توکل-کتاب
|
| |
| نویسنده | احمد سعیدی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان ، |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | 1387 |
| قطع | رقعی |
محتویات
از خدا چه بخواهیم؟
همسرباوفا
درسال 1358ازدواج كردم وداراي سه فرزندشدم نخست كارمندبودم ،بازخريدگشتم وبيكاري سبب شدكهبادوستان ناباب رابطه پيداكنم تادرچنگال شيطان سفيداسيرشدم ،هفت باردراين رابطه به زندان افتادم ،دراين مدت تمام زندگيم رافردوختم ودودكردم ،همسرم با اينكه تمام اقوام حتي پدرومادروبرادرانم به اوگفتندازشوهرمعتادخوداطلاق بگيرقبول نكردوباگذشت وفداكاري سعي مي كردمرابه راه آوردولي افسوس كه من اراده اي ازخودنداشتم وهمه فكرم هروئين بود .
همسربيچاره ام كه دريك اطاق اجاره اي زندگي مي كردبراي اينكه ازراه شرافتمندانه زندگي خودوفرزندانش را تامين كندنصف همان آطاق رابه آرايشگاه زنانه تبديل كرده بود،هرباركه من به زندان مي افتادم بديدنم مي آمدومي گفت بس است ببين هيچ كس به فكرمانيست من صدسال هم تحمل مي كنم تاخودت پشيمان شوي .
آخرين باركه زنداني شدم چون از همسرم خجالت مي كشيدم بانام مستعارخودم رامعرفي كردم ،بيچاره هسمرم به هرجا كه عقلش مي رسيدسرزده بود،اين باردرزندان تصميم به خودكشي گرفتم ،وبا آقاي روحاني كه هرروزجهت نمازجماعت به زندان مي آمددرميان گذاشتم اوشديدا مرانهي كردوگفت :آياتابه حال روبه خداايستاده اي ؟گفتم :نه .
گفت : بياوازامروزنمازخواندن راشروع كن وازخدابخواه توراكمك كند،من همان موقع وضوگرفتم ودرنمازجماعت شركت كردم ديدم روحيه ام عوض شدوسبك شدم به نمازادامه دادم وبه فراگيري قرآن پرداختم تااينكه آزادشدم به خانه رفتم ، همسروبچه هاهمه گريه مي كردند،وگفتندچرابه مانگفتي ؟گفتم خجالت مي كشيدم ،امادرزندان بيشتروقتم رابه نمازوقرآن سپري كردم وازخداكمك خواستم و انشاءالله نمي گذارم بدبختي بكشيد .
الان سه ماه مي گذردومن آدم سابق نيستم ،هر موقع سستي درخودمي بينم دوركعت نمازحضرت فاطمه زهراعليهاسلام مي خوانم روحيه اي شاداب پيدامي كنم ،همسرم الان ازمن خيلي راضي است .
من خواستم به آنهائي كه تاحال موفق به ترك اعتيادنشده اندبگويم مدتي هم روبه خدابايستيد خودشان مي بينندكه واقعاخداكمكشان مي كندبه اميدآنروزكه كشورماديگرمعتاد نداشته باشد . [۱]
شفاى معجزه آسا
مردي اهل كاشان كه عازم مكه معظمه بودبه نجف اشرف مشرف شدودرآنجابيماري شديدي پيداكردبه طوري كه پاهايش خشك شدوديگرقادربه حركت نبود،همسفريهايش اورانزديكي ازافرادصالح گذاشتندورفتند،آن شخص روزهاوي رادرمنزل مي گذاشت وبراي يافتن دربه صحرامي رفت .
پس ازمدتي مردكاشاني كه روزهاازماندن درمنزل خسته شده بودبه ميزبان خودالتماس كرد كه اوراهم باخودببردوبه گوشه اي ازبيابان بگذارد .
مردصالح وي رابردو درجايي كه به مقام امام زمان ع معروف بودگذاشت وسپس لباسهاي خودراشست و بردرختي انداخت ورفت .
مردكاشاني مي گويد:من وقتي درآنجاتنهاشدم به فكر افتادم كه سرانجام كارمن چه خواهدشد،ناگهان ديدم جوان خوش رووگندم گوني واردشده به من سلام كردودرمحراب مقام چندركعت نمازباخضوع وخشوع خواند كه هرگزنديده بودم كسي چنان نمازبخوبي بخواندوسپس نزدمن آمده احوالم را پرسيد،گفتم :به بلايي گرفتارشده ام كه سينه ام ازآن تنگي مي كندنه خوب مي شوم ونه مي ميرم .
فرمود:ناراحت نباش خداوندهردورابه توعطامي كندوازآنجا بيرون رفت .
