آیین کشورداری از دیدگاه امام علی(ع)

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۴ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۱۷:۴۱ توسط Shirzad (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

آيين كشورداري از ديدگاه امام علي عليه‌السلام مشخصات كتاب سرشناسه: فاضل لنكراني، محمد، ۱۳۱۰ - ۱۳۸۶. عنوان و نام پديدآور: آيين كشورداري از ديدگاه امام علي عليه‌السلام / تاليف محمد فاضل‌لنكراني؛ تقرير و تنظيم حسين كريمي. وضعيت ويراست: [ويراست ۲]. مشخصات نشر: تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ۱۳۶۶. مشخصات ظاهري: ۲۰۶ ص. شابك: ۴۰۰ ريال؛ ۷۵۰ ريال (چاپ سوم)؛ ۶۵۰۰ ريال (چاپ هفتم)؛ ۶۵۰۰ ريال (چاپ هشتم)؛ ۱۲۵۰۰ريال: چاپ دهم : 964-430-378-4؛ ۲۵۰۰۰ ريال: چاپ دوازدهم 978-964-430-378-4: يادداشت: چاپ سوم: ۱۳۷۰. يادداشت: چاپ هفتم و هشتم: ۱۳۷۹. يادداشت: چاپ نهم: ۱۳۸۵. يادداشت: چاپ دهم: ۱۳۸۶. يادداشت: چاپ دوازدهم: ۱۳۸۷. يادداشت: كتابنامه به صورت زيرنويس. موضوع: علي‌بن ابي‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- سياست و حكومت موضوع: علي‌بن ابي‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق.. نهج‌البلاغه -- نقد و تفسير موضوع: اسلام و دولت شناسه افزوده: كريمي، حسين، ۱۳۱۰ -، ويراستار. شناسه افزوده: دفتر نشر فرهنگ اسلامي رده بندي كنگره: BP۳۸/۰۹ /س۹‌ف۱۷ ۱۳۶۶ رده بندي ديويي: ۲۹۷/۹۵۱۵ شماره كتابشناسي ملي: م‌۶۶-۱۲۳۹

محتویات

پيشگفتار

مختصر آشنايي با زندگي مولف

آيت‌الله حاج شيخ محمد فاضل موحدي لنكراني (قفقازي) كه امروز از نام‌آورترين مردان علم و ايمان و عمل و از مدرسين بزرگوار و نام‌آور حوزه‌ي علميه‌ي قم مي‌باشد، به سال 1310 ديده به جهان گشود. پدر بزرگوارش حضرت آيت‌الله فاضل لنكراني نه تنها يك روحاني جليل‌القدر، كه اساسا از محترم‌ترين بزرگان و اساتيد حوزه‌ي علميه‌ي قم به شمار مي‌رفت. آن بزرگمرد كه از مهاجرين قفقاز بود و سالها در مشهد مقدس و حوزه‌ي علميه‌ي زنجان به تحصيل و تدريس اشتغال داشت، يك سال بعد از تاسيس حوزه‌ي علميه‌ي قم- به دست تواناي حضرت آيت‌الله حاج عبدالكريم حائري يزدي رحمه‌الله عليه- وارد قم و حوزه‌ي علميه‌ي مقدسه‌ي آن گرديد. در همان آوان با يكي از خاندانهاي اصيل وصلت كرد و از اين وصلت، فرزنداني نيكوتبار به وجود آمدند و بدينسان، استاد عزيز ما، آيت‌الله حاج شيخ محمد فاضل موحدي لنكراني، كه چهارمين فرزند چنان خانداني و تنها فرزند روحاني چنان پدري است، در خانواده‌ي علم و تقوي و روحانيت تولد يافت.

استاد از همان سالهاي كودكي، كه سخت تحت تاثير جاذبه و معنويت پدر قرار گرفته بود، دلباخته‌ي راه او شد و در آن عوالم پاك و بي‌آلايش كودكي تصميم گرفت روش زندگي پدر را سرمشق خود قرار دهد و به عالم روحانيت بپيوندند.

به محض آنكه دوره‌ي شش ساله‌ي تحصيل ابتدايي را به پايان برد، با آنكه در رشته‌ي تحصيلات جديد رشد و توفيق بسيار به دست آورده و هوش و استعداد فراوان بروز داده بود، يكباره از ادامه‌ي تحصيل در مدارس جديد چشم پوشيد و به جامعه‌ي طلاب علوم ديني پيوست.

در آن زمان درست 13 سال از عمرش مي‌گذشت، اما يك دنيا شور و علاقه به راهي كه در پيش گرفته بود، در دلش شعله مي‌كشيد. علاوه بر تمام جاذبه‌هايي كه دنياي ساده و بي‌آلايش و در عين حال سرشار از عمق و معنويت طلبگي برايش به همراه داشت، عامل ديگري نيز كه دست سرنوشت در كنارش قرار داد و باعث شد تا نوجوان پرشور، راه خود را با عشق و علاقه‌ي بيشتري ادامه دهد، آن بود كه يكي از دوستان بسيار عزيز دوران تحصيلات ابتدايي كه با او سابقه‌ي دوستي و ارتباط معنوي و عاطفي داشت- مرحوم آيت‌الله حاج سيد مصطفي خميني فرزند ارشد امام امت- در اينجا نيز درست در كنار او قرار گرفت و آنها به عنوان دو رفيق شفيق و دو همراه و همقدم عزيز، اين راه صعب و طولاني و در عين حال شيرين و دل‌انگيز را با هم ادامه دادند. به قول خود استاد: «وجود اين دوست عزيز در شدت علاقه‌ي ما به راهي كه در پيش گرفته بوديم، نقش مهمي داشت. و از همان اوان به كمك يكديگر و به عنوان دو هم مباحثه مشغول تحصيل شديم».

از آنجا كه عشق، راهنماي استاد و شور و علاقه، چراغ راهش بود، تحصيلات دينيش با سرعتي بسيار پيش مي‌رفت، به طوريكه دوره‌هاي ادبيات و سطوح را كه معمولا طلاب ديگر در 8 يا 9 سال به پايان مي‌بردند، وي تنها در مدت 6 سال گذرانيد، از اين رو هنگامي كه درست 19 سال از سنين عمر را پشت سر نهاده بود، وارد آخرين مرحله‌ي تحصيلات حوزه‌اي (درس خارج) گرديد.

وقتي اين جوان 19 ساله در درس خارج، آن هم درس خارج مرحوم آيت‌الله العظمي بروجردي كه بسيار سنگين و در سطح بالايي بود، شركت مي‌كرد، مي‌توان گفت كه جوان‌ترين شاگرد آن جلسات بود، از اين رو قيافه‌ي جوان او در ميان سايرين سخت جلب توجه مي‌كرد، به طوريكه چه بسا كساني هم بودند كه به خاطر همين سن و سال كم، تصور مي‌كردند شايد او اصلا قادر به درك و فهم مطالب مطروحه در آن جلسات نباشد. اما چنين تصوري نمي‌توانست جز يك اتهام پوچ و واهي چيز ديگري باشد، اما چنين تصوري نمي‌توانست جز يك اتهام پوچ و واهي چيز ديگري باشد، به ويژه آنكه استاد عزيز امروز و طلبه‌ي جوان و پرشور آن روز، هر درسي را كه در محضر آيت‌الله بروجردي مطرح مي‌شد، همان روز به زبان عربي مي‌نوشت و اين نشان مي‌داد كه نه تنها درس را درك كرده بلكه به مفاهيم آن تسلط و احاطه هم پيدا نموده است، بطوريكه چندي بعد، روزي كه مرحوم آيت‌الله بروجردي در منزل پدري استاد، همان نوشته‌ها را ملاحظه كرده بودند، خطاب به پدر بزرگوار آيت‌الله فاضل فرموده بودند: هيچ فكر نمي‌كردم كه وي با اين سن و سال اندك بتواند به اين خوبي به تمام رموز و خصوصيات درسها آشنا باشد و مخصوصا آنها را در قالب عباراتي جالب توجه از نظر تفهيم و تفهم و آن هم به زبان عربي به رشته‌ي تحرير درآورد.

در همان ايام بود كه امام امت و رهبر كبير انقلاب اسلامي، تدريس يك دوره علم اصول را آغاز كردند و شيفتگان فراواني گرد شمع وجود ايشان جمع شدند تا از محضر گرانبار ايشان فيض برگيرند. يكي از پرشورترين آن افراد نيز آيت‌الله فاضل موحدي لنكراني بود. استاد، آن روزها ضمن شركت در درس مرحوم آيت‌الله بروجردي، در جلسات فيض بخش امام امت نيز شركت مي‌كرد و بدينسان يك دوره اصول كامل از مباحث الفاظ و مباحث عقليه را در محضر امام امت گذرانيد كه حدود هفت سال به طول انجاميد. همچنين امام امت، در كنار درس اصول، يك دوره درس فقه هم از كتاب طهارت آغاز كردند كه از همان نخستين روز، استاد در آن جلسات نيز شركت مي‌جست و درس فقه امام امت را نيز با دقت و هوشياري و تيزبيني خاص خود ضبط و ثبت مي‌كرد، به طوريكه حاصل اين نوشته‌ها به چند جلد كتاب بالغ مي‌شد.

بدينگونه استاد كه عمر پرثمرش را در راه تحصيل علم و تدريس آموخته‌ها و اندوخته‌هاي خود گذرانيده است، در سالهاي جواني حدود11 سال در درس مرحوم آيت‌الله بروجردي و حدود 9 سال نيز مجموعا در درسهاي فقه و اصول امام امت شركت داشت و از آن خرمنهاي پرفيض، دامن دامن توشه برمي‌چيد …

از اينها گذشته، استاد كه عشق علم و آموزش تمام زندگيش را سرشار كرده بود، در كنار درسهاي فقه و اصول، چند سال از عمر پرثمرش را نيز در درسهاي فلسفه و حكمت گذرانيد. در اين رشته استاد او، بزرگمرد تفسير، استاد كم‌نظير، مرحوم علامه‌ي طباطبايي بود كه وي در محضر پربارش طي سالها، قسمتي از مباحث منظومه‌ي سبزواري و سپس كتاب اسفار ملاصدراي شيرازي را تعليم گرفت. البته در كنار همه‌ي اينها در مباحث ديگري چون بحثهاي مسائل عقيدتي و نيز مباحثي از درس اخلاق شركت مي‌كرد و از استادان ديگري هم به طور پراكنده بهره‌گيري و كسب فيض مي‌نمود.

استاد براساس هوش سرشار و كم‌نظيري كه داشت بسيار زود و بسرعت به درجه‌ي اجتهاد رسيد. پس از آن همه تحصيل علوم و معارف اسلامي، به ويژه پس از 11 سال تعليم مداوم در محضر درس آيت‌الله بروجردي و 9 سال شركت عاشقانه در محضر دانشمند آفرين و مكتب انسانساز درسهاي امام امت، وقتي هنوز جواني 30 ساله بود ديگر به تقليد نياز نداشت، از اينرو اگر در زمان حيات آيت‌الله بروجردي و سالهاي مرجعيت آن بزرگوار به تقليد از ايشان مي‌پرداخت، پس از وفات آن پيشواي جهان تشيع، ديگر به استنباط خود متكي شد و غوامض امور و رموز مسائل ديني و مذهبي را به اجتهاد خويش از پيش پاي برداشت.

نكته‌اي ديگر كه در زندگي استاد جلب توجه مي‌كند، اين است كه از نخستين سالهاي جواني، همواره تحصيل و تدريس به موازات يكديگر در زندگيش جريان داشته است: وي در سالهاي دوم يا سوم تحصيل يعني در حدود 16 -15 سالگي، ضمن آنكه خود به عنوان شاگردي مشتاق و جوينده در محضر درس بزرگان حاضر مي‌شد، در عين حال به موازات آن به عنوان مدرسي پرشور و پوينده، جلسات درس تشكيل مي‌داد و به تعليم گروههايي از طالبان علم مي‌پرداخت.

جلسات درس استاد، از آغاز، جلساتي گرم و شوق‌انگيز بود و عده‌ي زيادي از رهروان طريق علم و ايمان، در آن جلسات شركت مي‌كردند و جالب آنكه غالبا در اين جلسات، كساني سراپا گوش به درسهايش دل مي‌سپردند كه همگي از لحاظ سن و سال بزرگتر از استاد خود بودند، استادي بسيار جوان كه وقتي در برابر شاگردانش ظاهر مي‌شد، براي تماشاگري كه از دور شاهد صحنه بود، باوركردني به نظر نمي‌رسيد كه اين دانشمند جوان، آنهمه افراد سالمندتر از خود را تعليم مي‌دهد و از گوهرهاي نهفته در سينه‌ي آتش آلودش به آنان بهره مي‌رساند. در آن سالهاي 16 -15 سالگي عده‌ي شاگردانش غالبا به 80 -70 نفر مي‌رسيد و هنگامي كه به 19 سالگي رسيد، ديگر جلسات درسش آنقدر گسترش يافته بود كه بيشتر اوقات صدها نفر در محضر درس وي حاضر مي‌شدند، تا جايي كه وقتي به تدريس «كفايه الاصول» (آخرين كتاب سطح عالي و دشوارترين كتاب آن دوره) پرداخت، قريب 700 -600 نفر پاي درسش مي‌نشستند و چون مطالب آن جلسات بر روي نوار ضبط مي‌شد، هنوز هم آن نوارها مورد مراجعه‌ي طلاب جوان و كفايه خوان است. و بالاخره هم اكنون قريب 13 سال است كه استاد، به تدريس خارج اشتغال دارد و گروه كثيري از فضلا كه غالبا مرداني عالم و آگاه و داراي تحقيقات و تاليفات هستند و به نوبه‌ي خود به تدريس عده‌ي زيادي اشتغال دارند، در جلسات درس خارج استاد شركت مي‌كنند و از چشمه‌ي جوشان علوم و فضايل وي سيراب مي‌گردند.

تاليفات استاد

استاد، نگارش مسائل و معارف و تاليف كتب ارزنده‌ي علمي و اسلامي را نيز از همان سالهاي جواني آغاز كرد. نخستين تاليف وي كه براساس درسهاي آيت‌الله بروجردي نگارش يافته و حاصل 8 سال شركت مداوم وي در آن جلسات بود، به نام «نهايه التقرير» چاپ و منتشر شد. اين تاليف كه حدودا در 500 صفحه تنظيم شده بود، ابتدا از نظر آيت‌الله بروجردي گذشت و سپس با موافقت كامل ايشان به چاپ رسيد. در آن زمان، بيش از 26 سال از عمر استاد نگذشته بود.

چند سال بعد نيز جلد دوم «نهايه التقرير» چاپ و منتشر شد. اين دو جلد تاليف و نگارش، حاوي مجموعه‌ي كتاب «صلوه» است كه مرحوم آيت‌الله بروجردي بحث كرده‌اند. از اين ميان بايد بحثهاي نماز مسافر و نماز جمعه را جدا كرد، زيرا اين دو بحث را نيز در همان اوقات فقيه عاليقدر آيت‌الله العظمي منتظري به رشته‌ي تحرير درآورده و چاپ كردند. و اگر اين سه جلد كتاب را كنار يكديگر بگذاريم، تمامي بحثهاي كتاب «صلوه» مرحوم آيت‌الله بروجردي را كه در مدت 8 سال تمام مطرح و بحث و تدريس شده است، در برخواهد گرفت.

استاد، تاليفات ارزنده‌اي نيز از مباحث مطروحه در جلسات درس امام امت به نگارش درآورده كه مشتمل بر قسمت اعظم درسهاي فقه و اصول معظم‌له است، بطوريكه مي‌توان گفت حدود دو ثلث از مباحث علم اصول- اعم از مباحث الفاظ و مباحث عقلي- را كه امام امت و مطرح و بحث مي‌فرمودند، به قلم آورده و نيز از مباحث فقهي امام، حدود 5 جلد كتاب ارزنده تاليف و نگارش كرده است.

بزرگترين و ارزنده‌ترين تاليف استاد، كتابي است كه سالهاي بسياري از عمر گرامي ايشان بر سر آن گذاشته شده و البته هنوز هم كار نگارش آن ادامه دارد. اين تاليف گرانقدر و پردامنه، با ماجرايي جالب و داستاني از گوشه‌هاي تاريخ معاصر كشورمان نيز همراه و توام است، يعني با ماجراهاي مبارزات طولاني و پرثمر امت شهيدپرور و بخصوص جامعه‌ي روحانيت مبارز و آگاه كه سالهاي سال، در گيرودار آن مبارزات جانانه، با بند و زنجير و زندان و شكنجه و تبعيد دست به گريبان بودند. در همان ماجراها، استاد گرامي ما نيز به عنوان يكي از مبارزان سرسخت روحانيت، از سوي رژيم سفاك دستگير و به نقاط مختلف تبعيد شد. يكي از تبعيدگاههاي وي شهر قهرمان‌پرور يزد بود كه استاد حدود دو سال و نيم از عمر عزيزش را در آنجا سپري كرد. در آنجا استاد تصميم گرفت تا با استفاده از فرصت، دست به تاليف اثري بزرگ بزند و بر اين اساس، نوشتن شرحي بر كتاب گرانقدر «تحريرالوسيله» اثر امام امت را وجهه‌ي همت خويش قرار داد. بدين ترتيب، آن سالهاي رنج و روزهاي درد و ملال، با نگارش اين تاليف بزرگ، به روزهاي سرشار از معنويت و به ايام پرثمر و بارآوري مبدل شد كه در طول آن، استاد حدود 5 جلد از شرح كتاب تحرير الوسيله را به رشته‌ي تحرير كشيد. چنانكه گفته شد كار نگارش اين شرح پر دامنه و ارزنده هنوز هم ادامه دارد و پيش‌بيني مي‌شود كه تمامي آن، به فضل و عنايت الهي بالغ بر 40 جلد كتاب خواهد شد.

در حال حاضر 12 جلد از اين كتاب به پايان رسيده كه دو جلد آن نيز با عنوان «تفصيل الشريعه في شرح تحرير الوسيله» چاپ شده است.

تاليف ديگر استاد، كتابي به نام «مدخل التفسير» است كه سلسله درسهاي استاد در روزهاي تعطيل را كه براي قشر وسيعي از طلاب مطرح و بحث شده است، در برمي‌گيرد. اين كتاب حاوي سه بحث در موضوعات اعجاز قرآن، قرائتهاي مختلف قرآن و عدم تحريف قرآن است و استاد يادداشتهاي مربوط به اين مباحث را نيز در همان ايام تبعيد، به صورت كتابي در 300 صفحه تنظيم كرده و پس از دوران تبعيد به چاپ رسانده است. از ديگر تاليفات ارزنده‌ي استاد، كتابي است كه با شركت مرحوم آيت‌الله اشراقي، داماد امام امت، نگاشته شده است. اين كتاب دربردارنده‌ي بحثهاي مربوط به مسائل امامت از نظر قرآن كريم است كه در دو جلد، يكي با عنوان «ائمه‌ي اطهار يا پاسداران وحي از نظر قرآن» و ديگري به نام «چهره‌هاي درخشان در آيه‌ي تطهير» چاپ و منتشر شده است. بحثهايي كه در اين دو كتاب مطرح شده، چنان دقيق و عميق و مستند به اسناد و ماخذ و منابع درجه‌ي اول و معتبر اسلامي است كه به اعتقاد صاحبنظران هر كس بدون تعصب و فارغ از قيد و بند پيشداوريهاي غلط، اين بحثها را مطالعه كند، علاوه بر آنكه با مسائل مهمي در ارتباط با اصل و شرايط امامت و علم امام از نظر قرآن كريم آشنا مي‌شود، امامت ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام را نيز با جان و دل پذيرا خواهد شد و به راستي، اي كاش روزي فرارسد كه تمامي مسائل ديني و مذهبي و اعتقادي و مكتبي، از پس پرده‌ي تعصبها بيرون آيد و روشن و زلال، روح و جان و فكر امتهاي اسلامي را از چشمه‌سار حقيقت و معرفت سيراب كند. البته در كنار اين تاليفات، استاد نگارشات ديگري نيز به صورت رساله‌هاي روشنگر و ارزنده دارد كه هر كدام، مسائل گوناگوني را مطرح مي‌كند و نكته‌هاي متعددي را برمي‌گشايد.

آري، اين است فشرده‌ي زندگي يك روحاني آگاه، يك عالم ديني، يك مدرس بزرگ، يك استاد ارزنده. زندگي چنين شخصيتي چه مي‌تواند باشد، جز تلاش و تلاش، جز جستجو و تحقيق، جز مطالعه و تفحص، جز تحصيل و تحصيل و در كنار اينها تدريس و تاليف و آموزش دادن آموخته‌ها به طالبان ديگر و بيرون ريختن گوهرهاي علم و فضيلت از درياي مواج سينه‌اي متلاطم و بر فراز همه‌ي اينها سايه‌اي دل‌انگيز از معنويت و سادگي و قناعت.

مبارزات سياسي استاد

يكي ديگر از مهمترين فرازهاي زندگي استاد، زندگي سياسي و مبارزاتي ايشان است. از همان زماني كه امام امت مبارزه‌ي وسيع و عميق مذهبي- سياسي خود را آغاز كردند و عليه ظلم و فساد و كفر و استكبار قيام نمودند، استاد نيز به پيروي از معلم كبيرش قدم در اين راه نهاد و مبارزات سياسي خود را شروع كرد. استاد كه از شاگردان پرشور امام و از معتقدان بي‌تزلزل و سرسخت ايشان بود، از همان ابتدا قدم به قدم به دنبال امام، راه مي‌سپرد. اين مبارزات، هم به صورت فردي و هم به عنوان عضوي از اعضاي جامعه‌ي مدرسين حوزه‌ي علميه- كه در آن زمان فعاليت چشمگير و پرثمري داشت- صورت مي‌گرفت و به همين جهت، از همان آغاز، مساله‌ي اتحاد و اتفاق و يكپارچگي و وحدت كلمه- يعني همان چيزي كه رمز مهم پيروزي انقلاب اسلامي به شمار مي‌رفت- در مبارزات استاد، نقش اساسي و تعيين‌كننده‌اي داشت.

در ارتباط با همين فعاليتها و مبارزات بود كه بارها از طرف رژيم سفاك دستگير شد، بارها به بازجويهاي بيدادگرانه فراخوانده شد، بارها طعم زندان و شكنجه‌ي دژخيمان ساواك را چشيد و سرانجام نيز به بدآب و هواترين نقاط كشور تبعيد شد. نخستين تبعيدگاه وي بندرلنگه بود كه در بيداد گرماي تابستان به آنجا فرستاده شد. استاد حدود 4 ماه را در آن منطقه‌ي نفس بر، در گرماي سوزان و شرجي خفقان‌آور آن گذراند، 4 ماهي كه به قول خود استاد، مي‌توان گفت به اندازه‌ي تحمل 40 سال رنج و ناراحتي و مرارت بود، سپس استاد را به منطقه‌ي كويري يزد تبعيد كردند و دو سال و نيم نيز از عمر شريفش در اقامت اجباري آنجا سپري شد. در اين دو سال و نيم، چنان سختيها و مصائبي را از سرگذراند كه عبارت «غير قابل توصيف» نيز براي آن كم است. منتهي استاد از اين دوره‌ي تبعيد نيزي به نيكوترين وجه استفاده كرد، يعني علاوه بر تحقيقات علمي و تاليفات و نگارشات با ارزشي كه در آن خلوت رنج‌آلود داشت، كار مهم ديگرش اين بود كه با كمك شهيد محراب آيت‌الله صدوقي، به طور مخفيانه با مردم يزد ديدارهاي سازنده و برخوردهاي پرثمري ترتيب داده و با روشنگري و بيدارسازي مردم، آنان را در مسير مبارزات امام امت قرار مي‌دادند، به طوريكه در روزهاي اوج انقلاب، مردم يزد از جمله‌ي پيشتازترين مبارزان شهيدپروري بودند كه با مشت خالي به جنگ توپ و تانك و گلوله رفتند و با نثار صدها شهيد، دلاورانه در اين راه ايستادگي كردند و گامهاي بلند و موثري در راه پيروزي انقلاب برداشتند.

سرانجام دوره‌ي تبعيد تمام شد، همانطور كه دوره‌ي ظلم و كفر و استكبار هم تمام شد. فسق و فجور و خفقان رفت و پاكي و آرامش و آزادي آمد. ظلم كفر ناپديد شد و آفتاب درخشان و هستي بخش اسلام از پشت ابرها بيرون آمد و تابيدن گرفت، آفتابي كه مي‌رود تا سراسر عالم را در طيف رنگارنگ روشنايي دلپذيرش، رنگ و جلوه‌اي ديگر دهد. اما چه ما كه امروز از نور و گرماي اين آفتاب عالمتاب برخورداريم و چه آنهايي كه در آينده‌اي نه چندان دور شكوه اين آفتاب را در خواهند يافت، هرگز نبايد فراموش كنيم كه مرداني چون استاد، در كنار زدن آن ابرهاي تيره از مقابل آفتاب حقيقت، چه نقش بزرگي داشتند.

درباره‌ي متن حاضر

پس از انقلاب شكوهمند اسلاميمان، استاد كه پيشاپيش حركتهاي انقلابي مردم قرار داشتند و نياز شديد جامعه‌ي انقلابي را به فرهنگ اصيل اسلامي احساس مي‌كردند، در كنار ديگر درسهاي حوزه‌اي خود، در دفتر تبليغات اسلامي قم براي عده‌اي از شاگردان مكتب امام صادق عليه‌السلام و روحانيون حوزه‌ي علميه، درس نهج‌البلاغه‌ي علي عليه‌السلام را آغاز كردند. در اين درس، موضوعي كه توسط استاد انتخاب گرديده فرمان علي عليه‌السلام به مالك اشتر نخعي است. اين درسها توسط دفتر تبليغات اسلامي از نوار پياده شده و سپس در جزوه‌اي تكثير و در اختيار طلاب حوزه‌ي علميه قرار مي‌گرفت. اينجانب مصمم شدم براي بهره‌گيري خود و طالبان مشتاق، جزوه‌هاي درس استاد را جمع‌آوري و تدوين و به صورت كتاب منتشر سازم و آن را در دسترس همگان قرار دهم. نكته‌اي كه حتما بايد بدان اشاره كرد اين است كه من در پياده كردن اين مباحث، با اتكا به آنچه از محضر خود استاد آموخته‌ام به خود اجازه داده‌ام كه در شكل بيان و لحن اين مباحث، تصرفي بسيار ناچيز و اندك روا دارم، به اين معني كه به قصد همگاني‌تر ساختن فوايد اين بحثها، از قالب و قالب مرسوم و رايج بيان استفاده كرده‌ام و از اين رو، بدون آنكه به متن اصلي بحثها خللي وارد آيد، كوشيده‌امت تا لحن درس و بحث را هر جا كه صورت محاوره‌اي و گفتاري داشته است، به صورت لحن كتابي و بيان نوشتاري درآورم. با اين حال، صميمانه اعتراف مي‌كنم كه در سراسر اين كتاب، آنچه از محاسن و فوايد و امتيازات ملاحظه شود، از بركات علم و دانش استاد است و آنچه نقص و قصور و كمبود وجود داشته باشد، مربوط به من و از بي‌بضاعتي علمي من است.

حسين كريمي

مالك‌اشتر و حكومت مصر

نهج‌البلاغه

ساده‌ترين و كوتاه‌ترين تعريفي كه مي‌توان از قرآن مجيد بيان كرد اين است كه بگوييم: قرآن، كلام خداوند متعال است كه به لسان وحي بر قلب رسول‌الله صلي الله عليه و آله نازل شده است. در خصوص نهج‌البلاغه نيز- در صورتيكه تنها يك تعريف كلي و بسيار ساده مورد نظر باشد- مي‌توان گفت: نهج‌البلاغه كلام مولا اميرالمومنين علي عليه‌السلام است كه گفتارها و نوشتارها و نامه‌ها و وصايا و كلمات كوتاه و نصايح و مواعظ و فرامين و احكام آن حضرت را در برمي‌گيرد و از حدود هزار سال پيش به صورت كتابي در سه بخش (خطبه‌ها، نامه‌ها، كلمات قصار) تدوين شده است.

اما نه بيان اول براي قرآن و نه بيان دوم براي نهج‌البلاغه، هيچكدام قطره‌اي از درياها و ذره‌اي از دنياهايي كه درباره‌ي آنها بايد گفت و شنيد و نوشت و خواند، نيست. در واقع، به دست دادن اينگونه تعريف از قرآن كه كتاب وحي است، و از نهج‌البلاغه كه منبعث از وحي و زيباترين و منطقي‌ترين و كامل‌ترين ادامه‌دهنده‌ي مسير قرآن است، جز شرمساري براي گوينده و حسرت و دريغ براي شنونده، چيزي در برندارد.

چگونه مي‌توان از نهج‌البلاغه سخن گفت، در حاليكه صدها سال است عظمت آن، جهان بشريت را زير بال خود گرفته، تمام تاريخ را در نورديده و بشريت در برابر والايي آن به اعجاب و بهت دچار آمده و با ناتواني و درماندگي، در مقابل عظمت بي‌نظير آن به زانو درآمده است؟ … چگونه مي‌توان درباره‌ي كتابي سخن گفت كه هزار سال است نام آن در كنار قرآن مجيد بر زبانها جاري است و نه تنها دوستان، كه دشمنان نيز آن را ستوده و در برابر عظمتش اظهار عجز كرده‌اند؟ چگونه مي‌توان عظمت و سترگي محتوا و بلندي معناي كتابي را تشريح و بيان كرد كه هزار سال است بزرگترين انديشمندان هر عصر و روزگاري درباره‌ي آن مي‌انديشند و به جايي نمي‌رسند و هزاران محقق فرزانه پيرامون آن هزاران جلد كتاب نوشته و ميليونها صفحه كاغذ را با فاخرترين عبارات و تمجيدها درباره‌ي آن سياه كرده‌اند، اما هنوز هم بشريت موفق نشده است گوشه‌اي از عظمت و سترگي آن را چنانكه شايسته است، توصيف و تشريح نمايد و عمق و ژرفاي مفاهيم عاليه‌ي آن را آشكار سازد؟ پس ما نيز چاره‌اي نداريم جز اينكه در اين مختصر، تنها به يك معرفي بسيار كوتاه و فشرده از نهج‌البلاغه اكتفا كنيم، با اين اميد كه انشاءالله انفاس قدسي خود آن حضرت ياري كند و شيفتگان علي عليه‌السلام در مسير مطالعات بيشتر، آشنايي هر چه افزونتري با اين كتاب جاودانه پيدا كنند و از درياي مفاهيم و معاني آن جرعه‌هاي بيشتري بنوشند.

نهج‌البلاغه مجموعه‌اي است كه يكهزار سال پيش، توسط يكي از شيفتگان علي عليه‌السلام و مكتب الهي و انسانساز او، به نام «سيد رضي» رحمه‌الله عليه از روي گفته‌ها و نوشته‌هاي آن حضرت جمع‌آوري و تدوين گرديده است. پيش از مرحوم سيد رضي تمام اين گفته‌ها و نوشته‌ها در كتابها و رساله‌هاي گوناگون، به طور پراكنده وجود داشت، ولي در حدود سال 400 هجري بود كه سيد رضي اين گوهرهاي پراكنده را به رشته‌ي تحرير درآورد و آنها را در كتابي مدون، كنار هم قرار داد.

در اين كتاب پرارج و بي‌مانند، بيش از صدها اثر شگرف از آثار انديشه‌هاي والا و سترگ علي عليه‌السلام اعم از خطبه، حديث، نامه، وصيتنامه، موعظه، كلمات قصار، فرمانهاي حكومتي، تفسير آيات قرآن و صدها دستور انسانساز و قوانين زندگي بخش در كنار هم قرار گرفته و چون گردآورنده، بيشتر از ديدگاه بلاغت و شيوايي بي‌نظير سخنان مولا به اين آثار نگريسته و تنها از اين زاويه به تدوين سخنان آن حضرت پرداخته، نامش را نيز نهج‌البلاغه (راه بلاغت) گذاشته است.

نهج‌البلاغه را كه از ده قرن پيش تا امروز به صورت مجموعه‌اي در سه بخش «خطبه‌ها»، «نامه‌ها» و «كلمات قصار» در دسترس شيفتگان علي عليه‌السلام قرار دارد، ويژگيهاي منحصر به فردي است كه با گوشه‌اي از آنها در ضمن مباحث كتاب حاضر آشنا مي‌شويم. در كنار اين ويژگيها خصوصيت بسيار مهمي كه از لابلاي كلمات آن حضرت به دست مي‌آيد و هر بيننده‌ي ژرفنگر را به خود جلب مي‌كند، تصوير زيبا و دقيق زندگي شخصي آن حضرت و حوادث و وقايعي كه در دوران حيات با آنها روبرو بوده و طرز برخورد و مقابله با اين حوادث است. لذا نهج‌البلاغه از اين ديدگاه، يك الگوي عظيم و آموزنده از زندگي جانشين بر حق پيامبر صلي الله عليه و آله است كه تمامي شيفتگان آن حضرت و پيروان راه و پويندگان مكتبش، مي‌توانند سيماي ملكوتي پيشواي خود را در آن نظاره كنند و ابعاد گسترده‌ي اين سيماي بي‌مانند را سرمشق زندگي و روش و رفتار خود قرار دهند.

عهدنامه‌ي مالك اشتر

يكي از فصول درخشان نهج‌البلاغه كه همچون ساير مباحث آن رنگ جاودانگي خورده و به ابديت پيوسته است، عهدنامه‌ي مالك اشتر، يا فرمان تاريخي علي عليه‌السلام به يار وفادار و صحابي بزرگوارش «مالك‌اشتر نخعي» است. امام علي عليه‌السلام اين فرمان را كه از چهارده قرن پيش تاكنون، به صورت يك منشور جاودانه و انساني و انسانساز در تاريخ و فرهنگ اسلامي باقي مانده است، هنگامي براي سردار رشيد اسلام و يار پاكبازش مالك‌اشتر نوشت كه وي را مامور حركت به سوي سرزمين مصر ساخته بود و آن شهيد پاكباخته مي‌رفت تا در آن سرزمين دور دست، احكام و اوامر مولايش علي عليه‌السلام را (كه احكام الهي اسلام است) پياده و اجرا كند.

امام علي عليه‌السلام در اين نامه گرچه مالك‌اشتر را مخاطب قرار داده و قوانين حكومت عدل اسلامي و خطمشي و چهارچوب آن را خطاب به او بيان فرموده است، اما واقعيت آن است كه تمام انسانها، در تمام مكانها و تمام زمانها مخاطب اين پيمان‌نامه هستند. به ديگر سخن احكام و فرامين انسانسازي كه در اين نامه مطرح شده است، همچون آفتابي عالمتاب، بر تمام آفاق شرق تا غرب و بر فراز تمامي زمين در گسترده‌ي تمامي تاريخ بشر نور و گرما پاشيده و تنها كوران و كوردلان هستند كه از انوار قدسي آن بي‌خبر مانده و مي‌مانند.

در عهدنامه‌ي مالك‌اشتر، فشرده‌اي از نظريات و افكار و انديشه‌هاي جهانتاب علي عليه‌السلام به چنان صورت دقيق و عميقي بيان شده است كه مي‌توان گفت در آن، تكليف تمامي افراد بشر، چه به عنوان يك بنده و مخلوق در برابر پروردگار، چه به عنوان يك انسان در جامعه، چه به عنوان حاكمي كه مسئول اجراي احكام اسلامي است و چه به عنوان فردي كه تحت حمايت قوانين نجاتبخش اسلام زندگي مي‌كند، بوضوح و دقت روشن شده است. سفارشهايي كه آن حضرت در اين نامه خطاب به مالك‌اشتر و در واقع خطاب به انسان و تاريخ بشريت بيان فرموده است، هرگاه به درستي و به طور كامل اجرا شود، نه تنها ضامن ايجاد و حفظ عدالت اجتماعي و امنيت زندگي و آرامش خاطر و آسايش مردم جامعه است، بلكه بالاتر از آن، عامل مهمي است كه در جامعه‌ي انساني، زمينه‌هاي مساعدي را ايجاد مي‌كند تا تمام افراد اجتماع، با علم و آگاهي و درك و ايمان، به خودسازي اسلامي بپردازند و چنان خود را از رذايل و مفاسد پيراسته گردانند كه همگي به صورت بندگاني مومن و صالح براي خدا درآيند و راه نجات و رستگاري را طي كنند.

آري، اين عهدنامه، ضامن رفاه و سلامت و رستگاري و سعادت در دنيا و آخرت است، زيرا كه در آن، پيش از هر چيز تمامي افراد جامعه‌ي بشري، با لحني شورانگيز و بيداركننده، به جهان معنويت و شرافت و صداقت دعوت شده‌اند و اين دعوت باشكوه، بر اساس عدالت اجتماعي، مبارزه با ظلم و تعدي و تجاوز، حفظ و گسترش آزادي و آزادگي، برابري در برابر قانون، تقويت ايمان و … استوار شده است.

از آنجا كه در طول متن حاضر، جزء جزء فرمايشات امام عليه‌السلام در عهدنامه تشريح و بررسي خواهد شد و نيازي نيست كه در اين مقدمه بيش از اين درباره‌ي عهدنامه و مطالب آن سخن بگوييم، زيرا هدف از مقدمه آشنايي اوليه با معني عهدنامه و بيان اجمالي اهميت و ويژگي اين فرمان تاريخي است، با اين حال قبل از ورود در متن مباحث اصلي و بيان جزء جزء معاني و مفاهيم كلمات «عهدنامه»، ناگزير از بيان مقدماتي هستيم.

شخصيت مالك‌اشتر نخعي

پرداختن به شخصيت مالك و بيان ويژگيهاي اين سردار نامدار صدر اسلام، از اين جهت ضرور است كه با شناخت اين بزرگمرد تاريخ، بهتر مي‌فهميم كه چرا علي عليه‌السلام چنين عهدنامه‌ي پراهميت و بي‌نظيري را- كه خود بهتر از هر كس مي‌دانست در تاريخ جاودانه خواهد ماند- براي مالك و به نام او نوشته و آنگاه از آوردن نام او در عنوان نامه، در واقع تمام بشريت را اراده فرموده است.

آري، چنين كاري از علي عليه‌السلام بي‌دليل نمي‌تواند باشد. شخصي كه امام چنين نامه‌ي تاريخي پرشكوه و باعظمتي را برايش مي‌نويسد، مي‌بايست شخصيتي بزرگ و داراي ويژگيها و خصوصيات و امتيازات فراوان باشد. براي پي بردن به عظمت مقام و بزرگي شخصيت مالك‌اشتر، بهتر است قبل از هر چيز، از عبارتي كه علي عليه‌السلام درباره‌ي مالك به لسان مباركش آورده و طي آن، نظر و عقيده‌ي خود را در ارتباط با او بيان فرموده است، استفاده كنيم.

مي‌دانيم كه مالك‌اشتر از طرف علي عليه‌السلام براي استانداري سرزمين مصر در زمان حكومت عدالت‌گستر آن حضرت انتخاب شده بود. و نيز مي‌دانيم كه وقتي مالك به سوي مصر مي‌رفت، بين راه، در نزديكي محل ماموريت خود، طبق نقشه‌ي خائنانه و جنايتكارانه‌اي كه معاويه كشيده بود، توسط ايادي و عوامل او مسموم شد و به شهادت رسيد. البته علي عليه‌السلام مي‌دانست كه مالك به محل ماموريت خود نخواهد رسيد و با پيوستن به صف شهداي اسلام قادر نخواهد بود مواد و احكام عهدنامه را در آن سرزمين اجرا كند، با اين حال وقتي خبر شهادت آن صحابي بزرگ را برايش آوردند و به حسب ظاهر، آن حضرت را از چگونگي ضايعه‌ي دردناك مرگ مالك مطلع كردند، حضرت با وجود آگاهي قبلي كه از جريان داشت، باز هم به حالت تاثر و تالم شديدي فرورفت و نشانه‌هاي اندوه و ماتم در سيماي ملكوتيش هويدا شد. آنگاه در همان حالت تاثر عبارتي را درباره‌ي مالك‌اشتر بر زبان جاري فرمود كه بهترين و روشن‌ترين تعبيرها را درباره‌ي شخصيت مالك به دست مي‌دهد.

عبارت امام عليه‌السلام چنين بود:

لقد كان لي مثل ما كنت لرسول‌الله.

در حقيقت مالك براي من همانطور بود كه من براي رسول‌خدا (صلي الله عليه و آله) بودم. توجه به همين عبارت عميق و پرمعناي امام عليه‌السلام نشان مي‌دهد كه مالك‌اشتر چه مقام عظيم و شخصيت كم مانندي داشته است. مگر نه آنكه اين تعبير از آن امام معصوم است. و مگر نه آنكه در كلام معصومين هيچگونه مبالغه و اغراقي وجود ندارد و هر چه بر زبان مبارك مي‌آورند، حقيقت خالص و واقعيت محض است؟ ملاحظه مي‌شود كه امام عليه‌السلام چگونه بدون ذره‌اي اغراق و مبالغه يا نقصان و نارسايي، درباره‌ي مالك سخن مي‌گويد، به حدي كه براي مالك‌اشتر همان نقش و ارزشي را در برابر خويش قائل مي‌شود كه وجود مبارك خودش در برابر وجود مقدس رسول‌الله صلي الله عليه و آله داشته است.

بنابراين از همين تعبير زيبا و گويا نتيجه مي‌گيريم: به همان صورت كه اميرالمومنين علي عليه‌السلام بزرگترين و شايسته‌ترين و كامل‌ترين شاگرد مكتب پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بوده و همانطور كه هيچكس به اندازه‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام نسبت به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نزديك نبوده، به همان صورت هم مالك‌اشتر بزرگترين و شايسته‌ترين و كامل‌ترين شاگرد مكتب آن حضرت و نزديكترين شخص به آن وجود مبارك بوده است. لذا تعبير امام، ارزنده‌ترين توصيف را درباره‌ي مالك‌اشتر بيان كرده و بالاترين مقام را براي او قائل شده است، به حدي كه ديگر هيچكس را در رديف او نمي‌توان قرار داد. زيرا علي عليه‌السلام هم درباره‌ي هيچ فرد ديگري چنين تعبيري را به كار نبرده است.

شخصيت مالك از ديدگاه رسول‌الله

عبارت ارزنده‌ي ديگري كه درباره‌ي مقام و شايستگي مالك‌اشتر در دست داريم، عبارتي است كه سالها قبل (در حدود نيم قرن) از لسان مبارك رسول‌الله صلي الله عليه و آله بيان شده بود. در آن زمان كسي نمي‌دانست كه اين عبارت درباره‌ي كيست، اما وقتي سالها گذشت و تمام آن اخباري كه آن حضرت از حوادث آينده بيان فرموده بود جامه‌ي عمل پوشيد، آن عبارت نيز به واقعيت پيوست و آنگاه معلوم شد كه بيان رسول‌خدا صلي الله عليه و آله درباره‌ي مالك‌اشتر نخعي بوده است.

اصل ماجرا- با مختصر اختلاف در تواريخ اسلامي- به صورتي است كه ذيلا مي‌خوانيم:

ابوذر، صحابي بزرگ رسول‌الله مي‌گويد: روزي با عده‌اي از ياران و اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله در محضر ايشان نشسته بوديم. آن حضرت خطاب به حاضران فرمودند: يكي از شما، روزي در يك بيابان خشك و دور از آبادي مي‌ميرد و مرگ او در حالي رخ مي‌دهد كه در اطرافش، تا فرسنگها از آبادي و آباداني خبري نيست. در لحظات مرگ او هيچكس در نزديكي او نخواهد بود تا او را غسل دهد و كفن و دفن نمايد. اما در همان بيابان يكباره عده‌اي از بندگان صالح و شايسته‌ي خدا از راه مي‌رسند و به سراغ آنكه در بيابان، تنها و غريب مرده است، مي‌آيند و تمام مراسم اسلامي كفن و دفن را درباره‌اش اجرا كرده و با عزت و احترام به خاكش مي‌سپارند.

آن روز كسي نمي‌دانست كه منظور پيامبر كداميك از حاضران است، اما گذشت زمان و ورق خوردن تاريخ، موضوع را آشكار كرد.


زمان گذشت و رسول‌خدا صلي الله عليه و آله به رحمت الهي پيوست و علي عليه‌السلام خانه‌نشين شد و حكومت قلمرو اسلامي دست به دست گشت تا نوبت به سومين نفر- عثمان- رسيد و چنانكه مي‌دانيم به دستور عثمان بود كه ابوذر را به بياباني خشك و بي‌آب و علف در ميان بيابانهاي مكه و مدينه به نام «ربذه» تبعيد كردند. ابوذر با خانواده‌ي كوچكش مدتها در آن بيابان ماند. كم‌كم افراد خانواده مردند و ابوذر با تنها دخترش كه باقي مانده بود، در آن بيابان خشك به زندگي پر از درد و رنج ادامه داد تا اينكه سرانجام مرگ به سراغ او نيز آمد.

ابوذر همينكه احساس كرد ديگر نفسهاي آخر را مي‌كشد و عنقريب است كه روح از بدنش خارج شود، به دخترش گفت: اكنون گمان مي‌كنم آن كسي كه رسول‌خدا صلي الله عليه و آله از مرگ او در تنهايي و غربت و در يك بيابان خشك خبر داده بود، من هستم، زيرا بقيه‌ي ياراني كه آن روز در محضر حضرتش بودند، پيش از من يكايك مرده‌اند و مرگ هر كدام در شهري يا آبادي و روستايي رخ داده و تنها كسي كه باقي مانده و كارش به اين بيابان كشيده است، من هستم. اما دخترم، ناراحت نباش كه رسول‌خدا صلي الله عليه و آله فرموده است در زمان مرگ من عده‌اي از بندگان صالح و شايسته‌ي خدا به اينجا خواهند آمد. پس تو در پي‌مرگ من خود را به جاده برسان و كنار راه منتظر آنها بمان. وقتي از راه رسيدند ماجرا را به آنها بگو و مطمئن باش كه خودشان به سراغم مي‌آيند.

دختر ابوذر مي‌گويد: وقتي آثار مرگ در پدرم آشكار شد، خود را به كنار جاده رساندم. ابتدا در آن جاده‌ي دورافتاده كمترين اثري از بني‌آدم نبود، ولي دقايقي بعد ناگهان قافله‌اي از دور پيدا شد و نزديك آمد. وقتي به من رسيدند ديدم كه مالك‌اشتر پيشاپيش آن قافله در حركت است. آنها با ديدن من توقف كردند و من نيز جريان را به اطلاع آنان رساندم و گفتم: پدرم ابوذر صحابي بزرگ رسول‌الله در اين بيابان در حال احتضار است. با گفتن اين جملات، مالك‌اشتر و همراهانش بيدرنگ با من آمدند و پدرم را كه به لقاي معبودش پيوسته بود با عزت و احترام و با رعايت تمام موازين شرعي و احكام اسلامي به خاك سپردند.

با توجه به آنچه گذشت، مي‌بينيم كه رسول‌خدا صلي الله عليه و آله از مالك‌اشتر، به عنوان يك بنده‌ي صالح و شايسته‌ي خدا نام برده است. پس خوشا به حال مالك و خوشا به آن مقام و عظمت و شخصيت كه از زبان آن حضرت درباره‌اش چنين توصيف و تعبيري بيان گرديده است.

وصفي هم از زبان دشمن

اكنون بجاست توصيفي را هم كه معاويه درباره‌ي مالك‌اشتر بيان كرده مطرح كنيم، زيرا به مصداق «خوش است وصف تو گر از زبان دشمن است» وصفي كه يك دشمن، در نهايت خصومت و بددلي از رقيب خود بر زبان مي‌آورد، بهترين گواه چهره‌ي واقعي آن شخص و گوياترين وصف حقيقي آن خواهد بود.

گفتيم مالك اشتر بر اثر توطئه‌ي شوم و نقشه‌ي خائنانه و جنايتكارانه‌ي معاويه، توسط ايادي و عوامل او مسموم و شهيد شد. وقتي خبر شهادت مالك به معاويه رسيد، بيدرنگ بالاي منبر رفت تا اين خبر را به عنوان خبر خوش براي مردماني همچون خود اعلام كند!

معاويه، ضمن خطبه‌اي بلندبالا، شهادت مالك‌اشتر را به گونه‌اي كه ذيلا بيان مي‌گردد مطرح كرد:

«اي مردم، بدانيد علي بن ابي‌طالب (عليه‌السلام) داراي دو دست بود و امروز هر دو دستش قطع شده و بي‌دست مانده است. يكي از دستهايش عمار ياسر بود كه در جنگ صفين كشته (شهيد) شد و دست ديگرش مالك‌اشتر بود كه خبر مرگ (شهادت) او هم امروز به من رسيد. پس شادمان باشيد كه علي (عليه‌السلام) بي‌دست مانده است».

ملاحظه مي‌شود كه معاويه از روي ناداني، توصيفي از مالك‌اشتر بر زبان جاري كرده كه به نوبه‌ي خود نشان‌دهنده‌ي مقام و شخصيت مالك است، زيرا وقتي كه معاويه از مالك به عنوان «دست دوم» علي عليه‌السلام نام مي‌برد، معلوم مي‌شود كه حتي دشمنان پليد هم مي‌دانسته و اعتراف داشته‌اند كه مالك‌اشتر از نزديك‌ترين و لايق‌ترين ياران آن حضرت است.

اكنون جا دارد شمه‌اي پيرامون موقعيت سرزميني كه جزو سرزمينهاي خلافت اسلامي بوده و علي عليه‌السلام به عنوان خليفه‌ي مسلمين مالك‌اشتر را به سمت والي آنجا گسيل داشت، بيان شود.

موقعيت و فرهنگ و تمدن مصر

به شهادت تاريخ، سرزمين مصر نه تنها در ميان ساير مناطق اسلامي، بلكه اصولا در ميان تمامي سرزمينها و كشورهاي جهان آن روز از لحاظ تمدن، علم و فرهنگ، موقعيت خاصي داشته است. تا جايي كه اسناد و مدارك تاريخي نشان مي‌دهند، تاريخ تمدن مصر در همان زمان از ده قرن (يعني حدود چهارصد سال قبل از ميلاد مسيح) نيز متجاوز بوده است. از زماني كه يك سلسله از فراعنه‌ي مشهور مصر بر آن سرزمين حكومت مي‌كردند (و هنوز هم آثار و نشانه‌هايي همچون اهرام ثلاثه‌ي مصر از آنان باقي مانده و حاكي از قدمت ديرينه است) در بسياري از نقاط مصر مدارس علمي، مراكز تحقيقاتي و كتابخانه‌هاي زيادي تاسيس شده و در حال گسترش بودند. علت اساسي اين گسترش به ويژه در آن مقطع خاص تاريخي، حكومت و سلطه‌ي عده‌اي از يونانيان بر سرزمين مصر بود. اينگونه زمامداران كه يوناني‌الاصل و در مهد علم و دانش پرورش يافته بودند، در ترويج فرهنگ و تمدن و بخصوص علوم گوناگون آن زمان و بيش از همه در ترويج فلسفه و حكمت و علوم عقلي، كوشش فراواني به كار مي‌بردند.

در اين زمينه داستانهاي مختلفي بيان شده است كه اگر چه صحت آنها چندان هم روشن نيست و بعضا چيزي بيش از افسانه به نظر نمي‌رسند، اما به هر حال همگي حاكي از آن است كه مصر از موقعيت خاص علمي و فلسفي برخوردار بوده است.

شهر اسكندريه

براساس اسناد و مدارك تاريخي، يكي از نقاط بسيار مهم مصر كه از لحاظ علوم و تاسيسات علوقعيت ويژه‌اي داشته، شهر اسكندريه بوده است. اسكندريه كه در حال حاضر نيز از شهرهاي مهم و معتبر مصر به شمار مي‌رود، حدود چهار قرن قبل از ميلاد مسيح توسط اسكندر مقدوني پايه‌گذاري شد و از آن زمان تا هنگامي كه مسلمانان مصر را فتح كردند- يعني مدتي قريب به ده قرن- به عنوان مركز و پايتخت مصر، يكي از شهرهاي مهم و معتبر دنيا محسوب مي‌شد.

اهميت اسكندريه، بيشتر از جهت علمي بود، زيرا پس از اسكندر، جانشينان وي كه آنها را «ملوك بطالسه» ناميده‌اند، در آن شهر به بسط و گسترش علم و فرهنگ همت گماشتند. آنها در اسكندريه تعدادي موزه‌هاي علمي و تحقيقي و كتابخانه و مراكز تدريس و تحصيل به وجود آوردند و در واقع بناي يك «آكادمي» علوم را در آنجا گذاشتند كه در مدتي كوتاه، به مثابه يك حوزه‌ي علمي بزرگ و ارزشمند، شهرتي جهانگير پيدا كرد و مورد توجه و مركز مراجعه‌ي علماي جهان و طالبان علم از چهارگوشه‌ي دنيا قرار گرفت. به شهادت مدارك و اسناد تاريخي، در آن دوران تقريبا تمام حكما و فلاسفه و دانشمندان و پژوهندگان، به ويژه دانشمندان علوم عقلي و مكتبهاي فلسفي، از تمام دنيا به آنجا روي آورده و در آن شهر، مدارس علمي و كتابخانه‌هاي عظيم و پراهميتي ايجاد كرده بودند.

رواج علم و فرهنگ و تربيت علماي بزرگ و نامدار در اين «آكادمي» مهم و معروف تا بدانجا رسيد كه بسياري از علماي اسكندريه و دانشمندان حوزه‌ي علمي مصر، به چنان پايه و مايه و درجات بلند علمي دست يافته بودند كه با بزرگان علم و فرهنگ يونان برابري مي‌كردند و در مواردي هم به پايه‌هاي علمي بالاتري رسيدند و از اكابر علمي يونان پيشي گرفتند. لذا نام آنها در رديف مشاهير علمي جهان ثبت شد و تا قرنهاي متمادي چشم جهانيان را خيره مي‌كرد.

در تاييد اين گفتار، نقل سخني از محقق و مورخ معروف «جورج سارتون» بي‌مناسبت نيست. وي كه با وجود مسيحي و غربي بودن، بر اساس وجدان و انصاف علمي، همه جا حقوق سنگين و پربار اسلام را بر گردن علم و فرهنگ و تمدن جهان و به ويژه غرب اعتراف كرده و حتي بيش از بسياري از مسلمين در اين زمينه زحمت كشيده و مدرك و ماخذ ارائه كرده است، در اين زمينه مي‌نويسد:

«دو چيز از نظر افتاده و در فهم علم باستاني، چنانكه بوده، اختلافي ايجاد كرده است: امر نخستين مربوط به تصور ناروايي است كه درباره‌ي علوم شرقي رواج دارد. و اين فكر، بسيار كودكانه است كه انسان چنان تصور كند كه علم را با يونان آغاز كرده است، چرا كه بر «معجزه‌ي علوم يونان» هزاران سال كار و تلاش مصر و بين‌النهرين و احتمالا سرزمينهاي ديگر، مقدم بوده است. و علم يونان بيشتر جنبه‌ي تجديد حيات داشته تا جنبه‌ي اختراع. امر دوم زمينه‌ي موهوماتي است كه نه تنها در علم شرقي وجود داشته، بلكه در علم يوناني نيز چنين بوده است. پنهان داشتن ريشه‌ي شرقي پيشرفت علم در يونان، خود به اندازه‌ي كافي زشت و ناپسند است و بسياري از مورخان با پنهان نگاه داشتن روح توجه به موهومات كه در جلوگيري از آن پيشرفت اثر فراوان داشته- و ممكن بوده است آن را يكباره نابود كند- اين خطا را دو چندان كرده‌اند». [1].

