کتابخانه:فراسوی غبار ندای انقلاب

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۷:۴۵ توسط Shirzad (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

فراسوی غبار ندای انقلاب

[منبع الکترونیکی] : مجموعه سخنرانی های منتشر نشده حضرت آیت الله مصباح یزدی پیرامون فتنه ندای انقلاب

افزودن به کتابخانه شخصی

شرح پدیدآور : محمدتقي مصباح يزدي زبان : فارسی نوع منبع : کتاب الکترونیکی موضوعات : آزمايش انسان امتحان الهي اهل فتنه شيطان سخنراني‌ فتنه بصيرت سران فتنه انقلاب اسلامی منابع دیجیتالی :

 نسخه متنی

پدیدآورندگان : مصباح¬، محمدتقي¬، 1313-(سرشناسه) وضعیت نشر الکترونیکی : قم : موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان ، 1387

http://library.tebyan.net/fa/Viewer/Text/165087/1

فراسوي غبار:مجموعه سخنرانی‌های منتشرنشده حضرت آیت‌الله مصباح يزدي پيرامون فتنه

بسم‌الله الرحمن الرحیم

کتابي که پيش رو داريد گزیده‌ای از سخنان حضرت آیت‌الله مصباح يزدي دامت بركاته در دفتر مقام معظم رهبري است که از تاريخ 16 دی‌ماه 88 لغايت بيست و دوم ارديبهشت 89 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محتویات

فصل اول : دنيا جايگاه امتحان و فتنه

مفهوم فتنه

ترتيب منطقي بحث اقتضا می‌کند که اول درباره مفهوم فتنه صحبت کنيم. اصلاً فتنه به چه معناست؟ موارد کاربرد آن کدام است؟ و چرا اين واژه به‌کاررفته است؟ به‌هرحال محور اول مبادي تصوري بحث است. در قرآن کريم واژه فتنه در موارد مختلفي ذکرشده است که مورد استعمال آن‌ها شباهت کمي به همديگر دارند، و عملاً حکم مشترک لفظي رادارند. بسياري از لغويين سعي می‌کنند حتي مشترکات لفظي را هم به يک اصل يا دو اصل برگردانند و بگويند اصل اين معاني یک‌چیز است و با خصوصيات مورد يا با اضافه کردن ویژگی‌هایی، معناي دوم و سوم به وجود می‌آید.

در اين زمينه افراط‌وتفریط‌هایی هم وجود دارد. يک بحث اين است که اصلاً اين کار، کار درستي است؟ اگر منظور اين است که این‌ها را به يک مشترک معنوي برگردانيم و بگوییم: اصل، يک معناست و آن تعدّد معاني، خصوصيّات مورد است، مثل انسان که در بين همه افراد مشترک است و ویژگی‌های نژاد، زبان، خون، رنگ، جنسیت، و... باعث می‌شود انسان یکجا مرد و یکجا زن باشد، یکجا سياه و یکجا سفيد باشد؛ انصاف اين است که اين کار ميسّر نيست و اين کار نادرستي است. گاهي آن‌قدر معاني باهم تفاوت دارند که نمی‌توان گفت: این‌ها مشترک معنوي هستند. امّا اگر مقصود، کاري است که در زبان‌شناسی هم معمول است که می‌گویند: اصل يک لغتي، يک معنايي بوده و تدريجاً در طول زمان، تحوّلاتي پیداکرده و بعداً يک معناي ديگري پیداشده که به‌اصطلاح به آن منقول می‌گویند و بعد جهت نقل را پيدا کنند تا بدانند به چه مناسبت از اين معنا به يک معناي ديگر منتقل‌شده است، يک چنين تلاشي براي کشف ارتباط بين معاني مختلف در حدّ معقولي که عرف پسند باشد نه اينکه تکلفات زيادي داشته باشد کار درستي است و اين کار يک فرعي از فروع زبان‌شناسی است.

موارد استعمال کلمه فتنه در قرآن کريم طوري است که نمی‌شود آن را مشترک معنوي محسوب کرد و بگوييم ماده «فتن » همه‌جا به يک معنا است. در مورد اموال و اولاد می‌فرماید: «وَ اعلم‌ها أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَه ... 2» . فتنه در اينجا هر معنائي داشته باشد، وقتي آنرا با اين آيه مقايسه کنيم که «... الْفِتْنَهُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل ... 3» : فتنه از قتل بدتر است، چه نسبتي باهم می‌توانند داشته باشند؟ اگر يک معنا داشته باشند بايد گفت: اولاد شما از قتل بدتر هستند و اين معناي روشني ندارد. همچنين وقتي مشتقات فتنه، مثل «بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُون 4» را در نظر بگيريم. مفسرين گفته اند: اي نجا مفتون به معناي مصدر است.

کساني به پيغمبر اکرم العياذ با لله نسبت جنون دادند. در اي نجا مي گويد: بسنجيد، ببينيد که آيا شما اولي به جنون هستيد يا او؟ اين جا مفتون به معني مجنون يا جنون است. فتنه در «الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل » با «بايکم المفتون » با اموال و اولاد چه ارتباطي دارد؟ هيچ جهت مشترکي که قابل قبول باشد بين اين ها نم يشود پيدا کرد. همچنين مانند: «... أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا ... 5» و امثال اي نها که معمولاً در کتا بهاي لغت هم، اي نها را به عنوان معاني متعدد براي فتنه ذکر کرده اند.

قاعده اي در زبا نشناسي وجود دارد که مي گويد: اصولاً الفاظي که در هر زباني وضع مي شوند، ابتدائاً براي مصاديق ماديّ است. آدميزاد در ابتدا که شروع به حرف زدن م يکند، هنوز مسائل معنوي و انتزاعي را درست درک نمي کند. آن چه مورد نيازش است، همين مصاديق ماديّ است که در دنيا با آ نها سر و کار دارد. مثلاً قطعاً اول مفهوم علوّ را که وضع کردند قطعاً که مي گويم يعني ظن متآخم بعل م اول براي بالا بودن سقف نسبت به کف و امثال آن وضع کرده اند. بعد توجه پيدا کردند به اي نکه يک معان ياي وجود دارد که تعبير ديگري با آن مناسب نيست جز اين که بگوييم آن ها بلند هستند.

مثل اين که بگوييم مقام خدا علوّ دارد. يعني بعد از تصور علوّ مادي، اين معنا را براي علوّ معنوي تصور م يکنند. در اينجا همان لفظي را که براي علوّ مادي وضع شده بوده، تجريد مي کنند و مي گويند دو گونه علوّ داريم يکي علوّ حسي است و يکي علوّ معنوي است، و خدا علوّ معنوي دارد و چيزهايي از اين قبيل. اين قاعده را در زبا نشناسي مي توان مورد توجّه قرار داد که اول الفاظ براي مصاديق ماديّ وضع شده و تدريجاً به مناسبت هايي براي معاني انتزاعي اعتباري، و بعد هم براي معاني معنوي مافوق طبيعي به کار رفته است.

اما گاهي يک مفاهيم معنوي هست که نم يشود بگويند يک مصداق ماديّ و يک مصداق معنوي دارد. آن قدر از خصوصيّات ماديّ تنزيه شده که اصلاً معناي ديگري شده است. به هر حال مي توان اين را يک قاعد هاي تلقي کرد که الفاظ ابتدائاَ براي معاني حسّي وضع شده، بعد تدريجاً با تصرفاتي، اول به صورت مجازِ با قرينه، بعد کم کم به صورت منقول به کار رفته، و بعد يک معناي جديدي پيدا شده است.

اگر اين را بپذيريم، وقتي موارد استعمال فتنه را ملاحظه م يکنيم، حسّي ترين معنايي که براي فتنه در خود قرآن کريم ا س ت ع م ا ل ش د ه ا س ت د ر آ ي ه ش ر ي ف ه : «يَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ يُفْتَنُون 6» است: يعني به عنوان عذاب انسا نهايي روي آتش گداخته مي شوند. فَتَنَ در اي نجا يعني داغ کردن و سوزاندن. وقتي طلا را در آتش ذوب مي کنند، مي گويند: فتن الذهب، يعني طلا را روي آتش آب کردند. از اين جهت مي توان گفت:

اوّلين باري که فتن وضع شده براي همين داغ کردن وضع شده است. اين داغ کردن يک لوازم و آثاري دارد. به مناسبت اين آثار و لوازم، اول مجازاً و بعدها به صورت منقول، لفظ «فتن » را در معاني ديگري استعمال کردند. معمولاً وقتي چيزي را روي آتش داغ مي کنند، حرکتي اضطرابي در آن پيدا م يشود. لذا بعدها «فتن » را در مورد اضطرابات به کار بردند. اضطراب گاهي اضطراب شخصي است که يک حالت رواني براي آدم پيدا م يشود. گاهي اضطرابات اجتماعي است. جامعه متزلزل و مضطرب مي شود. تدريجاً فتنه معاني جديدي پيدا کرده و بعد در مورد بلاهايي که براي آدم پيش مي آيد و حال آدم را متغير و مضطرب مي کند به کار رفته است.

لازمه امتحان کردن يک حالت اضطراب است؛ از اين جهت به امتحان هم فتنه گفته شده است. در همين آيه شريفه اول سوره روم م يفرمايد: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُترَْكُواْ أَن يَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ يُفْتَنُونَ » يعني آيا مردم مي پندارند که وقتي مي گويند ما ايمان آورديم، ما همين طور از آن ها قبول مي کنيم و کار تمام م يشود و ديگر امتحان نم يشوند؟ «وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم ... »: ما همه پيشينيان را امتحان کرديم شما را هم امتحان خواهيم کرد. در اينجا فتنه به معناي امتحان است.

مي توان چنين تصوّر کرد که اصل آن واژه به معني گداختن و داغ کردن بوده و بعد به جهت لوازمش که اضطراب و... بوده، کم کم به اضطراب هاي روحي و اضطرا بهاي اجتماعي و آشو بها و... نقل داده شده تا به آشفتگ يهاي ديني رسيده است. اگر فضايي ايجاد شود که اعتقادات ديني مورد شک و ترديد قرار بگيرد، اين هم يک اضطرابي ايجاد م يکند. آشفتگي و ابها مهايي که باعث م يشود کساني در دين خودشان شک کنند، اين هم فتنه است. « ...وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل ... » مربوط به اين مورد اخير است.

يعني کاري کنند که مردم در دينشان شک کند و مضطرب شوند؛ نفهمند دين حقّ و اعتقادات صحيح کدام است. اين بدتر از آن است که کسي را بکشند. براي اي نکه وقتي کشته شود اگر مؤمن است، به بهشت م يرود و اگر غير مؤمن است از آن بدتر نم يشود. امّا وقتي يک مؤمني دينش مورد فتنه واقع م يشود، يعني وسايل شک و ترديد در دينش فراهم م يشود، و بالاخره ايمانش را از دست مي دهد، ديگر اهل نجات نيست. مسلماً اين ضررش بيش از کشتن او است. پس فتنه با چنين ملاحظاتي اين مصاديق را مي تواند داشته باشد. در اين جا به همين اندازه اکتفا مي کنيم که فتنه معاني متعددي دارد.

دنيا جايگاه امتحان و فتنه

بحث ديگر اين است که آيا زندگي انسان در اين دنيا بي فتنه مي شود فتنه به معناي عامش که شامل همه موارد امتحان م يشود، چه امتحانات فردي چه امتحانات گروهي و اجتماعي ؟ البته محال عقلي نيست؛ ولي حکمت الهي اين گونه نيست. اين عالم به گونه اي است که سر دو راه يها و چندراه يها واقع م يشويم. گاهي ترديد پيدا مي کنيم که اين طرف را انتخاب کنيم يا آن طرف را؟ اين وضع زندگي که ما داريم، بدون امتحان نم يشود. خدا هم مي فرمايد: «الَّذي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُ م ... 7» : ما مرگ و زندگي را آفريديم براي اين که شما را امتحان کنيم. امتحان کنيم که چه بشود؟ ...« أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ... » که کدامتان کارتان بهتر است؛ يعني خدا براي ارزشيابيِ کار بايد يک شرايطي فراهم کند. اسم اين، امتحان است. پس بر حسب اين آيه و ده ها آيه ديگر خدا م يفرمايد: شرايطي پيش مي آوريم که شما امتحان شويد تا آنچه ته دلتان است ظاهر شود. جوهر وجودتان ظهور پيدا کند که چه کسي هستيد؟ اين کار خداست.

البته خدا از اوّل مي داند که هر کسي چقدر گناه خواهد کرد، و اگر از اول شخص را العياذ بالله در جهنّم م يآفريد، چه کسي مي توانست بگويد چرا؟ ولي اين عالم براي چيست؟ بايد اين عالم باشد تا من با اختيار خودم اين مسير را طي کنم و انسان يعني همين. آنچه منشأ اين شده که آدميزاد اين لياقت را پيدا کند که به مقام خلافت الهي برسد، همين ويژگي است و ا فرشتگان مقرّب الهي بودند؛ ولي خدا صلاح ندانست که آ نها خليفه شوند. گفت: «... إِنىّ جَاعِلٌ فىِ الْأَرْضِ خَلِيفَة.. 8» : من جانشيني را در زمين به وجود خواهم آورد. گفتند: «... أَتجَْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ ... »: اين موجودي که مي خواهي روي زمين بيافريني موجودي است که فساد و خونريزي خواهد کرد. آيا اين را خليفه ميکني؟

« ...قَالَ إِنىّ أَعْلَمُ مَا تَعْلَمُو ن »: فرمود: آن سرّي که در اين کار است شما نمي فهميد. و نمي توانستند هم بفهمند. چون سرّ همين بود که بايد يک موجودي باشد که با اختيار و انتخاب خودش به مقام قرب الهي برسد. و فراتر از مقام ملائکه هم برسد. امّا اختيار و انتخاب لازم هاش اين بود که آدم دو گرايش مختلف داشته باشد: هم گرايشي داشته باشد که او را به طرف گناه بکشد و هم گرايشي به طرف عبادت، و او جهت عبادت را انتخاب کند و بدين وسيله برتري خودش را ثابت کند، روشن کند که جوهر او اين گونه است که پا روي خواست ههاي نفساني اش مي گذارد تا خدا راضي باشد و اين در ملائکه نبود؛ يعني نمي دانستند گرايش به معصيت يعني چه؟

چون آ نها نمونه اش را درون خودشان نمي يافتند. اين ها نمي توانستند تصور کنند که يک موجود، جاذبه به ترک عبادت بلکه به ضدّ عبادت داشته باشد و با اختيار خودش پا روي اين کشش بگذارد و به مقامي برسد که عبادتي بهتر از آن ها انجام دهد. خدا هم فرمود: من چيزي مي دانم که شما نم يدانيد. نه اينکه خدا بُخل کرد و به آن ها نفهماند؛ بلکه نمي توانستند بيابند. پس آنچه باعث اين شد که انسان لياقت خلافت اللهي پيدا کند همين ويژگي است. بنابراين زندگي انسان بدون امتحان شدني نيست.

پس مسأله دوم اي ن است که ما بايد اين را بدانيم که طبيعت اين زندگي توأم با اين است که دائماً شرايطي پيش بيايد که ما سر دوراهي ها و چندراهي ها قرار بگيريم. قرآن اسم اين وضعيت را امتحان مي گذارد. در اينجا هم يک مفهومي است که وقتي لفظي را مي خواهيم در آن به کار ببريم، براي اينکه تفاهم نزديک تر باشد، از معاني حسّي کمک مي گيريم. معمولاَ ما وقتي يک چيزي را نم يدانيم، امتحان م يکنيم تا خودمان بفهميم. خدا هم همين تعبير را به کار م يبرد؛ امّا م يدانيم خدا چيزي برايش مجهول نيست؛ اما وقتي م يخواهد بگويد: شما را سر دوراهي ها قرار م يدهم تا دائماً يکي را انتخاب کنيد، مي گويد دائماً امتحانتان مي کنم. حقيقت اين است که خدا وقتي مي خواهد با ما صحبت کند که ما يک چيزي بفهميم، بايد با زبان ما حرف بزند. اگر بخواهيم آن حقيقتي که وجود دارد و تأثيري که در سرنوشت ما دارد را با لفظ بگوييم، بهترين لفظ اين است که بگوييم: يک امتحان است؛ چراکه ما را مضطرب مي کند.

مي توان اسم آن را بلا و از جهت ديگر اسمش را فتنه گذاشت. فتنه اين بود که يک چيزي را روي آتش داغ مي کنند و مضطرب م يشود. ما کأنّه در يک شرايطي واقع م يشويم که مضطرب م يشويم و نمي دانيم چه کار کنيم؛ مخصوصاً آن جايي که قضيه آن قدر ابهام داشته باشد که تشخيص اين که چه کار بايد کرد هم مشکل م يشود. اين واقعاً فتنه است. يعني کاملاً انسان کلافه م يشود. نمي فهمد چه کار بايد بکند. آن قدر هوا غبارآلود شده است که نم يشود تشخيص داد که جادّه کجاست. ولي هر چه امتحان سخت تر باشد، نتيجه اش هم بهتر است. هر آني ما در انواع امتحانات درگير ميشويم. اگر انسان توجه داشته باشد به اين که اين رفتارها بناست سرنوشت ما را تغيير بدهد؛ ما را جهنّمي يا بهشتي کند و نم يدانيم چه خواهد شد؟ جاي اين دارد که انسان خيلي مضطرب باشد. آدم عاقل دائماً چنين اضطرابي داشته باشد. خوف خدا يعني همين. هر قدر ايمان قوي تر باشد، ترس آدم بيشتر مي شود؛ چون بيشتر دلش مي خواهد نمره قبولي بياورد.

فتنه هدف نزديک خلقت

شايد مفاهيمي که در فارسي با فتنه مناسب تر است، گرفتاري و آشفتگي باشد. کسي را مورد فتنه قرار دادند يعني گرفتار و درگيرش کردند، کاري کردند که آشفتگي براي او پيدا شود. امتحان و فتنه و گرفتاري اصلاً رمز زندگي دنيا است. به تعبير ديگر هدف نزديک از آفرينش انسان، امتحان است.

خدا انسان را براي چه در اين دنيا آفريد؟ تا امتحان کند. بعد سؤال مي شود: امتحان کند تا چه شود؟ تا لياقت بالاتري پيدا کند. لياقت بالاتر پيدا کند که چه شود؟ تا پاداش بالاتري نصيب او بشود و نهايتاً پاداشي نصيب او شود که عقل ما به کنه آن نمي رسد؛ فقط يک لفظ کلي مي گوييم: به خدا نزديک شود.

آن مي شود هدف نهايي خلقت. هدف نزديکش امتحان است. هدف دومش پاداش و بهشت است، و هدف نهاي ياش رسيدن به قرب الهي است. خدا انسان را براي رحمت خلق کرد. يک رحمتي است که ملائکه نمي توانند دريافت کنند؛ چراکه ظرفيتش را ندارند. ما ملائکه را درست نم يشناسيم؛ امّا همين اندازه مي دانيم که انگيزه معصيت ندارند؛ لذا اين ابتلائات را هم نخواهند داشت. نتايجي هم که بر اين امتحان ها مترتب م يشود، عايد آن ها نمي شود. آن کسي که در امتحان قبول مي شود با کسي که امتحان نداده، مساوي نيست. بايد امتحان بدهد تا هم براي خودش و هم براي ديگران معلوم شود چه کاره است. البته خدا احتياج به امتحان کردن ندارد؛ بلکه منظور اين است که باطن شخص ظهور پيدا کند، يا به تعبير ديگري که بيشتر قابل بيان باشد، تا استعدادهايش شکوفا شود: يا در جهت صعود، يا در جهت نزول و هبوط.

والسلام عليکم و رحمت الله و برکاته

فصل دوم: فتنه وسيله آزمايش است

تنزيه صفات و افعال الهي

آن جا که خدا بندگانش را امتحان م يکند، اين سؤال مطرح م يشود: اصلاً امتحان خدا چه معنائي دارد؟ معمولاً چيزي را امتحان مي کنيم که اطلاع درستي از آن نداريم، يا کساني را مورد امتحان قرار م يدهيم که آ نها را کاملاً نم يشناسيم و مي خواهيم آنها را شناسايي کنيم.

امّا به عقيده ما خداي متعال همه چيز را خوب مي داند؛ حتّي خطورات ذهني ما را مي داند و به سرنوشتمان علم دارد. حال کسي که اين همه آگاهي دارد و چيزي بر او مخفي نيست، امتحان به چه کار او م يآيد؟ اين سؤال در باره خيلي از مفاهيمي که در قرآن درباره خداوند ذکر شده است، به خصوص در صفات و افعالي الهي، مطرح م يشود. مثلاً قرآن درباره عدّه اي م يفرمايد: خدا از آن ها انتقام گرفت: «فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِي الْيَمِّ ... 2» .

در اي نجا هم اين سؤال مطرح م يشود که انتقام در جائي است که کسي به آدم ضرري بزند و او در صدد جبران اين ضرر برآيد. معمولاً هم براي تشفي و خنک شدن داغ دل است: «... وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنين 3» . اين چنين مفاهيمي در مورد خدا معني ندارد. چراکه خدا از حالي به حالي تغيير نمي کند و همچنين ضرري به او نمي رسد. در مورد چنين کسي که هيچ ضرري به او نم يخورد، اين انتقام گرفتن يعني چه؟

در مورد غضب هم همين مسئله مطرح مي شود. قرآن در موارد زيادي م يفرمايد: خدا بر کساني غضب کرد: «... غَضِبَ ا عَلَيْهِم ... 4» . کسي که ضرري به او خورده، اهانتي به او شده، ناراحت م يشود، خونش به جوش م يآيد، رنگش قرمز م يشود و ر گهاي گردنش پر مي شود. در اين حال مي گويند: غضب کرد. امّا خدا اين حالات را ندارد. اصلاً تحت تأثير چيزي قرار نمي گيرد. اگر دقت کنيم اين سؤال در مورد خشنود شدن خدا هم مطرح مي شود.

دقّت در خداشناسي و شناخت صفات و افعال إلهي سؤالاتي را مطرح مي کند که جوابش خيلي آسان نيست. مي توان يک مطلب کليدي گفت که در مورد همه موارد مذکور به نحوي کارساز باشد، و آن اين است که نه ما مي توانيم ذات إلهي و حقيقت صفات خدا و حقيقت افعال خدا را درک کنيم و نه هيچ موجود ديگري چنين امکاني را دارد. امّا صفات و افعالي که در خود قرآن آمده است، به زبان ما سخن گفته است. اگر ما بخواهيم در اين صفات و افعال دقّت کنيم، بايد آن لوازمي که به لحاظ سخن گفتن با ما رعايت شده، يعني آن لوازمي که همراه با نق صها و يک حيثي تهاي امکاني است را حذف کنيم؛ مثلاً وقتي مي گوئيم: «خدا غضب کرد » درست است که غضب کردن ما، خارج شدن از حال عادي است، به طوري که رنگ و روي انسان تغيير مي کند، عصباني م يشود و داد مي زند، ولي در مورد خدا بايد اين جهات نقص را حذف کرد؛ يعني خون خدا به جوش نمي آيد؛ چراکه خون ندارد که به جوش بيايد.

رگ هايش درشت نم يشود و رنگش قرمز نم يشود؛ چراکه خدا رنگ ندارد که قرمز شود. نتيجه اين ها که عبارت است از عذاب کردن و طرد کردن شخصِ مورد غضب، حقيقت فعل خداست. اين امور گفته شده، براي اي نکه به زبان ما سخن بگويند؛ يعني اگر ما بخواهيم تصوّري از غضب إلهي داشته باشيم، م يگوئيم: اگر بنا بود ما با حالت بشري مان چنين کاري انجام دهيم، چه نام داشت؟ چه حالي براي ما پيدا م يشد؟

اسم آن غضب بود. امّا غضب به آن معنايي که در ما وجود دارد، محال است در خدا وجود داشته باشد. اگر خدا اين ها را به زبان ما نمي گفت، هيچ چيز نمي فهميديم. درک نم يکرديم که در اين موقعيت، بهترين چيزي که مي توان در باره خدا، افعال خدا و صفات خدا درک کرد، چيست؟ خداوند در قرآن خيلي چيزها را با تشبيه به ما مي فهماند؛ چون اگر آن حقيقت را مستقيماً بگويد، درست درک نمي کنيم.

اين شبهه در مورد مفاهيمي مانند وجود ، واجب الوجود بودن، خالق بودن و ... خدا نيز مطرح مي شود. حتّي وقتي مي گوييم خدا موجود است، آنچه ابتدائاً مي فهميم، چيزي مانند وجود اشياء ماديّ است. خالق در خود قرآن درباره غير خدا هم به کار رفته است. درباره حضرت عيسي عليه السّلام م يفرمايد: «...إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْر ... 5» : تو از گل مانند پرنده اي را خلق مي کني.

وقتي ما در باره خدا، خالق را به کار م يبريم، همان معنايي را م يفهميم که در باره حضرت عيسي م يفهميم؛ فکر م يکنيم خلق يعني خدا گل برداشت، دستکاري کرد و يک شکلي به آن داد. در حالي که خلق کردن خدا، با اين معنا خيلي فرق دارد. او مي گويد: «کن فيکون ». حتّي اين تعبير که مي گويد: « يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ... 6» ، نيز به زبان ماست و ا خدا احتياج به گفتن هم ندارد. به چه کسي بگويد باش؟ چيزي که هنوز نيست چگونه به او بگويد باش؟ از اين رو الفاظ و مفاهيمي که درباره صفات و افعال إلهي بکار رفته است، آن مواردي که ايهامِ معناي نقص دارد، بايد حيثيت نقصش را تجريد و تنزيه کرد. بايد گفت: خلق مي کند، امّا نه مثل خلق ما. در روايات هم ائمه اطهار سلام الله عليهم اجمعين همين طور به ما دستور داده اند که در ذهن يا در مقام توصيف بگوئيد: اين صفت براي خدا ثابت است، امّا نه آن چنان که در مخلوقات است.

البته خدا به بعضي از بندگانش يک معرفتي داده که ما از آن هم خبري نداريم. آ نها را استثنا کرده و گفته است: آن توصيفي که آن ها مي کنند، درست است. حال آن ها چگونه هستند؟ خدا خودش مي داند. ما همان طور که خدا را درست نم يشناسيم، آن بندگانش را هم درست نمي شناسيم و نم يدانيم به چه مقامي رسيده اند. «عبادالله المخلصين »، اي نها هستند: « سُبْحَانَ ا عَمَّا يَصِفُونَ * إِ عِبَادَ ا الْمُخْلَصِين 7» .

ممكن است با بح ثهاي عقلاني كه بزرگان كرده اند، مقداري فهممان رقيق تر و دقي قتر و اشكالش كمتر شود؛ امّا با اين مباحث كُنه آن را نم يفهميم. از امام باقر عليه السّلام روايت است: «كلما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود إل كيم ... 8 » : هر چيزي را در وهم و ذهن خودتان تصوّر مي كنيد، اين مخلوق شماست. اين خدا نيست. اين چيزي است كه شما در ذهنتان ساخته ايد. مفهومش هم مفهومي است كه شما ساخته ايد. با اينها نم يشود حقيقت خدا را شناخت. اگر كساني رسيدند به مقاماتي كه مخلصين رسيده اند، آن وقت پرد ههائي برداشته م يشود و كي چيزهايي را مي بينند. «... لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ ا تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَه ... 9 » .

معناي امتحان الهي معناي امتحان کردن هم آن امتحان کردني نيست که درباره ما صادق است که چيزي را نم يدانيم و مي خواهيم معلوم شود. جالب اين جاست که خدا در بعضي از آيات م يفرمايد: خدا امتحان مي کند تا بداند. «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرين ... 10 » : ما شما را آزمايش مي کنيم تا بدانيم کدام مجاهد و اهل استقامت هستيد و در مقام انجام وظيفه صبر م يکنيد. معناي «تا بدانيم » اين نيست که خدا نم يدانست. اين علم به اصطلاح بزرگان اهل معقول، علم فعلي است. علم فعلي يک مفهوم اضافي بين عالم و معلوم است. اين مفهوم اضافي يک معناي حادث است. اين اضافه وقتي پيدا م يشود که طرفش هم باشد. وقتي طرفش نباشد، اضافه اي تحقق پيدا نمي کند. البته علم ذاتي خدا عين ذاتش است و آن هيچ تغييري نمي کند و معلول چيزي نيست؛ امّا اين «حتي نعلم » آن علم نيست، بلکه علم ديگري است.

براي درک معناي امتحان الهي مقدمتاً بايد گفت: هدف از خلقت انسان اين است که با اختيار خودش مسير سعادت را طي کند. اختيار در اينجا يعني انتخاب کردن. وقتي انتخاب معنا پيدا مي کند که لااقلّ دو راه وجود داشته باشد و انسان يکي را انتخاب کند و از يک راه آن برود؛ در اين صورت مي گويند: اين راه را انتخاب کرد. راه موجودات ديگر حتّي ملائکه يک سويه است. آ نها اصلاً چيزي جز عبادت خدا دوست نمي دارند و ميلشان به چيز ديگري تعلّق نمي گيرد. در زمين و آسمان آنچه م يبايست خلق کند، خلق کرده است که همه موجودات يک طرفه هستند. فقط جاي يک موجودي باقي مانده بود که خودش انتخاب کند و زندگي اش يک سويه نباشد. چنين موجودي بايد قدم به قدم راه هاي متعددي جلوي وي باشد تا انتخاب کند. هر چه زمينه انتخاب بيشتر باشد، زمينه تکاملش بيشتر است. چون اصلاً تا انتخاب نباشد، به کمال نمي رسد. بايد انتخابي در ميان باشد و او درست انتخاب کند تا به کمال برسد. امّا اگر جبري باشد يا اتّفاقي باشد، کمالي براي او ايجاد نم يشود.

در قرآن به کليات اين مبحث اشاره شده است. در رابطه با اين که خدا چگونه امتحان مي کند، فرموده که هر چه را که روي زمين است، از گياهان، جانوران ، حشرات، ماهي ها، داراي جاذبه هائي قرا ر د ا د ي م ت ا ش م ا ر ا ب ا آ ن ه ا ب ي ا ز م ا ي ي م : «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا 11 » . عجي بتر اين است که خود انسان ها وسيله آزمايش براي همديگر هستند: «... لِيَبْلُوَ بَعْضَكُمْ بِبَعْض ... 12» .

روزيِ عدّه اي در عالم وسيع است و مرفّه هستند؛ اينان وسيله آزمايش بعضي ديگر هستند: «وَ هُوَ الَّذي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ ف ي ما آتاكُم ... 13» . فقرا براي اغنيا موجب آزمايش هستند، به اين صورت که آيا اغنيا وظيف هشان را نسبت به آن ها انجام مي دهند يا نه؟ نسبت به آن ها فخر م يفروشند يا نه؟ اغنيا هم براي فقرا موجب آزمايش هستند، به اين صورت که آيا در مقابل اغنيا از روي طمع خضوع مي کنند يا نه؟ آيا نسبت به آن ها حسد مي ورزند يا نه؟ زيبائي يا زشتي چهره يک شخص براي خود او و ديگران آزمايش است. يک تير است و صدها نشان. اين، زيباييِ اين عالم است.

اين چنين تدبيري براي عالم، براي اين نبود که خدا نمي دانست؛ بلکه براي اين بود که انسان موجودي است که بايد انتخاب کند و براي انتخاب بايد زمين ههاي انتخاب فراهم شود؛ يعني دائماً سر چند راهي ها قرار بگيرد تا يکي را انتخاب کند. وقتي چشمش جائي مي افتد که نبايد نگاه کند، آيا نگاه مي کند يا نه؟ گوشش کدام صدا را مي شنود؟ زبانش کدام حرف را مي زند؟ همه اينها امتحان است. نه تنها بدي ها، بلاها و مر ضها، بلکه نعمت ها هم وسيله آزمايش است: «... نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَة ... « ، 15» ... بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئا ت ... 16» . همه نعم تها و همچنين همه بلاها، زمينه هائي هستند براي انتخاب ما در گفتن، شنيدن، نگاه کردن، فکر کردن و در تصور ذهني. در ذهن چه چيزي تصوّر م يشود؟ «... إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْ م ... 16» . ممکن است در ذهن گماني برده شود که همين گناه باشد. انسان حقّ ندارد در باره هر چيزي هر طور که دلش مي خواهد فکر کند. در باره مؤمن بي جهت نبايد سوء ظن داشت. حتّي آن جا هم آزمايش است. اينکه در هر حالي د هها و ص دها آزمايش وجود دارد، همه نعمت خداست که اگر نباشد رشدي پيدا نم يشود. اگر اين آزمايش ها نبود، ما رشد و کمالي پيدا نم يکرديم. ارزش ما به اندازة همان نطفه اي بود که در ابتدا بوديم بلکه به اندازة ماقبلش که هيچ نبوديم: «هَلْ أَت ى عَلَى الْإِنْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً 17» .

خداوند انسان را با مجموعه اي از عوامل مختلف، گراي شهاي مختلف و جاذب ههاي مختلف خلق کرد براي اين که وي را آزمايش کند: «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَليه 18» . پس هدف از آفرينش در اين جهان، آزمايش است. امّا همان طور که از قرآن استفاده مي کنيم، اين هدف نهايي نيست. آزمايش براي چيست؟ براي اين است که انسان خودش را به کمال برساند. به تعبير علمي و فلسف ي، آزمايش براي اين است که استعدادهاي انسان به فعليّت برسد. آن موجودي شود که مي تواند بشود. اسم اين را قرآن آزمايش مي گذارد.

معنائي استنباطي براي فتنه

بر حسب يک استنباط ظنّي مي توان گفت: در ميان اين آزمايش ها آن مواردي که اهميّت بيشتري دارد و گرفتاري و درگيري و ابهام آن بيشتر است، علاوه بر اي نکه مفاهيمي چون ابتلاء و امثال آن بر اينها اطلاق م يشود، مفهوم فتنه هم به اينها اطلاق م يشود. «فتنه » آن آزمايش هايي است که حساس، کارساز و نقطه عطف است و به طور کلي اهميّت بيشتري دارد. با توضيحي که گذشت، همه چيز و همه کس براي ما آزمايش است، امّا قرآن روي موارد به خصوصي تأکيد کرده است که اي نها موارد آزمايش هستند، تا ما بيشتر توجّه داشته باشيم. گاهي با نون تأکيد ثقيله و با قسم مي گويد: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُ م... 19» .

بخشي از موارد آزمايش، امور مادي هستند:

«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرات ... 20» .

اين يک بخشي از وسايل امتحان است. گرسنگي، خوف و ناامني، از دست دادن زن و فرزند، از بين رفتن اموال ، اي نها همه وسايل آزمايش است.

بخش دومِ موارد امتحان، مربوط به جهات فکري و عقيدتي است. وسوس ههايي که شياطين، وسوسه مي کنند و القائاتي که شيطان القاء مي کند، وسيله آزمايش است: «لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَة ... 21» . به اين موارد به خصوص توجّه کرده است. همه آنچه در زمان ما از شبهات و شکوکي که در اعتقادات ديني إلقا م يشود و دائماً رسان ههاي خارجي و سايت هاي وابسته براي تضعيف عقايد پخش و توزيع م يکنند، همه در قسم دوّم قرار مي گيرد. اين ها فتن ههاي ديني، فکري، و اعتقادي است. اين موارد است که مصداق «...وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل... 22» و مصداق «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لاتَكُونَ فِتْنَه... 23» است. فتنه هاي ديگر که با قتال رفع نم يشود. وقتي مي گويد: با مشرکين قتال کنيد حتّي لاتکون فتنة، يعني تا زمينه گمراه کردن ديگران از بين برود.

و بالاخره دسته سوم فتن ههايي است که به امور اجتماعي مربوط م يشود. حتي وجود خود پيغمبران براي ديگران يک فتنه و يک آزمايش است: «وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ ا عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا ... 24» . خداوند يک چوپاني را نزد فرعون م يفرستاد تا بگويد: من پيغمبر هستم و بايد از من اطاعت کني. اي نها مي خنديدند و مي گفتند:

هيچ کس ديگر نبود که بفرستد؟ يک چوپان فقير تهيدست را فرستاده است! مسخره مي کردند:

لِيَقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ ا عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا .

خدا بر اين ها منّت گذاشت و از ميان همه ما، اين ها را انتخاب کرده است!

اين فتن ههاي اجتماعي که موجب گمراهي انسان هاي زياد و گاهي نس لهائي از انسا نها مي شود و گاهي دامنه اش تا روز قيامت باقي مي ماند، فتن ههاي عظيم است. همه اي نها براي انسان ها، مصاديق امتحان است و هر کدام مراحل مختلفي از شدت و ضعف و از عظمت را دارد. ما بايد توجّه داشته باشيم و بدانيم در اين عالم مثل دانش آموزي هستيم که سر جلسه امتحان نشسته است. دانش آموزي که سر جلسه امتحان نشسته، تمام حواسش جمع است که اشتباه نکند. از صبح که از خواب بلند م يشويم بايد برويم سر جلسه امتحان تا آخر شب که م يخوابيم. فردا هم باز همين است. اصلاً اين عالم جاي امتحان و همه چيز آن وسيله امتحان است. آنچه که ما بايد حواسمان نسبت به آن جمع باشد اين است که خوب امتحان بدهيم و بس. وقتي کل عالم جاي امتحان است، نبايد اصلاً توجّهي به غير آن داشته باشيم، مگر به اندازه ضرورت که باشيم و بتوانيم امتحان بدهيم.

هدف امتحان الهي

اين ها مقدمه است تا امتحان شويم. امتحان شويم تا چه نتيجه اي حاصل شود؟ امتحان م يشويم تا وارد يک عالم ابدي شويم که رحمتي الهي دريافت کنيم که هيچ موجودي لياقت دريافت آن رحمت را ندارد. آن رحمت مخصوص کساني است که در اين عالم خوب امتحان داده اند. هيچ موجود ديگري لياقت درک اين رحمت را ندارد و اصلاً نمي تواند آنرا درک کند.

هدف آ نجاست. پس امتحان يک هدف متوسط است؛ يعني ما را امتحان مي کنند تا خوب امتحان بدهيم و نتيجتاً لياقت رحمت الهي را پيدا کنيم و در قيامت به ما پاداش دهند؛ بالاترين پاداش بر طبق آنچه در قرآن آمده رضوان إلهي است: «وَ رِضْوانٌ مِنَ ا أَكْبَر 25» و آن امري است که ملائکه هم لياقت درک آن را ندارند. خداوند آنرا براي انسان مقدّر فرموده است به شرطي که در اين دنيا خوب امتحان بدهد.

وفقنا الله و اياکم. ________________________________________ 1 . العنکبوت / 1و 2. 2. الاعراف / 136 . 3. التوبه / 14 . 4 .ا لفتح / 6 وا لمجادله / 14 وا لممتحنه / 13 . 5. المائده / 110 . 6. يس / 82 . 7. الصافات / 159 و 160 . 8. همان، ج 66 ، ص 293 . 9. همان، ج 1، ص 225 . 10 . محمد / 31 . 11 . الکهف / 7. 12 . محمد / 4. 13 . الانعام / 165 . 14 . الانبياء / 35 . 15 . الاعراف / 168 . 16 . الحجرات / 12 . 17 . الانسان / 1. 18 . همان / 2. 19 . البقره / 155 . 20 . همان. 21 . الحج / 53 22 . البفره / 191 23 . همان / 193 24 . الانعام / 53 25 . التوبه / 72

فصل سّوم : امتحان قانوني فراگير

موارد ابتلا و امتحان در قرآن

مواردي را که قرآن در زمينه فتنه و ابتلاء بحث کرده است، مي توان به دو دسته کلي تقسيم کرد. البته روح همه اين موارد اين است که خداي متعال شرايطي پيش م يآورد تا افراد سر دو راهي ها يا چند راهي ها قرار بگيرند و يک راه را انتخاب کنند. حقيقت امتحان و فتنه و ابتلا و همچنين هدف از آفرينش انسان در اين عالم همين است. موارد امتحان به حسب تعبيرات قرآن کريم فرق مي کند. در برخي موارد خداي متعال صريحاً امتحان کردن را به خودش نسبت داده است و مي فرمايد: ما مبتلا کرديم، ما امتحان کرديم. در برخي موارد به انسان ها نسبت داده است و م يفرمايد: انسان ها ايجاد فتنه کردند. روح هر دو بر م يگردد به اين که بايد زمين هاي براي انتخاب انسان ها فراهم شود تا با اختيار خود استعدادهاي خويش را شکوفا کنند و راه نهايي خودشان را برگزينند.

