کتابخانه:بابی گری و بهایی گری
بابيگري و بهاييگري [مولود مدعيان دروغين نيابت خاص از امام زمان (عج( مشخصات كتاب سرشناسه : محمدي اشتهاردي، محمد، ۱۳۲۳- عنوان و نام پديدآور : بابيگري و بهاييگري [مولود مدعيان دروغين نيابت خاص از امام زمان (عج(]/ محمد محمدياشتهاردي . مشخصات نشر : قم: ناصر، ۱۳۸۵. مشخصات ظاهري : ۲۰۷ ص. شابك : ۱۱۰۰۰ ريال : 964-6683-78-9 ؛ ۱۸۰۰۰ ريال (چاپ دوم( ؛ ۲۳۰۰۰ ريال : چاپ چهارم : 978-964-6683-78-5 ؛ ۳۰۰۰۰ ريال (چاپ پنجم( يادداشت : كتاب حاضر در سالهاي مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است. يادداشت : چاپ دوم: پاييز ۱۳۸۶. يادداشت : چاپ چهارم: زمستان ۱۳۸۷. يادداشت : چاپ پنجم: زمستان ۱۳۸۹. يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس. موضوع : بابيگري -- دفاعيهها و رديهها موضوع : بهائيگري -- دفاعيهها و رديهها رده بندي كنگره : BP۳۳۰/م۳ب۲ ۱۳۸۵ رده بندي ديويي : ۲۹۷/۵۶۴ شماره كتابشناسي ملي : م۸۵-۴۲۰۹۴
محتویات
- ۱ سرزنش هر گونه تأييد صوفيان
- ۲ پيشگفتار
- ۳ دين سازان دغلباز
- ۴ كتاب حاضر
- ۵ مدعيان دروغين مهدويت و بابيت و انگيزهي آنها
- ۶ خبر از مدعيان دروغين مهدويت و بابيت
- ۷ انگيزهها و زمينههاي گرايش به مدعيان مهدويت
- ۸ نمونههايي از مدعيان دروغين مهدويت
- ۹ ظهور شيخ احمد احسايي، و تولد بابيت و بهائيت از صوفيه
- ۱۰ شرك در عقيدهي شيخ احمد احسايي از نظر سيد علي آقا قاضي
- ۱۱ چگونگي تأسيس مذهب شيخيه به طور خلاصه
- ۱۲ بنيان گذاران بابي گري و بهايي گري و دستياران آنها
- ۱۲.۱ ميرزا علي محمد باب (بنيان گذار فرقهي بابي(
- ۱۲.۲ مدارك مكتب رفتن ميرزا علي محمد باب
- ۱۲.۳ مسلك اولين معلم سيد علي محمد باب
- ۱۲.۴ ميرزا علي محمد در بوشهر
- ۱۲.۵ مسافرت به كربلا
- ۱۲.۶ نخستين ادعاي ميرزا علي محمد (در شيراز(
- ۱۲.۷ توبهي سيد علي محمد در شيراز
- ۱۲.۸ از اصفهان تا زندان ماكو و چهريق
- ۱۲.۹ اعدام سيد علي محمد باب
- ۱۲.۱۰ قبر علي محمد باب
- ۱۲.۱۱ شرح حال ميرزا يحيي (صبح ازل(
- ۱۲.۱۲ دستگيري و تعقيب بابيان
- ۱۲.۱۳ گردهم آيي بابيان در بغداد
- ۱۲.۱۴ تبعيد سران بابي، به تركيه
- ۱۲.۱۵ تبعيد سران بابي به (ادرنه) و بروز كشمكش
- ۱۲.۱۶ حسينعلي بهاء بنيان گذار فرقه بهايي
- ۱۲.۱۷ افتضاح اجتماع بدشت
- ۱۲.۱۸ بروز حسينعلي بهاء و ادعاهاي او
- ۱۲.۱۹ داستان مقام، من يظهره اللهي
- ۱۲.۲۰ زنها و فرزندان حسينعلي بهاء
- ۱۲.۲۱ قبر حسينعلي قبلهي بهائيان
- ۱۲.۲۲ فرقههاي ديگر نشأت گرفته از بابيگري
- ۱۳ عباس افندي جانشين حسينعلي بهاء
- ۱۴ شوقي افندي جانشين عباس افندي
- ۱۵ دستياران بابي گري و بهاييگري
- ۱۶ سعيد العلماء فتوا دهندهي اعدام بابيان كيست؟
- ۱۷ دستهاي پنهان و آشكار استعمار، در پيدايش بابي گري و بهايي گري
- ۱۸ كينياز دالگوركي پردهها را بالا ميزند
- ۱۹ حمايت بي دريغ منوچهرخان روسي از باب
- ۲۰ دست مرموز استعمار انگليس
- ۲۱ عكس برداري كنسول روس از جسد باب
- ۲۲ حسينعلي بهاء در دامن استعمار روسيه تزار
- ۲۳ مدارك ديگر در مورد رابطه حسينعلي و... با روسيه تزار
- ۲۴ نقش روسيهي تزار در حفظ پيروان باب
- ۲۵ روابط عباس افندي، عبدالبهاء با بيگانگان
- ۲۶ عبدالبهاء در دامن انگليس
- ۲۷ مسافرتهاي عباس افندي به كشورهاي خارج
- ۲۸ همياري انگليس و بهائيان در تشكيل اسرائيل
- ۲۹ عباس افندي در دامن استعمار
- ۳۰ دستهاي مرموز اسرائيل و آمريكا براي رونق بازار بهائيان
- ۳۱ تز جدايي دين از سياست از دستورهاي بهائيان
- ۳۲ بطلان تز جدايي دين از سياست
- ۳۳ امامان و مسأله سياست
- ۳۴ چند فراز از سخنان امام خميني دربارهي پيوند دين و سياست
- ۳۵ پشتيباني وسيع آمريكا از بهائيان
- ۳۶ سخنرانيهاي فلسفي و بسيج عمومي بر ضد بهائيان
- ۳۷ بي تفاوتي دكتر مصدق
- ۳۸ يادي از فدائيان اسلام در رابطه با بهائيان
- ۳۹ درگيري فلسفي با اسدالله علم
- ۴۰ حكم سه مادهاي بروجردي، و تقدير او از فلسفي
- ۴۱ شدت ناراحتي بروجردي از رژيم ستمشاهي
- ۴۲ بركت انقلاب اسلامي و هشدار آقاي فلسفي
- ۴۳ اقدام بروجردي براي نجات قاتل يك نفر بهايي
- ۴۴ اقدامات ديگر آيت الله بروجردي
- ۴۵ هشدار علماء و مراجع نجف اشرف
- ۴۶ هشدار امام خميني به ارباب بهائيان
- ۴۷ تصويب نامهي ايالتي و ولايتي براي روي كار آوردن بهائيان
- ۴۸ ادعاهاي گوناگون و متضاد باب و بها و كتابهاي آنها
- ۴۹ بررسي هويت مرام بابي گري و بهايي گري
- ۵۰ نظري به ادعاهاي ميرزا علي محمد باب
- ۵۰.۱ ادعاي ذكريت و بابيت علي محمد باب
- ۵۰.۲ ادعاي قائميت ميرزا علي محمد باب
- ۵۰.۳ ادعاي پيغمبري ميرزا علي محمد باب
- ۵۰.۴ ادعاي خدايي ميرزا علي محمد باب
- ۵۰.۵ ادعاهاي حسينعلي بهاء رهبر بهائيان
- ۵۰.۶ ادعاي بندگي
- ۵۰.۷ ادعاي من يظره اللهي بهاء
- ۵۰.۸ ادعاي رجعت
- ۵۰.۹ ادعاي رسالت و پيغمبري
- ۵۰.۱۰ ادعاي خدايي
- ۵۰.۱۱ ادعاي خدا آفريني بهاء
- ۵۱ ادعاي خدايي دستياران باب و بهاء
- ۵۲ اغلاط كتابهاي باب و بهاء و اختلاف آنها
- ۵۳ اصول و فروع احكام باب و بهاء؛ دليل ديگري بر بطلان آنها
- ۵۳.۱ اصول و فروع در اديان
- ۵۳.۲ خدا از نظر اسلام و باب و بهاء
- ۵۳.۳ نبوت از نظر اسلام و باب و بهاء
- ۵۳.۴ مسألهي خاتميت پيامبر اسلام
- ۵۳.۵ قرآن و مسألهي خاتميت
- ۵۳.۶ تصرف ناروا در معني خاتم
- ۵۳.۷ خاتميت در كتب بابيان و بهائيان
- ۵۳.۸ احاديث و مسألهي خاتميت
- ۵۳.۹ دفع يك شبهه قرآني
- ۵۳.۱۰ مسألهي مهدويت و قائميت
- ۵۳.۱۱ به دليلها و استدلالهاي آنها بنگريد
- ۵۳.۱۲ پاسخ او
- ۵۳.۱۳ معاد و رستاخيز از نظر اسلام و باب و بهاء
- ۵۴ نظري به فروع و احكام باب و بهاء
- ۵۴.۱ عدد نوزده
- ۵۴.۲ عدم جواز ذكر در ميان مردم
- ۵۴.۳ وجوب تجديد اثاثيهي منزل
- ۵۴.۴ جواز پوشيدن لباس حرير و تراش ريش
- ۵۴.۵ حرمت نشستن روي منبر
- ۵۴.۶ حرمت تقيه در همه حال
- ۵۴.۷ جواز شنيدن آواز
- ۵۴.۸ حرمت بوسيدن دست
- ۵۴.۹ طهارت مني
- ۵۴.۱۰ همه چيز پاك است
- ۵۴.۱۱ جواز ربا
- ۵۴.۱۲ توليد نسل از راه ديگر و جواز استمناء
- ۵۴.۱۳ فرق بين شهري و دهاتي در حد مهريه
- ۵۴.۱۴ فاصله عقد و زفاف
- ۵۴.۱۵ ازدواج با چند زن در مرام بهايي
- ۵۴.۱۶ صيغهي عقد
- ۵۴.۱۷ حرمت متعه
- ۵۴.۱۸ ازدواج با خويشاوندان
- ۵۴.۱۹ اختيار هر يك از زن و مرد در طلاق
- ۵۴.۲۰ تساوي حقوق زن و مرد
- ۵۴.۲۱ دستورهاي غير منطقي در قصاص
- ۵۴.۲۲ دستور بي رحمانه در ارث
- ۵۴.۲۳ اسراف در دفن اموات
- ۵۴.۲۴ حرمت خريد و فروش عناصر اربعه
- ۵۴.۲۵ غسل و وضو و تيمم در مرام بهاء
- ۵۴.۲۶ نماز در مرام بهائيت
- ۵۴.۲۷ روزه در مرام بهائيان
- ۵۴.۲۸ زكات در مرام بهاء
- ۵۴.۲۹ حج از نظر بهائيان
- ۵۴.۳۰ سقوط امر به معروف و نهي از منكر
- ۵۵ مخالفت با علم و دانش
- ۵۶ ارزيابي و نتيجه گيري
- ۵۷ پاورقي
سرزنش هر گونه تأييد صوفيان
حضرت رضا عليهالسلام در سرزنش صوفيان (همان عوامل پيدايش بابيها و بهائيها( در ضمن گفتاري فرمود: «فمن ذهب الي زيارة احد منهم؛ حيا او ميتا فكانما ذهب الي زيارة الشيطان و عبدة الوثان، و من اعان احدا منهم فكانما اعان يزيد و معاوية و اباسفيان؛ پس كسي كه براي ديدار يكي از صوفيان برود، خواه به ديدار زندهي آنها يا مردهي آنها، گويي به ديدار شيطان و بتپرستان رفته است، و كسي كه يكي از آنها را ياري نمايد. گويي يزيد، معاويه و ابوسفيان را ياري نموده است. «سفينة البحار، ج 2، ص 58 - واژهي صوف»
پيشگفتار
استكبار جهاني و ترفندهاي آن در كمين مسلمانان
به دلايل عيني و شواهد روشن و مستند و تجربه آشكار، استكبار جهاني به ويژه استعمار و استثمار غربي، دائما كوشيده و ميكوشد كه با انواع نيرنگها و ترفندها، مسلمانان را به استعمار بكشد، و آنها را از هويت خود تهي سازد، و در نتيجه ذخاير آنها را تاراج نموده و بر آنها آقايي نمايد. استكبار همچون اژدهاي هفت سر است كه اگر يك سر آن را بكوبي با سر ديگر وارد ميشود، و كارش بلعيدن، زهر ريختن و گزيدن است، گرچه در ظاهر خوش خط و خال است، مشكل ما غفلت، جهل، سادهانديشي و زودباوري است، به ويژه نسل جوان ما زودتر فريب زرق و برقهاي اين اژدهاي خوش خط و خال را ميخورند و ميپندارند كه:
گربه حيوان خوش خط و خالي است فكر آزار جوجه هرگز نيست آيين اسلام براي استقبال همهجانبهي مسلمانان، و عزتمند كردن آنها هشدارهاي مختلف داده، و با تعبيرات گوناگون ما را از اغفال شدن و فريب خوردن در برابر اين اژدهاي هفت سر، برحذر داشته است. گاه ميفرمايد:
«و لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا؛ و خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلطي نداده است.» [1] . و زماني ميفرمايد: «و لله العزة و لرسوله و للمؤنين؛ عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است.» [2]
يكي از پلهاي استعمار و استكبار جهاني براي نفوذ و سلطه، اختلاف افكني و ايجاد تشويش و دغدغه در فرهنگ حاكم در بين مسلمانان است. بر همين اساس قرآن به طور مكرر، مسلمانان را دعوت به اتحاد و يكپارچگي ميكند، و از پراكندگي هشدار ميدهد و ميفرمايد:
«و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا؛ همگي به ريسمان خدا (قرآن و اسلام و اهلبيت عليهمالسلام( چنگ زنيد و پراكنده نشويد.» [3] . و نيز ميفرمايد:
«و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جائهم البينات و اولئك لهم عذاب عظيم؛ و مانند كساني نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند (آن هم( پس از آن كه نشانهاي (پروردگار( به آنها رسيد و براي آنها عذاب بزرگي هست.» [4] . يكي از راههاي مهم براي فريب نخوردن در برابر استكبار و استعمار جهاني، اين است كه ما شخصيت و هويت خود را بشناسيم و درك كنيم كه از نظر ديني و فرهنگي، غني هستيم و هيچ گونه نيازي به دگرانديشان نداريم، چرا كه استعمار نخست فكر و انديشه و روحيه ما را تحقير و تضعيف ميكند، سپس بر ما مسلط ميگردد، چنان كه در قرآن در مورد سلطهي فرعون بر مردم ميفرمايد: «فاستخف قومه فاطاعوه؛ فرعون قومش را تحقير و تحميق كرد، آنگاه آنان از او اطاعت كردند». [5] .
اميرالمؤمنان علي عليهالسلام فرمود: «من هانت عليه نفسه فلا تأمن شره؛ كسي كه شخصيتي براي خود قايل نيست، از شر او بر حذر باش». [6] .
بنابراين از هويتزدايي استعمار بر حذر باشيم، كه باعث بيمحتوايي و پيامدهاي شوم آن خواهد شد.
دين سازان دغلباز
استعمارگران در محاسبات خود چنين نتيجه گرفتهاند كه يگانه عاملي كه موجب عزت و سربلندي و خلل ناپذيري مسلمانان است، وحدت و انسجام آنان است، و نيز به اين نتيجه رسيدند كه عميقترين عامل اتحاد و تعاون و به هم پيوستگي آنها، دين اسلام است كه همچون رشتهي تسبيح، افراد مسلمان را به همديگر متصل نموده، و نظم و وحدت آنها را نگه داشته است، و پس از اين صغري و كبري، تصميم گرفتند همين دين را كه يگانه عامل وحدت است به صورت پارههاي مختلف درآورند و با دينسازي، مذهب را عليه مذهب، به جان همديگر انداخته، و به اين ترتيب با گلآلود كردن آب، ماهي بگيرند، با كمال تأسف، در موارد بسياري به مقصود رسيدهاند. قرآن در مورد استعمار و سلطه فرعون به همين مطلب تصريح كرده، تا به ما توجه دهد كه اگر به صورت گروهها درآييم، فرعونها بر ما مسلط خواهند شد، ميفرمايد: «ان فرعون علا في الارض و جعل اهلها شيعا؛ همانا فرعون در زمين برتريجويي كرد، و اهل آن را به گروههاي مختلفي تقسيم نمود».[7] .
بر همين اساس تجربه نشان داده كه زيان تحزب و گروهگرايي، بيش از نفع آن است، همواره استعمارگران با تبليغ تحزبگرايي ميخواهند بين صفوف مسلمين، ايجاد شكاف و پراكندگي كنند، قرآن هشدار ميدهد كه تنها يك حزب، موفق و پيروز است، از اين رو آنان را كه رابطهي دوستي با دشمنان خدا و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم برقرار نميكنند، و به انسجام در برابر آنها مقاومت مينمايند ستوده و ميفرمايد: «رضي الله عنهم و رضوا عنه اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون؛ خدا از آنها خشنود است، آنان نيز از خدا خشنودند، آنها حزباللهاند، بدانيد حزبالله پيروز و رستگارانند». [8] .
طاغوتيان و استكبار و استعمار جهاني از قديم و نديم، براي ضربه زدن به اتحاد و انسجام مسلمانان، از اين راه وارد شده و تحت عناوين گوناگون از جمله مهدويت و بابيت، به دينسازي و فرقهپردازي پرداختهاند، و در اين مسير، قاديانيگري، شيخيگري، صوفيگري (با فرقههاي گوناگون كه هر كدام دارند(، بابيگري، بهاييگري، وهابيگري، آقاخانيگري [9] و كسرويگري از ارمغانهاي اين استعمار كهنه و نو است كه همچنان ادامه دارد.
«مطالعات جامعهشناسي و روانكاوي امروز، ترديدي در اين مطلب باقي نگذاشته است كه مذهب به طور كلي به گونه يك اصل پايدار در اعماق وجود انسان، ريشه دارد، و بينش مذهبي در مشرق زمين، بسيار عميقتر از غرب است، شايد به دليل اين كه نخستين جوانههاي تمدن در شرق ظاهر گشت و پيامبران نيز از شرق برخاستند. به همين دليل استعمار غربي كه براي دست يافتن به شرق از هيچ تلاش و كوشش فروگذار نميكند، مذهب را نيز از نظر دور نداشته و با ساختن مذهبهاي خرافي و تخديرگر، كوشش كرده است مقاصد خود را پيش ببرد.
مخصوصا با توجه به اين كه اسلام، آييني است ضداستعماري و سد محكمي در برابر مطامع آنها ايجاد خواهد كرد، براي ايجاد رخنه در اين سد نيرومند، فكر خود را بيشتر در حوزه كشورهاي اسلامي متمركز ساختهاند، و چندين مذهب دست نشانده در اين منطقهي حساس جهان به وجود آوردهاند كه يكي از آنها «بابيگري و بهاييگري» است، و حقا گذاشتن نام مذهب بر آنها توهيني به مذهب است. خوشبختانه با گذشت زمان و آگاهي مسلمانان از يك سو، بالا رفتن پردهها و فاش شدن رازها و برملا شدن مدارك از سوي ديگر، و تلاشهاي دانشمندان آگاه اسلامي از سوي سوم، سبب شده است كه مسلمانان به خوبي از اين نقشهي شوم استعمار باخبر شوند، و به خصوص با همكاري نزديك اين فرقه، با روسيه تزاري و صهيونيستها و رژيمهاي آمريكا و انگليس رازها بيشتر از پرده برون افتاده است.
لذا ميبينيم پيدرپي، افرادي از فريب خوردگان به آغوش اسلام بازميگردند و بيزاري خود را از اين فرقهي ضاله در صفحات جرايد منعكس ميكنند.
ولي باز آگاهي و روشننگري بيشتر لازم است، به همين جهت بايد اسناد و مدارك بيشتر، و تحقيقاتي تازهتر در اين زمينه در اختيار عموم، به ويژه نسل جوان قرار داد تا هم خودشان از پيشينهي تاريخي و تاكتيك و نتيجه اين نقشهي شوم باخبر شوند و هم ديگران را آگاه سازند». [10] .
كتاب حاضر
اين كتاب در رابطه با امام زمان حضرت قائم آل محمد (عج( است، از اين نظر كه از آغاز غيبت آن حضرت تاكنون به طور مكرر (چنانكه در فصل اول خاطرنشان ميشود( افراد گمراهي ادعاي دروغين مهدويت و بابيت (واسطه شدن بين مردم و امام عصر (عج(( كردهاند و ملعبهي دست طاغوتها و استعمارگران شدهاند تا بلكه بتوانند از اين راه، در ميان شيعيان و شيفتگان امام عصر (عج( كه طبق فرمان او به ولايت فقيه (نايب عام آن حضرت( دل بستهاند تفرقه و پراكندگي ايجاد كنند، چرا كه انسجام شيعيان را خطر عظيمي براي نفوذ استعماري خود ميدانند.
اين كتاب در حقيقت به آگاهي بخشي و افشاگري پرداخته تا موجب بيداري همهي قشرها به خصوص نسل نو گردد، تا فريب ترفندهاي اژدهاي هفت سر، بلكه هزار سر استعمارگران جنايتكار به ويژه سردمداران آمريكا را نخورند، و با پيروي خللناپذير از ولايت فقيه، رابطهي محكم خود را با حضرت قائم آل محمد (عج( حفظ كنند، تا به حقيقت «انتظار» فرج كه بهترين اعمال است عينيت بخشند، و در پرتو انوار ولايت حضرت مهدي (عج( از هر گونه فريب و نيرنگ استكبار جهاني و دينسازان تفرقهافكن غرب و غربزدگان مصون و محفوظ بمانند. مطالب اين كتاب را به پنج فصل زير تنظيم كرديم:
فصل اول: مدعيان دروغين مهدويت و بابيت و انگيزهي آنها.
فصل دوم: بنيانگذاران بابيگري و بهاييگري؛ دست نشاندگان استعمار، و دستياران آنها. فصل سوم: نقش استعمار و دستهاي پنهان و آشكار آن در پيدايش بابيگري و بهاييگري، و تداوم آن به طور مرموز و گسترده، و موضعگيري آيتالله العظمي بروجردي رحمهالله و علما در برابر آنها.
فصل چهارم: ادعاهاي گوناگون و متضاد باب و بها، و كتابهاي آنها، دليل آشكار بر بطلان آنها.
فصل پنجم: اصول و فروع احكام آنها، دليل ديگري بر پوچي ادعاهاي آنها. حوزه علميه قم:
محمد محمدي اشتهاردي پاييز 1378 ش
مدعيان دروغين مهدويت و بابيت و انگيزهي آنها
نواب چهارگانه امام عصر و توقيع در مورد آغاز غيبت كبري
حضرت وليعصر قائم آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم در نيمهي شعبان سال 255 ه ق در شهر سامرا ديده به جهان گشود، از سال 255 تا سال 260 ه ق سال شهادت پدرش، به طور مخفي نزد پدر ميزيست، تنها بعضي از اصحاب خاص امام حسن عسكري عليهالسلام به خدمتش ميرسيدند، و او را زيارت ميكردند. [11] .
پس از شهادت پدر كه در سال 260 ه ق رخ داد، آن حضرت غايب شد و جز نواب خاص او و گاهي بعضي از خواص، به طور بسيار محرمانه، كسي به محضرش نميرسيد، اين غيبت به نام «غيبت صغري» معروف است، كه حدود هفتاد سال (از سال 260 تا نيمه شعبان سال 329( ادامه يافت در اين مدت، شيعيان توسط نواب خاص امام عصر (عج( كه چهار نفر بودند، با آن حضرت تماس گرفته، و پاسخ سؤالهاي خود را دريافت ميكردند. اين چهار نفر به ترتيب عبارتند از:
1 - عثمان بن سعيد وفات سال 300 ه ق كه چهل سال نيابت كرد.
2 - محمد بن عثمان (پسر نايب اول( كه در سال 305 وفات كرد و در نتيجه نيابت او پنج سال طول كشيد.
3 - ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي كه پس از حدود 21 سال نيابت، در سال 326 ه ق رحلت نمود.
4 - علي بن محمد سميري [12] كه در نيمه شعبان سال 329، پس از حدود سه سال نيابت از دنيا رفت، مرقد مطهر اين چهار نايب خاص امام عصر (عج( در نزديك بغداد قرار گرفته است، پس از رحلت چهارمين نايب خاص، غيبت كبري (طولاني( شروع شد و تا ظهور آن حضرت ادامه دارد. [13] .
از آن پس طبق صريح گفتار امامان عليهمالسلام از جمله حضرت مهدي (عج( زمام امور امت بايد در دست «ولايت فقيه» باشد، و مردم بايد از ولي فقيه (مجتهد جامع شرايط( پيروي كنند تا آن حضرت از پشت پردهي غيبت ظاهر گردد. [14] . علي بن محمد سميري (يا: سمري( شش روز قبل از وفاتش، شيعيان خاص را به حضور طلبيد، و توقيعي (يعني دستخطي( را كه امام زمان (عج( براي او نوشته بود، براي حاضران خواند، كه متن آن چنين بود:
«بسم الله الرحمن الرحيم.
يا علي بن محمد السمري أعظم الله اجر اخوانك فيك، فانك ميت ما بينك و بين ستة ايام، فاجمع امرك و لا توص الي احد يقوم مقامك، بعد وفاتك، فقد وقعت الغيبة التامة، فلا ظهور الا بعد ان يأذن الله تعالي ذكره، و ذلك بعد طول الامد، و قسوة القلوب و املاء الارض جورا. و سيأتي شيعتي من يدعي المشاهدة قبل خروج السفياني و الصيحة، فهو كذاب مفتر، و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم؛
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر، اي علي بن محمد سمري، خداوند به برادران ديني تو (به خاطر صبر( در سوگ مرگ تو، اجر و پاداش دهد، تو از امروز تا شش روز از دنيا ميروي، كارهاي خود را جمع و جور كن و آمادهي سفر آخرت باش، به كسي وصيت نكن كه پس از تو نايب و قائم مقام تو شود، غيبت كامل فرارسيد، ديگر ظهوري نيست تا هنگامي كه خداوند متعال اجازه ظهور دهد، و چنين امر رخ ندهد مگر پس از مدتهاي طولاني، و قساوت قلبهاي مردم، و پر شدن سراسر زمين از ظلم و ستم، به زودي بعضي از شيعيان من در آينده ميآيند، و ادعا ميكنند كه مرا ديدهاند، آگاه باشيد كه كسي كه قبل از خروج سفياني (يكي از طاغوتهاي جنايتكار( و قبل از شنيدن صيحهي آسماني، چنين ادعايي كند، دروغگو و تهمت زننده است.» [15] .
به اين ترتيب تا زمان ظهور حضرت مهدي (عج( كسي كه ادعاي مهدويت و بابيت و مشاهده كند، ادعاي او باطل و مردود است. البته اين موضوع غير از قيام قبل از ظهور است.
آيا قيام و تشكيل حكومت، قبل از ظهور حضرت مهدي رواست
در اينجا بعضي با استناد به برخي از روايات، قيام از ظهور امام عصر (عج( را روا نميدانند و القاء شبهه ميكنند، آنها ميگويند روايات متعددي بر اين مطلب دلالت دارد، مانند:
1 - اما صادق عليهالسلام به يكي از شاگردان معروفش به نام مفضل فرمود: «كل بيعة قبل ظهور القائم عليهالسلام فبيعته كفر و نفاق و خديعة؛ [16] . هر بيعتي قبل از ظهور قائم عليهالسلام انجام شود آن بيعت، كفر، نفاق، و تزوير است».
2 - امام باقر عليهالسلام فرمود: «كل راية ترفع قبل القائم فهي طاغوت؛ [17] . هر پرچمي كه قبل از قيام قائم برافراشته شود، صاحب آن پرچم طاغوت است.»
3 - امام سجاد عليهالسلام فرمود: «و الله لا يخرج واحد منا قبل خروج القائم الا كان مثله مثل فرخ طار من و كره قبل أم يستوي جناحاه، فاخذه الصبيان فعبثوا به؛ [18] . سوگند به خدا قبل از قيام قائم (عج( هيچ يك از ما قيام نكند، مگر اين كه مثال او، همچون مثال جوجهاي است كه قبل از استوار شدن و محكم گشتن پرهايش از لانهاش بيرون آيد و پرواز كند، كودكان آن را ميگيرند و با آن بازي مينمايند».
4 - امام صادق عليهالسلام به يكي از شاگردانش به نام سدير فرمود: «الزم بيتك و كن حلسا من أحلاسه، و اسكن ما سكن الليل و النهار فاذا بلغك أن السفياني قد خرج فارحل الينا و لو علي رجلك؛ [19] . ملازم خانهات باش، و همانند فرشي از فرشهاي خانهات در خانه بمان، و مادامي كه شب و روز ساكن است (و صيحه مخصوص آسماني را نشنيدهاي( ساكن باش، ولي هنگامي كه خبر به تو رسد كه سفياني خروج نموده، به سوي ما بيا هر چند با پاي پياده باشد.» روايات ديگر نيز به همين مضمون نقل شده است. [20] .
پاسخ به اين شبهه
اين شبههي فريبنده را با توجه به چند مطلب پاسخ ميدهيم:
الف: اين روايات، خبر واحد محسوب ميشوند. خبر واحد وقتي حجيت دارد كه در برابر اصول قطعي اسلام، و دستورهاي صريح قرآن قرار نگيرد، ما در اسلام داراي يك سلسله اصول قطعي هستيم كه ناديده گرفتن آنها، و رفتار برخلاف آن به طور قاطع جايز نيست، مانند: امر به معروف و نهي از منكر، مبارزه با فساد، جهاد، دفاع از حق، جلوگيري قاطع از ظلم و... و روشن است كه انجام كامل اين گونه دستورها نياز به قيام، اقدام، داشتن نيروهاي قوي در سايهي حكومت الهي دارد. بنابراين آيا روا است كه ما آن همه اصول و دستورهاي قطعي را به خاطر چند روايت كه قطعي الصدور و قطعي الدلاله نيستند رها كنيم؟ قطعا جواب منفي است.
ب: اين روايات با روايات بسياري كه دعوت به آمادگي و قيام ميكنند، معارض است، مانند روايات دفاع، جهاد، شهادتطلبي، انتظار فرج و رواياتي كه در آن امامان معصوم عليهمالسلام بسياري، قيامهاي مردان خدا را تأييد كردهاند. به عنوان نمونه، در روايات «انتظار فرج» ميخوانيم: امام صادق عليهالسلام فرمود: «ليعدن لخروج المهدي و لو سهما؛ [21] . هر يك از شما براي قيام قائم (عج( هر چند با تهيه كردن يك تير آماده گردد». نيز فرمود: «المنتظر للثاني عشر كالشاهر سيفه بين يدي رسول الله يذب عنه؛ [22] .
كسي كه در انتظار امام دوازدهم حضرت مهدي (عج( است، مانند كسي است كه شمشيرش را كشيده و در پيشاپيش رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با دشمن ميجنگد، و از آن حضرت دفاع مينمايد.» اين گونه تعبيرها كه در فرهنگ روايي ما وجود دارد، بيانگر آن است كه بايد براي آمادهسازي ظهور قائم (عج( قيام كرد. و تا آخرين توان، اقدام جدي نمود. ج: برخي از سخنان امامان عليهمالسلام در شرايط ويژه براي اشخاص مخصوص ايراد شده است و به احتمال زياد سخنان آنها در برخي موارد - به خصوص در مواردي كه با اصول قطعي اسلام سازگار نيست - در جو تقيه اظهار شده و آنان براي حفظ تشيع و شيعيان در شرايط خاص، اين گونه سخن گفتهاند. د: مطابق پارهاي از روايات، امامان عليهمالسلام قيام رادمرداني، مانند قيام زيد بن امام سجاد عليهالسلام، قيام مختار، قيام آل حسن عليهمالسلام و آنان كه براي كسب رضاي آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم پرچم مخالفت با طاغوتهاي زمان خود را برافراشتند، تأييد نمودهاند.
البته در بعضي از موارد - چنان كه از روايات مذكور كه در توضيح القاي شبهه ذكر شد، نظر به اين كه بعضي از قيامها، جز با به هدر دادن نيروها به نتيجه نميرسيد، منجر به شكست ميشد، امام صادق عليهالسلام به عنوان دلسوزي، نه به عنوان ناروا بودن قيام، آن را نهي ميكرد. براي تأييد اين مطلب نظر شما را به يك نمونه جلب ميكنم:
محمد بن عبدالله محض - نوه امام حسن مجتبي عليهالسلام - در عصر امام صادق عليهالسلام بر ضد خليفه وقت اموي قيام كرد. در اين هنگام پدرش عبدالله، از امام صادق عليهالسلام خواست تا با محمد بيعت و قيام او را بر ضد خليفهي وقت تأييد فرمايد. امام صادق عليهالسلام به او فرمود:
«اگر ميخواهي به محمد (پسرت( دستور خروج دهي، به خاطر قاطعيت در كار خدا و اجراي امر به معروف و نهي از منكر، سوگند به خدا ما تو را كه از بزرگان خاندان ما هستي وانگذاريم، و با پسرت براي قيام بيعت ميكنيم.» [23] .
حال اين پرسش پيش ميآيد كه چرا امام صادق عليهالسلام، خود قيام مسلحانه نكرد و همين سؤال را يكي از شاگردانش به نام سدير از آن حضرت پرسيده است.
در اين هنگام آن حضرت با «سدير» در كنار چند گوسفند توقف كرده بودند. امام به او فرمود:
«و الله لو كان لي شيعة بعدد هذه الجداء ما وسعني القعود؛ سوگند به خدا اگر شيعيان من به اندازهي تعداد اين بزغالهها بودند، خانهنشيني برايم روا نبود و قيام ميكردم.»
سدير ميگويد همان دم از مركب پياده شدم، كنار آن بزغالهها رفتم و آنها را شمردم، هفده عدد بودند. [24] .
امام صادق عليهالسلام در برابر طاغوتها آن چنان موضعگيري شديد نموده بود كه اعلام كرد: «من مدح سلطانا جائرا و تخفف و تضع له طمعا فيه كان قرينه في النار؛ [25] . كسي كه سلطان ستمگري را تمجيد كند و در برابر او فروتني نمايد تا در كنار او به نوايي برسد، چنين كسي همنشين آن سلطان در آتش دوزخ خواهد بود.» ه: روايات نكوهش قيام پيش از قيام حضرت مهدي (عج( به رهبراني مربوط است كه به طور مستقل دم از زمامداري و رهبريت ميزنند مانند متمهديها و مدعيان مهدويت و مدعيان بابيت كه براي خود داراي احكام مستقل و... هستند.
ولي در مسألهي ولايت فقيه، استدلال مطلق نيست، بلكه نيابت عام از حضرت مهدي (عج( در عصر غيبت مطرح است، چنان كه دلايل مشروعيت ولايت فقيه كه در جاي خود ذكر شده، بر اين مطلب دلالت دارد.
در حقيقت اين قيام و پرچم با اجازهي امام عصر (عج( بلكه به فرمان وجوبي او به عنوان زمينهسازي ظهور جهاني آن حضرت، تحت رهبري ولايت فقيه است. از اين رو، از رواياتي كه بيانگر انقلابهاي عصر امامان معصوم عليهمالسلام است، فهميده ميشود كه اگر آن قيامها براساس كسب رضاي آل محمد عليهمالسلام بود مورد تأييد امامان عليهمالسلام قرار ميگرفت؛ مثلا: امام صادق عليهمالسلام در تأييد قيام زيد بن امام سجاد عليهمالسلام فرمود:
«مضي و الله عمي شهيدا كشهداء استشهدوا مع رسول الله و عليا و الحسين، مضي و الله شهيدا؛ [26] . سوگند به خدا عمويم (زيد( همانند كساني كه در ركاب پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليهالسلام و حسين عليهالسلام نبرد كردند و به شهادت رسيدند، شهيد شد، سوگند به خدا او به شهادت رسيد.» حضرت رضا عليهالسلام فرمود:
زيد بن امام سجاد عليهالسلام ادعاي چيزي (يعني امامت و استقلال در رهبري( نكرد، بلكه او به مردم ميگفت: شما را به مسير جلب رضايت آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم دعوت ميكنم.
سوگند به خدا زيد از آن افرادي است كه مشمول اين آيه قرآن است:
«و جاهدوا في الله حق جهاده؛ [27] آن گونه كه شايسته و سزاوار جهاد است، جهاد كنيد.» [28] .
بنابراين از قيامهايي كه «مستقل» باشد و جلب رضايت آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم و وظيفهاي را كه آنها تعيين كردهاند دربر نگيرد؛ قبل از قيام حضرت قائم (عج( نهي شده است. و: در روايات متعددي، قيامهاي قبل از انقلاب جهاني حضرت مهدي (عج( تأييد و تمجيد شده است، به عنوان نمونه، امام كاظم عليهالسلام در سخني فرمود:
«رجل من اهل قم يدع الناس الي الحق يجتمع معه قوم كزبر الحديد، لا تزلهم الرياح العواصف، و لا يملون من الحرب، و لا يجبنون و علي الله يتوكلون؛ [29] .
مردي از اهل قم قيام ميكند، مردم را به سوي حق دعوت مينمايد، جمعيتي نيرومند كه مانند پارهاي آهن (سخت و استوار( هستند، به گرد او جمع ميشوند كه طوفانهاي حوادث آنها را نميلرزاند، و از جنگ با دشمن خسته نميشوند، و ترس به آنها راه ندارد، و توكلشان به خداست.»
آخرين سخن آن كه: چگونه ميتوان با ذكر چند روايت، آيات بسياري از قرآن را كه پيرامون قيام و انقلاب است ناديده گرفت، كه به طور مكرر با تأكيد، ما را به نهضت در برابر ستمگران دعوت مينمايند. خداوند ميفرمايد: «و ما لكم لا تقاتلون في سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الوالدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم أهلها، و اجعل لنا من لدنك نصيرا؛ [30] .
چرا در راه خدا (و در راه( مردان و زنان و كودكاني كه (به دست ستمگران( تضعيف شدهاند پيكار نميكنيد؟! همان افراد (ستم ديدهاي( كه ميگويند: پروردگارا ما را از اين شهر كه اهلش ستمگرند بيرون ببر و از طرف خود براي ما سرپرستي قرار ده، و از جانب خود يار و ياوري براي ما تعيين فرما.» آيا اين گونه آيات را كنار نهيم، تا آن حضرت بيايد به آنها عمل كند؟ قطعا پاسخ به اين سؤال منفي است.
خبر از مدعيان دروغين مهدويت و بابيت
رواياتي كه از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و امام صادق عليهالسلام نقل شده، بيانگر آن است كه گروهي به دروغ ادعاي مهدويت بلكه بالاتر ادعاي نبوت ميكنند، به عنوان نمونه نظر شما را به روايت زير جلب ميكنم:
شيخ مفيد (وفات يافته سال 1314 ه. ق( به سند خود از عبدالله بن عمر نقل ميكند كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:
«لا تقوم الساعة حتي يخرج المهدي من ولدي، و لا يخرج المهدي حتي يخرج ستون كذابا كلهم يقول انا نبي؛ روز قيامت برپا نشود مگر اين كه حضرت مهدي (عج( از فرزندان من خروج كند، و او خروج نكند مگر اين كه قبل از خروجش شصت دروغگو خروج و قيام ميكنند و هر كدام آنها ادعا ميكنند كه من پيامبر هستم.» [31] .
انگيزهها و زمينههاي گرايش به مدعيان مهدويت
تاريخ اسلام نشانگر آن است كه افراد بسياري به خاطر دستيابي به قدرت و يا به خاطر هدف شخصي از عنوان مقدس «مهدي موعود» سوء استفاده كردهاند، اين سوء استفاده از همان قرن اول هجرت آغاز شد و دو دورهي خلافت عباسيان (از سال 132 هجري قمري به بعد( به اوج خود رسيد. البته اين موضوع نه تنها به اصل مطلب و قيام باشكوه حضرت مهدي (عج( آسيبي نميرساند، بلكه بيانگر اصالت و واقعيت آن است، چرا كه اوصاف، ويژگيها و نشانههاي ظهور آن حضرت، و دستآوردهاي ممتاز انقلاب جهاني او در همه ابعاد كمالات انساني آن چنان از نظر آيات و روايات روشن است، كه همهي اين افرادي كه ادعاي مهدويت يا بابيت كردهاند، به يك صد هزارم، اين امتيازات و نشانهها دست نيافتهاند، بلكه به عكس به فساد و انحراف دامن زده و بر نابساماني افزودهاند. از آنجا كه مسألهي مهدي موعود و قيام و انقلاب جهاني او، و اين كه او پس از ظهور، سراسر جهان را كه پر از ظلم و جور شده، پر از عدل و داد ميكند، به طور مكرر از زبان پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم و حضرت علي عليهالسلام و همه امامان عليهمالسلام ذكر شده و از امور قطعي انكارناپذير است. از همان قرن اول، سوء استفاده از اين نام و ادعاي دروغين مهدويت آغاز شد يعني عدهاي خود را همان مهدي موعود دانسته، و يا جمعيتي به مهدي موعود بودن شخصي اعتقاد پيدا كردند، با اين كه آن شخص چنين ادعايي را نداشت، بلكه آن را انكار ميكرد. يكي از انگيزههاي پديد آمدن اين دينسازان اين بود كه آنها تصور ميكردند بايد به دنبال هر دورهي ظلم و طغيان بيحد و مرز، رادمرد نجاتبخشي بيايد و مردم را از يوغ ستمها نجات بخشند، مثلا مردم مسلمان از ظلم بنياميه، سپس بنيعباس و... به ستوه آمده بودند، و از مهدي موعود كه در روايات به عنوان مصلح كل و منجي جهان بشريت ياد شده، تصويري عالي در ذهن داشتند، از اين رو زمينه براي پذيرش مهدي موعود، فراهم بود، بر همين اساس رندان سودجو از اين زمينهي موجود، سوء استفاده كرده و به اغفال مردم پرداختند، و يا احيانا از روي ناآگاهي به قصد قربت دست به اين كار ميزدند به اين اميد كه خود را از سايهي شوم و هولناك ظلم و ستم طاغوتها، نجات دهند، ولي در تشخيص مهدي موعود حقيقي، خطا ميكردند. به هر روي بر اثر انگيزههاي گوناگون، از اعتقاد و احساسات پاك مردم سوء استفاده كرده، و گروههايي به دنبال مهديهاي ساختگي پديدار شدند.
نمونههايي از مدعيان دروغين مهدويت
كيسانيه
كيسانيه نخستين گروهي هستند كه در قرن اول هجري، پس از شهادت امام حسين عليهالسلام به محمد حنفيه يكي از پسران حضرت علي عليهالسلام گرويدند، و او را مهدي موعود خواندند، حتي پس از مرگ او قائل شدند كه او زنده است و در كوه رضوي بين دو عدد شير قرار گرفته است. افراد برجستهاي مانند مختار، سيد حميري و كثير (دو شاعر مداح خاندان رسالت( را از سران كيسانيه ميدانند، و به عقيدهي ما اين افراد توبه كردند، و يا هدفشان قيام بر ضد بنياميه به رهبري محمد حنفيه بود، تا جان امام سجاد عليهالسلام از گزند حوادث محفوظ بماند.
به هر حال كيسانيه از كساني هستند كه باب بدعت مهدويت را با اعتقاد به مهدي موعود بودن محمد حنفيه، گشودند، و براي خود فرقهاي ساختند، در روايت آمده در محضر امام صادق عليهالسلام سخن از اين فرقه به ميان آمد، آن حضرت فرمود:
«آيا از اينها نميپرسيد كه اسلحهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در نزد چه كسي است؟» (يعني نزد امام سجاد عليهالسلام است و همين موضوع يكي از نشانههاي حقانيت امامت آن حضرت است(. هر گاه محمد حنفيه، بخواهد به چيزي از وصيت (پيامبر( و... آگاه گردد، از امام سجاد عليهالسلام ميپرسد، و توسط او از اسرار پنهان آگاه ميشود.» [32] .
پس از درگذشت محمد حنفيه، گروهي از غلات كه به مهدي بودن محمد حنفيه اعتقاد داشتند، پسر او ابوهاشم عبدالله را جانشين او دانسته و به عقيدهي انحرافي خود ادامه دادند.
مهدي سفياني و گروههاي ديگر
ماجراي خونبار كربلا، مسلمانان از شيعه و سني را به «مهدي موعود» كه نام او مطابق روايات به طور مكرر از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به عنوان مصلح و منجي عالم بشريت، نقل شده بود، متوجه ساخته بود، آنها به دنبال چنين شخصي ميگشتند.
امويان از اين موقعيت سوء استفاده كردند و گفتند وقتي كه علويان داراي مهدي هستند، و عباسيان نيز مهدي دارند، چرا ما نداشته باشيم، از اين رو براي خود مهدي تراشيدند و او را با لقب «سفياني» خواندند. گروه ديگر به نام «جاروديه» محمد بن عبدالله بن حسين را مهدي غائب دانسته و در انتظار ظهورش به سر ميبرند.
گروه ديگري به نام «ناووسيه» حضرت امام صادق عليهالسلام را هنوز زنده و مهدي ميدانند. «فرقه زيديه»، به زيد بن امام سجاد عليهالسلام به عنوان مهدي موعود اعتقاد دارند، «واقفيه» گروه ديگري هستند كه امام كاظم عليهالسلام را زنده و غائب ميدانند و معتقدند او ظهور ميكند و دنيا را پر از عدل و داد ميكند.
به اين ترتيب فرقهي «باقريه»، امام باقر عليهالسلام را مهدي موعود ميدانند، و «اسماعيليه»، اسماعيل فرزند امام صادق عليهالسلام را مهدي موعود دانسته و فرقه محمديه به حضرت محمد بن علي (فرزند امام هادي( به عنوان مهدي موعود دل بستهاند. «جوازيه» فرقهي ديگري هستند كه حضرت حجة بن الحسن (عج( را داراي فرزندي دانسته و او را مهدي موعود خواندهاند. ابومسلم خراساني نيز ادعاي مهدويت كرد، و در سال 138 ه. ق كشته شد.
در دوران عباسيان، عدهاي منصور دوانيقي را مهدي موعود دانستند، و معتقد شدند كه روح خدا در پيكر او حلول كرده است. تا آنجا كه منصور دوانيقي، پسرش را به نام مهدي نامگذاري كرد، تا در آينده از اين نام سوء استفاده كرده، و خود را همان مهدي موعود بخواند، و مردم از او به اين عنوان اطاعت كنند. بعضي نخستين خليفهي عباسي، ابوالعباس عبدالله سفاح را مهدي موعود خواندند.
ابنمقفع نقابدار معروف خراسان كه در علوم غريبه مانند: شعبده، طلسم و... مهارت داشت، مدعي مهدويت شد، و گروهي به او پيوستند.
حاكم نصرالله كه در سال 386 ه. ق خليفه شد، نخست ادعاي مهدويت كرد، سپس ادعاي خدايي نمود.
افراد ديگري مانند: عبدالله عجمي در ماه رمضان 1081 ه. ق در مسجدالحرام، محمد بن احمد سوداني در سال 1299 ه. ق، سيد محمد بن علي بن احمد ادريس در سال 1323 ه. ق و ابنسعيد يماني ملقب به فقيه در سال 1256 ادعاي مهدويت كردند.
اين مسأله همچنان در طول تاريخ ادامه يافت مثلا در سال 1213 ميلادي شخصي به نام «مهدي مصر» خود را همان موعود خوانده و گروهي به او پيوستند. و در قرن 19 ميلادي در سال 1848 ميلادي مهدي سوداني متولد شد، پس از آن كه بزرگ شد، ادعاي مهدويت كرد، و گروهي او را مهدي موعود خواندند، سرانجام در سال 1885 كشته شد.
يكي از اين مدعيان مهدويت، درويش رضا بود كه در سال سوم سلطنت شاه صفي (ششمين شاه صفويه، وفات يافته سال 1052 ه. ق( به نام مهدي در قزوين خروج كرد. تا اين كه حدود صد و اندي سال قبل «غلاماحمد قادياني» در شبه قاره هند خود را مهدي موعود ناميد و پيرواني پيدا كرد، كه هماكنون فرقهي «قاديانيگري» در هندوستان معروف هستند، و در سال 1260 (به ادعاي بابيان( سيد عليمحمد باب در كنار كعبه ادعا كرد كه من همان قائم منتظر هستم.
وقتي كه به بررسي علل و ريشهها ميپردازيم ميبينيم در همهي اين موارد، طاغوتها و جاهطلبان و استعمارگران، براي وصول به منافع نامشروع خود، از سادهلوحي مردم سوء استفاده كرده و با فرقهسازي، مردم را نسبت به همديگر درگير و مشغول نمودهاند. در قرن 19 و 20 ميلادي، استعمار پير انگلستان، و روسيه تزار، دست به دست هم دادند، و به مهديسازي پرداختند، در ايران سيد عليمحمد باب و حسينعلي بهاء و... را براي اين كار برگزيدند (چنان كه شرح آن در فصل سوم خاطرنشان ميشود.( در اين دو قرن دستهاي استعمار به كار افتاده، و به اين مسأله استعماري رونق بيشتري داد، به عنوان مثال حدود صد و اندي سال قبل، مردم هندوستان به رهبري نهرو، با استعمار انگلستان مبارزه كرده و استقلال خود را به دست آوردند.
در همين بحران، استعمار انگليس شخصي به نام «غلاماحمد قادياني»، را راست كرد، او خود را مهدي موعود خواند، و اعلام كرد: «همهي احكام اسلام ثابت و به قوت خود باقي است، جز جهاد و امر به معروف و نهي از منكر، كه من آنها را نسخ كردم، و به جاي آن اطاعت از والي و حاكم را (كه در آن روز، آن حاكم، دستنشاندهي استعمار انگليس بود( بر همه واجب ميكنم.» [33] .
جمعيت قادياني، زشتترين جمعيتي هستند كه هنگام اشغال هند توسط انگليس، با دست مرموز انگليسيها پديدار شد.
اين جمعيت پيوسته براي ايجاد فساد و مبارزه با اسلام، به خصوص در آفريقا تلاش مينمايد. [34] .
نظير اين مطلب در مورد سيد عليمحمد باب، و حسينعلي بهاء در ايران به وجود آمد، كه جدايي دين از سياست، و عدم دخالت و نظارت در امور، از دستورهاي اوليه آنها است، چنان كه در فصل پنجم ذكر ميشود. به اين ترتيب نتيجه ميگيريم كه جاهطلبي و استعمار، و تحميق مردم، و سوء استفاده براي رسيدن به منافع نامشروع، گروههايي از مردم را زير ماسك مهدويت و بابيت، به وادي دينسازي و فرقهپردازي افكنده، و با گلآلود كردن آب، ماهي گرفتند، در صورتي كه ويژگيهاي حكومت جهاني حضرت مهدي (عج( در ابعاد گوناگون از: توحيد، عدالت، امنيت فراگير، صلح جهاني، اقتصاد خوب، اوج رشد علوم، تكامل همهجانبهي امور معنوي و اخلاقي، و پذيرش عمومي با تشكيل حكومت واحد جهاني و... هزارها فرسخ با عملكرد اين مدعيان دروغين مهدويت فاصله دارد.
مدعيان بابيت در طول تاريخ غيبت امام عصر
اشاره
علامه مجلسي رحمهالله در بحارالانوار به نقل از كتاب «الغيبه» شيخ طوسي، هفت نفر را نام ميبرد كه آنها در عصر نيابت خاص نايبان چهارگانهي خاص امام عصر (عج( (كه از سال 260 تا نيمهي شعبان سال 329 ه. ق نيابت كردند( به دروغ ادعاي سفارت و نيابت و بابيت (درباني( حضرت مهدي (عج( را نمودند، سپس با توقيع امام عصر (عج( توسط نائبان خاص آن حضرت، لعن شده، و از آنها اعلام بيزاري شده و شيعيان آنها را لعنت كرده و از آنها اظهار بيزاري نمودند، آنها عبارتند از:
ابا محمد، حسن شريعي
اين شخص از اصحاب امام هادي عليهالسلام و سپس از اصحاب امام حسن عسكري عليهالسلام بود، او نخستين كسي بود كه در عصر غيبت صغري، به دروغ ادعاي بابيت و واسطهگري بين شيعيان و امام عصر (عج( كرد، و ادعاهاي دروغين ديگر نمود، و نسبتهاي ناروا به امامان عليهمالسلام داد، سرانجام از ناحيهي مقدسهي امام زمان (عج( توقيعي در مورد بيزاري از او و لعنت به او صادر شد، و به اين ترتيب، مورد لعن و طرد شيعيان قرار گرفت.
محمد بن نصير نميري
اين شخص از اصحاب امام حسن عسكري عليهالسلام بود، پس از شهادت امام حسن عسكري عليهالسلام ادعاي نيابت خاص و بابيت (درباني( امام مهدي (عج( نمود، بلكه كارش به الحاد و كفر كشيده شد، و ادعاي رسالت و نبوت و ربوبيت كرد. از ناحيه مقدسه امام عصر (عج( توقيعي در مورد بيزاري از او و لعن او صادر شد، رسوا گرديد، و شيعيان از او بيزاري جستند.
احمد بن هلال كرخي
او از اصحاب امام عسكري عليهالسلام بود، در عصر غيبت صغري، نيابت خاص محمد بن عثمان دومين نايب خاص امام عصر (عج( را منكر شد، و كارش به انكار و الحاد و كفر كشيد، سرانجام از ناحيهي مقدسهي امام مهدي (عج( توسط ابوالقاسم حسين بن روح (نايب خاص سوم امام زمان( در مورد بيزاري از او و لعنت او توقيعي صادر شد، و شيعيان از او بيزاري جسته و او را لعن و طرد كردند.
ابو طاهر محمد بن علي بن بلال
اين شخص در عصر محمد بن عثمان (نايب خاص دوم امام عصر - عج( ميزيست، سهم مبارك امام عليهالسلام در نزدش بود، آن را به محمد بن عثمان رحمهالله تحويل نداد، و به دروغ ادعاي وكالت و نيابت از امام عصر (عج( كرد، شيعيان او را لعن كردند، و توقيعي از ناحيهي مقدسه در مورد لعن و بيزاري از او صادر شد.
حسين بن منصور حلاج
يكي ديگر از كساني كه ادعاي بابيت و وكالت و نيابت خاص از طرف حضرت مهدي ( عج( نمود، حسين بن منصور حلاج است.
او در آغاز ادعا كرد كه من وكيل امام زمان (عج( هستم، گروهي از ناآگاهان را به گرد خود جمع كرد، يكي از شيعيان به نام ابوسهل، در ظاهر از مريدان او شد، و پس از شنيدن ادعاهاي او، به افشاگري پرداخت، و ادعاهاي پوچ او را به شيعيان ابلاغ كرد. حسين بن منصور حلاج به قم سفر كرد، و از عالم بزرگ علي بن بابويه قمي (وفات يافته سال 329 ه. ق( كه از شخصيتها و فقها و محدثين بزرگ قم بود، تقاضاي ملاقات و استمداد كرد، و در ضمن نامهاي براي او چنين نوشت: «من رسول و وكيل امام زمان (عج( هستم.» علي بن بابويه رحمهالله نامه او را پاره پاره كرد، و سپي دستور داد او را با كمال ذلت و خفت از قم بيرون كردند. او ادعاي خدايي ميكرد و ميگفت خدا در وجود من حلول كرده است، سرانجام به دستور مقتدر عباسي (هيجدهمين خليفه عباسي( به فتواي علما و فقهاي عصر، او را در بغداد به دار آويزان كرده و اعدام كردند، و اعدام او در سال 309 ه. ق واقع شد. [35] .
ابوجعفر، ابن ابيالعزاقر
او كه نام اصليش «محمد بن علي شلمغاني» است، به خاطر معرفي ابوالقاسم حسين بن روح (سومين نايب خاص امام عصر - عج( داراي موقعيت و شخصيت ارجمند، در ميان شيعيان به خصوص در ميان دودمان خود، بنيبسطام بود و از فقهاي شيعه در عصر غيبت صغري به شمار ميآمد.
ولي جاهطلبي باعث گرديد كه كارش به انحراف كشيده شد، كفر و الحاد و انحراف عقيدتي او به جايي رسيد كه ادعا كرد؛ روح رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در كالبد محمد بن عثمان (نخستين نايب خاص امام زمان - عج( انتقال يافته، و روح امير مؤمنان علي عليهالسلام به بدن حسين بن روح نوبختي (نايب خاص سوم امام زمان - عج( حلول نموده است، و روح حضرت زهرا عليهاالسلام در كالبد امكلثوم دختر محمد بن عثمان، دميده شده است. ا و به اين ترتيب ادعاي بابيت و تقرب به پيشگاه امام زمان (عج( ميكرد، و گروهي را با ادعاهاي باطل خود اغفال نموده بود، سرانجام توقيعي از ناحيهي مقدسه امام زمان (عج( توسط حسين بن روح رحمهالله در مورد لعن او و بيزاري از او صادر شد، حسين بن روح، آن توقيع را به شيعيان ابلاغ نمود، آنها و طايفهي بني بسطام از او بيزاري جسته و او را طرد و لعن كردند.
