب شیطان خوردن و در تحت ولایت او درآمدن همین است که انسان گمراه بشود و نداند چه کسی او را گمراه کرده است.[۳۳۸] ((انه یراکم هو و قبیله من حیث لاترونهم انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لایؤ منون))[۳۳۹] در حقیقت، او و قبیله اش، شما را از آنجا که آنها را نمیبینید، میبینند. ما شیاطین را سرپرستان کسانی قرار دادیم که ایمان نمیآورند. بنابراین مشیت الهی بر این است که فرشتگان و شیاطین بتوانند انسان را در جهات درست و نادرستی یاری کنند و در تربیت انسان نقشی مؤ ثر و فعال داشته باشند؛ و نیز گمراهی انسان به دست شیطان، جزای انتخاب و خواست تباه بشر است، و اینکه شیطان اهل گمراهی را گمراه میکند نیز در چارچون اذن خدا و مشیت او و به عنوان مجازات خداوند در مورد اهل گمراهی است. این سنت همه جانبه و همیشگی اوست.
اراده انسان
از مهمترین عوامل مؤ ثر در تربیت اراده خود آدمیان به نحو اقتضاست، انسان موجودی است که در ابتدای آفرینشش پاک از هر اقتضایی است، نه اقتضای سعادت دارد و نه اقتضای شقاوت و نسبتش به این دو امر یکسان است، هم میتواند راه خیر و اطاعت را که راه فرشتگان است که جز فرمانبرداری از آنان ساخته نیست اختیار کند و هم راه شر و معصیت را که راه ابلیس و لشکریان اوست که جز مخالفت و نافرمانی چیزی ندارند. انسان به هر راه در زندگی اش میل کند، به همان راه میافتد و اهل آن راه کمکش میکنند و آنچه را دارند در نظرش جلوه میدهند و او را به سرمنزلی که راهشان بدان منتهی میگردد راهنمایی میکنند، و آن سرمنزل یا بهشت است یا دوزخ، یا سعادت است یا شقاوت.[۳۴۰] سعادت عبارت است از رسیدن هر شخصی با حرکت ارادی خود به کمالی که در خلقت او نهاده شده است.[۳۴۱] و شقاوت دور شدن انسان است از مسیر کمال با حرکت ارادی خود و تباه ساختن استعدادهای الهی خویش. ((انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا))[۳۴۲] ما راه را به انسان نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد)، یا ناسپاس. خدای متعال انسان را به مسیری که او را به غایت مطلوب یعنی حق میرساند، راه نموده و ارائه طریق کرده است؛ مسیری که بر انسان واجب است که در زندگی دنیایی اش آن را بپیماید تا با پیمودن آن به سعادت دنیا و آخرت برسد؛ و البته راهی که خدای سبحان انسان را بدان هدایت کرده راهی است اختیاری و شکر و کفری که بر هدایت مذکور مترتب است، در اختیار انسان قرار داده شده است و هر انسانی به هر یک از آن دو که بخواهد میتواند متصف شود و اکراه و اجباری در کار نیست.[۳۴۳] سعادت و شقاوت آدمی به دست خود اوست و انسان خود نقشی مهم و مؤ ثر در سرنوشت خویش دارد. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: ((آنچه که بر سر انسان میآید از خیر و شر، از خود آدم است. آنچه که انسان را به مراتب عالی انسانیت میرساند، کوشش خود انسان (است) و آنچه که انسان را به تباهی در دنیا و آخرت میکشد خود انسان و اعمال خود انسان است. این انسان است که خدای تبارک و تعالی به طوری خلق فرموده است که راه راست و کج را میتواند انتخاب کند . . .))[۳۴۴] مقدرات انسان قبل از هر چیز و هر کس در دست خود انسان است و هر گونه تغییر و دگرگونی در خوشبختی و بدبختی مردمان در درجه نخست به خود ایشان بازگشت میکند.[۳۴۵] قضای الهی چنین است که آنچه به انسان میرسد بازگشت به خود انسان میکند و نتیجه و محصول میل و اراده و عملکرد خود اوست. ((ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم))[۳۴۶] در حقیقت، خداوند حال قومی را تغییر نمیدهد تا آنان حال خود را تغییر دهند. انسان میتواند در نفسانیات خود دگرگونی ایجاد کند و حال خود را تغییر دهد و سعادت و شقاوت خود را ترسیم نماید. امام خمینی (ره) در این باره مینویسد: ((انسان هر انسانی که باشد مادام که در عالم طبیعت است و با ماده اولی قابل تطور و دگرگونی و اختلاف دمساز است، قابلیت تطور و دگرگونی و تغییر دارد، یا به سوی سعادت و کمالات شایسته آن، و یا به سوی شقاوت و امور مخالف با اصل فطرتش؛ و همه این امور به سبب کسب و عمل انسان است. بنابراین انسان شقی و فاسدالعقیده، و بداخلاق و زشت کردار میتواند به سبب کسب و عمل خود و ریاضت و مشقتی که تحمل میکند شخصی کاملا سعادتمند و مؤ من شود و تمام عقاید و اخلاق و اعمال خود را به سمت دیگر متحول سازد، و همین گونه است حال انسان سعادتمند که میتواند به سبب کسب و عمل خود شقی و بدبخت شود؛ و این از آن روست که ماده اولی قابلیت تحول و دگرگونی دارد، و آنچه به وی افاضه شده است بعد از تطوراتش در مراتب طبیعت از نطفه تا آنجا که قابلیت افاضه روح بر آن میشود همان نفس اولیه و اصلی است که شایسته کمالات و اضداد آن است، و چون کمالات نفسانی را کسب کرد، آن ماده اولی و اصلی باطل نمیشود و آن کمالات ذات و ذاتیات آن نمیشود و ممکن است دچار دگرگونی شود و تغییر کند، همان طور که در طول تاریخ در موارد متعدد مشاهده شده که کافر و بداخلاق و زشت کردار، مؤ من و خوش اخلاش و نیک کردار شده است و بالعکس. بنابراین، انسان در تغییر اخلاق و عقاید فاعل مختار است و این امکان برای او هست که با اختیار خود عقاید حقه و اخلاق فاضله و ملکات حسنه را تحصیل کند. البته گاهی این امر به ریاضت نفس و تحمل مشقتهای علمی و عملی نیاز دارد؛ و دلیل بر امکان این تغییر، دعوت پیامبران و بنیانگذاران دین علیهم الصلاة و السلام و ارائه راه درمان (انسانها) به وسیله ایشان است، زیرا اینان اطبای جانها و روحها بودهاند. پس اینکه معروف شده است که فلان اخلاق از ذاتیات و فطریات است و تغییر در آن و تخلف از آن ناممکن است، سخنی نادرست است، زیرا هیچ یک از عقاید و اخلاق و ملکات ذاتی انسان نیست، بلکه همه آنها از عوارض وجود و غیر ذاتی و جعلی است، چنانکه مشاهده میکنیم که عقاید و اخلاق و ملکات بتدریج در انسان حاصل میشود و با تکرار تدریجی رو به کمال میرود؛ و اینها اموری است که کامل و ناقص میشود، و هیچ چیز از ذات و ذاتیات این چنین نیست))[۳۴۷] بدین ترتیب اراده عاملی بسیار مهم در شکل گیری عقاید و اخلاق و ملکات انسان است و راه رسیدن انسان به خواستههایش بر او باز است. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((من طلب شیئا ناله او بعضه))[۳۴۸] آن که چیزی را جوید، بدان یا به برخی از آن رسد. سایه حق بر سر بنده بود عاقبت جوینده یابنده بود گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری[۳۴۹] چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت بینی تو هم روی کسی چون ز چاهی میکنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در آب پاک[۳۵۰] البته اراده انسان در دوران جوانی و قوت وجود برای تربیت انسان مؤ ثرتر است و هر چه وجود آدمی رو به ضعف و سستی میرود، اراده نیز کاستی میگیرد و کار اصلاح دشوارتر میشود؛[۳۵۱] هر چند که انسان باید پیوسته و تحت هر اوضاع و احوالی اراده اصلاح داشته باشد و تلاش کند و ناامید نگردد. از امیر مؤ منان علی (ع) وارد شده است: ((علیک بالجد و ان لم یساعد الجسد))[۳۵۲] بر تو باد به کوشش و جدیت، اگرچه پیکر همراهی نکند. از امام صادق (ع) نیز خبری وارد شده است که پرده از این حقیقت برمی دارد که اراده انسان تا چه اندازه مؤ ثر در تربیت و کارساز است. آن حضرت فرموده است: ((ما ضعف بدن عما قویت علیه النیة))[۳۵۳] هیچ پیکری در برابر اراده قوی ضعیف نیست. بنابراین سعادت و شقاوت انسان تحت تاءثیر اراده اوست و آدمی نمیتواند بار تباهی خود را بر دوش عوامل دیگر بگذارد و هر کس در گرو کسب و عمل خویش است. ((و لاتزر وازرة وزر اخری و ان تدع مثقلة الی حملها لایحمل منه شی ء و لو کان ذاقربی انما تنذر الذین یخشون ربهم بالغیب و اقاموا الصلاة و من تزکی فانما یتزکی لنفسه و الی الله المصیر))[۳۵۴] هیچ کس بار گناه دیگری را برندارد، و اگر گرانباری کسی را به برداشتن بار خویش بخواند، چیزی از آن برداشته نمیشود، هر چند از نزدیکان (وی) باشد. جز این نیست که تو کسانی را بیم میدهی (بیم دادن تو تنها در کسانی تاءثیر میکند) که از پروردگارشان در نهان میترسند و نماز برپا میدارند؛ و هر که پاکیزگی جوید تنها برای خود پاکیزگی میجوید، و فرجام (کارها) به سوی خداست. تا انسان اراده اصلاح نداشته باشد و تا در دلی خدا ترسی بیدار نشود، عوامل بیرونی تاءثیری نخواهد کرد. خوشبختی و بدبختی انسان به خود او باز میگردد. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((السعید من وعظ بغیره و الشقی من انخدع لهواه و غروره))[۳۵۵] خوشبخت کسی است که از دیگران پند پذیرد (و خود را به پاکی پرورش دهد) و بدبخت کسی است که فریب هوای نفس خویش خورد (و به ناپاکی گراید). بدین ترتیب مجموعه عوامل یاد شده به نحو اقتضا بر انسان تاءثیر میگذارد و شاکله انسان را به وجود میآورد و آنچه از انسان ظهور و بروز میکند بر اساس این شاکله است.[۳۵۶] برای اینکه ساختار تربیتی انسان سامانی درست بیابد و بتوان به اهداف کلی تربیت دست یافت و به سوی غایت تربیت سیر کرد، باید هر حرکت و فعل تربیتی مبتنی بر اصولی علمی استوار باشد که در بحث بعد به مهمترین آنها میپردازیم.
بخش چهارم: اصول تربیت
اصل اعتدال
اصل اعتدال
هر حرکت و فعل تربیتی باید بر اعتدال استوار باشد و از حد وسط بیرون نرود و به افراط و تفریط کشیده نشود تا حرکت و فعلی مطلوب باشد. آیین تربیتی دین به اعتدال در هر امری فرا میخواند و مجموعه قوانین و مقررات و آداب دینی به گونهای است که مردمانی متعادل تربیت شوند. خدای متعال، امت اسلامی را امتی متعادل و میانه معرفی میکند و نمونهای را که این امت باید خود را با او تطبیق دهد و در پی او رود، پیامبر اکرم (ص) معرفی مینماید. ((و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا))[۳۵۷] و این چنین شما را امتی میانه (متعادل) ساختیم تا بر مردمان گواه باشید و پیامبر بر شما گواه باشد. امت میانه یعنی امتی که در هیچ امری از امور، خواه نظری و خواه عملی، افراط و تفریط نمیکند و همه برنامههایش در حد اعتدال است.
جهتگیری تربیتی اسلام
در قرآن کریم آیاتی متعدد درباره اعتدال وارد شده است و جهتگیری تربیتی این کتاب الهی بر این است که انسانی تربیت کند که در همه امور فردی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، نظامی، اقتصادی و جز اینها متعادل باشد؛ انسانی که مشی و راه رسمی متعادل داشته باشد، چنانکه از زبان ((لقمان حکیم)) به فرزندش آمده است: ((و اقصد فی مشیک))[۳۵۸] در رفتارت میانه رو باش. انسان عاقل انسانی متعادل است و به هیچ وجه از مرزهای اعتدال خارج نمیشود و گام در مسیر افراط و تفریط نمیگذارد. به بیان امیر مؤ منان (ع) انسان جاهل است که جز در افراط و تفریط سیر نمیکند، چنانکه فرموده است: ((لاتری الجاهل الا مفرطا او مفرطا))[۳۵۹] جاهل را نمیبینی مگر اینکه یا افراط میکند یا تفریط. راه تربیت درست که آدمی را به صراط مستقیم سعادت میرساند راهی معتدل است، چنانکه مربیان الهی متربیان خود را در همه وجود بدان دعوت میکردند. امام باقر (ع) فرزند خود، حضرت صادق (ع) را به اعتدال فرا خوانده و فرموده است: ((یا بنی علیک بالحسنة بین السیئتین تمحوهما))[۳۶۰] فرزندم، بر تو باد (که مراقب باشی) به نیکویی (اعتدال) میان دو بدی (افراط و تفریط) که بدیها را از بین میبرد. حضرت صادق (ع) گوید که از آن حضرت پرسیدم که این امر چگونه است؛ و امام باقر (ع) فرمود: ((مثل قول الله: ((و لاتجهز بصلاتک و لاتخافت بها))[۳۶۱] لاتجهز بصلاتک سیئة و لاتخافت بها سیئة. ((و ابتغ بین ذلک سبیلا))[۳۶۲] حسنة؛ و مثل قوله: ((و لاتجعل یدک مغلولة الی عنقک و لاتبسطها کل البسط))[۳۶۳] و مثل قوله: ((و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا))[۳۶۴] فاسرفوا سیئة و اقتروا سیئة ((و کان بین ذلک قواما))[۳۶۵]حسنة؛ فعلیک بالحسنة بین السیئتین))[۳۶۶] مانند این سخن خداوند: ((نماز خویش را به آواز بلند مخوان و آن را آهسته هم مخوان)) که به آواز بلند و آهسته خواندن همان بدی است و ((میان این دو راهی (معتدل) برگزین)) همان نیکویی است؛ و مانند این سخن خداوند ((هرگز دستت را به گردنت مبند و آن را یکسره مگشای)) و مانند این سخن: ((و آنان که چون هزینه کنند، نه اسراف کنند و نه تنگ گیرند)) که اسراف کردن و تنگ گرفتن همان بدی است ((و میان این دو به راه اعتدال باشید)) همان نیکویی است؛ پس بر تو باد به نیکویی میان این دو بدی. در اینجا امام باقر (ع) بر اساس آموزشهای قرآن کریم، راه اعتدال را نشان میدهد و به عنوان نمونه آیاتی را ذکر میکند و هر گونه افراط و تفریط را نفی مینماید. در نخستین آیه مورد استناد امام (ع)، خدای سبحان به اعتدال در دینداری فرمان میدهد: ((و لاتجهز بصلاتک و لاتخافت بها)). با توجه به سیاق این آیه و روایاتی که از ائمه (ع) در معنای آن وارد شده است،[۳۶۷] و نیز شاءن نزول آن،[۳۶۸] آیه بیانگر اعتدال در عبادت و دینداری و پرهیز از هرگونه افراط و تفریط در این امور است؛ و بیان ((و ابتغ بین ذلک سبیلا)) باید دستوری کلی برای همه اعمال و رفتار و تمام برنامههای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی قرار گیرد. در دو آیه بعدی مورد استناد امام باقر (ع) خداوند به اعتدال در انفاق و به طور کلی اعتدال در امور اقتصادی فرمان میدهد.[۳۶۹] پیشوایان دین در همه امور توصیه به اعتدال کردهاند تا پیروان آنان نسبت به این امر خطیر حساسیت لازم را پیدا کنند و در هیچ امری پا را فراتر از اعتدال نگذارند. از جمله توصیههای آنان، توصیه به اعتدال در دوستی و دشمنی است، چنانکه در حدیثی که هم از پیامبر اکرم (ص)،[۳۷۰] و هم از امیر مؤ منان (ع)[۳۷۱] روایت شده است بر این امر تاءکید کردهاند: ((احبب حبیبک هونا ما عسی ان یکون بغیضک یوما ما، و ابغض بغیضک هونا ما عسی ان یکون حبیبک یوما ما)) دوست خود را دوست بدار از سر اعتدال، شاید روزی از روزها دشمنت شود؛ و دشمنت را دشمن دار از روی میانه روی، شاید روزی از روزها دوستت گردد. انسان عاقل، چه در دوستی و چه در دشمنی، مآل اندیش است و از خواهش نفس پیروی نمیکند و از مرزهای اعتدال بیرون نمیرود. پیروی از خواهش نفس و تابع احساسات شدن آدمی را به افراط و تفریط میکشد. بسیاری از جوانان در دوستی و دشمنی اهل افراط و تفریطند. هنگامی که با کسی دوست میشوند، آن قدر، احساس صمیمیت و محرم بودن میکنند که به دوست خود بی حساب اطمینان میکنند و همه اسرار زندگی خویش را با وی در میان میگذارند، غافل از اینکه پیوند دوستی و رفاقت همیشه و در هر اوضاع و احوالی محکم و پایدار نمیماند و ممکن است پیشامدها و حوادث، رشته رفاقت و دوستی را پاره کند و آن دوستی به دشمنی مبدل شود؛ بنابراین لازم است رفقای یکدل در دوران رفاقت و دوستی همواره از افراط بپرهیزند و در حدود عقل با یکدیگر یگانه و همراز باشند.[۳۷۲] امام صادق (ع) در این باره برخی اصحاب خود را چنین نصیحت کرده است: ((لاتطلع صدیقک من سرک الا ما لو اطلع علیه عدوک لم یضرک فان الصدیق ربما کان عدوک))[۳۷۳] دوست خود را از اسرارت آگاه مکن، مگر آن سری که اگر فرضا دشمن بداند به تو زیان نمیرسد، زیرا دوست کنونی تو ممکن است (روزی) دشمن تو گردد. زندگی اجتماعی زمان بدرستی سامان مییابد که بر روابطی معتدل استوار باشد، زیرا هر گونه افراط و تفریط در روابط اجتماعی سبب تزلزل فرد و جامعه و سیر آنها به سوی تباهی میشود. انسان خردمند و زیرک در اداره امور، در مدیریت، در رهبری و به طور کلی در هر ارتباط اجتماعی رفتاری متعادل دارد و دیگران را بر اساس اعتدال حرکت میدهد. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((الفقیه کل الفقیه من لم یقنط الناس من رحمة الله، و لم یؤ یسهم من روح الله، و لم یؤ منهم من مکر الله))[۳۷۴] دانای فهمیده و زیرک کسی است که مردم را از آمرزش خدا ماءیوس نسازد، و از مهربانی او نومیدشان نکند، و از عذاب ناگهانی وی ایمنشان ندارد.
اعتدال بیم و امید
امید بیش از اندازه فرد را گستاخ، و بیم بیش از اندازه فرد را متوقف میسازد، پس مربی باید در هر فعل تربیتی بر مدار اعتدال سیر کند و متربی را در اعتدال بیم و امید سیر دهد. از امام صادق (ع) روایت شده است که گفت: پدرم (ع) میفرمود: ((انه لیس من عبد مؤ من الا (و) فی قلبه نوران: نور خیفة و نور رجاء، لو وزن هذا لم علی هذا و لو وزن هذا لم یزد علی هذا))[۳۷۵] هیچ بنده مؤ منی نیست مگر آنکه در دلش دو نور است: نور بیم و نور امید که اگر این وزن شود، از آن بیشتر نباشد و اگر آن وزن شود، از این بیشتر نباشد. بهترین زمینه برای رشد و تعالی اعتدال بیم و امید است چنانکه در خبری از امیر مؤ منان (ع) آمده است: ((خیر الاعمال اعتدال الرجاء و الخوف))[۳۷۶] بهترین کارها اعتدال بیم و امید است. خدای تبارک و تعالی آدمیان را در چنین زمینهای به سوی کما سیر میدهد، چنانکه در کتاب الهی کنار آیات عذاب (بیم) آیات تشویق (امید) قرار دارد و شاءن فرستاده گرامی اش ((بشارت)) و ((انذار)) است: ((انا ارسلناک بالحق بشیرا و نذیرا))[۳۷۷] ما تو را براستی نویدرسان و بیم دهنده فرستادیم. ((و ما ارسلناک الا مبشرا و نذیرا))[۳۷۸] و ما تو را جز مژده دهنده و بیم دهنده نفرستادیم. ((نبی عبادی انی انا الغفور الرحیم و ان عذابی هو العذاب الالیم))[۳۷۹] به بندگان من خبر ده که منم آمرزنده مهربان، و اینکه عذاب من عذابی است دردناک.
بهترین راه تربیت
راه و رسم اعتدال کوتاهترین و استوارترین راه تربیت است، راهی که کتاب خدا و آیین پیامبر اکرم (ص) بر آن بنا شده است. علی (ع) در این باره فرموده است: ((الیمین و الشمال مضلة و الطریق الوسطی هی الجادة علیها باقی الکتاب و آثار النبوة؛ و منها منفذ السنة و الیها مصیر العاقبة))[۳۸۰] انحراف به راست و چپ گمراهی است و راه مستقیم و میانه جاده وسیع حق است، کتاب خدا و آیین رسول همین راه را توصیه میکند، و سنت پیامبر نیز هب همین راه اشاره میکند و سرانجام همین جاده ترازوی کردار همگان است و راه همه بدان منتهی میشود. سلامت فرد و جامعه در گرو تربیتی متعادل است، زیرا هر گونه انحراف از اعتدال و افراط و تفریط در صفات و اعمال و رفتار، انحراف از حق است. پیشوای موحدان علی (ع) فرموده است: ((من اراد السلامة فعلیه بالقصد))[۳۸۱] هر که خواهان سلامت است، پس باید میانه روی پیشه کند. آفرینش انسان به گونهای است که هرگونه بیرون شدن از مرزهای اعتدال او را آسیب میرساند و از نظر تربیتی دچار توقف یا گستاخی میسازد. به بیان امیر مؤ منان (ع): ((فکل تقصیر به مضر و کل افراط له مفسده))[۳۸۲] هر کمبود آن را زیان است و هر زیادی آن را تباهی است. بنابراین باید در همه وجوه فردی و اجتماعی راه اعتدال را سامان داد تا بتوان مردمان را به سوی اخلاق و رفتاری نیک و درست سیر داد. علی (ع) فرموده است: ((علیک بالقصد فانه اعون شی ء علی حسن العیش))[۳۸۳] بر تو باد به میانه روی (در امور) زیرا میانه روی یاری کنندهترین چیز برای خوب زندگی کردن است. حکما اساس اخلاق را در اعتدال در خویها و صفات میدانند و برای نجات و رستگاری انسان و رساندن او به سعادت، راه اعتدال را توصیه میکنند.[۳۸۴] ملا مهدی نراقی (ره) در این باره مینویسد: ((بر هر خردمندی واجب است که در اکتساب فضایل اخلاقی که حد وسط و اعتدال در خویها و صفات است و از جانب شریعت (مقدس اسلام) به ما رسیده است کوشا باشد و از رذایل که افراط و تفریط است اجتناب کند؛ و اگر در این راه کوتاهی و تقصیر کند، هلاکت و شقاوت ابدی گریبانگیرش شود))[۳۸۵] همه اخلاق نیکو در میانه است که از افراط و تفریطش کرانه است میانه چون صراط المستقیم است ز هر دو جانبش قعر حجیم است[۳۸۶]
اصل تدرج و تمکن
((تدرج)) به معنای اندک اندک و آهسته آهسته پیش رفتن و پایه پایه نزدیک شدن است،[۳۸۷]و ((تمکن)) به معنای جای گرفتن و جاگیر شدن و پابرجا شدن و نیز توانایی و قدرت و قادر شدن بر چیزی است.[۳۸۸] هیچ انسانی جز بر اساس تمکن و توانایی اش و جز با حرکتی تدریجی و مناسب به کمالات الهی دست نمییابد، همچنان که عکس این مطلب نیز صادق است و هیچ انسانی یکمرتبه و دفعتا تباه نمیشود. خدای متعال در چند آیه از کتاب کریمش مردمان و مؤ منان را هشدار میدهد که گامهای شیطان را پیروی نکنند، از جمله میفرماید: ((یا ایها الذین آمنوا لاتتبعوا خطوات الشیطان و من یتبع خطوات الشیطان فانه یاءمر بالفحشاء و المنکر))[۳۸۹] ای کسانی که ایمان آوردهاید، از پی گامهای شیطان مروید، و هر که پای بر جای گامهای شیطان نهد (بداند که) او به زشتکاری و کارهای ناپسند وامی دارد. خداوند فرمان میدهد که ((خطوات)) شیطان را پیروی نکنید. ((خطوات)) جمع ((خطوة)) به معنای گام است،[۳۹۰] و ((خطوات)) گامهایی است که شیطان برای رسیدن به هدف خود و گمراه و تباه ساختن مردم برمی دارد. روش او روشی گام به گام است و اعمال شیطانی و انحرافها تدریجا در انسان نفوذ میکند نه به صورت دفعی و ناگهانی. تدرج و تمکن در تربیت امری است که در هر دو طرف صادق است و انسان بر اساس آن به سوی والایی یا تباهی سیر میکند.
لزوم تدرج و تمکن در تربیت
سیر تربیت یعنی تربیت کردن و تربیت پذیری امری تدریجی است و جز با استمرار و رعایت توانایی و قدرت افراد تحقق نمییابد. این امر در هر حرکت و فعل تربیتی باید مد نظر قرار گیرد تا تربیت به نتیجه رسد. ملاحظه تفاوتهای فردی و اختلاف استعدادها در تربیت و سامان دادن تربیت با توجه به آن از مهمترین اصول تربیت است. انسانها از نظر طبیعی به هیچ روی یکسان نیستند، بلکه اختلاف وجودی میان همه موجودات و در مراتب وجود از لوازم عالم وجود است. انسانها گونه گون و طور به طور آفریده شدهاند و از استعدادها و ظرفیتهایی متفاوت برخوردارند که همین تفاوت و گونه گونی مایه بقا و دوام و رشد جامعه انسانی است و این امر از نشانههای قدرت و کمال خدای متعال است. ((مالکم لاترجون لله وقارا و قد خلقکم اطوارا))[۳۹۱] شما را چه میشود که خدای را به بزرگی باور ندارید و حال آنکه شما را گونه گون (در مراحل و مراتب مختلف) آفریده است. این قسم اختلاف، اختلافی است که در عالم انسانی چارهای از آن نیست. این اختلاف طبایع است که منشاء اختلاف بنیهها میشود و بی گمان ترکیبات بدنی باعث اختلاف در افراد و در نتیجه اختلاف در استعدادهای جسمی و روحی میشود و با ضمیمه شدن اختلاف محیطها و آب و هواها، اختلاف سلیقهها و سنن و آداب و مقاصد و اعمال نوعی و شخصی در جوامع انسانی پدید میآید و در علم الاجتماع و مباحثش ثابت شده است که اگر این اختلافها نمیبود بشر یک چشم بر هم زدن قادر به زندگی نبود.[۳۹۲] به بیان امیر مؤ منان (ع): ((لایزال الناس بخیر ما تفاوتوا فاذا استووا هلکوا))[۳۹۳] خیر مردم در تفاوت آنها (در استعدادها) است و اگر همه (در استعداد) مساوی باشند، هلاک شوند. تربیت نیز اگر بر اساس ملاحظه ظرفیتها و استعدادها صورت نگیرد، نه تنها رشد دهنده نخواهد بود بلکه تباهگر و هلاک کننده خواهد بود. چارپا را قدر طاقت بار نه بر ضعیفان قدر قوت کار نه دانه هر مرغ اندازه ویست طعمه هر مرغ انجیری کیست؟ طفل را گر نان دهی بر جای شیر طفل مسکین را از آن نان مرده گیر چونکه دندانها برآرد بعد از آن هم به خود گردد دلش جویای نان مرغ پر نارسته چون پران شود لقمه هر گربه دران شود چون برآرد پر بپرد او به خود بی تکلف بی صفیر نیک و بد[۳۹۴]
سنت الهی در تربیت
حکمت الهی چنین است که با ما به مقدار توانایی ما رفتار میکند و هیچ کس را بیش از توانایی اش تکلیف نمینماید و این اساس تربیت است. ((لایکلف الله نفسا الا وسعها))[۳۹۵] خداوند هیچ کس را جز به قدر توانایی اش تکلیف نمیکند. ((وسع)) به معنی تاب و توان است که اصل آن به معنی گنجایش مکانی است، سپس توانایی انسان را شبیه ظرفی برای افعال اختیاری او تصور کردهاند، گویا آنچه را که انسان میتواند انجام دهد، توانایی وی گنجایش آن را دارد و آنچه را نمیتواند انجام دهد توانایی اش گنجایش ندارد و این مفهوم بر طاقت منطبق گردیده و وسع نامیده شده است؛ بنابراین وسع انسان عبارت است از طاقت و گنجایش توانایی وی؛[۳۹۶] و تربیت باید کاملا با طاقت و گنجایش توانایی افراد متناسب باشد. ((لاتکلف نفس الا وسعها))[۳۹۷] هیچ کس جز به مقدار وسعش مکلف نمیشود. بنابراین باید در تمام مراحل تربیت تمکن افراد در نظر گرفته شود و آنان را بتدریج به سوی کمال سوق داد، زیرا توقع بیش از اندازه و خارج از استعداد افراد، آنان را وامانده میسازد و مطلوب تربیت حاصل نمیشود. یکی از وجوه فلسفه نزول تدریجی آیات قرآن رعایت همین اصل تربیتی بوده است، زیرا اگر قرآن به صورت جمعی و یکباره بر مردم نازل میشد، و احکام و قوانین آن دفعتا به مردم ابلاغ میگشت، مردمی که قرنها بر خلاف جهت این احکام و قوانین زندگی کرده بودند، یکمرتبه زیر بار نمیرفتند و پذیرش این تربیت برای آنان سخت دشوار، بلکه ناممکن بود،[۳۹۸] بنابراین نزول تدریجی آیات امکان آن تحول بزرگ تربیتی را ممکن ساخت که قرآن کریم خود کتاب تربیت انسان است. ((قرآن به منظور یک ایده و مثل اعلایی که باید روی عمل و رفتار مردم پیاده شود نازل شده است، لذا همه جوانب امکان رفتار انسان را در نظر گرفته است. نه تنها همه قوانین متنوع قرآن یکباره به مردم ابلاغ نشد، بلکه در مورد یک قانون نیز به منظور خو گرفتن مردم به آن تدرج و آشنایی لحظه به لحظه را مورد توجه قرار داده است، مثلا برای پایان دادن به یک رسم و عادت اجتماعی و ملی که ناپسند و در عین حال سخت راسخ بود، زمینه امکان ترک آن را بتدریج فراهم آورد. ما میدانیم که اقوام تازی عصر جاهلی به خمر و مسکرات و قمار آلوده بودند. قرآن برای از میان بردن این خوی و عادت نابخردانه، در مرحله اول نظر آنان را به موضوع خمر و منشاء آن جلب مینماید و میگوید: ((و من ثمرات النخیل و الاعناب تتخذون منه سکرا))[۳۹۹] و از میوه درختان خرما و انگور باده مستی بخش میگیرند. و سپس با لحنی آرام و مؤ ثر، آنان را به اندیشیدن صحیح و تفکری سنجیده رهنمون میگردد و میگوید: ((یساءلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما))[۴۰۰] درباره شراب و قمار، از تو میپرسند، بگو: در آن دو، گناهی بزرگ، و سودهایی برای مردم است، ولی گناهشان از سودشان بزرگتر است. خدای متعال در این آیه به مردم هشدار میدهد که از منطق و عقل خود به دقت بهره برداری کنند، به این معنی که میگوید: در شراب و قمار منافع و مضاری وجود دارد که مضار آنها به مراتب، بیشتر و مهمتر از منافع آنهاست، و بدیهی است که فرد عاقل از کاری که زیان آن بر سود آن میچربد خودداری میکند؛ و اصولا باید انسان امور را بسنجد و ارزیابی کند و سپس با توجه به منافع آن دست به کار گردد. خداوند متعال در مرحله سوم برای بر حذر داشتن مردم از این آلودگی، محدودیتهای زمانی شرب خمر به وجود میآورد، چون مردم مکلف به نماز شده بودند و باید این فریضه را در شبانه روز پنج بار اقامه مینمودند، طبق آیه: ((یا ایها الذین آمنوا لاتقربوا الصلاة و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون))[۴۰۱] ای کسانی که ایمان آوردهاید، در حال مستی به نماز نزدیک نشوید تا زمانی که بدانید چه میگویید. فرصت شرابخواری را محدود کرد، چون بر حسب این آیه، نباید مردم به هنگام نماز، مست باشند. بدیهی است که یک فرد مسلمان در فواصل میان نمازهای پنجگانه، ناگزیر از شرابخواری میپرهیزد، تا خود را شایسته نمازگزاری سازد؛ و شاید کمتر اتفاق افتاده که یک مسلمان فرصتی برای نوشیدن خمر میان نمازهای پنجگانه شبانه روزی به دست آورده باشد و در عین حال به هنگام نماز مست نباشد. قرآن کریم پس از آنکه لحظه به لحظه خود را به هدف نزدیک دید، در مرحله چهارم، آخرین گام را در این زمینه برداشته و با لحن قاطع و خالی از هر گونه مجامله میگوید: ((یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون. انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدکم عن ذکر الله و عن الصلاة فهل انتم منتهون))[۴۰۲] ای کسانی که ایمان آوردهاید، شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند و از عمل شیطانند. پس، از آنها دوری گزینید، باشد که رستگار شوید. همانا شیطان میخواهد با شراب و قمار، میان شما دشمنی و کینه ایجاد کند، و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد. پس آیا شما دست برمی دارید؟ ما در تاریخ میبینیم که در این مرحله، رسم و عادت شرابخواری از میان ملت عرب رخت بربست، و همان طوری که آیه، درخواست کرد، تازیان از شرابخواری دست برداشتند، لذا پس از این به انتظار آن به سر میبردند که حد و مجازات شرابخواری به آنها اعلام گردد))[۴۰۳]
راه و رسم پیامبر و اوصیایش
پیامبر اکرم (ص) در تربیت مسلمانان بر همین اساس رفتار میکرد، چنانکه از ((ابوعبدالرحمان سلمی))[۴۰۴] روایت کردهاند که گفت: برخی از اصحاب پیامبر (ص) که به ما قرآن میآموختند میگفتند: اصحاب، قرآن را ده آیه، ده آیه از پیامبر (ص) فرامی گرفتند و تا زمانی که آن ده آیه را بدرستی فرانمی گرفتند و به آنها عمل نمیکردند، به ده آیه بعد نمیپرداختند.[۴۰۵] پیامبر اکرم (ص) در سخن گفتن با مردمان و هدایت آنان ظرف عقل و گنجایش وجودی ایشان را رعایت میکرد و خود میفرمود: ((انا معاشر الانبیاء امرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم))[۴۰۶] ما گروه پیامبران ماءموریم که با مردمان در حدود خردهایشان سخن گوییم. مربیان الهی در تربیت مردمان کاملا پایبند این اصل بودند و بر رعایت آن بسیار تاءکید میکردند،[۴۰۷] و از پیروان خود میخواستند که مردمان را بر اساس تدرج و تمکن به سوی خدا سیر دهند. امام صادق (ع) به یکی از اصحاب خود که این اصل را بخوبی درک نمیکرد و آن را در رفتار خود پاس نمیداشت فرمود: ((ان من المسلمین من له سه، و منهم من له سهمان، و منهم من له ثلاثة اسهم، و منهم من له اربعة اسهم، و منهم من له خمسة اسهم؛ و منهم من له ستة اسهم، و منهم من له سبعة اسهم. فلیس ینبغی ان یحمل صاحب السهم علی ما علیه صاحب السهمین، و لاصاحب السهمین علی ما علیه صاحب الثلاثة، و لا صاحب الثلاثة علی ما علیه صاحب الاربعة، و لا صاحب الاربعة علی ما علیه صاحب الخمسة، و لا صاحب الخمسة علی ما علیه صاحب الستة، و لا صاحب الستة علی ما علیه صاحب السبعة))[۴۰۸] همانا برخی از مسلمانان یک سهم (از ایمان) و برخی دو سهم، و برخی سه سهم، و برخی چهار سهم، و برخی پنج سهم، و برخی شش سهم، و برخی هفت سهم را دارند. پس سزاوار نیست که صاحب یک سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وادارند، و نه صاحب دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد، و نه صاحب سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد، و نه صاحب چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد، و نه صاحب پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد، و نه صاحب شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد. مشخص است که رعایت تدرج و تمکن در تربیت از چه اهمیتی برخوردار است که امام (ع) با این شکل آن را توضیح میدهد. در ادامه این حدیث، امام صادق (ع) مثالی بیان کرده است که لزوم توجه به این اصل را به تمام معنا روشن میکند. حضرت چنین مثال زده است: مردی (مسلمان) همسایهای نصرانی داشت. او را به اسلام دعوت کرد و آن قدر از اسلام تعریف کرد که آن مرد نصرانی پذیرای اسلام شد. سحرگاه نزد تازه مسلمان رفت و در خانه او را زد. همسایه نصرانی پرسید: کیست؟ گفت: من فلان شخصم، پرسید: چه کاری داری؟ گفت: وضو بگیر و جامه ات را بپوش و همراه ما به نماز بیا. تازه مسلمان وضو گرفت و جامه اش را پوشید و همراه او شد. تا آنجا که میشد نماز گزاردند و سپس نماز صبح را به جا آوردند و در مسجد ماندند تا صبح روشن شد. تازه مسلمان برخاست تا به خانه اش رود. اما همسایه اش گفت: کجا میروی؟ روز کوتاه است و چیزی تا ظهر باقی نمانده است. پس او را همراه خود در مسجد نگاه داشت تا نماز ظهر را هم به جا آورد. باز تازه مسلمان برخاست که برود. همسایه مسلمانش گفت: میان ظهر و عصر زمانی کوتاه است. پس او را نگاه داشت تا نماز عصر را هم به جا آورد. تازه مسلمان برخاست تا به منزلش برود. همسایه مسلمانش گفت: اکنون آخر روز است و از اولش هم کوتاهتر است. پس او را نگاه داشت تا نماز مغرب را هم گزارد. باز خواست به منزلش برود. به او گفت: یک نماز بیش نمانده است. نگاهش داشت تا نماز عشا را هم خواند. آن گاه از هم جدا شدند. چون سحرگاه شد، نزد تازه مسلمان رفت و در خانه او را زد، پرسید: کیست؟ گفت: منم، فلان شخص. پرسید: چه کاری داری؟ گفت: وضو بگیر و جامه ات را بپوش و همراه ما به نماز بیا. تازه مسلمان گفت: برای این دین شخصی بیکارتر از من پیدا کن که من فردی مستمند و عیالوارم! سپس امام صادق (ع) فرمود: آن مسلمان، فردی را که وارد اسلام کرده بود. بدین ترتیب از اسلام بیرون کرد.[۴۰۹] بنابراین لازمه فعل تربیتی درست زمینه فراهم کردن و بتدریج وسع افراد را بیشتر کردن و آن گاه انتظار داشتن است. البته اینکه تربیت باید بر اساس توانایی افراد و بتدریج صورت بگیرد به معنای توقف در تواناییهای پایین و حرکت نکردن و تلاش نکردن در جهت وسع بیشتر نیست، بلکه باید تلاش کرد که ظرف وجودی و گنجایش توانایی افراد را بتدریج افزایش داد و آنان را به سمت مقصد تربیت سوق داد. انسان موظف است که هر چه بیشتر استعدادهای کمالی خود را رشد دهد و به هیچ وجه در حد وضع موجودش توقف نکند؛ و اساسا سلوک انسانی امری تدریجی است که با هدایت مربی و تلاش متربی سامان مییابد.
اصل تسهیل و تیسیر
اصل تسهیل و تیسیر
((تسهیل)) و ((تیسیر)) به معنای آسان کردن و سهل گردانیدن است،[۴۱۰] و مراد آن است که در هر حرکت تربیتی راههای آسان و میسر به روی متربی گشوده شود تا میل و رغبت به رفتن فراهم شود و با متربی از سر ملایمت و مدارا رفتار شود تا بتواند راه را بر خود هموار سازد و طی طریق کند و به مقصود دست یابد.
سنت الهی در تربیت
خدای رحمان راه خیر و سعادت انسان را هموار و آسان کرده است و با وجود این، انسان حق را میپوشاند و به راه حق نمیرود! ((قتل الانسان ما اکفره من ای شی ء خلقه من نطفة خلقه فقدره ثم السبیل یسره))[۴۱۱] کشته باد انسان، چه ناسپاس است! او را از چه چیز آفریده است؟ از نطفهای خلقش کرد و اندازه مقررش بخشید. سپس را را بر او آسان گردانید. کتاب هدایت و سعادت انسان (قرآن کریم) نیز آسان قرار داده شده است تا حرجی بر مردمان در فهم و دریافت آن نباشد. ((و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر))[۴۱۲] و هر آینه قرآن را برای یادآوری و پند گرفتن آسان ساختیم، پس آیا یادآرنده و پند گیرندهای هست؟ خدای رحمان کتاب عزیزش را به گونهای قرار داده است که فهم مقاصدش برای عامه و خاصه، برای فهمهای ساده و عمیق آسان باشد و هر کس به اندازه فهم و ادراک خود از آن بهره ببرد.[۴۱۳] سنت تربیت الهی چنین است و خدای مهربان شریعت خود را سهل و آسان قرار داده است تا همگان به کمالات الهی متصف شوند. چنانکه فرموده است: ((یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر))[۴۱۴] خداوند برای شما آسانی میخواهد و برای شما دشواری نمیخواهد. ((و ما جعل علیکم فی الدین من حرج))[۴۱۵] و در دین بر شما سختی قرار نداده است.
آیین تربیت در اسلام
آیین تربیت در اسلام بر تکالیف شاق بنا نشده است، زیرا آیینی است متعادل که بر فطرت آدمی استوار شده است،[۴۱۶] و سختیهای ظاهری آن نیز به دلیل آنکه با فطرت هماهنگ و سازگار است، در ذائقه جان آدمی شیرین و گواراست و همین موجب میشود که صفات الهی و خصلتهای نیک به آسانی و راحتی کسب شود. راه و رسم آیین تربیت محمدی تنها بر امور سهل و آسان بنا شده است و از خشونت و تندی به دور است.[۴۱۷] پیامبر اکرم (ص) خود فرموده است: ((بعثنی بالحنیفیة السهلة السمحة))[۴۱۸] خداوند مرا بر شریعت و دین حنیف و آسان و ملایم مبعوث کرده است. آیین تربیت الهی سهل و آسان بنا گذاشته شده است و چنین آیینی بهترین آیین است، نه آن آیینی که به سبب دشواری اش مردمان را گریزان میسازد. از رسول خدا (ص) روایت شده است که میفرمود: ((یا ایها الناس، ان دین الله یسر))[۴۱۹] ای مردم، همانا دین و آیین خدا آسان است. ((ان خیر الدین عند الله الحنیفیة السمحة))[۴۲۰] همانا بهترین دین و آیین نزد خدا، شریعت حنیف و ملایم است. آنان که آیین تربیتی خود را بر امور شاق بنا میکنند و سبب میشوند که مردم از دین و دینداری گریزان شوند، از راه و رسم پیامبر اکرم (ص) به دورند که آن حضرت فرموده است: ((بعثت بالحنیفیة السمحة او السهلة و من خالف سنتی فلیس منی))[۴۲۱] من بر دین حنیف ملایم یا آسان مبعوث شدهام و هر کس با راه و رسم من مخالفت ورزد از من نیست پیامبر اکرم (ص) خود در آیین تربیتی اش مظهر ملایمت و آسانگیری بود که جز بر این اساس نمیتوان دل مردمان را نرم کرد و آنان را به سوی خدا سیر داد.[۴۲۲] خدای رحمان فرستاده گرامی اش را با این راه و رسم تربیتی معرفی میکند و میفرماید: ((فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک))[۴۲۳] پس به (برکت) رحمت الهی، با آنان نرمخو (و پرمهر) شدی، و اگر تندخو و سخت دل بودی قطعا از پیرامون تو پراکنده میشدند. رسول خدا (ص) اصحاب و پیروان خود را راه و رسمی ملایم و به دور از تندی فرامی خواند و میفرمود: ((یسروا و لاتعسروا، و بشروا و لاتنفروا))[۴۲۴] بر مردم آسان بگیرید و سخت مگیرید، و نوید دهنده باشید و مردم را فراری مدهید و در آنان نفرت ایجاد مکنید.
بهترین راه و رسم تربیت
ملایمت و مدارا بهترین شیوه برای نرم کردن دلها، و همراه ساختن جانها در مسیر تربیت است. از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: ((من کان رفیقا فی امره نال ما یرید من الناس))[۴۲۵] هر که در امور خویش، ملایمت در پیش گیرد، به آنچه از مردم میخواهد میرسد. هیچ چیز چون ملایمت و رحمت، و آسانگیری و نرمی در تربیت دل آدمی و رشد صحیح عواطف انسانی مؤ ثر نیست، زیرا بدین وسیله است که عواطف آدمی تلطیف و تعدیل میشود و کوری ناشی از غلظت و خشونت به بینایی ناشی از لطافت و رقت تبدیل میگردد. از این رو بهترین راه ورود به قلبها و تربیت انسانها ایجاد میل و رغبت است که جز بر اساس آیینی ملایم فراهم نمیشود، زیرا راه و رسمهای خشن در تربیت قلب را کور و به دور از بصیرت میگرداند و عواطف انسانی را زایل میسازد. امیر مؤ منان (ع) در بیانی نورانی فرموده است: ((ان للقلوب شهوة و اقبالا و ادبارا، فاتوها من قبل شهوتها و اقبالها، فان القلب اذا اکره عمی))[۴۲۶] دلها را میلی است و روی آوردنی و پشت کردنی، پس دلها را آن گاه به کار گیرید که خواهان است و روی در کار، زیرا دل اگر به ناخواه به کاری وادار شود، کور گردد. پیشوایان حق پیروان خود را به رعایت تسهیل و تیسیر در تربیت میخواندند و آنان را از سختگیریهای نابجا حتی در عبادتهای مستحب پرهیز میدادند. امیر مؤ منان (ع) در نامهای که به ((حارث همدانی)) از خواص اصحاب خود مینویسد، وی را چنین توصیه میکند: ((و خادع نفسک فی العبادة، و ارفق بها و لاتقهرها؛ و خذ عفوها و نشاطها الا ما کان مکتوبا علیک من الفریضة لابد من قضائها و تعاهدها عند محلها))[۴۲۷] نفس خود را برای عبادت و بندگی برانگیز و با آن مدارا کن و مقهورش مدار، و بر آن آسان گیر و به هنگامی که نشاط و فراغتش بود، روی به عبادت آر، جز در آنچه به تو واجب است که باید آن را به جای آری و در وقت آن بگزاری. برای سیر دادن خود به مراتب بالاتر از واجبات الهی باید انگیزه و رغبت ایجاد کرد و آن گاه نفس را به حرکت واداشت که دل را باید به ملایمت و مدارا رام کرد و راه برد. به بیان پیشوای موحدان علی (ع): ((ان للقلوب اقبالا و ادبارا، فاذا اقبلت فاحملوها علی النوافل، و اذا ادبرت فاقتصروا بها علی الفرائض))[۴۲۸] همانا دلها را روی آوردنی و پشت کردنی است، پس چون دل روی آرد آن را به مستحبات وادارید، و چون روی برگرداند، بر انجام واجباتش بسنده دارید. اولیای خدا تاءکید کردهاند که آیین تربیت دینی آیینی متین و ملایم است و برای تربیت مردمان بر این آیین، باید این ویژگی جوهری حفظ شود و بر خلاف آن عمل نشود تا نتیجه تربیت همان شود که این آیین میطلبد. بنیانگذار این آیین فرموده است: ((ان هذا الدین متین فاوغلوا فیه برفق و لاتکرهوا عبادة الله الی عباد الله فتکونوا کالراکب المنبت الذی لاسفرا قطع و لاظهرا ابقی))[۴۲۹] همانا این دین و آیین محکم و متین است، پس با ملایمت در آن در آیید و عبادت خدا را به بندگان خدا با کراهت تحمیل نکنید و گرنه مانند سوار درماندهای میشوید که نه مسافتی بپیماید و نه مرکبی برایش بماند. مثال آنان که آیین ملایم اسلام را نمیشناسند و متربیان خود را بر خلاف اصل تسهیل و تیسیر راه میبرند مثال سوارکاری است که به سبب نادانی آن قدر سریع حرکت میکند که هنوز مسافتی طی نکرده مرکب خود را از دست میدهد و هرگز به مقصد نمیرسد؛ و این جز به سبب ناپختگی و بی بصیرتی نیست. سخت گیری و تعصب خامی است تا جنینی کار خون آشامی است[۴۳۰] راه و رسم تربیتی پیشوایان حق بر تسهیل و ترغیب، و ملایمت و متانت قرار داشت و آنان تاءکید داشتند که پیروانشان بر همین راه روشن روند و مردمان را بر این اساس تربیت کنند. امام صادق (ع) این حقیقت را به یکی از اصحاب خود به نام ((عمار بن ابی احوص)) چنین بیان کرده است: ((فلاتخرقوا بهم. اما علمت ان امارة بنی امیة کانت بالسیف و العسف و الجور، و ان امارتنا بالرفق و التاءلف و الوقار و التقیة و حسن الخلطة و الورع و الاجتهاد، فرغبوا الناس فی دینکم و فیما انتم فیه))[۴۳۱] بر مردم فشار نیاورید، آیا نمی دانی که حکومتداری و روش اداره امور بنی امیه به زور شمشیر و فشار و ستم بود ولی حکومتداری و روش اداره امور ما به نرمی و مهربانی و متانت و تقیه و حسن معاشرت و پاکدامنی و کوشش است؟ پس کاری کنید که مردم به دین شما و مسلکی که دارید رغبت پیدا کنند. این امر در سالهای نخستین زندگی و دوران کودکی از اهمیتی بیشتر برخوردار است، زیرا وجود آدمی لطیف تر است و به تسهیلی بیشتر نیاز دارد. رسول خدا (ص) و امام صادق (ع) در این باره سخنی والا و راهگشا فرمودهاند که باید سرلوحه همه رفتارهای تربیتی قرار گیرد. ثقة الاسلام کلینی (ره) به اسناد خود از امام صادق (ع) روایت کرده است که رسول خدا (ص) فرمود: ((رحم الله من اعان ولده علی بره. (قال: قلت: کیف یعینه علی بره ؟) قال: یقبل میسوره، و یتجاوز عن معسوره، و لایرهقه، و لایخرق به))[۴۳۲] خداوند رحمت کند کسی را که فرزند خود را در نیکی و نیکوکاری یاری کند. (راوی حدیث گوید: پرسیدم: چگونه فرزند خود را در نیکی و نیکوکاری یاری کند ؟) حضرت فرمود: آنچه را که در توان اوست از او بپذیرد، و آنچه را که برایش طاقت فرساست از او نخواهد، و او را به تکلیف مافوق طاقتش واندارد، و او را دچار سرگشتگی و شرمندگی نسازد. بنابراین فعل تربیتی رشد دهنده و سیر دهنده به سوی نیکی از سختگیری و خشونت به دور و بر سهل گیری و ملایمت استوار است.
اصل زهد
اصل زهد
همان طور که در بحث مانع و مقتضی اصل تربیت گذشت، انسان جز با ((زهد)) یعنی پشت کردن به تعلقات پست و ترک دلبستگیهای نفسانی پیش نمیرود و به کمالی حقیقی دست نمییابد. ((زهد)) که ترک دنیای مذموم و دل کندن از آن است،[۴۳۳] رکنی اساسی در تربیت دینی است و تا انسان از وابستگیهای پست و حیوانی جدا نشود به امری آخرتی واصل نمیگردد، چنانکه رسول خدا (ص) فرموده است: ((لا تنالون الآخرة الا بترککم الدنیا و التعری منها؛ اوصیکم ان تحبوا ما احب الله و تبغضوا ما ابغض الله))[۴۳۴] به آخرت دست نمییابید مگر با ترک دنیا و دل کندن از آن؛ شما را سفارش میکنم دوست بدارید آنچه را خدا دوست میدارد و دشمن دارید آنچه را خدا دشمن میدارد.
راه و رسم اولیای خدا در تربیت
راه و رسم اولیای خدا در تربیت بر زهد استوار بود و آنان تلاش میکردند دلبستگیهای دنیایی را در افراد بکاهند و دوستی آخرت را در آنان بیفزایند و مردمان را با دل کندن از دنیا به سوی خدا سیر دهند که زهد هموار کننده راه تربیت به سوی خداست، امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((العلم یرشدک الی ما امرک الله به و الزهد یسهل لک الطریق الیه))[۴۳۵] علم و دانش تو را بدانچه خداوند فرمان داده است راه مینماید، و زهد و ترک دنیا راه به سوی آن را برایت هموار و آسان میکند. مادام که دوستی دنیا دل آدمی را پر کرده باشد، دوستی آخرت و شیرینی ایمان در آن وارد نمیشود و تا انسان به زهد تربیت نگردد بهرهای از آخرت حقیقی و بهشت لقا نخواهد داشت. در حدیث نبوی آمده است: ((حرام علی قلوبکم ان تعرف حلاوة الایمان حتی تزهدوا))[۴۳۶] شناختن شیرینی ایمان بر دلهای شما حرام است تا نسبت به دنیا زاهد شوید و بدان پشت کنید. و در حدیث علوی آمده است: ((من لم یزهد فی الدنیا لم یکن له نصیب فی جنة الماءوی))[۴۳۷] هر که در دنیا زهد نورزد برای او بهرهای در بهشت نیست. بنابراین مکتبی میتواند مردمان را به آخرت حقیقی برساند که زهد در همه ارکان و وجوهش حاکم باشد و پیروانش را از وابستگی به مظاهر فریبنده دنیا آزاد سازد که ریشه و اساس دینداری در آزاد شدن از دنیاست، به بیان امیر مؤ منان (ع): ((الزهد اصل الدین))[۴۳۸] زهد اصل دین است. بارزترین صفت تربیت شدگان الهی پشت کردن به دنیاست، چنانکه از پیامبر اکرم (ص) روایت شده است که فرمود: ((ما اتخذ الله نبیا الا زاهدا))[۴۳۹] خداوند هیچ پیامبری را برنگزید مگر آنکه زاهد بود. نمونههای جاوید تربیت الهی، پارسایانی تمام عیار بودند و هرگز دل به دنیا و مظاهر آن نسپردند و اسیر اوهام نشدند. آنان زاهدانی کامل بودند و مردمان را به زهد حقیقی نه زهد منفی و انزواگرایانه و بریدن از جامعه و پشت کردن به کار و تلاش و مبارزه فرامی خواندند. آنچه در تربیت اسلامی به عنوان اصلی اساسی مطرح است چنین زهدی است، نه رهبانیت و کناره گیری از مردم و جامعه. امام صادق (ع) فرموده است: ((ان الله تبارک و تعالی اعطی محمدا، صلی الله علیه و آله، شرائع نوح و ابراهیم و موسی و عیسی، علیهم السلام، التوحید و الاخلاص و خلع الانداد و الفطرة الحنیفیة السمحة و لارهبانیة و لاسیاحة))[۴۴۰] همانا خدای تبارک و تعالی شریعتهای نوح و ابراهیم و موسی و عیسی (ع) را به محمد (ص) عطا کرد و آن شرایع یکتاپرستی است و اخلاص و ترک بت پرستی و فطرت حنیفیه آسان و اینکه گوشه گیری و دوری از جامعه در آن نیست.
