کتابخانه:صبر-کتاب
|
| |
| نویسنده | نجمه نبوتی |
|---|---|
محتویات
- ۱ مادر صبور
- ۲ اطلاع از شهادت
- ۳ ايمان عمارياسر
- ۴ بردبارى امام باقر(ع)
- ۵ ضمانت بهشت
- ۶ دانشمند شكيبا
- ۷ وقايع جمل
- ۸ صبر امام صادق(ع)
- ۹ حالات سيدشفتى
- ۱۰ صبر در مصيبت
- ۱۱ صبر بر بلا
- ۱۲ طلب كارىخوش فرجام
- ۱۳ رفتار عمربن عبدالعزيز
- ۱۴ حق شناسى متقابل
- ۱۵ پرجمداربى دست
- ۱۶ اصرارهمسر
- ۱۷ بانوى خانه دار
- ۱۸ شکيبايي بر فقر
- ۱۹ راز موفقيت
- ۲۰ بردباري پيامبر(ص)
- ۲۱ اقليت و اکثريت
- ۲۲ حاضر جوابي کودک
- ۲۳ صبر يك مادر داغ ديده
- ۲۴ شكيبائى و پارسائى
- ۲۵ تسليت به مادر داغ ديده
- ۲۶ شكيبائى يك مادرداغ ديده
- ۲۷ استقامت ام شريك و استقبال پيغمبر(ص)
- ۲۸ صبر-در-بلا
- ۲۹ غيبگوئي -امام صادق(ع)
- ۳۰ پاداش -صبر
- ۳۱ زن -صبور
- ۳۲ پيامبرص -و-صفيه
- ۳۳ فقدان -شوهر
- ۳۴ لطف -خفي -خدا
- ۳۵ همسر-نوح
- ۳۶ معجرات -علي(ع)
- ۳۷ علامت - ايمان
- ۳۸ نتيجه -احسان
مادر صبور
ام انس بهترين زن مدينه بودهنگامي كه پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم به مدينه تشريف آوردمردم حق شناس مدينه ضمن ديدارازآن حضرت وخيرمقدم هدايائي تقديم حضرتش مي كردند .
ام انس نيزبااشتياق تمام دست فرزندش انس راكه از شوهل سابقش مالك داشت گرفته محضرآن حضرت شرفياب شده عرض كرد:يارسول الله مردم هركدام به قدرتوانشان هدايائي به شماتقديم كردندومن چون جز فرزندم چيزي ندارم لذااورابه شمااهداءمي كنم كه خدمتگذارشماباشد .
ام انس ازشوهردومش ابوطلحه كه ازنيكان انصاربودفرزندي آورده بودكه موجب روشني كاشانه وصفاي زندگي آنان بودواين پدرومادرباايمان زيادبه اوعلاقه داشتند .
تااينكه بالاخره روزگاري پيش آمدكه فرزندشان سخت مريض شدوقهراآنان را به شدت نگران نمود .
ابوطلحه روزهاروزه مي گرفت وشبهابه عبادت اشتغال داشت ولي باغستاني داشت كه روزهادرآن كارمي كردازوقتي كه فرزندش مريض شده بودفكرش ناراحت بودوعصرهاكه ازكارمي آمدقبل ازهرچيزسراغفرزندش رامي گرفت وپس ازديداراوچنددقيقه اي باافسردگي كناربسترش مي نشست و سپس بدنبال كارهاي ديگرش مي رفت .
اتفاقاروزي كه ابوطلحه درباغش كارمي كرد بيماري فرزندشدت پيداكردوازدنيارفت ام انس هرچندازمرگ فرزندش سخت متاثربودولي ازآنجاكه ديدشوهرروزه دارش وقتي ازكاربيايداگرازمردن فرزندش اطلاع پيداكندخستگي اوافزايش پيداكرده وحوصله غذاخوردن واستراحت ديگرنخواهدداش ت جسدفرزندش رادرپارچه اي پيچيدودرگوشه اطاقي گذاشت و كارهاي خانه راروبراه كرد،غذاووسائل پذيرائي شوهرش رافراهم كردوهنگامي كه شوهرش ابوطلحه واردشدبالبخندازوي استقبال نمودوچون وي ازحال فرزندش پرسيدگفت :دردهاي فرزندمان برطرف شده است .
وقتي وي خواست به ديداراو برودهمسرباايمانش گفت :فعلااواستراحت كرده است بگذارراحت بخوابد .
ابوطلحه درحالي كه خوشحال شده بودپس ازانجام عبادت وافطاركردن باهمسرش به رختخواب رفتندوقتي صبح شدام انس گفت :اي ابوطلحه اگركسي چندسال پيش چيزي نزدافرادي به عاريت گذاشت كه مدتي ازآن استفاده كنندوحال آمده آن را درخواست كندولي آنهاازدادن آن امتناع كرده وگريه وزاري كنند،حال آنها چگونه خواهدبود؟ابوطلحه گفت :آنهاديوانه اندچون آن چيزعاريه بوده وهر وقت صاحبش خواست بدون ناراحتي بايدتحويل دهند .
ام انس گفت :پس مواظب باش كه ماديوانه نباشيم كه چون فرزندمان كه عاريت دردست مابودفوت كرد، ازخداصبروپاداش بخواه وتسليم امراوباش وبرخيزوبراي دفنش اقدام كن .
ابوطلحه نزدپيامبراكرم صلي الله عليه وآله وسلم رفته جريان فوت فرزندش و رفتارمدبرانه همسرش رابه عرض آن حضرت رسانيد .
آن بزرگوارضمن اينكه از رفتاروي سخت تعجب كرده وازايمان وصبروتدبيراوخوشش آمده بودودرحق وي دعاكرده وعرض كرد:"اللهم بارك لهمافي ليلتهما"خداياهمين شب آنهارابرايشان مبارك گردان واتفاقاهمان شب ام انس ازابوطلحه باردار شده بودوپسري آوردكه نامش راعبدالله گذاشت واورادرپارچه اي پيچيده و بوسيله انس نزدرسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم فرستاد .
آن حضرت درحقش دعاكردولذاعبدالله بن ابي طلحه ازبهترين فرزندان وجوانان انصار گشت وازشيعيان خوب علي عليه السلام نيزبودكه درجنگ صفين دركنارحضرتش نبردمي كرد .
/سفينه البحار،ج 2،ص 123 .
اطلاع از شهادت
روزي ميثم تماركه از ياران خاص علي عليه السلامبوددربازاركوفه مي رفت درجائي كه جمعي ازبني اسد گردهم نشسته بودندباحبيب بن مظاهريارديگرآن حضرت ملاقات كردلحظه اي در كنارهم ايستادند،حبيب گفت :پيرمردي رامي بينم كه جلوسراومونداردوشكم فربهي داشته وشغل اوخربزه وخرمافروشي است درراه محبت اهل بيت رسالت وي رابردارمي كشندوبردارشكم وي راپاره مي كنند .
مقصودش ميثم بود .
ميثم نيز گفت :مردي رامي شناسم سرخ روكه داراي دوگيسوبوده درراه ياري پسرپيغمبر بيرون مي رود،اورابه شهادت مي رسانندوسرش رادرشهركوفه مي گردانند .
و منظورش حبيب ود .
آنان پس ازاين سخنان ازيكديگرجداشده رفتند .
جمعي كه گفتارآنهاراشنيدندگفتند:ازاينهادروغگوترنديده بوديم .
طولي نكشيدرشيد حجري يارديگراميرالمؤمنين عليه السلام رسدوازآنان سرغميثم وحبيب را گرفت گفتند:آنان ساعتي پيش دراينجابودندوچنين سخناني راباهم گفتگو كردند،رشيدگفت :خداميثم رارحمت كندكه فراموش كرده بگويدآن كسي كه سر اوحبيب رامي آوردصددرهم بيشترجايزه مي گيرد،چون رشيدرفت بني اسدگفتند: اين ازآنهادروغگوتراست .
ولي مدتي بعدديدندكه ميثم رادرب خانه عمربن حريث به داركشيده وشكم اوراپاره كردندوحبيب نيزهمچنانكه گفته شوه بود درياري امام حسين عليه السلام به كربلارفت وشهيدشده سراورادركوفه گردانيدند .
/سفينه البحار،ج 1،ص 205ومنتهي الامال ،ج 1ص 143 .
ايمان عمارياسر
عمارياسركه يكي ازبهترين صحابه رسول خداصلي الله عليه وآله و سلم وازياران وفاداربه علي عليه السلام بوددرميدان صفين ايستاده گفت : خدايااگرمي دانستم رضاي تودراين است كه خودرابه درياغرق كنم هماان را مي كردم واگرمي دانستم خشنودي تودراين است كه شمشيربه شكم خودفروكنم واز كمرم بيرون آورم وكشته شوم همان راانجام مي دادم ولي خداياهيچ كاري راسراغ ندارم كه به رضاي تونزديكترباشدازاينكه بااين گروه لشكرمعاويه نبردكنم و سپس به يارانش گفت :مادرخدمت رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم سه باربااين پرچمهاكه درلشكرمعاويه مي باشندبامخالفين ومشركين نبردكرديم دربدر،احدوخندق واكنون باياران اين پرچمهامي بايدجنگ كنيم .
واضافه كرد:بدانيدكه من امروزكشته خواهم شدوشمامطمئن باشيدكه علي عليه السلام امام مااست كه روزقيامت براي خوبان دربرابراشرارمخاصمه خواهدكردوبه دنبال اين بيانات دلرانه پي درپي برلشگرمعاويه حمله كردتاشهيدگشت .
/منتهي الامال ،ج 1،ص 92،دراحوال ياران پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم .
بردبارى امام باقر(ع)
يك روزشخصي نصراني به امام محمدباقرعليه السلام برخوردوازروي دشمني باآزمايش باكمال بي ادبي گفت :"انت البقر"تو گاوهستي !امام باكمال خونسردي فرمود:"نه اناالباقر"من شكافنده دانشهاهستم .
مردمسيحي بازازروي اهانت گفت :"انت ابن طباخه "تو پسرزن آشپزمي باشي .
اين بارنيزامام بابردباري فرمود:"ذاك حرفتها" اين شغل اوبوده وهنريك خانه خانه داراين است كه آشپزخوبي باشد .
بارسوم نصراني جسارت راازحدگذرانيده عرض كرد:"انت بن السوداءالزنجي البذئي
توفرزندزن سياه رنگي بدزبان هستي /امام باقرعليه السلام فرمود:اگر راست مي گوئي خدااورابيامرزدواگردروغمي گوئي خداوندتوراببخشد .