ابوبكر بغدادي
اين شخص به نام محمد بن احمد بن عثمان، معروف به «ابوبكر بغدادي» برادرزاده محمد بن عثمان (دومين نايب خاص امام زمان - عج( بود، به دروغ ادعاي بابيت و وكالت از امام عصر (عج( نمود، شيعيان به ادعاي دروغين او پي بردند، و او را لعن و طرد نموده و از او بيزاري جستند.
روزي جمعي از شيعيان در محضر محمد بن عثمان عمري (دومين نايب خاص امام زمان - عج( بودند ناگاه محمد بن عثمان ديد ابوبكر بغدادي از دور به سوي آنها ميآيد، به حاضران فرمود:
«توجه كنيد، اين كسي كه به اينجا ميآيد، از اصحاب شما و شيعيان نيست.» نقل شده:
ابوبكر بغدادي به بصره رفت و در آنجا به يزيدي (كه از سرشناسهاي منحرف بصره بود( پيوست، و در خدمت او ثروت بسيار اندوخت، سرانجام بر اثر سعايت و گزارش خلافكاري او به يزيدي، يزيدي، ضربه محكمي بر فرق سر او زد، كه بر اثر آن، چشمهايش آسيب سخت ديده، و پس از مدتي در حالي كه نابينا شده بود درگذشت. [36] .
اين افراد، نمونههايي از مدعيان دروغين بابيت و درباني خاص بين مردم و امام زمان (عج( بودند، كه در عصر غيبت صغري بروز كردند و هر كدام به نحوي با نكبت و خواري، رخت از جهان بربستند.
ظهور شيخ احمد احسايي، و تولد بابيت و بهائيت از صوفيه
پس از اينها، سالها گذشت و ديگر از اين گونه مدعيان دروغين بابيت، بروز نكرد، تا اين كه «مذهب انحرافي شيخيه» (در قرن 13 ه. ق( به وجود آمد، مؤسس شيخيه شخصي به نام «شيخ احمد احسائي» بود، او معتقد بود كه در هر دوره بايد يك نفر به عنوان باب خاص (دربان و واسطه مخصوص( امام زمان (عج( براي وساطت بين امام و مردم وجود داشته باشد، و ادعا ميكرد كه من باب خاص امام زمان (عج( هستم. او پس از خود يكي از شاگردانش به نام «سيد كاظم رشتي» را جانشين خود ساخت، و پيروانش را به اطاعت از سيد كاظم رشتي فراخواند.
پيروان شيخيه كمكم زياد شدند، پس از مرگ او به اطراف سيد كاظم رشتي آمدند، و به اين ترتيب مذهب دروغين شيخيه رواج يافت، پس از مرگ سيد كاظم رشتي كه يكي از مدعيان بابيت بود، سيد عليمحمد باب [37] و سپس حاج كريمخان كرماني، ميرزا حسن گوهر و ميرزا باقر، و يحيي صبح ازل، و پس از او حسينعلي بهاء و... دنبالهي مرام بابيت را ادامه دادند. [38]
بنابراين بابيگري و بهاييگري، مولود شيخيه بود، و شيخيه نيز مولود فرقههاي صوفيه بوده است، چنانكه در جاي خود بيان شده است. به دنبال آن، بهاييگري نيز مولود صوفيه بود، زيرا حسينعلي مؤسس بهائيت قبلا در سلك صوفيه و دراويش بود، چنانكه جبه و كلاه ترمهاي سوزن زده، و موي بلند سر و صورت، و داشتن تبرزين او كه در خانوادهاش نگهداري ميشود، بيانگر صوفيگري او است. [39] .
شرك در عقيدهي شيخ احمد احسايي از نظر سيد علي آقا قاضي
از اسوهي عارفان، آيت الحق سيد علي آقا قاضي (وفات يافته سال 1366 ه. ق( استاد علامه طباطبايي صاحب تفسير الميزان (كه ميگفت هر چه دارم از سيد علي آقا قاضي دارم( سؤال شد نظر شما دربارهي شيخيه چيست؟ قاضي فرمود:
«آن كتاب شرح زيارت شيخ احمد احسايي را بياور و نزد من بخوان.» او آن كتاب را آورد و خواند، آقاي قاضي فرمود:
«اين شيخ ميخواهد در اين كتاب ثابت كند كه ذات خدا داراي اسم و رسمي نيست، همهي كارها كه ايجاد ميشود مربوط به اسماء و صفات خدا است، اتحادي بين اسماء و صفات با ذات خدا وجود ندارد.
بنابراين شيخ احمد احسايي ذات خدا را مفهومي پوچ و بياثر، صرف نظر از اسماء و صفات ميخواند، و اين عين شرك است.» [40] .
چگونگي تأسيس مذهب شيخيه به طور خلاصه
در سال 1175 ه. ق و به قولي در سال 1166 ه. ق در آبادي «احساء» واقع در كشور عربستان سعودي كنوني، در قسمت خليج فارس، پسري به دنيا آمد، او را احمد ناميدند، او بزرگ شد و پس از تحصيلات اوليه، با فرقههاي صوفيه كه داراي سابقهي طولاني از عصر امام صادق عليهالسلام تاكنون دارند روابط پيدا كرد، و كمكم روحيهي صوفيگري در او پديدار شد، او در 67 سالگي در مدينه در سال 1242 ه. ق از دنيا رفت و در قبرستان بقيع دفن گرديد.
يكي از عقايد او اين بود كه معاد جسماني را قبول نداشت، مورد اعتراض مراجع و علماي بزرگ عصر، مانند: ملا محمدتقي قزويني (شهيد ثالث( آقا سيد مهدي، حاج ملا محمد جعفر استرآبادي، سعيد العلماء مازندراني، شيخ مرتضي انصاري، شيخ محمد حسن صاحب جواهر و... قرار گرفت، همهي اين علما بطلان مذهب او را اعلام كردند. [41] .
او براساس پيشينهي فكري صوفي منشي، در عين آن كه شيعه بود، اعتقاد به چهار اصل داشت كه عبارتند از:
1 - خدا 2 - پيامبر 3 - امام 4 - باب امام (يعني واسطه مخصوص بين امام و مردم( و مدعي بود كه من نايب و باب خاص امام زمان (عج( هستم. او در آخر عمر وقتي كه تصميم به مسافرت به مكه گرفت، يكي از شاگردانش به نام «سيد كاظم رشتي» را جانشين خود كرد، و از مريدانش خواست كه در غياب خود و پس از مرگش از سيد كاظم رشتي پيروي كنند. پيروان شيخ احمد احسايي كه زياد شده بودند به عنوان پيرو مذهب شيخيه معروف گشتند، پس از مرگ شيخ احمد احسايي، سيد كاظم رشتي زمام امور شيخيه را به دست گرفت، او هم عقيدهي استادش شيخ احمد احسايي بود، از صف مسلمين دسته جدا كرده و داراي مريدان مخصوص بود.
سرانجام سيد كاظم در سال 1259 ه. ق پس از گذشتن 17 سال از مرگ استادش شيخ احمد احسايي، از دنيا رفت. او براي پيروان و شاگردان خود، جانشيني تعيين نكرد، آنها پس از مرگ او حيران و سرگردان بودند، سرانجام چهار نفر ادعاي جانشيني سيد كاظم رشتي را نمودند كه عبارتند از:
1 - حاج كريمخان كرماني 2 - ميرزا شفيع تبريزي 3 - ميرزا طاهر حكاك اصفهاني 4 - ميرزا عليمحمد شيرازي معروف به «سيد باب» مؤسس فرقهي بابيگري. اكثر پيروان سيد كاظم رشتي به حاج كريمخاني معروف هستند، مركز اين گروه، كرمان است، و رهبرشان اكنون يكي از نوادگان حاج محمد كريمخان ميباشد. سيد عليمحمد باب يكي از كساني بود كه ادعا كرد كه من چهارمين نفر هستم كه بايد جانشين سيد كاظم رشتي گردم، به اين ترتيب سر و كله سيد عليمحمد باب در اينجا پيدا شد و كمكم - چنانكه شرح داده خواهد شد - به قدرت رسيد و فرقهي ضاله بابيگري را تأسيس نمود. [42] . تا اينجا نتيجه گرفتيم كه صوفيه از قديم و نديم از مسلمين دسته جدا كرده و به صورت فرقههاي گوناگون در طول تاريخ از عصر امام صادق عليهالسلام تاكنون بروز كردند، و در ميان آنها «شيخيه» به سرپرستي شيخ احمد احسايي پديدار گشت، سپس بابيگري، و بهاييگري، از شيخيه متولد گرديد.
با توجه به اين كه هر كدام از اين مدعيان با ادعاهاي دروغين مهدويت و بابيت در رابطه با امام زمان (عج( به وجود آمدند. جالب توجه اين كه: در سالهايي مانند عصر فتحعلي شاه كه بين ايران و روسيه تزار جنگهاي سختي بروز كرد، مردم از جنگ فرسايشي خسته و افسرده شده بودند، و به دنبال پناهگاه معنوي ميگشتند، حالتي پيش آمده بود كه همه در اين ايام در انتظار فرج امام زمان (عج( به سر ميبردند، تا ملت اسلام را از يوغ ظلم روسيه تزاري نجات دهد، شيخ احمد احسايي از اين فرصت سوء استفاده كرده و همواره از امام زمان (عج( و ظهور او صحبت ميكرد، و اظهار نزديكي و تقرب به حضرت مهدي (عج( مينمود، و همين موجب شد كه عدهاي به او گرويدند، و به جاي پناهگاه صحيح، به پناهگاه كاذب روي آوردند. و او نيز افكار باطل خود را به عنوان شيعهي خالص ترويج كرد، و در نتيجه باعث بروز مذهب انحرافي شيخيه گرديد، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. درباره مذمت صوفيه از زبان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و امامان معصوم عليهمالسلام، روايات متعددي نقل شده [43] ما در اينجا نظر شما را به يك روايت جلب ميكنيم:
به سند صحيح حضرت رضا عليهالسلام فرمود:
«من ذكر عنده الصوفية و لم ينكرهم بلسانه و قلبه، فليس منا، و من انكرهم فكانما جاهد الكفار بين يدي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم؛ كسي كه در نزدش سخن از صوفيها به ميان آيد، ولي او آنها را انكار نكند، از ما نيست، و كسي كه صوفيان را انكار كند، مانند آن كسي است كه در ركاب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با كافران ميجنگد» [44] .
بنيان گذاران بابي گري و بهايي گري و دستياران آنها
ميرزا علي محمد باب (بنيان گذار فرقهي بابي(
اشاره
سيد عليمحمد باب، بنيانگذار فرقهي ضالهي بابي در روز اول ماه محرم سال 1235 هجري قمري مطابق با سوم (يا بيستم( اكتبر 1819 ميلادي (در عصر سلطنت فتحعلي شاه( در شيراز متولد شد.
پدرش سيد محمدرضا شيرازي كه به خاطر شغل بزازي، او را سيد محمدرضا بزاز ميگفتند در ايام كودكي سيد عليمحمد از دنيا رفت، از آن پس سيد عليمحمد تحت كفالت و سرپرستي مادرش فاطمهبگم و دايي خود به نام سيد علي درآمد.
سيد عليمحمد در كودكي توسط دايي خود به مكتب شيخ محمد عابد كه در محله قهوهي اولياء (بيت العباس( فعلي شيراز واقع بود، فرستاده شده، [45] او سالياني در نزد شيخ محمد عابد درس خواند و قدر مسلم، نوشتن و خواندن و قسمتي از ادبيات فارسي و عربي را در اين مكتب آموخت. گر چه پيروان باب اصرار دارند كه سيد عليمحمد را درس نخوانده تا به اصطلاح او را «امي» قلمداد كنند و با اين ادعا بتوانند معجزه بودن سخنان و كلماتي را كه از زبان او جاري شده ثابت نمايند، و همه را آيات و وحي خدا بدانند، ولي مداركي كه از كتب خود آنها در دست است نشان ميدهد كه سيد عليمحمد مدتي به مكتب براي تحصيل و درس خواندن رفته است.
مدارك مكتب رفتن ميرزا علي محمد باب
ما در اينجا به چند نمونه از مدارك مكتب رفتن ميرزا عليمحمد ميپردازيم:
1 - نبيل زرندي كه از معارف بهائيان است در صفحه 64 تاريخ خود و نيز در صفحه 59 مطالع الانوار مينويسد: «خال (دائي( حضرت باب، ايشان را براي درس خواندن نزد شيخ عابد برد، هر چند حضرت باب، به درس خواندن ميل نداشتند ولي براي اين كه به ميل خال بزرگوار رفتار كنند، به مكتب شيخ عابد تشريف بردند، شيخ عابد مرد پرهيزكار محترمي بود و از شاگردان شيخ احمد احسايي و سيد كاظم رشتي به شمار ميرفت». [46].
2 - احمد يزداني مؤلف «نظر اجمالي در دريافت بهايي» كه از طرفداراي سرسخت اين فرقه است، در صفحه 9 چاپ پلي كپي آن كتاب پس از مقدمهاي دربارهي تحصيلات سيد عليمحمد مينويسد: «آقا سيد عليمحمد در شب محرم 1235 قمري مطابق با 20 اكتبر 1819 ميلادي در شيراز متولد و پس از مختصر تحصيل سواد فارسي و مقدمات در يكي از مكاتيب شيراز، و اشتغال به تجارت در عنفوان شباب، در شب پنجم جماديالاولي سال 1260 هجري مطابق با 23 مه 1844 ميلادي در شيراز براي جناب ملا حسين بشرويهاي اظهار امر و بيان بعثت خود را فرموده». [47] . و در كتاب گنجينه حدود و احكام نوشتهي اشراق خاوري كه او نيز از نويسندگان معروف آنها است در صفحه 308 (چاپ 384 صفحهاي( و كتاب حديقة اليمانيه تأليف ميرزا نبيلزاده قزويني صفحه 202 و كتاب كشف الغطاء تأليف ابوالفضل گلپايگاني در صفحات 56 و 82 و 83 و در كتاب ظهور الحق فاضل مازندراني صفحه 263 و... نيز دربارهي درس خواندن سيد عليمحمد در كودكي در مكتب شيخ محمد عابد، مطالبي نوشته شده است. جالب اين كه خود ميرزا عليمحمد باب در صفحه 25 بيان عربي [48] در سطر 13 به ياد دوران تحصيلش ميگويد:
«يا محمد معلمي فلا تضربني قبل ان يقضي علي خمسة سنة... و اذا اردت ضربا فلا تتجاوز عن الخمس و لا تضرب علي اللحم الا و ان تحل بينهما سترا فان اديت تحرم عليك زوجك تسعة عشر يوما؛ اي محمد آموزگارم، مرا قبل از آنكه پنج سال بر من (در مكتب تو( بگذرد نزن، و اگر خواستي بزني، از پنج (ضربه( تجاوز نكن، و بر گوشت مزن مگر اين كه بين گوشت و وسيلهي زدن، پارچهاي قرار دهي، اگر چنين كردي نوزده روز همسر تو بر تو حرام است!!» نتيجه اين كه:
درس خواندن و مكتب رفتن ميرزا عليمحمد باب مسلم است، بلكه از قراين و لابلاي مدارك ميتوان استفاده كرد كه سيد عليمحمد حدود يازده سال نزد شيخ محمد عابد، درس خوانده است، زيرا او در ابتداي هفت سالگي به مكتب رفت و در پايان هفده سالگي ترك تحصيل نمود، و به كسب و كار مشغول شد. [49] . و نيز طبق مدارك و قراين موجود چنان كه خاطرنشان خواهد شد، ميرزا عليمحمد پس از سپري شدن اين دوران در درس سيد كاظم رشتي (شاگرد شيخ احمد احسايي( شركت نموده است. نبيل زرندي در تاريخ خود در صفحه 30 سطر 14 پس از مقدمهاي درباره تماسهاي ميرزا عليمحمد باب با سيد كاظم رشتي از قول شيخ حسن زنوزي مينويسد:
«پس از سه روز، همان جوان (سيد عليمحمد( وارد محضر درس سيد كاظم شد و نزديك درب جلوس نمود، با نهايت ادب و وقار درس سيد را گوش ميداد». [50] .
با توجه به مطالب فوق، اين ايراد متوجه پيروان باب ميشود: كه جزء معتقدات همهي ارباب اديان مختلف است كه علوم انبياء بايد لدني باشد نه اكتسابي، و در خود كتب بهائيان نيز اين مطلب مذكور است، چنان كه عباس افندي در جلد اول خطابات عبدالبهاء صفحه 7 سطر 15 و در صفحه 202، به اين مطلب تصريح نموده است. و همچنين «كمالالدين بختآور» يكي از مبلغين بهايي در اين باره در كتابي كه به نام «بحث در ماهيت دين و قانون» نوشته [51] در صفحه 54 سطر 7 و 17 پس از تأييد اين علم پيغمبر بايد لدني باشد مينويسد:
«از اين لحاظ ميتوان گفت: پيغمبران آسماني مربيان حقيقي عالم بشريتاند. زيرا كه اولا مربي كامل كسي است كه قائم به ذات بوده و محتاج به كسب كمالات از ديگري نباشد...» اگر ميرزا عليمحمد باب كه ادعاهاي مختلف از جمله ادعاي پيامبري كرده (چنانكه ذكر خواهيم كرد( پس چرا مدتها تحصيل كرده و درس خوانده است، با اين كه علوم پيامبران تحصيلي و اكتسابي نيست.
مسلك اولين معلم سيد علي محمد باب
چنان كه معروف است اگر معمار خشت اول ساختماني را كج بگذارد، تا ستارهي ثريا ديوار آن كج ميشود، نكته شايان توجه اين كه طبق مدارك موجود، شيخ محمد عابد نخستين معلم سيد عليمحمد باب از نظر روحيه، شيخي مسلك بوده است چنان كه فاضل مازندراني (يكي از مبلغين بابي( در بخش سوم كتاب «ظهور الحق» صفحه 263، و نبيل زرندي در كتاب «مطالع الانوار» ص 64 [52] تصريح كردهاند كه شيخ محمد عابد اولين معلم ميرزا عليمحمد، از علماي مذهب انحرافي شيخيه بوده است، و اين خود نشان ميدهد كه ميرزا عليمحمد در همان اوان، با مذاق شيخيگري پرورش يافته، از اين رو، وقتي بزرگ شد دنبال همين مكتب را گرفت و تماس ريشهدار با مسلك شيخيگري داشت چنان كه خاطرنشان ميشود.
ميرزا علي محمد در بوشهر
سيد عليمحمد پس از خروج از مكتب خانه، و پيدايش روحيه شيخيگري در او، و تماس با علماي شيخيه، در خارج از مكتب خانه، علاقه و ميل شديدي به مطالب عرفاني و رياضت پيدا كرد، در اين زمان (در سن 19 سالگي( همراه دائي خود سيد علي، براي تجارت به بوشهر مسافرت نمود، مدت اقامت او در بوشهر درست روشن نيست، او در بوشهر به رياضت و به اصطلاح تسخير شمس ميپرداخت و با سر برهنه به پشت بام رفته و برابر تابش سوزان و داغ آفتاب در بوشهر به خواندن اوراد و اذكار مشغول ميشد.
زعيمالدوله در كتاب مفتاح باب الابواب، ص 112 (عربي( در اين باره مطالبي نوشته كه خلاصه ترجمهاش اين است: «او را به بوشهر فرستادند تا بيست سالگي نزد دائي خود بود و در اين ايام به كارهاي روحي ميپرداخت و به تسخير ستارگان و كواكب اشتغال داشت، به بام كاروان سراي حاج عبدالله كه حجرهي دائيش در آنجا بود ميرفت و سر برهنه تا عصر ميايستاد و اورادي ميخواند و در نتيجه نالههاي شديدي بر او غلبه كرد و قواي جسمي او را تضعيف نمود و نصايح دائي او هيچ تأثيري در وي نكرد».
نبيل زرندي در تاريخ خود، صفحه 66 مينويسد: «حضرت باب غالب اوقات در بوشهر كه بودند وقتي كه هوا در نهايت درجهي حرارت بود، چند ساعت به بالاي بام تشريف ميبردند و به نماز مشغول بودند، آفتاب در نهايت درجهي حرارت بر او ميتابيد ولكن هيكل مبارك قلبا به محبوب واقعي متوجه بود...» [53] .
و همچنين ميرزا آقاخان كرماني داماد صبح ازل در كتاب خود هشت بهشت [54] در صفحهي 27 مينويسد: «در آن ايام داغ تموز (تابستان( كه در بوشهر آب در كوزه ميجوشيد، با كمال نزاكت تمام آن ايام را از بامداد تا شام، آن بزرگوار (ميرزا عليمحمد( در بلندي بام ايستاده و در برابر آفتاب به زيارت عاشورا و ادعيه و مناجات و اوراد و اذكار مشغول بودند». [55] .
مسافرت به كربلا
ميرزا عليمحمد كه در غياب، شيفتهي سيد كاظم رشتي شده بود از بوشهر عازم كربلا شد و در آنجا مدتي در محضر درس سيد كاظم رشتي شركت كرد، و در اين مدت با شاگردان سيد كاظم نيز آشنا گرديد.
مرحوم عبدالحسين آيتي (آواره( [56] در كتاب «كواكب الدريه» چاپ مصر، جلد اول، صفحه 69 و 72 مطالبي مينويسد كه مضمونش اين است: «سيد عليمحمد كربلا به درس سيد كاظم رشتي ميرفته، شاگردان سيد كاظم از جمله ملا حسين بشرويهاي [57] (كه بعدها به او ايمان آورد( با او آشنايي داشته است. پس از مدتي [58] به ايران مراجعت كرد، و در شيراز (زادگاهش( ساكن گرديد.»
نخستين ادعاي ميرزا علي محمد (در شيراز(
وقتي كه ميرزا عليمحمد از كربلا به شيراز مراجعت كرد، به وسيلهي مكاتبه و نامه با شاگردان سيد كاظم رشتي تماس داشت، از اين رو در شيراز به وسيلهي علي بسطامي سفارش نمود كه نامههاي من در كربلا نزد هر كس هست به شيراز بفرستيد. [59] .
سال 1259 هجري قمري بود كه سيد كاظم رشتي سر سلسله شيخيه پس از شيخ احمد احسائي، از دنيا رفت، ولي براي خود جانشين معين نكرد.
آنها مذهب را داراي چهار ركن ميدانستند:
توحيد، نبوت، امامت و ركن رابع، منظورشان از «ركن رابع» شيعهي خالص و خاص بود و معتقد بودند كه ركن رابع رابط ميان امام و مردم است. شاگردان و طرفداران سيد كاظم رشتي براي يافتن «ركن رابع» كه جانشين سيد كاظم شود درصدد برآمدند، پس از چندي عدهاي حاج كريمخان كرماني را انتخاب كردند كه بعدها از رقبا و دشمنان سرسخت سيد عليمحمد باب به شمار آمد، بعضي ديگران را انتخاب كردند و گروهي متحير بودند، تا اين كه ميرزا عليمحمد شب جمعه 5 جماديالاولي سال 1260 هجري قمري در سن 25 سالگي در زمان سلطنت محمد شاه قاجار (پدر ناصرالدين شاه( ادعاي بابيت كرد، و گفت من باب و نايب خاص امام زمان عليهالسلام و از ناحيه آن حضرت مأمور هستم، و در اين موقع غير از ادعاي بابيت [60] هيچ ادعاي ديگري نكرد. چنان كه در كتاب احسن القصص خود كه در همين وقت تأليف نموده بود، در سورهي ملك كه اولين سورهي آن كتاب است ميگويد:
«الله قد قدران يخرج ذلك الكتاب في تفسير احسن القصص من عند محمد بن حسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن حسن بن علي بن ابيطالب، علي عبده لتكون حجة الله من عند الذكر علي العالمين بليغا؛ خداوند تقدير كرد كه اين كتاب در تفسير احسن القصص از ناحيه محمد (امام زمان( فرزند حسن فرزند علي فرزند محمد فرزند علي فرزند موسي فرزند جعفر فرزند محمد فرزند علي فرزند حسين فرزند علي بن ابيطالب بيرون آمده، به دست بندهاش (عليمحمد( تا حجت خدا از طرف «ذكر» [61] به جهانيان ابلاغ گردد.» در سورهي 58 كتاب احسن القصص نيز به اين مطلب تصريح شده است.
ميرزا عليمحمد در ميان شاگردان سيد كاظم رشتي از جهت عنوان و مقام از مدعيان ديگر عقبافتادهتر بود، ولي در مدت شش ماه به كمك ملا حسين بشرويهاي (باب الباب( و ديگران با هزاران حيله و تزوير، هيجده نفر از شاگردان سيد كاظم رشتي را به جانب خود كشانيد، اين هيجده نفر كه ملقب به حروف «حي» [62] شدند، سيد عليمحمد را به عنوان باب و وكيل و نايب خاص امام زمان پذيرفتند، و قطعا توجه اين هيجده نفر به عليمحمد باب به طور خصوصي بوده است وگرنه عموم شيخيه كه دست كم صد مقابل ميشدند به اشخاص ديگر مانند حاجي محمد كريمخان كرماني و ميرزا حسن گوهر و ميرزا باقر و ديگران متوجه بودند. [63] . قابل توجه اين كه بيشتر اين سادهلوحان، ميرزا عليمحمد را تنها به عنوان باب و نايب و وكيل خاص امام زمان عليهالسلام پذيرفتند، ديگر خبر نداشتند كه ميرزا عليمحمد داعيههاي ديگران را نيز در سر دارد.
مرحوم آيتي (آواره( در كتاب الكواكب الدريه صفحه 49 (صفحه 74 عربي( مينويسد:
در ابتداي طلوع، عموما از كلمهي باب چنين استنباط ميشد كه مراد از باب كسي است كه واسطه بين آن حجت موعود (حضرت وليعصر - عج( و خلق است. حتي ملا حسين بشرويهاي كه در واقعه طبرس (در قلعه شيخ طبرسي( با عدهاي از «حروف حي» و ديگر بابيان مانند ملا جليل ارومي، ملا يوسف اردبيلي، ملا محمود خوئي، ميرزا علي قزويني و شيخ علي پسر ملا عبدالخالق يزدي، توسط قواي دولتي كشته شدند [64] به ميرزا عليمحمد ايمان آورد اما نه به عنوان قائميت و رسالت، بلكه به عنوان بابيت به او ايمان آوردند، و ملا عبدالخالق يزدي كه به وسيله ملاحسين، به سيد عليمحمد ايمان آورده بود، و فرزندش در واقعه طبرس كشته شد [65] وقتي كه نامهاي از ناحيه ميرزا عليمحمد در سال 1265 به او رسيد كه در آن نامه ادعاي قائميت كرده بود، عبدالخالق بر سر خود كوفت و گفت پسرم به ناحق و باطل كشته شد. [66] .
توبهي سيد علي محمد در شيراز
به ادعاي بابيان و بهائيان، سيد عليمحمد باب در ماه شوال 1260 (يعني پنج ماه پس از ادعاي بابيت در شيراز( با دائي خود رهسپار مكه شد، در اين راه وقايعي را ذكر ميكنند كه جز بافندگي و موهومات چيز ديگري نيست. آيتي در الكواكب الدريه (صفحه 79 عربي( مينويسد:
«باب علنا در كنار كعبه ادعاي خود را اظهار و ابلاغ كرد و گفت: «انا القائم الذي تنتظرون؛ اي مردم من همان قائم و امام زمانم كه در انتظار او هستيد» ولي آيا چنين مطلبي با آن شرايط و اجتماع مسلمين در مكه و حكومت اهل تسنن و... صحت دارد يا نه؟ خوانندگان قضاوت كنند!! و اصلا از لحاظ تواريخ اسلامي هيچ گونه دليلي كه حاكي از مسافرت وي به مكه باشد در دست نيست. به هر حال (چنين وانمود شد( كه سيد باب پس از مسافرت به مكه، به بوشهر بازگشت. اشراق خاوري در كتاب تلخيص تاريخ نبيل صفحه 130 مينويسد:
«باب در مراجعت از مكه در بوشهر چند روزي اقامت كرد، دستورهايي به قدوس (محمدعلي بارفروشي [بابلي] يكي از گروندگان به باب( در رسالهاي به نام خصايل سبعه داد كه آن را به شيراز ببرد كه از جمله آن دستورها اين بود، بر اهل ايمان واجب است در اذان نماز جمعه جملهي اشهد ان عليا قبل نبيل باب بقية الله [67] را اضافه كنند و چون در بوشهر عدهاي دور او را گرفتند و فساد بپا كردند، ميرزا حسينخان نظامالدوله تبريزي حاكم فارس، مأموريني را گماشت تا ميرزا عليمحمد باب را تحت الحفظ به شيراز آوردند. [68] .
او را در شيراز محبوس كردند، و سپس مجلسي با حضور علماء و دانشمندان تشكيل يافت، ميرزا عليمحمد باب در آن مجلس مورد حمله علمي دانشمندان و علماي محقق شيراز قرار گرفت، سرانجام سيد عليمحمد در مسجد وكيل در حضور امام جمعه شيراز و علما و جمعيت، ادعاهاي خود را پس گرفت و اظهار توبه نمود. اشراق خاوري در كتاب تلخيص تاريخ نبيل صفحه 141 مينويسد:
حضرت باب در حضور امام جمعه رو به جمعيت كرد و گفت:
«لعنت خدا بر كسي كه مرا وكيل امام غائب بداند، لعنت خدا بر كسي كه مرا باب امام بداند، لعنت بر كسي كه بگويد من منكر وحدانيت خدا هستم، لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر نبوت حضرت رسول بداند، لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر انبياء الهي بداند، لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر اميرالمؤمنين و ساير ائمه اطهار عليهمالسلام بداند». و به اين ترتيب با اظهار توبه خود، از چنگ مأموران حاكم رهايي يافت و قول داد ديگر دوباره جار و جنجال به پا نكند، سرانجام به خانه خود رفت، و تحت نظر و كنترل حاكم شيراز قرار گرفت، ولي در پنهاني به كارهاي خود مشغول بود و پي فرصت ميگشت.
از اصفهان تا زندان ماكو و چهريق
علي محمدباب اوضاع را در شيراز نامساعد ديد و پي فرصت ميگشت تا از شيراز فرار كند، او با حاكم و والي (استاندار( اصفهان منوچهرخان معتمدالدوله گرجي [69] روابط پنهاني داشت، ازاين رو هدفش اين بود كه به اصفهان برود و از آزادياي كه توسط حاكم اصفهان به او داده ميشد، بهره برده و منظورش را عملي سازد. شيوع بيماري وبا در شيراز موجب شد كه بحث دربارهي فتنهي باب فراموش شده، باب در اين فرصت عازم اصفهان گرديد، معتمدالدوله به محض شنيدن ورود باب به اصفهان چند نفر را به استقبال او فرستاد و سپس امام جمعه اصفهان را وادار كرد كه باب به منزل او رود و در منزل او از باب به طور كامل پذيرايي به عمل آيد. طولي نكشيد كه از هر سوي انزجار و تنفر عمومي به سوي باب سرازير شد، امام جمعه چون چنين ديد از مراجعين باب جلوگيري كرد، بالاخره به دستور معتمدالدولة «باب» منزل خود را عوض نمود [70] .
معتمدالدوله زير فشار اعتراض مردم قرار گرفت، و ناچار شد كه ميرزا عليمحمد باب را به تهران بفرستد ولي با حيلهي عجيبي به مردم اصفهان وانمود كرد كه ميرزا عليمحمد را به تهران فرستاده است و آن حيله اين بود كه: «پانصد سوار را مأمور كرد كه با باب هنگام غروب آفتاب از اصفهان خارج شوند و به تهران عزيمت نمايند، ضمنا به رئيس سواران دستور داد كه پس از پيمودن هر فرسنگي صد نفر از سواران را به اصفهان برگرداند و از بيست نفر آخر، ده نفر را كه مورد اعتماد هستند نگه دارد و ده نفر ديگر را براي جمعآوري ماليات مأمور كند، و آن ده نفر باقي مانده كه مورد اعتماد بودند از راه غير معمولي و محرمانه باب را به اصفهان برگردانند و طوري بيايد كه قبل از طلوع صبح وارد شهر بشود. [71] .
دستور معتمدالدوله به خوبي اجرا شد، چهار ماه سيد عليمحمد باب در سراي مخصوص معتمدالدوله در اصفهان به سر برد ولي مردم اصفهان همه تصور ميكردند كه باب در تهران است. ربيعالاول سال 1263 معتمدالدوله در كام مرگ فرورفت، با مرگ او پنهاني بودن ميرزا عليمحمد در اصفهان فاش شد، گرگينخان (پسرعموي معتمدالدوله كه جانشين او در اصفهان شده بود( اوضاع را بحراني و نامساعد ديد و اخبار اصفهان را به مركز (تهران( گزارش داد، و از مركز دستور روانه ساختن باب به تهران صادر گرديد، وي عليمحمد باب را با چند سوار به طرف تهران فرستاد، چون در اين موقع محمد شاه در تهران نبود، حاج ميرزا آقاسي (صدر اعظم وقت( صلاح نديد كه عليمحمد باب به تهران وارد شود [72] لذا دستور داد وي را از قريه «كلين» به تبريز بردند و از آنجا به زندان ماكو [73] منتقل شد، و پس از مدتي از زندان ماكو به زندان چهريق انتقال يافت. ميرزا جاني مؤلف كتاب نقطة الكاف مدت اقامت باب را در قلعه ماكو نزديك به سه سال نوشته است و ميگويد سپس به دستور يحييخان حاكم اروميه او را از ماكو به چهريق برده و محبوس نمودند ولي عبدالبها (عباس افندي( مدت اقامت باب را در ماكو، نه ماه دانسته و در مقاله سياح نوشته پس از نه ماه او را به قلعهي چهريق بردند و پس از سه ماه توقف در قلعه چهريق به دستور مركز او را به تبريز بردند، آواره در الكواكب الدريه، و اشراق خاوري در تلخيص تاريخ نبييل نيز از عبدالبها پيروي كرده و مدت اقامت باب را در ماكو نه ماه دانستهاند. [74] . عليمحمد باب بيشتر آثار خود را در اين زندانها نوشته و به وسيلهي مريدان خود به اين سو و آن سو فرستاده است. مينويسد: باب در زندان مشغول نوشتن بيان عربي و فارسي شد، بنا داشت كه كتاب بيان را در نوزده واحد، هر واحد را نوزده باب قرار دهد، ولي بيش از باب دهم از واحد نهم نتوانست بنويسد. پيروان صبح ازل (ميرزا يحيي( كه معتقدند وي جانشين سيد عليمحمد است ميگويند:
سيد علي باب بيان را تكميل نكرد و وصيت كرد كه ميرزا يحيي آن را تكميل كند!! در اين هنگام كه عليمحمد باب در زندان ماكو و چهريق به سر ميبرد، حوادثي اتفاق افتاد كه شايد عليمحمد باب از آنها هيچ گونه اطلاعي نداشت، يكي از آن حوادث «اجتماع بدشت» (نزديك شاهرود( بود كه در به وجود آوردن آن، سه نفر به نامهاي:
1 - ميرزا حسينعلي بهاء
2 - محمدعلي قدوس بارفروشي (بابلي( 3 - قرةالعين سهم به سزايي داشتند، در شرح حال حسينعلي بهاء به آن اشاره خواهيم كرد.
اعدام سيد علي محمد باب
چنانكه ذكر شد، با اين كه باب در زندان به سر ميبرد، عدهاي به هواخواهي از او در گوشه و كنار كشور (با تحريكات دستهاي خارجي( شروع به اغتشاش كردند، تا اين كه محمد شاه قاجار و حاج ميرزا آقاسي (صدر اعظم وقت( براي فرونشاندن اين اغتشاشات تدابيري به كار بردند، و از جمله نامهاي براي ناصرالدين شاه ميرزا (كه در اين وقت وليعهد بود و در تبريز سكونت داشت( نوشتند، و او را از اغواهاي عليمحمد باب آگاه كردند و پيشنهاد كردند كه او را از قلعه چهريق به تبريز بياورند و علماي شهر با او به گفتگو بنشينند.
ناصرالدين ميرزا، عليمحمد باب را از زندان چهريق به تبريز طلبيد، و مجلسي مهم تشكيل داد، علماي تبريز در آن مجلس، باب را محكوم كردند. [75] .
سرانجام ناصرالدين ميرزا (وليعهد( از اراجيف و بافندگيها و تهي بودن سخنان باب به طور كامل آگاه گرديد، سخت از لجاجت او ناراحت شد و دستور داد كتك سختي به او زدند، و باب در برابر افكار عمومي كه بر ضدش برخاسته بود، توبهنامهاي خطاب به ناصرالدين ميرزا وليعهد نوشت و در آن اعتراف كرد كه او را مطلقا علمي نيست كه منوط به ادعايي باشد و طلب عفو نمود. متن توبهنامه باب در محفظهي كتابخانهي مجلس شورا نگهداري شده و «ادوارد براون» مستشرق انگليسي در كتاب «مواد تحقيق دربارهي مذهب باب» عين توبهنامه را از نسخهي اصل، عكسبرداري كرده و منتشر ساخته است [76] . پس از اين جريانها بار ديگر ميرزا عليمحمد باب را به زندان چهريق برگرداندند، محمد شاه (پدر ناصرالدين شاه( در سال 1264 از دنيا رفت، ناصرالدين شاه به جاي او به سلطنت نشست. هر روز آشوبهايي (مانند اغتشاش بدشت( در نقاط مختلف كشور ميشد كه قطعا دست استعمار (چنان كه در فصل سوم خاطرنشان ميشود( به آشوب و اغتشاش دامن ميزد. تا اين كه استعمارشكن فهيم شرق ميرزا تقيخان امير كبير (كه در اين زمان صدراعظم كشور بود( [77] به ناصرالدين شاه گفت:
تا زماني كه باب و اطرافيانش زندهاند، هر روز گوشهاي از كشور دچار اغتشاش خواهد بود، بايد آنها را از ميان برداشت، ناصرالدين شاه با پيشنهاد اميركبير موافقت كرد، حسبالامر او عليمحمد باب و چند نفر از يارانش را از قلعه چهريق به تبريز آورده و محبوس ساختند و پس از سه روز حكم اعدام باب صادر شد، و سرانجام او را قبل از ظهر روز چهارشنبه 28 شعبان (يا سهشنبه 27 شعبان( سال 1266 هجري در سن 31 سالگي با محمدعلي زنوزي (يكي از مريدان باب كه در تبريز به او گرويده بود( در ميدان تبريز اعدام كردند. [78] .
قبر علي محمد باب
دربارهي قبر عليمحمد باب گفتگوهاي مختلفي بين بابيان و بهائيان هست، بعضي از آنها گويند: جسد باب پس از اعدام، دو روز كنار خندق ماند و سپس در محلي در تبريز دفن شد، و بعد طرفدارانش قبرش را نبش كرده و جسدش را از آذربايجان خارج ساختند و... مرحوم آيتي [79] در كشف الحيل مينويسد:
«جسد باب در همان تبريز در محل مجهولي در اطراف خندق مدفون بوده و استخوان آن هم خاك شده، و كسي راهي به آن نجسته است و اين كه بهائيان گويند استخوان او را به حيفا (واقع در اسرائيل( آوردهاند و در آنجا دفن كردهاند، دور از حقيقت است كه خود من تا چندي باور داشتم و در كتاب تاريخم نوشتهام، ولي با تجديد نظر، يقين كردهام كه استخوان باب به حيفا نرفته و در تبريز خاك شده است.» ميرزا جاني بابي در نقطة الكاف صفحه 250 مينويسد: «جسم همايون آن سرور را دو روز و دو شب در ميدان انداخته، بعد از آن، احباء، آن را با حرير سفيد پيچيده و نعش را در قبر نهادند، و خلاصه آن كه الحال اين امر مستور است و هر كس نيز بداند اظهار بر او حرام است آن تا زماني كه حضرت خداوند مصلحت در اظهار آن بداند.» [80] .
شرح حال ميرزا يحيي (صبح ازل(
اشاره
مرد شماره و فرقهي ضالهي بابي شخصي است به نام ميرزا يحيي معروف به صبح ازل، وي با حسينعلي بهاء (كه شرح حالش ذكر خواهد شد( برادر بودند، پدرشان ميرزا عباس معروف به ميرزا بزرگ نوري بود [81] در همان زماني كه عليمحمد باب زنده بود، از مريدان پر و پا قرص باب همين دو برادر بودند، ولي عليمحمد باب، چون ميرزا يحيي را (با اين كه از نظر سن كوچكتر از حسينعلي بهاء بود» دلباختهتر، ديد و چنين دريافت كه ميرزا يحيي از روي صداقت طبع به او ايمان آورده، او را به القاب صبح ازل، مرآت، شهره و وحيد مفتخر ساخت و او را به عنوان جانشيني خود تعيين كرد. ناگفته نماند كه نفوذ و تلاشهاي قرةالعين [82] هم كه علاقهي بيشتري به صبح ازل داشت، در اين موضوع مؤثر بوده است، زيرا ميرزا يحيي از همه جوانتر بود چه آن كه طبق نوشته «ادوارد براون» [83] پس از كشته شدن عليمحمد باب، ميرزا يحيي نوزده سال بيشتر نداشت.
كوتاه سخن آن كه: همه بابيان حتي خود حسينعلي بهاء، صبح ازل (ميرزا يحيي( را به عنوان جانشيني از عليمحمد باب شناختند، زيرا عليمحمد باب، طبق وصيتش او را جانشين خود قرار داده بود و براي تكميل كتاب بيان، سفارش كرده بود كه او تكميل كند.
متن وصيتنامه عليمحمد باب در مورد يحيي (صبح ازل( بدين قرار است:
«الله اكبر تكبيرا كبيرا، هذا كتاب من عندالله المهيمن القيوم الي الله المهيمن القيوم قل كل من الله مبدئون، قل كل الي الله يعودون، هذا كتاب من علي قبل نبيل ذكر الله للعالمين الي من يعدل اسمه اسم الوحيد ذكر الله للعالمين، قل كل من نقطة البيان ليبدئون ان يا اسم الوحيد فاحفظ ما نزل في البيان و أمر به فانك لصراط حق عظيم» [84] .
يعني: «خدا از همه چيز بزرگتر است، اين نامهاي است از طرف خداي مهيمن و قيوم به سوي خداي مهيمن و قيوم، بگو همه از خدا آغاز شدهاند و همه به سوي خدا بازگشت ميكنند، اين نامهاي است از علي قبل از نبيل [85] (يعني از طرف عليمحمد( كه ذكر خدا براي جهانيان است به سوي كسي كه نامش مطابق با نام وحيد [86] است (يعني به سوي يحيي صبح ازل(، بگو همه از نقطه بيان ابتدا ميشوند اي نام وحيد! حفظ كن آنچه را كه در بيان نازل شد، و به آن امر كن، پس تو در راه حق بزرگ هستي.» ضمنا از اين وصيتنامه استفاده ميشود كه دو خدا در عالم موجود است، خداي اول خود ميرزا عليمحمد و خداي دوم ميرزا يحيي صبح ازل!! پيروان عليمحمد باب (فرقهي ضاله بابيان( در هر كجا كه به سر ميبردند، متوجه ميرزا يحيي شدند، حتي خود حسينعلي كه خيلي زيركتر و سياستر از برادرش ميرزا يحيي بود در ظاهر حدود 18 سال جزء پيروان برادرش به شمار ميآمد [87] (و در حدود 14 سال با او مخالفت نكرد.(
دستگيري و تعقيب بابيان
جريان به اين منوال ميگذشت، پيروان باب كه در رأس آنها ميرزا يحيي و حسينعلي بهاء قرار داشتند، و دشمن سرسخت ناصرالدين شاه بودند (چون او دستور اعدام باب را صادر كرده بود( در فكر توطئهچيني بر ضد ناصرالدين شاه افتادند (البته دستهاي مرموز استعمار كه چشم طمع به اين كشور دوخته بود، در اين مسير آنها را كمك ميكرد(. به طوري كه از صفحات 313 تا 315 جلد اول كتاب كواكب الدريه (عبدالحسين آيتي( استفاده ميشود: شش نفر از بابيهاي متعصب كه از آن جمله ملا صادق ترك بود در نياوران شميران به طرف ناصرالدين شاه تيراندازي كردند و بعد با قمه و غداره به شاه حمله بردند و او را مجروح نمودند ولي موفق به قتل ناصرالدين شاه نشدند ناصرالدين شاه بعد از اين واقعه درصدد دستگيري و نابودي بابيها برآمد. [88] .
توطئه در روز بيستم شوال سال 1268 هجري واقع شد، پس از اين واقعه سوء قصد، چهل نفر از معاريف بابيه كه يكي از آنها حسينعلي بهاء بود شديدا مورد تعقيب قرار گرفتند، سرانجام آن چهل نفر را دستگير كردند و 28 نفر آنها را با اعمال شاقه به قتل رساندند، بقيه را به زندان محكوم كردند، و پس از مدتي آنها را آزاد ساختند. بهائيها تعداد كشته شدگان را بيشتر از اينها نوشتهاند به طوري كه عبدالحسين آواره در الكواكب الدريه (چاپ عربي مصر، ص 286( مينويسد:
«به گفتهي بعضي از مورخين تنها در يك شب چهارصد نفر را كشتهاند كه 35 نفر آنها از بزرگان بودهاند.» قرةالعين و چند نفر ديگر كه در جريان قتل، دستگير شده بودند، و در زندان به سر ميبردند، با پيش آمدن اين واقعه، آنها نيز محكوم به قتل شده و اعدام شدند. ميرزا يحيي در اين هنگام در نور مازندران به سر ميبرد، به محض اين كه خبر دستگير شدن و اعدام بابيان به او رسيد، به لباس درويشي درآمد و با عصا و كشكول پس از پيمودن مراحلي به بغداد فرار كرد. حسينعلي بهاء نيز با دستياري سفارت روس و نقشههاي مرموز و حساب شده (چنان كه در بخش بعد خاطرنشان ميشود( پس از چهار ماه زندان، روز اول ربيعالاول سال 1269 از زندان نجات يافته و به صورت تبعيد رهسپار بغداد گرديد [89] .
گردهم آيي بابيان در بغداد
با رفتن ميرزا يحيي و سپس ميرزا حسينعلي به بغداد، كمكم بقيهي بابيها از گوشه و كنار به بغداد رفتند و در آنجا اجتماعي تشكيل دادند و درصدد برآمدند كه به اصطلاح آب پليد از دست رفته خود را به جوي خود بازگردانند.
مدت اقامت آنها حدود يازده سال (از سال 1269 تا 1280( بود، در آنجا نيز با اطوار مرموزانه به تبليغ پرداختند، و چون نميدانستند در مردم دانا و دانشمند و آگاه نفوذ كنند، بيشتر با افراد بيسواد در قهوهخانهها تماس ميگرفتند چنان كه در كتاب بديع (حسينعلي بهاء( در صفحه 308 به اين مطلب اشاره شده است. حسينعلي بهاء كه در سر داعيهي استقلال داشت، و به طور مرموزي ميكوشيد رهبري برادرش (ميرزا يحيي( را ناديده بگيرد، مورد اعتراض و تهديد بزرگان بابيه قرار گرفت، او هم قهر كرد، و در خفاء به طرف كوههاي سليمانيه در ميان اكراد رفت و به صورت ناشناس، در سلك درويشان در ميان آنها با نام درويش محمد به سر برد [90] .
بابيان به جستجوي او پرداختند، وقتي فهميدند كه كجا است، ميرزا يحيي نامهاي براي او نوشت و از او خواهش كرد كه به بغداد برگردد، او هم به بغداد مراجعت كرد، چنان كه در صفحهي 194 ايقان [91] ميگويد:
«قسم به خدا كه مهاجرتم را خيال مهاجرت نبود كه محل اختلاف احباب نشوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم... باري تا آن كه از مصدر امر (ميرزا يحيي( حكم رجوع صادر شد و لابد تسليم نمودم و راجع شد.»
تبعيد سران بابي، به تركيه
كمكم مسلمانان عراق متوجه خاطر بابيان و ادعاهاي گوناگون آنها شدند، اظهار تنفر علما و مردم روز به روز نسبت به آنها شديدتر شد، و شكايت خود را به دولت ايران رساندند، دولت ايران هم به وسيلهي سفير خود در اسلامبول (واقع در تركيه( از سلطان عثماني (عبدالعزيز( كه در آن زمان بر عراق نيز حكومت داشت تقاضا نمود كه بابيهاي جمع شدهي در بغداد را به جاي ديگر تبعيد كند، سلطان عثماني دستور داد تمام بابيان را به اسلامبول تبعيد كردند بابيها در حدود چهار ماه در اسلامبول اقامت كردند. وقتي كه اين گروه بابي به اسلامبول رسيدند، تا اين تاريخ حسينعلي بهاء هيچ گونه ادعايي نداشت و همواره خود را پيرو سيد عليمحمد باب معرفي ميكرد و برادرش ميرزا يحيي را، جانشين باب ميدانست، ولي طولي نكشيد كه آتش كدورت بين دو برادر (ميرزا يحيي و ميرزا حسينعلي( شعلهور شد، و به همديگر نسبتهاي ناروايي دادند، سرچشمهي تمام نزاعها رياست بود، حسينعلي ميخواست از آن تاريخ به بعد كوس استقلال بزند. ولي ميرزا حسينعلي براي وارونه جلوه دادن مطلب در كتاب بديع صفحه 379 علت اختلاف را بيعفتي ميرزا يحيي دانسته كه گويد:
«علت و سبب كدورت جمال ابهي [92] از ميرزا يحيي و الله الذي لا اله الا هو اين بود كه در حرم نقطه روح ماسواه فداه تصرف نمود، با اين كه در كل كتب سماوي حرام است و بيشرمي او به مقامي رسيد كه مخصوص زوجات خود را در مكتوبات خود را در مكتوبات خود، مع ذلك دست تعدي و خيانت به حرم مظهر مليك علام گشود، فاف له و لوفائه و كاش به نفس خود قناعت مينمود بلكه او را بعد از ارتكاب خود وقف مشركين نمود، و جميع اهل بيان شنيده و ميدانند سيئات او را.» [93] .
تبعيد سران بابي به (ادرنه) و بروز كشمكش
پس از چهار ماه اقامت آنها در اسلامبول، ديگر دولت عثماني صلاح نديد كه آنها در آنجا بمانند لذا آنها را به شهر «ادرنه» (يكي از شهرهاي تحت حكومت عثماني( تبعيد نمود. سال 1281 اين گروه به شهر ادرنه روانه شدند و تا حدود سال 1285 در آنجا بودند، در اين مدت كشمكش سختي بين دو برادر (حسينعلي و ميرزا يحيي( و پيروانشان درگرفت، و آنقدر كشمكش سخت و افتضاحآور بود كه خود ميرزا حسينعلي در كتاب بديع صفحه 326 ميگويد:
«و افتضاحي در اين ارض برپا شد كه يكي از قنسولهاي اين ارض تعجب نمود و به شخصي ذكر نمود كه امر عجيبي واقع شده، و جميع اعجام (عجمها( به شماتت برخاستند كه در اين طايفه عفت و عصمت نيست». و در صفحه 312 بديع ميگويد: «چه از آن نفوس عجيب نيست، حال از معرض بالله مرشدت بگو كه در اين امر بر او چه وارد شد، مسلم است كه ازل (ميرزا يحيي( به اكل و شرب و تصرف در ابكار و نساء مشغول بوده و اعمالي كه والله خجلت ميكشم از ذكرش مرتكب».
و از همين تاريخ بين پيروان ميرزا يحيي و ميرزا حسينعلي، جدايي و دو دستگي حاصل شد، دسته اول به نام ازليه و دستهي دوم به عنوان بهائيه خوانده شدند [94] اختلاف وقتي به اوج شدت رسيد كه حسينعلي در سال 1289 سال چهارم اقامتش در اردنه ادعاي مقام «من يظهره اللهي» كرد.
حكومت عثماني كه ناظر كشمكش و نزاع اين دو گروه بود، چارهاي نديد جز اين كه آنها را از همديگر جدا كرده، و از آنجا تبعيد سازد، بنا به نوشتهي عبدالحسين آيتي (آواره( در كتاب الكواكب الدريه: حسينعلي را با 73 نفر از پيروانش به شهر «عكا» (از شهرهاي فعلي اسرائيل( و ميرزا يحيي صبح ازل را با سي نفر از پيروانش به قبرس تبعيد كرد. نويسندهي كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء مينويسد: در نتيجه اين اختلاف كه بيم فساد ميرفت، از طرف سلطان عبدالعزيز، فرماني صادر شد كه ميرزا بهاء را با اصحابش و چند نفر ازلي به عكا تبعيد كنند، و ميرزا يحيي را نيز با اصحاب او و چند نفر بهايي به عوساي قبرس تبعيد نمايند و اين حكم در سال 1285 به مورد اجرا گذاشته شد. [95] .
سرانجام بازيگريهاي ميرزا يحيي صبح ازل جانشين باب هم با مرگ وي در تبعيدگاه قبرس به پايان ميرسد و برادرش حسينعلي بهاء بيمزاحم در شهر عكا با كمال آزادي (گر چه به ظاهر در زندان و تحت نظر( هر لحظه ادعايي كرده و فرقهي ضالهي بهائيه را به وجود ميآورد. كه به آن در صفحات بعد اشاره خواهد شد. بعدها در ميان فرقهي ضالهي بهايي، آن چنان اختلاف و تشتت به وجود آمد كه به بيش از بيست فرقهي كوچك تقسيم شدند، و همگي به وسيلهي استعمارگران غرب، تغذيه و تقويت ميشدند. [96] .
حسينعلي بهاء بنيان گذار فرقه بهايي
اشاره
ميرزا حسينعلي بهاءالله كه فرقه ضالهي بهايي خود را پيرو او ميدانند، در سال 1233 هجري (دو سال قبل از تولد عليمحمد باب( در تهران متولد شد، او در تحت كفالت پدرش ميرزا عباس معروف به ميرزا بزرگ نوري مازندراني بزرگ شد، و نظر به اين كه ميرزا بزرگ در دستگاه حاكم تهران سمت منشيگري داشت، او از لحاظ مادي در رفاه كامل به سر ميبرد، روي اين اساس، حسينعلي بهاء در خانوادهي ثروتمندي بزرگ شده است و طبيعي است، حتما در همان اوان كودكي براي تحصيل به مدرسه گذارده ميشود.
بهائيان ميكوشند وي را درس نخوانده و به اصطلاح «امي» معرفي كنند ولي خود بهائيان در كتابهاي خود به تحصيل او اقرار كردهاند، او ادبيات و علوم مقدماتي را در تهران تحصيل كرد و بنا به نوشته آيتي در كتاب كشف الحيل به نقل از ميرزا ابوالفضل گلپايگاني (يكي از رجال بهائيه( حسينعلي مدتها نزد ميرزا نظر علي حكيم درس خوانده است و مدت دو سال كه در سليمانيه كردستان بوده تحصيلات خود را نزد شيخ عبدالرحمن عارف ادامه ميداده است.
وي به عرفان منفي و بافندگيهاي متصوفه، علاقه داشت، در همان ابتداي تحصيلاتش با صوفيان و نويسندگان و فضلاي آنها (كه با پدرش رفاقت و دوستي داشتند( معاشرت داشت. از اين رو، وقتي كه بزرگ شد در سلك درويشان و متصوفه درآمد، چنان كه از عكس او كه نشان دهندهي گيسوهاي بلند و موهاي پريشان او است پيدا است، همان گونه كه پسرش عبدالبهاء در مقاله سياح به اين مطلب اشاره كرده است. وقتي كه آوازهي بابيت سيد عليمحمد باب منتشر شد بنا به گفتهي آيتي در الكواكب الدريه در سن بيست و هفت سالگي (حدود سال 1260 هجري( به باب ايمان آورد و در سلك اصحاب او درآمد و شروع به تبليغ و ترويج مرام بابيت كرد، چنان كه در فصل بعد خاطرنشان ميشود، دست استعمار از ناحيهي مزدوران روسيهي تزار، همواره او را كمك و راهنمايي ميكردند، يكي از قراين دخالت مأموران روسي در زندگي او اين است كه بلواها و فتنههايي كه به وجود آمده مانند آشوب خراسان، بلواي بابل، فتنهي قلعهي طبرس، انقلاب محمدعلي حجت در زنجان، آشوب يزد و نيريز [97] و واقعهي بدشت، از زمان ايمان آوردن او به بعد بوده است!!
