کتابخانه:ارتباط با ارواح 2
ارتباط با ارواح (برگرفته از تفسير موضوعي آيتالله العظمي جعفر سبحاني) http://download.ghbook.ir/download.php?id=9754&file=7341-fa-ertebat%20ba%20arvah.pdf
مشخصات كتاب سرشناسه : بيستوني محمد، ۱۳۳۷ -، گردآورنده عنوان و نام پديدآور : ارتباط با ارواح (برگرفته از تفسير موضوعي آيتالله العظمي جعفر سبحاني) به اهتمام محمد بيستوني. مشخصات نشر : قم:بيان جوان ۱۳۸۹. مشخصات ظاهري : ۳۱۰ص. ۱۷x۱۱س.م. فروست : تفسير سبحان ۴. شابك : 978-964-5640-78-9 وضعيت فهرست نويسي : فيپا يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس. موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴ موضوع : ارواح (اسلام) رده بندي كنگره : BP۹۸/ب۹۵الف۴ ۱۳۸۹ رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۹ شماره كتابشناسي ملي : ۲۰۴۴۸۹۳
محتویات
- ۱ اَلاِْهْداءِ
- ۲ مقدمه
- ۳ پيشگفتار
- ۴ استمداد از ارواح اولياي خدا
- ۵ شفاهت خواهي از ارواح مقدسه
- ۶ توسّل به پيامبران و صالحان
- ۷ سوگند دادن به حق اولياء
- ۸ سوگند ياد كردن به غير خدا
- ۹ حكم شرعي احضار ارواح از نظر آيات عظام سيستـاني و مكارم شيرازي (1)
اَلاِْهْداءِ
اِلي سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُـولِ اللّـهِ وَ خاتَـمِ النَّبِيّينَ وَ اِلي مَوْلانا
وَ مَوْلَي الْمُوَحِّدينَ عَلِيٍّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ اِلي بِضْعَةِ
الْمُصْطَفي وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ اِلي سَيِّدَيْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَي الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومينَ الْـمُكَرَّمينَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّـــةِاللّهِ فِيالاَْرَضينَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالي فَرَجَهُ الشَّريفَ فَيا مُعِزَّ
الاَْوْلِياءِوَيامُذِلَالاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّـــرَّ في غَيْبَتِـــكَ وَ فِراقِـــكَ وَ جِئْنـا بِبِضاعَـةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ
متناجازهنامه حضرت آيةاللّه سبحاني
براي تدوين آثار معظمٌله متناسب با مخاطبين جوان
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
حضور انور جناب آقاي دكتر محمد بيستوني (دام مجده) با اهداء سلام
نامه جنابعالي رسيد و از فعاليتهاي قرآن آن عزيز آگاه شدم. درباره آثار قرآني اينجانب مجازيد به هر نحوي كه مصلحت دانستيد براي مخاطبان جوان آماده سازيد و شيوه نگارش مانند آثار پيشين جنابعالي باشد.
با تقديم احترام
جعفر سبحاني
11/7/1388
متن تأييديه حضرت آيةاللّه العظمي جعفر سبحاني
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
يكي از گامهاي مؤثر كه بايد مفسران اسلامي در تشريح و تفهيم مقاصد عالي قرآن بردارند اين است كه، دگرگوني عميقي در شيوه تفسير به وجود آورند و از تكرار تفسير قرآن به شيوه ترتيبي كه سوره به سوره يا آيه به آيه است، خودداري نمــاينــد و تــوجــه خــود را به شيوه ديگري كه همان «تفسير موضوعي» است، معطوف سازند. آنگاه خواهند ديد در اين نوع تفسير چه پنجرههاي زيبايي از علوم و معارف قرآن در چشمانداز تفسيري آنان گشوده ميشود.
در هميــن راستــا بــرادر فرزانه جنــاب آقاي دكتر محمد بيستوني رئيس گروه مؤسسات قرآني تفسير جوان در تلاشي بيست ساله با لطف و عنايات ويژه الهي شش نوع تفسير موضوعي براي شش مخاطب هدف تحت عناوين تفسير كودك، تفسير نوجوان، تفسير جوان، تفسير زنان، تفسير مردان و تفسير خانواده با نظارت علماي برجسته حوزههاي علميه تأليف و منتشر نموده و چندين كتب ارزنده قرآني و تفسير موضوعي مستقل را نيز تحت عناويني همچــون تغــذيه، باستانشناسي، هنرهاي دستي، دنيايحيوانات، شعر و شاعري، آب و باران، فقر و ثروت، نهجالبلاغه جوان، خلاصه الغدير، لغتشناسي و مفاهيم قرآن كريمو... را با نگاه ويژه به قرآن، حديث و علوم روز براي نسل جوان تأليف و چاپ و منتشر نموده است كه اين حجماز فعاليتهاي تأثيرگذار قرآني در نوع خود كمنظير ميباشد.
براي ايشان تداوم توفيقات و طول عمر همراه با صحت، عزّت و حسن عاقبت را خواهانم و به همه خانوادههاي محترم و جوانان عزيز توصيه مينمايم از همه آثار ارزشمند و كاربردي ايشان كه با محتواي عميق و ساده و زيباترين شكل ارائه شده است حداكثر استفاده را بنمايند.
قم ـ جعفر سبحاني
4/8/88
متن تأييديه حضرت آيتاللّه محمد يزدي
رئيسشورايعاليحوزههايعلميهورئيسدبيرخانهمجلسخبرگانرهبري
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
قــرآن كــريــم اين بزرگترين هديه آسماني و عاليترين چراغ هدايت كه خداوند عالم بهوسيله آخرين پيامبرش براي بشريت فروفرستاده است؛ هموارهانسانهارا دستگيري و راهنمايينموده و مينمايد.
اين انسانها هستند كه به هر مقدار بيشتر با اين نور و رحمت ارتبــاط برقــرار كنند بيشتر بهره ميگيرند.
ارتباط انسانها با قرآن كريم با خواندن، انــديشيــدن، فهميــدن، شناختن اهداف آن شكل ميگيــرد. تــلاوت، تفكــر، دريــافــت و عمل انســانها به دستــورالعملهــاي آن، سطوح مختلف دارد. كــارهــايي كه بــراي تسهيل و روان و آسان كردن اين ارتباط انجام ميگيرد هر كدام به نوبه خود ارزشمند است.
كــارهــاي گــونــاگــوني كــه دانشمنــد محترم جنــاب آقــاي دكتــر بيستــوني بــراي نســل جــــوان در جهــت ايــن خــدمــت بــزرگ و امكــان ارتباط بهتر نســل جــوان بــا قــــرآن انجــــام دادهانــد ؛ همگــي قــابــل تقــديــر و تشكــر و احترام است. به علاقهمندان بخصوص جوانان توصيه ميكنـم كه از اين آثـار بهرهمند شوند.
توفيقات بيش از پيش ايشان را از خداونــد متعــال خواهانم.
محمد يزدي
رييس دبيرخانه مجلس خبرگان رهبري
1/2/1388
مقدمه
قرآنكريم درآيات 82 سوره اِسراء و 44 فُصِّلَت و 57 يُونس خود را به عنوان نسخه شفابخش معرفي ميكند. بنابراين ميتوان اين كتاب آسماني را همچون داروخانهاي فرض كرد كه بيماران و نيازمندان متنــاســب با نــوع بيماري و نياز خاص خود بايد به سراغ آن رفته و برنامه زندگي و نجات خــود را از اين گنجينـه معنــوي و مادي انتخاب كنند تا پرنده زيباي خوشبختي را در آغوش گرفته و در ساحل امن و آرام آن طــي مسيــر نمــوده و دنيـا و آخرت خود را در ســايــه عمــل بـه محتـواي قــرآن آباد سازند.
در همين راستا گروه مؤسسات قرآني تفسير جوان كه تشكلي مردمي و غيرانتفاعي است 11 مؤسسه تخصصيقرآني را تأسيسنمودهاست تاهريكاز مؤسساتمتناسببا «مخاطبخاص» يا «موضوع خاص» مندرج در اساسنامه رسمي خود، گروههاي سِنّي گوناگون را با آيات مرتبط با همان گروه مأنوس ســاختــه و درك و فهــم آيــات مــوضــوعي را بــراي آنــان ســاده و ميســر سازد. لذا براساس فلسفه وجودي تأسيس هر مؤسسه، شش نوع تفسيــر مــوضــوعي بر اساس شش جمعيت هدف در مؤسسات مذكور تدوين و منتشر شده است كه عبارتند از:
1 - «تفسير كودك» ويژه كودكان پيش دبستاني تا پايان دبستان كه حدود 200 آيه مورد نياز براي كـودكـان عـزيـز به صورت گرافيكي، مفهومي و به 4 زبان فارسي، عربي، انگليسي و فرانسه در 30 جلــد به صورت تمام رنگي در قطع بياضي را در خود جاي داده است.
2 - «تفسيرنوجوان» ويژه نوجوانان مقطع راهنمايي تا پايان دبيرستان است كه حدود 2000 آيه موضوعي متناسب با نيازهاي نوجوانان عزيز در قطع جيبي با استفاده از تفسير نمونه در 30 جلد را دربرگرفته و با استفادهاز 9رنگ جذاب در چاپ متن براي جامعه هدف خود طراحي شده و به دليل دارابودن فهرستواره موضوعي اين امكان را براي نخستين بار براي نوجوانان فراهم ميسازد تا بدوننياز بهاستاد حدودا 4000 موضوع از قرآن كريم را به سادگي فيشبرداري و تحقيق نمــــوده و در قـالـب مقــالــه يـا كتــاب ارائـه دهند.
3 - «تفسير جوان» ويژه جوانان دانشجو و بزرگسالان ميباشد كه كل آيات قرآن را با استفاده از تفسير نمونه در 30جلد به خود اختصاص داده است و جوانان عزيز با استفاده از فهرستواره موضوعي و الفبايي فارسي اين تفسير قادر خواهند بود تا حدود 000/10 موضوع مورد نياز خود را پژوهش و استخراج نمايند.
4 - «تفسيرزنان» در اين تفسير مجموعه آيات مربوط به بانوان محترم استخراج شده و در ذيل هر آيه تفسير آن بر اساس سهتفسير معتبر موجود يعني «تفسير نمونه» تأليف حضرت آيةاللّه العظمي مكارم شيرازي و «تفسير مجمع البيان» اثر مقدمه گرانسنگ مفسّر بزرگ جهان تشيع امينالاسلام مرحوم آيةاللّه طبرسي (متوفّي به سال 548 ه.ق) و «تفسير الميزان» نوشته مرحوم آيةاللّه علامه طباطبايي، درج شده است. البته مجموعه مطالب استخراج شده از تفسير الميزان درباره زنان و خانواده به صورت يكجا جمعآوري و در پايان كتاب درج شــده است. تعداد آيات گزينش شده در اين تفسير 275 آيه ميباشد.
5 - «تفسير مردان» كه دربردارنده آيات مربوط به آقايان ميباشد. نظير آياتي كه وظايف و تعهدات مردان نسبت به خانمها را تبيين نموده يا گروه آيات جهاد و شهادت. تعداد آيات گزينش شده دراين تفسير 350 آيه ميباشد.
6 - «تفسير خانواده» مجموعه آيات مرتبط با مسائل خانوادگي را به صورت تخصصي و موضوعي مورد ارزيابي قرار داده است. تعداد آيات گزينش شـده در اين تفسير 425 آيه ميباشد.
پساز پايانكار تدوين 6 تفسير مذكور براي 6 جمعيت هدف، كارهاي انجام شده را به مرجع بيدار و هوشيار جهان اسلام حضرت آيةاللّه العظمي جعفر سبحاني كه پايهگذار نخستين تفسير موضوعي به زبان فارسي در 50 سال قبل بودهاند ارائه داده و از محضرشان تقاضا نمودم تا اجازه دهند مجموعه آثار قرآني معظمٌله را كه بسيار كاربردي، متنوع و گسترده و مورد نياز جامعه امروز ميباشد براي استفــاده نسـل جوان و عموم مردم سادهسازي و چاپ و منتشر نمايم و ايشان با تقـاضـاي بنـده موافقت فـرمـودند.
كتاب حاضر يكي از موضوعاتي است كه در دانشگاهها و مراكز علمي همواره مورد بحث بوده و سؤالات و شبهات مختلفي در اين خصوص توسط جوانان عزيز مطرح ميشود. مرجع عاليقدر استاد فرزانه حضرت آيةاللّه سبحاني در نوشتههاي مختلف خود به خوبي بحث را تشريح و به سؤالات مرتبط با موضوع پاسخدادهاند. از مجموعه مقالات و نوشتهها و آثار متعدد ايشان، كتابِ تفسير موضوعيِ «ارتباط با ارواح» تدوين، سادهسازي، اعرابگذاري و به سبك شعرگونه و منظم صفحهآرايي شده و در قطع جيبي با طرح جلد جذاب براي جوانان چاپ و منتشر گرديده است كه ما و شما هماكنون در محضر نوراني آن هستيم.
اميدوارم خداوند منّان ما و شما را شكرگزار نعمت وجود علماي روشنفكر كه ادامه دهندگان راه انبياء و اولياء الهي هستند قرار داده و توفيق فهم و درك و نشر مفــاهيــم زنــدگيســاز و نشــاط آفــرين قــرآن كــريــم را به همگــي عنــايت فرمايد.
دكتر محمد بيستوني
رئيس مؤسسه قرآني تفسير جوان
تهران 8/8/1388 مصادف با سالروز ولادت
سلطان قلبها علي بن موسي الرضا عليهالسلام
پيشگفتار
توحيد و يكتاگرايي از نظر عقيده و عمل داراي مراتب و درجاتي است كه دانشمندان «علم كلام» درباره آنها بحث و گفتگو كردهاند. يكي از آنها مسئله «توحيد در عبادت» است كه تمام پيامبران براي تحكيم آن، مبعوث و برانگيخته شدهاند و قرآن، توحيد در عبادت را، خط مشترك و هدف متحد تمام برانگيخته شدگان آسماني ميداند آنجا كه ميفرمايد:
«وَ لَقَــدْ بَعَثْنــا فـــي كُــلِّ اُمَّــةٍ رَسُولاً اَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُــوا الطّـاغُــوتَ...»(1) 1- 36 / نحل .
«در ميان هر امتي پيامبري برانگيختيم كه خدا را بپرستيد و از هــر طــاغــوتـي بپرهيزيد».
بنابراين يكتاپرستي اصل مشتركي است كه قرآن آن را زيربناي تمام شرايع معرفي ميكند، تا آنجا كه قرآن به اهل كتاب با آيه ياد شده در زير، خطاب ميكند و ميفرمايد: «قُلْ يا اَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلي كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ اَلاّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئا...»(1) 1- 64 / آلعمران .
«بگو اي اهل كتاب بياييد كلمهاي را كه ميان ما و شما يكسان است، بپذيريد و آن اين كه جز خداي را نپرستيم و براي او شريك قائل نشويم».
يكتاپرستي، و تحريم پرستش هر موجودي جز خدا مطلبي است كــه تمــام فــرقـههاي اسلامي آن را پذيرفتهاند و احدي در اين مورد سخن مخــالفــي نــدارد بهگونهاي كه اگر فردي اين اصل را نپذيرد، از جرگه اسلام بيــرون رفته و جزو مسلمانان شمـــرده نميشـود.
آنچه در اين رساله ميگذرد پاسخ پرسشهايي است كه امروز از طرف گروهي عنوان شده و ميخواهند اذهان را آلوده سازند اين پنــج پــرسش عبــارتند از:
1. استغــاثه و استمــداد و حاجتخواهي از غير خدا چگــونــه است؟
2. درخـــواست شفــاعــت از ارواح طيبـــه پيامبران و پيشــوايــان معصــوم جايز است يا نه؟
3. در مقام درخواست چيزي از خدا، وسيله قرار دادن اولياي الهي چگونه است مثلاً بگوييم: «اَللّهمَّ إنّي أَتَوَسَلُ بِنَبِيَّكَ إِلَيْكَ» و مانند اينها، چه حكمي دارد؟
4. در مقام درخــواست حاجت از خــدا، سوگند دادن خـــدا بـه حــقّ اوليـا چگـونـه است؟
5. آيــا ســوگنــد خــوردن به غيــر خــدا مانند سوگند به قــرآن، پيــامبــر و امــام از نظــر شــرع چگــونــه اســت؟
ايــن مســائــل پنجگــانه را از دو نظر ميتوان مطالعه و بررسي كرد:
1. آيا چنين استمدادها و درخواست شفاعتها، و توسل بهارواح طيبهاوليايالهي، و سوگنددادنخدابهمقامآنها، عبادت وپرستشغيرخدا است و بهاصطلاح بااصل «يكتاپرستي» و «جز او نپرستي» منافات دارد؟ يا نه؟ و به ديگر سخن: اگر كسي بگويد: «اي پيامبر گرامي حاجت ما را برآور، بيمارم را شفا بده، در حق من شفاعت كن، و...»، او با اين گفتار و درخواست خود، نبــيّ گــرامــي را عبــادت و پــرستــش كــرده است؟ يا چنين درخــواستهـا مــايــه پرستش غيــر خــدا شمرده نميشود؟
2. اگر ثابت شود كه اين نوع اعمال، از اقسام عبادت غير خدا نيست باز جاي بحث باقي ميماند و بايد بحث شود كه آيا چنين كارهايي از نظر شرع، (هر چند عبادت غير خدا نيست) جايز است يا نه، زيرا ممكن است عملي عبادت غير خدا شمرده نشود، اما به عللي حرام گردد مثلاً به عنوان بدعت و يا نهي خصوصي تحريم شود.
آن چه در اين بخش ميگذرد، مربوط به تحليل مسائل پنجگانه است آن هم از نظر دوم و اين كه آيا انجام چنين اموري مشــروع و جــايــز است يا نه؟! و بر فرض مشروع مفيد و سودمند است يا نه ؟
شما در اين بخش تحت فصول پنجگانه ملاك شرعي بودن اين امور، بلكه بالاتر از آن را لمس خواهيد كرد و نصوص كتاب و سنت، روشن خواهد ساخت كه اسلام آن را يك امر مفيد و ســودمنــد ميداند.
استمداد از ارواح اولياي خدا
استمداد از ارواح اولياي خدا
1. «وَلاتَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ في سَبيلِاللّهِ اَمْواتٌ بَلْ اَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ» (1)
«به كساني كه در راه خدا كشته ميشوند مگوييد مردهاند، بلكــه آنــان زنــدگــانند ولــي شمــا احســاس نميكنيـــد».
2. «...فَاعْفُعَنْهُمْوَاسْتَغْفِرْلَهُمْوَشاوِرْهُمْ فِيالاَْمْرِ...»(2)
«از آنان درگذر و در حقّ آنان طلب آمرزش بنما و با آنها در امــور مشــورت كــن».
1- 154 / بقره . 2- 159 / آلعمران . (26) ارتباط با ارواح
3.«...وَ لَوْاَنَّهُمْ اِذْظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ جآؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحيما»(1)
«اگر آنان موقعي كه بر خويشتن ستم كردند، پيش تو آمدند، و از خداوند طلب آمرزش مينمودند، و پيامبر نيز براي آنان طلب آمــرزش ميكرد، خداوند را توبهپذير و رحيم مييافتند».
4. «قالُوا ياَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خطِئينَ. قالَ سَـوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّي اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ»(2)
«فرزندان يعقوب گفتند: اي پدر ما، براي ما به خاطر گناهاني 1- 64 / نساء . 2- 97 ـ 98 / يوسف .
كه داريم (از خدا) طلب مغفرت بنما، ما خطاكار بوديم. پدر گفت: به همين زودي از خدايم براي شما طلب آمرزش ميكنم، او بخشايشگر و رحيم است».
5. «وَ اِذا قيلَ لَهُمْ تَعـالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَـوَّوْا رُؤُسَهُـمْ وَ رَأَيْتَهُـمْ يَصُـدُّونَ وَ هُـمْ مُسْتَكْبِــروُنَ»(1)
«وقتي به آنان گفته ميشود بياييد تا پيامبر خدا درباره شماها طلب آمرزش كند، سرهاي خود را به عنوان مسخره ميگــرداننــد، آنــان را ميبيني كه با تكبر مانع حق ميشوند».
1- 5 / منافقون . (28) ارتباط با ارواح
تفسير آيات
درخواست چيزي از «اولياي خدا» به صورتهاي گوناگون انجــام ميگيــرد كــه در زيــر بـه آنهـــا اشــاره مـيشـــود:
1. از «فرد زنده» درخواست كنيم كه ما را در ساختن خانهاي كمك كند و يا از ظرف آبي كه در كنار دست او قرار دارد، ما را سيراب نمايد.
2. از «فرد حي» درخواست كنيم كه در حق ما دعا كند و براي ما از خدا طلب آمرزش نمايد، هر دو صورت در اين جهت مشتركند كه از شخص سؤال شده، كاري را درخواست ميكنيم كــه صــد درصــد به صورت يك امر طبيعي در اختيار او استمداد از اولياي خدا (29)
ميباشد، چيزي كه هست سؤال نخست مربوط به امور دنيوي است و دومــي مربوط به امــور ديني و اخروي است.
3. از «فرد حي» درخواست كنيم كه بدون اسباب عادي و طبيعي، كاري را صورت دهد، مثلاً بدون مداوا، بيماري را شفا بخشد، گمشدهاي را باز گرداند، و قرض ما را ادا نمايد به عبارت ديگر درخواست كنيم كه از طريق اعجاز و يا كرامت بدون تشبث به اسباب طبيعي و عادي، درخواست ما را انجام دهد.
4. «مسئول»، حي و زنده نيست، ولي چون اعتقاد داريم كه در سراي ديگر حي و زنده است و رزق و روزي ميخورد، از روح چنين فــردي درخــواست ميكنيـم كه در حقّ ما دعا كند.
5. از چنين فردي درخواست ميكنيم كه با استفاده از قــدرت معنــوي كه خـداونـد به او داده است، بيمار را شفا بـدهـد،گمشده ما را باز گردانـد و... .
اين دو صورت بسان صورتهاي دوم و سوم سؤال از حي است، چيزي كه هست در آن دو صورت، مسئول حي و زنده در جهان ماده و طبيعت است، و در اين دو مورد، مسئول به ظاهر مرده است ولي در واقع زنده ميباشد.
هرگز از چنين فردي نميتوان، درخواست كرد كه در امور مادي از طريق اسباب عادي ما را ياري نمايد، زيرا فرض اين است كه وي از اين جهان رخت بربسته و دست او از اسباب عادي كوتاه شده است بدينترتيب مجموع اقسام پنج تا است، كــه ســه صــورت مربــوط به ســؤال از زنده در جهان ماده و در دو صـورت مـربـوط به غيــر زنــده در اين جهــان ميباشد.
صورت نخست
درخواست كار و كمك از احيا در امور عادي كه اسباب طبيعي و عادي دارد، اساس تمدن بشر را تشكيل ميدهد، زندگي بشر در اين جهان خاكي بر اساس تعاون استوار است، و همه عقلاي جهان در امور زندگي از يكديگر كمك ميطلبند و حكم اين صورت آن چنان واضح است كه هرگز احدي در آن (32) ارتباط با ارواح اشكالي نكرده است، و براي اين كه بحث ما قرآني است، به نقل آيـهاي اكتفا ميكنيم. «ذوالقـرنيــن» در سـاختـن سـدّ در بـرابـر تجــاوز «يــأجـوج» و «مــأجـوج» به ساكنـان منطقـه رو كــرد و گفـت: «...فَـاَعينُـوني بِقُـوَّةٍ اَجْعَـلْ بَيْنَكُـمْ وَ بَيْنَهُـمْ رَدْمــا»(1) «با نيرويي كه در اختيار داريد مرا كمك كنيد تا ميان شما و آنان سدي قرار دهم». 1- 95 / كهف .
صورت دوم
درخواست دعاي خير و يا طلب آمرزش از زندگان در جهان ماده صحت و استواري يك چنين درخواست از احيا، از ضروريات قرآن مجيد است و هركس مختصر آشنايي با قرآن داشتــه بــاشــد، ميدانــد كــه شيوه پيامبران اين بوده كه در حــقّ امت خــود، طلــب مغفــرت ميكــردنــد و يا خــود امــت از پيــامبــران، چنين درخــواستــي مينمــودند. اينك مجموع آياتي را كه در اين قسمت وارد شده است در اين جا منعكس ميكنيم، البته آيات ناظر به اين قسمت چند گروه است كه به خاطر تسهيل مطلــب، آنها را مــورد بحث قرار ميدهيم:
1. گاهي خداوند به پيامبر خود دستور ميدهد كه وي درباره آنان طلب آمرزش كند، مانند:
«...فَــاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِيالاَْمْرِ...»(1)
«از آنــان درگــذر و در حــق آنــان طلــب آمــرزش بنمــا و بــا آنهــا در امور مشــورت كن».
«...فَبــايِعْهُـنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»(2)
«با زنان بيعت بنما و براي آنها از خدا طلب آمرزش كن، حقا خداوند بخشنده و رحيم است».
1- 159 / آلعمران . 2- 12 / ممتحنه .
«خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَــلاتَكَ سَكَنٌلَهُمْ وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ»(1)
«از اموال آنان صدقه بگير، آنان را با اين عمل پاك گردان، در حــقّ آنــان دعــا كــن، زيــرا دعــاي تــو در حــقّ آنــان، مــايــه آرامش آنها است خداوند دانا و شنوا است».
در اين آيه خداوند مستقيما به پيامبر دستور ميدهد كه در حقّ آنان دعا كند و تأثير دعاي او آن چنان سريع است كه افراد، پس از دعاي پيامبر، در باطن احساس آرامش ميكنند.
1- 103 / توبه . (36) ارتباط با ارواح
2. گاهي خود پيامبران به گنهكاران وعده ميدادند كه در شــرايــط خـاصـي براي آنها طلب آمرزش خواهند كرد مانند:
«...اِلاّ قَوْلَ اِبْراهيمَ لاَِبيهِ لاََسْتَغْفِرَنَّ لَكَ...»(1)
«مگــر وعــده ابراهيم به عمودي خود كه براي تو طلب آمرزش خواهم كرد». «...سَاَسْتَغْفِرُ لَـكَ رَبّي اِنَّـهُ كانَ بيحَفِيّا»(2)
«ابراهيم گفت: به زودي براي تو طلب آمرزش ميكنم، زيرا خدايم مهربان است». 1- 4 / ممتحنه . 2- 47 / مريم .
«وَ مــا كــانَ اسْتِغْفــارُ اِبْراهيمَ لاَِبيهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهآ اِيّاهُ...»(1)
«طلب آمرزش ابراهيم براي عمــوم خــود به خــاطر وعده قبلـــي بـــــود».
اين آيات حاكي است كه پيامبران به گنهكاران وعده و نويد استغفــار ميدادنــد تا آن جــا كه «ابــراهيــم» نيــز بــه «آزر» ايــن چنيــن نويدي داده بود؛ ولي وقتي او را در بتپرستي پايدار ديد، از طلب آمرزش خودداري كرد ؛ زيرا يكي از شرايط استجــابت دعــا اين است كه طــرف، موحــد باشد نه مشرك.
1- 114 / توبه .
