آینه رشد ۳۳
|
| |
| نویسنده | گروه نویسندگان |
|---|---|
| صاحب امتیاز | ستاد امر به معروف و نهی از منکر |
| زبان | فارسی |
| اعضای تحریریه | جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی |
| محل انتشارات | قم |
| قطع | جیبی |
| دانلود | |
محتویات
آیینه ۳۳
تقوای سیاسی
رهنمودی از امام خمینی
تقوا برای همه لازم است و برای کسانی که متصدی امور کشور هستند، لازمتر است. آنهایی که متصدی امور نیستند، تقوا یک امری است که برای شخص خودشان و احیاناً هم برای یک عدهای که با او تماس دارند، موثر است و خلاف تقوا برای شخص خود آن آدم و برای اشخاصی که با او معاشر هستند، گاهی سرایت میکند و مؤثر میشود؛ اما متصدیان امور به حسب تصدی که دارند، اگر خدای نخواسته، تقوا نداشته باشند، یک وقت میبینید که اینهایی که در راس امورند، اگر تقوا نداشته باشند، این به همة کشور سرایت میکند؛ همة کشور را یک وقت خدای نخواسته، به باد میدهد و لهذا برای آنها اهمیت تقوا، بسیار بیشتر است؛ تا برای اشخاص.
همة این اختلافات که میبینید گاهی پیش میآید ... برای این است که تقوا ندارد؛ تقوای سیاسی ندارند؛ تقوای اجتماعی ندارند؛ تقوای شخصی و اخلاقی ندارند. این اسباب این میشود که این میخواهد او را بچابد؛ او هم این را بچابد. این، موجب این میشود که دعوا بشود؛ اما اگر تقوا در کار بود و اگر هر کسی روی مرز خودش عمل میکرد، این همه جنگ و جدال پیش نمیآمد[۱].
اصلاح ذات البین کنید
رهنمودی از رهبر معظم انقلاب
غالباً وقتی گفته میشود تقوا، پرهیزکاری، ذهن انسان میرود به رعایت ظواهر شرع و محرمات و واجباتی که دم دست ماست؛ نماز بخوانیم؛ وجوهات شرعی ماه را بدهیم؛ روزه بگیریم؛ دروغ نگوییم؛ البته اینها مهم است؛ همهاش مهم است؛ لیکن تقوا، ابعاد دیگرای هم دارد که غالباً ما از اینها غفلت میکنیم. در دعای شریف مکارم الاخلاق یک فقرهای در توضیح این ابعاد هست؛ ... از خدای متعال در خواست میکند مرا با زیور صالحان، زیور بده و با لباس پرهیزکاران، ملبس کن. خوب لباس پرهیزکاران، چیست؟ آن وقت این شرح جالب است:
«فی بسط العدل»؛ لباس پرهیزکاران در گستردن عدل «وکظم الغیظ»؛ در فرو بردن خشم «و اطناء النائره»؛ در فرو نشاندن آتشهایی [است] که بین افراد جامعه بر میافروزند. اینها تقواست «و ضم اهل الفرقه»؛ افرادی که از شمایند، اما جدا شدند؛ سعی کنید اینها را گرد بیاورید. این، جزو موارد تقواست ...
این دعا، بسیار دعای مهمی است. من عقیدهام این است که همه، به خصوص کارگزاران، باید این دعا را بخوانند و در مضامینش دقت کنند؛ تعلیم دهنده است و ... به جای آتش افروزی و خبرچینی،این را به جان آن انداختن، آن را در پوستین این انداختن، اصلاح ذات البین کنند؛ بین برادران مؤمن، برادران مسلمان، ایجاد ائتلاف کنند. اینها تقواست[۲].
مشکل کجاست؟
سنابرق
مشکل مملکت ما در همة سطوح، مشکل «طرح» نیست؛ مشکل «اجرا»ست.
هر مدیری که به مسئولیتی گماشته میشود، از افراد زیر مجموعه میخواهد «طرح» بدهند؛ طرحهای نو و کاربردی و حتی اگر اهل تدبیر و برنامهریزی باشد، «اتاق فکر» هم تشکیل میدهد؛
ولی ... فکر میکنید این کار، مشکلات را حل میکند و گامی به جلو و راهی برای کاستن از کاستیهاست؟ بهترین قانون، اگر «اجرا» نشود، هیچ تحوّلی پیش نمیآید.
بهترین طرح هم تا در بایگانیها محبوس است و غبار بیمهری رویش مینشیند و «روی میز» نمیآید و به مرحلة اجرا نمیرسد، هیچ گرهی گشوده نمیشود. این است مشکل اصلی و؛
البته انگیزة اجرا هم اگر باشد، ولی مجری نباشد، باز همان آش است و همان کاسه.
پس بر همة ما دانشآموزان، روشن و مسلّم است که مشکل اصلی، مشکل اجراست؛ نه طرح. خدا رحمت کند آن را که گفت:
حرف از طرحِ بلا مجری، کمتر بزنید / بایگانی پر طرح است به آن سر بزنید
مشکلاتی سر راه است که حل باید کرد/کار از حرف گذشته است عمل باید کرد
خشت طلا
حضرت عیسی علیه السلام برای کاری بیرون رفت و سه نفر از اصحابش نیز با او همراه بودند. آنان در مسیر راه سه خشت طلا دیدند. حضرت عیسی علیه السلام هنگامی که آنها را دید، به اصحابش فرمود: این طلا، مردم را میکشد؛ سپس با اعتنایی از آنجا گذشت و اصحاب هم با او به راه افتادند و به طلاها دست نزدند. وقتی مقداری از طلاها دور شدند، یکی از آن همراهان گفت: من کاری دارم و برگشت. بعد از لحظهای، دیگری هم گفت: من هم کاری دارم و بازگشت. نفر سوم نیز همین بهانه را آورد و بازگشت. هر سه نفر پیش خشتهای طلا به هم رسیدند.
دو نفر آنان به سو میگفتند: ما گرسنهایم؛ تو برو و مقداری غذا تهیه کن. او رفت و مقداری غذا تهیه کرد و در راه به این فکر افتاد که طلاها را از چنگ آنان درآورد؛ سپس غذاها را به زهر آلوده کرد؛ تا با مرگ آنان، طلاها نصیب خودش شوند. آن دو نفر دیگر نیز تصمیم گرفتند وقتی او بازگشت، او را بکشند و طلاها بین دونفرشان تقسیم کنند. وقتی آن مرد بازگشت، آنان او را کشتند و بعد هم غذا را خوردند و هر دو مردند. حضرت عیسی علیه السلام پس از انجام کارش به طرف آنها بازگشت و دید که هر سه مردهاند. پس با اجازة پروردگار، آنان را زنده کرد و فرمود: آیا نگفتم این طلاها مردم را میکشد[۳].
فردا افکنی
«فردا افکنی»، عادت دیرینة ماست. کار امروز را به فردا میافکنیم و در روزمرگی، روزگار میگذرانیم. به فردا، امیدهای بسیار، طلایی و نامتناهی داریم. فردا هرگز نمیرسد؛ ولی ما وعدة فردا میدهیم! در تمام مسائل مهم کشور، شهرداریها، فرهنگ، بهداشت، مسکن، کار و ازدواج، ما وعدة «فردا» میدهیم.
ما علاقه تام و تمامی به سمینار، سمپوزیم، کمیسیون، سوء کمیسیون و جلسه داریم. تمام وزیران و معاونان آنها و مدیران کل و مدیران عامل و معاونان مدیران عامل، هر روز جلسه دارند؛ اما جلسه برای غیر خودیها؛ خودیها و کسی که تصور میرود نفوذی داشته باشد و دستش به جایی بند باشد، با جملة تکراری جلسه دارند، کمیسیون دارند، میهمان دارند، از سر باز نمیشوند.
این روزها از آن سادگی و کوشش به سادگی سالهای نخست انقلاب، خبری نیست. در کشور، مُدی به صورت فراگیر، ساری و جاری شده است که هر چه عادت و محل کار وزارتخانة بررسی بادهای گرم کویر و سازمان سفید بودن ماست و موسسة کند و کاو سنجدهای فاسد و مرکز تفکیک شنها و ماسههای درشت از ریز، بلندتر و غولآساتر و شیکتر و عالیتر و پر دبدبهتر و پر کبکبهتر باشد، احترام وزیر و معاون و مدیر عامل، بیشتر خواهد بود! شما به دفتر هر وزارتخانهای بروید، دچار شگفتی خواهید شد که این همه خدم و حشم و دربان و قراول و آجودان حضور و منشی حضور مرد و زن برای چی؟
آیا مدارس کپرنشین در کشور هنوز برقرارند؟ آیا هنوز مدارس چند نوبته دایرند؟ آیا بیمارستانی در هر شهر که بینوایان و فرودستان را بپذیرند و رایگان یا با هزینة کم یا با بیمه، درمان کند، دایر شده است؟ آیا آرزوی رهبر معظم نبود که چنین بیمارستانهایی در سراسر کشور راهاندازی شوند؟
راهآهن سراسری ایران را مهندسان دانمارکی، نروژی، سوئدی، آلمانی، آمریکایی، چکسلواکیایی، ایتالیایی و مجارستانی ساختند. کاری ندارم که مسیر این راه آهن درست نبود؛ اما شما برای نمونه هم یک همایش سمپوزیم و کنفرانس، در طول آن سیزده- چهارده سالی که فرنگیها این راهآهن را ساختند، مشاهده نمیکنید و در عوض، ما عاشق همایش هستیم؛ عاشق سمینار و سمپوزیم و هر اصطلاح جدیدی که وقتمان را به خوبی و خوشی بگذراند؛ جلساتی را به سخنرانی بگذرانیم؛ ناهار چرب و نرم بخوریم؛ کاغذ مصرف و هزاران برگ اوراق زیراکس شود و بعد همه را در انبارها بریزیم و درش را ببندیم و به فراموشی بسپاریم!