و باز درباره‌ي قدمت تمدن مصر، مي‌خوانيم:

«البته ما نمي‌توانيم به ذكر اوضاع و احوالي بپردازيم كه در مصر پيش از تاريخ وجود داشته است. اشاره به اين نكته كافي است كه فرهنگ ماقبل تاريخ مصر، مربوط به اواخر دوره‌ي سنگ (عصر حجر) بوده است و مصريان باستان در بسياري از فنون كشاورزي پيشرفته بوده‌اند. آن مردم از كاشتن جو، نوعي گندم، تخم بزرك و كتان آگاه بوده و تقويم سالانه هم داشته‌اند. در آن هنگام كه پرده‌ي تاريخ بالا مي‌رود و نخستين سلسله‌ي فراعنه‌ي مصر روي كار مي‌آيد، فرهنگ مصري كه گواهيهاي بر آن درست است، به اندازه‌اي پيشرفته بوده كه نمي‌توان آن را آغاز كار (از لحاظ علم و تمدن) ناميد، بلكه در آن موقع، فرهنگ مصر حالت اوجي داشته كه جز از راه گذشتن چند هزار سال زمان (و پشت سر گذاشتن يك دوره‌ي طولاني از كار و تلاش در مسير تكامل فرهنگ و تمدن)، ممكن نبوده است به اين درجه برسد». [2].

پيشرفت و انحطاط

در تاريخ مصر، اينگونه پيشرفتها بارها دستخوش تغييرات و اوج و حضيضهايي شده و حتي بارها تا آستانه‌ي نابودي كامل هم پيش رفته است. بطوريكه مورخان نوشته‌اند، در يك دوران نسبتا طولاني (دوران اسكندر و جانشينان وي)، مصر زير نفوذ سياسي يونان بود و طبعا فرهنگ و تمدن اين دو سرزمين نيز با هم پيوند و امتزاج پيدا كرده‌اند. اما بعد از ملوك بطالسه، تمدن يوناني رو به افول و سقوط رفت و هنگامي كه روم و يونان با يكديگر وارد جنگ شدند و حكومت روم بر يونان پيروز شد، تمام متصرفات يونانيان و از جمله مصر و اسكندريه هم زير نفوذ سياسي و استيلاي همه جانبه‌ي روم قرار گرفت. از همان زمان، فرهنگ و تمدن مصري و آكادمي علوم اسكندريه دچار مشكلاتي شد و چند بار دوره‌هاي نزول و افول و سپس تجديد حيات را از سر گذرانيد، تا بالاخره دولت روم حدود اواخر قرن چهارم ميلادي به دو قسمت روم شرقي (مركزش استانبول فعلي در تركيه) و روم غربي (مركزش رم فعلي در ايتاليا) تقسيم شد و روم شرقي به مسيحيت گراييد.

مسيحيت روي تمدن روم و تمدن يونان و بالطبع روي تمدن مصر و اسكندريه تاثير منفي و مخربي گذاشت و اساسا دوران سياه سقوط و انحطاط غرب كه به قرون وسطي معروف است، از همين زمان شروع شد. روم شرقي كه حكومتي جبار و خفقان‌آور داشت، با پيروي از اوامر كليساها كه فرهنگ مسيحيت را تحريف و قلب كرده بودند، كمر به دشمني با علم و فرهنگ بشري بست، زيرا مسيحيت كليسايي علم و فلسفه و تدريس و تحصيل آن را با اصول دين مسيحيت مغاير و مخالف مي‌دانست و كساني را كه در اين راه گام برمي‌داشتند، افرادي منحرف و كافر و دشمن خدا و كليسا مي‌ناميد.

البته در طول مدت سلطنت روميان نيز وضع همواره به يك صورت نبود. در اين مدت چند بار اسكندريه مجددا رو به ترقي رفت و فرصتهايي براي تجديد حيات علمي و فرهنگي خود پيدا كرد، ولي هر بار اختلافات مذهبي و مناقشات ناشي از آن باعث شد تا علم و فرهنگ مصري لطمه بخورد و مسير اوج و تكامل خود را نپيمايد.

با وجود اين، سرزمين مصر، از يك سابقه‌ي طولاني و درخشان در زمينه‌ي علم و فرهنگ و تمدن برخوردار بود و پشتوانه‌ي پربار علمي و فرهنگيش باعث مي‌شد كه در ميان ساير سرزمينهاي آن روز، به ويژه در ميان سرزمينهاي متعدد قلمرو اسلامي، از موقعيت خاص و قابل توجهي برخوردار باشد. طبيعي است كه مولا علي عليه‌السلام هنگام نوشتن آن عهدنامه‌ي تاريخي، به تمام اين مسائل توجه داشته و خوب مي‌دانسته است كه يار وفادارش مالك‌اشتر را به چه سرزميني، با چگونه مردمي و داراي چه موقعيت خاص و ويژگيهاي ممتازي مي‌فرستد و حكومت بر مردم اين سرزمين چه ملاحظاتي لازم دارد و حاكم آن داراي چه شرايطي بايد باشد، آنچنانكه به خوبي هم مي‌دانسته است كه چه شخصيت ارجمند و جليل‌القدر و صاحب چه خصوصيات و امتيازاتي را به ميان چنان مردمي اعزام مي‌دارد، از اين رو همانطور كه سفارش مردم مصر را به مالك كرده، در مورد مالك نيز سفارشاتي به مردم مصر فرموده و آنها را با شخصيت او آشنا كرده است، بطوريكه وقتي مالك را پيش از خبر يافتن از كشته شدن محمد بن ابي‌بكر (حاكم قبلي مصر) به آنجا فرستاد، به اهل مصر نوشت: اني بعثت اليكم سيفا من سيوف الله لا نابي الضربه و لا كليل الحد فان استنفركم فانفروا و ان امركم بالمقام فاقيموا فانه لايقدم و لا يحجم الا بامري و قد آثرتكم به علي نفسي. [3].

همانا كه من شمشيري از شمشيرهاي خدا را به سوي شما فرستادم كه نه ضربت آن خطا دارد و نه تيزي آن كند مي‌شود. پس اگر شما را فرمان كوچ كردن دهد، كوچ كنيد و اگر شما را فرمايد كه بمانيد، پس بمانيد، زيرا او جز به فرمان من پيشروي و عقب‌نشيني نمي‌كند و شما را به وجود او بر خود برگزيدم.

اوضاع سياسي مصر

هنگام بحث از فرهنگ و تمدن مصر، بنا به ضرورت، اشاراتي هم درباره‌ي اوضاع سياسي و روابط آن سرزمين با ساير ممالك جهان كرديم: حدود يكهزار سال قبل از فتح مصر به وسيله‌ي مسلمين، اين سرزمين به تصرف اسكندر يوناني درآمد، سپس جانشينان وي- ملوك بطالسه- چند قرن بر آنجا حكم راندند، آنگاه روميان پس از شكست دادن يونان در جنگ، مصر را نيز تحت نفوذ سياسي خود درآوردند.


اين سرزمين در طول سالها، غني‌ترين ولايت تابعه‌ي حكومت روم شرقي (بيزانس) بود. در نواحي حوزه‌ي نيل، به بركت آب و هواي مناسب آن، سالي سه بار محصول برمي‌داشتند و از اين جهت، در واقع مصر انبار غله‌ي بيزانس به شمار مي‌رفت. [10] با اين حال حكومت بيزانس با مردم مصر رفتاري ناخوشايند و خصمانه داشت و از اين رو، در آستانه‌ي فتح مصر توسط مسلمين، اوضاع آنجا آشفته بود. مصريان نسبت به بيزانس حس نفرت وكينه‌توزي داشتند، زيرا بخصوص در كشمكشهاي مذهبي از آنان آزار و رنج بسيار مي‌ديدند. قبطيان كه پيرو مذهب يعقوبي بودند از عمال حكومت بيزانس كه مذهب ملكايي (مسيحي ارتدكس) داشتند در نارضايي بسر مي‌بردند و كشيشان ملكايي و عوامل حكومتي هم با اعمال فشار و ظلم و تعدي، اين خشم و نفرت و دشمني را دامن مي‌زدند. چند سال پيش از ورود مسلمين، خسروپرويز پادشاه ايران هم به مصر تاخت و تاز كرده و آنجا را عرصه‌ي جنگ و تجاوز قرار داده و مدتي هم قسمتهاي مهم سرزمين نيل را به تصرف درآورده بود، ولي حكومت روم در جنگي ديگر، مجددا مصر را از خسروپرويز باز پس گرفته بود. [11] در اين فتح مجدد، رفتار هر دو طرف- روميان و مصريان- خصمانه‌تر شده و اوضاع داخلي مصر را آشفته‌تر كرده بود.

در چنين دوراني بود كه عمرو بن عاص، پيشقدم حمله به مصر شد. او مردي سياست‌باز و حيله‌گر از بني‌اميه بود كه بعدها دشمني با علي عليه‌السلام را سرلوحه‌ي كار و زندگي خود قرار داد و در اين دشمني، تا خيانت به مسلمين و خدعه و نيرنگ و تخريب نظام حكومتي اسلام و بر پا كردن جنگ و خونريزي عليه علي عليه‌السلام و شهادت ياران وفادار آن حضرت پيش رفت و سرانجام هم از طرف معاويه به جنگ محمد بن ابي‌بكر نماينده‌ي علي عليه‌السلام در مصر رفت و او را به كشتن داد و نيز مامور به شهادت رساندن مالك‌اشتر شد و اين جنايت را هم با حيله به انجام رسانيد.

باري، عمروعاص كه در سالهاي جواني چندبار به شام و مصر رفته و با كاروانهاي تجارتي در آن مناطق به سر برده بود، از اوضاع داخلي مصر و ثروتهاي طبيعي و امتيازات آن خبر داشت، از اين رو وقتي خليفه‌ي دوم، حكومت قلمرو اسلامي را به دست گرفت، عمروعاص بارها از او خواست تا دستوري براي فتح مصر صادر كند، اما خليفه مخالفت كرد.

در آن زمان والي مصر شخصي به نام «قيروس» يا كوروش بود كه از قفقاز به مصر آمده بود و از اين رو در نزد عامه «قفقازي» خوانده مي‌شد و مسلمين او را «مقوقس» مي‌ناميدند. [12] مقوقس بنا به فرمان هرقل يا هراكليوس، امپراطور بيزانس به سرزمين مصر آمده بود و در اداره‌ي امور مصر، نايب امپراطور هرقل به شمار مي‌رفت. [10] او كه در سرزمين مصر براي خود قدرت و شوكتي داشت، همان كسي بود كه رسول‌خدا صلي الله عليه و آله ضمن نوشتن نامه‌اي، او را به پذيرش اسلام دعوت كرده بود. وي نيز با فرستاده‌ي رسول‌خدا صلي الله عليه و آله به خوشرويي رفتار كرده و ضمن اداي احترام، هدايايي براي آن حضرت ارسال داشته بود كه اين هدايا، كنيزي قبطي بود به نام «ماريه‌ي قبطيه» كه پيامبر از وي صاحب فرزند پسري به نام ابراهيم شد، اما اين كودك در همان شيرخوارگي از دنيا رفت. [11].

هنگامي كه خليفه‌ي دوم، گزارشهايي درباره‌ي اسرافها و تبذيرهاي معاويه و اجحاف و بي‌عدالتي او با مردم شام دريافت كرد، براي رسيدگي به جريان عازم مسافرت شام شد. عمروعاص كه دنبال فرصتي مي‌گشت، بين راه خود را به خليفه رسانيد و در بيت‌المقدس با او محرمانه ملاقات كرد. در آنجا بار ديگر مسئله‌ي حمله به مصر و فتح آنجا را مطرح كرد و به تشويق و ترغيب خليفه پرداخت. به نوشته‌ي يعقوبي، به خليفه گفت:

«مرا اذن مي‌دهي تا رهسپار مصر شوم؟ چه، ما اگر آن را بگشاييم، نيرويي براي مسلمين خواهد بود و ثروت مصر از همه‌ي سرزمينها بيشتر و در نبرد از همه زبون‌تر است. عمروعاص پيوسته ارزش مصر را در نظر خليفه بزرگ مي‌كرد و فتح آن را بر او آسان مي‌نمود.». [12].

عمروعاص اصرار داشت كه فتح مصر، به عظمت و سربلندي هر چه بيشتر اسلام كمك مي‌كند، اما او بيشتر در فكر ترقي و شهرت و مقا براي خود بود، بخصوص كه نسبت به خالد بن وليد حسادت مي‌ورزيد و آرزو داشت به پايه‌ي او برسد و مثل او فرماندهي سپاهي را به عهده گيرد و در جنگها از خود جلادت و كفايت نشان دهد، بطوري كه در «تاريخ عرب» تصريح شده است:

«عمرو بن عاص در جستجوي ميدان عملي بود كه در آنجا از رقيب بزرگ خود خالد پيشي گيرد و هنگا كه خليفه‌ي دوم به بيت‌المقدس آمد، وي فرصت را مناسب ديد كه آرزوي ديرين خويش يعني فرماندهي جنگ با مصر را به دست آورد». [10].

البته خليفه هر بار با اين پيشنهاد مخالفت مي‌كرد و مي‌گفت كه مصر تحت نفوذ روميان است و سربازان مسلح و مجهز و فراوان رو در آنجا سكونت دارند كه در مقام دفاع برمي‌آيند و ما نمي‌توانيم به فتح سربازان اسلام در برابر آنها چندان اميدوار باشيم. اما سرانجام عمروعاص سپاهي متشكل از چهار هزار نفر را كه همه از مردم «عك» بودند، تحت فرماندهي خود گرفت و بدون اطلاع خليفه، آماده‌ي حمله به مصر شد. از سوي ديگر خبر به خليفه رسيد و سخت او را ناراحت كرد، به طوريكه بلافاصله نامه‌اي براي عمروعاص نوشت و توسط «عقبه بن عامر جهني» به سوي او فرستاد. خليفه در آن نامه از عمروعاص به عنوان «گناهكار فرزند گناهكار» ياد كرده و در توبيخ او نوشته بود:

«چرا با سپاهي قليل به سوي مصر كه از ارتش مجهز رو برخوردار است، حمله كرده‌اي؟ اگر اين نامه زماني به دست تو رسيد كه هنوز وارد خاك مصر نشده بودي، فورا از نيمه‌ي راه برگرد، اما اگر قدم به خاك مصر گذاشته بودي، ديگر چاره‌اي نيست، به خدا توكل كن و پيش برو».

عقبه بن عامر جهني، زماني به عمروعاص و لشكريانش رسيد كه آنها به شهر «رفح»، آخرين آبادي فلسطين و شهري در راه مصر به فاصله‌ي دو روز از «عسقلان» وارد شده بودند و هنوز با خاك مصر فاصله‌ي زيادي داشتند. عمروعاص به محض ديدن عقبه، زيركانه دريافت كه وي از سوي خليفه آمده و نامه‌اي در مورد عدم حمله به مصر با خود آورده است. اين بود كه به او اعتنا نكرد و به راه خود ادامه داد. پس از مدتي راهپيمايي به قريه‌اي در ساحل درياي رم و نزديك «عريش» - شهري كه در مرز شام قرار داشت و جزء سرزمين مصر بود - رسيد. در آنجا عقبه را نزد خود طلبيد و نامه را از او گرفت و گشود. وقتي مضمون نامه را خواند و از پيغام خليفه آگاه شد، عده‌اي از سران سپاه و سربازان را جمع كرد و پرسيد: اينجا كه ما در آن هستيم جزء كجاست؟ همه گفتند: جزء خاك مصر است. عمروعاص گفت: «پس ما بايد به حركت خود ادامه دهيم، چون خليفه در اين نامه نوشته است اگر نامه‌اش پيش از ورود ما به مصر به دست من برسد، بايد از راه برگرديم، حال آنكه ما هم اكنون وارد سرزمين مصر شده‌ايم و ديگر راه بازگشت نداريم». در نتيجه به حركت خود ادامه داد و در خاك مصر، با لشكر تحت فرمان حاكم مصر وارد جنگ شد. جنگ آنها حدود يك ماه طول كشيد، اما فتحي نصيب عمروعاص نشد، زيرا چنانكه خليفه پيش‌بيني كرده بود، لشكري قوي و مجهز به مقابله‌ي با آنها آمده بود. سرانجام عمروعاص نامه‌اي به خليفه نوشت و از او كمك خواست. خليفه هم چهار نفر از سرداران سپاه به نامهاي زبير بن عوام، مقداد بن اسود، عباده بن صامت و مسلمه بن مخلد را همراه با دوازده هزار نفر جنگجو به كمك عمروعاص فرستاد. در ميان اين سربازان چهارده نفر از مهاجرين و اصحاب رسول‌الله صلي الله عليه و آله به رياست زبير بن عوام و شانزده نفر از انصار به رياست عباده بن صامت نيز حضور داشتند كه مايه‌ي دلگر هر چه بيشتر جنگجويان مي‌شدند.

جنگ حدود سه ماه طول كشيد تا آنكه سرانجام سپاهيان اسلام پيروز شدند و قلعه و استحكامات شهر را گرفتند و آن قسمت از مصر را به تصرف درآوردند. مقوقس، والي مصر با مسلمين از در مذاكره و مصالحه درآمد و تن به پرداخت جزيه به قرار دو دينار براي هر مردي داد. [11] سپس سپاه مسلمين راه اسكندريه را در پيش گرفت.

اسكندريه سه قلعه و استحكاماتي بيشتر داشت و پادگان آن از قريب 50 هزار جنگجو تشكيل مي‌شد، حال آنكه مسلمين به زحمت بالغ بر 20 هزار نفر مي‌شدند و جهازات جنگي و وسايل كافي براي محاصره‌ي چنين شهري هم نداشتند. با اين حال اسكندريه به آساني و با صلح فتح شد، زيرا چنان درگير اختلافات و انقلابات داخلي بود كه براي مردم آن تسليم و قبول جزيه، بسيار آسان‌تر و مطلوب‌تر از مقاومت و جنگ با مسلمين بود. اين شهري كه بدين آساني فتح شد، سرزمين آباد و متمدن و كم‌نظير بود كه خود عمروعاص در گزارشي راجع به آن گفت:

«شهري را فتح كرده‌ام كه به وصف آن چيزي نمي‌گويم جز اينكه چهار هزار كاخ ييلاقي، چهار هزار حمام، چهار هزار يهودي جزيه‌پرداز و چهار هزار تفرجگاه شاهان به دست من افتاده است … ». [12].

بدين‌گونه مصر، يا سرزمين غني و آباد حوزه‌ي نيل به دست مسلمين افتاد و پس از فتح مصر عمروعاص حدود چهار سال و چند ماه والي آنجا بود.

دو حادثه‌ي مهم در مصر بعد از اسلام

براي پي‌بردن به موقعيت حساس مصر از لحاظ سياسي كه توجه و دقت اميرالمومنين عليه‌السلام را به خود جلب كرده بود، لازم است به دو حادثه اشاره كنيم كه هر دو حاكي از حساسيت فوق‌العاده‌ي اين سرزمين است: يكي اينكه مردم مصر خيلي زود متوجه شدند كه والي جديد - عمروعاص - و عمال و افرادش كه فاتحانه وارد آنجا شده‌اند، با مردم رفتار ناخوشايندي دارند و علي‌رغم امان و تاميني كه به آنها داده شده است، باعث آزار و تحقيرشان مي‌شوند و اين رفتار، بسرعت نارضايي گسترده و روز افزوني را بين مردم رواج مي‌داد. ضمنا در همين ايام، يعني سه سال بعد از فتح اسكندريه، بار ديگر بيزانس نيروي دريايي خود را به آنجا فرستاد تا شايد ضمن جنگي ديگر، آن منطقه را پس بگيرد. و درست در اين گيرودار، همان مردم ناراضي، به فاتحان مسلمان پشت نمودند و شهر را به روي سپاه بيزانس گشودند و آن را به آنها تسليم كردند. البته درست است كه اين بار، قدرت بيزانس چندان دوام نداشت و در مدتي كوتاه مجددا عمروعاص كه پس از چندي دوري از مصر باز به آنجا برگشته بود، با همراهي سپاهش روميان را از آنجا راند، اما اين موضوع نشان داد كه مسئله بسيار حساس است و مصر در حقيقت كانون انفجارات و به مثابه‌ي بشكه‌ي باروتي آماده‌ي اشتغال است، زيرا مرد كه قرنها تحت نفوذ يونانيان و روميان درآمده و بخصوص از روميان ظلم و ستم فراوان ديده و اكنون به اين آينده‌ي جديد اميد بسته بودند، برايشان سخت بود كه از عمال حكومت اين دين جديد هم ناروايي ببينند.

حادثه‌ي دوم مربوط است به شورش عده‌اي از مردم مصر كه در زمان خلافت عثمان سرزمين خود را ترك كرده و به مدينه آمدند تا خشم و نارضايي خود را از رفتار عمال او ابراز دارند. اين عده از مصريان مدتي خانه‌ي عثمان را محاصره كردند و سرانجام نيز او را به قتل رساندند. و اين مسئله نيز، دليل و قرينه‌ي ديگري بر حساسيت فوق‌العاده‌ي اوضاع در مصر بود.

ارزش و اهميت مصر هر روز آشكارتر مي‌شد

پس از فتح مجدد اسكندريه، رفته‌رفته تمام سرزمين پهناور و پرنعمت مصر به دست مسلمين افتاد، ولي نكته‌ي حائز اهميت اين است كه تقريبا تمام نواحي مصر، به آساني و بدون مقاومت عمده و دشواري تسليم مسلمانان مي‌گرديد و گفته مي‌شد كه ظاهرا اختلافات و كشمكشهاي مذهبي كه بين يعقوبيان مصر و ملكانيان بيزانس وجود داشت و سالهاي سال باعث جنگ و كشتار و ايذاء و آزار شده بود، در اين تسليمهاي آسان و بدون مقاومت و پيشرفتهاي سريع مسلمين، نقش بزرگي داشت.

پس از فتح كامل مصر، از طريق مرزها و راههاي آن در مدتي كوتاه مسلمين پيشرفتهاي زيادي در مناطق و نواحي ديگر كردند، به ويژه از سمت مغرب، فتوحات خود را گسترش چشمگيري دادند و تا سرزمين ليبي و سپس تا اندلس هم پيش رفتند.

بدين ترتيب، ارزش و اهميت سرزمين مصر، هر روز بيش از پيش براي مسلمين آشكار مي‌شد، چرا كه از آن پس، تقريبا تمام ولايات روم و سرزمينهاي تابع حكومت بيزانس كه در مغرب مصر قرار داشت، بدون دفاع مانده و فتح آنها براي مسلمانان، هم آسان و هم ضروري شده بود.

مسلمين در سال 32 قمري راه ناحيه‌ي «بنتاپوليس» را پيش گرفتند و «برقه» را به اطاعت درآوردند و سپس قبايل بربر را در طرابلس و از جمله قبيله‌ي «لواته» را مطيع خود ساختند. همچنين چندي بعد، «عبدالله بن ابي‌سرح» كه جانشين عمروعاص و والي مصر شده بود، در سرزمين طرابلس آنقدر پيش رفت كه قسمت مه از آفريقا به اطاعت مسلمين درآمد و «كارتاژ» پايتخت آن، ضمن پيماني پرداخت جزيه به مسلمين را گردن گرفت. [13]. بدينگونه موقعيت مصر براي جهان اسلام، موقعيتي ارزنده بود و دقت و توجه درباره‌ي اوضاع و احوال آن سرزمين و مردمش را الزام‌آور مي‌ساخت. اما با اين همه، در زمان خليفه‌ي سوم كه همه‌ي كارها به اهمال و بي‌توجهي برگزار مي‌شد، در مورد مصر نيز بي‌توجهيهاي فراواني صورت گرفت و هر روز خشم مردم آنجا را شعله‌ورتر ساخت، بخصوص كه عثمان، شخصي همچون عبدالله بن ابي‌سرح را به عنوان والي مصر مامور آنجا كرده بود كه در كار مردم هرگونه ناروايي را روا مي‌داشت، زيرا اساسا او شخصي ناموجه و نابكار بود كه مورد خشم رسول‌الله صلي الله عليه و آله قرار داشت و جزو ده نفري بود كه در روز فتح مكه، آن حضرت خونشان را هدر كرده بود. [14] با اين حال، عثمان او را به سرزمين حساسي مانند مصر فرستاد و دستش را بازگذاشت تا با مردم هر چه خواهد انجام دهد، ولي سرانجام «محمد بن حذيفه»، كه از مخالفان عثمان و محرك اصلي مصريان در قتل عثمان بود، عبدالله بن ابي‌سرح را از مصر بيرون كرد و قصد داشت خود به جاي وي حكومت مصر را به دست گيرد. لذا پس از اخراج عبدالله، به مسجد رفت و پيشاپيش مردم نماز خواند و خود را والي مصر معرفي كرد.

علي اوضاع مصر را سر و سامان مي‌بخشد

وقتي علي عليه‌السلام پس از بيست و پنج سال سكوت و خانه‌نشيني و تحمل «خار در چشم و استخوان در گلو» و دم نزدن به خاطر حفظ كيان اسلام، بر مسند خلافت پيامبر صلي الله عليه و آله كه حق ديرينه‌اش بود نشست، همه چيز رو به تغيير و دگرگوني گذاشت، از جمله اينكه حضرت، به اوضاع مصر با آن حساسيت و موقعيت ويژه‌اي كه داشت، توجه خاصي مبذول داشت و به محض استقرار حكومتش، براي سر و سامان دادن به اوضاع مصر اقدام كرد.

حضرت به عنوان اولين قدم، «قيس بن سعد بن عباه» را كه از افراد طرف اعتمادش بود، به عنوان والي مصر انتخاب كرد. قيس بزودي وارد مصر شد و ولايت و حكومت آنجا را به عهده گرفت. اما معاويه كه از مدتي پيش چشم طمع به مصر دوخته بود و آرزو داشت آنجا را تحت نفوذ خود درآورد و از سويي با علي عليه‌السلام دشمني ديرينه داشت، موقع را براي فتنه‌انگيزي مناسب ديد و بلافاصله براي قيس نامه‌اي نوشت و به او پيشنهاد كرد كه علي عليه‌السلام را رها كرده و در عوض با وي بيعت كند. معاويه در اين نامه، تمام حقه‌ها و نيرنگهاي رذيلانه را بكار برده بود. از يك طرف قيس را كاملا تطميع كرده و به او وعده‌هاي بزرگ و فريبنده داده بود و از طرف ديگر علي عليه‌السلام را متهم به شركت و دخالت در قتل عثمان نموده و از آن حضرت به عنوان قاتل نام برده بود. اما هيچكدام از اين نيرنگها موثر واقع نشد و قيس را منحرف نكرد، منتهي قيس كه از يك طرف خود تازه وارد مصر شده و هنوز كاملا بر اوضاع مسلط نشده بود و از طرفي در آغاز حكومت مولايش علي عليه‌السلام هنوز نمي‌دانست با چنين نيرنگهايي چگونه بايد مقابله كرد تا به اركان حكومت آن حضرت لطمه وارد نيايد، جواب صريحي به معاويه نداد، بلكه كار را به اهمال برگزار كرد و در جواب او نامه‌اي دو پهلو نوشت تا مستمسكي به دست معاويه نداده باشد.

معاويه مجددا نامه‌ي ديگري نوشت و اين بار به جاي تطميع و وعده، قيس را به شدت تهديد كرد كه بايد بيعت او را بپذيرد. قيس نيز ديگر تاب نياورد و اين بار نامه‌اي تند نوشت و با كمال صراحت مخالفت خود با معاويه و وفاداريش با علي عليه‌السلام را مطرح كرد. قيس نوشته بود: «تو و اطرافيانت همگي بر باطليد و حق تنها با علي عليه‌السلام و اطرافيان اوست».

وقتي اين نامه به دست معاويه رسيد و از جانب قيس نااميد شد، باز دست از حيله‌گري برنداشت، بلكه اين بار نامه‌اي سراپا دروغ از طرف قيس جعل نمود و همان جواب دو پهلوي قبلي را هم بدان ضميمه كرد و آنگاه در شان اعلام داشت كه: قيس، فرستاده‌ي علي (عليه‌السلام) به مصر، از مولايش رويگردان شده و با من بيعت كرده است.

اين خبر به گوش علي عليه‌السلام و ياران و اصحاب آن حضرت رسيد و باعث ناراحتي و ايجاد بگومگو در ميان اطرافيان شد. ياران حضرت، مخصوصا «عبدالله بن جعفر» اصرار داشتند كه اميرالمومنين اين فتنه را از ميان بردارد و بلافاصله قيس را از ولايت مصر عزل كند، اما حضرت با اين پيشنهاد مخالفت مي‌كرد و مي‌فرمود: در اين ميان، پاي نيرنگ و فريبي در كار است. من قيس را خوب مي‌شناسم و مي‌دانم كه اين سخن و رفتار از او نيست، بلكه تهمتي به اوست.

با اين حال، جوي كه در آن زمان، در اطراف علي عليه‌السلام ايجاد شده بود، باعث شد كه آن حضرت علي‌رغم اطميناني كه به درستي و وفاداري قيس داشت، او را از ولايت مصر عزل كند و محمد بن ابي‌بكر را به جاي وي به ولايت آن سرزمين بگمارد. [15].

محمد بن ابي‌بكر، پس از رسيدن به مصر و تصدي امر ولايت در آنجا، نامه‌اي به حضرت نوشت و درخواست كرد: براي آنكه در اجراي وظايف خود دستور العملي داشته باشم و دقيقا منطبق با احكام اسلام و بدون لغزش و خطا و اشتباه حركت كنم، جوامع حلال و حرام سنن و مواعظ را براي من مرقوم و ارسال بدار. حضرت نيز در جواب او نامه‌اي مفصل و پرمغز و عميق نوشت و احكام و مواعظ و دستورات لازم را از درياي علم خويش در اختيار او گذاشت. اين نامه كه در اهميت با عهدنامه‌ي مالك‌اشتر پهلو مي‌زند و با آن قابل قياس است، در نهج‌البلاغه مضبوط است و طالبان حقايق الهي و علم علي عليه‌السلام را بدان حوالت مي‌دهيم.

شهادت محمد بن ابي‌بكر و پيامدهاي آن

اما ولايت محمد بن ابي‌بكر زياد طول نكشيد. معاويه، دوست و مشاور سياست باز و حيله ساز خود عمروعاص را براي ايجاد فتنه و آشوب به مصر فرستاد و در اين جريان، محمد بن ابي‌بكر توسط عمروعاص به شهادت رسيد. پس از شهادت محمد، مجموعه‌ي كتابها و نامه‌ها و اسناد و مدارك وي، از جمله همان نامه‌ي پربار و دستور العمل سازنده و عميق علي عليه‌السلام به دست عمروعاص افتاد و او وقتي نامه را خواند و از مفاد آن مطلع شد، آن را براي معاويه برد.

وقتي نامه به معاويه رسيد و از مفاد آن آگاهي يافت، از آن همه علم و معرفت كه طي نامه‌اي گنجانيده شده بود و حكايت دريا و سبو را به ياد مي‌آورد، در شگفت ماند و وقتي آن را به اطرافيانش نشان داد، «وليد بن عقبه» (همان كسي كه در خلافت عثمان، مست از شراب بر منبر رفته وقتي كرده بود و نيز نماز صبح را چهار ركعت خوانده و با تمسخر گفته بود اگر بيشتر هم مي‌خواهيد، بگوييد تا بخوانم) وقتي آن نامه‌ي عميق را ديد، به معاويه پيشنهاد كرد كه آن را در آتش بسوزاند، ولي معاويه مخالفت كرد و گفت: تو اهل نظر نيستي، حيف از چنين نامه‌اي است كه سوزانده شود. بايد آن را نگاه داريم و از روي دستورات آن چيز ياد بگيريم و كار انجام دهيم، چون اگر آن را بسوزانيم، ديگر هرگز كسي را نخواهيم يافت كه حتي يك كلمه از اين درياي علم و معرفتي را كه در آن است، بداند و به ما بياموزد.

وليد گفت: آيا اين درست است كه مردم بفهمند تو نوشته‌هاي علي (عليه‌السلام) را سرمشق خود قرار داده‌اي و با استفاده از آن امور خود را انجام مي‌دهي؟

معاويه پاسخ داد: پس آيا تو به من پيشنهاد مي‌كني عل آشكار و بي‌مانند و درخشان همچون علم مكتوب در اين نامه را بسوزانم؟ به خدا سوگند كه من تاكنون علمي جامع‌تر و محكم‌تر از اين نديده و نشنيده‌ام.

وليد گفت: تو كه در مقابل يك نامه‌ي علي (عليه‌السلام) كه فقط گوشه‌اي از وجود او را نشان مي‌دهد، چنين درشگفتي و تحسين فرومي‌روي و در برابرش سرتسليم فرود مي‌آوري، پس چرا با خودش كه صاحب جميع اين علوم است بيعت نمي‌كني و با او سر جنگ داري؟

معاويه كه در مقابل اين سوال، هيچ جواب منطقي و منصفانه‌اي نداشت، دست به توجيه‌گري زد و براي فرار از حقيقت، اتهام دخالت علي عليه‌السلام در قتل عثمان را مطرح كرد و گفت: جنگ ما جنبه‌ي خوانخواهي عثمان را دارد. سپس گفت: البته من به مردم نخواهم گفت كه اين نامه از علي (عليه‌السلام) است، بلكه خواهم گفت نامه را ابي‌بكر - پدر محمد - براي فرزندش نوشته و طي آن چنين دستور العملهاي عالمانه‌اي را به او داده است!!

اما جريان شهادت محمد بن ابي‌بكر، از اين قرار بود كه: وي مدتي پس از آغاز ولايتش در مصر، به عده‌اي از اهالي كه هنوز با علي عليه‌السلام بيعت نكرده بودند، پيشنهاد و اخطار كرد كه يا بايد بيعت كنند و يا از مصر خارج شوند.

آنها بيعت با علي عليه‌السلام را نپذيرفتند و در عوض آماده‌ي جنگ شدند و در نتيجه، بين آنها و محمد بن ابي‌بكر، جنگ و مقاتله درگرفت. از سوي ديگر، معاويه كه هميشه چشم طمع به مصر داشت و معتقد بود با دست انداختن به روي مصر، قدرت لازم براي مبارزه‌ي نهايي با علي عليه‌السلام و نابودي حكومت عدل او را به دست خواهد آورد، وارد ميدان شد. بخصوص پس از آنكه جنگ صفين با مسئله‌ي حكميت به پايان رسيد و حكميت هم به نفع معاويه تمام شد، وي با مجديت بيشتري به فكر تصرف مصر افتاد. اطرافيان معاويه نيز با اين فكر موافقت نشان دادند و بدينگونه سپاهي به سركردگي عمروعاص، به سوي مصر روانه شد.

عمروعاص در گرما گرم جنگ محمد بن ابي‌بكر با آن گروه متمرد از مردم مصر، وارد مصر شد و محمد و سپاهيانش را مورد يورش قرار داد و سرانجام اين جنگ و پيكار به شهادت محمد بن ابي‌بكر منجر شد.

درست در چنين اوضاع پرآشوبي بود كه علي عليه‌السلام يار وفادارش مالك اشتر را به ولايت مصر برگزيد و او را روانه‌ي آن سرزمين كرد و نيز مجموعه‌ي اين عوامل بود كه باعث مي‌شد تا مصر، موقعيت خاصي داشته باشد، مصري كه سرزميني پهناور و پر جمعيت بود، مصري كه اقوام و قبايل گوناگون با فرهنگها و طرز تفكرهاي گوناگون در آن مي‌زيستند، مصري كه از مركز حكومت و خلافت دور بود و نظارت دقيق بر امور آن كار آساني نبود، مصري كه حدود سه سال پس از تسليم در برابر مسلمين، سر به تمرد برداشته و بار ديگر پشت به اسلام كرده و دروازه‌هاي شهر را به روي حكومت بيزانس يعني دشمن سرسخت اسلام گشوده بود، مصري كه مردم آن از عوامل حكومتهاي قبلي ناراضي بودند و عده‌اي از آنها سر به شورش عليه خليفه‌ي سوم برداشتند و او را به قتل رساندند، مصري كه عده‌اي از مردمش با نماينده و فرستاده‌ي علي عليه‌السلام نيز سر به مخالفت و عدم اطاعت برداشتند و با او از در جنگ درآمدند و همين جنگ باعث شهادت او شد …

آري، چنين سرزميني، فوق‌العاده حساس بود و كسي كه به ولايت آن مي‌رفت، مي‌بايست اولا مردي چون مالك اشتر باشد و ثانيا بايستي براي حكومت بر مردم آن، دستور العمل عظيم و پر ارزشي مانند عهدنامه را در اختيار داشته باشد. و اين كاري بود كه علي عليه‌السلام انجام داد.

كشورداري از نظرامام علي

برخورد با نهج‌البلاغه‌

در فرهنگ تشيع، قرآن و نهج‌البلاغه و ديگر آثار ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام، تنها الگوي خط فكري انسانها و تنها راه تشخيص صحيح از باطل است.

با اين ديد، در عرصه‌ي ميدان تفكر، اگر انديشمندان براي تاييد گفتار و نوشتارشان در زمينه‌ي معارف اسلا از قرآن و نهج‌البلاغه‌ي مولا و كلمات ديگر معصومين عليهم‌السلام تاييدي داشته باشند، برداشتشان صحيح و گرنه باطل و بي‌اساس خواهد بود. اين است كه حضرات معصومين عليهم‌السلام، براي روشن شدن صحت و سقم احاديث منقول، فرموده‌اند: از احاديث منقول را با قرآن مقابله كنيد، اگر مطابق قرآن باشد صحيح و گرنه جعلي و دستساز است. اين مقابله و اين برداشت از قرآن و نهج‌البلاغه و …

به دو گونه صورت خواهد گرفت: نخست آنكه انسان، خالي الذهن و بدون پيشداوري قبلي با اين كلمات مقدس برخورد مي‌كند، دوم آنكه با پيشداوري و الگوگيري قبلي و با اعتقادي از پيش ساخته شده به سراغ قرآن، نهج‌البلاغه و ديگر آثار ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام مي‌رود. بديهي است در صورت دوم، برداشت ما از قرآن و نهج‌البلاغه، بينش قرآن و نهج‌البلاغه نخواهد بود، بلكه تحميل عقيده و ايده به قرآن و سوء استفاده از

قرآن و نهج‌البلاغه خواهد بود.

اينگونه مراجعه به قرآن و نهج‌البلاغه، نه تنها بهره‌اي ندارد و چيزي از مفاهيم عاليه‌ي قرآن و نهج‌البلاغه به انسان نمي‌آموزد، بلكه انسان را به انحراف و تباهي نيز خواهد كشاند. مگر نه اين است كه ما معتقديم قرآن كلام وحي است و نهج‌البلاغه و كلمات ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام از منبع وحي گرفته شده است؟ پس اين ما هستيم كه بايد خود را در مسير كلام وحي و كلمات منبعث از وحي قرار دهيم، نه آنكه اينها را در مسير افكار خودمان بگذاريم و بعد بخواهيم براي تاييد قضاوتهاي قبلي و افكار و عقايد خود ساخته‌مان، دنبال دستاويزهايي در اين كلمات مقدس بگرديم و محملهايي بتراشيم.

پس روش استفاده از قرآن و كلمات معصومين عليهم‌السلام اين است كه انسان خودش را در برابر آنها نسبت به مسائل مطروحه، صاحبنظر فرض نكند، بلكه بايد تمام چيزهايي را كه در آن باره مي‌داند - يا خيال مي‌كند كه مي‌داند - كنار بگذارد و با ذهني كاملا خالي، بدون هيچ قضاوت قبلي و عقيده‌ي از پيش ساخته‌اي به سراغ اين خورشيدهاي جهان افروز برود.

نمونه‌ي چنان برخورد نادرست و نگرش انحراف‌آميزي به قرآن مجيد را كه باعث گمراهي و تباهي و فساد مي‌شود، در همين روزگار خودمان و در همين دوران انقلاب اسلا ديديم. همه مي‌دانند و نياز به طول و تفصيل ندارد كه گروهكهاي ضد انقلاب و در واقع ضد اسلام از همين روش استفاده مي‌كنند. يعني آنها هم، ظاهرا به قرآن كريم تمسك مي‌جويند و باصطلاح در هر موردي يك آيه از قرآن را مطرح مي‌سازند، اما بايد ديد كه آيه‌ي قرآن را با كدام معنا، كدام تفسير و كدام برداشت مورد استفاده قرار مي‌دهند؟

واقعيت اين است كه اين گروهكها نمي‌روند واقعا تفحص كنند و ببينند قرآن چه مي‌گويد، بلكه قبلا نسبت به چيزي معتقد مي‌شوند و بعد قرآن را بازمي‌كنند و مي‌كوشند آيه‌اي در آن پيدا كنند كه بتوان آن عقيده‌ي پيش ساخته را بدان تحميل كرد. در نتيجه، مي‌بينيم آنها يك نوع برداشتهاي عجيبي از قرآن مي‌كنند و محملها و معناهايي از كلام خدا مي‌تراشند كه در عين اسفناك بودن، انسان را به خنده هم مي‌اندازد. به جاي استفاده‌ي واقعي از قرآن، نسبت به خداوند متعال افترا مي‌بندند و خود را مصداق همان فرموده‌ي خداوند در قرآن مي‌كنند كه: «لا يزيد الظالمين الا خسارا». يعني از اين نوع مراجعه به كلام خدا، تنها چيزي كه به دست مي‌آورند آن است كه فقط خسران و فساد و انحراف خود را افزايش مي‌دهند و در منجلاب افكار منحرفشان بيشتر غوطه‌ور مي‌شوند.

به عنوان نمونه‌اي از اين برداشتهاي غلط و براي آنكه روشن شود چنان برخورد و نگرشي به قرآن تا چه اندازه كجي و انحراف و تباهي مي‌آفريند، به يكي از انواع متعدد اين برداشتها اشاره مي‌كنيم:

در قرآن مجيد، هنگا كه در سوره‌ي مباركه‌ي بقره توصيف «متقين» مطرح مي‌شود، خداوند مي‌فرمايد: «الذين يومنون بالغيب». يعني افراد متقي كساني هستند كه ايمان به غيب دارند. و آنچه از كلام خداوند و تمام شواهد و قرائن و با توجه به ذيل آيه استفاده مي‌شود، نشان مي‌دهد كه در اينجا مراد از غيب، «الله» است. اما حالا اين گروهكهاي منحرف و براساس همان روش غلطي كه در برخورد با قرآن دارند، مي‌گويند: غيب يعني زيرزمين، مخفي، مبارزه‌ي مخفي. پس قرآن شما را به مبارزه‌ي مخفي و زير زميني دعوت مي‌كند!! و جالب‌تر اينكه تازه اينها، براساس اين «دعوتي» كه خودشان از قرآن تراشيده‌اند، به مبارزه‌ي مخفي با چه كسي برمي‌خيزند؟! آيا جز اين است كه آنها با خود قرآن و اسلام وارد مبارزه‌ي مخفي شده‌اند؟! دليل و منشاء اين انحرافهاي خطرناك چيست؟ مهمترين دليل آن همين است كه اينگونه افراد نخواسته‌اند خود را در مسير قرآن قرار دهند و ببينند به راستي قرآن چه مي‌گويد، بلكه قرآن را در مسير خودشان قرار داده‌اند و خواسته‌اند آنچه را كه در فكر و عقيده‌ي خودشان مي‌گذرد، به قرآن تحميل كنند. يعني اول چيزي را فكر كرده‌اند و به آن معتقد شده‌اند و بعد در آيات قرآن شروع به جستجو كرده‌اند تا ببينند در كجاي كلام الله مي‌توان چيزي پيدا كرد كه يك شباهت ظاهري با افكار آنها داشته باشد و سپس اينطور نتيجه‌گيري كنند كه قرآن در اين آيه همان چيزي را بيان كرده است كه ما مي‌گوييم!

بنابراين ملاحظه مي‌شود كه اين طرز برخورد با قرآن و اين نحوه‌ي نگرش و برداشت از كلام خداوند، نتيجه‌اي جز فساد و تباهي و انحراف ندارد و همينطور است مسئله‌ي برخورد با كلمات معصومين عليهم‌السلام و به خصوص نهج‌البلاغه كه در اينجا مورد بحث ما است. يعني وقتي ما به سراغ نهج‌البلاغه مي‌رويم، نبايد قبلا مغز خود را از افكار گوناگون انباشته باشيم، نبايد درباره‌ي موضوع مورد نظرمان از اينجا و آنجا اطلاعات مختلفي به دست آورده و درباره‌ي آن پيشداوري كرده باشيم و نبايد قبلا به چيزي معتقد شده باشيم و بعد بخواهيم در نهج‌البلاغه جستجو كنيم و ببينيم در كجاي آن، كلا از امام پيدا مي‌شود كه بتوانيم فكر و عقيده‌ي خود را به آن تحميل كنيم، بلكه برعكس، هنگام رفتن به سراغ نهج‌البلاغه، بايد ذهنمان كاملا خالي باشد و قصدمان فقط اين باشد كه واقعا تفحص كنيم و ببينيم امام عليه‌السلام درباره‌ي موضوع مورد نظر چه گفته است، نه اينكه ما دوست داريم چه گفته باشد. پس اگر به اين صورت، يعني با ذهني خالي و به قصد فيض‌يابي از بيان امام به سراغ نهج‌البلاغه برويم، از آن سود خواهيم برد و گرنه چيزي جز انحراف و فساد و تباهي در انتظارمان نخواهد بود.

هذا ما امر به عبدالله علي اميرالمومنين مالك ابن الحارث الاشتر في عهده اليه حين ولاه مصر.

اين فرماني است كه ضمن پيماني بنده‌ي خدا علي اميرمومنان به مالك اشتر فرزند حارث به هنگا كه او را به فرمانداري مصر برمي‌گزيند، مي‌دهد.

گفتيم، كلمات معصومين عليهم‌السلام، خالي از هر گونه اغراق و به دور از تما تندرويها و كند رويهاي رايج مردمان عادي است. هر كلامشان داراي معناي خاص و مفهو روشن است و در سخنانشان كلا زائد و جمله‌اي پوچ و … مشاهده نمي‌شود.

با اين ديد، به نظر مي‌رسد علي عليه‌السلام با بيان جمله‌ي «ما امر به عبدالله» درصدد نشان دادن دو مطلب مهم و اساسي در فرهنگ اسلام است:

اول. غفلت زدايي

بزرگترين آفت قدرتمندان (كه بيشترينشان گرفتار فساد، تباهي، ظلم، ستم، استثمار، آدمكشي و … مي‌باشند) غفلت از خودشان و چگونه بودنشان است. اگر حاكم و قدرتمند در هر موقعيت و منصبي كه باشد، بداند تمام قدرت و توان و استعدادهاي جس و رواني او، از جاي ديگر برايش افاضه شده و مي‌شود و فياض، هر آن كه بخواهد مي‌تواند اين قدرت و تواناييش را از او بگيرد، ديگر به كسي ظلم نمي‌كند و به هيچ انساني ستم روا نمي‌دارد و به فكر جنگ، طغيان و سركشي نمي‌افتد. در مقابل، اگر به اين آفت توجه نكرد و به عظمت خالق و ناچيزي خود وقعي نگذاشت، تفرعن و سركشي او هر آن بيشتر و هر لحظه افزون‌تر خواهد شد. علي عليه‌السلام نيز كه در مقام مسند ظاهري نشسته است، (شايد) خطاب به خود و به نفس خودش مي‌گويد: آگاه باش كه آنچه داري از او و به سوي اوست. به همين جهت است كه مي‌بينيم در قيام و قعود نمازهاي پنجگانه‌ي شارع مقدس، گفتن «بحول الله اقوم و اقعد» را مستحب مي‌داند، يعني بايستي انسان بداند همين نشست و برخاستنش در تمام مراحل نماز، از آن خدا و از افاضات و عنايات حضرت باريتعالي است و انسان هيچگونه قدرت و استقلالي از خود نداشته و ندارد.

حال بنگريم كه اگر قدرتمندان و زورمداران جهان، تنها و تنها به اين مسئله توجه نمايند و هر آن خدا را نصب العين خود قرار دهند و تمام توان و نيروي خود را از آن خدا بدانند، آيا ظلم و ستم روا خواهند داشت؟!

دوم. آقايي و سروري در سايه‌ي بندگي خدا

در ديدگاه علي عليه‌السلام - كه فرهنگ راستين اسلام است - قدرت مقام و رياست، نفوذ معنوي و بالاخره آقايي و سيادت (به معناي راستين كلمه نه چپاول، غارت، زورگويي و … ) در سايه‌ي عبوديت و بندگي «الله» تحقق مي‌پذيرد.

علي عليه‌السلام براي بيان اين هدف (كه سيادت بدون بندگي خدا صورت نمي‌گيرد) به دنبال «امر» كه حاكي از علو و برتري است «عبدالله» را مطرح مي‌كند و مي‌فرمايد: «اين فرماني است كه بنده‌ي خدا علي … ». همين است كه در قرآن مجيد مي‌خوانيم:

سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي. [16].

منزه است آن كه شبانگاه بنده‌ي خويش را از مسجد الاحرام، به مسجد الاقصي راه برد.

مي‌بينيم در اين آيه، خداوند نمي‌فرمايد: «من رسول‌الله را به معراج بردم»، بلكه مي‌فرمايد: «سبحان الذي اسري بعبده»، يعني بين عبوديت و معراج ارتباط هست. و اين عبوديت خالصانه است كه انسان (و محمد صلي الله عليه و آله) را به معراج مي‌رساند.

رسول‌الله صلي الله عليه و آله نيز در رابطه با همين معنا مي‌فرمايد:

الصلوه معراج كل مومن نقي.

معراج هر مومن پاك، نماز است.

اين روايت نيز حاكي از رابطه‌ي صلوه (كه خود بيانگر بندگي و عبوديت است) با معراج و صعود به درگاه حق‌تعالي است.

در تشهد نمازهاي يوميه نيز آمده است:

اشهد ان محمد عبده و رسوله.

شهادت مي‌دهم به اينكه محمد بنده‌ي خدا و فرستاده‌ي اوست.

تقديم عبوديت (عبده‌ي) به رسالت (رسوله) دليل منشاء و علت بودن عبوديت و بندگي خالصانه‌ي رسول‌الله براي رسالت آن حضرت است.

قلمرو حكومت و ولايت

جبايه خراجها و جهاد عدوها و استصلاح اهلها و عماره بلادها.

در حوزه‌ي استانداري مصر وظايف مالك عبارت است از: جمع‌آوري خراج آن، جهاد با دشمنان آن، ايجاد صلح و سامان در اهل آن و عمران شهرهاي آن.

علي عليه‌السلام با اين بيان قلمرو حكومت و ولايت مالك اشتر را در چهار مسئله‌ي اساسي ذيل مشخص نموده است:

اول. جمع‌آوري خراج

خراج به معناي ماليات است، آنهم ماليات خاصي كه بيان خواهد شد. مي‌دانيم كه مردمان مصر با اختيار و آزادي اسلام را نپذيرفته‌اند، بلكه با قهر و غلبه‌ي مسلمين، تسليم مسلمانها شده و اسلام آورده‌اند.

در اصطلاح فقهي زمينهايي را كه لشكر اسلام به طور قهر و غلبه و بدون صلح و سازش به تصرف درآورده باشند، «اراضي مفتوحه العنوه» مي‌گويند. اينگونه زمينها ملك همه‌ي مسلمانهاست و تمام مسلمين در آن شريك و سهيم هستند. بر اين اساس، دولت اسلام و حاكم اسلامي و زمينهاي «مفتوحه العنوه» را با رعايت مصالح اسلامي بين مسلمين تقسيم مي‌كند و در اختيار آنان قرار مي‌دهد و در مقابل، سالانه اجاره مي‌گيرد. اينگونه مال الاجاره را در اصطلاح فقهي «خراج» گويند. [17].

دوم. دفاع در مقابل دشمنان

از اضافه شدن «جهاد» به «عدوها» در كلمه‌ي «جهاد عدوها» مي‌فهميم كه منظور حضرت از جهاد، دفاع است نه جهاد به معناي مصطلح فقهي، چون براساس روايات اهل‌بيت عليهم‌السلام (و به اجماع فقهاي شيعه)، جهاد ابتدايي و لشكر كشي قبلي براي تسليم ديگر قدرتها و نظامها و … تنها با حضور امام معصوم عليه‌السلام و با اذن و نظارت او صورت مي‌گيرد و در زمان غيبت، لشكركشي و تهاجم ابتدايي جايز نيست. بديهي است مالك نيز كه در منطقه‌اي بدور از نظارت مستقيم امام معصوم مي‌خواهد جهات نظامي آن سامان را اداره كند، بايستي همان زمان غيبت، تنها به دفاع از يورشهاي نظامي اجانب و دشمنان منطقه‌اي بپردازد، نه به جهاد ابتدايي و لشكركشي‌هاي تهاجمي و …

سوم. اصلاح مردم

از اين بيان روشن مي‌شود كه وظيفه‌ي استاندار، تنها رعايت جهات مادي و مسائل رفاهي و دنيوي مردم نيست. اصلاح و ارشاد مردم نيز جزء وظايف استاندار و از جمله‌ي كارهاي اساسي اوست.

بنابراين، مسوولان بايد توجه داشته باشند كه با اسفالت خيابانها و كوچه‌ها و تامين يخچال و لباسشويي و امثال آن، مسئووليتشان پايان نمي‌پذيرد. در جامعه‌ي اسلامي، يك مسوول بايستي نسبت به جنبه‌هاي معنوي مردم توجه داشته و در پيشبرد مسائل معنوي نقش اساسي داشته باشد و با اين ديد كه اينگونه مسائل مربوط به ما نيست و وظيفه‌ي روحانيت است، شانه از زير بار تكليف انساني و اسلامي خالي نكند.

چهارم. عمران شهرها و …

ديگر وظيفه‌ي مهم و اساسي مالك، عمران و آباداني شهرها و روستاها و خلاصه قلمرو استانداري است. اين سخن علي رغم همه‌ي تهمتها و افتراهايي كه در طول تاريخ به اسلام زده شده و مي‌شود حاكي از اين است كه اسلام برخلاف رهبانيت مسيحي به مسائل مادي و رفاهي جامعه‌ي اسلامي نيز توجه شايان داشته و دارد و برخورداري باعث ظلم و ستم و استثمار ديگران نباشد، مشروع و جايز (بلكه لازم) مي‌داند.

سيستم متمركز يا..؟

شايد كسي از اين همه اختيارات (امور مالي، امور نظامي، امور قضائي و فرهنگي) كه علي عليه‌السلام به مالك اشتر تفويض فرموده است، استفاده كند كه روش حكومتي آن حضرت و به عبارت ديگر روش حكومتي اسلام، روش غير متمركز است و اسلام با روش متمركز مخالف است.

اينگونه برداشت با توجه به روش علي عليه‌السلام در رابطه‌ي با ديگر ياران خود صحيح نيست و چون مي‌بينيم مولا با «اشعث بن قيس» روش ديگري (روش متمركز) اتخاذ كرده و اختيارات كمتري به وي تفويض نموده است. به نظر مي‌رسد اينگونه روشهاي متفاوت را بايستي در شخصيت ياران آن حضرت جستجو كرد نه در روش حكومتي اسلام. آنهمه ويژگيها كه براي مالك اشتر بيان كرديم و اينهمه اختيارات كه حضرت به وي تفويض نموده بيانگر اين حقيقت است كه حضرت صد درصد به مالك از جهات مختلف و ابعاد گوناگون حكومتي اطمينان داشته و لزومي براي كنترل رفتار و كردار مالك نمي‌ديده است، برخلاف ديگر ياران كه چون از اينهمه ويژگيها برخوردار نبودند، لذا اختيارات كمتري داشته‌اند و كنترل بيشتر بر اعمال و رفتارشان اعمال مي‌شده است.

امره بتقوي الله.

(علي عليه‌السلام) مالك را به تقواي الهي فرمان مي‌دهد.