3. خداوند دستور ميدهد كه گروه با ايمان ولي گنهكار، براي جلب مغفرت خدا به حضور «پيامبر گرامي صلياللهعليهوآله » بروند و از او بخواهند كه درباره آنان طلب آمرزش كند، و اگر پيامبر درباره آنها طلــب آمــرزش كنــد، خـداوند گناهان آنان را ميبخشد.
«...وَ لَــوْ اَنَّهُــمْ اِذْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ جآؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَـــرَ لَهُــمُ الــرَّسُــولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحيما»(1) 1- 64 / نساء .
«اگر آنان موقعي كه بر خويشتن ستم كردند، پيش تو ميآمدند، و از خداوند طلب آمرزش مينمودند و پيامبر نيز براي آنان طلب آمرزش ميكرد، خداوند را توبهپذير و رحيم مييافتند».
چه آيهاي روشنتر از اين كه خداوند به امت گنهكار دستور ميدهد كه براي جلب مغفرت خدا، حضور پيامبر برسند و از او بخواهند كه در حقّ آنان دعا كند؟ حضور «رسول خدا صلياللهعليهوآله » رسيــدن و درخــواست استغفــار از او، دو فـايــده روشن دارد:
الف: درخواست استغفار از پيامبر در گنهكاران روح اطاعت و پيروي از پيامبر را زنده كرده و سبب ميشود كه آنان به خاطر مقامي كه احساس ميكنند كه پيامبر دارد، از او به خوبي پيروي نمايند. اصولاً يك چنين رفت و آمد در انسان، حالت خاصي از خضوع نسبت به پيامبر پديد ميآورد، و انسان را آماده ميسازد كه آيه... «...اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ...»(1) را از صميم دل عمل نمايد.
ب: اين عمل مقام و موقعيت پيامبر را در اذهان امت به خوبي ترسيم ميكند و ميرساند كه همانطور كه فيضهاي مادي از طريق اسباب خاصي به بندگان الهي ميرسد، همچنين فيض معنوي كه همان مغفرت خدا است، از طريق اسباب معيني 1- 59 / نســـاء .
مانند دعــاي پيــامبــر و عزيزان درگاه خــدا، فــرود ميآيــد.
اگر خورشيد آسمان، سبب ريزش كالري و حرارت و نيرو و انرژي است، و اين فيض از طريق آفتاب به بندگان ميرسد، همچنين فيض معنوي و لطف الهي، وسيله خورشيد آسمان رسالت به بندگان الهي ميرسد و «جهان هستي» در هر دو مرحله، جهان «اسباب و مسببات» است و الطاف مادي و معنوي در هر دو جهان همراه با سبب است.
4. از برخي از آيات استفاده ميشود كه مسلمانان پيوسته به حضور رسول خدا ميرسيدند و درخواست دعا و طلب آمرزش از خدا ميكردند، و لذا وقتي مسلمانان به منافقان چنين پيشنهاد ميكردند، با ابا و رويگرداني آنها مواجه ميگرديدند، چنان كه ميفرمايد:
«وَ اِذا قيلَ لَهُمْ تَعـالَــوْا يَسْتَغْفِــرْ لَكُــمْ رَسُولُ اللّهِ لَــوَّوْا رُؤُسَهُــمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُــدُّونَ وَ هُــمْ مُسْتَكْبِروُنَ»(1) 1- 5 / منافقين .
«وقتي به آنان گفته ميشود بياييد تا پيامبر خدا درباره شماها طلب آمرزش كند، سرهاي خود را (به عنوان مسخره) ميگــردانند، آنــان را ميبيني كه با تكبر مانع (حق) ميشوند». 5. برخي از آيات گواهي ميدهند كه خود مردم با الهام از فطرت پاك ميدانستند كه دعاي پيامبر، در درگاه خدا درباره آنــان اثر خــاصي دارد، و صددرصد مؤثر است. سرشت پاك انساني براي آنان الهامبخش بود كه فيض الهي از طريق پيامبران به مردم ميرسد، همچنان كه هدايت خداوند از طريق پيامبران به مردم ميرسد، از اين نظر حضور پيامبران ميرسيدند، و از آنان درخواست دعا ميكردند كه در حق آنان از خداوند طلب مغفرت كند، اينك آيات اين بخش:
«قالُوا ياَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّاكُنّا خطِئينَ.قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّي اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ»(1) 1- 97 ـ 98 / يوسف .
«فرزندان يعقوب گفتند: اي پدر ما، براي ما به خاطر گناهاني كه داريــم (از خــدا) طلــب مغفــرت بنما، ما خطاكار بوديم. پدر گفت: به همين زودي از خدايم براي شمــا طلب آمرزش ميكنــم، او بخشــايشگــر و رحيــم اسـت».
6. آياتي است كه به پيامبر اخطار ميكند كه طلب آمرزش او در حق اشخاص و منافقاني كه هنوز در بتگرايي خود باقي هستند به هدف اجابت نميرسد و اين آيات يك نوع استثناء از آيــات پيــش اســت و حــاكــي است كــه در غير اين مورد دعــاي پيــامبــر تــأثيــر خــاصـي دارد، آنجا كه ميفرمايد:
«...اِنْ تَسْتَغْفِــرْ لَهُـمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُلَهُمْ...»(1)
«اگر درباره آنان هفتاد بار طلب آمرزش نمايي خداوند آنان را نخواهد بخشيد». «سَـواءٌ عَلَيْهِمْ اَسْتَغْفَـرْتَ لَهُـمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِـرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ...»(2)
«مساوي و برابر است درباره آنان طلب آمرزش بنمايي يا ننمايي، خداوند آنان را نخـواهد بخشيد».
1- 80 / توبه . 2- 6 / منافقين .
7. از آيات قرآن استفاده ميشود كه دستهاي با ايمان پيــوسته براي گــروه ديگر دعـا ميكردند، آن جا كه ميفرمايد:
«وَ الَّــذيــنَ جــاؤُا مِنْ بَعْــدِهِــمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لاِِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِالاْيمانِ...»(1)
«و گروهي كه پس از آنان آمدند، ميگويند پروردگارا ما و برادران ما را كه بر ما، در ايمان سبقت و پيشي جستند، بيامرز».
نه تنها اين گروه افراد با ايمان را دعا ميكنند، بلكه حاملان عرش و گروهي كه در اطراف آن قرار گرفتهاند، نيز براي افراد با ايمــان طلــب آمــرزش مينمــاينــد، چنــان كــه ميفرمايد:
1- 10 / حشر.
«اَلَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِرَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِه وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ امَنُوا رَبَّناوَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما فَاغْفِرْ لِلَّذينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَــذابَ الْجَحيمِ» (1)
«گروهي كه عرش را حمل ميكنند و افرادي كه در اطراف آن قرار دارند، با ستايش خدا، او را از عيب و نقص، تنزيه ميكنند و براي افراد با ايمان طلب آمرزش مينمايند (و ميگويند) پروردگارا رحمت و علم تو همه جا را فرا گرفته است، پس افرادي را كه توبه كردهاند و از راه تو پيروي ميكنند، ببخش و ايشــان را از عذاب دوزخ بازدار». 1- 7 / مؤمن .
بنابراين چه بهتر ما نيز از شيوه خداپسندانه اين گروه پيروي كنيــم و براي افــراد با ايمــان پيــوستــه طلب آمرزش نماييم.
تا اين جا حكم دو صورت از صورتهاي پنجگانه درخواست حاجت از غير خدا از مدارك قرآني روشن گرديد و از سه صورت مربوط به سؤال از احيا، يك صورت باقي ماند كه اكنون مورد بررسي قرار ميگيرد.
صورت سوم
از يك فرد زنده به انديشه آن كه قدرت بر امور «خارق عادت» دارد، استمداد مينماييم كه كاري را از غير مجراي طبيعي، انجام دهد؛ مثلاً از طريق اعجاز، بيماري را شفا بخشد، چشمه ساري را جاري سازد و... .
برخي از نويسندگان اسلامي اين نوع درخواست را به صورت دوم، باز ميگردانند و ميگويند مقصود اين است كه از خدا بخواهد كه خداوند مريض او را شفا دهد، قرض او را ادا نمــايــد و... ؛ زيـرا اين نــوع كــارهــا، كار خدا است و چون وسيله آن دعــاي پيــامبــر و امــام است، از اين جهت مجازا كـار خــدا به دعاكننده استناد داده ميشود. (1)
ولي آيات قرآن به روشني گواهي ميدهند كه درخواست چنين حاجتي از پيامبران صحيح است، و مجازگويي نيست، يعني جدا ميخواهيم كه معصوم كرامت كند و يا از در اعجاز وارد گردد و بيمار صعبالعلاج ما را شفا بخشد.
درست است كه قرآن شفا را به خدا نسبت ميدهد و ميگويد:
1- كشفالارتياب، ص 274 وي اين سخن را در بخش درخواست حاجت از ارواح مقدسه مطرح كرده است و طبعا درباره احيا نيز اين نظر را خواهد داشت.
«وَ اِذا مَــرِضْــتُ فَهُـــوَ يَشْفيــنِ»(1)
«وقتي بيمار شدم او مرا شفا ميدهد».
ولي در آيات ديگر شفا را به عسل و قرآن نيز نسبت ميدهد و ميفرمايد:
«...يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُهُ فيهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ...»(2)
«از شكــمهاي زنبــوران عســل، مايعــي با رنگهاي گونــاگون بيــرون ميآيد، كه در آن درماني است براي مردم».
1- 80 / شعراء. 2- 69 / نحل .
«وَ نُنَـزِّلُ مِنَ الْقُرْانِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ...»(1)
«از قــرآن چيــزي را فــرو ميفرستيم كه براي گروه باايمان شفا و رحمت است».
«...قَــدْ جــــآءَتْكُــمْ مَـوْعِظَـــةٌ مِـنْ رَبِّكُـمْ وَ شِفــآءٌ لِما فِـي الصُّــدُورِ...»(2)
«از جانب پروردگارتان به سوي شما موعظهاي آمد و شفاي آنچه در سينههاي شما است».
1- 82 / اسراء. 2- 57 / يونس .
راه جمع ميان اين دو گروه از آيات (انحصار و اختصاص شفا به خدا و اثبات آن براي عسل و قرآن و نصايح الهي) اين است كه خداوند «مؤثر بالاستقلال» است و در تأثير به خود متكــي است و تأثير عوامل ديگر به اذن خدا و تسبيب او است.
در جهانبيني اسلامي و فلسفي، تمام عوامل و فواعل، فعل تسبيبي خداست و علل، از خود كوچكترين استقلالي ندارند، بنابراين از نظر عقل و خرد و آيات قرآن، مانعي نخواهد داشت كه همان خدايي كه به عسل قدرت شفا داده و به داروهاي گياهي و يا شيميايي نيروي بهبود و سلامت بخشي لطف فرموده است، همان قدرت و نيرو را به پيامبران و امامان بدهد، همچنان كه مرتاضان از راه رياضت ميتوانند قدرتهاي روحي بزرگي به دست آورند، در اين صورت چه اشكالي دارد كه خدا از طريق تفضل و يا بر اثر طي طريق عبوديت و بندگي به آنان قدرت و نيــرويي بخشد تا آنها در شرايط خاصي كارهاي «محيرالعقول» را انجام دهند. و بدون اسباب طبيعي از عهده چنين كارهايي برآيند. (1)
شفــابخشــي پيــامبــر و امــام، و كــارايــي اولياي الهي و انجام كارهاي خارقالعاده، منافات ندارد كه شافي واقعي و بــرگــرداننــده حقيقي گمشده و...
1- در تشريح اين قسمت و استفاده از آيات قرآني به صفحات 203 ـ 222 از ايـن جلــد مراجعــه فرمــاييــد.
خدا باشد كه به اين عوامل ناآگاه و بياراده، قدرت و نيرو داده كــه روي مصــالحي و بــه اذن او در كــون تصــرف كنند.
اتفاقا آيات قرآن به روشني گواهي ميدهد كه مردم، اين چنين كارها را از پيامبران و احيانا از غير آنان ميخواستند. اينك نمونههايي را يادآور ميشويم:
ظاهر آيه ياد شده در زير ميرساند كه بنياسرائيل در خشكسالي از پيامبر خود طلب آب نمودند، آن هم نه از مجراي طبيعي بلكه از «مجراي خرق عادت»، نه اين كه گفتند دعا كن تا خدا آب براي ما برساند بلكه گفتند ما را سيراب كن و آب در اختيار ما بگذار. چنانچه ميفرمايد:
«...وَ اَوْحَيْنآ اِلي مُوسيآ اِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ اَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ...»(1)
«به موسي، موقعي كه قوم او از وي آب طلبيد، وحي كرديم كه با عصــاي خود به صخرهها بزن».
روشنتر از اين، آيهاي است كه حضرت سليمان از حاضران در مجلس درخواست كرد كه تخت بلقيس را از صدها فرسخ با بــودن مــوانــع و عــوايــق حــاضــر كننــد، آن جـا كه گفت:
1- 160 / اعراف .
«...اَيُّكُــمْ يَأْتينــي بِعَـرْشِها قَبْلَ اَنْيَأْتُوني مُسْلِمينَ»(1)
«كـــداميــك از شمــاهــا تخـــت او را پيــش از آن كــه بـه حضور من با حالت تسليم وارد شوند حــاضــر ميكنــد؟»
هدف، احضار تخت «بلقيس» از طريق غيرعادي بود، همچنان كه از پاسخ «عفريت» و «آصف برخيا» كه در آيههاي 30 و 40 «ســوره نمــل» وارد شــده است به روشني استفاده مــيشــود.
جان سخن در يك كلمه است و آن، اين كه برخي تصور ميكنند كه كارهاي آسان و عادي كار غيرالهي است، و كارهاي غيـر عادي كه از قدرت بشر معمولي خارج است، كار خدا است. 1- 38 / نمل .
در صورتي كه ميزان در كارهاي خدايي و غير خدايي استقلال و عدم استقلال است. كارهاي خدايي اين است كه فاعل بيدخالت غير خود و بدون استمداد از قوه ديگر كاري را انجام دهد. به عبارت ديگر: «كارهاي خدايي آن است كه فاعل در انجام آن مستقل تام، و به غير خود، اصلاً نيازمند نباشد»، ولي كارهاي غيرخدايي اعم از آسان و عادي، يا مشكل و غير عادي، اين است كه فاعل در انجام آنها مستقل نباشد بلكه در پرتو فاعل و نيروي مستقلي انجام ميگيرد.
بنابراين هيچ مانعي ندارد كه خداوند به اولياي خود قدرت بر انجام كارهاي خارقالعاده كه از قدرت بشر عادي بيرون است مرحمت بفرمايد و ما نيز از آنان بخواهيم كه اينگونه كارها را انجــام بدهنــد. قــرآن بــا صــراحت هر چه كــاملتر به «حضرت مسيح عليهالسلام » ميگويد:
«...وَ تُبْرِيءُ الاَْكْمَـهَ وَ الاَْبْــرَصَ بِأِذْنــي وَ أِذْ تُخْـــرِجُ الْمَــــوْتي بِــــأِذْنــي...»(1) «تو به اذن من نابينا و مبتلا به بيماري برص را شفا ميدهي و مردگان را به اجازه من زنده ميكني».
1- 110 / مائده .
مجموع اين آيات گواه بر آن است كه اولياي الهي داراي چنين قدرتها بودهاند و درخواست كارهاي خارقالعاده از آنهــا يك امــر رايجــي بوده است و قرآن نيز به صحت چنين درخــواستهــايي گــواهي ميدهــد.
صورت چهارم و پنجم
تا اين جا حكم هر سه صورت از قسم «سؤال از احيا» از نظر قــرآن روشــن گــرديــد و ديديم كه آيات قرآني با صراحت هر چه كاملتر بر صحت آن، نظر دارند.
اكنون وقت آن رسيده است كه حكم دو صورت باقيمانده را كه هر دو مربوط به سؤال از ارواح مقدسه است، از نظر ادله قرآن و حديثي روشن سازيم ؛ مسئلهاي كه امروز مطرح است، اين دو سؤال است، زيرا مسلمانان فعلاً با پيامبر زندهاي مواجه نيستند كه از او سؤال كنند و توفيق تشرف به حضور امامي را ندارند كه به حضور او برسند و از او درخواست حضوري بنمايند. بلكه غالبا سؤالها و درخواستهاي آنان از ارواح مقدسه انبياء و اولياء است از اين جهت تشريح حكم اين دو صورت از اهميت بيشتري برخوردار است.
تحقيق اين موضوع در گرو تشريح چهار مطلب است كه با آگاهي صحيح از آن چهار مطلب ميتوان به صحت چنين استمدادها و استغاثهها اذعان پيدا كرد.
ايــن چهــار مطلـب عبــارتنــد از:
1. هرگز مرگ انسان، به معني فنا و نابودي انسان نيست، بلكـــه روح و روان او بــاقــي اســت.
2. نه تنها روح و روان او باقي است، بلكه ارتباط ما با آنان قطــع نميشــود و آنهـا سخنان و استغاثههاي ما را ميشنوند.
3. كمالات معنوي و قدرتهايي كه خدا براي پيامبران و اوليا در قرآن بيان كرده است مربوط به اجسام آنها نيست، بلكه اين نيروها قائم به ارواح و روانهاي زنده و جاويدان آنهاست،كــه با مفـارقت از بــدن باطل نميشود.
4. احاديث صحيح كه محدثان اسلامي نقل كردهاند، شاهدي گويا بر صحت و استواري چنين استمدادها و استغاثههاست، و پيوسته روش مسلمانان در تمام اعصار، اين چنين بوده است. اينك تشريح اين نقاط:
تجرّد و بقاي روح پس از مرگ
دلايل عقلي همراه با آيات قرآن به روشني گواهي ميدهند كه مرگ پايان زندگي نيست، بلكه دريچهاي است براي يك زندگي نوين، و انسان با عبور از اين رهگذر به حيات جديد و عــالمــي كــامــلاً نــو، گــام مينهد، عالمي كه برتر از جهان مـاده و طبيعت ميباشد.
گروهي كه مرگ را فناي انسان ميدانند و معتقدند كه با مرگ، همهچيز وي از بين ميرود و نشانهاي از او جز يك جسد بيروح كه پس از چند صباحي به خاك و ديگر عناصر تبديل ميشود، باقي نميماند، ناخودآگاه از فلسفه ماديگري پيروي نموده و از آن مكتب الهام گرفتهاند.
اين طرز تفكر حاكي است كه دارندگان اين نظر، حيات و زندگي را جز آثار مادي اجزاي بدن و واكنشهاي فيزيكي و شيميايي مغز و سلسله اعصاب چيزي ديگر نميدانند و با فرونشستن گرمي بدن و توقف سلولها از حركت و توليد، حيات انسان فروكش كرده و شخص به صورت جماد درميآيد. روح و روان در اين مكتب، جز انعكاس ماده و خواص آن چيز ديگري نيست و با بطلان اين خواص و از ميان رفتن تأثيرات متقابل اجزاي بدن در يكديگر، روح و روان به كلي باطل شده و ديگر، از وجــود روح و بقــاي آن و جهاني به نام ارواح خبري نيست.
يك چنين نظر، درباره روح و روان انسان، از اصول ماترياليسم الهام ميگيرد و در اين مكتب، انسان جز يك ماشين، چيزي نيست كه از ابزار و آلات مختلف تركيب يافته و تأثيرات متقابل اجزاي آن، پديدآورنده نيروي تفكر و درك، در مغز گرديده است و با پراكندگي اجزاي آن، آثار تفكر و حيات به كلي نابود ميشود.
نظريه ماترياليستها درباره روح و روان، در نظر فلاسفه بزرگ جهان و دانشمندان الهي به كلي مردود بوده و الهيون براي انسان، علاوه بر نظام مادي بدن و واكنشهاي متقابل مادي آن، جوهري اصيل به نام روح و روان، قائلند كه مدتي با اين بدن همراه ميباشد و بعدا پيوند خود را از بدن بريده و در محيط ويژه خود با بدن لطيفتر به سر ميبرد. بقاي ارواح پس از مرگ انسان مسألهاي نيست كه بتوان آن را در اين صفحات ثابت و مبرهن نمود، زيرا بقاي نفس و روح انسان، با دلايل دقيق فلسفي و تجــارب يقينآفرين روحيــون، امــروز ثابــت گرديده است.
مسأله بقاي ارواح پس از مرگ، در فلسفه اسلامي به صورت يك مسأله قطعي درآمده و فلاسفه بزرگ مانند شيخالرئيس و شيخالاشراق و صدرالمتألهين، هر كدام پيرامون اين موضوع بحثهاي عميق دارند و بر اساس بقاي روح انسان پس از مرگ، مسايلي را پايهگذاري كردهاند. (1)
آيات قرآن به روشني بر بقاي ارواح پس از جدايي از بدن گواهي ميدهند و ما براي يادآوري، متن آيهها را يادآور ميشويم:
1- دلايــل تجــرد روح و نفس انســاني در كتــاب «جهــانبينــي اســلامي» بــه گــونــه فشــرده آورده شده است.
الف: «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ في سَبيلِ اللّهِ اَمْواتٌ بَلْ اَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ» (1)
«به كســاني كه در راه خدا كشته ميشــونــد مگـوييــد مـردهانــد، بلكه آنــان زندگــانند ولي شما احساس نميكنيد». ب: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللّهِ اَمْواتا بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»(2)
1- 154 / بقره . 2- 169 / آلعمران .
«گروهي را كه در راه خدا كشته ميشوند، مرده مپنداريد، بلكــه آنــان زنــدگـاننـد كه نزد خــدايشـان روزي ميخورند».
«فَرِحينَ بِما اتيهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ...» (1)
«آنان به آنچه خداوند از كرم خود به ايشان داده است، خــرسنــد و شــادمــانند و به كساني كه به آنها نپيوستهاند، بشــارت ميدهنــد».
1- 170 / آلعمران .
«يَسْتَبْشِــــرُونَ بِنِعْمَــةٍ مِــــنَ اللّــــهِ وَ فَضْــلٍ...»(1)
«به نعمتهاي الهي و فضل او ابــزار خوشحالي ميكنند...».
ج: «اِنّي امَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ. قيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمييَعْلَمُونَ.بِماغَفَرَلي رَبّي وَجَعَلَني مِنَالْمُكْرَمينَ»(2)
«وي گفــت: من بــه خــداي شما (فرستادهها) ايمان دارم، (به خــاطــر هميــن ايمان) به او گفته شد وارد بهشت شو، گفت: اي كــاش قــوم من ميدانستند ؛ كه خداي من مرا بخشيد و گرامي داشت».
1- 171 / آلعمران . 2- 25 ـ 27 / يس .
مقصود از بهشت كه به او گفته شد، وارد آن شود، بهشت برزخي است نه اخروي، به گواه اين كه وي آرزو ميكند كه اي كاش قوم من ميدانستند كه خدايم مرا بخشيده و گرامي داشته است. آرزوي چنين آگاهي با جهان آخرت كه حجابها و پردهها از برابر ديدگان انسان برداشته ميشود و وضع انسانهاي ديگر بر كسي پوشيده نميماند، سازگار نيست، بلكه چنين ناآگاهي با جهان دنيوي مناسب است كه انسانهاي اين «نشأه» از وضع انسانهاي «نشأه» ديگر آگاهي ندارند، و آيات قرآن بر اين مطلب گواهي ميدهند.
گذشته بر اين، در آيات بعدي روشن ميسازد كه پس از درگذشت و بخشيده شدن و دخول به بهشت، چراغ زندگي قوم او با يك «صيحه آسمــاني» خاموش گشت، چنان كه ميفرمايد:
«وَ ما اَنْزَلْنا عَلي قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنّا مُنْزِلينَ. اِنْ كـانَتْ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَاِذا هُمْ خامِدُونَ»(1)
«بر قوم او سپاهي از آسمان نفرستاديم و هرگز چنين نميكرديم، چيزي نبود جز يك صيحه ناگهاني كه همگي به خاموشي گرائيدند».
از اين دو آيه استفاده ميشود كه پس از ورود به بهشت، قوم وي در اين جهان ميزيستند كه ناگهان مرگ، آنان را فراگرفت و چنين بهشتي جز بهشت برزخي چيزي نميتواند باشد.
1- 28 ـ 29 / يـــــس .
فرعونيان را آتش فرا ميگيرد:
د: «اَلنّارُ يُعْــرَضُــونَ عَلَيْهــا غُدُوّا وَ عَشِيّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ اَدْخِلُوا الَ فِرْعَــوْنَ اَشَــدَّ الْعَـذابِ»(1)
«آل فرعون صبح و عصر بر آتش، نشان داده ميشوند، روزي كه آخرت بر پا ميگردد، حكم ميشود كه آل فرعون را بر سختترين عذاب وارد سازيد».
با توجه به مفاد دو آيه، بقا و حيات آنان در جهان برزخ روشن ميگردد، زيرا پيش از رسيدن قيامت، صبح و عصر بر آتش عــرضــه و نشــان داده ميشــوند ولي پس از رسيدن آن به سختترين عذاب وارد ميگردند.
1- 46 / مؤمن .
اگر ذيل آيه نبود ـ «وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ» ـ مفاد فراز نخست چندان روشن نبود، ولي با توجه به ذيل آيه روشن ميگردد كه مقصود، همان دوران برزخ است وگرنه تقابل دو جمله صحيح نخواهد بود.
گذشته بر اين، موضوع صبح و عصر نيز گواهي ميدهد كه مقصود سراي رستاخيز نيست، زيرا در آن سرا صبح و عصري وجود ندارد.
«امت نوح»، پس از غرق، وارد آتش شدند.
ه: «مِمّا خَطيئاتِهِمْ اُغْــرِقُــوا فَاُدْخِلُوا نـارا فَلَـمْ يَجِـدوُا لَهُـــــمْ مِـــنْ دوُنِ اللّــــهِ اَنْصـــــارا»(1)
«به خاطر خطاهايي كه مرتكب شده بودند، غرق شدند و در نتيجه وارد آتش گشتند و جز خدا براي خود كمك و ياوري نـديـدنـد».
ممكن است تصور شود كه، ورود آنان به آتش چون قطعي بود، از اين جهت به لفظ ماضي آورده شده است ـ «فَاُدْخِلُوا نارا» ـ ولي يك تأويل بدون شاهد، صحيح نيست و برخلاف ظاهر آيه ميباشد.
1- 25 / نوح .
اگر مقصود آيه اين بود، لازم بود كه به جاي «فَاُدْخِلُوا» جملــه «ثُــمَّ أُدْخِلــوا» بگــويــد، زيــرا بنابراين احتمال ميــان غـرق و ورود آتش سـاليان درازي فاصلــه وجــود دارد.
بنابراين تأويل، باز ناچاريم، جمله «فَلَمْ يَجِدوُا» را نيز كه حاكي از گذشته است تأويل كرده و از طريق «محققالوقوع» بودن، تفسير كنيم، و اين همه تأويل بدون شاهد صحيح نيست.