من در بسیاری از این همایشها و سمینارها شرکت کرده و هیچ دستاورد ارزندهای ندیدهام. باور کنید به جای سمینار، باید کار کرد و قاطعانه هم کار کرد. ما به وقت تلف کردن، عادت داریم. نصف ایام سال را در تعطیل یا روزهای شبیه تعطیل میگذرانیم و بین تعطیلات را هم تعطیل میکنیم. در ماه رمضان، ساعات کار، به حداقل تقلیل داده میشوند؛ ادارات کم و بیش نیمه تعطیل میباشند و مملکت نصف سال تعطیل است و هر روز بهانهای برای تعطیلات بیشتر؛ اما سمینارها همچنان ادامه دارد[۴].
او یک مدیر است
او یک مدیر است؛
مردم دوست و خدمتگزار؛
خاکی و مردمدار؛
نه باج گیر و مردم آزار؛
نه رهزن و فریبکار
و نه ریا کار و رانت خوار.
او یک مدیر است؛
گره گشا و کارساز؛
خالص و یک رنگ؛
نه چون روباه، حیلهگر و طمعکار
و نه چون بوقلمون، صد رنگ.
او یک مدیر است؛
مشاورانش همدلند و همراه؛
دلسوز و آگاه؛
کاردان و با تجربه؛
امین و صادق؛
نه فرصت طلب و نوکر صفت و چاپلوس و متمّلق.
او یک مدیر است؛
پر کار و خموش؛
با انگیزه و سخت کوش؛
قانونگرا و تعهّد بر دوش؛
نه پر ادّعا و کم کار و بی جنب و جوش.
او یک مدیر است؛
بی شیله و پیله؛
دور از مکر و حیله؛
نه مایة سرافکندگی نظام و قبیله.
او یک مدیر است؛
منظم و وقت شناس و با هوش و حواس؛
خدوم بی منّت و یاورِ ناشناس؛
نه کم کار و پر توقّع؛
نه بی مهر و ناسپاس.
او یک مدیر است؛
امین اموال ملّت
و جویای احوال رعیّت؛
نه خود خواه و مغرور؛
نه بی درد و از مردم دور.
او یک مدیر است؛
اهل تلاش و سعی؛
تابع قرآن و وحی؛
نه تشنة مقام و نه کشتة امر و نهی.
او یک مدیر است؛
افتخارش کار است و کارش مایة افتخار؛
گذشتهاش روشن است و اکنونش پربار؛
از کارش راضی است و به آیندهاش امیدوار؛
نه پرونده دارد، نه شرمنده است؛
نه زیر سؤال است، نه مورد اتّهام؛
نه مدّعی دارد و نه شاکی.
او همن است که بود؛ متواضع و خاکی.
او یک مدیر است؛
نه سفارش و توصیه میپذیرد
و نه زیر میزی و رشوه میگیرد؛
نه ضابطه را فدای رابطه میکند و
نه رضای خدا را به رضای خلق میفروشد.
او یک مدیر است؛
مسئولیت را یک فرصت میشمارد
و مدیریت را یک امانت
و توفیق خدمت را یک نعمت
و شکر این نعمت را توفیق؛
نه این امانت را به بازی میگیرد،
نه فرصتها را میسوزاند و
نه این نعمت را به نقمت تبدیل میکند.
او یک مدیر است؛
نه آن چنان نرم که سوارش شوند،
نه آن چنان سخت که از او بترسند؛
نه آن چنان شیرین که مگسوار بر سرش گرد آیند و
نه آن چنان ترش که بروند و تنهایش گذارند.
او یک مدیر است؛
قدر نعمت را میداند
و سنگینی امانت را میشناسد.
اگر بر سر کار است، مدیون شهید است
و اگر ریاستی دارد، بدهکار این مردم است و
اگر مدیری در این نظام است، وامدار امام امت است.
او هر روز در حال امتحان است و
هر لحظه در جلسة آزمون.
او یک مدیر است؛
اگر بالا دست کسانی است، زیر دست دیگران است؛
نه در برابر بالا دست، غلام میشود،
نه در مقابل زیر دست، شاه و طاغوت میگردد؛
نه زور میگوید، نه زور میشنود؛
نه باج میدهد، نه باج میخواهد؛
نه توصیه میکند و نه توصیه میپذیرد.
او یک مدیر است؛
در مدار قانون و در مسیر حق، کار میکند؛
پس نگران نظارت و بازرسی نیست
و ... سعدی چه خوب گفته است:
« آن را که حساب پاک است،
از محاسبه چه باک است»؟
او میکوشد تا نه سوار بر مردم شود
و نه به شیطان، سواری بدهد.
او یک مدیر است؛
پست و مقامش عاریتی است و
نام و شهرتش موقتی؛
عمرش گذرا و ریاستش یک امتحان است؛
نه دل بستة مقام است، نه دلباختة عنوان؛
نه اسیر میز است و نه گرفتار صندلی.
او یک مدیر است؛
دوست دارد آبروی نظام باشد؛
نه از نظام، آبرو بگیرد؛
با کارش به نظام، اعتبار بخشد؛
نه از اعتبار نظام، معتبر شود؛
خود را فدای مصلحت جامعه کند؛
نه مصالح ملّت را فدای خواستههایش کند.
او در خدمت نظام است؛
نه نظام در استخدام هوسهایش.
او یک مدیر است؛
سرمایهاش، «توان مدیریت» است؛
بی دریغ، آن را در خدمت انقلاب میگذارد.
بهرهاش، رضای خداست و آن را با چیزی عوض نمیکند.
پس اندازش، آبروست و آن را هدر نمیدهد و
خدمت صادقانهاش، پشتوانة دوران بازنشستگی است.
او این پشتوانه را ضایع نمیکند.
ویژگیهای اجتماعی یک مدیر
نویسنده:محبوبة عظیم زاده آرانی
مدیر پس از داشتن شرایط عمومی ایمانی و اخلاقی، باید ویژگیهای اجتماعی زیر را داشته باشد؛ تا بتواند در تدبیر امور، توفیق پیدا کند. این ویژگیها عبارتند از:
قاطعیت، مشورت، جاذبه و دافعه، وقار و هیبت، گشادهرویی، سخن گفتن به زبان عامه(فصاحت)، دور اندیشی، شهامت و اعتماد به نفس، برخورداری از صبر و حوصله کافی، احساس مسئولیت و وظیفهشناسی، منظم بودن در کارها و داشتن قوة ابداع و ابتکار.
قاطعیت
قاطعیت، یکی از لوازم اجتناب ناپذیر و قطعی مدیریت است. قاطعیت، از ریشة قطع و به معنای برش برداشتن است. مدیر شایسته، کسی است که در ادارة سازمان و افراد تحت مدیریت خود، کمتر دچار تردید و ضعف در تصمیمگیری میشود؛ بلکه با قاطعیت تمام، موانع پیشرفت کار را از سر راه بر میدارد و گرهای کور را میگشاید. بنابراین، در حقیقت، آخرین مرجع برای تجزیه و جمعبندی و اتخاذ تصمیم، قاطعیت در عمل است و از این جهت، به ارادة نیرومندی نیاز است؛ تا انسان پس از بررسی تمام جوانب، تصمیمی قاطع بگیرد و هر نوع تردید را کنار بگذارد و با اعتماد به عنایت الهی، نظر خود را بیان کند. امیرالمومنینعلیه السلام میفرماید:
«ضادوا التوانی بالعزم[۵]؛سستیها را با ارادة نیرومند، از خود دور کنید».
مشورت
مشورت از استخاره مهمتر است و انسان را از خودرأیی و جهالت، نجات میبخشد. استفاده از نظر دیگران و تحلیل و تفکر راجع به نظرات آنها، بسیار مفید و سودمند است و در اسلام در مورد آن، سفارش زیادی شده است. چگونگی استخراج نظرات مشورتی دیگران، به ویژه زیر مجموعه، نشانگر توانمندی یک مدیر است.
گاهی به علت عدم مشارکت با دیگران و عمل نادرست یک مدیر، سازمان با بیتفاوتی و بیانگیزگی مجموعهها نسبت به سیستم، مواجه میشود.
هر قدر مشارکت مردم در کارها (به ویژه ارائة نظر) بیشتر شود، ثبات مدیر و نفوذ او نیز بیشتر خواهد شد و هر چه روحیة خودرأیی و عدم مشارکت در وجود مدیر بیشتر تقویت شود، کارهای وی(حتی کارهای مثبت)، بیشتر زیر سؤال میروند و ماندگاری آن کارها، کوتاه خواهد شد[۶].