افتضاح اجتماع بدشت
نخستين واقعهاي كه حسينعلي بهاء در آن واقعه بروز كرد، واقعهي رسواي بدشت است، بدشت محلي است نزديك شاهرود، عدهاي از پيروان ميرزا عليمحمد باب (در آن وقتي كه باب در زندان ماكو و چهريق به سر ميبرد( در آنجا به عنوان جشن براي نسخ شدن اسلام و استقلال شرع بيان، اجتماع كرده بودند، در اين اجتماع از جوانان، هرزگيها و بيعفتيهايي بروز كرد كه قلم از نگارش آن شرم دارد، كار به جايي رسيد كه بعضي از سادهلوحان كه به راستي عليمحمد باب را امام زمان ميدانستند، با ديدن اين مناظر رسوايي، بريدند و ديگر برنگشتند. گردانندگان رسوايي بدشت كه در رأس قرار داشتند، سه نفر بودند:
1- ميرزا حسينعلي بهاء 2- محمدعلي قدوس بارفروشي (اهل بابل( [98] 3- قرةالعين [99] . اشراق خاوري در كتاب قاموس توقيع منيع مبارك در صفحه 501، (94 صفحهاي( ماجراي بدشت را نقل ميكند كه به طور خلاصه چنين است:
«در نزديكي شاهرود امروز بدشت معلوم و مشهور است... باري جمال مبارك (حسينعلي( جمعي از اصحاب را كه بالغ بر 81 نفر بودند مهمان كرده بودند، و آن انجمن براي دو منظور تشكيل شده بود، يكي اين كه براي استخلاص حضرت اعلي (عليمحمد باب( از حبس ماكو مشورت كنند و ديگر آن كه بنا بود، استقلال شرع بيان (سيد عليمحمد( و نسخ شرع سابق (اسلام( ابلاغ شود... سرانجام استقلال شرع بيان و نسخ شريعت ابلاغ شد [100] ... تمام جمعيت در دورهي توقفشان [101] در بدشت، مهمان بهاءالله... بودهاند، هر يك از اصحاب بدشت به اسم تازهاي موسوم شدند، از جمله خود هيكل مبارك (حسينعلي( به اسم بهاءالله... باري در ايام اجتماع ياران در بدشت هر روز يكي از تقاليد قديمه القاء ميشد، ياران نميدانستند كه اين تعبيرات از طرف كيست؟... معدودي هم در آن ايام به مقام حضرت بهاءالله عارف بودند و ميدانستند كه او مصدر جميع اين تعبيرات است... ناگهان حضرت طاهره (قرةالعين( بدون حجاب با آرايش و زينت به مجلس ورود فرمودند، حاضرين كه چنين ديدند، دچار وحشت شديد گشتند، همه حيران ايستاده بودند، زيرا آنچه را منتظر نبودند ميديدند... زيرا معتقد بودند كه حضرت طاهره مظهر حضرت فاطمه عليهاالسلام است و آن بزرگوار را رمز عفت و عصمت و طهارت ميشمردند. عبدالخالق اصفهاني دستمال را در مقابل صورت گرفت و از مقابل حضرت طاهره فرار كرد، و فرياد زنان دور شد و چند نفر ديگر هم از اين امتحان بيرون آمدند و از امر تبري كرده و به عقيدهي سابق خود برگشتند... از اجتماع ياران در بدشت مقصود اصلي كه اعلان استقلال امر مبارك بود حاصل گرديد.» عبدالبهاء در صفحه 254 مكاتيب جلد دوم مينويسد:
«و جناب طاهره اني انا الله (من همان خدا هستم( را در بدشت تا عنان آسمان به اعلي الندا بلند نمود و همچنين بعضي احباء در بدشت.» كار افتضاح به جايي رسيد كه فاضل مازندراني در كتاب ظهور الحق (بخش سوم( صفحهي 110 مينويسد:
«ملا حسين بشرويهاي (از نخستين پيروان باب( كه حلقهي اخلاص حضرت قدوس (محمدعلي بابلي( در گوش داشت، در بدشت حاضر نبود، همين كه واقعات مذكوره به سمعش رسيد، گفت:
«اگر من در بدشت بودم اصحاب آنجا را با شمشير كيفر مينمودم.» سرانجام پس از پايان واقعهي بدشت، حسينعلي بهاء با طاهره (قرةالعين( و خادمه وي به «نور» مازندران عزيمت كردند.
بروز حسينعلي بهاء و ادعاهاي او
چنان كه در شرح حال ميرزا يحيي صبح ازل نگاشتيم، در شوال 1268 هجري ناصرالدين شاه از طرف عدهاي از بابيان مورد سوء قصد واقع شد، ناصرالدين شاه كه جان به سلامت بيرون برده بود، بابيها را تعقيب كرد، و سرانجام حسينعلي به بغداد و از آنجا به اسلامبول و از آنجا به شهر ادرنه تبعيد شد، تا اين تاريخ حسينعلي بهاء پيرو مسلك بابيگري بود و برادرش ميرزا يحيي صبح ازل را جانشين عليمحمد باب ميدانست، ولي در سالهاي اول كه در ادرنه بود، كمكم بناي مخالفت را با برادرش (ميرزا يحيي( گذاشت، تا در سال چهارم اقامت در «ادرنه» براي نخستين بار ادعاي خود را آشكار كرده و گفت: من همان شخص موعود عليمحمد باب (من يظهره الله( هستم و ميرزا يحيي بايد از من پيروي كند، و احكام و حدود بيان (كتاب ميرزا عليمحمد( بستگي به تصديق و امضاي من دارد و من مسلك باب را نسخ نمودم، سرانجام كشمكش بين دو برادر و پيروانش زياد شد، كه ناچار دولت عثماني در سال 1285 حسينعلي بهاء را به «عكا» تبعيد كرد. [102] . از سال 1285 هجري كه حسينعلي بهاء به زندان عكا تبعيد شد تا تاريخ 1309 كه در سن 76 سالگي طومار عمرش در «عكا» برچيده شد، يعني حدود 24 سال بساط ادعاي الوهيت و ربوبيت را بدون هر گونه رقيب و مزاحم پهن كرد، و مشغول نوازش بندگان ذليل و گرفتن وجوه از آنان به عناوين مختلف گرديد، رفته رفته ميرزاي آسمان جل، صاحب مزارع و قصرهاي باشكوه گرديد، و نزد بعضي معلم اخلاق، و نزد بعضي ديگر رجعت حسيني و در پيش عدهاي عيسي از آسمان فرود آمده، و در نزد مريدان خاص، خداي مهيمن و قهار بود [103] و براي اين كه اين بساط كه به قيمت خون صدها نفر تمام شده بعد از خود نيز پهن باشد و فرزندان و نور چشمانش نيز از كنار اين سفرهي رنگين سوء استفاده كنند، مقام نيابت خود را (پس از عباس( به پسر بزرگش محمدعلي كه برادر ناتني عباس افندي بود سپرد. و در وصيتنامهاي كه نزد پسرش عباس گذارده بود و پس از مرگش به دستور عباس آن را در حضور جمعي از بهائيان خواندند، چنين نوشت:
«قد قدر الله مقام الغصن الاكبر بعد مقامه، انه هو الامر الحكيم قد اصطفينا الاكبر بعد الاعظم امرا من لدن عليم خبير؛ خداوند مقام غصن اكبر (محمدعلي( را پس از مقام او (عباس( قرار داده، او است فرمان دهندهي حكيم، ما برگزيديم اكبر (محمدعلي( را پس از اعظم (عباس( اين كاري است از ناحيهي دانا و آگاه».
سرانجام در سال 1309 پس از مدت 22 روز بر اثر ابتلا به بيماري «زحير» [104] از دنيا رفت [105] .
داستان مقام، من يظهره اللهي
گفتيم نخستين ادعاي حسينعلي بهاء در چهارمين سال اقامتش در شهر ادرنه (سنه 1284 ه. ق( كه باعث اختلاف بين او و برادرش ميرزا يحيي و پيروانشان شد، مقام، «من يظهره اللهي» بود، اينك به طور فشرده به داستان «من يظهره الله» دقت كنيد:
ميرزا عليمحمد باب در اوايل امر، ادعاي بابيت و ذكريت و وساطت ميكرد و ميگفت من از جانب امام زمان حضرت مهدي (عج( مأموريت داشته و با او ارتباط معنوي دارم، و غير از اين هيچ ادعاي ديگري نميكرد، و در همين عقيده و ادعا بود كه كتاب احسن القصص و كتاب تفسير كوثر و تفسير والعصر را تأليف كرد. ولي وقتي كه بعد از چند سال ادعاي قائميت و... كرد و گفت من همان امام زمان، حضرت مهدي هستم و بعد هم ادعاي نبوت كرد (چنانكه در فصل چهارم خاطرنشان ميگردد( ديد كه اين ادعاها با ادعاي قبليش (بابيت و مأموريت از طرف امام زمان( سازگار نيست، درصدد آن برآمد كه گفتار و ادعاها و نوشتههاي سابق را توجيه و تأويل كند از اين رو عنوان قائم و مهدي را كه در سرلوحهي نوشتهها و بافتههايش قرار داده بود تبديل به يك كلمه جامع و كلي ولي مبهم «من يظهره الله» (كسي كه او را خدا ظاهر ميكند( كرد. [106] .
اما بعد از او ديگران از اين لفظ مبهم سوء استفاده كرده و عدهاي ادعا كردند ما همان كسي هستيم كه عليمحمد باب به ظهور آنها بشارت داده است. حسينعلي بهاء كه خيلي زيرك و مرموز بود، از اين عنوان استفاده و گفت: من همان «من يظهره الله» هستم يعني همانم كه عليمحمد باب از ظهور او خبر داده است، كتاب بيان منوط به امضاي من است و من مرام عليمحمد را نسخ كردم.
بابيها و ازليها به ميرزا حسينعلي اعتراض كردند كه طبق گفته باب [107] «من يظهره الله» بايد بعد از عدد مستغاث (كه به حساب ابجد 2001 است( بيايد، حسينعلي جوابهاي ناقصي داد (چنان كه در فصل آخر به ذكر يكي از جوابهاي او ميپردازيم( بعضي آن را پذيرفته و به نام فرقه بهايي معروف شدند. با اين كه طبق وصيت باب (چنان كه قبلا ذكر شد( جانشين باب، ميرزا يحيي بود، در اين صورت آيا با زنده بودن ميرزا يحيي، چگونه ميرزا حسينعلي خود را «من يظهره الله» خواند؟! و گفت: «ميرزا يحيي بايد از من پيروي كند!». آري در جواب اين اعتراض پسر حسينعلي، عباس افندي توجيه مضحكي درست كرده، در مقالهي سياح مينويسد:
جانشيني ميرزا يحيي جنبهي ظاهري داشت، و اين نقشهي حسينعلي، و تصويب باب بدين منظور بود كه چند صباحي يحيي به اين اسم و رسم اشتهار يابد، تا حسينعلي از گزند دشمنان مصون بماند [108] - نيز ميگويد:
منظور باب از بابيت، مأموريت از ناحيهي حسينعلي بهاء بوده است و منظور او از قائم، همان حسينعلي است [109] .
زنها و فرزندان حسينعلي بهاء
حسينعلي بهاء چهار زن دائمي داشت به نامهاي:
1- گوهرخانم كاشي
2- بانو نوابه (بيبي)
3- بيبي جان
4- جماليه (كه كلفت ميرزا حسينعلي بوده و سرانجام در سن شانزده سالگي همسر حسينعلي كه در اين وقت هفتاد سال داشت شده است(. و پنج پسر و سه دختر داشت، پسرانش به نامهاي:
1-عباس افندي 2- مهدي 3- محمدعلي 4- ضياءالله 5- بديعالله، و دخترانش به نامهاي سلطان [كه بعدها به بهائيهخانم (و بهيه( و ورقهعليا ملقب گشت] خانمي و فروغيه بودند. مادر عباس افندي و مهدي و بهيه «بيبي» بود، مادر محمدعلي و بديعالله و ضياءالله و خانمي «بيبي جان» بود، مادر فروغيه «گوهر» بود، ولي از جماليه، فرزند نداشت.
حسينعلي به سه فرزند خود: عباس، مهدي و محمدعلي لقب «غصن» داده بود، اولي را غصن اعظم و دومي غصن اطهر و سومي را غصن اكبر ملقب ساخت، اما به ضياءالله و بديعالله، لقب نداد. [110] .
قبر حسينعلي قبلهي بهائيان
وقتي حسينعلي در سال 1309 هجري قمري از دنيا رفت، جسدش را در دو كيلومتري شمال عكا (بهجه( به خاك سپردند، طبق دستور حسينعلي بهاء، اغنام الله (گوسفندان خدا، يعني مردم بهايي( موظفند وقت عبادت و پرستش تنها رو به قبر او در عكا متوجه شوند (و آنجا را قبله خود قرار دهند( و توجهشان هنگام عبادت به حسينعلي بهاء باشد. محمدعلي قائيني يكي از مبلغين بهائي (وفات يافته سال 1342 هجري قمري( در كتاب دروس الديانة كه براي شاگردان مدرسهي بهائيت نوشته در درس نوزدهم ميگويد: «قبلهي ما اهل بهاء روضهي مباركه در مدينه (شهر( عكا (از شهرهاي اسرائيل فعلي( است كه در وقت نماز خواندن بايد رو به آن بايستيم و قلبا متوجه به جمال قدم جل جلاله (ميرزا بهاء( و ملكوت ابهي باشيم!» حسينعلي در كتاب اقدس صفحه 3 سطر 18 نيز خو را قبلهي طاعت و عبادت و مدار طواف ارواح و فرشتگان و مصدر امر همهي موجودات سماوي و ارضي دانسته است، آنجا كه گويد:
«و اذا اردتم الصلوة ولوا وجوهكم شطري الاقدس المقام الذي جعله الله مطاف الملاء الاعلي و مقبل اهل مدائن البقاء و مصدر الامر لمن في الارضين و السماوات».
در كتاب هشت بهشت [111] صفحهي 32 مذكور است:
«قبله در اوقات پنجگانهي نماز، نقطهي مطلع آفتاب حقيقت است كه شيراز باشد و اگر در عين ظهر بخواهد به (آيه( «شهد الله» اكتفا كند، قبله جرم شمس است، و در ظهور «من يظهره الله» قبله نفس آن حضرت ميشود و با آن دور ميزند، چنان كه سايه با آفتاب دور ميزند». [112] .
از اين مطلب استفاده ميشود كه قبلهي بابيان و بهائيان فرق دارد، با توجه به اين كه بابيان حسينعلي بهاء را به عنوان «من يظهره الله» قبول ندارند.
فرقههاي ديگر نشأت گرفته از بابيگري
و اكنون فرقههاي ذيل از بدو پيدايش ميرزا عليمحمد باب تاكنون به وجود آمدهاند كه هر يك از براي خود ادعاي خاصي دارند و ديگري از تخطئه مينمايند كه عبارتند از: بابي، ازلي، بياني، مرآتي، بهائي، ثابتين، ناقضين، سهرابي، طرفداران چارلز ميس ريمي و جمشيدي (پيروان جمشيد معاني، ملقب به سماءالله( [113] .
عباس افندي جانشين حسينعلي بهاء
عباس افندي فرزند حسينعلي بهاء كه مرد شمارهي سه در فرقهي بهائيگري است در زيركي و سياست و بافندگيهاي مرموزانه در نوسازي بهائيگري بينظير بوده است، وي در سال 1260 هجري در تهران متولد شد.
عباس افندي كه او را عبدالبهاء و مركز ميثاق و غصن اعظم مينامند، چنان كه از نوشتههايش (مقاله شخصي سياح و مفاوضات و الواح مختلفه( استفاده ميشود در تحصيل علوم گوناگون ادبي و عقلي زحمات زيادي را متحمل شده است. وي كه هشت سال و اندي در تهران، و دوازده سال در بغداد، و پنج سال در ادرنه، و بقيهي عمر را در عكا و حيفا به سر برد، تمام رموز اغفال اغنام الله (گوسفندان خدا( را ياد گرفت و در ميان اين كشمكشها و تبعيدها، تجربهها آموخت، و به رموز و ترفندهاي نفوذ در ديگران آگاه گرديد.
او به مراتب از پدرش حرفهايتر بود، بلكه به گفتههاي پدر سر و صورتي داد، و با توجيهات مضحك به ايرادهايي كه از طرف پيروان باب و صبح ازل و ديگران ميشد جواب ميداد، بهائيان عباس افندي را در همهي شؤون، آيتي از آيات خدا دانسته، و او را در ميان هيولايي از افسانهها و دروغها قرار دادهاند.
چنان كه قبلا خاطرنشان شد، وي طبق وصيت پدر به عنوان جانشين حسينعلي بهاء تعيين شد، و مطابق اين وصيتنامه بعد از او، ميبايست برادرش محمدعلي (غصن اكبر( جانشين پدر گردد ولي پس از فوت حسينعلي بين اين دو برادر (عباس افندي و محمدعلي( بر سر رياست كشمكش سختي درگرفت، كه از كشمكش حسينعلي و برادرش ميرزا يحيي سختتر بود، و هر كدام پيرواني پيدا كردند و بازار فحش و ناسزا و جنگ و ستيز بين آنها رواج يافت. عباس افندي پيروان خود را ميثاقي (وفادار( ناميد زيرا آنها نسبت به خودش (مركز ميثاق( وفادار يافت و پيروان ميرزا محمدعلي را به عنوان «ناقضين» يعني شكنندهي وصيت پدر معرفي كرد. سرانجام عباس افندي هم تلافي كرد و برخلاف وصيت پدرش كه ميبايست بعد از خودش برادرش محمدعلي جانشين شود، دخترزادهاش شوقي افندي را جانشين خود ساخت. [114] .
عباس افندي كه از راههاي مختلفي در راه تبليغ بهاييگري تلاش ميكرد، پا را فراتر گذاشت، مبلغيني را به آمريكا فرستاد و سرانجام خودش نيز سفري به آمريكا كرد، گر چه در اين مسافرت به نتيجهي كامل و دلخواه نرسيد، اما لانه فساد و جاسوسي را در آن سامان راه انداخت كه اثرش بعدها آشكار گشت، بهائيان ميگويند:
او در اين مسافرتها نزديك هفتاد نفر را بهائي كرد. او به استعمار غرب دست داده بود، و در راه فعاليت خود به طور مرموزي از ناحيهي استعمارگران ياري ميشد چنان كه در فصل بعد اشاره خواهيم كرد. او سه كتاب به نامهاي زير نوشت:
1- مقاله شخصي سياح كه در تاريخ باب و بهاء نوشته شده و مؤلف آن يك سياح گمنام معرفي شده است.
2- كتاب مفاوضات، كه به نظر بهائيان اين كتاب پس از فرائد گلپايگاني علميترين كتاب بهائيان است.
3- الواح و مكاتيب و نامههايي كه او به اشخاص مختلف نوشته و بهائيان آنها را جمعآوري كرده و به نام «مكاتيب» به چاپ رساندهاند. سرانجام در 75 سالگي كه بيشتر عمرش را در عكا و حيفا به سر ميبرد در تاريخ 27 ربيعالاول 1340 هجري قمري از دنيا رفت. [115] .
از كتب بهائيان مانند رحيق مختوم (ج 2 ص 767( و كواكب الدريه (ج 2، ص 200( استفاده ميشود كه عباس افندي تا آخرين روز عمر، به مسجد مسلمانان ميرفته و در نماز جماعت آنها شركت ميكرده است. [116] .
شوقي افندي جانشين عباس افندي
پس از فوق عباس افندي، طبق وصيتش، پسر دخترش شوقي افندي، زمام امور بهائيت را به دست گرفت. شوقي افندي در سال 1314 هجري قمري تولد يافت و هنگام مرگ عباس افندي كه در سال 1340 اتفاق افتاد 26 سال داشت، او فرزند ميرزا هادي شيرازي است، و مادر او ضيائيه دختر بزرگ عباس افندي ميباشد. او پس از عباس افندي، وصيتنامه او را (كه آثار ساختگي در آن ديده ميشد و احمد سهراب آن را ساختگي تلقي نمود و طرفداراني كه به نام سهرابيان ناميده شدند پيدا كرد( بين اغنام الله (گوسفندان خدا يعني بهائيان( پخش كرد و به عنوان مقام «من يظهره الله» و رييس موهومي بيتالعدل، معرفي نمود. [117] .
شوقي افندي در دارالفنون باليون لندن مدتي تحصيل كرد و پس از چندي به طوري كه بعضي رديهنويسان نوشتهاند به بيروت رفت و در آنجا حوادث شومي پيش آمد از دستورهاي شوقي است كه:
(عقيده را كتمان ننماييد، و از تقيه اجتناب نماييد(. [118] .
مجله اخبار امري در شمارهي 6 سال 106 ص 8 مينويسد: «شوقي دستور داد كه: در موقع نماز بايد بهاءالله يا عبدالبهاء (عباس افندي( را در پيش چشم مجسم كرد.» در كتاب نظامات بهائيه، شوقي عمل به دستورات اقدس (يكي از كتابهاي حسينعلي بهاء( را در كشورهايي لازم ميداند كه آن دستورها مخالف قوانين آن كشور نباشد! شوقي در لوح دهم الواح خود، تساوي حقوق زن و مرد را دستور داده و در آخر ميگويد:
اميد چنان است كه اين اقدام اول كه در ميدان مساوات حقوق رجال و نساء برداشته شد سبب تشجيع و تحريص اماء الرحمن در آن سامان (تهران( گردد. سرانجام شوقي نيز به نياكان خود پيوست و بر اثر بيماري آنفلوانزا در لندن درگذشت. درباره دست نشاندگي او از طرف استعمارگران در فصل بعد سخن خواهيم گفت. شوقي از دنيا رفت ولي خلفي از خود باقي نگذاشت [119] و چون بعد از او كسي نبود، تا زمام امور بهائيان و رياست موهومي بيتالعدل را بر عهده بگيرد، رهبري امور بهايي موكول به هيئت شد و عناصر مختلفي اين امر را بر عهده گرفتند، و بعضي مانند پريزيدنت ميسن ريمي و جمشيد معاني خود را «ولي امرالله» بعد از او قلمداد كردند.
از شوقي كتابي به نام بديع (در چند جلد( و لوح شوقي افندي باقي ماند. [120] . توضيح اين كه: شوقي افندي به دليل خنثي بودن و نداشتن فرزند ذكور، از تعيين جانشين از نسل خود، عاجز ماند و امور بهائيت را به لجنهاي به نام بيتالعدل سپرد، وي در سال 1328 ه ش به كليه مراكز بهايي جهان چنين ابلاغ كرد:
«اين شوراي جديد التأسيس، عهدهدار انجام سه وظيفه ميباشد كه اولين آنها اين است كه با اولين حكومت اسرائيل ايجاد روابط كند.»
ايادي امرالله و اعضاي انتصابي اوليه بيتالعدل واقع در شهر حيفاي اسرائيل عبارت بودند از چهار مرد و پنج زن (روحيه خانم ماكسول (همسر شوقي(، چارلز ميس ريمي، اميليا كالنر، ليردي ايوالس، يوگوجياگري، جسي ردل، اتل رول، لطفالله حكيم، سيلوا آيواس، كه بعدا به 27 نفر رسيدند.»
خانم ماكسول انگليسي، و چارلز ميس ريمي، آمريكايي، و بقيه نيز اكثرا از مليتهاي اسرائيلي و غربي بودند، و مذاكرات اعضاي جلسه كاملا محرمانه بود. [121] .
دستياران بابي گري و بهاييگري
اشاره
از زماني كه ميرزا عليمحمد باب، ادعاي بابيت كرد (سال 1260 ه. ق( تا زماني كه شوقي افندي زمام امور را به دست گرفت حدود صد سال بود، و بعد، عدهاي به دستياري بابيگري و بهاييگري شتافتند، در كتاب مصابح هدايت تأليف عزيزالله سليماني اردكاني كه در سه جلد با اجازهي محفل روحاني ملي بهائيان در سنه 1326 و 1328 شمسي چاپ و منتشر شده و بعضي از كتب ديگر آنها شرح حال دستياران و بزرگان بابي و بهائي آمده است. بزرگترين دستياران آنها عبارت بودند: از قرةالعين، ميرزا جاني كاشاني، ميرزا ابوالفضل گلپايگاني، ملا حسين بشرويهاي، ملا محمدعلي بارفروشي [122] (معروف به حضرت قدوس( ملا محمدعلي حجت عامل بلواي زنجان، و سيد يحيي دارابي عامل فتنه يزد و نيريز [123] ما در اين كتاب كه بناي آن بر اختصار است، به طور فشرده به شرح پنج نفر از ممتازترين دستياران بابيگري و بهاييگري كه نقش مهم و تلاش فراوان در تأييد اين مسلك داشتند يعني قرةالعين، ميرزا جاني، ميرزا ابوالفضل گلپايگاني، ملا حسين بشرويه و قدوس بابلي ميپردازيم.
قرة العين كيست؟
نام اصلي قرةالعين «زرينتاج» و بنا به نوشته كتب بهايي، امسلمه است، وي دختر ملا محمد صالح مجتهد قزويني است، در شهر قزوين در سنه 1320 ه. ق يا به قول آيتي در كواكب الدريه در سنه 1231 ه. ق متولد شد.
زرينتاج زني در نهايت زيبايي بود و اندام بينظيري داشت، در عين حال شهرتطلب و هوسباز بود. او نزد پدرش ملا صالح و عمويش ملا محمدتقي مجتهد (كه بعد بابيها او را كشتند( مشغول تحصيل گرديد، در پايان تحصيل پيرو مكتب شيخيه شد و جزء مريدان سيد كاظم رشتي (شاگرد ممتاز شيخ احمد احسايي( به شمار آمد، عموي كوچكش ملا علي كه از اين گروه به شمار ميرفت او را در اين راه تحريص و تشويق مينمود، تا آنجا كه ارسال نامه و مراسلات بين زرينتاج و سيد كاظم رشتي باز شد، و سيد كاظم رشتي او را قرةالعين (نور چشمي( خواند، از اين زمان به بعد او به لقب «قرةالعين» شهرت يافت.
اين زن با پسرعموي خود ملا محمد امام جمعه (پسر ملا محمدتقي شهيد( ازدواج كرد و از او داراي 2 يا 3 فرزند شد، ولي شوهرداري و بچهداري براي او قيد و زنجيري بود، طولي نكشيد كه در سال 1259 ه ق (در سن حدود 29 سالگي( شوهر و فرزندان و خانه خود را ترك كرده، و به عنوان اين كه دستش به استادش سيد كاظم رشتي برسد به سوي كربلا روانه شد، ولي وقتي كه به كربلا رسيد با خبر فوت سيد كاظم روبرو شد، در آنجا با شاگردان سيد كاظم رشتي تماس داشت، يك عده از افراد هوسباز دورش را گرفتند، او كه شيفتهي مقامطلبي و شهرت بود، پس از چندي، به بغداد رفت، و سپس توسط ملا حسين بشرويهاي به حضور ميرزا عليمحمد باب راه يافت، و كار او به جايي رسيد كه گاهي به نام خود، مردم را دعوت ميكرد، و گاهي به نام سيد عليمحمد باب، باب هم او را به لقب «طاهره» ملقب ساخت.
و به گفتهي عباس افندي:
«او در قريهي بدشت جملهي «من همان خدا هستم» را تا عنان آسمان به اعلي الندا بلند نمود.» [124] .
بيعفتيهاي اين زن شوهردار و تماسهاي نامشروعي كه با افراد گوناگون داشته، و به گرد آمدن عدهاي به دور او به عنوان شاگرد و... موجب شد كه حاكم بغداد او و اطرافيانش را از بغداد بيرون كرد. قرةالعين وارد ايران شد، ولي حدود سه سال بود از شوهرش جدا شده بود، اينك با چه رويي ميتوانست به خانهي شوهر برگردد، آن هم شوهري كه روحاني بود.
ورود قرة العين به خانه پدر، پس از سه سال سفر
ناچار وارد قزوين شد و به خانهي پدرش ملا صالح آمد، اما او مورد اعتراض سخت پدر و عمويش ملا محمدتقي قرار گرفت و حتي پدر و عمو و بستگان او را در خانه تحت نظر نگه داشتند و مانع شدند كه بابيان با او تماس پيدا كنند، و ملا محمدتقي پيروان مذهب شيخيه را كافر و زنديق ميخواند و سخت قرةالعين را بر اين روشي كه پيش گرفته بر حذر ميداشت. [125] .
ولي طولي نكشيد كه بابيان نقشهي قتل ملا محمدتقي (عموي قرةالعين( را طرح كردند كه به عقيدهي نويسندگان، طراح اصلي نقشهي قتل، خود قرةالعين بود.
شهادت ملا محمدتقي عموي قرة العين
در كتاب قصص العلماء نقل شده:
در سال 1264 ه. ق، شبي بعد از نصف شب مرحوم ملا محمدتقي كه مرجع تقليد در قزوين بود، براي خواندن نماز شب به مسجد رفت، مسجد خلوت بود، در حال سجده كه به خواندن مناجات خمسة عشر اشتغال داشت، ناگهان چند نفر بابي به مسجد ريختند، نخستين بار نيزهاي به پشت گردن او فروبردند، و سپس نيزهاي به دهان او فرو كردند و سپس هشت زخم ديگر به بدن او وارد آوردند و فرار كردند، او براي رعايت نجس نشدن مسجد به هر زحمتي بود خود را به در مسجد رساند و بيهوش شد، مردم باخبر شدند، او را به خانهاش بردند و پس از دو روز شهيد شد، قبر او در بيرون مرقد مطهر امامزاده حسين عليهالسلام در قزوين به عنوان قبر شهيد ثالث معروف و ملجأ حاجتمندان است. و بعضي گويند:
در راه كه به مسجد ميرفته مورد حمله قرار گرفت، و حمله كننده، ميرزا صالح شيرازي و به قول بعضي ملا عبدالله بوده است، چنان كه آواره در كتاب الكواكب الدريه (مطبعة العربيه به مصر( صفحه 207 اين مطلب را به تفصيل آورده است.
اعدام قرة العين
در اين گير و دار بابيهاي قزوين كه به هيچ وجه حاضر نبودند، قرةالعين اين زيبا صنم را از دست بدهند، با او و بابيهاي تهران و شهرستانهاي ديگر از جمله حسينعلي بهاء و يحيي صبح ازل و... به طرف خراسان رهسپار شدند، ولي در شاهرود با عدهاي از بابيها كه از ترس مردم مشهد از مشهد فرار كرده بودند ملاقات نمودند، سپس واقعه بدشت (كه قبلا در شرح حال حسينعلي ذكر شد) پيش آمد. سرانجام پس از واقعهي سوء قصد به ناصرالدين شاه، و تحت تعقيب قرار گرفتن بابيها، در سال 1268، قرةالعين و عدهاي كه قبلا دستگير شده بودند، محكوم به اعدام شده و به قتل رسيدند، و اين هنگامي بود كه هنوز فرقهي بهائيت به وجود نيامده بود، بنابراين قرةالعين بابي (نه بهائي) از دنيا رفت. سيد عليمحمد باب هنگام نوشتن احسن القصص (كه در تفسير سورهي يوسف است و داراي 111 سوره ميباشد و در اول هر سوره آياتي از سورهي يوسف در آن عنوان شده) علاقهي مفرطي به قرةالعين داشته و در اغلب سورههاي آن كتاب، چند آيه در حق او و خطاب به او است مانند سورهي 22 و 23 و 25 و 28 و 30 و 31 و 32 و34 و 58 و 76 و 78 و 91 و 93 و... و بعيد نيست كه اين كتاب را به عنوان خطابات به قرةالعين و به بهانه تفسير سورهي يوسف نوشته باشد، از عبارات عليمحمد در سورهي 76 چنين است، ميگويد:
«يا قرةالعين ان الله قد اختارك لنفسي فاستمع لما يوحي اليك من قبل الله العلي...» [126] . يعني:
«اي قرةالعين! خداوند تو را براي من برگزيده، آنچه را به تو از سوي خداي متعال وحي ميشود گوش فرا ده.»
ميرزا جاني كاشاني
ميرزا جاني كاشاني از پيروان پر و پا قرص سيد عليمحمد باب بود، و كتاب به نام «نقطة الكاف» در تاريخ ظهور باب و وقايع هشت سال اول از تاريخ بابيه نوشت، مستشرق شهير ادوارد براون انگليسي مقدمهي مفصلي بر اين كتاب نوشته و خود به طبع و نشر آن پرداخته است، اين كتاب در 362 صفحه كه 66 صفحهاش مقدمهي ادوارد براون است در سال 1328 هجري قمري در ليدن به طبع رسيده است.
تناقضات و بافندگيها و مهملات اين كتاب بيشمار است. ميرزا جاني به قدري به سيد عليمحمد باب دلبسته بود كه مينويسند وقتي سيد عليمحمد باب را از اصفهان از راه كاشان به تهران ميبردند حاج ميرزا جاني با دادن صد تومان (آن زمان( رشوه، باب را در كاشان يك شب مهمان خود كرد، ميرزا جاني از آن 32 نفري است كه در سنه 1268 در جريان ترور ناصرالدين شاه با عدهاي از بابيها به قتل رسيد. [127] .
ميرزا ابوالفضل گلپايگاني
يكي از افراد ممتاز فرقهي ضالهي بهايي «ميرزا ابوالفضل گلپايگاني» است، به طوري كه كتاب فرائد او را مفصلترين و بالاترين كتاب استدلالي و نظري بهائيه ميدانند، وي در آن كتاب آيات قرآن و روايات اسلامي را تحريف و تأويل كرده، و با صدها توجيهات التقاطي و مضحك و بافندگيهاي خندهآور و خنك، آنها را به مسلك بهايي تطبيق نموده است. كتاب فرائد گلپايگاني، داراي 731 صفحه، هر صفحهاي 19 سطر به اضافهي 25 صفحهي فهرست و جدول صواب و خطا است، كه تأليف آن را در شب عيد فطر سال 1315 هجري به پايان رسانده است. وي در سال 1260 هجري در گلپايگان متولد شد و در سال 1293 بر اثر ملاقات با فاضل قائيني (نبيل اكبر آقا محمد پسر ملا احمد وفات يافته سال 1309 هجري در بخارا( و ديگران در سن 33 سالگي بهائي شده است، و به تبليغ اين مرام پرداخته است، او نخست از طرف حسينعلي بهاء و سپس از طرف عباس افندي مأمور نوشتن كتابهاي به اصطلاح استدلالي گشت، و با لفظ بازي و تلفيق كلمات، دين خود را به اربابش نيكو ادا كرد. و در اين مسير مسافرتهايي به اروپا، آمريكا، مصر، تركستان و سوريه كرده و چندين كتاب به حمايت از مرام بهايي نوشت، كه از جمله آنها كشف الغطا، و درر بهيه، حجج بهيه، برهان لامع، رسالهي ايوبيه و رساله اسكندريه است.
عباس افندي توجه خاصي به گلپايگاني داشت و او را لايق كارهاي مهم ميدانست از اين رو وقتي كه تصميم گرفت در كشورهاي غربي پايگاه تبليغي ايجاد كند، دست نياز به سوي ابوالفضل گلپايگاني دراز كرد، و او را براي اين امر خطير مأمور ساخت و به استمداد طلبيد. سرانجام در سال 1332 ه. ق در 72 سالگي در مصر درگذشت. [128] .
ملا حسين بشرويهاي و هلاكت او
ملا حسين بشرويهاي كه از اهالي بلاد خراسان و از شاگردان سيد كاظم رشتي بود، از نخستين كساني است كه به بابيت سيد عليمحمد معتقد شد و در اين راه تلاش فراواني كرد و به عنوان «باب الباب» معرفي شد. او در مشهد مردم را به مرام بابيت فراميخواند، و جمعي را به دور خود جمع كرد، با حيلههاي مختلف، شهر به شهر ميگشت و از مرام باطل بابيت تبليغ ميكرد... با پيروان خود به مازندران آمد و در آنجا متحير بود كه چه كند و به كجا رود، زيرا از خراسان توسط علما و مردم رانده شده بود، و در مازندران از ترس سعيد العما (كه شرح حالش را ذكر ميكنيم( كه فرقهي ضاله بابيان را از بابل بيرون كرده و پراكنده ساخته بود، حيران و سرگردان همراه پيروانش در بيابانهاي مازندران، روزي يك فرسخ يا نيمفرسخ راه ميپيمود، مريدانش ميگفتند او در انتظار امري به سر ميبرد، و او نيز به اطرافيانش ميگفت: منتظر چيزي هستم، تا اين كه در همين ايام كه سال 1364 ه. ق بود، خبر فوت محمد شاه (پدر ناصرالدين شاه( رسيد، ملا حسين بشرويه گفت: من منتظر همين خبر بودم، فرصت هرج و مرج آن عصر و ضعف قدرت حكومت مركزي، باعث شد كه بشرويه اكثر استفاده را از اين آب گلآلوده براي ماهي گرفتن نمايد، و به پيروانش ميگفت:
«سيد عليمحمد امام زمان است و ما از ياران او هستيم و به زودي فتح و پيروزي نصيب ما ميشود... داستان ما داستان كربلا است، و من با 72 نفر در مازندران شهيد ميشويم، هر كسي ميل به شهادت ندارد برگردد. ما وقتي كه وارد مازندران شديم راه نجاتي براي ما نيست و من با 72 نفر در آنجا شهيد خواهيم شد، و من با هفتاد و دو نفر از ظهر كوفه كه پشت بارفروش (بابل( است خروج خواهيم نمود.»
او با اين بافندگيها بابل را كربلا خواند و خود را از شهداي آن، كه پس از شهادت، رجعت ميكنند. كوتاه سخن آن كه او همراه 230 نفر به سوي بابل حركت كردند، مردم بابل به آنها حمله نمودند، سي نفر از آنها گريختند، دويست نفر ماندند، اين دويست نفر به قتل و غارت پرداختند و به صغير و كبير رحم نمينمودند، كار به جايي رسيد كه اهل شهر بابل آنها را به محاصره قرار داده و آنها به كاروانسرايي در سبزه ميدان پناه بردند، و در برابر هجوم جمعيت شهر، به سختي وحشت نمودند، سرانجام با عباس قليخان حاكم لاريجان مذاكره نمودند و از او خواستند كه به آنها راه دهد تا از شهر خارج شوند، مشروط به اين كه دست از قتل و غارت بردارند، عباس قليخان موافقت كرد، حسين بشرويه با پيروان خود، از بابل بيرون رفتند. عالم رباني و بزرگ آيتالله سعيد العلماء رحمهالله نقش اصلي براي بسيج مردم و بيرون نمودن آنها را داشت، همهي تلاش آنها اين بود كه به سعيد العلماء دست يابند و او را بكشند، ولي در برابر هجوم مردم تحت رهبري سعيد العلماء رحمهالله ناكام ماندند.
بشرويه و پيروانش در جستجوي پناهگاهي بودند، و سرانجام به قلعهي شيخ طبرسي (واقع در مازندران نزديك قائم شهر( وارد شده و آنجا را فتح كرده و براي خود پناهگاه قرار دادند. در اين ميان محمدعلي بارفروشي (بابلي( معروف به قدوس از سران بابي، خود با را به قلعهي طبرس [129] رسانيد، بابيان از او استقبال گرمي كردند. اين بار بشرويه (به جاي سيد عليمحمد باب معدوم(، محمدعلي قدوس را محور قرار داد، او را امام زمان خواند و پيروانش را به ايمان آوردن به او دعوت كرد.
اصحاب قلعه، با تلاشهاي بشرويه، قلعه طبرس را بازسازي كردند، و هر روز به اطراف حمله كرده و به غارت و چپاول اموال مردم ميپرداختند و آنها را به قلعه آورده و ذخيره مينمودند.
در همين ميان مهدي قليخان از تهران مأمور سركوبي آنها شد و عباسقليخان لاريجاني و ديگران را به كمك گرفت و بين لشكر دولتي و اهل قلعه، جنگهاي سختي رخ داد، سرانجام بشرويه هدف تير عباسقليخان قرار گرفته و به هلاكت رسيد، او هنگام مرگ 36 سال داشت. پس از مرگ او، محمدعلي بارفروشي (بابلي( معروف به قدوس، برادر او «حسن بشرويه» را جانشين او و فرمانده نمود، و القاب برادرش را به او عطا كرد و پيروانش را به اطاعت از او فراخواند، ولي طولي نكشيد كه حسن بشرويه نيز به دست قشون دولتي و مردمي، به هلاكت رسيد. [130] .
قدوس بابلي و سرنوشت نكبتبار او
قبلا شهر بابل را «بارفروش» ميناميدند، در آنجا شخصي به نام محمدعلي بارفروشي كه بعدها معروف به قدوس گرديد، به حمايت از بابيان برخاست، او از نخستين كساني است كه بابيت سيد عليمحمد باب را پذيرفت، و براي پيشرفت مرام باطل او، تلاشهاي بسيار كرد، او در ماجراي افتضاح بدشت شركت داشت [131] او ميخواست مردم مازندران (همشهريهاي خود او( به بابيگري گرايش دهد، و به قلعهي طبرس وارد شد و در آنجا به ملا حسين بشرويهاي و همراهان پيوست، بشرويه او را بعد از سيد عليمحمد، امام زمان خواند.
او وقتي كه وارد قلعه شد، پياده كنار قبر شيخ طبرسي رفت و دستش را به ضريح آن قبر نهاد و بر آن تكيه داد و گفت:
«بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين.» [132] و با خواندن اين آيه خواست اعلام كند كه من همان امام زمان هستم كه هنگام ظهور بر كعبه تكيه ميكند و اين آيه را ميخواند! [133] . ولي پس از كشته شدن ملا حسين بشرويهاي (چنان كه گفتيم( اهل قلعه مقاومت خود را از دست دادند، و كارشان بسيار تنگ و سخت شد و در فكر چارهجويي بودند، و در اين ميان «مهدي قليخان ميرزا» اعلام كرد:
«هر كس توبه كند در امان است.» بابيان از اين پيشنهاد خوشحال شدند، در ظاهر توبه كردند و جان خود را از خطر مرگ نجات دادند، قدوس و يارانش از قلعه بيرون آمده و به اردو رفتند و توبه كردند، ولي سران لشگر دولت و مردم، دريافتند كه توبهي اينها از روي اجبار و اضطرار است، ممكن است آنها پراكنده شده، هر كدام در جايي مشغول تبليغ و اغوا گردند، از اين رو همهي آنها - جز قدوس و دو سه نفر ديگر - را كشتند. سپس قدوس و آن دو سه نفر را به بابل آوردند، سرانجام قدوس نيز در بابل اعدام شد و به اين ترتيب غائله بابيان در مازندران پايان يافت. [134] .
علماي بابل از جمله سعيد العلماء فتواي اعدام قدوس و همراهانش را صادر كردند، و گفتند توبه آنها قبول نيست. براساس اين فتوا همه را در ميدان سبزه ميدان بابل اعدام نمودند. [135] . در كتاب مرآت البلدان نقل شده:
«طبق دستور سعيد العلماء، و ساير فضلاي بارفروش (بابل( قدوس و همراهانش را بر الاغ سوار كردند و در شهر گرداندند و مردم ازدحام كرده و پيكر قدوس را با شمشير ريز ريز كردند». [136] .
سعيد العلماء فتوا دهندهي اعدام بابيان كيست؟
چنان كه ملاحظه نموديد سعيد العلماء رحمهالله نقش به سزايي در قلع و قمع بابيان، و پاكسازي مازندران از وجود پليد آنها داشت، اينك ميپرسند سعيد العلماء چه كسي بود كه آن همه تلاش و جانفشاني كرد؟ پاسخ: سعيد بن محمد [137] معروف به سعيد العلماء در سال 1187 ه. ق. از يك خانواده روحاني در بارفروش (بابل( چشم به جهان گشود، پس از رشد و نمو، به تحصيل پرداخت، سپس مشغول تحصيل دروس حوزوي شد، مقدمات را نزد پدر و فضلاي ديگر بابل خواند و سپس براي ادامهي تحصيل به كربلا سفر كرد، در آن مكان مقدس از محضر درس بزرگان علم به ويژه از محضر تدريس شريف العلماء مازندراني به تحصيل فقه و اصول پرداخت و به درجه اجتهاد نايل گرديد، و سپس به نجف اشرف عزيمت نمود. علامه حاج آقا بزرگ تهران صاحب الذريعه مينويسد:
«سعيد العلماء از بزرگان علما، و اكابر فقها بود، و در ميان بزرگان علم و فقهاي مشهور عصر خود شهرت داشت، و به عنوان سعيد العلماء مازندراني بارفروشي (يعني بابلي( شناخته ميشد، او همدرس علماي بزرگي همچون مولا آقا دربندي، سيد شفيع جاپلقي، و شيخ مرتضي انصاري (صاحب رسائل و مكاسب( و فقها و علماي ديگر بود، و از شاگردان برجستهي شريف العلماء مازندراني و غير او به حساب ميآمد، از نشانههاي عظمت مقام علمي او اين كه استاد اعظم شيخ مرتضي انصاري رحمهالله با وجود او، از فتوا دادن خودداري ميكرد، تا اين كه عدهاي اين موضوع را به سعيد العلما اطلاع دادند، ايشان در پاسخ چنين فرمود:
«من در ايام اشتغال به درس و بحث در حوزه، از شيخ انصاري اعلم بودم، ولي اكنون در بلاد عجم هستم و توفيق درس و بحث ندارم ولي شيخ انصاري همچنان با جديت به درس و بحث اشتغال دارد، در اين صورت او از بنده اعلم است، و براي مقام مرجعيت و فتوا دادن متعين و محرز ميباشد.» [138] .
اين عالم بزرگ در سال 1270 ه. ق در 83 سالگي در بابل رحلت كرد، مرقد شريفش در شهر بابل در بقعهاي قرار دارد، و نگارنده به تازگي مرقد آن بزرگوار را زيارت كردم.
نكته قابل توجه در زندگي اين مرد خدا، اين كه او به خاطر نهي از منكر و دفاع از حريم اسلام و جلوگيري از فرقه ضالهي بابيگري، حوزهي علميه نجف را ترك كرده و به بابل مراجعت كرد، او انجام وظيفه را از رسيدن به مقام مرجعيت ترجيح داد، با ايثار و نفسكشي، از محيط بزرگ علم و فقاهت دست كشيد و به محيط كوچك بارفروش (بابل( آمد، چرا كه شنيده بود بابيها با حمايت استعمار روس تزاري، رخنه كرده ميخواهند مردم مازندران را اغوا كنند. نبيل زرندي كه از بهائيان سرشناس است در كتاب تاريخ خود مينويسد:
«خبر توجه ملا حسين بشرويهاي با همراهان و نزديك شدنشان به بارفروش (بابل( به گوش سعيد العلما رسيد، به خصوص وقتي كه سعيد العلماء شنيد، ملا حسين از مشهد با پرچم سياه همراه عدهاي از اصحابش به سوي بارفروش ميآيند (و مدعي هستند كه ما همان ياران امام زمان هستيم كه با پرچم سياه از خراسان حركت ميكنند(...» سپس مينويسد: «پس از ورود سعيد العلما به بابل، او جارچي در شهر انداخت و به مردم اعلان كرد كه در مسجد حاضر شوند... بالاي منبر رفت... و گفت:
اي مردم بيدار شويد، دشمنان ما در كمين هستند، ميخواهند اسلام را از بين ببرند، و مقدسات اسلامي را محو كنند... همهي شما فردا حاضر باشيد. و خود را مهيا كنيد تا جلو اين گروه را بگيرد.» [139] .
آري اين مجتهد بزرگ، جان بر كف به مازندران آمد و با مجاهدات پيگير خود، از فرقهي ضاله بابي، نوكران و دست نشاندگان استعمار، جلوگيري شديد كرد، و با اعلام جهاد، مردم را بر ضد آنها بسيج نمود، به طوري كه موجب قلع و قمع آنها در آن منطقه گرديد. دوست دانشمندم آقاي مهدي كامران بابلي در شأن اين عالم بزرگ اشعاري سروده، و در چند فراز از آن اشعار چنين ميگويد:
سعيد العلما مرد خدا بود كه در اشراق چون نجم سما بود زعيم و پيشواي عصر غيبت يگانه ناصر دين و شريعت علمدار رشيد صاحب الامر مريد روسپيد صاحب الامر شجاعانه به ميدان بلا رفت به جنگ مسلك باب و بها رفت همان مسلك كه استعمار يارش پديد آرندهي فكر و شعارش به فتوايش شده اعدام قدوس كسي را كه بدي فرمانبر روس به شهر بارفروش در سبزه ميدان درك كرده سران حزب شيطان موفق شد در اين امر الهي كه كرد حفظ اين بلد را از دوراهي روانش باد دائم در تنعم خدا خواهد نگردد ياد او گم از شيعيان به خصوص مردم مازندران، به ويژه مردم بابل اميد آن است كه ياد مجاهدت و ايثار اين رادمرد خدا را فراموش نكنند، كنار مرقد مطهرش كه اكنون در نزديك مسجد جامع بابل قرار دارد و در دست آذربايجانيهاي مهاجر است بروند، و با تلاوت آيات قرآن، روحش را شاد نمايند، و بدانند كه يكي از مكانهاي مقدس براي مناجات و استجابت دعا، كنار قبر اين مجتهد عالي مقام و مجاهد نستوه است. يادش به خير و حماسهاش جاودانه باد.
دستهاي پنهان و آشكار استعمار، در پيدايش بابي گري و بهايي گري
اشاره
دلايل و قراين و شواهد خللناپذير بيانگر آن است كه دستهاي پنهاني و آشكار استعمار در پيدايش بابيت و بهائيت و تداوم آنها در كار بوده و هست، براي توضيح مطلب، نظر شما را به مطالب زير جلب ميكنم:
تلاش استكبار جهاني در متلاشي كردن همبستگي شرق
اشاره
در تاريخ بشريت همواره سرزمين افسانهاي و آباد و پر از معادن و ذخائر شرق مورد توجه غرب و زمامداران غربي بوده است، فرمانروايان غربي همواره چشم طمع و آز به اين سرزمين دوخته و درصدد آن بوده و ميباشند كه با طرح نقشههاي استعماري در لباسهاي مختلف، ولي غالبا محرمانه راه تسلط بر شرق و تسخير مخازن شرق را بيابند و از اين راه به هدف استعماري خود نايل آيند. از اين رو در طول تاريخ، كشورها و نقاط مختلف شرق مدتها تحت الحمايهي كشورهاي غربي به سر ميبردند، و اين عنوان تحت الحمايگي، ماسك و سرپوش استعمار بود تا بدين وسيله براي ربودن ذخاير شرق آزاد باشند. منابع بزرگ نفت و گاز اين دو طلاي سياه و آبي نيز يكي ديگر از ذخاير گرانبهاي شرق بود كه با مطالعهي تاريخ آن، به نقشههاي مرموز استعمارگران پي ميبريم. كمپانيهاي غرب، همواره سلطه خودمختاري كامل بر صادر كردن نفت شرق به غرب و... را داشتند و دارند. اين استعمار وقتي ميتوانست چنگال خود را وسيعتر سازد و نقشههاي استعماري خود را ادامه دهد، كه مردم و زمامداران شرق را به طور كامل در بيخبري و اغفال نگهدارد، و گاهي با ايجاد جنگها و اختلافات داخلي، آنها را به خود مشغول سازد و در اين ميان ماهي بگيرد، و به عبارت روشنتر نخست با حربهي استعمار فكري و فرهنگي وارد شود و سپس استعمار ارضي و كشوري و... استعمارگران از مطالعات و تجربيات خود به دست آورده بودند كه يكي از عوامل نيرومند و خللناپذير در شرق كه هم انسانها را از بيخبري و اغفال بيرون ميآورد و هم پيوند و به هم پيوستگي ناگسستني به آنها ميدهد و در نتيجه با اين وصف، راه نفوذ استعمار مسدود ميگردد «مذهب» است.
ماجراي تنباكو يك شاهد زنده
يكي از شواهد زنده در اين مورد، داستان حرمت تنباكو است، وقتي ناصرالدين شاه به انگلستان سفر كرد و امتياز (حدود 50 سال( كشت دخانيات و تنباكو ايران را با شرايطي به كمپاني انگليسي به نام: گ. ف - تالبوت واگذار نمود [140] ، پس از اين ماجرا، دخانيات ايران در دست انگليسيها قرار گرفت، آنها به طور عجيبي به سرعت وارد ايران شدند، روز به روز به صادر نمودن انواع تنباكو و توتون و... افزودند و صدها برابر از مبالغي كه به دولت ايران ميپرداختند، به جيب ميزدند، علاوه بر مصرف بسياري كه در ايران داشت كه منافع آن هم براي صاحبان امتياز بود.
استعمارگران از هر سوي كشور، ساختمان باشكوه و جديدي براي خود ميساختند، كمكم مردم آگاه ديدند مليت و استقلال و دين در خطر جدي قرار گرفته است، علما و دانشمندان و مردم آگاه، متوجه خطر شده طولي نكشيد كه از هر گوشه، جنب و جوش و شورش شروع شد.
آيتالله العظمي ميرزاي شيرازي [141] مرجع تقليد عصر، پس از اطلاع بر اوضاع و احوال، نخست با نامهها و تلگرافهاي متعدد، دولت و ملت ايران را از اين پيش آمد برحذر داشت و اعلام خطر كرد، ولي نتيجه نگرفت، سرانجام فتواي تاريخي او در مورد حرمت تنباكو به اين شرح صادر گرديد:
«بسم الله الرحمن الرحيم اليوم استعمال تنباكو و توتون باي نحو كان در حكم محاربه با امام زمان عليهالسلام است، حرره الاحقر محمدحسن الحسيني».
اين فتوا در تاريخ سال 1309 ه. ق صادر شد.
تأثير اين فتوا آن چنان بود كه، مردم به پيروي از اين فتوا، چپقها و قليانها را شكستند، و استعمال تنباكو و توتون و... غدغن گرديد، كار به جايي رسيد كه سفراي كشورهاي خارج كه در تهران بودند، به كشورهاي اروپا تلگراف كردند كه واقعه عظيمي كه از اعظم حوادث عالم است رخ داده و آن اين كه:
«چيزي را كه عادت شبانهروزي عمومي مسلمانان حتي كودكان آنان، و اعظم عادات آنان بود به محض اين كه يكي دو كلمه نوشتهي منعي كه رئيس دينشان كرده، به طور كلي ترك كردند و ارتكاب آن در انظارشان عار و ننگ است.» [142] .
يكي از نويسندگان مينويسد:
اثر اين فتوا به قدري نافذ و فراگير بود كه در يك مدت كوتاه، تمام قليانها و چپقها و هر گونه وسايل دخانيات شكسته شد، و كار به جايي رسيد كه: زنان و بانوان خدمتكار كاخ ناصرالدين شاه در تهران همه قليانها و وسايل دخانيات داخل كاخ را شكستند، روزي شاه قلياني طلبيد تا طبق معمول، قليان بكشد، خدمتكار براي آوردن قليان به قليانخانهي كاخ رفت، ولي با دست خالي بازگشت، شاه سه بار او را براي آوردن قليان فرستاد، او هر سه بار رفت و دست خالي بازگشت، شاه در حالي كه سخت خشمگين شده بود، فرياد زد، قليان قليان! خدمتكار دست به سينه به حضور شاه آمد و گفت:
«قربان! سرور من! مرا ببخش، در كاخ حتي به عنوان نمونه يك قليان پيدا نميشود تا نزد شما بياورم، خدمتكاران، همهي قليانها را شكستند و گفتند:
ميرزاي شيرازي، دخانيات را حرام كرده است!» [143] .
به اين ترتيب، استعمار انگليس، مفتضحانه شكست خورد، و انحصار شركت انگليسي لغو گرديد، طراحان استعمار با ذلت و خواري، بساط استعماري خود را از ايران برچيدند، و ناصرالدين شاه به لغو آن امتياز، مجبور گرديد.
با اين كه ميرزاي شيرازي رحمةالله در شهر سامرا (يكي از شهرهاي شمالي عراق( سكونت داشت، و در ايران نبود، ولي فتواي او اين گونه مردم را به نهضت گسترده و عميق فراخواند، كه در تاريخ به عنوان «نهضت تنباكو» معروف شد، و همين نهضت، پايههاي نهضت مشروطيت را در ايران، پيريزي نمود. و پايهي آثار و بركات فراوان انقلابي در طول تاريخ گرديد. به راستي اگر مسلمانان پيوند خود را با مقام مرجعيت ديني حفظ كنند، هرگز فريب اژدهاي هفت سر استعمار را نميخورند. نيز مينويسد:
هنگامي كه فتواي استعمار شكن ميرزاي شيرازي رحمةالله در مورد تحريم تنباكو و دخانيات، شايع شد (چنان كه در داستان قبل ذكر گرديد( جمعي از افراد لاابالي كه با دين سر و كار نداشتند و اهل عيش و عشرت بودند، در يكي از قهوهخانههاي تهران در كنار قليانها نشسته بودند، هنگامي كه فتواي ميرزاي شيرازي رحمةالله را شنيدند، برخاستند و همهي قليانها و چپقها و آنچه از وسايل دخانيات، در آن قهوهخانه بود شكستند و به دور ريختند. بعضي از همكاسههاي آنها به آنها گفتند:
«شما كه لاابالي هستيد و سر و كاري با دين و علماي دين نداريد و از ارتكاب گناه نميترسيد، چرا به پيروي از فتواي ميرزاي شيرازي، اين گونه قليانها و... را ميشكنيد؟ اين كار از شما خيلي عجيب است.» آنها در پاسخ گفتند:
«درست است كه ما گناهكار و آلوده هستيم، ولي به شفاعت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و خاندانش، آرزو داريم، امروز «ميرزاي شيرازي رحمهالله» نايب پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و امامان عليهمالسلام و مدافع و حامي دين است، ما امروز با اين كار خود، آرزومنديم كه آن آقا (ميرزا( نزد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و آلش از ما شفاعت كند، و اگر ما با سركشي خود، ميرزا را خشمگين كنيم، چه كسي از ما شفاعت ميكند، و آمرزش ما را از درگاه خدا ميطلبد؟!» [144] .