مواردي را که خدا به خود نسبت مي دهد عمده آيات از اين دسته است - باز قابل تقسيم به دو دسته است. در يک دسته مورد فتنه امور تکويني است؛ يعني خدا چيزي را به صورتي خلق کرده يا وصف وجودي تکويني خاصّي به آن داده تا اسباب آزمايش و فتنه قرار گيرد. در دسته ديگر افعال تشريعي الهي به عنوان وسيله امتحان ذکر شده است. مثلاً مي فرمايد: ما اين دستور را داديم و اين وظيفه را تعيين کرديم تا انسا نها آزمايش شوند.

اما آ نهايي که مربوط به امور تکويني است باز يک دسته آياتي است که به طور کلي ذکر فرموده که ما همه شما را امتحان م يکنيم يا همه چيز وسيله امتحان و آزمايش است. دسته ديگر، موردهاي خاصّي را به عنوان وسيله آزمايش بيان م يفرمايد.

امتحان قانوني فراگير

از آياتي که به طور کلي م يفرمايد: ما همه انسا نها را امتحان مي کنيم، آيه اي است که در اول بحث در اين جلسات مطرح شد: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَن يُترَْكُواْ أَن يَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ يُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِم ... »: مردم گمان نکنند، همين که گفتند: ايمان آورديم، ما آن ها را رها م يکنيم و از آن ها مي پذيريم. نه، اي نها بايد امتحان شوند.

پيشينيان را هم امتحان کرديم، اين ها را هم امتحان خواهيم کرد. بعد از اين هم هر کس بيايد، امتحان خواهد شد. اين يک اصل کلي است. در بعضي آيات مي فرمايد: همه پديد ههاي زمين وسيله امتحان هستند، مانند:

«إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أيَهُّمُْ أحَْسَنُ عَمَلا 2»ً

همه آ نچه روي زمين است را، زينت قرار داديم تا مردم را آزمايش

کنيم که رفتارشان با اين جاذبه هائي که روي زمين وجود دارد چگونه خواهد بود. آيا خوبي و بدي، حلال و حرام را رعايت م يکنند؟ فقط اصل امتحان هم نيست، بلکه در ميان امتحان شدگان هم مراتب، مختلف است تا بهترين ها شناخته شوند:

«... لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ».

اين يک دسته آيات است.

ذکر برخي از اسباب تکويني امتحان

دسته ديگري از آيات، برخي نعم تهاي خاصّ را به عنوان وسيله آزمايش معرفي م يکند. منظور از خاصّ اين است که دايره اش اضيق از دسته قبل است، به اين صورت که کليّاتي است که شامل همه چيز نم يشود. مثل «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ ... 3» : اموال شما و فرزندانتان وسيله آزمايش هستند. در ميان اموري که در دنيا انسان به آن ها وابستگي پيدا مي کند، آ نچه طبيعي تر و عمومي تر است اين دو امر است.

شايد در هيچ جاي دنيا انساني پيدا نشود که نسبت به اموال دنيا يک تعلّق خاطري پيدا نکند و دلش هواي مال نکرده باشد. داشتن فرزند هم اينگونه است. تجرب ههاي عمومي دنيا، تجرب ههاي روزگار خودمان، تجرب ههاي شخصي ما اين مطلب را نشان مي دهد. اين دلبستگي که انسان نسبت به فرزند دارد با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. همين طور مالي که کسب مي کند مخصوصاً آن مالي که انسان براي به دست آوردنش زحمت کشيده باشد. خداي متعال اين ها را به خصوص ذکر مي فرمايد، براي اي نکه توجه ما را بيشتر جلب کند به اي نکه بدانيم اي نها اسباب امتحان است و خودش اصالت ندارد. مثال ديگر از امور خاص، آيه معروفي است که م يفرمايد: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ 4» . مواردي که اين آيه ذکر م يکند، شامل مال و فرزند هم م يشود؛ امّا روي اموال خاصّي تکيه کرده است. در بعضي از تفاسير ثمرات به فرزندان هم تفسير شده است. اي نها اسباب آزمايش هستند. از موارد ديگر اسباب امتحان فقر و غنا م يباشد. هر دو وسيله آزمايش است. در سوره فجر ميفرمايد:

«فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ * وَ أَمَّا إِذا مَا ابتْلَاه فقَدَرَ عَليَهِْ رِزْقهَُ فيَقَُولُ رَبيِّ أهَاننَِ 5» .

در هر دو مورد مي گويد: ما مبتلا مي کنيم. در فارسي مبتلا کردن، تعبيري است که فقط در موارد سختي بکار م يرود؛ امّا در اصطلاح قرآني اين طور نيست؛ بلکه هر امتحاني، ابتلا است.

در اين آيه خداوند يکي از گلاي ههاي خود را از انسان مطرح مي کند. ميفرمايد: اگر خدا اين طور امتحان کند که او را در جامعه محترم و مورد اکرام قرار دهد و خدا نعمت هائي به او بدهد، در اي نجا مي گويد: بله خدا من را احترام کرده و گرامي داشته است! امّا اگر راه امتحان او را فقر قرار دهد و روزي اش را تنگ کند، در اي نجا فراموش مي کند که هر دوي اين ها امتحان بود و مي گويد: خدا من را خوار کرده و به من اهانت کرده است. در صورتي که هر دو وسيله امتحان است. هيچ کدام اصالتاً نه ملاک اکرام است و نه ملاک اهانت.

خداوند درباره کساني که در اين دنيا نعم تهاي زيادي به آن ها داده است، م يفرمايد: فريب اين نعمت ها را نخوريد و خيال نکنيد که چون نعمتشان زياد است، نشانه اين است که خدا اينها را خيلي دوست دارد. خطاب به خود پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله مي فرمايد: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِل ى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ وَ رِزْقُ رَبكَِّ خَيرٌْ وَ أَبقْ ى 6» : چش مهايت را به اين کساني ندوز که ما به آ نها نعم تهاي دنيا داديم و زندگي آنها داراي زرق و برق و جاذب ههايي شده است. خود اين تعبير خيلي معنادار است. يک وقت انسان يک چيزي را نگاه مي کند، در اينجا مي گويند:

«نظر اليه ». يک وقت چشمش را مي دوزد و گردنش را مي کشد تا خوب تماشا کند، در اينجا مي گويند: چشمانش را به يک جائي دوخته است. در اين آيه م يفرمايد: به اين نعمت ها و متا عهائي که به گروهي از مردم داده ايم، چشم ندوز، يعني به اينها اهميّت نده. اينها کالاها و زخارف دنيا است. اين نعمت ها را به اينها داده ايم تا آ نها را مورد فتنه و آزمايش قرار دهيم: «لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ ». چيزي که وسيله آزمايش است، حسرت خوردن ندارد. آيا درست است که از روي حسرت گفته شود: چرا بايد فلان کس با فلان وسيله آزمايش شود! ثروت يک گونه و فقر هم گونه ديگري از امتحان است. هر دو را بايد به چشم امتحان نگاه کنيم. طبيعت اين عالم و همه کالاهاي اين دنيا، اين است که وسيله آزمايش است. ما اشتباه مي کنيم که خيال مي کنيم اينها مطلوبيّت دارد و بايد به آنها دل بست و زحمت کشيد تا آنها را به دست آورد و از آنها لذّت برد. هم خودش و هم لذّت هايش اصالت ندارند و وسيله براي آزمايش هستند.

يک راه ديگر براي امتحان اين است که خداوند در ميان جامعه يک قشري را برخوردار و ثروتمند مي کند و يک قشري را محروم؛ نه اينکه يک نفر گاهي روزي اش تنگ است و گاهي وسيع. حکمت اين تفاوت چيست؟ چرا خداوند بين انسا نها فرق گذاشته است؟ البته معناي اين حرف اين نيست که خود آن ها دخالتي در وضعشان نداشته اند. براي اين دسته زمينه اي فراهم شده که توانسته اند مالي به دست آورند و ثروتي بياندوزند و ديگران چنين وسيله اي برايشان فراهم نشده است. بالاخره نتيجه اين شده که در جامعه اين دو قشر شکل بگيرند. در چند آيه مشابه، علّت اين نکته بيان شده است. در آيه 48 سوره مائده م يفرمايد: «... وَ لَوْ شاءَ ا لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ ف ي ما آتاكُم ... »: اگر خدا مي خواست مي توانست همه شما را يک دست قرار دهد. همه يک نوع غذا داشته باشيد. لباس هايتان، خانه هايتان و ... مثل هم باشد و همه چيز يکنواخت باشد. ولي خدا اين را نخواسته است. زمين ههايي را فراهم کرده که اختلافاتي در ثروت ها و ... پديد آيد؛ چرا؟ براي اين است که شما آزمايش شويد که آيا آ نهايي که ثروت بيشتري دارند، حقّ ديگران را مي دهند؟

آيا آنهايي که ثروت کمتري دارند به فقر خود و به آن چه حقّشان است قانع هستند يا به مال ديگران دست درازي مي کنند؟ آيا به تقديرات خدا راضي هستند يا در عمق دلشان از خدا گله و شِکوه دارند که چرا ما اين امتحان را پس م يدهيم؟ بندگاني وجود دارند که داشتن همه ثروت هاي دنيا با محتاج بودن به يک لقمه نان، برايشان تفاوتي نمي کند. چنين انساني باور کرده است که همه اين ها آزمايش است و کار خدا حکيمانه است. معتقد است که چه من ثروت داشته باشم و چه فقر، مي توانم خدا را بندگي کنم و به مقامي برسم که فرشتگان مقرّب خدا بايد خادم من شوند.

البته اين ها غير از انجام وظيفه اي است که انسان در قبال کسب روزي دارد. انسان بايد دنبال روزي حلال برود و بايد کسب و کار داشته باشد. آن ها هم يک نوع آزمايش است؛ به خاطر اي نکه به دستورات خدا عمل م يکند. اين دو امر را بايد از هم تفکيک کنيم.

امتحانات تشريعي

باب ديگر آزماي شهاي الهي، افعال تشريعي و دستورات خداوند است. تمام تکاليف خدا وسيله آزمايش است تا معلوم شود چه کسي بهتر عمل مي کند. در آيات قرآن گاهي خداوند روي يک موارد خاصّي دست گذاشته و مي گويد: اين ها را وسيله آزمايش شما قرار م يدهم. در آيه 94 از سوره مائده م يفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ ا بِشَ يءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْد كيُمْ وَ رِماحُكُمْ لِيَعْلَمَ ا مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَد ى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَليمٌ ». در اينجا خداوند مي فرمايد: مسأله صيد و شکار وسيله آزمايش است به خصوص براي کساني که در حرم هستند. مسجدالحرام و اطراف آن تا محدوده خاصّي حرم است و صيد در آن جا در حال احرام، حرام است. م يفرمايد: گاهي ما شکاري م يفرستيم که دست شما به آن مي رسد يا اگر نيزه بيندازيد به او م يخورد. اين وسيله آزمايش است که آيا صيد مي کنيد يا نمي کنيد؟ نظير اين آيه درباره اصحاب سبت آمده است. خداوند به آن ها دستور داده بود که روز شنبه ماهي صيد نکنند.

«إِذْ تَأْتيهِمْ حيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُون 7»

روزهاي شنبه دسته دسته ماهي ها کنار ساحل مي آمدند و خيلي راحت مي تواستند آ نها را صيد کنند.

امّا روزهاي ديگر اين طور نبود. خداوند دستور داده بود روز شنبه نبايد صيد کنيد. اين امتحان بود.

اينگونه امتحانات الهي براي اين است که روشن شود، آيا به دستور خدا عمل م يشود و يا مي گويند:

آقا اصل، اقتصاد است! اگر پول نداشته باشيم همه چيز بر باد است! بايد پول به دست آورد. بني اسرائيل گفتند: ما روز شنبه صيد نم يکنيم. ولي حوضچ ههايي کندند و روز شنبه آب را به درون آن حوضچ هها هدايت مي کردند. وقتي ماهي ها درون حوضچ هها م يرفتند، جلوي آب را مي بستند و روز يک شنبه مي رفتند آنها را صيد مي کردند. به همين دليل خدا آ نها را مسخ کرد و به صورت ميمون درآمدند. بعضي کارها و حيل ههاي شرعي که ما به کار م يبريم از همين قبيل است و گرفتار يهائي هم که به دنبال آن مي آيد از همين جهت است. از اوضاع گراني گله م يکنيم و يا مي پرسيم چرا خشکسالي پيش مي آيد؟ چرا زلزله و سيل رخ م يدهد؟ ولي نمي پرسيم خودمان چه کرديم؟

انبياء و امتحانات الهي

همه انسان ها امتحان مي شوند، براي اي نکه ما بدانيم کسي مستثني نيست، خداوند براي پيغمبران امتحان هاي خاصّي قرار داده است. مه مترين امتحاني که قرآن ذکر کرده و شايد در طول تاريخ بشر چنين امتحاني کم نظير باشد، امتحاناتي بود که براي حضرت ابراهيم عليه السّلام پيش آمد. در آتش افتادن، دستور ذبح اسماعيل و سخت يهايي که اصلاً در عالم بي نظير است. براي انداختن حضرت ابراهيم به درون آتش منجنيق درست کردند و او را درون منجنيق گذاشتند و به درون آتش پرت کردند. خداوند او را چنين امتحان کرد تا ببيند آيا صبر مي کند يا نه؟ نکته جالب اين است که در اين فاصله اي که از منجنيق به طرف آتش پرتاب شد، جبرئيل آمد و گفت: ابراهيم! آيا حاجتي داري؟

گفت: به تو، نه. از تو چيزي نمي خواهم. گفت: پس از خدا بخواه. گفت او دارد مي بيند.

علم او به حال من از درخواست کردن من کفايت مي کند. 8 در حالي جبرئيل به سراغ ابراهيم م يآيد و از او مي خواهد که اگر درخواستي داري بگو، که مي خواهند ابراهيم را در آتشي عظيم بياندازند. در آن شرايط م يگويد: به تو حاجتي ندارم. اگر همه اين عالم خلق شده بود براي اين که يک ابراهيم در آن پيدا شود، ارزش داشت. بعد از همه اين ابتلائات، خدا فرزندي به او داده است. فرزندي که در عالم بي نظير است. در سنّ نوجوانيِ اين فرزند، که زيبا و با کمال شده، خداوند دستور مي دهد که او را ذبح کن و سرش را ببر! ابراهيم بدون هيچ تعلّلي تا به خواب ديد و فهميد چنين وظيف هاي دارد، فوراً آماده شد.

اين امتحانات مقدمه بود تا حضرت ابراهيم به مقام امامت برسد. اگر بفهميم که حضرت ابراهيم با همه اين کمالات در مقابل سيدالشهدا عليه السّلام بايد زانو بزند، آن وقت حقّ مي دهيم که همه اين عالم فداي حسين باشد. اگر کسي به ساحت ابا عبدالله عليه السّلام جسارت کند، از جهتي براي من و شما امتحاني است که در مقابل آن ها چه عکس العملي نشان م يدهيم. آيا به خاطر برخي اغراض سياسي، رياست و ... سکوت مي کنيم؟

و حتّي اين اندازه هم به خودمان زحمت نمي دهيم که محکوم کنيم و بگوئيم بد کاري کردند؟

انسان گاهي به کجا مي رسد! يکي ابراهيم، و يکي سيدالشهدا م يشود و يکي هم به خاطر اغراض سياسي حاضر نيست توهين کننده به سيدالشهدا را محکوم کند! تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

اگر خدا چنين امتحاناتي از انبياء گرفته، در مقابل، نعمت هائي هم که به پيغمبران داده به هيچ کس نداده است. اميدواريم خداي متعال همه ما را در امتحانات موفق بدارد.

________________________________________ 1 . العنکبوت / 1و 2. 2 . الکهف / 7. 3 . الانفال / 28 . 4 . البقره / 155 . 5 . الفجر / 15 و 16 . 6 . طه / 131 . 7 . الاعراف / 163 . 8 . بحار الانوار، ج 68 ، ص 156 .

فصل چهارم : هرچه امتحان سخت تر، پاداش آن بيشتر

اولين مورد امتحان در عالم خلقت

حضرت در ابتدا م يفرمايند: خداي متعال وقتي حضرت آدم را خلق کرد، فرشتگان و ابليس را به وسيله حضرت آدم امتحان کرد. گويا اوّلين مورد امتحان در عالم خلقت، امتحان فرشتگان و ابليس به وسيله حضرت آدم بود. خداي متعال به فرشتگان و ابليس - که در صف ملائکه قرار داشت - امر فرمود: همه در مقابل او به خاک بيفتيد: «فَقَعُوا لَهُ ساجِدين 7» . فرشتگان همه بي چون و چرا به سجده افتادند. در رابطه با اينکه همه فرشتگان بودند يا فرشتگان ارضي - فرشتگان موکّل در زمين - قدر متيقن همه فرشتگان ارضي که موکّل به اين عالم هستند، بوده اند؛ چون در برخي روايات اشاره شده که دسته اي از فرشتگان، آن چنان مستغرق در جلال و جمال الهي هستند که اصلاً از اينکه خدا انسان و آدمي آفريده است، با خبر نشده اند نرد علمها الي اهلها.

در ميان اي نها فقط ابليس از جنس فرشتگان نبوده است؛ امّا از کثرت عبادت بسيار شبيه آن ها شده بود، به طوري که ديگر ملائکه گمان م يکردند که وي نيز از آ نهاست؛ لذا وقتي به ملائکه خطاب شد که سجده کنيد، از آ نجا که به اين جمع خطاب شد، ابليس هم با اين که از جنّ بود، مکلّف بود سجده کند. ابليس مردود شد.

«قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ 7»

گفت: من به بشري که از گلي خشکيده خلق شده است، سجده نم يکنم. «صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ »

يعني گل خشکيده و بعضي به لجن ترجمه کرده اند. به هرحال آدم از گل خشکيده اي خلق شد. به همين جهت هم ابليس م يگفت: من اشرف از او هستم چون من از آتش خلق شده ام. اميرالمؤمنين عليه السّلام بعد از اين که به اين داستان اشاره مي کنند، ميفرمايند: «... وَ لَوْ أَرَادَ ا أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يبَهَْرُ العُْقُولَ رُوَاؤُه وَ طِيبٍ يأَخُْذُ النْأَفَْاسَ عَرْفهُ لفَعَلَ وَ لوَْ فعَلَ لظَلتَّْ لهَُ العْأَْناَقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَ ئَالِكَة ... »

اگر خدا مي خواست آدم را از نوري خلق مي کرد که روشني او چش مها را خيره م يکرد و زيبائيش عق لها را مبهوت ميساخت و از عطري که تمام نفسها را به خودش مشغول ميکرد و همه مي خواستند او را ببويند.

اگر آدم اين گونه خلق مي شد، ابليس هم در مقابل او سجده مي کرد و ملائکه خيلي راحت به چنين موجودي که اين همه شکوه و عظمت دارد، اين همه زيبا و دوست داشتني است، سجده م يکردند. ولي در اين صورت ديگر امتحاني تحقق پيدا نمي کرد. ارزش سجده ملائکه از آن جهت بود که آن ها نگفتند: ما کجا و يک موجود خاکي کجا؟ بلکه چون خدا فرموده بود، گفتند: سمعاً و طاعتاً؛ امّا ابليس گفت: «... أَنَا خَيْرٌ مِنْه ... 3» .

پس خداي متعال براي امتحان ما در بسياري از اموري که در اين عالم بر ما مجهول است، حکمت هائي قرار داده که ما از آن حکم تها بي خبر هستيم. گاهي درون دل مان و گاهي هم به زبان اعتراض مي کنيم که چرا چنين است.

«وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً »: اگر خدا آدم را با آن صفات آفريده بود، همه در مقابلش کرنش مي کردند. «وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَ ئَالِكَة »: آن وقت امتحان ملائکه امر خيلي ساد هاي بود. مثلاً اگر از يک ديپلمه بخواهند که يکي از چهار عمل اصلي را انجام دهد، اين امتحان نيست. امتحان آن وقتي است که براي شخص متناسب با موقعيتش، سخت باشد. اميرالمؤمنين عليه السّلام در ادامه مي فرمايند:

«وَ لَكِنَّ ا سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ »: خدا خلقش را به وسيله اموري که اصلش را نم يدانند، امتحان مي کند. اگر بدانند که نمي توان نام آنرا امتحان گذاشت. امتحاني که جواب سؤال هم کنارش نوشته شده باشد، امتحان نيست. «تَمْيِيزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْياً لِ سِالْتِكْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَ ءَالِ مِنْهُم »: حکمت اي نکه خدا اين ها را مجهول قرار م يدهد و وسليه آزمايش، اين است که آن ها آزمايش شوند و مرتبه اطاعتشان معلوم شود و وقتي اطاعت کردند، روح استکبار و تکبّر و خودبزرگ بيني از آ نها سلب شود.

امتحان فقراء و اغنياء

اميرالمؤمنين عليه السّلام به مردم مي فرمايد: نگاهتان را به اين ثرو تها يا به اين تهديدست يها ندوزيد و به اي نها اهميّت ندهيد؛ چراکه اين ها ملاک نيست. اين ها وسيله امتحان است. حضرت در ادامه به آيه اي از قرآن استدلال مي کنند: «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنينَ * نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ 4» : آيا چنين مي پندارند که وقتي مال و ثروت و فرزندان زيادي به آن ها م يدهيم، به خاطر اين است که حتماً ما خيلي خير آ نها را مي خواهيم؟ هيچ کليّت ندارد. اين وسيله آزمايش است. نه معنايش اين است که ما خيلي اي نها را دوست داشتيم که اين ثروت را به آن ها داديم، نه معنايش اين است که دشم نشان بوديم. البته گاهي همين نعم تها باعث م يشود که بر عذا بشان افزوده شود. پس به اي نکه کسي ثروت دارد يا فقير است، اهميّت ندهيد. فقط فکر اين باشيد که در مقابل خدا چه وظيفه اي داريد که انجام دهيد. حضرت در ادامه مي فرمايند: «فَإِنَّ ا سُبْحَانَهُ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ الْمُسْتَكْبِرِينَ فِي أَنْفُسِهِمْ بِأَوْلِيَائِهِ الْمُسْتَضْعَفِينَ فِي أَعْيُنِهِم :»

خدا آن کساني را که پيش خود، براي خود بزرگي قائلند و خودبزرگ بين هستند -والمستکبرين في انفسهم يعني پيش خود، خود را بزرگ مي شمارند - با اولياء خودش که به نظر آ نها مستعضف هستند، امتحان مي کند. خدا اين ها را به وسيله اين فقرا امتحان مي کند. البته متقابلاً فقرا را هم از راه ديگري به وسيله اغنيا امتحان مي کند. بسياري از افراد در مقابل اغنيا وظايف واجبي دارند که انجام نمي دهند؛ مثلاً آن ها را نهي از منکر نمي کنند، براي اين که ناراحت نشوند! عيب هايشان را به آن ها تذکر نمي دهند براي اي نکه بتوانند از ثروت آن ها استفاده کنند! به آن ها احترام مي گذارند براي اي نکه رأي آن ها را براي خود جلب کنند! اين هم امتحاني است که آيا وقتي به کسي احترام م يگذارند به خاطر پول وثروت وي به او احترام مي گذارند يا به خاطر دينش؟ اين براي فقرا يک نوع امتحان است.

انبياء وسيله امتحان مردم

فراز ديگري در همين خطبه درباره امتحاني است که خداي متعال مردم را با آن در مورد انبياء امتحان مي کند. مي فرمايند: انبياء غالباً از مردم طبقات پايين و فقير بودند، موقعيت اجتماعي و شکوه و عظمت ظاهري نداشتند. همين امر که انبياء در ميان فقرا و از طبقه متوسط و فقير جامعه انتخاب مي شوند، براي مردم امتحاني است. «وَ لَوْ كَانَتِ الْأَنْبِيَاءُ أَهْلَ قُوَّةٍ تُرَامُ ... لَكَانَ ذَلِكَ أَهْوَنَ عَلَى الْخَلْقِ فِي ا عِالْتِبَار ». عبارت ها، عبار تهاي بسيار زيبا، ادبي و جالبي است. اگر انبياء از آن چنان قدرتي برخوردار بودند که کسي طمع در توان آن ها نم يکرد، ... اين امر باعث م يشد که مردم خيلي راحت براي آ نها اهميّت قائل شوند و حرف آ نها را بشنوند و به آ نها اعتنا کنند. چون در قرآن در مورد خود پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله از قول کافران م يفرمايد: «وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَل ى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيمٍ 5» : اگر خدا م يخواست پيغمبر بفرستد، پس چرا يکي از بزرگان اين دو شهر را نفرستاد؟ چرا بر يک رجل عظيم نفرستاد - منظورشان از عظيم، پولدار و صاحب قدرت بود.

آيا جواني که از کودکي يتيم بوده، اکنون پيغمبر خدا شده است؟

«وَ لَكِنَّ ا سُبْحَانَهُ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ ا تِالِّبَاعُ لِرُسُلِهِ ... أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً تَشُوبُهَا مِنْ غَيْرِهَا شَائِبَةٌ ». - اين جمله براي کساني که دقت کنند و اهل معرفت باشند، تعبير بسيار عال ياي است - م يفرمايد: خدا خواسته که پيروي انبياء اختصاص به خودش داشته باشد؛ يعني انگيزه مردم براي تبعيت از انبياء فقط خدا باشد و در اطاعت از انبياء هيچ شائب هاي در نيّت نداشته باشند؛ نه به خاطر اينکه پول و موقعيت دارد و مي توانند از او بهر هاي ببرند و براي زندگي شان استفاده اي کنند و ... . اين نکته براي ما بسيار آموزنده است که دقّت کنيم، ببينيم واقعاً اسلام و پيروي از اهل بيت عليهم السّلام را که م يپذيريم، آيا فقط به خاطر اين است که خدا خواسته است، يا به خاطر اي ناست که در کنارش يک منافعي هم داريم؟

هرچه امتحان سختتر، پاداش آن بيشتر

حضرت در ادامه م يفرمايد: «وَ كُلَّمَا كَانَتِ الْبَلْوَى وَ ا خِالْتِبَارُ أَعْظَمَ كَانَتِ الْمَثُوبَةُ وَ الْجَزَاءُ أَجْزَل ».

اين يک قاعده کلي است که البته روشن است؛ ولي حضرت به آن تصريح فرموده است. مي گويد:

برخي از اين امتحان ها، آسان تر، و برخي سخ تتر است. هر چه امتحان سخ تتر باشد، پاداش آن بيشتر خواهد بود. امتحا نهاي ساده که افراد، راحت مي توانند جواب دهند، مزد زيادي ندارد.

در مورد حضرت ابراهيم، در آتش افتادن، يک امتحان بود که آن را با رضا و رغبتِ فراوان پذيرفت. اگر اهميّت آن امتحاناتي که در مورد حضرت ابراهيم بود را هم کساني بفهمند، مثل افتادن در آتش و ... که کمابيش ما هم م يفهميم ، امّا يک امتحانات خيلي دقيق وجود دارد که اصلاً ما صورت مسأله را نم يفهميم. به نظر من امتحانِ مه متر براي آن حضرت، آن لحظه اي بود که جبرئيل آمد و گفت: «هَلْ لَكَ مِنْ حَاجَةٍ »: کاري با ما داري؟ ابراهيم بين زمين و هوا در فضائي است که او را از منجنيق پرت کرده اند تا داخل آتش بيفتد! در اين فاصله جبرئيل آمده و مي گويد: با ما کاري داري؟

فرمود: «أَمَّا إِلَيْكَ فَ »َال: به تو احتياجي ندارم! اين امتحان است. اين از آن در آتش افتادن و از ذبح فرزند هم مه متر است. در يک چنين حالي انسان بگويد: «فقط خدا »، و به هيچ کس ديگري اعتمادي نداشته باشد، مهم است. از اين قبيل امتحانات براي پيغمبر اسلام فراوان بوده است. پيامبر گرامي اسلام هم امتحان داشت؛ امّا آنچه او در سايه امتحان به دست مي آورد، از همه آنچه ما در عالم مي شناسيم، ارزشمند تر بود.

حج، امتحان مشترک همه بني آدم

در فراز ديگري م يفرمايند: از زمان حضرت آدم تا زماني که انسان روي زمين وجود دارد، همه را خدا به يک وسيل هاي که براي همه مشترک است، امتحان کرده است. اين هم يک نوع امتحان است، و آن اين است که يکسري سنگ هائي را در يک بياباني قرار داده است که نه آبي دارد، نه علفي، نه باغي و نه ساختماني. آ نجا چند سنگ به همراه يک سنگ سياه است. به همه بني آدم، از خود حضرت آدم گرفته تا همه کساني که روي اين زمين زندگي کنند، دستور داده است که بايد برويد به اين سنگ ها احترام بگذاريد و دور آ نها طواف کنيد. اين هم يک جور امتحان است.

سنگي که به تعبير اميرالمؤمنين عليه السّلام نه مي بيند، نه م يشنود، نه نفعي براي کسي دارد، نه ضرري به کسي مي تواند برساند. البته اي نکه صورت ملکوتي اش تأثيري دارد و م يشنود، يک حساب ديگري است. آنچه که مردم در آ نجا مي بينند، يک سنگ است. بايد در مقابل اين سنگ طواف کنند و اين مهم ترين عبادتي است که ما و همه مسلمان ها هم به آن آزمايش م يشويم. در حج به وسيله حجرالاسود يعني يک سنگ سياه، مسلمانان امتحان مي شوند.

«أَ تَرَوْنَ أَنَّ ا سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صَلَواتُ اللهِ عَلَيه إِلَى الْآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ تَضُرُّ وَ تَنْفَعُ وَ تُبْصِرُ وَ تَسْمَع »: خداوند حضرت آدم تا آخرين انسان هائي که در اين عالم روي اين زمين زندگي کنند، را با سن گهائي که هيچ نفع وضرري از آن سراغ ندارند، نه مي بيند و نه م يشنود، امتحان کرده است. فقط براي اطاعت خدا بايد بروند آ نجا دور بزنند. آيا اين کار را مي کنند يا نمي کنند؟ بعد حضرت ادامه مي دهند: «وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَار ... ».

- در اي نجا هم چند عبارت بسيار زيبا و ادبي ذکر کرده اند که من اي نها را تلخيص کرد هام- مي فرمايند: اگر خدا مي خواست خانه خودش را در يک جايي قرار بدهد که داراي باغ هاي زيبا، درخت هاي پر ميوه، نهرهاي جاري و منظر ههاي چشم نواز بود، و چنين جايي را روي يک قطعه زمين حاص لخيزي قرار م يداد ... - به جاي اين که چند تا سنگ را توي يک بيابان خشک بي آب و علف قرار بدهد - «لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَ ءَال »

لازمه اش اين بود که امتحان، امتحان آساني شود و به تبع، مزدش هم کم شود. چون در اين صورت، در حقيقت امتحاني نبود. همه د لشان رفتن به يک چنين جائي را مي خواهد. مگر مردم همه عالم براي رفتن به کشورهاي معروف که جاهاي تماشايي دارد پو لهاي کلان خرج نمي کنند تا چند روزي آ نجا تفريح کنند؟ با اين اوضاع کنوني که خداوند قرار داده است، امتحان معنا پيدا مي کند.

با اين شرايط امتحان شکل م يگيرد. جايي که مکان ديدني نيست. چند سنگ است و بيابان خشک. يک چنين سرزميني خانه خداست. امّا اگر اين خانه مثلاً در سوئيس بود، يا در يک کشور ديگري که سرشار از باغ و مناظر زيبا بود، امتحان محقق نم يشد؛ بلکه همه دلشان مي خواست به آ نجا بروند و آن مناظر را تماشا کنند. اين هم يک نوع امتحان است که در يک بخش ديگر از اين خطبه بيان شده است.

تدبر در احوال مؤمنين گذشته

در همين خطبه در رابطه با امتحان م يفرمايد: «... وَ تَدَبَّرُوا أَحْوَالَ الْمَاضِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ قَبْلَكُم »:

تاريخچه مؤمنين قبل از خودتان را مطالعه کنيد. به تعبير بنده: در گذشته اکثريّت مؤمنين، کساني بوده اند که با گرفتاري زندگي کرده اند و زندگي مرفّه، آرام و آسوده اي نداشته اند؛ «كَيْفَ كَانُوا فِي حَالِ التَّمْحِيصِ وَ الْبَ ءَالِ أَ لَمْ يَكُونُوا أَثْقَلَ الْخَ ئَالِقِ أَعْبَاءً وَ أَجْهَدَ الْعِبَادِ بَ ءَالً وَ أَضْيَقَ أَهْلِ الدُّنْيَا حَا »ًال آيا اينان بارشان از همه سنگين تر نبود؟

آيا دستشان از همه خالي تر نبود و تنگدست تر از ديگران نبودند؟

بعد حضرت به بني اسرائيلي که در چنگال فرعونيان بَرده بودند، مثال مي زند: «اتَّخَذَتْهُمُ الْفَرَاعِنَةُ عَبِيدا »: با اينکه فرزندان پيغمبران بودند، ولي فرعونيان اينان را به بيگاري و بردگي کشيدند. اين امر براي اينان امتحان بود. حضرت م يفرمايند: «... حَتَّى إِذَا رَأَى ا سُبْحَانَهُ جِدَّ الصَّبْرِ مِنهُْمْ عَلَى الْأَذَى فيِ مَحَبَّتهِ وَ ا حِالْتمَِالَ للِمَْكْرُوهِ مِنْ خَوْفهِ جَعَلَ لهَُمْ مِنْ مَضَايقِ البَْ ءَالِ فَرَجاً فَأَبْدَلَهُمُ الْعِزَّ مَكَانَ الذُّل ... » وقتي خدا ديد که اين گروه از بني اسرائيل با اينکه در چنگال فرعونيان اسيرند، بر بلاي خدا صبر مي کنند و دست از دينشان بر نمي دارند، و فرعوني و بت پرست نمي شوند، و وقتي خدا ديد اينان جداً صبر مي کنند، و اين همه به خاطر دوستي و محبّت خدا بود، خداوند از آن سختي ها، فرجي بر اي نها قرار داد و ذلّت آن ها را تبديل به عزّت کرد. اين همه سختي را براي چه تحمّل کردند؟

حضرت امير م يفرمايند: «فِي مَحَبَّتِهِ »: براي اين که خدا را دوست داشتند و در راه محبّت خدا سخت يها را تحمل کردند. کار به جايي رسيد که فرعونيان غرق شدند و اينان نجات پيدا کردند. اي نها نمون ههايي از امتحان بود که تنها در يک خطبه از نهج البلاغه ذکر شده است. حضرت در اين خطبه به ذکر نمونه امتحانات از پيش از خلقت آدم تا پايان اين عالم پرداخته است، که همه ما نيز مورد اين امتحانات قرار مي گيريم.

و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين. ________________________________________ 1 . الحجر / 29 . 2 . الحجر / 33 . 3 . الاعراف / 12 . 4 . المومنون / 55 و 56 . 5 . الزخرف / 31 .

فصل پنجم: بصيرت در مصاف فتنه

فتن ههاي عام و خاصّ إلهي

وقتي موارد فتنه و امتحان را ملاحظه مي کنيم مخصوصاً در خود قرآ ن به مواردي برم يخوريم که از طرف خدا معين شده و آ نها قطعاً واقع خواهند شد؛ مثلاً وقتي م يفرمايد: «إِنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَة ... 1 » : اموال و اولاد شما وسيله امتحان هستند، اين ها را خدا وسيله امتحان قرار داده است و براي همه هم وسيله امتحان مي باشند. موارد ديگري هم وجود دارد که امتحان خاصّ است. اين موارد نيز چنين هستند که وقتي خدا آ نها را وسيله امتحان براي کسي قرار مي دهد، ديگر نمي توان آ نها را تغيير داد و خواه ناخواه، واقع خواهند شد؛ مثل امتحاناتي که براي حضرت ابراهيم - علي نبيّنا و آله و عليه السّلام - اتّفاق افتاد: «وَ إِذِ ابْتَل ى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِما ت ... 2» .

در اين موارد، امتحان کننده و فاعلِ فتنه، خداست. حتّي گاهي قرآن امور کوچکي را به عنوان فتنه معرّفي م يکند که انسان تعجّب مي کند. در سوره مدثّر م يفرمايد: «عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَر 3» :موکّلين دوزخ نوزده نفرند؛ بعد م يفرمايد: «...وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً ... 4» : اينکه ما مي گوئيم: عدّه آ نها نوزده نفر است، خود اين گفتن، براي شما امتحان است؛ چرا؟ چون در کتابهاي سابق هم اين مطلب آمده بود، و بيان آن موجب م يشود تا مؤمنين يقين پيدا کنند که اين مطلب صحيحي است و بر ايما نشان افزوده شود، و بگويند: خدا فرموده، پس درست است:

«... لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيماناً... 5» .

امّا آن ها که ريگي به کفش دارند مي گويند: عدد نوزده چه خصوصيّتي دارد؟ چرا کمتر يا بيشتر نشد؟ اي نها امتحاناتي است که خداوند حتّي در اين امور جزئي، پيش م يآورد. ما بايد حوا سمان جمع باشد که همه امور اين عالم براي ما امتحان است، و وظيفه ما در مقابل اين موارد آن است که سعي کنيم امتحان درستي پس دهيم.

حکمت تذکّر امتحانات الهي

علّت اينکه خداوند متعال اين موارد را ذکر م يکند و مي فرمايد: ما انواع و اقسام امتحانات را براي شما پيش م يآوريم، چيست؟ اين تذکّر يک حکمت کلّي دارد و خيلي هم روشن است. وقتي معلّم اعلام مي کند که فلان روز امتحان است، معنايش اين است که به دانش آموزان و دانشجويان هشدار م يدهد که درسهايتان را خوب بخوانيد، کسب آمادگي کنيد، غفلت نکنيد و روز امتحان را فراموش نکنيد تا در امتحان قبول شويد. درس بخوانيد تا بتوانيد درست جواب دهيد. براي پاسخ دادن، خودتان را آماده کنيد.

خداوند به خاطر لطف بي نهايتش، اين امتحا نها را قرار داده، تا وسيله تکامل انسان باشد. اگر امتحان نبود، خوب و بد از هم شناخته نم يشد و کسي استحقاق پاداشي پيدا نمي کرد. خود اين امتحان کردن، لطف خداست؛ و اعلام اينکه امتحان م يکنيم، لطف ديگري است، و اشاره به موارد آن و گفتن اي نکه با چه اموري شما را امتحان مي کنيم، لطف سومي است. البته اگر عين سؤال را بگويند، به اين صورت که فردا فلان ساعت، با فلان کار شما را آزمايش مي کنيم، در اين صورت، امتحان، امتحان جدّي اي نخواهد شد. امتحان بايد مقداري مجهول و مبهم باشد تا حقيقتاً امتحان باشد. لذا به طور کلّي م يگويند: شما امتحاناتي در پيش خواهيد داشت و اين امتحانات از فلان قبيل خواهد بود؛ مثلاً در مال، در مقام، در فرزند و همسر و ... خواهد بود. پس فايده بيان آن دسته از امتحانات إلهي که به يک تعبير، مستقيماً از طرف خدا انجام مي گيرد، اين است که ما براي پاسخ دادن به امتحان، آمادگي داشته باشيم تا مردود نشويم.