مرد نصراني كه سخت شرمنده شده بودازاخلاق وبردباري ان حضت به امامت ودرنتيجه حقانيت اسلام پي برده شهادتين گفت ومسلمان گشت .
/سفينه البحار،ج 1ص 422 .
ضمانت بهشت
جمعي ازانصار برپيامبراكرم صلي الله عليه وآله وسلم واردشده وپس ازسلام وشنيدن جواب گفتند:يارسول الله ماخواسته بزرگي ازشماداريم .
آن حضرت فرمود:خواسته خويش رابيان كنيد:عرض كردند:اي رسول خداخواسته بسياربزرگي است .
فرمود :بگوئيدببينم چيست ؟گفتند:اين است كه بهشت راازپروردگارت براي ما ضمانت نمائي .
پيامبرگرامي اسلام سرش راپائين انداخت وكمي به زمين نگاه كرد وسپس سرش رابلندكرده فرمود:اين كاربهشت رابرايتان ضمانت مي كنم به شرط اينكه شماازاحدي چيزي درخواست نكنيد .
انصارنيزاين شرطراپذيرفتندولذا ازآن پس گاهي يكي ازآنان وقتي سواربودوتازيانه ازدستش مي افتادازكسي كه دركنارش پياده راه مي رفت نمي خواست كه به اوبدهدبلكه خودش پياده شده برمي داشت وبسايكنفرشان دركنارسفره اي غذامي خوردوظرف آب نزديك ديگري بودبه اونمي گفت آب رابه من بده بلكه خودبرخواسته آن رابرمي داشت و مي آشاميد .
/وسائل ،ج 6،ص 307 .
دانشمند شكيبا
اسماء بن خارجه مردي بودكه به دانش وصبروحوصله درميان مردم مرعوف بود،جمعي كه مي خواستنداورادرراين زمينه بيشترآزمايش كنند،دست به ابتكارتازه اي زدند بدين صورت كه نامه اي ازطرف خانواده اش براي وي نوشته مبني براين كه فرزندت ازدنيارفت .
اووقتي كه نامه راخواندبدون اينكه چيزي بگويدياكمترين تغييري دراوديده شودنامه راباخونسردي دركنارش گذاشت .
ديگران كه منتظر دادوفريادوگريه وزاري اوبودندوقتي كه هيچگونه عكس العملي دراونديدند فكركردندشايدمتوجه مرگ فرزندش نشده است لذابه اوگفتند:درنامه چه نوشته بود؟اسماءگفت :نوشته اندكه فرزندم برمن سبقت گرفته وبه جائي رفته كه من نيزپس ازاوخواهم رفت .
گفتند:خيراينطورنيست اونمرده است وما خواستيم اندازه شكيبائي توراببينيم .
وي نيزباخونسردي گفت :اگرهم واقع نشده است به زودي پيش ازمن يابعدازمن اتفاق خواهدافتاد .
/مجوعه ورام يا تنبيه الخواطر،ج 2،صفحه 253 .
وقايع جمل
صوحان داراي سه فرزندشجاع وباايمان بود به نامهاي سحبان وزيدوصعصعه كه هرسه ازدوستان اميرالمؤمنين عليه اسلام واز جمله رزمندگان درركاب آن حضرت بودندكه به ترتيب هرسه درجنگ جمل پرچمدار قشون امام بودند .
نخست سحبان پرچم رادردست گرفت ودليرانه جنگيدوقتي كه وي بدست آشوبگران بصره به شهادت رسيدبرادرانش زيدمسئوليت پرچمداري رابه عهده گرفت وهنگام كه اونيزبه فيض شهادت نائل گشت برادرسوم صعصعه پرچمدار لشكرشد .
علي عليه السلام دركنارپيكرخونين زيدآمده فرمود:"رحمك الله يازيدكنت خفيف المؤته عظيم المعونه "خداوندتورارحمت كنداي زيدكه تعلقات دنياي تواندك ولي كمك تودرراه دين زيادبود .
/تتمه المنتهي ،صفحه 12 .
صبر امام صادق(ع)
هنگامي كه مرگ اسماعيل فرزندعزيزامام صادق عليه السلام فرامي رسيدآن حضرت سخت منقلب بودگاهي داخل خانه مي شدومي نشست ونگراني آن بزرگواردوستان امام رانيزسخت اندوهگين ساخته بود .
ولي زماني كه وي ازدنيا رفت بااينكه برحسب معمول بايدحضرتش گريان شده وبرنگرانيش افزوده شودلي برخلاف اين تصورديدندامام داخل منزل شدوپاكيزه ترين لباس خودراپوشيد، موهايش راشانه زدودرميان جمعيت آمده خيلي آرام وخونسردنشست كه گويااصلا مصيبتي براوواردنگشته است .
بديهي است ،اين روش موجب شگفتي حاضرين شده ازعلت آرامش حضرت بعدازمرگ فرزندش اسماعيل پرسيدند،امام صادق عليه اسلام فرمود:ماخانواده اي هستيم آنچه خداونددوست مي داردماهمه دوست داشته و فرمانبرداراوهستيم وآنچه رانيزخوددوست مي داريم ازاومي خواغيم وهنگامي كه آنچه مادوست داريم برايمان پيش آوردسپاسگذارش مي باشيم وهرگاه چيزي را كه نمي پسنديم براي ماقراردادبه آن نيزراضي وخشنودهستيم .
/مجموعه ورام ،ج 2،صفحه 253 .
حالات سيدشفتى
مرحوم سيدمحمدباقر معروف به حجه الاسلام شفتي باني مسجدسيداصفهان كه قبرمطهرش نيزدرهمان مسجد قرارداردومحل زيارت وتبرك مردم مسلمان است ،ازعلماءبزرگي بودكه در علم ،زهد،تقوي ،عبادت ،قضاوت ،ترويج دين ،اجراءحدودالهي ،تقويت حوزه هاي علميه ،اعانت به فقراءوبالاخره اصلاح اموردين ودنياي مردم سرآمد روزگاربود .
مرحوم شفتي درآغازكه درنجف اشرف تحصيل مي كرددرفقروتنگدستي سختي بسرمي بردتاجائي كه يك موقع درحجره اش ازبي غذائي غش كرده بي حال افتاده بودتااينكه مرحوم كلباسي كه ازدوستان اوبودازحال وي آگاه گشت و غذائي به سيدخورانيدتابه حال آمدوهگامي كه دركربلاءازدرس صاحب رياض اسفتاده مي كرددراثرفقركفشي كه به پامي كردپاشنه نداشت وتنهااستادش روزي دوقرص نان به اومي داد .
وچون به اصفهان آمدجزيك سفره وكتاب مدارك چيزي نداشت ويك شب يكي ازعلماءكه ازدوستان وي بودمهمانش شدنتوانست غذائي براي اوتهيه كندوناگزيرشدازپاره هاي نان خشك كه ازمدتهاي پيش مانده بود به عنوان شام مصرف نمايند .
هنگامي كه سيددراصفهان تحصيل مي كرد،روزي مختصر پولي بدستش آمده بودبه بازاررفت كه غذائي براي خانواده اش تهيه كندبراي اينكه چيزارزاني پيداكندكه باآن پول اندك توان خريدآن راداشته باشدنزد قصابي رفت وجگربندگوسفندي راگرفته روانه منزل شددرميان راه به خرابه اي برخوردكرده ديدسگ لاغري برزمين افتاده وبچه هايش ازگرسنگي دراطرافش زوزه مي كشند .
حجه السلام شفتي دلش به حال آنهاسوخته ورفع گرسنگي آنهارابرگرسنگي عائله اش مقدم داشت ولذاجگربندرانزدآنهاانداخت وآنهانيزبرآن هجوم برده خوردند،سيدديدآن سگ لاغروضعيف روي بطرف آسمان كرده دعائي كرد .
سيدمي گويد:ازآن پس دنيابطرف من روي آورديكي ازخوانين شفت مال زيادي در اختياروي گذاشت كه باآن تجارت كرده سودش مال من باشدواصل آن بعدازفوت وي صرف امورخيره شودوازدرآمدآن پول مال وثروت فراواني بدست سيدآمدتا اينكه خودمغازه هاواملاك ودهات زيادي خريداري نمود .
يك موقع فتحعلي شاه مي خواست به سيدمحبتي كرده باشد،گفت :ماازماليات دهات شمامي گذريم .
مرحوم شفتي فرمود:آن مقدارازماليت من ازمجموع ماليات اصفهان كم مي شوديا ماليات اصفهان به جاي خودباقي است ؟سلطان گفت :ازماليات اصفهان چيزي كم نمي شودفقطماليات شماسرشكن روي ماليات ديگران مي گردد .
سيدفرمود:من هرگز راضي نيستم ماليات دهات مراسرشكن كنيدومردم ديگربدهند .
سيدعلاوه بر كمكهاي فراواني كه به فقراءكرده وحوزه هاي علميه رااداره مي كرديك مغازه نانوائي ويك قصابي ازمال خودجهت فقراءدايركرده بودكه روزانه دوهزارنفر ازبينوايان ازآنهانان وگوشت رايگان مي گرفتندوروزهاي عيدكه مي نشست پولهاي زيادي به عنوان عيدي به مستمندان مي دادكه تنهادريك روزعيدهيجده هزارتومان ازپول آن موقع ك هشايدبيش از18ميليون تومان امروزبودبه فقراء پول داد .
ازخصوصيات سيدحكم وقضاوت بودكه باعلم وفقاهت وزيركي كه داشت باكمي صحبت كردن باطرفين نزاع ،خيلي زودحق رافهميده وحكم مي كردو هيچگاه خوانين وزورمندان نمي توانستنداورافريب داده يااعمال نفوذكنندوحق ضعيفان راپايمال نمايند .
ازجمله شخصي سندجعلي مبني برمالكيت يكي ازدهات اصفهان درست كرده بودومهرهاي بعضي ازعلماءمعروف قديم اصفهان راازورثه آنهابدست آورده پاي كاغذزده بودوبادوده آن راتاركرده بودكه وانمودكند سندبسيارقديمي است وسپس مدعي مالكيت آن روستاشده بودازاهل آن كه چ ند نسل گذشته بودآن سندرانزدسيدبراي قضاوت آوردندوي براي اثبات جعلي بودنن آن جمعي ازمتخصصين رااحضاركردآنهاباخواندن مارك وتاريخ ساخت كاغذ اثبات كردندكاغذجديداست وسالهاپس ازفوت آن علماءساخته شده است و بدين ترتيب حيله آن شخص آشكارشدوسيدحكم كرده كه ده مال اهل آن باشد .