تفرقه بينداز و حكومت كن
استعمار در تحليلهاي خود چنين نتيجه گرفت كه تا انسجام و همبستگي مسلمانان، وجود دارد، نميتوان بر آنها سلطه يافت، و نيز چنين يافت كه عامل مهم انسجام و اتحاد آنها، دين است كه پيوند آنها را با رئيس دين (مرجع تقليد( ناگسسته كرده و موجب بيداري و فشردگي شده است.
تصميم گرفت همين انسجام و اتحاد را به وسيلهي مذهبسازي، متلاشي كند.
با اين طرح و ترفند، به ميدان آمد، به اين ترتيب كه ناگاه مردم شنيدند شخصي به نام «شيخ احمد احسايي» ظهور كرد و فرقهاي را به دور خود آورد. سپس شخصي به نام سيد كاظم رشتي كه معلوم نبود از كجا آمد، خود را رشتي معرفي كرد و شاگرد شيخ احمد احسايي شد، و پس از فوت شيخ احمد به جاي او نشست و افكار او را تعقيب نمود و عدهي زيادتري را به دور خود گرد آورد.
جالب اين كه اين شخص وقتي كه به كربلا آمد خود را سيد كاظم رشتي معرفي كرد، در صورتي كه اهالي رشت چنين كسي را نميشناختند... او با رؤساي بغداد تماس و ارتباط كامل داشت و از طرف مأمورين دولت عثماني كمك زيادي به او ميرسيد. از قرايني كه براي اهل زمان خود به دست آمده بود اين كه وي از يكي از بلاد روسيه (ولادي وستك( آمد و خود را به رشت منسوب كرد، و چون لهجهي گيلكها بيشباهت به لهجهي روسي نيست از اين رو خود را رشتي معرفي نمود، يكي از قراين روسي بودنش، گزارش كينياز دالگوركي است. [145] .
پس از فوت سيد كاظم رشتي، هر يك از شاگردانش داعيهاي را بر سر داشتند، به فرقههاي مختلف منشعب شدند، بعدها 18 نفر از آنها به دستياري ملا حسين بشرويهاي دور سيد عليمحمد باب را گرفتند و كمكم فرقهي بابي و سپس ازلي و بهائي به وجود آمد، چنان كه قبلا خاطرنشان گرديد:
كينياز دالگوركي پردهها را بالا ميزند
شواهد و دلايل و قراين عيني و قطعي و سندهاي روشن در دست است كه استعماري بودن بابيگري و بهاييگري را روشن ميسازد، گر چه يكي از برنامههاي اصلي استعمار اين است كه نقشههايش را در زير پردههاي پوشش قرار دهد، و ترفندها و طرحهايش كاملا محرمانه و پوشيده باشد، و از هر گونه عوامل آشكار شدن اسرار استعماري جلوگيري نمايد، ولي اگر سياست عوض شد و يا اقتضا كرد، ناگزير پردهها بالا ميرود، و چهرهي منحوس نقشههاي مرموز و استعماري زير پردهها خود به خود آشكار ميگردد. عامل اصلي به وجود آمدن فرقهي بابي و بهايي، روسيهي تزار بود، گردانندگان اين دو فرقه رابطه كامل ولي كاملا محرمانه، مخفي و دقيق با مقامات روسيهي تزار داشتند، پس از انقراض دولت تزار در روسيه، روشن شد كه يكي از كاركنان مرموز روسي كه بعدا به مقام سفارت رسيد، به نام «كينياز دالگوركي» به طور مستقيم با ميرزا عليمحمد باب تماس داشت. وي خاطرات خود را در مجله شرق ارگان كميسر خارجي شوروي اوت 1914 و 1925 تحت عنوان «يك نفر سياسي روحاني» منتشر كرد، و در آن مطالبي نوشت، كه پردهها را بالا ميزند، خاطرات دالگوركي و اعترافات او چندين بار در جزوهي مخصوصي به فارسي چاپ شده و در دسترس همگان است، ما در اينجا به طور فشرده به چند مطلب اصلي آن كتاب كه خودش به آنها اقرار كرده ميپردازيم: كينياز دالگوركي از روسيه به ايران اعزام شد، به طور ناشناس براي اولين بار در لباس روحانيت درآمد مدتي در حوزههاي علميه سير كرد و در اين زمينه اطلاعات كافي به دست آورد، و چون ميدانست كه نامش كه يك نام روسي و غيرمذهبي است، و نظر مردم و حس كنجكاوي آنها را دربارهي وي جلب ميكند، خود را به عنوان شيخ علي لنكراني [146] معرفي كرد، او پس از مدتي به عراق رفت، در عراق، در ميان آن همه علما و دانشمندان، حوزهي درس سيد كاظم رشتي او را جلب كرد. او چنين وانمود كرد كه علاقهي فراواني به مباني درس شيخ احمد احسايي و سيد كاظم رشتي دارد، از اين رو از افراد مورد توجه در ميان شاگردان سيد كاظم به حساب آمد. كوتاه سخن اين كه: او در ميان شاگردان سيد كاظم، كه در بافندگيهاي به اصطلاح عرفاني و صوفيانه فرورفته بودند و هر يك در سر داعيهاي ميپروراندند، براي اجراي مأموريت خود «ميرزا عليمحمد» را از نظر قيافه و روحيه و افكار از همه مساعدتر ديد، و چنين او را يافت كه به آساني به دام استعمار خواهد افتاد. حتما به سابقهي ميرزا عليمحمد در بوشهر نيز آگاه شده بود كه او در فصل تابستان در گرماي بوشهر پشت بام ميرفته و در برابر تابش آفتاب مدتها مينشسته و اوراد و اذكاري ميخوانده و ديگر مغز و فكر درستي ندارد...!
از آن پس شيخ علي لنكراني (همان كينياز دالگوركي روسي( خود را شيفتهي ميرزا عليمحمد قلمداد كرد و در برابر او نهايت خضوع را مينمود و با كمال اشتياق گاه و بيگاه به حضورش ميشتافت و ميرزا عليمحمد را به دست ميانداخت و اين جملهها را به او ميگفت: «تو باب علوم خدا هستي، تو باب امام زماني، من و همه بايد تو را باب بدانيم، تو قطعا با امام زمان رابطه داري... ما بايد خاك پاي تو را توتياي چشممان كنيم، واقعا لايق مقام بابيت هستي!!...» ميرزا عليمحمد كه اين گونه داعيه را بر سر داشت و از طرفي سيد كاظم رشتي را مبشر خود ميدانست، خيلي زود فريب اين الفاظ را خورد و سرانجام كارش به جايي رسيد كه نه تنها ادعاي بابيت كرد بلكه ادعاي قائميت و پيامبري و حتي خدايي كرد، چنان كه در فصل بعد خاطرنشان ميشود. آري روسيهي تزاري توسط كينياز دالگوركي به نقشه شوم استعماري خود نايل آمد، او پشت پرده از پردهي دل ميخنديد كه ميشنيد؛ عدهاي اطراف باب را گرفته و اختلافات و غوغا در شهرهاي بزرگ ايران، چون شيراز، اصفهان، تهران، مشهد و... به وجود آمده و كشت و كشتار پديدار شده و حتي ناصرالدين شاه مورد ترور بابيان شده و فكر دستگاه ايران به اين امور مصروف گشته است... [147] .
از جمله گفتار دالگوركي اين كه ميگويد:
«به حدي نفوذ ما در دربار ايران زياد شد كه هر چه ميخواستيم ميكرديم و به حدي من خودماني شده بودم كه در هر محفل و محضر مرا دعوت ميكردند، من هم واقعا مثل آخوندهاي صاحب نفوذ در امور دخالت ميكردم!» دالگوركي تا آنجا نفوذ داشته كه در جريان آوردن باب از اصفهان به تهران، مانع ورود او به تهران شد، بلكه باعث شد كه از همان نزديكي تهران (كلين( باب را به طرف آذربايجان ببرند. [148] .
حمايت بي دريغ منوچهرخان روسي از باب
در فصل دوم، شرح حال عليمحمد باب را هنگامي كه به اصفهان آمد و مورد استقبال گرم منوچهرخان گرجي معروف به معتمدالدوله حاكم اصفهان واقع شد، خاطرنشان كرديم.
منوچهرخان كه اصلا اهل تفليس و از اهالي روسيه بود و در يك خانوادهي مسيحي به دنيا آمده بود، در دورهي سلطنت فتحعلي شاه در دربار ايران راه يافت، و در سال 1242 هجري به نصب ايشك آغاسي و لقب معتمدالدوله مفتخر شد، وي در دورهي محمد شاه در پستهاي حساسي در فارس و اصفهان و كرمانشاه و... مشغول خدمت بود، تا سرانجام حاكم و استاندار اصفهان گرديد.
عليمحمد باب در خفا با اين شخص ارتباط داشت، و با اين كه منوچهرخان او را نديده بود عاشق جمالش شده بود، حالا اين عشق و اين ارتباط از كجا سرچشمه گرفته؟ اين سؤالي است كه جوابش در زير سرپوش استعمار قرار گرفته است، با توجه به زادگاه اصلي آقاي منوچهرخان كه روسيهي تزاري بود، جواب روشن است، در فصل دوم حمايت بيدريغ اين شخص را از ميرزا عليمحمد باب ذكر كرديم.
ديگر در اين جا تكرار نميكنيم. نبيل زرندي در تلخيص تاريخ خود صفحه 193 مينويسد:
«معتمدالدوله چنان تحت تأثير استماع آيات عليمحمد باب واقع شد كه در محضر باب با صداي بلند گفت: من تاكنون ديانت اسلام را قلبا معتقد نبودم و اقرار جازم به صحت اسلام نداشتم، بيانات اين جوان مرا قلبا به تصديق اسلام واداشت الحمدلله به اين موهبت رسيدم.» از جملهي «من تاكنون ديانت اسلام را قلبا معتقد نبودم.» ميتوان به دست آورد كه او از نظر عقيده در چه وضعي بوده است.» رضا قليخان مؤلف روضة الصفا كه مدتها با معتمدالدوله محشور بوده مينويسد: «سواران معتمدالدوله، به طلب باب آمده و او را از شيراز به اصفهان بردند، معتمدالدوله با او مدارا ميكرد و به او گمانها داشت و پنهاني او را حرمت ميكرد.» [149] .
دالگوركي ميگويد:
«باري هر يك از وزراء و امراي دولتي كه مناسبات آنها با ما خوب بود، صاحب شغل خوب ميشدند، حكومت فارس را كه با فيروز ميرزا بود به منوچهرخان معتمدالدوله واگذار كرد و پيشكاري فارس با او شد... والله وردي بيگ گرجي كه محرم من بود، مهردار همايوني گرديد.» «همين كه به من اطلاع رسيد كه باب وارد اصفهان شده يك نامه دوستانه به معتمدالدوله حكمران اصفهان نوشتم و سفارش سيد را نمودم كه او از دوستان من و داراي كرامت است از او نگهداري كنيد.» سپس مينويسد:
«الحق معتمدالدوله چندي از عليمحمد باب خوب نگهداري كرد.» معتمدالدوله، در اصفهان، از باب بسيار عالي پذيرائي كرد و همه رقم امكانات را تحت اختيارش گذاشت، ولي در ربيعالاول سال 1262 بود كه معتمدالدوله چندي از دنيا رفت. مرگ او براي عليمحمد باب، عزاي بزرگي بود، كينياز دالگوركي در اين باره مينويسد:
«از بدبختي سيد (باب( اين معتمدالدوله مرحوم شد، سيد بيچاره را گرفتند و به تهران روانه كردند، من هم به وسيلهي ميرزا حسينعلي و ميرزا يحيي (كساني كه بعدا ادعاي جانشيني او را كردند( و چند نفر ديگر در تهران هو و جنجال به راه انداختيم كه «صاحب الامر» را گرفتهاند، لذا دولت او را روانه رباط كريم نموده و از آن جا به طرف قزوين و يكسره به تبريز و از آنجا به ماكو بردند، ولي دوستان من آنچه ممكن بود تلاش كردند و جنجال به راه انداختند.»
اينك اين سؤال مطرح ميشود كه چرا عليمحمد باب را به ماكو (سرحد روسيه( تبعيد كردند؟! چه دستهاي مرموزي دستاندر كار بود كه او را به آنجا (كه در دسترس روس بود( روانه سازد؟!... و سپس به چهريق؟!
دست مرموز استعمار انگليس
از آنجا كه ايجاد اختلاف و آشوب بين مسلمانان به نفع استعمار است، خواه استعمار روس باشد يا انگليس و يا فرانسه و آمريكا و... بعضي نوشتهاند در جريان «باب» انگليس نيز عليمحمد باب و پيروانش را در راه مقاصد شومشان كمك و تقويت ميكرد. علياصغر شميم در كتاب ايران در دورهي سلطنت قاجار در صفحه 109 مينويسد: «پس از آنكه باب به بوشهر برگشت عمال زيرك حكومت «هند انگليس» باب را در ايران وسيلهي سياسي خود قرار دادند و تا ميتوانستند مردم سادهلوح را به پيروي از باب فرا ميخواندند.» و در صفحه 110 مينويسد:
«هواداران باب با پولهاي گزافي كه از طرف عمال كمپاني هند در اختيار آنان گذاشته شده بود، معتمدالدوله حكمران اصفهان را به استخلاص باب واداشتند.» بعدا خواهيم گفت كه در زمان عباس افندي چگونه انگليس به پرورش حزب (بهايي( همت گماشت و تا چه حد آنها را كمك كرد! نقش آمريكا نيز براي تأييد و تقويت بهائيان و سامان دادن وضع آنها، بسيار چشمگير و وسيع است كه خاطرنشان ميشود.
عكس برداري كنسول روس از جسد باب
سرانجام اميركبير، صدر اعظم (نخست وزير ناصرالدين شاه( كه مردي بيدار و شجاع و استعمار شكن بود، و از همه جا اطلاع داشت، ناصرالدين شاه را واداشت تا باب را در تبريز با محمدعلي زنوري اعدام كردند. اما استعمار به تلاش خود ادامه داد، و براي آن كه اسلحهي برنده و تيزي به دست هواخواهان باب بدهد و آنها را براي آشوب، تحريك نمايد، قنسول روس را با عكاس چيرهدستي فرستاد تا از جسد به ظاهر تأثرانگيز و مهيج (البته به نظر بابيان( عليمحمد باب و دستيارش محمدعلي زنوري كه در كنار خندق پس از اعدام افتاده بود، عكس برداشتند، چنان كه عباس افندي در مقالهي سياح، صفحه 63 مينويسد: «روز ثاني قنسول روس با نقاش حاضر شد و نقش آن دو جسد را به وضعي كه در خندق افتاده بود، برداشت». و نبيل زرندي در كتاب تلخيص تاريخ نبيل در صفحه 549 به اين مطلب تصريح نموده است! در اينجا اين سؤال مطرح ميشود كه عكسبرداري از جسد باب، آن هم از ناحيهي مأموران دولت خارجي براي چه بود؟ جز اين كه اين مطلب نشان ميدهد كه استعمار روس با اين كار ميخواست نغمهي استعماري ديگري را ساز كند.... مدرك زندهي ديگر در مورد ارتباط روس با بابيان، اين كه روس تماسهاي مرموز با سيد حسين يزدي منشي مخصوص باب داشته است، سيد حسين كسي است كه وقتي او را با باب به طرف اعدام روانه ميكردند، از باب بيزاري جست و حتي آب دهان به روي باب انداخت، و در نتيجه آزاد شد و بعدا به حزب بهائي پيوست، يكي از دلايل روابط مرموز اين شخص با سفارت روسيه نوشته ميرزا جاني در كتاب نقطة الكاف صفحه 267 است. وي مينويسد:
«ايلچي [150] دولت تزاري روسيه مخصوصا براي ملاقات سيد حسين به تبريز آمد و با او ملاقاتهاي متعدد كرده است» [151] .
حسينعلي بهاء در دامن استعمار روسيه تزار
قبلا جريان ترور ناصرالدين شاه توسط عدهاي از پيروان باب (پس از اعدام باب( در روز 20 شوال 1268 ه. ق را خاطرنشان ساختيم. [152] پس از اين ماجرا وقتي كه به دستور ناصرالدين شاه، به تعقيب پيروان باب پرداختند، در اين بحران حسينعلي بهاء (بنيانگذار فرقهي بهائيت( به سفارت روس پناهنده شد و رسما سفارت روسيه تزار از او حمايت كرد. نبيل زرندي در تاريخ خود (از صفحه 629 تا 632( پس از ذكر ماجراي ترور، مينويسد: «حضرت بهاءالله روز ديگر سواره به اردوي شاه كه در نياوران بود رفتند، در بين راه به سفارت روس كه در زرگنده بود رسيدند، ميرزا مجيد منشي سفارت روس از آن حضرت مهماننوازي كرد و پذيرايي نمود... سفير روس قول داد كه در حفظ حضرت بهاءالله (حسينعلي( سعي بليغ مبذول دارد.» و در صفحه 650 مينويسد: «قنسول روس كه از دور و نزديك مراقب احوال بود و از گرفتاري حضرت بهاءالله خبر داشت، پيغامي شديد به صدر اعظم فرستاد و از او خواست كه با حضور نمايندهي قنسول روس و حكومت ايران تحقيق كامل دربارهي حضرت بهاءالله به عمل آيد.
قنسول و نمايندهي حكومت اقرار او را نوشت، به ميرزا آقاخان خبر دادند، در نتيجه حضرت بهاءالله از حبس خلاص شد. در صفحه 657 مينويسند:
«حكومت ايران بعد از مشورت، به حضرت بهاءالله امر كرد كه تا يك ماه ديگر ايران را ترك نمايند و به بغداد سفر كنند، قنسول روس چون اين خبر را شنيد، از حضرت بهاءالله تقاضا كرد كه به روسيه بروند و دولت روس از آن حضرت پذيرايي خواهد نمود، حضرت بهاءالله قبول نفرمودند و رفتن به عراق را ترجيح دادند!». به راستي چرا پس از جريان ترور نافرجام ناصرالدين شاه، عدهي زيادي از پيروان باب دستگير شده و كشته ميشوند، ولي حسينعلي بهاء و برادرش صبح ازل كه در راس آنها بودند زنده ميمانند؟ دالگوركي پرده را بالا ميزند و ميگويد:
«من چند نفر محرم خود را تربيت جاسوسي مينمودم و هيچ كدام لياقت ميرزا حسينعلي (بهاءالله( و برادرش (صبح ازل( را نداشتند.» باز در صفحه 37 تا 41 يادداشتهاي دالگوركي به نام اعترافات با مقدمه خالصي را بخوانيد تا بيشتر به مقام حسينعلي اين جاسوس سينهچاك روسي پي ببريد.. مدارك روشن و بيشمار از كتب بهائيان در دست است كه رابطهي مستقيم دولت روس را توسط سفارتش در ايران تصريح ميكند. [153] . در اينجا به ارائه يك مدرك ديگر نيز ميپردازيم. عزيزالله سليماني در كتاب مصابيح هدايت (كه در سنه 1326 شمسي در تهران به تصويب لجنهي ملي و با اجاز محفل روحاني بهائيان ايران چاپ شده( در جلد دوم صفحه 232 نامهي ميرزا ابوالفضل گلپايگاني را كه به ميرزا اسداللهخان ارسال داشته، چنين نقل ميكند:
«و عدالتي كه از دولت قويه بهيه روسيه اطال الله ذيلها من المغرب الي المشرق، و من الشمال الي الجنوب در اين محاكمه ظاهر شد، شايستهي ثبت در تواريخ و سزاوار مذاكره در انجمن دوستان در جميع ديار و بلدان است... و جميع دوستان به دعاي دوام عمر دولت و ازدياد حشمت و شوكت اعليحضرت امپراطور اعظم الكسندر سوم (روسيه تزار( و اولياي دولت قوي شوكتش اشغال ورزند.» [154] .
مدارك ديگر در مورد رابطه حسينعلي و... با روسيه تزار
اشاره
حسينعلي بهاء اين دستنشاندهي زيرك و جاسوس پيغمبرنماي روسيهي تزار در كتاب مبين صفحهي 76 سطر 8 ميگويد:
«يا ملك الروس... قد نصرني احد سفرائك اذ كنت في السجن تحت السلاسل و الاغلال، بذلك كتب الله لك مقاما لم يحط به علم احد الا هو اياك أن تبدل هذا المقام العظيم؛ اي پادشاه روس! يكي از سفراي تو هنگامي كه در زندان و در زير زنجيرها بودم، مرا ياري كرد.
به خاطر اين عمل خداوند براي تو مقامي عطا كرده است كه از علم و احاطهي مردم بيرون است، مبادا كه اين مقام بزرگ را تبديل نمايي.» مطلب ديگر اين كه: وقتي كه قرار شد حسينعلي را به عراق تبعيد كنند، همه مينويسند:
مأمورين روسي همراه مأمورين ايراني او را تحت الحفظ به عراق بردند، خود حسينعلي در كتاب لوح ابن الذئب در صفحه 16 ميگويد:
«و چون مظلوم از سجن خارج، حسب الامر حضرت پادشاه حرسه الله تعالي مع غلام دولت عليه ايران و دولت بهيه روس به عراق عرب توجه نموديم و بعد از ورود به اعانت الهي و فضل و رحمت رباني آيات به مثل غيث حاطل نازل و به اطراف ارض ارسال شد...» و در اشراقات صفحه 155 مينويسد:
«خرجنا و معنا فرسان من جانب الدولة العلية الايرانية و دولة الروس الي أن وردنا العراق بالعزة و الاقتدار؛ همراه عدهاي از سواران ايراني و روسي از ايران به سوي عراق با كمال عزت و شوكت وارد شديم.» اگر زير كاسه نيمكاسه نبود، اين همه احترام و حمايت از يك وطنفروش براي چيست، تا آن جا كه خائني را با عزت و شكوه وارد عراق سازند، حقيقت اين است كه حسينعلي از تبعهي روس بود، در اين صورت، لابد قانون كاپيتولاسيون سلامتي او را حفظ كرد! آيا اين امور دليل آن نيست كه استعمار ميخواست او را در بغداد و شهرهاي عراق راست كند، و سرانجام پس از ايجاد اختلاف بين مسلمانان توسط او، استفاده نمايند؟!
نقش روسيهي تزار در حفظ پيروان باب
علاوه بر مدارك فوق، باز از مدارك روشن و متعدد ديگر از كتب بهائيان استفاده ميشود كه سفارت روس و مأموران روسي تا سر حد امكان در حفظ و حراست پيروان باب ميكوشيدند، در اينجا به اين چند نمونه توجه كنيد:
1- آواره در كتاب كواكب الدريه (صفحه 284( ميگويد:
«وقتي كه ايشان (حسينعلي بهاء( در «درجز» از قراي مازندران تشريف داشته و در آنجا مستخدمين و سرحدداران دولت روس ارادتي شايان به حضرتش يافته، اراده كردهاند كه آن حضرت را از دست مأموران ايراني گرفته و در اختيار آنها قرار داده به روسيه ببرند ولي آن حضرت قبول نكرده [155] و بعد خبر وفات محمد شاه رسيد و «در يابيگي روس» اظهار سرور! كرده و سبب نجات بهاءالله شد.»
2- هنگام بلواي ضدبهائيان اصفهان در سال 1321 قمري، قنسول روس به همهي بهائيان اصفهان پناه داد و از آنان رفع مزاحمت كرد...
3- ميرزا جاني در نقطه الكاف، صفحه 233 مينويسد:
«شنيدم از جمله تقصيراتي كه پادشاه روس بر امير (امير زنجان( گرفته و سبب عزل او شد يكي همين قتل اين سلسله مظلوم است خلاصه بعد از آن ايلچي روس و ايلچي روم به ديدن جناب حجت آمدند...».
4- از جمله قضاياي عجيب: آمدن مؤمن هندي است از هند به عزم سياحت با لباس زهد و ورع و رسيدن او به چهريق و غش كردن او از ديدن سيد باب و نعره زدن او به «هذا ربي» (اين خداي من است( و سپس حركت او به سوي روم. [156] .
5- عزيزالله سليماني در جلد اول مصابيح هدايت، صفحه 181، مينويسد:
«علاءالدين حاكم زنجان به ورقاء (يكي از سران بهائيت( ميگويد: فردا ميرزا حسين (زنجاني كه با ورقاء رفيق شده بود( را دم توپ ميگذارم و تو را با پسرت به تهران ميفرستم، حضرت ورقاء محرمانه فرموده بود كه ميرزا حسين زنجاني به اطلاع كنسول (روس( و به امر ناصرالدين شاه از عشقآباد آمده و دامادشان هم مترجم روس است، اين مطلب را پي ميكند و از براي سركار خوش واقع نخواهد شد، به نظر چنين ميآيد كه او را هم با ما به تهران بفرست.
6- ميرزا حسن نوري برادر حسينعلي بهاء و صبح ازل، منشي سفارت روس بود!
7- عباس افندي در مقالهي سياح مينويسد: «بهاء و عائلهاش را دولت روس به بغداد فرستادند.»
8- در جنگ جهاني از عبدالبهاء (عباس افندي( پرسيدند: در اين جنگ كدام دولت فاتح است؟ در جواب گفت: امپراطور روس، زيرا جمال مبارك (حسينعلي( در كتاب مبين در خطاب به او فرمودند: «يا ملك الروس اسمع نداء الله الملك المهيمن القدوس!» و در مواقع كثيره فرمودهاند؛ «چون امپراطور روس بر نصرت امر قيام كرد، مظفر و منصور است.» [157] .
9- ميرزا حيدرعلي اصفهاني (از فضلاي بهائيه( در كتاب بهجة الصدور صفحه 128 گويد: «و القائم بامرالله (حسينعلي بهاء( را گرفتند و حبس كردند و به قدر يك كرور [158] و اموال و املاك و عمارتش را بردند و غارت نمودند، و در ظاهر چون دولت بهيه روس حمايت آن قائم به امرالله كه ملقب به بهاءالله است نمود، نتوانستند او را شهيد نمايند به دارالسلام بغداد نفي (تبعيد( نمودند.»
10- روسيهي تزار زمينهاي مشرق الاذكار و عشقآباد [159] را تحت اختيار بهائيان ميگذارد، آنها گروه گروه به آنجا ميروند، و دولت تزار از هر گونه مساعدت در حق آنها دريغ نميكند، تا آن كه ماجراي كشته شدن يكي از بهائيان به نام حاج محمدرضا در عشقآباد سر و صدايي بلند ميكند، سرانجام پس از حكومت نظامي و بگير و بهبند مسلمانها، شايع ميشود كه به حكم امپراطور نيكلاي (روس( در عشقآباد دادگاه نظامي تشكيل ميشود، و دو نفر قاضي كه از پطرسبورك براي محاكمه حركت كردهاند و پس از تشكيل اين محاكمه، دو نفر مسلمان به عنوان متهم به قتل، محكوم به اعدام ميگردند... آواره (بهايي مسلمان شده( در الكواكب الدريه، صفحه 55 (ج 2( مينويسد:
«بعد از شهادت حاج محمدرضا و محاكماتي كه به عمل آمد، دولت روس بهائيان را به رسميت شناخت... از آن به بعد بهائيان دم به دم و قدم به قدم رو به سر منزل ترقي رهفرسا شدند، تا آن كه پس از قليل مدتي مدرسهي رسمي در همان زمين اعظم (عشقآباد( افتتاح يافت.» ساختمان «مشرق الاذكار» بهائيان در عشقآباد كه در سال 1321 هجري قمري ساخته شده و مخارج هنگفتي صرف آن نمودهاند، نيز شاهد ديگري از ارتباط آنها با دولتهاي بيگانه مخصوصا با روسيه تزاري است.
اينها و دهها مدارك ديگر همه سند زنده اين ارتباط است، حال اگر كسي نوشتهي كينيازدالگوركي را به كلي دروغ بداند، آيا اين همه مدارك از كتب خود بهائيان براي استعماري بودن آنها كافي نيست؟!! [160] . در اينجا به گفتار «لرد گرزن» سياستمدار مشهور انگليسي در كتاب «ايران و مسأله ايران» نيز توجه كنيد او ميگويد:
«صبح ازل (يحيي( وقتي كه در قبرس سكني داشت مقرري خاص از حكومت انگلستان دريافت مينمود، و در عين حال روسها هم از او حمايت ميكردند... و به تدريج كه بهائيان دست و پاي در بعضي از نقاط جهان باز كردند، بعدا به جانب آمريكائيان روي آوردند و با گسترش دامنه بهائيت در آمريكا، در اين سرزمين به فعاليت پرداخته و از انگليس روي برتافتند.»
روابط عباس افندي، عبدالبهاء با بيگانگان
اشاره
علاقه به دين و وطن، و تعصب ملي و مذهبي يكي از اموري است كه مانع هر گونه نفوذ خارجي و راه يافتن سلطهي بيگانگان است، براي اين كه استعمار بتواند در كشوري رخنه كند، بايد اين علاقه و تعصب ملي و ديني را از بين ببرد، اينجا است كه با توجه به بعضي از دستورهاي عبدالبهاء (عباس افندي( درمييابيم كه او چگونه زير ماسك دستور ديني و مذهبي، ميخواهد اين علاقه را از بين ببرد، تا راه را براي نفوذ استعمار هموار سازد.
از تعليمات عبدالبهاء در كتابهايش (مانند خطابات، مقاله سياح، مفاوضات و نامههايش( اين است كه:
«در سياست دخالت نكنيد، تعصبات سياسي و ترابي (تعصب مليت و آب و خاك( را ترك كنيد [161] تعصبات مذهبي نداشته باشيد.» [162] .
نيز ميگويد:
«اگر يك نفر بهايي از بهائيت دست كشيد (مثلا از نيرنگهاي پشت پرده آگاه شده و مسلمان شد( احدي از بهائيان حق رفت و آمد و ارتباط با او را ندارد و...» كه هر كدام استعماري بودن دستورهاي او را فاش ميسازد. مداركي در دست است كه عبدالبهاء نيز مانند پدرش تا قبل از انقلاب روسيه و انقراض روسيه تزار با آنها ارتباط داشته است.
از جمله: موسيو. ب. نيكيتين، قنسول سابق روس در ايران در كتاب «ايران كه من شناختهام» (كه توسط فره وشي ترجمه و در سال 1329 به وسيله كانون معرفت چاپ شده( درصفحه 165، در ضمن ارتباط خود با بهائيان مينويسد:
«در خاطرم هست كه يكي از مبلغين بهايي در موقعي كه به «عكاء» ميرفت، موقع ورود به رشت از من ملاقاتي كرد و چند ماه بعد، از ناحيهي عبدالبهاء (عباس افندي( براي من نامهاي آورد، پس از تمجيدهاي فراوان از من، در اين نامه مرا پناه دهندهي محرومان خطاب كرده بود، از خواندن اين نامه و نوشتههاي ديگر آنها اطلاع يافتم كه آنها همواره برضد هر نوع تعصب ملي و مذهبي مبارزه ميكنند!»
عبدالبهاء در دامن انگليس
انقلاب كمونيستي در روسيه فرارسيد و حكومت تزار برچيده شد، سرگرمي كمونيستها در كارهاي داخلي و عدم ارتباط آنها با اين گونه كارها، موجب قطع رابطه بهائيان با روس گرديد، ولي آنها از سرسپردگي و ارتباط با بيگانه دست برنداشتند، اين بار با استعمار انگليس دست دادند، و عباس افندي به عنوان يك جاسوس ماهر به نفع انگليس براي تضعيف دولت نيرومند اسلامي عثماني وارد گود گرديد.
در جنگ بينالملل دوم سال 1918 ميلادي، انگلستان براي عقب راندن دولت عثماني، حملات وحشيانه كرد و به كشورهاي عربي قول ميداد كه پس از پيروزي بر عثماني، كشورهاي عربي را به رسميت بشناسد، ولي بعد از پيروزي همه وعدههايش دروغ گرديد.
سرانجام نيروهاي انگليس شهر «عكا» را (كه تبعيدگاه عدهاي از بهائيان از جمله حسينعلي و عبدالبها( بود فتح كرد و آنجا را از دست دولت عثماني بيرون آورد، فرماندهي انگليس (ژنرال آلامبي( وقتي كه وارد حيفا و عكا [163] شد، نخستين بار با عباس افندي ملاقات كرد و در اين ملاقات كه با عكسبرداريها و تفصيلاتي همراه بود، مدال «سر» (نايت هود( نشان انگليس را به عبدالبهاء عطا كرد. شوقي افندي در جلد سوم قرن بديع، صفحه 299، مشروحا اين مطلب را خاطرنشان كرده است. [164] .
اگر بهائيان دست و پا ميكنند و ميگويند: بيچاره افندي به اعطاء اين لقب راضي نبود ولي پس از آن كه امپراطور انگلستان شايستگي او را احراز كرده بود، لطفي در حق او كرد، او كه نميتوانست مأمورين را از در براند؟ در پاسخ ميگوييم پس آن همه مداحي عباس افندي از انگلستان و امپراطورش براي چيست؟ كه فرازي از گفتارش در مكاتيب، ج 3 ص 348 آمده است، آنجا كه ميگويد:
«اللهم أن سرادق العدل قد ضرب اطنابها علي هذه الارض المقدسه في مشارقها و مغاربها و نشكرك و نحمدك علي حول هذه السلطنة العادلة و الدولة القاهرة و الباذلة، القوة في راحة الرعية و سلامة البرية، اللهم ايد، امبراطور الاعظم جورج الخامس عاهل انگليز بتوفيقاتك الرحمانية و ادم ظلها الظليل علي هذه الاقليم الجليل بعونك و صونك و رحمانيتك انك أنت المقتدر المتعالي العزيز الكريم - حيفا 17 دسمبر 1918 - ع ع» يعني:
خدايا! خيمههاي عدل و داد، طنابهاي خود را در شرق و غرب اين زمين مقدس (فلسطين( محكم و استوار ساخته است، شكر و حمد ميكنم تو را به جهت رسيدن اين سلطنت دادگر و عادل و دولت مقتدر (انگلستان( و نيرومندي كه نيروي خود را در رفاه و آسايش مردم و امنيت زمين مبذول داشته است، بار خدايا پادشاه انگلستان ژرژ پنجم را با توفيقات رحمانيهي خود تأييد فرما و همواره سايهي او را بر اين كشور مستدام بدار، تو را قسم به ياري و صيانت و رحمانيتت، چه آن كه تو خداي توانا و والا و ارجمند و بزرگوار هستي - حيفا 17 دسامبر 1918 - ع ع» [165] .
نتيجه اين كه بهائيان در غضب فلسطين، و ايجاد اسرائيل، دست در دست انگلستان داشتند، و شريك جرم آن همه ظلم اسرائيل در طول تاريخ جنايت بار او ميباشند.
مسافرتهاي عباس افندي به كشورهاي خارج
پس از تسلط انگليس بر فلسطين، ديگر عباس افندي پس از سالها حبس و تحت نظر بودن، آزاد شد، با آن همه اختيارات و امكاناتي كه تحت اختيارش قرار داده بودند، به توسعهي بساط استعماريش پرداخت، پا از محيط فلسطين فراتر گذاشته، براي تبليغ از مرام بهايي در تاريخ 1330 هجري قمري سفري به مصر، و از آنجا به فرانسه و انگلستان نمود، و سپس برگشت، و سپس سفر نسبتا طولاني به آمريكا نمود و از شهرهاي آمريكا ديدن كرد و در آنجا در محافلي سخنرانيها نمود كه بهائيان گويند در اين مسافرتها 70 نفر را بهايي كرد!.
در همين جا آغاز رابطه بهائيان با آمريكا شروع ميشود.
او در ضمن خطابهاي كه در انگلستان ايراد نمود ميگويد:
«اهالي ايران بسيار مسرورند از اين كه من آمدم اينجا، اين آمدن من به اينجا سبب الفت ميان ايران و انگليس است...»
آيتي در كواكب الدريه (ج 2، ص 212( از روزنامهي واشنگتن نقل ميكند:
كه در آن نوشتهاند:
«عباس افندي مبعوث از جانب خداست، عباس افندي كه چهل سال محبوس بود و اكنون چهار سال است خلاصي يافته يك ثلث از مردم ايران را تابع خود ساخته و مذهب خود را در تمام ممالك مختلفه روي زمين نشر داد.» نگارندهي الكواكب الدريه اين نوشته روزنامهي آمريكايي را مطابق با واقع دانسته فقط دو ايراد كرده يكي اين كه ثلث ملت ايران، اغراق است، ديگر اين كه خوب بود آن روزنامه بنويسد اكثر كشورها، نه همهي كشورها! سرانجام عباس افندي با اين ارتباطاتش با بيگانه (كه چند نمونه آن را گفتيم( مأموريت استعماري خود را به خوبي اجرا ميساخت تا آن كه در سال 1340 ه ق از دنيا رفت.
او براي ادامهي مزدوري خود از استعمار، قبل از مرگش (چنان كه قبلا يادآوري شد( با اين كه طبق وصيت پدر ميبايست برادرش محمدعلي (غصن اكبر( را جانشين خود سازد، شوقي افندي پسر دخترش را جانشين خود ساخت، و او را «والي امر و غصن ممتاز و رئيس بيتالعدل» معرفي كرد، اين خود رمز ديگري از نغمهي استعمار است كه فاش ميشود، چه آن كه شوقي از شاگردان دانشگاههاي آكسفورد و باليون لندن بود و به قدر كافي تعليم ديده بود!!
همياري انگليس و بهائيان در تشكيل اسرائيل
اسماعيل رائين مينويسد: «پيروزي انگلستان بر سرزمين فلسطين و شكست قواي عثماني، نه تنها از اعدام بهائيان جلوگيري كرد، بلكه چنان كه گذشت عباس افندي (جانشين پدرش حسينعلي بهاء( با گرفتن لقب «سر» و نشان «نايت هود» در زمرهي ياران قواي اشغالي و انگليس درآمد.» [166] . نيز مينويسد:
«در جريان جنگ اول جهاني، حمايت انگليس از عباس افندي شدت يافت، بهائيان بر ضد دولت عثماني، در خدمت ارتش انگليس در سرزمين فلسطين درآمد.» [167] .
عباس افندي در مورد پيروزي انگليس بر دولت عثماني، و سلطه او بر سرزمين فلسطين و... براي سران انگليس ادعا كرد كه قبلا ذكر شد و سرآغاز آن چنين بود «اللهم ان سرادق...» چنين دعا ميكند:
ارتباط بهائيان و انگليسها به جايي رسيد كه عباس افندي پسر حسينعلي بهاء، جان ايرانيان را نيز فداي انگلستان كرده در فرازي از سخنرانيهايش در انگلستان، به سران انگليس خطاب كرده و گويد:
«خوش آمديد، اهالي ايران بسيار مسرورند از اين كه من آمدم اينجا و الفت بين ايران و انگليس است، ارتباط تام حاصل ميشود، و نتيجه به درجهاي ميرسد كه به زودي افراد ايران، جان خود را براي انگليس فدا ميكنند، و همين طور انگليس خود را براي ايران فدا مينمايد، از اصل ملت ايران و انگليس يكي بودند، از قبيلهي آريان، در كنار نهر بودند، به ايران آمدند و ايران را پر كردند، بعد نفوس زياد شد، از اينجا به قفقاز رفتند، در آنجا زياد شدند، به اروپا هجرت كردند، اين ملت انگليس و ايران هر دو برادرند، از اين رو در زبان انگليسي، الفاظ ايراني بسيار است.» [168] .
قبلا خاطرنشان شد كه شوقي افندي (نوه و نايب عباس افندي( در سال 1328 هجري شمسي به كليه مراكز بهائي جهان چنين ابلاغ كرد: «اولين شرط شوراي جديد التأسيس بهائيان آن است كه با سران حكومت اسرائيل، روابط برقرار سازند.» [169] .
عباس افندي در دامن استعمار
مرحوم آيتي نيز كه خود بيست سال يكي از بازيگران مؤثر نمايش بهائيان بوده، پس از پي بردن به روابط استعماري عباس افندي با بيگانگان از مرام بهائيت بيزاري جسته و مسلمان ميشود، و در كتاب كشف الحيل و... پردهها را بالا ميزند، ما براي رعايت اختصار از ذكر آن خودداري كرديم.
شوقي در قسمت سوم قرن بديع صفحه 321 در مورد فوت عباس افندي ميگويد:
وزير مستعمرات حكومت اعلي حضرت پادشاه انگلستان مستر وينستون چرچيل به مجرد انتشار اين خبر (فوت عبدالبهاء( پيام تلگرافي به مندوب سامي فلسطين «سرهربرت ساموئل» صادر و از معظم له تقاضا نمود مراتب همدردي و تسليت حكومت اعلي حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائي ابلاغ نمايد.
آري اين نيز يك مدرك ديگري است كه انگلستان در برابر خدمات گرانبهاي عباس افندي، او را فراموش نكرده و اين چنين اظهار همدردي در فوت او ميكند. آن هم اين گونه كه به رييس اسرائيل سفارش ميكند كه تسليت او را به جامعه بهائيان برساند.!! نكته ديگر اين كه: با مطالعهي كتاب «بدايع الاثار» كه دربارهي مسافرتهاي عباس افندي به غرب نوشته شده و ديدن عكسهاي بسياري كه در لابلاي اين كتاب از عباس افندي هست، باز شواهد گوناگوني در مورد بيگانهپرستي و ارتباط مرموز با استعمار مييابيد. اين كتاب در سال 1332 هجري قمري در چاپخانه ايليگنت بمبئي به چاپ رسيده است.
نگارنده آن را در كتابخانه آيتالله العظمي نجفي مرعشي در قم مورد مطالعه قرار دادهام.
دستهاي مرموز اسرائيل و آمريكا براي رونق بازار بهائيان
ملت مسلمان بايد كاملا متوجه و بيدار باشند، كه دستهاي استعمار به وجود آورنده و نگهدارنده حزب بابيگري و بهاييگري بودند و هستند. و اين دو حزب گاهي در دامن روسيه تزار، گاهي در آغوش انگليس و آمريكا بودند و كشورهاي ديگري نيز با آنها تماس داشتند. [170] اينك نيز در خدمت استعمار هستند، شواهد و مدارك متعددي در دست است كه هماكنون صهيونيسم بينالمللي و يهود عنود به طور عجيبي از بهائيت پشتيباني ميكنند، و شهر عكا قبله بهائيان «كه در اسرائيل قرار گرفته» مركز همبستگي و پيوند بهائيت و يهود صهيونيستي است.
به خصوص پيوند آنها در امور اقتصادي قابل انكار نيست، مسلمين در هر كجا هستند بايد متوجه اين نكته باشند كه از نظر اقتصادي، به هيچ وجه و گونه، بهائيان را تقويت ننمايند...
تز جدايي دين از سياست از دستورهاي بهائيان
نكته استعماري و مرموز و قابل توجه چنان كه قبلا اشاره شد. آن كه بهائيان به طور كلي پيروان خود را از سياست و دخالت در امور سياسي نهي ميكنند، آواره در كتاب الكواكب الدريه صفحه 92 از كتاب الواح عبدالبهاء «عباس افندي» نقل ميكند كه وي ميگويد:
«امر روحاني را مناسبتي با امور سياسيه نه، و ياران بايد در هر مملكتي كه ساكنند، مطيع قوانين آن مملكت باشند و به قدر شق شقهاي دخالت در امور سياست ننمايند.»
ما در اينجا عباس افندي رابه استيضاح ميطلبيم به او ميگوييم:
اولا: طبق مدارك مسلم، خود مرام بابيگري زائيده سياست - البته سياست باطل - بود، و كساني كه اهل اطلاع هستند و شرح حال عباس افندي را در كتابهاي خود بهائيان خواندهاند، توجه دارند كه عباس افندي هميشه در ميان سياست ميلوليد، در اين صورت لابد با دستور فوق ميخواست اين وصله را از خود دور نمايد و چشم و گوش اغنام الله را ببندد!
ثانيا: اگر سياست به معني كلمهي صحيح (حفظ و تدبير نظام اجتماع و فرد براساس ميزان علم، عقل و هوشياري( باشد، نبايد آيين حقي از آن نهي كند!
ثالثا: آيا جز اين است كه اين دستور، يك دستور مخدر و استعماري است، تا اغنام الله بدون كنجكاوي و درك سياستها، چشم و گوش بسته، مرام بهايي را بپذيرند.
رابعا: اگر ياران بايد مطيع قوانين مملكتي كه در آن سكونت ميكنند باشند پس چرا باب و بهاء و پيروانشان در ايران و... آشوب بپا كردند و از قوانين مملكت خود سر پيچيدند، تا حدي كه تروريست شناخته شدند؟ چرا و چرا؟!
بطلان تز جدايي دين از سياست
در اين جا مناسب است اندكي درنگ كنيم، و دربارهي اين تز استعماري جدايي دين از سياست، كه بهائيان آن را از دستورهاي ديني خود دانسته و گويند:
«پيروان ما بايد به قدر شق شقهاي (ذرهاي از ذرهاي( در امور سياسي دخالت نكنند.» سخن به ميان آوريم، چرا كه استعمارگران، اين تز را پلي براي اغفال مردم ديندار جهان قرار دادهاند، تا در زير اين ماسك آنها را در لاك خود فروبرده، و در بيرون اين لاك به منافع شوم خود دست يابند. ما معتقديم دين راستين با سياست صحيح با هم پيوندي ناگسستني دارد و مكمل يكديگر در پيدايش جامعهي ايدهآل الهي است. دين منهاي سياست؛ هم چون درخت بيآب است، و سياست بدون دين همانند آب بيدرخت ميباشد.
استعمارگران هميشه به اين نتيجه رسيدهاند كه بزرگترين دشمن آنها، دين و آيين الهي است، لذا همواره ميكوشند تا دين را از ماهيت خود تهي كنند، چنان كه آيين مسيحيت را چنين كردند، و يا دين را در انزوا و در گوشهي معابد، زنداني نمايند، و نگذارند وارد جامعه و عرصهي سياست گردد.
به همين دليل نظريهي جدايي دين و سياست را در همه جا مطرح كردند، و آن را به عنوان قانوني تلقي نمودند، به طوري كه مردم غرب و غربزده چنين نظريهاي را - كه كاملا سياستي حساب شده و استعماري است - باور نمودند.
با اوجگيري انقلاب اسلامي و پيروزي آن در ايران، اين نظريه با گسترش وسيعي از طرف استكبار جهاني و اذناب آن در همه جا و در داخل كشور، خودنمايي كرد، ليبرالها و مليگراها در اين راستا گوي سبقت را ربودند و با ترفندها و دستآويزهاي گسترده، به جنگ با ولايت فقيه برخاستند، چرا كه ولايت فقيه پرچم نيرومند حكومت ديني است و محل التقاي دين و سياست.
بنابراين، همه بايد به اين هشدار توجه كنند كه جدايي دين و سياست، براي ضربه زدن به پيكر مقدس حكومت و حاكميت ديني در اين راستا است.
از اين رو، بايد با حمايت فكري و عملي از اصل بالنده و افتخارآفرين ولايت فقيه، به عنوان نيابت عام از امام قائم (عج( در برابر اين نظريهي واهي و شعار كور به مقابله پرداخته و نگذاشت دين اسلام نيز هم چون آيين مسيحيت در انزوا و گوشهي كليسا قرار گيرد. خوشبختانه بر اثر درايت و هوشمندي امام خميني قدسسره و ياران و پيروانش، آن توطئهها نقش بر آب شد، و تفكر تأسيس حكومت اسلامي در بسياري از كشورهاي اسلامي قاره آسيا و آفريقا، به عنوان يك تفكر زنده و نجاتبخش درآمد، هر چند غربيها و غربزدگان در برابر آن به شدت مقاومت ميكنند، و در اين راه از هيچ كاري، از جمله انواع تهمتها، برچسبها، دروغها و تبليغات مغرضانه و القاي شبههها، فروگذار نيستند. استعمارگران غرب، در رأس آنها استعمار پير انگليس براي رواج فرهنگ غرب و جداسازي دين از سياست تحت عنوان «سكولاريسم» و لائيك و حكومت منهاي دين سه عنصر فرومايه را هم زمان مأمور دينزدايي در كشور ايران، تركيه و افغانستان نمودند، اين سه عنصر عبارت بودند از:
1- رضاخان در ايران؛
2- 2- اماناللهخان در افغانستان؛
3- 3- كمال آتاتورك در تركيه، اين سه نفر با پشتيباني استعمارگران هر كدام ضربهي شديدي بر اسلام و جامعهي اسلامي وارد كردند، كمال آتاتورك، در تركيه بنيانگذار حكومت لائيك شد كه هنوز اين توطئه در تركيه به شدت ادامه دارد.
اماناللهخان ديكتاتور افغانستان براي حاكميت لائيك در اين كشور، دست به كار شد، ولي در برابر مقاومت مسلمانان، كلوخش به سنگ خورد و چندان توفيقي نيافت. رضاخان در ايران با ديكتاتوري و كشت و كشتار و ترفندهاي ديگر براي براندازي دين، تلاسهاي مذبوحانه كرد، و گستاخي را به جايي رسانيد كه در كشور ايران عاصمهي تشيع، در روز هفدهم دي ماه سال 1314 شمسي، اعلام كشف حجاب اجباري كرد. [171] .
پس از او پسرش محمدرضا پهلوي، دست به كارهاي انحرافي فرهنگي براي اسلامزدايي و جايگزيني فرهنگ غرب زد. توضيح اين كه سياست به معني صحيح، و دين خالص، به هم آميختهاند، مثل آب و شكر كه آميخته باشند.
سياست چنان كه در فرهنگ عميد آمده يعني:
«اصلاح امور خلق و اداره كردن كارهاي كشور، رعيتداري و مردمداري است... سياستمدار كسي است كه در كارهاي سياسي و امور مملكتداري، بصير و دانا و كارآزموده باشد.» [172] .
از مجموع گفتار دانشمندان پيرامون سياستمدار آگاه و عادل چنين برميآيد كه سياستمدار كسي است كه:
1- توان ادارهي مملكت و مردم را داشته باشد؛ 2- هوشمند و آگاه بوده و مسائل گوناگون داخلي و خارجي كشور را بشناسد، دشمن شناس بوده و از عوامل پيشرفتها آگاهي داشته باشد، و براي جلوگيري از ضربهها و زيانها، پيشبيني عميق نمايد. ناگفته پيداست كه زورمداران، به ويژه در دنياي غرب، از واژهي سياست مانند واژهي استعمار، سوء استفاده كرده، و زير نقاب آن، به هر گونه تزوير، تحميق، و به اسارت گرفتن انسانها و غارت ميپردازند، بر همين اساس، سياست در گذشته و حال داراي دو معنا خواهد شد: 1- سياست درست و حقيقي؛ 2- سياست دروغين و مجازي. كه گاهي از اين دوگونگي به سياست مثبت و منفي تعبير ميشود. سياست صحيح، همان سياست معقول و فراگير است كه براساس عدل و احسان و تدابير باشد، و به دور از هر گونه تزوير و انحراف، به اداره امور مردم بپردازد. اين همان سياست است كه پيوند ناگسستني با دين ناب اسلام دارد، همان كه در سرلوحهي زندگي شهيد آيتالله سيد حسن مدرس رحمهالله ميدرخشد كه گفت:
«سياست ما عين ديانت ما است، و ديانت ما عين سياست ماست.» در مقابل اين گونه سياست، سياست منفي و ناصحيح قرار دارد كه امروز سراسر جهان غرب را فراگرفته كه بيشتر براساس تزوير، نيرنگ، و براساس منافع مادي نامشروع حكومتهاي خودكامه پيريزي ميشود.
امام خميني منادي و پرچمدار بزرگ پيوند دين و سياست، به اين دوگونگي تصريح كرده و پس از ارائهي سياست صحيح و آميختگي آن با اسلام، ميفرمايد:
«... اين مطلب لازم است، بلكه فرض است كه مردم را بيدار كنيد، و به مردم بفهمانيد اين معني را كه اين نغمه (جدايي دين از سياست( اي كه در همهي ممالك اسلامي بلند است كه علما نبايد در سياست دخالت كنند، اين يك نقشهاي است مال ابرقدرتها... به حرف اينها گوش ندهيد، و بخوانيد به گوش ملت كه ملت بفهمند اين معني را كه اين نغمه، نغمهاي است كه ميخواهند علما را از سياست بركنار بزنند، و آن بكنند كه در زمانهاي سابق بر ما گذشته است، بيدار باشيم و همه توجه به اين معني داشته باشيم.» [173] . و در گفتار ديگر ميفرمايد:
«سياست براي روحانيون و براي انبياء و اولياي خدا است... آيتالله كاشاني در قلعه فلك الافلاك محبوس بود، رييس زندان آنجا، روزي در گفتوگو با آقاي كاشاني گفته بود:
«شما چرا در سياست دخالت ميكنيد؟ سياست شأن شما نيست...» ايشان (آقاي كاشاني( به او پاسخ داد:
«تو خيلي خري! اگر من دخالت در سياست نكنم، كي دخالت بكند؟!». امام خميني در ادامه سخن فرمود:
«مرا نزد رييس سازمان امنيت (شاه( در آن وقت (كه در قيطريه در حصر بودم( بردند، او در ضمن صحبتهايش گفت: «آقا! سياست عبارت از دروغگويي است، عبارت از خدعه است، عبارت از فريب است، عبارت از پدرسوختگي است، اين را بگذاريد براي ما.» من به او گفتم:
اين سياست مال شما است... البته اين سياست هم ربطي به سياست اسلام ندارد، اما سياست به معني اين كه صلاح جامعه و صلاح افراد است، اين در روايات ما براي نبي اكرم صلي الله عليه و آله و سلم با لفظ سياست ثابت شده است... در آن روايت هم هست كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مبعوث شد كه سياست امت را متكفل باشد.» [174] .
اين تقسيمبندي در مورد سياست و كشورداري در صدر اسلام نيز وجود داشته است، به عنوان مثال دشمنان پر كينه اميرمؤمنان علي عليهالسلام ميپنداشتند كه معاويه سياستمدارتر از حضرت علي عليهالسلام است، اميرمؤمنان علي عليهالسلام در پاسخ به اين كژانديشان كوردل فرمود: «و الله ما معاوية بادهي مني، و لكنه يغدر و يفجر، و لو كراهية الغدر لكنت من ادهي الناس؛ [175] .
سوگند به خدا، معاويه از من سياستمدارتر نيست، ولي او نيرنگ ميزند و مرتكب گناه ميشود، اگر نيرنگ خصلت زشتي نبود، من سياستمدارترين مردم بودم.»
دانشمند معروف اهل تسنن ابن ابيالحديد، پس از ذكر سخن فوق مينويسد:
«اگر سياست به معني تأليف قلوب ملت، با هر نيرنگ، حيله، مجامله، و تعطيل حدود الهي باشد، معاويه سياستمدارتر از حضرت علي عليهالسلام بود، و اگر سياست به معني حقيقياش؛ يعني تدبير امور براساس عدل و دستورهاي اسلام باشد - كه هر مسلماني بايد پيرو چنين سياستي باشد - حضرت علي عليهالسلام سياستمدارتر بود.» [176] .
در روايات اسلامي نيز به گونهاي از سياست تعريف شده كه بيانگر دوگونگي سياست است، به عنوان نمونه امام علي عليهالسلام ميفرمايد: «جمال السياسة العدل في الامر و العفو مع القدرة؛ [177] زيبايي سياست، رعايت عدالت رهبري، و عفو هنگام قدرت است.»
و در سخن ديگر ميفرمايد:
«بئس السياسة الجور؛ [178] ستمكاري سياست زشتي است.» شخصي از امام حسن مجتبي عليهالسلام پرسيد:
سياست چيست؟ آن حضرت فرمود:
«هي ان تراعي حقوق الله و حقوق الاحياء و حقوق الاموات؛ [179] .
سياست، يعني رعايت كني حقوق خداوند و حقوق زندگان و حقوق مردگان را....»
نتيجه اين كه سياست بر دوگونه است، حقيقي و مجازي، خوب و بد، سياست خوب و حقيقي پيوند ناگسستني با اسلام دارد، و هرگز نميتوان اسلام را از چنين سياستي جدا كرد، كه در اين صورت، اسلام را از درون تهي كردهايم.