عدم شتاب زدگی
یکی از مباحث قابل توجه در موضوع اخلاق مدیریت، بحث شتابزدگی یا عجله است. بخش قابل توجهی از مشکلات و نابسامانیهای حوزّه مدیریت، ناشی از همین صفت است. امام علیعلیه السلام در فرمان خویش به مالک اشتر میفرماید:
«ایاک و العجله بالامور قبل اوانها[۷]»؛ ای مالک! بترس از شتابزدگی در کارها؛ پیش از آنکه زمانش فرا رسد». شتابزدگی و سرعت در کارها، دو مقولة متفاوت هستند. شتابزدگی به معنای پیشی جستن در امری است که سبقت در آن جایز نیست؛ ولی سرعت، به معنای سبقت جستن امری است که همة شرایط انجام آن فراهم است. شتابزدگی در کارها، موانعی را در کارها ایجاد میکند؛ مانند عدم تصور صحیح کار، عدم تصدیق صحیح آن، عدم شناخت مقدمات لازم کار و عدم تأمین مقدمات شناخته شده. در منابع اسلامی، شتابزدگی مورد تقبیح قرار گرفته و از آن با عناوین شرّ، خوی شیطانی، عامل ندامت و پشیمانی و علت ناکامی، یاد شده است[۸].
شرح صدر
ما در ابعاد گوناگون زندگی خویش، نیازمند شرح صدر هستیم و نه فقط برای چیزهایی که از دست میدهیم، بلکه برای آنچه به دست میآوریم نیز محتاج شرح صدریم. مدیران و رهبران. به دلیل اینکه با مشکلات متنوعی در مدیریتها مواجه هستند، نیازمند قدرت روحی در رودررویی با مشکلات هستند. این مشکلات، یا انسانیاند و یا مادی. مشکلات انسانی، ناشی از همکاران، ارباب رجوع و دشمنان میباشند و مشکلات مادی یا از شرایط طبیعی ناشی میشوند و یا منشأ ارادی دارند. در هر حال، هر یک از این مشکلات میتوانند موجی از خشونت و ترس و یأس و اضطراب و تزلزل را به وجود آورند و مدیران تنها در سایة سعة صدر میتوانند بر آنها غالب شوند و این نکتهای است که در قرآن کریم و روایات به آن اشاره شده است.
علو همت
همت در لغت به معنی عزم و ارادة قوی است. علو همت نیز به معنی اتخاذ اهداف و مقاصد عالی است و در مقابل آن، دنائت همت قرار دارد که به معنی پست همتی و راضی شدن به مقاصد کوچک است. اهمیت و نقش علو همت در مدیریت، از حیث افزایش کارآیی و احیای استعدادها و ایجاد تحرک و نشاط در کارگزاران و همکاران، غیرقابل انکار است. این امر در مدیریتهای اسلامی که تأمین امور دنیوی و اخروی انسانها را عهدهدارند، بسی مهمتر است. مهمترین منشأ علو همت، وسعت نظر و وسعت روح و در یک کلمه، شرح صدر است. آنان که نگرشی محدود و ماده گرایانه نسبت به انسان، جامعه و جهان دارند، مقاصد والا را نمیشناسند و نسبت به آنها کور و گرفتار ابهام هستند و نمیتوانند قصد و عزم عالی داشته باشند. اسلام که در مورد انسان و جهان، وسیعترین نگرشها را ارائه داده است، عمیقترین منابع را برای علو همت، نیز عرضه کرده است[۹].
فصاحت
سخن، وسیلهای است که مدیر را با افراد تحت مدیریت، مرتبط میسازد و دیگران را به تلاش برای تحقق اهداف مدیریت، وا میدارد. بنابراین، هر قدر مدیر بتواند از این وسیله بهتر استفاده کند، در اعمال مدیریت، موفقتر است. در میان اموری که میتوانند برای مدیر جاذبه ایجاد کنند و دیگران را در جهت اهداف مدیریت با او هم عقیده نمایند، هیچ چیزی به اندازة نفوذ کلام، توانایی در گفتار و رسایی سخن، مؤثر نیست. امام علی علیه السلام در این زمینه میفرماید: «ما من شیء اجلب لقلب الانسان من لسان[۱۰]؛ هچ چیز به اندازة زبان دل، انسان را به دنبال خود نمیکشد». کسانی که فاقد هنر سخنوری هستند، کمتر اتفاق میافتد که سخن آنها، هر چند متقن و ارزنده و آموزنده، در شنوندگان، اثر قابل توجهی داشته باشد.
بنابراین، سخنوری یکی از لوازم اجتنابناپذیر مدیریت است. هر چه شعاع مدیریت گستردهتر باشد، نیاز مدیر به گویاتر بودن زبان و رساتر بودن سخن، بیشتر است.
اعتماد به نفس
یکی دیگر از عوامل موفقیت در مدیریت، اعتماد به نفس است. مدیری که با تکیه بر قدرت ایمان و آگاهی، به لیاقت و کفایت خویش متکی باشد و در میدان فعالیت، تنها خود را مسئول کارهای خویش بداند و با جدیت و امید به پیشرفت، اراده و عمل را تکیهگاه خود قرار دهد، اعتماد به نفس دارد و مدیری که از صفت سازنده و امتیاز ارزندة اعتماد به نفس برخوردار باشد، بار مشکلات حوزة مدیریت را به راحتی بر دوش پر توان خود میگذارد و آن را از پیچ و خم تشکیلات، عبور داده، به نحو شایستهای به سر منزل مقصود میرساند[۱۱].
برخوردار بودن از تأنی و حوصلة کافی
یکی از لوازم موفقیت و قبول شایستگی مدیر در نظام اسلامی، آن است که وی همراه با سرعت عمل در کاری که بر عهده دارد، بدون شتابزدگی و عجله، کارها را با حوصلة کافی انجام دهد؛ تا موجب خستگی و بیرمقی وی نشود. امام علیعلیه السلام میفرماید:
«من اتاد أمن من الزلل[۱۲]؛ هر که با تأنی و آرام باشد، در کارها از لغزشها ایمن میشود».
احساس مسئولیت و وظیفهشناسی
مدیری که در نظام اسلامی، احساس مسئولیت نکند و سنگینی وظیفه و تکالیفی را که بر عهدهاش است، احساس نکند و تمام وقت و زمان خویش را به امور فرعی گذرانده، از زیر کار فرار کند و کار و اموری را که مسئولیتش را بر عهده دارد، به درستی انجام ندهد، هیچگاه قادر به ادارة امور تحت سرپرستی خود نخواهد بود و همواره با مشکلات و مسائل گوناگون و نارساییها مواجه میشود و کارآیی و بازدهی لازم را نخواهد داشت[۱۳].
منظم بودن کارها
مدیر در نظام اسلامی باید همواره کارها و امور خود را سرو سامان داده، به نظم و ترتیب اهمیت بدهد؛ تا از به هم ریختگی و از هم پاشیدگی کارها، پرهیز شود و نه تنها در کارها و فعالیتهای خود، بلکه در اعمال و رفتار و روش زندگی و شیوة برخورد با زیردستان و عمومی مردم نیز باید انضباط و رعایت مقررات را پیشة خود سازد؛ تا سرمشق زیردستان خود قرار گیرد.
داشتن قوه ابداع و ابتکار
از دیدگاه اسلام، بهترین مدیر، کسی است که بتواند کارهای نو ارائه دهد؛ کارهایی که از یک سو موجب رشد و کمال دستگاهش شود و از سوی دیگر، درخششی برای امت اسلامی محسوب شود. بنابراین، مدیر اسلامی نباید در برنامهریزیهای خود از اسلوب و روشی یک نواخت و یکسان استفاده کند. یک مدیر اسلامی در مواقع لزوم، باید با خلاقیت، دست به ایجاد روشها و شیوههای نو و ابتکاری زده، طرحهایی را به اجرا بگذارد که موجب سرعت عمل ر اجرای برنامه میشوند[۱۴].
انعطافپذیری
انعطافپذیری که نقطة مقابل سرسختی است، اگر به معنای واقعی آن ملکه ذهن مدیر شود، نه تنها رشد خوبی را ایجاد میکند، بلکه عوارض و آفتهای اجتماعی تصمیم مدیر را به حداقل میرساند. گاهی مدیران از ترس این که به قاطعیت آنها در تصمیم خدشه وارد نشود، به جای انعطاف همراه با تدبیر، سرسختی نشان میدهند. انعطاف، هرگز تغییر در تصمیم نیست؛ بلکه ایجاد زمینه یا فضایی است که افراد و مجموعه، نسبت به تصمیم اتخاذ شده، عکس العمل خود را نشان دهند. رفق و مدارا نیز همچون انعطاف، به معنای عدم انجام قانون نیست؛ بلکه انجام کار با معرفت است. باید صبر کنیم تا طرف مقابل، عقیدة خود را در مقابل تصمیم ما بگوید و فرصت فکر کردن و ارائة فکر را به او بدهیم و بعد فکر و تصمیم خود را همراه با تدبیر، به اندازة توان او، ارائه کنیم[۱۵].
اعتماد کردن
اعتماد یکی از عوامل پیشرفت در امور است و از رکورد، جلوگیری میکند؛ اما به هر کس نمیتوان اعتماد کرد؛ به ویژه در کارهای بزرگ و در مسائلی که با جان، مال و آبروی مردم سرو کار دارند. بنابراین، باید نوعی معیار جهت شناسایی افراد معتمد وجود داشته باشد. بر یک مدیر اسلامی لازم است که نسبت به این معیارها، شناخت کافی داشته باشد؛ تا برای شناسایی افراد مورد اعتماد در محیط کار، از این معیارها بهرهمند شود؛ هر چند در این امر، باید حساسیت لازم اعمال گردد[۱۶].