بخش ديگــر آيــات مورد بحث براي بقاي حيات روح انساني يك رشته آيات ديگري دلالت دارند كه از نظر دلالت و قاطعيت به پايه آيات پيش نميرسند، و به گونه خاصي ميتوان بقاي حيات را از آنها استفاده نمود.(1)
قرآن و امكان ارتباط با ارواح
اثبات بقاي روح مجرد از ماده براي تجويز و مفيد بودن استغاثه كافي نيست بلكه بايد علاوه بر بقاي آن، امكان وجود ارتباط از نظر علمي و قرآني ثابت گردد كه ما در كتاب «اصالت روح» به طورگسترده در اين باره سخن گفتهايم.
1- به آيههاي: 100 / مؤمنون ؛ 93 / انعام ؛ 50 ـ 52 / انفال مراجعه بفرماييد.
اينك در اين جا اجمالاً متذكر ميشويم، كه آياتي چند، گــواهــي ميدهنــد كــه ارتبــاط بشر با گذشتگان باقي است و هنــوز ايــن پيــونــد قطــع نشــده اســت. الف. صـالح با ارواح قـوم خويش سخن ميگويد:
«فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ اَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِــدُنــآ اِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلينَ»(1)
«شتــر را (كه معجزه صالح بود) پي كردند و از دستور پــروردگــار خــود سرپيچيدند و گفتند، اگر پيامبري، عذابي كــه به مــا وعــده ميدهي بيار».
1- 77 / اعراف .
«فَــاَخَــذَتْهُــمُ الرَّجْفَـةُ فَاَصْبَحُوا في دارِهِمْ جاثِمينَ»(1)
«زلزلهاي (بر اثر صيحه آسماني) آنان را فراگرفت (2)ـ و در خانههاي خويش بيجان افتادند».
1- 78 / اعراف .
2- دربرخيآيات علت نابوديآنان صيحه آسماني (6/هود) و در برخي ديگر صاعقه (17/فصلت) و در اين دو آيه زلزله معرفي شده است و جمع آيات به اين طريق است كه صيحه شديد آسماني همراه با صاعقه و زمين زلزله بوده است.
«فَتَـوَلّي عَنْهُـمْ وَ قــالَ يـا قَوْمِ لَقَدْ اَبْلَغْتُكُـمْ رِسـالَةَ رَبّي وَ نَصَحْــتُ لَكُــمْ وَ لكِــنْ لا تُحِبُّــونَ النّاصِحيــنَ»(1)
«آنگـــاه از آنـــان روي بــرگــردانيد و سربرتافت و گفت اي قوم من پيامهاي خــداونــد را رســانيــدم ولي شما نــاصحــان را دوست نمــيداريد».
در مفاد آيات سهگانه دقتكنيد:
آيه نخست، حاكي است كه آنان هنگامي كه زنده بودند از او عــذاب الهــي را درخواست كردند. 1- 79 / اعراف .
آيــه دوم، حــاكــي است كــه عــذاب الهــي فــرارسيد و همــه آنان را نابود كرد.
آيه سوم، حاكي است كه حضرت صالح پس از مرگ و نابودي آنان، با آنها سخن ميگويد و ميفرمايد:
من پيــامهاي الهــي را رسـانيدم ولي شماها نصيحت گويان را دوســت نميداريـد.
گواه روشن بر اين كه او پس از نابودي با آنان چنين سخن ميگويد، دو چيز است:
1. نظــم آيــات بــه شكلــي كه گفته شد.
2. حرف (فا) در لفظ «فَتَـوَلّي» كه دال بر ترتيب است يعنـــي پــس از نــابــودي آنــان، از آنهــا روي برتــافــت و به آنان چنين گفت:
جمله «وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحينَ» ميرساند كه آنان آنچنان در عناد و شقاوت فرو رفته بودند حتي پس از مرگ نيز داراي چنين روحيه خبيث بودند كه افراد پند ده و اندرزگو را دوست نميداشتند.
صريح قرآن اين است كه او با ارواح امت خود به طور جدي سخن ميگويد و آنان را طرف خطاب قرار ميدهد و از عناد مستمر آنان كه پس از مرگ نيز با آنان همراه بود خبر ميدهد، ميگـويــد: هماكنــون نيــز ناصحــان را دوست نمــيداريــد.
ب: شعيب با ارواح گذشتگان سخن ميگويد:
«فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُــوا فــي دارِهِــمْ جـاثِمينَ»(1)
«زمينلرزه آنان را فراگرفت، و در خانههاي خود هلاك شدند».
«اَلَّــذينَ كَــذَّبُــوا شُعَيْبــا كَأَنْ لَمْيَغْنَوْا فيهَاالَّذينَ كَــذَّبُــوا شُعَيْبــا كانُوا هُمُ الْخاسِرينَ »(2)
«گروهي كه شعيب را تكذيب كردند، تو گويي در آن ديار نبودند گــروهــي او را تكــذيـب كــردهانـد، زيانكاران بودند».
1- 91 / اعراف . 2- 92 / اعراف .
«فَتَوَلّي عَنْهُــمْ وَ قــالَ يا قَوْمِ لَقَدْ اَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ اسي عَلي قَوْمٍ كافِرينَ»(1)
«از آنان روي برتافت و گفت: اي قوم من، من پيامهاي خدايم را رسانيدم و شما را نصيحت كردم چگونه بر گروهي كه كافرند، انــدوه بخــورم؟»
شيــوه استــدلال در ايــن آيــه بــا آيــههــاي مربوطه صالح يكي اسـت.
1- 93 / اعــــــراف .
ج: پيامبر اسلام با ارواح انبياء سخن ميگويد:
«وَ اسْئَـلْ مَـنْ اَرْسَلْنـا مِنْ قَبْلِـكَ مِـنْ رُسُلِنـا اَجَعَلْنـا مِـــنْ دوُنِالـــرَّحْمـنِ الِهَــــةً يُعْبَــدوُنَ»(1)
«از پيامبران پيشين بپرس آيا غير از خداي رحمان خداياني قــرار داديم كه مــورد پــرستش قــرار گيرند؟»
ظاهر آيه اين است كه پيامبر ميتواند از همين نشأت طبيعي، با پيامبراني كه در نشأت ديگر بسر ميبرند تماس بگيرد تا روشن شود كه دستور خداوند در تمام قرنها و اعصار به تمام پيامبران اين بود كه جز خداي يگانه را نپرستيد.
1- 45 / زخرف.
د: قــرآن بـر پيـامبـران درود ميفــرستــد
قرآن مجيد در مواردي، بر پيامبران سلام و درود فرستاده است. و هرگز اين سلامها و درودها، تحيات خشك و تعــارفهاي بيمعنـي و تشريفاتي نبوده است.
زهي دور از انصاف است كه بخواهيم معاني عالي قرآن عزيز را در سطحي پياده كنيم كه رنگ ابتذال به خود بگيرد. درست است كه امروز ماترياليستهاي جهان كه براي روح و روان اصالتي قائل نيستند، در نطقهاي خود براي تعظيم رهبران و پايهگذاران مكتب ماديگري، درود فرستاده و سلام ميگويند ولي آيا صحيح است كه مفاهيم عالي قرآن را كه حاكي از يك حقيقت و واقعيت است، در اين سطح پياده كنيم و بگوييم تمام اين درودها كه قرآن بر پيامبران فرستاده و ما مسلمانان نيز آنها را شب و روز ميخوانيم، يك مشت تعارفات خشك و بيمعني است. آن جا كه ميفرمايد:
1. «سَلامٌ عَلي نُوحٍ فِي الْعالَمينَ» (1)
2. «سَــلامٌ عَلــي اِبْـــراهيــــمَ»(2)x 3. «سَلامٌ عَلي مُوسي وَ هاروُنَ» (1)
1- 79 / صافات . 2- 109 / صافات .
3. «سَلامٌ عَلي مُوسي وَ هاروُنَ» (1)
4. «سَــلامٌ عَلـــي اِلْ يــاسيــنَ»(2)
5. «وَ سَــلامٌ عَلَــي الْمُـرْسَلينَ»(3)
ه: درود بر پيامبر در حال تشهد
تمام مسلمانان جهان، با اختلافهايي كه در فروع فقهي دارند، هر صبح و شام در تشهد نماز، پيامبر عظيمالشأن خدا را مــورد خطــاب قـرار داده ميگويند:
1- 120 / صافات . 2- 130 / صافات . 3- 181 / صافات .
«اَلسَّــلام عَلَيْــكَ أيُّهَــا النَّبِــيُّ وَ رَحْمَــةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
اگر بهراستي ارتباط و پيوند ماباپيامبر، مقطوع و بريده است، پس يك چنين سلام، آن هم به صورت خطاب، چه معني دارد؟
واقعيت انسان، همان روح اوست
انســان در بــدو نظــر تركيبي از جسم و روح است، ولي واقعيت انسان همان روح ميبــاشــد كه با بــدن همــراه است.
از بررسي آياتي كه پيرامون انسان در قرآن وارد شده است، اين حقيقت به خوبي استفاده ميشود كه واقعيت انسان، همان روح و نفس اوست. اينـك در مفاد اين آيه دقت كنيد:
«قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُالْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ اِلي رَبِّكُمْ تُـرجَعـوُنَ»(1)
«بگو فرشته مرگ كه براي شما گمارده شده است، شما را ميگيرد آنگاه به سـوي پروردگار خود بازميگرديد».
1- 11 / سجـده . 2- مرحوم علامه بلاغي در مقدمه «تفسير آلاءُ الرَّحْمان»، ص 34، پيرامون لفظ «تَوَفِّي» تحقيق ارزندهاي دارند.
لفظ «تَوَفِّي» برخلاف آن چه كه معروف است به معني ميراندن نيست، بلكه به معني اخذ و گرفتن است. (2) بنابراين جمله «يَتَوَفّكُمْ» اين است كه: «شما را ميگيرد». هرگاه واقعيت انسان همان روح و روان او باشد، تعبير آيه صحيح خواهد بود، ولي اگر روح و روان، قسمتي از شخصيت انسان را تشكيل دهد، و نيم ديگر او بدن خارجي او باشد، در اين صورت چنين تعبيري مجاز خواهد بود، زيرا هرگز فرشته مرگ، بدن و ماده خارجي ما را نميگيرد، بلكه جسد به همان وضع خود باقي است و تنها روح ما را ميستاند.
آياتي كه موقعيت روح و روان را نسبت به انسان روشن ميسازند، منحصــر به اين آيــه نيست و ما به عنــوان نمــونه، به يــك آيــه اكتفــا ميورزيم.
اين حقيقت كه «واقعيت انسان و مركز كمالات روحي و معنوي او همان روح است، و بدن لباسي است كه بر آن پوشانيدهاند» با توجه به بقاي روح پس از مرگ كه يكي از معارف قرآن است، كاملاً واضح ميگردد. قرآن مرگ را فناي انسانيت و پايان زندگي بشر نميداند، بلكه براي «شهيدان و صالحان» و «جنايتكاران»، حياتي پيش از فرا رسيدن روز رستاخيز معتقد است؛ «حياتي» همراه با «فرح و شادي» همراه با «تبشير و نويد»، همراه با «عذاب دردناك» و... .
هرگاه واقعيت انسان همان بدن عنصري او باشد، شكي نيست كه بدن پس از چند صباحي متلاشي شده و به عناصر گوناگون تبديل ميگردد، در اين صورت بقاي انسان، يا حيات برزخي نامفهوم خواهد بود.
نتيجه آيه اين كه انسان پس از مرگ در پرتو بقاي روح، تمام كمالات و روحيات خود را داراست و به تصديق قرآن رزق و روزي ميخورد، شادمان و خرسند ميباشد، بشارت و نويد ميدهــد، به يــاد اقــوام و دوستــان خود ميباشد، رنج و درد را احســاس ميكند و... .(1)
1- آيات مربوط به اين مضمون در بخش «ارتباط با ارواح»، نقل شده است، به كتاب «اصالت روح» تأليف نگارنده مراجعه بفرماييد .
از طرف ديگر به حكم آيات گذشته ارتباط و پيوند ما از آنها گسسته نگرديده است و بسان جهان ماده ميتوان با آنان سخن گفت. در اين صورت چرا نميتوان از «درگذشتگان» درخواست دعا (صورت چهارم) و يا طلب حاجت (صورت پنجــم) نمود؟
گروهي كه ميگويند، هر نوع درخواست اعم از دعا و غيره از ارواح مقــدسه ؛ صحيــح نيست، بايــد به يكــي از علل زير متكــي باشند:
الف: درخواست دعا و غير دعا از فرد درگذشته شرك است، كه خوشبختانه با تحديد حقيقت شرك، بيپايگي آن روشن گــرديــده اســت و محــور بحــث در اين رساله، جهت ديگر غير از شرك است.
ب: پس از مــرگ حيــاتي وجــود ندارد، و بر فرض زنده بــــودن آنهــا ارتبــاط مــــا بــا آنــان قطــع شــده اســت.
ايــن دو فــرض نيــز به حكــم آيــات گذشتــه باطل و بياســاس اسـت.
ج: قدرتهاي معنوي كمالات روحي و تكريم و احترام پيــامبران، به زندگي مادي و جسمي آنها محدود است، و درغيراين صورت فاقد هرنوع كمالمعنوي و قربالهي ميباشند.
اين انديشه نيز بسيار بياساس و بيپايه است، زيرا به حكم جهانبيني قرآن و براهين فلسفي، مركز قدرت و سرچشمه تمام كمالات، روح انسان بوده و واقعيت انسان همان روح و روان است، و بدن بسان لباسي است كه به حكم ضرورت و براي رشد و تكامل روح بر اندام آن پوشانيده شده است، و جدايي روح از بدن، خصوصا روح اولياي الهي، گواهي بر تكامل روح و بينيازي روح از جسد عنصري است، نه اين كه جدايي روح از بــدن، مايه محــو و نابودي كمالات روحي و نيروهاي معنوي آنان باشد.
با توجه به اين مقدمات، درخواست حاجت و طلب دعا و غير دعا از ارواح مقدسه به همان شكلي كه در جهان ماده و در حيات عنصري صورت ميگرفت، صحيح خواهد بود.
پرگويي بيثمر
در اين جا از تذكــر نكتهاي ناگزيريم و آن اين كه:
«محمد نسيب رفاعي»، مؤسس «الدَّعْوةُ السَّلَفِيَّة» كتابي تحت عنوان «اَلتَّوَصُّلُ إلي حَقيقَةِ التَّوَسُّل» در 350 صفحه نوشته و منتشر كرده است. او كه يكي از مقلدان و سر سپردههاي شش آتشه «ابن تيميه دمشقي»(1) و «محمد بن عبدالوهاب نجدي»(2)
1- اين دو نفر از سران پايهگذار فرقه وهابيت ميباشد.
2- اين دو نفر از سران پايهگذار فرقه وهابيت ميباشد.
است و در هر بخشي، از سخنان آنان، خصوصا ابنتيمه استفاده ميكند، ولي خواسته است درباره مسأله توسل به ظاهر، كتابي با كمال بيطرفي بنويسد و از طريق كتاب و سنت ميان دو گروه داوري نمايد، اما متأسفانه در اين كتاب هدفي جز احياي مكتب ابنتيمه، آن هم به صورت پيشداوري ندارد. هر چند وي كوشش ميكند با لحن ملايم با مسايل برخورد كند، ولي در برخي از مباحث، روح وهابيگري خود را كه همان بدگويي درباره مسلمانان است، نشان داده و زهر خود را از طريق نيش قلم ريخته است.
او در اين كتاب، توسل را بر دو نوع تقسيم كرده و از آنها به عنوان «مشروع» و «ممنوع» نام آورده است. توسلهاي مشروع در نظــر او عبــارتند از:
1. تــوسـل به خــدا، و اسمــاء و صفــات او
2. توسل هر انساني به اعمال صالح خود كه در طول زندگي انجام داده است.
3. توسل به دعاي برادر مؤمن در حال حيات.
وي برادر جواز توسل در اين سه مورد از كتاب و سنت استدلال كرده است. ما فعلاً با توسلهاي ممنوع او كاري نداريم، زيرا در بخش توسل، سخنان وي را مورد بررسي قرار خواهيم داد. فعلاً پيرامون توسلات مشروع او دو نكته را يادآور ميشويم:
اوّلاً: هيچ فردي از ملل جهان، تابع هر دين و مذهبي، در توسل به خدا و اسماء و صفات او شك و ترديدي نكرده است كه وي براي هر يك از اين موارد فصلي گشوده و بر جواز آن از قرآن و سنت استدلال كرده است. حس مذهبي و توجه بشر به جهان ماوراي طبيعت يك امر فطري است و انسان ناخودآگاه در موارد بيچارگي و بدبختي به سوي جهان ديگر كشيده ميشود، يك چنين مسايل نياز به استدلال از قرآن و حديث ندارد. به عبارت ديگر: خداجويي و خداخواهي با فطرت بشر آميخته شده و هيچ فردي نميتواند خود را از اين حس تخليه كند، و اگر هم در زبان انكار نمايد، در دل آن را قبول دارد.
ثانيا: تنها موردي كه از توسل مشروع، به عقيده انسان ميتواند مورد توجه باشد، همان توسل انسان به دعاي برادر مؤمن است، كه وي براي مشروع بودن آن، از آيات گذشته (66/نساء، 97 و 98 / يوسف، 5 / منافقون و 11 / فتح) استدلال كرده است، ولي فورا براي اين كه سر سوزني از مكتب «ابنتيمه» تخلف نكند، ميگويد اين آيات، مربوط به درخواست سؤال از احيا است، و هرگز دليل بر آن نميشود كه از ارواح نيز ميتوان، درخواست دعا كرد. (1)
ما از ايشان ميپرسيم:
اگر واقعا در تفسير و توضيح مفاد آيات بايد تا اين حد محدود و مقيد به ظواهر باشيم و نتوانيم، حكم آيه را از زندگي مادي به زندگي برزخي پيامبر گسترش دهيم، پس بايد بگوييم آيات مورد بحث مربوط به سؤال و دعا از پيامبر است نه از امام و نه از اولياي الهي و نه از برادر مؤمن، زيرا آيات مورد نظر ايشان درباره «حضرت يعقوب عليهالسلام » و «پيامبر اسلام صلياللهعليهوآله » است پس چگونه شما از اين آيات يك حكم كلي استفاده ميكنيد و ميگــوييد كــه يكــي از توسـلهاي مشروع توسل به دعاي برادر مؤمن است؟
1- اَلتَّــوَصُّـلُ إلي حَقيقَــةِ التَّــوَسُّــل، ص 136.
اگر واقعا ميتوان از آيه، حكم مطلق سؤال و دعا از برادر مؤمن را فهميد و پيامبر را نمونه والاي برادر مؤمن دانست و يك چنين نگرش وسيعي را در حالات پيامبران نيز داشته باشيم و خصوصا با در نظر گرفتن مقدمات پيشين و اين كه مقصود، توسل به دعاي انسان كامل است كه دعاي او مايه آرامش و سكونت خاطرهها است، خواه اين انسان در جهان ماده باشد، يا در جهــان ديگـر.
اصولاً علت توسل به دعاي پيامبر، همان نفوذ دعاي او است كه قرآن صريحا استجابت آن را تضمين كرده است، و نفوذ دعاي او به خاطر روح پاك و روان پيراسته از گناه وي به خاطر يك رشته ملكات نفساني و صفات ملكوتي «نبيّ اعظم صلياللهعليهوآله » است، و اين جهات خواه در حال حيات و خواه درحال ممات، محفوظ و پابرجا ميباشد. اگر بدن عنصري او احترام دارد، اگر خانه و كاشانه پيامبر به حكم قرآن از احترام خاصي برخوردار است، اگر قرآن به چشم و سينه و دل او اشاره ميكند، همه و همه به خاطر وابستگي آنها به روح مقدس او است كه مركز الطاف غيبي و معنوي است و قرآن از آن با جملــه «وَ كــانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْــــكَ عَظيمــا» تعبيــر آورده اســت.
حتي وقتي عايشــه در كنــار قبــر پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله داد و بيداد كرد و از دفن امام مجتبــي عليهالسلام در كنار پيامبر جلوگيري نمود، و احترام پيامبر صلياللهعليهوآله را ناديده گرفت، «حسين بن علي عليهالسلام » او را بــا قــرائــت آيــه زيــر سـاكت كرد:
سپس افزود:
«لا تَـرْفَعُــوا أَصْـواتَكُـمْ فَوقَ صَوتِ النَّبِيّ إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ مِنَالْمُؤْمِنينَ أَمْواتا ما حَرَّمَ مِنْهُمْ أَحْياءً»
«خداوند انجام هر عملي را كه درباره شخص مؤمن در حال حيــات او تحــريــم كــرده است، در حال مرگ وي نيز تحريم نموده است».
به خاطر همين ديد وسيع است كه خود وهابيها، آيه ياد شده را در مسجدالنبي تابلو كرده و براي جلوگيري از صداهاي بلند در برابر قبر پيامبر گرامي صلياللهعليهوآله نصب كردهاند، گروهي كه ميخواهند اين مسائل را مخصوص حال حيات نبي بدانند، بايد بسياري از احكام قرآن را تعطيل نموده و آنها را يك رشته احكام سپري شده تلقي نمايند و ديگر نبايد، براي او صلوات بفرستند و نبايد در كنار قبر حضرتش آهسته سخن بگويند. «سمهودي» دانشمند بزرگ مدينه متوفي به سال 991 در كتاب ارزشمنــد خــود، «وَفاءُ الْوَفاءِ بِأَخْبارِ دارِ الْمُصْطَفي» مطلب زير را نقـل ميكند:
«منصور عباسي» كه در دوران زمامداري خود، با مالك، مفتــي مدينــه، در مسجــد پيامبر به مناظره پرداخته وقتي منصور صداي خود را بلند كرد، مــالـك گفت:
«إنّ اللّهَ تَعالي أَدَّبَ قَوْما فَقالَ: «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيّ»
وَ مَدَحَ قَوْما فقال: «إِنَّ الَّذينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّه وَ ذَمَّ قَوْما فَقالَ: «إِنَّ الَّذينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ» و إِنَّ حُرْمَتَهُ مَيِّتا «كَحُرْمَتِهِ حَيّا»
«خداوند گروهي را با آيه «لا تَرْفَعُوا» ادب كرده و گروهي را كــه از صــداهــاي خــود نــزد رســول خــدا ميكــاهنــد بــا آيــه «إِنَّ الَّــذيــنَ يَغُضُّــونَ» ستــوده است و دستهاي را كه پشت حجره پيامبر داد ميزنند، با آيه «إِنَّ الَّذينَ يُنادُونَكَ» مــذمــت نمــوده اســت و احتــرام پيامبر در حال حيات و ممات لازم است».
منصور با شنيدن اين مطلب خضوع كرد و آرام و قرار گرفت.
سمهــودي در وفــاء الــوفــاء در آداب زيــارت پيامبر صلياللهعليهوآله سخنــي دارد كــه حــاكــي است كه آيــه مــربــوط بــه استغفار پيامبر درباره گنهكاران، بــه زمـان حيات وي اختصاص ندارد و ميگويد:
«هنگــام زيــارت، رو به قبــر پيــامبــر بايستــد و قبـله را پشت و منبر را سمت چپ خود قرار دهد و بگويد: پروردگارا تو در كتاب خود به پيامبر خود گفتهاي «اگر آنان موقعي كه به نفس خويش ستم كردهاند، پيش تو بيايند...» و من اكنون استغفاركنان حضور پيامبر تو آمدهام، از تو ميخواهم كه مرا ببخشي همانطور كه كســاني را كه در حال حيــات پيــامبــر آمــــدنــد، بخشيـــــدي».
آيا با اين تصريح، باز جا دارد كه ما در عموميت و گسترش آيات مربوط به پيامبران شك و ترديد كنيم و بگوييم اين آيات فقط مربوط به وقت حيات آنها است؟!
ما فكر ميكنيم كه اين بحث گسترده در اثبات صحت مدعا كافي باشد، ولي براي تكميل بحث پيرامون مطلب چهارم كه بيانگر عمل مسلمانان در اعصار گذشته است سخن ميگوييم. در اين بخش نمونهاي از استغاثه مسلمانان را از پيامبر نقل خواهيم كرد و نقل همه، مايه اطاله سخن است. ما فعلاً كار نداريم كه آيا محتويات اين نقلها تا چه اندازه صحيح است و اين كه ادعا ميكنند كه پيامبر به درخواست آنان پاسخ گفته است استوار و پابرجاست يا نه، بلكه چون حاكي از يك نوع ستايشگري است، نميتوان به اين زودي آنها را پذيرفت. ولي جان سخن اين جا است كه اگر درخواست حاجت از «پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله » از امور ممنوع بود، هرگز افراد مدعي يك چنين وقايع و حوادث نميشدند و به ديگر سخن، اگر اجابت پيامبر صحيح باشد در اين صورت مقصود ما ثابت ميشود و اگر عاري از حقيقت باشد، حاكي است كه در افكار عمومي مسلمانان يك چنين درخواست عمل صحيحي بوده است كه افرادي ولو براي ستايش خود، از اين راه وارد ميشدند.
مسلمانان و درخواست حاجت از ارواح مقدسه
«هيچ كس از گذشتگان امت در عصر صحابه و نه در عصر تابعين و يا تابعين تابعين، نماز و دعا در كنار قبور پيامبران را انتخاب نميكردند و هرگز از آنان سؤال نمينمودند و به آنان استغـاثه نميجستند نه در غياب آنان و نه در كنار قبورشان».(1)
شايد يك فرد غير مطلع از تاريخ صحابه و تابعين تصور كند كه اين نسبت حقيقت دارد ولي مراجعه به تواريخ درست خلاف آن را ثابت ميكند، ما از باب نمونه مواردي را يادآور ميشويم:
1- رِسالَةُ الْهَدِيَّةُ السَّنِيَّه، ص 162، ط منار مصر، همچنين مراجعه كنيد به كَشْفُالاِْرْتِياب، ص 276.
1. «در دوران خلافت عمر خشكسالي پيش آمد و مردي به سوي قبر پيامبر آمد و گفت اي پيامبر خدا براي امت خود آب بطلب كه آنان نابود شدند. پس پيامبر در خواب نزد او آمد و فرمود: پيش عمر برو و بر او سلام رسان و آگاهش كن كه همگي سيــراب خـواهنــد شد».(1)
1- وفــاء الوفاء: 2/1374 ط مصر.
سپس سمهودي ميگويد:
«اين جريان گواه بر آن است كه در حالي كه پيامبر در برزخ است ميتوان از او درخواست دعا كرد و اين مطلب اشكال ندارد، زيرا او از درخواست افراد آگاه است، از اين جهت مانع ندارد كه بسان حال حيات از او درخواست دعا نمود».
2. «سمهودي» از «حافظ ابو عبداللّه محمد بنموسي بنالعمان»، با سندي منتهي به «علي بن ابيطالب عليهالسلام » نقل ميكند كه سه روز از دفن پيغمبر اكرم صلياللهعليهوآله گذشته بود كه عربي از خــارج مــدينه آمــد، خاك قبر پيامبر را بر سر پاشيد و گفت: «يا رَسُولَاللّهِ قُلْتَ فَسَمِعْناقَوْلَكَ وَ وَعَيْتَ عَنِاللّهِ سُبْحانَهُ ما وَعَيْنا عَنْكَ، وَ كانَ فيما أُنْزِلَ عَلَيْكَ «وَ لَوْ أَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُــمْ جــاؤُكَ فَاسْتَغْفِرُوا اللّهَ...» وَ قَدْ ظَلَمْتُ وَقَدْ ظَلَمْتُ وَ جِئْتُــكَ تَسْتَغْفِرْلي...»(1)
«اي رسول خدا، گفتي، ما گفتار تو را شنيديم، از خدا اخذ كردي، آنچه ما از تو اخذ نموديم، از چيزهايي كه بر تو نازل شــده است، اين آيــه است:
هرگاه آنان بر نفس خويش ستم كردهاند، به نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش كنند، تو نيز درباره آنان طلب آمرزش نمايي، خـدا را، آمــرزنده مييابند.
