کتابخانه:دعاها و آرزوی انسان از دیدگاه قرآن و حدیث
دعـاها و آرزوهـاي انسـان از ديدگاه قرآن و حديث (تفسير موضوعي الميزان) مشخصات كتاب دعـاها و آرزوهـاي انسـان از ديدگاه قرآن و حديث (تفسير موضوعي الميزان) به اهتمام: سيد مهـدي اميــن با نظارت: دكتر محمد بيستوني
محتویات
- ۱ تقديم به
- ۲ مقدمه ناشر
- ۳ مقـدمـه مـؤلـف
- ۴ فصل اول: مباني دعا
- ۵ فصل دوم: انواع دعا
- ۵.۱ دعـاهـاي قـابـل قبـول و دعاهاي غيرقابل قبول
- ۵.۲ دعاهاي مكرآميز و بيموقع
- ۵.۳ دعـا براي زينت ظاهري و باطني اعمـال
- ۵.۴ دعـا براي اصلاح نسل انسان
- ۵.۵ خواستهاي اخـروي انسان و شرايط تحقق آن
- ۵.۶ تــأميـن خـواسـتهاي دنيــوي انسـان
- ۵.۷ دعـا بـراي امور دنيوي و اخروي
- ۵.۸ دعـاهاي حـق و دعاهاي بـاطل
- ۵.۹ دعـــاي شــــــرّ=
- ۶ فصل سوم: اجابت دعا
- ۶.۱ دعــا و وســايــل رسيــدن به هــدف آن
- ۶.۲ رابطــه دعـا با هـدف دعــا
- ۶.۳ خوف و رجاء نسبت به نتيجه دعا
- ۶.۴ شــرايـــط اجــابـــت دعـــا
- ۶.۵ شـرط قبـولي بدون قيد و شـرط دعاها
- ۶.۶ دعا و توجه فطري به خدا در شدايد
- ۶.۷ كيســت آن كــه دعــاي وامـانـده را استجــابـت كنـد
- ۶.۸ دعــا در حـالت اضطرار و ناچاري
- ۶.۹ اطمينان فطري به قبول دعا
- ۶.۱۰ امـداد الهـي در تحقــق خــواستهــا و اعمــال انسـان
- ۶.۱۱ نتيجـــــه قبــول دعــاهـا
- ۶.۱۲ تقليـد دعـا و عـدم تــأثير آن
- ۶.۱۳ دليــل عــدم استجــابـت دعــاي كفـــار
- ۶.۱۴ دعـاهـا و طغيــانگـريها
- ۶.۱۵ آيــا قــوانيـن طبيعــي بـا دعــا لغــــو ميشـونـد
- ۷ فصل چهارم: طرز دعا كردن
- ۸ فصل پنجم: دعاي پيامبران و بزرگان
- ۸.۱ دعــاي آدم عليهالسلام
- ۸.۲ دعــاهــاي حضــرت نــوح ـ (1)
- ۸.۳ دعـاهـاي حضــرت نــوح (2)
- ۸.۴ دعاهاي تاريخي ابراهيم عليهالسلام (1)
- ۸.۵ دعاهاي حضرت ابراهيم عليهالسلام (2)
- ۸.۶ دعـــاهـــاي حضـــرت ابــــراهيــــم عليهالسلام (3)
- ۸.۷ دعاهاي حضرت ابراهيم عليهالسلام (4)
- ۸.۸ دعـاهـاي حضـرت ابراهيم و اسماعيل عليهالسلام (6)
- ۸.۹ دعاي حضـرت يعقوب
- ۸.۱۰ دعاي ابراهيم براي اعطاي حكمت و صلاح ذات (7)
- ۸.۱۱ دعـاي حضـرت يـوسف عليهالسلام (1)
- ۸.۱۲ دعـاي حضرت يـوسف عليهالسلام (2)
- ۸.۱۳ دعاهاي حضرت موسي عليهالسلام
- ۸.۱۴ دعـاي حضرت سليمـان عليهالسلام
- ۸.۱۵ دعــاي حضــرت يــونــس عليهالسلام
- ۸.۱۶ دعاي حضـرت ايوب عليهالسلام
- ۸.۱۷ دعـاي زكريا عليهالسلام براي درخواست فرزند
- ۸.۱۸ دعــاي حضــرت عيســي عليهالسلام
- ۸.۱۹ دعاي حضرت محمّد صلياللهعليهوآله پيامبر اسلام
- ۸.۲۰ دعا و درخواست پرهيزكاران
- ۸.۲۱ دعــا و چكيــده آرزوهـاي بنــدهاي شــايستـه در مسيـر عبـوديـت
تقديم به
اِلي سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُـولِ اللّـهِ وَ خاتَـمِ النَّبِيّينَ وَ اِلي مَوْلانا
وَ مَوْلَي الْمُوَحِّدينَ عَلِيٍّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ اِلي بِضْعَةِ
الْمُصْطَفي وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ اِلي سَيِّدَيْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَي الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومينَ الْمُكَرَّمينَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّـــةِاللّهِ فِيالاَْرَضينَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالي فَرَجَهُ الشَّريفَ فَيا مُعِزَّ
الاَْوْلِياءِوَيامُذِلَالاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّـــرَّ في غَيْبَتِـــكَ وَ فِراقِـــكَ وَ جِئْنـا بِبِضاعَـةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ
متن تأئيديه حضرت آيةاللّه محمد يزدي
رييس دبيرخانه مجلس خبرگان رهبري و رييس شورايعالي مديريت حوزه علميه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
قرآن كريم اين بزرگترين هديه آسماني و عاليترين چراغ هدايت كه خداوند عالم به وسيله آخرين پيامبرش براي بشريت فروفرستاده است؛ همواره انسانها را دستگيري و راهنمايي نموده و مينمايد. اين انسانها هستند كه به هر مقدار بيشتر با اين نور و رحمت ارتباط برقرار كنند بيشتر بهره ميگيرند. ارتباط انسانها با قرآن كريم با خواندن، انديشيدن، فهميدن، شناختن اهداف آن شكل ميگيرد. تلاوت، تفكر، دريافت و عمل انسانها به دستورالعملهاي آن، سطوح مختلف دارد. كارهايي كه براي تسهيل و روان و آسان كردن اين ارتباط انجام ميگيرد هركدام به نوبه خود ارزشمند است. كارهاي گوناگوني كه دانشمند محترم جناب آقاي دكتر بيستوني براي نسل جوان در جهت اين خدمت بزرگ و امكان ارتباط بهتر نسلجوان با قرآن انجامدادهاند؛ همگي قابل تقدير و تشكر و احترام است. به علاقهمندان بخصوص جوانان توصيه ميكنم كه از اين آثار بهرهمند شوند.
توفيقات بيش از پيش ايشان را از خداوند متعال خواهانم.
محمد يزدي
رييس دبيرخانه مجلس خبرگان رهبري 1/2/1388
متن تائيديه حضرت آيةاللّه مرتضي مقتدايي
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
توفيق نصيب گرديد از مؤسسه قــرآني تفسير جوان بازديد داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقين از معجزات قرآن است كه اين ابتكارات و روشهاي نو و جالب را به ذهن يك نفر كه بايد مورد عنايت ويژه قرار گرفته باشد القاء نمايد تا بتواند در سطح گسترده كودكان و جوانان و نوجوانان و غيرهم را با قرآن مجيد مأنوس بهطوريكه مفاهيم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهي و قرآني نمايد و آن برادر بزرگوار جناب آقاي دكتر محمد بيستوني است كه اين توفيق نصيب ايشان گرديده و ذخيره عظيم و باقيات الصالحات جاري براي آخرت ايشان هست. به اميد اين كه همه اقدامات با خلوص قرين و مورد توجه ويژه حضرت بقيتاللّهالاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضي مقتدايي
به تاريخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
متنتأييديه حضرت آيةاللّهسيدعلياصغردستغيب نماينده محترمخبرگانرهبريدراستانفارس
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانا لِكُلِّ شَيْءٍ» [۱]
تفسير الميزان گنجينه گرانبهائي است كه به مقتضاي اين كريمه قرآني حاوي جميع موضوعات و عناوين مطرح در زندگي انسانها ميباشد. تنظيم موضوعي اين مجموعه نفيس اولاً موجب آن است كه هركس عنوان و موضوع مدّنظر خويش را به سادگي پيدا كند و ثانيا زمينه مناسبي در راستاي تحقيقات موضوعي براي پژوهشگران و انديشمندان جوان حوزه و دانشگاه خواهد بود.
اين توفيق نيز در ادامه برنامههاي مؤسسه قرآني تفسير جوان در تنظيم و نشر آثار قرآني مفسّرين بزرگ و نامي در طول تاريخ اسلام، نصيب برادر ارزشمندم جناب آقاي دكتر محمد بيستوني و گروهي از همكاران قرآنپژوه ايشان گرديده است. اميدوارم همچنــان از توفيقــات و تأييــدات الهي برخــوردار باشنـد.
سيدعلي اصغر دستغيب 28/9/86
مقدمه ناشر
براساس پژوهشي كه در مؤسسه قرآني تفسير جوان انجام شده، از صدر اسلام تاكنون حدود 000/10 نوع تفسير قرآن كريم منتشر گرديده است كه بيش از 90% آنها به دليل پرحجم بودن صفحات، عدم اعرابگذاري كامل آيات و روايات و كلمات عربي، نثر و نگارش تخصصي و پيچيده، قطع بزرگ كتاب و... صرفا براي «متخصصين و علاقمندان حرفهاي» كاربرد داشته و افراد عادي جامعه به ويژه «جوانان عزيز» آنچنان كه شــايستــه است نميتـوانند از اين قبيل تفاسير به راحتي استفاده كنند.
مؤسسه قرآني تفسير جوان 15 سال براي سادهسازي و ارائه تفسير موضوعي و كاربردي در كنار تفسيرترتيبي تلاشهاي گستردهاي را آغاز نموده است كه چاپ و انتشار تفسير جوان (خلاصه 30 جلدي تفسير نمونه، قطع جيبي) و تفسير نوجوان (30 جلدي، قطع جيبي كوچك) و بيش از يكصد تفسير موضوعي ديگر نظير باستانشناسي قرآن كريم، رنگشناسي، شيطانشناسي، هنرهاي دستي، ملكه گمشده و شيطاني همراه، موسيقي، تفاسيـر گرافيكي و... بخشــي از خروجيهــاي منتشــر شده در هميــن راستــا ميباشــد.
كتابي كه ما و شما اكنون در محـضر نـوراني آن هستيـم حـاصـل تــلاش 30 ســاله «استادارجمند جناب آقايسيدمهديامين» ميباشد.ايشان تمامي مجلدات تفسيرالميزان را به دقــت مطــالعه كــرده و پس از فيش برداري، مطالب را «بدون هيچ گونه دخل و تصرف در متن تفسير» در هفتاد عنوان موضوعي تفكيك و براي نخستين بار «مجموعه 70 جلدي تفسير موضوعي الميزان» را تــدويــن نمــوده كــه هـم به صورت تك موضوعي و هم به شكل دورهاي براي جـوانـان عزيز قـابــل استفاده كاربردياست.
«تفسير الميزان» به گفته شهيد آية اللّه مطهري (ره) «بهترين تفسيري است كه در ميان شيعه و سني از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است». «الميزان» يكي از بزرگترين آثار علمي علامه طباطبائي (ره)، و از مهمترين تفاسير جهان اسلام و به حق در نوع خود كمنظير و مايه مباهات و افتخار شيعه است. پس از تفسير تبيان شيخ طوسي (م 460 ه) و مجمعالبيان شيخ طبرسي (م 548 ه) بزرگترين و جامعترين تفسير شيعي و از نظر قوّت علمي و مطلوبيت روش تفسيري، بينظير است. ويژگي مهم اين تفسير بهكارگيري تفسير قرآن به قرآن و روش عقلــي و استــدلالي اســت. ايــن روش در كــار مفسّــر تنها در كنار همگذاشتن آيات براي درك معناي واژه خلاصه نميشود، بلكه موضوعات مشابه و مشتــرك در سورههاي مختلف را كنار يكديگر قرار ميدهد، تحليل و مقايسه ميكند و براي درك پيام آيه به شيوه تدبّري و اجتهادي تـوسل ميجويد.
يكي از ابعاد چشمگير الميزان، جامعهگرايي تفسير است. بيگمان اين خصيصه از انديشه و گرايشهاي اجتماعي علامه طباطبائي (ره) برخاسته است و لذا به مباحثي چون حكومت، آزادي، عدالت اجتماعي، نظم اجتماعي، مشكلات امّت اسلامي، علل عقب ماندگي مسلمانان، حقوق زن و پاسخ به شبهات ماركسيسم و دهها موضوع روز، روي آورده و بهطورعميـق مورد بحث و بررسي قرارداده است.
شيوه مرحوم علاّمه بهاين شرح است كه در آغاز، چندآيه از يكسوره را ميآورد و آيه، آيه، نكات لُغوي و بيانيآنرا شرح ميدهد و پس از آن، تحت عنوان بيان آيات كه شامل مباحث موضوعي است به تشريح آن ميپردازد.
ولــي متــأسفــانه قــدر و ارزش اين تفسير در ميان نسل جوان ناشناخته مانده است و بنده در جلسات فــراوانــي كه با دانشجـويان يا دانشآموزان داشتهام همواره نياز فراوان آنها را به اين تفسير دريــافتــهام و به همين دليل نسبت به همكاري با جنــاب آقــاي سيدمهدي اميــن اقــدام نمــــــودهام.
اميــدوارم ايـــن قبيــل تــلاشهــاي قــرآنــي مــا و شمــا بــراي روزي ذخيــره شــود كــه بــه جــز اعمــال و نيــات خـالصـانه، هيـچ چيـز ديگـري كـارسـاز نخواهد بود.
دكتر محمد بيستوني
رئيس مؤسسه قرآني تفسير جوان
تهران ـ تابستان 1388
مقـدمـه مـؤلـف
اِنَّـــهُ لَقُـــــرْآنٌ كَـــريــمٌ
فـــي كِتــــابٍ مَكْنُـــــونٍ
لا يَمَسُّـــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
اين قـرآنـي اســت كــريــم
در كتـــــابـــي مكنــــــون
كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد![۲]
اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يافرهنگ معارف قرآن است كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيــص، و بر حسب موضوع طبقهبندي شده است.
در تقسيمبندي به عمل آمده از موضوعات قرآن كريم قريب 70 عنوان مستقل به دست آمد. هر يك از اين موضوعات اصلي، عنوان مستقلي براي تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعي تقسيم گرديد. هر فصل نيز به سرفصلهايي تقسيم شد. در اين سرفصلها آيات و مفاهيم قرآني از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقي، طبقهبندي و درج گرديد، به طوري كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفتانگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد. در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار عنوان يا سرفصل بالغ گرديد.
از لحــاظ زمــاني: كار انتخاب مطالب و فيشبرداري و تلخيص و نگارش، از اواخــر ســال 1357 شــروع و حــدود 30 ســال دوام داشتــه، و با توفيق الهي در ليالي مبــاركه قدر سال 1385پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.
هــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقهبندي مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآني، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسري بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايي دريافت كنند، و براي هر سؤال پاسخي مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد.
سالهاي طولاني، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف ميآموختيم اما وقتي در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دينمان قرار ميگرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعي كه شنيده بوديم بايد جواب ميداديم. زماني كه تفسير الميزان علامه طباطبايي، قدساللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايراني قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابي را كه لازم بود ميتوانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردي كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مينمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاي چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسي اين تفسير گرانمايه بود. لذا اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعي طبقهبندي و خلاصه شود و در قالب يك دائرةالمعــارف در دستــرس همه ديندوستان قرارگيرد. اين همان انگيزهاي بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.
بديهي است اين مجلدات شامل تمامي جزئيات سورهها و آيات الهي قرآن نميشود، بلكه سعي شده مطالبي انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآني، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است. اصــول اين مطالب باتوضيح و تفصيل در «تفسير الميزان» موجود است كه خواننده ميتواند براي پيگيــري آنها به خود الميــزان مراجعه نمايد. براي اين منظور مستنــد هر مطلب با ذكــر شماره مجلــد و شماره صفحــه مربوطــه و آيه مورد استنــاد در هر مطلب قيد گرديده است.
ذكرايننكته لازماست كه چونترجمهتفسيرالميزان بهصورت دومجموعه 20 جلدي و 40جلدي منتشرشده بهتراست درصورت نيازبهمراجعه بهترجمه الميزان، بر اساس ترتيب عددي آيات قرآن به سراغ جلد موردنظر خود، صرفنظراز تعداد مجلدات برويد.
و مقدر بود كه كار نشر چنين مجموعه آسماني در مؤسسهاي انجام گيرد كه با هــدف نشــر معــارف قــرآن شــريـف، به صورت تفسير، مختص نسل جوان، تأسيس شده باشد، و استاد مسلّم، جنــاب آقـاي دكتـر محمــد بيستوني، اصلاح و تنقيــح و نظــارت همــهجــانبـه بر اين مجمــوعه قـرآني شريف را به عهــده گيــرد.
مؤسسه قرآني تفسير جوان با ابتكار و سليقه نوين، و به منظور تسهيل در رساندن پيام آسماني قرآن مجيد به نسل جوان، مطالب قرآني را به صورت كتابهايي در قطع جيبــي منتشــر ميكنــد. ايــن ابتكــار در نشــر هميــن مجلــدات نيــز به كار رفته، تــا مطــالعــه آن در هــر شــرايــط زمــانــي و مكــاني، براي جــوانان مشتاق فرهنگ الهي قرآن شريف، ساده و آسان گردد...
و ما همه بندگاني هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست، و آنچه انجــام شــده و ميشـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفي صلياللهعليهوآله و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهي بودند، و بر علامه فقيد آيةاللّه طباطبايي و اجداد او، و بر همه وظيفهداران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد، كه مسلمان شايستهاي بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت اسـلام واقعي پرورش دادنـد! ليله قدر سال 1385
سيد مهدي حبيبي امين
فصل اول: مباني دعا
مفهوم دعا و نظام حاكم بر آن
==== مفهـــــوم دعـــا====
«وَ اِذا سَـأَلَـكَ عِبادي عَنّـي فَـاِنّـي قَـريـبٌ اُجيـبُ دَعْـوَةَ الـدّاعِ اِذا دَعانِ...،»
«و هرگاه بندگانم مرا از تو پرسند من نزديكم چون صاحب دعا مرا خواند دعايش را اجابت كنــم پس مرا اجابت كننــد و به من ايمان آورنــد شايد رهبري شوند.»[۳]
«دُعــاء» و «دَعْــوت» عبـارت اســت از ايــن كــه صــاحــب دعــا نظــر طــرف را بــه خــودش متــوجــه كنـد.
«سُــؤال» ايــن اســت كــه بعــد از متــوجــه كــردن او فــائــده و بهــرهاي از او درخــواســت نمــايــد. بنــابــرايــن، ســؤال در حكم غــرض و نتيجــه دعــاســت.
رابطه دعا با مالكيت الهي
بايد دانست كه اين ملك حقيقي خداست كه او را به تمــام معنــي نسبت به بندگان نزديك و از هر چيزي نزديكتر كرده است. مقتضاي چنين ملكي كه هرگونه تصرفي را بدون هيچ مانعي تجويز ميكند اين است كه هر دعايي را بنــده بكنــد اجــابــت نمـايد و هر حاجتي را از او بخــواهــد بــرآورد زيــرا ملك او عام است و تسلط و احاطهاش مقيد به هيــچ قيــد و شــرطـي نيســت. پس هر كاري را خدا خواست و بندهاش را مالك آن گردانيد و اذن داد كه واقــع شــود واقع ميشود، و هر چه را نخواست و انسان را مالك آن نكــرد و اذن نــداد كه واقع شــود واقع نميشود هر چند در راه آن از هيچ كـوشـش و كــاوشــي دريـغ ندارد.
خواستن از روي فطرت
آيه شريفه علاوه بر اين كه موضوع اجابت دعا را بيان كرده به علل آن نيز اشاره نموده است. مثلاً علت نزديكي خدا به ايشان اين است كه بندگان او هستند و همه چيزشان قائم به اوست، و چون به ايشان نزديك است دعاهايشان را مستجاب ميكند، و چون اجـابت را قيد و شــرطي نيسـت هــر دعــايي كنند آن را مستجاب خواهد كرد.
تنهــا شــرط اجــابــت اين است كه دعاكننده خدا را بخواند. و اين قيد گر چه زائد بــر اصــل مطلــب نيســت ولي دلالت دارد بر ايــن كه صــاحب دعا بايد حقيقتا بخواهد و البتــه از خــدا بخواهد.
منظــور از ايـن شــرط اين است كه حقيقت اين امور در مطلب دخالت دارد و صرف اســم و ظـاهـر كفـايت نميكنــد.
منظور از جمله «اُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِاِذا دَعانِ،» اين است كه دعاكننده حقيقتادر مقام دعــا برآيــد و به حســب علــم فطــري و غـريــزي خــودش خــواستــار شود و زبانش با دلش همراه و همگام باشد. چه دعا و سؤال حقيقي را دل ميكنــد و زبان فطرت ميگويد نه زباني كه هر طور آن را بچرخاني ميچرخد خواه راست باشد خواه دروغ، جدي باشد يا شوخي، حقيقت بــاشــد يا مجــاز. لــذا خــداونــد متعــال چيــزي را كــه زبــان در آن دخــالت ندارد «سؤال» ناميده و فرموده: «و از هر چه از او خواستيد به شما داد، اگر بشمريد نعمت خــدا را شماره كردن آن نتوانيد... .»[۴] پس نعمتهــاي بيــرون از شماره خداوند مورد سؤال انسانهاست با اين كه با زبان ظــاهــري نيست بلكــه با زبــان فقــر و استحقاق و زبان فطرت و وجودشان ميباشد ـ «هركس كه در آسمــانها و زمين است از او درخــواســت ميكنــد، هــر روز او در كاري است» [۵] مفهوم دعا و نظام حاكم بر آن (29)
استجـابت دعاي حقيقـي و خـواست فطـري
ســؤال حقيقــي با زبــان فطــرت هميشــه با اجابت قرين بوده و از آن تخطي و تخلــف نميكنــــد. دعاهايي كه به اجابت نميرسند فاقد يكي از اين دو امر است: يا خواست حقيقي در آنها نيست بلكه بواسطه روشن نبودن مطلب براي دعاكننده اشتباها امري را خواستار ميشــود و يا چيــزي را ميخــواهــد كه اگـر بر حقيقت امر مطلع ميشد نميخواست.
مثلاً دعاكننده كسي را مريض پنداشته و شفاء او را از خدا ميخواهد در صورتي كه عمر او تمام شده و شفاء مرض در آنجا مورد ندارد بلكه بايد زنده كردن او را از خدا خــواست، و او چــون از زنــده شدن مرده بواسطه دعا مأيوس است حقيقتا آن را خـواستار نميشود.