حسن تدبیر
تنظیم امور یا نیک اندیشیدن به عاقبت و پایان کار را تدبیر گویند. مشکل گشایی مدیر هنگام وجود مانع در پیشرفت کار، تدبیر است. مدیرانی بوهاند که با تدبیر، مجموعة خود را سالها جلو بردهاند و بر عکس، برخی با یک بی تدبیری، زحمات دیگران را هم به هدر دادهاند. تدبیر، اثر بخشی بهره وروی را دو چندان و کارآفرینی را پویا میکند و ارزش ساز است. غالباً سازمانهایی که مدیری با تدبیر دارند، سالهای زیادی از برنامه جلوتر هستند.
حق گرایی
در جامعة اسلامی، یکی از جنبههای شجاعت مدیران، آن است که حق را ورای تمام امور قرار دهند و با الگوبرداری از امام علیعلیه السلام، هیچ گاه از محور حق و حقگرایی، دوری نجویند. بسیار اتفاق افتاده که مدیران به خاطر مصلحت خواص، حق را قربانی کردهاند؛ غافل از اینکه این کار، بی اعتمادی به مدیر را در پی خواهد داشت.
یک مثال و یک تصمیم بزرگ
سخن او با یک مثال شروع شد؛"در محلهای در اصفهان، بقالی بود که مشتریانش همه اهل همان محله بوده، همگی با هم دوست و رفیق بودند و امور به طور عادی جریان داشت؛ تا این که یک روز صبح زود یکی از مشتریها دزدی را دید که قصد سرقت از بقالی را داشت و با وی گلاویز شد. وقتی بقال آمد و آن نزاع و کشمش طولانی را دید و آن را مانع و مزاحم کسب و کار روزانهاش دید، دست رد بر سیة هر دو طرف- هم دزد و هم مشتری خودش- زد و گفت: از این جا بروید و مزاحم کسب و کار من نشوید. "
این مثال را همة مدیران ارشد شنیدند؛ از زبان پیشوای حکیمی که نمازشان را به او اقتدا کرده بودند؛ درست بعد از پایان نماز و زمانی که حضرت امام روی همان سجاده به طرفشان برگشته و فرموده بود که همین جا بحث کنیم و آنان نیز با سرعت و شوق در نیم دایرهای بر گرد او حلقه زدند. نخست فرماندة ارشد، گزارشی از تصمیم خود برای ایجاد یک خط دفاعی مشترک در خاک لبنان را ارائه داد؛ خطی با استعداد یک لشکر و در کنار نیروهای کشور دوست و برادر سوریه.
وقتی توضیحات فرمانده تمام شد، امام رو مسئولان و فرماندهان کرد و فرمود:
من وارد مسائل ریز اجرایی نمیشوم و یک توصیهای دارم که خوب است روی آن فکر کنید و آن گاه آن مثال را بیان کرد و فرمود حالا مواظب باشید این داستان آن جا در مورد شما اجرا نشود.
محتوای سخن امام این گونه بود:
یعنی این طور نباشد که شما بین زمین و آسمان در لبنان رها شده، پشتیبانی و عقبه نداشته باشید. کمک کردن، باید از راهش باشد و راه شما زمینی است که باید از سه-چهار کشور عبور کنید. شما که به لحاظ جغرافیایی به لبنان وصل نیستد و مشکل ارتباط زمینی دارید؛ اگر بخواهید بجنگید، کار آسانی نیست؛ زیرا در تداوم پشتیبانی، گرفتار خواهید شد! گرچه این توصیه، راهبردی شد برای تصمیمات مثبت و موثر بعد، اما درنگ دوباره در متن و حاشیة آن ماجرا، نکتهها و شاخصههای مهمی را برای مدیران امروز و فردای کشور ارائه میدهد؛ شش ویژگی ذیل، میتوانند سرمشق مناسبی برای همة مدیران ما باشند؛ به ویژه برای آنانی که قصد دارند ویژگی رهبران بزرگ را در خود پرورش دهند:
۱. صداقت؛ صداقت برای همه، مبنای خدمت درست است. مدیر طرفدار «هر چه پیش آید خودش آید»، هرگز طعم موفقیت را نخواهد چشید.
۲. خوداری از جزئی نگری؛ بزرگترین هدر دهندة توان و انرژی در یک محیط اداری، جزئی نگری است که خلاصی از آن به نیرو و توان مدیر میافزاید.
۳. تعیین اولویت در انجام امور؛ مدیری که بر اساس اولویتها عمل میکند، در برابر فشار، پایدار خواهدشد.
۴. شهامت؛ مدیر موفق، زندگی را منفعلانه پیش نمیبرد. او نهاد خود را سرشار از جرات و شهامت میداند و به شدت، خطر پذیر است.
۵. هدفمندی؛ مدیر موفق، میداند که نداشتن هدف، آغاز انهدام جسمی و روانی است. او با تمرکز، از رنج ناشی از دست یابی به اهداف بزرگ میکاهد.
۶. آرامش در زمان بحران؛ مدیر کار کشته، اهل عقب نشینی نیست و در هنگام خطر، ثابت قدم است. او میداند که غلبه بر تعارض، قدرتی است که باید کسب کرد.
کلمات قصار
(1)
کسانی که برای حفظ انقلاب،
از دادن خون دریغ نکردند،
برای ساختن این میهن بزرگ اسلامی،
از ریختن قطرات عرق، دریغی نخواهد داشت.
(2)
صدای او، گرمتر از هوای جنوب نبود؛
امّا دلها را میسوزاند.
لباس خاکی دکتر، در کاریزهای خشک دهلاوّیه،
آبرویی برای روشنفکران حرفهای نگذاشت.
چمران، همان کسی بود که خدا میخواست.
شیرینی جهاد با وجود او «لو» رفت.
(3)
بسیج، دوست داشتنیترین نظامی جهان است؛
پر خروش؛ مثل اروند رود؛ پر غرور؛ مثل بازی دراز؛
خوش منظره؛ مثل دشت عباس
و لطیف؛ مثل مخمل گل سرخ؛
هوای چشمانش، همیشه به خاطر خدا بارانی است.
(4)
قلبهای لبریز از عاطفه،
از درون چادرهای مشکی میتپد.
زنان بیشة انقلاب، صبر را به زانو درآورند؛
صبری که از بعدازظهر عاشورا به ارث رسیده بود.
(5)
روشنی نفسهای ما؛
مدیون خاموشی دویست هزار چراغ لاله است.
کم نیست!
بیایید لالهها را دوست داشته باشیم.
بیاید نقطه نظرات آنها را جدّی بگریم.
بیایید بدون سمینار، وصیتنامههایشان را بخوانیم.
بیایید دو شاخة امید را از پرپر شرق و غرب بیرون بکشیم.
بیایید کارت لعنت را همیشه به آدرس آمریکا پست کنیم.
(6)
انقلاب ما رنگی جز مردم ندارد.
بیایید بوقلمونها را برای حلیم دوست داشته باشیم.
تنفّس مصنوعی برای انقلاب، کشنده است.
بیایید وعدههای خفه کننده ندهیم.
بیایید اصالتهای انقلاب را «اکران» کنیم.
بیایید حروف روزنامهها را با مصاحبهها شرمنده نکنیم.
(7)
خداوند در تهیة مواد سوختی جهّنم،
هرگز دچار کمبود نخواهد شد؛
باید مواظب ارتفاع گناهان بود.
(8)
با این که آمریکا در دنیای «ارتباطات» پیشرفت چشمگیری داشته است،
ولی هنوز از رابطة بین ایران و اسلام، بی خبر است.
آمریکا با تمام آسمان خراشهایش، از آسمان آبی«ولایت» ما بی خبر است.
(9)
پرچمهای قهرمانی
روی صندلیهای چرخدار،
مسیر زندگیهای با عزّت را نشان میدهند.
با رؤیتشان، احترام، «واجب» میشود؛
حتّی اگر پنجرة چشمانشان بسته باشد.
(10)
باید هوای انقلاب را داشت.
تنفّس در این فضای روح انگیز،
آرزوی یک میلیارد مسلمان است.
به همین دلیل، باید این هوا را تکثیر کرد.
مسئولین تکثیر، چه کسانی هستند؟
(11)
به اسم حقوق بشر، هر گونه حقی از بشر ضایع میگردد.
به اسم تروریسم، سایة آزادی خواهان را با تیر میزنند.
به اسم ارتجاع، ملّتها را با کودتای فصلی حبس میکنند.
به اسم خلق، گشادهترین کلاهها را برای حکومت بر سر ملّتها میگذارند.
(12)
خدایا! خودنویسهای ما را آنی به حال خودشان وامگذار.
خدایا! پاکن کن توبه را به ما عنایت فرما.
خدایا! ما را «عاق» والدین شهیدان، ممیران.
خدایا! ما را از شیعیان این انقلاب قرار بده.
۴ عرصه پیشرفت
عرصههای این پیشرفت را به طور کلی بایستی مشخص کنیم. چهار عرصهٔ اساسی وجود دارد:
پیشرفت در عرصه فکر
در درجهٔ اول، پیشرفت در عرصهٔ فکر است. ما بایستی جامعه را به سمت یک جامعهٔ متفکر حرکت دهیم؛ این هم درس قرآنی است. شما ببینید در قرآن چقدر «لقوم یتفکّرون»، «لقوم یعقلون»، «أفلا یعقلون»، «أفلا یتدبّرون» داریم. ما باید جوشیدن فکر و اندیشهورزی را در جامعهٔ خودمان به یک حقیقت نمایان و واضح تبدیل کنیم. البته این از مجموعهٔ نخبگان شروع خواهد شد، بعد سرریز خواهد شد به آحاد مردم. البته این راهبردهائی دارد، الزاماتی دارد. ابزار کار، آموزش و پرورش و رسانههاست؛ که باید در برنامهریزیها اینها همه لحاظ شود و بیاید.
