آینه رشد ۱۸

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۴ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۲۸ توسط Razavi (نظرات | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 18 - ویژه سبک زندگی
مشخصات نشریه
Ayneh (18).jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
محل انتشارات قم
قطع جیبی
دانلود PDF

محتویات

آیینه ۱۸

کلام امیر

لکنت زبان زیردست‏

فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لا یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ.

من از رسول الله صلی الله علیه و آله بارها شنیدم که می‌فرمود: پاک و آراسته نیست امتی که در آن امت ، زیردست نتواند بدون لکنت زبان، حق خود را از قوی دست بستاند.[۱]

گمان می‌کنیم چیزی هستیم!

رهنمودی از امام خمینی‏

ما خدای تبارک و تعالی را شکر می‌کنیم که با این همه مشکلاتی که برای جمهوری اسلامی پیش می‌آورند و پیش خواهندآورد، جز ذات مقدس او، پناهی نداریم. هرچه هست، از اوست و هر چه خواهد شد، هم از اوست و ما جز یک خدمتگزاری که باز هم توفیقش از اوست، چیزی نیستیم. باید همه ما توجه داشته باشیم به این که ما خودمان چیزی نیستیم؛ هرچه هست، اوست. اگر عنایات او نبود، ما هیچ بودیم؛ چنانچه از ازل هم هیچ بودیم و بعدها هم از حیث حیثیت خودمان، هیچیم؛ منتها ما هیچ‌ها، اشتباه داریم؛ خیال می‌کنیم ما هم یک چیزی هستیم و این، یک حجابی است بین ما که امیدواریم خدای تبارک و تعالی، این حجاب را بردارد و ما بفهمیم کی هستیم... ما همه در حجاب هستیم. [اگر]آن حجاب برداشته بشود، معلوم می‌شود که غیر از او، کسی نیست و چیزی نیست و همه اشکالات، در حجابی است که ما داریم؛ گمان می‌کنیم چیزی هستیم و من امیدوارم که خدای تبارک و تعالی، به همه ما توفیقِ معرفت عنایت کند و توفیقِ خدمت به خلق الله.[۲]

رها کردن دل خطرناک است

از رهبر معظم انقلاب

هدف این جلسه ما در این سال‌های مستمر، بر تذکر است. من به خودم که نگاه می‌کنم، می‌بینم به تذکر و نصیحت، احتیاج دارم؛ قیاس به نفس می‌کنم؛ فکر می‌کنم ما مسئولان - در رده‌های مختلف - احتیاج داریم که به گوش جسم و دل، نصیحت‌ها، تذکرات، عیب‌جویی‌ها و انتقادهایی را بشنویم تا شاید خداوند متعال، به ما فرصت اصلاح بدهد. باید به خودمان و دلمان بپردازیم. دل ما، بیش از جسم ما، احتیاج به مراقبت دارد. اگر بخواهیم دل، نورانی و مهبط رحمت و هدایت الهی باشد، باید به آن بپردازیم. رها کردن دل که به جاذبه‌ها و مغناطیس‌های مادی، به سرعت و آسانی قابل جذب است، خطرناک است؛ دچار خود شیفتگی، غرور و غفلت می‌شویم؛ احتیاج داریم که بدانیم.
در دو جای قرآن، این عبارت هست که «ثم اذاخولناه نعمة منا قال انما اوتیته علی علم»[۳] (هم در سوره زمر هست و هم احتمالاً در سوره لقمان). خدا نعمتی به انسان می‌دهد؛ اما انسان از دهنده نعمت، غافل می‌شود و تصور می‌کند که این خود اوست که توانسته این نعمت، این موقعیت و این فرصت را به دست آورد. عین همین عبارت، دربارهٔ قارون هست که وقتی به او اعتراض کردند که این نعمت‌ها را از خدا بدان، سهم خودت را ببر، اما آن را در راه خدا مصرف کن، او در جواب گفت:« انما اوتیته علی علم عندی»؛[۴] خودم به دستش آوردم؛ هنر خودم بود. این همان خطای بزرگی است که ممکن است همه ما دچارش بشویم... .
بایستی به خودمان، دلمان و جانمان و به شست‌شوی روانی خودمان بپردازیم و وظایف سنگین، ما را غافل نکند؛ البته راه باز است؛ همین نمازهای پنج‌گانه، همین امکان دعا، همین نافله، همین نماز شب، همه از راه‌های به خود پرداختن است... عزیزان من! من و شما، بیش از مردم عادی، به این مسائل، احتیاج داریم... .[۵]

نقش عینک در مدیریت‏

نویسنده:جواد محدثی
چشم و عینک هم در مدیریت، بی‌اثر نیست.
آنان که عینک نزدیک‌بین می‌زنند، دوردست‌ها را خوب نمی‌بینند.
بعضی فقط «امروز» را می‌بینند؛ بعضی فردا و فرداهای دورتر را.
بعضی تنها دوروبر خود و تا چند قدمی را می‌بینند؛ بعضی تا مسافت‌های خیلی دورتر را.
بعضی نگاهشان سطحی است؛ بعضی عمیق.
بعضی نگاهشان محدود است؛ بعضی وسیع.
حتی بعضی نگاهشان غلط است و اشتباه می‌بینند؛ بعضی درست و دقیق و بی‌غلط می‌بینند.
راستی نقش عینک، در مدیریت، چیست؟
بسته به این که چه نوع عینکی به چشم زده باشیم و نگاهمان چگونه باشد؛ نگاه به پسند خلق یا به رضای خالق؟
هر نوع نگاه برای نگاه‌کننده، شخصیتی پدید می‌آورد و به دنبال آن، عملکردی متناسب با آن خواهدبود.
از یک نگاه، «دنیا»، نزدیک است و «آخرت»، دور و از نگاهی دیگر، دنیا، گذراست و آخرت، ماندگار و خیلی هم دور نیست؛ همین نزدیکی‌هاست و پس از مرگ، مرحله‌ای از قیامت هر کس برپا می‌شود.
بعضی چشمشان، نزدیک‌بین است و دوردست‌ها را نمی‌بینند؛ از جمله این آخرت را که «نزدیکِ دورنما»ست. بعضی هم هستند که نه نزدیک را خوب می‌بینند و نه دور را؛ نه دنیا را خوب می‌شناسند و نه به آخرت، «بصیرت» دارند. بنابراین، به تناسب نوع دید، باید عینک زد و باید کاری کرد که «دید»، افزایش یابد و «تار» نبیند.
چشمی که تا صد کیلومتر را ببیند یا تا صد سال آینده را ببیند، بهتر می‌تواند تصمیم بگیرد و درست‌تر می‌تواند عمل کند و اگر بُرد این نگاه، امتداد داشته باشد، تا آخرت، تا قیامت، تا ابدیّت و تا فراتر از مرگ، بهتر و دقیق‌تر و حساب شده‌تر، عمل می‌کند.
مدیری که تا چند سال آینده را در چشم‌انداز داشته باشد، بهتر برنامه‌ریزی می‌کند و مدیری که تنها محیط اداره و کارمندان پیرامون خود را ببیند و بر اساس «روابط اداری» کار کند و آفاق دورتر و مسائل فردایی‌تر، روابط با خدا و چشم‌انداز آخرت و افق بهشت و جهنم، در کار و مسئولیت او اثری نداشته‌باشد، روشن است که عملی متفاوت با مدیر قبلی خواهد داشت.
پس معلوم شد که نقش عینک، در مدیریت چیست؟
اینک به چند سئوال اساسی زیر توجه کنید:
چه می‌شود که کسی مخلصانه کار می‌کند و دیگری نمی‌تواند؟
چگونه می‌توان بی‌ریا و بدون تظاهر، خدمت کرد؟
آن که بدون چشم‌داشت مدح و تملّق، کار می‌کند، تا کجا را می‌بیند؟
آنان که حتّی اگر از آنان تقدیر نشود و تقدیرنامه‌ای در پرونده کاری و اداری‌شان درج نگردد و گزارشی درخشان از عملکردشان چاپ و توزیع نشود، باز هم با انگیزه و شوق و شور، کار می‌کنند و خسته نمی‌شوند و منّت نمی‌گذارند، از کجا تغذیه می‌شوند و انگیزه‌شان، از کجا آب می‌خورد؟
چه طور می‌شود کار مردم را راه انداخت و منّت نگذاشت و آن را «انجام وظیفه» دانست؟
جواب این سئوال‌ها، این است:
«مدیریت، با عینک آخرت‌بین»، واقعاً اعجاز می‌کند و به همه این سئوال‌ها، پاسخ می‌دهد.
انبیا آمده‌اند تا به چشم همه انسان‌ها، در همه رده‌ها و موقعیّت‌ها، عینک آخرت‌بین بزنند و به مردم، «نگاه آخرتی» بدهند و «دید آخرت گرا» را تقویت کنند؛ به شرط این که با سنگ غفلت، شیشه این عینک را نشکنیم.
و به شرط این که از زدن این عینک، استقبال کنیم و آن را کنار نگذاریم و به بایگانی نسپاریم .
باری... هر کس آن گونه عمل می‌کند که می‌بیند.
پس نگاه و عینک، در مدیریت، نقش دارد.

در پی کمال برتر

برداشتی از حدیث یازدهم چهل حدیث امام خمینی نویسنده:محمود لطیفی

فطرت کمال جو

«... عن زراره، قال: سألت ابا عبدالله‌علیه‌السلام عن قول الله عزوجل: فطرة الله التی فطر الناس علیها قال: فطرهم جمیعاً علی التوحید».[۶]
در لغت، واژه فطرت را خلقت معنا کرده‌اند و برخی گفته‌اند که به معنای شکافتن می‌باشد؛ گویی خداوند، پرده عدم وحجاب غیبت را می‌شکافد و پدیده‌ها را می‌آفریند و در اصطلاح مفسران و روان شناسان،«حالت و هیئتی است که خدای متعال، مردم را بر آن حالت، قرار داده و سرشت آنان را به آن، سرشته است». قرآن کریم در آیه ۳۰ سوره روم، آن را به مفهوم «دین» گرفته و در حدیثی به «اسلام»[۷] و در حدیثی دیگر، به «معرفت»، تفسیر شده است.[۸] از این مطالب، معلوم شد که فطرت، اختصاص به توحید ندارد؛ بلکه جمیع معارف حقیقی از اموری هستند که حق تعالی، بندگان را بر آنها مفطور نموده است.
حالات فطری، ویژگی‌هایی هستند که سرشت همه افراد بشر و جن دارند و بین عالم و جاهل، وحشی و متمدن، شهری و روستایی، در آنها فرقی نیست و اختلاف زمان و مکان، عقاید و عادات و آداب و رسوم که گاهی قواعد عقلی را دچار دگرگونی می‌کند، در آنها تأثیر نمی‌کند و این شگفت است که نوع مردم، این مشترکات را دارند و با این حال، خود را با یکدیگر بیگانه می‌پندارند؛ «ولکن اکثر الناس لا یعلمون.» یکی از ویژگی‌هایی که در سرشت انسان‌ها قرار داده شده و هیچ عادت و روشی نتوانسته است آن را تغییر دهد، «عشق به کمال» است. این عشق، در سرشت همه طوایف و ملل و در تمام حرکات و سکنات و رنج و شادی آنان، ظهور دارد. آنان گر چه در تشخیص کمال و عوامل و اسباب و جایگاه آن کمال، اختلاف دارند و هر یک از آنان در پی معشوقی است و آن را به گونه‌ای ویژه بر می‌گزیند، اما آنان، به آن چه دل بسته‌اند، قانع نیستند و اگر بهتر و بالاتر از آن را که دارند، به فردی بنمایانند، معشوق پیشین را رها نموده، دل به مهر بهتر و برتر می‌بندند و یا لااقل خواهان هر دو می‌شود و باز هم آتش اشتیاقش، فرو نمی‌نشیند و می‌گوید:
شهری پر کرشمه و خوبان زشش جهت‏
چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم‏[۹]
آن کسی که کمال را در زیبایی می‌داند، همین زبان حال را دارد و کسی که آن را در مال و ثروت می‌پندارد و یا در سلطنت و نفوذ و قدرت توهم می‌کند، در پی کمال برتر است. تمامی دل‌ها، رو به سوی کمالی دارند که نقص ندارد و عاشق جمالی هستند که عیب ندارد. آنان، دانشی بی حجاب جهل و سلطنتی بی غبار عجز و حیاتی دور از مرگ، می‌طلبند. آنان همگی عاشق کمال مطلق و علم مطلقند و این عشق فعلی، در طلب معشوقی بالفعل است؛ زیرا عاشق فعلی و عشق فعلی، بی معشوق فعلی نشودو لازمه عشق به کمال مطلق، وجود کامل مطلق است. «ای سرگشتگان وادی حیرت وای گمشدگان بیابان ضلالت! نه، بلکه‌ای پروانه‌های شمع جمال جمیل مطلق و ای عاشقان محبوب بی عیب و بی زوال! قدری به کتاب فطرت رجوع کنید و صحیفه کتاب ذات خود را ورق بزنید و بخوانید؛ «وجّهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض حنیفاً مسلماً...».[۱۰]
ذرات وجود عاشق، روی ویند
با فطرت خویشتن، ثناجوی ویند
ناخواسته و خواسته، دل‌ها همگی‏
هر جا که نظر کنند، در سوی ویند
ناز کن ناز که دل‌ها همه در بند تواند
غمزه کن غمزه که دلبر چو تو پیدا نشود.[۱۱]
به راستی تا کی این عشق خدا داد فطری و این ودیعه الهی را صرف این و آن می‌کنی و اگر محبوب تو این جمال‌های ناقص و این کمال‌های محدود بود، چرا با دست یابی به آنها، اشتیاق فرو نمی‌نشیند و دل آرام نمی‌گیرد و بلکه شعله عشق، افزون‌تر می‌شود؟ هان از خواب غفلت برخیز؛ شاد باش و دل خوش‌دار که محبوبی بی زوال، معشوقی بی نقص و مطلوبی بی عیب داری‏
ای در میان جانم و جان از تو بی خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جمله تو
در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو در زبان و زبان از تو بی خبر[۱۲]
یکی دیگر از ویژگی‌های فطری که جان تمام انسان‌ها به آن سرشته است، عشق به راحتی، رفاه، آزادی اراده و نفوذ قدرت است. اگر از انسان‌ها بپرسند که این همه تلاش و کوشش و تحمل مشقت و رنج، برای چیست و یا بپرسند که خواسته شما چیست؟ همه یک صدا چنین خواهند گفت: هر چه تلاش می‌کنیم، برای رسیدن به راحتی مطلق و استراحت بی رنج است و می‌خواهیم چنان آزادی و توانایی داشته باشیم که هر چه اراده کردیم، همان تحقق یابد. در این مقام نیز عشق فعلی، معشوق فعلی می‌طلبد؛ اما در سراسر عالم ملک - ماده - چنین راحتی و رفاه و یا حریّت و نفوذ اراده، امکان ندارد. نعمت‌های این عالم، با رنج همراه و لذت‌هایش، با درد و اندوه قرین است و مواد این جهان، ظرفیت پذیرش حریت انسان و نفوذ اراده و قدرت او را ندارد؛ پس باید در عالم هستی سرایی باشد که راحتی آن همراه با رنج و اندوه نباشد و اراده بشر، بدون هیچ منع و محدودیتی، نافذ گردد.