و يا اين كه سؤال هست ولي حقيقتا از خدا نيست. مثل اين كه كسي حاجتي را از خدا بخــواهــد ولــي دلش به اسباب عادي يا امور وهمي كه گمان دارد كفايت امرش را ميكند بسته بــاشــد. در اين صــورت خــواسـت به حسب حقيقت از خدا نيست زيرا خدايي كه دعاها را مستجاب ميكند كاري را با شــركت اسباب و اوهام انجام نميدهد.
پس اين دو دسته از دعاكنندگان گــر چــه بــا زبــان دعاي خالص ميكنند ولي در دلشان چنين نيست.
اين خلاصه مطلبي است كه از آيه استفاده ميشود و بهواسطه آن معناي آياتي كه در اين بـاب نـازل شده نيـز روشن ميگـردد، مانند آيه:
«بگو پروردگار مــرا به شمــا اعتنــايي نيست اگــر دعــايتـان نبــاشــد.» [۶] «بگو اگر راستگو هستيد به من خبر بدهيد كه اگر عذاب خدا به سوي شما آيد يا شما را رستــاخيــز در رسد جز خدا را ميخوانيد؟» [۷]
«بگو كيست كه شما را از ظلمتهاي خشكي و دريا نجات دهد؟ او را به زاري و نهاني ميخوانيد كه اگر ما را از اين ظلمت و خطر برهانيد البته از سپاسگزاران خواهيم بود. بگو خدا شمــــا را از آن و از هــر انـدوهي ميرهـاند ولي شمـا باز شـرك ميورزيـــد.» [۸]
اين آيات دلالت دارد بر اين كه انسان به حسب فطرت و به حكم غريزهاي كه دست آفــرينش در نهــاد او بــه وديعــت گــذاشتــه خــدا را ميخــوانــد و رفــع نيازهايش را از او ميخواهد، جز اين كه هنگام رفاهيت و آسايش دلش به اسباب و وســايل بستگــي پيــدا ميكند و آنها را در رفع حوايج شــريــك خــدا قــرار ميدهــد و كــمكم امــر بر او مشتبــه شده و چنيــن ميپندارد كه رفع نيازمنديهايش را از خــدا نميخــواهد بلكــه مطلب درست برعكس است و بــه حكــم تغييرناپذير فطرت غير از خدا را نميخــواند.
استكبار و درخـواست
يكي ديگر از آيات موردنظر اين است كه «پروردگارتان گفت مرا بخوانيد تا اجابتتان كنم و كساني كه بزرگي فروشند و از عبادت من سرپيچي ميكنند بزودي سرافكنده به دوزخ درآينــد،» [۹] ايــن آيــه عــلاوه بر اين كه مردم را به دعاكردن دعوت ميكند و به ايشان نويد اجابت ميدهد دعا را عبادت شمــرده و تــرك كننــده آن را به جهنم تهــديــد مينمايد. تمام اقسام عبادت به مقتضــاي اين آيــه دعــاست (دقت فرمائيد) . و از ايــن جــا معنــاي آيــات ديگــري كه مــربــوط به موضوع دعاست نيز روشــن ميشــود، مـانند آيـه: «فَــادْعُــوهُ مُخْلِصيــنَ لَــهُ الــدّينَ ـ خدا را بخوانيد در حالي كه دين براي او خالص كــردهايــد»[۱۰] «وَ يَدْعُونَنا رَغَبا وَ رَهَبا وَ كــانُوا لَنا خاشِعينَ ـ و ما را از روي بيم و اميد ميخوانند و در قبال ما خشوع پيشه بودند.»[۱۱] «پــروردگــارتــان را بــه زاري و نهــانــي بخــوانيــد، او تجــــاوزكــــاران را دوســــــــت نـــــــدارد.» [۱۲] «آنگــاه كه پــروردگــارش را نــدا داد، نــدايــي نهــاني... و بــراي خواندن تو پروردگارا تيــرهبخــت نبـودهام.» [۱۳] «اجابت كند آنان را كه ايمــان آوردنــد و كــارهــاي شــايستـه كــردند و از فضـــل خـود افـزونشـــان دهـــد.» [۱۴] از اين آيات اركان دعا و آداب دعاكننده بدست ميآيد كه عمده آنها اخلاص در دعاست، يعني دعاكننده دلش با زبانش موافق باشد و دل از هر سببي ببرد و تنها به خدا ببندد. و لازمه آن بيم و اميد و رغبت و ترس و دلنرمي و زاري و اصرار و ذكر و كار نيـك و ايمـان و ادب حضــور و امثــال آن اســت كه در روايــات ذكــر شـــده است.
دعوت الهي و توفيق دعا
«...فَلْيَسْتَـجيبُـــــوا لـــي وَ لْيُــــؤْمِنُــــوا بــي لَعَلَّهُــــمْ يَــرْشُـــدُونَ!»
«پس مرا استجابت كنند و به من ايمان آورند شايد رهبري شوند!»[۱۵] اين جمله فرع بر مطلبي است كه از لوازم جمله قبلي است و آن اين است كه: چون خدا به بندگانش نزديك است و چيزي بين او و دعاي ايشان حايل نميشود و هم به خودشان و هم به خواستههايشان عنايت دارد، ايشان را به سوي خود ميخواند و به دعا كردن واميدارد، پس بندگان هم بايد اين دعوت الهي را اجابت كرده و متوجه او شوند و به اين صفات او ايمان آورده و يقين داشته باشند كه به ايشان نزديك است و دعــاهــايشـان را بــه اجـابـت ميرسـاند شـايد در خواندن او رهبــردار شـونــد. [۱۶]
دعـا و دعـوت حـق
«لَــهُ دَعْــوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا يَسْتَجيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ اِلاّ...،»
«دعوت حق خاص اوست و كساني كه جز او را ميخوانند بههيچ وجه اجابتشان نميكنند، مگر چون آن كس كه دو دست سوي آب برد كه آب به دهانش رسد، اما آب بهدهانش نخواهد رسيد، و دعاي كافران جز در گمراهي نيست.» [۱۷]
«دُعا» و «دَعوت» به معناي توجه دادن نظر «مَدْعُوّ» است به سوي «داعي» كه غالبا با لفظ يا اشاره صورت ميگيرد، و استجابت و اجابت به معناي پذيرفتن دعوت داعي، و روي آوردن به سوي اوست، اين است معناي دعا، و اجابت.
امـــا درخــواســت حـــاجــت در دعـــا، و بــرآوردن حــاجـت در استجـابــت، جــزء معنــا نيست، بلكـه غايت و متمم معناي آن دوتاست.
چرا، اين جهت در مفهوم دعا خوابيده كه بايد مدعو صاحب توجه و نظري باشد، كه اگــر بخــواهــد بتــوانــد نظــر خــود را متــوجــه داعي بكند، و نيز بايد صاحب قدرت و تمكّني باشد كه از استجابت دعا ناتوان و عاجز نگردد، و اما دعاكردن و خواندن كسي كه درك و شعور نداشته، يا قدرت برآوردن حاجت را ندارد دعاي حقيقي نيست، هـرچنـد صـورت دعــا را داشته باشد.
دعــاي غيــر خــدا خــالي از استجــابت، و دعــاي كــافــران در ضلالت است. دعــوت حــق و با دعــوت بــاطــل اين فرق را دارد كه در دعوت حق مدعو دعوت را ميشنود و البتـه استجابت هم ميكنـد.
اين از صفات خداي تعالي و تقدس است، چه او شنواي دعا و قريب و جوابگوي دعا، و غنــي و داراي رحمت است: «اُجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِاِذا دَعانِ ـ اجابت ميكنم دعوت دعاكننده
را وقتــي كه مرا بخـواند.» [۱۸]
«ادْعُـــونــي اَسْتَجِــبْ لَكُــمْ ـ مــرا بخــوانيــد تــا استجــابتتان كنــم.» [۱۹]
خداي تعالي در گفتههاي خود هيچ شرطي در استجابت دعا نكرده، جز اين كه حقيقت دعـا محقـق شود، و تنهـا او دعوت شود نه غير. [۲۰]
دعـا و تقـديـر الهي و مقدرات
1 ـ از پيغمبــر اكرم صلياللهعليهوآله روايت شده كه فرمود:
«...قلم تقدير به هر چه تا روز قيامت خواهد بود جريان يافته و اگر همه آفريدگان بكوشند نتــواننـد نفعــي را كه خـدا براي تو ننوشته به تو برسانند.»
منظور اين است كه تمام حوادث و جريانات از طرف پروردگار مقدر شده و اسباب و وسايل تأثير استقلالي و حقيقي در آنها ندارند و تنها خداوند متعال است كه ملك و سلطنتــش دائمــي بــوده و اراده و مشيتش پيوسته نفوذ دارد و سررشته امور را همواره به دست داشته و به هــر نحوي كه بخواهد ميگرداند. بنابراين بايد تنها از او درخــواســت كــــرد و از او يــــاري جســت.
2 ـ از ائمه اطهار عليهالسلام مكررا نقلشدهكه:
«دعا از مقدرات است.»
مقدر شدن يك امر باعث نميشود كه بدون اسباب و وسايل وجود پيدا كند. (مثلاً چيزي كه سوختن آن مقدر شده لازمهاش اين نيست كه بدون جهت و با نبودن هيچ امر سوزانندهاي بسوزد بلكــه معنــايش ايـن است كه آتــش يا وسيله سوختن ديگري فراهم شده و آن را ميسوزاند،) و دعا خود يكي از اسباب است، پس مــوقعــي كه شخــص دعـــا مـيكنــد اسبــاب آن فــراهــم ميشــود و لــذا تحقــق ميپــذيــرد.
بنابراين مقدر بودن يك امر با تأثير دعا منافات ندارد زيرا معناي مقدربودنش اين است كه بواسطه دعاكردن و مستجاب شدن وجود بيابد، چنان كه تقدير سوختن معنايش اين است كه بوسيله وجود آتش در شرايط مخصوصي بسوزد.
3 ـ از پيغمبــر اكـــرم صلياللهعليهوآله روايــت شــــده كــه فــرمــودنــد:
«قضـــا را جــــز دعـــا برنميگــردانـــد.»
و از حضرت صادق عليهالسلام روايت شـده كه:
«دعـــا قضــــائي را كــه محكــم و پــابــرجـــا شــده برميگـــرداند.»
و از حضــــرت مـــوســي بــن جعفــر عليهالسلام روايــت شــــده كــه:
«بــر شمـا باد دعا كردن، زيرا دعا و درخواست از خدا بلايي را كه از مرحله قدر و قضا گــذشتــه و جــز امضــاء آن نمــانــده (يعنــي تمامي اسباب آن فراهم شده ولي هنوز در خــارج وجـــود پيــدا نكـرده،) برميگـردانـد.»
و از حضرت صادق عليهالسلام روايت شده كه :
«دعا قضاء پابرجا شده را برميگرداند پس زياد دعا كنيد زيرا دعاكردن كليد رحمتهاي الهي و موجب برآمدن حاجتهاست، و جز بوسيله دعا به چيزهايي كه نزد خداست نميتوان نائل شد؛ و هر دري را كه زياد بكوبي بالاخره بازميشود.»
جمله آخــر اشــاره به اصــرار در دعــا است، و اصرار از چيزهايي است كه درخواست را جــدّي و حقيقــي ميكنــد زيــرا انســان هر چه بيشتر يك مطلب را بطلبد قصد و توجهش صــافتر و خـالصتـر ميشود. [۲۱]
هـدايـت درخـواستهـا و دعـاهـا بـوسيلـه فطـرت
«وَ اِذا مَسَّكُـــــمُ الضُّــــرُّ فِـــي الْبَحْـــرِ ضَـــلَّ مَــنْ تَــدْعُــونَ اِلاّ اِيّـاهُ،»
«وقتي در دريا كارتان به سختي كشيد و بيچاره شديد و نزديك شد غرق شويد آنـوقت ديگـر همه آلهـه خــود را كه همواره از آنها حاجت ميخواستيد فراموش هدايت درخواستها و دعاها بوسيله فطرت (43)
ميكنيــد الاّ خــداي تعــالي!» [۲۲]
«فَلَمّا نَجّيكُمْ اِلَي الْبَرِّ اَعْرَضْتُمْ»
«چــون شمــا را از غــرق شــدن نجــات داده و گرفتاري و بيچارگيتان را بـرطــرف نمـــود، و شما را بارديگر به خشكي رسانيد، دوبــاره از او و از دعــاي او اعراض كرديد.» [۲۳]
آيه فوق دلالت دارد بر اين كه ياد خدايتعالي هيچ وقت از دل آدمي بيرون نميرود، و در هيــچ حالي به غفلت سپرده نميشود.
و اگر انسان دعا ميكند ذات و فطرت او وادارش ميكند كه در ضراء و سراء و در شدت و در رخاء او را بخواند، زيرا اگر بعضي از او اعراض ميكنند لابد او هست، وگرنه اگر چنين چيزي در ذات و فطرت آدمي وجود نداشت ديگــر اعــراض معني نداشت، پس اين كه آيه مورد بحــث ميفــرمــايــد: انســان خــداي را در بيچارگيهايش ميخواند ولي در خــوشحـاليهـا از او اعـراض ميكند بدينمعني است كه انسان هميشه بوسيله فطــرتش بــه ســوي خـدا هدايت ميشود.
«وَ كـانَ الاِْنْسـانُ كَفُـورا»[۲۴]
يعني كفران نعمت عــادت انســان اســت و از اين جهــت اســت كه داراي طبيعت انساني است كه همــه سر و كــارش با اسباب مادي و طبيعي است و در اثــر عادت و خــوكــردن با اسبــاب مــادي و طبيعي مسببالاسباب را فراموش ميكند، با اين كه در هر آنــي در نعمتهايي از او غوطهور است.
آيــه فــوق ميفهمــانــد اعــراض آدمــي از يــاد خــدا در غير حال بيچارگي امري غريزي و فطري نيست بلكه امري عــادي اســت، و عــادت زشتــي است از انســان كـه او را به كفــران نعمــت واميدارد. هدايت درخواستها و دعاها بوسيله فطرت (45)
در آيه فوق دليلي مهم بر توحيد ربوبيت الهي هست و حاصلش اين است كه اگر آدمي در حادثهاي كار دلش به جايي برسد كه از هر سببي از اسباب ظاهري جهان منقطع و مأيوس شود از كليه سبب و از اصل سبب منقطع نميشود، و اميد نجاتش به كلي باطل نميگردد بلكه هنوز اميد نجات داشته و به سببي كه تواناي بر اموري باشد كه هيچ سببي قادر در آن نيست، اميدوار است.
در واقع اگر چنين سببي كه مافوق همه اسبــاب عــالــم و مسبب همه آنها يعني خداي سبحان وجود نميداشت چرا بايستي در دل آدمي و در فطرت او چنين ارتباط و تعلقـي يافت ميشــد ؟[۲۵]
تحليــل روايتـي دربــاره دعـا و درخـواستهاي انســان
از پيغمبر اكرم صلياللهعليهوآله روايت شده كه خداوند فرموده است: «آفريدهاي نيست كه به آفريده ديگري پناهنده شود جز اين كه اسباب آسمانها و زمين را از او ببرم، پس اگر چيزي خواهد عطا نكنم و اگر مرا خواند اجابت ننمايم و آفريدهاي نيست كه تنها به من پناهنده شود جز اين كه آسمانها و زمين را ضامن روزي او كنم اگر دعا كند مستجاب گردانم و اگر چيزي درخواست كند عطا نمايم و اگر طلب آمرزش كند او را بيامرزم.» تحليل روايتي درباره دعا و درخواستهاي انسان (47)
رابطـه اسباب ظـاهري با درخواستهاي فطري
مطلبي را كه اين روايت افاده ميكند همان اخلاص در دعا است و منظور باطل كردن سببيت و وساطت اسبابي كه خداوند عالم آنها را واسطه و وسيله براي رسيدن اشياء به حوائج وجودي خودشان قرارداده نيست، و البته اسباب و وسايل هم علت مستقل و فياض وجود نيستند (بلكه مجراي فيض وجودند،) و انسان اين مطلب را با يك شعور و ادراك باطني درك ميكند، يعني با فطرت خود ميفهمد كه يك نيروي بخشنده هست كه نيازهاي او را مرتفع ميسازد و كار او قابل تخلف نيست، ولي كارهايي كه از اسباب ظاهري ساخته است تخلف بردار بوده و قابل اعتماد نيست.
بنابراين، آن نيرويي كه سرچشمه هر وجودي است، و آن پايه محكمي كه هر موجودي به او متكي و نيازمند است غير از اين اسباب و وسايل ظاهري ميباشد. انسان نبايد تمام اعتمادش بر اسباب ظاهري بوده و سخت به آنها بچسبد و كارساز حقيقي را فراموش كند .
اين حقيقت را با كمترين توجه به باطن و فطرت خود ميتوان دريافت، بنابراين هرگاه انسان چيزي را خواست و خواستهاش به وقوع پيوست كشف ميكند كه حاجت خود را كه با ادراك باطني از راه اسباب درك نموده از خــدا خــواستــه و خــدا هم آن را افــاضــه فــرمــوده است، ولي هرگاه چيزي را از اسباب خواست اين ديگر از روي ادراك فطري و باطني نيست بلكــه از روي خيــالي اســت كه بــواسطــه عللي براي او دســت داده، و ايــن از مــواردي است كه بــاطــن با ظــاهـر مخالفت دارد.
نظام فطري و نظام خيالي حاكم بر دعا و درخواستهاي انسان
بسا اتفاق ميافتد انساني چيزي را دوست داشته و همت بر تحصيل آن ميگمارد ولي موقعي كه بر آن دست مييابد ميبيند كه براي امور پرسودتر و محبوبتري زيانآور است لذا آن را رها كرده و به آن امر مهمتر ميپردازد، و بسا از چيزي فرار ميكند و از ضرر و خطر آن ميهراسد ولي موقعي كه اتفاقا با آن مصادف ميشود ميبيند از چيزهايي را كه با علاقه مخصوصي نگهداري ميكرده برايش بهتر و ســودبخـشتــر است لــذا دنبــال همــان را گــرفتــه و دســت از آنهــا برميدارد.
همچنين كودك مريض هنگاميكه داروي تلخي را به او تكليف ميكنند از خوردن آن خودداري كرده و گريه و زاري آغاز ميكند در صورتي كه با ادراك باطني و فطرياش خواستار سلامتي بوده و به مقتضاي آن درخواست دارو مينمايد. ولي گفتار و كردار ظاهري او با آن موافق نيست. پس زندگانيانسان تحت دونظام اداره ميشود: يكي نظام فطري كه موافق باشعور باطني است، و ديگري نظامخياليكه طبق ادراك ظاهري تنظيم ميشود. در نظام فطري خبط و خطايي وجود ندارد، در صورتي كه خطا و اشتباه در نظامخيالي فراواناست. چهبساآدمي بهحسب صورتخياليخودشچيزي را ميخواهد در حالي كه زبان فطرتش همين خواستن را به درخواست چيز ديگري تفسير ميكند.[۲۶]
فصل دوم: انواع دعا
دعـاهـاي قـابـل قبـول و دعاهاي غيرقابل قبول
«قُــلْ اَرَءَيْتَكُــمْ اِنْ اَتكُــمْ عَــذابُ اللّهِ اَوْ اَتَتْكُمُ السّاعَةُ اَغَيْرَ اللّهِ تَدْعُونَ...،»
«بگو به من خبر بدهيد اگر راست ميگوييد در صورتي كه عذاب خدا شما را دريابد و يا قيامتتان بپا شود، آيا باز هم غيرخدا را ميخوانيد؟ نه بلكه تنها و تنها او را ميخــوانيـد، پس اگــر بخــواهــد حاجتتان را برميآورد.»[۲۷]
مسئله قيامت قضائي است محتوم كه درخواستِ نشدن آن ممكن نيست، همچنان كه ممكن نيست انسان به طور حقيقت آن را طلب كند.
اما عذاب الهي، اگر رفع آن عذاب را از مسير واقعياش بخواهد، يعني توبه كند و ايمان حقيقي به خدا بياورد كه به طور قطع حاجت را برميآورد، همچنان كه از قوم يونس عذاب را برداشت، چون رفع آن را از مسير واقعياش خواستند، يعني توبه كردند و ايمــان حقيقي آوردنـــد.[۲۸]
دعاهاي مكرآميز و بيموقع
اگر دعا را از مسير واقعي خود نكنند بلكه بخواهند كلاه بگذارند و براي نجات خود نيرنگ بزنند قطعا مستجاب نميشود، چون طلب و خواستن، خواستن حقيقي نيست بلكه مكــر و نيــرنـگ است.
در صــورت طلــب، همچنــان كــه نظيــر آن را خــداي تعــالي از فــرعــون حكايت كرده، كه وقتي دچار غرق شد، گفت: «ايمان آوردم كه معبودي به غير آن كه بنــياســرائيــل بــوي ايمـان آوردهانــد نيست و مــن نيــز از مسلمــانـانم.» [۲۹]
خــداي تعـالي در پـاسخـش فـرمـود:
«آيــا حـالا ايمـان مـيآوري؟ با ايــن كــه عمــري فســاد بـرانگيختــي!» [۳۰]
قرآن مجيد از اقوامي ديگر حكايت كرده كه وقتي دچار عذاب خدا شدند، گفتند: «اي واي بر ما كه ما ستمكــار بــودهايــم، و مرتب اين دعا را ميكنند تا ما به كلي آنان را درو كرده و خــامــوششــان سـاختيـم.» [۳۱][۳۲]
دعـا براي زينت ظاهري و باطني اعمـال
«رَبِّ اَوْزِعْنـــــي اَنْ اَشْكُــــرَ نِعْمَتَــــكَ الَّتـــي اَنْعَمْــــتَ عَلَــــــيَّ وَ...،»
«پروردگارا نصيبم كن كه شكر آن نعمتها كه به من و پدر و مادرم انعام فرمودي بجــاي آورم، و اعمــال صــالــح كــه مـايه خشنـودي تو باشد انجام دهم... .» [۳۳]
خداي تعالي در اين آيه آن نعمتي را كه سائل درخواست كرده نام نبرده تا همه نعمتهاي ظاهري چون حيات و رزق و شعور و اراده، و همچنين نعمتهاي باطني مانند ايمان به خــدا و اســلام و خشوع و توكل بر خدا و تفويض به خدا را شامل شود.
1- .
در جمله «رَبِّ اَوْزِعْني اَنْاَشْكُرَ نِعْمَتَكَ،» درخواست اين است كه نعمت ثنا بر او را ارزانياش بدارد تا با اظهار قولي و عملي نعمت او را اظهار نمايد. شكر و اظهار قولي روشن است، اما شكر عملي اين است كه نعمتهاي خدا را طوري استعمال كند كه همه بفهمند نعمت وي از خداي سبحان است، و خدا آن را به وي ارزاني داشته و از ناحيه خود او نيست. لازمه استعمال اينطوري اين است كه عبوديت و مملوكيت اين انسان در گفتار و كردارش هويدا باشد.