پیشرفت در عرصه علم
عرصهٔ دوم - که اهمیتش کمتر از عرصهٔ اول است - عرصهٔ علم است. در علم باید ما پیشرفت کنیم. البته علم هم خود، محصول فکر است. در همین زمان کنونی، در حرکت به سمت پیشرفت فکری، هیچ نبایستی توانی و کوتاهی و کاهلی به وجود بیاید. خوشبختانه چند سالی است که این حرکت در کشور شروع شده؛ نوآوری علمی و حرکت علمی و به سمت استقلال علمی حرکت کردن. علم هم اینجوری است دیگر؛ بلافاصله در قالب فناوریها و اینها خودش را نشان میدهد. در موارد زیادی، محصول حرکت علمی هم مثل این مسئلهٔ مورد بحث ما از چیزهای بلندمدت نیست؛ نزدیکتر و ثمرهٔ آن دمدستتر است. کار علمی را بایستی عمیق و بنیانی انجام داد. این هم یک عرصهٔ پیشرفت است.
پیشرفت در عرصه زندگی
عرصهٔ سوم، عرصهٔ زندگی است، همهٔ چیزهائی که در زندگی یک جامعه به عنوان مسائل اساسی و خطوط اساسی مطرح است، در همین عنوان «عرصهٔ زندگی» میگنجد؛ مثل امنیت، مثل عدالت، مثل رفاه، مثل استقلال، مثل عزت ملی، مثل آزادی، مثل تعاون، مثل حکومت. اینها همه زمینههای پیشرفت است، که باید به اینها پرداخته شود.
پیشرفت در عرصه معنویت
عرصهٔ چهارم - که از همهٔ اینها مهمتر است و روح همهٔ اینهاست - پیشرفت در عرصهٔ معنویت است. ما بایستی این الگو را جوری تنظیم کنیم که نتیجهٔ آن این باشد که جامعهٔ ایرانی ما به سمت معنویتِ بیشتر پیش برود. البته این در جای خود برای ما روشن است.. اما باید برای همه روشن شود که معنویت نه با علم، نه با سیاست، نه با آزادی، نه با عرصههای دیگر، هیچ منافاتی ندارد؛ بلکه معنویت روح همهٔ اینهاست. میتوان با معنویت قلههای علم را صاحب شد و فتح کرد؛ یعنی معنویت هم وجود داشته باشد، علم هم وجود داشته باشد. دنیا در آن صورت، دنیای انسانی خواهد شد؛ دنیائی خواهد شد که شایستهٔ زندگی انسان است. دنیای امروز، دنیای جنگلی است. دنیائی که در آن علم همراه باشد با معنویت، تمدن همراه باشد با معنویت، ثروت همراه باشد با معنویت، این دنیا دنیای انسانی خواهد بود. البته نمونهٔ کامل این دنیا در دوران ظهور حضرت بقیةاللَّه (ارواحنا فداه) اتفاق خواهد افتاد و از آنجا - من این را اینجا عرض بکنم - دنیا شروع خواهد شد. ما امروز در زمینههای مقدماتیِ عالم انسانی داریم حرکت میکنیم. ما مثل کسانی هستیم که در پیچ وخمهای کوهها و تپهها و راههای دشوار داریم حرکت میکنیم تا به بزرگراه برسیم. وقتی به بزرگراه رسیدیم، تازه هنگام حرکت به سمت اهداف والاست. بشریت در طول این چند هزار سال عمر خود، دارد از این کورهراهها حرکت میکند تا به بزرگراه برسد. وقتی به بزرگراه رسید - که آن، دوران ظهور حضرت بقیةاللَّه است - آنجا حرکت اصلی انسان آغاز خواهد شد؛ حرکت سریع انسان آغاز خواهد شد؛ حرکت موفق و بیزحمت انسان آغاز خواهد شد. زحمت فقط عبارت است از همین که انسان در این راه حرکت کند و برود؛ دیگر حیرتی در آنجا وجود نخواهد داشت[۱۷].
امانت داری مدیران
نویسنده:عبدالرحیم اباذری
واژة امانت در مقابل خیانت و به معنای ودیعه و هر چیزی است که برای نگهداشتن، به کسی بسپارند؛ اعم از این که آن چیز، خوردنی، نوشیدنی و پوشیدنی باشد یا منزل، زمین، باغ، ماشین، طلا و جواهر و یا مسئولیت و پست و مقامی باشد. مورد امانت، هر اندازه مهم، با ارزش و خطیر باشد، معنا و مفهوم امانتداری به همان اندازه مهمتر و تعهد در برابر آن، بسی دشوارتر و الزامآورتر است. امانت و امانتداری میتواند مصادیق و انواع گوناگونی داشته باشد؛ مثلاً امانتداری نسبت به یک باب منزل، مهمتر از امانتداری یک کتاب است؛ همن طور که امانتداری نسبت به مسئولیتهای سیاسی و اجتماعی و مدیریت یک اداره و سازمان، به مراتب مهمتر و دشوارتر از امانتداری یک خانه و کارخانه میباشد. امانتداری در مسئولیتهای سیاسی و مدیریتهای اجتماعی، از جایگاه والا و خطیری برخوردار است .
انبیا، امامان و امانت داری
در بعضی از آیات، امانت داری، یکی از شاخصههای بارز انبیا و رهبران سیاسی جامعة اسلامی شمرده شده است. خداوند متعال میفرماید: «ما کان لنبی ان یَغُلّ و من یغلل یات بما غل یوم القیامه[۱۸]؛ ممکن نیست هیچ پیامبری، خیانت کار باشد و هر کس خیانت کند، روز قیامت، همان را به محشر میآورد».
در آیه دیگری خطاب به رهبران آمده است: اِنّ الله یامرکم ان تؤدوا الا مات الی الهی و اذا حکتم بین الناس ان تحکموا بالعدل[۱۹]؛خداوند به شما[امامان و رهبران] فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانش بدهید و هنگامی که میان مردم داوری میکنید، به عدالت داوری کنید.» این که عدالت در کنار امانت داری آمده، شاید اشاره به این باشد که این دو، لازم و ملزوم هم هستند و بنابراین، کسانی که امانتدار هستند، میتوانند در میان مردم، عدالت برقرار کنند.
حضرت یوسف نیز چون به امانت خیانت نکرد، توانست به رهبری مصر، برگزیده شود؛ « قال اِجعلنی علی خزائی الارض اِنی حفیظ علیم و کذلک مکنا لیوسف فی الارض یتبوا منها حیث یشاء[۲۰]؛
[یوسف] گفت: مرا سرپرست خزاین سرزمین مصر قرار ده که آگاهم و این گونه ما به یوسف، قدرت و حکومت دادیم؛ تا هر جا خواست، تصرف کند و ما رحمت خود را به هر کسی که شایسته باشد، میبخشیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکنیم».
مسئولیت و مدیریت، عین امانت است
در فرهنگ اصیل اسلامی، رهبری و مدیریت جامعه که یک نوع تعهد تکلیف در قبال جامعه و مردم به شمار میآید، عین امانت تلقی شده است. طبرسی مینویسد: دومین معنای امانت، حاکمان و رهبران جامعة اسلامی هستند. خداوند متعال به آنها دستور داده است که حافظ منافع مردم باشند و آنها را به سوی تعلیم و تربیت دینی وشریعت محمدی و علوی، هدایت کنند[۲۱].
همچنین در آیات متعددی امانت به معنای امامت، رهبری و مدیریت آمده است. در سورة احزاب آمده است:
«انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فا بین اَن یَحلَمَّنها و اشفقن منها و حَمَلَها الانسان[۲۲]؛
ما ولایت الهی، خلیفه الهی و تعهد را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم. آنها از حمل آن خودداری کردند و از آن ترسیدند؛ اما انسان آن را بر دوش گرفت؛ تا جانشین خدا در زمین باشد و مردم را رهبری و هدایت کند».
امام علیعلیه السلام خطاب به اشعث بن قیس، حاکم آذربایجان چنین نوشت:
« و اِنَّ عملک لیس لک بُطعمة و لکنه فی عنقک اَمانه[۲۳]؛
فرمانروایی تو، وسیلهای برای ارتزاق تو نیست؛ بلکه امانتی در گردن تو است».
امام خمینی خطاب به مسئولین فرمود:
« ... هر کس هر کجا هست و هر جا خدمت میکند، یکی از اموری که بسیار برای او لازم است، امانت است؛ امین باید باشد. اگر خدای نخواسته در یک گروهی اشخاص غیر امین و اشخاص خائن پیدا شود، یک وقت میفهمیم که تمام آن گروه را این جا به بدنامی کشیدند یا به فساد. از امور لازم، امانت است در امور»[۲۴].