آقایی خود را به او هدیه دادم‏

نویسنده:محمود شریفی
امام حسن مجتبی‌علیه‌السلام ، شبیه‌ترین فرد به جدش بود؛ همانند او خوش خلق و خوش سیما بود و بزرگی و آقایی را از او به ارث برده بود. هنگامی که از او سخن به میان می‌آمد، اصحاب می‌گفتند: اگر می‌خواهید به شبیه پیامبر نظاره کنید، به امام حسن‌علیه‌السلام نگاه کنید.[۱۳]
در امام، سیمای انبیا و شکوه پادشاهان، جمع شده بود.
امام حسن‌علیه‌السلام ، در سیرت و راه و روش بندگی نیز همانند رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله بود.
پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله دربارهٔ وی چنین فرمود:
او هدیه پروردگار جهانیان به من است. او آثار مرا به مردم می‌شناساند و سنت مرا احیا می‌کند و کارهای من، در او متبلور می‌گردد و خدا به او نظر رحمت می‌کند و بعد فرمود: خدا رحمت کند کسی را که این گونه او را بشناسد و به خاطر من، به او نیکی کند و به او احترام بگذارد.[۱۴]
امام سجادعلیه‌السلام فرمود:
امام حسن‌علیه‌السلام در زمان خودش، عابدترین، زاهدترین و برترین انسان‌ها بود. او حج را با پای پیاده و گاهی با پای برهنه انجام می‌داد؛ وقتی از قبر، مرگ، قیامت، حشر و نشر و عبور از صراط یاد می‌شد، گریان می‌شد و هنگامی که از عرضه اعمال بر خداوند متعال، سخن به میان می‌آمد، غش می‌کرد. او وقتی در مقابل خدا به نماز می‌ایستاد، دست و پایش لرزان می‌شد و زمانی که از بهشت و جهنم صحبت می‌شد، مضطرب و نگران می‌گشت و از خدا خواستار بهشت می‌گردید و از آتش جهنم، به خدا پناه می‌برد. هنگام خواندن قرآن، وقتی به آیاتی می‌رسید که خطاب به مؤمنان بودند، می‌گفت: «لبیک اللهم لبیک؛خدایا! سر تا پا گوشم و مطیع هستم. امام چهارم اضافه می‌کند که او هیچ وقت، از یاد خدا غافل نمی‌شد و در همه حال، به یاد او بود.
امام حسن‌علیه‌السلام ، بعد از نماز صبح در جایش می‌نشست و مشغول ذکر و تعقیبات می‌شد تا آفتاب طلوع کند[۱۵] هنگامی که وی به رختخواب می‌رفت، سوره کهف را تلاوت می‌کرد.
او هنگام ورود به مسجد، آداب مسجد را به طور کامل انجام می‌داد و وقتی به درب مسجد می‌رسید، سرش را بلند کرده، می‌فرمود: خدایا! میهمانت مقابل خانه‌ات ایستاده، ای احسان کننده! گنهگار به پیشگاه تو آمده؛ پس از گناهان و زشتی‌های من، به زیبایی خودت، در گذر؛ ای بزرگوار![۱۶] وی بارها می‌فرمود: اهل مسجد، زائران خدا هستند و بر خداست که به زائرانش هدیه بدهد.[۱۷]
امام حسن‌علیه‌السلام ، حلیم و بردبار و بزرگوار و سخاوتمند بود. سعه صدر او از همه مردم بیشتر بود و از نظر اخلاقی، معتدل‌ترین انسان‌ها بود.
در حالات او چنین آمده است: بخشنده و بزرگوار بود و هیچ مسائلی را رد نمی‌کرد و هیچ امیدواری را ناامید نمی‌گردانید.[۱۸]
امام سجادعلیه‌السلام فرمود:او را ستگوترین مردم و فصیح‌ترین آنان بود.[۱۹]
هنگامی که سائلی نزد او می‌آمد، می‌فرمود: حاجت تو برآورده شده است و فوری به او پاسخ مثبت می‌داد و می‌فرمود: می‌ترسم خدا از من در مورد مدت زمانی که وی روبه رویم خاضعانه ایستاده و معطل مانده، سئوال کند.[۲۰]
پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله دربارهٔ امام فرمود: من بردباری و آقایی خود را به او هدیه دادم و به حسین، سخاوت و شجاعتم را دادم.
در سیره او چنین آمده است: او طوری به امام حسین احترام می‌کرد که گویی امام حسین‌علیه‌السلام از او بزرگ‌تر است.[۲۱]
روزی یکی از اصحاب پیامبر گفت: فقر نزد من، از ثروت محبوب‌تر است و بیماری را از سلامتی بیشتر دوست دارم.
امام حسن‌علیه‌السلام در جواب او فرمود: خدا تو را رحمت کند؛ ولی من می‌گویم: کسی که به گزینش خدا برای خود اعتماد و اطمینان داشته باشد، هیچ وقت حالتی غیر از حالتی را که خدا برای او برگزیده، آرزو نمی‌کند و این، همان راضی به رضای الهی بودن است.

پیکار با منکرهای دولتی

نویسنده:محمود مهدی پور

مبارزه با منکر در سیره حسینی‌علیه‌السلام

فعالیت‌ها و اقدامات فردی و گروهی ما در دو گروه بزرگ رده‌بندی می‌شوند؛ این دو گروه، نام‌های گوناگونی دارند؛ گروه اول، معروف‌ها، ارزش‌ها، نیکی‌ها، مثبت‌ها و اعمال صالح و شایسته نام گرفته‌اند.
گروه دوم، منکرها، ضدارزش‌ها، بدی‌ها، منفی‌ها، اعمال ناشایست وسیئات نام دارند.
در هر دو گروه، کوچک و بزرگ وجود دارد و بین معروف‌ها، نیک و نیکوتر و نیکوترین وجود دارد. بین ضد ارزش‌ها هم، بد و بدترین به چشم می‌خورد. بنابراین، همه ارزش‌ها در یک درجه قرار ندارند و همه بدی‌ها و منکرات نیز در زشتی و پلیدی و در ضرر و زیان، یکسان نمی‌باشند. بین کارهای خوب، واجب و مستحب وجود دارد و گناهان هم به صغیره و کبیره و قابل عفو و جبران‌ناپذیر، تقسیم می‌شوند.
ارزیابی آدم‌ها، گروه‌ها، دولت‌ها و نظام‌ها نیز بر اساس مواضع آنان نسبت به معروف و منکر صورت می‌گیرد. ارزش هر شخصی به میزان حمایت او از خدمت، عدالت، محبت، دانش، جهاد و پارسایی است و به میزانی که هر کسی رفتار ضد ارزشی دارد و یا از ضد ارزش‌ها حمایت می‌کند، خائن، جانی، ستمکار، مجرم و گناهکار، شناخته می‌شود.
ارزش انسان‌ها به دو نکته مهم زیر بستگی دارد:
۱- شناخت دقیق ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها یا معروف‌ها و منکرها و درجات گوناگون آنها.
۲- حمایت عملی از ارزش‌ها و مقابله جدی با اقداماتی که از دیدگاه عقل و وحی، منکر شناخته می‌شوند. باید دید که برترین منکر چیست و بزرگ‌ترین ظلم کدام است و با همه توان، با آن به نبرد برخاست. حامیان معروف و داعیان آن و عاملان به کارهای واجب و مستحب، در طول تاریخ، فراوان بوده‌اند و پیکارگران با منکرات و منکرگریزان و منکرستیزان هم در هر عصر و نسلی وجود داشته‌اند. آن چه به شخصیت حضرت سید الشهداء علیه‌السلام جلوه‌ای خاص بخشیده، او و دیگر اولیای الهی را از انسان‌های عادی جدا می‌کند، شناخت درست معروف‌ها و مهم‌ترین معروف‌ها و اجرای صددرصد معروف‌ها، در زندگی و به کارگیری همه توان خود در گسترش معروف‌ها در جامعه و دفاع و حمایت از ارزش‌های مقبول عقل و وحی است. امتیاز انسان‌های برگزیده‌ای همچون سید الشهداء، شناخت همه منکرها و پرهیز از همه معاصی اجتماعی و نبرد با هر گونه گناه و معصیت، با تمام امکانات است.
ما گاهی به مستحبات مشغول می‌شویم و از واجبات باز می‌مانیم؛ گاهی به اقامه یک واجب کوچک مشغول می‌شویم و واجبات بزرگ‌تر را به فراموشی می‌سپاریم و گاهی به نبرد با یک گناه می‌پردازیم و از توجه به گناهان بزرگ‌تر غفلت می‌کنیم. بیماری‌های اجتماعی، گاهی معلول غفلت و نداشتن اطلاعات اجتماعی و گاهی نتیجه تنبلی و رفاه‌زدگی و دل‌خوشی به دینداری بی‌ضرر و بی‌خطر است و گاهی مواقع نیز اندیشه نادرست، تفکیک دین از سیاست است که به وسیله معتقدین به سکولاریسم، تبلیغ و ترویج می‌شود! این مکتب، خدا را از دخالت در دنیا و زندگی اجتماعی، برحذر می‌دارد و محترمانه اعلام می‌کند که خدا باید سلطنت کند؛ نه حکومت! امتیاز ویژه سید الشهداء در قلمرو منکر ستیزی و معروف گرایی، این است که او در سراسر زندگی خویش، نسبت به همه معروف‌ها حساس بود و به میزان اهمیتشان به آنها توجه می‌کرد و با همه منکرات، با همه توان، به مقابله می‌پرداخت؛ اما نسبت به منکرات بنیادی و ریشه‌ای، موضعی کوبنده‌تر، حماسی‌تر و آشتی ناپذیرتر داشت.
برای تحلیل زندگی سیدالشهداءعلیه‌السلام و جهاد حسینی، کافی است که در سخنان آن بزرگوار وقت کنیم و آنها را درک کنیم.
امام حسین‌علیه‌السلام می‌فرماید:
«لا ینبغی لنفس مؤمنه تری من یعصی الله فلا تنکر علیه؛[۲۲] شایسته روح مومن نیست که گناهی را مشاهده کند و به گنهگار، اعتراض نکند.» این سخن، ناسازگاری«ایمان»و «عصیان» را در نگاه سید الشهداء نشان می‌دهد و حاکی از آن است که به هر میزان ایمان استوارتر باشد، دوری از گناه اعتراض به گناه و گناهکاران، شدیدتر خواهد بود.

انواع منکر

منکر از نظر عوامل پدید آورنده آن، به سه گروه تقسیم می‌شود؛ منکر فردی، منکر گروهی و منکر دولتی.
عامل منکر، گاهی یک فرد است که به دلیل غفلت، شهوت و یا حرص و آزمندی، گرفتار گناه می‌شود.
گاهی منکرات، حاصل سازماندهی گروهی و همکاری جمعی در تجاوز به جان، مال، ناموس و حقوق اجتماعی می‌باشند و گاهی فراتر از فرد و گروه، دولت و نظامی روی کار می‌آید که هدف آن، اشاعه منکر است و یک جامعه بزرگ و یا کوچک را بر اساس مقاصد ظالمانه باندی و گروهی، اداره می‌کند. در یک نظام سیاسی منکر طلب و معروف ستیز، عزل و نصب‌ها، درآمدها و هزینه‌های دولت و تشویق و تنبیه‌ها، همه بر اساس ظلم و ستم، پایه‌ریزی می‌شود؛ ولی«منکر»، چهره «معروف» و قانون به خود می‌گیرد و تبلیغ و تشویق می‌شود و «معروف»، بی‌قانونی و نقض مقررات و جرم و جنایات معرفی می‌گردد.
این سه نوع منکر، هر سه معصیت الهی و دارای آثاری زیان بخش برای عاملان و دیگر افراد جامعه است؛ ولی هرگز ضرر و زیان منکرات فردی، گروهی و دولتی، برابر نیست.
منکرات دولتی، ریشه همه منکرات بوده، گستره‌ای وسیع‌تر، و دوامی بیشتر دارند و از پشتوانه تبلیغاتی، سیاسی و اقتصادی برخوردارند. منکرات گروهی هم نسبت به خطاها و لغزش‌های فردی، خطرناک‌تر و زیان آور ترند.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های حماسه حسینی، پیکار با منکرات دولتی و مبارزه با انحراف دولت‌مردان حاکم بر امت اسلامی است.