در ادامه آيــه ميفهمــانــد كه شكــر نامبــرده، هم از طــرف خــود گوينــده است و هم از طرف پدر و مادرش، در حقيقت فرزند بعد از درگذشت پدر و مادرش زبان ذكــرگــويي براي آنان است.
عبارت «وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضيـهُ،»[۳۴] سؤال ديگري است متمم سؤال شكر، چون شكــر نعمـــت چيــزي اســت كه ظاهر انسان را زينت ميدهد، و صلاحيت پذيرفتن خـــداي تعــالي زيوري است كه بــاطــن اعمــال را ميآرايــد، و آن را براي خــدا خــالـص ميســازد. [۳۵]
دعـا براي اصلاح نسل انسان
1- .
«...وَ اَصْلِـحْ لــي فــي ذُرِّيَّتــي...،»
«...پروردگارا، ذريّه مرا هم برايم اصلاح فرما...!»
اصــلاح در «ذُرِيَّــه» به اين معنــاســت كه صــلاح را در ايشان ايجاد كند و چون اين ايجاد از ناحيه خداست، معنــايش اين ميشــود كه ذريــه را موفق به عمل صالح ســــازد، و ايــن اعمــــال صـــالــح كـــار دلهــايشـان را بــه صـــلاح بكشــــانـد.
اگر كلمه اصلاح را مقيد به قيد «لي» «براي من» كرد و گفت: ذريهام را براي من اصلاح كن، براي اين بود كه بفهماند اصلاحي درخواست ميكند كه خود او از اصلاح آنان بهرهمند ميشود، يعني ذريه او به وي احسان كنند، همانطور كه او به پدر و مادرش احســــان ميكــرد.
خلاصه دعا اين است كه خدا شكر نعمتش و عمل صالح را به وي الهام كند، و او را نيكوكار به پدر و مادرش سازد، و ذريهاش را براي او چنان كند كه او را براي پدر و مــادرش كـرده بود.
شكر نعمت خدا به معناي حقيقياش اين است كه بنده خدا خالص براي خدا باشد، پس بــرگشــت معنــاي دعــا بــه درخــواســت خلــوص نيـت و صلاح عمل است.[۳۶]
خواستهاي اخـروي انسان و شرايط تحقق آن
1- .
«وَ مَــنْ اَرادَ الاْخِــرَةَ وَ سَعــي لَهــا سَعْيَهــا وَ هُــوَ مُــؤْمِــنٌ فَــاُولئِــكَ كـــــــانَ سَعْيُهُـــــمْ مَشْكُــــورا،» «و هر كه آخرت را بخواهد و كوشش خود را همه براي رسيدن به آن قرار دهد آنــان سعـيشـان قبــول شــده و صــاحــب اجــر خــواهند بود.»[۳۷]
از عبارت «وَ سَعي لَها سَعْيَها ـ هر كه كوشش كند و مجدانه كوشش كند و كوششي كند كه مختص به آخرت است،» چنين استفاده ميشود كه سعي براي آخرت بايد طوري باشد كه لايق به آن باشد، مثل اين كه كمال جديت را در حسن عمل به خرج دهد و حسن عمل را هــم از عقــل قطعــي و يا حجــت شــرعــي گرفته باشد، و معناي جمله «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ،» اين است كه اين سعي را در حالي كند كه ايمــان به خــدا داشتــه باشد، و اين خود مستلــزم تــوحيــد و ايمــان به نبــوت و معــاد است، زيــرا كســي كه اعتراف به يكي از ايــن ســه نـداشتــه بـاشـد خـداي سبحان او را در كلام مجيدش مؤمن به خود نميداند، و آيات قرآني در اينباره بسيار است.
معناي جمله «كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُورا،» اين است كه خداوند عمل چنين كساني را با حســن قبــول و ثنــاء بــر آنــان شكــرگــزاري ميكند، و شكرگزاري خدا در برابر عمــل بنــده عبارت است از تفضــل او بر وي. آري همين كه خداوند پاداش نيــك به بنــدهاش ميدهــد تفضل او بر بنده است وگرنه وظيفه بنده بندگي مولاي خويش است و نبايد خود را طلبكار بداند، پس ثواب دادن تفضــل بــه مــولاست، و ثنــا خــوانـدنش بر بنده تفضلي است بالاي تفضلي ديگـر ـ وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظيم !
اين دو آيه دلالت دارند بر اين كه اسباب اخروي عبارتند از اعمال و بس، و اعمال سببهايي هستند كه هرگز از غايات و نتايج خود تخلف ندارند، به خلاف اسباب دنيوي كه تخلفپذير است زيرا درباره اسباب اخروي فرمود: «فَاُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُورا» و درباره اسباب دنيوي فرموده: «عَجَّلْنا لهُ فيها ما نَشاءُ لِمَنْنُريدُ ـ يعني هر كه دنياي زودگذر را بخواهد ما هم برايش در آن عجله ميكنيم، البته هر قدر كه بخواهيم و براي هركس كــه بخـواهيـم ميدهيـم و آنگـاه جهنـم را بـرايـش معيـن ميكنيـم كه... .» [۳۸][۳۹]
1- .
تــأميـن خـواسـتهاي دنيــوي انسـان
«مَــنْ كــانَ يُــريـدُ الْعـاجِلَـةَ عَجَّلْنــا لَــهُ فيهـا مـا نَشـاءُ لِمَــنْ نُــريـــدُ،»
«و هـر كه دنياي زودگذر را بخواهد ما هم آنچه را كه ميخواهد معجلاً به او ميدهيــم البتــه نه هرقـدر كه او ميخواهد، بلكه هر قدر و به هر كه ما بخواهيم.» [۴۰]
پس امر به دست ماست نه به اختيار او، و اثر، هر چه هست در اراده ماست نه در اراده او. ايــن روش را دربــاره همــه دنيــاطلبــان اعمــال نميكنيــم بلكـه در حــق هــر كــس كـه خــواستيـم بكـار ميبنديم .
چون اراده فعليه خداي عز و جل نسبت به هر چيز عبارت است از فراهم شدن اسباب خارجي و رسيدن آن به حد عليت تامه، لذا بايد گفت: آيه شريفه دلالت بر اين دارد كه هر انسان دنياطلب از دنيا آن مقداري كه اسبــاب اقتضــاء كنــد، و عــواملــي كه خداوند در عالم به جريان انداخته و به تقدير خود هركدام را اثــري داده مســاعــدت نمــايــد رزق ميخــورد، پس دنيــاطلــب جــز به پارهاي از آنچه ميخواهد نميرسد، هر چند به پارهاي از آنچه كه ميخواهد و به زبــان تكــويــن مسئلــت مينمــايـد نائل ميشود، لكن جز آن مقدار كه خداوند اسباب را به سويش به جريان بيندازد نائل نميگردد... «وَ اللّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحيطٌ.» [۴۱] خداي سبحان در جاي ديگر اين حقيقت را به زبان ديگري در آيه ديگر بيان فرموده:
«اگر نبود كه مردم يك نحو زندگي ميكنند، و همه محكوم به قانون اسباب و عللند، و در اين قانون فرقي ميان كافر و مؤمن نيست، و هر يك از اين دو فريق به عوامل غني و ثروت مصادف شود ثروتمند گشته و هر يك به عوامل مخالف آن برخورد كند فقير ميشود، چه مؤمن و چه كافر، ما كفار را به مزيد نعمتهاي دنيــوي اختصــاص ميداديــم، چــون نعمتهـاي دنيـــوي در نــــزد مــا و در بــازار آخــرت ارج و قيمتــي نــدارد.» [۴۲][۴۳]
دعـا بـراي امور دنيوي و اخروي
«فَمِنَ النّاسِ مَـنْ يَقُولُ رَبَّنا اتِنا فِي الدُّنْيا...،»
«و از مردم كسي است كه گويد: پروردگــارا بــه مــا در دنيا بده، و در آخرت او را بهــرهاي نيســـت.»
1- .
«وَ مِنْهُــمْ مَــنْ يَقُــولُ رَبَّنــا اتِنــا فِـي الـدُّنْيـا حَسَنَــةً وَ فِيالاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنـا عَـذابَ النّـارِ،»
«و از ايشان كسي است كه گويد: پروردگارا به ما در دنيا حسنهاي ده، و در آخرت حسنــهاي، و مــا را عــذاب آتــش نگهـدار.»
«آنان از آنچه فراهم آوردهاند بهرهاي دارند و خدا حساب كردنش سريع است.»[۴۴] منظور از «ناس» مردم، در آيه فوق، مطلق افراد انسان است اعم از كافري كه به آخرت كاري ندارد، و يا مؤمني كه جز به آنچه نزد خدا است علاقهاي نداشته و اگر احيــانــا چيــزي از دنيــا را بخــواهــد جــز آنچــه را خــدا راضي است نميطلبــد.
منظور از گفتن و دعا كردن، خواستن به زبان حال است نه تنها جاري كردن سخني بر زبان. معناي آيه چنين ميشود: «دستهاي از مردم جز دنيا نميخواهند و بهرهاي از آخرت ندارند، و دستهاي جز آنچه را خدا ميپسندد نميخواهند، خواه در دنيا باشد و خواه در آخرت، و اينان در آخرت بهرهمند خواهند بود.»
از اينجا نكته اين كه در دعاي اهل آخرت حتي نسبت به امور دنيوي لفظ «حسنه» ذكر شده ولي در دعا اهل دنيا ذكر نشده روشن ميشود، و آن اين كه، اهل دنيا تمام لذايذ و زخارف دنيا را دوست دارند ولي اهل آخرت امور دنيوي و اخروي را دو دسته كردهاند بعضي را «حَسَنه» و بعضي را «سَيِّئه» ميدانند و نظرشان تنها معطوف به امور حسنــه اســت خــواه در دنيــا بــاشد و خواه در آخرت.[۴۵]
دعـاهاي حـق و دعاهاي بـاطل
«لَهُ دَعْــوَةُ الْحَقِّ...،»
«دعــــوت حــق خـــاص اوسـت... .» [۴۶]
حق و باطل گويي دعا را ميان خود به دو قسم تقسيم ميكنند. يك قسم از دعا دعاي حق است، كه هرگز از استجابت تخلف ندارد، و قسم ديگر دعاي باطل است، و آن دعائي اســت كــه بــه ســوي هــدف اجــابــت هــدايــت نميشــود، مانند دعا و خواندن كســي كــه دعـا را نميشنــود، و يــا قدرت بر استجابت ندارد.
1- .
آيات قبل از آيه فوق در قــرآن، قــدرت و علــم عجيب خــدا را خاطرنشان ميسازند، و در اين آيه اين معنا را تذكر ميدهد كه :
حقيقت دعا و استجابت هم خاص اوست، و او همانطور كه عالم و قادر است، اجابتكننده دعا هم هست، و اين معنا را در آيه از دو طريق اثبات نموده، يكي طريق اثبــات حق دعا براي خــدا، يكي نفي آن از غير خدا. [۴۷]
دعـــاي شــــــرّ=
1- .
«وَ يَـــدْعُ الاِْنْســانُ بِالشَّــرِّ دُعــاءَهُ بِالْخَيْــرِ وَ كــانَ الاِْنْســانُ عَجُــولاً،»
«و انسان با شوقي كه خير و منفعت خود را ميخواهد چه بسا به ناداني شر و زيان خـــود را ميطلبـــد، و انســـان بسيــار شتــابكننــده اســت!»[۴۸]
مقصــود از آيــه فــوق اين اسـت كــه انســان شــر را ميخــوانــد و از آن درخواست ميكند، درخواستــي عيــن درخــواست كــردن خيــر، و ســؤال و طلبــي عيــن ســؤال خير.
مــراد بــه ايــن كــه فــرمــوده: «انســان عجــول اســت،» ايــن است كه او وقتي چيزي را طلب ميكند صبر و حوصله به خرج نميدهــد در جهــات صــلاح و فســاد خود نميانديشد تا در آنچه طلب ميكند راه خير بــرايــش هــويــدا گردد، و از آن راه بــه طلبــش بــرخيــزد بلكــه به محضــي كــه چيزي را برايش تعريف كردند و مطابق ميلش ديد با عجله و شتابزدگي به طلبش ميرود و در نتيجه گاهي آن امر شري از آب درميآيد كه مايه خســارت و زحمتش ميشـود، و گـاهي هم خيــري بوده كه از آن منتفع ميگـردد.
جنس بشر عجول است و به خاطر همين عجلهاش ميان خير و شر فرق نميگذارد بلكه هرچه بيشتر پيش بيايد همان را ميخواهد بدون اين كه خير و شر را از هم جدا و حق را از باطل تشخيص دهد.
منظور از دعــا، مطلــق طلــب اســت چــه اين كه به لفــظ دعــا بــاشــد و چــه اين كه بــدون لفــظ صــورت گيــرد و بصورت سعي و عمل بوده باشد، چه همه اينها دعا و درخواست از خداست، حتي از كسي هم كه به خدا معتقد نبوده و توجهي به درخواست از خدا ندارد دعــاست، چــون در حقيقــت غيــر از خــدا معطــي و مــانعــي وجــود نـــدارد. [۴۹] 1- .
فصل سوم: اجابت دعا
دعــا و وســايــل رسيــدن به هــدف آن
از پيغمبر اكرم صلياللهعليهوآله روايت شده كه فرمود:
«... خدا را نگهدار تا تو را نگهداري كند، خدا را نگهدار تا او را جلو خود بيابي، هنگام رفاه و آسايش با خدا آشنايي بورز تا به وقت سختي و گرفتاري تو را بشناسد، هرگاه چيزي خــواستــي از خــدا بخــواه، هــرگــاه يــاري جستــي از خــدا بجــوي، همانا قلم تقدير به هــر چــه تــا روز قيــامــت خــواهــد بود جريان يافته و اگر همه آفريدگان بكوشند نتوانند نفعـــي را كه خدا براي تو ننوشته به تو برسانند.»
1 ـ منظــور از آشنــايي بــا خــدا در روز رفــاه و آســايــش اين است كه هرگاه كسي خدا را در وقت آسايش و فراخ دستي فــرامــوش كند در حقيقت اسبــاب را در فراهم كردن آسايش و راحتي خود مستقل دانسته است. و معناي اين كه خدا را در حال گرفتاري و بيچارگي ميخواند اين است كه در چنين شرايطي به پروردگاري او اعتقاد دارد، در صورتي كه اين صفت او اختصاصي به حال بيچارگي و درماندگي بنــدگــان نداشتــه بلكــه در هــر حــال و هر تقــديـر چنين است پس او پروردگارش را نخــوانــده، لــذا دعـايش مستجاب نميشود.
اين معني را از اطلاق آيه «نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ ـ خدا را فراموش كردند خدا هم ايشان را فراموش كرد،» [۵۰] ميتوان استفاده كرد.
2 ـ منظور از اين كه ميفرمايد: (هرگاه چيزي خواستي از خدا بخواه،) اين است كه انسان بــايــد هنگــام درخــواســت يك مطلبــي يــا يــاري جستــن در امــري حقيقتــا اتكــاء و دلبستگــياش بــه خــدا بــاشــد زيــرا اين اسبــاب عادي كه در دست مــاست جــز به همــان اندازهاي كه خدا براي آنها مقرر فــرمــوده اثــري ندارند و حقيقت امر و تــأثيـر در دست خداست.
بنده براي رفع نيازمنديهاي خود بايد متوجه پيشگاه كبريايي شود و بر اسباب و وســايـل اعتمــاد نكنـد هرچنـد كه خدا، كار را جز از مجراي اسباب انجام نخواهد داد.
انســان نبــايــد تكيــهگــاه خــود را اسبــاب قــرار دهــد ولــي آنهــا را هــم نبــايــد لغــو بشمــارد و بخــواهــد از غيــر راه آنهــا بــه مقـاصــد خــود برسد.
كسي كه چيزي را بدون اسباب از خدا ميخواهد مانند كسي است كه از انسان بدون استعمال چشم و گوش انتظار ديدن و شنيدن دارد و كسي كه چشم به اسباب دوخته و توجه به پروردگار ندارد مانند كسي است كه بهطور كلي از خود انسان غفلت كرده است و مستقــلاً از دســت او چيــزي ميخـواهـد يا از چشم و گوش او انتظــار نگـاه كـردن و گوش دادن دارد. [۵۱]
1- .
رابطــه دعـا با هـدف دعــا
«لَـــهُ دَعْـــوَةُ الْحَـــقِّ ... وَ مـــا دُعــــاءُ الْكفِـــريـــنَ اِلاّ فـــي ضَلـــلٍ،»
«دعوت حق خاص اوست... دعاي كافران جز در گمراهي نيست .» [۵۲]
خداي سبحان در آخر آيه، گفتار خود را تأكيد نموده و فرموده: «وَ ما دُعؤُا الْكافِرينَ اِلاّ في ضَلالٍ،» اين جمله به يك حقيقت اصيل ديگري اشاره ميكند، و آن اين است كه هيــچ دعــايــي نيســت مگــر آن كه غرض آن خداي سبحان است، چون اوست عليــم و قــديــر و غنـي و صــاحب رحمــت. پــس بــراي دعــا هيــچ راهــي نيست مگر همان راه توجه به خدايتعالي.
بنابراين كسي كه غيرخدا را ميخواند و آن را غرض و هدف قرار ميدهد، رابطه دعــاي خــود و هــدف دعــا را از دست داده، و در حقيقــت دعايش، راه را گم كرده است. چون ضلالت به همين معناست كه چيزي از راه بيرون شود، و راهي بپيمايد كه آن را بــه مطلــوبــش نــرسـانـد. [۵۳]
خوف و رجاء نسبت به نتيجه دعا
«...وَ اَدْعُــــوا رَبّــــي عَســــي اَلاّ اَكُــــونَ بِـــدُعـــاءِ رَبّـــي شَقِيّـــا،»
«... و پروردگارم را ميخوانم شايد در مورد دعاي پروردگارم شقي و محروم نباشم!»[۵۴]
1- .
در اول ايـن آيـه وعـده مـريـم عليهاالسلام ميدهـد بـه كنـارهگيـري و دوري از مشـركيـن و از اصنـام آنـان تـا بـا خــداي خـود خلــوت نمــوده و خــالـص او را بخواند، تا «شــايـد» دعايش بيثمر نشود، و اگر در اين كار اظهار رجاء و اميد كرد، براي اين بود كه اينگــونــه اسبــاب، يعنــي «دعــا» و تــوجــه به سوي خدا و امثال آن، اسبابي نيست كه چيزي را بر خدا واجب كند، بلكه اگر خدا در مقــابــل آن ثوابي بدهد و سعادتي مرحمت كند و يا هر پــاداش نيــك ديگــري بدهد، همه از بــاب تفضــل است، علاوه بر اين كه مــلاك امــور خــاتمــه آن است و جـز خـدا كســي از غيــب و از عـاقبت امور خبر ندارد.
پس مــرد مــؤمــن بـــايـــد كــه هميشــه بيــن خــوف و رجــــاء بــاشــد.[۵۵]
1- .
شــرايـــط اجــابـــت دعـــا
خـــداي تعـــالــي كه گفتــارش حــق اســت فرموده:
«...اُجيـــبُ دَعْــــوَةَ الــــدّاعِ اِذا دَعـــــانِ...!»
«دعوت دعا كننده را وقتي اجابت ميكنم كه مــرا بخــوانــد.»[۵۶]
«ادْعُـــوني اَسْتَجِــــبْ لَكُـــمْ ـ مــرا بخـــوانيـــد تـا اجـابــت كنــم!» [۵۷]
و اين گفتــار خــود را بــه هيــچ قيــدي مقيــد نكــرد، در نتيجــه فهمــانــد كه وقتــي عبــد از روي جــد دعــا كند و يا «دعابازي» نكند و قلبش در دعاي جدي جز به خداي تعالي متعلق نباشد، بلكه از غير خدا قطع و متوجه و ملتجي به درگاه او شود البته او هم دعايش را مستجاب ميسازد.
در ذيـــل آيــــات مـــورد بحــث، انقطـــاع مــزبــور را بــه عنــوان متمــم حجــت بيان نموده و فرموده است:
«شما در برخورد با پيشآمدهاي دريايي بهطور كلي از هر چيزي منقطع گشته و با راهنمــايي فطــرتتان متــوجـه درگاه پروردگار ميشويد، و خدا دعاي شما را اجابت نموده و به سوي خشكي نجاتتان ميدهد....» [۵۸]
و از احتجــاج مــزبــور چنيــن استفــاده ميشــود كــه خداي سبحان وقتي بنــدهاش از هــر چيــز منقطـع گشته و از صميم دل و قلبي فــارغ و ســالــم رو به درگــاه او بــرد، او دعــايــش را مستجــاب كنـد.
در حالي كه اگر توجه خود را از درگاه خدا منقطع ساخته و روبه سوي غيرخدا آورد و هر چه از صميم قلب دعا كند دعايش را مستجاب نميكند، البته نه اين كه ميتـوانـد و نميكند، بلكه نميتواند مستجاب كند. مسئله دريا مثال بارزي بود كه بهعنوان نمونه آورديم وگرنه مسلمانان اگر در خشكــي هم به اين طــور كه در دريا خـدا را ميخوانند بخوانند قطعا نااميد نميگردند.
در آيه فوق مقابله دعاي مسلمين و كفار مطرح نيست بلكه قرآن كريم مقابله را ميان دعاي مشركين به درگاه بتها و دعاي آنها به درگاه خداي سبحان انداخته است كه در صورت نااميدي از هر چيز و انقطاع از ساير اسباب اگر مشركين رو به درگاه خدا روآورند، دعايشان مستجاب ميشـود [۵۹]
1- .
شـرط قبـولي بدون قيد و شـرط دعاها
«وَ اِذا سَــأَلَـكَ عِبــادي عَنّــي فَــاِنّـي قَـريـبٌ اُجيـبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ،»
«و هر گاه بندگانم مرا از تو پرسند، من نزديكم، چون صاحب دعا مرا بخواند دعايش را اجــابت كنــم، پس مرا اجابت كنند، و به من ايمان آورند، شايد رهبري شوند.» [۶۰] ايــن آيــه مــوضـــوع دعــا را با خــوشترين و لطيــفترين شيــوه و زيباترين وجهــي بيــان كــرده است و نكــات دقيــق چنــدي در آن بــه كــار رفتــه كـــه اهميــت فـوقالعـاده مطلــب را ميرســانـد:
1 ـ پايه سخن بر گويندگي ذات اقدس الهي به طور متكلم وحده گذاشته شده، نه اين كه در كلام، غايب يا نظير آن فرض شود. اين بر كمال عنايت به موضوع دلالت دارد.
2 ـ به جاي اين كه مثلاً گفته شود: «هرگاه مردم بپرسند،» لفظ «عِبادي» انتخاب شده يعني هرگاه بندگانم مرا از تو جويند. اين بر غايت رأفت و مزيد عنايت دلالت دارد.