آثار امانتداری
اگر مدیران، مسئولان و رهبران جامعة اسلامی، اصول امانتداری و زیر مجموعههای آنها امانتدار باشند، آثار مثبت زیادی خواهد داشت که برخی عبارتند از:
۱. جلب اعتماد مردم و مسئولین؛ این موضوع از داستان حضرت یوسف استفاده میشود که وقتی پادشاه مصر او را امانتدار یافت، به او مسئولیت داد و بعد او را حاکم مصر کرد. همچنین وقتی شعیب امانتداری موسی را مشاهده کرد، به پیشنهاد دخترانش، او را به کار گرفت و یکی از دخترانش را به عقد آن حضرت درآورد.؛ «قالب اِجدهما یا ابت استاجره ان خیر من استاجرت القوی الامین[۲۵]؛یکی از دختران شعیب گفت: پدر! او را استخدام کن؛ زیرا بهترین کسی که میتوانی برای این کار برگزینی، همین شخص است. او قوی و امین است».
۲. جاودانگی و رستگاری؛ خداوند متعال در قرآن یکی از اوصاف مهم مؤمنان و رستگاران را امانتداری میشمارد؛ «و الذین هم لا ماناتهم و عهدهم راعون... اولئک هم الوارثون الذین یرثون الفردوس هم فیها خالدون[۲۶]؛آنها که امانتها و عهد خود را رعایت میکنند، و ارثانند و بهشت برین را ارث میبرند و در آن جا جاودانه میمانند».
۳. عنایت و محبت خدا؛ یکی دیگر از آثار مثبت امانتداری، این است که انسان مورد رحمت و عنایت خدای متعال قرار میگیرد. در سورة یوسف آمده است: «یتبوا منها حیث یشاء نُصیب برحمتنا من نشاء و لا نضیع اجر الم حسین و لاجر الآخره خیر للذین امنوا و کانو یتقون[۲۷]؛ما رحمت خود را به هر کس که شایسته باشد و بخواهیم، میدهیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکنیم؛ البته پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آوردند و تقوا پیشه کردند، بهتر است».
در آیه دیگری آمده است: «بلی من او فی بعهد، و اتقی فان الله یحب المتقین[۲۸]؛آری، کسانی که به عهد و پیمان خود وفا کرده، تقوا پیشه کردند، خداوند پرهیزکاران را دوست میدارد».
در قرآن کریم، انحصارطلبی، بی تقوایی، فرزند محوری و مال پرستی و جهل و ظلم از عوامل و ریشههای مهم خیانت در امانت معرفی شدهاند.
نتیجهگیری:
از مجموع بحثهای گذشته میتوان به جمعبندهایی زیر دست یافت:
۱. همان طوری که امامت و رهبری در آیات و روایات، امانت الهی است، مدیران و زیر مجموعههای آنان مانند استانداران، فرمانداران، مدیران کل، مدیران عامل و سایر کارگزاران نظام اسلامی نیز از مصادیق امانت الهی به شمار میآیند.
۲. حفظ و حراست از این امانت، بر همة مدیران و کارگزاران، لازم و واجب است.
۳. در مدیریتها باید از انحصارطلبی، بی تقوایی، ستمکاری، نادانی، فرزند محوری و مال دوستی که از عوامل خیانت در امانت هستند، پرهیز کرد.
۴. هر مدیر و مسئولی در حیطة کاری، اگر امانت داری را رعایت کند، در مرحلة اول، موجب اعتماد مردم و مسئولین بالا و عنایت خداوندی شده، سرانجام رستگاری و عاقبت نیک را نصیب خود خواهد کرد.
بریدهها
ادب مرد
در زمان بهرام گور(یکی از پادشاهان ساسانی)، حکیمی بود که در فضل و دانش، شهرت فراوان داشت. چند بار از وی نزد بهرام گور، تعریف کردند. بهرام او را به حضور خواست و هر چه پرسید، حیکم همه را پاسخ داد؛ تا این که به او شغل وزارت بخشید.
بعد با خود گفت: باید او را از نظر ادب و همت نیز بیازمایم؛ سپس حکیم را بر سر سفرة خود دعوت کرد و مرغی بریان پیش او نهاد. در این حال، حکیم، مرغ بریان را خورد و بعد به سراغ مرغ بریان دیگری رفت. بهرام گور وقتی چنین دید، با خود گفت: این مرد که در پیش من چنین میخورد، اگر من حاضر نباشم، چگونه خواهد کرد و او را بازگردند و از وزارت، محروم ساخت[۲۹].
ترس افراطی
هرمز را گفتند: وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟ گفت: خطایی ندیدم؛ ولی فهمیدم بیش از حد از من میترسند و مبادا این ترس، موجب شود قصد کشتن مرا داشته باشند. از این رو، قول حکما را به کار گرفتم که میگویند:
از آن کز تو ترسد، بترس ای حکیم / وگر با چنو صد، برآیی به جنگ
از آن مار بر پای راعی زند / که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گر به عاجر شود / برآرد به چنگال، چشم پلنگ[۳۰]
سفر به گذشته
چوپانی که به مقام وزارت رسید، هر روز صبح به خانة قبلی خود میرفت و ساعتی در آن جا میماند و بعد نزد امیر میآمد. به شاه خبر دادند که وزیر هر روز صبح به خلوتی میرود و هیچ کس از کار او خبر ندارد. شاه حساس شد؛ تا از راز ماجرا آگاه شود. یک روز که وزیر را تعقیب کرد، دید وزید، لباس چوپانی بر تن کرد و عصای چوپانی به دست گرفت و آواز چوپانی سرداد. امیر گفت: ای وزیر! این چه کاری است؟ وزیر گفت: هر روز به این جا میآیم؛ تا روزهای چوپانیام فراموش نشود و مغرور نگردم. شاه انگشتر خود را درآورد و به او داد و گفت: تا کنون وزیر بودی؛ اکنون امیر هستی[۳۱].
لغزش
روزی حاکمی از جایی میگذشت؛ کودکی را دید که پا در گل فرو کرده، بازی میکند. حاکم به او گفت: مواظب باش در گل نیفتی. کودک گفت: اگر من بیفتم، فقط گلی میشوم ؛ اما تو خود را نگه دارد که اگر بیفتی و بلغزی، تمام مردم بلغزند و گناه همه، بر گردة تو بیفتد[۳۲].
خرقه خویشتن
امیر خُتن به یکی از مردان روشن ضمیر، خلعتی گرانبها بخشید. آن شخص خوشحال شد و دست امیر را بوسید؛ اما آن لباس را نپوشید و گفت: خرقة خویشتن، بهتر است از خلعت امیر خُتن[۳۳].
گریبان نادان
رندی مست، گریبان دانشمندی را گرفت و به او پس گردنی زد؛ ولی آن دانشمند، سر به زیر انداخت و سخنی نگفت. به او گفتند: تو مردی؛ پس از این بی حرمتی، چرا در سکوتی؟ دانشمند گفت: شایسته و زیبنده نیست که انسان عاقل، با آدم بی خرد، روبه رو شود.
ز مشیار عاقل نزیبد که دست / زَنَد در گریبانِ نادانِ مست[۳۴]
از تو، از من
نویسنده:افسر سبزواری
این کاخ که میباشد، گاه از تو و گاه از من
جاوید نخواهد بود، خواه از تو و خواه از من
گردون چو نمیگردد، بر کام کسی هرگز
گیرم که تواند بود، مهر از تو و ماه از من
کبکی به هَزاری گفت: پیوسته بهاری نیست
این خنده و افغان چیست؟ گل از تو گیاه از من
با خویش در افتادیم، تا مُلک ز کف دادیم
از جنگ کسان شادیم، داد از تو و آه از من
نه تاج کیانی ماند، نه افسر ساسانی
«افسر»! ز چه نالانی؟ تاج از تو، کلاه از من
یک سبد نکته مدیریتی
نویسنده:سید مجید آب لشکری
۵۲۵ نکته از زبان مدیران موفق، نوشتة ران کولمان و جایلز باری است که به وسیلة ابوالقاسم حکیمیپور، ترجمه شده و توسط مرکز به نشر، وابسته به انتشارات آستان قدس رضوی، منتشر شده است.
این کتاب دارای یک پیش گفتار، یک مقدمه و دوازده فصل است و در پایان هر فصل، یک صفحة سفید برای برنامة فعالیت خوانندة مدیر، قرار داده شده، تا مدیر از استفاده از رهنمودها و نکات ارائه شده، برای فعالیتهای آینده، تصمیمگیری کند و نوع عمل و تاریخ شروع و نتیجة فعالیتهای خود را در آن صفحه یادداشت کند.
نکات برگزیدة این کتاب عبارتند از:
۱. باعث نشوید که افرادتان احساس ناامنی کنند. اگر سرسخت و خشن باشید، افراد گروهتان اشتباههای بسیاری میکنند. از این رو، به خاطر مخرب بودن این رفتار، مدیریت خشن، اکنون دیگر در حال از بین رفتن است.
احساس امنیت، خیلی مهم است؛ امّا تعهد کار مادام العمر به افراد ندهید.
۲. هیچ گاه طوری رفتار نکنید که انگار مالک کارکنانتان هستید. شما نمیتوانید افراد را مجبور کنید تا دیروقت و یا حتی تعطیلات پایان هفته هم کار کنند. هر کسی زندگیاش در خارج از محل کار، برایش مهم است.
۳. محکم و ثابت قدم باشید و نور چشمی نداشته باشید و اجازه ندهید دوستی با اعضای گروه در خارج از محیط کار، بر روابط شما در محل کار تأثیر بگذارد.
۴. صریح و بی پرده با افرادتان صحبت کنید و در مورد کاستیها و اشکالات، با کنایه و اشاره تذکر ندهید و به شکلی سازنده و سودمند انتقاد کنید.