زهد اسلامی
زهد اسلامی زهدی کاملا مثبت و اجتماعی است و به هیچ وجه در آن رنگ و بویی از نگاه منفی به عالم وجود (مظهر اسمای حسنای الهی) و رهبانیت وجود ندارد. زهد اسلامی همان چیزی است که بتمامه در زندگی پیامبر اکرم (ص) و اوصیای آن حضرت جلوه دارد. ((زهد اسلامی غیر از رهبانیت است. رهبانیت، بریدن از مردم و رو آوردن به عبادت است. بر اساس این اندیشه که کار دنیا و آخرت از یکدیگر جداست، دو نوع کار بیگانه از هم است. از دو کار یکی را باید انتخاب کرد، یا باید به عبادت و ریاضت پرداخت تا در آن جهان به کار آید و یا باید متوجه زندگی و معاش بود تا در این جهان به کار آید. این است که رهبانیت بر ضد زندگی و بر ضد جامعه گرایی است، مستلزم کناره گیری از خلق و بریدن از مردم و سلب هر گونه مسئولیت و تعهد از خود است. اما زهد اسلامی در عین اینکه مستلزم انتخاب زندگی ساده و بی تکلف است و بر اساس پرهیز از تنعم و تجمل و لذت گرایی است، در متن زندگی و در بطن روابط اجتماعی قرار دارد و عین جامعه گرایی است، برای خوب از عهده مسئولیتها برآمدن است و از مسئولیتها و تعهدهای اجتماعی سرچشمه میگیرد. فلسفه زهد در اسلام آن چیزی نیست که رهبانیت را به وجود آورده است. در اسلام مساءله جدا بودن حساب این جهان با آن جهان مطرح نیست. از نظر اسلام نه خود آن جهان و این جهان از یکدیگر جدا و بیگانهاند و نه کار این جهان با کار آن جهان بیگانه است. ارتباط دو جهان با یکدیگر از قبیل ارتباط ظاهر و باطن شی ء واحد است، از قبیل پیوستگی دو رویه یک پارچه است، از قبیل پیوند روح و بدن است که چیزی است حد وسط میان یگانگی و دوگانگی. کار این جهان با کار آن جهان نیز عینا همین طور است، بیشتر جنبه اختلاف کیفی دارد تا اختلاف ذاتی، یعنی آنچه بر ضد مصلحت آن جهان است و ضد مصلحت این جهان نیز هست، و هر چه بر وفق مصالح عالیه زندگی این جهان است بر وفق مصالح عالیه آن جهان نیز هست. لهذا یک کار معین که بر وفق مصالح عالیه این جهان است، اگر از انگیزههای عالی و دیدههای مافوق طبیعی و هدفهای ماورای مادی خالی باشد آن کار صرفا دنیایی تلقی میشود و به تعبیر قرآن به سوی خدا بالا نمیرود، اما اگر جنبه انسانی کار از هدفها و انگیزهها و دیدهای برتر و بالاتر از زندگی محدود دنیایی بهره مند باشد، همان کار، کار آخرتی شمرده میشود. زهد اسلامی که: چنانکه گفتیم در متن زندگی قرار دارد، کیفیت خاص بخشیدن به زندگی است و از دخالت دادن پارهای از ارزشها برای زندگی ناشی میشود. زهد اسلامی چنانکه از نصوص اسلامی برمی آید، بر سه پایه اصلی که از ارکان جهان بینی اسلامی است استوار است: ۱. بهره گیری مادی از جهان و تمتعات طبیعی و جسمانی، تنها عامل تاءمین کننده خوشی و بهجت سعادت انسان نیست. برای انسان به حکم سرشت خاص، یک سلسله ارزشهای معنوی مطرح است که با فقدان آنها تمتعات مادی قادر به تاءمین و بهجت و سعادت نیست. ۲. سرنوشت سعادت فرد، از سعادت جامعه جدا نیست، انسان، از آن جهت که انسان است یک سلسله وابستگیهای عاطفی و احساس مسئولیتهای انسانی درباره جامعه دارد که نمیتواند فارغ از آسایش دیگران آسایش و آرامش داشته باشد. ۳. روح، در عین نوعی اتحاد و یگانگی با بدن در مقابل بدن اصالت دارد؛ کانونی است در برابر کانون جسم، منبع مستقلی است برای لذات و آلام. روح نیز به نوبه خود بلکه بیش از بدن نیازمند به تغذیه و تهذیب و تقویت و تکمیل است. روح از بدن و سلامت آن و نیرومندی آن بی نیاز نیست، اما بدون شک غرقه شدن در تنعمات مادی و اقبال تمام به لذت گرایی جسمانی مجال و فراغتی برای بهره برداری از کانون روح و منبع بی پایان ضمیر، باقی نمیگذارد و در حقیقت نوعی تضاد میان تمتعات روحی و تمتعات مادی اگر به صورت غرقه شدن و محو شدن و فانی شدن در آنها باشد وجود دارد. مساءله روح و بدن مساءله رنج و لذت نیست. چنین نیست که هر چه مربوط به روح است رنج است و هر چه مربوط به بدن است لذت؛ لذات روحی بسی صافتر، عمیقتر، بادوامتر از لذات بدنی است. روآوری یک جانبه به تمتعات مادی و لذات جسمانی در حاصل جمع، از خوشی و لذت و آسایش واقعی بشر میکاهد، لهذا آن گاه که میخواهیم به زندگی روآوریم و از آن بهره بگیریم و بدان رونق و صفا و شکوه و جلال ببخشیم و آن را دلپسند و زیبا سازیم، نمیتوانیم از جنبههای روحی صرف نظر کنیم. با توجه به این سه اصل است که مفهوم زهد اسلامی روشن میشود، و با توجه به این سه اصل است که روشن میگردد چگونه اسلام رهبانیت را طرد میکند، اما زهدگرایی را در عین جامعه گرایی و در متن زندگی و در بطن روابط اجتماعی میپذیرد))[۴۴۱] زهد اسلامی دل کندن از پستیها و ترک وابستگیها در عین حفظ ارزشهای فردی و اجتماعی و تلاش در راه رسیدن به اهدافی متعالی است. در حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است که گفت: ((از جبرئیل پرسیدم که تفسیر زهد چیست ؟)) پس جبرئیل چنین گفت: ((الزاهد یحب من یحب خالقه و یبغض من یبغض خالقه، و یتحرج من حلال الدنیا و لایلتفت الی حرامها، فان حلالها حساب و حرامها عقاب؛ و یرحم جمیع المسلمین کما یرحم نفسه، و یتحرج من الکلام کما یتحرج من المیتة التی قد اشتد نتنها، و یتحرج عن حطام الدنیا و زینتها کما یتجنب النار ان تغشاه، و ان یقصر امله، و کان بین عینیه اجله))[۴۴۲] زاهد آن را دوست میدارد که آفریدگارش دوست میدارد، و آن را دشمن میدارد که آفریدگارش دشمن میدارد، و از حلال دنیا دوری میکند و به حرام آن روی نمیکند، زیرا حلال آن حسابرسی دارد و حرامش عذاب دارد؛ و به همه مسلمانان دلسوزی و مهربانی میکند، همان گونه که به خود میکند، و از سخن (بیهوده) دوری میکند، همان گونه که از مرداری که بوی گندش برآمده، دوری میکند، و از بهره ناچیز دنیا و پیرایه آن دوری میکند، همان گونه که پرهیز میکند که آتش او را در بر گیرد، و اینکه آرزوی خود را کوتاه میکند، و مرگ خود را در پیش چشم میبیند. زهد حقیقی انسان را از درون و بیرون اصلاح میکند به گونهای که در عین وارستگی، تلاشگر و پرکار و دلسوز و مهربان میشود. چون آرزوهای پست از دل آدمی بیرون رود عرصه برای خلوص و ایثار گشوده میشود. از امیر مؤ منان (ع) وارد شده است که فرمود: ((الزهد تقصیر الآمال و اخلاص الاعمال))[۴۴۳] زهد کوتاه کردن آرزوها و خالص کردن کردارهاست. انسانی که میل به دنیا ندارد و آرزویش را هم نمیکند، به خلوص در عمل دست مییابد و میتواند خود را در برابر کششهای حیوانی نگه دارد و نعمتهای خدا را پاس دارد و برای رسیدن به کمالی الهی به کار گیرد. پیشوای وارستگان علی (ع) میفرماید: ((ایها الناس! الزهادة قصر الاءمل، و الشکر عند النعم، و التورع عند المحارم))[۴۴۴] ای مردم! زهد یعنی کوتاهی آرزو، و شکر در برابر نعمت، و پارسایی در برابر گناهان. زهد اسلامی بهترین و کارآترین وسیله برای ساختن فرد و جامعه در جهت اهداف تربیت است و هیچ چیز مانند بی رغبتی به دنیا در تربیت مؤ ثر نیست. چه نیکو فرموده است امیر مؤ منان علی (ع): ((ان من اعون الاخلاق علی الدین الزهد فی الدنیا))[۴۴۵] مددکارترین اخلاق به دین بی رغبتی نسبت به دنیاست. در نتیجه آن نظام تربیتی میتواند مردمان را به سعادت این جهانی و آن جهانی برساند که اساس تربیت را بر زهد قرار دهد، زیرا تربیتی که راه زهد را نمیگشاید درهای همه بدیها را بر مردمان میگشاید و آنان را از سعادت حقیقی محروم میسازد. امام صادق (ع) فرموده است: ((جعل الشر کله فی بیت و جعل مفتاحه حب الدنیا، و جعل الخیر کله فی بیت و جعل مفتاحه الزهد فی الدنیا))[۴۴۶] همه بدی در خانهای نهاده شده است و کلیدش را دوستی دنیا قرار دادهاند، و همه نیکی در خانهای نهاده شده است و کلیدش را زهد و پشت کردن به دنیا قرار دادهاند.
ثمرات زهد
خیر و برکتی که از زهد برمی خیزد همه وجوه زندگی آدمی را در بر میگیرد و او را به کمالات فردی و اجتماعی و سیاسی متصف میسازد، چنانکه در سخنان نورانی پیشوایان معصوم (ع) ثمراتی شگفت برای زهد وارد شده است که این حقیقت را تبیین میکند.
علم، حکمت، بصیرت، هدایت
علم حقیقی و حکمت نورانی که صنع خداست و روشن و روشنگر است، در دلی ظهور میکند که به زهد آراسته شده باشد، چنانکه در موعظه رسول خدا (ص) به ابوذر غفاری (ره) آمده است: ((یا اباذر! ما زهد عبد فی الدنیا الا اثبت الله الحکمة فی قلبه، و انطق بها لسانه))[۴۴۷] ای اباذر! هیچ بندهای در دنیا زهد پیشه نکرد مگر آنکه خداوند حکمت را در دلش جای داد و زبانش را به آن گویا ساخت. رفع کوری و ظهور بینایی و دریافت حقایق هستی جز به زهد فراهم نمیشود و تا مانع اصلی کمال (دنیا) پس زده نشود، علم حقیقی و هدایت و بصیرت روی نمیکند، چنانکه علی بن ابی طالب (ع) از رسول خدا (ص) روایت کرده است که فرمود: ((من زهد فی الدنیا علمه الله تعالی بلا تعلم و هداه بلا هدایة و جعله بصیرا و کشف عنه العمی))[۴۴۸] هر که در دنیا زهد پیشه کند، خدای متعال به او علم بی تعلم و هدایت بی واسطه عنایت کند و او را بینا سازد و کوری اش را برطرف نماید.
آرامش، آسودگی، بی نیازی، آزادی
آرامش و آسودگی و بی نیازی حقیقی جز با زهد فراهم نمیشود که همه اضطرابها، دغدغهها و نگرانیها از دنیاست، زیرا دنیا به هر میزانی که در دل آدمی جای گیرد به همان میزان وابستگی و پریشانی خاطر و اندوه و نگرانی به بار میآورد و با پشت کردن به دنیا همه اینها زدوده میشود. پیامبر اکرم (ص) فرموده است: ((الزهد فی الدنیا یریح القلب و البدن، و الرغبة فی الدنیا تطیل الهم و الحزن))[۴۴۹] زهد در دنیا موجب راحت و آرامش قلب و بدن است و شیفتگی در آن موجب دراز شدن پریشانی و اندوه است. امام صادق (ع) نیز در این باره فرموده است: ((الرغبة فی الدنیا تورث الغم و الحزن و الزهد راحة القلب و البدن))[۴۵۰] شیفتگی در دنیا مایه غم و اندوه است و زهد در دنیا آسایش جسم و جان است. هر که خواهان آزادی حقیقی است باید آن را در زهد بجوید زیرا تا انسان از خود و دلبستگیهایش آزاد نشود، طعم آزادی حقیقی را نخواهد چشید. زهد آدمی را از اسارت خود آزاد و وارسته میسازد و در نتیجه از همه اسارتهای دنیایی آزادش میگرداند. پیشوای آزادگان، علی (ع) فرموده است: ((من زهد فی الدنیا اعتق نفسه))[۴۵۱] هر که در دنیا زهد بورزد، خود را آزاد ساخته است.
اصلاح، قوت، عزت، عظمت
اصلاح حقیقی امور و کسب قوت و عزت و عظمت در سایه زهد است، زیرا منشاء تباهی و ضعف و ذلت و انحطاط دنیاست و هر که از بندگی دنیا به درآید و به حقیقت هستی تکیه نماید به همه والاییها دست مییابد. پیامبر اکرم (ص) درباره اصلاح و افساد امور مسلمانان و عظمت و انحطاط ایشان فرموده است: ((ان صلاح اول هذه الامة بالزهد و الیقین، و هلاک آخرها بالشح و الامل))[۴۵۲] صلاح و درستی این امت در ابتدا با زهد (اعراض از دنیا) و یقین (به آخرت) بود و هلاکت و نابودی اش در پایان به بخل و آرزوست. روزی که مسلمانان به دنیای دون پشت کردند، عزت و عظمت به آنان روی کرد، و چون در پی دنیا روان شدند و به یکدیگر بخل ورزیدند و هر کس جز به خود و دنیای حقیر خویش نیندیشید و دلداده پستیها شدند، به زبونی و انحطاط کشیده شدند که قدرت حقیقی با پشت کردن به دنیا روی میکند، نه با پشت دادن به دنیا. هر که او دنیای دون را کم گرفت همچو صبح از صدق خود عالم گرفت[۴۵۳]
اصل تعقل
اصل تعقل
به کارگیری عقل و استفاده از آن تعقل نامیده میشود؛[۴۵۴] و اساس تربیت صحیح و تعقل است که آدمی با تعقل آیات حق را درمی یابد و به کمالات الهی متصف میشود. ((و کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تعقلون))[۴۵۵] بدین گونه، خداوند آیات خود را برای شما بیان میکند، که تعقل کنید.
شاءن عقل
عقل موهبتی است الهی و نوری رحمانی که پیامبر درونی انسان شمرده میشود،[۴۵۶] و به حسب ذات مایل به خیرات و کمالات و خواستار عدل و احسان است. این عقل ملاک تکلیف و ثواب و عقاب است؛ و بدان حق از باطل، و خیر از شر، و راه از بیراهه تمیز داده میشود؛ و به وسیله آن زشت و زیبا، و کمال و پستی، و راستی و نادرستی تشخیص داده میشود.[۴۵۷] عقل نوری است که در پرتو آن خداوند پرستیده میشود و بهشت به دست میآید. شخصی از امام صادق (ع) پرسید: ((عقل چیست ؟)) حضرت فرمود: ((العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان))[۴۵۸] عقل آن چیزی است که خدای رحمان بدان پرستش شود و بهشت بدان حاصل شود. آن شخص گوید: ((گفتم: پس آنچه معاویه داشت چه بود؟ فرمود: ((تلک النکراء، تلک الشیطنة، و هی شبیهة بالعقل و لیست بالعقل))[۴۵۹] آن نیرنگ است، آن شیطنت است، آن شبیه عقل است ولی عقل نیست. عقل می دانی چه باشد ای پسر آنکه باشد سوی جنت راهبر عقل می دانی چه باشد ای رفیق آنکه برهاند تو را از هر مضیق[۴۶۰] اگر عقل به تیرگیهای نفسانی پوشیده نگردد، حق و باطل را در علوم نظری، و خیر و شر، و نفع و ضرر را در علوم عملی تشخیص میدهد و به حق و خیر و نفع دل میبندد،[۴۶۱] و آدمی را از کجی باز میدارد و به خیر رهنمون میگردد که گفتهاند عقل از ((عقال)) گرفته شده است و به معنای بستن و نگهداشتن و بند کردن و بازایستادن و جلوگیری کردن است، چنانکه گویند: ((عقل البعیر بالعقال)) یعنی بستن شتر با پایبند؛ و ((عقل لسانه)) یعنی زبانش را نگه داشت و از سخن گفتن خودداری کرد؛[۴۶۲] و بر این اساس ادراکی را که انسان به آن دل میبندد و چیزی را که با آن ادراک میکند ((عقل)) نامیدهاند؛[۴۶۳]و همچنین عقل را از آن جهت بدین نام خواندهاند که انسان را از زشتیها و کجیها و ناراستیها بازمی دارد و به راه راست میخواند و بر دوستی استوار نگه میدارد. خدای سبحان انسان را به گونهای آفریده است که در آغاز پیدایش، خودش را ادراک کند، و او را با حواس ظاهری و باطنی مجهز کرده است تا ظواهر اشیا و همچنین معانی روحی را که به وسیله آنها با اشیای خارجی ارتباط برقرار میکند، مانند اراده، و حب و بغض، و بیم و امید و مانند اینها ادراک نماید و در آنها تصرفاتی از قبیل ترتیب و تفصیل و تخصیص و تعمیم انجام دهد و در امور نظری و آنچه خارج از مرحله عمل است قضاوتهای نظری و در امور عملی و آنچه مربوط به عمل است قضاوتهای عملی بنماید، و همه اینها طبق موازینی صورت میگیرد که آفرینش اصلی انسان تشخیص میدهد و این همان عقل است؛ ولی گاهی برخی از قوای انسان بر برخی دیگر چیره میشود و حکم سایر قوا را ضعیف یا باطل میسازد، مانند چیرگی شهوت و غضب که در این صورت انسان از صراط اعتدال خارج میشود و در درههای افراط و تفریط سقوط میکند. در اینجا عامل عقلی عمل خود را به سلامت انجام نمیدهد، مانند یک قاضی که از روی مدارک جعلی و شهادتهای دروغین بر خلاف حق حکم میدهد، اگر چه قصد آن نداشته باشد که حکم به ناحق بدهد که چنین فردی هم قاضی است و هم نیست. انسان نیز چنین است که به سبب آنکه احساسات درونی اش مطالبی بی واقعیت را به صورت معلومات در نظرش آرایش میدهد، قضاوتهایی نادرست میکند و آنها را از سر مسامحه به عقل نسبت میدهد که در حقیقت مربوط به عقل نیست، زیرا در این موارد انسان از سلامت فطرت و روش صحیح خارج شده است. در منطق قرآن کریم، عقل آن نیرویی است که انسان در دین خود از آن بهره مند میشود و او را به معارف حقیقی و اعمال شایسته راهبری میکند و در صورتی که از این مسیر منحرف گردد دیگر عقل نامیده نمیشود، گرچه در امور دنیوی عمل خود را انجام دهد.[۴۶۴]
تربیت عقلانی
اگر انسان تربیت عقلانی بیابد و اهل تعقل شود و به ندای عقل خود گوش فرا دهد و به آنچه در نتیجه تعقل بدان میرسد عمل کند اهل سعادت میشود. خداوند از زبان اهل دوزخ این حقیقت را چنین بیان فرموده است: ((و قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر))[۴۶۵] و گویند: اگر شنیده (و پذیرفته) بودیم یا تعقل کرده بودیم، در میان دوزخیان نبودیم. مراد از ((سمع))، استجابت دعوت فرستادگان الهی و التزام به مقتضای سخن ایشان است که خیرخواهان امین اند، و منظور از ((عقل))، التزام به مقتضای دعوت بحق ایشان است تا در آن تعقل کنند و به راهنمایی عقل دریابند که دعوت آنان حق است و انسان باید در برابر حق خاضع باشد. پس دوزخیان میگویند که اگر ما در دنیا فرستادگان الهی را در نصایح و مواعظشان اطاعت کرده بودیم، یا در حجت حق آنان تعقل میکردیم، امروز در زمره اهل جهنمی که مخلد در آتشند نمیبودیم.[۴۶۶] انسان با تعقل هدایت مییابد و با تعقل خود را در مسیر هدایت نگه میدارد و شاءن تربیتی فرستادگان الهی این بوده است که پوشش عقلها را پس بزنند و مردمان را تربیت عقلانی کنند تا پیروی درست و سلوک حقیقی تحقق یابد. امیر مؤ منان (ع) فرموده است که خداوند هر چند گاه فرستادگانش را در میان مردم برانگیخت، و پیامبرانش را به سوی ایشان پی در پی روانه داشت تا اجرای پیمانهای فطری را از آنان بخواهند، و عقلهای دفن شده را برانگیزند.[۴۶۷] چون عقل برانگیخته شود و انسان تربیت عقلانی بیابد، حق را تشخیص میدهد و پیامبران الهی را اطاعت میکند و آدمی را به سعادت میرساند. امام صادق (ع) به ((هشام بن حکم)) از اصحاب گرانقدر خود که متکلمی بی بدیل بود،[۴۶۸] فرمود: ((یا هشام، ان الله تبارک و تعالی بشر اهل العقل و الفهم فی کتابه فقال: ((فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب))[۴۶۹] . . .))[۴۷۰] ای هشام، خدای تبارک و تعالی صاحبان عقل و فهم را در کتاب خود مژده داده و فرموده است: ((پس بشارت ده به آن بندگان من که به سخن گوش فرامی دهند و بهترین آن را پیروی میکنند)). انسان با تربیت عقلانی میتواند به تمییز برسد، یعنی توان جدا کردن حق و باطل را بیابد و عقل نقشی غربال کننده داشته باشد. استاد شهید مرتضی مطهری مینویسد: ((از این آیه و حدیث کاملا پیداست که یکی از بارزترین صفات عقل برای انسان همین تمییز و جدا کردن است؛ جدا کردن سخن راست از سخن دروغ، سخن ضعیف از سخن قوی، سخن منطقی از سخن غیر منطقی، و خلاصه غربال کردن. عقل آن وقت برای انسان عقل است که به شکل غربال دربیاید، یعنی هر چه را که وارد میشود سبک سنگین کند، غربال کند، آنهایی را که به درد نمیخورد دور بریزد و به دردخورها را نگاه دارد))[۴۷۱] تربیت عقلانی باید انسان را به تشخیص درست برساند، به گونهای که بتواند مصالح و مفاسد را بخوبی تمیز دهد و خیر و صلاح را برگزیند. تلاش تربیتی همه اولیای خدا در همین جهت بوده است. در حدیثی از حضرت مسیح (ع) چنین نقل شده است: ((خذوا الحق من اهل الباطل و لاتاءخذوا الباطل من اهل الحق، کونوا نقاد الکلام))[۴۷۲] حق را بگیرید هر چند از اهل باطل، و باطل را مگیرید هر چند از اهل حق، سخن شناس و سخن سنج و تمیز دهنده باشید. تربیت عقلانی آدمی را مقتضای دریافت حقایق هستی میکند، زیرا عقل واسطه دریافت حقایق و بهترین وسیله زندگی مادی و معنوی و تکامل روانی و روحی و پیوند انسان با ملکوت هستی است. امام صادق (ع) در ادامه سخن خود به ((هشام ابن حکم)) میفرماید: ((یا هشام، ان الله تبارک و تعالی اکمل للناس الحجج بالعقول، و نصر النبیین بالبیان و دلهم علی ربوبیته بالادلة فقال: ((و الهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن و الرحیم ان فی خلق السماوات و الارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیا به الارض بعد موتها و بث فیها من کل دابة و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء و الارض لآیات لقوم یعقلون))[۴۷۳] . . .))[۴۷۴] ای هشام، همانا خدای تبارک و تعالی به واسطه عقل حجت را بر مردم تمام کرده و پیامبران را به وسیله بیان یاری کرده و به سبب براهین به ربوبیت خویش راهنمایی شان کرده و فرموده است: ((و خدای شما خدایی است یگانه که جز او خدایی نیست، و اوست بخشایشگر مهربان، همانا در آفرینش آسمانها و زمین، و آمد و شد شب و روز، و کشتیهایی که در دریا به سود مردم روان میشوند، و آبی که خدا از آسمان فرو فرستاده و با آن زمین را پس از مردگی اش زنده کرده و در آن هر گونه جنبندهای پراکنده کرده است، و (نیز در) گردانیدن بادها، و ابری که میان آسمان و زمین آرمیده است، نشانههایی است برای مردمی که تعقل میکنند)). بدین ترتیب انسان با عقل به دریافتی درست از هستی میرسد و با این سیر به آخرت روی میکند و زندگی این جهانی را در خدمت آخرت میگیرد، چنانکه امام صادق (ع) در ادامه سخن خویش تربیت عقلانی را این گونه توصیف میکند: ((ثم وعظ اهل العقل و رغبهم فی الآخرة فقال: ((و ما الحیاة الدنیا الا لعب و لهو و للدار الآخرة خیر للذین یتقون افلاتعقلون))[۴۷۵] . . .))[۴۷۶] پس خداوند صاحبان عقل را اندرز داده و به آخرت تشویقشان کرده و فرموده است: ((و زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست، و قطعا سرای آخرت برای کسانی که پرهیزگاری میکنند بهتر است. آیا تعقل نمیکنید ؟)). اما اگر این تربیت عقلانی صورت نگیرد و موهبت عظیم و نیروی شگفت عقل در نتیجه پیروی هوای نفس و تسویلات شیاطین مهجور شود، انسان اسیر حیوانیت خود میشود و از هر جنبندهای پلیدتر و خطرناکتر میگردد که خدای سبحان فرموده است: ((ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لایعقلون))[۴۷۷] همانا بدترین جنبندگان نزد خداوند کران و گنگانی اند که تعقل نمیکنند. آنان که در مسیر عدم تعقل گام بردارند مجازاتشان این است که گرفتار تاریک دلی و بی ایمانی و رجس و پلیدی میشوند و همه زیرکی و توان خود را در این جهت به کار میگیرند؛ و همه تباهگریها از اینجاست. ((و یجعل الرجس علی الذین لا یعقلون))[۴۷۸] و (خداوند) بر کسانی که تعقل نمیکنند، پلیدی را قرار میدهد. برای هدایت و سعادت آدمی، باید او را تربیت عقلانی کرد به گونهای که بر وجود آدمی عقل الهی و خرد نورانی حاکم باشد و عقل مکسبی و خرد تجربی در خدمت آن.
عقل معاد و عقل معاش
آدمی را دو عقل است، عقلی کلی، ایمانی و هدایتگر که بدان ((عقل معاد)) گفته میشود و عقلی جزوی، مکسبی و حسابگر که ((عقل معاش)) نامیده میشود. از امیر مؤ منان (ع) چنین وارد شده است: راءیت العقل عقلین فمطبوع و مسموع و لاینفع مسموع اذا لم یک مطبوع کما لاتنفع الشمس و ضوء العین ممنوع[۴۷۹] عقل را دو گونه یافتم: عقل ذاتی و سرشتی، و عقل شنوده و اکتسابی، و تا عقل ذاتی و سرشتی نباشد، عقل شنوده و اکتسابی را سودی نیست، همان طور که نور خورشید به چشمی که نور ندارد بهره نمیرساند. آدمی از عقلی فراگرفته و اکتسابی و تجربی بهره مند است که راهبر او در امور جزئی و زندگی دنیایی است و نیز از عقلی سرشتی و موهبتی و نورانی بهره مند است که راهبر او در امور کلی و زندگی اخروی است؛ و آنچه در تربیت مهم است برقرار کردن نسبتی درست میان این دو است. عقل دو عقل است اول مکسبی که درآموزی چو در مکتب صبی از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر از معانی وز علوم خوب و بکر عقل تو افزون شود بر دیگران لیک تو باشی ز حفظ آن گران لوح حافظ باشی اندر دور و گشت لوح محفوظ است کو زین در گذشت عقل دیگر بخشش یزدان بود چشمه آن در میان جان بود چون ز سینه آب دانش جوش کرد نه شود گنده نه دیرینه نه زرد[۴۸۰] عقل مکسبی و عقل معاش مصالح حیوانیت آدمی را تاءمین میکند. این عقل برای بقا و کمال لازم است اما اگر اصل قرار گیرد، آدمی را به حیوانی تبدیل میکند که همه همتش دنیایش میشود و در این راه حد و مرز نمیشناسد. عقل حیوانی چو دانست اختیار این مگو ای عقل انسان شرم دار[۴۸۱] عقل جزئی و عقل معاش به دلیل آنکه مشوب به اوهام است نمیتواند آدمی را به سعادت حقیقی راهبر باشد. عقل جزوی آفتش وهم است و ظن ز آنک در ظلمات شد او را وطن[۴۸۲] بنابراین راه آخرت و سیر به سوی حقیقت را با عقل جزئی و عقل معاش نمیتوان طی کرد و به عقلی والا و خردی دانا به راه آخرت و آشنا با پیام آوران حقیقت نیاز است. عقل جزوی همچو برق است و درخش در درخشی کی توان شد سوی وخش[۴۸۳] آن عقلی که میتواند سعادت حقیقی انسان را تاءمین کند، عقل کلی، عقل ایمانی، عقل هدایتگر و عقل معاد است. انسان فاقد این عقل، گرچه در کسب و معاش و حسابگری این جهانی موفق باشد، در هدایت نیست و از حقیقت بهرهای ندارد و به سعادت راه نمیبرد و آخرت ندارد. انسان تا به عقل ایمانی نرسد، به معرفت حقیقی و هدایت و سعادت دست نمییابد. این دو عقل هر دو لازم است ولی تقدم با عقل معاد است و آن باید اصل قرار گیرد و همه تلاشهای این جهانی در جهت سعادت آن جهانی باشد که در این صورت تربیت حقیقی جلوه میکند. غیر این عقل تو حق را عقلهاست که بدان تدبیر اسباب سماست که بدین عقل آوری ارزاق را زآن دگر مفرش کنی اطباق را[۴۸۴] همت تربیتی باید بر این باشد که قوای گوناگون انسان (وهم و غضب و شهوت و . . .) و عواطف و احساسات آدمی تحت حاکمیت عقل معاد درآیند که اگر اینها زیر پوشش عقل هدایت باشند هر کدام در جای خود واقع میشوند و هماهنگی و موزونی کامل میان قوا و عواطف و احساسات آدمی برقرار میشود. در این صورت است که انسان در عین رحمت و محبت از صلابت و شدت برخوردار میشود و هر یک را در جای خود و بدرستی به کار میگیرد.[۴۸۵] ((محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم))[۴۸۶] محمد (ص) فرستاده خداست، و کسانی که با اویند، بر کافران سرسخت و در میان خود مهربانند. مدرسه تربیتی پیامبر اکرم (ص) مدرسهای است که متربیان خود را بر این اساس تربیت میکند و آنان را به معاش و معادی نیکو میرساند. به بیان امیر مؤ منان (ع): ((افضل الناس عقلا احسنهم تقدیرا لمعاشه و اشدهم اهتماما باصلاح معاده))[۴۸۷] برترین مردم از نظر عقل نیکوترین ایشان است در برنامه ریزی و اداره معاشش و با همتترین ایشان است در به اصلاح آوردن معادش.
اصل تفکر
اصل تفکر
تفکر صحیح در تربیت اسلامی جایگاهی ویژه دارد و بر هیچ امری چون آن تاءکید نشده است. این تاءکید و انگیختن مردمان به تفکر چنان است که از پیامبر اکرم (ص) چنین روایت شده است: ((فکر ساعة خیر من عبادة سنة))[۴۸۸] ساعتی اندیشیدن از یک سال عبادت بهتر است.
اساس تربیت اسلامی
نظام تربیتی اسلام بر تفکر صحیح استوار است و مقصد آن است که تربیت شدگان این نظام اهل تفکر صحیح باشند و پیوسته بیندیشند، چنانکه آن نمونه اعلایی که همه جهتگیریهای تربیتی باید به سوی او باشد یعنی پیامبر اکرم (ص) این گونه بود. در خبر امام مجتبی (ع) از ((هند بن ابی هاله تمیمی))[۴۸۹]آمده است: ((کان رسول الله (ص) دائم الفکرة))[۴۹۰] رسول خدا (ص) همواره تفکر میکرد. بنابراین سیر تربیت باید به گونهای باشد که متربی به تفکر صحیح راه یابد و اندیشیدن درست شاکله او شود تا زندگی حقیقی بر او رخ بنماید، زیرا نیروهای باطنی انسان و حیات حقیقی او با تفکر فعال میشود و با گشودن دریچه تفکر، درهای حکمت و راهیابی به حقیقت بر او گشوده میشود. از این رو در اسلام، تفکر، زندگی دل و حیات قلب معرفی شده است، چنانکه امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((التفکر حیاة قلب البصیر))[۴۹۱] اندیشیدن زندگی دل بیناست. تفکر اساس حیات انسانی است، زیرا انسانیت انسان و ادراک او از عالم و آدم و پروردگار عالمیان و اتصالی که با حق برقرار میکند به نحوه تفکر اوست. با تفکر است که استعدادهای پنهان آدمی از قوه به فعل درمی آید و زمینه حرکت کمالی او فراهم میشود.[۴۹۲] به بیان امام خمینی (ره): ((تفکر مفتاح ابواب معارف و کلید خزائن کمالات و علوم است و مقدمه لازمه حتمیه سلوک انسانیت است))[۴۹۳] انسان جز با تفکر نمیتواند دریچههای معارف و حقایق را بر خود بگشاید و جز با تفکر نمیتواند بدرستی سلوک نماید. علامه طباطبایی (ره) در این باره مینویسد: ((بی تردید زندگی انسان یک زندگی فکری است و جز با ادراک که فکر مینامیم قوام نمییابد، و از لوازم بنای زندگی بر فکر این است که هر چه صحیحتر و تمامتر باشد، زندگی بهتر و محکمتر خواهد بود؛ بنابراین به هر سنت و آیینی پایبند باشیم و در هر راه رفته شده و یا ابتدایی که قدم برداریم، زندگی پابرجا مربوط به فکر صحیح و قیم و مبتنی به آن است و به هر اندازه که فکر صحیح باشد و از آن بهره گرفته شود، زندگی هم قوام و استقامت خواهد داشت))[۴۹۴] قرآن کریم که کتاب تربیت انسان است، مردمان را به تفکر میخواند و از پیروی کوکورانه و بدون تفکر پرهیز میدهد و درستی و سلامت و قوام زندگی را نتیجه تفکر صحیح معرفی میکند. ((فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب))[۴۹۵] پس بندگان مرا مژده ده، آنان که سخن را میشنوند و بهترین آن را پیروی میکنند، اینانند که خداوند راهشان نموده است، و ایشانند خردمندان. امام صادق (ع) ((اولوالالباب)) (خردمندان) را اهل تفکر معرفی کرده و فرموده است: ((ان اولی الالباب الذین عملوا بالفکرة))[۴۹۶] همانا اولوالالباب (خردمندان) آنانند که تفکر میکنند. قرآن کریم کتاب تفکر است و مردمان را بر این اساس به سوی حق سیر میدهد. ((کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته و لیتذکر اولوا الالباب))[۴۹۷] (این قرآن) کتابی است فرخنده و با برکت که آن را به سوی تو فرو فرستادیم تا در آیات آن بیندیشند، و تا خردمندان پند گیرند. ((ان فی خلق السماوات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الالباب الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار))[۴۹۸] همانا در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز خردمندان را نشانه هاست؛ همان کسان که ایستاده و نشسته و بر پهلوها خفته خدای را یاد میکنند و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند (و میگویند :) پروردگارا، این را به گزاف و بیهوده نیافریدی. تو پاکی از اینکه کاری به گزاف و بیهوده کنی پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه دار. بدین ترتیب قرآن کریم میکوشد انسان را به فکر وادارد و از راه فکر صلاح و فساد او را بدو تفهیم و بر اساس تفکر صحیح او را سیر دهد و به اهداف تربیت واصل نماید. ((چون انسان یک موجود متفکر است، یعنی با اندیشه کار میکند، و با اندیشه زندگی میکند، و اگر سود و زیانی میبیند از راه افکار و اندیشه اش بهره مند یا متضرر میشود، لذا وحی آسمانی که برای هدایت انسان آمد، میکوشد که از راه فکر، منافع مادی و معنوی او را به او تفهیم کند و همچنین امور زیانبار به حال وی را هم برای او تشریح کند، تا هر چه در سعادت او نقش دارد، از راه فکر به او بفهماند و از راه دل در او شوقی ایجاد کند که با فکر بفهمد و با دل به آن گرایش پیدا کند و هر چه به حال او زیانبار است از راه فکر توجیهش کند که به زیان آن امر پی ببرد و از راه دل هم منزجر باشد، چون مهمترین هدف نزول وحی الهی تربیت انسان است و تربیت انسان هم جز از راه فکر میسر نیست، زیرا انسان مانند درختی نیست که با آب و هوا تغذیه شود، مانند حیوان نیست که با مرتع و دامگاه رشد کند، بلکه موجودی است اندیشمند؛ تا فکرش تاءمین نشود، نمیتوان او را هدایت کرد . . . چون انسان، همان طور که اشاره شد، موجودی است متفکر، اگر بخواهد منحرف گردد از راه فکر منحرف میشود و اگر بخواهد هدایت شود، از راه اندیشه و فکر هدایت مییابد. شیطان اگر بخواهد در انسان راه پیدا کند، تنها راه نفوذ شیطنت ، اندیشه اوست. فرشته اگر بخواهد در انسان راه پیدا کند، تنها عامل نفوذی فرشتگان، راه اندیشه اوست. خدا اگر بخواهد شیطان را بر یک انسان تبهکار مسلط کند از راه افکار و اندیشه اش، شیطنت را نسبت به او اغرا میکند؛ و اگر خواست فرشتگان را به حمایت از مؤ من پارسا اعزام کند، آنها را از راه فکر و اندیشه به حمایت مؤ من وارسته اعزام میکند. انسان را جز قلمرو فکر و فهم و اندیشه راهی برای تکامل نیست. دشمن انسان اگر بخواهد به وی آسیب برساند، از راه فکر وارد میشود. دوست اگر بخواهد سودی به او برساند، از راه اندیشه وارد میشود، لذا خدای سبحان تاءیید فرشتهها را از راه اندیشه بیان میکند، و دشمنی شیطانها را هم از راه اندیشه معرفی میکند؛ و استدلالهای قرآن کریم را هم که ضامن هدایت مردم است از راه اندیشه تبیین میکند . . . برای تحصیل سعادت انسان هیچ امری مهمتر از طرز تفکر صحیح او نیست))[۴۹۹]
راه و حقیقت تفکر
راه تفکر راهی منطقی است که بر امور فطری استوار است و حتی دو نفر در آن اختلاف و نزاعی ندارند؛ و اگر اختلاف و نزاعی هست از قبیل مشاجره در بدیهیات است و به تصور نکردن معنای درست محل نزاع از جانب یکی از طرفین یا هر دو برمی گردد که علتش در کار نبودن تفاهم درست است، ما وقتی به تمام اشکالات و تشکیکات و شبهاتی که بر این راه منطقی کردهاند رجوع میکنیم، میبینیم آنان در بیان مقاصد و تحصل نتیجههایی که گرفتهاند، بر همین قواعد منطقی تکیه کردهاند و وقتی قسمتی از آن مقدمات یا هیاءتها و شکلها را که فریاد بی فایده بودن آنها را بلند کردهاند برگردانیم، دیگر کلامشان منتج نخواهد بود و خود نیز بدان راضی نخواهند ԘϠو این بهترین گواه است که آنان به فطرت خود این اصول منطقی را قبول دارند و تسلیم آن اصولند و خود آنها را به کار میبرند.[۵۰۰] ((و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم))[۵۰۱] و آنها را انکار کردند در حالی که دلهایشان بدانها یقین داشت. اما اینکه چگونه میتوان پی برد که این روش منطقی و فطری در تفکر صحیح است، سه راه در برابر ما وجود دارد: راه اول: قرآن کریم به ما فرمان میدهد که بیندیشیم، ولی نمیگوید چگونه بیندیشید. پس معلوم میشود این راه فطری عقلا را امضا کرده است. راه دوم: روش خود قرآن کریم این است که بر روش عقلا که از بدیهی به نظری میرسند یا روش منطقی سخن میگوید. راه سوم: تصریح کردن معصومین (ع) به آن مبادی اولیه، مانند ((بطلان جمع بین نقیضین))، ((بطلان رفع نقیضین)) و ((ثبوت یکی از دو نقیض با زوال نقیض دیگر)) که در کتاب ((توحید صدوق)) به آن اشاره شده است.[۵۰۲] بدین ترتیب معنای فکر، احضار دو معرفت است در نفس، تا به وسیله آنها به معرفتی سوم دست یافته شود. و الفکر حرکة الی المبادی و من مبادی الی المراد[۵۰۳] فکر عبادت از دو حرکت است: از مطلوب به سوی مقدمات و از مقدمات به سوی مطلوب. به عنوان مثال اگر کسی میل به زندگی دنیایی دارد و میخواهد حیات دنیوی را برگزیند پرسشی برایش مطرح است و آن اینکه نمیداند آیا ((آخرت)) سزاوارتر است در برگزیدن یا ((دنیا)). دو راه در برابر او قرار دارد. نخست آنکه از افرادی بشنود که آخرت سزاوارتر است برای انتخاب و برگزیدن، پس این مطلب را تصدیق کند و بدون آنکه به حقیقت مساءله واقف بوده و بصیرت داشته باشد، آن را پی بگیرد، به این عمل تقلید میگویند و این معرفت نیست. اما راه دوم آن است که بداند و معرفت پیدا کند به اینکه: اولا، آنچه باقی تر است، برای برگزیدن سزاوارتر است. ثانیا، آخرت باقی تر است. سپس با این دو مقدمه معرفتی به معرفتی سوم دست یابد و آن اینکه: ثالثا، آخرت سزاوار انتخاب و برگزیدن است. البته ممکن نیست که انسان به معرفت سوم دست یابد مگر با معرفت اول و دوم. مجموعه این عمل را فکر مینامند.[۵۰۴] بنابراین ((تفکر)) تجزیه و تحلیل معلوماتی است که انسان در ذهن خود اندوخته است. ((تفکر)) سیر در فرآوردههایی است که ابتدائا برای ذهن پیدا شده است. ((تفکر)) همانند شناوری است. شناگر برای شنا کردن به آب احتیاج دارد، باید آبی باشد تا شناگر در آن شنا کند؛ برای انسان نیز باید معلوماتی باشد تا فرد قادر به ((تفکر)) باشد. کسی که از وضع ریشه، ساقه، برگ و گلبرگ و همچنین از کیفیت تنفس و رشد و نمو گلی اطلاع دارد، میتواند به قدرت علمی که دارد در آن بیندیشد، و حکمت و تقدیر و تدبیر الهی را در آن ببیند و بیابد، ولی کسی که از گل فقط حجم ظاهری و شکل آن را میبیند و بیش از این اطلاعی ندارد، قادر به تفکر درباره آن نیست. پس مایه تفکر معرفت و علم است:[۵۰۵] و جالب آنکه ثمره اش نیز علم و معرفت است. اهل منطق ((فکر)) را چنین تعریف میکنند: ((فکر عبارت است از اجرای عملیاتی عقلی در معلومات موجود برای رسیدن به مطلوب، و مطلوب هم همان علم به مجهول غایت است))[۵۰۶] انسان هیچ وقت خالی و فارغ از تفکر نیست، و از همین روست که میگوییم تفکر فطری انسان است و قرآن کریم انسان را به روش فطری صحیح تفکر میخواند و سبک خود قرآن و سیره معصومین چنین است. قرآن کریم راه و روشی را به ما نشان داده است که به وسیله آن راه و روش به مجهولاتمان پی ببریم، و یا به همان روش عقلا، بدون رد، روشی را امضا کرده که همان روش منطقی است. روش عقلا این است که روی فطرتی که دارند از بدیهی به نظری پی میبرند و البته از هر بدیهی هم نمیشود به هر نظری پی برد. میان این معلوم و آن مجهول باید رابطهای برقرار باشد. نیاز به یک ترازو داریم که بدانیم چگونه باید اندیشید و آن ترازو را منطق مینامند: هذا هو القسطاس مستقیما و یوزن الدین به قویما[۵۰۷] این است همان ترازوی راست و درستی که دین به آن سنجیده و محکم میشود. اگرچه قرآن کریم صریحا نمیگوید که باید چنین اندیشید، ولی روش عقلا را امضا کرده است و با ما هم با همین روش سخن گفته است؛[۵۰۸]و این راه تفکر است. اما تفکر حقیقی گذشتن از کثرت، و شهود حق در تمام موجودات است. این تفکر جز با گذشتن از ظواهر و کثرات و رسوخ به باطن امور و پی بردن به فقر ذاتی و عدم ماهوی موجودات در قبال حق میسر نیست. این نحوه از تفکر با دل آگاهی تحقق میپذیرد و جز با سیری معنوی از ظاهر و باطن، حاصل نمیشود. تفکر رفتن از باطل سوی حق به جزو اندر بدیدن کل مطلق[۵۰۹] حقیقت تفکر دیدن عالم و آدم است با توجه به اصل و مبداء حقیقی آنها، رویت نسبت اشیا و امور با حق است که خداوند فرموده است: ((سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حی یتبین لهم انه الحق))[۵۱۰] آیات و نشانههای خود را در آفاق و در وجود انسانها به آنان مینمایانیم تا برایشان روشن و آشکار شود که او حق است.
مجاری تفکر
در نظام تربیتی اسلام مردمان به تفکر در خداشناسی، انسان شناسی، جهان شناسی و تاریخ شناسی دعوت میشوند تا از این راه، زندگی این جهانی و زندگی آن جهانی شان اصلاح گردد و سیر از ظلمات به سوی نور و اتصاف به اسمای حسنا و صفات علیای الهی برایشان میسر شود. قرآن کریم کتاب تفکر در این مجاری و کسب بصیرت و هدایت و حکمت به سبب این تفکر است که به ذکر آیاتی در این باره بسنده میشود. ((الله لا اله الا هو الحی القیوم))[۵۱۱] خدای یکتا که جز او خدایی نیست، زنده و پاینده است. ((هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة هو الرحمن الرحیم. هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤ من المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون. هو الله الخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماوات و الارض و هو العزیز الحکیم))[۵۱۲] اوست خدای یکتا که جز او خدایی نیست؛ دانای نهان و آشکار؛ اوست بخشاینده و مهربان. اوست خدای یکتا که جز او خدایی نیست؛ فرمانروای (بسزا و راستین)، پاک از هر عیب وضعی که در خور نباشد ایمنی بخش، نگاهبان (بر همه چیز)، توانای بی همتا، بر همه چیره، در خور کبریا و یا بزرگی. پاک و منزه است خدای از آنچه (با او) انباز میگیرند. اوست خدای آفریدگار، هستی بخش، نگارنده صورتها؛ او راست نامهای بهین؛ آنچه در آسمانها و زمین است او را به پاکی می ستایند، و اوست توانای بی همتا و دانای با حکمت. ((و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طین ثم جعلناه نطفة فی قرار مکین ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فکسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا آخر فتبارک الله احسن الخالقین))[۵۱۳] و هر آینه ما آدمی را از خلاصه و چکیدهای از گل آفریدیم. سپس او را نطفهای ساختیم در قرارگاهی استوار یعنی زهدان مادر. آن گاه نطفه را خون بستهای ساختیم و آن خون بسته را پاره گوشتی کردیم و آن پاره گوشت را استخوانها گردانیدیم، و بر آن استخوانها پوشانیدیم؛ سپس او را به آفرینشی دیگر باز آفریدیم. پس بزرگ و بزرگوار است خدای یکتا که نیکوترین آفرینندگان است. ((فلینظر الانسان مم خلق))[۵۱۴] پس آدمی باید بنگرد که از چه آفریده شده است. ((و فی الارض آیات للموقنین و فی انفسکم افلا تبصرون))[۵۱۵] و در زمین اهل یقین را نشانه هاست؛ و نیز در خودتان آیا نمینگرید؟ ((اولم یتفکروا فی انفسهم ما خلق الله السماوات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل مسمی))[۵۱۶] آیا در خودشان به تفکر نپرداختهاند؟ خداوند آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است، جز بحق و تا هنگامی معین نیافریده است. ((قل انظروا ماذا فی السماوات و الارض))[۵۱۷] بگو: بنگرید که در آسمانها و زمین چیست؟ ((اولم یسیروا فی الارض فینظروا کیف کان عاقبة الذین من قبلهم کانوا اشد منهم قوة و اثاروا الارض و عمروها اکثر مما عمروها و جاءتهم رسلهم بالبینات فما کان الله لیظلمهم ولکن کانوا انفسهم یظلمون))[۵۱۸] آیا در زمین نگردیدهاند تا ببینند کسانی که پیش از آنان بودند، چگونه بوده است؟ آنها بس نیرومندتر از ایشان بودند، و زمین را زیر و رو کردند و بیش از آنچه آنها آبادش کردند آن را آباد ساختند، و پیامبرانشان دلالیل آشکار برایشان آوردند؛ بنابراین خدا بر آن نبود که بر ایشان ستم کند، لیکن خودشان بر خود ستم میکردند. تفکر صحیح در این مجاری آدمی را به تصحیح زندگی و معرفت حقیقی و درگاه بندگی میرساند و این بهترین راه اتصاف به صفات الهی است. تفکر صحیح در عظمت خداوند آدمی را به خشیت الهی و اطاعت خدا وامی دارد؛ و اندیشیدن در وضع دنیا و فنای آن و لذتهای ناپایدارش، انسان را به پارسایی میکشاند؛ و تفکر در سرانجام صالحان و نیکان، انسان را به پیروی از آنان وامی دارد؛ و اندیشه در سرانجام تباهکاران و بدکرداران موجب پرهیز کردن از کردار و رفتار ایشان میشود. اندیشیدن در عیبهای نفس و آفات آن، آدمی را به اصلاح خود برمی انگیزد؛ و تفکر در اسرار عبادات و هدفهای آن سبب میشود که در راه به جا آوردن درست و کامل آنها تلاش نماید؛ و فکر کردن در درجات والای آخرت، انسان را به تحصیل آنها وامی دارد؛ و اندیشیدن در احکام و مسائل شرعی آدمی را به عمل کردن بدانها میخواند؛ و تفکر در اخلاق نیکو و خویهای پسندیده انسان را به کسب آنها تشویق میکند و اندیشه در اخلاق زشت و خویهای ناپسند، انسان را به پرهیز از آنها میخواند و . . .[۵۱۹] خلاصه آنکه هیچ چیز چون تفکر راه سعادت این جهانی و آن جهانی را بر انسان نمیگشاید.
اصل تدبر
اصل تدبر
((تدبر)) به معنای نظر در عواقب امور و عاقبت اندیشی است،[۵۲۰] و در آیین تربیتی اسلام تلاش بر این است که آدمیان اهل تدبر بار آیند و از ظواهر امور عبور کنند و عاقبت اندیش شوند، زیرا هیچ چیز مانند توقف در ظواهر امور و غفلت از عواقب و نیندیشیدن در فرجام کارها، آدمی را از سیر به سوی کمال باز نمیدارد. ((یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون))[۵۲۱] از زندگی دنیا، ظاهری را میشناسند و از آخرت غافلند.
جایگاه تدبر در تربیت
انسانی که اهل تدبر نیست در ظواهر هستی میماند و راه به حقیقت عالم نمیبرد. این عدم تدبر در تمام زندگی و رفتار انسانی تاءثیر میگذارد. انسان ظاهربین ((انفاق)) را کاستی و زیان میشمرد و عاقبت اندیش آن را افزایش و تجارتی پرسود میخواند؛ آن ((رباخواری)) را مایه افزایش درآمد و خوشبختی میداند و این رمز سربلندی میبیند؛ آن ((شهادت)) را رفتن و نابودی میداند و این پیوستن و جاودانگی میبیند.[۵۲۲] اگر تدبر نباشد، جهالت بر همه چیز زندگی انسان سایه میافکند که تفاوتی میان ندانستن و دانستنی که از ظواهر امور فراتر نمیرود نیست؛[۵۲۳] و آن که اهل تدبر نباشد پیوسته در جهالت و اشتباه خواهد بود. خوارج نهروان نمونه برجسته عدم تدبرند. آنان مردمانی بودند که از دین و دینداری جز ظاهری خشک نمیفهمیدند، جاهل و نادان بودند و به هیچ وجه عاقبت اندیشی نمیکردند، تنگ نظر و کوته بین بودند و در افقی بسیار پست فکر میکردند، اسلام و مسلمانی را در چهار دیواری اندیشههای محدود خود محصور کرده بودند؛[۵۲۴]و در نتیجه همین عدم تدبر بود که سیاست قرآن بر سر نیزه کردن براحتی فریبشان داد. در آخرین روز پیکار ((صفین)) در حالی که جنگ داشت به نفع علی (ع) خاتمه مییافت و نزدیک بود ریشه نفاق و بیداد ((معاویه)) برکنده شود و برای همیشه طومار ستمگری آنها برچیده شود، ((معاویه)) با مشورت ((عمروعاص)) دست به نیرنگی ماهرانه زد و دستور داد قرآنها را بر سر نیزهها بلند کنند و فریاد کنند که مردم! ما اهل قبله و قرآنیم، بیایید آن را در میان خویش حکم قرار دهیم! بدین ترتیب مقدس مآبان بی تدبیر سپاه علی (ع) فریب خوردند و دست از جنگ شستند و حضرت را وادار به پذیرش حکمیت کردند. اما بی تدبیریشان به همین جا ختم نشد و نظر علی (ع) در تعیین حکم را نیز نپذیرفتند و مقدس مآب بی تدبری چون خود یعنی ((ابوموسی اشعری)) را حکم قرار دادند و پس از آنکه ((ابوموسی اشعری)) فریب ((عمروعاص)) حاکم سپاه شام را خورد و اعلام کرد که ما پس از مشورت صلاح امت را در آن دیدیم که نه علی باشد و نه معاویه و دیگر مسلمانان خود میدانند هر که را خواستند انتخاب کنند، و ((عمروعاص)) اعلام کرد که من ((معاویه)) را به خلافت نصب میکنم، خوارج رسوایی کار خود را دیدند، اما باز هم تدبر نکردند و نفهمیدند خطایشان در کجا بوده است. پس علی (ع) را محکوم کردند و از او جدا شدند و بعدها رو در روی حق بتمامه ایستادند و جنایتها کردند و بر امام حق شمشیر کشیدند و در نبرد نهروان به خاک و خون کشیده شدند.[۵۲۵] امیر مؤ منان (ع) پیش از جنگ سخنانی به آنان گفته است که بیانگر این حقیقت است که اگر تدبر در کار نباشد انسان به کجا کشیده میشود. از جمله سخنان امام بدیشان چون به تعیین حکم خرده گرفتند، این جملات بود: ((الم تقولوا عند رفعهم المصاحف حیلة و غیلة، و مکرا و خدیعة: اخواننا و اهل دعوتنا، استقالونا و استرحوا الی کتاب الله سبحانه، فالرای القبول منهم و التنفیس عنهم؟ فقلت لکم: هذا امر ظاهره ایمان، و باطنه عدوان، و اوله رحمة، و آخره ندامة))[۵۲۶] آیا هنگامی که از روی حیلت و خیانت ، و فریب و نیرنگ، قرآنها را برافراشتند، نگفتید برادران ما و همدینان مایند. از ما، گذشت از خطا طلبیدند، و به کتاب خدا گراییدند. پس نظر ما این است که سخنشان را بپذیریم و دست از آنان برداریم. اما من به شما گفتم که این امر ظاهرش پذیرفتن داوری قرآن است و باطنش دشمنی با خدا و ایمان. آغازش رحمت است و فرجامش ندامت.
تربیت اسلامی و شاءن مؤ من
تلاش تربیتی مربیان الهی در این جهت بود که مردمانی اهل تدبر تربیت کنند به گونهای که بیاموزند پیش از هر تصمیم و قبل از هر اقدام در عاقبت آن بیندیشند و سپس تصمیم بگیرند و اقدام کنند، از امیر مؤ منان (ع) در این باره چنین توصیه شده است: ((تفکر قبل ان تعزم و تدبر قبل ان تهجم))[۵۲۷] پیش از آنکه تصمیم بگیری فکر کن و پیش از آنکه وارد (کاری) شوی تدبر کن. ((فکر قبل ان تقدم))[۵۲۸] پیش از اینکه گام (در کاری) نهی فکر کن. راه و رسم تربیتی اولیای خدا بر این اساس بود. از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: مردی نزد پیامبر آمد و عرض کرد: ای رسول خدا (ص)، مرا نصیحت کن و به من اندرزی ده! حضرت فرمود: اگر نصیحت کنم، عمل میکنی؟ مرد گفت: آری، ای رسول خدا، دوباره پیامبر فرمود: اگر نصیحت کنم، عمل میکنی؟ مرد پاسخ داد: آری، و باز پیامبر سخن خویش را تکرار کرد و مرد نیز اعلام آمادگی کرد. پس پیامبر با ارزشترین نصیحتها را که این همه بر آن تاءکید کرده بود، چنین بیان کرد: ((فانی اوصیک اذا هممت بامر فتدبر عاقبته، فان یک رشدا فامضه و ان یک غیا فانته عنه))[۵۲۹] من تو را سفارش و نصیحت میکنم به اینکه هر زمان تصمیم گرفتی کاری انجام دهی، در عاقبت آن کار بیندیشی، پس اگر عاقبت آن رشد بود (و کاری درست و صحیح بود) انجامش دهی و اگر عاقبت آن گمراهی و تباهی بود، از آن دست بکشی و رهایش کنی. همچنین از امام باقر (ع) روایت شده است که مردی نزد پیامبر آمد و تقاضای آموختن چیزی کرد. حضرت او را به قطع امید از آنچه در دست مردمان است اندرز داد که این روحیه بی نیازی نقد است. مرد تقاضا کرد تا حضرت افزون بر آن مطلبی بیاموزد. پیامبر او را به پرهیز از طمع که فقر نقد است، توصیه کرد. مرد چیزی بالاتر تقاضا کرد و حضرت فرمود: ((اذا هممت بامر فتدبر عاقبته، فان یک خیرا و رشدا فاتبعه، و ان یک غیا فدعه))[۵۳۰] هر زمان که تصمیم به انجام دادن کاری گرفتی، در عاقبت آن بیندیش، پس اگر خیر و رشد بود، آن را دنبال کن، و اگر گمراهی و تباهی بود، از آن اجتناب ورز. شاءن مؤ من عاقبت اندیشی است و حقیقت این است که آدمی بهرهای درست از زندگی این جهانی و زندگی آن جهانی نمیبرد مگر آنکه عاقبت اندیش تربیت شود. امام صادق (ع) فرموده است: ((ان صاحب الدین فکر و ابصر العاقبة فامن الندامة))[۵۳۱] دیندار میاندیشد و پایان کار را مینگرد، پس از پشیمانی و ندامت در امان میماند. مؤ من چون بخواهد سخنی گوید، اقدامی کند و وارد کاری شود عاقبت را در نظر میگیرد و پایان کار را مینگرد تا بدانجا که تدبر خلق و خوی او شود که ایمان و عمل صالح جز به تدبر پایدار نمیماند. امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((ان لسان المؤ من من وراء قلبه، و ان قلب المنافق من وراء لسانه، لان المؤ من اذا اراد ان یتکلم بکلام تدبره فی نفسه، فان کان خیرا ابداه، و ان کان شرا واراه؛ و ان المنافق یتکلم بما اتی علی لسانه لایدری ماذا له، و ماذا علیه))[۵۳۲] همانا زبان مؤ من در پس دل اوست و دل منافق در پس زبان اوست، زیرا مؤ من چون بخواهد سخنی بر زبان آرد، در آن تدبر نماید؛ اگر نیک باشد، اظهارش کند، و اگر بد باشد پنهانش دارد؛ ولی منافق آنچه بر زبانش بیاید میگوید و پیش از آن نمیاندیشد که چه به سود اوست و چه به زیان اوست. در تربیت اسلامی تلاش میشود که فرد به بصیرت برسد و در ظواهر امور متوقف نگردد و قشریگرا تربیت نشود و در هر کار به پیش روی خود توجه کند تا بدرستی گام بردارد و سلوک نماید که اقتضای ایمان حقیقی همین است؛ به بیان علی (ع): ((المؤ منون هم الذین عرفوا ما امامهم))[۵۳۳] مؤ منان آنانند که آنچه را در پیش روی دارند بشناسند.
ثمرات تدبر
انسانی که به تدبر خو بگیرد و در عاقبت هر کار بیندیشد، میتواند از سرمایههای وجود خود بدرستی بهره ببرد و از پشیمانی در امان بماند. امیر مؤ منان (ع) در وصیت خود به فرزندش ((محمد حنفیه)) این حقیقت را بدو گوشزد میکند و میفرماید: ((التدبیر قبل العمل، یؤ منک من الندم))[۵۳۴] چاره اندیشی پیش از دست زدن به کار، تو را از پشیمانی ایمن خواهد داشت. بسیاری از خطاها و لغزشها با تدبر پیشگیری میشود و مادام که انسان اهل تدبر نباشد در معرض گرفتاریهاست. علی (ع) در وصیت خود به فرزندش امام حسن (ع) چنین فرموده است: ((من تورط فی الامور بغیر نظر فی العواقب فقد تعرض للنوائب))[۵۳۵] کسی که بدون دقت در عاقبت کار، دست به کاری زند، خود را در معرض گرفتاریها قرار دهد. و نیز از آن حضرت چنین وارد شده است: ((التدبیر قبل الفعل یؤ من العثار))[۵۳۶] چاره اندیشی پیش از دست زدن به کار، از لغزش ایمن میسازد. ((الفکر فی الامر قبل ملابسته یؤ من الزلل))[۵۳۷] اندیشیدن در (عواقب) هر کاری پیش از انجام دادن آن از لغزش ایمن میسازد. بنابراین بهترین راه و رسم در تربیت صحیح سوق دادن افراد به تدبر و عاقبت اندیشی است که در این صورت به کمترین لغزش دچار میشوند و از مهلکهها و مصیبتها در امان میمانند، چنانکه در سخنان نورانی امیر مؤ منان علی (ع) وارد شده است: ((من نظر فی العواقب سلم من النوائب))[۵۳۸] هر که در عاقبت امور نظر کند از مصیبتها سالم میماند. ((من فکر فی العواقب امن المعاطب))[۵۳۹] هر که در عاقبت کارها بیندیشد از هلاکتها ایمن گردد.