و ازويژگيهاي ديگرسيدعابدشب وشيرروزعبادت وتهجدوگريه هاي شبهاي تاراو بودچنانكه بعضي ازكساني كه باوي مدتهابوده اندگفته اندسيدشبهاديوانه مي شددرصحن سراي كتابخانه خوسرخودرابرهنه مي كردوبرسرخودمي زدوهاي هاي گريه مي كردوبه مناجات ودعااشتغال داشت وچون صبح مي شدعمامه برسر مي گذاشت وعبابدوش مي گرفت ومانندعاقلان مي نشست ،اومناجات خسمه عشررا درنمازازحفظمي خواندوگريه مي كردوبالاخره يك موقع دراثرعبادت وگريه زيادبيمارشد .
/مناجات ازامام سجادع است وحدود12صفحه مي باشدكه در مفاتيح نقل شده است .
صبر در مصيبت
آنان راه راگم كرده بودند،تشنگي ،گرسنگي ، خستگي وگرمي بيابان سخت آنهاراازپاي درآورده بودوكم كم داشتنداززندگي خودنااميدمي شدندكه باديدن سياه چادري روزنه اميدي برايشان پيداشدوبه هر زحمتي بودخودشان رابه آنجارسانيدنداماجزپيرزني درآن نيافتند،پيرزن وقتي حالت رقتبارآنهاراديدبه گرمي ازايشان استقبال كردوضمن پذيرائي مختصري كه ازآنهابه عمل آورد،درانتظارفرزندش بسرمي بردتاباآم دن وي پذيرائي مناسبي ازمهمانهايش بنمايدولي برعكس آن روزفرزندش به موقع نيامد همين مطلب موجب نگراني مادرپيرشده بود .
ناگهان شترسواري ازدورپيداشد، پيره زن پنداشت فرزندش آمده ابتداءخوشحال شدولي هنگامي كه سوارنزديك شد ديدشترآن فرزندش مي باشدولي ديگري برآن سواراست بانگراني خودرابه او رسانيده پرسيدفرزندم كجاست ؟اوچرانيامد؟شترسوارگفت :دركنارچاه شتران باهم درگيرشدندوپسرت كه تلاش مي كردآنهاراازهم جداكندازشتران تنه خورده درچاه افتادوازدنيارفت .
ام عقيل يعني همان پيرزن مصيبت زده اگرچه تنهامونس وياورش رادرآن بيابان ازدست داده وبراي هميشه تنهاشده بودو داغفرزندش سخت اوراتحت تاثيرقرارداده بوداماپذيرائي مهمانهابرايش مهمتربودلذاازشترسوارخواست كه فوراپياده شده گوسفندي راذبح نموده واز آنان پذيرائي نمايد .
مهمانهاكه پس ازصرف نهارازمرگ عقيل باخبرشده بودندازروحيه قوي وشكيبائي آن زن سخت درشگفت ماندند .
مادرعزادارچون ديد مهمانهايش نيزازمرگ عقيل ومصيبت وارده براوآگاه شده اندنزدآنان آمده گفت :آيادرميان شماكسي هست كه ازقرآن چيزي خوب بداندبراي من بخواندتا روحم باشنيدن سخنان خدادرمصيبت فرزندم آرامش پيداكنديكي ازآنان پاسخ داد:بلي وسپس خواند:"الذين اذااصابتهم مصيبه قالواانالله وانااليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم ورحمه واولئك هم المهتدون .
"يعني آنان چون به مصيبت ناگوارگرفتارشوندشكيبائي كرده گويندمابه فرمان خداآم ده وبسوي اوخواهيم رفت درودورحمت خاص خداوندبرآنهااست وآنهاهدايت يافتگانند .
بانوي چادرنشين كه ازشنيدن وعده هاي خدابه صبركنندگانش آرامش پيداكرده بودومصيبت مرگ فرزندش ديگربرقلب پاكش سنگيني نمي كردبه ميهمانهايش روكرده گفت :درودبرشما .
وسپس به گوشه اي رفت چندركعت نماز خواندوعرض كرد:پروردگارامن آنچه رادستورداده بودي ازصبروتحمل مصيبت انجام دادم اكنون توآنچه راوعده داده اي ازپاداش به من عنايت فرما،اگركسي براي كسي مي مانديكي ازمهمانهامي گويدمن پنداشتم مي خواهدبگويدفرزندم براي من مي ماندكه به اونيازمندبودم ولي اوگفت :محمدصلي الله عليه وآله وسلم مي ماندچون امتش به اونيازمندبود .
/سوره بقره ،آيه 157و157 .
سفينه البحار ،ج 2،صفحه 7 .
صبر بر بلا
چنانكه نقل شده خباب بن ارت كه ازنيكان ياران پيامبراكرم صلي الله عليه وآله وسلم ومسلمان نخستين بودازناحيه كفار قريش سخت موردشكنجه وآزارقرارمي گرفت .
آنان آتش مي افروختندوخباب را به پشت روي آن مي انداختندكه گوشت وپوست وي جزغاله مي گشت وتاآخرعمر اثرش درپشت اوباقي بودچنانكه يك روزعمرآن راديدباشگفتي گفت تابه امروزپشت مردي رااينطورنديده ام .
وروزهاي بسيارگرم نيززره آهني برخباب مي پوشانيدندودرميان آفتاب سوزان نگاه مي داشتندولي اين همه شكنجه هاي سخت را تحمل مي كردوهرگزبرخلاف اسلام ورسول اكرم سخني كه ازاومي خواستندبرزبان جاري نمي كرد .
وچون خباب مردثروتمندي بودازعاص بن وايل طلبي داشت ،روزي براي دريافت طلب به اومراجعه كردعاص كه مردقدرتمندي بودگفت :به محمدص قسم كافرشوتاطلب تورابدهم .
خباب گفت :من هرگزبه اوكافرنمي شوم تا بميرم ودرقيامت زنده شوم .
/سفينه البحار،ج 1ص 372 .
طلب كارىخوش فرجام
علي ع فرمودنديك مرديهودي ازپيامبراكرم ص طلبي داشت ،درميان راه جلوآن حضرت راگفته طلب خويش رامطالبه نمود، رسول اكرم ص فرمود:فعلاچيزي نزدمن نيست كه طلبت رابدهم .
مرديهودي گفت : من هم نمي گذارم شماازاينجاحركت كنيدتاطلب مرابدهيد .
آن بزرگوارفرمود: من هم همين جاباتومي نشينم ولذاحضرتش نمازظهر،عصر،مغرب ،عشاءوحتي نمازصبح راهم درهمانجاخواند .
ياران آن حضرت كه سخت ازرفتارجسورانه يهودي ناراحت شده بودندبه اوتندي كرده تهديدش نمودند،رسول گرامي اسلام ص باتندي به آنان نگريسته فرمود:اين چكاري است كه مي كنيد:عرض كردندآخريك يهودي اين چنين شمارابازداشت نمايد؟فرمود:خداوندمرابرنينگيخته كه باهم پيمانهاباغيرآنهاستم كنم .
ولي هنگامي كه روزبالاآمدمرديهودي گفت : گواهي مي دهم كه جزخداي يكتاپروردگاري نيست وگواهي مي دهم كه محمدص پيامبر اواست وقسمتي ازمال من براي خداباشد،به خداسوگندمن چنين نكردم جزاين خواستم بدانم ويژگيهايي كه درتورات برايت آمده درتوهست يانه ،چون من تعريف تورادرتورات چنين خوانده ام كه محمدص فرزندعبدالله درمكه به دنيا مي آيدوبه مدينه هجرت مي كندوهرگزسخت گيروتندخووبدزبان نيست وفحش دادن رازيبانمي داندوبدگويي نمي كند .
واكنون چون برايم ثابت شدكه توهمان پيامبرمي باشي گواهي مي دهم كه خدايي جزخداونديكتاالله وجودنداردوتورسول خدايي واين مال من دراختيارشماهرجوري كه خداونددستورداده درموردآن عمل نما .
/بحار،جلد16،صفحه 216 .
رفتار عمربن عبدالعزيز
عدي بن ارطات ازطرف عمربن عبدالعريزفرمانداريكي ازشهرهاي كشوراسلامي بود،به خليفه نوشت :در اين شهرمردم پيش ازمابدون شكنجه ومجازات ماليات پرداخت نمي كرده اند، حال نظرخودرابنويس كه ماهم باآنهاچنين كنيم تاماليات ازآنان وصول نماييم ياخير؟عمربن عبدالعزيزدرپاسخ نوشت :من ازكارونامه توسخت شگفت شده ام ،نامه به من مي نويسي واجازه مي خواهي كه مردم راشكنجه كني ،فكر مي كني اجازه من سپرعذاب خداوندبراي توخواهدبوديامي پنداري خشنودي من تورا ازخشم خدامي رهاندخيرمن هم چنين اجازه اي به تونمي دهم هركس ازمردم باميل خودش ماليات دادبگيروهركس ندادرهايش كن واورابه خداوندواگذارش نما ،به خداس .
گندمن دوست تردارم آنهاخداراملاقات كنند،بابدهكاري ماليات تااين كه من خداراملاقات نمايم باشكنجه دادن آنها .
/مجموعه ورام ،جلد1، صفحه 59 .
حق شناسى متقابل
مي گويندميرزاي قمي وقتي درعتباات تحصيل مي كردسخت درحال فقروپريشاني به سرمي برد،استادش مرحوم بهبهاني كه ازحال شاگردلايقش آگاهي داشت وخودنيزامكانات مالي نداشت كه ازمالخ ويش به اوكمك كندناگزيرنمازاستيجاري برداشته مي خواندووپولش را مي دادبه ميرزاكه وي خرج كرده وبافراقت بال به تحصيل اشتغال داشته باشد .
و معروف است كه پس ازفوت مرحوم بهبهاني وقتي كه ميرزاي قمي به كربلامشرف شد نخست به درب خاهه استادش رفته آستانه رابوسيدوسپس به زيارت امام حسين ع مشرف شد .
راستي كه هزاران آفرين برآن استادوصدهاآفرين براين شاگردحق شناس .
/قصص العلماء،صفحه 180 .
پرجمداربى دست
خداياكمكم كن ،قطع شدن دست وشهادت براي من موجب نگراني نيست .