اگر اين كلام (امر به تقوي) در ارتباط با جملات قبل مورد توجه قرار بگيرد مفهومي روشن و معنايي پر بار خواهد داشت. در جملات قبل، علي عليه‌السلام يكي از وظايف مالك را به عنوان استاندار اصلاح مردم و ارشاد آنان معرفي فرمود. روشن است كه اگر استاندار خود تقوي نداشته باشد و گرفتار هواهاي نفساني و اميال و غرايز حيواني باشد، نمي‌تواند مردم زير سلطه‌اش را هدايت و ارشاد نمايد، زيرا انسان هدايتگر، اولين برخورد و اولين ارتباطش در رابطه با تبليغ، ارتباط با خويشتن خويش است. اين انسان اگر توانست غرايز نفسانيش را زير كنترل جهات عقلاني و معنوي خود قرار دهد و از هواهاي نفساني اجتناب كند و بر خود تسلط كامل داشته باشد، نتيجتا توانسته است فردي را (خويشتن خويش را) هدايت كند و با اين حركت است كه مي‌تواند در خارج از وجود خودش (يعني در جامعه) اثر داشته باشد و جامعه را به سوي خير و صلاح رهنمون سازد، لكن اگر در ارتباط با خود و با خويشتن خويش، تابع هواهاي نفساني و اميال و غرايز شيطاني گرديد و در ارشاد خود موفقيتي به دست نياورد، چطور مي‌تواند در ارشاد ديگران موفق باشد؟ طبيعي است كسي كه در مبارزه‌ي با نفس خود كه هميشه همراه و ملازم يكديگر و در كنار همديگرند (و اگر اين نفس را به عنوان فرد حساب كنيم، تازه يك فرد هم بيشتر نيست) موفقيتي به دست نياورد، چطور در ارتباط با ديگران كه نوعا گاه به گاه و هر چند مدت يكبار بيشتر صورت نخواهد گرفت، آنهم در سطح جامعه پيروز خواهد شد؟

عين اين گفتار در مورد روحانيت نيز كه شغلش ارشاد و هدايت مردم است صادق و جاري است. اگر يك فرد روحاني در جهت تزكيه‌ي خود نباشد و خويشتن خويش را نساخته و خداي نخواسته اسير چنگال هواهاي نفسانيش باشد، اين فرد بلكه فسادانگيز و جامعه بر باد ده نيز خواهد شد. نمونه‌هاي عيني اينگونه روحاني نمايان بي‌تقوي را (كه الحق ضربه‌هاي جبران‌پذيري بر پيكر نونهال انقلاب اسلامي وارد ساختند) در انقلاب شكوهمند اسلاميمان با چشم ديديم و ضربه‌هاي ويرانگر آنان را نيز مشاهده نموديم، «فاعتبروا يا الوالابصار» و نمونه‌هاي ديگرشان را نيز كه در طول تاريخ باعث پيدايش مذاهب مختلف گرديده‌اند و از اين راه جامعه (و امت اسلامي) را به فساد و تباهي و عقب افتادگي كشانده‌اند، خوانده و شنيده‌ايم.

اهميت تقوي در قرآن

از تعابير مختلف قرآن در زمينه‌هاي تقوي، جهاد، عالم و … (كه بعدا بيان خواهد شد) به ويژگي تقوي از ديدگاه قرآن نيز پي مي‌بريم. قرآن زماني كه از برتري عالم نسبت به جاهل سخن مي‌گويد، در مقام مقايسه‌ي اين دو مي‌فرمايد: «هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون». اين بيان حاكي از اين است كه هر عاقلي به حكم وجدان و عقل، برتري عالم را نسبت به جاهل درك مي‌كند و نيازي به اقامه‌ي دليل و بيان برهان نيست. و يا آنگاه كه از مجاهدين سخن مي‌گويد، در مقام بيان برتري مجاهدين بر قاعدين (و توجيه‌گران خانه نشين) مي‌فرمايد: «فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما». در اينجا نيز مسئله‌ي مقايسه و امتياز گروهي بر گروه ديگر به حكم وجدان و عقل پيش آمده است.

اما هر گاه در قرآن سخن از تقوي مطرح شده است، متقين در مقابل بلهوسان شهوت‌پرست و … مقايسه نشده‌اند تا امتياز يكي بر ديگري بيان شود، بلكه تقوي تنها در رابطه با الله بيان گرديده است: «ان اكرمكم عندالله اتقيكم». نمي‌گويد متقي بر غير متقي فضيلت دارد و نمي‌فرمايد متقي با غير متقي مساوي نيست، مي‌فرمايد متقي در پيشگاه خدا (عندالله) مطرح است و حسابش با خداست. تقوي موجب كرامت است و اين كرامت در پيشگاه خداست (ان اكرمكم عندالله). اينها همه حاكي از ويژگي خاص تقوي و بيانگر عظمت و كرامت و تقوي است.

مفهوم تقوي

حال كه اهميت و ضرورت تقوي را شناختيم، ببينيم مفهوم تقوي چيست. «راغب اصفهاني» مي‌گويد:

الوقايه حفظ الشي‌ء، مما يوذيه و يضره و التقوي جعل النفس في وقايه مما يخاف هذا اتحقيقه، ثم يسمي الخوف تاره تقوي و التقوي خوفا، حسب تسميه مقتضي الشي‌ء، بمقتضيه و المقتضي بمقتضاه و صار التقوي في تعاريف الشرع حفظ النفس مما يوثم و ذلك به ترك المحظور [18].

وقايه عبارت است از محافظت يك چيزي از هر چه به آن ضرر و زيان مي‌رساند و تقوي يعني نفس را در وقايه قرار دادن از آنچه بيم مي‌رود. تحقيق مطلب اين است، اما گاهي به قاعده‌ي استعمال لفظ مسبب در سبب و استعمال لفظ سبب در مسبب، خوف به جاي تقوي و تقوي به جاي خوف استعمال مي‌گردد. تقوي در عرف شرع يعني نگهداري نفس از آنچه انسان را به گناه مي‌كشاند و ترغيب مي‌كند به اينكه ممنوعات و محرمات را ترك كند. [19].

از اين بيان و ديگر بيانات وارده در زمينه‌ي تقوي (بالاخص بيانات امامان معصوم عليهم‌السلام) مي‌فهميم كه تقوي به معناي خود نگهداري، مراقبت، كنترل نفس و حاكميت و تسلط بر نفس است، نه به معناي پرهيزگاري كه عده‌اي از راحت طلبان منزوي طلب، شعار خود قرار داده و تقواي اسلامي را كه با ستيز و نبرد همراه است، به كناره‌گيري و پرهيز از جامعه و امت اسلامي توجيه و تاويل مي‌كنند.

برخي از محققين تقوي را به معناي «خوف» و ترس گرفته‌اند و معتقدند تقوي در اصطلاح شرع به معناي خوف و ترس است.

به نظر ما با توجه به مجموع آيات و روايات وارده، تقوي به اين معني هم صحيح نيست، زيرا در قرآن مي‌خوانيم:

كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون [20].

روزه بر شما مقرر شده است چنانكه بر گذشتگانتان مقرر بود، شايد خود نگهداري كنيد.

اگر تقوي به معناي خوف و ترس باشد، مگر روزه‌داري در انسان خوف ايجاد مي‌كند؟ آنگاه چه تناسبي است بين خوف و روزه؟ در حاليكه اگر تقوي به معناي خود نگهداري و تحفظ باشد (كه هست)، بين تحفظ و روزه‌داري ارتباط مستقيم وجود دارد، زيرا روزه كلاس تمرين براي تحفظ و خود نگهداري است. و در جاي ديگر مي‌فرمايد:

اتقوا الله حق تقاته [21].

تقواي الهي را چنانكه شايسته‌ي اوست داشته باشيد.

روشن است كه در اين آيه نيز اگر تقوي را به معناي خوف بگيريم، آيه معنا و مفهومي پيدا نخواهد كرد، ولي اگر تقوي را به معناي تحفظ و خود نگهداري بگيريم، آيه منظوري روشن و هدفي مشخص (كه در ترجمه بيان گرديد) خواهد داشت. و همينطور است آيه‌ي «ان اكرمكم عندالله اتقيكم».

در صورتي كه تقوي را به معناي تحفظ و خود نگهداري بدانيم، معناي روشن و مشخصي دارد، برخلاف آنكه به معناي خوف و ترس بدانيم.

مراتب تقوي

از مجموع آيات قرآن و بيانات نهج‌البلاغه در زمينه‌ي تقوي مي‌فهميم كه تقوي در بينش اسلامي از مراتب و درجات بيشتري برخوردار است. ركود، سكون و ايستايي در تقوي نيست. سالك با پيمودن هر منزلي محتاج پيمودن منزل ديگر و سرايي جديدتر است. بنابراين نبايستي تصور شود هرگاه شخصي از محرمات الهي اجتناب و از واجبات و مقررات اسلام تبعيت و پيروي كرد، تقوي و خود نگهداريش كامل شده و ديگر حركت و تكاملي برايش وجود ندارد. حركت هست و اين حركت به قدري وسيع و گسترده و اين تكامل چنان صعودي و پايان‌ناپذير است كه كسي جز خاندان عصمت و طهارت (يا سالكان حقيقي در طريق قرآن و اهل بيت)، ياراي صعود به قلل رفيع آن را نداشته و نخواهد داشت.

دليل اين بينش اسلامي، برخي از آيات و بيانات وارده از ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام در زمينه‌ي تقوي است. اكنون يك آيه از آيات قرآن را بررسي مي‌كنيم:

ان اكرمكم عندالله اتقكم[22].

گرامي‌ترين شما در پيشگاه خدا با تقواترين شماست.

واژه‌ي «اتقي» كه به معناي خود نگهدارترين است، خود بيانگر كثرت و زيادتي است و همين دليلي است بر اينكه پايين‌تر از «اتقي»، تقواهاي ديگري نيز وجود دارد، زيرا در غير اين صورت، دليلي براي بيان كثرت و زيادتي (آن هم از زبان قرآن كه خالي از هرگونه اغراق و زياده‌روي است) وجود نداشت.

در خطبه‌ي معروف «همام»، علي عليه‌السلام براي متقين بيش از صد فضيلت و يا بهتر بگوييم بيش از صد ويژگي بيان كرده و اوصاف اينگونه سالكان حقيقت را تشريح نموده است. در اينجا جهت بيان مقصود و رسايي مطلب (يعني مراتب تقوي) برخي از جملات حضرت را ذيلا مي‌آوريم:

همام يكي از پيروان امير مومنان عليه‌السلام بود. روزي به آن حضرت گفت: اي مولاي من، تقوا پيشگان را چنان براي من وصف كن كه گويي آنان را مي‌بينم، حضرت با بيان ويژگيهايي چند از متقين، سخنانش را به انجام رساند، ولي همام با اين گفتار قانع نشد و با اصرار و الحاح بيشتر خواستار ادامه‌ي سخن شد. آنگاه حضرت خطبه‌ي معروف همام را با بياني بليغ و رسا بر زبان جاري ساخت:

… فالمتقون فيها هم اهل الفضائل: منطقهم الصواب و ملبسهم الاقتصاد و مشبهم التواضع، غضوا ابصارهم عما حرم الله عليهم … و لو لا الاجل الذي كتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم في اجسادهم طرفه عين شوقا الي الثواب و خوفا من العقاب. عظم الخالق في انفسهم قصغر ما دونه في اعينهم … [23].

تقوي پيشگان، فضيلتي خاص دارند: گفتارشان از روي صدق و راستي است، در لباس و پوشاك (و زندگيشان) اعتدال و ميانه‌روي پيش مي‌گيرند، راه رفتنشان با تواضع و فروتني است، از آنچه خداوند بر ايشان حرام دانسته است، چشم مي‌پوشند … اگر به دليل مرگ نبود، بر اثر اشتياق به ثواب و هراس از عذاب، حتي به كوتاهي يك چشم بر هم زدن، جان در بدنشان نمي‌ماند و بي‌درنگ به خداي خويش مي‌پيوستند. (تنها) پروردگار در نزدشان بزرگ و غير او (هر آنچه هست) پيش چشمانشان بي‌مقدار و پست و كوچك است.

همام كه سخت تحت تاثير كلمات مولا قرار گرفته بود (و شايد فكر مي‌كرد كه رسيدن به اوصاف و درك اين فضائل از دسترس او خارج است)، صيحه‌اي زد و نقش بر زمين شد. آمدند كه او را به هوش بياورند، ديدند از دنيا رفته و جهان فاني را وداع گفته است.

باري، اين بيانات به خوبي روشنگر ادعاي ما و در جهت اثبات مراتب تقوي است، چرا كه چشم پوشي از محرمات الهي يك مرتبه از تقوي است وتواضع و فروتني مرتبه‌اي ديگر و بي‌مقدار جلوه‌گر شدن هر آنچه كه در هستي است در برابر خدا مرتبه‌اي بالاتر و …

راه سعادت، راه شقاوت

در بينش اسلام، راه سعادت در اطاعت از فرامين الهي و راه شقاوت در عدم پيروي و سرپيچي از دستورات الهي خلاصه مي‌شود. قبل از بيان تفصيلي اين معيار اسلامي جملاتي از دنباله‌ي فرمان مولا را مي‌خوانيم:

امره بتقوي الله و ايثار طاعته و اتباع ما امر به في كتابه: من فرائضه و سننه، التي لا يسعد احد الا باتباعها و لا يشقي الا مع جحودها و اضاعتها.

(علي عليه‌السلام قبل از هر چيز مالك را) به اين امور فرمان مي‌دهد:

1. تقواي الهي

2. گزينش اطاعت خداوند.

3. عمل و پيروي از آنچه كه خداوند در كتاب خود از سنتها و واجبات دستور داده است.

زيرا هيچكس جز با تبعيت از آنها به سعادت نخواهد رسيد و هيچكس جز با ترك آن بدبخت نخواهد شد.

منظور از «كتاب» تنها قرآن نيست، هدف اعم از قرآن و روايات اهل‌بيت عليهم‌السلام است. در اسلام همه‌ي سنن و آداب اسلامي را «كتاب الله» مي‌گويند و اين از اين جهت است كه همه‌ي واجبات، محرمات، مكروهات و مستحبات، مكتوب الهي است، يعني خداوند به قلم تقدير همه‌ي آنها را نوشته است تا بدان عمل كنند، آن هم به گونه‌اي كه در شرع بيان گرديده است.

از وجود «لا» و «الا» در جملات گذشته (كه هر دو بر حصر و انحصار دلالت دارند)، تنها راه منحصر به فرد سعادت و شقاوت در ديدگاه علي عليه‌السلام به دست مي‌آيد، چرا كه حضرت مي‌فرمايد:

در عالم وجود هيچكس در هيچ شان و مقامي نمي‌تواند به سعادت و نيكبختي برسد مگر با اطاعت از فرامين الهي آن هم به وسيله‌ي انجام فرائض و سنن و ترك محرمات. در مقابل، راه منحصر به فرد شقاوت نيز در سرپيچي از مقررات الهي و نافرماني از فرامين خداوند از طريق عمل نكردن به واجبات و يا بي‌اعتنايي به آنها خلاصه مي‌شود.

با اين بيان، به خوبي روشن مي‌شود كه صرف داشتن مراتب علمي و درجات تخصصي (هر چند بيشتر و بهتر) انسان را به سعادت نمي‌رساند مگر آنكه بتواند در سايه‌ي علم و دانش به اطاعت الهي نيز گردن نهد كه در اين صورت، هر آن حركتش سريع‌تر و مدارجش بالاتر و بيشتر خواهد شد.

ابعاد تقوي

تقوي داراي دو بعد است: يك بعد تقوي، عمل به واجبات و فرائض ديني است، و بعد ديگرش ترك محرمات و ناشايستهاست.

در كلام مولا «ايثار طاعته» بيانگر بعد اول تقوي و «ان يكسر نفسه عند الشهوات» (كه بعدا خواهد آمد) نشانگر بعد دوم آن است.

عنوان «كسر» كه به معناي شكستن است در جايي استعمال مي‌شود كه حالت انسجام، سرسختي و صلابت وجود داشته باشد. مي‌گوييم «شيشه را شكستم». اين براي اين است كه شيشه داراي صلابت و سختي است، ولي هر گاه شاخه‌ي تازه روييده‌اي را از درخت جدا كنيم، نمي‌گوييم شكستم.

اين تعبير براي اين است كه نفس انسان در برابر شهوات و غرايز حيواني، حالت صلابت و سرسختي دارد و بايستي با آن با قدرت برخورد كرد، نه با غفلت و سستي و … در همين رابطه است كه فقهاي عظام در كتاب «صوم» در اينكه روزه چيست؟ مي‌گويند، روزه كف نفس و نگهداري آن از مفطرات است، چون مي‌دانيم كه نفس انسان آن هم در ماه رمضان در مقابل خوردنيها و آشاميدنيها و … اشتهاي كامل احساس مي‌كند و نگهداري آن با قوت و قدرت صورت خواهد گرفت.

جهاد اكبر

در برخي از روايات از مبارزه با نفس به عنوان جهاد سخن به ميان آمده است.

جهاد از «جهد» و به معناي سعي و كوشش است، آن هم نه هرگونه تلاش، بلكه تلاش در حد توان و استفاده از تمام نيروها و امكانات موجود. مجتهد را از اين جهت كه تمام توان و نيرويش را در راه به دست آوردن احكام الهي بكار مي‌گيرد، مجتهد مي‌گويند. مجاهدين را هم از اين لحاظ كه تمام نيرو و امكانات خودشان را عليه دشمن بكار مي‌برند، مجاهد اطلاق مي‌كنند.

از اينها بالاتر، در روايت معروف منقول از رسول‌الله صلي الله عليه و آله مبارزه با نفس به عنوان «جهاد اكبر» بيان شده است. در همين زمينه صاحب «وسائل الشيعه» به نقل از امام صادق عليه‌السلام مي‌نويسد:

«در يكي از سريه‌ها كه پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله گروهي را براي جنگ و نبرد با دشمن اعزام كرده بود و آنها با فتح و پيروزي برگشتند، پس از مراجعت همگي به حضور رسول‌الله صلي الله عليه و آله شرفياب شدند و آن حضرت خطاب به آنان فرمود:

مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقي عليهم الجهاد الاكبر قيل يا رسول‌الله و ما الجهاد الاكبر؟ قال: جهاد النفس. [24].

آفرين بر گروهي كه جهاد اصغر (كوچكتر) را به پايان رساندند، (ولي هنوز) جهاد اكبر براي ايشان باقي مانده است. شخصي (كه تصور مي‌كرد جنگ مهمتري در پيش است) سوال كرد: يا رسول الله، جهاد اكبر كدام است؟ حضرت در پاسخ فرمود: جهاد (و مبارزه) با نفس».

اينگونه تعبيرات از امامان معصوم عليهم‌السلام (كه هيچگونه اغراق و مبالغه در بياناتشان نيست)، حاكي از عظمت و سترگي مبارزه با نفس و مجاهده با اميال و غرايز حيواني است. در عظمت اين مبارزه همين بس كه در قرآن مجيد وصول به «بهشت» و رسيدن به «جنت» مشروط به جلوگيري نفس از هواها و اميال و غرايز حيواني است. قرآن در همين زمينه مي‌فرمايد:

و اما من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي فان الجنه هي الماوي. [25].

و اما هر كه از موقعيت پروردگارش ترسيد و درون خود را از هواهاي نفساني باز داشته بهشت جايگاه اوست.

مي‌بينيم كه در اين آيه، براي رسيدن به «بهشت» و وصول به «جنت» دو شرط اساسي بيان گرديده است: اول خوف و ترس از عظمت خالق و دوم جلوگيري از هواهاي نفساني. روشن است كه ترس از عظمت خالق، بدون شناخت موقعيت و مقام خالق (يعني شناخت كامل و همه جانبه) صورت نمي‌گيرد و جلوگيري از هواهاي نفساني بدون تسلط و حاكميت بر نفس ممكن نخواهد بود. اين تسلط و حاكميت، آن هم براي نفسي كه به تعبير قرآن اماره‌ي بديها و زشتيهاست، كاري بس دشوار و مبارزه‌اي بس دامنه‌دار و خستگي‌ناپذيرخواهد بود. اين است كه بايستي باز به خود خدا پناه ببريم و از او استمداد جوييم و بگوييم: «ربنا و لا تجعلنا علي نفسنا طرفه عين ابدا».

و ان ينصر الله سبحانه بقلبه و يدنه و لسانه، فانه - جل اسمه - قد تكفل بنصر من نصره و اعزاز من اعزه.

و امره ان يكسر نفسه عند الشهوات و يزعها عند الجمحات فان النفس اماره بالسوء الا ما رحم الله.

و اينكه خداي سبحان را با دست و زبان ياري كند، زيرا او - كه نامش باشكوه باد - محققا متكفل ياري و گراميداشت كسي است كه او را ياري دهد و عزيز دارد.

و به او فرمان مي‌دهد كه نفس خويش را با ترك كردن خواهشها بشكند و به هنگام سركشي، افسارش را برگرداند، كه نفس، پيوسته به بديها فرمان مي‌دهد مگر نفسي كه خداوند بر آن رحمت كرده باشد.

امدادهاي غيبي در سايه‌ي ياري الله

امروزه در جامعه‌ي اسلاميمان بيش از زمانهاي ديگر، نصرت الهي و امدادهاي غيبي مطرح و بر سر زبانهاست. بالاخص در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل، عزيزان رزمنده‌مان بيش از ديگران، امدادهاي غيبي را لمس و احساس كرده و مي‌كنند.

در قرآن و نهج‌البلاغه تحقق نصرت الهي و امدادهاي غيبي، مشروط به ياري كردن به «الله» است. براي بيان مفهوم ياري كردن به خداوند، قبلا ناچار از طرح يك اشكال هستيم:

ممكن است گفته شود ياري و كمك درباره‌ي چه كسي مطرح است و چه كسي احتياج به ياري و كمك كردن دارد؟ فرضا اگر من بگويم به فلان ميليونر صد تومان كمك كردم، مردم به من نمي‌خندند؟ در حاليكه اگر بگويم به فلان فقير كمك كرده‌ام، مرا تحسين نيز خواهند كرد.

كمك كردن به خداوند يعني چه؟ مگر خداوند نقص و كمبودي دارد؟ مگر ضعف و فتوري در دستگاه الهي متصور است؟

اگر بگوييد: منظور، كمك كردن به آيين الهي و احكام خداوند است، مي‌گوييم: مگر خداوند در پياده كردن مقررات ديني و دستور العملهاي ارشاديش عاجز و ناتوان است؟

براي پاسخ به اين سوال، طرح يك ويژگي از قوانين الهي در مقايسه با ديگر قوانين دستساز بشري ضروري است.

خواست دروني، نه اجراي تحميلي

در قوانين مدونه‌ي جهان، تنها هدف قانونگذاران (و دست اندركاران قوه‌ي مقننه)، اجراي قانون و پياده شدن آن است، چه اين اجرا با اجبار و الزام صورت بگيرد و يا با علاقه و خواست قلبي و دروني. بعكس، در قوانين آسماني و الهي و در نظامات انبيايي، هدف از اجرا و پياده شدن قانون، به كارگيري قلبي و ايماني است، نه براساس اجبار و الزام.

با اين ديد است كه مي‌بينيم وقتي در كشوري ماليات بر درآمد (و يا به هر عنوان ديگر) سرانه وضع مي‌شود، تنها هدف قواي سه گانه (مجريه و مقننه و قضائيه) گرفتن ماليات آن هم نوعا براساس زور و اجبار و الزام است، ولي وقتي كه اسلام خمس، زكات و … را وضع مي‌كند، اعلام مي‌نمايد كه بايستي پرداخت‌كننده، «قصد قربت» و «تقرب الي الله» داشته باشد و مي‌دانيم كه اولين پايه‌ي قصد قربت، تسليم شدن در برابر قانون (آن هم تسليم قلبي) و معتقد بودن (آن هم اعتقاد قلبي و نه تحميلي و اجباري) و به قانون است. به همين دليل است كه مي‌بينيم فقهاء رضوان الله تعالي عليهم معتقدند هرگاه شخصي ميليونها تومان خمس پرداخت كند و «قصد قربت» نداشته باشد، همانند كسي است كه خمس نداده است.

حال كه اين ويژگي را فهميديم، به خوبي مي‌توانيم تصويري روشن از مفهوم ياري كردن به «الله» و نصرت به خداوند داشته باشيم، چرا كه گفتيم نظامات انبيايي بر اين پايه استوار است كه انسانها براساس عقيده و ايمان قلبي و بر مبناي خواست دروني و فطريشان قوانين الهي و مقررات آسماني را اجرا كنند، نه با اجبار و الزام كه هرگونه اختيار و آزادي را نفي مي‌كند. بديهي است كه اينگونه عمل و تحقق اين هدف آسماني، بدون رشد انديشه‌ها و بيداري قلبها و بازگشت انسانها به اصالت انسانيشان محقق نخواهد شد. پس بهترين راه تحقق اين هدف آسماني، بازگشت انسان و بازگردانيدن او به اصالت فطري و به خويشتن خويش است و اين خود، مفهوم روشن ياري الله و نصرت حقتعالي است. با اين ديد، اگر انسان در جهت خويشتن‌يابي و رسيدن به خويشتن خويش و در مسير دگريابي و اصلاح جامعه قدمي هر چند كوتاه بردارد، در حقيقت به ياري الله رفته و به نصرت الهي شتافته است.

اكنون ببينيم چگونه و از چه راههايي مي‌توانيم خداوند را ياري نماييم؟ با توجه به سخنان علي عليه‌السلام خطاب به مالك اشتر، از سه راه مي‌توانيم به اين هدف نائل گرديم.


اول. ياري با قلب

براي اينكه انسان بتواند به وسيله‌ي قلب خود، خداوند متعال را ياري كند، پيش از هر كاري مي‌بايست به خودسازي و تزكيه‌ي نفس بپردازد و در جهت درونسازي تلاش كند، زيرا ياري كردن خداوند به وسيله‌ي قلب، اساسا چيزي جز صفا و صيقل جان و درون و تعالي بخشيدن به خويشتن خويش و رسيدن به مرحله‌ي اصالتهاي انساني - كه همانا بازگشت به فطرت و تسليم خاضعانه و خاشعانه در برابر خالق جهان هستي است - نمي‌تواند باشد. از اين رو نخستين گام در جهت خودسازي و تربيت درون، آماده ساختن قلب و روح براي اعتقاد راسخ و ايمان محكم و استوار به احكام و قوانين الهي است به ديگر سخن، انسان كه مي‌خواهد با قلب خود به ياري الله بشتابد و در مسير نصرت حق قدم بردارد، بايد تلاش كند تا زمينه‌ي اعتقاد كامل و ايمان خالصانه را در قلب و درون خويش فراهم سازد و آنگاه اين مسير را با چنان شور و ايمان و اخلاصي طي كند كه هر روز اعتقادش كامل و كامل‌تر گردد تا جايي كه هيچ روزي را به شام نرساند مگر آنكه نسبت به روزش پيش در اين راه گامي ديگر برداشته و دامنه‌ي اعتقاد و ايمان خود را گسترده‌تر و پرتوانتر ساخته باشد. بدينگونه انسان به نقطه‌اي مي‌رسد كه قدرت برداشتن قدمهاي ديگر را در مسير ان تعالي به دست مي‌آورد و مرحله به مرحله گامهاي تازه‌تر و موثرتري برمي‌دارد.

دوم. ياري با دست

در كلام پر ارج علي عليه‌السلام هنگامي كه سخن از ياري رساندن به خداوند توسط دست به ميان مي‌آيد، دست كنايه از قدرت است. با اين ديد است كه در قرآن كريم نيز مي‌خوانيم «يدالله فوق ايديهم»، يعني قدرت خداوند بالاترين قدرتهاست و هيچ قدرتي ياراي برابري با قدرت لا يزال الهي را ندارد. در محاورات عرفي نيز وقتي واژه‌ي «دست» در تعبيري غير از معناي عضوي از اعضاي پيكر انساني به كار مي‌رود، غالبا همان معناي «قدرت» منظور نظر است، مثل آنكه بگوييم: «كاري از دست فلاني بر نيامد»، يا بگوييم: «دست روزگار انتقام مظلوم را از ظالم گرفت» كه در هر دو عبارت - و عبارتهاي مشابه ايندو - واژه‌ي دست به عنوان كنايه از قدرت و توانايي به كار مي‌رود.

با توجه به آنچه گفته شد، مفهوم سخن مولا كه مالك اشتر را براي ياري الله به وسيله‌ي دست فرامي‌خواند، براي ما روشن مي‌شود. منظور اين است كه مالك (و ما كه مورد خطاب حضرت نيز هستيم) بايستي با تمام توان و نيرو در جهت نصرت و ياري الله قدم بردارد و در جهت پيشرفت احكام و قوانين الهي از آنچه در توان دارد استفاده كند و همه را در مسير پيشبرد اهداف مقدس اسلام رهنمون سازد.

سوم. ياري با زبان

امروزه نقش تبليغ بر كسي پوشيده نيست. سلاح تبليغ از هر سلاحي برنده‌تر و نيرومندتر است. مهمترين وسيله‌ي تبليغ (يا بهتر بگوييم موثرترين وسيله‌ي تبليغ) زبان انسان است. در نتيجه، اين وسيله‌ي موثر و پرقدرت، بسته به اينكه چگونه و در چه جهتي بكار گرفته شود، نقش و تاثير خود را آشكار مي‌كند. اگر زبان انسان - به خصوص انساني كه از قدرت بيان و ناطقه‌ي موثري برخوردار است - در جهت تخريب افكار و فريب و گمراهي مردم بكار رود، در واقع بايد گفت به عنوان يك وسيله‌ي تبليغي منحرف و انحطاطآميز به كار رفته است و اگر در جهت خدمت به خدا و در مسير تبليغ احكام و فرامين الهي به كار گرفته شود، شايسته است بگوييم كه چنين شخصي با زبان خود به ياري خداوند رفته و در جهت نصرت الله گام برداشته است.

وعده‌ي تخلف‌ناپذير الهي

هر گاه انسان، با قلب و دست و زبان و سرانجام با تمام قدرت و نيروي خود به ياري خداوند برخيزد و با قرار گرفتن در مسير نصرت الهي، تمام هدفش برقراري قوانين الهي و اجراي احكام آيين آسماني باشد، قطعا خود نيز از نصرت و ياري خداوند برخوردار خواهد شد، زيرا خداوند، خود در كتاب آسمانيش به چنين فردي وعده‌ي نصرت و ياري داده و فرموده است: «ان تنصروا الله ينصركم … » [26].

در اين وعده‌ي الهي، از دو جهت بيش از جهات ديگر تعمق و ژرفنگري لازم است:

اولا اينكه وعده‌دهنده خداست و وعده‌ي الهي همانند وعده‌ي اكثر ما انسانها تو خالي و پوچ و بي‌اساس نيست، بلكه وعده‌اي است حتمي و تخلف‌ناپذير و زماني كه خداوند لازم بداند، جامه‌ي عمل خواهد پوشيد. ثانيا اينكه ياري‌كننده خداست و قدرت خدا بي‌پايان و نامحدود است و طبيعي است كه اگر خدا با قدرت نامحدودش انسان محدود را ياري كند، ديگر هيچ قدرتي ياراي مقابله با اين انسانها را نخواهد داشت (فلا غالب لكم). [27].

نمونه‌ي عيني اين نصرت الهي در وجود رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران امام خميني تبلور يافته است. به طوري كه مي‌دانيم رهبر كبير انقلاب اسلامي آنچه در توان داشت (زن، فرزند، وطن، تحصيل و.) همه را در راه خدا و در مسير پياده كردن احكام الهي اسلام بكار گرفت و در مقابل، نصرت الهي به ياريش آمد و تا آنجا رسانيد كه مي‌بينيم.

نتيجه‌ي ديگري كه از اين جملات مولا به دست مي‌آيد، در رابطه با مسئله‌اي است كه امروزه نه تنها امت مسلمان ايران با آن درگير است، بلكه آينده‌ي آن در سرنوشت تمام ملل مسلمان و تاريخ اسلام، تاثير دارد و آن نيز جنگ تحميلي ابر جنايتكاران عليه انقلاب و امت انقلابي ماست. آري، در اين جنگ، امت دلاور ما با تمام توان و نيرو به ياري خداوند برخاسته است و ترديدي نيست كه بزودي نصرت الهي به سراغ اين امت خواهد آمد و پيروزي نهايي را از آن آنها خواهد ساخت.

خودفراموشي

برخي با اينكه مومن، متعهد، دلسوز و مسووليت پذيرند و به خاطر دلسوزي و ايمان و تعهدشان از مسوولان و متصديان كشوري انتقاد مي‌كنند (به استثناي كساني كه فقط براي ابراز منيت و نشان دادن روشنفكري انتقاد مي‌كنند و خودشان هيچگونه حاضر به پذيرفتن مسووليت نيستند) و اعمال و رفتار آنان را با دقت بررسي و موشكافي مي‌كنند، همين كه به مسند قدرت تكيه مي‌زنند و خود، زمام امور را به دست مي‌گيرند، اعمال و كردار خويش را فراموش مي‌كنند و به خودفراموشي مبتلا مي‌شوند، گو اينكه با مسووليت پذيريشان، همه چيز به سامان رسيده و تمام نابسامانيها مرتفع خواهد گرديد.

علي عليه‌السلام براي جلوگيري از «خودفراموشي» كه باعث عجب، خودبزرگ بيني و خود بهتر بيني نيز مي‌گردد، مالك را به گذشته‌هاي نه چندان دورش (كه از ديگران انتقاد و خرده‌گيري مي‌كرد) متوجه مي‌سازد و گوشزد مي‌كند كه: تا ديروز تو و امثال تو، اعمال و رفتار مسوولان را زير نظر داشتيد و از آنان انتقاد مي‌كرديد، امروز آنان اعمال و رفتار تو را زير سوال قرار خواهند داد. اين است كه مي‌فرمايد:

ثم اعلم يا مالك اني قد وجهتك الي بلاد قد جرت عليها دول قبلك، من عدل و جور و ان الناس ينظرون من امورك في مثل ما كنت تنظر فيه من امور الولاه قبلك و يقولون فيك ما كنت تقول فيهم.

سپس بدان- اي مالك- من تو را به شهرهايي فرستادم كه پيش از تو فرمانرواياني داشته كه به عدل و انصاف و جور و ستم رفتار مي‌كرده‌اند. [28] مسلما مردم به كارهاي تو آنطور مي‌نگرند كه تو قبلا در امور زمامداران پيشين مي‌نگريستي و درباره‌ي تو همان چيزهايي را كه تو نسبت به ديگران مي‌گفتي، خواهند گفت.

بديهي است اگر مسوولان، تنها همين سفارش مولا را در نظر بگيرند و قبل از آنكه مردم به حسابشان رسيدگي نمايند و اعمالشان را زير سوال قرار دهند، خودشان به محاسبه بنشينند و در اين محاسبه تنها خدا را در نظر بگيرند (و نه هواها و خواستهاي نفسانيشان را)، آيا نابسامانيها و نارساييها برطرف نخواهد شد؟

پاداش صالحان در دنيا

از آنجا كه در مكتب الهي اسلام، هيچ عملي بي‌پاداش نمي‌ماند، علاوه بر اينكه به نيكوكاران و صالحان، در قيامت ثواب و پاداش داده مي‌شود، در همين دنيا نيز پاداش الهي نصيبشان خواهد شد. پاداش صالحان در دنيا، درود و سلام و صلوات و به قول مشهور نام نيك است. اين پاداش تنها در مدت چندين روزه‌ي حكومت و زندگيشان نيست، بلكه در طول تاريخ و در جريان هميشگي جهان هستي است. به همين جهت است كه مي‌بينيم، در آيينه‌ي تاريخ و در بستر زمان، ستمگران و طاغوتيان با خدمتگذاران و خداپرستان كاملا متمايز و در مقابل يكديگرند. اينان (صالحان) در طول تاريخ نامشان با صلوات و سلام و … برده مي‌شود و گروه مقابل، دائما گرفتار لعن و نفرين و … هستند. علي عليه‌السلام براي بيان اين پاداش الهي چنين مي‌فرمايد:

و انما يستدل علي الصالحين بما يجري الله لهم علي السن عباده، فليكن احب الذخائر اليك ذخيره العمل الصالح. از آنچه خداوند در بدي و خوبي اشخاص به دهان مردم مي‌اندازد، مي‌توان صالحان را از بزهكاران شناخت. پس بايد محبوبترين اندوخته در نزد تو، اندوخته‌ي عمل صالح باشد.

اين سخن مولا از قرآن كريم استخراج شده است. قرآن در همين زمينه مي‌فرمايد:

ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا. [29].

كساني كه ايمان آورده و به صالحات عمل كرده‌اند، خداي رحمان آنها را (در نظر مردم) محبوب مي‌گرداند. اين آيه حاكي از اين است كه هميشه صالحان در دل مردم جا باز مي‌كنند و مردم دوستدار و علاقمند آنان خواهند شد. پيداست اين علاقه‌ي قلبي و محبت دروني، در قلبها محبوس نخواهد شد. انسانها روزي اين محبت و علاقه را اظهار مي‌كنند و براساس علاقه‌هاي دروني و احساسهاي باطنيشان، حركتهايي نيز در جهت خواست و اراده‌ي محبوبشان انجام خواهند داد.

ممكن است گفته شود: انسان بايستي در پيشگاه خداوند نيكنام باشد و در درگاه الهي مورد پسند قرار بگيرد، وگرنه نيكنامي بين مردم چه اثري مي‌تواند به حال واقعي انسان داشته باشد؟ و اصولا آيا نيكنامي در بين مردم از اعتبار واقعي انسان نمي‌كاهد و در نهايت به ضرر انسان نيست؟ در پاسخ مي‌گوييم: محبوبيت در ميان مردم و نيكنامي در جامعه‌ي انساني داراي فوايد و نتايج زيادي است و ما به خاطر رعايت اختصار تنها به ذكر دو مورد بسنده مي‌كنيم:

1. اگر انسان مورد علاقه‌ي جامعه باشد، قهرا مورد اطمينان و اعتماد جامعه نيز خواهد شد و در سايه‌ي اين اعتماد است كه نيروي فردي و شخصي يك انسان به يك توان اجتماعي تبديل مي‌شود و همان انسان به تنهايي مي‌تواند صدها و هزاران عمل خير انجام دهد. نمونه‌ي عيني اين فايده، در جامعه‌ي انقلابي ما براي همه روشن است، چرا كه همه مي‌دانيم اين تنها نيروي معنوي امام امت بود كه جمعيت چهل ميليوني ايران اسلامي را به كوچه و خيابان كشيد و با تظاهرات چند ميليوني، نظام استبدادي 2500 ساله‌ي شاهنشاهي را واژگون كرد. و باز مي‌دانيم كه اين همه شور و علاقه و احساس مردم به رهبري انقلاب، در سايه‌ي اعتماد و اطمينان قلبيشان بود. حال مي‌پرسيم: اگر اين اعتماد و اطمينان و علاقه به امام امت در مردم ما نبود، آيا امام مي‌توانستند چنان حركتي ايجاد كنند كه به انقلاب منتهي شود؟

2. نقش تبليغ را همه مي‌دانيم و نيز مي‌دانيم كه سلاح تبليغ برنده‌ترين و نيرومندترين سلاحهاست. يكي از راههاي مهم تبليغ، يادآوري و بيان اعمال و رفتار و كردار بندگان صالح خداوند است. اينگونه يادآوري، تبليغ «شخص»

نيست، بلكه تجليل از مقام عمل صالح و بيان «موضع» و «موضعگيري» صالحان است. ما اگر از آيه‌ي الله شهيد مرتضي مطهري (روحاني راستين اسلام) تجليل كنيم، از شخص تجليل نكرده‌ايم، از اسلام و روحانيت اسلام و در نهايت، از عمل صالح تجليل كرده‌ايم.

نام نيك: سند اخروي صالحان

در قيامت كه تك تك اعمال انسان مورد بررسي قرار مي‌گيرد و به تعبير قرآن، [30] هر انساني به پاداش و يا كيفر كوچكترين عمل خود خواهد رسيد، صالحان از ويژگي و امتياز خاصي برخوردار خواهند شد، به اين معنا كه خداوند سبحان ذكر خير و نام نيك آنان را به منزله‌ي شهادت به خوبي آنها قرار مي‌دهد و وارد جزييات زندگيشان نخواهد شد و با اين وسيله آزادي صالحان را فراهم مي‌كند و آنان را از نعمتهاي بهشتي بهره‌مند خواهد ساخت.

اكنون كه پاداش دنيوي صالحان را دانستيم، ببينيم اهميت عمل صالح چيست و از چه راههاي مي‌توان عمل صالح را به دست آورد.

اهميت عمل صالح

در فرهنگ اسلام، تركيب وجودي انسان، از دو بعد تشكيل شده است:

جنبه‌ي مادي و خاكي.

جنبه‌ي ملكوتي و رحماني.

اين تركيب به اضافه‌ي آزادي و اختيار كه در انسان وجود دارد، او را به گونه‌اي در منجلاب فساد، زيان و خسران قرار مي‌دهد كه نجات از آن جز با ايمان، عمل صالح، توصيه به حق و توصيه به صبر، ممكن نخواهد بود. در يكي از سوره‌هاي كوچك قرآن مي‌خوانيم:

و العصر ان الانسان لفي خسر الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. [31].

قسم به عصر كه انسان (از همه‌ي جهات) در خسران و زيان است مگر كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده و همديگر را به حق سفارش نموده و يكديگر را به صبر سفارش كرده‌اند.

در اين سوره نقش عمل صالح به خوبي ترسيم گرديده و اهميت آن، بيان شده است، زيرا مي‌بينيم كه تنها راه نجات از فساد و خسران و زيان، عمل صالح است، آن هم نه يك عمل، بلكه عمل به صالحات و …

عمل صالح چيست و صالحان كدامند

اكنون كه اهميت عمل صالح روشن شد، ببينيم عمل صالح چيست و صالحات كدامند و از چه طريقي مي‌توان عمل صالح را تشخيص داد؟

از سه طريق مي‌توان عمل صالح را تشخيص داد:

اول. از راه تكليف

تمام واجبات الهي كه انسانها مكلفند به آنها عمل نمايند، از صالحات هستند و واجب بودنشان، نشانه‌ي صالح بودنشان مي‌باشد، چرا كه اگر صالح نبودند، آفريننده‌ي مهربان، بشر را به عمل كردن آنها- آن هم به صورت وجوب- تكليف نمي‌كرد. بنابراين روزه، نماز، خمس، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر و ديگر واجبات اسلامي، همگي از اعمال صالح محسوب مي‌شوند.

دوم. از راه مدح و تعريف

در قرآن و روايات اهل بيت، عليهم‌السلام هر جا كه سخن از مدح و تعريف و توصيف عملي به ميان آمده، دليل صالح بودن آن عمل است، چون اگر صالح نبود، هيچگاه خداوند عالم آن را در اسرار خلقت توصيف نمي‌كرد و در مقام تعريف برنمي‌آمد. از اينرو اوصافي كه ذيلا بيان مي‌گردد، جزء صالحات و از اعمال صالحه مي‌باشند:

قد افلح المومنون الذين هم في صلاتهم خاشعون و الذين هم عن اللغو معرضون. [32].

به راستي كه مومنان رستگاري يافته‌اند، آنان كه در نمازشان خاشعند و آنان كه از لغوگويي سخن باطل رويگردانند.

علي عليه‌السلام در خطبه‌ي معروف همام در اينكه «متقين» چه و چگونه كساني هستند، مي‌فرمايد:

منطقهم الصواب و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التواضع … عظم الخالق في انفسهم، فصغر مادونه في اعينهم … حاجاتهم خفيفه و انفسهم عفيفه … و صبرا في شده و طلبا في حلال … خاشعا قلبه، قانعه نفسه. [33].

گفتارشان از روي صدق و راستي است و در لباس و پوشاك اعتدال و ميانه‌روي پيش مي‌گيرند و راه رفتنشان با تواضع و فروتني است … خالق در نظرشان بزرگ و جز او در ديده‌ي آنها كوچك است … حاجاتشان خفيف و نفسهايشان عفيف است … در سختي صبور و در پي‌طلب مال حلال است … قلبش خاشع و نفسش قانع است.

سوم. از راه بيان

برخي از اعمال به دليل اهميت و ويژگي خاصي كه دارند، در قرآن مجيد و روايات ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام با صراحت به صالح بودن آنها اشاره شده است. اين است كه در قرآن مجيد پس از ترسيم حالتهاي مجاهدين صدر اسلام، با صراحت اعلام مي‌كند كه در قبال اين ويژگيها (كه بيان خواهد شد)، عمل صالح برايشان نوشته مي‌شود. در همين زمينه مي‌خوانيم:

ما كان لاهل المدينه و من حولهم من الاعراب ان يتخلفوا عن رسول الله و لا يرغبوا بانفسهم عن نفسه ذلك بانهم لا يصيبهم ظما و لا نصب و لا مخمصه في سبيل الله و لا يطون موطا يغيظ الكفار و لا ينالون من عدو نيلا الاكتب لهم به عمل صالح ان الله لا يضيع اجرا المحسنين. و لا ينفقون نفقه صغيره و لا كبيره و لا يقطعون و اديا الا كتب لهم ليجزيهم الله احسن ما كانوا يعملون. [34].

مردم مدينه و باديه‌نشينان اطرافشان نبايد از (فرمان) رسول الله تخلف نمايند و نبايستي جان خويش را از جان وي عزيزتر دارند. اين براي اين است كه آنان در مقابل اطاعتشان (از رسول خدا) رنج تشنگي و گرسنگي و خستگي در راه خدا را نكشند و هيچ قدمي كه كفار را خشمگين كند بر ندارند و هيچ دستبردي به دشمنان دين نرسانند جز آنكه در مقابل هر يك از اين رنجها و آلام، عمل صالحي در نامه‌ي اعمالشان نوشته شود كه خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمي‌كند. و هيچ مالي- كم يا زياد- (در راه خدا) انفاق نكنند و هيچ سرزميني را نپيمايند جز آنكه در نامه‌ي عملشان نوشته شود تا خداوند بهتر از آنچه عمل مي‌كرده‌اند، به آنها پاداش دهد.

درونگرايي و مالكيت نفس

از آنجا كه حكومت اسلام مي‌خواهد والياني وارسته و آزاد از هر گونه تعلقات نفساني و … داشته باشد، علي عليه‌السلام كه نمونه‌ي كامل حكومت اسلام را تشكيل داده و مالك اشتر را به عنوان استاندار به محل استانداري فرستاده است، خطاب به وي مي‌فرمايد:

فاملك هواك.

پس تو (اي مالك) مالك خواسته‌هاي دلت باشد.

قبلا در رابطه با تقوي و نگهداري نفس از هواهاي نفساني، مطالبي عرضه داشتيم. اكنون ببينيم در سخن مولا كه مي‌فرمايد: «فاملك هواك» رابطه‌ي مالكيت بر نفس با عمل صالح چيست؟ و آيا «مالكيت بر نفس» عين «عمل صالح» همان «مالكيت بر نفس» است يا اينكه هر يك مفهومي جدا از ديگري دارد؟

ممكن است بگوييم حاكميت بر نفس يكي از مصاديق اعمال صالحه است و عمل صالح تنها عمل با دست و پا و ديگر اعضاي ظاهري انسان نيست.

«اعمال قلبيه» هم عمل است در ظرف قلب و در زمينه‌ي مسائل دروني. بهترين گواه صحت اين احتمال قرآن كريم است. در قرآن مجيد آمده است:

و اما من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي. فان الجنه هي الماوي. [35].

و اما كسي كه از موقعيت پروردگارش ترسيده و نفس خود را از هواها بازداشته، در حقيقت بهشت جايگاه اوست.

در اين آيه، جمله‌ي «نهي النفس» به صورت فعل بيان شده و اين خود، حاكي از جنبه‌ي عملي نفس انسان است، يعني اينكه انسان در جهت تكامل، بايستي نفس خود را نهي كند و از زشتيها بازدارد. با اين بيان، مي‌فهميم كه حاكميت بر نفس يكي از اعمال صالحه و از مهمترين آنهاست. اين اهميت تا آنجايي است كه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد:

لو لا تكثير في كلامكم و تمريج في قلوبكم لرايتم ما اري و لسمعتم ما اسمع. [36].

اگر زياده روي در سخن گفتن و هرزه چراني در دل شما نبود، هر چه من مي‌بينيم شما مي‌ديديد و هر چه مي‌شنوم، مي‌شنيديد.

در مقابل، برخي معتقدند كه حاكميت بر نفس خود، جزيي از اعمال صالح نيست، بلكه مقدمه‌ي عمل صالح است، يعني اينكه اگر انسان بخواهد عمل صالح انجام دهد، بايستي قبلا حاكميت بر نفس و تسلط بر هواهاي نفساني خود داشته باشد.

تعديل غرايز

اسلام برخلاف «فرويد» كه آزادي جنسي را عامل سازنده‌ي تاريخ مي‌داند و برخلاف مدعيان دروغين رهبانيت كه وصول به حقيقت را در سركوبي كامل غرايز مي‌دانند، معتقد است كه تمام غرايز انساني كه در وجود انسان از طرف خداي حكيم به وديعه گذارده شده است، مايه‌ي شر و فساد و مانع از وصول به حقيقت نمي‌باشد و نيز انسان مي‌تواند از تمام غرايز به طريق مشروع استفاده كند و از همه‌ي لذايذ مادي با رعايت ضوابط اسلامي بهره‌مند گردد. طبيعي است كه رعايت اصول و ضوابط شرعي، لازمه‌اش تعديل غرايز و جلوگيري از بهره‌منديهاي نامشروع و مخالف با اصول اسلامي است.

پس در يك كلام، مي‌توان گفت كه اسلام به تعديل غرايز و نه سركوبي كامل آنها معتقد است. اين است كه مي‌بينيم اسلام سرسختانه، هم با آزادي مطلق جنسي و بهره‌منديهاي مادي مبارزه كرده و هم رهبانيت را مردود دانسته است.

علي عليه‌السلام براي بيان حقيقت مي‌فرمايد:

و شح بنفسك عما لا يحل لك، فان الشح بالنفس الانصاف منها فيما احبت او كرهت.

و خويشتن را از آنچه برايت حلال نيست بازدار، زيرا خويشتن‌داري در رابطه با چيزهايي كه دوست داشته و يا ناخوش داشته، عين انصاف است.

اسلام و مدعيان دروغين حقوق بشر

مدعيان دروغين حقوق بشر كه داعيه‌ي رعايت حقوق تمام افراد انساني را به طور يكسان دارند، در عمل، نه تنها مساوات و برابري تمام افراد انساني را رعايت نمي‌كنند، بلكه براي اقليتهاي كشورشان ذره‌اي ارزش و اهميت قائل نيستند، نه تنها اقليتها را در كسب معاش و امنيت و آرامش تحت حمايت نمي‌گيرند، بلكه گروه گروه از آنها را به كام مرگ مي‌فرستند و قتل عام مي‌كنند.

اگر صفحات تاريخ را ورق بزنيم، خواهيم ديد در همين قرن حاضر، اروپاييان مدعي تمدن و تجدد، دست به جهود كشي زدند و بنابر اسناد موجود، در سرزمينهاي تحت تسلط رژيم هيتلري: ميليون يهودي در باز داشتگاههاي مختلف در سراسر اروپا توسط آيشمن و ديگر جنايتكاران نازي در كوره‌هاي آدمسوزي به خاكستر تبديل شدند. و يا در قرون گذشته، پيروان حضرت مسيح كه پيامبر بزرگوارشان آنها را به مهر و محبت و انساندوستي دعوت كرده است، دائما به آزار و كشتار اقليتها و پيروان ساير اديان مي‌پرداختند كه يك نمونه‌ي ددمنشانه‌ي آن، برپا كردن جنگهاي صليبي بود كه چند قرن پياپي عليه مسلمانان ادامه داشت و ميليونها مسلمان را به كام مرگ فرستاد و باز در همين زمان خودمان، اشغالگران فلسطين، نه تنها خانه و كاشانه و حريم و سرزمين مسلمانان را غصب كرده‌اند، بلكه براي صاحبان اصلي آن سرزمين، حق زندگي ساده و رنج‌آميز در كشور خودشان را نيز قائل نيستند و هر چند روز يكبار، عده‌اي از آنها را قتل عام مي‌كنند و جمعي ديگر را اخراج و آواره‌ي كوه و بيابان مي‌سازند.

ولي اسلام اين چنين نيست. گواه صدق اين مدعا، برخورد عملي حكومت جمهوري اسلامي ايران به رهبري امام خميني با اقليتهاي مذهبي (كه از مساوات و آزادي راستيني برخوردارند) و كلام مولا علي عليه‌السلام است كه ذيلا مي‌خوانيم:

و اشعر قلبك الرحمه للرعيه و المحبه لهم و اللطف بهم و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم، فانهم صنفان: اما اخ لك في الدين، او نظير لك في الخلق، يفرط منهم الزلل و تعرض لهم العلل و يوتي علي ايديهم في العمد و الخطاء، فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذي تحب و ترضي ان يعطيك الله من عفوه و صفحه، فانك فروقهم و والي الامر عليك فوقك و الله فوق من ولاك و قد استكفاك امرهم و ابتلاك بهم.

شعار قلبت را مهر به مردم، دوستي آنان و ملاطفت در حقشان قرار ده. براي رعيت چون حيوان درنده مباش كه خوردنشان را غنيمت شماري، زيرا رعيت كلا دو گروهند: يا برادرانت دردين و يا همنوعانت در آفرينشند كه لغزشهايي از ايشان پيش مي‌آيد و علتهايي بر آنها عارض مي‌گردد و كارهايي (ناپسند) به سهويا عمد از آنها سر مي‌زند. پس همانطور كه تو (نسبت به گناهان خود) از خدا انتظار عفو و گذشت داري، آنها را هم مورد عفو و گذشت قرار ده، زيرا تو از آنها بالاتري و بالاتر از تو كسي است كه به تو ولايت داده و از او بالاتر خداست و هم اوست كه از تو كفايت امر مردم را خواسته و بدين وسيله مورد آزمايشت قرار داده است.

مي‌بينيم كه چگونه حضرت با تقسيم‌بندي مردمان تحت حكومت، مالك را توصيه مي‌كند كه همه‌ي افراد جامعه را با يك نگاه و به طور مساوي مد نظر بگيرد و حقوق آحاد ملت را به طور يكسان و بدون كوچكترين تبعيض در اختيار آنان قرار دهد.

اين ويژگي خاص حكومت اسلام است. در دنياي استكبار و در كشورهاي مدعي سروري و سالاري كه سنگ حمايت از حقوق بشر را به سينه مي‌زنند، دقيقا به عكس اسلام، مستضعفين و اقليتهاي مذهبي و … نه تنها از حقوق يكسان (با سردمداران و … ) بهره‌مند نيستند، بلكه هميشه به بهانه‌هاي مختلف مورد بازخواست قرار مي‌گيرند و به طرق گوناگون شكنجه و آزار مي‌شوند.

انگيزه‌هاي فساد و آلودگي

از جمله‌ي «و تعرض لهم العلل» كه در جملات حضرت بيان گرديده است، به انگيزه‌ها و گرايشهاي آلودگي و گناه و خطا نيز پي مي‌بريم، چرا كه فساد و آلودگي در افراد انساني، گرچه بعضا به طور عمد و بر اساس شقاوت و … به منصه‌ي ظهور مي‌رسد، ولي در مواردي (كه كم هم نيستند) انگيزه‌ها باعث بروز و ظهور فساد و تباهيها مي‌گردند. اگر في المثل رواج فحشاء و آلودگي افراد را به زنا در نظر بگيريم، خواهيم ديد كه گر چه ضعف ايمان خود باعث پيدايش زنا و زناكاري است، ولي نقش كمبودهاي عاطفي در خانواده‌ها و در ميان زن و شوهر و نيز بي‌توجهي به تفاوتهاي خصلتي و روحي و ازدواجهاي تحميلي و … را (كه هر يك انگيزه‌اي است براي گرايش به زنا) نبايستي فراموش كرد و آنها را ناديده گرفت.

مفاهيم عصمت، عدالت، فسق

براي روشن شدن جملات حضرت، ناچار از بيان چند اصطلاح فقهي هستيم:

كساني كه مرتكب هرگونه گناه و معصيت مي‌شوند و از اعمال گناه و آلودگي باكي ندارند، در اصطلاح فقهي به اينگونه افراد «فاسق» مي‌گويند. در مقابل، كساني را كه در اثر رياضت و كنترل نفس در خود، ملكه و حالتي ايجاد مي‌كنند كه در سايه‌ي آن مي‌توانند از محرمات الهي اجتناب نمايند و نسبت به انجام واجبات، سنن و فرايض ديني شايق و علاقمند باشند، «عادل» مي‌خوانند و اين حالت را «عدالت» مي‌گويند. اينگونه حالت دائمي و هميشگي نيست، ممكن است پس از مدت زماني زايل شود و يا در برابر بعضي از معاصي كارآيي نداشته باشد و نتواند انسان را از تباهي و فساد نجات دهد. اين است كه مي‌بينيم بعضيها در مقابل صد تومان و يا يكصد هزار تومان پول حرام، همچون معصوم به راحتي نفس خودشان را كنترل مي‌كنند و مرتكب اينگونه آلودگيها نمي‌شوند و نخواهند شد، اما بعيد نيست كه چنين افرادي در مقابل يك ميليون و يا چندين ميليون تومان از خود لغزش نشان دهند. برخي ديگر هم در برابر مقامهايي همچون مديريت يك موسسه و يا نظارت بر يك سازمان و … ملكه‌ي خود نگهداري و تحفظ از هواهاي نفساني را دارند، اما در مقابل مثلا پست وزارت حاضرند براي رسيدن به آن و يا در جهت حفظ آن، به معاصي نيز دست يازند.