امام حسین‌علیه‌السلام و حکومت‌های معاصر

امام حسین‌علیه‌السلام در عمر پنجاه و هفت ساله خویش، با شش قدرت سیاسی مشروع و نامشروع، مواجه بود که عبارت بودند از:
۱-حکومت نبوی.
۲-خلیفه اول.
۳-خلیفه دوم.
۴-خلیفه سوم.
۵-حکومت علوی.
۶-دوران کوتاه حکومت امام حسن مجتبی‌علیه‌السلام .
۷-حکومت اموی(یزید و معاویه).
در طلوع زندگی امام حسین‌علیه‌السلام ، حکومت نبوی در مدینه حاکم بود. این دولت، دولت ایمان و عدالت و خدمت و رافت بود؛ ولی به تدریج، جامعه از نظام سیاسی مقبول اسلام فاصله گرفت و سرانجام حکومت اموی به جای حکومت نبوی، بر کرسی زعامت مسلمین نشست. دوران کوتاه پنج ساله، حکومت علوی و امام حسن مجتبی علیه‌السلام ، دوره بازگشت سیاسی امت به عصر نبوی بود؛ ولی سلسله سیاه امویان پس از امام علی‌علیه‌السلام و در بیست سال پایانی عمر سید الشهداء، بزرگ‌ترین منکر در روزگار سید الشهداء بوده است. نبرد فرهنگی، تربیتی، سیاسی و سرانجام مقاومت مظلومانه امام حسین‌علیه‌السلام در برابر حکومت یزید، مراحل مختلف پیکار با منکر، در سیره حسینی را به تصویر کشیده است. قیام حسینی، دو گام بیشتر ندارد؛ گام اول، پیوند و حمایت از حکومت نبوی و گام دوم، برائت و نبرد با حکومت اموی است. حکومت نبوی، سمبل حکومت رحمانی است و سلسله اموی، نماد حکومت شیطان بر جامعه اسلامی. هر مدیری در جامعه بشری یا کارگزار حکومت خداست و یا نماینده حکومت شیطان. در نظام مشروع، خدا و پیامبر، حاکم می‌باشند و در نظام نامشروع، شیطان و بنی امیه. فاعتبروا یا اولی الابصار

مدیریت رفاقتی

نویسنده:اکبر مظفری‏
آیه الله دکتر بهشتی از نخبگان حوزه مدیریت و از نخستین شخصیت‌های معاصر روحانی است که همزمان با حضور موفقیت‌آمیز در این عرصه، در حوزه نظری نیز مباحث مبسوط و نوظهوری را در این باره، طرح کرده است.
امتزاج نظر و عمل در عرصه مدیریت، از وی شخصیتی جامع، ژرف اندیش و واقع گرا ساخته است. از این رو، با گذشت نزدیک به ربع قرن از شهادتش، هنوز نظرات و عملکرد مدیریتی او، زنده و بالنده است. دکتر بهشتی در آسیب‌شناسی نوعی از مدیریت که مخصوص نیروهای مذهبی نبوده، اما بیشتر دامن‌گیر آنها می‌باشد، می‌گوید:
«رفاقت، خوب است؛ اما این رفاقت خوب، در این موارد، وقتی مسئولیت‌های مشخص نشود، به خطر می‌افتد. اگر رفاقت چیز خوبی است، چرا آن را این قدر آسان و ارزان به خطر اندازیم؟ مگر عیب دارد که هم رفیق باشیم و هم حدود و ثغور کارمان مشخص باشد؟ این چه اخلاقی است که ما داریم؟ خودخواهی! دو نفر رفیق، تحمل نمی‌کنند که یکی رئیس باشد و دیگری مرئوس...توجه همه را به این نقطه ضعف بزرگ جلب می‌کنم؛ نقطه ضعفی که در دایره محاسبات من، از عوامل شکست و ناکامی بسیاری از کوشش‌های ما بوده است؛ صرفا خواسته‌ایم با رفاقت دیمی، کار جمعی انجام دهیم. به محض این که تصمیم می‌گیریم این حالت را از رفاقت دیمی دربیاوریم، سازمان اجتماعی به آن بدهیم و مقام مسئول معین کنیم، رفاقت‌ها به هم می‌خورد، یا این را داریم یا آن را؛ اما هر دو را با هم، هرگز و چون این طور بوده، خیلی خسارت می‌بینیم. آن چه ارزش دارد، توام بودن این دو با هم است».[۲۳]
رفاقت، دوستی و تحکیم روابط یک گروه کاری، در کارآمدی آن مؤثر است؛ اما وقتی دوستی و رفاقت از حدود خود تجاوز کند و به عنوان بنیانی‌ترین اصل، بر سر یک کار تشکیلاتی و منسجم، سایه افکند، آسیب‌هایی را به دنبال خود می‌آورد. با گسترش دامنه نفوذ کار رفاقتی، به طور ناخواسته، در حوزه تقسیم مسئولیت‌ها و اوامر و نواهی مدیریتی، خلل ایجاد می‌شود؛ یعنی اصل پررنگ رفاقت، اجازه اعمال قاطعیت و انضباط سازمانی را در سلسله مراتب مدیریتی، کم رنگ می‌کند و در عوض، با پرورش روحیات دیمی، در صدد پیشبرد اهداف گروه، با اهرم رفاقت می‌گردد. دراین روش، شخص بیش از این که از عوامل قاطعیت وانضباط تشکیلاتی برای پیشبرد اهداف خود، مدد بگیرد، از عامل رفاقت اعضا، برای رسیدن به اهداف خود، سود می‌جوید. مدیریت وقتی، رفاقتی می‌شود، به مرور زمان، با چالش‌های مختلفی روبه‌رومی شود. در این شرایط، مسئولان از انجام کارهای معین و مشکل گشایی که بتواند گره‌ها را به نفع سازمان باز کرده و آن را از بحران‌ها عبور دهد، رنج می‌برند؛ اما اگر رفاقت، مدیریتی شد، با استفاده از نیروی متراکمی که در قلب سازمان پدید می‌آید، سازمان قادر خواهد بود تا گام‌های بلند و نیرومندی را در جهت اهداف گروه بردارد.
عارضه‌ای که امروز به وضوح در کارهای جمعی برخی نیروهای مذهبی به چشم می‌خورد، وجود مدیریت رفاقتی یا دیمی است؛ بدین معنا که این افراد به جهت رفاقت و دوستی، به نوعی بی نظمی در سلسله مراتب مدیریتی و رودربایستی در امر و نهی‌هایی که به صراحت و قاطعیت آمیخته با پیگیری نیاز دارد، دچار هستند و به این دلیل، هرگز نمی‌توانند وظایف خود را به خوبی انجام دهند و سایه سنگین اخلاق رفاقتی، نمی‌گذارد تا گروه و سازمان، به قله‌های بلند موفقیت صعود کند؛ زیرا انضباط و رعایت مراتب مدیریتی که لازمه برداشتن گام‌های بزرگ برای هر تشکیلاتی است، در این قبیل مدیریت‌ها، وجود خارجی ندارد.
مدیریت رفاقتی، گاهی به گونه‌ای در سازمان نهادینه می‌شود که اصلاح آن، منجر به گسسته شدن دوستی اعضا می‌شود؛ به طوری که گویا تشکیلات، ظرفیت پذیرش همزمان مدیریت و رفاقت را ندارد و ناگزیر از انتخاب یکی می‌باشد؛ در حالی که می‌توان مدیریت مصطلح سازمانی و رفاقت و دوستی صمیمانه، هر دو را داشت و البته تنها در این صورت است که کارآمدی حاصل از تلاش و مجاهدت یک گروه و تشکیلات، ارتقا می‌یابد و راه‌های طولانی و سخت، در مدت زمان کوتاه و با هزینه‌ای کم، پیموده می‌شود. امروز، نظام اسلامی به عنوان حاکمیتی نوبنیاد، به مدیریتی تشکیلاتی و صمیمی نیاز دارد؛ مدیریتی که هم دارای انظباط و کارکرد سازمانی باشد و هم روح برادری در آن موج بزند و این، امکان‌پذیر و شدنی است؛ زیرا در بیست و هفت سال گذشته، در بیشتر مواقع، چنین بوده است.

آتش سرد

نویسنده:عبدالرحیم اباذری
مفسران و مورخان اسلامی می‌نویسند: خداوند سبحان، در چند مرحله، از حضرت ابراهیم‌علیه‌السلام ، امتحان گرفت و چون آن حضرت از همه آزمایش‌ها سربلند بیرون آمد، خدای متعال، علاوه بر مقام رسالت و نبوت، مقام خطیر امامت و رهبری و مدیریت مردم و جامعه را نیز به وی واگذار کرد. قرآن در این باره می‌فرماید: «و اذا ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتَّمهنُ، قال انی جاعلک للناس اماما»[۲۴]. مقام امامت و در واقع مدیریت جامعه و مردم و حتی مدیریت یک مجموعه کوچک، کار هر کسی نیست؛ بلکه ظرفیت‌های خاص، شرح صدر و سایر اوصاف و شرایط ویژه را می‌طلبد و آیه«لاینال عهدی الظالمین»، در باره این می‌باشد.
وقتی زندگی امام خمینی را مطالعه می‌کنیم، می‌بینیم که او، به طور دقیق، به اموری شبیه آزمایش‌های حضرت ابراهیم، مورد امتحان قرار گرفت. این امور، عبارتند از: ابتلاء به قوم و قبیله خویش، مبارزه با بت و بت پرستی، استقامت در برابر مصائب و مشکلات و عدم تسلیم در برابر دشمن، تحمل مصائب و مشکلات خانوادگی و صنفی، از قبیل سرزنش و توبیخ منسوبان، نزدیکان و دوستان، تبعید و خروج از وطن و شهادت فرزند در راه خدا و از این امتحانات، موفق و سربلند بیرون آمد. خداوند هم او را به مقام شامخ امامت و رهبری امت، انتخاب کرد و همان طور که آتش را برای حضرت ابراهیم گلستان کرد و فرمود: «یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم»،۱ تمام توطئه‌های دشمن بر ضد انقلاب اسلامی را خنثی و همه مشکلات و مصائب را نیز بر وی آسان کرد.
وقتی حضرت امام در بهمن ۱۳۵۷ تصمیم به بازگشت به ایران گرفت، هنوز کشور ایران به طور کامل در اختیار بیگانگان و دولت آمریکا قرار داشت و بیشتر شهرها و مراکز استان‌ها، به ویژه تهران، به وسیله نیروهای گارد شاهنشاهی و ارتش تا دندان مسلح، به فرماندهی ژنرال هایزر، کنترل می‌شد. فرودگاه‌ها و رسانه‌های جمعی، در چنگ آنان قرار داشت. آنها نقشه‌های خطرناکی در سر می‌پروراندند؛ مانند انفجار هواپیمای حامل امام خمینی و یا دستگیری و انتقال وی به مکان نامعلومی؛ تا انقلاب اسلامی، با شکست روبه رو شود.
به همین سبب، همه منسوبان و نزدیکان امام، بازگشت امام به ایران را در آن شرایط، به صلاح نمی‌دانستند؛ اما وی بدون کوچک‌ترین تردیدی و با اخلاص و توکل بر خدا، ابراهیم وار، به سوی ایران پرواز کرد و در ظاهر با دست خالی بر قلب اردوگاه دشمن، یعنی فرودگاه مهرآباد و در واقع، در میان شعله‌های بر افروخته آتش، فرود آمد و در این هنگام، خطاب دوباره‌ای بر آتش نازل شد؛ «یارنارکونی برداً و سلاماً علی ابراهیم» و این آیه مبارک، مصداقی دوباره یافت. این خطاب، به ایام دهه فجر، اختصاص نداشت؛ بلکه بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و در شرایط حساس و بحرانی مانند غائله کردستان و آذربایجان، توطئه بنی صدر، ترفندهای منافقین، کودتای نوژه انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری و نخست وزیری، تحریم اقتصادی و از همه مهم‌تر جنگ تحمیلی هشت ساله نیز به وضوح دیده شد.
از این نکات تاریخی و آیات قرآنی و از نظرات اغلب مفسران، به خوبی استفاده می‌شود که این آیات و رخدادها، اختصاص به زمان خاص و فرد خاصی ندارد و هر امام، رهبر و حتی هر مدیری، در رده‌های مختلف اداری، اگر با اخلاص و توکل بر خدا، به مسئولیت خطیر خویش عمل کند و در این حیطه، تسلیم عناصر فرصت طلب و سود جو نشود و، با مشکلات کنار آمده، از سرزنش و توبیخ افراد نهراسد و در تحکیم پایه‌های نظام توحیدی، تلاش کند، قطعاً سنت و اراده الهی دربارهٔ او نیز محقق خواهد شد و مشکلات و موانع، هر چند بزرگ و طاقت فرسا، از سر راه او برداشته شده، تبدیل به «برداً سلاما» خواهد گردید.