اصل کرامت
اصل کرامت
کرامت به معنای بزرگواری،[۵۴۰] و نزاهت از پستی و فرومایگی و برخورداری از اعتلای روحی است؛[۵۴۱] و خدای تبارک و تعالی انسان را مفتخر به آفرینشی کریم کرده است تا در زمینه کرامت نفس به کمالات الهی دست یابد. ((و لقد کرمنا بنی آدم))[۵۴۲] و براستی ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم. انسان دارای کرامتی ذاتی است و این برترین سرمایه وجودی را میتواند شکوفا کند یا از دست بدهد. انسان روحا و فطرتا به سمت کرامت گرایش دارد و از دنائت بیزار است و کمال آدمی در این است که کرامتش رشد یابد و از امور پست دور گردد.[۵۴۳]
کرامت محور تربیت
خدای متعال کریم است و به آدمی گوهر کرامت بخشیده است و او را بر اساس کرامت تربیت میکند. ((تبارک اسم ربک ذی الجلال و الاکرام))[۵۴۴] خجسته باد نام پروردگار شکوهمند و بزرگوارت. خدای سبحان دارای صفت کرامت است، و خدایی که کریم است، معلم انسانهاست و برنامه خود را هم به دست سفرای کریم داد. ((بایدی سفرة کرام بررة))[۵۴۵] به دست فرشتگانی کریم و نیکوکار. یعنی این فرشتگان که حاملان پیام و مسیر وحی اند، کریمند. یعنی وحی الهی از مجرای کرامت عبور کرده و به شما رسیده است و در بین راه هیچ گونه آسیبی ندیده است، زیرا سفرای وحی، گذشته از کرامت، دارای وصف ممتاز امانتند. پس خدای اکرم مبداء قرآن است خود قرآن نیز کتابی است کریم. مسیری هم که این کتاب از آن میگذرد، معبر کرامت است، و انسان کاملی که این کتاب را تحویل گرفته است تا معلم شما باشد و معارف آن را به شما بیاموزد، او هم کریم است. ((انه لقول رسول کریم))[۵۴۶] (قرآن) سخن فرستادهای کریم است. بنابراین همه مبادی و علل و لوازمی که در متن یا حاشیه این کتاب قرار دارند، همراه با کرامتند؛ و این خود، شاهد قطعی است بر اینکه خدای سبحان میخواهد انسانها را همانند فرشتهها به مقام والای کرامت برساند، لذا برنامه انبیا تکریم انسانهاست؛ و نشانه اش آن است که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ((انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق))[۵۴۷] من مبعوث شدم تا راه انبیای پیشین را تتمیم کنم، آنها آمدند و انسانها را با کرامت آشنا کردند، و چون دین من تام و کامل است، بلکه اتم و اکمل ادیان است، پس کار من هم، تتمیم مکارم اخلاقی است.[۵۴۸] رسالت همه پیام آوران الهی این بوده است که نفوس آدمیان را به کرامت برسانند و آنان را از لئامت و حقارت نفس برهانند؛ و رسالت پیامبر اکرم (ص) این بود که این کرامت را به کمال برساند.[۵۴۹]بنابراین محور تربیت پیامبر بر کرامت انسانها و دعوت به کرامتهای اخلاقی قرار داشت. شیخ طوسی (ره) به اسناد خود از علی (ع) روایت کرده است که پیامبر اکرم (ص) فرمود: ((علیکم بمکارم الاخلاق فان الله عز و جل بعثنی بها))[۵۵۰] بر شما باد که (کسب) کرامتهای اخلاقی که همانا خدای عز و جل مرا بدانها برانگیخته است. رسول خدا (ص) کریمترین خلق خدا و گرامیترین پیام آور الهی، اساس رسالتش بر کرامت مردمان بود. ((ابن عباس)) گفته است: ((خدای متعال موجودی را گرامی تر از محمد (ص) نیافرید و لباس هستی نپوشانید و من نشنیدهام که خداوند جز به وجود گرامی او به کسی دیگر سوگند یاد کرده باشد))[۵۵۱] آن کریمترین انسانها،[۵۵۲]همه دوران رسالت خود را در دعوت به کرامتهای اخلاقی گذراند و مردمان را با رشد کرامتهایشان به سوی خدا متحول ساخت، چنانکه ((اکثم بن صیفی))[۵۵۳]معروف به حکیم عرب در دوران جاهلیت وقتی پسر خود را فرستاد تا احوال دعوت پیامبر را بررسی کند و از وی در این باره جویا شد، او احوال دعوت پیامبر را چنین توصیف کرد: ((راءیته یاءمر بمکارم الاخلاق))[۵۵۴] او را در حالی دیدم که به مکارم اخلاق فرمان میداد. کمال آدمی و اصلاح رفتاری او در گرو رشد کرامت وی است و انسان در زمینه کرامت به فضایل دیگر دست مییابد و انسان بی کرامت از همه فضایل محروم میماند و در گنداب تباهیها غرق میشود. از این روست که اوصیای پیامبر (ص) بر آن تاءکیدها کردهاند. از امیر مؤ منان علی (ع) چنین وارد شده است: ((علیکم بمکارم الاخلاق فانها رفعة))[۵۵۵] بر شما باد به مکارم اخلاق زیرا آن است که سبب والایی است. حسین (ع) مظهر کرامتهای انسانی، در خطبهای فرموده است: ((ایها الناس، نافسوا فی المکارم))[۵۵۶] مردم! در کسب مکارم (اخلاق) بر یکدیگر پیشدستی کنید. برنامههای تربیتی باید به گونهای تنظیم شود که نه تنها با کرامت انسانی منافات نداشته باشد، بلکه در جهت رشد، تکمیل و اتمام آن باشد.
راه کرامت
کرامت انسان در طاعت خداست. باید به انسان آموخت که جز در برابر خدا سر خم نکند و جز او را بندگی ننماید تا گوهر کرامتش آسیب نبیند و به رشد و کمال خود برسد. آدم از بی بصری بندگی آدم کرد گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد یعنی در خوی غلامی ز سگان خوارتر است من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد[۵۵۷] انسان با اطاعت خدای کریم به اعتلای روحی میرسد و از پستی و فرومایگی پاک میشود. در کتاب شریف ((مصباح الشریعه)) از امام صادق (ع) چنین نقل شده است: ((الکرامة فی طاعته و الهوان فی معصیته))[۵۵۸] کرامت در فرمانبرداری خدا و خواری در نافرمانی اوست. کرامت حقیقی در اطاعت و بندگی است و آن مزیتی که مزیت حقیقی است و آدمی را بالا میبرد و به سعادت حقیقی اش که همان زندگی پاک و ابدی در جوار رحمت پروردگار است میرساند، پروا داشتن از خدا و پاس داشتن حرمتهای الی و تقواپیشگی است.[۵۵۹] خدای سبحان تقوا را راه تحصیل کرامت معرفی کرده و با کرامتترین مردمان را با تقواترینشان اعلام کرده و فرموده است: ((ان اکرمکم عند الله اتقاکم))[۵۶۰] هر آینه گرامیترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. انسان با پرهیزگاری کرامت ذاتی خود را حفظ میکند و رو به کمال میبرد و خداوند تقوا و فجور آدمی را بدو الهام کرده است تا راه کرامت بر وی هموار شود. ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها))[۵۶۱] سوگند به نفس آدمی و آن که آن را راست و درست ساخت. پس بدکاری و پرهیزگاری اش را به وی الهام کرد. ((پس هر انسانی را به فجور و تقوای نفسانی ملهم کرد که ناظر به مسائل اخلاقی و گرایشهای عمل صالح است. خداوند هم انسان را با بینش توحیدی و الهی آفرید که فرمود: ((فطرة الله التی فطر الناس علیها))[۵۶۲] و هم با گرایش اخلاقی که فرمود: ((فالهمها فجورها و تقواها)).[۵۶۳] پس خدای سبحان، انسان را طوری آفرید که اگر گرد نائب دنیاطلبی روی چهره آینه جانش ننشیند، هم خدا را میبیند، هم خدا را میطلبد. هم تقوا را میشناسد، هم راه فجور را؛ و هم از فجور میرهد و به تقوا میرسد. وقتی به تقوا رسید کریم میشود، چون مدار کرامت، تقواست . . . در غیر محور تقوا، کرامت نیست؛ بنابراین مایه کرامت که تقواست، به نهاد انسانی الهام شده است، همچنان که فجور که مایه دنائت است، اعلام شده است))[۵۶۴] بنابراین باید زمینه و عوامل شکوفا شدن کرامت آدمی را فراهم کرد و گرایش او را به کرامت رشد داد و با روشهایی کریمانه با انسان رفتار کرد. خدای متعال فرمان میدهد که در همه امور رفتاری کریمانه داشته باشید تا مردم با کرامت رشد کنند و از دنائت دور شوند. ((و قل لعبادی یقولوا التی هی احسن))[۵۶۵] و به بندگانم بگو: آنچه را که بهتر است بگویند. ((قولوا للناس حسنا))[۵۶۶] و با مردم (به زبان) خوش سخن بگویید. خداوند راه و رسم کریمان را توصیف میکند تا راه کرامت بخوبی روشن گردد و روشهای کریمانه مشخص شود. ((و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما و الذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما . . . و الذین لایدعون مع الله الها آخر . . . و الذین لایشهدون الزور و اذا مروا باللغو مروا کراما))[۵۶۷] و بندگان خدای رحمان کسانی اند که بر زمین با فروتنی و نرمی راه میروند، و چون نادانان ایشان را (به سخنی ناروا) مخاطب سازند، به ملایمت و بزرگواری پاسخ میدهند؛ و آنان که شب را برای پروردگار خویش در سجده و به نماز ایستاده به روز آرند . . . و آنان که با خدای یکتا خدای دیگر نخوانند (نپرستند) . . . و آنان که گواهی دروغ (باطل و به ناحق) ندهند و چون با لغو و بیهودگی رو به رو شوند با بزرگواری بگذرند. برای آنکه انسان کریم شود باید کرامت ببیند؛ در خانواده، در مدرسه، در جامعه و غیره. راه و رسم پیامبر اکرم (ص) در تربیت مردمان بر کرامت بخشیدن به آنان استوار بود. حضرت حسین (ع) گوید از پدرم از مجلس رسول خدا (ص) پرسش کردم، فرمود: ((کان (رسول الله (ص)) لایجلس و لایقوم الا علی ذکر. لایوطن الاماکن و ینهی عن ایطانها؛ و اذا انتهی الی قوم جلس حیث انتهی به المجلس و یاءمر بذلک. یعطی کل جلسائه بنصیبه، لایحسب ان احدا اکرم علیه منه. من جالسه او قاومه فی حاجة صابره حتی یکون هو المنصرف؛ و من ساءله حاجة لم یرده الا بها او بمیسور من القول. قد وسع الناس منه بسط و خلقه، فصار لهم ابا؛ و صاروا فی الحق عنده سواء. مجلسه مجلس حلم و حیاء و صبر و امانة، لاترفع فیه الاصوات، و لاتؤ بن فیه الحرام، و لاتنثی فلتاته، متعادلین یتفاضلون فیه بالتقوی، متواضعین، یوقرون فیه الکبیر، و یرحمون فیه الصغیر، و یؤ ثرون ذاالحاجة، و یحفظون او یحوطون الغریب))[۵۶۸] رسول خدا (ص) در هیچ مجلسی نمینشست و برنمی خاست مگر به یاد خدا جایگاهی مخصوص برای خود تعیین نمیکرد و از این کار منع میکرد. چون به گروهی که نشسته بودند میپیوست همان جا که رسیده بود (پایین مجلس) مینشست و دیگران را هم به این رفتار فرمان میداد. به تمام همنشینان خود توجه داشت به گونهای که هیچ کس احساس نمیکرد که کسی در نظر پیامبر از او گرامی تر است. هرکس برای عرض حاجتی او را مینشاند یا بر پا نگه میداشت، تحمل میکرد تا خود آن شخص برگردد. هر کس نیازی داشت، او را رد نمیکرد تا آنکه نیازش را برآورد یا با گفتاری ملایم روانه اش سازد. گشاده رویی و خوش خلقی پیامبر چنان مردم را فراگرفته بود که او را چون پدر (ی مهربان) برای خود میدانستند. همگان نزد او در حق یکسان بودند. محضر و مجلس او سراسر گذشت، حیا، راستی و امانت بود، و در آن صداها بلند نمیشد (و داد و قال نبود) و حرمت همگان محفوظ بود؛ و لغزش و اشتباه کسی فاش نمیشد؛ اهل مجلس همه با هم عادلانه رفتار میکردند، و کسی با کسی جز با تقوا برتری نداشت؛ همگان فروتن بودند، و سالخوردگان را احترام میکردند، و با خردسالان مهربان بودند، و نیازمندان را بر خود ترجیح میدادند، و افراد غریب را نگهداری و رسیدگی میکردند. مربیان الهی تاءکید داشتند که همه رفتارها بر اساس کرامت باشد تا جایی که از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: ((من اتاه اخوه المسلم فاکرمه فاکرمه فانما اکرم الله عز و جل))[۵۶۹] هر که نزد برادر مسلمانش رود و او وی را گرامی دارد، همانا خدای عز و جل را گرامی داشته است. پیشوایان حق به هیچ وجه اجازه تحقیر کردن به کسی نمیدادند و مسلمانان را از اینکه یکدیگر را سبک کنند و کوچک بشمارند، پرهیز میدادند تا روابط انسانی روابطی مبتنی بر کرامت باشد و زمینه رشد کرامتها فراهم شود. از پیامبر اکرم (ص) روایت شده است که فرمود: ((لاتحقرن احدا من المسلمین فان صغیرهم عندالله کبیر))[۵۷۰] مبادا فردی از مسلمانان را کوچک بشمارند و تحقیر کنید که کوچک آنان نزد خدا بزرگ است. پیامبر اکرم (ص) بر حفظ و رشد کرامتها از دوران کودکی بسیار تاءکید میکرد، زیرا به نیروی کرامت است که میتوان افرادی سالم، مستقل، آزاد، با شرافت و صاحب فضیلت تربیت کرد، آن حضرت میفرمود: ((اکرموا اولادکم و احسنوا آدابکم))[۵۷۱] فرزندان خود را کرامت کنید و با آداب نیکو با آنها معاشرت نمایید. اگر کودک کرامت ببیند و شخصیت حقیقی اش احترام شود، از پستی و فرومایگی دور میشود و به اعتلای روحی میرسد و راست و مستقیم و با فضیلت میگردد. البته کرامت کودکان باید همه جانبه و واقعی باشد. پیامبر اکرم (ص) فرموده است: ((اذا سمیتم الولد فاکرموه و اوسعوا له فی المجلس و لاتقبحوا له وجها))[۵۷۲] وقتی نام فرزندتان را میبرید او را گرامی بدارید و در مجلس خود برای او جای باز کنید و احترامش نمایید و نسبت به او رو ترش نکنید. این همه تاءکید برای آن است که همه فضیلتها در زمینه کرامت شکوفا میشود و همه رذیلتها در زمینه دنائت.
نتایج کرامت و یا حقارت نفس
بهترین و استوارترین اساس برای تربیت، کرامت انسانها و نزاهت آنها از حقارت نفس است. انسان به سبب کرامتش از دنیای دون که ریشه همه پستیها و گناهان است آزاد میشود و خود را برتر از آن مییابد که تن به حقارتهای دنیایی دهد. دنیا در چشم انسان حقیر بزرگ مینماید و چنین انسانی تسلیم دنیا میشود؛ و دنیا در چشم انسان کریم خرد مینماید و چنین انسانی هرگز دل به دنیا نمیبندد. از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: ((فمن کرمت علیه نفسه صغرت الدنیا فی عینه، و من هانت علیه نفسه کبرت الدنیا فی عینه))[۵۷۳] هر که کرامت نفس داشته باشد، دنیا در چشمش کوچک است؛ و هر که حقارت نفس داشته باشد، دنیا در چشمش بزرگ است. انسان به میزانی که پست و حقیر میشود، به پستیها و حقارتها میل میکند، از این رو بهترین راه دور کردن انسان از امور پست سیر دادن او به امور والا، کرامت بخشیدن به انسان و رشد کرامتهای اوست. زین العابدین (ع) فرموده است: ((من کرمت علیه نفسه هانت علیه الدنیا))[۵۷۴] هر که کرامت نفس داشته باشد، دنیا نزد او حقیر و ناچیز است. بدین ترتیب راهی استوار برای اتصاف آدمیان به فضایل و کمالات وجود دارد و آن تربیتی است که همه وجوهش بر کرامت بنا شود. انسان کریم بر اداره خویش توانا میشود و تن به پستی و گناه نمیدهد. در سخنان نورانی امیر مؤ منان (ع) چنین آمده است: ((الکریم من تجنب المحارم و تنزه عن العیوب))[۵۷۵] کریم کسی است که از حرامها دوری گزیند و از عیبها پاک باشد. انسان وقتی کرامت ببیند، میل به مکارم در او شکوفا میشود و خود را برتر از آن میبیند که به سوی حرامها که پستی آور است میل کند. پیشوای پارسایان علی (ع) فرموده است: ((من احب المکارم اجتنب المحارم))[۵۷۶] هر که مکارم را دوست بدارد از محارم دوری میکند. کسی که شخصیت انسانی و شرافت معنوی دارد، در پی امیال حیوانی و تمایلات نفسانی نمیرود و ارزشهای انسانی و معنوی خود را بدین امور زیر پا نمیگذارد، چنانکه امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهوته))[۵۷۷] هر که کرامت نفس داشته باشد، شهوات و تمایلات نفسانی اش نزد او خوار و حقیر است. انسان کریم خدایی را که کریمترین است و کرامت موهبت اوست نافرمانی نمیکند و گوهر کرامت را به معصیت نمیآلاید. به بیان علی (ع): ((من کرمت علیه نفسه لم یهنها بالمعصیة))[۵۷۸] هر که کرامت نفس داشته باشد، هرگز آن را با ارتکاب گناه و نافرمانی پست و موهون نمیسازد. تاءکیدی که در راه و رسم معصومان (ع) بر کرامت آدمیان شده است به همین منظور است؛ و اگر انسانها سبک شوند، تحقیر گردند، مورد اهانت قرار گیرند و گرفتار حقارت نفس شوند، به هر پستی و آلودگی و تباهی تن میدهند. در سخنان نورانی امیر مؤ منان (ع) این حقیقت مکرر وارد شده است، چنانکه فرموده است: ((النفس الدنیة لاتنفک عن الدناءات))[۵۷۹] نفس پست از پستیها جدا نمیشود. ((من هانت علیه نفسه فلاترج خیره))[۵۸۰] هر که نفسش خوار باشد، به خیرش امیدی نداشته باش. از امام هادی (ع) نیز چنین روایت شده است: ((من هانت علیه نفسه فلاتاءمن شره))[۵۸۱] هر که نفسش خوار شود، از شر او ایمن مباش. البته راه اصلاح انسانها و دور کردن آنان از پستیها نیز با کرامت ایشان است، هر چند که لازم است گاهی کرامت در صورت مجازات جلوه کند تا زمینه بیداری و ترمیم کرامت فراهم شود.
اصل عزت
اصل عزت
اصل عزت از مهمترین و بنیادیترین اصول تربیتی است، زیرا اساس تربیت بر عزت است و اگر فرد با عزت رشد یابد و تربیت شود، به حالتی دست مییابد که پیوسته و در هر اوضاع و احوالی راست و استوار باشد.
معنا و مفهوم و حقیقت عزت
((عزت)) آن حالتی است در انسان که نمیگذارد مغلوب کسی گردد و شکست بخورد؛ و اصل آن از اینجا گرفته شده است که میگویند: ((ارض عزاز)) یعنی زمین سخت و سفت؛ و میگویند: ((تعزز اللحم)) یعنی گوشت نایاب شده است که نمیتوان به آن دست یافت.[۵۸۲]بنابراین ((عزت)) در اصل به معنای صلابت و حالت شکست ناپذیری است و بر همین اساس از باب توسعه در استعمال در معانی دیگر از جمله غلبه، صعوبت، سختی، غیرت و حمیت و مانند اینها به کار رفته است،[۵۸۳] چنانکه در قرآن کریم در این معانی آمده است.[۵۸۴] همچنین به کسی که قاهر است و مقهور نمیشود ((عزیز)) گفتهاند؛[۵۸۵] و ((عزیز قوم)) هم آن کسی را گویند که بر همه قاهر است و کسی بر او قاهر نیست، زیرا مقامی دارد که هر که قصد او کند جلویش را میگیرند و از دسترسی به او بازش میدارند و در نتیجه مقهورش میکنند و از همین روست که هر چیز نایاب را ((عزیز الوجود)) میگویند، زیرا هر چه بر انسان گران آید و مشقت داشته باشد، حتما دستیابی به آن مشکل است، پس عزیز است؛[۵۸۶] و اگر خدای متعال ((عزیز)) است، از این روست که او ذاتی است که هیچ چیز از هیچ جهت بر او قهر و غلبه ندارد و او بر همه چیز و از هر جهت قهر و غلبه دارد.[۵۸۷] خداوند عزیز علی الاطلاق است و هر عزیز دیگری در برابر او ذلیل است، زیرا به غیر خداوند همه موجودات ذاتا فقیر و در نفس خویش ذلیلند و مالک هیچ چیز برای خود نیستند مگر آنکه خدای متعال از سر رحمت خویش بهرهای از عزت به آنان بخشد،[۵۸۸] همچنان که فرموده است: ((و لله العزة و لرسوله و للمؤ منین))[۵۸۹] خدای راست عزت (بزرگی و ارجمندی) و پیامبر او و مؤ منان راست. بنابراین ((عزت)) بالاصالة از آن خداوند است و بالافاضة از آن مؤ منان و هر که خواهان عزت است، باید از خداوند بخواهد، زیرا عزت بتمامه و بالاصالة از آن اوست. ((من کان یرید العزة فلله العزة جمیعا))[۵۹۰] هر که بزرگی و ارجمندی خواهد، پس (بداند که) بزرگی و ارجمندی همه از آن خداست و به هر که خواهد دهد. هر که از راه بندگی خدا عزت جوید، به عزت حقیقی رسد و خداوند او را استوار، نفوذناپذیر، راسخ و شکست ناپذیر سازد؛ و این سنت اوست، چنانکه امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((فانه جل اسمه قد تکفل بنصر من نصره و اعزاز من اعزه))[۵۹۱] خداوند که بزرگ است نام او یاری هر که او را یاری کند پذیرفته است و عزت بخشی هر که او را عزیز دارد به عهده گرفته است. بنابراین، انسان با تربیتی الهی به عزتی حقیقی دست مییابد و محکم و نفوذناپذیر و راست قامت میشود؛ و این بهترین اساس تربیت است.
نقش عزت در تربیت
تربیتی که بنیادش بر ایجاد عزت در آدمیان باشد، تربیتی است که در تحکیم و تثبیت شخصیت انسانی آنان و حفظ ایشان در برابر وسوسهها و معاصی موفق خواهد بود. هیچ چیز مانند فقدان عزت، آدمی را مستعد تباهی نمیسازد، زیرا عزت است که انسان را محکم و استوار و شکست ناپذیر میسازد و چون ذلت بر وجود آدمی حاکم شود، او را آماده پذیرش هر خواری و پستی میگرداند. ریشه همه تباهگریها در ذلت نفس است؛ و از این رو بهترین راه اصلاح فرد و جامعه عزت بخشی و عزت آفرینی است. اگر انسان به عزت الهی عزیز شود؛ از همه ناراستیها وارسته میگردد و نفوذناپذیر در برابر باطل و گناه، و محکم و استوار در حق میشود. خودبینی و خودخواهی و تکبر که سرآغاز تباهیهای فردی و اجتماعی است، معلول ذلت نفس است، چنانکه در حدیث امام صادق (ع) آمده است: ((ما من احد یتیه الا من ذلة یجدها فی نفسه))[۵۹۲] هیچ کس به خوی (ناپسند) تکبر مبتلا نمیشود، مگر به سبب خواری و ذلتی که در درون خود احساس میکند. گردنکشی و ستمگری افراد ریشه در حقارت نفس آنان دارد و انسان عزیز هرگز بیداد روا نمیدارد و گردنفرازی نمینماید. امام صادق (ع) فرموده است: ((ما من رجل تکبر او تجبر الا لذلة وجدها فی نفسه))[۵۹۳] هیچ انسانی گردنفرازی یا گردنکشی نکرد مگر به سبب پستی و حقارتی که در نفس خویش احساس میکرد. حتی نفاق و دورویی انسان که هلاک کنندهترین بیماری دل است، ریشه در ذلت نفس دارد و انسان تا احساس حقارت و پستی نکند، روی و ریا نمیکند، امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((نفاق المرء من ذل یجده فی نفسه))[۵۹۴] نفاق و دورویی انسان، ناشی از حقارت و ذلتی است که فرد در وجود خود احساس میکند. بنابراین بسیاری از بیماریهای دل آدمی و ناهنجاریهای رفتاری ریشه در ذلت نفس دارد و با زدودن آن، اینها نیز رنگ میبازد و زدوده میشود. پس باید علل و اسباب و زمینههای ذلت فردی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی را شناخت و آنها را محو ساخت و زمینه عزت فرد و جامعه را فراهم نمود. با توجه به این امر است که میبینیم پیشوایان حق پیوسته برای محو آنچه مردمان را به ذلت میکشاند تلاش میکردند و عوامل ایجاد کننده عزت را سامان میدادند، دعوت آنان به بندگی خدای یکتا و پرهیز از بندگی غیر خدا و دعوت به آزادی، پرهیزگاری و پارسایی دعوت به عزت بود. مؤ من باید محکم و استوار و نفوذناپذیر باشد که خداوند اجازه ذلت پذیری و شکست عزت را به مؤ من نداده است. ((ابوبصیر)) از امام صادق (ع) روایت کرده است که فرمود: ((ان الله تبارک و تعالی فوض الی المؤ من کل شی ء الا اذلال نفسه))[۵۹۵] خدای تبارک و تعالی همه چیز را به مؤ من واگذارده است جز آنکه خود را ذلیل کند. مؤ من اجازه هر کاری دارد جز آنچه او را ذلیل میسازد که در نتیجه از هر امر تباه و هر نافرمانی خدا خود را به دور نگه میدارد که تباهی و گناه ذلت آور است. عزت ثمره اسلام و ایمان و بندگی است. چنانکه امام صادق (ع) فرموده است: ((فالمؤ من ینبغی ان یکون عزیزا و لایکون ذلیلا؛ یعزه الله بالایمان و الاسلام))[۵۹۶] شایسته است که مؤ من عزیز باشد و ذلیل نباشد؛ خداوند مؤ من را به ایمان و اسلام عزت بخشیده است عزت ایمانی انسان را از کوه سخت تر میسازد و او را پولادین مینماید تا جز در برابر حق خم نشود و هرگز استواری و پایداری خود را از دست ندهد. در حدیثی از امام صادق (ع) چنین آمده است: ((ان الله عز و جل فوض الی المؤ من اموره کلها و لم یفوض الیه ان یکون ذلیلا، اما تسمع قول الله عز و جل یقول: ((و الله العزة و لرسوله و للمؤ منین)) فالمؤ من یکون عزیزا و لایکون ذلیلا. (ثم قال :) ان المؤ من اعز من الجبل ان الجبل یستقل منه بالمعاول و المؤ من لایستقل من دینه شی ء))[۵۹۷] خدای عز و جل همه امور مؤ من را به خود او واگذارده است جز آنکه اجازه نداده است خود را ذلیل کند. آیا نمیبینی که خداوند میفرماید: ((خدای راست عزت (بزرگی و ارجمندی) و پیامبر و مؤ منان راست)). پس مؤ من عزیز است و ذلیل نیست. (سپس فرمود :) مؤ من از کوه سخت تر است، زیرا کوه با کلنگ تراشیده و خرد میشود ولی هرگز از دین مؤ من چیزی کم نمیشود. مؤ من به عزت الهی عزیز است و حق ندارد که عزت خود را زیر پا بگذارد یا زمینههای فراهم آورد که در برابر غیر خدا ذلیل شود. ((مفضل بن عمر)) گوید: امام صادق (ع) فرمود: ((لاینبغی للمؤ من ان یذل نفسه)) سزاوار نیست که مؤ من خود را خوار سازد. ((مفضل)) گوید: عرض کردم: چگونه خود را خوار میسازد؟ فرمود: ((یدخل فیما یتعذر منه))[۵۹۸] در کاری وارد میشود که مجبور به عذرخواهی میگردد. مشخص است که پیشوایان حق تا چه اندازه بر حفظ عزت ایمانی تاءکیده داشتند و نمیخواستند این گوهر گرانبهایی که حافظ حریت و سلامت نفس مؤ من است به هیچ وجه آسیب ببیند. در خبری دیگر ((داوود رقی)) گوید: شنیدم که حضرت صادق (ع) میفرمود: ((سزاوار نیست که مؤ من خود را خوار سازد)) عرض کردم: چگونه خود را خوار میسازد؟ فرمود: ((یتعرض لما لایطیق))[۵۹۹] کاری میپذیرد که در حد توانایی او نیست. عزت همچون دژی است که حافظ عقیده و عمل مؤ من است و با شکسته شدن آن همه چیز مؤ من در معرض خطر قرار میگیرد؛ بنابراین مؤ من باید عزت خود را نگه دارد و تن به اموری ندهد که آن را آسیب میرساند. این امر نزد مربیان الهی چنان اهمیت داشت که روایت شده است پیامبر اکرم (ص) فرمود: ((اطلبوا الحوائج بعزة الانفس))[۶۰۰] نیازها و خواستههای خود را با عزت نفس بخواهید. طبیعی است که انسان در تعاملی پیوسته با دیگران است اما آنچه مهم است این است که این تعامل هرگز نباید صورتی ذلت بار داشته باشد و مؤ من نباید نیاز خود را با زیر پا گذاشتن عزتش تاءمین کند. بنابراین در آیین تربیتی اسلام تلاش میشود که افراد با عزت رشد کنند و بیاموزند که عزت خود را زیر پا نگذارند. بزرگ آموزگار عزت، حضرت حسین (ع) فرموده است: ((موت فی عز خیر من حیاة فی ذل))[۶۰۱] مرگ با عزت از زندگی در ذلت بهتر است. البته نقش عزت در تربیت زمانی بدرستی جلوه میکند که مانع اصلی تربیت یعنی دنیای مذموم که همان دنیای خود آدمی و دلبستگیهای پست نفسانی است طرد شود، زیرا اساس آنچه آدمی را به ذلت میکشاند همین است. ((زید بن صوحان عبدی)) از اصحاب گرانقدر امیر مؤ منان (ع) از آن حضرت پرسید: ((ای ذل اذل ؟)) کدام ذلت، ذلت بارترین است؟ حضرت فرمود: ((الحرص علی الدنیا))[۶۰۲] حرص بر دنیا. هیچ چیز چون میل به دنیا و طمع بدان آدمی را در چاه ذلت سرنگون نمیسازد. چنانکه از امام باقر (ع) چنین وارد شده است: ((لاذل کذل الطمع))[۶۰۳] هیچ ذلتی چون ذلت طمع نیست. آنان که به عزت حقیقی دست یابند، هرگز در برابر باطل سر خم نمیکنند و شکست ناپذیر میشوند. حسین (ع) نمونه اعلای چنین تربیتی است. نقل کردهاند که چون ((حر بن یزید ریاحی)) فرمانده سپاه کوفه، راه را بر حسین (ع) بست و از حرکت کاروان او جلوگیری کرد و او را هشدار داد که اگر دست به شمشیر ببرد و جنگی را آغاز کن قطعا کشته خواهد شد، حسین (ع) فرمود: ((ما اهون الموت علی سبیل نیل العز و احیاء الحق، لیس الموت فی سبیل العز الا حیاة خالدة، و لیست الحیاة مع الذل الا موت الذی لاحیاة معه))[۶۰۴] چقدر مرگ در راه رسیدن به عزت و احیای حق سبک و راحت است. مرگ در راه عزت، جز زندگی جاوید نیست و زندگی با ذلت جز مرگی فاقد حیات نیست. زندگی حقیقی جز با عزت معنا نمییابد و جز در سایه عزت کسی به کمالی دست نمییازد. از این رو مهمترین اقدام تربیتی آشنا کردن دل و خو دادن خود به عوامل ایجاد کننده و پایدارنده عزت است.
راه عزت
برای اینکه عزت در جان آدمی ریشه بدواند و وجود او را فراگیرد و به صورت ساختاری پایدار درآید، راهی جز بندگی خدا و پشت کردن به دنیا و در پوشش تقوا قرار گرفتن و دل کندن از غیر خدا نیست. اینها اساسیترین عواملی است که راه تحقق عزت در وجود آدمی را هموار میکند و او را ملبس به لباس عزت مینماید که در ذیل به این عوامل اشاره میشود.
اطاعت خدا
بندگی و اطاعت خدا دروازه ورود به ساحت قدس پروردگاری است که عزت بتمامه از آن اوست و هر که خواهان عزت حقیقی است باید آن را به وسیله اطاعت و بندگی بجوید. از پیامبر اکرم (ص) روایت شده است که فرمود: ((ان ربکم یقول کل یوم: انا العزیز فمن اراد عز الدارین فلیطع العزیز))[۶۰۵] خداوند هر روز ندا میدهد که من پروردگار عزیز شمایم، و هر که خواهان عزت دو جهان است، خدای عزیز را اطاعت کند. اطاعت و بندگی، ذره ناچیز و حقیر را به بینهایت عزیز و قوی مرتبط میکند و از او موجودی سرافراز، قوی و شکست ناپذیر میسازد. از امیر مؤ منان (ع) وارد شده است که فرمود: ((من اطاع الله عز و قوی))[۶۰۶] هر که اطاعت خدا کند عزت یابد و قوی گردد. خدای متعال از سر رحمت و محبت خویش راه بندگی و اطاعت خود را بر آدمیان گشوده است تا بدین وسیله به والاترین کمالات دست یابند. مادام که انسان در بهشت اطاعت خداست از عزت الهی بهره مند است و تا به اراده خود از این بهشت بیرون نشود، آسیبی بدو نمیرسد؛ بنابراین بهترین راه محکم و شکست ناپذیر کردن متربیان سیر دادن آنان در مسیر اطاعت حق و سلوک بندگی است، چنانکه پیام آور عزت، رسول ختمی مرتبت به ((ابوامامه)) فرمود: ((یا ابا امامة! اعز امر الله، یعزک الله))[۶۰۷] ای ابوامامه، امر خدا را عزیز بدار تا خداوند تو را عزت بخشد. عزیز داشتن امر خدا در اطاعت و فرمانبرداری اوست که این راهی روشن و کوتاه برای عزیز شدن است.
تقوای الهی
تقوای الهی پوششی است که آدمی را مصون و محکم و استوار میسازد و او را از آسیب و سستی و ناراستی حفظ میکند. ((تقوا)) از ((وقایة)) است و ((وقایة)) به معنای حفظ و نگهداری چیزی است از هر چه که به او ضرر و زیان و آسیب میرساند و ((تقوا)) یعنی نفس را در وقایة (محافظ) قرار دادن از آنچه بیم میرود بدان آسیب و زیان رساند.[۶۰۸]بنابراین ((تقوا)) عامل اساسی کسب عزت است. پیامبر اکرم (ص) فرموده است: ((من اراد ان یکون اعز الناس فلیتق الله))[۶۰۹] هر که میخواهد با عزتترین مردمان باشد، پس تقوای الهی پیشه کند. تقوای الهی چنان در عزت بخشی مؤ ثر است که از امیر مؤ منان (ع) وارد شده است که فرمود: ((لا عز اعز من التقوی))[۶۱۰] هیچ عزتی عزت بخش تر از تقوا نیست. خود نگهداری سرافرازی میآورد و پرده دری سرافکندگی، تقوا راه مینماید و خودخواهی به گمرهی میکشاند، پرهیزگاری ارجمند میسازد و گناه خوار میسازد، پارسایی آزاد میکند و نافرمانی به اسارت درمی آورد. تقوا استوار میسازد و بی تقوایی فرومی پاشد؛ و چه نیکو فرموده است امیر مؤ منان علی (ع): ((التقوی تعز، الفجور یذل))[۶۱۱] تقوا عزت میبخشد و تبهکاری ذلیل میسازد. بنابراین نسبتی مستقیم و رابطهای تنگاتنگ میان تقوا و عزت وجود دارد، و هر چه بر آن افزوده شود، این فزونی مییابد.
انقطاع
به میزانی که انسان به خدا تکیه میکند و از غیر خدا گسسته میشود، به همان میزان عزت مییابد، زیرا عزت مختص خداست و جز با گسستن از غیر خدا به دست نمیآید. ((لقمان حکیم)) برای تربیت فرزند خود او را به انقطاع از دنیا و غیر خدا و قطع طمع فراخوانده و چنین فرموده است: ((یا بنی . . . فان اردت ان تجمع عز الدنیا فاقطع طمعک مما فی ایدی الناس، فانما بلغ الانبیاء و الصدیقون ما بلغوا بقطع طمعهم))[۶۱۲] پسرم . . . اگر خواهان آنی که همه عزت این جهانی را داشته باشی، از آنچه در دست مردم است قطع طمع کن که پیامبران و راستکرداران به آنچه دست یافتند، منحصرا به سبب قطع طمعشان بود. راهی که پیام آوران الهی در تربیت گشودهاند راه آزاد کردن انسانها از خود و خودخواهی و دنیاطلبی است و چون این جلوه از تربیت الهی در مردمان محقق شود، محکم و استوار و شکست ناپذیر گردند. از پیشوای آزادگان، علی (ع) چنین وارد شده است: ((من سلا عن مواهب الدنیا عز))[۶۱۳] هر که بخششهای دنیا را از یاد برد عزت یابد. ((من یغلب هواه یعز))[۶۱۴] هر که بر خواهش نفس خود چیره شود عزت یابد. اولیای خدا از خود گسستند و به خدا پیوستند و به عزت رسیدند و شکست ناپذیر شدند. این سنت الهی است که چون دنیا و طمعهای دنیایی در درون آدمی غروب کند، خورشید عزت طلوع مینماید و زندگی و سلوک انسانی نورانی میشود و مادام که این حالت در انسان بماند، عزت الهی پایدار میماند. از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: ((اطلب بقاء العز باماتة الطمع))[۶۱۵] ماندگاری عزت را با میراندن طمع بجوی. اوصیای پیامبر که جلوههای کامل عزت الهی در مدرسه پیامبرند، به سبب انقطاع کاملشان به کمال عزت رسیدند، و از همین روست که در دعای شعبانیه امیر مؤ منان (ع) که بنابر نقل ((ابن خالویه)) همه اوصیای پیامبر آن را میخواندهاند،[۶۱۶] چنین آمده است: ((الهی هب لی کمال الانقطاع الیک))[۶۱۷] خدای من، مرا انقطاع کامل به سوی خود عطا فرما.
بخش پنجم: روشهای تربیت
روش الگویی
مقدمه
انسان به فطرت خود که عشق به کمال مطلق است، الگو طلب و الگوپذیر است و بدین سبب یکی از بهترین و کوتاهترین روشهای تربیت ارائه نمونه و تربیت عملی است. در این روش نمونهای عینی و قابل تقلید و پیروی در برابر متربی قرار میگیرد که در صورت مقبولیت، متربی تلاش میکند در همه چیز خود را همانند الگوی مطلوب سازد و گام در جای گام او نهد و بدو تشبه نماید. این روش به دلیل عینی و محسوس بودنش و نیز به سبب میل و گرایش ذاتی انسان به الگوگیری، روشی بسیار مؤ ثر و سریع در تربیت است؛ و هر چه نمونه ارائه شده از کمال بیشتر و جاذبه فراگیرتری بهره مند باشد، این روش از کارآیی بیشتری برخوردار خواهد بود. پس بهترین الگو، نمونهای تام و تمام و انسانی کامل است. امیر مؤ منان علی (ع) در این باره میفرماید: ((و لقد کان فی رسول الله صلی الله علیه و آله کاف لک فی الاسوة . . . فتاءس بنبیک الاطیب الاطهر صلی الله علیه و آله فان فیه اسوة لمن تاءسی، و عزاء لمن تعزی؛ و احب العباد الی الله المتاءسی بنبیه، و المقتص لاثره))[۶۱۸] پیروی کردن از رفتار رسول خدا و الگوگیری از پیامبر برای شما کافی است . . . بنابراین از پیامبر پاک و پاکیزه ات پیروی کند، زیرا راه و رسمش سرمشقی است (نیکو) برای کسی که بخواهد تاءسی جوید و انتسابی است (عالی) برای کسی که بخواهد منتسب گردد و محبوبترین بندگان نزد خداوند کسی است که از پیامبرش سرمشق گیرد و قدم در جای قدم او گذارد.
نقش الگوها در تربیت
تربیت ابتدایی انسان به طور طبیعی با روش الگویی شکل میگیرد. کودک در چند سال نخست زندگی خود، همه کارهایش را از الگوهای پیرامون خود که در درجه اول پدر و مادر اویند، الگوبرداری میکند و با تقلید از آنان رشد میکند و ساختار تربیتی اش سامان مییابد. از این رو روش الگویی در سازمان دادن شخصیت و رفتار کودک بشدت نقش دارد. تلقی کودکان از والدین در سالهای نخست کودکی به نقش الگویی آنان در جهت مثبت یا منفی دامن میزند، زیرا کودکان در این ایام همه چیز خود را از والدین و وابسته به ایشان میدانند، چنانکه در حدیثی از امام کاظم (ع) آمده است: ((بروا اولادکم و احسنوا الیهم فانهم یظنون انکم ترزقونهم))[۶۱۹] به فرزندانتان خوبی کنید و به آنان نیکی نمایید زیرا آنان گمان میکنند که شما ایشان را روزی میدهید. پس از والدین، شخصیتهایی که دارای نفوذ معنوی اند، نقش الگویی بسزایی در تربیت بازی میکنند، به گونهای که تمام ویژگیهای فکری و روحی و جلوههای رفتاری آنان مورد تقلید قرار میگیرد، هر چه قدرت نفوذ الگوها بیشتر و زمینه پذیرش آماده تر باشد، نمونه برداری کاملتر صورت میگیرد. از امیر مؤ منان (ع) روایت شده است که فرمود: ((الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم))[۶۲۰] مردم به زمامداران خود شبیه ترند تا به پدران خود. به همین دلیل است که نقش الگوها حساسترین نقش تربیتی است تا جایی که الگوهای صالح، مردم را به صلاح میرسانند، و الگوهای فاسد مردم را به فساد میکشانند. از پیامبر اکرم (ص) روایت شده است که فرمود: ((صنفان من امتی اذا صلحا، صلحت امتی؛ و اذا فسدا، فسدت امتی. (قیل: یا رسول الله، و من هما؟ قال: (الفقهاء و الامراء))[۶۲۱] دو گروه از امت من باشند که چون صالح شوند، امتم صالح شود؛ و چون فاسد شوند، امتم فاسد شود. (گفتند: ای رسول خدا، آنان چه کسانی اند؟ فرمود :) فقیهان و زمامداران. امام خمینی (ره) در این باره فرموده است: ((عوام و جاهل اگر معصیتی مرتکب شود، فقط خود را بدبخت کرده، بر خویشتن ضرر وارد ساخته است؛ لیکن اگر عالمی منحرف شود و به عمل زشتی دست زند، عالمی را منحرف کرده، بر اسلام و علمای اسلام زیان وارد ساخته است. اینکه در روایت آمده که اهل جهنم از بوی تعفن عالمی که به علم خود عمل نکرده متاءذی میشوند،[۶۲۲] برای همین است که در دنیا بین عالم و جاهل در نفع و ضرر به اسلام و جامعه اسلامی فرق بسیار وجود دارد. اگر عالمی منحرف شد، ممکن است امتی را منحرف ساخته و به عفونت بکشد؛ و اگر عالمی مهذب باشد، اخلاق و آداب اسلامی را رعایت نماید، جامعه را مهذب و هدایت میکند . . . اگر عالم ورع و درستکاری در یک جامعه یا شهر و استانی زندگی کند، همان وجود او باعث تهذیب و هدایت مردم آن سامان میگردد، اگرچه لفظا تبلیغ و ارشاد نکند. ما اشخاصی را دیدهایم که وجود آنان مایه پند و عبرت بوده، صرف دیدن و نگاه به آنان باعث تنبه میشد . . . وقتی بنا باشد عالمی مفسده جو و خبیث باشد، جامعهای را به عفونت میکشد ؛ منتهی در این دنیا بوی تعفن آن را شامهها احساس نمیکند؛ لیکن در عالم آخرت بوی تعفن آن درک میگردد؛ ولی یک نفر عوام نمیتواند چنین فساد و آلودگی در جامعه اسلامی به بار آورد. عوام هیچ گاه به خود اجازه نمیدهد که داعیه امامت و مهدویت داشته باشد، ادعای نبوت و الوهیت کند؛ این عالم فاسد است که دنیایی را به فساد میکشاند: اذا فسد العالم، فسد العالم))[۶۲۳] متربیان چنان به الگوهای خود وابستگی روحی پیدا میکنند که به طور کامل از ایشان رنگ میپذیرند؛ و از این روست که لغزش و اشتباه الگوهای اجتماعی غیر قابل چشمپوشی است. شاعری این حقیقت را در قالب نظم کشیده و چنین سروده است: ایها العالم ایاک الزلل و احذر الهفوة فالخطب جلل هفوة العالم مستعظمة ان هفا اصبح فی الخلق مثل و علی زلته عمدتهم فبها یحتج من اخطا و زل فهو ملح الارض ما یصلحه ان بدا فیه فساد او خلل[۶۲۴] ای عالم! از هر لغزشی بپرهیز و از اشتباه دروی گزین، زیرا اشتباه چون تویی بزرگ (و غیر قابل اغماض) است. لغزش و خطای یک عالم، آن چنان عظیم و بزرگ است که اگر دچار آن گردد، در میان مردم ضرب المثل و رایج میشود. مردم به لغزش یک عالم تکیه میکنند و هر گونه خطا و لغزش خود را به لغزش عالم استناد مینمایند. عالم مانند نمک و مادهای است که هر گونه تعفن و فسادی را برطرف میسازد؛ و اگر در خود نمک فسادی راه یابد هیچ عامل دیگری نمیتواند آن را اصلاح کند. ((شیخ فریدالدین عطار نیشابوری)) در احوال ((ابوحنیفه)) پیشوای مذهب حنفی داستانی آمده است که جدا از صحت و سقم آن، بیانگر حقیقتی بزرگ در نقش کسانی است که در منصب الگو بودن قرار میگیرند، وی چنین آورده است: ((روزی (ابوحنیفه) میگذشت. کودکی را دید که در گل مانده بود. گفت: گوش دار تا نیفتی! کودک گفت: افتادن من سهل است. اگر بیفتم، تنها باشم، اما تو گوش دار که اگر پای تو بلغزد، همه مسلمانان که از پس تو درآیند بلغزند، و برخاستن همه دشوار بود!))[۶۲۵] در واقع عالم همچون کشتی ای است که چون سالم باشد، کشتی نشینان را به سلامت به مقصد رساند و چون معیوب باشد، غرق شود و کشتی نشینان را نیز با خود غرق سازد. چنانکه امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((زلة العالم کانکسار السفینة تغرق و تغرق معها غیرها))[۶۲۶] لغزش عالم همچون شکست شدن کشتی است که غرق میشود و گروهی را نیز با خود غرق میسازد. در هر جامعهای الگوهای تربیتی نقش اصلی را در صلاح و فساد جامعه بازی میکنند و هیچ چیز مانند انحرف الگوها، انسانها و جوامع را به تباهی نمیکشاند. سخن نورانی امیر بیان، علی (ع) در این باره سخنی جامع است: ((زلة العالم تفسد العوالم))[۶۲۷] لغزش عالم عالمها را به فساد میکشاند. بنابراین الگوهای پاک و بافضیلت، انگیزه و میل به پاکی و آراستگی به فضایل را در جوامع ایجاد میکنند و الگوهای ناپاک و بی فضیلت، جوامع را به سوی ناپاکی و رذایل برمی انگیزند. آن همه تاءکیدی که بر نقش الگوها شده است بدین خاطر است. الگوها چون مقبول واقع شوند دیگران را مطابق خود میسازند، چنانکه هر هنری که استادی داشته باشد، جان شاگردش بدان هنر متصف میشود. هر هنر که استا بدان معروف شد جان شاگردش بدان موصوف شد پیش استاد اصولی هم اصول خواند آن شاگرد چست با حصول پیش استاد فقیه آن فقه خوان فقه خواند، نه اصول اندر بیان پیش استادی ک او نحوی بود جان شاگردش ازو نحوی شود باز استادی که او محو ره است جان شاگردش ازو محو شه است[۶۲۸]
مسئولیت الگوها
هرکس میتواند در مرتبه خود، الگو و نمونهای شایسته برای دیگران باشد و بالطبع این امر زمانی میتواند سامانی درست بیابد که الگوها به مسئولیت خطیر خود واقف باشند. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((من نصب نفسه للناس اماما فلیبدا بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره، ولیکن تاءدیبه بسیرته قبل تاءدیبه بلسانه، و معلم نفسه و مؤ دبها احق بالاجلال من معلم الناس و مؤ دبهم))[۶۲۹] هر که خود را پیشوای مردم سازد، باید پیش از تعلیم دیگران به تعلیم خویش بپردازد، و باید تربیت کردنش، پیش از آنکه با زبانش باشد، با سیرت و رفتارش باشد؛ و آن که خود را تعلیم دهد و تربیت نماید، شایسته تر به تعظیم است از آن که دیگری را تعلیم دهد و تربیت نماید. الگوها زمانی میتوانند مسئولیت خود را بدرستی انجام دهند که به وظایف سنگین خود اهمیت دهند، زیرا آنچه از آنان ظهور میکند، پذیرفته میشود و عدهای در پی ایشان میروند که اگر الگوها بر هدایت باشند، پیروان را هدایت کنند و اگر بر گمراهی باشند، ایشان را گمراه سازند. امام خمینی (ره) در سفارش به طلاب و روحانیون فرموده است: ((شما که امروز در این حوزهها تحصیل میکنید و میخواهید فردا رهبری و هدایت جامعه را به عهده بگیرید، خیال نکنید تنها وظیفه شما یاد گرفتن مشتی اصطلاحات میباشد، وظیفههای دیگری نیز دارید. شما باید در این حوزهها خود را چنان بسازید و تربیت کنید که وقتی به یک شهر یا ده رفتید، بتوانید اهالی آنجا را هدایت کنید و مهذب نمایید. از شما توقع است که وقتی از مرکز فقه رفتید، خود مهذب و ساخته شده باشید، تا بتوانید مردم را بسازید و طبق آداب و دستورات اخلاقی اسلامی آنان را تربیت کنید. اما اگر خدای نخواسته در مرکز علم خود را اصلاح نکردید، معنویات کسب ننمودید، به هر جا که بروید العیاذ بالله، مردم را منحرف ساخته، به اسلام و روحانیت بدبین خواهید کرد. شما وظایف سنگینی دارید. اگر در حوزهها به وظایف خود عمل نکنید و در صدد تهذیب خود نباشید و فقط دنبال فراگرفتن چند اصطلاح بوده، مسائل اصولی و فقهی را درست کنید، در آتیه خدای نخواسته برای اسلام و جامعه اسلامی مضر خواهید بود؛ ممکن است، العیاذ بالله، موجب انحراف و گمراهی مردم شوید. اگر به سبب اعمال و کردار و رفتار ناروای شما یک نفر گمراه شده، از اسلام برگردد، مرتکب اعظم کبایر میباشید؛ و مشکل است توبه شما قبول گردد. چنانکه اگر یک نفر هدایت یابد، به حسب روایت ((بهتر است از آنچه آفتاب بر آن میتابد))[۶۳۰] مسئولیت شما خیلی سنگین است. وظایف شما غیر از وظایف عامه مردم میباشد؛ چه بسا اموری که برای عامه مردم مباح است، برای شما جایز نیست، و ممکن است حرام باشد. مردم ارتکاب بسیاری از امور مباحه را از شما انتظار ندارند، چه رسد به اعمال پست نامشروع، که اگر خدای نخواسته از شما سربزند، مردم را نسبت به اسلام و جامعه روحانیت بدبین میسازد. درد اینجاست: اگر مردم از شما عملی که بر خلاف انتظار است مشاهده کنند، از دین منحرف میشوند، از روحانیت برمی گردند، نه از فرد . . . وظایف اهل علم خیلی سنگین است؛ مسئولیت علما بیش از سایر مردم میباشد . . . در روایت است که وقتی جان به حلقوم میرسد، برای عالم دیگر جای توبه نیست، و در آن حال توبه وی پذیرفته نمیشود، زیرا خداوند از کسانی تا آخرین دقایق زندگی توبه میپذیرد که جاهل باشند.[۶۳۱] و در روایت دیگر آمده است که هفتاد گناه از جاهل آمرزیده میشود پیش از آنکه یک گناه از عالم مورد آمرزش قرار گیرد،[۶۳۲]زیرا گناه عالم برای اسلام و جامعه اسلامی خیلی ضرر دارد))[۶۳۳] مسئولیت الگوها چنان سنگین است که خدای متعال درباره زنان پیامبر، چون به آن حضرت منسوبند و مانند مردم عاری به شمار نمیآیند، فرمانهای ویژه صادر کرده است؛ اینکه زندگی و رفتار و کردار آنان در حد خودشان متوقف نمیشود و ممکن است دیگران به سبب نسبت ایشان به پیامبر، آنان را الگوی زندگی خود قرار دهند، تکلیف ایشان را بسیار سخت کرده است. آنان باید همانند پیامبر ساده زندگی کنند و هرگز از مرزهای ساده زیستی فراتر نروند و چون بخواهند این مرزها را بشکنند باید از رسول خدا (ص) جدا شوند و در پی کار خود روند. یعنی نه تنها پیامبر (ص) با زندگی ساده خود الگویی نیکو برای همگان است، بلکه خانواده و خاندان او نیز باید الگوی خانوادهها و خاندانها باشند.[۶۳۴] ((یا ایها النبی قل لازواجک ان کنتن تردن الحیاة الدنیا و زینتها فتعالین امتعکن و اسرحکن سراحا جمیلا و ان کنتن تردن الله و رسوله و الدار الآخرة فان الله اعد للمحسنات منکن اجرا عظیما))[۶۳۵] ای پیامبر، به همسرانت بگو: اگر خواهان زندگی دنیا و زینت آنید، بیایید تا مهرتان را بدهم و خوش و خرم رهایتان کنم؛ و اگر خواستار خدا و فرستاده او و سرای آخرتید، پس (بدانید که) خداوند برای نیکوکاران شما پاداشی بزرگ آماده کرده است. البته پاداش نیکی و درستی، و مجازات بدی و زشتی آنان نیز به دلیل جایگاه ویژه و نسبتشان با پیامبر، دو چندان معرفی شده است. ((یا نساء النبی من یاءت منکن بفاحشة مبینة یضاعف لها العذاب ضعفین و کان ذلک علی الله یسیرا و من یقنت منکن لله و رسوله و تعمل صالحا نوتها اجرها مرتین و اعتدنا لها رزقا کریما. یا نساء النبی لستن کاحد من النساء))[۶۳۶] ای همسران پیامبر، هر که از شما مبادرت به کار زشت آشکاری کند، عذابش دو چندان خواهد بود؛ و این بر خدا آسان است و هر که از شما خدا و فرستاده اش را فرمان برد و کار شایسته کند، پاداشش را دو چندان میدهیم و برایش روزی نیکو فراهم خواهیم ساخت. ای همسران پیامبر، شما مانند هیچ یک از زنان دیگر نیستید. رفتار الگوهای مقبول، چه در جهت مثبت و چه در جهت منفی، به صورت سنت و راه و رسمی پایدار درمی آید و پیوسته تقلید و تکرار میشود و در نتیجه پیامدهای نیک و بد پیوسته رو به افزونی میرود و این امر مسئولیت الگوها را سنگین تر میسازد. از امام کاظم (ع) چنین روایت شده است: ((من استن بسنة حسنة، فله اجرها و اجر من عمل بها، من غیر ان ینقص من اجورهم شی ء؛ و من استن بسنة سیئة، فعلیه وزرها و وزر من عمل بها، من غیر ان ینقص من اوزارهم شی ء))[۶۳۷] هر که سنتی نیک و خوب بنیان گذارد، پاداشش برای اوست و نیز پاداش هر که بدان عمل کند برای آن بنیانگذار است، بدون آنکه چیزی از پاداش عمل کنندگان کاسته شود؛ و هر که سنتی بد و زشت بنیان گذارد، گناهش برای اوست و نیز گناه هر که بدان عمل کند برای آن بنیانگذار است، بدون آنکه چیزی از گناه عمل کنندگان کاسته شود.
تربیت عملی
انسان به دلیل آنکه در همه عمر با امور محسوس سر و کار دارد، بیش از هر چیز متاءثر از روشهای عینی است و روش الگویی به عنوان تربیتی عملی بر جان انسانها مینشیند و در نفوس آنها رسوخ میکند. بهترین مفاهیم و رساترین اندیشهها زمانی که در قالب نمونهای عینی ارائه میشود. کاملا ادراک و تصدیق میگردد. کلیات علمی اگر بر مصادیق تطبیق نشود، تصدیق آن و ایمان به درستی اش برای نفس سنگین و دشوار است.[۶۳۸] این سخن که غایت تربیت اتصاف به اسمای حسنای الهی و صفات ربوبی است، درک نمیشود مگر آنکه تحقق آن در نمونهای عینی مشاهده گردد و متربی دریابد که میتواند راه تربیت را طی کند و به مقصد آن برسد، همان طور که در نمونهای ملموس آن را مییابد. بهترین روش تربیت این است که مربی اوصاف را که به متربی سفارش میکند، به همان گونهای که میخواهد متربی بدان متصف شود، خود واجد باشد. عادتا محال است که انسانی ترسو و بزدل، شاگردی شجاع و دلیر تربیت کند یا انسانی حقیر و ذلیل، شاگردی کریم و عزیز بارآورد، و یا مکتبی که بنیانگذارش متعصب و کوتاه نظر است، دانشمندی آزاده در آرا و نظریات علمی بیرون دهد.[۶۳۹] گوش جان انسانها در برابر تربیت عملی گشاده است و این روش کوتاهترین روش تربیت است. خدای سبحان آنان را که بدین روش پشت میکنند، سرزنش کرده و فرموده است: ((اءتاءمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم))[۶۴۰] آیا مردم را به نیکی فرمان میدهید و خود را فراموش میکنید؟ بی گمان تربیت عملی مؤ ثرتر و مفیدتر از تربیت زبانی است و براحتی راه، مسیر و مقصد تربیت راه مشخص میکند. پیامبر اکرم (ص) مردم را دعوت میکرد که در پی آن حضرت بروند و بدو تاءسی کنند. ((قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله))[۶۴۱] بگو: اگر خدا را دوست میدارید پس مرا پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد. رسول خدا (ص) برای تربیت مردم در وجوه مختلف از این روش سود برد و بسرعت آنان را با آداب دین و دینداری آشنا و اهل عمل بدان کرد، چنانکه میفرمود: ((صلوا کما راءیتمونی اصلی))[۶۴۲] همان گونه نماز بگزارید که من نماز میگزارم. روش تربیتی پیامبر این گونه بود و آن حضرت بیش از هر روش دیگری مردم را با عمل خود تربیت کرد. امام صادق (ع) در این باره چنین سفارش کرده است: ((کونوا دعاة للناس باعمالکم، و لاتکونوا دعاة بالسنتکم))[۶۴۳] دعوت کننده مرم با اعمال خود باشید و نه (صرفا) دعوت کننده با زبانتان.
الگوها در قرآن کریم
در قرآن کریم برای تربیت عملی انسان در وجوه مختلف الگو معرفی شده است. پیام آوران الهی نمونههایی نیکویند تا راه و رسمشان آموخته و عمل شود. عاشق آموز و محبوبی طلب چشم نوحی قلب ایوبی طلب کیمیا پیدا کن از مشت گلی بوسه زن بر آستان کاملی[۶۴۴] خدای سبحان پیامبر اکرم (ص) را به عنوان الگویی کامل و جامع و قابل پیروی معرفی میکند تا مسیر تربیت عملی و نهایت آن مشخص گردد. ((لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر و ذکر الله کثیرا))[۶۴۵] هر آینه برای شما در (خصلتها و روش) رسول خدا نمونه و سرمشقی نیکو و پسندیده است، برای آن کس که به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را فراوان یاد میکند. راه و رسم پیامبر اکرم (ص) راه و رسمی کامل است که مسلمانان میتوانند کلیه اعمال و رفتار خود را با آن بسنجند و در پی آن حضرت روند تا سعادت هر دو جهان را به دست آورند. خاک نجد از فیض او چالاک شد آمد اندر وجد و بر افلاک شد در دل مسلم مقام مصطفی است آبروی ما ز نام مصطفی است وقت هیجا تیغ او آهن گداز دیده او اشکبار اندر نماز در جهان آیین نو آغاز کرد مسند اقوام پیشین در نورد از کلید دین در دنیا گشاد همچو او بطن ام گیتی نزاد در نگاه او یکی بالا و پست با غلام خویش بر یک خوان نشست[۶۴۶] روش الگویی بهترین وسیله برای انگیزه بخشیدن، جهت دادن و راه بردن متربیان است. قرآن کریم سیرت حضرت ابراهیم (ع) و پیروان او سیرتی نمونه برای بیزاری و دوری جستن از کفر و باطل و ارادت و نزدیکی جستن به ایمان و حق معرفی میکند. ((قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم و الذین معه اذ قالوا لقومهم انا برءوا منکم و مما تعبدون من دون الله کفرنا بکم و بدا بیننا و بینکم العداوة و البغضاء ابدا حتی تؤ منوا بالله وحده))[۶۴۷] همانا ابراهیم و کسانی که با او بودند برای شما اسوهای نیکویند هنگامی که به قومشان گفتند: ما از شما و از آنچه به جای خدا میپرستید بیزاریم، به (آیین و پرستیده) شما کافر و ناباوریم، و میان ما و شما برای همیشه دشمنی و کین پدید آمده است تا به خدای یگانه ایمان آورید. قرآن کریم برای کافر پیشگان و اهل ایمان نمونههایی روشن یاد کرده است تا راه کفر و ایمان بخوبی مشخص گردد. ((ضرب الله مثلا للذین کفروا امرات نوح و امرت لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما))[۶۴۸] خداوند برای کسانی که کفر ورزیدهاند زن نوح و زن لوط را مثال آورده است که هر دو آنان زیر فرمان دو بنده از بندگان شایسته ما بودند، پس به آن دو خیانت کردند. آنها علی رغم مساعدترین امکان تربیتی، یعنی سرپرستی دو پیامبر بزرگ خدا، به حق پشت کردند و کفر پیشه نمودند و مثلی برای کفر پیشگی شدند. اما در مقابل، دو بانوی بزرگوار علی رغم نامساعدترین اوضاع و احوال، به حق روی کردند و ایمان را در جان خود بارور نمودند و مثلی برای اهل ایمان شدند. ((ضرب الله مثلا للذین آمنوا امراءت فرعون اذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة و نجنی من فرعون و عمله و نجنی من القوم الظالمین و مریم ابنت عمران التی احصنت فرجها فنفخنا فیه من روحنا و صدقت بکلمات ربها و کتبه و کانت من القانتین))[۶۴۹] و برای کسانی که ایمان آوردهاند. خداوند زن فرعون را مثال آورده است، آن گاه که گفت: پروردگارا برای من نزد خویش در بهشت خانهای بساز و مرا از فرعون و کردار او برهان، و مرا از گروه ستمکاران برهان؛ و مریم دختر عمران، همان کسی که خود را پاکدامن نگاه داشت و در او از روح خود دمیدیم و سخنان پروردگار خود و کتابهای او را تصدیق کرد و از فرمانبرداران بود. در قرآن کریم آنان که نمونه عبادت و بندگی اند چنین معرفی شدهاند: ((کانوا قلیلا من اللیل ما یهجعون و بالاسحارهم یستغفرون و فی اموالهم حق للسائل و المحروم))[۶۵۰] و از شب اندکی را میغنودند و در سحرگاهان از خدا طلب آمرزش مینمودند و در اموالشان برای سائل و محروم حقی معین بود. آنان که نمونه ایثار و انفاق در راه خدایند این گونه توصیف شدهاند: ((و یؤ ثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة))[۶۵۱] و آنان را بر خویشتن مقدم میدارند هرچند که خود بدان نیازمند باشند. ((و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا انما نطعمکم لوجه الله لانرید منکم جزاء و لاشکورا))[۶۵۲] طعام را با آنکه خود بدان نیازمندند، به فقیر و یتیم و اسیر میخورانند و (زبان حالشان این است که) برای خشنودی خدا به شما طعام میدهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسی نمیخواهیم. قرآن کریم انسانهای نمونهای را برای کسب و کار و تجارت معرفی میکند، انسانهایی که در عین کار و تلاش هرگز از یاد خدا غافل نمیشوند. ((رجال لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذکر الله و اقام الصلاة و ایتاء الزکاة یخافون یوما تتقلب فیه القلوب و الابصار))[۶۵۳] انسانهایی که هیچ کسب و کار و تجارتی ایشان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زکات مشغول نکند، و از روزی میترسند که دلها و دیدگان در آن روز دگرگون (سرگشته و پریشان) شود. ارائه این نمونهها و توصیف نمونههای بسیار دیگر در قرآن کریم نشانه اهمیتی است که در این کتاب جامع الهی بر روش الگویی در تربیت شده است که بواقع این روش از جمله مفیدترین روشهای تربیت است.