1- وفاءالوفاء: 2/1361 و نساء 64.
من بر نفس خويش ستم كرده و پيش تو آمدهام، براي من طلب آمـرزش بنما و...». نويسنده مزبور در خاتمه باب هشتم، وقايع فراواني نقل ميكند كه همگي حاكي از آن است كه استغاثه و درخواست حاجت از پيامبر «سيره مستمره» مسلمانان بوده است، حتي ميگويد: «امام محمد بن موسي بن نعمان» پيرامون اين موضوع كتــابي تحــت عنـــوان، «مِصْبــاحُ الظَّــلامِ فِيالْمُسْتَغيثين بِخَيْرِ الاَْنام» نوشته است.
وقايعي كه وي در اين باب نوشته است هر چند صحت آنها ثابت نيست ولي در هر حال حاكي از آن است كه درخواست حاجت از پيامبر روش همگاني مسلمانان بوده است و اگر چنين سيرهاي ثابت نبود، نه سمهودي آنها را نقل ميكرد و نه ساير افراد، چنين كاري را براي خود نسبت ميدادند، حتي سمهودي دو جريان براي خود نقل ميكند كه حاكي از رواج استغاثه از پيــامبــر گـرامي صلياللهعليهوآله در آن اعصــار بــوده اســت، اينــك نمــونــههايي ديگــر را ذكـر ميكنيـم:
3. «محمد بن المنكدر» ميگويد:
«مردي، 80 دينار پيش پدر من به عنوان امانت گذارد و خود براي جهاد رفت و به او گفت: اگر به اين پول نياز پيدا كردي خرج كن ؛ اتفاقا گراني پيش آمد و پدر من آنها را خرج كرد، سرانجام صاحب پول آمد و مطالبه پول خود را نمود. پدرم به او گفت كه فردا مراجعه كند و شب را به مسجد آمد و در حالي كه به قبر و منبر پيامبر اشاره ميكرد، تا نزديك صبح در حال استغاثه بود ؛ در همين هنگامه در تاريكي مسجد مردي پديدار شد و گفت: اي ابامحمد بگير؛ وي كيسهاي بهپدرم دادكه درآن 80دينار بود».(1)
4. «ابوبكر ابن المقري» ميگويد:
1- وفــاء الــوفــاء، 2/1380 (ط مصــر). وي تــا ص 1385 نمونههايي از اين استغاثهها را بيان كرده است.
«بر من و طبراني و ابوالشيخ گرسنگي غلبه كرد و ما كنار قبر پيامبر صلياللهعليهوآله بوديم پس چون شب فرا رسد به كنار قبر حضرت رفتم و گفتم: «يا رَسُولَاللّهِ الْجَوْعَ»... چيزي نگذشت در مسجد كوبيده شد، مردي علوي با دو جوان وارد شد، در حالي كه در دست هر كدام زنبيلي مملو از غذا بود... موقعي كه از خوردن غذا فارغ شديم آن مرد علوي گفت... رسول خدا را در خواب ديدم، به من امر كرد كه به سوي شما غذا بياورم».(1)
5. «ابــن جــــــلاد» ميگـــويــد: 1- وفاء الوفاء، 2/1380 (ط مصر). وي تا ص 1385 نمونههايي از اين استغاثهها را بيان كرده است.
«با كمال فقر وارد مدينه شدم نزديك قبر آمدم و گفتم: اي پيامبر خدا، مهمان توام؟
ناگهان خواب مرا ربود، پس در خواب پيامبر را ديدم كه ناني به دست من داد...».(1)
ما فعلاً كار با صحت و سقم اين جريانها و واقعهها نداريم. سخن ما اين است كه اين وقايع، خواه راست باشند خواه دروغ، گواهي ميدهند كه يك چنين كار، عمل شايعي بوده است كه اگر اين اعمال بدعت و حرام، يا شرك و كفر بود، هرگز جاعلان و واضعان حرفهاي چنين مطالبي را نقل نميكردند، كه آنان را از انظار مردم بيندازند. 1- وفاء الوفاء، 2/1361 .
ابو محمد الاِشْبيلي در كتاب خود «في فَضْلِ الْحَجِّ» مينويسد: «مردي از اهل غرناطه به بيماري سختي مبتلا گرديد كه پزشكان وقت از معالجه او مأيوس گرديدند. در اين موقع ابوعبداللّه محمد بن ابي الخصال از طرف وي نامهاي به رسول خدا نوشت كه در آن شفا و بهبودي او را ميطلبيد، و در اين مــورد اشعاري چند سرود كه ترجمه قسمتي از آن چنين است:
«آزاد شده تو عبداللّه تو را با تضرع ميخواند، و در اين راز تو را در نظر گرفته و به لطف تو مؤمن است، من اميدوارم سلامتي او را بازگرداني، به قدرت خدايي كه استخوانها را زنده و بيمــاران را شفــا ميبخشــد، تو آن كسي هستي كه در حال حيات و ممات به او اميد داريم، براي برگردانيدن مصيبتهايي كــه ثــابـت و استوارند».(1)
اين بحث، صحت و استواري درخواست دعا و حاجت از ارواح را به روشنــي ثــابــت كـــرد، در پــايــان به بررسي آخـريـن نكته ميپردازيم:
ممكن است گفته شود:
«فايده يك چنين درخواستها چيست؟»
1- وَفاءُ الْوَفاءِ، 2/1386 و 1387.
پاسخ آن روشن است. به همان جهتي كه از احيا درخواست حاجت ميكنيم، خصوصا درخواست دعا و يا درخواست امور خارق عادت، به همان جهت نيز از ارواح مقدسه استمداد مينماييم: زيرا فرض اين است كه وضع آنان دگرگون نشده و شــرايــط استجــابت دعا و يا قدرت آنان به هم نخورده است.
در اين جا، بخش نخست از بحثهاي پنجگانه رساله به پايان رسيد، اكنون وقت آن رسيده است كه دومين بحث از آن مباحث را آغــاز كنيم، و آن درخــواست شفاعت از اولياي الهي است.
شفاهت خواهي از ارواح مقدسه
آيـات موضوع
1. «وَ يَعْبُـــدوُنَ مِـنْ دوُنِ اللّـهِ مـا لا يَضُــرُّهُــمْ وَلايَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هآؤُلآءِشُفَعآؤُنا عِنْدَ اللّهِ...» (18/يونس)
«موجوداتي را ميپرستند كه به آنها زيان و سودي نميرسـانـد و ميگــوينـد كه آنها شفيعان ما نزد خدا هستند».
2. «اِنَّــكَ لا تُسْمِـعُ الْمَــوْتـي وَ لا تُسْمِـعُ الصُّـمَّ الدُّعـاءَ اِذا وَلَّــوْا مُـدْبِرينَ» «وَ ما اَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَــلالَتِهِــمْ اِنْ تُسْمِـعُ اِلاّ مَنْ يُؤْمِنُ بِاياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ» (80 ـ 81 / نمل)
شفاهتخواهي از ارواح مقدسه (125)
«تو قدرت نداري كه سخني را به مردگان بشنواني (شنوايي دهي) و نميتواني نداي خويش را به گوش كران برساني آنگاه كه به تو پشــت ميكننــد، تو نميتــواني كوري را از ضلالت هدايت كني تنها آن گروه را هدايت ميكنــي كـه به آيات ما ايمــان آوردهانــد و تسليــم حــقّ شـدهاند».
3. «وَ ما يَسْتَوِي الاَْعْمي وَ الْبَصيرُ» «وَ لاَ الظُّلُمــاتُ وَ لاَالنُّــورُ» «وَ لاَ الضِّــلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ» «وَ مايَسْتَوِيالاَْحْياءُ وَ لاَالاَْمْواتُ اِنَاللّهَيُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما اَنْتَ بِمُسمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ» «اِنْ اَنْتَ اِلاّ نَذيرٌ» (19 ـ 23 / فاطر)
«كور و بينا، تاريكي و روشنايي، سايه و آفتاب، مردگان و زندگان يكسان نيستند، خداوند هركس را بخواهد شنوا ميكند و تو نميتواني مردگان قبور را شنوا گرداني (هدايت كني) تو بيمرساني بيش نيستي».
4. «اَمِ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِ اللّهِ شُفَعاءَ قُلْ اَوَ لَوْ كانُوا لايَمْلِكُــونَ شَيْئا وَ لا يَعْقِلُونَ» «قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَميعا...» (43 ـ 44 / زمــــــــر)
«بلكه آنان جز خدا شفيعاني اتخاذ كردهاند، بگو اگر آنان چيزي را مالك نباشند و تعقل نكنند (چگونه ميتــواننــد شفــاعـت كنند) بگــو شفــاعـت همگــي از آن خــداســت».
5. «وَ لا يَمْلِكُ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دوُنِهِ الشَّفاعَةَ اِلاّ مَنْ شفاهتخواهي از ارواح مقدسه (127)
شَهِــدَ بِالْحَــقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُــونَ» (86 / زخرف)
«كساني كه غير خدا را ميپرستند، از شفاعت معبودهاي خود بهرهاي نميبرند، مگر آن كساني كه به حقيقت توحيد گــواهــي دهنــد و از حقيقــت آن آگــاه گردند». 6. «...فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ اَحَدا» (18 / جن)
«...بـــا خــــــدا كســـي را نخـــــوانيـــــد»
تفسير آيات
از نظر واقع بيني، شفاعت خواهي از شافعان راستين، بحث مستقل و جدايي نيست، بلكه شاخهاي از بحث پيشين ميباشد. زيرا «شفاعتخواهي» همان درخواستدعا از «ارواحمقدسه» و يا درخواست تصرف در روح و روان انسان در روز رستاخيز است كه در سايه اين تصرف، پالايشي در روح و روان انسان پديد آيد تا بتواند در جرگه پاكان قرار گيرد، و در سرنوشت مانند آنان گردد.
اگر دلايل قطعي در بخش پيشين هر دو نوع درخواست را از اولياي الهي تجويز كرد، ديگر گشودن بخش جداگانه براي درخواست شفاعت لزومي ندارد. ولي چون در كتابهاي وهابيها، خصوص اين بحث، به طور جداگانه عنوان شده است ما نيز از ادغام دو بحث، در يكديگر صرف نظر كرده و به گونهاي فشرده اين بحث را تعقيب ميكنيم. به گواهي متون تواريخ، سيره و روش مسلمانان از زمان «پيامبر گرامي صلياللهعليهوآله » و زمانهاي بعد، درخواست شفاعت از شافعان راستين بوده است و پيوسته از آنان در حال حيات و ممات درخواست شفاعت ميكردند و هيچ دانشمند اسلامي اين چنين درخواست را مخالف اصول اســلام ندانسته است.
تا اينكه «ابن تيميه» در قرن هشتم اسلامي، با اين مسأله مخالفت كرد و پس از وي «محمدبن عبدالوهاب نجدي»، پرچم مخالفت را برافراشت.
يكي از نقاط اختلاف وهابيها با ديگر فرقههاي اسلامي همين جاست. آنان با اينكه بسان ديگر مسلمانان شفاعت را به عنوان يك اصل اسلامي پذيرفتهاند و ميگويند كه روز قيامت شافعان درباره گنهكاران امت شفاعت خواهند كرد و پيامبر گرامي صلياللهعليهوآله در ايــن قسمــت سهــم بزرگتري دارد، در عين حال ميگويند:
«ما هــرگــز حــق نــداريم در اين جهان از آنان طلب شفاعت كنيم».
و در اين موضوع به اندازهاي تند رفتهاند كه عفت كلام مانع از نقــل سخنان آنــان است، خلاصــه گفتـار آنان اين است كه:
پيامبر اسلام و ديگر پيامبران و فرشتگان و اولياي در روز رستاخيز حق شفاعت دارند ولي بايد شفاعت را از مالك شفاعت و اذن دهنده آن كه خداوند باشد، خواست و گفت: «پروردگارا! پيامبر و ديگر بندگان صالح خود را شفيعان ما در روز قيامت قرار بده»، ولي ما حق نداريم بگوييم: «اي پيامبر خدا! از تو ميخواهيم در حق ما شفاعت بنمايي»؛ زيرا شفاعت چيزي است كه جز خدا كسي بر آن قادر نيست.
وهابيها با ذكر دلايل پنجگانه درخواست شفاعت از شافعان راستين را تحريم كردهاند. ما پيش از آنكه دلايل آنان را رسيدگي كنيم خود مسأله را از نظـــر كتــاب و سنــت و عقل مورد بــررسي قــرار داده از خــدا ميخــواهيــم كه ما را در ايــن بحــث از انــديشــههاي نـــاروا بازدارد.
دلايل جـايـز بودن درخـواست شفـاعت از اولياي خدا
هــرگــاه حقيقــت شفــاعـت را همــان دعــاي شفيــع در حــق گنــهكــاران بــدانيــم درخــواست دعــا از برادر مؤمن، تا چــه رســد به پيــامبــران و اوليــاي الهــي، يك امر مستحسن ميباشد و بحث گــذشتــه به خــوبــي از عهــده اين كــار برآمد.
اگــر وهــابي درخــواســت دعــا از بــرادر مــؤمن را جــايــز ميدانـد، بايد درخــواست شفــاعت از شفيــع حــي را نيز بدون اشكال و جايز بشمارد و اگر او درخواست شفاعت از حــي را جــايــز نميدانــد ناچار براي شفاعت معنايي غير از دعا معتقد است.
در احاديث اسلامي و سيره صحابه موارد روشني است كه درخواست شفاعت را از «پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله » به خوبي ثابت ميكند كه به برخي اشاره ميكنيم: «انس بــا صــرافــت طبــع از پيامبر درخــواست كردم كه در روز قيــامت در حــق من شفــاعــت كنــد، وي درخواست مـــــرا پــــذيــــرفـــــت و...».
انس با صرافت طبع از پيامبر گرامي صلياللهعليهوآله درخواست شفاعت ميكند، و جاي آن را نيز ميپرسد و پيامبر ميفرمايد: روي صراط، و هرگز به خاطر وي خطور نميكند كه اين كار با اصول توحيد و غيره منافات دارد و پيامبر نيز آن را ميپذيرد، و به او نـويــد ميدهــد.
2. «سواد بن قارب» كه از ياران «پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله » است، در ضمــن اشعــاري از ايشــان درخــواســت شفــاعــت ميكند و ميگويد:
«وَكُنْ لي شَفيعا يَوْمَ لا ذُو شَفاعَةٍ بِمُغْنٍ فَتيلاً عَنْ سُوادِ بنِ قارِب»
«اي پيامبر گرامي شفيع من باش روزي كه شفاعت شافعان، به اندازه نخ هسته خرما به حال سوادبنقارب سودي ندارد».(1)
ممكن است وهابي بگويد: تمام اين درخواستها، مربوط به زمان حيات شفيع است و صحت يك چنين درخواست گواه بر جواز درخواست شفاعت در حال ممات نميشود. ولي پاسخ اين پرسش نيز روشن است، زيرا گذشته از اين كه وهابي طلب 1- قاموسُ الرجال، ذيل ماده «سُواد».
شفاعت را مطلقا حرام ميداند، موت و حيات ملاك تحريم نميشــود و مــلاك لغــو و عــدم لغــو بــــودن نميگـــردد.
و از احاديث اسلامي استفاده ميشود كه ياران پيامبران پس از درگــذشت وي پيــوستـه از او درخواست شفاعت ميكردند.
3. هنگــامي كــه اميــر مؤمنــان علي عليهالسلام از تجهيز پيــامبــر اكـرم صلياللهعليهوآله فارغ گرديد، چهره پيامبر را باز كرد و گفت:
«بِــأبــي أَنْــتَ وَ أُمّي (طِبْتَ حَيّا وَ طِبْتَ مَيّتا)... أُذْكُرْنا عِنْدَ رَبِّك».(1) 1- نهجالبلاغه: 2/255، عبده، خطبه 23.
«پدرم و مادرم فداي تو باد (در حال حيات و ممات پاكيزه بودي)... در پيشگاه پروردگار از ما يادي بنما».
ما تصور ميكنيم كه بحث و گفتگو در اين بخش با توجه به بحث پيش مايه اطاله سخن باشد و بهتر است دلايل مخالفان را بــه گــونــهاي فشـرده مورد بررسي قرار دهيم:
آنان با دلايل گوناگون بر تحريم درخواست شفاعت استدلال ميكننــد كه در زير به همگــي اشـاره ميكنيم:
الف: درخــواست شفاعت شرك است
پيامبران و اولياي خدا در اين جهان حق شفاعت ندارند، بلكه اين حق براي آنان تنها در آخرت است هر كس بندهاي از بندگان خدا را ميان خود و خدا واسطه قرار دهد، و از او بخواهد كه در حق وي شفاعت كند دچار شرك شده است.
مـــا بـــايـــد بگــوييـم كه :
«پــروردگــارا! مــا را از جملــه كساني قرارده كه شفاعت محمــد صلياللهعليهوآله بــه آنهـا ميرسد».
ولي هرگز حق نداريم بگوييم:
«اي محمّــد در حــــقّ مــا شفــاعت بنمـــا»
درست است كه خداوند به پيامبر گرامي حقّ شفاعت داده است، ولي ما را از مطالبه آن از او بازداشته است بلكه ما بايد شفــاعت را از خــدا بخــواهيـم كه شفاعت را به او داده است.
پاسخ
توحيد در عبادت، در برابر شرك در پرستش، يكي از اركان توحيد است كه در قرآن با اهميت تلقي شده است ولي جان سخن اين جا است كه آيا هر نوع دعوت و خواندن طرف و خواستن چيزي از وي عبادت و پرستش است و يا اين كه پرستش معني خاصي دارد و آن دعوت و طلب، و اظهار ذلت و خضوع از كسي است كه او را «متصرف بلامنازع» در امور دنيا و آخرت بدانيم و به تعبير ديگر خدا بدانيم خداي بزرگ يا خداي كوچك، خداي حقيقي يا خداي پنداري، و خدا به موجودي ميگويند كه آفريدگار جهان و يا شأني از شئون او را مالك باشد و به او تفويض گردد، مثل اين كه مالك مقام «رازقيت» يا «مغفرت» و يا «شفاعت» باشد ولي هرگاه كسي از كسي به اين صورت چيزي بخواهد ميگويند او را پرستش كرده است و هرگز درخواست شفاعت از شافعان راستين به اين شكل نيست، بلكه از اين نقطه نظر است كه آنــان بنــدگــان مقرب درگاه الهي هستند و دعاي آنان در پيشگاه خداوند مستجــاب ميگــردد و به ديگر سخــن خـــدا به آنـــان اذن داده است كه تحت شرايطي شفاعت كنند.
توضيح اين كه صريح آيات قرآن به روشني گواهي ميدهد كه افرادي كه به حق و حقيقت گواهي ميدهند، روز رستاخيز شفاعت خواهند كرد آن جا كه ميفرمايد:
«وَ لا يَمْلِــكُ الَّــذيــنَ يَــدْعُــونَ مِنْ دوُنِهِ الشَّفاعَةَ اِلاّ مَــنْ شَهِــدَ بِالْحَــقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»(1)
«كساني كه غير خدا را ميپرستند، از شفاعت معبودهاي خود بهرهاي نميبرند، مگر آن كساني كه به حقيقت توحيد گــواهي دهنـد و از حقيقت آن آگـاه گردند».
1- 86 / زخرف .
لفظ «إلاّ» كه از حروف استثناء است گواه روشني بر شفاعت كــردن آن گــروهي است كه به وحدانيت خدا گواهي ميدهند.
اكنون اين سؤال پيش ميآيد: حالا كه خداوند به برخي از اولياي خود چنين حقي را لطف فرموده و اجازه داده است كه شفاعت كنند، چه اشكالي دارد كه از چنين فردي درخواست شفاعت كند؟ در اين صورت هرگاه درخواست كننده واجد شرايط شفاعت باشد و در عداد افرادي باشد كه خدا به آنان اذن داده است كه درباره آنان شفاعت كنند، درخواست او پذيرفته ميشود و در غير اين صورت مردود ميگردد.
خنــدهآور جملـهاي است كـه رئيس فرقه وهابيها ميگويد:
«خداوند به اولياي خود حق شفاعت داده است اما ما را از درخواست آن بازداشته است».(1)
اوّلاً: خداوند در كدام آيه ما را از درخواست شفاعت از شافعان راستين بازداشته است؟ اگر اين بازداري به خاطر اين است كه چنين درخواستي شرك است، هرگز چنين درخواستي شرك است، هرگز چنين درخواستي عبادت و پرستش طرف نيست و اگر از جهات ديگر است، بعدا مورد بررسي قرار ميگيرند.
1- كشـــفالارتيـــاب: 241 نقـــل از كتـــاب كَشْـــفُ الشُّبُهــات تأليف محمـــدبـــن عبــدالوهـــاب، ص 62.
ثانيا: اين كار يك نوع تناقضگويي است، اگر خدا چنين حقي را به اولياي خود داده است براي اين است كه ديگران از آن حق بهرهمند گردند، آيا صحيح است كه به افرادي گفته شود كه شما حق نداريد از آنان درخواست استفاده بنماييد؟ در حالي كه چنين حقي به خاطر بهرهمند شدن آنان به اولياي خدا داده شــده اسـت.
ب: شرك مشركان به خاطر طلب شفاعت از بتها بود
شرك مشركان به خاطر اين بود كه از بتها طلب شفاعت مينمــودنــد كه آيه زير بر آن گواهي ميدهد:
«وَ يَعْبُـدوُنَ مِـنْ دوُنِ اللّـهِ مـا لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُـمْ وَيَقُولُونَ هآؤُلآءِ شُفَعـآؤُنـا عِنْـدَ اللّـهِ...»(1)
«موجوداتي را ميپرستند كه به آنها زيان و سودي نميرســانـد و ميگـوينـد كه آنها شفيعان ما نزد خدا هستند».
بنابراين هر نوع شفاعتخواهي از غير خدا شرك و پرستش شفيع خواهد بود.
1- 18 / يونس .
پاسخ:
اوّلاً: به حكم «واو عاطف» (در جمله «وَ يَقُولُونَ» عبادت آنان غير از درخواست شفاعت آنان بود). اگر درخواست شفاعت پرستش آنها بوده، لفظ «واو» زايــد خـواهـــد بــود.
ثانيا: آنان بتها را خدايان كوچك و متصرفان بيمنازع در امور دنيا و آخرت ميدانستند، از اين جهت هر نوع درخواست همراه با اين عقيده، عبادت شفيع خواهد بود، در صورتي كه مسلمانان شافعان راستين را بندگان مقرب خدا ميدانند كه بــدون اذن او كــاري را صــورت نميدهنــد، در اين صورت چگــونــه ميتــوان حكم مورد بحـث را از آيه استفاده نمود؟!
: درخواست حاجت از غير خــدا حـرام است
سومين دليل آنها اين است كه درخواست حاجت از غير خدا حرام است، قــرآن مجيــد ميفرمايد:
«...فَــلا تَـدْعُـوا مَـعَ اللّهِ اَحَــــدا»(1)
«بــا خــــدا كســي را نخــــوانيـــد».
«ادْعُــــونـــي اَسْتَجِــبْ لَكُــــمْ»(2)
«مـرا بخــوانيد تا شما را اجـابت كنم».
1- 18 / جن . 2- 60 / غافر .
پاسخ:
مفاد اين آيات از بحثهاي پيش روشن گرديد، مقصود از دعوت در اين آيات درخواست حاجت اعم از دعا و غيره نيست، بلكه مقصود عبادت و پرستش غير خدا است و گواه اين مطلب لفظ «مَعَاللّهِ» در آيه نخست و ذيل آيه در آيه دوم ميباشد، زيــرا ذيــل آيه دوم اين چنيــن اســت:
«اِنَّ الَّــذيــنَ يَسْتَكْبِــرُونَ عَـنْ عِبادَتي»(1)
«آنان كه از دعا و عبادت من سركشي ميكنند».
1- 60 / غافر .
و هدف آيات جز اين نيست كه غير خدا را مپرستيد. و اگر معني وسيع داشته باشد به گونهاي كه درخواستها را نيز شامل باشد، مقصود آن قسم از دعوتهاست كه انسان طرف را خدا بينگــارد و آن گــاه از او درخـواست حاجت كند.
د: شفاعت، حق مختص خدا است
از برخي از آيات قرآن استفاده ميشود كه شفاعت حق مختــص خــدا است چنــان كـه ميفــرمــايــد:
«اَمِ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِ اللّهِ شُفَعاءَ قُلْ اَوَ لَوْ كانُوا لايَمْلِكُونَ شَيْئا وَ لا يَعْقِلُونَ. قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَميعا...»(1)
«بلكه آنان جز خدا شفيعاني اتخاذ كردهاند، بگو اگر آنان چيزي را مالك نباشند و تعقل نكنند (چگونه ميتوانند شفاعت كنند؟) بگو شفــاعت همگـي از آن خــداسـت».
پاسخ:
با در نظر گرفتن جملههاي آيه، روشن ميشود كه هدف آيه نفي شفاعت از بتهاي چوبي و سنگي و فلزي است نه نفي شفاعت از شافعان راستين كه در آيات ديگر به شفيع بودن آنها تصريح كرده است، زيرا:
1- 43 و 44 / زمر.
اوّلاً: جملههاي «لا يَمْلِكُونَ» و «لا يَعْقِلُونَ» ميرساند كه حق شفاعت از آن كسي است كه مالك حق شفاعت باشد و نيز از كار خود آگاه باشد و بتهاي مورد نظر آنان فاقد هر دو شرطند؛ نه از كارخود آگاهند و نه خود شفاعت را مالكند؛ در اين صورت مفاد جمله «قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَميعا» اين ميشود كه شفاعت مال خداست نه مال بتهاي چوبي و فلزي ؛ تو گويي ميفرمايد:
«قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَميعا لا لِلاَْوْثانِ وَ الاَْصْنام»
«شفــاعـت از آن خـــداست نــه از آن بــتهـا».
ثانيا: حق شفاعت «به صورت مالكيت و مملوكيت»، فقط از آن خداست، و «اولياي الهي»، «مالك» شفاعت نيستند بلكه «مأذون» در آن ميباشند. بنابراين هيچ مانعي ندارد كه خداوند «مــالــك شفاعت» باشـد و ديگـري «به اذن او» شفاعت او كند.
خلاصه مقصود از جمله ياد شده اين نيست كه تنها خدا شفيع است، نه غير او، زيرا جاي شك نيست كه خدا هرگز در حق كسي شفاعت نميكند بلكه مقصود اين است كه خدا مالك اصل شفاعت است و اگر شفيع ديگري نيز باشد به اذن و اجازه او ميباشد. و خدا اين حق را «اصالتا» و غير خدا «نيابتا» دارد. در اين صورت آيه ارتباطي به مدعاي طرف ندارد.