همه‌ي اينها كه گفتيم در صورت تعمد و آگاهي است، يعني انسان عادل كسي است كه در اثر ملكه‌ي «عدالت»، در صورت آگاهي و عدم نسيان و فراموشي، ممكن است مرتكب ناشايستهايي شده باشد، اما اين ارتكاب در درگاه خدا و در پيشگاه ذات مقدس ربوبي گناه و آلودگي محسوب نمي‌شود و مورد بازخواست قرار نمي‌گيرد و از عدالت انسان نيز كاسته نمي‌شود.

«عصمت» برخلاف «عدالت» حالتي است كه معصوم عليه‌السلام را به طور دائم و هميشگي در مقابل همه‌ي معاصي و در حال عمد و نسيان از مرتكب شدن به گناه و آلودگي نگه مي‌دارد و در سايه‌ي اين حالت، معصوم عليه‌السلام هيچگاه مرتكب گناه نخواهد شد.

آيا معصوم نمي‌تواند مرتكب گناه شود

اينكه فقهاء مي‌گويند «معصوم» هيچگاه گناه نمي‌كند و مرتكب معصيت نمي‌گردد، آيا معصوم عليه‌السلام قادر به گناه كردن است و نمي‌كند، يا اينكه قادر نيست و انجام نمي‌دهد؟

اگر معصوميت معصوم عليه‌السلام از اين جهت باشد كه چون قادر نيست، مرتكب گناه نمي‌شود، اين نوع عصمت، فضيلتي محسوب نمي‌شود و مايه‌ي برتري هم نمي‌تواند باشد، ولي اگر منظور اين است كه معصوم عليه‌السلام در عين قدرت، مرتكب گناه نمي‌شود، اين حالت چيست و تصوير آن چگونه است؟ براي پاسخ به اين سوال و روشن شدن مفهوم «عصمت» كه يك مقام الهي است و فضيلتي برتر از ديگر فضيلتهاست، ناچار از بيان مقدمه‌اي هستيم:

انسانهاي معمولي و افراد غير معصوم، در مقابل برخي از گناهان عصمت دارند، يعني در عين حال كه قادر به انجام آن عمل هستند، هيچگاه مرتكب آن نمي‌شوند و نخواهند شد. كشف عورت عملي است زشت و برخلاف مقررات اسلام. هر انسان عاقل، در عين حالكه قادر است و مي‌توانند عورت خود را در انظار مردم و در ملاعام كشف كرده و آن را به مردم نشان بدهد، هيچگاه اين عمل را در حال سلامت عقل انجام نمي‌دهد. چرا انسان عاقل مرتكب اين رذيله نمي‌شود؟ براي اينكه قباحت و زشتي اين عمل كاملا برايش مشخص شده و به فساد آن پي‌برده است. حال با اين ديد به سراغ انبياء و نظامات انبيايي مي‌رويم. گفتيم كه انبياء و نظامات انبياي و ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام مرتكب گناه نمي‌شوند و اكنون اضافه مي‌كنيم كه معصومين عليهم‌السلام در عين قدرت و توانايي، مرتكب رذائل و پستيها نمي‌شوند. چرا اينگونه‌اند؟ براي اينكه همانگونه كه انسانهاي عادل و افراد معمولي وقتي به زشتي عملي كاملا آگاه باشند، هيچگاه مرتكب آن نمي‌شوند و نسبت به ترك يك و يا چندين عمل، حالت عصمت پيدا مي‌كنند، معصومين عليهم‌السلام نيز چون زشتي همه‌ي اعمال قبيحه را مي‌دانند، در شعاعي وسيع‌تر، نسبت به همه‌ي اعمال قبيحه حالت عصمت دارند و هيچگاه مرتكب خلاف مقررات الهي نمي‌شوند.

با اين بيان مي‌فهميم كه انبياء و ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام در عين قدرت و توانايي به ارتكاب اعمال قبيحه و محرمات الهي (چون از بينش خاص الهي برخوردارند و از منبع وحي به حسن و قبح همه‌ي اعمال آشنايي كامل دارند) هيچگاه مرتكب خلاف مقررات الهي نمي‌شوند و به تمام اعمال قبيحه و در همه‌ي حالات عمد و خطا عصمت دارند.

رمز عصمت در حال نسيان

گفته شد كه ميدان عصمت معصومين عليهم‌السلام از دو جهت وسيع‌تر از مردمان عادي و انسانهاي معمولي است: نخست از اين جهت كه معصومين عليهم‌السلام نسبت به تمام اعمال عصمت دارند، دوم از اين لحاظ كه آنها در حال نسيان و فراموشي هم مرتكب خلاف مقررات الهي نمي‌شوند. ممكن است بگويند: رمز عصمت در حال نسيان چيست؟ به عبارت ديگر چه اشكالي دارد كه معصومين عليه‌السلام در حال نسيان مرتكب گناه بشوند و بر خلاف مقررات الهي عمل نمايند؟ مگر نه اين است كه آلودگي و گناه در حال نسيان، لغزش و اشتباه محسوب نمي‌شود و خداوند نسبت به اعمال در حال نسيان بازخواستي نخواهد كرد؟ مي‌دانيم كه انبياء و نظامات انبيايي در عين حال كه به تعبير قرآن «بشير و نذير» هستند، رهبري جامعه نيز به عهده‌ي آنهاست. اگر رهبري جامعه اشتباها و در حال نسيان و غفلت، لغزشي از خود نشان بدهد، گر چه گناه نيست اما در ديدگاه مردم از موقعيتش كاسته مي‌شود و پايگاه مردميش به سستي مي‌گرايد.

انبياء و نظامات انبيايي كه رهبري جوامع انساني را در طول تاريخ و در پهنه‌ي زمين به عهده دارند، اگر لغزشي هر چند در حال خطا و نسيان از خود نشان بدهند، قهرا از موقعيتشان كاسته مي‌شود و در رهبريشان تزلزل و سستي پديد مي‌آيد. اين است كه مي‌گوييم انبياء و نظامات انبيايي و ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام در همه‌ي حالات (عمد و خطا) عصمت دارند و مرتكب خطا و لغزش نمي‌شوند.

خشونت با مردم در حكم جنگ كردن با خداست

در ديدگاه علي عليه‌السلام خشونت با مردم و ستم بر بندگان خدا، جنگ با خدا تلقي مي‌گردد و ما در آينده خواهيم گفت كه عاقبت ستمكاران و ظالمان، شكست حتمي و سقوط دائمي آنان است، چرا كه هيچ قدرتمندي را ياراي مقابله با خالق جهان هستي (كه خود نيرودهنده‌ي همه‌ي قدرتمندان است) و هيچ حاكمي بي‌نياز از عفو و رحمت الهي نيست.

و لا تنصبن نفسك لحرب الله، فانه لا يدي لك بنقمته و لا غني بك عن عفوه و رحمته و لا تندمن علي عفو و لا تبجحن بعقوبه و لا تسرعن الي بادره وجدت منها مندوحه.

با خشونت نسبت به مردم، خود را در موضع جنگ با خدا قرار مده كه تو را نيروي مقاومت در برابر نقمت (و قهر) او نيست و از بخشايش و مهرباني او (خالق يكتا) بي‌نياز نيستي. هرگز از گذشت و بخشايش (نسبت به رعيت) پشيمان مباش و از كيفر دادن، احساس شادي به خود راه مده و به هيچوجه در هنگام غضب كه (باعث اقدامات تند و بي‌مورد مي‌گردد و) ممكن است چاره و گريزگاهي بيابي، شتاب مكن.

ديكتاتوري

خصلت استكبار و ديكتاتوري كه از خود باوري، خويشتن‌گرايي، تشخص طلبي، تفاخر و تفرعن نشات مي‌گيرد، انسان را به خودكامگي و استبداد در راي و تحميل عقيده مي‌رساند.

حاكمي كه داراي اين خصلت است و با اين روحيه، زمام حكومت مسلمين را در دست دارد، نه تنها در نهايت به زورمداري، دروغ، حقكشي و ارعاب متوسل مي‌گردد، بلكه باعث ويراني دين (و آيين مقدس اسلام) و بازگشت عزت مسلمين به ذلت و سعادت آنان به شقاوت و بدبختي خواهد شد:

و لا تقولن: اني مومر آمر فاطاع، فان ذلك ادغال في القلب و منهكه للدين و تقرب من الغير.

مگو من اكنون بر آنان مسلطم، از من فرمان دادن است و از آنها اطاعت كردن، زيرا اين كار، عين راه يافتن فساد در دل و ضعف در دين و نزديك شدن به سلب نعمت (الهي) است.

استكبارزدايي

گفتيم كه ديكتاتوري از خويشتن‌گرايي، تشخص طلبي، خودمحوري، تفاخر و تفرعن نشات مي‌گيرد و اكنون اضافه مي‌كنيم كه سرچشمه‌ي همه‌ي اينها جهل و ناداني انسان است، زيرا اگر انسان ساخت جسمي و روحي خود را بشناسد و نسبت به عجز و ناتواني خود در مقابل ذات مقدس ربوبي آگاهي يابد و بداند آنچه داشته و دارد همه از او و به سوي اوست و «بحول الله اقوم و اقعد»، از تفرعن و طغيان خود دست برمي‌دارد و از سركشيهاي خويش احساس شرم مي‌كند.

علي عليه‌السلام براي اينكه مالك را به خويشتن انديشي وادارد و موقعيت و مقامش را در مقابل عظمت و جبروت كبريايي خداوند سبحان گوشزد نمايد، مي‌فرمايد:

و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ابهه او مخيله، فانظر الي عظم ملك الله فوقك و قدرته منك علي مالا تقدر عليه من نفسك، فان ذلك يطامن اليك من طماحك، و يكف عنك من غربك و يفي اليك بما عزب عنك من عقلك.

و هرگاه موقعيت و اقتدارت، در دلت سركشي و خيالبافي پديد آورد، به عظمت قدرت خدا بنگر كه برتر از تو است و قدرت مافوق او را با خود و با آنچه كه بر آن مسلط نيستي، مقايسه كن، كه اين سنجش بدون شك تو را پايين مي‌آورد و تنديست را مهار مي‌كند و عقلت را به تو باز مي‌گرداند.

تفرعن و منيت

مستيهاي قدرت‌پرستي، چنان انسان را به كوري و بي‌خبري مي‌كشاند كه با وجود اينكه انسان خود مخلوق و آفريده شده‌ي خداوند است، قدرت خود را همسنگ و همسان قدرت لا يزال الهي مي‌پندارد. اميرالمومنين علي عليه‌السلام براي سركوبي اينگونه منيتها كه انسان را به تباهي و سقوط مي‌كشاند، مي‌فرمايد:

اياك و مساماه الله في عظمته و التشبه به جبروته، فان الله يذل كل جبار و يهين كل مختال.

بپرهيز از اينكه خود را در بزرگي و اقتدار با خدا شريك و به او شبيه‌سازي، (زيرا) خداوند هر متكبر و گردنكشي را پست و زبون مي‌سازد.

در جملات فوق، حضرت واژه «تشبه» را بكار مي‌برد و اين خود حاكي از دقت در لطافت مفهوم واژه‌ي ياد شده است، چرا كه تشبه و تشابه هر چند با تشبيه و شباهت از يك ريشه است، اما در معنا «شباهت» لطافت و ويژگي خاص«تشبه» را ندارد.

گاهي مي‌گوييد «زيد كالاسد». در اينجا «زيد» را شبيه «اسد» گرفته‌ايد و وجه شباهت را نيز شجاعت قرار داده‌ايد و مي‌گوييد زيد در شجاعت شبيه شير است، زيرا زيدي را مي‌شناسيد و از او سخن مي‌گوييد كه واقعا شجاع است و در شجاعت با شير همسنگي و برابري مي‌كند. پس براي توصيف شجاعت او، از اين وجه شباهت استفاده مي‌كنيد و بيان شما طوري است كه نشان مي‌دهد زيد به راستي شجاع و شبيه و همانند شير است. لذا در اينجا براي بيان چنين منظوري، نه تنها اشكالي ندارد، بلكه صحيح و منطقي نيز همين است كه كلمه‌ي شبيه و مشابهت را به كار ببريد.

گاهي منظور از شباهت، شباهت واقعي نيست، بلكه شباهتي دروغين و پندارگونه و غير واقعي مورد نظر است. در اينجا ديگر جايي براي كلمه‌ي «شبيه» وجود ندارد، چون در واقع شباهتي هم در كار نيست، بلكه فقط يك نوع تشابه دروغين و ظاهري و دور از عقل و منطق مطرح است. لذا در اينجا واژه‌ي «تشبه» را به كار مي‌بريم، يعني مطلبي را بيان مي‌كنيم كه واقعيت ندارد و از دو چيزي سخن مي‌گوييم كه شباهت واقعي بين آنها نيست، بلكه انسان مي‌خواهد چنين بنماياند كه در ظاهر، يكي از آن دو به ديگري تشابه دارد. مثلا مي‌گوييم: «روغن در گرما آب شد». اما مي‌دانيم كه هيچ شباهت واقعي بين روغن و آب وجود ندارد، بلكه چون روغن نرم شده است، بين آن و آب تشابهي قائل شده‌ايم و خواسته‌ايم چنين بنمايانيم كه روغن مورد نظر، ظاهرا با حالت نرم و روان بودن آب، تشابه پيدا كرده است. يا مي‌گوييم: «نان بيرون از سفره ماند و مثل چوب، خشك شد». در اينجا هم شباهت واقعي بين نان و چوب وجود ندارد، بلكه بين آندو از لحاظ خشك بودن، يك نوع تشابه و تشبه را مطرح كرده‌ايم. يا مي‌گوييم: «گوشت اين غذا خوب نپخته و مثل لاستيك سفت است». حال آنكه هيچ شباهت واقعي بين گوشت و لاستيك نيست، بلكه با اين تشبه، فقط خواسته‌ايم سفت بودن گوشت مورد نظر را بنمايانيم. در اينگونه موارد شباهتي در كار نيست، بلكه آنچه هست فقط نوعي «تشبه» است. پس معناي كلمه‌ي «تشبه» و كاربرد لغوي آن اين است كه شباهت واقعي بين دو چيز وجود ندارد، لكن مي‌خواهند چنين شباهتي را بنمايانند.

مولا علي عليه‌السلام بادقت و باريك‌انديشي ويژه‌ي خود، همين تعبير را در مورد كساني به كار مي‌برد كه ادعاي جبروت دارند و مي‌خواهند در امري كه اختصاص به خداوند دارد، خود را با ذات اقدسش شبيه و همسنگ قرار دهند. مراد آن است كه هيچكس نمي‌تواند در مقام كبريايي و در جلال و جبروت، واقعا شبيه خداوند باشد. يعني «مخلوق كالخالق» هرگز درست در نمي‌آيد، لكن مخلوق مي‌توان چنين شباهتي را در پندار و گمان خود قائل شود و به اظهار و ابراز آن بپردازد، مي‌تواند چنين تشبه و حالت خود شبيه پنداري را در خود پيدا كند. و حضرت در عبارت عميق خود مي‌فرمايد: آنچه را كه مذموم مي‌شمارم و از آن برحذر مي‌دارم اين است كه تشبه به جبروت در مقابل خدا و در جايي كه جبروت تنها از آن خداوند است، جايز نيست.

اين مسئله متناسب با دليل ديگري است كه با توجه به آن، موضوع روشن‌تر مي‌شود و بهتر مي‌توان به عمق مفهوم فرمايش مولا پي برد. تناسب مسئله در اين است كه: قدرتهاي ما هر چه باشد (و لو قدرتي باشد كه در پرتو اسلام و زير سايه‌ي حكومت اسلامي به دست آورده و در مسير اجراي احكام الهي و قوانين باشكوه اسلام كسب كرده باشيم و بخواهيم از آن قدرت براي پياده كردن حكومت الله استفاده كنيم)، باز هم يك قدرت بالذات و قائم به خود نيست. قدرتي نيست كه خود به خود ارزش و استحكام داشته باشد و روي پاي خود بايستد، يا از وجود ما منشا بگيرد، بلكه تمام اين قدرتهاي دنيوي كه منشا و ريشه‌ي آن يك مقام و منصب زودگذر، يا يك پست و ميز و مسند است، قدرتهاي تبعي است و در طول قدرت خداوند قرار دارد و اين نكته‌اي است مسلم، زيرا ما كه در عرض قدرت خداوند قدرتي نداريم. ما آنقدر اين مسئله را قطعي و مسلم مي‌دانيم و به ترديدناپذير بودن آن عقيده داريم كه كرارا تاكيد كرده‌ايم كه از خودمان هيچ قدرتي نداريم، تا جايي كه حتي كوچكترين اعمال و حركات خودمان نظير نشستن و برخاستن را نيز مستند به حول و قوه‌ي الهي مي‌دانيم. و در اين باره مي‌گوييم: «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» (به حول و قوه‌ي الهي است كه قيام و قعود ما صورت مي‌گيرد). و گرنه ما كجا و نشستن و برخاستن كجا؟ اگر حول و قوه‌ي الهي نباشد نه نفسي فرومي‌رود و نه نفسي برمي‌آيد. ما هر قدرتي را از آن خدا مي‌دانيم و در مورد هر آنچه در جهان خلقت وجود دارد، معتقديم «لا حول و لا قوه الا بالله».

پس نتيجه مي‌گيريم كه هر چه قدرت در اين دنيا در اختيار ما هست- چه قدرت شخصي باشد و چه اجتماعي- همه در طول قدرت خداوند و در پرتو قدرت الهي قرار دارد. هر قدرتي كه ما داريم، ذره‌اي ناچيز از قدرت لا يزال و بي‌منتهاي الهي است كه به ما به امانت سپرده شده است و هيچ معلوم هم نيست به كجا خواهد شد. پس آيا درست است كه انسان اين قدرت را از خداوند بگيرد و آنگاه يك مرحله از جبروت مخصوص خداوند را براي خودش قائل شود و بدينگونه جبروتي در رديف جبروت خدا براي خود ثابت كند و قدرت خود را همعرض قدرت خدايي بپندارد؟ اگر در جهان طبيعت، شاهد مثالي براي اين معنا جستجو كنيم، مثال خورشيد جهانتاب و ستاره‌ي كوچكي كه از آن نور و روشنايي مي‌گيرد مثال روشنگري است.

مي‌دانيم كه در آسمان پهناور، هزاران ستاره‌ي كوچك و بزرگ به صورت كراتي سرد و خاموش وجود دارند كه از خورشيد نور مي‌گيرند و اگر در آسمان به صورت ستارگان روشن و چشمك زن ديده مي‌شوند، منشا نور و روشنايي آنها خورشيد است و اگر روزي نور خورشيد به آنها نرسد، خود بخود تاريك و بي‌نور خواهند شد و ديگر قابل رويت نخواهند بود. حال ستاره‌ي كوچكي را در نظر بياوريد كه از خورشيد نور مي‌گيرد و روشناييش در طول روشنايي خورشيد قرار دارد و فقط ذره‌اي از نور بيكران خورشيد به آن امانت رسيده است، اما با اين وجود مي‌خواهد خود را همعرض خورشيد قرار دهد و نوري در رديف نور خورشيد براي خود ثابت كند. انساني هم كه در جبروت و مقام كبريايي، به خداوند تشبه مي‌كند و مي‌رود تا براي قدرت خود اصالت قائل شود و آن قدرت ناچيز را در رديف قدرت نامتناهي خداوند قرار دهد، در مثل، تقريبا مانند همان ستاره‌ي كوچك و بي‌نور است و حضرت با عنايت به همين معناست كه مي‌فرمايد: اي انسان، اي موجود حقير، تو در اين عالم پهناور آفرينش كيستي و چيستي و چه داري كه براي خود مقام كبريايي و جبروت قائل شوي؟

اشتباه در اشتباه براي انساني كه خود را مصون از اشتباه مي‌داند

آري، اين براستي هشداري تكان‌دهنده و بيداركننده از مولا اميرالمومنين عليه‌السلام است، تا آن افرادي را كه با رسيدن به اين مقامها و منصبهاي دنيايي، خود را گم مي‌كنند و از قالب خويش خارج مي‌شوند، به خود آورد و چشمهايشان را به روي حقايق بگشايد.

ارزش و اهميت اين هشدار رهبرانه و پيشوايانه را وقتي بهتر درك مي‌كنيم كه توجه داشته باشيم انسان هرگز از اشتباه و لغزش مصونيت ندارد. انسان موجودي است كه او را محل خطا دانسته‌اند و اكثر اوقات دچار اشتباهات و خطاهايي مي‌شود كه آگاهي لطمه‌هاي جبران‌ناپذيري را به بار مي‌آورد، بخصوص اين لطمه‌ها زماني شديدتر و دردناك‌تر است كه شخص، نه تنها سوء نيت و غرض خاصي ندارد، بلكه به خيال خود، به قصد خدمت وارد ميدان شده و مي‌خواهد كاري در جهت آسايش خلق و رضاي خالق انجام دهد، اما لغزشها و خطاهاي بشري‌اش، در راستاي وسوسه‌هاي شيطاني، چنان او را به گمراهي مي‌كشاند كه نتيجه‌اي جز تباهي به بار نمي‌آورد. اينجاست كه مسئله، صورت موحش‌تري به خود مي‌گيرد و تاسف انگيزتر مي‌شود. اين خطاها غالبا از آنجا ناشي مي‌شود كه اينگونه افراد، درست در همان لحظاتي كه در معرض خطرات لغزش و خطا قرار دارند، خود را از هر خطايي مصون مي‌دانند.

اصولا يك عيب اساسي انسان اين است كه مي‌پندارد مصائب و فجايع ساير افراد بشر به سراغ او نمي‌آيد، مثلا در راه اشتباه قدم برمي‌دارد، اما اشتباها خيال مي‌كند كه از هر اشتباهي بركنار است و اين خود اشتباهي ديگر است كه در واقع او را به چاهسار اشتباه در اشتباه سرنگون مي‌كند.

در اين نكته خوب دقت كنيد تا ببينيد كه انسان چگونه بدون اينكه خود بداند در مسير خطا مي‌لغزد و پيش مي‌رود. اشكال در اين است كه ما انسانها در اكثر اعمال و مسائل محيط اطرافمان، به قدري دچار اشتباهات ناشي از كوردلي يا خوشباوري هستيم كه از سوي هيچ مشكل و مصيبتي براي خود احساس خطر و فاجعه نمي‌كنيم، در حاليكه مصائب و فجايع از هر طرف ما را احاطه كرده است، هر چه نگاه مي‌كنيم در اطراف خود اثري از آنها نمي‌بينيم. مثلا شخص بيمار و زمينگيري را مي‌بينيم كه سالهاي سال است در بيمارستان يا منزل به بستر بيماري افتاده و با درد و عذاب دست به گريبان است، اما ما در همان حال، چون خود را سالم و سر حال مي‌بينيم و نشانه‌اي از بيماري در خود احساس نمي‌كنيم، هيچ به اين فكر هم نمي‌افتيم كه سلامت و شادابي ما براي هميشه تضمين نشده است.

فكر نمي‌كنيم كه امكان دارد روزي همين بيماري، يا حتي بدتر از آن، به سراغ ما هم بيايد، گويي انسان خودش را از قانون بيماري و عدم سلامت، مستثني مي‌داند. آيا همين مريضي كه سالهاست در بستر افتاده، پيش از آنكه دچار اين بيماري شود، در روزهايي كه سالم و شاداب بود، هيچ فكر مي‌كرد كه چند روز بعد ناگهان از پاي درخواهد آمد و به بستر بيماري خواهد افتاد؟ شما به تمام بيمارستانها و بيماران سر بزنيد و با آنها صحبت كنيد، خواهيد ديد كه همگي همين طور فكر مي‌كرده‌اند و قبل از ابتلاء به بيماري اصلا فكرش را هم نمي‌كرده‌اند كه زمينه‌هاي ابتلاء به فلان مرض در وجودشان آماده بوده و به زودي دچار آن خواهند شد. لذا انسان، حتي از مسائل بديهيه كه هر آن در كمين همه‌ي افراد نشسته، اكثرا غافل است، تا جايي كه گفته مي‌شود اصولا عمر انسان در غفلت مي‌گذرد، آن هم غفلت نسبت به مسائلي كه وقتي رخ مي‌دهد، تازه انسان متوجه مي‌شود كه وقوع آن هيچ تعجبي نداشته بلكه از امور كاملا ساده و عادي و از مسائل كاملا سهل الوقوع و ممكن الحدوث بوده است. پس وقتي انسان فاقد قدرت از اينگونه امور ساده و عادي و بديهي غافل است، چه رسد به زماني كه قدرتي پيدا كند و در موارد و مسائل غفلت آفرين غرق شود، زيرا يكي از بزرگترين عيوب قدرت همين است كه در ايجاد غفلت و اشتباه براي انسان، نقش عجيبي دارد.

به راستي خيلي مشكل است كه انسان قدرتي پيدا كند و تحت تاثير آن قرار نگيرد و در سايه‌ي آن قدرت، خود را نبازد. انسان غالبا دچار اين ضعف روحي است كه به محض دست يافتن به قدرت، مي‌پندارد كه اين قدرت براي او ثابت و هميشگي است و موجبي براي زوال آن وجود ندارد، در حاليكه بسيار بسيار ديده شده است كه قدرتهايي به وجود آمده و پس از مدتي كوتاه از بين رفته‌اند. فلان كس امروز وزير است، يا استاندار است، يا به مسند و مقام بلند ديگري تكيه زده است، اما همين فردا ممكن است لغزشي از او سربزند يا موجب ديگري پيش آيد و از مقام خود خلع شود. نمونه‌هاي عيني اينگونه عزل و نصبها را در انقلاب شكوهمند اسلاميمان ديده و در تاريخ نيز بسيار خوانده‌ايم.

رعايت انصاف و عدالت و مبارزه با ظلم

در اينكه منظور از انصاف با خدا چيست و چگونه است و انصاف با مردم چه مفهومي دارد، ابتدا دنباله‌ي فرمان حضرت را مي‌خوانيم، سپس به بيان مفهوم انصاف با خدا و مردم مي‌پردازيم:

انصف الله و انصف الناس من نفسك و من خاصه اهلك و من لك فيه هوي من رعيتك، فانك الا تفعل تظلم. با خداوند به انصاف رفتار كن و نسبت به مردم نيز چه از جانب خداوند و چه از جانب افراد خاص خاندان و خويشاوندان نزديكت و چه از جانب رعايايي كه بدانها علاقه و گرايش مخصوص داري، انصاف را رعايت كن. اگر چنين نكني ستم خواهي كرد.

اين بيان اميرالمومنين عليه‌السلام در اساس، دو موضوع مهم و تامل‌انگيز را در برمي‌گيرد: يكي اينكه دستورات خداوند را- اعلم از آنچه امر يا نهي كرده است - در نظر بگيريم و آن را به خوبي انجام بدهيم و ديگر اينكه همواره نعمتها و مواهب الهي را درك كنيم و نسبت به آنها قدرداني و حق‌شناسي و شكرگزاري داشته باشيم. كساني هستند كه در زندگي عادي و روزمره‌شان، در حاليكه از سلامت جسم و روح برخوردار بوده و هيچگونه ناراحتي ندارند، به ارزش اين نعمت بزرگ فكر نمي‌كنند و قدر اين موهبت الهي را نمي‌دانند. اينكه مي‌گويند انسان تا وقتي سالم است قدر سلامت را نمي‌داند، از همين جا مايه مي‌گيرد، چون به راستي وقتي انسان دندانهاي سالمي دارد و غذاي روزانه‌اش را با راحتي و بدون كمترين مشكلي مي‌خورد، اين دندانها چنان كار خود را طبيعي و ساده انجام مي‌دهند كه انسان هنگام جويدن لقمه‌ها اصلا شايد لحظه‌اي هم به وجود نعمتي همچون دندانهايي كه در دهان دارد، فكر نكند، يا وقتي پاهاي سالمي دارد و به راحتي از اين سو به آن سو مي‌رود و فعاليت و جنب و جوش دارد، شايد در طول ساعتها راهپيمايي حتي يك لحظه هم از ذهنش نگذرد كه داشتن پاي سالم چه نعمت عظيمي است. اما همين كه سلامت يكي از دندانهايش بهم خورد و در عصب آن درد و ناراحتي راه يافت، آنگاه گويي دنيا در نظرش سياه مي‌شود. ديگر مسئله فقط اين نيست كه نمي‌تواند به آسودگي غذا بخورد، بلكه شدت درد، او را زمينگير مي‌كند و در يك گوشه مي‌نشاند و از انجام هر كاري بازش مي‌دارد، تا جايي كه بر اثر دندان درد، انسان احساس مي‌كند گوشهايش هم خوب نمي‌شنود، چشمهايش هم خوب نمي‌بيند و اصلا مغزش هم خوب كار نمي‌كند. و فقط از درد به خود مي‌پيچد و تازه به ياد مي‌آورد كه چه نعمت شگفتي به نام دندان در دهانش وجود داشته كه قبلا كمتر متوجه آنها بوده و كمتر به ارزش وجوديشان فكر مي‌كرده است. يا وقتي پاهايش صدمه مي‌بيند و ديگر قدرت حركت و راه رفتن را از دست مي‌دهد و ناچار مي‌شود از جنب و جوش و فعاليت دست بردارد و در يك گوشه بنشيند، آن وقت تازه مي‌فهمد كه وجود دو پاي سالم چه نعمت ارزنده‌اي بوده است.

گاهي بروز يك كسالت ساده چنان رنج‌آميز و عذاب آور مي‌شود كه گويي تمام زندگي شخص فلج شده است. همه‌ي ما از سپيده دم تا هنگام خواب، دائما و در تمام لحظات از چشمانمان استفاده مي‌كنيم. اگر چشم ما سالم باشد و وظيفه‌ي خود را خوب انجام دهد، شايد هرگز در ضمن هزاران كاري كه به وسيله‌ي چشم انجام مي‌دهيم، حتي يك بار هم به فكرمان نرسد كه اين دوگوي شفاف با آن ساختمان پيچيده و شگفت‌انگيز، چه نعمت بزرگ و با ارزشي هستند. شايد هيچكس آنگاه كه چشمهايشان كاملا سالم است، هرگز فكر نكند كه اگر روزي اين چشمها دچار كسالت و ناراحتي شوند، چه نعمت بزرگي از دستش مي‌رود و چه رنج و عذابي به سراغش مي‌آيد! اما همين كه كوچكترين خللي در آن ساختمان عجيب پيدا شد و كمترين كسالتي به سراغش آمد- يعني وقتي كه انسان ديگر قادر نبود با چشمانش به خوبي ببيند و تشخيص دهد و شناسايي كند- تازه مي‌فهمد چه نعمتي داشته و چگونه لطمه ديدن جزء كوچكي از اين نعمت، او را ذليل و درمانده كرده است. در چنان هنگامي، به قدري مشكلات و مسائل عجيب و غير قابل پيش بيني مطرح مي‌شود و مايه‌ي عذاب جان انسان مي‌گردد كه قبل از آن هرگز فكرش را هم نمي‌كرد كه چنين مسائلي مطرح باشد. يعني نعمت چشم سالم و موهبت بينايي را داشت، ولي هرگز ارزش آن را تا اين اندازه درك نمي‌كرد. هيچ به فكرش نمي‌رسيد كه ممكن است روزي چشمش لطمه ببيند و اگر چنان روزي بيايد، چه مسائل و بدبختيهايي برايش پيدا خواهد شد. هيچ نمي‌فهميد و به تصورش هم نمي‌رسيد كه همين نعمت به ظاهر ساده، همين عضو كوچك، چه دنياي بزرگي را در خود نهفته و چه عظمتي در زندگي انسان دارد. نمي‌فهميد كه وقتي نعمت ديدن مختل شود، همين مسئله‌ي ظاهرا مختصر، چگونه همه چيز را در زندگي او به هم مي‌ريزد، چطور در كار و فعاليت، در ادامه‌ي مسير طبيعي زندگي، در تشخيص و درك مسائل محيط اطراف، در مطالعه و علم‌آموزي و رهسپاري به سوي تعالي و تكامل، حتي در راه رفتن و زير پاي خود را ديدن، او را دچار مشكلات بزرگ مي‌كند و ذليل و درمانده مي‌سازد.

همين مختصر اشاره را بگيريد و بقيه را پيش خودتان حساب كنيد. هر يك از نعمتهايي را كه امروز داريد، در نظر بگيريد و آنگاه روزي را مجسم كنيد كه خداي نكرده اين نعمت به كلي از بين برود، يا حتي مختصر اختلال و لطمه‌اي پيدا كند. آن وقت حساب كنيد كه در اثر همين امر كوچك، چه مشكلات بزرگ و ويران‌كننده‌اي در زندگي شما- چه از نظر جسمي و چه از لحاظ روحي و معنوي- پيدا خواهد شد و چطور شما را از ادامه‌ي مسير طبيعي زندگي باز خواهد داشت.

اينجاست كه مسئله‌ي انصاف كردن با خدا مطرح مي‌شود. يك قسمت از انصاف كردن با خدا، بجا آوردن شكر نعمتهاي اوست و براي اين كار نيز راه اصلي همانا اجراي دستورات و مقررات خداوندي است. آيا انصاف است كه انسان با وجود اينهمه نعمتها و مواهب بيشمار كه خداوند به او ارزاني داشته است، باز هم ناسپاسي كند و در برابر مقررات خدا، به تمرد و سرپيچي دست بزند؟ آن هم مقرراتي كه به صورتي بسيار مختصر و ساده وضع شده و تازه در اين مقررات هم سعادت و رستگاري خود همين انسانها مورد نظر بوده است و گرنه خداوند چه احتياجي به ما دارد و برايش چه فرقي مي‌كند كه ما موجودات ضعيف و ناچيز، مقررات او را انجام بدهيم يا خير؟

نكته‌ي قابل توجه اينكه گاهي ما انسانها آن مقدار كه در مقابل ساير افراد انساني احساس شرم و حيا و حق شناسي و شكرگزاري داريم، در برابر خداوند همان مقدار را هم بجا نمي‌آوريم، مثلا اگر كسي احسان مختصري درباره‌مان روا دارد و در لحظه‌ي كوتاهي از زندگيمان كار كوچكي برايمان انجام دهد، در مقابل او احساس قدرداني و حق‌شناسي مي‌كنيم تا جايي كه گاه مي‌گوييم وظيفه‌ي اخلاقي ايجاب مي‌كند كه اين احسان را تا پايان عمر فراموش نكنيم و هر جا توانستيم، براي جبران و قدرداني آن تلاش كنيم. اما چطور است كه در مقابل اين همه احسانهايي كه از ناحيه‌ي خداوند نسبت به ما ارزاني شده و اين همه مواهب و عنايات و الطاف الهي كه سراسر زندگيمان را از هر طرف پوشانده است، وظيفه‌ي اخلاقي احساس نمي‌كنيم؟ چرا خود را موظف به حق شناسي و شكرگزاري از خدا- كه همانا اجراي دستورات او براي خوشبختي و رستگاري خودمان است- نمي‌دانيم؟ آن هم دستوراتي كه از يك سو بسيار ساده بوده و به آساني انجام‌پذير است و از سوي ديگر هيچ نفعي براي خداوند ندارد و انجام و عدم انجامش در پيشگاه كبريايي او يكسان است و تازه نفع آنها تمام و كمال به خود ما برمي‌گردد و فقط در راه تكامل و تعالي انساني خودمان نقش دارد.

از اين بيان نتيجه مي‌گيريم كه هرگونه كفران نعمت در مقابل عنايات و الطاف الهي و هر نوع مخالفت و نافرماني از دستورات خداوند، نوعي بي‌انصافي نسبت به ساحت قدس الهي است.

انصاف با مردم

انصاف در رابطه با مردم يعني اينكه حق هر كسي همانگونه كه هست ادا شود و حقوق هر انساني به طور كامل و به گونه‌اي مساوي رعايت گردد. حاكم در مقام حكومت از دو جهت بايستي با مردم با انصاف رفتار كند: نخست در رابطه با خود (چه در مسائل حكومتي و چه در مسائل شخصي) و ديگري در رابطه با خويشان و دوستان و كساني كه به وي نزديكترند.

در حكومت اسلامي مثلا به هنگام تقسيم غنائم، انصاف حاكم به اين صورت است كه همه‌ي افراد را به طور يكسان نگريسته و اموال را به گونه‌اي مساوي بين مسلمين تقسيم نمايد. در حالات شخصي نيز اگر حاكم (به طور مثال) همسايه‌ي يكي از رعايا بود، حق ندارد به مقتضاي همسايگي چيزي را به او تحميل كند. اگر مي‌خواهد جنسي را به او بفروشد يا از او خريداري كند، حق تحميل ندارد و نبايد جنس خود را به گرانترين قيمت بدهد و جنس او را با ارزانترين قيمت بگيرد. در هر دو مورد بايد آنچه را كه عدل و حق و انصاف حكم مي‌كند به اجرا درآورد.

در زمان طاغوت شاهد بوديم كه تجار و كسبه، هنگام معامله با صاحبان قدرت و مقام، به جهت خوف و ترسي كه از نفوذ و قدرت آنها داشتند، بهترين اجناس خود را با قيمتي كمتر از نرخ معمولي (و حتي كمتر از قيمت خريد) در اختيار آنها مي‌گذاشتند. و اين تازه در صورت خريد و فروش بود، بسياري از اوقات بهترين اجناس به طور رايگان و (به اصطلاح) تعارفي به خانه‌ي مسوولان مملكتي و صاحبان مقام و قدرت فرستاده مي‌شد.

تا اينجا دو مورد از موارد انصاف با مردم را مطرح كرديم. مورد سوم در رابطه با بستگان و نزديكان حاكم است.

حاكم نبايستي اجازه بدهد كه نزديكان وي به اتكاي اينكه از طرف حاكم حمايت مي‌شوند، نسبت به مردم بي‌انصافي كنند، زيرا طبعا هر كسي نسبت به بستگان و نزديكان خود، بخصوص نسبت به اهل خانه و فرزندانش علاقه‌ي خاصي دارد كه گاهي ممكن است به طرفداري از آنها يا جهت‌گيري به سود آنها كشيده شود. حاكم نبايستي چنين باشد و اگر چنين وضعي پيش آمد و او شاهد عدم انصاف نزديكانش نسبت به ديگران بود، عدل و انصاف اقتضاء مي‌كند كه از پايمال شدن حقوق مردم جلوگيري نمايد.

ظالم با چه كسي طرف حساب است

از اين بيان حضرت (كه مي‌فرمايد: «من ظلم عباد الله كان الله خصمه») مي‌فهميم كه اگر كسي به بندگان خدا (و مظلومان تحت ستم) ظلم كند، طرف مخاصمه‌ي او، خداوند خواهد بود. يعني خداوند، پيش از بندگاني كه مورد ظلم واقع شده‌اند و به جاي آنها، شخص ظالم را مورد قهر و خشم قرار مي‌دهد و رگبار كيفر و انتقامش را از هر طرف بر سر او فرود مي‌آورد، زيرا مي‌دانيم كه اگر كسي به فرزند خردسال و ناتوان و بلا دفاع شما ظلم كند، با اينكه به شخص شما ظلم نكرده است، طرف مخاصمه‌اش شما خواهيد بود، چون از نظر عقلاء، وقتي فرزندي مظلوم واقع شد، پدر لبه‌ي تيز آن ظلم را متوجه‌ي خود و حيثيت و غيرتش مي‌بيند و در مقام مخاصمه و مقابله با ظالم برمي‌آيد و اصلا مقتضاي رابطه‌ي پدري و فرزندي چنين حكمي را مي‌كند.

مگر نه اين است كه به تعبير رسول‌الله صلي الله عليه و آله «الخلق عيال الله» [37]، بندگان خدا جزء خانواده‌ي خدا محسوب مي‌شوند و همه‌ي انسانها تحت تكفل و حمايت الهي قرار دارند؟ روشن است كه وقتي انسانهايي مورد ستم قرار بگيرند و نتوانند در مقابل ظالم به دفاع و مقابله برخيزند و حق خود را بگيرند، خداوند خود با ظالمان و ستمگران مقابله خواهد كرد.

آيا نسبت فرزند به پدر قوي‌تر است و رشته‌هاي مستحكم‌تري آندو را به يكديگر پيوند مي‌دهد، يا نسبت بندگان خدا به خداوند و خالق خود؟

خود شما در زمينه‌ي علوم عقلي، در تحليلهايي كه روي مسائل انجام مي‌دهيد، مي‌گوييد نقشي كه پدر در به وجود آوردن فرزند دارد، نقش «سببيت» نيست، نقش «شرطيت» نيست، بلكه نقش «معد» است، كه عبارت است از جزيي از اجزاي سبب كه كمترين نقش را در رابطه با مسبب مي‌تواند داشته باشد. ارتباط پدر و فرزند، همين مقدار است و نه بيش از آن، يعني در اين ارتباط، فقط عنوان «معد» در كار است و لذا پدر يك جزء بسيار كوچك از اجزاي فراوان آن سبب كلي است كه در ايجاد فرزند نقش دارد.

اما خداوند تبارك و تعالي، چه نقش و رابطه‌اي با اين فرزندي كه به وجود آمده است، دارد؟ رابطه‌ي او، رابطه‌ي سبب اصلي با مسبب است، زيرا او خالق و به وجود آورنده‌ي فرزند است. اوست كه نقش عظيم و اصلي را در تحقق آفرينش و خلق و ايجاد فرزند دارد و اصلا اراده‌ي اوست كه فرزند را به وجود آورده است. پس رابطه‌ي خداوند با بندگانش، به عنوان ايجاد كننده‌ي اصلي اين بندگان، بسيار بسيار عظيم‌تر و اصلي‌تر از رابطه‌اي است كه پدران با فرزندان خود دارند. لذا اگر شما هنگامي كه فرزند خود را مورد ظلم و ستم مي‌بينيد، آن ظلم را متوجه‌ي خود مي‌يابيد و براي مقابله با ظلم و مخاصمه با ظالم بپا مي‌خيزيد، در رابطه با خداوند، اين مسئله به صورتي عظيم‌تر و گسترده‌تر و مستحكم‌تر مطرح مي‌شود، يعني وقتي بنده‌اي مورد ظلم واقع مي‌شود، خداوند تبارك و تعالي بسيار قوي‌تر و شديدتر و سريع‌تر از يك پدر، به خشم درمي‌آيد و براي مقابله با ظلم، طرف مخاصمه‌ي ظالم قرار مي‌گيرد. آري، اين يك حق عقلايي و يك مسئله‌ي بي‌چون و چراي عقلايي است كه خداوند در برابر ظالم، مي‌تواند به عنوان طرف مقابل، به مدافعه از بنده‌ي مظلومش برخيزد و به مخاصمه با شخص ظالم، قهر و خشم و كيفر خود را نشان دهد.

و من ظلم عباد الله كان الله خصمه دون عباده و من خاصمه الله ادحض حجته و كان لله حربا حتي ينزع و يتوب. هر كس نسبت به بندگان خدا ستم كند، خداوند از طرف بندگانش خصم (دشمن) او مي‌شود و هر كه خدا با او مخاصمه كند، خدا منطقش را مي‌كوبد و چنين شخصي همواره در موضع جنگ با خدا خواهد بود تا آنكه بميرد و دستش از ظلم كوتاه شود، يا توبه كند و به فرمان خداوند بازگردد.

تعمق و ژرفنگري در بلاغت كلام

به نظر ما حضرت در نهج‌البلاغه آنچنان بلاغت و لطافت كلام به كار برده است كه عقل انسانهاي عادي نمي‌تواند به عمق آن برسد، ولي همان مقداري كه انسان با زحمت و دقت بسيار و با تعمق و تامل در كلمات مولا از بيانات ايشان برداشت مي‌كند، نشان مي‌دهد كه لطافت و دقت و عمق بسياري در كلمات حضرت به كار رفته است.

ملاحظه كنيد، در همين چند سطري كه ما در فصل قبل روي آن بحث كرديم، يكجا كلمه‌ي «ناس» را به كار مي‌برد و با توجه به وضعيتي كه مردم مي‌بايست در يك حكومت عدل اسلامي داشته باشند و با در نظر گرفتن حقوق حقه‌ي آنها مي‌فرمايد: «انصف الناس». و در جاي ديگر كه مردم را از لحاظ گروهي كه تحت حكومت قوانين اسلامي هستند، مورد نظر قرار مي‌دهد، كلمه‌ي «رعيت» را براي آنها به كار مي‌برد و مي‌فرمايد: «و من لك فيه هوي من رعيتك».

اما در اين بخش از جملات، وقتي به جايي مي‌رسد كه مي‌خواهد مسئله‌ي ظلم را بيان كند و انسان را متوجه ظلم سازد و خدا را طرف مقابل ظالم قرار دهد، ديگر «ناس» و «رعيت» مطرح نيست، بلكه حضرت با كمال دقت و لطافت، يك عنوان ديگر را بيان مي‌كند، عنواني كه هم معناي مردم را القاء مي‌كند و هم رابطه‌ي آنها را با خداوند نشان مي‌دهد. ببينيد براي روشن ساختن اين نكته و متوجه كردن انسان به عمق و مفهوم آن، با چه لطافت بيان و دقت كلامي و با چه بلاغت بي‌نظيري از كلمات استفاده مي‌كند و شيره‌ي جان واژه‌ها را بيرون مي‌كشد و در خدمت القاي منظور و تفهيم مطلب به كار مي‌گيرد. اين عنوان وسيع و گسترده عبارت است از تركيب ساده و در عين حال عميق «عبادالله».

در اينجا حضرت با به كار بردن «عبادالله»، يك دنيا مطلب را در يك عنوان كوتاه بيان مي‌كند. مي‌فرمايد: «و من ظلم عبادالله». يعني اينها بندگان خدا هستند و با خداوند رابطه‌ي خالق و مخلوقي دارند، رابطه‌اي كه بسيار وسيع‌تر و مستحكم‌تر از رابطه‌ي پدر و فرزندي است. اينها عيال و خانواده‌ي خداوند تبارك و تعالي هستند و اگر مورد ستم قرار گيرند و مظلوم واقع شوند، خداوند در برابر اين ظلم و ستم بي‌تفاوت نخواهد ماند، زيرا در صورت مظلوميت اينها، خداوند است كه به جاي بندگانش در مقام خصومت و درگيري با ظالم قرار مي‌گيرد. و يا اينكه مي‌بينيم آنگاه كه حضرت موضعگيري خداوند را در مقابل ظالم مطرح مي‌كند، مي‌فرمايد: «كان لله حربا» و نمي‌گويد: «كان لله محاربان». اين بيان، اوج بلاغت كلام حضرت را نشان مي‌دهد و حاكي از لطافت خاص معناي اين كلام است.

براي روشن شدن مطلب قبلا مثالي مي‌زنيم: يكجا مي‌گوييم: «زيد عادل» و جاي ديگر مي‌گوييم: «زيد عدل». عبارت «زيد عادل» فقط عدالت زيد را ثابت مي‌كند، ولي عبارت «زيد عدل» با اينكه واقعا همان مفهوم «زيد عادل» را دارد، اما يك نكته‌ي اضافي را نيز افاده مي‌كند و آن شدت ثبوت عدالت براي زيد است. يعني وقتي شما عبارت «زيد عدل» را به كار مي‌بريد، در واقع مي‌خواهيد بگوييد كه زيد مجسمه‌ي عدالت است و بالاترين درجات عدالت را دارا مي‌باشد و اين برخلاف «زيد عادل» نيست، بلكه همان مفهوم را با اضافات و درجاتي بالاتر ثابت مي‌كند.

عجيب اين است كه حضرت اميرالمومنين عليه‌السلام درباره‌ي كسي كه بندگان خدا را مورد ظلم قرار دهد، مي‌فرمايد: «و كان لله حربا». يعني شخص ظالم نه اينكه در حالت جنگ با خداست، بلكه خودش، مفهوم و مصداق جنگ با خدا، نفس حرب با خدا و عين جنگ و حرب است. مثل همان معنايي كه براي «زيد عدل» بيان كرديم، در اينجا هم ظالم به عنوان مجسمه‌ي جنگ و تجسم حرب با خدا مطرح شده است.

شكست قطعي ظالم

ظالم از آنجا كه با خدا طرف است و تنها براساس زور و قلدري و با چهره‌اي دروغين با مردم برخورد مي‌كند، خداوند كه بالاترين قدرتهاست (يدالله فوق ايديهم) با افشاي چهره‌ي ظالم براي مردم، ثابت مي‌كند كه ظلم و ستم ظالم بر اساس قلدري و ستمگري است نه براساس منطق و دليل عقلايي. پيداست وقتي كه خداوند نقاب از چهره‌ي دروغين و حق به جانب ظالم برداشت و مردم چهره‌ي حقيقي او را كه همان ظالم و ستمگري براساس هواهاي نفساني است شناختند، با اتكال به خداوند با ظالم درگير مي‌شوند و با او به مقابله برمي‌خيزند و در اين درگيري چون خداوند طرف حساب است و دست الهي همراه و همگام مستضعفين مي‌باشد، مردم پيروز شده و ظالم شكست خواهد خورد و مصداق عيني كلام حضرت (ادحض حجته) محقق خواهد شد.

توبه‌ي ظالم

اسلام با اينكه روي ظلم و كراهت و نادرستي و محكوميت آن بسيار تكيه مي‌كند و آن را از اعمال زشت و گناهاني مي‌شمارد كه خداوند با سرعت و شدت در مقام مقابله با آن برمي‌آيد، اما باز هم راه را به طور كلي براي ظالم مسدود نمي‌داند، زيرا خداوند بخشاينده‌ي مهربان كه با توبه‌ي هر گناهكاري، او را مورد عفو و بخشش قرار مي‌دهد، در اينجا نيز پيشگاه كبريايي و مقدسش آمادگي گذشت و بخشايش را براي توبه‌كنندگان دارد.

اين است كه حضرت مي‌فرمايد همين شخص ظالم، با اينكه تجسم جنگ با خداست و خودش مصداق عيني جنگ است و عنوان حرب را در برابر خداوند تبارك و تعالي دارد، باز هم راه بازگشت براي او به كلي بسته نيست، زيرا خدا تا جايي طرف مخاصمه‌ي اوست كه همچنان به اعمال ظالمانه‌اش ادامه مي‌دهد و در مسير توبه و بازگشت قدم نمي‌گذارد. پس خدا نيز با او مخاصمه مي‌كند (حتي ينزع و يتوب) تا جايي كه دست از ستمگري بردارد و از ظلم توبه كند.

در اين حالت (و در صورتيكه صادقانه و از صميم قلب باشد) خداوند نيز از گناهش مي‌گذرد، توبه و رجوعش را مي‌پذيرد و از مقابله و مخاصمه‌ي با او چشم‌پوشي مي‌كند.

البته توبه هم در هر موردي مراتب و مدارج خاص خودش را دارد كه بايد كاملا رعايت شود. اگر كسي حق الناس را پايمال كرده باشد، براي پذيرفته‌شدن توبه‌اش كافي نيست كه تصميم بگيرد از آن به بعد حق الناس را پايمال نكند، بلكه بايد تمام توان خود را به كار ببرد و تا آنجايي كه از عهده‌اش برمي‌آيد، حق الناس را به صاحبش برگرداند و رضايت عبدالله و عيال الله را كه مورد ظلم او واقع شده‌اند، كسب كند. مثلا اگر كسي مال مردم را سرقت كرد، داراي كسي را به زور از دستش درآورد، خانه‌ي كسي را تصاحب كرد و صاحب خانه و اهل آن را بي‌خانمان و آواره ساخت و از راههاي نامشروع به ثروت و مكنت رسيد، كافي نيست كه بگويد از اين به بعد به اين ثروت و مكنت حرام تكيه مي‌زنم و عمري را با رفاه و راحتي به سر مي‌آورم و از طريق مالي كه ديگران براي آن زحمت كشيده و مرارت تحمل كرده‌اند، در اين دنيا لذت مي‌برم و ضمنا چون توبه كرده‌ام كه از اين به بعد دست به چنين كارهايي نزنم، پس در آن دنيا هم مورد عفو خدا قرار مي‌گيرم، با اين حساب، هم دنيا را خواهم داشت و هم آخرت را! خير! اين حقه بازي و فريبكاري با خداوند است، اين مكر با خداست. حال آنكه نمي‌توان با خدا فريب و مكر و دغلكاري كرد، زيرا خدا در آنجايي كه مكر و حيله از كسي ببيند، خود بالاترين درجات مكر را با چنان فردي به كار مي‌برد، چنان كسي ببيند، خود بالاترين درجات مكر را با چنان فردي به كار مي‌برد، چنان مكري كه ديگر تمام مكرهاي انسان در برابر آن رنگ و بويي ندارد. پس كسي كه توبه مي‌كند، همزمان با توبه و رجوع به راه حق و گردن نهادن به فرمان خدا، بايد حق الناس را نيز به صاحبانش برگرداند و رضايت آنها را نيز به دست آورد. در چنين صورتي است كه خداوند هم توبه‌ي واقعي و توام با صداقت و صميميت آن شخص را مي‌پذيرد.

تاثير ناله‌ي مظلوم

در بينش اسلامي برخي از گناهان باعث تبديل نعمت و عزت به ذلت و بدبختي است و بعضي ديگر مسبب تعجيل عذاب و نزول بلاهاي آسماني.

در ديدگاه علي عليه‌السلام ظلم و ستم به بندگان خدا نيرومندترين عاملي است كه از يك طرف نعمت الهي را به نعمت و عزت را به ذلت و تباهي تبديل مي‌كند، و از سوي ديگر باعث تعجيل عذاب و آمدن بلاهاي آسماني مي‌باشد. حال اين عذاب ممكن است عذاب اخروي باشد و ممكن است عذاب دنيوي باشد و در همين جهان هستي تحقق پيدا كند. و نعمت نيز چون مشخص نيست، ممكن است ظلم باعث تبديل چندين نعمت متعدد باشد و ممكن است منجر به متلاشي شدن هستي ظالم گردد و همه‌ي اينها از ناله‌ي مظلوم سرچشمه مي‌گيرد.

مگر خواسته و دعوت مظلوم چيست؟ جز اين نيست كه وقتي مظلوم در برابر ظالمي قدرتمند قرار گرفت، وقتي ديد توان مقابله با ظالم و دفع ظلم او را ندارد، روي به خدا مي‌آورد و در اين مورد از خالق يكتا و توانايش دعوت به عمل مي‌آورد. دعوت او چيست و از خدا چه مي‌خواهد؟ طبعا خواسته‌اش اين است كه: خدايا، قدرت اين ظالم را بگير تا ديگر نتواند مردم را زير فشار ظلم قرار دهد. نعمتهايي را كه به او داده‌اي، باز پس گير تا خوار و ذليل شود و نتواند ديگران را خوار و ذليل كند. او را به عذابهاي خودت مبتلا كن تا داد دل مظلوماني كه مورد ظلم او واقع شده‌اند گرفته شود و اين ظالم، كيفر ظلمهايش را ببيند و …

چون خواسته‌هاي مظلوم از اينگونه است و چون خداوند ناله‌ي مظلوم را خيلي زود مي‌شنود و دعاي او را فورا مستجاب مي‌كند، در نتيجه‌ي همين دعاها به سرعت نعمت ظالم به نقمت و عزتش به ذلت تبديل مي‌گردد: و ليس شي‌ء ادعي الي تغيير نعمه الله و تعجيل نقمته من اقامه علي ظلم، فان الله يسمع دعوه المضطهدين و هو للظالمين بالمرصاد.