روش محبت
مقدمه
هیچ روشی چون روش محبت در تربیت آدمی مؤ ثر نیست و مفیدترین روشهای تربیت به نیروی محبت کارآیی پیدا میکنند. نیروی محبت از نظر تربیتی نیرویی عظیم و کارساز است و بهترین تربیت آن است که بدین روش تحقق یابد. خدای سبحان پیامبر گرامی اش را به روش محبت آراسته بود و آن حضرت با چنین روشی در تربیت مردمان توفیق یافت. ((فیما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم))[۶۵۴] پس به لطف و رحمت الهی با آنان نرمخو و پرمهر شدی، و اگر تندخو و سخت دل بودی، هر آینه از پیرامونت پراکنده میشدند. پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه.
سنت محبت
هستی به رحمت و محبت وجود یافته است و بر این مبنا تربیت مییابد. وجود مظهر رحمت حق است و هر موجودی به سبب رحمت رحیمیه حق به کمال شایسته خود میرسد.[۶۵۵] خداوند در سرشت هر موجودی عشق ذاتی سیر به سوی کمال خود را ایجاد کرده است و روش محبت در تربیت بر این حقیقت وجودی استوار است. ((و رحمتی وسعت کل شی ء))[۶۵۶] و رحمت من همه چیز را فراگرفته است. خدای رحمان درباره خود فرموده است: ((کتب ربکم علی نفسه الرحمة))[۶۵۷] پروردگارتان مهر و رحمت را بر خود مقرر کرده است. جهان آفرینش بر اساس حکومت و محبت سامان یافته است و بدان کمال مییابد؛ و پیامبر اکرم (ص) جلوه تام رحمت و محبت الهی روش تربیتش بر رحمت و محبت استوار بود. خدای متعال آن حضرت را چنین معرفی میکند: ((و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین))[۶۵۸] و ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم. رسول خدا (ص) مردمان را با محبت از رذایل دور ساخت و به فضایل آراست. از علی (ع) نقل شده است که از رسول خدا (ص) درباره روش و سنت آن حضرت پرسیدم، فرمود: ((و الحب اساسی))[۶۵۹] محبت بنیاد و اساس (روش و سنت) من است. پیامبر اکرم (ص) با روش محبت توانست سرسختترین مردمان را متحول و منقلب سازد و به صفات الهی متصف نماید. ((انس بن مالک)) در توصیف آن حضرت چنین گفته است: ((کان رسول الله (ص) من اشد الناس لطفا بالناس))[۶۶۰] رسول خدا (ص) بیشترین لطف (و محبت) را به مردم داشت.
نقش محبت در تربیت
انسان به فطرت خود نیازمند محبت است و با هیچ چیز چون محبت نمیتوان آدمی را متحول ساخت و او را به سوی کمال سیر داد. محبت سرمنشاء تربیت نفسها و نرم شدن دلهای سخت است، زیرا با هیچ چیز دیگر مانند محبت نمیتوان در دل آدمیان راه برد و دل ایشان را به دست آورد و آنان را از سرکشی و نادرستی و پلیدی بازداشت و به بندگی و راستی و درستی واداشت. به بیان استاد شهید مرتضی مطهری: ((تاءثیر نیروی محبت و ارادت در زایل کردن رذایل اخلاقی از دل از قبیل تاءثیر مواد شیمیایی بر روی فلزات است، مثلا یک کلیشه ساز با تیزاب اطراف حروف را از بین میبرد نه با ناخن و یا سر چاقو و یا چیزی از این قبیل. اما تاءثیر نیروی عقل در اصلاح مفاسد اخلاقی مانند کار کسی است که بخواهد ذرات آهن را از خاک با دست جدا کند، چقدر رنج و زحمت دارد؟ اگر یک آهن ربای قوی در دست داشته باشد ممکن است با یک گردش همه آنها را جدا کند. نیروی ارادت و محبت مانند آهن ربا صفات رذیله را جمع میکند و دور میریزد. به عقیده اهل عرفان، محبت و ارادت پاکان و کملین همچون دستگاه خودکاری، خود به خود رذایل را جمع میکند و بیرون میریزد. حالت مجذوبیت اگر جا بیفتد از بهترین حالات است و این است که تصفیه گر و نبوغ بخش است. آری آنان که این راه را رفتهاند، اصلاح اخلاق را از نیروی محبت میخواهند و به قدرت عشق و ارادت تکیه میکنند. تجربه نشان داده است که آن اندازه که مصاحبت نیکان و ارادت و محبت آنان در روح مؤ ثر افتاده است، خواندن صدها جلد کتاب اخلاقی مؤ ثر نبوده است))[۶۶۱] هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد[۶۶۲] خودی آدمی و هویت انسانی او با محبت شکوفا میشود، زیرا محبت گوهر وجود آدمی را جلا میدهد و زنگارهای آن را میزداید و چون اکسیری انسان را متحول میسازد و به انسان شور و شوق زندگی، و قوت پایندگی میبخشد، و به زندگی معنا میدهد. نقطه نوری که نام او خودی است زیر خاک ما شرار زندگی است از محبت میشود پاینده تر زنده تر سوزنده تر تابنده تر از محبت اشتعال جوهرش ارتقای ممکنات مضمرش فطرت او آتش اندوزد ز عشق عالم افروزی بیاموزد ز عشق[۶۶۳] محبت عاملی مهم در سلامت روحی و اعتدال روانی انسان است. استواری شخصیت و سلامت رفتار آدمی تا اندازهای زیاد به محبتی بستگی دارد که در زندگی میبیند. محیط خانوادگی آکنده از محبت، سبب تلطیف عواطف و رشد فضایل در افراد میشود؛ و کسانی که در محیطی با محبت پرورش مییابند، به ارجمندی میرسند و میآموزند دیگران را دوست بدارند و در اجتماع رفتاری انسانی داشته باشند. با گرمای محبت است که زندگی معنا مییابد و استعدادهای انسان شعله میکشد و انگیزه تلاش و خلاقیت فراهم میشود. از محبت جذبهها گردد بلند ارج میگیرد ازو نا ارجمند بی محبت زندگی ماتم همه کار و بارش زشت و نامحکم همه عشق صیقل میزند فرهنگ را جوهر آیینه بخشد سنگ را اهل دل را سینه سینا دهد با هنرمندان ید بیضا دهد[۶۶۴]
محبت به کودکان
انسان در مراحل اولیه زندگی و سالهای نخستین به محبتی بیشتر نیاز دارد و تاءثیر روش محبت در سازمان دادن به شخصیت کودک از هر روش دیگری مؤ ثرتر است. پیامبر اکرم (ص) در این باره چنین سفارش کرده است: ((احبوا الصبیان و ارحموهم و اذا وعدتموهم شیئا ففوا لهم))[۶۶۵] کودکان را دوست بدارید و به ایشان مهر ورزید و چون به آنان وعدهای دادید، به وعده خود وفا کنید. بهترین وسیله برای رشد شخصیت و تلطیف عواطف محبت است و خداوند بندگانش را به ابراز محبت تشویق کرده است. از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: ((ان الله لیرحم العبد لشدة حبه لولده))[۶۶۶] خداوند به خاطر محبت انسان به فرزندش بدو رحمت میکند. این محبت باید در همه وجوه جلوه داشته باشد، چنانکه امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: ((من قبل ولده کتب الله عز و جل له حسنة، و من فرحه فرحه الله یوم القیامة))[۶۶۷] هر که فرزندش را ببوسد، خدای بزرگ در نامه عملش حسنهای برایش ثبت کند، و هر که فرزندش را شاد کند، خداوند او را در روز قیامت شاد نماید. پیامبر اکرم (ص) چنان بر روابط محبت آمیز و ابراز محبتهای راستین تاءکید داشت که فرمود: ((اکثروا من قبلة اولادکم فان لکم بکل قبلة درجة فی الجنة))[۶۶۸] فرزندان خود را بسیار ببوسید که با هر بوسیدن برایتان در بهشت مقام و مرتبتی فراهم میشود. آنان که کودکان را از محبت خود محروم میکنند. از حقیقت انسانی بی بهرهاند و فقط ظاهری از انسان دارند. از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: مردی نزد پیامبر (ص) آمد و عرض کرد: ((من هرگز کودکی را نبوسیدهام)) پیامبر (ص) فرمود: ((این شخص از نظر من اهل آتش جهنم و عذاب است))[۶۶۹] همچنین نقل کردهاند که رسول خدا (ص) حسن و حسین علیهماالسلام را بوسید. ((اقرع بن حابس)) که شاهد مهر و محبت پیامبر به فرزندانش بود، گفت: ((من ده فرزند دارم و هرگز هیچ یک از آنان را نبوسیدهام !)) پس رسول خدا (ص) فرمود: ((من لایرحم لایرحم))[۶۷۰] کسی که رحمت و محبت نکند مورد رحمت و محبت قرار نمیگیرد. البته باید توجه داشت که روشهای تربیت باید تابع اصول تربیت باشد و آنها را زیر پا نگذارد؛ و روش محبت زمانی مفید و کارساز خواهد بوده از اعتدال خارج نگردد و به افراط و تفریط کشیده نشود. از امام باقر (ع) چنین نقل شده است: ((شر الآباء من دعاه البر الی الافراط؛ و شر الابناء من دعاه التقصیر الی العقوق))[۶۷۱] بدترین پدران کسی است که نیکی او را به زیاده روی (در محبت) وادارد؛ و بدترین فرزندان کسی است که کوتاهی کردن (در انجام دادن وظایف) او را به نافرمانی و ناراضی کردن (والدین) بکشاند. کمبود محبت و زیاده روی در ابراز محبت کودکان را از اعتدال به در میبرد و آنان را به سوی ناتوانی و ناسالمی، و خواری و پستی، و ناهنجاریهای رفتاری سوق میدهد. محبتی که جان و تن انسان را شکوفا میکند، محبتی است معتدل و راستین و به دور تکلف و تصنع و متناسب با سن و سال، و وضع و حال کودک. چنین محبتی نباید به تبعیض آلوده شود، زیرا تبعیض در محبت میان فرزندان مانند آن است که نسبت به برخی فرزندان افراط و نسبت به برخی تفریط در محبت شده باشد. نقل کردهاند که مردی در حضور پیامبر یکی از دو فرزندش را بوسید و به دیگری اعتنایی نکرد. پیامبر از این عمل ناراحت شد و فرمود: ((چرا با فرزندان خود به مساوات رفتار نکردی ؟))[۶۷۲] رسول خدا (ص) تاءکید داشت که روشهای تربیت بدرستی جاری شود. روایت شده است که آن حضرت میفرمود: ((اعدلو بین اولادکم کما تحبون ان یعدلوا بینکم فی البر و اللطف))[۶۷۳] میان فرزندانتان به عدالت و مساوات رفتار کنید، چنانکه دوست دارید میان شما در نیکی و لطف و محبت به مساوات و عدالت رفتار شود.
محبت و اطاعت
اهمیت روش محبت در تربیت از این روست که محبت اطاعت آور است و سبب همسانی و همراهی میشود. رسول خدا (ص) فرموده است: ((المرء مع من احب))[۶۷۴] انسان با کسی همراه است که او را دوست میدارد. میان محبت و اطاعت رابطه معیت وجود دارد؛ با ظهور محبت، اطاعت و همرنگی پیدا میشود و محب به محبوب تاءسی میکند. ((صفوان بن قدامه)) گوید: ((از مکه به مدینه هجرت کردم و نزد پیامبر رفتم و عرض کردم: ای رسول خدا، دستتان را بیاورید تا با شما بیعت کنم)) پس حضرت دست خود را پیش آورد. گفتم: ((ای رسول خدا، من شما را دوست دارم)) فرمود: ((انسان با کسی همراه است که او را دوست میدارد))[۶۷۵] تا معیت راست آید زانکه مرد با کسی جفت است کو را دوست کرد این جهان و آن جهان با او بود وین حدیث احمد خوشخو بود گفت المرء مع محبوبه لایفک القلب من مطلوبه[۶۷۶] محبت هر که در دل آدمی نشیند، انسان مطیع و پیرو او میشود و از خواست او سرپیچی نمیکند. روایت شده است که امام صادق (ع) فرمود: ((ما احب الله من عصاه)) خدا را دوست ندارد کسی که او را نافرمانی کند. آن گاه به شعر زیر تمثل کرد: تعصی الاله و انت تظهر حبه هذا لعمرک فی الفعال بدیع لو کان حبک صادقا لاطعته ان المحب لمن یحب مطیع[۶۷۷] خدا را نافرمانی میکنی و اظهار دوستی او را میکنی؟ به جانب سوگند که این رفتاری شگفت است. اگر دوستی ات راستین بود اطاعتش میکردی، زیرا دوستدار، مطیع کسی است که او را دوست میدارد. همین اطاعت است که مشابهت و مشاکلت میآورد و محب تلاش میکند که به صفات محبوب متصف شود. دوستی پیامبر و اوصیای آن حضرت بهترین راه تربیت و کوتاهترین راه اصلاح و تهذیب است؛ و از همین روست که پیامبر اکرم (ص) جز دوستی و مودت اهل بیتش را نخواسته است. این محبت بهترین روش در تربیت امت آن حضرت است، زیرا عین اطاعت آنان و تاءسی به راه و رسم ایشان است. ((قل لااءساءلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی))[۶۷۸] بگو: من هیچ پاداشی از شما (بر رسالتم) درخواست نمیکنم مگر دوستی نزدیکانم. محبت به اهل بیت و پذیرش ولایت آنان بهترین روش برای تربیت و کوتاهترین راه برای کسب سعادت است که سودش برای خود ایشان است. ((قل ما ساءلتکم من اجر فهو لکم ان اجری الا علی الله))[۶۷۹] بگو: پاداشی که از شما درخواست کردم چیزی است که سودش عاید خود شماست، پاداش من جز بر خدا نیست. دوستی و مودت اهل بیت و پذیرش ولایت ایشان چیزی است که راه انسانها را به سوی خدا هموار میسازد و سبب اتصاف به صفات الهی میشود. ((قل ما اءساءلکم علیه من اجر الا من شاء ان یتخذ الی ربه سبیلا))[۶۸۰] بگو: من هیچ پاداشی از شما (بر رسالتم) درخواست نمیکنم، جز اینکه هر کس بخواهد راهی به سوی پروردگارش در پیش گیرد. بنابراین خردمندترین مربیان راه محبت حقیقی را میگشاید و از این راه مردمان را به سوی حق رهنمون میشود که پیامبر اکرم (ص) فرموده است: ((راس العقل بعد الایمان بالله التحبب الی الناس))[۶۸۱] سر عقل، پس از ایمان به خدا، جلب کردن محبت مردم است.
روش تذکر
مقدمه
از روشهایی که انسان را در سیر به سوی اهداف تربیت و اتصاف به صفات الهی یاری میکند، روش تذکر است، یعنی یادآوری خدای متعال و نعمتهایش و یادآور شدن مرگ و پیامدهایش. به بیان امام خمینی (ره): ((از اموری که انسان را معاونت کامل میفرماید در مجاهده با نفس و شیطان، و باید انسان سالک مجاهد خیلی مواظب آن باشد، تذکر است))[۶۸۲]
معنا و مفهوم ذکر و تذکر
واژه ((ذکر)) به معنای ((یادآوری)) است و در واقع حفظ معنای چیزی و یا استحضار آن ((ذکر)) نامیده میشود. ((راغب اصفهانی)) مینویسد: گاهی ((ذکر)) گفته میشود و مراد از آن هیاءت و حالتی است در نفس که انسان به وسیله آن میتواند چیزی را که قبلا بدان معرفت و شناخت حاصل کرده است، حفظ کند؛ و ((ذکر)) به این معنا همانند ((حفظ)) است، با این تفاوت که ((حفظ)) را در جایی به کار میبرند که انسان مطلبی را در حافظه خود داشته باشد، هر چند که الان حاضر و پیش رویش نباشد، برخلاف ((ذکر)) که در جایی به کار میرود که علاوه بر اینکه مطلبی در صندوق حافظه اش هست، در نظرش نیز حاضر باشد، و گاهی ((ذکر)) گفته میشود و مراد از آن حضور مطلب در قلب و یا در زبان است؛ و از این رو گفتهاند که ((ذکر)) دو نوع است: ذکر قلبی و ذکر زبانی؛ و هر یک از این دو نیز بر دو قسم است، یکی پس از فراموشی که همان یادآمدن است و دیگری بدون سابقه فراموشی که در حقیقت همان ادامه حفظ است. معنای دیگر ((ذکر)) سخن است، زیرا هر سخنی را هم ((ذکر)) میگویند.[۶۸۳]ظاهرا اصل در معنای این واژه ((ذکر قلبی)) است و اگر لفظ را هم ((ذکر)) گفتهاند به اعتبار این است که لفظ معنا را بر دل القا میکند؛[۶۸۴]و ((حقیقت ذکر)) حضور شی ء مذکور است نزد ذاکر.[۶۸۵] باید در نظر داشت که گاهی ((ذکر)) در برابر ((غفلت)) مطرح میشود، مانند این سخن خدای متعال: ((و لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هواه و کان امره فرطا))[۶۸۶] و از آن کس فرمان مبر که قلبش را از یاد خود غافل ساختهایم و از هوس خود پیروی کرده و (اساس) کارش بر زیاده روی است. ((غفلت)) آن است که چیزی نزد انسان حاضر باشد ولی انسان به آن توجه نکند یا علم به چیزی داشته باشد ولی به علم خود توجه نداشته باشد. با این اعتبار ((ذکر)) توجه به آن چیزی است که نزد انسان حاضر است یا علم به علم داشتن است.[۶۸۷]گاهی نیز ((ذکر)) در برابر ((نسیان)) مطرح میشود، مانند این سخن خدای سبحان: ((و اذکر ربک اذا نسیت))[۶۸۸] و چون فراموشی کردی پروردگارت را یاد کن. ((نسیان)) آن است که صورت علمی از محفظه ذهن زایل شود یا انسان محفوظ در ذهن خود را از یاد ببرد. با این اعتبار ((ذکر)) عبارت است از وجود صورت علمی یا صورت درک شده در حافظه.[۶۸۹] ((تذکر)) اعمال ذکر است، یعنی به یادآوردن و یادآور شدن آنچه انسان از آن در غفلت است یا آن را به فراموشی سپرده است.
قش تذکر در تربیت
آدمی به سبب فرو رفتن در تاریکیهای مرتبه حیوانی و گرفتار شدن در بندهای دنیایی، دچار غفلت از یاد حق و فراموش کردن حقیقت هستی میشود و در نتیجه حقیقت خویش را از یاد میبرد، و در این صورت متصف به صفات شیطانی میشود و همه کجیها و ناراستیها و تباهیها از اینجا برمی خیزد. ((و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون))[۶۹۰] و چون کسانی مباشید که خدای را فراموش کردند و او (نیز) آنان را دچار خودفراموشی کرد؛ اینانند بدکاران نافرمان. راه نجات انسان متذکر شدن او به حقیقتش و رجوع دادن وی به معارف و حقایقی است که بر طبق سرشت اوست؛ و قرآن کریم کتاب ذکر است و پیامبر اکرم (ص) تذکر دهنده حقایق. ((فذکر انما انت مذکر))[۶۹۱] پس تذکر ده که تو فقط تذکر دهندهای. ((ان هذه تذکرة فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلا))[۶۹۲] این (آیات) یادآوری است، تا هر که خواهد راهی به سوی پروردگار خود پیش گیرد. ((و ذکر به ان تبسل نفس بما کسبت))[۶۹۳] و (مردم را) به وسیله این (قرآن) تذکر ده، مبادا کسی به (کیفر) آنچه کسȠکرده است به هلاکت افتد. روش تذکر، روشی نیکوست در توجه دادن انسان به حقیقت وجود و سیر دادن او در صراط هدایت و اطاعت و عبودیت و دور کردن وی از پستی و کجی و پلیدی. ذکر حق پاک است، چون پاکی رسید رخت بر بندد، برون آید پلید میگریزد ضدها از ضدها شب گریزد، چون برافروزد ضیا چون درآید نام پاک اندر دهان نی پلیدی ماند و نی اندهان[۶۹۴] بر این اساس است که یاد حق در جان انسان جلوه میکند و او را آماده اتصاف به صفات الهی میسازد؛ و عبادات نیز برای سیر به سوی همین مقصد است. به بیان استاد شهید مرتضی مطهری: ((ریشه همه آثار معنوی اخلاقی و اجتماعی که در عبادت است در یک چیز است: یاد حق و غیر او را از یاد بردن))[۶۹۵] و از این روست که خدای متعال میفرماید: ((و اقم الصلاة لذکری))[۶۹۶] و نماز را برای یاد کرد من برپا دار. نقش ذکر در تربیت آدمی و تعالی روحی چنان است که هدف عبادت است، زیرا ذکر است که دل را جلا میدهد و صفا میبخشد و آن را آماده تجلیات الهی میسازد.[۶۹۷] امیر مؤ منان (ع) درباره نقش ذکر در تعالی انسان میفرماید: ((ان الله سبحانه جعل الذکر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة، و تبصر به بعد العشوة، و تنقاد به بعد المعاندة))[۶۹۸] همانا خدای سبحان یاد خدا را روشنی بخش دلها قرار داده است؛ دلها بدین وسیله از پس کری، شنوا، و از پس نابینایی، بینا، و از پس سرکشی، رام میگردند.
یاد حق
یاد خدای سبحان و نعمتهای بی کران او، انسان را از غفلت بیرون میبرد و او را متوجه عظمت حقیقت هستی و رحمتهای الهی میکند و راه تربیت به سوی مقصد غایی را هموار میسازد. خدای رحمان از سر رحمت و محبت بی حد خویش بدین امر تذکر داده است تا دلهای مردمان بدان نرم شود و توحید ناب در جانشان جاری گردد. ((یا ایها الناس اذکروا نعمت الله علیکم هل من خالق غیر الله یرزقکم من السماء و الارض لا اله الا هو فانی تؤ فکون))[۶۹۹] ای مردم، نعمت خدا را بر خود یاد کنید. آیا غیر از خدا آفریدگاری است که شما را از آسمان و زمین روزی دهد؟ خدایی جز او نیست. پس چگونه (از حق) انحراف مییابید؟ خدای رحیم از سر رحمت و محبتی که خاص مؤ منان است آنان را تذکر میدهد تا اینکه روشنی عظمت الهی بر دلشان بتابد و جانشان لبریز از یاد او شود. ((یا ایها الذین آمنوا اذکروا نعمت الله علیکم))[۷۰۰] ای کسانی که ایمان آوردهاید، نعمت خدا را بر خود به یاد آرید. این یادآوری، عقل و فطرت را برمی انگیزد تا انسان در برابر عظمت و رحمت خدای بی همتا سر تعظیم فرود آورد و تنها در برابر ذات اقدس حق تسلیم شود که تربیت با همین امر سامان مییابد. امام خمینی (ره) درباره راهی که یاد حق و یادآوری نعمتهای او بر انسان میگشاید چنین میفرماید: ((بدان که از امور فطریه که هر انسان جبلتا و فطرتا بدان حکم میکند، احترام منعم است. هر کس در کتاب ذات خود اگر تاءملی کند، میبیند که مسطور است که باید از کسی که به انسان نعمتی داد احترام کند؛ و معلوم است هر چه نعمت بزرگتر باشد و منعم در آن انعام بی غرضتر باشد، احترامش در نظر فطرت لازمتر و بیشتر است. مثلا فرق واضح است در احترام بین کسی که به شما یک اسب میدهد و آن منظور نظرش هست، با کسی که یک ده ششدانگی بدهد و در این دادن منتی هم نگذارد. مثلا اگر دکتری شما را از کوری نجات داد فطرتا او را احترام میکنید، و اگر از مرگ نجات داد بیشتر احترام میکنید. اکنون ملاحظه کن نعمتهای ظاهره و باطنه که مالک الملوک جل شاءنه به ما مرحمت کرده (است) که اگر جن و انس بخواهند یکی از آنها را به ما بدهند نمیتوانند و ما از آن غفلت داریم. مثلا این هوایی که ما شب و روز از آن استفاده میکنیم و حیات ما و همه موجودات محیط بسته به وجود آن است، که اگر یک ربع ساعت نباشد هیچ حیوانی زنده نمیماند، چه نعمت بزرگی است؛ که اگر تمام جن و انس بخواهند شبیه آن را به ما بدهند عاجزند؛ و همین طور قدری متذکر شو سایر نعم الهی را از قبیل صحت بدن (و) قوای ظاهره از قبیل چشم و گوش و ذوق و لمس، و قوای باطنه از قبیل خیال و وهم و عقل و غیر آن، که هر یک منافعی دارد که حد ندارد. تمام اینها را مالک الملوک به ما عنایت فرموده (است) بدون اینکه از او بخواهیم؛ و بدون اینکه به ما منتی تحمیل فرماید؛ و به اینها نیز اکتفا نفرموده و انبیا و پیغمبران فرستاده و کتبی فرو فرستاده و راه سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم را به ما نموده؛ و هر چه محتاج به او بودیم در دنیا و آخرت به ما عنایت فرموده (است)، بدون اینکه به طاعت و عبادت ما احتیاجی داشته باشد، یا به حال او طاعت و معصیت ما فرقی کند. فقط از برای نفع خود ما امر و نهی فرموده (است)، بعد از تذکر این نعمتها و هزاران نعمتهای دیگر که حقیقتا از شمردن کلیات آن تمام بشر عاجز است چه برسد به جزئیات آن، آیا در فطرت شما احترام همچو منعمی لازم است؟ و آیا خیانت نمودن به همچو ولی نعمتی در نظر عقل چه حالی دارد ؟ . . . آیا چه عظمتی به عظمت و بزرگی مالک الملوک است که دنیای پست و مخلوق ناقابل آن که کوچکترین عوالم است و تنگترین نشآت است، تاکنون عقل هیچ موجودی به آن نرسیده (است)؟ بلکه به همین منظومه شمسی خودمان که از منظومات شمسی دیگر کوچکتر و در پیش شموس دیگر قدر محسوس ندارد، مستکشفین بزرگ دنیا اطلاع پیدا نکردهاند. آیا این عظیم که با یک اشاره این همه عوالم و هزاران هزار عوالم غیبیه را خلق فرموده (است) لازم الاحترام نیست در فطرت عقل ؟))[۷۰۱] یاد آوردن حق روشی مؤ ثر و مفید در برافروختن شعله آتش عشق به کمال مطلق و سوزاندن کمالات موهوم است. به تعبیر ملای رومی به وسیله یاد خدا میتوان وسوسههای گمراه کننده غولهای بیابان نفس را سوزاند و چشم دل خود را از پستیهای دنیا فرو بست و به کمالات حقیقی باز کرد. ذکر حق کن، بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را ازین کرکس بدوز[۷۰۲] ((آنچه مایه نجات انسانها و آرامش قلوب است، وارستگی و گسستگی از دنیا و تعلقات آن است که با ذکر و یاد دائمی خدای تعالی حاصل شود))[۷۰۳] ((الا بذکر الله تطمئن القلوب))[۷۰۴] آگاه باش که دلها با یاد خدا آرامش مییابد. هیچ قلبی از این حکم مستثنا نیست، مگر اینکه کار قلب در نتیجه از دست دادن بصیرت و پشت کردن به حقیقت به جایی رسیده باشد که دیگر نتوان آن را قلب نامید. خداوند با این حکم مردمان را به یاد خود فراخوانده است تا به آرامش حقیقی دست یابند، همه همت انسان در زندگی اش رسیدن به سعادت و نعمت و گریختن از شقاوت و نقمت است و تنها سببی که همه امور به دست اوست خداست؛ و اوست که فوق همه بندگان و قاهر بر آنان و فعال مایشاء است، و اوست که سرپرست مؤ منان و پناه ایشان است؛ پس یاد او برای هر کس که اسیر دست حوادث است و پیوسته در جستجوی رکنی محکم است که سعادت او را تضمین کند و او را از تحیر و سرگشتگی برهاند، مایه انبساط و آرامش است.[۷۰۵] به بیان امام خمینی (ره): ((آنچه همه را مطمئن میکند و آتش فروزان نفس سرکش و زیادت طلب را خاموش مینماید، وصول به اوست، و ذکر حقیقی او جل و علا چون جلوه اوست استغراق در آن آرامش بخش است))[۷۰۶] اما ذکر سودمند، ذکری است که مداوم یا در بیشتر اوقات باشد و با حضور قلب و توجه کلی به خالق متعال باشد. چنین ذکری سبب میشود که یاد خدا در دل جایگزین گردد و روشنی عظمت او بر دل بتابد و با دمیدن نور او بر دل سینه آدمی گشاده شود و وجودش نورانی گردد.[۷۰۷] ((یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا))[۷۰۸] ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را یاد کنید، یادی بسیار. خداوند را اسمای حسنا و صفات علیاست و اوست که صاحب تمام کمالات و منزه از هر گونه عیب و نقص است. توجه به چنین حقیقتی روح انسان را به نیکیها و پاکیها سوق میدهد و از بدیها و زشتیها پیراسته میکند و آینه وجود را مستعد تجلی صفات او میسازد. توجه به چنین معبودی موجب احساس حضور دائم در پیشگاه اوست و چنین حضوری با یاد دائم حق تدارک میشود.[۷۰۹] از این روست که یاد حق رکنی قوی در سیر به سوی کمال مطلق شمرده شده است و هیچ کس نمیتواند جز به دوام ذکر خدا، الهی شود؛[۷۱۰]و به همین دلیل است که هر چیز اندازهای دارد جز یاد حق که آن را حد و مرزی نیست. جز تو در محفل دلسوختگان ذکری نیست این حدیثی است که آغازش و پایانش نیست[۷۱۱] اهل معرفت گفتهاند: ذکر اولین گام در طریق محبت است، چون که وقتی کسی کسی را دوست دارد، همچنین علاقه مند است که دائما نام وی را بر زبان آورد، و پیوسته یادش کند؛ بنابراین، قلب آن کس که در آن محبت خداوند ریشه گیرد، جایگاه ذکر دائمی خداوند خواهد بود.[۷۱۲] شیخ کلینی (ره) به اسناد خود از امام صادق (ع) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: ((ما من شی ء الا و له حد ینتهی الیه الا الذکر فلیس له حد ینتهی الیه))[۷۱۳] هیچ چیز نیست جز آنکه برای آن حد و اندازهای است که بدان پایان میپذیرد جز ذکر خدا که حدی ندارد تا پایان پذیرد. امام صادق (ع) در ادامه فرمود: خداوند فرائضی را واجب کرده است و هر که آنها را به جای آورد، همان حد و انتهای آنهاست، مثلا ماه مبارک رمضان حد روزه واجب است، پس هر که آن را روزه دارد، حدش را به جا آورده است، و حد حج واجب یک بار است که چون انجام شود، حدش برآورده شده است، اما ذکر خدا چنین نیست، زیرا خداوند به اندک آن راضی نشده و برای آن انتها و حدی قرار نداده است. امام (ع) سپس این آیه را تلاوت کرد: ((ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را یاد کنید، یادی بسیار)) آن گاه فرمود: ((پدرم بسیار ذکر خدا میکرد؛ هرگاه با او قدم میزدم، ذکر خدا میگفت، هنگام غذا خوردن نیز به ذکر خدا مشغول بود، حتی هنگامی که با مردم سخن میگفت، از ذکر خدا غافل نمیشد))[۷۱۴] این گونه یاد خدا بودن به همه چیز آدمی رنگ الهی میزند. از امیر مؤ منان (ع) در این باره چنین وارد شده است: ((من عمر قلبه بدوام الذکر حسنت افعاله فی السر و الجهر))[۷۱۵] هر که دل خود را به دوام یاد خدا آباد گرداند، کردارش در نهان و آشکار نیکو باشد. راه اصلاح قلب که امام وجود آدمی است[۷۱۶]در یاد حق است، و چون قلب اصلاح شود، کردار و رفتار انسان اصلاح میشود، چنانکه از علی (ع) روایت شده است: ((اصل صلاح القلب اشتغاله بذکر الله))[۷۱۷] اساس صلاح دل در اشتغال به یاد خداست. حیات آدمی به حیات دل اوست و حیات دل به ذکر خداست و چون یاد حق از دل آدمی برود، حیات حقیقی او نیز میرود. از رسول خدا (ص) روایت شده است که فرمود: ((بذکر الله تحیا القلوب، و بنسیانه موتها))[۷۱۸] با یاد خدا دلها زنده میشود و با فراموش کردن یاد خدا دلها میمیرد. هر جا که ذکر خدا وجود دارد، آنجا مرتبهای از عالم قدس است و جایگاهی از قرب الهی، و هر جا که ذکر خدا نیست، آنجا غروب عالم قدس است و غربت آدمی؛ و روش تذکر راهی است برای بیرون بردن آدمی از این غفلت اساسی؛ و اینکه همواره به یاد داشته باشد که ذات دانا و بینایی مراقب اوست و فراموش نکند که بنده اوست.[۷۱۹] یاد حق، یادآوری مراقبت اوست، یاد حساب و جزای اوست، یاد دادگاه عدل او و بهشت دوزخ اوست و چنین یادی انسان را از فرو رفتن در دامهای دنیا نگه میدارد، و جانش را مصفا میکند و قلبش را نور و حیات میبخشد.[۷۲۰]
یاد مرگ
از جمله روشهای تربیتی که در قرآن کریم و روایات معصومین بر آن بسیار تاءکید شده است، یادآوری مرگ است که دارویی مؤ ثر در ریشه کن کردن دوستی دنیا و رذایل اخلاقی و محرکی قوی در برانگیختن آدمی در استفاده از فرصتهای این جهانی برای حیات اخروی است. ((کل نفس ذائقة الموت و انما توفون اجورکم یوم القیامة فمن زحزح عن النار و ادخل الجنة فقد فاز و ما الحیاة الدنیا الا متاع الغرور))[۷۲۱] هر کسی چشنده (طعم) مرگ است، و همانا روز رستاخیز پاداشهایتان به طور کامل به شما داده میشود. پس هر که را از آتش به دور دارند و در بهشت درآورند براستی کامیاب شده است؛ و زندگی دنیا جز مایه فریب نیست. آرزوهای دنیایی آدمی را با خود میبرد و در برهوت پستیها به هلاکت میرساند و آنچه بازدارنده انسان از همراهی با آرزوهای دنیایی است، در نظر داشتن مرگ و ذکر معاد است که بالاترین ذکرهاست. ((اینما تکونوا یدرککم الموت ولو کنتم فی بروج مشیدة))[۷۲۲] هر کجا باشید، مرگ شما را درمی یابد، هرچند در برجهای استوار باشید. انسان به سبب درک نادرست خود از مرگ و زندگی، و فرو رفتن در دام دنیا و اوهام از یاد مرگ گریزان است و خود را از نیکوترین وسیله رهایی از دنیا و کسب وارستگی محروم میسازد. خدای رحمان مرگ را به آدمی یادآور میشود تا با یاد آن دل آدمی صیقل بخورد و دیده اش به حقایق هستی گشوده شود و رفتار و کردارش اصلاح شود و به خلوص راه یابد. خدای سبحان پیامبر گرامی اش را فرمان میدهد که مرگ را یادآور مردمان شود تا راه هدایت بر آنان گشوده شود. ((قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم))[۷۲۳] بگو: آن مرگی که از آن میگریزید، قطعا به سروقت شما میآید. اگر انسان دنیا را فانی و خود را راهی ببیند، بی گمان به ترتیب خویش اهتمام میکند و خود را برای سرای جاودانی آماده میسازد. این حقیقت در سخنان نورانی امیر مؤ منان (ع) چنین وارد شده است: ((من تذکر بعد السفر استعد))[۷۲۴] هر که دوری سفر را به یاد آورد، خویشتن را آماده میکند. ((من راقب اجله اغتنم مهله))[۷۲۵] هر که منتظر مرگ خویش باشد، از مهلتهایی که در اختیار دارد بهره میبرد. ((من ترقب الموت سارع الی الخیرات))[۷۲۶] هر که انتظار مرگ را کشد، در انجام دادن کارهای نیک شتاب کند. ((من ایقن بالمجازاة لم یؤ ثر غیر الحسنی))[۷۲۷] هر که به کیفر و پاداش آخرت یقین داشته باشد، جز کار خیر را برنگزیند. یاد مرگ و پیامدهایش انسان را بدین منظر میرساند که خود را همچون مسافری ببیند که باید از فرصتها بهره ببرد و ره توشه آخرت برگیرد، زیرا اگر انسان از مرگ بگریزد، مرگ از انسان نمیگریزد که هر نفسی گامی است به سوی همدمی با مرگ. اولیای خدا برای تربیت مردمان آن را به یاد مرگ خوی میدادند، زیرا غفلت مردم از مرگ به سبب کم یاد کردن آن است و اگر هم گاهی آن را یاد کنند، نه با قلبی فارغ بلکه با دلی گرفتار شهوتها و علائق دنیوی یاد آن میکنند، و چنین یادی سودی میدهد. راه درست این است که آدمی دل را از هر چیزی جز یاد مرگ که در پیش روی دارد تهی کند، همچون کسی که بخواهد سفری دراز کند که در راه آن بیابانهای بی آب یا دریای خطرناک باشد که باید از آن بگذرد، و ناگزیر فکری غیر از آن ندارد. کسی که به این نحو به یاد مردن باشد و مکرر یاد آن کند، در دل او اثر میگذارد و در نتیجه سرور و نشاط او به دنیا کم میشود و نفسش از آن بازمی ایستد، و از آن دل شکسته میشود، و آماده مرگ و سفر آخرت میگردد.[۷۲۸] امیر مؤ منان علی (ع) در نامهای که خطاب به مردم مصر نوشت زمانی که ((محمد بن ابی بکر)) را به عنوان زمامدار ایشان میفرستاد آنان را به ذکر مرگ سفارش کرد و فرمود: ((یا عباد الله، ان الموت لیس منه فوت، فاحذروه قبل وقوعه، و اعدوا له عدته. فانکم طرد الموت. ان اقمتم له اخذکم، و ان فررتم منه ادرککم، و هو الزم لکم من ظلکم. الموت معقود بنواصیکم، و الدنیا تطوی خلفکم. فاکثروا ذکر الموت عندما تنازعکم الیه انفسکم من الشهوات، و کفی بالموت واعظا؛ و کان رسول الله صلی الله علیه و آله کثیرا ما یوصی اصحابه بذکر الموت، فیقول: اکثروا ذکر الموت فانه هادم اللذات، حائل بینکم و بین الشهوات))[۷۲۹] ای بندگان خدا! همانا از مرگ گریزی نیست. پس قبل از آنکه شما را دریابد، از آن بیم دارید و ساز و برگ آن را فراهم آرید، زیرا در هر حال شما شکار مرگید. اگر در جای خود بمانید، به سروقتتان آید، و اگر از آن بگریزید، شما را دریابد، و (بدانید که) این مرگ از سایه شما به شما همراه تر است. مرگ بر پیشانی شما نگاشته شده است و دنیا پس از شما نیز درنوردیده خواهد شد. پس هرگاه شهوتها به شما روی آوردند، مرگ را بسیار یاد کنید که یاد مرگ برای پندآموزی بسنده است. رسول خدا (ص) اصحاب خود را پیوسته به یادآوری مرگ سفارش میکرد و میفرمود: مرگ را بسیار یاد کنید که همانا مرگ بر هم زننده لذتها و جداکننده شما از شهوتهاست. پیشوای پارسایان، علی (ع) پیوسته یاران و مردمان خود را به یاد مرگ سفارش مینمود و از این راه آنان را اصلاح میکرد. در خطبهای فرمود: ((الا فاذکروا هاذم اللذات، و منغص الشهوات، و قاطع الامنیات، عند المساورة للاعمال القبیحة))[۷۳۰] هان! بر هم زننده لذتها، و تیره کننده شهوتها، و برنده آرزوها را به یاد آرید، آن گاه که به کارهای زشت شتاب می آرید. پیشوایان حق برای سیر دادن شاگردان خود به سوی کمال مطلق آنان را به تداوم یاد مرگ سفارش میکردند. ((ابوعبیده)) از شاگردان امام باقر (ع) به آن حضرت عرض کرد که وی را سخنی فرماید تا از آن بهره مند شود. حضرت فرمود: ((یا ابا عبیدة، اکثر ذکر الموت، فما اکثر ذکر الموت انسان الا زهد فی الدنیا))[۷۳۱] ای اباعبیده! مرگ را بسیار یاد کن که هر انسانی که آن را بسیار یاد کند به دنیا بی میل و زاهد میشود. بسیار یاد مرگ کردن، بزرگترین مانع تربیت حقیقی انسان یعنی دنیاپرستی را برطرف میسازد و نفس سرکش را رام مینماید و بهترین زمینه را برای پرورش صفات الهی در دل انسان به وجود میآورد. پیشوای پارسایان، علی (ع) در نامه تربیتی خود به امام مجتبی (ع) او را به بسیار یاد مرگ کردن سفارش میکند و درهای رهایی از دنیا و بندگی حقیقی خدا را این گونه میگشاید. ((یا بنی، اکثر من ذکر الموت، و ذکر ما تهجم علیه، و تفضی بعد الموت الیه، حتی یاءتیک و قد اخذت منه حذرک، و شددت له ازرک، و لایاءتیک بغتة فیبهرک، و ایاک ان تغتر بما تری من اخلاد اهل الدنیا الیها، و تکالبهم علیها، فقد نباک الله عنها، و نعت هی لک عن نفسها، و تکشفت لک عن مساویها، فانما اهلها کلاب عاویة، و سباع ضاریة، یهر بعضها علی بعض، و یاءکل عزیزها ذلیلها، و یقهر کبیرها صغیرها. نعم معلقة، و اخری مهملة، قد اضلت عقولها، و رکبت مجهولها، سروح عاهة بواد وعث . . .))[۷۳۲] فرزندم! بسیار یاد مرگ کن، و به یاد آنچه به آن پنجه درمی افکنی، و آنچه پس از مردن بدان روی مینمایی تا هنگامی که درآمد، مجهز و آماده باشی، و ناگهان بر سر تو نیاید و تو را مغلوب ننماید؛ و مبادا فریفته شوی که میبینی دنیاداران به دنیا دل مینهند و بر سر دنیا بر یکدیگر میجهند. چه خداوند تو را از ماهیت دنیا آگاه کرده و دنیا نیز خود بدیهای خود را باز نموده است. همانا دنیاپرستان سگانند عوعوکنان، و درندگانند در پی صید دوان. به جان یکدیگر افتادهاند؛ نیرومندشان ناتوان را طعمه خویش مینماید، و بزرگشان بر خرد دست چیرگی میگشاید. گروهی از ایشان (چون) حیوانات پایبند نهادهاند و گروهی دیگر (چون) حیوانات رها شدهاند. خرد خود را از دست دادهاند و در کار خویش سرگردانند، و در چراگاه زیان و در بیابانی ناهموار روانند. راه نجات آدمی از دنیاطلبی، حیوان صفتی و درنده خویی در تداوم یاد مرگ است، و بدین وسیله است که انسان از نیرنگهای دنیا رهایی مییابد، چنانکه از امیر مؤ منان (ع) وارد شده است: ((من اکثر من ذکر الموت نجا من خداع الدنیا))[۷۳۳] هر که مرگ را بسیار یاد کند، از نیرنگهای دنیا نجات یابد. این همه تاءکید بر یاد مرگ بدین سبب است که یاد مرگ آدمی را از غفلت بیرون میبرد و از دام شیطان نفس رها میسازد و به آزادگی و پاکی میرساند. پس باید این روش تربیتی گرانمایه را زنده نگاه داشت و با یادآوری نتایج و ثمرات آن، تلخکامی واهی از آن را زدود و شیرین کامی حقیقی آن را وانمود. در ((مصباح الشریعه)) از امام صادق (ع) در این باره چنین آمده است: ((ذکر الموت یمیت الشهوات فی النفس، و یقطع منابت الغفلة، و یقوی القلب بمواعد الله، و یرق الطبع، و یکسر اعلام الهوی، و یطفی نار الحرص، و یحقر الدنیا))[۷۳۴] یاد مرگ شهوات و خواستههای نفسانی را می میراند، و ریشههای غفلت را میزداید، و دل را به وعدههای خداوند قوی و محکم مینماید، و وجود آدمی را لطیف و نرم میکند، و نشانههای هوا و هوس را در هم میشکند، و آتش حرص را فرو مینشاند، و دنیا را (در نظر انسان) خوار و بی مقدار میگرداند. این روش، همان روش تربیتی سلف صالح و شیوه تربیتی عالمان ربانی است، چنانکه عالم ربانی آخوند ملا حسینقلی همدانی درگذشته به سال ۱۳۱۱ هجری قمری استاد اساتید تربیت و تهذیب شرعی در دو قرن اخیر، بر همین مسیر سیر میکرده است. از حاج شیخ علی زاهد (ره) که از شاگردان بنام آخوند است سؤ ال میشود که استاد شما جناب آخوند ملا حسینقلی همدانی شاگردان خود را به چیز تربیت میکرد؟ میفرماید: به ذکر موت.[۷۳۵]
روش عبرت
مقدمه
از جمله روشهای تربیتی قرآن کریم و پیشوایان معصوم روش عبرت است که با نظر به دگرگونیهای زندگی، حوادث و تحولات تاریخی، احوال امتها، حیات و مرگ تمدنها، عظمت و انحطاط دولتها، سرنوشت و فرجام قدرتمندان و بیدادگران و همانند اینها شکل میگیرد؛ و هر کس را که اهل دیدن و اندیشیدن و دریافتن است راه مینماید و از بدی به نیکی و از تاریکی به روشنایی سیر میدهد. ((فاعتبروا یا اولی الابصار))[۷۳۶] پس ای اهل بصیرت، عبرت گیرید.
معنا و مفهوم عبرت و اعتبار
((عبرت)) از ماده ((عبر)) است و اصل این واژه به معنای گذشتن از حالی به حالی است. ((اعتبار)) و ((عبرت)) حالتی است که انسان را از شناخت و معرفت محسوس به شناخت و معرفت نامحسوس میرساند، انسان را از امور مشهود به امور نامشهود راه میبرد، از شناخت چیزی که دیده شده است، به شناخت چیزی که در گذشته رخ داده و دیده نشده است واصل میکند.[۷۳۷] شیخ طوسی (ره) مینویسد که اصل این واژه به معنای نفوذ کردن از جانبی به جانب دیگر است.[۷۳۸]و البته تا دیدهای نافذ نباشد و انسان از ظواهر عبور نکند به شناختی ورای ظواهر دست نمییابد، بلکه تماشاگر خواهد بود نه عبرت گیر. مفهوم عبرت در قصیده ((ایوان مدائن)) خاقانی شروانی بخوبی تصویر شده است که ابیاتی از آن ذکر میشود.[۷۳۹] هان، ای دل عبرت بین از دیده عبر کن، هان ایوان مدائن را آیینه عبرت دان یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران دندانه هر قصری پندی دهدت نو نو پند سر دندانه بشنو ز بن دندان این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم خاک در او بودی دیوار نگارستان این هست همان درگه کو را ز شهان بودی دیلم ملک بابل، هندوشه ترکستان این هست همان صفه کز هیبت او بردی بر شیر فلک حمله شیر تن شادروان پندار همان عهد است، از دیده فکرت بین در سلسله درگه، در کوکبه میدان بس پند که بود آنگه در تاج سرش پیدا صد پند نو است اکنون در مغز سرش پنهان کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان پرویز به هر بومی زرین تره آوردی کردی ز بساط زر زرین تره را بستان پرویز کنون گم شد ز آن گمشده کمتر گوی زرین تره کو برخوان؟ رو ((کم ترکوا))[۷۴۰] برخوان گفتی که کجا رفتند آن تاجوران، اینک ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان خاقانی از این درگه دریوزه عبرت کن تا از در تو ز آن پس دریوزه کند خاقان این بحر بصیرت بین، بی شربت از او مگذر کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان[۷۴۱] از اهداف تربیت الهی این است که انسان وقتی به تاریخ و حوادث روزگار و تطورات آن مینگرد، عبرت بگیرد. عبرت گرفتن، یعنی از صفات بد به صفات خوب عبور کردن. اگر کسی حوادث روزگار را ببیند و از صفت بد به صفت خوب عبور نکند، نمیگویند او عبرت گرفت، میگویند تماشا کرد؛ ولی اگر از صفت بد و زشتی به نیکی عبور کرد، میگویند اعتبار و عبرت گرفت.[۷۴۲]
نقش عبرت در تربیت
از مقاصد مهم تربیت آن است که چشمان انسان بدرستی گشوده شود و به بصیرت دست یابد و بتواند از ظواهر امور بگذرد و بواطن امور را بنگرد، و از محسوسات و مشهودات به معقولات برسد و خود را از فرو رفتن در گرداب فریبها حفظ کند و در راههای خطا که دیگران مکرر رفتهاند، گام نگذارد؛ و روش عبرت راهی استوار در رساندن انسان به این مقصد تربیت است؛ بنابراین نقش تربیتی عبرت این است که انسان را اهل عبور از غفلت به بصیرت کند و او را از خانه غرور بیرون آورد و به خانه شعور برساند. مادام که انسان در خانه غرور خویش گرفتار است، از آنچه بر سر دیگران رفته است، درس نمیآموزد و خطاهای گذشتگان را تکرار نمیکند و به همان راهی میرود که آنان رفتند. پس باید به انسان عبور کردن را آموخت تا بتواند عبرت بگیرد؛ و این عبرت او را رشد دهد و به سلامت از دار دنیا به خانه آخرت برساند. این نقش در سخنان نورانی، امیر بیان، علی (ع) چنین آمده است: ((الاعتبار منذر ناصح؛ من تفکر اعتبر، و من اعتبر اعتزل، و من اعتزل سلم))[۷۴۳] عبرت بیم دهندهای خیرخواه است؛ هر که (در حوادث و آنچه بر دیگران رفته است) بیندیشد، عبرت گیرد، و هر که عبرت گیرد خود را (از سرنوشت بد دیگران) دور نگه دارد، و هر که خود را (از بدیها) دور نگه دارد به سلامت ماند. ((من اعتبر ابصر))[۷۴۴] هر که عبرت گیرد، بینا شود. ((الاعتبار یقود الی الرشد))[۷۴۵] عبرت گرفتن به سوی رشد (راه درست) میکشاند. ((الاعتبار یثمر العصمة))[۷۴۶] عبرت گرفتن حفظ خود از گناه را نتیجه میدهد. هر چه روحیه عبرت گیری بیشتر شود، خود نگهداری انسان افزایش مییابد و در نتیجه اشتباه و گناهش کمتر میشود. به بیان علی (ع): ((من کثر اعتباره قل عثاره))[۷۴۷] هر که عبرت گیری اش بسیار باشد، لغزشش اندک باشد. از مهمترین عوامل لغزش انسانها ((شبهه)) است، بلکه هر جا پای آدمی میلغزد نشانی از ((شبهه)) وجود دارد، یعنی آن امور باطلی که شباهت به حق دارد،[۷۴۸]باطلی که لباس حق بر تن کرده است، باطلی که مدعی حق است؛ و آنچه در زمینه حفظ انسان را در برابر شبههها فراهم میکند، عبرت است. امیر مؤ منان علی (ع) در ابتدای زمامداری خود، خطبهای ایراد کرد و مردمان را به این مهم توجه داد و فرمود: ((ان من صرحت له العبر عما بین یدیه من المثلات حجزته التقوی عن تقحم الشبهات))[۷۴۹] کسی که عبرتها برایش کیفرها و سرانجامهای وخیم را که در پیش چشم اوست آشکار نماید و پند پذیرد، البته تقوا او را از سرنگون شدن در شبههها بازمی دارد. اگر انسان عبرت پذیر شود، میتواند از مدرسه روزگار به نیکی کسب تجربه کند و بهترین پشتیبان را برای کسب سلوک تربیتی خود فراهم آورد. امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((و لو اعتبرت بما مضی حفظت ما بقی))[۷۵۰] اگر از آنچه گذشته است عبرت گیری، آنچه را مانده است حفظ کنی. و اگر انسان عبرت پذیر نشود، بهترین یاور را در راهنمایی خود از دست میدهد، و خود و آنچه بر سرش میآید، مایه عبرتی دیگر میشود، چنانکه بر گذشتگان این گونه شد. چه نیکو فرموده است امیر بیان، علی (ع): ((من لم یعتبر بغیره لم یستظهر لنفسه))[۷۵۱] هر که از (سرگذشت) دیگران عبرت نگیرد، برای خود پشتیبانی نگرفته است.
راههای کسب عبرت
راههای فراوانی برای کسب عبرت وجود دارد که از مهمترین آنها زندگی گذشتگان است. تاریخ آیینهای است که راز پیروزی و شکست مردمان، علل عظمت و انحطاط جوامع، دلایل ظهور و سقوط تمدنها، عوامل عزت و ذلت دولتها، و راه نیکبختی و بدبختی امتها را بخوبی نشان میدهد تا خردمندان بیندیشند و عبرت گیرند. ((لقد کان فی قصصهم عبرة لاولی الالباب))[۷۵۲] براستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است. آیا اگر مردمان در سرنوشت گذشتگان بیندیشند و از احوال آنان عبرت آموزند، باز به همان راهی میروند که آنان رفتند؟ کجا هستند گردنکشان و گردنفرازان تاریخ؟ کجا رفتند ستمگران و مستبدان پیشین؟ چه شدند آنان که دست تعدی گشودند و اموال مردمان به تاراج بردند؟ آیا از ایشان جز نامی و از زندگی شان جز داستانی برای عبرت چیزی دیگر باقی است؟ امام علی (ع) میفرماید: ((ان لکم فی القرون السالفة لعبرة. این العمالقة و ابناء العمالقة! این الفراعنة و ابناء الفراعنة! این اصحاب مدائن الرس الذین قتلوا النبیین، و اطفؤ وا سنن المرسلین، و احیوا سنن الجبارین! این الذین ساروا بالجیوش، و هزموا بالالوف، و عسکروا العساکر، و مدنوا المدائن !))[۷۵۳] همانا در روزگاران گذشته برای شما عبرتی است. کجایند عمالقه[۷۵۴]و فرزندان عمالقه؟ کجایند فراعنه و فرزندان فراعنه؟ کجایند مردمانی که در شهرهای رس[۷۵۵] بودند؟ آنان که پیامبران را کشتند، و سنت فرستادگان خدا را میراندند، و سیرت جباران را زنده کردند؟ کجایند آنان که با سپاهیان به راه افتادند و هزاران تن را شکست دادند؟ آنان که سپاهها به راه انداختند و شهرها ساختند؟ اگر انسان از غفلت به درآید و از سرگذشت فراعنه درس آموزد، هرگز تفرعن نخواهد کرد. انسان میتواند در تاریخ گذشتگان خود را بیابد. در درون هر کسی موسی و فرعونی است که پیوسته در جدالند. به یاد آوردن داستان موسی و فرعونی که در تاریخ روی داده است، درسی زنده و جاری دارد و آن اینکه اگر انسان جانب فرعون نفس را بگیرد و به موسای عقل پشت کند، چگونه در نیل نفسانیت خود هلاک خواهد شد. ذکر موسی بند خاطرها شدست کین حکایتهاست که پیشین بدست ذکر موسی بهر روپوش است لیک نور موسی نقد توست ای مرد نیک موسی و فرعون در هستی توست باید این دو خصم را در خویش جست[۷۵۶] خداوند جسد فرعون را پس از هلاکتش از آب بیرون فرستاد تا عبرتی باشد برای آیندگان، و همگان بدانند که فرجام فراعنه چیست. ((فالیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلفک آیة و ان کثیرا من الناس عن آیاتنا لغافلون))[۷۵۷] پس امروز تن (بی جان) تو را به بلندی (ساحل) میافکنیم تا برای کسانی که از پی تو میآیند عبرتی باشد، و هر آینه بسیاری از مردم از نشانههای ما غافلند. اگر انسان دیده بگشاید، در فرو افتادن جباران و در هم شکسته شدن ستمگران درسهای بسیار است. نقل کردهاند که امیر مؤ منان علی (ع) در مسیر خود به سوی ((صفین)) به شهر ((بهرسیر)) و ((ایوان مدائن)) رسید. مردی از یارانش به نام ((حر بن سهم بن طریف)) چون به آثار ((کسری)) نگریست، به این بیت از شعر ((اسود بن یعفر نهشلی)) از شاعران جاهلی، تمثل کرد: جرت الریاح علی مکان دیارهم فکانما کانوا علی میعاد[۷۵۸] بادها بر خانههای سرزمین ایشان برگذشت (و آنها را در هم شکست) گوییا با یکدیگر وعدهای داشتند. پس علی (ع) به او فرمود: آیا نگویی: ((کم ترکوا من جنات و عیون و زروع و مقام کریم و نعمة کانوا فیها فاکهین کذلک و اورثناها قوما آخرین فما بکت علیهم السماء و الارض و ما کانوا منظرین))[۷۵۹] چه باغها و چشمه سارها (که آنها بعد از خود) بر جای نهادند، و کشتزارها و جایگاههای نیکو، و نعمتی که از آن برخوردار بودند. (آری) این چنین (بود) و آنها را به مردمی دیگر میراث دادیم؛ و آسمان و زمین بر آنان زاری نکردند و ایشان مهلت نیافتند. سپس امیر مؤ منان (ع) فرمود: آری، همانا آنان زمانی ارث برندگان بودند و اینک ارث دهندگان شدهاند. آنان نعمتها را شکر نگزاردند و دنیایشان نیز در نتیجه نافرمانی از ایشان گرفته شد. از کفران نعمت بپرهیزید تا گرفتار کیفر سخت نشوید.[۷۶۰] دقت در نیک و بد احوال گذشتگان، راهی است نیکو برای تربیت مردمان. از این روست که امیر مؤ منان (ع) با تاءکید بسیار سفارش میکند که در عوامل خوشبختی و بدبختی پیشینیان و آنچه عزتشان بخشید یا به ذلتشان کشید توجه کنید. دوری از تفرقه و پراکندگی، وجود اتحاد و پیوستگی، اتفاق خواستهها و یکی بودن مقصودها، اهتمام بر الفت و همگامی، راستی دلها و اندیشهها و اعتدال در رفتار، یار و مددکار هم بودن و به عدالت رفتار کردن پیشینیان را به سلامت و قدرت و عزت رسانید؛ ولی کینههای درونی و بخل و حسادت، اختلاف خواستهها و پراکندگی دلها، پشت کردن به هم و دست از یاری یکدیگر کشیدن، پراکندگی و تفرقه، خوار کردن دستهای یکدیگر و پیدایش سستی و ناتوانی، جدال با یکدیگر در عین پراکندگی و به ستم رفتار نمودن آنان را به شکست و حقارت و ذلت کشانید.[۷۶۱] تحولات دنیا، رنجها، شادیها، دگرگونیها، آمدنها و رفتنها، همه مایه عبرت است. به بیان علی (ع): ((فی تصاریف الدنیا اعتبار))[۷۶۲] در دگرگونیهای دنیا (برای بینایان) عبرت است. گردش روزگار و زندگی و مرگ خود راهی روشن برای عبرت گرفتن است؛ اگر عبرت گیرندگانی باشند. پس از آنکه امیر مؤ منان علی (ع) به دست ((ابن ملجم مرادی)) که لعنت خدا بر او باد و با شمشیر جمود ضربت خورد، اندکی پیش از مرگ در نامهای در ضمن آخرین سفارشها چنین فرمود: ((انا بالامس صاحبکم، و الیوم عبرة لکم، و غدا مفارقکم))[۷۶۳] من دیروز یارتان بودم و امروز موجب عبرت شمایم، و فردا از شما جدایم. افسوس که با وجود راههای بسیار برای کسب عبرت، اهل عبرت اندکند و از این روش نیکوی تربیتی سود نمیبرند. ((ما اکثر العبر و اقل الاعتبار))[۷۶۴] چه بسیار است آنچه میتوان از آن عبرت گرفت و چه اندک است عبرت گیری.