۵. هیچ وقت با هدفهایی که میدانید دست نیافتنی هستند، موافقت نکنید و در عوض، باید تردیدهای خود را نسبت به آن هدفها، قاطعانه ابراز کنید و به توافق برسید.
۶. هنگام برنامهریزی، مشورت کنید و به خاطر داشته باشید که ممکن است در ردههای پایینتر نیز افرادی با دانش مفید و سودمند باشند.
۷. اطلاعات و پیشنهادهای خود را به مدیر بالاتر منتقل کنید؛ تا به برنامهریزیهای راهبردی شرکت کمک کنید.
۸. از همه، نظر خواهی کنید و اجازه ندهید کسی از پیشنهادها انتقاد کند.
۹. وقت خود را حداقل طی ده روز کاری، ثبت و ارزیابی کنید.
۱۰. در جلسات، ریاست شما، باید جدی و قاطع باشد و به افراد یادآوری کنید که با ایدههای آماده و از پیش پروریده در ذهن، به جلسه بیایند.
۱۱. کنترل سرمایة شرکت را به حسابدارتان یا ادارة حسابداری نسپارید و برای این که به خوبی نظارت داشته باشید، لازم است خود شما از اوضاع مالی شرکت، با خبر باشید.
۱۲. در طول ساعت کاری، زمانی را برای آموزش نیروها در نظر بگیرید.
۱۳. وقتی خودتان تصمیم میگیرید، اشتباه خود را بپذیرید و آن را اصلاح کنید.
۱۴. اگر وظایفی که شما به افراد محول میکنید، درست انجام نمیشوند، باز هم شما مسئولید و به این معنی است که باید کارها را درست و به جا به افراد محول کنید.
۱۵. وقتی با نیروهایتان صحبت میکنید، از ضمیر متکلم جمع، مثل ما استفاده کنید؛ مانند برای ما و از ما.
۱۶. وقتی کسی از گروه شما جدا میشود، او را متهم نکنید و علت رفتن او را بررسی کنید.
۱۷. برای این که حرفتان تأثیر گذار باشد، مبالغه نکنید.
۱۸. سعی نکنید که مورد پسند همه باشید؛ بلکه مدیری مقتدر و قوی باشید؛ نه مدیری که با چابلوسی و تملق، محبت زیردستان خود را جلب میکند.
مثل برونسی
شهید عبدالحسینی برونسی یکی از فرماندهان لشکر ۵ نصر خراسان بود. او قبل از شروع جنگ به شغل بنایی اشتغال داشت و به استاد عبدالحسین معروف بود. وقتی به جبهههای نبرد آمد و در عملیاتهای گوناگون، مهارت خود را نشان داد، از سوی رهبر کبیر انقلاب به عنوان تشویق، به حج فرستاده شد و به حاج عبدالحسین شهرت یافت.
سیرة عملی حاج عبدالحسین برونسی به عنوان یک مدیر و کارگزار در عرصههای نظامی، میتواند الگوی مناسبی برای مدیران امروز در عرصههای مدیریتی کشور باشد. در اینجا بخشی از این سیره را به نقل از همرزمان و نزدیکان وی که در کتاب خاکهای نرم کوشک آمده، از نظر میگذرانیم:
فانوس یا چراغ توری
قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود؛ تو منطقة دشت عباس، سایت چهار، چادرها را زدیم و تیپ مستقر شد.
آن موقع عبدالحسین، فرماندة گردان ما بود. با او و چندتا دیگر از بچهها، توی چادر فرماندهی نشسته بودیم. یک دفعه پارچة جلو چادر کنار رفت و مسئول تدارکات تیپ آمد تو. یک چراغ توری تر و تمیز دستش بود؛ سلام کرد و گفت: به هر چادر فرماندهی، یکی از این چراغ توریها دادیم؛این هم سهم شماست. یکی از بچهها رفت جلو؛ تشکر کرد و چراغ را گرفت. او خداحافظی کرد و از چادر زد بیرون. آقای تُنی، مسئول تدارکات گردان، سریع بلند شد و گفت: از این بهتر نمیشه.
چراغ را گرفت و رفت وسط چادر. به خلاف سن بالا و محاسن سفیدش، فرز کار میکرد. با زحمت زیاد، یک آویز برای سقف درست کرد. حاجی گوشة چادر نشسته بود و داشت چفیهاش را بین دو تا دستش میخرخاند و همین طور میخ آقای تُنی بود. پیرمرد چراغ را روشن کرد و خواست آویزانش کند که عبدالحسین گفت: نبند حاجی!
آقای تُنی برگشت رو به او و با تعجب پرسید: برای چی؟
عبدالحسین به کنارش اشاره کرد و گفت: بگذارش این جا.
صدای اذان مغرب بلند شد. حاجی چراغ را همان طور روشن برداشت و از چادر رفت بیرون؛ ما هم دنبالش رفتیم. یکی، دو نفر پرسیدند: میخوای چه کار کنی حاج آقا؟
گفت: بیاین تا ببینین.
رفتیم توی چادری که برای نمازخانة گردان زده بودند. بعد حاجی به آقای تُنی گفت: حالا فانوس این جا رو باز کن و جاش این چراغ توری رو بنند.
بعد از نماز، فانوس را برداشتیم و بردیم چادر فرماندهی؛ حالا به جای چراغ توری، فانوس داشتیم؛ مثل بقیة چادرهای گردان.
هزینة سفر حج رفته بود مکه. وقتی برگشت، با همسرم رفتیم دیدنش. خانهشان آن موقع، در کوی طلّاب بود. قبل از این که وارد اتاق بشویم، توی راهرو چشمم افتاد به یک تلوزیون رنگی؛ با کارتن و بند و بساط دیگرش.
بعد از احوال پرسی و چاق سلامتی، صحبت کشید به سفر حج او و این که چه کارهایی کرد و چه آورده و چه نیاورده، میخواستم از تلویزیون رنگی سؤال کنم؛ اتفاقاً خودش گفت: از وسایلی که حق خریدنش رو داشتم، فقط یک تلویزیون رنگی آوردم.
گفتم: ان شاء الله مبارک باشد و سالهای سال براتون عمر کنه.
خندة معنای داری کرد و گفت: اون رو برای استفادة شخصی نیاوردم.
گفتم: پس برای چی آوردین؟
گفت: آوردم که بفروشم و فکر میکنم شما هم مشتری خوبی باشی آقا صادق!
با تعجب پرسیدم: چرا بفروشینش حاج آقا؟
گفت: راستش من برای این زیارت حجّی که رفتم، یک حساب دقیقی کردم؛ دیدم کل خرجی که سپاه برای من کرده، شونزده هزار تومن شده، مکثی کرد و ادامه داد: حالا هم میخواهم این تلویزیون رو درست به همون قیمت بفروشم که پولش رو بدم به سپاه؛ تا خدای نکرده، مدیون بیت المال نباشم و بعد ساکت شد. انگار به چیزی فکر کرد که باز خودش به حرف آمد و گفت: حقیقتش از بازار هم خبر ندارم که قیمت این تلویزیونها چنده.
مانده بودم چه بگویم و بعد از کمی بالا و پایین کردن مطلب، گفتم: امتحانش کردین حاج آقا؟
گفت: صحیح و سالمه.
تلویزیون را با هم معامله کردیم؛ به همان قیمت شانزده هزار تومان و پولش را هم دو دستی تقدیم کرد به سپاه؛ بابت خرج و مخارج سفر حجّش.
الاّن سالها از آن جریان میگذرد. هنوز که هنوز است، گاهی همسرم از آن خاطره یاد میکند و از حساسیت زیاد شهید برونسی نسبت به بیت المال میگوید.
ماشین لباس شویی
او جبهه ماند و من آمدم مشهد؛ مرخصی. صبح زود بعد رفتم ملک آباد؛ مقر سپاه. یکی از مسئولین رده بالا گفت: به هر کدوم از فرماندهان وسیلهای دادیم؛ یک ماشین لباس شویی هم سهم آقای برونسی شده؛ سپس مکث کرد و ادامه داد: حالا که ایشون نیست، شما زحمتش رو میکشین که ببرین خونهشون؟
میدانستم حاجی اگر بود، به هیچ عنوان قبول نمیکرد. پیش خودم گفتم: چی از این بهتر که تا نیست، من ترتیب کارو بدم.
این طوری وقتی خبردار میشد، در مقابل عمل انجام شده قرار میگرفت و دیگر کاری نمیتوانست بکند و برای همین هم گفتم: با کمال میل، قبول میکنم.
ماشین لباسشویی را گذاشتم عقب یک وانت و سریع بردم خانهشان.
هرگز آن عصبانیتش از یادم نمیرود؛ همین که از موضوع ماشینلباسشویی خبردار شده بود و فهمیده بود از کجا آب میخورد، یک راست آمده بود سروقت من. هیچ وقت آن طور ناراحت و عصبانی ندیده بودمش؛ با صدایی که میلرزید، گفت: شما به چه اجازه به خونة من ماشین لباسشویی آوردی؟
چون انتظار چنین برخوردی را نداشتم، پاک هول کرده، گفتم: از طرف بالا به من دستور دادن.
ناراحتتر از قبل گفت: عذر بدتر از گناه و بعد مکث کرد و خشن ادامه داد: همین حالا میآیی اون تحفه رو برش میداری و میبریش همون جایی که آوردی.