هيچ عاملي در دگرگوني نعمتهاي خدا (و تغيير دادن نعمت به ذلت و نكبت) و در تعجيل و شتاب خدا براي پياده كردن قهر و خشم و انتقامش، موثرتر و وسيع‌تر از پافشاري و اصرار و مقاومت (ستمگران) بر ستم نيست (يعني اصرار ستمگران بر ستم كردن نسبت به مردم، سريع‌تر از هر عامل ديگري باعث مي‌شود كه خداوند نعمتهايش را از انسان پس بگيرد و آنرا دگرگون كند و خشم و قهر و كيد خود را نشان دهد.)، چرا كه خداوند دعاها و خواهشهاي مظلومان را به خوبي مي‌شنود و خودش همواره در كمين ستم‌پيشگان است.

معيارهاي تصميم‌گيري حاكم

در اسلام تصميم‌گيري حاكم بايستي براساس ضوابط و معيارهاي اسلامي باشد. بر اين اساس، معيار حاكم در پذيرش و جذب نيروها و هر گونه، تصميم‌گيري حكومتي، برقراري «حق» و «عدالت» و رعايت رفاه و آسايش و رضايت عامه‌ي مردم خواهد بود:

وليكن احب الامور اليك اوسطها في الحق و اعمها في العدل و اجمعها لرضي الرعيه، فان سخط العامه يجحف برضي الخاصه و ان سخط الخاصه يغتفر مع رضي العامه.

و بايد كه محبوب‌ترين كارها در نزد توان اموري قرار گيرند كه معتدل‌ترين و ميانه‌ترين در حق، همگاني‌ترين و فراگيرترين در عدل و جامع‌ترين و هماهنگ‌ترين در راه رضايت مردم باشند، چرا كه بي‌ترديد، خشم توده‌ي مردم، رضايت و خشنودي خواص و برگزيدگان جامعه را بي‌اثر مي‌سازد، در حاليكه خشم خواص، با رضايت توده‌ي مردم بخشوده و جبران خواهد شد.

منظور از رعايت حق و عدالت، ايجاد مدينه‌ي فاضله‌ي خيالي در عالم ذهن نيست كه خود باعث ركود هر گونه تصميم‌گيري عملي است و حاكم را به مطلق‌گويي و ايده‌آليسم مي‌كشاند. به همين دليل است كه حضرت با بيان «اوسطها في الحق»، حاكم را به واقع‌بيني و رعايت امكانات موجود در جامعه فرامي‌خواند و مي‌فرمايد در جانبداري از حق آنچه را كه حتي الامكان به حق نزديكتر و عملي‌تر است مراعات كن و با اين بهانه كه حق را به معناي واقعي كلمه نمي‌توان پياده كرد، شانه از زير بار مسووليت خالي نكن.

با اين واقعگرايي است كه مي‌بينيم علي عليه‌السلام در رعايت عدالت نيز مالك را به در نظر گرفتن تمام ابعاد گوناگون آن فرامي‌خواند و نسبت به هر چيزي كه بيشترين ابعاد عدالت را دارا است، بهاي بيشتري مي‌دهد و در نهايت، پس از حق و عدالت (و بهتر بگوييم در جهت اجراي حق و عدالت)، جلب رضايت توده‌ي مردم و تامين رفاه و آسايش آنان را ملاك جهت‌گيري حاكم اسلامي مي‌داند.

اين همه تكيه بر رضايت و خشنودي توده‌ي مردم، چرا؟

افراد تحت حكومت به دو دسته تقسيم مي‌شوند:

اكثريت

اقليت

اكثريت عظيم جامعه را مردم عادي اجتماع و باصطلاح همان توده‌ي مردم تشكيل مي‌دهند كه نوعا از امكانات رفاهي كمتري برخوردار مي‌باشند. در مقابل، گروه كوچك ديگري هستند كه از امكانات مادي فراواني برخوردارند و به همين جهت خود را برگزيدگان و خواص جامعه مي‌پندارند و براي خود شخصيت و امتيازي بيش از عامه‌ي مردم قائلند!! هيچ حاكمي نمي‌تواند در مقام زمامداري به طور صددرصد رضايت اكثريت و اقليت جامعه را كسب نمايد، زيرا اگر به سود مردم مستضعف جهت‌گيري كند، اقليت ناراضي خواهند شد و اگر در جهت منافع اقليت قدم بردارد، توده‌ي مردم ناخشنود خواهند بود. بديهي است كه در مقام مقايسه، تلاش در جهت تقويت پايگاه مردمي و جلب رضايت اكثريت عظيم مردم به سود حكومت و به نفع حاكم خواهد بود و نارضايي عده‌اي قليل كاري از پيش نخواهد برد.

ويژگيهاي عامه و خاصه و نقش هر يك در حكومت

گفتيم كه اگر فريب و نيرنگ در كار نباشد، هيچ نظام حاكمي نمي‌تواند رضايت تمام مردم را- اعم از عامه و خاصه- جلب كند و طبعا جلب رضايت هر كدام به عدم رضايت ديگري منجر مي‌شود.

اكنون ببينيم ويژگيها و مشخصات هر كدام از اين دو گروه از ديدگاه علي عليه‌السلام چيست و هر يك در نظام حكومتي چه نقشي و جايگاهي دارد:

و ليس احد من الرعيه اتقل علي الوالي مونه في الرخاء و اقل معونه له في البلاء و اكره للانصاف و اسئل بالالحاف و اقل شكرا عند الاعطاء و ابطا عذرا عند المنع و اضعف صبرا عند ملمات الدهر من اهل الخاصه. احدي از رعايا در حالت صلح و شرايط عادي، از لحاظ هزينه‌ي زندگي، بارشان بر والي (و حكومت) سنگين‌تر و در شرايط سختي و بروز مشكلات، كمكشان كمتر و از اجراي عدل و انصاف، ناراحت‌تر و درخواستهاي خود، سمج‌تر و مصرتر و در مقابل عطا و بخشش، كم سپاس‌تر و ناشكورتر و با ديدن ممانعتها و دريغها (از سوي حكومت)، عذر ناپذيرتر و به هنگام بروز حوادث و مشكلات، كم استقامت‌تر و ناپايدارتر (از گروه خواص نيست).

بار سبك‌تر، كمك بيشتر

نخستين ويژگي مردمان عادي و مستضعفان جامعه اين است كه هميشه به مقدار متوسط و معتدلي از خوراك و پوشاك و ساير احتياجات زندگي اكتفا مي‌ورزند و با قناعت و مصرف كم، زندگي خود را اداره مي‌كنند و از اين جهت، هيچگاه بار سنگيني بر دوش حكومت و والي نخواهند گذاشت. در حاليكه مترفين جامعه با ريخت و پاشهايي كه دارند، هر روزه بار سنگيني از گراني و كمبود و … بر حاكم تحميل خواهند كرد و در مقابل اين همه تحميل و فشار كه از جهت تامين اسرافكاريهايشان بر حكومت و والي خواهند داشت، هنگام بلا و بروز جنگ (و هر گونه پيش آمدهاي ناگوار) بيش از مردمان مستضعف و قبل از آنان از معركه و درگيري كنار خواهند كشيد، در صورتيكه مستضعفان با بروز جنگ و درگيري، هر آن صبورتر، مقاوم‌تر و قانع‌تر شده و تا آنجا كه بتوانند از كمك و مساعدت نيز دريغ نخواهند كرد.

پذيرش عدل و انصاف

وجود «عدل» بين مردم يكي از ارزشهاي متعالي انساني- اسلامي است كه هر حاكم اسلامي به حكم قرآن كه مي‌فرمايد: «امرت لاعدل بينكم» [38] موظف به اجراي دقيق عدل و رعايت انصاف بين اقشار جامعه است. مستضعفان و محرومان به حكم فطرت اصيل و اسلاميشان از اجراي عدالت ناراضي‌تر و دلگيرترند، چون مي‌دانند كه با اجراي عدالت و پياده شدن مساوات و برابري در ميان افراد جامعه، جايي براي اسرافكاري و تحصيل مال از هر طريق ممكن (كه مترفين خواستار آن هستند) باقي نخواهد ماند.

سپاس و تشكر در مقابل نعمتها

انسان به حكم فطرت، خود را موظف مي‌داند در مقابل كسي كه به او احسان كرده و يا نعمتي به او ارزاني داشته است، شاكر و سپاسگزار باشد. محرومان به حكم فطرت اصيل و انسانيشان زباني شاكر دارند و در مقابل احسان حاكم، سپاسگزارند و هيچگاه خوبي و انعام حاكم را فراموش نمي‌كنند، در حاليكه مترفين و خواص جامعه در مقابل انتظارات پوچي كه دارند، انعام و احسان حاكم را ناديده مي‌گيرند (و بلكه آن را نوعي انجام وظيفه قلمداد مي‌كنند) و سپاس و تشكر را لايق شان خودشان نمي‌دانند!

پذيرش عذر و عدم اصرار

تامين معاش و تهيه‌ي وسايل و مايحتاج مردم تحت حكومت، وظيفه‌ي حاكم و دولت اسلامي است. طبيعي است انجام اين وظيفه در هر شرايطي به گونه‌اي تغيير خواهد كرد. گاه به خاطر امكانات بيشتر و شرايط سهلتر، دولت بيشتر و سريع‌تر و بهتر مي‌تواند وظيفه‌اش را انجام دهد و مردم را راضي نگه دارد و زماني ديگر به دليل شرايط و بحرانهاي خاصي (كه بعضا دولت نيز نمي‌توانسته آن را پيشي‌بيني كند)، حكومت نمي‌تواند آنچنانكه شايسته است وظيفه‌اش را انجام دهد. در اينگونه موارد، دولتي كه از مردم است و خود را پيكري از مردم مي‌داند، با در جريان گذاشتن مردم از آنان عذرخواهي مي‌كند.

در اينگونه مواقع محرومان عذرپذيرند و نسبت به خواستهاي خود اصرار و الحاح بيشتري ندارند، در حاليكه مترفين اينگونه عذرها را نخواهند پذيرفت و همچنان نسبت به خواستهاي خود اصرار بيشتري مي‌ورزند.

صبر و استقامت در مقابل مصائب

هر ملتي در حيات اجتماعيش زماني با رفاه و آسايش و سلامت و امنيت زندگي مي‌كند و دوراني ديگر در گرفتاري و شدايد به سر مي‌برد. هيچ ملت و هيچ حاكمي نمي‌تواند مدعي شود كه هرگز گرفتار شدايد و مصائب نخواهد شد و هميشه و به طور دائم با رفاه، سلامت و امنيت زندگي خواهد كرد.

از آنجا كه محرومان جامعه، هميشه با محروميت و تنگدستي و گرفتاري و … به سر برده‌اند، هنگام شدايد صبورتر و مقاوم‌ترند، در حاليكه مترفين و قشر خاصي از جامعه كه هميشه با رفاه و آسايش و اسراف زندگي كرده‌اند، صبر و تحملي از خود نشان نخواهند داد. اينها (و ديگر انگيزه‌هايي كه بعدا خواهيم گفت) ويژگيهايي هستند كه حاكم را به سوي مستضعفان مي‌كشانند و او را وادار مي‌كنند كه به سود محرومان و در جهت رضايت و آسايش آنان قدم بردارد.

و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العده للاعداء العامه من الامه، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم.

تكيه گاه دين، اجتماع مسلمين و نيروي ذخيره براي دشمنان، تنها توده‌ي مردم هستند (نه مترفين و زر اندوزان جامعه). پس، گوشت به سوي توده‌ي مردم و گرايشت به جانب آنان باشد.

از اين بيان مولا و آيات قرآن كريم- كه در گذشته مطرح شد- نتيجه مي‌گيريم كه اسلام، آيين توده‌هاست. و اين توده‌ها هستند كه (چون زندگيشان جز با حق و عدالت و رعايت مساوات و برابري، قابل دوام نخواهد بود و اسلام نيز خواستار اجراي عدالت و برابري است)، اسلام را تنها آيين نجاتبخش و انسانساز و … دانسته و خواهند دانست و پشتيبان راستين اين آيين الهي بوده و خواهند بود.

پيكارگران رهايي

آيين الهي اسلام، از اين جهت كه براي رهايي انسانهاي به بند كشيده شده و آزادي محرومان و مستضعفان و خانه بدوشان آمده است و انسانهاي تحت ستم را به تعالي و ترقي و آزاد شدن از ظلم و ستم استعمارگران و استثمارگران رهنمون مي‌سازد، خشم مترفين، مستكبران و جهانخواران را به همراه داشته و اين گروه از داخل و خارج براي مقابله با آن و در جهت سركوبي و از بين بردن آن، اقداماتي اساسي (و در حد براندازي) انجام خواهند داد. در اينگونه مواقع تنها پيكارگران جبهه‌هاي جنگ و مبارزان سرسخت با دشمنان داخلي و خارجي، مستضعفان و محرومان خواهند بود و متنعمان و ثروت اندوزان، تماشاچي منافق خواهند شد.

نمونه‌ي عيني اين حقيقت را امروزه ما در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل مشاهده مي‌كنيم و به تماشاچي بودن ثروت اندوزان و نق زدن آنها نيز آگاه و واقفيم. اين ويژگي (كه در جمله‌ي «و العده للاعداء» تبلور يافته است) و ديگر ويژگيهاي مستضعفان- كه در گذشته بيان گرديد- باعث مي‌شود كه حاكم در جهت گيريهايش، به مستضعفان روآورد و در جهت خواست مشروع آنان قدم بردارد.

تداوم حكومت با طرد سخن‌چينان

در فرهنگ اسلام، رذيله‌ي «سخن‌چيني» از بدترين رذيله‌ها و چهره‌ي سعايتگر از زشت‌ترين چهره‌هاست. رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله با خطاب به ياران بي‌وفاي خود، چهره‌ي سعايتگر را اين چنين توصيف مي‌كنند:

الا انبئكم بشراركم؟ قالوا: بلي يا رسول‌الله قال: المشاوون بالنميمه، المفرقون بين الاحبه. [39].

آيا شما را به بدترينتان آگاه نكنم؟ عرض كردند: چرا يا رسول الله. فرمود: آنان كه به سخن‌چيني روند و ميانه‌ي دوستان جدايي افكنند.

بر همين اساس امام باقر عليه‌السلام نيز بهشت (موعود) را به سخن‌چينان حرام مي‌داند و مي‌فرمايد:

محرمه الجنه علي القتاتين المشائين بالنميمه. [40].

بهشت بر دروغپردازان و كساني كه به سخن‌چيني مي‌پردازند، حرام است.

اگر در بيان رسول‌الله صلي الله عليه و آله دقت كنيم، با رمز زشتي و ناپسندي خصلت سخن‌چيني نيز آگاه خواهيم شد، زيرا مي‌دانيم كه هيچ انساني جز معصومين عليهم‌السلام خالي از عيب و مصون از خطا و لغزش نيست و از هر انساني كم و بيش مي‌توان نقاط ضعفي به دست آورد و مستمسك آلودگيش قرار داد. در چنين موقعيتي، انساني كه آلوده‌ي خصلت سخن‌چيني است به خوبي مي‌تواند، هم روابط فردي افراد را به هم بريزد و هم روابط مردم با حكومت را تيره سازد. ناگفته پيدا است سخن‌چين دروغپردازي كه از دروغسازي و دروغگويي ابايي ندارد، هرگاه از شخصي كه دوست ديگري است نقطه ضعف كوچكي مشاهده كند، بدون تاخير و با بوق و كرنا ضعف وي را با دوستش مطرح كرده و باعث جدايي دوستان و موجب كينه‌توزي و دشمني دوستان ديرينه خواهد شد. حال اگر چنين شخصي با چنين صفت رذيله‌اي، وارد دستگاه حاكمه شود و با كارگزاران حكومت رفت و آمد داشته باشد، به سادگي مي‌تواند با دست آويز قرار دادن نقاط از ضعف ديگران، حاكم را از مردم جدا و مردم را از حاكم متنفر كرده و در نتيجه، حاكم را به خاطر نداشتن نيروهاي كارآمد، درمانده و مستاصل نمايد. اين است كه علي عليه‌السلام براي ايجاد جو «اعتماد و امنيت»، مالك را به طرد سعايتگران و سخن‌چينان سفارش مي‌كند:

و ليكن ابعد رعيتك منك و اشناهم عندك اطلبهم لمعائب الناس، فان في الناس عيوبا الوالي احق من سترها، فلا تكشفن عما غاب عنك منها، فانما عليك تطهير ما ظهر لك و الله يحكم علي ما غاب عنك، فاستر العوره ما استطعت، يستر الله منك ما تحب ستره من رعيتك.

اطلق عن الناس عقده كل حقد و اقطع عنك سبب كل وتر و تغاب عن كل ما لا يصح لك و لا تعجلن الي تصديق ساع، فان الساعي غاش و ان تشبه بالناصحين.

و بايد دورترين رعيت نزد تو كسي باشد كه بيشتر از ديگران در پي عيبجويي مردم است، زيرا به طور مسلم در تمام مردم (جز معصومين عليهم‌السلام) عيبهايي است و زمامدار در خطاپوشي سزاوارتر از ديگران است. پس نسبت به عيبهايي كه بر تو پوشيده است، كنجكاوي مكن. وظيفه‌ي تو فقط تطهير چيزهايي است كه آشكار مي‌گردند، خدا بر آنچه از تو پنهان است حكم خواهد كرد (و در روز جزا نسبت به گناهان پوشيده‌ي مردم رسيدگي خواهد شد). پس تا آنجا كه مي‌تواني عيبهاي مردم را بپوشان، خدا نيز خطاهاي تو را كه نمي‌خواهي ديگران بدانند، مي‌پوشاند.

از دلهاي مردم گره هر كينه‌اي را بگشاي و از درون خودت عامل هر تنهايي را قطع كن و از آنچه بر تو روشن نيست، تغافل كن. در تصديق گفته‌ي هر سخن‌چيني شتاب مكن، كه سخن‌چين خائن است، اگر چه در لباس نصيحتگر و خيرخواه درآيد.

رازداري و خطاپوشي

رازداري و سرپوش گذاري بر اسرار مردم و عيوب انسانها يكي از وظايف حاكم و از اصول حياتي و انسانساز اسلام است.

علي عليه‌السلام براي بيان اين اصل اسلامي، در جملات فوق (كه مي‌فرمايد: «الوالي احق من سترها … »)، مالك را به رازداري و سرپوش گذاشتن بر خطاها و عيوب مردمان تحت حكومت فرمان مي‌دهد و از تحقيق و تجسس از اسرار پنهاني مردم برحذر مي‌دارد و مي‌فرمايد: همچنانكه خود نمي‌خواهي و حاضر نيستي كه اسرارت را كسي بداند، تو نيز حاضر به افشاي اسرار پنهاني مردم نباش.

در همين زمينه، از قول امام صادق عليه‌السلام به نقل از رسول‌الله صلي الله عليه و آله مي‌خوانيم:

لا تطلبوا عثرات المومنين فان من تتبع عثرات اخيه تتبع الله عثراته و من تتبع الله عثراته يفضحه و لو في جوف بيته. [41].

لغزشهاي مومنان را جستجو نكنيد، زيرا هر كس كه لغزشهاي برادرش را جستجو كند، خداوند لغزشهايش را دنبال مي‌كند و هر كس را كه خداوند لغزشهايش را دنبال كند، رسوايش مي‌سازد، گر چه در درون خانه‌اش باشد.

خطرناكترين ترفند امپرياليسم

رواج فحشاء و فساد در جوامع مختلف از بارزترين ترفندهاي امپرياليسم و استعمار است. همانطور كه ماترياليسم و كمونيسم مي‌كوشد تا دين و مذهب را از ميان مردم ريشه‌كن كند و الحاد و بي‌خدايي را گسترش دهد و در نهايت، همه‌ي ارزشها را بي‌ارزش و بي‌مقدار نمايد، امپرياليسم و استعمار نيز مي‌خواهد با از بين بردن عفت و پاكدامني و اشاعه‌ي فحشاء و فساد، ملتهاي مستضعف را از روح پاكي و معنويت جدا سازد و شخصيت و اصالت انساني آنها را آلوده كند و ايشان را چنان به از خودبيگانگي بكشاند كه ديگر هيچ تكيه‌گاهي نداشته باشند و ناچار خود را به طوفانهاي مهيب و سيلابهاي زهرآگين فساد و فحشاء بسپارند تا سرانجام در عمق منجلابي كه دستهاي آلوده‌ي استعمار آماده كرده است، فروروند.

امپرياليسم و استعمار براي دوام و بقاي خود، به ترفندهاي گوناگوني متوسل مي‌شود، اما همواره رواج فحشاء و فساد را به عنوان مخرب‌ترين و مطمئن‌ترين ترفند خود به كار مي‌برد، زيرا به خوبي مي‌داند و در طول دو- سه قرن اخير به تجربه دريافته است كه محكم‌ترين دژ نفوذناپذير هر ملتي در مقابل بيگانگان، عفت و پاكدامني اوست. لذا هر گاه عفت نابود شود و فساد و فحشاء جاي آن را بگيرد، اصالت انساني از هم مي‌پاشد و هوي و هوس و شهوت بر خوي و خصلت آدمي چيره مي‌شود، تا جايي كه اركان دين و اعتقادات مذهبي نيز متزلزل شده و آنگاه يكباره آن دژ مستحكم فرو مي‌ريزد و راه براي نفوذ استعمار هموار مي‌گردد.

اسلام براي جلوگيري از اينگونه مفاسد، شديدا با مظاهر فساد و آلودگي مبارزه مي‌كند و كساني را كه به طور آشكار و در ملاء عام به فساد و الودگي دست بزنند و يا در مكاني هر چند خلوت درصدد توسعه‌ي فساد و فحشاء باشند، با شديدترين مجازات كيفر مي‌دهد. اين است كه مي‌بينيم علي عليه‌السلام در جمله‌ي «فانما عليك تطهير ما ظهرلك»، مالك را به مبارزه با مظاهر فساد و آلودگي و جلوگيري از فحشاء و منكرات ظاهري فرا مي‌خواند و در نتيجه، از سقوط و انحطاط جامعه‌ي اسلامي جلوگيري به عمل مي‌آورد.

گره‌گشايي

وظيفه‌ي ديگري كه از جملات علي عليه‌السلام (آنجا كه مي‌فرمايد: «اطلق عن الناس عقده كل حقد») براي فرماندار (و مسوولان كادر بالاي حكومت) مشخص مي‌شود، وظيفه‌ي گره‌گشايي و برآوردن حوائج مادي و معنوي مردم تحت حكومت است.

پرواضح است كه مردم به مقتضاي طبع بشري و به مقتضاي آمال و آرزوهايي كه دارند، هرگاه به آنچه كه مي‌خواهند، نائل نشوند (و اغلب هم نائل نمي‌شوند و نخواهند شد)، مجريان حكومت را مسوول محروميتها و سرخوردگيهاي خود قلمداد مي‌كنند و مي‌پندارند كه حكومت با امكاناتي كه دارد، مي‌تواند تمام آرزوها و خواستهاي آنان را جامه‌ي عمل بپوشاند و طبيعي است كه چنانچه حكومت نتوانست (و طبعا هم نمي‌تواند) تمام خواستهاي آنان را برآورده سازد، نسبت به مجريان امر، در دل كينه و عداوت مي‌پرورانند و با اين ناراحتيها، اساس و پايه‌هاي حكومت متزلزل شده و به سستي مي‌گرايد.

پس در نتيجه، از آنجا كه حاكم نمي‌تواند تمام خواسته‌هاي مردم تحت حكومت خود را برآورده سازد، مي‌بايست در چنين مواردي با گشاده‌رويي و رعايت ادب و با پيروي از اخلاق اسلامي، مردم را با كمبودها آشنا سازد و از خود آنان چاره جويي نمايد و در يك كلام، از هر طريق ممكن رضايت مردم را جلب كند.

رايزني در اسلام

در فرهنگ اسلام «مشاوره» و «مشورت» براي جلوگيري از استبداد و خودمحوري و نيز دست يازيدن به افكار و انديشه‌هاي ديگران و در نهايت، كسب انديشه‌هاي بهتر و بالاتر و به كارگيري عملي آنهاست. بر همين اساس، هر چقدر مسئله‌ي مورد مشورت داراي اهميت و ويژگي خاصي باشد، مشاوره در پيرامون آن، حساس‌تر و ظريف‌تر خواهد بود.

مشورت خواهي و به كارگيري عملي (استشاره) از دو جهت ضرور به نظر مي‌رسد:

1. گستردگي و انشعاب روزافزون مسائل سياسي، فرهنگي، اخلاقي، هنري، اقتصادي، صنعتي و … در ابعاد مختلف زندگي و بالاخص پيچيدگي و تجربي و تخصصي بودن بسياري از مسائل، فهم و درك اصولي مسائل را مشكل و مشكل‌تر مي‌سازد، به طوري كه در بسياري موارد، فهم همه‌ي آنها براي انساني هر چند نيرومند محال خواهد بود و در نتيجه، راهي جز مشاوره و استشاره با متخصصان باقي نخواهد ماند.

2. هر فردي از افراد انساني، هر قدر جسمي نيرومندتر و انديشه‌اي قوي‌تر و هوشي سرشارتر از ديگران داشته باشد، بالاخره يك انسان است و بيش از يك انديشه نمي‌تواند داشته باشد، در حالي كه اگر با ديگران مشورت نمايد و از انديشه‌هاي آنان نيز بهره‌مند شود، در جمعبندي و نتيجه‌گيري از مسائل، راهي اصولي‌تر و نتيجه‌اي مطلوب‌تر به دست خواهد آورد.

در لسان قرآن كريم و پيامبر بزرگ اسلام و ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام با توجه به اين ضرورتها، «مشاوره» و «استشاره» به عنوان يك اصل تلقي شده است.

در استحكام اين اصل همين بس كه قرآن كريم حتي رسول‌الله صلي الله عليه و آله را كه بزرگترين انديشمند عالم و تنها كسي است كه مستقيما از منبع وحي الهام مي‌گيرد، به «استشاره» دعوت فرموده است، آنجا كه مي‌خوانيم:

فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لا انفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب المتوكلين. [42].

در سايه‌ي رحمت الهي است كه با مردم مهربان هستي و اگر تندخو و سخت‌دل بودي، مردم از اطرافت متفرق مي‌شدند. از آنان درگذر و از خدا بر آنها طلب آمرزش كن و با آنان در كارها مشورت نما، پس زماني كه تصميم گرفتي، با اتكال به خداوند آن را انجام ده كه خداوند توكل پيشگان را دوست مي‌دارد.

علي عليه‌السلام در ضرورت و لزوم مشاوره مي‌فرمايد:

من استبد برايه هلك و من شاور الرجال شاركها في عقولها. [43].

استبداد در راي و تحميل عقيده، انسان را به هلاكت مي‌رساند، ولي مشورت با مردم شريك بودن در عقول و بهره‌گرفتن از افكار آنهاست.

اكنون كه با ضرورت و لزوم رعايت اصل اسلامي مشاوره آشنا شديم، ببينيم چه كساني بايستي مورد مشاوره قرار بگيرند و آيا با هر شخصي مي‌توان مشاوره كرد و با هر انساني مي‌شود استشاره نمود؟

معيارهاي اخلاقي مشاوران

امروزه در سطح جهان، در هر امري از مشاوران استفاده مي‌كنند و از تجربيات ديگران بهره‌مند مي‌شوند و بالاخص در دستگاه حكومتي، مشاوراني با تجربه و كارآموزاني پخته استخدام مي‌كنند و از افراد كاردان، با عقل و مجرب بهره مي‌گيرند، ولي آنچه را فراموش شده و مطمح نظر قرار نگرفته است، معيارهاي اخلاقي مشاوران مي‌باشد.

به عبارت روشن‌تر، در حكومتهاي غير اسلامي، بهترين مشاوران را با تجربه‌ترين و مديرترين و كارآزموده‌ترين افراد مي‌شناسند و هيچگونه شرط ديگري قائل نيستند، در حاليكه مكتب اسلام، علاوه بر عقل و درايت و تجربه، معيارهاي اخلاقي را نيز ملاك استشاره شناخته است.

براي اينكه بتوانيم ابعاد گوناگون شرايط استشاره را بشناسيم، ابتدا شرايط سلبي و اثباتي مشاوران را از ديدگاه اسلام مطرح و بررسي مي‌كنيم.

شرايط اثباتي:

شرايطي را كه بايستي مشاوران دارا باشند، به طور اجمال به شرح ذيل است:

1. اسلام

2. عقل

3. حلم

4. نصح

5. تقوي

6. تجربه

با توجه به اين شرايط مي‌فهميم كه اسلام مشورت مسلمان، عاقل، نرمخو، ناصح، با تقوي و با تجربه را مي‌پذيرد و از افراد غير مسلمان، فاسق، نادان، تندخو، بي‌تقوي و بي‌تجربه استشاره نمي‌كند. امام صادق عليه‌السلام در اين زمينه مي‌فرمايد:

شاورفي امورك مما يقتضي الدين، من فيه خمس خصال: عقل و حلم و تجربه و نصح و تقوي. [44].

در آنچه آيينت اقتضا مي‌كند، با كساني كه داراي پنج خصلت باشند، مشورت كن: آنان كه داراي عقل، حلم، تجربه، نصح و تقوي هستند.

شرايط سلبي:

صفاتي را كه شخص (در مقام مشورت) نبايد با آنها متصف باشد، به قرار ذيل است:

1. جبن

2. بخل

3. حرص

4. وغد

5. تلون

6. لجاجت

7. جهل.

از اين شرايط استفاده مي‌شود كه افراد ترسو، بخيل، سست خرد و نيز منافقين لجوج و نادان نبايستي مورد مشورت قرار بگيرند، زيرا اينان لياقت مقام ارجمند «مشاور» را ندارند. از قول امام صادق عليه‌السلام در همين زمينه مي‌خوانيم:

و لا تشر علي مستبد برايه و لا غد و لا علي متلون و لا علي لجوج. [45].

با مستبد و با سست خرد و كسي كه رنگ عوض مي‌كند (و منافق است) و با اشخاص لجوج مشورت نكنيد. علي عليه‌السلام نيز در همين زمينه مي‌فرمايند:

و لا تدخلن في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر و لا جبانا يضعفك عن الامور و لا حريصا يزين لك الشره بالجور، فان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتي يجمعها سوء الظن بالله!

بخيل را در مشورت خود راه مده! زيرا كه تو را از احسان بازدارد و از فقر مي‌ترساند و نيز با فرد بزدل و ترسو مشورت مكن! چون در كارها روحيه‌ات را تضعيف مي‌نمايد. همچنين (با آدم) حريص مشاوره نكن كه طمع را با ستمگري در نظرت زينت مي‌دهد. همانا كه بخل و ترس و طمع نهادهايي هستند گوناگون كه سرچشمه‌ي همه‌ي آنها سوء ظن به خداي بزرگ است.

دولتمردان

بالاترين مقام تنظيم كننده‌ي برنامه‌هاي دولت، وزراء هستند. اينها هستند كه مي‌توانند جامعه را، هم به سوي صلاح و رستگاري رهنمون سازند و هم در جهت فساد و تبهكاري سوق دهند و از اين رو صلاح، اعتدال و عظمت حكومت با درستكاري و صلاح آنان ارتباط مستقيم دارد. طبيعي است كساني كه در گذشته وزارت ستمگران و طاغوت را به عهده داشته و وابسته‌ي رژيم فاسد بوده‌اند، لياقت مقام وزارت و صدرنشيني را نخواهند داشت، چرا كه آنان با فرهنگ نظام فاسد خود گرفته‌اند و از ستمگري چشم نمي‌پوشند و سنخيتي با حكومت عدل (كه مخالف هر نوع ستم و ستمگري است) ندارند. از طرف ديگر، ملتي كه از ستم آنان آگاه بوده و زهر تلخ ظلمشان را چشيده است، وقتي كه بار ديگر طاغوتيان و همكاران رژيم سابق را بر اريكه‌ي قدرت ببينند، چگونه قضاوت خواهند كرد، جز اينكه مي‌گويند: حكومت همان است و اينان نيز در جهت منافع طبقه‌ي خاصي عمل مي‌كنند!

روشن است كه با اين برداشت، بار ديگر توده‌ي مردم احساس ظلم و ستم خواهند كرد و نسبت به دولت اعتمادشان سلب خواهد شد و در نتيجه، بين دستگاه حكومت و مردم شكافي عميق پديد مي‌آيد و جدايي مردم و دولت باز تجديد مي‌گردد و چه بسا كه دولت را به سرنوشت شوم و ناخوشايندي دچار سازد.

ان شر وزرائك من كان للاشرار قبلك وزيرا و من شركهم في الاثام فلا يكونن لك بطانه، فانهم اعوان الائمه و اخوان الظلمه و انت واجد منهم خير الخلف ممن له مثل آرائهم و نفاذهم و ليس عليه مثل آصارهم و اوزارهم ممن لم يعاون ظالما علي ظلمه و لا آثما علي اتمه.

بدترين وزراي تو كساني هستند كه پيش از تو وزير زمامداران اشرار بوده‌اند و در گناهشان شريك و يار. پس نيايد كه اينان (وزراي رژيم طاغوت) رازداران تو باشند، زيرا اينان همكاران گناهكاران و برادران ستمكارانند. در حاليكه تو بهترين جانشين را در اختيار داري: كساني كه از نظر فكر و نفوذ اجتماعي كمتر از آنها نيستند و در مقابل، بار گناهان آنها را بر دوش ندارند و از كساني هستند كه با ستمگران در ستمشان همكاري نداشته و در گناه شريك آنان نبوده‌اند.

ببينيد چگونه علي عليه‌السلام با ژرفنگري داهيانه‌اي، طرد و نفي همكاران رژيم سابق را به فرماندار خود توصيه مي‌كند و از اينكه ممكن است با اين پاكسازي با كمبود نيروهاي متخصص روبرو شود، مالك را به وجود نيروهاي اصيل و انقلابي و كارآمد در جامعه رهنمون مي‌شود و گوشزد مي‌كند كه با اين تفكر و خيالبافي، از پاكسازي و سالم سازي جامعه‌ي اسلامي نهراسد، زيرا با طرد نيروهاي فاسد، نيروهاي سالم به سهولت جايگزين آنان خواهند شد.

برتري نيروهاي حزب الله

گفتيم كه علي عليه‌السلام مالك را مطمئن مي‌سازد كه با طرد نيروهاي فاسد رژيم سابق، كارها مختل نشده و فضاي اداري كشور از همكاران صالح متخصص و مومن خالي نخواهد شد و نيروهاي متخصص متعهد به سهولت و آساني جايگزين عناصر فاسد خواهند شد. مولا در دنباله‌ي كلام، امتياز و برتري نيروهاي حزب الله در مقايسه با نيروهاي طاغوتي را چنين بيان مي‌كند:

اولئك اخف عليك موونه و احسن لك معونه و احني عليك عطفا و اقل لغيرك الفا، فاتخذ اولئك خاصه لخلواتك و حفلتك.

اينان (نيروهاي حزب الله) هزينه‌شان بر تو سبكتر، همكاريشان با تو بهتر، محبتشان نسبت به تو بيشتر و انس و الفتشان با بيگانگان كمتر است. بنابراين، آنها (حزب الله) را از نزديكان و رازداران خويش قرار ده.

برگزيده‌ها

گفته شد كه طرد نيروهاي رژيم سابق و جذب عناصر حزب الله از وظايف حاكم اسلامي است. مي‌دانيم كه عناصر حزب الله، هر چند از نيروهاي رژيم فاسد برتر و بهترند، ولي همه يكسان و از «تعهد» و «تعبد» كافي و به طور يكسان برخوردار نيستند. اين است كه در ديدگاه علي عليه‌السلام نيروهاي حزب الله نيز بايستي با ضوابط و معيارهاي مشخصي - كه در جملات حضرتش خواهيم خواند - تصفيه و هر يك به اندازه‌ي ظرفيت و تعهد و تعبدشان «جذب» و «دفع» شوند تا زمينه‌ي رشد نابجاي نالايقان و منزوي شدن لايقها فراهم نگردد:

ثم ليكن آثرهم عندك اقولهم بمر الحق لك و اقلهم مساعده فيما يكون منك مما كره الله لاوليائه، واقعا ذلك من هواك حيث وقع.

و الصق باهل الورع و الصدق، ثم رضهم علي ان لا يطروك و لا يبجحوك بباطل لم تفعله، فان كثره الاطراء تحدث الزهو و تدني من العزه.

پس (از ميان نيروهاي حزب الله) افرادي را كه در گفتن حق از همه صريح‌تر و در مساعدت و همراهي نسبت به آنچه خداوند براي اوليائش دوست نمي‌دارد، كمتر به تو كمك مي‌كنند، مقدم دار، خواه موافق ميل تو باشند يا نه.

خود را به اهل ورع و صدق و راستي بچسبان و آنان را طوري تربيت كن كه ستايش بي‌حد از تو نكنند و تو را نسبت به اعمال نادرستي كه انجام نداده‌اي، تمجيد ننمايند، زيرا ستايش بيش از حد، خودپسندي مي‌آورد (انسان را) به غرور نزديك مي‌سازد.

به راستي اگر اين سخنان مولا به كار گرفته شود، آيا در جذب و دفع نيروها روابط حاكم بر ضوابط خواهد شد و آيا پديده‌هاي زشت تملق و تظاهر و خوش خدمتيهاي رياكارانه زمينه‌ي رشد پيدا مي‌كنند؟ و آيا منافقان و دروغگويان، چاپلوسان، رياكاران و بله قربان گويان به كارهاي كليدي دست مي‌يابند و نيروهاي متعهد پاك منزوي مي‌شوند؟ قطعا نه.

در اين حكومت، چون محور قضاوتها و ارزيابيها رضايت الله است نه خشنودي حاكم و والي، كارمندي مورد اعتماد واقع خواهد شد كه با صراحت كامل سخن حق را بگويد، هر چند تلخ و ناگوار باشد. كارمندي پيشرفت مي‌كند كه از صراحت و صداقت و پاكي بيشتري برخوردار باشد نه آن كسي كه متملق، چاپلوس، رياكار، متظاهر و بله قربان‌گو است، زيرا وظيفه‌ي حاكم جستجوي پاكان و نزديك شدن به راستگويان و صراحت پيشگان است.

مديريت صحيح در نظام اسلامي

آيين اسلام براساس عدل پايه‌گذاري شده است. عدل يعني اينكه هر چيزي در جاي خود قرار بگيرد «العدل وضع الشي‌ء في محله». براساس اين معيار اسلامي، مديريت صحيح و منطبق با اسلام مديريتي خواهد بود كه در آن اولا كارمند خادم و خائن هر دو به يك چشم نگاه نشوند، بلكه خائن تنبيه و خادم تشويق گردد. ثانيا معيار تشويق افراد، تنها كار آنها و نتايج حاصله از آن باشد.

اگر در مديريت يك نظام، تشويق نباشد و افراد خادم همانند افراد خائن، در كنار يكديگر و به طور مساوي از حقوق و مزايا و ساير تسهيلات بهره‌مند شوند، پس از مدتي زماني در افراد اين احساس به وجود مي‌آيد كه كارهاي خوب بي‌پاداش مانده و كوششهاي ارجمند بر باد مي‌رود و با اين احساس، انگيزه‌ي كار بهتر و بكارگيري استعدادهاي نهفته فلج شده و نظام به سستي و نابودي مي‌گرايد. به طريق اولي، اگر تشويقها غير عادلانه، تبعيض‌آميز و براساس حب و بغض مديران صورت گرفته باشد، در اين حالت نيز كارمندان (و افراد زيردست)، بي‌تفاوت و نسبت به مدير بي‌اعتماد خواهند بود و هرگونه صداقت و صميميت را از دست خواهند داد:

و لا يكونن المحسن و المسي عندك بمنزله سواء، فان في ذلك تزهيدا لاهل الاحسان في الاحسان و تدريبا لاهل الاسائه علي الاسائه و الزم كلا منهم ما الزم نفسه.

نبايستي نيكوكار و بدكار در پيشگاه تو برابر و يكسان باشند، كه اين نيرومندترين عاملي است در بي‌تفاوتي نيكوكاران در نيكوكاري و تشويق بدكاران به بدكاري و هر كدام را مطابق كارش پاداش ده!

اعتماد به مردم

اساس حكومتهاي فاسد را بدبيني، بي‌اعتمادي و سوءظن نسبت به مردم تحت حكومت تشكيل مي‌دهد. حاكم خود را تافته‌ي جدابافته از مردم مي‌شناسد و مردم را در جهت ضديت و دشمني با دولش مي‌داند و با همين ديد، هميشه به خاطر اضطراب و نگرانيهايي كه از مردم دارد، در پي‌كسب اطلاعات (توسط سازمانهاي مختلف) از مخالفان و سركوبي آنان و در جستجوي بهانه‌اي است كه بتواند عقده‌ها و كمبودهاي خود را بر سر عده‌اي مظلوم خالي نموده و چند روزي بيشتر حكومتش را در سايه‌ي ارعاب و وحشت و … بر مردم تحميل نمايد. در مقابل، حكومت اسلامي براساس اعتماد و حسن‌ظن به مردم پي ريزي شده است. حاكم در حكومت اسلامي، مردم تحت حكومت را در جهت دوستي و همياري و همكاري با خود مي‌شناسد و دولت خود را از مردم و مردم را از خود مي‌داند. او حركتهاي مردمي را در جهت استقرار و حاكميت هر چه بيشتر «دولت» قلمداد مي‌كند و در اين زمينه نيازي به تحقيق و تجسس نمي‌بيند و هميشه در پي‌كسب رضايت مردم تحت حكومت است:

و اعلم انه ليس شي‌ء بادعي الي حسن ظن و آل برعيته من احسانه اليهم و تخفيفه المونات عليهم و ترك استكراهه اياهم علي ما ليس له قبلهم، فليكن منك في ذلك امر يجتمع لك به حسن الظن برعيتك، فان حسن الظن يقطع عنك نصبا طويلا.

و ان احق من حسن ظنك به لمن حسن بلاوك عنده و ان احق من ساء ظنك به لمن ساء بلاوك عنده.

بدان كه هيچ عاملي براي جلب والي به وفاداري رعيت، بهتر از احسان به آنها و تخفيف هزينه‌هاي آنان و عدم اجبارشان به كاري كه وظيفه ندارند، نيست. پس لازم است از جانب تو برنامه‌اي باشد كه با آن اعتماد تو بر مردم فراهم گردد، كه اين خوشبيني، رنج فراواني را از دوست برمي‌دارد.

سزاوارترين فردي كه شايستگي خوشبينيت را دارد، كسي است كه سياست را نيكو بداند و سزاوارترين كسب به بدبيني، كسي است كه سياستت را بد بشناسد.

براي اينكه اعتماد به مردم و حسن ظن به آنان، ذهني و بي‌پايه نباشد، علي عليه‌السلام ضمن اينكه مالك را به حسن‌ظن و اطمينان به مردم دعوت مي‌كند، راههاي را نيز جهت تثبيت اين ادعا و نشان دادن اعتماد به مردم ارائه مي‌دهد:

1. احسان

2. تخفيف هزينه‌ها

3. جلوگيري از كارهاي تحميلي.

در فصلهاي آتي، در هر يك از موارد سه‌گانه سخن خواهيم گفت. لذا از بازگويي آنچه خواهد آمد خودداري مي‌كنيم.

سنتهاي مشروع و نامشروع

در اسلام، سنتهاي و روشهاي مرسوم در ميان مردم به دو دسته تقسيم مي‌شوند:

سنتهاي مشروع

سنتهاي نامشروع

سنتهايي كه برخلاف اصول و ضوابط و معيارهاي اسلامي باشند، «سنتهاي نامشروع» ناميده مي‌شوند و وظيفه‌ي حاكم در برابر سنتهاي نامشروع، سنت شكني و مبارزه با آنهاست. در ابتداي رسالت رسول‌الله صلي الله عليه و آله «بت‌پرستي» نوعي سنت رايج و مشروع جلوه‌گر شده بود و چون مخالف صريح اصول اسلام بود و براي بسط توحيد و گسترش انديشه‌ي توحيدي آمده بود، لذا آن حضرت با شعار قرآني «قولوا لا اله الا الله تفلحوا»، بت‌شكني را آغاز نمود و در راه مخالفت با بت‌پرستي تا پاي شهادت پيش رفت.

در مقابل، سنتهايي را كه با اصول اسلامي مخالفت نداشته باشند «سنتهاي مشروع» مي‌گويند و وظيفه‌ي حكومت اسلامي در مقابل اينگونه سنتها، سنت‌شكني نيست، بلكه وظيفه‌اش حفظ و نگهداري اين سنتها و جهت دادن به آداب و رسوم مثبت و سودمند در جامعه است.

عيد نوروز، از مدتها قبل از اسلام، در ايران يكي از سنتهاي متداول بوده و هم اكنون نيز در ايران اسلامي رايج و متداول است. در اين روز مردم ما جامه‌ي نو مي‌پوشند و از يكديگر ديد و بازديد مي‌كنند. اين سنت علاوه بر اينكه مخالفت با اسلام و مقررات اسلامي نيست، باعث ايجاد الفت و دوستي و همبستگي نيز مي‌باشد. در اينجا وظيفه‌ي حاكم، سنت شكني نيست، بلكه وظيفه‌اش نگهداري اين سنت و جهت دادن به اين روش ديرينه (و هر نوع روش مشروع ديگر) است:

و لا تنقض سنه صالحه عمل بها صدور هذه الامه و اجتمعت بها الالفه و صلحت عليها الرعيه و لا تحدثن سنه تضر بشي‌ء من ماضي تلك السنن فيكون الاجر لمن سنها و الوزر عليك بما نقضت منها.

هيچ سنت شايسته‌اي را كه مورد عمل بزرگان اين امت بوده و به سبب آن، الفت و همبستگي (بين مردم) پيدا شده و كارهاي ملت به وسيله‌ي آن اصلاح مي‌گردد، نقض مكن! روش جديدي را ايجاد مكن كه به چيزي از سنتهاي گذشته آسيب رساند. (اگر اين نوع سنت شكني را عملي سازي) پاداش براي بنيانگذار اين سنتها و گناه براي تو به خاطر سنت شكني خواهد بود.

آفت دولتمردان و راه پيشگيري آن

از آنجا كه دولتمردان با مسائل اجرايي سر و كار دارند و بيشترين اوقاتشان در جهت رتق و فتق امور مملكتي به كار گرفته مي‌شود، دچار عمل‌زدگي خواهند شد و از انديشه‌ي درست مسائل و از فهم صحيح رخدادها بار خواهند ماند و در نهايت، گرفتار گيجي و بيگانگي از مسائل مملكتي و … خواهند شد.

اين حالت كه بزرگترين آفت دولتمردان است، زماني بيشتر جلوه‌گر مي‌شود و به صورت يك تهديد جدي‌تر درمي‌آيد كه دولتمردان در كنار كارهاي اجراييشان به شهرت و اعتبار اجتماعي نيز دست يابند. در اين زمان، علاوه بر اين كه فريب وضع موجود را خواهند خورد، دلبستگي شديدي به اعتبار اجتماعي خواهند داشت و با اين حالتها، هم از فهم صحيح مسائل اجتماعي و رخدادهاي مملكتي بازمي‌مانند و هم نسبت به مسائل عبادي و فردي بي‌اعتنا خواهند شد.

راه پيشگيري اين آفت، همنشيني با علماء و بهره‌گيري از تجربه‌ي تجربه‌اندوزان است:

و اكثر مدارسه العلماء و منافثه الحكماء، في تثبيت ما صلح عليه امر بلادك و اقامه ما استقام به الناس قبلك. با دانشمندان (مذهبي) زياد به گفتگو بنشين و با حكماء و متخصصان نيز بسيار به بحث بپرداز! اين بحث و گفتگو درباره‌ي مسائلي باشد كه به وسيله‌ي آن وضع كشورت سامان مي‌گيرد و آنچه موجب قوام كار مردم پيش از تو بوده است.

مكتبي بودن يا تخصص داشتن

تعمق در كلام مولا، صاحبنظران را با مسئله‌ي ديگري نيز آشنا مي‌سازد. امروزه در جامعه‌ي اسلاميمان عده‌اي از «تخصص» دم مي‌زنند و «متخصص» بودن را ملاك گزينش مي‌دانند و برخي ديگر براي «مكتبي» بودن اصالت قائلند.

علي عليه‌السلام با بيان جمله‌ي «اكثر مدارسه العلماء»، مالك را به همنشيني با علماي اسلام و انديشمندان مكتبي دعوت مي‌كند و با ذكر جمله‌ي «منافثه الحكماء»، زمامدار خود را به استفاده از «متخصصان» و افراد با تجربه فرامي‌خواند و با اين بيان، «مكتب توام با تخصص» را ملاك انتخاب و گزينش افراد در گماردن به كارهاي حساس مملكتي معرفي مي‌كند.

سرنوشت مشترك افراد جامعه و پيوستگي طبقات اجتماع

از ديدگاه نهج‌البلاغه، اصناف مختلف جامعه، از يك پيكر تشكيل شده و سرنوشتي مشترك دارند. براي بيان اين ديدگاه ناچار از طرح مقدماتي هستيم:

مفهوم جامعه

هر جامعه از مجموع انسانها و نيز از مجموع روابطي تشكيل شده است كه اين انسانها را به يكديگر پيوند مي‌دهد. پس جامعه مجموعه‌اي از افراد انساني است كه با نظامات و سنن و آداب و قوانين خاصي با هم پيوند خورده‌اند.

نتيجه مي‌گيريم كه جامعه تركيبي است از افراد به گونه‌اي كه اگر افراد نباشند، جامعه وجود ندارد.

استقلال جامعه

اكنون كه فهميديم جامعه از افراد تشكيل شده است، ببينيم اين تركيب چگونه تركيبي است و رابطه‌ي فرد با جامعه چه رابطه‌اي است و آيا جامعه در مقابل افراد و منهاي آن، از خود شخصيت و طبيعت دارد يا خير؟ به ديگر سخن آيا جامعه منهاي افراد انساني داراي وجود عيني و خارجي است يا برعكس، جامعه منهاي انسان هيچگونه استقلالي ندارد؟

براي اولين بار در ميان فيلسوفان اسلامي، «عبدالرحمن بن خلدون» معروف به «ابن خلدون» در مقدمه‌اي كه براي كتاب تاريخي «العبر» نوشته است، مي‌گويد: هر جامعه‌اي دوران نوزادي، كودكي، جواني، پيري و فرسودگي دارد و بالاخره خواه و ناخواه در نهايت، خواهد مرد. و حتي عمر تخميني هر جامعه را نيز حدس مي‌زند.

روشن است وقتي كه جامعه از افراد تشكيل شده و اين افراد در ارتباط با يكديگرند و همگي سرنوشتي مشترك خواهند داشت، خواه و ناخواه از اعمال يكديگر متاثر مي‌شوند. اگر اكثريت جامعه بد باشند، اقليت صالح هم از سرنوشت بد آنها بي‌نصيب نمي‌مانند و اگر اكثريت صالح باشند، اقليت بد هم از پرتو آنها استفاده مي‌كنند و همينطور است كه سرنوشت هر يك از اصناف در اصناف ديگر.

بر همين اساس، علي عليه‌السلام شناخت طبقات جامعه و توجه به سلامت هر يك از اصناف را وظيفه‌ي حاكم مي‌شناسد و مالك را به شناخت دقيق اصناف ملت و توجه به سلامت هر يك از آنان دعوت مي‌فرمايد:

و اعلم ان الرعيه طبقات لا يصلح بعضها الا ببعض و لا غني ببعضها، عن بعض: فمنها جنود الله و منها كتاب العامه و الخاصه و منها فضاه العدل و منها عمال الانصاف و الرفق و منها اهل الجزيه و الخراج من اهل الذمه و مسلمه الناس و منها التجار و اهل الصناعات و منها الطبقه السفلي من ذوي الحاجه و المسكنه و كل قد سمي الله له سهمه و وضع علي حده فريضته في كتابه اوسنه نبيه - صلي الله عليه و آله و سلم - عهدا منه عندنا محفوظا.

(اي مالك!) بدان كه مردم به گروهها تقسيم شده‌اند. كار هيچ دسته‌اي جز به وسيله‌ي ديگري اصلاح نمي‌شود و هيچ دسته‌اي از دسته‌ي ديگر بي‌نياز نيست. (اين گروهها عبارتند از:) لشكريان خدا، نويسندگان عمومي و خصوصي، قضات عدل، كارگزاران انصاف و خدمات، اهل جزيه و ماليات - اعم از كساني كه در پناه اسلامند و يا مسلمانند - تجار و صنعتگران و قشر پايين (يعني نيازمندان و مستمندان). براي هر يك از اين اصناف، خداوند سهمي را مقرر داشته و آن را در كتاب خدا يا سنت رسول‌الله صلي الله عليه و آله مشخص نموده و آنها را در جايگاه مناسب قرار داده كه به صورت عهد در نزد ما محفوظ است.

مي‌بينيم كه چگونه علي عليه‌السلام از پيوستگي و ارتباط طبقات جامعه سخن مي‌گويد و براي هر يك، جايگاهي مشخص و معين در كتاب الله و سنت رسول‌الله صلي الله عليه و آله مي‌شناسد و نقش هر يك را در روند تكاملي جامعه معرفي مي‌كند.

قوام هر يك از اقشار جامعه بسته به قوام اقشار ديگر است

در گذشته از سرنوشت مشترك افراد جامعه و پيوستگي طبقات اجتماع سخن گفتيم، اكنون اضافه مي‌كنيم كه در ديدگاه علي عليه‌السلام قوام هر يك از طبقات اجتماع بسته به قوام طبقه‌ي ديگر است. به ديگر سخن، هيچ طبقه‌اي از وجود طبقه‌ي ديگر بي‌نياز نيست و اگر بخواهد طبقه‌اي (در هر شان و منزلتي كه باشد) موجوديت خود را حفظ كند، بايستي در نگهداري موجوديت ديگر طبقه نيز تلاش نمايد و تصور نكند كه موجوديت آن بسته به نابودي ديگري است:

دردا كه دواي درد پنهاني ما

افسوس كه چاره‌ي پريشاني ما

بر عهده‌ي جمعي است كه پنداشته‌اند

آبادي خويش را ز ويراني ما

چرا كه در جامعه بدون قواي مسلح، امنيت نيست و هرگاه امنيت نباشد، تجارت و كشاورزي مختل است و با ركود تجارت و انحطاط كشاورزي، هرگز مالياتي نيست كه بودجه‌ي نيروهاي مسلح و تسليحات نظامي تامين گردد. كار واليان و قضاوت نظارت دائم بر تنظيم فعاليتهاي مختلف اجتماعي است. اگر نظارت دقيق آنان صورت نگيرد، جامعه دچار فتنه و آشوب خواهد شد.

طبقات پايين‌تر نيز تشكيل دهنده‌ي افراد جامعه هستند و گفتيم اگر افراد نباشند، جامعه‌اي وجود ندارد. اين است كه علي عليه‌السلام قوام هر يك از طبقات اجتماع را (بدون اينكه يكي بر ديگري امتياز و برتري داشته باشد) بسته به قوام ديگر طبقه مي‌داند و معتقد است كه اگر طبقه‌اي موجوديت خود را از دست بدهد و قادر به ادامه‌ي تلاش نباشد، طبقه‌ي ديگر نيز، از آن متاثر خواهد شد:

فالجنود باذن الله حصون الرعيه و زين الولاه و عز الدين و سبل الامن، و ليس تقوم الرعيه الا بهم.

ثم لا قوام الجنود الا بما يخرج الله لهم من الخراج الذي يقوون به علي جهاد عدوهم و يعتمدون عليه فيما يصلحهم و يكون من وراء حاجتهم.

ثم لا قوام لهذين الصنفين الا بالصنف الثالث من القضاه و العمال و الكتاب، لما يحكمون من المعاقد و يجمعون من المنافع و يوتمنون عليه من خواص الامور و عوامها.

و لا قوام لهم جميعا الا بالتجار و ذوي الصناعات، فيما يجتمعون عليه من مرافقهم و يقيمونه من اسواقهم و يكفونهم من الترفق بايديهم مما لا يبلغه رفق غيرهم.

ثم الطبقه السفلي من اهل الحاجه و المسكنه الذين يحق رفدهم و معونتهم.

سپاهيان با اذن پروردگار دژهاي رعيتند و زينت زمامداران و عزت دين و وسيله‌ي امنيت. آسايش مردم جز به وسيله‌ي «جندالله» ممكن نيست.