3 ـ اقتضاي كلام اين بود كه گفته شود: «هر گاه بندگانم مرا از تو پرسند بگو كه او نــزديـك است،» ولـي واسطــه ـ حـذف شده و گفته شده: «فَاِنّي قَريبٌ ـ من نزديكم!»
4 ـ اين جمله با «اِنّ» تأكيد شده است.
5 ـ مــوضــوع قــــرب خــــدا بــا وصــــف «قَــريبٌ» بيــان شده كه دلالــت بـــر دوام ثبــــوت دارد نـــه بــــا فعــــل .
6 ـ اجــابــت با صيغــه مضــارع «اُجيبُ» ذكــر شــده كــه دلالــت بــر تجدد و استمــرار نمـــايـــد.
7 ـ اجـابـت دعـا به جمله «اِذا دَعانِ» قيد شده يعني «در صورتي كه مرا بخواند،»
اين قيد زايد بر اصل مطلب نيست. چون فرض كلام دعا كردن است و فايده چنين قيدي اين است كه اجابت به هيچ قيد و شرطي مشروط نيست، و بدون شرط دعاي صاحب دعا به اجابت خواهد رسيد، نظير آيه «ادْعُوني اَسْتَجِبْ لَكُمْ ـ مرا بخوانيد تا اجابتتان كنم،» [۶۱] كه «شــرط استجــابت» را تنهـا «دعا كردن» قرار داده است. هــر يــك از نكات بالا به نوبه خود بر شدت عنايت به امر دعا دلالت دارد و از خصوصيات اين آيــه شريفه اين است كه با همه اختصارش هفت مرتبه ضمير متكلم ايــن تنهـــا آيــهاي اســت در قــرآن مجيــد كــه ايــن امتيــــاز را داراســت. [۶۲] در آن تكرار شده است.
1- .
دعا و توجه فطري به خدا در شدايد
«...ثُــــــــمَّ اِذا مَسَّكُــــــمُ الضُّــــرُّ فَــاِلَيْــــهِ تَجْئَــــرُونَ،» [۶۳]
«...هر نعمتي داريد از خداست و باز وقتي محنتي به شما رسد در پيشگاه او زاري ميكنيـــد.» [۶۴] تمامي نعمتهايي كه نزد شماست همه از انعام خدا بر شماست، و تنها خودتان هم اين معنا را ميدانيد و همين شمائيد كه وقتي حالتان بد ميشود صدايتان را به تضرع و زاري به درگــاه او بلنــد ميكنيــد. آري تنهــا به درگاه او نه درگاهي ديگر، چه اگر درگاه ديگري سراغ داشتيد ولو براي يكبار به آن درگــاه متــوجــه ميشديد، ولكن نشــديــد و نخــواهيــد شــد، پس تنها خداي سبحان منعم نعمتهاي شما و برطرف سازنده گرفتاريهاي شماست، پس چــرا با اين حال در برابرش به عبادت خاضع نميشـويـد و او را اطاعت نميكنيد؟ استغاثه به خدايتعالي و تضرع به درگاه او در هنگام برخورد با مصائب و هجوم شدايدي كه اميد انسان از هر جايي و از هر سببي قطع ميشود مطلبي است ضروري، و انسانها هر چند هم كه دين نداشته باشند و به خداي سبحان ايمان نياورده باشند باز در هنگام هجوم شدايد اگر به وجدان خود مراجعه نمايند مييابند كه اميدشان قطع نشــده، و هنــوز بــه جــايـي دل بستــهاند.
آيا ممكن است اميدي بدون اميدوار كنندهاي تحقق يابد، پس همين وجود اميد دليل است بر وجود كسي كه به او اميد برده شود.
اين حقيقتي است كه انسان در ذات خود آن را يافته و فطرتش بدان حكم ميكند هرچند كه شواغل او را غافل ساخته، و زخارف مادي او را به خود جذب كرده باشد. لكن همين انسان وقتي در محاصره بلايا قرار گرفته و چاره از هر جهت از دستش بريده شــده آن وقــت است كــه آن حقيقتــي كه اسبــاب ظــاهــري تــاكنــون پنهانش ميداشت ظهور كرده و دلش به آن متعلق ميشود، و آن عبــارت است از سببي كه او سببيــت به همــه اسبـاب داده، و او خــداي عــزّاسمـه است [۶۵]
كيســت آن كــه دعــاي وامـانـده را استجــابـت كنـد
1- .
«اَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ...؟» [۶۶]
مراد به اجابت مضطر وقتي كه او را بخواند، همان استجابت خداست دعاي دعــاكننــدگان را، و ايــن كه حــوائجشــان را بــرآورد، و اگــر قيــد اضطــرار را در بيــن آورده، بــراي ايــن است كه در حــال اضطــرار دعــاي داعي از حقيقت بــرخــوردار اســت و ديگــر گــزاف نيست. چون تا آدمي بيچاره نشود، دعايش آن واقعيت و حقيقت را كه در حال اضطــرار واجــد است نـدارد، و اين خيلي روشن است.
قيد ديگري براي دعا آورد، و آن اين است كه فرمود: «اِذا دَعاهُ» يعني «وقتي او را بخواند،» و اين برايآن است كه بفهماند خدا وقتي دعا را مستجاب ميكند كه دعاكننده به راستي او را بخواند، نه اين كه در دعا رو به خداكند، و دل بهاسباب ظاهري داشته باشد.
وقتي كه اميد دعاكننده از همه اسباب ظاهري قطع شده باشد يعني بداند كه ديگر هيچكس و هيچ چيز نميتواند گره از كارش بگشايد، آنوقت است كه دست و دلش با هم متــوجـه خـــدا ميشــود. در غيــر اين صــورت در واقــع غيــر خــدا را ميخــوانـد.
پس اگر دعا صادق بود يعني خوانده شده خدا بود و بس، در چنين صورتي خدا اجابتش ميكند و گرفتارياش را كه او را مضطر كرده برطرف ميسازد.
در آيه ديگري فرموده:
«ادْعُونـي اَسْتَجِبْ لَكُـمْ ـ مــرا بخـوانيد تا اجابتتان كنم.»[۶۷]
بهطــوري كه مــلاحظــه ميفرماييد هيچ قيدي براي دعا نياورده جز اين كه فــرمــوده در دعــا مــرا بخــوانيـد. در آيــه ديگـري فرموده:
كيست آن كه دعاي وامانده را استجابت كند؟ (93)
«و چون بندگان مــن از تــو ســراغ مــرا ميگيـرند، و من نزديكم، و دعاي دعـايكننده را اجابت ميكنم به شرطي كه در دعايش مرا بخواند!» [۶۸] بــهطــوري كــه ميبينيــد تنهــا ايـن شـرط را آورده كـه در دعا او را بخوانند.[۶۹]
دعــا در حـالت اضطرار و ناچاري
آيات بسياري در قرآن مجيد است كه دلالت ميكنند بر اين كه انسان هنگامي كه مضطر شد، مثلاً در كشتي سوار شد و خود را در معرض خطر ديد، در آنجا خداي را ميخواند و خدا هم اجابتش ميكند.
1- .
«وَاِذا مَسَّ الاِْنْسانَالضُّرُّ دَعانالِجَنْبِهِ اَوْ قاعِدا اَوْ قآئِما،»
«وقتــي گـــرفتــــاري و بــــلا بــه انســــان بــرســد مــا را مــيخــوانــد، بــه پهلــو يـا نشستــه و يــا ايستـــــاده.»[۷۰]
«حَتّي آ اِذا كُنْتُـمْ فِي الْفُلْكِ...دَعَوُ اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ،»
«تا آن كه سوار در كشتي شوند... و در خطر غرق قرارگيرند آن وقت است كه خـداي را بــا خلــوص همــي خـواننـد.»[۷۱][۷۲]
اطمينان فطري به قبول دعا
1- .
«اَمَّـنْ يُجيـبُ الْمُضْطَـرَّ اِذا دَعـاهُ وَ يَكْشِـفُ السُّوءَ...؟»
«يا آن كه درمانده را وقتي كه بخواندش اجابت كند و محنت از او بردارد و شما را جــانشينــان ايـن سـرزميـن كنـد...؟»[۷۳]
چطور ممكن است نفس آدمي با توجه غريزي و فطري خود متوجه امري شود كه اطمينان بدان ندارد؟ حكم فطرت در موقع دعا مانند حكم اوست در وقتي كه حاجت خود را نــزد كســي ميبينــد و يقيــن دارد كه او كســي است كه حــاجتش را بـرمـيآورد .
وقتي انسان ميبيند كه تمامي اسبابهاي ظاهري از كارافتاده است، فطرتش او را به دعا و خواندن خدا و عرض حاجت به پيشگاه او واميدارد .
گاهي اتفاق ميافتد كه ما به اميد تأثير متوسل به اسبابهاي ظاهري ميشويم ولي اطمينان نداريم كه در رفع حاجت ما تأثير خواهد كرد يا نه. البته اين يك توجه فكري است كــه منشــأ آن طمــع و اميـد است و اين فــرق دارد با توجه و تعلق غريزي قلب.
البته، در ضمن توجه و توسل فكري توجه غريزي فطري نيز هست، ولي نه بخصــوص آن سببــي كه فكــر متـوجــه آن است بلكه مطلق سبب، و مطلق سبب هم هرگز تخلف نميپذيرد .
مثلاً بيماري كه براي نجات از بيمارياش به دارو متوسل ميشود فطرت او را به چنين كاري واداشته يعني به او فهمانده كه شفادهندهاي هست، ولي فكر او به اين طمع افتاده كه شايد آن شفادهنده اين دارو بوده باشد، پس اگر دارو درمان نكرد آن حكم فطري نقض نشده است. [۷۴]
1- .
امـداد الهـي در تحقــق خــواستهــا و اعمــال انسـان
«وَ مَنْ اَرادَ الاْخِرَةَ وَ سَعي لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...،»
«و هر كه آخرت را بخواهد و كوشش خود را همه براي رسيدن به آن قرار دهد و مؤمن باشد آنان سعيشان قبول شده و صاحب اجر خواهند بود!» [۷۵] اهل دنيا در دنياي خود و اهل آخرت در آخرت خود از عطاي خدا استمداد ميكنند و خداي سبحان هم در اين عطايش چيزي جز حمد عايديش نميشود. هر چه خدا عطا ميكند انعامي است بر آدمي در موضع نيكو و موردي كه پروردگارش راضي باشد استعمال كند، و اما اگر فسق بورزد و آن نعمت را در آن مورد نيكو استعمال نكند در حقيقـت كلمـه خـدا را از جــاي خود تحريف كرده و نبايد جز خود كسي را ملامت كند. «كُــلاًّ نُمِـدُّ هـؤُلاءِ وَ هـؤُلاءِ مِـنْ عَطــاءِ رَبِّــكَ وَ مـا كـــانَ عَطـاءُ رَبِّــكَ مَحْظُــورا»
«هر يك را از عطاي پروردگارت مدد ميكنيم اينها را و آنها را و عطاي پروردگار تو جلوگير ندارد!»[۷۶] منظور از آيه فوق اين است كه ما هر دو فريق را چه آنها كه بــرايشــان عجلـه ميكنيـم و چه آنها كه شكر سعيشان را ميگذاريم امداد مينماييم.
امــداد هــر چيــز به اين است كه از نوع خودش بدان اضافه كنيم تا بدينوسيله وجــود و بقايش امتــداد يــابــد، كــه اگــر اين اضافه را نكنيم وجودش قطع ميشود.
خداي سبحان هم كه انسان را در عملش چه دنيوي و چه اخروي امداد ميكند در حقيقت به همين معناست. زيرا تمامي وسايل عمل و آنچه عملش در تحققش محتاج بدان است از علم و اراده و ابزار بدني و قواي فعاله و مواد خارجي كه عمل روي آنها واقع ميشود، و عامل با عمل خود در آنها تصرف ميكند، و همچنين اسباب و شرايط مربوطه به آن مواد، همه و همه امور تكويني هستند كه آدمي خودش در خلقت و فراهم نمودن آنها دخالتي ندارد، و اگر يكي از آنها نباشد عمل انسان تحقق نخواهد يافت. و اين خداي سبحان است كه به فضل خود آنها را افاضه فرموده و وجود و بقاي آدمي را امتــداد ميدهــد. و اگر عطاي او منقطع شود عمل هر عاملي هم از او منقطع ميگردد .
در اين آيه شريفه دلالتي است بر اين حقيقت كه عطاء الهي مطلق و غير محدود است. چون عطاء را و همچنين نبودن منع را مطلق آورده، پس هر جا كه محدوديت و يا تقدير و يــا منعـي وجــود داشته باشد همه از ناحيه گيرنده فيض و شخص مورد عطاست، و مقيــد بــودن استعــداد او يا استعداد نداشتن او باعث محدود شدن و يا فقدان عطاء خـداست، نـه خود خــدا كــه فيـض بخشنده آن است. [۷۷]
نتيجـــــه قبــول دعــاهـا
«اَمَّـنْ يُجيبُ الْمُضْطَـرَّ اِذا دَعـاهُ وَ يَكْشِـفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الاَْرْضِ،»
«يا آن كه درمانده را وقتي كه بخواندش اجابت كند و محنت از او بردارد، و شما را جانشينان اين سرزمين كند...؟) [۷۸]
1-.
مــراد بــه «خِــلافَــت» در آيــه فــوق، خــلافتِ زمينــي است كــه خــدا آن را براي انسانها قرار داده، تا با آن خلافت در زمين و در هر چه مخلوق زميني است به هر طوري كه خواست تصرف كند .
توضيح اين كه تصرفاتي كه انسان در زمين و مخلوقات زمين ميكند اموري است كه با زندگيش و با معاشش ارتباط دارد. گاهي ناگواريها و عوامل سوء او را از اين تصرف باز ميدارد و در نتيجه آن سوء هم كه وي را مضطر و بيچاره نموده و وي از خدا كشف آن سوء را ميخواهد، حتما چيزي است كه نميگذارد او تصرفاتي را كه گفتيم بكند، و يا تصرفات او را محدود ميسازد، و از بعضي آنها جلوگيري ميكند و درب زندگي و بقاء و همچنين ساير تعلقات زندگي را به روي او ميبندند.
پس اگر خداي تعالي در چنين فرضي به دعاي آن شخص مضطر كشف سوء از او بكنــد، در حقيقــت خــلافتي را كه بــه او داده بــود تكميــل كـرده است.
اين معنا وقتي بيشتر واضح و روشن ميشود كه دعا و درخواست در جمله «اِذا دَعاهُ» را بر دعاي زباني و غيرزباني هر دو حمل كنيم. دعاي زباني مانند: «وَ اتيكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ ـ به شما ميدهد از هر چه كه از او بخواهيد.» [۷۹]و دعاي غير زباني مانند آيه «يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ ـ آن كس كه در آسمانها و آن كس كه در زمين است از او درخــواست ميكند.» [۸۰]
چــون بــا اين تعــريف، تمــامي آنچــه كــه به انســان داده شــده، هر تصرفي كــه ارزاني شــده، همه از مصاديق كشف سوء از مضطر محتاج خواهد بود، البتــه كشــف ســوء بعد از دعاي او، پس خليفه قراردادن انسان مستلزم اين اجابت دعا و كشف سوئي است كه او را مضطر و بيچاره ميكند.[۸۱]
1- .
تقليـد دعـا و عـدم تــأثير آن
«لَهُ دَعْـوَةُ الْحَـقِّ...،»
«دعوت حق خاص اوست، و كساني كه جز او را ميخوانند به هيچ وجه اجابتشان نميكنند، مگر چون آن كس كه دو دست آب برد، كه آب به دهانش رسد، اما آب به دهانش نخـواهـد رسيد، و دعاي كافران جز در گمراهي نيست.»[۸۲]
بعد از اثبات اختصاص دعوت حق و استجابت براي خدا، و نفي آن از غيرخدا در آيه فوق، يك صورت را استثنا كرده، و آن صورتي است كه نظير مثلي است كه خود قرآن زده و فــرمــوده: «مگــر چــون آن كــس كه دو دست آب برد كه آب به دهانش رسد اما آب بــه دهـانش نخـواهد رسيد.»
توضيح اين كه شخص عطشان وقتي بخواهد آب بياشامد، ناگزير بايد نزديك آب شده و كف دست را باز كند و آب را برداشته و بنوشد، يعني به لب رسانده و رفع عطش كند. اين راه حقيقي و صحيح رفع تشنگي نمودن است، و اما لب تشنهاي كه از آب دور است، و ميخواهد سيراب شود، و از آن اسباب و مقدماتي كه گفتيم هيچ يك را عملي نميكنــد، جــز هميــن را كــه كــف دســت را بــاز نمــوده و نــزديــك به دهان ببرد، كه چنين كسي هرگز آبي به دهانش نميرسد، و از آب نوشيدن تنها صورت آن را نشــان داده، و تقليد آن را درآورده است.
و مَثَــل كســي كــه غيــرخــدا را ميخــوانــد مثـل همين تقليد درآور است كه از دعــا جــز صــورت خـــالـي از معنــا و اســم خــالي از مسمــاي آن را نمــيآورد.
زيرا خدايان دروغين در استجابت دعا و قضاي حوايج همان اثر را دارند كه آن آقاي تقليد درآور در رفع عطش خود دارد، يعني همانطور كه دست به دهان بردن اين صورتي از آب خوردن است، دعا و خواندن بتپرستان هم تنها صورتي از دعا كردن است، و خــاصيــت ديگري برايش ندارد.
خلاصه مراد به «دعوت حق خاص اوست...،» حق دعاست، و آن دعائي است كه مستجـاب ميشـود و به هيچ وجه رد نميگردد.[۸۳]
دليــل عــدم استجــابـت دعــاي كفـــار
1- .
«وَ ما دُعـؤُا الْكافِرينَ اِلاّ في ضَـلالٍ،»
«دعاي كفار در جوّ و شرايطي است كه ضلالت و بيفايدگي از هر سو حكمفرماست، در نتيجه چنين دعايي به هدف اجابت نميرسد.»[۸۴] چــرا دعــاي كــافــر مستجــاب نميشود؟
بــراي ايــنكــه هــرچــند خداي سبحان وعــده قطعي داده به اين كه هر كس از بندگانش را كه او بخــواننــد مستجــاب كنــد، و دعا در صــورتــي كه حقيقتا دعا بـاشـد، به هيـچ وجـه رد نميشود.
لكن آنچه كه در متن اين وعده به عنوان قيد آمده اين است كه اولاً دعا دعاي واقعي و طلب حقيقي باشد نه بازي و شوخي، و ثانيا ارتباط آن حقيقتا به خدا باشد، يعني دعاكننده تنها از خدا حاجت بخواهد، و در اين درخواستش از تمامي اسبابي كه به نظــرش سبب هستند منقطع گردد.
كسي كه به عذاب آخرت كفر ميورزد و آن را انكار ميكند و حقيقت آن را ميپــوشــانــد، نمـيتــوانــد رفــــع آن را بــه طــور جــــدي از خــــدا بخــواهــد.
آن ملكه انكاري كه از دنيا همراه خود آورده، وبال و طوق لعنتي شده كه هرگز از او جدا نميشود. همانطور كه نميتواند به طور جدي دعا كند همچنين نميتواند بهطور جدي از سببهاي ديگر بريده و متوسل به خداي عزيز گردد، و چگونه ميتواند چنين تـوسلــي جــدي داشتــه باشد؟ با اين كه در دنيا آن را كسب نكرده بود. (دقت فرماييد)
آيه شريفه نميخواهد بگويد: دعاي كافر به طور كلي مستجاب نيست، بلكه ميخواهد بفرمايد: دعاي او درخصوص آنچه كه در دنيا منكر آن بوده مستجاب نميشود، و گرنه در ساير حوائج چرا مستجاب نباشد؟ با اين كه آيات بسياري از قرآن كريم اين معنا را خاطرنشان ساخته، كه خداي سبحان در موارد اضطرار دعاي كفار را هــم مستجــاب كرده است[۸۵]
دعـاهـا و طغيــانگـريها
«وَ اِذا مَــــسَّ النّــــاسَ ضُــــــرٌّ دَعَــــوْا رَبَّهُــــمْ مُنيبيـــنَ...،»
1- .
«و چون ضرري به مردم برسد به سوي خدا برگشته او را ميخوانند ولي همين كه رحمتــي از خــود به ايشــان ميچشــاند باز دستهاي از آنان شرك ميورزند!» [۸۶] چون مختصر ضرري از قبيل مرض و فقر و شدت به انسانها برسد، پروردگارشان را ميخوانند، در حالي كه به سوي او كه همان خداي سبحاناست بازگشت ميكنند، و چون خداي تعالي مختصر رحمتي به ايشان بچشاند، ناگهان جمعي از اين مردم به پروردگاري كه ديروز او را ميخواندند، و به ربوبيتش اعتراف ميكــردنــد، شــرك ورزيــده و شريكها برايش ميتراشند.
خلاصه ميخواهد بفرمايد: «انسان طبيعتا كفرانگر نعمتهاست، هرچند كه در هنگــام گــرفتــاري به نعمت و ولينعمت اقرار داشته باشد.»
اگر فرموده: «ناگهان جمعي از مردم» براي اين است كه همه مردم چنين نيستند.[۸۷] 1- .
آيــا قــوانيـن طبيعــي بـا دعــا لغــــو ميشـونـد
«...وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ امَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ...،»
«و چون ابراهيم گفت پروردگارا اين شهر را محل امني كن و اهلش را ـ البته آنهــايــي را كه به خدا و روز جزا ايمان ميآورنــد ـ از ثمــرات روزي بــده. خداي تعالي فرمود: به آنها هم كه ايمان نميآورند چند صباحي روزي ميدهم و سپس بــه ســوي عــذاب جهنــم كــه بــد مصيــري است روانهاش ميكنم، روانـهاي اضطــراري»[۸۸]
آيه فوق، حكايت دعايي است كه ابراهيم عليهالسلام كرد، و از پروردگارش درخواست نمود كــه بــه اهـل مكـه امنيت و رزق ارزاني بدارد.
بعد از آن كه از پروردگار خود امنيت را براي شهر مكه درخواست كرد و سپس براي اهل مكه روزي از ميوهها را خواست، ناگهان متوجه شد كه ممكن است در آينده مــردم مكــه دو دستــه شــونــد، يك دسته مؤمن، و يك دسته كافر، و دعايي كه درباره اهل مكه كرد، كه خدا از ميوهها روزيشان كند، شامل هر دو دسته ميشود، و او قبــلاً از كــافــران و آنچــه بــه غير خــدا ميپــرستيــدنــد بيــزاري جستــه بــود.
لذا در جمله مورد بحث، عموميت دعاي خود را مقيد به قيد «مَنْ امَنَ مِنْهُمْ،» كرد و گفت: خدايا روزي را تنها به مؤمنين از اهل مكه بده، ـ با اين كه آن جناب ميدانست كه به حكم ناموس زندگي اجتماعي دنيا، وقتي رزقي به شهري وارد ميشود، ممكن نيست كــافــران از آن سهــم نبــرنــد و بهــرهمنــد نشــونــد، ـ ولكن در عين حال (و خدا داناتر است) دعــاي خــود را مختــص به مــؤمنيــن كــرد تــا تبــرّي خود را از كفار در همه جا رعايت كرده باشد، ولكن جوابي داده شد كه شامل مؤمن و كافر هر دو شد.