ه: درخواست شفاعت از مرده لغو است
پاسخ اين اعتراض از بحثهاي پيشين روشن گرديد و هرگز درخواست شفاعت از روح مجرد و آگاهي كه خدا او را با جمله «بِالْمُؤْمِنينَ رَؤوفٌ رَحِيمٌ» توصيف ميكند، لغو نيست، و در گذشته گفتيم كه علماي اسلام مفاد آيه «وَ لَوْ اَنَّهُمْاِذْ ظَلَمُوآا...» را عام گرفتهاند كه شامل هر دوحال ميباشد.
و: خداوند مردگان را غيرقابل تفهيم اعلام ميكند
آنــان در ايــن استــدلال به آيــههاي زير استدلال ميكنند:
«وَ ما يَسْتَوِي الاَْعْمي وَ الْبَصيرُ. وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ. وَ لاَالضِّلُّ وَ لاَ الْحَــرُورُ. وَ ما يَسْتَـوِي الاَْحْيـاءُ وَ لاَالاَْمْـواتُ اِنَاللّهَيُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما اَنْتَ بِمُسمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ. اِنْ اَنْتَ اِلاّ نَذيرٌ»(1)
«كور و بينا، تاريكي و روشنايي، سايه و آفتاب، مردگان و زندگان يكسان نيستند. خداوند هر كسي را بخواهد شنوا ميكند و تــو نميتــواني مردگان قبور را شنوا گرداني (هدايت كني)، تو بيــم رســاني بيــش نيستــي».
«اِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتي وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَّوْا مُدْبِرينَ. وَ ما اَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ اِنْ تُسْمِعُ اِلاّ مَنْ يُؤْمِنُ بِاياتِنافَهُمْ مُسْلِمُونَ»(1)
1- 19 ـ 23 / فاطر. «تو قدرت نداري كه سخني را به مردگان بشنواني (شنوايي دهي) و نميتواني نداي خويش را به گوش كران برساني آنگاه كه به تو پشت ميكنند. تو نميتواني كوري را از ضلالت هدايت كني. تنهــا آن گــروه را هدايت ميكني كه به آيات ايمان آوردهاند و تسليم حــق شــدهاند».
1- 80 و 81 / نمل.
پاسخ:
اين گروه پيوسته در تخطئه ديگر فرقههاي اسلامي از در شرك وارد ميشوند و به نام طرفداري از توحيد، درصدد تكفير ديگران برميآيند ولي در اين استدلال چهره گفتار را دگرگون كرده و موضوع لغو بودن توجه به اولياء را پيش كشيدهاند. اما آنــان به كلــي غافلنــد كـه:
اولياي الهي به بركت دلايل عقلي و نقلي (1) حيّ و زندهاند. و هدف اين آيات جز اين نيست، اجسادي كه در زمين آرميدهاند
1- دلايل قرآني به گونهاي گذشت .
قــابــل تفهيــم نيستنــد، و هــر جســدي كــه روح از آن جــدا شد از قلمرو درك و فهــم بيــرون مــيرود، و به صـورت جمــادي درميآيد.
ولي بايد توجه نمود كه طرف خطاب ما، اجساد نهفته در قبور نيستند بلكه ما با آن ارواح پاك و زنده كه با اجساد برزخي در جهان برزخ به سر ميبرند، و به تصريح قرآن حيّ و زنده هستند، سخن ميگوييم و درخواست شفاعت مينماييم نه با بدن نهفته در خاك.
اگر مردگان و اجساد پنهان شده در دل خاك از قلمرو تفهيم دور و كنارند دليل بر آن نيست كه ارواح و نفوس طيب و پاكيزه آنان كه به نص قرآن در جهان ديگر زندهاند و روزي ميخورند، قـابل تفهيم نباشند.
اگر ما سلام ميگوييم، و يا طلب شفاعت ميكنيم، و يا سخن ميگوييم، سر و كار ما با آن ارواح پاك و زنده است نه با اجساد نهفته در دل خاك.
اگر ما به زيارت قبر و خانه و كاشانه آنان ميرويم به خاطر اين است كه از اين راه ميخواهيم در خود آمادگي ايجاد نماييم تا با آنان ارتباط روحي برقرار كنيم، حتي اگر بدانيم كه جسد آنــان مبــدل به خــاك شــده (هر چنــد روايات اسلامي برخــلاف آن گــواهي ميدهنــد)، باز اين نــوع صحنــهها را پديد ميآوريم، تا از اين راه آمادگي ارتباط، با آن ارواح پاك، پيدا كنيم. گذشته بر اين زيارت مدفن آنان آثار سازندهاي دارد كه در محل خود بيان شد.
توسّل به پيامبران و صالحان
آيــات موضوع
1. «يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوااللّهَ وَابْتَغُوا اِلَيْهِ الْوَسيلَةَ وَ جاهِدُوا في سَبيلِه لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(1)
«اي افراد با ايمان (از مخالفت با خدا) بپرهيزيد، و به سوي او وسيله تحصيل نماييد، و در راه خــدا جهــاد كنيــد تا رستگار شويد».
2. «اِنَاللّهَ لايُغَيِّرُ مابِقَوْمٍ حَتّي يُغَيِّرُواما بِأَنْفُسِهِمْ»(2)
1- 35 / مائده . 2- 11 / رعد .
«خداوند وضع گروهي را دگرگون نميسازد، تا آن كه وضع خود را عوض كنند».
3. «قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبّي لَوْلا دُعاؤُكُمْ...»(1)
«بگــو اگــر عبــادت و پــرستش شمــا نباشد خـــدا به شما توجه نميكند».
4. «وَ مااَمْوالُكُمْ وَ لااَوْلادُكُمْ بِالَّتيتُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفي اِلاّ مَــنْ امَــنَ وَ عَمِــلَ صالِحا فَاُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِمــا عَمِلُــوا وَ هُــمْ فِي الْغُــرُفــاتِ امِنُـــونَ»(1)
1- 77 / فرقان .
«اموال و اولاد شما چيزي نيست كه مايه تقرب شما گردد، مگر آن كس كه ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد، كه براي آنــان دو بــرابــر پــاداش است و در غرفههاي بهشت ايمنند».
5. «اَلا لِلّهِ الدّينُ الْخالِصُ وَ الَّذينَ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِهِ اَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَي اللّهِ زُلْفي اِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ في ما هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُونَ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّـــارٌ»(2) 1- 37 / سبأ . 2- 3 / زمـر.
«اطاعت خالص مخصوص خداست و آنان كه جز خدا براي خود اوليايي اتخاذ نمودهاند و ميگويند ما آنها را عبادت نميكنيم مگر آن كه ما را به سوي خدا نزديك سازند، خداوند در آن چــه كه اختــلاف دارنــد داوري ميكند خدا آن كس را كه دروغ پــرداز ناسپـاس است، هدايت نميكند».
6. «وَ اَنْ لَيْسَ لِلاِْنْسانِ اِلاّ ما سَعي»(1)
«بــراي هــر انســاني، جــز آن چــه را كه كــوشش كرده و بـــه دســــت آورده است، چيــزي نيســت».
1- 39 / نجم .
تفسير آيات
پيرامون درخواست حاجت و شفاعت از اولياي الهي به گونهاي بحث انجام گرفت و روشن شد كه درخواست چيزي از پيامبران و صالحان، چه در حال حيات و چه در حال ممات، نه شرك است و نه حرام، اكنون وقت آن رسيده است كه پيرامون توسل به اولياء كه گروه وهابي شديدا با آن مخالفت ميورزند، بحث و گفتگو نماييم.
«تــوســل» به «عــزيــزان درگــاه الهــي» بــه دو صورت زيــر انجــام ميگيرد:
1. به «اولياي الهي» توجه كنيم و آنان را ميان خود و خالق خويش «واسطه» قرار دهيم و به ذات آنان توسل بجوييم و بگــوييــم:
«اَللّهُمَّ إنّي أتَوَسَّلُ إلَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّد صلياللهعليهوآله أنْ تَقْضِيَ حاجَتــي»
«بار الها! من پيامبرت حضرت محمد صلياللهعليهوآله را وسيله قرار ميدهــم كه حــاجــت مــرا ادا بفــرمايي».
2. مقام و موقعيت و احترام آنان را در نزد پروردگار جهان در نظــر ميگيــريم، و آن را وسيلــه قـرار ميدهيم و ميگوييم:
«اَللّهُمَّ إنّي أتَوسَّلُ إلَيْكَ بِجاهِ مُحمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ حُرْمَتِهِمْ وَ حَقَّهِمْ عَلَيْكَ أنْ تَقضِيَ حاجَتي»
«پــروردگــارا! من مقــام و احتــرام و حقـي را كــه محمّــد و آل محمّد در نــزد تو دارنــد، وسيله خود قرار ميدهم كه حــاجت مرا ادا بفـرمايي».
و اگر در مقام درخواست حاجت، خدا را بر مقام و موقعيت صالحان قسم دهيم هر چند اين نيز يك نوع توسل به اولياي الهي است، ولي چون وهابيها آن را جداگانه مورد بحث قرار دادهاند، ما نيز جداگانه مورد بحث قرار خواهيم داد.
اكنــون بحث مـا در دو صورت خلاصه ميگردد:
1. توسل به ذات اوليــاي الهي.
2. توسل به مقام و حرمت آنان.
و هر دو صورت از نظر وهابي حرام است و ما پيش از آن كه دلايل صحت چنين توسل را از قرآن و حديث مطرح كنيم، لازم است قبلاً دلايل مخالفان را بيان نماييم، تا روشن گردد آنان روي چه دليل و يا دليلي!! آن را تحريم كردهاند؟!
«محمد نسيب رفاعي» نويسنده كتاب «اَلتَّوَصُّلُ إِلي حَقيقَةِ التَّوَسُّلِ» در بخش «توسل حرام و ممنوع» وجوهي براي تحريم آن يادآور شده است كه، همگي را مورد بحث و بررسي قرار ميدهيم.(1)
1- به صفحــات 178 تــا 187 كتــاب مـذكور مراجعـه شود.
دليل اول
«اگر تــوســل به اوليــا مشــروع بــود، شــارع مقدس آن را بيــان ميكــرد و مــردم را بر آن ترغيب مينمود، هرگز صحيح نيست كه خداوند آن را بيان نكند، و يا پيامبر آن را نرساند، از اين كه در كتاب خدا و سنت پيامبر او چنين چيزي وارد نشــده، گـواه بر عــدم مشــروعيت آن اســت».
پاسخ
خلاصه استدلال اين است كه چون در شريعت مقدسه، توسل به اولياي وارد نشده است انجام آن تحت عنوان «بدعت» حرام خواهد بود.
دانشمندان بدعت را چنين تعريفكردهاند:
«إدْ خــالُ ما لَيْسَ مِنَ الـدِّينِ فِي الدّينِ».
«چيــزي كـه جــزو دين نيست آن را در ديــن وارد كنيــم».
برخـي بــراي آن معني وسيـعتري قائل شدهاند و ميگويند:
«إدْخالُ ما لَمْ يُعْلَمْ مِنَ الدينِ فِي الدِّين».
«چيزي كه معلوم نيست از دين باشد، آن را جزو دين قرار دهيم».
در هر حال چيزي بدعت است كه با علم به اين كه جزو دين نيست و يا شك در اين جزو آن هست يا نيست، آن را وارد دين كنيم. حالا بينيم اين تعريف شامل حال توسل هست يا نيست؟
اوّلا: گروه متوسل به انبياء و اولياء با آيات و احاديثي كه از پيامبر گرامي صلي الله عليه وآله و خاندان رسالت نقل شده، و با عمل صحابه به پيامبر كه حاكي از ورود آن در شريعت است، بر مشروع بودن اين عمل استدلال ميكنند، و با وجود چنين دلايلي موضوع بحث از تعريف بدعت خارج شده و جزو اموري خواهد بود كه «عُلِمَ أنَّهُ مِنَ الدِّين» و تا دلايل مجوز «توسل» مورد بررسي قرار نگيرد، هرگز نميتوان به عمل آنان رنگ بدعت داد. متأسفانه نويسنده كتاب پيش از آن كه به دلايل طرف، رسيدگي كند، با چماق بدعت، به جنگ طرف رفته است، در صورتي كه بايد از اين حربه، پس از انتقاد از دلايل طرف استفاده نمود.
ثانيا: روش شرايع آسماني، و خصوصا شريعت مقدس اسلام اين است كه احكام الهي را به صورت امور كلي مطرح كنند، تا علما و دانشمندان شريعت با توجه به دستورهاي كلي اسلام، مشروع را از نامشروع بازشناسد، بنابراين ما بايد مجموع قوانين الهي را در قرآن و سنت در نظر بگيريم تا روشن گردد كه توسل به اولياء، تحت كدام يك از دستورهاي الهي است. و هرگز صحيح نيست كه بگوييم: حكم «توسل» در شريعت اسلام بيان نشده است بلكه مطلقا حكم آن از جواز و عدم جواز بيان گرديده است و وظيفه ما است كه حكم آن را از قوانين كلي استنباط كنيم.
به عبارت ديگر، وظيفه يك محقق اين نيست كه به جاي مطالعه در كتاب و سنت و تطبيق قوانين كلي الهي بر توسل، به «احتياط» تمسك كند، و بگويد چون مشروع بودن توسل در كتاب و سنت نيامده است پس حرام است، بلكه به حكم اين كه، تمام وظيفه بندگان و نيازمنديها و احكام و اعمال آنان تا روز رستاخيز در كتاب و سنت وارد شده است، بايد با تلاش و پيگيري در صدد استفاده و استخراج حكم توسل از قرآن و سنت بــاشــد، تا روشن گردد كه آيا كتاب و سنت حكم آن را چگونه بيان كردهاند.
وجدان هر فردي گواهي ميدهد كه «توسل به اوليا» مانند «سرقت» ذاتا حرام نيست، بلكه اگر حرام باشد به خاطر اين است كه يكــي از مصـاديق و جزئيات شرك محسوب ميگردد.
بنابراين بايد به جاي تمسك به احتياط و اين كه در شريعت مقدس اسلام، وارد نشده است با جستجوگري خاصي در پي اين مطلب باشيم كه آيا توسل به اولياي الهي با موازين توحيد و يكتاپرستي موافق است، يا مخالف؟ به عبارت ديگر از مصاديق شرك محسوب ميشود، يا اين كه ارتباطي به شرك ندارد؟ و آيا توسط انبياء و اولياء بسان واسطه قرار دادن بتهاي بتپرستان است، يا اين كه ميان اين دو عمل، فرسنگها فاصله وجود دارد؟
خلاصه محور بحث اين است كه آيا يك چنين كاري، با توحيد سازگار است يا اين كه شاخهاي از بتپرستي بشمار ميرود؟ متأسفانه نويسنده به جاي تحقيق در اين قسمت، موضوع احتياط را پيش كشيده و اين كه چنين چيزي بالخصــوص در شــريعــت وارد نشده، آن را گواه بر تحريم آن گرفته است.
ثالثا: شكي نيست كه متوسل در توسل خود جز خدا كسي را نميخواند و جز او كسي حاجت نميطلبد و عمل او مشمول آياتي است كه انسانها را به توجه به خدا دعوت مينمايد چيزي كه هست وي در مقام درخواست حاجت از او، يكي از عزيزان درگاه او را واسطه قرار داده و از اين طريق ميخواهد لطف خدا را جلب كند. حال اگر چنين كاري حرام بود، لازم بود كه در كتاب و سنت تذكر داده شود.
و به عبارت ديگر: بشر در زندگي اين جهان در مقام جلب توجه و عطف مقام بالاتر، پيوسته فرد و يا گروهي را واسطه خويش قرار داده و از اين طريق، عطف و لطف مقام بالاتر را براي خود جلب مينمايد و در اين كار از «نداي فطرت» و «سائقه سرشت» استفاده ميكند ؛ روي اين اساس او ناخودآگاه در امور ديني و در جلب الطاف الهي نيز از اين راه وارد ميشود و عزيزان درگاه او را، واسطه خويش قرار ميدهد، هرگاه چنين عملي حرام و نامشروع باشد، بايد در كتاب و سنت به آن توجه داده شود و اگر در قرآن و حديث دليلي بر تحريم آن نباشد، بايد آن را گواه بر مشروع بودن اين كار گرفت.
نويسنده از دليل خود، كاملاً وارونه نتيجه ميگيرد، زيرا نبودن حكم توسل در كتاب و سنت اگر دليل بر جواز و مشروع بودن آن نباشد، گواه بر تحريم آن نخواهد بود.، بالاخص كه اين عمل با سائقه فطرت و رهبري سرشت و مقايسه امور معنوي به امور مادي كه براي نوع انسانها يك امر پذيرفته شده است، انجام ميگيرد، هرگاه اين عمل يك كار نامشروع بود لطف الهي ايجاب ميكرد كه براي نجات بندگان از چنگال كار حرام، آنان را به نامشروع بودن آن توجه دهد و كار به سكوت برگزار نگردد.
به خاطر همين جهت در چنين مواردي، قرآن مجيد و سنت پيامبر، انگشت روي «حرامها» ميگذارد، نه «حلالها». حرامها را بيان ميكند، نه حلالها را، زيرا غرايز، انسان را به كارهايي كه با آنها وفق دارند دعوت ميكنند و در اين ميان آنچه حرام است و نياز به كنترل غرايز دارد، بايد بيان گردد، نه آنچه كه حلال است، چرا كه حلالها نياز به بيان ندارد و خود غرايز در جلب انسـان به سوي آن كافي است.
با مراجعه به آيات قرآن و احاديث اسلامي روشن ميگردد كه غالبا (البته غالبا) محور تبليغ پيامبران بيان حرامها و ممنوعها بوده نه بيان جايزها و مشروعها، زيرا موارد نامشروع نسبت به مشروع كمتر بوده و با آگاهي از موارد ممنوع، موارد مشروع خود به خود روشن ميگردد.
در قــرآن مجيــد ميفــرمــايد:
«اِنَّمــا حَــرَّمَ عَلَيْكُــمُ الْمَيْتَــةَ وَ الـدَّمَ وَ لَحْــمَ الْخِنْزيرِ وَ مــا اُهِــلَّ بِهِ لِغَيْــرِ اللّــهِ...»(1)
«(خــدا) ميتــه، خــون، گوشت خوك، و چيزي را كه براي غيــر خــدا كشتــه شود، بر شما تحــريم كرده است».
«وَ ما لَكُمْ اَلاّ تَأْكُلُوا مِمّا ذُكِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُــمْ ما حَــرَّمَ عَلَيْكُمْ...»(1)
1- 173 / بقره .
«چرا از آن چه كه نام خدا بر آن برده شده است نميخوريد، در حالي كه خــدا حرامها را براي شما شرح داده است».
«قُــلْ تَعــالَــوْا اَتْــلُ مــا حَــرَّمَ رَبُّكُــمْ عَلَيْكُــمْ اَلاّتُشْــرِكُوا بِهِ شَيْئا...»(2)
«بگو بياييد براي شما آن چه را كه خداي شما بر شما تحريم كرده است، بيان كنم براي خدا شريك قايل نشويد و...».
«قُــلْ مَــنْ حَــرَّمَ زينَــةَ اللّهِ الَّتي اَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ...»(1)
1- 119 / انعام . 2- 151 / انعام .
«بگو زيباييها و روزيهاي پاكيزه را كه خدا براي بندگان خــود آفــريـده اســت، چــه كســي تحــريم كــرده است؟!».
با مراجعه به آيات قرآني و احاديث اسلامي و با در نظر گرفتن روش پيامبران آسماني روشن ميگردد كه هدف آنان بيان حرامها و ممنوعها است و اگر آن چه را كه بشر به سائقه فطرت به سوي آن كشيده ميشود، حرام باشد، به بيان آن مبادرت ميورزند، نه اين كه آنان پيوسته حلالها را از سير و پياز يك به يك بيان نمايند.
1- 32 / اعراف .
دليـل دوم
«اَلا لِلّهِ الدّينُ الْخالِصُ وَ الَّذينَ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِهِ اَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَي اللّهِ زُلْفي اِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ في ما هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُونَ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّـارٌ»(1)
«اطاعت خالص مخصوص خداست و آنان كه جز خدا براي خود اوليايي اتخاذ نمودهاند (و ميگويند) ما آنها را عبادت نميكنيم مگر آن كه ما را به سوي خدانزديك سازند، خداوند در آنچه كه اختلاف دارند، داوري ميكند. خدا آنكس را كه دروغپــرداز ناسپــاس است هدايت نميكند».
1- 3 / زمر.
وي در نحوه استدلال با آيه چنين ميگويد:
«خداوند تقرب به وسيله اشخاص را رد كرده و نپذيرفته است و در اين آيه براي مشركان دو ايراد گرفته است: 1. عبادت اوليــاي خــود، 2. تقــرب به وسيلــه اشخاصي كه مخلوق خــدا هستنــد و هــر دو مطلــب در آيه گناه شمرده شده و بــاطـل قلمداد گرديده است». (1)
1- اَلتَّوَصُلُ إلي حَقيقَةِالتَّوَسُّل، ص 170.
سوگند دادن به حق اولياء
آيات موضوع
1. «يا اَيُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذي خَلَقَكُمْ وَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُــمْ لَعَلَّكُــمْ تَتَّقُونَ»(1)
«اي مردم! خدا را بپرستيد كه شما و كساني را كه قبل از شما ميزيستنــد، آفــريــده است، شــايــد پــرهيــزگــار شويد».
2. «اَلصّابِريـنَ وَ الصّادِقينَ وَ الْقانِتينَ وَ الْمُنْفِقينَ وَالْمُسْتَغْفِــرينَ بِالاَْسْحارِ»(1)
1- 21 / بقره . «آنان صبــركنندگان و راستگــويان و فرمــانبردارند و انفــاقكنندگان و استغفـاركنندگان در سحرگاهانند.
3. «...وَ كـانَ حَقّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنينَ»(2)
«يـاري كردن افــراد مؤمن حق آنها بر ماست».
4. «وَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَاَزَّتْ قُلُوبُ الَّــذينَ لايُــؤْمِنُــونَ بِالاْخِــرَةِ وَ اِذا ذُكِــرَ الَّــذيــنَ مِنْ دوُنِهِ اِذا هُمْ يَسْتَبْشِروُنَ»(3)
1- 17 / آلعمران . 2- 47 / روم . «هنگامي كه خدا به تنهايي ياد شود، دلهاي كساني كه سراي ديگر را باور ندارند، رميده ميشود و اگر كساني كه غير او هستنــد، يــاد شــونــد، شــادمــان ميگــردند».
5. «اِنَّهُمْ كانُوا اِذا قيلَ لَهُمْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ يَسْتَكْبِــروُنَ. وَ يَقُولُونَ اَئِنّا لَتارِكُوا الِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ»(1)
«آنان كساني هستند كه هر زمان به آنان گفته شود جز اللّه خــدايــي نيست كبــر ميورزنــد و ميگويند: آيا ما خداي خــود را به خــاطر شاعر ديــوانهاي تـرك گوييم».
6. «...وَ اَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفينَ فيـهِ فَالَّذينَ امَنـُوا مِنْكُمْ وَ اَنْفَقـُوا لَهُمْ اَجْرٌ كَبيرٌ»(1)
1- 45 / زمر . 2- 35 و 36 / صافات . «از آن چه كه شما را نماينده خود در آن اموال قرار داده است، انفاق كنيد، براي كساني كه ايمان دارند و انفاق ميكنند، پــاداش بزرگ است».
تفسير آيات
از ميان اقسام پنجگانه توسل، دو نوع توسل باقي مانده است كه هر دو صورت نزد وهابي ممنوع و محرم، ميباشد. اين دو نوع توسل عبارتند از:
1- 7 / حديد. 1. ســوگند دادن خــدا به حقّ و مقـام اولياء.
2. قسم ياد كردن به غير خدا.
اينــك بـررسي موضوع نخست:
سوگند دادن خدا به مقام حق اولياء و عزيزان درگاه او، چرا بايد حـرام و يا مكـروه شمرده شود؟
قـرآن مجيد گروهي را تحت اين عنوان ميستايد:
«اَلصّابِريـنَ وَ الصّادِقيــنَ وَ الْقــانِتيــنَ وَ الْمُنْفِقيـــنَ وَ الْمُسْتَغْفِـــريـنَ بِالاَْسْحــارِ»(1)
1- 17 / آلعمران .
«آنان، صبركنندگان و راستگويان و فرمانبردارند و انفاقكنندگان و استغفاركنندگان در سحرگاهانند».
حالا اگر كسي در دل شب پس از اقامه نماز شب، خدا را به مقــام و موقعيت اين گــروه سوگند دهد و بگويد:
«اَللّهُمَّ إنّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ الْمُستَغْفرينَ بِالاْءَسْحارِ اِغْفِرْلي».
«بارالها، از تو درخواست ميكنم كه به حق توبهكنندگان در سحرگاهان مرا ببخشا».
چرا بايد بگوييم او كافر شده، مگر او كدام اصل از اصول روشن اسلام را انكار كرد؟ چرا بايد بگوييم شرك ورزيد، مگر خالق جهان را، دو تا پنداشت كه به اعتقاد توحيد در خالقيت او لطمهاي وارد گردد؟ يا مدبر و كارگردان جهان را دو تا دانست تا توحيد و ربوبيت او لطمه پيدا كند، و يا غير خدا را پرستش كرد، تا توحيد عبادت و پرستش او در دستخوش اختلال گردد و در حالي كه او در نيمه شب كه نيمي از گيتي را تاريكي فراگرفته است به ياد خدا برخاسته و به عبادت او پرداخته است، و از ترس او ميلرزد و ديدگانش ميگريد.
قرآن مجيد روشنترين محك براي جداسازي توحيد از شرك را در اختيار ما گذارده است و ما بايد از اين طريق، موحد را از مشرك بازشناسيم، و بدون ضابطه قرآني، جامعه اسلامي را مشرك نخوانيم و توحيد اسلام را در اعراب بيابانگرد نجدي منحصر نسازيم.
«وَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَاَزَّتْ قُلُوبُ الَّــذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِــالاْخِــرَةِ وَ اِذا ذُكِرَ الَّذينَ مِنْ دوُنِهِ اِذا هُمْ يَسْتَبْشِروُنَ»(1)
«هنگــامي كه خــدا به تنهــايي ياد شود، دلهاي كساني كه سراي ديگر را باور ندارند، رميــده ميشــود و اگر كساني كه غيــــر او هستنــد، يــاد شــونــد، شــادمــان ميگــردنــد».
و در آيه ديگر «مجرمين» را كه همان مشركان هستند، چنين توصيف ميكند:
1- 45 / زمر . «اِنَّهُمْ كانُوا اِذاقيلَ لَهُمْ لااِلهَاِلاَّاللّهُ يَسْتَكْبِروُنَ. وَ يَقُولُونَ اَئِنّا لَتارِكُوا الِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ»(1)
«آنان كساني هستند كه هر زمان به آنان گفته شود جز اللّه خــدايي نيست كبر ميورزند و ميگويند: آيا ما خداي خود را به خاطر شـاعر ديوانهاي ترك گوييم؟». آيا به راستي فردي كه در شبهاي سرد زمستان، و يا شبهاي كوتاه تابستان رنج سرما يا بيخوابي را متحمل ميگردد، پس از برگزاري نوافل شب، خدا را به مقام اولياء 1- 35 و 36 / صافات .