از دامنه به قله‏

نویسنده:حسین سروقامت
خیره و مات به همه سرمایه خود نگاه می‌کرد که داشت قطره قطره آب می‌شد و از بین می‌رفت!
آنروز هر چه داد زد و نفس خود را برید، کسی از او یخ نخرید. گرما سرمایه او را آب کرد و دست خالی روانه خانه شد.
بعضی کاسبی‌ها همه‌اش ضرر است؛ مثل کاسبی او در آنروز گرم.
بعضی کاسبی‌ها نیز همه‌اش سود؛ مثل معامله با خدا!
چطور می‌شود پس از بیست سال خاطره‌ای چنین زنده بماند و مرور زمان - که هر چیزی را در ذهن‌ها می‌پوساند و می‌فراموشاند - چوب کهنگی و اندراس بر آن نزند؟!
یادم هست آن سال، ماه رمضان که گذشت و آن گروه طلاب از سفر تبلیغی خویش باز گشتند، یکی آمد و بیخ گوش استادشان چیزی گفت که گل از گل او شکفته شد.
روز بعد آن استاد فرزانه همه شاگردان خویش را گرد هم آورد و گفت: کسی از شما یک ماه خویش را با خدا معامله کرده.
این دوست ما، حاج محسن، که آنروز جوانکی بیش نبود، گمان نمی‌کرد استادش از این ماجرا بویی برده، او را مد نظر داشته باشد. او جریان خویش را تنها با دوستی صمیمی باز گفته بود. از این رو وقتی استاد نام او را برد، شوکه شد.
از اصرار استاد خویش تعجب می‌کرد. چرا او آنچه را که در نظر داشته از دیگران پنهان بماند، بایستی نزد جمع بازگو کند؟
حریف نشد.
- چیز مهمی نبود. در آن روستایی که من رفته بودم، وضع مردم تعریفی نداشت. مردمان فقیری بودند. عید فطر کدخدا پاکتی به دستم داد که خودش می‌گفت از پول اهالی ده تأمین شده است. فهرست اسامی آنها را نیز نشانم داد که در آن، نام آدم‌های بی‌بضاعت روستا نیز دیده می‌شد. کسانی که وضع من به مراتب از آنها بهتر بود. گفتم همه را جمع کنند برای وداع. مردم جمع شدند. اسامی را خواندم و پول‌ها را برگرداندم. همین!
اطمینان داشتم کسی که با خدا معامله کند، ضرر نمی‌کند.
استادش پرسید: مبلغ پولی را که جمع کرده بودند، یادت هست؟
اندک تأملی کرد و حدود آن را گفت. استاد در همان جمع پیش سایر طلاب دو برابر پولی را که او با خدا معامله کرده بود، به او پرداخت.
جالب بود؛ او در همان لحظات با خود می‌اندیشید اگر احدی از این ماجرا بو نبرده بود، چه بگویم، اگر استادش هم چنین پولی به او نداده بود، باز هم این معامله همه‌اش سود بود!
حالا بیایید از این نردبان چند پله بالاتر رویم، یا بهتر بگویم از این دامنه به قله برآییم.
او یک ماه خویش را با خدا معامله کرد؛ اگر کسی همه عمر خود را با خدا معامله کند، چه؟
او در عنفوان جوانی آرزو داشت عمر خویش را در قم، کانون علم و اندیشه، سپری کند.
دنیا و آخرت او قم بود و آمال و آرزوی او تحقیق و تحصیل.
خیال آسوده‌ای نداشت. بیماری پدر زجرش می‌داد و او مجبور بود هر از گاهی از قم به مشهد برود، روزهایی را با پدر همراهی کند و باز به قم برگردد.
بی‌تردید آنروزها، از دشوارترین دوران عمر او به شمار می‌آمدند. درس و بحث و تحقیق و تدریس، دل و دماغ می‌خواهد. خیال آسوده و فراغت بال می‌طلبد. رنج پیرمردی ۷۰ ساله که چشم امیدش به سوی اوست، رنجورش کرده بود. چشمی که می‌رفت برای همیشه نابینا شود.
بایستی جای او باشید تا سنگینی مسئولیتی را که بر دوش خویش حس می‌کرد، شما نیز احساس کنید.
هر گاه فرصتی می‌جست، بلافاصله می‌آمد مشهد تا پدر را تر و خشک کند، نزد پزشکی ببرد و کار معالجه‌اش را دنبال کند. مونس تنهایی‌اش باشد و اگر فرصتی پیش آمد، قدری برای او کتاب بخواند و با او گپی بزند. معالجات در مشهد جواب نمی‌داد. پدر مطلقاً نمی‌دید و او بایستی دستش را می‌گرفت و راهش می‌برد...
سخت است دیده نبیند! دیده‌ای که غمخوار سایر اعضاست. دیده‌ای که گریه کن همه است:
من از چشمان خود آموختم درس محبت را
که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می‌گرید
خدا می‌داند که این امر برای او که جوانی حساس و لطیف و عاطفی بود، تا چه حد سخت و دشوار می‌نمود!
نمی‌دانست چه کند. اگر می‌آمد مشهد، از همه آرزوهای خویش و آینده و سعادت خویش باز می‌ماند و اگر می‌ماند قم، فکر پدر لحظه‌ای راحتش نمی‌گذاشت.
تردید، خوره جان آدمی است. نمی‌دانم تاکنون در اوان جوانی به چنین مخمصه‌هایی برخورده‌اید؟
انسانی ایستاده بر سر دوراهی؛ بی‌هیچ نشانی و یا علامتی از درون و برون!
آه، که چقدر دشوار است!
به جدّ خویش متوسل شد. نمی‌دانم... یک لحظه دستش را گرفتند، نمی‌دانم... فقط می‌دانم هر چه بود در آن عصر تابستانی مسیر او را بردند به خانه دوستی.
دولت‌سرایی که مضطرب و نگران و مردد در آن وارد شد، بشاش و آسوده بیرون آمد!
سیدعلی برای او خیلی عزیز بود. شنیدن این جمله از او که «خیلی دلم گرفته و ناراحتم...» فشردش. دلش را به رنج آورد. حرف‌هایش را شنید، تأمل مختصری کرد و گفت:
«شما بیا یک کاری بکن و برای خدا از تحصیل در قم دست بکش و برو در مشهد نزد پدر بمان. خدا دنیا و آخرت تو را می‌تواند از قم به مشهد منتقل کند.» تصمیم گرفت. دلش باز شد و ناگهان از این رو به آن رو شد.
تبسمی که مدت‌ها بود از لب‌های او محو شده بود، دوباره به لب‌ها بازگشت و چشمانی که چندی بود از غصه به گودی نشسته بود، دوباره درخشید.
از قم دست کشید، به مشهد آمد و لحظه به لحظه دید که خدا چگونه دنیا و آخرت او را آنگونه که خود می‌خواهد رقم می‌زند.
نه تنها او دید که ما نیز دیدیم.
آن جوان برنا که روزی خود سر در گریبان غم و اندوه فرو برده بود، امروز پایان شب سر به گریبانی ماست!
یعقوب که می‌رفت، به ما پیرهنی داد
می‌گفت که تو یوسف کنعانی مایی‏
او را می‌شناسید؟!

امر و نهی

نویسنده:مسلم صاحبی

امام خمینی و فریضه امر به معروف ونهی‌ازمنکر

امام خمینی مجدد قرن و احیاگر اسلام ناب محمدصلی‌الله‌علیه‌وآله و بسیاری از احکام ومعارف آن، از جمله فریضه مهم و حیات‌بخش «امر به معروف و نهی از منکر» بود. قیام و انقلابی که به رهبری این مرد بزرگ صورت گرفت، روح تازه‌ای در کالبد بی رمق جهان اسلام دمید و خصوصاً پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل نظام جمهوری اسلامی ایران، جهان را با این دین الهی آشنا کرد تا جایی که هم اکنون در اقصی نقاط جهان اسلام، انقلاب اسلامی وامام خمینی، شناخته شده‌اند.

دیدگاه اجتهادی امام پیرامون امر و نهی

امام امت در قیام و انقلاب خود، از نهضت خونین عاشورا الگو گرفته بود و حرکت توفند و مستمر خود را در رخوت و سکوت دیگران، انجام وظیفه خطیر امر به معروف و نهی از منکر می‌دانست و با پیروی از سرور و سالار شهیدان، امام حسین‌علیه‌السلام ، می‌خواست احکام نورانی اسلام را در جامعه پیاده کند؛ حتی ایده «حکومت اسلامی» را برای ضمانت اجرای احکام الهی، طراحی و ارائه کرد و در راه تحقق آن، از هیچ کوششی کوتاهی نکرد و با مقاومت و استقامت، کامیاب شد. آن بزرگور در آغاز، به تبیین نظریه حکومت اسلامی - با تکیه بر سیره و سنت پیامبر اعظم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله و سلم و دوران کوتاه زمامدارای امیرمؤمنان، علی‌علیه‌السلام - پرداخت و ضرورت تشکیل حکومت اسلامی را با براهین عقلی و نقلی، به اثبات ساند. یکی از مهم‌ترین دلایلی که او در حوزه نقل، مورد استناد و تأکید قرار داد، انجام مراتبی از امر به معروف و نهی از منکر بود که در هیچ حکومتی، جز حکومت اسلامی، امکان اجرا و تحقق ندارد.
امام خمینی در این خصوص چنین فرمود: «خدای تبارک و تعالی می‌فرماید که انبیا را ما فرستادیم؛ بینات به آنها دادیم؛ آیات به آنها دادیم؛ میزان برایشان دادیم و فرستادیم؛ «لیقوم الناس بالقسط».[۲۵] غایت این است که مردم، قیام به قسط بکنند؛ عدالت اجتماعی در بین مردم باشد؛ ظلم‌ها از بین برود؛ ستم‌گری‌ها از بین برود و صعفا، به آنها رسیدگی بشود... . دنبالش هم می‌فرماید: «و انزلنا الحدید»؛[۲۶] تناسب این چیست! تناسب این است که با حدید، باید اینها انجام بگیرد؛ با بینات، با میزان و باحدید، «فیه بأس شدید»؛[۲۷] یعنی چنانچه شخص یا گروهی بخواهند یک جامعه را تباه کنند، با بینات باید با آنها صحبت کرد؛ [اگر]نشنیدند، باموازین؛ [اگر]با موازین عقلی نشنیدند، با حدید».[۲۸] تعبیر حدید در قرآن کریم واستفاده از این تعبیر در بیان امام خمینی، اشاره به مرتبه عملی و آخرین مرتبه از مراتب سه‌گانه امر به معروف و نهی از منکر است و همان گونه که اشاره شد، این مرتبه از امر و نهی، در هیچ حکومتی جز حکومت اسلامی، زمینه اجرا و تحقق پیدا نمی‌کند. از سوی دیگر، تعطیلی احکام الهی هم به هیچ وجه پذیرفتنی نیست. بنابراین چاره کار، تشکیل حکومت اسلامی است؛ همان گونه که پیامبر اعظم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله و سلم و امیرالمؤمنین، علی علیه‌السلام، حکومت اسلامی تشکیل دادند و دیگر امامان معصوم - سلام الله علیهم اجمعین - و حتی بسیاری از عالمان و فقیهان نیز برای تشکیل حکومت اسلامی، در حد توان خود، اقدام کرده‌اند؛ هر چند امام خمینی، سرانجام آن را عملی ساخت.

فتوای امام در مورد امر و نهی‏

امام خمینی در کتاب تحریرالوسیله که یادگار دوران مبارزه و تبعید اوست، به جایگاه رفیع امر به معروف و نهی از منکر اشاره می‌کند و در اهمیت آن می‌نویسد:«وجوب آن دو، امر به معروف و نهی از منکر، از ضروریات دین و منکر وجوب آن، در صورت توجه به لوازم انکار خودو پذیرش آن، کافر خواهد بود و در قرآن و روایات با تعابیر مختلف، بر این دو فریضه، تحریض و ترغیب فراوان شده است».[۲۹]
امام خمینی در جای دیگری با توجه به تلاش و کوشش پیامبران الهی در راستای اجرای این فریضه مهم، می‌فرماید «انبیای عظام - صلوات الله علیهم - تا آن جا که توانستند، جدیت کردند که ظلم را از این بشر ظالم بزدایند؛ به موعظه، به نصیحت، به امر به معروف، به نهی از منکر، به «انزلنا الحدید فیه بأس شدید»؛[۳۰] «آخر الدواء، الکلی»؛ بعد از آن که موعظه نشد، نصیحت نشد، آخر دوا، این است که داغش کنند؛ شمشیر، آخر دواست».[۳۱] امر به معروف در فتوای امام، واجب مؤکد، بلکه فراتر از سایر واجبات است. آن بزرگوار با تأکید بر تعبیر «بهاتقام الفرائض» که در احادیث آمده است، امر به معروف و نهی از منکر را زمینه ساز اجرای سایر فرائض بر می‌شمارد و می‌فرماید: «این دو، از والاترین و شریف‌ترین واجبات هستند و به وسیله این دو واجب، دیگر واجبات بر پا می‌شود»[۳۲] و در پاسخ به این پرسش که «آیا انسان می‌تواند از نظر شرعی با خویشاوندانی که بی‌تقوا، بی‌نمازو ضد انقلاب هستند، قطع رحم نماید؟ می‌فرماید: «قطع رحم، جایز نیست؛ ولی باید اینها را با رعایت موازین، امر به معروف و نهی از منکر نمایند».[۳۳]

امام خمینی و عمل به فریضه امر ونهی

در میان عالمان و فقیهان گذشته، هیچ کس به اندازه امام خمینی(ره)، نسبت به فریضه امر به معروف و نهی از منکر، اهتمام نورزید. او برخلاف پیشینیان، این فریضه را به عرصه بحث و بررسی و تدریس در حوزه‌های علمیه کشانید و در رساله عملیه مطرح ساخت و خود عملاً مصداق بارز آمر به معروف و ناهی از منکر گردید. آن بزرگوار، بزرگ‌ترین معروف را تشکیل حکومت اسلامی، به منظور اجرای احکام الهی می‌دانست و با فداکاری به ایجاد آن فائق آمد و بزرگ‌ترین منکر را استکبار جهانی و دولت‌های جائر و فاسد و وابسته به آن، تلقی می‌کرد و لحظه‌ای از مبارزه با آنها کوتاهی نکرد و سرانجام در محدوده توانایی خود، رژیم طاغوتی پهلوی را برانداخت و دودمان ستم‌شاهی را از قلمرو ایران اسلامی برچید و هیمنه استکبار را شکست و رژیم اشغال‌گر قدس را رسوا ساخت. وی نه تنها خود در انجام فریضه امر و نهی، سراز پا نمی‌شناخت، بلکه دیگران را نیز همواره نسبت به آن تحریض و ترغیبت می‌کرد. او در سخنانی فرمود: «اسلام عزیز از شما ای گروه‌های مسلمان! در هر لباس و شغلی هستید، استمداد می‌کند... که در نجات آن، کوشش کنید و ضربه‌هایی که از سلاطین جور، خصوصاً در این پنجاه سال، حکومت ضد اسلامی و ملی دودمان پهلوی خورده است و می‌خورد، جبران کنید؛ «کلکم راع و کلکم مسئول».[۳۴] امام امت در جای دیگر می‌فرماید: اسلام به ما حق دارد؛ پیمبر اسلام حق دارد. باید در این زمان که زحمات جانفرسای آن سرور، در معرض زوال است، علمای اسلام و وابستگان به دیانت مقدسه، دین خود را ادا نمایند. من مصم هستم که از پا ننشینم تا دستگاه فاسد را به جای خود بنشانم... شما هم ای علمای اسلام! مصمم شوید و بدانید پیروزی باشماست؛[۳۵] «والله متم نوره ولو کره الکافرون».[۳۶]

رعایت لطف و رحمت در امر و نهی

امام راحل تا در قید حیات بود، همواره از امر به معروف و نهی از منکر، سخن گفت و نسبت به این فریضه مهم، سفارش می‌کرد و بر اجرای آن، اهتمام می‌ورزید و نسبت به حمایت و مساعدت از آمرین به معروف و ناهیان از منکر، تأکید می‌کرد و رعایت «لطف» و «رحمت» در انجام وظیفه امر و نهی را لازم و ضروری می‌دانست.
وی دراین باره می‌نویسد: «سزاوار است که آمر به معروف و ناهی از منکر، درامر و نهی و مراتب انکار، مانند پزشک معالج مهربان، مراعات مصلحت شخص آلوده به گناه را بنماید و انکار او، لطف و رحمت برای مرتکب و بلکه بر همه امت باشد و سزاوار است قصد او، تنها برای خدا و رضایت او باشد و عمل خود را از آمیخته شدن به هواهای نفسانی و اظهار بزرگی، حفظ کند و نفس خود را منزه نداند و برای آن، برتری و بزرگی بر مرتکب قائل نباشد؛ چه بسا مرتکب منکر - هر چند مرتکب گناهان بزرگ - صفات پسندیده‌ای داشته باشد که خدا او را به خاطر این صفات، دوست دارد؛ گرچه به واسطه ارتکاب گناه، عملش مبغوض خداوند است».[۳۷]