نمونه اين هشدارها در سوره اعراف آمده است که م يفرمايد:

«يا بَني آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ ... 6»

مبادا شيطان شما را فريب دهد و مورد فتنه قرار دهد، آن چنان که پدر و مادرتان را از بهشت بيرون کرد. در اين آيه شريفه فتنه به شيطان نسبت داده شده، چون وسيله امتحان در اي نجا شيطان است. آنچه باعث خروج آدم و حوّا از بهشت شد، وسوسه شيطان بود.

قرآن کريم م يفرمايد: «فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَل ى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْل ى 7 » : گفت: مي خواهم شما به يک زندگي ابدي و يک سلطنتي که کهنه شدني نيست، برسيد، و قسم خورد که من خير شما را مي خواهم: «وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحينَ 8 » . به اين وسيله آدم و حوّا را فريب داد. حال حقيقت اين داستان چه بود؟ در چه عالمي اتّفاق افتاد؟ شيطان چگونه توانست آ نها را فريب دهد؟ آيا تکليف بود يا خير؟ اي نها مباحثي است که بزرگان مطرح کرد هاند و علاقه مندان مي توانند مطالعه و استفاده کنند. آنچه که مورد احتياج ماست اين است که بالأخره شيطان انسان را فريب مي دهد. در اي نجا خدا هشدار م يدهد که شيطان پدر و مادرتان را فريب داد، مراقب باشيد که شما را فريب ندهد. پس ذکر اين امتحانات، هشداري است براي اينکه ما آمادگي پيدا کنيم. دامنه فتنه و امتحان اين همه گسترده است و شامل موارد مختلفي م يشود. خداي متعال بر ما منّت مي گذارد که به ما م يگويد: مراقب باشيد! اين دنيائي که شما در آن يک عمر زندگي مي کنيد، که نسبت به عمرِ آخرت از يک چشم بر هم زدن هم کمتر است، دار امتحان است.

خداوند اين هشدار را به صور تهاي مختلف بيان مي کند. مي گويد: فقرتان، ثروتتان، بعثت انبياء، رفتن انبياء، همه امتحان است. رفتن انبياء از اين جهت امتحان است که معلوم شود، بعد از رفتن ايشان، ايمان تان را حفظ مي کنيد، يا به کفر و جاهليّت بر مي گرديد:

«أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَل ى أَعْقابِكُم ... 9 » .

به هر حال حقيقت اين عالم، مجموعه اي از امتحانات براي انسان است، و اين امتحاناتي که خداوند متصدي آن ها است و او آ نها را انجام مي دهد، قطعاً واقع خواهد شد. وظيفه ما اين است که خودمان را براي جواب دادن به اين امتحانات آماده کنيم.

فتنه هاي بشري

اما يک دسته ديگر از فتن ههاست که به دست آدمي زاد به وجود مي آيد؛ يعني خداوند اي نها را مستقيماً ايجاد نم يکند، بلکه فتنه هائي است که بشر ايجاد مي کند. اين دسته از فتنه ها عمدتاً فتن ههاي اجتماعي است. البته در اي نجا نيز نهايتاً يک امتحان إلهي خواهد بود؛ چراکه به هر حال ما نسبت به اي نها يک وظيفه اي داريم و بايد به وظيفه عمل کنيم. امّا در اينگونه فتنه ها، ما مي توانيم سعي کنيم که وارد فتنه نشويم و فتنه ما را فرانگيرد و ناخواسته به فتنه کشانده نشويم. مخصوصاً اينکه اين فتنه ها خيلي پيچيده تر و عواقب آنها خيلي سخت تراست. سرانجام اين فتنه ها به جاهائي مي رسد که تشخيص حقّ و باطل در آن مشکل است. در اينگونه فتن ههاست که از اوّل هشدار مي دهند که چنين اموري در کار است، مراقب باشيد که شما عامل فتنه نشويد. شياطين مي خواهند شما را به کارهائي وادار کنند، که نتايج آن برايتان روشن نيست. وظيفه ما در اين فتن هها، اين است که سعي کنيم حتّي المقدور در ايجاد اين گونه فتنه ها درگير نشويم.

حکمت تذکّر فتنه هاي بشري

ذکر اين مطالب علاوه بر اين که هشداري است تا انسان را براي امتحان آماده کند، همچنين هشداري است براي پيشگيري در وقوع فتنه و گمراه شدن به وسيله فتنه. اينجاست که هم در قرآن کريم و هم مفصّلاً در فرمايشات اميرالمؤمنين و ساير ائمه اطهار عليهم السّلام اشاراتي شده است. امّا آنچه در نهج البلاغه آمده، مجموع هاي است که بنده به اين وسعت در جاي ديگر نديد هام. حضرت علي عليه السّلام مفصّلاً و به صور تهاي مختلف، براي مردم بيان مي کنند که فتن ههائي به دست خود آدمي زا دها به وجود مي آيد و در چنين حالي ممکن است شما خودتان، ناخودآگاه عامل فتنه شويد؛ يعني ابزاري در دست شيطان شويد، به طوري که خودتان نم يفهميد چه مي کنيد. دستي از پشت پرده شما را وسيله فتنه قرار مي دهد و نهايتاً هم خودتان گمراه م يشويد و هم ديگران را گمراه مي کنيد و به جهنّم مي کشانيد. اينجا بايد بيشتر حواس انسان جمع باشد.

نمونه هاي فتنه بشري در کلام اميرالمؤمنين عليه السّلام

اميرالمؤمنين عليه السّلام در نهج البلاغه فتنه ها را، از قبل از ظهور پيامبر اسلام نقل ميفرمايد:

«... وَ النَّاسُ فِي فِتَنٍ انْجَذَمَ فِيهَا حَبْلُ الدِّينِ وَ تَزَعْزَعَتْ سَوَارِي الْيَقِين ... 10 » : آن وقتي که خداوند پيامبر را مبعوث فرمود، مردم درگير فتنه عجيبي بودند که باعث شده بود، رشت ههاي دين از هم گسسته شود و پايه هاي يقين منهدم شود. امکان نداشت به راحتي راه صحيح را يافت و به حقّ، يقين پيدا کرد. وقتي رشته هاي دين از هم گسسته شود، مردم گمراه، مشرک و بي دين م يشوند. وقتي زمين ههائي براي يقين وجود ندارد، حداقل اين است که به شک م يافتند. شبه هها و شکوک، اطرا فشان را م يگيرد و نمي دانند چگونه از اين شبه هها خارج شوند.

همچنين حضرت به موارد زيادي از اينگونه فتن هها که مربوط به زمان خودشان است، اشاره و عامل آ نها را شيطان معرفي مي کنند. مي فرمايد: شيطان پياد هنظام و سوار هنظا مهائي دارد. فرياد کشيده و اي نها را فراخوانده و عليه شما صف آرائي کرده است. اين بيان يک تعبير ادبي است؛ اما هر مجاز يا استعار هاي، مبتني بر يک حقايقي است. در وراء اين تشبيه ها و استعاره ها بايد يک حقيقتي باشد که اين تشبيه بر آن صادق باشد. معلوم م يشود که شيطان در ميان انسان ها، هم پياد هنظام دارد و هم سوار هنظام. اگر بخواهيم مطابق فرهنگ روز صحبت کنيم بايد بگوئيم: هم سخت افزار و هم نرم افزار دارد. هم جنگ نظامي مي کند و هم جنگ نرم. هر دو راه را دارد.

هم فتن ههاي نظامي برپا مي کند، يعني کساني را به جان هم مي اندازد که عليه يکديگر اسلحه بکشند، و هم فتن ههاي نرم ايجاد مي کند، يعني انقلاب هاي نرم را هدايت مي کند. در آن زمان هنوز چند سالي بيشتر از وفات پيغمبر اکرم ص نگذشته بود، که اين فتنه ها به دست شيطان و به رهبري وي ريش هگرفت. اميرالمؤمنين به صورت هاي مختلفي، هم هشدار م يدهد، هم گله مي کند و از دست مردم مي نالد، و هم نسبت به عاقبت آن نگران است که به کجا خواهد انجاميد. م يفرمايد: «أَ وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ وَ اسْتَجْلَبَ خَيْلَهُ وَ رَجِلَ ه... 11» : خيل يعني سوار هنظام و رجل يعني پياد هنظام شيطان فراخوان کرده و همه اتباعش و کساني که زيردستش هستند، چه به صورت افراد نظامي و داراي سلاح و چه کساني که با وسوسه و افکار و شبهات و ... مردم را منحرف مي کنند، را فراخوانده است. اي نها در مقابل شما صف آرائي کرده اند.

بصيرت در مصاف فتنه

حضرت در ادامه م يفرمايد: «وَ إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِي وَ لُبِّسَ عَلَيَّ... :»

من بصيرت خودم را با خود دارم. نه خودم عمداً کار را بر خودم مشتبه کردم يعني نفسم مرا فريب دهد و عمداً اشتباه کنم و چيزي که م يدانم باطل است، آن را حقّ جلوه ده م و نه کسي توانسته امر را بر من مشتبه کند. من با بصيرتم م يبينم که چه م يکنم و م يدانم چه کار بايد بکنم. براي اميرالمؤمنين - عليه السلام - قبولاندن اين حقايق به مردم بسيار سخت بود. براي ايشان سخت بود به مردم بفهماند که من اگر شمشير مي کِشم و هزاران نفر نمازخوان را مي کُشم، اين تکليف من است و بايد اين کار را انجام دهم.

در طول چند سال حکومت علي - عليه السلام - ببينيد چه جرياناتي پيش آمد. در جنگ صفين، در جنگ جمل و در جنگ نهروان، مهمّ ترين مشکل علي همين امر بود. در جنگ جمل آمدند و به او گفتند: ما مي دانيم تو داماد پيغمبري و پيغمبر تو را دوست مي داشت. تو آدم خوبي هستي و به اسلام خدمت کرد هاي؛ امّا در مقابل تو زبير، طلحه و همسر پيغمبر هستند. از کجا معلوم که تو درست مي گوئي؟ شايد امر بر تو مشتبه شده است! اينکه مي فرمايد:

«وَ إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي ... »، اين جمله خيلي معنا دارد؛ يعني شما اهل بصيرت نيستيد. من اشتباه نمي کنم. من مي فهمم چه مي کنم. بعد در جنگ صفين قرآ نها را سر نيزه کردند و نهايتاً پيشنهاد حکميّت داده شد. باز همين هائي که از شاگردانش بودند و پاي منبرش مي آمدند و سال ها با او در ارتباط بودند، شمشير کشيدند و گفتند: يا حکميّت را م يپذيري، يا تو را م يکشيم. وقتي فرياد مي زند: «وَ إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي ... ،» بايد بفهميم چه خون دلي م يخورد که مي گويد: من م يفهمم چه کار بايد بکنم؛ امّا امر بر شما مشتبه شده است.

کار به جائي کشيد که در جنگ نهروان اصحاب خود علي و همان هائي که در جنگ صفين در رکاب او بودند بر روي او شمشير کشيدند. تا آنجا که ايستاد و چهار هزار نفر از اصحاب خودش را که در جنگ صفين از يارانش بودند، را از دم شمشير گذراند. بسياري از مردم تعجّب م يکردند و مي گفتند: اي نها نماز خوان، روزه گير و حافظ قرآن هستند و پينه ها بر پيشاني دارند. چطور علي جرأت مي کند که اين ها را بکُشد؟ همان علي که براي گريه طفل يتيمي ناله م يکرد، و براي اينکه خلخال از پاي دختري ذميّ کشيده بودند، گفت: اگر مسلمان از اين ماجرا دقّ کند و بميرد، جا دارد، شمشير مي کِشد و چهار هزار نفر از مسلمانان نماز خواني که تا ديروز به حمايت او شمشير مي زدند را مي کُشد. چنين کاري هم خيلي قدرت و هم خيلي بصيرت مي خواهد؛ لذا فرمود: «... أَيُّهَا النَّاسُ فَإِنِّي فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِ ي ... 12 »

من چشم فتنه را درآوردم که غير از من کسي جرأت اين کار را نم يکرد. فتنه اينگونه است. به جائي مي رسد که گاهي نزديک ترين مؤمنين و باهو شترين افراد کم مي آورند. شخصي همچون عليّ و مؤيَّد من عندالله بايد باشد، که بداند در چنين موقعيّتي چه بايد کرد و چگونه بايد چشم فتنه را درآورد. اگر اين جريان ادامه پيدا کرده بود، معلوم نبود من و شما امروز چيزي از اسلام بدانيم. اگر خوارج حاکم شده بودند، و عليّ را زودتر از نوزدهم رمضان ضربه زده بودند، معلوم نبود چيزي از اسلام باقي بماند. با وجود چنين افرادي که مي خواستند با ذهن و فکر خودشان و هر روز با يک فکري جامعه را اداره کنند، براي اسلام چه باقي مي ماند؟ عليّ - عليه السلام - اينها را قلع و قمع کرد تا جريان سالم اسلام بر قرار شود.

البته امتحان هميشه وجود دارد و کساني در اين امتحان ها مردود خواهند شد؛ امّا اينان بزرگ ترين مانعي بودند که ديگران راحت فري بشان را م يخوردند. اگر کافر يا منافقي مخالفت م يکرد، مخالفت با او مشکل نبود، و همه فريبش را نمي خوردند. امّا اين حافظان قرآن، با آن پين ههاي پيشاني، با آن شب زنده داري ها، با آن مناجا تها و عبادت ها، مردم را فريب مي دادند. خيلي از آنها هم نمي فهميدند. البته ما نبايد درباره باطن آ نها قضاوت کنيم. قضاوت دست خداست و در روز قيامت به حساب همه خواهد رسيد؛ امّا علي الظاهر خيلي از اين ها هم از سرا نشان که يک عدّه شياطين بودند، فريب خورده بودند و به اين دام جهالت افتاده بودند.

أَعَاذَنا اللهُ وَ إيَّاکُم إن شَاءَ الله ________________________________________ 1 . التغابن / 15 . 2 . البقره / 124 . 3 . المدثر / 30 . 4 . المدثر / 31 . 5 . همان. 6 . الاعراف / 27 . 7 . طه / 120 . 8 . الاعراف / 21 . 9 . آل عمران / 144 . 10 . نهج البلاغه، خطبه 2 . 11 . همان، خطبه 10 . 12 . همان، خطبه 93 .

فصل ششم: نقش شيطان در فتن ههاي بشري

توحيد افعالي در فتنه ها

گاهي به امتحان، فتنه و الفاظي مشابه آن، گفته م يشود. امّا آن طور که از بررس يهاي لغ تشناسانه برم يآيد، در اصل ريشه فتنه، به يک معنا، معناي سختي، آشفتگي، گرفتاري و امثال اين ها نهفته است؛ ولي ويژگي هائي که در واژه فتنه ملحوظ است و غالباً به ذهن متبادر م يشود، در امتحان، اختبار و ابتلا، اين اندازه ملحوظ نيست. اين طور الفاظ که کمابيش با هم مشابهت هائي دارند، و در مقام استعمال برخي از آنها امتيازاتي دارند، را معمولاً با مسامحه، مترادف مي گويند.

به هر حال خداي متعال اموري را براي انسان پيش مي آورد که انسان بر سر دو راهي قرار گيرد و مجبور باشد يکي را انتخاب کند. اين امور گاهي مستقيماً به خدا نسبت داده مي شود، و گفته م يشود: خدا اين امور را وسيله امتحان قرار داده است، يا خدا خودش مي گويد: ما اين ها را فتنه قرار داديم. مثلاً در مورد ناقه ثمود، خداي متعال م يفرمايد: «إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ فِتْنَةً ... 1» . وقتي آن ها درخواست کردند که ناقه از کوه بيرون بيايد، خداي متعال فرمود: ما اين کار را انجام م يدهيم و اين ناقه را بيرون م يآوريم؛ ولي اين يک فتنه است؛ يعني وسيله آزمايشي است، که آيا ايمان مي آوريد يا لج بازي مي کنيد و عناد م يورزيد. به هر حال در برخي موارد به طور صريح، خداوند مي فرمايد: اين کار ماست و من اين ها را فتنه قرار دادم.

در بعضي موارد هم فتنه به شيطان نسبت داده مي شود. مانند اين آيه شريفه که م يفرمايد: «يا بَني آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّة ... 2» : مبادا شيطان شما را مورد فتنه قرار دهد. در اينجا فتنه کننده، شيطان است. در بعضي موارد، فتنه به انسا نها نسبت داده شد هاست. در سوره عنکبوت مي فرمايد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِا فَإِذا أُوذِيَ فِي ا جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ ا َّهل ... 3 » : بعضي از مردم وقتي مورد اذيّت و آزار قرار مي گيرند، اين سخت يهائي که از ناحيه مردم متوجّه آ نها مي شود را، مثل عذاب الهي تلقي م يکنند؛ يعني خيلي برايشان ناگوار است و در مقابل اي نها به زانو در مي آيند.

حاصل اينکه سه گونه نسبت وجود دارد: 1. فتن هاي که به خدا نسبت داده م يشود؛ 2. فتنه اي که به شيطان نسبت داده م يشود؛ 3. فتنه اي که به مردم نسبت داده م يشود. آيا موارد اي نها فرق مي کند؟ يعني آ نجائي که به مردم نسبت داده شده است، ديگر به خدا يا به شيطان نسبت داده نمي شود، يا امر به گونه ديگري است؟

ما با اين روش تربيتي قرآن آشنا هستيم، که خداي متعال در يک روش تعليم و تربيت، سعي مي کند همه حوادثي که در عالم اتّفاق مي افتد را، به خودش نسبت دهد. حتّي بادي که م يوزد، باراني که م يبارد، گياهي که مي رويد، همه اين ها را به خودش نسبت م يدهد. مي گويد: «وَ هُوَ الَّذي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْت ى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ 4 » .

خداي متعال مي گويد: ما ابرها را رانديم، ما آب را نازل کرديم، ما گياه را رويانديم، ما شما را روزي داديم و...؛ همه حوادث را به خود نسبت م يدهد. اصطلاحاً، اين روش تعليم را توحيد افعالي مي گويند. خدا مي خواهد از راه اين تعليمات، بندگان را متوجّه اين نکته کند که سررشته کارها به دست اوست؛ اگرچه هزاران واسطه وجود دارد، ولي شما نبايد نسبت آ نرا به ايجاد کننده اصلي فراموش کنيد؛ بلکه او را بايد اصل کار بدانيد. امور ديگر نقش واسطه و مجرا را دارند. حتّي آنجائي که فاع لهاي با اراده در کار هستند، باز خداوند فعل را به خود نسبت م يدهد. اين يک روشي است که در قرآن کاملاً ديده م يشود. البته اين معنايش اين نيست که وسائط نقشي ندارند؛ ولي توجّه ما بايد بيشتر به آن سبب ساز اصلي باشد.

ادب در بندگي

البته روش تربيتي قرآن اين است که معمولاً شرور را به خود انسا نها، يا به موجودات ديگر، يا به شيطان نسبت م يدهد: «... زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُم ... 5 » . حضرت ايّوب عرض کرد: «...

مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ 6 » : پروردگارا! اين گرفتاري ها را شيطان براي من فراهم کرده است. معمولاً قرآن شرور را به خدا نسبت نمي دهد. قرآن يک نوع ادب را به بشر م يآموزد که انسان بدي هايش را هميشه متوجّه خودش کند. گاهي صريحاً م يفرمايد:

«ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ ا وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِك... 7»

هر خيري از خداست و بدي ها از ناحيه خودت است. حضرت ابراهيم نيز در مقابل نمرود، وقتي مي خواست خدا را معرفي کند، گفت: «وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفين 8 » .

بيماري را به خدا نسبت نداد؛ بلکه گفت: وقتي مريض شدم، خدا مرا شفا مي دهد. اين يک ادب است که انسان در مقام عبوديت بدي هايش را از خودش ببيند.

چون در فتنه بيشتر توجّه به مشکلات و گرفتار يها و ابهام هاست، عموماً در موارد شرّ به کار م يرود و اين ها به غير خدا نسبت داده م يشود. البته گاهي در موارد خير هم به کار م يرود ولذا نسبت فتن ههاي خير به خدا نفي نمي شود؛ ولي به هر حال با آن ديد توحيدي همه اين ها انتساب به خداي متعال دارد.

نقش شيطان در فتن ههاي بشري

در مواردي که خدا فتنه را به انسان ها نسبت مي دهد، باز نسبت اين موارد به شيطان نفي نم يشود. مثل بسياري از معصيت ها که از انسان سر مي زند و در همه اين موارد مي گوئيم: شيطان آد مها را فريب داد. قرآن هم م يفرمايد: «يا بَني آدَمَ لايَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّة ... 9 » . نکته جالب اين است که، بيرون کردن آدم و حوّا از بهشت را به شيطان نسبت مي دهد، و مي گويد: او بود که پدر و مادر شما را از بهشت بيرون کرد، چون وسوسه او در اين کار مؤثر بود. هر کس به هر اندازه که در فعل اثر دارد، مي توان آن فعل را به او نسبت داد. معصيت هم از آن جهت که غالباً در اثر وسوس ههاي شيطان انجام مي گيرد، مي توان آن را به شيطان هم نسبت داد و گفت: شيطان ما را به اين کار وا داشت. چون وسوسه شيطان در پيدايش فعل مؤثر بوده، اين نسبت هم صحيح است. امّا معنايش اين نيست که ما ديگر مقصّر نيستيم.

قرآن در رابطه با اين که نقش ما و نقش شيطان در معصيت چه اندازه است، از قول شيطان م يفرمايد: « وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ ا وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فأَخَْلفَتْكُمْ وَ ما كانَ ليَِ عَليَكُْمْ منِْ سُلطْانٍ إلِا أنَْ دَعَوْتكُمْ فاَسْتجَبتْمُْ لي ... 10 » : من بر هيچ يک از شما تسلط نداشتم. کار من اين بود که به شما وعده م يدادم و بعد هم خلف وعده م يکردم. مي گفتم اين کار را انجام بده، خيلي لذّت دارد. وقتي انجام مي داديد، مي ديديد که چنين خبري هم نبود. بارها امتحان م يکرديد، باز هم فريب مي خورديد.

کار من همين بود؛ يعني شيطان نمي تواند کسي را مجبور به معصيت کند، مگر کسي که خودش را در اختيار شيطان قرار دهد. کسي که زمام اختيارش را به دست شيطان دهد، شيطان سوارش م يشود و هر جا بخواهد، او را م يبرد. «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُون 11 » : تسلط او بر کساني است که او را به ولايت بر خودشان مي پذيرند. ترجمه ساده آن يعني طوق بندگي او را به گردن مي اندازند.

چنين کساني تسليم شيطان م يشوند، و شيطان هم بر آ نها مسلط م يشود، و ا ابتدائاً شيطان نمي تواند هيچ کسي را به زور وادار به گناه و انحراف کند. پس آن فتن ههائي که موجب گمراهي م يشوند و آن امتحان هائي که موجب مردود شدن م يشوند، همه به شيطان هم نسبت داده مي شود. يعني شيطان به انسان کمک مي کند که راه بد را انتخاب کند و توجّه به عواقب گناه نداشته باشد و عقل خودش را زير پا بگذارد. در اين جا چون شيطان هم کمک مي کند، به او هم نسبت داده م يشود.

امّا مجموع اين عالم، دستگاهي است که خدا بر پا کرده است. انسان را با فطرت الهي اش، با غرايزش و با عقلي که به او داده است و عواملي چون انبياء که به طرف خير دعوت م يکنند و عواملي مانند شياطين انسي و جنّي که انسان را به طرف شرّ دعوت مي کنند، همه اين ها، دستگاهي است که خدا برقرار کرد هاست.

پس همه اي نها را در يک مرحله عالي تر و با نگاه توحيدي، مي توان به خدا نسبت داد. خداست که انسان را م يآزمايد، و وسيله پيروزي در آزمايش، يا شکست در آزمايش را فراهم م يکند. ...« إنِْ هِيَ إلِا فتِنْتَكَُ تضُِلُّ بهِا منَْ تشَاءُ وَ تهَْدي منَْ تشَاءُ ... 12» . با اين ديد اضلال هم به خدا نسبت داده م يشود؛ چون وسيله اضلال، شيطان بود و شيطان را خدا آفريده و قدرت گمراه کردن را به او داده است. پس اين نسب تها همه صحيح است و هيچ کدام ديگري را نفي نمي کند.

فتنه هاي اجتماعي

آنچه که بيشتر در اين چند جلسه مورد نظر است، فتن ههاي اجتماعي است که عامل مباشر آن انسان ها هستند. ولي معناي مباشر بودن انسان، اين نيست که شيطان مقصّر نيست؛ زيرا در هر گناه و رفتار غلطي شيطان نقشي دارد، نقش تقويت کننده، گمراه کننده و تزيين کننده. نقش اصليِ شيطان اين است که گناه را در نظر انسان خيلي لذّ تبخش جلوه مي دهد. بسيار بيشتر از آنچه واقعيت دارد: «... زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُم ... 13 » .

پس عوامل مختلفي در فتن ههاي بشري نقش دارند؛ امّا آن نقش اصلي که موجب م يشود شخص مورد مؤاخذه قرار گيرد و بايد جوابش را بدهد، آن نقشي است که خود انسا نها دارند. اين گونه نيست که چون شيطان در اغوا نقش داشته است، در قيامت براي ما عذري شود و مسؤوليت از دوش ما برداشته شود.

از آنجاکه هر حادثه اي که اتفاق مي افتد، انسا نهاي ديگر نسبت به آن تکليفي دارند، در فتن ههاي انساني هم - که نهايتاً به امتحان خدا بر م يگردد - اولاً بايد مواظب باشيم که در فتنه واقع نشويم؛ يعني گمراه نشويم و خودمان عامل فتنه نباشيم. ثانياً بعد از وقوع فتنه، سعي کنيم که آن را خاموش کنيم و آ نهائي را که گمراه شده اند، نجات دهيم. معناي امتحان بودن اين حوادث، همين است که در مقابل آن ها يک وظيفه اي داريم.

انواع فتنه هاي بشري

اين حوادث انساني که به يک معنا مصداق فتنه الهي و به يک معنا فتنه شيطاني است، به دو صورت انجام مي گيرد:

1 وسيله امتحان در بعضي از اين موارد، مستقيماً امري ديني نيست؛ يعني گاهي آنچه که منشأ فتنه م يشود، يک امر دنيوي است؛ مثل اکثر اختلافاتي که بين گروه هائي از انسان ها بر سر اموال، رياست، مسائل جنسي و امثال اين ها اتّفاق مي افتد. اين نوع فتنه سه محور عمده دارد: 1. مال، 2. مقام، و 3. شهوت.

وقتي بسياري از گرفتار يها، جن گها، کشت و کشتارها که در طول تاريخ واقع شده است را ريشهي‌ابي مي کنيم، مي بينيم منشأ آن ها همين امور است. يا مي خواهند اموال ديگران را تصرف کنند، يا مي خواهند بر ديگران سيادت و آقايي داشته باشند، و يا مسائل جنسي است. جامع اين سه محور، حبّ دنيا است. البته جهت امتحان الهي بودنش، اين است که خدا به وسيله مال يا مقام يا مسائل جنسي -از آن جهت که امر و نهي الهي به آن تعلق مي گيرد، و نتيجه اش موجب ثواب و عقاب اخروي م يشود- فرد را امتحان م يکند؛ به اين نحو که وقتي اين درگير يها پيش م يآيد، آيا مرتکب حلال مي شوند يا حرام؟

پس موضوع امتحان ابتدائاً مسائل دنيائي است. يعني دعوا بر سر اين است که يکي مي گويد: اين مال من است، من بايد داشته باشم و ديگري مي گويد: من بايد داشته باشم. صحبت بر سر حلال و حرام بودن نيست؛ صحبت بر سر اين است که يکي مي گويد: من بايد رئيس باشم و ديگران بايد از من اطاعت کنند، و ديگري مي گويد: من بايد رئيس باشم. البته اين يک طيف وسيعي از مراتب دنياپرستي را شامل م يشود. مراتب ساده آن از اجتماعات کوچک مثل يک خانواده يا يک روستا شروع م يشود تا مي رسد به آنجا که بگويد: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى 14 » .

2 يک بخشي از اين امتحانات، يا فتنه هاي اجتماعي و انساني اموري است که مستقيماً مربوط به دين است. يعني آ نچه ابزار و موضوع فتنه و درگيري م يشود، خود مسئله دين است.

مثلاً در درون يک دين، طرفداران دو مذهب بر سر اين که مذهب من حقّ است يا مذهب تو، با هم درگير مي شوند. اينجا صحبت اين نيست که چه کسي رئيس باشد.

البته شيطان در مراحل بعد، همه اي نها را مخلوط مي کند؛ ولي آغاز کلام از اينجاست که آيا اين مذهب حقّ است يا آن مذهب؟ اين هم يک نوع فتنه است. فتن هاي که مستقيماً مربوط به دين باشد، بسيار مهلک و خطرناک است و هيچ کس از درگيري در اين فتنه و کمک کردن به اين فتنه معذور نيست. فتنه در دين، فتنه اي است که موجب شود، دين کسي از او سلب شود. اين فتنه اي است که از کشتن بدتر است. کسي را بکُشند، براي او بهتر از اين است که دين او را از دستش بگيرند و او را گمراه کنند؛ زيرا با کشتن او، نهايتاً چند روز زندگي دنيا را از او گرفته اند، و چه بسا بعد از اين دنيا به بهشت رود و آمرزيده شود. امّا وقتي دين او را مي گيرند، مستقيماً با سعادت و شقاوت او سر و کار دارد. قرآن کريم در يک جا م يفرمايد: «... الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْ ل ... 15 » ، و در يک جا ميفرمايد: «... الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْل ... 16 » ، و در جاي ديگر ميفرمايد: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ َّهِل ... 17 » .

اين مهمترين نوع فتنه است که مستقيماً با سعادت و شقاوت انسان سر و کار دارد، و هيچ کس هم در آن معذور نيست. يعني پاي ههاي دين حقّ، آن قدر روشن است که اگر کسي ضروريات دين را انکار کند از او پذيرفته نمي شود؛ مگر اين که در شرايطي باشد که واقعاً قاصر باشد و عقلش نرسد و به گوشش نخورده باشد. يا در يک شرايطي واقع شده باشد که اصلاً احتمال خلاف مذهب خودش را ندهد. امّا براي کسي که در اجتماع متمدّني زندگي م يکند، افتادن در دام فتنه دين، مساوي با شرک و کفر است. در بسياري از روايات، فتنه اي که در قرآن آمده است را، به شرک يا به کفر تفسير کرده اند.

اين تفسير مربوط به فتنه اي است که هيچ کس از آن معذور نيست و اين خطرناک ترين فتن هها است؛ يعني فتنه اي که در آن عد هاي گمراه شوند و به راه حقّ نرسند. اين همان هدفي است که شيطان دنبال مي کند: «... لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين 18 » . نهايت آرزوي شيطان اين است که هر چه بيشتر انسا نها گمراه شوند؛ اگرچه يک لحظه بيشتر باشد او به رقص در مي آيد و لذّتش در اين است که انساني را فريب دهد.

و صلي الله علي محمد و آله ________________________________________ 1 . القمر / 27 2 . الاعراف / 27 3 . العنکبوت / 10 4 . الاعراف / 57 5 . الانفال / 48 6 . ص / 41 7 . النساء / 79 8 . الشعراء / 80 9 . الاعراف / 27 10 . ابراهيم / 22 11 . النحل / 100 12 . الاعراف / 155 13 . النمل / 24 14 . النازعات / 24 15 . البقره / 191 16 . البقره / 217 17 . الانفال / 39 18 . ص / 82

فصل هفتم: هدف فتن ههاي الهي

اقسام فتنه کنندگان

قرآن کريم گاهي فاعليّت فتنه را به خداي متعال، گاهي به شيطان و در بسياري از آيات، به انسا نها نسبت داد هاست. حتّي در يک مورد فتنه به خود شخص نسبت داده شده است؛ يعني به کساني گفته شما خودتان موجب فتنه براي خود شديد. در آيه 13 و 14 از سوره حديد مي فرمايد: در روز قيامت عدّه اي از ضعفا ءالايمان و منافقين مي بينند مؤمنين داراي نورانيّتي هستند و به راحتي از صراط عبور مي کنند؛ ولي خودشان در تاريکي به سر مي برند و جلوي پاي شان را نمي بينند و نمي دانند کجا بروند. مي بينند بسياري از اين مؤمنين از دوستان يا همسايگا نشان بوده اند. در حالي که آن ها را صدا مي زنند، مي گويند: «... انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُم ... »

نگاهي به ما کنيد تا نور شما به ما هم بتابد و ما از نور شما استفاده کنيم. در جوابشان گفته م يشود: «... ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورا »... : به پشت سر خود بازگرديد و كسب نور كنيد! بعد از توصيف اين ماجرا م يفرمايد: اي نها سؤال مي کنند: مگر ما در دنيا با شما نبوديم؟ مؤمنين جواب مي دهند: بله شما در ظاهر همراه ما بوديد، «... وَلَكِنَّكُمْ فَتَنتُمْ أَنفُسَكُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْكُمُ الْأَمَانِيُّ حَتَّى جَاء أَمْرُ ا وَغَرَّكُم بِا الْغَرُورُ ». مقصود ما عبارت «وَلَكِنَّكُمْ فَتَنتُمْ أَنفُسَكُمْ » است، که فتنه را به خود اين ها نسبت مي دهد و مي گويد: شما خود موجب فتنه خودتان شديد. به هر حال در قرآن کريم، موردي که فتنه به عنوان يک امر اتّفاقي يا امري که فاعل جبري يا طبيعي داشته باشد، سراغ نداريم.

اهداف فتنه کنندگان

هر فاعل ارادي، از افعال ارادي اش هدفي را دنبال مي کند. حال که فاعل فتنه خدا يا شيطان يا انسان ، فاعلي ارادي است، اين سؤال مطرح م يشود که اين فاع لهاي ارادي چرا فتنه مي کنند؟ چرا خدا در عالم فتنه ايجاد مي کند؟ چرا اجازه م يدهد که شيطان فتن هگري کند؟ چرا به انسان هائي که از شياطين انس و اعوان ابليس هستند، اجازه ايجاد فتنه مي دهد؟

1. ====هدف فتنه هاي الهي====

در ضمن بح ثهاي گذشته به جواب اين سؤالات اشاره کرديم، که هدف از اين امور، فراهم شدن زمينه براي آزمايش انسان است. از آ نجا که انسان موجودي است که با اختيار، کار خويش را انجام مي دهد، براي فراهم شدن زمينه انتخاب، بايد دو عامل جاذبه، در دو طرف مختلف وجود داشته باشد، و يکي به يک طرف و ديگري به طرف ديگر جذب کند. در اين جا انسان در نقطه صفر ايستاده است و بايد با اراده خود يک طرف را انتخاب کند. تا زماني که حدّاقل دو عامل از دو طرف نباشد، زمينه انتخاب آزاد فراهم نمي شود. پس بايد از يک طرف عقل انسان، راهنمائ يهاي انبياء، و کم کهاي فرشتگان باشد چون فرشتگان دائماً براي مؤمنين دعا م يکنند، و قرآن در اوصاف حاملين عرش م يفرمايد:

«... يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَ يءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحيمِ 1 » : فرشتگان دائماً براي مؤمنين دعا و طلب رحمت مي کنن د و در مقابلِ اين عوامل، بايد عواملي هم از طرف مقابل باشد، تا تعادل حاصل، و زمينه انتخاب فراهم شود. بنابراين، امتحان يعني فراهم کردن زمين ههائي که انسان سر دو راهي واقع شود و يکي را انتخاب کند. اين چنين نيست که فقط يک راه روشن وجود داشته باشد که مسير را خود به خود مشخص کند؛ بلکه بايد تأمل کرد و انتخاب کرد. گاهي هم انسان گيج م يشود و نمي داند چه تصميمي بگيرد؛ اين فتنه است.

پس جواب اين که چرا خدا ايجاد فتنه مي کند، و يا به ديگران اجازه ايجاد فتنه م يدهد، اين است که اين کار به خاطر امتحان انسان ها است. هميشه خدا اين فتن هها را داشته، تا آخر هم خواهد داشت.

هدف فتنه هاي شيطان

اما صرف نظر از اين تدبير عام الهي که سنّت حاکم بر آفرينش انسان و زندگي او در اين دنيا است، اين سؤال مطرح م يشود که شيطان چرا فتنه م يکند؟ از نظر قرآن، شيطان يک موجود داراي شعور و مکلّف است، که سا لها خدا را عبادت کرد؛ امّا وقتي به وسيله امر به سجده براي حضرت آدم امتحان شد، از فرمان خدا سرپيچي کرد و در اين امتحان مردود شد. اکنون او عامل فتنه براي ديگران شده است و قسم خورد: «... لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين 2» . خدا هم به او مهلت داده که در اين عالم، در مقابل عوامل هدايت يعني عقل، انبياء و کمک هاي فرشتگان ، زمينه گمراهي ديگران را فراهم کند.

همان طور که انبياء، اوصياء و ياراني داشتند، و تربيت شد ههاي انبياء در ادامه راه انبياء به آ نها کمک مي کردند، شيطان هم انسان هايي را تربيت کرده که آنها را در راستاي هدفش به کار مي گيرد، و آ نها شياطين انس مي شوند. قرآن مي گويد: آ نها هم شيطانند ولو انسانند. وقتي جزء دار و دسته ابليس شدند، آ نها هم شيطان مي شوند و در صدد اغواي ديگران بر مي آيند. امّا چرا؟ خود شيطان علّت اين کارش روشن است. ابليس به خاطر تکّبري که نسبت به حضرت آدم داشت، گفت: اکنون که من به خاطر سجده نکردن به آدم، مطرود درگاه الهي شدم، انتقامش را از فرزندانش مي گيرم و همه آ نها را گمراه مي کنم. علّت فتنه گري ابليس کين هاي است که نسبت به جنس انسان پيدا کرده است. اين منطق قرآن است که روشن و واضح است.

هدف انسان هاي فتنه گر

اما انگيزه انسان هائي که ايجاد فتنه مي کنند، چيست؟ آ نها که ذاتاً با انسا نهاي ديگر دشمني ندارند. ابليس کينه همه انسان ها را در دل دارد و همه را اغوا م يکند؛ امّا چرا بعضي انسان ها، بعضي ديگر را اغوا مي کنند و فتنه مي انگيزند؟

شياطين انسي

آدميزادهاي فتنه گر، دو دسته هستند. يک دسته کساني هستند که طوق بندگي ابليس را به گردن انداخته اند و مَرکب ابليس شده اند: «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ 3 » . از قرآن استفاده م يشود که انسان هائي هستند که به اختيار خود، زمام امرشان را به دست شيطان م يدهند. شايد براي ما تعج بآور باشد که چه طور ممکن است، آدم زمام کارش را به دست شيطان بدهد.

گاهي عواملي باعث م يشود که آدم خودش را در اختيار ديگري قرار دهد. نمون ههاي کوچکش که زياد اتّفاق مي افتد در محبّت هاي افراطي است. کسي آن چنان کر و کور م يشود که خودش را در اختيار محبوبش قرار م يدهد و مي گويد: هر چه تو بگويي! هر کار، راه، و رفتاري که او م يگويد خوب و صحيح است! چه لباسي خوب است؟ آن لباسي که او مي پوشد! شيطان هم يک جاذب ههائي دارد. عدّ هاي، اگرچه خود شيطان را نمي بينند، امّا دست شيطان و ابزارهاي در دست او ابزار معاصي را مي بينند که جاذبه هائي دارد، و خود را در اختيار شيطان قرار مي دهند.