اهل عبرت
کسانی میتوانند بدرستی از صفات بد به صفات خوب عبور کنند و اهل عبرت شوند که فطرت انسانی خود را آن چنان نپوشانده باشند که از آنچه بر سر دیگران رفته است، به خود نیایند، بلکه انسان به فطرت خود ترس از شقاوت و عذاب دارد و با دیدن آنچه مایه عبرت است به اصلاح خود و جامعه میپردازد. از این روست که خدای رحمان فرموده است: ((ان فی ذلک لعبرة لمن یخشی))[۷۶۵] همانا برای هر که (از شقاوت و عذاب) بترسد، در این (امور) عبرتی است. چنین انسانی از کنار حوادث نمیگذرد، بلکه در آنها سیر میکند و این سیر مستلزم چشمی بینا و خردی ناآلوده است، چنانکه در قرآن کریم بر آن تصریح شده است: ((ان فی ذلک لعبرة لاولی الابصار))[۷۶۶] در این (امور) برای صاحبان بینش عبرتی است. ((عبرة لاولی الالباب))[۷۶۷] (در این امور) برای خردمندان عبرتی است. انسانی که میآموزد در قشر متوقف نگردد و از ظاهر به باطن سیر کند، پیوسته همه چیز را به چشم عبرت مینگرد و به سوی اصلاح گام برمی دارد. شاءن مؤ من چنین است. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((و انما ینظر المؤ من الی الدنیا بعین الاعتبار))[۷۶۸] همانا مؤ من به دنیا به دیده عبرت نمینگرد. این نوع نگرش انسان را به روشن بینی و خودنگهداری میرساند. پس باید تلاش کرد که متربی نگاه خود را به امور و حوادث تصحیح کند و پیوسته عبرت بگیرد. از امیر مؤ منان (ع) روایت شده است که فرمود: ((دوام الاعتبار یودی الی الاستبصار و یثمر الازدجار))[۷۶۹] عبرت گیری پیوسته انسان را به سوی بصیرت میکشاند و بازدارندگی (از بدیها) را به بار میآورد.
روش موعظه
مقدمه
از جمله روشهایی که خدای رحمان برای تربیت آدمیان بدان سفارش کرده است، روش موعظه است، چنانکه پیامبر گرامی اش را فرمان میدهد که مردمان را با موعظهای نیکو به دین و راه خدا بخواند. ((ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة))[۷۷۰] با حکمت و موعظه نیکو به راه پروردگارت دعوت کن. موعظهای که از جانی پاک برمی خیزد، بر جانهای راه گم کرده ولی مایل به راه یابی مینشیند و دل ایشان را نرم میکند و تسلیم حق مینماید. موعظه نیکو موعظهای است که واعظی راه یافته، به روشی نیکو از آن برای اصلاح و هدایت بهره میگیرد و بی گمان چنین موعظهای روشی مؤ ثر در تربیت است.
معنا و مفهوم وعظ و موعظه
((راغب اصفهانی)) در معنای ((وعظ)) مینویسد: ((الوعظ زجر مقترن بالتخویف))[۷۷۱] یعنی موعظه منعی است که با بیم دادن همراه است. اما همین طور که ((خلیل بن احمد)) لغوی معروف، در مفهوم موعظه گفته است، موعظه یادآوری قلب است نسبت به خوبیها در آنچه که موجب رقت قلب میشود.[۷۷۲]یعنی موعظه سخنی است که قلب را نرمی و رقت میبخشد و عواطف را تحریک میکند و موجب میشود که انسان از کجی و پلیدی دست کشد و به راستی و خوبی دل بندد. موعظه سخنی است که در انسان حالت بازدارندگی از بدیها و گروندگی به خوبیها ایجاد میکند؛ بنابراین، موعظه سختی و مقاومت دل را در برابر حق و عمل به حق زایل میکند و نرمی و تسلیم در برابر حق و عمل به حق را فراهم میسازد.
نقش موعظه در تربیت
با توجه به معنا و مفهومی که ذکر شد، موعظه سختی و قساوت را از دل میشوید، و خشم و شهوت را فرو مینشاند، و هواهای نفسانی را تسکین میدهد و دل را صفا و جلا میبخشد و آدمی را آماده اتصاف به کمالات الهی میکند.[۷۷۳] ((یا ایها الناس قد جاءتکم موعظة من ربکم و شفاء لما فی الصدور و هدی و رحمة للمؤ منین))[۷۷۴] ای مردم، همانا برای شما از جانب پروردگارتان موعظهای آمد و درمانی برای آنچه در سینه هاست و هدایت و رحمتی برای مؤ منان. قرآن کریم کتاب موعظه الهی است. کتابی که دلهای بیمار را درمان میکند و به مردمان حیات حقیقی میبخشد. قرآن کریم موعظهای نیکوست که مردمان را از خواب غفلت بیدار میکند و ایشان را از نیت بد و کار زشت بازمی دارد و به سوی خیر و سعادت برمی انگیزد. موعظه الهی سبب دگرگونی اساسی در احوال آدمیان میشود: آنان را از دریای غفلتی که در آن غوطه ورند بیرون میبرد و از امواج حیرت و سرگشتگی که ایشان را فرا گرفته است و باطنشان را با تاریکیهای شک و تردید ظلمانی کرده است نجات میدهد و دلهای آنان را که بیماریهای ناشی از رذایل اخلاقی و صفات پست نفسانی بیمار کرده است شفا میبخشد. بدین ترتیب زمینه پاکی باطنها و روشنی خردها و حیات دلها فراهم میشود و آن گاه خدای رحمان مردمان را با لطف و مهربانی به معارف حق و اخلاق کریم و اعمال صالح راهنمایی میکند.[۷۷۵]نمونه زیبا و مصداق روشن این گونه مواعظ تربیتی آیاتی از قرآن کریم است که بیانگر موعظههای لقمان حکیم به فرزندش است. این سخنان بهترین موعظه هاست که اگر به جان بنشیند و در عمل ظهور نماید سعادت همه جانبه فرد و جامعه را تاءمین میکند و همه چیز آدمیان را به سامانی درست میکشاند. در این مواعظ اساس مباحث اعتقادی، اصول وظایف دینی و آداب نیکوی اخلاقی در وجوه فردی و اجتماعی بیان شده است. ((و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنی لاتشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم . . . یا بنی انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فی صخرة او فی السماوات او فی الارض یاءت بها الله ان الله لطیف خبیر. یا بنی اقم الصلوة و امر بالمعروف و انه عن المنکر و اصبر علی ما اصابک ان ذلک من عزم الامور؛ و لاتصعر خدک للناس و لاتمش فی الارض مرحا ان الله لایحب کل مختال فخور؛ و اقصد فی مشیک و اغضض من صوتک ان انکر الاصوات لصوت الحمیر))[۷۷۶] و (یاد کن) آن گاه که لقمان پسر خویش را موعظه کرد که: ای پسرک من، به خدا شرک مورز که براستی شرک ستمی بزرگ است. ای پسرک من، اگر عمل تو هموزن دانه خردلی و در تخته سنگی یا در آسمانها یا در زمین نهفته باشد، خدا آن را (برای حساب) میآورد که خدا بس دقیق و آگاه است. ای پسرک من، نماز را برپا دار و امر به معروف و نهی از منکر کن، و بر آنچه به تو رسد شکیبا باش که این (حاکی) از عزم و اراده تو در امور است، و به تکبر از مردم روی مگردان و به خودپسندی بر زمین راه مرو که خداوند خودپسند فخرفروش را دوست نمیدارد؛ و در رفتارت راه میانه را برگزین و آواز خویش فرود آر که زشتترین آوازها بانگ خران است. بنابراین نقش موعظه، نقشی بیدارکننده و نجات دهنده و حیات بخش است، چنانکه در سخنان امیر مؤ منان علی (ع) آمده است: ((بالمواعظ تنجلی الغفلة))[۷۷۷] به سبب موعظه غفلت زدوده میشود. ((ثمرة الوعظ الانتباه))[۷۷۸] نتیجه موعظه بیداری است. ((المواعظ صقال النفوس و جلاء القلوب))[۷۷۹] موعظهها صیقل نفسها و روشنی بخش دلهاست. ((المواعظ حیاة القلوب))[۷۸۰] موعظهها مایه حیات دلهاست. بر این اساس است که امیر مؤ منان (ع) فرزندش حسن (ع) را سفارش میکند که دل خود را در معرض مواعظ جانبخش قرار دهد: ((احی قلبک بالموعظة))[۷۸۱] دلت را با موعظه زنده کن.
نیاز انسان به موعظه
هیچ کس از موعظه بی نیاز نیست، زیرا دل آدمی پیوسته در معرض غفلت و قساوت است و موعظه مایه بیداری و هشیاری دل و رقت و سلامت آن است. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: ((انسانی باید هم خودش را موعظه کند و هم در معرض موعظه واقع بشود. هیچ انسانی نیست که محتاج به موعظه نباشد ، منتها انسانهای بالا واعظشان خداست و انسانهای بعد واعظشان آنها هستند تا برسد به آخر، تا برسد به ما))[۷۸۲] آدمی شئون و نیازهای گوناگون دارد، از جمله نیاز به زنده نگاه داشتن دل؛ و مواعظ حقیقی دل آدمی را زنده میکند و هیچ کس از این امر بی نیاز نیست. بسیاری از اوقات انسان به اموری آگاه است اما در عمل کردن به آنچه میداند سست است و به دانستههای خود عمل نمیکند و گاهی حتی برخلاف آنها عمل میکند. آن چیزی که فاصله میان علم و عمل را از میان برمی دارد، ایمان و باور قلبی و تعلق خاطر است که اگر انسان به چیزی دل بسپارد، در عمل بدان پایبند خواهد شد؛ و سر و کار موعظه با دل آدمی است و فراهم کردن این پایبندی. ممکن است انسان از تعلیم شخصی دیگر بی نیاز شود، اما چنین نیست که از موعظه موعظه گری راستین بی نیازی حاصل شود. حتی بسیار اتفاق میافتد که انسان مطلبی را میداند اما شنیدن آن از زبان انسانی وارسته با بیانی مؤ ثر و دلنشین سبب تحولی در درون آدمی میشود و انسان را از زشتیها جدا میکند و به نیکیها میرساند که در شنیدن تاءثیری هست که در دانستن نیست. مهم آن است که موعظه بر اساس آدابی درست استوار باشد تا تاءثیر کند و گرنه ممکن است نه تنها تاءثیر مثبت نکند که نتایج منفی و مخربی به بار آورد.
آداب موعظه
روش موعظه بر سه رکن استوار است: موعظه کننده، موعظه، و موعظه شونده؛ و برای اینکه این روش نقش تربیتی خود را بدرستی ایفا کند، باید هر یک از این ارکان ویژگیهایی را دارا باشند. انسانی که موعظه میکند خود باید نمونهای عملی از موعظه خویش باشد تا موعظه بدرستی تاءثیر کند. موعظهای دل را زنده میکند که از دلی زنده برخاسته باشد، دلی تسلیم حق و فردی عامل بدانچه به سوی آن دعوت میکند. ((و من احسن قولا ممن دعا الی الله و عمل صالحا و قال اننی من المسلمین))[۷۸۳] گفته چه کس نیکوتر از گفته کسی است که مردمان را به خدا فراخواند و خود عمل صالح کند و گوید که من نیز از مؤ منان به اسلامم. موعظه چون از دل برخیزد، در دل مینشیند و چون از زبان برخیزد، راهی به دل پیدا نمیکند که گفتهاند: ((اذا خرج الکلام من القلب وقع فی القلب، و اذا خرج من اللسان لم یجاوز الآذان))[۷۸۴] اگر سخن از دل برآید، بر دل نشیند، و اگر از زبان برآید از گوشها فراتر نرود. در این باره از امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: ((ان العالم اذا لم یعمل بعلمه، زلت موعظته عن القلوب کما یزل المطر عن الصفا))[۷۸۵] چون عالم به علم خود عمل نکند، موعظه اش از روی دلها چنان بلغزد و فرو افتد که دانه باران از روی تخته سنگ صاف. پس ادب موعظه اقتضای این دارد که موعظه کننده خود بدانچه میگوید دل سپرده باشد و آن را در عمل خویش به ظهور رسانده باشد. در روایتی وارد شده است که خداوند به حضرت عیسی (ع) چنین وحی کرد: ((عظ نفسک بحکمتی، فان انتفعت فعظ الناس، و الا فاستحیی منی))[۷۸۶] خود را با حکمت من موعظه کن، پس آن گاه که جانت از آن بهره مند شد به موعظه مردم بپرداز و گرنه از من حیا کن. آن که چراغ وجودش به حکمت الهی و موعظه دینی روشن شده است میتواند دیگران را از این نور بهره مند کند. پس موعظهای آبادکننده دل است که از دلی آباد شده برخیزد، زیرا موعظه از سنخ علم به عمل درآمده است که در واعظی متعظ جلوه دارد. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((استصبحوا من شعلة واعظ متعظ))[۷۸۷] چراغ وجود خدا را از شعله واعظی متعظ برافروزید. دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد به هر دیگی که میجوشد، میاور کاسه و منشین که هر دیگی که میجوشد درون چیز دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد[۷۸۸] خود موعظه نیز باید ویژگیهایی داشته باشد تا در جان انسان نفوذ کند و به دل نشیند، از جمله آنکه موعظه باید رسا و بلیغ باشد. کلام الهی که بهترین و والاترین سخنهاست، رساترین و بلیغترین موعظه هاست. رسول خدا (ص) فرموده است: ((ان اصدق القول و ابلغ الموعظة و احسن القصص کتاب الله))[۷۸۹] همانا راستترین سخن و رساترین موعظه و نیکوترین داستانها، کتاب خداست. موعظه بلیغ از جانب انسانهای الهی آدمی را منقلب میکند و تاءثیر تربیتی آن از هزاران امر و نهی بیشتر است، چنانکه مواعظه امیر مؤ منان، فرزند قرآن این گونه است. ((ابن ابی الحدید معتزلی)) در ذیل یکی از خطبههای نهج البلاغه که موعظهای بلیغ و بی نظیر است[۷۹۰] چنین مینویسد: ((به آنچه همه امتها به آن سوگند یاد میکنند، سوگند یاد میکنم که از پنجاه سال پیش تاکنون بیش از هزار بار این خطبه را خواندهام و هرگز نشده است که آن را بخوانم مگر اینکه در درونم لرزش و ترس و موعظهای تازه پیدا شده است و این سخنان در دلم بشدت تاءثیر گذاشته و اعضا و جوارحم را به لرزه افکنده است. نشده است که در آن تاءمل کنم مگر آنکه به یاد مرگ خانواده، نزدیکان و دوستانم افتادهام، و چنان تصور نمودهام که گویا من آن کسی هستم که امام (ع) حالش را توصیف کرده است. چه بسیار واعظان و خطیبان و فصیح سخن گویان در این باره سخن گفتهاند و من به آن سخنان گوش فرا داده و مکرر در آن سخنان دقت کردهام، اما در هیچ کدام از آن سخنان تاءثیر این کلام را در وجود خویش و بر قلب خود نیافتهام؛ بنابراین تاءثیری که این کلام در من دارد یا به سبب اعتقادی است که من به گوینده آن دارم، یا نیت صالح و یقین ثابت و اخلاص محض گوینده کلام موجب شده است که این تاءثیر در جان انسانها بیشتر شود و نفوذ موعظه اش در دلها رساتر گردد))[۷۹۱] البته موعظه باید متناسب با حال و وضع مخاطب باشد. در بسیاری از اوقات مواعظ طولانی جز خستگی و ملال نتیجهای در بر ندارد و شنونده یا به موعظه گوش نمیسپارد و یا اگر گوش دهد تاءثیری اندک میپذیرد. از امیر مؤ منان (ع) درباره رساترین سخنان چنین آمده است: ((ابلغ البلاغة ما سهل فی الصواب مجازه و حسن ایجازه))[۷۹۲] رساترین سخن رسا و شیوا سخنی است که فهمیدن معنی درست آن آسان باشد و اختصار نیکویی داشته باشد. همچنین زبان موعظه باید زبانی نرم و لین باشد تا سبب رقت و خشیت شود و نیز موعظه شونده احساس کند که موعظه گر خیرخواه و دوستدار اوست. خدای متعال حتی برای موعظه ستمگرانی چون فرعون به موسی (ع) و برادرش هارون فرمان داد که با او به ملایمت و نرمی سخن گویند، شاید از کجی دست کشد و به راستی گراید. ((اذهبا الی فرعون انه طغی فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی))[۷۹۳] به سوی فرعون روید که او به سرکشی برخاسته است، و با او سخنی نرم گویید، شاید که پند پذیرد و یا بترسد. انسان به گونهای است که موعظه را بهتر از امر و نهی میپذیرد و شاخصه موعظه نیز همین نرمی و ملایمت آن است که پذیرش آن را سهل میکند؛ البته اگر انسان موعظه پذیر باشد و به مرحلهای از سختی و قساوت دل نرسیده باشد که موعظه در دلش هیچ تاءثیر نکند. اگر انسان به سبب وابستگی به دنیا دریچه دل خود را به روی سخن حق ببندد، کسی نمیتواند او را متحول سازد و نجات دهد. چنین آدمیانی به منزله مردگانی اند که سخن حق و موعظه نیکو در آنها تاءثیری ندارد. ((انک لاتسمع الموتی و لاتسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرین))[۷۹۴] البته تو نتوانی که مردگانی را بشنوانی، و نه به کران آوای دعوت را بشنوانی آن گاه که روی برمی گردانند و پشت میکنند. اگر انسان گوش موعظه پذیر خود را ببندد، چه کسی میتواند او را بیدار کند و از غفلت بیرون آورد و به سوی حق هدایت کند؟ کنعان[۷۹۵] نفس آدمی موعظه نمیپذیرد و به سبب آنکه به حقیقت وجود خود پشت میکند، خداوند بر گوش جان او مهر مینهد؛ و تا زمانی که انسان از کنعان نفس خود جدا نشود و گوش دل به موعظه اولیای خدا نسپارد روی سعادت نمیبیند. گر تو کنعانی نداری باورم گر دو صد چندین نصیحت پرورم گوش کنعان کی پذیرد این کلام که برو مهر خدایست و ختام[۷۹۶] موعظه زمانی مؤ ثر میافتد که واعظ درونی انسان زنده باشد و اهل موعظه پذیری، و گرنه چیزی در انسان تاءثیر نمیکند. از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمود: ((من لم یجعل الله له من نفسه واعظا فان مواعظ الناس لن تغنی عنه شیئا))[۷۹۷] هر که از جانب خود واعظی نداشته باشد، بی گمان مواعظ مردم در او تاءثیری نخواهد کرد. بنابراین در روش موعظه باید به زمینه پذیرش توجه داشت و اگر این زمینه فراهم نیست تلاش کرد که آن را آماده نمود، زیرا بدون زمینه پذیرش تحولی صورت نمیپذیرد، به بیان امیر مؤ منان علی (ع): ((و اعلموا انه من لم یعن علی نفسه حتی یکون له منها واعظ و زاجر لم یکن له من غیرها زاجر و لا واعظ))[۷۹۸] بدانید آن کس که نتواند خود را پند دهد تا از گناه باز دارد، دیگری را نیاید تا این کار را برای او به جای آرد. البته اگر انسان خواهان موعظه و هدایت باشد و دل خود را در معرض مواعظ رسا و شیوای واعظی متعظ قرار دهد، بی گمان در او تحولی اساسی صورت میپذیرد. ((شریف رضی))(ره) آورده است که یکی از یاران امیر مؤ منان (ع)، به نام ((همام)) که مردی عابد بود، به حضرت گفت: ((ای امیر مؤ منان، پرهیزگاران را برای من توصیف کن، چنانکه گویی آنان را میبینم !)) امام (ع) در پاسخ او درنگ کرد. سپس فرمود: ((ای همام، از خدا بترس و نیکوکار باشت که: ((ان الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون))[۷۹۹] همانا خدا با کسانی است که پرهیزگارند و آنان که نیکوکارند)) ((همام)) بدین سخن قانع نشد و در خواهش خود اصرار نمود و حضرت را سوگند داد. امیر مؤ منان (ع) خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پیامبر (ص) و خاندان او درود فرستاد. سپس اوصاف پرهیزگاران را در موعظهای بلیغ و بی نظیر برشمرد. راوی گوید: چون سخن امام (ع) به پایان رسید، ((همام)) بیهوش گشت و در آن بیهوشی جان سپرد. امیر مؤ منان (ع) گفت: به خدا سوگند از همین بر او میترسیدم. سپس فرمود: ((اهکذا تصنع المواعظ البالغة باهلها))[۸۰۰] مواعظ رسا با آنان که شنوای آنند چنین کند! البته در آداب موعظه باید به وضع روحی و روانی مخاطب توجه داشت و بر این اساس بهترین صورت موعظه را برگزید، گاهی موعظه مستقیم و صریح در جمع مؤ ثر است، گاهی موعظه به صورت غیر مستقیم و غیر صریح، و گاهی به صورت تعریض و کنایه. عدم شناخت وضع و حال موعظه شونده نقش تربیتی موعظه را میکاهد و یا خنثی و منفی میسازد. از امام عسکری (ع) در این باره چنین روایت شده است: ((من وعظ اخاه سرا فقد زانه و من وعظه علانیة فقد شانه))[۸۰۱] هر که برادر خود را نهانی موعظه کند، او را آراسته است و هر که در برابر دیگران او را موعظه کند، زشتش نموده است. گاهی سخنی کوتاه و رسا به کنایه و اشاره در درون قلبی که حیات دارد، دگرگونی اساسی ایجاد میکند و نیازی به مواعظ طولانی و مکرر و رو در رو و صریح نیست. مهم آن است که مربی واعظی متعظ و آشنا به روح انسان و آداب موعظه باشد. نقل شده است که ((بشر حافی))[۸۰۲] به دست حضرت موسی بن جعفر (ع) توبه کرد و سببش آن شد که روزی آن حضرت از در خانه او در بغداد میگذشت، صدای ساز و آواز و غنا و نی و رقص از خانه بیرون میآمد؛ در این هنگام کنیزکی از خانه بیرون آمد تا خاکروبه را خارج کند. حضرت به او فرمود: ((ای کنیزک! صاحب این خانه آزاد است یا بنده ؟)) گفت: ((آزاد است)) فرمود: ((راست گفتی که اگر بنده بود از مولای خود میترسید!)) چون کنیزک برگشت، آقای او ((بشر)) که بر سر سفره شراب بود، پرسید: ((چه باعث شد که دیر آمدی ؟)) کنیزک حکایت را برای ((بشر)) نقل کرد. ((بشر)) با پای برهنه بیرون دوید و به آن حضرت رسید و عذر خواست و گریست و اظهار شرمندگی کرد و از کار خود به دست شریف آن حضرت توبه کرد.[۸۰۳]
روش توبه
روش توبه
روش توبه راهی است یگانه برای جدا شدن انسان از بدیها و پستیها و سلوک که سوی خدا، که اگر پروردگار جهانیان از سر رحمت خویش این راه را بر آدمیان نمینمود، هیچ کس را به درگاهش راهی نبود. راه اتصاف آدمی به صفات الهی و دستیابی به سعادت حقیقی، متوقف بر این است که انسان از مغاک شقاوت و چاه دوری از خداوند به درآید و به سوی او بازگردد و این همان توبه و رجوع است.[۸۰۴]انسان نسبت به کمال و سعادت اخروی که هیچ کس از آن بی نیاز نیست، فقیر و تهی دست است و تنها خداست که بی نیاز محض است.[۸۰۵]اگر راه توبه و رجوع به خداوند نباشد، انسان در مرتبه اسفل سافلین متوقف میماند و نمیتواند به هیچ روی به کمالی دست یابد.[۸۰۶]بنابراین توبه راه گشاده خروج از ظلمات به سوی نور و لطف و رحمتی است از جانب خدا برای نجات و هدایت آدمیان در هر مرتبهای که باشند و سیر دادن ایشان به کمال مستحقشان. در کتاب شریف ((مصباح الشریعه)) از امام صادق (ع) درباره این روش تربیتی چنین وارد شده است: ((التوبة حبل الله و مدد عنایته، و لابد للعبد من مداومة التوبة علی کل حال؛ و کل فرقة من العباد لهم توبة، فتوبة الانبیاء من اضطراب السر، و توبة الاولیاء من تلوین الخطرات، و توبة الاصفیاء من التنفیس، و توبة الخاص من الاشتغال بغیر الله تعالی، و توبة العام من الذنوب))[۸۰۷] توبه ریسمان خدا و وسیله لطف و عنایت اوست، و هر بندهای ناگزیر است که پیوسته (و در همه اوضاع و احوال و مراتب خود) در حال توبه باشد؛ و هر دسته از بندگان را توبهای است مخصوص؛ توبه پیامبران از اضطراب باطن است و توبه اولیا از اندیشهها و خیالاتی است که به خاطر ایشان خطور میکند، و توبه برگزیدگان از فراموشی کدورت غفلت است، و توبه خواص از اشتغال به غیر خداست، و توبه عوام از گناهان است. عمر بی توبه همه جان کندن است مرگ حاضر، غایب از حق بودن است عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود بی خدا آب حیات آتش بود[۸۰۸]
معنا و مفهوم توبه و استغفار
((توبه)) در لغت به معنای رجوع و بازگشتن است.[۸۰۹] برخی لغت شناسان در معنای آن قید ((معصیت و گناه)) را افزودهاند و گفتهاند: توبه رجوع و بازگشت از معصیت و گناه است.[۸۱۰] ولی با توجه به اینکه توبه مراتبی دارد و برای هر انسانی با توجه به مرتبه اش توبهای است؛ و نیز واژه توبه در قرآن کریم درباره خدای متعال به کار رفته است، مطلق رجوع و بازگشتن در معنای توبه صحیح است، زیرا رجوع و بازگشتن از معصیت و گناه درباره خدای سبحان معنا ندارد و توبه خداوند به معنای بازگشت لطف و رحمت پروردگار است به سوی بنده گنهکار، چنانکه فرموده است: ((ثم تاب علیهم لیتوبوا ان الله هو التواب الرحیم))[۸۱۱] پس (خدا) به آنان (توفیق) توبه داد، تا توبه کنند. بی تردید خدا همان توبه پذیر مهربان است. بنابراین انسان هم در توفیق برای توبه به خدا نیازمند است و هم در پذیرش توبه و شمول غفران و پاک شدن از پلیدیها و اسباب دوری از خدا،[۸۱۲]یعنی توبه بنده همیشه میان دو توبه از جانب خدای متعال قرار دارد، یکی بازگشتن خدای مهربان به سوی بنده خود از سر لطف و رحمت تا بنده توفیق استغفار و توبه بیابد و دیگر بازگشتن دوباره خدا به بنده در اینکه او را بپذیرد و توبه اش را قبول نماید.[۸۱۳] و البته بازگشت خدای مهربان به سوی بنده از بازگشت بنده به سوی او بیشتر است. ((انه هو التواب الرحیم))[۸۱۴] آری، اوست که بسیار توبه پذیر مهربان است. بدین ترتیب توبه خداوند برای بندگانش عبارت است از ارسال رحمت برای بخشایش گناهان آنها و زدودن تاریکی دلشان از شرک و معصیت و هر چه سبب دوری از ساحت قرب الهی میشود، و توبه بندگان به سوی خدا عبارت است از بازگشت آنان به سوی پروردگار برای آمرزش گناهان و پاک شدن از معاصی و زدودن اسباب دوری از ساحت قرب الهی.[۸۱۵] پس توبه آن است که انسان به توفیق الهی به مقام غفاریت حق تعالی پناه برد و حالت استغفار و آمرزش خواستن واقعی را تحصیل کند،[۸۱۶] و دل خود را از گناه بشوید و بر ترک آنچه از او رفته است عزم نماید و تلافی و تدارک تقصیر گذشته کند و از دوری ساحت ربوبی به نزدیکی بازآید.[۸۱۷] ((و من یعمل سوءا او یظلم نفسه ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما))[۸۱۸] هر که کاری بد کند، یا خویشتن ستم ورزد؛ سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را آمرزنده مهربان خواهد یافت.
نقش توبه در تربیت
همان طور که در مباحث گذشته اشاره شد، انسان در ابتدای آفرینشش خالی از هر صلاح و فسادی است؛ نه دارای کمالات روحانی و نه متصف به اضداد آن است، و در عین حال قابلیت پذیرش هر صلاح و فساد و استعداد حصول هر کمال و هر ضد آن را دارد؛ و چون فطرتش که عشق به کمال مطلق است و حقیقتش که منور به انوار الهی است در حجاب کدورتها و ظلمتها قرار گیرد و بر دلش تاریکیهای معصیت نشیند، باید پیش از آنکه کدورتها و ظلمتها افزون گردد و به جایی رسد که یکسره دل را تاریک کند، به خود آید و توبه نماید که توبه و بازگشت به خدا یگانه راه زدودن تاریکیها از دل و بازگشت به فطرت انسانی و حقیقت الهی است.[۸۱۹]((ابوبصیر)) گوید که از امام صادق (ع) شنیدم که میفرمود: ((اذا اذنب الرجل خرج فی قلبه نکتة سوداء، فان تاب انمحت و ان زاد زادت حتی تغلب علی قلبه فلایفلح بعدها ابدا))[۸۲۰] هرگاه انسان گناهی کند، در دلش نقطهای تاریک برآید، پس اگر توبه نماید، پاک شود، و اگر بر گناه بیفزاید، آن تاریکی افزایش یابد تا بر دلش غالب آید، پس هرگز رستگار نشود. از این روست که جز با توبه و بازگشت به سوی خدا و رهایی از شقاوتها و تباهیها نمیتوان به منزل سعادت و کرامت رسید؛ و قرب به ساحت مقدس ربوبی و اتصاف به صفات الهی متوقف به توبه از شرک و هر معصیت دیگر است و خدای کریم مؤ منان را به توبه فرا میخواند تا راه رستگاری بر ایشان گشوده شود. ((و توبوا الی الله جمیعا ایه المؤ منون لعلکم تفلحون))[۸۲۱] ای مؤ منان، همگی به درگاه خدا توبه کنید، امید که رستگار شوید. توبه بهترین راه برای زدودن بدیهای نفس است، بدیهایی که سبب شقاوت و بدبختی انسان در زندگی دنیا و آخرت میشود و او را از ورود به ساحت قدس الهی محروم میکند. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((و لا شفیع انجح من التوبة))[۸۲۲] شفیعی رهاننده تر از توبه نیست. ملاک تشریع توبه، رهایی از هلاکت به سبب گناه و نجات از تباهی حاصل از معصیت است، زیرا توبه وسیله رستگاری و مقدمه دستیابی به سعادت است. بعلاوه توبه وسیله حفظ روح امیدواری در انسان است، زیرا انسان برای سیر به سوی مقصد تربیت باید در اعتدال بیم و امید سیر کند تا از آنچه در این سیر او را آسیب میرساند بگریزد، و به سوی آنچه در رسیدن به مقصد یاری اش میکند بشتابد؛ و اگر این روح امید در انسان نباشد یا رو به کاستی نهد، آدمی از مسیر اعتدال بیرون میرود و به هلاکت میل میکند.[۸۲۳] خدای مهربان این روح امید را در بندگان گنهکار خود میدمد تا آنان را به بازگشت برانگیزد و از هلاکت برهاند. ((قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم))[۸۲۴] بگو: ای بندگان من که بر خویش زیاده روی روا داشتهاید (در گناهان از حد گذشتهاید و بر خود ستم کردهاید)، از رحمت خدا نومید نشوید که همانا خداوند همه گناهان را میآمرزد که او آمرزنده مهربان است. مادام که انسان روح نشاط و امید به نجات دارد، در راه تربیت خود عزم مینماید و جدیت به خرج میدهد، اما اگر روح یاءس و ناامیدی بر او چیره شود و راه نجات و اصلاح و تربیت را بر خود بسته ببیند، در عمل به سستی و ناتوانی و پستی کشیده میشود تا جایی که خود را تا مرز تباهی و هلاکت پیش میبرد؛ و تنها راه درمان آدمی از این بیماری مهلک توبه است.[۸۲۵] هین مکن زین پس فراگیر احتراز که ز بخشایش در توبه ست باز توبه را از جانب مغرب دری باز باشد تا قیامت بر وری تا ز مغرب بر زند سر آفتاب باز باشد آن در، از وی رو متاب هست جنت را ز رحمت هشت در یک در توبه ست زان هشت ای پسر آن همه گه باز باشد گه فراز و آن در توبه نباشد جز که باز هین غنیمت دار، در بازست زود رخت آنجا کش به کوری حسود[۸۲۶] البته این همه لطف و رحمت برای حفظ روح امیدواری و تاءثیر عمیق آن در تربیت انسان است و نباید چنین توهم کرد که این همه لطف سبب تشویق مردمان به گناه و معصیت میشود و ممکن است انسانها را برانگیزد که گناه کنند با این قصد که پس از آن توبه نمایند، زیرا چنین امری به هیچ وجه رنگ و بویی از توبه ندارد و آن همه لطف برای کسانی است که از عمل خود پشیمان میشوند و از گناه و معصیت میبرند و به خدا بازمی گردند و توبه در آنان متحقق میشود؛ بنابراین آنچه مایه اصلاح و تربیت انسان است حقیقت توبه است.
حقیقت توبه
حقیقت توبه از مقوله لفظ نیست، بلکه توبه گویای تحولی درونی و انقلابی باطنی است که نشانههایی بیرونی و عوارضی ظاهری دارد. توبتی کن که توبه گفتن نیست باز گفتن چو باز خفتن نیست رو به یکبارگی به درگاه آر تحفه از درد و ناله و آه آر چند ازین بی کسی و بی باکی چند تر دامنی و ناپاکی توبه بس باقیست توبه بیار جامه تن به آب دیده نگار[۸۲۷] حقیقت توبه انقلابی است به سوی خدا. ((قلب)) در لغت به معنای دگرگونی، تحول و زیر و رو شدن است. ((قلب الشی ء)) یعنی برگرداندن و وارونه کردن چیزی از سویی و رویی به سویی و رویی دیگر و ((قلب الانسان)) یعنی برگرداندن انسان از راه و روش و سیره اش به راه و روش و سیرهای دیگر.[۸۲۸]((انقلاب)) نیز به معنای برگشتن و دگرگونی و تغییر ماهیت است.[۸۲۹] این معنا در داستان ساحران فرعون بخوبی تصویر شده است. آنان با همه وابستگی شان به راه و رسم فرعون، پس از آنکه حق بر ایشان آشکار شد، دچار انقلابی درونی شدند و پردهها و حجابهای فطرتشان را کنار زدند و تسلیم حق گردیدند و ایمان آوردند. این صحنه زیبای تحول و دگرگونی انسانها به توفیق الهی در قرآن کریم چنین آمده است: ((و جاء السحرة فرعون قالوا ان لنا لاجرا ان کنا نحن الغالبین قال نعم و انکم لمن المقربین. قالوا یا موسی اما ان تلقی و اما ان نکون نحن الملقین. قال القوا فلما القوا سحروا اعین الناس و استرهبوهم و جاءوا بسحر عظیم؛ و اوحینا الی موسی ان الق عصاک فاذا هی تلقف ما یاءفکون. فوقع الحق و بطل ما کانوا یعملون. فغلبوا هنالک و انقلبوا صاغرین؛ و القی السحرة ساجدین. قالوا آمنا برب العالمین. رب موسی و هارون))[۸۳۰] و ساحران نزد فرعون آمدند و گفتند: آیا اگر ما پیروز شدیم برای ما پاداشی خواهد بود؟ گفت: آری، و مسلما شما از مقربان (دربار من) خواهید بود. گفتند: ای موسی، آیا تو میافکنی و یا اینکه ما بیفکنیم؟ گفت: شما بیفکنید؛ و چون افکندند، دیدگان مردم را افسون کردند و آنان را به ترس انداختند و سحری بزرگ در میان آوردند؛ و به موسی وحی کردیم که عصایت را بینداز؛ پس (انداخت و اژدها شد و) ناگهان آنچه را به دروغ ساخته بودند فرو بلعید. پس حقیقت آشکار گردید و کارهایی که میکردند باطل شد؛ و در آنجا مغلوب و خوار گردیدند؛ و ساحران به سجده درافتادند. (و) گفتند: به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم، پروردگار موسی و هارون. چون این صحنه پیش آمد، فرعون سخت متوحش شد و تلاش کرد با هر وسیله ممکن اراده ایشان را در هم شکند، اما آنان که به توفیق الهی به حق روی کرده بودند، بر ایمان خود استوار ماندند و در پاسخ تهدیدهای هولناک فرعون از انقلاب درونی خود و توبهای حقیقی سخن گفتند. ((قالوا لا ضیر انا الی ربنا منقلبون. انا نطمع ان یغفر لنا ربنا خطایانا ان کنا اول المؤ منین))[۸۳۱] گفتند: باکی نیست، همانا ما به سوی پروردگار خود بازمی گردیم. ما امیدواریم که پروردگارمان گناهانمان را بر ما ببخشاید که ما نخستین ایمان آورندگان بودیم. بنابراین توبه از چنین حقیقتی برخوردار است؛ اینکه انسان خود بر پستیها و نادرستیهای خویش قیام کند و آنها را بر هم زند و به کمالات و راستیها روی کند و آنها را در وجود خود پا برجا کند. استاد شهید مرتضی مطهری در این باره میفرماید: ((توبه عبارت است از عکس العمل نشان دادن مقامات عالی و مقدس روح انسان علیه مقامات دانی و پست و حیوانی انسان. توبه عبارت است از قیام و انقلاب مقدس قوای فرشته صفت انسان علیه قوای بهیمی صفت و قوای شیطان صفت انسان. این ماهیت توبه است. حالا چطور میشود که این حالت بازگشت، حالت ندامت، حالت پشیمانی برای انسان پیدا میشود، این را بدانید که اگر در وجود انسان کاری بشود که آن عناصر مقدس وجود انسان بکلی از کار بیفتد، یک زنجیرهای بسیار نیرومندی به آنها بسته شده باشند که نتوانند آزاد بشوند، دیگر انسان توفیق توبه پیدا نمیکند، ولی همان طوری که در یک کشور آن وقت انقلاب میشود که عدهای ولو کم، عناصر پاک در میان آن مردم باقی مانده باشند، در وجود انسان هم اگر عناصر مقدس و پاکی فی الجمله باقی باشند، انسان توفیق توبه پیدا میکند و الا هرگز توفیق توبه پیدا نمیکند))[۸۳۲] توبه حقیقی که توبهای نصوح (خالص و راستین) است،[۸۳۳] چنان تحولی در انسان ایجاد میکند که انسان را شایسته این میکند که خداوند از سر محبت خویش گناهان او را بزداید. ((یا ایها الذین آمنوا توبوا الی الله توبة نصوحا عسی ربکم ان یکفر عنکم سیئاتکم))[۸۳۴] ای کسانی که ایمان آوردهاید، به درگاه خدا توبهای راستین کنید، امید است که پروردگارتان بدیهایتان را از شما بزداید. شیخ کلینی (ره) به اسناد خود از ((معاویة بن وهب)) روایت کرده است که گفت: شنیدم که حضرت صادق فرمود: ((اذا تاب العبد توبة نصوحا احبة الله فستر علیه فی الدنیا و الآخرة. (فقلت، و کیف یستر علیه؟ قال :) ینسی ملکیه ما کتبا علیه من الذنوب و یوحی الی جوارحه: اکتمی علیه ذنوبه؛ و یوحی الی بقاع الارض: اکتمی ما کان یعمل علیک من الذنوب. فیلقی الله حین یلقاه و لیس شی ء یشهد علیه بشی ء من الذنوب))[۸۳۵] چون بنده توبهای خالص و راستین کند، خداوند او را دوست بدارد و در دنیا و آخرت بر او پرده پوشی کند. (پس عرض کردم: چگونه بر او پرده پوشی کند؟ فرمود :) گناهان او را از یاد دو فرشتهای که مینویسند میبرد، و به اعضا و جوارح او و به زمینی که در آن گناه کرده است وحی میکند که گناهان او را بپوشانید. پس توبه کننده خدا را در حالی ملاقات خواهد کرد که چیزی نخواهد بود که بر ضد او شهادت دهد. توبهای که انسان را منقلب میکند، توبهای است که توبه کننده خود را با آب حسرت و ندامت شست و شو دهد و تیرگیها و ظلمتهایی را که به سبب معاصی ایجاد شده است بزداید و به حق بازگردد تا شایسته محبت الهی شود. به بیان امیر مؤ منان علی (ع): ((التوبة تطهر القلوب و تغسل الذنوب))[۸۳۶] توبه دلها را پاک میکند و گناهان را میشوید. اگر حقیقت توبه حاصل شود، خداوند از سر لطف و رحمت خویش چنان تحولی ایجاد کند که بدیهای بنده به نیکیها تبدیل شود؛ و آیا نویدی بالاتر از این برای نجات آدمیان هست؟ ((الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات و کان الله غفورا رحیما))[۸۳۷] مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته کند. پس خداوند بدیهایشان را به نیکیها تبدیل میکند، و خدا همواره آمرزنده مهربان است. بنابراین آدمی از راه توبه و عمل صالح از صورت حیوانی خارج میشود و صورتی انسانی مییابد. آن که به سبب انقلابی درونی، به شقاوت و خباثت وجود خود پشت میکند و به حقیقت نورانی وجود خویش روی مینماید، این گونه مورد مغفرت و رحمت الهی قرار میگیرد؛ و البته چنین توبه منقلب کنندهای، توبهای است که با آدابش صورت گیرد.
آداب توبه
برای توبه آدابی است که تا آن آداب تحقق نیابد، توبه خالص فراهم نمیشود. بخشی از این آداب ارکان توبه است و بخشی شرایط آن. توبه صحیح با دو رکن معنا مییابد که بدون آن دو، توبه مفهومی ندارد. یکی ندامت و پشیمانی از گناهان و تقصیرات گذشته و دیگر تصمیم و عزم بر ترک بازگشت به آن گناهان برای همیشه، از امیر مؤ منان علی (ع) در این باره چنین نقل شده است: ((التوبة ندم بالقلب، و استغفار باللسان، و ترک بالجوارح، و اضمار ان لایعود))[۸۳۸] توبه عبارت است از پشیمانی قلبی و درخواست آمرزش زبانی و ترک عملی و عزم بر بازنگشتن به گناه. آنچه اساس توبه است پشیمانی حقیقی از گناه است و عزم راسخ بر ترک و عدم بازگشت به گناه. امام خمینی (ره) درباره این دو رکن رکین توبه میفرماید: ((این دو در حقیقت محقق اصل حقیقت توبه و به منزله مقومات ذاتیه آن است؛ و عمده در این باب، تحصیل این مقام و تحقق به این حقیقت است؛ و آن، چنان صورت پذیرد که انسان متذکر تاءثیر معاصی در روح و تبعات آن در عالم برزخ و قیامت بشود از وجه معقول و منقول . . . پس انسان عاقل اگر تنبه بر این معانی پیدا کرد، و به فرمودههای انبیا و اولیا علیهم السلام و عرفا و حکما و علما رضوان الله علیهم به قدر قول (یک) نفر طبیب معالج اعتنا کرد، لابد از معاصی پرهیز میکند و گرد آنها نمیگردد؛ و اگر خدای نخواسته مبتلا شد، بزودی از آن منزجر میشود و پشیمان میگردد، و صورت ندامت در قلبش ظاهر میشود. و نتیجه این پشیمانی و ندامت خیلی بزرگ است، و آثار آن خیلی نیکو است؛ و عزم بر ترک مخالفت و معصیت بر اثر ندامت حاصل شود؛ و همین که این دو رکن توبه حاصل شد، کار سالک طریق آخرت آسان شود و توفیقات الهیه شامل حال او شود، و به حسب نص آیه شریفه ((ان الله یحب التوابین))[۸۳۹] محبوب حق تعالی شود، اگر در این توبه خالص باشد. و نیز باید انسان بکوشد تا آنکه صورت ندامت را در دل قوت دهد تا ان شاء الله به بیت احتراق وارد شود؛ و آن چنان است که به واسطه تفکر در تبعات و آثار موحشه معاصی ندامت را در دل قوت دهد، و نمونه ((نار الله الموقدة))[۸۴۰] را در خود به اختیار خود در دل خود روشن کند و قلب را به آتش ندامت محترق کند تا آنکه همه معاصی از آن آتش بسوزد و کدورت و زنگار قلب مرتفع شود. (انسان باید) بداند که اگر این آتش (را) در این عالم خود برای خود روشن نکند، و این در جهنم را، که خود باب الابواب بهشت است، به روی خود مفتوح نکند، از این عالم که منتقل شد، ناچار در آن عالم آتش سخت سوزناکی برای او تهیه شود و ابواب جهنم به روی او بازگردد و ابواب بهشت و رحمت به روی او منسد گردد))[۸۴۱] البته این پشیمانی حقیقی باید پیش از آن باشد که زنگارها بر دل نشیند و انباشته گردد و دیگر صیقل نپذیرد و محوپذیر نباشد. ((انما التوبة علی الله للذین یعملون السوء بجهالة ثم یتوبون من قریب فاولئک یتوب الله علیهم و کان الله علیما حکیما))[۸۴۲] توبه، نزد خدا، تنها برای کسانی است که از روی نادانی مرتکب گناه میشوند، سپس بزودی توبه میکنند؛ اینانند که خدا توبه شان را میپذیرد، و خداوند دانانی حکیم است. توبه زمانی صحیح است که انسان در حال اختیار باشد، یعنی تا در این دنیاست؛ و تا وقتی که مرگ به انسان روی نیاورده است مهلت توبه هست، اما آنجا که انسان هیچ اختیاری در صلاح و فساد و یا سعادت و شقاوت ندارد و کار از کار گذشته است و انسان در چنگال مرگ گرفتار است و هیچ امیدی به نجات ندارد، جای توبه نیست؛ همچنان که در عالم آخرت توبه معنی ندارد. ((و لیست التوبة للذین یعملون السیئات حتی اذا حضر احدهم الموت قال انی تبت الآن و لا الذین یموتون و هم کفار اولئک اعتدنا لهم عذابا الیما))[۸۴۳] و توبه کسانی که گناه میکنند، تا وقتی که مرگ یکی از ایشان در رسد، میگوید: اکنون توبه کردم، پذیرفته نیست؛ و (نیز توبه) کسانی که در حال کفر میمیرند، پذیرفته نخواهد بود، آنانند که برایشان عذابی دردناک آماده کردهایم. توبه زمانی توبه شمرده میشود که انقلابی درونی باشد نه آنکه انسان از سر اضطرار تسلیم شود که چنین انسانی اگر فرصت داشته باشد به همان راه خود ادامه میدهد، پس چنین توبهای اساسا توبه نیست تا پذیرفته شود. برای پذیرش توبه راهی روشن و گشوده وجود دارد، چنانکه خدای متعال فرموده است: ((انه من عمل منکم سوءا بجهالة ثم تاب من بعده و اصلح فانه رحیم))[۸۴۴] هر کس از شما که از روی نادانی مرتکب گناه شود، سپس توبه آرد و به کار نیک و شایسته پردازد، هر آینه او آمرزنده مهربان است. انسانی که از سر طغیان و غلبه شهوت و غضب و نه از روی دشمنی و عداوت با حق مرتکب گناه میشود، با اینکه علم به گناه و حرام دارد، چون علمش تحت الشعاع هوا و هوس قرار گرفته است، جاهل شمرده میشود. مسلما چنین کسی در برابر گناه خود مسئول است، اما چون از روی دشمنی و عداوت به وادی گناه نرفته است، سعی و تلاش میکند که اصلاح و جبران نماید و خداوند راه پذیرش و آمرزش را برای اینان باز گذاشته است.[۸۴۵] ((فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله یتوب علیه ان الله غفور رحیم))[۸۴۶] پس هر که بعد از ستم کردنش توبه کند و به صلاح آید، خدا توبه او را میپذیرد، که خدا آمرزنده مهربان است. بنابراین توبه را شرایطی برای قبول است، اینکه انسان پس از پشیمانی و عزم بر بازنگشتن به گناه، به اصلاح و جبران روی آورد و حقوق پایمال شده و واجبات به جا نیاورده را جبران کند؛ و توبهای که جامع شرایط باشد پذیرفته درگاه حق است.[۸۴۷] ((و هو الذی یقبل التوبة عن عباد و یعفوا عن السیئات و یعلم ما تفعلون))[۸۴۸] و اوست کسی که توبه را از بندگان خود میپذیرد و از گناهان درمی گذرد و آنچه را میکنید میداند. البته برای توبه شرایط کمالی نیز وجود دارد که عبارت است از زدودن آثار جسمی و روحی که در نتیجه معاصی پیدا شده است و اقدام کردن برای ریاضتهای جسمی و روحی تا آن آثار و تبعات بکلی پاک شود و نشانهای از میل به آنها در انسان باقی نماند و حالت تنفر از معاصی و انزجار کامل از آنها حاصل شود.[۸۴۹] امیر مؤ منان (ع) در سخنی والا آداب کامل توبه را چنین بیان فرموده است: ((الاستغفار درجة العلیین، و هم اسم واقع علی ستة معان: اولها الندم علی ما مضی، و الثانی العزم علی ترک العود ابدا، و الثالث ان تودی الی المخلوقین حقوقهم حتی تلقی الله املس لیس علیک تبعة، و الرابع ان تعمد الی کل فریضة علیک ضیعتها فتودی حقها، و الخامس ان تعمد الی اللحم الذی نبت علی السحت فتذیبه بالاحزان حتی تلصق الجلد بالعظم و ینشاء بینهما لحم جدید، و السادس ان تذیق الجسم الم الطاعة کما اذقته حلاوة المعصیة))[۸۵۰] استغفار مقام بلند مرتبگان است و آن یک کلمه است اما شش مرحله دارد: نخست پشیمانی بر آنچه گذشت، دوم عزم بر ترک همیشگی بازگشت، سوم آنکه حقوق ضایع شده مردم را به آنان بازگردانی، چنانکه خدا را پاک دیدار کنی و خود را از گناه تهی سازی، چهارم اینکه حق هر واجبی را که ضایع ساختهای ادا کنی، پنجم اینکه گوشتی را که از حرام روییده است، با اندوهها آب کنی، چندان که پوست بر استخوان بچسبد و میان آن دو گوشتی تازه روید، و ششم آنکه درد طاعت را به تن بچشانی، چنانکه شیرینی معصیت را چشاندی. انقلاب درونی توبه با چنین آدابی کامل میشود و انسان به کمال دوستی خدا و مرتبه بلند مرتبگان دست مییابد. امام خمینی (ره) در شرح این سخن نورانی، نکاتی نغز فرمودهاند که قسمتی از آن ذکر میشود: ((این حدیث شریف مشتمل است اولا بر دو رکن توبه که پشیمانی و عزم بر عدم عود است؛ و پس از آن بر دو شرط مهم قبول آن که رد حق مخلوق و رد حقوق خالق است. انسان به مجرد آنکه گفت توبه کردم، از او پذیرفته نمیشود. انسان تائب آن است که هر چه از مردم به ناحق برده به آنها رد کند؛ و اگر حقوق دیگری از آنها در عهده اوست، و ممکن است تاءدیه یا صاحبش را راضی نماید، به آن قیام کند؛ و هر چه از فرایض الهیه ترک کرده (است)، قضا کند یا تاءدیه نماید؛ و اگر تمام آنها را ممکنش نیست، به مقدار امکان قیام کند. بداند که اینها حقوقی است که از برای هر یک از آنها مطالبی است، و در نشانه دیگر از او به شق احوال (مطالبه) میکنند؛ و در آن عالم راهی برای تاءدیه آنها ندارد جز آنکه بار گناهان دیگران را حمل کند و اعمال حسنه خود را رد نماید. پس، در آن وقت بیچاره و بدبخت میشود و راهی برای خلاص و چارهای برای استخلاص ندارد. ای عزیز، مبادا شیطان و نفس اماره وارد شوند بر تو و وسوسه نمایند و مطلب را بزرگ نشان دهند و تو را از توبه منصرف کنند و کار تو را یکسره نمایند. بدان که در این امور هر قدر، ولو به مقدار کمی نیز باشد، اقدام بهتر است. اگر نمازهای فوت شده و روزها و کفارات و حقوق خدایی بسیار است و حقوق مردم بیشمار است، گناهان متراکم است و خطایا متزاحم، از لطف خداوند ماءیوس مشو و از رحمت حق ناامید مباش که حق تعالی اگر تو به مقدار مقدور اقدام کنی، راه را بر تو سهل میکند و راه نجات را به تو نشان میدهد. بدان که یاءس از رحمت حق بزرگترین گناهی است که گمان نمیکنم هیچ گناهی بدتر و بیشتر از آن در نفس تاءثیر نماید. انسان ماءیوس از رحمت چنان ظلمتی قلبش را فرا بگیرد و چنان افسارش گسیخته شود که با هیچ چیز اصلاحش نمیتوان نمود. مبادا از رحمت حق غافل شوی و گناهان و تبعات آن در نظرت بزرگ آید. رحمت حق از همه چیز بزرگتر و به هر چیز شامل است . . . و اما آن دو امر دیگر که جناب امیرالمؤ منین علیه السلام فرموده است از شرایط کمال توبه و توبه کامله است؛ نه آنکه توبه بدون آنها تحقق پیدا نمیکند یا قبول نمیشود، بلکه توبه بدون آنها کامل نیست . . . پس این دو مقام از متممات و مکملات منزل توبه است؛ و البته انسان که در مرحله اولی میخواهد وارد منزل توبه شود گمان نکند آخر مراتب را از او خواستند، و به نظرش راه صعب و منزل پرزحمت آید و یکسره ترک آن کند. هر مقداری که حال سالک طریق آخرت اقتضا میکند، همان اندازه مطلوب و مرغوب است. پس از آنکه وارد طریق شد، راه را خدای تعالی بر او آسان میکند. پس نباید سختی راه انسان را از اصل مقصد بازدارد، زیرا که مقصد خیلی بزرگ و مهم است. اگر عظمت مقصد را بفهمیم، هر زحمتی در راه آن آسان میشود. آیا چه مقصدی از نجات ابدی و روح و ریحان همیشگی بالاتر است، و چه خطری از شقاوت سرمدی و هلاکت دائمی عظمیتر است؟ با ترک توبه و تسویف و تاءخیر آن ممکن است انسان به شقاوت ابدی و عذاب خالد و هلاک دائم برسد؛ و با دخول در این منزل، ممکن است انسان سعید مطلق شود و محبوب حق گردد. پس وقتی مقصد بدین عظمت است، از زحمت چند روزه چه باک است. و بدان که اقدام به قدر مقدور و هر چه هم کم باشد مفید است. مقایسه کن امور آخرتی را به امور دنیایی که عقلا (اگر) نتوانستند به مقصد عالی خود برسند، از مقصد کوچک دست برنمی دارند؛ و اگر مطلوب کامل را نتوانستند تحصیل کنند، از مطلوب ناقص صرف نظر نمیکنند. تو نیز اگر به کمال آن نمیتوانی نایل شوی، از اصل مقصد و از صرف حقیقت آن بازنمان و هر مقداری ممکن است در تحصیل آن اقدام کن))[۸۵۱]
روش ابتلا و امتحان
مقدمه
روش ابتلا و امتحان نیکوترین روش در شکوفا کردن استعدادهای بشر و آشکار نمودن گوهر حقیقت آدمی و خالص ساختن وجود انسان و مشخص کردن شایستگیها و مراتب افراد و وسیله جدا نمودند و تمیز آنان است. ((و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما))[۸۵۲] و چون ابراهیم را پروردگارش با اموری چند بیاموزد و وی همه را به انجام رسانید، (خدا به او) فرمود: من تو را پیشوای مردم قرار دادم. بدون ابتلا و امتحان نه جایگاه و مرتبه آدمیان مشخص میشود و نه امکان تمیز و تفکیک آنان فراهم میگردد، و نه زمینه ظهور بواطن و کسب کمالات آماده میشود.