سوگند ميدهد، او بسان مشركان است كه از خواندن خدا، نفرت ورزيده و از خواندن بتها شادمان ميگردند؟
در «صحيفه علويه» كه مرحوم شيخ عبداللّه سماهيجي، دعاهاي امام اميرمؤمنان عليهالسلام را گردآورده است، چنين ميخوانيم كه امام در نوافل شب، پس از ركعت هشتم اين چنين دعا كرد:
«اَللّهُمَّ إِنّي أَسْألُكَ بِحُرْمَةِ مَنْ عاذَ بِكَ مِنْكَ وَلَجَأ إلي عِزِّكَ وَ اسْتَظَلَّ بِفَيْئِــكَ وَ اعْتَصَــمَ بِحَبْلِـكَ وَ لَمْ يَثِقْ إلاّ بِكَ».(1)
1- صحيفــه علــويه، انتشـــارات اســـلامي، ص 370.
«پروردگارا من از تو سؤال ميكنم به احترام آن كس كه از تو به تو پناه برده است (جز تو پناهگاهي نينديشيده است) و به عزت تو ملتجي شده و در زير سايه تو قرار گرفته است و به ريسمــان تو چنگ زده، و به جز تو، به ديگري دل نبسته است». و نيز حضرت در دعايي كه به يكي از ياران خود آموخت چنين ميگويند: «وَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيْكَ وَ الرّاغِبينَ إلَيْكَ وَالْمُتَعَوِّذينَ بِكَ، وَالْمُتَضَرِّعينَ إلَيْكَ، وَ بِحَقِّ كُلِّ عَبدٍ مُتَعَبِّدٍ لَكَ في كُلِّ بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ أَوْ سَهْلٍ أَوْ جَبَلٍ أَدْعُوكَ دُعاءَ مَنِ اشّتَدَّتْ فاقَتُهُ...»(1)
«بار الها، به حق سؤال كنندگان، و متوجهان و پناهندگان به تو، و خضوع كنندگان درگاهت و به حق هر بنده پرسشگري كه تو را در خشكي يا دريا، بيابان يا كوه ميپرستد، تو را ميخوانيم، بسان خواندن آن كس كه بيچارگي او به نهايت رسيـده است».
1- صحيفه علــويه، انتشــارات اســلامي، ص 51، امام اين دعا رابه اويس تعليــم فرمــودند.
آيا چنين مناجات روحانگيز و ابراز تذللها به درگاه حق، نتيجهاي جز تحكيم توحيد (جز خدا پناهگاهي نيست) و ابراز عــلاقه بــه دوستان خدا كه خود يك نوع توجه به خدا است چه نتيجهاي ميتواند داشته باشد؟
بنابراين بايد از تهمت كفر و شرك كه در بساط وهابيها بيشتر از تمام اجناس پيدا ميشود صرفنظر كرد و مسأله را از زاويـه ديگـر مورد مطالعه قرار داد.
روي اين اساس برخي از ميانهروهاي آنان موضوع قسم دادن خدا را به اولياء در محدوده تحريم و كراهت مطرح كرده و برخلاف صنعاني تندرو كه مسأله را در دايره كفر و شرك قرار داده است، سخــن از كفــر و شــرك به ميــان نيــاورده اسـت.
اكنون كه محور سخن روشن گرديد و معلوم شد كه بايد موضوع را در چهارچوب حرام و مكروه مورد بحث قرار دهيم، لازم اســت دلايــل صحــت يك چنين تـوسل را روشن سازيم.
دليل نخست
اطلاق آيات عبادت و درخواست از خدا
1. قــرآن انســانها را بــه عبادت و پرستش خدا و خـواندن او، دعوت ميكند و ميفرمايد:
«وَ قــالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني اَسْتَجِبْ لَكُمْ»(1)
«مرا بخوانيد تا دعاي شما را اجابت كنم».
و يـــا ميفــرمــايــد:
«يا اَيُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذي خَلَقَكُمْ وَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ...»(2)
«اي مردم خدا را بپرستيد كه شما و كساني را كه قبل از شما ميزيستند، آفريده است».
1- 60 / غافر . 2- 21 / بقره .
و مــاننــد اين آيـات.
در اين آيات هيچ نوع قيد و شرطي براي دعوت خدا و خواندن او وارد نشده است، لذا پرستش و عبادت و دعوت و ياد خدا، در همه جا به هر كيفيت جايز و مشروع ميباشد، مگر آن كه در خود آيين اسلام، از عباداتي در حال خاصي و به شكل معيني جلوگيري به عمل آمده باشد.
مثــلاً، نمــاز و روزه كــه فــرد شاخص عبادت خدا است بــراي زن در دوران قــاعـدگي حرام، در حالي كه دعا و خواندن خــدا در اين حالت ممنــوع نيست. خود نماز و روزه در شرع اسلام، حدود و شرايطي دارد و نمازگزار در انجام اين دو فريضه بايد آنها را رعايت كند، و نميتواند آن را بدون رعــايت اين شــرايط و قيـود بجا بياورد.
اما اگر در انجام فريضهاي قيد و شرطي وارد نشود ما ميتوانيم آن را به هر صورتي كه خواستيم انجام دهيم مثلاً اسلام به ما دستور ميدهد وضو بگيريم ولي آب معين و حالت خاص و مكان ويژهاي را شرط نميداند، ما ميتوانيم با هر آبي، كه ميخواهيم، از آب چاه و قنات و آب باران و... وضو بگيريم ميتوانيم در حالتهايي، اعم از ايستاده و يا نشسته، اين عبادت را انجام دهيم و در هر نقطهاي خواستيم، زير آسمان، زير سقف، وضو بگيريم و...، اين وسعت به خاطر اين است كه در دستور وضو قيد و شرطي وارد نشده است.
عين اين سخن را درباره آيه «اُدْعُوني اَسْتَجِبْ لَكُمْ» و امثال آنها ميگوييم، آيات دعا و عبادت خدا كاملاً مطلق است، هرگز اين قسم از توجه به خدا كه در آن از خدا به مقام عزيزان درگاه او سؤال شود، ممنوع شمرده نشده است، از اين جهت آيات مربوط به دعوت و خواندن خدا، همه اقسام را شامل بوده و بــراي اثبــات جــواز همــه نوع دعا و توجه كافي ميباشد.
دليل دوم
وقوع اين نوع توسلات در اسلام
نــه تنهــا اطــلاق آيــات مــربــوط به عبادت و دعا اين نــوع تــوسل را تجويز ميكند، بلكه در روايات اسلامي نيز چنين تــوسـلاتي وارد شده است.
در فصل سوم كه محور بحث در آن توسل به شخصيت بود احــاديثــي را يــادآور شديم كه در آنها از خدا به حق و مقام اوليــاء ســؤال شــده است، در اين احــاديــث هر چند صريحا موضوع سوگند وارد نشده است، اما روح جملهها و توسلها، به معني سوگند دادن خدا، به حق و مقام اولياء است.
در حــديــث نخســت پيــامبــر گــرامــي صلياللهعليهوآله به آن فرد نابينــا اين چنيــن تعليم كرد كه بگويد:
«اَللّهُمَإِنّي أَسْأَلُكَ وَ أَتَوَجَّهُ إلَيْكَبِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍنَبِيِّ الرَّحْمَةِ».
در حديث دوم ابوسعيد خدري از پيامبرگرامي اين دعا را نقـــل نمـــود:
«اَللّهُمَّ إِنّي أَسْاُلُكَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيْكَ وَ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مَمْشـايَ هذا»
در حــديــث سـوم حضــرت آدم اين چنيــن تــوبــه كرد:
«أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمّدٍ إلاّ غَفَرْتَ لي».
در حديث چهارم پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله وقتي مادر علي عليهالسلام را دفن كرد دربـاره او اين چنين دعا نمود:
«اِغْفِرْ لأُمّي فاطِمَةَ بِنْتَ أسَدٍ وَ وَسِّعْ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيِّكَ وَ الاْءَنْبِياءِ الّذينَ مِنْ قَبْلي».
در اين نوع جملهها، هر چند لفظ قسم وارد نشده است، ولي مفاد واقعي آنها، سوگند دادن خدا به حقوق اولياء است. اين كه ميگــويــد، خدايا از تو سؤال ميكنم به حق سائلان، يعني تو را به حق آنان ســوگند ميدهم.
دعاهايي كه در صحيفه سجاديه از امام چهارم عليهالسلام نقل شده است خود، گواهي روشن از صحت و استواري يك چنين توسل ميباشد، عظمت معاني دعاهاي صحيفه و فصاحت كلمات و بلاغت معاني آن، ما را از هر نوع سخن در صحت انتساب آن به امام بينياز ميسـازد.
امــام سجــاد عليهالسلام در روز عــرفه در دعايي اين چنين با خدا راز و نيــاز مـيكــرد:
«بِحَقِّ مَنِ انْتَخَبْتَ مِنْ خَلْقِكَ، وَ بِمَنِ اصْطَفَيْتَهُ لِنَفْسِكَ، بِحَقِّ مَنِ اخْتَرْتَ مِنْ بَرِيَّتِكَ، و مَنِ اجْتَبَيْتَ لِشَأْنِكَ، بِحَقِّ مَنْ وَصَلْتَ طاعَتَـهُ بِطاعَتِكَ، وَ مَنْ نَيَّطْتَ مُعادَتَهُ بِمُعاداتِكَ».(1)
1- صحيفه سجاديه، دعاي 47. انتخاب كردي، و براي خود برگزيدي، به حق افرادي كه از ميان مردم اختيار نمودي، و «بار الها! به حق كساني كه آنان را از ديگر مخلوقهاي خود آنها را براي آشنايي به مقام خود آفريدي، به حق آن پاكاني كه اطاعت آنان را به اطاعت خود، و دشمنــي آنــان را با دشمني خويش مقارن و همراه ساختي...».
امام وقتي قبر جدّ بزرگوار خود اميرمؤمنان را زيارت نمود، در پايان اين زيارت اين چنين دعا كرد:
«اَللّهُمَّ اسْتَجِبْ دُعائي وَاقْبَلْ ثَنائي وَ اجْمَعْ بَيْني وَ بَيْنَ أَوْلِيائي بِحَقِّ مُحَمّدٍ وَ عَلِيّ وَ فاطِمَة وَالحَسنِ و الْحُسَيْن»(1) 1- مَفــاتيـــــحُالْجَنــان، زيــــارت اميــــناللّه
«خدايا دعاي مرا مستجاب كن و ستايش مرا بپذير و بين من و بيــن اوليــايت جمع بفرما، به حقّ محمّد و علي و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام ».
اين تنها حضرت سجاد عليهالسلام نيست كه در دعاهاي خود خدا را به حق عزيزان درگاهش سوگند ميدهد بلكه در دعاهايي كه از پيشـــوايــان پــاك شيعــه وارد شــده است، غالبا اين نوع توســل موجوداست.
سرور آزادگان حضرت حسين بن علي عليهمالسلام در طي دعايي اين چنين ميگــويد:
«اَللّهمّ إنّي أسألُكَبِكَلماتِكَ وَ مَعاقِدِعِزِّكَ وَ سُكّانَ سَمواتِكَ وَ أَرْضِكَ وَ أَنْبيائِكَ وَ رُسُلِكَ أنْ تَسْتَجيبَ لي فَقَدْ رَهِقَني مِنْ أَمْري عُسْــرٌ فَــأَسْــألُكَ أَنْ تُصَلِّــيَ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ مِنْ أَمْري يُسْرا»
«بارالها! من تو را قسمميدهم بهكلماتت و مراكز عز و ساكنان آسمان و زمينت، و پيامبران و فرستادگانت دعاي مرا مستجاب نمايي، زيرا كار مرا سختي پوشانيده است، از تو ميخواهم بر محمّد و آل او درود بفرستي، و كار مرا آسان سازي».
اين گونه دعاها به اندازهاي است كه نقل آنها مايه اطاله سخن ميباشد، چه بهتر در همين جا دامن سخن را كوتاه سازيم و به بيــان دلايـل و اعتراضات طرف مقابل بپردازيم.
اعتراض نخست
علمــاي اســلام اتفاق دارند، كه سوگند دادن خدا، بر مخلوق و يا حق مخلوق حرام است. (1)
پاسخ
معني اجماع اين است كه علماي اسلام در هر عصري و يا در تمام اعصار بر حكمي از احكام اتفاق نظر پيدا كنند، در اين صورت از نظر دانشمندان اهل تسنن خود اتفاق نظر يكي از حجتهاي الهي است و از نظر علماي شيعه از اين نظر حجت است كه از رأي امام معصوم و موافقت او كه در ميان امت زندگي ميكنـــد، حكـــايت مينمـــايــد.
1- كَشْفُالاِْرْتِياب، ص 32، نقل از اَلْهَدِيَّةُ السَّنِيَّةَ.
حالا ما سؤال ميكنيم آيا درباره اين مسئله، چنين اتفاق نظري وجود دارد؟ ما علماي شيعه و ديگر علماي اهل تسنن را كنار ميگذاريم، تنها نظر پيشوايان مذاهب چهارگانه را سند اخذ ميكنيم، آيا اين چهار پيشوا، به تحريم چنين مطلبي فتوا دادهاند؟ اگر دادهاند خواهشمنديم متن فتواي آنان را با ذكر نام كتاب و تعيين صفحه بيان بفرماييد.
اصولاً در كتابهاي فقهي و حديثي علماي سنت اين نوع تــوســل، عنــوان نشـده است، تا درباره آن نظر دهند.
يكي از گستردهترين كتابهاي فقهي اهل تسنن كتاب «اَلْمُغْني» ابن قدامه است وي از فقهاي به نام اين گروه است كه در اين كتاب آراي مذاهب چهارگانه را نقل ميكند و سرانجام بر حقانيت مذهب امام احمد بن حنبل استدلال مينمايد.
وي در جلد نهم، صفحه 490 تا 544 مباحث مربوط به يمين و عهد را آورده است و اصلاً در اين موضوع به بحث نپرداخته و از هيچ امام و پيشوايي در اينباره سخن نقل نكرده است، درحالي كه درباره سوگند به غيرخدا، كه فصل پنجم از بحث ما را تشكيــل ميدهد در صفحــه 491 ـ 492 بحث نمــوده است.
كتاب «اَلْفِقْهُ عَلَي الْمَذاهِبِ الأَْرْبَعَةِ» نگارش «عبدالرحمان» مرجع رسمي علماي اهل تسنن است، وي در اين مجموعه در جلد 2، صفحه 74 ـ 75 درباره موضوع سوگند به غير خدا بحث نموده، در حالي كه درباره سوگند دادن خدا، به غير او بحثي نكرده است.
گستردهترين كتاب از نظر گردآوري احاديث مربوط به فقه كتاب «اَلسُّنَنُ الْكُبْري» بيهقي است، وي در جلد 10، صفحه 26 ـ 72 احاديث مربوط به سوگند و عهد را آورده است و اصلاً دربــاره چنين مــوضــوعي حــديثــي نقــل ننمــوده اســت.
در اين صورت اتفاق و اجماعي كه نويسنده «اَلْهَدِيَّةُ السَّنِيَّة» ادعا ميكند، كجاست؟
تنها كسي كه وي از او تحريم، نقل ميكند، شخصي است به نام «العز بن عبدالسلام». تو گويي علماي اسلام در مؤلف الهديّة السنية و العز بن عبدالسلام خلاصه شده است.
سپس از ابوحنيفه و شاگرد او ابويوسف، نقل كرده است كه اين دو نيز گفتهاند كه گفتن «بحقّ فلان» مكروه است.
خلاصه دليلي به نام اجماع در اين مسأله وجود ندارد. اكنون دليــل دوم آنــان را مــورد بــررسي قــرار ميدهيم.
اعتراض دوم
«ســـؤال از خــدا بــه حــق مخلـوق جايز نيست، زيرا مخلوق درذمّه خالق حقيندارد».(1) 1- كشفالارتياب، 331، نقل از قدوري .
پاسخ
يك چنين استدلال جز اجتهاد در برابر نص صريح چيز ديگري نيست، اگر به راستي مخلوق گردن خالق حقي ندارد، پس چرا در احاديث گذشته فصل سوم حضرت آدم و پيامبر گرامي صلياللهعليهوآله خدا را بر چنين حقوقي قسم دادند، و از خداوند به
خاطر همين حقوق سؤالهايي نمودند؟ گذشته بر اين، در مقام سوگند دادن خدا، لازم نيست كه لفظ «عَلَيْكَ» را بياوريم، بلكه كافي است كه بگوييم «اَللّهُمَّ إنّي أسْألُكَ بِحقِّ فُلانٍ أوْ بِفُلانٍ» و حق در لغت عرب به معني امر ثابت و پايبرجاست و مقصود از اين حق، صفات برجسته عزيزان درگاه خدا است مانند: قُرب، زهد، تقوا، عبادت، علم و چنين صفات ثابت مستلزم وجود كسي كه اين حقوق بر ضرر او باشد نيست.
از همــه اينها گذشتيم، آيــات قــرآن را چگونه توجيه كنيــم؟ زيــرا قــرآن در مــواردي بنــدگــان صالح خود را داراي حقوقي بر خــدا معـرفي كرده است.
اينــك آيـات:
«وَ كـانَ حَقّــا عَلَيْنــا نَصْــرُ الْمُـــؤْمِنيــنَ»(1)
«يــاري كردن افــراد مـؤمن، حق آنها بر ماست».
«...وَعْــدا عَلَيْـهِ حَقّا فِيالتَّوْريةِ وَ الاِْنْجيلِ...»(2)
«وعــده حــق الهـي است كه در تورات و انجيل آمده است».
«...كَـذلِــكَ حَقّـا عَلَيْنـــا نُنْــجِ الْمُــؤْمِنيـنَ»(3)
«نجــات دادن افــراد مـؤمن حق آنها بر ماست».
1- 47 / روم . 2- 111 / توبه . 3- 103 / يونس .
«اِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَي اللّهِ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السُّوآءَ بِجَهالَةٍ...»(1)
«به درستي كه بازگشت به سوي خداوند، براي كساني كه بـــدي را از ســر نــادانــي انجــام ميدهنـــد».
آيا صحيح است كه خودسرانه به خاطر يك رشته پندار بياساس اين همه آيات را تأويل كنيم؟ در احاديث اسلامي نيز ايــن نــوع تعبيــر فــراوان است. اينك نمونههايي از احاديث:
1. «حَقٌّ عَلَي اللّهِ عَوْنُ مَنْ نَكَحَ اِلْتِماسَ الْعِفافِ مِمّا حَرَّمَ اللّهُ».(1)
1- 17 / نساء .
«بر خداست كمك به كسي كه به خاطر حفظ عفت خويش از محــــرمــات، ازدواج كنـــد».
2. قال رسُولُ اللّه صلياللهعليهوآله : «ثَلاثَةٌ كُلُّهُمْ حَقٌّ عَلَي اللّهِ عَوْنُهُ، اَلْغازي في سَبيلِ اللّه وَ الْمُكاتَبُ الّذي يُريدُ الاْءداءَ، وَالنّاكِحُ الّذي يُريدُ التَّعَفُّفَ».(2)
1- اَلْجــامعُ الصَّغيــر: 2/33، سُيُوطي .
«سه گروهند كه بر خدا لازم است كه آنان را كمك كند: مجاهد در راه خدا، بردهاي كه با مولاي خود قراري بسته است كه بـــا دادن مبلغــي او را آزاد كنــد، جــواني كــه ميخــواهد از طــريــق ازدواج عفت خود را حفظ كند».
3. «كانَ لِنَّبِيِّ ناقَةٌ تُسَمَّي الْعَضباءُ لا تُسْبَقُ فَجاءَ أعرابِيٌ عَلي قَعُودٍ فَسَبَقَها فَشُقَّ ذلِكَ عَلَي الْمُسْلِمينَ حَتّي عَرَفَهُ فَقالَ حَقٌّ عَلَي اللّهِ أَنْ لا يَرْتَفِعَ شَيءٌ فِيالدُّنْيا إلاّ وَضَعَهُ» (1)
«پيامبر شتري به نام عَضباء داشت كه هرگز عقب نميماند، عربيآمد، در حالي كه بر شتر جواني سوار بود، با پيامبر مسابقه گذارد و بر شتر پيامبر سبقت گرفت، اين كار بر مسلمانان سنگين آمد، تا اينكه پيامبر از ناراحتي آنان آگاه شد فرمود: بر خداست كــه چيــزي در دنيا بلند نشود، مگر اين كه آن را پايين بياورد».
1- سُنَنِ اِبْنِ ماجِه: 2/841، قزويني، چاپ داراحياء كتب العربية مصر. 2- صحيح بخاري: 4/96، باب ناقةالنبي، مطبعة منيريه.
4. «أتَــدْري مـا حَــقُّ الْعِبادِ عَلَي اللّه ..».(1)
«آيا حق بندگان كه بر پروردگار است نميبيني؟».
گروه وهابي با تكلفهاي زياد ميخواهند اينگونه روايات و احاديث را از نظر سند و يا دلالت از اعتبار بيندازند، زيرا آنان نميخواهند گروهي را كه خدا آنها را بزرگ معرفي كرده است، با عظمــت يـاد كنند.
1- نهايه ابن اثير، مجدالدين ابيالسعادات المبارك بن محمد الحرزي (متولد سال 546 ـ متوفاي 606)، ماده «حَق».
ناگفته پيداست هيچ فردي بالذات بر خدا، حق ندارد، هر چند قرنها خدا را پرستش كند و در برابر او خاضع و خاشع گــردد، زيــرا بنــده خــدا هــر چه دارد از ناحيه خداست، چيزي از خود در راه خــدا صرف نكــرده است كه بالذات مستحق پاداش باشد.
بنابراين مقصود از اين حق در اين موارد همان پاداشهاي الهي و مقام و منزلتهايي است (1) كه حضرت حق روي عنايات خاص خود، به آنان لطف كرده و آنها را بر عهده گرفته است و چنين حقــي بر عهده خــدا بودن نشانه عظمت و بزرگي اوست.
براي آگاهي از اين كه چگونه بنده فقير و محتاجي، حقي بر ذمه خدا پيدا ميكند، در مفاد دو آيه زير دقت كنيد. قرآن مجيد در آيــهاي خـــدا را مــالــك مطلــق ميدانــد، و بندگان به ظاهر مالك را، نمايندگان خود در اموالي كه در دست دارند، معرفي ميكند، آن جا كه ميفرمايد:
1- به نهايه اِبْنِ اَثير، ماده «حق» مراجعه شود.
«...وَ اَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفينَ فيـهِ فَالَّذينَ امَنـُوا مِنْكُمْ وَ اَنْفَقـُوا لَهُمْ اَجْرٌ كَبيرٌ»(1) «از آن چه كه شما را نماينده خود در آن اموال قرار داده است، انفــاق كنيــد، براي كساني كه ايمان دارند و انفاق ميكنند، پــاداشي بزرگ است».
ولي همين قرآن در چند آيه بعد، استقراض خدا را از بندگان خود مطرح ميكند و بشر در اين آيه با چهره مالكانه تجلي ميكند كه به خداي «مالِكُ السَّماواتِ وَ الاَْرْض» وام ميدهد آنجــا كه ميفـرمايد:
1- 7 / حديد.
«مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا...»(1)
«كيســت كه خــدا را وام نيكــو بــدهــد».
همانطور كه آيه نخست، بيانگر يك حقيقت تكويني و واقعــي و روشنگــر مفــاد آيــه زيــر ميباشد:
«يــا اَيُّهَا النّاسُ اَنْتُـمُ الْفُقَـراءُ اِلَــــي اللّـــهِ وَ اللّــــهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ»(2)
«اي مردم! شما محتــاجــان به ســوي پــروردگــار هستيد و خــداونــد بينيـاز و پيراسته است».
1- 11 / حديد. 2- 15 / فاطر.
همچنين اين آيه، بيانگر لطف الهي و مراحم غيبي او است كه در اين تشريع آنچنان كرامت و بزرگواري از خود نشان ميدهد كه از بنده خود وام ميخواهد.
مسأله تعهد خداوند، و اين كه مخلوق بر ذمه او حقي دارد، بسان وام خواهي خدا از بنده فقير و گدايي مطلق است، اين تعهدها و ذي حق شدنها، از روي لطف و كرامتي است كه وعده داده و با كمال لطف خود را بدهكار بندگان صالح خود نموده است و آنـــان را صاحبــان حقــوق، و خــود را «مَنْ عَلَيْهِ الْحَق» و متعهــد قلمــداد كــرده است.
تا اين جا، استواري سؤال از خدا، يا سوگند دادن او به حق اولياي الهي روشن گرديد، اكنون براي تكميل بحث، بخش «سوگند ياد كردن به غير خدا» را مطرح مينماييم.
سوگند ياد كردن به غير خدا
آيات موضوع
1. «لَعَمْــرُكَ اِنَّهُــمْ لَفــي سَكْــرَتِهِـمْ يَعْمَهُــــونَ» (1)
«اي پيامبر به جانت سوگند كه آنها در مستي شهوات خود سرگردانند».
2. «وَالطُّــورِ. وَ كِتــابٍ مَسْطُــورٍ. فــي رَقٍّ مَنْشُورٍ. وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ. وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ. وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ» (2)
«سوگند به كوه طور و كتاب نوشته شده در صفحهاي گشوده، و ســوگنــد به بيت معمــور (خــانه آباد) قسم به سقف افراشته شده آسمان و سوگند به درياي پــرتلاطــم».
1- 72 / حجر. 2- 1 ـ 6 / طور.
3. «وَ الْفَجْرِ. وَ لَيالٍ عَشْرٍ. وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ. وَ اللَّيْلِ اِذا يَسْــرِ»(1)
«سوگند به صبحگاهان و قسم به ده شب (اول ذي حجه) و سوگند به جفت (كليه موجودات عالم) و به فرد (ذات خداوند يكتــا) و قســم به شب تــار هنگامي كه به روز مبدل ميگردد».
4. «وَ اللَّيْلِ اِذا يَغْشي. وَ النَّهارِ اِذاتَجَلّي»(2)
1- 1 ـ 4 / فجر. 2- 1 ـ 2 / ليل .
«سوگند به شب تار هنگامي كه جهان را در سياهي بپوشاند و قســم بـه روز هنگــامي كه عالم را به ظهور خود روشن سازد».
5. «وَالضُّحي.وَاللَّيْلِاِذاسَجي.ماوَدَّعَكَرَبُّكَوَما قَلي»(1) 1- 1 ـ 3 / ضحي .
«سوگند به روشنايي روز، سوگند به شب آنگاه كه آرام گيرد كه خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است».