از طرفي قوام سپاه ممكن نيست مگر به وسيله‌ي خراجي كه خدا از مال توده‌هاي مردم بيرون مي‌كشد، زيرا (سپاه) با خراج براي جهاد با دشمن تقويت مي‌شوند و براي اصلاح كار خود به آن تكيه مي‌زنند و با آن نيازمنديهاي خويش را مرتفع مي‌سازند.

اين دو گروه نظام نمي‌گيرند جز با گروه سوم، كه «قضات» و «كارگزاران دولت» و «منشيان» هستند، زيرا اين گروه، قرار دادها و معاملات را استحكام مي‌بخشند و مالياتها را جمع‌آوري مي‌كنند و در ضبط امور خصوصي و عمومي، مورد اعتمادند.

تمام اين گروهها بدون «تجار» و «پيشه‌وران» و «صنعتگران» پايداري ندارند، چون آنها به اميد سود گرد هم مي‌آيند و نيازهاي ديگر اصناف را با دست و بازوي خويش تامين مي‌كنند كه در امكان ديگران نيست.

سپس قشر پايين نيازمندان و از كار افتادگان هستند كه حق اين است از كمك و همكاري ديگران بهره‌مند شوند.

تفكيك قوا و تقسيم كار براساس شايستگيها

گفتيم كه پيوستگي طبقات جامعه و قوام هر يك از طبقات، به واسطه‌ي طبقه‌ي ديگر است. حال مي‌گوييم كه هرگاه جامعه و فعاليتهاي اجتماعي بدينگونه به يكديگر وابسته و مرتبط باشد (كه هست)، تقسيم كار امري ضروري و تفكيك قوا از مهمترين و اساسي‌ترين كارهاي حاكم اسلامي خواهد بود.

بديهي است اگر «مجاري امور» مشخص و معين نباشد، كارها در مواردي مختل مي‌شود و در جاهايي اصطكاك و برخورد پيش مي‌آيد. در چنين وضعي اولا حاكم اسلامي بايستي جايگاه قوا را تعيين كند و ثانيا كارها را براساس شايستگيها و لياقت افراد تقسيم نمايد و در نتيجه از جايگزيني روابط بر ضوابط جلوگيري به عمل آورد. اين مسووليت از مهمترين و دشوارترين و خطيرترين مسووليتهاي حاكم اسلامي است و او جز با تلاش پيگير و با استعانت از خداي متعال قادر به انجام اين وظيفه‌ي سنگين الهي نخواهد بود:

و في الله لكل سعه و لكل علي الوالي حق بقدر ما يصلحه و ليس يخرج الوالي من حقيقه ما الزمه الله من ذلك الا بالاهتمام و الاستعانه بالله و توطين نفسه علي لزوم الحق و الصبر عليه فيما خف عليه او ثقل.

براي تمام اين گروهها در نزد خداوند گشايشي است و هر يك به مقدار اصلاح كارشان بر حاكم حق دارند. والي نسبت به انجام وظايفي كه خداوند بر عهده‌ي او گذاشته است توفيق پيدا نمي‌كند مگر به كوشش و كمك خواستن از خداوند و مهيا ساختن خود بر ملازمت حق و شكيبايي و استقامت در برابر آن، خواه بر او سبك باشد يا سنگين.

ويژگيهاي فرماندهان سپاه اسلام

سپاهيان اسلام كه ايثارگرانه و جان بر كف در راه خدا و استقرار حاكميت قرآن و قوانين حياتبخش اسلام گام برمي‌دارند، همگي مي‌بايست از چشمه سار فرهنگ و اخلاق اسلامي سيراب بوده و به صفات و خصائل مورد نظر اسلام مجهز باشند.

به ديگر سخن، انسان زماني شايسته‌ي نام «سپاهي اسلام» خواهد بود كه از صفات و خصائلي چون ايمان، پاكدامني و تقواي الهي، ايثار و جانبازي در راه خدا و ساير صفات مومنان راستين برخوردار باشد. اما براي فرماندهان سپاه اسلام، يعني كساني كه رهبري و اختيار گروههايي از لشكريان مسلح و نيرومند اسلام به آنها سپرده مي‌شود و در واقع فرمان آتش و دستور حمله و پيكار و قتال به اجازه و اراده‌ي آنها بستگي دارد، شرايط دقيق‌تر و باريك‌تر، و ويژگيهاي حساب شده‌تر و پيچيده‌تري در نظر گرفته شده است، به طوري كه رسيدن به مقام فرماندهي سپاه در حكومت اسلامي، چيزي نيست كه به آساني براي هر كسي قابل دسترسي باشد.

كسي كه به فرماندهي سپاه اسلام مي‌رسد، علاوه بر ايمان و تقوي و شجاعت و ايثارگري و درك قوي و تيزهوشي و قدرت رهبري، مي‌بايست روح و الا و قار و متانت، شكيبايي و ظرفيت روحي، تعادل اخلاقي، حدت و سختگيري بجا و نرمش و مداراي به موقع و بسياري تواناييهاي روحي و اخلاقي ديگر هم داشته باشد، تا آنكه هم لشكريان اسلام را با جلافت و بيخردي به هلاكت نيفكند و هم با عناد و لجاج و انعطاف‌ناپذيري، از قدرتي كه در اختيار دارد عليه ديگران سوء استفاده نكند و به قتل و كشتارهاي بيجا و جاه‌طلبانه دست نزند.

بنابر آنچه از عهدنامه استفاده مي‌كنيم، از ديدگاه علي عليه‌السلام يك فرمانده‌ي شايسته در سپاه اسلام مي‌بايست داراي ويژگيها و خصوصيت زير باشد:

1. خيرخواهي و دلسوزي نسبت به اجراي احكام خداوند و اوامر پيامبر و ولي امر و امام و رهبر اسلام و در كنار اين خصايل، اطاعت از رهبري و همياري از صميم قلب نسبت به او.

2. سعه‌ي صدر و آرامش روحي.

3. پاكدامني و پارسايي و تقواي الهي.

4. سابقه‌ي درخشان.

5. استقامت و پايداري در برابر مشكلات و مصائب.

6. حلم و خويشتن‌داري، تسلط بر نفس و قدرت جلوگيري از بروز خشم و عصبانيت سريع و ناگهاني. 7. روحيه‌ي عفو و گذشت و عذرپذيري از خطاكاران نادم و پوزش طلب.

8. شجاعت و پيشتازي در ميدان جنگ و عرصه‌ي زندگي.

9. سخاوت و بخشندگي.

10. بلند نظري و كوچك شمردن هر آنچه غير الهي است.

11. خردمندي و بردباري و برخورداري از عقل و انديشه‌ي نيرومند.

12. رحم و عطوفت نسبت به محرومان و ضعفاي جامعه و در مقابل، سختگيري و مقاومت نسبت به زورمندان و توانگران.

كلام والاي علي عليه‌السلام كه ويژگيهاي مزبور را براي فرماندهان ارتش اسلام برمي‌شمارد، بدينگونه است:

فول من جنودك انصحهم في نفسك لله و لرسوله و لا مامك و انقاهم جيبا و افضلهم حلما ممن يبطي عن الغضب و يستريح الي العذر و يراف بالضعفاء و ينبو علي الاقوياء و ممن لا يثيره العنف و لا يقعد به الضعف.

ثم الصق بذوي المروات و الاحساب و اهل البيوتات الصالحه و السوابق الحسنه، ثم اهل النجده و الشجاعه و السخاء و السماحه، فانهم جماع من الكرم و شعب من العرف.

از لشكريان خود كسي را به فرماندهي قرار ده كه در نزدت نسبت به خدا و پيامبر و امامت از همه خيرخواه‌تر و پاكدل‌تر و عاقل‌تر باشد، كساني كه دير خشم مي‌گيرند و عذر پذيرترند و نسبت به ضعفاء مهربان و در برابر زورمندان گردنفراز، كساني كه مشكلات آنها را به زانو در نمي‌آورد. سپس با ارباب مروت و صاحبان مكرمت بجوش و با افراد با شخصيت و اصيل و خاندانهاي [46] صالح و خوش سابقه الفت بگير و آنگاه با مردمان شجاع و سخاوتمند و افراد بزرگوار، چرا كه آنها كانونهاي كرم و مراكز نيكي هستند.

وظايف رهبر در مقابل فرماندهان سپاه اسلام

علي عليه‌السلام هرگز مسئله‌اي را تنها از يك جهت و به صورت يك بعدي نگاه نمي‌كند، بلكه همواره ابعاد گوناگون مسائل را در نظر مي‌گيرد. اگر از ديدگاه وي وظايف و شرايط و خصايلي براي سپاه اسلام و به ويژه فرماندهان تعيين شده، وظايفي هم كه والي و رهبر يك جامعه‌ي اسلامي نسبت به ارتش و فرماندهان دارد، از نظر دور نمانده است.

براساس آنچه كه در منشور جاودانه‌ي علي عليه‌السلام مطرح شده است، رهبر نيز در مقابل فرماندهان سپاه وظايفي دارد كه اهم آنها به طور خلاصه از اين قرار است:

1. مهرباني همه جانبه با فرماندهان، همچون مهرباني پدر و مادر خانواده نسبت به فرزندشان.

2. نيرو بخشيدن به فرماندهان، به طوري كه رهبر، از هيچ چيزي كه باعث قدرت يافتن آنها مي‌شود، دريغ نكند و آنچه را كه موجب تقويت و نيرومنديشان مي‌گردد، مشكل و بزرگ و غير عملي به حساب نياورد.

3. توجه دائمي نسبت به فرماندهان. بدين معني كه رهبر مي‌بايست همواره از حال فرماندهان و مسائل زندگي آنان آگاه باشد، به آنها لطف و محبت داشته باشد و اين مسئله را ناچيز و بي‌اهميت نداند، زيرا ارتشيان و فرماندهان سپاه، وقتي به مناسبتهاي گوناگون از رهبر خود لطفهاي كوچك و بزرگ ببينند نسبت به وي حسن ظن پيدا مي‌كنند و همين باعث مي‌شود كه با او كمال همكاري و خيرخواهي را داشته باشند و در خدمتش به جان بكوشند.

4. رهبر نبايد به خاطر آنكه كارهاي بزرگي براي فرماندهان انجام داده و الطاف چشمگيري نسبت به آنها كرده است، وظيفه‌ي خود را تمام شده بداند و ديگر از انجام كارهاي كوچك براي آنان خودداري ورزد. بسا كارهاي ظاهرا ناچيزي و لطفهاي كوچك هستند كه بسيار ظريف و موثرند و در جلب محبت و جذب قلوب افراد نقش مهمي دارند.

پس فرماندهان نيز همانطور كه از رهبر خود انتظار كارهاي بزرگ دارند و به آن نيازمندند، از كارهاي كوچك و ظريف او نيز شادمان مي‌شوند و بر رهبر است كه هر كدام از اينگونه كارها را در موقع خود انجام دهد. حضرت در اين باره مي‌فرمايد:

ثم نفقد من امورهم ما يتفقد الوالدان من ولدهما و لا يتفاقمن في نفسك شي‌ء قويتهم به و لا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل فانه داعيه لهم الي بذل النصيحه لك و حسن الظن بك.

و لا تدفع تفقد لطيف امورهم اتكالا علي جسيمها، فان لليسير من لطفك موضعا ينتفعون به و للجسيم موقعا لا يستغنون عنه.

ارتشيان را آنگونه تفقد كن كه والدين نسبت به فرزندانشان دلجويي مي‌كنند و هيچ چيز را كه در جهت تقويتشان صرف مي‌كني، بزرگ مشمار و هيچ لطفي را كه بهانه‌ي احوالپرسي آنان قرار مي‌دهي - هر چند كم باشد - ناچيز مپندار، زيرا همين محبتهاي كم، آنان را وادار به خيرخواهي و حسن ظن نسبت به تو مي‌كند. هرگز رسيدگي به مسائل و نيازهاي ناچيز سپاه را به خاطر انجام كارهاي بزرگشان وامگذار، زيرا همين الطاف جزيي جايگاه خاص خود دارد كه از آن سود مي‌برند و كارهاي بزرگ نيز موقعيتي دارد كه خود را از آن بي‌نياز نمي‌دانند.

با توجه به بيان علي عليه‌السلام در اين مورد، نكات بسيار ظريف و حساس و دقيقي به دست مي‌آيد، از جمله ملاحظه مي‌شود كه اگر انتخاب فرماندهان شايسته و لايق براساس شرايط و معيارهاي بيان شده كار دشواري است و اگر يافتن و به كار گماردن اينگونه فرماندهان براي رهبر نوعي توفيق مهم محسوب مي‌شود، همچنين حفظ و نگهداري آنها و تشويق و دلگرم ساختن و تقويت دائمشان، هم مشكل‌تر و هم موفقيتي بزرگتر است. مسئله در اين است كه اينگونه فرماندهان افراد برجسته و با شخصيتي هستند كه ويژگيها و امتيازات مهمي دارند و نظاير آنان كمياب است.

از طرف ديگر فرماندهان با تمام وجود مسووليتهاي بزرگي را قبول كرده و جان بر كف گرفته‌اند و با ايثار و از خود گذشتگي قدم در راهي گذاشته‌اند كه سر و كارشان همواره با جنگ و قتال است و در واقع در هر قدم، مرگ و شهادت انتظارشان را مي‌كشد. پس اين ويژگيهاي برجسته و مسووليتهاي خطير، حقا مي‌تواند توقعات و انتظاراتي از رهبر، در قلب و روح آنها ايجاد كند كه برآورده كردن آن وظيفه‌اي دشوار و حساس بر دوش رهبر مي‌گذارد. در حقيقت، يك رهبر راستين موظف است در اين مواد با دقت و بلندنظري و درك قوي و انديشه‌ي عميق به مسئله‌ي نگاه كند و كمال مراقبت را بجا آورد، چرا كه در اين موارد تنها مسائل مادي و احتياجات ظاهري مطرح نيست، بلكه موضوع عواطف رقيق و ارواح حساس و نيازهاي معنوي و روحي مطرح است كه بي‌توجهي بدانها مي‌تواند موجب رنجش و دلسردي شود و حتي گاهي به فاجعه منتهي گردد. بدين جهت مي‌بينيم علي عليه‌السلام در اينجا رهبر را در موضعي قرار مي‌دهد كه حتي مي‌بايست نقشي چون نقش پدر و مادر را براي ارتشيان و فرماندهان ايفا كند.

مهمترين خصائل فرماندهان عالي و برگزيده

همانطوري كه در ميان افراد سپاه، كساني كه داراي ويژگيها و صفات برجسته‌تري هستند به فرماندهي انتخاب مي‌شوند، در ميان فرماندهان نيز كساني هستند كه از خصائل و امتيازات بسيار برجسته‌تر و مشخص‌تري برخوردارند. اين امتيازات مهم و چشمگير باعث مي‌شود كه معدودي از فرماندهان، تقرب خاصي به والي يا رهبر پيدا كنند و نزديكترين افراد نسبت به او گردند و همواره با وي تماسهاي خصوصي و صميميت و نزديكي بيشتري داشته باشند. فرماندهاني كه داراي چنين خصائل و امتيازاتي هستند، در واقع برگزيده‌ترين و عالي‌ترين فرماندهان سپاه اسلام به شمار مي‌روند. به عبارت ديگر، اينان كساني هستند كه والي يا رهبر، مهمترين مشورتهاي جنگي را با آنها انجام مي‌دهد، پنهاني‌ترين اسرار نظامي را با آنها در ميان مي‌گذارد، دقيق‌ترين و سرنوشت‌سازترين نقشه‌هاي جنگي را با حضور و همفكري و همگامي آنها طرح مي‌كند و سر انجام با خيال آسوده و اطمينان خاطر، كليد جنگ و جهاد و اختيار ارتش اسلام را به دست آنها مي‌سپارد.

مهمترين امتيازات و خصائلي كه از ديدگاه علي عليه‌السلام براي اينگونه فرماندهان برگزيده و ممتاز مطرح مي‌باشد عبارت است از:

1. از نظر شكل و شيوه‌ي زندگي و از لحاظ امكانات مادي و رفاهي و لوازم خانه، با ساير سپاهيان در يك سطح باشد، تا هم ارتشيان پايين‌تر، او را همدرد خود بدانند و هم فرمانده با همدلي و همدردي واقعي، مسائل و مشكلات زندگي آنها را درك و لمس كند.

2. با دقت و دلسوزي و طبق برنامه‌هاي حساب شده در مورد زندگي و احتياجات و كمبودهاي افراد ارتش مراقبت كامل داشته باشد و در رفع نيازهاي آنان بكوشد، به طوري كه وقتي سپاهي اسلام به جنگ و جهاد مي‌رود و با دشمن رودررو مي‌گردد، مطمئن باشد كه همسر و فرزندانش در رفاه و بي‌نيازي مادي و معنوي هستند و در اين صورت است كه مي‌تواند بدون هيچگونه نگراني فقط و فقط به جنگ با دشمن و هدف الهي كه از اين جنگ دارد، بينديشد.

3. با لشكريان در حد مواسات رفتار كند و تا آنجا كه مي‌تواند از بودجه‌اي كه در اختيار دارد، بي‌دريغ به لشكريان اسلام ببخشد و طبيعي است كه رزمنده وقتي از جهت تامين معاش و احتياجات خود و خانواده‌اش نگران نباشد، با تمركز فكر و قوت قلب قدم به ميدان مي‌گذارد و يكدل و يك جهت با ديگران و تنها در انديشه‌ي هدف و الاي الهيش به جهاد و پيكار با دشمنان مي‌پردازد.

ملاحظه مي‌شود كه در فرهنگ اسلامي، مسائل گوناگون در چه ابعاد گسترده‌اي و با چه واقع‌بيني و بصيرت بي‌مانندي مطرح مي‌شود و مي‌بينيم با وجود اينكه ايمان و تقواي الهي و توكل به خداوند در درجه‌ي اول اهميت، قرار دارد باز هم واقعيتهاي محسوس و ملموس زندگي از نظر باريك بين اسلام دور نمانده و احتياجات مادي انسانها نيز ناديده گرفته نشده است، تا جايي كه علي عليه‌السلام بوضوح و بدون پرده‌پوشي، اين مسئله را مطرح مي‌سازد كه هرگاه احتياجات مادي و معيشتي رزمندگان و فرماندهان سپاه به طور صحيح برطرف نشود، آنها قادر نخواهند بود با تمركز و يكپارچگي و با روحيه و قوت قلب و زور بازو به ميدان جنگ بروند و در مقابل دشمن به پيروزي دست يابند:

وليكن اثر رووس جندك عندك من واساهم في معونته و افضل عليهم من جدته، بما يسعهم و يسع من وراء هم من خلوف اهليهم حتي يكون همهم هما واحدا في جهاد العدوفان عطفك عليهم يعطف قلوبهم عليك. بايد برگزيده‌ترين سران سپاهت نزد تو كسي باشد كه به لشكريان در حد مواسات كمك كند و از امكانات خود بيشتر به آنان احسان نمايد به گونه‌اي كه ايشان و خانواده‌هايشان اداره شوند تا همه‌ي آنها تنها هدفشان جنگ با دشمن باشد، زيرا محبت تو نسبت به آنان قلبهايشان را به تو متوجه و مهربان مي‌سازد.

استمرار دولت

هدف انبياء (بالاخص رسالت رسول‌الله صلي الله عليه و آله) استقرار عدالت و برقراري قسط در جامعه‌ي بشري بوده است. بر اين اساس، اسلام به حكم قرآن، هم حكومت را به اجراي «قسط» فرامي‌خواند و هم افراد را در رابطه با يكديگر به «عدل» توصيه مي‌كند، آنجا كه مي‌فرمايد:

يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله و لو علي انفسكم اوالوالدين و الاقربين ان يكن غنيا او فقيرا فالله اولي بهما فلا تتبعوا الهوي ان تعدلوا. [47].

اي مومنان، عدالت را رعايت كنيد و به حق شهادت دهيد و لو به ضرر خودتان باشد يا به ضرر پدر و مادر و خويشاوندانتان - خواه فقير باشند خواه ثروتمند -، زيرا خداوند نسبت به آنان از تو بهتر است و هواهاي نفساني، شما را از عدالت منحرف نكند.

با اين بينش قرآني، علي عليه‌السلام نيز استمرار دولت و پايداري يك نظام را در اجراي عدالت و استقرار قسط مي‌شناسد. يعني اگر دولت و نظامي، استقرار عدالت و حاكميت قسط را شعار خود قرار دهد و در پياده كردنش موفق باشد، آن دولت لايق ماندن و قابل دوام و استمرار است و گرنه دولتي كه هدفش ظلم و مقصدش استثمار و بهره‌كشي است، دولتي است زودگذر و قابل زوال. طبيعي است مردمي كه تحت لواي دولت حق زندگي مي‌كنند، هميشه آرزوي بقا و حاكميت هر چه بيشتر آن را دارند. برعكس، انسانهايي كه در زير چكمه‌هاي دولت ظالم به سر مي‌برند، هر آن خواستار زوال آن و منتظر برچيده شدن بساط ظلم و ستم هستند:

و ان افضل قره عين الولاه استقامه العدل في البلاد و ظهور موده الرعيه و انه لا تظهر مودتهم الا بسلامه صدورهم و لا تصح نصيحتهم الا بحيطتهم علي ولاه امورهم و قله استثقال دولهم و ترك استبطاء انقطاع مدتهم، فافسح في آمالهم.

بالاترين نور چشمي حاكمان، برقراري عدالت در همه‌ي بلاد و اشكار شدن علاقه‌ي رعايا نسبت به آنهاست. بي‌گمان دوستي مردم جز با پاكي دلهايشان نسبت به واليان آشكار نمي‌گردد و خيرخواهيشان در صورتي صحيح (و مفيد) خواهد بود كه با ميل خودشان گردا گرد زمامداران حلقه بزنند و حكومت آنها بر ايشان سنگيني نكند و طولاني شدت مدت زمامداريشان براي رعايا ناگوار نباشد، پس به آرمانهايشان ميدان بده.

تشويق، انگيزه‌ي تلاش بيشتر

ديديم كه از ديدگاه علي عليه‌السلام اتحاد و همبستگي مردم جامعه و يكپارچگي رزمندگان و فرماندهان با افراد ملت و شخص رهبر و زمامدار كه در نهايت امر به تقويت جامعه‌ي اسلامي و نيرومندي اسلام و گسترش احكام خداوند در روي زمين منتهي مي‌شود، مسئله‌اي نيست كه بدون برنامه‌ريزيهاي دقيق و حساب شده به دست آيد. براي اينكه افراد جامعه با شور و ايمان و صميمت، به تقويت ارتش اسلام بپردازند و افراد ارتش نيز با دلسوزي و فداكاري به امر فرماندهان و زمامداران گردن بگذارند و متحد و يكپارچه به سوي هدف عالي و الهي خود پيش بتازند، شرايط و خصوصياتي لازم است كه در فرهنگ اسلامي با دقت و باريك‌بيني براي هر يك از افراد و طبقات جامعه تعيين و منظور شده است، مثلا اگر فرمانده و زمامدار از رزمنده‌ي اسلام فداكاري و ايثار مي‌خواهد، خود نيز مي‌بايست با آنها رفتاري پدرانه و مهرآميز و توام با لطف و عاطفه داشته باشد، اگر مي‌خواهد بين آنها محبوبيت داشته باشد، بايد مايحتاج زندگي مادي آنها را تامين كند و اگر از آنها توقع دلسوزي و خيرخواهي دارد، بايد در ميان آنها به عدالت و دادگري رفتار نمايد.

در اين ميان، يكي از بزرگترين و درخشان‌ترين رهنمودهاي علي عليه‌السلام درباره‌ي وظايف متقابل رهبر و مردم و فرمانده و رزمنده‌ي عادي، اين است كه رهبران و فرماندهان بايد با دقت و باريك بيني، تمام ابعاد زندگي زيردستان را در نظر بگيرند و به همه نوع احتياجات آنها - اعم از مادي و يا معنوي - توجه داشته باشند. يعني اگر رهبري فقط به مسائل معنوي بپردازد و در عوض افراد خود را گرسنه و محتاج نگاه دارد، در كار خود موفق نخواهد شد، همچنانكه اگر از لحاظ رفاه مادي به آنها رسيدگي كند، ولي مسائل معنوي و روحيشان را ناديده بگيرد، باز هم توفيقي به دست نخواهد آورد.

يكي از مهمترين نيازهاي روحي و معنوي رزمندگان كه هرگز نبايد از طرف ولي امر و زمامدار ناديده گرفته شود، مسئله‌ي نياز آنها به تشويق و تقدير از سوي والي و حكمران است و به راستي هم رزمندگان سلحشوري كه جان بر كف گرفته و با ايثار و فداكاري قدم به ميدان نبرد مي‌گذارند و به استقبال مرگ و شهادت مي‌روند، از لحاظ تقويت روحي خود احتياج دارند كه از طرف زمامداران مورد تقدير قرار گيرند و تشويقهاي پي در پي ببينند. اين افراد كه با تمام وجود، مسووليتهاي بزرگ و خطرناك جنگي را به عهده گرفته و به قيمت جان خود براي حفظ و گسترش اسلام و امنيت مردم جامعه تلاش و فداكاري مي‌كنند، مي‌بايست همواره دلگرم و اميدوار باشند و از طرف ولي امر و زمامداران بي‌اعتنايي و بي تفاوتي نبينند و احساس دلسردي نكنند. اينان بايد همواره مطمئن باشند كه فداكاريها و اقدامات بزرگ و خطيرشان مورد توجه قرار دارد، قدر زحماتشان دانسته مي‌شود و گرفتاريها و مشكلاتشان از نظر مسوولان امر دور نمي‌ماند.

آري، زمامداران و مسوولاني كه به اين نياز روحي ظريف توجه دارند، با تشويق و تقدير از رزمندگان از يك سو روحيه‌ي سلحشوري آنها را تقويت مي‌كنند و با دلگرمي دادن به آنان، بيش از پيش براي ايثار و فداكاري آماده و مجهزشان مي‌سازند و از سوي ديگر، اين قبيل تشويقها باعث مي‌شود كه افراد كاهل و كم تلاش و مسامحه كار هم به خود آيند و مانند رزمندگان جانباز، با شور و شوق بيشتري قدم به ميدان مبارزه بگذارند و در راه اهداف والاي خود ترغيب به فداكاري شوند:

و واصل في حسن الثناء عليهم و تعديد ما ابلي ذو والبلاء منهم، فان كثره الذكر لحسن افعالهم تهز الشجاع و تحرض الناكل، ان شاء الله.

هميشه (سپاهيان را) تشويق كن و كارهاي مهمي را كه انجام داده‌اند بر شمار! زيرا يادآوري كارهاي نيك شجاعان، سپاه را به حركت بيشتر وادار مي‌كند و آنان كه تنبلي مي‌كنند، به كار تشويق مي‌شوند. ان شاء الله.

آفت تبعيض

از ديدگاه علي عليه‌السلام همانطور كه تشويق و قدردانيهاي به موقع، براي تقويت روحيه‌ي رزمندگان و استحكام اساس مديريت اجتماعي امري لازم و سازنده به شمار مي‌رود، رعايت عدالت اداري در امر تشويق نيز اهميتي فراوان و سرنوشت‌ساز دارد.

يك زمامدار شايسته بايد بداند كه هيچ آفتي مانند بي‌عدالتي و تبعيض قائل شدن در ميان افراد، به ياس و دلسردي مردم و از هم پاشيدن اساس اجتماع منجر نمي‌شود. به عبارت ديگر، در يك جامعه‌ي اسلامي هرگز نبايد ديده شود عده‌اي كه زحمات فوق‌العاده مي‌كشند و با ايثار و جانبازي تلاش مي‌كنند، كمتر از استحقاق خود تشويق و قدرداني بينند، ولي در عوض كساني كه عمل چشمگيري انجام نداده‌اند مورد لطف و محبت زمامدار باشند و بيش از استحقاق و لياقت خود تشويق شوند. چنين امري علاوه بر آنكه يك بي‌عدالتي آشكار و غير اسلامي است، ضربه‌ي مهلكي نيز بر پيكر جامعه وارد مي‌آورد و افراد تلاشگر را دلسرد و منزوي مي‌سازد و آنان از ادامه‌ي شور و حرارت و ايثار و فداكاري باز مي‌دارد.

بنابراين، يك زمامدار لايق همانگونه كه نبايد از تشويق افراد شايسته غفلت ورزد، مي‌بايست از تشويقهاي بيش از حدود و حقوق اشخاص نيز كه نشانه‌ي تبعيض و عدم رعايت عدالت است، خودداري نمايد.

بر اين اساس، حاكم موظف است كه تشويق و قدرداني از افراد را (بالاخص در نيروهاي مسلح) با محاسبه‌اي دقيق و بر اساس كار و تلاش و لياقت اشخاص به عمل آورد و از دخالت دادن مقام و موقعيت، بزرگي و كوچكي، شهرت و گمنامي، ثروت و فقر و … خودداري نمايد. با اين ديد، علي عليه‌السلام نيز مي‌فرمايد:

ثم اعرف لكل امري‌ء منهم ما ابلي و لا تضيفن بلاء امري‌ء الي غيره و لا تقصرن به دون غايه بلايه و لا يدعونك شرف امري‌ء الي ان تعظم من بلايه ما كان صغيرا و لا ضعه امري‌ء الي ان تستصغر من بلائه ما كان عظيما.

هر كس كه در هر كاري آزموده شده است، آن را به حساب خودش بگذار. و زحمت و تلاش كسي را به ديگري نسبت مده و ارزش خدمت او را كمتر از آنچه هست به حساب نياور. و بزرگي شخص موجب نشود كه كار كوچكش را بزرگ بشماري و نيز پستي كسي باعث نگردد كه خدمت پر ارجش را كوچك به حساب آوري.

جايگاه قرآن و سنت در جامعه‌ي اسلامي

در جامعه‌ي اسلامي قرآن و سنت جايگاهي رفيع و مقامي ارجمند دارند. اين رفعت مقام تنها جنبه‌ي شعاري و تقدس ظاهري قرآن و سنت نيست، بلكه تقدس عملي و بكارگيري مفاهيم عاليه‌ي ايندو و مرجعيت و حاكميت قرآن و سنت در مسائل اسلامي است.

به عبارت ديگر، اولا قرآن و سنت منبع تمام مسائل اجتماعي، سياسي، اقتصادي و … محسوب مي‌شوند، ثانيا در هنگام اختلاف و تشتت آراء و مشخص نبودن حق از باطل، قرآن و سنت معيار حق و سنجش صحيح از غلط است.

براي بيان اين هدف و مشخص نمودن جايگاه قرآن و سنت در جامعه‌ي اسلامي، ناچار از بيان مقدماتي هستيم:

مفهوم سنت

روش رسول‌الله صلي الله عليه و آله و ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام را «سنت» مي‌نامند. سنت به سه گونه تحقق مي‌پذيرد:

اول. قول معصوم:

گفته‌ها و بيانات معصومين عليهم‌السلام را «قول معصوم» مي‌گويند. مثل اينكه از معصوم عليه‌السلام مي‌پرسند: جهاد اكبر چيست؟ در پاسخ مي‌فرمايد: مبارزه با نفس.

دوم. فعل معصوم:

رفتار و حركات معصومين عليهم‌السلام را «فعل معصوم» مي‌نامند. في المثل در تاريخ مي‌خوانيم كه رسول‌الله صلي الله عليه و آله هنگام نشستن در صف اصحاب، به صورت دايره وار مي‌نشست.

يا اينكه مي‌نويسند: در طول عمر پربركت رسول‌الله صلي الله عليه و آله كسي نتوانست در سلام گفتن به حضرتش تقدم جويد و …

اينگونه حركات و اعمال را «فعل معصوم» اطلاق مي‌كنند.

سوم. تقرير معصوم:

هرگاه در محضر يكي از معصومين عليهم‌السلام از شخصي عملي صورت بگيرد و معصوم عليه‌السلام از انجام آن عمل جلوگيري نفرمايد، اين حالت را «تقرير معصوم» مي‌نامند.

مفهوم محكم و متشابه در قرآن

مجموع آيات قرآن از دو بخش تشكيل شده است. يك بخش قرآن را «محكم» و بخش ديگرش را «متشابه» مي‌گويند. آياتي را كه در افاده‌ي يك معنا نص صريح داشته باشند و يا ظهورشان در يك جهت باشد، «آيات محكم» و آياتي را كه داراي چندين احتمال و ابعاد گوناگون باشند، «آيات متشابه» مي‌نامند.

احتمال متشابهات در سنت

جمعي به دليل احاديث وارده معقدند كه سنت نيز همانند قرآن داراي محكم و متشابه است.

اين نظر صحيح نيست، زيرا معتقديم كه سنت براي تبيين قرآن آمده است و اگر داراي متشابهات باشد، تفسيري براي قرآن (و بالاخص آيات متشابه، مطلق و … ) نخواهيم داشت. اين است كه مي‌گوييم سنت تنها از محكمات تشكيل يافته است و متشابهاتي ندارد.

با اين مقدمات، به خوبي مي‌توانيم كلمات آتي مولا را درك كنيم.

حضرت جايگاه قرآن و سنت و نقش اساسي اين دو را در جامعه‌ي اسلامي، در عبارتي كوتاه با استناد به قرآن كريم بيان داشته و مي‌فرمايد نقش قرآن و سنت در جامعه‌ي اسلامي، نقش حاكميت، مرجعيت و ملجئيت است. يعني در هنگام مشخص نبودن حق از باطل و در زمان تشتت افكار و انديشه‌ها قرآن و سنت حاكم است، آن هم نه همه‌ي آيات قرآن، بلكه آيات «محكم» كه همگي صريحند و داراي يك احتمال:

و اردد الي الله و رسوله ما يضلعك من الخطوب و يشتبه عليك من الامور، فقد قال الله تعالي لقوم احب ارشادهم:

«يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم، فان تنازعتم في شي‌ء فردوه الي الله و الرسول» فالرد الي الله: الاخذ بمحكم كتابه و الرد الي الرسول: الاخذ بسنته الجامعه غير المفرقه.

مصيبتهايي كه برايت پيش مي‌آيد و اموري كه بر تو مشتبه مي‌شود به خدا و پيامبرش ارجاع ده! زيرا خداوند به قومي كه راهنماييشان را دوست مي‌دارد، فرموده است: «اي مومنان، اطاعت خداوند كنيد و اطاعت پيامبرش و اطاعت اولي الامري كه از خود شما هستند و اگر در چيزي نزاع كرديد آن را به خدا و رسولش بازگردانيد».

بازگردانيدن كار به خدا يعني عمل به محكمات كتاب او و بازگردانيدن كار به رسول، يعني عمل به سنت قطعي و مورد اتفاق آن حضرت.

از بيان مولا (بالاخص از استناد حضرت در مراجعه به قرآن و سنت در آيه‌ي مذكور) مي‌فهميم كه از ديدگاه نهج‌البلاغه، دستورات رسول‌الله صلي الله عليه و آله و ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام به دو دسته تقسيم مي‌شوند:

بيان احكام الله

فرمانهاي حكومتي

پيغمبر و امامان معصومين عليهم‌السلام زماني كه احكام الله را بيان مي‌كنند و از حلال و حرام و مانند آن سخن مي‌گويند و مردم را براي عمل به واجبات و ترك محرمات و … دعوت مي‌كنند، در مقام بيان احكام الله هستند، ولي زماني كه خودشان تشكيل حكومت داده‌اند (همچون رسول‌الله صلي الله عليه و آله و علي عليه‌السلام) و مردم را به جنگ كردن و تامين وسائل جنگي و مانند آن دستور مي‌دهند، اينگونه فرمانها فرمانهاي حكومتي است. اينها غير از احكام خداست كه در قرآن آمده و به رسول‌الله صلي الله عليه و آله وحي شده است. به همين دليل است كه در آيه‌ي شريفه لفظ «اطيعوا» تكرار گرديده است.

«اطيعوا الله» يعني در احكام الله

«اطيعوا الرسول» يعني در فرمانهاي حكومتي

بر همين مبنا، در اولي‌الامر (امامان معصوم عليهم‌السلام) «اطيعوا» تكرار نگرديده است، چون منظور، فرمانهاي حكومتي بوده و حكومت رسول‌الله به آنان نيز منتقل شده است. اهميت قضاء و شخصيت قاضي در اسلام اساس حكومت زماني محكم و بي‌تزلزل خواهد بود كه در جامعه ظلم و تعدي و فساد وجود نداشته باشد و ظلم و فساد زماني برچيده خواهد شد كه عدالت و امنيت قضايي، با قدرت و قاطعيت تمام در جامعه مستقر شود و هر گونه زور و تجاوز و حق كشي را از بين ببرد و اينها همه زماني ميسر خواهد بود كه حكومت بتواند قضات صالح و واجد شرايط را به تصدي دستگاههاي قضايي بگمارد.

آري، حكومتي كه قاضيان شايسته و صالح نداشته باشد، دستگاه قضاييش به فساد و تزلزل كشيده مي‌شود، امنيت قضايي از جامعه رخت برمي‌بندد، زور و تجاوز و تخلف بر همه جا حاكم مي‌شود، حاكميت قانون و نظام از بين مي‌رود و هرج و مرج، بنيان جامعه را در هم مي‌ريزد و فساد برمي‌انگيزد.

پس براي استقرار قانون و ايجاد دستگاه قضايي سالم و با قدرت، بيش و پيش از هر چيز به وجود قضات صالحي نياز داريم كه داراي شرايط لازم براي تصدي امر قضاوت باشند.

اما اين شرايط چيست؟ و قاضي واجد شرايط كدام است؟

از ديدگاه علي عليه‌السلام كسي شايسته‌ي منصب دشوار و حساس قضاوت است كه اين شرايط در او جمع باشد:

1. بهترين و برترين افراد باشد.

2. پرحوصله و داراي شرح صدر باشد و تمام اطلاعات لازم براي يك قضاوت عادلانه را از زواياي مختلف به دست آورد.

3. با شهامت اخلاقي، اشتباهات خود را بپذيرد و زود از اشتباهش برگردد و آن را جبران كند.

4. زود به خشم نيايد و به ويژه در مقابل پافشاري طرفين دعوا به احقاق حقشان، كنترل خود را از دست ندهد. 5. روح نيرومند داشته باشد و از قدرتمندان نترسد.

6. عزت نفس و همت عالي داشته باشد و اسير طمع و آز دنيا نگردد و توسط ثروتمندان و رشوه‌دهندگان تطميع نشود.

7. اهل تحقيق باشد و با سهل‌انگاري و آسان‌گيري، از مسائل نگذرد و بدون كسب اطاعات كافي به قضاوت نپردازد و با برخورد سطحي و بر اساس اولين شنيده‌هايش حكم صادر نكند.

8. در مواجهه با امور مشتبه و مسائل گنگ و پيچيده احتياط و تامل را از دست ندهد و در كشف واقعيات براساس دلايل و براهين قطعي، كنجكاو و مصر باشد.

9. با طرفين دعوا گشاده‌رو باشد و بدون ابراز خستگي و ناراحتي به هر كدام از طرفين فرصت سخن گفتن بدهد.

10. گرفتار حيله و مكر فريبكاران نشود و در مقابل تملق و چاپلوسي، اراده‌ي خود را از دست ندهد.

11. و سرانجام پس از تمام اين شرايط و خصوصيات، از قاطعيت تمام برخوردار باشد و هنگامي كه حقيقت را كشف كرد، اجازه ندهد كه هيچ عاملي مانع از صدور حكم قطعي و عادلانه‌اش گردد، يعني حكم خود را با قاطعيت تمام، بدون طرفداري از يكي و كم‌لطفي به ديگري صادر كند و از هيچ چيز و هيچكس، هيچگونه ملاحظه و رعايتي نكند.

آنگاه علي عليه‌السلام به مالك و تمامي زمامداران هشدار مي‌دهد كه افرادي با چنين مشخصات بسيار كميابند و داشتن قاضي شايسته و صالح براي يك زمامدار توفيق بزرگي است كه بايد ارزش آن را بداند:

ثم اختر للحكم بين الناس افضل رعيتك في نفسك ممن لا تضيق به الامور و لا تمحكه الخصوم و لا يتمادي في الزله و لا يحصر من الفي‌ء الي الحق اذا عرفه و لا تشرف نفسه علي طمع و لا يكتفي بادني فهم دون اقصاه و اوقفهم في الشبهات و آخذهم بالحجج و اقلهم تبرما بمراجعه الخصم و اصبرهم علي تكشف الامور و اصرمهم عند اتضاح الحكم، ممن لا يزدهيه اطراء و لا يستميله اغراء و اولئك قليل.

براي داوري بين مردمان، برترين فرد خود را برگزين! كسي كه داراي سعه‌ي صدر باشد و مخاصمه‌ي طرفين دعوي او را به خشم و كج خلقي واندارد و در اشتباهاتش پافشاري نكند و چون متوجه‌ي اشتباه خود شود، بازگشت به حق و اعتراف به آن برايش سخت نباشد و طمع را به دل خود راه ندهد و در فهم مطالب به اندك تحقيق اكتفا نكند، كسي كه در شبهات از همه محتاطتر و دريافتن و تمسك به دليل از همه مصرتر باشد و از كثرت مراجعه كمتر خسته شود و در كشف امور از همه شكيباتر باشد و به هنگام روشن شدن حق با قاطعيت حكم دهد، ستايش فراوان او را فريب ندهد و تمجيدهاي بسيار او را متمايل به جانب مدح‌كننده نسازد. اينگونه افراد بسيار اندكند.

وظايف رهبر در برابر قضات شايسته

گفتيم از ديدگاه علي عليه‌السلام افرادي كه داراي تمام شرايط لازم براي قاضي شايسته و عادل باشند، بسيار كميابند و زمامداران و مسوولان حكومتي براي يافتن و به كار گماردن اينگونه افراد بايد تلاش و جديت فراوان به كار برند. اما مسئله در اين است كه مسووليت زمامدار فقط به يافتن يا تربيت كردن و به كار گماردن قضات صالح محدود نمي‌شود، چرا كه پس از يافتن قضات صالح، دو مسئله‌ي بسيار مهم درباره‌ي وظايف رهبر و چگونگي رفتار و برخوردش با قضات و حفظ و نگهداري آنها در مسند قضاوت، مطرح مي‌شود كه اهميت آن حتي از يافتن اين افراد نيز بيشتر است:

اول اينكه زمامدار بايد مراقب باشد كه قاضي از لحاظ مادي در تنگنا قرار نگيرد، زيرا در آن صورت محتمل است يا از كار خود كناره‌گيري كند، يا دلسرد شود و به خوبي انجام وظيفه نكند و يا در خطر لغزش قرار گيرد و با تطميع و افتادن به منجلاب رشوه‌خواري، ناحق را حق و حق را ناحق كند.

دوم آنكه رهبر بايد موقعيت قاضي را مستحكم كند و نزد خود مقامي والا و جايگاهي ارزنده به قاضي بدهد تا اولا كسي قادر به اعمال نفوذ و تحميل خواسته‌هاي خود به او نباشد، ثانيا هيچكس در او طمع نبندد، ثالثا كسي جز رهبر و زمامدار قادر به عزل وي نباشد و هيچكس در صدد ايذاء و آزارش برنيايد، رابعا احدي به خود جرات سخن‌چيني و دسيسه گري عليه او را ندهد و همه بدانند كه قاضي صالح و عادل، از سعايت ديگران در نزد رهبر و زمامدار در امان است.

علي عليه‌السلام پس از برشمردن وظايفي كه يك رهبر در مقابل قاضي صالح و عادل به عهده دارد، در زمينه‌ي اهميت وجودي قاضي براي حكومت حق و عدالت و استقرار قانون عدل، هشدار بيشتري مي‌دهد و براي جلب توجه زمامداران به نقش و ارزشي كه قضات صالح در اجراي عدالت و جلوگيري از هرج و مرج و فساد و پياده كردن احكام خدا دارند، خواستار دقت بيشتري مي‌شود و در اين رابطه، از دوراني ياد مي‌كند كه در فاصله‌ي رحلت رسول‌الله صلي الله عليه و آله و حكومت او، دين اسلام ملعبه‌ي هوي و هوسهاي اشرار شده بود و تحت نام دين، رذيلانه‌ترين اعمال را مرتكب مي‌شدند و به ويژه دستگاه قضايي اسلام را پايمال هدفهاي پليد خود كرده بودند: ثم اكثر تعاهد قضائه و افسح له في البذل ما يزيل علته و تقل معه حاجته الي الناس و اعطه من المنزله لديك ما لا يطمع فيه غيره من خاصتك، ليامن بذلك اغتيال الرجال له عندك.

فانظر في ذلك نظرا بليغا، فان هذا الذين قد كان اسيرا في ايدي الاشرار، يعمل فيه بالهوي و تطلب به الدنيا. پس از آنكه قاضي را انتخاب كردي، كار او را مراقبت كن و احكامش را بررسي نما و در بخشش به او سفره‌ي سخاوتت را بگستر، آن چنان كه احتياجش از بين برود و نيازي به مردم پيدا نكند و چندان بر مقام و منزلتش بيفزاي كه خواص تو در آن طمع نكنند، تا از تهمت سخن‌چينان و بدانديشان در امان باشد.

در اين كارها كه گفتم با دقت بنگر! چرا كه اين دين در گذشته اسير دست اشرار بوده و به هواي نفس عمل مي‌كردند و آن را وسيله‌ي كسب دنيا قرار داده بودند.

حاكميت ضابطه به جاي رابطه در انتخاب كارگزاران دولت

در جامعه‌ي برين اسلامي، اجراي عدالت و تساوي و عدم تبعيض و باصطلاح روز عدم پارتي‌بازي و باندبازي و پيروي از تمايلات شخصي، يكي از اساسي‌ترين و مهمترين مسائل جامعه و حكومت است. به ديگر سخن، هر چه در جوامع غير اسلامي، باندبازيها و روابط خصوصي عامل تقسيم پستها و مقامها در ميان عده‌اي بخصوص بشمار مي‌رود، برعكس آن در جوامع اسلامي مصداق دارد، چرا كه در فرهنگ اسلامي، ضابطه و قانون جاي رابطه و تمايل شخصي را مي‌گيرد و رعايت عدالت اسلامي ايجاب مي‌كند كه در تقسيم پست و منصب تنها به فضائل و اصالتهاي انساني و امتيازات اسلامي توجه شود و هر كس بر حسب لياقت و كارداني و تقوايش به مقام مناسب دست يابد. از اين رو، از ديدگاه علي عليه‌السلام يك زمامدار لايق كسي است كه در تقسيم مسووليتها و پستها ميان افراد، جز اجراي عدالت و دادن حق به حقدار، به چيزي فكر نكند و جز با دقت و تامل در خصوصيات و امتيازات افراد و امتحان و آزمايش آنها، كسي را به كارگزاري دولت نگمارد. به همين دليل است كه آن حضرت از مالك و تمام زمامداران اسلامي مي‌خواهد كه در تعيين كارگزاران و صاحب‌منصبان دولت، تنها ملاكهاي اسلامي را در نظر داشته باشند و هرگز تمايلات شخصي، يا احساسات و عواطف و يا روابط خصوصي و باندبازي را در اين امر دخالت ندهد.

ملاكهايي كه علي عليه‌السلام براي تشخيص و تعيين يك كارگزار دولت برمي‌شمارد به طور فشرده عبارت است از:

1. با تجربه و كارآزموده باشد و در جريان مسائل و مشكلات و درگيريها، مجرب و آبديده شده باشد.

2. نجابت و پاكدامني داشته و اهل شرم و عفت و صيانت نفس باشد و رذيلت و وقاحت را به خود راه ندهد. 3. از خانواده‌هاي اصيل و صالح و متقي و پاكدامن بوده و در محيط جور و خيانت و فساد بزرگ نشده باشد. 4. داراي حسن سابقه بوده و در اسلام سابقه‌اش بيش از ديگران باشد، يعني از كساني باشد كه پيش از نفوذ و گسترش و قدرت اسلام، به آيين خدا گرويده باشد، نه از آنهايي كه وقتي عظمت روز افزون اسلام را دژيدند، بعضا به خاطر ترس يا بهره گيري از قدرت اسلام يا دست يافتن به مقام و ثروت و رفاه تن به اسلام دادند.

5. صاحب شخصيت و دائما در صدد صيانت نفس و پاكي رو خود باشد و از هر گونه لغزشي دوري گزيند.

6. داراي خصيصه‌ي مديريت و دور انديشي و در كارها و مسائل گوناگون اهل تدبر و تعمق و تفحص باشد.

7. به مطامع مادي نظر نداشته و داراي حيثيت و سلامت نفس باشد.

علي عليه اسلام ضمن بر شمردن خصوصيات و شرايط كارگزاران دولت، وظايفي را هم كه زمامدار در انتخاب اينگونه افراد بر عهده دارد، بيان مي‌فرمايد، از آن جمله:

1. زمامدار بايد در امور و اعمال كارمندان دقت كند و هر كدام را پس از آزمونهاي دقيق به كار گمارد. 2. در انتخاب اين افراد بر اساس نظر شخصي و با استبداد راي رفتار نكند. بلكه به نظرات ديگران هم احترام گذاشته و با آنها مشورت كند.

3. به كار گزاران خود فرصت مناسبي بدهد تا استعداد و لياقت خود را بروز دهند و كارايي خود را در معرض آزمايش و بررس و اظهار نظر بگذارند.

4. براساس تمايلات و روابط شخصي و يا به خاطر خصوصيتي كه در يك فرد وجود دارد ولي به مقام و مسووليت مورد نظر ارتباطي ندارد، كسي را به كار منصوب نكند.

آنگاه علي عليه‌السلام مي‌فرمايد كه اگر زمامداري بدون توجه به ملاكها و معيارهاي اسلامي مذكور، كسي را به پست و مقامي منصوب كند، اين كار در واقع ريشه‌ي واحد و مشتركي است كه شاخه‌هاي گوناگون ظلم و جور و خيانت از آن سر بر مي‌كشند:

ثم انظر في امور عمالك فاستعملهم اختبارا و لا تولهم محاباه و اثره، فانهما جماع من شعب الجور و الخيانه و توخ منهم اهل التجربه و الحياء من اهل البيوتات الصالحه و القدم في الاسلام المتقدمه، فانهم اكرم اخلاقا و اصح اعراضا و اقل في المطامع اشرافا و ابلغ في عواقب الامور نظرا.

سپس در كارهاي كارمندانت بنگر و چون آنان را آزمايش نمودي، به كار بگمار، نه از راه بخشش و خودكامگي و به طور دلخواه، زيرا اينگونه روش نوعي ستم و خيانت است. و ايشان را از ميان اهل تجربه و شرم و حيا و از خانواده‌هاي خوشنام و پيشقدمان در اسلام تعيين نما! زيرا اخلاق آنها بهتر و خانواده‌ي آنها پاكتر و نيز طمعشان كمتر و در سنجش عواقب كارها بيناترند.

تامين نيازهاي مادي كارمندان دولت

پيش از اين نيز در قسمتهاي پيشين به مناسبت طرح مسائل مختلف، در يك آيين الهي واقع‌بينانه‌ي، همواره به مسئله‌ي رفاه و بي‌نيازي افراد و تامين احتياجات مادي آنها توجهي عميق و اساسي ابراز كرده و اصول و ضوابطي مشخص براي آن قائل شده است.

در زمينه‌ي وظايفي كه يك زمامدار اسلامي در مقابل همكاران خود و كارگزاران دولت برعهده دارد، بازمي‌بينيم كه علي عليه‌السلام اين مسئله را با دقت و باريك‌بيني شگرفي مطرح مي‌كند و رسيدگي به امور مادي و رفع نيازهاي كارمندان را يكي از اركان مهم مديريت و عاملي اساسي براي جلوگيري از خيانت كارمندان و دستبردزدن به بيت‌المال و رشوه‌خواري و پايمال كردن حق و از هم پاشيده شدن نظام جامعه مي‌داند و هشدار مي‌دهد كه اگر نيازهاي مادي كارمندان تامين شده باشد، حتي افراد نادرست نيز بهانه‌اي براي دزدي و خيانت و رشوه‌خواري نخواهند داشت و در صورتيكه دست به چنين كاري بزنند، در مقابل رهبر، لال و سر افكنده خواهند ماند و هيچ توجيهي براي دفاع از خود نخواهند داشت. اما اگر نيازهاي مادي آنان تامين نشده باشد، فشار احتياج آنها را از راه راست منحرف مي‌سازد و روحيه‌ي امانت‌داري را در آنان متزلزل مي‌كند و زمامدار نيز حجتي بر آنان نخواهد داشت، زيرا سرقت و خيانت خود را توجيه مي‌كنند و گناه آن را به گردن زمامداري كه آنها را در محروميت و نيازمندي نگاه داشته و در عين حال اموال مردم را زير دستشان قرار داده است، خواهند انداخت:

ثم اسبغ عليهم الارزاق، فان ذلك قوه لهم علي استصلاح انفسهم و غني لهم عن تناول ما تحت ايديهم و حجه عليهم ان خالفوا امرك، اوثلموا امانتك.

سپس به ايشان حقوق كافي برسان! زيرا اين كار موجب تقويت نفسشان مي‌شود و آنان را از دست‌درازي به اموال زيردستان بازمي‌دارد، به علاوه اين حجتي است بر ايشان اگر از دستورات سرپيچي كنند يا در امانت خيانت ورزند.

نظام بازرسي در حكومت اسلامي و نقش رهبر در مقابل آن

در مورد كارگزاران و ماموران دولتي، نقش و وظيفه‌ي رهبر تنها به انتخاب و منصوب نمودن آنها و رسيدگي به زندگي و امور مادي و احتياجاتشان، محدود نمي‌شود، بلكه رهبر، پس از به كار گماردن ماموران و عمال حكومتي، وظيفه دارد كه دائما مراقب اعمال و رفتار آنان باشد. مراقبت نسبت به طرز انجام وظيفه‌ي ماموران، نحوه‌ي برخوردشان با افراد ملت، صحت يا سقم گزارشهايي كه آنان درباره‌ي پيشرفت امور و انجام وظايف خود به رهبر مي‌دهند، ميزان درستي و نادرستي شكاياتي كه مردم از عمال حكومتي دارند و براي زمامدار مي‌فرستند و دهها مسئله‌ي ديگر، همه و همه از جمله مواردي هستند كه يك زمامدار شايسته نه تنها حق رسيدگي به آنها را دارد، بلكه اين رسيدگيها از وظايف بسيار مهم و سازنده‌ي اوست. زيرا هرگاه زمامدار مراقب اعمال و رفتار كارگزاران و ماموران دولتي نباشد، دور نيست كه افرادي از آنها به سوء استفاده از منصب و مسووليت خود بپردازند و با ظلم و تعدي به مردم و دستيازي به خيانت و بي‌عدالتي و فساد، مردم را نسبت به حكومت مايوس و بدبين سازند و نظام جامعه را از هم بپاشند. لذا براي جلوگيري از اين وضع، مراقبت و نظارت دائمي بر كارهاي ماموران ضرورت دارد و براي نيل بدين منظور، برقراري يك نظام بازرسي دقيق و مطمئن كه گزارشهاي صحيح و قابل اعتمادي درباره‌ي كارمندان به رهبر ارائه دهند، از جمله وظايف رهبر است.

طبيعي است كه اين بازرسان بايد از نزديكترين و مورد اطمينان‌ترين افراد نسبت به رهبر و اشخاصي متقي، مومن، خداترس و اهل امانت و صداقت باشند و رهبر در مورد وفاداري و راستي و دوستي آنها نسبت به خود كاملا مطمئن باشد و يقين بداند كه اخبار و گزارشهاي آنان بدور از هر گونه دروغ و خدعه و خدشه‌اي خواهد بود و جز خدمت به خدا و اسلام و حكومت اسلامي چيز ديگري را در بازرسي امور و تهيه‌ي گزارشهاي خود در نظر نخواهند گرفت.

از جمله مسائل مهم مطروحه در ارتباط با نظام بازرسي اين است كه اسلام، بازرسان حكومت را به «عيون» يعني چشمهاي حكومت تعبير مي‌كند، زيرا به راستي بازرس، چشم حكومت و حاكم است و حكومتي كه نظام‌بازرسي صحيح و مطمئن نداشته باشد، همانند كوري است كه معايب را نمي‌بيند و در منجلاب عيوب و مفاسد غوطه‌ور مي‌شود. از اينرو علي عليه‌السلام به زمامدار اسلامي رهنمود مي‌دهد كه اين چشمها (بازرسان) را مخفيانه به نقاط مختلف كشور بفرستد، زيرا مراقبت پنهاني باعث مي‌شود كه عمال و ماموران دولتي از يك سو امانتداري و پرهيز از سوء استفاده و خيانت را پيشه كنند و از سوي ديگر با ملت رفتاري نرم و عطوفت‌آميز داشته باشند و در انجام امور محوله تاخير و تعلل نورزند و كار مردم را با سرعت و دقت انجام دهند.

همچنين علي عليه‌السلام هشدار مي‌دهد كه بازرسان مي‌بايست از اعتماد رهبر برخوردار باشند و گزارشاتي كه مي‌دهند براي زمامدار حجت باشد و مورد رسيدگي قرار گيرد، زيرا اگر بازرسان درباره‌ي معايب و مفاسد كارمندان گزارش دهند، اما اين گزارشها زير علامت سوال برود و مورد توجه و رسيدگي قرار نگيرد و يا با سوءظن و ترديد تلقي شود، ديگر كسي به نظام بازرسي اعتنايي نخواهد كرد و افراد نادرست بدون بيم و هراس، به فساد و خيانت ادامه خواهند داد و جامعه را به منجلاب خواهند افكند.

از اين جهت علي عليه‌السلام رهنمود مي‌دهد كه اگر يكي از عمال حكومت و حتي كسي از ياران و همكاران نزديك زمامدار دست به فساد و نادرستي و خيانتي زد و گزارشات بازرسان مخفي هم حاكي از تاييد اين موضوع بود، همين گزارشات براي اثبات خيانت آن شخص كافي است و بايد بدون درنگ مورد رسيدگي قرار گيرد.

آنگاه علي عليه‌السلام طرز برخورد رهبر در مقابل افراد خائن را بدينگونه مشخص مي‌سازد كه: خائن را به كيفر عملش برسان! حد شرعي مناسب با خيانتش را - نه كمتر و نه بيشتر - بر او جاري كن! خائن را رسوا و بي‌آبرو كن و او را به خاك ذلت و خواري بنشان! داغ خيانت را آشكارا بر پيشانيش بزن و قلاده‌ي ننگ و بدنامي را بر گردنش بيفكن چندان كه در ميان مردم انگشت‌نما گردد، تا هم سرنوشت او باعث عبرت ديگران شود و هم ديگر فرصت و امكاني براي خيانت و فساد در ميان مردم پيدا نكند.

نكته‌ي قابل توجه ديگر اينكه در بيان علي عليه‌السلام پاسخ هر نوع سوال و ايراد احتمالي در مورد سفارش اكيد بر اعتماد نسبت به بازرسان نيز پيشاپيش داده شده است. آري، اگر با وجود همه‌ي دقتها و مراقبتها در انتخاب بازرسان، باز هم بعضي از آنان گزارشات دروغين و خدشه‌دار بدهند، اعتماد به آنها چه محلي مي‌تواند داشته باشد؟ بايد توجه داشت كه علي عليه‌السلام ضمن سفارش به دقت در انتخاب بازرسان و اطمينان به سلامت روحي و اخلاقي آنان، باز هم زمامدار را دعوت مي‌كند كه هر كاري را از مجاري مختلف دنبال كند، تا هرگاه يك گزارش از چند مجرا مورد تاييد و اتفاق نظر قرار گرفت، براي زمامدار شكي در صحت و پذيرش آن وجود نداشته باشد. معناي اين سخن آن است كه با تمام شرايطي كه براي انتخاب بازرسان وجود دارد، اولا گزارش هيچكدام به تنهايي حجت نيست و ثانيا هرگاه در يك گزارش، اتفاق قول و نظر نباشد، درباره‌ي آن تحقيق و بررسي بيشتري انجام خواهد گرفت. گذشته از اينها گزارش دروغ يك بازرس نيز در حكم همان خيانت و سوء استفاده‌ي ماموران دولتي است كه به نوبه‌ي خود مجازات شديد و ننگ و رسوايي در جامعه را به دنبال خواهد داشت:

ثم تفقد اعمالهم و ابعث العيون من اهل الصدق و الوفاء عليهم، فان تعاهدك في السر لامورهم حدوده لهم علي استعمال الامانه و الرفق بالرعيه.

و تحفظ من الاعوان، فان احد منهم بسط يده الي خيانته اجتمعت بها عليه عندك اخبار عيونك اكتفيت بذلك شاهدا، فبسطت عليه العقوبه في بدنه و اخذته بما اصاب من عمله، ثم نصبته بمقام المذله و وسمته بالخيانه و قلدته عار التهمه.

سپس با فرستادن ماموران مخفي راستگو و باوفا، كارهاي آنان را زير نظر بگير!

زيرا، بازرسي نهاني در كارشان، آنان را به رعايت امانت و نرمي با توده‌ي مردم وادار مي‌سازد.

با دقت بسيار، مراقب اعوان و انصار خود باش! اگر يكي از آنان دست به خيانت زد و ماموران مخفي تو به طور دسته جمعي آن را تاييد كردند، بايد كه به آن اكتفا كني و بدون تاخير خيانتكار را كيفر دهي. و به مقدار خيانتي كه انجام داده است، او را كيفر نما! سپس وي را در مقام خواري و مذلت بنشان و داغ خيانت بر جبينش بنه و طوق رسوايي بر گردنش بيفكن!

اهميت كشاورزي و مفهوم اصطلاحي خراج

در صدر اسلام صنعت به خاطر ضعف و محدوديتش و تجارت به واسطه‌ي نابساماني بازرگاني جهاني و ضعف ارتباطات و نبودن راههاي تجاري كافي و امنيت لازم، تامين‌كننده‌ي بناي اقتصادي جامعه نبوده و اقتصاد جامعه بستگي به زمينهاي كشاورزي و محصولات حاصله داشت و از اينرو، «ماليات» تنها از زمين و محصولات كشاورزي گرفته مي‌شد.

در اصطلاح فقهي اينگونه ماليات را «خراج» و «مقاسمه» مي‌نامند. اگر حكومت، قسمت معيني از زمين را (مثلا يك سوم و يا يك دوم و … ) به عنوان ماليات مشخص مي‌كرد آن را «مقاسمه» مي‌گفتند و چنانچه به صورت قطعي و مشخص (مثلا هر هكتاري دويست درهم) ماليات تعيين مي‌شد، آن را «خراج» مي‌ناميدند و به كساني كه خراج و مقاسمه مي‌دادند، «اهل خراج» مي‌گفتند.

حال كه مفهوم اصطلاحي خراج روشن شد، ببينيم اهميت كشاورزي چيست و نقش كشاورزي در حركت تكاملي اقتصادي جامعه چگونه است؟

مي‌دانيم اكثر كساني كه در شهر زندگي مي‌كنند و ناگزير از قبول شيوه و الگوي زندگي شهرنشيني هستند، مصرف‌كننده‌اند (و هر چه مرفه‌تر، پر مصرف‌تر) و زندگيشان از طريق توليد روستاييان و كشاورزان (كه بر روي زمين و منابع طبيعي كار و تلاش مي‌كنند) تامين مي‌شود و از خود توليدي ندارند. اگر كشاورزان همت كنند و با كار و تلاش، محصولات كشاورزي را رونق بيشتري دهند، احتياجات شهرنشينان تامين شده است و گرنه هيچ شهرنشيني قادر به تهيه‌ي مايحتاج اوليه‌ي خود نيز نخواهد بود. اين است كه كشاورزي در هيچ مقطعي از زمان اهميت و ارزش خود را از دست نخواهد داد و هميشه به عنوان تامين كننده‌ي مايحتاج اوليه‌ي انسانها باقي خواهد ماند.

از سوي ديگر شهرنشينان به طور مستقيم و بدون واسطه، مايحتاجشان را تامين نمي‌كنند، بلكه آن را از طريق بازرگانان، واسطه‌ها و ساير عوامل دست اندركار كه ايشان هم به نوبه‌ي خود خريدار مازاد فرآورده‌هاي حيواني و نباتي كشاورزان هستند، به دست مي‌آورند. البته كشاورزان نيز طبيعتا لوازم زندگي نظير پوشاك، ابزار كار و ساير مايحتاج خود را با پولي كه از طريق فروش مازاد بر مصرف محصولاتشان به دست مي‌آورند، تهيه مي‌كنند. و اين داد و ستدها به طور طبيعي باعث شكوفايي و پيشرفت اقتصادي جامعه خواهد شد و همه‌ي اينها به كار كشاورزان بستگي دارد. از اين جهت است كه نابساماني كار كشاورزان هرگز در محدوده‌ي زندگي خود آنان باقي نمي‌ماند، بلكه آثار خود را به همه جا گسترش داده و فعاليتها را فلج مي‌سازد و جامعه را به فاجعه‌ي اقتصادي و سرانجام به از هم پاشيدگي و نابودي مي‌كشاند:

و تفقد امر الخراج بما يصلح اهله، فان في صلاحه و صلاحهم صلاحا لمن سواهم، و لا صلاح لمن سواهم الا بهم، لان الناس كلهم عيال علي الخراج و اهله.

جريان خراج را به گونه‌اي رسيدگي كن كه وضع خراج دهندگان سامان يابد، زيرا اگر امر خراج و خراجگزار سامان داشته باشد، ديگر اصناف جامعه در آسايش و راحتي زندگي مي‌كنند. طبقات ديگر جامعه جز با تكيه برايتان آسايش و راحتي ندارند، زيرا مردم همگي جيره‌خوار ماليات و ماليات دهندگانند.

تلاش دولت در جهت تقويت كشاورزي

اگر قرار است دولت بر ماليات و خراج تكيه داشته باشد مي‌بايست زمينه‌ي آن را نيز فراهم كند. دولت بايد در نگهداري زمين، تامين آب، تنظيم شبكه‌هاي آبياري، ايجاد نهرها، پلها، سدها، حفر چاههاي عميق و احداث راههاي مختلف ارتباطي ما بين مناطق كشاورزي، دهقانان زحمتكش را ياري و مساعدت نمايد و با اين تلاش، كشاورزي را رونق بيشتري بخشد. تنها در اين صورت است كه حكومت مي‌تواند از مردم انتظار پرداخت ماليات داشته باشد و گرنه در كشوري كه كشاورزي رونق ندارد و دهقانان به وسيله‌ي «كشت» تامين معاش نمي‌كنند و درآمد كافي ندارند، وضع هر گونه مالياتي بر ملت، تحميل طاقتفرسايي است كه مردم را به سوي نارضايي و كشور را به طرف ناامني و ويراني و حكومت را به سراشيب سقوط مي‌كشاند. از همين رو است كه علي عليه‌السلام پرداخت ماليات را فرعي بر درآمدهاي مردم دانسته و فرموده است كه زمامدار پيش از آنكه به فكر ماليات باشد، مي‌بايست به عمران و آبادي كشور فكر كند.

وليكن نظرك في عماره الارض ابلغ من نظرك في استجلاب الخراج، لان ذلك لا يدرك الا بالعماره و من طلب الخراج بغير عماره اخرب البلاد و اهلك العباد، و لم يستقم امره الا قليلا.

بايد توجه تو در آباداني زمين بيشتر باشد از دقتي كه در گرفتن ماليات به عمل مي‌آوري، چرا كه دريافت خراج جز به آباداني زمين ممكن نمي‌شود. كسي كه بدون كوشش در آباداني زمين از مردم خراج بخواهد، شهرها را ويران كرده و بندگان خدا را به هلاكت رسانده است. چنين حكومتي جز اندك زماني باقي نخواهد ماند.

تخفيف در ماليات

دهقانان از همه‌ي طبقات زحمتكش‌تر و پر تلاش‌ترند. زندگيشان اسير عوامل طبيعي و پديده‌هاي جهان طبيعت است. كوچكترين اهمال و بي‌توجهي نسبت به رخدادهاي جهان طبيعت و ناهمگوني با مساعدتهاي آن، زيان سنگيني را به بار خواهد آورد. به همين دليل كشاورز مجبور است همه روزه و در طول سال و در همه‌ي حالات، افكار و اوقات خود را متوجه‌ي مزرعه و كشتزار خود نموده و لحظه‌اي غفلت ننمايد، برخلاف ديگر طبقات كه هر آن مي‌توانند در كارشان به طور دلخواه رفتار كنند و زندگيشان را آن چنانكه مي‌خواهند تنظيم نمايند. وقتي كار چنين طاقتفرسا و جانكاه است، بايستي سطح زندگي و مقدار درآمد نيز با آن متناسب گردد تا كشاورز احساس كند كارش به نفع خود اوست و ثمره‌ي زحماتش به جيب ديگران نمي‌رود و هيچگاه احساس ستم و استثمار شدن نكند، زمين را از آن خود بداند و مطمئن باشد كه هيچكس نمي‌تواند روزي آن را از او بگيرد.

در كنار همه‌ي اين مسائل، بايد نظرها و پيشنهادات كشاورز درباره‌ي زمين و قدرت بهره‌دهي آن نيز مورد توجه قرار بگيرد. اگر مقدار ماليات را با درآمد خود متناسب نمي‌داند و يا از آفات نباتي و اثرات حاصله مي‌نالد و در نتيجه خود را از پرداخت ماليات مقرر ناتوان مي‌بيند، مسوولان حكومتي بايستي مشكلاتش را درك كنند و براي اصلاح كارش از ماليات بكاهند يا مطلقا از آن صرف‌نظر نمايند، زيرا كاستن مالياتها (در هنگام نياز كشاورزان) كاري است كه منافع آن به خود دولت بازمي‌گردد و كشاورز با دستي بازتر و چهره‌اي شاداب‌تر در آباداني و اصلاح زمين و رفع نيازمنديهاي ضروري مي‌كوشد و باعث عمران مناطق كشاورزي و در نهايت جامعه مي‌گردد.

نتيجه‌ي ديگر اين كار احساس اطمينان و رضايتي است كه كشاورزان را (كه بيشترين افراد جامعه را تشكيل مي‌دهند) وادار مي‌كند كه حكومت موجود را از دل و جان دوست بدارند و در هنگام ناتواني و گرفتاري ياريش نمايند و در وقت شكست و بحران به حمايت و پشتيبانيش برخيزند. اين است كه علي عليه‌السلام مي‌فرمايد:

فان شكوا ثقلا او عليه، او انقطاع شرب او باله، او احاله ارض اغتمرها غرق، او اجحف بها عطش، خففت عنهم بما ترجوان يصلح به امرهم. و لا يثقلن عليك شي‌ء خففت به الموونه عنهم، فانه ذخر يعودون به عليك في عماره بلادك و تزيين ولايتك، مع استجلابك حسن ثنائهم و تبجحك باستفاضه العدل فيهم، معتمدا فضل قوتهم، بما ذخرت عندهم من اجمامك لهم و الثقه منهم بما عودتهم من عدلك عليهم و رفقك بهم.

فربما حدث من الامور ما اذا عولت فيه عليهم من بعد احتملوه طيبه انفسهم به، فان العمران محتمل ما حملته. اگر مردم از سنگيني خراج، يا از آفت كشت، يا از قطع آب، يا از نيامدن باران و شبنم، يا از فاسد شدن دانه در اثر طغيان سيل و خشكسالي شكايت كنند، تو در گرفتن ماليات از آنان بقدري تخفيف ده كه بتوانند كارشان را سامان دهند.

نبايد اين تخفيف برايت گران آيد، زيرا اين تخفيف، اندوخته‌اي است كه به دنبال آبادي شهرها و آرايش قلمرو تو، بعدها به تو بازمي‌گردد، به علاوه، ستايش آنان را نيز نسبت به خويش برمي‌انگيزي و خود نيز از اينكه عدالت را در مورد آنها بكار بسته‌اي، خوشحال خواهي شد. (همه‌ي اينها موجب مي‌شوند كه) تو اعتماد خواهي كرد كه در صورت نيرومندي به تو كمك خواهند كرد، چون تو باعث رفاه آنان گرديدي و آنها را به عدالت خويش عادت دادي و با آنان با نرمي رفتار كردي.

چه بسا حوادثي ضمن جريانات گوناگون رخ دهد كه اگر حل آنها را به عهده‌ي آنان واگذاري، با طيب خاطر مي‌پذيرند، كه عمران كشور هر چه بخواهي قابل توسعه است.

نتايج بي‌توجهي به كشاورزان

از بيان گذشته‌ي علي عليه‌السلام مي‌فهميم كه وقتي به كشاورزان ماليات سنگين تحميل شود و از طرفي در آباداني و حفظ زمين و در جهت پيشبرد زراعت از جانب دولت اقدامي صورت نگيرد، آنها احساس خواهند كرد كه براي خودشان كار نمي‌كنند و در مقابل زحمات طاقتفرسا و جانكاه، به درآمد مطلوبي نمي‌رسند و حاصل كارشان نصيب ديگران است. حاصل اين احساسها الزاما دهقانان را به دروغ، فريبكاري، قاچاق فروشي، دزدي و ساير انحرافات وادار خواهد ساخت. به جاي آنكه با كاركردن بر روي زمين خودشان زندگيشان را تامين كنند، روزگارشان را با جرم و جنايت خواهند گذراند و يا در لباس قطاع الطريق، در كمين هستي انسانها خواهند نشست.

ره آورد ديگر چنين وضعي اين است كه نيروهاي جوان و فعال روستاها براي دستيابي به زندگي مطلوب راهي شهرها خواهند شد و در آنجا سر از دست فروشي (و اقدام به كارهاي كاذب كه امروزه در شهرها مرسوم و رايج است) در خواهند آورد و نتيجه‌ي طبيعي اين وضع بيكاري جوانان پاك روستايي و آلوده شدن آنان به گناه و فساد و در نتيجه، ذلت دولت و حكومت خواهد شد.

عوامل سقوط و انحطاط حكومت

در ديدگاه علي عليه‌السلام سه عامل موجب انحطاط و سقوط حكومت است:

1. روحيه‌ي تكاثر و جمع المال در دولتمردان

2. سوءظن و بدبيني براي بقا و استمرار دولت

3. پندناپذيري از رخدادها و پيشامدها.

اگر دولتمردان از بقا و استمرار حكومت مطمئن نباشند و حكومت را متزلزل و در حال رفتن تصور كنند و به دنبال تكاثر و جمع المال باشند و از رخدادها و پيشامدها عبرت نگيرند، زمينه‌ي سقوط و انحطاط دولت و حكومت را فراهم كرده‌اند و چنين دولتي قابل ماندن و حكومت كردن نيست و خواه و ناخواه روزي بساط حكومتش برچيده خواهد شد.

و انما يوتي خراب الارض من اعواز اهلها و انما يعوز اهلها لاشراف انفس الولاه علي الجمع و سوء ظنهم بالبقاء و قله انتفاعهم بالعبر.

خرابي زمين ناشي از تنگدستي كساني است كه بر روي آن كار مي‌كنند. اهل زمين هنگامي وضعشان بد مي‌شود كه دولتمردان روحيه‌ي تكاثر داشته باشند و از رخدادها عبرت نياموزند.

بهترين معيار براي گزينش

يكي از اهداف اساسي و عاليه‌ي اسلام برقرار كردن عدل و قسط در جامعه و به وجود آوردن اعتدال كامل در امت و جامعه‌ي اسلامي است.

اگر يك فرماندار بخواهد (كه بايستي بر اين اساس رفتار نمايد) عدالت را در انتخاب معاون رعايت كند، لازم است بهترين معاون را شايسته‌ترين فرد از لحاظ اخلاق حسنه قرار دهد و كسي را كه خلق و خويش خدا گونه است، انتخاب نمايد. روشن است شخصي كه «تخلقوا باخلاق الله» را آويزه‌ي گوش قرار داده باشد، صفات زير را نيز دارا خواهد بود:

دانا و انديشمند است.

امين است.

توانا است.

كاردان است.

كارش روي حساب است.

از دقت و ابتكار برخوردار است.

از ادب و ظرفيت كامل بهره‌مند است.

نيكان را دوست دارد و از بدان و ستمگران بيزار است.

متواضع است.

و در يك كلام داراي تمام فضائل و كمالات انساني است كه برخي از آنها در كلمات امام عليه‌السلام تبلور يافته است:

ثم انظر في حال كتابك، فول علي امورك خيرهم و اخصص رسائلك التي تدخل فيها مكائدك و اسرارك باجمعهم لوجوه صالح الاخلاق ممن لا تبطره الكفرامه، فيجتري بها عليك في خلاف لك بحضره ملا و لا تقصر به الغفله عن ايراد مكاتبات عمالك عليك و اصدار جواباتها علي الصواب عنك و فيما ياخذلك و يعطي منك و لا يضعف عقدا اعتقده لك و لا يعجز عن اطلاق ما عقد عليك و لا يجهل مبلغ قدر نفسه في الامور، فان الجاهل به قدر نفسه يكون بقدر غيره اجهل.

سپس در وضع معاونانت دقت كن و شايسته‌ترين ايشان را بر امور خود بگمار. نامه‌هاي محرمانه‌ات را كه متضمن سياستها و اسرار تو است به صالح‌ترين آنان از نظر اخلاق اختصاص ده! و او كسي باشد كه بعدها موقعيتش او را به خودپسندي نكشاند و هرگز در حضور مردم به مخالفت با تو نپردازد، در ارائه‌ي نامه‌هاي فرمانداران به تو و صدور پاسخ آنها بر اساس مصلحت تو غفلت نكند، چگونگي تنظيم پيمانها را بداند (و سستي بخرج ندهد) و اگر پيماني به زيان تو بسته شده باشد، از حل آن عاجز نباشد و نيز ارزش و موقعيت خويشتن را خوب بشناسد، زيرا هر كس ارزش خود را نشناسد، نمي‌تواند به ارزش ديگران پي ببرد و ناچار از برخورد با آنان مي‌هراسد.

خوش خدمتيها و شناختهاي شخصي را تنها ملاك قرار ندهيم

گفتيم از ديدگاه علي عليه‌السلام «خدا گونه بودن» بهترين معيار انتخاب معاون محسوب مي‌شود. حضرت پس از بيان معيار گزينش معاون (و هر نوع انتخاب براي اعطاي مسووليت)، مسئله‌ي ديگري را نيز مطمح نظر قرار داده و با ژرفنگري داهيانه‌اي كه خاص حضرتش مي‌باشد و از راز نهفته‌اي كه از ويژگي و پيچيدگي وجود انسان سرچشمه مي‌گيرد، پرده برمي‌دارد.


همه مي‌دانيم كساني كه در مصدر امور قرار مي‌گيرند دوستان زيادي پيدا مي‌كنند!! و عجيب است كه اين نوع دوستان اكثرا از اخلاق به ظاهر حسنه نيز برخوردار خواهند بود.

آري، اينان گاهي به لباس زهاد درمي‌آيند و ثناگوي عباد مي‌شوند، زماني از شهادت و شجاعت دم مي‌زنند و رزم اسفنديار و رستم را به باد مسخره مي‌گيرند، روزي خود را سخي‌تر از حاتم مي‌پندارند و ساعتي خود را انديشمند قرن تصور مي‌فرمايند. در حاليكه اينگونه سخنان (و حركتهاي تصنعي) ترفندها و نقشه‌هايي است كه فرصت‌طلبان مي‌كوشند از طريق آن، ذهن مصادر امور را به خود جلب نمايند و زمام كارها را به دست گيرند. به همين دليل علي عليه‌السلام به مالك توصيه مي‌كند كه شناختهاي شخصي خود را ملاك انتخاب قرار ندهد، بلكه علاوه از معيار گذشته، موارد زير را نيز در نظر داشته باشد:

ثم لا يكن اختيارك اياهم علي فراستك و استنامتك و حسن الظن منك، فان الرجال يتعرفون لفراسات الولاه بتصنعهم و حسن خدمتهم و ليس وراء ذلك من النصيحه و الامانه شي‌ء، ولكن اختبرهم بما ولوا للصالحين قبلك، فاعمد لاحسنهم كان في العامه اثرا و اعرفهم بالامانه وجها، فان ذلك دليل علي نصيحتك لله و لمن وليت امره.

ديگر آنكه نبايد انتخاب معاونانت صرفا روي خوشبيني و اطمينان توبه آنان باشد، زيرا برخي از مردان با چاپلوسي و خوش خدمتي مي‌كوشند خود را نزد فرمانداران، با تدبير و وارسته و كاردان جا بزنند، حال آنكه در وراي اين چهره‌ها از درستي و امانت و دلسوزي خبري نيست. پس آنان را با كيفيت همكاريشان با نيكان پيش از تو بيازماي و بهترينشان را كه در ميان مردم به راستي و پاكدامني معروفند و در مردم اثر بهتري داشته‌اند، برگزين، زيرا اين امر دليل بر پيروي تو از فرمان خدا و امام تو خواهد بود.

تقسيم كار و تعيين مسئول

در فصول گذشته گفتيم كه تقسيم كار امري ضروري و تفكيك قوا از مهمترين و اساسي‌ترين كارهاي حاكم اسلامي است.

امام عليه‌السلام در اين قسمت ضمن يادآوري تقسيم كار، مالك را به تعيين مسوول مشخص براي هر كار و ويژگي آن مسئولي كه در راس يك جريان قرار مي‌گيرد، بايد چنان قدرتي داشته باشد كه بزرگي و عظمت كار بر وي چيره نشود و پيچيدگي امور دچار پراكندگي و حيرتش نسازد، چرا كه در نهايت، همه‌ي اين عيوب به حساب والي و فرماندار گذشته خواهد شد:

و اجعل لراس كل امر من امورك راسا منهم، لا يقهره كبيرها و لا يتشتت عليه كثيرها و مهما كان في كتابك من عيب فتغا بيت عنه الزمته.

براي هر يك از كارهايت مسئولي انتخاب كن، مسوولي كه اهميت كار درمانده‌اش نكند و زيادي و تنوع آن به پراكندگي و حيرت دچارش نسازد. و هرگاه در معاونانت عيبي باشد و تو تغافل كني، مردم آن را به حساب تو خواهند گذاشت.

تجار و پيشه‌وران و كارگران

در صورتيكه تجارت وسيله‌اي براي بهروزي و بهبودي زندگي و تامين نيازمنديهاي انسان باشد و در جهت سامان دادن وضع عمومي مردم و گشودن راه خدا به روي آنان، به كار گرفته شود، خوب و پسنديده و مورد تشويق اسلام است، ولي اگر تجارت و پيشه (و به عبارت ديگر جمع المال) به صورت هدف زندگي درآيد و پلي باشد براي تجمل و فخرفروشي به ديگران، از نظر اسلام مذموم و ناپسند و مايه‌ي بدبختي و شقاوت انسان خواهد بود.

در اين بخش از بيانات مولا (كه متن آن را بعدا خواهيم خواند)، مقصود از تجار و صنعتگران قشرهايي هستند كه تجارت و صنعت را هدف زندگي نمي‌دانند، بلكه اين نوع تلاش را وسيله‌ي تامين معاش و سر و سامان دادن به وضع جامعه و تعالي بخشيدن به حركت عاليه‌ي انساني مي‌شناسند. در فرهنگ اسلام، تجارت با اين ديد مورد تشويق قرار گرفته و حتي براي چنين تاجراني در آخرت وعده‌ي همجواري با «صديقين» و «شهدا» داده شده است. رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله در همين زمينه مي‌فرمايد:

البركه عشره اجزاء تسعه اعشارها في التجاره [48].

بركت را اگر به ده جزء تقسيم كنند نه قسمت آن در تجارت خواهد بود.

التاجر الصدوق يحشر يوم القيمه مع الصيديقين و الشهدا [49].

روز قيامت تجار راستگو با صديقين و شهدا محشور خواهند شد.

در جاي ديگر امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد:

التجاره تزيد في العقل - ترك التجاره ينقص العقل [50].

تجارت بر عقل انسان مي‌افزايد، ترك تجارت عقل را كم مي‌كند.

تعرضوا للتجاره فان لكم فيها غني في ايدي الناس. [51].

مشغول تجارت شويد، زيرا بدين وسيله از ديگران بي‌نياز خواهيد شد.

بر همين اساس علي عليه‌السلام نيز خطاب به مالك اشتر مي‌فرمايد:

ثم استوص بالتجار و ذوي الصناعات و اوص بهم خيرا، المقيم منهم و المضطرب بماله و المترفق ببدنه، فانهم مواد المنافع و اسباب المرافق و جلابها من المباعد و المطارح، في برك و بحرك و سهلك و جبلك و حيث لا يلتئم الناس لمواضعها و لا يجتروون عليها، فانهم سلم لا تخاف بائقته و صلح لا تخشي غائلته و تفقد امورهم بحضرتك و في حواشي بلادك.


ديگر آنكه در مورد (تجار) و صاحبان صنايع وصيت مرا بپذير و تو نيز در مورد آنان به نيكي سفارش كن! چه آنها كه در شهرها مقيمند و چه آنها كه با كالاهايشان درگردشند و چه كساني كه نيروي جسمي خود را بكار گرفته‌اند (و داراي هنر مي‌باشند)، زيرا اينها منشا سود و اساس رونق زندگي هستند و نيازمنديهاي مردم را از شهرهاي دور و دراز، از طريق دريا و صحرا و راههاي صاف و كوهستاني و نقاطي كه مردم نمي‌روند و جرات رفتن ندارند، فراهم مي‌كنند. پس آنان مايه‌ي آشتي و محبت و صفايند و ترس ضرر و خطر درباره‌ي آنها نمي‌رود. و جوياي احوال ايشان باش و به كارهاي آنها رسيدگي كن، چه آنان كه در حضور تو هستند و چه آنهايي كه در شهرهاي ديگر اقامت دارند.

محدوديتهاي تجارت

اسلام در عين حال كه تجارت را آزاد مي‌داند و تجار را مورد تشويق قرار مي‌دهد، براي به دست آوردن سود محدوديتهايي قائل شده و احكام و آداب بخصوصي براي تجارت وضع كرده است و با شعار «الفقه ثم المنجر» اعتقاد دارد كه تجار بايستي قبل از تجارت، آداب داد و ستد را فراگيرند تا كارشان موجب فساد جامعه نشود و خودشان هم گرفتار حرام نگردند.

از اين رو فقهاي عظام رضوان الله تعالي عليهم اجمعين در باب «متاجر» به استناد آثار ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام، براي كساني كه در امر خريد و فروش دست دارند (و باصطلاح تاجر هستند)، توصيه‌هايي را بدين شرح اعلام داشته‌اند:

در جريان معامله فروشنده با خريدار سختگيري و بدخلقي نكند.

در قيمت جنس بين مشتريها تفاوت گذاشته نشود.

از هر گونه سوگند، حتي سوگند راست پرهيز شود.

در صورت نقص در كالا به مشتري يادآوري شود.

در صورت پشيماني خريدار حتي الامكان از پس گرفتن كالا امتناع نگردد.

فروشنده از تعريف بيش از حد درباره‌ي كالاي خود پرهيز نمايد.

كمفروشي نشود.


احتكار نگردد.

زورگويي به عمل نيايد.

و …


بر همين مبنا علي عليه‌السلام خطاب به مالك اشتر مي‌فرمايد:

و اعلم - مع ذلك - ان في كثير منهم ضيقا فاحشا و شحا قبيحا و احتكارا للمنافع و تحكما في البياعات و ذلك باب مضره للعامه و عيب علي الولاه.

فامنع من الاحتكار، فان رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - منع منه، وليكن البيع بيعا سمحا: بموازين عدل و اسعار لا تجحف بالفريقين من البائع و المبتاع، فمن قارف حكره بعد نهيك اياه فنكل به و عاقبه في غير اسراف. با همه‌ي اينها بدان كه بسياري از آنان در خريد و فروش، بي‌اندازه سختگيري مي‌كنند و از خود بخل زننده نشان مي‌دهند و براي بردن سود بيشتر به احتكار مي‌پردازند و در داد و ستد زورگويي مي‌كنند (و به هر قيمتي كه خواستند مي‌فروشند). اين كارها باب زياني است براي توده‌ي مردم و لكه‌ي ننگي بر دامن زمامداران.

بنابراين از احتكار جلوگيري كن! زيرا رسول الله - صلي الله عليه و آله - از آن جلوگيري فرمود. بايستي خريد و فروش بسادگي و با موازين عدل انجام گيرد و نرخها به هيچيك از طرفين (فروشنده و خريدار) فشار نياورد. محتكراني را كه پس از گوشزد تو دوباره به احتكار مي‌پردازند، مجازات كن و در مجازاتشان تندروي (و اسراف) نكن!

از اين بيان مي‌فهميم كه در تجارت اسلامي، هم احتكار حرام است و هم زورگويي و انحصار طلبي. همه مي‌دانيم امروزه سرمايه‌داران مردم را از دو طريق در فشار قرار مي‌دهند:

زماني سعي مي‌كنند مايحتاج مردم را با امكاناتي كه دارند انبار كرده و آن را در دسترس مردم قرار ندهند تا بعدا پس از گران شدن جنس و نايابي كامل، آن متاع را در بازار سياه به فروش رسانند. اين عمل را احتكار مي‌گويند كه در بينش اسلامي حرام بوده و محتكر قابل تعقيب و مجازات است.

گاهي هم عده‌اي از ثروتمندان دور هم جمع مي‌شوند و با زد و بند، تلاش مي‌كنند تا يك جنس را در انحصار كامل خود قرار دهند، به طوري كه خريد جنس براي مردم آزاد نباشد و اگر كسي خواست جنس مورد نظر را تهيه نمايد، بايستي از كانال آنان خريداري كند. اين عمل انحصار طلبي است و با بينش اسلامي سازگار نمي‌باشد.

علي عليه‌السلام قباحت و زشتي هر دو عمل را در دو جمله (جمله‌ي «و احتكارا للمنافع» و «تحكما في البياعات») بيان مي‌فرمايد و بر همين اساس به مالك فرمان مي‌دهد براي اجناس نرخ‌گذاري كند و تجار را در آزادي مطلق قرار ندهد و با اين روش و با مجازات محتكران و انحصار طلبان، از سوء استفاده‌هاي آنان جلوگيري نمايد.

جايگاه كارگران و مستضعفان در جامعه‌ي اسلامي

مسلم است در هر جامعه‌اي عده‌اي پيدا مي‌شوند كه به علل گوناگون نمي‌توانند كاري انجام دهند و يا به كاري مشغولند ولي اين كار كفاف زندگي آنها را نمي‌كند و از اين رو درمانده‌اند و مستاصل. اين گروه از افراد جامعه اگر به وضعشان رسيدگي نشود، جوانانشان به فساد و آلودگي كشانده مي‌شوند و ناتوانانشان از گرسنگي خواهند مرد.

ادامه‌ي اين وضع براي جامعه (بالاخص جامعه‌ي اسلامي) خطر آفرين و خواري‌زاست و الزاما بايستي چاره‌اي انديشيد كه فقر و مصيبت مستمندان را درمان نمود و جوانانشان را به اعضاي فعالي تبديل كرد و آنها را به سطح آبرومندانه‌اي ارتقاء داد.

جهان مترقي امروز مدعي همچون رسالتي است و با وضع قوانيني توانسته است كارگران را به حقوق واقعيشان رهنمون سازد و مستمندان را از وضع فلاكتبارشان نجات دهد.

به نظر ما در جهان امروز گر چه كارگران و مستمندان به وسيله‌ي فشارهاي روزافزونشان به نوايي ناچيز نائل آمده‌اند، ولي به نظر ما اين ادعا از حد شعار فراتر نرفته است، زيرا هم اكنون نيز كارگران و مستمندان در دنياي پيشرفته‌ي صنعتي (همانند آمريكا، شوروي، انگلستان، آلمان، فرانسه و … ) با وضع جانكاهي كه دارند هنوز نداي مبارزه با استثمار و فقر و فلاكت سر مي‌دهند و براي نجات از وضع موجودشان ياري مي‌طلبند.

بر عكس، در فرمان امام عليه‌السلام قانون كارگري و نحوه‌ي رسيدگي به وضع مستمندان، در عين جامعيت و مترقي بودنش و با وصف اينكه بيش از هزار و سيصد سال پيش از قوانين جهان مترقي كنوني وضع شده است، از مرحله‌ي شعار به عمل رسيده و مالك موظف بوده است فرمان مولايش را بدين شرح اجرا كند:

ثم الله الله في الطبقه السفلي من الذين لا حيله لهم، من المساكين و المحتاجين و اهل البوسي و الزمني، فان في هذه الطبقه قانعا و معترا و احفظ لله ما استحفظك من حقه فيهم و اجعل لهم قسما من بيت مالك و قسما من غلات صوافي الاسلام في كل بلد، فان للاقصي منهم مثل الذي للادني.

و كل قد استرعيت حقه، فلا يشغلنك عنهم بطر، فانك لا تعذر بتضييعك التافه لاحكامك الكثير المهم، فلا تشخص همك عنهم و لا تصعر خدك لهم.

و تفقد امور من لا يصل اليك منهم ممن تقتحمه العيون و تحقره الرجال، ففرغ لاولئك ثقتك من اهل الخشيه و التواضع، فليرفع اليك امورهم، ثم اعمل فيهم بالاعذار الي الله يوم تلقاه، فان هولاء من بين الرعيه احوج الي الانصاف من غيرهم و كل فاعذر الي الله في تاديه حقه اليه.

و تعهد اهل اليتم و ذوي الرقه في السن ممن لا حيله له و لا ينصب للمساله نفسه و ذلك علي الولاه ثقيل و الحق كله ثقيل و قد يخففه الله علي اقوام طلبوا العاقبه فصبروا انفسهم و وثقوا بصدق موعود الله لهم.

در خصوص طبقه‌ي پايين رعيت، بالاخص بيچارگان و درماندگان و مستمندان و نيازمندان و افتادگان و معلولان كه در ميانشان افراد عفيف و آبرومند وجود دارند، همواره خدا را در نظر داشته باش و آنچه را كه خدا از حق خود براي آنان نزد تو سپرده است، در اختيارشان قرار ده و از بيت المال مسلمانان و از زمينهاي غنيمتي اسلام در هر شهري براي آنان سهمي در نظر بگير، زيرا براي دورترين مسلمانان همچون نزديكترين آنها سهمي وجود دارد.

و هر مسلماني در هر كجا باشد، نصيبي دارد و تو مسوول رعايت حق همه هستي. زنهار خوشي فراوان تو را از رسيدگي به وضع آنان منصرف نسازد، چرا كه تو از نرسيدن به امور جزيي به خاطر سرگرمي، به كارهاي بسيار مهم معذور نيستي. پس فكرت را از امور ايشان باز مدار و چهره از آنان برمگردان!

به كارهاي كساني رسيدگي كن كه امكان حضور يافتن نزد تو را ندارند و مردم آنان را به چشم حقارت مي‌نگرند و خوار مي‌شمارند. براي تصدي اين امور اين گروه از نيازمندان از نيروهايي كه اهل خشيت و تواضعند انتخاب كن تا كارهايشان را نزد تو بياورند. سپس در مورد آنان به گونه‌اي رفتار كن كه روز قيامت معذور باشي، زيرا اين دسته از ميان ساير مردم به عدل و انصاف نيازمندترند. و در اداي حق تمامي افراد جامعه تو بايد نزد خدا عذر داشته باشي.

يتيمان را بنواز و سالخوردگان درمانده را (كه خود را در موضع گدايي قرار نمي‌دهند) فراموش مكن! اين وظيفه (و اجراي تمامي حق) بر زمامداران سنگين و طاقتفرساست، ولي خداوند آن را براي بندگاني كه طالب آخرتند و در اين راه صبورند و به وعده‌هاي خدا اعتماد دارند، آسان مي‌گرداند.

گفتيم كه در جهان امروز كارگران با تحمل فشارها و ناراحتيهايي توانسته‌اند امتيازاتي (همچون كاهش ساعات كار، افزايش دستمزد، دريافت غرامت در زمان اخراج و تشكيل صندوق بيمه‌هاي اجتماعي) به دست آورند. بهتر است بدانيم كه اولا اين نتايج به واسطه‌ي تلاش پيگير و مداوم كارگران در طول ساليان متمادي به دست آمده است و مجالس قانونگذاري، به خودي خود توجهي به آنها نكرده و لحظه‌اي در بهبود وضع آنان نكوشيده‌اند، بلكه در برابر خواسته‌هاي كارگران مقاومتها كرده‌اند، ثانيا اين قوانين، جامع افراد نيست و بسياري از موارد ضروري را در برنمي‌گيرد، ثالثا سالخوردگان، يتيمان، بي‌سرپرستان و كودكاني كه نمي‌توانند كاري انجام دهند، در اين قوانين جايي ندارند و برايشان فكري نشده است. در حاليكه در عهدنامه‌ي علي عليه‌السلام اولا وضع قانون بدون درخواست كارگران از طرف قانونگذار مطرح شده است، ثانيا همه‌ي افراد مستمند به طور كامل مورد توجه قرار گرفته‌اند، ثالثا دولت خود را موظف و مسوول اجراي قانون مي‌شناسد و گروهي را براي پيدا كردن افراد مستمند مامور مي‌كند.

ويژگيهاي حاكم مردمي

از ويژگيهاي حاكم مردمي اين است كه مردم را از خود مي‌داند و خود را از مردم. بر اين اساس حاضر نيست بين خود و مردم موانع و حاجب ايجاد كند، بلكه درصدد است با مردم و در كنار مردم زندگي نمايد.

اين روش علاوه بر اينكه مردم را نسبت به حاكم خوشبين و دلگرم خواهد كرد (و در نتيجه مردم پشتيبان حكومت خواهند شد)، باعث مي‌شود نيروها و عوامل فرصت طلب (كه در صدد فساد و خيانت هستند) نتوانند ذهن مصادر امور را نسبت به مردم بدبين نمايند و از اين طريق، حاكم را در جهت ضديت با مردم قرار دهند. از اين رو علي عليه‌السلام به مالك تاكيد مي‌كند كه هميشه در ارتباط مستقيم با مردم باشد و شرايطي را ايجاد كند كه همه‌ي اقشار مردم بتوانند بدور از هر گونه تكلف و تشريفات و در محيطي خالي از رعب و وحشت، مسائل و مشكلاتشان را با والي مطرح كنند و اگر ظلمي بر ايشان رفته است ظالم را رسوا و خيانت را افشاء نمايند و خائن را به سزاي عملش برسانند:

و اجعل لذوي الحاجات منك قسما تفرغ لهم فيه شخصك و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فيه لله الذي خلقك و تقعد عنهم جندك و اعوانك من احراسك و شرطك حتي يكلمك متكلمهم غير متتعتع، فاني سمعت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- يقول في غير موطن: «لن تقدس امه لا يوخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع».

ثم احتمل الخرق منهم و العلي و نح، عنهم الضيق و الانف، يبسط الله عليك بذلك اكناف رحمته و يوجب لك ثواب طاعته و اعط ما اعطيت هنيئا و امنع في اجمال و اعذار.

بخشي از برنامه‌ي روزانه‌ات را به نيازمندان اختصاص بده! شخصا آنان را ملاقات كن و در مجلس عمومي با آنان شركت نماي و براي (خشنودي) خداوندي كه تو را آفريده است، (با آنان) فروتن باش! در اين مجلس به لشكريان و يارانت بگو كنار بروند و مزاحم اشخاص نشوند تا كسي كه مي‌خواهد با تو حرف بزند، بدون لكنت با تو گفتگو كند، زيرا من بارها از رسول‌خدا- صلي الله عليه و آله- و سلم- شنيده‌ام كه مي‌گفت: «امتي كه در ميانشان حق ضعيف به آساني و بدون ترس و لكنت از قوي ستانده نشود، هرگز پاك و آراسته نخواهند گرديد».

سپس سعي كن كه با آگاهي، برخوردهاي تندشان را تحمل كني. و تنگ حوصلگي و خودخواهي را از خود دور كن تا خدا درهاي رحمتش را به رويت بگشايد و صواب طاعتش را به تو ارزاني فرمايد. آنچه مي‌بخشي، با گشاده‌رويي ببخش و اگر به علتي مي‌خواهي منع كني، با مهرباني و عذرخواهي منع كن!

به دقت بنگريد اگر در حكومتي تنها اين اصل از اصول عدالت گستر اجرا و عملي گردد آيا فرصت‌طلبان و خائنان و فساد پيشگان خواهند توانست به فساد و خيانت دست يازند و مردم و حكومت را از راه خير و صلاح، به فساد و آلودگي سوق دهند و مسوولان را به خاطر بي‌خبري از مردم به تصميم گيريهاي غير مردمي وادارند و مردم را به دليل دوري از مسوولان در سوز و گداز بي درماني به اين سو و آن سو كشانند؟

رمز پيروزي مسوولان در كارهاي اجرايي

در فصول گذشته از تقسيم كار و تفكيك قوا سخن گفتيم. اكنون اضافه مي‌كنيم كه رمز موفقيت مسوولان در كارهاي اجرايي در دو نكته‌ي اساسي نهفته است:

1. پرواضح است كه هيچگاه مسوولان رده‌ي بالا قادر به انجام همه‌ي وظايف مربوط نخواهند بود و الزاما بيشترين كارهاي خود را به معاونان محول خواهند كرد. البته كارهايي هم وجود دارد كه دخالت مستقيم آنان را ايجاب مي‌كند: براي اينكه مسوول بتواند هم نسبت به كارهاي معاونان اشراف داشته باشد و هم كارهاي مستقيم خود را به شايستگي انجام دهد، لازم است كارهاي اولويت دار را از كارهاي جزيي و غير ضروري (و مسائلي كه معاونان مي‌توانند از عهده‌ي انجام آنها برآيند) تفكيك نمايد، مسائل اولويت دار را با سرعت و دقت و شايستگي مستقيما انجام دهد و انجام مسائل غير ضروري را از معاونان طلب نمايد.

2. پس از مشخص شدن وظايف و معين شدن اولويتها ضروري است براي هر كار، زمان مناسبي منظور شود و كار هر روز در همان روز انجام پذيرد يعني كار امروز به فردا و كار فردا به پس فردا موكول نگردد:

ثم امور من امورك لابد لك من مباشرتها، منها اجابته عمالك بما يعيا عنه كتابك و منها اصدار حاجات الناس يوم ورودها عليك بما تحرج به صدور اعوانك، و امض لكل يوم عمله، فان لكل يوم ما فيه.

در ميان كارهاي تو، كارهايي است كه ناگزير خود بايد انجام دهي. يكي از اين كارها رسيدگي به كار معاونان است در مواردي كه دبيرخانه از عهده‌ي آن برنمي‌آيد. ديگر انجام دادن نيازمنديهاي مردم است كه معاونانت از تسريع در آنها احساس ناتواني مي‌كنند. براي هر روز، كار همان روز را اختصاص ده، زيرا كار هر روز به همان روز بستگي دارد.

خودسازي، بهترين راه جلوگيري از عملزدگي

تزكيه و خودسازي يكي از اصول تربيتي اسلام است. هدف از تزكيه اين است كه انسان خود را از هر خصلت ناروا كه مانع كمال و كرامت نفس است پيراسته سازد و از اين طريق، آماده‌ي پذيرش خصلتهاي سازنده و پاك انساني شود و در نتيجه، تعادل و رشد لازم را براي انسان‌تر شدن و به خدا نزديك گشتن به دست آورد.

در اسلام هر كار خير و مفيدي اگر با انگيزه‌ي پاك خدايي توام باشد، عبادت است. بر اين اساس، همه‌ي كارهاي مسوولان و دست اندركاران اجرايي اگر خالصانه و براي خدا باشد، عبادت خواهد بود. علي عليه‌السلام براي اينكه مسوولان با اين ديد كه همه‌ي كارهايشان عبادت است، به عملزدگي گرفتار نشوند و از انجام فرايض غفلت نكنند، به مالك فرمان مي‌دهد كه بهترين اوقاتش را به عبادت اختصاص دهد و نماز را كه تجليگاه عروج انسان به مبدء هستي است، به طور كامل و بدون كم و كاستي و با تمام توان و نيرو، سرلوحه‌ي همه كارهايش قرار دهد:

و اجعل لنفسك في ما بينك و بين الله افضل تلك المواقيت و اجزل تلك الاقسام، و ان كانت كلها لله، اذا صلحت فيها النيه و سلمت منها الرعيه.

و ليكن في خاصه ما تخلص لله به دينك: اقامه فرائضه التي هي له خاصه، فاعط الله من بدنك في ليلك و نهارك و وف ما تقربت به الي الله من ذلك كاملا غير مثلوم و لا منقوص، بالغا من بدنك ما بلغ.

و اذا قمت في صلاتك للناس، فلا تكونن منفرا و لا مضيعا، فان في الناس من به العله و له الحاجه و قد سالت رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- حين و جهني الي اليمن كيف اصلي بهم؟ فقال: «صل بهم كصلاه اضعفهم و كن بالمومنين رحيما».

بهترين اوقات و شايسته‌ترين بخشهاي آن را براي عبادت (و تزكيه‌ي نفس خود) قرار ده، گر چه تمام كارهايي كه مي‌كني، اگر با نيت پاك و خالصانه و به خير مردم باشد، براي خداست.

بايد انجام واجبات الهي كه فقط براي خداوند است، در وقت مخصوصي باشد. پس در شبانه‌روز تن و جان خويش را به او واگذار كن و وظايفي را كه وسيله‌ي تقرب به خداست، به طور وافي و كافي به جاي آر هر چند كه تنت را آزرده و فرسوده سازد.

چنانچه با مردم به نماز جماعت برخاستي، نه چندان نماز را طولاني كن كه مردم از آن به ستوه آيند و نه باعجله نماز را ضايع گردان، زيرا در ميان نمازگزاران كساني يافت مي‌شوند كه ممكن است بيمار بوده و يا كار داشته باشند. و من از رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- به هنگامي كه مرا به يمن اعزام مي‌فرمود، پرسيدم كه نماز را با آنها به چه كيفيتي بخوانم؟ (رسول‌خدا) فرمود: «مانند نمازي كه با ضعيف ترينشان مي‌گزاري با آنان نماز بخوان و نسبت به مومنان مهربان باش!».

در اين بيان، با همه‌ي دقت و سختگيري (آن هم با عبارت «بالغا من بدنك ما بلغ») كه در عبادت فردي (و به هنگام خلوت) ملحوظ گرديده، در نماز جماعت رعايت اضعف مامومني، اصل قرار گرفته است. اين اصل از اين جهت است كه اسلام براي اجتماع و حضور مردم در صف واحد، ارزش و اعتبار خاصي قائل است و بر همين مبنا شارع مقدس اسلام براي شركت در نمازهاي جمعه و جماعت، ثواب مضاعف در نظر گرفته است و همه‌ي اينها براي اين است كه مسلمانان حضور دائميشان را در صحنه حفظ كنند و از تفرق و تشتت و رهبانيت و مانند آن در امان باشند.

ثمره‌ي مردمي بودن و مفاسد جدايي از آنها

در مورد ويژگيهاي حاكم مردمي گفته شد كه اين نوع حاكم هميشه با مردم است و حاضر نيست بين خود و مردم حاجب و مانع ايجاد كند.

امام علي عليه‌السلام در اين بخش از فرمان، ضمن بيان مفاسد جدايي حاكم از مردم، ثمره و نتايج حياتي مردمي بودن را نيز چنين مطرح مي‌فرمايد:

و اما بعد، فلا تطولن احتجابك عن رعيتك، فان احتجاب الولاه عن الرعيه شعبه من الضيق و قله علم بالامور و الاحتجاب منهم يقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه فيصغر عندهم الكبير و يعظيم الصغير و يقبح الحسن و يحسن القبيح و يشاب الحق بالباطل و انما الوالي بشر لا يعرف ما تواري عنه الناس به من الامور و ليس علي الحق سمات تعرف بها ضروب الصدق من الكذب.

و انما انت احد رجلين: اما امرو سخت نفسك بالبذل في الحق، ففيم احتجابك من واجب حق تعطيه، او فعل كريم تسديه؟ او مبتلي بالمنع فما اسرع كف الناس عن مسالتك اذا ايسوا من بذلك، مع ان اكثر حاجات الناس اليك مما لا موونه فيه عليك: من شكاه مظلمه، او طلب انصاف في معامله.

اما بعد، مبادا پرده‌نشيني و رونشان ندادنت به رعيت طولاني شود، چرا كه غيبت زمامداران از مردم نوعي تنگنا (براي خود يا براي مردم) و آگاه نبودن به امور است. از اينها گذشته در حجاب بودن، رعيت را از آنچه دور از آنان مي‌گذرد بي‌خبر مي‌دارد و اين سبب مي‌شود كه در نظرشان بزرگ، كوچك و كوچك، بزرگ و نيكو، زشت و زشت، نيكو آيد و حق با باطل مخلوط گردد. والي هم بشر است و به كارهايي كه مردم از او پنهان مي‌دارند، نمي‌تواند پي ببرد و حق هم نشانه‌هاي خاصي ندارد كه بشود با آنها راست را از دروغ بازشناخت.

تو از دو حال بيرون نيستي: يا مردي هستي بخشنده در راه حق، در اين صورت چرا از حق واجبي كه مي‌بخشي و كار نيكويي كه انجام مي‌دهي، خود را پنهان مي‌داري؟ و يا مردي هستي بخيل (و از تو خيري به مردم نمي‌رسد)، پس به زودي مردم از تو نااميد شوند و ديگر از پيشگاهت درخواستي نكنند. وانگهي، بيشتر نيازهاي مردم به تو از چيزهايي است كه برآوردنش هزينه‌اي ندارد. نيازشان يا شكايت از ستمي است كه به ايشان رسيده است و يا اينكه خواهان عدالت و انصاف تو در معامله يا كاري هستند.

در اين قسمت از سخنان مولا، نكات زير مورد توجه اساسي قرار گرفته است:

1. براي به دست آوردن «اطلاعات» دو راه متصور است: اولين راه اين است كه حاكم با بسيج نيروهاي مخفي و آشكار و از طريق كانالهاي مختلف، در جريان رخدادها و مسائل مملكتي قرار مي‌گيرد، دومين راه اين است كه حاكم گهگاه به طور مستقيم با مردم رابطه داشته باشد و از طريق خود مردم(كه طبعا نيروهاي موافق و مخالف را تشكيل مي‌دهند)، نسبت به رخدادها و جريانها آگاهي پيدا كند. از ديدگاه امام علي عليه‌السلام بهترين راه، راه ارتباط مستقيم با مردم است، چرا كه مردم با ديدن والي (البته با رعايت شرايط و خصوصياتي كه قبلا در مورد ويژگيهاي حاكم مردمي گفته شد)، حقايق را گفته و از واقعيات پرده برخواهند داشت و اين خود وسيله‌اي خواهد بود كه حاكم بتواند نسبت به اطلاعات جمع‌آوري شده (از طريق نيروهاي مخفي و آشكار)، ارزيابي صحيح و نتيجه‌گيري منطبق با واقعيات داشته باشد.

2. شناخت جريانهاي حق از باطل (بالاخص در مسائل اجتماعي) بدون رويارويي با افكار و انديشه‌هاي مردم و تنها از راه تفكر، يا از طريق اطلاعات جمع‌آوري شده و يا از مسير تلفيق ايندو ممكن نيست، زيرا انسانها به دليل پيچيدگيهايي كه دارند، حاضر نخواهند شد مسائل را به گونه‌اي كه در درونشان مي‌گذرد بازگو كرده و در اختيار مخبران قرار دهند، اما به هنگام رويارويي با حاكم به خاطر اعتمادي كه به اودارند، مسائل را خواهند گفت و واقعيات را آنچنانكه هست، معرفي خواهند كرد.

هدف، پياده شدن احكام الله است

در بينش اسلامي هدف از حكومت، پياده شدن احكام الله است و حكمران، امانتدار و نگهبان حقوق مردم محسوب مي‌شود. به همين دليل علي عليه‌السلام در نامه‌اي خطاب به فرماندار آذربايجان مي‌نويسد:

و ان عملك ليس لك بطعمه و لكنه في عنقك امانه و انت مسترعي لمن فوقك. ليس لك ان تفتات في رعيه. [52].

حكمرانيت براي تو شكار نيست بلكه امانتي است كه بر گردنت گذاشته شده است. مافوق تو از تو نگهباني و حفظ حقوق مردم را مي‌خواهد، سزاوار نيست در ميان مردم به استبداد و به دلخواه عمل كني.