نمونه ديگر آن، که همه مي توانيم درست درک کنيم، افراد معتادند. افرادي که به دود، مواد مخدّر، مسکرات، اينترنت -که اخيراً به مخدّرها اضافه شده- يا بعضي از اعتيادهاي ديگر، معتاد م يشوند، نمونه کساني هستند که به دست خود زمام کار خويش را به دست ديگري داده اند. برخي افراد مي گويند: ما تا شب فيلمي را تماشا نکنيم، خوابمان نمي برد. اين ها از مصاديق «الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ » هستند؛ يعني ولايت شيطان را پذيرفته اند و اختيارشان را به دست شيطان داده اند و هر کاري او مي گويد، انجام مي دهند. البته خود شيطان را نمي بينند: «... إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُم 4 »

شما او را نمي بينيد، امّا او و همکارانش، شما را مي بينند. کساني که اين گونه نوکر شيطان و ابزار دست او شده اند، گويا ديگر اختياري از خودشان ندارند. کساني که اعتيادهاي سخت پيدا مي کنند، گاهي حاضر مي شوند همه کاري انجام دهند، همه چيزشان را در اختيار ديگري قرار دهند، تا موادّ به دست بياورند، همه چيز يعني همه چيز! اين گونه افراد به همين صورت هم عادت کرده اند که ديگران را اغوا کنند. چون نمون ههاي اعتياد به موادّ مخدّر را زياد ديده و شنيده ايم، راحت مي پذيريم؛ امّا اعتياد به گمراه کردن ديگران را اگرچه ديده ايم، ولي درست درک نکرده ايم که اي نهم گونه اي اعتياد است. عدّ هاي طوري شده اند که طبيعت شيطاني پيدا کرده اند. دائماً مي خواهند ديگران را اغوا کنند. اين ها ملحق به ابليس و به تعبير قرآن شياطين الانس هستند.

حسودان

دسته ديگري هستند که به اين حدّ نرسيده اند؛ يعني از شيطان تبعيت مي کنند، امّا اين طور نيست که چنين اعتيادي پيدا کرده باشند و کانّه اختيار از آن ها سلب شده باشد. کانّه که مي گوئيم از اين جهت است که اين امور هيچ کدام جبر مطلق نيست؛ بلکه اختيارها و اراد هها ضعيف مي شوند، و ا اگر جبر شد، تکليف هم نيست.

اين دسته گاهي ديگران را به فتنه مي اندازند و گاهي هم يک کارهاي خوبي انجام مي دهند. حتّي گاهي به ديگران کمک مي کنند و دست شان را مي گيرند تا از يک خطري نجا تشان دهند؛ ولي گاهي هم يک کارهاي عجيب و غريبي مي کنند. اين ها چرا اينگونه عمل مي کنند ؟

اين رفتار عوامل مختلف رواني دارد که احصاء آن مشکل است؛ ولي آنچه ما از قرآن استفاده مي کنيم و از تجرب ههاي عملي و مواردي که مورد تأييد روانشناسي است، به دست مي آوريم، اين است که مه مترين - نه، تنها- عامل اين رفتار حسد است.

داستا نهاي قرآن در رابطه با حسد

در قرآن چند داستان در رابطه با حسد آمده که خيلي عجيب است. جاي دارد که سؤال شود اصلاً قرآن اين داستان ها را براي چه نقل کرده است؟ م يفرمايد: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابنْيَْ آدَمَ باِلحَْقِّ إذِْ قرََّبا قرُْبانا فتَقُبُلَِّ منِْ أحَدِهِما وَ لمَْ يتُقَبلَّْ منَِ الْآخَرِ قالَ لَأقَتْلُنَكَّ قالَ إنِمَّا يَتَقَبَّلُ ا مِنَ الْمُتَّقين 5 » : داستان فرزندان آدم را براي مردم نقل کن. دو فرزند بلافصل حضرت آدم قرباني کردند. پيداست که در آن زمان که خود حضرت آدم پيغمبر بوده، يک مناسک عبادي از جمله قرباني هم داشته اند. اين دو برادر، يعني جناب هابيل و قابيل قرباني کردند، و قرباني يکي قبول شد و يکي نشد.

آن يکي که قربان ياش قبول نشد به برادر ديگر گفت: تو را حتماً خواهم کشت؛ چرا قرباني تو قبول شد و از من قبول نشد؟ برادر ديگر گفت: تقصير من نيست که قرباني تو قبول نشد؛ تو هم تقوا داشته باش تا خدا قرباني تو را قبول کند. ولي او از روي حسد، کينه برادر را در دل گرفت و بالأخره او را کشت. اين اولين داستاني است که در قرآن از آدمي زاد نقل شده است و موضوع آن حسد است. يعني آدمي زادها! بفهميد که امري در درون و در دل شما ممکن است به وجود بيايد که اين همه فساد بر آن مترتّب شود. گناهي به اين روشني که هيچ توجيه عقلي ندارد.

م يدانيم که قرآن، کتاب رمان، قصّه، يا تاريخ نيست؛ بلکه کتاب هدايت است. هدف قرآن از نقل اين داستان ها اين است که ما بفهميم حسد چقدر مي تواند خطرناک باشد. داستان بعد مربوط به زمان حضرت يعقوب و حضرت يوسف است. «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِل ى أَبينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفي ضَلالٍ مُبينٍ 6 » . يعقوب پيغمبر، فرزند اسحاق و نوه حضرت ابراهيم است. ايشان دوازده پسر دارد که همه پيغمبرزاده هستند. اي نها ديدند که اين برادر کوچک پيش پدر عزيزتر است. با هم نشستند و گفتند: پدر، يوسف و بردارش را بيشتر از ما دوست دارد؛ اين درست نيست.

پسرها براي پدري که خود پيغمبر است، تکليف معيّن مي کنند! مي گويند: پدر ما به خاطر اين که آن دو برادر کوچ کتر را بيشتر دوست دارد، در گمراهي آشکاري است. اکنون چگونه پدر را از اين گمراهي درآوريم؟

راه ح لشان اين بود که «اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَب كيُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحينَ 7 » : يوسف را بکشيد تا يوسفي نباشد که پدر او را دوست داشته باشد. يکي ديگر از آ نها که يک مقدار انصاف داشت، گفت: او را به سرزميني بفرستيد که از پدر دور باشد و دست پدر به او نرسد؛ بعد آد مهاي خوبي باشيم. اکنون که مي بينيم پدر يوسف را بيشتر دوست دارد، نمي توانيم آدم خوبي باشيم. يوسف را بکشيم تا آدم خوبي شويم؛ عجب راه خوبي!

چرا قرآن به اين داستان اهميّت داد ه است؟ براي اي نکه بدانيم ممکن است در درون ما هم چنين چيزي باشد، و بفهميم چه خطري دارد. آدم برادر خود را، برادري که بايد مايه افتخارش باشد، به خاطر اين که يک مقدار از خودش بهتر است و پدر او را بيشتر دوست دارد، مي کُشد! و عامل آن حسد است.

داستان بعد به زمان پيغمبر اکرم اسلام ص و دستگاه نبوّت و امامت مربوط م يشود. قرآن م يفرمايد: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ ا مِن فَضْلِهِ ... 8» . اين آيه مي تواند اشاره به اين نکته باشد که بزر گترين عاملي که موجب به شهادت رساندن اهل بيت عليهم السّلام شد، حسد بود. بنابراين اگر بگويم بزر گترين عامل فساد در طول تاريخ انسا نها، حسد بود هاست ، حرف گزافي نگفته ايم. پروردگارا به حق محمد و آل محمد، ما را از ريشه هاي فساد، از جهل، عصبيّت، حسد و از ساير ريشه هاي کفر محفوظ بدار. دل هاي ما را به نور ايمان و معرفت روشن بفرما.

والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته ________________________________________ 1 . غافر / 7 2 . الحجر / 39 3 . النحل / 100 4 . الاعراف / 27 5 . المائده / 27 6 . يوسف / 8 7 . يوسف / 9 8 . النساء / 54

فصل هشتم: وسيله آزمايش ، دل بستن ندارد

شبهاتي در رابطه با فتنه ها

در اينجا دو شبهه پيش مي آيد

1. وقتي خدا به وسيله شيطان کاري را انجام مي دهد، يعني شيطان از طرف خدا مأمور است که اين کار را انجام دهد؛ پس بايد از خدا طلبکار هم باشد، و مي تواند بگويد: من براي نقشه شما، کار مي کنم و نبايد مؤاخذه شوم.

2. اگر فتنه اي که انسا نها بر پا مي کنند، يا فتنه اي که شيطان انجام مي دهد، به خدا هم نسبت داده شود، اين باعث مي شود که بعضي شرور به خدا نسبت داده شود؛ درحال يکه «... الْخَيْرُ فِي يَدَيْكَ وَ الشَّرُّ لَيْسَ إِلَيْك ... 1 » .

پاسخ شبهه 1 : حاکميّت تدبير عام الهي بر همه هستي جواب را با يک مثال شروع مي کنم. فرض کنيد شما بايد شخصي را ملاقات کنيد تا به شما کمکي کند؛ ولي فکر مي کنيد که او در شهر ديگري زندگي مي کند و بايد سفر کنيد تا او را ببينيد. صبح از خانه بيرون مي آييد که مثلاً با اتوبوس به دانشگاه، يا به دنبال کسب و کارتان برويد؛ يعني با قصد و اراده خود براي انجام کاري از خانه بيرون آمده ايد. اتّفاقاً وقتي سوار اتوبوس مي شويد، مي بينيد آن رفيقي که دنبالش بوديد، پهلوي شما نشسته است. فکر م يکرديد بايد رنج سفر را تحمل کنيد يا چند روز معطّل شويد تا او را ببينيد؛ امّا اتفاقاً او را مي بينيد.

معمولاً اين گونه جريانات را مي گوئيم: اتّفاقي پيش آمد؛ امّا با ديد توحيدي، نه هيچ کدام از اي نها، اتّفاقي، و نه هيچ کدام جبري است. شما که از خانه بيرون آمديد با نيّت و اراده خودتان آمديد و کسي شما را مجبور نکرد. آن رفيق شما هم مجبور نبود بيايد. او هم در فکر خودش کاري داشته، و به خاطر آن به اين شهر آمده بود، و اين دو قضيه با هم تلاقي پيدا کردند. آموزه ديني اين است که همه اين حوادث يک تدبير فوقاني دارد. يعني شما با اراده خودتان از خانه بيرون م يآييد. او هم با اراده خودش از خانه بيرون مي آيد و اصلاً در ذهنش نيست که شما هم هستيد، يا با او کاري داريد؛ ولي اي نجا يک تدبير الهي، فوق تدبير شما و او وجود دارد که شما بايد همديگر را ملاقات کنيد.

هيچ جبري هم در کار نيست. شما کار خودتان را کرديد، و او هم کار خودش را کرد؛ امّا يک چيزي که خواسته شما و چه بسا خواسته او هم بوده، ولي به آن توجّه نداشته است، عملي مي شود و يک نتيجه سوّمي تحقق پيدا مي کند. آموزه ديني قرآني ما اين است که يک نقشه فوقاني، همه انسا نها با همه کثراتي که دارند و عوامل ديگري که ما اصلاً از وجودشان خبر نداريم، مثل فرشتگان، جنّيان، و تأثير و تأثّرات متقابلي که بين اين ها و بين عوامل طبيعي است، را با هم تنظيم مي کند. اي نکه چ هطور اين هماهنگي صورت مي گيرد، عقل ما نمي رسد. آن کسي مي تواند چنين کاري کند که علم نامتناهي دارد. وقتي ما بخواهيم اموري را با هم تنظيم کنيم، بايد خيلي فکر کنيم؛ امّا او احتياج به فکر ندارد. علم او نامتناهي، و محيط بر همه چيز است، و در يک کلمه، آ نچه از آغاز خلقت تا پايان واقع م يشود، براي خدا تقدّم و تأخّر ندارد، همه را مي داند و اراده او بر همه حاکم است. فهم اين مطلب خيلي زمان مي برد؛ امّا قرآن اين گونه ترسيم مي کند.

يکي از جاهايي که خوب مي توان فهميد که چه گونه اراده انسان با اراده خدا گويا در هم م يآميزد و متّحد مي شود، داستان خضر در سوره کهف است. وقتي حضرت خضر مي خواهد براي حضرت موسي توضيح دهد که چرا آن کشتي را غرق کرد، چرا آن جوان را کشت و چرا آن ديوار را تعمير کرد، ي کجا مي گويد: «... فَأَرَدْتُ أَنْ أَعيبَها... 2» : من خواستم که آن کشتي را معيوب کنم؛ ي کجا مي گويد: «فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْه... 3 » : ما خواستيم كه پروردگارشان به جاى او، فرزندى پا كتر و بامحبّت تر به آن دو بدهد، و ي کجا مي گويد: «...فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا... 4» : پروردگار تو م ىخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گن جشان را استخراج كنند. معناي اين مطلب اين نيست که يک جا اراده من است، يعني اراده خدا نيست. يا آنجايي که اراده خداست، من هيچ کاره بودم؛ بلکه حضرت خضر آن کارها را انجام داد و مي دانست که نتيجه چه م يشود؛ امّا اين کارها را، هم به خضر مي توان نسبت داد و هم به خدا.

يکي شدن اراده اولياء خدا، با اراده خدا

در اين گونه موارد که هم اراده يک انسان صالح مؤثر است و هم اراده خدا و اين دو با هم تطابق دارند، يک نکته معرفتي عميقي وجود دارد. شايد بتوان گفت: اين وليّ خدا به حدّي رسيده بود که اصلاً از خود اراده استقلالي نداشت و هيچ وقت از نزد خود چيزي نمي خواست. در روايات هم نظير اين نکته را داريم. مثل روايت قرب نافله که خداوند مي فرمايد:

«... إِنَّهُ لَيَتَحَبَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بصَرَه الذَِّي يبُصِْرُ بهِ وَ لسَِانهَ الذَِّي ينَطِْقُ بهِ وَ يدَه التَّيِ يبَطِْشُ بهَِا وَ رجِْلهَ التَّيِ يمَْشِي بهَِا... 5» :

... بنده تدريجاً با نوافلي که براي رضاي من انجام مي دهد، به جايي م يرسد که او را دوست مي دارم. وقتي او را دوست داشتم، هر چه از من بخواهد برايش انجام م يدهم و مي رسد به جايي که من ميشوم دست او، چشم او، گوش او، من به جاي او سخن مي گويم و به جاي او م يشنوم و به جاي او حرکت انجام ميدهم.

کسي که خودش را در مقام بندگي قرار م يدهد و اراد هاش را اختياراً تابع خدا مي کند، به جايي مي رسد که خدا اين لطف را در حقّش مي کند. شايد نکته داستان حضرت خضر اين باشد که او اصلاً از خود اراده اي ندارد. او آن چنان تابع اراده خدا شده که خدا به جاي او تصميم م يگيرد. خدا چنين رابطه هايي با بعضي از بندگانش دارد. اين در مورد اولياي خداست که اراده شان در واقع در اراده خدا فاني مي شود و ديگر از خود خواستي ندارند.

تفاوت جهت نسبت، در عوامل مختلف فتنه

ولي يک بينش کلّي تري وجود دارد که حتّي کارهايي که عاصيان، مذنبين و حتّي عوامل طبيعي، انجام مي دهند، به نوعي به خدا انتساب دارد؛ چراکه وجودشان و آثارشان همه در اختيار خداست.

هر کس هر چه دارد خدا به او داده است. وجودش از خداست؛ اگر فکر يا قدرتي دارد از خداست، اگر نيرويي دارد، چه نيروي مادي، چه نيروي فکري و چه نيروي تدبير، خدا به او داده است. پس به اين معنا وقتي در قرآن، ي کجا فتنه به خدا نسبت داده شده، ي کجا به شيطان و يک جا به انسان، معنايش اين نيست که آنجايي که فتنه به انسان نسبت داده شده، خدا هيچ کاره است. به يک معنا آ نجا هم به خدا انتساب دارد؛ امّا ويژگ يهاي اين انتساب ها فرق مي کند. از آن جهت به خدا انتساب دارد، که مصداق آزمايش است. هر فتن هاي که به خدا نسبت داده شده از آن جهت به خدا نسبت داده مي شود که خدا اين کار را تدبير کرده تا انسا نها آزمايش شوند.

اين حيثيت انتسابش به خداي متعال است و اين فتنه فرقي نمي کند که خوشايند باشد يا ناخوشايند، مرض باشد يا سلامتي، غنا باشد يا فقر، همه اين ها آزمايش الهي است. وقتي به شيطان نسبت داده مي شود از آن جهت است که وسوسه او در پيدايش اين پديده تأثير دارد. چون کارهايي هم که به خدا نسبت داده م يشود، وسائط و اسبابي دارد. ولي باز اين منافات ندارد که در عين حال آزمايش الهي هم فوق اين باشد. يعني همين کاري را که شيطان وسوسه مي کند، يکي از مصاديق آن شروري م يشود که ...« نَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ... 6» .

امّا هدف شيطان، آن بغض و کينه اي است که از آدم در دل گرفته و مي خواهد انتقامش را از فرزندان آدم بگيرد. او که انسا نها را اغوا مي کند، با اختيار خود اغوا مي کند و از اين کار، هدف خود را دنبال م يکند، زمينه گمراهي را براي ديگران فراهم مي کند، وسوسه مي کند، تزيين مي کند و ... . در اين کارها هم مجبور نيست. خودش گفت: «...لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ 7» .ولي وجود شيطان در اصل عالم خلقت، و اين که بتواند وسوسه کند، تدبير الهي است؛ چراکه تا وسوسه نباشد، امتحان، طرفين خير و شرّ پيدا نمي کند.

اگر راه يک طرفه بود، مثل راه ملائکه مي شد و انسان امتيازي نداشت. پس فتنه، از آن جهتي که وسوسه شيطان در آن تأثير دارد، کار شيطان است. ولي معنايش اين نيست که در اين جا امتحان نيست. امتحان در يک سطح بالاتر و يک تدبير فراگيرتري است که اين يک جزئي از آن نقشه آفرينش مي شود.

همين طور فتن ههايي که انسا نها بر پا مي کنند و شروري که از ناحيه آ نها پيدا م يشود، مربوط به خود آن هاست، و از آن جهت که اين ها اختياراً از روي قصد سوء، براي ضرر زدن به ديگران و ايجاد آشوب و نابساماني، اين کارها را انجام مي دهند، اي نها به انسا نها نسبت داده م يشود و مورد نکوهش قرار م يگيرد. يعني انسا نهايي که مورد وسوسه شيطان قرار مي گيرند و مشکلاتي مي آفرينند، اين ها هم مجبور نيستند. درست است که شيطان کمک مي کند؛امّا شيطان نمي تواند کسي را مجبور کند: «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطا ن... 8»

او سلطنت و قدرت و اجباري بر بندگان ندارد؛ فقط «...يُوَسْوِسُ ف ي صُدُورِ النَّاسِ 9» . مي گويد: خيلي خوب است. اين کار را بکن، خيلي لذّت دارد! تقويت مي کند، ولي جبر نيست. کاري که انجام م يدهد با انگيزه خودش که اغواي بندگان است، مي باشد. نتيج هاي که حاصل م يشود، فراهم شدن زمينه انتخاب و اختيار براي انسان ها است که هدف آفرينش الهي است.

فتنه جويي انسا نها

اما انگيزه انسان ها که براي يکديگر فتن هجويي مي کنند، به يکي از دو امر برمي گردد:

1. به دنبال نفع خودشان هستند و اين جز با فتنه حاصل نمي شود؛ ديگران را در گرفتاري مي اندازند تا خودشان نفع ببرند. آب را گ لآلود مي کنند تا خودشان ماهي بگيرند. آب را که گ لآلود مي کنند، عدّ هاي از خوردن اين آب مريض مي شوند، امّا او مي خواهد ماهي خودش را بگيرد. به ديگران ضرر مي زند، و اسباب زحمت براي آ نها فراهم مي کند، تا به مقصد خودش برسد. مثال واضح اين مورد، استعمارگران هستند که براي کشورهاي ديگر نقشه مي کشند، آ نها را به جان هم مي اندازند، ايجاد اختلاف مي کنند تا از منابع آنها استفاده کنند.

2. به دنبال ضرر زدن به ديگري هستند؛ به واسطه کين ههايي که از ديگران دارند، م يخواهند انتقام بگيرند. يک جايي شکستي خورده اند، از دست کسي ناراحت يهايي کشيده اند، حالا مي خواهند انتقام بگيرند. براي انتقام، ايجاد فتنه مي کنند. گاهي ارضاء خواسته هايشان، که به نحوي به همين نفع و ضررها بر مي گردد، در ميان است؛ مثل حسد بردن به ديگران. انسان وقتي نسبت به کسي حسد مي برد، ب يجهت مي خواهد به طرف ضرر بزند. به فکر اين که چه نفعي م يبرد، نيست. از اي نکه او مريض شود، از بين برود، گرفتار شود، دلش خنک م يشود. ضرر ديگران را مي خواهد براي اين که دلش تشفي پيدا کند.

همه بر م يگردد به اين که يا نفع خود را مي خواهد يا ضرر ديگري را، يا يکي را بالاصاله و يکي را بالتبع مي خواهد. اين انگيزه انسا نهاست؛ ولي هيچ کدام از اي نها نه منافاتي با وسوسه شيطان دارد و نه با نسبت دادن فتنه به خدا. همه اين کارهايي که انجام مي گيرد، يک تدبير عامي وراي آن ها وجود دارد که اين کارها انجام بگيرد تا همه ب هوسيلة همديگر آزمايش شوند: «وَ جَعَلْنا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَة... «،10» ...لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ... 11» : بعضي را به وسيله بعضي ديگر آزمايش مي کنيم.

پس اين که در آيات قرآن، فتنه، گاهي به خدا، گاهي به شيطان و گاهي به انسان نسبت داده شده است، معنايش اين نيست که ما سه جور فتنه داريم. همان فتن ههايي که به دست شيطان اختياراً صورت مي گيرد، از جهت آزمايش، انتساب به خدا دارد.

پاسخ شبهه 2 : فراهم کردن زمينه کمال، خير است

آن فتنه اي که به خدا نسبت داده م يشود، چون آزمايش است، هدفش معلوم است: «الَّذي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ... 12» . خدا مي خواهد انسا نها به عالي ترين کمالي که يک مخلوق ممکن است واجد شود، برسند. يعني خدا يک رحم تهايي دارد که کسي نمي تواند درک کند، مگر اين که با اختيار خود، تسليم محض خداي متعال باشد. اگر اين کار را کرد، اساساً قدرت درک آن رحمت را پيدا مي کند و ا اصلاً نمي فهمد. لذّت بردن از يک رحمت، فرع بر اين است که انسان مز هاش را بفهمد. اگر شخص بزرگي در يک موقعيّت خاصّ، يک هدي هاي به کسي بدهد يا يک احترام خاصّ براي کسي انجام دهد، اگر آن طرف معرفت داشته باشد، ممکن است از اين افتخار آن قدر لذّت ببرد که سرمست شود. مثلاً اگر کسي خدمت مقام معظّم رهبري شرفياب شود و ايشان در بين همه جمعيّت او را صدا بزنند و بگويند: «آقاي فلان، من با شما کاري داشتم، و دوست دارم شما را ببينم ». شخص با معرفت با اين يک جمله، در پوست خود نمي گنجد، امّا يک بچّ هاي که همان جاست، نمي فهمد که اين چه ويژگي اي دارد.

خداي متعال رحم تهايي دارد که تا انسان معرفت آن را پيدا نکند، نمي تواند آن را درک کند. اي نکه فرموده: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون 13» ، يعني اين راه را بپيماييد، تا قدرت درک آن رحمت را پيدا کنيد، و ا خدا بخيل نيست. آن رحمت را ملائکه هم درک نمي کنند. مخصوص انسا نهايي است که از اولياي الهي باشند. اصلاً آدميزاد خلق شد هاست براي اين که لياقت درک آن رحمت را پيدا کند. «... وَ لِذلِكَ خَلَقَهُم ... 14 » . براي رسيدن به اين هدف به ناچار بايد اختيار داشته باشد. لازمه اختيار هم گاهي اين است که بعضي ها لغزش پيدا کنند. به اصطلاح اهل معقول، وجود عاصيان و منحرفين، مقصود بالعرض است.

آ نچه در خلقت مقصود بالذات است، خوبان هستند و در بين مقصودهاي بالذات، خوب ترين ها در درجه اول، قصد شده اند؛ پس اين عالمِ خلقت با همه عظمتش، براي چهارده نور پاک خلق شد هاست. آن ها مقصود اصلي هستند. مثلاً کسي که قصد دارد يک معدن الماس استخراج کند، چقدر هزينه صرف مي کند، چقدر تلاش مي کند و چقدر اعماق زمين را م يکاود. مقصود از همه اين کارها، استخراج چند مثقال الماس است. آن ذغال سنگي هم که در کنارش به دست مي آيد، مفيد است؛ امّا مقصود اصلي الماس است. امور ديگر طفيلي هستند. چون خداي متعال مي خواهد انسان را به آن مرتبه اي برساند که هيچ مخلوق ديگري نمي تواند برسد، اين بساط تشريع و ... را قرار داد هاست. حتّي عزيزترين بندگانش بايد در اين راه، يعني هدايت مردم، شهيد شوند. البته آن کسي که فدا م يشود، ضرر نمي کند؛ امّا همين که از نعم تهاي مادّي اش کم م يشود، براي اين است که ديگران هدايت شوند و آن ها هم بهره اي ببرند.

همه تشريعات الهي و امور تکويني که زمينه اطاعت يا عصيان را فراهم مي کند، آزمايش الهي است، و اين خير است. چه خيري از اين بالاتر که اي نها همه مقدّمه است براي اي نکه انسان ها را به آن عالي ترين خير ممکن براي يک مخلوق، برساند؟ ولي لوازمي هم دارد. يک ريز شهايي هم دارد. نجّار که در مي سازد، خاک اره هم ريزش مي کند. خاک اره هم ب يفايده نيست. آنرا هم در بخاري مي سوزانند؛ امّا خيلي فرق است بين دري که قيمت فراوان دارد با خاک ار هاي که براي سوخت از آن استفاده م يشود. پس هدف الهي از فتنه يک هدف بسيار مقدّس و عالي است. اين همان هدف خلقت است که انسا نها آزمايش شوند؛ يعني زمينه رشد برايشان فراهم شود. اين شرور از آن جهت که موجب آزمايش اند و کساني مي توانند در اثر اين آزماي شها به مراتب خيلي عالي برسند، خير هستند و اين همان جهت امتحان است که به خدا نسبت دارد.

وسيله آزمايش، دل بستن ندارد

خوشا بر احوال آن کساني که بفهمند حقيقت اين عالم، امتحان است و جاي دل بستن نيست. آيا اگر يک ورقه امتحاني به انسان بدهند که خيلي شکيل باشد، کاغذش خوب باشد و قلم خوبي هم به آدم بدهند که سر امتحان خوب بنويسد، اين خيلي خوشحالي دارد؟ دنيا اسباب امتحان است، يک امتحاني است که هفتاد، هشتاد سال طول مي کشد. ولي ماهيّتش امتحان است. امّا نتيجه گيري از اين امتحان و اين که بعد از امتحان چه خواهد شد، يک عمر ابدي است.

اگر قبول شدي بي نهايت رحمت، و اگر مردود شدي ب ينهايت عذاب است:

«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ... وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ ا وَ رِضْوانٌ ... 15» .

خوشي و ناخوش يهاي ابدي آ نجاست. اي نجا همه وسايل آزمايش است. امّا وظيفه ما در فتنه ها چيست، در جلسات آينده به آن مي پردازيم.

والسلام عليکم و رحمة الله ________________________________________ 1 . الکافي، ج 3، ص 310 2 . الکهف / 79 3 . همان / 81 4 . همان / 82 5 . بحار الانوار، ج 67 ، ص 22 6 . الانبياء / 35 7 . الحجر / 39 8 . النحل / 99 9 . الناس / 5 10 . الفرقان / 20 11 . محمد / 4 12 . الملک / 2 13 . الذاريات / 56 14 . هود / 119 15 . الحديد / 20

فصل نهم: وظيفه ما در فتنه ها

مسئوليت در سلسله مراتب اسباب فتنه

ممکن است گفته شود: وقتي امري از سنّت هاي الهي است و بايد واقع شود، به عبارت ديگر، مورد تقدير الهي است، نتيجه اش، نتيجه تقدير خداست و بايد پذيرفت و ما در مقابل آن دست بسته ايم. از افرادي که ديدي سطحي دارند، زياد شنيده مي شود که در مورد مشکلات پيش رو مي گويند: «اين امور از فتن ههاي آخرالزّمان است و چاره اي از آن نيست و اين ها در سخنان بزرگان پيش بيني شده است »! حتّي وقتي به نحوه تربيت فرزندان شان و رفتار خانواده هايشان شکايتي مطرح مي شود، مي گويند: «آخرالزّمان است ديگر، اين ها مقتضاي زمان است و بايد پذيرفت »! اين گونه افراد در واقع با اين منطق، مي خواهند خودشان را تبرئه کنند.

نظير اين سؤال، شبهه اي است که در مورد فتنه هاي شيطان مطرح مي شود. به اين بيان که خدا خواسته انسان ها آزمايش شوند، شيطان را هم خلق کرده براي اين که اين نقش را ايفا کند؛ پس شيطان نبايد مورد رجم و لعن قرار گيرد. البته نظير اين شبهه در ساير اسباب فتنه هم مطرح مي شود؛ به اين صورت که وقتي خدا خواسته اين فتن هها واقع شود: «... إِنْ هِيَ إِلاَّ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدي مَنْ تَشاء ... 1 » ، ديگر نبايد آن ها را مؤاخذه کرد؛ چراکه آن ها اسباب امتحان هستند! همه اين شبهات از مقايسه بين آزمايش هاي انساني با آزمايش هاي إلهي پيدا ميشود.

مثلاً وقتي در نظر مي گيريم که مدير يک دبيرستان کسي را براي طراحي سؤالات و برگزاري امتحان معيّن مي کند، و او اين کار را انجام مي دهد، مي گوئيم: بايد ممنون او باشد؛ چراکه هم سؤالات را طرح کرده و هم امتحان را برگزار کرده است. چنين کسي در برابر اشتباه شرکت کنندگان، مسئوليّتي ندارد. اين گونه موارد را با آزمايشات إلهي مقايسه مي کنيم و مي گوئيم: خدا ابليس را خلق کرده براي اين که مردم به وسيله او آزمايش شوند؛ در اين صورت او عامل آزمايش است؛ پس چرا بايد او را مذمّت کنند و او را عامل گمراهي افراد بدانند؟ اين ها سه شبهه شبيه به هم هستند.

مسئوليت، تابع اختيار و قدرت

جواب اين است که اين دو آزمايش با هم متفاوت اند. تفاوت اين دو در اين است که افعالي که هم به خدا و هم به ديگران نسبت داده مي شوند يعني هم گفته مي شود: « ... فِتْنَتُكَ... 2 » ، هم گفته مي شود: « ... لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطا ن ... 3 » و هم گفته مي شود: ...« لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ ... 4 » - به اين جهت است که يک فعل ممکن است سه عامل داشته باشد: 1. انساني که موجب گمراهي شده است، 2. شيطاني که آن انسان را وسوسه کرده است، 3. خدايي که ابليس را آفريده و زمينة وسوسه را فراهم کرده است. هر سه فاعل اند. در جلسه قبل توضيح دادم که در اين موارد اين گونه نيست که فتنه را يا بايد به خدا نسبت دهيم، يا به شيطان و يا به انسان. انسان فتنه گر در حوزه کاري خود، وظيفه دارد که کارش را درست انجام دهد، حرف درست بزند، دروغ نگويد، تزوير نداشته باشد، حقّ هبازي نکند. او تکاليفي دارد. اگر اين تکاليف را درست انجام دهد، ثواب مي برد و اگر اين وظيفه را درست انجام ندهد، مردم را وسوسه کند، فريب دهد و فساد بر پا کند، مؤاخذه م يشود. اين نسبت ها در سطح خودش حقيقت دارد. اين شخص با اراده خود اين افعال را انجام داده است و مسؤوليّت آن افعال به عهده اوست. در يک نگاه عميق تر اين شخص در عين حالي که فاعل است، عامل ديگري براي برپائي اين فساد به وي کمک کرده است؛ يعني شيطان او را وسوسه کرده و او وسوسه شيطان را پذيرفته و به اغواي ديگران اقدام کرده است.

چون با اختيار خودش وسوسه را پذيرفته، مسؤوليّت آن کار به عهده اوست. مي توانست نپذيرد.

شيطان او را مجبور نکرده بود. همچنين از آن جهت که وسوسه شيطان در انجام اين عمل نقش داشته است، به همان اندازه به شيطان هم نسبت داده مي شود. شيطان هم مجبور نيست که کسي را به هيجان بياورد و در انجام فتنه ياري کند. خدا هم تشريعاً او را نهي کرده است؛ ولي او با اختيار خودش عصيان مي کند و اقدام به اغواء بندگان خدا مي-کند. بنابراين شيطان با اين که عامل امتحان است، ولي نه مسلوب الاختيار است و نه معاف از مسئوليت. چون با امر خدا مخالفت مي کند، معذّب هم خواهد بود. او نسبت به کار خودش مسئول است؛ چون مسؤوليّت تابع اختيار و قدرت است. هر جا قدرت باشد، مسؤوليّت هم هست و در اين سه سطح قدرت وجود دارد، پس مسئوليّت هم وجود دارد. به عبارت ديگر، حساب عالم تکوين از عالم تشريع جداست. هر جا تشريع و امر و نهي خدا باشد، به دنبال آن ثواب و عقاب هم خواهد بود. خداوند به شيطان فرمود: «بايد به آدم سجده کني، نبايد بندگان خدا را گمراه کني ». اين تشريع است. امّا تکويناً چه خواهد شد، البته ابليس نقش خود را ايفاء و کساني را هم گمراه خواهد کرد؛ ولي آن مربوط به تکوين عالم است. ابليس در مقابل اعمال خود، از آن جهت که نهي خدا به آن تعلق مي گيرد، تکليف دارد. اگر اين تکليف را انجام داد، ثواب دارد، و اگر مخالفت کرد، عقاب دارد.

از طرفي، خداوند مي داند که شيطان با اختيار خودش در اين-جا وسوسه مي کند و اين شخص هم با اختيار خودش وسوسه او را مي پذيرد يا در معرض پذيرش آن قرار مي گيرد. خداوند که بر همه اي نها احاطه دارد، طرحي فوق طرح إبليس، انسان فتنه گر و آن رفتار فتنه، مي زند و روي اين مفروضات يک طرح کلّي و تدبير کلان قرار مي دهد و آن عبارت است از اين که بايد انساني و إبليسي باشند و برخي از انسان ها تحت تاثير إبليس قرار گيرند و جزء شياطين إنسي شوند. با وجود اين تدبير، بدون اين که هيچ جبري در کار باشد، همه تحت يک امتحان فراگير قرار خواهند داشت. از جهت آن تدبير فوقاني که اين اسباب و وسايل را فراهم کرده است، اين اعمال به خدا هم نسبت داده مي شود.

وظيفه ما در فتنه ها

مسأله ديگر اين است که ما در مقابل فتنه ها چه تکليفي داريم؟ في الجمله جوابش معلوم شد که تا آن اندازه که اختيار و قدرت اطاعت خدا و قدرت مخالفت با شيطان داريم، مسئوليّت داريم و نبايد با امر خدا مخالفت کنيم. پس کسي نمي تواند بگويد: «بزرگان ما گفته اند: در آخرالزّمان فتن ههايي واقع مي شود، پس ما ديگر تکليفي نداريم »، زيرا اين حوادث به دست خود انسان ها و با اختيار خود آن ها واقع مي شوند. اگر گفته اند: در آخرالزّمان بعضي از انسا نها خيلي بي حيا مي شوند، معنايش اين نيست که عدّه اي بي حيائي کنند و بگويند: «آخرالزّمان است بايد بي حيا شد »! اين پي شگوييِ يک امر تکويني است و تکليف را از آ نها سلب نمي کند.

بزرگان ما خبر داده اند که عدّه اي با اختيار خود عصيان مي کنند و رعايت ارز شهاي اسلامي را نمي کنند. وقتي وضع حيا در جامعه را با ده سال قبل مقايسه مي کنيم، مي ببينيم مردها در حوزه کاري خود و خانم ها در حوزه خود، سطح حياءشان چقدر فرق کرده است. نسل جديد حتّي در برخي خانواده هاي متديّن، اصلاً مسأله حيا را به عنوان يک ارزش اسلامي باور ندارند و خود را ملزم به رعايت آن نمي دانند. اطاعت و احترام به والدين در سنّت هاي ما وجود داشته است. حتّي در روايات آمده است که از آداب اسلامي اين است که تا پدر اجازه نداده است، فرزند در حضور پدر نبايد بنشيند. اين يک ادب اسلامي است. حالا ديده مي شود که فرزند در مقام تأديب پدرش بر مي آيد! فرهنگ ما تا اين حدّ تغيير کرده و از فرهنگ اسلامي فاصله گرفته است.

تناسب پاداش با نوع آزمايش

البته در يک چنين فضايي عمل کردن به وظيفه خيلي سخت م يشود و لذا رسول اکرم فرموده اند:

«يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ الصَّابِرُ عَلَى دِينِهِ مِثْلُ الْقَابِضِ عَلَى الْجَمْرَةِ بِكَفِّه ... 5»

زماني خواهد آمد که نگه داشتن دين مثل نگه داشتن آتش سرخ شده در کف دست است. امّا متقابلاً کساني که اين همّت را داشته باشند که اين آتش را در کف دست شان نگه دارند، صد برابر ثواب خواهند داشت. وقتي تکليف سخت تر شد، به همان اندازه ارزش و ثوابش هم بيشتر مي شود. وقتي امتحان سخت م يشود، از طرفي قبول شدن در آن از امتياز بالائي برخوردار است و از طرفي ديگر مردود شدن در آن موجب سقوط بيشتري مي شود. اين ويژگيِ امتحان است. در واقع معناي اين که در آخرالزمان فتن هها زياد مي شود، اين است که ظرفيّت انسان ها وسعت پيدا کرده است؛ يعني انسان ها اين قابليّت را پيدا کرده اند که از آن ها امتحا نهاي سخت گرفته شود، تا با قبولي در اين امتحان سخت، خيلي اوج بگيرند و طبعاً اگر هم سقوط کردند، خيلي سقوط مي-کنند. وقتي کسي که مي خواهد امتحان ديپلم بدهد را، با شاگرد کلاس اول مقايسه کنيم، امتحان او خيلي سخ تتر خواهد بود؛ ولي اين نشانه رشد فراوان اوست که مي تواند در اين امتحان شرکت کند. اين هم يک روي سکّه است. در دوره هاي قبل ظرفيّت چنين امتحان هاي سختي وجود نداشته است؛ لذا در اين دوران است که يک طفل سيزده ساله، ره صد ساله را طي مي کند.

در دوران انقلاب ما صدها مورد امثال اين اتّفاق افتاد که گمنام اند و کسي از آن ها خبر ندارد؛ يکي از آن ها به عنوان نمونه معروف شد و نام او ماند. در دوران دفاع مقدّس برخي افراد بسيار ترقّي کردند. بعد از آن دوران هم و همچنين در زمان حال، چنين پيشرفت هائي براي برخي افراد واقع م يشود، امّا خدا بندگان خود را براي ديگران زود افشا نمي کند. خداوند دوستان خود را در پرده نگه مي دارد. آن ها با خدا روابط خاصّ دارند. در زمان حاضر در بين مردم، به وفور بندگاني پيدا مي شوند که نظير آن ها در اعصار ديگر کم پيدا م يشود؛ بندگاني که خيلي سريع ترقّي مي کنند. البته بايد امتحان هاي سختي را پشت سر بگذارند و با خون دل، مشکلات فراواني را تحمّل کنند.