و در ايــن جــواب ايــن نكتــه بيــان شــده: كــه از دعــاي وي آنچــه بــر طبــق جــريــان عــادي و قــانــون طبيعــت اســت مستجــاب اســت، و خداوند در استجــابت دعــايش خــرق عادت نميكند، و ظاهر حكم طبيعت را باطل نميسازد.[۸۹]
1- .
فصل چهارم: طرز دعا كردن
تعليمـات قـرآن بـراي بهتر دعا كردن
در قرآن كريم براي رسول خدا صلياللهعليهوآله تعليمات و آداب عاليهاي است در انواع و اقسام ثنا بر پروردگار تا بارعايت آن پروردگار خود را ثنا گويد، و آن آداب را در درخــواستهاي خــود بكــار بنــدد.
1 ـ در آيـه شــريفــه زيــر ياد ميدهد كه بگويد:
«قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ...،»
«بگو بار الها! اي مالك ملك عالم، ملك را به هر كه بخواهي ميدهي، و از هر كه بخواهي پس ميگيري، به هر كه بخواهي عزت و اقتدار ميبخشي، و هر كه را خواهي خوار ميگرداني، هر خير و نيكويي به دست توست، و تنها تو بر همه چيز توانايي!» [۹۰]
«شـب را در روز نهــان سـازي، و روز را در پـرده شب پنهان كنـي،
زنــده را از مــرده پـديــد آري، و مـرده را از زنــده برانگيــــــزي،
و به هر كه خواهي روزي بيحساب عطافرمايي!»[۹۱]
2 ـ و در آيه شريفه زير ياد ميدهد بگويد:
«قُــلِ اللّهُــمَّ فــاطِــرَ السَّمــواتِ وَ الاَْرْضِ عــالِــمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهــادَةِ اَنْتَ تَحْكُـــــمُ بَيْـــــنَ عِبـــــــــــادِكَ...،»
«بگو بار الها! اي آفريدگار آسمانها و زمين، و اي داناي غيب و شهود، توئي حاكم در ميان بندگانت...!» [۹۲]
3 ـ و در آيـــه شــريفــه زيـــر نيــز ميآمـــوزد كــه بگــــويـــد:
«قُـــلِ الْحَمْـــدُ لِلّــهِ وَ سَــلامٌ عَلـي عِبــادِهِ الَّــذينَ اصْطَفــي،»
«بگــو حمــد و سپــاس همــه از بــراي خــداست، و درود بر آن بنــدگــانــش كــه بــرگــزيــدشــان...!» [۹۳]
4 ـ و نيــز در آيـه شـريفـه زيــر يــاد ميدهد كه بگويد:
«قُــلْ اِنَّ صَــلاتــي وَ نُسُكــي وَ مَحْيــايَ وَ مَمــاتي لِلّــهِ رَبِّ الْعــالَميـنَ،»
«بگو نماز من، عبادت من، زندگي و مرگ من همه براي خداست، كه پروردگار جهانهاست، او را شريكي نيست، مرا به اين اخلاص كامل فرمان داده، و من اول كسي هستم كه تسليم امر خدا ميباشم!»[۹۴] 5 ـ و در آيــه شــريفــه زيـر نيـز ميآمــوزد كه بگويد:
«وَ قُـلْ رَبِّ زِدْنــي عِلْمـــــا!»
«بگــو پـــروردگــارا مــرا از علــم عنــــايــت بيشتــري كــن!»[۹۵]
6 ـ و نيــز در آيــه زيــر يــاد ميدهــد كــه بگــــويـد:
«وَ قُــلْ رَبِّ اَعُــوذُ بِــكَ مِـنْ هَمَــزاتِ الشَّيـاطينِ...،»
«و بگــو پــروردگــارا پنــاه ميبـرم به تو از وسوسههايي كه شياطين در دلها القاء ميكنند!» [۹۶] و در آيات بسيار زياد ديگر كه جهت جامع آنها اين است كه مشتملند بر تعليم آداب عاليهاي كه خداي تعالي رسول گرامي خود را به آن مؤدب نموده و رسول خدا صلياللهعليهوآله امتّش را بـه رعـايـت آن تـوصيــه فـرمــوده اسـت. [۹۷]
تعليمــات معصـوميـن بـراي بهتـر دعـا كــردن
1 ـ در «عــدةالــداعــي» از پيغمبــر اكــرم صلياللهعليهوآله روايــت شـــده كـه فــرمــود:
«خدا را بخوانيد در حالي كه يقين به اجابت داريد.»
در حديث قدسي است :
«من نزد گمان بندهام هستم و در حق او برطبق گماني كه به من دارد رفتار ميكنم، پس مبادا درباره من جز گمان نيك داشته باشيد!»
1- .
سـرّ مطلــب ايــن است كه دعــا كــردن باترديد و نوميدي كاشف از نداشتن خــواســت حقيقــي و جــدّي است، و از همين نظر از خواستن چيزي كه واقع شدني نيست منـــع كــردهاند.
2 ـ پيغمبـر اكــرم صلياللهعليهوآله فــرمــود:
«هنگام حاجتمندي نزد خدا لابه كنيد و در گرفتاريها به او پناه بريد، و در نزد او زاري كرده و دعا نمائيد زيرا دعا مغز عبادت است، و مؤمني نيست كه خدا را بخواند جز اين كه دعايش مستجاب شود و اثر استجابتش گاهي در دنيا به ظهور ميرسد و گاهي در آخرت و گاهي به اندازه دعايي كه كرده گناهانش جبران ميشود. اينها همه در صورتي است كه مورد درخـواستش گناه نباشد.»
3 ـ در «نهجالبلاغه» در ضمن سفارشات اميرمؤمنان عليهالسلام به پسرش حسين عليهالسلام چنين نقل كرده:
«پروردگار با اذن مسئلتي و دعايي كه به تو داده، كليد خزائنش را در اختيارت گذاشته است، پس هروقت بخواهي ميتواني درهاي نعمتش را به وسيله دعا بازكني و ابرهاي رحمتش را به ريزش دربياوري، و مبادا كندي در اجابت ترا مأيوس و نااميد كند زيرا بخشش به اندازه نيت و خواست قلبي است و بسا تأخير در اجابت براي اين است كه خواستار پاداش بزرگتر و آرزومند بخشش فراوانتر گردد، و چه بسا چيزي را درخواست كردهاي و به جاي آن چيز ديگري كه سودش در دنيا و آخرت برايت بيشتر بوده به تو عطا گرديده يا براي خاطر امر بهتري از تو بازداشته شده زيرا بسياري از خواستههاست كه اگر عملي گردد دين تو را تباه ميكنــد. پس سعــي كــن چيــزهــايي را بخواهي كه خوبي و جمالش باقي و عيب و وبالش فــانــي باشد و متوجه باش كه مال بــراي تــو نمــانــد و تـو نيــز براي آن نخواهي ماند.»
منظور از اين كه ميفرمايد: «بخشش به اندازه نيّت است،» اين است كه استجابت دعا تابع درخواست حقيقي و واقعي است كه از ته دل و صميم قلب سرچشمه ميگيرد نه آنچــه از الفــاظ و عبــارات فهميــده ميشــود، چــون لفــظ هميشه مطابقت كامل با معني ندارد. و اين جمله بهترين و جامعترين سخني است كه ارتباط بين خواستن و اجابت را بيان ميكند.
4 ـ در «نهج البلاغه» در ادامه مطلب فوق، حضرت چند مورد از مواردي را كه به حسب ظــاهــر استجـابـت بـر طبـق دعا نيست، ذكر فرموده و به سرّ آن اشاره ميكند:
مثــلاً در مــوردي كــه اجــابــت دعــا بــه تأخير ميافتد سرّش اين است كه دعاكننده نعمت دلپذيري را كه مايه خوشدلي بــاشــد خواستار شده و اين نعمت در صورتي او را دلخوش و خرسند ميكند كه بعد از چندي برايش حاصل شود و چون او خــواستــار چنيــن نعمتي است پس در واقــع طــالــب كندي و تــأخيــر اجابت است.
همچنين در موردي كه به جاي خواسته سائل امر ديگري اعطا ميگردد مانند اين كه دربــاره امــر دنيــوي دعــا كــرده و به جاي آن پاداش اخروي به او داده ميشود، ســرش ايــن است كه چــون او مــرد باايمــاني است و مؤمني كه به امر دينش اهتمام دارد اگر چيزي را كه از خــدا خــواست نميدانــد انجــام يــافتن آن دينش را تباه ميكنــد بلكــه گمــان دارد بــاعــث خـوشبختــي اوست با اين كه سعادت و خوشبختي او در امور اخروي است در حقيقت براي جهان جاودان دعا كرده نه براي دنياي گذران، لذا دعــايش همــه بـراي آن جهان مستجاب ميشود.
5 ـ در «عده الداعي» از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه فرمود:
«بنــدهاي كــه دستــش را بــه سوي خــدا بگشايد خدا را شرم آيد كه آن را تهي برگرداند و هــر چــه بخــواهــد از فضــل و رحمــت خــود در آن ميگذارد، پس هنگــام دعــا كردن پيش از آن كه دست را بــرگــردانيـد بــر ســر و روي خـود بكشيـد.»
6 ـ در «درّالمنثور» از پيغمبر اكرم صلياللهعليهوآله روايات زيادي شده كه در همه آنها موضوع بلند كردن دست هنگام دعا ذكر شده است. بنابراين، نكوهش بعضي درباره بلند كردن دست به سوي آسمان به هنگام دعا كردن بيجا بوده و علتي را كه براي آن ذكر كردهاند كه آن اشاره به بودن خدا در آسمان و جسم بودن اوست گفتار نادرستي است زيرا حقيقت همه عبادات بدني مجسم كردن حالات قلبي و توجهات باطني است و به وسيله آنها حقايقي كه بسي برتر و بالاتر از عالم ماده و جسمـانيـات است در صــورت جسمــاني جلوه ميكند چنان كه امر نماز و روزه و حج و ساير عبادات و اجزاء و شرايط آنها بدين منوال است.
و از جمله عبادات بدني دعاست كه توجه قلبي و درخواست باطني را مجسم كرده و آن را به صــورت درخــواست متعــارف يك گــداي پست مستمنــد از ثــروتمنــد با عزت و برومندي كه دستش را به سوي او دراز كــرده و حــاجــت خــــود را با تضرّع و زاري از او ميخــواهـد درمـيآورد.
7 ـ در كتاب «مجــالس» از امــام حسيـــن عليهالسلام روايت شــده كه:
«پيغمبر اكرم صلياللهعليهوآله در هنگام دعا و ابتهال (كه نحو خاصي از دعا كردن است،) دستها را بلنــد كــرده و همــاننــد گــدايي كــه درخــواســت غــذايــي مينمــايد دعــا ميكــرد.»
8 ـ «اسماعيل بن همـام» از امام رضا عليهالسلام روايت كرده كه فرمود:
«يــك دعــاي پنهــانـي با هفتـاد دعــاي آشكـــارا بــرابــري ميكنـد.»
9 ـ «در مكارم الاخلاق» از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود:
«دعــا پيــوستــه در حجــاب اســت (و بــه اجابت نميرســـد) تــا صــاحــب دعــا بر محمد و آل محمد صلياللهعليهوآله درود بفرستد.»
«و هر كس قبــلاً بــراي چهــل نفــر مــؤمــن دعــا كنــد دعــايش مستجــاب ميشود.»
«... هركـس اوامـر خــدا را اطاعت كند و از راه خودش دعا كند خدا اجابت ميفرمايد... .» راه دعـــــــــا ايـــــــــــن اســـت:
«ابتدا خدا را ستايش و تمجيد ميكني و نعمتهاي او را به ياد آورده و خدا را سپاس ميگــزاري، و بعــد بــر محمــد و آل محمــد صلياللهعليهوآله درود ميفــرستــي، و سپس گناهان خود را ذكر كرده و به آنها اقرار و اعتراف ميكني و از خــدا طلب عفو و مغفرت مينمــايي. ايـن راه دعــاســت.»[۹۸]
1- .
زمــان منــاسب بــراي دعــا
«قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّي اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ!»
«به زودي از پروردگارم برايتان آمرزش خواهم خواست كه او آمرزگار و رحيم است!»[۹۹] حضــرت يعقــوب عليهالسلام در آيــه فــوق فــرمــود: بــه زودي بــرايتــان استغفـــار ميكنم، و استغفـار جهت فـرزنـدان را تأخير انداخت.
در بعضــي از اخبــار آمــده كــه تأخير انداخت تا وقتي كه دعا مستجاب ميشود.در «كــــافـــي» از امــــام صــــادق عليهالسلام روايــــت شــــده كــــه فــــرمــــود:
«رسول خدا صلياللهعليهوآله فرموده بهترين وقتي كه ميتوانيد در آن وقت دعا كنيد و از خدا حاجت بطلبيد وقت سحر است، آنگـاه، ايــن آيــه را تــلاوت فــرمــود كــه يعقــوب به فرزندان خــود گفــت: بــه زودي بــرايتــان استغفـار ميكنـم، و منظـورش ايــن بــــود كــــه در وقت سحر طلب مغفرت كند.»
در «درّالمنثور» از رسولخدا صلياللهعليهوآله روايتكردهاندكه شخصيازآن جناب پرسيد چرا يعقوب استغفار را تأخير انـداخـت؟ فـرمـود: «تأخير انداخت تا هنگام سحر فرارسد، چون دعــاي سحـر مستجاب است.»
در برخي روايات ذكر شده كه استغفار را تأخير انداخت تا شب جمعه فرا رسـد[۱۰۰]
1- .
فصل پنجم: دعاي پيامبران و بزرگان
دعــاي آدم عليهالسلام
«رَبَّنــا ظَلَمْنـآ اَنْفُسَنـا وَ اِنْ لَـمْ تَغْفِـرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ،»
«پروردگارا ما بر خود ستم كرديم و اگر تو ما را نبخشائي و به ما رحم نكني مسلما از زيـانكـاران خواهيم بود.»[۱۰۱]
يكي از ادب انبياء كه آن را در هنگام دعا و توجه به خدا مرعي ميداشتهاند، ادبي است كه قــرآن در درجــه اول آن را از آدم و همسـرش عليهمالسلام در آيه بالا نقل كرده است.
اين راز و نيازي است كه آن دو بزرگوار بعد از خوردن از درختي كه خداوند از نزديكي به آن نهيشان كرده بود با خداي خود كردند.
وقتي پاي امتحان پيش ميآيد و بلا شامل حالشان ميشود و سعادت زندگي بهشتي براي يك عمر با آنان وداع ميكند مأيوس و غمگين نميشوند، و نوميدي رابطهشان را با پروردگارشان قطع نميكند بلكه به التجاء به خداوند خود كه امرشان و هر آرزويي كه براي خود اميد دارند به دست اوست مبادرت مينمايند و به «صفت ربوبيّتي» متوسل ميشـونـد كه واجـد هر دافع شر و هر جالب خيري است.
آري «صفـت ربـوبيت حــق» صفـت كريمي است كه در هر حـال بنده را با خداي سبحان آشتي و ارتباط ميدهد.
مقتضاي ربوبيت الهي نيز همين است. و در پيشگاه ربوبياش حاجت به درخواست نيست، بلكــه صــرف عــرض حال و اظهار حاجتي كه براي عبد پيش آمده كفايت ميكنــد، بلكــه بهتــر و فصيــحتر و بليــغتر است از درخـواست حـاجت.
آدم و همسرش آن آبرو و كرامتي در خود نديدند كه از خداي خود چيزي درخــواســت كننــد يــا بگــوينــد: «مــا را ببخــش و بــر مـا رحــم كــن،» بلكه گفتند: «اگر بر ما نبخشي و ترحم نكني،» و اين نتيجه آن احساسشان بود و خــواستنـد در برابر هر حكمي كه از ساحت ربالعزه صادر ميشود تن در داده و تسليم محض باشند ولي چيزي كه هست با گفتن «رَبَّنا» در آغاز شرح حال خود به اين معنا اشاره كــردنــد كــه در عيــن اعتــراف به ظلــم، چشم داشت و توقع مغفرت و ترحم را دارند:
تــو رب مــا و مــا مــربــوب تــوئيــم، از تــو آن را اميــدواريــم كــه هر مربوبي از رب خــود اميـــد دارد![۱۰۲]
دعــاهــاي حضــرت نــوح ـ (1)
«... وَ نادي نُـوحٌ رَبَّــهُ فَقـالَ رَبِّ اِنَّ ابْنــي مِـنْ اَهْلـي وَ اِنَّ وَعْـدَكَ الْحَـقُّ...!»
«... كشتــي آنهــا را در آن موجهاي كوهپيكر به هر سو ميبرد، و نوح فرزند خود را كه در كنارهاي بود بانگ زد: هان اي فرزند با ما سوار شو و در زمره كفار مبــاش! در جــواب گفــت: من هميــن ساعت به كوهي كه مرا از خطر غرق نگهـدارد پنـــاه ميبــرم...»
1- .
«نــوح خــداي خــود را نــدا كـرد و چنيــن عـرض نمـود: پروردگارا به درستي فرزند من از اهل بيت من است، وعده تو هم حق است و تو احكــمالحـاكمينــي!» [۱۰۳] نــوح خــداي خــود را نــدا كـرد و چنيـن عـرض نمـود: پروردگارا به درستي فـرزنـد من از اهـل بيـت مـن اسـت، وعـــده تـو هـم حـق است و تـو احكـمالحـاكميني!
شكــي نيست در اين كه ظاهر گفتار نوح اين است كه ميخواهد دعا كند كه فرزندش از غــرق نجــات يــابــد، لكن تدبر در آيات اين داستان كشف ميكند كه حقيقت امر غير آن چيزي است كه از ظاهر كلام استفـاده ميشود.
از يك طرف خداوند دستور داده بود كه او خودش و اهل بيتش و همه مؤمنين سوار بر كشتي شوند و آنان را وعده داده بود كه نجات دهد، و راجع به كساني كه ظلم كردند فــرمــوده بــود از مــن درخــواست عفــو مكــن، چــه آنــان غـرق شــدنـي هستند .
پس از ديدن وضع فرزندش و شك و ترديد درباره سرنوشت او، جرأت نكرد بهطور قطع نجات او را درخواست نمايد، بلكه سؤال خود را نظير كسي كه چيزي را به كسي نشان دهد يا آن را اظهار كند و بخواهد مزه دهان طرف را درباره آن بفهمد طرح كرد، چون به عواملي كه در واقع درباره سرنوشت فرزندش دست به هم داده وقوف و آگهي نــدارد، به نـاچـار نخست كلام خود را به نداي «رَبّ» افتتاح نمود، چون مفتاح دعاي مـربـوب محتاج وسـائـل همــان اسم «رَبّ» است.
آنگاه عرض كرد: «فرزند من از اهلبيت من است و در عين حال وعده تو هم حق است،»
گويا خواسته است عرض كند از طرفي او فرزند من است و اين خود اقتضا دارد كه او هم اهــل نجــات بــاشــد، و از طرف ديگر تو احكمالحاكميني و در كارهايت خطا نميكني، لــذا نميفهمـم سرانجــام فــرزنــدم چيست ؟
و اين نيز ادبي است الهي كه بنده از آنچه ميداند تجاوز نكند و چيزهايي را كه مصلحت و مفسدهاش معلوم نيست از مولاي خود نخواهد، لذا نوح تنها آنچه ميدانست گفت و چيزي درخواست نكرد در نتيجه اين ادب، خداوند نيز عصمت و حفظش را شامل حـالش نمود، يعني قبل از اين كه كلام نوح تمام شود و اسائه ادبي از او سربزند خداوند كــلام خــود را بــرايش تفسيــر كرد كه مراد از اهل، اهل صالح است نه هر خويشاوندي، و فــرزنــد تــو صــالـح نيست.
نــوح خيــال ميكــرد مــراد از اهــل همــان معنــي ظــاهــري آن يعنــي «خـويشـاوند» است لـذا ميخـواست بعــدا مـوضـوع نجـات فـرزنـدش را پيش كشـد.
كلام الهي تأديبي بود كه نوح را وادار كرد كلام خود را قطع كند و دنباله آن را نكشد بلكه حرف تازهاي از سر گيرد كه به صورت توبه و در حقيقت شكر همين تأديب كه خود نعمت بزرگي بود باشد، لذا عرض كرد: پروردگارا به تو پناه ميبرم از درخواست سؤالي كه درباره آن علم ندارم.
يعنــي پنــاه بــرد بــه پــروردگــار خــود از چيــزي كــه زمينــه كــلامش او را بــدان وامــيداشــت يعنــي تقــاضــاي نجــات فــرزنــدش در عيـن اين كه از حقيقــت حــال بيخبـــر است.[۱۰۴] 1- .
دعـاهـاي حضــرت نــوح (2)
«رَبِّ اغْفِرْلي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَـلَ بَيْتِيَ مُؤْمِنا وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ...،»
«پروردگارا! مرا و پدر و مادر مرا و هر كسي را كه با داشتن ايمان به خدا به خانهام درآيد و جميع مؤمنين و مؤمنات را بيامرز و ستمكاران را جز بر هلاكتشان نيفزا!» [۱۰۵]
اين دعا را خداي متعال در آخر سوره نوح بعد از آيات زيادي كه درباره شكايتهاي نـوح عليهالسلام ايراد كرده نقل ميفرمايد:
«رَبِّ اغْفِرْلي!» ابتــدا خـود را دعــا كــرد چــون كســي كــه پيشــوا و جلودار مــردمـي است دعــا به جان خودش دعاي به جان آن مردم نيز هست. ـ «وَ لِوالِدَيَّ!» معلوم ميشود پدر و مادر نوح عليهالسلام داراي ايمان بودهاند.
«وَ لِمَنْ دَخَـلَ بَيْتِيَ مُؤْمِنا!» يعني مؤمنين معاصرش .
«وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ!» يعني همه اهل توحيد، چه معاصرينش و چه آيندگان، زيــرا آينــدگــان نيـز امـت او هستند، و تا قيام قيامت همه اهل توحيد رهين منت اويند.
نوح عليهالسلام اولين كسي است كه دعوت ديني خود را با كتاب و شريعت اعلام نمود، و پــرچــم تــوحيــد را در بيــن مـــردم افــراشتــه كرد.