تفسير آيات
سوگند به غير خدا، از جمله مسايلي است كه گروه وهابي روي آن حساسيت خاصي دارند يكي از نويسندگان آنان، به نام صنعاني در كتاب «تَطْهيرُالاِْعْتِقاد» آن را مايه شرك دانسته (1) و مــؤلــف «اَلْهَــدِيَّةُ السَّنِيَّة» آنرا شرك كوچك خوانده است. (2)
ما مسأله را به فضل الهي در محيط دور از تعصب مورد بررسي قرار ميدهيم و كتاب خدا و سنتهاي صحيح پيامبر و پيشـوايـان معصوم را چراغ فرا راه خود قرار ميدهيم.
1- كَشْــــفُ الاِْرْتِيــاب، ص 336، نقــل از كتــاب تطهيـر الاعتقــاد، ص 14. 2- مدرك ياد شده، ص 336، نقل از كتاب اَلْهَدِيَّةُ السَّنِيَّة، ص 25 .
دلايل ما بر جواز قسم به غير خدا
دليل اول
قرآن مجيد پيشواي اعلا و ثقل اكبر، و الگوي زندگي هر مسلماني است، در اين كتاب دهها قسم به غير خدا وارد شده است، كه گردآوري همه آنها در اين صفحات موجب گستردگي بيشتر بحث ميشود. خداوند، تنها در «سوره شمس» به هفتچيز از مخلــوقــات خود سوگند خورده است، اين هفت چيــز عبـارتند از:
«خــورشيــد، نــور آن، ماه، روز و شب، آسمان، نفس انسان و زمين».(1)
همچنين است در سورههاي ديگر. مثلاً در سوره نازعات، به سهچيز(2)، درسوره مرسلات به دو چيز(3) سوگند ياد شده است.
هر فرد مسلماني، با آيات زير كه همگي حاكي از سوگند به غيرخداست، آشنايي كامل دارد، مانند:
1- 1 ـ 7 / شمس . 2-1 ـ 3 / نازعات . 3- 1 ـ 3 / مرسلات . (232) ارتباط با ارواح «وَ التّيــنِ وَ الــزَّيْتُــونِ. وَ طُــورِ سينيـــنَ. وَ هــذَا الْبَلَــدِ الاَْمينِ»(1)
«سوگند به انجير و زيتون، سوگند به طور سينا، سوگند بدين شهــر امـن و امــان (مكــه معظمـه)».
«وَ الضُّحي. وَ اللَّيْلِ اِذا سَجي»(2)
«سوگند به شب تار هنگامي كه جهان را در سياهي بپوشاند و قســم بــه روز هنگــامي كه عــالــم را به ظهـور روشن سازد».
«وَالْفَجْرِ.وَلَيالٍ عَشْرٍ.وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ. وَاللَّيْلِ اِذا يَسْرِ»(3)
«سوگند به صبحگاهان و قسم به ده شب (اول ذي حجه) و سوگند به جفت (كليه موجودات عالم) و به فرد (ذات خداوند يكتا) و قسم به شب تار هنگــامي كه بــه روز مبـدل ميگردد».
1- 1 ـ 3 / تين. 2- 1 ـ 2 / ضحي . 3- 1 ـ 4 / فجر. «وَالطُّورِ. وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ. في رَقٍّ مَنْشُورٍ . وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ. وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوعِ. وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ»(1)
«سوگند به كوه طور و كتاب نوشته شده در صفحهاي گشوده و ســوگنــد به بيــت المعمــور (خــانــه آباد) قسم به سقف افراشته شده آسمان و سوگند به درياي پر تلاطـم».
و همچنين است سورههاي ديگر قرآن، مانند سورههاي بروج، طارق، قلم، عصر و بلد، تا آنجا كه خداوند بر جان پيامبر به طور صريح و آشكارا قسم ياد كرده و ميفرمايد:
1- 1 ـ 6 / طور.
«لَعَمْــرُكَ اِنَّهُــمْ لَفي سَكْــرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» (1)
«اي پيامبر به جانت سوگند كه آنها در مستي شهوات خود سرگردانند».
آيا با اين سوگندهاي متوالي كه در قرآن آمده است، ميتوان گفت كه سوگند به غير خدا شرك است و حرام؟
شكــي نيست كه هــدف خــدا از اين سوگنــدها بيان عظمت آنهاست، و از اين طريق ميخواهد نظر ما را به تدبر و تفكر در تمام «مُقْسَمٌ بِه»هاي قرآن معطوف دارد، ولي درعين حال، خواننده قرآن كه آن را براي خود، امام، اسوه، پيشوا و الگو ميداند، از اين سوگندها اين درس را فــراميگيــرد كه انسان در مقام سوگند ميتواند به يكي از اينها كه خدا بر آنها ســوگنـد يـاد كــرده است، سـوگنـد ياد كند.
1- 72 / حجر.
برخي از بيذوقها كه از اهداف قرآن آگاهي ندارند، اين چنين پاسخ ميگويند كه ممكن است صدور چيزي از خدا زيبا باشد و صدور همان چيز از غير او زيبا نباشد. ولي پاسخ آن روشن است. زيرا اگر واقعا واقعيت سوگند به غير خدا شرك و تشبيه غير خدا به خدا است، چرا چنين شرك عليالاطلاق و يا شرك كوچك را خود خدا مرتكب شده است آيا صحيح است كه خدا عملاً براي خويش شريكي قائل گردد، و غير خود را از چنين شركي بازدارد؟
برخي كه در برابر اين برهان خود را محكوم ميبينند، فورا دست و پــا ميكننـــد كه در مجمــوع سوگنـــدهاي قرآن به غير خدا، لفظي مانند «رَبّ» را در تقدير بگيرند، و تمام قسمتهاي قرآن را به يك قسم برگردانند، و آن، سوگند به رَبّ شمس و قمر و... است.(1)
ما قضاوت را در اين تأويل بدون شاهد به عهده خوانندگان گرامي ميگذاريم. آيا خيانت به كتاب آسماني نيست كه بگوييم مقصود از آيه «لَعَمْرُكَ اِنَّهُمْ لَفي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» اين است كه ســوگنـد بـه جـانـت؟
شكي نيست كه افراد بيدار دل كه ميخواهند شاگردي قرآن كنند و ميخواهند آن را چراغي فرا راه زندگي خود قرار دهند، از اين آيات درس گرفته و سوگند به غير خدا را خصوصا اگر با قداست و طهارت خاصي مانند پيامبر و امام، همراه باشد، جايز و مستحســن ميشمرند و بر يك چنين تأويلها و استادگريها بر قرآن، ارزشي قــائـل نميشوند.
1- اَلسُّنَنُالْكُبْري: 10/29 ؛ و بِدايَةُ الْمُجْتَهَدِ: 1/394، طبع مصر اين تأويل را از بــرخــي نقــــل كــردهانــد.
دليل دوم
پيامبر گرامي صلياللهعليهوآله در مــواردي به غيــر خــدا ســوگنــد ياد كــــرده اســـت، از آن جملـــــه:
1. حديثي از صحيح مسلـم:
«جاءَ رَجُلٌ إلَي النَّبِيِّ فَقالَ يا رَسُولَ اللّهِ أيُّ الصَّدَقَةِ أعْظَمُ أجْرا؟ فَقالَ: أما وَ أبيكَ لَتُنْبَأنَّهُ أنْ تُصَدِّقَ وَ أنْتَ صَحيحٌ شَحيــحٌ تَخْشَــي الْفَقْــرَ وَ تَـأَمَلُ الْبَقـاءَ».(1)
«مردي حضور پيامبر آمد و گفت: اي پيامبر خدا، پاداش كدام صدقه بزرگتر است؟
فرمود: سوگند به پدرت از آن آگاه ميشوي و آن اين كه صدقه در حالي كه سالم و به آن حرص داري، از فقــر ميتــرسي و به فكــر زيستـن در آينـده هستي».
2. حديثــي ديگــر از صحيــح مسلم: (2)
«مردي از اهل نجد به حضور پيامبر صلياللهعليهوآله رسيد و از اسلام ســؤال نمـود، پيامبر صلياللهعليهوآله فرمود: پايههاي اسلام امور زير است:
1- صحيح مسلــم ؛ 1/32، بابُ ما هُوَ الاِْسْلامُ وَ بَيانُ خَصالِه. 2- صحيح مسلم: 3/94، بابُ أفْضَلُ الصَّدَقَة، چاپ استانبول.
1. پنج نماز در روز و شب، مرد نجدي گفت: آيا غير از ايـنها بـاز نمازي هســت؟ فـرمـود: آري ولي به طور مستحب.
2. روزه ماه رمضان، آن مرد پرسيد: غير از آن باز روزهاي هست؟ فرمود: به طور مستحب.
3. زكات، آن شخص پرسيد آيا زكات ديگري هست؟ فــرمــود: بــه طــور مستحـب.
آن مــرد حضــور پيــامبــر را تــرك كــرد در حالي كه ميگفت نه كم ميكنم و نه زياد. پيامبر فرمود بر پدر وي سوگند رستگار شد، اگر راست گفت، بر پدر وي سوگند وارد بهشت ميشود اگر راستبگويد».
قسطلاني در كتاب اِرْشادُ السّاري (1) به دست و پا افتاده و ميخواهد اين احاديث را مانند آيات قرآن، تأويل كند و لفظ «رَبّ» را در تقـــديـــر بگيــرد، و گــاهــي ميگــويــد لفــظ «وَ أبيكَ» بياختيـــار بر زبــان عــرب، جــاري ميگـــردد و هدف، قسم و سوگند نبود.
هر دو پاسخ جز يك تلاش مذبوحانه در برابر صراحت گفتار قرآن و حديث پيامبر چيز ديگري نيست. اگر واقعا سوگند حقيقـــي به غيــر خــدا حرام بود، چرا پيامبر صورت حرامي را به جا ميآورد؟ اگر هــدف قســم نبود، چرا بايد اين سخن لغــو به زبــان پيـامبـــر جــاري گردد؟
1- اِرْشـــادُ السّـــاري: 9/358 .
x 3. حديثي از مسند احمد حنبل:
«فَلَعَمْــري لاَِنْ تَكَلَّــمَ بِمَعْــرُوفٍ وَ تَنْهــي عَنْ مُنْكَرٍ خَيْــرٌ مِــنْ أنْ تَسْكُتَ».(1)
«به جانم سوگند اگر امر معروف و نهي از منكر كني بهتر است كــه سكــوت نمــايـي».
1- مُسْنَدِ اَحْمَدِ حَنْبَل: 5/225 .
4. حديثي از سنن ابن ماجه:
«فَلَعَمْــري مــا أَتَــمَّ اللّهُ عَــزَّ وَ جَــلَّ حَــجَّ مَنْ لَمْ يَطُفْ بَيْــنَ الصَّفــــا وَ الْمَــــرَوةَ»(1)
«به جــانــم سوگند، هر كس ميان صفا و مروه طواف نكند، خــدا حــج او را قبــول نميكنـد».
حديث ديگري از سنن ابنماجه:
1- سنن ابن ماجه: 4/995، چاپ دار احياء الكتب العربية.
«وَلعَمْري لَوْ كُلَّكُمْ صَلّي في بَيْتِهِ لَتَرَكْتُمْ سُنَّةَ نَبِيَّكُمْ»(1)
«به جانم سوگند، اگر همه شما در خانههاي خود نماز بگزاريد، سنت پيامبرتان را ترك كردهايد».
نمــونــه تــربيــت اسلام اميرمؤمنان علي بن ابيطالب عليهالسلام كه به اتفاق امت، آگــاهتــرين فــرد به حــدود و ثغــور اســلام و حلال و حرام آن است، در خطبهها و نامهها و كلمات خود به طور مكرر به جان خود سوگند ياد كرده است، كه ما در ايــن جــا بــرخــي را منعكــس ميكنيم:
1- سنن ابن ماجه: 1/255 .
1. «وَ لعَمْــري ما عَلَــيَّ مِنْ قِتــالٍ مَنْ خالَفَ الْحَقَّ... مِــنْ أدْهــانٍ وَ لا ايهــانٍ».(1)
«به جانم سوگند، من هرگز در نبرد با مخالفان حق مداهنه و سستي از خود نشان نميدهم».
2. «وَلَعَمْــري لَــوْ كُنّا نَــأْتــي مــا آتَيْتُــمْ، مـــا قــامَ لِلـــدِّيــنِ عَمُــــودٌ»(2)
«به جانم سوگند اگر ما آن چه را شما انجام داديد انجام ميداديم، براي دين ستوني برپا نميشد».
1- نهجالبلاغه، عبده، خطبه 23 . 2- نهجالبلاغه، خطبه 56.
3. «وَلَعَمْــري ما تَقادَمَتْ بِكُــمْ وَ لا بِهِــمُ الْعُهُودُ».(1)
«بــه جــانــم ســوگنــد، فــاصلــه شما و عرب جاهلي زيــاد نشــده است».
4. «وَلَعَمْري لَيُضْعَفَنَّ لَكُمُالتّيهُ مِنْ بَعْدي أضْعافا».(2)
«به جانم سوگند، حيرت و سرگرداني شما پس از من دوچنــدان ميشود».
1- نهجالبلاغه، خطبه 85. 2- نهجالبلاغه، خطبه 161.
5. «وَلَعَمْري لَئِنْ كانَتِالاْءمامَةُ لا تَنْعَقِدُ حَتّي تَحْضُرَها عــامَّــةُ النّاسِ، فَمــا إلي ذلِــكَ مِـنْ سَبيـلٍ»(1)
«به جانم سوگند، هرگاه امت بدون حضور همه مسلمانان صورتنپذيرد، براي اين راهي نيست، و چنين چيزي ممكن نيست».
6. «لَعَمْــري يَهْلِــكُ في لَهَبِهَـا الْمُؤْمِنُ»(2)
«به جانم سوگند در آتش فتنه، مؤمن ميسوزد».
7. «فَلَعَمْري لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ سَهْمَ الْوَعيدِ»(3)
1- نهجالبلاغه، خطبه 168. 2- نهجالبلاغه، خطبه 182.
«بهجانمسوگند،شيطانتيرشرابرايشمابهزهكماننهادهاست».
8. «وَ لَعَمْري يا مُعاوِيَةُ،لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِكَ دُونَ هَواكَ، لَتَجِدَنّي أبْرَأَ النّاسِ مِنْ دَمِ عُثمانِ»(1)
«بــه جــانــم سوگند، اي معاويه، اگر با ديده خرد بدون هــوي و هــوس بنگــري، مــرا پيراستهترين فرد نسبت به خون عثمــان مييابي».
9. «وَ لَعَمْــري لَئِــنْ لَــم تَنْزَعْ عَنْ غَيِّكَ وَ شِقاقِكَ»(2)
«به جانم سوگند، اگر از ضلالت و گمراهي خود دور نشوي».
1- نهجالبلاغه، خطبه 187 (قاصعه). 2- نهجالبلاغه، نامه 6 . 3- نهجالبلاغه، نامه 9.
ب10. «وَ لَعَمْــري مــا كُنْتُمــا بِأَحَقِّ الْمُهاجِرينَ ِالتَّقِيَّةِ وَ الْكِتْمانِ»(1)
«به جانم سوگند، شما (طلحه و زبير) فــرد شــايستـــهاي از مهــاجــــران، بــــراي كتمــان نظـــــر درونــي نبــوديــد».
در اين ده مورد (2) اميرمؤمنان به جان خود كه مخلوق خداست، سوگند ياد كرده است، آيا امام از حقيقت اسلام و حدود حلال و حرام، آگاهي كامل دارد يا غارتگران نجد كه با تهمت شرك بر قبايل بيدفاع مسلمانان مكرر حمله، برده و اموال آنان را غارت كرده و حمام خوني به راه انداختند؟
1- نهــجالبلاغه، نامه 54 . 2- مــدارك يــاد شــده از روي نهــجالبـــلاغه عبده، چاپ مطبعه استقامت تطبيـــق گــرديــده است .
گروه وهابي نه تنها به قبايل اطراف دست ميانداختند، بلكه يك بار در سال 1216 هجري قمري و بار ديگر در سال 1259 بر كربلا حمله برده به صغير و كبير رحم نكردند، و در ظرف سه روز شش هزار نفر را از دم تيغ گذراندند، و تمام نفايس حرم شريف را بسان سپاه يزيد به غارت بردند. چرا؟ به خاطر اين كه اين گروه به فرزندان پيامبر سوگنديادميكنند و بهآنان مهر ميورزند.
امام اميرمؤمنان عليهالسلام در يكي از خطبههاي خود به شعر شــاعــري كــه به جــان خود سوگند ياد كرده است، تمثل ميجويد و چنين ميگـويد:
لَعَمْرِ أبيكَ الْخَيْرِ يا عَمْرُو اِنَّني عَلي وَضُرٍ مِنْ ذَالإناءِ قَليل (1)
«به جان پدر نيكوكار تو اي عمرو، سوگند، من بر باقيمانده كمي از اين ظرف حاضر شدهام».
اين تنها امام نيست كه به غير خدا سوگند ياد كرده است، بلكه خليفه نخست در سخنان خود به پدر فرد مخاطب خويش ســوگنـد يـــاد ميكنــــد:
1- نهجالبلاغه، خطبه 25. «إنّ رجُلاً مِنْ أَهْلِ الْيَمَنِ أُقْطَعُ الْيَدَ والرِّجْلَ قَدِمَ فَنَزَلَ عَلي أَبي بَكْرٍنِ الصِّدّيقَ، فَشَكا إِلَيْهِ أَنَّ عامِلَ الْيَمَنِ قَدْ ظَلَمَهُ، فَكانَ يُصَلّي مِنَ اللَّيْلِ، فَيَقُــولُ أَبُوبَكْــرٍ وَ أبيــكَ ما لَيْلَكَ بِلَيْلٍ سارِقٍ...»(1).
«مردي از اهل يمن بر ابيبكر وارد شد و از حاكم يمن شكايت كرد كه در حق او ستم كرده است، و او در شب مرتب نماز ميگزارد. ابوبكر به او گفت: به جان پدرت سوگند، شب تو دزد نيســــت...».
1- موطأ مالك همراه با شرح زرقاني: 4/159 .
از مراجعه به اشعاري كه از صــدر اســلام باقي مانده است، روشــن ميگــردد كه ســوگند به بيت خدا در ميــان عرب كـاملاً رايج بوده است.
ابوطالب در قصيده «لاميه» خود ميگويد: «كَذَبْتُمْ وَ بَيْتِ اللّه نَبْزي مُحَمّدا وَ لَما نُطاعِنْ دُونَهُ وَ نُناضِل (1)
«سوگند به خانه خدا، تصور ميكنيد كه محمد پيروز نميگــردد و ما در راه او نيــزه نميزنيم و تير پرتاب نميكنيم».
1- سيره ابن هشام: 2/275 .
در مقــابــل، از فــرزنــد بــزرگ حسينبن علي عليهالسلام حضــرت علياكبــر، نقــل شده است كه وي در روز عاشورا رجزي به شرح زير خواند: اَنَا عَليُّ بْنُ الْحُسَينِ بْنِ عَليّ نَحْنُ وَ بَيْتُ اللّهِ أوْلي بِالنَّبِيّ (1)
احمد بن حنبل در مسند خود از عايشه نقل ميكند كه مسروق به او چنين گفت:
«سَأَلتُكِبِحَقِهَذاالْقَبْرِ،مَاالَّذي سَمِعتَمِنْرَسُولِاللّهِ فيحَقِّ الْخَوارِج؟ قالَتْ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: إنَّهم شَرُّ الْخَلْقِ وَ الْخَليقَةِ، يَقْتُلُهُــمْ خَيْـرُ الخَلْــقِ وَ الْخَليقَةِ وَ أقْـرَبُهُمْ عِنْدَاللّه وَسيلَةً»
1- نَفَــــسُ الْمَهْمُــــوم: /164.
«به صاحب اين قبر، از تو سؤال ميكنم كه از پيامبر خدا درباره خوارج چه شنيدي؟ گفت شنيدم كه فرمود: آنان بدترين مردمند و بهترين مردم آنان را ميكشند، آن كه در نزد خدا از نظر وسيله نزديكتر است».
جمله «سَألْتُكَ...» به جاي جمله «اَقْسَمْتُ عَلَيْكَ بِصاحِبِ هذَا الْقَبْرِ» است. از اين روايت و روايات ديگر كه ما براي اختصار از نقل آنها خودداري ميكنيم، استفاده ميشود كه ســوگنــد به غير خــدا در زبان پيــامبــر و امام و شخصيتهاي بزرگ صدر اسلام، امر رايجي بوده است و هرگز سلــف صــالــح آن را با تــوحيــد منــافــي نمــيدانستنــد.
دلايل وهابيان براي تحريم سوگند به غير خدا
مجموع دلايل آنان در دو حديث خلاصه ميشود و ما به فضل خداوند هدف اين دو حديث را روشن خواهيم ساخت و ملاحظه خواهيد فرمود كه اين دو حديث، بر فرض صحت و صدور از پيامبر، گواه بر نظر آنان نيست. ولي پيش از آن كه اين دو حديث را مورد بررسي قرار دهيم، لازم است كه شما را از اقوال و نظرات ائمه چهار مذهب آگاه سازيم، زيرا اتفاق صاحبان اين چهار مذهب يا غالب آنان، بر جواز سوگند به غير خدا، گواه بر اين است كه اين احاديث هدف ديگري را تعقيب ميكنند كه بر پيشوايان اين مذاهب مخفي و پنهان نبوده است، وگرنه دليل ندارد كه همه يا غالب آنان با توجه به احاديث مورد بحث، جواز سوگند را انتخاب نمايند.
در اين بررسي خواهيد ديد كه نويسندگان آراي مذاهب چهارگانه،بالاتفاق از ابوحنيفه و شافعي، كراهت را نقل كردهاند.
مؤلف «اَلْفِقْهُ عَلي مَذاهِبِ الاْءرْبَعَةِ» از مالك دو قول نقل كرده و ترجيح داده است كه مشهور اين است كه مالك، آن را حرام ميدانسته است، در حالي كه قسطلاني از امام مالك تنها كراهت را نقـــل كــرده اسـت.
در غالب كتابهاي فقهي از احمدبن حنبل تحريم نقل شده است، در صورتي كه ابن قدامه در مغني از احمد، نقل كرده است كــه قســم به حــق پيــامبــر، منعقــد ميشــود و شكستن آن مــوجــب كفاره است.
انعقاد قسم و تعلق كفاره، هر چند ملازم با حلال بودن آن نيست، ولي بيشتر، ظهور دارد كه وي اين قسم را حلال دانسته و آن را محترم ميشمرد.
اينــــك فتـــاوي:
«سوگند به غير خدا منعقد نميگردد مانند سوگند به پيامبر و كعبه و جبرئيل و ولي، هرگاه شخص با قسم خود بخواهد غيرخدا را با خدا شريك در تعظيم سازد (و او را در حد خدايي تعظيم كند) اين موجب شرك است و اگر هدف، توهين به پيامبر باشد، اين موجب كفر ميباشد و اگر هيچ كدام را قصد نكند، بلكــه هــدف تنهــا سـوگنــد بــاشــد»، در اين جا آراي علما به تفصيـل زير است:
«حنفيها معتقدند كه: سوگندهايي همچون «قسم به پدرت و زندگانيت» و مانند اينها مكروه ميباشند.
شــافعــيها معتقــدنــد كــه، اگر سوگند به غير خدا با شــرايط فــوقالـذكر نباشد، مكروه است.
مالكيها ميگويند: سوگند خوردن به بزرگان و مقدسهايي همچون پيامبر و كعبه و مانند آنها به نظري مكروه و به نظر ديگــر حــرام است و سخــن مشهــور در حرمت آن ميباشد».
همــانطــور كــه ملاحظــه ميفــرمــاييد در مذهب حنفــي و شــافعــي چنين سوگند مكروه و در مذاهب مالكي دو نظر وجود دارد كه معروف آنها حرمت است. در اين ميان تنها مذهب حنبلي سوگند به غير خدا را قاطعانه حرام دانسته است، آن جــا كــه ميگــويد:
«قســم خــوردن به غير خداي متعال و صفات او حرام است هــر چند كه آن قسم به پيغمبــر و يا وليي از اولياي او باشد».(1)
بگذريم از اين كه تمام اين فتاوي يك نوع اجتهاد در برابر نصوص قرآن و سنتهاي پيامبر و اولياي الهي است و بر اثر انسداد باب اجتهاد در نزد اهل تسنن، علماي معاصر آنان چــارهاي جــز پيــروي از آراي آنـان را ندارند.
بگذريم از اين كه قسطلاني در ارشــاد الســاري، از مالك، قــول به كــراهت را نقــل كــرده است، آن جا كه ميفــرمــايد:
1- اَلْفِقْهُ عَلي مَذاهِبِ الاَْرْبَعَة، كِتابُ الْيَمين: 1/75، ط مصر.
«قول مشهور نزد مالكيه، كراهت و نزد حنابله حرمت و بزرگان شافعيه آن را نهي تنزيهي ميدانند، امام الحرمين ميگويد: مذهب كراهت است، برخي تفصيل دادهاند، اگر درباره غير خدا به عظمتي معتقد گردد كه در حق خدا معتقد است، اين مايه كفر است، و در غير اين صورت كفر نيست».(1)
1- اِرشاد السّاري: 9/385.
«گروهي از اصحاب ما گفتهاند كه سوگند به رسول خدا بگذريم از اين كه نسبت تحريم يك چنين قسم به حنابله مسلم نيست، زيرا ابن قدامه در «اَلْمُغْني» كه آن را بر اساس احيــــاي فقــه نــوشتــه اســت مينــويســد: قسمي است كه شكستن آن كفاره دارد. از احمد نقل شده است كه وي گفته است: هر كس به حق رسول خدا سوگند ياد كند و آن را بشكند، كفاره دارد، زيرا حق پيامبر يكي از پايههاي شهادت است، و بنــابــراين ســوگند به او مانند سوگند به خداست و هر دو كفــاره دارد».(1)
از اين نقلها روشن ميگردد كه هرگز نميتوان گفت امامي از مــذاهــب چهــارگـانه به طـور قطعي فتوا به تحريم داده است.
در پايان نكتهاي را يادآور ميشويم:
1- اَلْمُغْني: 9/517 .
علماي اهل تسنن با اين كه در سوگند به غير خدا اختلاف دارند معالوصف همگي سوگند به طلاق و عتاق و صدقه بودن ثروت را جايز ميدانند و معتقدند كه اگر كسي بر طلاق زن و آزادي برده و صدقه بودن اموال خود سوگند ياد كند، زن او رها و غلام او آزاد و اموال او صدقه ميشود، بدون آن كه نيازي به اجراي صيغه باشد، در حالي كه همه علماي شيعه به پيروي از پيشوايان خود چنين سوگند را باطل و بياساس شمرده و ميگويند كه در تحقق طلاق و عتاق و صدقه بودن اموال، بسان ديگر امور، بايد صيغه خاصي اجرا گردد.