بلكه برايم بالاترين افتخاراست ناراحتي من ازاين است كه پرچم اسلام دراين وقت حساس به زمين مي افتدوسبب افسردگي مسلمانان وشادي دشمنان اسلام مي گردد .
نه هرگزنمي گذارم پرچم به زمين بيفتدتانفس درسينه دارم وخون دررگهايم مي گرددآن را نگاه مي دارم .
مصعب بن عميرازجوانان ممتازوبسيارخوب مكه بود،اوسخت موردعلاقه پدرومادرش بودبطوري كه اوراازتمام فرزندانش برتري مي دادندو بهترين غذاهارابه اومي خورانيدندوزيباترين لباس رابه تنش مي كردندو هيچگاه دراثرمحبتي كه به اوداشتنداوازمكه بيرون نرفته بود .
هنگامي كه مصعب دراثرتماس باپيغمبراسلام صلي الله عليه وآله وسلم وشنيدن سخنان دلنشين حضرتش مسلمان شد،ازآنجائي كه درآن وقتهامسلمان بودن بزرگترين جرم محسوب مي شداوهم مانندمسلمانان ديگراسلام خودرااظهارنمي كردوعبادتش را مخفيانه انجام مي داد .
تااينكه روزي عثمان بن طلحه رادرحال نمازخواندن مشاهد ه كردوفورابه به مادرش اطلاع دادوكم كم ديگران نيزفهميدند،پدرومادر مصعب كه سخت ازاين جريان ناراحت شده بودندبراوخشمگين شدندوبراي اينكه او راازاسلام برگردانندچندروزي درخانه زندانيش كردندولي چون ديدمحدوديت زندان وملامت وسختگيري درغذاوآب ،دراواثري نداردرهايش كردند .
مصعب مزدرسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم آمدودروقتي كه آن حضرت ومسلمان به مدت سه سال ازطرف كفارقريش درمحاصره اقتصادي قرارگرفتندمصعب نيزدر كناررسول گرامي صلي الله عليه وآله وسلم درشعب ابي طالب ازگرسنگي وسختي رنگش تغييرنمودوسختيهاي فراواني راتحمل كرد .
روزي مصعب درحالي كه خودرا باپوست گوسفندي پوشانيده بودمي آمد،پيغامبراكرم صلي الله عليه وآله فرمود:"نگاه كنيدبه مردي كه خدادل اورانوراني كرده است من قبل ازاسلام اورا ديدم كه دركنارپدرومادرش ازپاكيزه ترين غذاهامي خوردولطيف ترين لباسها راميپوشيدولي دوستي اوبه خداورسول اوبه راوضع كه مي بينيدانداخته است .
مصعب ازنظرايمان ،اخلاق ،فراگيري معارف اسلامي مخصوصاباتوجه به اطلاعات وسيعي كه اوقرآن داشت جواني كاملاممتازبودنطوري كه وقتي اسعدبن زراره و دكوان كه ازبزرگان خزرج بودندازمدينه آمده بودندوازپيغمبريك نماينده و سخنورشجاع ومتعهدوآگاه خواستندكه مردم مدينه رادعوت به اسلام كند .
با اينكه مدينه باوجودطوائف يهودوقبائل اوس وخزرج واختلافات ريشه داري كه در آن جاداشت منطقه بسيارحساسي بود،آن حضرت فورامصعب رابه آنهامعرفي وبه مدينه اعزام فرمود:مصعب نيزدراثرروحيه بسيارخوب واخلاق نيك وشجاعت و سخنوري كه داشت درمدينه موفقيت قابل توجهي بدست آوردوقبائل مختلف مدينه بامشاهده روحيات واخلاق وي وشنيدن سخنان شيرين وآگاهي برحقايق درخشنده اسلام ، دسته دسته مسلمان شدند .
مصعب بسياربردباربودچنانكه روزي "اسيدبن حضر" درميان سخنراني اوفريادزده ،گفت :شمابراي چه به قبيله ماآمده ايد؟و بيخردان ماراگول مي زنيداگرميخواهيدجان سالم بدربريددست ازسرمابرداريد .
مصعب :باخونسردي فتاراوراگوش كردوباخوشروئي گفت :آياتوسخنان ما راگوش نمي كني ؟اگرپسنديدي قبول كن وگرنه ماازآنهادست برميداريم .
اسيد گفت :وسخت تحت تاثيرآنهاقرارگرفته ،اسلام آورد .
مصعب درمدت كوتاهي با تبليغات خودقرارداد .
مصعب كه به گفته دانشمندان تاريخ ازمسلمان سابقه دارو ازياران ممتازرسول گرامي اسلام بشمارميرفت درجنگ بدرشركت كردودرجنگ احد پرچمداراسلام بودهنگامي كه دراثرتخلف نگهبانان دريه "ذوالعينين "ازفرمان پيامبراكرم صلي الله عليه وآله مسلمين مغلوب شدندوشكست خورده فراركردنداو علاوه پرچمداري باكفارنيزسرسختانه مي جنگيدتااينكه "ابن قميئه "دست راست اوراقطع كرد،مصعب پرچم رابدست چپ گرفت وچون دست چپش رانيزقطع كردند پرچم رابادوبازوانش نگاهداري نموده وفريادمي زد:ومامحمدالارسول ....
اين پيامبرنيزپيامبران پيشين است ،حال اگرمردياشهيدشدازودين برمي گرديد وقتي كه اوشهييدشدوبه زمين افتادفرشته اي به صورت مصعب همچنان پرچم اسلام را برافراشته نگاه داشت .
پيغمبراكرم صلي الله عليه وآله بالاي پيكرخونين مصعب آمدوصورت آلوده به خاك وخون اوراديدكه ازدنيارفته است ،حضرتش گريان شدوفرمود:من المؤمنين رجال صدقواماعاهدواالله عليه ...
2برخي ازمؤمنان بزرگم رداني هستندكه به عهدي كه باخدابستندوفاكردندتااينكه شهيدشده و برخي به انتظارشهادت مقاومت كرده ،هرگزپيمان خودراتغييرندادند..
1آل عمران , 223احزاب ,
323بحارج 6ص 405،اسدالغايه ج 4ص 369،سفينه ج 2 ص 29سيماي اسلام ص 232
اصرارهمسر
مدتي بودكه سخت درمانده شده بود ،كاركسب ودرآمدي نداشت ،زن وبچه هايش گرسنه بودند،روزهادرخانه مي نشست وبه وضع فقيرانه اش فكرمي كردوغصه مي خورد،نمي دانست چه كندكه از اين حالت رقت بارخلاص شود .
يك روزهمسرش به اوگفت :ازميان خانه نشستن كه كاري درست نمي شودبرخيزنزدپيغمبراسلام صلي الله عليه وآله برووازاو چيزي بخواه ،قطعابه توكمك خواهدكرد .
وي نزدپيغمبراسلام صلي الله عليه وآله رفت .
ولي تانگاه حضرت به اوافتادفرمود:"سئلنااعطيناه ومن استغني اغناه الله " .
هركس ازمادرخواست كندبه اومي دهيم وهركس باكاروتلاش از خدادرخواست بي يازي نمايدخداونداورابي نيازمي گرداند .
مردفقيرباخود گفت :رپيامبرازاين سخن منظورش جزمن كسي نيست ،لذابدون اينكه حرفي بزند بخانه اش برگشت وجرنان رانقل كرد .
همسرش كه هنوزبه مقام رسالت شناخت كامل نداشت گفت :رسول خدابشراست وازقصدتوخبرنداشته نزدحضرتش بروو درخواست خودرابه عرض آن حضرت ربرسان .
مردبيچاره بارديگرنزدرسول اكرم صلي الله عليه وآله رفت ،اين دفعه نيزبه مجرداينكه آنحضرت به اوافتادسخن قبليي رابه زبان جاري كرد،وي نيزباخودگفت :مقصودآن حضرت من مي باشد .
وبدون آنكه اظهارفقركندبه خانه برگشت وكلمات آن حضرت رابراي همسرش بازگو نمود .
اين بارنيزهمسرش گفت :رسول خداانسان است نزداوبرومقصودخودرا صريحابه اوبگو .
مردبينوابخاطراصرارهمسرش براي بارسوم خدمت پيامبربزرگ اسلام صلي الله عليه آله رسيدواين دفعه هم وقتي حضرتش اوراديدعبارت زيباو آموزنده اش راتكراركرد .
كاراساس .
مردفقيركه ديگرهيجگونه ترديدي برايش نبودكه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله مرادش اواست وخيلي خوب معناي بيانات آن حضرت رافهميده بود .
مزديكي ازدوستانش رفته هيزم كنده به شهر آورد،تيشه اي ازاو"عاريه "كردوبه كوه رفت ،مقداري هيزم كنده به شهرآورد وبه كمي آنرافروخت وآن روزتاحدودي غذاي خودوزن بچه هاي خودرافراهم نمود، فرداي آن روزنيزبه صحرارفت وهيزم بيشتري آورده وبافروش آنهاگذشته از اينكه تمام احتياجات زندگيش تامين شدتيشه اي براي خودخريد .
وبالاخره توانست اوپولهاي كه پس اندازمي كرددوشترويك غلام هم تهيه نمايدوسرانجام هم يكي ازوثروتمندان مدينه گشت .
روزي مزدپيامبرگرامي اسلام آمدوجريان خودراعرضه داشت :پيامبراكرم صلي الله عليه وآله فرمودبه توگفتم كه :"هركس ازما درخواست كندبه اومي دهيم وهركس باكاروزحمت طلب بي نيازي كندخدوانداو رابي نيازگرداند .
/1اصول كافي ،جلد2باب قناعت ،صفحه 139-سفينه البحار، جلد2،صفحه 451
بانوى خانه دار
پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله واردخانه دخترگرايميش فاطمه زهراءسلام الله عليها شد،ديددخت عزيزش لباس خشني كه گردومنزل برآن نشسته برتن داردوبايك دست آسياي دستي خودرابراي تهيه نان مي چرخاندوبادست ديگركودك عزيزش را دربغل گرفته ،شيرمي دهد .
رسول اكرم صلي الله عليه وآله ازديدن وضع رقت بارپاره تنش متاثروگريان شدوفرمود:"يابنتاه تعجلي مراره الدنيابحلاوه الاخره فقالت الحمدلله علي نعمائه والشكرعلي الائه فانزل الله ولسوف يعطيك ربك فترضي "اي دختر،بچش بلخي دنيارابادربهشت بعوض شيريني آخرت نصيبت گردد .