بر همين اساس ما بر اين باور هستيم كه همهي پيامبران و امامان عليهمالسلام سياستمدار بودند، انديشه و برنامهي آنها در دو چيز خلاصه ميشد:
1- طاغوتزدايي؛ 2- تثبيت حكومت حق، و روشن است كه چنين كاري عين سياست است، اين دو كار كه آميخته با سياست حقيقي است در قرآن به عنوان سرلوحهي برنامهي پيامبران عليهمالسلام عنوان شده، چنان كه ميخوانيم: «و لقد بعثنا في كل أمة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت؛ [180] . ما در هر امتي رسولي برانگيختيم كه خداي يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد.»
امامان و مسأله سياست
يكي از شواهد عيني و دلايل خللناپذير در مورد پيوند محكم دين و سياست اين است كه در بيشتر زواياي زندگي امامان معصوم عليهمالسلام دخالت در سياست ديده ميشود، آنها مدعي امامت و حاكميت بر مردم بودند، و در صورت وجود شرايط به تشكيل حكومت ميپرداختند، بيشتر آنها در راه طاغوتزدايي به شهادت رسيدند نهضت عظيم امام حسين عليهالسلام نمونهي كامل مبارزه با طاغوت است، حكومت پر رنج پنج ساله حضرت علي عليهالسلام حاكي است كه آن حضرت در رأس سياست قرار داشت و آن را هدايت ميكرد، بر همين اساس، در زيارت جامعه كبيره كه از امام هادي عليهالسلام نقل شده، در وصف امامان عليهمالسلام ميگوييم:
«السلام عليكم يا اهل بيت النبوة... و ساسة العباد، و اركان البلاد؛ سلام بر شما اي خاندان رسالت و سياستمداران بندگان خدا، و پايههاي شهرها.» [181] .
از همه اينها بالاتر اين كه بيشتر ابواب احكام، و فقهي كه از امامان معصوم عليهمالسلام به ما رسيده، مربوط به سياست است فقهاي ما كتب فقهي را به سه بخش تقسيم ميكنند:
عبادات، معاملات، و سياسات. عبادات همان رابطه مردم با خداست، معاملات همان رابطه مردم با يكديگر است، سياسات رابطه مردم با حكومت ميباشد. و اگر دقت بيشتر شود، همان عبادات و معاملات نيز بدون حكومت و سياست صحيح و نيرومند سامان نميپذيرند؛ مثلا حج، نماز جمعه و نماز جماعت از عباداتي است كه جنبههاي سياسي آن بسيار قوي است، معاملات و داد و ستدها نيز بدون محاكم و نظارت دقيق حكومت، قطعا ناقص و نابهسامان خواهند شد و سر از هرج و مرج و تورم و تبعيض درميآورند. بنابراين، جداسازي تعليمات و برنامههاي اسلامي از مسائل سياسي، امري غيرممكن است و شعارهايي كه در غرب در مورد اين جدايي داده ميشود، و از حلقوم غربزدگان تراوش ميكند، كاملا بيمحتوا و فاقد ارزش است، چرا كه پيوند دين صحيح با سياست صحيح، همانند پيوند روح و جسم است، زيرا دين تنها قوانين فردي نيست، بلكه مجموعهاي از قوانين فردي، اجتماعي و سياسي است، نتيجه اين كه؛ آنان كه دين و سياست را از هم جدا كردهاند يا مفهوم دين را نفهميدهاند و يا مفهوم سياست را و يا هر دو را، چنان كه حضرت امام خميني قدسسره در كتاب فقهي تحرير الوسيلة در بحث نماز جمعه مينويسد: «فمن توهم ان الدين منفك عن السياسة، فهو جاهل لم يعرف الاسلام و لا السياسة؛ [182] آن كس كه خيال كند دين از سياست جداست، او ناآگاهي است كه نه اسلام را شناخته و نه سياست را.»
چند فراز از سخنان امام خميني دربارهي پيوند دين و سياست
حضرت امام خميني رحمهالله پرچمدار بزرگ پيوند ناگسستي دين از سياست در اين مورد گفتار بسيار دارند، در اين جا به عنوان حسن ختام، نظر شما را به چند فراز از آن جلب ميكنيم. امام خميني رحمهالله با آن انديشه و نگاه ژرفي كه به مسائل و امور داشتند، در فرازي از يكي از خطابههاي خود كه در تاريخ 21 / 1 / 1343 ش ايراد شده ميفرمايد:
«والله اسلام تمامش سياست است، اسلام را بد معرفي كردهاند.» [183] .
و در سخن ديگر ميفرمايد: «اسلام مكتبي است برخلاف مكتبهاي غيرتوحيدي، در تمام شؤون فردي، اجتماعي، مادي، معنوي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي، دخالت و نظارت دارد، و از هيچ نكته ولو بسيار ناچيز... فروگذار نكرده است.» [184] .
«نسبت اجتماعيات قرآن با آيات عبادي آن، نسبت صد به يك هم بيشتر است، از يك دوره كتاب حديث كه حدود پنجاه كتاب است و همهي احكام اسلام را دربر دارد، سه چهار كتاب مربوط به عبادات و وظايف انسان نسبت به پروردگار است، مقداري از احكام مربوط به اخلاقيات است، بقيه همه مربوط به اجتماعيات، اقتصاديات، حقوق، سياست و تدبير جامعه است.» [185] .
«حكومت در نظر مجتهد واقعي، فلسفه عملي تمامي فقه در تمامي زواياي زندگي بشريت است، حكومت نشان دهندهي جنبهي عملي فقه در برخورد با تمامي معضلات اجتماعي، سياسي، نظامي و فرهنگي است... هدف اساسي اين است كه ما چگونه ميخواهيم اصول محكم فقه را در عمل فرد و جامعه پياده كنيم؟! و براي معضلات جواب داشته باشيم؟ همهي ترس استكبار از همين مسأله است كه فقه و اجتهاد جنبهي عيني و عملي پيدا كند.» [186] .
پشتيباني وسيع آمريكا از بهائيان
اشاره
اشاره: چنان كه گفتيم يكي از راههاي مهم استعمارگران براي نفوذ به كشورهاي اسلامي، دينسازي و فرقهپراكني است، آنها از اين طريق، موجب اختلاف شده و رشتههاي ايمان و انسجام ملتها را قطعه قطعه ميكنند، آنگاه به راحتي، به درون كشورهاي اسلامي رخنه نموده و چنگال استعمار و استكبار خود را در ميان آنها پهن ميكنند.
بر همين اساس آنها به عناوين گوناگون - حتي با نام مقدس حمايت از حقوق بشر، و آزادي مذاهب و... - به حمايت از فرقهها ميپردازند، و در طول تاريخ همواره از اين فرقهها در هر كشوري درست كردهاند تا آنان را پلي براي مقاصد شوم خود قرار دهند.
از اين رو، طبيعي است كه از بهائيان و بهائيت حمايت همهجانبه كنند، و آن را وسيلهاي براي سلطه و تزوير خود قرار دهند. دلايل و شواهد بسيار در دست است كه هر كدام به نحوي بيانگر اقدام جدي آمريكا براي حمايت از بهائيان - به ويژه بهائيان ايران - است، براي آشنايي از اين ترفندها، و اطلاع به اين نيرنگهاي آمريكا، نظر شما را به نمونههاي زير جلب ميكنيم.
معبد عظيم بهائيان در آمريكا، و روابط آنها با آمريكا
دكتر شلبي در كتاب «مقارنة الاديان» مينويسد: «زيست بهائيان در شهر عكا (محل قبر حسينعلي بهاء( در قلب اسرائيل، چنان صهيونيستها و بهائيان را به هم پيوند داده، كه بهائيان نسخهي دوم يهود شدهاند، و در اسرائيل براي تشكيل مجلس عالي بهائيان يك نفر يهودي آمريكايي به نام «ميسيون» را به عنوان رهبر تمام بهائيان جهان انتخاب كردند. و با كمال تأسف، براي اينكه در آمريكا مردم را به اسلام بدبين كنند، به نام اسلام، به ترويج مرام بابيگري و بهاييگري و قاديانيگري پرداختهاند، «عبدالفتاح مليجي» در مجلهي الوعي الاسلامي [187] مينويسد:
در آمريكا دستههايي به نام اسلام از مرام بابيت و قاديانيگري و از همه بيشتر از مرام بهائيت حمايت ميكنند و براي پيشرفت اين فرقهها در تلاشند.
سپس اضافه ميكند:
«در شهر ديلمت نزديك شيكاكو در ايليسوي، كاخ مجللي به عنوان معبد «بهائيان» درست كردهاند كه ميتوان بگويم از مهمترين معابدي است كه در آمريكا من ديدهام.
اگر بگويم حدود 16 ميليون دلار صرف آن شده تعجب نكنيد، در صورتي كه بهائيان در آمريكا تعداد زيادي نيستند، و شخص ميليونري نيز در ميان آنها نيست، از همه مهمتر اين كه هنگام ورود به معبد، نخستين منظرهاي كه به چشم ميخورد نقشهي بزرگي از اسرائيل است!.» [188] .
اين است خطر اسرائيل و خطر طرفداران بابيت و بهائيت، كه در هر زمان از ابتداء تا حال دوش به دوش استعمار، براي تضعيف و متلاشي كردن پيوند مسلمانان به وجود آمده است.» از گفتنيها اين كه:
عباس افندي وقتي كه قدرت انگليس را ضعيف ميبيند، و آمريكا را صاحب نفوذ و پيشرفت سريع مييابد، به جانب آمريكا رو ميآورد، و در سفري به آمريكا خطاب به سران امريكايي ميگويد: «امشب من نهايت سرور را دارم كه در چنين مجمع و محفلي وارد شدم، من شرقي هستم، الحمدالله در مجلس غرب حاضر شدم، و جمعي را ميبينم كه از روي آنان نور انسانيت در نهايت جلوه و ظهور است...»
سپس آمريكاييها را به سرمايهگذاري در ايران (كه در حقيقت ايجاد استعمار در ايران بود( تشويق كرده و ميگويد:
«از براي تجارت و منفعت ملت آمريكا، مملكتي بهتر از ايران نه، چه كه مملكت ايران مواد ثروتش همه در زير خاك پنهان است، اميدوارم ملت آمريكا سبب شوند كه آن ثروت ظاهر شود.» [189] .
نيز از شواهد ارتباط سران بهايي با آمريكا، مسافرت «احمد سهراب» در عصر رهبري عباس افندي، به آمريكا بود، او در آمريكا به تبليغ بهائيت پرداخت، و پس از مرگ عباس افندي، در سال 1300 شمسي، تسليم جانشين قلابي او «شوقي افندي» نشد، و خود را پيشواي بهائيان بعد از عباس افندي خواند و فرقهاي به نام «بهايي سهرابي» به وجود آورد.
در اين وقت فرد زرتشتي ديگري به نام جمشيد معاني، كه بهايي شده بود، به اندونزي رفت و ادعاهايي كرد و خود را سماء الله خواند، و فرقهي ديگري به عنوان «بهايي سماوي» به وجود آورد. [190] .
پيام سفارت آمريكا به شاه
مرحوم آيتالله العظمي بروجردي نسبت به فرقه ضالهي بهائيان، حساسيت خاصي داشتند و با اصرار و جديت تمام براي براندازي آنها ميكوشيدند، همين كوششها باعث شد كه محمدرضا پهلوي در ظاهر دستور داد تا «حظيرة القدس» (مركز بهائيان( را خراب كنند، ولي پس از دو سه روزي به آيتالله بروجردي خبر دادند كه اين مركز را خراب نميكنيم، بلكه به كتابخانه تبديل مينمائيم. (اين جريان مربوط به سالهاي 1334 شمسي است(.
[191] . آيتالله بروجردي رحمهالله اصرار داشت كه بايد آن مركز خراب گردد، تا اين كه يكي از درباريان به خدمت آيتالله بروجردي رسيد و گفت:
«از سفارت امريكا از شاه خواستهاند تا با اقليتهاي مذهبي، كاري نداشته باشيد، زيرا ما خود را موظف ميدانيم كه امنيت اقليتها را حفظ كنيم، اگر شما نميتوانيد، ما درصدد حفظ آنها باشيم...» آيتالله العظمي آقاي بروجردي وقتي كه دريافت مسأله به ذلت مسلمين تمام ميشود در پاسخ فرمود:
«قضيه را تمام كنيد كه باعث ذلت مسلمانان نگردد.» از اين رو، مركز بهائيان تبديل به كتابخانه شد و بر حسب ظاهر، قضيه خاتمه يافت. [192] و سپس تنها به تخريب گنبد آن اكتفا شد. با مقايسه وضع مذكور با قيام امام خميني (رضوان الله عليه( كه يكي از آثار آن ريشهكني بهائيان، و قطع دست استعمار آمريكا است، به عظمت اين قيام بيشتر پي ميبريم، به اميد آنكه در حفظ همهجانبه اين قيام بكوشيم.
هشدار خطيب آگاه حجةالاسلام فلسفي
مرحوم خطيب توانا حجةالاسلام آقاي محمدتقي فلسفي رحمهالله پس از بحث و بررسي پيرامون مبارزاتش با بهائيان، چنين نتيجه ميگيرد:
«آنچه من از كتاب ارتشبد سابق، حسين فردوست [193] و روشهاي دكتر ايادي (سلطان بيتخت و تاج در سپردن پستهاي حساس به بهائيان( استفاده كردم اين بود كه صهيونيستها و بهاييها هر دو وابسته صريح و بنده و برده آمريكا هستند، چيزي كه من از نظر سياسي دريافتم اين بود كه انگليس، فلسطين را به دست يهود، مركز صهيونيستها كرد، آمريكا ميخواست ايران را به دست افرادي، نظير دكتر ايادي، مركز بهاييها كند، و در خاورميانه دو پايگاه داشته باشد.» [194] .
اين نظريهي آقاي فلسفي رحمهالله بسيار دقيق و حساب شده است، چنان كه ارتشبد سابق، حسين فردوست كه اطلاعات وسيع و عميق از پشت پرده در عصر رژيم پهلوي داشت مينويسد: «در واقع بهائيت جهاني، اين تصور را داشت كه ايران همان ارض موعودي است كه بايد نصيب بهائيان شود.
و لذا آنها براي تصرف مشاغل سياسي در ايران منعي نداشتند، و اين كاملا محسوس بود. و طبعا اين افراد، جاسوسهاي بالفطره بودند...» [195] .
دستگاه محمدرضا پهلوي ملعبهي دست دكتر ايادي بهايي
اشاره
همهي اهل اطلاع باانصاف ميدانند كه خاندان پهلوي، رضاخان و پسرش هر دو دست نشانده و غلام حلقه به گوش بيگانگان بودند، اولي دست نشاندهي انگليس بود، و دومي دست نشانده امريكا. از نشانههاي بارز دست نشاندگي محمدرضا پهلوي از آمريكا اين كه به دستور آمريكا، بسيار به بهائيان در ايران، ميدان و پر و بال داد، كار به جايي رسيد كه سلطنت عريض و طويل پهلوي، ملعبهي دست بهائيان، و محل تاخت و تاز آنها شد، توضيح اين كه: ارتشبد سابق حسين فردوست كه از نزديكترين مشاوران و دوستان محمدرضا پهلوي بود در كتاب خود «ظهور و سقوط سلطنت پهلوي» پس از ذكر بيماري رواني عليرضا پهلوي و برادرش محمدرضا پهلوي، به بيان راه يافتن دكتر ايادي بهايي، به دربار پرداخته مينويسد:
«احتمالا در دوراني كه محمدرضا با همسرش فوزيه قهر بود، يا بعد از طلاق او، دكتر ايادي سرهنگ ارتش بود، روزي محمدرضا به شدت ابراز ترس از ميكرب ميكرد، عليرضا پهلوي اجازه خواست كه پزشكي بياورد تا او را معاينه كند، او اجازه داد.
عليرضا دكتر عبدالكريم ايادي را براي اولين بار براي معاينه محمدرضا، به بالين او آورد...» [196] . كمكم ديدار محمدرضا با ايادي از هر هفته، سه روز انجام ميشد.
ايادي فردي كلاش و حقهباز بود. كار به جايي رسيد كه ديدار او با محمدرضا، به هر روز و شب تبديل گرديد، ايادي صبحها قبل از بيداري محمدرضا، در كاخ حاضر بود، و شبها نيز تا هنگام خواب محمدرضا، حضور داشت. دكتر ايادي به تدريج از بانفوذترين افراد دربار گرديد. فعال ما يشاء شده بود، خود به عنوان رييس «اتكا» [197] ارتش و نيروهاي انتظامي شده بود.
بسياري از كارها به امضاي او نياز داشت. من يك بار شغلهاي او را كنترل كردم، به 80 رسيد، به محمدرضا گزارش نمودم، محمدرضا در حضور من به او اعتراض كرد كه 80 شغل را براي چه ميخواهي؟ او با شوخي جواب داد: «ميخواهم شغلهايم را به 100 برسانم.»
ايادي كه خود بهايي بود، هر چه توانست وزراي بهايي را وارد كابينه كرد، هويدا بهايي سيزده سال نخست وزير كشور شد. اين وزراء بدون اجازهي ايادي حق هيچ گونه كاري را نداشتند. ميتوان در اين باره كتابي نوشت كه آيا در اين مملكت، ايادي سلطنت ميكرد يا محمدرضا؟... ارتشبد سابق فردوست ميافزايد:
«بهاييها با وجود دكتر ايادي در رأس مشاغل مهم قرار گرفتند، و در ايران بهايي بيكار وجود نداشت. در دوران ايادي، تعداد بهائيان به سه برابر رسيد.
يك بار حركت مردم عليه بهائيها اوج گرفت و سخنرانيهاي فلسفي (واعظ مشهور( سبب شد (قسمتي از( حظيرة القدس (معبد( آنها در تهران خراب گردد، بر اثر اين حركت، تعدادي از بهائيان از ايران رفتند، ايادي نيز به دستور محمدرضا نه ماه به ايتاليا رفت، ولي اين حركت دنبال نشد.... ايادي جاسوس بزرگ غرب، مطلعترين منبع اطلاعاتي سرويسهاي آمريكا و انگليس در دربار و كشور بود، و نفوذ او با نفوذ محمدرضا مساوي بود، نخست وزيران، به خصوص هويدا، رؤساي ستاد ارتش، و كليهي مقامات مملكتي اعم از وزير و نماينده مجلس دستوراتش را اجرا ميكردند، او در كليهي مسافرتهاي خارج، همراه محمدرضا بود، و طبيعي است كه مورد علاقهي برخي كشورهاي ذي نفع (استعماري( در رابطه با ايران بوده است، سرانجام او در سال 1357 ش كمي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، ايران را ترك كرد.» [198] .
دكتر ايادي كيست و از كجا آمد؟
ايادي همان سلطان بيتخت و تاج كه به طور عجيب دست بهائيان را در همه جاي كشور گشود، و موجب شد كه نخست وزير اين كشور، به نام «هويدا بهايي و بهاييزاده»، سيزده سال با چند وزير بهايي در كشور حكومت كند، كيست؟ و از كجا آمد؟ عبدالحسين آيتي كه بيست سال از مبلغان بهائيان بود و سپس از آنها بريد و مسلمان شد، در كتاب كشف الحيل خود مينويسد:
«زني بود به نام منيره خانم، همسر ابنابحر، از زنان فتانه و فريبا، از بهائيان بود، به او لقب «ايادي» داده بودند، زيرا از مبلغان امر بهاء بود كه به آنان «ايادي امر» (دستياران امر عباس افندي( ميگفتند. همگان اين زن دلفريب را به دلبري و دلربايي ميشناختند، و او در انحراف جنسي دست رد به سينهي كسي نميزد.
شوهرش ابنابحر پير، قدرت امر و نهي به او نداشت، اين زن پسر هوشمندي به نام «عبدالكريم ايادي» داشت، او را به دانشگاه براي تحصيل دانش پزشكي فرستادند، طولي نكشيد (كه بر اثر به كار افتادن دستهاي پنهان استعمار( او را در تمام دوران سلطنت محمدرضا پهلوي، طبيب مخصوص شاه نمودند، و در حقيقت او مهمترين مهرهي بيگانه، و ايادي سياست آنها و جاسوس زبردست انگليس، سپس آمريكا، در درون دستگاه سلطنت شاه گرديد.» [199] .
آري از يك زن بدكار چه توقعي كه داراي چنين فرزندي گردد، بيچاره مردم اغفال شدهاي كه حدود بيست سال از عمرشان گذشت و چنين افرادي بر آنها حكومت ميكردند.
درود فراوان بر روح و روان امام خميني قدسسره نايب بر حق امام زمان (عج( كه با انقلاب عظيم خود اين نقالههاي پليد استعمار را از اين كشور اسلامي بيرون انداخت، و به زبالهدان تاريخ افكند.
اين تابلو روشن و گويا، بدون هر گونه ابهام نشان ميدهد كه دستهاي پنهان انگليس، اسرائيل و آمريكا، يك نفر بهايي را آن چنان در دربار شاه ايران به اوج قدرت رسانيد كه سلطان بيتخت و تاج شده بود و تنها ارادهي او كار ميكرد.
چرا؟ زيرا استعمار ميخواست، توسط او، رگ و ريشه كشور را به دست بهائيان بدهد، و به راستي اگر اين روند ادامه مييافت، چه ميشد؟ جز اين كه ايران فلسطين دومي در چنگال بهائيان قرار ميگرفت. چنان كه فلسطين در چنگال اسرائيل قرار گرفت. اين نتيجهاي است كه خطيب هوشمند آقاي محمدتقي فلسفي رحمهالله در پرتو اطلاعات وسيعي كه از تلاشهاي بهائيان و اربابانشان داشت گرفته كه قبلا خاطرنشان شد.
خطيب توانا آقاي محمدتقي فلسفي رحمهالله در اين باره مينويسد:
«من از همان موقع (سال 1334 شمسي( ميدانستم كه دكتر ايادي بهايي طبيب مخصوص شاه است، لذا در يكي از سخنرانيهاي ماه رمضان سال 1334 ش در مسجد شاه (سابق( تهران كه از راديو هم پخش ميشد، صريحا گفتم:
«اي اعليحضرت! مملكت ما اين همه طبيب مسلمان دارد، مردم ناراحت هستند از اين كه دكتر ايادي بهايي طبيب مخصوص شماست، او را عوض كنيد.» ولي شاه او را تغيير نداد، حتي يك نفر به من گفت: شاه ناراحت شده و گفته است اينها به طبيب من چكار دارند؟ وقتي كه كتاب ارتشبد سابق حسين فردوست را خواندم، معلوم شد كه شاه هرگز نميتوانست او را تغيير دهد.
فردوست نوشته است:
«من كه در دربار بودم نميدانستم كه آيا شاه بر ايران سلطنت ميكند يا دكتر ايادي؟ زيرا ايادي بهاييها را در همه جا گمارده و بر مردم مسلط كرده بود.» [200] .
عجيب اين كه دامنهي تلاش دكتر ايادي براي گسترش بهائيت به خارج از كشور نيز رسيده بود. يكي از دانشمندان مينويسد: در سالهاي 1328 تا 1346 براي امر تبليغ، به كويت رفت و آمد داشتيم، در آنجا ميگفتند:
«شخصي ايراني به نام سلمانپور كه بهايي است، در كويت شغل بسيار مهم دارد، آن هم شغل كليدي، كه دولت كويت چنين پستي را حتي به ايرانيان اتباع خود كه چند پشت هم در كويت بودهاند نداده است.»
يكي از نمايندگان مجلس كويت، نقل كرد وقتي كه شاه به كويت آمد، دكتر ايادي همراهش بود، ما دربارهي روابط خارجي با شاه صحبت ميكرديم كه لازم است ايران در كويت، نقش مهمتري داشته باشد، او گفت:
«شما هر كاري داريد به سلمانپور ايراني (بهايي( مراجعه كنيد.» دولت كويت نيز با آن همه تعصب منفي كه نسبت به عجمها داشت، نه تنها به سلمانپور كاري نداشت، بلكه دست او را به طور گسترده باز گذاشته بود. [201] .
خروش مردم بر ضد بهائيان در عصر مرجعيت بروجردي
گستاخي گسترده بهائيان به كمك مستقيم و غيرمستقيم استعمار و استكبار جهاني آن چنان رو به افزايش بود، كه به راستي احساس خطر ميشد، دو فرضيه امر به معروف و نهي از منكر، و مسأله دفاع از حق و جلوگيري از فساد، همه را موظف ميكرد كه برابر اين فرقهي ضاله، قيام كنند، چرا كه وضع آنها، آن هم در عصر مرجعيت مرجع كل حضرت آيتالله العظمي حاج آقا حسين بروجردي رحمهالله بين سالهاي 1330 تا 1335 شمسي به جايي رسيد كه آنها هر گوشه و كنار كشور را محل تاخت و تاز خود قرار داده بودند... نامهها و طومارهاي شكايتهاي مردم به دفتر آيتالله العظمي بروجردي رحمهالله سرازير شد.
[202] مسلمانان از ايشان ميخواستند، در اين باره اقدام جدي كند، و فرماني براي قلع و قمع اين فرقهي ضاله صادر نمايد. آيتالله العظمي بروجردي رحمهالله احساس خطر جدي كرد، خواستهي ملت را به گوش دولت وقت رسانيد، متأسفانه در آن عصر «حسين علا» نخست وزير بود و خود بابي ازلي (از پيروان يحيي صبح ازل كه ادعاي جانشيني عليمحمد باب را ميكرد( به شمار ميآمد. اقدامات آيتالله بروجردي رحمهالله توسط خطيب توانا حجةالاسلام محمدتقي فلسفي و آيتالله مير سيد محمد بهبهاني فرزند آيتالله سيد عبدالله بهبهاني از رهبران نهضت مشروطه، و ديگران جنب و جوشي در كشور، به خصوص در سطح بالا به راه انداخت، كار به جايي رسيد كه دولت وقت ناگزير شد به عنوان اين فرقه ضاله بهائيت، امنيت كشور را به خطر انداختهاند، براي آرام كردن مردم، مركز بهائيان در تهران به نام «حظيرة القدس» را اشغال كند، و اسناد و مدارك آنها را ضبط نموده، و غيرقانوني بودن آنها را اعلام نمايد.
بر همين اساس فرمانداري نظامي تهران براي پايان دادن غائله، گنبد حظيرة القدس را خراب كرد. سپي لايحهاي به مجلس شوراي ملي بردند تا غيرقانوني بودن بهائيت در مجلس تصويب گردد، در اين ميان سردار فاخر رئيس مجلس وقت، از طرح آن لايحه جلوگيري كرد و با كمال گستاخي گفت: «مسألهي بهائيت و جلوگيري از آنها يك مسألهي مذهبي است، و جاي آن مجلس نيست.» اين برخورد نابخردانه و استعماري سردار فاخر، احساسات علما و مردم را برانگيخت، او را خائن خواندند، و سر و صداي علما و مردم از همه جا بلند شد، ولي با اين وصف لايحه، مسكوت ماند، و آيتالله العظمي بروجردي رحمهالله از اين وقفه، بسيار ناراحت گرديد. تنها گنبد حظيرة القدس تخريب شد، و ساختمان آن تحت اشغال باقي ماند. [203] .
سخنرانيهاي فلسفي و بسيج عمومي بر ضد بهائيان
طبق دستور آيتالله العظمي بروجردي، بنابراين شد كه علماء، وعاظ، و در رأسشان حضرت حجةالاسلام، خطيب بزرگ آقاي محمدتقي فلسفي در تهران، پيرامون خطر بهائيان سخنراني كنند و در همه جا مردم را بر ضد اين فرقهي ضاله بسيج نمايند.
اين دستور در سطح وسيع اجرا شد، علما و وعاظ به شهرستانها و روستاها مسافرت كردند، و به افشاگري بر ضد بهائيان پرداختند. آقاي فلسفي در اين باره مينويسد: در سال 1334 شمسي قبل از شروع ماه مبارك رمضان به آيتالله بروجردي رحمهالله عرض كردم:
«آيا شما موافق هستيد، مسألهي بهايي را در سخنرانيهاي مسجد شاه كه به طور مستقيم از راديو پخش ميشود، تعقيب كنم؟» ايشان قدري فكر كردند و بعد فرمودند:
«اگر بگوييد، خوب است، حالا كه مقامات گوش نميكنند، اقلا بهاييها در برابر افكار عمومي كوبيده شوند.» من به منزل آمدم، جمعي از وعاظ حاضر بودند، به آنها گفتم شما نيز در منابر خود، مسأله بهائيان را مطرح كرده، و مردم را بر ضد آنها بسيج نماييد.
بي تفاوتي دكتر مصدق
دكتر محمد مصدق مدتي نخست وزير ايران در عصر رژيم پهلوي بود و مليگراها او را الگو قرار دادهاند، و او را به عنوان قهرمان ملي ياد ميكنند، ايراد ما به او اين است كه او هرگز قهرمان ملي نيست، زيرا اكثريت قاطع مردم اين كشور شيعه و مسلمان هستند، و طرفدار حكومت اسلامي ميباشند، ولي مصدق طرفدار حكومت ملي بود نه حكومت اسلامي، نه تنها از اسلام طرفداري نميكرد، بلكه در مواردي بر ضد اسلام رفتار مينمود. او هيچگاه مرجعيت را قبول نداشت. امام خميني قدسسره و قيام 15 خرداد را - به خاطر اين كه نشأت گرفته از مذهب بود - تأييد نكرد.
در رابطه با بهائيان با اين كه قطعا براي او روشن شده بود كه آنها زاييده استعمار غرب و شرق هستند، بيتفاوت بود، و به عنوان اين كه آنها بخشي از ملت ايران هستند از آنها حمايت ميكرد، در اين راستا نظر شما را به فرازي از گفتار خطيب بزرگ حجةالاسلام محمدتقي فلسفي جلب ميكنم:
«در عصر نخست وزيري دكتر مصدق، كه عصر مرجعيت آيتالله العظمي بروجردي نيز بود (حدود سالهاي 1331 و 1332 شمسي( به امر آيتالله العظمي بروجردي قدسسره از دفتر مصدق اجازهي ملاقات گرفتم، به خانهاش رفتم، روي تختخواب و زير پتو خوابيده بود، پيام آيتالله العظمي بروجردي را به او رساندم و گفتم:
«شما رئيس دولت اسلامي ايران هستيد، اكنون بهاييها در شهرستانها فعال هستند، و مشكلاتي را براي مردم مسلمان ايجاد كردهاند، لذا مرتبا نامههايي از سوي مردم به عنوان شكايت، به آيتالله بروجردي قدسسره ميرسد، ايشان لازم دانستند كه شما در اين باره اقدام بفرماييد؟» دكتر مصدق بعد از تمام شدن صحبت من، به گونهي تمسخرآميزي قاه قاه با صداي بلند خنديد و گفت: «آقاي فلسفي از نظر من مسلمان و بهايي فرق ندارند، همه از يك ملت ايراني هستند.»
اين پاسخ براي من بسيار شگفتآور بود، زيرا اگر سؤال ميكرد فرق بين بهايي و مسلمان چيست؟ برايش توضيح ميدادم، اما با آن خنده تمسخرآميز و موهن، ديگر جايي براي صحبت كردن و توضيح دادن باقي نماند، لذا سكوت كردم، هنگامي كه به محضر آيتالله العظمي بروجردي قدسسره رسيدم و ماجرا را گفتم، او نيز با حال بهت و تحير پيام مصدق را استماع نمود.
آري بزرگترين اشتباه مصدق اين بود كه مردم را منهاي اسلام ميديد [204] [شبيه طرفداران لائيك] حتي به پيام مرجع كل آيتالله العظمي بروجردي قدسسره اعتنا نكرد، و با مسخره خنديد.
بر همين اساس حضرت امام خميني قدسسره در ماجراي جزايي قصاص در اسلام (كه جبهه ملي قصاص اسلامي را غيرانساني اعلام نموده بودند( در ضمن گفتاري فرمود: «او (مصدق( هم مسلم نبود... اگر باقي مانده بود، سيلي بر اسلام ميزد.» [205] .
يادي از فدائيان اسلام در رابطه با بهائيان
گروه فدائيان اسلام به رهبري مجاهد شجاع و بزرگ حجةالاسلام نواب صفوي، گروه فداكاري بودند كه با رژيم ستمشاهي به مبارزه مسلحانه پرداختند، و سرانجام توسط رژيم به شهادت رسيدند.
افراد معروفي كه به وسيلهي اين گروه فداكار، اعدام انقلابي يا مجروح شدند، پنج نفر بودند، دو نفر آنها بهايي يا متهم به بهائيت بودند كه عبارتند از:
1- عبدالحسين هژير، نخست وزير دربار، متهم به بهائيت و طرفدار سرسخت بهاييها، كه سيد حسين امامي يكي از فدائيان، او را در مسجد سپهسالار به ضرب گلوله اعدام نمود.
2- حسين علا نخست وزير وقت كه بابي ازلي بود، توسط مظفر ذوالقدر، يكي از فدائيان اسلام، هدف گلوله قرار گرفته و مجروح شد. و دو نفر ديگر بر نامهاي علي رزمآرا (مقتول به دست خليل طهماسبي در مسجد شاه سابق( و دكتر زنگنه، از بهائيان طرفداري ميكردند. سرانجام رژيم ستمشاهي، اسلامخواهان حقيقي را دستگير كرده و در روز سوم جماديالثانيه 1375 ه ق مطابق با دي ماه 1334 شمسي، آقايان نواب صفوي، خليل طهماسبي، سيد محمد واحدي و مظفر ذوالقدر را به بالاي جوخه دار بستند و در حالي كه بالاي چوبه دار اذان ميگفتند به شهادت رساندند. [206] . اين ورق تاريخ نيز، احساس مسؤوليت ما را به عنوان قدرداني از اين فداكاريها، زيادتر ميكند، تا با نگهباني از اسلام از گزند دشمنان به خصوص بهائيان، خون پاك آن پاكدلان ايثارگر را پاس داريم.
درگيري فلسفي با اسدالله علم
امير اسدالله علم فرزند محمد ابراهيمخان شوكت الملك از نزديكترين و قدرتمندترين دوستان محمدرضا پهلوي و مهمترين رابط او با مقامات بلند پايه آمريكا و انگليس بود و از ياران نزديك و محرم اسرار محمدرضا به شمار ميآمد.
محمدرضا او را در سال 1341 شمسي نخست وزير كشور كرد و در سال 1344 تا آخر عمر، وزير دربار شاهنشاهي بود. سرانجام در 25 فروردين سال 1357 در 58 سالگي بر اثر بيماري سرطان درگذشت. اسدالله علم در بحران سخنراني خطيب توانا حجةالاسلام فلسفي و قيام و شورش مردم بر ضد بهائيان، وزير كشور و طبعا مسؤول امنيت مملكت بود.
آقاي فلسفي ميگويد:
«در يكي از منابر روزهاي ماه رمضان آن سال از طرح آيهي 128 سوره شعراء و هشدار قرآن به جباران زورگو، بر ضد بهائيان صحبت كردم.
فرداي آن روز اسدالله علم كه وزير كشور بود تلفن كرد.
در ابتدا به صورت كنايهآميزي اظهار داشت:
من ديروز ضمن ناهار خوردن [207] به حرفهاتان در راديو گوش ميدادم و ميديدم با وضعي كه دارم مصاديق اين آيه (128 شعراء( هستم. بعد از ذكر اين جمله لحن سخن را عوض كرد و گفت: آقاي فلسفي! من اجازه نميدهم كه دربارهي بهائيها اين گونه صحبت كنيد و امنيت را مختل نماييد و موجب خونريزي شويد.»
به او گفتم: «مؤدب سخن بگويد و الا گوشي تلفن را ميگذارم.» او هم لحن سخن را عوض كرد و گفت: منظورم اين است كه از مراكز مختلف كشور به وزارتخانه خبر ميرسد كه مردم خشمگين و عصباني هستند و ممكن است به بهائيها حمله كنند و نظم و امنيت برهم بخورد.
خواستم بگويم:
متوجه اين نكته باشيد.
جواب دادم:
از نظر امنيت و حفظ جان مردم، نگران نباشيد. من با لحن جدي به مسلمانان ميگويم:
هدف من آشكار ساختن گمراهي بهائيهاست مبادا مسلماني باعث تهييج شود و موجب خونريزي و قتل گردد. [208] .
حكم سه مادهاي بروجردي، و تقدير او از فلسفي
حضرت آيتالله العظمي بروجردي رحمهالله در مصاحبهاي با كيهان، نظرات خود را دربارهي بهائيان در سه ماده زير ابراز فرمود: » 1- بايد نظم و آرامش در سراسر كشور برقرار شود.
2- بايد حظيرة القدس را ويران نمود، و ساختمان جديد در تصرف انجمن خيريه باشد. 3- بايد كليه بهائيان از ادارات دولتي و بنگاههاي ملي هر چه زودتر طرد شوند، و دولت از مجلس شورا بخواهد كه طرحي از مجلس بگذرانند كه تمام بهائيان از كشور خارج شوند.» [209] . آيتالله بروجردي رحمهالله در 15 رمضان 1374 ه ق. نامهي تقديري براي خطيب توانا آقاي فلسفي نوشت، در فرازي از آن نامه چنين آمده:
«از اين كه مقداري از ماهيت بهائيان را مكشوف نمودهايد، موجب مسرت حقير و عموم مسلمانان، بلكه مسرت وليعصر (ارواحنا فداه( ميباشد، اگر چه تمام ماهيت آنها هنوز مكشوف نيست، و بيانات منبري قدرت كشف بيشتر از اين اندازه را ندارد، فقط جديت حكومت ميتواند به تدريج شبكههاي مضره را كشف نمايد و مملكت را از آسيب نجات دهد.» [210] .
كوتاه سخن آن كه در اين بحران ضربه شديدي بر بهائيان وارد گرديد، و تا حدود زيادي جلو نفوذ آنها گرفته شد، و فرمانداري نظامي تهران كه از خشم و ناراحتي مردم تهران از مسامحه دولت در مورد تخريب حظيرة القدس، اطلاع داشت، و احتمال ميداد كه مردم در روز عيد فطر با تظاهرات، به تخريب آن اقدام كنند، خود در روز 29 رمضان شروع به تخريب گنبد حظرة القدس نمود، تا به مردم وانمود كند كه فرمانداري در تصميم خود جدي است.
شدت ناراحتي بروجردي از رژيم ستمشاهي
با اين كه محمدرضا و سران رژيم به آيتالله العظمي بروجردي قدسسره قول داده بودند كه همآهنگ با سخنرانيهايي كه توسط آقاي فلسفي در راديو پخش ميشود، بساط بهائيها برچيده گردد؛ ولي بعد گفتند:
«از نظر الزامات بينالمللي ما ناچاريم از بهائيها حمايت كنيم و نميتوانيم آنها را از ميان برداريم.» به همين جهت حضرت آيتالله بروجردي به شدت ناراحت شده و تهديد كردند كه از ايران خواهند رفت. به اين ترتيب پيامهاي پيدرپي آيتالله بروجردي در مورد نابودي بهائيت، كه از طرق مختلف به هيئت حاكمه و مردم ميرسيد، بياثر ماند. ايشان مكرر ميفرمود:
«اين وضع براي من غيرقابل تحمل است.» زيرا از وقفهي كار مبارزه با بهائيها خيلي ناراحت بودند، و پس از آن ديگر اعتمادي به دستگاه دولتي نداشتند. بر همين اساس روز عيد غدير، تيمسار بختيار كه رئيس فرماندهي نظامي وقت بود، به خانهي آيتالله بروجردي در قم؛ آمد تا جواب منفي شاه را در مورد عدم امكان جلوگيري از بهائيها، زير ماسك الزامات بينالمللي، به آقا ابلاغ كند. آقا تا او را ديد، با ناراحتي شديد، رويش را از او برگردانيد.
بختيار عقب رفت و روي پله نشست. آقاي بروجردي با عصبانيت به او فرمود:
«بنشين زمين.» سرلشكر بختيار بيدرنگ روي زمين نشست. اين واقعه، هم نشان دهندهي نهايت بيزاري آيتالله بروجردي از رژيم بود و هم تحقير بختيار كه داراي مقام عالي نظامي بود، به شمار ميآمد، تا موجب شكسته شدن غرور آنها گردد.
بعضي مينويسند:
آقا با صداي بلند كه بسياري شنيدند به بختيار فرمود:
«بيادب! درست بنشين. چرا شما به ما ميرسيد بيادب ميشويد؟» او نيز ساكت و دمق، فروماند. [211] .
يعني شما كارتان به جايي رسيده كه در برابر آمريكا و انگليس و اسرائيل سر خم ميكنيد و به نام الزامات بينالمللي به خواستهي مرجع عظيمالشأن تقليد و مردم اعتنا نميكنيد. اين چه اسلامي است كه شما داريد؟ و چه احترامي است كه به مردم ميكنيد؟ به راستي كه گستاخ و بيادب هستيد. در يكي از اسناد گزارش اطلاعات داخلي رژيم كه توسط انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، پخش شده چنين آمده:
«در سال 1339 شمسي آيتالله بروجردي قدسسره در ديدار با آيتالله سيد محمد بهبهاني - پس از ذكر موارد متعددي از خلافهاي شاه و دولت - از وي خواست تا از باب هشدار و تذكر به شاه پيام دهد و اگر اثري نكند مجبور است اقدامات شديدتري كه همراه با تظاهر باشد انجام دهد و به علماي ولايات هم دست خطي خواهد نوشت و اقدامات شديدي خواهد كرد.» [212] .
بركت انقلاب اسلامي و هشدار آقاي فلسفي
چنان كه گفتيم، پس از اقدامات جدي آيتالله العظمي بروجردي و تلاشها و سخنرانيها خطيب توانا حجةالاسلام فلسفي، شورشهايي برپا شد و ضربههايي بر بهائيان وارد گرديد؛ ولي چون رژيم ستمشاهي و استكبار جهاني با آنها بود و از آنها پشتيباني جدي ميكرد، بار ديگر بهائيان به تدريج آب كثيف از دست دادهي خود را به جوي خود بازگرداندند و به كارهاي خود ادامه دادند. بر همين اساس حضرت آقاي فلسفي به يك هشدار عميق و حساب شدهاي كه همچون آژير خطر است پرداخته كه بايد آن را آويزهي گوشمان قرار دهيم. سادهانديشي است كه خيال كنيم حتي بعد از انقلاب اسلامي، بهائيان نابود شده و ما از گزند آنها رهايي يافتيم، آن هشدار عميق چنين است:
«هر چند با سخنرانيهاي رمضان سال 1334 شمسي، بهائيها ضربه خوردند، اما آن چه بهائيت را از بين برد، انقلاب اسلامي بود كه پايهگذار آن مرحوم آيتالله العظمي امام خميني قدسسره بود. او بود كه قدرت را از عوامل آمريكايي و صهيونيستي گرفت و آنها را متواري كرد و حكومت الهي اسلامي را براي ايران به ارمغان آورد. امروز مردم ايران بدانند كه اگر خداي ناخواسته انقلاب اسلامي ضربه ببيند، جمهوري اسلامي تضعيف شود و آمريكاييها دوباره بر ايران مسلط شوند، ايران فلسطين دوم خواهد بود. آنها بهائيها را مانند صهيونيستها مسلط ميكنند و مسلمانان ايران را كه مالك اين سرزمين هستند مانند فلسطينيهاي مسلمان كه مالك فلسطين هستند، به دربهدري و اسارت و بدبختي ميكشانند.» [213] .
آري قدر انقلاب اسلامي را بدانيم كه به راستي كمر بدخواهان از جمله بهائيان را شكست. آنان مانند مار زخمخورده كمين كردهاند و در انتظار آسيبرساني به انقلاب اسلامي هستند. ما بايد با هوشياري كامل از انقلاب حراست كنيم؛ تا به اميد خدا، دستآوردهاي زيباي آن از دستبرد اجانب محفوظ بماند.
يكي از دستآوردهاي جزئي آن در رابطه با بهائيان اين است كه اينك ساختمان حظيرة القدس معبد سابق بهائيان - در اختيار سازمان تبليغات قرار گرفته، مرمت و تزيين شده و به عنوان پايگاه تبليغات اسلام و مركز حوزهي هنري سازمان تبليغات اسلامي گشته است.
اقدام بروجردي براي نجات قاتل يك نفر بهايي
عصر مرجعيت آيتالله العظمي بروجردي رحمهالله بود، در اطراف يزد، يك نفر بهايي به دست يك نفر مسلماني كشته شد، اين فرد مسلمان، تا پاي جان، با بهائيان مبارزه ميكرد.
دادگاه حكم اعدام قاتل را داد، بهاييها فعاليت بسيار كردند تا اين كه حكم اعدام، در يزد اجرا شود، آن هم در روز نيمهي شعبان. چنين فعاليتي، اگر به ثمر ميرسيد، طبعا براي مسلمين، ننگ بزرگ بود. روز 14 شعبان اين خبر به آيتالله العظمي بروجردي رحمهالله رسيد. مرحوم آيتالله فاضل قفقازي (كه يكي از اصحاب خاص آقاي بروجردي بود( ميگويد: وارد خانهي آقا شدم ديدم آقا داخل حياط قدم ميزند و به شدت ناراحت است، علت را پرسيدم، فرمود:
«مگر نميداني آبروي اسلام در خطر است، همين امروز به ما خبر دادهاند كه روز نيمهي شعبان، مسلماني را به جرم قتل فرد بهايي ميخواهند در شهر يزد اعدام كنند، فرصت براي انجام كاري هم نيست.»
به ايشان گفتم:
راه دارد، فرمود: چطور؟ گفتم:
همين الآن حاج احمد (خادم( را بفرستيد تهران نزد شاه و از شاه بخواهيد جلو اين اعدام را در روز نيمهي شعبان بگيرد، اگر نيمه شعبان واقع نشود، بعد ميتوان سر فرصت، اقدام نمود و اصل قضيه را پيگيري كرد.
آقا فرمود:
پيشنهاد خوبي است، فورا حاج احمد را به تهران نزد شاه فرستاد، و پيام آقا را به او رسانيد، شاه هم دستور داد كه اعدام در روز نيمهي شعبان انجام نشود. بعد هم آقاي بروجردي وارد ميدان شد و با فعاليت و تلاش بسيار قاتل را تبرئه كرد. [214] .
اقدامات ديگر آيت الله بروجردي
نظر به اين كه فرقه ضاله بهايي، در حقيقت ستون پنجم دشمن در درون كشور، و عامل استعمار از سوي بيگانگان بود.
آيتالله بروجردي رحمهالله اقدامات فراواني براي ريشهكني آنها نمود، از جمله علما و وعاظ بزرگي همچون مرحوم آيتالله حاج ميرزا ابوالفضل زاهدي، دو واعظ شهير علياكبر تربتي و شيخ مرتضي انصاري و... را براي ضربه زدن به آنها، به سوي شهرستانها فرستاد.
آنها به اطراف و اكناف رفتند و با بيان روشن، مردم را بر ضد بهائيان شوراندند. يكي از اين بزرگان اعزامي، مرحوم آيتالله حاج ميرزا ابوالفضل زاهدي رحمهالله بود كه بر همهي مباني اديان و فرقهها، آگاهي وسيع و كافي داشت. قابل توجه اين كه: چند نفر از ميليونرها بلكه از ميلياردرها، بهايي بودند و كمكهاي شاياني به محفل بهائيان ميكردند، مانند هژبر يزداني (كه در آستانه انقلاب به خارج گريخت( و مانند: حبيب ثابت پاسال يهودي كه در لاك بهاييگري درآمده بود. [215]
يكي از 48 شركت او كارخانه پپسي كولا بود، كه بسيار فعال بود.
آيتالله العظمي بروجردي رحمهالله، يكي از عالمان هوشيار و قاطع، آيتالله حاج ميرزا ابوالفضل زاهدي رحمهالله را به استان فارس فرستاد، تا مدتي در آن ديار، به مبارزه با بهائيان بپردازد.
ايشان از قم هجرت كرد، و تلاش فرهنگي و اجتماعي بسياري براي جلوگيري از گسترش بهائيان نمود، او شنيد ثابت پاسال تعهد كرده كه از درآمد هر شيشه پپسي كولا ده شاهي (نيم ريال( به محفل بهائيان داده شود (با توجه به اين كه در آن زمان هر شيشه 5 ريال بود و تجمع همين نيم ريال ارزش بسيار داشت.( آيتالله زاهدي، نوشيدن پپسي كولا را حرام كرد، حاج احمد خادم پيشكار معروف آيتالله العظمي بروجردي رحمهالله را به حضور طلبيد و به او فرمود:
به آيتالله بروجردي رحمهالله عرض كن:
«من عليه بهائيان قيام كردهام، و پپسي را تحريم نمودهام، شما در اين مورد نه اثبات كنيد و نه نفي، بلكه سكوت كنيد. تا اگر در اين قضيه پيروز شدم، پيروزي به نام شما تمام شود، و اگر شكست خوردم، آن شكست به نام من نسبت داده شود.» حاج احمد خادم، اين موضوع را به آيتالله بروجردي رحمهالله ابلاغ كرد.
عدهاي از تجار قم به خانهي آقاي بروجردي آمدند و عرض كردند: «آيا پپسي كولا حرام است؟» آقاي بروجردي فرمود: «من از آن نميخورم».
مبارزه و تبليغات پيگير آيتالله زاهدي رحمهالله باعث شد كه كارخانه پپسي كولا هر چه درآمد مالي داشت، همه را صرف تبليغات و چالشهاي فتواي تحريم مينمود، مردم شيشههاي پپسي را ميگرفتند و نميدادند، و در كنار آن عدهاي از سرمايهداران مسلمان كارخانهي كانادادراي را به راه انداختند، كار به جايي رسيد كه بر اثر فتواي تحريم حتي عدهاي شرابخوار، پپسي نميخوردند، و پيش خود ميگفتند:
«شرابخواري حرام است و سر و كار آن با خداست، ولي در نوشيدن پپسي كولا به محفل بهائيان كمك ميشود، و باعث تقويت فرقهي ضاله بهايي ميگردد.» در اين راستا اعلاميههاي متعدد به پشتيباني از فتواي آيتالله زاهدي رحمهالله پخش شد، و نتايج مطلوبي براي شكست دادن بهائيان به دست آمد. [216] .
هشدار علماء و مراجع نجف اشرف
مراجع و علماي نجف اشرف نيز اعتراض شديد خود را در مورد ورود و سلطهي بهائيان در دستگاه شاهنشاهي ايران اظهار داشته و آن را موجب شورش مردم دانستند، در اين ميان حضرت آيتالله العظمي سيد ابوالقاسم خويي رحمهالله، اعلاميهاي به عنوان اعتراض به دولت ايران صادر نمود، در فرازهايي از اين اعلاميه چنين آمده است:
«دولتهاي ضدملي برخلاف اصول شرعي و اخلاقي، و برخلاف صريح قانون اساسي، دشمنان دين و ملت يعني فرقهي ضالهي بهائي و يهود و ديگر عمال بيگانگان، كساني را كه به هيچ وجه رابطهي ديني ميان آنان و ملت ايران يافت نميشود، در مراكز حساس دولتي گماردند، موضوع فساد و ريشه دوانيدن آن در تمام مراحل اداري به قدري وسيع و واضح بود كه زمامداران خود را مجبور به اعتراف به آن ديدند، اين مفاسد غالبا ناشي از روش مستبدانهي زمامداران بوده كه در طول اين مدت به سبب عدم توجه به اصطلاح وضع و رسيدگي به افكار عمومي ملت مسلمان ايران به حوادث تأسفآور اخير منجر شد...» [217] .
به اين ترتيب آقاي خويي رحمهالله هشدار داد كه اگر سردمداران رژيم دست فرقه ضاله را كه از مزدوران هستند كوتاه نكنند، باعث اختلاف شده، و حوادث و شورش از سوي مردم بروز خواهد كرد، دولت بايد از استبداد دست بردارد و با كوتاه كردن دست اين فرقهي ضالهي استعماري، آرامش و امنيت جامعه را حفظ نمايد.
هشدار امام خميني به ارباب بهائيان
حضرت امام خميني رحمهالله گر چه اقدام بر ضد بهائيان و همهي فرقههاي استعماري را مفيد ميدانست، ولي او معتقد بود كه بايد با انقلاب عميق و فراگير، عوامل نگهدارندهي بهائيان و هر گونه فساد را نابود كرد، از اين رو با نهضت عظيم خود به ياري مردم مسلمان ايران، انقلاب اسلامي را به پيروزي رسانيد، و ضربهي نابود كنندهاي بر پيكرهي استعمارگران و بهائيان وارد نمود. و در اين راستا خدمت بزرگي به اسلام و كشور مستقل ايران نمود. ولي در عين حال نبايد غافل و مغرور شد، چرا كه هر گاه شيطان را از در بيرون كني ممكن است از پنجره وارد شود، و اگر از پنجره بيرون كني، ممكن است از سوراخي رخنه كرده و وارد گردد. پس از انقلاب بهائيان كه به دامن بيگانگان به ويژه اسرائيل و آمريكا پناه بردهاند گهگاه تحت عنوان آزادي مذهب، دفاع از حقوق بشر و... با مظلومنمايي خود، اربابانشان را تحريك كرده، و آنها نيز كه دايههاي دلسوزتر از ما هستند، نالهي مظلوميتنمايي بهائيان را در بوقهاي تبليغاتي خود به رخ ميكشند كه بله انساندوستي اقتضا ميكند كه بهائيان به حقوق خود برسند و...!! يكي از اين اربابان جناب ريگان رييس جمهور سابق آمريكا بود، كه به عنوان به اصطلاح دفاع از آنها، زير ماسك حقوق بشر، از مراكز بينالملل خواهان آزادي آنها در اظهار به اصطلاح مذهب خود، در ايران گرديد... حضرت امام خميني رحمهالله در پاسخ به انساندوستي ريگان رييس جمهور سابق آمريكا فرمود:
«نميدانم كه در بعضي از راديوها كه پخش كردند، صحبت رييس جمهور آمريكا را ملاحظه كرديد كه ايشان از همهي دنيا استمداد كردند براي اين كه اين بهاييهايي كه در ايران هستند و مظلومند و جاسوس هم نيستند و به جز مراسم مذهبي به كار ديگر اشتغال ندارند، و ايران براي همين كه اينها مراسم مذهبيشان را بجا ميآورند، 22 نفرشان را محكوم به قتل كردهاند.
ايشان از همهي دنيا استمداد كرده كه اينها جاسوس نيستند. ... «اگر اينها جاسوس نيستند شما صدايتان درنميآمد؟ شما براي خاطر اين كه اينها يك دستهاي هستند كه به نفع شما هستند، والا ما شما را ميشناسيم، آمريكا را ميشناسيم كه انساندوستيش گل نكرده است كه حالا براي خاطر 22 نفر بهايي كه در ايران به قول ايشان گرفتار شدند... براي انساندوستي يك وقت چنين صدا كرده و فرياد زده و به همه عالم متشبث شده است كه به فرياد اينها (بهائيان( برسيد. مردم (دروغها و تزوير( شما را ميشناسند.» [218] .
سپس امام به جنايات هولناك آمريكا در جهان و در ماجراي جنگ تحميلي كه موجب خسارات زياد به ايران و عراق شده به اين مطلب اشاره كرده كه اگر شما انساندوست هستيد. به خاطر 22 نفر بهايي آن همه سينه چاك نميكنيد، ولي در كنار آن هزاران بيگناه را ميكشيد، بنابراين كاسهاي زير نيمكاسه است كه از بهائيان حمايت ميكنيد.
اگر بهائيان جاسوس نبودند، و يا به عنوان يك حزب سياسي براي بيگانگان در درون كشور اسلامي ايران، كار نميكردند، شما براي آنها هرگز دلسوزي نميكرديد، دلسوزي شما از آنها دليل روابط شما با آنها، و نوكري آنها براي شماست.
نتيجه اين كه:
بهائيت يك حزب سياسي كاملا وابسته به بيگانه است كه توسط مزدوران روسيه تزار بنا نهاده شد، و به وسيلهي انگليسيها پروريده گرديد و حمايت شد، اكنون نيز آمريكا و اسرائيل از همه بيشتر از آنها حمايت ميكنند، به آنها پناهندگي داده، و امكانات فراوان براي تبليغات آنها در اختيارشان نهادهاند. اين حزب بيآبرو تلاش ميكند خود را داراي دين نشان دهد، تا بتواند پشت ماسك دين و مذهب، مأموريت خود را در ايجاد تفرقه، جاسوسي، و خدمت به اربابانش بهتر ايفا نمايد.
تصويب نامهي ايالتي و ولايتي براي روي كار آوردن بهائيان
يكي از برنامههاي استعماري بسيار مرموز رژيم ستمشاهي كه با دسيسهي آمريكا انجام ميشد اين بود كه غير مسلمانان، در رأسشان بهائيان را بدون هر گونه منع قانوني بر پستهاي حساس كشور بگمارد، به طوري كه آنها بتوانند نماينده مجلس شوند و در استانها و شهرها بتوانند استاندار يا فرماندار يا بخشدار و يا شهردار و يا جزء اعضاء انجمن شهر و روستا، يا رييس انجمن گردند. البته اين كار عملا چنان كه گفتيم در سطح وزراء و مديران كل در سطح بالا انجام شده بود، ولي كمكم ميخواستند آنها در سطوح ديگر نيز زمام امور را به دست گيرند، بر همين اساس در تاريخ 14 / 7 / 1341 شمسي، دولت رژيم، لايحهاي را تحت عنوان «تصويب نامهي انجمنهاي ايالتي و ولايتي» به تصويب مجلس فرمايشي شوراء و مجلس سناء گذراند، اين تصويب نامه در اوائل نخست وزيري اسدالله علم انجام گرفت.