گفتم: حالا مگه چی شده که این جوری داری زمین و آسمون رو به هم میدوزی، با پرخاش گفت: مگه من رفتم جنگ که ماشین لباس شویی بیاد توی خونهام؟
آخرش هم زیر بار نرفت و محکم و جدی گفت: خودت اونو آوردی؛ خودت هم میآیی میبریش.
من هم زدم به در لجبازی و گفتم: اون ماشین حق زن و بچة شماست و باید توی خونه بمونه.
خداحافظی کرد و در حال رفتن گفت: ما به اون دست نمیزنیم؛ تا بیای ببریش.
با خودم گفتم: هر حرفش رو که گوش کنم، این یکی رو دیگه گوش نمیکنم. همین طور هم شد؛ بعد از آن، پا توی یک کفش کردم و دیگر نرفتم ماشین لباسشویی را بیاورم.
او هم به خانمش گفته بود: ماشین رو از توی کارتنش درنیاری و تا زمان شهادتش، همان طور توی کارتن ماند و اصلاً دست نخورد.
سهم خانوادة من
یک رو با دو تا از همرزمانش آمده بودند خانه. آن وقتها هنوز کوی طلّاب مینشستیم. خانه کوچک بودو تا دلت بخواهد، گرم. فصل تابستان بود و عرق، همینطور شر و شر از سر و رومان میریخت.
رفتم آشپزخانه یک پارچ آب یخ درست کردم و برایشان بردم. در هیمن حال، یکی از دوستهای عبدالحسین، سینهای صاف کرد و گفت: ببخشین حاج آقا! اگر جسارت نباشه، میخواستم بگم کولری رو که دادین به او بندة خدا، برای خونة خودتون که خیلی واجبتر بود.
یکی دیگر به تأیید حرف او گفت: آره بابا، بچههای شما این جا خیلی بیشتر گرما میخورن.
کنجکاو شدم و با خود گفتم: پس شوهر ما کولر هم تقسیم میکنه!
منتظر بودم ببینم عبدالحسین چه میگوید. خندهای کرد و گفت: این حرفها چیه شما میزنین؟
رفیقش گفت: جدی میگیم حاج آقا!
باز خندید و گفت: شوخی نکن بابا جلو این زنها؛ الآن خانم ما باورش میشه و فکر میکنه اجازة تقسیم تمام کولرهای دنیا، دست ماست.
انگار فهمیدند عبدالحسین دوست ندارد راجع به این موضوع صحبت شود؛ دیگر چیزی نگفتند. من هم خیال کولر را از سرم بیرون کردم و میدانستم کاری که نباید بکند، نمیکند و از اتاق آمدم بیرون.
بعد از شهادتش، همان رفیقش میگفت: اون روز، وقتی شما از اتاق رفتین بیرون، حاج آقا گفت: میشه او خانوادهای که شهید دادن، اون مادر شهیدی که جگرش داغ داره، توی گرما باشه و بچههای من زیر کولر؟ کولر، سهم مادر شهیده، خانوادة من گرما رو میتونن تحمل کنن. از این گذشته، خانوادة من توی انقلاب سهمی ندارن که بخوان کولر بیت المال رو بگیرن.
کتاب آیینه
کتاب آیینه، مجموعهای هشت جلدی است که انتشارات بشیر اندیشه آن را منتشر نموده است. عنوان، نام مولف و سایر مشخصات مجموعة مذکور به ترتیب به شرح زیرند:
• ۱. باشگاه مدیریت
•جواد محدثی
•۷۶ صفحه
این کتاب شامل ۲۱ مقاله است که بیشتر بر محور رفتارهای مسئولان اجرایی و ارائة الگوهایی برتر از مدیران محبوب و موفق و شیوههایی ارزشمند در رفتار سازمانی مدیران و نمونههایی از سیرة رفتاری پیامبر خدا۶ در دولت مهدوی است.
• ۲. آدمها و جاها
• جواد محدثی
• ۷۸ صفحه
این کتاب شامل ۲۳ مقاله در موضوعات متنوع است که به روح و رفتار آدمی و خصلتهای مدیران مربوط میشود و جلوههایی ویژه از «معروف»ها و «منکر»ها را در عملکرد مسئولان و افراد عادی ارائه میدهد که هر کدام به نوعی تامل برانگیز است.
• ۳. کلیدهای خدمت
• محمود شریفی
• ۱۱۳ صفحه
این کتاب شامل ۲۵ مقاله است که با بهرهگیری از روایات، به مسائل مربوط به پاسخگویی، خدمت رسانی، مهرورزی با مردم و روشهای اخلاقی مسئولان و شیوههای رفتاری مناسب با مردم و مباحثی دربارة مدیرت میپردازد.
در ادامه نیز چند مقاله متنوع و معرفی کتاب آمده است.
• ۴. اخلاق مدیران
• محمود مهدیپور
• ۹۹ صفحه
این کتاب شامل ۱۹ مقاله، پیرامون بایستههای اخلاقی مدیران در نظام اسلامی است که در آن به بیان معیارهای مکتبی و تبیین برخی از آفات و فسادهای سیستم اداری و لزوم ارزش گرایی و منکر ستیزی در سطوح بالای مدیریت اسلامی پرداخته شده است.
• ۵. خدمت بی منت
• عبدالرحیم اباذری
• ۱۲۷ صفحه
این کتاب شامل ۲۹ مقاله است و بیشتر صبغة تاریخی دارد و بیانگر سیرة رفتاری و اخلاقی پشوایان دینی و شخصیتهای اسلامی است و نمونههایی از اخلاق مدیریتی شهید بهشتی، شهید رجایی، شهید باهنر، امام موسی صدر، مرحوم مدرس و دیدگاه بعضی از نویسندگان گذشته را ارائه میدهد.
• ۶. مهر و قهر
• مسلم صاحبی
• ۹۶ صفحه
این کتاب ۲۳ مقاله پیرامون رفتار مناسب مدیران و نقد برخی مدیریتها و ضرورت نقدپذیری و حرکت مدیران در مسیر اصلاح و تکامل است و نمونههایی از عملکرد شایسته کارگزاران صدر اسلام را ارائه میدهد نام کتاب نیز برگرفته از یکی از مقالات است.
• ۷. حکایت قدرت و معنویت
• محمدباقر پورامینی
• ۱۵۸ صفحه
این کتاب شامل ۳۷ مقاله است که در سه بخش «یادها»، «نگاهها» و «نکتهها» فصل بندی شده است و نمونههایی تاریخی از رفتار مدیران در صدر اسلام، دیدگاههای مدیریتی اندیشمندان اسلامی و نکتههایی کاربردی در شیوة مدیریت کارآمد و موثر را بیان میکند.
• ۸. طنز اداری
• جواد محدثی
• ۴۷ صفحه
این کتاب، با توضیح واژههایی که در مدیریت و امور اجرایی و ادارات به کار میروند(با روش طنز)، به نقد برخی عملکردها و بیان کاستیها و خللها در نظام اداری کشور میپردازد. و در مجموع، ۴۲ واژه در آن مورد بحث قرار گرفته است و نظام الفبایی دارد و در هر صفحه نیز تصاویری فانتزی آمده است.
پا نویس
- ↑ صحیفة امام، ج17،ص122.
- ↑ از سخنان مقام معظم رهبری در جمع کارگزاران نظام، رمضان 1431ق برابر 27/5/1389 ش.
- ↑ مجلسی، بحار الانوار، ج14، ص284.
- ↑ روزنامة قدس، 31/5/89( با تلخیص).
- ↑ تمیمی آمدی؛ تصنیف غرر الحکم و در الکلم، ص476، ح1098.
- ↑ ابراهیم تفرشی، همان، ص149-150.
- ↑ شرح نهج البلاغه، ترجمة فیض الاسلام، ص1031.
- ↑ واثقی، درسهایی از اخلاق مدیریت، ص67.
- ↑ ری شهری، میزان الحکمه، ج8، ص490.
- ↑ محمدی ری شهری، اخلاق مدیریت، 166-168.
- ↑ سید رضا، تقوی دامغانی، نگرشی بر مدیریت اسلامی، ص164.
- ↑ روابط عمومی سازمان امور اداری و استخدامی کشور، مدیریت اسلامی، ص56.
- ↑ همان، ص57.
- ↑ تفرشی، ابراهیم، همان، ص51.
- ↑ همان، ص38.
- ↑ همان، ص86.
- ↑ از بیانات رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در نخستین نشست «اندیشههای راهبردی»، 10/9/89
- ↑ آل عمران، آیة 161.
- ↑ نساء، آیة 58.
- ↑ یوسف،آیة 54-55.
- ↑ مجمع البیان، ج3، ص163.
- ↑ احزاب، آیة 72.
- ↑ نهج البلاغه، نامة پنجم.
- ↑ صحیفة امام، ج17، ص238.
- ↑ قصص، آیة 26.
- ↑ مومنون، آیة 8-11.
- ↑ یوسف، آیة 56-57.
- ↑ آل عمران، آیة 76.
- ↑ حکایتهای دلنشین، (ترجمة جوامع الحکایات)، به کوشش منوچهر دانش پژوه، ص124.
- ↑ سعدی، گلستان، باب اول، حکایت8.
- ↑ زیبا شفیعی، اندیشههای ماندگار، ص43.
- ↑ عطار، تذکره الاولیاء، ص160.
- ↑ سعدی، بوستان، باب ششم.
- ↑ بوستان.