رئیس نو

سخن از رفت و آمد رؤسا بود که هر سال چند بار، به فواصل نامعیّن و با تشریفات خاص،تکرار می‌شد.
باید اعتراف کنم که رئیس نو، در همان روزهای اول، در کادر اداره، تغییراتی داد.
رئیس سابق هم در آغاز ورود، تنی چند از سرشناسان قوم را از کار رانده بود و یاران خود را به جایشان نشانده بود و گردن راست می‌گرفت که «اداره را اصلاح کرده‌ام.» رئیس تازه نیز به نام اصلاحات اداری، نو منصوبان او را معزول و معزولان او را منصوب می‌کرد.
من از این قضیّه پیچیده‌تر از الفبای هیروگلیف، گیج شده‌ام و همیشه از خودم پرسیده‌ام :
«اینها چه مردمی‌اند که انفصال و اشتغالشان، نشانه اصلاح است؛ درست چون کلاه که برداشتن و گذاشتن آن جرم است»؟
تغییرات دیگری نیز بود.
سوگلی‌های رئیس سابق، از اضافه کارهای نکرده و فوق‌العاده و امتیازات دیگر، محروم می‌شدند و زرنگ‌ها که در ایام فترت، به رئیس تازه ارادت ورزیده بودند، از این گوسفند قربانی، پوست و روده‌ای می‌بردند و از دنبه آن، سبیلی چرب می‌کردند؛ این هم اصلاحات بود.
راستی اگر این تغییرات نبود، از یکنواختی کارها دق می‌کردیم و از این بزرگواران که به نوبت از پی هم می‌آمدند و در ظلماتِ ایّام گم می‌شدند، اگر همّت و لیاقت جلوگیری از قاچاق و اصلاح روغن و ماست و تثبیت قیمت و حمایت از تولید داخلی نداشتند، در کار مبارزه با «دق»، ماهر بودند و ما را به تماشای این نمایش مضحک، دل‌خوش داشتند.
خدا عوض خیرشان دهد.
بزرگان، همیشه برای زیردستان، مایه برکت بوده‌اند.[۳۸]

رشوه یا هدیه

نویسنده:سید مجید حسن زاده
‏ یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین آفات مدیریت، رشوه گرفتن برخی مسئولان است. گر چه هیچ کس - اعم از رشوه دهنده، رشوه گیرنده و واسطه رشوه - رشوه را رشوه نمی‌نامند؛ امّا این تغییر عنوان، هیچ تغییری در محتوا و هدف آن ایجاد نمی‌کند و حرام بودن آن را به حلال تبدیل نمی‌کند. این آفت، مخصوص گذشته یا حال جوامع اسلامی یا غیر اسلامی نیست و در همه عصرها و شهرها و جوامع، همواره وجود داشته است و بدون شک، خطرناک‌ترین و مهم‌ترین آفت مدیریت در جوامع است.
رشوه آن است که کارگزاران حکومت، اعم از قاضی، وکیل و یا هر مسئول دیگری، برای انجام عمل و وظیفه خویش، از مراجعه کننده، چیزی به عنوان هدیه، دستمزد، حق‌الزحمه، سوغات و... بپذیرند.
رشوه‌گیری، پایه حکومت را سست، مردم را به حکومت بی‌اعتماد، موجب هرج و مرج اقتصادی و تضییع حقوق مردم و تبعییض و بی عدالتی، در جامعه می‌شود. از این رو، این کار در همه نظام‌های حکومتی، همواره زشت و ناپسند شمرده شده، عاملان آن مجرم محسوب می‌شوند و از نظر تعالیم اسلامی نیز این عمل، حرام و گناه محسوب می‌شود و گیرنده رشوه، مالک آن پول نخواهد شد. با پیچیدگی مناسبات اقتصادی، رشوه نیز به تناسب آن تغییر کرده، به شکل‌های گوناگون تجلی پیدا کرده است.
مسئولان فروش شرکت‌های تولیدی با قبول هدیه، محصولات ارزان و مناسب را به افراد خاصی می‌فروشند و مسئولان خرید وزارت خانه‌ها و شرکت‌های صنعتی، با گرفتن پورسانت‌های کلان، از کشورها و شرکت‌های خاصی خرید می‌کنند و در این معاملات، آن چه مهم نیست، انتخاب و تهیه محصولات و کالاهای باکیفیت است؛ زیرا کارگزاری که پورسانت گرفته است، خود را وامدار آن شرکت می‌داند و با دست و دل بازی، پیمان نامه خرید را امضا می‌کند و در انجام معامله، دقت کافی را به کار نمی‌برد.در زمینه اجرای خصوصی سازی در کشور، کارخانه‌ها، کارگاه‌ها و صنایع زیادی به ثمن بخس به افراد و بخش خصوصی واگذار شد. بدون شک، کارگزاری که از بخش خصوصی هدیه‌ای پذیرفته، به راحتی سرمایه بیت‌المال را به بهای غیر متعارف، به افراد و بخش خصوصی واگذار می‌کند و در این معاملات، دقت کافی را به کار نمی‌برد. دربارهٔ اعزام دانشجویان، فرهنگیان و هیئت‌های اعزامی نهادها، وزارت خانه‌ها و شرکت‌ها به خارج نیز به دلیل دریافت حق مأموریت‌های دلاری، این عمل مصداق پیدا می‌کند و داوطلبان، با هدیه‌های مختلف، می‌توانند مسئولان سست ایمان را به انجام وظیفه خلاف وادار سازند. یکی دیگر از موارد پذیرش رشوه، موضوع استخدام افراد در وزارت خانه، ادارات، سازمان‌ها و نهادهای دولتی است که موجب می‌شود افراد شایسته و باصلاحیت پذیرفته نشوند و در مقابل، افراد ضعیف‌تر و یا فاقد صلاحیت‌های لازم، به کار گرفته شوند و سرانجام یکی از مهم‌ترین مصادیق رشوه، رشوه قاضیان و مسئولان دادگاه‌ها و دادسراهاست و مهم‌تر از آن، رشوه مسئولان نیروهای انتظامی و پلیس راهنمایی و رانندگی است؛ زیرا اینان می‌توانند قبل از صدور حکم قاضی و حاکم دربارهٔ دعاوی و مخاصمات، با تشکیل پرونده نزاع به نفع یک طرف و به زیان دیگری، حق را ناحق جلوه دهند تا قاضی بر اساس شواهد موجود در پرونده، به ناحق حکم کند. اینها فقط نمونه‌ها و مصادیقی از پذیرش رشوه در جامعه است و نمونه‌های فراوان دیگری نیز وجود دارد. به هر حال، رشوه با هر عنوان و نام و با هر پوشش و لباس و با هر هدف و مقصود و به هر وسیله، از کارهای حرام و ناپسند شمرده شده، گناه محسوب می‌شود.

بریده‌ها

نویسنده: نعمت الله فروغی‏

طعام اسکندر

هنگامی که اسکندر تا ولایت ختا پیشروی کرد و به آن جا رسید، پادشاه آن جا به استقبال وی آمد و بسیار تواضع نمود و اورا به میهمانی دعوت کرد. او صبر کرد تا اسکندر بسیار گرسنه شود و آن گاه، طبقی نزد او برد که سرپوشی داشت؛ وقتی سرپوش را برداشت، دید آن ظرف پر است از لعل و یاقوت. پادشاه ختا به اسکندر گفت: بفرمایید میل کنید! اسکندر گفت: این‌ها را چگونه می‌توان خورد؟ پادشاه گفت: پس شما چه می‌خورید؟ اسکندر گفت: از آن چه دیگران می‌خورند. پادشاه گفت: پس این همه لشکرکشی و زحمت به خود و خلق رسانیدن، با آن که دو نان کفایت است، چه معنی دارد؟ اسکندر در فکر فرو رفت و گفت: راست می‌گویی.
اگر چند بیفزاید از رنج گنج
همه گنج گیتی نیرزد به رنج
یقین دان که این دهر ناپایدار
نه پرورده داند، نه پروردگار[۳۹]

توصیه عمه و خاله!
میرزا تقی خان امیرکبیر، در نامه‌ای خطاب به ناصر الدین شاه، چنین نوشت:
قربانت شوم!
الساعه که در ایوان منزل، با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم، خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله، حاکم قم را که به جرم رشا و ارتشا، معزول کرده بودم، به توصیه عمه خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت، با توصیه عمه و خاله نمی‌شود.
زیاده جسارت است ؛ تقی [۴۰]

لمن الملک الیوم

در تفسیر نیشابوری نقل شده که چون نصر بن احمد، داخل نیشابور شد و تاج پادشاهی بر سر نهاد، مردم دسته دسته به حضور او می‌آمدند؛ سپس وی، روی به جمع کرد و گفت: «آیا کسی هست که آیه‌ای از قرآن مجید بخواند؟
شخصی آیه «لِمَن المُلکُ الیوم‏[۴۱]؛» را خواند.
پادشاه از اسب فرود آمد و تاج از سر برداشت؛ سجده نمود و گفت: «لک الملک»؛ پس چون قاری وفات کرد، او را در خواب دیدند و از او سئوال کردند که خدا با تو چه کرد؟ گفت: خداوند مرا آمرزید و فرمود: چون در نظر بنده من عظیم گرداندی ملک مرا - روزی که آن آیه را خواندی - پس من هم آمرزیدم و عفو کردم تو را.[۴۲]

ملک سلیمان‏

حضرت سلیمان، روزی کشاورزی را دید، وقتی آن مرد، عظمت ملک سیمان را دید، گفت: سبحان الله؛ عجب ملک عظیمی!
باد، این سخن را به گوش حضرت سلیمان رسانید. آن حضرت نزد آن مرد رفت و گفت: آمدم تا به تو بگویم که آرزو نکنی چیزی را که قادر نباشی بر آن و در ادامه فرمود: «یک تسبیح تو که خدا قبول کند، بهتر است از آن چه خدا به آل داود داده است؛ زیرا که ثواب تسبیح و عمل صالح، باقی می‌ماند؛ ولی ملک سلیمان، فانی می‌شود.
مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
در پیش نهاده، کله کیکاووس‏
با کله همی گفت که افسوس! افسوس!
کو بانگ جرس‌ها و کجا ناله کوس‏[۴۳]

نگرانی از بی خبری

وقتی صاحب بن عباد، وزیر آل بویه، دو روز بر سر کارش نیامد، فخر الدوله نگران شد و پیامی برای وی فرستاد که اگر از ما دلگیر شده‌ای، علت آن را بیان کن تا جبران کنیم. صاحب پاسخ داد: به خدا پناه می‌برم که از شما دلگیر باشم؛ علت عدم حضورم، نگرانی از اوضاع و احوال کشور است؛ آن هم به زودی برطرف خواهد شد.
صاحب، در دربار حاضر شد و فخرالدوله پس از احوال پرسی و تعارف، در این مورد توضیح بیشتر خواست. وزیر آل بویه در جواب گفت: جاسوس من از کاشغر، نامه‌ای نوشت و مرا خبر داد که خاقان با یکی از سپهسالاران سخنی گفت؛ ولی من ندانستم و نفهمیدم چه گفت. از خواندن این نامه، بسیار ناراحت و نگران بودم و مرا نان در گلو گیر کرد که چرا در ترکستان، خاقان سخنی بگوید و ما این جا از آن مطلع نشویم؛ تا این که امروز، نامه دیگری رسید و جاسوسم خبر داد که سخن خاقان چه بوده است؛ از این رو، خشنود و آسوده خاطر شدم و به دیوان آمدم.[۴۴]

قاضی قم

صاحب بن عباد، شخصی را که به تقوا و دیانت او اعتماد کامل داشت، به قضاوت در شهر قم منصوب کرد. او مدتی مشغول کار شد و پس از مدتی، گزارش‌هایی به صاحب رسید؛ مبنی بر این که قاضی مذکور، عدالت را رعایت نمی‌کند؛ ولی چون صاحب به او اعتماد کامل داشت، اعتنایی به این گزارش‌ها نمی‌کرد؛ تا این که دو نفر از معتمدان و بزرگان شهر قم که مورد قبول صاحب نیز بودند، این موضوع را با وی در میان گذاشتند و گفتند که قاضی، رشوه گرفته است. صاحب بسیار ناراحت شد و در همان جا قلم برداشت و حکم عزل وی را به ترتیب زیر نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم. ایها القاضی بقم! قد عزلناک فقم؛ ای قاضی شهر قم! همانا تو را از قضاوت برکنار کردیم؛ پس از، مسند قضاوت برخیز![۴۵]

دلیلی برای یادگیری‏

دربارهٔ چگونگی آموزش و پیشرفت کارکنان، نکاتی ذیل قابل توجه است:
۱- برنامه آموزشی را درجهت کمک به برنامه کاری، تنظیم کنید.
۲- کمک کنید تا افراد، کارهای دیگری غیر از شغل خودشان را هم یاد بگیرند تا هم تجربه شان وسیع‌تر شود و هم در مواقع اضطراری، جانشین یکدیگر باشند و در عین حال، از کار تکراری و کسالت آور هم بپرهیزند.
۳- اگر از کارکنان باتجربه، برای آموزش افراد تازه وارد استفاده می‌کنید، به آنها روش تدریس را یاد بدهید.
۴- همیشه برای افراد، دلیلی برای یادگیری بیاورید.
۵- مهارت و دانش را می‌توان تعلیم داد؛ ولی رفتار را فقط با داشتن سرمشق می‌توان فراگرفت.
۶- عملکرد هر یک از کارکنان و مدیران را از بالا نگاه کرده، بررسی کنید و به افراد یاد بدهید که قوت‌هایشان را تقویت و ضعف‌هایشان را اصلاح کنند و استعدادهایشان رابپرورانند.
۷- در طول ساعت‌های کاری، زمانی را برای آموزش در نظر بگیرید. جلسات کوتاه مداوم، بسیار مؤثر است؛ زیرا هم کمترین وقفه را در جریان پیوسته کار به وجود می‌آورد و هم موجب حفظ علاقه افراد می‌شود.
۸- از برنامه‌هایی استفاده کنید و وظایفی را تعیین کنید که مهارت‌های مدیریتی و تحلیل‌گرانه افرادتان را بالا ببرد و افرادی از گروهتان را که برای ترفیع، شایستگی دارند، امتحان کرده، بشناسید.
۹- از چرخش شغلی در سازمان استفاده کنید تا تجربه افراد بلند همت، بالا برود.
۱۰- افراد را طوری آموزش دهید که بر دانش و مهارت‌های آنان اضافه شود؛ نه آن که چیزی را به آنها القا کنید.
۱۱- کارایی آموزش را به این شکل ارزیابی کنید: آیا به نتیجه‌ای که می‌خواستید، رسیدید؟
اگر به آن نرسیدید، علت آن چیست؟

چند حکمت نبوی

۱- در عیب انسان، همین بس که به عیوب دیگران بیناست؛ اما از عیب خویش، نابینا.
۲- مسلمان کسی است که مسلمین از دست و زبان او ایمن باشند.
۳- همنشین خوب، بهتر از تنهایی است و تنهایی، بهتر از همنشین بد است.
۴- هر کس به خدا و قیامت ایمان دارد، به وعده‌هایش وفا کند.
۵- کمی که بس باشد، بهتر از بسیاری است که مشغول کند.
۶- هیچ پشتیبانی، بهتر از مشورت و هیچ عقلی، همچون تدبیر نیست.
۷- مؤمن، هم آبرویش محترم است، هم مالش و هم جانش.
۸- ایمان کسی برتر است که اخلاقش بهتر باشد.
۹- کسانی که پناهگاه مردم در نیازمندی‌هایند، روز قیامت، از عذاب آسوده‌اند.
۱۰- تواضع، رفعت می‌آورد؛ فروتن باشید، تا خدا شما را نعمت بخشد.
۱۱- مؤمن، هم با سلاحش جهاد می‌کند و هم با زبانش.
۱۲- بر عمر خویش، حریص‌تر از درهم و دینارت باش.
۱۳- بدترین مردم کسی است که به خاطر ترس از شر او، احترامش کنند.
۱۴- اگر «امید» نبود، نه مادری فرزندی را شیر می‌داد و نه باغبانی نهالی می‌کاشت.
۱۵- کسی که سیر بخوابد و همسایه‌اش گرسنه باشد، به من ایمان نیاورده است.
۱۶- عفو و گذشت، عزت می‌آورد؛ بگذرید، تا خدا عزیزتان کند.
۱۷- کسی که بدون آگاهی عمل کند، بیشاز اصلاح، خراب می‌کند.