از هميــن جهــت خــداي سبحــان او را بــه بهتــرين درودي يــاد كــرد و فـرمــود: «سَلامٌ عَلي نُوحٍ فِي الْعالَمينَ!» [۱۰۶]
درود بر اين پيغمبر كريم باد كه تا قيام قيامت هر كسي ايمان به خدا آورد يا عمل صالحي انجام دهد يا اسمي از خداي عز اسمه ببرد و خلاصه تا زماني كه از خير و سعادت در ميان بشر اسم و اثري هست همه از بركت دعوت او و دنباله و اثر نهضت اوســت ـ صَلَــياللّهُ عَلَيْهِ وَ عَلي سايِرِالاَْنْبِيـاءِ وَ الْمُـرْسَليـنَ اَجْمَعين.[۱۰۷]
دعاهاي تاريخي ابراهيم عليهالسلام (1)
«وَ اِذْ قـالَ اِبْراهيمُ رَبِّ اجْعَـلْ هذا بَلَدا امِنا وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ...!»
«و چون ابــراهيــم گفــت پــروردگــارا ايــن شهر را محل امني كن و اهلش را، البته آنهــايي را كه به خدا و روز جزا ايمان ميآورند، از ثمرات روزي بده...!»[۱۰۸]
1- .
خداي سبحان در قرآن كريم از حضرت ابراهيم عليهالسلام دعاهايي بسيار نقل كرده، كه در آن دعــاهــا از پـروردگـارش حــوائجي درخـواست نمـوده مانند:
دعــــايي كـــه در آغــاز امــر بــراي خــودش كــــرد، و
دعــــايي كـــه هنگـــام مهــاجــرتش به ســوريه كرد، و
دعــــايي كه در خصـوص بقاءِ ذكر خيرش در عالم كرد، و
دعايي كه براي خودش و ذريّهاش و پدر و مادرش و براي مؤمنين و مؤمنات كرد، و
دعايي كه بعد از بناي كعبه براي اهل مكّه كرد و از خدا خواست تا پيامبران را از ذريّـه او برگزيند.
از همين دعاها و درخواستهايش است كه آمال و آرزوهايش و ارزش مجاهدتها و مساعياش در راه خدا، و نيز فضائل نفس مقدسش، و موقعيت و قربش به خداي تعالي شناخته ميشود.
همچنين از سراسر داستانهايش و مدايحي كه خدا از او كرده ميتوان شرح زندگي آن جنـــاب را استنبــاط كــرد.[۱۰۹]
دعاهاي حضرت ابراهيم عليهالسلام (2)
1- .
«...رَبِّ هَــبْ لــي حُكْمــا وَ اَلْحِقْنــي بِــالصّـالِحيــنَ...!»
«...من همه آن معبودها را دشمن خود ميدانم مگر پروردگار عالميان را كه مرا آفريد و هم او هدايتم كرد، پروردگاري كه غذا و آبم ميخوراند. و وقتي بيمار ميشوم بهبوديم ميبخشد، پروردگاري كه مرا ميميراند و سپس زندهام ميكند، پروردگاري كه اميدوارم خطاياي مرا در روز جزا بيامرزد. پروردگارا مرا حكمي ببخشاي و به صالحينم ملحق ساز. و براي من در آيندگان نام نيك و ذكر جميلي مرحمت فرما. و مرا از ورثه بهشت نعيم قرار داده و پدر مرا بيامرز كه وي از گمراهانبود. و مرا در روزي كه همه مبعوث ميشوند رسوا مساز!»[۱۱۰]
از جمله آداب انبياء ادبي است كه خداوند آن را از ابراهيم خليل عليهالسلام نقل فرموده است. در اين دعا ابتدا پروردگار خود را ثناي جميلي ميكند كما اين كه ادب عبوديت هم هميناقتضارا دارد. اين ثنانيز اولينثناي مفصلياستكه خداونداز او حكايتكرده است.
ابراهيم در اين ثنائي كه كرده ادب را اينطوري بكار برده كه عنايت پروردگار خود را از ابتداءِ خلقتش تا وقتي كه به سوي او بازگشت ميكند همه را در ثناي خود درج كرده و خود را در برابر او فقير و محتاج محض دانسته و درباره پروردگارش جز غنا و جود محض چيزي نگفته و خود را بنده ذليلي دانسته كه قادر بر هيچچيز نيست، بلكه مقدرات الهي او را در ادوار خلقتش از حالي به حالي ميگرداند، غذا و آب و بهبودي از مرض ميدهد، ميميراند و زنده ميكند، و بندگان را براي پاداش روز جزا حاضر ميســازد، بــراي ايـن كـه او جــز اطاعت محض و طمـع در غفران گناه چيزي نيست.
ادب ديگـــري كــه مــراعــات نمــوده مــرض را بــه خــود نسبــت داده زيــرا در مقام ثنا مناسب نبود مرض را به خدا نسبت دهــد گــرچــه مــرض هم از حــوادث است و بيارتباط به خــدا نيست لكــن سيــاق كــلام براي بيان اين معناست كه شفاي از مــرض از رحمــت و عنــايــت اوســـت.
بعــد از ثنــا شــروع كـــرد بــه دعــا ـ
ـ در دعــا ادب فــوقالعــادهاي بــه كــار بــرد. ابتــدا شـروع كــرد با اسـم «رَبِّ»
ـ سپس تنها نعمتهاي حقيقي و پايدار را درخواست نمود. نعمتهايي را اختيار كرد كه سرآمد و گرانبهاترين آنها بود و آن عبارت بود از «حُكْم» يعني «شَريعَت»، و پيوستن به صالحين، و نام نيك در آيندگان.
ـ از خداي خود خواست در هر عصري از اعصــار آينــده كســي را مبعوث كنــد كه دعوتش را بپا داشته و شريعتش را ترويـج نمـايــد تــا قيام قيــامــت بـاقـي باشد.
ـ آنگاه وراثت بهشت و آمرزش پدر و ايمني از رسوايي در قيامت را درخواست كرد.
به طوري كه از كلام خداي تعالي استفاده ميشود همه دعاهايش مستجاب شده مگــر دعـايش دربــاره آمــرزش پدر (البته دعا براي پدرش موقعي بود كه از ايمان او مـأيــوس نشده بود ولــي بعــدا فهميد پدرش دشمن خداست از او بيزاري جسـت.)[۱۱۱]
دعـــاهـــاي حضـــرت ابــــراهيــــم عليهالسلام (3)
«رَبِّ هَـبْ لي مِنَ الصّالِحينَ!» [۱۱۲]
1- .
از جمله دعاهايي كه خداوند متعال از حضرت ابراهيم عليهالسلام نقل فرموده جمله فوق است كه در اين جمله از خداوند فرزند صالح ميخواهد و در يك جمله كوتاه، هم حاجت خــود را طلبيــده و هــم از شــرّ اولاد ناخلــف به پـروردگــار خــود اعتصــام جسته و هــم درخــواست خــود را از جهت اين كه وجهه دنيايي داشت به يك وجهه معنوي مــوجـه نموده و در نتيجــه خــداپسنــدانــهاش كرده است.[۱۱۳] 1- .
«وَ اِذْ قـالَ اِبْراهيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا امِنا وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ امَنَ مِنْهُــمْ بِــاللّــهِ وَ الْيَــوْمِ الاْخِـرِ...!» [۱۱۴]
از جملــه دعــاهــاي آنجنــاب درخــواستــي است كه وقتــي به سرزمين مكه آمــد و اسمــاعيــل و مــادرش عليهمالسلام را در آنجا منزل داد از خداي تعــالي كرده و قرآن آن را چنيــن حكــايــت ميكنـــد:
«يادآر زماني را كه ابراهيم گفت پروردگارا، اين شهر را شهر امني قرار ده و از اهلش آناني را كه ايمان به خدا و روز جزا دارند از ثمرات روزي فرما. خداي متعال فرمود: دعايت را مستجاب كرديم و آنان را كه كفر بورزند چند صباحي زندگي داده سپس به عذاب آتش دچــارشــان ميســازم، و چه جــاي بــد است آتـش براي انتقــال بــدان.» [۱۱۵] خلاصه غرض ابراهيم اين بود كه در روي زمين براي خداوند حرمي باشد كه ذريه او آنجا را منزل گزينند، و اين نميشد مگر به اين كه شهري ساخته شود كه مردم از هر طرف به آنجا روي آورند و آنجا مجمعي ديني باشد كه تا روز قيامت مردم به قصد سكونت و پناهنده شدن و زيارت رو بدانجا كنند، و لذا از خدا درخواست كرد مكه را شهــر امنــي قــرار دهــد، و چــون سرزميني لــميــزرع بود از خدا خواست ذريّهاش را از ميوهها روزي دهد.
لازمــه استجابت اين دعا اين است كه اين شهر از راه توطن و سكونت و زيارت مردم آباد شود .آن گاه وقتي احساس كرد كه اين شرافتي را كه درخواست كرده شامل مـؤمــن و كــافــر هــر دو ميشود لذا دعاي خود را مقيد به كساني كرد كه ايمان به خــدا و روز جــزا داشتــه بـاشنــد.
اما اين كه اين دعا در شهري كه فرضا هم مؤمن و هم كافر يا تنها كفار در آن ساكنند چطور ممكن است مستجاب شود، با اين كه شهري است خشك و لم يزرع؟ ابراهيم عليهالسلام متعرض اين جهات نشد.
اين نيز از ادب او در مقام دعا بود، زيرا در اين مقام درخواستكننده اگر بخواهد پروردگار خود را درس دهد كه چگونه و از چه راهي دعايش را مستجاب نمايد با اين كه پروردگارش عليم و حكيم و قادر بر هر چيزي است و كار او اينطوري است كه هر چه را بخواهد ايجاد كند همين كه بگويد بوجود آي، موجود ميشود، در حقيقت فضولي كرده و از رســم ادب بيــرون شـده است.
لكــن خــداي تعــالي چــون ميخــواست حاجت ابراهيم را برطبق سنت جاري كه در اسبــاب عـادي دارد برآورده سازد و بين مــؤمــن و كــافــر در آن فرق نگذارد از ايــن جهــت دعــايش را بــا قيــدي كه در كــلام خـود آورد و فرمود:
دعاهاي حضرت ابراهيم عليهالسلام (4)
«هر كه كفر بورزد چند صباحي زندگي داده سپس به عذاب آتش دچارشان ميسازم و چه جاي بد است آتش براي انتقال بدان»، مقيد ساخته آنگاه مستجاب نمود.
اين دعا سبب شد حرمالهي تشريع و كعبه مقدسه يعني خانهمباركي كه باعث هدايت عالميان است به عنوان نخستين خانه عبادت براي بشر در مكه ساخته شود، خود يكي از آثار همت بلند و مقدس اوست و با همين اثر بر جميع مسلمين آينده بعد از خود تا روز قيامت منت گذاشت .[۱۱۶]
1- .
دعاهاي حضـرت ابـراهيم عليهالسلام ـ (5)
«وَ اِذْ قــالَ اِبْــراهيــمُ رَبِّ اجْعَــلْ هــذَا الْبَلَدَ امِنا وَ...!»
«بــــه يــــاد آر روزي را كــــه ابــــراهيــــم گفــــــت:
پــــروردگـــارا! ايــن شهــــر را شهــــر امنــي قـــرار ده
و مرا و فرزندانم را از اين كه پرستش بتها كنند دور بدار
پروردگارا بتها بسياري از مردم را گمراه كردهاند. پس هر كس پيروي من كند او از مــن اســت و هــر كــس نـافـرمـانيام كنــد تــو بخشنـــده و مهــربـاني .
اي پــروردگــار مــا! مــن ذريّــه خــود را در بيــابـاني لميزرع در كنار بيتالحرام تو سكونت دادم اي پروردگار ما! براي اين كه نماز بخوانند، پس تو دلهايي را از مردم به سوي ايشان معطوف دار و ايشان را از ميوهها روزي فرما، باشد كه تو را شكرگزارند.
اي پروردگار ما! به درستي تو ميداني آنچه را كه ما پنهان ميداريم و آنچه را كه آشكار ميســازيــم. آري بــر خدايتعالي چيزي نه در زمين و نه در آسمان پــوشيـده نيست.
سپاس خدايي را كه مرا در سنين پيري اسماعيل و اسحق داد، پروردگار من محققا شنواي دعـاست.
پــروردگــار، مــرا و پــدر و مــادرم را و جميــع مــؤمنيــن را در روزي كــه حســــــــاب بــرپــامـيشـــــــود بيـــامــــرز!»[۱۱۷]
اين دعايي است كه آن جناب در آخر عمر شريفش كرده است. ادبي كه در اين دعا به كار برده يكي اين است كه هر حاجتي را از حوائج كه ذكر كرده چون هم ممكن بود به غــرض مشــروع درخــواســت شــود و هــم به غرض نامشروع، آن جناب غرض مشــروع و صحيــح خــود را در كــلام خــود ذكــر كــرده و با بياني آن را ادا نموده كه هر كسي ميتواند از آن پيببرد كه وي تا چه انــدازه اميــد به رحمت پروردگارش در دلش فوران داشته است.
ادب ديگري كه در كلام خود رعايت كرده اين است كه در رديف هر حاجتي كه خواسته اسمي از اسماءِ حسناي خدا را از قبيل غفور و رحيم و سميعالدعا، به مناسبت آن حاجت ذكر كرده است.
اســم شــريـف «رَبّ» را در تمــامـي حــوايــج خــود تكــرار نمــوده است، چون ربــوبيــت خــدا واسطــه ارتبـاط بنده با خداي خــود و فتــح بــاب در هــر دعــاست.
ادب ديگرش اين كه عرض كرد: «هر كس نافرمانيام كند به درستي تو بخشنده و مهرباني» و نفرين به جان آنان نكرد بعد از ذكر اسمشان دو تا از اسماءاللّه را كه واسطه و شمول نعمت و سعــادت بر هــر انســانــي است يعنــي اسم «غَفور و رَحيم» را ذكر نمود، چون دوستــدار نجــات امــت خــود و گستــرش جــود پروردگار خود بود. [۱۱۸]
1- .
دعـاهـاي حضـرت ابراهيم و اسماعيل عليهالسلام (6)
«وَ اِذْ يَرْفَــعُ اِبْـراهيـمُ الْقَـواعِـدَ مِنَ الْبَيْــتِ وَ اِسْمـاعيلُ رَبَّنـا تَقَبَّلْ مِنّا...،»
«بــه يــاد آر زمــانـي را كــه ابـراهيـم و اسمــاعيــل در حالي كه داشتند پــايـههـاي خـانـه را بـالا ميبرند گفتند:
پروردگار ما! اين خــدمــت را از مـا قبـول فـرمـا به درستي كه تو شنوا و دانايي .
و اي پروردگار ما! ما را دو نفر از تسليمشدگان به خودت قرار ده و از ذريّه ما نيز امتي را مسلمان و تسليم خود كن و دستور مناسك و طريقه عبادت ما را به ما نشـــان بــده، و بــر مــا ببخشــاي، به درستــي كــه تــو تــوّاب و رحيمــي.
و اي پــروردگــار مــا! مبعــوث فــرمــا در ميان آنان رسولي را از خود آنان تا بر آنان از آيات تو بخواند و ايشان را تربيت و تزكيه كند، به درستي كه تو خود عزيز و حكيمي!»[۱۱۹] اين دعايي است كه آن دو بزرگوار در موقع ساختن كعبه كردند و در آن نيز همان ادبـي را كه در دعـاهـاي قبلــي گفتـه شـد بـه كار بردهاند.[۱۲۰]
دعاي ابراهيم عليهالسلام براي اعطاي حكمت و صلاح ذات ـ (7)
1- .
«رَبِّ هَبْ لي حُكْما وَ اَلْحِقْني بِالصّالِحينَ وَ...!»
«پروردگارا! مرا فرزانگي بخش و قرين شايستگانم كن...!» [۱۲۱]
بعد از آن كه ابراهيم عليهالسلام نعمتهاي مستمره و متوالي و متراكم خداي تعالي را نسبت به خود يادآور شد، و با ذكر اين نعمتها و تصور لطف و مرحمت الهي حالتي به او دست داد، آميخته از جاذبه رحمت، و فقر عبوديت، و اين حالت او را واداشت تا به درگاه خدا اظهار حاجت نموده، باب سؤال را مفتوح دارد، و روي سخن را به خداي تعالي نموده و عرض حاجت كند.
پس در جمله «رَبّ ـ اي پروردگار من» كلمه «رَبّ» را به ضمير «يا» يعني به خودش نسبت داد و بعد از آن كه در چند جمله «رَبّ» را به عنوان «رَبُّ الْعالَمين» ستود، و اين بدان جهت بود كه خواست رحمت الهي را برانگيخته، و عنايت رباني را براي اجابت دعا و درخواستش به هيجان درآورد.
در جمله «هَبْ لي حُكْما،» منظورش از «حُكم» اصابه نظر، و داشتن رأي مصاب، در مسائل كلي اعتقادي و عملــي است، و نيــز در تطبيــق عمــل بر آن معـارف كلي است.
معناي كلام آن جناب اين است كه: پروردگارا نخست موهبت حكم به من ارزاني دار، و سپس اثر آن را كه صلاح ذاتي است در من تكميل كن !
«وَ اجْعَـــلْ لــي لِســانَ صِــدْقٍ فِــي الاخِــريــنَ!»
ظاهر اين كه لسان صدق را برايش قرار دهد، اين است كه خداي تعالي در قرون آخر فرزندي به او دهد كه زبان صدق او باشد، يعني لساني باشد مانند لسان خودش، كه منويات او را بگويد، همان طور كه زبان خود او از منوياتش سخن ميگويد، پس برگشت معنا به اين است كه خداوند در قرون آخرالزمان كسي را مبعوث كند، كه به دعوت وي قيــام نمــايـد، مــردم را بــه كيــش و ملــت او كه همــان دين توحيد است دعوت كند.
دعاي حضـرت يعقوب
«قالَ اِنَّما اَشْكُوا بَثّي وَ حُزْني اِلَي اللّهِ...!»
«گفت من شكــايت حــزن و پـريشان حالي خود را به پيشگاه خدا ميبرم...!»[۱۲۲] از آنها روي گردانيده و گفت: اي دريغ بر يوسف و از كثرت گريه چشمانش سفيد شد، در حالي كه جرعههاي غم و اندوه را فروميبرد.
دعاي ابراهيم براي اعطاي حكمت و صلاح ذات (7)
فــرزنــدانش گفتند: خدا را، تو اينقدر به ياد يوسف ميگريي كه يا خود را مريض كنـي يـا هــلاك سـازي! گفــت: اگــر مــن ميگــريــم بــاري درد و انــدوه دل را به شكايت به درگاه خدا عـــرضــه ميكنــم و چيــزهــايي از خـــدا مـيدانــــم كـــه شمـــــا نمـيدانيــــد.
از جمله دعاهايي كه خداي تعالي نقل كرده يكي هم دعاي حضرت يعقوب است وقتي كه فرزندانش از مصر مراجعت كردند در حالي كه بنيامين و يهودا را نياورده بودند، به آنان چنين گفت كه مداومت من بر ياد يوسف شكايتي است كه من از حال دل خود به درگاه خدا ميبرم و از رحمت او و اين كه يوسفم را از «مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب» به من برگرداند مأيوس نيستم.
اين خود از ادب انبياء است نسبت به پروردگار خود كه در جميع احوال متوجه پـروردگـارشـان بـوده و جميع حـركـات و سكنات خود را در راه او انجام ميدادند[۱۲۳]
دعـاي حضـرت يـوسف عليهالسلام (1)
«قـــــــالَ رَبِّ السِّجْــــنُ اَحَــــبُّ اِلَــــيَّ مِمّـــا يَـدْعُـونَنـــيآ اِلَيْـــــهِ...!»
«اي پروردگار من رفتن به زندان در نظرم بهتر و محبوبتر از آن چيزي است كه اينان مرا بدان ميخوانند و اگر تو كمك نكني و كيدشان را از من نگرداني هواي نفسم مرا به اجابت دعوتشان متمايل ميسازد، آنگاه در زمره جاهلين درخواهم آمــد.»[۱۲۴] از جمله دعاهاي انبياء عليهمالسلام دعايي است كه يوسف صديق عليهالسلام در وقتي كه همسر عزيز مصر او را تهديد نموده و گفت اگر آنچه ميگويم نكني به زندانت مياندازم، كرده، و گرفتاري خود را براي پروردگارش چنين شرح ميدهد كه امرش نزد زنان درباري و در موقف فعليش داير شده است ميان رفتن به زندان و ميان اجابت خواسته آنها، و به علمي كه خداوند كرامتش كرده، زندان را بر اجابت آنها ترجيح ميدهد، لكن از طرفي هم اسباب و مقدماتي كه زنان درباري مصر براي رسيدن به منظور خود ترتيب دادهاند بسيار قوي است، و اين مقدمات يــوســف را بــه غفلــت و جهــل به مقام پروردگار و ابطــال علم و ايمان به خدايش تهديد مينمايد، و چارهاي جز دستگيــري خــدا و حكم او نميبينـد.
1- .
در اين دعا ادب به كار برده و براي خود درخواست حاجتي نميكند، چون حاجت خواستن خود يك نوع حكم كردن است، بلكه تنها اشاره ميكند به اين كه جهل تهديدش ميكند به ابطال نعمت علمي كه پروردگارش كرامت فرموده و رهايياش از خطر جهل و دور شــدن از كيــد زنــان از او موقوف به عنايت خدايتعالي است، لذا تسليم امر او شــده و چيـــز ديگـري نگفـت.
اما اين كه عرض كرد: «پروردگارا! رفتن به زندان در نظرم محبوبتر است از...،» در حقيقــت خــواســت تمــايــل قلبــي خــود را نسبــت بــه رفتن زندان، و نفرت و دشمنــي خــود را نسبــت به فحشــا، اظهــار نمايد، نه ايــن كه به گمــان بعضي رفتن به زنــدان را دوست داشته باشد. چنان كه حضرت سيدالشهداء حسينبنعلي عليهالسلام نيز در اين مقــوله فــرمــوده: «اَلْمَــوْتُ اَوْلــي مِــنْ رُكــوبِ الْعــارِ وَ الْعــارُ خَيــرٌ مِنْ دُخُــول النّــار ـ تن به مرگ دادن سـزاوارتـر از قبول عار كردن و قبول عار و ننگ بهتراز داخـل شدن در دوزخ اسـت.»[۱۲۵]
1- .
دعـاي حضرت يـوسف عليهالسلام (2)
«...فاطِرَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَنْتَ وَلِيِّ فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِما وَ اَلْحِقْنـي بِالصّلِحينَ!»
«... پروردگار من به دقايق هر امري كه بخواهد انجام دهد آشناست، به درستي كه او دانا و حكيــم است.