آن مخدره عرضه داشت :خداراستايش مي كنم به نعمتهاي اوو سپاسگزارم بربلاهايش :سپس اين آيه ازطرف خداوندفرودآمد:پروردگارت به زودي تراچندان عطاكندكه خشنودشوي .
سوره والضحي ،ايه 5ونيزامام باقرعليه السلام فرمود:فاطمه عليهاالسلام دربرابرعلي عليه السلام تعهدكرده بودكه كارهاي خانه راازخميركردن ،نان پختن ،جاروب كردن انجام دهدولي عليه السلام نيزتعهدكرده بودكه كارهاي بيرون خانه راازآوردن هيزم وتهيه غذا فراهم كند .
ورزوي به فاطمه سلام الله عليهافرمود:غذاچيزي درخانه هست ؟عرض كرد:به آن خدائي كه حق تورابزرگ داشت سه روزاست كه غذائي نداريم .
فرمود :چرابه يمن خبرندادي ؟عرض كرد:رسول خدامرامنع كردازاينكه اوتوچيزي درخواست كنم وفرمود:ازپسرعمت چيزي درخواست مكن اگرچيزي آوردكه آورد است واگرنه چيزي ازاودرخواست مكن .
/بحارالانوارجلد43،صفحه 31
شکيبايي بر فقر
احمدبن محمدبن عبدالرحمن ابيوردي ،متوفي درسال ‚محدث وفقيه شافعي كه درجامع منصوربغداد ،حلقه فتواداشت ومردي فصيح وشاعربود .
وي فقرخودرانهان ميداشت ،وبرآن شكيبابود،هرروز،روزه ميگرفت وبانان ونمك افطارميكرد،درزمستاني چون جبه اي نداشت كه دربركندبه اصحابش ميگفت كه بواسطه ابتلابه نوعي بيماري ،از پوشيدن لباس ضخيم كه داخل آن رابراي گرم كردن ازپنبه ياچيزديگرپركرده باشند ،ممنوع هستم ،مقصوداوبيماري فقربود،امااصحابش ،آن رانوعي مرض ،گمان ميكردند .
راز موفقيت
دكترمصدق روزي درزندان ازشهامت وبزرگواري مادرش مرحومه نجم السلطنه تعريف كرد .
اوگفت:براي اولين بارمراازاصفهان به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب كرده بودند .
سن من به نصاب قانوني نرسيده بودومن هم اعلام قبولي نكرده بودم ،ولي يكي ازروزنامه هاباعبارات زننده نسبتهاي ناروابه من داده بودكه ازشدت حملات ناجوانمردانه اش تب كرده وبستري شدم .
مرحومه مادرم سررسيد .
چرااين وقت روزخوابيدي ؟روزنامه رابه اودادم وگفتم:ببين چه نسبتهاي بدي به من داده است !مادرمختصراخواند .
روزنامه را پرت كردوباتشرگفت:براي همين تب كرده اي ؟گفتم:بلي بانوك پاچندبار به پايم كوبيدوباتشددوبيان اصطلاح خاصي گفت:پاشو،پاشو!اگرطاقت اين حرفهارانداشتي چراحقوق خواندي ؟مي خواستي طبيب بشي !وبعداضافه كرد .
قدر وقيمت هركس دراجتماع به اندازه زحمت ومشتقي است كه درراه آن اجتماع و مردم متحمل مي شود .
دكترمصدق پس ازنقل اين خاظره گفت:آقا!من باشنيدن اين سخن ازبسترپاشدم وازآن به بعدهيچوقت بدگوييها،ناسزاهاونسبتهاي دروغدر من اثرنداشت .
بردباري پيامبر(ص)
زيدبن سعنه ازدانشمندان يهودبودوپيش از آنكه مسلمان شودبراي گرفتن طلبي كه ازپيامبرص داشت آمدوعباي پيامبررا برداشت ويقه آن حضرت راچسبيدوسخت درشتي كردوگفت:شمافرزندان عبدالمطلب همواره درپرداخت وام خودتاخيرمي كنيد .
عمربراوبانگ زدودرشتي كردوحال آنكه پيامبرلبخندمي زدوسپس فرمود:اي عمر!من واوبه چيزديگري نيازمنديم .
به من بگوخوش حساب باشم وبه اوبگوبامهرباني طلبش رامطالبه كندودر وام دادن مهربانترباشد .
سپس فرمودكه هنوزسه روزازمهلت اوباقي است .
وبه عمردستورفرمودوام اورابدهدوبيست كيلومترهم بيشترپرداخت كند،چون عمر اوراترسانده بود .
همين موضوع سبب مسلمان شدن سعنه شد .
اومي گفت:همه علامات ونشانه هاي نبوت رادرمحمدص آزموده وديده بودم بجزدوموردكه نيازموده بودم .
نخست اينكه بردباري اوبرخشمش پيشي بگيرد،ودوم اينكه خشم اوموجب بيشتر شدن بردباريش گرددوآندوراهم آزمودم واوراهمچنان ديدم كه دركتابهاي ما توصيف شده است .
اقليت و اکثريت
شبي برناردشاوبه ديدن يكي ازنمايشنامه هاي خودرقت چون نمايش به پايان رسيد،تماشاگران كه اورادرتالارديده بودنددسته جمعي فريادبرآوردندكه شاوبايدبراي ماصحبت كند .
شاوبناچاربرروي صحنه رفت و همه دراين موقع ساكت شدند،ولي ازهنوزلب به سخن نگشوده بودكه ناگاه از انتهاي سالن صدايي برخاست كه گفت:نمايشنامه بسياربدي بود!برناردشاوبه عادت هميشگي خودباخونسردي تمام لبخندي زدوگفت:بله اتفافامن هم باشما همعقيده ام ،ولي چه كنم كه من وشمادرمقابلاين اكثريت عظيم دراقليت غريبي قرارگرفته ايم !
حاضر جوابي کودک
درزمان هارون الرشيدمردي دعوي نبوت كرد،اورابه مجلس هارون آوردندودرآن مجلس مامون پسرهارون حاضر بودوهنوزخردسال بود،هارون بفرمودتاآن مدعي راهم درپيش اوانداختندو پشت وپهلوي اوبه تازيانه سياه ساختند،آن مدعي رااثناي تازيانه خوردن ناله و فريادمي كردوبي طاقتي مي نمود،مامون درآن حال اين آيه خواندكه :"فاصبركمال صبراولوالعزم من الرسل "يعني صبركن همچنانكه صبركردندپيامبران صاحب شريعت .
صبر يك مادر داغ ديده
دو نفر از محترمين مسافرتي در بيابان سوزان حجاز نمودند ، راه را گم كردند ، از دور سياهي ديدند بهمان نشان آمدند تا به خيمه اي رسيدند ، بر زني كه در درون خيمه نشسته بود سلام دادند ، آنزن بعد از جواب سلام پرسيد كيستيد ؟ گفتند ما مسافريم و راه را گم كرده ايم اجازه داد كه وارد خيمه شوند ، آن دو بدرون خيمه رفتند و نشستند ، گفت قدري صبر كنيد تا فرزندم بيايد و از شما پذيرائي كند .
موقع آمدن فرزندش نزديك شد و او چند بار از داخل خيمه پرده يك طرف را بالا زد و به بيابان نگاه كرد ولي يك بار كه پرده را بالا زد ناراحت شد و گفت شتر فرزندم ميايد ولي ديگري بر آن سوار است ، وقتي سوار نزديك خيمه رسيد بصداي بلند گفت ام عقيل خدا در مورد فرزندت بتو اجر مرحمت كند زن پرسيد مگر فرزندم مرد جواب داد بلي پسرت در كنار چاه آب بود شترها بهم ريختند و او در چاه افتاد .
زن مصيبت زده خود را نگهداشت و گفت تو فعلا بيا و از مهمان هاي من پذيرائي كن سپس گوسفندي آورد و باو داد ذبح كرد ، زن در حال مصيبت و داغداري براي مهمانها غذا تهيه كرد ، پس از صرف غذا نزديك آمد و گفت هيچكدام از شما قرآن ميدانيد ؟ گفتند بلي گفت براي تسلاي خاطر من در مصيبت فرزندم چند آيه بخوانيد يكي شروع كرد بخواندن قرآن الذين اذا اصابتهم ...
المهتدين زن با هيجان شديدي باو قسم داد ، اينكه خواندي قرآن بود گفت بلي والله از قرآن است ، زن از جاي برخواست ، چند ركعت نماز خواند و گفت اللهم اني فعلت ما امرتني به فانجزلي ماوعدتني به ، خدايا من امر تو را اطاعت كردم و در مرگ فرزندم صبر ميكنم ، تو نيز درباره من بوعده خود وفا كن ، و با گفتن اين جمله با شك و آه خود در مصيبت فرزندش خاتمه داد .
/ گفتار فلسفي كودك جلد 1 صفحه 459 .
شكيبائى و پارسائى
دوران خلافت خليفه دوم بود ، جواني بعد از فراغت از نماز بدون خواندن تعقيبات بلافاصله از مسجد بيرون ميرفت ، روزي بهمان منوال از جاي برخاست كه روانه شود عمر او را مخاطب قرار داد كه چرا شرط ادب در برابر نماز نگه نميداري و تعقيبات كه فضيلت زياد دارد نميخواني ؟ جوان از اين عتاب و سرزنش ناراحت شد و بگريه درآمد و گفت ميترسم از گفتن علت ناراحت شوي تو چه ميداني كه بر ما بيچارگان چه ميگذرد ، فقر و احتياج و نيازمندي ما بحدي رسيده كه من و عيالم با يك جامه ميگذرانيم ، اگر او بپوشد مرا لباسي نيست و اگر من بپوشم او لباسي ندارد ، بنابراين هر روز صبح من پيراهن ميپوشم و بنماز حاضر ميشوم و بعد از فراغت نماز زود بخانه ميروم تا او نيز از اين جامه استفاده كند و از نماز عقب نماند !! عمر از اين بيان و از دانستن وضع او ناراحت شد و حضار بگريه درآمدند سپس از بيت المال هشتاد درهم آورد و باو گفت اين دراهم را بگير و صرف مايحتاج كن ، نيازمنديهاي خود را برطرف نما ، جوان آن پولها را دريافت داشت و بخانه آمد .
عيال از تاخير ورودش پرسيد ، او آنچه كه با خليفه گفته بود با عيال خود در ميان گذاشت .