تحقیر یا تکریم دنیا

نویسنده:محمدباقر پورامینی
«پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله ، دنیا را حقیر انگاشت و خرد شمرد و بی مقدارش دانست و آسانش گرفت و دانست که خدای تعالی، دنیا را از او دور گردانید؛ چون بی‌مقدار و حقیر بود و به دیگری ارزانی‌اش داشت . پس به جان و دل، از دنیا اعراض کرد و خاطره آن را در وجود خود کشت و دوست داشت که زیور و زینت دنیا در برابر چشمش نیاید تا مبادا از آن، جامه فاخری گزیند یا به درنگ در آن امید بندد»[۴۶].
امیرمومنان‌علیه‌السلام ، ضمن ترسیم این بعد از زندگی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله ، به نکات ذیل اشاره کرده است:

او را مقتدا گردان

امام، بر رهرویی از پیامبر، این گونه، تاکید می‌کند:
«برای تو بسنده است رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله را مقتدا گردانی و راهنمای شناخت بدی و عیب‌های دنیا و خوارمایگی و زشتی‌های فراوانش بدانی؛ زیرا دنیا را از هر سو از رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله گرفتند و به دیگران سپردند و او از شیر این مادر ننوشید و زیورها و زینت‌هایش را از او دور کردند».[۴۷]

حتی به گوشه چشمی ننگریست‏

«رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله ، خوردنش اندک و به قدر ضرورت بود؛ به این دنیا، حتی به گوشه چشمی ننگریست ...دنیا بر او عرضه شد و او از پذیرفتنش ابا کرد و می‌دانست که خدای سبحان، چه چیز را دشمن می‌دارد تا او نیز آن را دشمن دارد یا چه چیز را حقیر شمرد تا او نیز حقیرش شمارد و چه چیز را خرد و بی مقدار دانسته تا او نیز بی مقدارش داند . اگر چیزی را که خدا و پیامبرش دشمن داشته‌اند ، دوست انگاریم یا چیزی را که آن دو حقیر شمرده‌اند ، بزرگ پنداریم ، برای سرکشی از فرمان خدا و مخالفت با اوامر او ، همین ما را بس...
رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله قلبا از دنیا اعراض کرده بود و یاد دنیا را در وجود خود می‌رانده بود و دوست داشت که زینت دنیا را از برابر چشم خود دور کند؛ تا مبادا چیزی از آن برگیرد . و دنیا را پایدار نمی‌دانست و در آن امید درنگ نداشت .
پس علاقه به دنیا را از خاطر دور ساخت و از دل براند و از نظر انداخت؛ زیرا کسی که چیزی را ناخوش دارد،نگریستن به آن را نیز ناخوش شمارد و نخواهد که در نزدش از آن سخن گویند .
در سیرت رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله ، نکته‌هایی است که تو را به زشتی‌ها و بدی‌های دنیا رهنمون می‌کنند؛ زیرا او با خواص و نزدیکان خود، همواره گرسنه می‌زیست، و با مقام و منزلتی که او را بود ، آرایش‌های دنیا از چشمش به دور مانده بود».[۴۸]

تحقیر یا تکریم دنیا

پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در متن زندگی و در بطن روابط اجتماعی‌قرار داشت؛ اما زندگی ساده و بی تکلفی داشت.
چرا پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله ، این نوع از زندگی را اختیار کرد؟ امام در پاسخ این پرسش، می‌فرماید:
«باید آن را که دیده بصیرت است، از روی خرد ببیند که آیا خدای تعالی محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله را با چنین روش و سیرتی که داشت ، گرامی داشته یا خوار و حقیرش کرده است. اگر بگوید که خوار و حقیرش کرده ، سوگند به خدای بزرگ که دروغ می‌گوید و بهتانی بزرگ می‌زند و اگر بگوید که گرامی‌اش داشته ، پس بداند که خداوند، دیگران را تحقیر کرده که دنیا را به آنان ارزانی داشته ، در حالی که آن را از مقرب‌ترین مقربان خود دور ساخته است .
پس هر کسی، باید به پیامبرش تأسّی جوید و پای بر جای پای او نهد و از هر جا که او داخل شده، داخل شود و اگر نه از هلاکت، ایمن نباشد .
خدای تعالی، محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله را نشانه قیامت و مژده دهنده بهشت و ترساننده از عقوبت قرار داد.
او، سیر ناشده از دنیا رخت بر بست و سالم از هر خطا و گناهی، به عالم آخرت درآمد .
سنگی بر روی سنگی ننهاد؛ تا به راه خود رفت و دعوت پروردگارش را اجابت کرد .
چقدر خدا را بر ما منت نهاد که نعمت وجود محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله را به ما عطا نمود؛ پیشروی که از پی او می‌رویم و پیشوایی که پای بر جای پای او می‌نهیم».[۴۹]

انبیا نیز اینگونه بودند

امام علی علیه‌السلام از انبیای پیشین نیز یاد می‌کند که منش و سبک زندگی آنان، همچون پیامبرخاتم صلی‌الله‌علیه‌وآله بوده است ؛ «اگر خواهی ، جز رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله موسای کلیم علیه‌السلام را نیز مقتدای دیگر خود قرار ده که گفت : پروردگارا من به آن چه برایم می‌فرستی، نیازمندم. به خدا سوگند! موسی از خدا، جز لقمه نانی درخواست نکرد؛ زیرا او از گیاه زمین می‌خورد و آن چنان لاغر و کم‌گوشت شده بود که سبزی آن علف که خورده بود ، از درون شکمش پیدا بود».[۵۰]
در سخنی دیگر، از رودرو شدن موسی و برادرش هارون با فرعون، چنین یاد می‌کند:
«موسی بن عمران با برادرش هارون، بر فرعون داخل شدند . آن دو، جامه پشمین بر تن داشتند و هر یک را عصایی در مشت بود . به فرعون گفتند که اگر اسلام آورد، عزّت و پادشاهی اش باقی خواهد ماند . فرعون گفت : آیا از این دو در شگفت نیستید که با من در باب بقای عزّت و سلطنتم شرط می‌کنند و خود چنان که می‌بینید، در عین بینوایی و خواری هستند . چرا دستبندهای زرین به دست‌هایشان آویخته نیست ؟ فرعون زر و زراندوزی را بزرگ می‌داشت و جامه پشمین پوشیدن را حقیر می‌شمرد.»

چرایی بی تکلفی؟

امیرمومنان علیه‌السلام در باره زندگی ساده و بی تکلف انبیا و پرهیز از تنعم، تجمل و لذت گرایی، چنین می‌فرماید:
«اگر خدای سبحان می‌خواست که هنگام مبعوث داشتن پیامبران خود، گنج‌ها و معادن زر را برایشان بگشاید و باغ‌های بهشت گونه را به آنان دهد و پرندگان آسمان و وحوش زمین را به فرمان ایشان در آورد ، چنان می‌کرد؛ ولی اگر چنان کرده بود، آزمایش‌ها را موردی نبود و پاداش روز جزا، باطل می‌شد و اخبار آسمان، تباه می‌گردید و اجر و مزد امتحان شدگان، بر پذیرندگان دعوت حق، تعلق نمی‌گرفت و مؤمنان، مستحق ثواب نیکوکاران نمی‌شدند و نام‌های مؤمن و کافر ، معانی خود را از دست می‌دادند».[۵۱]
زی قناعت و سادگی پیامبران و رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله یک سیاست الهی است و این جلال معنوی، چشم‌ها را پر می‌کرد:
امیرمومنان علیه‌السلام همچنین می‌فرماید:
«خدای سبحان ، پیامبران خود را به اراده و تصمیم ، نیرومندی داد و بظاهر در چشم دیگران، ناتوانشان نمود؛ با قناعتی که دل‌ها و دیدگان را از بی‌نیازی پرسازد و بینوایی و فقری که چشم‌ها و گوش‌ها را بیازارد . اگر پیامبران را نیرویی بود ، چنان که ، کسی را یارای ستیز با آنان نبود و یا عزّت و جاهی بود که مورد ستم واقع نمی‌شدند یا سلطنتی بود که مردم به سویشان گردن می‌کشیدند تا هیبت و شوکتشان را بنگرند و از هر سو بار سفر بسته ،آهنگ ایشان می‌نمودند ، در این حال، مردم اندرزهایشان را آسانتر می‌پذیرفتند و در برابر آنان، کمتر سرکشی می‌کردند؛ آن گاه به آنان ایمان می‌آوردند و این ایمان، یا از وحشتی بود که بر آنها چیره شده بود یا رغبتی بود که به ایمانشان متمایل کرده بود؛ یعنی نیت هایشان خالص نبود و اعمال نیکشان، میان مؤمن حقیقی و ظاهری، منقسم شده بود؛ اما خداوند می‌خواهد که پیروی از رسولانش و تصدیق به کتاب‌هایش و خشوع در برابرش و فروتنی در برابر فرمانش و تسلیم به طاعتش، اموری باشند خاصّ او و از هر شایبه و آمیزه‌ای، پاک که هر چه آزمایش بزرگ تر باشد، ثواب و جزای آن بیشتر خواهد بود».[۵۲]

و این سخن

در تفسیر زندگی ساده و بی تکلف پیامبر علیه‌السلام این ابعاد را باید از سخن امیرمومنان علیه‌السلام الهام گرفت :
۱- همدردی؛ شرکت عملی در غم مستمندان و طبقات محروم جامعه، راهی است برای تسکین آلام اجتماع.
۲- آزادگی؛ بی نیازی، سبکباری، سبکبالی و دوری از دل‌بستگی از شرایط لازم آزادگی می‌باشند.
۳- ایثار؛ تنگ گرفتن برخود برای آسایش دیگران است؛ البته ایثار در شرایط مختلف اجتماعی و میزان رفاه مردم، فرق می‌کند و یکی از رازهای تفاوت سیره رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله و علی‌علیه‌السلام با سائر امامان معصوم علیهم‌السلام در این جهت، همین نکته است.
۴-برداشت کم و بازدهی زیاد ؛ عادت به حداقل برداشت از نعمت‌ها و پرهیز از برداشت زیاد. این نکته، مبین «خفیف المؤونه و کثیر المعونه» بودن پیامبر است.
ابو سعید خدری، در مقام توصیف حالات پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله ، اولین جمله‌ای‌که می‌گوید ، این است:
«کان صلی‌الله‌علیه‌وآله خفیف المؤونه»؛ رسول خداصلی‌الله‌علیه‌وآله کم خرج بود و با اندک به سر می‌برد.» استاد شهید مرتضی مطهری در تبیین این روایت می‌نویسد:
«آیا این فضیلت است که کسی خفیف المؤونه باشد ؟ اگر صرفا از جنبه اقتصادی در نظر بگیریم که ثروت کمتری را مستهلک می‌کند، جواب این است که نه و لااقل فضیلت مهمی نیست ؛ ولی اگر موضوع را از جنبه معنوی ، یعنی از جنبه حداکثر آزادی نسبت به قیود زندگی مورد مطالعه قرار دهیم ، جواب این است : آری، فضیلت است؛ فضیلت بزرگی هم هست؛ زیرا تنها با احراز این فضیلت است که انسان می‌تواند سبکبار و سبکبال زندگی کند ؛ تحرک و نشاط داشته باشد و آزادانه پرواز نماید».[۵۳]

رفتن نزدیک است

عمر، او را قاضی شهر کوفه قرار داد و شصت سال، این منصب را عهده‌دار بود.
میرمؤمنان‌علیه‌السلام تصمیم به عزل او گرفت؛ اما مردم کوفه اعتراض کرده، خواستار ابقای او شدند!
قاضی شهر بزرگ کوفه، شریح بن حارث کندی، معروف به شریح قاضی است که بارها در برابر امام ایستاد.[۵۴] روزی شریح قاضی به عاصم گفت:
خانه‌ای را با هشتاد دنیار خریداری کردم؛ بین من و فروشنده، سندی امضا شد و چند شاهد عادل را نیز بر این معامله گواه گرفتم. خبر این معامله، به امیرالمؤمنین علیه‌السلام رسید. امام خدمت‌کارش، «قنبر» را نزدم فرستاد و مرا احضار کرد. هنگامی‌که به حضورش رسیدم، فرمود:
(شنیده‌ام) خانه‌ای خریده‌ای و سندی رد و بدل کرده و شاهدانی بر این معاله گرفته‌ای و پول‌هایی خرج نموده‌ای؟
- آری (چنین است.)
- ای شریح! از خدا بترس؛ همانا به زودی کسی نزد تو می‌آید که در نوشته‌ات نگاه نمی‌کند و از گواهان و شاهدانت نمی‌پرسد و تو را از این خانه بیرون می‌کشد و به قبرستان تسلیمت می‌کند! اکنون بنگر (و درست بیندیش) که مبادا این خانه را از غیر صاحبش خریده و بهای آن را از حرام پرداخته باشی که اگر این‌طور باشد، در دنیا و آخرت، زیان خواهی کرد.
ای شریح! اگر آن هنگام که می‌خواستی این خانه را بخری، پیش من می‌آمدی، نامه (و سندی) برای تو می‌نوشتم که با خواندن آن، خانه را به دو درهم نیز خریداری نمی‌کردی.
- در آن نامه و سند، چه می‌نوشتی؛ ای امیرالمؤمنین؟
- در آن، این جملات را می‌نگاشتم:
بسم‌اللَّه‌الرحمن‌الرحیم
‏ این معامله‌ای است که بنده‌ای ذلیل با مردی که زمان رفتنش نزدیک است، انجام داد و در دنیای فریبنده، منزلی خریده که از آن رخت خواهد بست و چهار حدود این خانه، بدین شرح است: حد اول، به فتنه‌ها و آفت‌ها منتهی است. حد دوم، به مرض‌ها تمام است و حد سوم، به مصیبت‌ها ختم شده، حد چهارم، به دام‌های شیطان و پرتگاه او منتهی می‌شود و از همین حد چهارم است که در خانه گشوده می‌گردد. بنده‌ای اسیر آرزوها، از بنده‌ای که مرگ او نزدیک است، این خانه را خرید و خود را از مرز قناعت بیرون کرد و در سایه طالبان و شیفتگان دنیا درآمد. خریدار از آن چه بر گذشتگان رسیده است، بی‌اطلاع بود؛ از جسدهای پوسیده پادشاهان و قطعات از هم فرو ریخته ستم گرانی چون کسری، قیصر، تبع و حمیر، پند و عبرت نگرفت؛ از آنان که ثروت را ذخیره کردند و بر اموالشان روز به روز افزودند، ساختمان‌های بلند و بناهای محکم ساختند و آنها را (به انواع زیورها) آراستند و ثروتشان را برای فرزندانشان گذاشتند. آنان در پیشگاه عدل الهی، برای بازرسی اعمالشان، حاضر خواهند شد، تا عدالت اجرا گردد و در آن جایگاه آنانی که از باطل پیروی کرده‌اند زیان می‌بینند. عقل سالم شاهد است، آن هنگام که از اسارت نفس رهایی یابد و با چشم‌های عبرت‌بین، به ناپایداری دنیا نگاه کند و به فریاد منادی زهد و قناعت گوش بسپارد. راه حق، برای آن کس که چشمانش بینا باشد، روشن و آشکار است که همانا کوچ کردن از دنیای فانی، از دو روز بیشتر نیست؛ امروز یا فردا، پس از کردار شایسته، توشه بردارید و آرزوهای دراز را به سبب رسیدن اجل‌ها، کوتاه کنید که رفتن و فانی شدن، نزدیک است.[۵۵]

شبان بودن زگرگ آگه‌نبودن!

شنیدستم یکی چوپان نادان
‏ بخفتی وقت گشتِ گوسفندان‏
در آن همسایگی، گرگی سیه کار
شدی همواره زان خفتن، خبردار
گرامی وقت را فرصت شمردی‏
گهی از گله کُشتی، گاه بردی‏
به غفلت رفت زینسان روزگاری‏
نشد در کار، تدبیر و شماری‏
ز آغل گله را تا دشت بردی‏
به چنگ حیله گرگش سپردی‏
نه آگه بود از رسم شبانی‏
نه می‌دانست شرط پاسبانی‏
چو عمری گرگ بددل، گله راند
دگر زان گله، چوپان را چه ماند
چو گرگ از گله هر شام و سحر کاست‏
شبان از خواب بی‌هنگام برخاست‏
به کردار عسس، کوشید یک چند
فکند آن دزد را، یک روز در بند
چنانش کوفت سخت و سخت بربست‏
که پشت و گردن و پهلوش بشکست‏
بگفت ای تیره روز آزمندی‏
تو گرگ بس شبان و گوسفندی‏
بدینسان داد پاسخ، گرگ نالان‏
نه چوپانی تو، نامِ تست چوپان‏
نشاید وقتِ بیداری غنودن‏
شبان بودن، ز گرگ آگه نبودن‏
شبانی باید ای مسکین شبان را
توان شب نخفتن، پاسبان را
نه هر کو گله‌ای راند، شبان است‏
نه هر کو چشم دارد، پاسبان است‏
تو، عیب کار خویش از خود نهفتی‏
به هنگام چرای گله، خفتی‏
چرا امروز پشت من شکستی‏
کجا بود آن زمان این چوب دستی‏
شبانان نیستند از گرگ، ایمن‏
تو وارون بخت، ایمن بودی از من‏
من از تدبیر و رأی خانمان سوز
در آغل‌ها بسی شب کرده‌ام روز
چِه غم گر شد مرا هنگام مردن‏
پس از صد گوسفند و بره خوردن‏
سی گوساله را پهلو فشردم‏
سی بزغاله را از گله بردم‏
اگر صد سال در زنجیر مانم‏
نخستین روز آزادی، همانم‏
شبان فارغ از گرگ بداندیش‏
بود فرجام، گرگ گله خویش‏
کنون دیگر نه وقت انتقام است‏
که کار گله و چوپان، تمام است‏[۵۶]

به اصل «ص» پایبند باشید

نویسنده:محمود شریفی

۵۰نکته برای مدیران

اگر می‌خواهید مدیر موفقی باشید، به این توصیه‌ها عمل کنید:
۱- حتی اگر جوان هستید، در مقام مدیر، پدر باشید.
۲- همواره معلّم باشید و یادتان باشد که همکاران شما، از رفتار شما، بیشتر از گفتار شما می‌آموزند.
۳- زودتر از دیگران بیایید و دیرتر از دیگران بروید.
۴- حتماً نظم را در محیط کار برقرار کنید. در یک محیط بی‌نظم، همه طلبکار و مدعی‌اند؛ اما در یک محیط منظم مبتنی بر اصول، مدعیان، احساس بدهکاری خواهند کرد.
۵- آراستگی و پیراستگی را که شامل پاکیزگی، زیبایی، ایمنی، بهداشت و انضباط می‌شود، در محیط کار، اعمال کنید.
۶- به اصول، قول‌ها و به تعهدات خود و همکارانتان در مدیریت، پای‌بند باشید.
۷-به پیروی از توصیه‌های حضرت علی‌علیه‌السلام ، به هنگام خشم، تصمیم نگیرید.
۸- در قضاوت، عجله نکنید و آن گاه که قضاوت می‌کنید، با عدالت قضاوت کنید.
۹- بیش از آن چه می‌گویید، عمل کنید.
۱۰- اصل«ص»، یکی از عوامل مهم اعتماد و اعتقاد زیردستان است. این اصل مهم، شامل این عوامل مهم می‌شود:
الف) صداقت.
ب) صمیمیت.
ج) صبوری.
د) صراحت.
و) صلابت.
ه) صلاحیت.
ی) صفا، به این اصل، پای‌بند باشید.
۱۱-به نمایندگان کارکنان و نیز کارکنان باتجربه و باسابقه، اهمیت بدهید و آنها را بازوی فکری و اجرایی خود قرار دهید.
۱۲- از آن چه در واحدهای مشابه در جامعه یا حداقل در اطراف شما می‌گذرد، آگاه باشید.
۱۳- اطلاعاتتان را از محیط کار و زندگی همکارانتان، کامل کنید؛ به ویژه به مشکلات اقتصادی و خانوادگی آنها آگاه شوید.
۱۴- تبعیض، یکی از شکوه‌های عمومی و مشترک همکاران، در محیط کار است. این بیماری مدیریتی را بشناسید و در رفع آن بکوشید.
۱۵- در دوران تنعّم، رونق و برکت، زیردستان را دریابید، تا در دوران سختی و بحران، شما را در یابند.
۱۶- هرگز به خاطر کارهایی که برای همکارانتان می‌کنید، بر آنها منتی نگذارید.
۱۷- هرگز در جمع همکارانتان، کسی را سرزنش نکنید؛ اما در مورد تشویق، این محدودیت را ندارید و تشویق در حضور عموم، مؤثرتر و مفیدتر خواهد بود.
۱۸- به موقع تشویق کنید؛ به موقع تذکر دهید و بیشتر از آن چه تذکر می‌دهید، تشویق کنید؛ یادتان باشد که تشویق، الزاماً مادّی نیست.
۱۹- از جاذبه و دافعه کمک بگیرید؛ اما جاذبه را در حد اعلی و دافعه را در حد نیاز و ضرورت به کار برید و از این دو وسیله، برای افراد مختلف، متناسب با ظرفیت آنها استفاده کنید.
۲۰- هر گاه تصمیم غلطی گرفتید، با شهامت و درایت، آن را لغو کنید؛ اما سعی کنید کمتر چنین اتفاقی به وقوع بپیوندد.
۲۱- همکارانتان را در«زحمت‌ها» و«رحمت‌ها» سهیم کنید تا آنان تصور نکنند که زحمت‌ها را آنها می‌کشند و رحمت‌ها را دیگران که سرپرست‌ها و مدیران باشند، می‌برند.
۲۲- از قوانین و مقررات مربوط به حقوق و تکالیف کارکنان، کاملاً مطلع باشید.
۲۳- همکاران سلیم النفس، با تقوا، کاردان و باتجربه را در سمت‌های مدیریتی منصوب کنید.
۲۴- در مواردی که تصمیم شما به منافع عمومی کارکنان مربوط می‌شود، با دقت و اطلاعات کافی و مشورت بیشتر، تصمیم بگیرید.
۲۵- از فکر و اندیشه همکارانتان، بیشتر بهره بگیرید و برای این کار، برنامه ریزی و تلاش کنید.
۲۶- در جامعه ما، فاصله تحصیلات مدیران با کارکنان، به ویژه کارگران، زیاد است؛ شما این واقعیت را به خوبی دریابید و توقعات خود را بر اساس این آگاهی، تنظیم کنید.
۲۷- با همکاران، ارتباط دیداری و گفتاری داشته باشید.
۲۸- از انتقاد سالم و سازنده، نهراسید.
۲۹- فرصت‌های مفید و سازنده‌ای را برای شنیدن انتقادها، فراهم آورید.
۳۰- زمینه چاپلوسی را فراهم نکنید و به افراد چاپلوس میدان ندهید.
۳۱- از امکانات، وسایل و دفاتر ساده استفاده کنید.
۳۲- هر هفته یا حداقل هر ماه یک بار، به کارگاه‌ها و واحدهای تحت سرپرستی خود سر بزنید.
۳۳- در بازدیدها، به کارهای در حال انجام، توجه کنید و جلوی کارهای ناقص، معیوب و بی کیفیت را - در هر مرحله‌ای که باشند - بگیرید.
۳۴- در مراسم مذهبی، اجتماعی، فرهنگی و ورزشی همکارانتان، شرکت کنید.
۳۵- برخی اوقات، از امکانات و سرویس‌های عمومی کارکنان، مانند غذاخوری، نمازخانه، دست‌شویی و... استفاده و بازدید کنید.
۳۶- هرگز مشکلات و مسائل انسانی را مقطعی حل نکنید؛ بلکه با ریشه یابی، آنها را به طور اساسی رفع کنید.
۳۷- از تورّم نیروی انسانی، جداً جلوگیری کنید و آن را جدّی بگیرید.
۳۸- به آموزش و پرورش همکارانتان اهمّیت دهید و آن را نه مقطعی و بافاصله، بلکه با برنامه ریزی و به صورتی همیشگی، تعقیب کنید.1
۳۹- همه را از خود بهتر و بالاتر بدانید و آنان را احترام کنید.
۴۰- حرفی را بزنید که می‌خواهید به آن عمل کنید.
۴۱- در هیچ کاری تندروی یا کندروی نداشته باشید.
۴۲ در کارها، جدی، قاطع و استوار باشید.
۴۳- هر کار را با کمترین هزینه ممکن انجام دهید.
۴۴- از اسراف پرهیز کنید.
۴۵- عدالت را در همه جا و نسبت به همه کس، اجرا کنید.
۴۶ -از دیگران، بیش از اندازه، توقع و انتظار نداشته باشید.
۴۷ -هیچ گاه در محیط اداری، وقت خود و دیگران را تلف نکنید.
۴۸-کارها را به تأخیر نیندازید.
۴۹- به ارزیابی خود نیز بپردازید.
۵۰- بدانید که خداوند، ناظر افکار، گفتار و کردار ماست و باید پاسخ‌گوی اعمال خود باشید.[۵۷]

با همان اتوبوس می‌رویم

به یاد حماسه سازان دفاع مقدس‏

نویسنده: محمد اصغری‌نژاد

شستن آشپزخانه‏

چشم‌هایم را به زور باز کردم؛ ساعت سه بعد از نیمه شب بود. اسلحه را برداشتم تا نگهبانی بدهم. همه جا تاریک بود. از استراحت گاه که خارج شدم، از ته راه‌رو، نور ضعیفی مرابه خود کنجکاو کرد. با احتیاط، از پنجره سرک کشیدم؛ یک نفر داخل آشپزخانه بود و داشت موزاییک‌های کف را پاک می‌کرد. چشم‌هایم را تیزتر کردم تا او را بشناسم و شناختمش. بی‌اختیار رویم را از پنجره برگرداندم. زانوهایم به لرزه افتاد و سست و بی‌رمق، کف راهرو نشستم. چند لحظه سرم را به زانو گذاشتم؛ باورم نمی‌شد که مهندس خلیل نیازمند، فرمانده سپاه کاشمر، در نیمه‌های شب، در حال شستن آشپزخانه باشد.[۵۸]

با اتوبوس

وقتی برای مرخصی می‌خواستیم باشهیدخرازی - فرمانده لشکر امام حسین علیه‌السلام به اصفهان برویم، او گفت: بیا با اتوبوس برویم.
گفتم: حاجی! خیلی گرم است.
گفت: گرما! پس این بسیجی‌ها، توی این گرما، چه کار می‌کنند؟ با همان اتوبوس می‌رویم، تا کمی حالمان جا بیاید.[۵۹]

۴ ساعت کمتر

وقتی دیدم که شهید ناصر هنرور، ۱۰ ساعت کارش را ۶ ساعت حساب کرده، علت را جویا شدم. او گفت: تمام ساعات را به غیر از نماز و ناهار حساب می‌کنم؛ اما برای این که مبادا دقت نکرده باشم و بیت‌المال ضایع شود، ۴ ساعت کم کرده‌ام.[۶۰]

انتهای صف

برات سقایی جانشین گردانی از لشکر ۳۱ عاشورا در یکی از عملیات‌های ایذایی، مجروح و به بیمارستان یزد منتقل شد. یکی از دوستانش برای انتقال او به اردبیل، تصمیم گرفت با اتومبیل به این مهم مبادرت کند. جاده، کویری بود و برادر سقایی، تشنه شده‌بود و حالش هم مساعد نبود؛ بنزین ماشین نیز در حال تمام شدن بود که به یک پمپ بنزین رسیدیم؛ چون پالایشگاه آبادان تعطیل بود، صفی طولانی از اتومبیل‌ها در پمپ‌بیزین به چشم می‌خورد. وقتی به سرعت به طرف پمپ‌بنزین پیچیدم، شهید سقایی چشمانش را باز کرد و پرسید: چه کار می‌کنی؟
گفتم: می‌خوام بنزین بزنم.
با انگشت به صف طولانی اتومبیل‌ها اشاره کرد و به من فهماند که از کارم ناراضی است و می‌خواهد به نوبت بنزین بزنم. گفتم: ببین برات! تو زخمی هستی؛ هوا خیلی گرم است و ممکن است دچار ناراحتی شویم.
گفت: نه، اگر هوا داغ است، برای همه اینهایی که در صف ایستاده‌اند نیز هست؛ تازه ما ادعا داریم رزمنده‌اسلام هستیم؛ پس اول باید خودمان از قانون تبعیت کنیم. ما باید حقوق مردم را رعایت کنیم.
با این حرف، ساکت شدم و از پمپ بنزین خارج شدم و به انتهای صف بازگشتم .