پس وجود فتنه هاي سخت در آخرالزّمان، پيش بيني آ نها، و مقدّر بودن آن ها، معنايش اين نيست که ما مجبوريم و بايد هر آنچه که اتّفاق مي افتد را بپذيريم. ما، چه به صورت فردي و چه به صورت جمعي، مکلّفيم که در حدّ توان با ظلم و فساد مقابله کنيم، خواه ظلم از طرف افراد زورگوي داخلي، و خواه ظلم جهاني و از طرف دولت هاي زورگو باشد.

ملّتي بي نظير

در آستانه پيروزي انقلاب، يک حرکت ملّي در کل کشور پديد آمد و به برکت راهنمايي هاي امام راحل رضوان الله عليه مردم تکليف شان را فهميدند و اين امتحان را خوب گذراندند. در طول تاريخ کم مي توان پيدا کرد که يک امتحان دسته جمعي به اين خوبي برگزار شده باشد. نظير چنين امتحاني در همين روزهاي اخير واقع شد و مردم خيلي خوب امتحان هاي خود را پشت سر گذاشتند. نظير چنين اتّفاقاتي در طول تاريخ کم است که مردم فداکارانه راهي را که تشخيص دادند راه مرضيّ خدا و راه مورد قبول آقا امام زمان صلوات الله عليه است و فرمانده آن نائب امام زمان است، با جان و دل طي کنند و در مقابل همه سختي ها و مشکلات آن بايستند. هميشه اين طور نبوده است. اين نشانه رشد جامعه و آمادگي براي امتحانات بزرگ و ترقيّات فراوان است. البته اين امتحانات، گاهي سخت و در حدّ جان کندن است.

گاهي اتّفاق مي افتد که يک نفر در يک روز ثواب صد شهيد را مي برد، گويا صد بار در ميدان جنگ و جهاد کشته مي شود؛ يعني گاهي آن قدر تکاليف و وظايف سختي در پيش روي انسان است که حکم جهاد را دارد؛ نياز به مقاومت دارد. گاهي لازم است سخن بگويد و گاهي بايد سکوت کند، سکوتي که گاهي تحمّل آن بسيار کار سختي است. وقتي انسان به ميدان جنگ و جهاد مي رود، يک بار مي تواند شهيد شود و طبعاً براي او يک ثواب خواهد بود. ولي انسان مي تواند در اثر انجام وظيفه در امتحا نهاي سخت، هر روز صد بار ثواب شهيد ببرد. صبح در يک ساعت، با انجام يک تکليف سخت، يکبار ثواب شهادت نصيبش مي شود؛ در ساعتي ديگر جريان ديگري پيش مي آيد، باز بايد خون دل بخورد، از خودش مايه بگذارد، صبر کند، مشکلات را تحمّل کند، از منافعي صرف نظر کند، و اين گونه ثواب صد شهيد را ببرد. گاهي ثواب گفتن کلمة حقّ در مقابل حاکم ظالم، از ثواب صد جهاد بيشتر است. اين نشانه بالا رفتن ظرفيّت است.

لزوم شُکر براي پذيرش در امتحا نهاي دشوار

نبايد از خدا گله مند باشيم که چرا ما را در زماني قرار دادي که اين امتحان هاي سخت وجود دارد؛ چراکه اولاً جا دارد خداوند بفرمايد: من در کارم احتياج به مشاور ندارم و آنچه را که صلاح مي دانم عمل مي کنم، و ثانياً اين خود يک رحمت از ناحيه من است که به شما اجازه م يدهم در ميدان امتحانات بزرگ واقع شويد. ورود در بعضي از امتحانات يک امتياز محسوب مي شود. به هر کسي اجازه نمي دهند وارد ميدان هر امتحاني شود؛ بلکه برخي امتحانات شرايط خاصّي دارد. بايد مدارکي ببرد که نشان دهد به اندازه لازم درس خوانده است. همين که خدا به کسي اجازه مي دهد وارد اين امتحان شود، براي او يک امتياز محسوب مي شود؛ يعني او را پذيرفته است و لياقت شرکت در اين امتحان را دارد. پس به جاي اين که گله مند باشيم که چرا تکليف سخت به ما داده است، بايد شکر خدا را به جا آوريم.

سنّت امتحان استثناء ندارد

همانطور که قبلاً اشاره کرديم اين امتحانات را در دو بخش مي توان دسته بندي کرد: يکي امتحانات و فتنه هائي است که آثار سوء آن در واقع آثار مادي و دنيوي است، و ديگري فتنه در دين است؛ يعني آشفتگي هائي که موجب مي شود، انسان وظيفه شرعي خود را گم کند و ناخواسته به راه باطل کشيده شود. هر کدام از اي نها هم گاهي فردي و گاهي اجتماعي است.

براي اين که ما بدانيم هيچ کس از اين فتنه ها مستثنا نيست، در قرآن در دو آيه، در رابطه با شخص پيغمبر اکرم اسلام صلي الله عليه و آل ه مي فرمايد: ايشان هم مورد فتنه قرار گرفته است و خدا به پيغمبر اکرم هشدار مي دهد که مبادا در اين فتنه مردود شوي:

1. شخصي که متعلّق به قبيله اي بود که خيلي به پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله ارادت داشتند و به اسلام خدمت کرده بودند، دزدي کرد، ولي سرانجام رسوا شد و ثابت شد که دزدي کرده و بايد دست او را مي بريدند. اين امر براي بزرگان قبيله خيلي سنگين بود.

ايشان به تکاپو افتادند که به يک نحوي پيغمبر را راضي کنند که از اجراي حدّ صرف نظر کند. آيه اي به اين مضمون نازل شد که کساني در صدد بر آمدند که تو را مورد فتنه قرار دهند و در دام بيندازند که بعضي از تکاليف را درست انجام ندهي. به حکم خدا حکم کن و مبادا هواهاي نفساني باعث شود که از اجراي حکم خدا منصرف شوي.

2. در تاريخ و در روايات نقل شده است که قبيله اي نزد پيغمبر اکرم آمدند و گفتند: ما حاضريم مسلمان شويم و حاضريم با شما پيمان ببنيدم که در جن گها شرکت کنيم و قواي مان را در اختيار شما بگذاريم؛ فقط به خاک افتادن در نماز و سجده کردن، براي ما سخت است و در شأ ن ما نيست؛

خواهش مي کنيم اين کار را از ما نخواهيد. ما زکات مي دهيم، به جهاد م يآئيم و ... ، فقط اين تکليف را از ما برداريد. اينان جز ء اشراف و بسيار متکّبر بودند. قرآن م يفرمايد: «وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَليلاً 6 » : نزديک بود که تو هم تحت تأثير قرار بگيري. در آن شرايط سخت که مسلمان ها نه امکانات مادّي و نه نيروي انساني داشتند و دشمنان فراوان هم از اطراف آ نها را احاطه کرده-بودند، يک عدّ هاي آمده اند و مي گويند: ما حاضريم با يک شرط، همه جور امکاناتي در اختيار شما قرار دهيم.

به طور طبيعي هر سياستمداري مي گويد: فعلاً از کمک اي نها استفاده کنيم، بعد راه حلّي پيدا مي کنيم. گويا به ذهن پيغمبر خطور کرد که آيا امکان دارد فعلاً نماز را از آ نها نخواهيم؟ در حال حاضر در جنگ ما را ياري کنند تا بر دشمنان پيروز شويم، بعد ببينيم خدا چه دستوري مي دهد؟ دنباله آيه مي فرمايد: اگر چنين کاري کرده بودي، دو برابر آنچه ديگران در يک چنين موردي مجازات مي شوند، مجازات مي شدي و ديگر هيچ کس در برابر خدا تو را ياري نمي کرد. تو جز اطاعت امر ما و رساندن پيام ما وظيفه اي نداري. ما م يگوئيم: نماز بايد با سجده باشد، تو هم بايد همين را بگوئي و حقّ نداري اين وظيفه را از کسي برداري.

آن اندازه که از روايات فهميده مي شود، اين است که فقط به ذهن پيغمبر خطور کرد و چيزي اظهار نفرمود. پس شيطان فتنه گر حتّي از پيغمبر هم دست برنمي دارد.

اين اسباب را فراهم مي کند تا بلکه لغزشي از ايشان صادر شود. امّا خداي متعال بندگان مخلَص خودش را حمايت م يکند و نمي گذارد بلغزند. معناي عصمت همين است. البته مقصود از «نمي گذارد » ارشاد و هشدار است، نه سلب اختيار، و اين همان کمک الهي است. بنابراين گاهي فتنه از طرف شيطان حتّي براي اولياء و انبياء إلهي هم پيش مي آيد. آنچه براي ما مهمّ است و بايد بيشتر متوجّه آن باشيم، فتنه-هاي اجتماعيِ مربوط به دين است. گاهي فتنه، فتنه اجتماعي است؛ در اين مورد نه فقط يک نفر، بلکه گمراهي همه جامعه هدف است؛ يعني شيطان آن قدر نيروهايش را متمرکز م يکند و آن قدر نقشه مي کشد تا امّتي را گمراه کند. اي نجاست که خطر خيلي بزرگ است و بايد به راهنمائي هاي قرآن در مقابله با اين فتنه ها توجّه کنيم وببينيم چه وظيفه اي داريم.

وفقنا الله و اياکم انشا ءالله ________________________________________ 1. الاعراف / 155 2 . همان 3 . الاعراف / 27 4 . محمد / 4 5 . بحارالانوار، ج 74 ، ص 100 6 . الاسراء / 73

فصل دهم : شناخت هاي لازم براي مقابله با فتنه

لزوم آمادگي براي مقابله با فتنه ها

بحث ما پيرامون موضوع فتنه بود. در جلسه اخير اين سؤال را مطرح کرديم که با تصديق به اين که در آخرالزّمان فتنه هائي واقع خواهد شد، تکليف ما در قبال آن ها چه خواهد بود؟ اگر کسي تصوّر کند که چون اين ها قضاي الهي است، حتماً واقع خواهند شد و ما وظيفه اي نداريم، مثل دانش آموزي است که فکر کند شب امتحان تکليفي ندارد.

پيداست که نتيجه چنين امتحاني چه خواهد شد. هر کسي شب امتحان بيشتر از زمانهاي ديگر احساس مسئوليّت مي کند، و سعي مي کند از وقت خود بهتر استفاده کند تا در امتحان موفق شود و به هدفش نائل شود. اگر کسي بداند دزد وارد خانه اش شده يا دشمن به پشت دروازه هاي شهرش رسيده و بگويد: «دشمن آمده و ديگر چاره اي نيست، بايد تسليم شويم »! مسلماً سخن بسيار جاهلانه اي بر زبان رانده است. اگر کسي بخواهد با اين توجيهات، تنبلي خود را توجيه کند، نه عقل و نه شرع چنين چيزي را نمي پسندد؛ به عکس، آنچه از روايات ائمه اطهار عليهم السّلام فهميده مي شود و همچنين تاحدودي عقل آنرا درک مي کند، اين است که نه تنها ما در مقابل فتنه ها ب يتکليف نيستيم، بلکه تکليفي مضاعف داريم.

آثار فتنه هاي آخرالزمان در نهج البلاغه

فتنه خواه ناخواه آثار و تبعاتي دارد و در روايات هم به آن ها اشاره شده است. اگر کسي تاکنون آثار و تتبعات يک فتنه سخت را نديده بود، در حوادث اخير به طور واضح چنين آثاري را مشاهده کرديم. اگر مروري بر خطبه هاي نهج البلاغه داشته باشيم، اهميّت وظيفه انسان در قبال فتنه ها براي ما روشن مي شود. اميرالمؤمنين در خطبه معروفي مي فرمايند:

«... لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْر ... 1»

شما حتماً دچار آشفتگي خواهيد شد و شما را غربال مي کنند و سره از ناسره جدا خواهد شد. مثل حبوباتي خواهيد شد که داخل ديگ مي ريزند و آنرا حرارت مي دهند. اين حبوبات و محتويات ديگ، دائماً زير و رو مي شود. بسياري از افرادي که داراي پست هاي بالائي هستند و موقعيت هاي مطلوبي دارند و مردم به آنها احترام مي گذارند، در فتنه سرنگون مي شوند. در مقابل، کساني هستند که مورد توجه نيستند، ولي در فتنه بالا مي آيند. اين که نهايتاً چه خواهد شد، بستگي به قدرت مقاومت انسان دارد و اين که بفهمد در جريان فتنه چه بايد انجام دهد و چگونه دين خود را حفظ کند.

حضرت در تعبير ديگري مي فرمايد:

«... أَيُّهَا النَّاسُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ زَمَانٌ يُكْفَأُ فِيهِ الْإِسْ مَالُ كَمَا يُكْفَأُ الْإِنَاءُ بِمَا فِيه ... 2»

فتنه هائي پيش خواهد آمد که اسلام مانند ظرفي خواهد شد که محتوياتي دارد و آنرا وارونه مي کنند و همه محتويات آن مي ريزد؛ به طوري که از اسلام جز يک ظرف خالي چيزي باقي نمي ماند. در عبارت ديگري مي فرمايند: «... وَ لُبِ س الْإِسْ مَالُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً 3 » : روزگاري خواهد آمد که اسلام را مثل پوستيني که وارونه پوشيده شود، وارونه مي پوشند. آنچه را که زير است به رو مي آورند و آنچه را در رو قرار دارد، به زير مي برند. اين ها نمونه هائي از آثار فتنه است که اميرالمومنين ذکر مي فرمايند و بعد مي فرمايند: «... فَ تَكُونُوا أَنْصَابَ الْفِتَنِ وَ أَعْ مَالَ الْبِدَع ... 4 » : مبادا خود شما تابلوي فتنه و عامل بدعت گذاري شويد. وقتي انسان بفهمد چنين جرياناتي در پيش است، آيا بايد برود و آسوده بخوابد، يا اينکه بايد بيشتر حواسش را جمع کند؟

وظايف ما در فتنه ها

ما در مقابل فتنه ها حداقل سه نوع وظيفه داريم که هر کدام ممکن است اصناف متعددي داشته باشد.

1. ====در دام فتنه نيافتادن====

اولين وظيفه مربوط به خود ماست؛ يعني وقتي فتنه اي در جامعه واقع مي شود بايد بدانيم که ما نسبت به خودمان چه وظيفه اي داريم. اين وظيفه به دو دسته تقسيم مي شود:

1. دين خود و مصالح خود را از گزند دزدان حفظ کنيم. نگذاريم فتنه گران عقايد، دستاوردهاي انقلاب و ارزش هايمان را نابود کنند.

2. مراقب باشيم مرکب سواري براي فتنه گران نشويم؛ چراکه در فتنه فقط اين مسئله مطرح نيست که انسان مصلحتي را تأمين کند يا مصلحتي از دست او برود. يکي از مشکلات فتنه اين است که گاهي از انسان ناخواسته سوءاستفاده مي کنند. روايت مشهوري از اميرالمؤمنين نقل شده که مقام معظم رهبري هم در ديدار خبرگان مطرح فرمودند که مي فرمايند: «كُنْ فِي الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ وَ ضَرْعٌ فَيُحْلَب » : در زمان فتنه مثل شتر دوساله باش که نه در حدّي است که سوار آن شوند و نه پستاني براي شير دوشيدن دارد. برخي از اين سخن سوءاستفاده مي کنند و مي گويند: «در فتنه نبايد در کاري دخالت کرد؛ بلکه بايد به کناري رفت و بي طرف بود »! اين برداشت، برداشت اشتباهي است.

اين روايت مي گويد: مواظب باش سواري ندهي. مراقب باش از تو سوءاستفاده نشود. موضع گيري صحيح داشته باش. اين امر در فتنه زياد اتفاق مي افتد که کساني بدون اين که فکر و طرحي براي اين کار داشته باشند، ناخواسته ابزار ديگران مي شوند و ديگران از رفتار، گفتار، نشست و برخاست و حتّي از سکوت آن ها سوءاستفاده مي کنند. اگر انسان آن جائي که بايد سخني بگويد، سکوت کند، يک نحوه سواري دادن به فتنه جويان است. ممکن است کسي مال و ثروتي داشته باشد و فتنه جويان از آن استفاده کنند، و يا آبرو و موقعيت اجتماعي داشته باشد و از آن بهره ببرند؛ در اين صورت مصداق «له ضَرْعٌ فَيُحْلَب 5 » خواهد شد. پستان شيردهي مي شود که از شير آن استفاده مي کنند، هرچند ممکن است خودش هم چنين چيزي را نخواهد.

2. ====نجات در دام افتادگان====

وظيفه ديگر در قبال کساني است که در معرض فتنه اند يا آتش فتنه دامن شان را گرفته است؛ چون در فتنه لااقل سه عنصر وجود دارد 1. فتنه انگيز؛ 2. کساني که از فتنه خسارت مي بينند و فتنه دامن آن ها را مي گيرد و منافع و مصالحي را از دست مي دهند؛ 3. فردي که نه فتنه گر است و نه در دام افتاده. در اينجا ما خودمان را شخص ثالثي فرض کرديم که نه فتنه گر است و نه فري بخورده. وظيفه ما در قبال فريب خوردگان يا کساني که در معرض فريب و طعمه شدن قرار دارند، اين است که از آن ها دستگيري کنيم. اگر آتش فتنه دامن شان را گرفته، وظيفه ما سنگين تر است و اگر در معرض فتنه هستند، نگذاريم به دام بيفتند.

3. ====مقابله با فتن هگران====

وظيفه سوم ما نسبت به فتنه انگيزان است. چه قبل از اينکه آتش فتنه شعله ور شود، يعني هنگامي که فهميديم کساني درصدد فتنه انگيزي هستند، و چه بعد از اينکه آتش فتنه را روشن کردند و شعله هاي آن در حال پيش روي بود، به طوري که دامن افراد را مي گيرد. اين مورد هم حالات مختلفي دارد:

1. گاهي انسان توانائي دارد که دست فتنه جو را بگيرد و نگذارد آتش را روشن کند، و يا اگر آتش روشن شده، مي تواند آتش را خاموش کند.

2. گاهي فتنه گران داراي عِدّه و عُدّه کافي براي کارشان هستند و ما توان کافي براي جلوگيري از عمل آن ها و از بين بردن آن ها نداريم. در مقابل هر نوع فتنه، عکس العمل خاصّي بايد نشان داد. بايد هر کدام را جداگانه مورد مطالعه قرارداد تا راه از بين بردن آنرا کشف کرد، و اگر از بين بردن آن امکان ندارد، حداقل آنرا تضعيف کرد و آبي به آتش آن ريخت. کساني که در معرض هستند را از آن جا دور کرد و دسيسه هاي فتنه گران را افشا کرد.

چرائي اين وظايف

ممکن است گفته شود: به چه دليل چنين وظيفه اي به عهده ماست؟ گناه به گردن آن هائي است که فتنه برپا کردند، و آن هائي که در دام فتنه افتادند؛ بايد دقّت مي کردند که در چنين دامي نيفتند و حال که افتاده اند، تقديرشان بوده و قضا و قدر چنين حکم کرده است و به ما مربوط نمي شود!

ولي بايد بدانيم که در اين جا همان وظيفه اي را داريم که در باب امر به معروف و نهي از منکر، ارشاد جاهل و مبارزه با ظلم داريم. مگر اين ها مربوط به اسلام نيست؟ شايد بتوان گفت: با صرف نظر از دستورات شرع و واجبات متعددي که در اين زمينه ها داريم، در اينجا يک حکم روشن عقلي هم وجود دارد و آن، اين است که:

اگر بيني كه نابينا و چاه است اگر خاموش بنشيني گناه است

در اين جا خيلي نياز به دليل تعبّدي نيست. هر انسان سالم الفطره اي وقتي ببيند انسان ديگري در معرض خطر است، وجدان و فطرت به او اجازه نمي دهد آرام بنشيند. از بين رفتن احکام اسلام و رواج بدعت ها از هر نوع آت شسوزي بدتر است؛ چون خسارت آتش سوزي محدود است و نهايتاً به زندگي دنيائي ما ضرر مي زند و به هزاران سال نمي رسد؛ امّا عذاب آخرت محدود نيست. اگر کسي در چاه بي ديني افتاد، ضررش محدود نيست. حال چگونه وجدان انسان مي تواند قبول کند که ببيند کسي نزديک است دينش را از دست بدهد، و آرام بنشيند؟

ما اگر هيچ دليل تعبّدي هم نداشتيم، عقل و وجدان ما براي اين حکم کافي بود؛ چرا که: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها 6 » . خداوند اين اندازه شعور را به هر انساني داده که تشخيص دهد در اين گونه موارد وظيفه اش اين است که دست فرد در معرض خطر را بگيرد و نجاتش دهد. در زيارت امام حسين عليه السلام مي خوانيم: «... وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِ كيَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الضَّ لَالَةِ وَ الْجَهَالَةِ وَ الْعَمَى وَ الشَّكِّ وَ ا رِالْتِيَابِ إِلَى بَابِ الْهُدَى مِنَ الرَّدَ ى ... 7 » : سيدالشهداء خون دلش آخرين خوني که از قلب مبارکش جاري شد را داد تا بندگان خدا را از جهالت نجات دهد. ما چگونه ادعا مي کنيم که شيعه اين امام هستيم در حالي که نسبت به ضلالت و گمراهي مردم بي تفاوت هستيم؟! هم دليل عقلي و وجداني و هم دلائل تعبدي و هم سيره بزرگان از همه مهم تر سيره سيدالشّهداء حکم مي کند که در چنين مواقعي نبايد بي تفاوت بود.

شناخت هاي لازم براي مقابله با فتنه

روشن شد که ما در باب فتنه سه نوع وظيفه داريم:

1. نسبت به خودمان؛

2. نسبت به فتنه جويان؛

3. نسبت به فتنه زدگان.

براي عمل به وظيفه در اين عرصه، دست يابي به چند شناخت لازم است:

- شناخت انواع فتنه؛ هر فتنه ويژگي هاي مخصوص به خود را دارد. شگردها و روش هاي فتنه جويان در هر نوع فرق مي کند و به دنبال آن روش مقابله با آن ها هم متفاوت است.

- وجود فتنه، توهّم نيست؛ باور کنيم که فتنه اي در کار است تا خود را براي مقابله با آن آماده کنيم. يکي از شگردهاي فتنه جويان از بيست سال پيش تا کنون اين بوده که اين مطلب را القاء کنند که احتمال وجود فتنه و توطئه، توهّمي بيش نيست. در مجلات و روزنامه هاي فراوان به طور مکرّر روي اين مطلب تکيه کردند که مسئولان کشور با مطرح کردن احتمال وجود توطئه و فتنه، قصد دارند موقعيّت خود را تثبيت کنند. يکي از نتايج حوادث اخير در کشور اين بود که باطل بودن اين گونه سخنان روشن شد و براي همه مشخص شد که توطئه توهّم نيست. اين توطئه ها همانطور که ضررهاي زيادي داشت، منافع زيادي هم داشت. بسياري از مسائل پشت پرده آشکار شد. دشمناني رسوا شدند، که اگر اين حوادث رخ نمي داد کسي باور نمي کرد اين گونه باشند. بنده شخصاً بعد از شصت سال طلبگي و با اين که حداقل چهل سال است که در عرصه مسائل سياسي حضور دارم، باور نمي کردم چنين حوادثي رخ دهد. پس اول بايد باور کرد که توطئه اي در کار است.

قرآن مي فرمايد: «وَ لَنْ تَرْض ى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصار ى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُ م ... 8 »

از شما راضي نمي شوند تا وقتي که شما تابع آن ها شويد. تا حدود سي سال پيش به زحمت مي توانستيم ثابت کنيم که کشورهاي استعماري دشمن دين ما هستند؛ سياست مداران ما باور نمي کردند.

آن ها گمان مي کردند که استعمارگران تنها دشمن مال ما هستند و مي گفتند: «آن ها با ما دشمني دارند، ولي دشمن اموال ما هستند و نفت ما را مي خواهند؛ ما براي اينکه جان مان سالم باشد، نفت را به آن ها مي دهيم !» گمان مي کردند با اين کارها مي توانند از چنگال آن ها نجات پيدا کنند. کمتر کسي مثل امام -رضوان الله عليه پيدا مي شد که بفهمد آن ها دشمن اسلام اند.

امام فرياد مي زد: «اين ها تنها دشمن من و شما نيستند، بلکه اين ها از اسلام سيلي خورده اند .»

قرآن در مورد خود پيامبر مي فرمايد:

«وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَليلاً 9 » :

اين ها تلاش مي کنند تا تو دست از وظيفه پيا مرساني برداري؛ اگر اين کار را کردي و چيزهائي را به ما نسبت دادي که واقعيت نداشت و بدعتي را پذيرفتي، تو را دوست صميمي خود قرار مي دهند.

«خليل » نهايت رفاقت است. خداوند حضرت ابراهيم را بعد از نبوت و رسالت و امامت، به عنوان خليل برگزيد. در اين آيه خداوند مي فرمايد: اگر تو در دين کوتاه بيائي، اين ها تو را خليل و دوست صميمي خود قرار مي دهند. اين در مورد پيامبر بود. آيا براي ما غير از اين است؟ يکي از ابعاد اين فتنه ها اين بود که دشمنان وانمود مي کردند که با ما دشمني ندارند و مي گفتند: «اين آخوندها هستند که براي رياست خودشان چنين تبليغ مي کنند که ما قصد توطئه داريم، و با اين کار ما را با هم دشمن مي کنند. دست از حرف هاي اين ها برداريد و فرهنگ ما را بپذيريد و از صنايع و تکنولوژي ما استفاده کنيد تا پيشرفت کنيد! ». اين هم مصداقي است از «وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ ... ». بعد از اين کلام، خداوند براي تأکيد مي فرمايد: «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاً * إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصيراً 10» : اگر چنين مي کردي و اندکي به اين ها تمايل پيدا مي کردي شَيْئاً قَليلاً خداوند تو را به عذابي سخت در دنيا و آخرت مبتلا مي کرد و ديگر ياوري در مقابل خدا پيدا نمي کردي؛ يعني اگر بخواهي کوتاه بيائي بايد به جنگ ما بيائي. اين حکم شامل جانشينان ايشان اعم از امامان معصوم، علماء دين، مراجع تقليد و مقام رهبري هم مي شود؛ چراکه جانشيني پيامبر فقط براي گرفتن سهم امام نيست، بلکه جانشين ايشان هم بايد همان وظيفه اي که به عهده پيامبر بود را در حدّ توان انجام دهد؛ بايد دين و ارزش هاي ديني را حفظ کند؛ بايد مراقب باشد که در دين بدعتي گذاشته نشود.

پس در درجه اول بايد بدانيم فتنه اي در کار است، و بعد فتنه جويان را شناسائي کنيم. در فتنه هاي پيچيده، فتنه جو خود را به عنوان دوست معرفي مي کند و با فرافکني، ديگران را به عنوان فتنه جو معرفي مي کند. امام خميني رحمه الله مي فرمود: «شيطان بزرگ آمريکاست ». خيلي از دوستان مي گفتند: «در حالي که اتحاد جماهير شوروي که مهد کمونيسم و بي خدائي و بي ديني است، وجود دارد، چرا آمريکا شيطان بزرگ معرفي مي شود.

آن ها که حداقل بعضي از پيامبران را قبول دارند ». امّا امام با آن فراست خدادادي، همان وقتي که دست نشانده هاي شوروي در ايران سرکار بودند، فرمود: «شيطان بزرگ آمريکاست، هرچه فرياد داريد بر سر آمريکا بزنيد .»

- شناسائي نقشه هاي دشمن؛ بعد از شناسائي فتنه جويان بايد بفهميم چه راه کارها و چه نقشه هائي دارند و قصد دارند از چه راه هائي نفوذ کنند. در جنگ فرهنگي مانند جنگ نظامي، بايد نقاط آسيب پذيرمان را شناسائي کنيم. بايد ديد کجاي فرهنگ ما آسيب پذير است و دشمن مي تواند از آن جا وارد عمل شود. بايد در مقابل سلاح هاي دشمن، سلاح هاي متناسبي داشته باشيم. مطالب ديگري هم وجود دارد که ان شاء الله در جلسات ديگر به آن مي پردازيم.

والسّلام عليکم و رحمة الله و برکاته ________________________________________ 1 . نهج البلاغه، خطبه 16 . 2 . همان، خطبه 103 . 3 . همان، خطبه 108 . 4 . همان، خطبه 151 . 5 . همان، حکمت 1. 6 . الشمس / 8. 7 . کامل الزيارات، ص 228 . 8 . البقره / 120 . 9 . الاسراء / 73 . 10 . همان / 74 و 75 .

فصل يازدهم : وظايف ما در فتنه ها

در چند جلسه گذشته در مورد فتنه بحث مي کرديم. آخرين بحث اين بود که ما در مقابل فتنه ها چه وظيفه اي داريم. گفتيم: در فتنه هاي فردي که آزمايش هاي فرديِ روزمرّه اند، تنها وظيفه اين است که ببينيم تکليف شرعي چيست و آن را انجام دهيم؛ ولي در فتنه هاي اجتماعي ما سه گونه وظيفه داريم: يک وظيفه اين است که خود را از آفات فتنه حفظ کنيم تا طعمه شيطان نشويم. وظيفه ديگر اين است که از مردمي که در معرض فتنه اند با آگاهي بخشي، دست گيري کنيم، و وظيفه سوم مقابله با فتنه انگيزان است.

شناخت هاي لازم براي مقابله با فتنه ها

انجام اين وظايف فرع بر اين است که قبول داشته باشيم که فتنه اي در کار است، و بعد فتنه جويان را بشناسيم و بدانيم که چگونه کساني را به دام مي اندازند، و شرط سوم اين است که بفهميم در مقابل اين ها بايد چه کار کنيم.

شايد شرط اوّلي که گفته شد، کمي خنده دار به نظر برسد. البته بعد از اين وقايع اخير، بعيد است که آدم عاقلي پيدا شود که در وجود فتنه ها و فتنه انگيزان شک داشته باشد؛ ولي قبل از اين که به اين حدّ از رسوائي برسد، بسياري از افراد در وجود آن تشکيک مي کردند. از همان اوايل انقلاب حضرت امام رضوان الله عليه مکرّر نسبت به وجود فتنه ها هشدار مي دادند، ولي در مقابل امام، کساني که گاه عناويني مثل روشنفکر و رهبر فکري و ... را يدک مي کشيدند و مي کِشند، مي گفتند: «توطئه اي وجود ندارد.

اين ها همه توّهم است. مردمي در اين جا حکومت شان را عوض کرده اند و از طرف ديگر کساني به خاطر از دست دادن منافع شان ناراحت اند و مي خواهند از راه ديگر منافع شان را تأمين کنند. بايد سعي شود که هم خواسته هاي آن ها و هم خواسته هاي مردم تأمين شود. اين توطئه نيست؛ يک جريان عادي و طبيعي است ». براي القاء اين حرف تلاش زيادي کردند و مي کنند. عنوان «توهّم توطئه » عنوان مشهوري شده بود و اين يک نوع تعريض بود به سخنان امام و مقام معظم رهبري و ساير کساني که نسبت به توطئه ها هشدار مي دادند. شرط اوّل، در مقابل فکر اين افراد مطرح شد.

فوائد جريانات اخير

جريانات اخير اگر ضررهاي زيادي داشت، خوشبختانه منافعي هم دربر داشت. در اين جريانات حقايقي براي مردم روشن شد که اگر اين جريانات اتّفاق نيفتاده بود، بسياري از مردم در اشتباه مي ماندند و بدون اينکه حساسيّتي داشته باشند، آرام آرام خسارت هائي را متحّمل مي شدند. يک مثال ساده عرض کنم. يک وقت يک بيماري مسري در جامعه رواج پيدا مي کند که لازم است در مقابل آن اقداماتي صورت گيرد. در اين مواقع معمولاً شروع به هشدار دادن مي کنند، و تيمي را براي اقدامات لازم مجهّز مي کنند. اين هشدارها و اقدامات اگرچه اضطراباتي را در جامعه ايجاد مي کند، ولي باعث مي شود که افراد جامعه مراقبت هاي لازم را انجام دهند.

امّا اگر ميکروبي، آرام وارد جامعه شود و بدون سر و صدا شيوع پيدا کند و مردم را مبتلا کند و مردم هم فکر کنند که يک سرماخوردگي عادي است، در اين صورت جامعه تلفات زيادي خواهد داد. در فتنه ها اگر فتنه جويان زود شناخته شوند و مقاصد آن ها معلوم شود، مردم حسّاس مي شوند و از خود مراقبت مي کنند.

امّا اگر مثل آتش زير خاکستر آرام آرام کار خود را انجام دهد و حساسيّتي در جامعه ايجاد نکند، در اين صورت بالاخره ضرر خود را به جامعه وارد مي کند، و مردم هم حسّاس نمي شوند، به خصوص در فتنه هاي فرهنگي که ارزش ها آرام آرام کم رنگ مي شود، اعتقادات و باورها ضعيف مي شود، علاقه به نظام، اسلام، انقلاب و رهبران نظام کم رنگ مي شود و کسي هم احساس نمي کند که امر تازه اي رخ داده است. اين خيلي بدتر از اين است که يک شوکي در جامعه ايجاد شود و مردم بفهمند که عدّه اي قصد دارند خطري ايجاد کنند؛ چراکه در اين صورت معمولاً مردم خود را آماده مي کنند تا خطرات بعدي را دفع کنند.

راه هاي شناخت فتنه و فتنه جو

به هر حال اين مسئله را ما حل شده تلقّي مي کنيم که فتنه اي درکار است. امّا اين مسئله که چه کساني فتنه جو هستند و چگونه قصد دارند نقشه هاي شوم شان را پياده کنند، ابهام دارد. اصلاً مشکل فتنه همين است که از ابتدا معلوم نمي شود که فتنه جويان چه کساني اند و چه اهدافي را دنبال مي کنند و چه خسارت هائي را ممکن است براي مردم به بار بياورند. اميرالمؤمنين عليه السلام مي فرمايد: « ... إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَ ت ... 1 » : فتنه ها در آغاز پيدايش، ايجاد اشتباه مي کنند و توأم با شبهه ها و ابهام ها هستند. فتنه گران هم اعلام نمي کنند که ما مي خواهيم فتنه به پا کنيم و ا فتنه نخواهد بود، بلکه جنگ درمي گيرد.

با اين حال چه کنيم که بفهميم فتنه کجاست و چگونه انجام مي گيرد، تا بتوانيم در مقابل آن موضع مناسب اتّخاذ کنيم؟ به صورت ساده سؤال اين گونه مطرح مي شود که از کجا فتنه را بشناسيم؟ اگر فتنه شناخته شود، فتنه جو هم شناخته مي شود. اگرچه ممکن است فتنه جو خود را خيلي پنهان کند، ولي وقتي دانسته شد که چه فتنه اي در کار است، مي توان عامل آنرا هم شناسائي کرد. البته اين کار، کار مشکلي است.

شناسائيِ کاري است که نتيجه هزاران سال تجربه ابليس است. اگر ابليس امروز هم متولد شده بود، براي ما خيلي خطرناک بود؛ چه رسد به اين که از زمان حضرت آدم تاکنون وجود داشته و دوران زندگي انسان ها، ميدان تجربه او بوده است. اگر فتنه هاي آخرالزّمان در روايات مورد اهتمام واقع شده اند، به اين جهت است که پيچيدگي هاي فراواني دارند و به آساني نمي توان آن ها را تشخيص داد. ساده ترين راهي که براي شناختن فتنه ها و فتنه جويان وجود دارد، اين است که ما يک سري صفات کلّي از فتنه و فتنه جو بشناسيم و سپس بر موارد آن تطبيق کنيم و در صورت تطابق، حدّاقل احتمال فتنه بدهيم و خودمان را آماده کنيم.

البته اگر کسي در محيط زندگي اش کساني را بشناسد که داراي فهم فوق العاده باشند و بصيرت شان در دين و تقواي شان، از همه بيشتر باشد و از ديگران قابل اعتمادتر باشند، مي توانند با استفاده از راهنمائي هاي آن ها خيلي از مسائل را بفهمند. امّا پيدا کردن اين گونه افراد هم کار آساني نيست. همين جا عرض کنم که ما بايد خدا را بسيار شاکر باشيم که در عصري زندگي مي کنيم که امام را به ما معرّفي کرد که با اين که از معصومين چهارده گانه نبود، امّا آنقدر افق فکرش بالا، فهمش تيز، تقوايش ممتاز و بصيرتش عميق بود که واقعاً پيدا کردن مشابه براي او مشکل است.

شناختن چنين انساني بعد از شناخت معصومين عليهم السّلام يکي از نعمت هاي بسيار بزرگ است. همچنين بايد هزاران مرتبه خدا را شاکر باشيم که بعد از رحلت امام، کسي را به ما شناساند که مثل نسخه بدل اوست. اين را به اين جهت عرض کردم که بدانيم ما امروزه راهي براي شناخت فتنه و فتنه جويان داريم و مي توانيم تشخيص دهيم که از چه کسي پيروي کنيم تا از فتنه ها مصون بمانيم، و بحث ما براي روشن تر شدن مطلب است.

ويژگي هاي فتنه جو

1. هوش فوق العاده؛ ايجاد فتنه در جامعه کار هر کسي نمي تواند باشد. وقتي کسي در جامعه فتنه ايجاد مي کند، يعني هدفي دارد که رسيدن به آن از راه قانوني برايش به آساني ممکن نيست. چنين شخصي به دنبال راهي است که زودتر و راحت تر به اهداف غلط خود نائل شود؛ بنابراين بايد فهمش از حدّ متعارف بالاتر باشد. فتنه هائي که در عالم در زمينه هاي مختلف واقع شده، طرّاحان آن کساني بوده اند که از هوش برتري برخوردار بوده اند. افراد ساده لوح گرچه ممکن است ابزار دست ديگران شوند، ولي خودشان نمي توانند فتنه جو باشند؛ چون توانائي آنرا ندارند.

2. نفاق و پنهان کاري؛ فتنه جو علاوه بر داشتن هوش برتر، لازم است از قدرت پنهان کاري و فريب کاري خاصّي، يعني نفاق هم برخوردار باشد؛ چون اگر از اوّل خودش را رسوا کند و نشان دهد که مي خواهد منافع جامعه را به خطر بيندازد و به دشمن خدمت کند، کسي به حرف او گوش نمي دهد. بايد بتواند در هرجا با قيافه اي ظاهر شود که مخاطبين، او را بپسندند. مثلاً در يک جا بايد در ظاهر محّب اه لبيت ظاهر شود، روضه بخواند و گريه کند، و در جاي ديگر که مخاطبين با دين سروکاري ندارند و به رأي آن ها نياز دارد، بايد روشنفکر شود و حرف هائي بزند که آن ها بپسندند؛ در يک جا بايد سياست بافي، در جاي ديگر عرفان بافي و در جاي ديگر فلسفه بافي کند، و يک جا بايد فقيهانه سخن بگويد.

اگر يک نفر را پيدا نکنند که بتواند همة اين کارها را انجام دهد، سعي مي کنند تيمي تشکيل دهند که براي هر گروه فرد مناسبي را داشته باشد. اگر فتنه ها را بررسي کنيم، از جمله فتنه هائي که خيلي جنبه سياسي ندارند، مثل مذاهب و فرقه هاي منحرف مختلفي که پيدا شده است، مي بينيم که پديدآورندگان آن ها غالباً افرادي م ،ّال موجّه، مورد قبول جامعه، زاهدمنش و شخصيّت هاي ممتازي بوده اند. اگر خودشان هم رأس فتنه نبوده اند، آلت دست کساني بوده اند که از پشت پرده آن ها را مي چرخانده اند.