من چون ديدم لباسي كه روي درخت بودبه زمين افتادبدون اين كه متوجه بيماري خودم باشم كه توان ازجابلندشدن وحركت ندارم بلندشده رفتم لاباس رابرداشته بردرخت انداختم وبازگشتم وچون درخودنگريستم اثري از بيماري نديدم ازصحن بيرون رفتم حكسي رانديدم تازه متوجه شدم كه آن شخص امام زمان ع بوده است
بسيارتاسف خودم ازاين كه وجودمقدسش رانشناختم .
چون رفيقم آمداوراازجريان خبردادم اوهم سخت متاثرشدازاين كه موفق به ديدار حضرتش نشده اشت .
مردكاشاني كه ازتوجه وجودمبارك امام عصركاملاسالم شده بودباميزبانش به منزل برگشتندوآنجابودتادوستانش ازحج برگشتندوچند روزي باآنان بودوسپس بيمارشده ازدينارفت وبدين ترتيب همانطوري كه آن بزرگوارفرموده بوهردوخواسته اش راخداوندبه اوعطاكردهم سالم شدوهم مرد . [۲]
فطرت –خداجويي
زنديقي از امام جعفر صادق ع پرسيد كه دليل چيست بر آنكه عالم را صانع است ؟ امام جعفر صادق ع فرمودند هرگز در كشتي نشسته اي ؟ گفت بلي گفت هول دريا ديده اي يا نه ؟ زنديق گفت يكبار در كشتي نشسته بودم ناگاه كشتي بشكست و من بر تخته اي بماندم ، ناگاه موجي بر آمد .
من از تخته پاره بيفتادم و در درياي بيكران بماندم .
ناگاه موجي درآمد سخت ، و مرا بر ساحل انداخت .
امام صادق ع فرمودند آنساعت كه در كشتي بودي ، اعتماد تو بر كشتي بود ، و آن ساعت كه بر تخته بماندي اعتماد تو بر تخته بود ، و آن ساعت كه از تخته بيفتادي اعتماد تو بر كه بود ؟ زنديق خاموش شد .
امام صادق ع فرمودند آفريدگار تو آن موجود است كه توكل تو درآن ساعت بر وي بوده است .
تو در آن لحظه بفضل و رحمت او اعتماد كردي .
زنديق بلافاصله مسمان شد و به عز اسلام مشرف گشت . [۳]
رزاقيت –خدا
شخص ساده لوحي مكرر شنيده بود كه خداوند متعال ضامن رزق و روزي بندگان است و بهر موجودي روزي رسان است . بهمين خاطر به اين فكر افتاد كه به گوشه مسجدي برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزي خود را بگيرد .
به اين قصد يكروز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد .
همينكه ظهر شد از خداوند طلب ناهار كرد .
هر چه به انتظار نشست برايش ناهار نرسيد تا اينكه شام شد و او باز از خدا طلب خوراكي براي شام كرد و چشم براه ماند .
چند ساعتي از شب گذشته درويشي وارد مسجد شد و در پاي ستوني نشست و شمعي روشن كرد و از كيسه خود قدري غذا بيرون آورد و شروع بخوردن كرد .
مردك كه از صبح با شكم گرسنه از خدا طلب روزي كرده بود و در تاريكي و به حسرت به خوراك درويش چشم دوخته بود ، ديد درويش نيمي از غذا را خورد و عنقريب باقيش را هم ميخورد .
بي اختيار سرفه اي كرد .
درويش كه صداي سرفه را شنيد گفت هر كه هستي بفرما پيش مرد بينوا كه از گرسنگي داشت ميلرزيد پيش آمد و بر سر سفره درويش نشست و مشغول خوردن شد .
وقتي سير شد ، درويش شرح حالش را پرسيد و آنمرد هم حكايت خودش را تعريف كرد درويش به آن مرد گفت فكر كن اگر تو سرفه نكرده بودي من از كجا ميدانستم كه تو اينجائي تا بتو تعارف كنم و تو هم به روزي خودت برسي ؟ شكي نيست كه خدا روزي رسان است اما يك سرفه اي هم بايد كرد . [۴]
ياجوج -و-ماجوج
چون اسكندر بحد مشرق رسيد ، راه گذر ميان دو كوه بود و ذوالقرنين با ايشان نيكوئي كرد .
مردم آنجا قصه خويش بگفتند كه ياجوج و ماجوج قومي هستند كه در زمين ما فساد ميكنند و ما از پس ايشان بر نميائيم . و گفتند ما خراج بدهيم ترا تا ميان ما و ايشان سدي بكني كه ايشان نيز از پيش ما نيايند .
ذوالقرنين گفت خداي تعالي مملكت مشرق و مغرب بمن داده است و مرا خود ساختن اين سد بهتر او همه مملكت دنيا و هديه شماست .
ذوالقرنين بفرمود كه آهن بياريد و چنانكه خشت ميان دوت كوه مينهادند ، ميان دو كوه بگرفت و باهن ميان آن سر بر آوردند ، پس بفرمود تا كوره ها بساختند و ميگداختند از يكسو روي و از يكسو آهن هر دو سرد شد و بيكديگر در شد و سخت شد و از كوه تا بدان كوه استواتر شد و بگرفت و ياجوج و ماجوج از آن سوي بماند و آن مسلمانان از ايشان برستند و ذوالقرنين گفت كه اين نه بقوت من بود كه اين برحمت خداي تعالي بود . [۵]
بهره گيري ـ از ـ فرصتها
بيگناهي راباتهام اينكه مرتكب قتل شده است ،باعدام محكوم كرندوجلادي راماموربريدن سرآن بيچاره نمودندجلاداورابه قتگاه بردوبستوني بست تاسرازتنش برگيرد بيچاره دربرابرجلادبناي عجزوتضرع وگريه وزراي راگذاشت وازاودرخواست كردكه وي رابازكندوبستون مقابل بنددجلادگفت :اي بدبخت ،ازاين مهلت كم دوام تراچه حاصل ؟همان به كه كارت رايكباره سازم وخودوتراازتحمل يك عذاب روحي رهائي بخشم .
بيگناه برميزان عجزخودبيفزودوگفت :اين آخرين خواهش وآرزوئي راكه من درزندگي دارم ،بپذير،چراكه شايددرفاصله بازشدن ازاين ستون وبسته شدن بدان ستون خداوندفرجي عنايت فرمايد .
جلادرادل بحال او بسوخت وخواهشش راپذيرفت واورابازكردوازاين ستون بستون مقابل بست .
اتفاقا"برحسب تقديرالهي وبنابرمضمون مثل معروف "سربيگناه تاپاي دار ،ولي باري دارنرود"حاكم شهرراگذرازطرف اين ميدان بيفتادوچون بسياري معيت جمعيت وانبوهي مردم راديد،ازعلت اجتماع آنهاپرسيدوهمينكه ازقضيه آگاهي يافت ،باحضارمحكوم امربداد .
بيچاره حضورحاكم رامغتنم دانسته ، بيگناهي خودراثابت ساخت وازآن قصاص بدون استحقاق رهائي يافت /داستانهاي امثال
آداب ـ توكل
روزي شتر سواري حضرت رسول ص مفقودشد .
بسيارآنرايافتندوآوردند .
حضرت بغلام فرمودند:مگردرموقع خواباندن شترزانوهاي اورانبستي ؟عرض كرد:نبستم و توكل بخداكردم واوراخواباندم . حضرت فرمود:"اعقل توكل "يعني اول زانوي شترراببندوبعدتوكل كن
توكل برخدا
زنديقي ازامام جعفر صادق ع پرسيدكه :دليل چيست برآنكه عالم راصانع است ؟امام جعفرصادق ع فرمودند:"هرگزدركشتي نشسته اي ؟"گفت :"بلي "گفت :هول درياديده اي يا نه ؟زنديق گفت :"يكباردركشتي نشسته بودم ناگاه كشتي بشكست ومن برتخته اي بماندم ،ناگاه موجي برآمد .
من ازآن تخته پاره بيفتادم ودرياي بيكران بماندم .
ناگاه موجي درآمدسخت ،مرابرساحل انداخت "امام صادق ع فرمودند:" آنساعت كه دركشتي بودي ،اعتمادتوبركشتي بود،آن ساعت كه برتخته بماندي اعتمادتوبرتخته بود،وآن ساعت كه ازتخته بيفتادي اعتمادتوبركه بود؟" زنديق خاموش شد .
امام صادق ع فرمودند:"آفريدگارتوآن موجوداست كه توكل تودرآن ساعت بروي بوده است .
تودرآن لحظه بفضل ورحمت اواعتمادكردي .
" زنديق بلافاصله مسلمان شدوبه عزاسلام مشرف گشت /جوامع الحكايات
مثل سد اسكندر
چون اسكندربحدمشرق رسيد،راه گذرميان دومكوه بود وذوالقرنين باايشان نيكوئي كرد .
مردم آنجاقصه خويش بگفتندكه "ياجوج وماجوج "قومي هستندكه درزمين مافسادمي كنندوماازپس ايشان برنمي آئيم .
وگفتند ماخراج بدهيم تراتاميان ماوايشان سدي بكني كه ايشن نيزازپيش مانيايند .
ذوالقرنين گفت :خداي تعالي مملكت مشرق ومغرب بمن داده است ومراخودساختن اين سدبهتراوهمه مملكت دنياوهديه شماست .
ذوالقرنين بفرمودكه آهن بيارند وچنانكه خشت ميان دوكوه مينهادند،ميان دوكوه بگرفت وباهن ميان آن سر برآوردند .
پس بفرمودتاكوره هابساختندومي گداختندازيكسوروي وازيكسوآهن هردوسردشدوبيگديگردرشدوسخت شدوازكوه تابدان كوه استوارشدوبگرفت و"ياجوج وماجوج "ازآن سوي بماندوآن مسلمانان ازايشان برستندوذوالقرنين گفت كه اين نه بقوت من بودكه اين برحمت خداي تعالي بود . [۶]