معنا و مفهوم ابتلا و امتحان
((ابتلا)) و ((بلا)) هر دو به معنی امتحان و آزمایش است، بدین ترتیب که کاری را به کسی پیشنهاد میکنند یا او را در حادثه و واقعهای قرار میدهند تا بدین وسیله خود را نشان دهد و صفات باطنی او را مانند اطاعت، شجاعت، سخاوت، عفت، علم و وفا و یا نقطه مقابل اینها و میزانشان را دریابند؛ و بدیهی است که امتحان و آزمایش همواره به وسیله عمل باشد، زیرا ابتلا جز با عمل معنا نمییابد و در صحنه عمل است که صفات باطنی انسان ظاهر میشود؛[۸۵۳]و نیز استعدادهای انسان از قوه به فعل درمی آید و به سوی کامل شدن پیش میرود. هرگاه بخواهیم انسان را به سوی مقصد تربیت سیر دهیم، باید به وسیله مجموعهای از اعمال دریابیم که او تا چه اندازه آمادگی و صلاحیت آن مقصد را دارد، تا بتوانیم زمینه لازم را برای این سیر بدرستی فراهم کنیم؛ و نیز برای اینکه دریابیم که متربی در چه مرتبهای است و چه تواناییها و صلاحیتهایی دارد و بخواهیم آن تواناییها و صلاحیتها ظهور کند، باید یک سلسله امور را که متناسب مقصد تربیت است بر او وارد کنیم، و این عمل ابتلا و امتحان نامیده میشود؛ و همه چیز برای این است که باطنها ظهور کند و صلاحیتها و عدم صلاحیتها ظاهر شود. این همان چیزی است که پیوسته درباره انسان تحقق میپذیرد. لحظه لحظه امتحانها میرسد سر دلها مینماید در جسد[۸۵۴] ارسال رسل، انزال کتب، تحولات و تطورات، خیر و شر، نعمت و نقمت، وسعت و تنگی، فراوانی و کمبود، فقر و غنا، امنیت و ترس، حیات و مرگ، همه و همه برای این است که صلاحیت و عدم صلاحیت انسان نسبت به مقصدی که دین آدمیان را بدان میخواند ظهور یابد.[۸۵۵]امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: ((بعثت رسل و نشر کتب آسمانی همه برای امتیاز بشر و جدا شدن اشقیا از سعدا و مطیعین از عاصین است، و معنی امتحان و اختیار حق همین امتیاز واقعی خود بشر است از یکدیگر))[۸۵۶]
ابتلا و امتحان الهی
امتحانها و ابتلاهای الهی برای آن است که انسان بدین وسیله به کمالی که شایسته آن است برسد. یک وقت چیزی را مورد امتحان قرار میدهند تا مجهولی را به معلوم تبدیل کنند، مانند به کار بردن ترازو برای توزین شی ء یا به کار بردن میزان الحراره برای تعیین گرما و مانند اینها. ما غالبا از باطن اشیا و امور بی خبریم و از مجرای امتحان تلاش میکنیم تا باطن آنها را تشخیص دهیم و نادانی خود را نسبت به اشیا و امور برطرف سازیم. این نوع امتحان یعنی به کار بردن میزان و مقیاس برای کشف مجهول درباره خدای متعال صحیح نیست، بلکه امتحان الهی معنایی دیگر دارد و آن از قوه به فعل درآوردن استعدادها و تکمیل آنهاست، اینکه خداوند انسانها را به وسیله امور گوناگون امتحان میکند، بدین معنی است که به وسیله اینها هر کسی را به کمالی که لایق آن است میرساند. فلسفه مشکلات و بلاها فقط سنجش وزن و درجه و کمیت نیست، زیاد کردن وزن و بالا بردن درجه و افزایش دادن به کمیت است. خداوند امتحان نمیکند که وزن واقعی و حد و درجه معنوی و اندازه شخصیت کسی معلوم شود؛ امتحان میکند تا بر وزن واقعی و درجه معنوی و حد شخصیت آن بنده افزوده شود. خداوند امتحان نمیکند که بهشتی واقعی و جهنمی واقعی معلوم شود، امتحان میکند و انسانها را در نعمتها و نقمتها، راحتیها و سختیها، و خیر و شر قرار میدهد تا صلاحیت باطنی انسانها از نظر استحقاق ثواب یا عقاب به منصه ظهور برسد و هر که میخواهد به بهشت برود و هر که میخواهد به قرب الهی برسد، در خلال این امور خود را شایسته و لایق بهشت کند یا به بالاتر از آن دست یابد و هر که شایستگی و لیاقت ندارد سر جای خود بماند))[۸۵۷] ((و نبلوکم بالشر و الخیر فتنة))[۸۵۸] و شما را از راه آزمایش به بد و نیک خواهیم آزمود. اگر ابتلاها و امتحانهای الهی به بدی و نیکی، سختی و آسانی، مصیبت و دولت نباشد، استعدادهای انسان به فعلیت نمیرسد و اعمالی که مقیاس پاداش و کیفر است ظهور نمیکند، زیرا تنها بر اساس صفات درونی و استعدادهای پنهانی نمیتوان پاداش داد و کیفر نمود، بلکه باید این صفات و کیفیتها و استعدادها ظهور یابند تا انسانها مستحق ثواب و عقاب شوند. ((احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لایقتنون و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین))[۸۵۹] آیا مردم پنداشتهاند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمیگیرند؟ و بی گمان کسانی را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفتهاند معلوم دارد و دروغگویان را (نیز) معلوم دارد. نظام هستی بر ابتلا و امتحان استوار است و هر که ادعایی کند باید بداند که هزاران امتحان در پیش دارد. به تعبیر ((ملای رومی)) آن انسان بی اطلاع از فن خیاطی چون ادعای خیاطی کند، بلافاصله یک قواره پارچه اطلس پیش رویش میگذارند و میگویند یک قبای گشاد ببر و در نتیجه این امتحان، راستگو از دروغگو معلوم میشود. اگر مردم در ناگواریها و جز این امتحان نمیشدند، هر ناکسی مدعی میشد که در روز جنگ رستم دستان است. صد هزاران امتحان است ای پدر هر که گوید من شدم سرهنگ در گر نداند عامه او را ز امتحان پختگان راه، جویندش نشان چون کند دعوی خیاطی خسی افکند در پیش او شه، اطلسی که ببر این را به غلطاق فراخ ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ گر نبودی امتحان هر بدی هر مخنث در وغا رستم بدی[۸۶۰] در میدان حوادث و در عرصه ابتلا و امتحان است که استحقاقها بروز میکند و هر کس شایسته جایگاه مناسب خویش میشود. ((و لنبلونکم حتی نعلم المجاهدین منکم و الصابرین))[۸۶۱] و البته شما را میآزماییم تا مجاهدان و شکیبایان شما را بازشناسانیم. بنابراین به سبب ابتلا و امتحان الهی است که استعدادها به فعلیت درمی آید و استحقاقها ظهور میکند و هر که به آنچه شایسته اوست میرسد، امیر مؤ منان علی (ع) در این باره فرموده است: ((الا ان الله قد کشف الخلق کشفة، لا انه جهل ما اخفوه من مصون اسرارهم و مکنون ضمائرهم، ولکن لیبلوهم ایهم احسن عملا، فیکون الثواب جزاء و العقاب بواء))[۸۶۲] بدانید که خداوند احوال مردمان را آشکار نمود، نه آنکه بر اسرار پوشیده آنان دانا نبود و بر آنچه در سینههای خود نهفتهاند بینا نبود، بلکه خواست آنان را بیازماید تا کدامیک از عهده تکلیف، نیکوتر برآید تا پاداش برابر کار نیک بود، و کیفر مکافات کار بد باشد. پس ابتلا و امتحان الهی برای آن است که شئون باطنی و لیاقت ذاتی انسانها به فعلیت درآید و مستحق آن چیزی شوند که در خور آنند، نه آنکه چیزی بر خداوند معلوم شود. به بیان امیر مؤ منان (ع): ((و ان سبحانه اعلم بهم من انفسهم، ولکن لتظهر الافعال التی بها یستحق الثواب و العقاب))[۸۶۳] هر چند خدا از خود آنها به آنها داناتر است، لیکن ابتلا و امتحان برای آن است که کردارهایی که شایسته پاداش و کیفر است (به خود ایشان) آشکار گردد.
عمومیت ابتلا و امتحان
ناموس ابتلا و امتحان، ناموسی الهی است که همیشه جاری است و همگان را در بر میگیرد و انسانها پیوسته به راهها و وسایل گوناگون در ابتلا و امتحانند. هر چه به نوعی با انسان ارتباط دارد وسیله امتحان است. خداوند امتحان و ابتلا را به تمام اموری که به نحوی به انسان مرتبط میشوند، عمومیت داده است. گاهی این امور مربوط به خود انسان و اجزای وجود اوست که خداوند انسان را با آنها امتحان میکند، مانند چشم و گوش و حتی اصل حیات؛ و گاهی این امور چیزهایی خارج از وجود انسان است که مرتبط به اوست، مانند زن و فرزند، خاندان و دوست، مال و مقام، و بالاخره هر چیزی که به نوعی مورد استفاده و محل ارتباط انسان است؛ و همچنین امور مقابل اینها، مانند مرگ یا مصیبتهای دیگری که انسان با آنها روبرو میشود. هر جزئی از اجزای عالم و هر حالتی از حالات آن که به انسان مرتبط میشود، از جمله وسایل و عواملی است که خداوند انسان را با آن امتحان میکند؛ و این ابتلا و امتحان تمام افراد بشر را در بر میگیرد، مؤ من یا کافر، نیکوکار یا بدکار، پیامبر یا مقامهای پایین تر، همه و همه در ابتلا و امتحانند و هیچ کس از این ناموس عمومی الهی مستثنا نیست.[۸۶۴] آیات متعدد قرآن کریم و سخنان پیشوایان حق جلوههای عینی قرآن بیانگر این حقیقت است. خدای متعال هر آنچه را که در زمین است وسیله ابتلا و امتحان معرفی کرده است: ((انا جعلنا ما علی الارض زینة لها لنبلوهم ایهم احسن عملا))[۸۶۵] ما آنچه را بر زمین است، زیوری برای آن قرار دادیم تا مردمان را بیازماییم که کدامشان نیکوکارترند. دنیا محل ابتلای انسان است و آنچه در آن جلوه دارد وسیله امتحان و سنجش اعمال آدمی و مایه ظهور استعدادها در جهات مثبت و منفی است. زیورهای دنیا و جاذبههای آن آدمی را به خود مشغول میکند و انگیزههای گوناگون را در درون آدمی بیدار مینماید تا در کشاکش این انگیزهها و درخشش آن زیورها، انسان آزموده شود و میزان قدرت ایمان و نیروی اراده و معنویت و فضیلت خود را به نمایش بگذارد.[۸۶۶] امیر مؤ منان علی (ع) در نامهای به معاویه، این حقایق را بدو گوشزد میکند و چنین میفرماید: ((اما بعد فان الله سبحانه قد جعل الدنیا لما بعدها، و ابتلی فیها اهلها لیعلم ایهم احسن عملا؛ و لسنا للدنیا خلقنا، و لابالسعی فیها امرنا، و انما وضعنا فیها لنبتلی بها، و قد ابتلانی الله بک و ابتلاک بی: فجعل احدنا حجة علی الآخر))[۸۶۷] اما بعد، خدای سبحان دنیا را برای آخرت قرار داده و مردم دنیا را در آن به آزمایش نهاده تا معلوم دارد که کدامیک نیکوکارتر است. ما را برای دنیا نیافریدهاند، و نه ما را به کوشش در آن فرمودهاند. ما را به دنیا آوردهاند تا در آن آزموده شویم، و همانا خدا مرا به تو آزمود و تو را به من آزمایش نمȘϠ، و یکی از ما را حجت دیگری مقرر فرمود. درگیری حق و باطل، و پیروی از حق و دنباله روی باطل عرصه امتحان و جدا شدن صفوف است. ((ولکن لیبلو بعضکم ببعض))[۸۶۸] تا برخی شما را به وسیله برخی دیگر بیازماید. هرگونه رابطه انسانی و هر داشتن و نداشتنی مایه ابتلا و امتحان است که این جهان بتمامه صحنه آزمایش است. ((لتبلون فی اموالکم و انفسکم))[۸۶۹] هر آینه در مالها و جانهایتان آزموده خواهید شد. ((و لنبلونکم من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین))[۸۷۰] و هر آینه شما را به چیزی از (قبیل) بیم و گرسنگی، و کاهشی در اموال و جانها و محصولات میآزماییم، و شکیبایان را مژده ده. هدف از آفرینش رساندن آدمیان به کمال شایسته ایشان است و قرار گرفتن انسان در این مرتبه از هستی و انتقال از این نشئه و نشئه دیگر نیز آزمونی است تا انسانها از یکدیگر متمایز شوند. ((الذی خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملا))[۸۷۱] خداوند مرگ و زندگی را پدید آورد تا شما را بیازماید که کدامتان نیکوکارترید. عمومیت ابتلا و امتحان در نظام هستی چنان است که هیچ چیز از آن خالی نیست. امام صادق (ع) فرموده است: ((ما من قبض و لا بسط الا و لله فیه مشیئة و قضاء و ابتلاء))[۸۷۲] هیچ قبض و بسطی نیست مگر آنکه خداوند در آن مشیت و حکم و امتحانی دارد. هیچ چیز از قبض و بسط الهی بیرون نیست که هستی عین ابتلا و امتحان است و هر گامی که انسان برمی دارد و هر حرکتی که مینماید گام در امتحانی مینهد و محک زده میشود. پس باید بهوش باشد و اگر در امتحانی کوچک و ناچیز قبول گردید، مغرور نشود و خود را مردود نکند. گر تو نقدی یافتی، مگشا دهان هست در ره، سنگهای امتحان سنگهای امتحان را نیز پیش امتحانها هست در احوال خویش گفت یزدان از ولادت تا به حین یفتنون کل عام مرتین[۸۷۳] امتحان بر امتحان است ای پدر هین به کمتر امتحان، خود را مخر[۸۷۴]
نقش ابتلا و امتحان در تربیت
علاوه بر آنچه ذکر شد، ابتلا و امتحان بهترین وسیله برای خالص ساختن انسان و فراهم کردن زمینه اتصاف به صفات و کمالات الهی است، چنانچه خدای متعال فرموده است: ((و لیبتلی الله ما فی صدورکم و لیمحص ما فی قلوبکم و الله علیم بذات الصدور))[۸۷۵] و (ابتلاها و امتحانها) برای این است که خداوند آنچه را در دلهای شماست (در عمل) بیازماید؛ و آنچه را در قلبهای شماست پاک گرداند، و خدا به آنچه در سینه هاست داناست. راه ورود به درگاه الهی خالص شدن آدمی از ناخالصی هاست و انسان در بوته ابتلا و امتحان به خلوص میرسد. در حدیث امام صادق (ع) آمده است: ((یفتنون کما یفتن الذهب؛ یخلصون کما یخلص الذهب))[۸۷۶] مردم چنانکه طلا (در بوته) آزمایش میشود، امتحان میشوند؛ و چنانکه طلا خالص میشود، خالص میشوند. اگر انسان نگاه خود را تصحیح کند و بیاموزد که همه چیز وسیله ابتلا و امتحان است، بخوبی میتواند از این امور در جهت رشد و کمال خویش بهره ببرد. در این صورت سختترین بلاها نیز معنایی دیگر مییابد و دستاویز کرامت و سعادت انسان میشود. اندر بلای سخت پدید آرند فضل و بزرگمردی و سالاری[۸۷۷] والاترین مرتبه تربیت این است که انسان پیوسته خود را در امتحان الهی ببیند و آن را نردبان سیر به سوی مقصدی کند که برای آن آفریده شده است. ((لقمان حکیم)) در تربیت فرزند خود او را با این حقیقت آشنا میکند تا بیاموزد که از هر ابتلایی در جهت رشد خود بهره گیرد. ((یا بنی، ان الذهب یجرب بالنار، و العبد الصالح یجرب بالبلاء، فاذا احب الله قوما ابتلاهم، فمن رضی فله الرضا، و من سخط فله السخط))[۸۷۸] فرزندم، همانا طلا با آتش امتحان میشود و بنده صالح با بلا امتحان میگردد، و چون خداوند مردمانی را دوست بدارد آنان را در ابتلا و امتحان فرو میبرد، پس هر که راضی باشد (و از آن بدرستی بهره گیرد) به رضایت حق رسد و هر که به خشم آید (و از آن بدرستی بهره مند نشود) به خشم الهی دچار گردد. آنچه مهم است این است که مربی به دریافتی صحیح از ابتلا و امتحان دست یابد تا بتواند از چنین نردبانهایی با استمداد از الطاف الهی و عمل ایمانی، و صبر و استقامت، بالا رود و کرامت و عزت یابد، نه اینکه سقوط نماید و در حقارت و ذلت سرنگون شود. به بیان امیر مؤ منان (ع): ((عند الامتحان یکرم الرجل او یهان))[۸۷۹] هنگام آزمایش است که انسان خود را گرامی یا خوار میدارد. نمونههای تربیت الهی در پرتو آزمونهای گوناگون به مراتب والای کمال دست یافتند، چنانکه خدای متعال حضرت ابراهیم خلیل (ع) را پس از ابتلاها و امتحانهای فراوان به مقام پیشوایی مردمان منصوب کرد. آن حضرت شایستگی خود را در همه امتحانها نشان داد؛ فرمان قربانی کردن فرزند،[۸۸۰]قرار دادن زن و فرزند در سرزمینی خشک و بی گیاه،[۸۸۱] مهاجرت از سرزمین بت پرستان،[۸۸۲] شکستن بتها،[۸۸۳] رفتن در دل آتش،[۸۸۴]و . . . پس از اینکه از همه این امتحانها سربلند بیرون آمد، لیاقت پیشوایی جهانیان را یافت. امام صادق (ع) فرموده است: ((ان الله تبارک و تعالی اتخذ ابراهیم عبدا قبل ان یتخذه نبیا، و ان الله اتخذه نبیا قبل ان اتخذه رسولا، و ان الله رسولا قبل ان اتخذه خلیلا، و ان الله اتخذه خلیلا قبل ان یجعله اماما، فلما جمع له الاشیاء قال: ((انی جاعلک للناس اماما)).[۸۸۵]))[۸۸۶] خدای تبارک و تعالی ابراهیم را بنده خود گرفت پیش از آنکه پیامبرش کند، و او را به پیامبری برگزید پیش از آنکه رسولش کند، و رسول خود قرارش داد پیش از آنکه خلیلش گرداند، و خلیلش گرفت پیش از آنکه امامش قرار دهد. پس چون همه این مراتب و مقامات را برایش گرد آورد، فرمود: من تو را پیشوای مردم قرار دادم. حضرت ابراهیم (ع) پس از گذراندن مراحل مختلف ابتلا و امتحان به چنین مقامی دست یافت. هیچ کس به هیچ مرتبهای از کمال نمیرسد مگر آنکه در ابتلا و امتحان مناسب خود سربلند بیرون آید، خواه آن ابتلا و امتحان از جنس قبض باشد یا بسط، سختی و گرفتاری باشد یا رفاه و آسایش، تنگدستی و فشار باشد یا گشاده دستی و راحتی، مقصد آن است که انسان در هر حال در مقام شاکران باشد و همه چیز را از خدا ببیند و امکانات و استعدادهای خود را در جهت اتصاف به صفات الهی به کار بندد؛ و البته ابتلا و امتحان به وسیله رفاه و آسایش، و عافیت و راحت سخت تر است، زیرا در این حال، غفلت و لغزش آدمی بیشتر است و کسانی میتوانند مقام شاکر بودن خود را حفظ کنند و به کفران کشیده نشوند که به توفیق الهی امتحانها را بشناسند و بخوبی دریابند و سخت استقامت و پایداری ورزند. حضرت سلیمان (ع) نمونهای خوب در این عرصه است. آن حضرت با تمام قدرت و مکنتی که داشت بنده شاکر خدا بود و ذرهای از این مرتبه دور نشد و گرفتار دنیا نگردید. هنگامی که ((آصف بن برخیا)) وزیر سلیمان (ع) تخت ((بلقیس)) را در کمتر از یک چشم بر هم زدن از راه دور برای وی حاضر کرد،[۸۸۷]سلیمان گفت این لطف خداست برای اینکه مرا امتحان کند که آیا شکرگزاری میکنم یا کفران؟ ((قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی لیبلونی اء اشکر ام اکفر و من شکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان ربی غنی کریم))[۸۸۸] کسی که نزد او دانشی از کتاب (الهی) بود، گفت: من آن تخت را پیش از آنکه چشم خود را بر هم زنی برایت میآورم. پس چون سلیمان آن تخت را نزد خود مستقر دید، گفت: این از فضل پروردگار من است، تا مرا بیازماید که آیا شکر میگزارم یا ناسپاسی میکنم؛ و هر کس شکر گزارد، تنها به سود خویش شکر میگزارد، و هر کس ناسپاسی کند، بی گمان پروردگارم بی نیاز و بزرگوار است. جهتگیری تربیتی ابتلا و امتحان بدین سوی است؛ و اینکه بندگان به سبب ابتلا و امتحان پاک و خالص شوند و به کمالات ربانی دست یابند و شاکر باشند.
روش مراقبه و محاسبه
مقدمه
روش ((مراقبه و محاسبه)) مؤ ثرترین روش در تصحیح رفتار و حفظ کردار صالح و تداوم عمل ایمانی است. خدای سبحان مؤ منان را به ((مراقبه)) و ((محاسبه)) خود فرمان داده و فرموده است: ((یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک همه الفاسقون))[۸۸۹] ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا دارید؛ و هر کسی باید بنگرد که برای فردا (ی خود) از پیش چه فرستاده است، و از خدا پروا داشته باشید که خدا بدانچه میکنید آگاه است؛ و مانند کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنان را دچار خودفراموشی کرد، اینانند بدکاران نافرمان. روش ((مراقبه و محاسبه)) در حقیقت راهی برای مراقبت از خود و مرزبانی خویش است و از این رو آن را روش ((مرابطه)) نامیدهاند.[۸۹۰] ((یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلکم تفلحون))[۸۹۱] ای کسانی که ایمان آوردهاید، صبر کنید و ایستادگی ورزید و مرزها را نگهبانی کنید و از خدا پروا نمایید، امید است که رستگار شوید. ((مرابطه)) از ماده ((رباط)) گرفته شده است که ((رباط)) به معنای بستن چیزی در مکانی است، مانند بستن اسب در یک محل.[۸۹۲]خدای متعال میفرماید: ((و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل))[۸۹۳] و برای (کارزار با) آنها آنچه میتوانید نیرو و اسبان بسته (و زین کرده) آماده سازید. ((ربط)) به معنای بستن و محکم کردن است؛[۸۹۴]و ((ربط قلب)) به معنای آرامش دل و سکون خاطر است، گویا به محلی بسته و محکم شده است.[۸۹۵]((ربط الله علی قلبه بالصبر)) یعنی خداوند دل او را با صبر محکم و استوار کرد.[۸۹۶] در قرآن کریم آمده است: ((و ربطنا علی قلوبهم اذا قاموا فقالوا ربنا رب السماوات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا))[۸۹۷] و دلهای آنان را استوار گردانیدیم آن گاه که به پا خاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است. هرگز جز او خدایی را نمیخوانیم که آن گاه اگر چنین کنیم هر آینه سخنی ناروا و گزاف گفته باشیم. بر این اساس ((مرابطه)) در لغت به معنی با یکدیگر ارتباط داشتن، با هم مرتبط بودن، به یکدیگر پیوستن، سرحد داری و مرزبانی است.[۸۹۸]محقق حلی (ره) در تعریف آن مینویسد: ((المرابطة هی الارصاد لحفظ الثغر))[۸۹۹] یعنی ((مرابطه)) نگهبانی و سنگربندی برای نگاهداری مرزهاست. در اصطلاح اهل سلوک ((مرابطه)) به معنی به خود پیوستن و مراقب خود بودن و خود مرزبانی است؛ و همان طور که ((مرابطه)) در لغت حفظ مرزهای سرزمین اسلام از تهاجم دشمنان است،[۹۰۰]((مرابطه)) در تربیت روش حفظ مرزهای سرزمین ایمان از تهاجم دشمن نفس و سایر دشمنانی است که با آن همدستند، زیرا خانمان سوزترین درد آدمی به جهان بیرونی مربوط نمیشود، بلکه این درد به درون آدمی باز میگردد، چنانکه در حدیث نبوی آمده است: ((اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک))[۹۰۱] دشمنترین دشمنانت نفس (اماره) توست که میان دو پهلویت است. ((مرابطه)) بهترین روش در مقابله با تهاجم سختترین دشمنان است. روایت شده است که رسول خدا (ص) فرمود: ((افضل الجهاد ان یجاهد الرجل نفسه و هواه))[۹۰۲] برترین جهاد آن است که انسان با نفس خود و هوا و هوس خویش جهاد کند. از آنجا که همه ظلمتها و ظلمها از خود انسان برمی خیزد، هیچ روش تربیتی همچون مراقبت از خود نیست. ((یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم))[۹۰۳] ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر شما باد (نگاهداشت) خویشتن. برای اینکه انسان بتواند به ((مرابطه)) خود قیام کند باید آداب و مراحلی را پاس دارد تا بتواند مرزهای حقیقت وجود خویش را حفظ کند. امیر مؤ منان علی (ع) به چنین امر خطیری فرمان میدهد و میفرماید: ((قیدوا انفسکم بالمحاسبة، و املکوها بالمخالفة))[۹۰۴] نفسهای خود را با محاسبه در بند بکشید و با مخالفت (هواس و هوس) خود، آنها را مالک شوید. چنین روشی بهترین راه برای به سامان آوردن خود و تربیت خویش در جهت اهدافی است که انسان برای آن آفریده شده است. امیر بیان علی (ع) فرموده است: ((ثمرة المحاسبة صلاح النفس))[۹۰۵] ثمره و نتیجه (مراقبه و) محاسبه نفس به صلاح و سامان آوردن خویش است. روش ((مرابطه)) برای به سامان آوردن انسان دارای چهار مرحله اساسی است: ((مشارطه))، ((مراقبه))، ((محاسبه)) و ((معاتبه)).[۹۰۶]
مشارطه
((مشارطه)) در لغت به معنی شرط کردن با کسی است،[۹۰۷]و در اصلاح اهل سلوک عبارت از آن است که انسان در هر شبانه روز یک بار با خود شرط کند که مرتکب گناه نشود و کاری نکند که موجب خشم و ناخشنودی خداوند گردد و در طاعات کوتاهی نکند و کار خیر و مستحبی که برایش میسر شود ترک نکند و بهتر است که این عمل پس از نماز صبح و تعقیبات آن باشد.[۹۰۸] حقیقت ((مشارطه)) تجدید عهد با خداست و اینکه انسان با خود تعهد کند که دیگر عهد الهی را فراموش نکند و در پیمان فطرت خیانت روا ندارد، زیرا همه تباهیها از فراموش کردن و پشت کردن به عهد الهی و پیمان فطرت است. ((الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم))[۹۰۹] ای فرزندان آدم، مگر با شما عهد نکردم که شیطان را نپرستید که او دشمن آشکار شماست؟ و اینکه مرا بپرستید که این است راه راست؟ ((و ما وجدنا لاکثرهم من عهد و ان وجدنا اکثرهم لفاسقین))[۹۱۰] و بیشترشان را پایبند هیچ عهد و پیمانی نیافتیم، و هر آینه بیشترشان را بدکاران و بیرون شوندگان از فرمان یافتیم. پس ((مشارطه)) تصمیم آدمی بر پایبندی به عهد و پیمان ربوبی و بیرون نشدن از فرمان الهی در هر روز است. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: ((مشارطه آن است که در اول روز مثلا با خود شرط کند که امروز بر خلاف فرموده خداوند تبارک و تعالی رفتار نکند؛ و این مطلب را تصمیم بگیرد؛ و معلوم است یک روز خلاف نکردن امری است خیلی سهل؛ انسان میتواند به آسانی از عهده برآید. تو عازم شو و شرط کن و تجربه نما، ببین چقدر سهل است. ممکن است شیطان و جنود آن ملعون بر تو این امر را بزرگ نمایش دهند، ولی این از تلبیسات آن ملعون است؛ او را از روی واقع و قلب لعن کن، و اوهام باطله را از قلب بیرون کن، و یک روز تجربه کن، آن وقت تصدیق خواهی کرد))(۹۱۳) البته باید این عهد و پیمان را پاس داشت و در تمام مدت شرط به مراقبت قیام نمود.
مراقبه
((مراقبه)) در لغت به معنی مواظبت کردن و نگاهبانی کردن است، (۹۱۴) و در اصطلاح اهل سلوک به معنی آن است که انسان در هر کاری که میخواهد بکند مراقب نفس خود باشد و پیوسته ظاهر و باطن خود را بنگرد تا نافرمانی و خلافی از او صادر نشود و در تمام احوال خود را مراقبت کند تا از آنچه بدان عازم شده و عهد کرده است تخلف نکند؛ (۹۱۵) و مؤ منان پایبند عهد و پیمان خویشند. ((و الذین هم لاماناتهم و عهدهم راعون))(۹۱۶) و آنان که امانتها و پیمان خود را رعایت میکنند. حقیقت ((مراقبه)) این است که انسان در هر حرکت و هر حالت خدا را در نظر داشته باشد و بداند که خدای متعال از درونها آگاه است و پنهانیها را میداند و بر اعمال و رفتار بندگان مراقب است و پیوسته بر آدمی و آنچه میکند حاضر و ناظر است و نهانخانه دلها بر او آشکار است و بر زوایای درون انسان واقف است. (۹۱۷) خدای متعال میفرماید: ((ان الله کان علیکم رقیبا))(۹۱۸) همانا خداوند همواره بر شما نگهبان است. ((الم یعلم بان الله یری))(۹۱۹) مگر (انسان) نمیداند که خدا میبیند؟ ((قل ان تخفوا ما فی صدورکم ان تبدوه یعلمه الله))(۹۲۰) بگو: اگر آنچه را که در سینههای شماست پنهان دارید یا آشکار کنید، خدا آن را میداند. ((و اعلموا ان الله یعلم ما فی انفسکم فاحذروه))(۹۲۱) و بدانید که خداوند آنچه را در دل دارید میداند، پس از (مخالفت) او بترسید. یاد آوردن عظمت الهی خود بهترین عامل در حفظ ((مراقبه)) است، چنانچه در حدیثی قدسی آمده است: ((انما یسکن جنات عدن الذین اذا هموا بالمعاصی ذکروا عظمتی فراقبونی))(۹۲۲) همانا کسانی در بهشت عدن ساکن میشوند که چون قصد گناهی کردند عظمت مرا یاد آوردند و متوجه من شدند و از گناه بازایستادند. دریافت این حقیقت که همه چیز در محضر خدای متعال است عامل بازدارنده از نافرمانی خدا و موجب اصلاح کردار و رفتار است. مربیان الهی پیوسته این امر را یادآور میشدند تا غفلت آدمی از این حقیقت زدوده شود. روایت شده است که رسول خدا (ص) فرمود: ((الاحسان ان تعبد الله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک))(۹۲۳) نیکی آن است که خدا را چنان پرستش کنی که گویی او را میبینی و اگر نتوانی او را ببینی، همانا او تو را میبیند. امیر مؤ منان (ع) در خطبهای تربیتی چنین فرموده است: ((فرحم الله امرا راقب ربه و تنکب ذنبه و کابر هواه و کذب مناه؛ امرا زم نفسه من التقوی بزمام و الجمها من خشیة ربها بلجام، فقادها الی الطاعة بزمامها و قدعها عن المعصیة بلجامها، رافعا الی المعاد طرفه متوقعا فی کل اوان حتفه دائم الفکر))(۹۲۴) خدا رحمت کند انسانی را که همیشه پروردگارش را در نظر دارد و از گناه کناره گیرد و با خواهش دل بجنگند و آرزوی دنیایی خود را تکذیب کند؛ آن انسانی که نفس سرکش خود را به مهار تقوا و پرهیزگاری مهار کند و با لگام ترس از پروردگار خویش دهنه در دهانش زند و مهارش را به سوی طاعت و فرمانبرداری خدا کشاند و با لگامی که بر آن زده است از نافرمانی و معصیت بازش دارد؛ آن بندهای که دیده به روز معاد دوزد و هر آنی انتظار مرگ خود را دارد و پیوسته در تفکر و اندیشه به سر برد. چنین مراقبتی آدمی را به سوی خیر و صلاح سوق میدهد و از شر و فساد بازمی دارد و به مقام بندگی سیر میدهد. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((طوبی لمن راقب ربه و خاف ذنبه))(۹۲۵) خوشا به حال آن که همیشه خدا را در نظر دارد و از گناه خویش بیم دارد. در ((مراقبه)) باید مصمم بود و خود را ملزم به حفظ عهد و پیمان کرد تا توفیق عمل به ((مشارطه)) حاصل شود. به بیان امام خمینی (ره): ((در تمام مدت شرط (باید) متوجه عمل به آن باشی و خود را ملزم بدانی به عمل کردن به آن؛ و اگر خدای نخواسته در دلت افتاد که امری را مرتکب شوی که خلاف فرموده خداست، بدان که این از شیطان و جنود اوست که میخواهند تو را از شرطی که کردی باز دارند. به آنها لعنت کن و از شر آنها به خداوند پناه ببر؛ و آن خیال باطل را از دل بیرون نما؛ و به شیطان بگو که من یک امروز با خود شرط کردم که خلاف فرمان خداوند تعالی نکنم، ولی نعمت من سالهای دراز است به من نعمت داده، صحت و سلامت و امنیت مرحمت فرموده و مرحمتهایی کرده که اگر تا ابد خدمت او کنم از عهده یکی از آنها برنمی آیم، سزاوار نیست یک شرط جزئی را وفا نکنم. ان شاء الله شیطان طرد شود و منصرف گردد و جنود رحمان غالب آید؛ و این مراقبه با هیچ یک از کارهای تو، از قبیل کسب و سفر و تحصیل و غیرها، منافات ندارد؛ و به همین حال باشی تا شب که موقع محاسبه است))(۹۲۶)
محاسبه
((محاسبه)) در لغت به معنی حساب چیزی را نگه داشتن و با کسی حساب کردن است؛ (۹۲۷) و در اصطلاح اهل سلوک عبارت از آن است که آدمی در هر شبانه روز وقتی را معین کند که در آن به حساب نفس خویش برسد و طاعات و معاصی خود را با خود حساب کند؛ (۹۲۸) و پیش از آنکه به حساب وی برسند، خود به حساب خویش برسد. ((و نضع الموازین القسط لیوم القیامة فلاتظلم نفس شیئا و ان کان مثقال حبة من خردل اتینا بها و کفی بنا حاسبین))(۹۲۹) و ترازوهای داد را در روز رستاخیز مینهیم، پس هیچ کس در چیزی ستم نمیبیند؛ و اگر کردارشان همسنگ دانه خردلی باشد آن را میآوریم و ما حسابگرانی بسندهایم. هیچ چیز از حسابرسی الهی بیرون نیست و همه افراد هر عملی که کردهاند، از نیک و بد، در آن روز خواهند دید. ((یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بینها و بینه امدا بعیدا و یحذرکم الله نفسه و الله رؤ وف بالعباد))(۹۳۰) روزی که هر کسی آنچه کار نیک به جای آورده و آنچه بدی مرتکب شده است، حاضر مییابد؛ و آروز میکند که کاش میان او و آن کارهای بد فاصلهای دور بود؛ و خداوند شما را از (نافرمانی و کیفر) خویش بیم میدهد، و خداوند به بندگان (خود) مهربان است. پس انسان عاقل پیش از آنکه فرصتها بگذرد، خود به حسابرسی خویش اقدام میکند. پیامبر اکرم (ص) در این باره چنین سفارش کرده است: ((حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا، و زنوها قبل ان توزنوا، و تجهزوا للعرض الاکبر))(۹۳۱) به حساب خود برسید پیش از آنکه به حساب شما برسند، و (کردار) خود را بسنجید پیش از آنکه آن را (به ترازوی روز جزا) بسنجند، و خود را برای قیامت کبرا آماده سازید. نجات آدمی از غفلت و تدارک گذشته و اصلاح آینده در گرو ((محاسبه نفس)) است چنانکه پیشوای پارسایان علی (ع) فرموده است: ((من حاسب نفسه ربح، و من غفل عنها خسر))(۹۳۲) هر که به حساب نفس خود برسد سود برد، و هر که از آن غافل ماند زیان بیند. انسان بدون ارزیابی پیوسته خود و بررسی دائم عملکرد خویش نمیتواند به تصحیح کلی و جزئی خود بپردازد و از این رو ((محاسبه نفس)) مهمترین اقدام در سیر تربیت به منظور اصلاح مسیر و تقویت خویش در جهت اهداف تربیت است تا جایی که امام کاظم (ع) فرموده است: ((لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم، فان عمل خیرا استزاد الله و حمد الله علیه، و ان عمل شرا استغفر الله منه و تاب الیه))(۹۳۳) هر که نفس خود را در هر روز محاسبه نکند از ما نیست، پس اگر کاری نیک کرده است از خداوند افزون بر آن بخواهد و خداوند را سپاس گوید، و اگر کاری بد مرتکب شده است از خداوند آمرزش بخواهد و به سوی او بازگردد. بنابراین همان طور که انسان در ابتدای هر روز وقتی را معین میکند تا با خود شرط و عهد کند، باید در انتهای هر روز وقتی را برای محاسبه آنچه شرط و عهد کرده است قرار دهد و حساب همه کارها را از خود بخواهد و در این امر هیچ سازش و ملاحظهای روا ندارد. رسول خدا (ص) در این باره چنین فرموده است: ((لا یکون العبد مؤ منا حتی یحاسب نفسه اشد من محاسبة الشریک شریکه و السید عبده))(۹۳۴) هیچ بندهای مؤ من نیست تا آنکه سخت تر از آن گونه که شریک نسبت به شریکش و مولا نسبت به بنده اش محاسبه میکند، خود را مورد محاسبه قرار دهد. پس محاسبه باید با دقت و کیفیتی درست صورت گیرد. امام عسکری (ع) روایت کرده است که شخصی از امیر مؤ منان (ع) پرسید: چگونه انسان خود را محاسبه کند؟ حضرت فرمود: ((اذا اصبح ثم امسی رجع الی نفسه و قال یا نفس، ان هذا یوم مضی علیک لا یعود الیک ابدا، و الله سائلک عنه فیما افنیته، فما الذی عملت فیه؟ اذکرت اللهام حمدته؟ اقضیت حق اخ مؤ من؟ انفست عنه کربته؟ احفظته بظهر الغیب فی اهله و ولده؟ احفظته بعد الموت فی مخلفیه؟ اکففت عن غیبة اخ مؤ من بفضل جاهل اءاءعنت مسلما؟ ما الذی صنعت فیه؟ فیذکر ما کان منه فان ذکر انه جری منه خیر حمد الله عز و جل و کبره علی توفیقه، و ان ذکر معصیة او تقصیرا استغفر الله عز و جل و عزم علی ترک معاودته))(۹۳۵) چون انسان شب را به روز و روز را به شب میآورد، شبانگاه باید به خویش باز گردد و به خود بگوید: امرزوت گذشت و دیگر باز نمیگردد و خداوند از تو پرسش خواهد کرد که این روز را چگونه سپری کردی و در آن چه کاری انجام دادی؟ آیا خدا را یاد کردی و آیا سپاس او را به جای آوردی؟ آیا حق برادر مؤ منت را ادا کردی؟ آیا گرفتاری او را رفع نمودی؟ آیا در نبود او از خانواده و فرزندانش نگهداری کردی؟ آیا پس از مرگش بازماندگانش را رسیدگی کردی؟ آیا با گذاشتن آبروی خود دیگران را از بدگویی نسبت به برادر مؤ منت بازداشتی و آیا مسلمانی را یاری کردی؟ بالاخره در این روزی که گذشت چه کردی؟ پس باید تمام آنچه را در این روز انجام داده است به یاد آورد، پس اگر کاری نیک از او سر زده است خدا را سپاس گزارد و او را بر این توفیق تکریم و تعظیم نماید، و اگر در میان آنچه انجام داده است، گناهی یا کوتاهی ای یافت، از خدا آمرزش بخواهد و تصمیم بگیرد که دیگر بدان سوی نرود. بدین ترتیب ((محاسبه نفس)) تنها به امور فردی محدود نمیشود و همه وجوه زندگی آدمی و کردار و رفتار او را در بر میگیرد و محاسبه کامل، حساب کشیدن از خود در تمام وجوه است و در این راه باید استقامت ورزید و به وساوس شیطان اعتنا نکرد و به عقب بازنگشت؛ و البته در این راه باید بتدریج گام برداشت و سست نگشت. امام خمینی (ره) در این باره میفرماید: (((محاسبه) عبارت است از اینکه حساب نفس را بکشی در این شرطی که با خدای خود کردی که آیا به جا آوردی و با ولی نعمت خود در این معامله جزئی خیانت نکردی؟ اگر درست وفا کردی، شکر خدا کن در این توفیق و بدان که یک قدم پیش رفتی و مورد نظر الهی شدی؛ و خداوند ان شاء الله تو را راهنمایی میکند در پیشرفت امور دنیا و آخرت، و کار فردا آسانتر خواهد شد. چندی به این عمل مواظبت کن، امید است ملکه گردد از برای تو به طوری که از برای تو کار خیلی سهل و آسان شود؛ بلکه آن وقت لذت میبری از اطاعت فرمان خدا و از ترک معاصی در همین عالم، با اینکه اینجا عالم جزا نیست، لذت میبرد و جزای الهی اثر میکند و تو را متلذ مینماید. و بدان که خدای تبارک و تعالی تکلیف شاق بر تو نکرده و چیزی که از عهده تو خارج است و در خور طاقت تو نیست بر تو تحمیل نفرموده (است)، لکن شیطان و لشکر او کار را بر تو مشکل جلوه میدهند؛ و اگر خدای نخواسته در وقت محاسبه دیدی سستی و فتوری شده در شرطی که کردی، از خدای تعالی معذرت بخواه و بنا بگذار که فردا مردانه به عمل شرط قیام کنی؛ و به این حال باشی تا خدای تعالی ابواب توفیق و سعادت را بر روی تو باز کند و تو را به صراط مستقیم انسانیت برساند))(۹۳۶) آخرین گام در تکمیل روش ((مراقبه و محاسبه)) تاءدیب و تنبیه خود است که آن را ((مؤ اخذه)) یا ((معاتبه)) نامیدهاند.
معاتبه
((معاتبه)) در لغت به معنی خشم گرفتن، ملامت و سرزنش کردن و عتاب نمودن است؛ (۹۳۷) و در اصطلاح اهل سلوک عبارت از آن است که سالک پس از مشاهده نافرمانی و تخلف و خیانت در مقام تاءدیب نفس خود برآید و او را سرزنش و ملامت کند و به نحوی مقتضی تنبیه و تاءدیب کند. (۹۳۸) حقیقت ((معاتبه)) نفس لوامه انسان است که همواره در دنیا او را به خاطر گناه و نافرمانی از اطاعت خدا و کوتاهی در بندگی ملامت میکند و سبب نجات او در این جهان و آن جهان میشود. ((و لااقسم بالنفس اللوامة))(۹۳۹) و سوگند به نفس لوامه و وجدان بیدار و ملامتگر انسان. اگر آدمی به ملامتهای نفس لوامه توجه نکند و به تاءدیب و تربیت خود قیام نکند، اسباب هلاکت همیشگی خود را فراهم میسازد. امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((من لم یسس نفسه اضاعها))(۹۴۰) هر که نفس خود را سیاست و تاءدیب نکند، آن را تباه کرده است. بنابراین چون انسان با خیانت و کوتاهی نفس در تربیت و هدایت رو به رو میشود در برخورد با آن نباید سهل انگاری روا دارد و آن را مهمل گذارد، زیرا این امر سبب گستاخی نفس و ادامه تباهگری آن میشود تا جایی که دیگر بازگرداندنش بسیار دشوار بلکه ناممکن گردد. پیشوای پرهیزگاران علی (ع) فرموده است: ((من اهمل نفسه فی لذاتها شقی و بعد))(۹۴۱) هر که نفس خود را در لذتهای آن واگذارد، بدبخت شود و (از درگاه حق) دور گردد. بنابراین باید پیوسته ((محاسبه)) با ((معاتبه)) تواءم شود تا با اتخاذ راهی مناسب در تاءدیب و تنبیه نفس، بسرعت به اصلاح دست یازید. امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((من حاسب نفسه وقف علی عیوبه، و احاط بذنوبه، و استقال الذنوب، و اصلح العیوب))(۹۴۲) هر که نفس خود را مورد محاسبه قرار دهد، بر عیبهای خویش آگاه شود و از گناهان خود مطلع گردد، و (باید) گناهان خود را بزداید و عیوب خود را اصلاح نماید. پس خردمند در این مرحله به سرزنش و توبیخ جدی نفس میپردازد و آن را به تلافی گناه و کوتاهی گذشته، به روشی درست و مناسب تنبیه مینماید. در سخنان نورانی امیر بیان علی (ع) در این باره چنین آمده است: ((من ذم نفسه اصلحها))(۹۴۳) هر که نفس خود را نکوهش کند آن را به صلاح و سامان آورد. ((من اجهد نفسه فی اصلاحها سعد))(۹۴۴) هر که نفس خود را در اصلاح آن معاتبه نماید نیکبخت شود. البته آنچه در این مرحله بسیار مهم است، آن است که برای اصلاح نفس به تناسب گناه و کوتاهی ای که کرده است، تنبیه و تاءدیبی در نظر گرفته شود و اعمال گردد، چنانکه سفارش کردهاند: انسان در این مرحله نفس را به عبادات سخت و دشوار و تصدق آنچه دوست دارد، به تلافی تقصیرات وادار نماید، چنانکه اگر لقمه مشتبه به حرام خورده باید شکم را گرسنگی دهد، و اگر به غیر محرم نظر افکنده چشم را به منع نظر تنبیه کند، و اگر زبان به غیبت مسلمانی گشوده آن را مدتی دراز به سکوت و ذکر کیفر دهد؛ و همچنین هر عضوی از اعضای خود را وقتی گناهی از آن سر زده به منع خواهشهایش عقوبت کند؛ و اگر در نمازی سهل انگاری کرده نماز بسیار با شرایط و آداب به جا آورد، و اگر فقیری را سبک و خوار شمرده برگزیده مال خود را به او بدهد؛ و همچنین در دیگر گناهان و تقصیرات. (۹۴۵) و البته این امور را با توجه به آداب تنبیه به جا آورد تا به نتیجه درست برسد.
روش تشویق و تنبیه
روش تشویق و تنبیه
روش ((تشویق و تنبیه)) راهی مناسب در برانگیختن انسان به سوی خیر و صلاح و بازداشتن آدمی از شر و فساد است و چنانچه این روش بدرستی و بر اساس آداب آن به کار گرفته شود، نقشی مؤ ثر و مفید در تربیت و سازندگی شخصیت انسانها دارد. خدای متعال به صورتهای مختلف بندگانش را تشویق میکند و تنبه میدهد و راه تربیت و هدایت را بر آنان میگشاید، چنانکه شاءن همه پیام آوران الهی بشارت و انذار است؛ و آنان که هدایت میپذیرند، تشویق میشوند و آنان که به هدایت پشت میکنند، تنبیه میشوند. ((و ما نرسل المرسلین الا مبشرین و منذرین فمن آمن و اصلح فلا خوف علیهم و لا هم یجزنون و الذین کذبوا بآیاتنا یمسهم العذاب بما کانوا یفسقون))(۹۴۶) و ما پیامبران (خود) را جز بشارتگر و هشدار دهنده نمیفرستیم، پس کسانی که ایمان آوردند و کار نیک و شایسته کنند نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین شوند؛ و به کسانی که آیات ما را دروغ شمردند، به سزای نافرمانی و بدکاریشان عذاب خواهد رسید. امیر مؤ منان علی (ع) درباره نقش پاداش و کیفر الهی در تربیت آدمی میفرماید: ((ان الله سبحانه وضع الثواب علی طاعته، والعقاب علی معصیته ذیادة لعباده عن نقمته و حیاشة لهم الی جنته))(۹۴۷) خدای سبحان پاداش را بر طاعت و کیفر را بر معصیت خود قرار داده است تا بندگانش را از عذاب خویش بازدارد و به سوی بهشت روانه سازد. برای سیر دادن آدمیان به سوی اهداف تربیت باید میان نیکان و بدان و شایستگان و ناشایستگان فرق گذاشت و با هر یک به تناسب مرتبه وجودی اش رفتار کرد تا نیکان و شایستگان در نیکیها و کمالات خود استوار شوند و به سوی کمالات و شایستگیهای بالاتر روند و بدان و ناشایستگان از بدیها جدا شوند و از ناشایستگیها دور گردند. ناموس هستی بر چنین حقیقتی استوار است و هدف آفرینش هستی این است که هر کس به کمال شایسته خود برسد. ((و لله ما فی السماوات و ما فی الارض لیجزی الذین اساؤ وا بما عملوا و یجزی الذین احسنوا بالحسنی))(۹۴۸) و هر چه در آسمانها و هر چه در زمین است از آن خداست، تا کسانی را که بد کردهاند، به (سزای) آنچه انجام دادهاند کیفر دهد، و آنان را که نیکی کردهاند، به نیکی پاداش دهد. اگر با نیکوکار و بدکار، عالم و جاهل، مطیع و عاصی یکسان رفتار شود، نظام تربیت مختل میشود و انگیزه نیکی و دانایی و بندگی زایل میشود و میل به بدی و نادانی و نافرمانی افزون میگردد، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) در عهدنامه مالک اشتر بدو گوشزد کرده است: ((و لایکونن المحسن و المسی ء عندک بمنزلة سواء، و تدریبا لاهل الاساءة علی الاساءة! و الزم کلا منهم ما الزم نفسه))(۹۴۹) هرگز نیابد نیکوکار و بدکار در نزد تو یکسان باشند، که آن، رغبت نیکوکار را در نیکی کم کند، و بدکردار را به بدی وادار نماید؛ و هر یک از ایشان را مطابق کارش جزا ده. اولیای خدا برای تربیت مردمان تشویق و تنبیه را بخوبی به کار میگرفتند و همچون پزشکی حاذق و دلسوز از این روش در جهت اصلاح و اکمال آنان سود میبردند. امیر مؤ منان (ع) در توصیف پیامبر اکرم (ص) و روش آن حضرت در تربیت مردمان چنین میفرماید: ((طبیب دوار بطبه، قد احکم مراهمه، و احمی مواسمه، یضع ذلک حیث الحاجة الیه، من قلوب عمی، و آذان صم، و السنة بکم، متتبع بدوائه مواضع الغفلة، و مواطن الحیرة))(۹۵۰) او طبیبی بود که به وسیله طب و معالجه خویش (برای بهبودی امراض مهلک و بیماریهای گوناگون در میان مردم) همواره گردش میکرد، و مرهمهایش را بخوبی آماده ساخته و ابزارها را سرخ کرده و تافته بود. آن را به هنگام حاجت بر دلهایی مینهاد که (از دیدن حقیقت) نابینا بود و گوشهایی که (بر شنیدن حق) ناشنوا بود و زبانهایی که (در بیان حق) گنگ بود. با داروی خود دلهایی را میجست که در غفلت و حیرت فرو رفته بود. بنابراین تشویق و تنبیه روشی بسیار مهم و اساسی در تربیت است که در عمل نیازمند شناخت، محبت، ظرافت و دقتی طبیبانه است.
نقش تشویق در تربیت
هیچ چیز مانند تشویق صحیح و بجا و به اندازه مردمان را به تلاش و درستکاری برنمی انگیزد، زیرا انسان به فطرتش که عشق به کمال مطلق و انزجار از نقص است، میل به کمالات و نیکویی و تشویق و قدردانی دارد؛ و همان طور که فطرت اصلی آدمی عشق به کمال مطلق است و فطرت تبعی او انزجار از نقص، تشویق و قدردانی، اصلی، و تنبیه و مجازات، تبعی است؛ و فقط آن هنگام مجاز است که چارهای جز آن برای بیداری و اصلاح و مداوا نباشد. هر انسانی به فطرت خود متمایل به کاملتر شدن است و تشویق آدمی در این جهت و قدردانی از آنچه در این راه به دست آورده است، او را بیشتر برمی انگیزد و دلگرم میکند؛ و اگر نسبت به تلاش او در کسب کمالات بی اعتنایی شود، موجب کاهش انگیزه و دلسردی اش میگردد. امیر مؤ منان علی (ع) در این باره به ((مالک اشتر)) چنین سفارش کرده است: ((و واصل فی حسن الثناء علیهم، و تعدید ما ابلی ذوو البلاء منهم؛ فان کثرة الذکر لحسن افعالهم تهز الشجاع، و تحرض الناکل، ان شاء الله))(۹۵۱) آنان را به نیکویی یاد کن و پیوسته تشویقشان نما و کارهای مهمی که انجام دادهاند برشمار؛ زیرا یاد کردن کارهای نیک آنان، دلیرشان را (به کوشش و حرکت بیشتر) برانگیزند و از کار مانده را به خواست خدا (به کار و تلاش) ترغیب نماید. تشویق و قدردانی میل به کمال بیشتر را در انسان برمی انگیزد و او را به انجام دادن عمل نیک ترغیب میکند و به او نیرو و قدرت میبخشد تا بیشتر تلاش کند. تشویق موجب رضایت شخص از عملکرد خود و پیدایش شور و نشاط و رفع ملالت و کسالت او میگردد؛ و همچنین سبب ایجاد حس توانمندی در اشخاص میشود. خدای متعال پیامبر گرامی اش را فرمان میدهد که مؤ منان را به نبرد تشویق کند و از پایداری آنان بر اساس سنتی الهی قدردانی مینماید: ((یا ایها النبی حرض المؤ منین علی القتال ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مائتین و ان یکن منکم مائة یغلبوا الفا من الذین کفروا بانهم قوم لایفقهون. الان خفف الله عنکم و علم ان فیکم ضعفا فان یکن منکم مائة صابرة یغلبوا مائتین و ان یکن منکم الف یغلبوا الفین باذن الله و الله مع الصابرین))(۹۵۲) ای پیامبر، مؤ منان را بر کارزار تشویق کن که اگر از شما بیست تن شکیبا باشند که در جنگ پایداری کنند بر دویست تن (از کافران) چیره شوند؛ و اگر از شما صد تن باشند، بر هزار تن از کافران پیروز شوند، زیرا که آنها گروهی نافهم و نادانند ایمان و انگیزهای ندارند و از این رو در کارزار شکیبایی و پایداری نمیکنند. اکنون خدا بار شما را سبک کرد و دانست که در شما سستی و ناتوانی هست. پس اگر از شما صد تن شکیبا باشند، بر دویست تن چیره شوند: و اگر از شما هزار تن باشند، بر دو هزار تن (به خواست خدا) چیره شوند؛ و خدا با شکیبایان است. خدای سبحان چنان بر تشویق و تقدیر تاءکید کرد که در آیه گرفتن زکات میفرماید: ((خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزکیهم بها و صل علیهم ان صلاتک سکن لهم و الله سمیع علیم))(۹۵۳) از اموال آنان صدقهای زکات بگیر تا به وسیله آن پاک و پاکیزشان سازی و آنان را برکت و فزونی بخشی اموال یا حسناتشان را نشو و نما دهی و ایشان را دعا کن که دعای تو آرامشی است برای آنان، و خدا شنوا و داناست. خدای متعال سفارش میکند که چون مردم زکات مالشان را میپردازند، برایشان دعا شود و به ایشان درود فرستاده شود. مردم با پرداخت زکات وظیفه واجب خود را انجام میدهند، ولی آیه مذکور بیانگر این حقیقت است که حتی در برابر انجام دادن وظایف واجب نیز باید از مردم تشکر و قدردانی کرد؛ و بویژه از طریق معنوی و روانی آنان را تشویق نمود. (۹۵۴) پیامبر اکرم (ص) نیز همین گونه رفتار میکرد، چنانکه نقل کردهاند هنگامی که شخصی زکات اموال خود را به پیامبر میداد، آن حضرت میفرمود: ((اللهم صل علیه))(۹۵۵) و او را دعا میکرد؛ و چون زکات قبیلهای تحویل آن حضرت میشد، آنان را دعا میکرد و میفرمود: ((اللهم صل علیهم))(۹۵۶) تشویق و قدردانی موجب میشود که انسان در انجام دادن وظایف خود بیش از پیش کوشا شود و میل به کمال در او فزونی گیرد. از امیر مؤ منان علی (ع) چنین وارد شده است: ((من اشتاق ادلج))(۹۵۷) هر که مشتاق باشد اول شب به راه افتد. بنابراین اگر اشتیاق چیزی در آدمی شکل گیرد، انسان برای رسیدن به آن تمام تلاش خود را میکند و فرصتی را از دست نمیدهد. آنچه در تربیت مهم است این است که اشتیاق آدمی برانگیخته شود و هیچ چیز چون تشویق و قدردانی در این امر کارساز نیست. اولیای الهی برای سیر دادن مردمان به مقصد تربیت اشتیاق به آخرت و رضوان الهی را برمی انگیختند و از این راه مردمان را از بدیها دور میساختند و به نیکیها وامی داشتند. امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((من اشتاق الی الجنة سلا عن الشهوات))(۹۵۸) هر که مشتاق بهشت باشد، خود را از شهوتها دور نگه دارد. پیشوای پرهیزگاران سفارش کرده است که از این راه به اصلاح و تربیت بپردازید: ((شوقوا انفسکم الی نعیم الجنة))(۹۵۹) نفسهای خود را به سوی نعمت بهشت مشتاق کنید. شوق به آخرت و لقای حق بهترین مشوق در تربیت است و اگر بدرستی مطرح گردد. زمینه سعادت این جهانی و آن جهانی را فراهم میکند. از امیر مؤ منان (ع) نقل شده است که فرمود: ((انما السعید من خاف العقاب فامن و رجا الثواب فاحسن و اشتاق الی الجنة فادلج))(۹۶۰) براستی نیکبخت کسی است که از عذاب بیم داشته باشد و خود را ایمن سازد، و به ثواب امید داشته باشد و نیکویی کند، و مشتاق بهشت باشد و اول شب به راه افتد.
آداب تشویق
تشویق مانند هر امر دیگر زمانی نتیجه بخش و مثبت و رشد دهنده است که بر اساس آدابی درست اعمال شود که به مواردی از این آداب اشاره میشود. ۱. تشویق به عمل و صفت نیک شخص تعلق میگیرد و برای آن است که نیکوکار به نیکی تمایلی بیشتر یابد و باید شخصی که تشویق میشود بداند که آنچه ارزشمند است عمل و صفت اوست. در حدیث حضرت رضا (ع) آمده است: ((ان الله واسع کریم، ضمن علی العمل الثواب))(۹۶۱) همانا خداوند وسعت دهنده و کریم است و در مورد عمل ضامن ثواب است. ۲. تشویق باید بجا و بمورد و متناسب با میزان و نوع عمل باشد و روحیه شخص در انتخاب شکل آن یعنی تشویق زبانی، رفتاری، مالی، معنوی و جز اینها ملاحظه گردد. به عنوان مثال خدای متعال سهمی از زکات را برای تشویقهای مالی در جهت ایجاد الفت و علاقه مند کردن کافران به جهاد و اسلام و همچنین برای دلگرمی مسلمانانی که عقایدشان ضعیف است، مشخص کرده است. (۹۶۲) ((انما الصدقات للفقراء و المساکین و العاملین علیها و فی الرقاب و الغارمین و فی سبیل الله و ابن السبیل فریضة من الله و الله علیم حکیم))(۹۶۳) همانا صدقات زکات برای نیازمندان و بینوایان و متصدیان (گردآوری و پخش) آن است، و برای کسانی که دلشان به دست آورده میشود، و در راه آزادی بردگان و برای وامداران، و در راه خدا، و برای در راه ماندگان. (این) فریضهای است از جانب خدا و خدا دانای حکیم است. ۳. تشویق باید بموقع انجام گیرد تا تاءثیر مشخص و کارآ و مثبتی داشته باشد. به عنوان نمونه میتوان از رفتار پیامبر در تشویق ((حسان بن ثابت)) در غدیر خم یاد کرد. پس از آنکه رسول خدا (ص) در غدیر خم علی (ع) را به عنوان پیشوای خلق پس از خود معرفی کرد و فرمود: ((هر که من مولای اویم، علی مولای اوست، و بر شماست که براستی پیرو او باشید. خداوندا، دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن دار))(۹۶۴)، ((حسان بن ثابت)) از پیامبر (ص) اجازه خواست تا اشعاری درباره علی (ع) و غدیر خم و نصب آن حضرت به امامت و خلافت بسراید، پیامبر (ص) نیز فرمود: ((ای حسان، به میمنت و برکت الهی بسرای)) و ((حسان)) شعری زیبا سرود و خواند. (۹۶۵) چون ((حسان)) شعر خود را خواند، رسول خدا (ص) در قدردانی از او فرمود: ژ ((لاتزال یا حسان مؤ یدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانک))(۹۶۶) ای حسان، تا آن زمان که ما را به زبان خود یاری میکنی، از تاءییدات روح القدس بهره مند گردی. ۴. تشویق باید به اندازه باشد و به هیچ وجه از حد تجاوز ننماید، زیرا در این صورت موجب غرور و تباهی شخص میشود؛ و نیز نباید کمتر از اندازه باشد، زیرا نتیجه مطلوب خود را از دست میدهد. امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((الثناء باکثر من الاستحقاق ملق، و التقصیر عن الاستحقاق عی او حسد))(۹۶۷) ستایش بیش از استحقاق، تملق است، و کمتر از استحقاق درماندگی یا رشک بردن است. ۵. تشویق وسیله برانگیختن است و نباید خود به صورت هدف درآید و تمام ذهن و فکر شخص را به خود مشغول سازد که در این صورت نقش بازدارنده پیدا میکند، زیرا موجب فراموش شدن هدف اصلی میشود. پیامبر اکرم (ص) در دعایی میآموزد که مشغولیت اساسی انسان باید متوجه اصیلترین امور باشد: ((اللهم اجعلنا مشغولین بامرک))(۹۶۸) خدایا ما را از کسانی قرار ده که پیوسته به امر تو مشغولند. ۶. هنگام تشویق کردن باید علت آن بر شخصی که تشویق میشود روشن باشد و این کار به گونهای صورت گیرد که شخص خود را مستحق آن ببیند و از تاءیید درونی وی برخوردار باشد. نقل کردهاند که روزی ((کمیت بن زید اسدی)) شاعر بزرگ و بی نظیر شیعی که در سال ۱۲۶ هجری به شهادت رسیده است، بر امام باقر (ع) وارد شد و امام هدیهای همراه لباس به او داد، ((کمیت)) گفت: ((سوگند، به خدا من شما را به خاطر مسائل دنیوی انتخاب نکردهام. اگر چنین میخواستم به کسانی روی میآوردم که مال دنیا در چنگ دارند، بلکه شما را به ملاحظه ارزشهای عالی انسانی و دینی برگزیدهام. از این رو لباس شما را که نمونهای از معیار انتخاب شماست، برمی گزینم))(۹۶۹) همچنین نقل کردهاند که ((کمیت)) خدمت امام سجاد (ع) رسید و عرض کرد: ((شعری در مورد شما گفتهام و میخواهم وسیله تقربی پیش پیامبر باشد)) آن گاه قصیده میمیه خود را تا آخر خواند. چون قصیده به پایان رسید امام (ع) فرمود: ((ما پاداش تو را نتوانیم داد، امید است که خداوند به تو پاداش دهد)) کمیت گفت: ((میخواهم بعضی از لباسهایی که بدنتان را لمس کرده است به من عطا فرمایید)) امام (ع) پارهای از لباسهایش را به او داد و در حق او چنین ادعا کرد: ((خدایا، کمیت نسبت به خاندان پیامبر نیک انجام وظیفه کرد، آن گاه که اغلب از این کار بخل ورزیدند و تن زدند. آنچه از حق را که دیگران پوشیده داشتند، او آشکار کرد. خدایا به او زندگی سعادتمندانه ببخش و شهیدش بمیران و جزای نیکش ده که ما از پاداش او ناتوانیم)) کمیت بعدها گفت: ((پیوسته از برکت این دعا بهره مند بودم)). (۹۷۰) البته تشویق و قدردانی درست از نیکوکاران نه تنها وسیله رشد نیکیها و کمالات است بلکه میتواند زمینهای برای تنبه و بیداری دیگران باشد و آنان را از بدی جدا و دور سازد. شریف رضی (ره) آورده است که امیر مؤ منان (ع) فرمود: ((ازجر المسی ء بثواب المحسن))(۹۷۱) گنهکار را به وسیله پاداش دادن به نیکوکار تنبیه کن.