اختیار یا قدرت مدیر

نویسنده:غلامرضا گلی زواره‏

معرفی کتاب «قدرت در مدیریت اسلامی»

کتاب «قدرت در مدیریت اسلامی»، توسط محمدمهدی نادری قمی در ده فصل و ۲۰۸ صفحه، با قطع وزیری، تنظیم گردیده و مؤسسه آمورشی و پژوهشی امام خمینی با تیراژ ۲۰۰۰ نسخه، در بهار ۱۳۷۸ه .ش به چاپ آن مبادرت کرده است.
قدرت در سازمان، موضوعی است که امروزه به عنوان یک عنصر مهم حیاتی در تبیین و تحلیل مسائل سازمانی، به آن توجه شود؛ زیرا مدیرانی که اقتداری اصولی، قاطعیت، منطق و تفکری ارزشی نداشته باشند، زمنیه‌های ضعف و نابودی تشکیلات خویش را پدید می‌آورند. در این کتاب، کوشش مؤلف بر این بوده که با استناد به قرآن، نهج البلاغه و دیگر منابع اسلامی، به بررسی ویژگی‌های قدرت، شرایط استفاده و نحوه به کارگیری آن در مدیریت، بپردازد.

معنای قدرت‏

در اولین فصل کتاب، نویسنده، تعریف قدرت، شناخت مفاهیم و چگونگی استفاده مناسب از ادبیات قدرت را مورد ارزیابی قرار داده است.
وی در ادامه این فصل، مفهوم قدرت را از دیدگاه مکتب‌های گوناگون بررسی می‌کند و در خاتمه، این تعریف را دربارهٔ قدرت برمی‌گزیند:
امکانی که شخص «الف»در اختیار دارد و از طریق آن می‌تواند رفتار شخص «ب»را تحت تاثیر و نفوذ خود قرار دهد؛ به طوری که او را وادار به انجام کاری کند که اگر شخص «الف»نبود، شخص «ب»آن کار را انجام نمی‌داد. در این تعریف، شخص «ب» در رفتارش از آزادی عمل و اختیار و قدرت انتخاب برخودار است و بین «الف» و «ب»، یک رابطه وابستگی دیده می‌شود.

شناخت قدرت

شناسایی بهتر مفهوم قدرت، محور اصلی فصل دوم را تشکیل می‌دهد. مؤلف با توجه به بررسی نظر اندیشمندان، قدرت را امری نسبی می‌داند و آن را متفاوت از «نفوذ»دانسته، ولی مفهوم آن را به نفوذ، نزدیک می‌داند و در ادامه، به تفاوت اساسی مفهوم قدرت و اختیار پرداخته، می‌نویسد: اختیار، در پست سازمانی و جود دارد؛ ولی قدرت، لزوما با پست سازمانی همراه نمی‌باشد. اختیار، سلسله مراتب عمودی را می‌پیماید و جهتی از بالا به پایین دارد؛ ولی قدرت می‌تواند جهات مختلف داشته باشد. علاوه بر این، اختیار در جهت اهداف سازمانی، پیش‌بینی می‌شود؛ ولی قدرت، لزوماً در جهت هدف‌های یک سازمان، اعمال نمی‌گردد.
نوع تصور کارکنان از قدرت نیز اهمیت دارد و آنان باید بدانند و اطمینان داشته باشند که عالی‌ترین مقام سازمان، در مواقع لازم و مقتضی، از اقتدار خود استفاده می‌کند.

تقسیم بندی قدرت

در سومین فصل کتاب، تقسیم بندی‌های گوناگون قدرت از دیدگاه‌های مختلف، ارائه شده است و پس از آن، رابطه منابع قدرت با پایگاه‌های قدرت، مورد سنجش قرار گرفته، چنین آمده است: نوع مقام و پست، میزان اختیارات، خصال روحی و اخلاقی، میزان مهارت، تحصیلات، دانش و چگونگی اطلاعات لازم دربارهٔ کارمندان، در کسب قدرت، تأثیر دارد و بر ابزارهای قدرت، اثر می‌گذارد.
در تقسیم‌بندی دیگری، قدرت، شامل قدرت شخصی و قدرت پست و مقام می‌گردد که قدرت شخصی، شامل قدرت تخصص، اطلاعات و منتسب بوده، ولی قدرت مقام و پست، به قدرت قانونی، پاداش، رابطه، زور و تنبیه، تقسیم می‌گردد.

استفاده مناسب از قدرت‏

این بحث، موضوع اصلی فصل چهارم را تشکیل می‌دهد. نویسنده از بررسی نظرات دانشمندان، چنین استفاده می‌کند که برای نفوذ در افراد و گروه‌هایی که از سطح آمادگی بالایی برخودارند، مناسب‌ترین قدرت، تخصص و اطلاعات است و برای کسانی که در سطح پایین‌تری واقع شده‌اند، بهترین قدرت، زور و رابطه می‌باشد و برای آنان که بین این دو حالت قرار می‌گیرند، قدرت‌های منتسب، قانونی و پاداش، بهتر نتیجه می‌دهند.

قدرت تنبیه در مدیریت اسلامی

مؤلف در فصل پنجم می‌نویسد که در مدیریت الهی و اسلامی، قدرت تنبیه، به عنوان یکی از راه‌های نفوذ در افراد، کاربرد دارد و در این ارتباط، به آیاتی اشاره می‌کند که در آنها برای اصلاح، ارشاد و مجازات اقوام و امت‌ها، از قوه قهریه استفاده شده است. در مدیریت اسلامی، قدرت تنبیه، یگانه و اولین قدرت برای نفوذ در سازمان نمی‌باشد و پس از استفاده از استدلال و منطق و استفاده از روش‌های ارشادی و تبلیغی، به عنوان آخرین چاره، از زور و تنبیه استفاده می‌شود و علاوه بر این، باید قدرت تنبیه به صورت درجه‌ای و مرتبه‌ای اجرا گردد و در صورت نتیجه نگرفتن از مراتب پایین‌تر، باید به درجات قوی‌تر متوسل شد و بعد از اعمال مجازات، باید رحمت و عطوفت، مورد توجه قرار گیرد. این قدرت، اگر چه ابزاری برای مجازات متخلفان است، ولی به افراد متعهد و پای‌بند به مقررات، روحیه می‌دهد و آنان را امیدوار می‌سازد

قدرت پاداش در مدیریت اسلامی‏

بررسی این محور از دیدگاه اسلام، اساس فصل ششم را تشکیل داده است. مؤلف با بررسی آیات و روایات، محورهای ذیل را در این باره معرفی می‌کند:
۱- درمدیریت اسلامی، استفاده از پاداش به عنوان ابزار نفوذ، قطعا کاربرد دارد.
۲- تصویری که از این قدرت ساخته می‌شود، باید متضمن پاداش مادی و معنوی باشد.
۳- استفاده از پاداش، باید با قدرت تنبیه توأم همراه باشد.
۴- کارکنان متعهد و همسو با اهداف سازمان، باید بدانند که چه پاداشی در انتظار آنان است.
۵- اگر افرادی، سابقه بد، اما قابل اغماضی دارند و بر رفتار منفی قبلی اصراری ندارند، باید این مقطع را نادیده گرفت تا انگیزه آنان برای گرایش به سوی رفتار مطلوب و شایسته، تقویت گردد.
۶- اگر چه پاداش برای همه کارکنان عمومیت دارد، اما بر حسب کارنامه، نوع مسئولیت و حیطه وظایف، باید پاداش‌ها متنوع و دارای مراتب و درجاتی باشند.

ارزش تخصص در مدیریت اسلامی

قدرت تخصص، از دانش و مهارت خاص مدیریت، ناشی می‌شود. بررسی دیدگاه اسلام دربارهٔ توانایی‌های عملی و فنی مدیر و میزان مهارتش، در فصل هفتم انجام گرفته است.
اسلام، استفاده از تخصص را برای نفوذ بر افراد، لازم می‌داند؛ اما این جنبه در اوایل تشکیل سازمان، نسبت به مراحل دیگر، بیشتر مورد استفاده واقع می‌شود وتوانایی مزبور، نه برای جذب گروه یا قشر خاصی، بلکه ابزاری برای نفوذ همگانی می‌باشد.

قدرت منتسب از دیدگاه الهی و اسلامی‏

منشا این قدرت، خصال و ویژگی‌های شخصی و حالات الگویی مدیر است. این که کارمندان مدیر را به عنوان شخصیتی بپذیرند که مایلند نگرش و رفتارش را در زندگی خود عملی سازند و دستوراتش را اجرا کنند، قدرت منتسب را پدید می‌آورد. این موضوع، محور بحث‌های فصل هشتم است.
ویژگی مزبور را اسلام به عنوان یکی از کانال‌های نفوذ بر افراد می‌پذیرد و در برخی آیات، تأکید شده است که دلیل گرایش مردم به آیین جاودانی اسلام - در آغاز - جاذبه‌های شخصیتی رسول اکرم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله و نرم خویی و فروتنی او بود و کلام وحی تأکید می‌کند که اگر خاتم پیامبران این جاذبه‌ها را نداشت، مردم از اطرافش پراکنده می‌شدند.

استفاده توأم از قدرت‌ها

بررسی بهره مندی از چندین ابزار، برای نفوذ بر افراد سازمان و دیدگاه اسلام در این باره، به فصل نهم اختصاص یافته است. قرآن ضمن بیان رفتار مطلوب مدیریت و سازمان، برای هدایت افراد به سمت اهداف درست و مقررات سازمانی، به جای استفاده از قدرت تنبیه یا قدرت پاداش و یا قدرت تخصص و ویژگی‌های الگویی، اغلب آنها را در کنار هم و به صورت جمعی مورد استفاده قرار داده است.

پا نویس

  1. نهج البلاغه، نامه 53.
  2. صحیفه امام، ج‏۲۰، ص‏366.
  3. زمر، آیه 49.
  4. قصص، آیه 78.
  5. در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام.
  6. کلینی، کافی، ج‏۲، ص‏12.
  7. همان.
  8. همان.
  9. دیوان حافظ.
  10. انعام آیه 80.
  11. دیوان امام خمینی.
  12. مقدمه مثنوی و معنوی.
  13. المعجم الکبیر، ج‏۳، ص‏24.
  14. صدوق، الخصال، ص‏۷۷، ج‏۱۲۳.
  15. ملحقات احقاق الحق، ج‏۱۱، ص‏113.
  16. مجلسی، بحارالانوار، ج‏۴۳، ص‏339.
  17. دیلمی، ارشاد القلوب، ص‏72.
  18. همان، ج‏25.
  19. بحارالانوار، ج‏۴۳، ص‏231.
  20. چهل حدیث، سیره حسنی، ج‏36.
  21. موسوعه کلمات الامام الحسن‌علیه‌السلام ، ص‏۴۰، ج‏۲۹.
  22. فرهنگ جامع سخنان امام حسین‌علیه‌السلام ، ص‏790.
  23. ولایت، رهبری، روحانیت، ص‏۱۸۳و184.
  24. بقره، آیه 124.
  25. حدید، آیه 25.
  26. همان.
  27. همان.
  28. صحیفه نور، ج‏۱۵، ص‏146.
  29. تحریر الوسیله، ج‏۱، ص‏144-145.
  30. حدید، آیه 25.
  31. صحیفه نور، ج‏۱۹، ص‏19-20.
  32. تحریر الوسیله، ج‏۱، ص‏۴۲۴-۴۲۵
  33. استفتائات، ج‏۱، ص‏448.
  34. صحیفه نور، ج‏۲، ص‏40.
  35. صحیفه نور، ج‏۱، ص‏45.
  36. صف، آیه 8.
  37. تحریر الوسیله، ج‏۱، ص‏442.
  38. ابوالقاسم پاینده، بخشی از یک نوشته بلند با عنوان «معارفه اداری.»
  39. باغ دلگشا، کشکول صفا، ص‏138.
  40. سیدفخرالدین روضاتی، کشکول نو، ص‏12.
  41. غافر، آیه ۱۶
  42. محمود حکیمی، داستان‌هایی از زندگی امیرکبیر.
  43. عمر خیام.
  44. بابایی، صاحب بن عباد، وزیر دین‌پرور، ص‏98.
  45. همان.
  46. نهج البلاغه، خطبه 109.
  47. همان، خطبه 160.
  48. همان، خطبه 161.
  49. همان.
  50. همان، خطبه 160.
  51. همان، خطبه 192.
  52. همان.
  53. مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص ۲۳۷ و 238.
  54. ابن اعثم، الفتوح، ص 841.
  55. الامالی، شیخ صدوق، ص ۳۱۱؛ عبداللَّه‌بن علی پدر و استاد عبدالعظیم حسنی، این حدیث را با یک واسطه از عاصم‌بن بهدله روایت کرده است.
  56. دیوان پروین اعتصامی، ص‏210.
  57. رضا استادی، حدیث منبر، ص‏552.
  58. ر.ک.به: تاک نشان؛ به نقل از سروقامتان، ص‏14.
  59. با راویان نور، دفتر۳، ص‏147.
  60. ر.ک.به: با راویان نور، دفتر سوم، ص‏150.