پساز آگاهي از آرا و نظرات فقهاي آنان اكنون دو حديثي را كه وهابيها دستاويز قرارداده و وسيله اين حديث خونهايي را ريختـه و ميليونها مسلمــان را تكفيــر كردهاند، مورد بررسي قرار ميدهيم:
حديث نخست
«إنَّ رَسُولَاللّهِ سَمِعَ عُمْرَ رَضِيَاللّه عَنْهُ، وَ هُوَ يَقُولُ: وَ أَبي فَقالَ إِنَّ اللّهَ يَنْهاكُمْ أَنْ تَحْلِفُوا بِآبائِكُمْ، وَ مَنْ كانَ حالِفا فَلْيَحْلِفْ بِاللّه أَوْ يَسْكُتْ».(1)
1- نگارندهاينحديثراازجوامعحديثيزيرنقلميكند:الف: سننمحمدابنماجه: 1/277، كتاب الكفارات، چاپ عيسي البابي الحلبي ب: سنن عيسي بن محمد عيسي الترمذي (209 ـ 297): 4/109، باب 8، چاپ مصطفي البابي الحلبي ج: سنن نسائي: 7/4ـ5، چاپ مصطفي البابي الحلبي.د: سنن الكبري: 10/29، بيهقي قابل توجه در اين حديث اين است كه پيامبر صلياللهعليهوآله براي بازداري عمر از سوگند به جان پدر فقط يك جمله فرموده است «إنّ اللّهَ يَنْهاكُمْ أنْ تَحْلِفُوا بِآبائِكُمْ» به اصطلاح، نهيخودرا فقط باهمينجمله مدلل كردهاست. خوانندگاناين مطلب را به خاطر بسپارند، زيرا اين موضوع ميتواند به فهم حديث دوم كمك كند.
«پيامبر خدا شنيد عمر به جان پدر خود سوگند ياد ميكند. پيامبر فرمود: خدا شما را از سوگند به جان پدرها باز داشته است، هــر كس ســوگنــد يــاد ميكنــد، به خــدا قسم بخورد و يـا ســاكت بـاشد».
تـوضيـح مفـاد روايـت
تـوضيـح مفـاد روايـت
با در نظر گرفتن آيات و روايات متواتر كه در آنها به غير خدا سوگند ياد شده است، ناچار بايد مفاد اين روايت را بهگونهاي توجيهكنيم.
توجيه نخست
نهي از سوگند به جان پدران، به خاطر اين بوده است كه پدران آنان غالبا مشرك و بتپرست بودهاند و چنين افرادي ارزش و احترام و قداستي نداشتند كه انسان به آنها سوگند ياد كند. در اين صورت اين حديث، فقط ميتواند بر يك مورد شاهد باشد و آن تحريم سوگند بر جان مشرك و اگر بتوانيم مفاد آن را توسعه دهيم، ميتوانيم بگوييم اين حديث گواه بر تحريم سوگند بر جان هر كافر است، خواه مشرك باشد و خواه كافر غير مشــرك، و هــرگــز نميتــوان از آن تحــريــم سوگند بر جان اوليــاء و تمــام انبيــاء و انسانهاي شــريف را استفاده نمود.
گواه روشن بر اين مطلب اين است كه در برخي از احاديث، همراه «آباء»، لفظ «طَواغيت» و «اَنْداد» وارد شده است، مانند:
«لا تَحْلِفُــوا بِــآبــائِكُــمْ وَ لا بِـالطَّــواغيـــتِ».(1)
«به پدران و طاغوت (بتهاي عرب) سوگند ياد نكنيد».
«لا تَحْلِفُــوا بِآبائِكُمْ وَ لا بِأُمَّهاتِكُـمْ وَ لا بِالاْءَنْدادِ».(2)
«به پــدران و مادران و بتهاي عرب سوگند ياد نكنيد».
از اين كه لفظ «طَواغيت» و «اَنداد» كه كنايه از بتهاي عرب است، همراه با «آباء» وارد شده است، به خوبي ميتوان هدف از چنين نهيها را فهميد. ابن رشد قرطبي در كتاب «بِدايَةُ الْمُجْتَهِد» به اين معني توجه نمــوده است و از كساني كه قسم به غير خدا را جايز ميدانند، اين چنين نقــل ميكنـد:
1-سننالكبري: 1/29،نقلازصحيحمسلم،سنننسائي:7/77،سننابنماجه:1/278 . 2- سنــن الكبــري: 1/29، نقــل از سنــن ابـو داود، سنــن نســائــي: 7/6.
«اَلْمَقْصُودُبِالْحَديثِ، هُوَ أَنْ لايُعَظِّمْ مَنْلَمْيُعَظِّمْهُ الشّارِعُ، بِدَليلِ قَوْلِهِ: إِنَاللّهَ يَنْهاكُمْ أَنْتَحْلِفُوابِآبائِكُمْ وَ إِنَهذامِنْ بابِ الْخاصِّ أُريدَ بِهِالْعامٌّ، أَجازَ الْحَلْفَ بِكُلِّ مُعَظَّمٍ فِي الشَّرْعِ».(1)
1- بــداية المجتهــد: 1/394 .
«مقصود از حديث اين است كه كساني كه خدا آنها را بزرگ نشمرده است، تعظيم نشوند و جمله «يَنْهاكُم» هر چند به طور خصوص وارد شده است، ولي مفهوم وسيعي دارد، يعني سوگند به هر مــوجــود غيــر شريفــي جايــز نيست، درحالي كه ســوگند به هر بزرگي كه در نظر شارع عظمت دارد، جايز است».
با توجه به اين قراين روشن، چگونه ميتوان گفت، پيامبر گرامي صلياللهعليهوآله از سوگند به مقدساتي مانند اولياء و رسل الهي نهي و جلــوگيــري كــرده است، در حــالي كــه نهي او از مورد خاصي بوده است؟
توجيه دوم
ممكن است گفته شود نهي پيامبر از چنين سوگند، نهي تنزيهي است، زيرا به گواه احاديث گذشته كه پيامبر بر پدران افراد مشكوك سوگند ياد ميكردند، بايد نهي را، حمل بر كراهت نمود و با آن تفسير كرد.
توجيه سوم
مقصود از نهي از سوگند بر پدر، قسم در مقام داوري و فصل خصومت است، زيرا به اتفاق علماي اسلام براي فصل خصــومت، جــز سوگند به خــدا و صفات او كه اشاره به ذات دارد هيــچ سوگنــدي كـافي نيست.
بنابراين نهي پيامبر، «نهي ارشادي» خواهد بود، نه مولوي و هدف آگاه كردن مسلمانان از اين كه چنين سوگندي نه منعقد ميشود و نه شكستن آن كفاره دارد، و نه فصل خصومت با آن انجام ميگيرد.
در احاديث شيعه صريحا اين موضوع وارد شده است. اميـرمؤمنـان علــي عليهالسلام ميفـرمايد:
«إِذا قالَ الرَّجُلُ: أَقْسَمْتُ أَوْ أَحْلَفْتُ فَلَيْسَ بِشَيْءٍ حَتّي يَقُولَ أَقْسَمْتُ بِاللّهِ أَوْ حَلَفْتُ بِاللّهِ»
«وقتــي كســي گفــت سوگند ياد كردم كافي نيست، تا بگــويد به خــدا سوگند».
بنابراين با سه توجيه ميتوان منافات اين حديث را با احاديث پيش از ميان برد.
حديث دوم
«مردي پيش فرزند عمــر آمد و گفت من به كعبــه سوگنــد يــاد ميكنم فرزند عمر گفت: به خداي كعبه سوگند بخور، زيرا عمر به پدر خود قسم ياد كرد پيامبر فرمود: به پدرت سوگند مخور، زيرا هر كس به غير خدا سوگند ياد كند، براي خدا شريك قرار داده است».(1)
پاسخ
با توجه به دلايل گذشته كه سوگند بر غير خدا را تجويز ميكنــد بايــد اين حديث بـه گـونهاي توجيه گردد و آن اين كه:
ايــن حــديــث از ســه بخــش تشكيــل يـــافتــه اســت:
1- السنـن الكبـري: 10/29 ؛ مسند احمد: 1/47 و 2/34 و 67 و 78 و 125 ؛ سنــن بيهقــي: 10/29.
1. مردي نزد ابن عمر آمد و ميخواست كه به كعبه ســوگنــد بخــورد، ولي او طـرف را از چنين سوگند بازداشت.
2. عمر در نزد پيامبر به پدر خود (خطاب) سوگند ميخورد، پيامبر او را از چنين سوگند بازداشت و گفت سوگند به غير خدا مايه شرك است.
3. اجتهاد فرزند عمر كه سخن پيامبر را (مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللّهِ فَقَدْ أشْرَكَ) كه در مــورد ســوگنــد به مشــرك (خطاب) وارد شده و در آن مورد گفته بود، گسترش داده و حتي سوگند به مقدسات مانند كعبه را نيز در كــلام پيــامبر داخل دانسته است.
در اين مورد راه جمع ميان اين روايت و روايات گذشته كه پيامبر و ديگران بدون دغدغه بر غير خدا سوگند ميخوردند اين است كه كلام پيامبر «هركس به غير خدا سوگند ياد كند شرك ورزيده است» محدود به موردي است كه «مَقْسَمٌ بِه» مشرك باشد نه مسلم و نه مقدس مانند قرآن و كعبه و پيامبر، و اجتهاد ابنعمر كه از كلام پيامبر معني وسيع فهميده است براي خود او حجت است نه براي ديگــران.
و علــت ايــن كه ســوگنــد بــر «پــدر مشــرك» يك نوع شـــرك است اين اســت كه يك چنيــن سـوگند، به ظــاهر تصديق راه و روش آنها است.
اين يك تحليــل بــراي حــديــث و اســاس آن تخطئه اجتهــاد ابن عمــر است كــه از حــديثــي كه در مــورد سوگند به مشرك وارد شده است، معنــي وسيع فهميده حتي بر مقدسات نيز تطبيق نموده است.
در اين جا تحليل ديگري است كه از تحليل نخست، روشنتر و واضحتر است و اينك بيان آن:
تحليل دوم
سخن پيامبر صلياللهعليهوآله كه ميفرمايد: «مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِاللّهِ فَقَدْ أَشْرَكَ» مربوط به سوگند به خصوص طواغيتي مانند «لات و عُزّي» است، نه سوگند بر پدر مشرك، تا چه رسد به سوگند بر مقدساتي مــاننــد كعبــه، و اين اجتهــاد ابن عمر است كه اين قانون مربوط به خصوص بتها را، بر دو مــورد (سوگند بر مشــرك و ســوگنــد بر كعبــه) تطبيــق كرده است و گرنه سخن پيامبر چنين گسترشي نداشته است به گواه اين كه پيامبر در حــديــث ديگــر ميفـرمايد:
«مَنْحَلَفَفَقالَفي حَلْفِهِبِاللاّتِوَالعُزّي،فَلْيَقُلْ لاإلهَإلاّ اللّهُ»(1)
«هر كس سوگند ياد ميكند و در آن بگويد به لات و عزي سوگند فورا بگويد: لااِلهَاِلاَّاللّه .
اين حديث ميرساند كه هنوز رسوب دوران جاهلي در ذهن مسلمانان باقي بوده و گاه و بيگاه به سائقه عادت ديرينه، حتي به طواغيت سوگند ياد ميكردند، و پيامبر براي قطع اين عمل زشت آن جملــه كلـي را فرمود. ولي ابن عمر آن را هم بر سوگند بر مقدسات، و هم ســوگنــد بر پــدر مشرك تطبيق كرده است. گواه بر اين كه سخن پيامبر، نه مقرون با سوگند بر مقدسات و نه مقرون با سوگند بر پدر مشرك بوده است و اين ابن عمر است كه كلام رسول خدا را، با دو مورد حتي با سوگند عمر بر پدر خود جمع كرده است، اين است:
1- سنن نسائي: 8/8 .
1. امام الحنابله در مسند، جلد 2، ص 34، حديث دوم را به شكلــي نقــل مينمــايــد كه ميرساند كه تطبيق از جانب ابن عمــر بوده است.
اينك متن حديث:
«كــانَ يَحْلِفُ أَبي، فَنَهاهُ النَّبِيُّ، قالَ مَنْ حَلَفَ بِشَيْءٍ دُونَ اللّهِ فَقَدْ أَشْرَكَ»
«عمر بر پدرش سوگند ياد ميكرد، پس رسول خدا او را نهي كرده، فــرمــودند هــر كس به چيزي غير از خدا سوگند خورد شرك ورزيـده است».
همانطور كه ملاحظه ميكنيد: جمله «قالَ مَنْ حَلَفَ» بدون واو عاطفه (يا فاء) وارد شده است، و اگر پيامبر اين قانون را در ذيل سوگند بر پدر گفت، لازم بود كه حرف عطف در ميان باشد.
2. باز مؤلف مسند، درج2، ص67، حديث «مَنْ خَلَفَ...» را بدون داستان سوگند عمر نقل كرده است و اين چنين ميگويد:
«من حَلَفَ بِغَيْرِ اللّهِ قالَ فيــه قَوْلاً شَديدا».
«كسي كه به غير خداوند قسم ياد كند، درباره او سخن ناروايي گفته است».
باتوجه بهاينمراتب ميتوانگفتكهريشهاشتباهدوچيز است:
1. اجتهاد ابن عمر، كه قانون كلي را بر سوگند بر مقدسات مانند كعبه نيز تعليم داده است. (تحليل نخست).
2. دو حديث را در يك جا گرد آورده و حديثي كه اصولاً مربوط به سوگند به طواغيت است، با حديث نهي از سوگند بر پــدر يك جــا كــرده و مايه اشتباه گرديده است. (تحليل دوم).
و بــه ديگــر سخــن حــديــث «مَنْ حَلَــفَ بِغَيْرِاللّه بر كعبــه تطبيــق كرده (اين يك اجتهاد) و دو حــديــث جداگانه را بـا هم جمع كرده است.
نظر پيشوايان شيعه در مسأله
شكي نيست كه مسلمانان از صدر اسلام تاكنون بر امور مقدس و عزيز و گرامي نزد خود سوگند ياد كرده و پيوسته از طريق سوگند به پيامبر و امام و قرآن و كعبه، توجه طرف را بر صدق گفتار خود جلب ميكنند اين عمل در ميان مسلمانان گواه بــر درستي آن است و اگر يك چنين چيزي حرام بود لازم بود كــه از آن نهـي شود. در مذاكرات پيشوايان ما با مردم زمان از اين نوع سوگندها زيــــاد وارد شــده است كــه ما نمــونههــايي را مــيآوريــم:
امام هشتم عليهالسلام در مذاكره خود، به حق رسولاللّه به حق خويشاوندي خود با رسول خدا، به خانه خدا، به حق طرف سوگند ياد ميكند.(1)
1- وَسائِلُ الشّيعَة: 16، كتابُالايمان، باب 30، ح 6، 7، 8، 10، 14.
امــام جــواد عليهالسلام به زنــدگي طـرف سوگند ياد مينمايد.(1)
در برابر آنها يك رشته رواياتي است كه بايد به قرينه روايات قبل تفسير شود. مانند:
«كُــلُّ يَمِيــنٍ بِغَيرِ اللّهِ فَهِيَ مِنْ خُطُـواتِ الشَّيْطــانِ».(2)
«هر قسمي كه به غير خدا ياد شود، از القائات شيطان است».
ولي مقصود از اين سوگندها، آن قسم از سوگندهايي است كه در ميان مردم آن زمان رايج بوده است، مثلاً به طلاق سوگند ياد ميكردند همچنان كه در حديثي اين جمله به آن تفسير شده است، مــردي به امام صــادق عليهالسلام ميگــويـد:
1- وَسائِلُ الشّيعَة: 16، كتابُالايمان، باب 30، ح 6، 7، 8، 10، 14. 2- وَســــائِــلُ الشّيعَــه: 16، كتـــــابُالايمــان، بــاب 15، ح 4.
«إِنّي حَلَفْتُ بِالطَّلاقِ والْعِتاقِ وَ النُّذُورِ».
«من بر طــلاق و آزاد شدن بنده و نذرها سوگند ياد ميكنم».
امـــــام در پــــاســخ مـيفــرمــاينـــد:
«إنَّ هــذا مِنْ خُطُــواتِ الشَّيــاطينِ».(1)
«ايــــن از كــارهــاي شيطــــان اســت».
1- وَسائِلُ الشّيعَة: 16، كتابُالايمان، باب 15، حديث 5.
همگي ميدانيم چنين سوگندهايي در مذهب تسنن جايز و در مذهب تشيع مشروع نيست، و هرگز زن با قسم خوردن بر طلاق او، مطلقه نميشود. بلكه بايد تحت شرايطي صيغه طلاق اجرا گردد.
در برخي از روايات، از سوگند به غير خدا نهي شده است، ولــي نهــي محمــول بر كــراهــت است، زيرا چنين تعليل ميكند كه اگر بر غير خدا سوگند ياد شود، ســوگنــد بر خدا را تــرك ميكنــد. (1) و اين نــوع تعبيـرها حاكي از كراهت است.
1- وَسائِلُ الشّيعَة: 16، كتابُالايمان، باب 30، حديث 5،3، 11، 12.
برخي از روايات نهي، ناظر به سوگندهايي است كه انسان را در منظـر شــرك قـــرار ميدهــد مانند سوگند به شب و روز.(1)
آري فقط دو حديث (2) به صورت مرسل، سوگند به انسان و يا حيــات انســان را شــرك ميخــوانــد و اين دو حديث از جهت ارسال حجت نيست و يا محمول بر كراهت است.
در پايان متن فتواي يكي از فقهاي معاصر شيعه را نقل ميكنيم. فقيه بزرگوار شيعه، مرحوم آيةاللّه العظمي اصفهاني، در وسيلةالنجاة، چنين ميفرمايد:
1- وَسائِلُ الشّيعَة: 16، كتابُالايمان، باب 30، حديث 5،3، 11، 12. 2- وَسائِلُ الشّيعَة: 16، كتابُالايمان، باب 30، حديث 5،3، 11، 12.
«اَلاْءقْــوي اَنَّــهُ يَجُــوزُ الْحَلْــفُ بِغَيْــرِاللّهِ وَ إِنْ لَمْ يَتَــرَتَّبْ عَلي مُخالِفَتِها إثْمٌ وَ لا كَفّارَةٌ كَما أَنَّهُ لَيْسَ فاصِلاً فِي الدَّعاوي وَ الْمُرافَعاتِ».(1)
«اقــوي ايــن است كه ســوگنــد به غير خــدا صحيح است و مخالفت آن گناه و كفاره ندارد، همانگونه كه در مقام داوري، رافــــع اختــــلاف نيســت».
1- وسيلةُالنجاة، كتابُالايمانِ و النُّذور.
حكم شرعي احضار ارواح از نظر آيات عظام سيستـاني و مكارم شيرازي (1)
داستان احضار روح فردوسي!
سؤال: افرادي هستند كه كار هيپنوتيزم و احضار روح ميكنند. ميخواستم بدانم كه كار آنها از نظر شرعي عيب دارد؟ البته اگر اين كار براي تقويت ايمان انسانهاي ديگري كه مثلاً در حال ديدن احضار روح هستند باشد (همچنين افرادي كه كار 1- از اين صفحه تا صفحه 302 متن مقالهاي است كه در مورد «ارتباط با ارواح» در روزنامه اعتدال مورخ 17/9/88 چاپ شده است و در مجموعه آثار آيــــةاللّه سبحــاني نيســـت. (بيستوني)
احضار روح ميكنند پولي را نگيرند و فقط براي رضاي خدا باشد) از نظر شرعي اشكال دارد يا نه؟
پاسخ آيتاللّه ناصر مكارم شيرازي: اين كار عقلا امكانپذير است، ولي شرعا جايز نيست و مفاسد زيادي به بار ميآورد.(1)
غالب اينگونه مدعيان در خطا و اشتباهاند هر چند اصل عمل امكانپذير است و اگر براي كشف امور پنهاني انجام گيرد حرام ميباشد.
پاسخ آيتاللّه سيـد علي سيستاني:
1- ناصر مكــارم شيــرازي، معــاد و جهــان پس از مرگ، ص 275 ـ 284.
سؤال: حكم شرعي احضار روح چيست؟
پاسخ: اگر احضار روح موجب ايضاء روح شخص كه ايذائش حرام است بشود جايز نيست. ارتباط با ارواح، درصد معيني قابل مطالعه و بررسي است، اگر چه ارتباط با ارواح را به عنوان يك واقعيت ميتوان براي افراد خاصي پذيرفت، ولي نبايد از نظر دور داشت اين مسئله مورد سوء استفاده عده زيادي قرار گرفته و يا افراد ساده ذهني، بدون اطلاعات علمي با يك ميز چرخان، يا يك استكان، يا يك صفحه كاغذ، پر از حروف الفبا با ارواح ميتوانند تماسي بگيرند! اينان به دنبال آن بازي كمكم سر از تناسخ و بازگشت ارواح به بدنهاي جديد (عود ارواح) درآوردهاند كه امري مردود و غيرمقبول و خلاف نصّ آيات ميباشد. ارتباط با ارواح از نوع هيپنوتيزم واقعيت دارد و از نظر علمي ثابت شده است و نمونههاي فراوان وجود دارد كه با خواب مغناطيسي، «عامل» (خواب كننده) روح «معمول» (خواب شونده) را در اختيار گرفته و از يك شهر به شهر ديگري روانه كرده و اطلاعاتي را از او اتخاذ نموده و سپس شواهد صدق آن بر همگان روشن شده است. (1)
اما ارتبــاط بــا ارواح به شكل اسپريتيسم كه در چند دهه گذشته در اروپا رواج پيــدا كرد، اوهامي بيش نيست، گرچه اصل ارتباط ارواح واقعيــت دارد و در متون ديني شواهد و دلايلــي براي اثبـات آن وجود دارد.
1- نــاصـر مكــارم شيــرازي، معــاد و جهــان پس از مرگ، ص 275ـ 274.
با تــوجــه به متون ديني ارتباط با ارواح امر محالي نيست، ليكــن چنــان نيست كه از هــر كســي ســاختــه باشد، بلكه شرايط ويــژه و بسيــار دشــواري را ميطلبــد و تنها افــراد بسيار برجستهاي توانايي چنين كاري را دارند. چه بسا ميان هزاران مدعي چنين كاري تنها يك نفر را به سختي ميتوان يافت كه در ادعاي خود صادق باشد.
مدعيان اين كار با استفاده از افراد ساده لوح و زودباور، از طريق چرخاندن ميز، استكان و صفحه كاغذ حاوي حروف الفبا وانمود ميكنند كه با ارواح تماس برقرار نمودهاند. اين كار با بررسيهاي دقيق به عمل آمده توسط برخي از دانشمندان غربي، نيز توسط برخي از عالمان ديني و اسلامي ثابت شده كه ادعاي آنان در زمينه احضار ارواح واقعيت ندارد.
در سال 1875 ميلادي انجمن فيزيك وابسته به دانشگاه «سنپترزبورك» هيأتي را مأمور كرد تا درباره احضار ارواح به مطالعه بپردازد و نتايج تحقيقات خود را اعلام كند. اين هيأت پس از بررسيهاي فراوان اعلام كند. اين هيأت پس از بررسيهاي فراوان اعلام كرد كه پديدههاي مربوط به احضارارواح به علت حركات ناخــودآگــاه، يا اشتباه ضميري ميباشد و احضار ارواح ادعايي، بيش نيست.
واعظ شهير مرحوم محمد تقي فلسفي ميگفت: من در يكي از جلسات احضار ارواح حضور داشتم. هر يك از حاضران به نوبت نزد «مِديوم» (كسي كه مدّعي احضار ارواح است). ميرفت و ميگفت: روح فلاني شخص را حاضر كن. وي نوشتهاي را در سوراخ ميز ميگذاشت و با چرخاندن چرخ دنده به داخل ميز ميبرد و بعد از چند دقيقه نوشتهاي از آن ظاهر ميشد كه مثلاً روح عموي شما حاضر شده است و به شما سلام ميرساند و جوياي حال شمـا است.
آقاي فلسفــي ميگــويد: من از هيچ يك از آن چه مشاهده كرده بودم، قانع نشدم كه پاسخ ســؤالهاي مربوط به روح است، تا نوبت به من ميرسيد.
گفتم: روح حكيــم ابوالقــاسم فــردوسي شاعر نامدار ايران را بــراي مــن احضـــار كــن.
مديوم نوشتهاي به ميز سپرد و بعد از پنج دقيقه چرخ دنده را چرخاند و كاغذي از آن ظاهر شد كه نوشته بود جناب آقاي محمد تقي فلسفي روح حكيم ابوالقاسم فردوسي اين جا حضور دارد و به شما سلام ميرساند. من گفتم: با اين نوشته قــانــع نشــدم كه روح فردوسي حاضر شده است. ميخواهيم از او ســؤالي كنــم. مديــوم گفت: وقــت شما تمام شده است.
بار ديگر در نوبت قرار بگيرد تا نوبت تو فرابرسد. نوبت كه به من رسيد، يك صفحه نوشته به او دادم و گفتم: اين را بده به روح حكيم ابوالقاسم فردوسي تا به صورت نظم همانند شاهنامه، درآورد، و ميدانستم كه اين مديوم نميتواند مانند فردوسي شعر بسرايد. كاغذ را در سوراخ ميز گذاشت و چرخ دنده را چرخاند و بعد از گذشت ده دقيقه با ناراحتي تمام كاغذي را از ميز بيرون آورد كه نوشته بود: جناب آقاي فلسفي روح حكيم ابوالقاسم فردوسي از اين سؤال شما ناراحت شده و قهر نموده است و از ايـن جا رفتـه است!
از امثال اينگونه گزارشها فهميده ميشود كه احضار روح به شكل «اسپريتيسم» شيطنتي بيش نيست و معمولاً افراد ساده لوح تحت تأثير قرار ميگيرند.
آيتاللّه مكارم شيرازي در كتاب عدد ارواح درباره شيطنتهاي مدعيان احضار ارواح مفصل بحث نموده است. او نيز در عين حال كه اصل مسئله ارتباط با ارواح را به عنوان يك واقعيت پذيرفته، اما به سوء استفادههايي كه در اين مسئله صورت گرفته و موهوماتي كه در آن وجود دارد، اشاره كرده است.
آيتاللّه جوادي آملي در اين باره ميگويد: اين كه برخي ميگويند ما با ارواح موكّل سماوات يا با فرشتگان يا جنيان يا با ارواح مؤمنان يا زندگان ارتباط برقرار كرديم، راه اثبات ندارد، حتي براي خودشان، هر چند ثبوتا ممكن است كه آدمي با فرشتهاي موكّل آسمان يا زمين يا شياطين انس و جن يا با ارواح مردگان و زنده ارتباط برقرار كند. زيرا آنها مجردند و انسان هم داراي روح مجردات و مجرد است ميتواند با مجرد ديگر ارتبــاط برقــرار كنــد. اما راه اثبات اين مسئله آسان نيست. به هر روي اگر كسي مدّعي ارتباط بود، دليلي براي اثبات ندارد. (1)
1- تفسير موضوعي قرآن، جوادي آملي، ج 1، ص 119 ـ 12.
جهت اطلاع بيشتر ميتوانيد به كتاب آيتاللّه مكارم شيرازي به نام عود ارواح و ارتباط با ارواح، معاد انسان و جهان، نگارش آيتاللّه جعفر سبحاني، جن و شيطان، نوشته رجالي تهراني و تفسيرنمونه و الميزان ذيل آيه «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّي»(1) مراجعه فرمائيد.(2)
1- 85 / اسراء. 2- اين مقــاله از روزنــامه قرآني اعتدال مورخ 17/9/88 گرفته شده است و در كتـــاب آيــت اللّه سبحــاني نيســـت (بيستوني).