ماهيت اين تصويب نامه اين بود كه در قانون انجمنهاي ايالتي و ولايتي، سه موضوع كه قبلا وجود داشت حذف گردد، و اين سه موضوع عبارت بودند از
1- قيد ذكوريت (مرد بودن( 2- مسلمان بودن 3- تنها سوگند به قرآن، بلكه به جاي آن سوگند به كتاب آسماني باشد. [219] . خطيب بزرگ حجةالاسلام محمدتقي فلسفي قدسسره مينويسد: «هدف آن بود كه با اجراي انجمنهاي ايالتي و ولايتي، فرقهي ضالهي بهائي را به طور قانوني بر سر كار آورند، و از آن به بعد به تدريج فعاليت رسمي آنها براي تصرف تمام اهرمهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي آغاز شود، زيرا اولا اين تصويب نامه قيد اسلام نداشت، بنابراين بهايي، يهودي و مسيحي در اين تصويب نامه با مسلمانان ايراني هيچ گونه فرقي نداشتند، ثانيا سوگند به قرآن، تبديل به سوگند به كتاب آسماني شده بود، اين معني راه را براي غير مسلمانان باز ميكرد تا يهود و نصاري به كتاب آسماني خود سوگند ياد كنند، و بهاييها هم بگويند كتاب آسماني ما «ايقان» است، و به آن سوگند ياد ميكنيم. و به جاي قيد ذكوريت (مرد بودن( كلمهي «باسواد» گذاشته بودند كه اعم از زن و مرد است، تا راه را براي انتخاب كردن و انتخاب شدن زنان - كه در آن وقت معلوم بود چه زناني منظور بودند - باز كند.» [220] .
علماء و مراجع وقت در رأسشان حضرت امام خميني قدسسره متوجه خطر شدند، از هر سو با تلگرافها، با اعلاميهها و نامهها و سخنرانيها، اعتراض خود را اعلام نمودند، نزديك بود شورشي عمومي در همهي شهرهاي ايران بر ضد رژيم پديد آيد. [221] .
سرانجام، رژيم و دولت اسدالله علم در تنگنا قرار گرفت و مجبور به لغو تصويب نامه مذكور شد، و در تاريخ 7 آذر 1341 شبانه در جلسهي خود، آن را غير قابل اجرا دانست.
ولي قائد بزرگ حضرت امام خميني قدسسره اين را كافي ندانست و فرمود:
بايد اين موضوع از طرف دولت در جرائد رسمي كشور اعلام و منتشر گردد.
دولت براي خاموش نمودن، احساسات پاك ديني مردم ناگزير شد كه به اين پيشنهاد نيز تن در دهد، از اين رو به دستور دولت روزنامههاي عصر تهران در روز 10 / 9 / 1341 شمسي با تيتر درشت نوشتند: «تصويب نامه مورخه 14 / 7 / 1341 قابل اجرا نخواهد بود.» [222] .
به اين ترتيب مراجع تقليد و حضرت امام خميني قدسسره و مردم به پيروي از آنها، با هشدارها و اعتراضهاي خود نگذاشتند بهاييها روي كار آيند، و با قيام خود، تصويب نامهاي را كه از سوي استعمار به نفع آنها طراحي شده بود، به زبالهدان تاريخ انداختند. مسلمانان به خصوص ملت شريف ايران بايد با كمال هشياري و مراقبت و نگهباني از انقلاب عظيم اسلامي، متوجه باشند كه مبادا خداي ناكرده به انقلاب آسيبي برسد و همان بهائيان و مزدوران استكبار جهاني بار ديگر براي تسلط بر امور طمع كنند. و همواره ياد حضرت امام خميني قدسسره را گرامي بدارند كه با مجاهدات خود، عزت مسلمانان را حفظ كرد، و نگذاشت كه مسلمانان غيور ايران تحت سيطره بهائيان و مزدوران ديگر قرار گيرند.
ادعاهاي گوناگون و متضاد باب و بها و كتابهاي آنها
بررسي هويت مرام بابي گري و بهايي گري
براي به دست آوردن آيين حق در ميان آيينها، هيچ راهي بهتر و متقنتر از بررسي و تجزيه و تحليل ادعاها و گفتار سران و پيشوايان آن آيينها و بررسي كتابها و بندهاي آن كتابها از نظر لفظ و معني نيست، چه آن كه در هر آييني، زندگي پيشوايان و ادعاها و گفتار آنها و كتابهاي آنها چون آينهاي است كه نشان دهنده ماهيت آن آيين است.
اينك وقت آن رسيده كه به طور فشرده مرام بابيگري و بهاييگري را در اين آئينه بنگرم و از اين رهگذر آن را بررسي نماييم. و با ترازوي عقل و وجدان و با در نظر گرفتن دعوت پيامبران و آيينهاي حق، اين مرام را بسنجيم، و اين خود راه بسيار اصيل و منطقي و صحيحي است كه مورد تصويب همگان است. با توجه به اين اصل و قانون خللناپذير كه تنها، آيين خدايي و رهبراني كه از طرف خدا به سوي بشر آمدهاند ميتوانند، نجاتبخش باشند، امامان ساختگي و يا كتابها و آيينهاي ساختگي و سياست ساخته، هرگز نميتوانند سعادت جسمي و روحي، فردي و اجتماعي همهجانبهي انسانها را تأمين نمايند.
نظري به ادعاهاي ميرزا علي محمد باب
اشاره
عليمحمد باب بنيانگذار بابيگري، داراي چندين ادعا است كه در هر زمان يكي از آن ادعاها را كرده است، گاهي ادعاي ذكريت و بابيت كرده، زماني ادعاي قائميت كرده، وقتي ادعاي پيغمبري نموده و سرانجام ادعا را بالا برده و ادعاي خدايي نموده است، در صورتي كه اگر كار او از منبع صحيحي سرچشمه ميگرفت، چند ادعاي متناقض نميكرد، چه آن كه اگر او باب امام زمان و رابط بين او و خلق است، ديگر خود امام زمان نخواهد بود و اگر امام زمان است ديگر پيامبر نخواهد بود و اگر پيامبر است ديگر خدا نخواهد بود و... اينك ما به طور اختصار به بررسي ادعاهاي او به ترتيب از كتب خودشان ميپردازيم.
ادعاي ذكريت و بابيت علي محمد باب
ميرزا عليمحمد باب در ابتداء هرگز به عقائد شيعه انتقاد نگرفت و آيين شيعه را آيين صحيح و متين ميدانست و وجود امام قائم حضرت وليعصر (عج( را تصديق ميكرد. [223] .
پس از مدتي، تنها ادعاي او ادعاي «بابيت و ذكريت» بود، يعني خود را مأمور از طرف امام زمان (عج( و مفسر قرآن و آشناي به ذكر (يعني قرآن( قلمداد كرد، و كتابي را بنام احسن القصص در تفسير سورهي يوسف نوشت و اين كتاب را به 111 سوره تقسيم نمود.
در اينجا به چند نمونه از كتاب احسن القصص او كه حاكي از آن است كه او خود را باب و عبد و بندهي امام زمان حضرت وليعصر (عج( معرفي ميكند، اشاره ميكنيم:
در سورهي 58 ميگويد: «يا بقية الله قد افديت بكلي لك و رضيت السب في سبيلك و ما تمنيت الا القتل في محبتك؛ اي بقيهي خدا عليهالسلام (امام زمان( همهي وجودم را فداي تو كردم، راضي شدم كه در راه تو به من فحش و ناسزا بگويند، و آرزويي جز مرگ در راه محبت تو ندارم.»
در سوره 76 ميگويد:
«قل ان الله فاطر السماوات و الارض من عنده حجته القائم المنتظر و انه هو الحق و اني انا عبد من عباده؛ بگو خداوند آفرينندهي آسمانها و زمين است، حجت او قائم منتظر از طرف اوست، او بر حق است و من بندهاي از بندگان او (حجت و قائم( هستم.» [224] . ولي در سورهي اول احسن القصص (سورة الملك( خود را به عنوان ذكر معرفي كرده و تمام كتاب احسن القصص را به امام زمان عليهالسلام نسبت ميدهد (به عبارت روشنتر ضمنا خود را باب امام زمان و مأمور او و روابط بين او و خلق معرفي مينمايد كه متن آن را در فصل اول ذيل شرح حال عليمحمد باب ذكر كرديم(. شواهد و مدارك بسياري در دست است كه ميرزا عليمحمد خود را در اين زمان به عنوان باب معرفي نمود (و اين ادعا در سال 1260 بود( به طوري كه لقب «باب» براي او شهرت يافت و او را مبشر ظهور (حضرت مهدي عليهالسلام( و نقطهي اولي ميخواندند. چنان كه قبلا گفتيم وقتي كه سيد كاظم رشتي از دنيا رفت، عدهاي از شاگردان او با دستياري ملا حسين بشرويهاي دور عليمحمد را گرفتند و او را جانشين سيد كاظم خواندند، با توجه به معني «ركن رابع» كه همان رابطه داشتن با امام زمان و شيعه خاص بودن است، معلوم ميشود كه نخست باب ادعاي بابيت ميكند، در كتاب هشت بهشت صفحه 276 آمده «... بعد از رحلت آن جناب (سيد كاظم( هنوز نقطهي علم را نميشناختند و خبر معيني از سيد نرسيده بود...» از جمله از شواهد ادعاي بابيت او اين كه اشراق خاوري در كتاب تلخيص تاريخ نبيل، صفحه 130 مينويسد:
«باب در مراجعت از مكه رسالهاي به حضرت قدوس ملا عليمحمد بار فروشي (بابلي( داد، از دستورهاي آن اين بود:
بر اهل ايمان واجب است كه در اذان نماز جمعه بگويند «اشهد ان عليا قبل نبيل باب بقية الله» (يعني شهادت ميدهم كه عليمحمد [225] باب امام زمان است( همان طوري كه قبلا يادآوري شد.»
ميرزا عليمحمد در كتاب بيان عربي صفحه 2 سطر 16 ميگويد:
«ان ذات حروف السبع باب الله؛ جز اين نيست كه آن داراي هفت حرف است (عليمحمد( باب خدا است.» فاضل مازندراني در كتاب ظهور الحق (بخش سوم، صفحه 31، سطر 11( در جواب سؤال از اين كه سيد باب ادعاهاي مختلف داشته و به كدام يك از آنها ايمان داريد؟ ميگويد:
«در ابتداء امر خود را به نام باب و عبد بقية الله معروف فرمودند كه علي زعم القوم ايشان را مبعوث از امام غائب محمد بن الحسن (عج( تصور كردند.» ميرزا عليمحمد باب در موارد متعدد از نوشتههاي خود، به وجود و حيات مقدس حضرت وليعصر امام زمان حجة بن الحسن (عج( اقرار كرده است، از جمله در تفسير سورهي بقره، صفحه 26 و 126 و تفسير سورهي كوثر صفحه 88 و 123 و صحيفه عدليه صفحه 27 و 40 و الواح عكسي، صفحه 16 و بيان فارسي صفحه 58 سطر 3 و.... باب در صحيفه عدليه، صفحه 40، مينويسد: «و اشهد لاوصياء محمد صلي الله عليه و آله و سلم بعده علي عليهالسلام ثم بعد علي، الحسن ثم بعد الحسن، الحسين ثم بعد الحسين، علي ثم بعد علي، محمد ثم بعد محمد، جعفر ثم بعد جعفر موسي، ثم بعد موسي، علي ثم بعد علي، محمد ثم بعد محمد، علي ثم بعد علي، الحسن ثم بعد الحسن صاحب العصر حجتك و بقيتك صلواتك عليهم اجمعين.» از اينجا معلوم ميشود كه هر جا سيد باب «بقية الله» گفت، منظورش امام دوازدهم حضرت حجت (عج( است، نه حسينعلي، چنان كه او ادعا كرده است.
ادعاي قائميت ميرزا علي محمد باب
اشاره
طبق مدارك متعدد ميرزا عليمحمد از سال 1260 هجري قمري در 25 سالگي تا سال 1264 تنها ادعاي بابيت كرد، و در اواخر سال 1264 ادعاي قائميت نمود، يعني اظهار داشت كه من همان حضرت قائم و مهدي و امام زمان هستم. ميرزا جاني بابي در كتاب نقطة الكاف، در صفحه 252، شرحي در اين باره دارد كه خلاصهي آن اين است: «سيد باب چون تبعيد شد ادعاي قائميت كرد:» (و بنا به نقل فاضل مازندراني در ظهور الحق، صفحه 73، تبعيد باب به چهريق در اواخر سال 1264 بوده است.( ابوالفضل گلپايگاني (مبلغ به اصطلاح عالم بزرگ بهائيان( در كتاب كشف الغطا، صفحه 341 سطر 20 مينويسد: «باب در ماكو پرده از روي كار برداشت و نداء قائميت و ربوبيت و شارعيت داد.» آيتي در كتاب الكواكب الدريه مينويسد:
«باب نزد خانهي كعبه داعيهي خود را علني نموده بدين نغمه بديعتا تغني نمود:
«انا القائم الذي تنتظرون؛ من همان قائم هستم كه انتظار او را ميكشيد.» نيز ميرزا جاني در نقطة الكاف، صفحه 208، سطر 14 مينويسد:
«سنهي پنجم [226] نقطهي قائميت در هيكل حضرت ذكر، ظاهر شد و سماء مشيت گرديد.» فاضل مازندراني در كتاب ظهور الحق، صفحه 173، ميگويد:
سيد باب به ملا عبدالخالق يزدي مينويسد:
«انا القائم الذي كنتم بظهوره تنتظرون؛ من قائمي هستم كه در انتظار ظهورش هستيد.» اشراق خاوري در كتاب تلخيص تاريخ نبيل، در صفحه 317، مينويسد:
«در شب دوم پس از وصول (باب( به تبريز حضرت باب جناب عظيم (ملا علي ترشيزي خراساني كه از مقربان باب بود و حتي در مسافرتها و تبعيدها از باب جدا نميشد( را احضار فرمودند، و علنا در نزد او به قائميت اظهار نمودند، عظيم چون اين ادعا را شنيد در قبول متردد شد، حضرت باب به او فرمودند:
من فردا در محضر وليعهد (ناصرالدين ميرزا( و در حضور علماء و اعيان، ادعاي خود را علني خواهم كرد... عظيم گفت من آن شب تا صبح نخوابيدم سرانجام پس از فكر و تأمل به قائميت او ايمان آوردم، چون باب چنين ديد گفت: «ببين امر چقدر مهم است كه امثال عظيمها به شك ميافتند.» [227] .
ارزيابي مسأله قائميت باب و نتيجه گيري
ما در اينجا فعلا در اين صدد نيستيم كه تشريح كنيم كه ادعاي قائميت باب با روايات و شرايطي كه در آن روايات براي ظهور حضرت قائم (عج( و علايم آن و نشانههاي بعد از ظهور و... آمده هيچ گونه تطبيق با ميرزا عليمحمد نميكند، ولي در اينجا اين حق را داريم كه بگوييم:
اگر ميرزا عليمحمد (طبق مداركي كه قبلا ذكر شد( ادعاي بابيت كرد و خود را عبد و مأمور امام زمان دانست، چرا اينك ادعاي قائميت ميكند؟ آيا اين دو ادعا متناقض نيستند؟! خود ميرزا عليمحمد به اين تناقض شاخدار پي برد، ولي براي فريب اغنام الله، دستور داد كه نوشتههاي سابق (در مورد بابيت خود( از جمله احسن القصص را بشويند و از بين ببرند، خوشبختانه اين دستور عملي نشد و كتاب احسن القصص باقي ماند. پيروان باب در پاسخ اين اعتراض به دست و پا افتادند و با توجيهات بيسر و ته و مضحك خواستند به اين اعتراض پاسخ گويند، از توجيهات آنها اين كه گويند ميرزا عليمحمد دستور خود را بدين گونه توجيه نمود:
«لاجل ضعف الخلق (در ابتداء( قدري مطالب را تنزل دادم!!!» [228] . به راستي او كه فرياد ميزد: «و اني انا عبد من عباده؛ من بندهاي از بندگان حضرت بقية الله هستم.» چگونه ميتوان سخن به اين روشني را به معني ديگر توجيه و تأويل كرد؟
پاسخ جالب كودكي به مبلغ بهايي
در كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء (ج 1، ص 46( نقل شده:
يكي از مبلغين مشهور بابي نقل ميكرد:
كه وارد يك آبادي شده و شروع به تبليغ نمودم و اظهار ميكردم كه امام دوازدهم و حجت منتظر و مهدي موعود ظهور كرده است. و ما هنوز در خواب غفلت و جهالت غنودهايم: ديدم بچه سيدي نزديك آمده و در وسط اظهارات من گفت:
آقا اين مهدي موعود، اسمش و اسم پدرش چيست؟ گفتم:
اسمش سيد عليمحمد، پدرش سيد محمدرضا است، گفت: اين شخص هيچ گونه به ما مربوط نبوده و ما انتظار او را نداريم، ما منتظر مهدي پسر امام حسن عسكري عليهالسلام هستيم و اين مهدي كه او را معرفي ميكنيد مال خود شما باشد، مردم آبادي از شنيدن اين سخن به خود آمده و مرا از آبادي بيرون كردند. و من در مدت عمرم مانند آن ساعت سرافكنده و شرمسار و مبهوت نشده بودم... خوب است كتابهايي كه اوصاف حضرت مهدي و علايم قبل از ظهور و بعد از ظهور آن حضرت را نوشتهاند مانند منتخب الاثر، جلد سيزدهم بحار، دادگستر جهان، حضرت مهدي فروغ تابان ولايت، تأليف نگارنده، و... را بخوانيد و بعد با مقايسه و تطبيق با ميرزا عليمحمد، نتيجه بگيريد كه بين اين دو بيش از فاصله مغرب و مشرق جدايي است!!
ادعاي پيغمبري ميرزا علي محمد باب
از ادعاهاي ميرزا عليمحمد باب اين كه: خود را پيغمبر مستقل، صاحب كتاب و شريعت مانند پيامبران اولوالعزم ميشمارد، و گاهي ميگويد من همان رسول الله هستم كه رجعت نمودهام. او در كتاب بيان، واحد اول، باب 2 و 15 و واحد دوم باب 7، و واحد سوم باب 14 خود را به عنوان رجعت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و حجت (امام زمان( معرفي كرده (يعني خودش همان رسول خدا و امام زمان است كه رجعت كرده( و پيروان اوليهاش 18 نفر (از حروف حي( را به عنوان رجعت دوازده امام و فاطمه زهرا و چهار نواب خاص امام زمان وانمود كرده است، با اين كه هر طور حساب كنيم 17 نفر و با خودش 18 نفر ميشوند. ولي حروف حي با خودش 19 نفرند!! او با آوردن احكام نو و جديد، خود را ناسخ اسلام و احكام اسلام دانسته و كتاب خود «بيان» را، ناسخ قرآن قلمداد كرده است. در واحد دوم باب هفتم «بيان» گويد:
و از حين ظهور شجرهي بيان الي ما يغرب، قيامت (آخر دين( رسول الله (محمد صلي الله عليه و آله و سلم( است كه در قرآن خداوند وعده فرموده بود، كه اول آن بعد از دو ساعت و يازده دقيقه از شب پنجم جماديالاولي سنه 1260 بعثت ميشود، اول قيامت (آخر( قرآن بوده... چنانكه ظهور قائم آل محمد (عج( بعينه همان ظهور رسول الله است... او حتي در كتاب احسن القصص خود در سنهي 52 خود را به جاي پيامبر قلمداد كرده و تحدي به مثل نموده، ميگويد:
«و ان كنتم في ريب مما قد انزل الله علي عبدنا هذا فأتوا حرف من مثله؛ و اگر در آنچه كه خداوند بر بندهي ما اين (باب( نازل كرده شك داريد، چند حرف مانند آن را بياوريد.» [229] . او چون خود را در مقام بحث و معارضه با دانشمندان عاجز ميديد، خواندن كتابهاي علمي و فلسفي را حرام كرده تا بهتر چشم و گوش اغنام الله را ببندد، چنان كه در سوره 27 احسن القصص گويد: «يا معشر العلماء ان الله قد حرم عليكم بعد هذا الكتاب التدريس في غيره؛ اي گروه علما و دانشمندان، خداوند بعد از اين كتاب (احسن القصص( تدريس در غير اين كتاب را بر شما حرام كرد!» در كتاب بيان فارسي، صفحه 20 و 130، نيز همين مطلب را در مورد تدريس غير كتاب بيان گفته است. آري اين است برنامهي پيغمبر قرن 19، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
ادعاي خدايي ميرزا علي محمد باب
شواهد و مدارك بيشماري از كتابهاي خود ميرزا عليمحمد باب و كتب بابيان و بهائيان در دست است كه ميرزا عليمحمد ادعاي خدايي نيز كرده است. در اينجا به چند مدرك ذيل كفايت ميشود:
1- سيد عليمحمد در نامهي خود به يحيي (صبح ازل( [230] چنين مينويسد: «هذا الكتاب من الله الحي القيوم الي الله الحي القيوم؛ اين نامهاي است از خداي زنده و برپا دارنده جهان (باب( به سوي خداي زنده و برپا دارنده جهان (صبح ازل(.»
2- باب در كتاب بيان فارسي باب اول، واحد يك ميگويد: «كل شييء واحد (خودش( برميگردد و كل شييء به اين شييء واحد خلق ميشود، و اين شييء واحد در قيامت بعد نيست، مگر من يظهره الله [231] الذي ينطق في كل شأن انني انا الله الا انا رب كل شييء و ان مادوني خلقي ان يا خلقي اياي فاعبدون.» يعني: با آمدن «من يظهره الله» قيامت (باب( برپا خواهد شد (زيرا قيامت هر ديني به قول بابيها و بهائيها آمدن دين بعد است( و آن من يظهره الله وردش اين است: من خدا هستم و جز من خدايي نيست و من پروردگار همهي پديدهها ميباشم، و غير من هر چه هست آفريده من است، اي مخلوق من مرا پرستش كنيد.
3- ابوالفضل گلپايگاني در كشف الغطا، صفحه 341، سطر 20 مينويسد: «باب در ماكو پرده برداشت و نداي قائميت و «ربوبيت» و شارعيت سرداد.»
4- باب در رسالهي للثمرة [232] در صفحه 4 خطاب به ميرزا يحيي صبح ازل ميگويد: «يا اسم الازل (ازل به حساب ابجد با يحيي مساوي است و شماره هر دو 38 است( فاشهد علي انه لا اله الا انا العزيز المحبوب؛اي يحيي! گواهي بده بر من كه نيست خدا جز من كه مقتدر و محبوب هستم.» در آغاز رسالهي نامبرده نظير اين مطالب آمده است.
5- عليمحمد باب در كتاب الواح به خط خودش (لوح دوم( ميگويد: «اللهم انك انت اله الألهين لتؤتين الالوهية من تشاء و لتنزعن الالوهية عمن تشاء... اللهم انك انت ربان السماوات و الارض و ما بينهما لتؤتين الربوبية من تشاء و لتنزعن الربوبية عمن تشاء، يعني پروردگارا! تو خداي بزرگ خداياني و البته عطا ميكني الوهيت را به هر كسي كه ميخواهي، و ميگيري الوهيت را از هر كه اراده كني و خداوندا تو پروردگار بزرگ آسمانها و زميني، البته ميبخشي ربوبيت را به هر شخصي كه خواستي و منع ميكني آن را از هر كه خواستي. و در كتاب دلائل سبعه عربي و فارسي پس از آن كه دو صفحه تمام مشتقات فرد را براي خدا آورده و خدا را از اوصاف «فرد و فريد و افراد و افرود و فراد و فرادين و فاردين و افرداء و مفارد و مفرد و فردان و متفارد و متفرد و فارد و فوارد» متصف كرده بعد ميگويد: «لتؤتين الفردية من تشاء و تنزعن الفردية عمن تشاء؛ البته عطا ميكني فرديت را به هر كس كه بخواهي و ميگيري فرديت را از هر كه بخواهي.» به راستي عجيب است، خداوند در عين اين كه فرد است، ميتواند فرديت را به كسي بدهد!! آري باب اين مطالب متضاد را ميگويد تا به ادعاي خدايي خودش لطمه وارد نيايد كه ميگويد: «انني انا الله لا اله انا كنت من اول الذي لا اول فردا منفردا...؛ من همان خدايم، نيست خدايي جز من، من نخستيني هستم كه اولي براي او نيست، فرد و منفرد هستم...» [233] .
ادعاهاي حسينعلي بهاء رهبر بهائيان
اشاره
حسينعلي بهاء نيز همچون استادش ميرزا عليمحمد باب، بلكه از او هم بيشتر و بالاتر، ادعاهاي گوناگون كرده است، گاهي خود را پيرو ميرزا عليمحمد باب دانسته، زماني خود را امام زمان باب و ديگران قلمداد كرده و وقتي ادعاي پيامبري و خدايي نموده است. قبلا در شرح حال ميرزا يحيي خاطرنشان شد كه حسينعلي بهاء پس از فوت ميرزا عليمحمد باب، حدود 18 سال جزء پيروان باب بود و برادرش يحيي صبح ازل را جانشين باب ميدانست، تا آن كه در سال چهارم اقامتش در تبعيدگاه ادرنه (سنه 1284 ه ق.( براي نخستين بار ادعا كرد كه من همان «من يظهره الله» هستم كه عليمحمد به وجود او بشارت داده است، و ميرزا يحيي بايد از امر من پيروي كند، داستان ادعاي من يظهره اللهي حسينعلي بهاء را در (ذيل شرح حال حسينعلي( ذكر كرديم، به آنجا مراجعه شود. به طور كلي از كتابهاي او و بهائيان استفاده ميشود كه وي چندين ادعا كرده است، ما در اين جا به ترتيب به ذكر ادعاهاي او با ارائه مدارك به طور اختصار ميپردازيم:
ادعاي بندگي
گاه حسينعلي بهاء در يك كتاب، بلكه در يك صفحه كتابش تناقض گوئيهاي روشن و ادعاهاي گوناگون نموده است، چنان كه در كتاب مبين [234] خود چندين ادعا كرده است. وي در اين كتاب گاهي ادعاي بندگي كرده، چنان كه در صفحه 3، سطر 10، ميگويد:
«سبحان الذي نزل علي عبده من سحاب القضاء سهام البلاء ويراني في صبر جميل؛ پاك و منزه است آن خدايي كه بر بندهاش (حسينعلي( نازل كرد از ابر قضا تيرهاي بلا را و ديد مرا در صبر و بردباري نيك» و در صفحه 96، سطر 8، ميگويد:
«يا الهي هذا الكتاب اريد ان ارسله الي السلطان و انت تعلم باني ما اردت منه الا ظهور عدلك لخلقك؛ خدايا اين نامهاي است كه ميخواهم آن را براي سلطان (شاه عثماني يا ناصرالدين شاه( بفرستم و تو ميداني كه قصدي از اين نامه جز آشكار ساختن عدالت تو براي خلق تو ندارم.» مدارك دربارهي ادعاي بندگي حسينعلي بهاء در كتابهاي خود او بسيار است، در اين جا به همين مقدار كه اشاره شد كافي است.
ادعاي من يظره اللهي بهاء
يكي از ادعاهاي بهاء ادعاي «من يظهره اللهي» است كه عليمحمد باب در كتابهاي خود زياد از «من يظهره الله» سخن به ميان آورده، حسينعلي بهاء ميگويد «من يظهره الله» كه باب به آن بشارت داده، خود من هستم (كه داستانش را در فصل دوم ذكر كرديم(.
ادعاي رجعت
مداركي از كتب حسينعلي بهاء در دست است كه وي گاهي ادعاي رجعت (مسيح( كرده است. در كتاب مبين صفحه 49، سطر 6 خطاب به پاپ مسيحيان كرده و ميگويد:
«يا بابا اخرق الاحجاب قداتي رب الارباب في ظل السحاب... كذلك يأمر السماء الاعلي من لدن ربك العزيز الجبار أنه اتي من السماء مرة اخري ما اتي اول مرة، اياك ان تعترض عليه؛ اي پاپ! پردههاي غفلت را بدر، رب الارباب (حضرت مسيح كه خود بهاء است( در سايه ابر آمد... اين طور تو را امر ميكند قلم اعلي از طرف پروردگار عزيز و مقتدر، اين كه مسيح يك بار ديگر از آسمان آمد، چنان كه در مرتبهي اولي از آسمان آمد، بپرهيز از اين كه اعتراض به او كني.» حسينعلي بهاء ادعاي رجعت حسيني نيز كرده، چنان كه در الواح او خطاب به آقاجان كاتب الواح اين مطلب آمده است.
ادعاي رسالت و پيغمبري
حسينعلي بهاء در كتاب اقدس (كه در عكا آن را نوشت( در موارد متعددي، خود را رسول پيغمبر از جانب خدا خوانده است، در اينجا چند فراز از كتاب اقدس را كه حاكي از پيامبري او است ميآوريم: در كتاب اقدس صفحه 145 ميگويد:
«قل يا ملاء البيان لا تقتلوني بسيوف الاعراض، تالله كنت نائما ايقظني يد ارادة ربكم الرحمن و امري بالنداء بين الارض و السماء ليس هذا من عندي لو أنتم تعرفون؛ اي گروه بيان (پيروان كتاب بيان ميرزا عليمحمد باب( مرا با شمشيرهاي اعراض (و دوري( به قتل نرسانيد، سوگند به خدا خوابيده بودم كه دست ارادهي خداوند مهربان مرا بيدار كرد و امر كرد كه بين زمين و آسمان ندا كنم، اين (ادعا( از پيش خودم نيست اگر شما بدانيد.» اين مطلب از صفحات 149 و 161 و 164 اقدس نيز استفاده ميشود. حسينعلي در كتاب اقتدارات خود نيز به پيامبري خود اشاره كرده آنجا كه در صفحهي 213 گويد:
«اي خدا! من آنان را دعوت نكردهام جز به چيزي كه تو مبعوثم نمودهاي و اگر گفتهام بياييد به سوي من، نظري نداشتهام جز چيزي كه تو به او ظاهر ساختهاي و مبعوثم كردهاي.» و در كتاب اشراقات، صفحه 163 گويد:
اي پسر سلطان (ناصرالدين شاه( جناب شما پيش از اين مرا ديده بوديد. يكي از مردان عادي بودم و اگر امروز بيايي مرا با نوري ميبيني كه هيچ كس نميداند كي او را ظاهر ساخته و يا آتش ميبيني كه كسي نميداند. كي آن را افروخته است، ولكن مظلوم (حسينعلي( ميداند و ميشناسد و ميگويد:
«دست ارادهي خداوند كه پروردگار جهانيان است او را روشن ساخته است...» عباس افندي در كتاب مفاوضات، صفحه 124، چاپ ليدن، عليمحمد باب را در رديف پيامبراني چون حضرت ابراهيم و حضرت موسي و حضرت عيسي و حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم دانسته، و او را همانند آنها داراي معجزاتي قلمداد كرده و سپس او را با همهي طمطراقش مبشر ظهور پدرش (بهاء( دانسته و پدرش (بهاء( را نيز در زمرهي آنها و افضل و اكمل همهي آنها گفته است. ميرزا ابوالفضل گلپايگاني در اول فرائد خود در جواب سؤال شيخ الاسلام، پيغمبري باب و بهاء را انكار ميكند و ميگويد اينها مقام ربوبيت را دارا بودند، و در آخر گويد منظور از ربوبيت همان شارعيت است. [235] .
ادعاي خدايي
در مورد ادعاي خدايي حسينعلي بهاء، در كتابهاي خودش و كتابهاي بهائيان از حد شماره خارج است. به عنوان نمونه:
1- حسينعلي در كتاب مبين، صفحه 286، ميگويد: «اسمع ما يوحي من شطر البلاء علي بقعة المحنة و الابتلاء من صدره القضاء انه لا اله الا انا المسجون الفريد؛ بشنو آنچه كه از شطر بلا بر بقعه محنت و گرفتاري از سينهي قضا وحي ميشود كه نيست خدايي جز من زنداني تنها.»
2- در صفحه 292 ميگويد: ان الذي خلق العالم لنفسه منعوه ان ينظر الي احد من احبائه ان هذا الا ظلم مبين؛ آن خدايي (حسينعلي( كه جهان را براي خودش خلق كرده، او را منع ميكنند كه به يكي از دوستانش بنگرد، اين ظلم آشكاري است.» [236] .
3- در كتاب بديع در صفحه 154 گويد: «انه يقول حينئذ انني انا الله الا انا كما قال النقطه من قبل و بعينه يقول من يأتي من بعد؛ او (حسينعلي( در اين زمان ميگويد: من همان خدايم و خدايي جز من نيست، چنان كه «نقطه» (عليمحمد باب( نيز از بيش ميگفت، و كسي كه بعد از اين ميآيد بعينه همين را خواهد گفت.»
4- در كتاب اشراقات (مجموعهي الواح بهاء( در صفحه 90، در پاسخ هادي نجفآبادي كه از بابيها بوده و زير بار ادعاي خدايي او نميرفته و چنين اعتراض كرده و گفته: «چه شد تاكنون ميرزا يحيي را به خدايي ميپرستيديد و رييس اين گروه بود و اكنون مطرود و رانده شده؟» حسينعلي گويد: بگو اي بيانصاف، نفسي كه هزار ازل (ميرزا يحيي( به كلمهاش خلق شده، ميشود از او اعراض نمود؟...
5- در كتاب مبين صفحه 21 ميگويد: «قل لا بري في هيكلي الا هيكل الله، و لا في جمالي الا جمال الله، و لا في كينونتي الا ذاته، و لا في حركتي الا حركته، و لا في سكوني الا سكونه، و لا في قلمي الا قلمه، العزيز المحمود؛ بگو در هيكل من ديده نميشود مگر هيكل خدا، و در جمالم ديده نميشود، مگر جمال خدا، و در كينونت ساختار و ذاتم ديده نميشود مگر كينونت و ذات خدا، و در حركت و سكونم ديده نميشود مگر حركت و سكون خدا، و در قلمم ديده نميشود مگر قلم خدا كه غالب و پسنديده است.» همين مقدار به عنوان نمونه براي ارائهي مدرك در مورد ادعاي خدايي حسينعلي كافي است و اگر بخواهيم به ذكر تمام آن مدارك بپردازيم مثنوي هفتاد من كاغذ شود.
ادعاي خدا آفريني بهاء
حسينعلي بهاء به همين منوال كه قبلا ذكر شد، ادعاي خدايي ميكرد، تا اين كه يكي از شاگردان (نبيل زرندي( رتبهي خدايي را براي او نپسنديد، و او را به مقام بالاتري راهنمايي كرد. در كتاب هشت بهشت [237] آمده شعر زير (كه ظاهرا از نبيل زرندي است( خطاب به حسينعلي سبب شد كه ميرزا بهاء پا را از رتبهي خدايي فراتر نهد و مدعي خداسازي شود، آن شعر اين است: خلق گويد خدايي، من اندر عجب آيم پرده برداشته مپسند به خود ننگ خدايي لذا عباس افندي در مكاتيب خود (ج 2، ص 255( گويد: حسينعلي بهاء ادعاي خدا آفريني كرد و در قصيده ورقائيه گفت:
كل الالوه من رشح امري تألهت و كل الربوب من طفح حكمي ترببت يعني:
«همهي خدايان از رشحات (و آثار( فرمانم به خدايي رسيدند و همهي پروردگاران از لبريزي حكم من پروردگار گشتند». نكتهاي كه تذكر آن در اينجا لازم است اين كه، بعضي (چون ميرزا ابوالفضل گلپايگاني( خواستهي كلمهي «رب» را به معاني ديگر غير خدا تأويل و توجيه كنند، پاسخ آنها روشن است و آن اين كه اولا رب و رتبه ربوبيت در اذهان عرف نخست به همان خدا اطلاق ميشود و ثانيا اگر از اين كلمه صرف نظر كنيم، آيا لفظ «اله» و «الله» را ميتوان توجيه كرد با توجه به اين كه حسينعلي بهاء در ادعاهاي خود در بسياري، از موارد خود را «اله» و «الله» معرفي ميكند!!
ادعاي خدايي دستياران باب و بهاء
بازيگري و اغفال اغنام الله (گوسفندان چشم و گوش بسته خدا( [238] را تنها باب و بهاء به عهده نگرفتند، عدهاي از دستياران آنها مانند حضرت قدوس (ملا محمدعلي بابلي( و قرةالعين و... نيز واقعا از مرادهاي خود پشتيباني كردند، حتي در ادعاي خدايي با آنها شركت نمودند، آري هنگامي كه عدهاي پوچ مغز در برابرشان تسليم هستند و به لقب اغنام الله (گوسفندان خدا( افتخار يافتهاند، بايد آنها را به اين ادعاها بكشاند. عباس افندي در جلد دوم مكاتيب خود، صفحهي 254، سطر 14، گويد:
«چه كه اظهار الوهيت و ربوبيت بسياري نمودهاند، حضرت قدوس روحي له الفداء يك كتاب در تفسير صمد نازل فرمودند كه از عنوان كتاب تا نهايتش «اني انا الله» (من همان خدا هستم( است، و جناب طاهره (قرةالعين( «اني انا الله» (من همان خدا هستم( را در قريه بدشت (نزديك شاهرود، كه قبلا داستانش ذكر شد( تا عنان آسمان به اعلي النداء بلند نموده و همچنين بعضي احباء در بدشت». [239] .
اغلاط كتابهاي باب و بهاء و اختلاف آنها
كتابهاي باب
ميرزا عليمحمد باب داراي كتابهايي است كه اكثر آنها چاپ شده است مانند:
1- احسن القصص (داراي 111 سوره در 415 صفحه، اولين سوره آن به نام سوره الملك( در تفسير سورهي يوسف
2- زيارت جامعه محتوي دو زيارت كه با خواندن آنها ائمهي اطهار عليهمالسلام زيارت ميشوند در 29 صفحه،
3 - دلايل السبعه در دو قسمت عربي فارسي (قسمت اول 14 صفحه، قسمت دوم 72 صفحه كوچك(
4- پنج شأن در 47 صفحه
5- صحيفه عدليه در 42 صفحه
6- الواح خط، شامل 20 لوح، به خط عليمحمد باب و سيد حسين يزدي كاتب باب 7- رسالة للثمرة
8- نه جزوه در تفسير سورهي بقره، حمد، توحيد، قدر، عصر و...
9- بيان عربي
10- بيان فارسي و... [240] .
در ميان كتابهاي باب، كتاب اصلي او كه محتوي احكام و دستورهاي او است و مهمترين و بالاترين كتب او ميباشد كتاب «بيان عربي و فارسي» است.
نكتهي قابل توجه اين كه به همهي آثار ميرزا علي محمد باب «بيان» اطلاق ميشود، چنان كه در بيان فراسي صفحه 102، سطر 2، مذكور است:
«ملخص اين باب آن كه كل آثار نقطه، مسمي به بيان است ولي اين اسم به حقيقت اوليه مختص به آيات است و بعد در مقام مناجات به حقيقت ثانويه ذكر ميشود و بعد در مقام تفاسير به حقيقت ثالثيه، و بعد در مقام صور علميه، به حقيقت رابعيه و بعد در مقام كلمات فارسيه به حقيقت خامسيه اطلاق ميشود. و همچنين اين مطلب در قاموس توقيع منيع مبارك (اشراق خاوري( جلد دو، صفحهي 133 آمده است. در كتاب آيين باب (پاورقي ص 10( مينويسد: كتاب بيان فارسي است كه تفسير بيان عربي است و در ماكو نوشته شده ولي (باب( موفق به اتمام آن نشده است، بيان اصولا بايد 19 واحد و هر واحدي 19 باب باشد ولي بيان عربي فقط شامل 11 واحد است و بيان فارسي تا باب دهم از واحد نهم ميباشد. در آخر بيان عربي دو رسالهي ديگر از عليمحمد باب به آن ملحق شده، اول لوح هيكل الدين كه خلاصهي احكام بيان است، دوم تفسير دو آيه از هيكل الدين از عليمحمد باب كه در صفحه 27 صفحه ميباشد. باب در نوشتن بيان هر چه ميتوانست قدرت علمي و فكري خود را به كار برده و خواسته است كتاب جديد و دستورهاي تازه و قوانين جديدي را بياورد.
او نتوانست بيان را كه نخست آن را به 19 واحد در 19 باب تنظيم كرده بود به پايان برساند، از اين رو وصيت كرد كه بقيه را جانشينش ميرزا يحيي صبح ازل تكميل كند. [241] .
و تا به حال نشنيده بوديم كه پيغمبري از آسمان كتاب ناقصي بياورد و تكميل آن را به وصي يا پيغمبر ديگر واگذارد، و عجيبتر اين است كه پيغمبر ديگر هم (بهاء( كه به جاي تكميل، آن را باطل و منسوخ كند. اما آيا ميرزا يحيي، بيان را تكميل كرده يا نه؟ به گفته مسيو نيكلا در مقدمهي كتاب خود (مذاهب ملل متمدنه، ص 30 ترجمه فارسي چاپ ايران( «به طوري كه ميرزا يحيي صبح ازل به من اظهار كرد، اين كار را انجام داده است، اگر چه چنين كاري به نظر من غيرممكن است.» كتاب بيان پر از اغلاط معنوي و لفظي است، و بافندگي عجيبي در آن ديده ميشود كه به راستي هر بينندهاي كه كمترين اطلاع به فنون لغت عرب دارد، به ساخته بودن آن از ناحيه فردي كماطلاع و بيسواد پي ميبرد به عنوان نمونه به اين چند فراز بافتههاي بيان دقت كنيد:
1- يا خليل بسم الله الاقدم الاقدم، بسم الله الواحد الاقدام، بسم الله المقدم، بسم الله القادم القدام، بسم الله القادم القدوم، بسم الله القادم القدمان، بسم الله القادم المتقدم، بسم الله المتقدم المتقدوم، بسم الله القادم المتقادم...
2- بسم الله الاجمل الاجمل، بسم الله، الجمل الجمل، بسم الله الجمل ذي الجمال، بسم الله الجمل ذي الجملاء، بسم الله المجمل المجمل، بسم الله المجمل بالله الله الجمل ذي الجمالين بالله، الله الجمال ذي الجملاء بالله الله الجمل ذي الجاملات بالله الله الجمل ذي الجملات...
3- بسم الله الابهي الابهي، الحمدلله المشرق البراق، و المبرق الشراق، و المفرق الرفاق و المرفق الشفاف و المشفق الحقاق، و المحقق الفواق، و المفوق السباق و المسبق الشياق، و المسمق اللحاق، و الملق الرتاق... اين بيان نيست گنگ و دنگست اين اين كه در نيست قلوه سنگ است اين اين كه گويد كه پر ز تدليلست ني همه پوچ و جمله تخيليست.
كتابهاي بهاء
حسينعلي بهاء نيز داراي كتابهايي است كه چاپ شده مانند: 1- اقدس در 49 صفحه شامل 470 آيه. 2- الواح بعد از اقدس در 212 صفحه و داراي 66 لوح 3- اقتدارات داراي 329 صفحه و تاريخ چاپش يك سال پس از فوت بهاء. 4- ايقان در 157 صفحه. 5- بديع داراي 415 صفحه. 6- مبين در 360 صفحه. 7- الواح ميرزا بهاء كه در شهر عشقآباد سنه 1329 نگاشته شده. 8- ذكر الاسرار در 55 صفحه. 9- اشراقات در 295 صفحه. 10- ادعيه محبوب [242] . برجستهترين كتابهاي بهاء عبارت است از ايقان، بديع، مبين و اقدس، وي «ايقان» را در ايام اقامت خود در عراق قبل از آن كه ادعاي ظهور «من يظهره الله» بكند تأليف كرده است، او در اين هنگام پيرو عليمحمد باب بود، و برادرش يحيي صبح ازل را جانشين باب ميدانست، از اين رو در كتاب ايقان، همواره برادرش يحيي را ميستايد و او را مصدر امر حكم ميشمارد، چنان كه از صفحهي 194 ايقان به بعد اين مطلب استفاده ميشود. اغلب عبارتهاي عربي ايقان مغلوط است، و با دقت در آن، پايهي معلومات ميرزا معلوم ميشود، و آنان كه اين كتاب را از طرف خدا ميدانند، نيز سطح فكرشان آشكار ميگردد.
وي كتاب «بديع» را در ادرنه پس از ادعاي «من يظهره اللهي» نوشت، يعني در اين موقع كه اختلاف او با برادرش يحيي صبح ازل به اوج شدت رسيده بود، و در اين كتاب به قسمتي از علت اختلافات اشاره كرده كه قبلا چند نمونه از آن را خاطرنشان ساختيم. وي پس از آن كه به عكا تبعيد شد و در آنجا ادعاهاي مختلف حتي ادعاي خدايي كرد، كتاب مبين و اقدس را نوشت، اين دو كتاب وزينترين و مقدسترين كتاب بهائيان است.
نظري به كتاب مبين و اقدس
نظر به اين كه از مقدسترين و بالاترين كتاب بهائيان كه بعد از ادعاهاي بهاء نوشته شده كتاب مبين و اقدس است، و بهائيان اين دو را از جانب خدا ميدانند كه به حسينعلي بهاء نازل شده، شايسته است در اينجا نظري اجمالي به اين دو كتاب كنيم تا ماهيت بهائيت و كتابهايشان را بهتر بشناسيم. اين دو كتاب پر از اغلاط لفظي و معنوي است، به عنوان نمونه: در كتاب مبين، در صفحهي 284، مذكور است:
«ان السماء اثر رفعتي، و الارض اثر سكوني... و السحاب اثر حركتي... و السكر الذي تري الناس فيه، انه اثر خشيتي؛ آسمان اثر بلندي و زمين اثر ساكن شدن من، و ابر اثر حركتم است و اين مستي كه مردم را فراگرفته است اثر خشيت و ترس من باشد.» از اين عبارت كه از زبان پيغمبر قرن نوزدهم حسينعلي بهاء صادر شده چند مطلب استفاده ميشود:
1- زمين ساكن است (با اين كه وي در عصري بوده كه تحرك زمين بين دانشمندان فلكشناس ثابت شده بود(. 2- خدا سكون و حركت دارد. اينك ببينيم كتاب اقدس چه آورده؟: كتاب اقدس را به دست ميگيريم در همان صفحهي آغاز توقف كنيم ميبينيم نوشته: «ان اول ما كتب الله علي العباد عرفان مشرق وحيه، و مطلع امره الذي كان مقام نفسه في عالم الامر و الخلق؛ نخستين چيزي كه خداوند بر بندگان خود واجب كرده شناختن مشرق وحي و مطلع امر (پيغمبر( است، چنان مشرق وحيي كه در عالم خلق و امر، مقام او مقام نفس خدا است». توجه و دقت در اين جملههاي آن، ما را به چند غلط معنوي رهنمون ميشود: 1- نخستين وظيفه بشر شناختن خدا است نه شناختن پيغمبر و اگر منظور بهاء اين است كه نخستين وظيفه بشر بعد از شناخت خدا، شناختن پيغمبر است، اين هم درست نيست زيرا در مورد شناختن پيامبران، نخست وظيفه خود آنها است كه خود بشناسانند وانگهي تعيين وظيفه و تكليف بعد از شناختن آنها است.
2- اطلاق جمله «مشرق وحي» بر پيغمبر صحيح نيست بلكه پيغمبر مهبط وحي است. 3- بودن مقام پيغمبر در مقام نفس پروردگار (در عالم امر و خلق( با هيچ فلسفه و مباني علمي جور درنميآيد. [243] .
از اغلاط لفظي «اقدس» اين كه: در صفحهي 39 ميگويد:
«عاشروا مع الاديان» [244] و در صفحه 22 ميگويد:
«لتعاشروا مع الاديان» با اين كه از نظر قواعد عربي لفظ «مع» در اين دو جمله زائد است. و در صفحهي 37 ميگويد:
«انصفوا بالله لعل تجدون لئالي الاسرار» و در همان صفحه نيز ميگويد:
«لعل تدعون ما عندكم» با اين كه از نظر قواعد عربي «لعل» كلمهي ترجي است و به تنهايي بر فعل داخل نميشود بايد مدخول آن اسم باشد و در اين دو مورد گفته شود «لعلكم تجدون» «لعلكم تدعون». در كتابهاي ديگر بهاء نيز اغلاط فراوان لفظي و معنوي ديده ميشود، كه هر كدام براي نشان دادن ماهيت اين مرام ساختهي سياستبازان استعمار كافي است...
تناقضات در مرام و كتابهاي باب و بهاء
يكي از نشانههاي صدق هر كلامي يك رنگ بودن و عدم اختلاف در آن است، پريشانگويي و اختلاف در گفتار و سخنان متناقض، دليل بيپايگي و دروغپردازي است، از اين رو در دادگاهها از همين راه استفاده ميكنند، كساني كه مختلف و پريشان و متناقض سخن گويند، زود محكوم ميگردند.
در قرآن مجيد سورهي نساء آيهي 82 ميخوانيم «أفلا يتدبرون القرآن ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا؛ آيا در آيات و مطالب قرآن تدبر و تحقيق نميكنند (تا بدانند( و اگر از جانب بشر بود، اختلاف زيادي در آن مييافتند.» قرآن در اين آيه يكي از نشانههاي صدق خود را عدم اختلاف دانسته است، و تدبر و تفكر در اين باره را ميزان شناخت كتاب صحيح از غيرصحيح قرار داده است، از نظر عقلي نيز اين راه منطقيترين راه براي تشخيص صدق و كذب كتابهايي است كه ادعاي آسماني بودن آنها شده است. ما همين بررسي را در آيات قرآن از نظرات مختلف اصولي، و عقيدتي، فرعي، تاريخي، علمي، فلسفي و... ميكنيم و هيچ گونه اختلاف و تناقض در آن نمييابيم و اين خود دليل استوار و خللناپذير درستي و صدق قرآن است. اينك به طور اختصار از همين راه اصيل و منطقي وارد شده و مرام و كتابهاي باب و بهاء را بررسي كنيم.
ما پس از بررسي، تناقضات و پريشانگوييها و اختلاف زيادي كه در مرام باب و بهاء و كتب آنها ميبينيم، و به راستي اگر اينها خدا بودند و يا پيغمبر فرستادهي از طرف خدا بودند، چرا اين قدر پريشان و متناقض سخن گفتهاند؟!
نسخ قرآن و بيان
در اينجا مناسب است نخست از موضوع «نسخ» سخن به ميان آوريم. به نظر بابيان و بهائيان با آمدن باب، قرآن و احكام آن نسخ شد، علتش را اعراض و به اصطلاح دهنكجي مسلمانان دانستهاند، چنان كه حسينعلي بهاء در بديع (ص 162( گويد: چنان كه خود نقطه (عليمحمد باب( بيان فرموده: «اگر اعتراضات اهل فرقان (قرآن( نبود شريعت فرقان را نسخ نمينمودند.»
او در كتاب اقتدارات صفحهي 47، نيز به اين مطلب تصريح كرده است. در اينجا سؤال ميكنيم: آيا به راستي اعراض و دوري مسلمانان از باب و بهاء دليل آن ميشود كه قرآن و اسلام و احكامش بايد نسخ گردد؟ اين يك سخن ناموزون و غيرمنطقي است.
در مورد كتاب بيان، وقتي كه مسلمين به احكام باب در كتاب بيان خرده ميگيرند، بهائيان مدعي ميشوند كه شريعت بيان نسخ شده است و ديگر مورد استفاده نيست به همين دليل ميبينيم احكام كتاب اقدس (حسينعلي بهاء( در موارد متعدد با احكام كتاب بيان (عليمحمد( فرق دارد از جمله:
مثلا در موضوع ازدواج، عليمحمد باب، در باب 15، از واحد بيان گويد: «و لا يجوز الاقتران لمن لا يدخل في الدين؛ ازدواج بابي با كسي كه در دين بيان نيست جايز نميباشد.»
ولي ميرزا بهاء آن را جايز ميداند چنان كه در گنجينهي احكام، ص 127 [245] آمده: س- قران با مشركين جايز است يا نه؟ ج- اخذ و عطاء هر دو جايز. عبدالبهاء نيز در لوح اردشير خداداد گفته است:
در اين آيه دلنشين اين بار سنگين از دوشها برداشته گشته، از هر گروه و هر آيين گرفتن و دادن هر دو جايز است. و دربارهي رضايت پدر و مادر دختر و پسر در مورد ازدواجشان، باب ميگويد تنها رضايت دختر و پسر كافي است ولي بهاء ميگويد رضايت پدر و مادر آنها هم شرط است، چنان كه در اقدس (ص 18( گويد:
«انه قد حد في البيان برضاء الطرفين، انا لما اردنا المحبة و الوداد و اتحاد العباد، لذا علقناه باذن الابوين بعد هما لئلا تقع بينهم الضغينة البفضاء؛ در كتاب بيان، ازدواج، تنها به رضايت دختر و پسر محدود شده بود، و ما چون ميخواستيم در ميان مردم محبت و دوستي و اتحاد واقع بشود، آن را تعليق به اذن پدر و مادر بعد از اذن آنها نموديم تا دشمني و كينه در ميان ايشان صورت نگيرد». [246] . و در گنجينهي احكام (ص 129( گويد:
تزويج معلق است به رضايت پدر و مادر مرء و مرئه، و در باكره و دون آن فرقي نه. با ملاحظهي اين نمونهها ميبينيم احكام اقدس بابيان فرق دارد، و همين تأييد ميكند كه احكام بيان نسخ شده است، ولي حسينعلي در كتاب بديع صفحه 390 شديدا انكار نسخ ميكند، و در صفحهي 103 همين كتاب گويد:
«نسبت دادهاند كه احكام بيان را نسخ نموده الا لعنة الله علي القوم الظالمين».
آيا اين مطلب با مطلب فوق سر از تناقض درنميآورد؟ اگر بيان نسخ نشده پس چرا در موارد متعددي، احكام اقدس بابيان فرق دارد؟! بهاء در كتاب مبين، صفحهي 181 گويد:
«قل انا لو نسخنا ما شرع في البيان ليس لاحد أن يقول لم اوبم كذلك نزل في الواح من لدن فالق الاصباح انا ما نسخنا البيان بل كنا غادية الفضل لما ضرع فيه بالعدل؛ ما اگر آن چه كه در بيان تشريع شده نسخ كرديم، براي احدي روا نيست كه بگويد چرا و براي چه؟ اين چنين نازل شده در الواح از ناحيهي خداي شكافنده صبحها، ما نسخ نكرديم بيان را بلكه مطابق موازين عدالت آن را اصلاح نمودهايم». آيا اين رقم سخن گفتن، پريشانگويي و پرت سخن گفتن نيست؟! گاهي ميگويد اگر بيان را نسخ كرديم كسي حق اعتراض ندارد، و زماني ميگويد ما آن را نسخ نكردهايم و بعد هم ادعاي اصلاح آن را مينمايد با اين كه اصلاح به آن معنياي كه از موارد او در كتاب اقدس استفاده ميشود، عين نسخ است، نه اصلاح.
تناقضات در گفتار و نوشتههاي باب
هر كسي كه زندگي ميرزا عليمحمد باب را بررسي كند به روشني درمييابد كه وي در گفتار خود مطالب متناقض و مختلف بسياري دارد، اگر او مثلا پيغمبر بود:
نميبايست گفتار او اين چنين پر از تناقضگويي باشد، مثلا پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم از همان كودكي تا آخر عمر يكسان سخن گفته است، او همه وقت ميفرمود:
«من بندهي ذليل و محتاج خدا هستم.» و فقط هنگام بعثت فرمود:
«مقام پيامبري از طرف خدايم به من داده شده است...» ولي ميرزا عليمحمد باب زماني ادعاي ذكريت و بابيت و ركنيت و نيابت ميكند، بعد ادعاي قائميت، بعد ادعاي پيامبري، بعد ادعاي خدايي...، زماني كتاب احسن القصص را مينويسد، و در آن ادعاي بابيت ميكند، بعد كه ادعاي قائميت مينمايد و اين ادعايش را مطابق نوشتههاي احسن القصص خود نميبيند، احسن القصص را بشويند و از بين ببرند و... با مقايسه كردن دقيق بين كتابها و نوشتههاي او، موضوع اختلافگويي و تناقض و پريشانگويي او آشكار ميشود.
مثلا او در كتاب احسن القصص خود، سورهي 102 صريحا ميگويد:
عدد ماهها 12 است كه چهار ماه آنها از ماههاي حرام است. ولي در كتاب بيان، واحد 5، باب سوم گويد: عدد ماهها 19 است، و هر ماهي 19 روز ميباشد و جمع ايام سال به عدد «كل شيء» است كه به حساب ابجد 361 روز ميشود.