نقش تنبیه در تربیت
انسان پیوسته در معرض اشتباه و خطا، انحراف و گناه، و شر و فساد است؛ و نفس سرکش آدمی مادام که مهار نشده است، انسان را به نافرمانی خدا میکشاند و در وادی هواها و هوسها به انواع تباهیها مبتلا میسازد. ((و ما ابری نفسی ان النفس لامارة بالسوء))(۹۷۲) و من نفس خود را تبرئه نمیکنم، زیرا که نفس (آدمی) بسی به بدی و گناه فرمان میدهد. اگر انسان به خود نیاید و بیدار نشود و نیروی بازدارنده از شر و فساد را در خود برنیانگیزد، چنان در حیوانیت فرو میرود که هیچ موجودی با او قابل قیاس نیست. ((لهم قلوب لایفقهون و لهم اعین لایبصرون بها و لهم آذان لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون))(۹۷۳) ایشان دلهایی دارند که با آن (حقایق را) دریافت نمیکنند، و چشمانی دارند که با آنها نمیبینند، و گوشهایی دارند که با آنها نمیشوند. آنان همانند چهارپایانند، بلکه گمراه ترند (آری) آنها همان غافلانند. تنبیه درست و طبق آداب، روشی است مناسب برای بیدار کردن و هشیار ساختن و ادب کردن آدمی و جدا نمودن او از بدی و کجی؛ و اگر در این کار اهمال شود و درخت تباهی در وجود آدمی تناور گردد، قطع ریشههای آن بسیار دشوار و ناممکن میشود و انسان را به هلاکت میرساند. از امیر مؤ منان (ع) در این باره چنین روایت شده است: ((ان هذه النفس الامارة بالسوء فمن اهملها جمحت به الی المآثم))(۹۷۴) همانا این نفس به بدی و گناه فرمان میدهد، پس هر که آن را واگذارد او را به سوی گناهان میکشاند. ((من اهمل نفسه اهلکها))(۹۷۵) هر که نفس خود را واگذارد، هلاکش گرداند. بنابراین تنبیه در شرایط خاص بهترین وسیله نجات آدمی از هلاکت و مایه حیات بخشی است، چنانکه خدای متعال فرموده است: ((و لکم فی القصاص حیاة یا اولی الالباب لعلکم تتقون))(۹۷۶) ای خردمندان، شما را در قصاص زندگانی است، باشد که پروا کنید. تنبیه و مجازات درست و طبق ضوابط نقشی اساسی در اصلاح فرد و جامعه دارد و علی رغم ظاهر آن از لطافت و جمالی شگفت برخوردار است و عین رحمت و محبت است و سبب پاکی و پاکیزگی فرد و جامعه میشود، همان طور که رسول خدا (ص) در آموزشی والا فرموده است: ((حد یقام فی الارض ازکی من عبادة ستین سنة))(۹۷۷) تاءثیر پاک کننده حدی که در زمین برپا شود از شصت سال عبادت بیشتر است. البته این حقیقت را نباید از یاد برد که تنبیه و مجازات اصالت ندارد آنچه اصل است رحمت و محبت و گذشت و بخشش است و هیچ چیز چون ملایمت و مدارا در تربیت آدمی مؤ ثر نیست و روش تربیتی پیامبر اکرم (ص) و اوصیای آن حضرت نیز چنین بود؛ به تعبیر ملای رومی: او به تیغ حلم چندین حلق را واخرید از تیغ چندین خلق را تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر(۹۷۸) اساس تربیت رحمت و گذشت است و تنبیه و مجازات تبع آن است و خود جلوهای است از دوستی و محبت برای اصلاح و تربیت. از رسول خدا (ص) روایت شده است که خداوند فرموده است: ((سبقت رحمتی غضبی))(۹۷۹) رحمت من بر غضبم سبقت دارد. خدای متعال مردمان را به عفو و گذشت فرامی خواند که بهترین راه تربیت است. ((و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین))(۹۸۰) و آنان که خشم خود را فرو میبرند و از مرد درمی گذرند؛ و خداوند نیکوکاران را دوست دارد. کسانی میتوانند در راه تربیت بدرستی گام زنند که بتوانند رحمت و محبت خود را بر خشم و غضب چیره گردانند و جز از سر لطف و مرحمت دست به تنبیه و مجازات نگشایند و اهل بخشش و گذشت باشند. در حدیثی از پیامبر اکرم (ص) چنین روایت شده است: ((ان کان یوم القیامة نادی مناد: من کان اجره علی الله فلیدخل الجنة. فیقال: من ذا الذی اجره علی الله؟ فیقال: العافون عن الناس فیدخلون الجنة بغیر حساب))(۹۸۱) هنگامی که روز قیامت میشود کسی (از جانب خدا) ندا میدهد: هر که اجر او بر خداست وارد بهشت شود. سؤ ال میشود: چه کسی اجرش بر خداست؟ در جواب میگویند: آنان که مردم را مورد بخشش و گذشت قرار میدادند، آنان بدون حساب وارد بهشت میشوند. پس تا آنجا که میشود با تمهیداتی از جنس رحمت و محبت، و بخشش و گذشت آدمیان را از بدی جدا کرد و رو به اصلاح برد. در سخنان نورانی امیر مؤ منان (ع) چنین وارد شده است: ((ضادوا الشر بالخیر))(۹۸۲) به وسیله خوبی با بدی بستیزید. ((ضادوا القسوة بالرقة))(۹۸۳) از راه نرمی و مدارا با سخت دلی بستیزید. ((ضادوا الاساءة بالاحسان))(۹۸۴) به وسیله نیکی با بدی بستیزید. بنابراین تا آنجا که ممکن است باید مدارا کرد و از تنبیه پرهیز نمود و فقط زمانی که چارهای جز آن نبود، از آن به عنوان آخرین روش بهره گرفت. به بیان ملای رومی: لطف حق با تو مداراها کند چون که از حد بگذرد رسوا کند(۹۸۵) آنان که با مدارا و ملایمت اصلاح نمیشوند، با تنبیه و مجازاتی نیکو و درست اصلاح میشوند، چنانکه امیر مؤ منان علی (ع) فرموده است: ((من لم یصلح حسن المداراة یصلحه حسن المکافاة))(۹۸۶) کسی که با خوشرفتاری اصلاح نشود، با خوب کیفر کردن اصلاح میشود.
آداب تنبیه
تنبیه و مجازات زمانی معنی درست خود را مییابد و نقشی بیدارکننده و اصلاح کننده دارد که بر اساس آدابی صحیح اجرا شود و از همه مهمتر آنکه ریشهها و زمینههای کجی و ناراستی شناخته شود و تلاش گردد که آن زمینهها از بین برود، چنانکه امیر مؤ منان (ع) در عهدنامه ((مالک اشتر)) به او میآموزد که پس از استخدام درست کارگزاران و کارمندان، ایشان را بخوبی تاءمین نماید تا نیازی به خیانت نداشته باشند، مگر آنان که از سر حرص و طمع دست به خیانت بیالایند که در این صورت باید با شدت و بدون تساهل و تسامح مجازات شوند تا کسی جراءت خیانت به خود راه ندهد: ((ثم اسبغ علیهم الارزاق، فان ذلک قوة لهم علی استصلاح انفسهم، و غنی لهم عن تناول ما تحت ایدیهم، و حجة علیهم ان خالفوا امرک او ثلموا امانتک. فان احد منهم بسط یده الی خیانة اجتمعت بها علیه عندک اخبار عیونک، اکتفیت بذلک شاهدا، فبسطت علیه العقوبة فی بدنه، بمقام المذلة، و وسمته بالخیانة، و قلدته عار التهمة))(۹۸۷) پس روزی آنان را فراخ دار، که فراخی روزی نیرویشان دهد تا در پی اصلاح خود برآیند، و بی نیازی شان بود تا دست به مالی که در اختیار دارند نگشایند، و حجتی بود بر آنان اگر فرمانت را نپذیرفتند یا در امانت خیانت ورزیدند. پس اگر یکی از آنان دست به خیانتی گشود، و گزارش ماءموران مخفی تو بر آن خیانت همداستان بود، بدین گواه بسنده کن، و کیفر او را با تنبیه بدنی بدو برسان و آنچه به دست آورده بستان. سپس او را خوار بدار و خیانتکار شما و طوق بدنامی در گردنش درآر. اکنون به برخی نکاتی که در امر تنبیه باید رعایت گردد اشاره میشود. ۱. تنبیه به عمل و صفت بد شخص تعلق میگیرد و هدف آن است که شخص از بدی جدا شود و نباید شخصیت انسانی او مورد اهانت و حقارت قرار گیرد. امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((ان الله سبحانه قد وضع العقاب علی معاصیه ذیادة لعباده عن نقمته))(۹۸۸) بدرستی که خدای سبحان کیفر را بر معاصی خود قرار داده است تا بندگانش را از عذاب خویش بازدارد. ۲. تنبیه باید سنجیده و حساب شده و دقیق باشد و به هیچ وجه از حد و اندازه فراتر نرود و از میزان خطا و جرم شدیدتر نباشد که در این صورت تاءثیر مثبت خود را از دست میدهد و موجب عکس العمل میشود. نقل شده است که مردی از نزد پیامبر (ص) آمد و عرض کرد که خانوادهام نافرمانی میکنند، چگونه آنان را تنبیه کنم؟ حضرت فرمود: ((آنان را ببخش)). آن شخص برای بار دوم و سوم سؤ ال خود را تکرار کرد و پیامبر (ص) نیز همان پاسخ را داد. آن گاه حضرت فرمود: ((فعاقب بقدر الذنب))(۹۸۹) پس (اگر خواستی تنبیه کنی) به اندازه گناهی که کردهاند مجازات کن (و فراتر مرو). از امیر مؤ منان (ع) نیز در این باره چنین روایت شده است: ((الافراط فی الملامة یشب نار اللجاجة))(۹۹۰) افراط در سرزنش کردن، میزان لجاجت را افزونتر میکند. همچنین نقل شده است که کسی نزد امام کاظم (ع) از رفتار فرزند خود شکایت کرد. حضرت به آن شخص درباره تنبیه فرزندش فرمود: ((لاتضربه و اهجره و لا تطل))(۹۹۱) فرزندت را تنبیه بدنی مکن و (برای ادب کردنش) با او قهر کن، ولی قهرت طولانی نشود. ۳. تنبیه برای تنبه و بیداری است و باید کاملا متناسب شخص و عملی که از او سر زده است انتخاب شود. چشم پوشی، اخم، روی ترش کردن، روی برگداندن، ترک کردن، قهر کردن، به کنایه سخنی گفتن، اشاره لفظی، تذکر، سخن عادی، سخن تند، (۹۹۲) و مانند اینها مراتبی است که به عنوان دارویی مؤ ثر از جانب طبیبی حاذق و دلسوز انتخاب میشود؛ و در صورتی که مرتبهای لطیفتر نتیجه میدهد، استفاده از مراتب شدیدتر به هیچ وجه جایز نیست. (۹۹۳) نقل کردهاند که پیامبر اکرم (ص) به دیدار فاطمه (س) رفت، اما وارد خانه نشد و بازگشت. زمانی که علی (ع) به خانه آمد، فاطمه (س) ماجرا را برای او باز گفت. علی (ع) نزد پیامبر (ص) رفت و علت را جویا شد. پیامبر (ص) فرمود: ((پردهای نقش دار به در خانه آویخته دیدم)) و سپس اضافه کرد: ((مرا با دنیا چه کار ؟)) علی (ع) نزد فاطمه (س) بازگشت و آنچه از پیامبر (ص) شنیده بود بیان کرد. فاطمه (س) گفت: ((مرا به آنچه نظر و خواست آن حضرت است فرمان بده)) علی (ع) گفت: ((آن پرده را نزد فلان کس که خانوادهای محتاجند بفرست))(۹۹۴) تنبهی بسیار لطیف برای انسانی کامل. ۴. تنبیه نباید به هیچ وجه برای تشفی خاطر و ارضای خود و یا انتقام صورت بگیرد، زیرا تنبیه ابراز محبت و دلسوزی است در قالبی مناسب برای اصلاح و تربیت، و نه انتقامجویی و تخلیه احساسات، امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((اضرب خادمک اذا عصی الله و اعف عنه اذا عصاک))(۹۹۵) اگر خدمتگزارت خدا را نافرمانی کرد، او را تنبیه کن ولی اگر شخص تو را نافرمانی کرد، او را ببخش. نقل کردهاند که روزی امام سجاد (ع) یکی از بندگان خود را برای کاری خواند و پاسخی نشنید. بار دوم و سوم نیز او را خواند و پاسخی نشنید. سرانجام از او پرسید: ((پسرم! بانگ مرا نشنیدی ؟)) گفت: ((چرا)) فرمود: ((چرا پاسخ ندادی ؟)) گفت: ((چون از شما نمیترسم)) حضرت فرمود: ((الحمد لله الذی جعل مملوکی یاءمننی))(۹۹۶) سپاس خدای را که بنده من از من نمیترسد. ۵. بهتر است تنبیه دور از چشم دیگران و در خفا صورت گیرد، مگر مواردی که لازم است دیگران متنبه شوند و با مشاهده مجازات گناهکار پروا گیرند، چنانکه در مورد برخی حدود الهی خداوند چنین مقرر کرده است؛ و در این گونه موارد نباید اهمال و تعویق روا داشت. ((الزانیة و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مائة جلدة، و لاتاءخذکم بهما راءفة فی دین الله ان کنتم تؤ منون بالله و الیوم الآخر و لیشهد عذابهما طائفة من المؤ منین))(۹۹۷) زن و مرد زناکار را هر یک صد تازیانه بزنید؛ و اگر به خدای و روز بازپسین ایمان دارید، نسبت به آن دو دلسوزی (بیجا) نکنید، و باید گروهی از مؤ منان در کیفر آن دو حضور یابند. بدین ترتیب بازدارندگی از گناه افزون میشود و مایه پند و عبرت دیگران میشود. امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((العاقل من اتعظ بغیره))(۹۹۸) عاقل کسی است که از مشاهده دیگران پند گیرد. ۶. شخصی که تنبیه میشود باید نسبت به تنبیه خود توجیه باشد و بداند که چرا مجازات میشود؛ و باید این امر به گونهای باشد که شخص خود را مستحق آن ببیند و از تاءیید درونی وی برخوردار باشد تا تاءثیر بیدارکننده و بازدارنده و اصلاح کننده داشته باشد. نقل کردهاند که یکی از دوستداران علی (ع) که بردهای سیاه بود، دچار لغزش شد و سرقتی کرد. او را نزد امیر مؤ منان (ع) آوردند. پس از آنکه اقرار کرد و مسلم شد که باید حد بخورد، امام (ع) پنجه راست او را قطع کرد، پس آن را به دست چپ گرفت و در حالی که قطرات خون میچکید بیرون رفت. ((ان الکوا)) که از خوارج بود، با دیدن این صحنه فرصت را مغتنم شمرد و پیش رفت و از آن مرد پرسید: ((چه کسی پنجه ات را قطع کرده است ؟)) او که منظور ((ابن الکوا)) را از دلسوزی دروغینش دریافته بود، گفت: ((پنجهام را سید اوصیای پیامبران برید، پیشوای روسفیدان قیامت، دیحقترین مردم نسبت به مؤ منان، علی بن ابی طالب (ع) امام هدایت و همسر فاطمه زهرا دخت محمد مصطفی، ابوالحسن مجتبی و ابوالحسین مرتضی، پیشتاز بهشتهای نعمت، مبارز شجاعات ، انتقام گیرنده از جهالت پیشگان، بخشنده زکات، پسر عموی رسول خدا، رهبر راه رشد و کمال، گوینده گفتار راستین، شجاع مکی، بزرگوار باوفا)) ((ابن الکوا)) با شنیدن این سخنان برآشفت و گفت: ((وای بر تو ای سیاه! دستت را قطع میکند و تو این گونه ثنایش میگویی ؟)) پاسخ داد: ((چرا ثنایش نگویم در حالی که محبتش با گوشت و خونم آمیخته است؟ به خدا سوگند که دستم را جز بحق نبرید تا مرا از مجازات آخرت نجات دهد!))(۹۹۹)
سخن پایانی
باید در نظر داشت که روشهای تربیتی یاد شده و جز اینها که باید طبق اصول تربیت در جهت اهداف مطلوب به کار گرفته شوند، زمانی نتیجه میدهند و به کمک آنها میتوان صفات باطنی را اصلاح کرد و صفحه دل را از آلودگیها پاک نمود و کمالات اخلاقی را در آدمی جلوه بخشید که در اثر تکرار و تلقین و تمرین، آن کمالات در روح انسان نقش ببندد و راسخ و غیر قابل زوال گردد، یا لااقل به آسانی زایل نشود. مثلا اگر شخصی ترسو بخواهد این صفت زشت را از خود بزداید و به صفت شجاعت دست یابد، باید مکرر در جریانات و اقدامات سخت و هولناک که دل را میلرزاند گام نهد و استوار ماند که هرگاه در یکی از این موارد گام مینهد و از اقدام شجاعانه خود لذت میبرد و زشتی گریز از معرکهها را درک میکند، صورتهایی از کمال در روح او نقش میبندد و در اثر تکرار و تمرین به جایی میرسد که ملکه شجاعت در او راسخ میشود))(۱۰۰۰) کتاب هدایت الهی قرآن کریم انسان را بدین ترتیب به سوی مقصد کمال سیر میدهد و به صفات الهی متصف میسازد. به بیان امام خمینی (ره): ((قرآن کتاب معجزه است و در عین حال که در قرآن راجع به مسائل، تکرار زیاد است. البته در هر تکراری مسائلی طرح شده است، اما برای اینکه برای رشد مردم قرآن آمده است و برای انسان سازی، مسائلی که برای ساختن انسان است، نمیشود یک دفعه بگویند و از آن رد بشوند؛ باید هی بخوانند، توی گوشش مکرر کنند. تلقین است، تلقین با یک دفعه درست نمیشود. اگر شما بخواهید بچهای را تربیت کنید، باید یک مساءله را چندین دفعه با چند زبان، با چند وضع به او بخوانید، مطلب یکی باشد لکن طرز بیانش (مختلف باشد)، به طوری که در قلب او نقش ببندد))(۱۰۰۱) البته همه تلاشهای تربیتی نقش اعدادی دارد و نقش ایجادی از آن خدای متعال است و هر حسن و کمالی از اوست و مربی اول و آخر هم اوست. والحمدلله الذی هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن
پانویس
- ↑ قرآن، تین / ۴ ۶.
- ↑ امام روح الله خمینی، صحیفه نور، مجموعه رهنمودهای امام خمینی، چاپ اول، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۶۱ ۱۳۷۱ ش، ج ۷، ص ۲۸۲.
- ↑ قرآن، ابراهیم / ۱.
- ↑ تفسیر امام خمینی، حزب جمهوری اسلامی، صص ۱۰۱ ۱۰۳.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۷۹.
- ↑ ابومحمد الحسن بن محمد الدیلمی، ارشاد القلوب، الطبعة الرابعة، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۸ ق. ج ۱، ص ۱۶۱.
- ↑ قرآن، اسراء / ۹.
- ↑ قرآن، نحل / ۸۹.
- ↑ قرآن، روم / ۳۰.
- ↑ سید محمد حسین طباطبایی، قرآن در اسلام، دارالکتب الاسلامیة، تهران، ۱۳۵۳ ش. صص ۱۲ ۱۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۵۷.
- ↑ صحیفه نور، ج ۱۳، ص ۲۶۵ و ۲۶۶.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۸۹.
- ↑ ابوالنضر محمد بن مسعود السلمی العیاشی، تفسیر العیاشی، تحقیق هاشم الرسولی المحلاتی، المکتبة العلمیة الاسلامیة، طهران، ج ۱، ص ۸۶؛ محمد باقر المجلسی، بحارالانوار الجامعة لعلوم الائمة الاطهار، الطبعة الثالثة، داراحیاء التراث العربی، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج ۲، ص ۱۰۴.
- ↑ ابوالحسن محمد بن الحسین (الشریف الرضی)، نهج البلاغة، ضبط نصه وابتکر فهارسه العلمیة صبحی الصالح، الطبعة الاولی، دارالکتاب اللبنانی، بیروت، ۱۳۸۷ ق. خطبه ۱۵۴؛ با استفاده از ترجمه سید جعفر شهیدی، چاپ اول، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۶۸ ش.
- ↑ جمال الدین محمد بن مکرم ابن منظور، لسان العرب، نسقه و علق علیه و وضع فهارسه علی شیری، الطبعة الاولی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج ۵، ص ۱۲۶.
- ↑ ((و جعلنا ابن مریم و امه آیة و آویناهما الی ربوة ذات قرار و معین)) و پسر مریم و مادرش را نشانهای گردانیدیم و آن دو را در سرزمینی بلند که جای زیست و دارای آب زلال بود جای دادیم. قرآن، مؤ منون / ۵۰.
- ↑ ابوالقاسم الحسین بن محمد الراغب الاصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق و ضبط محمد سید کیلانی، دارالمعرفة، بیروت، ص ۱۸۷.
- ↑ همان.
- ↑ قرآن، اسراء / ۲۴.
- ↑ قرآن، شعراء / ۱۸.
- ↑ المفردات، ص ۱۸۷.
- ↑ ابوالحسین احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغة، بتحقیق و ضبط عبدالسلام محمد هارون، الطبعة الثانیة، شرکة مکتبة و مطبعة الحلبی، مصر، ۱۳۸۹ ق. ج ۲، صص ۳۸۱ ۳۸۲؛ لسان العرب، ج ۵، ص ۹۵؛ مجدالدین محمد بن یعقوب الفیروزآبادی، القاموس المحیط، مطبعة السعادة، مصر، ۱۳۷۱ ق. ج ۱، ص ۷۳؛ محمد مرتضی الزبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، دار مکتبة الحیاة، بیروت، ج ۱، ص ۲۶۰.
- ↑ ((الرب فی الاصل التربیة و هو: انشاء الشی ء حالا فحالا الی الی حد التمام)) المفردات، ص ۱۸۴.
- ↑ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، من لایحضره الفقیه، صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، الطبعة الثانیة، منشورات جماعة المدرسین، قم، ۱۴۰۴ ق. ج ۴، ص ۳۸۰.
- ↑ قرآن، یونس / ۲۳.
- ↑ ر. ک. السید محمد الحسین الطباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، دارالکتاب الاسلامی، قم، ۱۳۹۳ ق. ج ۱۰، ص ۳۸.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۸۵.
- ↑ قرآن، انعام / ۳۲.
- ↑ ر. ک: تفسیر المیزان، ج ۷، ص ۵۷.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۸۵، حدید / ۲۰.
- ↑ امام روح الله خمینی، تفسیر سوره حمد، تهیه و تنظیم از علی اصغر ربانی خلخالی، دفتر انتشارات اسلامی، قم، ص ۵۶ و۵۷.
- ↑ از رسول خدا (ص): ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، الخصال، صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، مکتبة الصدوق، طهران، ۱۳۸۹ ق. ج ۱، ص ۲۵؛ از علی (ع): ابومحمد الحسن بن علی بن الحسین بن شعبة الحرانی، تحف العقول عن آل الرسول (ص)، مکتبة بصیرتی، قم، ۱۳۹۴ ق. ص ۱۵۰؛ از امام سجاد (ع): ابوجعفر محمد بن یعقوب الکلینی، الکافی، صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، دارالکتب الاسلامیة، طهران، ۱۳۸۸ ق. ج ۲، ص ۳۱۵.
- ↑ تفسیر سوره حمد، صص ۷۳ ۷۴.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۷۷.
- ↑ همان، حکمت ۱۰۳.
- ↑ همان، خطبه ۱۰۳.
- ↑ همان، حکمت ۴۳۲.
- ↑ محمد تقی جعفری، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، چاپ دوم ، انتشارات اسلامی، تهران، ج ۱، ص ۵۵۴ (فقط بیت دوم).
- ↑ قرآن، نساء / ۱۰۰.
- ↑ تفسیر سوره حمد، ص ۴۷.
- ↑ ((من یخرج من طبیعته و هوی نفسه و حوله و قوته و اشاراته و عباراته و علمه و رسمه الی الله فی طلب مشاهدته، و الی الرسول فی متابعته، بنعت المحبة، و یدرکه فی تضاعیف السیر بعض الامتحان، و یقع فی منزل الفترة بعد المجاهدة، فقد وقع اجر الوصلة له؛ لان الله تعالی یجازیه بصدق المقدم الاول، قبل ان یهاجر عما دون الله، و قبل ان یخرج عن جمیع مراداته و هواه متبعا لاوامر الله و ما یوصله الی رضوانه)) صدرالدین ابومحمد روزبهان بن ابی نصر البقلی الشیرازی، عرائس البیان من حقائق القرآن، مخطوط، کتابخانه عاطف افندی، ترکیه، رقم ۲۵۴، ج ۱، ص ۸۱.
- ↑ قرآن، مائده / ۱۰۵.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۲۰.
- ↑ قرآن، غاشیه / ۲۲.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۵۹.
- ↑ همان، حکمت ۲۱۹.
- ↑ همان، حکمت ۲۲۶.
- ↑ همان، حکمت ۲۸۲.
- ↑ همان، حکمت ۴۵۶.
- ↑ همان، حکمت ۴۰۵.
- ↑ همان، خطبه ۱۰۳.
- ↑ صدرالدین محمد بن ابراهیم الشیرازی (صدرالمتاءلهین)، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة (الاسفار الاربعة)، مکتبة المصطفوی، قم، ۱۳۷۸ ق. ج ۱، صص ۲۱ ۲۲.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۰۳.
- ↑ همان.
- ↑ قرآن، مائده / ۱۵ ۱۶.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۰۳.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۶.
- ↑ قرآن، نحل / ۳۶.
- ↑ قرآن، بقره / ۸۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۷۰.
- ↑ قرآن، احزاب / ۶۷.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۱۶.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۱۵.
- ↑ نهج البلاغه، کلام ۲۰۱.
- ↑ عزالدین بن هبة الله بن ابی الحدید المعتزلی، شرح نهج البلاغه، بتحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، الطبعة الاولی، دار احیاء الکتب العربیة، مصر، ۱۳۷۸ ق. ج ۲۰، ص ۲۷۹.
- ↑ جلال الدین محمد بلخی (مولوی)، مثنوی معنوی، به اهتمام و تصحیح رینولد نیکلسون، لیدن، ۱۹۲۵ م. افست مؤ سسه مطبوعاتی علمی، دفتر اول، ج ۱، صص ۱۷۴ ۱۷۵.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۳۱.
- ↑ همان، حکمت ۴۶۸.
- ↑ قرآن، نمل / ۳۴.
- ↑ جمال الدین محمد خوانساری، شرح غررالحکم و درر الکلم، با مقدمه و تصحیح و تعلیق میر جلال الدین حسینی ارموی، چاپ سوم ، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۶۰ ش. ج ۳، ص ۱۲۹.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ عبدالواحد التمیمی الآمدی، غررالحکم و درر الکلم، مؤ سسه الاعلمی للمطبوعات بیروت. ۱۴۰۷ ق. ج ۱، ص ۲۰؛ حسین النوری الطبرسی، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، الطبعة الثانیة، مؤ سسة آل البیت لاحیاء التراث، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج ۱۱، ص ۳۱۸.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۲۹۲.
- ↑ همان، ص ۱۲۷.
- ↑ همان، ص ۳۳۵؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۳۲۰.
- ↑ محمد بن ابراهیم النعمانی، الغیبة، تحقیق علی اکبر الغفاری، مکتبة الصدوق، ص ۲۳۹؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۵۲.
- ↑ قطب الدین ابوالحسین سعید بن هبة الله الراوندی، الخرائج و الجرائح، الطبعة الثانیة، مؤ سسة النور للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۱ ق. ج ۲، ص ۸۴۰ (((بها)) آمده است)؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۶.
- ↑ ملک الشعرای بهار
- ↑ ابوالمجد مجدود بن آدم (سنایی)، مثنویهای حکیم سنایی، به کوشش محمد تقی مدرس رضوی ، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۸ ش. ص ۱۳۱.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۹، ص ۲۴۸.
- ↑ قرآن، نساء / ۵.
- ↑ قرآن، توبه / ۳۴ ۳۵.
- ↑ قرآن، تکاثر / ۱.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۱۰۱.
- ↑ تحف العقول، ص ۱۳۷.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۱، ص ۳۷۴.
- ↑ همان، ج ۳، ص ۳۹۶.
- ↑ قرآن، علق / ۶ ۷.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۳، ص ۳۵۱.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، صص ۲۶۲ ۲۶۳.
- ↑ همان. ص ۲۶۳.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۳۰۷؛ الخصال، ج ۱، ص ۱۲؛ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، الامالی، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۰ ق. ص ۲۴۳؛ ابونعیم احمد بن عبدالله بن احمد الاصبهانی، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، دارالفکر، بیروت، ج ۳، صص ۵۳، ۱۰۹، ج ۸، ص ۲۵۳؛ ابوعبدالله محمد بن سلامة القضاعی، مسند الشهاب، بتحقیق عبدالحمید السلفی، مؤ سسة الرسالة، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ج ۱، ص ۳۴۳؛ ابوحامد محمد بن محمد الغزالی، احیاء علوم الدین، صحح باشراف عبدالعزیز عزالدین السیروان، دارالقلم، بیروت، ج ۴، ص ۱۸۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۲.
- ↑ الکافی، ج ۵، ص ۷۳، ج ۶، ص ۲۸۷؛ محمد بن الحسن الحر العاملی، وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعة، بتصحیح و تحقیق و تذییل عبدالرحیم الربانی الشیرازی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، ج ۱۲، ص ۱۷.
- ↑ محمد بن محمد الشعیری، جامع الاخبار، تحقیق حسن المصطفوی، مرکز نشر الکتاب، طهران، ۱۳۸۲ ق. ص ۱۲۸؛ بحارالانوار، ج ۷۲، صص ۴۷ ۴۸.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۱۹.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۲.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۱۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۵۳.
- ↑ الکافی، ج ۴، ص ۴۰۳؛ ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، تهذیب الاحکام ، حققه و علق علیه السید حسن الموسوی الخراسان، دارالکتب الاسلامیة، طهران، ۱۳۹۰ ق. ج ۵. ص ۱۰۲.
- ↑ ر. ک: محمدرضا حکیمی، گزارشی درباره الحیاة، چاپ سوم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۹ ش. صص ۲۸ ۳۱.
- ↑ قرآن، نحل / ۹۷.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۲۲۹.
- ↑ همان، حکمت ۳۷۱.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۳۵۷.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۶۸.
- ↑ قرآن، اعراف / ۳۱.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۸۵.
- ↑ همان. ص ۲۵۹.
- ↑ الکافی، ج ۴، ص ۵۳؛ من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۳۶۱.
- ↑ من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۳۲۷.
- ↑ صحیفه سجادیه، ترجمه صدربلاغی ، انتشارات حسینیه ارشاد، ۱۳۵۵ ش. دعای ۸، ص ۱۴۴.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر اول، ج ۱، ص ۶۱.
- ↑ الکافی، ج ۴، ص ۵۳.
- ↑ تحف العقول، ص ۲۰۸؛ بحارالانوار، ج ۷۸، ۱۶۵.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۳۸۶.
- ↑ همان، ص ۴۱۹.
- ↑ همان، ج ۴، ص ۳۷۲.
- ↑ همان، ج ۵، ص ۴۰۵.
- ↑ قرآن، مائده / ۱۰۵.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۵۳.
- ↑ قرآن، حشر / ۱۸ ۲۰.
- ↑ مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة (المنسوب الی الامام الصادق (ع))، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۰ ق، ص ۱۳؛ بحارالانوار، ج ۲، ص ۳۲؛ و از علی (ع): احمد بن محمد بن حجرالهیتمی، الصواعق المحرقة فی الرد علی اهل البدع و الزندقة، تخریج و تعلیق عبدالوهاب بن عبداللطیف، الطبعة الثانیة، مکتبة القاهرة، ۱۳۸۵ ق. ص ۱۲۹؛ سلیمان القندوزی الحنفی، ینابیع المودة، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ج ۲، ص ۱۱۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۶، ص ۱۶۵.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۸ ۲۹.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۱۱.
- ↑ همان، ص ۱۱۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۳۰.
- ↑ السید حیدر الآملی، نص النصوص فی شرح فصوص الحکم (المقدمات)، با تصحیحات و مقدمه و فهرستها: هانری کربن و عثمان یحیی، قسمت ایرانشناسی انستیتو ایران و فرانسه، تهران، ۱۳۵۳ ش، صص ۴۸ ۴۹.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱، صص ۱۱۵ ۱۱۶.
- ↑ قرآن، بقره / ۳۱ ۳۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۱۷.
- ↑ قرآن، انبیاء / ۲۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱، صص ۱۱۶ ۱۱۷.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن اسماعیل البخاری، صحیح البخاری، شرح و تحقیق قاسم الشماعی الرفاعی، الطبعة الاولی، دارالقلم، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ج ۸، ص ۳۹۱؛ ابوعبدالله احمد بن محمد الشیبانی، مسند، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج ۲، ص ۲۴۴؛ علاء الدین بن حسام الدین المتقی الهندی، کنز العمال فی الحادیث الاقوال و الافعال، مؤ سسة الرسالة، بیروت، ۱۴۰۹ ق، ج ۶، ص ۱۲۹؛ بدین صورت نیز وارد شده است: ((ان الله خلق آدم علی صورته)) الکافی، ج ۱، ص ۱۳۴؛ بحارالانوار، ج ۴، ص ۱۲. در شرح و تاءویل این حدیث ر. ک: امام روح الله خمینی، چهل حدیث، چاپ ششم، مؤ سسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۳۷۴ ش. صص ۶۳۱ ۶۳۶؛ حسن زاده آملی، عیون مسائل النفس و سرح العیون فی شرح العیون، چاپ اول ، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۱ ش. صص ۳۷ ۳۸، ۵۳ ۵۸.
- ↑ نص النصوص، صص ۴۸ ۴۹.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۶۵.
- ↑ قرآن، ص / ۲۶.
- ↑ قرآن، حشر / ۱۹.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۶، ص ۱۶۵.
- ↑ قرآن، انشقاق / ۶.
- ↑ معجم مقاییس اللغة، ج ۵، ص ۱۶۷.
- ↑ المفردات، ص ۴۲۶؛ مجدالدین ابوالسعادات المبارک بن محمد المعروف بابن الاثیر الجزری، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، تحقیق طاهر احمد الزاوی، محمود محمد الطناحی، چاپ چهارم، افست انتشارات اسماعیلیان، قم، ۱۳۶۴، ش. ج ۴، ص ۱۵۵.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲۰، ص ۲۴۲.
- ↑ در جستجوی راه از کلام امام، دفتر بیست و دوم، فرهنگ و تعلیم و تربیت، چاپ اول ، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۴ ش. ص ۳۶۴.
- ↑ الاسفار الاربعة، ج ۱، صص ۲۱ ۲۲.
- ↑ ن. ک: ابویوسف یعقوب بن اسحاق الکندی، رسائل الکندی الفلسفیة، حققها و اخرجها و قدم لها محمد عبدالهادی ابوریدة، دارالفکر العربی، مصر، ۱۹۵۰ م. ص ۱۷۲.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۷۹.
- ↑ تفسیر سوره حمد، ص ۱۰۳.
- ↑ مصباح الشریعة، ص ۷؛ حسن مصطفوی، ترجمه و شرح مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة ، انتشارات قلم، ۱۳۶۳ ش. صص ۴۵۳ ۴۵۴.
- ↑ ((ابان بن تغلب)) از امام باقر (ع) این حدیث را چنین نقل کرده است که در شب معراج خدای متعال به پیامبر اکرم (ص) فرمود: ((ما یتقرب الی عبد من عبادی بشی ء احب الی مما افترضت علیه و انه لیتقرب الی بالنافلة حتی احبه فاذا احببته کنت اذا سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها، ان دعانی اجبته و ان سالنی اعطیته)) هیچ یک از بندگانم به من تقرب نجوید با عملی که نزد من محبوبتر باشد از آنچه بر او واجب کردهام. همانا بنده من به وسیله نوافل و مستحبات که من واجب نکردهام ولی او فقط به خاطر محبوبیت آنها نزد من انجام میدهد به من تقرب میجوید تا محبوب من میگردد. همینکه محبوب من گشت، من گوش او میشوم که با آن میشنود و چشم او میشوم که با آن میبیند و زبان او میشوم که با آن سخن میگوید و دست او میشوم که با آن حمله میکند. اگر مرا بخواند اجابت میکنم و اگر از من بخواهد میبخشم. الکافی)) ۲، ص ۳۵۲؛ وسائل الشیعة، ج ۳، ص ۵۳؛ و نیز ر. ک: فخرالدین محمد بن عمر الخطیب الرازی، التفسیر الکبیر، الطبعة الثالثة، ج ۲۱، ص ۹۰؛ محیی الدین ابوعبدالله محمد بن علی ابن عربی، الفتوحات المکیة، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج ۲، ص ۳۴۱.
- ↑ امام روح الله خمینی، پرواز در ملکوت (اسرار الصلوة)، به اهتمام سید احمد فهری، چاپ اول، نهضت زنان مسلمان، ۱۳۵۹ ش. ج ۱، ص ۴۶.
- ↑ امام روح الله خمینی، مصباح الهدایة الی الخلافه و الولایة، مقدمه از سید جلال الدین آشتیانی، چاپ اول، مؤ سسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۳۷۲ ش. ص ۲۲.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲، ص ۳۷۴.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۸۹.
- ↑ صحیفه نور، ج ۱۴، ص ۳۰.
- ↑ قرآن، نحل / ۳۶.
- ↑ قرآن، انبیاء / ۲۵.
- ↑ قرآن، اعراف، ۵۹.
- ↑ قرآن، شعراء / ۱۰۸.
- ↑ قرآن، اعراف / ۶۵، شعراء / ۱۲۶.
- ↑ قرآن، اعراف / ۷۳، شعراء / ۱۴۴.
- ↑ قرآن، اعراف / ۸۵، شعراء / ۱۷۹.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۵۱.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، صص ۱۱۱ ۱۱۲.
- ↑ همان، ج ۷، صص ۱۶۶.
- ↑ قرآن، اسراء / ۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۷، ص ۱۶۶.
- ↑ قرآن، شمس / ۷ ۱۰.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۱۳۵.
- ↑ همان، ج ۵، ص ۳۲۰.
- ↑ همان، ص ۴۱۱.
- ↑ همان، ج ۱، ص ۳۴۸.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۲۰۰.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۹۲.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۰۳ ۱۰۴.
- ↑ قرآن، حجرات / ۱۰.
- ↑ قرآن، مائده / ۲.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۱۶۶.
- ↑ همان، ص ۱۹۹.
- ↑ قرآن، یونس / ۶.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۸۵.
- ↑ قرآن، فصلت / ۵۳.
- ↑ قرآن، لقمان / ۲۰.
- ↑ قرآن، یوسف / ۱۱۱.
- ↑ قرآن، نمل / ۶۹.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۳۷.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۳۱.
- ↑ قرآن، شمس / ۷ ۸.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۶، صص ۱۷۸ ۱۷۹.
- ↑ قرآن، روم / ۳۰.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱.
- ↑ اسماعیل بن حماد الجوهری، الصحاح، تاج اللغة و صحاح العربیة، الطبعة الرابعة، دارالعلم للملایین، بیروت، ۱۹۹۰ م. ج ۲، ص ۷۸۱؛ لسان العرب، ج ۱۰، ص ۲۸۵.
- ↑ ن. ک: قرآن، مریم / ۹۰، انفطار / ۱.
- ↑ المفردات، ص ۳۸۲.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۴.
- ↑ ابومنصور محمد بن احمد الازهری، تهذیب اللغة، حققه جماعة من العلماء، الدار المصریة للتاءلیف و الترجمة، مصر، ۱۳۸۴ ق. ج ۱۳، ص ۳۲۶؛ الصحاح، ج ۲، ص ۷۸۱؛ امین الاسلام ابوعلی الفضل بن الحسن الطبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۳ ق. ج ۲، ص ۲۷۹؛ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ۳، ص ۴۵۷؛ فخرالدین بن محمد الطریحی، مجمع البحرین، المکتبة المرتضویه، طهران، ۱۳۶۵ ش. ج ۳، ص ۴۳۸.
- ↑ الصحاح، ج ۲، ص ۷۸۱؛ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ۳، ص ۴۵۷؛ لسان العرب، ج ۱۰، ص ۲۸۶.
- ↑ چهل حدیث، ص ۱۷۹.
- ↑ المفردات، ص ۳۸۲.
- ↑ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ۳، ص ۴۵۷.
- ↑ جمال الدین محمد بن عبدالله بن مالک الاندلسی، الفیة ابن مالک فی النحو و الصرف، دارالکتب المصریة، القاهرة، ۱۳۴۸ ق. ص ۴۱.
- ↑ علی اکبر دهخدا، لغتنامه، چاپ اول، سازمان لغتنامه دهخدا، ۱۳۲۵ ۱۳۵۲ ش. ذیل واژه ((طبیعت))؛ محمد معین، فرهنگ فارسی، چاپ چهارم ، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۰ ش. ج ۲، ص ۲۲۱۳.
- ↑ مرتضی مطهری، فطرت، چاپ اول، انجمن اسلامی دانشجویان مدرسه عالی ساختمان، ۱۳۶۱ ش. صص ۲۰ ۲۱.
- ↑ لغتنامه دهخدا، ذیل واژه ((غریزه))؛ فرهنگ معین، ج ۲، ص ۲۴۱۰.
- ↑ فرهنگ معین، ج ۲، ص ۲۴۱۰.
- ↑ فطرت، صص ۲۱ ۲۲.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ج ۲، ص ۴۹۴.
- ↑ فطرت، ص ۲۳.
- ↑ امام روح الله خمینی، طلب و اراده، ترجمه و شرح سید احمد فهری، چاپ اول، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۲ ش. صص ۱۵۲ ۱۵۳.
- ↑ همان.
- ↑ شهریست پرکرشمه و خوبان ز شش جهت چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم شمس الدین محمد حافظ شیرازی، دیوان اشعار، به اهتمام انجوی شیرازی ، انتشارات محمد علی علمی، ۱۳۴۶ ش. ص ۲۰۴.
- ↑ هرگز وجود حاضر و غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگر است مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی.
- ↑ چهل حدیث، صص ۱۸۲ ۱۸۴.
- ↑ قرآن، انعام / ۷۵ ۷۹.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۷، صص ۱۷۷ ۱۷۸.
- ↑ دیوان حافظ شیرازی، ص ۶۹.
- ↑ طلب و اراده، صص ۱۵۲ ۱۵۳.
- ↑ چهل حدیث، صص ۱۸۰ ۱۸۱.
- ↑ التفسیر الکبیر، ج ۲۲، ص ۳۹؛ الاسفار الاربعة، ج ۱، ص ۳۱.
- ↑ ن. ک: فطرت، صص ۴۹ ۵۰.
- ↑ ((الحکمة هی العلم بالحقائق علی ما هی علیه)) داود بن محمود القیصری، شرح فصوص الحکم، به سعی و اهتمام اسدالله المحلاتی، چاپ سنگی، مطبعة دارالفنون، تهران، ۱۲۹۹ ق. ص ۲۲۶؛ ((الفسلفة استکمال النفس الانسانیة بمعرفة حقائق الموجودات علی ما هی علیها...)) الاسفار الاربعة، ج ۱، ص ۲۰.
- ↑ ((فلسفه)) مصدر جعلی عربی واژه ((فیلوسوفیا)) در زبان یونانی است. واژه ((فیلوسوفیا)) از دو واژه ((فیلو)) به معنی ((دوستداری)) و ((سوفیا)) به معنی ((دانایی)) ساخته شده است و ((فیلوسوفیا)) یعنی ((دوستداری دانایی)). رسائل الکندی الفلسفیة، ص ۱۷۲.
- ↑ محسن شکوهی یکتا، مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، دفتر تحقیقات و برنامه ریزی درسی، ۱۳۶۳ ش. ص ۶۷.
- ↑ فطرت، ص ۵۳.
- ↑ قرآن، رحمن / ۶۰.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن عبدالله الحاکم النیسابوری، المستدرک علی الصحیحین، دارالمعرفة، بیروت، ج ۱، ص ۲۶، ج ۴، ص ۱۸۱؛ النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ۱، ص ۲۹۹؛ جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، الجامع الصغیر فی احادیث البشیر النذیر، الطبعة الاولی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۱ ق. ج ۱، ص ۲۶۳؛ بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۱۹۲.
- ↑ ر. ک: فطرت، صص ۵۳ ۵۴؛ مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، ص ۷۲.
- ↑ مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، ص ۷۳.
- ↑ ر. ک: فطرت، ص ۵۵.
- ↑ ر. ک: مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، صص ۷۳ ۷۴.
- ↑ قرآن، اخلاص / ۱ ۴.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۳۸.
- ↑ قرآن، اسراء / ۸۴.
- ↑ المفردات، ص ۲۶۹.
- ↑ قرآن، اعراف / ۵۸.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۹.
- ↑ قرآن، روم / ۳۰.
- ↑ قرآن، عبس / ۲۰.
- ↑ قرآن، انفال / ۴۲.
- ↑ قرآن، نجم / ۳۹ ۴۱.
- ↑ قرآن، بقره / ۶ ۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۳، صص ۱۸۹ ۱۹۳.
- ↑ قرآن، ابراهیم / ۴.
- ↑ قرآن، نازعات / ۱۷ ۱۹.
- ↑ سید محمود طالقانی، پرتوی از قرآن، چاپ اول، شرکت سهامی انتشار، ۱۳۴۵ ش. ج ۳، صص ۹۲ ۹۳.
- ↑ صالح عبدالعزیز، عبدالعزیز عبدالمجید، التربیة و طرق التدریس، الطبعة الثانیة عشرة، دارالمعارف، القاهرة، ۱۹۷۶ م. ج ۱، ص ۱۲۴.
- ↑ سید محمد باقر حجتی، اسلام و تعلیم و تربیت، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ج ۱، ص ۷۹.
- ↑ قرآن، نوح / ۲۶ ۲۷.
- ↑ قرآن، روم / ۱۹.
- ↑ ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، جامع البیان فی تفسیر القرآن (تفسیر الطبری)، الطبعة الاولی، بولاق، مصر، ۱۳۲۳ ق. افست دارالمعرفة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج ۲۱، ص ۲۱، ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج ۸، ص ۲۳۸؛ تفسیر مجمع البیان، ج ۴، ص ۲۲۹؛ جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر السیوطی، الدر المنثور فی التفسیر بالماءثور، مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۴ ق. ج ۲، ص ۱۵؛ محمد بن محمد رضا القمی المشهدی، تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، تحقیق حسین درگاهی، الطبعة الاولی، مؤ سسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، ۱۴۰۹ ۱۴۱۱ ق. ج ۱۰، ص ۱۸۲.
- ↑ شهاب الدین محمد بن احمد الابشیهی، المستطرف فی کل فن مستظرف، شرحها و حققها مفید محمد قمیحة، الطبعة الثانیة، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج ۲، ص ۴۷۸.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۴۰.
- ↑ همان، ص ۲۸۸.
- ↑ اسماعیل حقی البروسوی، روح البیان فی تفسیر القرآن، طبع حجری، المطبعة العثمانیة، مصر، ۱۳۰۶ ق. ج ۱، ص ۱۰۴.
- ↑ التربیة و طرق التدریس، ج ۱، ص ۱۲۸.
- ↑ همان، صص ۸۴ ۸۶.
- ↑ قرآن، روم / ۱۲.
- ↑ مسند احمل بن حنبل، ج ۲، صص ۲۷۵، ۳۹۳.
- ↑ مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، ص ۱۲۳.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۳۷۵؛ الشیخ عباس القمی، سفینة البحار و مدینة الحکم و الآثار، مؤ سسه انتشارات فراهانی، تهران، ج ۱، ص ۱۶۶.
- ↑ مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۴۰۵.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر اول، ج ۱، ص ۴۵.
- ↑ ((طالح)) به معنی بدکردار، تبهکار و فاسد است. فرهنگ معین، ج ۲، ص ۲۲۰۲.
- ↑ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، ج ۱، ص ۳۳۴.
- ↑ امالی الصدوق، ص ۲۸؛ بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۰۲، ج ۷۴، صص ۱۸۵ ۱۸۶.
- ↑ قرآن، فرقان / ۲۷ ۲۹.
- ↑ ((حارث بن عبدالله)) مشهور به ((حارث اعور)) یا ((حارث همدانی)) از خواص اصحاب امیر مؤ منان (ع) و یکی از ده نفر یاران مورد اعتماد آن حضرت بوده است. ((ذهبی)) اورا از بزرگان علمای تابعین شمرده و از قول ((ابوبکر بن ابی داود)) آورده است که او فقیهترین مردمان بوده است. درگذشت وی را به سال ۶۵ هجری نوشتهاند. ر. ک: ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، اختیار معرفة الرجال (رجال الکشی)، صححه و علق علیه و قدم له حسن المصطفوی ، انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ش. ص ۸۹؛ شمس الدین ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالفکر، بیروت، ج ۱، صص ۴۳۵ ۴۳۷؛ قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤ منین ، انتشارات کتابفروشی اسلامیه، تهران، ۱۳۵۴ ش. ج ۱، صص ۳۰۸ ۳۰۹؛ شیخ عباس قمی ، منتهی الآمال ، انتشارات جاویدان، تهران ج ۱، صص ۲۴۰ ۲۴۱؛ السید ابوالقاسم الموسوی الخوئی، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، دارالزهراء، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج ۴، صص ۱۹۶ ۱۹۷.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۶۹.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج ۲۰، ص ۲۷۲.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۲۴.
- ↑ تحف العقول، صص ۱۶۴ ۱۶۵.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۲۴.
- ↑ ر. ک: مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، ص ۱۳۱.
- ↑ قرآن، عبس / ۲۴.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۵۰؛ محمد بن المرتضی المدعو ملا محسن الفیض الکاشانی، کتاب الصافی فی تفسیر القرآن، تصحیح حسن الحسینی اللواسانی النجفی، الطبعة الخامسة، المکتبة الاسلامیة، طهران، ۱۳۵۶ ش. ج ۲، ص ۷۸۹؛ وسائل الشیعة، ج ۱۸، ص ۴۳.
- ↑ صحیفه نور، ج ۱۳، ص ۲۶۵.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۶۴.
- ↑ زین الدین بن علی بن احمد العاملی (الشهید الثانی)، منیة المرید فی آداب المفید و المستفید، اعداد السید احمد الحسینی، مجمع الذخائر الاسلامیة، قم، ۱۴۰۲ ق. ص ۲۶.
- ↑ نحو التربیة الاسلامیة الخبرة، صص ۲۴ ۲۵، به نقل از باقر شریف قریشی، نظام تربیتی اسلام، چاپ اول ، انتشارات فجر، ۱۳۶۲ ش. ص ۷۷.
- ↑ صحیفه نور، ج ۶، ص ۲۳۷.
- ↑ ن. ک: نظام تربیتی اسلام، ص ۸۵.
- ↑ قرآن، اعراف / ۳۴.
- ↑ قرآن، جاثیه / ۲۸.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۰۸. قرآن، جاثیه / ۲۸.
- ↑ قرآن، مائده / ۶۶.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۱۳.
- ↑ قرآن، غافر / ۵.
- ↑ قرآن، یونس / ۴۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، صص ۹۶ ۹۷.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۴۵.
- ↑ ن. ک: السید جعفر مرتضی العاملی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، قم، ۱۴۰۰ ق. ج ۱، صص ۸۱ ۸۲.
- ↑ ن. ک: همان، ص ۸۲.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۶.
- ↑ ن. ک: ابوزید عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، دیوان المبتداء و الخبر فی تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشاءن الاکبر (تاریخ ابن خلدون)، تحقیق خلیل شمادة و سهیل زکار، الطبعة الثانیة، بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج ۱ (المقدمة) صص ۱۰۸ ۱۰۹.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۱، صص ۴۳۲ ۴۳۸.
- ↑ ن. ک: ابراهیم رشیدپور، آیینههای جیبی آقای مک لوهان، چاپ دوم ، انتشارات سروش، ۱۳۵۴ ش. صص ۷، ۲۸، ۱۳۲.
- ↑ مرتضی مطهری، بیست گفتار، چاپ پنجم ، انتشارات صدرا، ۱۳۵۸ ش، ص ۱۷۴.
- ↑ قرآن، لقمان / ۳۲.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۲۱۷.
- ↑ بیست گفتار، ص ۱۷۶.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۲۵۳.
- ↑ همان.
- ↑ ن. ک: ژان ژاک روسو، امیل، ترجمه غلامحسین زیرک زاده، چاپ چهارم ، انتشارات شرکت سهامی چهر، ۱۳۴۲ ش. صص ۱۶ ۱۷، ۲۳ ۲۵.
- ↑ دیوان حافظ شیرازی، ص ۱۱۶.
- ↑ بیست گفتار، ص ۱۶۶.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر اول، ج ۱، ص ۱۹۵.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.
- ↑ ن. ک: بیست گفتار، ص ۱۷۶.
- ↑ قرآن، جمعه / ۱۰.
- ↑ چهل حدیث، ص ۱۲۰.
- ↑ قرآن، قصص / ۷۷.
- ↑ قرآن، ملک / ۱۵.
- ↑ کنزالعمال، ج ۴، ص ۴.
- ↑ ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۲۰۳؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۰.
- ↑ وسائل الشیعة، ج ۱۲، ص ۱۳.
- ↑ ابوحنیفة النعمان بن محمد التمیمی المغربی، دعائم الاسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الاحکام ، تحقیق آصف بن علی اصغر فیضی، دارالمعارف، القاهرة، ۱۳۸۹ ق. ج ۲، ص ۱۵؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۳، ص ۱۳.
- ↑ ((ابوعبدالله محمد بن منکدر قرشی تمیمی)) از زاهدان و بزرگان اهل حدیث است. برخی از اصحاب پیامبر را درک کرده و از آنان روایت کرده است. حدود دویست حدیث از وی روایت شده است. بزرگان اهل سنت او را در نهایت زهد و استواری شمردهاند و مورد اعتماد و وثوق معرفی کردهاند. وی از جمله رجال عامه است که میل و محبتی شدید به ائمه (ع) داشته است. او در سال ۱۳۰ هجری درگذشته است. ر. ک: ابوعبدالله محمد بن اسماعیل البخاری، التاریخ الکبیر، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۷ ق، ج ۱، صص ۲۱۹ ۲۲۰؛ حلیة الاولیاء، ج ۳، صص ۱۴۶ ۱۵۸؛ رجال الکشی، ص ۳۹۰؛ ابوالفرج عبدالرحمن بن قلعه جی، الطبعة الرابعة، دارالمعرفة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج ۲، صص ۱۴۰ ۱۴۴؛ شمس الدین ابو عبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، سیر اعلام النبلاء، اشرف علی تحقیق الکتاب و خرج احادیثه شعیب الارنؤ وط، الطبعة الثامنة، مؤ سسة الرسالة، بیروت، ۱۴۱۲ ق. ج ۵، صص ۳۵۳ ۳۶۱؛ معجم رجال الحدیث، ج ۱۷، ص ۲۷۸.
- ↑ الکافی، ج ۵، صص ۷۳ ۷۴؛ تهذیب الاحکام ، ج ۶، ص ۳۲۵.
- ↑ همان.
- ↑ امیر مؤ منان علی (ع) در خطبه ((قاصعه)) (خطبه ۱۹۲ نهج البلاغه) چنین فرموده است: ((فاعتبروا بما کان من فعل الله بابلیس اذ احبط عمله الطویل، و جهده الجهید، و کان قد عبد الله ستة آلاف سنة، لایدری امن سنی الدنیا ام من سنی الآخرة، عن کبر ساعة واحدة)) از آنچه خداوند درباره ابلیس انجام داده است، عبرت گیرید، زیرا اعمال طولانی و کوششهای فراوان او را (به سبب استکباری که کرد) از بین برد. او خداوند را شش هزار سال عبادت کرده بود که معلوم نیست از سالهای دنیایی بوده است یا از سالهای آخرتی؛ اما با ساعتی تکبر همه را نابود ساخت.
- ↑ قرآن، اعراف / ۱۱.
- ↑ قرآن، کهف / ۵۰.
- ↑ قرآن، بقره / ۳۴.
- ↑ قرآن، انبیاء / ۲۷.
- ↑ قرآن، فصلت / ۳۱.
- ↑ قرآن، حجر / ۳۹ ۴۲.
- ↑ این امر در قرآن کریم در سوره اعراف آیات ۱۲ ۱۳ چنین آمده است: ((قال ما منعک الا تسجد اذ امرتک، قال انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین، قال فاهبط منها فما یکون لک ان تتکبر فیها فاخرج انک من الصاغرین)) فرمود: چون تو را به سجده فرمان دادم چه چیز تو را بازداشت از اینکه سجده کنی؟ گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی. فرمود: از آن (مقام) فرو شو، تو را نرسد که در آن (جایگاه) تکبر نمایی. پس بیرون شو که تو از خوارشدگانی.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۲، ص ۱۶۵.
- ↑ همان، ص ۱۶۶.
- ↑ قرآن، نحل / ۱۰۰.
- ↑ قرآن، حج / ۴.
- ↑ قرآن، اسراء / ۶۵.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۸، ص ۴۰.
- ↑ قرآن، نساء / ۱۲۰.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۸، ص ۴۱ ۴۲.
- ↑ قرآن، اعراف / ۲۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۲، ص ۱۶۴.
- ↑ محمد مهدی بن ابی ذر النراقی، جامع السعادات، تحقیق السید محمد کلانتر، الطبعة الثانیة، منشورات جامعة النجف الدینیة، ۱۳۸۳ ق، ج ۱، ص ۳۶.
- ↑ قرآن، دهر / ۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲۰، ص ۱۲۲.
- ↑ صحیفه نور، ج ۱۵، ص ۷۸.
- ↑ ن. ک: ناصر مکارم شیرازی، با همکاری جمعی از نویسندگان، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیة، تهران، ج ۱۰، صص ۱۴۵ ۱۴۶.
- ↑ قرآن، رعد / ۱۱.