اين اصل اسلامي، هم تكليف حكمران را مشخص مي‌كند و هم تكليف خويشاوندان و نزديكان حاكم را. تكليف حاكم اين است كه حكومت را شكار تصور نكند و در پي كسب مال و منال و جيفه‌ي دنيوي نباشد، بلكه تنها هدفش پياده كردن احكام الله باشد. خويشان حاكم نيز وظيفه دارند حاكم را وسيله‌ي سوءاستفاده قرار ندهند و با نام و عنوان حاكم، زورگويي و چپاولگري را پيشه‌ي خود نسازند، ولي اگر چنين حركتي را شروع كردند، حاكم به حكم اسلام مكلف است در پاسداري از عدالت اجتماعي و طرفداري از حقوق مستضعفان، با گرايشهاي نادرست آنان برخورد قاطع و جدي داشته باشد و با قطع كردن ريشه‌ها و عوامل سوءاستفاده، از بي‌عدالتي، خودكامگي، چپاولگري و بي‌انصافي اين قبيل حاشيه‌نشينان جلوگيري نمايد:

ثم ان للوالي خاصه و بطانه، فيهم استئثار و تطاول و قله انصاف في معامله، فاحسم ماده اولئك بقطع اسباب تلك الاحوال.

و لا تقطعن لاحد من حاشيتك و حامتك قطيعه و لا يطمعن منك في اعتقاد عقده تضر بمن يليها من الناس في شرب او عمل مشترك يحملون موونته علي غيرهم، فيكون مهنا ذلك لهم دونك و عيبه عليك في الدنيا و الاخره.

همچنين فرماندار را نزديكان و خويشاني است كه به خودسري و گردنكشي و دست درازي (به مال مردم) و بي‌انصافي در خريد و فروش با آنان خوگرفته‌اند. تار و پود ايشان را با از بين بردن موجبات آن روشهاي نكوهيده برانداز!

و به كسي از اطرافيان و خويشاوندانت زميني واگذار مكن و به هيچوجه اجازه مده (خويشاوندان و اطرافيانت) مزرعه‌اي بستانند كه با تسلطشان در آن مزرعه، موجبات زيان همسايگان را (از قبيل تجاوز به آب و يا تحميل كارهايي كه بايستي به طور شركت انجام دهند)، فراهم گردانند و هزينه‌ي كشتزار اينان بر روستاييان تحميل شود. در اين صورت، استفاده‌اش مال آنها و بدنامي و سرزنشش در دنيا و آخرت از آن تو خواهد بود.

در اين جملات، حضرت انگشت روي برخي از اسباب و عوامل سوءاستفاده گذاشته و به خوبي نشان داده است كه چگونه خويشاوندان و حاشيه‌نشينان حاكم با توسل به عناوين مختلف، به چپاول و غارت اموال ديگران دست مي‌زنند و از اينكه ملك يا آبشان در نزديكي ملك و آب مستضعفي قرار گرفته است، ملك و آب ديگران را تصاحب مي‌كنند و از انجام كارهايي كه مشتركا بايستي انجام شود، طفره مي‌روند.

مساوات در برابر قانون

يكي از اصول مهم و حياتي در قوانين اسلام، اصل مساوات و برابري تمام افراد، در مقابل قانون است. بر اساس اين اصل، شارع مقدس مجازات هر جرمي را، براي همه‌ي افراد به طوري مساوي مقرر داشته است و تمام انسانها بدون در نظر بودن مقام و شخصيت و موقعيت اجتماعيشان و بدون ملاحظه‌ي دوستي و فاميلي و … براي جرم يكسان، به كيفر يكسان خواهند رسيد و هيچ مسئله‌اي مانع از اجراي مساوات نخواهد شد.

در جهان امروز، گر چه كشورهاي باصطلاح مترقي ادعا مي‌كنند كه قوانينشان درباره‌ي همه‌ي طبقات اجتماع به طور يكسان اجرا مي‌شود، اما در عمل، براي اجراي اين تساوي و برابري هيچگونه ضمانت اجرايي وجود ندارد. موضوع «واترگيت» كه يكي از كثيف‌ترين و بيشرمانه‌ترين جرائم دنياي امروز بود، ديديم چگونه بازيچه‌ي دست آقاي «جرالد فورد» قرار گرفت و پرونده‌ي كذايي آقاي نيكسون به بايگاني سپرده شد!! اما در اسلام وقتي امام اول شيعيان و فرمانرواي بي‌چون و چراي جهان اسلام، علي عليه‌السلام مي‌بيند كه زره جنگيش به سرقت رفته است، حتي وقتي سارقش را پيدا مي‌كند و زره مسروقه را به چشم خويش نزد او مي‌بيند، به هيچ روي از قدرت خود استفاده نمي‌كند، بلكه همچون يك فرد عادي، براي اقامه‌ي دعوي و احقاق حق خود استفاده نمي‌كند، بلكه همچون يك فرد عادي، براي اقامه‌ي دعوي و احقاق حق خود از طريق قانون به قاضي محكمه مراجعه مي‌كند. و بالاتر از اين وقتي مي‌بيند كه قاضي براي او احترام بيشتري قائل مي‌شود و در برخورد خود با امام و سارق، مساوات را رعايت نمي‌كند، خشمگين مي‌شود و محكمه را ترك مي‌گويد!! و با اين روش ادعاي مساوات سيد قرشي با سياه حبشي را عملا به اثبات مي‌رساند و با همين ديد خطاب به مالك اشتر مي‌فرمايد:

و الزم الحق من لزمه من القريب و البعيد و كن في ذلك صابرا محتسبا، واقعا ذلك من قرابتك و خاصتك حيث وقع و ابتغ عاقبته بما يثقل عليك منه، فان مغبه ذلك محموده.

و هميشه حق و عدالت را اگر چه بر نزديك و دور باشد اجرا كن و در اين راه بردبار و شكيبا باش و عملت را به حساب خدا بگذار، اگر چه از به كار بردن حق به خويشان و نزديكانت زيان برسد. و هميشه به عاقبت حق بينديش، زيرا كه پايان حق ستايش‌انگيز است.

توجيه اصولي مسائل

اسلام اعتماد متقابل مسوولين و مردم به يكديگر را يكي از اركان حياتي حكومتي مي‌شناسد و معتقد است كه حاكم و مردم بدون چنين اعتمادي قادر به ادامه‌ي حيات اجتماعي نخواهند بود. همانطور كه لازم است حاكم نسبت به مردم اعتماد و حسن ظن داشته باشد، ضروري است كه مردم نيز نسبت به حاكم اعتماد و حسن ظن داشته باشند. از اينرو هر گاه مسائلي بر مردم مشتبه شد (و احتمال دادند جريان سويي انجام گرفته است) و در اطراف عزلها، نصبها، قراردادها و … سوالي برايشان مطرح گرديد، حاكم وظيفه دارد مردم را در جريان قرار دهد و با توجيه اصولي و منطقي، اذهان امت اسلام را روشن، اعتمادشان را جلب و ابهامشان را مرتفع سازد:

و ان ظنت الرعيه بك حيفا فاصحر لهم بعذرك و اعدل عنك ظنونهم باصحارك، فان في ذلك في رياضه منك لنفسك و رفقا برعيتك و اعذارا تبلغ به حاجتك من تقويمهم علي الحق.

اگر مردم درباره‌ي تو گمان بد بردند، عذر و دليلت را آشكارا برايشان مطرح كن و سوءظنهاي مردم را از ذهنشان دور نما، زيرا اين شيوه درباره‌ي خود تو رياضت و براي رعيت لطف است و مرحمت و اين عذرخواهي وسيله‌اي خواهد بود كه حق و عدالت را به آنان بياموزي و به پيروي از حق وادارشان سازي.

از اين جملات، نتايج حياتي توجيه منطقي و اصولي مسائل نيز به شرح زير روشن مي‌گردد:

1. زمامداري كه خود را ملزم به توجيه مسائل در مقابل مردم بداند، در واقع تفوق و برتري مردم را نسبت به خود پذيرفته است.

اين بينش (و به عبارت ديگر اين نوع برخورد با مردم) باعث خواهد شد كه والي بر نفس خودش تسلط پيدا كند و با اين تسلط- كه خود نوعي رياضت است- بتواند با بديها و هواهاي خود و ديگران مبارزه نمايد.

2. توجيه اصولي مسائل موجب مي‌شود كه مردم با حق آشنا شوند و خود را ملزم به رعايت حق و عدالت بدانند و از اجرا شدن آن ناخشنود نباشند.

صلح و زندگي مسالمت‌آميز

آيين الهي اسلام بيش از هر چيز انسانها را به صلح و سازش و زندگي مسالمت آميز دعوت مي‌كند و با شعار «الصلح خير»، صلح را به عنوان يكي از مهمترين اهداف عاليه‌ي خود مطرح مي‌سازد. قرآن كريم در همين زمينه مي‌فرمايد:

و ان جنحوا للسلم فاجنح لها. [53].

هر گاه كفار از صلح استقبال كردند، تو نيز از آن استقبال كن.

در آيه‌ي ديگر مومنان را به ايجاد صلح همگاني و عمومي دستور مي‌دهد:

يا ايها الذين آمنوا ادخلوا في السلم كافه و لا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين. [54].

اي مومنان، همگي به صلح درآييد و پيرو شيطان مباشيد كه او براي شما دشمني آشكار است.

اين دو آيه و ديگر آيات وارده در زمينه‌ي روابط مسلمين با كفار و نيز عملكرد رسول‌الله صلي الله عليه و آله در طول دوران رسالتش حاكي از اين است كه سياست خارجي و داخلي اسلام بر اساس زندگي مسالمت‌آميز استوار گرديده است و اسلام هميشه و در همه جا در پي آن است كه در جهان صلح و آرامش برقرار سازد. روي اين اصل، هر گاه از جانب دشمن صلح و آرامش پيشنهاد شود، حاكم اسلامي (با شرايطي كه بيان خواهد شد) موظف است از صلح استقبال كند و جنگ را متاركه نمايد.

اكنون كه با اين سياست كلي اسلام آشنا شديم، ببينيم آيا صلح در همه جا و در همه حال و بدون قيد و شرط مورد پذيرش اسلام قرار گرفته يا اينكه پذيرش صلح از شرايط خاصي برخوردار است؟ به اجماع همه‌ي فقهاي شيعه رضوان الله تعالي عليهم اجمعين، شرط اساسي تن دادن به صلح اين است كه سازش به نفع اسلام و به سود مسلمين باشد. اگر صلح به ضرر اسلام و موجب ضعف مسلمين باشد، تن دادن به چنين صلحي روا و جايز نيست. بر همين اساس علي عليه‌السلام نيز مي‌فرمايد:

و لا تدفعن صلحا دعاك اليه عدوك الله فيه رضي، فان في الصلح دعه لجنودك، وراحه من همومك و امنا لبلادك و لكن الحذر كل الحذر من عدوك بعد صلحه، فان العدو ربما قارب ليتغفل، فخذ بالحزم و اتهم في ذلك حسن الظن.

صلحي را كه دشمن بر تو عرضه كند و مطابق رضاي خدا باشد، رد مكن، زيرا صلح موجب آسايش لشكريان و آسودگي خاطر تو و ايمني كشور خواهد بود. اما بعد از آشتي و سازش، سخت برحذر و بيدار باشد، چه بسا پيشنهادهاي صلح براي اغفال طرف است. بنابراين بهتر است احتياط را از دست ندهي و خوشبيني را در اين سازش مورد اتهام قرار ده.

با دقت در بيانات مولا، فوايد اساسي صلح نيز روشن مي‌شود:

با استقرار و حاكميت زندگي مسالمت‌آميز، ارتش و قواي مسلح از رفاه و آسايش برخوردار مي‌شوند. حاكم اسلامي نيز از آرامش و امنيت روحي لازم بهره مي‌برد و در سايه‌ي اين آرامش مي‌تواند نابسامانيهاي مملكت را سامان بخشد.

و از همه‌ي اينها مهمتر افراد جامعه كه بهترين آمالشان «امنيت» است، به آن مي‌رسند.

مولا، بعد از بيان اين فوايد متذكر مي‌شود كه پس از اعلام صلح نبايستي از دشمن غافل شد، زيرا دشمن، دشمن است و هر آن درصدد است حريف خود را از ميدان به در كند. و چه بسا پيشنهاد صلح براي تجهيز قواست. از اينرو، لازم است حاكم با احتياط حركت كند و خوشبيني خود را به سوءظن و بدگماني نسبت به دشمن مبدل سازد.

وفاي به عهد

وفاي به عهد و پايبندي به تعهدات از نظر اسلام از عالي ترين فضايل انساني است. قرآن كريم و آثار ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام حاكي از اين است كه وفاي به عهد يكي از شرايط اساسي «ايمان» محسوب مي‌شود و تخطي از آن در حكم بي‌ديني و بي ايماني است. [55].

اين اصل در محدوده‌ي روابط داخلي مسلمان با يكديگر خلاصه نمي‌شود، بلكه مسلمين موظفند در برابر بيگانگان و كفار نيز اين اصل را رعايت نمايند.

و ان عقدت بينك و بين عدولك عقده، او البسته منك ذمه، فحط عهدك بالوفاء و ارع ذمتك بالامانه و اجعل نفسك جنه دون ما اعطيت، فانه ليس من فرائض الله شي‌ء الناس اشد عليه اجتماعا مع تفرق اهوائهم و تشتت آرائهم من تعظيم الوفاء بالعهود و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر. فلا تغدرن بذمتك و لا تخيسن بعهدك و لا تختلن عدوك، فانه لا يجتري علي الله الا جاهل شقي. و قد جعل الله عهده و ذمته امنا افضاه بين العباد برحمته و حريما يسكنون الي منعته و يستقيضون الي جواره، فلا ادغال و لا مدالسه و لا خداع فيه.

و لا تعقد عقدا تجوز فيه العلل و لا تعولن علي لحن قول بعد التاكيد و التوثقه.

و لا يدعونك ضيق امر لزمك فيه عهد الله الي طلب انفساخه بغير الحق، فان صبرك علي ضيق امر ترجو انفراجه و فضل عاقبته خير من غدر تخاف تبعته و ان تحيط بك من الله فيه طلبه، لا تستقيل فيها دنياك و لا آخرتك. اگر بين خود و دشمنت پيمان بستي يا به او امان دادي، به عهدت وفا كن و شرط امانت را روي تعهدي كه كرده‌اي بجاي آر و خود را در مقابل چيزي كه به دشمن داده‌اي، سپر قرار ده، زيرا هيچيك از واجبات الهي كه همه‌ي مردم با انديشه‌هاي گوناگون و عقيده‌هاي پراكنده‌اي كه دارند درباره‌ي آن شديدا اجتماع داشته باشند، بهتر از وفاي به عهد نيست. و مشركان هم پيش از اسلام وفاي به عهد را بين خود لازم مي‌دانستند، براي اينكه وبال پيمان‌شكني و خيانت را دريافته بودند.

پس مبادا به عهدي كه بسته‌اي وفا نكني. و هيچوقت عهدت را نقض نكن و دشمنت را فريب مده، زيرا غير از آدم بدبخت و نادان كسي را ياراي آن نيست كه پيماني را كه به نام خدا با اين و آن مي‌بندد زير پا گذارد. خداوند عهد و پيمانش را باعث ايمني و حريم آسايش نموده است كه در سايه‌ي آن انسانها به زندگي ادامه دهند، پس در اين راه، دغلكاري و فريب و نيرنگ و فساد نيست.

نبايد قرار دادي را امضاء كني كه در آن راه فرار و بهانه‌تراشي باز باشد. پس از تحكيم و تنظيم قرار داد، گفتار دو پهلو (توريه، تفسير و تاويل) [56] بكار مبر و سختي كار كه بايد در آن عهد خدا را مراعات كني، تو را بدون حق وادار به شكستن پيمان نسازد. زيرا شكيبايي در برابر مشكلي كه اميد گشايش آن را داري و عاقبت پسنديده‌اي كه برايت ببار مي‌آورد بهتر از نيرنگي است كه وبالش گردنت را بگيرد و از ناحيه‌ي خدا چنان مورد تعقيب قرار گيري كه در دنيا و آخرت هذري برايت نباشد.

خدا، ما بعد از تو ضعيف و هلاك گشتيم. فرمود: من با فلان مرد وعده دارم كه در اينجا باشم و از اينجا حركت نمي‌كنم تا او بيايد. مردم به سوي آن مرد رفتند و گفتند: اي دشمن خدا، با پيغمبر خدا پيمان مي‌بندي و آن را مي‌شكني؟ آن مرد متوجه شده و به سوي اسماعيل آمد و عرض كرد: اي پيغمبر خدا، (مرا ببخش) من اين وعده را فراموش نموده بودم. امام صادق عليه‌السلام پس از نقل اين داستان مي‌فرمايد: خداوند به واسطه‌ي اين روش، حضرت اسماعيل را در قرآن «صادق الوعد» خوانده است. [57].

در جاي ديگر امام صادق عليه‌السلام در خصوص روش رسول‌الله صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد: پيامبر اسلام با مردي وعده گذارد كه بر سنگي بنشيند تا او بيايد. او رفت و آفتاب بالا آمد و هوا گرم شد. ياران حضرت عرض كردند: يا رسول الله، چه مي‌شود اگر از آفتاب به سايه بيايي؟ فرمود: من با او در اينجا وعده گذارده‌ام و اگر او نيايد تا قيامت همين جا خواهم بود! [58].

از مجموع اين مطالب و ديگر آثار وارده از ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام در زمينه‌ي پيمانشكني مي‌فهميم كه پيمانشكني و ارج قائل نشدن نسبت به تعهدات، آثار زيانبار و مخربي را در پي خواهد داشت، زيرا انسان (به قول فلاسفه) مدني بالطبع است و هميشه در جستجوي اين است كه با ديگر افراد معاشرت و رفت و آمد داشته باشد. اين نوع زندگي اجتماعي ايجاب مي‌كند كه هر انساني نسبت به تعهدات خويشتن پاي‌بند باشد و با هر عاملي (اين عوامل در جملات مولا عبارتند از «ادغال» و «مدالسه»، «خداع») كه باعث پيمانشكني و نقض تعهد گردد، ستيز نمايد و گرنه نظام اجتماع (و كل جهان) از هم خواهد گسيخت. بر همين اساس، حقوقدانان جهان يكي از مباحث عمده را مبحث «معاهدات» قرار داده‌اند و معتقدند كه ايجاد تعهدات بين‌المللي در رواج حس تفاهم و مسالمت‌جويي و صلح‌طلبي مفيد و لازم مي‌باشد. بر همين مبنا رسول‌الله صلي الله عليه و آله نيز در دوران رسالتش معاهداتي را با مشركان، مسيحيان نجران، اهل كتاب و قبايل عرب امضاء كرده است.

استقرار حكومت با سفاكي و خونريزي ممكن نيست

اسلام علي رغم حكومتهاي شرق و غرب استقرار حكومت را با سفاكي و خونريزي ممكن نمي‌داند و معتقد است خونريزي پايه‌هاي حكومت را متزلزل مي‌كند و باعث انتقال حكومت به ديگري مي‌گردد. اين بينش حاكي از اعتقاد راسخ اسلام به كرامت انسان است. اسلام براي يك فرد از انسان آنچنان كرامتي قائل است كه كشتن يك فرد را در حكم كشتن همه‌ي انسانها و احياي يك فرد را در حكم احياي همه‌ي انسانها مي‌داند. قرآن در همين زمينه مي‌فرمايد:

من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا. هر كه كسي را جز به قصاص يا فسادي كه در زمين كرده، بكشد، مانند اين است كه همه‌ي مردم را كشته و هر كه كسي را زنده بدارد، چنان است كه تمام مردم را حيات بخشيده است. [59].

سر بيان قرآن كريم در اين موضوع نهفته است كه كسي كه بدون علت حاضر مي‌شود با كشتن يك انسان به حيات او خاتمه دهد، در حقيقت با تحقق و پديد آمدن انسان و انسانيت مخالف است و چشم ديدن هيچيك از انسانها را ندارد و مي‌خواهد اساسا انساني در پهنه‌ي زمين وجود نداشته باشد، زيرا مثلا كشتن زيد يا عمرو فرقي نمي‌كند. آنكس كه بي‌جهت به كشتن زيد اقدام مي‌كند، از ريختن خون عمرو نيز ابايي ندارد و اگر بتواند همه‌ي انسانها را به خاك و خون خواهد كشيد. همين بيان قرآن به گونه‌اي ديگر در كلام قرآن ناطق علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام نيز تبلور يافته است:

اياك و الدماء و سفكها بغير حلها، فانه ليس شي‌ء ادعي لنقمه و لا اعظم لتبعه و لا احري بزوال نعمه و انقطاع مده، من سفك الدماء بغير حقها، و الله سبحانه مبتدي بالحكم بين العباد فيما تسافكوا من الدماء يوم القيامه، فلا تقوين سلطانك بسفك دم حرام، فان ذلك مما يضعفه و يوهنه، بل يزيله و ينقله.

و لا عذر لك عندالله و لا عندي في قتل العمد، لان فيه قود البدن و ان ابتليت بخطا و افرط عليك سوطك او سيفك او يدك بالعقوبه، فان في الوكزه فما فوقها مقتله، فلا تطمحن بك نخوه سلطانك عن ان تودي الي اولياء المقتول حقهم.

از خونريزي ناحق دوري كن، زيرا هيچ چيز بدتر از خونريزي ناحق خشم و غضب خداوند، را برنمي‌انگيزد و نعمت (الهي) را از كف بيرون نمي‌برد و عمر را كوتاه نمي‌كند. و خداوند در روز قيامت به اول چيزي كه رسيدگي مي‌كند، قتل نفس است. پس برقراري حكومتت را با ريختن خون حرام استوار مكن، زيرا ريختن خون حرام از اموري است كه حكومت را ضعيف و سست مي‌گرداند، بلكه آن را از بين مي‌برد و به ديگري منتقل مي‌كند.

تو درباره‌ي قتل عمد در درگاه خداوند و نزد من عذر و بهانه‌اي نداري، زيرا كيفر آن قتل است، اما اگر مرتكب خطايي شدي و تازيانه‌ات، يا شمشيرت و يا دستت برخلاف نيست و اراده‌ات در شكنجه دادن زياده‌روي كرد، چون مشت زدن و بالاتر از آن هم كشتني است، در اين صورت غرور بر تو غلبه نكند و از اداي خونبهاي مقتول به ورثه‌ي او سرباز نزني.

از اين بيان مولا، دو نكته‌ي اساسي روشن مي‌شود:

1. از ديدگاه علي عليه‌السلام بزرگترين اثر وضعي خونريزي ناحق، زوال قدرت و از بين رفتن دولت و حكومت است. تاريخ ستمشاهي منحوس دودمان پهلوي، بهترين گواه اين بينش علوي است و همه‌ي امت اسلامي ايران مشاهده كردند كه چگونه دودمان كثيف پهلوي به واسطه‌ي خونريزيها و خونخواريها به زباله‌داني تاريخ انداخته شدند و نامي جز ننگ و نفرت بر ايشان باقي نماند.

2. مدعيان دروغين حقوق بشر مسئله‌ي «قصاص» [60] را كه به تعبير قرآن حيات و زندگي مسالمت‌آميز انسانها در سايه‌ي اجراي آن تحقق پيدا مي‌كند، جايز نمي‌دانند و مي‌گويند قصاص با «حقوق بشر» سازگار نيست و بر همين اساس، سعي مي‌كنند به جهان و جهانيان القاء كنند كه در ايران اسلامي «حقوق بشر» رعايت نمي‌شود. اما به راستي آنها از كدام حقوق و كدام بشر حرف مي‌زنند؟ آيا كسي كه سلاح برمي‌گيرد و در روشنايي روز و تاريكي شب، مردم بي‌گناه را مورد حمله قرار مي‌دهد و دهها انسان را از زن و مرد و كوچك و بزرگ، در آتش خشم و كينه‌توزي مي‌سوزاند، شايسته‌ي نام «بشر» است؟ آيا كسي كه در كوچه و خيابان بمب مي‌گذارد، يا اتوبوس عمومي را كه گروه محرومان جامعه از آن استفاده مي‌كنند، به انفجار و آتش مي‌كشد و عده‌اي از مستضعفان را مي‌سوزاند و زغال مي‌كند و كودكان خردسال و معصوم را در خون و آتش مي‌غلتاند، داراي «حقوق» انساني است؟ اگر كسي را كه چنين بيرحمانه مردم بيگناه را به خون و آتش مي‌كشد و آنها را كشتار مي‌كند، «بشر» بدانيم، پس آن بيگناهاني كه در آتش اينان مي‌سوزند حقوق بشري و انسانيشان كجاست؟ اگر به قصاص رساندن قاتل دهها انسان بيگناه و پاكيزه ساختن جامعه از عفونت وجود او عملي وحشيانه و غير انساني است، پس به راستي كشتار زن و مرد سالخورده و طفل بيگناهي كه حتي نمي‌دانند قاتلشان كيست و از اين كشتار بيرحمانه چه هدفي دارد، چگونه قابل توجيه است؟ آيا عمل خونخوارانه‌ي چنين موجود بيرحم و جنايت پيشه‌اي، وحشيانه و غير انساني نيست؟ آيا قربانيان او ارزش انساني و حقوق بشري ندارند و تنها آن قاتل بي‌رحم از مواهب «حقوق بشري» مورد نظر ابرقدرتها برخوردار است؟ و آيا به خاطر رعايت چنين حقوق مضحك و بي‌اساسي، حكومت الهي اسلام، بايد قاتلان افراد بي‌گناه را به مسند عزت و احترام بنشاند و كمر به خدمتشان بندد و به مراقبت و تيمارداري و پرستاري آنان مشغول شود و در بستري گرم نگهداريشان كند و خوراك و پوشاك رايگان در اختيارشان نهد و به سزاي جناياتشان به آنان پاداش و جايزه دهد و در برابر «حقوق بشري» آنها سر تعظيم و تكريم فرود آورد و در عوض، جان و مال و ناموس و خون قربانيان بيگناه را چنان بي‌ارزش شمارد كه يكسره آن را به دست فراموشي سپارد؟!

در جهت زدودن همين ياوه سراييها بود كه شهيد مظلوم آيت الله دكتر سيد محمد بهشتي در دفاع از لايحه‌ي قصاص سميناري تشكيل داد و به پاسخگويي شبهات بدانديشان پرداخت.

از اين رو علي عليه‌السلام با الهام از قرآن كريم اجراي «قصاص» را لازم و ضروري و حياتي مي‌شناسد و از نزديكترين كسانش (حتي اگر مالك اشتر باشد) نمي‌گذرد.

درمان اعجاب و خودپسندي

يكي از مسائل مهم اخلاقي (كه در رابطه با مسوولان و زمامداران جنبه‌ي اجتماعي پيدا مي‌كند) مسئله‌ي خودپسندي، خودبيني و خودمحوري است. در مباحث گذشته از زشتي و بدي اين رذيله سخن گفتيم، در اين قسمت روش درمان اين حالت را از ديدگاه فلسفي مطرح مي‌كنيم:

يكي از مباحث مهم فلسفه، مبحث رابطه‌ي ممكن الوجود يا واجب الوجود مي‌باشد. منظور از ممكن الوجود، انسان و همه‌ي پديده‌هاي عالم هستي است كه وجود و عدم برايشان مساوي و يكسان است و هدف از واجب الوجود نيز خداوند سبحان غني بالذات مي‌باشد. در اينكه بين واجب الوجود و ممكن الوجود چه رابطه‌اي وجود دارد، دو گونه مي‌توان پاسخ داد. با ديد سطحي مي‌توان گفت كه انسان (و نيز ديگر پديده‌هاي عالم هستي) «شي‌ء له الربط» يعني چيزي است كه براي او ربط است و نيازمند است و با ايجاد واجب الوجود به وجود آمده است، ولي عميق‌تر از اين تعبير، تعبير فيلسوف بزرگ صدر المتالهين است. وي مي‌گويد: رابطه‌ي ممكن الوجود با واجب الوجود، «شي‌ء له الربط» نيست، بلكه «هو عين الربط» است، يعني حقيقت ممكن خود ربط به خالق مي‌باشد.

وقتي كه رابطه‌ي انسان با خالق جهان رابطه‌اي اين چنيني است، پس چگونه مي‌تواند خودپسند و خودمحور باشد انساني كه آيه‌ي قرآني «يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله» (اي مردم، شما محتاج خداييد) را مجسم ببيند و «لا حول و لا قوه الا بالله» (هيچ قدرتي جز قدرت خدا وجود ندارد) را بپذيرد؟

پس بهترين روش درمان استكبار اين است كه انسان رابطه‌ي خود را با خداي خود، مطمح نظر قرار دهد و ناچيزي خود را در برابر غني بالذات به دقت ارزيابي كند و ببيند آيا با اين همه فقر و ناچيزي و ناداري، دم از خودمحوري و خودپسندي زدن ابلهانه و احمقانه نيست؟ و مگر نه اين است كه خداوند مي‌فرمايد: «الكبرياء ردائي» (كبر و بزرگي جامه‌ي مخصوص من است)؟ و مگر نه اين است كه انسان متكبر مي‌خواهد در اين حد خود را بسان خداوند تصور كند؟ و آيا اين شرك خفي نيست؟!

آري، همين است كه علي عليه‌السلام را وادار مي‌كند تا مالك را از عاقبت شوم استكبار برحذر دارد:

و اياك و الاعجاب بنفسك و الثقه بما يعجبك منها و حب الاطراء، فان ذلك من اوثق فرص الشيطان في نفسه ليمحق ما يكون من احسان المحسنين.

و اياك و المن علي رعيتك باحسانك، او التزيد فيما كان من فعلك، او ان تعدهم فتتبع موعدك بخلفك، فان المن يبطل الاحسان و التزيد يذهب بنور الحق و الخلف يوجب المقت عندالله و الناس، قال الله تعالي: «كبر مقتا عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون».

از خودپسندي و اطمينان داشتن به چيزي كه از آن خوشت مي‌آيد و نيز از ستايش و تعريف مردم برحذر باش، زيرا در اين حالتها شيطان فرصتي مي‌يابد و نيكيهاي نيكوكاران را محو و نابود مي‌كند.

برحذر باش از اينكه با احساني كه به رعيت مي‌كني، منتي بر سر آنان بگذاري و يا كاري كه برايشان انجام مي‌دهي، زيادتر از اندازه آن را به رخشان بكشي و بزرگ جلوه دهي و يا اگر وعده‌اي به آنان مي‌دهي، از آن سرپيچي و تخلف نمايي، زيرا منت، احسان را باطل و بي‌پاداش مي‌گرداند و زيادتر از اندازه جلوه دادن نور، حقيقت را از بين مي‌برد و خلف وعده خشم و غضب خدا و مردم را افزايش مي‌دهد. خداوند متعال مي‌فرمايد: «خداوند از قولي (منظور هر گونه قول دادن است) كه مي‌دهيد و بدان عمل نمي‌كنيد سخت غضبناك خواهد شد.».

در اين كلمات، حضرت پس از بيان زشتي استكبار، سه مطلب اساسي ديگر را نيز مورد عنايت قرار داده است: اول. منت

اصولا در تعاليم اسلامي منت در همه جا محكوم است- چه منت مردم به مردم و چه منت دولت به مردم-، زيرا كه اولا انفاق و صدقه (و به عبارت ديگر كمك به ديگران) براي اين است كه فقرا از وضع دلخراش زندگي فقيرانه نجات پيدا كنند و با تامين احتياجات مادي، ناراحتي روحيشان برطرف گردد، در صورتي كه اگر به دنبال انفاق و بخشش، منت بوده باشد، نه تنها اين هدف عملي نشده بلكه لطمه‌ي سنگين‌تري بر روح مستمندان وارد آمده است. ثانيا آنچه كه دولت به عنوان خدمت ارائه مي‌دهد، انجام وظيفه است و نمي‌توان بر كسي منت گذاشت. ثالثا انفاق و بخشش بايستي وجهه‌ي خدايي داشته باشد و منت حاكي از اين است كه عمل انجام شده براي خدا نبوده است. رابعا خداوند متعالي كه حاكم علي الاطلاق و صاحب همه‌ي قدرتها و نيروهاست، در بخشش اينهمه نعمتهاي هستي (جز نعمت رسول‌الله صلي الله عليه و آله و نعمت اسلام) بر انسانها منت نگذاشته است و اگر انساني در مقابل احسان به ديگري منت بگذارد، حاكي از اين خواهد بود كه براي خود استقلال قائل شده و نعمت را از آن خود مي‌داند، در صورتي كه به حكم «لا حول و لا قوه الا بالله» مالك همه‌ي هستي اوست و از اوست (انا لله و انا اليه راجعون).

دوم. خلف وعده

در اسلام تخلف از وعده در حكم بي‌ديني و بي‌ايماني است. قرآن در همين زمينه مي‌فرمايد: «كبر مقتا عندالله و … ». در مقابل، وفاي به عهد از نشانه‌هاي ايمان و پاي‌بندي به مسائل اسلامي است. اگر مسوولي به مردم وعده‌اي بدهد و از آن تخلف كند، علاوه بر اينكه مورد غضب خدا قرار خواهد گرفت، زيان اين تخلف متوجه دولت خواهد شد و لذا شايسته است مسوولان وعده‌هايي را مطرح كنند كه صددرصد مي‌توانند به آن عمل نمايند و از دادن وعده‌هايي كه احتمال تخلف از آن هست، پرهيز كنند.

سوم. مبالغه‌گويي

حقيقت و آنچه كه از حقيقت برخوردار است، از نورانيت و روشنايي مخصوص به خود بهره‌مند مي‌باشد و لذا انساني كه في المثل دروغ مي‌گويد، در باطن خود گرفتار عذاب وجدان است و در تاريكي و سيه‌دلي بسر مي‌برد، در حاليكه انسان راستگو از نورانيت و روشنايي برخوردار است. روي اين اصل، گفتن آنچه كه تحقق يافته است، مردم را متنفر نمي‌كند، بلكه انسانها با مشاهده‌ي نورانيت مجذوب حقيقت خواهند شد. از اينرو، شايسته نيست دولت اسلامي كارهاي انجام شده را به صورتي اغراق آميز و با مبالغه و بيش از آنچه انجام گرفته با مردم مطرح كند، زيرا مردم با ديدن عملكرد واقعي، فريفته‌ي حقيقت مي‌شوند و با احساس مبالغه و گزافه‌گويي، مسوولان را خائن و بي‌اعتقاد به مباني اسلامي تلقي خواهند كرد.

تصميم گيري موفق

رمز پيروزي مسئولان در تصميم‌گيريها خلاصه مي‌شود. اگر تصميم‌گيري بجا و بموقع صورت بگيرد، مسئول موفق و پيروز و چنانچه نابجا و بدور از حقيقت عملي شود، ناموفق و بي‌حاصل است.

روي اين حساب، يك مسوول اولا بايستي حركتهايش براساس هدفي روشن و مشخص انجام بگيرد و ثانيا به محض فراهم شدن شرايط بدون كمترين مسامحه و تعللي تصميم شايسته را عملي سازد. البته تصميم شايسته در صورتي موفق خواهد شد كه علاوه بر شرايط ياد شده هر عملي بجا و در موقعيت مناسب خود انجام شود:

و اياك و العجله بالامور قبل اوانها، او التساقط فيها عند امكانها، او اللجاجه فيها اذا تنكرت، او الولهن عنها اذا استوضحت، فضع كل امر موضعه، و اوقع كل عمل موقعه.

قبل از رسيدن زمان كار (و تحقق شرايط لازم) از عجله پرهيز كن! اگر انجام كار ممكن شد آن را كوچك مشمار! در صورت مشخص نبودن رشته‌ي كار، يكدندگي بخرج مده! و نيز از مسامحه و سستي در زمان روشني امور (طرحها و برنامه‌ها و … ) دوري كن! بنابراين هر امري را در جاي مناسب خود قرار ده و براي هر عملي در موقعيت مناسب اقدام كن.

اگر در نمازهاي پنجگانه دقت كنيم، خواهيم ديد وقت از اهميت خاصي برخوردار است، به طوري كه خيلي از شرايط ديگر فداي وقت شده است. مثلا اگر آب پيدا نشد، مي‌توانيم با تيمم نماز بخوانيم، اما در وقت، نه در خارج آن. و همين‌گونه است موقعيت خاص وقت در عبادات ديگر مانند حج (كه در وقت مخصوص بايستي انجام شود) و روزه (آن هم فقط در ماه رمضان). اين مقررات شرعي حاكم از آن است كه وقت شناسي از اهميت و ويژگي خاصي برخوردار است و عدم توجه به آن خسارت و زيان قابل توجهي را در پي خواهد داشت.

امام حسن عسگري عليه‌السلام در همين زمينه مي‌فرمايد:

«در چيدن ميوه‌اي كه نرسيده شتاب مكن، كه هنگام خود به آن خواهي رسيد. و براي رفع نيازمنديهاي خود پيش از وقت مشتاب كه مايه‌ي دل افكاري و بيتابي مي‌گردد و گرفتار نوميديت مي‌سازد.» [61].

ياد آخرت، راه جلوگيري از هواهاي نفساني

مي‌دانيم كه جهان آخرت، جهان بهره‌برداري از تلاشهاي دنيا و روزگار تجلي خصلتها و رفتارهاي آدمي است. اگر حاكمي در مسند حكومت (و هر نوع انساني در تلاشهاي فردي و اجتماعيش) بداند (و در اين انديشه باشد) كه هرگونه انحراف در اشباغ غرايز و تمايلات و هرگونه زياده‌روي و طغيان، باعث اسارتها و سقوطها و فسادها مي‌شود و اين اعمال در آخرت جز رنج و تباهي و دوزخ در پي نخواهد داشت، كوشش خواهد نمود تا هواهاي نفسانيش را به اعتدال كشاند و در مسير قرآن و اسلام حركت نمايد:

و اياك و الاستئثار بما الناس فيه اسوه و التغابي عما تعني به مما قد وضح للعيون، فانه ما خوذ منك لغيرك و عما قليل تنكشف عنك اغطيه الامور و ينتصف منك للمظلوم.

املك حميه انفك و سوره، حدك و سطوه يدك و غرب لسانك و احترس من كل ذلك بكف البادره و تاخير السطوه،- حتي يسكن غضبك فتملك الاختيار و لن تحكم ذلك من نفسك حتي تكثر همومك بذكر المعاد الي ربك.

مبادا چيزي را كه همه‌ي مردم به طور مساوي در آن سهم دارند، بيشتر از ديگران به خودت اختصاص دهي. در آنچه براي مردم آشكار است، خود را به غفلت و ناداني نزن، براي اينكه آن چيز از تو گرفته و به ديگري داده مي‌شود و به زودي پرده بالا مي‌رود و تو به نفع مظلومان محكوم خواهي شد.

جلوي خشم و تندي و دستيازي و زباندرازي خود را بگير و از دشنام دادن و هرزه گفتن پرهيز نموده و خاموش باش تا اينكه غضبت فرونشيند و اختيارت به دست آيد و بينشت حقيقت را ببيند. هنگامي به خود مي‌آيي كه به ياد بازگشت به سوي پروردگارت افتاده و بر اندوه و نگرانيت بيفزايي.

در جمع‌بندي جملات بالا، به مطالبي از اين دست پي خواهيم برد:

1. خودكامگي بيش از افراد معمولي به سراغ حاكم مي‌آيد و با توجه به امكاناتي كه او در اختيار دارد هيچ نيرويي جز نيروي «تقوي» مانع خودكامگيش نخواهد شد. پس حاكم بيش از ديگران به نيرومندي و تقويت بنيه‌ي تقوايي نيازمند است.

2. آنچه از همه‌ي مردم است بايستي بالسويه بين مردم تقسيم گردد و حاكم نمي‌تواند اموال عمومي را به خود و يا به عده‌اي خاص اختصاص دهد، در صورتيكه از حاكم چنين حركتي سربزند، اين عمل ظلم است و روزي در دادگاهي كه به حاكميت مظلومان برپا خواهد گرديد، ظالم محكوم شده و به سزاي ظلمش خواهد رسيد. 3. احترام به افكار عمومي از وظايف خاص حاكم مردمي است. اگر خلافكاريها، كجرويها، فسادهاي اخلاقي و فسادهاي اداري كه در انظار مردم قرار دارد با بي‌اعتنايي همچنان ادامه داشته باشد و حاكم بدون توجه به افكار عمومي، خود را به غفلت و تجاهل بزند و با اين بهانه به اصلاح جامعه اقدام نكند، عاقبتي شوم و پي آمدي دردناك خواهد داشت.

4. از آنجا كه مردم نسبت به حاكم احساس نياز كرده و چاره‌ي دردشان را در وجود حاكم جستجو مي‌كنند، تحمل ناهنجاريهايي از قبيل خشم و غضب و بي‌اعتنايي و … را از حاكم ندارند و از بروز كوچكترين حركت ناهنجار به دردي سوزناك دچار خواهند شد. از اين رو لازم است مسوولان با برخوردي انساني و اسلامي احساسات مردم را جريحه دار نكنند و باعث رميدن و رنجش آنان نشوند.

عبرت‌پذيري و حركت براساس قرآن و سنت

در فصل «جايگاه قرآن و سنت در جامعه‌ي اسلامي» گفته شد كه قرآن و سنت منبع تمام مسائل اجتماعي، سياسي، اقتصادي و … محسوب مي‌شوند و حركت حاكم اسلامي بايستي براساس آن دو انجام شود و تخلف از حكم قرآن و سنت رسول‌الله صلي الله عليه و آله از او پذيرفته نيست و با ظهور و عملي شدن چنين حركتي، حاكم خود به خود معزول خواهد شد.

علي عليه‌السلام در كلمات آتي ضمن اينكه قرآن و سنت رسول‌الله صلي الله عليه و آله و ائمه‌ي معصومين عليهم السلام را ملاك حركت براي مالك معرفي مي‌كند، عبرت‌گيري از تاريخ و حوادث گذشته را براي حاكم ضرور و لازم مي‌شناسد.

روي اين حساب مي‌فرمايد:

و الواجب عليك ان تتذكر ما مضي لمن تقدمك من حكومه عادله، او سنه فاضله، او اثر عن نبينا- صلي الله عليه و آله و سلم- او فريضه في كتاب الله، فتقتدي بما شاهدت مما عملنا به فيها و تجتهد لنفسك في اتباع ما عهدت اليك في عهدي هذا و استوثقت به من الحجه لنفسي عليك، لكيلا تكون لك عله عند تسرع نفسك الي هواها، فلن يعصم من السوء و لا يوفق للخير الا الله تعالي.

و قد كان فيما عهد الي رسول‌الله- صلي الله عليه و آله- في وصاياه تحضيض علي الصلاه و الزكاه و ما ملكته ايمانكم، فبذلك اختم لك بما عهدت و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم.

وظيفه داري كه حكومتهاي عدالت گستر و يا سنتهاي فضيلتمند و يا فريضه‌هايي كه در قرآن مجيد آمده و يا روشهايي كه از پيغمبر اسلام- صلي الله عليه و آله- در كتابها نوشته شده را به ياد داشته باشي و آنچه كه ما عمل كرده‌ايم و تو آنها را ديده‌اي، پيروي كني. كوشش كن از آنچه كه در اين فرمان برايت تنظيم كرده‌ام متابعت كني و دستوراتم را عمل نمايي. (اي مالك،) من با تو پيمانم را به وسيله‌ي اين فرمان محكم نمودم و حجت را بر تو تمام كردم تا اگر نفست سركشي كند و پي هوي و هوس رود، بهانه‌اي نداشته باشي، هر چند كه انسان را از بدي محفوظ نخواهد داشت و او را توفيق به نيكي نخواهد داد جز خداي متعال.

پيامبر خدا- صلي الله عليه و آله- همواره به من امر فرمود كه در نماز و زكات شما و نيك رفتاري با غلامانتان، سخت مراقب و مواظب باشم.

با دقت در كلمات مولا مي‌فهميم كه اولا شناخت مسائل اسلامي و باز بودن ميدان جهت اجراي احكام الله، بالاترين حجت الهي است و با وجود چنين حجتي به بهانه‌هاي واهي نمي‌توان از پياده كردن احكام الله سرپيچي كرد.

بر همين اساس، رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران امام خميني در ديداري كه با روحانيون داشتند، اعلام كردند: امروز حجت تمام شده است و علماي اسلام بهانه‌اي براي كار نكردن و عدم تلاش در جهت اجراي احكام الله ندارند.

ثانيا تلاش در جهت پياده كردن احكام الله نبايستي مسوولان را از درون‌نگري و مبارزه با هواهاي نفساني و عمل به عبادات فردي بازدارد، بلكه وظيفه دارند ضمن تلاش در جهت برقراري و استقرار نظام، تقوي را پيشه سازند و از انجام فرايض ديني غفلت نكنند.

شهادت، پايان راه

يكي از نعمتهاي خاص الهي براي انسان مومن، «شهادت» در راه خدا و در جهت استقرار و حاكميت احكام الله است. رسيدن به شهادت پايان راه و اوج اعتلاي انسان محسوب مي‌شود. از اينرو علي عليه‌السلام ضمن آرزوي شهادت براي خود و مالك، فرماندارش را با نتيجه و آثار توانمند «دعا» نيز آشنا مي‌سازد.

اكنون كه در پايان اين نوشتار قرار گرفته‌ايم، دعاي آن حضرت را با هم مي‌خوانيم:

و انا اسال الله بسعه رحمته و عظيم قدرته علي اعطاء كل رغبه، ان يوفقني و اياك لما فيه رضاه من الاقه علي العذر الواضح اليه و الي خلقه، مع حسن الثناء في العباد و جميل الاثر في البلاد و تمام النعمه و تضعيف الكرامه و ان يختم لي و لك بالسعاده و الشهاده، انا اليه راجعون.

و السلام علي رسول‌الله- صلي الله عليه و آله و سلم- الطيبين الطاهرين و سلم تسليما كثيرا و السلام.

من از خداوند بزرگ مي‌خواهم كه با رحمت بي‌پايان و قدرت عظيمش (كه در عطا و احسان آنچه پسندد به انجامش قادر و تواناست) من و تو را به آنچه رضا و خشنوديش در آن است، وادارد. عذر به جا و آشكار ما را در برابر خود و خلقش بپذيرد و با نيكنامي در ميان بندگان و خوشنامي و اثر نيك در شهرها و ديارها و تمامي نعمت و فزوني عزت و بي‌پاياني سعادت آفرين و شهادت‌آميز، عمرمان را به پايان رساند كه ما از او بيم و به سوي او بازخواهيم گشت.

درود بر رسول‌خدا و بر آل او باد كه همگي پاك و منزهند.

آمين يا رب العالمين

پاورقي

[1] جورج سارتون، تاريخ علم: مقدمه، ص 11. [2] جورج سارتون، تاريخ علم: مقدمه، ص 21. [3] تاريخ يعقوبي: ج 2، فصل «خلافت اميرالمومنين علي عليه‌السلام». [4] دكتر زرين‌كوب، بامداد اسلام: ص 116. [5] دكتر زرين‌كوب، بامداد اسلام: ص 116. [6] بامداد اسلام، ص 116. [7] تاريخ عرب، ج 1، ص 208. [8] بامداد اسلام: ص 17 و 75. [9] تاريخ يعقوبي: ترجمه فارسي، ج 2، ص 32. [10] تاريخ عرب، ج 1، ص 206. [11] تاريخ يعقوبي، ص 33. بامداد اسلام، ص 117. [12] تاريخ عرب: ص 12. [13] تاريخ عرب: ص 215. [14] تاريخ يعقوبي: ج 2، بخش خلافت عثمان. [15] در اينجا شايد براي بعضي اين سوال پيش آيد كه آيا ممكن است امام عليه‌السلام با وجود اطلاع از بيگناهي قيس و وقوف بر تهمت و فريب و فتنه‌اي كه عليه او به كار رفته بود به خاطرجو خاص اطراف خود، او را از مقا كه شايسته‌اش بود عزل كرده باشد. پاسخ مي‌دهيم: بلي. سياست دقيق و درست، براي حفظ كيان اسلام و جلوگيري از بگومگوهايي كه ممكن است ناراحتيها و حتي انحرافاتي ايجاد كند، گاه باعث مي‌شود كه يك رهبر علي‌رغم ميل باطني خود و براي حفظ آرامش در جامعه، به اقدام و عملي رضايت دهد كه موجب اصلي آن فقط جو خاص اطرافش بوده است. ما نمونه‌ي ديگري از اين مسئله را در زمان خودمان ديده‌ايم و از كم و كيف آن تا حدودي اطلاع داريم و آن مربوط به جريان بني‌صدر است كه با وجود اعمال و حركات ضد انقلابي، مدتي را در مقا باقي ماند كه شايسته‌اش نبود. پس از عزل او، امام امت فرمودند: «من از حدود يكسال قبل مي‌دانستم كه اين شخص (بني‌صدر) در جريان ضد انقلابي حركت مي‌كند». اما جو محيط و جامعه به صورتي بود كه براي طرح قضيه و افشاي بني‌صدر مناسبت نداشت و از اين رو، امام امت حدود يكسال وجود چنين فردي را در آن مسند معتبر تحمل كردند. با قياس اين قرينه مي‌توان احساس كرد كه علي عليه‌السلام نيز در چه جوي قرار داشته‌اند. [16] سوره‌ي اسراء، آيه‌ي 1. [17] محققان جهت اطلاع بيشتر به كتاب «مكاسب» مرحوم شيخ انصاري مراجعه كنند. [18] المفردات القرآن، ماده‌ي وقي. [19] اگر به فرض، تقوي را به معناي پرهيزگاري نيز بپذيريم، مي‌پرسيم پرهيز از چه چيزي موجب تقوي است؟ اگر منظور محرمات الهي است، در بينش اسلام پرهيز از محرمات به تنهايي كافي نيست. خضوع در مقابل واجبات و عمل به آنان نيز شرط تحقق تقوي است. بر همين اساس است كه مي‌گوييم تقوي به معناي تحفظ و خود نگهداري است. اين معنا، هم در برگيرنده‌ي اجتناب از محرمات الهي است و هم خضوع در مقابل واجبات و عمل به فرايض ديني. [20] سوره‌ي بقره، آيه‌ي 182. [21] سوره‌ي آل عمران، آيه‌ي 102. [22] سوره‌ي حجرات، آيه‌ي 13. [23] نهج‌البلاغه‌ي فيض‌الاسلام، خطبه‌ي 184. [24] وسائل الشيعه: ج 11، ص 122. [25] سوره‌ي نازعات، آيات 40 و 41. [26] سوره‌ي محمد، آيه‌ي 7. [27] سوره‌ي آل عمران، آيه‌ي 160. [28] در اينكه منظور حضرت از «دولتهاي عدل» قبل از مالك اشتر، چه دولتها و چه كساني بوده‌اند، مي‌توان دو گونه نظر داد: يكي اينكه بگوييم منظور، دوران زمانداري سعد بن قيس و محمد بن ابي‌بكر مي‌باشد، ديگر اينكه قائل شويم مراد حكومت حضرت يوسف عليه‌السلام است، چرا كه دولت به معناي متعارف، به زمامداري سعد بن قيس و محمد بن ابي‌بكر صادق نيست. [29] سوره‌ي مريم، آيه‌ي 96. [30] فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره (سوره‌ي زلزال، آيات 6 و 7). [31] سوره‌ي عصر. [32] سوره‌ي مومنون، آيات 3 -1. [33] نهج‌البلاغه‌ي فيض‌الاسلام، خطبه‌ي 194. [34] سوره‌ي توبه، آيه‌ي 120. [35] سوره‌ي نازعات، آيه‌ي 39. [36] الميزان، ج 5، ص 292. [37] اصول كافي: ج 2، ص 164. [38] سوره‌ي شوري، آيه‌ي 15. [39] اصول كافي، ج 2، ص 274. [40] اصول كافي: ج 2، ص 274. [41] اصول كافي: ج 2، ص 265. [42] سوره‌ي آل عمران، آيه‌ي 159. [43] نهج‌البلاغه‌ي عبده: ج 2، ص 184. [44] بحار الانوار: ج 75، ص 103. [45] الحياه: ج 1، ص 196. [46] مي‌دانيم كه در روزگار امام علي عليه‌السلام جامعه‌ي عرب، از وجود دانشگاه و دانشكده، جهت پرورش عناصر مطلوب براي تصدي فرماندهي سپاه بهره‌مند نبود، اما در همان روزها خاندانهاي شريف و اصيل فرزندان خود را با عادات و سنن خاصي مي‌آراستند و در سايه‌ي اين تعليمات، فرزندان اين خانواده‌ها با فنون نظامي و آداب رزم آشنا مي‌شدند و با دلاوري و شجاعتي كه در ميدانهاي جنگ از خود نشان مي‌دادند، در قلب توده‌هاي مردم منزلت و جايگاه خاصي مي‌يافتند و اين امر، خودبخود زمينه‌ي فرماندهي يك فرمانده و فرمان پذيري مردم را آماده مي‌كرد. اين است كه علي عليه‌السلام مالك را به جذب عناصري از اين خانواده‌ها فرا مي‌خواند. [47] سوره‌ي نساء، آيه‌ي 134. [48] بحارالانوار: ج 23، ص 5. [49] احياء العلوم: ج 2، ص 45. [50] فروع كافي: ج 1، ص 37. [51] فروع كافي: ج 1، ص 37. [52] نهج‌البلاغه فيض الاسلام، نامه‌ي شماره ي 5. [53] سوره‌ي انفال، آيه‌ي 61. [54] سوره‌ي بقره، آيه‌ي 208. [55] ابي‌مالك كه يكي از ياران امام سجاد عليه‌السلام مي‌باشد، روزي به حضرت عرض كرد: يابن رسول الله، همه‌ي شرايط دين چيست و با چه شرايطي انسان، متدين به دين الهي خواهد شد؟ امام عليه‌السلام فرمود: جميع شرايط دين در سه چيز خلاصه مي‌شود: اول گفتار حق، دوم داوري براساس، عدل، سوم وفاي به عهد. [56] هرگاه يك لفظ داراي دو معنا باشد و گوينده‌ي كلام معناي دوم لفظ را اراده كند، اين نوع سخن گفتن را «توريه» مي‌گويند. در تاريخ مي‌خوانيم كه سعيد بن جبير يكي از ياران باوفاي اميرالمومنين علي عليه‌السلام را با اجبار وارد قصر حجاج بن يوسف كردند. حجاج پرسيد: نظر تو درباره‌ي من چگونه است؟ پاسخ داد «انت قاسط عادل» (تو مردي عادل هستي). پس از ختم مجلس، حجاج از ياران خود پرسيد: نظر سعيد چطور بود؟ گفتند: جز خوبي و نيكي تو چيزي نبود. حجاج گفت: سعيد نظرش بدگويي من بود، منظورش از «قاسط» آيه‌ي «اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا» و هدفش از عادل، عدول از حق و حقيقت است. در مورد ديگر آمده است كه هارون‌الرشيد در دوران سلطنتش دستور داد تمام مردان برامكه را قتل عام كردند. زني از برامكه به حضورش آمد و درخواست كمك كرد، وي نيز دستور كمك داد. زن پس از دريافت كمك خطاب به هارون گفت: «اقرالله عينيك و فرحك بما آتاك، حكمت بالقسط و العدل» (خداوند چشمانت را روشن گرداند و تو را به خاطر عطايي كه كردي شاد كند. تو براساس قسط و عدل حكم كردي.) هاورن پرسيد: از كدام قبيله‌اي؟ گفت: از آل برامكه كه تو دستور دادي مردان ما را كشتند. پس از رفتن زن هارون گفت: اين زن مرا به زشتي ياد كرد، چون كه قصدش از لفظ «اقر» به معناي استقرار بود (يعني چشمانت از حركت بازمانده، كور شود)، هدفش از «فرحك» اشاره به آيه‌اي است كه در خصوص اين دنيا نازل شده و از «قسط» آيه‌ي «اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا» و از «عدل»، عدول از حق و حقيقت را اراده كرده بود. [57] بحار الانوار: ج 15، ص 144. [58] بحارالانوار: ج 15، ص 144. [59] سوره‌ي مائده، آيه‌ي 32. [60] و لكم في القصاص حياه يا اولي الالباب. (بقره، 179). حكم قصاص براي حفظ حيات شماست. [61] بحارالانوار، ج 88، ص 379.