نيز در كتاب احسن القصص و صحيفه عدليه (ص 5( خاتميت و آخرين پيغمبر بودن پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم را تصريح ميكند ولي در كتابهاي بعد خود، خود را پيامبر قلمداد كرده و كتاب بيان را ناسخ آيين اسلام قلمداد مينمايد، و دورهي آغاز ادعاي خود تا انجام آن را قيامت اسلام ميپندارد (حسينعلي بهاء نيز دربارهي خاتميت اختلافگويي كرده چنان كه در بحث خاتميت به آن اشاره ميكنيم(.
تناقضات در گفتار و نوشتههاي بهاء
در گفتار و نوشتههاي حسينعلي بهاء نيز، تناقضات و اختلافگويي زياد ديده ميشود، او نخست در كتابهاي خود (مانند ايقان ص 194( برادرش ميرزا يحيي را «مصدر امر» ميخواند، و علت بازگشتش از سليمانيه به بغداد را فرمان مصدر امر (يحيي( و وجوب تسليم در برابر فرمان او ميداند، ولي در كتابهاي ديگرش شديدا برادرش يحيي را طرد كرده، و از او بيزاري ميجويد، چنان كه در فصل اول نمونههايي از آن را در ذيل شرح حال يحيي صبح ازل ذكر كرديم، تا آنجا كه در كتاب بديع (ص 172( يحيي صبح را گاو، و پيروان او را گاوپرست معرفي مينمايد و ميگويد:
«واي قهر اعظم من ذلك تعبدون البقر و لا تعرفون؛ كدام قهري است كه بالاتر باشد از عبادت كردن شما از گاوي (ميرزا يحيي( كه آن را نميشناسيد.» او در كتاب اقدس صفحهي 39 گويد:
«عاشروا مع الاديان بالروح و الريحان؛ با (طرفداران( اديان ديگر به خوشي و مهرباني معاشرت كنيد.»
ولي در مجموعهي الواح خود (ص 216( گويد:
«كونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله و آياته و عذاب المحتوم لمن كفر بالله و امره و كان من المشركين؛ ابر فضل و احسان براي مؤمنين به خدا و آيات خدا باشيد، و عذاب حتم براي كسي كه كافر به خدا و امر خدا و از مشركان است باشيد». [247] .
آيا اين دو گفتار متناقض نيست؟! حسينعلي بهاء در لوح ابن الذئب خود، صفحهي 38 گويد: «انا اخترنا الادب و جعلناه سجية للمقربين؛ ما ادب را اختيار كرديم و آن را خوي مقربين قرار داديم.» و در بديع (ص 383( گويد:
«الادب قميصي و به زين هياكل عباد المقربين، طوبي لمن تزين بازار الادب و الاخلاق؛ ادب پيراهن من است و به وسيلهي آن اندامهاي بندگان مقرب آراسته ميشود، خوشا به حال كسي كه به پيراهن ادب و اخلاق آراسته شده.» ولي خود او اين مطالب را فراموش كرده، با كمال بيادبي در كتاب لوح ابن الذئب مرحوم آيتالله نجفي اصفهاني را گرگزاده و بقيهي علماي شيعه را كلاب خوانده و در اقتدارات خود، صفحهي 157 جسارتهايي كاملا دور از ادب به علماي شيعه كرده است. اين است نمونههايي از حرفهاي آشفته، پراكنده، پريشان و متناقض او، بافندگيها و پريشانگوييها و تناقضات جانشينان او، عبدالبهاء و شوقي افندي و ديگران نيز بسيار است ما براي اختصار از شرح آنها خودداري نموديم. پايان فصل چهارم
اصول و فروع احكام باب و بهاء؛ دليل ديگري بر بطلان آنها
اصول و فروع در اديان
هر دين و آييني از اصول اعتقادات و فروع و احكام عملي تشكيل شده است، قسمت اول مربوط به ريشههاي دين، و ايمان و اعتقادهاي قلبي است مانند خداشناسي، پيغمبر شناسي، امامشناسي و اعتقاد به معاد، قسمت دوم مربوط به فروع عملي و احكام و مسائل و وظايف پيروان دين در آداب و رسوم، عبادات، داد و ستدها و... است. يك دين و آيين واقعي و حقيقي، دين و آييني است كه در بحثهاي اعتقادي و اصولي، داراي مباني محكم، استوار، عقلپسند و خللناپذير باشد و از نظر احكام و فروعات نيز بر مبناي عقل و منطق و دور از هر گونه پيرايه و خرافه بوده و كاملا قابل عمل و سعادتآور و نجاتبخش باشد، از اين رو يكي از بهترين راههاي شناخت دين و به دست آوردن آيين درست در ميان آيينها، بررسي اصول و فروع آن دين و آيين است. اينك ما در اينجا با توجه به اصول اعتقادات و فروع و احكام اسلام، نظري به اصول و فروع مرام بابيگري و بهاييگري ميكنيم تا از اين رهگذر نيز به پوشالي بودن، تهي بودن و پوچي مرام بابيگري و بهاييگري پي ببريم.
خدا از نظر اسلام و باب و بهاء
در اسلام خدا وجودي است يكتا و بيهمتا، هيچ گونه شبيه و نظيري ندارد، و هر چيزي را كه انسان به عنوان خدا در ذهن خود تصور كند، آن مخلوق است، خدا قابل تصور نيست و از تمام عيوب و نواقص پاك و منزه است، مبارزهي اسلام با بتپرستي و خرافهپرستي در سرلوحهي برنامهاش بوده و نخستين اعلام اسلام اين بود كه: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا؛ بگوييد نيست معبودي جز خداي يكتا و بيهمتا تا رستگار شويد.»
اما از نظر باب و بهاء و پيروانشان، خدا در درهي تاريكي از افسانهها فرورفته، و توأم با موهومات بتپرستي و با بافندگيهاي تهي و بياساس آميخته شده است تا آنجا كه گاهي خدا در زندان ميافتد، [248] خدا از نظر باب و بهاء (چنان كه قبلا ادعاهاي آنها را گفتيم( خودشان هستند، و تمام موجودات، مخلوق آنها ميباشند، تا آنجا كه خود، خدا ميسازند و ميآفرينند، چنان كه بهاء در قصيدهي ورقائيه گويد: كل الالوه من رشح امري تألهت و كل الربوب من طفح حكمي ترببت يعني همهي خدايان از آثار فرمانم خدا شدند و همهي پروردگاران از لبريزي حكم من پروردگار گشتند. [249] .
ميرزا عليمحمد باب نيز در دلائل السبعهي خود، قريب دو صفحه تمام مشتقا «فرديت» و يكتايي خدا را آورده ولي براي اين كه به خدايي خود لطمه وارد نشود، در آخر گويد:
«لتؤتين الفردية من تشاء؛ البته به هر كس بخواهي فرديت را عطا ميكني.» اگر خدا فرد محض و يكتاي صرف هست، چگونه ميشود فرديت خود را به ديگري بدهد...؟!
نبوت از نظر اسلام و باب و بهاء
پيغمبر از نظر اسلام بندهي خدا و بشري است مانند ساير بشرها، تنها امتيازي كه دارد از جانب خدا به سوي او وحي ميشود، محمد صلي الله عليه و آله و سلم از نظر اسلام شخصي جز فرستادهي خدا نيست، و پيش از او هم پيامبراني آمده و رفتهاند، او هم مثل سايرين خواهد رفت. [250] .
نبوت در اسلام به معني آمدن مربيان لايق و راهنمايان شايسته و آگاه و مجهز به براهين و استدلال از طرف خدا براي نجات انسانها از چنگال جهل و خرافات و هوسها و آلودگيها است، آنها ميآيند تا انسانها را به هدف از خلقت خود رهنمون شوند و آنان را به سوي قله كمال از هر نظر هدايت نمايند... پيامبران از نظر اسلام داراي احكام و قوانيني نجاتبخش و كاملا حساب شده و منطقي هستند، كه انسانها، در پرتو آن قوانين و احكام، ميتوانند راه و چاه را تشخيص دهند و پس از شناخت راه سعادت، آن را بپيمايند. ولي نبوت در آيين باب و بهاء، مساوي است با يك مشت بافندگي و اراجيف و پريشانگويي و افسانه و سخن پراكنيهاي مضحك و بياساس، و سرانجام تناقضگويي... باب و بهاء خود را در رديف پيامبراني مانند موسي و عيسي و ابراهيم و نوح عليهمالسلام بلكه بالاتر از آنها قلمداد ميكنند، ولي غير از گمراهي و اضلال، هيچ گونه نجات و روزنهي سعادتي در گفتار و برنامههاي آنها نيست، نبوت آنها گاهي به معني رجعت چهارده معصوم عليهمالسلام و رجعت موسي عليهالسلام است، و زماني توأم با خدايي است، و با اين كه در شرق (سرزمين پيامبران( به وجود آمدهاند، تمايل به غرب دارند، و برداشت كارشان اين است كه اگر بتوانند شرق را به غرب بفروشند... باب در نبوت خود كتابي به نام بيان نازل ميكند (!( ولي چون عاجز از تكميل آن ميشود، وصيت ميكند بقيهي آن را يحيي صبح ازل جانشينش تكميل نمايد، بعد هم كه بهاء ادعاي نبوت ميكند، وصيت باب را ناديده گرفته با برادرش يحيي جار و جنجال بهپا ميكند، و حتي يحيي به دست او مسموم ميشود، بعد از بهاء هم بين پسرانش عباس افندي (غصن اعظم( و محمدعلي (غصن اكبر( سر رياست نزاع و كشمكش پديد ميآيد... چنان كه قبلا به طور مشروح خاطرنشان گرديد. دستورها و احكامي هم كه اين پيامبران استعمار ساخته، ميآورند چنان كه خاطرنشان ميشود، جز مشتي مطالب بياساس و پوچ ديگري نيست. [251] .
مسألهي خاتميت پيامبر اسلام
باب و بهاء و پيروانشان، به خصوص ميرزا ابوالفضل گلپايگاني مؤلف كتاب «فرائد» به طور عجيبي ميكوشند كه از آيات قرآن و روايات اسلامي بر حقانيت خود به اصطلاح استدلال كنند (بعدا به عنوان مشت نمونه خروار چند نمونه از استدلالهاي آنها را ذكر خواهيم كرد(. به آنها كه به آيات قرآن براي حقانيت خود متمسك ميشوند، و از روايات اسلامي استمداد ميطلبند، ميگوييم هر كسي كه مختصر آشنايي با اسلام و قرآن و احاديث پيشوايان اسلامي دارد، موضوع خاتميت و آخرين پيامبر بودن پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم و آخرين كتاب آسماني بودن قرآن را از ضروريات و مسلمات اسلام ميداند، و در آن هيچ گونه شك و ترديد در اسلام و ميان مسلمين نميبيند، تمام فرقههاي مسلمين به اتفاق و اجماع معتقدند كه آيين اسلام كامل و آخرين آيين است كه از طرف خدا نازل شده و تا روز قيامت جاويد است، و پيغمبر اسلام آخرين پيامبر ميباشد، و اصولا از نظر اسلام دين يكي است و از روز نخست خداوند جز يك آيين كه آن هم آيين «اسلام» است آيين ديگري براي بشر تشريع نكرده است [252] اصول شرايع قبل از اسلام با اصول اسلام تفاوتي ندارد و در حقيقت همهي شرايع آسماني شريعت واحدي هستند، نهايت اين كه در پارهاي از احكام و فروعات تفاوتهايي ديده ميشود كه آن هم بر اثر تكامل اجتماعات بشري و پيدايش نيازمنديهاي روزافزون تكامل يافته، و سرانجام به وسيلهي خاتم پيامبران پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم براي بشر عرضه شده است و به عبارت ديگر اين آيينها بسان كلاسهاي مختلفي هستند كه از دبستان شروع و به دورهي دكترا و ختم تحصيل، منتهي گردد.
قرآن و مسألهي خاتميت
صرف نظر از ضروري بودن و اجماعي بودن خاتميت (آخرين پيامبر بودن( پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم و آخرين دين بودن، دين اسلام، از نظر تمام علما و دانشمندان اسلامي، قرآن كه بزرگترين و محكمترين سند قوي مسلمانان است، در موارد متعددي به خاتم بودن پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم و آيين او تصريح نموده است. از جمله چنين ميخوانيم: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا؛ امروز دين شما را به حد كمال رسانده و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و خوشنود شدم كه اسلام دين شما (جهان بشريت( باشد.» [253] .
از جمله ميخوانيم:
«و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته؛ سخن درست و موزون پروردگارت تمام شد، كس را توانايي تغيير دادن آنها نيست.» [254] . و آيات ديگر از قرآن مانند 41 سورهي فصلت، و 88 سورهي بنياسرائيل، و 89 سورهي نحل و 1 سورهي فرقان و 106 سورهي بقره 114 انعام و 79 و 7 آل عمران و.. بر اين مطلب دلالت دارند. روشنترين آيه در اين مورد آيهي 40 سورهي احزاب است آنجا كه ميخوانيم:
«ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شيء عليما؛ محمد صلي الله عليه و آله و سلم پدر هيچ يك از مردان شما نيست، او رسول خدا و خاتم پيامبران است، خداوند به هر چيزي دانا است.»
براي روشن شدن مفاد اين آيه لازم است كه پيرامون لفظ «خاتم» توضيح داده شود، خاتم در لغت عرب به چيزي گفته ميشود كه با آن آخر نامه مهر ميگردد، در زمان گذشته مهر انسان جايگزين امضاي او بود، و هماكنون اسناد و نامههاي مهم را علاوه بر امضاء، مهر نيز ميكنند، و در دواير دولتي و مقامات رسمي، مهر اداره هنوز موقعيت خود را حفظ كرده است، مهر نامه و يا سند علاوه بر اين كه گواه بر صحت انتساب آن به دارندهي مهر است، خود دليل بر ختم و پايان يافتن نامه و سند به شمار ميرود، و در نتيجه محتويات نامه و يا سند تا آنجا اعتبار دارد كه در محدودهي مهر قرار گيرد و چيزي كه خارج از محدودهي مهر باشد از اعتبار ساقط بوده و ربطي به صاحب مهر ندارد. كوتاه سخن آن كه: خاتم يعني چيزي كه با آن نامهها و اسناد و دفاتر و ظروف مهر ميشد [255] اگر در زبان عرب به انگشتر «خاتم» گويند براي اين است كه در گذشته مهر آنان انگشتر بود، و سلاطين و شيوخ قبايل، نامه و اسناد رسمي خود را با انگشتر خود كه معمولا نام شخص در آن حك ميشد مهر ميكردند. [256] .
هنگامي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم تصميم گرفت كه دعوت خود را گسترش دهد و با پادشاهان و زمامداران وقت مكاتبه نمايد، دستور داد كه انگشتري برايش بسازند كه در آن «محمد رسول الله» حك گردد، وي تمام نامههاي خود را با آن انگشتر مهر ميكرد. [257] . بنابراين معني ابتدايي «خاتم» انگشتر نيست بلكه مفاد اولي آن همان وسيلهاي است كه با آن نامه و اسناد را مهر ميكنند، روي اين بيان، آيهي فوق ميگويد:
«محمد صلي الله عليه و آله و سلم شخصيتي است كه با آمدن او درهاي نبوت كه از زمان حضرت آدم تا زمان وي به روي بشر باز بود، مهر و بسته شد، و اين فيض الهي بر اثر بينيازي جامعه انساني از پيامبر و دين جديد به پايان رسيد، و پيمبري پس از وي نخواهد آمد».
تصرف ناروا در معني خاتم
عجيب و خندهآور تصرف مضحك و ناروايي است كه بعضي از پيروان فرقهي ضاله بهايي دربارهي «خاتم النبيين» انجام داده است، آنجا كه خاتم را به معني انگشتر گرفته و گفته چون انگشتر زينت دست حساب ميشود، پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم نيز زينت پيامبران بود، در صورتي كه هيچ گاه در لغت عرب لفظ خاتم كنايه از زينت به كار نرفته، و در تفسير قرآن حق نداريم از پيش خود براي لغتي معنايي بتراشيم، اين تفسير به قدري خنك است كه حتي حسينعلي بهاء ناچار شده در كتاب اشراقات (ص 292( همان معني صحيح را بگيرد و اين معني ناروا را رها سازد (چنان كه عين عبارت او را در چند صفحهي بعد ذكر خواهيم كرد(. چهارده قرن همهي مسلمين از اين لفظ همان خاتميت و آخر بودن را فهميدهاند. تصرف نابهجاي ديگر اين كه بعضي خاتم را به معني مهر گرفتهاند با اين توجيه كه پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم تصديق كنندهي پيامبران قبل است، همان گونه كه مهر مضامين يك نامهاي را تصديق ميكند، اين تفسير نيز در بياساسي چون تفسير قبل است، زيرا درست است كه مهر تصديق كننده نامه است، ولي در لغت عرب سابقه ندارد كه به شاهد و گواه كه نامهاي را امضاء كرده بگويند او خاتم است، گذشته از اين، تصديق پيامبران از ويژگيهاي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم نيست، هر پيامبر بعدي نه تنها تصديق كنندهي پيامبر قبل است، بلكه تصديق كنندهي تمام انبيا است، چنان كه در قرآن اين مطلب بيان شده است. [258] .
خاتميت در كتب بابيان و بهائيان
مدارك متعددي از كتب بابيه و بهائيه در دست است كه خاتم بودن پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و منسوخ نشدن ابدي آيين اسلام را تصريح ميكند، در اينجا قبل از آن كه چند نمونه از آن كتب را در اين مورد بياوريم، نخست به گفتار شيخ احمد احسايي و سيد كاظم رشتي (كه ميرزا عليمحمد باب آنها را مبشر ظهور خود دانسته و از آنها تجليل و احترام ميكند( در اين باره بپردازيم: شيخ احمد احسايي در جوامع الكلم (ج 1، ص 7( گويد: «محمد خاتم انبياء است و پيغمبري پس از آن حضرت نخواهد آمد، زيرا كه پروردگار متعال در كتاب خود ميفرمايد:
«ولكن رسول الله و خاتم النبيين» [259] و خداوند متعال دروغ نميگويد زيرا دروغ گفتن قبيح است و شخص غني از عمل قبيح بينياز است، و باز (قرآن( ميفرمايد: «و ما آتاكم الرسول فخذوه؛ آن چه رسول اكرم اظهار ميكند بپذيريد». [260] .
و آن حضرت فرموده است «لا نبي بعدي» (پيغمبري بعد از من نخواهد آمد( [261] پس ما بادي سخن آن حضرت را قبول كرده و او را خاتم انبياء بدانيم. [262] .
سيد كاظم رشتي در رسالهي غريه، در صفحهي 138، گويد: «تشريع مانند تكوين است و همان طوري كه در عالم تكوين براي كمال انسان شش طبقه موجود است (نطفه، علقه، مضغه، عظام، لحم و روح( مراتب تشريع نيز شش درجه است (شرع آدم، شرع نوح، شرع ابراهيم، شرع موسي، شرع عيسي و شرع محمد( و چون رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ظاهر شد، اقتضائات گوناگون سپري شده و مقتضيات كليه برقرار و كامل گشته و وجود تكوين و تشريع با همديگر مطابقه نموده و شريعت آن حضرت براي هميشه ثابت و لايتغير باقي ماند.» [263] .
جالب اين كه عليمحمد باب در صحيفهي عدليه خود (ص 5( عين اين مطلب را با عبارت ديگري گفته، در آخر گويد:
شريعت مقدسه (اسلام( همه نسخ نخواهد شد بل «حلال محمد صلي الله عليه و آله و سلم حلال الي يوم القيامة و حرام محمد صلي الله عليه و آله و سلم حرام الي يوم القيامة.» حسينعلي بهاء در كتاب اشراقات در موارد متعدد از جمله در صفحهي 264 و 252 پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم را خاتم رسل و خاتم انبياء خوانده، و در صفحهي 292 گويد:
«و الصلاة و السلام علي سيد العالم و مربي الامم الذي به انتهت الرسالة و النبوة و علي آله؛ درود و سلام بر سرور عالم و پرورندهي امتها آن كسي كه رسالت و نبوت به وسيلهي او به انتها (آخر( رسيد و بر آل او.» اشراق خاوري در رحيق مختوم در موارد متعدد از جمله جلد اول، صفحهي 78 و همين طور در قاموس توقيع منيع مبارك، صفحهي 114، به خاتميت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم تصريح كرده است. و در صفحه 276 قاموس توقيع، خاتم را به معني آخر و ختم كننده معني كرده است.
در كتاب دروس الديانه درس دهم و مكاتيب عبدالبهاء (ج 3 ص 46( و بديع بهاء (ص 117( به خاتم بودن پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم تصريح شده است.
احاديث و مسألهي خاتميت
گذشته از ضروري بودن اين عقيده در ميان مسلمين و تصريحات قرآن، روايات بسياري نيز در اين موضوع وارد شده است، به عنوان نمونه:
1- حديث معروف «منزلت» كه تمام فرق اسلامي آن را از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند كه آن حضرت به علي عليهالسلام فرمود: «انت مني بمنزلة هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي؛ نسبت تو به من بهسان هارون به موسي است، جز اين كه بعد از من پيغمبري نخواهد بود.» [264] .
2- پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: «مثل من و انبياي گذشته چون مردي است كه عمارت محكم و زيبايي را بنا كرده و تنها يك آجر از گوشهي آن ساختمان ناقص مانده است، پس در اين صورت مردم از ديدن اين عمارت زيبا و مجلل و از كسري آن آجر در حيرت و تعجب خواهند بود (و فرمود:( من مانند همان آجر هستم و آمدهام تا خاتم و تمام كنندهي ارسال پيامبران باشم.» [265] .
3- امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: «ان الله ختم بنبيكم النبيين فلا نبي بعده، و ختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده و انزل فيه تبيان كل شيء؛ خداوند به وسيله پيامبر شما، باب نبوت را ختم كرد، پس از او پيامبري نخواهد آمد و با كتاب او به نزول كتابهاي آسماني پايان داد، ديگر كتابي نازل نخواهد شد، اين كتاب (قرآن( روشنگر همه چيز است». [266] .
4- حضرت رضا عليهالسلام ميفرمايد: «شريعت محمد صلي الله عليه و آله و سلم تا روز قيامت نسخ نميشود و بعد از او پيامبري نخواهد بود، كسي كه بعد از او ادعاي پيامبري كند و يا كتابي بياورد، ريختن خون او براي هر كسي كه ميشنود مباح است.» [267] .
دفع يك شبهه قرآني
عزيزالله سليماني اردكاني (از مروجين معروف بهايي( در كتاب مصابيح هدايت خود (ج 3 ص 407( در ضمن شرح حال شيخ محمد ناطق اردستاني اصفهاني (يكي از مبلغين بهايي( از قول او نقل ميكند: و اما شبههي دوم «خاتميت» باقي ماند تا اين كه روزي در ضمن تحقيقات و مراجعه به قرآن به اين آيه تصادف كردم: «و لو شئنا لبعثنا من كل قرية من نذير...» معلوم ميشود، جناب ناطق وقتي به آيه ميرسد، شبههاش درباره خاتميت برطرف ميگردد. پاسخ اين كه:
اولا: آيه چنين است: «و لقد صرفناه بينهم ليذكروا فأبي اكثر الناس الا كفورا ولو شئنا لبعثنا في كل قرية نذيرا؛ ما رحمت خود را در ميان مردم جاري كرديم تا متذكر و متنبه شوند، ولي اكثر مردم كفران ورزيدند، اگر ما خواسته بوديم در هر قريهاي پيغمبري را برميانگيختيم تا آنها را از عواقب گناه بترساند». [268] .
و ثانيا: آيه حكايت از گذشته ميكند و از نظر موازين ادبي، كلمه «لو» مربوط به زمان گذشته بوده و در اموري كه محقق نميشود استعمال ميگردد، مانند: «لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا؛ اگر در زمين و آسمان خداياني غير از خدا بود فساد و اختلال ميشد» [269] . و به فرض اين كه مربوط به آينده باشد، توانايي خدا بر مبعوث ساختن پيامبران دليل بر وقوع آن نيست، البته خداوند بر همه چيز توانا است، ولي خودش پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم را آخرين پيامبر قرار داده. و به فرض وقوع، لازمهي معني آيه اين است كه در هر قريهاي پيغمبري مبعوث گردد و اين عملا برخلاف آن است كه ميبينيم.
و ثالثا: با توجه به آيات بعد، اين آيه در مقام نفي بعثت پيغمبران ديگر است، زيرا در آيه بعد ميفرمايد:
«فلا تطع الكافرين و جاهدهم به جهادا كبيرا؛ از كافران اطاعت نكن و با آنها مبارزه سخت كن»... «و ما ارسلناك الا مبشرا و نذيرا؛ ما تو را نفرستاديم مگر بشارت دهنده و ترساننده» [270] . به عبارت ديگر تنها تو را به جاي پيامبران ديگر كه آنها توقع دارند، براي هدايت آنها فرستادم.
مسألهي مهدويت و قائميت
از اصول معتقدات شيعه در بحث امامت عقيدهي به حضرت مهدي عليهالسلام و قائم بودن او است؛ آنها معتقدند كه نام مبارك او «محمد» كنيهاش ابوالقاسم، فرزند امام يازدهم حسن بن علي العسكري عليهالسلام است كه در سنهي 255 هجري قمري روز نيمه شعبان هنگام طلوع فجر از نرگس خاتون عليهاالسلام در شهر سامرا متولد شد، و پس از فوت پدرش در سال 260 از نظرها ناپديد گشت، و غيبت صغري و سپس غيبت كبري به وجود آمد و فعلا در پشت پرده غيبت به سر ميبرد تا وقتي كه خدا ارادهي ظهورش را بفرمايد [271] و آن موقعي است كه دنيا را ظلم و جور فراگرفته، وقتي كه او ظهور ميكند دنيا را پر از عدل و داد نمايد. تمام فرق مسلمين و حتي در اكثر اديان (بلكه در تمام اديان آسماني( عقيدهي به وجود مصلح در آينده مطرح است و همگي در اين مطلب با شيعه توافق دارند كه او مصلح است، و دنيا را كه به فساد و تباهي كشيده شده به سوي اصلاح و پاكي ميكشاند و علايم ديگري نيز (به خصوص شيعيان( براي او و ظهورش ذكر كردهاند. [272] .
موضوع اعتقاد به حضرت مهدي و غيبت او آن چنان روشن است، و شيعه به آن خو گرفته كه گويا در رأس اعتقادات قرار گرفته است، و هر كسي كه تاكنون ادعاي آن را كرده، چون ادعاي او با آن علايمي كه شيعه در مورد امام غايب قايل است تطبيق نكرده، مورد تكذيب شيعه قرار گرفته است.
در اين مسير افراد متعددي ادعاي مهدويت كردند و به سختي مورد طعن شيعه قرار گرفتند [273] يكي از آنها ميرزا عليمحمد باب بود، وي نخست ادعاي بابيت كرد و در موارد بسيار در كتاب احسن القصص و صحيفه عدليه (صفحهي 27 و 40( و بيان (فارسي، صفحهي 58( اقرار به وجود و حيات حضرت مهدي عليهالسلام كرد، و او را دوازدهمين امام خواند، ولي ناگهان چنان كه قبلا ذكر شد ادعا كرد كه من همان قائم و مهدي هستم كه در انتظار ظهورش هستيد. حسينعلي در كتاب اشراقات، صفحهي 164 گويد: «نفسي از اهل تسنن و جماعت (غلاماحمد قادياني در هندوستان( در جهتي از جهات ادعاي قائميت نموده الي حين قريب صد هزار نفر اطاعتش كردند و به خدمتش قيام نمودند، قائم حقيقي (سيد عليمحمد باب( به نور الهي ايران قيام بر امر فرمود شهيدش نمودند و بر اطفاء نورش همت گماشتند. حسينعلي بهاء با اين دست و پا زدنها خواسته، ادعاي مبشر خود را درست كند و در نتيجه كار خودش درست از آب درآيد، ولي آيا با اين دست و پا زدنها كار درست ميشود؟
سادهترين علائم امام زمان (عج( اين است كه وي اسمش محمد، كنيهاش ابوالقاسم، پدرش امام حسن عسكري، در سنه 255 هجري متولد شده كه خود عليمحمد باب به اين مطالب و دورهي غيبت صغري و كبري و نواب چهارگانهي او، قبلا (هنگام نوشتن احسن القصص و صحيفهي عدليه( اقرار داشته است و حتي ميرزا جاني در نقطة الكاف در صفحهي 85 به اين مطلب اشاره كرده و تصريح با تاريخ تولد حضرت مهدي به عدد اشاره كرده و تصريح به تاريخ تولد حضرت مهدي به عدد نور (كه 256 هجرت به حساب ابجد ميشود( نموده آيا كدام يك از اين علائم با سيد عليمحمد تطبيق ميكند؟!
وانگهي همه گفتهاند پس از ظهور حضرت مهدي عليهالسلام همه جا را عدالت فراميگيرد، آيا پس از ظهور عليمحمد همه جا را عدالت فراگرفت؟! تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل، مقايسهي ساير علائم بر عهدهي خود خوانندگان.
به دليلها و استدلالهاي آنها بنگريد
در هر مرامي، عدهاي هستند كه به عنوان دفاع از مرام خود، احتجاج كرده و به آوردن دليل و استدلال ميپردازند، افراد روشن ضمير و باانصاف ميتوانند با توجه به همين دليلها به ماهيت آن مرام پي ببرند، گردانندگان بابي و بهائي نيز براي حقانيت خود به اصطلاح به دليلهايي تمسك كردهاند، از كتابهاي استدلالي و مورد توجه آنها «فرائد» ميرزا ابوالفضل گلپايگاني است كه داراي 731 صفحه ميباشد، كه غير از تلفيق الفاظ و بافتن رطب و يا بس بههم چيز ديگري نيست، در اينجا كه بناي كتاب بر اختصار است به ذكر دو نمونه از دليلهاي آنها ميپردازيم تا در اين رهگذر نيز با اين حزب ساختگي و استعماري آشنا شويد. 1- ميرزا عليمحمد در بيان فارسي خود، باب 17، واحد دوم و باب 15 واحد سوم، و... بشارت به آمدن «من يظهره الله» داده، و در يك جا گويد: «چون من يظهره الله به شكل من در اصلاب پدرانش است خداوند به احترام او، همهي زمينها را پاك گردانيد» بالاخره براي اين كه هر كسي بعد از او ادعايي نكند گفت «من يظهره الله» بعد از عدد غياث (1511 سال( يا مستغاث (2001 سال( يا اسم الله الاغيث ( 1501( به حساب ابجد خواهد آمد. وقتي كه حسينعلي بعد از او ادعاي «من يظهره اللهي» كرد و گفت: من همان «من يظهره الله» هستم كه باب به آن بشارت داده است، پيروان باب و ازليها به او گفتند باب گفته من يظهره الله 1500 تا دو هزار سال بعد خواهد آمد، او در جواب چنين استدلال كرد: «بگو اي بيبصران پنجاه هزار سال قرآن [274] در يك ساعت منقضي شد، دو هزار سال نيز در يك چشم به هم زدن تمام شد، همان معني در مورد 50 هزار سال در اينجا جاري» [275] اگر حسينعلي در اين باره چنين جواب ميدهد، دربارهي اين كه «من يظهره الله» در اصلاب پدرانش هست چه جواب دارد؟ اين نمونه از استدلالهاي آنها است. 2- ميرزا ابوالفضل گلپايگاني گويد:
در سورهي سجده قرآن آيهي 5 ميخوانيم: «يدبر الامر من السماء الي الارض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون؛ امور اين جهان را از آسمان به سوي زمين تدبير كند، سپس در روزي كه مقدار آن هزار سال از سالهايي است كه شما ميشمريد، به سوي او بالا ميرود».
منظور خداوند از تدبير امر، فرستادن شريعت اسلام است از آسمان به زمين به وسيلهي وحي كه بر پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم ميشد و الهامات وارده كه به ائمهي اطهار عليهمالسلام ميشدند، و مدت اين وحي و الهام 260 سال بود كه روز وفات امام حسن عسكري عليهالسلام است، سپس اين شريعت هزار سال در روي زمين باقي ميماند و در روز 1260 هجري اسلام نسخ ميشود (چنان كه عليمحمد باب، در سال 1260 هجري ادعاي بابيت كرد(.
پاسخ او
معني صحيح آيه اين است: «خدا است كه كارها را از آسمان تا به زمين تدبير و تنظيم ميكند، سپس در روزي كه به اندازهي هزار سال از آنچه شما ميشمريد، هست، اين تدبير به سوي او بالا رود». پرواضح است كه با توجه به آيهي قبلش (خدا است آن كه آسمان و زمين و آنچه در زير آنها است را در شش روز آفريد...» منظور از اين تدبير، تدبير امور تكويني و آفريدن و منظم كردن جهان خلقت است، و هيچ گونه ربطي به دوران پيامبري پيغمبر اسلام و وقت نسخ آن ندارد. گذشته از اينها آيه ميگويد: برگشتن تدبير (و برچيده شدن تدبير و امور جهان طبيعت و دنيا( به سوي خدا در روزي (روز قيامت( خواهد بود كه طول آن هزار سال است، نه در روزي كه پس از هزار سال خواهد آمد. وانگهي با بعثت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم تدبير امور تشريع آغاز شد و هنگام مرگش پايان يافت، بنابراين گلپايگاني مبدأ هزار سال را از آغاز يا انجام تدبير امر تشريع، بشمرد نه از هنگام وفات امام حسن عسكري عليهالسلام، چه آن كه هيچ كس نگفته كه ائمه اطهار عليهمالسلام در تشريع پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم شركت كردهاند. [276] . وانگهي خود ميرزا عليمحمد باب در صحيفهي عدليهاش كه در سالهاي اوليه بعد از مراجعت از سفر حج تأليف كرده [277] (حدود سالهاي 1260 و 1262( در چندين مورد صريحا خود را پيرو شريعت اسلام دانسته و در صفحهي 5 صريحا گفته:
«شريعت مقدسه هم (يعني اسلام هم( نسخ نخواهد شد». و اين مطلب با نسخ اسلام (طبق بافتهي گلپايگاني( در سال 1260 هجري سازشي ندارد. مطلب ديگر اين كه چرا گلپايگاني مرگ امام حسن عسكري را پايان دانسته، مگر امام دوازدهم فرزند او، به اقرار خود باب (در صحيفهي عدليه صفحه 40( و غير او امام بعد از امام حسن عسكري عليهالسلام نيست؟! اين بود چند نمونه از استدلالهاي گلپايگاني، شما در چهره همين نمونهها و بافندگيها، ماهيت استدلالهاي ديگر او را تماشا كنيد.
معاد و رستاخيز از نظر اسلام و باب و بهاء
معاد از نظر اسلام يعني پس از فاني شدن دنيا، بازگشت همه به سوي خداست، و سرانجام، همهي انسانها در روزي به نام روز قيامت براي حساب آورده ميشوند و از همهي آنها در مورد اعمالشان در دنيا، بازخواست ميگردد، در آن روز كه - به فرمودهي قرآن - طول آن پنجاه هزار سال است [278] و اين زمين و آسمانها به زمين و آسمان ديگري تبديل ميگردد و طرح نويني در وضع جهان ريخته ميشود [279] به حساب و كتاب اعمال تمام انسانها رسيدگي ميگردد و بهشتيها به بهشت و دوزخيان به دوزخ روانه ميشوند، چنان كه آيات بيشماري از قرآن بر اين مطلب صراحت دارند. ولي ميرزا عليمحمد باب و همچنين حسينعلي بهاء منكر قيامت به اين معني هستند، باب ميگويد با آمدن من قيامت اسلام برپا شد و من تا زندهام روز قيامت اسلام باقي است، روزي كه من مردم روز قيامت اسلام به پايان ميرسد، و در مورد بهشت و جهنم گويد:
آنان كه به پيغمبر پيش ايمان آوردهاند به پيغمبر بعد نيز ايمان آورند به بهشت ايمان وارد ميشوند وگرنه وارد دوزخ كفر ميگردند، چنان كه اين مطلب به طور روشن در كتاب بيان باب هفتم از واحد دوم، و در بيان فارسي، باب 11 از واحد 2، و باب 16 از واحد 2، تصريح شده است. حسينعلي بهاء نيز همين مطلب را دنبال كرده و گويد:
قيامت اسلام با مرگ عليمحمد باب پايان يافت و قيامت بيان و آيين باب با ظهور «من يظهره الله» (كه خودش باشد( آغاز گرديد، وقتي كه مرگ او هم فرارسد قيامت بيان نيز تمام ميگردد و قيامت اقدس و آيين بهاء با بعثت پيامبر آينده آغاز ميشود. [280] . در كتاب اشراقات صفحهي 68 آمده وقتي كه معترض گويد: بهشت و دوزخ كجا است حسينعلي گويد:
«الاولي لقائي، و الاخري نفسك ايها المشرك المرتاب؛ اولي (بهشت( لقاء من (و ايمان به من( است و دومي (دوزخ( نفس تو است اي مشرك در شك درمانده». باب و بهاء و پيروانشان تمام آيات قرآن در مورد معاد را تأويل كنند، و معتقدند كه معاد و روز قيامت به كيفيت فوق در همين دنيا برپا شده و ميشود، وقتي كه به بابيها اعتراض ميشود كه قرآن، روز قيامت را پنجاه هزار سال دانسته [281] ولي آغاز دعوت عليمحمد باب تا مرگش بيش از شش سال نبوده، در جواب گويند 50 هزار سال به يك ساعت منقضي شد، از اين رو وقتي كه ازليها و بابيها به حسينعلي بهاء اعتراض ميكنند كه طبق گفتهي باب «من يظهره الله» بعد از عدد مستغاث (2001( ميآيد، حسينعلي در كتاب بديع (ص 113( گويد: «خود آن مشركين خمسين الف سنة (50 هزار سال( يوم قيامت را ميدانستند كه به يك ساعت منقضي شد، بگو اي بيبصران همان معني در اينجا جاري، پنجاه هزار سال در ساعتي منقضي شود، حرفي نداريد ولكن اگر دو هزار سال به وهم شما در سنين معدوده منقضي شود اعتراض مينماييد؟!» (چنان كه قبلا ذكر شد(. حال اگر به بابيان و بهائيان گفته شود كه قرآن با كمال صراحت دربارهي روز قيامت ميگويد:
«يوم تكون السماء كالمهل و تكون الجبال كالعهن و لا يسئل حميم حميما؛ روزي كه آسمان (بدان عظمت( چون فلز گداخته شود و كوههاي (به آن سختي( مانند پشم زده شده متلاشي شود (و در اين بحران هر كسي به فكر خود هست( و هيچ كس از خويشاوندان جويا نميشود.» [282] . چگونه اين آيه را تأويل ميكنند؟ آيا اين آيات تأويل بردار است؟ و همچنين آيات ديگر صريحتر از اين آيات. عجبي نيست، دست تأويل آنها خيلي قوي است تا آنجا كه حديث معروف «حلال محمد حلال الي يوم القيامة و حرامه حرام الي يوم القيامة» را به معني حلال و حرام محمد تا روز قيام عليمحمد باب (كه آغاز قيامت اسلام است( معني ميكنند، كسي كه اين قدر دستش در تأويل و تفسير به رأي و تحريف حقايق گشاد باشد و بر خلاف موازين اهل لعنت و ادب، رفتار نمايد، چه ميتوان به او گفت؟!
نظري به فروع و احكام باب و بهاء
اشاره
اينك مسيرهاي قبل را رها كرده و از رهگذر ديگر به بررسي بابيگري و بهاييگري بپردازيم، يعني نگاهي به قوانين و احكام آنها كنيم، با توجه به اين كه قوانين و احكام يك آيين خدايي بايد نجاتبخش و سعادتآور باشد. قبل از بررسي، تذكر اين نكته لازم است كه حسينعلي بهاء در احكام، همان احكام باب را دنبال كرده و به ادعاي خود (چنان كه قبلا گفتيم( آن را اصلاح نموده است، ولي حقيقت اين است كه در بسياري از موارد، احكامي كه حسينعلي بهاء در اقدس آورده با احكام باب در كتاب بيان، فرق دارد چنان كه اين مطلب در لابلاي مطالب بعد ذكر ميشود. به هر حال به طور فشرده و فهرستوار به چند نمونه از احكام باب و بهاء اشاره ميكنيم، تا از اين نظر هم با باب و بهاء آشنا شويد و از اين راه نيز به ماهيت پوشالي آيين ساختهي سياست و استعمار بابيگري و بهاييگري پي ببريد:
عدد نوزده
نظر به اين كه در اوايل امر، 18 نفر از شيخيه دور عليمحمد باب را گرفتند، و توسط آنها كمكم امر باب قوت گرفت، عليمحمد باب به طور جدي فداكاري آنها را از ياد نبرد، آنها را حروف «حي» (كه به حساب ابجد 18 است( ناميد و با خودش 19 نفر شدند و اين عدد 19 به نظر باب به حد نهايي قداست رسيد، از اين رو در بسياري از احكام، عدد 19 را عنوان آنها كرد. او كتاب بيان خود را بر 19 واحد و هر واحد را 19 باب قرار داد. در واحد 8 باب 8 گويد:
«نوزده روز در آخر سال روزه گرفته و ذكر خدا كنيد.» نيز در همانجا گويد: بر هر شخصي واجب است براي وارث خود 19 ورقه كاغذ لطيف و 19 انگشتري كه بر آنها اسماء خدا منقوش شده باقي گذارد!. در واحد 7، باب 18، گويد:
«هر گاه كسي شخصي را عمدا محزون كرد بايد 19 مثقال طلا بدهد». در واحد 6، باب 16، گويد: «اگر معلمي چوبي بر گوشت و بدن بچهاي زد، زن او تا 19 روز بر او حرام ميشود، اگر چه از روي فراموشي بزند، و اگر زن نداشته باشد بايد 19 مثقال طلا به آن بچه بدهد.» در واحد 5، باب 3، عدد هر سال را به عدد «كل شيء» (كه به حساب ابجد 361 ميباشد( قرار داده و هر سال را عبارت از 19 ماه و هر ماه را 19 روز دانسته است و... خندهآور اين كه هنوز اين نوزده به مرحله اجرا گذاشته نشده بود كه اغلب آنها از جانب حسينعلي بهاء منسوخ گرديد، يكي از نوزدههايي كه بهاء آن را تصويب كرد، موضوع هر سالي 19 ماه و هر ماهي 19 روز است كه در كتاب اقدس، ص 34 به آن تصريح كرده است. فاضل قائيني در دروس الديانة درس 25 نامهاي اين 19 ماه را ذكر كرده است. [283] .
عدم جواز ذكر در ميان مردم
بهاء در اقدس (ص 30( گويد: براي كسي روا نيست كه در طرق و خيابانها زبانش را حركت داده و ذكر خدا بگويد.
وجوب تجديد اثاثيهي منزل
او در اقدس، صفحهي 41، گويد: نوشته شده است بر شما كه در هر 19 سال اثاثيه منزل خود را تجديد و تازه كنيد.
جواز پوشيدن لباس حرير و تراش ريش
او در اقدس، صفحهي 42، گويد: «پوشيدن لباس ابريشم براي مردها حلال است، و محدود شدن در لباس و ريش برداشته شد (شما در پوشيدن هر نوع لباس و تراشيدن ريش آزاديد(.
حرمت نشستن روي منبر
او در اقدس، صفحه 41، گويد: «ممنوع هستيد از اين كه روي منبر بنشينيد، و اگر كسي بخواهد آيات خدا را بخواند لازم است روي كرسي (صندلي( بنشيند.»
حرمت تقيه در همه حال
اشراق خاوري در گنجينهي حدود و احكام صفحه 364 [284] از لوح شوقي نقل ميكند: «عقيده كتمان ننمايند و از تقيه اجتناب بنمايند و از پس پرده خفاء بيرون آيند و قدم به ميدان خدمت گذارند، مضطرب و هراسان نباشند.»
ولي در عين حال وقتي كه شرح حال عليمحمد باب و حسينعلي را پس از ادعايشان مينگريم، آنها را در بسياري از موارد در حال تقيه ميبينيم، چنان كه توبهنامهي عليمحمد باب گواه بر اين مطلب است، گر چه عباس بيارجمندي در كتاب بيان حقايق، صفحهي 50 گويد هر كس تقيه كرد مانند سيد حسين يزدي از قتل خلاص شد ولي باب و انيس تقيه نكردند و كشته شدند.
جواز شنيدن آواز
بهاء در كتاب اقدس صفحه 16 گويد: ما شنيدن آوازها و نغمهها را حلال كرديم، ولي بپرهيزيد از اين كه شنيدن آوازها شما را از ادب خارج سازد.
حرمت بوسيدن دست
او در صفحه 10 اقدس ميگويد: «بوسيدن دستها بر شما حرام شده است و اين چيزي است كه از جانب خداوند عزيز و حكم كننده نهي شده است.» (با اين كه بوسيدن دست پدر و مادر يا علماء و دانشمندان پرهيزكار از روي خلوص، ادب و نيك خلقي و تواضع را ميرساند(.
طهارت مني
حسينعلي بهاء در صفحه 21، اقدس گويد: «خداوند به پاكي آب نطفه (مني( حكم كرده است، و اين حكم رحمتي است از جانب پروردگار جهان دربارهي مردم، و شما بايد خدا را سپاسگزاري كنيد و در مقابل اين آزادي، خرم و خندان گرديد.»
همه چيز پاك است
او در همان صفحه نيز ميگويد: «خداوند برداشته است حكمي را كه به جز طهارت است و همهي اشياء در درياي طهارت فرورفتهاند» بنابراين او همهي اشياء را پاك ميداند ولي از بعضي به عنوان نظافت و تميزي نه به عنوان نجس بودن آنها نهي كرده است. [285] . عليمحمد باب در واحد ششم باب دوم بيان نيز همه چيز را پاك ميداند، و در آنجا مطالبي آورده كه از آن چند مطلب استفاده ميشود:
1- آب قليل و كثير از لحاظ طهارت و پاك كردن فرقي ندارند.
2- تمام اشياء پاك است.
3- فقط كساني كه به سيد عليمحمد باب معتقد نيستند نجسند. [286] . و در باب 17 از واحد ششم گويد:
فضله موش پاك است و دوري از آن واجب نيست. و در بيان فارسي صفحه 176 گويد:
آبي (مني( كه شما از آن آفريده شدهايد، خداوند آن را در كتاب پاك نمود.
جواز ربا
باب و بهاء تنزيل و ربا را در معاملات جايز دانستهاند چنان كه عليمحمد باب در واحد پنجم، باب 18 گويد: «و اذن فرموده خداوند تجار را در تنزيلي كه دأب است امروز مابين ايشان و بر آن كه تناقص و تزايد در معاملات خود قرار دهند».
و در گنجينهي احكام (ص 161( از قول بهاء نقل ميكند اگر ربحي در ميان نباشد امور معطل خواهد شد لذا فضلا علي العباد ربا را مثل معاملات ديگر قرار فرموديم.
توليد نسل از راه ديگر و جواز استمناء
سيد عليمحمد باب در واحد هشتم، باب 15 بيان فارسي گويد: «بر هر شخصي واجب شده است كه ازدواج كند، تا نسل خداپرست از او باقي بماند و بايد در اين راه جديت نمايد، و اگر مانعي در ايجاد نسل از يكي از طرفين بود، جايز است براي هر يك از آنها با اجازهي ديگري، به وسيلهي ديگر ايجاد نسل نمايد و ازدواج با كسي كه در دين بيان نيست جايز نميباشد.»
از اين عبارت استفاده ميشود كه زن در صورت نداشتن بچه ميتواند با اجازهي شوهرش با ديگري همبستر شده و بچهدار شود. اگر او اين دستور را ميدهد تعجب نكنيد، از او چه توقع كه حتي عمل زشت و كثيف و زيانآور استمناء را نيز جايز ميداند، آنجا كه در بيان عربي واحد هشتم، باب دهم، گويد: «قد عفي عنكم ما تشهدون في الرؤيا او أنتم بانفسكم تستمينون؛ بخشيده شد بر شما آنچه را كه در خواب ميبينيد (احتلام( يا با ماليدن به خود استمناء مينماييد.»
فرق بين شهري و دهاتي در حد مهريه
عليمحمد باب، در باب 7 از واحد 6 بيان ميگويد: «براي شهري مهريه زيادتر از 95 مثقال طلا و براي دهاتي زيادتر از 95 مثقال نقره جايز نيست و در هر دو صورت بايد كمتر از 19 مثقال نباشد. ميرزا بهاء نيز در كتاب اقدس، صفحه 19، در اين حكم از باب پيروي كرده قابل توجه اين كه احمد يزداني (يكي از مبلغين بهايي( در كتاب نظر اجمالي (ص 75( گويد: و مهر بايد در مجلس عقد با حضور شهود از طرف زوج نقدا به زوجه داده شود.
فاصله عقد و زفاف
يزداني در نظر اجمالي (ص 75( گويد: اصول ازدواج بهايي از اين قرار است: اول: نامزدي قبل از بلوغ طرفين جايز نيست. دوم: فاصله بين نامزدي و عقد بيش از 95 روز حرام است. سوم: نبايد بين عقد و زفاف (عروسي( بيش از يك شبانهروز فاصله باشد.
ازدواج با چند زن در مرام بهايي
از كتاب صحيفة الاحكام سيد باب، و همچنين در اقدس صفحه 18 گفته شده است كه ازدواج با دو زن جايز است و بيشتر جايز نيست. بعد وقتي كه عبدالبهاء جانشين حسينعلي شد، ديد كه اين مطلب با تمدن غرب و تساوي حقوق سازش ندارد، تحت تأثير قرار گرفته و حكم صريح اقدس (اياكم أن تجاوزوا عن الاثنتين( را تأويل ميكند، چنان كه اشراق خاوري در گنجينهي احكام صفحه 140 گويد: «نص كتاب اقدس في الحقيقه توحيد (يك زن گرفتن( است زيرا مشروط به شرط محال است، با اين كه در عبارت اقدس تقييد و شرطي ديده نميشود.
صيغهي عقد
صيغهي عقد در مسلك باب و بهاء عبارت از «آيتين» است، مرد بگويد: انا كل لله راضون زن هم بگويد انا كل لله راضيات [287] چنان كه در گنجينهي احكام صفحهي 136 به اين مطلب تصريح شده است. (در صورتي كه راضي بودن از خدا و براي خدا بودن هيچ گونه دلالت عرفي و قانوني بر تحقق ازدواج نميكند(.
حرمت متعه
ازدواج موقت كه آن را متعه و به اصطلاح عوام صيغه گويند، در مرام بهاء حرام است، چنان كه سيد عليمحمد باب در واحد ششم، باب 7 بيان از آن نهي كرده، و در گنجينهي حدود (ص 242( از عبدالبهاء نقل شده: خداوند ازدواج موقت را در اين دورهي پاك، حرام كرده است و مردم را از هواپرستي منع نموده است. (!(
ازدواج با خويشاوندان
از موارد شنيدني اين كه ميرزا بهاء در كتاب اقدس (ص 30( در مقام بيان موارد حرمت ازدواج تنها يك مورد را حرام كرده و گويد: «قد حرمت عليكم ازواج آبائكم؛ حرام شده است بر شما زنهاي پدرهايتان» با اين كه جناب ميرزا در تمام نوشتههاي خود، تنها در همين مورد، سخن از محرمات ازدواج به ميان آورده است. مفهوم اين مطلب به دليل انحصار اين است كه ازدواج با غير زن پدر (يعني مثلا با خواهر و دختر و خاله و عمه و...( جايز است، جانشينان حسينعلي بهاء (عباس افندي - شوقي( در اين باره به دست و پا افتادهاند، سرانجام گفتند: ازدواج با بستگان مربوط به رأي بيتالعدل [288] است، اشراق خاوري اين مطلب را در گنجينهي احكام (ص 129( از قول عبدالبهاء (عباس افندي( نقل كرده سپس گويد و نيز فرمايد: «چون امر بهايي قوت گيرد مطمئن باشيد كه ازدواج با اقرباء نيز نادر الوقوع گردد.» [289] . از اين عبارت استفاده ميشود كه در صورت ضعف امر بهائيان، ازدواج با بستگان نزديك كثير الوقوع خواهد بود (دقت كنيد(.
اختيار هر يك از زن و مرد در طلاق
در مرام بهايي زن ميتواند شوهرش را طلاق دهد، چنان كه در گنجينهي احكام (ص 225( ميگويد:
حضرت ولي امرالله جل سلطانه (شوقي افندي( ميفرمايد: اما در خصوص كراهت طلاق بين زوج و زوجه از هر طرفي كراهت واقع، حكم تربص (طلاق و عده( جاري و در اين مقام حقوق طرفين مساوي، امتياز و ترجيحي نه. (ولي در اسلام طلاق دادن در دست مردها است، در اين حكم خود شما قضاوت كنيد(.
تساوي حقوق زن و مرد
بهائيان قايل به تساوي حقوق بين زن و مرد هستند، در گنجينهي احكام (ص 71( از شوقي افندي نقل ميكند كه مساوات حقوق رجال و نساء در اين دوره بديع از تعاليم اساسيه است.
مطابق اين قانون است كه بهائيان در احكام، مانند: طلاق، ارث، قصاص و... بين زن و مرد فرقي نگذاشتهاند، حتي در حد بلوغ و تكليف نيز آنها را مساوي دانستهاند، يزداني در كتاب نظر اجمالي در ديانت بهايي (ص 68( گويد:
بلوغ شرعي و سن تكليف يعني اجراي كليه اوامر و احكام شرعيه پس از اتمام 15 سالگي بر هر پسر و دختر بهايي متساويا فرض و واجب است و از سن هرم (پيري( كه تجاوز از هفتاد سالگي است، تكاليف شرعي واجب نيست. در عين حال ميبينيم باب در لوح هيكل (ضميمه بيان عربي( صفحهي 36 گويد:
«بر پدران و مادران نوشته شد كه بعد از يازده سال، پسر و دختر خود را ازدواج دهند...» در صحيفة الاحكام باب آمده: چون سن ذريات به يازده برسد بايد ازدواج كنيد ولي اگر پسر 11 ساله و دختر 10 ساله باشد بهتر است.
دستورهاي غير منطقي در قصاص
در سلك بهايي دستورهاي بيرحمانه و غيرمنطقي در قصاص زياد است از جمله بهاء در اقدس (ص 18( گويد: «كسي كه عمدا خانه ديگري را بسوزاند او را بسوزانيد». (به موجب اين حكم اگر شخصي اطاق خالي ديگري را آتش بزند، لازم است آن شخص را بسوزانند - دقت كنيد!(. اما در مورد زنا (كه از سوزاندن بدتر است( در اقدس (ص 15( گويد: اگر مرد و زني زنا كنند، بايد 9 مثقال طلا به بيتالعدل تسليم نمايند. و در گنجينهي احكام (ص 267( از رسالهي سؤال و جواب نقل ميكند - سؤال: حد زناي (محصنه( و لواط و دزدي چيست؟ جواب: ت عيين مقادير حد به بيتالعدل راجع است. نتيجه اين كه تا بيتالعدل تشكيل نشده، كسي نميتواند به آنها صدمهاي برساند، آنها حكمي ندارند.
دستور بي رحمانه در ارث
در مرام بهايي، دستورهاي بيرحمانهاي در مورد ارث هست كه ما در اينجا به ذكر يكي از آن دستورها ميپردازيم: خاوري در گنجينهي احكام (ص 100( از لوح عبدالبهاء نقل ميكند: اما آنچه سؤال كردي در مورد خانهي مسكوني ميت، آن خانه و توابع آن از اصطبل و مهمانخانه و حياط و محل خلوت، مال پسر بزرگ است.
اسراف در دفن اموات
جناب ميرزا در كتاب اقدس، صفحه 34، و همچنين باب در بيان (واحد 5 باب 32( گويند: اموات خود را در بلور، يا سنگهاي محكم قرار دهيد و دفن كنيد، بهاء اضافه ميكند: يا در ميان چوب سخت و لطيف گذاشته و دفن نماييد و انگشترهايي كه منقوش به آيه باشند در دست آنها كنيد (به راستي بدني كه مبدل به خاك ميشود، اين مخارج اسرافآميز و غيرمنطقي براي چيست؟ و چه نتيجهاي دارد؟(.
حرمت خريد و فروش عناصر اربعه
باب در بيان عربي (ص 43( گويد: عناصر اربعه (آب و خاك و آتش و باد( را خريد و فروش نكنيد.
غسل و وضو و تيمم در مرام بهاء
به طوري كه از تتبع و مطالعهي كتب و كلمات ميرزا بهاء استفاده شود، غسلي در كار نيست، اما در مورد وضو در اقدس (ص 7( گويد: هر روز دستها و سپس صورت را بشوييد و همچنين (شستشوي دست و صورت( است وضوي نماز و اين فرماني است از خداي واحد مختار. تيمم نيز در مرام بهاء نيست، و كساني كه از وضو معذورند و آب پيدا نميشود (در اقدس ص 5 آمده( پنج بار بگوييد «بسم الله الاطهر الاطهر.»