پروردگارا! اينك از ملك و سلطنت هم روزيام كردي و پارهاي از تأويل احاديثمآموختي، اي پديدآورنده آسمانها و زمين! تويي در دنيا و آخرت وليّ من، مرا با اسلام بميران، و به مردان صالحم ملحق فرما!» [۱۲۶] از جمله دعاهاي پيامبران، ثنا و دعايي است كه خداوند سبحان از يوسف عليهالسلام نقل فرموده است. در اين دعا يوسف شروع كرده پروردگار خود را درباره احسانهايي كه از روز مفارقت از برادران تا امروز بوي كرده بود ثنا گفتن، و ابتدا كرد به داستان رؤيــاي خــود و اين كــه خـداونــد تــأويــل آن را محقــق ســاخــت، و در اين كلام پدر خود را در تعبيري كه سابقا از خواب او كرده بــود بلكــه حتــي در ثنــائي كه پدر در آخــر كــلام خــود كــرده و خــدا را بــه علــم و حكمـت ستـوده بود تصديق كرد. آن گاه به حوادثي كه در سنين مابين خوابش و بين تأويل آن برايش پيش آمده به طور اجمال اشاره نموده و همه آنها را به پروردگار خود نسبت ميدهد و چون آن حــوادث را بــراي خــود خير ميدانسته از اين جهت همه آنها را از احسانهاي خـداونـد شمـرده است.
از لطيفترين ادبهايي كه آن جناب به كار برده اين است كه از جفاهاي برادرانش تعبيــر كــرد بــه ايــن كــه «شيطــان بيــن مــن و بــرادرانــم فساد برانگيخت،» و آنان را بــه بــدي يـاد نكـرد.
همچنين نعمتهاي پروردگار خود را ميشمارد و بر او ثنا ميگويد. ربّي ربّي به زبان ميراند تا آن كه دچار وله و جذبه الهيه ميشود و يكسره روي سخن از آنها برگردانده به سوي خداوند معطوف ميدارد و با خدايش مشغول شده و پدر و مادر را رها ميكند و در اين جذبه به پروردگار خود عرضه ميدارد: «پروردگارا مرا سلطنت بخشيدي و تأويل احاديث يادم دادي،» و آنگاه نفس شريفش از ذكر نعمتهاي الهي به اين معنا منتقل ميشود كه پروردگاري كه اين نعمتها را به او ارزاني داشته آفريدگار آسمــانها و زميــن و بيــرون آرنــده مـوجـودات عـالـم اســت از كتــم عــدم محـض به عرضه وجود.
چون او آفريدگار هر چيزي است پس لاجرم همو وليّ هر چيزي خواهد بود. خداي سبحان است كه هر سرنوشتي را كه بخواهد برايش معين نموده و در هر مقامي كه بخواهد قرارش ميدهد از اين جهت عــرض كــرد: «فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اَنْتَ وَلِيِّ فِي الدُّنْيــا وَ الاْخِـــرَةِ!».
در اين جا به ياد حاجتي افتاد كه جز پروردگارش كسي نيست كه آن را برآورد و آن اين بود كه با داشتن اسلام يعني تسليم پروردگار شدن از سراي دنيا به ديگر سراي منتقل شود، همانطوري كه پدرانش ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب بدان حالت از دنيــا رحلـت نمـودند.
و نيز اين مردن با اسلام و پيوستن به صالحين همان درخواستي است كه جدش ابراهيم نمود. خداوند هم دعايش را مستجاب نموده و آن را به عنوان آخرين خاطره زنــدگــي آن جنــــاب حكــايـت نمــوده و با آن زنــدگياش را خــاتمــه داده اســت.
خواننده محتــرم بــايــد در ايــن آيــات تــدبــر نمــوده و قــدرت و نفــوذي را كــه يــوســف داراي آن شــده بــود و همچنيــن شــدت اشتيــاقــي را كه پدر و مادرش به ديدارش داشتند و همچنين خاطراتي را كه برادران از او دارنــد در نظر مجسم سازد تا به ادب نبوتي كه اين نبيّ محترم در كلام خود اعمال نموده پي ببرد. يوسف دهان به كلامي نگشوده مگر اين كه با همه گفتارش و يا سهمـــي از آن بـراي پـروردگـارش بوده است. [۱۲۷]
1- .
دعاهاي حضرت موسي عليهالسلام
1ـ از جمله دعاهاي پيامبران دعايي است كه خداي سبحان از نبيّ محترم خود موسي عليهالسلام حكايت كرده كه در اوائل نشو و نمايش در مصر و موقعي كه آن مرد قبطي را بـا سيلي كشته بود به درگاه خـدا عرضه داشت:
«قالَ رَبِّ اِنّي ظَلَمْتُ نَفْسي فَاغْفِرْلي...!»
«گفــت پــروردگــارا مــن بــه خــود ستــم كــردم پس ببخشــاي بــر مــن، پس خداوند بر او ببخشود، زيــرا او بخشنــده و مهـربــان است.» [۱۲۸]
2 ـ و نيــز دعــايي است كه در موقعي كه از مصر فرار كرده و به مدائن درآمده و بــراي دختــران شعيــب آبكشــي كــرده و بــا شكــم گــرسنــه در سايه درختي آرميــده و بــه درگــاه خـــدا عــرضــه داشتـــه: «رَبِّ اِنّي لِما اَنْـزَلْتَ اِلَيَّ مِنْ خَيْـرٍ فَقيرٌ!»
«پروردگــارا مــن بــه هــر چــه كــه بــر من نــازل كنــي چه اندك و چه بسيار، محتاجم!» [۱۲۹] دعاهاي حضرت موسي عليهالسلام (173)
در ايــن دو مسئلتــش گــذشتــه از التجــاء بــه خــدا و تمســك بــه ربوبيت او كه خود ادب جداگانهاي است از آداب عبوديت، اين معنا را به كار بـرده كه در دعــاي اوّلش چــون مــربــوط به امــور مــادي و دنيوي نبود بلكه صرفا توسل به مغفــرت خدا بود به حاجت خود تصريح كرد.
خـــداونـــد دوســـت مـــيدارد بنـــدگـــانــش از او طلـــب مغفــــرت كننــــد .
در دعاي دومش كه در آن حاجت خود را برحسب دلالت مقام ضروريات زندگي از قبيل غذا و مسكن و امثال آن بود ذكر نكرد بلكه تنها اكتفا كرد به ذكر احتياج خود و براي اين از ذكر حــوائــج خود دم فـروبسـت كه دنيا را در نزد خدا قدر و منزلتي نبود.
3 ـ و از آن جمله دعايي است كه حضرت موسي عليهالسلام در نخستين روز بعثت خود و دريافت اولين وحي آسماني كرده و خــداي تعــالي آن را چنيــن حكايت نموده است:
«قــالَ رَبِّ اشْـرَحْ لـي صَدْري . وَ يَسِّرْ لي اَمْري. وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني...!»
«گفت پروردگارا شرح صدرم ده! و كارم را آسان ساز! و گره از زبانم بگشاي، تا گفتارم را بفهمند، و وزيري از خاندانم برايم قرار ده، هارون برادرم را وزيرم كن، و با وزارت او پشتم را قوي كن، و او را در مأموريت من شركت ده، تا تو را بسيار تسبيــح گــوئيـم، و بسيــار بــه يـادت باشيم، چون تو به ما و كارهايمان بينايي!» [۱۳۰] مـــوســي بــا ايــن كلمــات بــراي دعــوت خــود خيــرخــواهي ميكنــد، و راه دعـــوت خــود را همــوار ميسازد.
ادبي كه آنجناب در اين كلمات به كار برده اين است كه غرض و نتيجهاي كه از اين سؤالات در نظر داشته بيان كرده تا كسي خيال نكند منظورش نفع شخصي بوده است.
ايــن كــه ســائــل محتاج خودش را در حاجتي كه دارد عرضه كند بر مسئولي بينياز و جواد، خود بهترين و قويترين راهي است براي تحريك عاطفه رحمت، براي اين كه نشان دادن حاجت تأثيرش بيشتر است از ذكر آن، زيرا در ذكر آن به زبان احتمال دروغ هست و در نشان دادنش اين احتمال نيست.
4 ـ از جمله دعاهاي حضرت موسي نفريني است كه خداي تعالي از آن جناب درباره فرعون و فرعــونيـان نقل ميكند: «قالَ مُوسي رَبَّنآ اِنَّكَ اتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَءَهُ زينَةً وَ اَمْوالاً فِيالْحَيوةِ الدُّنْيارَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبيلِكَ...،»
«موسي گفت: پروردگار ما، به درستي كه تو به فرعون و فرعونيان در حيات دنيا زينت و اموالي دادي، پروردگارا تا بندگانت را از راه به در ببرند، اي پروردگار ما! اموالشان را مانند سنگريزه از حيز انتفاع ساقط كن و بر دلهايشان مهر بنه تا قبل از ديدار عذاب دردناك ايمان نيــاورنــد. پروردگار متعال فرمود: نفرين شما درگير شد، پس در كار خود استقــامـت بـورزيـد و هــرگــز راه كساني را كـه علـم ندارند پيروي مكنيد».
اين نفرين شديدترين نفــرينــي اســت كه ممكــن اســت بــه جــان كسي كرد، بــراي اين كه هيـچ دردي بـالاتـر از شقــاوت دائمـــي نيست.
بايد دانست كه فرق است بين دعا و نفرين، زيرا رحمت الهيه، هميشه بر غضبش سبقت دارد. سعه رحمت الهيه اقتضا دارد كه از رساندن عذاب و شر و ضرر به بندگان كراهت داشته باشد اگر چه ستمگر و مستحق عذاب هم باشند.
اين معنــا بــاعــث شــده كه آداب دعا و آداب نفرين، با هم متفاوت باشند، مثلاً يكي از آداب نفرين اين است كه بــه امــوري كه بــاعــث اين نفــريــن شده است تصريح نشود، بلكه به طور كنايه ذكر شود، مخصــوصــا اگر آن امــور شنيع و ركيك باشد، به خلاف دعا كه تصريح به موجبات و عوامل آن مطلوب است.
موسي عليهالسلام اين نكته را در نفرين خود رعايت كرده است. ادب ديگري كه رعايت كرده اين بود كه در اين نفرين خود با اين كه خيلي طولاني نبود بسيار تضرع نموده و استغاثه جست و زياد نداي رَبَّنا رَبَّنا را تكرار كرد. ادب ديگرش اين بود كه به اين نفرين اقدام نكرد مگر بعد از آن كه تشخيص درباره اين كه نابودي فرعونيان بر وفق مصلحت حق و دين و دينــداران است از حــدّ ظــنّ و تهمت تجــاوز كرده و به حــدّ علـم رسيـد.
5 ـ از جمله دعاهاي حضرت موسي عليهالسلام دعايي است كه خداي تعالي در آيات زيــر حكــايــت كــرده اســت: «وَ اخْتــارَ مُــوسـي قَــوْمَـهُ سَبْعينَ رَجُلاً لِميقاتِنا...،»
«موسي از قوم خود براي ميقات ما هفتاد نفر را انتخاب كرد، وقتي صاعقه آنها را هلاك نمود موسي عرض كرد: پروردگارا تو اگر قبل از اين هم ميخواستي آنها را هلاك كرده بودي، لكن آيا ما را به جرم پيشنهاد سفهاي قوم هلاك ميكني؟ من اين صاعقه را جز امتحاني از ناحيه تو نميدانم، با اين آزمايش گمراه ميكني هر كه را بخواهي و هدايت ميكني هر كه را بخواهي، تو وليّ مايي بر ما ببخشاي، و رحم كن به ما كه تو بهترين رحمكنندگاني! و براي ما در اين دنيا و در آخرت حسنه بنويس، چه ما به سوي تو هدايت يافتيم.» [۱۳۱]
در اين دعا ابتدا ميكند به جمله «بر ما ببخشاي!» چون موقفش موقف سختي بود، موقفي بود كه غضـب الهــي و قهري كه هيچ موجودي تاب تحمل آن را ندارد قومش را فرا گرفته بود. موسي نخست چيزي گفت كه فوران غضب الهي را تسكين دهد، باشد كه بدينوسيله بتواند زمينه را براي طلب مغفرت و رحمت آماده سازد، و آن اين بود كه گفت: «پروردگارا تو اگر ميخواستي قبل از اين، آنان و مرا هلاك كرده بودي.» ميخواهد عرض كند كه نفس من و نفوس قومم همه در قبضه قدرت و اطاعت مشيت توست. با اين طرز بيان خواست تا به رحمت خداي تعالي توسل جويد، چون عادت پروردگار بر اين نبوده كه مردمي را به خاطر عمليات زشت سفيهانشان هلاك سازد و اگر در اين جا هــلاك ســاختــه نــه از بــاب انتقــام بوده بلكه از باب امتحاني بوده كه همواره در ميــان آدميــان جـــريـــان دارد و بـــاعــث گمــراهــي بسيــاري و هــدايت بسيــاري از آنـان ميشود.
خواننده محترم بايد با در نظرگرفتن موقف آن جناب در كلامش دقت نمايد تا به خوبي به ادب جميلي كه آنجناب به كار برده واقف شود و بفهمد كه چگونه از پروردگار خود استرحام كرده و چطور مرتب طلب رحمت نموده و با ثناي خود از شدت فوران غضــب الهـي كاستـه است.
موسي عليهالسلام با اين ادب عبوديتي كه به كار برد موفق گرديد حاجت خود را بگيرد در حالي كه آن حاجت را بر زبان هم جاري نكرده بود، و آن زنده شدن قومش بعد از هلاكت بود زيرا در مقامي قرار داشت كه هول و خطر موقف او را از پرحرفي و گفتن هر چه كه ميخــواســت بازميداشت و تنها با جمله «پروردگارا تو اگر قبل از اين هم ميخواستي آنها را هــلاك كــرده بــودي،» اشــاره به خــواست باطني و آرزوي دروني خود نمود.
6 ـ از جمله دعاهاي آن جناب دعايي است كه پس از مراجعت به قوم خود، مواجه با گوسالهپرست شدن آنان، كرده و خـدايتعــالي داستانش را چنين نقل فرموده است:
«الواح را انداخته و گيسوان برادر را گرفته و او را به طرف خود ميكشيد و او ميگفت اي پســر مــادر! مــن گنــاه ندارم، مردم مرا خوار داشتند، و نزديك بود مرا بكشند، پس پيش روي دشمنان مرا چنين خوار مدار، و دشمنان را به شماتتم وا مدار، و مرا از ستمگران و در رديف دشمنان خــود مــدان.»[۱۳۲]
موسي وقتي چنين ديد بر حال برادر رقت نموده و تنها به جان او و خودش دعا كرد تا او و خودش را از مردم ستمگر ممتاز سازد و قرآن كريم آن دعا را چنين نقل ميكند:
«قــالَ رَبِّ اغْفِــرْلي وَ لاَِخــي وَ اَدْخِلْنــا فــي رَحْمَتِــكَ وَ اَنْـتَ اَرْحَـمُ الـرّاحِميـنَ!»
«گفت پروردگارا! بر من و برادرم ببخشاي و ما را در رحمت خود داخل كن و تو مهربانترين مهرباناني!» [۱۳۳]
و اين امتياز به اين كه خداوند آن دو را در رحمت خود داخل كند نخواست مگر براي اين كه ميدانست كه به زودي غضب الهي ستمگران را خواهد گرفت. چنانكه پروردگار هم بعد از اين آيه ميفرمــايد: «بــه درستــي كســاني كه گوساله را معبود خود گــرفتنـد به زودي غضبي از پروردگار و ذلتي در حيات دنيا به آنان خــواهــد رسيــد.» [۱۳۴] از ايــن آيــه معلــوم ميشــود كه آن جناب در اين دعــاي خــود چــه وجــوهي از ادب را بــه كــار بــــرده اســت.[۱۳۵] 1- .
دعـاي حضرت سليمـان عليهالسلام
«وَ قـالَ رَبِّ اَوْزِعْنـي اَنْ اَشْكُــرَ نِعْمَتَــكَ...!»
«و گفت: پروردگارا روزي كن كه شكر نعمتهايي كه بر من و بر پدر و مادرم ارزاني داشتهاي بجاي آورم...!» [۱۳۶]
دعايي را كه قرآن از حضرت سليمان عليهالسلام نقل ميكند در ضمن داستان گفتگوي مـورچگان است كه فرموده:
«تا آن كه گذارشان به وادي مورچگان افتاد، مورچهاي بانگ در داد كه هان اي مورچگان بــه لانههــاي خــود درآييــد تــا سليمــان و لشكــريـانش نــدانستــه پايمـالتـان نكنند.»
از گفتار او خنده بر لبهاي سليمـان نشسته و گفت:
«پــروردگــارا روزي كــن كه شكــر نعمتهــايــي كه بر مــن و بر پــدر و مادرم ارزاني داشتــي بجــاي آورم، و اعمال صالحي كه تو را خشنود سازد انجام دهم، و مــرا به رحمــت خود در زمــره بنــدگــان صــالحـت درآور!» [۱۳۷]
مورچه با كلام خود سليمان را به ياد ملك عظيمي كه خدايش ارزاني داشته بود انداخت. اين نظريه را از كسي مثل سليمان با داشتن چنين سلطنت و قدرتي بايد بهترين ادب او نسبت به پروردگارش شمرد. از گفتار آن مورچه فورا به ياد نعمتهاي پروردگارش افتاد و اين نعمتها گر چه در حق او بسيار و بيشمار بود لكن مورد نظر او از نعمت در اين مقام همان ملك عظيم و سلطنت قاهرهاش بود. و لذا از پروردگار خود درخــواســت تــوفيــق عمل صالح ميكند چون متوجه ميشود از كسي كه در اريكه تخت سلطنــت قــرار دارد عمــل صــالــح و رفتــار نيــك ممــدوح و مطلــوب است.
براي خاطر همه اين جهات بود كه نخست از خداي خود خواست كه به وي توفيق اداي شكر نعمتش مرحمت كند و در ثاني اين كه عمل صالح انجام دهد، و به صرف عمل صالح قناعت نكرد بلكه آن را مقيد كرد به اين كه باعث خشنودي پروردگارش باشد. آري او بندهاي است و جز پروردگار و مولاي خود هدفي ندارد. او با عمل صالح كاري ندارد مگر براي اين كه باعث خشنودي پروردگارش است. آن گاه درخواست توفيق عمل صالح را با درخواست صلاح ذاتي تكميل نموده و عرض كرد: و مرا به رحمت خود در زمره بندگان صالحت درآور![۱۳۸]
1- .
دعــاي حضــرت يــونــس عليهالسلام
«وَ ذَا النُّـــونِ اِذْ ذَهَــبَ مُغــاضِبــا فَظَــنَّ اَنْ لَـنْ نَقْـــدِرَ عَلَيْـــهِ فَنــادي فِــي الظُّلُمــاتِ اَنْ لا اِلــهَ اِلاّ اَنْــتَ سُبْحـانَــكَ اِنّي كُنْــتُ مِـنَ الظّـالِمينَ...!»
«و به ياد آر رفيق ماهي (يونس) را وقتي كه از ميان قوم خود به حال خشم بيرون شد و خيال ميكرد كه ما نميتوانيم راه را بر او تنگ گيريم تا آن كه در ظلمات شكــم مـاهي بزاري گفت:
معبـودي جـز تو نيست، منـزهي تو، اعتراف ميكنم كه حقا من از ستمگران بودم.
دعاي حضرت يونس عليهالسلام (187)
درخواستش را اجابت نموده و از اندوه نجاتش داديم و ما مؤمنين را چنين نجات ميبخشيم!» [۱۳۹] از جمله دعاهايي كه قرآن كريم از انبياء گرامي نقل كرده دعاي حضرت يونس است در ايامي كه در شكم ماهي به سر ميبرد. يونس به دريا انداخته شد و ماهي او را بلعيد، مدتي در شكم ماهي مشغول تسبيح خداي تعالي بود تا آن كه خداوند ماهي را فرمود تا يـونس را در سـاحــل دريــا بيفكند.
اين جريان جز تأديبي كه خداي تعالي انبياء خود را برحسب اختلاف احوالشان به آن مؤدب ميكند، نبود، كما اين كه قرآن ميفرمايد: و اگر نبود كه يونس از تسبيحگويان بود هر آينه تا روز قيامت كه خلايق مبعوث ميشوند در همان شكم ماهي جاي داشت.
حــال يــونس در بيــرون شــدن از قوم خود (بعد از آن كه از آنها برگشته بود،) و به راه خود ادامه دادن و به ســوي آنــان بــرنگشتــن حال بندهاي را ميماند كه بعضي از كارهاي مولاي خود را نپسندد، حال آن كه وظيفــه عبـوديــت او ايــن نيست.
چون خداي تعالي اين حركت را براي يونس، نپسنديد و خواست تا او را ادب كند پس او را آزمود و در زنداني انداخت كه حتي نميتوانست به قدر يك سرانگشت پا دراز كند، زنــدانـي كـه در چنـد طبقه از ظلمات قرار داشت، و ناچار در چنين ظلماتي بزاري گفت:
«جــز تـو معبــودي نيســت منــزهـي تــو، بــه درستــي كــه مــن از ظــالميـن بــودم!»
يونس تنها كسي است كه در بين انبياء چنين دعايي كرده كه در آغاز آن كلمه «رَبّ» به كار نرفته است. يونس ظلم را براي خود اثبات نموده و خداي سبحان را از هر چيزي كه شائبه ظلم و نقص در آن باشد منزه كرد. لكن در اين مناجات حاجت دروني خود را كه عبارت بود از رجوع به مقام عبودي قبلي خود اظهار نكرد و خود را گويي لايق براي چنين درخواستي نديد و خلاصه رعايت ادب را كرد و شرمندگي خود را نشان داد. حــاجت و درخــواســت قلبــياش عبــارت بــود از بازگشت به مقام و منصب قبلي، و خــداونــد فــــرمـــود:
«فَــاسْتَجَبْنــا لَــهُ وَ نَجَّيْنــــاهُ مِــنَ الْغَــــمِّ وَ كَـــذلِـــكَ نُنْجِــي الْمُــؤْمِنيـــنَ!»
«درخواستش را اجابت كرديم و از اندوه نجات داديم. ما مؤمنين را نيز چنين نجات ميدهيم!» [۱۴۰][۱۴۱]
1- .
دعاي حضـرت ايوب عليهالسلام
«وَ اَيُّوبَ اِذْ نـادي رَبَّــهُ اَنّــي مَسَّنِــيَ الضُّــرُّ وَ اَنْــتَ اَرْحَــمُ الـرّاحِميـنَ!»
«بــه يــاد آر ايوب را وقتي كه ندا كرد كه اي پروردگار! مرض مرا از پاي درآورده، و تو مهربانترين مهرباناني!» [۱۴۲]
اين دعايي است كه خداي تعالي از حضرت ايوب عليهالسلام بعد از آن كه مرضش به طول انجــاميــد و اموال و اولادش همه از بين رفت، نقل ميفرمايد .
وجوه ادبي كه در اين دعا به كار رفته مانند ادب همه پيامبران است. ايوب هم مانند آدم و نــوح و مــوســي و يــونس عليهمالسلام حاجت خود را كه عبارت بود از بهبودي از مرض صــريحــا ذكــر نكــرد. او نيــز خــواست هضــم نفس كند و حاجت خود را كوچكتر از آن بـدانـد كه از پـروردگار درخواست آن را بكند.