- ↑ الامام روح الله الخمینی، انوار الهدایة فی التعلیقة علی الکفایة، الطبعة الثانیة، مؤ سسة تنظیم و نشر آثار الامام الخمینی، ۱۴۱۵ ق. ج ۱، صص ۸۵ ۸۶.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۸۶؛ ابوعبدالله محمد بن سلامة القضاعی، دستور المعالم الحکم و ماءثور مکارم الشیم من کلام امیرالمؤ منین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه، مطبعة السعادة، مصر، ۱۳۳۲ ق. ص ۲۸.
- ↑ سخنی است مشهور: ((من طلب شیئا وجد وجد و من قرع بابا و لج ولج)) هر که چیزی را بجوید و جدیت کند آن را بیابد و هر که دری را بکوبد و پافشاری کند وارد آن خواهد شد. کمال الدین میثم بن علی بن میثم البحرانی، شرح نهج البلاغه، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، ۱۳۶۲ ش. ج ۵، ص ۴۳۵.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر سوم، ج ۲، ص ۲۷۳.
- ↑ ن. ک: صحیفه نور، ج ۱۱، ص ۸۳.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۳.
- ↑ امالی صدوق، ص ۲۷۰؛ بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۰۵.
- ↑ قرآن، فاطر / ۱۸.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۸۶.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۱۳، ص ۱۹۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۴۳.
- ↑ قرآن، لقمان / ۱۹.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۷۰.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج ۲، ص ۳۲۹؛ تفسیر الصافی، ج ۱، ص ۹۹۹.
- ↑ قرآن، اسراء / ۱۱۰.
- ↑ قرآن، اسراء / ۱۱۰.
- ↑ قرآن، اسراء / ۲۹.
- ↑ قرآن، فرقان / ۶۷.
- ↑ قرآن، فرقان / ۶۷.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج ۲، ص ۳۲۹؛ تفسیر الصافی، ج ۱، ص ۹۹۹.
- ↑ تفسیر العیاشی، ج ۲، صص ۳۱۸ ۳۱۹؛ تفسیر الصافی، ج ۱، ص ۹۹۹؛ عبدعلی ابن جمعة الحویزی العروسی، تفسیر نور الثقلین، صححه و علق علیه و اشرف علی طبعه هاشم الرسولی المحلاتی، دارالکتب العلمیة، قم، ج ۳، صص ۲۳۳ ۲۳۴؛ تفسیر کنز الدقائق، ج ۷، صص ۵۳۴ ۵۳۷؛ السید هاشم بن سلیمان الحسینی البحرانی. البرهان فی تفسیر القرآن، موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم، ج ۲، ص ۴۵۳.
- ↑ ر. ک: تفسیر العیاشی، ج ۲، صص ۳۱۸ ۳۱۹؛ ابوالحسن علی بن احمد الواحدی النیشابوری، اسباب النزول، دارالکتب العلمیة، بیروت، ۱۳۹۵ ق، ص ۲۰۰؛ محمد باقر محقق، نمونه بینات در شاءن نزول آیات، چاپ دوم ، انتشارات اسلامی، ۱۳۵۹ ش، ص ۵۱۴.
- ↑ تفسیر نمونه، ج ۱۲، صص ۳۲۷ ۳۲۹.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن اسماعیل البخاری، الادب المفرد، نشره قصی محب الدین الخطیب، القاهرة، ۱۳۷۹ ق. ص ۴۴۷؛ ابوعیسی محمد بن عیسی بن سورة الترمذی، سنن الترمذی، دارالفکر، بیروت، ج ۴، ص ۳۱۶؛ مسند الشهاب، ج ۱، ص ۴۳۱.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۲۶۸.
- ↑ مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، صص ۱۲۶ ۱۳۰.
- ↑ وسائل الشیعة، ج ۸، ص ۵۰۲.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۹۰.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۶۷.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۳۵۵.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۱۹، فاطر / ۲۴.
- ↑ قرآن، فرقان / ۵۶.
- ↑ قرآن، حجر / ۴۹ ۵۰.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۶.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۲۶۶.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۱۰۸.
- ↑ غرراالحکم، ج ۲، صص ۲۲ ۲۳.
- ↑ ابوعلی احمد بن محمد مسکویة الرازی، تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق، قدم له حسن تمیم، دار مکتبة الحیاة للطباعة و النشر، بیروت، صص ۴۵ ۴۶؛ الشیخ الرئیس ابوعلی الحسین بن عبدالله (ابن سینا)، الشفاء، راجعه و قدم له ابراهیم مدکور، تحقیق جماعة من العلماء، القاهرة، ۱۳۸۰ ق. افست مکتبة المرعشی النجفی، قم، ۱۴۰۵ ق. الالهیات، ص ۴۵۵؛ نصیرالدین محمد بن محمد بن حسن طوسی، اخلاق ناصری، به تصحیح و تنقیح مجتبی مینوی، علیرضا حیدری، چاپ دوم ، انتشارات خوارزمی، ۱۳۶۰ ش. ص ۱۳۱.
- ↑ محمد مهدی بن ابی ذر نراقی، علم اخلاق اسلامی، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، چاپ اول ، انتشارات حکمت، ۱۴۰۵ ق، ج ۱، صص ۴۱ ۴۲.
- ↑ سعدالدین محمود بن عبدالکریم شبستری، گلشن راز، به اهتمام صابر کرمانی ، انتشارات طهوری، ۱۳۶۱ ش. صص ۶۱ ۶۲.
- ↑ فرهنگ معین، ج ۱، ص ۱۰۵۶.
- ↑ همان، ص ۱۱۴۲؛ لغتنامه دهخدا، ذیل واژه ((تمکن)).
- ↑ قرآن، نور / ۲۱.
- ↑ المفردات، ص ۱۵۲.
- ↑ قرآن، نوح / ۱۳ ۱۴.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۱، ص ۶۰.
- ↑ امالی الصدوقی، ص ۳۶۲؛ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۳۸۳.
- ↑ جلال الدین محمد بلخی (مولوی)، مثنوی معنوی، به کوشش توفیق. ه سبحانی، چاپ دوم، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۳ ش. ص ۵۸.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۸۶.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲، ص ۴۴۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۳۳.
- ↑ ر. ک: سید محمد باقر حجتی، پژوهشی در تاریخ قرآن کریم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۰ ش. ص ۴۸.
- ↑ قرآن، نحل / ۶۷.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۱۹.
- ↑ قرآن، نساء / ۴۳.
- ↑ قرآن، مائده / ۹۰ ۹۱.
- ↑ پژوهشی در تاریخ قرآن کریم، صص ۴۸ ۵۰.
- ↑ ((ابوعبدالرحمان عبدالله بن حبیب سلمی)) بنابر آنچه ((برقی)) در کتاب رجال خود آورده، از خواص اصحاب امیر مؤ منان (ع) از ((مضر)) بوده است. ن. ک: ابوجعفر احمد بن ابی عبدالله البرقی، کتاب الرجال، تصحیح السید کاظم الموسوی المیاموی ، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۴۲ ش. ص ۵.
- ↑ منیة المرید، ص ۱۹۰؛ بحارالانوار، ج ۹۲، ص ۱۰۶.
- ↑ الکافی، ج ۸، ص ۲۶۸: بحارالانوار، ج ۱، ص ۸۵، ج ۱۶، صص ۲۸۰ ۲۸۱.
- ↑ ن. ک: بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۷۶، ج ۱۱۰، ص ۷۸.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۴۳.
- ↑ همان، صص ۴۳ ۴۴.
- ↑ لغتنامه دهخدا، ذیل واژههای ((تسهیل)) و ((تیسیر))؛ فرهنگ معین، ج ۱، صص ۱۰۸۳، ۱۱۸۰.
- ↑ قرآن، عبس / ۱۷ ۲۰.
- ↑ قرآن، قمر / ۱۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۹، ص ۶۹.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۸۵.
- ↑ قرآن، حج / ۷۸.
- ↑ ((فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم)) قرآن، روم / ۳۰.
- ↑ ن. ک: حسین بن علی بن صادق بحرانی، ره توشه (الطریق الی الله)، ترجمه علی الهی، چاپ اول ، انتشارات الزهراء، ۱۳۷۰ ش. صص ۱۶ ۱۷.
- ↑ الکافی، ج ۵، ص ۴۹۴.
- ↑ کنزل العمال، ج ۳، ص ۴۷.
- ↑ همان.
- ↑ ابوبکر احمد بن علی الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد او مدینة السلام، دارالکتب العلمیة، بیروت، ج ۷، ص ۲۰۹.
- ↑ امام خمینی (ره) در این باره چنین فرموده است: ((در مسائل ملایمت و جهت رحمت بیشتر از جهت خشونت تاءثیر میکند. من در زمان اختناق رضاخانی وقتی در مدرسه فیضیه صحبت میکردم. آن گاه که از جهنم و عذاب الهی بحث میکردم همه خشکشان میزد، ولی وقتی از رحمت حرف میزدم، میدیدم که دلها نرم میشود و اشکها سرازیر میگردد و این تاءثیر رحمت است، با ملایمت انسان بهتر میتواند مسائل را حل کند تا شدت)) صحیفه نور، ج ۱۸، ص ۱۵۳.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۵۹.
- ↑ الادب المفرد، ص ۱۶۷؛ الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۷۶۱.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۱۲۰؛ وسائل الشیعة، ج ۱۱، ص ۲۱۵.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۱۹۳.
- ↑ همان، نامه ۶۹.
- ↑ همان، حکمت ۳۱۲.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۸۶، امام خمینی (ره) درباره این حقیقت مینویسد: ((سالک در هر مرتبه که هست، چه در ریاضات و مجاهدات علمیه یا نفسانیه یا عملیه، مراعات حال خود را بکند و با رفق و مدارا با نفس رفتار نماید و زاید بر طاقت و حالت خود تحمیل آن نکند؛ خصوصا برای جوانها و تازه کارها این مطلب از مهمات است که ممکن است اگر جوانها با رفق و مدارا با نفس رفتار نکنند و حظوظ طبیعت را به اندازه احتیاج آن از طریق محلله ادا نکنند، گرفتار خطر عظیمی شوند که جبران آن را نتوانند کرد؛ و آن خطر آن است که گاه نفس به واسطه سخت گیری فوق العاده و عنان گیری بی اندازه، عنان گسیخته شود و زمام اختیار را از دست بگیرد و اقتضائات طبیعت که متراکم شد و آتش تیز شهوت که در تحت فشار بی اندازه ریاضت واقع شد، ناچار محترق شود و مملکت را بسوزاند؛ و اگر خدای نخواسته سالکی عنان گسیخته شود یا زاهدی بی اختیار شود، چنان در پرتگاه افتد که روی نجات را هرگز نبیند و به طریق سعادت و رستگاری هیچ گاه عود نکند... بالجمله، بر سالک راه آخرت مراعات احوال ادبار و اقبال نفس لازم است؛ و چنانکه از حظوظ نباید مطلقا جلوگیری کند که منشاء مفاسد عظیم است، نباید در سلوک از جهت عبادات و ریاضات عملیه به نفس سخت گیری کند و آن را تحت فشار قرار دهد؛ خصوصا در ایام جوانی و ابتدای سلوک که آن نیز منشاء انزجار و تنفر نفس شود و گاه شود که انسان را از ذکر حق منصرف کند)) امام روح الله خمینی، آداب الصلوة، چاپ دوم، مؤ سسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی ۱۳۷۲ ش. صص ۲۵ ۲۷.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر سوم، ج ۲، ص ۷۳.
- ↑ الخصال، ج ۲، صص ۳۵۴ ۳۵۵؛ وسائل الشیعة، ج ۱۱، ص ۴۳۰.
- ↑ الکافی، ج ۶، ص ۵۰.
- ↑ ((طریحی)) در معنای زهد مینویسد: ((زهد در چیزی عبارت است از ترک آن و پشت کردن بدان)) مجمع البحرین، ج ۳، ص ۵۹.
- ↑ مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۵۴.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۶۰.
- ↑ رضی الدین ابوالفضل علی بن ابی نصر الطبرسی، مشکاة الانوار فی غرر الاخبار، الطبعة الثالثة، مؤ سسة النور للمطبوعات، بیروت، ص ۱۲۲.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۴۴۳.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۲۹.
- ↑ مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۵۱.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۱۷.
- ↑ مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، چاپ دوم ، انتشارات عین الهی، ۱۳۵۸ ش. صص ۲۱۶ ۲۱۸.
- ↑ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، معانی الاخبار، عنی بتصحیحه علی اکبر الغفاری، مکتبة الصدوق، طهران، ۱۳۷۹ ق. ص ۲۶۱؛ بحارالانوار، ج ۷۷، صص ۲۰ ۲۱.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۶۳.
- ↑ نهج البلاغه، کلام ۸۱.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۱۲۸؛ بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۵۰.
- ↑ مشکاة الانوار، ص ۲۶۸.
- ↑ ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی، الامالی، قدم له السید محمد صادق بحر العلوم، المطبعة الحیدریة، النجف، ج ۲، ص ۱۴۴؛ رضی الدین ابونصر الحسن بن الفضل الطبرسی، مکارم الاخلاق، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۲ ق. ص ۴۶۳.
- ↑ حلیة الاولیاء، ج ۱، ص ۷۹.
- ↑ مسند الشهاب، ج ۱، ص ۱۸۸؛ الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۳۴.
- ↑ تحف العقول، ص ۲۶۶؛ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۲۴۰.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۱۶.
- ↑ امالی الصدوق، ص ۱۸۹؛ الخصال، ج ۱، ص ۷۹.
- ↑ فرید الدین ابوحامد محمد بن ابی بکر (عطار نیشابوری)، مصیبت نامه، به اهتمام و تصحیح نورانی وصال، کتابفروشی زوار، ۱۳۵۶ ش. ص ۱۴۵.
- ↑ لسان العرب، ج ۹، ص ۳۲۶.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۴۲.
- ↑ امام صادق (ع) فرموده است: ((ان الله علی الناس حجتین: حجة ظاهرة و حجة باطنة؛ فاما الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الائمة علیهم السلام، و اما الباطنة فالعقول)) خداوند بر مردم دو حجت دارد: حجت آشکار و حجت پنهان، حجت آشکار رسولان و پیامبران و امامانند و حجت پنهان عقل مردم است. الکافی، ج ۲، ص ۱۶.
- ↑ ن. ک: محمدباقر الملکی المیانجی، توحید الامامیة، الطبعة الاولی، مؤ سسة الطباعة و النشر وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، ۱۴۱۵ ق، ص ۲۱.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۱۱.
- ↑ همان.
- ↑ احمد بن محمد مهدی نراقی، مثنوی طاقدیس، به اهتمام حسن نراقی، چاپ دوم ، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۲ ش. ص ۱۴۶.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲، ص ۲۴۹.
- ↑ المفردات، ص ۳۴۲؛ لسان العرب، ج ۹، ص ۳۲۷.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۲، ص ۲۴۷.
- ↑ همان، صص ۲۴۹ ۲۵۰.
- ↑ قرآن، ملک / ۱۰.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۹، ص ۳۵۳.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱.
- ↑ ن. ک: معجم رجال الحدیث، ج ۱۹، صص ۲۷۱ ۲۹۵.
- ↑ قرآن، زمر / ۱۷ ۱۸.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۱۳.
- ↑ مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام، چاپ چهاردهم ، انتشارات صدرا، ۱۳۶۷ ش. ص ۳۸.
- ↑ ابوجعفر احمد بن محمد بن خالدالبرقی، المحاسن، به اهتمام جلال الدین الحسینی المحدث، دارالکتب الاسلامیة، طهران، ۱۳۷۰ ق، صص ۲۲۹ ۲۳۰.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۶۳ ۱۶۴.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۱۳.
- ↑ قرآن، انعام / ۳۲.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۱۴.
- ↑ قرآن، انفال / ۲۲.
- ↑ قرآن، یونس / ۱۰۰.
- ↑ قطب الدین ابوالحسن محمد بن الحسین بیهقی کیدری، دیوان امام علی (ع)، تصحیح، ترجمه، مقدمه، اضافات و تعلیقات ابوالقاسم امامی، چاپ اول ، انتشارات اسوه، ۱۳۷۳ ش. ص ۳۷۰؛ و نیز ر. ک: المفردات، ص ۳۴۲.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ج ۲، صص ۳۹۳ ۳۹۴.
- ↑ همان، دفتر پنجم، ج ۳، ص ۱۹۵.
- ↑ همان، دفتر سوم، ج ۲، ص ۸۸.
- ↑ همان، دفتر چهارم، ج ۲، ص ۴۷۵.
- ↑ همان، دفتر پنجم، ج ۳، ص ۲۰۶.
- ↑ ن. ک: عبدالله جوادی آملی، عرفان و حماسه، چاپ اول، مرکز نشر فرهنگی رجاء، ۱۳۷۲ ش، ص ۱۲۰.
- ↑ قرآن، فتح / ۴۸.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۴۷۲.
- ↑ مصباح الشریعة، ص ۱۱۴؛ بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۳۲۶.
- ↑ ((هند بن ابی هاله تمیمی)) ناپسری و تربیت شده پیامبر اکرم (ص) است که به منزله دایی حسنین (ع) شمرده میشود. او از اصحاب رسول خدا (ص) و از یاوران امیر مؤ منان (ع) بوده و در جنگهای حضرت شرکت داشته است و احتمالا پس از آن نیز مدتی در حیات بوده است. وی توصیف کننده صورت و سیرت رسول خدا (ص) بوده و خبر وی در این باره بسیار مشهور است. ر. ک: التاریخ الکبیر، ج ۸، ص ۲۴۰؛ ابومحمد عبدالرحمن بن ابی حاتم الرازی، الجرح و التعدیل، الطبعة الاولی، مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانیة، حیدرآبادالدکن، ج ۹، صص ۱۱۶ ۱۱۷؛ یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبرالقرطبی المالکی، الاستیعاب فی اسماء الاصحاب، بهامش الاصابة، دارالکتاب العربی، بیروت، ج ۳، صص ۵۶۸ ۵۷۰؛ عزالدین ابوالحسن علی بن محمد (ابن الاثیر)، اسدالغابة فی معرفة الصحابة، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۹ ق، ج ۴، ص ۶۴۳؛ شهاب الدین احمد بن علی بن حجر العسقلانی، الاصابة فی تمییز الصحابة، دارالکتاب العربی، بیروت، ج ۳، ص ۵۷۹؛ تهذیب التهذیب، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۴ ق. ج ۱۱، صص ۶۳ ۶۴؛ علی النمازی الشاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث، الطبعة الاولی، تهران، ج ۸، صص ۱۶۹ ۱۷۰.
- ↑ الزبیربن بکار، الموفقیات، تحقیق سامی مکی العارفی، الطبعة الاولی، افست منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۶ ق. ص ۳۵۵؛ ابوعیسی محمد بن عیسی بن سورة الترمذی، الشمائل النبویة، الادارة الدینیة لمسلمی آسیا الوسطی و قازاقستان، طشقند، ۱۴۰۰ ق. صص ۹۹ ۱۰۰.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۲۸.
- ↑ ر. ک: محمدرضا الحکیمی، محمد الحکیمی، علی الحکیمی، الحیاة، الطبعة الاولی، مکتب نشر الثقافة الاسلامیة، طهران، ۱۳۹۹ ۱۴۱۰ ق. ج ۱، صص ۱۸۴ ۱۸۵ (((التفکیر و اهمیته))).
- ↑ چهل حدیث، صص ۱۶۴ ۱۶۵.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۵، ص ۲۵۴.
- ↑ قرآن، زمر / ۱۷ ۱۸.
- ↑ ابوالقاسم علی بن محمد الخزاز، کفایة الاثر فی النص علی ائمة الاثنی عشر، تحقیق عبداللطیف الحسینی الکوه کمری ، انتشارات بیدار، قم، ۱۴۰۱ ق. ص ۲۵۳.
- ↑ قرآن، ص / ۲۹.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۹۰ ۱۹۱.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن، چاپ اول، مرکز نشر فرهنگی رجاء، ۱۳۶۳ ۱۳۷۴ ش. ج ۴، صص ۹۵ ۱۰۳.
- ↑ ر. ک: تفسیر المیزان، ج ۵، صص ۲۵۵ ۲۷۱.
- ↑ قرآن، نمل / ۱۴.
- ↑ ر. ک: عبدالله جوادی آملی، هدایت در قرآن، پاسدار اسلام، ماهنامه دفتر تبلیغات اسلامی، قم، ش ۲۷، ۱۳۶۲ ش.
- ↑ ملا هادی السبزواری، شرح منظومة، مکتبة المصطفوی، قم، قسمت منطق، ص ۹.
- ↑ ر. ک: الشفاء، المنطق، ج ۱، ص ۱۷؛ احیاء العلوم، ج ۴، ص ۳۹۰.
- ↑ بیست گفتار، ص ۲۶۳.
- ↑ محمدرضا المظفر، المنطق، الطبعة الثالثة، مطبعة النعمان، النجف، ۱۳۸۸ ق، ص ۲۳.
- ↑ شرح منظومة، قسمت منطق، ص ۵.
- ↑ ر. ک: عبدالله جوادی آملی، هدایت در قرآن، پاسدار اسلام، ماهنامه دفتر تبلیغات اسلامی قم، ش ۲۵، ۱۳۶۲ ش.
- ↑ گلشن راز، ص ۱۷.
- ↑ قرآن، فصلت / ۵۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۲۵۵، آل عمران / ۲.
- ↑ قرآن، حشر / ۲۲ ۲۴.
- ↑ قرآن، مؤ منون / ۱۲ ۱۶.
- ↑ قرآن، طارق / ۵
- ↑ قرآن، ذاریات / ۲۰ ۲۱.
- ↑ قرآن، روم / ۸.
- ↑ قرآن، یونس / ۱۰۱.
- ↑ قرآن، روم / ۹.
- ↑ محمدباقر المجلسی، مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول، اخراج و مقابلة و تصحیح السید هاشم الرسولی، دارالکتب الاسلامیة، ۱۳۶۳ ش. ج ۷، ص ۳۴۲.
- ↑ ((التدبر عبارة عن النظر فی عواقب الامور)) الشریف علی بن محمد الجرجانی، التعریفات، تحقیق عبدالرحمن عمیرة، عالم الکتب، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ص ۸۱.
- ↑ قرآن، روم / ۷.
- ↑ ر. ک: تفسیر نمونه، ج ۱۶، ص ۳۶۸.
- ↑ جارالله محمود بن عمرالزمخشری، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التاءویل (تفسیر الکشاف)، نشر ادب الحوزة، ج ۳، ص ۴۶۸.
- ↑ ن. ک: مرتضی مطهری، جاذبه و دافعه علی علیه السلام ، انتشارات حسینیه ارشاد، تهران، ۱۳۴۹ ش، ص ۱۶۵.
- ↑ ر. ک: ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، انساب الاشراف، ج ۲، حققه و علق علیه محمدباقر المحمودی، الطبعة الاولی، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۴ ق، صص ۳۲۳ ۳۷۵؛ ابوحنیفة احمد بن داود الدینوری، الاخبار الطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر، الطبعة الاولی، دار احیاء الکتب العربیة، القاهرة، ۱۹۶۰ م. صص ۱۸۹ ۲۱۰؛ احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن واضح الیعقوبی، تاریخ الیعقوبی، دارصادر، بیروت، ج ۲، صص ۱۸۸ ۱۹۳.
- ↑ نهج البلاغه، کلام ۱۲۲.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۳، ص ۳۰۵.
- ↑ همان، ج ۴، ص ۱۷۹.
- ↑ ابوالعباس عبدالله بن جعفر الحمیری القمی، قرب الاسناد، مکتبة نینوی الحدیثة، طهران، ص ۳۴؛ الکافی، ج ۸، ص ۱۴۹.
- ↑ المحاسن، ص ۱۶؛ من لایحضره الفقیه، ج ۴، صص ۴۱۰ ۴۱۱.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادی الملقب بالمفید، الامالی منشورات جماعة المدرسین، قم، ۱۴۰۳ ق. ص ۵۲.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۷۶.
- ↑ کمال الدین ابوسالم محمد بن طلحة النصیبی الشافعی، مطالب السؤ ول فی مناقب آل الرسول، طبع حجری، طهران، ۱۲۸۷ ق. ص ۵۳.
- ↑ من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۳۸۸.
- ↑ تحف العقول، ص ۶۰.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، ص ۷۳.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۶۹.
- ↑ همان، ج ۵، ص ۲۱۴.
- ↑ همان، ص ۳۱۶.
- ↑ فرهنگ معین، ج ۳، ص ۲۹۲۹.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، کرامت در قرآن، چاپ سوم، مرکز نشر فرهنگی رجاء، ۱۳۶۹ ش. صص ۲۱ ۲۳.
- ↑ قرآن، اسراء / ۷۰.
- ↑ ن. ک: کرامت در قرآن، ص ۴۲.
- ↑ قرآن، رحمت / ۷۸.
- ↑ قرآن، عبس / ۱۵ ۱۶.
- ↑ قرآن، تکویر / ۱۹.
- ↑ تفسیر مجمع البیان، ج ۵، ص ۳۳۳؛ بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۱۰.
- ↑ کرامت در قرآن، صص ۴۴ ۴۵.
- ↑ ن. ک: همان، ص ۱۳۰.
- ↑ امالی الطوسی، ج ۲، ص ۹۲؛ بحارالانوار، ج ۶۹، ص ۳۷۵.
- ↑ ابوالفضل عیاض بن موسی بن عیاض (القاضی عیاض)، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالکتب العربی، بیروت، ج ۱، ص ۴۱؛ و ن. ک: قرآن، حجر / ۷۲.
- ↑ ابوالفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی، شمائل الرسول، شرح و تحقیق مصطفی عبدالواحد، دارالرائد العربی، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ص ۹۱.
- ↑ ((اکثم بن صیفی تمیمی)) از حکمای عرب در عصر جاهلی و یکی از کسانی است که عمری طولانی داشته و اسلام را درک کرده است. وی پس از بررسی اسلام، حقیقت را دریافت و همراه صد نفر از قوم خود به سوی مدینه حرکت کرد تا اسلام بیاورد، اما در راه درگذشت و موفق به دیدار پیامبر نشد، ولی یارانش به حضور پیامبر رسیدند و اسلام آوردند. ر. ک: اسدالغابة، ج ۱، صص ۱۳۴ ۱۳۵؛ الاصابة، ج ۱، صص ۱۱۸ ۱۲۰.
- ↑ ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، کمال الدین و تمام النعمة، صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، مکتبة الصدوق، طهران، ۱۳۹۵ ق، ج ۲، ص ۵۷۱؛ بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۴۹.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۵۳.
- ↑ ابوالحسن علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، مکتبة بنی هاشم، تبریز، ۱۳۸۱ ق. ج ۲، ص ۲۹؛ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۲۱.
- ↑ محمد اقبال لاهوری، کلیات اشعار فارسی، با مقدمه احمد سروش، کتابخانه سنائی، تهران، ۱۳۴۳ ش. ص ۲۳۹.
- ↑ مصباح الشریعة، ص ۹۶؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۳۰۸.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۸، ص ۳۲۶.
- ↑ قرآن، حجرات / ۱۳.
- ↑ قرآن، شمس / ۷ ۸.
- ↑ قرآن، روم / ۳۰.
- ↑ قرآن، شمس / ۸.
- ↑ کرامت در قرآن، صص ۳۴ ۳۵.
- ↑ قرآن، اسراء / ۵۳.
- ↑ قرآن، بقره / ۸۳.
- ↑ قرآن، فرقان / ۶۳ ۷۲.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن سعد، الطبقات الکبری، داربیروت للطباعة و النشر، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج ۱، ص ۴۲۴؛ با مختصر اختلاف در برخی الفاظ: الموفقیات، ص ۳۵۸؛ ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، انساب الاشراف، ج ۱، تحقیق محمد حمیدالله، الطبعة الاولی، دارالمعارف، القاهرة، ۱۹۵۹ م. صص ۳۸۸ ۳۸۹؛ معانی الاخبار، صص ۸۲ ۸۳؛ مکارم الاخلاق، ص ۱۴.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۲۰۶؛ وسائل الشیعة، ج ۱۱، صص ۵۹۰ ۵۹۱.
- ↑ ابوالحسن ورام بن ابی فراس المالکی، تنبیه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعة ورام)، دارصعب، دارالتعارف، بیروت، ج ۱، ص ۳۱.
- ↑ کنزالعمال، ج ۱۶، ص ۴۵۶.
- ↑ جامع الاخبار، ص ۱۲۴.
- ↑ همان، ص ۱۲۷.
- ↑ تحف العقول، ص ۲۰۱.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۴.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادی الملقب بالمفید، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، صححه و اخرجه السید کاظم الموسوی المیاموی، دارالکتب الاسلامیة، طهران، ۱۳۷۷ ق. ص ۱۴۱؛ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۴۱۹.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۱۳؛ مطالب السؤ ول، ص ۵۷.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۱۰.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۲.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۳۷.
- ↑ تحف العقول، ص ۳۶۲.
- ↑ المفردات، صص ۳۳۲ ۳۳۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۷، ص ۲۲.
- ↑ ر. ک: قرآن، عنکبوت / ۲۶، ص / ۲۳، فصلت / ۴۱، توبه / ۱۲۸، ص / ۲.
- ↑ المفردات، ص ۳۳۳.
- ↑ ر. ک: لسان العرب، ج ۹، صص ۱۸۵ ۱۸۶.
- ↑ حسن المصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن، الطبعة الاولی، وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، ۱۳۶۵ ۱۳۷۱ ش. ج ۸، ص ۱۱۵.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۷، ص ۲۲.
- ↑ قرآن، منافقون / ۸.
- ↑ قرآن، فاطر / ۱۰.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۳۱۲.
- ↑ همان.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۲۹۸.
- ↑ الکافی، ج ۵، ص ۶۳؛ وسائل الشیعة، ج ۱۱، ص ۴۲۴.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ الکافی، ج ۵، ص ۶۴؛ وسائل الشیعة، ج ۱۱، ص ۴۲۵.
- ↑ همان.
- ↑ الجامع الصغیر، ج ۱، ص ۱۶۸.
- ↑ ابوجعفر محمد بن علی بن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب (مناقب ابن شهر آشوب)، دارالاضواء، بیروت، ۱۴۰۵ ق، ج ۴، ص ۶۸؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۲.
- ↑ امالی الطوسی، ج ۲، ص ۵۰؛ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۳۷۷.
- ↑ تحف العقول، ص ۲۰۸؛ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۶۵.
- ↑ القاضی نورالله الشوشتری، احقاق الحق و ازهاق الباطل، مع تعلیقات السید شهاب الدین المرعشی النجفی، مکتبة المرعشی النجفی، قم، ج ۱۱، ص ۶۰۱.
- ↑ تفسیر مجمع البیان، ج ۴، ص ۴۰۲؛ تفسیر الصافی، ج ۲، ص ۳۹۳.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۱۹۰.
- ↑ کنزالعمال، ج ۱۵، ص ۷۸۵.
- ↑ المفردات، ص ۵۳۰.
- ↑ محمد بن علی بن عثمان الکراجکی، کنزالفوائد، تحقیق عبدالله نعمة، دارالاضواء، بیروت، ۱۴۰۵ ق، ج ۱، ص ۳۵۱، ج ۲، ص ۱۰؛ بحارالانوار، ج ۷، ص ۲۸۵.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۷۱.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۱، ص ۳۹.
- ↑ بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۴۲۰.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۴۶۲.
- ↑ همان، ص ۱۴۶.
- ↑ تحف العقول، صص ۲۰۷ ۲۰۸؛ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۱۶۴.
- ↑ رضی الدین ابوالقاسم علی بن موسی ابن طاووس، اقبال الاعمال، الطبعة الثانیة، دارالکتب الاسلامیة، طهران، ۱۳۹۰ ق. ص ۶۸۵.
- ↑ همان، ص ۶۸۷.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۷۷.
- ↑ تحف العقول، ص ۱۴۴.
- ↑ الخصال، ج ۱، ص ۳۷؛ تحف العقول، ص ۳۶.
- ↑ پیامبر اکرم (ص) فرموده است: ((العلماء رجلان: رجل عالم آخذ بعلمه، فهو ناج؛ و عالم تارک لعلمه، فهذا هالک؛ و ان اهل النار لیتاءذون من ریح العالم التارک لعلمه)) عالمان بر دو گروهند: عالمی که عالم خود را به کار بسته، پس او نجات یافته است؛ و عالمی که به علم خود عمل نکرده، پس او هلاک شده است. همانا دوزخیان از بوی گند عالم بی عمل در اذیتند. الکافی، ج ۱، ص ۴۴.
- ↑ امام روح الله خمینی، جهاد اکبر یا مبارزه با نفس، چاپ سوم، مؤ سسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۳۷۳ ش. صص ۱۵ ۱۷.
- ↑ اسلام و تعلیم و تربیت، ج ۲، صص ۱۵۵ ۱۵۶.
- ↑ فریدالدین ابوحامد محمد بن ابی بکر عطار نیشابوری، تذکرة الاولیاء، به سعی و اهتمام و تصحیح رینولد الن نیکلسون، طبع مطبعة بریل، لیدن، ۱۳۲۲ ق. ج ۱، ص ۲۰۶.
- ↑ غررالحکم، ج ۱، صص ۳۸۵ ۳۸۶.
- ↑ همان. ص ۳۸۵.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر اول، ج ۱، ص ۱۷۵.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۷۳.
- ↑ الکافی، ج ۵، ص ۳۶.
- ↑ ((جمیل بن دراج)) گوید از امام صادق (ع) شنیدم که میفرمود: ((اذا بلغت النفس ههنا (و اشار بیده الی حلقه) لم یکن للعالم توبة. (ثم قراء) ((انما التوبة علی الله للذین یعملون السوء بجهالة)).)) هنگامی که جان به اینجا رسد (و با دست خود به گلویش اشاره کرد) برای عالم جای توبه نمیماند. (سپس این آیه را خواند:) توبه نزد خداوند، تنها برای کسانی است که از روی نادانی مرتکب گناه میشوند (قرآن، نساء / ۱۷). الکافی، ج ۱، ص ۴۷.
- ↑ ((حفص بن قیاس)) گوید امام صادق (ع) فرمود: ((یا حفص، یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان یغفر للعالم ذنب واحد)) همان. ای حفص، هفتاد گناه جاهل آمرزیده میشود پیش از آنکه یک گناه عالم آمرزیده شود.
- ↑ جهاد اکبر، صص ۱۲ ۱۵.
- ↑ ر. ک: تفسیر نمونه، ج ۱۷، ص ۲۸۲.
- ↑ قرآن، احزاب / ۲۸ ۲۹.
- ↑ قرآن، احزاب / ۳۰ ۳۲.
- ↑ ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادی الملقب بالمفید، الاختصاص، صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، منشورات جماعة المدرسین، قم، ص ۲۵۱؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۲۹.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۶، ص ۲۵۸.
- ↑ ن. ک: همان، ص ۲۵۹.
- ↑ قرآن، بقره / ۴۴.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۳۱.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۷۹.
- ↑ قرب الاسناد، ص ۳۹.
- ↑ کلیات اقبال لاهوری، ص ۱۵.
- ↑ قرآن، احزاب / ۲۱.
- ↑ کلیات اقبال لاهوری، صص ۱۵ ۱۶.
- ↑ قرآن، ممتحنه / ۴.
- ↑ قرآن، تحریم / ۱۰.
- ↑ قرآن، تحریم / ۱۱ ۱۲.
- ↑ قرآن، ذاریات / ۱۷ ۱۹.
- ↑ قرآن، حشر / ۹.
- ↑ قرآن، دهر / ۸ ۹.
- ↑ قرآن، نور / ۳۷.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۵۹.
- ↑ ن. ک: الامام روح الله الخمینی، شرح دعاء السحر، الطبعة الاولی، مؤ سسة تنظیم و نشر آثار الامام الخمینی، ۱۴۱۶ ق. ص ۴۳.
- ↑ قرآن، اعراف / ۱۵۶.
- ↑ قرآن، انعام / ۱۲.
- ↑ قرآن، انبیاء / ۱۰۷.
- ↑ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج ۱، ص ۱۸۷.
- ↑ ابونعیم احمد بن عبدالله بن احمد الاصبهانی، دلائل النبوة، تحقیق محمد رواس قلعه جی، عبدالبر عباس، الطبعة الثانیة، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ج ۱، ص ۱۸۲؛ شهاب الدین احمد بن علی بن حجر العسقلانی، المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیة، تحقیق عبدالرحمن الاعظمی، دارالمعرفة، بیروت، ج ۴، ص ۲۴.
- ↑ جاذبه و دافعه علی علیه السلام، صص ۷۱ ۷۲.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر اول، ج ۱، ص ۴ (در مصرع دوم بیت نخست ((جمله عیبی)) آمده است، ولی در نسخه ۶۷۷ ق. به صورت یاد شده آمده است).
- ↑ کلیات اقبال لاهوری، صص ۱۴ ۱۵.
- ↑ همان، ص ۱۸۷.
- ↑ الکافی، ج ۶، ص ۴۹؛ من لایحضره الفقیه، ج ۳، ص ۴۸۳؛ وسائل الشیعة، ج ۱۵، ص ۲۰۱.
- ↑ الکافی، ج ۶، ص ۵۰؛ من لایحضره الفقیه، ج ۳، ص ۴۸۲ (((لیرحم الرجل)) آمده است)؛ وسائل الشیعة، ج ۱۵، ص ۲۰۱.
- ↑ الکافی، ج ۶، ص ۴۹؛ وسائل الشیعة، ج ۱۵، ص ۱۹۴.
- ↑ ابوعلی محمد بن فتال النیسابوری، روضة الواعظین، الطبعة الاولی، مؤ سسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ ق. ص ۴۰۴؛ وسائل الشیعة، ج ۱۵، صص ۲۰۲ ۲۰۳.
- ↑ الکافی، ج ۶، ص ۵۰؛ وسائل الشیعة، ج ۱۵، ص ۲۰۲.
- ↑ روضة الواعظین، ص ۴۰۴؛ وسائل الشیعة، ج ۱۵، ص ۲۰۳.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج ۲، صص ۳۲۰ ۳۲۱.
- ↑ من لایحضره الفقیه، ج ۳، ص ۴۸۳؛ مکارم الاخلاق، ص ۲۲۰.
- ↑ مکارم الاخلاق، ص ۲۲۰؛ بحارالانوار، ج ۱۰۴، ص ۹۲.
- ↑ مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۳۹۹؛ مسند الشهاب، ج ۱، ص ۱۴۲؛ امالی الطوسی، ج ۲، صص ۲۳۴، ۲۴۵.
- ↑ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج ۲، ص ۵۶۵.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ج ۳، ص ۴۹.
- ↑ سفینة البحار، ج ۱، ص ۱۹۹.
- ↑ قرآن، شوری / ۲۳.
- ↑ قرآن، سباء / ۴۷.
- ↑ قرآن، فرقان / ۵۷.
- ↑ نورالدین علی بن ابی بکر الهیئمی، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، دارالکتاب العربی، بیروت، ۱۴۰۲ ق. ج ۸، ص ۲۴.
- ↑ چهل حدیث، ص ۱۰.
- ↑ المفردات، ص ۱۷۹.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱۲، ص ۲۵۸.
- ↑ ملا هادی سبزواری، شرح الاسماء (شرح دعاء الجوشن الکبیر)، تحقیق نجفقلی حبیبی، چاپ اول ، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۲ ش. ص ۱۳۳.
- ↑ قرآن، کهف / ۲۸.
- ↑ ر. ک: تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۳۳۹.
- ↑ قرآن، کهف / ۲۴.
- ↑ ر. ک: تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۳۳۹.
- ↑ قرآن، حشر / ۱۹.
- ↑ قرآن، غاشیه / ۲۱.
- ↑ قرآن، مزمل / ۱۹، دهر / ۲۹.
- ↑ قرآن، انعام / ۷۰.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر سوم، ج ۲، ص ۱۳.
- ↑ سیری در نهج البلاغه، صص ۸۶ ۸۷.
- ↑ قرآن، طه / ۱۴.
- ↑ سیری در نهج البلاغه، ص ۸۷.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۲۲.
- ↑ قرآن، فاطر / ۳.
- ↑ قرآن، احزاب / ۹.
- ↑ چهل حدیث، صص ۱۰ ۱۱.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر دوم، ج ۱، ص ۲۸۸.
- ↑ صحیفه نور، ج ۲۲، ص ۳۵۸.
- ↑ قرآن، رعد / ۲۸.
- ↑ ر. ک: تفسیر المیزان، ج ۱۱، ص ۳۵۵.
- ↑ امام روح الله خمینی، وعده دیدار (نامههای حضرت امام خمینی به حضرت حجة الاسلام و المسلمین حاج سید احمد خمینی)، چاپ اول، مؤ سسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۳۷۴ ش. ص ۸۵.
- ↑ جامع السعادات، ج ۳، صص ۳۶۲ ۳۶۳.
- ↑ قرآن، احزاب / ۴۱.
- ↑ ن. ک: تفسیر نمونه، ج ۱۷، ص ۳۵۶.
- ↑ ن. ک: عبدالکریم بن هوازن القشیری، الرسالة القشیریة، دارالکتب العربی، بیروت، ص ۱۰۱.
- ↑ امام روح الله خمینی، دیوان امام: سرودههای حضرت امام خمینی، چاپ چهارم، مؤ سسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۳۷۳ ش. ص ۶۶.
- ↑ ان ماری شمیل، ابعاد عرفانی اسلام، ترجمه و توضیحات عبدالرحیم گواهی، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۴ ش. ص ۲۸۹.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۴۹۸.
- ↑ همان، صص ۴۹۸ ۴۹۹.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۳۸۷.
- ↑ امام صادق (ع) فرموده است: ((ان منزلة القلب من الجسد بمنزلة الامام من الناس الواجب الطاعة علیهم)) (همانا جایگاه قلب نسبت به بدن مانند جایگاه امام نسبت به مردم است که فرمانبری اش بر آنها واجب است). ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، علل الشرایع، قدم له السید محمد صادق بحرالعلوم، الطبعة الثانیة، المکتبة الحیدریة، النجف، ۱۳۸۵ ۱۳۸۶ ق. افست دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج ۱، ص ۱۰۹.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۴۱۵.
- ↑ محمد المحمدی الری شهری، میزان الحکمة، الطبعة الاولی، مرکز النشر، مکتب الاعلام الاسلامی، قم ۱۴۰۳ ۱۴۰۵ ق. ج ۳، ص ۴۱۷.
- ↑ ن. ک: سیری در نهج البلاغه، ص ۸۷.
- ↑ ن. ک: تفسیر نمونه، ج ۱۷، ص ۳۵۶.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۸۵.
- ↑ قرآن، نساء / ۷۸.
- ↑ قرآن، جمعه / ۸.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۳۰۵.
- ↑ همان، ص ۲۹۵.
- ↑ همان، ص ۳۲۷.
- ↑ همان، ص ۳۴۳.
- ↑ علم اخلاق اسلامی، ج ۳، ص ۵۶.
- ↑ امالی الطوسی، ج ۱، ص ۲۷.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۹۹.
- ↑ حسین بن سعید الکوفی الاهوازی، الزهد، تحقیق و اخراج و تنظیم غلامرضا عرفانیان، الطبعة الاولی، المطبعة العلمیة، قم، ۱۳۹۹ ق. ص ۷۸؛ الکافی، ج ۳، ص ۲۵۵ (با مختصر اختلاف در لفظ).
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۳۱.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۳۰۹.
- ↑ مصباح الشریعة، ص ۱۷۱؛ محمد بن المرتضی المدعو ملا محسن الفیض الکاشانی، المحجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء، صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری، الطبعة الثانیة، دفتر انتشارات اسلامی، ج ۸، ص ۲۴۲.
- ↑ محمد طاهر قمی، سفینة النجاة، تصحیح و تحقیق و تعلیق حسین درگاهی، حسن طارمی، چاپ اول ، انتشارات نیک معارف، ۱۳۷۳ ش. تعلیقات، ص ۲۵۷.
- ↑ قرآن، حشر / ۲.
- ↑ المفردات، ص ۳۲۰.
- ↑ تفسیر مجمع البیان، ج ۱، ص ۴۱۵.
- ↑ ((خاقانی شروانی)) در بازگشت از سفر دوم حج خود، به سال ۵۶۹ هجری قمری، پس از دیدن خرابههای طاق کسری (ایوان مدائن) در ساحل غربی رودخانه دجله که یادآور عظمت و انحطاط دولت ساسانی است، این قصیده را سروده است. ن. ک: سید ضیاء الدین سجادی، گزیده اشعار خاقانی شروانی، چاپ اول، شرکت سهامی کتابهای جیبی، ۱۳۵۱ ش. صص ۲۸۱ ۲۸۲.
- ↑ ((کم ترکوا من جنات و عیون ...)) (چه باغها و چشمه سارها که آنها بعد از خود بر جای نهادند) قرآن، دخان / ۲۵.
- ↑ گزیده اشعار خاقانی شروانی، صص ۸۳ ۸۷.
- ↑ عبدالله جوادی آملی، اسرار عبادات، چاپ چهارم ، انتشارات الزهراء، ۱۳۷۲ ش. صص ۱۳۲ ۱۳۳.
- ↑ کنزالفوائد، ج ۲، ص ۸۳؛ بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۹۲.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۲۰۸.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۱، ص ۲۹۱.
- ↑ همان، ص ۲۲۱.
- ↑ همان، ج ۵، ص ۲۱۷.
- ↑ امیر مؤ منان (ع) فرموده است: ((و انما سمیت الشبهة شبهة لانها تشبه الحق)) (شبهه را شبهه نامیدهاند، چون حق را ماند). نهج البلاغه، خطبه ۳۸.
- ↑ همان، خطبه ۱۶.
- ↑ همان، نامه ۴۹.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۲۶۴.
- ↑ قرآن، یوسف / ۱۱۱.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲.
- ↑ ((عمالقه)) قوم قدیم ساکن عربستان در منتهی الیه ((ادوم)) که غالبا با یهودیان در زمان ((شاعول)) و ((داوود)) در جنگ بودند و ((داوود)) آنان را نابود کرد. فرهنگ معین، ج ۱، ص ۱۲۱۰.
- ↑ ((اصحاب الرس)) که در قرآن کریم در سوره فرقان (آیه ۳۸) و سوره ق (آیه ۱۲) نامشان آمده است، قومی بودند که پس از قوم ((ثمود)) قدرت یافتند و خداوند پیامبرانی به سویشان گسیل داشت، ولی ایشان پیامبران خود را تکذیب کردند و خداوند هلاکشان کرد. ن. ک: تفسیر مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۷۰؛ تفسیر المیزان، ج ۱۵، ص ۲۱۸.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر سوم، ج ۲، ص ۷۱.
- ↑ قرآن، یونس / ۹۲.
- ↑ المفضل بن محمد الضبی الکوفی، المفضلیات، تحقیق و شرح، احمد محمد شاکر، عبدالسلام محمد هارون، الطبعة الثانیة، دارالمعارف، مصر، ۱۳۶۲ ق. ص ۲۱۷. ۷۶۱- قرآن، دخان / ۲۵ ۲۹.
- ↑ قرآن، دخان / ۲۵ ۲۹.
- ↑ ابوالفضل نصر بن مزاحم المنقری، وقعة صفین، تحقیق و شرح عبدالسلام محمد هارون، افست مکتبة المرعشی النجفی، قم ۱۴۰۳ ق. صص ۱۴۲ ۱۴۳.
- ↑ ن. ک: نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۳۹۵.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۲۳.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۶، ص ۶۸.
- ↑ قرآن، نازعات / ۲۶.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۳.
- ↑ قرآن، یوسف / ۱۱۱.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۶۷.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۲۲.
- ↑ قرآن، نحل / ۱۲۵.
- ↑ المفردات، ص ۵۲۷.
- ↑ ابوعبدالرحمن الخلیل بن احمد الفراهیدی، العین، تحقیق مهدی المخزومی، ابراهیم السامرائی، الطبعة الاولی، مؤ سسة دارالهجرة، قم، ۱۴۰۵ ق. ج ۲، ص ۲۲۸.
- ↑ ن. ک: مرتضی مطهری، ده گفتار، انتشارات حکمت، ص ۲۲۴.
- ↑ قرآن، یونس / ۵۷.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۱۱، ص ۸۱.
- ↑ قرآن، لقمان / ۱۳ ۱۹.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۳، ص ۲۰۰.
- ↑ همان، ص ۳۲۲.
- ↑ همان، ج ۱، ص ۳۵۷.
- ↑ همان، ص ۸۵.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۳۱.
- ↑ صحیفه نور، ج ۱۴، ص ۲۵۷.
- ↑ قرآن، فصلت / ۳۳.
- ↑ ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبة الدینوری، عیون الاخبار، دارالکتاب العربی، بیروت، ج ۲، ص ۱۲۵.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۴۴؛ منیة المرید، ص ۷۴.
- ↑ کنزالعمال، ج ۱۵، ص ۷۹۵.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۲۵۸.
- ↑ جلال الدین محمد بلخی (مولوی)، کلیات دیوان شمس تبریزی، مقدمه بدیع الزمان فروزانفر، تصحیح و حواشی م. درویش، چاپ دوم، سازمان انتشارات جاویدان علمی، ۱۳۴۶ ش. ج ۱، صص ۲۲۷ ۲۲۸.
- ↑ امالی الصدوق، ص ۳۹۴؛ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۱۱۴.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۲۱: با این عبارات آغاز میشود ((یا له مراما ما ابعده، و زورا ما اغفله، و خطرا ما افظعه ...)) (وه که چه مقصد بسیار دور و چه زیارت کنندگان بیخبر و در خواب غرور و چه کاری دشوار و مرگبار...).
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۱، صص ۱۵۳ ۱۵۴.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۴۶۴.
- ↑ قرآن، طه / ۴۳ ۴۴.
- ↑ قرآن، نمل / ۸۰.
- ↑ ((کنعان)) پسر حضرت نوح (ع) که به سبب غرور و خودپرستی موعظه پدر نشنید و کوه اندیشه خود را مرتفع دید و کشتی نجات را پست یافت و به کوه اوهام خود پناه برد و خویش را در طوفان غرق ساخت. ((قال ساوی الی جبل یعصمنی من الماء قال لا عاصم الیوم من امر الله الا من رحم و حال بینهما الموج فکان من المغرقین)) گفت: به زودی به کوهی پناه میجویم که مرا از آب در امان نگاه میدارد. (نوح) گفت: امروز در برابر فرمان خدا هیچ نگاهدارندهای نیست، مگر کسی که خدا بر او رحم کند؛ و موج میان آن دو حایل شد و پسر از غرق شدگان گردید. قرآن، هود / ۴۴.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ج ۲، ص ۴۷۷.
- ↑ تحف العقول، ص ۲۱۴.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۹۰.
- ↑ قرآن، نحل / ۱۲۸.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۹۳.
- ↑ تحف العقول، ص ۳۶۸.
- ↑ ((ابونصر بشر بن حارث)) معروف به ((حافی)) از عارفان و زاهدان مشهور است که وی را رکنی از مردان طریقت شمردهاند. اصل او از ((مروز)) بود و در ((بغداد)) میزیست. در آغاز کار به لهو و لعب مشغول بود و بر اثر موعظه موسی بن جعفر (ع) توبه کرد و راه زندگی خود را عوض نمود. ((بشر)) به افتخار روزی که پابرهنه توبه کرده بود تا پایان عمر پا برهنه راه میرفت و از این رو به ((حافی)) مشهور شد. سال درگذشت او را ۲۷۷ هجری نوشتهاند. ر. ک: حلیة الاولیاء، ج ۸، صص ۳۳۶ ۳۶۰؛ تاریخ بغداد، ج ۷، صص ۶۷ ۸۰؛ صفة الصفوة، ج ۲، صص ۳۲۵ ۳۳۶.
- ↑ جمال الدین الحسن بن یوسف المطهر (العلامة الحلی)، منهاج الکرامة فی اثبات الامامة، چاپ سنگی، دارالطباعة حاجی ابراهیم، تبریز، ۱۲۹۰ ق. ص ۱۹.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۲۴۴.
- ↑ ((یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید)) (ای مردم، شمایید نیازمندان به خدا، و خداست بی نیاز ستوده) قرآن، فاطر / ۱۵.
- ↑ ((لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین)) (براستی انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم، سپس او را به پستترین مراتب پستی بازگردانیدیم). قرآن، تین / ۴ ۵.
- ↑ مصباح الشریعة، ص ۹۷.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ج ۳، ص ۵۲.
- ↑ معجم مقاییس اللغة، ج ۱، ص ۳۵۷.
- ↑ الصحاح، ج ۱، ص ۹۱؛ لسان العرب، ج ۲، ص ۶۱؛ القاموس المحیط، ج ۱، ص ۴۱.
- ↑ قرآن، توبه / ۱۱۸.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۲۴۵.
- ↑ ن. ک: همان، ج ۱، ص ۱۳۳، ج ۹، ص ۴۰۱.
- ↑ قرآن، بقره / ۳۷، ۵۴.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۲۴۶.
- ↑ ن. ک: چهل حدیث، ص ۲۸۱.
- ↑ ن. ک: جامع السعادات، ج ۳، ص ۴۹.
- ↑ قرآن، نساء / ۱۱۰.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۴، صص ۲۴۷ ۲۴۸؛ چهل حدیث، ص ۲۷۲.
- ↑ الکافی، ج ۲، ص ۲۷۱.
- ↑ قرآن، نور / ۳۱.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۳۷۱.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۲۴۸.
- ↑ قرآن، زمر / ۵۳.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۲۴۹.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ج ۲، ص ۴۲۶.
- ↑ مثنویهای حکیم سنائی، ص ۶۸.
- ↑ المفردات، ص ۴۱۱.
- ↑ لغتنامه دهخدا، ذیل واژه ((انقلاب)).
- ↑ قرآن، اعراف / ۱۱۳ ۱۲۲.
- ↑ قرآن، شعراء / ۵۰ ۵۱.
- ↑ مرتضی مطهری، گفتارهای معنوی، چاپ اول ، انتشارات صدرا، ۱۳۶۱ ش. صص ۱۱۰ ۱۱۱.
- ↑ ن. ک: المفردات، ص ۴۹۴؛ چهل حدیث، ص ۲۸۲.
- ↑ قرآن، تحریم / ۸.
- ↑ الکافی، ج ۲، صص ۴۳۰ ۴۳۱.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۱، ص ۳۵۷.
- ↑ قرآن، فرقان / ۷۰.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۲، ص ۱۲۶.
- ↑ (خداوند توبه کاران را دوست میدارد)، قرآن، بقره / ۲۲۲.
- ↑ (آتش افروخته خداست). قرآن، همزه / ۶.
- ↑ چهل حدیث، ص ۲۷۵ ۲۷۶.
- ↑ قرآن، نساء / ۱۷.
- ↑ قرآن، نساء / ۱۸.
- ↑ قرآن، انعام / ۵۴.
- ↑ ر. ک: تفسیر نمونه، ج ۵، ص ۲۶۰.
- ↑ قرآن، مائده / ۳۹.
- ↑ ن. ک: جامع السعادات، ج ۳، ص ۶۶ (((قبول التوبة))).
- ↑ قرآن، شوری / ۲۵.
- ↑ ر. ک: چهل حدیث، صص ۲۷۹ ۲۸۰.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۴۱۷.
- ↑ چهل حدیث، صص ۲۸۷ ۲۸۱.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۲۴.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۲۶۸.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ج ۳، ص ۱۱۵.
- ↑ ن. ک: تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۳۴.
- ↑ چهل حدیث، ص ۲۳۸.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، صص ۳۴ ۳۵؛ بیست گفتار، صص ۱۷۸ ۱۷۹.
- ↑ قرآن، انبیا / ۳۵.
- ↑ قرآن، عنکبوت / ۲ ۳.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر سوم، ج ۲، ص ۳۹.
- ↑ قرآن، محمد / ۳۱.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۴۴.
- ↑ همان، حکمت ۹۳.
- ↑ تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۳۵.
- ↑ قرآن، کهف / ۸.
- ↑ ن. ک: تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۳۴۹.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۵.
- ↑ قرآن، محمد / ۴.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۸۶.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۵۵.
- ↑ قرآن، ملک / ۲.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۱۵۲.
- ↑ اشاره است به آیه شریفه: ((اولا یرون انهم یفتنون فی کل عام مرة او مرتین ثم لایتوبون و لا هم یذکرون)) (آیا (اهل نفاق) نمیبینند که آنان در هر سال یک یا دو بار آزموده میشوند، باز هم توبه نمیکنند و عبرت نمیگیرند). قرآن، توبه / ۱۲۶.
- ↑ مثنوی معنوی، دفتر سوم، ج ۲، ص ۴۲.
- ↑ قرآن، آل عمران / ۱۵۴.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۳۷۰.
- ↑ سعید نفیسی، احوال و اشعار رودکی سمرقندی، چاپ اول، کتابخانه ترقی، شرکت کتابفروشی ادب، ۱۳۰۹ ۱۳۱۹ ش. ج ۳، ص ۱۰۳۲.
- ↑ احیاء العلوم، ج ۴، ص ۱۲۷.
- ↑ غررالحکم، ج ۲، ص ۳۰.
- ↑ قرآن، صافات / ۱۰۱ ۱۰۶.
- ↑ قرآن، ابراهیم / ۳۷.
- ↑ قرآن، مریم / ۴۸.
- ↑ قرآن، انبیاء / ۵۷ ۶۰.
- ↑ قرآن، انبیاء / ۶۸.
- ↑ قرآن، بقره / ۱۲۴.
- ↑ الکافی، ج ۱، ص ۱۷۵.
- ↑ ن. ک: ابوجعفر محمد بن الحسن بن فروخ الصفار، بصائر الدرجات الکبری فی فضائل آل محمد (ع)، تقدیم و تعلیق و تصحیح محسن کوچه باغی، مؤ سسة الاعلمی، طهران، ۱۴۰۴ ق. صص ۲۲۸ ۲۳۰.
- ↑ قرآن، نمل / ۴۰.
- ↑ قرآن، حشر / ۱۸ ۱۹.
- ↑ ن. ک: احیاء العلوم، ج ۴، ص ۳۶۲؛ المحجة البیضاء، ج ۸، ص ۱۵۰.
- ↑ قرآن، آل عمران، ۲۰۰.
- ↑ ن. ک: النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ۲، ص ۱۸۶؛ تفسیر نمونه، ج ۳، ص ۲۳۴.
- ↑ قرآن، انفال / ۶۰.
- ↑ معجم مقاییس اللغة، ج ۲، ص ۴۷۸.
- ↑ ن. ک: تفسیر نمونه، ج ۳، ص ۲۳۴.
- ↑ تفسیر مجمع البیان، ج ۱، ص ۵۶۱.
- ↑ قرآن، کهف / ۱۴.
- ↑ لغتنامه دهخدا، ذیل واژه ((مرابطه)).
- ↑ نجم الدین ابوالقاسم جعفر بن الحسن (المحقق الحلی)، شرایع الاسلام، المکتبة العلمیة الاسلامیة، طهران، ۱۳۷۷ ق. ص ۸۷.
- ↑ ن. ک: تفسیر مجمع البیان، ج ۱، ص ۵۶۲.
- ↑ تنبیه الخواطر، ج ۱، ص ۵۹؛ احمد بن فهد الحلی، عدة الداعی و نجاح الساعی، صححه و علق علیه احمد الموحدی القمی، الطبعة الاولی، دارالمرتضی، دارالکتاب الاسلامی، بیروت، ۱۴۰۷ ق. ص ۳۱۴.
- ↑ الجامع الصغیر، ج ۱، ص ۱۸۷.
- ↑ قرآن، مائده / ۱۰۵.
- ↑ شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۵۱۱.
- ↑ همان، ج ۳، ص ۳۳۴.
- ↑ برخی برای ((مراطبه)) شش مرحله قائل شدهاند: ((مشارطه))، ((مراقبه))، ((محاسبه))، ((معاقبه))، ((مجاهده)) و ((معاتبه)). ر. ک: احیاء العلوم، ج ۴، ص ۳۶۲؛ المحجة البیضاء، ج ۸، ص ۱۵۰.
- ↑ لغتنامه دهخدا، ذیل واژه ((مشارطه)).
- ↑ جامع السعادات، ج ۳، ص ۹۳.
- ↑ قرآن، یس / ۶۰ ۶۱.
- ↑ قرآن، اعراف / ۱۰۲.