نماز در مرام بهائيت
در مسلك بهاء خصوصيات و كيفيات و شرايط نماز به خوبي روشن نيست، در كتاب اقدس (ص 3( تنها به اين مطلب اشاره شده كه نماز در نه ركعت وقت صبح و ظهر و شام نوشته شده است، و در صفحه 4 گويد:
شرح آن را در ورقه ديگري دادهايم (و آيا اين ورقه چه ورقهاي است به دست نيامده(. به هر حال بعضي، نماز در اين مرام را چنين تقسيم كردهاند نماز كبير و نماز وسطي و نماز صغير، نماز كبير در هر 24 ساعت يك بار خوانده ميشود، نماز صغير تنها دو سطر دعا است كه فقط ظهر هر روز خوانده ميشود نماز وسطي هم يك ركعت است كه در صبح و ظهر و شام خوانده ميشود. نكته قابل توجه اين كه به فتواي ميرزا حسينعلي بهاء واجب است تمام نمازها فرادا خوانده شود، و جماعت درست نيست جز در نماز ميت. [290] . باب نيز در بيان فارسي (صفحهي 324( گويد:
نماز با جماعت حرام است مگر در نماز ميت كه اجتماع براي نماز ميت ميكنيد ولي قصد فرادا مينماييد. از كتاب آيين باب صفحه 93 استفاده ميشود كه نماز به دستور باب عبارت از آن است كه 19 بار در روز با وضو رو به قبله بايستد و اين آيه را بخواند: «شهد الله انه لا اله الا هو له الخلق و الامر...»
روزه در مرام بهائيان
روزه در مرام باب و بهاء 19 روز است، و آن در ماه «علاء» است كه نوزدهمين ماه باشد انجام ميشود [291] و عيد فطر آنها همان عيد نوروز است، و حد روزه از طلوع آفتاب تا غروب آن است. [292] .
زكات در مرام بهاء
دربارهي زكات، در گنجينهي احكام (ص 80 - 72( مينويسد:
كسي كه اضافه بر مخارج ساليانه خود نوزده مثقال طلا (از جهت قيمت اگر چه جنس باشد( داشته باشد لازم است نوزده درصد آن را بپردازد و هر مثقال در اين مسلك 19 نخود است... اين مطلب در كتاب اقدس صفحه 27 و بيان واحد 8 باب 16 نيز ذكر شده است، و زكات بايد در هر زماني به دست رئيس بهائيان برسد.
حج از نظر بهائيان
براي اين كه بابيان و بهائيان در حج هم عقب نمانده باشند، از طرف باب و بهاء دستور حج هم داده شده است ولي آن را تنها براي مردان واجب كردهاند، حج در مسلك باب عبارت است از زيارت خانه باب در شيراز، و در مسلك بهاء زيارت خانه باب در شيراز يا خانه حسينعلي بهاء در بغداد به هر كدام كه نزديكتر است همان را حج نمايد، چنان كه اين مطلب از لوح مستور، سوره 61 و اقدس صفحه 10 و گنجينه احكام صفحهي 53 استفاده ميشود. در لوح بهاء صفحه 56، در مورد دستور حج خانه بهاء در خانه بغداد گويد: وقتي كه وارد شهر بغداد شدي تكبير بگو تا به نزديك شط برسي در آنجا بهترين لباسهاي خود را بپوشان و سپس وضو بگير و براي زيارت آن خانه روانه شو!
سقوط امر به معروف و نهي از منكر
در مرام بهاء امر به معروف و نهي از منكر منع و تحريم شده جز براي رؤساي خود، يزداني در كتاب نظر اجمالي (صفحهي 86( گويد:
«حق اعتراض و چون و چرا و امر به معروف و نهي از منكر از اشخاص نسبت به اعمال ديگران سلب شده و فقط محافظ روحاني با بيوت عدل حق حاكميت بر نفوس داشته و ناصح و مربي و مراقب اشخاص ميباشند.» (به راستي آيا اين وظيفه بزرگ خيرخواهي و هدايت و راهنمائي بايد مخصوص يك عدهي اندك خاصي باشد؟(.
مخالفت با علم و دانش
گهگاهي شنيده ميشود كه پيروان باب و بهاء خود را داراي افكار مترقي و پيشرفته و روش نو و سازنده مطابق موازين علمي و روح زمان معرفي و قلمداد ميكنند، براي آن كه بدانيد تا چه اندازه اين ادعا بيپايه و بياساس است كافي است كه نظر شما را به چند نمونه از دستور «بيان» و «اقدس» جلب كنيم: ميرزا عليمحمد در كتاب بيان عربي در باب 6 واحد 6 صفحه 24 گويد:
«فلتمحون كل ماكتبتم و لتستدلن بالبيان؛ آنچه را كه تاكنون نوشتيد نابود كنيد و حتما به كتاب بيان استدلال نماييد.» و در باب 10، واحد 4 صفحه 13 گويد:
«لا يجوز التدريس في كتب غير البيان... و ان ما اخترع من المنطق و الاصول و غير هما لم يؤذن لاحد من المؤمنين؛ تدريس در كتابهاي غير از كتاب بيان روا نيست، و آن چه كه اختراع شده به نام منطق و اصول و غير آن دو براي احدي از مؤمنان اذن داده نشده.» (كه آنها را بياموزند(. و در باب 7، واحد 11، صفحهي 55 گويد:
نهي عنكم في البيان ان لا تملكن فوق عدد الواحد من كتاب و ان تملكتم فليلز منكم تسعة عشر مثقالا من ذهب حدا في كتاب الله لعلكم تتقون؛ در كتاب بيان از شما نهي ميشود كه مالك زيادتر از 19 كتاب [293] نشويد و اگر بيش از 19 كتاب داشتيد، بر شما (براي هر كتاب اضافي( 19 مثقال طلا (به عنوان كفاره( واجب ميگردد، اين حدي است در كتاب خدا، شايد پرهيزكار گرديد.» و در بيان فارسي باب اول، واحد 7 صفحهي 238 گويد:
«واجب است هر كتابي كه 202 سال (مطابق با عدد اسم عليمحمد( از استعمال آن گذشته، مالك آن، آن را تجديد كند، يا آن را نابود سازد و يا به شخصي عطا نمايد». [294] .
و بهاء در كتاب اقدس صفحه 34 گويد:
«سؤال كردن درباره كتاب بيان بر شما حرام است... تا آنچه را كه مورد احتياجتان است بپرسيد نه آنچه را كه مردم گذشته مذاكره كردهاند.» آيا اين دستورها مخالف با علم و دانش و تحقيق و دعوت، و اعتقاد چشم و گوش بسته به مطالب مجهول نيست؟ اگر انسانها تنها در چهارچوب كتاب بيان قرار بگيرند و به همين مقدار قناعت كرده و يا داشتن بيشتر از 19 كتاب بر آنها حرام باشد و كتب قبل از 202 سال را نابود كنند و به دور بريزند و علوم ديگري مانند منطق و اصول و غير آنها را نياموزند، نتيجه آن جز توقف و جمود و عدم ترقي و تكامل و سرانجام دشمني با توسعهي علمي در شؤون مختلف خواهد بود؟! قضاوت با خوانندگان.
ارزيابي و نتيجه گيري
اينها نمونههايي از احكام باب و بهاء بود كه به اختصار بيان شد [295] مقايسه و ارزيابي اين دستورها را با دستورهاي منطقي و حياتبخش اسلام بر عهده خوانندگان ميگذاريم، افراد اغفال شده از همين مسير نيز ميتوانند به مسلك پوشالي باب و بهاء پي ببرند كه به جز جلوه دادن سراب به جاي آب چيز ديگري نيست، به راستي آيا اين احكام پوچ و غيرمنطقي و دور از حساب و عقل ميتواند جايگزين دستورهاي عقلپسند و درخشان و منطقي اسلام باشد؟ به عنوان نمونه آيا ميتوان بين حج اسلامي با آن همه شكوه و جلالش با حج باب و بهاء مقايسه كرد؟ هر شخص روشن ضميري با مقايسه صحيح و ارزيابي عميق بين دستورهاي اسلامي با اين دستورهاي باب و بهاء قضاوتي جز اقرار به استواري و اتقان دستورهاي اسلام و پوچي و تهي بودن دستورهاي باب و بهاء ندارد، با توجه به اين كه پيروان باب و بهاء معتقدند كه با اين دستورها، دستورهاي اسلام نسخ گرديد.
در همين جا سخن خود را با ذكر آيهاي از قرآن پايان داده و براي همه به خصوص براي اغفال شدگان هدايت به راه راست را آرزو ميكنيم:
«... فبشر عباد - الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب؛ مژده بده بندگانم را آنان كه سخنان را بشنوند، در ميان آنها از گفتار نيك پيروي ميكنند، اينها افرادي هستند كه خداوند آنها را هدايت كرده و افراد صاحب انديشه و خرد همينها ميباشند.» [296] .
پاورقي
[1] نساء (4(، آيهي 141. [2] منافقون (63(، آيهي 8. [3] آل عمران (3(، آيه 103. [4] آل عمران (3(، آيهي 105. [5] زخرف (43(، آيهي 54. [6] علامه آمدي، غرر الحكم، ج 2. [7] قصص (28(، آيهي 4. [8] مجادله (58(، آيهي 22. [9] آقاخانيگري؛ تهمانده فرقهي اسماعيليه است، و از روز اول، آلت دست حكومتهاي خودكامهي وقت بود، و در اين اواخر «آقاخان محلاتي» رهبر همين فرقه و حاكم كرمان، غوغايي در ايران بهپا نمود، و استقلال ايران را به خطر انداخت، و چون شكست خورد، به هند گريخت، و تا آخر عمر، از جيرهخواران استعمار، بود. (بهائيت مولود تصوف، ص 10(. [ [10] ارمغان استعمار، ص 4، از نگارنده (تاريخ نگارش سال 1353 ش(. [11] ابومنصور احمد طبرسي، احتجاج طبرسي، ج 2، ص 268 به بعد. [12] در بعضي از عبارات به جاي سيمري، سمري آمده است. [13] شرح حال نواب اربعة در بحار، ج 51، از صفحه 343 تا 362 آمده است. [14] دلايل مشروعيت ولايت فقيه و وجوب پيروي از ولي فقيه، بسيار است، در اين باره به كتاب «ولايت فقيه عمود خيمهي انقلاب» از نگارنده مراجعه كنيد. [15] طبق تفسير بعضي، منظور از اين سخن ادعاي مشاهدهاي است كه وسيلهاي براي گمراه كردن مردم، و استفاده سوء از آن است. مانند افرادي كه ادعاي بابيت كردهاند. (امين الاسلام فضل بن حسن، اعلام الوري، ص 417(. [16] علامه مجلسي، بحار، ج 53، ص 8. [17] شيخ حر عاملي، اثباة الهداة، ج 7، ص 65؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 37. [18] علامه مجلسي، بحار، ج 52، ص 303؛ محدث كليني، روضة الكافي، ص 264. [19] همان مدرك. [20] شيخ حر عاملي، وسائل الشيعة، ج 11، ص 35 تا 41. [21] نعماني، غيبة النعماني، ص 172، بحار، ج 52، ص 366. [22] علامه مجلسي، بحار، ج 52، ص 146. [23] شيخ مفيد، ارشاد مفيد، (ترجمه شده( ج 2، ص 186. [24] شيخ كليني، اصول كافي، ج 2، ص 242. [25] شيخ حر عاملي، وسائل الشيعه، ج 12، ص 133. [26] علامه اميني؛ الغدير، ج 3، ص 70. [27] حج (22(، آيهي 78. [28] علامه مامقاني، تنقيح المقال، ج 1، ص 468. [29] محدث قمي، سفينة البحار، ج 2، ص 446، (واژه قم(. [30] نساء (4(، آيهي 75. [31] علامه سيد محسن امين، اعيان الشيعه، چاپ ارشاد، ج 2، ص 73. [32] بحار، ج 26، ص 208. [33] اقتباس از كتاب خورشيد پنهان، از انتشارات مسجد صدريه تهران، ص 187 - 193، 244، 246. [34] المخططات الاستعماريه، محمد محمود صواف. [35] علامه مجلسي، بحار، ج 51، ص 367 تا 371، محدث قمي، سفينة البحار، ج 1، ص 296 و 297. [36] اقتباس از بحار، ج 51، ص 371 تا 379. [37] عجيب اين كه سيد عليمحمد باب، در 25 سالگي در سال 1260 هجري قمري، ادعاي بابيت كرد. [38] ادعاهاي باب و بهاء، در فصل چهارم به طور مشروح آمده است، عليمحمد باب، شيخ احمد احسايي را بشارت دهنده ظهور خود ميداند. [39] اقتباس از جمال ابهي، ص 110. [40] اقتباس از روح مجرد، تأليف علامه سيد محمدحسين حسيني، ص 426 و 447. [41] مطالع الانوار عربي، چاپ مصر، ص 3، مرتضي مدرسي، كتاب شيخ احمد احسائي و.... [42] چنان كه در شرح حال سيد عليمحمد ذكر ميشود، طبق مدارك، وي در كودكي به مكتب شيخ محمد عابد ميرفت، و شيخ محمد عابد از شاگردان شيخ احمد احسايي و سيد كاظم رشتي بود. [43] اين روايات در كتاب الاثني عشريه شيخ حر عاملي، جمعآوري شده است. [44] شيخ حر عاملي، الاثني عشريه، ص 32، سفينة البحار، ج 2، ص 57. [45] ظهور الحق، ص 223. [46] مطالع الانوار (تلخيص تاريخ نبيل زرندي(، ترجمه و تلخيص عبدالحميد اشراق خاوري، چاپ مؤسسه ملي مطبوعات امري، 129 بديع، ص 63 و 64. [47] نظر اجمالي در ديانت بهايي، تأليف احمد يزداني كه در سال 106 بديع، مطابق با سال 1328 شمسي در تهران با تصويب لجنه ملي نشريات امري به طبع رسيده است (موجود در كتابخانه آيتالله العظمي نجفي مرعشي در قم(. [48] موجود در كتابخانه آيتالله العظمي نجفي مرعشي در قم. [49] در اين باره به صفحات 3 و 4 و 5 كتاب جمال ابهي، تأليف سيد عبدالكريم اردبيلي، مراجعه شود. [50] اين مطلب در مطالع الانوار «عربي» نبيل زرندي، صفحه 22، سطر 7 (مطبعة المستقبل بمصر و الاسكندريه( نيز آمده است. [51] طبع تهران در سنه 1332 شمسي. [52] او در ضمن بيان مكتب رفتن سيد عليمحمد چنان كه قبلا ذكر شد مينويسد: شيخ محمد عابد شخص پرهيزكار محترمي بود و از شاگردان شيخ احمد احساني و سيد كاظم رشتي به شمار ميرفت. (مطالع الانوار، تلخيص عبدالحميد اشراف خاوري، چاپ چهارم، سال 129 بديع ص 64.(. [53] تلخيص تاريخ نبيل از اشراق خاوري، ص 66. [54] درباره مؤلف كتاب هشت بهشت اختلاف نظر است، بعضي آن را به «ادوارد بروان» انگليسي نسبت ميدهند، ولي صحيح آن است كه اين تأليف شيخ احمد و ميرزا آقاخان كرماني است و شايد ميرزا آقاخان در اين زمينه سهم بيشتري داشته است (هشت بهشت، ص الف(. [55] به راستي كسي كه چنين روشي را انتخاب كند، و در برابر تابش آفتاب سوزان بوشهر، صبح را شب نمايد، از او چه انتظار ميرود؟ خود قضاوت كنيد، آيا عقل و مغز صحيحي در او باقي ميماند؟! ولي همين روش صوفيانه و مقدس مآبانه ميتوانست مردم سادهلوح و زودباور را فريب دهد. [56] مرحوم عبدالحسين آيتي، معروف به «آواره» بيست سال از مهمترين مبلغان فرقهي ضالهي بهائيت بود، و براي آنها كتاب «الكواكب الدريه» را نوشت كه هنوز هم البته با دستكاري عباس افندي از كتب مهم آنها است، سپس از آنها بريد و توبه كرد، و كتاب كشف الحيل را در رد آنها تحرير كرد. [57] بشرويه قصبهاي از توابع خراسان است. [58] كه بعضي آن را تا دو سال نوشتهاند. [59] مصابيح هدايت، ج 2، ص 406، سطر 20، چاپ تهران، شهر الجمال سنه 104 بديع (1326 ه. ق(. [60] از اين رو او را ميرزا عليمحمد باب مينامند و پيروان او را بابي ميخوانند. [61] منظور از ذكر در اينجا خود سيد عليمحمد است، كه در اينجا ادعاي مقام ذكريت كرده است كه همان باب بودن و نايب خاص بودنش از امام زمان عليهالسلام باشد. [62] زيرا كلمه «حي» به حساب ابجد معادل با 18 است. [63] توضيح بيشتر در اين باره را در كتاب جمال ابهي (قسمت اول كتاب( و در جلد دوم محاكمه و بررسي باب و بهاء، صفحات 5 ، 6 ، 7 بخوانيد. [64] درباره داستان واقعهي طبرس به كتاب جمال ابهي صفحه 91 مراجعه شود، براي رعايت اختصار از ذكر آن در اينجا خودداري شد. [65] واقعه قلعه طبرس، در سال 1264 و 1265 واقع شد. [66] ظهور الحق فاضل مازندراني، صفحه 173 (پاورقي، موجود در كتابخانه آيتالله العظمي نجفي مرعشي در قم.(. [67] يعني: «شهادت ميدهم به اين كه علي قبل از نبيل (كه به حساب ابجد كلمه نبيل و كلمه محمد هر دو شمارهي 92 هستند( باب بقية الله امام زمان است، به عبارت ديگر يعني: «شهادت ميدهم كه عليمحمد (باب( باب امام زمان است». (جمال ابهي، ص 10(. [68] تاريخ نبيل، ص 134. [69] زادگاه معتمدالدوله، تفليس قفقاز (روسيه تزاري( بود، او در دورهي فتحعلي شاه به دربار ايران راه يافت و در دوره سلطنت محمد شاه، در فارس، اصفهان، كرمانشاه و غيره در پستهاي گوناگون مشغول خدمت بود، و در ربيعالاول 1263 در ايامي كه والي اصفهان بود از دنيا رفت، جالب اين كه معتمدالدوله نديده عاشق و شيفته ميرزا عليمحمد باب شده بود!! آيا ميتوان گفت دست استعمار در اين كارها دخالت نداشته آن هم استعمار زادگاه او روسيه تزاري؟! در اين باره در فصل سوم، سخن خواهيم گفت. [70] در اين باره به تاريخ نبيل زرندي، به صفحات 184 و 187 و 196 مراجعه شود. [71] تاريخ نبيل، ص 194. [72] اين خود رمزي داشت كه در بخش بعد به آن اشاره خواهيم كرد. [73] سرحد روسيه سابق و ايران. در اينجا اين سؤال ميشود كه چه دستي او را به سرحد (!( تبعيد كرده است؟!. [74] جمال ابهي ص 28 - ولي چنان كه از تاريخ بردن باب به آذربايجان در زمان ولايتعهدي ناصرالدين شاه، تا هنگام اعدامش كه سال 1266 هجري بود استفاده ميشود، او كمتر از سه سال در آذربايجان نبوده است در كتاب فتنه باب آمده: محمد بيك چاپارچي باب را به ماكو برد، و او از شعبان 1263 تا جماديالاولي 1264 در ماكو بود، ولي چون بعضي از همدستان او كتبا يا شخصا با او مراوده داشتند وي را به قلعهي چهريق بردند، از اين تاريخ تا هنگام قتل او در سال 1266 (به جز مدتي كه او را براي محاكمه به تبريز آوردند( در قلعه چهريق محبوس بود، و تنها كسي كه هميشه با او بود سيد حسين يزدي كاتب او بود (و اين خود سؤال ديگري ايجاد ميكند كه چرا كاتب او همراه او بود؟! و در فصل سوم خواهيم گفت كه اين شخص جاسوس ديگر روسيه تزار در نزد عليمحمد بود، و با ترفندهاي بسيار مرموزانه و محرمانه، نقشه استعمار را دنبال ميكرد، و پس از اعدام سيد عليمحمد به بهائيان پيوست. [75] جريان مباحثهي علما با باب در كتابهاي روضة الصفا و مفتاح باب الابواب و ناسخ التواريخ و قصص العلماء و در كتاب جمال ابهي ص 34 به بعد مذكور است. [76] متن توبهنامه و فتوگرافي متن آن را در كتاب جمال ابهي صفحات 54 - 52 مطالعه كنيد - متن اين توبهنامه در جلد 2 صفحه 88 كشف الحيل نيز آمده است. [77] ميرزا محمدتقيخان فراهاني كه مردي، استقلالطلب و استعمارشكن بود، در اوائل سلطنت ناصرالدين شاه، صدراعظم (نخست وزير( ناصرالدين شاه شد، او اصلاحات بزرگي انجام داد، سرانجام خودفروختههاي استعمار، ناصرالدين شاه را واداشتند، تا او را از مقام نخست وزيري عزل كرد، و در 25 محرم سال 1268 ه. ق او را از همهي مشاغل عزل نموده و به كاشان تبعيد كرد، سرانجام او را به دست حاجي علي مراغهاي، اعتماد السلطنه فراشباشي در حمام باغ فين، در تاريخ 19 دي 1230 شمسي در 64 سالگي به قتل رسانيد. (دائرةالمعارف فرهنگ و هنر، ص 784(. [78] ماجراي اعدام باب، در كتاب الكواكب الدريه، از صفحه 233 تا 251 آمده است. [79] چنان كه قبلا گفتيم مرحوم آيتي (آواره( مدتها در سلك بهائيان بود، سرانجام مسلمان شد و كتاب كشف الحيل را در رد آنها نوشت. [80] مرحوم روضاتي در كتاب روضات الجنات، در احوالات حافظ رجب برسي به مناسبتي قصهي باب را كه زمان ايشان اتفاق افتاده نوشته و گويد: «القيت جثته الخبيثه عندالكلاب العاوية فاكلن السمكه حتي رأسها؛ بدن ناپاك او كنار سگهاي ولگرد افكنده شد، آنها ماهي را تا سرش خوردند.» (مناهج المعارف، فرهنگ عقائد شيعه، صفحه 702(. [81] ميرزا عباس از اهل نور مازندران بود و در دستگاه امام وردي ميرزا كه مدتي حاكم تهران و مدتي حاكم كرمان بود، منشي بود. (مقدمه ادوارد براون، بر نقطة الكاف(. [82] شرح حال او در چند صفحهي بعد، تحت عنوان «دستياران بابيگري و بهاييگري» ذكر خواهد شد. [83] در مقدمه نقطة الكاف صفحه لح. [84] اين صورت وصيت را ادوارد بروان از متن خط عليمحمد باب استنساخ كرده و در كتاب نقطة الكاف منتشر نموده است (مقدمه نقطة الكاف، ط بريل در ليدن سنهي 1328 هجري صفحه له(. [85] نبيل به حساب ابجد مساوي با 92 است، چنانكه كلمهي محمد به حساب ابجد مساوي با 92 است، علي قبل از نبيل يعني علي قبل از محمد. [86] وحيد به حساب ابجد با 28 است، چنانكه كلمه يحيي (به استثناي الف آخرش( مساوي با 28 است، و منظور باب از وحيد، همان يحيي صبح ازل است. [87] زيرا حسينعلي بهاء در سال چهارم اقامتش در شهر ادرنه كه سال 1285 بود ادعاي خود را آشكار ساخت (محاكمه و بررسي، ج 2، ص 12(. [88] ناصرالدين شاه چهارمين شاه قاجار از شاهان بزرگ اين خاندان است، وي پس از چهل و نه سال سلطنت در ايران در روز هفدهم ذيقعدهي 1313 به ضرب طپانچه ميرزا رضا كرماني از پاي درآمد، قبرش كنار مرقد حضرت عبدالعظيم در بقعهي مخصوصي قرار گرفته است (دائرة المعارف، فرهنگ دانش و هنر، ص 770(. [89] تفصيل ماجرا را، در كتاب جمال ابهي، از صفحه 117 تا 123 بخوانيد. [90] در كتاب الدريه تأليف عبدالحسين آيتي، صفحه 343 و كتاب رحيق مختوم تأليف اشراق خاوري، صفحات 305 و 306 و 331 به مطالب فوق اشاره شده است. [91] 199 صفحهاي طبع فرجالله زكي مصر (موجود در كتابخانه آيتالله العظمي نجفي مرعشي در قم(. [92] از القاب حسينعلي بهاء. [93] ناگفته نماند از كتاب بديع حسنعلي بهاء كه در همان ادرنه نوشته شده استفاده ميشود كه اختلاف بهاء و ازل در سالهاي اول ادرنه صورت گرفته است (بررسي و محاكمه باب و بهاء ج 2، ص 14(. [94] حتي فخرالحاجيه خواهر ميرزا يحيي و حسينعلي، كتاب تنبيه النائمين را در رد برادرش حسينعلي نوشت كه در نزد بهائيان به كتاب عمه مشهور است. [95] محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 2 ص 13 - اشراق خاوري در كتاب رحيق مختوم (ج 2، ص 1192( جريان زهر دادن ميرزا يحيي به برادرش حسينعلي را شرح داده و بعد مينويسد: «بر اثر زهر ارتعاش حاصل شد و دستهاي حضرت بهاءالله تا آخر حيات ميلرزيد.» اين مطلب در كتاب قرن بديع، جلد دوم، صفحه 229 نيز آمده است.». [96] بهائيت مولود تصوف، ص 150. [97] ماجراي آشوب يزد و سپس نيريز را كه يكي از گروندگان باب به نام سيد يحيي دارابي به وجود آورده بود و بالأخره در نيريز كشته شد، در كتاب جمال ابهي، صفحه 97 مطالعه كنيد، و همچنين ماجراي محمدعلي حجت در زنجان را در صفحه 95 آن كتاب مطالعه كنيد. [98] در آن عصر نام بابل، بارفروش بود. [99] شرح حال قرةالعين در صفحات آينده ذكر خواهد شد، داستان بدشت در كتاب كواكب الدريه كه به تصحيح عباس افندي رسيده آمده است. [ [100] به اصطلاح بهائيان قيامت كبري پديد آمد، زيرا آنها روز نسخ دين سابق و اعلام دين جديد را روز قيامت كبري ميخوانند. [101] كه 22 روز بوده است. [102] محاكمه و بررسي باب و بهاء ج 2، ص 12. [103] در فصل چهارم ادعاهاي حسينعلي بهاء با ذكر مدرك تشريح خواهد شد. [104] زحير: تنگنفسي و نالش، يا درددل و پيچش شكم. [105] تلخيص از كتاب جمال ابهي صفحه 145 و 152 - موضوع جانشيني عباس افندي به جاي پدر در كتابهاي رحيق مختوم، ص 78 و 114، قاموس توقيع منيع مبارك، ص 293، اشراقات و غير آن مذكور است. [106] به عبارت ديگر گفت: منظور من از قائم من يظهره الله است يعني كسي كه بعدا خدا او را ظاهر ميكند. [107] چنان كه ميرزا عليمحمد در كتاب بيان باب سادس عشر از واحد ثاني اين مطلب را گفته است (در اين باره به كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 3، ص 109 مراجعه كنيد(. [108] تلخيص از كتاب محاكمه و بررسي، ج 2، ص 21 تا 25 و كتاب جمال ابهي، ص 138. [109] جمال ابهي، ص 12، لازمه اين سخن اين ميشود كه حسينعلي قبل از باب مقام قائميت را داشته و بعد از باب ظهور كرده است. [110] تلخيص از امشي به حشرات، ص 65 - 61، جمال ابهي، ص 146. [111] مؤلف كتاب هشت بهشت كه در فلسفهي احكام و شرح حال عدهاي از فضلاي بابيه نوشته شده و در 330 صفحه به اضافه 18 صفحه مقدمه، چاپ شده معلوم نيست به قول استاد علامه محمد قزويني اين كتاب از تأليفات ادوارد براون مستشرق انگليسي است، يا غير او ولي بنا به دلايلي كه در دست است اين كتاب را شيخ احمد روحي و ميرزا آقاخان كرماني نوشتهاند (هشت بهشت، صفحه الف(. [112] تلخيص از محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 2، ص 105. [113] شرح اين ماجرا در كتاب «پرنس دالگوركي»، از مرتضي - احمد - آ، ص 80 تا 85 آمده است. و قبلا گفتيم كه آنها به بيش از بيست فرقه رسيدهاند. [114] شوقي افندي، پسر ضيائيه دختر بزرگ عبدالبهاء بود. [115] شرح مفصل تاريخ زندگي عباس افندي را در كتاب كشف الحيل و فلسفه نيكو و محاكمه و بررسي، ج 2، ص 16، و جمال ابهي، ص 147 تا 174 بخوانيد. [116] سيد محمد رشيد رضا مصري، مقرر تفسير معروف المنار در كتاب «تاريخ الاستاذ الامام الشيخ محمد عبده» در جلد اول، صفحه 930 مينويسد: «عباس افندي نمازهاي پنجگانه و نماز جمعه را به شيخ محمد عبده اقتدا ميكرد و در مجالس درس او حاضر ميشد.». [117] محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 2، ص 17. [118] گنجينه حدود و احكام (384 صفحهاي( ص 364. [119] اقليم نور، صفحهي آخر. [120] محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 2، ص 171 و 172 و ج 3 ص 321 - 292. [121] انشعاب در بهائيت، ص 151، 196 و 199. [122] در آن عصر نام شهر بابل، بارفروش بود، از اين رو محمدعلي بابلي را محمدعلي بارفروش ميخواندند. [123] شرح آشوب اين افراد، در كتاب جمال ابهي، ص 95 تا 99 آمده است. [124] مكاتيب عباس افندي، ج 2، ص 254. [125] شيخ احمد احسائي اعتقادات و افكار خاصي داشت قبلا در قزوين ملا محمدتقي با او در اين باره بحث كرده بود و سرانجام ملا محمدتقي او را تكفير كرد، تكفير ملا محمدتقي به سرعت در همه جا منتشر شد، ديگر شيخ احمد نتوانست در قزوين بماند و به عراق رفت. [126] تلخيص از جمال ابهي، ص 62 و 86 و محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج اول، ص 90 و 93. [127] اقتباس از محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 2، ص 235، و فتنهي باب، ص 9. [128] مدرك قبل صفحه 239 - 237. [129] آثار اين قلعه هماكنون وجود دارد، و مرقد ابيمنصور احمد بن علي بن ابيطالب طبرسي صاحب احتجاج، وفات يافته اوائل قرن ششم هجري، در همين محل، داراي بارگاه بوده و زيارتگاه مسلمانان است. [130] اقتباس با تلخيص، از جمال ابهي، ص 94 - 90 - واقعهي قلعهي طبرس، در سال 1262 ه. ق رخ داد، و سعيد العلماء حكم جهاد با بابيان را صادر كرد. [131] او حتي ادعاي خدايي كرد و يك كتاب در تفسير صمد نازل نمود (مكاتيب عباس افندي، ج 2، ص 254(. [132] هود، 86. [133] جمال ابهي، ص 92. [134] همان مدرك. [135] مرآة آلبدان، چاپ دانشگاه تهران 1367، ج 2 و 3، ص 972. [136] مرآة البلدان، چاپ دانشگاه تهران 1376، ج 2 و 3، ص 972. [137] مورخين نام او را ملا محمد سعيد خواندهاند، ولي از مهر شريفشان كه در وقفنامهها به يادگار مانده، سعيد بن محمد ثبت شده است. [138] طبقات اعلام الشيعه، ج 2، ص 599. [139] كتاب بهائيان، ص 560 - 559، زندگاني عالم مجاهد، سعيد العلماء بارفروشي، نوشته مهدي كامران، ص 12 - 1، (براي شرح بيشتر به همين كتاب مراجعه شود(. [140] صورت امتيازنامه اين بود: «تنباكو و توتون مينوپل خريد و فروش و ساختن داخل يا خارج كل تنباكو و توتون كه در ممالك محروسه به عمل آورده ميشود تا انقضاء مدت پنجاه سال از تاريخ امضاء اين انحصارنامه به «ماژدر باليت» و به شركاي خودشان مشروط به شرايط ذيل مرحمت فرموديم - شاه - 28 رجب 1308 ه. ق». (تحريم تنباكو، تأليف محمدرضا زنجاني، ص 25(. [141] مرجع بزرگ ميرزا محمدحسن شيرازي (ره( همعصر ناصرالدين شاه، مرجع و سيدي بزرگ و فقيهي عاليقدر بود كه پس از شيخ انصاري، مرجعيت مطلق پيدا كرد وي در سال 1312 در سامرا وفات يافت، جنازهاش را به نجف اشرف برده و در آنجا در جوار مرقد اميرمؤمنان حضرت علي عليهالسلام به خاك سپردند. [142] شرح مفصل اين ماجرا را در كتاب «تحريم تنباكو» نوشته محمدرضا زنجاني كه در دي ماه 1333 شمسي چاپ گرديده و همچنين در تاريخ ادوارد براون انگليسي (ترجمه احمد پژوه( مطالعه كنيد. [143] نورالدين شاهرودي، اسرة المجدد الشيرازي، ص 50. [144] همان مدرك، ص 51. [145] مقدمه مرحوم خالصي، بر گزارش كينياز دالگوركي (به نام اعترافات( ص 9. [146] لنكران يكي از استانهاي سابق شوروي است. [147] شرح مفصل جريان دالگوركي را، در جزوهي اعترافات كينيازدالگورگي، و «پرنس دالگوركي» تأليف مرتضي - آ مطالعه كنيد. [148] در اينجا تذكر اين نكته لازم است و آن اين كه: اگر فرضا نوشته دالگوركي و داستانش به طور كلي عاري از حقيقت باشد، و بهائيان آن را دروغ پندارند، مدارك بيشماري كه از كتب خود آنها در دست است كه نمونههايي از آن در اين كتاب ارائه داده شده براي مقصود كافي است. ولي مداركي از كتب بهائيان در دست است كه وجود كمكهاي بيدريغ شخصي به نام دالگوركي را تأييد ميكند، از جمله: شوقي رباني (جانشين عباس افندي( در كتاب قرن بديع صفحه 83 گويد: «از يك طرف وساطت و دخالت «پرنس دالگوركي» سفير روس در ايران كه به جميع وسايل حضرت بهاءالله بكوشيد و در اثبات بيگناهي آن مظلوم آفاق سعي مشكور مبذول داشت.». [149] روضة الصفا، ج 10، ص 311. [150] ايلچي: سفير. [151] شرح بيشتر اين ماجرا را در كتاب مزدوران استعمار، ص 163 - 134 بخوانيد. [152] ذيل شرح حال ميرزا يحيي صبح ازل. [153] در اين باره به كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 1، ص 228 تا 233، و ج 2، صفحه 10 و 11، مراجعه شود. [154] بار ديگر متن نامهي گلپايگاني، اين وطنفروش سينهچاك را بخوانيد تا بيشتر به مزدوري او از استعمار، و نقش استعمار در پايهگذاري و تقويت بهائيت پي ببريد!!. [155] بهائيان ميگويند: ميرزا حسينعلي رفتن به روس را نپذيرفت، پس مزدور آنها نبود، به آنها ميگوييم: اگر ميرزا براي آنها كار نميكرد و مزدور آنها نبود، چرا مأمورين روسي در داخل كشور بيگانه (ايران( اين قدر از او حمايت ميكردند؟!. [156] رجوع شود به نقطهي الكاف، ص 212، و در آخر قصه (ص 214( شعر بسيار مناسبي از حافظ را در اينجا ميآورد: در پس پرده طوطي صفتم داشتهاند آنچه استاد ازل گفت بگو ميگويم!. [157] به نقل از كتاب انگليس سر عبدالبهاء، صفحه 57. [158] كرور عبارت از نيمميليون است. [159] آواره در الكواكب الدريه (فارسي( صفحه 490 مينويسد: «عشقآباد (واقع در تركمنستان فعلي كه قبلا جزء روسيه تزار، و شوروي بود( از شهرهاي جديده و ابنيهي بديعه است، به امر دول بهيه روسيه در اين قرن بنا شده... سنه 1298 هجري تمام حدود عشقآباد به حيطهي تصرف روسها درآمد.». [160] تفصيل اين ماجرا را در كتابهاي: محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 1، ص 228 تا 232، ص 10، و جمال ابهي، ص 162 - 159، مطالعه كنيد. [161] تا آن جا كه عبدالبهاء جمله «ليس الفخر لمن يحب الوطن» را از اركان مرام خود دانسته است. [162] خطابات عبدالبهاء، ص 216. [163] دو شهر كنوني اسرائيل. [164] محاكمه و بررسي، ج 3، ص 322 - آيتي در كشف الحيل (ج 2، ص 174( گويد: سبحان الله آدمي كه سياسي نيست چه كار به لقب «سر» و نشان ژرژ انگلستان دارد؟!. [165] شرح بيشتر در اين باره را در كتاب جمال ابهي از صفحه 164، تا 171 بخوانيد. آري عبدالبهاء در عداد جاسوسان انگليس، زمينه را براي سقوط به دست انگليس آماده ميكرد، و اين راز براي دولت عثماني فاش شد و غيابا براي او حكم اعدام صادر نمود ولي قشون بر حيفا تسلط يافت و ديگر باب عالي عثماني بر او دسترسي پيدا نكرد (خداي عصر فضا، صفحه 30(. [166] انشعاب در بهائيت، ص 128. [167] بهائيت مولود تصوف، ص 137. [168] خطابات، ج 1، ص 23. [169] انشعاب در بهائيت، ص 149. [170] تماسهاي افراد مختلف در زندان ماكو و چهريق با ميرزا عليمحمد باب، و تماس افرادي اين چنين با حسينعلي و عبدالبها در تبعيدگاه ادرنه و... همه دلايل قطعي براي استعماري بودن اين حزب است، تا آنجا كه آواره در الكواكب الدريه مينويسد: «هنگام تبعيد ميرزا حسينعلي به عكاء سفير فرانسه ميخواست نظر ميرزا را با خود همراه ساخته و او را از دست ديگران بربايد.» مجموعه خطابهها و سخنرانيهاي عبدالبهاء در آمريكا (كه پلي كپي آن در دست نگارنده هست( نيز شاهد زندهي ديگري از اين ارتباطات است. [171] دكتر عليمحمد نقوي، جامعهشناسي غربزدگي، ص 69. [172] فرهنگ عميد، واژهي سياست. [173] امام خميني، صحيفه نور، ج 13، ص 219. [174] امام خميني، صحيفه نور، ج 13، ص 216 و 217. [175] نهجالبلاغه، خطبه 200. [176] ابن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 11، ص 212 به بعد. [177] غرر الحكم، ج 1، ص 374. [178] همان، ص 341. [179] باقر شريف قرشي، حياة الحسن، ج 1، ص 42. [180] نحل (16(، آيه 36. [181] مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره، ص 955. [182] امام خميني، تحرير الوسيلة، ج 1، ص 234. [183] امام خميني، صحيفه نور، ج 11، ص 65. [184] همان. [185] صحيفه نور، ج 21، ص 98. [186] روزنامه كيهان، 8 / 3 / 72. [187] شمارهي 42، تحت عنوان «صورة عن الاسلام في آمريكا». [188] تلخيص از مجله الهادي، سال 2، شمارهي 4، ص 164. لازم به تذكر است كه استعمار امريكا، بهائيان را از اطراف دنيا به آمريكا آورده و از آنها نهايت حمايت را ميكند. از اين رو تجمع بهاييها در آمريكا از همه جا بيشتر است، چنانكه ارتشبد سابق حسين فردوست مينويسد: «بهاييها در آمريكا، بسيار قوي هستند و مراكز متعددي از جمله شيكاگو دارند، ايران بعد از آمريكا (در عصر محمدرضا پهلوي( بيشترين بهاييها را داشت.» (ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ص 376(. [189] خطابات، جلد 1، ص 33، پرنس دالگوركي، ص 86. [190] بهائيت مولود تصوف، ص 150. [191] بعدا در اين باره سخن خواهيم گفت. [192] نقل از مرحوم آيتالله سيد محمدباقر سلطاني رحمهالله پدر همسر فرزند امام خميني، حضرت حجةالاسلام احمد آقا خميني رحمهالله. [193] به نام سقوط ظهور سلطنت پهلوي. [194] خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفي، ص 187 و 188. [195] ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ص 375. [196] شواهد بيانگر آن است كه ايادي به علم پزشكي آشنايي كاملي نداشته، تنها دست استعمار تحت عنوان پزشك مخصوص شاه، او را در دربار تثبيت نموده است. چنانكه پرفسور ژان برنار به اسدالله علم وزير دربار گفته بود: «پزشك مخصوص شما چاقوي جراحي را از بيلچه باغباني تشخيص نميدهد.» (گفتگوي من با شاه، خاطرات محرمانهي اسدالله علم( زير نظر عبدالرضا هوشنگ مهدوي، چاپ 3، ص 616(. [197] اتكا: سازمان تداركاتي ارتش. [198] اقتباس از ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 1، ص 200 تا 204. [199] اقتباس از استاد علي دواني، زندگاني زعيم بزرگ آيتالله بروجردي، ص 36. 4. [200] خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفي، ص 186. [201] زندگاني زعيم بزرگ آيتالله بروجردي، ص 364 (به طور اقتباس(. [202] براي اطلاع از اين نامهها به كتاب خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفي، ص 186 و 188 مراجعه شود. [203] اقتباس از استاد علي دواني، زندگاني زعيم بزرگ آيتالله بروجردي، ص 361 - 355. [204] اقتباس از خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفي، ص 133. [205] صحيفه نور، ج 15، ص 15. [206] اقتباس از گنجينهي دانشمندان، ج 8، ص 283 و 287 تا 289. [207] با اين كه ماه رمضان بود، رعايت ادب را نكرد و با گستاخي گفت: «ضمن ناهار خوردن!». [208] خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفي، ص 193 - 192. [209] كيهان، چهارشنبه 20 / 2 / 1334 ش، شماره 3575. [210] خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفي، ص 195. [211] زندگاني زعيم بزرگ آيتالله بروجردي، ص 362 (با اقتباس(. [212] خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفي، ص 491 - 200. [213] همان، ص 200 - 199. [214] مجلهي حوزه، شمارهي 43 و 44، ص 142. [215] از شگفتيهايي كه بسيار مايهي تأسف است كه تلويزيون ايران در آن عصر مدتي در اجاره و در اختيار ثابت پاسال بود او و همپايگيهايش تا ميتوانستند از چنين دستگاه تبليغاتي، سوء استفاده كرده و با برنامهها و فيلمهاي رسوا و مبتذل، مردم را از اسلام دور مينمودند. [216] نقل از آيتالله زاهدي، حجةالاسلام و المسلمين حاج آقا محمود زاهدي. [217] اسناد انقلاب اسلامي، ج 1، ص 590. [218] امام خميني، صحيفه نور، ج 17، ص 266 و 267. [219] شرح كامل اين تصويب نامه در كيهان مورخه 16 / 7 / 1341 نوشته شده است. [220] اقتباس از خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفي، ص 235 و 236. [221] براي اطلاع از اين نامهها و اعتراضها و همايشها به كتاب نهضت روحانيون ايران، تأليف استاد علي دواني، ج 1 و 2 مراجعه شود. [222] بررسي و تحليلي از نهضت امام خميني، ج 1، ص 187 و 191، (به طور اقتباس(. [223] در اين باره به كتاب الكواكب الدريه مراجعه شود. [224] نمونههايي ديگر در اين مورد در كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 1، ص 35 و 36 مذكور است. [225] نبيل، به حساب ابجد 92 است، و مساوي با محمد ميباشد. علي قبل نبيل، يعني عليمحمد. [226] 1265 ه. ق. [227] يكي از مواردي كه حكايت از پريشانگويي و اختلاف در كتب بابيان و بهائيان ميكند مورد بالا است كه دربارهي ابتداي وقت ادعاي قائميت باب، هر كسي و به گونهاي سخن گفته است!. [228] نقطة الكاف، ص 145. [229] از اين عبارت استفاده ميشود كه عليمحمد باب در همان ابتداء داعيهي پيغمبري در سر ميپرورانده است. [230] اصل اين نامه را «ادوارد براون انگليسي» ضميمهي كتاب نقطة الكاف كرده است. [231] باب آن پيغمبر يا خدايي را كه بعد از او خواهد آمد «من يظهره الله» مينامد و حسينعلي مدعي است كه منظور از من يظهره الله من هستم چنانكه قبلا ذكر شد. [232] كتاب للثمره نسخه خطي است و ظاهرا همان كتابي است كه در كتاب آيين باب، صفحه 12، آن را به عنوان نصوصات راجع به وصايت صبح ازل از مؤلفات سيد باب ميشمارد (محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 2، ص 254 و 256(. [233] محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 3، ص 8 و 256 - عليمحمد باب در كتاب پنج شأن نيز ادعاي خدايي كرده (مدرك قبل، ص 263(. [234] حسينعلي بهاء، كتاب مبين را در تبعيدگاه عكا نوشته، اين كتاب محتوي سورهي هيكل و الواح است، داراي 360 صفحه 15 سطري، در سنه 1308 ه ق مطابق سنه 48 بابي چاپ شده است. [235] با اين كه طبق مدارك بالا، حسينعلي با كمال صراحت ادعاي پيامبري ميكند، علت چيست كه ابوالفضل گلپايگاني اين مبلغ سينهچاك باب و بهاء، اين مطلب را انكار مينمايد؟ وانگهي اگر طبق سخن آخرش «ربوبيت همان مقام شارعيت است» آيا اين سخن همان اعتراف به شارعيت و پيامبر بودن آنها نيست اينجاست كه باز به يكي ديگر از تناقضگوييهاي اين مزدوران پي ميبريم. [236] و همچنين در صفحه 80، سطر 12 خطاب به «ويكتوريا» ملكه لندن كرده و خود را خدا معرفي ميكند. [237] تأليف ادوارد براون يا شيخ احمد روحي و يا ميرزا آقاخان كرماني. [238] بابيان و بهائيان، مردم پيرو خود را اغنام الله خوانند. [239] مكاتيب عبدالبهاء، ج 2، ص 245، چاپ شيخ فرجالله. [240] مشروح بحث در كتابهاي مذكور را در كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء آخر ج 2 و 3 بخوانيد. و شمارهي صفحات كتب فوق مطابق چاپهاي اوليه است. [241] رسالهي للثمرة، ص 8، سطر 1. [242] شمارهي صفحاتي كه براي اين كتابها ذكر كرديم مطابق چاپهاي اوليه است وگرنه در چاپهاي متعدد بعدي فرق كرده است، مشروح بحث درباره اين كتابها را در كتاب محاكمه و بررسي اواخر جلد دوم و سوم مطالعه كنيد. [243] تلخيص از كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 1 ص 179 - نمونههاي ديگر از اغلاط كتاب اقدس در همين كتاب، از ص 179، تا 186 آمده است. [244] با دينها معاشرت نيك كنيد. [245] مجموعه احكام بهائيان. [246] از عبارت «انا لما اردنا» (ما چون ميخواستيم( فهميده ميشود كه خود جناب بهاء اين احكام را ميساخته، چه آن كه اگر بيان و اقدس از طرف خدا نازل ميشد بايد بگويد چون خدا خواسته... اين هم يكي ديگر از پريشانگويي بهاء. معلوم ميشود كه او در اينجا نيز خود را خدا فرض كرده است، در اين صورت پس اقدس از طرف خودش هست نه از طرف خداي ديگر، پس چرا در موارد ديگر ميگويد اقدس از طرف خدا بر بندهاش حسينعلي است؟!. [247] با توجه به اين كه شيعيان به نظر بهائيان از مشركانند چنان كه در كتاب رحيق مختوم (ج 1 ص 595( گويد: «لعمر الله حزب شيعه از مشركين از قلم اعلي در صحيفهي حمراء مذكور و مسطور.». [248] چنان كه حسينعلي در كتاب مبين، ص 286 گويد: اسمع ما يوحي من شطر البلاء علي بقعة المحنة و الابتلاء من صدره القضاء انه لا اله انا المسجون الفريد (همان گونه كه قبلا ذكر شد(. [249] مكاتيب عبدالبهاء، ج 1، ص 254 - قابل توجه اين كه اصلا جمع «اله» بر وزن «الوه» نيامده بلكه جمع آن «آلهه» است، ولي حسينعلي بهاء، اله را در اين شعر به «الوه» جمع بسته است!. [250] آل عمران: 142. [251] براي توضيح بيشتر در اين مورد به كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء، جلد اول، از صفحهي 47 به بعد مراجعه شود. [252] ان الدين عندالله الاسلام (آل عمران - 19(. ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا ولكن كان حنيفا مسلما و ما كان من المشركين (آل عمران - 67(. [253] مائده: 3. [254] انعام: 115. [255] در لغت عرب و در گفتار مفسرين واژهي خاتم به معني «ما يختم به» (چيزي كه با آن نامه يا سند و غيره مهر ميشود( ميباشد، در اينجا به عنوان نمونه به گفتار چند نفر از معاريف ارباب لغت ميپردازيم: زبيدي در تاج العروس (ج 8، ص 267( گويد: «و من اسمائه صلي الله عليه و آله و سلم الخاتم، و الخاتم هو الذي ختم النبوة بمجيئه.» جوهري در صحاح اللغه گويد «خاتمة الشيء آخره و محمد صلي الله عليه و آله و سلم خاتم الانبياء.» راغب اصفهاني در مفردات گويد: «خاتم النبيين ختم النبوةاي تممها بمجيئه». ابنمنظور افريقي در لسان العرب (ج 12، ص 164( گويد: «خاتم كل شييء و خاتمته؛ عاقبته و آخره. و اختتمت الشييء نقيض افتتحته و خاتمة السورة آخرها...». [256] مقدمه ابنخلدون، ج 10، ص 220. [257] طبقات كبري، ج 1، ص 258. [258] اقتباس و تلخيص از كتاب پرسشها و پاسخها، ج 1، ص 137 - 126، در مورد بحث كامل در اين باره به كتاب تفسير موضوعي پيام قرآن، ج 8، از ص 399 تا 424 مراجعه كنيد. [259] احزاب، آيه 40. [260] حشر، آيهي 7. [261] دنباله حديث منزله، از احاديث معروف و متواتر بين شيعه و سني. [262] نيز شيخ احمد احسايي در ج 2، جوامع الكلم، ص 70 به اين مطلب اشاره كرده است. [263] نقل از محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 1، ص 7 و 8 - در مجموعة الرسائل سيد كاظم رشتي، صفحه 319 نيز آمده: «شريعت محمد صلي الله عليه و آله و سلم ناسخ همهي شرايع و هرگز و ابدا نسخ نميشود.». [264] صحيح مسلم، ج 2، ص 236، صحيح بخاري، ج 3، ص 54 (كتاب المغازي باب غزوهي تبوك(، مسند احمد، ج 1، ص 98 و.... [265] صحيح بخاري، ج 4، باب خاتم النبيين، صحيح مسلم، (ط مصر سال 1290 ه( ص 207. [266] وافي، ج 2، ص 144. [267] عيون اخبار الرضا (ط سال 1217( ص 235 و همچنين صفحهي 229 و 195 و 265، و در اكمال الدين صدوق باب 37 به اين مطلب تصريح شده است. [268] فرقان 50 و 51 بنابراين در اين آيه دو كلمه «من» نيست و فقط يك كلمه «في» هست. [269] انبياء 22. [270] فرقان - 56. [271] چنان كه در آغاز فصل اول بيان شد. [272] در اين باره به جلد 13 بحار و كتاب منتخب الاثر تأليف آيتالله العظمي لطفالله صافي و كتاب «حضرت مهدي فروغ تابان ولايت» تأليف نگارنده مراجعه شود. [273] چنان كه در فصل اول ذكر شد. [274] اين مطلب اشاره به اين است كه آنها دربارهي قيامت، گويند قيامت اسلام دورهي پيغمبري باب بود (چنانكه در بحث معاد از نظر باب و بهاء ذكر ميكنيم( به آنها گفته ميشود قرآن در سورهي معارج آيهي 4 روز قيامت را 50 هزار سال دانسته، در جواب گويند، پنجاه هزار سال در يك چشم به هم زدن سپري شد. [275] بديع، ص 113. [276] تلخيص و اقتباس از جمال ابهي، ص 274 - نمونههاي ديگر از استدلالهاي گلپايگاني را در همين كتاب (جمال ابهي( از صفحهي 270 تا 339 مطالعه كنيد. [277] اين كتاب در 42 صفحه به قطع كوچك 17 در 12 سانتيمتري در اين چند سال اخير از طرف بابيه مقيم مركز چاپ حروفچيني شده است. به راستي اگر يك نفر بابي يا بهايي منصف و حقيقتجو همين كتاب را به دقت مطالعه كند، يقين خواهد كرد كه عليمحمد باب از روي سادگي و اغواي شياطين و اجانب كمكم كلام خود را عوض كرده و از عقايد اوليه دست كشيده است. [278] ... في يوم كان مقداره خمسين الف سنة (معارج - 4(. [279] يوم تبدل الارض غير الارض و السماوات (ابراهيم - 48(. [280] در اين باره به كتابهاي ايقان، صفحهي 71، و بديع صفحهي 338، و الواح بعد از اقدس، صفحهي 115 و 252 و 102 و 81، و اشراقات و مكاتيب عبدالبهاء، صفحهي 33 و... مراجعه شود. [281] معارج، آيهي 4. [282] معارج، آيهي 8 و 9 و 10. [283] در اين باره به كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء، ج 2، ص 41 مراجعه شود. [284] كتاب گنجينهي حدود و احكام مجموعهي احكام بهائيها است كه داراي 384 صفحه به اضافه فهرست كه براي چهارمين بار در تهران، در سال 109 بديع، مطابق با سال 1331 شمسي تكثير شده است. [285] مثلا در اقدس، در همان صفحه 22 ميگويد: مبادا استعمال كنيد آبي را كه به وسيلهي هوا يا چيز ديگر متغير شده است و شما عنصر لطيف در ميان مردم باشيد. [286] باب در بيان عربي (ص 46، سطر 15( گويد: «كل شيء نطلق عليه اسم شيء قدا دخل في بحر الجل و الطهر بنفسه الا من لا يؤمن بالبيان.». [287] يعني همهي ما براي خدا هستيم و از خدا راضي ميباشيم. [288] از كتاب اقدس (صفحه 9 و 13( استفاده ميشود كه ميرزا بهاء در هر بلدي تشكيل مجلسي را به نام «بيتالعدل» لازم دانسته و با انتخاب بيتالعدلهاي خصوصي، بيتالعدلهاي عمومي تشكيل شود، و اعضاء هر بيتالعدل از 9 كمتر نباشد. بيتالعدل داراي عوائد سرشاري است، و بايد براي صلاحبينيهاي اجتماعي مطابق زمان و مكان و تشريع و جعل احكام غيرمنصوصه، حتما بيتالعدل به وجود آيد. (در عصر رژيم شاه، خانهي انصاف درست كرده بودند كه گويي از همين بيتالعدل گرفته شده بود(. بهاء اين پيشنهاد را كرد ولي، بيتالعدل وجود خارجي پيدا نكرد، ميرزا بهاء مجبور بود اين نقشه را بكشد زيرا 99درصد از احكام و وظايف مردم را معين نكرده بود و خواست از اين راه خود را راحت سازد. بيتالعدل با آن شرايط به وجود نيامد، بنابراين حدود يك قرن گذشت و بيتالعدل تشكيل نشد يعني احكام مذهبي آنها تعيين نشده و همه در بلاتكليفي به سر بردند. [289] در كتاب شئون خمس (پنج شأن( كه يكي از كتابهاي عليمحمد باب است، (در صفحه 64 كتاب الجزاء( آمده «و لقد اذن الله بين الاخ و اخته» از اين جمله استفاده ميشود كه ازدواج خواهر با برادر جايز است، چنان كه مؤلف هشت بهشت (يكي از كتب بابيان( توضيح داده كه: نكاح اخت مادام كه برادر، او را رؤيت نكرده باشد جايز است!. [290] اقدس، ص 5، سطر 8. [291] قبلا گفتيم در مرام باب و بهاء هر سالي 19 ماه و هر ماهي 19 روز است. [292] چنان كه در بيان (واحد 8، باب 18( و در اقدس صفحه 6 و 7 به اين مطلب تصريح شده است. [293] كلمهي واحد به حساب ابجد 19 است. [294] عنوان مطلب در بيان فارسي صفحه 238 چنين است: في تجديد الكتب اذا انقضي عليها اثني و مأتين حولا محو كتب من قبل او انفاقه الي احد. [295] مشروح آن را در كتاب محاكمه و بررسي باب و بهاء جلد 2 و 3 مطالعه فرماييد. [296] زمر: 17.