فتنه هاي مذهبي از کساني پيدا سر مي زد که در اين جهت ممتاز بودند، چون اقتضا مي کرد فتنه جو امتياز مذهبي داشته باشد. فتنه هاي سياسي هم از کساني سر مي زند که امتيازات خاصي داشته باشند. اين يک قاعده کلّي و روشني است که به استدلال زياد، احتياجي ندارد.

3. برتري طلبي؛ ويژگي اصلي فتنه جو که موتور حرکت اوست، داشتن روحيه برتري طلبي است. اگر کسي به يک زندگي ساده قانع باشد و حوصله درگيري نداشته باشد، فتنه جو نخواهد شد. قرآن در مورد فرعون مي فرمايد:

«إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُم ... 2» .

در سوره قصص داستان موسي و فرعون با يک تفصيل تحليلي بيان شده است. در آن جا علّت اين که فرعون به جائي رسيد که ادعاي خدائي کرد و بني اسرائيل را به بردگي کشيد و آن همه ظلم و جنايت کرد را، برتري طلبي او معرفي مي کند. تا زماني که کسي انگيزه بلندي نداشته باشد، دست به چنين ادعاهاي بزرگي هم نمي زند.

در اين جا لازم است کلمه متشابه اي را عرض کنم تا به دنبال آن مسئله اي را مطرح کنم که امروز مورد حاجت ماست و آن اين است که: فتنه جو بايد داراي همّت بلندي باشد. انسان ها از لحاظ داشتن همّت با يکديگر بسيار متفاوت اند. خواسته برخي از مردم فقط ارضاي تمايلات حيواني شان است و به بيش از آن نمي انديشند: «... كَالْبَهِيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا ... 3 » . مثل چهارپائي که او را به چرا مي برند، از صبح تا شب فقط به فکر خوردن علف است. وفتي خسته شد مي خوابد و بعد دوباره به چرا مشغول مي شود. قرآن هم مي فرمايد: «... إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً 4 »

و يا مي فرمايد: «ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ 5 »

اين ها را رها کن تا بچرند و خوش باشند. اين گونه افراد همّتي براي کار ديگري ندارند؛ لذا غالباً منشأ فتنه مهمّي براي جامعه نمي شوند. کساني که مي خواهند فتنه برپا کنند بايد داراي همّت بلندي باشند؛ مانند فرعون که مي گفت: «... أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْل ى 6 » : من بايد خدا باشم. بايد جوري شوم که مردم همانطور که خدا را مي پرستند، من را بپرستند! .»

ارزش همّت بلند به متعلّق آن است

ممکن است سؤال شود که مگر همّت بلند داشتن بد است؟ اين که مقام معظّم رهبري مي فرمايند:

«همّت تان را مضاعف کنيد »، معلوم مي شود که همّت مضاعف خوب است و بايد همّت را چند برابر کرد. اين گونه شبهات از قبيل مغالطاتي است که شيطان از آن استفاده مي کند و مغالطه اي از قبيل سوءاستفاده از اشتراک لفظي است. آيا وقتي ايشان از همّت مضاعف سخن گفت، به ذهن کسي آمد که مقصود ايشان اين است که فکر هيتلري پيدا کنيد؟ پيداست که همّت مورد نظر ايشان، همّت در راهي إلهي و خداپسند است؛ چون کساني که کم همّت اند، در مسير صحيح هم که واقع مي شوند، خيلي پيشرفت نمي کنند. اصل اين که انسان داراي همّت بلند باشد، خيلي خوب است؛ امّا اين که همّتش را در چه راهي مصرف کند، ارزشش را متفاوت مي کند؛ اگر در راه خوب مصرف کند، خيلي خوب است و اگر در راه بد مصرف کند، خيلي بد است.

همّت با اهتمام و اهمّيت هم ريشه است، و همّت بلند داشتن يعني اين که انسان به کم قانع نباشد. از افراد دون همّت که بگذريم، کساني هستند که داراي مراتبي از همّت اند و در هر کاري که واقع مي شوند تا حدودي پيشرفت مي کنند؛ مثلاً اگر اهل عبادت شدند، سعي مي کنند مسائل شرعي را ياد بگيرند تا واجبات را انجام دهند و محرمات را ترک کنند. امّا کساني هستند که به اين قانع نيستند، بلکه دوست دارند مستحبات را هم انجام دهند و مکروهات را ترک کنند و بالاتر از اين کساني هستند که به مقامات بالاتري مي انديشند.

ايمان مراتب زيادي دارد و کساني که در اين راه قدم برمي دارند، پيشرفت شان به همّت شان بستگي دارد. برخي به همين قانع مي شوند که در جهنّم مخلّد نشوند، و در مقابل، کساني هستند که اگر امکان داشت به حدّ پيامبر و امام برسند، همّتش را داشتند و تلاش مي کردند که به آن جا برسند. اين که افرادي که داراي همّت بلند هستند، در چه راهي اين همّت را مصرف مي کنند، بستگي به دستگاه ارزشي مورد قبول فرد دارد؛ يعني چه چيز را خوب بداند. هر انساني بالفطره طالب کمال است. خداوند موجودي که کمال طلب نباشد، خلق نکرده است، ولي افراد در تشخيص مصداق کمال با هم متفاوت هستند. افرادي که در رسيدن به کمال حقيقي پيشرفتي ندارند يا به اين خاطر است که تشخيص شان نسبت به کمال متفاوت است و يا انگيزه شان ضعيف است. در ميان انسان ها آن هائي هم که همّت بلند دارند، اکثراً متعلّق همّت شان امور دنيائي است.

اگر کاسب شوند، مي خواهند ميلياردر شوند. مي خواهند نه تنها اختيار اموال خود بلکه اختيار اموال ساير افراد را هم داشته باشند. امّا همّت بلندِ صحيح اين است که ما اوّل بفهميم کمال چيست تا سعي کنيم به آن کمال حقيقي برسيم. در اين جا فتواي بسياري از انسان ها با فتواي قرآن اختلاف دارد. معمولاً گمان مي شود که لذائذ دنيا، مقامات دنيا، رئيس جمهور شدن، وزير و نماينده شدن، ... اين ها خيلي مقامات عالي اي است و بايد همّت کرد تا به اين ها رسيد و اگر به اين ها برسيم، خيلي ترقّي کرده ايم؛ امّا قرآن مي فرمايد: «إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ ... 7» و نيز مي فرمايد: « ... وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلاَّ مَتاعٌ 8 » : اگر خود اين امور را هدف قرار دهيد، سرگرمي و بازيچه اي بيش نيست و اصلاً ارزشي ندارد. همّت بلند واقعي مال کساني است که اول بفهمند چه چيزي خواستني است، آدمي زاد به کجا مي تواند برسد و خداوند چه مقامي براي انسان قرار داده است. بله، همّت بلند داشتن و اين که انسان به هيچ حدّي از کمال قانع نباشد و هرجا رسيد بخواهد که يک پله بالاتر برود، بسيار خوب است، به شرط اين که در يک راه صحيحي که واقعاً کمال باشد، قرار گيرد.

اين که مقام معظم رهبري فرمودند: «همّت را مضاعف کنيد »، مقصود اين است که همّت را در راهي که مرضيّ خداست و موجب کمال و سعادت خودتان و ملت تان است، مضاعف کنيد؛ نه اين که همّت تان را در راه دنياطلبي و دنياپرستي مضاعف کنيد. امور دنيا، بخاطر اين است که ابزاري باشد براي تقرّب به خدا، براي ترويج دين، براي حفظ عزّت اسلامي در مقابل دشمنان و کفّار، نه اين که خودش مطلوبيّت داشته باشد. اگر ارزش داشت، اميرالمؤمنين آن گونه زندگي نمي کرد. کسي که در مقام امپراطوري کشورهاي اسلامي بود، در تابستان يک پارچه پشمينه به دوش مي انداخت و کفش هائي از ليف خرما مي پوشيد. پيشاني اش پينه اي مثل زانوي شتر بسته بود. روي سنگي مي ايستاد و در حالي که شمشير به دست داشت، خطبه مي خواند. نيمه شب هنگامي که همه در خواب بودند، زار زار گريه مي کرد و در حالي که دنيا را مخاطب قرار مي داد مي فرمود: «... غُرِّي غَيْرِي حَاجَةَ لِي فِ كيِ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَ ثَالاً رَجْعَةَ فِيهَا ... 9 » .

البته اگر اين دنيا وسيله اي براي برپائي دين حقّ و نزديک شدن مردم به خدا، و گرفتن حقّ مظلوم از ظالم شد، يک لحظه اش ثواب بالاترين عبادات را دارد.

حاصل سخن اين که ما از اين که برتري طلب باشيم، نهي شده ايم:

«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ 10 »

اين سراي آخرت را براي کساني قرار داديم که هيچ نوع برتري طلبي نداشته باشند... . در ذيل اين آيه در روايت آمده که اگر کسي بخواهد بند کفشش بهتر از بند کفش رفيقش باشد، اين مرتبه اي از علو دارد. چه ارزشي دارد که انسان فکرش را صرف اين کند که کفشم، لباسم، خانه ام و ... چنين و چنان باشد؟

پس همّت مضاعف بايد در اموري صرف شود که موجب کمال انسان شود و انسان را به خدا نزديک کند. آن جاست که بايد همّت ها را مضاعف و چند برابر کرد. در اين جا هرچه زيادتر شود باز هم کم است. همّت بلند آن وقتي خوب است که متعلّق آن امر مطلوبي باشد و از برتري طلبي دنيائي خالي باشد.

وفّقنا الله و ايّاکم ان شاء الله ________________________________________ 1 . نهج البلاغه، خطبه 93 2 . القصص/ 4 3 . نهج البلاغه، نامه 45 4 . الفرقان / 44 5 . الحجر/ 3 6 . النازعات/ 24 7 . محمد / 36 8 . الرعد / 26 9 . نهج البلاغه، حکمت 75 10 . القصص / 83

فصل دوازدهم : شگردهاي فتنه گران براي تربيت فتنه جو

نحوه شکل گيري فتنه هاي اجتماعي

در چند جلسه اخير درباره فتنه بحث م يکرديم. يکي از بحث هائي که جا دارد مورد تفکر قرار گيرد، بحث کيفيّت شکل گيري فتنه است. بحث مورد نظر ما، فتن ههاي اجتماعي است. فتن ههاي اجتماعي چگونه شکل مي گيرد؟ اين گونه مسائل را مي توان به دو سبک بحث کرد: 1. تحليلي؛ 2. تاريخي؛ يعني يک راه اين است که تعدادي از فتنه هائي را که در تاريخ اتّفاق افتاده است، مطالعه کنيم و ببينيم منشأ آ نها از کجا شروع شده، چه کساني در آن دخالت داشته اند، چه روش هائي را به کار گرفته اند، و نهايتاً به کجا انجاميده است. اين روش تقريباً روشي استقرائي است. امّا تحليل يک واقعه، يا به طور کلي يک پديده اجتماعي به نام فتنه کار متفاوتي است، هرچند براي اين که از قضاياي تاريخي هم نتيجه آموزنده و عبرت آموزي بگيريم باز احتياج به تحليل داريم. آنچه اکنون در نظر بنده است، روش تحليلي است. يعني مي خواهيم ببينيم اصولاً فتنه چگونه شکل مي گيرد.

فتنه هاي اجتماعي حوادث پيچيد هاي است که باعث غبارآلود شدن فضاي اجتماع م يشود و در جامعه مشکلاتي را پيش م يآورد، بر خلاف فتنه هاي فردي و امتحا نهاي شخصي که آن مقدمات و اين لوازم را ندارد؛ مثل «إِنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَة... 1 » . انسان هر مالي داشته باشد، وسيله آزمايش است؛ ولي اين شرايط را ندارد. فتن ههاي اجتماعي وقتي شکل مي گيرد که عدّه اي انگيزه خاصّي دارند و مي خواهند آن انگيزه تحقق پيدا کند و راه تحقق آنرا در راه اندازي يک آشوب اجتماعي مي بينند. منظور از آشوب، فقط آشوب فيزيکي نيست؛ بلکه شامل اين هم مي شود که يک حالت ابهام آميز، نابساماني رواني و آشفتگي در تشخيص به وجود آورند تا در سايه آن بتوانند مقاصدشان را تأمين کنند.

در اين راه کساني را به کار مي گيرند که يا آگاهانه با آ نها قرارداد مي بندند و يا ناآگاهانه آ نها را به دام مي اندازند که برايشان کار کنند. نقشه اي طرح مي کنند و آنرا به اجرا مي گذارند. در اين جريانات، خواه ناخواه عدّه اي خسارت هائي اعم از مالي، آبروئي و جاني مي بينند. پس آنچه مقوّم فتنه است انجام کارهائي با هدف مشخص است که يک جوّ مبهمي را به وجود مي آورد و در اين جوّ، کساني در معرض خسارت قرار مي گيرند و در سايه ابهاماتي که وجود دارد، طرّاحان اصلي به هدفي که دارند، نائل مي شوند. آن هدف گاهي مال است، گاهي موقعيت اجتماعي است، گاهي هم يکسري تعصّبات شخصي يا قومي است که ارضاء آنرا در اين مي بينند که کساني را درگير کنند؛ مانند تعصّبات جاهلانه وهّابيون.

مؤلفه هاي فتنه هاي اجتماعي

مي توان گفت: مؤلفه هاي فتنه عبارتند از:

1. کساني که از راه فضاي غبارآلود و آب گل آلود سعي در رسيدن به اهداف شان را دارند.

2. کساني که در اين مسير از راه هاي مختلف به کار گرفته مي شوند. اين افراد يا مزدورند، يا فريب خورده.

3. گاهي يک عامل کمکي براي رواج فتنه پيدا مي شود و آن کساني هستند که نيتي سوء و هدفي شيطاني ندارند؛ حتّي ممکن است به نيّت خير و به قصد انجام وظيفه، چنين اقدامي انجام دهند؛ حتّي ممکن است اقدام حقّي هم باشد؛ يعني يک مطلب حقّي را بيان مي کنند، امّا به خاطر بي بصيرتي و کم آگاهي، اين مطلب را در جائي يا در زماني يا به شکلي بيان مي کنند که فتنه جويان از آن استفاده مي کنند. مطلب حقّ در عالم زياد است، امّا همه چيز را در همه وقت و همه جا نبايد بيان کرد. چنين عاملي گاهي در گسترش فتنه نقش دارد.

ويژگي هاي هر يک از مؤلفه ها

هر کدام از اين سه دسته در پيدايش و گسترش فتنه مؤثر هستند؛ امّا همه از لحاظ ويژگ يهاي شخصيّتي و روان شناختي مثل هم نيستند. هر کدام نقشي را ايفا مي کنند و ويژگ يهاي خاصّي دارند. در جلسه قبل به شرايط و ويژگي هاي دسته اول اشاره کردم. عرض شد که به وجود آوردن اين پديده اجتماعيِ خاصّ، که هزين ههائي دارد و گاه ممکن است سال ها نياز به برنام هريزي داشته باشد، از هر کسي برنمي آيد. اوّلين شرط اين افراد داشتن همّت بلند منفي و بلندپروازي هاي بيجا است.

دوّمين ويژگي اين افراد برخورداري از هوش ممتاز و سومين ويژگي، داشتن روح نفاق و چند چهرگي است. از آنجا که اين افراد مي توانند پنهان کاري کنند، غالباً شناخته نم يشوند. شايد بعد از اي نکه فتنه تمام شد و آن ها به مقاصدشان رسيدند يا شکست خوردند، معلوم شود که اصلاً اين ها از اوّل چه کساني بوده اند.

امّا گروه دوم يا عامل ميانيِ مؤثر در فتنه، نيازي به اين ويژگي ها ندارد؛ اين افراد نه لازم است آن بلندپروازي و نه آن هوش سرشار را داشته باشند و نه لزومي دارد که خيلي منافقانه کار کنند؛ بلکه اين افراد بيشتر در بند اغراض مادي و لذايذ حيواني هستند. البته گاهي عوامل ديگري هم ضميمه م يشود؛ امّا آنچه لازم است اين است که پو لپرست باشند تا گروه اول بتوانند با دادن پول به آن ها از آن ها بخواهند که نقشي را بازي کنند. اين ها سطح توقّعات شان پايي نتر و همّت شان پس تتر است. عملاً هم کارهايي که انجام مي دهند، کارهاي کم ارزشي است، يعني هيچ وجهه اخلاقي و ارزشي ندارد. امّا گروه سوم ممکن است نه آن صفات زشت شيطاني را داشته باشند و نه خيلي پو لپرست باشند.

مشکل اين افراد اين است که خوب نمي فهمند و درست تشخيص نمي دهند. هم در زندگي روزمره خودمان، هم در تاريخ اسلام، و هم در تاريخ معاصر چنين کساني را سراغ داريم. آدم هاي خوب، حتّي عالم، با تقوا، اهل زهد و ساده زيستي هستند يا بوده اند که بدون اين که دنبال شهوات باشند، به خاطر کم فهمي کاري کرده اند که بعد معلوم شده يکي از عوامل مؤثر در پيشرفت فتنه بوده اند. اين که اي نها پيش خدا معاقب باشند يا نه، حسابش با خداست و به اين بحث مربوط نمي شود؛ بحث ما تحليل يک پديده اجتماعي است.

فکر نميکنم در اين مسئله شکّي باشد که گاه انسان با تقوا، متدين و عالمي پيدا مي شود که انسان ساده اي است؛ يعني به راحتي سرش کلاه مي رود. به عنوان مثال در داستان جنگ صفين شايد بتوان گفت ابوموسي اشعري اين گونه بوده است. او در قضيه حکميّت، فريب عمرو عاص را خورد.

شناخت اين ها از اين جهت مهم است که در مواجهه با فتنه و فتنه گران بدانيم چه موضعي بايد بگيريم و چه وظيفه اي داريم. توجه به اي نها مي تواند کمک کند به اي نکه خود ما کمتر در دام بيافتيم و بتوانيم وظيفه اي که در قبال ديگران داريم، انجام دهيم. اگر گمان کنيم که هر کس فهم خيلي خوبي دارد و خيلي با هوش است، هيچ وقت فتنه جو نمي شود، زود فريب مي خوريم. بايد بدانيم که اگر کسي فهم خوبي نداشته باشد، نمي تواند فتنه را طراحي کند. معاويه که در مقابل اميرالمؤمنين عليه السّلام آن فتنه را برپا کرد، هوش فراواني داشته و در آن زمان به داهيه عرب معروف بوده است. اميرالمؤمنين در مقابل اين حرف مشهور موضع گرفتند و فرمود: «وَ ا مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى منِيِّ وَ لكَِنهَُّ يغَدِْرُ وَ يفَجُْرُ وَ لوَْ كَرَاهِيةَُ الغَْدْرِ لكَُنتُْ منِْ أدَْهَى الناَّس ... « : 2 » خيال نکنيد معاويه باهوش تر از من است. من مانع دارم. تقوا جلويم را گرفته است. »

آن کسي که اين فتنه را به وجود مي آورد و کاري مي کند که سال ها مردم فکر کنند علي اصلاً اهل نماز نيست، بايد داهيه عرب باشد. اين طور تبليغ کردن و يک ملّتي را اين طور بار آوردن، کار هر کسي نيست. خيلي توانايي مي خواهد. البته هر فرد باهوشي هم فتنه جو نيست. اين يک شمشير دو لبه است. هوش مي تواند در يک مسير صحيح هم به کار بيافتد و فتنه ها را خاموش کند. آن کسي که خاموش کننده فتنه و اصلاح طلب واقعي است، او هم بايد هوش سرشاري داشته باشد و همچنين بايد انسان بلند پرواز و داراي همّت بلند باشد. بله، مسأله چندچهرگي و نقش بازي کردن کار شيطان است. بنده مؤمن و صالح خدا هيچ وقت اين گونه نمي شود. در زندگي اميرالمؤمنين عليه السّلام يک نقطه ابهام و دو پهلو وجود ندارد؛ خيلي صاف و شفّاف است. اگر به کسي اعتراض داشت خيلي صريح به او مي گفت. در زندگي او اموري است که ما حتّي نمونه هاي کوچکش را نمي توانيم در جامعه مان اجرا کنيم. به سبب همين امور بود که او را تحمّل نمي کردند.

شگردهاي فتنه گران براي تربيت فتنه جو

کساني که انديشه هاي استعماري دارند يکي از شگردهايشان اين است که سعي مي کنند با استفاده از روانشناسان، دانشجوياني را که از کشورهاي جهان سوم به آ نجا مي روند شناسايي کنند و روحيّات شان را بشناسند. کساني که همه خصوصيّات مورد نظر آن ها يا يکي از خصوصياتي که آن ها مي خواهند را داشته باشند، برايشان پرونده خاصّ تشکيل مي دهند و آ نها را تربيت م يکنند. يکي از آن خصوصيّات جا هطلبي است.

به عنوان نمونه يکي از اين افراد بني صدر بود. جالب اين است که بعضي از مقدّسين مي گويند:

آوردن نام بني صدر باعث غيبت م يشود! هنگامي که معاويه آمده بود از سيّدالشهدا عليه السّلام براي يزيد بيعت بگيرد، حضرت فرمودند: مي گوئي من با پسر تو که شراب خوار و اهل فسق و فجور است، به عنوان خليفه مسلمين بيعت کنم؟ معاويه گفت: ولي يزيد درباره شما اين طور صحبت نمي کند؛ يعني يزيد مقدّس تر از شماست؛ شما غيبت مي کنيد! برخي افراد آن قدر از غيبت احتراز مي کنند که اگرکسي بگويد: «بني صدر جاه طلب بود » مي گويند: «چرا غيبت کردي؟ » بني صدر و امثال او از وقتي وارد فرانسه شدند، براي آن ها پرونده تشکيل شد و آن ها را تربيت کردند براي اين که روزي از آنها در مسير اهداف خودشان استفاده کنند. از اين نمونه ها فراوان سراغ داريم.

در يکي از سفرهائي که من به آمريکا رفته بودم، ما را براي سخنراني در يک دانشگاه دعوت کرده بودند. با اين دعوت، فرصتي پيدا شد که ما به چند تا از دانشگا ه هاي آنجا برويم. يکي از ايراني ها که در آن دانشگاه دوره دکتري مي گذراند، زمين خيلي وسيع، مشجّر، گل کاري شده و بسيار زيبائي را به ما نشان داد که لابه لاي درخت هاي آن، ساختماني بود که درست شکل مکعب بود و هيچ در و پنجره و راه نفوذي در آن ديده نمي شد. هر چه به اطراف نگاه مي کرديم که از کجا م يشود وارد آن شد، هيچ راهي پيدا نبود. او مي گفت:

«تمام کساني که پست هاي درجه اوّل امريکا را احراز مي کنند، از دوران دانشجوئي در اين ساختمان پرونده دارند و فقط افراد معدودي به اين پرونده ها دسترسي دارند. هيچ کس راه ورود به اين جا را نمي داند. »

منظورم اين است که آن هائي که مي خواهند فتنه ايجاد کنند، حتّي براي پرورش فتنه جو سال ها مقدمه چيني مي کنند. ابتدا ويژگي هاي شخصيّتي افراد را شناسايي مي کنند؛ اگر کسي روحيه جاه طلبي داشته باشد، طعمه خوبي براي آن هاست. چنين فردي که عاشق مقام است، براي رسيدن به آن مقام، هر شرطي بگذارند قبول مي کند. در مرتبه دوم کساني که خيلي پول پرست اند، و در مرتبه سوم کساني که شهوت پرست اند، طعمه هاي استعمارگران هستند. اين سه عامل، عوامل مهمّي است که در شخصيت افراد خيلي مؤثر است و استعمارگران به ترتيب اين ها را به کارهاي مختلف مي گمارند.

مؤمن بايد تيزهوش باشد

از مطالب گذشته روشن مي شود که به سادگي نمي توان همه فتنه ها را شناخت، و ريشه ها و عوامل پشت پرده اش و کساني که به صورت هاي مختلف در آن دخيل هستند را شناسايي کرد. اين مطالب را از اين جهت مي گويم که اگر يک رگ سادگي در ما وجود دارد، يک مقدار برطرف شود. البته ايمان ما اقتضا مي کند که نسبت به همه خوش بين باشيم؛ اما همين ايمان اقتضا مي کند که تيزبين هم باشيم: «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِن... 3» .

همان طور که مقام معظم رهبري روي بصيرت تأکيد مي کنند، ما هم بايد به بصيرت اهميّت بدهيم. ساده انديشي و خوش بيني، بعضي جاها مشکل آفرين مي شود. البته سوءظن گناه کبيره است: «... إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم ... 4 » ؛ امّا وقتي احتمال بدهيم که از طرف کسي خطري ما را تهديد مي کند و اين باعث شود که حواس مان را جمع کنيم و بدون اين که نسبت به او قضاوتي داشته باشيم، مواظب باشيم که ما را به دام نياندازد، به اسلام ضرر نزند، به نظام اسلامي ضرر نزند، اين دورانديشي و احتياطي است که از خواص مؤمن است. خيال نکنيم همه جا مؤمن بايد سرش را زير بياندازد و بگويد: إن شاء الله خير است! همين طور شد که علي را خانه نشين کردند؛ همين طور شد که ابوموسي اشعري حَکَم شد و به نفع عمرو عاص قضاوت کرد؛ همين طور شد که در طول تاريخ ما خسارت هاي زيادي داديم. اين خسارت ها ناشي از ساده انديشي ها بود. مؤمن بايد باهوش باشد، البته نه هوش شيطاني. بايد هوشي داشته باشد که بتواند حقّ و باطل را تشخيص دهد؛ شياطين را شناسايي کند. اين خو شبيني هاي افراطي گاهي باعث فريب خوردن ما و افتادن در دام شياطين مي شود.

ذکر قضاياي تاريخي و فتنه هائي که در گذشته واقع شده است، به خاطر اين است که در زندگي آينده از اين ها استفاده کنيم. آيا قرآن که اين همه قضاياي تاريخي را بيان مي کند، فقط براي اين است که کتاب تاريخ باشد؟ آيا براي اين است که موقع بيکاري برويم براي سرگرمي بخوانيم؟ يا اين که «... إِنَّ في ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصار 5 » و ...« فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ 6 » . اگر چشم داريد عبرت بگيريد. قرآن نيامده که براي ما قصّه بگويد و ما را سرگرم کند؛ بلکه اين داستان را مي گويد تا براي ما عبرت باشد: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ ... « ، 7 » وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها ... 8 » .

قضايائي که اميرالمؤمنين عليه السّلام در نهج البلاغه بيان مي فرمايند و بالاتر، پيش گويي ها يا پيش بيني هائي که مي فرمايند، العياذ بالله مثل کار رمّال ها نيست که پيش بيني کنند و بگويند: به نظر من صد سال ديگر چه خواهد شد، يا اين که مثل گفته هاي فوکوياما باشد! وقتي اميرالمؤمنين عليه السّلام مي فرمايند: «سيأتي زمان کذا و کذا ،» به خاطر اين است که من و شما متوجّه باشيم که چنين چيزي ممکن است در زمان ما اتّفاق بيافتد و حواسمان را جمع کنيم. اين ابزار قرار دادنِ داستان هاي تاريخ نيست. اين عبرت گرفتن از داستان هاي تاريخي است. تاريخ فايده اصلي اش عبرت است. اگر از تاريخ عبرت بگيريم و بگوئيم: مواظب باشيد مثل ابوموسي اشعري نشويد، نبايد حمل بر استفاده ابزاري از تاريخ شود. اصلاً تاريخ براي عبرت گيري است. براي اين است که ما براي زندگي حال و آيند ه از آن درس بگيريم و مواظب باشيم در دام ديگران نيفتيم، خصوصاً با تأکيداتي که خود قرآن فرموده که قضاياي گذشتگان براي شما هم اتّفاق خواهد افتاد.

چرا اين را گفته است؟ آيا فقط يک پيش گويي و غيب گويي است؟ «أَمْ حَسِبتْمُْ أنَْ تدَْخُلوُا الجَْنةَّ وَ لمََّا يأَتْكُِمْ مثَلَُ الذَّينَ خَلوَْا منِْ قبَلْكُِمْ مسََّتهُْمُ البْأَسْاءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا ... 9 » :

خيال مي کنيد شما همين که گفتيد: مؤمن هستيم و نمازي و عبادتي انجام داديد، بهشتي هستيد؟ اين طور نيست. آيا خيال مي کنيد تا داستان پيشينيان براي شما تکرار نشده، بهشت مي رويد؟ «أَمْ حَسِبْتُمْ » از نوع استفهام انکاري است؛ يعني نه، اين طور نيست؛ براي شما هم همين داستان ها اتّفاق خواهد افتاد. بنابراين ما از داستان هاي تاريخي مخصوصاً تاريخ معاصر، بايد عبرت بگيريم. چشم بسته قضيه ديروز را باز فردا تکرار نکنيم، که تکرار آن دليل نجابت نيست؛ بلکه دليل کم فهمي است.

مرحوم شيخ غلامرضا يزدي فقيه مرد بسيار بزرگي بود. يکي از ويژگي هاي ايشان اين بود که تا سنّ 90 سالگي منبر مي رفت و همه منبرهاي ايشان هم آموزنده بود. سخن گفتن ايشان هم با منبرهاي ديگر فرق داشت. ايشان روي منبر در مسجد گوهرشاد اين جريان را نقل کرده است. مي گويد: «يک شب باراني در يزد، منزل کسي دعوت داشتم.

سوار الاغ بودم و از کوچه اي عبور مي کردم. به يک جوي آبي رسيدم که گويا پوشش روي آن سست بود. پاي الاغ فرو رفت و من هم زمين خوردم و در گل ولاي تمام لباس هايم کثيف شد. همسايه ها متوجّه شدند و من را به منزل بردند و لباس هايم را عوض کردند و يک سر و صورتي به من دادند تا بتوانم بروم. من منصرف شدم و به منزل برگشتم. يک سال بعد به همان جا دعوت داشتم. سوار همان الاغ شدم و رفتم. وسط آن کوچه که رسيدم، الاغ ايستاد. هر چه سعي کردم حرکت کند، حرکت نکرد. پياده شدم ببينم علّت چيست، يک وقت يادم آمد که سال گذشته اي نجا الاغ پايش توي گل رفت و زمين خورد و من را هم زمين زد، و به همين علّت ديگر از اي نجا عبور نمي کند. » اين داستان را روي منبر نقل مي کند و سپس مي گويد: «عزيزانِ من، سعي کنيد از اين الاغ کمتر نباشيد. »

اگر ما امروز از يک سوراخ ماري گزيده شديم، ولي فردا دوباره سراغ همان رفتيم، اين نجابت نيست؛ اين حماقت است. بايد اين داستان ها را بخوانيم و تحليل کنيم تا دفعه دوّم مبتلا نشويم.

وفّقنا الله و ايّاکم ________________________________________ 1 . التغابن / 15 . 2 . نهج البلاغه، خطبه 200 . 3 . بحارالانوار، ج 24 ، ص 123 . 4 . الحجرات / 12 . 5 . آل عمران / 13 . 6 . الحشر/ 2. 7 . المائده / 27 . 8 . الاعراف / 175 . 9 . البقره / 214 .

فصل سيزدهم : اميدي به هدايت طراحان فتنه نيست

عوامل مؤثر در فتنه اجتماعي

در چند جلسه اخير، موضوع بحث ما فتنه بود و اين موضوع را به جهت مسائل اجتماعيِ مورد ابتلا در چند ماه اخير، انتخاب کرديم. منظور از فتنه اجتماعي که مورد بحث ماست عبارت است از اين که در جامعه فعاليّت هائي انجام گيرد که زمينه تشخيص درست و نادرست، و حقّ و باطل را مبهم کند و در نتيجه کساني ناخواسته و ناآگاهانه به دام گمراهي و کجروي بيافتند. عرض کرديم که در پيدايش و پيشرفت فتنه اجتماعي سه عامل مؤثر است. آغازگر اين حرکت کساني هستند که به خاطر اغراض و منافع شخصي، قصد دارند شرايط نامناسب، مبهم و غبارآلودي در جامعه پديد آورند و به اصطلاح آب را گ لآلود کنند تا بتوانند ماهي مقصودشان را بگيرند. اينان آگاهانه مقاصد شوم و نامشروعي دارند و به خاطر آن نقشه مي کشند. خودشان هم مي دانند دنبال چه چيزي هستند؛ براي آن ها ابهامي وجود ندارد؛ بلکه براي ديگران ابهام به وجود مي آورند تا بتوانند منافع خودشان را تأمين کنند.

اوّلين عواملي که معمولاً پشت پرده هستند و خيلي شناخته نمي شوند، اين گروه اند.

اين دسته براي پياده کردن مقاصدشان به کارگزار احتياج دارند. به دنبال کساني هستند که به تعبير ساده، بتوانند آ نها را بخرند؛ لذا مزدور انتخاب مي کنند و به آ نها پول مي دهند تا کار کنند. اين مزدوران هم مي دانند که چه مي کنند. اين ها به خاطر خواسته هاي مادي و دنيوي و صرفاً به خاطر اين که پولي به دست آورند و زندگي شان را بگذرانند، تن به مزدوري مي دهند. معمولاً هم از اراذل و اوباش و آ نهايي که شخصيّت و کرامتي ندارند، هستند. اين دسته هم از عواملي هستند که در پيدايش فتنه مؤثرند. دسته ديگر عواملي هستند که مي توانند در پيشرفت يا تسريع يا تعميق فتنه مؤثر باشند، ولي قصد سوئي ندارند؛ بلکه از روي جهل، کم تجربگي و نداشتن بصيرت اجتماعي، حرکاتي را انجام م يدهند که به نفع فتنه گران تمام مي شود، و شايد هم با نيّت خير به فتنه کمک کنند؛ که در جلسه قبل به صورت هاي مختلف آن اشاره کردم. اين سه دسته عامل در پيدايش فتنه مؤثر هستند.

اگر مجموعاً اين عوامل را طيف فتنه جويان بناميم، طيف ديگر، فتنه زدگان هستند؛ يعني آن عدّه که در پيدايش فتنه نقشي ندارند؛ بلکه طعمه فتنه گران و قرباني فتنه مي شوند. گرفتاري اين افراد هم معمولاً ناخودآگاهي، اشتباه، يا ضعف ايمان است. اين دسته شايد اکثريت را هم تشکيل دهند.

اميدي به هدايت طراحان فتنه نيست

فرض ما اين است که مي خواهيم نه فتنه گر و نه طعمه فتنه گران باشيم؛ امّا بايد بدانيم که وظايفي هم داريم که گاه از آ نها غفلت مي کنيم و آن مقابله با آن عوامل سه گانه فتنه است. در مقابل اين ها چه وظيفه اي داريم؟

در مقابل طراحان فتنه که آگاهانه شيطنت مي کنند و مي خواهند مردم را گمراه کنند، و از آ نها سوء استفاده کنند چه بايد کرد؟ در ابتدا به نظر مي رسد که اگر بتوانيم، بايد اين ها را هدايت کنيم تا دست از فتنه گري بردارند. اين يک احتمال و فرضي است که در بحث مي توان مطرح کرد؛ امّا در خارج تقريباً شبه محال است.

هم تجربه هاي خارجي و هم آيات و روايات فراواني نشان مي دهند که هميشه در اجتماع، کساني عالماً و عامداً مردم را به خطا و انحراف مي کشانند و قابل هدايت هم نيستند. اگر اين بحث به اين صراحت مطرح شود، براي بسياري از افراد شبهه جبر پيش م يآيد؛ ولي ما مي دانيم که مسئله، مسئله جبر نيست؛ زيرا کساني که عمداً در مسير خطا قدم مي گذارند، روز به روز به فساد نزديک تر مي شوند؛ تا به جايي مي رسند که قرآن م يفرمايد: «خَتَمَ ا عَل ى قُلُوبِهِمْ وَ عَل ى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ ... 1 » . براي نمونه آيات اول سوره يس را مرور و در آن تأمل کنيم؛ مي فرمايد:

«بسم الله الرحمن الرحيم * يس * وَ الْقُرْآنِ الْحَ يكمِ * إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ * عَل ى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ * تَنْزيلَ الْعَزيزِ الرَّحيمِ * لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ 2 » : ما تو را فرستاديم براي مردمي که انذار نشده بودند تا آ نها را انذار کني؛ بعد م يفرمايد: کساني هستند که به هيچ وجه قابل هدايت نيستند.

تعبيرات عجيبي دارد؛ م يفرمايد: «إِنَّا جَعَلْنا ف ي أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ 3 » :

ما به دور گردن عدّه اي غل هائي انداخته ايم که نه تنها گردنشان، بلکه تا چان ه هايشان را هم گرفته است؛ «وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ 4 » : در مسيري که حرکت مي کنند در اطرافشان، از جلوي رويشان و از پشت سرشان سدّ ايجاد کرديم؛ اين ها را خوب پوشانديم؛ لذا چشمشان نمي بيند.

«وَسَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُ م أم لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ 5 » : چه اين ها را انذار کني و چه انذار نکني، اين ها هدايت نمي شوند. اين يک حقيقتي است که در ميان انسان ها کساني هستند که شکل و شمايل انسان دارند، امّا قابل هدايت نيستند؛ شايد عمامه هم روي سر داشته باشند. با اين توصيفي که قرآن از ايشان مي کند، چگونه مي خواهند هدايت شوند؟ گاهي از اين افراد به شياطين إنس تعبير مي کند. بنابراين اين که آدم گمان کند هر کس روي دو تا پا راه م يرود، دو چشم دارد و ... حتماً آدم پاک، خوب و سالمي است، يک خوش بينيِ خيلي ب يجائي است. قرآن کريم در جاي ديگر با تعبيري بالاتر مي فرمايد: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِن ... »

ما براي هر پيغمبري دشمني قرار داديم که آن دشمنانِ انبياء، شياطين إنس و شياطين جنّ هستند. خداوند اين کار را هم به خودش نسبت مي دهد. در وجود چنين موجوداتي هيچ شبهه اي نيست. اينان همان عوامل اصلي فتنه اند. آيا مي توان اينان را هدايت کرد؟ قرآن به پيغمبر خدا م يفرمايد: تو هم نمي تواني اي نها را هدايت کني! اي نها قابل هدايت نيستند. ظاهراً در قبال هدايت اين دسته از عوامل وظيفه اي نداريم؛ مثلاً وظيفه نداريم که براي رئيس جمهور آمريکا، نخست وزير انگليس يا نخست وزير فرانسه نامه بنويسيم و آن ها را به عدالت و ... دعوت کنيم و اميد تأثير داشته باشيم. چنين انديشه اي، خيالي بيش نيست.

دسته دوم افراد ضعيف النفسِ دنياپرستي اند که به دنبال منافعشان هستند؛ البته نه منافع دراز مدّتي که براي آن نقشه بکشند و طرّاحي کنند؛ بلکه به دنبال گذراندن امور روزمره شان هستند. اينان اراذل و اوباشي هستند که به دنبال آن اند که پولي بگيرند و سروصدائي راه بياندازند و مردم را بترسانند. اين افراد اگر در اوايل کار باشند و هنوز خيلي فريب نخورده باشند، کمابيش ممکن است در اثر موعظه و راهنمائي، يا حتّي کمک هاي مادّي، هدايت شوند. گاهي اين افراد به خاطر وجود مشکلات مادّي سراغ فتنه گران مي روند؛ اگر به وضع آ نها رسيدگي شود، محبّتي ببينند، شايد هدايت شوند. امّا اگر حرفه اي شده باشند، به طوري که اصلاً کارشان همين شده که باج بگيرند و مزاحمت براي ديگران ايجاد کنند، و دنبال کاسبي حلالي نيستند، ديگر اميدي به هدايت آنان نيست.