انبياء عليهمالسلام هيچوقت حاجـت خـود را اگر درباره امور دنيوي بوده صريحا ذكر نميكــردهاند اگر چــه غـرضشـان از آن حـاجـت پيــروي نفــس هــم نبــوده بـاشد.
وجه ديگر اين كه اصولاً ذكر سبب درخواست كه همان اساس مرض بود و همچنين ذكر صفتي كه در مسؤول هست كه سائل را به طمع مياندازد مثل ارحم الراحمين بودن او، سكوت از خود حاجت بهترين و بليغترين كنايه است از اين كه حاجت احتياج به تصريح ندارد، براي اين كه تصريح به حاجت موهم اين است كه لابد اسباب نامبرده بــراي انگيختــن رحــم آن كســي كــه ارحــم الراحميــن است كــافــي نبوده و محتاج به تـأكيـد و تفهيـم به لفـظ اسـت. [۱۴۳]
دعـاي زكريا عليهالسلام براي درخواست فرزند
«...فَهَـبْ لي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّا...!»
«...پس از درگـــــاه رحمتــــت فــــرزنــــدي ارزانيــم دار...!» [۱۴۴]
خــداي عــزّ و جــلّ داستــان دعــاي زكــريــا را در ســوره مــريــم و در ســوره آلعمران آورده و فرموده:
«زكــريــا ســرپــرســت مــريــم شــد، هــر وقــت زكــريــا بــر او در محــرابش وارد
1- .
ميشد نزدش رزقي مييافت و ميپرسيد اي مريم اين از كجا برايت فراهـم شــده؟ ميگفــت از نزد خداست كه خــدا هر كه را بخــواهــد بيحســاب رزق ميدهــد.» [۱۴۵]
اين جا بود كه (اميد زكريا به لطف خدا به هيجان درآمد و) پروردگار خود را ندا كرد «كــه اي پــروردگــار مــن! مــرا از نـــزد خــودت ذريّــه پــاكــي ارزانــي بــدار كــه تـــو شنــواي دعــايي!»[۱۴۶] هر كه در اين دو آيه دقت كند جاي شكي برايش باقي نميماند كه تنها چيزي كه زكريا را به سوي دعاي ذكر شده كشانيد و آن دعاي مشهور را كرد، همان كرامتي بود كــه از جــانــب خــدا نسبــت بــه مــريــم مشاهده نمود، و عبوديت و خلوصي بود كه مريم نسبت به خـدايـش داشـت.
زكريا از مشاهده اين وضع لذت برد، و دوست داشت كه اي كاش او هم فرزندي اين چنين، و داراي قرب و كرامتي اين چنين، ميداشت، و لكن از سوي ديگر متوجه سالخوردگي و ناتواني خود و پيري و نازايي همسرش و بازماندگانش كه هيچيك حال و وضع مريم را نداشتند افتاده و دچار وجد و عشقي سوزان گرديد، و ناگهان جرقهاي در دلش شعله زد و به ياد آورد كه تا اين روز خداي تعالي وي را عادت داده است كه دعايش را استجابت كند و لذا دست به دعا بلند كرده و با دلي سرشار از اميد درخواست فرزندي پاكيزه نمود.
اين همان دعايي است كه زكريا در آن موهبت الهيهاي را كه درخواست كرد مقيد به قيد «مِنْ لَدُنْكَ» يعني «از جانب خودت» نمود، چون از اسباب عادي مأيوس شده بود. يكي از اسباب عادي كه در اختيار او و هر فرد ديگري است استعداد شوهري است كه آن جناب اين استعداد را به خاطر پيري از دست داده بود، و يكي ديگر استعداد همسري است براي باردار شدن كه همسر او اين استعداد را نداشت زيرا در جواني عاقر بود تا چه رسد به پيري و سالخوردگي.
«... پس بــه او گفتيــم: اي زكـريـا مـا تـرا مــژده پسري ميدهيم كه نامش يحيي است و از پيـش همنــامي بـراي وي قــرار ندادهايم.» [۱۴۷][۱۴۸]
دعــاي حضــرت عيســي عليهالسلام
«قــالَ عيسَــي ابْــنُ مَــرْيَــمَ الّلهُــمَّ رَبَّنــآ اَنْــزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّمآءِ تَكُــونُ لَنَــا عيــدا!»
1- .
«عيسيبن مريم گفت: خداي من اي پروردگار ما، از آسمان براي ما مائدهاي نازل فرما كه عيدي براي ما باشد!» [۱۴۹]
از جمله دعاهاي انبياء دعايي است كه مسيح عليهالسلام راجع به مسئله مائده كرده است و قـرآن آن را به شـرح بالا نقل ميكند.
از سياق داستاني كه قرآن كريم درباره اين كه حواريين مسيح از آن جناب خواستند كه مائدهاي برايشان نازل شود نقل كرده چنين استفاده ميشود كه درخواست نزول مائده از سؤالات شاق بر آن جناب بوده است، زيرا گفتاري كه از آنان حكــايــت كــرده كه گفتنــد «اي عيســي آيــا پــروردگــار تو ميتواند مائدهاي از آسمان بــر مــا نــازل كند؟»[۱۵۰] اوّلاً به ظاهرش مشتمل بوده بر پرسش از قدرت خداي سبحان و اين پرسش با ادب عبوديت نميسازد، اگر چه مقصود در واقع پرسش از مصلحت بوده نه از اصل قدرت ولكن ركيك بودن تعبير در جاي خود محفوظ است. و ثانيا متضمن اقتراح معجزه جديدي بوده و اين نيز بيادبي ديگري است براي اين كه معجزات باهره عيسي عليهالسلام از هر جهت بر آنان احاطه داشت و با آن همه معجزات حاجت به اين معجزه دلبخواهي نبود. پس اين كه حواريين با معجزات قبلي كه از مسيح ديده بودند درخواست معجزهاي مخصوص به خود كنند بيشباهت به بازيچه گرفتن آيات خدا و بازي گرفتن خود آن جناب نيست. از همين جهت مسيح عليهالسلام با جمله «اِتَّقُوااللّهَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين!» توبيخشان كرد، لكن از آنجايي كه حواريين درباره تقاضاي خود پافشاري كرده و آن را با جملات «ميخواهيم آن را بخوريم و قلبهايمان آرامش گيرد و به صدق عهد تو پي بريم و بر آن گواه باشيم،» توجيه نمودند و خلاصه او را مجبور به چنين درخواستي كردند ناگزير با ادبي كه خداي سبحان به آن جناب ارزاني داشته بود سؤال اقتراحي آنان را به نحوي كه بتوان به درگاه عزت و كبريائياش برد اصلاح نمود. اوّلاً آن را به عنوان عيدي كه اختصاص به او و امتش داشته باشد معنون نمود چون درخواستي بود ابتكاري و بينظير در بين معجزات انبياء عليهمالسلام ، چه معجزات انبياء يا براي اتمام حجت بود و يا براي اين بود كه امت محتاج به نزول آن ميشدند و امت مسيح داراي هيچ يك از اين دو صفت نبودند و ثانيا سخنان طولاني حواريين را درباره فوايد نزول آن از قبيل اطمينان دلهايشان و علمشان به صدق گفتار مسيح و شهادتشان بر مائده همه را با جمله كوتاه «وَ ءايَةً مِنْكَ،» خلاصه كرده، و ثالثا غرض خوردن را كه آنها مقدم بر همه اغراض خود ذكر كرده بودند وي، هم آن را در آخر ذكر كرد و هم اين كه لباسي بر آن پوشانيد كه به ادب حضــور مــوافــقتــر بود و آن اين بــود كه گفــت «وَ ارْزُقْنــا» و در ذيلــش گفت «وَ أَنْتَ خَيْرٌ الرّزِقينَ،» تــا هــم بهوجهــي تــأكيــد ســؤال باشد و هم به وجهي ديگر ثنــاي خـداي تعــالي.
علاوه ادب ديگرش اين بود كه كلام خود را به نداي «اَللّهُمَّ رَبَّنا» آغاز نمود و حال آن كــه ســايــر انبياء دعاي خود را تنها با كلمه «رَبّ» و يا «رَبَّنا» افتتاح ميكردند. اين زيادتي ندا در دعاي مسيح عليهالسلام براي رعايت ادب نسبت به موقف دشوارتر خود بود.[۱۵۱]
دعاي حضرت محمّد صلياللهعليهوآله پيامبر اسلام
1- .
«امَــنَ الـرَّسُـولُ بِمــا اُنْــزِلَ اِلَيْـــهِ مِـــنْ رَبِّــــــهِ وَ الْمُـــــؤْمِنُـــونَ...،» [۱۵۲]
از جمله دعاهاي پيامبران گرامي دعايي است كه خداي تعالي از نبيّ گراميش محمد مصطفي صلياللهعليهوآله نقل ميفرمايد كه در اين دعا مؤمنين امت او را نيز بدان ملحق نموده است:
«رســول ايمــان آورد بــه آنچــه از نــاحيــه پــروردگــارش به ســويــش نــازل شــد، مـؤمنيـن هــم هــر يــك ايمــان آوردنــد به خــدا، و مــلائكــه او، و كتـــــابهــا، و پيـــامبــرانش.»
و گفتنـــــد:
دعاي حضرت محمّد صلياللهعليهوآله پيامبر اسلام (201)
«مــا بيــن هيــچيـك از فـرستـادگـان خـدا در ايمـان بـه آنـان فـرق قـائـل نيستـيــــم!»
و نيز گفتند:
«شنيـديم پيام خدا را و اطاعت كرديم!»
«پروردگارا غفران تو را مسئلت داريم!»
«و به ســوي جــزاي تــوسـت بـازگشـت. خــداونــد هيچ نفســي را جز به مقدار طـاقتش تكليـــف نميكنــــد.»
براي هر نفسي ثواب همان طــاعــاتي است كه كــرده، و بر هــر نفســي كيفر همـــان گنـــاهـــاني اســـت كــه مـرتكــب شـــــده اســـت.
پــــــــــــروردگــــــارا!
مـا را اگــر دچــار نسيــان و خطــا شــديــم مـؤاخـذه مفـرما!
و تكليــف دشــواري بــه دوش مــا بار مكــن، آن چنان كه بار كردي به دوش آنان كه قبل از ما زيستند. پـــــــــــروردگـــــــارا!
و بر ما تحميل مكـن چيزي را كه ما را طاقت تحمل آن نيست،
و از مــا درگـــذر، و بر مــا ببخشــاي، و مـا را رحــــم كــن!
و چــون يــاور مــا تــويـي، مــا را بر مردم كافر ياري فرما!»
اين آيات، ايمان رسول صلياللهعليهوآله را به قرآن كريم و به همه آنچه از اصول معارف و فروع احكام الهي مشتمل است حكايت ميكند و سپس مؤمنين رابه وي ملحق نموده است.
دعاي حضرت محمّد صلياللهعليهوآله پيامبر اسلام (203)
مقصود از مؤمنين نه تنها معاصرين آن حضرتند بلكه جمع مؤمنين از امت اويند كه به وسيلــه ايمــان جــزو شــاخــههاي شجــره طيبـه مباركه وجود نازنين وي شدهاند.
مضمــون ايــن دو آيــه مقــايســه و مــوازنــهاي است بين اهل كتاب و بين مؤمنين اين امت از نحوه تلقي خود از كتاب آسماني خود و نحوه تأدب آنها به ادب عبـوديـت در بــرابــر كتـابي كه بـرايشــان نــازل شـده است.
در آيات قبل، اهل كتاب را مذمت و ملامت ميفرمايد كه بين ملائكه خدا فرق گذاشته و جبرئيل را دشمن و سايرين را دوست داشتند، و بين كتب آسماني فرق گذاشته به قرآن كفر ورزيده و به غير آن ايمان آوردند، و بين پيغمبران خدا فرق گذاشته، و به موسي و يا به او و به عيسي ايمان آورده، به محمد صلياللهعليهوآله كفر ورزيدند، و بين احكام خدا فرق گذاشته به بعضي از آنچه در كتاب خداست ايمان آورده و به بعضي كفر ورزيدند.
اشتمــال ايــن دعــا بــه ادب عبــوديــت و رعــايــت آن در تمســك به ذيل عنــايــات ربــوبي يكــي پس از ديگــري مطلبــي است كه حــاجتـي به بيان ندارد. [۱۵۳]
دعا و درخواست پرهيزكاران
«اَلَّــذيـنَ يَقُــولُــونَ رَبَّنـا اِنَّنا امَنّا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنـا وَ قِنــا عَــذابَ النّارِ!»
«آنهــا كــــه ميگــوينــد: پــروردگــار مــا، ما ايمــان آورديــم! گنــاهــان مــا را ببخـــش، و از عـــذاب آتـــش دورمـــان بـــدار!» [۱۵۴]
1- .
در آيات سوره آل عمران پارهاي از صفات پرهيزكاران را بيــان داشته و ميفرمايد:
پــرهيــزكــاران ميگــوينــد: «رَبَّنا ـ پــروردگــارا» يعنــي خــدا را به وصف «رُبوبيت» ياد ميكنند تا بنــدگـي خــود را اظهــار كــرده و نسبت بــه آنچــه از حضــرتش با جملــه «اِنَّنـا آمَنّـا» درخــواست كــردهانــد، استــرحــامـي بــاشـــد.
اظهــار داشتــن آن بــراي درخــواست نمــودن وعــده الهــي اســت، زيرا خداوند خود وعده داده كه آمرزش و مغفرت خود را نصيــب بندگان مؤمنش فـرمـايد.
مغفــرت و آمــرزش گنــاهــان مستلــزم نجــات از عــذاب نمــيشــــود، يعني نگهداري از آتش دوزخ تنها و تنها فضل و رحمتي است كه خـداونـد در حــق مــؤمنيــن و كســاني كــه به او گــرويــدهانــد و عبــادتش را ميكنند ارزاني داشته، بدون اين كه بندگان مستحــق چنيــن فضلــي باشند يا بر خداوند حقي پيدا كنند، و جهتش آن است كه ايمان و اطاعت آنــان خود نعمتــي است كه پروردگار به آنان مــرحمــت فـــرمـــوده اســت.
اساسا هيچ يك از موجودات بر خداوند حقي پيدا نميكنند جز آنچه خداوند بر خود قــــرار داده، كــه از آن جملــه «مغفــرت و نگهــداشتــن از آتش دوزخ نسبت به بندگاني كــه ايمــان آوردهاند» ميبـاشد. از پارهاي آيات ميتوان استفاده كرد كه نگهداري از آتش دوزخ، همان مغفرت و آمرزش و به بهشت رفتن است. [۱۵۵]
1- .
دعــا و چكيــده آرزوهـاي بنــدهاي شــايستـه در مسيـر عبـوديـت
«...اَمْرَاَتَ فِرْعَوْنَ اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لي عِنْدَكَ بَيْتا فِي الْجَنَّةِ وَ...،»
«و خداي تعالي براي كساني كه ايمان آوردند مثلي ميزند و آن داستان همسر فرعون است كه گفت: پــروردگــارا نــزد خــودت بـرايــم خانهاي در بهشت بنا كن و مرا از فرعون و عمـل او نجـــات بـــده و از مـــردم ستمكـــار بـــرهـــان!»[۱۵۶]
در جمله فوق خداي سبحان تمامي آرزوهايي را كه يك بنده شايسته در مسير عبوديتش دارد خلاصه نموده است. خداي تعالي در خلال تمثيل حال اين بانو و اشاره به منزلت خاصي كه در عبوديت داشت دعايي را نقل ميكند كه او بر زبان رانده، همين خــود دلالــت ميكنــد بر اين كه دعــاي او عنــوان جــامعي بــراي عبـوديت اوست.
معلــوم ميشــود همســر فــرعــون چشــم از تمــام لــذات دنيــا بستــه بــود، آن هم نه به خاطر اين كه دستش به آنها نميرسيده، بلكه در عين اين كه همه آن لذات برايش فراهم بوده، با اين وجود از آنها چشم پوشيده، و به كراماتي كه نزد خداست، و به قــرب خــدا دل بستــه بــود، و به غيــب ايمــان آورده، و در برابر ايمان خود استقامت ورزيده بود .
اين قدمي كه همسر فرعون در راه بندگي خـدا برداشته، قدمــي اســت كــه ميتواند براي همه پويندگان اين راه، مثل باشد. به همين جهت است كه خداي سبحان حال او و آرزو او و عمــل او را در طــول زنــدگي در دعـايي مختصـر خـلاصــه كــرده اســت.
در اين دعــا خــانــهاي درخــواست كرده كه هم نزد خدا باشد، و هم در بهشت، و اين بدان جهــت اســت كــه بهشـت دار قـرب خـدا، و جــوار ربالعــالميــن اســت. [۱۵۷]
1-.- ↑ 89 / نحل
- ↑ 77 ـ 79/ واقعه
- ↑ 186 / بقره
- ↑ 34 / ابراهيم
- ↑ 29 /الرّحمن
- ↑ 77 / فرقان
- ↑ 41 / انعام
- ↑ 64 / انعام
- ↑ 60 / مؤمن
- ↑ 14 / مــــؤمـــن
- ↑ 90 / انبياء
- ↑ 55 / اعــــراف
- ↑ 4 / مريم
- ↑ 26 / شـــوري
- ↑ 186 / بقره
- ↑ الميـــزان ج 3، ص 42
- ↑ 14 / رعد
- ↑ 186 / بقره
- ↑ 60/مؤمن
- ↑ الميـــــــــــــزان ج 22، ص 209
- ↑ الميزان ج 3، ص 56
- ↑ 67 / اســراء
- ↑ 67 / اسراء
- ↑ 67 / اسراء
- ↑ الميزان ج 25، ص 260
- ↑ الميزان ج 3، ص 48
- ↑ 40 / انعام
- ↑ الميـــــــزان ج 30، ص 320
- ↑ 91 / يونس
- ↑ 91 /يونس
- ↑ 15 / انبياء
- ↑ الميزان ج 30، ص 320
- ↑ 15 / احقاف
- ↑ 15 / احقاف
- ↑ الميـزان ج 36، ص 13
- ↑ الميزان ج 36، ص 14
- ↑ 19 / اسراء
- ↑ 18 / اسراء
- ↑ الميـزان ج 25، ص 116
- ↑ 18 / اسراء
- ↑ 20 / بروج
- ↑ 35 / زخــرف
- ↑ الميــــــــــــــزان ج 25، ص 114
- ↑ 200 تا 202 / بقره
- ↑ الميــزان ج 3، ص 112
- ↑ 14 / رعــد
- ↑ الميزان ج 22، ص 210
- ↑ 11 / اِسراء
- ↑ الميـــــــــــزان ج 25، ص 87
- ↑ 67 / توبه
- ↑ الميزان ج 3، ص 53
- ↑ 14 / رعد
- ↑ الميـــــــــــــزان ج 22، ص 212
- ↑ 48 / مريم
- ↑ الميــــزان ج 27، ص 92
- ↑ 186 / بقره
- ↑ 60 / مؤمن
- ↑ 67 / اسراء
- ↑ الميزان ج 25، ص 221
- ↑ 186 / بقره
- ↑ 60 / مؤمن
- ↑ الميـــــزان ج 3، ص 41
- ↑ 53 / نحل
- ↑ 53 / نحل
- ↑ الميزان ج 24، ص 144
- ↑ 62 / نمل
- ↑ 60 / مؤمن
- ↑ 186 / بقره
- ↑ الميــزان ج 30، ص 316
- ↑ 12 / يونس
- ↑ 22 / يـونـس
- ↑ الميــــــــزان ج 30، ص 318
- ↑ 62 / نمـل
- ↑ الميـــزان ج 30، ص 318
- ↑ 19 / اسراء
- ↑ 20 / اسراء
- ↑ الميــــــــــــــزان ج 25، ص 118
- ↑ 62 / نمل
- ↑ 34 / ابراهيم
- ↑ 29 / الرّحمن
- ↑ الميزان ج 30، ص 321
- ↑ 14 / رعد
- ↑ الميزان ج 22، ص 210
- ↑ 50 / مؤمن
- ↑ الميــــــــزان ج 34، ص 217
- ↑ 33 / روم
- ↑ الميزان ج 31، ص 293
- ↑ 126 / بقره
- ↑ الميزان ج 2، ص 120
- ↑ 26 / آلعمران
- ↑ 27 / آلعمران
- ↑ 46 / زمر
- ↑ 59 / زمر
- ↑ 162 / انعام
- ↑ 114 / طه
- ↑ 97 / مؤمنون
- ↑ الميــــــزان ج 12، ص 169
- ↑ الميــزان ج 3، ص 50
- ↑ 98 / يوسف
- ↑ الميـــــــــزان ج 22، ص 113
- ↑ 23 / اعراف
- ↑ الميــزان ج 12، ص 117
- ↑ 45 تا 47 / هود
- ↑ الميـــــــــــــزان ج 12، ص 119
- ↑ نوح/ 28
- ↑ صافّات/ 79
- ↑ الميــــــــــــــــزان ج 12، ص 123
- ↑ 126/بقره
- ↑ الميــزان ج 2، ص 120
- ↑ 75تا89/شعراء
- ↑ الميزان ج 12، ص 125
- ↑ 100 / صافات
- ↑ الميــــزان ج 12، ص 128
- ↑ 126 / بقره
- ↑ 126 / بقره
- ↑ الميزان ج 12، ص 128
- ↑ 35 تــا 41 / ابــــراهيــم
- ↑ الميــــــزان ج 12، ص 131
- ↑ 127 تا 129 / بقره
- ↑ الميزان ج 12، ص 132
- ↑ 83 تا 89 / شعراء
- ↑ 86 / يوسف
- ↑ الميـــــــــــــــــزان ج 12، ص 134
- ↑ 33 / يـوسف
- ↑ الميـــــــــــــزان ج 12، ص 136
- ↑ 99 تا 101 / يوسف
- ↑ الميــــزان ج 12، ص 138
- ↑ 16 / قصص
- ↑ 24 / قصص
- ↑ 25 تا 34 / طه
- ↑ 155 تا 156 / اعراف
- ↑ 150 / اعراف
- ↑ 151 / اعراف
- ↑ 152 / اعراف
- ↑ الميزان ج 12، ص 141
- ↑ 19 / نمـــل
- ↑ 19 / نمل
- ↑ الميــزان ج 12، ص 154
- ↑ 87 / انبياء
- ↑ 88 / انبيـاء
- ↑ الميــــزان ج 12، ص 155
- ↑ 83 / انبياء
- ↑ الميـــــــزان ج 12، ص 158
- ↑ 5 / مــريــم
- ↑ 37 / آلعمران
- ↑ 38 / آلعمران
- ↑ 7 / مريم
- ↑ الميــــــــــــــــزان ج 27، ص 16
- ↑ 114 / مائده
- ↑ 112 / مائده
- ↑ الميزان ج 12، ص 161
- ↑ 285 / بقره
- ↑ الميـــــــــزان ج 12، ص 165
- ↑ 16 / آلعمــران
- ↑ الميـــزان ج 5، ص 213
- ↑ 11 / تحــريم
- ↑ الميزان ج 38، ص 339