عيال از اين پيش آمد و فاش شدن اسرار سخت ناراحت شد و شوهر خود را مورد ملامت و توبيخ قرار داده و گفت مگر تو نشنيده اي فقير صابر روز قيامت همنشين پيغمبر است ؟ تو چنين عزتي را بمال دنيا فروخته اي ، بهتر آن است كه اين پولها را هر چه زودتر بخليفه برگرداني و بگو گر چه نيازمند و محتاجيم اما صبر بر فقر اسلحه ما است ، آن جوان با اين تحريك از جاي خود برخواست و تمام آن دراهم را بخليفه برگرداند و چون شب شد آن زن براي تهجد و نماز نافله شب از رختخواب برخاست بعد از پايان نماز بشوهر گفت تا حال راز ما نزد خدا محفوظ بود حال كه دگران دانستند من از اين زندگي بيزارم با هم دعا كنيم تا روح ما قبض شود و از چنين زندگي خلاص شويم .
هر دو بسجده درآمدند و از خداوند درخواست مرگ كردند و في الفور جان بجان آفرين تسليم نمودند و بنا به خبري آن زن به تنهائي تمناي ترك زندگي كرد و صبح جوان به مسجد آمد و مردم را به تشييع جنازه عيال خود دعوت كرد ، / مجالس الواعظين با مقداري تصرف .
تسليت به مادر داغ ديده
گويند در زمان يكي از پيامبران مادري مهربان جواني داشت كه او را بسيار دوست ميداشت ، اتفاقا آن جوان بقضاي حتمي پروردگار مرد و مادر داغدار شد و خيلي جزع و فزع ميكرد ، تا آنجا كه بستگان وي راه چاره را منحصر باين دانستند كه نزد پيغمبر وقت رفته و از او مدد بخواهند .
چون بنزد آن پيمبر آمدند عرضكردند شما تشريف بياوريد و با گفتار دلنشين خود بانزن تسليت گفته شايد كه دل مادر داغديده تسكين يابد ، چون پيامبر نزد آنزن آمد ، ديد آثار گريه بر ديدگانش ظاهر است و در غم و حزن غجيبي فرو رفته و بسيار بيتابي ميكند .
آنحضرت باطراف نگريست و لانه كبوتري توجه او را جلب نمود و فرمود اي زن اين لانه كبوتر است ؟ گفت آري فرمود اين كبوتران جوجه ميگذارند ؟ گفت آري فرمود همه جوجه ها را نگه ميدارند و بپرواز ميايند ؟ عرضكرد نه زيرا بعضي از جوجه هاي آنها را ما ميگيريم و پس از كشتن و پختن ميخوريم ، حضرت فرمود با اينهمه اين كبوتران ترك لانه خود نميكنند ؟ گفت نه زيرا چند سال است كه آنها نزد مايند و بجائي نرفته اند .
پيامبر از اين بيان نتيجه اي كه گرفت اين است ، بايد بترسي از اينكه تو در نزد پروردگارت از اين كبوتران پست تر باشي ، زيرا اين كبوتران از خانه شما با آنكه فرزندان آنها را در پيش روي آنها ميكشيد و ميخوريد هجرت نميكنند و قهر نمينمايند لكن تو با از دست دادن يك فرزند از خدا قهر كرده و باو پشت كرده و اينهمه بيتابي ميكني و سخنان ناشايست بر زبان جاري ميكني ، آن زن چون اين سخنان را شنيد اشك از ديدگان فرو برگرفت و ديگر بيتابي ننمود .
شكيبائى يك مادرداغ ديده
ابوطلحه انصاري از اصحاب بزرگ پيغمبر ص بود و در جنگ احد مقابل روي حضرت رسول تيراندازي ميكرد ، پيغمبر ص روي پنجه پا بلند ميشد تا هدف تير او را مشاهده كند ، ابوطلحه در آن جنگ سينه خود را جلو سينه پيغمبر نگهداشت و عرضكرد سينه من سپر جان مقدس شما باشد پيش از آنكه تير بشما برسد مايلم سينه مرا بشكافد او پسري داشت كه خيلي مورد علاقه وي بود ، اتفاقا مريض شد ، مادرش ام سليم از زنان با جلالت اسلام است چون به محبت و علاقه زياد ابوطلحه نسبت بفرزندش توجه داشت ، دانست كه نزديك است بچه از دست برود و فوت شود ، لذا ابوطلحه را نزد رسول خدا فرستاد ، پس از رفتنش بچه از دنيا رفت ام سليم او را در جامه اي پيچيده كنار اطاق گذاشت و فوري غذاي مطبوعي جهت شوهر تهيه ديد و خويش را براي پذيرائي شوهر با عطر و وسائل آرايش آراست ، وقتي ابوطلحه آمد و حال فرزند خود را پرسيد جواب داد خوابيده است ، سئوال كرد غذائي هست ، ام سليم خوراك مهيا كرد ، پس از صرف غذا از نظر غريزه جنسي نيز او را بينياز كرده در اين اثناء كه شوهر بهترين دقايق لذت جنسي را داشت گفت اي ابوطلحه چندي پيش امانتي از شخصي نزد من بود ، آن را امروز بصاحبش رد كردم ، از اين موضوع كه نگران نيستي ؟ ابوطلحه جواب داد ، چرا نگران باشم وظيفه ات همين بود گفت بنابراين بشما بگويم كه فرزندت امانتي بود از خداوند ، امروز خداي متعال امانت خود را گرفت ابوطلحه بدون هيچگونه تغيير حالتي گفت من به شكيبائي از تو كه مادر او بودي سزاوارترم .
از جاي حركت كرده و غسل نمود و دو ركعت نماز خواند ، پس از آن خدمت رسول اكرم رسيد و فوت فرزند خود و عمل ام سليم را بعرض آنحضرت رسانيد پيغمبر ص فرمود خداوند در آميزش امروز شما بركت دهد ، آنگاه فرمود خدا را شكر ميكنم كه در ميان امت من نيز زني همانند آن زن صابره بني اسرائيل قرار داده است پرسيدند شكيبائي آن زن چه بود ؟ فرمود زني در بني اسرائيل بود ، شوهرش دستور داد غذائي تهيه كند براي چند نفر ميهمان ، اين خانواده دو پسر داشتند هنگام تهيه غذا بچه ها بازي ميكردند ، ناگاه هر دو در چاه افتادند ، زن جسد مرده آنها را بيرون آورد ، بپارچه اي پيچيد و در كنار اطاق ديگر گذاشت ، زيرا نخواست مهمان ها را ناراحت كند و به مهماني شوهر زياني وارد شود بعد از رفتن مهمانها خود را آراست و پيوسته براي شوهر آماده عمل آميزش نشان ميداد ، آن مرد نيز خواسته او را انجام داد ، و از فرزندان خود سئوال كرد و گفت در اطاق ديگر خوابيده اند ، آنها را صدا زد ، ناگاه مادر ، بچه ها را ديد از خانه خارج شده و پيش پدر آمدند ، زن گفت بخدا سوگند هر دو بچه ات مرده بودند ، خداوند بواسطه شكيبائي و صبر من آنها را زنده كرد ام سليم زوجه ابوطلحه از زنان جليله هاشميه است ، هنگاميكه ابوطلحه از او خواستگاري كرد گفت تو مرد شايسته اي هستي و نبايد دست رد بر سينه تو گذاشت ، اما چكنم كه كافري و من زني مسلمانم ، اگر اسلام بياوري همان اسلام آوردنت را بعنوان مهريه قبول دارم ، ابوطلحه اسلام آورد ، با او بهمين كابين ازدواج كرد ، ثابت گوينده اين واقعه ميگويد پرارزشتر از اين مهر تاكنون من نشنيده ام .
/ پند تاريخ صفحه 84 نقل از وقايع الايام تبريزي جلد 3 صفحه 190 و بحار جلد 18 صفحه 227
استقامت ام شريك و استقبال پيغمبر(ص)
يكي از زنانيكه در راه عقيده ثبات قدم نشان داد تا توانست دين خود را محفوظ بدارد ام شريك است او از جمله زناني است كه بعد از هجرت رسول اكرم به مدينه آمد تا در يكشهر با حضرت زندگي كند .
در راه ميامد مرد جهودي باوي ملاقات كرد ، پرسيد به كجا ميروي ؟ گفت بزيارت رسول خدا ، اين سخن بر جهود بسيار ناگوار آمد ولي چيزي نگفت و عكس العملي از خود نشان نداد اما قدري از ماهي شور باو داد كه بخورد ، ام شريك بعد از خوردن ماهي و در اثر گرمي هوا گرفتار تشنگي شد و از آن مرد جهود آب خواست .
جهود گفت من آب نخواهم داد تا اينكه نسبت به محمد كافر شوي و دست از ايمان خود برداري ام شريك گفت معاذالله .
من هرگز اين پيشنهادت را نمي پذيرم حاضرم از عطش بميرم ولي از محدم جدا نشوم و دست از ايمان خود برندارم ، ام شريك قدري صبر كرد و از تشنگي ناراحتي شديد ديد ناگهان كوزه آبي در كنار خود ديد او از آن آب نوشيد خيلي خوشگوار يافت .
جهود از خواب بيدار شد ، گفت دانم تشنه اي ، اگر خواهي آبت دهم ، بايد به محمد كافر شوي ، فرمود از تو و آبي كه در دست تو است بيزارم ، به بين آبي را كه برايم فرستادند جهود تا نگاهش بكوزه آب افتاد غرق تعجب شد و گفت اينكه قصد زيارت رسول خدا دارد او را تشنه نگذارده اند پس بايد دين او حق باشد بنابراين شهادتين گفت و مسلمان شد ، چون ام شريك نزديك مدينه رسيد جبرئيل به رسول خدا خبر داد كه خداوند ميفرمايد او را استقبال كن .
زهي سعادت و دولت زهي علا و جلال
كه شاه هر دو جهان آيدش باستقبال
حضرت رسول ص باستقبال آنزن از مدينه بيرون آمد و چون چشم ام شريك بجمال نوراني حضرت مصطفي ص افتاد خود را بقدمهاي آنحضرت افكند و گفت اگر تمام دنيا و هر چه در آن است مال من بود آنها را فداي خادمي از خدام تو ميكردم اما چون مرا چيزي در دست نيست خودم را بتو بخشيدم ، مرا قبول فرمائيد .
حضرت رسول توقف فرمود: جبرئيل آمد كه خداوند ميفرمايد او را قبول كن و اين مخصوص شما است كه زني بيمهر خود را بتو بخشيد و اين آيه را آورد و امراه مومنه ان وهبت نفسها للنبي ان اراد ان يستنكحها خالصه من دون المومنين .
چون زن مومنه اي خودش را به پيغمبر بخشد اگر خواهد او را نكاح كند براي تو خالص است غير از مومنين .
...روزي عمار
روزي عماربه رسول خداص عرض كرد:مادرم را باسخت ترين شكنجه كشتندآنحضرت به اوفرمود:خدابتوصبربدهدخداون هيچكس ازدودمان ياسرراعذاب نكند .
/اقتباس ازكتاب ويرژيل ص 77سفينه البحارج 1 ص 664حلم -ذي الكفل
ذي الكفل يكي ازپيامبران خدابعد ازحضرت سليمان ع بودوهمچون حضرت داودع بين مردم قضاوت ميكردهرگزخمشگين نميشدمگربراي خدادرمواردنهي ازمنكراودرحلم وصبروتحتمل عجيب بود بطوري كه درروايات آمده است :ابليس يكي ازپيروان خودراكه ابيض نام داشت ماموركردتاازراههاي مختلف واردشده وذي الكفل رابغضب درآوردولي هركارميكرداونتوانست اين كارراانجابدهد .
بعضي نقل ميكنند:شخصي خواست اين پيامبرخداراخشمگين كندشب هنگام خواب بدرخانه اورفت ومحكم درخانه راكوبيدذي الكفل پشت درآمدوآن رابازكردوآن شخص گفت :ببخشيدمن مساله اي داشتم ميخواستم بپرسم ولي وقتي شماراديدم فراموش كردم ذي الكفل باكمال مهرباني به اوگفت :بروهرگاه مساله يادت آمدبياوبپرس .
آن شخص عمدا" درهمان شب سه باربدرخانه ذي الكفل آمدودررامحكم كوبيدودرهرسه باروقتي باآنحضرت روبروميشدگفت :مساله رافراموش كردم ذي الكفل اصلا"خشمگين نشدو فرمود:بروهروقت مساله ات يادت آمدبياوبپرس .
/الكني والالقاب ج 1ص 287
صبر-در-بلا
صعصمعه ازمردان بزرگ صدراسلام است برادرزاده اش احنف بروزن احمدميگويددلم دردگرفت نزدعمويم صعصعه رفتم وازدرددل خودشكايت كردم .
عمويم مراسرزنش كردو گفت برادرزاده وقتي دستخوش بلاشدي شكايت آنرانزدشخصي مثل خودت ببرزيراآن شخص اگردوستت باشدغمگين ميشودواگردشمنت باشدشادميگرددشكايتت رانزد مخلوقي مبركه قادربررفع ودفع گرفتاري ازتونيست بلكه نزدخداوندقادري ببر كه تورامبتلاكرده وميتواندآن راازتوبزدايد .
برادرزاده يكي ازدوچشم من بينائي خودراازدست داده ولي حتي همسرم وبستگان نزديك من ازاين موضوع اطلاع ندارند .
/مجموعه ورام ج 1ص 57
غيبگوئي -امام صادق(ع)
بانوئي به محضرامام صادق ع آمدوعرض كردپسرم به مسافرت رفته ولي سفراو خيلي طول كشيده وبرنگشته است ودراين موردسخت نگران هستم .
امام ع به او فرمودصبركن وبااراده محكم استقامت داشته باش .
آن زن بخانه اش برگشت و روزهاگذشت ولي پسرش ازسفرنيامدوكاسه صبرش لبريزشدوبارديگربحضورامام صادق ع برگشت وعرض كردپسرم هنوزنيامده است .
امام فرمودصبرواستقامت كن اوعرض كردصبرم تمام شده ديگرنميتوانم صبركنم امام ع فرمودبرگردبه منزلت پسرت ازمسافرت برگشته است .
آن زن بخانه برگشت وديدپسرش ازسفربرگشته بسيارخوشحال شدبعدا"بحضورامام صادق ع رسيدوپرسيدآيابعدازپيامبراسلام ص وحي نازل ميشود؟امام ع فرمودنه .
اوعرض كردپس شماازچه راهي اطلاع يافتيدكه پسرم ازسفربرگشته وبه من مژده داديد؟امام ع فرمودرسول خداص فرموده است عندفناءالصبرياتي الفرج هنگامي كه صبرانسان پايان يافت گشايش خواهدآمد .
وقتي كه توگفتي صبرم تمام شده براساس گفتارپيامبرص دريافتم كه خداوندبابازگشت پسرت ازسفرگشايشي دركارتوبه وجودآورده است .
/لئالي الاخبارج 1ص 266
پاداش -صبر
به نقل مشهورپيامبرص ازهمسرانش تنهاازخديجه شش فرزندداشت ويك فرزندهم ازماريه قبطيه يكي ديگرازهمرانش فرزندان خديجه به ترتيب بودند .
قاسم عبداله طاهررقيه ام كلثوم زينب فاطمه زهراع .
وازماريه قبطيه يك فرزندبنام ابراهيم داشت كه يكسال ودوماه وهشت روزويايكسال وششماه وچندروزبيشتر عمرنكرد .
وقتي كه طاهرازدنيارفت خديجه كبري س گريه ميكردپيامبرص او راازگريه كردن نهي فرمودخديجه عرض كرددرست ميفرمائيدنبايدگريه كنم ولي چه كنم ازفقدان اودلم آتش گرفته است جگرم ميسوزدازاين روميگريم .
پيامبر ص فرمودآيانميخواهي كه درروزقيامت پسرت طاهركناردربهشت بايستدوقتي كه توراديددستت رابگيردوتورابه بهشت ببردكه پاكترين وخوشبوترين مكان است .
خديجه س عرض كردبراستي همين گونه است ؟پيامبرص فرمودخداوند متعال عزيزتروبزرگ مقامترازآن است كه ميوه دل بنده اش رابگيردوآن بنده براي خداصبروشكركندولي خداونداوراعذاب نمايد .
/بحارط قديم ج 6 ص 103نظيراين سخن رادرموردفوت قاسم نيزفرمود
زن -صبور
پس ازجنگ زنهاي مدينه ازمدينه بسوي احدحركت كردندوبه استقبال پيامبرص رفتندوهمه بجاي شهيدان خودازپيامبرص سراغميگرفتند .
دراين ميان زينب خواهرعبدالله بن حجش به پيامبرص رسيدپيامبرص به اوفرمودصبورواستوارباش اوگفت براي چه ؟ پيامبرفرموددرموردشهادت برادرت عبدالله .
زينب گفت شهادت براي اوگوارا ومبارك بادهيئاله الشهاده .
بازپيامبرص فرمودصبركن عرض كردبراي چه ؟ فرموددرموردشهادت دائيت حمزه ع زينب گفت همه ازآن خدائيم وبه سوي او بازميگرديم مقام شهادت براومبارك باد .
سپس پيامبرص فرمودصبورواستوار باشدعرض كردبراي چه ؟فرموددرموردشهادت شوهرت مصعب بن عميرزينب تااين جمله راشنيدصدابه گريه بلندكردوبطورجانگدازناله ميكردپيامبرص فرمود مقام شوهرنزدزن بدرجه اي است كه هيچكس درنزداوبه آن درجه نيست .
ولي زينب درپاسخ كساني كه ميگفتندچرادرموردشوهرت اين گونه گريه ميكني ميگفت گريه ام براي شوهرم نيست چراكه اوبه فيض شهادت درركاب پيامبرص رسيده بلكه گريه ام براي يتيمان اواست كه اگرسراغپدررابگيرندچه جوابي به آنها بدهم .
/بحارج 20ص 64
پيامبرص -و-صفيه
پس ازآنه حضرت حمزه عموي پيامبرص درجنگ احدبه شهادت رسيد،دشمن بدن اورامثله كرد،يعني مقدراي ازگوش وبيني وسرانگشتان او رابريدوشكمش رادريدوجگرش رابيرون آورد ...
پيامبرص كنازجنازه پاره پاره حمزه بود،ناگاه ازدورديدكه صفيه خواهرحمزه ع مي آيد،پيامبرص به پسراوزبيربن عوام فرمود:برووصفيه رانگذاربه اينجابيايد،اورا برگردان تاپيكربرادرش رابااين وضع ننگردكه بسيارطاقت فرسااست .
زبير نزدمادرش صفيه رفت وبااوملاقات كردوپيام رسول خداص رابه اورسانيدو ازاوخواست بازگردد .
صفيه گفت :چرامرابرمي گردانيد،درست است كه به من خبررسيده برادرم رامثله كرده اندوبه اين خاطرمي خواهيدمن پيكربرادرم را نبينم ولي :5
وذلك في الله قليل ...
"اين حادثه درراه خدا،ناچيزو اندك است ،آنچه رخ داده خشنودهستيم وبه حساب خدامي گذاريم وصبرمي كني .
وقتي كه پيامبرص روحيه اوراچنين ديد،به زبيرفرمود:"خل سبيلها"او راآزادبگذاربيايد .
/الحلقات الذهبيه ج 11ص 37طبقات بان سعدج 3ص 7 .
فقدان -شوهر
پس ازجنگ زنهاي مدينه ازمدينه به سوي احدحركت كردندوبه استقبال پيامبرص شتافتندو همه بجاي شهيدان خودازپيامبرص سراغمي گرفتند .
دراين ميان زينب خواهرعبد الله بن جحش به پيامبرص رسيد،پيامبرص به اوفرمود:صبورواستوارباش ، اوگفت چه شده ؟پيامبرفرمود:درموردشهادت برادرت عبدالله .
زينب گفت : شهادت براي اوگواراومبارك باد"هنيئاله الشهاده " .
بازپيامبرص فرمود:صبركن ،عرض كرد:براي چه ؟فرموددرموردشهادت دائيت حمزه ع زينب گفت :همه ازآن خدائيم وبه سوي اوبازمي گرديم ،مقام شهادت براومبارك باد .
سپس پيامبرص فرمود:صبورواستوارباش ،عرض كردبراي چه ؟فرموددر موردشهادت شوهرت مصعب بن عمير،زينب تااين جمله راشنيد،صدابه گريا بلندكردوبطورجانگدازناله مي كرد،پيامبرص فرمود:مقام شوهرنزدزن به درجه اي است كه هيچ كس درنزداوبه آن درجه نيست .
ولي زينب درپاسخ كساني كه مي گفتند:چرادرموردشوهرت اين گونه گريه مي كني مي گفت :گريه ام براي شوهرم نيست ،چراكه اوبه فيض شهادت درركاب پيامبرص رسيده بلكه گريه ام براي يتيمان اواست ،كه اگرسراغپدربگيرندچه جوابي به آنهابدهم ؟!
/بحارج 20ص 64 .
لطف -خفي -خدا
درميان بني اسرائيل ،خانواده اي چادرنشين زندگي مي كردند،وزندگي آنهابه دامداري وباكمال سادگي وصحرانشيني مي گذشت آنهاعلاوه برچندگوسفنديك خروس ويك الاغ ويك سگ داشتند،خروس آنهارا براي نمازبيدارمي كرد،وبا الاغ ،وسائل زندگي خودراحمل مي كردند،وبه وسله آن براي خودازراه دورآب مي آوردند،وسگ نيزدرآن بيابان بخصوص درشب ، نگهبان آنهاازدرندگان بود .
اتفاقاروباهي آمدوخروس آنهاراخورد،افراد آن خانواده ،محزون وناراحت شدند،ولي مردآنهاكه شخص صالحي بودمي گفت : خيراست ان شاءالله .
پس ازچندروزي سگ آنهامرد،بازآنهاناراحت شدند، ولي مردخانواده گفت :خيراست ان شاءالله ،طولي نكشيدكه گرگي به الاغ آنها حمله كردوآن رادريدوازبين برد،بازمردآن خانواده گفت :خيراست ،ان شاءالله .
درهمين ايام روزي صبح ازخواب بيدارشدند،ديدندهمه چادرنشين هاي اطراف مورددستبردوغارت دشمن واقع شده وهمه اموال آنهابه غارت رفته است وخودآنهانيزبه عنوان برده به اسارت دشمن درآمده اند،ودرآن بيابان تنها آنهاسالم باقي مانده اند .
مردصالح گفت :رازاينكه ماباقي مانده ايم اين بوده كه چادرنشينهاي ديگرداراي سگ وخروس و الاغ بوده اند،وبه خاطرسروصداي آنهاشناخته شده اندوبه اسارت دشمن درآمده اند .
ولي ماچون سگ وخروس و الاغ نداشتيم ،شناخته نشده ايم ،پس خيرمادرهلاكت سگ وخروس و الاغ مان بوده است كه سالم مانده ايم .
اين بودنتيجه گفتارمخلصانه مردخانواده كه همواره براي شكرگزاري خدا،دربرابرحوادث مي گفت ،خيراست ان شاءالله ،آري لطف خفي خداوندشامل حال چنين افرادخواهدشد .
همسر-نوح
حضرت نوح ع همسربدي داشت كه درقرآن آيه 10سوره تحريم به اين مطلب اشاره شده است حتي به مردم ميگفت نوح ع مجنون است .
يكسال براثرنيامدن باران قحطي شد،جمعي ازمردم تصميم گرفتندنزدحضرت نوح ع بروندوازازبخواهنددعاكندتاباران بيايد، حضرت نوح درروستائي سكونت داشت ،آنهابه آن روستارفتندوبه درخانه او رسيدندودرخانه رازدند،زن حضرت نوح ازخانه بيرون آمد،آنهاگفتندنوح كجاست ؟آمده ايم ازاوبخواهيم دعاكندباران بيايد .
زن گفت اگردعاي نوح مستجاب ميشد،براي خودمادعاميكردكه وضع زندگي ماخوب شود،اواكنون به بيابان رفته تاهيزم جمع كندوبياوردوبفروشد،اوچنان مقامي نداردكه دعايش مستجاب گردد .
آنهابه آن بيابان رفتند،ناگهان ديدندحضرت نوح هيزم راجمع كرده وبه پشت گرفته وبرشيري سوارشده وماري بدست گرفته وآن ماررا تازيانه خوددرراندن شيرقرارداده است .
به نوح ع عرض كردنددعاكن تاباران بيايد،قحطي همه جاراگرفته است .
نوح ع دعاكردوباران خوبي آمد .
آنهابه نوح ع گفتندتوكه اين گونه مستجاب الدعوه هستي ،چرادرموردزن خودت نفرين نميكني كه مثلاازخانه ات بيرون رود،ومجازات شودوپشت سرتو،ازتوبدگوئي ننمايد .
حضرت نوح ع درپاسخ فرمودارزش وثواب تحمل صبرباچنين زني ،بهتر ازآن است كه بانفرين اورابه مجازات برسانم .
باتوجه به اينكه بيرون كردن اومفسده بيشترداشت ،وصلاح اين بودكه باصبروتحمل ،اورانگهداري كرد .
/لثالي الاخبار .
معجرات -علي(ع)
مولايم علي ع درمورد مرگ من فرمود روزي فرا ميرسد كه عبيدالله بن زياد ، خونخوار و كافر ، تو را به دار مي آويزد ...
تا اينكه روزي از نخلستان با آنحضرت عبور ميكردم ، نخلي را به من نشان داد و فرمود اي پسر يحيي چوبه دار تو ، از چوب اين درخت است .
من گهگاه كنار آن نخل ميروم و در كنار آن نماز ميخوانم ، و با آن ، انس والفت خاصي دارم .
مولايم درس ديگري هم به من داد ، و آن صبر و استقامت در برابر مصائب و آزار حكام جور بود ، اين درس از من كه يك غلام تيره بخت بودم ، كوهي استوار ، ساخت .
برادر هم اكنون وقت آن است كه مهم ديگري را به تو بگويم ، در آن كوچه اي كه به ميدان دارالاماره ،منتهي ميشود ، نخلي وجود دارد ، من نامم رابه آن حك كرده ام ، اگر چوبه داري را ديدي ، با دقت به آن بنگر ، اگر نام مرا در آن ، حك شده ديدي ،بدانكه روز موعود ، فرا رسيده وآغاز آسايش و عروج من به اعلا عليين باشد ...
مدتي از اين ماجرا گذشت كه يزيد ، عبيدالله بن زياد را استاندار كوفه كرد ، وي به كوفه آمد و از همان آغاز با چماق ترس و وحشت و كشتار شروع بكاركرد و قبل از ورود امام حسين ع به كربلا ، مردم كوفه را ، سخت ترساند .
اما ميثم با كمال قدرت وجرئت در برابر او ايستاد ، و پوزه پلنگ نماي او را به خاك ماليد ، و از تهديدات او نهراسيد ، به دستوراو ، ميثم را روي همان چوبه دار بردند ، او د رهمانجا به افشاگري پرداخت ، ابن زياد دستور داد پس از قطع دست و پاي ميثم ، زبان او را نيز بريدند و او در بالاي دار به شهادت رسيد ، و بدنش همچنان در بالاي دار ماند ، تا اينكه خرمافروشان كوفه ، شبانه بدن او را از دار گرفته دفن كردند و قبر شريف ميثم ، بين نجف اشرف و كوفه ، در جامع مراد ، مركز زيارت پيروان علي ع است .
/ اقتباس از كتاب ميثم التمار نوشته محمد تحسين مظفر ، ترجمه نگارنده ميثم در 22 ذيحجه سال 60 هجري ، ده روز قبل از ورود امام حسين ع به كربلا به شهادت رسيد .
علامت - ايمان
آورده اندكه حضرت رسول ص روزي ازجمعي انصار پرسيدكه آياشمامؤمنانيدايشان گفتندخداورسول اوبهترميدانندآنحضرت كه علامت ايمان چيست گفتنددرحال سعت شكرميكنيم ودرحال بلاوتنگي صبرمينمائيم آنحضرت فرمودكه علامت مؤمن همين است .
نتيجه -احسان
آورده اندكه مردي بوددرويش وبينواكه پرده حجاب براحوال خويش انداخته بودوبراي نام وننك دندان صبربرجگر نهاده وبدرتوكل نشسته هرگزاظهارپريشاني بكسي نمي كردوبطپانچه روي خودرا سرخ ميداشت واوراهمسايه توانگري بودروزي كودك آن توانگربخانه آن درويش آمدديدطعامي ازباربرداشته وطعام راكشيده بدرون خانه بردندوايشان كودك رانديده بخوردن مشغول شدندآن كودك ازشكاف دربايشان مينگريست وآن درويش ملتفت اونشدچون طعام شوره طفل غمگين بخانه رفت وگريه آغازكردوباپدرو مادراحوال بگفت ايشان طعام هاپيش آوردندهرچنداوراتسلي ميدادندگريه ميكردكه ازآن طعام همسايه مي خواهم پس آن مردبخانه آن همسايه رفت وبمرد همسايه گفت اي بيرحم چراازهمسايگي شمارنج وآزاربمن ميرسدآن درويش گفت استغفرالله حاشاكه كه ازمن آزاربكسي برسد
مردتوانگرگفت شماطعام داشته ايدوصرف كرده ايدكودك مرانديده ونداده ايدبخانه آمده گريه ميكندو طعام شماراميخواهدآن درويش زماني بفكرفرورفت بعدازلحظه اي سربرآورده گفت اگرخواهي ازحال ماواقف شوي بيان كنم كه همسايه برهمسايه خودآگاه است وتوازحال من غافلي وبدنياي خوددرمانده اي امااولي نگفتن است آنمرداورا بخداقسم دادكه حال خودرابازگوي گفت ايخواجه بدان وآگاه باش كه آنچه كه ماخورده ايم برمال حلال بودوبرديگران حرام گفت بچه جهت درويش گفت تواين كلام خدانشنيده اي كه درقرآن مجيداست "من اضطرفي مخمصه غيرمتجانف لائم " آن مرداربودكه برماحلال بودوبرشماحرام وحال ماباينجارسيده ودرمثلها گويندكه سيران راچه پرواي گرسنگان چون آن توانگرازحال آن درويش واقف شد آب درچشم بگردانيدوگفت اي برادربحق آنخدائيكه جان بيدقدرت اوست كه در اين مدت ازواقعه توخبردارنبودم وهميشه تراشكفته وخندان ميديدم احال كه اطلاع يافتم بخداي عزوجل سوگندكه دست ازتوبرندارم تاآنچه ازمال دنيائي ندارم نصف آنرابتوبدهم واين نتيجه صبروتحمل است كه درفقروفاقه كرده اي پس بالتماس تمام دست آن درويش راگرفته بخانه بردوب رادرانه تقسيم كرده عذرهاخواست ودرهمان شب حضرت رسول "ص "رادرخواب ديدكه فرموديافلان توبراي خداآن همسايه درويش راخوشنودي ومرحمت كردي وحق همسايه بجاي آوردي مژده بادكه فرداي قيامت بامن واهلبيت من ترامحشورخواهندكردوحقتعالي تراآمرزيدوازگناهان پاك شدي .