چارة کم بصيرَتان، دادن بصيرت است

وظيفه اصلي ما در مورد عوامل فتنه بيشتر به گروه سوم مربوط مي شود. گروه سوم کساني اند که بدون سوء نيت، از روي کم بصيرتي و جهل، کاري مي کنند که به نفع فتنه گران تمام مي شود. هم در فهم و هم در تشخيصِ مورد و موقع، اشتباه مي کنند. بالاخره گاهي از اين اشتباهات پيش مي آيد.

اميرالمؤمنين عليه السّلام هم م يفرمايد: «کسي که طالب حق بود و اشتباه کرد، مثل کسي نيست که عامداً بر عليه حق قيام مي کند 6» ؛ ولي چه بدانند و چه ندانند، ضررشان با ديگراني که نمي دانند مساوي است. خيال مي کنند مشغول به انجام وظيفه شرعي هستند؛ امّا متوجّه نيستند که تيشه به ريشه اسلام مي زنند.

در مقابل اين نوع افراد، همه، مخصوصاً ما طلبه ها، وظيفه بسيار سنگيني داريم. بايد سعي کنيم از راه هاي صحيح، با زبان نرم و با استدلال، اين افراد را ارشاد کنيم و آنان را متوجه اشتباهشان کنيم. ميزان اثر بخشي اين کار به عوامل مختلفي بستگي دارد؛ ولي در ميان اين قشر بر خلاف دسته اوّل، اميد به اينکه عدّه اي هدايت شوند و ديگر آب به آسياب دشمن نريزند، زياد است. امّا ما که خود را از فتنه کنار گرفته ايم و تماشاگر ميدان فتنه هستيم، گاهي توجّه به چنين وظيف هاي نداريم؛ کسي هم بايد ما را متوجّه کند. خيال م يکنيم فتنه آخرالزّمان است و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم انجام مي گيرد و ما وظيفه اي نداريم. اگر اين چنين افرادي عنواني هم داشته باشند، مي گوئيم:

«اي نها اين طور تشخيص داده اند؛ ما نمي توانيم براي آن ها تعيين تکليف کنيم؛ جاهل را با عالم بحثي نيست. » در صورتي که فرض ما اين است که لااقل در اين مسأله آ نها جاهل هستند و اشتباه کرده اند و ما عالم هستيم؛ گرچه ممکن است در بسياري از علوم، آ نها عالم باشند و ما نسبت به آن علوم جاهل باشيم. امّا اين جا که فرض اين است که ما راه حقّ را مي دانيم و م يفهميم که اين ها اشتباه کرده اند، بايد از هر راه مناسبي که موثر باشد، سراغ اين ها برويم و آن ها را به اشتباهشان توجه دهيم. تا اينجا صورت کلي مسئله گفته شد؛ امّا مراحل آن چيست و در موارد مختلف چه کار بايد کرد، صورت هاي زيادي دارد که نمي توان همه را بيان کرد.

دسته ديگري که در قبال آن ها مسئوليت داريم و عمده مخاطبين ما را تشکيل مي دهند، افرادي هستند که هيچ نقشي در پيدايش يا تثبيت فتنه ندارند؛ امّا در معرض فريب فتنه گران و گمراه شدن قرار دارند. نسبت به اين ها وظايف بسيار سنگيني داريم. همه اي نها غير از آن وظيف هاي است که نسبت به خودمان داريم؛ غير از اين که بايد مراقب باشيم خودمان در دام فتن هجويان نيافتيم، بايد وظايفمان را در قبال آن دسته از فتنه گران که امکان تأثير در آن ها مي رود و همچنين آ نهائي که در معرض به دام افتادن هستند، انجام دهيم.

براي مقابله با فتنه گران ابتدا لازم است از انگيزه آنان با اطلاع شويم و بدانيم چه نقش ههائي طراحي کرده اند؛ امّا آنچه که به صورت کلي مي توان گفت اين است که در همه اين موارد دو عامل، به نحو منع خُلوّ مؤثر است و منشأ پيدايش انحرافاتي است که موجب مي شود اشخاص به عامل دست دوم يا سوم فتنه گران تبديل شوند، و يا حتّي موجب گمراهي افرادي شود که خطر فتنه آن ها را تهديد مي کند. آن دو عامل عبارتند از:

1. ابهام، جهل و غفلت؛ يعني حقيقت برايشان آن طور که بايد و شايد روشن نيست؛

2. تمايلات نفسان ي که با حقّ نمي سازد؛ يعني اسير هواي نفس و شيطان هستند.

آگاه يبخشي، پادزهر جهل و ابهام

طبيعي است که براي رفع عامل اوّل يعني جهل و ابهام، بايد آگاهي داد و روشنگري و افشاگري کرد، تا حقّ روشن شود و با باطل مشتبه نشود. اين کاري است که در ابتدا همه انبيا انجام مي دادند. البته اين وظيفه در قبال کساني است که اميدي هر چند ضعيف به هدايتشان وجود دارد. حتّي از آداب اسلامي در حرکت هاي نظامي، دفاعي و جهادي اين است که مجاهد در ابتدا بايد انذار، ارشاد و اتمام حجّت کند. هنگامي که پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله اميرالمومنين عليه السلام را به يمن فرستادند تا فتنه اي را سرکوب کنند، عمده سفارش ايشان به اميرالمؤمنين اين بود:

«لَأَنْ يَهْدِيَ ا عَلَى يَدَيْكَ عَبدْا مِنْ عِباَدِ ا خَيرٌْ لكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيهِْ الشَّمْس 7»

يا علي! اگر يک نفر را هدايت کني براي تو از هر چه خورشيد بر آن مي تابد بهتر است. اين جز ء آداب جهاد اسلامي است که مسلما نها در مقابل کساني که مي خواهند با آنها به جنگ بپردازند، اول آ نها را هدايت کنند؛ بگويند: «اگر حرفي داريد، بزنيد؛ اگر شبهه اي داريد، بپرسيد »، تا حجّت بر آن ها تمام شود. نبايد ارشاد ديگران را سبک بشماريم. ما که معتقديم لغزش در امور ديني باعث جهنّم و عذاب آخرت مي شود و قابل مقايسه با بدبخت يهاي دنيا نيست، بايد نسبت به ارشاد ديگران دلسوز باشيم. چه طور براي يک فقيري که نان شب ندارد، يا مريضي که بيمارستان او را نپذيرفته، دلمان مي سوزد، حال وقتي مي بينيم کسي دارد گرفتار آتش جهنّم مي شود نبايد دلمان بسوزد؟

اما براي ارشاد ديگران لازم است که اوّل خودمان راه حقّ را بشناسيم، بعد به سراغ ارشاد ديگران برويم. اين طور نباشد که روي توهّمات يک مطلبي به ما القا شده باشد و سعي کنيم آن را به ديگران منتقل کنيم.

تربيت اخلاقي، درمان دنياگرايي

مسأله دوم مبارزه با هواهاي نفساني و گراي شهاي دنياگرايانه است. در اين راستا چه بايد کرد؟ در اين مرحله کار مشکل است؛ راه مسدود نيست، امّا برنامه هاي کوتاه مدت براي اين مرحله کارآيي ندارد. براي اين کار بايد دستگاه هاي تربيتي و ارشاديِ وسيعي با برنامه هاي طولاني مدت داشت.

بايد رسان ههاي ملي، روزنام هها، انواع و اقسام وسايل ارتباط جمعي را به کار گرفت تا تربيت صحيح در جامعه پيش برود و آن گراي شهاي فاسد و حيواني و شيطاني رشد نکند. اين کار، نشدني نيست؛ امّا با يک مواجهه و چند کلمه صحبت کردن هم مسأله حل نمي شود. در اين رابطه بيشتر بايد برنامه ريزان فرهنگي کشور به فکر باشند و دست کم به همان اندازه اي که به مسائل اقتصادي مردم اهميّت مي دهند، به مسائل معنوي، فکري و فرهنگي هم اهميّت بدهند.

به هر حال اين يک وظيفه سنگيني است که به عهده ماست تا آن دسته از افراد که هنوز حرف هاي نشده اند، راه صحيح را تشخيص دهند. البته ممکن است بعضي از افراد آن چنان در دام هو سهاي مادي افتاده باشند که اصلاً به غير از آن ها به چيزي فکر نمي کنند و حاضر نيستند حرفي گوش کنند. اين افراد مصداق اين آيه شريف هستند:

«فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا * ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْ م ... 8 » .

صرف وقت براي کساني که جز لذّت دنيا چيزي نم يشناسند، سودي ندارد؛ مگر اين که اوّل گرايشات دنياپرستانه آن ها تضعيف شود و به حدّي برسند که حاضر باشند حرف حسابي را بشنوند و روي آن فکر کنند؛ و ا مادامي که آنان در فکر خواهش هاي نفساني خود هستند، حاضر نيستند در مورد آخرت، خدا و قيامت و ... فکر کنند؛ بلکه اين امور را مسخره مي کنند و مي خندند.

اتّفاقاً آن نقشي را که قرآن براي شياطين إنس و جن قائل است، موردش همي نها هستند. قرآن شياطين إنس و جن را اينگونه معرفي مي کند: «... يُوح ي بَعْضُهُمْ إِل ى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا ... 9 »

: کار اين شياطين اين است که به همديگر حر فهاي زيبا و فريبنده را الهام م يکنند. ابزار کارشان حرف قشنگ است. کلام زيبا به همديگر ياد مي دهند؛ از اين کلام زيبا چه هدفي را دنبال مي کنند؟

«وَ لِتَصْغ ى إِلَيْهِ أَفْئِدَةُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَة... 10» هدفشان اين است که آن هايي که ايمان به آخرت ندارند، دل به اين حرف ها بدهند؛ نمي گويد: گوش بدهند، بلکه مي گويد: دل بدهند؛ يعني اگر انسان از اوّل مسأله دنيا و آخرت برايش حل نشود، قيامت را باور نکند، در معرض اين انحراف خواهد بود. به جائي مي رسد که حاضر نيست گوش به حرف حساب ديگران بدهد، امّا به حر فهاي اين ها به جاي گوش، دل ميدهد.

پس وظيفه ما در درجه اوّل آگاهي دادن و هشدار دادن است. وظيفه دوم اين اس تکه با رو شهاي معقول اسلامي و با رعايت احکام شرعي سعي کنيم آن ها را عملاً از پرداختن به کارهائي که موجب اين فسادها و فتن هها م يشود، بازداريم. واجب ترين آن ها اين است که ما در مقابل شبه هافکن يهاي آ نها، مجالس بحث آزاد داشته باشيم تا پاسخ شبهه ها داده شود. براي تحقق اين هدف لازم است کساني تربيت شوند که بتوانند به شبهات جواب دهند، جوابي که براي مخاطب قان عکننده و قابل فهم باشد. بعد اين افراد به محل هائي که مظانّ اين شبهات است، فرستاده شوند.

اين قسمت بيشتر به ما مربوط م يشود؛ اين فقط يک حرفه و يک شغل نيست؛ يک وظيفه واجب است. تنها مسأله غساله متنجس و ماء استنجاء و ... مشکلات جامعه را حل نمي کند. در مقابل شياطين إنس و جنّ ما بايد يک دستگاه تبليغي قوي و فعّال داشته باشيم. البته در کنارش هم بايد دولت قدرتمند باشد تا اگر کار به برخور دهاي نظامي و تعرّض به جان، مال و ناموس مردم رسيد، بتواند جلوي آن را بگيرد. اين ها را ههاي کلي است که برخي مسائل جزئي تر آن را انشاء الله در جلسات آينده با استفاده از آيات و روايات عرض خواهم کرد.

وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين ________________________________________ 1 . البقره / 7. 2 . يس / 1 تا 7. 3 . يس / 8. 4 . يس / 9. 5 . يس/ 10 . 6 . نهج البلاغه، خطبه 61 . 7 . بحارالانوار، ج 1، ص 216 . 8 . النجم / 29 . 9 .الانعام / 112 . 10 . الانعام / 113 .

فصل چهاردهم: عالمان بي بصيرت ، مؤثرترين عامل در فتنه ها

مراتب فتنه گري

در جلسه قبل به اندازه اي که خداوند توفيق داد در مورد عاملين فتنه توضيحاتي عرض کرديم. عرض شد: کساني که در پيدايش فتنه مؤثر هستند، سه دسته اند: يک دسته نقش اول را ايفا مي کنند.

اين افراد معمولاً آگاهانه براي اغراض فاسدي که دارند، دست به ايجاد فتنه مي زنند. دسته دوم، وسيله اي در دست گروه اول هستند و توسط آن ها با پول و امثال آن استثمار م ي شوند. دسته سوم هم کساني هستند که قصد سوئي ندارند و علاقه مند به خدمت هستند؛ ولي از روي ناآگاهي اقداماتي انجام مي دهند که عملاً به نفع فتنه گران و به ضرر اهل حق تمام م ي شود.

البته ذکر اين تقسيم بندي به اين معنا نيست که يک مرزبندي وجود دارد که کاملاً اين سه دسته را از هم تفکيک مي کند، به طوري که هر کدام ويژگي خاص خودشان را به طور کامل دارند؛ بلکه اين دسته بندي براي اين است که به انسان نشان دهد در مقام عمل با هر دسته بايد چگونه رفتار کند.

مقصود از دسته اول، يک عدّه کافر و مشرک نيستند که ذاتاً با اسلام عناد دارند؛ بلکه ويژگي اين ها اين است که فساد اخلاقي و انحراف فکري آن ها به قدري شديد است که براي رسيدن به هدفشان بدون هيچ ترديدي به هر کاري اقدام م ي کنند. ممکن است از ابتداء خيلي انسان هاي بدي هم نباشند؛ ولي به تدريج در اثر انجام گناه به جائي م ي رسند که با کفّار هم تراز مي شوند. بزرگترين فتنه اي که در عالم اسلام اتّفاق افتاد، همان فتنه اي است که به شهادت حضرت زهراء سلام الله عليها منتهي شد، و در ادامه منجر به واقعه کربلا و شهادت سيدالشهداء عليه السّلام شد.

عاملين اين فتنه کفّار و مشرکين نبودند؛ عاملين اول اين فتنه کساني بودند که سال ها پاي منبر پيامبر نشسته بودند و در جنگ هاي صدر اسلام شرکت کرده و برخي از آن ها معلول جنگي بودند. برخي از کساني که براي جنگ با سيدالشهدا عليه السّلام به کربلا آمده بودند، از کساني بودند که چند سال پيش از آن در رکاب اميرالمؤمنين عليه السّلام عليه معاويه جنگيده بودند.

آدميزاد به گونه اي خلق شده است که چنين امکاني براي او وجود دارد که با اين که در ابتداء ايمان دارد، اهل جهاد و انفاق مال در راه خدا است، امّا آرام آرام به گناه، به دنيا پرستي و به رياست طلبي کشيده شود، تا جائي که گويا به مبدأ و معاد اعتقادي ندارد. شايد وقتي از او در مورد اين اعتقادات سؤال شود، با تأکيد بگويد که انسان معتقدي است و شايد نماز هم بخواند؛ مگر عمرسعد صبح عاشورا نماز نخواند؟ اصحاب عمر سعد نماز صبح عاشورا را به او اقتداء کردند و براي تعقيب نمازشان به جنگ سيدالشهداء رفتند و او را به شهادت رساندند. پس اين که مي گوئيم:

دسته اوّل آگاهانه فتنه گري م ي کنند، يعني باکي ندارند که چه نتيجه اي حاصل م ي شود. عمر سعد در شب عاشوراء تا صبح با خودش فکر کرد و نزديکي هاي صبح تصميم گرفت که جنگ با سيدالشهداء را قبول کند. پس اقدام به فساد داراي مراتبي است. همه در يک حدّ نيستند؛ همه کافر، مشرک و معاند نيستند.

نسيان روز حساب، عامل کوردلي

طبق بيان صريح قرآن آنچه موجب ارتکاب گناه م ي شود، نسيان روز حساب است و حتماً لازم نيست روز حساب را انکار کنند: «... إِنَّ الَّذينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبيلِ ا لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِساب 1» . لذا در عمل با کساني که معتقد نيستند فرقي ندارند: «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّوا ى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ ا وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ 2» . نتيجه گناه به اين جا م ي کشد که انسان دين و ايمانش را از دست مي دهد. اول شک پيدا م ي شود، کم کم شک تقويت مي شود و گاهي به انکار هم کشيده م ي شود. اين دسته چون آگاهانه به فساد اقدام مي کنند، در اثر شدت گناه، کارشان به جائي مي رسد که باطنشان کور مي شود. قرآن مي فرمايد: عدّه اي معبود خود را هواي نفس قرار داده اند: «أَ فَرَأَيْتَ منَِ اتخَّذَ إلِهَهُ هَواه وَ أضَلهَُّ ا عَل ى عِلمٍْ وَ خَتمَ عَل ى سَمْعهِ وَ قلَبْهِ وَ جَعَلَ عَل ى بصَرِه غِشاوَة فمَنْ يهَْديهِ منِْ بعَدِْ ا أ فلَا تذَكَّرُونَ 3»

کسي که معبود خودش را هواي خود قرار داده، يعني دربرابر فرمان نفس تسليم است و او را م ي پرستد، خدا او را با اين که علم دارد و مي فهمد که چه امري خوب و چه امري بد است، گمراهش مي کند و بر قلب و گوشش مهر م ي زند و جلوي چشم او را هم با پرده اي مي پوشاند. وقتي پرده ضخيم ي در برابر چشم قرار گيرد، هر چند که چشم سالم باشد، قادر به ديدن نخواهد بود؛ «فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ ا »َّهل: چه کسي م ي تواند انساني را که خدا گمراه کرده است، هدايت کند؟ اگر کساني به اين حدّ رسيدند ديگر وقت گذاشتن براي آن ها فايده اي ندارد. اين ها قابل هدايت نيستند. البته اتمام حجّت مسئله ديگري است. انسان وظيفه امر به معروف و نهي از منکر دارد که مصلحت کلّي آن اتمام حجّت و در مرتبه بعد در صورتي که اميد به تأثير وجود داشته باشد، ارشاد ديگران است. امّا اين که انسان وقت صرف کند و متصّدي هدايت چنين انساني شود، کار لغوي است. صرفاً جهت اتمام حجّت خوب است که يک بار گفته شود و اگر احتمال تأثيري مي دهيم ، موعظه اي هم بشود.

ممکن است سؤال شود که در داستان اصحاب سبت، آن هائي اهل نجات بودند که امر به معروف و نهي از منکر کردند و کساني که در برابر آن ها سکوت کردند با آن ها گرفتار عذاب شدند، پس نبايد سکوت کرد. قرآن م يفرمايد:

«وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً ا مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً قالُوا مَعْذِرَةً إِل ى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ 4»

اين امر به معروف به دو جهت بود: يکي اين که در برابر خداوند عذري داشته باشند، يعني همان اتمام حجّت مَعْذِرَةً إِل ى رَبِّكُمْ و ديگر اين که اميدي ولو ضعيف به بازگشت آن ها داشتند لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ؛ ولي ما که مي گوئيم: نبايد براي اين دسته از فتنه گران که عامداً و عالماً فساد به پا م ي کنند وقت صرف کرد، به اين جهت است که اميدي به بازگشت آن ها نداريم و بيشتر از اين وقت صرف کردن باعث مي شود نيرو و وقتي براي پرداختن به ديگران نماند. البته اگر اتمام حجّت نشده يا اميدي به بازگشت آن ها وجود دارد، نسبت به آن ها هم تکليف داريم؛ امّا يک مسئله ديگري هم وجود دارد و آن اين است که اگر تکاليف متزاحمي داشته باشيم، بايد ببينيم کدام يک اولويّت دارد.

فساد، لازمه اختيار انسان

براي روشن تر شدن مطلب نکته اي را ذکر م ي کنم که گاهي مورد توجه قرار نم ي گيرد. از زمان خلقت حضرت آدم تاکنون، هم طبق نقل تاريخ هائي که بشر تدوين کرده و هم طبق تاريخي که از وحي به دست مي آيد، جامعه اي که کاملاً عاري از فساد باشد، به طوري که هيچ کس سوء استفاده اي نکند، حقّي را باطل نکند و به کسي ظلم روا ندارد، سراغ نداريم. قبل از خلقت آدم، ملائکه گفتند:

«... أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها... 5» . آن ها هم مي دانستند که اين موجود اهل فساد است. خداي متعال هم نگفت: نه اين گونه که شما فکر مي کنيد نيست؛ بلکه فرمود: «إِنِّ ي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُو ن » يعني معلوم بود که زندگي آدمي زاد در روي زمين توأم با فساد و خونريزي خواهد بود. همه انبياء براي هدايت بشر زحمت ها کشيدند؛ برخي هم في الجمله موفّق شدند حکومتي تشکيل دهند؛ امّا چنان نبود که جامعه اي تشکيل دهند که هيچ فساد و ظلمي در آن نباشد؛ نه چنين چيزي در تاريخ سراغ داريم و نه انتظار آن را داريم. ان شاء الله حضرت ولي عصر عج لا للهتعال يفرجه الشري ف که ظهور بفرمايند، جامعه اي ايده آل تشکيل خواهند داد؛ امّا چگونگي آن جامعه را به درستي نم ي دانيم. قدر متقيّن اين است که اگر کسي ظلم ي کند بي مجازات نم ي ماند؛ مسلماً انسان هاي خوب و مخلص زياد خواهند شد، عدالت گسترش پيدا خواهد کرد و ...؛ امّا اين گونه نيست که هيچ گناهي نخواهد شد، يا کسي به کسي ظلم نخواهد کرد. حکومت حضرت حکومتي عادلانه است، يعني اگر کسي ظلمي کرد، مجازات آن را خواهد ديد.

آيا ما انتظار داريم که وقتي شخصي مثل رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله يا کسي مثل اميرالمؤمنين عليه السّلام که مظهر عدالت در بين همه انسان ها در طول تاريخ است، وقتي به حکومت مي رسد، ديگر هيچ ظلم و تخلفي در کار نباشد؟ داستان زندگي اميرالمؤمنين را مطالعه کنيم، ببينيم آيا کساني را که خود حضرت به آن ها مقام و حکم داد و استاندار و قاضي و ... شدند، هيچ تخلفي نکردند؟ آن ها را که علي خوب مي شناخت.

حضرت بهترين ها را انتخاب مي کرد. برخي از نزديکان حضرت بودند که وقتي بيت المال به آن ها سپرده شد، آن را برداشتند و فرار کردند! نبايد توقّع داشت که چون حضرت علي رئيس اين حکومت است، نبايد هيچ تخلّفي از کسي سربزند؛ امام خميني رضوان الله تعالي عليه خود را خاک پاي معصوم م ي دانست و به اين افتخار م ي کرد. چنين کسي بعد از هزار سال حکومتي اسلامي تشکيل داده است. آيا نشانه درستي اين حکومت اين است که هيچ تخلّفي در آن نبايد صورت بگيرد؟

آيا اين شخص عدالتش از علي بيشتر است؟

آيا قدرت مديريت او از حضرات معصومين بيشتر است؟

اين را براي اين عرض مي کنم که گاهي در گوشه و کنار افرادي در اثر القائات شياطين اين مسئله را مطرح م ي کنند که اين حکومت اسلامي نيست، چون در فلان گوشه فلان تخلّف صورت گرفته است! اين توقّع بسيار بي جائي است. اين يا به خاطر اين است که ما انسان را نشناخته ايم و يا خود را فريب م ي دهيم. حداکثر کاري که رئيس يک حکومت سالم، در صورت ياري مردم، انجام م ي دهد اين است که اگر کسي ظلم کرد، طبق احکام اسلام او را مجازات مي کند؛ امّا نه امکان دارد ضمانت کند که در هيچ جا تخلّفي صورت نگيرد، و نه هر جا هر ظلمي شد، مجازات شود. مگر چنين شخصي قدرت نامتناهي دارد؟ يک نفر براي کنترل يک جمعيّت هفتاد ميليون نفري، با وجود اين همه دشمن که مرتباً قصد راه اندازي فساد در داخل کشور را دارند، چقدر قدرت دارد؟

عالمان بي بصيرت، مؤثرترين عامل در فتنه ها

عمده مشکلي که ما با آن مواجه هستيم، مربوط به دسته سوّم است. از يک طرف انسان هائي درس خوانده، م و احياناً مجتهد، و از يک طرف اهل عبادت، تقوا، نماز شب و ... هستند؛ امّا گاهي از روي ناآگاهي مطالبي را مي گويند يا کارهائي انجام مي دهند که آب به آسياب دشمن مي ريزند و در عين حال خودشان هم متوجّه نيستند. بزرگترين تکليفي که امروز ما طلبه ها بر دوش داريم اين است که نيروي خود را صرف اين گروه کنيم. بايد سعي کنيم در نهايت ادب و احترام و از راه مناسب، آن ها را متوجّه خطايشان کنيم. اتّفاقاً از آغاز اسلام تا کنون، مهم ترين و مؤثرترين عامل در فتنه ها اين گونه افراد بوده اند. عموم مردم به دو دسته اعتماد مي کنند: يکي به علماء، و ديگر به اشخاص متّقي و زاهد؛ مخصوصاً اگر کرامتي هم درباره آن ها نقل شده باشد. همين باعث م ي شود که ساير حرف هايشان را هم بپذيرند.

گمان م ي کنند چنين کسي امکان ندارد خطا کند، يا گمان مي کنند کسي که در راه فقه آل محمّد صلي الله عليه و آله ريشي سفيد کرده، حتماً وظيفه اش را مي شناسد و اشتباه نمي کند. امّا فقط اينان دين شناس نيستند، بلکه ديگراني هستند که هم دين شناس و هم باتقوا هستند و هم بصيرت دارند، و حرف هايشان با آنان اختلاف دارد. در اين صورت حرف کساني براي ما حجّت است که هر سه ويژگي را داشته باشند: عالم اند، يعني اسلام را خوب فهميده اند؛ باتقوا هستند، يعني انگيزه براي عمل دارند؛ و بصيرند، يعني خوب م ي فهمند که بايد چه کار کنند. اگر کسي مسائل سياسي و اجتماعي را خوب درک مي کند، معنايش اين نيست که مجتهد نيست يا تقوا ندارد. خداوند بر ما منّت نهاد و مردي را به ما معرّفي کرد که در دورترين نقاط عالم هم شخصيّت او شناخته شد و در طول نهضت ثابت کرد که مسائل سياسي را از همه بهتر مي فهمد. سياست مداران به او ارادت داشتند و هر جا با او مخالفت کردند، بعدها معلوم شد که حق با او بوده است.

پس ما بايد به دنبال چنين افرادي برويم؛ البته به عالمان باتقوا احترام بگذاريم؛ حتي دستشان را ببوسيم. امّا معناي اين احترام اين نيست که وظايف اجتماعي را هم از آنان ياد بگيريم.

شرط سوّم براي درک مسائل اجتماعي و جلوگيري از وقوع فتنه يا نجات دادن کساني که در فتنه افتاده اند، بصيرت است. تأکيد مقام معظم رهبري بر بصيرت بي جهت نيست و هم مورد تأکيد قرآن است و هم در فرمايشات اميرالمؤمنين در نهج البلاغه روي آن تأکيد شده است. قرآن م يفرمايد: «قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إِلَى ا عَل ى بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني ... 6» ؛ اين يک اصطلاح قرآني است و قرآن روي آن کار کرده تا فرهنگ عموم ي ما شده است؛ گرچه الآن اين اصطلاح در جامعه ديني ما جايگاه شايسته خود را ندارد. اميرالمؤمنين عليه السّلام فرياد مي زند:

«... إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِي وَ لُبِّسَ عَلَي ... »

من بصيرت دارم و م ي فهمم بايد چه کار کنم. نه خودم بر خودم امر را مشتبه کردم، و نه کسي امر را بر من مشتبه کرده است. پيداست که او را متّهم به ناتواني در اداره امور مي کردند و برخي صريحاً مي گفتند: معاويه جامعه را خوب اداره م ي کند. حضرت فرياد مي زد: من وظيفه ام را بهتر از شما مي دانم و شکي ندارم که راهي جز اين وجود ندارد. در نهج البلاغه در رابطه با فتنه جمل تعبير واقعاً کوبند هاي وجود دارد؛ مي فرمايد: «من شب ها خوابم نبرد. نشستم و فکر کردم؛ آغاز و انجام اين کار را بررسي کردم. ديدم امرِ من، بين دو کار دائر است: يا بايد با اين ها بجنگم، يا بايد دست از دين محمّد صلي الله عليه و آله بردارم. » اينگونه فهميدن، کار هر کسي نيست. نياز به يک بصيرت خاص در مسائل اجتماعي دارد که حاقّ حقّ را درست بشناسد؛ بفهمد که اگر کوتاه بيايد چه اتّفاقي خواهد افتاد.

نعمت رهبري بصير

اگر در جريانات اخير، مقام معظم رهبري، و به دنبال ايشان مردم، سکوت کرده بودند و با تساهل و تسامح از کنار مسئله م ي گذشتند، عاقبت اين انقلاب به کجا م ي انجاميد؟ اگر کسي بگويد: اين تصميم قاطع رهبري، نمونه اي از آن تصميم قاطع علي براي جنگ با اصحاب جمل است، حرف بي جائي نزده است. اين يک بصيرت و فراست الهي است. اين مصداق «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ ا ... 7 » است. اگر انسان از استعداد کافي وخدادادي بهره مند بود و در عمل هم با خدا پيمان بست که آن چه مورد رضايت الهي است، عمل کند و بر سر اين پيمانش هم استقامت کرد، حاشا و ک که خدا او را کمک نکند. خدائي که ما م ي شناسيم، اين گونه نيست. از اين جهت بايد در مورد عظمت اين نعمتي که خدا به ما داده است و چنين رهبري به ما عطا فرموده، تفکّر کنيم. اگر او را با همه رهبران دنيا مقايسه کنيم، چه نسبتي مي توانيم برقرار کنيم؟ آن ها چه مقدار از لياقت رهبر ما را دارا هستند؟ اگر به تعصب متّهم نمي شدم صريح جواب م ي دادم؛ امّا اجمالاً عرض مي کنم که به عقيده بنده، قابل مقايسه نيستند. اگر اين نعمت را نداشتيم، م ي فهميديم که چه احتياجي به آن داريم.

معمولاً آدميزاد با مقايسه م ي فهمد که چه نعمتي دارد. وقتي قدر چشم سالم را مي داند و شکر خدا را بجا مي آورد که به او نابينائي را نشان دهند. کشورمان را با کشور افغانستان مقايسه کنيم؛ چقدر مردم افغانستان با ارتش مارکسيستي شوروي و حکومت دست نشانده آن ها مبارزه کردند. تقريباً هم زمان با انقلاب ايران، مبارزات آن ها هم شروع شد. سي سال از اين جريان گذشته و عاقبت دشمن در خانه آن ها آمده و اختيار همه امورشان را به دست گرفته است؛ ولي خدا به ما عنايت کرد و رهبري به ما داد که آن چنان پيروزي و عزّتي نصيب ما شد که ديگران به آن غبطه مي خورند. فرق ما با کشور افغانستان در چيست؟ آيا آن ها کم مبارزه کردند؟ من م ي دانم که بسياري از گروه هاي افغاني خيلي بيشتر و عميق تر از ما مبارزه کردند و سختي هاي شديدتري را تحمّل کردند؛ ولي بعد از اين همه گرفتاري ها، ويراني ها، عقب افتادگي ها و ... در خانه خودشان زير يوق دشمن هستند؛ چرا؟ چون رهبري مثل امام نداشتند.

اين نعمت با چه چيزي قابل مقايسه است. با اين حال يک عدّه افراد ناآگاه به خاطر خطاي يک مسئولي، يا به خاطر وجود يک گناهي در جامعه مي گويند: «خميني چه کار کرد؟ فقط يک عدّه را به کشتن داد! » آيا واقعيت امر اين است؟ در زمان حيات امام عدّه اي که حواسشان به امور بود، وقتي به ذهنشان خطور مي کرد که اگر روزي امام ازدنيا برود چه خواهد شد، آن چنان وحشت مي کردند که نم ي توانستند آن فکر را ادامه دهند؛ امّا خدا جانشين شايسته اي که نسخه بدل امام بود را به ما عنايت کرد. آيا شايسته است که بگوييم : «او براي ما چه کار کرد؟! » اين از سخنان همان دسته سوم است که ناآگاه اند؛ خيال مي کنند چون در گوشه اي بي حجابي وجود دارد يا در اداره اي رشوه گرفته شده، پس هيچ کاري صورت نگرفته است؛ در حالي که اين امور در زمان اميرالمؤمنين هم وجود داشته است.

آيا ما حق داريم بگوييم: «اين چه حکومتي بود که علي تشکيل داد؟ » بايد توجه به اين نکته داشت که اگر اين نعمت را نداشتيم چه مي شد و اگر موئي از سر رهبر معظم انقلاب کم شود، چه خاکي برسر ما خواهد شد. پروردگارا! به حق فاطمه زهراء سلام الله عليها معرفت ما را به دين خودت و نسبت به نعمت هاي خودت افزون بفرما.

________________________________________ 1 . ص / 26 2 . الروم / 10 3 . الجاثيه / 23 4 . الاعراف / 164 5 . البقره / 30 6 . يوسف / 108 7 . الکافي، ج 1، ص 218

فصل پانزدهم : تحريف مفاهيم و بازي با واژه ها

خلاصة مباحث گذشته

در جلسات اخير تحليلي از کيفيت پيدايش فتنه هاي اجتماعي در جوامع ديني را ارائه داديم. عرض کرديم: اين فتن هها معمولاً به وسيله سه گروه انجام مي گيرد: يک گروه کساني که به تعبير قرآن کريم از شياطين هستند و براي رسيدن به اغراض شوم خود يک سلسله پديده هاي اجتماعي را طراحي مي کنند.

گروه دوم عامل مباشر در ايجاد فتنه در جامعه هستند که از عوامل پشت پرده، إلهام مي گيرند و پشتيباني مي شوند و براي رسيدن به آمال و آرزوهاي پست دنيوي، دينشان را مي فروشند. گروه سوم کساني هستند که اهل اطاعت و عبادت اند و احياناً معلوماتي هم دارند؛ ولي نسبت به فعاليت هاي شياطين و نقش ههاي آ نها آگاهي ندارند؛ گاهي به گمان انجام وظيفه ، کاري مي کنند که در واقع عامل تأييد فتنه گران مي شود. گاهي تأثير ايشان در جامعه از هر دو گروه ديگر بيشتر است؛ ما نسبت به اين گروه بايد حساسيّت بيشتري داشته باشيم. در اين جا نبايد اسلحه اي به کار برد، نبايد بي احترامي کرد؛ اما بايد از راه هاي عاقلانه آن ها را متوجّه اشتباهشان کرد.

البته در مسائل انساني و اجتماعي که اراده و اختيار افراد در تحقق آ نها نقش دارد، فرمولي که صد در صد نتيجه بدهد، وجود ندارد. هيچ پيغمبري نتوانست تمام قومش را هدايت کند؛ هيچ امامي نبود که بتواند جامعه خودش را صد در صد اصلاح کند. قرآن از قول ايشان مي فرمايد: «... إِنْ أُريدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفيقي إِلاَّ بِا ... 1 » . بالأخره موضوع هدايت، انسان است و انسان هم موجودي مختار است. تدبير انسان يک تدبير مکانيکي نيست، به طوري که يک فردي را وارد کارخانه اي کنند و از آن طرف يک کالاي خاصّ خارج شود. هر چقدر روي يک انسان کار تربيتي شود، نهايتاً فکر و اراده خودش مؤثر است که آن هم به مقدار معرفت و ايمانش بستگي دارد.

استراتژي و تاکتيک هاي شياطين در ايجاد فتنه اجتماعي

ما براي اي نکه بتوانيم به سهم خودمان از وقوع فتن هها در جامعه جلوگيري کنيم يا از شدّت آن ها بکاهيم، بايد تلاشمان را بيشتر صرف گروه سوم کنيم. ولي اين کار ساده اي نيست؛ نقشه هاي آن شياطين، نقشه هايي است که با کمک إبليس و اتباعش طرح مي شود و به خصوص در اين عصر و زمانه بعد از تجارب چند هزار سال هي ابليس، آن قدر اين طرح ها پيچيده شده است که افراد بسيار زيرک را هم به دام مي اندازد. البته با استفاده از بيانات قرآن معلوم مي شود که وجود اين فتنه ها چيز تازه اي نيست؛ بلکه از روزي که جامعه انساني تشکيل شده و شياطين هم در ميان انسا نها فعّال شده اند، اين امور به صورت هاي مختلف وجود داشته، ولي پيچيدگي هاي آن به تدريج افزوده شده است.

مواجه شدن با اين فتنه هاي پيچيده کار آساني نيست؛ ولي يک سري راه هاي کلّي وجود دارد که بايد آن ها را مد نظر قرار دهيم. يک دسته از اين راه ها به اصطلاح امروز ي جنبه راهبردي و استراتژيک دارد؛ يعني يک خط مشي هاي کلي دنبال مي شود، و يک دسته جنبه تاکتيکي و کاربردي دارد؛ يعني در شرايط مختلف و در رابطه با اشخاص، گرو هها، احزاب و قشرهاي مختلف جامعه و جنسي تهاي مختلف، تفاوت مي کند و نسبت به هر گروه خاصّ، يک راه و شيوه متناسب با آن گروه انتخاب يا ابداع م يشود. به طور کلي نقشه هايي که شياطين براي ايجاد فتنه طرح مي کنند، به اين دو دسته کلي تقسيم ميشود.

اولين ترفند شياطين: تحقير و استهزا

در چندين آيه از قرآن کريم تأکيد شده است که ما هيچ پيامبري نفرستاديم مگر اين که از طرف مردم، به خصوص از طرف مترفين و نخبگان جامعه، مورد تکذيب و استهزاء قرار گرفت.

بايد توجه داشت که مسائل روان شناختي چيزي نيست که جعلي و قراردادي باشد؛ بلکه در ارتکاز همه انسان ها وجود دارد. بعد از اين که اين ارتکازات را دسته بندي و تدوين کردند، به صورت يک علم در آمد، وگرنه همه انسان ها از يک نوع روان شناسي بهره مندند. يکي از روش هايي که از قديم ترين ايّام، با استفاده از يک قاعده روان شناختي، براي منحرف کردن مردم و محروم کردن آنها از هدايت انبياء و ايجاد فتنه در جامعه از آن استفاده مي کردند، تحقير انبياء و اولياء خدا بود. مي ديدند اي نها در ميان جامعه، صرف نظر از مقام نبوّتشان، مردم محترم، پاک، شريف، امين، درستکار و راستگويي هستند و همه انسا نها اين طور افراد را به طور فطري دوست مي دارند.

همه انبياء معصوم بودند و گناهي مرتکب نم يشدند؛ مهربان بودند و به ديگران خدمت مي کردند. حال چنين انسان هايي وقتي حر فهاي منطقي هم بزنند، قاعدتاً بايد خيلي زود پذيرفته شود؛ امّا بر عکس، تاريخ نشان مي دهد و قرآن هم بيان م يفرمايد که اين گونه نبوده است. پيغمبراني مبعوث مي شدند، عدّه ي معدودي به آ نها ايمان مي آوردند و بقيه تکذيبشان مي کردند. عمده عاملي که باعث مي شد، توده مردم به انبياء گرايش پيدا نکنند، شياطيني بودند که انبياء را در ميان مردم تحقير مي کردند؛ «يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ 2» : افسوس بر اين بندگان كه هيچ پيامبرى براى هدايت آنان نيامد مگر اينكه او را استهزا میكردند!

اگر چند نفر دور شخص محترمي را در وسط خيابان بگيرند و مسخره اش کنند، هر قدر هم متين و مؤدب باشد، در نظر مردم سبک م يشود. اگر بچه ها هم يک کسي را مسخره کنند، سبک مي شود، چه رسد به اين که افراد بزرگ و حسابي اين کار را انجام دهند.

اين مسخره کردن يک پشتوانه و يک ضمائمي هم داشت؛ اول ايشان را متّهم مي کردند که عقلشان کم است و گاهي صراحتاً مي گفتند: اين ها ديوانه هستند و حر فهاي نامربوط م يزنند. وقتي انبياء الهي حر فهاي متين، زيبا و مستدل مي زدند ، مي گفتند: اين حرف ها شعر است و اي نها شاعرند؛ لذا حر فهاي قشنگ مي زنند. اين تقريباً يک بخش از برنامه اي بود که از صدر پيدايش زندگي اجتماعي بشر بين همه اقوام جريان داشته است؛ قرآن م يفرمايد: « كَذلِكَ ما أَتَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ * أَ تَواصَوْا بِهِ ... 3» : آيا اين اقوام مختلف در طول تاريخ همديگر را سفارش کرده بودند که اين طور با پيغمبران برخورد کنند؟ پيداست که اين شيوه شيطاني خيلي سابقه دارد؛ تنها امروز نيست که وقتي کسي مورد توجّه مردم قرار م يگيرد، افرادي از سنخ همان شياطين او را مسخره مي کنند.

دومين ترفند شياطين: تهمت زني

اگر شياطين از راه استهزاء موفق نم يشدند که اولياء خدا را از راهشان باز دارند، سعي مي کردند آ نها را به رفتارهايي که جامعه نمي پسندد و ناهنجار است، متّهم کنند. کمابيش در همه جوامع رفتارهاي نامشروع با جنس مخالف، محکوم و مردود بوده است؛ حتّي در جوامعي که اين امور رواج داشته و علني بوده، به عنوان يک کار زشت و پست تلقّي م يشده است. البته زشتي و زيبايي کارها در همه جوامع کاملاً مثل هم نيست؛ ولي اين گونه مسائل تقريباً در تمام جوامع بشري زشت شمرده شده است. الآن هم حتّي در جوامعي که اين مسائل رواج دارد، وقتي مي خواهند يک شخصيّت سياسي مهمّي را بدنام کنند، راست يا دروغ، يک چنين نسب تهايي به او م يدهند. مقصودم اين است که زشت شمردن اين کارها يک امر فطري است؛ حتّي اگر اين امور را به آ نهايي که مرتکب م يشوند، نسبت دهند، ناراحت مي شوند. اگر به کسي که هر روز دزدي مي کند، نسبت دزدي بدهند، ناراحت مي شود. اين امور هم همين طور است.

همين شياطين بعضي از انبياء را به اين امور متّهم کردند تا آن ها را از چشم مردم بياندازند. کار به جايي رسيد که آن قدر اين مسائل عموميّت پيدا کرد و قبح آن ريخت که در متن کتاب تورات فعلي که کتاب مقدّسِ ميليون ها انسان است، به بعضي از انبياء نسبت داده شده است که اين عمل نامشروع را حتّي با دختران خودشان انجام داده اند! قرآن به خصوص روي اين مسأله تأکيد فرموده و مي فرمايد: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذينَ آذَوْا مُوس ى فَبَرَّأَهُ ا مِمَّا قالُوا وَ كانَ عِنْدَ ا وَجيهاً 4 » .

پيداست که زمينه اين گونه اتّهامات براي پيغمبر هم بوده که مي فرمايد: همانند كسانى نباشيد كه موسى را آزار دادند، و خداوند او را از آنچه در حق او م ىگفتند، مبّرا ساخت. اين نسب تها کمابيش در بعضي از مجامع رواييِ بعضي از فرق جهان اسلام هم وارد شده است. اموري را به انبياء نسبت دادند که اصلاً شائب هاش هم درباره آن ها مطرح نبود. آ نها به قدري پاک و منزّه بودند که حتّي به شدت مراقب بودند که چشمشان به نامحرم نيافتد. اين اتّهامات براي اين بود که مردم را از انبياء دور کنند. آن اتّهام اول باعث م يشد که مردم به افکار انبياء دلبستگي پيدا نکنند و افکارشان را نپذيرند؛ وقتي مي گويند: مجنون و کم عقل است، مردم ديگر به فکر و حرفش و به مسائل نظري و علمي که مطرح مي کند، توجّه نم يکنند. اين اتّهام دوم براي اين بود که به رفتار انبياء هم توجّه نکنند و تحت تأثير رفتارشان قرار نگيرند؛ يعني آن ها را انسان هايي شايسته و اخلاقي ندانند. امور زندگي ما، يک منشأ فکري و يک منشأ رفتاري دارد. مردم، هم از فکر انبياء و هم از سيره عملي و رفتارشان تأثير ميگرفتند. امّا وقتي در فکرشان به جنون و در رفتارشان به گناه، فساد و انحراف متّهم شوند، چيزي براي پيروي از آن ها باقي نمي ماند.

آخرين راهکار شياطين: آزار، اذيّت و قتل

سرانجام اگر هيچ يک از راهکارهاي فوق نتيجه نمي داد، شروع به اذيّت و آزار انبياء مي کردند و گاهي آن ها را از شهر بيرون مي کردند و نهايتاً آن ها را به شهادت مي رساندند؛ «... قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ ا ... 5 » . اين رفتاري بود که طي مراحلي نسبت به همه انبياء واقع مي شد و قرآن آنرا نقل مي کند. البته قتل نسبت به همه انبياء صورت نگرفت؛ ولي بيرون کردن از شهر، اذيّت کردن، زندان کردن و انواع ايذاها عموميّت داشته است. شياطين امروز نيز در ايجاد فتنه در اجتماع از همين مدل استفاده مي کنند. آنها در جامعه ديني ما، با جامع هاي مواجه هستند که بر اساس مباني دينيِ اسلامي شکل گرفته و اين انقلاب بر اساس اسلام و بر اساس باورها و ارزش هاي اسلامي به وجود آمده است و قوامش به همين باورها و ارز شها است. اگر اين امور از آن گرفته شود، ديگر انقلاب اسلامي نخواهد بود. در مواجهه با چنين انقلابي، اوّلين کار شياطين متزلزل کردن افکاري است که هم مايه پيدايش اين حرکت انقلابي شد و هم عامل تثبيت اين نظام است. اين شياطين بهتر از من و شما اين را مي دانند. آن ها سعي مي کنند آنچه منشأ فکر انقلابي شد و در طول تاريخ انقلاب و بعد از پيروزي انقلاب، تکيه گاه کلام رهبر بود، يعني اسلام، قرآن، ... را تضعيف کنند.

ترويج گناه و اعمال ناهنجار

در کنار تضعيف باورهاي ديني، سعي مي کنند کاري کنند که به ارز شهاي عملي، ارز شهاي اخلاقي و هنجارهاي ديني توجه نشود و مردم کم کم به گناه کشيده شوند و پابند به عمل به دستورات اسلام و رعايت ارزش هاي اسلامي نباشند. اين دو کار اصلي آن ها است؛ يعني همان کاري که شياطين با انبياء مي کردند. البته در گذشته امکانات ساده اي براي اين اهداف داشتند؛ يک شايعه ساخته مي شد و دهان به دهان پخش مي شد؛ امّا امروز انواع و اقسام وسايل رسانه اي در اختيار آن هاست. هر کسي وبلاگ شخصي دارد و هر چه مي خواهد، مي نويسد و ديگران هم از آن استفاده مي کنند.

امکانات رسان هاي اصلاً قابل مقايسه با گذشته نيست. در گذشته وقتي مي خواستند يک حرفي را حتّي در يک جامعه ي هزار نفري پخش کنند، به آساني ممکن نبود. امّا اکنون در عرض يک دقيقه يک خبر به کل دنيا منتشر مي شود. وسايل ارتباط جمعي و به همان ميزان، نقش ههاي شياطين، پيچيده شده است؛ امّا ريشه و اساس کار همان است. پس در طول جريانات همواره دو کار اساسي و استراتژيک فتنه جويان، يعني تلاش در جهت تغ يير افکار مردم و تلاش در جهت تغ يير رفتار مردم، ادامه دارد. براي امثالِ ما اين دو مورد خيلي مهم است.

با دقت در گذشته معلوم مي شود از روزهاي اول انقلاب تا به حال يک سلسله تلاش هايي در جهت تضعيف باورها، اصل اعتقاد به خدا، وحي، اعتقادات شيعه، امام زمان و سيد الشّهدا عليهما السّلام صورت گرفته، و اين اواخر همه چيز را زير سؤال برده اند. ايجاد شبهه کار مشکلي نيست؛ سنگي است که به قول معروف ديوانه اي در چاه مي اندازد؛ امّا صد نفر عاقل بايد تلاش کنند تا آنرا بيرون بياورند. تلاش ديگري که از اول انقلاب تا به حال صورت گرفته، اين بوده است که سعي کنند مباني ارزشي مسلمانان ، حزب الله يها و انقلابيون را از آنان بگيرند؛ سعي کرده اند چيزهايي که براي ايشان مقدّس و محترم است، کم کم کمرنگ شود. کمرنگ کردن يک ارزش گاهي در اثر ايجاد شبه ههاي فکري، و گاهي به وسيله برنامه هاي عملي است.

مثلاً ربا در جامعه اسلامي يکي از خط قرمزها است که در قرآن به عنوان جنگ با خدا از آن ياد شده است: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ ا َّهل ... 6» : اگر دست از ربا بر نمي داريد، اعلان جنگ با خدا کنيد. شياطين در دو جنبه به آن مي پردازند؛ اولاً: شبهه مي کنند که اين ربا نيست و راه شرعي دارد و حيله هائي مطرح مي کنند که عملاً ربا باشد، امّا اسمش ربا نباشد. در نهج البلاغه به خصوص در مورد فتن ههاي آخرالزمان به همين امر تأکيد شده است. مي فرمايد:

در آينده فتن ههاي عظيمي در ميان مسلما نها اتّفاق خواهد افتاد. يکي اين است که «... فَيَسْتَحِلُّو ن ... الرِّبَا بِالْبَيْ ع ... 7» : ربا را به نام خريد و فروش م يخورند. اين يکي از برنامه هاي شياطين است که مفهوم و اسم ارزش يا ضد ارزشي را عوض کنند.

ثانياً: سعي مي کنند عملاً آن قدر انجام گيرد که قبح آن از بين برود. اين بُعد جريان، نقشي است که امروز فيلم ها و تلويزيون ها و ... بازي مي کنند. اين، شبه هاي در مسائل فکري و نظري نيست؛ نمي خواهند بگويد: آيا اين ارزش است يا ضد ارزش، بلکه آن قدر آن را انجام مي دهند تا ارتکاب به گناه براي جوانان عادت شود. بالاخره آدمي زاد چقدر مي تواند مقاومت کند؟ جوان در موقعيتي که با اوج فعاليّت غريزه مواجه است، مثل يک ماده محترقه اي است که براي انفجار فقط به يک چاشني و يک اشاره احتياج دارد؛ آن وقت اگر نه يک اشاره، بلکه از در و ديوار آتش ببارد، چه بر سر او مي آيد؟ اين جا بحث از خوب يا بد بودن عمل نيست؛ اين يک عاملي است که عملاً رفتار را عوض مي کند.

نمونه ديگر، وضعيّت لباس در جامعه ماست. در بازار به زحمت مي توان لباسي که با شئون اسلامي، تناسب داشته باشد، پيدا کرد. مدل هايي عرضه مي شود که به صورت هاي مختلف تبليغ فرهنگ غربي است. روي بسياري از لباس ها، نوشته ها و علائم خيلي بدي وجود دارد که مربوط به گروه هاي فاسدي است، و مصرف کنندگان هم نمي دانند. عملاً کارهاي اقتصادي و تأمين نيازمندي هاي مردم را طوري طراحي مي کنند که خود به خود به اين ها گرفتار مي شوند. اين دو نحو فعاليّت براي آن ها جنبه استراتژيک دارد.

ترويج ارزش هاي ملي به جاي ارزش هاي اسلامي

گاهي مطالب خيلي ظريفي وجود دارد که اکثراً متوجّه نمي شوند، و اگر کساني هم توجّه پيدا کنند، جرأت نمي کنند، بيان کنند؛ چراکه فوراً متّهم به خشونت طلبي و ارتجاع مي شوند. از سياست هاي ديکته شده به شاهِ مخلوع، حمايت از ملي گرايي بود. بر همين اساس تاريخ دو هزار و پانصد ساله را به بهانه زنده کردن مليّت ايراني، جايگزين تاريخ هجري کرد. قصد داشتند اسلام تحت الشّعاع مليّت ايراني قرار گيرد. کلمه ميهن پرستي و وطن پرستي را در کتاب هاي سال اول ابتدايي مي نوشتند و به جاي تقويت شعارهاي ديني، روي مسائل ملّي و ايراني تأکيد مي کردند. اين کارها از شاه عجيب نبود؛ اين ها جزء سياست هاي ديکته شده به آن ها براي کمرنگ کردن اسلام و ارزش هاي اسلامي بود. آن ها مي دانستند که جامعه خالي از ارزش نم يشود و مردم به طور فطري دنبال ارزش هايي مي گردند، تا پابند به آن ها باشند؛ لذا مي دانستند اگر بخواهند ارزش هاي ديني از بين برود، بايد ارزش ديگري را جايگزين آن ها کنند.

چيزي که مي توانست جاي ارزش هاي ديني را بگيرد، ارزش هاي ملّي بود. هر چقدر آن ها بزرگ شود، مسائل ديني کم کم بي اهميّت تر مي شود. متأسفانه بعد از انقلاب هم گاهي در بين افرادي که خوش نيّت هم هستند، از اين نوع گرايش ها، گاهي ضعيف و گاهي قوي، ديده م يشود. از اين مسئله غافل مي شوند و تفکّري را ترويج مي کنند که دل دشمنان را خنک مي کند. ترويج اين تفکّر که ما ملّتي با چند هزار سال سابقه هستيم، وسيله اي براي فراموشي اسلام و ره آورده هاي اسلام از ياد مردم است. مطرح کردن ارزش هاي به اصطلاح انساني به جاي ارزش هاي ديني و الهي، جزء اسلوب هايي است که براي تضعيف مباني فکري، اعتقادي و ارزشي به کار گرفته ميشود.

تحريف مفاهيم و بازي با واژه ها

نمونه ديگر، مفهوم آزادي است که يکي از ارزش هاست. باور من اين است که هيچ کس در دنيا جرأت نمي کند نسبت به اهميّت و ارزش و قداست اين شعار ترديدي داشته باشد. امّا با اين مفهوم بازي مي کنند؛ آن چنان آن را توسعه مي دهند که حاصل آن اين مي شود که هر چه دلت مي خواهد عمل کن و هيچ قيد و بندي نداشته باش! اين حرف شوخي نيست؛ امروز بزرگ ترين افتخار فرهنگ آمريکايي همين است که مي گويند: «ما نسبت به اروپايي ها برتري داريم؛ زيرا ما مشغول فراهم کردن زمينه اي هستيم که هر کسي هر طور دلش مي خواهد، زندگي کند، و حتي المقدور قيد و بندها و قانون ها و هنجارهاي اجتماعي شکسته شود. » من اوّلين بار که در بعضي از دانشگاه ها و مجامع آمريکا صحنه هايي را مي ديدم، واقعاً تعجب مي کردم که آيا اي نها بشر هستند. از ما دعوت کرده بودند سر يک کلاسي بحثي داشته باشيم. جناب آقاي دکتر حداد عادل هم آن وقت تشريف داشتند و حرف هاي بنده را ترجمه مي کردند. يک صحنه هايي را ما در کلاس دانشگاه مي ديديم که تعجب مي کرديم که آيا اينجا واقعاً دانشگاه است؟!

در دانشگاه هاي اروپا اين طور نيست؛ ولي آمريکايي ها با افتخار مي گويند: «ما اين قدر آزاد هستيم که هر کس هر کاري دلش مي خواهد، مي کند. اين هديه اي است که ما براي انسان ها آورده ايم. » از يک وزير ارشادي در دولت جمهوري اسلامي البته حالا در خارج از کشور پناهنده است سؤال شد: وزارت ارشاد اسلامي شما چه خدمتي به فرهنگ اسلامي ما کرده است؟ گفت: «بزرگ ترين خدمتي که ما کرديم دادن آزادي به مردم بود؛ چه ارزشي از اين بالاتر؟ ما سعي کرديم مردم آ نطور که دلشان مي خواهد آزاد باشند؛ ايران هم بايد مثل برخي کشورها بشود که خانم هاي باحجاب و ب يحجاب کنار هم هستند. » طرح اين مسائل يعني فراهم شدن زمينه هاي فتنه؛ يعني طوري کار فرهنگي در جامعه انجام بگيرد که باورهاي مردم سست شود، و مکتب هاي فلسفي مختلفي مثل شک گرايي، نسبي گرايي، پوچ گرايي، سکولاريسم، اومانيسم، در جامعه رواج پيدا کنند، که البته اکنون به صورت هاي گوناگون در کتاب ها، فيلم ها و ... منعکس م يشود و کسي هم خيلي متوجّه نيست.

کار به جايي رسيده بود که بعضي از تئوريسين هاي بعضي از دولت هاي گذشته کتابي به نام سکولاريسم نوشتند و از اين تفکّر حمايت کردند. عدّه ي ديگري صريحاً گفتند: «ايدئولوژي ما ليبرا ل دموکراسي است و اصلاً حزب ما فقط همين تفکر را مي شناسد! » اي نها يک سري کارهاي اساسي شياطين است که از اول انقلاب شروع شد و همچنان ادامه دارد. شياطين انتظار داشتند که سال گذشته اين تلاش ها به ثمر بنشيند و فاتحه اسلام و جمهوري اسلامي خوانده شود؛ امّا اراده خدا و برکت خون شهدا بود که اجازه ي به ثمر نشستن آن فتنه ها را نداد و ا شياطين کم نگذاشته بودند.

و سرانجام اگر نتوانستند افکار برخي از دانشمندان و بزرگان را تحريف کنند و يا شخصيّتشان را ترور کنند، خودشان را ترور کردند. اين ايّام متعلّق به بزرگ ترين دانشمند دوران انقلاب است که در اوّلين بهار انقلاب به دست اين نادانان يا مزدوران به شهادت رسيد و همه ما را از آثار علمي و قلمي و رفتاري ايشان محروم کردند. پروردگارا! تو را به محمّد و آل محمّد صلوات الله عليهم اجمعين قسم م يدهيم که ايشان و ساير شهداي ما را با شهداي کربلا محشور بفرما.

________________________________________ 1. هود / 88 2 . يس / 30 3 . الذاريات / 52 و 53 4 . الاحزاب / 69 5 . البقره / 91 6 . البقره / 279 7 . نهج البلاغه، خطبه 156

جنگ نرم

در جلسات گذشته مطالبي را حول محور فتنه مطرح کرديم. از بح ثهاي مفهوم شناسانه به اين نتيجه رسيديم که فتنه کاربردهاي متفاوتي دارد و آن معنايي که امروز در فرهنگ ما شناخته شده است، عبارت است از مجموعه اي از فعالي تهاي سازمان يافته براي ايجاد نوعي اختلال و تشويش در جامعه. اين فعاليّت ها گاهي صرفاً براي اهداف مادّي و دنيوي است و در قالب فعاليّ تهاي مادي انجام م يگيرد، و گاهي فراتر از اهداف مادي است و شامل اهداف معنوي هم مي شود. در جائي که فقط اهداف مادي دنبال مي شود، هدف نهايي اين است که قدرت را از دست يک عدّه سلب کنند و خود آن را تصاحب کنند. در فتنه هاي معنوي، يا در هدف و يا در روش، بيش از اين مد نظر است؛ يعني ممکن است هدف نهايي تسلط بر ثروت، قدرت و امکانات مادّي باشد؛ امّا از آنجا که جامعه مورد نظر، يک جامعه ديني است، ابتدا با عقايد و باورهاي ديني آن ها مبارزه مي کنند، تا زمينه براي رسيدن به آن هدف فراهم شود.

در همه انواع فتنه يک سري سياس تهاي کلي مشترک وجود دارد؛ ولي در اين قسم اخير که پاي دين در ميان است، خيلي روش ها پيچيده تر و شناخت و مبارزه با آن مشک لتر م يشود. اگر بخواهيم واژه فتنه را به اين مفهوم با ادبيات امروز مقايسه کنيم، تقريباً فتنه با «جنگ نرم » مساوي م يشود که در مقابل جنگ سخت، که واژه عربي آن «حرب » است، قرار دارد. يعني دو گروهي که در مقابل هم قرار مي گيرند، ممکن است براي نابودي يکديگر، علناً به روي هم اسلحه بکشند، که اين جنگ سخت است، و يا ابتداء سعي مي کنند با فعاليّت هاي تبليغاتي به اهدافشان برسند. اگر هدف محقق شد، به همان اکتفاء مي کنند و گرنه ممکن است به جنگ سخت هم منتهي شود. در صدر اسلام، به خصوص در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام هم فتنه و هم حرب وجود داشته است. قبل از خلافت ظاهري اميرالمؤمنين، فتنه زمان عثمان و بعد فتنه جمل، فتنه صفين و فتنه نهروان بود. اول فتنه بود؛ ولي بعد به جنگ منتهي شد. اين وقايع از جهت مقدّمات، فتنه بود؛ يعني فعاليّت هايي صورت گرفت تا بين مردم اختلاف ايجاد شود و آن ها در مقابل اميرالمؤمنين قرار گيرند.

پيچيده بودن جنگ نرم در جامعه ديني

بحث اصلي ما در مورد فتنه هاي معنوي است؛ يعني فتنه هايي که به دين، ايمان و نظام اسلامي ما مربوط است. در اين جا فتنه گران با جامعه اي روبرو هستند که نظام سياسي آن مبتني بر دين است؛ به اصطلاح امروزي، يک نظام ايدئولوژيک است. چنين جامعه اي صرفاً متّکي به قدرت نيست؛ بلکه به اعتقادات و باورهاي مردم متّکي است. براي تضعيف چنين نظامي جنگ نرم، کاربرد بيشتري دارد؛ چراکه باورهاي ديني، هم علّت مُحدِثه و هم علّت مُبقِيه اين نظام است. اقدام به برپايي اين نظام از ابتداء و تلاش براي حفظ آن در ادامه، همه بر اساس اعتقادات ديني و انجام وظيفه شرعي بوده است. در صورت بروز جنگ سخت، مردم ما باز بر اساس وظايف ديني حاضر به جانفشاني هستند. کساني که با چنين نظامي دشمني کنند به طور طبيعي بايد در فکر سست کردن پاي ههاي فکري و اعتقادي مردم باشند؛ بنابراين علاوه بر روش هايي که در انقلا بهاي مخملي و در جن گهاي نرم ديگر به کار مي گيرند، در اين جا بايد روش هاي پيچيده تر و گسترده تري را به کار ببرند.

وقتي آمريکائي ها مي خواستند اوکراين را از چنگ روسيه در بياورند، ابتدا جنگ نرم را شروع کردند و نهايتاً يک انقلاب مخملي در آ نجا به وجود آوردند و بدون اين که به جنگ صريح نظامي بيانجامد، حکومت اوکراين را عوض کردند. اين دو کشور هر دو سکولار بودند؛ در اينجا راه خيلي سخت نيست. فقط کافي است که مردم را نسبت به آن نظام بدبين کنند و يک عدّ هاي را هم براي شورش آماده کنند. بسته به اين که چه اندازه زمينه آماده شده باشد و چه اندازه سرمايه گذاري کنند، نتيجه مي گيرند. امّا وقتي با يک نظامي که بر اساس دين استوار است، مواجه شوند، راه فرق مي کند. اين گونه نظام ها تنها به قدرت مادي، ثروت، تکنولوژي، علم، سرمايه و حتّي نيروي انساني متّکي نيستند.

در اين جا محرّک اصلي، وظيفه ديني است. البته اين به اين معنا نيست که همه افراد، داراي ايماني آن چنان قوي هستند که در همه مراحل فقط براي دين کار مي کنند؛ بلکه معناي آن اين است که عامل مؤثر و تع يين کننده در اين نظام، عامل ديني است. البته ممکن است عوامل ديگري هم وجود داشته باشد؛ امّا آن عاملي که کار را به سرانجام مي رساند، عامل متّکي به دين است. ما مي دانيم که نظام ما اين گونه بود. مردم ما با ارتشِ تا بن دندان مسلح شاه جنگيدند و آن ها را به زانو درآوردند، فقط بر اساس اي نکه نايب امام زمان عجل الله تعالي فرجه دستور م يداد. امام فرمود: «تقيه ديگر حرام است ولو بلغ ما بلغ » و مردم تا پاي جان ايستادند، شهيد ها دادند تا اين که انقلاب پيروز شد.

مقابله با چنين نظامي با روشي که در مثل اوکراين و گرجستان يا در بعضي کشورهاي ديگر انجام شده است، قابل عمل نيست. البته دشمن آن روش ها را هم امتحان کرد، ولي افراد دورانديش در جبهه دشمن مي دانستند که در اين جا با اين روش کار پيش نمي رود؛ از اين رو طراحان فتنه از سال ها پيش، زمين ههاي مختلفي را بررسي و فراهم کردند تا ايمان مردم را نسبت به اين نظام سست کنند. من يک تحليل اجمالي از اين جنگ نرم عرض مي کنم، و بعد به برخي از مواردي که در کشور ما پياده کردند، اشاره ميکنم.

تضعيف باورها و ارزش ها، راه شکست جامعه ديني

تصور کنيد گروهي قصد دارند بر مردمي مسلّط شوند که به باورهايي معتقد و به ارزش هايي پاي بند هستند. براي تسليم کردن اي نها چه کارهايي بايد انجام دهند؟ در هر جنگي، اعم از نرم و سخت، يک سلسله فعاليّت هاي مشترک وجود دارد. در جنگ سخت و نبرد نظامي هم وقتي دو گروه بخواهند با هم بجنگند، چند نوع فعاليّت بايد انجام دهند. از يک طرف بايد نسبت به تقويت خودشان کارهايي را انجام دهند؛ بايد نيروهاي خود را ارزيابي کنند؛ نيروي انساني، ابزار جنگي و ساير ابزار لازم، حتّي خوراک لازم را پيش بيني کنند؛ مکانهاي امن فراهم کنند. از طرف ديگر فعاليّت هايي را بايد نسبت به دشمن انجام دهند، و هر چه مي توانند دشمن را تضعيف کنند. در هر جنگي اين دو نوع فعاليّت بايد انجام گيرد. اين يک استراتژي عام است. امّا در جنگ نرم با جامع هاي که ما فرض کرديم، قوايي که نظام حقّ به آن متّکي است، تنها امور مادي نيست؛ بلکه ايمان و باورهاي آن جامعه هم وجود دارد. در اين جامعه تنها سرزمين، نيروي انساني و ... مهم نيست؛ بلکه افراد آن حاضرند همه هستي خويش را فدا کنند، امّا دينشان باقي بماند. باور چنين مسئله اي براي دشمنان مشکل است؛ ولي در طول اين سي سال ناچار شدند، باور کنند. در اينجا فعاليت هاي لازم، فقط دو نوع فعاليّت ساده يعني تضعيف طرف مقابل و تقويت خود، نيست؛ بلکه يک سلسله فعاليت هاي گسترده و هماهنگ براي تضعيف باورها بايد انجام بگيرد.

مردم از لحاظ پابندي به باورها در سطوح مختلفي قرار دارند. يک سلسله باورهاست که اکثريّت مردم قاطعانه به آن پابندند، و برخي باورهاي ديگر يک مقدار ضعي فتر است؛ مثلاً در جامعه ما اعتقاد به خدا، پيغمبر، امام زمان و سيدالشهداء چيزي نيست که به سادگي بتوانند با آن ها بازي کنند؛ ولي برخي قشرها حتّي در همين اعتقادات، ضعيف و آسيب پذيرند. طبعاً آن هايي که جوان ترند يا از مجالس ديني و مناسک ديني دورترند، آسيب پذيرتر هستند.

فعاليت هايي در کشور ما بعد از انقلاب با هزينه هاي سنگين، براي تشکيک در اعتقادات ديني مردم انجام گرفته و الآن نيز در حال انجام است. صدها برنامه تلويزيوني، و هزاران برنامه کامپيوتري و اينترنتي در عالم براي تضعيف عقايد اسلامي به خصوص عقايد شيعه وجود دارد که شمار آنها سرسام آور است. اين همه هزينه براي اين است که فهميده اند مسأله اسلام، يک مسأله ساد هاي نيست که بتوان به راحتي با آن بازي کرد و با کشيدن چند کاريکاتور يا دادن چند دشنام، کار را تمام کرد. البته دشمن از اين ها هم دست بر نميدارد.

راديوهايي وجود دارد که کارشان اين است که دائماً به خدا، پيغمبر اسلام و ائمه اطهار صلوات الله عليهم اجمعين و علماء دشنام بدهند. بالاخره يک عدّه هم تحت تأثير اي نها قرار مي گيرند. ولي آ نچه مه متر است اين است که آن نسلي که قرار است در آينده سرنوشت اين کشور و اين نظام را در دست گيرد، اين اراذل و اوباش و عرق خورها نيستند؛ هرچند در يک جاهايي هم مي توانند از اين ها استفاده کنند. آن کساني که آينده کشور -چه دستگاه هاي دولتي، چه دستگا ههاي ملّي- در دست آن هاست و اقتصاد، صنعت، و مديريت کشور را در دست خواهند گرفت، دانشجويان هستند. دشمن بيشترين سعي خود را صرف اين قشر جوان تحصيل کرده اي که در حال گذراندن مدارج علمي است، مي کند؛ چون مي داند در آينده رئيس جمهورها، وزراء، نمايندگان مجلس، استاندارها، صنعت گران و تجّار مهم از ميان اين ها بيرون مي آيند. واقعاً براي اين ها سرمايه گذاري کرده اند.

حال صرف نظر از واقعيّت هاي عيني، اگر کسي بخواهد چنين شيطنتي را عملي کند، چه کارهائي بايد انجام دهد؟ يک بخش از فعاليّت هايي که در اين جنگ نرم بايد انجام بگيرد، تضعيف اعتقادات ديني مردم در سطوح مختلف است. براي کارگر و کشاورز بحث در مورد اي نکه آيا خدايي وجود دارد يا نه، بي فايده است؛ اين قشر معمولاً يک اعتقادي که از پدر و مادر گرفته اند، دارند و پاي آن هم ايستاده اند. امّا قشر دانشجو و فرهيخته جامعه سر و کارش با مسائل فکري است؛ از اين رو دشمن از همان اوايل، فعاليّت بسيار گسترده، برنام هريزي شده، هماهنگ و سازمان يافته اي را براي اين ها شروع کرد.

البته دشمنان اميدي به سلب کامل عقايد اسلامي و کافر کردن مردم ندارند؛ ولي از اين که شک ايجاد کنند، هيچ نااميد نيستند؛ بلکه تجربه کرده اند و نتيجه مثبت هم گرفته اند. ايجاد شبهات و شکوک در اصول اعتقادات، يک بخش کار است. بخش ديگر، ارز شها است؛ يعني بايد و نبايدهاي عملي، خوب و بدهاي رفتاري، اين که چه کاري خوب و چه کاري بد است؛ چه کاري بايد انجام داد و چه کاري نبايد انجام داد. در هر جامعه اي اين مسائل بر اساس يک نظام ارزشي مطرح است؛ خواه اين نظام تدوين شده و مواد آن مشخص شده باشد و خواه نانوشته باشد. هر جامعه اي براي خودش يک ارزش هايي دارد. در جامعه اسلامي اين ارزش ها برخاسته از دين و جزء عظيمي از دين است. در جنگ نرم با چنين جامعه اي، بايد اين ارزش ها را هم در جامعه تضعيف کرد. اين هم يک بخش کار است و ساز و کار خودش را مي طلبد.

تضعيف عالمان ديني، راه تضعيف باورها و ارزش ها

اين باورها و ارزش ها چگونه در جامعه رواج پيدا مي کند و چگونه باقي مي ماند؟

ترويج اين باورها و ارزش ها يا به وسيله نوشتن کتاب، يا با بيان عالمان، يا با تدريس در کلاس هاي رسمي کلاسيک، يا با بيان آن ها در مجالس ديني، مساجد و حسيني هها، صورت مي گيرد و از اين طرق در دل ها رسوخ پيدا مي کند و نهادينه م يشود. پس اين عالمان ديني هستند که مي توانند اين ها را در جامعه حفظ و تقويت کنند. لذا بايد اول عالمان ديني را هدف بگيرند. تا اين عالمان ديني هستند، هر چه دشمنان مي ريسند، آن ها پنبه مي کنند. اي نها شبهه ايجاد مي کنند، عالمان جواب مي دهند؛ اين ها ارز شها را تضعيف مي کنند، عالمان تقويت مي کنند؛ بنابراين براي تضعيف باورها و ارز شها هيچ چاره اي جز تضعيف عالمان ديني نيست. براي اين کار، لازم است ابتداء موقعيت اجتماعي عالمان ديني تضعيف شود.

در جلسه قبل روي اين نکته تکيه کردم که اين برنامه يکي از راهکارهاي دشمنان انبياء و اولياء الهي بوده و هست؛ اول سعي مي کنند که علماء را از چشم مردم بياندازند. براي اين کار يکي از ساده ترين روش ها اين است که يک نقطه ضعفي از اي نها پيدا کنند و آن را بزرگ نمائي کنند. از آن وقتي که بنا گذاشتند که با اسلام در اين کشور مبارزه کنند، سعي کردند عالمان ديني را به عنوان مردمي خرافي، عقب مانده ي ذهني و فاقد درک اجتماعي به مردم معرفي کنند.

حدود 70 سال قبل، من پنج يا شش سال داشتم. يک روزنامه اي منتشر مي شد که هر روز نکته اي از مسائل ديني، مخصوصاً در ارتباط با آخوند و روحاني مطرح مي کرد؛ مثلاً عکس يک خزينه حمام را مي کشيد که يک آخوندي با ريش بلند و سر تراشيده، مشتي از آب خزينه برداشته و مي خورد و اين را القاء مي کرد که آخوندها اصرار دارند که خزينه هاي حمام بايد بماند، ولي وزارت بهداشت موافق نيست و مي گويد بايد دوش باشد تا مردم از اين کثافت ها سالم بمانند! به اين صورت آخوندها را آدم هاي سبک مغز معرّفي م يکردند. اوايل انقلاب هم يک روشنفکري بود که در يکي از مراکز فرهنگي خيلي معروف سخنراني م يکرد؛ او وقتي م يخواست جوک بگويد، سعي مي کرد براي تضعيف روحانيّت روي آخوندها پياده کند و طلبه ها را انسان هاي سبک مغزي معرّفي کند. اين يک سبک و روشي بود که از دوران مشروطيّت شروع شد و هدف آن جدا کردن مردم از روحاني بود.

البته ما تعصّبي نسبت به آخوند بودن نداريم. خودمان هم مي دانيم که عيب هاي زيادي در ما وجود دارد. همه جا عيب وجود دارد، ما هم داريم؛ متأسفانه برخي عيب ها هم در ما وجود دارد که توقع آن از ما نمي رود. ولي منظور بنده اشاره به آن جهت مثبت حوزه علميه بود که دشمن درصدد تخريب آن است، و آن اين که دين شناسان در حوزه علميه تربيت مي شوند و اگر به دنبال دين شناس باشيم، بايد در ميان همين آخوندها دنبال آن بگرديم. دانشگاه هاروارد که به کسي اسلام ياد نمي دهد. اگر کسي عالم به قرآن باشد، از همين مدرسه فيضيه و امثال آن فارغ التحصيل شده است. حضرت امام، آقاي مطهري، آقاي بهشتي و امثال ايشان اسلام شناس بودند. مرکز و پايگاه ديني، حوزه علميه است. بله، اگر بخواهند در يک رشته خاصّي، مهندس و متخصّص تربيت کنند، و فن آوري آن در يک کشوري بيشتر است، بايد نيرو به آن جا بفرستند تا درس بخواند و در آن رشته متخصّص شود. اما اگر کسي بخواهد در رشته علوم ديني متخصّص شود، بايد در حوزه علميه قم درس بخواند. آن کساني که مي خواستند مردم را از عالم ديني جدا کنند، نقطه ضعف هاي آخوندها را پيدا مي کردند که گاهي هم وجود داشت ، و آ نها را زير ذرّه بين مي گذاشتند و در نشريات به صورت کاريکاتور، اشعار هجو و ... منتشر مي کردند، و هدفشان جدا کردن مردم از روحانيّت بود.

اين يک کار حساب شده بود و براي رسيدن به آن هدف بايد اين کار را مي کردند. کسي که بخواهد مردم متديني را به تسليم وا دارد و شکست دهد، بايد دينشان را شکست دهد. چگونه مي توان دين را شکست داد؟ براي اين کار ابتداء بايد با ترور شخصيّت، عالمان ديني را شکست داد. اگر اين روش کارساز بود، بيش از اين احتياجي نيست و آن ها به هدفشان مي رسند. وقتي مردم از علما جدا شدند، ديگر هر نوع انحرافي ممکن است براي آن ها پيش آيد. اگر اين روش کارساز نبود، اقدام بعدي ترور فيزيکي است. چرا در آغاز انقلاب بايد ع مّاله مطهري به شهادت برسد؟ آيا در آن وقت هيچ شخصيّت سياسي يا نظامي در ايران فعّال تر از آقاي مطهري نبود؟ بله، شخصيت هاي سياسي و فرماندهان نظامي زيادي بودند؛ ولي به سراغ آقاي مطهري رفتند، چون مي دانستند امثال آقاي مطهري باعث پيش رفت فکري انقلاب مي شوند و اسلاميّت اين نظام را تأمين مي کنند. باقي ماندن فکر و باور اسلامي و پاسخ گوئي به شبهات کار هر کسي نيست. اين ميدان پهلواني مثل او م يخواهد. چون در آن زمان واقعاً کسي مثل آقاي مطهري نبود که بتواند از عهده اين کار بر آيد. بعد از ايشان هم چند نفر مثل ايشان، مرد اين ميدان بودند. شهادت ايشان يک برنامه کاملاً حساب شده بود.

به موازات چنين اعمالي، برنام ههايي براي تضعيف و متّهم کردن ديگران را اجراء مي کنند؛ مثل متّهم کردن به بي سوادي، کم عقلي، مفاسد اخلاقي، اقتصادي و امثال اين امور که مردم نمي پسندند تا بين مردم و روحانيّت فاصله بيافتد. امام که فرمود: «اسلام منهاي روحانيّت يعني اسلام منهاي اسلام » دقيقاً مي فهميد چه مي گويد. اين فرمايش ايشان قبل از پيروزي انقلاب مطرح شد. کساني اين شعار را مطرح کرده بودند که «دکتر مصدق اقتصاد منهاي نفت را پيشنهاد کرد، و ما اسلام منهاي روحانيّت را پيشنهاد م يکنيم. » امام در مقابل ايشان اين جمله را فرمود. اين سخن امام از روي تعصّب صنفي نبود؛ امام پاک تر، مبرّاتر و فراتر از اين حرف ها بود. او مي ديد که نتيجه ضربه زدن به روحانيّت، اين است که مردم نتوانند از علوم اه لبيت عليهم السلام و معارف اسلام، به درستي استفاده کنند؛ در اين صورت مي توان به هر مسأله اي رنگ و لعاب اسلامي زد و با آن به نام اسلام، ديگران را فريب داد. اين يک بخش کار بود. ان شا ءالله جلسه بعد، اگر توفيقي بود در مورد زمينه هاي جنگ نرم و تطبيق آن ها بر آنچه انجام گرفته، صحبت خواهم کرد.

وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين.